به تارنمای فرهنگستان جهانی کوروش بزرگ خوش آمدید
سروده هایی از شاهنامه ی فردوسی بزرگ : چنین گفت موبد که مرد بنام / به از زنده دشمن بر او شاد کام ********** همه روی یکسر بجنگ آوریم / جهان بر بد اندیش تنگ آوریم********** بیا تا همه دست نیکی بریم / جهان جهان را به بد نسپریم********** نباشد همه نیک و بد پایدار / همان به که نیکی بود یادگار********** همان گنجِ دینار و کاخ بلند / نخواهد بُدَن مر تو را سودمند********** سخن ماند از تو همی یادگار / سخن را چنین خوارمایه مدار********** بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی********** نمیرم از این پس که من زنده ام / که تخم سخن را پراکنده ام********** جهان یادگار است و ما رفتنی / به گیتی نماند به جز گفتنی********** به نام نکو گر بمیرم رواست / مرا نام باید که تن مرگ راست********** بخور آن چه داری و بیشی مجوی / که از آز کاهد همی آبروی********** به گیتی به از راستی پیشه نیست / ز کژی تبر هیچ اندیشه نیست********** چو با راستی باشی و مردمی / نبینی به جز خوبی و خرّمی********** به رنج اندر است ای خردمند گنج / نیابد کسی گنج نابرده رنج********** به نزد کهان و به نزد مهان / به آزار موری نیرزد جهان********** مکن بد که بینی به فرجام بد / ز بد گردد اندر جهان نام بد********** نگر تا چه کاری، همان بدروی / سخن هرچه گویی همان بشنوی********** تو تا زنده ای سوی نیکی گرای / مگر کام یابی به دیگر سرای********** سر مردمی بردباری بود / سبک سر همیشه به خواری بود**********
همه روزه به نامه سرای فرهنگستان جهانی کورش بزرگ سر بزنید و با پخش این مروارید های دانش افزا در میان یاران خود، بر دامنه ی این ابر دانش افشان بیافزایید .
از راه آیکون های بالا می توانید به رسانه های گوناگون این فرهنگستان دسترسی داشته باشید.
به فرهنگستان جهانی کوروش بزرگ بپیوندید و در راستای بهروزگار مردم ایران از راه دانش افشانی با ما همازورشوید.
ز یزدان و از ما بر آن‌کس درود/که تارش خرد باشد و داد پود********** ز ما باد بر جان آن ‌کس درود/که داد و خرد باشدش تار و پود********** دگر آن‌که، «دانش» مگیرید خوار/ اگر زیر دستید اگر شهریار
با پشتیبانیهای مالی و یارمندیهای بیدریغ خود، بر توش و توان ما بیافزایید.
توانا بود هر که دانا بود****زدانش دل پیر برنا بود
زهر دانشی چون سخن بشنوی****از آموختن یک زمان نغنوی
چو دیدار یابی به شاخ سَخُن****بدانی که دانش نیاید به بُن
ندانی که ایران نشست منست****جهان سر به سر زیر دست منست**** چو ایران مباشد تن من مباد****بدین بوم و بر زنده یک تن مباد**** اگر سر به سر تن به کشتن دهیم****از آن به که کشور به دشمن دهیم**** دریغ است ایران که ویران شود****کنام پلنگان و شیران شود**** نمانیم که این بوم ویران کنند****همی غارت از شهر ایران کنند**** نخوانند بر ما کسی آفرین****چو ویران بود بوم ایران زمین**** اگر کشت خواهد تو را روزگار****چه نیکو تر از مرگ در کار زار

آیا کریسمس همان یلداست؟ بخش سوم

جشن  یلدا  و پیشینه ی آن    

بخش سوم: جای  پای زَروانَ در آیین میترایی

پژوهشگری که می خواهد در زمینه ی میترا شناسی به کند وکاو پردازد، ناگزیر باید از زَروانَ بیاغازد. بدون شناخت شالوده های زَروان گری نمی توان کرانه های پیدا و ناپیدای  آیین مهر را شناخت.

این واژه در اوستا بگونه ی Zrvan  و در پهلوی Zurvan   یا  Zarvan آمده و  به چم زمان  و زمانه،  و نام ایزدی است که از او همواره با فروزه های:  (زروان اَکَرَن Akarana Zurvan   زمان  بی کرانه) – ( زروان دراژه  Zurvan Drajah زمان دراز )  –  ( زروان دِرِنگه  Zurvan Drengah  زمان درنگنده ،  زمان دیرپای) –  ( زروان دَرِغو خودات  Dareghokhvadata Zurvan زمان درنگ خدای) یاد می شود.

در پهلوی هم از دو زمان سخن به میان آمده ،  یکی زُروان اَکنارَک {زمان بی پایان} که از آنِ اورمزد است  و دیگری زمان کنارکومند{زمان کرانمند} که درازایش دوازده هزار سال است.  اورمزد از روی پیش دانشی، این زمان را برای نبرد با اهریمن به چهار چرخه ی سه هزار ساله بخش کرد، و اهریمن از روی پس دانشی آن را پذیرفت.  در پایان این چرخهه های  سه هزار ساله ( زمان کرانمند) دست اهریمن برای همیشه از هستی اهورایی کوتاه خواهد شد.

        « در ازل،  هُرمزد بود و اهریمن، یکی در روشنایی لایتناهی  بر فراز،  و دیگری در تاریکی بی پایان، در فرود. هُرمزد دارنده ی دانش یله از بودن اهریمن و آمیختگی دو آفرینش و نبرد آینده آگاهی داشت. پس آفرینش را ، که ابزار جدایی فرجامین است،  به مینویی بیافرید.  سه هزار سال از آفرینش مینُویی هُرمزد گذشت که تازش اهریمن سرگرفت. در آغازِ تازش، اهریمن دیوان را ساخت و به جهان روشنان بر تاخت. هُرمزد زمان کارزار را به نُه هزار سال پیمان نهاد و با سرودن «اهونور» او را باز به تاریکی مدهوش افکند، به سه هزار سال.

راندن اهریمن جز به روایی آفرینش نشود و آفرینش جز به زمان رواج نیابد و با آفریدن  زمان، ناگزیر هر دو آفرینش پدید می آیند، آفریدگان هُرمزد و آفریدگان اهریمن. پس هُرمزد زمانِ بیکران را کرانمندی بخشید و تنِ آفریدگان خویش را از روشنایی پدید آورد…

اهریمن به مقابله، در برابر هر آفریده ی نیکِ هرمزد، به خلقی زشت و پلید دست یازید…

هُرمزد چون آفرینش اهریمن را دید- آن آفرینش سهمگین، پوسیده، بد و بد آفریده – او را پسند نیافتاد و ایشان را بزرگ نداشت. پس اهریمن آفریدگان هُرمزد را دید- آن آفرینش بس ژرف، پیروز و پُر خویشکاری- او را پسند افتاد و آفرینش هُرمزدی را بزرگ داشت.

آنگاه هُرمَزد با دانستن این که فرجام کار آفرینش به چه آیین خواهد بود نیز به مقابله ی اهریمن آشتی برداشت و گفت: اهریمن! بر آفریدگان من یاری بَر، ستایش کن، تا به پاداش آن بی مرگ ، بی پیری ، نا فرسودنی و نا پوسیدنی شوی، و آن را علت این است که اگر نبرد را نیاغازی، خود را از کار نیافکنی و ما هر دو را از آن سود در بر است.

اهریمن گفت که « بر آفریدگان تو یاری نبرم، و نیز آن را نستایم، بلکه تو و آفریدگان تو را جاودانه بمیرانم و همه ی آفرینش تو را به نادوستی تو و دوستی خود بگروانم»

هُرمَزد گفت: ای اهریمن، هر کاری از تو برنیاید، که تو مرا نتوانی میراندن و آفریدگان مرا نیز چنان نتوان کردن که به خویشی من باز نرسند، پس هُرمَزد به همه آگاهی دانست که اگر او را زمان کار زار تعیین نکنم، آنگاه تواند کردن بر آفریدگان من همان گونه که تهدید کرد و نبرد، به آمیختگی، همیشگی خواهدشد، و او را توانایی خواهد بود در آمیختگی آفرینش نشستن و آن را از آنِ خویش کردن، همان گونه که اکنون نیز مردم، در این دورانِ آمیختگی، بسیارند که بدی پیش ورزند تا نیکویی، که کام اهریمن بیش می ورزند.

      هرمزد به اهریمن گفت: زمان تعیین کن تا کارزار را بدین پیمان به نُه هزار سال فراز افکنیم، زیرا که بدین زمان کردن، اهریمن را از کار بیافکند و آنگاه اهریمن، به سبب نا دیدنِ فرجامِ کار ، بدان پیمان همداستان شد، به همان گونه که دو مردِ هم نبرد زمان فراز کنند که « ما بَهمان روز تا شب کارزار کنیم» . هُرمَزد این را نیز به همه آگاهی دانست که در این نُه هزار سال ، سه هزار سال همه کام هُرمَزد بود، سه هزار سال ، در آمیختگی ، کامِ هُرمَزد و اهریمن هر دو رَوَد، و  بدان فرجامین نبرد.  اهریمن را از کار توان انداختن و پتیارگی را از آفرینش باز داشتن …

 هُرمَزد پیش از آفرینش، خدای نبود، پس از آفرینش، خدای و سود خواستار و فرزانه و ضد بدی  و آشکار و سامان بخشِ همه، و افزونگر و نگران شد. نخستین آفرینشی را که خودی بخشید نیکو روشی بود، آن مَینُو که چون آفرینش را اندیشید، بدان تنِ خویش را نیکو بکرد، زیرا خدایی او از آفرینش بود. هُرمَزد به روشن بینی دید که اهریمن هرگز از پتیارگی نگردد، آن پتیارگی جز به آفرینش از کار نیافتد، آفریدگان  را جز به زمان گسترش نباشد، اما اگر زمان را بیافریند، آفریدگان اهریمن نیز رواج یابند.

او بنا چار ، برای از کار افکندنِ اهریمن، زمان را فراز آفرید. آن را سبب این است که اهریمن جز به کارزار از کار نیافتد . کارزار را گزارش این است که کار  به چاره مَندی کردن باید. سپس از زمان بیکرانه زمان درنگ خدای را فراز آفرید باشد که زمان کرانه مندش خوانند. از زمان درنگ خدای،  ناگذرایی را فراز آفرید که چیز هرمزد از میان نرود. از ناگذرایی نا آسانی پیدا شد که دیوان را آسانی نرسد. از نا آسانی بخت رفتاری، مینوُی بی گردشی پدید آمد، آن مینو که آنچه هرمزد را  است،از آنچه به آغاز آفرینش داده شد دگرگون نشود… ( مهرداد بهار، پژوهشی در اساطیر ایران ، رویه 34)

در اوستای کهن نامی از زَروان در میان نیست، در اوستای نوین نیز بجای  زروان همواره از یک ایزدی بنام زمان  سخن بمیان آمده است.

در زات اسپرم Zat sparam   که یکی از نامه های ارزشمند و بجا مانده از زبان  پهلوی است زروان  آفریده ی اهورا مزدا نامیده شده است نه آفریدگارهستی.. ولی در یکی دیگر از نامه های پهلوی بنام «مینو خرد » در باره ی زروان  گفته شده است که: … همه ی کارهای جهان وابسته به اراده و خواست او ست که دوره فرمانرواییش بی کرانه بوده و ایستا برگوهر خود است ...

باز می گوید: …هیچ نیرویی را در کار سرنوشت کارساز نمی توان دانست، سرنوشت گریز ناپذیر است، هنگامی که فرارسد دانا و توانا در کار خود درمانده می شود و چه بسا نادان و نا توان که کار خود را بخوبی به پیش برد، هنگامی که سرنوشت فرارسد، خرد و اندیشه را توان چاره جویی نیست، و آنچه باید به فرجام می رسد.» .

گرایش بسوی اندیشه های  زروانی  یا جبریگری بیشک از زمان یورش اسکندر و شکست ایرانیان آغاز شد و سپس تر در در روزگار اشکانی و ساسانی ، جایی برای خود در میان ایرانیان دست و پا کرد و بنام یک آیین جدا سر شناخته شد.

در « روایات هرمزد یار » آمده است :

       « … دیگر بدانند در آفرینش جهان و اختران و گردش فلک ها و روشنی و تاریکی – و نیکویی و بدی در جهان پدید  است، ولی درنامه های پهلوی جهان را آفریده گویند و پیداست که جز از  زمان   دیگر همه آفریده است و آفریدگار زمان را هم گویند (زمانه ) – (زمانه ) را کرانه نیست، بالا نیست، و بُن پدید نیست، همیشه بوده است و همیشه باشد – هر که خردی دارد نگوید که زمانه از کجا پدید آمد … » ( روایات داراب هرمزد یار – پوشنه ی دوم رویه 62 از روایت دستور برزو)

در اینگونه نوشته ها،  زمینه ی باورهای زروانی به روشنی دیده می شود، سپس تر  دهریه  که روزگار و زمان را گوهرِ  نخستین و آفریدگار هستی می دانستند از باورهای زروانی بار برداشتند و خود زروانی ها نیز دهریه نام گرفتند .

قدریه – دهریه –  و جبریه  سه گروه از گروههای اسلامی هستند که از این آیین ایرانی بارور گردیدند.

ازبرخی از نوشته های اسلامی  دانسته می شود که این آیین در عربستان پیش از اسلام نیز جایگاه ویژه یی برای خود داشته است چنانچه در آیه ی بیست و سوم  سوره ی الجاثیه آمده است :

        «  کافران گفتند زندگی ما جز همین نشئه دنیا  نیست،  مرگ و زندگی طبیعی است و جز  دهر کسی ما را نمی میراند و حشر و نشر و قیامتی نیست.»

در « مجمع البحرین » آمده است:

       « در خبر است که جمعی در زمان حضرت رسالت از پریشانی وقت شکایت کردند واز شدت زمانه و مشقت ایام گله نمودند و در اثنای شکوه و گله زمانه را بَد گفتند و دشنام دادند که بدا روزگارا  که ما در وی گرفتاریم،  حضرت رسالت ایشان را منع فرمود و نهی کرد و فرمود: ( دهر را بد نگویید، زیرا که دهر خدا است!) . ( مجمع البحرین زیر واژه ی دهر، برگرفته از فرهنگ نامهای اوستا پوشنه ی دوم – رویه ی 640 )

آنتیوخس Antiochos یکم  (69  تا 34 پیشازایش) در سنگ نبشته ی خود از خدایان ایرانی و برابرهای  یونانی آنها  یاد کرده است، برای نمونه:

 زئوس ارمس دس Zeus – Oromasdes  = اهورا مزدا

میترس Mitres  = میثر Mithra  مهر

آرتا گنس Artagenes  = بهرام 

و سرانجام  کرونوس آپی رس Khronos Apiros   = زروان اکرن  .

cimrm545.gif

نگاره یی از زروان  خدای زمان با سر شیر و بال شاهین و ماری که بر پیکر خود پیچیده  دارد

در استوره های یونانی کرونوس Cronos فرزند اورانوس (= آسمان) و خداوندگار زمان را که فرزندان خود را پس از زاده شدن تکه تکه می کرد و می خورد می توان تا اندازه یی با زروان ایرانی هم گوهر شناخت. مولوی بلخی در چامه ی بسیار دل انگیز شگفتی خود را از کرد و کار زروان نشان می دهد:

                                      من  این   ایوان نُه   تو را  نمی دانم  نمی دانم!

                                                                                    من  این  نقاش  جادو را نمی دانم  نمی دانم!

                                      همی  گیرد   گریبانم، همی  دارد   پریشانم!

                                                                                  من این خوشخوی بد خو را نمی دانم نمی دانم!

                                      یکی شیری همی بینم جهان پیشش گله ی آهو

                                                                                    که من این شیر و آهو را نمی دانم نمی دانم!

                                     زمین چون زن فلک چون شو خورند فرزند چون گربه

                                                                            من  این  زن  را  و این  شو را نمی  دانم نمی دانم

                                      خَمُش کن چندمی گویی؟ چه قیل و قال می جویی

                                                                                       که قیل و قال و قالو را نمی دانم نمی دانم

 

در افسانه های ودایی نیز از خدای  زمان بی کرانه  نشانه هایی داریم .  درآنجا شیوا Shiva خدای نابودی و تباه کننده ی چیزها است، خدایی است که مردم از او در هراسند . خدایی است که آغاز و انجامش پیدا نیست، دو خدای دیگر برهما و ویشنو خواستند تا آغاز و انجامش را بیابند، یکی بسوی بالا رفت و دیگری به ژرفا ها فرود آمد، اینها میلیونها سال فراپویی و فروپویی خود را پی گرفتند و سرانجام دانستند که شیوا همان زمان بیکران است که او را نه سری هست و نه بُنی .

زروان =  زمان =   زمانه =  روزگار = دهر = و تقدیر  آنچنان بیمی در دل مردم باستان پدید آورد که نگاره ها و تندیس های  هراس آوری از او ساختند و به نیایشش پرداختند، این نگاره ها و تندیس ها براستی آنچنان هراس انگیزند که امروز هم از دیدنشان لرزه بر اندام آدمی می افتد، از همین نگاره ها که از مهرابه ها یا نیایشگاهها ی میترایی بدست آمده اند می توان به پیوندهایی میان این دو آیین راه یافت

همه ی ویژگیهای تندیس زروان در مهرابه  ها با ویژگیهای کال  Kala که پیکری است از شیوا،  خدای بی آغاز و  بی فرجامِ  زمان، در آیین ودایی برابری دارند،  برای نمونه :

2.jpg

نگاره ی زروان در نیایشگاههای میترایی

  • سر شیر در نگاره ی زروانشیوا نیز شیری یا ببری را می کشد و پوستش را به تن می کند . زروان دارای ویژگی  زنانگی و مردانگی است، زهار( = آلت تناسلی)  هردو را در کنارهم  دارد، شیوا نیز چنین است، دو نشان همبسته یکی  لینگا  Linga   که زهار مردانه، و دیگری  یونی Yoni که زهار زنانه است، این دو در کنار یکدیگر نیروی آفرینش و زایندگی شیوا را نشان می دهند.
  • گرداگرد پیکر هردو ماری چنبره زده است.
  • هر دو با آتش سر و کار دارند…. و بسیاری نکته های همانند دیگر .

هر گاه فرنام ها و فروزه های  شیوا و  زروان  را کنار هم بگذاریم در آنجا نیز همانندیهای بسیار خواهیم دید، برای نمونه  فروزه ها (= صفت) ها ی شیوا:

اگ هر Aghar  ( هراس آور )

*  ای شانَ  Ishana ( چیره گر و فرمانروا)

* مَهشَ  Mahesha  (خداوند بزرگ) و پیشنام های دیگر همانند اینها همه با فرنامها ی زروان  این همانی دارند.

شایان یادآوری است  که  الله  نیز در قران با فروزه هایی مانند:  ملک القدوس: ( = پادشاه مقدس)  جبار: ( = زورگو- چیره گر)  متکبر:(=  خود خواه – خود بین – گردنکش )   قهار: ( =  بسیار چیره – سخت چیره )   قابض🙁 = درمشت گیرنده – تنگ کننده – درهم شکننده)  خافض: ( = فرا اندازنده – پست کننده – خوار کننده) – مُذل: ( =  ذلیل کننده –  خوار کننده – پست کننده )  قادر: (= توانمند – نیرومند – زورآور- توانا )  منتقم: ( = انتقام گیرنده – عقوبت دهنده – کینه کش)  مکار: (=  بسیار مکر کننده – فریب دهنده – پر مَکر- دو دوزه باز- فریبکار )  و جز اینها نام برده شده است…

در برخی از نگاره های میترایی  زروان با سر شیری دُژَم نمودار گشته است..

                                                   یکی شیری همی بینم جهان پیشش گله ی آهو

                                                                                که  من این شیر و آهو  را  نمی دانم نمی دانم  (مولوی)

بر تارک این شیر نگاره ی سرگاو و یا شیر دیگری به اندازه ی کوچکتر نگاشته شده ولی  پیکرش پیکر آدمی است که بر روی کره ای ایستاده است. کره نشان گیتی است.

مار بزرگی هفت بار بگرد پیکرش چرخیده است.  دُم این مار بر روی کره و سرش آنچنان با سر شیر پیوسته است  که گویی یک سر است.

در یکی از نگاره ها در دست راستش، دستواره ( =عصا ) و با دست چپش بند گشایی (= کلیدی) را می فشارد، و در نگاره یی دیگر دو بند گشا در هر دو دست دارد.. اکنون ببینیم که این نماد ها چیستند:

  • چگونگی چهره ی شیر که گاه با پوزه ی نیم گشوده و گاه با خشمی هراس آور دیده می شود، نشان چیرگی ونا مهربانی و نا دلنوازی روزگار است.
  • دهان نیم باز و چانه ی او که بگونه ی هراس انگیزی بهم فشرده، نشان نیرومندی تباه کننده ی زمان است که همه چیز را به کام می کشد و از میان می برد:

اگر باره ی  آهنینی بپای      سپهرت بساید نمانی بجای   (فردوسی)

زمادر همه مرگ را زاده ایم      همه بنده ایم گرچه آزاده ایم (فردوسی)

  • ماری که بر پیکر زروان چرخیده نشانِ گردش خورشید است بر پرگاره ی ( = مدار) خود .
  • در برخی از نگاره ها نشانه های  نیسنگ اختران (= منطقه البروج)  بر روی پیکر زروان نگاشته شده و در بیشتر جاها  مار هفت بار به گرد او چرخیده است،  این هفت چنبره ی مار نشان نیسنگ اختران ( منطقه البروج) است.
  • چوبدستی که در دست دارد نشان توانمندی و فرمانروایی بی چون و چرای اوست که سرکوب گرانه فرمان می راند و بگونه یی با الله (قادرمتعال) همانند است.
  • بند گشایی ( = کلیدی) که در دست  او است نشان آن است که بستن و گشودن همه ی درب ها در آسمان و زمین در دستان او است… عیسی نیز به یکی از شاگردان خود  بنام پطرس گفت : کلید های ملکوت آسمان را بتو می سپارم و آنچه بر زمین ببندی درآسمان بسته گردد و آنچه در زمین گشایی در آسمان گشوده شود .متی 19:16

  و در جای دیگری به کیش بانان یهود گفت : وای بر شما ای فقها زیرا کلید معرفت ( = معرفت چگونگی  راهیابی به ملکوت آسمان)  را بر داشته اید، خود داخل نمی شوید و داخل شوندگان را هم مانع می شوید  لوقا 52:11

یوحنای رسول نیز در باب یکم مکاشفه ی خود عیسا را چنین می ستاید:

       « پایهایش مانند برنج صیقلی که در کوره تابیده شود و آواز او مثل صدای آبهای بسیار* و در دست راست خود هفت ستاره داشت و از دهانش شمشیری دو دَمه ی تیز بیرون می آمد و چهره اش چون آفتاب بود که در قوتش می تابد ( نمارش به آفتاب نیمروز است،  بیاد داشته باشیم که شیر نماد آفتاب هم هست!) و چون او را دیدم مثل مرده پیش پاهایش افتادم و دست راست خود را بر من نهاده گفت ترسان مباش * من هستم اول و آخر و زنده و مرده شدم و اینک تا ابد الاباد زنده هستم و  کلید های موت و عالم اموات  نزد من است !)

  • دو بال که بر پیکر خود دارد نشان دهنده ی شتاب رفتار او( زمان شتابنده ) است.
  • زروان با اینکه در همه ی نگاره ها برهنه دیده می شود ولی برهنگی اش بگونه یی است که هرگز نمی توان  به زن یا مرد بودنش پی برد، مار در پیچش خود زهارش را پوشانده است.   بی شک این کار از روی آگاهی انجام گرفته چرا که زروان خدایی است خود زا که هم خودش را می زاید و هم سراسر هستی را،  او نیز همانند شیوا  خدایی است دو جنسی. بیاد داشته باشیم که واژه  خدا نیز در زبان پهلوی نیز بچم خود آفریده  است!..
  • تندیسی که از زروان در باختر آفریقا یافت شده درپایانه ی سرش گودالی است که در آن آتش می افروخته اند، و در نگاره ی دیگری از دهانش زبانه های آتش بیرون می جهند و این زبانه ها با زبانه های آتشگاههای پیرامونش بهم آمیخته و این همان گشته اند.  در نوشته های ودایی نیز مها – کال  Maha Kala خدای بیکران ( = شیوا) دارنده ی آذرخش و زبانه ی آسمانی است،  از پرتو این آتش آسمانی است که بر روی زمین آتش ها ی دیگری هستی می یابند،  این نکته همانندی بسیاری با زروان دارد چرا که  زروان نیز در این نگاره ها دارنده ی آتش و آذرخش آسمانی است.

زروان که خدایی نیرومند بود دو فرزند می زاید، که یکی اورمزد است و دیگری اهریمن و این دو در توانایی برابر بوده اند اورمزد پشتیبان راستی و پیش برنده ی نیکی، و اهریمن پشتیبان دروغ و پیش برنده ی بدی ها بود .

زروان تندر و آذرخش را  (که نماد چیرگی است) در دست اورمزد می نهد تا با آن به جنگ بدی برخیزد، از برخورد این جنگ ابزار با سنگ مرمر سپید رنگی در درون کُنامی (غاری) بر چکاد دماوند، در آغاز چله زمستان،  (یکم دیماه برابر بیست و دوم  دسامبر و گاه به نادرست (ششم ژانویه) و امروز( بیست و پنجم دسامبر) مهر زاده می شود. بدین گونه  مهر نخست به درون گاباره ی تاریک و سپس به سراسر جهان روشنی بخشید، در آغاز بهار بسوبی آسمان فرا رفت و در آغاز چله ی بزرگ تابستان بر تارُک گنبد نیلگون رسید و در آغاز پاییز بزیر آمد  نره گاوی را کشت و هستی را از آن پدید آورد .

پایان بخش سوم. دنباله دارد

 

2

اشتراک گذاری

پاسخی بگذارید

Translate »