به تارنمای فرهنگستان جهانی کوروش بزرگ خوش آمدید
سروده هایی از شاهنامه ی فردوسی بزرگ : چنین گفت موبد که مرد بنام / به از زنده دشمن بر او شاد کام ********** همه روی یکسر بجنگ آوریم / جهان بر بد اندیش تنگ آوریم********** بیا تا همه دست نیکی بریم / جهان جهان را به بد نسپریم********** نباشد همه نیک و بد پایدار / همان به که نیکی بود یادگار********** همان گنجِ دینار و کاخ بلند / نخواهد بُدَن مر تو را سودمند********** سخن ماند از تو همی یادگار / سخن را چنین خوارمایه مدار********** بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی********** نمیرم از این پس که من زنده ام / که تخم سخن را پراکنده ام********** جهان یادگار است و ما رفتنی / به گیتی نماند به جز گفتنی********** به نام نکو گر بمیرم رواست / مرا نام باید که تن مرگ راست********** بخور آن چه داری و بیشی مجوی / که از آز کاهد همی آبروی********** به گیتی به از راستی پیشه نیست / ز کژی تبر هیچ اندیشه نیست********** چو با راستی باشی و مردمی / نبینی به جز خوبی و خرّمی********** به رنج اندر است ای خردمند گنج / نیابد کسی گنج نابرده رنج********** به نزد کهان و به نزد مهان / به آزار موری نیرزد جهان********** مکن بد که بینی به فرجام بد / ز بد گردد اندر جهان نام بد********** نگر تا چه کاری، همان بدروی / سخن هرچه گویی همان بشنوی********** تو تا زنده ای سوی نیکی گرای / مگر کام یابی به دیگر سرای********** سر مردمی بردباری بود / سبک سر همیشه به خواری بود**********
همه روزه به نامه سرای فرهنگستان جهانی کورش بزرگ سر بزنید و با پخش این مروارید های دانش افزا در میان یاران خود، بر دامنه ی این ابر دانش افشان بیافزایید .
از راه آیکون های بالا می توانید به رسانه های گوناگون این فرهنگستان دسترسی داشته باشید.
به فرهنگستان جهانی کوروش بزرگ بپیوندید و در راستای بهروزگار مردم ایران از راه دانش افشانی با ما همازورشوید.
ز یزدان و از ما بر آن‌کس درود/که تارش خرد باشد و داد پود********** ز ما باد بر جان آن ‌کس درود/که داد و خرد باشدش تار و پود********** دگر آن‌که، «دانش» مگیرید خوار/ اگر زیر دستید اگر شهریار
با پشتیبانیهای مالی و یارمندیهای بیدریغ خود، بر توش و توان ما بیافزایید.
توانا بود هر که دانا بود****زدانش دل پیر برنا بود
زهر دانشی چون سخن بشنوی****از آموختن یک زمان نغنوی
چو دیدار یابی به شاخ سَخُن****بدانی که دانش نیاید به بُن
ندانی که ایران نشست منست****جهان سر به سر زیر دست منست**** چو ایران مباشد تن من مباد****بدین بوم و بر زنده یک تن مباد**** اگر سر به سر تن به کشتن دهیم****از آن به که کشور به دشمن دهیم**** دریغ است ایران که ویران شود****کنام پلنگان و شیران شود**** نمانیم که این بوم ویران کنند****همی غارت از شهر ایران کنند**** نخوانند بر ما کسی آفرین****چو ویران بود بوم ایران زمین**** اگر کشت خواهد تو را روزگار****چه نیکو تر از مرگ در کار زار

آیا کریسمس همان یلداست؟ بخش یکم

جشن یلدا و پیشینه ی آن

آیا کریسمس همان یلدا است؟

«هومر آبرامیان»

بخش یکم

این جستار در سال 2006 نوشته  و پخش گردید، با اینهمه  جا دارد که همه ساله بهنگام کریسمس  یکبار دیگر بازنگری شود تا ایرانیان این سخن بباورند که (بیست و پنجم دسامبر) یک شاد روز بزرگ ایرانی است و (آیین های کریسمس) مانند آراستن درختِ کاج یا سرو آزاده (که یکی از نمادهای باشکوه ایرانی است)  با رشته های زرین به نشان خورشید و رشته های سیمین به نشان ماه و  نهادن ستاره بر فراز آن که نشان ایزد مهر است، و سرود خواندن کنار این درخت، و پیشکشی دادن به یکدیگر، و همه دیگر آیینهای کریسمس یکسره ایرانی اند که از سوی کلیسای رُم مصادره شدند و هیچ پیوندی با مسیحیت ندارند!. در این گرماگرم تاراج  ضحاک و افراسیابهای روزگار که می کوشند خاورمیانه را شخم بزنند و شناسه ی مردمی و تاریخی ما ایرانیان را از بیخ و بن بر کنند ، شایسته است که ما ایرانیان اینگونه داشته های فرهنگی خود را بشناسیم و هر آنچه را که در گذر روزگار از دست داده ایم باز پس گیریم، مانند، روشن کردن سپندار {= شمع} در جشن زاد روز که یک آیین سد در سد ایرانی است، یا پوشیدن جامه های سپید و سیاه اروس و داماد در جشن زنانشویی و بسیاری از آیین های دیگر.

ایرانیان سپندار را به نشان آتش زندگانی می افروختند و در پاسداری از آن بسیار می کوشیدند، و خاموش شدن آن را بد شگون می دانستند، ولی اروپاییان که این آیین از ایرانیان آموختند بی آنکه رازوارگیهای آن را بشناسند، به نشان سالهای زندگی سپندار روشن می کنند و با یک پُفِ برخاسته از شکم نادانی، بگونه نمادین به زندگی خود پایان می بخشند! اگرکسی از پُف کننده بپرسد: چرا سپندارها را خاموش کردی؟  خواهد گفت: برای اینکه نشان دهم به شمار این سپندارها سال از زندگانی من گذشت!  و اگر پرسشگر بگوید: ولی شما هنوز زنده اید!.. پس آن سپندار که نشانِ زنده بودن شما باشد کجاست؟ پاسخی نخواهد شنید، چرا که  خاموش کننده، آیین را از جای دیگری آورده ولی رازوارگیهایش را نشناخته و با خود نیاورده است!.  شوربختانه امروزه بسیاری از ایرانیان  نیز چنین می کنند بی آنکه بدانند که با خود چه می کنند! در پانویس این جستار به چگونگی انجام این آیین در ایران باستان نگاه خواهیم کرد.

جشن یلدا و پیشینه ی آن

واژه ی « یلدا »  برآمده از زبان سریانی و بچم زایش است، چنانچه هنوزهم در زبان آشوری که از خویشاوندان بسیار نزدیک  زبان سریانی است به زاد روز ، می گویند: بِت یلدا

زبان سُریانی ( ܠܫܢܐ ܣܘܪܝܝܐ لِشّاناء سُریایاء)  یکی از گویش های پُر اَرج  و برآمده از شاخه خاوری زبان آرامی است، برخی آنرا زبان تورات و انجیل نیز دانسته اند. این زبان در ایران از خودِ زبان آرامی هم شناخته تر بود. دبیره یی که برای نوشتن زبان سریانی بکار می بردند با اندک دگرگونی همان دبیره ی آرامی است .

پیش از تاخت و تاز اسکندر، سرزمین میانرودان بزرگترین کانون زبان سریانی بود و توانمندی بسیار برای نوشتن جُستارهای دینی و فلسفی از خود نشان داد،  بگونه یی که در روزگار ساسانی، در رده ی زبانهای دانشیک بخش بزرگی از جهان جا گرفت و (مانی) فرزانه ی نامدار ایرانی  شش نبیگ(=کتاب) خود را به این زبان نوشت.

ریشه ی زبان آشوریها و کلدانیهای ایران و سوریه و عراق و ترکیه،  همان سریانی است، اگر چه  گویش آشوریها با گویش کلدانیها اندک دگرگونی دارد.

کانون زبان سریانی  شهر اِدِسا Edessa در باختر میانرودان (عراق کنونی) و نیمروز، یا جنوب ترکیه بوده است.

سریانی زبانان، خودشان این شهر را  اورحی Urhai می گفتند،  و همان است که در نوشتارهای عربی الرُها  گفته شده است.  این شهر در سال 1637 بدست دولت عثمانی افتاد و عثمانیان آن را  اورفه گفتند و در سده بیستم کشتار بزرگی از ارمنیان و آشوریان مسیحی در آنجا براه انداختند و برگ ننگین دیگری بر برگهای شرم آور کشتار در راه خدا افزودند.

مسیحیان ایرانی که بزبان سریانی سخن می گفتند، روز بیست و پنجم دسامبر را که روز زایش عیسا بشمار می آوردند یلدا نامیدند، و ایرانیان نیز که خو نکرده اند بزبان خود سخن بگویند! هنوزهم بی آنکه بدانند آرِش این واژه چیست و از کجا آمده است!  این جشن بزرگ ایرانی را  یلدا  می گویند.

این جشن یکی از کُهن ترین جشن های ایرانی است که آن را شب چله  هم گفته اند.  چله ی بزرگ از يکمين روز دی ماه آغازمی شود و تا دهم بهمن ماه که جشن سده است فرا می رود.

روز هشتم دیماه  جشن خرم روز است. در این جشنِ بزرگ آیین چنین بود که پادشاه  جامه ی سپید بتن می کرد و به همراه دهگانان و کشاورزان بر روی زمین می نشست و می گفت: من هم یکی از شما وهمانند شمایم ، کار جهان بر کشاورزی و آبادنی استوار است و این هر دو بدون شما نمی شود ، ما به شما همان اندازه نیازمندیم که شما به ما . پس ما و شما یکی هستیم.

چله ی کوچک از روز یازدهم بهمن ماه  فرا می رسد و تا روز بيستم اسفند ماه دنباله دارد.

نخستین روز از چله ی بزرگ که خورشید به دورترین جا نسبت به زمین می رسید، زاد روز مهر یا روز پیروزی خورشيد بود.

باید بیاد داشت در زمانی که بنیاد زندگی مردمان بر کشاورزی وگله داری  استوار گشته بود، خورشید جایگاه بسیار والایی در زندگی مردمان داشته است. این مردم کشاورز و گله دار اندک اندک به چرخه زمان پی بردند و توانستند کار و کُناک خود را با گردش زمین به گرد خورشید هماهنگ سازند و اندک اندک دریافتند که واپسین روزِ پاییز، کوتاهترین روزِ سال، وشب آن بلندترين شب، وآغازچله ی بزرگ زمستان است .

از سوی دیگر همین دراز ترین شب سال، آغاز فراپویی خورشید و درازتر شدن روزها نیز هست،  از همین رو آن را شب زایش خورشیدِ پیروزگر  دانستند و جشنی بزرگ فراهم آوردند، بگونه یی که هنوز هم دربسیاری از شهر های ایران  یلدا  همراه  با آینهای ویژه  برگزار می شود.

آیا کریسمس همان یلداست؟

برای پیدا کردن پاسخ این پرسش بهتر است که نخست به سراغ  «انجیل»،  نامه ی دینی مسیحیان که «عهد جدید» هم گفته می شود برویم  و پژوهشِ خود  را از همانجا بیاغازیم. این نامه  از هفت بخش فراهم گشته است:

بخش نخست: «انجیل های چهار گانه» با نامهای:  متی – مرقس – لوقا – و یوحنا

بخش دوم: «اعمال رسولان» . این بخش به گزارش چگونگی کرد و کار شاگردان عیسا پس از فرارفتنش به آسمان می پردازد.

بخش سوم:  « رساله ها» ی پولوس و دیگر شاگردان مسیح.

بخش چهارم  «مکاشفه ی یوحنا»   که  خود  سر شار  از  زبانزدها (=اصطلاحات) مهری است که در جای خود به آنها خواهیم پرداخت.

در سه بخش پایانی که اعمال رسولان-  رساله ها – و مکاشفه ی یوحنا  هستند هیچ سخنی از زمان زاده شدن عیسا در میان نیست.

از چهار انجیل نامبرده سه تای آنها: متی – مرقس – یوحنی در باره ی زمان زاده شدن عیسا که باید بزرگترین رخداد در جهان مسیحیت بشمار آید یکسره خاموش اند.

متی گزارش خود را از آنجا می آغازد که مریم مادر عیسا به نامزدی یوسف نجار درآمد ولی پیش از اینکه با یوسف تن آمیزی کند از روح القدس پُرشده و آبستن گردید…  ولی متی بما نمی گوید که مریم در  کدامین روز  و در چه زمان از روح القدس با برداشت و کدامین روز بار بر زمین گذاشت .

مَرقس گزارش خود را از زمانی می آغازد که عیسا در سن سی سالگی برای تعمید یافتن بدست یحیی  تعمید دهنده به رود اردن رفته بود، مَرقس نه تنها زمان زاده شدن عیسا را بها نمی دهد، ونکه آن سی سال زندگانی عیسا پیش از تعمید را نیز در خور نگرش نمی داند .

یوحنا که از نزدیکترین شاگردان عیسا و بگفته ی خودش «شاگرد محبوب خداوند» و چهارمین انجیل نویس است در سرآغاز گزارش خود می نویسد:

در ابتدا کلمه بود، و کلمه نزد خدا بود، و کلمه خدا بود، و کلمه جسم گردید ودر میان ما ساکن شد پر از فیض و راستی، و جلا ل  او را دیدیم جلالی شایسته ی پسر یگانه ی پدر …

ولی این « شاگرد محبوب خداوند »  به ما  نمی گوید که این « کلمه »  در چه زمانی « جسم گردید»  و در چه روزی از مادر  زاده شد.  پس باید برویم بسراغ لوقا

لوقا Luke   یک پزشک یونانی بود، اگرچه هرگز عیسا را ندید و آنچه را که نوشت از شنیده های خود نوشت، ولی از آنجا که مردی دانش آموخته و پرورش یافته بود گزارش او نیز ازسامان بیشتری برخور دار است، با اینهمه او نیزبه روشنی سخنی از زمان زاده شدن عیسا بمیان نمی کشد، ولی در «باب دوم» انجیل خود نشانه هایی بدست می دهد که می توان از آنها بهره گرفت  و با دلیری گفت که عیسا درهر زمان دیگری می توانسته زاده شده باشد جز  روز بیست و پنجم دسامبر.

یکی از برجسته ترین نشانه ها،  بودن شبانان در بیابان است!  می گوید:

…و در آن نواحی شبانان در صحرا بسر می بردند و در شب پاسبانی گله های خویش می کردند * ناگاه فرشته ی خداوند برایشان ظاهر شد و کبریایی خداوند بر گرد ایشان تابید و بغایت ترسان گشتند * فرشته ایشان را گفت مترسید زیرا اینک بشارت خوشی عظیم به شما می دهم که برای جمیع قوم خواهد بود، که امروز برای شما در شهر داود نجات دهنده ای که مسیح خداوند باشد متولد شد* و چون فرشتگان از نزد ایشان به آسمان رفتند شبانان با یکدگر گفتند الان به بیت لحم برویم و این چیزی که واقع شده و خداوند آنرا به ما اعلام نموده است به بینینم …

شایسته ی یاد آوری است که بیست و پنجم دسامبر آغاز چله ی بزرگ زمستان و هوا بسیار سرد است و شبانان هرگز  گوسپندان  خود را شباهنگام در بیابان نگه نمی دارند! ونکه می کوشند تا پیش ازفروشد خورشید به روستای خود باز گردند. پس همین یک نشانه بس که با دلیری بگوییم که عیسا در چنین شبی زاده نشده است، ولی اگربپرسد: درچه روزی زاده شده است؟  خواهم گفت من نمی دانم! همچنانکه لوقا و دیگر شاگردان عیسا نیز نمی دانستند! اگر می دانستند ما را  اینچنین دچار سرگردانی نمی کردند!

برپایه ی یکی دیگر از نشانه هایی که لوقای پزشک به ما می دهد شماره ی 2018 نیز برای سال زاده شدن عیسا یکسره نا پذیرفتنی است، می گوید:

… در آن ایام حُکمی از اگوستس قیصر روم صادر گشت که تمام ربع مسکون را اسم نویسی کنند هنگامی که کیرینیوس والی سوریه بود * پس همه ی مردم هر یک به شهر خود برای نام نویسی می رفتند* و یوسف نیز از جلیل از بلده ی ناصره به یهودیه به شهر داود که بیت لحم نام داشت رفت زیرا  که او از خاندان و آل داود بود  تا نام او با مریم که نامزد او بود و نزدیک به زاییدن بود ثبت گردد* وقتیکه ایشان در آنجا بودند هنگام وضع او رسیده بود…

این اسم نویسی  که لوقا به آن یاد می کند، همان است که ما امروز سرشماری می گوییم . از گزارش کهن نویسان  دانسته می شود که درآن زمان، امپراتوری روم بر بخشهای بزرگی ازجهان فرمان می راند و سود کلانی از دریافت باژ سالیانه بدست می آورد. این دولت برای سرو سامان بخشیدن به کار باژ گیری  هر چند سال یکبار، مردم را درهمه ی سرزمینهای زیر فرمان شمارش می کرد  تا اندازه ی در آمد از هر شهر و روستا را بداند.  بهنگام سر شماری هر کس می بایست در زادگاه خود باشد، از این رو است که یوسف نجار که به جلیل رفته بود ناگزیر دست نامزدش مریم را می گیرد و به شهر داود که همین اورشلیم باشد برمی گردد و در میانه ی راه در جایی بنام بیت لحم  عیسا زاده می شود .

بگفته ی لوقا این سرشماری  در زمانی انجام گرفت که: کیرینیوس والی سوریه بود..

ویل دورانت فرزانه ی بزرگ آمریکایی در «تاریخ تمدن» می نویسد:

« …ما می دانیم که کویرینیوس میان سالهای 6 و12 میلادی فرماندار سوریه بوده است، یوسفوس از یک سرشماری که این شخص در یهودا انجام داد یاد می کند ولی تاریخِ آن را بین سالهای 6 و 7 میلادی ذکر می کند، از این سرشماری در جای دیگر ذکری به میان نیامده است . ترتولیانوس روایت می کند که به فرمان ساتورتینوس فرماندار سوریه در سال 7 – 8 قبل از میلاد یک سرشماری در یهودا انجام گرفت. اگر این سرشماری همان باشد که منظور نظر لوقا است، تولد حضرت عیسی را باید پیش از سال ششم قبل از میلاد دانست!. در باره ی روز تولد عیسی هیچ اطلاعی در دست نداریم، کلمنس اسکندرانی {نزدیک 200 میلادی} عقاید مختلفی را که در روزگار وی در باره ی روز تولد عیسی وجود داشته مطرح می کند و می گوید: برخی گاهشماران این روز را نوزدهم آوریل و برخی بیستم ماه مه معین می کنند، اما خود او این تاریخ را هفدهم نوامبر سال سوم قبل از میلاد می داند!  در قرن دوم میلادی مسیحیان شرقی جشن تولد عیسی را روز ششم ژانویه برگزار می کردند. در سال 354 برخی از کلیساهای غربی از جمله کلیسای روم مراسم سالروز تولد مسیح را در روز 25 دسامبر گرفتند ، و در آن زمان  آن روز را بخطا روز انقلاب شتوی (زمستانی) که از آن روزبه بعد طول روز رو به فزونی می نهد محاسبه کرده بودند . این روز از قبل نیز روز جشن اصلی کیش میترا یعنی روز تولد مهر شکست ناپذیر بود . کلیساهای مشرق زمین تا مدتی دست از همان تاریخ ششم ژانویه بر نداشتند و همکیشان غربی شان را به  «آفتاب پرستی» و « بت پرستی»  متهم کردند ولی در پایان قرن چهارم روز بیست و پنجم دسامبر در مشرق زمین هم پذیرفته شد . ( ویل دورانت – تاریخ تمدن – پوشنه ی سوم – برگردان حمید عنایت – پرویزداریوش – علی اصغر سروش –  چاپ انتشارات علمی و فرهنگی  – رویه ی 675)

دیدیم که ویل دورانت،  فرزانه ی نامدار آمریکایی و نویسنده ی تاریخ تمدن نیز گواهی می دهد که بیست و پنجم  دسامبر هیچ پیوندی با زاده شدن عیسا ندارد، پس جا دارد بپرسیم: چرا مسیحیان جشن زاده شدند عیسای مسیح را در چنین روزی برگزار می کنند؟.

می دانیم که پیش از روی کار آمدن مسیحیت، آیین دیگری بنام میتراییسم  دربخشهای بزرگی از جهان کهن، بویژه در سرزمیهای پیرامون دریای مدیترانه دامن گسترانید و باورمندان به آن از سوریه تا اسکاتلند پرستشگاههایی برای  پروردگار خورشید یا  میترا برپا کردند بگونه یی که تا امروز بیش از یک سد و سی  نیایشگاه مهری از زیر خاک سر برون کشیده اند.

در آغاز سده ی نوزدهم، پس از پیدا شدن اینگونه  نیایشگاهها، پژوهشهای فراخدامنی در زمینه ی میترا شناسی درسراسر اروپا آغاز شد و نگاره هایی که از این نیایشگاهها بدست آمده بودند جای ویژه ای برای خود در جهان دانش دست و پا کردند.

mitra

لاژارد Lajarde   که یک باستان شناس فرانسوی و از پیشگامان  دانش میترا شناسی بود بیش از پنجاه سال در این زمینه کار کرد و بُنمایه های بسیاری گرد هم آورد که همه ی آنها پس از مرگش در پاریس چاپ و پخش گردیدند.

فرانتزکومون Franz Cumont  بلژیکی پژوهشگر برجسته ی دیگری بود که نامی بزرگ در زمینه میترا شناسی از خود بر جای گذاشت. ( کومون در سال 1868 زاده شد و در سال 1947 چشم از جهان فرو بست) .

کومون از آغاز جوانی به کارنامه ی جهان باستان و به ویژه کارنامه ی سرزمینهای خاوری گرایش بسیار داشت، چندین بار به سرزمینهای خاوری رفت و سرانجام نبیکی( = کتابی) زیر نام  رازهای میترا  نوشت و در اروپا بچاپ رسانید.

در ایران نخستین بار شاد روان ذبیح بهروز بر نوشته های این دانشمند بلژیکی خرده گرفت و نوشت : …در نوشته های کومون صفحه یی نیست که از عبارات « بت پرست »  و « آتش پرست » و «دین بربر» و « دین شرقی» پُر نشده باشد . چون اروپاییان از اینگونه کلمات در نتیجه ی تبلیغات نفرت دارند او هم در بکار بردن آنها کوتاهی نکرده است . سبک کومون در تالیفاتش سبک روحانیون مُتعصب است ، یعنی هرجا به صرفه و منظور او نبوده راه غلو و ستایش را پیش گرفته و هر جا صرفه نداشته چیزی از تحقیر و سِب و لعنت فروگذار نکرده است. رویهمرفته این دانشمند هر چه نوشته با نظر طرفداری از کلیسا می باشد و ارزش آن ناچیر است… (برگرفته از دیباچه قصه ی سکندر ودارا  نوشته ی دکتر اصلان غفاری – رویه  39).

سرانجام رازهای میترا نوشته ی  فرانتز کومون بدستیاری احمد آجودانی به زبان پارسی سَره بر گردانده

و از سوی « انجمن پاسداری از زبان و فرهنگ ایرانی» در سال 1996 در لُس آنجلس بچاپ رسید.

ولی پیش از آن شادروان ابراهیم پورداود در پوشنه یکم یشت ها ( چاپ دانشگاه تهران سال 2536 شاهنشاهی ) با برنام:  آیین مهر در رُم  گزارش فراگیری ازاین آیین را که خود از نوشته های کومون برگرفته بود فرا دست ما گذاشت .

از این گزارش دانسته می شود که چون پادشاهان ایران گرایش ویژه یی به مهر داشتند و سپاهیان ایرانی پیروزی خود را از او می دانستند، آیین ستایش و نیایش مهر اندک اندک دامن گسترانید و به همه سرزمینهایی که زیر فرمانروایی شاهنشاهان ایران بودند فرا رسید.

کیش بانان مهر مردمی مِهر پرور بودند، برای اینکه با پریستاران (= کیش بانان) دینهای دیگر در نیافتند به هر سرزمینی که پا می گذاشتند بی آنکه به بُنیادهای آیین خود آسیبی برسانند، برخی از نام های آیین خود را با نام خدایان بومی آن سرزمین سازش می دادند، چنان که ارماسدس و ژوپیتر همان  آسمان  در دین مهر است و ژوئن همان  سپنتا آرمئیتی- یا زمین   و آبم ناپات} همان پهناب یا اقیانوس است .

در بابل که یکی از پایتخت های ایران و مانِشگاه زمستانی پادشاهان ایران بود مهر با خدای خورشیدی آن سرزمین که شاماش  Schamasch  نام داشت این همان شد و به دید مردم بابل بیگانه نیامد هچنانکه ناهید ایرانی با ایشتار بابلی برابر گرفته شد .

اندک اندک این آیین از بابل بسوی آسیای کوچک دامن کشید و از آنجا به سرزمینهای یونانی فرا رفت و با پروردگار خورشید یونانی هلیوس Helios  خویشی بهم رسانید ، کوتاه سخن اینکه مهر  به هرجایی که رسید با پروردگار بومی خورشید سازش یافت و مردم رابی هیچ فشاری  به پرستش خود فراخواند.  بدین گونه  گستره ی خاک مهر از ایران تا فراسوی دریای سیاه و دریای یونان Egee در باختر، و از اینسو تا دره ی سند و هندوستان فرا رفت .

سپاهیان رومی در فرا بردن این آیین کوشش بسیار بکار بردند چرا که آنان نیز همانند  ایرانیان مهر را پشتیبان جنگاوران می دانستند و خداوندگاریش را می ستودند.

شوربختانه عیسویان آن زمان با پی ورزیهای کوردلانه ی  خود همه ی ماندمانهای این آیین را از میان برداشتند  و نشانی از این هماورد نیرومند برجای نگذاشتند تا امروز بدرستی بدانیم که شیوه ی پرستش مهر و نمازها و نیایش های روزانه ی آن چگونه بوده اند، ولی از نگاره هایی که از نیایشگاههای مهری بدست آمده اند می توان تا اندازه ای  به شکوه این آیین پی برد.

شک نیست که در گستره ی فراخدامنی که این آیین از جایی به جایی و از سرزمینی به سرزمین دیگر رفت، و برای سده های بسیار ازخاستگاه خود بدور افتاد، بسیاری از ویژگیهای نخستین را از دست بداد و چهره ی دگرگونه یی بخود گرفت تا آنجا که برخی از فرزانگان ایرانی مانند مهندس سیروس ابراهیم زاده، بودن چنین آیینی را در ایران  باستان یکسره نا درست  پنداشتند و بنیادش را ایرانی ندانستند.( نگاه کنید به افسانه ی میترا پرستی ایرانیان – ره آورد شماره 31 )

در رُم بجز سپاهیان و جنگاوران، بسیاری از امپراتوران و بزرگان روم  نیز از مهر پیروی کردند و گاه  مانند امپراتور دسیوس Decius  در سال 250 به آزار و کشتار مسیحیان پرداختند و برگهای ننگینی از خود در  کارنامه ی روم برجای گذاشتند.

در سال 274 امپراتور اورلیان Aurelian پیروزی خود را در جنگ با (زنوب Zenob شهبانوی پامیر) از پرتو مهر دانست  و فرمان داد که نیایشگاه بزرگی برای این خدای پیروزگر بسازند.

امپراتور دیوکلسیان Diocletian  که از سال 284 تا 305 بر تخت فرمانروایی نشست، کوشید تا  دربار خود را همانند دربار ساسانیان  بیاراید. او نیز در گسترش آیین مهر و براندازی دین مسیح  بسیار کوشا بود و در سال  303  فرمود تا مسیحیان را یکسره از میان بردارند .

پس از او امپراتور گالریوس Galerius  که از 306 تا 311 بر سر کار بود با توان هر چه بیشتر عیسویان را پی گرفت و درگسترش آیین مهر کوشید.

بگفته ی رنان فرزانه ی نامدارفرانسوی 1892-1823   اگر درپی انگیزه و رخدادی عیسویت از پیشرفت باز می ایستاد هر آیینه جهان از آن مهر می شد! .

سرانجام آن انگیزه پیش آمد و با روی کار آمدن کنستانتین در سال 324  پویش روزگار دگرگونه شد. در نبردی که بر سرکرسی امپراتوری میان او و لیسیلیوس Licilius درگرفت، کنسانتین مسیحی بر لیسیلیوس مهری  پیروز شد،  بگفته ی برخی از گزارشگران، خورشید از چلیپا شکست خورد!

مهر  بپوشید رو،  ریخت  ز  مُغ  آبرو      ترسا چون شب پره  دیده ی بینا گرفت

لاف زد و هرزه گفت، مهر خدایی نهُفت    زبانِ  گستاخ  چون  زنگ کلیسا  گرفت

کنستانتین  با هوشمندی پی برده بود که کشتار مسیحیان نه تنها برای کشورش سودی ندارد ونکه زیان های بزرگ نیز بهمراه دارد،  اگر آزار مسیحیان دنباله یابد، به خیزشی بزرگ و سرنوشت ساز از سوی مسیحیان خواهد انجامید و همه چیز را زیر و زبر خواهدکرد،  چرا نباید از این آیین به سود خود «در جنگ با ایران»  بهره گیریم؟..

همین اندیشه، چرخه ی روزگار را دگرگونه کرد.

ویل دورانت می نویسد:

..آیا این کار یک تغییر مذهب صادقانه، یک عمل ناشی از اعتقاد مذهبی بود یا یک مانور خردمندانه سیاسی؟ فرض اخیر احتمالش بیشتر است. هِلِنا مادر وی وقتی کنستانتینوس طلاقش داد،  به مسیحیت گرویده بود. بی گمان وی پسر را با منافع و مزایای مسیحیت آشنا کرده بود، و بی شک خود او نیز تحت تاثیر پیروزیهای پی در پی قرار گرفته بود که در زیر لوا و صلیب مسیح نصیب ارتشش گشته بود. ولی تنها یک آدم شکاک می توانست از احساسات مذهبی بشر چنین ماهرانه بهره برداری کند …. یک مسیحی مؤمن و معتقد در وهلۀ نخست مسیحی و در وهلۀ بعد دولتمرد است!. در مورد کنستانتین این امر برعکس بود، مسیحیت برای او وسیله بود نه هدف… (ویل دورانت – تاریخ تمدن – پوشته سوم رویه 765)

کنستانتین در نبرد با هماوردان پیروز گردید ورومیان را به پیروی از دین مسیح وا داشت، در زمان

فرمانروای او چلیپا بجای درفش در میدانهای نبرد بکار گرفته شد و پیروزی در پی پیروزی برای روم ارمغان آورد.

در پی این پیروزیها،  پیروان عیسا دلیر گشته و کوشیدند تا مهر و نیایشگاهها و کیش بانانش را از میان بردارند،  چنانکه مامِر Mamer  پیشوای بزرگ مسیحیان که در سال 474 درگذشت، نوشته است که در زمان فرمانروایی کنستانتین کسی را یارای آن نبود که به خورشید و دیگر روشنان آسمان نگاهی بیندازد.

مهرپرستان درتمام سالهای فرمانروایی کنستانتین گرفتارتاخت وتازسپاهیان او وکینه توزیهای عیسویان بودند تا آنکه در سال 361 زایشی نوبت به فلاویوس کلاودیوس یولیانوس Julianus   برادر زاده ی کنستانین رسید.

کنستانتین پیش از مرگ همان کاری را کرد که پیش از او فریدون در شاهنامه کرده بود، بدین گونه که از روی اُمیدی خوشباورانه فرمانروایی امپراتوری فراخدامنی را که بدست آورده بود میان فرزندان خود بخش کرد، فرانسه و ایتالیا و انگلستان را به پسربزرگش کنستانتین دوم داد – آسیای کوچک و سوریه و مصر را به پسر دومش کنستانتینوس واگذاشت – باختر آفریقا – ایلوریکوم و تراکیا را به پسر کوچکترش کنستانس بخشید ، ارمنستان و مکادونیه و یونان رابه دو برادرزاده اش گالوس و یولیانوس داد.

نخستین امپراتور مسیحی همه ی زندگانی خود را در راه گسترش امپراتوری رُم و یک دست کردن باور مردمانش  هزینه کرده بود، ولی مرگ او در سال 337 همه ی دستاوردهایش را در گذرگاه باد گذاشت .

پس از درگذشت کنستانتین، کار کُشتار و خونریزی برای بدست آوردن تاج و تخت پادشاهی  میان بازماندگان و بلندپایگان آغاز شد، همه پسران امپراتور بجز دو برادر زاده اش  کُشته شدند، گالوس بیمار بود و نوید مرگی زود رس را می داد و یولیانوس پنجساله بود، کنستانتیوس که رهبری کشتار خاندان شاهی را بدست گرفته بود این کودک پنح ساله را سزاوار کشته شدن ندانست.  او را به نیکومدیا فرستادند تا در دامن اسقف ائوسبیوس  از او یک مسیحی باورمند بار بیاورند، ولی او بجای مسیح به  هومر و هزیود دلباخت و سپس با بُنیاد های فلسفه آشنا گردید، هنگامی که برتخت فرمانروایی نشست، در نامه یی به یکی از دوستانش نوشت:.. اگر کسی ترا مجاب کرده است که برای نوع بشر چیزی سودمند تر از تحصیل بی وقفه ی فلسفه وجود دارد بدان که فریب خورده یی است که می خواهد ترا فریب دهد…  (ویل دورانت عصر ایمان بخش یکم رویه ی 22 )

یولیانوس وارون عمویش کنستانتین، مسیحیت را آیینی خرد ستیز می دانست، از اینرو بدور از چشم همگان به آیین میترایی درآمد. هنگامی که شنید که مسیحیان نیایشگاههای پیروان آینهای دیگر را ویران و دارایی آنها را میان خواجه سرایان  و درباریان بخش می کنند از فشار اندوه گریست.

ویل دورانت می نویسد :… آن مشرکان پاکیزه را که وارث یک فرهنگ هزار ساله بودند، با خداشناسان  خشک و سرسختی که در نیکومدیا احاطه اش کرده بودند، یا با آن دولتمردان پارسا که کشتن پدر و برادرانش و بسیاری دیگر را واجب دانسته بودند سنجید، دریافت که سبُع تر از مسیحیان هیچ درنده یی نمی توان یافت… (ویل دورانت- عصر ایمان بخش یکم رویه ی 17 )

یولیانوس اگر چه زیر دست اسقف ها پرورش یافته و تعمید گرفته بود، ولی از کودکی دلش با خورشید بود، و خود را برانگیخته ی خورشید و پسر مینُوی او می دانست، از این رو هنگامی که بر تخت فرمانروایی رُم نشست، فرمان داد تا نیایشگاههای پیشین را بازسازی کنند، خود نیز نیایشگاهی بزرگ در کاخ  امپراتوری برپا کرد و در نوشتاری بسیار شیوا زیر نام  بر ضد جلیلیان نوشت:

« انجیل ها ناقض یکدیگرند، و تنها نکات مشترکشان سخنان باور نکردنی است» (همان – رویه  22)

در  روزگار فرمانروایی او مهر پرستان دوباره جان گرفتند و یکی از بزرگترین پیشوایان عیسوی را که می خواست بر روی ویرانه های یکی از نیایشگاههای مهری کلیسایی بسازد گرفته و بزندان افکندند و در روز بیست و چهارم دسامبر  درست یک روز پیش از جشن سالیانه ی خورشید او را به زشت ترین چهره کشتند .

یولیانوس خود را برخوردار از پشتیبانیهای بیدریغ  خورشید می پنداشت، همین باور به او دلیری بخشید تا بسوی ایران لشکر کشد.

      «… بزرگترین آرزویش این بود که با اسکندر و تراژان هم چشمی کند و پرچم روم را در پایتخت ایران بر افرازد و خطر پارس را برای همیشه از میان بردارد، شاپور دوم پادشاه ساسانی با چند مانور جنگی حساب شده عقب نشست و او را بدنبال خود به درون مرزهای ایران کشاند، ولی تمام کشتزارهای مسیر حرکت او را نابود کرد و چاهها و چشمه ها را کور و ویران ساخت. در بیابانهای پیرامون پایتخت (تیسفون) اسواران جنگی ایران ضد حمله ی خود را آغاز کردند.  در گرماگرم نبرد سهمگینی که پدید آمده بود، نیزه ای تهیگاه امپراتور را درید و او را از پای درآورد، جانشین وی در همان جا با شاپور از در سازش در آمد و سرزمینهای از دست رفته به ایران بازگردانده شدند.»

                                                                                                            (همان رویه ی 27 )

پس از سپری شدن روزگار کوتاه یولیانوس مهر پرستان دوباره بی یاور شدند.  درسال 371 شمار بزرگی از آنان بدست مسیحیان پای ورز  از پای در آمدند،  نیایشگاههاشان یکسره تاراج و در کام آتش فرو رفتند چنانکه هنوز هم نیایشگاههایی که از زیر خاک بیرون کشیده می شوند نشان از سوختن و ویران شدن دارند .

«میترایسم» بیش از سیسد سال در سراسر امپراتوری روم پایدار بماند و بسیاری از بنیاد هایش مانند:  آسیب گردان (= فدیه)  –  باورداشت به رستاخیز مردگان –  دوزخ و برزخ و بهشت –  روز داوری و بسیاری آیینهای دیگرش را  به کلیسا سپرد . در بخش دوم این نوشتار به اینگونه آیین ها نگاهی خواهیم داشت .

پاینده ایران – هومر آبرامیان

اشتراک گذاری

2 comments

  • مجید جهانیان

    مطلب بسیار درخور و قابل چندین بار مرور کردن .
    از عزیزانی که در ساخت و راه اندازه این سایت قبول زحمت کرده اند نهایت تشکر قلبی خود را ابراز نموده و بی صبرانه در انتظار مرور مطالب بعدی هستم .
    همیشه به ایرانی بودن خود مفتخر بوده ام اما از این پس بیشتر .
    درود فراوان بر شما عزیزان .

    پاسخ
    • homer abramian

      سرکار مجید جهانیان. از مهر شما نسبت به کارگزاران فرهنگستان جهانی کورش بزرگ بسیار سپاسگذارم . همه ی کوشش ما بر این است که جوانان میهن مانند شما با داده های فرهنگ ایرانشهری آشنا ش
      وند و مانند شما به ایرانی بودن خود ببالند. پاینده باشید. هومر آبرایان

      پاسخ

پاسخی بگذارید

Translate »
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: