دکتر ناصر انقطاع

زندگینامه دکتر ناصر انقطاع

دکتر ناصر انقطاع در شهر زیبای تهران چشم بجهان گشود . پیش از رسیدن به چهارده سالگی نخستین نوشته ی خود را در روزنامه ی «یو یو» به سرپرستی عماد عصار به چاپ رساند. پس از شهریور ۱۳۲۰، در روزنامه‌ها و هفته نامه‌های آرزو – عدل – فانوس – و صبا نوشتارهای ریشخند آمیز و سیاسی نوشت. همچنین کاریکاتورها و جدولهایی می‌کشید و طرح می‌کرد.

کُنش های سیاسی و رسانه یی

در سالهای ۲۸ تا ۳۲ به هنگام جنبش ملی شدن نفت، به گروه ملی گرایان پیوست و در دانشکده ی حقوق دانشگاه تهران، با همکاری گروهی از یاران هم اندیش روزنامه‌یی بنام «پرچمدار» را براه انداخت این روزنامه تا اَمُرداد ماه سال ۱۳۳۲ چاپ و پخش می شد. پس از بسته شدن «پرچمدار» و پراکنده شدن یران و همکاران، به کارهای پژوهشی در زمینه ی زبان پارسی و ریشه یابی واژه‌ها، و بررسی تاریخ ایران بگونه ی بسیار ژرف پرداخت و همراه با کارهای اداری، نوشته‌های خود را در روزنامه‌های کیهان، اطلاعات، رستاخیز و تربیت بدنی بچاپ رسانید و همین نوشته‌ها انگیزه یی فراهم آورد که از سوی فرهنگستان زبان ایران برای همکاری با این مرکز بزرگ پژوهشی فراخوانده، و به هموندی گروه واژه گزینی برای نبیگ های آموزشی پذیرفته شد. پس از خلالوش اسلامی به ستیز با جمهوری اسلامی برخاست، در آغاز به نوشتن جستارهای سیاسی و میهنی پرداخت و نخست سر دبیر هفته نامه سپید و سیاه شد. پس از چهار شماره این هفته نامه بفرمان پایوران دیو بسته شد و ناصر انقطاع بر کرسی سر دبیری « بامشاد» نشست. پس از چاپ تنها یک شماره زیر نگاه و سرپرستی او به انگیزه ی اینکه در پشت پوشنه، نگاره ی شیری را کشیده بود که مرده ‌است و شمشیرش شکسته و خورشید در کار فرو نشستن است، و زیر آن نوشته بود:

«مرگ شیر، شکست شمشیر، غروب خورشید. براستی به کجا می‌رویم»

این رسانه ی نوشتاری نیز بسته شد. سپس سر نوشتاری برای هفته نامه ی جوانان نوشت، که انگیزه بسته شدنِ آن هفته نامه را نیز فراهم آورد. با تنی چند از دوستانش، دست بکار چاپ و پخش شب نامه‌یی بنام «پیروزی» زد که آن نیز پس از چاپ دو شماره «لو» رفت و سه تن از همکاران او (دکتر ضیا مدّرس – دکتر منوچهر سلیمی – و فرخ سرمدی دستگیر شدند و سه تن گریختید. دستگیر شدگان (دکتر ضیا مدّرس – دکتر منوچهر سلیمی – و فرخ سرمدی )هر سه تیرباران شدند. ( برای آشنایی بیشتر با دکتر منوچهر سلیمی و دکتر ضیاء مدرس نگاه کنید به زیر گروه «چهره ها» در همین تارنما.

ناصر انقطاع و تنی جند از یاران دیگری پس از گریز از ایران و چندین ماه سرگردانی در پاکستان و ترکیه و ایتالیا، سرانجام از کشور آمریکا روادید پناهندگی سیاسی گرفت و در فوریه ۱۹۸۶ به آمریکا رفت. در لوس آنجلس نخست با منصور انوری و گرامی نامه ی «پیام ایران» همکاری کرد و سپس در فوریه ۱۹۸۷ یکی از بنیادگذاران روزنامه «صبح ایران» شد که نخستین رسانه روزانه پارسی‌زبان در برون مرز بود و تا ده سال، بر کرسی سردبیری این رسانه نشست. در همان سالها. انجمنی را بنام «انجمن پاسداری از زبان و فر هنگ پارسی» بنیاد گذاشت، و تا چهار سال دبیر انجمن و سردبیر فصل نامه «پارسی نامه» بود. دو سال نیز سردبیر هفته نامه ایرانشهر در لوس آنجلس بود

از میان نوشته های بسیار سودمند دکتر ناصر انقطاع می تواناز نوشته های زیر یاد کرد:

در ژفای واژه ها – در سه پوشنه

نادر ، قهرمان بی آرام، پادشاه ناکام – در پنج پوشنه

حافظ و کیش مهر- در یک پوشنه

امیر کبیر- در یک پوشنه

توفان زرد – در یک پوشنه

ده ابر مرد تاریخ ایران- در دو بخش

منم بابک، مردی به استواری کوه سبلان – در یک پوشنه

پنجاه سال تاریخ با پان ایرانیستها – در یک پوشنه

روزهای آوارگی – در دو پوشنه

شیرو خورشید، نشان سه هزار ساله – در یک پوشنه

یعقوب لیث ، مرد بر تر تاریخ ایران – در یک پوشنه

پژوهشی در باره هفت سین – در یک پوشنه

شیر گریان- در یک پوشنه

1450-3

1450-2

1450-4

در شماره ی جمعه ی ۲۵ اسفندماه ۱۳۹۱ مقاله ای خواندم از استاد ناصر انقطاع در هفته نامه ی «ایرانیان» چاپ واشنگتن بزرگ. دو جلد کتاب تازه ی انقطاع را که دیدم :«ده ابرمرد تاریخ ایران» رفتم و در آرشیو کتابخانه ام نشریه را پیدا کردم و مقاله را که در ذهنم نقش بسته بود دوباره خواندم:

«حاجی فیروز کیست؟ از کجا آمده؟ از کی آمده و چرا یکی از پایه های استوار آئین نوروزی است» چرا مقاله را این بار به تأمل خواندم ؟ به این دلیل که یک استاد دانشگاه تهران و «پژوهشگر» در سایت شان در اینترنت نوشته بودند چهره ی حاجی فیروز را باید رنگ سرخ زد، گفتم کاش این «استاد پژوهشگر» دست کم کتاب زنده یاد دکتر مهدی بهار محقق پرآوازه را می خواند تا اولا با سنت جشن کهنسال نوروز آشنا می شد و ثانیا چرا حاجی فیروز با چهره ای سیاه بشارت دهنده ی نوروز است؟ بگذریم اما نا گفته نگذاریم که کم نیستند آنهایی که چهره ی سیاه حاجی فیروز را نشانه ای از نژادپرستی ایرانیان می شناسند که سیاهان را تحقیر می کند واستاد انقطاع در پاسخ می نویسد:

«بزرگمرد ایرانی، کورش بزرگ در بیش از دو هزار پنج سد سال پیش زمانی که هنوز کیش ترسایی و کیش اسلام بر پهنه گیتی نیامده بودند در بخش هفتم از فرمان «آزادی آدمی» چنین می گوید:«من تا روزی که به یاری مزدا، پادشاهی می کنم نخواهم گذاشت مردان و زنان را چون برده بفروشند فرمانروایان و زیردستان گماشته ی من باید از فروش وخرید مردان و زنان چون برده پیشگیری کنند و آئین و روش بردگی باید از میان برافتد»…

استاد سپس ادامه میدهد:

«سال ۶۳۱ ترسایی (میلادی) فرا می رسد واسلام در شبه جزیره تازیان پیدا می شود و چندی نمی گذرد که در زمان عمر در روند گسترش خود، ایران را زیر چیرگی می گیرد…»

و خلاصه این که:

«به هر روی ایرانی مسلمان میشود و ناگزیر روش برده برداری و برده فروشی هم با تازیان به ایران می آید اما ایرانی آزاده است. ایرانی فرهنگ ایرانی دارد و ایرانی فرزند کورش است… و اینجاست که روش برده داری و برده فروشی اسلامی در برخورد با فرهنگ ایرانی آزاد اندیش شکل انسانی و یا بهتر بگویم یکسره شکل دیگری به خود می گیرد…. و رفتارش با برده ها… به هیچ روی با روش برده داری تازیان یکی نیست ایرانی برده ها را مانند خانواده ی خود می نگریست از تازیانه و چوب و فلک در برخورد با بردگان در ایران خبری نبود. درحالی که از ۱۶۱۹ ترسایی (۳۸۸ سال پیش از میلاد) که وسیله انگلستان کشتی کشتی برده از آفریقا به امریکا برده میشد و این بینوایان با سخت ترین اهانت ها و در بدترین شرایط و رفتارها و ضربه ها و آسیب ها زندگی می کردند»… ودر گرد آوری برده از افریقا و آوردن آن به ایران و دیگر کشورهای مسلمان پیشه پردرآمدی برای انگلستان و برده فروشان تازی شده بود ولی برده هایی که [از راه عربستان] به ایران می آوردند خوشبخت ترین آنها بودند زیرا همان گونه که آمد ایرانی آزاده ومتمدن و بلندنگر در ژرفای اندیشه اش آنها را مانند خود انسان می دانست و چون از راه عربستان آمده بودند آنها را حاجی می گفتند و چون آنها زبان پارسی را نمی دانستند هنگامی که اندک اندک این زبان را یاد می گرفتند با جا به جا کردن واژه ها و یا با شیوه ی گویش خود انگیزه ی شادمانی دیگر هموندان خانواده های ایرانی را فراهم می آوردند..».

تردید نیست که این نخستین بار نیست که درباره ی حاجی فیروز واینکه چرا سیاه است و بشارت دهنده نوروز، سخن گفته شده اما بی پیرایه ترین متنی است که ارایه شده است، نثری ساده، موجز، بدون حواشی هرز واین روش و شیوه کار استاد انقطاع است هم در انتخاب موضوع ها وهم در نحوه ی ارایه ی آثارش به عبارت دیگر اگر یک ایرانی مشتاق آگاهی از فرهنگ وتمدن و تاریخ ایران باشد کافی است به آثار او رجوع کند که اغلب تالیفات او به چاپ های متعدد رسیده و بعض آثارش هم نایاب شده است خلاصه به اصطلاح پژوهشگر و مؤلف «ملانقطی» و «فضل فروش» نیست همه سعی و اهتمامش بر این مبناست که درباره موضوع ها و شخصیت هایی که خود به آنها علاقه دارد و می داند هر ایرانی وطنخواه و فرهنگیاری به دانستن و چند و چون آنها اشتیاق دارد می پردازد. مثلا کتابی درباره ی «شیروخورشید نشان سه هزارساله» تالیف کرده است آن هم درگیرودار ابراز نظرات و دیدگاههای از سر نادانی و یا دشمنی با نمادها و جلوه ها و میراث های غرورانگیز ایران. گرچه در این زمینه هم بسیار گفته و نوشته اند و شخصیت ها و پژوهشگران آگاهی چون دکتر یحیی ذکاء و احمد کسروی. اما انقطاع باز با شیوه خاص خود به تالیف تاریخچه «شیروخورشید» پرداخته و از اینرو به چاپ های دوباره هم رسیده است. حتی همین روش را در مورد پیرایش زبان پارسی هم اتخاذ کرده است با کتابی به نام در«ژرفای واژه ها، درخت زبان پارسی را از نو برویانیم» چرا تا به امروز ده ها سال است بل بیشتر که محققان و واژه شناسان به این مهم پرداخته اند زیرا به قول استاد «ادیب برومند»:

هر آن ذخیره که داریم از جواهر فکر
ز دولت سر گنجینه ی زبان داریم
باین زبان که کلید خزائن هنر است
ز نظم و نثر، بسی گنج شایگان داریم
به حفظ جانب گفتار پارسی، بسیار
به شرق و غرب هوادار نکته دان داریم
زبان نغز بسی فکر نو پدید آورد
به فکر نوسزد ار نیروی جوان داریم
زبان وثیقه ملیت است و ما بی شک
بقای وحدت ملی رهین آن داریم
زبان ماست اساس حیات ملی ما

گر این اساس نباشد چه در جهان داریم؟

1450-5

به این لحاظ استاد ادب و فرهنگ ما دهه هاست که برای پالایش زبان فارسی از امیتازهای واژه های تازی و بیگانه می کوشند اما به قول داریوش آشوری واژه شناس نامدار پرآوازه «ما هنوزعادت نکرده ایم که با میراث های ادبی زبان فارسی برخوردهای سنجش گرانه داشته باشیم و ریز را از درشت و بهنجارش را از نا بهنجار چنانکه باید جدا کنیم.»

ما هنوز ۷۰، ۸۰ سال است که عادت داریم که به این میراث همچون چیزی یکدست بپذیریم و به ستایش آن برخیزیم یا با تعصب و پی ورزی بخواهیم به اصطلاح زبان را از بن تغییر دهیم لازم به یادآوری است که دگرگونی های سبکی و زبانی هم در حوزه ی نثر فارسی ۷۰،۸۰ سال بیشتر نیست که آغاز شده است و نخستین بار هم به همت زنده یاد ملک الشعرا بهار که به بازیافتن میراث های گمنام یا گم شده ی قدیم تر برخاسته ایم. آشوری می گوید:

« فارسی را مردم «عوام» نگاه داشتند کمابیش باهمان تازگی و سلامت آغازینش اما با سوادان و «اهل علم» آن بلاها را به سرش آوردند که می دانیم در آن دوران درازی که خواندن و نوشتن، هنری مهم انگاشته میشود با سوادان می کوشیدند زبانشان را هرچه بیشتر از زبان عوام یعنی از زبان گفتار و زبان زنده دور کنند و زبانی حرفه ای میان خودشان داشته باشند و شاید علت اصلی گرایش به عربی مابی بیشتر همین بوده است».

اینها همه را گفتم که بگویم «در ژرفای واژه ها» ی استاد انقطاع که نکته هایی را علاوه بر ارایه ی آگاهی هایی درباره تاریخچه زبان فارسی و واژه نامه های پارسی یادآور میشود که در پالایش زبان فارسی نقش ساز است از آن جمله که «بسیاری از پارسی گویان در آغاز کار واژه شناسی و با پی بردن به چم (معنا) و ریشه واژه ها هستند دچارسرگردانی می شوند واژه «سهم» است چون نمی دانند که ریشه ی این واژه تازی است یا پارسی» حال آنکه «هم پارسی است و هم تازی» و استاد آن را ریشه یابی کرده و معنا و کاربردش را در پارسی روش کرده است:

فردوسی می گوید:

چو از دور دیدش بر آن «سهم» خشم
پر از خاک روی و پر از گرد خشم»

همچنین ازرودکی و فرخی سیستانی هم مستند آورده و یادآور شده است که :«به اینگونه که اگر واژه ی سهم را در کاربرد ترس و بیم به کار گیریم این واژه پارسی است و می توان از آن ساخت های: «سهمگین و سهمناک را پدید آورد» و توضیح داده است که «واژه ی سهم در زبان پهلوی نیز به همین گونه گفته می شد و یا بخش ولی اگر خواست ما از به کار بردن «سهم» تیری باشد که از کمان رها می شود، حصه ای از یک چیز یا یک شرکت باشد آن گاه باید گفت که این واژه تازی است» ما ایرانی ها جمع تازی را در «اسهام» یا «سهام» می گوئیم ولی تازیان هیچیک از این دوسه ساخت را به کار نمی برند وجمع سهم را «اُسهم Oshom یا «سهمان» Sahman» از این نکته ها در دو جلد کتاب «در ژرفای واژه ها» که به کار خواننده می خورد فراوان است از آن جمله است:«گرگ باران دیده، گرگ بالان دیده، و یا «گرگ پالان دیده» کدام درست است؟ استاد انقطاع می نویسد: «گروهی از واژه شناسان در یک سد سال کنونی براین باورند که ساخت راستین این زبانزد «گرگ بالان دیده است» و دسته ای دیگر می گویند هیچیک از این دو درست نیست و درست آن «گرگ پالان دیده» است. اما در هیچیک از نوشته های پیشینیان این دو به چشم نمی خورند…. حتی استاد دهخدا در این زمینه می نویسد:

«ظاهر آن است که بچه گرگ از باران می ترسد و به هنگام باران از سوراخ خود بیرون نمی آید هرچند گرسنه و تشنه شد اما چون گرگی در بیرون خانه ی خود باشد و از اتفاقات او را باران درگیرد و ببیند از او آفتی و ضرری نمی رسد. بار دیگر دلیر می شود و از باران خائف [ترسان] نمی شود و این کنایه از مردم آزموده کار و گرم و سردچشیده است».

سپس استاد ابیاتی از صائب تبریزی، نظامی، محمد قلی سلیم، ایرج میرزا را هم دراثبات این مدعا شاهد آورده است.

فرصت را برای گفتگویی با استاد دکتر ناصر انقطاع مغتنم شمردیم:

• انگیزه ای که شما را آن هم در دوران مهاجرت و تبعید برانگیخت که به کار وکندوکاو در فرهنگ و تاریخ ایران وز بان فارسی بپردازید چه بود؟

– زمانی که انقلاب در ایران رخ داد و بسیاری از مردم و از جمله من ناگزیر به مهاجرت شدیم فکر می کردم آنها به چه مسایلی علاقه دارند و به این نتیجه رسیدم که یکی زبان فارسی است (پیش از انقلاب هم در زمینه زبان فارسی مطالعه میکردم و عضو فرهنگستان زبان پارسی بودم و دیگر این که مردم ما مخالفت آخوندها با تاریخ جلوه های ایرانیت را بر نمی تابیدند ومخالفی سرسخت بودند و(هستند) . آنچه به ما ضربه زد فرو کوفتن تخت جمشید، تخطئه ی فردوسی، نادرشاه و رضاشاه بود و روحیه صدمه خورده ی مردم سبب شد که به طغیان در آیم و توجهم به آن معطوف شد و بعد نمادهای مورد علاقه مردم مثل هفت سین مرا برانگیخت واولین کارم چاپ و نشر کتاب کوچکی درباره ی هفت سین بود که هزینه چاپ آن را صبح ایران که من سردبیرش بودم پرداخت همین جزوه ی کوچک با یاری چشمگیر مردم در خرید آن مرا به شوق واداشت و این بود که کتاب دوم را به جشن های ایرانی و ریشه آنها اختصاص دادم و اقبال مردم و همین سبب شد که کار را گسترده تر بکنم و شروع کردم به تحقیق درباره ی قهرمان های ملی و فرهنگی مان و چون ازنوجوانی به نادرشاه علاقه داشتم شروع کردم به پژوهشی درباره ی این قهرمان ملی و رویدادهای نانوشته ای درباره ی او و طی دو سال با مراجعه به یادداشتهایی که طی بیست سال از او نوشته بودم نادر را در ۲ هزار صفحه در پنج جلد چاپ کردم که طی مدت کوتاهی پنج هزار جلدی که چاپ شده بود به فروش رفت و به چاپ دوم رسید و شماره های یک و پنج آن هم به چاپ سوم رسید.

این اقبال عمومی از این آثار مرا بیش از بیش به سمت و سوی گستردگی و ژرفای تاریخ ایران سوق داد و شروع کردم به معرفی گسترده ی شخصیت های بزرگ ایران و در روزنامه صبح ایران به چاپ رساندم که بعدها کتاب شد و امروز کتابها به ۲۲ جلد رسیده است… و چه غرورانگیز است که این کتاب ها با حمایت مالی فرهیختگان دلبسته ی تاریخ و تمدن و فرهنگ ایران چاپ شده است که از آن جمله شخصیت ها باید از مهندس نصری وحسن شیدا، و دکتر دیان و جراح عالیقدری در شمال کالیفرنیا که علی رغم اصرار فراوان من اجازه نداده است نامی از او ببرم…باید یاد کرد. علاوه بر همه ی این کتابها برنامه هایی از تلویزیون ها و رادیوهای فارسی برونمرز ارائه دادم که در زمینه گسترش زبان فارسی و شناخت بیشتر این زبان که مردم به کم و کیف آن علاقه ی بسیار دارند پشتوانه ی استوار این برنامه های کتاب جشن های ایرانی به چاپ های مکرر رسید چرا که مثلا آئین نوروزی دیوار سربلند و رفیعی بود جلو اسکندر، مغول، عثمانی و تازیان تا آنجا که آنها را وادار به عقب نشینی کرد از جمله اولجایتو تسلیم به فرهنگ غنی و بارور ایران شد و نام خود را به سلطان محمد خدابنده تغییر داد وآئین های نوروزی و سفره های هفت سین دردربارهای خلفای بیابان زادگان با شکوه و عظمت برگزار میشد.. علاوه بر نوروز جشن های مهرگان، تیرگان، یلدا و … و… و مانند پهلوانان روئین تن در برابر کینه توزی ها و دشمنی های بیگانگان استوار نگه داشته شده…

زیاده از اندازه درباره ی من سخن گفته شد… امیدوارم در فرصت های دیگر باز هم در زمینه فرهنگ و تاریخ ایران زمین سخن بگوئیم.

نوشته ها

1450-4
اشتراک گذاری