به تارنمای دانشگاه جهانی کوروش بزرگ خوش آمدید . دانشجویان و کاربران گرامی برای نامنویسی و پیوستن به دانشگاه جهانی کورش بزرگ و جاگیری در دانشپایه های این کانون آموزشی باید اپلیکسشن این دانشگاه را بر روی تلفن های دستی خود کار بگذارید. این اپلیکیشن در بر گیرنده ی «آموزش ایرانشناسی » – «گاهشمار ایرانی» – «واژه یاب هومر» – «برگردان دبیره میخی به پارسی» – «تالار گفتگو» – «شناسه کاربری» – «واژه نامه انگلیسی به پارسی» – « آزمون» و… می باشد. پس از نام نویسی و پذیرش سامه های برنهاده شده می توانید از این گنجینه ی دانش بهره مند شوید.
سروده هایی از شاهنامه ی فردوسی بزرگ : چنین گفت موبد که مرد بنام / به از زنده دشمن بر او شاد کام ********** همه روی یکسر بجنگ آوریم / جهان بر بد اندیش تنگ آوریم********** بیا تا همه دست نیکی بریم / جهان جهان را به بد نسپریم********** نباشد همه نیک و بد پایدار / همان به که نیکی بود یادگار********** همان گنجِ دینار و کاخ بلند / نخواهد بُدَن مر تو را سودمند********** سخن ماند از تو همی یادگار / سخن را چنین خوارمایه مدار********** بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی********** نمیرم از این پس که من زنده ام / که تخم سخن را پراکنده ام********** جهان یادگار است و ما رفتنی / به گیتی نماند به جز گفتنی********** به نام نکو گر بمیرم رواست / مرا نام باید که تن مرگ راست********** بخور آن چه داری و بیشی مجوی / که از آز کاهد همی آبروی********** به گیتی به از راستی پیشه نیست / ز کژی تبر هیچ اندیشه نیست********** چو با راستی باشی و مردمی / نبینی به جز خوبی و خرّمی********** به رنج اندر است ای خردمند گنج / نیابد کسی گنج نابرده رنج********** به نزد کهان و به نزد مهان / به آزار موری نیرزد جهان********** مکن بد که بینی به فرجام بد / ز بد گردد اندر جهان نام بد********** نگر تا چه کاری، همان بدروی / سخن هرچه گویی همان بشنوی********** تو تا زنده ای سوی نیکی گرای / مگر کام یابی به دیگر سرای********** سر مردمی بردباری بود / سبک سر همیشه به خواری بود**********
همه روزه به نامه سرای دانشگاه جهانی کورش بزرگ سر بزنید و با پخش این مروارید های دانش افزا در میان یاران خود، بر دامنه ی این ابر دانش افشان بیافزایید .
از راه آیکون های بالا می توانید به رسانه های گوناگون این دانشگاه دسترسی داشته باشید.
به دانشگاه جهانی کوروش بزرگ بپیوندید و در راستای بهروزگار مردم ایران از راه دانش افشانی با ما همازورشوید.
ز یزدان و از ما بر آن‌کس درود/که تارش خرد باشد و داد پود********** ز ما باد بر جان آن ‌کس درود/که داد و خرد باشدش تار و پود********** دگر آن‌که، «دانش» مگیرید خوار/ اگر زیر دستید اگر شهریار
با پشتیبانیهای مالی و یارمندیهای بیدریغ خود، بر توش و توان ما بیافزایید.
توانا بود هر که دانا بود****زدانش دل پیر برنا بود
زهر دانشی چون سخن بشنوی****از آموختن یک زمان نغنوی
چو دیدار یابی به شاخ سَخُن****بدانی که دانش نیاید به بُن
ندانی که ایران نشست منست****جهان سر به سر زیر دست منست**** چو ایران مباشد تن من مباد****بدین بوم و بر زنده یک تن مباد**** اگر سر به سر تن به کشتن دهیم****از آن به که کشور به دشمن دهیم**** دریغ است ایران که ویران شود****کنام پلنگان و شیران شود**** نمانیم که این بوم ویران کنند****همی غارت از شهر ایران کنند**** نخوانند بر ما کسی آفرین****چو ویران بود بوم ایران زمین**** اگر کشت خواهد تو را روزگار****چه نیکو تر از مرگ در کار زار

اندیشه  به دانه یی می ماند که زمانی درخت می شود

مردو آناهید

برخی می پندارند: انديشه ای که چندان خواستاری ندارد، چون اکنون تکان دهنده نيست، ارزشی هم ندارد. براين پندار پژوهش در مورد اينگونه انديشه ها، که خريدار ندارند، سودبخش نيست. از اين ديدگاه انسان بايد بتواند بازده ی انديشه خود را پيش بينی کند و اگر او بازده ی انديشه ی خود را ناچيز می بيند بهتر است از پی گيری و کاوش در آن انديشه خودداری کند.

شايد اين پندار در مورد کردار يا گفتاری درست باشد ولی در مورد “انديشه” نادرست است. چون انديشه برآيند برخورد آگاهی ها و دانستنی ها در انسان است و هيچگاه بی ارزش نيست. هميشه در يک انديشه ارزشی وجود دارد ولی در هر زمانی ارزش آن شناخته شده يا درخور ارزشيابی نيست. گاهی خود انديشه سودبخش نيست ولی او می تواند برانگيزنده ی انديشه ی بزرگ و سودبخشی بشود. چه بسا انديشمندانی از پرسش ساده ی کودکی برانگيخته شده اند و برای پاسخ دادن به آن پرسش ساده سالها به پژوهش و کاوش پرداخته اند ولی آنها نمی توانسته اند که برآيند پژوهش خود را پيش بينی کنند.

يکی از بنيان گزاران دانش مدرن ” ايساک نيوتن” بوده است. افتادن سيبی از درخت او را به انديشه برمی انگيزد: چه نيرويی سيب را به سوی زمين می کشد؟. هزاران هزار سال انسان افتادن ميوه ها را از درختان می شناخت ولی او چنين پرسشی را از خود نکرده بود شايد برای اينکه او به نيروی آسمانی عقيده داشت ولی نيوتن نيرو و ماده را به هم پيوسته می دانست و نيروی جدا از ماده  را باور نمی داشت.  نيازی به اين اشاره نيست که پيشرفت تمدن در جهان به دانشی بستگی داشت و دارد که نيوتن آنرا پايه نهاده است و پی بردن به نيروی کشش زمين از يافته های بزرگ او بود. اگر در آن زمان نيوتن از کشيش کليسا می پرسيد، به آسانی پاسخ خود را می گرفت، بیهوده در کار پدر آسمانی کنجکاوی نمی کرد. چون پرسش او از انديشيدن در مورد چيزی بود که او نمی دانست و او به همه ی دانستنی هايی که در تورات و انجيل بودند شک می ورزيد.

يکی از پرسش هايی که زرتشت از اهورامزدا داشت اين است: چرا ماه فزاينده و سپس کاهنده است؟ دانشمندان، بدون آنکه پرسش زرتشت را شنيده باشند، پس از دوهزارسال به آن پاسخ می دهند. البته برخی براساس عقيده ی خود در اين پندارند که اين پرسش ها به چه کار می آيند؟، چه دردی را مداوا می کنند؟، دانستن و شناخت گردش ماه چه سودی دارد؟ شايد من هم پاسخ برنده ای برای اين پندارها نداشته باشم ولی انسان از آغاز پيدايش خود در پژوهش و کاوش است و زندگی بدون جويندگی مرگ انسان است. شناخت انسان از پديده های هستی راهنمای سازندگی و گره گشای دشواری های زندگی او ست.

هسته ی انديشه هميشه زمينه ی گسترش و رشد ندارد يا خام و ناتوان است ولی اين امکان وجود دارد که، در زمان و مکانی ديگر، در آميزش با انديشه های ديگر، انديشه ی توانايی را باردار کند. گسترش انديشه های نو به جهان سيمای نوينی می بخشند، گاهی زيباتر و زمانی زشت تر از سيمای پيشين. ميوه های انديشه هميشه شيرين و جان بخش نيستند گاهی هم تلخ و زهرآگين می شوند. جان بخشی يا جانکاهی انديشه ای به زمينه ی فرهنگی مردمی بستگی دارد که تخم انديشه در آن کاشته می شود ” در باغ لاله رويد و در شوره زار خار”.

اروپايی ها برای نخستين بار در چين با باروت آشنا شده اند که چينی ها سدها سال پيش از آن زمان باروت را در جشن هايشان به کار می برده اند. چينی ها از سوختن باروت برای شادمانی ايزدها يا ترساندن ديوهايی که در باور آنها بوده اند سود می بردند. يعنی مردم باروت را در جشن هایی، که بر اساس پندارها “خرافات” آنها بوده اند، به کار می برده اند. آذرخش باروت جرقه ی شگفتی را به خرمن انديشه ی اروپايی ها وارد می کند و همين شراره کشورهای اروپا را در کشورگشايی و جهانگيری ياری می رساند. انديشه ی بهره گيری از نيروی باروت به آنگونه پيشرفت تمدن را در جهان دگرگون ساخته است که پيآيند آن را امروز می تواند در دست يافتن به نيروی هسته ای تماشا کرد.

در اين نوشتار سخن از توانايی و ارزش انديشه است. بيشترين انديشه های نو در زمانی که زاييده شده اند نه تنها خريداری نداشته بلکه با آتش انديشه سوزان هم روبرو بوده اند. کسانی که پيرو عقيده ای هستند و انديشه های شناخته شده را، بدون شناخت، ستايش می کنند آنها فروشنده ی انديشه هستند نه انديشمند. چون آنها از پديده ای سخن می گويند که از ايمان آنها برمی خيزد نه از بينشی که پرورده ی آگاهی خودشان باشد. البته برآيند انديشه ی ديگران می تواند با بينش کسانی آميخته شود و جهان بينی آنها را دگرگون سازد.

انديشمند از آگاهی ها، شناخت، برخورد و بررسی پديده ای به انديشه ای آبستن می شود او انديشه ی تازه ای را، بر اساس منش و بينش خودش، می زايد. انديشه ی تازه بسان دانه ای است که در زمين می شکافد و جوانه می زند و گاهی درخت می شود. سود و زيان يا گسترش اين جوانه به زمينه ای بستگی دارد که در آن پروروده می شود.

نام حافظ رقم نيک پذيرفت ولی            پيش رندان رقم سود و زيان اين همه نيست

همين حافظ ، که بيشترين روشنفکران از شيرينی سخنش در شگفت هستند، سخنانی براساس جهان بينی خودش سروده است و او هرگز نمی دانسته است که پس از 800 سال استادان سخن از گفتار او برانگيخته می شوند. مهم اين نيست که حافظ چه کرداری داشته است. مهم اين است که هر کس، در خور گنجايش دانش خودش، از انديشه ی حافظ ارزشی را برداشت می کند. انديشه ی او نه تنها نخشکيده بلکه به ارزش آن در بينش خردمندان افزوده شده و در پندار سياه فکران، به لسان الغيب، کاهش يافته است. شايد حافظ، برای پيمانه ای يا از ترس تازيانه، حاکمی را ستايش می کرده است ولی گوهر انديشه ی او در هسته ی سروده هايش نهفته است.

برخی می پندارند که ما امروز به چامه و سروده هايی که دانش يا فلسفه ای را به روشنی بيان نمی کنند نيازی نداريم چون دانش امروز راه و روش بهتر زيستن را بررسی کرده است و ما می توانيم بهترين آنها را برای خود برگزينيم. همين انديشه هم، که ما را به انديشه نکردن راهنمايی می کند، بی ارزش نيست زيرا خودباختگی اين کسان ديگران را به خود می آورد که به انديشيدن در اين مورد بپردازند.

انديشمندان اروپا از بازنگری و بررسی اسطوره های يونان توانسته اند به برده پروری دين های سامی پی ببرند و پايه های دموکراسی را بر اساس بينش فراموش شده ی يونان کهن پيشنهاد کنند. انديشه های يونان پيشين با بينش اروپايی ها، در آن زمان که فرسودگی مسيحيت را شناخته بوده اند، سازگاری داشت. از ساده انگاری است که برخی از روشنفکران گمان می کنند که می توان از دستگاه انديشه ی اروپايی های رونوشت گرفت و بر مردم ايران، که در آلودگی فرهنگی به خواب رفته اند، وارد ساخت. اين کسان از تنگ نگری می پندارند که ايرانيان با نوشتن قانون اساسی بر پايه ی حقوق بشر، بدون پاکسازی بينش مردم از آلودگی های مذهبی، به دموکراسی می رسند.

هر فنی يا دانشی حتا انديشه ای را می تواند از ديگران آموخت، خريد يا دزديد و با دروغ هم می توان چشم و گوش مردم را از راستی برگردانيد. ولی، بينش فرهنگی را نمی توان از کسانی رونوشت برداشت و به مردمی ديگر فرو کرد، فرهنگ بايد از درون انديشه های خود مردم بجوشد. تا مردمی بينش دموکراسی نداشته باشند، با هيچ قانون و نمايشی، آن مردم نمی توانند به دموکراسی برسند.

چنانچه گفته شد فرهنگ تراوش انديشه های بنيادی است. چنين انديشه هايی در درازای زمان دگرگون، پاره پاره، پوشيده به پوشش های زشت يا زيبا و از بينش مردم دور می شوند ولی بيشترين آنها با سيمايی ديگری در لابلای واژه ها، داستان ها، اسطوره ها، خرافه ها و آيين های اجتماع پنهان می مانند. پاره پاره های انديشه در کتاب تاريخ نگاشته نمی شوند که کسی بتواند آنها را به آسانی گردآوری کند.

منوچهر جمالی از لابلای واژه ها، اسطوره ها و نوشته های کهن ترين دين های ايران به ساختار فرهنگ ايران پی برده و بخش های پرارزش آن را از زير خاشاک زمان بيرون کشيده است. او روشن می کند فرهنگ ايران، که بسيار پيشرفته تر از فرهنگ يونان کهن بوده، براساس بينش زايندگی و نوشوندگی بنا شده است. يعنی هر پديده ای از پديده ی ديگری پيدايش يا زاييده می شود. همان گونه که در دانش امروز هم از زاييده شدن ستارگان و کهکشان ها سخن می گويند. منوچهر جمالی روشن می کند که در فرهنگ ايران خدا و جانداران با هم پيوند تنگاتنگ دارند و هيچگاه از يکديگر بريده و جدا نمی شوند. خدا تخمی است خودزا بسان انسان که از آميزش خدايان زاييده می شود. خيلی کوتاه می توان گفت که در فرهنگ ايران انسان به نيروی خرد آراسته شده است، او از پديده های هستی برآمده و خودش توانايی دارد که بهشت را در روی زمين بسازد، او مخلوق کسی نيست، نياز به رسول و پيروی از احکام خدايی را ندارد.

در اين انديشه می بينيم که فرهنگ باستانی ايران، که برخی آن انديشه ها را خرافه و بی ارزش می پندارند، چندان از دانش پيشرفته ی امروز دور نبوده ولی تا کنون کسی آن را شناسايی نکرده است. از ديدگاه دانش هر سلول جانداری، چه از گياه و چه از جانور، توانايی دارد که خودش را بارها بيافريند. يعنی هرسلولی  تخم خودزا است و در آميزش با پديده های هستی سلول های زاينده ی ديگری را هم به وجود می آورد. به زبانی ساده در فرهنگ ايران همه ی جانداران پيوند انبوهی از خدايان هستند و خودشان خدا و خدا آفرين می باشند. می بينيم که اين فرهنگ نه تنها با تصورهای دين های سامی در تضاد است بلکه می تواند با دانش امروز هم همآهنگی داشته باشد چون اين فرهنگ پيوسته در نوشوندگی ونوزايی است.

البته می توان پرسيد که پژوهش و شناخت اين فرهنگ، که در خودآگاه ما فراموش شده است، چه سودی دارد. مگر هر کس که بخواهد آزادانه انديشه کند نياز به شناختن انديشه ی پيشنيان و منشور آزادی کوروش را دارد.  بايد بگويم که راه رسيده ايرانيان به آزادی از راه شناخت فرهنگ خودشان می گذرد. چون در اين انديشه انسان آزاد و آراسته به خرد است و هيچ خدايی يا خالقی بر او حاکم نيست. حکومت هر مردمی از بينش همان مردم ساختار پيدا می کند. در بينشی که خرد انسان کارگشای دشواری ها است انسان در آن ديدگاه آزاد است و خرد او زاينده ی انديشه های تازه خواهد بود. در عقيده ای که انسان به اراده ی خالقی به وجود آمده است انسان عبد همان خالق است و تا خود را از بردگی اين خالق رها نکند برده و بنده ی او خواهد ماند. البته هر کس نيازی به شناختن منشور کوروش را ندارد ولی در جامعه ای که امکان راست گفتاری نيست می تواند خواندن يک سنگ نوشته هم سود بخش باشد. زيرا در اجتماعی که احکام شريعت، قصاص و جهاد، حکمفرماست، تنها تاريک فکران امکان گفتار دارند، مردم نمی توانند تضادهای شريعت و حقوق بشر را بشناسند و دروغ پردازان، که با دروغ چهره ی زشت خود را پنهان کرده اند، در مردم پخش می کنند که “اسلام هيچ تضادی با منشور حقوق بشر ندارد”.

اين است که هر ايرانی به اين آگاهی نياز دارد که بداند: تا زمانی که او زمينه ی انديشه ی خود را از آلودگی های مذهبی پاک نکند او نمی تواند انديشه ای را به راستی بررسی کند. شايد برخی هم با شناختن منشور کوروش بهتر بتوانند پسماندگی اجتماع کنونی ايران را بشناسند و بدانند که بينش ايرانيان در درازای زمان پس رفت کرده است.

در اين نوشتار از انديشه ای سخن رانده می شود که هسته ی آن در درون کسی بارور شده باشد و ميوه ی آن از راه گفتار به برون تراوش کند. کسی که به عقيده ای ايمان دارد، او از خودش انديشه ای ندارد، او سرسپرده ی ايمانش است، او خرد خود را در اختيار ايمانش گذارده است. همه ی تلاش يک مسلمان آرايش دادن احکام اسلامی است. او هرچه را که در اين احکام زشت باشند تعبير و تفسير می کند تا آن زشتی ها را پنهان سازد. سازندگان اسلام های راستين همگی دروغ پرداز و انسان ستيز هستند. انديشه ی آنها در راستای ايمانشان است و برای پوشاندن زشتی ها و پوسيدگی های احکام اسلامی به هر راهی، که بتوانند به دروغ های مردم فريب بپردازند، فکر می کنند ولی هرگز به دروغ بودن ايمان خودشان انديشه نمی کنند. دروغ ميوه ی ترس و ترس پرورنده ی ستمکار و ستمکار دروغ پرور و مردم ستيز است.

کسانی سخن سرايان را ياوه گويان آشفته مغز می پندارند و سروده های آنها را شايسته ی بررسی نمی دانند. البته برخی هم، که با ايمان ملکوتی، به بررسی اين سروده ها پرداخته اند چيزی به جز ياوه گويی از آنها برداشت نکرده اند که بتوانند بازگو کنند. ولی يک سخن سرا دارای يک جهان بينی است که کم و بيش از جامعه، انديشه ها و فرهنگ زمان خودش، ساختار يافته است. گاهی می توان، در سروده های يک روشن انديش، به شيوه ی زندگی و آيين های اجتماع آن دوران، که ناخواسته در واژه های سراينده به کار رفته اند، پی برد. در نوشته های تاريخ، اگر بر جای مانده و به خواست کسانی نابود نشده اند، بيشتر به برخورد مردمان و فرمانروايان اشاره شده است و کمتر انديشه های مردم را ارزشيابی می کنند. گاهی انديشه ای زمان درازی در لابلای کنايه ها و شوخی ها پنهان می ماند تا زمينه ای برای آشکار شدن آن پيدا شود و آنگاه با شتاب بسياری در همه جا پخش می گردد. بسان انديشه ی مارکسيسم که سدها سال پيش از مارکس در بينش مزدکی ها و مانی ها آشگار بوده است ولی تا زمان مارکس زمينه ی گسترش آن انديشه کمتر وجود داشته است. اکنون هم که مارکسيسم شعله ور و سپس خاکستر شده، اگر به ژرفی نگاه کنيم، می بينيم که شيره ی اين انديشه ها در هر ديدگاه اجتماعی و سياسی رخنه کرده است.

به هر روی پرسشی پيش می آيد اين است که ما به اين افسانه ها چه نيازی داريم که بايد از لابلای آنها فرهنگ پيشينيان را شناسايی کنيم. ما را که امروز، در جهان مدرن، درب های دانش و دانستنی های به رويمان باز است چرا بايد در انديشه ی نياکانمان کاوش کنيم.

نياز ما در اين است که بتوانيم خودمان بينديشيم تا آنچه را که نياز داريم خودمان شناسايی کنيم. کسانی که انديشيدن را فراموش کرده يا آن را ياد نگرفته اند آنها بايد به دنبال دستورهايی بگردند که ديگران برای آنها پيش نويس کرده اند. امروز نه تنها دانستنی ها، سوی پيشرفت و نيازهای ما را ديگران برای ما می نويسند بلکه نيکی و بدی، زشتی و زيبايی، آزادی و گرفتاری را هم ديگران برای ما می سنجند و تعريف می کنند. ما از آزادی، دموکراسی و پيشرفت سخن می گوييم ولی مفهوم اين پديده ها را از ديگران، که آنها را داشته اند، شنيده ايم و خودمان آنها را نمی شناسيم. شايد تعريفی که از آزادی از ديگران شنيده ايم سد در سد درست نباشد، شايد برداشت ما از آن تعريف نادرست باشد، شايد هم ما در زمان و مکانی ديگری زندگی می کنيم و زمينه ی فرهنگی ما با بينش ديگران برابر نيست.

برخی از روشنفکران که خود را از شناسايی شاهنامه بی نياز می دانند، داستان ها آن را يک مشت خرافات کهنه و بی ارزش می پندارند، آنها از بررسی کردن بينش مردم ايران  روی گردان هستند. آنها براين پندارند که می توان سامان اروپايی را برای مردم ايران، که مسلمان هستند، پياده کرد. در حاليکه روشنفکران اروپا از بررسی و باز سازی اينگونه خرافات، فلسفه ی خدايان يونان، به پسماندگی دين مسيحی پی برده اند. اگر انديشمندان اروپا اسطوره های يونان را شناسايی نمی کردند، آنها را پوچ و بی ارزش می دانستند، هرگز مردم اروپا نمی توانستند خود را از چنگال ستم کليسا بيرون بياورند. در ضمير ناخودآگاه اروپايی ها همان خدايان فراموش شده ی يونان وجود داشته اند. اگر به ژرفی بنگريم می بينيم در نهانخانه ی خاموش برخی از ايرانيان هم هنوز همان پروردگاران، ايزدها، پريان، ماه، خورشيد و آسمان، با همان بن مايه ها، وجود دارند.

زال در هنگام زادن رستم پری از سيمرغ را بر آتش می زند و سيمرغ از ابر سياهی فرود می آيد. سيمرغ او را راهنمايی می کند تا بتواند، شکم رودابه را شکافته، رستم را از زهدان مادر بيرون بياورد و سپس زخم رودابه را مداوا کند. هزار سال پس از شاهنامه، چند هزار سال پس از آن انديشه، اين کردار در بيمارستان ها به نام ” سزار” سزارين انجام می شود. داستان سزار هم، بسان داستان زادن رستم، افسانه ای بيش نيست. کسانی، شايد هم به درستی،  شناختن ارزش اين داستان ها را بيهوده می شمارند ولی آنها همين داستانها را به افکار اسلامی آلوده می کنند و به دروغ  به امامان و بستگان شيعه می چسپانند. آنها با خرافه بودن داستان های شاهنامه ستيزی ندارند بلکه با ايرانی بودن شاهنامه درستيزند چون خود آنها از سازندگان خرافات و طامات هستتند. اين خرافات سازان با شگفتی و ديدگان باز به رفتار انبوهی از مردم، که گورهای هزار ساله را ستايش می کنند، می نگرند. آنها بر اين باورند که نبايد عقيده های مردم را نکوهش کرد چون شايد مردم، از نکوهش کردن نادانی، برنجند. کسی که بيش از هزار سال است که با زخم شمشير کشته شده و نتواسته است که از خودش نگهداری کند. اکنون کسانی از اين مرده ی هزار ساله مدد می خواهند و می گويند “يا علی مدد” ، “علی نگهدارت”. مردم حق دارند که مرده پرست و نادان باشند ولی مردم هم حق به دانستن دارند که مردم دوست باشند و مرده پرست نباشند.

آيا بهتر نيست که با خرافاتی مبارزه شود که مردم را گرفتار “ولايت فقيه” کرده است؟ اينکه در داستانی جمشيد جام جهان بين داشته است، برانگيزنده ی خرد است، اگر مردم را به جهان بينی نرساند به کور هم نمی رساند.

کسی که می خواهد با خرافات مبارزه کند دستکم بايد ماهيت خرافات را شناسايی کند. اگر در شاهنامه از ديو سياه و ديو سفيد يا از فرورفتن پای رستم، به هنگام رفتن، در زمين سخن آمده است نياز به مبارزه با آن بينش نيست چون کسی، ديو يا فرورفتن پای رستم در زمين را، باور ندارد. انسان انديشمند با خرافاتی پيکار می کند که خرد مردم را خشکانيده و ديدگاه آنها را تاريک ساخته است.

اگر بينش نياکان ما اين بوده است که خورشيد از ماه زاييده می شود بديهی است که اين بينش نادرست و خرافات است چون خورشيد، زمين و ماه پاره هايی از پديده ای پيشين هستند و درست تر اين بود که می گفتند ماه از زمين جدا شده است. ولی اين خرافات، ماه را فرمانده ی مردم نمی داند و ماه هم رسول و نماينده ای ندارد که به مردم امر و نهی کند. پيامی که در اين بينش وجود دارد اين است که ايرانيان شش هزار سال پيش با جهان بينی ماتراليسم به پديده های هستی می نگريستند. امروز هم نه شناسايی اين انديشه برای ما زيان بخش و نه مبارزه با اين خرافات سود بخش است.

امروز، پس از شش هزار سال، مردمی مجبور به داشتن عقيده ای هستند، که خالقی همه ی پديده های هستی را در شش روز خلق کرده است و مردمان هم بندگان او هستند و بايد فرمانبردار رسول و خليفه ی او باشند. اين خرافات زنجير نادانی و بردگی را به گردن انسان می بندد و پيشرفت انديشه را از جنبش بازمی دارد. اگر کسی آزاده و آزاديخواه است بايد با اين خرافات پيکار کند تا حکومت الله را براندازد. آخوندها انگل های مرداب الله هستند، با برچيده شدن حکومت الله، توان آخوندها گرفته خواهند شد. شايد نقد و بررسی اسلام مسلمانان را برنجاند و آنها را خشمگين تر کند ولی نقد نکردن اسلام ستمکاری بر انسانيت است. مسلمانان از ديدن سيمای اسلام و نادانی خودشان می رنجند ولی جهانيان از خشم و بی داد مسلمانان خشمگين و بی دادگر می شوند.

مردو آناهيد

دريافت بازتاب از ديدگاه خوانند گان:                             MarduAnahid@yahoo.de

اشتراک گذاری

پاسخی بگذارید

Translate »