به تارنمای دانشگاه جهانی کوروش بزرگ خوش آمدید . دانشجویان و کاربران گرامی برای نامنویسی و پیوستن به دانشگاه جهانی کورش بزرگ و جاگیری در دانشپایه های این کانون آموزشی باید اپلیکسشن این دانشگاه را بر روی تلفن های دستی خود کار بگذارید. این اپلیکیشن در بر گیرنده ی «آموزش ایرانشناسی » – «گاهشمار ایرانی» – «واژه یاب هومر» – «برگردان دبیره میخی به پارسی» – «تالار گفتگو» – «شناسه کاربری» – «واژه نامه انگلیسی به پارسی» – « آزمون» و… می باشد. پس از نام نویسی و پذیرش سامه های برنهاده شده می توانید از این گنجینه ی دانش بهره مند شوید.
سروده هایی از شاهنامه ی فردوسی بزرگ : چنین گفت موبد که مرد بنام / به از زنده دشمن بر او شاد کام ********** همه روی یکسر بجنگ آوریم / جهان بر بد اندیش تنگ آوریم********** بیا تا همه دست نیکی بریم / جهان جهان را به بد نسپریم********** نباشد همه نیک و بد پایدار / همان به که نیکی بود یادگار********** همان گنجِ دینار و کاخ بلند / نخواهد بُدَن مر تو را سودمند********** سخن ماند از تو همی یادگار / سخن را چنین خوارمایه مدار********** بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی********** نمیرم از این پس که من زنده ام / که تخم سخن را پراکنده ام********** جهان یادگار است و ما رفتنی / به گیتی نماند به جز گفتنی********** به نام نکو گر بمیرم رواست / مرا نام باید که تن مرگ راست********** بخور آن چه داری و بیشی مجوی / که از آز کاهد همی آبروی********** به گیتی به از راستی پیشه نیست / ز کژی تبر هیچ اندیشه نیست********** چو با راستی باشی و مردمی / نبینی به جز خوبی و خرّمی********** به رنج اندر است ای خردمند گنج / نیابد کسی گنج نابرده رنج********** به نزد کهان و به نزد مهان / به آزار موری نیرزد جهان********** مکن بد که بینی به فرجام بد / ز بد گردد اندر جهان نام بد********** نگر تا چه کاری، همان بدروی / سخن هرچه گویی همان بشنوی********** تو تا زنده ای سوی نیکی گرای / مگر کام یابی به دیگر سرای********** سر مردمی بردباری بود / سبک سر همیشه به خواری بود**********
همه روزه به نامه سرای دانشگاه جهانی کورش بزرگ سر بزنید و با پخش این مروارید های دانش افزا در میان یاران خود، بر دامنه ی این ابر دانش افشان بیافزایید .
از راه آیکون های بالا می توانید به رسانه های گوناگون این دانشگاه دسترسی داشته باشید.
به دانشگاه جهانی کوروش بزرگ بپیوندید و در راستای بهروزگار مردم ایران از راه دانش افشانی با ما همازورشوید.
ز یزدان و از ما بر آن‌کس درود/که تارش خرد باشد و داد پود********** ز ما باد بر جان آن ‌کس درود/که داد و خرد باشدش تار و پود********** دگر آن‌که، «دانش» مگیرید خوار/ اگر زیر دستید اگر شهریار
با پشتیبانیهای مالی و یارمندیهای بیدریغ خود، بر توش و توان ما بیافزایید.
توانا بود هر که دانا بود****زدانش دل پیر برنا بود
زهر دانشی چون سخن بشنوی****از آموختن یک زمان نغنوی
چو دیدار یابی به شاخ سَخُن****بدانی که دانش نیاید به بُن
ندانی که ایران نشست منست****جهان سر به سر زیر دست منست**** چو ایران مباشد تن من مباد****بدین بوم و بر زنده یک تن مباد**** اگر سر به سر تن به کشتن دهیم****از آن به که کشور به دشمن دهیم**** دریغ است ایران که ویران شود****کنام پلنگان و شیران شود**** نمانیم که این بوم ویران کنند****همی غارت از شهر ایران کنند**** نخوانند بر ما کسی آفرین****چو ویران بود بوم ایران زمین**** اگر کشت خواهد تو را روزگار****چه نیکو تر از مرگ در کار زار

اگر فردوسی نبود – دکتر روزبه آذربرزین -بخش دوم

اگر فردوسی نبود !

بخش دوم

پژوهشی متفاوت در احوال فردوسی بزرگ

پژوهشگر و راوی : دکتر روزبه آذربرزین

کدام اثر ادبی در تاریخ ادبیات ما وجود دارد که در آن 720 بار نام ایران و 350 بار نام ایرانی و ایرانیان در آن ذکر شده باشد ؟ کدام نوشته در راستای میهن پرستی و عرق وطن میتواند با شاهنامه برابری کند ؟

فردوسی مظهر میهن پرستی ، عاشق عظمت ایران ، حافظ شئونات و استقلال کشور و سمبل سلحشوری بود . برای فردوسی شاه سمبل وحدت و یکپارچگی ایران بود . نکته ای که امروز پس از یک هزار سال بدان رسیده ایم . نکته ای که پس از از دست دادن شاه فقید با رگ و پی آنرا حس کردیم و چه دردا که امروز بر خی ها در قالب ژست های روشنفکر مآ بانه منکر آن هستند و در حالیکه به بدوی ترین ، عقب مانده ترین حکومت جهان که همانا ولایت فقیه است تن در داده اند ، از گذاشتن به زمین علم مخالفت با سیستمی که در طول هزاران سال میهن ما را حفظ کرد ، خود داری میورزند . برای فردوسی مقام شاه که حافظ استقلال و امنیت و یکپارچگی کشورش میباشد هم سنگ پیامبری چون اشو زرتشت است که تمام فرامینش با خرد آمیخته است .

چنان دان که شاهی و پیغمبری

دو گوهر بود در یک انگشتری

ازین دو یکی را همی بشکنی

روان و خرد را بپای افکنی

فردوسی به عظمت ایران می اندیشید واز اینکه سرزمینش تاراج وفرهنگش در سایه فرهنگ زمخت و بیابانی عرب بیرنگ شده است سخت آزرده بود .

جهان پر زبدخواه و پر دشمن است

همه مرز ما جای اهریمن است

نه هنگام آرام و آسایش است

نه روز درنگست و آرایش است

دریغ است ایران که ویران شود

کنام پلنگان و شیران شود

چو ایران نباشد تن من مباد

بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

فردوسی به مردم میهنش عشق میورزید . در کلام او ستایش از مردم ایران موج میزند . در سخنان فردوسی سر کوفت به مردمانش جائی نداشت .

هنر نزد ایرانیان است و بس

نگیرند شیر ژیان را بکس

همه یکدلاندو یزدان شناس

به گیتی ندارند از کس هراس

مرا ارج ایران بباید شناخت

بزرگ آنکه با نامداران بساخت

در دیباچه بیژن و منیژه فردوسی بزرگ به آغاز نوشتن شاهنامه اشاره دارد که چگونه در نیمه شبی ، زمانیکه خواب بایستی به چشمان سراینده جوان یورش برد ، خامه بدست میگیرد و از همسرش می خواهد تا چراغ افروخته و چنگ بنوازد تا شب بر او کوتاه گردد .

گهی می گسارید وگه چنگ ساخت

تو گفتی که هاروت نیرنگ ساخت

دلم بر همه کام پیروز کرد

شب تیره همچون گه روز کرد

همسر فردوسی با نواختن چنگ داستان بیژن و منیژه را برای او بازگو می کند و فردوسی آنرا به نظم در می آورد و بدین سان شاهنامه متولد میشود . تولدی خجسته و فرخنده که سند هویت و ملیت هر ایرانی است .

فردوسی در آن شب چراغی را با کمک همسرش روشن کرد که هزار سال است ما ایرانیان از نور آن بر خورداریم . چراغی که هزاران بار دشمنان فرهنگ ایران خواستند آنرا خاموش کنند ، ولی نتوانستند .

شاهنامه عامل بقای ملی و ضامن همبستگی استمرار هویت ایرانی شد .

شاهنامه خمیر مایه هستی ایران آریائی به دست توانای فردوسی در غم انگیز ترین دوران حیات ایران پا به صحنه تاریخ گذاشت و چون فرشته نگهبانی تا امروز باقی مانده است .فردوسی در سپیده دم تاریخ ایران مشعلی را افروخت که ایمان دارم تا شامگاه این تاریخ فروزان خواهد ماند . شاهنامه بارها در برابر یورش بیگانگان و بی مهری انیرانی های پشت به وطن کرده و مسخ شده ایستاده و از نابودی فرهنگ ما جلوگیری کرده است . در یورش اعراب بیابانگرد ، چندین روز تمام گرمابه های ایران با سوزاندن کتابهای کتابخانه های ما گرم میشد و با این سابقه و ضدیت عرب و تازی پرستان زنده ماندن شاهنامه که بر جای ماند به لطفی میتوان تشبیه کرد که نصیب ایرانیان گشته است .

در دوران پر شکوه ساسانی ، آثار بیشماری در رشته های مختلف هنر و ادب از قبیل معماری ، نقاشی ، موسیقی ، هنر های دستی ، شعر و نثر آفریده شد . کوشش های گسترده ای در زمینه های علمی و فلسفی صورت پذیرفت و بزرگترین و نخستین دانشگاه ایران جندی شاپورکه در زمره قدیمی ترین دانشگاه های جهان است تاسیس شد .این دانشگاه با قدمتی 1700 ساله ، یکی از قدیمی ترین دانشگاه های جهان بشمار میرود . اشاره به تاریخ گهر بار فرهنگ و ادب ایران زمین ازآن جهت مطرح میشود که ایرانی بداند کی بود ، چه گذشته ی پر افتخاری داشت و چگونه تمام هستی اش به دست مشتی عرب بیابانگرد و بعدها تازی پرستان دستار بند و مفت خور بباد رفت . ملتی که از تاریخ خود نا آگاه باشد ، محکوم به تکرار آنست . بسیاری از گذشتگان این سرزمین سعی بر ساختن بنای فرهنگی و تمدن آنرا داشته اند و اگر ضعف و اشتباهی از آنها سر زده باید مورد عبرت ما قرار گیرد تا از تکرار چنین اشتباهی جلو گیری کنیم . نهصد سال ایرانی بی مهر نسبت به شاهنامه بخاطر تبلیغات دستار بندان بی وطن رغبتی نشان نمیداد که خوشبختانه در زمان شاهان پهلوی شاهنامه کتاب ایران ساز و فردوسی بزرگ ، قهرمان ملی ما گشت . تاریخ تمدن جهان نمایانگر نقش ارزنده ایرانیان در علوم و فنون است . ایرانی که فردوسی بزرگ از آن بر خاسته است ، مهد راستگوئی و درستکاری بود . راهنمای فرد بزرگی چون فردوسی، گفتار نیک ، کردار نیک و پندار نیک بود . فردوسی از مذهب دروغگوی تازی بیزار بود . در آن زمان فردوسی فهمیده بود که ایران و ایرانی تنها یک دشمن واقعی دارد و آن اسلام است . واقعیتی که پس از هزار سال بسیاری از به اصطلاح روشنفکران ما قادر به درک آن نیستند . هدف فردوسی ریشه کن کردن زشتی هائی بود که تازیان به سرزمین ما آورده بودند . تلاش فردوسی پاک کردن فرهنگ گهر بار ما از نجاست فرهنگ ریگزار های حجاز بود . رسالت فردوسی مبارزه با بی وطنی بود ، با فساد و دروغگوئی بود . فردوسی می خواست با خرد به جنگ سیاهی های واپسگرایانه مذهب اسلام برود .فردوسی می خواست تا ایرانی از جهل و خرافه دوری کند . زمان زایش شاهنامه موقعی بود که فرهنگ زمخت اسلامی سایه ی شومش را در تمام ایران گسترانده بود .

فردوسی شاهد نابودی تعالیم خرد جویانه و معنوی اوستائی و جایگرینی آن با اوهام و یاوه های هجو نامه قرآن بود .آن زمان که دیگر شاعران صله دریافت کن دربار به کمند ابروی یار و مجیز گوئی از شاه می پرداختند ، خروش فردوسی دگر گونه بود . در مناظره بین او و شاعران دربار سلطان محمود غزنوی ( عنصری – عسجدی و فرخی ) این دگرگونی ذهنی را به روشنی می بینیم . دستمایه پیشنهادی شعر : ماه ، گل و مژگان بود.

عنصری : چون عارض تو ماه نباشد روش

عسجدی : مانند رخت گل نبود در گلشن

فرخی : مژگانت همی گذر کند از جوشن

و پاسخ فردوسی در برابر سه شاعر که میبایستی مصرع دوم را تکمیل کند چنین است : مانند سنان گیو در جنگ پشن .

با بی مهری مردم ایران نسبت به فردوسی و حماسه جاویدانش شاهنامه ، ایران هرگز به شکوه کهن خود دست نیافت و در چهل سال زمامداری دستار بندان اشغالگر تازی پرست آخرین رمق هایش را از دست داد و جا دارد که جوانان دلاور و سلحشور ایرانی که گرد آرامگاه کوروش بزرگ گرد آمدند و با آن پادشاه بزرگ میثاق بستند به پیروی از افکار فردوسی بزرگ و با بیرون کردن انگل های مفت خور دستار بند و اسلام اهریمنی بار دیگر فر و شکوه ایران را به او باز گردانند . کاری کنند که فرهنگ ایران سمندر وار سر از خاکستر در آورد و بسوی آزادگی ، پیشرفت و زایندگی پرو بال بگشاید .

چنین است پرگار چرخ بلند

که آید بدین پادشاهی گزند

ازین مار خواراهرمن چهرگان

ز دانائی و شرم بی بهرگان

ازین زاغ ساران بی آب و رنگ

نه هوش و نه دانش ، نه نام ونه ننگ

نه گنج و نه نام ونه تخت و نژاد

همی داد خواهند گیتی به باد

گه زود آید این روز اهریمنی

چو گردون گردان کند دشمنی

شود خوار هر کس که بود ارجمند

فرو مایه را بخت گردد بلند

پراکنده گردد بدی در جهان

گزند آشکارا و خوبی نهان

به هر گوشه ای در ، ستمکاره ای

پدید آید و زشت پتیاره ای

نشان شب تیره آید پدید

زما بخت فرخ بخواهد برید

چنین است گفتارو کردار نیست

بجز اختر کژه در کار نیست

چو با تخت منبر برابر شود

همه نام بوبکر و عمر شود

نه تخت ونه دیهیم بینی ، نه شهر

کز اختر همه تازیان را است بهر

چوروز اندر آید به روز دراز

شود شان سر از خواسته بی نیاز

نه تخت و نه تاج و نه زرینه کفش

نه گوهر ، نه افسر ، نه رخشان درفش

برنجد یکی ، دیگری بر خورد

به داد و به بخشش کسی ننگرد

ز پیمان بگردند و از راستی

گرامی شود کژی و کاستی

پیاده شود مردم رزم جوی

سوار آنکه لاف آرد و گفتگوی

کشاورز جنگی شود بی هنر

نژاد و بزرگی نیاید به بر

رباید همی این از آن ، آن از این

زنفرین ندانند باز آفرین

نهانی بتر ز آشکارا شود

دل مردمان سنگ خارا شود

بد اندیش گردد پدر بر پسر

پسر هم چنین بر پدر چاره گر

شود بنده بی هنر شهریار

نژاد و بزرگی نیاید بکار

به گیتی نماند کسی را وفا

روان و زبانها شود بر جفا

از ایران و از ترک و از تازیان

نژادی پدید آید اندر میان

نه دهقان ، نه ترک و نه تازی بود

سخن ها به کردار بازی بود

همه گنج ها زیر دامن نهند

بکوشند و کوشش به دشمن دهند

نه جشن و نه رامش ، نه گوهر ، نه نام

به کوشش زهر گونه سازند دام

زیان کسان از پی سود خویش

بجویند و دین اندر آرند پیش

بریزند خون از پی خواسته

شود روزگار بد آراسته

نباشد بها راز زمستان پدید

نیارند هنگام رامش نبید

ز پیشی و بیشی ندارند هوش

خورش نان کشکین و پشمینه پوش

چو بسیار ازین داستان بگذرد

کسی سوی آزاد گان ننگرد

همه دل پر از خون شود ، روی زرد

دهان خشک و لب ها پر از باد سرد

چنین بی وفا گشت گردان سپهر

دژم گشت ، و زما ببرید مهر

همان زشت شد خوب و شد خوب زشت

بشد راه دوزخ پدید از بهشت

آنچه را که فردوسی بزرگ می دید و نسبت به آینده اش اظهار نگرانی میکرد ، ارزش چند بار خواندن دارد و تاسف بار این است که پس از هزار سال پیش آگهی و اعلان خطر پشت به وطن کرده هائی چون سید حسین نصر ، احمد فردید و علی شریعتی در زمانه حال به تازی پرستی خود افتخار می کنند و شریعتی بد کردار تازی پرست وصیت می کند تا کالبد غیر ایرانی و آلوده به نجاست اسلامی او در سوریه دفن شود . دردناک تر از پیشه ی این سه تازی پرست ، شاه عباس صفوی است که خود را سگ آستان دژخیم محمد ، علی میداند . و افتخار شاهان اسلام زده ی قاجار این بود که جسدشان در عتبات عراق دفن شود.

سید احمد مهینی یزدی ( فردید ) تئوریسین خائن و بی وطنی بود که ایران سال 57 راکه داشت سری بین ملل جهان در می آورد به صدر اسلام و دروان جاهلیت عرب برد . این پشت به وطن کرده در سال 1318 خورشیدی نام فامیل خود را از مهینی یزدی به فردید تغییر داد

در سال 1320 او مترجم و به اصطلاح روشنفکر تلقی میشد و او در سال 1326 به فرانسه رفته و تخم شوم غربزدگی در ذهن بی مایه ی او

رشد کرد . سال بازگشت او به ایران 1334 بود . به محض آمدن به ایران همسر دوم خود را که ایرانی بود انتخاب و همسر فرانسویش را با دو کودک طلاق داد . اوج فاجعه زمانی رخ داد که او مدرس دانشکده ادبیات دانشگاه تهران و هم چنین فسادکده الهیات و معارف اسلامی شد .

درست بر خلاف فردوسی بزرگ این دون صفت تازی پرست به تدوین فرهنگ اشتقای فارسی و عربی پرداخت . با انتشار کتاب توده ای بی وطن جلال آل احمد تحت فرنام غربزدگی که عنوانش اصطلاحی از احمد فردید بود ، مسخ شدگان اسلامی توجه بیشتری به او نشان دادند .جلال آل احمد با آشنائی بسیار سطحی اش از تاریخ و جامعه شناسی و آنچه که از حزب خائن توده و نیروی سوم آموخته بود ، کاری را کرد که شارلاتانی که عکس مار بر تخته سیاه کشید و با اشاره به نوشته مار از مردم عامی پرسید : کدام یک از اینها مار است و مردم عکس را نشان دادند ، کتاب غربزدگی را نوشت .جلال آل احمد با نوشتن کتاب غربزدگی خود را از چاله کمونیست بی وطن به چاه ویل اسلامی انداخت و لعنت ابدی را برای خود خرید . با انتصاب تازی پرست وژنی چون سید حسین نصر به ریاست دانشکده ادبیات دانشگاه تهران در سال 1347 ، احمد فردید که اینک رتبه استادی یافته بود به جمع فرهنگ ستیزان پشت به میهن کرده پیوسته ولی هنوز شهامت چاپ نوشته های مسموم خود را نداشت و بیشتر او را فیلسوف شفاهی شناسائی میکردند . او در سال 1351 بازنشسته شد و در سال 1355 به بحث و تزریق سم به ذهن مردم از طریق تلویزیون ملی ایران پرداخت و همکار نا پاک او کسی نبود جز علیرضا میبدی ، متولد 1322 با مدرک اقتصاد صنعتی و آموزش فیلمبرداری که چهل سال است در خارج از ایران به سرگرم کردن مردم مشغول است .فردید با شارلاتانی تام و خاص خود مبارزه با غرب و نهی غربزدگی را به اسلام و هجو نامه قرآن پیوند داد . با پیروزی فتنه ی خمینی دست های ناپاک فردید باز شده و او تربیونی بزرگ پیدا می کند .او در خانه اش جلسات هفتگی دایر می کند که تمامی در ضدیت با فرهنگ پارسی است .آنچه او مبلغ آنست ، اسلام است . درد دیروز ما این بود که ناپاکان فرهنگ ستیز در همه جا حضور داشتند . آن زمانی که پرویز خانلری بنیاد فرهنگ ایران را بر پا کرده بود ندانسته از این مهره دون صفت تازی پرست در خواست کرده بود تا برای بنیاد ، فرهنگ فلسفی بنویسد ! درد ما این بود که رئیس دفتر علیاحضرت فرح تازی پرست ضد ایرانی سید حسین نصر بود . غم ما این بود که رئیس دانشگاه مشهد ، جلال متینی و استاد آن دانشگاه علی شریعتی اسلام پرست بودند تاسف ما این بود که آخوند های چون بهشتی و با هنر کتابهای درسی ما را می نوشتند .

آن زمان که فردوسی شب ایران را با شاهنامه روشن کرد ، تازی پرستان تصورش را نمیکردند که هزار سال این شمع نمردنی خاموشی ندارد .

خراسان زاد گاه بزرگ توس ، جائی است که حماسه ملی ایران در آنجا پدید می آید ، دیار دلاوران پارت و این خراسان است که پس از یورش اعراب به ایران و تحمیل مذهب واپسگرا و ضد انسانی اسلام ، بیش از هر استانی در حفظ و تکوین شخصیت ایرانی دست داشته است و امروز صدای رستاخیز مردم ایران از کنار مزگت گوهر شاد ، فسادکده ای که رضا شاه بزرگ غائله آنرا خوابانید ، فریاد بر می آورند : رضا شاه روحت شاد . اگر تا دیروز شاهد نهضت های مقاومت علیه تازی ها بودیم ، امروز هم جرقه ی میهن خواهی و وطن دوستی از همان خطه زده شد و در ظرف مدت اندکی ایران گیر گردید . مردم خراسان حکومت بنی امیه را بر انداختند . زبان پارسی دری از آنجا پا گرفت و عرفان ایرانی از آنجا بالید .

فردوسی بزرگ بر سرسودن شاهنامه ، سند هویت و ملیت ما سی سال کار کرد . دو سوم عمر خود را در رفاه بسر برد ولی از 60 سالگی به بعد گرفتار نداری ، پیری و بیماری شد . زمانی که شاهنامه متولد شد ، فردوسی چهل ساله بود ، گویا پس از مرگ دقیقی ( سال 370 هجری ) .

شاهنامه در سال 1003 میلادی تکمیل میشود .و در سال 1010 میلادی به دست سلطان محمد غزنوی میرسد که این پادشاه اسلام زده قدر آنرا ندانسته و فردوسی بزرگ سخت آرزده میشود .

سلطان محمود غزنوی

نیمه آخر دوران سامانیان است ، رژیم در حال فرو پاشی است ، وزیر کشی و سرکشی سرداران ، زد و خورد با آل بویه ، توطئه های درباری و جنگهای داخلی و ناامنی بیداد می کند . 60 سال نخست عمر پر عزت فردوسی با شش امیر سامانی همراه است که نخستین آنها نوح بن نصر و آخرین آنها عبدالملک بن نوح بود . دروان سامانی را میتوان از لحاظ فرهنگی درخشان به حساب آورد . رودکی ، شهید بلخی ، دقیقی ، ذکریا رازی ، ابوریحان بیرونی و بوعلی سینا به این زمان تعلق دارند . نکته ای که کمتر مورخ و پژوهشگر به آن اشاره کرده و می کند این است که به هیچ وجه نبایستی شاهنامه را با نام سلطان محمود غزنوی اسلام زده پیوند داد ، کاری که بسیاری مرتکب این اشتباه شده اند . شاهنامه فردوسی یکپارچه به تمدن سامانی تعلق دارد نه غزنویان .

پژوهشگر و ادیب گرانقدر جناب آقای عباس اقبال از زوال و فرو پاشی سامانیان با اندوه یاد می کند : سقوط دولت سامانیان یکی از شوم ترین وقایع تاریخ ایران است ، چه از این تاریخ ، دیگر دست عنصر آریائی ایرانی از یکی از اصلی ترین قسمت های ایران که ماورالنهر باشد کوتاه شد و بر استیلای پی در پی ترکان و اجانب دیگر ، این کشور بزرگ که مهد ادبیات فارسی دری و موطن و مدفن جمع کثیری از بزرگان و فضلای ایرانی است از تصرف ایرانیان بدر رفت ، هم چنان که هنوز هم خارج است .

سامانیان را نسب به سامان خدات میرسد که از روستای سامان در نزدیکی سمرقند بوده و او از بازماندگان بهرام چوبینه است . سامان خدات در سال 166 هجری نزد اسد بن عبدالله فرمانروای خراسان رفت و اسد او را مورد مهر قرار داده و حکومت بلخ را به او سپرد .سامان نام پسر خودرا اسد میگذارد و هنگامیکه مامون خلیفه عباسی در مرو بود ، او از دین زرتشتی بریده و به اسلام روی می آورد . اسد چهار پسر به اسامی زیر داشت : نوح ، احمد ، یحیی و الیاس . هنگامیکه مامون به خلافت رسید ، فرمانروائی خراسان را به سردارش غسان بن عباد داد و از او خواست بپاس خدماتی که پسران اسد ابراز داشته اند با آنها به رفق و مدارا عمل کند و غسان ، چاچ که شهری بود در اطراف رود سیحون در ترکستان که بعد ها توسط محمد تکش خوارزمشاه ویران شد را با اشروسنه که ایالتی بود در جنوب چاچ و 36 فرسنگی سمرقند به یحیی ، هرات را به الیاس و سمرقند و فرغانه که ناحیه ای در شمال شرقی اشروسنه بود به نوح و احمد سپرد . احمد هفت پسر داشت که نصر بزرگترین آنها و اسماعیل پسر ششم بود و خلیفه عباسی در سال 250 هجری حکومت سمرقند را به نصر و در سال 261 هجری سر تا سر ماوراالنهر را به او واگذار کرد . نصر برادرش اسماعیل را به حکومت بخارا منصوب کرد . پس از مرگ نصر ، اسماعیل سمرقند را ضمیمه قلمروخود در آورده و با استقلال بر سراسر ماوراالنهر فرمان راند .

برخی از مورخین ، اسماعیل را بنیانگذار سلسله سامانیان میدانند . پس از درگذشت اسماعیل ، پسرش احمد بر جای او قرار گرفت که به سال 301 هجری در حوالی رود سیحون به دست غلامان خود به قتل رسید . نصر بن احمد هشت ساله ، پس از به قتل رسیدن پدرش بر اریکه پادشاهی تکیه زد . از نکات جالب در زندگی نصر بن احمد که در آن رودکی نقش دارد ، رفتن او به هرات بوده که چون در آن دیار بساط عیش و طرب از هر لحاظ مهیا بود به مدت چهار سال در آن شهر بماند و از رفتن به بخارا چشم پوشید . امیران او که چهار سال بود از خانواده خود دور افتاده بودند پنجهزار دینار به رودکی دادند تا این شاعر ، شعری بسازد و امیر را وادار به ترک هرات نماید و رودکی قصیده مشهوری ساخت که با این بیت شروع میشد:

بوی موی جولیان آید همی

یاد یار مهربان آید همی

این قصیده چنان در نصر بن احمد موثر واقع شد که او بلافاصله هرات را ترک و به بخارا بازگشت .نصر در صله دادن به شاعران مشهور عام و خاص بود . او برای به نظم کشیدن کلیله و دمنه ، هشتاد هزار درهم به رودکی داد . این پادشاه ادب دوست و ادب پرور در پایان عمر به سل مبتلاء شده و سیزده ماه بستری گردید و نهایتا سل او را گشت . ( سال 331 هجری ) .

نوح بن نصر که معاصر فردوسی جوان است با روی کار آمدن ، آغاز گر انحطاط و فرو پاشی دودمان سامانی است . این پادشاه با وحشتی که از اهل تسنن و ترکان داشت در پی دلجوئی و رضایت آنها بود . بزرگترین اشتباه او دادن امور کشور به دست آخوند های آن زمان بود . وزیر او آخوندی بود بنام ابوالفضل محمد بن احمد سلمی ، ملقب به حاکم جلیل که کوچکترین دانشی در مورد سیاست و کشور داری نداشت . در سال 57 زمانیکه مهندس مهدی بازرگان به نخست وزیری حکومت ملایان بر گزیده شد ، بی اختیار نام حاکم جلیل را برای مردم ایران تداعی نمود . این استاد دانشگاه که تنها دانش و عملکردش تغییر توالت های فرنگی شرکت نفت به سنگ مستراح ایرانی بود با گفتن داستانهای ملانصر الدین و موش و گربه عبید ذاکانی، ایران را به ورطه سقوط در دامان دستار بندان تازی پرست کشاند . حاکم جلیل هم بجای کشور داری ، شبانه روز نماز می خواند و دعا میکرد و کارش نوشتن کتابهای فقهی بود که در آن نحوه رفتن به مستراح و ….. را نشان مسلمین دهد .

نوح چهار پسر داشت که معاصران فردوسی بودند : عبدالملک ، احمد ، منصور و عبدالعزیز .آخرین پادشاه این سلسله عبدالملک بن نوح ، (ابوالفوارس) بود . سامانیان با اینکه یکصد و ده سال در قید فرمانبرداری از خلفای عرب بودند ولی رگ و ریشه ی ایرانی بودن خود را حفظ کردند . مذهب سامانیان سنی بود و طبقه روحانیت صاحب قدرت و نفوذ . ابن جوقل سامانیان را کریم الاصل می نامید ، زیرا به رسم نسب سازی ، نژاد آنها به بهرام چوبینه میرسیده است .محمود غزنوی غلام زاده ترک بر سریر کشور ایران تکیه زد . پدر محمود ، سبکتکین غلامی بود از طایف ی قرلق . مورخین قلم مزد بدست برای اینکه برای این غلام اعتباری کسب کنند ، با جعل شجره نامه نسب او را به یزد گرد سوم ، شاه ساسانی بخیه زدند . شانس بزرگی که محمود غزنوی آورد این بود که به قدرت رسیدن او مصادف با خلافت القادر بالله در بغداد بود .

بر تخت نشستن محمود غزنوی را تنها میتوان در تاریخ کشورمان با به قدرت رسیدن غلام و رعیت زمان صفوی ، محمود افغان و هم چنین به قدرت رسیدن آخوند بی مایه و دون صفتی چون خمینی مقایسه کرد .

محمود غزنوی چنانچه میدانیم بر سامانیان که ولی نعمت او و خانواده اش بودند قیام کرده و آنگاه برادرش اسماعیل را که تائید شده پدرش بود کنار زده و با یاری القادر بالله امیر خراسان میشود .در آن زمان مشی اصلی سیاست القادر بالله دشمنی با فاطمیون مصر بود و هرکس را که پیرو مذهب شیعه می دید ، دست و پا بریده و سنگسار میکرد . این غلام زاده ترک در حقیقت پادوی خلیفه عرب بود وازچنین کسی که تا مغز استخوان مسخ شده اسلام و نوکرعرب هاست ، نمی توان توقع داشت که به شاهنامه فردوسی بها دهد . القادر بالله در سال 1041 میلادی منشوری صادر کرد که بنام اعتقاد قادری مشهور است و در منشور مخالفان مذهب سنی کافر و فاسق شناخته شده و در ضمن خلفای راشدین بار دیگر مورد تائید قرار گرفتند .

ادامه دارد

اشتراک گذاری

پاسخی بگذارید

Translate »