گاهشماری

Untitled

چو  خورشید  تابان میان هوا      نشسته  برو   شاه  فرمان روا
سرِ  سالِ  نو   هُرمَزِ   فرودین     بر آسوده از رنج تن، دل زکین
به جمشید بَر گوهر افشاندند     مَر آن روز  را روز نو خواندند
به  نوروز  نو  شاهِ گیتی  فروز     بر آن تخت بنشست پیروز روز

گاهشماری

گردآوری آغازه ها و نهاده های بایسته برای سنجش زمانِ چرخشِ زمین بگرد خورشید، یا چرخش ماه بگرد زمین را گاهشماری می گویند.

پیش از کشاورزی و روستا نشینی، آدمی نه به شناخت چگونگی چرخش زمین وماه و اختران نیاز داشت، و نه به خانه و روستا و شهر و کشور وآیین های شهرگانی.  بزرگترین نیاز آدمی خوراک بود، و گرامی ترین دانش، شناخت شیوه های شکار و چگونگی بدست آوردن خوردنیها.

روزگار پارینه سنگی (پالئولیتیک (Paleolithic

باستان شناسان، آغاز این چرخه را از نزدیک به دو میلیون و شش سد سال پیش می دانند. در این چرخه  آدمی برای نخستین بار توانست ابزارهایی از سنگ برای شکار جانوران یا شکستن پوسته ی برخی از میوه ها و پدافند از خود در برابر یورش جانوران بسازد.

این چرخه تا زمان پس ‌نشینی یخچال‌ها از نیمکره ی شمالی در میان سال‌های ده هزار تا هشت هزار و پانسد

 پیشازایش دنباله می یابد. در این هنگام  مردمان برهنه در گروههای کوچک گرد هم آمدند و به شکار و ماهیگیری ‌پرداختند و افزون بر ابزار سنگی، ابزارهایی از چوب و استخوان نیز برای خود ساختند، در پایانه این چرخه چرم و الیاف گیاهی نیز بکار گرفته شدند. باستان شناسان نشانه هایی از جانور پرستی و توتم باوری در این درازترین بخش از کارنامه ی آدمی بدست آورده اند.

Untitlede

چرخه ی میان سنگی

آغاز این چرخه را در سرزمینهای گوناگون از بیست و دو، تا ده هزارسال پیش می دانند.  یافته‌های باستانشناسی نشان می‌دهند که در روزگار میان سنگی، مردمان در کار ساختن دست ابزارهای گوناگون از سنگ و چوب و استخوان، همچنین در شکار و ماهیگیری و گردآوری خوراک پیشرفتهای چشم گیری داشته اند. در این چرخه نشانه های فراوان از آیین های دینی و جادو باوری و مانشگاههای ناپایدار نیز برجای مانده اند. کارِ انباردنِ خوراکهای گیاهی و جانوری در این چرخه آغاز می شود، و برخی از جانوران مانند سگ، بز،  گاو و گوسفند نیز در همین زمان رام می شوند. برخی از باستانشناسان براین باورند که آدمی در همین چرخه شیوه ی افروختن آتش و تراش دادن سنگهای آتش زنه را شناخته است.

در سال 1941 زایشی، یک کُنام (=غار) بزرگ بنام لاسكوا در جنوب فرانسه پيدا شد. نشانه های بجا مانده در این کنام نشان می دهند که اینجا زیستگاه گروهی از مردم کوه نشيـن بوده است. بر ديوارهای سنگی این کنام،  نگاره های زیبایی از ماموت، گاو، آهو، اسب و گرگ ديده بجا مانده که  با تكه های گِل سرخ و گِل زرد يا آمیزه یی از هردو، آمیخته با چربی جانوری با چیره دستی بسیار نگاشته شده اند.

چرخه ی نو سنگی

چرخه ی نو سنگی را آغاز کار کشاورزی نیز دانسته اند، این چرخش بزرگ در کارنامه ی آدمی از نزدیک به

ده هزار سال پیش در کنار رودهای بزرگ آغاز می شود.

Untitlede

نمونه یی از هنر روزگار میان سنگی

نمونه یی از هنر روزگار میان سنگی

اوستا گرامی ترین ماندمان نیاکان ایرانی

        در گرامی نامه ی اوستا کارنامه ی آدمی با [گَیَه مَرِتَن Gaya Maretan] آغاز می شود. این نام در پارسی میانه « گَیومَرت gayomart» یا « گیومَرد gayaomard » و در پارسی نو کیومرس شده است که برخی به نادرست آن را «کیومرث» می نویسند.

      بهر نخست این واژه:(گَیَهGaya ) به چم «زندگی، جان» و بهر دوم: (مَرِتَنMaretan ) به چم «درگُذشتنی» و «مُردنی» است. این واژه در زبان اوستایی شاخه های بسیار دارد که یکی هم (مِرتا Merta )  به چم «مُردن» است که در پهلوی (مَرتُمMortam )  و در پارسی نو «مردم» شده است. از آنجا که پایان زندگی آدمی مرگ است، او را«مَردُم»  یا «مُردَنی» گفتند. واژه ی مَرد نیز باید از همین بُن واژه برخاسته باشد، وارون  زن که بُن زندگی است.  ایرانیان از دیر زمان دریافته بودند که در جهانِ هستی هر باشنده تنها زمانی کالبد هستی می یابد که همیستار و باژگونه ی خود را همراه داشته باشد مانند: « شب و روز» – «بالا و پایین» – «روشنایی و تاریکی»- «چپ و راست» – « سردی و گرمی » -« تری و خشکی» – « سختی و نرمی» – «مهر و کین»- «دوستی و دشمنی» و جز اینها… اگر باژگونه ی هر باشنده را از میان برداریم، خود آن باشنده نیز از میان می رود. برای نمونه  بالا تا زمانی شناخته می شود که پایین هست، اگر پایین نباشد، بالا هم شناخته نمی شود. اگر روشنایی نباشد تاریکی هم نیست خواهد شد. همینگونه اند همه ی دیگر نمودهای هستی. در راستای این جهان بینی بود که زن  و مرد  را نیز دو بُن هستی شمردند.  آن را که زاینده بود زن [بُن زندگی] گفتند، آن دیگری را بُن مرگ دانستند و مَرد نام دادندد. در همین راستا نخستین آدم را نیز گیه مرتن یا زنده میرا گفتند.

در بند 87 از فروردین یشت برگردان دکتر جلیل دوستخواه می خوانیم:

            « فَرَوَشی گَیومَرتِ  اَشَوَن را می ستاییم، [نخستین کسی] که به گفتار و آموزش اَهورَه مزدا گوش فرا داد،  و از او خانواده ی سرزمینهای ایرانی و نژاد ایرانیان پدید آمد.

دربند 10 از  یسنا  26  نیز آمده است:

          « فَرَوَشی های اَشَوَن مردان را می ستاییم. ( اَشَوَن = پاک – پرهیزگار-  پارسا)

           فَرَوَشی های اَشَوَن زنان را می ستاییم،

           همه ی فَرَوَشی های نیکِ توانایِ پاکِ اَشَوَنان، از فَرَوَشی گیومرت تا سوشیانت پیروز را می ستاییم».

در اینجا نیز گَیومَرت نخستین آدم شمرده می شود چنانکه سوشیانت پیروزگر واپسین آدم.

در داستان آفرینش ایرانی هم گیومرت نخستین آفریده از مردمان، و گاو نخستین آفریده از جانورانِ سودرسان است، در بخش آفرینش مادی در گرامی نامه ی بُندَهش،  می خوانیم:

           « … هرمزد آفریدگان را به صورت مادی آفرید. از روشنی بیکران آتش، از آتش باد، از باد آب، از آب زمین و همه ی وجود مادی جهان را فراز آفرید.

         او نخست، آسمان را آفرید روشن، آشکارا بسیار پهناور… او به یاری آسمان شادی را آفرید تا آفریدگان به شادی در ایستند… سپس از گوهر آسمان آب را آفرید…او به یاری [آن آب] باد و باران  را آفرید… سدیگر ، از آب زمین را گِرد، دور گذر، بی نشیب و فراز آفرید… او گوهر کوهها را در زمین بیافرید که پس از آن از زمین بالیدند و رُستند…چهارم گیاه را آفرید… پنجم گاو یکتا آفریده را در  ایرانویچ  آفرید، به میانه ی جهان، بر بالای رود  وِه داییتی  که در میانه ی جهان است… ششم، گیومَرد [gayomard] را آفرید…» ( مهرداد بهار- پژوهشی در اساتیر ایران)

در شاهنامه ی فردوسی اگر چه از گیومرت بنام  نخستین پادشاه  یاد شده است ولی از آنچه که پیر شهنامه گوی توس با شیواترین سخنان فرادید ما می گذارد، به روشنی دانسته می شود که کیومرس نماد همان مردم روزگار پارینه سنگی است که پیش از یخبندان بزرگ با تن برهنه همراه با همه ی دیگر زیستمندان در یک زیستگاه می زیستند:

                                   پژوهنده ی  نامه ی  باستان     که  از  پهلوانی زَنَد  داستان

داستان زدن از پهلوانی نمارش به داستانهایی است که در  کهن نامه های پهلوی برجای مانده اند، نه داستانهای پهلوانی آنگونه که برخی گمان برده اند.

                                      چنین گفت کآیین تخت و کلاه     گیومَرت  آورد  کاو   بود   شاه

                                  چو آمد  به ماهِ  برّه   آفتاب     جهان گشت با فَرّ و آیین و تاب

                                  بتابید  از آن سان ز ماهِ  بره     که گیتی جوان گشت از او  یکسره

ماه بره: فروردین

تاب: تابش – تابناکی- درخشندگی

اگرچه نامی از نوروز در میان نیست ولی تخت نشینی گیومرت در آغازماه بَره گویای آن است که پدید آمدن نخستین نمونه ی آدمی با فرارسیدن بهار همزمان بوده است، همانگونه که بسیاری از جانوران در بهار تخم می گذارند یا بچه می زایند.

                                  گیومَرت شد برجهان کدخدای    نُخُستین به کوه اندرون ساخت جای

                                  سرتخت وبختَ ش برآمد ز کوه    پلنگینه  پوشید، خود  با  گروه

پلنگینه پوشیدنِ گیومرت، نشانِ بی بهره گی مردمان نخستین از خوراک و پوشاک شایسته، و نا آگاهی آنها از شیوه ی رِشتن و بافتن و دوختن است.

دَد و دام و هرجانور کَش بدید      ز گیتی به نزدیک او  آرمید

سخن از روزگاری در میان است که مردمان در کنار دیگر جانوارانِ نارام زی در یک زیستگاه بسر می بردند، همانگونه که امروزه  نیز بسیاری از جانوران باهم در یک زیستگاه بسر می برند.

دو تا می شدندی برِ تخت اوی     از آن فَرّ فروزان شده بخت اوی

دو تا شدن یا (کُرنش کردن) جانوران در برابر گیومَرت، نشان برتری آدمی نسبت به دیگر زیستمدان است.

به رسم نماز آمدندی ش پیش     از  آن جایگه بر گرفتند کیش

Untitled

یک فرتور خیالی از روزگار گیومَرت

یک فرتور خیالی از روزگار گیومَرت

آغاز یخبندان بزرگ [روزگار سیامک]

پسر بُد مراو را یکی خوب روی     هُنرمَند و هم چون پدر نامجوی

سیامک بُدَش نام و فَرّخنده بود    گیومَرت  را  دل   بدو  زنده   بود

شوربختانه ازسیامک در کهن نامه های ایرانی یادکردهای ارزشمندی برجای نمانده است.

لغت نامه ی دهخدا و واژه نامه ی برهان قاطع  سیامک را سیاه موی  یا دارنده ی موی سیاه دانسته اند. ولی از راه یادکردهایی که در پی می آیند می توان به رازوارگی این نام پی برد:

به گیتی نبودش کسی دشمنا     جز اندر نهان ریمن  اهریمنا

 ریمن  فروزه یی است به چِم فریبنده، دروغگو، کینه ور، چرکین. در این همزیستی دوستانه میان مردمان و جانوران، هیچ دشمنی در کار نبود بجز اهریمن فریبکار. این اهریمن کینه توز نماد نیروهای گاه خفته و گاه بیدار سپهر است، بویژه سرما و یخبندان های بزرگ در روزگاری که مردمان هنوز شگرد خانه سازی و آتش افروختن و ریسندگی و بافندگی نمی دانستند، می توانست بزرگترین دشمن بشمار آید.

به رشک اندر آهرمن بدسگال     همی رای  زد تا بیاکند  یال

بد سگال= بد اندیش، بد فکر

یال = بیخ گردن آدم یا جانور، بازو، و همچنین موهای گردن اسب و شیر است.

آکندن = پُر کردن و انباشتن.

 بیاکند یال= نشان این است که هریمن بد سگال همه ی نیروهای زیانبار خود را در نبرد با آدمی بکار گرفته

 است

یکی بچه بودش چو گرگ سترُگ    دلاور  شده با سپاهی بزرگ

سترُگ: بزرگ، کلان، تنومند، زورمند، گستاخ، خشمناک، ستیزه کار.

اهریمن بد سگال بچه یی با  اینگونه ویژگیها دارد. می توان گفت که بچه اهریمن همان شبهای سیاه و بلندِ سالهای  یخبندان است، سیاهی شبهای دراز یخبندان از رنگ دیو بچه پیداست:

Untitled

نمایی ازاهریمنِ بد سگال

جهان شد برآن دیو بچه سیاه     ز بخت سیامک هم از  بخت  شاه

سیاه شدن جهان بر آن بچه دیو نشان روشنی از شبهای تاریک و دراز روزگار یخبندان بزرگ است، بجز شاهنامه کمتر نامه یی بجا مانده از جهان باستان را می شناسیم که به این روشنی از نبرد بد سرانجام آدمی با سرمای کشنده ی یخبندان بزرگ سخن گفته باشد.

سپه کرد و نزدیک او  راه  جُست     همی تخت و دیهیم کی شاه جست

همی گفت با هر  کسی راز  خویش       جهان کرد یکسر پُر آوای خویش

می دانیم که سرما و یخبندان یکشبه رُخ نداده اند، هوا اندک اندک رو به سردی گذاشته و مردمان به فرارسیدن دشمنی بزرگ، و نیاز به مبارزه ی با آن از راه پوشاندن و گرم نگهداشتن خود آگاه گشته اند. اینگونه پدیده های سپهری با نشانه های گوناگون پیشاپیش پرده از راز خود بر می دارند، دَد و دام و پرندگان و خزندگان نیز اینگونه نشانه ها را در می یابند و به اندازه ی توانشی که دارند، خود را برای بر خورد با آنها آماده می سازند:

یکایک بیامد خجسته سروش     به سان پَریِ پلنگینه پوش

سروش، (در اوستا Sraosha) پیک ایزدی ونام یکی از کهن ترین ایزدان ایرانی است که همواره با دیوان آسیب رسان مانند(خشم Aeshma ) و دروغ می جنگد. روز هفدهم هر ماه بنام اوست، در اینجا این پیک ایزدی در پیکر یک پری پلنگینه پوش خود را به مردمان نشان می دهد. می توان گفت که  در این گامه، مردمان به نا همسانی خود با دیگر جانوران که پوست پشم آلود و کارآمد برای روبروشدن با سرما بتن داشتند پی می برند و آنرا بگونه  پیامی از سوی پیک ایزدی می شمارند و در می یابند که باید از پوست جانوران تن پوش برای خود فراهم کنند.

                                 بگفتش به راز این سُخن سر به سر    که دشمن چه سازد همی با پسر

پسر در اینجا نماد کودکان خرد سال و نو جوانانی است که کمتر از بزرگسالان توانایی برخورد با سرمای کشنده را داشتند.

                                 سُخن چون به گوش سیامک رسید    ز  کردارِ  بد خواه،  دیو    پلید

                                 دلِ شاه بچه، بر آمد به جوش    سپاه انجمن کرد و بگشاد  گوش

                                 بپوشید  تن  را  به چرم  پلنگ     که جوشن نبُد، آنگه آیین جنگ

Untitled

تن را بچرم پلنگ پوشاندن، بکاربستن همان رهنمود پیک ایزدی است که در پیکر پری پلنگینه پوش خود را به مرمان نمایاند، و اینکه مردم جوشن نداشتند و آیین جنگ نمی دانستند، برای این است که جنگی در میان نبوده است تا آیین جنگاوری بیاموزند، پیش ترهم دیدیم که :

بگیتی  نبودش   کسی  دشمنا    جز اندر نهان ریمن اهریمنا

جنگ زاییده ی کشاورزی و کدیوری است، در روزگار گیومَرت که مردمان در زیر تیغ گرسنگی همواره از جایی بجایی می رفتند تا چیزی برای خوردن بدست آورند انگیزه یی برای جنگیدن نبود:

پذیره شدش دیو را  جنگجوی    سپه را چو روی اندر آمد به روی

                                 سیامک    بیامد   برهنه   تنا     بر   آویخت   با   پورِ    آهرمنا

نبرد سیامک(کودکان و نوجوانان) با تن برهنه دربرابر آن گرگِ سترگ و سیاه نشانِ نبرد نابرابر سرمای کشنده با مردمان گرسنه و برهنه تن است، و اینکه چرا گیومرت تنش را با چرم پلنگ پوشانده ولی سیامک برهنه تن است، نشان از آن دارد که پوست جانوران به اندازه ی بسنده برای همگان نبود، ناگزیر شمار بزرگی از کودکان و نوجوانان از آن بی بهره ماندند و همگی از میان رفتند:

بزد  چنگ   واژونه  دیو  سیاه     دو  تا اندر آورد بالای شاه

واژونه همان باژگونه و وارونه است:

فگند آن تن شاهزاده به خاک     به چنگال کردَش جگرگاه چاک

جنگ با چنگال نشانه ی دیگری است از نبرد نابرابر مردمانِ برهنه تن با یخبندان بزرگ، در این نبرد پُرمرگ، سیامک )کودکان و نو جوانان) کُشته می شود، ولی کیومرس هنوز زنده است،  و این نشان می دهد که زندگی با همه ی تلخکامیها هنوز برجاست و هستی در پویش نا ایستای خود در رفتار.

نشانه های یخبندان بزرگ در گرامی نامه ی اوستا

وندیداد – فرگرد  دوم

بخش دوم

21

          دادار، اَهورَه مزدا، بر [کرانه ی] رود دایتیایِ نیک در ایرانویجِ نامی(ایران) با ایزدان انجمنی فراز برد.

         جمشید خوب رَمه، بر کرانه ی رود دایتیایِ نیک در ایرانویج نامی با برترین مردمان انجمنی فراز برد.

         دادار اهوره مزدا بر [کرانه ی] رود دایتیای نیک در ایرانویجِ نامی، با ایزدان مینوی بدان انجمن در آمد.

         جمشید خوب رَمِه بر [کرانه]ی رود دایتیای نیک در ایرانویجِ نامی، همگام با مردمان گرانمایه بدان انجمن در آمد.

22

       آنگاه اَهورَه مزدا به جَم گفت:

ای جَمِ هور چهر، پسر ویوَنگَهان!

      بد ترین زمستان بر جهان اَستومَند فرود آید که آن زمستانی سخت مرگ آور است.

     آن بدترین زمستان بر جهان اَستومند فرود آید که پُر بَرف است. برفها بارد بر بلندترین کوهها به بلندای  اَرِدویAredvi

…………………………………….

هورچهر: خورشید چهر، تابنده.

اَردوی: دانسته نیست که اندازه است یا رود اساتیری اردویسورَ آناهیتا.

23

ای جَم!

        از سه [جای] ایدر گوسپندان( دام و جانوران خانگی) برسند: آنها که در  بیم گین ترین جاهایند، آنها که بر فراز کوه هایند و آنها که در ژرفای روستاهایند بدان کنده مانها.

…………………….

بیم گین ترین جاها: دشت های فراخ و بی پناهگاه

کنده مانها: نمونه یی از کنده مانها را در روستای شش هزار ساله ی کندوان در آذربایجان می توان دید.

Untitled

کنده مانها درروستای کندوان

24

ای جم!

       پیش از آن زمستان، در پی تازش آب، این سر زمین ها بارورِ گیاهان باشند، اما در پی زمستان و از آن پس

 که برفها بگدازند، اگر ایدر جای پای رَمه یی در جهان اَستومند دیده شود شگفتی انگیزد.

به سخن دیگر: یخبندان آنچنان سخت خواهد بود که در پی آن همه ی زیستمندان از میان خواهند رفت و هیچ جانداری بر زمین بر جای نخواهد ماند.

Untitled

25

        پس تو- ای جم – آن  وَر(پناهگاه زیر زمینی) را بساز، هر یک از چهار بَرَش به درازای اَسپریسی، و تخمه های رَمه ها و ستوران و مردمان و سگان و پرندگان و آتشان سرخ سوزان را بدان جا ببر.

       پس تو- ای جم -آن ور را بساز ، هر یک از چهار بَرَش به دارازی اَسپریسی برای زیستگاه مردمان، هریک  از چهار برش به درازای اَسپریسی برای گاوان و گوسپندان.

…………………….

ور: در اوستا یک پناهگاه زیر زمینی است که جمشید به رهنمود اَهورَه مزدا برای رهایی مردمان از نابودی در برابر دیو مرگبار یخبندان پدید می آوَرَد.

اَسپریس: یگان اندازه گیری، برابر درازای میدان اسب سواری نزدیک به 700 متر امروزی.

26

 … و بدانجا آبها فراز تازان در آبراهه هایی به دارازی یک هاسَر

… و بدانجا مَرغ ها برویان همیشه سبز و خرم ، همیشه خوردنی و نکاستنی.

… و بدان جا خانه ها بر پای بدار، خانه هایی فراز اشکوب، فَروار و پیرامون فَروار.

…………………………..

مَرغ: نام گونه یی گیاه، در اینجا نامی است برای همه ی گیاهان خوردنی و دارویی برای مردمان و چارپایان.

فَروار: بالا خانه یی که پیرامون آن درب ها و پنجره ها کار گذاشته باشند.

27

… و بدان جا بزرگترین و برترین و نیکو ترین تخمه های نرینگان و مادینگان روی زمین را فراز بَر.

… و بدان جا بزرگترین و برترین تخمه های چارپایان گوناگون روی زمین را فراز بَر.

28

… و بدانجا تخمه ی همه ی رُستنی هایی را که بر زمین اند، بلند ترین و خوشبو ترینند فراز بر.

29

…. و بدان جا تخمه ی  همه خوردنیهایی را که بر این زمین، خوردنی ترین و خوش بوی ترینند فراز بَر.

در پی سرد شدن ناگهانی هوا و فشاری که مردم زرد پوست ازسوی باختر براین مردم  می آوردند، گروههای بزرگی از آنان  خاستگاه نخستین خود را رها کرده و بسوی پُشته ی ایران روی آوردند. این کوچ بزرگ  چندین بار پیاپی  و هر بار در دسته های بیشمار انجام گرفت، ما نشانه های این کوچ های پیاپی را نیز به روشنی در گرامی نامه ی اوستا می بینیم:

افزایش مردمگان و کوچ های پیاپی به سوی نیمروز( جنوب)

وندیداد – فرگرد دوم

                                                           بخش یکم

1

               زرتشت از اهوره مزدا پرسید:

ای اَهورَه مزدا، ای سپندترین مینو، ای دادارِ جهان اَستومَند، ای اَشَوَن،

            تو – که اَهورَه مزدایی – جز من که زرتُشتم، نخست با کدامیک از مردمان همپرسگی کردی؟

کدامین کس بود که تو دین اَهورَه و زرتشت را بدو فراز نمودی؟

……………………………………………

سپند ترین مینو: پاک ترین گوهر

جهان اُستومند: گیتی

اَشَوَن: پاک – پارسا- پرهیزگار، پیرو راستی، کسی که هنجار آفرینش را می شناسد و از آن پیروی می کند.

2

         اَهورَه پاسخ گفت:

ای زَرتُشت اَشَوَن!

        جَمِ هور چهر خوب رَمِه، نخستین کسی از مردمان بود که پیش از تو- زرتُشت – من – اَهورَه مزدا با او همپرسگی کردم و آنگاه دین زرتشت را بدو فراز نمودم.

………………………..

همپرسگی: رایزنی، گفتگو

3

ای زرتُشت!

        پس من – که اَهورَه مزدایم او را گفتم:

هان ای جَمِ هورچهر، پسر ویونگهان!

      تو دین آگاه و دین بردار من در جهان باش.

ای زرتُشت!

آنگاه جَمِ هور چهر مرا پاسخ گفت:

من زاده و آموخته نشده ام که دین آگاه و دین بر دار تو در جهان باشم.

4

ای زرتُشت!

     آنگاه من -که اَهورَه مزدایم – او را گفتم:

ای جَم!

     اگر دین آگاهی و دین برداری را از من نپذیری، پس جهان مرا فراخی بخش، پس جهان مرا ببالان و به نگاهداری جهانیان سالار و نگاهبان آن باش.

5

ای زرتُشت!

     آنگاه جَمِ هور چهر مرا گفت.

     من جهان تو را فراخی بخشم. من جهان تو را ببالانم و به نگاهداری جهانیان سالار و نگاهبان آن باشم.

     به شهریاری من نه باد سرد باشد، نه باد گرم، نه بیماری و نه مرگ.

6

پس من -که اَهورَه مزدایم- او را دو زِین بخشیدم: سورای زرین ، و  اَشترای زرنشان.

…………………………….

زین: رزم ابزار

سورای زرین و اَشترای زر نشان: نام دو ابزاری است که آرش آنها هنوز به درستی شناخته نشده است، برخی آن را گونه یی سیخ، و برخی دیگر خیش دانسته اند.

7

         اینک جَم، برنده ی شهریاری است!

8

       آنگاه به شهریاری جَم ، سیسد زمستان بسر آمد، و این زمین پُر شد از رَمه ها و ستوران و مردمان و سگان و پرندگان و آتشان سرخ ِ سوزان. و رَمه ها و ستوران و مردمان بر این زمین جای نیافتند.

9

      پس من به جَم هور چهر آگاهی دادم:

ای جم هور چهر! پسر ویونگهان!

        این زمین پُر شد و بر آمد از رَمه ها و ستوران و مردمان و سگان و پرندگان و آتشان سرخ سوزان. و رَمه ها و ستوران و مردمان، بر این [زمین] جای نیابند.

10

       آنگاه جَم به روشنی، به سوی نیمروز به راه خورشید فراز رفت.

او این زمین را به سورای زرین بر سُفت و به اَشترا  بِشِفت و چنین گفت:

ای سپندار مذ

        به مهربانی فراز رو،  و بیش فراخ شو، که رَمه ها و ستوران و مردمان را بر تابی.

…………………………………………..

نیمروز: جنوب.  این نخستین کوچ بزرگ مردمان بسوی جنوب است

سُفتن: سوراخ کردن – شکافتن – سُنبیدن

شِفتن :  چکیدن – خاریدن خراشیدن.

سپندارمذ: اندیشه – از خود گذشتگی- بردباری – سازگاری – فروتنی و خرد رسا. یکی از امشاسپندان، یا پرتوهای ششگانه ی خداست و در گروه سه گانه ی امشاسپند بانوان که (سپندارمذ- خرداد و اَمُرداد) هستند جای دارد.

11

      پس جَم این زمین را یک سوم بیش از آنچه پیش تر بود فراخی بخشید و بدان جا رَمِه ها و ستوران و مردمان فراز رفتند، به خواست و کام خویش، چونان که کام هر کس بود.

12

      آنگاه به شهریاری جَم شش سد زمستان بسر آمد و این زمین پُر شد از رَمه ها و ستوران و مردمان و سگان و پرندگان و آتشانِ سرخِ سوزان، و رَمه ها و ستوران و مردمان بر این زمین جای نیافتند.

13

     پس آنگاه من به جَم هور چهر گفتم:

ای جَم هور چهر، پسر ویونگهان .

    این زمین پُر شد و بَر هم آمد از رَمه ها و ستوران و مردمان و سگان و پرندگان و آتشانِ سرخِ سوزان. و رَمه ها و ستوران و مردمان بر این زمین جای نیابند.

14

     آنگاه جَم به روشنی، به سوی نیمروز، به راه خورشید فراز رفت. او این زمین را به «سورا»ی زرین بر سُفت و به «اَشترا» به شِفت و چنین گفت:

ای سپندار مذ!

      به مهربانی فراز رو و بیش فراخ شو که رَمه ها و ستوران و مردمان را بر تابی.

15

      پس جم این زمین را دو سوم بیش از آنچه پیشتر بود، فراخی بخشید و بدان جا رَمه ها و ستوران و مردمان فراز رفتند، به خواست و کام خویش، چونان که کام هر کس بود.

16

      آنگاه به شهریاری جَم نُهسد زمستان به سر آمد و این زمین پُر شد از رَمه ها و ستوران و مردمان و سگان و پرندگان و آتشان سرخِ درخشانِ سوزان، و رَمه ها و ستوران و مردمان، بر این زمین جای نیافتند.

17

        پس من به جَم هور چهر آگاهی دادم:

ای جَم هور چهر، پسر ویونگهان!

       این زمین پُر شد و بَر هم آمد از رَمه ها و ستوران و مردمان و سگان و پرندگان و آتشان سُرخ سوزان!

و رَمه ها و ستوران و مردمان بر این زمین جای نیابند.

18

      آنگاه جَم به روشنی، به سوی نیمروز، به راه خورشید فراز رفت. او این زمین را به «سورا»ی زرین  بر سُفت و به «اَشترا» بِشِفت و چنین گفت:

ای سپندار مذ!.

          به مهربانی فراز رو و بیش فراخ شو که رَمه ها و ستوران و مردمان را بَر تابی.

19

         پس جَم این زمین را سه سوم بیش از آنچه پیشتر بود فراخی بخشید و بدان جا رَمه ها و ستوران و مردمان فراز رفتند، به خواست و کام خویش، چونان که کام هر کس بود.

بدین گونه چند کوچ پیاپی بسوی نیمروز(جنوب) انجام گرفتند.

پایان یخبندان و سرازیر شدن زیستمندان از بلندیها به سوی دشت

در پی گرم شدن هوا و آب شدن یخها، رودهای بزرگ یکی در پی دیگری  بستری برای خود یافتند و زمینه

 رویش و بالش گیاهان را در پیرامون خود فراهم آوردند.

Untitled

دشتها رفته رفته دارای مرغزارهای انبوه و گیاهانِ گوناگون شدند، و جانوران که همراه با مردمان در یک

زیستگاه بسر می بردند  بسوی دشت سرازیر و در پی آنان مردمان کُنام نشین نیز اندک اندک از بلندیها بسوی دشت آمدند و ما این کوچ بزرگ دد و دام و مردمان را در سالهای پایانی روزگار کیومرس در شاهنامه می بینیم:

                                درود آوریدش خُجَسته سروش     کزین بیش مخروش و  باز آر هوش

                                سپه ساز و برکش به فرمان من      بر  آور  یکی  گَرد  از  آن  انجمن

                                از آن بد کُنش دیو،  روی زمین      بپرداز  و  پردخته  کن  دل ز کین

Untitled

سپاهِ دَد و دام و مرغ و پری    سپهدار با کبر و کُندآوری

رودهای بزرگ،  گاهواره های شهریگری

آمازون

Untitled

نمایی از آمازون بزرگترین رود جهان

آمازون پُر آب ترین رود جهان از رشته کوههای آند سرچشمه می گیرد و پس از گذر از میان بزرگترین جنگل بارانی و پیوستن به 200 رود بزرگ دیگر، و آبیاری کردن بخش بزرگی از آمریکای جنوبی سرانجام به پهناب اتلس می ریزد. این رود با درازایی بیش از 6500 کیلومتر و پهنای شگفت انگیزی که گاه به یازده کیلومتر می رسد بزرگترین رود جهان است.

نیل

رود نیل یکی از کهن ترین کانونهای کشاورزی است. این رود بزرگ از رشته کوههایی در کانون آفریقا سرچشمه می گیرد و در گذرگاهِ دراز خود بسوی شمال با رودهای زیادی که از کوههای باختر این سرزمین سرازیر گشته اند هم بستر می شود و پس از گذر از سرزمینهای اوگاندا، سودان، و مصر، سرانجام به دریای مدیترانه می ریزد.

نیل با درازایی نزدیک به شش هزار و شش سد و پنجاه کیلومتر، پُر دامنه ترین رود جهان است.

Untitled

میانرودان گاهواره ی شهریگری

رود تیگره (دجله) ازدامنه‌های جنوبی رشته ‌کوههای توروس در خاور ترکیه سرچشمه می‌گیرد و پس از رسیدن به سرزمین بابل(عراق کنونی) از میان شهرهای بزرگ بغداد و موصل می گذرد و به رود پُرات  می رسد، پس از چندی هر دو به کارون می‌پیوندند و اروندرود را پدید می آورند و سرانجام به شاخاب پارس می ریزند. این رود با ۱۹۰۰ کیلومتر درازا، در رده ی سی و هشتمین رود جهان جا گرفته است.

Untitled

نمایی از رود تیگره(اروندرود)

نام این رود در پارسی باستان تیگره (به چم آب تند و تیز) بود. از آنجا که تازیان نمی توانند واک گاف را برزبان بیاورند و همواره جیم را در جای آن بکار می برند، پس از یورش به ایرانشهر، تیگرهی پارسی را نیز به ریخت دجله در آوردند. در زبان انگلیسی این رود همچنان Tigris گفته می شود و واژه ی tiger نیز از همین بُن برآمده است. در روزگارساسانیان آن را اَروَند نیز می گفتند که چم آن همان تیزرو است. پیر شهنامه گوی توس در داستان فرویدون می گوید:

                                فریدون کمر بست و اندرکشید     نکرد آن  سخن را بر ایشان پدید

                                براند و بُدَش  کاوه  پیش  سپاه     بر افراز  راند  او،  از آن جای گاه

                                بر   افراشته   کاویانی    درفش      همایون همان  خسروانی  درفش

                                به اروند رود اندر  آورد  روی      چنان چون بُوَد مرد دیهیم جوی

                                ندانی   تو   گر   پهلوانی    زبان      به تازی تو اروند را دجله خوان

باستان شناسان این دو رود را گاهواره ی شهریگری می دانند، شهرکشورهای بزرگ در روزگار سومریان، اکدیان ، آشوریان و بابلیان در کنار این دو رود بالا برافراشتند.

پُرات

Untitled

نمایی از رود پُرات

پُرات (بزبان آشوری:ܦܪܬ) یکی از دو رود بزرگ سرزمین میان‌رودان است که از کوهستانهای خاور آناتولی در کشور ترکیه سرچشمه می گیرد و به آرامی بسوی کشورهای سوریه، عراق و شاخاب پارس سرازیر می شود. درازای این رود نزدیک به 2900 کیلومتر است.

دو رود تیگره و پُرات به جلگه ی خشک و گرم میان رودان زندگی بخشیدند و کهن ترین شهرگانی را در آن سرزمین  پدید آوردند.

شهر بابِل که آباد ترین شهر در جهان باستان بود در کنار رود پُرات ساخته شد. نام این رود در زبان اوستایی huperethuua به‌ چم « پایاب خوب» است. پایاب به جای از رود گفته می شود که ‌ژرفای کمتری دارد.

سند یا ایندوس

Untitled

نمایی از رود سند

سند رود بزرگی است که از پُشته ی تبت سرچشمه می گیرد و پس از گذشتن از سرزمینهای جامو – کشمیر- گلگیت – بلتستان، بخش میانی پاکستان را می پیماید و در نزدیکی بندر کراچی به دریای عرب می‌پیوندد. سَند دراز ‌ترین و پرآب ‌ترین رود پاکستان، و با پیمودن 3190 کیلومتر  یکی از سه رود بزرگ در خشکسارهند پس از رود «گنگ» و «براهما پوترا»، و پس از آمازون پُر آب ترین رود جهان شمرده می شود.

نخستین لالاییها در کنار همین رودها سروده شدند.

نخسین گاهواره ها در کنار این رودها بافته شدند.

نخستین اندیشه های هستی شناسانه در کنار این رود ها از مغز آدمی تراویدند.

نخستین شالوده های شهریگری در کنار این رودها ریخته شدند.

خدایان زمینی مانند: مار، گاو، درختان تناور، سنگهای دگر سان [مانند سنگ سیاه مکه] در کنار همین رودها جای خود را به خدایان سپهری مانند ماه و خورشید و ستارگان و گنبد نیلی آسمان و آذرخش و تندر و باد سپرند.

نخستین نبرد خدایان [مانند نبرد اَپوش«دیو خشکی» با ایزد بانو اَردویسورآناهیتا] و [نبرد تایتان ها] در کنار همین رودها رُخ دادند.

نخستین داستانهای پهلوانی [مانندگیل گمش] در کنار همین رودها سروده شدند.

نخستتین کانونهای دادرسی در کنار این رودها پدید آمدند.

نخستین ترانه های دلدادگی در کنار همین رودها از زبان دلباختگان تراویدند.

نخستین سخنان اندیشه انگیز در کنار این رودها بر زبان اندیشمندان روان گشتند.

کاخ ورجاوند بنیاد فرهنگ جهانی در کنار همین رود ها پایه ریزی شد.

نخستین گاهشماری در کنار همین رودها سامان پذیرفت

در گرامی نامه ی اوستا و در شاهنامه ی فردوسی این «نخستین گامه ها» همه با «هوشنگ » آغاز می شوند.

پایان روزگار گیومرت و آغاز چرخه ی هوشنگی

نام هوشنگ در گرامی نامه ی اوستا  بگونه ی هئوشیَنگه آمده که خود یک واژه ی دو بهری است.  بهر نخست آن هئو به چم: خوب – نیکو – پسندیده.  و بهر دوم شیَنگه به چم: خانه است که هنوز هم آنرا با اندک دگرگونی در واژه های: کاشانه – آشیانه – شانه  -گلشن – و شان انگبین داریم.   همکرد این دو واژه  می شود خانه ی خوب.  بیشتر اوستاشناسان چم این واژه را [سازنده ی خانه های خوب] دانسته اند.

با اندک ژرف نگری در شاهنامه نیز به روشنی می توان دریافت که هوشنگ نام کسی نیست که پس از پشت سرگذاشتن واپسین یخبندان [که در شاهنامه آن را  با نام سیامک دیدیم] چند سالی بر دَد و دام و پری و پلنگ  پادشاهی کرده باشد!

هوشنگ در شاهنامه، به دُرُستی سرآغاز چرخه ی نوینی از کارنامه ی آدمی است، چرخه یی که  زنان پیوند میان آب و خاک و دانه را شناختند و کشاورزی و روستا نشینی را در پی آوردند:

                           سیامک  خُجسته  یکی  پور  داشت       که  نزد   نیا  جای  دستور  داشت

                           گرانمایه   را   نام     هوشنگ   بود       تو  گفتی همه هوش و فرهنگ بود

                           بنزد     نیا            یادگار          پدر        نیا      پروریده     مَر   او   را  به بَر

                           نیایش       بجای     پسر      داشتی       جز  او  بر  کسی  چشم   نگماشتی

نیایش = پدر بزرگش

                           چو  بنهاد   دل   کینه   و   جنگ را        بخواند   آن  گرانمایه هوشنگ  را

                           همه   گفتنی  ها    بدو    باز   گفت      همه     رازها    بر گُشاد  از  نهفت

                           که من لشکری کرد   خواهم    همی      خروشی    بر   آورد   خواهم  همی

                           ترا    بود      باید     همی      پیشرو       که  من   رفتنی   ام  تو   سالار  نو

                           پَری   و  پلنگ   انجمن  کرد و شیر       ز    درّندگان    گرگ   و   ببر   دلیر

                           سپاهی   دد  و   دام  و  مرغ  و  پری       سپهدار   با    کبر    و    کُند آوری

این سپاه دد و دام و مرغ و پری نشان دهنده ی آن است که آدمی هنوز همراه با دیگر زیستمندان در همان زیستگاه نخستین بسر می بَرَد، ولی هوشمندی و ویژگیهای تنی، گونه یی برتری به او بخشیده اند تا بتواند خود را سالار و سپهدار بداند و کُندآوری(= دلیری، پهلوانی و بزرگی) کند.

Untitled

پس پشت لشکر گیومَرت شاه     نبیره به پیش اندرون با سپاه

این «سپاه کشی» که بهتر است آن را «کوچ بزرگ» بدانیم، بی گمان از بلندیها بسوی دشت بوده است، چرا که در سالهای یخبندان شکاف کوهها جان پناهی بودند برای آدمی و جانور، ولی با گرم شدن هوا و آب شدن یخها ناگزیر برای پیدا کردن خوراک می بایست بسوی دشت سرازیر می شدند. در این کوچ بزرگ، گیومرت (کیومرس)  که نماد پیران و سالخوردگانی است پسا پُشت سپاه، و هوشنگ( جوانان و نو جوانان) پیشاپیش این سپاه بزرگ روان اند. ما نشانه های این کوچ بزرگ را در[بخش یکم از فرگرد دوم وندیداد] هم به روشنی دیدیم. در این هنگام دیو سیاه دیگری که هیچ همانندی با دیو سیاهی که سیامک را از پای درآورد ندارد، به نبرد با هوشنگ  پا به میدان می گذارد:

بیامد سیه دیو بی ترس و باک     همی به آسمان بَر،  پراکند خاک

به روشنی پیداست که این دیو سیاه خاک بر افشان نه آن دیوسیاه [شبهای تاریک و دراز یخبندان بزرگ] است، چرا که در آن هنگام، کران تا کران زمین پوشیده از توده های کلفت یخ بود، خاکی در کار نبود تا دیو بتواند آن را بپراکند. این «خاک افشانی یا خاک پراکنی » نشان از آن دارد که آن توده های کلفت یخ آب شده اند،  جابجایی هوای سرد و گرم بادهای تند پدید آورده و از زمین بدون پوشش برف و گیاه گرد و خاک آزار دهنده به آسمان پراکنده اند!

Untitled

دیو سیاهی که خاک افشان!

ز  هَرّای  درندگان  چنگ دیو       شده سُست و  ز خشم  کیهان  خدیو

هَرّا = بانگ و آوای هراسناک، فریاد سهمناک، و بانگ جانوران درنده است، نا گفته پیداست که کوچ بزرگ دَد و دام همراه با مردمان از بلندای کوهها به سوی دشت، سرو سدای بسیار به همراه داشته است . آوای سهمگین این کوچ بزرگ از یکسو، غریو بادهای توفنده ی خاک افشان از سوی دیگر، بزرگی این نبرد سرنوشت ساز را نشان می دهند، بهبود سامه های زیست در پی گرم شدن هوا نشان پیروزی کیهان خدیو(خداوند) و سُست شدن چنگ مرگبار دیو است.

                                 بهم  بر  فتادند  هر   دو  گروه      شدند از دَد  و دام دیوان ستوه

                                 بیازید چون  شیر هوشنگ چنگ      جهان  کرد  بر دیو  نَستوه تنگ

                                  کشیدش سراپای  یکسر دوال       سپهبد  بُرید  آن سرِ   بی هَمال

دوال: تسمه ی ستبر، تازیانه یی که از چرم بافته باشند، کمر بند.

هَمال: همتا، همانند.

ز پای اندر افکند و  بسپَرد خوار       دریدش بَر و چرم و بر گشت کار

                               چُن آمد مر آن کینه را خواستار       سر  آمد  گیومرت   را   روزگار

با از میان رفتن دیو سیاه خاک افشان، روزگار کیومرس نیز به سر می رسد و بزرگترین چرخه در کارنامه آدمی [که همان کشاورزی است] آغاز می شود.

کشاورزی  دستاورد کوشش خُجسته ی زنان است.

در روزگار بیابانگردی، مردان هر بامداد برای پیدا کردن خوراک از همبودگاه بیرون می رفتند، زنان که همواره بچه در شکم، یا بچه یی در آغوش و بچه های ریز و دُرُشت دیگری در کنار داشتند، نمی توانستند در این خویشکاری روزانه با مردان همازور شوند.

گاه روزها می گذشت و مردان که هنوز خوراکی بدست نیاورده بودند به همبودگاه بازنمی گشتند. زنان  بناچارهرچه را که دم دستشان بود از گُل و گیاه و ریشه ی گیاهان و تخم پرندگان و هر چیز نرم تر از سنگ را در دهان کودکان خود می گذاشتند تا آنان را زنده نگهدارند.

Untitled

سالها و سده ها و شاید هزاره ها همچنان گذشت تا زنان ریزش تخم از درون برخی گیاهان  و رویش و بالش دوباره ی آنها را دیدند و پیوند زندگی بخش دانه و خاک و آب را شناختند، و برای نخستین بار بدست خود تخم بر زمین ریختند و با این کار چرخشی بزرگ در شیوه ی زیست آدمی  پدید آوردند.  همین جا شایان یادآوری است که سفالگری و ساختن آوند ها و پیاله ها و کوزه ها و همچنین ریسندگی و بافندگی و دوختن و شستن نیز دستاورد کار و کوشش زنان است.

هنگامی که  تخم در زمین کاشته شد، می بایست «ماندگار» می شدند تا بتوانند کشت خود را ببار بنشانند.  هنگامی که ماندگار شدند، بزرگترین نیازشان سرپناهی بود که آنها را از گزند باد و باران و سرما و گرما و جانوران نارام زی در پناه  نگهدارد.

Untitled

ماندگاری بجای کوچ وری

نزدیک به دوازده هزار سال پیش مردمی که در کنار رود خابور در سوریه می زیستند توانستند با چیدن تخته سنگهایی بر رویهم خانه هایی برای خود بسازند.

کمابیش در همان هنگام مردمی که در کنار دو رود تیگرس و پُرات در عراق کنونی  نخستین گامه های کشاورزی را می سِپَردَند، از بسته های نی ستونهای باریکی ساختند، و با چیدن آنها در کنار یکدگر و اندود کردنشان با گِل رُس، دیوارهای خوبی که آنها را از گزند سرما و گرما در پناه می دارد برای خود ساختند.

Untitled

آسمانه و بام خانه  را نیز با  همین نی ها و اندود کردنشان با گل رُس می ساختند.

در داستان گیل گمش که بُنمایه ی داستان توفان نوح در تورات و قران است می خوانیم:

      « بزرگ ایزدانِ آسمان: آنو – انلیل – نینورتا و آنوکی ، در شهر شوروپاک که در کرانه ی رود پُرات دامن گسترانیده  بود، گرد هم آمدند و برآن شدند که زمین را در پی توفانی بزرگ از زیستمندان و مردمان بپیرایند! یکی از خدایان که در آن انجمن بود دل به مردمان سوزاند و آهنگ مرگبار خدایان را در کنار کلبه یی نیین بگوش یکی از بهین مردان شهر شوروپاک به نام اوتناپیشتیم رسانید:

ای مرد شوروپاک، ای فرزند اوبارا تو تو!

خانه ات را رها کن، کشتی یی بساز! داراییت را رها کن زندگانی خویش را بجوی.. و تخمه های زندگان را در آن کشتی بیانبار…»

همین [کلبه های نیین] یکی از خجسته ترین گاهواره های فرهنگ و آیین های شهریگری در جهان باستان شدند.

دگر گشت ها در ریخت ایران

داده های باستانشناسی نشان می دهند که پُشته ی ایران در چرخه ی سوم زمین شناسی هنوز در زیر آب دریای تتیس بوده است.

تتیس یک نام ساختگی برای پهناب بزرگی است که دهها میلیون سال پیش دگرگونی های بسیار در کُره ی زمین

پدید آورد و پس از فرو نشستن، جای خود را به سرزمین های پهناوری مانند هند،  پاکستان و اندونزی سپرد. در سالهای پایانی سومین چرخه ی زمین شناسی، پُشته ی ایران نیز اندک اندک از زیر آب بیرون آمد.  در آن هنگام  جنگلهای سر سبز و چراگاهها ی فراخدامن سراسر آن پشته را فراگرفته بودند.

پس از آن، یخ بندانهای بزرگ (در روزگار سیامک)  پدید آمدند. با گرم شدن هوا( سده های پایانی روزگار گیومرت) یخهای سنگین آب شدند و ریزش بارانها و تندابهای پیاپی، دگرگونیهای بسیار در ریخت زمین پدید آوردند. دریاچه ی مازندران و بسیاری از دریاچه های دیگر، بجا مانده هایی از آن دگرگونی بزرگ اند.

پس از گذشت میلیونها سال، بخش های بزرگی از زمین که پیشتر یا زیر آب بودند و یا پوششی از جنگلها و چراگاههای سرسبز داشتند خشکیدند.

در سال 1346 گروه گیتاشناسی دانشگاه تهران در کرانه های باختری دشت لوت، شهر باستانی شهداد را که پیشینه یی بیش از شش هزار سال دارد از زیر خاک بیرون کشیدند.

Untitled

کلوت شهداد با گستره یی نزدیک به 60 کیلومتر

نخستین بومیان ایرانی

باستان شناسان، پیشینه ی برخی از ابزارهای بجا مانده از روزگارپارینه سنگی که در کشف رود (در خاور مشهد کنونی) یافت شده اند را 800 هزار سال پیش می دانند.

 ماندمانهای بیشتری از البرز و زاگرس بدست آمده اند که زمان ساخته شدن برخی از آنها را 200 هزار سال پیش ، برخی را 150 هزار، و برخی دیگر را 40 هزار سال پیش می دانند.

چرخه ی نو سنگی در ایران از پیرامون 40  هزار سال پیش آغاز و تا نزدیک به 18 هزار سال پیش دنباله می یابد، پایان این چرخه را می توان با آغاز کوچ مردم هوشمند به ایران همزمان دانست، بجا مانده های فراوانی از این چرخه در پیرامون کرمانشاه – خرم آباد- مرو دشت- و کاشان بدست آمده اند که نامدارترین آنها چغامیش – چغا زنبیل – تپه شوش و تپه ی سیلک هستند.

ایران

سرزمینی که امروزه با نام ایران ازآن یاد می شود، پُشته ی فراخدامنی است که مرزهای گیتا شناسی آن مانند همه ی دیگر سرزمینهای جهان در گذر از فراز و فرود رُخدادها جابجایی های بسیار دیده اند  .

نام این سرزمین در زبان پهلوی « اِران Eran» و در روزگار ساسانی « اِران شتر Eranshatr » بوده است. مردم این سرزمین در روزگار هخامنشی « ایی ریا Airya »  نامیده می شدند، واژه های آریا، آریاییان و ایران که هنوز هم در زبان پارسی بجای مانده همگی برآمده از همین بن واژه اند.

در گرامی نامه ی اوستا  واژه ی [ اَریه  Ariya ]  هم  نام تبار ایرانی است و هم به چم آزاده و والامنش آمده است . این

 واژه در زبان ایرلندی کهن هم به همین آرش است و این خود می رساند که زمانی نژاد ایرلندی با نژاد ایرانی پیوند خویشی داشته اند .

فردوسی نیز در شاهنامه ی خود چندین بار برنام آزاده و آزادگان  را برای ایرانیان بکار برده است، در این بند که در شکست یزدگرد سوم آمده به روشنی پیدا است که آزاده برنام ایرانیان  است :

از  آزادگان پاک ببرید مهر        دگرگونه شد چرخ گردون سپهر

گُشتاسب در باره ی رستم به اسفندیار می گوید:

بگیتی نداند کسی هم نبرد      نه توری و رومی و آزاده مرد

 در جنگ کاوس و شاه مازندران:

به توس و به گودرز وکشوادگان     به گیو  و به گرگین و آزادگان

                                       بفرمود     تا    لشکر    آراستند     سنان    و  سپرها   بپیراستند

ائیرینم وئجو Airyanem vaejo

در گرامی نامه ی اوستا، خاستگاه آریاییان [ائیرینم وئجو Airyanem vaejo ] گفته شده و در پهلوی به ریخت [اِران ویج Eranvej ] درآمده است. بهر نخست این واژه « اِران » بچم  آزاده یا آزادگان، و بهر دوم « ویج »  به چم تخمه و نژاد است .

زنده یاد دکتر بهرام فروشی واژه ی (بیج) در پارسی امروز و (بیضه) در زبان عربی را برآمده از همین ریشه دانسته است. با این برداشت، ایرانویج  برابر می شود با [نژاد و تخمه ایرانیان] یا سرزمین آزادگان.

از چگونگی یاد کرد اوستا در باره ی ایرانویج به روشنی دانسته می شود که از یک سرزمین بسیار سردسخن در میان است،  دور نیست اگر بگوییم که همین سرمای سخت انگیزه ی کوچ آریاها از آن سرزمین را فراهم آورده است.

در فرگرد یکم از «وندیداد» که بخشی از اوستا ی کنونی است، می خوانیم :

1

        « اهوره مزدا با سپیتمان زرتشت همپرسگی کرد و چنین گفت:

2

         من هر سرزمینی را چنان آفریدم که هر چند بس رامش بخش نباشد- به چشم مردمانش  خوش آید.

         اگر من هر سرزمینی را چنان نیافریده بودم که – هرچند بس رامش بخش نباشد- به چشم مردمانش خوش آید، همه ی مردمان به ایرانویچ روی می آوردند.

3

        « نخستین سرزمین و کشور نیکی که من اَهورَه مزدا آفریدم ایرانویج بود بر کرانه ی رود  دایتیای نیک.

         پس آنگاه اهریمن همه تن مرگ بیامد و به پتیارگی «اژدها» را در رود دایتیا بیافرید و «زمستان» دیو آفریده را بر جهان هستی چیرگی بخشید.

4

       « در آنجا ده ماه زمستان است و دو ماه تابستان  و در آن دو ماه نیز ، هوا برای آب و خاک و درختان سرد است. آنجا دل زمستان است.

در باره ی جای این سرزمین دو گونه سخن در میان است، برخی از ایرانشناسان مانند دارمستتر بر این باورند که ایرانویج باید در آذربایجان و پیرامون قره باغ کنونی باشد، همان جایی که امروزه « اران» گفته می شود . خود واژه ی اران  نامی است که از ریشه ی اَییریه برخاسته که همانایران است.« اران» جای بسیار سردی است و زمستانهای بسیار سخت و دراز دارد.

ولی گروه دیگری از دانشمندان (که شمارشان بیشتر است) جای ایرانویج را دربخش  خاوری ایران بزرگ می

 دانند. اینها بر نوشته های بخشی از گرامی نامه ی  وندیداد  پای می فشارند که درآن نام شهرها و سرزمین ها برشمرده می شوند. در این پهرست، پیش از همه نام  ایرانویج آمده و پس ازآن سند، مرو،   بلخ،  نیسا، و  هرات جا گرفته اند، و می بینیم که در این پهرست، یک سامان گیتا شناسی شایان پذیرش دیده می شود. در این سامان، ایرانویج را در بالای سر همه می بینیم و ناگزیر به خوارزم  می رسیم که یکی از آبادترین سرزمینها در روزگار باستان بوده است.

بیاد داشته باشیم که در وندیداد، جای ایرانویج در کنار رود دایتیای نیک [ونگهو داییتی] گفته شده  که نام یک رود اساتیری است. برخی از پژوهشگران آن را وهرود  یا آمودریا دانسته اند که همان جیحون است.

از داده های دیرینه شناسی چنین دانسته می شود که پیش از رسیدن آریاها به پُشته ی ایران مردمی بومی در اینجا زندگی می کردند که با آریاییان بهم آمیختند و از میان رفتند.

پُشته ی ایران

سرزمین سه پهلویی که در میان دره های سند در خاور، و رشته کوههای زاگرس در باختر، و دریای مازندران و رشته کوههای قفقاز و آمودریا (رود جیحون) در شمال، و شاخاب پارس و دریای اُمان در نیمروز(جنوب) جا گرفته  پُشته ی ایران گفته می شود .

در همین جا شایان یادآوری است که واژه ی فلات یک واژه ی تازی است و بکار بردن این واژه برای پشته ی ایران بسیار نا رواست. در زبانهای اروپایی واژه ی plateau  به چم بلندی بسیار بزرگی بر روی کره ی زمین است. در زبان تازی فلات به بیابان بی آب و گیاه گفته می شود. شوربختانه تر زبانان یا مترجمین نبیگ های اروپایی، در برگردان واژه ی پلاتو، واژه ی تازی فلات را تنها به انگیزه ی همانندی در گویش، بکار برده اند. آرش plateau در زبان تازی نَجد و در پارسی پُشته است .

بلندای این پُشته درنزدیکیهای کرمان به 1676 متر،  در مشهد به 1054 متر، تبریز به 1200 متر و بخشهای کویری آن تا 609 متر بالاتر از رویه ی دریا می رسد.

فراخی این پُشته نزدیک به دو میلیون و ششسد هزار کیلومتر چهار پهلوست که کم و بیش نیمی از آن  تا نزدیک یک میلیون و ششسد و چهل و هشت هزار کیلومتر چهارپهلو، در بر گیرنده ی ایران کنونی است که پهنه ی آن برابر با پهنه ی کشورهای فرانسه، سویس، ایتالیا، اسپانیا، و بریتانیاست .

ایران کنونی بخشی از آن پشته ی بزرگ است که کرانه هایش با آن کوههای بلند پیرامون و دریاهایش درکرانه های دیگر در سرنوشت و چگونگی رُخدادهای تاریخی این سرزمین نخش فراون داشته اند.

«هوشنگ» آغاز بزرگترین چرخش در کارنامه ی آدمی

گرامی نامه ی «بُندهش»، در بخش چگونگی مردمان  ایرانیان را زاده ی هوشنگ می داند. ( بندهش- فرنبغ دادگی- مهرداد بهار- رویه 83 و پژوهشی در اساتیر ایران بکوشش مهرداد بهار رویه 179 )

برپایه ی این سخن، و آنچه که از کارنامه ی هوشنگ در شاهنامه دریافت می شود، با دلیری می توان گفت که ایرانیان از نخستین کسانی بودند که پیوند میان دانه و خاک را شناختند و به کشاورزی و خانه سازی و روستا نشینی روی آوردند.

هوشنگ در شاهنامه

پس از پیروزی هوشنگ بر دیو سیاهی که خاک بر آسمان می پراکند، زندگانی کیومرس نیز به سررسید و هوشنگ در جایگاه سپه سالاری فراز آمد:

                                  چُن آمد مَر آن کینه را  خواستار     سر   آمد   گیومرت    را  روزگار

                               جهاندار  هوشنگ  با رای  و داد      بجای    نیا    تاج   بر سر  نهاد

                                  بگشت از بَرَش چرخ سالی چهل      پر از هوش  مغز و پر از داد دل

شماره ی چهل برای سالهای زندگی هوشنگ بیگمان یک شماره ی پنداری است، درازای این چرخه را باید با «هزاره ها» تخمین زد. می دانیم که آدمی در آن روزگاران شتابی برای پیشرفت نداشت، هنوز زمان را با زر نمی سنجید! همین که دانه یی بود و خاکی بود وباران بود، و دستی که دانه بیافشاند و بار بردارد، و خورشیدی که بیاری زمین بشتابد تا دانه را به بار بنشاند، و زمینی که سینه یی دهشمند و دستی گشاده داشته باشد، اینهمه آدمی را بسنده بود، هنوز دو دیو گردن فراز آز و نیاز، زندگی مردمان را به یک آوردگاه پُر تنش و گاه خونین دگرگون نساخته بودند.

پاره ی دوم این بند سد سینه سخن دارد:  پُر از هوش مغز و  پُر از داد  دل

همین سخن کوتاه ما را با چهره ی درخشان مردمی آشنا می سازد که بزرگترین گام را در راه پیشرفت و فراپویی برداشتند و گامی در پی گام  بر آن ریمن اهریمن  که چیره گشتند. این آدم که هوشنگ نام گرفته، نه آن آدم روزگارکیومرسی است که توانایی پوشاندن تن برهنه ی  خود را هم نداشت،  و برای پیدا کردن خوراکی در پی دد و دام آواره بود،  اکنون با آدمی روبرو هستیم که  مغز وهوش و دلش شکوفیده و در راستای پیشرفت و فراپویی هر روز گامی در پی گام دیگر بر می  دارد، و ناگفته پیداست  هر اندازه که بام اندیشه اش فراتر می رود، میدان زندگانی، و نیازهایش نیزفراخ تر می شود و این فراخی در سامه های زیست، سامان و هنجاری در پی می آورند  که پیش از این با آنها بیگانه بود:

                                  چو  بنشست  بر  جایگاه    مِهی      چنین گفت بر تخت شاهنشهی

                                  که  بر  هفت کشور منم  پادشا      به هر جای   پیروز   و    فرمانرا

در گیتا شناسی ایرانیان باستان، جهان هفت پاره دانسته می شد که در اوستا هفت کَرشوَر یا هفت بوم  گفته شده و نام آنها چنین آمده است:

  • ارزهی در خاور ( برخی آن را سرزمین هیرکانی در برگیرنده ی بندر آبسکون، گرگان، گنبد کاووس، و دریای مازندران می دانند.
  • سَوَه در باختر.
  • فِرَدَدَفْش در نیمروز (جنوب)
  • ویدَدَفْش در نیمروز
  • وُروبَرِشْن در اپاختر (شمال)
  • وُروجَرِشن در اپاختر
  • خوَنیرَس در میانه، که در پهناوری برابر شش سرزمین دیگر بود.

نام خونیرس همواره  با واژه ی بامی به چِم درخشان و پُر فروغ و شادی بخش آمده که همان ایرانشهر یا ایران بزرگ است.

در بند پانزدهم از مهر یشت می خوانیم:

              مهر توانا بر «اَرزَهی»، «سَوَهی» ، «فرَدَفشو»، «ویدَفشو» ، «واوروبَرشتی»، «وُاوروجَرشتی» ، و براین کشور «خونیرس» درخشان- پناهگاهِ بی گزند و آرمگاهِ ستوران- بنگرد.

و دربند 67 از از همان یشت در ستایش ایزد مهر آمده است:

          «… آن که با گردونه ی بلند چرخِ به شیوه ی مینوی ساخته، از کشور اَرزَهی و به سوی کشور خونیرس شتابد.آنکه از نیروی زمان و فَرِّ مزدا آفریده و پیروزی اَهورَه داده برخوردار است»

 در بخش چهاردهم بندهش ( درباره ی سَروَری کشورها)  می گوید:

          « زرتُشت این کشور خونیرس و نیز همه ی پرهیزگاران گیتی را سَروَر است. همه ی سَروَران گیتی را نیز سَروَری از زرتُشت است، که ایشان همه دین از زرتُشت پذیرفتند.

در کشور خونیرس بس جای است که در این بد زمانگی و نبرد سخت پتیاره (اهریمن) به افسون مینویی گذر آن بسته است که پناهگاههای خونیرس خوانده شود، بمانند آن کشورهای دیگر…»

 در این بخش از گرامی نامه ی بندهش، از سی‌ وسه بخش زمین سخن بمیان آمده که در روزی که تِشتَر (ایزد باران) بر دیو خشکسالی چیره گشت و باران بر زمین بارانید، نیمی از گیتی را آب فرا گرفت و آن نیم دیگر به هفت کشور بخش شدند، کشوری که در میانه و در دل شش کشور دیگر جای گرفته خونیرس گفته می شود، سرزمینی که بهتر و زیباتر ازهمه ی کشورهای جهان است. اهریمن هنگامی که دانست پهلوانان و دلیران و پارسایان بسیار بر بوم خونیرس پدید خواهند آمد و آیین نیک مزدیسنی از همین سرزمین برخواهد خاست و بدیگر کشور راه خواهد یافت، و سوشیانس نیز در همین سرزمین  زاده خواهد شد و رستاخیزی بزرگ پدید خواهد آورد، آسیب های بسیار سنگین بر خونیرس زد ( یکی از واپسین آسیب ها پس از یورش اسکند گُجستک، و یورش تازیانِ بیابانگرد، و یورش مغولانِ خونخوار، روی کار آمدن حکومت ننگین دامن اسلامی است که بیگمان باید آن را سنگین ترین آسیب اهریمن بر پیکر خونیرس بشمار آورد)

 ابوریحان بیرونی در التفهیم نموداری از این هفت کشور را اینچنین آورده است:

کشور یکم:  هندوستان

کشور دوم: عرب و حبشان

کشور سوم:  مصر و شام (سوریه)

کشور چهارم:  ایرانشهر  ( ایران بزرگ نه ایران کنونی) همان خونیرس

کشور پنجم:  صقلاب ( اسلاو، روسیه، لهستان، چکسلواکی، اسلونی، یوگسلاوی، بوسنی و هرزگوین و بسیاری دیگر از سرزمین های اورپای خاوری) و روم.

کشور ششم: ترک و یأجوج (تُرک همان مغولستان است، ولی یأجوج به درستی شناخته شده نیست، برخی آن را تاتارستان و برخی دیگر سرزمینی که در میانه ی دریای مازندران و دریای سرخ است گمان برده اند. )

کشور هفتم: چین و ماچین

                                  به فرمان   یزدان       پیروز    گر       به داد و  دهش تنگ بسته کمر

                                  وزان پس جهان یک سر آباد کرد      همی  روی  گیتی  پُر از  داد کرد

نکته ی بسیار شایان ژرف نگری در این بندها  دوباره گویی و بازآورد واژه ی داد است که انگاری چسبیده به نام هوشنگ است! و شگفتا که در اوستا هم نام هوشنگ همواره چسبیده به  واژه ی پَرَذاتَ Parathata یا پیشداد  است.

پَرَذاتَ Parathata یک نامواژه ی دو بهری است.  بهر نخست آن ( پَرَ para ) به چم: پیش – پیشگام – پیشتاز – پیشوا – پیشتر… که هنوز هم آنرا در واژه های: پار– پارسال – پیرارسال – پرندوش – پرندوشین – پرندوشینه – پریدوش– پردوش- پَرَن – پَرَند-  و پریشب داریم.  در زبان انگلیسی هم واژه های:

  (Pre-arrange) – (Pre-condition) – (pre-fix) و بسیاری از واژه های دیگر همانند اینها از همین ریشه برخاسته اند که همگی در پیوند با [زمان پیش] و یا به گونه یی پیشوایی هستند مانند :

( premier یاprime minister))

بهر دوم ذاتَ  Thata به چم: داد – آسا – دستور- و قانون  است. همکرد این دوبهر می شود  پیشداد  یا

 نخستین دادگذار. چنانچه در بند بیست و یکم از کرده ی ششم آبان یشت می خوانیم:

       هوشنگ پیشدادی در پای البرز سد اسب و هزار گاو، و ده هزار گوسفند او را پیشکش آورد و از وی خواستار شد: ای اردویسور آناهیتا، ای نیک، ای تواناترین، مرا این کامیابی ارزانی دار که من بزرگترین شهریار همه ی کشورها شوم، که بر همه ی دیوان  و مردمان دُروند، و جادوان و پریان و (کوی) ها و (کرپ) های ستمکار چیرگی یابم، که دو سوم از دیوان مزندری و دروندان ورن Varena را بر زمین افکنم …»

واژه ی پیشداد که در سر آغاز این فراز آمده، برگردان پارسی همان پَرَذات اوستایی است. اگر پوسته ی آهکین و پر رنگ و نگاری که داستانهای ایرانی را همانند یک گوشماهی زیبا در بر گرفته اند بشکنیم آنگاه مرواریدهای گرانبها را در درون این پوسته ها خواهیم دید و به روشنی در خواهیم یافت که هوشنگ یا هئوشینگه پرذات نام کسی نیست که چهل سال بر دَد و دام و پری و پلنگ پادشاهی کرده و بخواهد بزرگترین شهریار همه کشورها شود. در اینجا سخن از یک دگرگونی بزرگ در میان است که پس از روزگار شکارورزی و بیابانگردی در شیوه ی زیست مردمان پدید آمد.

شهریگری پی آیند کشاورزی است، و یکی از نخستین بایسته های شهریگری داد است، چرا که: کشاورزی زمینه ی کدیوری و دارندگی را فراهم می آورد، و کدیوری سامان و هنجار ویژه یی می آراید که آنرا دستور یا قانون می گوییم. پس نباید شگفت زده شد که چرا در اوستا و شاهنامه نام هوشنگ همواره با دادگری همراه است.

 

اشتراک گذاری