به تارنمای فرهنگستان جهانی کوروش بزرگ خوش آمدید
سروده هایی از شاهنامه ی فردوسی بزرگ : چنین گفت موبد که مرد بنام / به از زنده دشمن بر او شاد کام ********** همه روی یکسر بجنگ آوریم / جهان بر بد اندیش تنگ آوریم********** بیا تا همه دست نیکی بریم / جهان جهان را به بد نسپریم********** نباشد همه نیک و بد پایدار / همان به که نیکی بود یادگار********** همان گنجِ دینار و کاخ بلند / نخواهد بُدَن مر تو را سودمند********** سخن ماند از تو همی یادگار / سخن را چنین خوارمایه مدار********** بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی********** نمیرم از این پس که من زنده ام / که تخم سخن را پراکنده ام********** جهان یادگار است و ما رفتنی / به گیتی نماند به جز گفتنی********** به نام نکو گر بمیرم رواست / مرا نام باید که تن مرگ راست********** بخور آن چه داری و بیشی مجوی / که از آز کاهد همی آبروی********** به گیتی به از راستی پیشه نیست / ز کژی تبر هیچ اندیشه نیست********** چو با راستی باشی و مردمی / نبینی به جز خوبی و خرّمی********** به رنج اندر است ای خردمند گنج / نیابد کسی گنج نابرده رنج********** به نزد کهان و به نزد مهان / به آزار موری نیرزد جهان********** مکن بد که بینی به فرجام بد / ز بد گردد اندر جهان نام بد********** نگر تا چه کاری، همان بدروی / سخن هرچه گویی همان بشنوی********** تو تا زنده ای سوی نیکی گرای / مگر کام یابی به دیگر سرای********** سر مردمی بردباری بود / سبک سر همیشه به خواری بود**********
همه روزه به نامه سرای فرهنگستان جهانی کورش بزرگ سر بزنید و با پخش این مروارید های دانش افزا در میان یاران خود، بر دامنه ی این ابر دانش افشان بیافزایید .
از راه آیکون های بالا می توانید به رسانه های گوناگون این فرهنگستان دسترسی داشته باشید.
به فرهنگستان جهانی کوروش بزرگ بپیوندید و در راستای بهروزگار مردم ایران از راه دانش افشانی با ما همازورشوید.
ز یزدان و از ما بر آن‌کس درود/که تارش خرد باشد و داد پود********** ز ما باد بر جان آن ‌کس درود/که داد و خرد باشدش تار و پود********** دگر آن‌که، «دانش» مگیرید خوار/ اگر زیر دستید اگر شهریار
با پشتیبانیهای مالی و یارمندیهای بیدریغ خود، بر توش و توان ما بیافزایید.
توانا بود هر که دانا بود****زدانش دل پیر برنا بود
زهر دانشی چون سخن بشنوی****از آموختن یک زمان نغنوی
چو دیدار یابی به شاخ سَخُن****بدانی که دانش نیاید به بُن
ندانی که ایران نشست منست****جهان سر به سر زیر دست منست**** چو ایران مباشد تن من مباد****بدین بوم و بر زنده یک تن مباد**** اگر سر به سر تن به کشتن دهیم****از آن به که کشور به دشمن دهیم**** دریغ است ایران که ویران شود****کنام پلنگان و شیران شود**** نمانیم که این بوم ویران کنند****همی غارت از شهر ایران کنند**** نخوانند بر ما کسی آفرین****چو ویران بود بوم ایران زمین**** اگر کشت خواهد تو را روزگار****چه نیکو تر از مرگ در کار زار

برخوردی ساده  به  بينش  دينداران

مردو آناهید

روند ِ رويدادها، در هر سرزمينی، هميشه بر زمينه‏ی برآيند ِ بينش و نگرش مردمان ِ همان پهنه است. از آنجا که بينش و نگرش هر مردمی با ديگر مردمان به گونه‏ی ديگری است، از اين روی سرگذشت رويدادهای هر مردمی، همگام و همآهنگ با گونه‏ی نگرش ِ خودشان است.

چند هزار سال است که در جهان دين‏های خردسوز، به ويژه دين‏های ابراهيمی، پيدايش يافته‏اند. همه‏ی اين دين‏ها با نيروی حکمرانان ِ خشمآور، به همراه ِ گستردن ترس، بر مردمی فرود آمده‏اند. مردم ِ زهر زده، زهر ِ اين بيماری را به ستم به مردمی ديگر و آن را از ديگر مردم، به شيوه‏ی مردم آزاری، به مردمانی ديگر وارد کرده‏اند. از برآيند ِ اين زهر است که امروزه بيش از شش ميليارد آدم در بيماری‏ی دينداری گرفتار شده‏اند و پيوسته اين خردسوختگی را به ديگران و به آيندگان واريز می‏کنند.

درست است که بيشترين شمار از مردمان نه هوش، نه دانش و نه توان ِ آن را دارند که از پذيرفتن دروغ و گرفتار شدن در زنجيرهای اين بردگی پرهيز کنند. زيرا زندگی‏ی آنها بسيار کوتاه تر از آنست که به ناسازگاری و بی پايه بودن ِ سخنان دروغ، در پيرامون ِ خالق* و مخلوق، به پردازند. اين است که آنها به آسانی در دام ِ واليانی، که نماينده‏ی خالق هستند، گرفتار می‏شوند. در اين پندار خالق بر مخلوق ِ خود فرمانروايی دارد و بردگان به پيروی از احکام ِ ولی نعمت خود بند هستند.

*( کلمه‏ی “خالق يا مخلوق” همسنگ و برابر با واژگان ِ ” آفريننده يا آفريده شده” نيست. همچنين حکمران، حکم و محکوم را نمی‏توان با واژگان ِ فرمانروا، فرمان و دادباخته جايگزين کرد. در اسلام حاکم الله، حکم قرآن و محکوم مردمان هستند)

آن کس که به بيماری‏ی دينی دچار شده باشد، مداوای او مانند کسی که ايدز يا سفليس داشته باشد نيست. زيرا چشم جان، که خرد آدم است، نيز نگرش و ديدگاه ِ بيماران ِ دينی در بند ِ ايمانشان گرفتارند. تا کنون کمتر دارويی، يافت شده است، که بتواند دوباره به خرد ِ سوخته‏ی يک کس جان ببخشد.

زيرا کسی که به زهر ايمان بيمار شده است می تواند تنها در همان تاريکخانه، که ايمان اوست، بينديشد. يک مسلمان می‏تواند دانشی را، که ديگران يافته‏اند، آن را به کژی در تنگنای اسلام بگنجاند تا ناسازگار‏ بودن ِ دانش با شريعت اسلام آزارش ندهد ، ولی هيچ مسلمانی، تا از اسلام نبريده باشد، هرگز نمی‏تواند به ژرفای دانشی پی ببرد. زيرا هيچ دانش ِ آزموده شده‏ای نيست که با عقيده‏های دينی ناسازگار نباشد.

از اين پيشگفتار می‏خواستم بهره برداری کنم و به زيان‏هايی به پردازم که از دينداری برآمده‏اند. زيان‏هايی که زمينه‏ی ستمکاری، دروغوندی و فرمانروايی بر مردمان را آسان ساخته‏اند. اينک کمتر کسی توان يا ميدانی را دارد، که بتواند به برآيند ِ زهری اشاره کند، که آن زهر جهانيان را بيمار و جهانداران را بی پروا ستمکار ساخته است.

افزون بر اين که دينداران برده منش، کورانديش، بردبار و ستم پذير هستند آنها نيز از کوتاهنگری به دروغ پرستی خو گرفته‏اند و از راستی گريزان، از آگاهی و از روشنايی بیزار هستند. در منشور جهانی حقوق بشر، حق ِ داشتن ِ اين ويژگی‏های زشت، به آدم و حق بيمار ساختن ِ آدمها به دينفروشان داده شده است.

اگر به ژرفی نمونه‏هايی از عقيده‏های دينداران را مرور کنيم، شايد اندکی ريشه‏ی نابخردی و کورانديشی‏ی دينداران روشن بشود. در اين زمان که به اندازه‏ی چندين ميليون سال ِ نوری پهنه‏ی کهکشان‏ها و زايش يا دگرگونی‏های پديده‏هايی از هستی شناسايی شده‏اند، هنوز دينمداران بر اين پافشاری دارند: يک کس، که يک جايی آن بالاها نشسته، اوست که همه‏ی ريزه کاری‏های هستی، به ويژه گام به گام کارکرد ِ آدمها را ديدبانی می‏کند.

روشن است که دينمداران، در اين زمان، اين دروغ بزرگ را با اندکی از آگاهی‏های همگانی می‏گردانند و با دروغ‏های نادان پسندی می‏آميزند تا ناسازگاری‏های عقيده‏ی آنها چشم و گوش پيروان را نرنجاند. گرچه واليان ِ دين‏های ابراهيمی دستکم سه تا نام برای اين خالق ِ ترسناک دارند. ولی از ناچاری، با شيوه‏ی دروغوندی، گوناگون بودن ِ يهوه، پدر آسمانی و الله را از ديدگاه پيروان پنهان می‏دارند.

همه‏ی دينداران با شادمانی همآهنگ ساختن دروغ‏های دينی را با آگاهی‏های تازه می‏پذيرند تا بتوانند، در ژرفای نابخردی، به ايمان ِ خود پای بند باشند. کدام خرد ِ پوسيده می‏تواند بپذيرد که يک پيرمرد ِ چند سد ساله، يک تنه، در يک روز، يک کشتی، روی خشکی، می‏سازد که نه تنها گنجايش چندين ميليون جفت از جانوران ِ گوناگون دارد وآنکه او که نوح نام دارد، اين جانوران از سراسر گيتی گردآوری می‏کند تا آنها همراه با جهانيان ديگر نمی‏رند.

زيرا خالق او از آدميان رنجيده است و توان آن را ندارد که آنها را آدم کند. يهوه که، خالق همه‏ی جانداران و بی جان‏ها هست، اکنون بايد همه‏ی آدميان را، به جز چندتا خردسوخته را، در زير آب خفه کند. اين، يهوه، به اندازه‏ی خمينی هم با شيوه‏های آدمکشی آشنا نبوده است. خوب 3000 سال پيش که مردم اميرالمومنين يا خلخالی نداشتند، چشم به راه ِ امام زمان هم نبودند.

دروغ به اين بزرگی و روشنی را چندين ميليارد از پيروان ِ دين‏های ابراهيمی باور دارند. شگفتی در اين دروغ پرستی اين است که برخی از باستان نشناسان جای فرود ِ آن کشتی را هم شناسايی کردند و به کردار به جستجوی نشانه‏هايی از آن کشتی هستند. با همه‏ی سرگيجی، که دروغ پرستان دارند، آنها اين آدمکش بزرگ و بی همتا را مهربان می‏پندارند. نمی‏دانم چرا برخی از مسلمانان گمان می‏برند، خمينی ولی فقيه، که سد هزار از جوانان و روشنفکران را کشتار کرد، سختدل بوده است.

هرچند که دينداران دروغ پرستند و هيچگاه از شنيدن دروغ خسته و آزرده نمی‏شوند، ولی گاهی حکمرانان نياز دارند که مردمان را به دروغ‏هايی تازه بند کنند تا به اميد ِ شادمانی بار ِ آنها را بکشند. از اين روی پس از ورود ميترايی‏ها به روم و پيدايش داستان‏هايی شگفت انگيز، دروغ بافانی، با آرمان ِ سروری کردن، به اين نياز پی بردند که مردم را به دروغ‏های تازه‏ای ببندند.

اين بود شارلاتان‏هايی توانستند داستان مسيحا را، که يهودی‏های چشم به راهش بودند، به عيسا پيوند بدهند، که او از ريختن منش ِ خدايی در ماريا زاييده شده بود. مردم که، از آبستن شدن يک زن بدون مرد، به بدگمانی و شگفت آمده بودند، از ترس و به اميد ِ تندرستی و نان ِ فراوان به چليپا پرستی گرويدند.

(اگر آن زمان می‏گفتند: يهودی‏ها با روده‏ی گاو عيسا را خفه کردند، امروزه مردم روده‏ی گاو را می‏خوردند که به خدايی برسند. زمانی، که شماری از مردم يک دروغ شاخدار را بپذيرند، ديگر سپاه ِ جانبازان سامان يافته است)

پس از آن که ماريا، دختری شوهر کرده ولی مرد نديده، عيسا را ‏زايد، نمايندگان ِ پدر و پسر ِ آسمانی هر اندازه، در پيرامون آميزش ِ روان ِ مقدس با ماريا، دروغ ‏ساختند خريدار پيدا کرد. هميشه ناسازگارهای دروغ‏ها با يکديگر، به ويژه ناسازگارهای آنها با خرد ِ آدم، فراتر از ديدگاه ِ دروغ پرستان هستند. زيرا خرد ِ دروغ پرستان در تاريکخانه‏ی ايمان کارآيی ندارد.

دروغ بافی در پيرامون پسر خدا خيلی ساده بود. زيرا مسيحايی که تار و پودش را در روم می‏بافتند، در داستان‏هايی شور انگيز در فلسطين زاييده شده بود. در آن زمان هم نه کسی در انديشه‏ی ديدن او يا در راه ِپی گيری‏ از نشانه‏هايی از او بود. افزون بر اين در بيشتر داستان‏ها سخن از پرواز عيسا و نيز از پرواز ِ ماريا به آسمان بود.

اين بود که داستان پردازی در پيرامون شگفتی‏های مسيح ِ بی پدر و ماريای بی شوهر، هم سوداگران هم دکانداران ِ بسياری پيدا کرده بود. هر دروغ بافی، که در اين پيرامون داستان شيرين تری می‏بافت، نه تنها داستانش خريدار داشت وآنکه خودش هم پيامبری گزند ناپذير شمرده می‏شد.

سرانجام، پاپ زمان، که مانند يک خليفه نماينده‏ی پدر آسمانی شده بود، چهار تا از انجيل‏*هايی، که تا اندازه‏ای خرافه پسند بودند، جدا می‏کند و دستور می‏هد ديگر ِ انجيل‏ها را، که بيش از هزارتا بودند، بسوزانند. با وجودی، که همين چهار انجيل هم با يکديگر همساز و همنوا نيستند، ولی کسانی که ايمان دارند، ناسازگاری‏های الاهيان را، نشان ِ رازهای آسمانی و نادانی‏ی خودشان می‏پندارند. دروغ هرچه بزرگتر باشد شگفت آور تر است و پيروان را بيشتر در پندار به ناموجودی ” يکتا، توانا، دانا و ترسناک” گرفتار می‏کند. *(انجيل = فرشته = فرسته = پيام آور، اين چهار کس، که داستانهای انجيل را بافتند، پيام آوران ِ پدر ِ آسمانی و پسرش عيسا شمرده می‏شوند)

دروغوندان داستان‏های عيسای بی پدر را، چندين ده‏هه پس از زادمان ِ پندار‏ی او، در روم به هم بافتند.  به زبانی ساده عيسا در روم خلق شد. ولی، در داستان‏ها، ماريا* (يک دختر در به مُهر) او را در فلسطين زاييد.

اين بود نمايندگان ِ عيسا هر اندازه، که توان داشتند، دروغ بافتند و در بازار ِ دروغ پرستان به فروش رساندند. کسی هم نياز يا زهره‏ی آن را نداشت، که به پيام ِ پيامبران، شک کند يا اين که به 40 تا 80 سال گذشته برگردد و در سر زمينی دور دروغی را پی گيری کند.

بيشترين مردم، از کوتاه خردی، خود را در شگفتی‏های داستانی گم می‏کنند و هرگز در انديشه‏ی گريز از آن سياهچال نيستند.

*(ماريا در عربی ماريه، در قرآن مريم نام دارد)

به هر روی واليان ِ مسيحی، در گارگاه ِ دروغ بافی، عيسای مهربان را بدست يهوديان خشمگين و بد سرشت به چلپا کشيدند و سپس او را به سوی پدر ِ آسمانی به پرواز در ‏آورند. اين جوان چارميخ شده به ديدار ِ پدرش می‏رود، که او در يک جايی از آسمان نشسته و برای آزادگان پرونده سازی می‏کند تا بتواند آنها را به مالک ِ دوزخ بسپارد.

کوتاه بنويسم: عيسا ميره به آسمان، به خوشباوران سر ميزند، سپس ميره به ژرفای زمين در دوزخ، کژباوران  را از دست شيطان، مالک ِ جهنم  رها می‏کند. ولی از بی راه ِ بالا پايين ميره، چون می‏ترسه که پيروانش او را دوباره چارميخ کنند. زيرا مسيحيان هنگامی عيسا را ارجمند و گرامی می‏دارند که او به چليپا کوبيده شده باشد.

هر کس دروغ‏های عيسويان را به چند گونه شنيده است و نيازی نيست که من آنها را بازگو کنم. برای نمونه: رسول الله هم، در گزارش خودش عيسا را، پيش آنکه به چليپا بکشند، فراری ميدهد و کس ديگری به جای او آوايزان می‏کند، او سدها سال پس از اين دروغ‏بافی‏های بزرگ، در راه معراج، ديداری هم از موسا وعيسا می‏کند. خوب محمد با خر ِ بالابر به آسمان معراج می‏کند. ولی آسمان نشينان يا خر نداشتند يا از اين همه خر خبر نداشتند، گر نه آنها هم دستکم هنگام جهاد همراه ِ محمد و يارانش کافران را گردن می‏زدند.

نگرش و ديدگاه ِمسلمانان تا آن اندازه کوتاه و تنگ است که هيچگاه به دروغ بودن ِ اين افسانه‏ها گمان نمی‏برند. برخی از کورانديشان، که خود را روشنفکر می‏پندارند، می‏کوشند با دروغ‏هايی، برون از خرد، اين دروغ‏ها را مسلمان پسند کنند.

راستش را بخواهيد، بيش از 1900 سال، دو ميليارد مسيحی از يهودی‏ها بيزای می‏جستند و با آنها در ستيز بودند، تا سر انجام هيتلر، با پشتيبانی‏ی کليساها، بر آن می‏کوشد که يهوديان را ريشه کن کند. زيرا همکيشان آنها 1900 سال پيش پسر خدا را چار ميخ کرده بودند.

(خوب اين يک برهان مردم پسندی است. خمينی هم گفت ايران غنيمت اسلام است زيرا 1400 سال پيش، جهادگران به اين سرزمين يورش آوردند و مردمانش را به خاک و خون کشيدند و شهرهای آن را ويران کردند. ديديم يک ايرانی هم يافت نشد که به اين برهان ِ قاطع ايرادی بگيرد.)

شگفتی‏های اين سرگذشت‏های دروغ، پس از 1940 سال هم، به پايان نمی‏رسند وآنکه باز هم خوشمزه و شيرين تر می‏شوند. بدينگونه، پس از جنگ جهانی دوم، که هيتلر و نازی‏ها تار و مار شدند، نه تنها آلمان وآنکه کشورهای اروپا به زير فرماندهی‏ی آمريکا در آمدند. آمريکا، به ويژه انگل ليس، هم از راه ِ مهربانی بخشی از مستعمره‏های انگليس را، برای کشوری به نام اسراييل به يهوديان واگذار کردند و هزينه‏ی سازندگی‏ی اسراييل را هم به گردن آلمان آويزان ساختند.

آلمان بايستی ديه‏ی شش ميليون يهودی را، به گمانم برای هر يک 100 ميليون مارک، در درازای 60 سال به اسراييل به پردازد. چرا شش ميليون، در جاييکه در همان زمان اين شمار يهودی در اروپا وجود نداشتند، چرا ديه‏ی اسلامی بايد به اسراييل پرداخت بشود، چرا آيندگان پاسخگوی گناه ِ گذشتگان هستند؟ اين پرسش‏ها با مردمانی، که پذيرای دروغ‏های شاخدار باشند، برخورد نمی‏کنند.

پيروزمندان جنگ: هيتلر و نازی‏های آلمان را ستمگر و سزاوار ِ مرگ، يهودی‏ها مهربان و ستمديده را شايسته‏ی کشور داری دانستند. جهانداران از بخش‏ها و پاره‏های تازه‏ی زمين، که به چنگ آورده بودند سرمست و همگان هم با شور و شادی بر همه‏ی کشتارها و بيدادگری‏های، برآمده از جنگ، نفرين و بر پيروزمندان آفرين خواندند.

کليساهای اروپا، که از برانگيزندگان هيتلر و نازی‏ها بودند، مانند همه‏ی دينمداران ِ ديگر، بی درنگ نگرش ِ خود را برگرداندند تا گناهی بر قبای آنها ننشيند. زيرا هر ستمی که از سوی دينمداران، با هر زشتی و سختدلی، بر مردمی رانده شود، کرداريست ناخواسته که به خواست خدا به انجام رسيده است.

به هر روی پيروزمندان ِ جنگ جهانی، با همه‏ی نيرويی که در فرمان خود داشتند، باز به کليساها پناه آوردند و از آنها ياری خواستند. پاپ، سرکرده و پيشوای بزرگ دروغوندان، کليساها و مسيحيان را از گناهان جنگی پاک می‏شويد و کردار ِ نازی‏ها را نکوهش و هيتلر را نفرين می‏کند.

تا اين اندازه که تازگی نداشت. چون واليان ِ دينی در هر کجا از اينگونه نمايشنامه‏ها را بازی می‏کنند، ولی پاپ به همه رودست می‏زنه، او گناه ِ به چليپا کشيدن ِ عيسا را از گردن ِ يهوديان بر می‏دارد و به گردن روميان، که پايگاه و پاسداری‏ی آنها اينک در دست خودش است، بند می‏کند.

شگفتی در اين است، که بيش از دو ميليارد مسيحی، که بيش از 1900 سال با يهودی‏ها کينه می‏ورزيدند و بر آنها ستم می‏راندند، بايستی بی درنگ همه‏ی داستان‏های گذشته را فرموش کنند و هرچه زودتر داستان‏های تازه‏ای را ببافند تا عيسای بدبخت به دست روميان به چليپا آويخته بشود.

مسيحيان که، مانند ِ همه‏ی دينداران، دروغ پرست هستند، از آن پس با يهوديان ستمديده همدردی و روميان پيشين را نفرين می‏کنند. خيلی هم زود، در کليساها نگاره‏هايی را، که نشان از آزار دادن ِ پسر خدا به دست يهوديان بودند، دگرگون ساخته و بر سر جلادان يهودی کلاهخود ِ رومی می‏گذارند. نويسندگان ِ مسيحی هم دست به کار ِ دگرگون ساختن دروغ‏های پيشين می‏شوند و سرگذشت فلسطين و نيز داستان‏های پدر آسمانی، ماريا و پسر ِ خدا را با دروغ‏های تازه همآهنگ می‏سازند.

اکنون من بر اين پندار مانده‏ام که آيا من تا اين اندازه نادان و بد بين هستم يا چندين ميليارد دينداران ِ جهان تا اين اندازه دروغ پرست و کورانديش.

تازه اين دروغ‏های بسيار روشن و شاخدار که پيروان ِ دين‏های يهودی و مسيحی باور دارند در برابر دروغ‏هايی، که مسلمانان پذيرفته و تا ژرفای وجودشان آميخته‏اند، استادنه بشمار می‏آيند. زيرا در داستان‏های موسا و عيسا، مانند داستان‏های امام زمان هستند که از موجودی سخن رانده می‏شود که پيروان هرگز او را نديده و نخواهند ديد. ولی رسول الله در روبروی مردم از معراج و شق القمر سخن می‏ رانده است و پيروان، مانند ِ عکس خمينی در ماه، آن شگفتی‏ها را باور می‏کرده‏اند و هنوز هم در باور ِ مسلمانان، که اين همه مکتب خانه به نام دانشگاه دارند، خراشی ايجاد نشده است.

رسول الله هم با بازگو کردن ِ دروغ‏های دين‏های پيشين، که با کاستی ياد گرفته بود، راه را برای دست يابی به جان و دارايی قبيله‏های ديگر باز می‏کند. روشن است که گفتار ِ محمد برای عرب‏های بيابانگرد معجزه شمرده می‏شدند. زيرا آنها يا می‏کشند و از دارايی کافران به  بی نيازی می‏رسند يا کشته می‏شوند که الله آنها را بی نياز می‏کند.

مسلمانان، پس از 1400 سال، هنوز هم نتوانستند به پسماندگی و بی مايگی‏ی شريعت اسلام پی ببرند. آنها پيوسته در کار اين هستند، که با دروغ‏هايی تازه، پستی و زشتی‏های پندارهای چادر نشينان ِ راهزن را تعبير و تفسير کنند. شگفتی در اين است که بيشترين شمار از مسلمانان باور دارند که آنها از کوتاه خردی نمی‏توانند هسته‏ی آيه‏های قرآن را شناسايی کنند.

اين همه مسلمان هيچگاه از خودشان نمی‏پرسند، که اگر آدمها نمی‏توانند به درونمايه‏ی قرآن پی ببرند، پس چگونه عربهای قبيله نشين، با تکيه بر همين آيات، همراه محمد و يارانش، جهاد می‏کردند و با کشتار و ويرانگری بر شکست خوردگان ِ ستمديده حکم می‏راندند.

برخی از اسلام شناسان ِ دروغوند، که از شکست ِ دکانشان ترس يا از بی مايه بودن ِ سخنان ِ قرآن شرم دارند، با بی شرمی به دروغ بافی و مردم فريبی می‏پردازند که گويا نه تنها محمد وآنکه الله  هم درست به آيه‏های اين کتاب پی نبرده است. اين کسان، که استادان و مزدورانِ دروغ سازی هستند، پس از 1400 سال اسلام راستين را شناسايی کردند. مسلمانان، که از هر مردمی دروغ پرست تر هستند، با اشتهای زياد دروغ‏های دروغوندان ِ سروش و سه گوش را پاتيل پاتيل سر می‏کشند تا بتوانند دستکم از نادانی و پسماندگی‏ی عقيده‏ی خودشان رنج نبرند.

هر کس، که اندکی از خردش از بندهای دين رهايی يافته باشد، می‏تواند چکيده يا سرآمده دروغ پرستان ِ جهان را به روشنی در شيعيان، به ويژه در ايرانيان ِ شيعه، ببيند. مسلمانان همگی بدون ِ کم و کاست دروغ پرست هستند. آنها تنها از دروغ خشنود و سرمست می‏شوند. اگر کسی سخنی از راستی در پيرامون سرگذشت و روند اسلام بر زبان براند، هر مسلمانی از خشم برافروخته و به ناسزا گويی می‏خروشد.

از اين روی مسلمانان از شنيدن سخنان راست گريزان و بيزار هستند، زيراهر شناختی در دانش آزموده شده اشاره‏ايست به نابخردی و پسماندگی‏ی عقيده‏های اسلامی. اين است که مسلمانان بازده‏ی دانش ديگران را به ياد می‏سپارند، يا به زور می‏گيرند، يا می‏خرند يا می‏دزدند و آنها را واژگون يا دگرگون در تنگه‏ی ديدگاه ِ اسلامی‏ی خود می‏گنجانند. اگر شناخت يا دريافت دانشی را به يک، مسلمان زاده‏، پيوند دادند، يا آن کس مسلمانی است دروغين يا دانشی که به او پيوند دادند دروغين است، هر چه هست، بی گمان دست بردی است از دانش ديگران.

در ميان، همه‏ی مسلمانان، شيعيان آن چنان در لجنزار ِ دروغ فرو رفته‏اند که دروغ پرستان ِ سنی آنها را به مسلمانی نمی‏پذيرند. گرچه سنی‏ها هم مانند ِ ديگر ِ شاخه‏های دين ِ اسلام تنها و تنها بر دروغ تکيه دارند و به دروغ سخن می‏رانند. ولی شيعيان در دروغورزی آشکارا از الله و از ديگر ِ بنيانگزاران اسلام پيشی گرفته‏اند. آنها نه تنها برای مکتب نديده‏ای مانند ِ “علی”، پس از 300 سال، نهج البلاغه سر هم کردند وآنکه همه‏ی علم گذشته و آينده را در شکم او انگاشته‏اند و او را برتر از محمد و شايد هم بالا تر از الله جای داده‏اند.

افزون بر اين که شيعيان در ژرفای نابخردی از اوامر يازده عربزاده‏ی پی در پی، که هيچ کدام خواندن و نوشتن نمی‏دانستند، پيروی می‏کنند، آنها داستانهايی را، که در بحارالانوار مجلسی، برای اين بی سوادها بافتند، باور می‏کنند. داستان‏هايی، که شيعيان بافته‏اند، هرگز کودکی هم نمی‏تواند آنها را باور کند.  ولی شيعيان همين ياوه‏ها را نشان برتری و سروری‏ی اين شتر سوران ِ عرب می‏دانند.

دروغ پرستی‏ی شيعيان در همين کوتاهنگری و خردسوختگی فشرده نشده است. افزون بر اين که شيعيان يازده تا عربزاده‏ی بی سواد را به پيام رسانی از سوی الله و رسولش گماشته‏اند و يکی را هم، که زاييده نشده بود، خلق کردند و زود پنهان ساختند تا زمين از هم نپاشد و آنها هم بتوانند در بردگی او جانفشانی کنند.

شيعيان به نام هر کدام امام يا عربزاده‏ای گوری بنا کردند که به آنها باج می‏پردازند تا خواسته‏های آنها را برآورده کند. در ايران، که مردمش به دروغ باهوش هستند، نه تنها همين عرب ِ نازاده به جای الله حاکم است و حاکميت را به دروغوندان ِ ايران ستيز سپرده است وآنکه امامان مرده يا گورهای آنها هم بر ايرانيان سروری و ديدبانی دارند.

کمتر ايرانی يافت می‏شود که از ديدن بيرق حکومت اسلامی، از ديدن ديگهای نذری، که به نام ِ دشمنان ايران بار می‏شوند، يا از انداختن سفره برای آدم کشان ِ عرب شرم داشته باشد يا از ديدن ِ اين همه پستی، خواری و نابخردی‏های ننگين اندوهگين بشود.

شيعيان ايرانی يک ويژگی‏ی ننگين ديگری هم دارند که در مسيحيان اروپايی کمتر ديده می‏شود. آنها افزون بر دروغوندی و دروغ پرستی در دزدی‏های فرهنگی يا فرهنگ ستيزی بسيار ورزيده هستند. شيعيان ايران هر گوهر ِ فرهنگی يا هنر و دانش ِ ارزشمندی، از پيشينيان ببينند، که نتوانند آن را نابود کنند آن را می‏دزدند و به زهر اسلامی آلوده می‏سازند و به نام اسلام به خورد مردم دروغ پرست می‏دهند. در اين باره سخن بسيار است ولی نيازی به نوشتن ِ آنها نيست.

زيرا آن ايرانی که اين نوشتار را تا به انجام بخواند بی گمان او شماری بی شمار از اين دزدی‏های بی شرمانه را می‏شناسد.

اشتراک گذاری

پاسخی بگذارید

Translate »