بیست هشتم امرداد : دو پاره شدن ملت ایران

بیست و هشتم اَمُرداد

روزی که ملت ایران

به دو بخش ستیزنده با یکدگر پاره شد

        سرنگونی دولت مصدق و بازگشت محمد رضا شاه پهلوی به ایران از‌‌ روز بیست هشتم اُمرداد ماه سال 1332 تا کنون چپیره ی ایران را به دو بخش ستیزه گر از هم پاره کرد و از آن روز تا به امروز، انبوهی از گفتارها و نوشتارهای نا همساز آنچنان بر دامنه ی این پاره گی افزود که هواداران آریا مهر و هواداران مصدق، نه مانند مردمِ یک سرزمین، ونکه همانند دو دشمن دیرینه با هم ستیزیده اند. شگفتا که مردمان انگلیس و آلمان و فرانسه و آمریکا و ژاپن و روسیه که در دو جنگ جهانی بیش از هفتاد میلون تن از یکدگر را بخاک و خون کشیدند، امروزه نه تنها همه چیز را پشت سر گذاشته و کینه های دیرینه را از یاد برده اند، ونکه در پرتو مهر و دوستی، همکاریهای بسیار کارساز و پیش برنده داشته اند، بدا که مردم دو پاره شده ی ایران (هواداران آریامهر و مصدق) هنوز نتوانسته اند از گورستان نُه توی بیست و هشت اَمُردادماه سال 1332  برون آیند، و در روشنایی «امروز»، رو به «فردا» بایستند، و در پرتو «مهرِ به میهن» دلهای یکدگر را نوازش کنند و بجای دشمنی و افشاندن تخم کینه ، در اندیشه ی ساختن فردایی بهتر، شانه به شانه ی هم گام بردارند. بادا که نویسندگان و فرزانگان و برنامه سازان رادیو تلویزیون ها و دیگر فرهیختگان ایرانی از هر دو سو( هواداران آریامهر و هواداران مصدق) به خود آیند و بدانند که با افشاندن تخم کینه، با خود و با فرزندان خود چه می کنند. ایدون باد و ایدون ترک باد.

رستاخیز ملی؟ کودتا؟ یا یک رُخداد

رسانه ی پارسی زبان دویچه وله WD  با تنی چند از کارشناسان ایرانی در این زمینه گفتگویی انجام داده است، به پاسخ هایی در این زمینه نگاه می کنیم:

تنها یک حادثه

دکتر صدرالدین الهی نویسنده و روزنامه نگار که در همان سال 1332 تازه کار خود را در روزنامه کیهان آغاز کرده بود، آن را  «یک حادثه»می داند:

«تنها یک حادثه بود، و نه بیش از آن. چون واقعاً تعریف‌های کودتایی به آن نمی‌چسبد و تعریف‌های قیام هم اصلاً به آن نمی‌چسبد. واقعه‌یی بود که در متن زندگی روزمره ی ما اتفاق افتاد و تأسف من این است که ما هنوز 60 سال است به این واقعه، همان‌طور به عنوان یک زخمِ باز نگاه می‌کنیم و دردش را می‌کشیم.

حادثه، نه قیام و نه کودتا!

دکتر منوچهر رزم آرا، استاد دانشگاه و وزیر بهداری در دولت دکتر بختیار و برادر کوچک سپهبد رزم آرا که در زمان نخست وزیری‌اش ترور شد، تروری که همچنان بسیاری از نکاتش در ابهام باقی مانده است. او نیز بر وقوع یک حادثه تاکید دارد: «این یک حادثه بود. نه کودتا بود و نه قیام»

ملقمه‌ای از همه چیز

دکتر عباس میلانی، پژوهشگر تاریخ که متن فارسی کتاب «نگاه به شاه» را به تازگی منتشر کرده است در این کتاب واقعه بیست و هَشتم اَمُرداد را (هم سال پیروزی و شکست)، (هم مایه ی سرافرازی و شرمساری) برای شاه می‌داند. او اطلاق چنین عناوینی را ساده انگاشتن ماجرا می‌داند: «من فکر می‌کنم هم این تناقض باعث شده و هم تلاشی که تا به حال بیش و کم رایج بوده که سعی کنیم جوابی در یک یا دو کلمه برای تحولات آن سال بسیار پراتفاق پیدا کنیم، یعنی یا بگوییم روز انقلاب مردمی بود، روز رستاخیز مردمی بود یا روز کودتای شرمگین سیاه امریکا و انگلیس. این‌ها جواب‌های، به گمان من، ساده‌انگارانه است برای یک پدیده ی بسیار پیچیده ی پُرفراز و فرود تاریخی.

دکتر عباس میلانی، نه تنها این عوامل که مسائل دیگری را نیز در بروز چنین واقعه‌یی دخیل می‌داند: «هیچ‌ یک از این‌ها نبود، بلکه ترکیبی از همه ی این‌ها و عوامل دیگر بود. یعنی بدون شک دولت امریکا حداقل از چند ماه قبل و دولت انگلیس از دو سال پیش، تلاش برای برانداختن غیرقانونی دکتر مصدق، یعنی برای یک کودتا داشتند. در عین حال، به خصوص امریکایی‌ها فکر نمی‌کردند چنین کودتایی موفق می‌شود تا اکتبر 1952 که به این نتیجه رسیدند که دکتر مصدق دارد ضعیف می‌شود، نیروهای رادیکال در جبهه ی ملی و نیروهای چپ در جامعه، دارند رشد فزاینده می‌کنند و خطر اینکه ایران هم مثل اروپای شرقی، مثل کره که در آن زمان در آستانه ی جنگ داخلی بود، به صف کشورهای کمونیستی یا حداقل خارج از گردونه ی غرب بپیوندد، وجود دارد.

اعتراف مکتوب مصدق

دکتر میلانی به نامه‌ای اشاره می‌کند که خود دکتر مصدق نوشته است: «شرایط بین‌المللی، ضعف روزافزون دکتر مصدق در نتیجه ی تنش‌هایی که در صفوف جبهه ی ملی پیدا شده بود، جدایی‌هایی که در درون نهضت ملی کردن نفت پیدا شده بود، همه ی این‌ها کمک کرد، شرایط داخلی را مناسب و غرب را تشویق کرد که دست به این کار بزند. ولی اینکه آیا این تلاش علت‌العلل سقوط دکتر مصدق بود یا آنچه در 25 اَمُرداد اتفاق افتاد، در مفهوم دقیق کلمه یک کودتا بود، دوباره بحثی است پیچیده‌تر. برای اینکه خود دکتر مصدق در نامه‌یی که من در کتاب ذکر کرده‌ام، به شاه می‌نویسد که در «دوران فترت»، یعنی در دورانی که مجلسی نباشد، شاه حق عزل و نصب نخست‌وزیر را دارد.

کودتایی از سوی دکتر مصدق

آقای نصیری که در آن زمان ریاست سازمان امنیت را بر عهده داشت، آنگونه که در اسناد و مدارک آمده است، شبانگاه به خانه دکتر مصدق می‌رود و حکم عزل نخست وزیری را به او می‌دهد. دکتر مصدق هیچگاه از دریافت چنین حکمی سخنی به میان نیاورد و دستور بازداشت نصیری را نیز صادر کرد. دکتر میلانی همین کار دکتر مصدق را غیر قانونی عنوان می‌کند:  «من در کتابم سعی کرده‌ام این را بنویسم که وقتی دکتر مصدق در آن شب، آن حکم را نپذیرفت، در واقع او داشت خلاف قانون اساسی عمل می‌کرد. برای اینکه به گفته ی خود دکتر مصدق، بر طبق روایت دکتر مصدق از قانون اساسی، در «دوران فترت»، پادشاه حق عزل و نصب دارد و نپذیرفتن یک حکم قانونی بالا‌ترین مقام مملکت در آن زمان، طبعاً به معنای زیر پا گذاشتن قانون و طبعاً به معنای برانداختن حق قانونی پادشاه است که آن را می‌شود نوعی کودتا خواند.»

لویی هندرسون، سفیر آمریکا که 27 اَمُرداد با عجله به تهران برمی‌گردد. آمریکایی‌ها فکر می‌کردند که تلاش برای برانداختن مصدق به شکست انجامیده. هندرسون در دیدارش با مصدق از او می‌پرسد که مگر شاه به شما حکم نداد؟ و مصدق می‌گوید: «من مدت‌ها به این نتیجه رسیده بودم که شاه چنین حقی ندارد»

و حتی در آن زمان هم به تصریح تایید نمی‌کند که چنین حکمی صادر شده است. هندرسون در گزارشش می‌گوید که در واقع کودتا را دارد دکتر مصدق می‌کند که یک حکم قانونی را بر نمی‌تابد.

به رغم روشنگری‌ها و اسناد انبوهی که در باره 28 اَمُرداد در سال‌های اخیر انتشار یافته باز هم روایت‌های متفاوت از این رویداد همچنان جاری و ساری‌اند و هنوز هم نوع نگاه به آن، ولو که نه به شدت سابق، یکی از مولفه‌های یارگیری‌ها و صف‌بندی‌ها در صحنه سیاسی ایران است. آیا یک یا دو دهه دیگر وضعیت متفاوت خواهد شد و جامعه سیاسی ایران به این سو خواهد رفت که به 28 اَمُرداد صرفا به عنوان یک موضوع تاریخی بنگرد؟

بزرگترین افسانه‌پردازی تاریخ معاصر ایران

«امیر طاهری»

*این ادعا که «سازمان سیا در دموکراسی که در ایران حاکم بود، دخالت کرده است» حقیقت ندارد. ایران دارای دموکراسی نبود ولی یک پادشاهی مشروطه داشت که در آن شاه دارای حق انتصاب و عزل نخست وزیر بود. شاه بارها نخست‌وزیران مختلف را برکنار و عزل کرد و هیچکدام «کودتا» قلمداد نشد!

*به نظر می‌رسد‌‌ نویسنده‌ی این کتاب، هیچ چیز دربارهء صدها کتاب و هزاران مقاله‌ای که دربارهء رویدادهای ایران نوشته شده نمی‌داند. او فرض را بر این گذاشته که ایرانیان نمی‌توانند هیچ روایت معتبری از تاریخ خود ارائه کنند.

***

هنگام نوشتن از جوامع غیرغربی در قرن گذشته یا پیشتر از آن، بسیاری از مورخان و مترجمان کشورهای اروپای غربی و آمریکای شمالی یکی از دو نگرش را اتخاذ می‌کنند.

نگرش نخست را می‌توان زیر عنوان «امپریالیسم متکبّر» توصیف کرد. در این نگرش گفته می‌شود هر چیز خوبی که در جوامع غیرغربی رخ می‌دهد ناشی از عملکرد سخاوتمندانه قدرت‌های غربی  است که مأموریتش عمران و صدور تمدن به جوامع عقب‌افتاده است. مردم چنین جوامعی به عنوان بومیان معرفی می‌شوند که خودشان‌ نمی‌‌توانند شرایط بهتری را برای خودشان مهیا کنند.

نگرش دوم را می‌توان «امپریالیسمِ گناهکار» خواند که در آن هر رخداد بدی که برای «بومیان» اتفاق می‌افتد، خطایی است که از سوی استعمارگران و یا قدرت‌های امپریالیستی حادث شده. در این دیدگاه، بومیان هرگز به خودشان آسیبی‌ نمی‌‌رسانند و هر چه هست از طرف استعمار است.

میهن‌پرست ایران، محمد مصدق و کودتای تراژیک انگلیسی- آمریکایی

کریستوفر دی بلیگ Christopher De Bellaigue

انتشارات هارپر، نیویورک و لندن

برای دهه‌ها بحث در مورد ایران در ایالات متحده و اروپای غربی منجر به چیره شدن اندیشه «امپریالیسم گناهکار» شد. در قلب این اندیشه، افسانه‌‌ای وجود دارد که یک اشرافزاده‌ی پیر نقش مرکزی را در آن بر عهده‌ دارد. افسانه از این قرار است که در اوت ۱۹۵۳ (مرداد ۳۲) سازمان سیا یک کودتا را برنامه‌ریزی و هدایت کرد که منجر به سرنگونی دموکراسی و دولت منتخب ایران شد و این عمل آمریکا راه را برای به قدرت گرفتن آخوند‌‌ها در ۲۶ سال بعد هموار کرد. قهرمان این افسانه نیز دکتر محمد مصدق است که برای بار دوم در سال ۱۳۳۱ (۱۹۵۲) توسط محمدرضا شاه پهلوی به نخست وزیری منصوب شده بود.

این افسانه تقریبا یک دهه پس از رخدادهایی که در آن اعتبار سازمان سیا در «خلیج خوک‌‌ها» [حمله‌ی شکست خورده به کوبا] خدشه‌دار گشت متولد شد. زمانی که سازمان سیا به شدت دنبال ایجاد یک اتفاق موفقیت‌آمیز بود.

ولی سازمان اطلاعاتی بریتانیا به آمریکایی‌‌ها اجازه نداد تا همه دستاورد‌‌ها را به تنهایی از آن خود کند. کریستوفر دی بلیگ نویسنده‌ی کتاب «میهن‌پرست ایران»‌‌ تلاش کرده هر دو- هم طرف آمریکایی و هم طرف انگلیسی- را راضی نگه دارد. از همین رو، نسخه آمریکایی کتاب تیتر دومی تحت عنوان «کودتای تراژیک انگلیسی- آمریکایی» دارد اما تیتر دوم نسخه انگلیسی مختصرتر است: «یک کودتای تمام‌انگلیسی»!

بر پایه افسانه‌‌ای که توسط نویسنده‌ی این کتاب تکرار شده، مهره اصلی کودتا «کرمیت روزولت» است که اگر‌‌ دی‌ بلیگ به نقش وی واقعا باور داشته باشد، نابغه‌‌ای است در حد هنر‌های شعبده‌بازی. چرا که او در تاریخ ۱۹ ژوییه به تهران می‌رسد و در فاصله فقط یک ماه مصدق را سرنگون می‌کند و بعد راهی لندن می‌شود تا با چرچیل ناهار بخورد! برای کمک به کرمیت روزولت در این حادثه‌ی ماجراجویانه، سیا امکاناتی در اختیار داشت از جمله کنت لاو گزارشگر نیویورک تایمز و یک خبرنگار آزاد ایرانی‌تبار از یونایتدپرس.

 امیر طاهری

در سال ۱۹۷۷ (۱۳۵۶)  به واسطه‌ی دوستم احمد تهرانی سفیر ایران در آفریقای جنوبی با کرمیت روزولت در تهران دیدار کردم. این آمریکایی به ایران آمده بود تا یک بیوگرافی از شاه بنویسد که قرار بود از آن روایتی مصور نیز برای دانش‌آموزان مدارس تهیه شود. وی بعدا نظرش را تغییر داد و با استفاده از فرصت کتابی نوشت که در آن خودش را قهرمان اصلی این ماجراجویی معرفی کرد و کریستوفر دی بلیگ هم در کتاب خود همان را تکرار می‌کند.

تصویری که ‌‌دی بلیگ از ایرانیان مخالف مصدق  ترسیم می‌کندکاملا هراسناک است. وی طرفداران مصدق را «مردم» یا «توده‌های خلق» خطاب می‌کند و همزمان مخالفان او را «زاغه‌نشین‌هایی» قلمداد می‌کند که «در برابر کابینه وزیری ایستاده‌اند که از فرانسه دکترایش را گرفته است.»

دی بلیگ نمی‌‌تواند تصور کند حداقل برخی از ایرانیان عادی مصدق را دوست ندارند.او می‌گوید فقط کودن‌‌ها و مباشران و مزدوران هستند که علیه «دکتر» هستند!

زمانی که ساختمان‌‌ها و مغازه‌‌ها توسط طرفداران مصدق به آتش کشیده می‌شوند، از آن فقط به عنوان «نشان دادن خشم خلق» نام برده می‌شود اما وقتی مخالفان مصدق علیه او راهپیمایی می‌کنند‌‌ دی بلیگ آنان را «اغتشاشگر» خطاب می‌کند.

وقتی دکتر مظفر بقایی کرمانی از مصدق پشتیبانی می‌کرد از سوی دی بلیگ به عنوان «یک جوان ناسیونالیست» معرفی می‌شود اما وقتی همین بقایی علیه مصدق تغییر جهت می‌دهد، به او صفات دیگری اطلاق می‌کند: «اراذل و اوباش- فتنه‌گر»! حال آنکه بقایی دکترای  فلسفه اخلاق از دانشگاه تهران داشت. او عضو پارلمان بود و رهبر حزب زحمتکشان و در کل یک روشنفکر بسیار محترم به شمار می‌رفت.

با کمی تلطیف باید عرض کنم که افسانه مصدق و روح ضدآمریکایی او مانند پنیر سوئیسی پر از سوراخ و حفره است که‌‌ کریستوفر دی بلیگ هم نمی‌‌تواند همه آنها را نادیده بگیرد.

اجازه بدهید به این ادعا که «سازمان سیا در دموکراسی که در ایران حاکم بود، دخالت کرده است» بپردازیم. حقیقت این است که ایران دارای دموکراسی نبود ولی یک پادشاهی مشروطه داشت که در آن شاه دارای حق انتصاب و عزل نخست وزیر بود. تا سال ۱۹۵۳ میلادی (۱۳۳۲ خورشیدی) شاه که از سال ۱۹۴۱ (۱۳۲۰ خورشیدی) به پادشاهی رسیده بود حدود ۱۰ نخست وزیر را عزل و نصب کرده بود از جمله مصدق که دو بار توسط شاه به نخست‌وزیری منصوب شد که بار اول خودش استعفا داد و بار دوم عزل شد.

همچنین بین سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۷ خورشیدی که شاه به تبعید رفت، وی ۱۲ نخست‌وزیر دیگر را عزل و نصب کرد اما هیچیک از این تغییرات و عزل و نصب‌‌ها به عنوان کودتا قلمداد نشد بلکه کاملا هم قانونی بود. هیچکدام از جابجایی‌های نخست‌وزیران کودتا حساب نمی‌شود چون کاملا قانونی بوده‌اند و این عزل و نصب‌ها در ماهیت و شکل ایران به‌ عنوان یک دولت ملّی تغییر نمی‌داد.

جالب است بدانیم مصدق خودش هرگز حق شاه در عزل نخست‌وزیر را به چالش نکشید. همانطور که‌‌ دی بلیگ نشان می‌دهد مصدق در طول دادگاهِ خود ابتدا ادعا کرد که نسبت به صحت فرمان شاه مبنی بر عزل او شک داشته است. خود مصدق هرگز و در هیچ کجا ادعایی نکرده است که آمریکایی‌‌ها نقشی در پایان دادن به دوران نخست وزیری‌ وی داشته‌اند.

دی بلیگ برای نشان دادن مصدق به عنوان «یکی از نخستین لیبرال‌های خاورمیانه، مردی که پایه‌گذار نوعی آزادی‌ بود که نمونه‌اش فقط در اروپا و آمریکا وجود داشت» تلاش فراوانی به خرج داده است.

مشکل اینجاست که در روند ترقی حرفه‌ای مصدق به عنوان سیاستمدار که بیش از نیم قرن را در بر می‌گیرد، از حاکم ایالتی و وزارت کابینه تا در نهایت نخست‌وزیری، هیچ استنادی برای به تصویر کشیدن او حتی به عنوان یک لیبرال دست چندم یا آنچه بطور کلی تداعی‌کننده‌ی این اصطلاح (لیبرال) باشد در دست نیست.

در اینجا دی بلیگ از مصدق درباره یک رهبر ایده‌آل نقل می‌کند که «کسی است که هر حرفش مورد قبول مردم است و از آن پیروی می‌کنند.» وی می‌افزاید: «درک او از دموکراسی می‌تواند همیشه در رابطه با تصورات سنتی رهبری اسلامی باشد که بر اساس آن جامعه مردی با خصوصیات برجسته را انتخاب کرده و هر جا که آنها را هدایت کند از او دنباله‌روی می‌کند.» این تعریف درباره «رهبر ایده‌آل» کلمه به کلمه می‌تواند درباره مرحوم آیت‌الله خمینی باشد که اگر به او دمکرات می‌گفتند آن را اهانت به خود حساب می‌کرد.

مصدق در دوران نخست وزیری‌، شخصیت خود را به عنوان یک اقتدارگرای کامل نشان داد. صرف نظر از اصل مسئولیت جمعی موجود در مشروطه هیچگاه در یک جلسه کامل هیئت وزیران تا پایان نماند. او مجلس سنا را تعطیل و مجلس شورای ملی را منحل کرد. او یک انتخابات را پیش از آنکه همه کرسی‌های مجلس مشخص شود نادیده گرفت و اعلام کرد که خودش حکم خواهد کرد. او شورای ملی پول را منحل کرد و دادگاه عالی را برچید. در اواخر این چنین دوران نخست‌وزیری بود که همه دوستان و متحدانش از او بریدند. برخی از قدیمی‌های پارلمان مانند ابوالحسن حائری‌زاده به دبیرکل سازمان ملل متحد نامه نوشت تا با دخالت خود به دیکتاتوری مصدق پایان دهد.

در اکثر دوران نخست وزیری او تهران، تحت مقررات منع رفت و آمد و خاموشی در شب (حکومت نظامی) سپری شد و همزمان صد‌‌ها تن از مخالفان او زندانی شده بودند.

با چنین اوصافی آیا مصدق آنگونه که کریستوفر دی بلیگ ادعا می‌کند واقعا «مرد ملت» بود؟

نویسنده کتاب در اینجا نیز تصویر دیگری از مصدق ارائه می‌دهد. شاهزاده مصدق، زمیندار بزرگ و نوه‌ی یکی از پادشاهان قاجار جزو آن هزار فامیلی بود که صاحب ایران بودند و بر آن حکومت می‌کردند. او و همه فرزندانش توانسته بودند تحصیلات عالی گران در سوییس و فرانسه داشته باشند. فرزندانش خدمتکار فرانسوی داشتند و وقتی بیمار می‌شدند برای درمان به پاریس یا ژنو فرستاده می‌شدند. دی بلیگ حتی اشاره می‌کند که مصدق، اگرچه غیرقابل باور به نظر رسد، اما احتمالا یک معشوقه فرانسوی داشته است. یک بار که مصدق در داخل کشور تبعید شده بود کلی خدم و حشم با خود برد از جمله آشپز مخصوص وی. دین اچسون از مصدق به عنوان یک «فئودال ایرانی ثروتمند و مرتجع» نام می‌برد که «محرک وی نفرت متعصبانه‌اش علیه انگلیسی‌ها بود.»

البته درباره تنفر وی علیه انگلیسی‌ها جای تردید است. دایی وی، فرمانفرما شازده‌ی قاجار، تقریبا چهار دهه یکی از متحدین مهم بریتانیای کبیر در ایران بود. مصدق در خاطراتش می‌نویسد که او در نخستین منصب خود به عنوان والی فارس با کنسول انگلیس «دست در دست مانند برادر کار می‌کردند.»

به عنوان میهن‌پرست نیز مصدّق یک الگوی قانع‌کننده نیست.

بر اساس خاطرات خود مصدق، وی در پایان تحصیلات حقوق در سوییس تصمیم گرفت در آنجا بماند و تبعه سوییس شود. او عقیده‌اش را زمانی تغییر داد که به او گفتند برای دریافت تابعیت سوییس باید ده سال صبر کند. در همان زمان فرمانفرما دایی مصدق در ایران یک «پست خوب» برای وی تضمین کرد که او را به بازگشت ترغیب نمود.

این ادعا که مصدق یک لیبرال سکولار بود نیز به استناد برخی از بیانیه‌های خودش رد می‌شود. دی بلیگ از او نقل می‌کند، هر کسی که اسلام را فراموش کرده است «جایگاه و شرافتی ندارد و باید کشته شود.» روابط نزدیک او با اسلام گرایان از جمله فداییان اسلام که نخست وزیر پیش از وی حاجعلی رزم‌آرا را به قتل رساندند، دلیل نگرانی بسیاری از طرفداران مصدق بود.

همچنین این ادعای کریستوفر دی بلیگ که مصدق از توطئه‌ی قتل رزم‌آرا خبر داشت نیز فقط بر شایعه و سخنان تند مصدق استوار است که وی گفت: «من تو را همینجا می‌کشم! من خون به پا می‌کنم!»

این ادعای مصدق در خاطراتش نیز که در خواب «یک موجود آسمانی» را که احتمالا «امام غایب» بوده دیده که از او دعوت می‌کرد تا «زنجیرهای ایران را پاره کند» نیز نکته‌ی روشن و  قابل تأملی درباره‌ی طرز فکر وی به دست می‌دهد.

نویسنده‌ی کتاب «میهن‌پرست ایران» همچنین درباره روابط مرموز مصدق با یک خانم پاریسی می‌نویسد و اشاره‌هایی ناروشن می‌کند که شاید مصدق در این فکر بوده که در فرانسه بماند تا در کنار وی باشد.

نام مصدق با جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران در سال ۱۳۳۰ گره خورده است. اما او حتی عضو آن پارلمانی نبود که صنعت نفت را ملی کرد. طرح مربوطه توسط پنج عضو پارلمان نوشته شده بود که بعدا همه آنان پشت مصدق قرار گرفتند تا نخست وزیر شود و دو سال بعد هم از او جدا شدند.

شاه بود که او را برای اجرای ملی شدن قانون صنعت نفت منصوب کرد اما مصدق در این راه شکست خورد و همه را علیه ایران شوراند.

کریستوفر دی بلیگ تلاش کرد تا ماجرای دراماتیک سال ۱۹۵۱تا ۱۹۵۳ در ایران را به عنوان برخورد ملی‌گرایی ایرانی با استعمار انگلیس نشان دهد. اما تحمل این ادعا بسیار سخت است چرا که ایران هرگز مستعمره انگلیس نبوده است. شرکت نفت انگلیس و ایران در ۵ ناحیه دورافتاده یکی از استان‌های کشور حضور داشت که مجموعا حتی نیم درصد از خاک پهناور ایران را شامل‌ نمی‌‌شد. در اوج فعالیت این شرکت در مجموع ۱۱۸ کارمند خارجی حضور داشتند که بسیاری از آنان هندو‌های سیک و مسلمان و به عنوان نگهبان یا خدمتکار بودند. با این حساب اکثریت قریب به اتفاق ایرانیان حتی یک انگلیسی هم در طول زندگی‌شان ندیده بودند.

با این حال‌‌ دی بلیگ ایرانیان را به عنوان «بومیان» یا «شرقی‌ها» در برابر «جهان سپیدپوست» قرار می‌دهد (البته که ایرانیان خود را سیاهپوست‌ و یا حتی افراد محترم شرقی نمی‌دانند! آنها خود را آریایی و از این نظر از انگلیسی‌‌ها برتر می‌شمارند).

دی بلیگ اصلا نمی‌تواند قبول کند که ایرانیان مخالف مصدق ممکن بود که از خودشان دیدگاه و استراتژی داشته باشند. او می‌نویسد: «نمایندگان مخالف پارلمان توسط سیا تحریک شده بودند تا اعتبار رفراندومی را که مصدق به دور از روند قانونی برگزار کرده بود زیر سوال ببرند.»

او می‌گوید وقتی که «دکتر منطقی حرف می‌زد» مخالفانش داد و فریاد می‌کردند. وی تظاهرات خیابانی طرفداران مصدق را «نمایش خشم خلق» می‌نامد اما تظاهرات‌‌ مخالفان مصدق را با برچسب «آشوبگران و اغتشاشگران» تخطئه می‌کند.

دی بلیگ در کتابش بارها‌‌ از عزل مصدق به عنوان یک کودتای نظامی یاد کرده در حالی که فراموش کرده که هرگز هیچ واحد نظامی در تظاهرات‌های خیابانی مشارکت نداشت تا «دکتر» را مجبور کند که مخفی شود.

در آن زمان مصدق وزیر دفاع بود و خود را فرمانده کل نیرو‌های مسلح نیز اعلام کرده بود. یکی از بستگانش تیمسار تقی ریاحی رئیس ستاد ارتش بود و یکی دیگر از بستگانش محمد دفتری رئیس پلیس بود. نیرو‌های سراسر کشور و تجهیزات آنان تحت کنترل انحصاری خود مصدق قرار داشت. فردی که از طرف شاه برای جانشینی مصدق به عنوان نخست وزیر انتخاب شده بود فضل‌الله زاهدی فرمانده بازنشسته‌ای بود که پس از آنکه مصدق برای سر وی جایزه تعیین کرد، مخفی شده بود. زاهدی زمانی ظاهر شد که مصدق مخفی شده و مقاومت  علیه وی به موفقیت رسیده بود.

دی بلیگ از این رویدادها به عنوان «نقشه برای بازگرداندن شاه» یاد کرده است. اما شاه نه کنار رفته بود و نه خلع شده بود که نیاز باشد او را دوباره به قدرت برگرداند. خود مصدق سرسختانه از اینکه پایان سلطنت را اعلام و خود را به عنوان رئیس یک نظام جمهوری احتمالی بنامد، امتناع کرده بود.

شاهزاده پیر قاجار، رویکردی غیرجدی و شوخ‌ به همه چیز داشت. اولویت نخست او گویی سرگرم کردن خود بود. او صاحب‌نظران خارجی را  در حالی که در بستر دراز کشیده بود و تظاهر می‌کرد حالش خوب نیست، به حضور می‌پذیرفت. به نوشته‌ی دی‌ بلیگ، مصدق در جریان محاکمه‌اش تیمسار آزموده دادستان ارتش را به کشتی گرفتن دعوت می‌کرد و می‌گفت «اگر من نبردم سرم را می‌زنم!»

یکی از ترفندهای مصدق تظاهر به اعتصاب غذا بود چون مخفیانه غذا می‌خورد. این قضیه در یک مورد موجب خشم همسرش شد؛ همسر مصدق بالش او را بلند کرد تا خوراکی‌های مخفی شده زیر آن را به گزارشگری به نام محمود کشاورزیان که برای مصاحبه آمده بود نشان بدهد.

اما چرا به ادعای دی بلیگ آمریکایی‌هایی که به مدت ۳ سال از مصدق پشتیبانی کرده بودند ناگهان تصمیم گرفتند او را از قدرت خلع کنند؟

دی بلیگ چنین پاسخ می‌دهد: «در آمریکا قوانین بازی سیاست در دورانی که سناتور جو مک‌کارتی کمونیست‌های مشکوک را مورد پیگرد قرار می‌داد زیر پا گذاشته می‌شد و فرصت مناسبی بود تا برای دفاع از ارزش‌های آمریکایی یک زور بازو در خارج نشان داده شود.»

دی بلیگ عدم شناخت خود را درباره سیاست‌های آمریکا در دهه پنجاه میلادی هنگامی به نمایش می‌گذارد که ژنرال آیزنهاور را جنگجویی توصیف می‌کند که دستکش‌های جنگ سرد را در آورده است.

او مدعی می‌شود که برادران دالس، جان فوستر وزیر امور خارجه و آلن رئیس سازمان سیا «یک زوج جاسوس جنگی» بودند که می‌خواستند نام مصدق را به عنوان بازیچه‌ی حزب توده که طرفدار شوروی بود تخریب کنند. اذغان می‌کنید که چنین انگیزه‌ای بسیار سخیف است.

داستان و مدیحه‌سرایی کریستوفر دی بلیگ درباره مصدق بیش از هر چیز به دلیل عدم تحقیق و بررسی فکت‌ها، پر از اشتباه است. نام‌های بسیاری را غلط استفاده می‌کند از آن لمبتون افسر اطلاعاتی انگلیس در تهران تا مجتبی میرلوحی رهبر فداییان اسلام با  نام مستعار نواب صفوی.

متاسفانه به نظر می‌رسد‌‌ دی بلیگ هیچ چیز درباره صدها کتاب و هزاران مقاله‌ای که درباره رویدادهای ایران نوشته شده نمی‌داند. او فرض را بر این گذاشته که ایرانیان نمی‌توانند هیچ روایت معتبری از تاریخ خود ارائه کنند. دی بلیگ می‌گوید هر زمان که «دکتر» اعتصاب غذا می‌کرده «اشتهایش همیشه بر او چیره می‌شده.»

قضیّۀ مصدق بیش از نیم قرن به درازا کشید. تاریخ ممکن است او را به عنوان کودکی ناز پرورده بنگرد که هرگز بزرگ نشد. برند پوپولیسم منفی‌ وی ممکن است دهه‌‌ها قبل اغواگر بوده باشد. اکنون اما دست‌کم عجیب و غریب به نظر می‌رسد. افسانه‌ی «کودتای آمریکایی‌‌ها علیه مصدق» چنان در برخی محافل آکادمیک و سیاسی تثبیت شده که هر نقدی بر آن توهین به مقدسات پنداشته می‌شود. یک مبلّغ قدیمی این افسانه، پروفسور یرواند آبراهامیان، از چهره‌های معتبر ایرانی- آمریکایی است که به تازگی از این واقعیت گله کرده است که «پس از ۴۰ سال از زندگی‌‌‌»اش که تلاش کرده نام شاه و پدرش را تخریب کند، شاهد آن شده است که مردم در خیابان‌های ایران به ارواح آنها درود می‌فرستند و می‌خواهند که به کشور برگردند!

شاید برکناری مصدق از نخست‌وزیری توسط شاه، آنچه که «کودتای مرداد» خوانده می‌شود و نزد ایرانیان به «۲۸ مرداد» معروف است، یک اقدام اشتباه بود. اما رویدادهایی که به این اقدام منجر شدند، نشانگر انجام یک کودتا نیستند. نگاهی به هر دیکشنری که می‌خواهید بیاندازید! حداکثر حذف یک جناح در اداره‌ی کشور توسط جناح دیگر را شاید بتوان کودتا نامید. ممکن است مصدق حتی بهترین چیزی باشد که بشریت به چشم دیده است! ولی واقعیت این است که او هر کسی را علیه خود برانگیخت و قادر نشد یک استراتژی برای هدایت ایران از بحران ارائه دهد.

می‌توان شاه را که مصدق را خوب می‌شناخت سرزنش کرد که چرا او را به نخست‌وزیری منصوب کرد. شاه می‌دانست که «دکتر» پیر اگرچه رهبر کاریزماتیک اپوزیسیون به شمار می‌رفت ولی یک رئیس دولت ناتوان بود. این «دکتر» پیر که یک شاهزاده‌ی قلبا خودشیفته بود، خیلی ساده، برای بوروکراسی و کارهای دولتی و روزنامه خواندن و شرکت در جلسات و مذاکره و حل مسائل و غیره وقت نداشت.

کریستوفر دی بلیگ می‌نویسد: «بدون سقوط مصدق تاریخ ایران خوشبخت‌تر می‌بود.» ممکن است اینطور باشد. اما برخی ممکن است بگویند این تاریخ بدون اشتباهات مصدق خوشبخت‌تر می‌شد.

رویداد 28 اَمُرداد با نگاهی به اسناد تازه!

مجموعه ی اسناد اخیر، هیچ نکته ی تازه یی درباره وقایع روز 28 اَمُرداد ندارد.

(دکتر علی میرفطروس)

*  پایداری دکتر مصدّق در برابر انگلیسی ها و نوعی همدلیِ محمدرضا شاه با آرمان های وی وخصوصاً اعتقاد شاه به برکناری مصدّق از طریق قانونی(پارلمان) ،دولت انگلیس را چنان کلافه کرده بود که طبق اسناد منتشر شده ی اخیر، قرار بود که از طریق سرتیپ محمود امینی(رئیس ژاندارمری دولت مصدّق و برادرِ وزیر دربار) همزمان،کودتایی علیه مصدّق و شاه صورت گیرد.

اینکه از آغاز ملّی شدن صنعت نفت، دولت انگلیس- و سپس آمریکا -درسودای سرنگونی حکومت مصدّق بودند، چنان روشن است که نیازی به«اسناد تازه» نیست، بلکه پرسش اساسی این است که چرادکتر مصدّق با وجود همه ی توان سیاسی و در اختیار داشتنِ همه ی نیروهای نظامی و انتظامی نخواست در 28 اَمُرداد 32 وارد میدان شود؟

خدمت بزرگ دکتر مصدّق در روز 28 اَمُرداد، هنوز ناشناخته مانده است. دکتر مصدّق درباره ی 28 اَمُرداد معتقد شده بود:«بهترین حالت همین بود که پیش آمد!».

***

وقتی رسانه های داخل و خارج، از انتشار«اسناد تازه ی سازمان سیا درباره ی کودتای 28  اَمُرداد 32» یاد کردند، پس از تورّقی کوتاه در اسناد منتشر شده و با توجه به «حصرِ موضوعیِ روزِ 28 اَمُرداد»،در یادداشتی کوتاه، یادآور شدم که در مجموعه ی اخیر «سند تازه یی درباره ی وقایعِ روز 28 اَمُرداد وجود ندارد»…و اینک –دریغا -که پس از مطالعه ی این مجموعه ی حدوداً هزار صفحه یی، با خود زمزمه کردم: حیف از آن عُمر که درپای تو من سرکردم!

مجموعۀ اسناد اخیر،  چنانچه از نام آن بر می آید:

Foreign Relations of the United States, 1952-1954, Iran, 1951–1954

روابطِ آمریکا و ایران( از سال 1952 تا سال 1954) را گزارش می کند و درباره ی وقایع روز 28 اَمُرداد هیچ نکته  تازه یی به دست نمی دهد. به عبارت دیگر، این مجموعه ی حدواً  1000 صفحه یی درباره ی وقایع روزِ 28  اَمُرداد دارای فقط 5 صفحه گزارش است که آنهم، بطور ناقص، بازسازی شده ی اسناد منتشر شده ی پیشین است.

نکته ی حیرت انگیز در «اسناد تازه»، حذف و سانسور بخشی از گزارش اول ژوئن 1953 مأموران سیا از نیکوزیا – در پیوند با عملیّات «ت.پ.آژاکس» است -که بصورت صفحه ی سپید منتشر شده است ،گزارشی که توسط «ویلبر» ( از طراحان و عوامل اصلی عملیّات«ت.پ.آژاکس») نوشته و قبلاٌ منتشر شده و ما نیز در کتاب خود به بخش های مهم آن استناد کرده ایم(1).

در ادامه ی همین حذف ها، گزارش «کرمیت روزولت» (رهبرعملیّات ت.پ.آژاکس) به تاریخ چهارم سپتامبر 1953(یک هفته بعد از 28 اَمُرداد) نیز سانسور و بصورت صفحه ی سپید منتشر شده است. از این گذشته، وجود بیش از 500 مورد حذف و سانسور، از ارزش این مجموعه اسناد کاسته است.

سه سند تازه!

مجموعه ی اخیر -البته-خالی از«اسناد تازه» نیست که هرچند مربوط به وقایع روزِ 28 اَمُرداد نیستند،  امّا از اهمیّت بسیار بر خوردارند:

1- افشای طرح همزمانِ سرنگونی دولت مصدّق و رژیم محمدرضا شاه توسط دولت انگلیس یکی از نکات تازه در اسناد اخیر است. ما در کتاب  «آسیب شناسی یک شکست» در بخش «ملّی شدن صنعت نفت» گفتیم*.

«…محمّدرضا شاه نیز ـ كه هنوز شهریور 1320 و تبعید خفّت‌ بار پدرش توسط انگلیسی‌ها را بخاطر داشت، می‌توانست نسبت به مبارزات مصدّق، همدل و همراه باشد بطوریكه هندرسون (سفیر آمریکا در ایران) در گفتگوی خصوصی خود با شاه (به تاریخ 30 سپتامبر =1951 هشتم مهرماه 1330) گزارش می‌دهد:

«… شاه تأكيد كرد كه احساسات ملّی علیه انگلیس و به حمایت از مصدّق به عنوان یك مدافع شجاع منافع ایران ـ برانگیخته شده است… در مورد نفت، احساسات ملّی ایرانیان علیه انگلستان است. این احساسات را عوام فریبان شعله‌ورتر ساخته‌اند. من هر قدر كه بخواهم قوی و قاطع باشم، نمی‌توانم برخلاف قانون اساسی و بر ضد جریان نیرومندِ احساسات ملّی حركت كنم…».

بقول صاحب نظری:«شاید[شاه]مصدّق را در ضمیر ناخودآگاه خود، تبلور رأی و اراده ی مردم می پنداشت…و در دوران نهضت ملّی، مصدّق وجدان بیدار و یکی دیگر از خویشتن های شاه بود».

بنابراین، پایداری دکتر مصدّق در برابر انگلیسی ها و نوعی همدلی محمدرضا شاه با آرمان های وی و خصوصاً مخالفت شاه با کودتا و اعتقاد وی به برکناری مصدّق از طریق قانونی(پارلمان)،مقامات دولت انگلیس را چنان کلافه کرده بود که طبق اسناد منتشر شده ی اخیر، سه ماه پیش از 28 اَمُرداد 32 سفیر انگلیس در آمریکا(Sir Roger Makins) پیشنهاد کرد که از طریق سرتیپ محمود امینی (رئیس ژاندارمری دولت مصدّق و برادرِ وزیر دربار)کودتائی همزمان علیه مصدّق و شاه صورت گیرد تابرادرِ ناتنی شاه(عبدالرضاپهلوی) را به سلطنت برسانند.**

2- نکته ی دیگر، افشای نام فردی است که گویا باعث لو رفتن نقشه ی «کودتای شبِ 25 اَمرداد» (بهنگام ابلاغ فرمان شاه مبنی بر عزل مصدّق) شده بود. در اسناد اخیر، نام این فرد سرهنگ نادری، رئیس اداره ی آگاهی شهربانی تهران ذکر شده بدون آنکه در نشستی افشاء شد که باحضور کرمیت روزولت، ویلبر و دیگر مقامات سازمان سیا به منظور ارزیابی پروژه ی «ت.پ.آژاکس» برگزار شده بود***.

نام امیر هوشنگ (قدرت الله) نادری، رئیس اداره ی آگاهی شهربانی تهران در ماجرای قتل سرتیپ محمود افشار توس (رئیس کُل شهربانی دولت مصدّق) در دوم اردیبهشت  1332 مطرح شده بود. به روایت دکتر مظفر بقائی، سرهنگ نادری عضو حزب توده بوده و به همین جرم در کرمان به 6ماه حبس محکوم شده بود(2).

نادری ازمؤسّسین «گروه افسران ناسیونالیست»(هوادار دکتر مصدّق) بود، که به روایت سرهنگ سررشته (هوادار پُرشور دکتر مصدّق): «در روز دوم اردیبهشت[روز قتل افشارطوس] با درجه ی سرهنگ دومی، به طرزی مشکوک ریاست آگاهی شهربانی را به عهده گرفت…در واقع، سرهنگ نادری با حرکاتی مشکوک و مرموز، خود را در شهربانی جا می کند»(3).

متاسفانه در مجموعه اسناد منتشر شده، از ماجرای قتل سرتیپ افشار توس گزارش یا سندی وجود ندارد در حالیکه سفارت آمریکا در ایران در برخی ماه ها-گاه- ده ها گزارش و تلگرام مخابره کرده، سکوت درباره ی ماجرای قتل سرتیپ افشارتوس یا عدم انتشار اسناد تازه مربوط به وقایع روز 28 اَمُرداد در یک مجموعه ی حدوداً هزار صفحه یی، حقایق مربوط به این دو ماجرای مهم و سرنوشت ساز را همچنان در پرده ی ابهام قرار می دهد(4).

3- سند دیگر،گزارش «کرمیت روزولت»- رهبر عملیّات سازمان سیا در تهران- است. او در گزارش بلندی درباره ی «بررسی شیوه انتخابات در ایران»، دکتر مصدّق را به تقلّب و مهندسیِ انتخاباتِ دوره ی هفدهم مجلس شورای ملّی متهم کرده است****. موضوعی که با قانون خواهی مصدّق منافات دارد. دکتر محمدعلی موحد نیز- با وجود اخلاص و ارادتش به مصدّق- انتخابات دوره ی هفدهم را «ابرِ بلا»، «نامبارک» و «بزرگترین اشتباه مصدّق در شیوه ی نامعقول اجرای آن» نامیده که «عجز و شکنندگی دکترمصدّق را نشان داد»(5).

***

چنانکه می دانیم، حقیقت- وخصوصاً حقیقت تاریخی- امری نِسبی و اعتباری است که ارزش و اعتبار آن در طول زمان، چه بسامتغیّر و متحوّل می شود، هم از این روست که گفته اند: هرتاریخی، تاریخ معاصر است. وجه مشخصّه ی یک پژوهشگر کنجکاو یا روشنفکر واقعی، در آمیختن با باورهای عادی یا عامیانه نیست بلکه شک کردن در داده های تاریخی و در آویختن با باورهای رایج سیاسی-تاریخی است. با فاصله گرفتن از رویدادها و باتکیه بر اسناد و خصوصاً خاطرات شاهدان عینی و بازسازی پازل های پراکنده،می توان در باز آفرینی دقیق ترِ حقایق همّت کرد.

ماجرای سقوط آسان و حیرت انگیز دولت مصدّق، تاکنون- بیشتر- ازمنظرِ«کودتا» یا«قیام ملّی» بررسی شده و جنبه های روانشناسی و شخصیّتی قهرمان اصلی آن(دکتر محمد مصدّق)موردِ غفلت قرار گرفته است، در حالیکه میدانیم برخی از رهبران مهم سیاسی در لحظات حسّاس با تصمیم و عزم و اراده ی فردی خود، مسیر حوادث را تغییر داده اند. سقوط آسان و حیرت انگیز دولت مصدّق و عزم و اراده و انفعال وی در28 اَمُرداد نمونه ی درخشانی از این مُدعاست.

بابک امیرخسروی(کادرفعّال حزب توده در روز 28 اَمُرداد و از مخالفان سرسخت رژیم شاه- «به مثابه ی یکی از کادرهای بازمانده ی آن ایّام» و «برای پاسخ به ندای وجدان و پوزش از ملّت ایران» نشان داده که «برای روز 28 اَمُرداد، طرح کودتائی به قصد سرنگون ساختن حکومت دکتر مصدّق، برنامه ریزی نشده بود [ولذا] تصوّر «کودتای دوم به مثابه ی طرح جانشین برای جبران شکست کودتای 25 اَمُرداد، نه با داده های معتبر می خوانَد و نه با امکانات و وضع آشفته و از هم گسیخته ی دشمنان نهضت ملّی ایران جور درمی آید»، سخنی که توسط سرگرد فریدون آذرنور، عضو برجسته ی سازمان افسران حزب توده (در گفتگو با نگارنده) نیز تأئید و تصدیق شده است(6).

با توجه به اینکه گفته اند: «حقیقت آنست که دشمن نیز بر آن گواهی دهد»، اذعان می کنم که روایت بابک امیرخسروی (به عنوان یکی از دشمنان محمدرضاشاه و از دوستداران صدیقِ دکترمصدّق)نقطه ی حرکت من در نگاه به رویداد 28 اَمُرداد بود، نگاهی که ضمن پذیرفتن وجود طرح کودتای انگلیس و آمریکا (ت.پ.آژاکس) منجر به ارائه ی نظریه ی تازه یی بنام«خط سوم»گردید. پُرسش های مطروحه در این نظریه، نوعی دعوت از پژوهشگران برجسته برای بازاندیشی درباره ی مفهوم «کودتا» در روز 28 اَمُرداد بود، پُرسش هائی که پاسخ به آنها می تواند در فائق آمدن بر یک جراحتِ تاریخی جهت رسیدن به آشتی و تفاهم ملّی مؤثّر باشد.

خوشبختانه در سال های اخیر تحلیل های تازه یی درباره ی رویداد 28 اَمُرداد چاپ و منتشر شده که به برخی از آنها در مقدمه ی چاپ پنجم یا اینترنتیِ کتاب «آسیب شناسی یک شکست» اشاره کرده ایم. درعین حال، خوشحال کننده است که شاهد داوری های تازه و منصفانه یی دربین رهبران جنبش ملّی شدن صنعت نفت هستیم، نمونه یی از این انصاف و اعتدال را می توان در کتاب «پُرسش های بی پاسخ در سال های استثنائی» یافت،کتابی شاملِ خاطرات مهندس احمد زیرک زاده، از رهبران حزب ایرانِ جبهه ی ملّی و از همراهان نزدیک دکتر مصدّق تا آخرین لحظات روز 28 اَمُرداد.

مهندس زیرک زاده، ضمن مروری بر تاریخچه ی ملّی شدن صنعت نفت، اطلاعات تازه و ارزشمندی در باره ی تغییرِ نقش و نقشه ی دکتر مصدّق در روز 28 اَمُرداد، ارائه داده است. اوضمن اشاره به ضعف ها و ظرفیّت های جنبش ملّی شدن صنعت نفت، در نقد و نفی انتساب «خیانت» به یاران اولیّۀ مصدّق (مانند آیت الله کاشانی،حسین مکّی، دکتر مظفر بقائی، ابوالحسن حائری زاده و دیگران) یاد آور می شود:

-«نسبتِ خائن به وطن، بدون ارائه ی سندی محکم به دیگری دادن، ظالمانه وحتّی دور از انسانیّت است… تا آنجا که من می دانم هیچکدام از این آقایان درصددِ جمع آوری مال نبوده اند و آنچه از آنها باقی مانده، ثروتی نیست که برای آن کسی به وطن خود خیانت کند»7.

زیرک زاده دربارهء آیت الله کاشانی نیز تأکیدمی کند:

-«آیت الله کاشانی تمام عمرش با نفوذ خارجی جنگیده است، حالا که به حرمتِ مقام روحانیِ خود، عزت ملّی را افزوده است، چه علّتی دارد که از خارجی دستور بگیرد؟»(8).

او درباره ی ابوالحسن حائری زاده می گوید:

-«حائری زاده آزادیخواه قدیمی،کهنه کار سیاست که همیشه درگیر مبارزات ضد خارجی بوده، قبل از اینکه رفقایش به میدان بیایند، مرد سیاسی مبارزِ شناخته شده بود و اگر در تمام این مدّت هیچوقت به مقام مهم و یا ثروت قابل ملاحظه یی دست نیافت، لابد فعالیتش به نفع صاحبان قدرت روز که اغلب نوکر خارجی بودند، نبود و این، خود نشان می دهد که او نوکر خارجی نبوده است …به چنین مردی نسبت مزدور خارجی و«خائن به وطن» دادن دور از انصاف است»(9).

تمایل دولت انگلیس به استمرارِ سلطه ی خود بر منابع نفتی ایران و نیز، نگرانی های بیمار گونه ی مقامات آمریکایی از قدرت روز افزونِ حزب کمونیست توده و احتمال استیلای شوروی ها بر ایران، سر انجام موجب نزدیکی دولت های انگلیس و آمریکا برای اقدام مشترک علیه دولت مصدّق گردید. پروژه ی «ت.پ.آژاکس»-که بیانگرِ سرکوب حزب توده  ایران بود-حاصل این تفاهم انگلیس و آمریکا بود.

 سقوط دولت دکترمصدّق -درعین حال-محصول یک بحران سیاسی، اقتصادی و اجتماعی چند ساله بود که به سان امواجی سهمگین- به تدریج- دولت مصدّق را در خود فرو بُرد، سخن شخصیّت های دلسوزی -مانند خلیل ملکی- مبنی بر اینکه «آقای دکتر مصدّق! این راهی که شما می روید به جهنّم است!» بیانگر آینده ی  سیاسی دولت مصدّق بود. به قول احمد زیرک زاده  و دکتر محمدعلی موحد: حتّی اگر رویداد 28 مرداد 32 نیز نمی بود، دولت مصدّق محکوم به شکست و سقوط بود 10.

سقوط دولت مصدّق-همچنین-محصول توسعه نیافتگی فرهنگ سیاسی جامعه ی ایران بود، جامعه یی کوته بین که در آن، منافعِ دراز مدّتِ ملّی قربانیِ عافیت جوئی، وجاهت ملّی و مصالح کوتاه مدّتِ رهبران سیاسی شده بود. ما با نگاهی به مقالات، شعارها، اتهام ها و افتراء های مندرج در نشریاتِ ایران در آستانه ی 28 اَمُرداد 32، توسعه نیافتگی و نابالغیِ سیاسی جامعه ی آن زمان را  نشان داده ایم.

با اینهمه-چنانکه گفته ایم- رهبران بزرگ در لحظات حسّاس تاریخی، تصمیماتی می گیرند که در عُرف متعارف عجیب و غریب می نمایند و همین امر، باعث سر در گمی ها و مجادلات گسترده ی سیاسی و تاریخی می شود که موضوع 28 مرداد 32 نمونه ی برجسته ی آنست. اینکه از آغازِ ملّی شدن صنعت نفت، دولت انگلیس- و سپس آمریکا -درسودای سرنگونی حکومت مصدّق بودند، چنان روشن است که نیازی به «اسنادت ازه» نیست، بلکه پرسش اساسی این است که چرا دکتر مصدّق با وجود همه ی توان سیاسی و در اختیار داشتنِ همه ی نیروهای نظامی و انتظامی نخواست در 28 اَمُرداد 32 وارد میدان شود؟

به عبارت دیگر، در فاصله ی آن«سه روز بحرانی» (از 25 تا 28 اَمُرداد)چه تغییراتی در اراده ی سیاسیِ مصدّق پدید آمده بود که با انفعال حیرت انگیزش در روز 28 اَمُرداد، سقوط آسان حکومت وی تسهیل شد، انفعالی که هم شاهی ها ،هم مصدّقی ها و هم- خصوصاً-مأموران سازمان سیا در تهران را شگفت زده کرده بود. ما- در کتاب «آسیب شناسی یک شکست»-روَندِ این تغییر و تحولِ سرنوشت ساز را ترسیم کرده ایم و در اینجا –با اضافات و افزوده هائی-یادآور می شویم:

1- در سراسر روزهای 25 تا  28 اَمُرداد، مصدّق در جستجوی شاه بود به طوری که ضمن قبول عزل خويش توسط شاه، به پسرش، دكتر غلامحسين مصدّق، می گفت:-«می خواهم ببينم حالا كه[شاه] مرا عزل كرده، كجا گذاشته رفته؟ چكار كنم؟ مملكت را  دست چه كسی بسپارم و بروم؟(11).

2- در عصر روز 27 اَمُرداد مصدّق معتقد شده بود: -«از پیشگاه اعلیحضرت همایون شاهنشاه درخواست شود تا هرچه زودتر به ایران مراجعه فرمایند»(12).

3- با چنین اعتقادی، از شامگاه 27 اَمُرداد، دستگیری تظاهرکنندگان حزب توده آغاز شد بطوری که بقول نورالدین کیانوری: حدود 600 نفر از افراد، مسئولین و کادرهای حزب توده دستگیر شدند و این امر، ضربه ی بسیار مهلکی بر ارتباطات حزب توده وارد ساخت(13).

4- با توجه به خلع سلاح كامل نيروهاى زُبده ی گارد شاهنشاهی و دیگر واحدهای ارتش توسط دولت مصدّق و دستگيرى افسران عالی رتبه ی منسوب به كودتا(در 25 اَمُرداد 32) مخالفان نظامى مصدّق، فاقد نیرو و توان لازم برای انجام کودتا در 28 اَمُرداد بودند. بقول عموم شاهدان و صاحب‌ نظران: در  28 اَمُرداد 32، هر پنج واحدِ ارتش، مستقر در پادگان‌های تهران، به دکتر مصدّق وفادار بودند و نیروهای هوادار کودتا، حتّی برای اجرای یک عملیّات محدود شهری نیز نیروی لازم نداشتند آنچنانکه بقول سرهنگ غلامرضا نجاتی(سرهنگ هوایی و هوادار پُرشور دکتر مصدّق): «در نیروی هوائی، بیش از 80 در صد افسران و درجه‌داران از دولت مصدّق پشتیبانی می‌کردند…افسران جناح وابسته به دربار در نیروی هوائی- که اغلب شاغلِ پست های ستادی و فرماندهی بودند- باهمه ی کوششی که به عمل آوردند، نتوانستند حتّی یک نفر خلبان را برای پرواز و سرکوبِ مردم، آماده کنند. در اَمُرداد 1332 در تهران، پنج تیپ رزمی وجود داشت … و صدها تن افسر و درجه‌دار در پادگان‌های تهران حضور داشتند ولی کودتاچیان با همه ی کوششی که به عمل آوردند نتوانستند حتّی یکی از واحدها را با خود همراه کنند»14.

بابك اميرخسروى-کادر برجسته ی حزب توده و شاهد عینی حوادث 28 اَمُرداد 32 در خیابان های تهران – تأكيد مى كند:-«تمام شهادت های معتبر، حتّی اسناد سرّی وزارت امور خارجه ی آمریکا نشان می دهند که ارتش در مجموع، کوچکترین مشارکتی در 28 اَمُرداد نداشت… هيچ واحد منظم ارتشى درماجراى روز 28 مرداد 32، شركت نداشت…»(15).

تانک های سرگردان در خیابانهای خالیِ 28 اَمرداد!

با اینهمه، برخی از پژوهشگران(مانند دکتر یرواند آبراهامیان،دکتر مازیار بهروز) حضور چند تانک در خیابان ها و بعد، حمله به خانه ی دکتر مصدّق را نشانه ی «کودتای نظامیان»دانسته اند.

توضیح زیر شاید روشنگر این ابهام یا سوء تفاهم باشد:

الف- با توجه به سیاست مماشات و آشتی جویی دولت آمریکا بامصدّق بعد از رویداد شب 25 اَمُرداد(به هنگام ابلاغ فرمان عزل مصدّق) و تلگرام «بدل اسمیت» (معاون وزیر خارجه آمریکا)به کرمیت روزولت مبنی براینکه «عملیات را رها کن و از ایران خارج شو!»

*****

ب- با وجود مخالفت مصدّق با پیشنهاد یاران نزدیکش برای فراخواندنِ مردم به خیابان ها و یا استمداد کمکِ مردمی از طریق رادیو.

پ- با توجه به درخواست مصدّق از مردم تهران برای خودداری از هرگونه تظاهرات ضد سلطنتی و دعوت از آنان برای ماندن در خانه هاشان(16)

ت- با توجه به انتصاب حیرت انگیزِ سرتیپ محمد دفتری به ریاست کل نیروهای نظامی و انتظامی ازطرف مصدّق (با وجود مخالفت رئیس ستاد ارتشِ مصدّق، سرتیپ ریاحی) و حضورِ سرتیپ دفتری در میان نظامیان حاضر در خیابان ها و فراخواندن آنها به اینکه :«همه ی ما همقطار و برادر و شاه پرست هستیم و شاه فرمانده ی کلّ قوا است» باعث انفعالِ نظامیان هوادار مصدّق و موجب سرگردانی و ندانم کاریِ تانک های مستقر در خیابان شده بودند(17)

ث- در چنان سرگردانی،ندانم کاری و انفعالی بودکه «سرتیپ کیانی» (معاون ریاست کل ستاد ارتش مصدّق)ستون ضربت- شامل یک گردان پیاده و یک گروهان تانک- را به نیروهای سرتیپ دفتری و افسران مخالف مصدّق تحویل داد. سرگردانی، ندانم کاری و انفعال تانک های ارتشی در خیابان های تهران باعث شد تا بزودی برخی از تانک ها توسط تظاهرکنندگان هوادار شاه تصرّف شوند و این در شرایطی بودکه سرلشکر زاهدی هنوز در«خانه امن»، مخفی و متواری بود!

ج- بابک امیرخسروی و سرگرد فریدون آذرنور (در گفتگو با نگارنده) در این باره تأکید می کنند: بخاطر خالی گذاشتن میدان ازسوی توده یی ها و سایر سازمان های وابسته به جبهه ی ملّی و خطای بزرگ دکتر مصدّق در انتصاب سرتیپ محمد دفتری به ریاست کُل شهربانی و فرمانداری نظامی تهران، بیشترِ تانک های مستقر در خیابان های تهران، تانک هائی بودندکه فرماندهی برخی از آنها بر عهده ی افسران عضو سازمان نظامی حزب توده (مانند شادروان قربان نژاد یا ستوان ایروانی) بود ولی به خاطر نبودِ رهنمودهای حزبی و انفعال حیرت انگیز دکتر مصدّق، این تانک ها در خیابان های تهران، حیران و سرگردان بودند و در نهایت به خدمت مخالفان مصدّق درآمدند(18).

به روایت سرهنگ نجاتی(سرهنگ هوایی هوادار مصدّق): « در کودتای 28 مرداد نیز، کودتاچیان امیدی به همکاری واحدهای نظامی پادگان تهران نداشتند، به همین دلیل بود که به جلب همکاری سرهنگ تیمور بختیار، فرمانده تیپ زرهی کرمانشاه، و سرتیپ محمود دولّو،فرمانده لشکر اصفهان برآمدند»(19).

طبق اسناد سازمان سیا نیز، پس از ماجرای شب 25 اَمُرداد، درخواست پُشتیبانی از نیروهای زرهیِ اصفهان و کرمانشاه- به فرماندهی سرتیپ محمود دولّو و سرهنگ تیمور بختیار- در اولویّت قرار گرفت. سرتیپ دولّو به فرستاده ی زاهدی «بی طرفی» خود را اظهار نمود، ولی تیمور بختیار بطور شفاهی،حمایت خود را از سرلشکر زاهدی و یارانش اعلام کرد، به روایت سرگرد عبدالعزیز رستمی گوران(عضو برجسته ی سازمان افسران حزب توده و فرمانده ی گردان زرهی تیپ کرمانشاه تحت امرِ تیمور بختیار) تیمور بختیار در اعزام نیرو به تهران و «فتح پایتخت» دچارتعلّل، تردید و تزلزل بود، به همین جهت، نیروهای زرهی تیمور بختیار پس از سقوط دولت مصدّق در 29 اَمُرداد 32 وارد تهران شدند و خودِ تیمور بختیار نیز در کرمانشاه ماند!.به روایت سرگرد رستمی گوران: «..تیمور بختیار به فرستاده ی [سرلشکر] زاهدی به طور شفاهی قول همکاری می دهد، ولی از جای خود تکان نمی خورَد»…

به نظر امیرخسروی:«خودِاین،دلیل مهمی است که برای روز چهارشنبه 28 مرداد،برنامه ای در تهران[برای کودتا]پیش بینی و طراحی نشده بود.به روایت داریوش فروهر و دیگران:[تیمور بختیار]همزمان با سرتیپ ریاحی[رئیس ستاد ارتش مصدّق] نیز ارتباط دائمی داشت و با مراکز قدرت دولت مصدّق سرگرم مغازله بود! (20).

5 مهندس زیرك‌زاده(که در تمام روز 28 مرداد در خانه ی مصدّق بود)درباره ی روحیه و روان مصدّق می گوید:

«… در آن روز، واضح بود كه دكتر مصدّق مردم را در صحنه نمی‌خواهد…تمام آن‌هایی كه در آن روز در خانه ی نخست‌ وزیر (بودند) بارها و بارها، تك‌ تك و یا دسته‌جمعی از او خواهش كردند اجازه دهد مردم را به كمك بطلبیم، موافقت نكرد و حتّی حاضر نشد اجازه دهد با رادیو مردم را با خبر سازیم…مصدّق با تقاضای او [دکتر فاطمی] برای خبر كردن مردم [از طریق رادیو] مخالفت كرده بود. مصدّق نقشه ی خود را داشت و نمی خواست در آن،تغییری بدهد»21.

6ـ ما- در مقاله ی مستندی- به امکانات حیرت انگیز و قدرت نظامی-تشکیلاتی حزب توده در آستانه ی 28 اَمُرداد اشاره کرده ایم، با توجـّه به این قدرت نظامی-تشکیلاتی به  نظر می رسد که در روز 28 اَمُرداد مصدّق ادامه ی نبرد را دیگر به سود خود و به صلاح ملّت ایران نمی‌دانست و بهمین جهت در بامداد 28 اَمُرداد، پیشنهاد دكتر فاطمی مبنی بر: «به ستاد ارتش دستور داده شود تا اسلحه در اختیار توده‌یی‌ها بگذارند» را رد كرد(22).

7 مصدّق همچنین، درخواست رهبران حزب توده برای «توزیع ده هزار قبضه تفنگ و سلاح‌های سبك به منظور دفاع از دولت مصدّق» را رد نمود(23).

8-دکتر سپهر ذبیح، متخصصّ تاریخ معاصر ایران، استاد ممتاز کالج «سنت مری» و سردبیر سابق روزنامه  باختر امروز (حسین فاطمی) در این باره می نویسد:-«هیأتی (که) از جانب حزب توده با مصدّق تماس گرفت نتوانست موافقت او را برای پخش اسلحه میان توده‎یی‎ها و جبهه ی ملّی‎‏های تندرو  جلب کند. گزارش شده است که مصدّق به نمایندگان حزب توده و تنی چند از یاران وفادار خود گفته بود که ترجیح می‌دهد طرفداران شاه او را زجر کُش کنند، اما خطرِ یک جنگ داخلی را نپذیرد.»(24).

9- بابک امیرخسروی تأکید می کند که «حزب توده ی ایران در آستانه ی 28 اَمُرداد-فقط درتهران لااقل 15 هزار و به روایت کیانوری 25 هزار عضو مبارز ورزم دیده داشت که اگر به درستی هدایت می شدند، تنها یک پنجم آنها از پسِ مزدوران برمی آمدند»(25).

10-دکتر انور خامه یی نیز که شاهد و ناظر رویدادهای 28 اَمُرداد بود-ضمن اشاره به قدرت نظامی و آماده باشِ سازمان افسران حزب توده و توان بسیج سازمان جوانان آن حزب- می گوید: -«اگرمصدّق می خواست،حزب توده می توانست جلوی کودتا را بگیرد»(26).

11- مهندس زیرک زاده ضمن تأکید بر اینکه از اواخر سال 1324 تا اَمُرداد 1332 حزب توده هر وقت می خواست می توانست با یك كودتا تهران را تصـّرف كند» یادآور می شود: -«در روزهای بين 25 تا  مرداد 32 حزب توده به دکتر مصدق اطلاع می دهد که کودتایی در پيش است و حزب توده حاضر است برای رفع آن به دولت کمک کند.. معهذا [مصدق] کمک حزب توده را رد کرد…بخوبی می بینیم که مصدّق با رد کمک حزب توده چه خدمت بزرگی به ملّت ایران کرده است»(27).

12-باتوجه به ردِ کمک حزب توده توسط مصدّق و ناکامی این حزب برای ایجادِ «ایرانستانِ وابسته به شوروی»، خبرِ خودکشی «آناتولی لاورنتیف»، سفیر فوق العاده ی دولت شوروی در شامگاه 28 اَمُرداد 32 معنای سیاسی خاصی می یابد(28).

«لاورنتیف» در تاریخ 9 اَمُرداد 32 وارد تهران شد و پس از تقدیم استوارنامه اش به شاه، در 11 اَمُرداد با دکتر مصدّق ملاقات و مذاکره کرد. از مضمون این مذاکرات خصوصی اطلاع چندانی در دست نیست ولی عکس منتشر شده از این ملاقات، مصدّق را بسیار مغموم و افسرده نشان می دهد. «آناتولی لاورنتیف» سازمانده کودتای کمونیستی علیه «ادوارد بنِش»(Edvard Beneš) رئیس جمهور محبوب چکسلواکی بود.آیا مصدّق اندیشناکِ تکرارِ سرنوشت «بنِش» و چکسلواکی در ایران بود؟

13-آخرین سخنان دکترمصدّق به وکیل مورد اعتمادش-سرهنگ جلیل بزرگمهر-شاید حاصل این اندیشه و بیم و هراس بود. مصدّق درباره ی رویداد 28 اَمُرداد به وکیل مورد اعتمادش گفته بود :- بهترین حالت همین بود که پیش آمد!(29).

***

در شصت و چهارمین سالگرد رویداد 28 اَمُرداد مانند روشنفکران شجاع شیلی******  با فروتنی و فرزانگی، ضمن پذیرفتنِ اشتباهات رهبران خویش، باید این گذشته ی ناشاد را  پُلی برای ساختنِ آینده یی آزاد و دموکراتیک سازیم.

پانویس :

1-نگاه کنید به:آسیب شناسی یک شکست،چاپ چهارم ،صص238و 360-383

2-نگاه کنید به مصاحبۀ مطبوعاتی دکتر بقائی،روزنامۀ شاهد،16اردیبهشت1332

3- سررشته،حسینقلی،خاطرات من،صص21،20، 44 و 98

4-دربارهء قتل سرتیپ افشارتوس و اتهامات بی پایه علیه دکتر مظفربقائی نگاه کنید به مقالهء نگارنده:

دکتر مظفر بقائی:قربانیِ«حمّام فینِ»حزب توده!(1)،علی میرفطروس

دکتر مظفر بقایی:قربانیِ«حمّام فینِ»حزب توده!(2)،علی میرفطروس

5-نگاه کنید به:خواب آشفتۀ نفت،ج 2،صص 894-897

6-برای گزارش مهم امیرخسروی،نگاه کنید به:نگاهی ازدرون به نقش حزب تودهء ایران،صص535-565و 613-649.

7-پُرسش های بی پاسخ در سال های استثنائی،صص289-290

8-همان،ص167

9-همان،ص290

10-نگاه کنید به: موحد،پیشین،ج2،صص 859-860؛زیرک زاده ،پیشین، ص 136

11-مصدّق،غلامحسين،تاريخ شفاهی هاروارد،بکوشش حبيب لاجوردی، ژوئيۀ 1984، ص 12 ، نوار شمارۀ 12.

12-مصدّق،خاطرات وتألّمات، صص272-273

13-كیانوری،خاطرات، ص268؛ كیانوری، «حزب توده و مصدّق»، نامهء مردم، شمارهء 1 و2، 1359، صص5-6.

14-نجاتی،جنبش ملّی شدن صنعت نفت ایران،چاپ هفتم،ص386

15-امیرخسروی،پیشین،صص628 و643

16-نگاه کنید به:خاطرات سیاسی خلیل ملکی،به کوشش همایون کاتوزیان،ص 105؛سنجابی،کریم، امیدها و ناامیدی ها،ص145

17-نگاه کنید به:نجاتی،پیشین،صص446

18-امیرخسروی،پیشین،صص615-616

19-نجاتی،پیشین،ص386

20-امیرخسروی،پیشین،صص543-547

21-زیرک زاده،پیشین،ص311

22-حسین مكّی، صص411-412

23-نگاه کنیدبه بند7(فاز2)،سندشمارهء 362 وزارت امورخارجهء آمریکادر2سپتامبر1953:

https://history.state.gov/historicaldocuments/frus1952-54v10/d362

مقایسه كنید با جوانشیر، تجربهء  28 مرداد،ص312؛شایگان، سیـّد علی،خاطرات،صص9-10؛ كیانوری،پیشین، ص 276، ورقا، ماشاالله (عضو سازمان افسران حزب توده)،فروریزی حکومت مصدّق ونقش حزب توده  ایران ص186-187

24-The Mossadegh era: roots of the Iranian revolution. Lake View Press (Original from: University of Michigan),p121

ترجمه ی فارسی،محمد رفیعی مهرآبادی،ص179، مقایسه کنید با: جوانشیر، ص307

25-امیرخسروی، پیشین،ص552

26-روزنامه ی شهروند، به مناسبت 28 مرداد، شهريور ماه 1386.

27-زیرك ‌زاده، صص322-325

28-نگاه کنيد به:خاطرات سياسی عبدالحسين مفتاح(معاون وزارت خارجۀ دولت مصدق)،انتشارات پرنگ، پاریس،1363،صص58-69و71

29-عبدالله برهان(ازاعضای قدیمی جبهه ی ملّی)،كارنامهء حزب توده و رازِ شكست مصدّق، ج2، ص190.

ملّی شدن صنعت نفت

 نخستین نتیجه ی قتل رزم‌ آرا این بود كه در فضائی از ترس و وحشت، عموم نمایندگان مخالف مجلس، یك شبه طرفدارملّی شدن صنعت نفت گردیدند!

ملّی شدن صنعت نفت و استیفای حقوق تاریخی ملّت ایران، یكی از بزرگترین رویدادهای تاریخ معاصر ایران است. درباره ی مبتك این فكر، روایات مختلفی در میان است و عمدتاً فكر ملّی شدن نفت را ساخته و پرداخته ی سیـّد حسین فاطمی‌ یا دكتر محمـّد مصدّق می‌دانند در حالي كه پیگیری بحث‌های مربوط به نفت در مجلس، نشان می‌دهد كه سال‌ها پیشتر، ساعد مراغه‌یی سیاست «تحریم مذاكرات نفت» را آغاز كرده بود و در همین زمان (12 آذر 1323) غلامحسین رحیمیان، نماینده ی قوچان، طرح «الغای قرارداد نفت جنوب» را به مجلس پیشنهاد كرد و از مصدّق نیز تقاضا نمود تا آنرا امضاء كند، ولی مصدّق از امضاء و تایید این طرح قانونی، خودداری كرده بود[1]. در مردادماه 1327، عباس اسكندری نیز اندیشهء ملّی شدن نفت را به مجلس پیشنهاد كرد، امّا مورد توجـّه هیچ یک از نمایندگان مجلس واقع نگردید و مصدّق حتّی کوشید تا عبـّاس اسكندری طرح استیضاحش از دولت ساعد مراغه‌ای ـ مبنی بر مخالفت با لایحه ی الحاقی گس ـ گلشائیان ـ را پس بگیرد[2]. در خردادماه 1328، غلامحسین رحیمیان (نمایندهء قوچان) ـ بار دیگر ـ از لزوم ملّی شدن نفت سخن گفت[3] امِا مورد توجـّه مصدّق و یارانش قرار نگرفت. پس از تشكیل «جبهه ملّی» (اوّل آبان 1328) نیز مسئلهء نفت در برنامهء آن جبهه نبود[4] با اینحال، حسین مكـّی ضمن اینكه خود، نریمان و حسین فاطمی‌ را مبتكر این طرح می‌داند، تأكید می‌كند كه «دكتر مصدّق آخرین كسی بود كه امضای خود را پای [این] پیشنهاد نهاد»[5].

از طرف دیگر: محمّدرضا شاه نیز ـ كه هنوز شهریور 1320 و تبعید خفّت‌بار پدرش توسط انگلیسی‌ها را بخاطر داشت، می‌توانست نسبت به مبارزات مصدّق، همدل و همراه باشد بطوریكه هندرسون (سفیر آمریکا در ایران) در گفتگوی خصوصی خود با شاه (به تاریخ 30 سپتامبر 1951/8 مهرماه 1330) گزارش می‌دهد:

«… شاه تأكيد كرد كه احساسات ملّی علیه انگلیس و به حمایت از مصدّق ـ به عنوان یك مدافع شجاع منافع ایران ـ برانگیخته شده است. به دلیل رواج شایعاتی مبنی بر تجاوز احتمالی انگلیس در جنوب ایران و پیاده كردن نیرو، موقعیـّت مصدّق به میزان زیادی تقویت شده است… در مورد نفت، احساسات ملّی ایرانیان علیه انگلستان است. این احساسات را عوام فریبان شعله‌ورتر ساخته‌اند. من هر قدر كه بخواهم قوی و قاطع باشم، نمی‌توانم برخلاف قانون اساسی و بر ضد جریان نیرومند احساسات ملّی حركت كنم…»[6]

بقول صاحب نظری:«شاید[شاه ]مصدّق را در ضمیر ناخودآگاه خود، تبلور رأی و ارادۀ مردم می پنداشت…و در دوران نهضت ملّی،مصدّق وجدان بیدار و یکی دیگر از خویشتن های شاه بود»[7].

مصدّق در ملاقات با شاه و در پاسخ به تلگراف تشویق و حمایت او تأكيد كرد:«شاه، سهم بزرگی در موفقیـّت‌های دولت [در امر ملّی شدن صنعت نفت] داشته است و نام او در تاریخ خواهد ماند… هر موفقیـّتی در هرجا و هر مورد تحصیل شده، مرهون توجـّهات و عنایات ذات اقدس ملوكانه است كه همه وقت، دولت را تقویت و رهبری فرموده‌اند.»[8]

با این مقدّمات، می‌توان پذیرفت كه كسانی مانند ساعد مراغه‌ای، غلامحسین رحیمیان، عبـّاس اسكندری، حسین مكـّی، دكتر بقائی، حائری‌زاده، عبدالقدیر آزاد، شایگان، نریمان، فاطمی، آیت‌الله كاشانی و دكتر مصدّق در تحقّق این هدف بزرگ ملّی تلاش كرده‌اند و حتّی نطق مفصّل سیـّد حسن تقی‌زاده (وزیر دارایی رضا شاه) مبنی بر وجود عْنف و عدم اختیار در امضای قرارداد 1312/1933 و در نتیجه: بی‌اعتبار دانستن «قرارداد دارسی»، بارها، مورد استناد مصدّق و یارانش در محاكم بین‌المللی قرار گرفته بود[9]. همهء این تلاش‌ها باعث شده بود تا انگلیسی‌ها در مردادماه 1330 ـ طی یادداشتی رسمی ـ اصل ملّی شدن صنعت نفت را بپذیرند و آمادهء گفتگو با دولت ایران شوند[10].

 پانوشت ها:

1ـ كی‌استوان، ج1، صص222-223؛ موحِد، گفته‌ها و ناگفته‌ها، ص46؛ فاتح، صص356-357؛ فرمانفرمائیان، ص551؛ موحِد، ج1، صص98 و 517؛ آوانسیان، خاطرات، ص468

2ـ كاتوزیان، ص88

3ـ موحـّد، ج1، ص133

4ـ موحـّد، ج1، ص113

5ـ برای آگاهی از سابقة طرح ملّی شدن صنعت نفت، نگاه كنید به: كی‌استوان، ج1، صص222-223؛ موحـّد، ج1، صص131-135

6- Henderson to the Department of State, September 30, 1951, telegram  12150,888,2553/9-3051

مقایسه کنید با گزارش های«زینر» (مستشار سفارت انگلیس و سرپرست فعالیّت های ضدمصدّق در تهران)و«میدلتون» (کاردار سفارت انگلیس در ایران):

FO 248 EP 1531,May 17, 1952

FO 371 EP 98602,July 28,1952

7ـ رهنما، علی، نيروهاي مذهبی بر بستر حركت نهضت ملّی،صص895و896

8 ـ مصدِق، ص 366؛ موحِد، ج1، ص470.

9ـ برای نطق تقی‌زاده، نگاه كنید به: فاتح، صص 295-297؛ موحِد، ج1، صص 95-97؛ متینی، صص 187-195. در بارة تلاش‌های تقی‌زاده برای استیفای حقوق ایران در مسئله نفت، نگاه كنید به: موحِد، ج1، صص 98-102

10ـ مذاكرات مجلس شانزدهم، جلسة 179، 23 مرداد1330.

   **  Foreign Relations of the United States, 1952-1954, Iran, 1951–1954

226. Editorial Note

In a letter to Sir James Bowker of the British Foreign Office, June 26, 1953, Sir Roger Makins, British Ambassador to the United States, described his conversation with Ambassador Henderson on June 25 in Washington. Henderson said that he had concluded that one could not deal with Mosadeq and added that only the emergency powers accorded Mossadeq after the July 1952 political crisis had enabled him to survive. Makins and Henderson then discussed alternatives to Mosadeq. This section of Makins’ letter reads as follows:

[Page 603]

“An alternative solution might be found through the Amini brothers who, he said, were growing rapidly in authority and ambition. He personally did not trust the brother who was Minister of Court. The brothers were trying to work in both with the Shah and Mussadeq. They were in touch through Qashquais [sic] with Kazemi. Henderson thought they would not hesitate to doublecross both the Shah and Mussadeq.

“Asked what the Aminis might do, Henderson tentatively suggested that they might get rid of the present Shah and put in his place the young son of the Shah’s third brother who, I understand, is the only member of the family with Kajar blood in him. They would then set up a regency and hope to enjoy power for many years until the boy grew up, when they could decide what to do with him. Henderson repeated that he did not like this solution very much owing to his distrust of the Amini. While the brothers were at present pretending to be on the Western side, he thought the family were just as likely to doublecross us as the Shah and Mussadeq.” The full text of this letter is in the British National Archives, Files of the Ministry of Fuel and Power, POWE 33/2087.

***    Foreign Relations of the United States, 1952-1954, Iran, 1951–1954

[Page 727]

307. Record of Meeting in the Central Intelligence Agency1

Washington, August 28, 1953.

TPAJAX

PRESENT

Lt. Gen. Charles P. Cabell

Deputy Director of Central Intelligence

Mr. Frank G. Wisner

Deputy Director/Plans

Mr. Richard Helms

Chief of Operations, DD/P

Mr. Kermit Roosevelt

Chief, Near East Division, DD/P

Mr. Tracy Barnes

Chief, PP

DD/P

[name not declassified]

Deputy Chief, Near East Division, DD/P

Mr. John Waller

Chief, NE/4

DD/P

[name not declassified]

Special Assistant to DD/P

Mr. Donald Wilber

Consultant

[name not declassified]

Reporter

Mr. Wisner: Mr. Roosevelt reported that in his conversations with the British going up to the highest levels they had expressed complete understanding of and agreement with the reasons which he gave for his failure to report adequately during the period from Sunday morning until Wednesday afternoon.2 These reasons were that he was faced with the choice of spending his time reporting fully and factually or getting out and acting—he could not do both—and he chose to do the latter. General Cabell responded that we, of course, are in full accord.

Mr. Roosevelt: I think that the reporting up until Saturday night was reasonably adequate, and I think you do have a pretty good picture of what was going on even though there were details that weren’t [Page 728]reported, but they can be filled in, but from Sunday morning on you have only the haziest kind of picture. We did report all the indications in the course of Saturday night that showed to us that the plan had gone astray. The radio jeep didn’t arrive, the telephone system wasn’t put out, tanks were moving but we couldn’t tell whose tanks they were, and it was just obvious that something had gone very sour, and there was a little shooting—not much. We weren’t sure of the situation really until about 5:50. At 4:50 after the curfew was over we sent out someone to look the situation over, and they said, “Yes, there are lots of tanks and troops around Mossadeq’s house,” but that wasn’t conclusive. That would have been the case in either event. At about 6:00 o’clock [less than 1 line not declassified] who was a tower of strength in this whole business, showed up in pretty much of a stew, and he said Nasseri had been arrested.

At that time I got hold of General McClure and asked him to go and call on General Riahi and try to find out what the situation was. I didn’t get McClure’s report until a lot later, but I believe it was then that Riahi told him that there had been an attempted coup by the Shah’s bodyguard under Colonel Nasseri and it had been defeated, but that there was American implication in the thing, specifically that Commander Eric Pollard had been implicated and that later on he told McClure that he had information that we were hiding out certain people in the Embassy including General Zahedi. I told McClure there was nothing in that, that Pollard had not been plotting, that we were not hiding out anyone in the Embassy.

Riahi was the Chief of Staff under Mossadeq. Mossadeq had an announcement put on the air at 7:00 o’clock to much the same effect that there was no American implication . . . that simply a coup had been attempted by the Shah’s bodyguard and had been defeated. There was no mention of any firman by the Shah, no mention of any attempt to replace Mossadeq officially or appoint Zahedi. Zahedi’s name never appeared in the first broadcast. [4½ lines not declassified] The Zahedis, father and son, showed tremendous courage through this whole business, so we then decided that the main thing to concentrate on was to prove to the Army and the people that this was not an attempted coup, that this was a legitimate change of government which Mossadeq had foiled by a coup. Accordingly our first step was to arrange for a secret interview with the foreign correspondents. There were only two—one from the New York Times and one from the AP—and we set that up for 11:00 o’clock. We wanted to have General Zahedi there, but he wasn’t able to be there, and, incidentally, we weren’t there. We set the thing up. Young Zahedi was there with, first of all, the original order of the Shah appointing Zahedi Prime Minister and, secondly, with a number of photostatic copies of it, which we gave to the correspond[Page 729]ents, and also a statement from his father which came out, as a matter of fact, which we sent out in the plane that went to Beirut to pick up Ambassador Henderson. We took over the firman then and kept it in our safe in the Embassy after photostating. There were two photostats made, one by Persians and one in the Embassy. The one by Persians was actually better, but ours was the one that got the most distribution and appeared in most of the papers. Now we then started immediately to prepare a statement for Zahedi to the press and public of Iran. He had seen the foreign correspondents. Now he was to speak to his own people, and we were worked up. We dictated in the course of that afternoon [3½ lines not declassified]. We did not have our own facilities for printing in Persian in the Embassy, but we had the facilities, but we didn’t have a type set up, and we were most reluctant to bring in an indigenous typesetter into the Embassy compound, so we compromised. We had [less than 1 line not declassified] type the thing out in Persian on a typewriter. He did 10 copies. We whipped them off to Zahedi who signed them and sent them back to us, and then we distributed them to the foreign correspondents, and to such of the local press as we could get, and also to a couple of key army officers. By the time we finally succeeded in getting this it was too late to catch the morning papers, [5½ lines not declassified]. This came out Monday morning.

Mr. Wisner: [less than 1 line not declassified].

Mr. Roosevelt: [1 line not declassified].

Mr. Wisner: [less than 1 line not declassified].

Mr. Roosevelt: [less than 1 line not declassified]. Now there was one other very encouraging sign Sunday evening, and that was that Tudeh began some demonstrations in which they shouted, “Death to the Shah,” and acting without orders, the Army started to beat the hell out of them, and they carted away four truckloads of bloody Tudeh demonstrators Sunday afternoon, and they had no authorization. It was just a spontaneous thing, and that gave us tremendous encouragement, so Sunday evening didn’t look nearly as black as Sunday morning. Now, of course, the thing that was bothering us was the security of our principal agents or allies in this business. You can’t call Zahedi an agent, but he was an ally, and he was someone to whom we had responsibility. We were desperately afraid that if he were captured the whole damn thing would collapse, and, therefore, we took the risk of hiding the principal people out in American houses. We actually did have some in the American compound and the house of one of our commo people, but most of them were outside of the compound but in American houses. That was necessary for two reasons: One, to try to give them some security, and also to enable us to see them because if they were hiding out in some locale where Americans never went, it would be impossible for us to see them, and in order to put this thing through we [Page 730]had to be able to be in quite constant contact with them, so we took this chance.

Mr. Wisner: Where was this famous “cave” that Zahedi was supposed to be in?

Mr. Roosevelt: It is entirely mythical as far as I know. Zahedi was in our hands from Monday morning on. He took care of himself Sunday night. He was turned over to us on Monday morning.

[1 paragraph (13 lines) not declassified]

Well, by Monday morning . . . of course, the news of the Shah’s departure arrived Sunday afternoon, and that was no particular surprise and really no particular shock.

Mr. Helms: He just took off?

Mr. Roosevelt: He just took off. He never communicated with us at all. He just took off. He was up in the Caspian. That was no concern except that we were concerned about getting either him on the radio, which I could see was difficult, or at least the statements from him on the radio from Baghdad in Persian, and I do feel that the British let us down on that. They should have been able to do that, but they didn’t. They struggled. I think the British seriously struggled, but the Foreign Office was just thumbs down definitely.

Monday was devoted largely to circulating photostatic copies of the firman, which had a tremendous effect, particularly among the Army, and trying to arrange for follow throughs from Zahedi. We got additional statements. We tried to place them. We tried to get the previous evening’s statement placed, and we tried to get the firman printed in as many papers or even just single sheet emergency papers as possible. [1 line not declassified] It was really an amazing thing, and I don’t know how they did it, but they carried the firman; they carried the fake interview with Zahedi; they carried the next day the real interview with Zahedi; they carried more copies of the firman photostats; and they kept attacking Mossadeq; and they still continued publishing. I just don’t know how they managed. Now we haven’t had a bill for it, but that was the general tenor of Monday’s events, and there were more talks between McClure and Riahi, and McClure himself was arguing at the time that the best thing to do was to make a deal with Riahi and hope that in due course he would overthrow Mossadeq.

The Ambassador arrived back Monday afternoon, and Monday was a day in which there was still a certain amount of pro-Mossadeq rioting in town and no particular indication of pro-Shah feeling except that these firmans were obviously having an effect. Everyone was asking about them. Was it true that the Shah had issued a firman? If so, why was Mossadeq lying about it? And wasn’t that a most reprehensible thing to do? Monday evening was a curious evening for me. We [Page 731]had a big Council of War in one of the houses in the compound and consisting of General Zahedi, [1½ lines not declassified] and myself. We smuggled these people in and out in the bottom of cars and in closed jeeps, and strangely enough never at any time was there any attempt to stop cars going in or out of the American Embassy, which was just as well, but, of course, there is an awful lot of traffic. I mean people . . . hundreds of cars come in and out of there. Well, this conference was going on, and I would have to leave it occasionally and go over and see Ambassador Henderson, and General McClure was sitting out in front of his house in the compound worrying over Ambassador Henderson’s forthcoming interview with Mossadeq and McClure’s previous interviews with Riahi, and they would say to me, “Now we must be able to assure the Prime Minister that we are not hiding out any Persians in the compound,” and I would say, “Please give them every assurance,” and we would discuss the matter for a while, and I would say, “Excuse me for a few moments,” and then I would go back to this meeting. Henderson knew perfectly well what was going on. He told me afterwards. He said, “You did the only thing you could do. You had to tell them, but you also had to do your business.” I don’t think McClure knew. The decision was eventually reached that night. It was a typical Persian discussion. It went all around the God damn map for about four hours. I felt no compunction coming in, and going out, and reassuring Henderson from time to time, and then eventually obviously someone had to make some decisions, and so we decided that we were going to make our play on Wednesday, and that we were going to send off three messages outside of Tehran, and that we were going to continue and intensify our activities inside Teheran, and the three messages were to be: [3 lines not declassified] and that we were then going to build up a terrific demonstration on Wednesday around the religious theme that it was time for all loyal army officers, and soldiers, and the people of Iran to rally to the support of their religion and the throne.

Then we wanted some outside military support from outside of Teheran, and it looked to us as if the two best bets within reach were the troops at Kermanshah under Colonel Bakhtiar and the troops at Isfahan under Brigadier General Mahmud Davalu. [6½ lines not declassified]

[1 paragraph (6 lines) not declassified]

Of course, the build-up that had gone on over the previous months, and particularly, I think, the material produced by the headquarters here, the cartoons and the articles, etc., had an accumulated effect by this time. I mean seeds weren’t falling on barren soil at all. You could see that there was a response, but Tuesday was a bad day nonetheless because there was nothing much we could do. [12 lines not declassified]

[Page 732]

Well, by that time we had suffered so many postponements in this business that it really looked as if we were damn close to the end of the road, and we said, “Well, all right, if the Mullahs can’t act until Friday they can’t act until Friday, and that is too bad, but we have got to have some kind of a demonstration on Wednesday. We can’t let this thing just drift because if it drifts it is going to drift away from us.”

The Shah’s statement3—incidentally it was from Baghdad—was by that time receiving a good deal of circulation by word of mouth, and that was having a good effect, so although there were discouraging signs, it didn’t look too desperate, so we sent out. [8½ lines not declassified]

Mr. Waller: [less than 1 line not declassified].

Mr. Roosevelt: Well, they did. Incidentally, those troops didn’t get to Teheran until after the thing was pretty well over, but they served a very useful purpose on the way because the one place in which there were serious pro-Mossadeq demonstrations on Wednesday was Hamadan, and these boys hit Hamadan just as the Iran Party and the Tudeh was out on the streets, and they shot them up a bit and sent them scurrying back to their hiding holes and came rolling on to Teheran. No one could understand just how this happened. The General Staff was very puzzled about it later. And incidentally in Hamadan the authorities were entirely confused. They couldn’t see how a man from Kermanshah had suddenly fallen upon them and taken care of their problem, so that was the first good news on Wednesday.

Then at about 9:00 o’clock in the morning, which I think is rather early, isn’t it, for demonstrations to start—

Mr. Waller: Much too early.

Mr. Roosevelt: By God about 9:00 o’clock in the morning they started getting word from the Bazaar that there were crowds out and that they were tearing the Iran Party Headquarters to pieces, that they tore down “Bakhtar Emruz”, and I think this was [less than 1 line not declassified].

Mr. Wilber: I wondered because one of the statements we got was that that mob was headed by people from Zuhrkhaneh exercise clubs, sport clubs, and [less than 1 line not declassified].

Mr. Roosevelt: We don’t know. We will find out in due course, but we don’t know yet, but when their targets appeared we felt fairly confident that [less than 1 line not declassified] and they went after “Bakhtar Emruz” which was the most virulent, and pro-Mossadeq, and anti-[Page 733]American paper, and they really wrecked that place, and the Security Forces wouldn’t fire on them. So things started developing, and by, I think, about 10 o’clock there was a mob headed toward Mossadeq’s house. That was where the bloodshed was because the troops were uncertain at that time, particularly Mossadeq’s guard, of what way things were going, and they fired on the mob. They obeyed orders, and they fired on the mob, and I think that was where most of the casualties were. The casualties so far as we could make out were greatly exaggerated in newspaper reports and Radio Teheran reports, as also was the account of fighting around Mossadeq’s house. I read Time this morning, and it said that tanks were shooting 75 millimeter shells at each other, and they were bouncing off World War II armament for four hours. Well, dammit all, that just isn’t true because one of the girls in the office went down to look at what was happening, and in front of Mossadeq’s house about 2:30 the fighting was all over, and the house was being ransacked, and there wasn’t anything like that. Later on there was mortar firing, and I think that some of the troops just lobbed mortars into Mossadeq’s house for fun.

Mr. Wisner: Weren’t there ransackers in there?

Mr. Roosevelt: They probably broke it down before they got in. I don’t think they would worry about whether the ransackers were in. There was a certain air of irresponsibility at that time.

Well, beginning about 10:00 o’clock we began to have really great hopes of the situation, [26 lines not declassified] and we brought him to the place where Zahedi was hidden, which was quite close to the Embassy compound in the house of one of our people. He was in the basement there, and we put the two of them together and we said, “Now, gentlemen, it is very likely that you are going to have to take action soon, and you just talk it over and decide what the best thing to do is,” and that was about 12:00, I guess, and what worried us then was the possibility that this, like all previous Persian demonstrations, would take time off for lunch and a siesta because that is the usual thing. At about 1:00 or 1:30 they knock off until about 5:00 o’clock in the evening, and, of course, we didn’t want to take our precious little chickens and put them out in the open if the damn thing was going to fold for lunch and siesta, so we didn’t dare make the move then. Furthermore we didn’t yet have the confident strength, but a great big crowd started heading up the road to Tehran Radio Station, and the road was blocked off by military, and they wouldn’t let any traffic through, but they were cooperating with the crowd, and so that looked very encouraging, and so at about 1:30, although there appeared to be a slight lull, we decided that things were pretty good, and I went off to get a bite to eat around 2:00 and started listening to Radio Teheran which had been discussing cotton prices all through this business but which switched [Page 734]to music at about 2:00 o’clock, and at about 2:15 there appeared to be something wrong with the record. It would halt or would sound slurred, and at about 2:30 the thing just went off the air, and we had no way of getting to the radio station, but it looked pretty good. The one real worry I had was that they might have wrecked the radio station so badly that they couldn’t get it on the air again, and while that would hurt Mossadeq, it would also hurt us if we were going to be able to make the play, so I went back to the Embassy, and at about 3:30 Radio Teheran came on the air again deliriously pro-Zahedi. As a matter of fact, it was an irresponsible and silly performance, but anyhow they were pro-Zahedi. As a matter of fact, they had one man speaking for a time who claimed to be Zahedi, which caused us to raise our eyebrows, but . . . so as soon as I knew Radio Teheran was on the air, we sent out a scouting party to determine whether there were still tanks and trucks of troops waving the Shah’s picture and the word, so about 10 minutes of four I went over to the house where Zahedi was hidden in the basement, and I found Zahedi in his underwear and khaki pants eating lunch with [name not declassified] who was clad in a dirty old sport shirt and some torn up pants. Zahedi had his uniform there, and I said, “Gentlemen, the time has come now. You are going to have to get out on the streets and take command of the situation, and we have Radio Teheran.” Unfortunately the radio we had given to them the batteries went dead, so they didn’t know we had Radio Teheran, but they both responded immediately, and they said, “Certainly, how do we do this?” and I said, “Well, what we are going to do is we are going to send [name not declassified] out in one of our cars with white tags—non-diplomatic tags—and we are going to hunt around until we find a tank or truckload of soldiers which are pro-Shah, and then [name not declassified] will get out, and he will pick up the tank preferably, and, if not, the truckload of soldiers, and he will meet General Zahedi at a given street corner at 4:30 sharp, and we will deliver Zahedi in a closed jeep with again white tags on it to this street corner. He will get in; he will ride up to Radio Teheran, and General Zahedi will go on the air, and he will make a statement, and after that you are in,” and they said, “Fine”.

There was some argument. [name not declassified] had the idea maybe they should go directly to the Chief of Staff’s office. I vetoed that. I thought it was too dangerous, so anyhow [name not declassified]—

Mr. Helms: Excuse me just a second. At this point had Mossadeq already fled? I mean are you aware he had disappeared?

Mr. Roosevelt: We weren’t sure where he was. He had left his house by then, yes, but we didn’t know. The rumor was he had gone to the Chief of Staff’s office, and so [name not declassified] went out on the street, but this, like every other part of the plan, didn’t go quite according to schedule.

[Page 735]

[name not declassified] got out on the Naderi, and he saw some air force officers, so he said to the guy who was driving him along, he said, “You have done enough. Now it is up to me. Let me out right here,” and the guy let him out, and [name not declassified] went up to these air force officers who recognized him and embraced him. [less than 1 line not declassified] and so very popular with them, and they said, “What can we do for you?” He said, “I would like a tank, if you please,” and they said, “Fine, we will get you a tank,” so they searched around and they got him a tank, and they put him in it, and they draped themselves all over the outside of the tank, and then they said, “Now do you know where General Zahedi is?” and he said, “Yes, I do and, as a matter of fact, we have a date to meet him at 4:30.” Well, then they looked at their watches, and it was only ten past four. They said, “The hell with that. Take us to him right now.”

[name not declassified] said to me afterwards, he said, “What can I do?” So he took them to him, and this tank came sailing right into the compound of this house, and Iranian Army officers poured out of it, and they went in and they got Zahedi out of the basement, and they put him on their shoulders, and they put him in the tank, and they marched up to Radio Teheran.

Fortunately there were so many wild stories going around that night that this one got no more attention than any of the others, and also, fortunately, the guy who got the credit for it was the landlord of the house. He was considered to be a great patriot for having hidden Zahedi out without the knowledge of the Americans.

Mr. Wilber: It is a long way out to the radio station. How did the tank get up there without breaking down?

Mr. Roosevelt: It just shows MAAG has done a good job. The tanks were getting around pretty well that day. We lost any immediate responsibility for the operation from then on. They took it into their own hands, and they kept in constant touch with us, but largely about security measures, what to do about the Tudeh, how to act when the Chief of Police whom they had counted on defected on them and fled to the hills.

Mr. Wilber: Who is he, Kim?

Mr. Roosevelt: Naderi, the Chief of Secret Police. They had counted on him. I think he was the person who betrayed them.

Mr. Wilber: I was wondering if you had any stronger ideas.

Mr. Waller: What happened to Mumtaz?

Mr. Roosevelt: He wasn’t killed. Mumtaz was in charge of the guard in front of Mossadeq’s house. They apparently did fight for a while. The first story we got was that Mumtaz had been killed in front of the house by a machine gun from a tank.

[Page 736]

Mr. Wisner: Was that the fellow who was mentioned in the telegram?

Mr. Helms: One telegram said he had to kill so and so.

Mr. Wilber: Yes.

Mr. Roosevelt: Did they say that we had to kill him?

Mr. Wisner: They said, “Unfortunately so and so (Mumtaz) had to be killed.”

Mr. Roosevelt: Well, Mumtaz, we had nothing desperately against him. He didn’t do very well by us.

Mr. Waller: Was he supposed to be in on it?

Mr. Roosevelt: No, he was not anyone we counted on, but we hoped at the last minute he would come on our side, but he apparently directed the defense of Mossadeq’s house and then fled at the appropriate moment, but the story was he had been shot and then committed suicide in front of Mossadeq’s house, but two days later he turned up without a scratch on him under arrest.

I think really when you come right down to it there were about three casualties among the military which is, considering all the shooting that went on, a remarkable thing, and probably somewhere between 50 and 100 civilian casualties.

Mr. Waller: What about the Qashqais?

Mr. Roosevelt: Well, the Qashqais had gone to Shiraz now without the mother who was in Teheran. The Qashqais left as far as we can make out Tuesday because they could smell that things weren’t going too well, and they beat it down to Shiraz, [9 lines not declassified].

There was one moment when the Tribesmen started to disarm the gendarmérie, and troops were sent down from Isfahan, and the whole thing collapsed, and the Qashqai were being very quiet, so nothing much came of them at all.

Now that covers the gap that wasn’t reported to Washington.

Mr. Helms: You may be interested to know as an aside that the FBIS started picking up Radio Teheran play by play, and it was blasting in here at a hell of a rate, so we were practically abreast of it the way you were in Teheran.

Mr. Roosevelt: Except Radio Teheran was an extremely unreliable source.

Mr. Helms: I mean it reported its unreliability. It would be off one minute, and on the next, and crazy the next, etc., so we were all sitting here sort of getting the pattern of this thing, wondering whether we were in, out, up, or down.

Mr. Roosevelt: By the time we had Radio Teheran we were in. It was just a question of getting them safely out on the streets, and, well, that was . . .

[Page 737]

Mr. Wisner: May I ask you a couple of questions here?

Mr. Roosevelt: Yes.

Mr. Wisner: What do the tribes, in particular the Qashqai, look like doing now?

Mr. Roosevelt: Well, I can tell you the first thing that happened when this government came in was all the tribes except the Qashqai sent telegrams to Zahedi saying, “If these Qashqai make any trouble, don’t send the Army after them. Let us go and take care of them.” A whole batch of telegrams came in, so that is one indication.

The Qashqai represented a problem that we have to concern ourselves with now because it may be, much as some people like the four brothers, that the time has come for them to go, and I think it could be done quite easily.

Mr. Wisner: Would they make common cause in your opinion with any opposition elements that might come up?

Mr. Roosevelt: They might, yes. I am in favor of fairly drastic action with the Qashqai.

Mr. Helms: When this fellow Roosevelt says somebody has got to go, you sort of go like this, don’t you, or they have had it?

Mr. Roosevelt: [1½ lines not declassified].

Mr. Waller: [1 line not declassified].

Mr. Roosevelt: [1 line not declassified].

Mr. Wilber: I wonder if it wouldn’t be the time instead of having us go for us to move in on them as we plan to do over the years and haven’t been able to quite pull off because of their resistance?

Mr. Roosevelt: It may be that that could be done, but the trouble is the one thing they have been consistent on is they have always been against the Shah. The Shah is now our boy and, dammit all, we can’t put up . . .

Mr. Waller: You don’t suppose we could force them and, as Don says, use a blunt instrument, not to do away with them but to get them to help us out on a couple of odd jobs?

Mr. Roosevelt: Well, it might be. This is going to take a little study. I don’t think it is anything we want to move too rapidly on. They are potentially very useful and also potentially very dangerous, and we have to decide which side of the coin is most likely to come up most often.

Mr. Wisner: I would like to ask another question here. It has more than one facet, and you can handle it in any way you like. It has to do with the Tudeh Party, and their present strength, and the strength of the menace that they represent at the present time, and what measures are actually being taken against them.

[Page 738]

Mr. Roosevelt: Well, first of all, about the present capabilities. [1½ lines not declassified] and after an initial period of confusion they all appeared to be presenting the same picture, which was one of very substantial disruption, that the leadership was still relatively firm in its intentions, but that the rank and file had pretty much dropped away. Has anything come in since I left to give a different picture on that?

Mr. Waller: No.

Mr. Roosevelt: They tried to arrange a demonstration on Thursday morning at 11:00 o’clock of which we got word, [less than 1 line not declassified] and the Security Forces got word, and it never even showed its head. I mean a few of them came creeping out looking for friends and didn’t find any and scurried right back underground again, and I would say that for the present time the Tudeh is in as bad shape as it has been. When was it last proscribed?

Mr. Wilber: February, ’49.

Mr. Roosevelt: Yes, well, it is probably in worse shape than that. Furthermore, the parties with which it has been allied recently, or with which it might have allied, are also in bad shape—the Iran Party. Has it been confirmed that Zirakzadeh’s brother cut his throat?

Mr. Wilber: We heard his older brother actually committed suicide, but we haven’t any additional confirmation.

Mr. Roosevelt: We have that too, and it was evident that the Iran Party had lost confidence in his leadership, and the great danger, of course, was an alliance between the Tudeh and the Iran Party.

Mr. Wisner: Well, what measures are being taken to further smash the apparatus and the machinery of the Tudeh Party?

Mr. Roosevelt: Well, both the Shah and Zahedi promised me that very vigorous measures would be taken. What slowed them up was the defection of this Police Chief of whom we had been hoping a great deal. [3 lines not declassified] But what happened, on Wednesday morning the guy took to the hills, and finally a day or so later we managed to arrest him. So the machinery that had been set up to take care of that just never functioned. Now when I last spoke to the Shah and Zahedi about it and pointed out the urgency of the matter, they said that they recognized the urgency, and what they proposed to do was combine the Army and the Police, or at least assign Army Officers and Army units to strengthen the Police and really go after these people in a big way.

Mr. Wisner: And the arms caches, surely they must be able to find those?

Mr. Roosevelt: According to the newspaper reports they have already found one of the two major ones. At least I saw that in the London Press.

[Page 739]

Mr. Wisner: Were any of the suggestions that we sent through to you in one rather long cable4 just about the day before you left—we hoped that you would receive it before your last conference there with the Shah and Zahedi—accepted, or was it simply fortuitous that some of these things were done anyway? These had to do with various measures such as the disposition of Mossadeq.

Mr. Roosevelt: Oh, yes. Well, those, as you probably recognized when you sent them, were already things that we were trying to do.

Mr. Wisner: Yes.

Mr. Roosevelt: The disposition of Mossadeq was a debated subject when I left. The Shah discussed it with Henderson.5 He discussed it with me a little bit, but I didn’t really feel that it was up to me to get into it too much. This was my final interview with the Shah on Saturday, and I had certain points that I wanted to get across, and I didn’t want to discuss a whole lot of things that really weren’t part of my operation.

Mr. Wisner: We appreciated that when we said it.

Mr. Roosevelt: I did say that I thought it was wise not to make a martyr out of Mossadeq, and the Shah agreed, but I think the Shah still at that time had the intention of having the public trial. Now I felt that Henderson could talk him out of that if it is the opinion of the United States Government that he should be talked out of it, but I would tell you one thing: I would be more inclined to trust his judgment and Zahedi’s about it than I would ours. I mean they know the psychology of the situation, and certainly from here we can’t tell it. Maybe Henderson [less than 1 line not declassified] out there can tell it, but I will tell you back here you certainly can’t, and the one thing that I did say to the Shah on the subject of trials was that I thought Riahi should be executed, and the Shah said, “Well, why particularly?” He said, “he may not have known he was acting against a firman of mine.” I said that he certainly damn well did know and that he had said to General McClure that even if he did know that it was your firman, Mossadeq was on the side of the people, and his loyalty was to the people, and I said, “He seems to have made a slight miscalculation, but I don’t think that excuses him for having committed treason,” and the Shah said that he didn’t either. In fact, the Shah got rather a nasty glint in his eye at that stage of the game. Riahi, you know, was the guy who wrecked us in the first attempt. If it hadn’t of been for him there wouldn’t be any trouble at all. So he and I think it is important for the morale of the Army that [Page 740]an example be made of the senior officer who disobeyed the orders of his Commander in Chief, so even though General McClure thinks Riahi is a fine man, I am afraid that I think he should suffer.

Mr. Wisner: I have a number of other questions to ask, but I think that probably they could wait. I am sure, however, that General Cabell and the rest of us would like to hear something about what happened in London.

Mr. Roosevelt: Oh, yes. Well, I don’t know whether you want all of this taken down or not.

Mr. Wisner: No, I don’t think this is necessary.

Source: Central Intelligence Agency, DDO Files, Job 80–01701R, Box 3, Folder 9, TPAJAX (Iran). Top Secret; Security Information; Eyes Only. Drafted by [name not declassified].

August 16–19.

See Document 269.

Not found.

Telegram 489 from Tehran, August 26, records a conversation between the Shah and Henderson in which the fate of Mosadeq was discussed. The Shah gave expression to his concern that Mosadeq not be made a martyr. Henderson’s reply was to say “that if Mosadeq should be brought to public trial he might be able with his histrionic ability to make it appear that his accusers rather than he were being tried.” (National Archives, RG 59, Central Files 1950–1954, 788.00/8–2653)

****   Foreign Relations of the United States, 1952-1954, Iran, 1951–1954

[Page 833]

346. Despatch From the Station in Iran to the Chief of the Near East and Africa Division, Directorate of Plans, Central Intelligence Agency (Roosevelt)1

[text not declassified]–1472

Tehran, November 13, 1953.

SUBJECT

·         General—Operational

·         Specific—A Study of Electoral Methods in Iran

1. Introduction

Elections, as we know them in the West, have never been held in Iran. In fact, one might almost call the process whereby a private citizen becomes a Majlis deputy selection rather than election. And, unfortunately, the voter is the least important person in the process. There are a number of reasons for this state of affairs: a) Political parties, as we know them, do not exist in Iran, b) 90% of the population is illiterate, c) the majority of the population live in villages or tribal areas, far from the centers of political activity and are ignorant of current political developments, d) due to a, b, and c above, many Persians are indifferent and negligent in dealing with the problems concerning the fate of the ruling class, e) the electoral law is full of loopholes which allow factors other than “the man in the street” to exercise decisive influence over elections. In addition to these reasons, that portion of the educated class which is excluded from the ruling class, has a profound hatred of the latter which is exploited by intensive Tudeh propaganda. At the same time, due to lack of serious attention regarding improvement of the country, on the part of previous governments, as well as the influence and intervention in public affairs by the central government, the British government and the AIOC, an atmosphere of despair and negligence has been created, even among the more intelligent and educated class of the Iranian Society, with the result that even they refrain from constructive participation in public affairs and are satisfied to pursue their separate courses in search of personal interest.

The only organized group which is conducted along the lines of a political party is the Tudeh. There have been other attempts at organized party activity, but the foundation of these various organizations has always been a particular aim or motive, which, once having been attained eliminates the reason for existence of the organization. The best example of this is Qavam’s Democratic Party of Iran which was [Page 834]formed for the specific purpose of having a Majlis favorable to Qavam. After the elections to the 15th Majlis, in which there were many members of Qavam’s party, the organization disintegrated, and members like Makki bolted. They had joined merely to gain a Majlis seat. Their objective reached, they no longer had need of membership in the organization. Regardless of how this sounds to the Western mind, Persian political history is full of such examples.

2. The Dynamics of the Electoral Process

The major ingredients of the electoral process are: a. the government, b. the Shah, c. vested interests, and d. foreign intervention. To get one’s fingers in the Majlis pie, a combination of these ingredients must be available. However, the amount of each ingredient used is determined by the location. There are, in general, three categories for consideration:

a. The large cities. (Tehran, Tabriz, Meshed, Isfahan, etc.). It is almost impossible to control the vote in large cities. Voters are divided into many groups, they have different political ideas and inclinations and there are usually a good many candidates in the running. As a result, the only way the government can insure victory for its candidates is to change the ballot boxes and this has been done with almost monotonous consistency in the past. The central government appoints the governors of the various areas. They, in turn, appoint the Electoral Commissions who change the ballot boxes or simply render the desired decision by means of false figures. This commission also arranges to stuff the ballot boxes in suburban areas subject to its jurisdiction by means of cooperation from the local landlords. An example of this type of “selectoral process” is as follows:

1) In the elections to the 17th Majlis, Mossadeq was extremely concerned about the military moving in and changing the ballot boxes. Since, in Tehran, the Electoral Commission must at least go through the motions of counting votes, etc., it was important that the proper votes be in the boxes when the time arrived for counting. Mossadeq therefore instructed the Electoral Commission to set up all ballot boxes near Mosques where possible. He then placed sentinels in the minarets. When the Shah’s representatives (usually military) approached to change the boxes, Mossadeq’s sentinels sounded the call to prayer. The crowd was then led by professional agitators in a movement which would cause the Army to lose face. Just before the close of balloting, Mossadeq leaked the rumor that the Tudeh Party was going to attack and burn the ballot boxes. Orders were issued for assembling all ballot boxes at the Ministry of Education for safe keeping. While one truck picked up the legal ballot boxes, another was loaded with “National Front” ballot boxes. The latter arrived at the Ministry of Education. The former disappeared. Makki was elected first Deputy of Tehran with [Page 835]120,000 votes, Kashani was second with 100,000. The reason for this is that, Mossadeq, although he had no objection to Kashani’s election, did not want him to be first deputy. Electioneering agents of the National Front were instructed to repeat Makki’s name on the ballots 20,000 times more than Kashani’s. (Every source utilized for this report maintains that Makki could not have gotten 5,000 votes fairly, while Kashani is generally conceded to have 15,000 votes in the Bazaar.)

2) For a case study in changing ballot boxes, see Attachment A. Although the Shah attempted to elect his candidate from Karaj, the area was under civil government control and he was unsuccessful.

If the government cannot figure out a way to change the ballot boxes, they may play safe and just stuff them. Government employees of various factories and the railroad are granted paid leave for one or more days and ordered to form queues in front of polling places. They are instructed not to allow “outsiders” to join them. Qavam did this in the election for the 15th Majlis. He did not want Kashani to be re-elected and so he stuffed the ballot boxes. In addition, the electoral boards were instructed not to stamp the identity cards of voters who voted for the government list. The result was that the 12 deputies of Tehran each got more than 40,000 votes while Kashani received only 15,000. One voter is known to have voted 132 times in this election. Total figures for the election ran to 600,000 votes cast at a time when Tehran’s population was roughly 750,000.

b. Tribal areas. In the areas occupied by tribes, the military usually plays an important role. This means, of course, that the Shah has the upper hand. His Majesty’s chief vehicles of influence are the Army and the clerics. The royal influence is therefore exercised mostly in frontier regions where the military holds sway, and in regions where the influence of religion is strong—such as in areas inhabited by Sunnites. Examples of the Shah’s influence are:

1) In the elections to the 17th Majlis the Shah wanted Mir Ashrafi to be deputy from Meshgin Shahi. Mir Ashrafi is a former Army officer who was expelled from the Army for being too corrupt. During the war he acquired for himself the reputation of being one of the worst crooks in the country. However, Meshgin Shahi is a region inhabited by simple peasants who certainly had never heard anything of or about Mir Ashrafi. Since the Army controlled the area, the Intelligence Bureau of the General Staff communicated the royal desire to the Commanding officer at Meshgin Shahi. A few men were instructed to fill thousands of ballots with the name of Mir Ashrafi and the peasants were ordered to cast the ballots into the ballot boxes. It is probable that the majority of “voters” never learned whose name was on the ballots they cast. The whole thing was done so smoothly that even Mossadeq did not know what was afoot until the results were published.

[Page 836]

2) In the elections for the 17th Majlis at Mahabad the Shah had the Imam Jomeh of Tehran elected. This is particularly significant when you remember that Mahabad is inhabited by Sunnites and the Imam Jomeh is a Shia high priest. Nevertheless, since the Sunni believes that the Sovereign is the supreme spiritual and secular authority, the Shah’s decision was accepted by the Sunni Imam Jomeh of Kurdistan and successfully carried out. Mossadeq attempted to stop this operation, but without success. Thus, from the capital of Kurdistan a non-Kurd, who is a Shia, was elected.

3) For a detailed case study of the elections at Mahabad for the 15th Majlis, see Attachment B. This case study is an example of how all opposition to the Shah’s desires is futile, but it also illustrates principles of action which are utilized throughout Iran.

Within this category, the element of foreign intervention often crops up. Examples of this are:

(1) Hossein Farhoodi was elected to the 15th Majlis from Dashti-Meshon in the Bani Toref region, then controlled by the AIOC. The Shah did not want Farhoodi, Qavam didn’t want him, the military didn’t back him, he had no money with which to bribe anyone, yet all other candidates withdrew in deference to the AIOC.

(2) When Soviet troops were stationed in Iran during the war, the Russians succeeded in sending eight Tudeh deputies to the Majlis. They were supposed to represent the areas occupied by the Soviets. In order to achieve this the Soviet Embassy in Tehran came to an agreement with Ali Soheily, then Premier. Original Soviet demands were much higher than eight deputies but Soheily only allowed eight Tudehites to go the 14th Majlis.

(3) Seyyad Zia Tabatabai was elected to the 14th Majlis on orders from the British Embassy. The Vice-Consul at Yazd was informed that Seyyid Zia was the British choice and despite the fact that the Shah was then against him, he was elected.

(4) [1 paragraph (8 lines) not declassified]

It should also be noted here that in areas inhabited solely by tribes, the Chieftains have control over elections. Cases in point are the Qashqai region and Zanjan.

c. Non-tribal areas. This category is that which is neither subject to military control nor to the type of influence exercised in big cities. It is the area fairly close to the big cities but not in tribal districts. The most important factors here are money and vested interests. Here, the governor (Farmandar) is a key figure. In some cases, the government allows the various candidates in a constituency to fight out their battle. This happens when they find themselves confronted with several equally non-objectionable candidates. Officials of the government ac[Page 837]cept bribes from all of them and promise each not to interfere with his election. In such cases the candidate who spends the most money wins the election. Influence of the land owners is also needed to make certain of victory in these areas. In many cases, the large land owners, having vested interests with the government do not object to the election of total strangers from their area. Such tactics were used in Saveh, Damavand and Shahrud. For example:

1) Shams Qanatabadi was elected to the 17th Majlis from Shahrud. He had never been in the area before his campaign and he was totally unknown in Iran. However, when Kashani joined the National Front, he announced that he wanted Qanatabadi to be elected to the Majlis. The request was communicated to Mossadeq who was working with Kashani at that time and the necessary instructions were given to the governor, the Chief of Gendarmérie and the Chief of Police of that area. It was the first time that the people of Shahrood had ever heard of Qanatabadi.

3. Conclusions

This information has been gathered in order to give us the proper operational intelligence needed to draw up an election program of our own. It is obvious from this study that we cannot hope to change the methods of operation prior to the elections for the 18th Majlis, but instead we must resort to the same methods, through the government and the Shah for the election of a Majlis favorable to our purposes in Iran. We are initiating election talks with the government on 14 November. We already have a list of declared candidates for the 18th Majlis (Attachment C), and we are ready to do what we can to assist the [name not declassified] in this matter.

It is imperative, from our point of view, that the Prime Minister and the Shah agree on a list of candidates, thus eliminating harmful conflict between these two elements. [name not declassified], at least, shares this point of view. As far as pushing our own candidates is concerned, we are attempting to place the names in [name not declassified] mouth and thus avoid recommending but maintaining a role of concurrence. Details of our approach to this will be the subject of a separate dispatch.

[name not declassified]

[name not declassified]

[name not declassified]

1.          Source: Central Intelligence Agency, DDO Files, Job 89–00176R, Box 1, Folder 20, Political Activities—Iran. Secret; Security Information. Sent for the attention of the Deputy for Psych/Intel. The three enclosures to the despatch are not printed.

***** Foreign Relations of the United States, 1952–1954, Iran, 1951–1954, Volume X

788.00/8–1853

No. 346

Memorandum by the Under Secretary of State (Smith) to the President

[Washington,] August 18, 1953.

top secret

The attached message1 is self-explanatory and will give you the Iranian situation in a nutshell. The move failed because of three days of delay and vacillation by the Iranian generals concerned, during which time Mosadeq apparently found out all that was happening. Actually it was a counter-coup, as the Shah acted within his constitutional power in signing the firman replacing Mosadeq. The old boy wouldn’t accept this and arrested the messenger and everybody else involved that he could get his hands on. We now have to take a whole new look at the Iranian situation and probably have to snuggle up to Mosadeq if we’re going to save anything there. I daresay this means a little added difficulty with the British.

******      کودتای شیلی و شجاعت اخلاقی روشنفکران،علی میرفطروس

سال ها پیش (در سال1997؟) در کانال 2  تلویزیون فرانسه، دربرنامه ی معروف «برنارد پی وو» (Bernard Pivot) بنام «آپاستروف»، گروهی از روشنفکران شیلیائی (که در جریان کودتای پینوشه و سرنگونی حکومت آلنده، سال ها در زندان یا در تبعید بسر برده بودند) به مسائلی اشاره کردند که برای ما باید بسیار آموزنده باشد. آنها با فروتنی و شجاعت اخلاقی، وجود نوعی «جنون انقلابی» در بین نیروهای چپِ شیلی را از عوامل اساسی کودتای پینوشه دانستند.

«اِرنِستواوتونه» و« سِرجیو مونیوز»، دو چهره ی برجسته ی سازمان جوانان حزب کمونیست شیلی در زمان «آلنده»، اخیراً در کتاب  Après la révolution: Rêver en gardant les pieds sur terre « بعد از انقلاب، رویا پروَری با پاهایی استوار بر زمین» (واقعیّت) را توصیه  می کنند. بنظر آنان: -«انقلاب سوسیالیستی، افسانه ی خطرناکی ست که اگر  پیروز شود، دیوِ استبداد را حاکم می کند، و در صورت شکست، راهگشای تروریسم خواهد بود».

این دو چهره ی سرشناس حزب کمونیست شیلی، ضمن اشاره به اشتباهات نیروهای هوادار آلنده، می نویسند: -«ما از اعتراف به اشتباهات خود  هراسی نداریم…. ما می خواهیم از خطاهای خود که منجر به کودتای پینوشه گردید، پند بگیریم».

«ریکاردو لاگوس» (از رهبران سوسیالیست که در مارس 2000 رئیس جمهور شیلی شد) کودتا را  بهای سنگینی می داند که آلنده و حامیانش بخاطر «شجاعت شان در رؤیا پروری» پرداختند.بنظر«لاگوس»: «اشتباه اصلی آلنده این بود که با توسل به زور و اجبار، می خواست تغییراتی ایجاد کند سریعتر از آنچه که بسیاری از مردم شیلی می توانستند آنرا هضم  کنند… حکومت نظامیان در شیلی، ونیز، تغییر و تحوّلات جهانی، به حزب سوسیالیست شیلی آموخته است تا در ارزیابیِ وقایع گذشته، متواضع و فروتن باشد».

گفتنی است که در نخستین روزهای کودتای پینوشه، بیش از 3000 تن در استادیوم ورزشیِ «سانتیاگو» و مکان های دیگر شکنجه و اعدام شدند و صدها هزار تن نیز شکنجه و زندانی یا مجبور به جلای وطن گردیدند، با این حال، «اریک اشناک»، از رهبران حزب سوسیالیست آلنده، پس از بازگشت از تبعید به شیلی، تاکید می کند: « در بحرانی که ما از آن آسیب فراوان دیدیم، حزب ما نیز از بازیگران اصلی بوده و از این بابت، پوزشی به میهن خود بدهکاریم»

بدین ترتیب:روشنفکران و رهبران سیاسی شیلی با تواضع و شجاعت اخلاقی، ضمن ارزیابی تازه از گذشته ی ناشاد خود،آن را پُلی برای رسیدن به آینده ای بهتر ساخته اند، در حالیکه بسیاری ازروشنفکران و رهبران سیاسی ما، در«کربلای 28 مرداد»، هنوز از جمجمه ی مردگان «الهام» می گیرند و از شجاعت اخلاقی، فروتنی، انصاف و آشتی ملّی  غافل اند و لذا آینده را قربانی گذشته می سازند، انقلاب شکوهمند! اسلامیِ سال57  درواقع، محصول یا نتیجه ی چنین رویکردی بوده است.

روشنفکران و رهبران سیاسی شیلی با تبدیل کردن « گذشته» به « تاریخ»  به ما می آموزند که داشتنِ انصاف، فروتنی و تفاهم ملّی درباره ی شخصیّت های سیاسی و رویدادهای مهم تاریخی، زمینه یی است برای تقویت جامعه ی مدنی. بنابراین:  برای رسیدن به آزادی، دموکراسی و جامعه ی مدنی، باید خود را از « زندان تاریخ» آزاد کرد.

اشتراک گذاری