به تارنمای دانشگاه جهانی کوروش بزرگ خوش آمدید . دانشجویان و کاربران گرامی برای نامنویسی و پیوستن به دانشگاه جهانی کورش بزرگ و جاگیری در دانشپایه های این کانون آموزشی باید اپلیکسشن این دانشگاه را بر روی تلفن های دستی خود کار بگذارید. این اپلیکیشن در بر گیرنده ی «آموزش ایرانشناسی » – «گاهشمار ایرانی» – «واژه یاب هومر» – «برگردان دبیره میخی به پارسی» – «تالار گفتگو» – «شناسه کاربری» – «واژه نامه انگلیسی به پارسی» – « آزمون» و… می باشد. پس از نام نویسی و پذیرش سامه های برنهاده شده می توانید از این گنجینه ی دانش بهره مند شوید.
سروده هایی از شاهنامه ی فردوسی بزرگ : چنین گفت موبد که مرد بنام / به از زنده دشمن بر او شاد کام ********** همه روی یکسر بجنگ آوریم / جهان بر بد اندیش تنگ آوریم********** بیا تا همه دست نیکی بریم / جهان جهان را به بد نسپریم********** نباشد همه نیک و بد پایدار / همان به که نیکی بود یادگار********** همان گنجِ دینار و کاخ بلند / نخواهد بُدَن مر تو را سودمند********** سخن ماند از تو همی یادگار / سخن را چنین خوارمایه مدار********** بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی********** نمیرم از این پس که من زنده ام / که تخم سخن را پراکنده ام********** جهان یادگار است و ما رفتنی / به گیتی نماند به جز گفتنی********** به نام نکو گر بمیرم رواست / مرا نام باید که تن مرگ راست********** بخور آن چه داری و بیشی مجوی / که از آز کاهد همی آبروی********** به گیتی به از راستی پیشه نیست / ز کژی تبر هیچ اندیشه نیست********** چو با راستی باشی و مردمی / نبینی به جز خوبی و خرّمی********** به رنج اندر است ای خردمند گنج / نیابد کسی گنج نابرده رنج********** به نزد کهان و به نزد مهان / به آزار موری نیرزد جهان********** مکن بد که بینی به فرجام بد / ز بد گردد اندر جهان نام بد********** نگر تا چه کاری، همان بدروی / سخن هرچه گویی همان بشنوی********** تو تا زنده ای سوی نیکی گرای / مگر کام یابی به دیگر سرای********** سر مردمی بردباری بود / سبک سر همیشه به خواری بود**********
همه روزه به نامه سرای دانشگاه جهانی کورش بزرگ سر بزنید و با پخش این مروارید های دانش افزا در میان یاران خود، بر دامنه ی این ابر دانش افشان بیافزایید .
از راه آیکون های بالا می توانید به رسانه های گوناگون این دانشگاه دسترسی داشته باشید.
به دانشگاه جهانی کوروش بزرگ بپیوندید و در راستای بهروزگار مردم ایران از راه دانش افشانی با ما همازورشوید.
ز یزدان و از ما بر آن‌کس درود/که تارش خرد باشد و داد پود********** ز ما باد بر جان آن ‌کس درود/که داد و خرد باشدش تار و پود********** دگر آن‌که، «دانش» مگیرید خوار/ اگر زیر دستید اگر شهریار
با پشتیبانیهای مالی و یارمندیهای بیدریغ خود، بر توش و توان ما بیافزایید.
توانا بود هر که دانا بود****زدانش دل پیر برنا بود
زهر دانشی چون سخن بشنوی****از آموختن یک زمان نغنوی
چو دیدار یابی به شاخ سَخُن****بدانی که دانش نیاید به بُن
ندانی که ایران نشست منست****جهان سر به سر زیر دست منست**** چو ایران مباشد تن من مباد****بدین بوم و بر زنده یک تن مباد**** اگر سر به سر تن به کشتن دهیم****از آن به که کشور به دشمن دهیم**** دریغ است ایران که ویران شود****کنام پلنگان و شیران شود**** نمانیم که این بوم ویران کنند****همی غارت از شهر ایران کنند**** نخوانند بر ما کسی آفرین****چو ویران بود بوم ایران زمین**** اگر کشت خواهد تو را روزگار****چه نیکو تر از مرگ در کار زار

خوداندیشی ورای کفر و ایمان است

مردو آناهید

درست است که انسان دانش خود را از یافته های پیشینیان فرامی گیرد و برای فراگرفتن این آگاهی ها نیاز به آموزش و پژوهش دارد. کسانی که به همراه آموزش با هسته ی یک دانش می آمیزند آنها در کاستی ها و گوشه های این دانستنی ها کنجکاو و به جویندگی برانگیخته می شوند. برخی از آنها پرورنده ی آن دانش خواهند شد.

پژوهندگان با روشن ساختن گوشه های تاریک یک دانش به دالان های تاریک دیگری برخورد می کنند که برای شناخت آنها به زمان و پژوهش بیشتری نیاز دارند. می توان پذیرفت که دانشمندان امروز در هر دانشی از بنیان گذاران آن دانش آگاه تر هستند ولی نمی توان گسترش این آگاهی ها را پایان یافته پنداشت.

کسانی که تنها دانش دیگران را یاد می گیرند و از کاربرد آن دانش بهره مند می شوند با آن دانش آمیزش ندارند و نمی توانند آن دانش را بپرورانند. این کسان همیشه چشم به دست و دهان دیگران دوخته اند تا از آگاهی ی دیگران میوه چینی کنند. چون خود این کسان به دانش آبستن نمی شوند که زاینده ی نوباوگان آن دانش بشوند.

سخن از خوار شمردن دانش و اندیشه های دیگران که در کتاب ها انبار شده اند نیست بلکه سخن از نشناختن ارزش هایی است که در این اندیشه ها و کتاب ها نهفته شده اند. سخن از خرد انسان است که آن توانایی را دارد تا فراگرفته های خود را در خود بیامیزد و آنها را با جهان راستی همآهنگ سازد.

سخن از نیرویی است که توان سنجیدن هر ارزشی را به انسان می بخشد. میزان این سنجش، که خرد انسان است، همراه با دگرگونی های جهان همساز می شود و از این روی انسان می تواند ارزش های تازه را در میزان خرد خود با اندازه های تازه ای بسنجد. ولی ایمان پیمانه ای است سخت شده که پیروان آن هر چیزی را در ویژگی های آن پیمانه اندازه می گیرند و هر پدیده ای که در پیمانه ی ایمان نگنجد بیهوده شمرده می شود.

بدیهی است که نگرش اندیشمندان و بزرگان تاریخ شایسته ی آموختن و بررسی کردن هستند تا ما بتوانیم ارزش های آنها را شناسایی و با اجتماعی، که در آن زیست داریم، همآهنگ کنیم. ولی اگر ما نگرشی را حقیقت جاودان بپنداریم، دگرگون شدن جهان هستی را خلاف حقیقت می شماریم، فراموش می کنیم که نو یافته های ویژه فراتر از دیدگاه کهنه هستند.   در نمونه ای به بن این دیدگاه می نگریم.

فردوسی، که گنجینه ی فرهنگ ایران را پاسداری کرده است، از این گنج برای ما گوهری را درخشان می کند: “توانا بود هرکه دانا بود”. بی گمان کسی که شیره ی این سخن را در خود بیآمیزد او به جهان هستی از دیدگاه بلندتری می نگرد. ارزش این سخن در شگفتی و ستایش از خرد فردوسی نیست. ارزش آن در شناخت بنمایه ی فرهنگی است که از جهان بینی ی نیاکان ما تراوش کرده است.

ولی ایمان آوردن، به چنین سخن پرارزشی، بسان این می باشد که خرد انسان هزارسال در یخبندان اندیشه از تپش افتاده است. اگر به پرسش های زیر بپردازیم شاید به مفهوم دیگری، که با جهان امروز همآهنگ باشد، نزدیک شویم.

آیا “توانمندان” جهان امروز “دانایان” جهان ما هستند؟

آیا هرکه امروز “دانا” است او “توانا” هم هست؟

آیا اگر ما به مفهوم این سخن بپردازیم از ارزش گفته ی فردوسی کاسته می شود؟

آیا ایمان آوردن به اندرزهای بزرگمردان تاریخ از دانایی برمی خیزد و ما را توانا می سازد؟

البته گوهریابی در گنجینه  ی شاهنامه بر دانایی و توانایی هر مردمی می آفزاید و نشناختن این ارزش ها ما را از هویت خود دور می سازد. ولی نمی توان ارزش های فرهنگی را، بسان احکام شریعت، خشک و بی جان پنداشت و شگفت زده از آزمودن کردن آنها چشم پوشید. زیرا فرهنگ هم در گذار زمان در درون مردم تازه به تازه می تراود و ما هم از مردم هستیم و می توانیم سخنان فردوسی را بگواریم و نوبر آنها را تراوش کنیم.

ارزش شاهنامه در این است که خرد انسان را به بیداری و زایندگی برمی انگیزد تا او پیوسته نواندیش و آفریننده ی اندیشه های نوین باشد. اسطوره های شاهنامه نشانگر آن هستند که دانایی و توانایی، از راه آزمون و جویندگی، از درون خود انسان می جوشد. ولی یک پیرو نه آزمون می کند و نه می جوید. می بینیم که خردمندی ی انسان در اسطوره ی جمشید ستایش می شود که او خودگام، خوداندیش، خودآگاه و خود خدایی است توانا. در شاهنامه دیده می شود که شمار پیروان اهورامزدا، که راستکاران هستند، یا پیروان آهریمن، که دروغوندان می باشند ارزش شمردن ندارند.

برگزیدن این سخن “توانا بود هرکه دانا بود” از آن روی است که مزه ی این سخن بر بیشترین کسان گواراست. هرکس می داند که دانایی چه برای توانا و چه برای ناتوان سودبخش است. از این گذشته درست است که توانمندان جهان امروز داناترین مردم نیستند ولی هیچ یک از آنها هم از راه نادانی به توانمندی نرسیده است. البته باید اشاره کنم که هر اندازه مردمی نادان تر باشند حکمرانان آنها زورمندتر خواهند بود. یعنی “هرکه نداند او نتواند”

به هر روی سخن فردوسی دیدگاه او را نشان می دهد ولی این سخن یک حکم نیست و هرکس آزاد است که راستی و درستی آن را براساس آگاهی های خودش شناسایی  کند. سخن از این است که هیچ گفتاری را نمی توان حقیقت مطلق دانست و پنداشت که آن را می توان بسان فرمولی در هر زمان و مکانی به کار برد.

سخن از دروغ پردازی کسانی است که اسلام راستین می فروشند و چنین می نمایانند که پیشوایان اسلام، حتا محمد، احکام اسلام را درست نفهمیده اند. این مدعیان که پس از هزار و چهارسد سال اسلام راستین را کشف کرده اند آنها مسلمانان دروغگو و مردمفریب هستند. زیرا احکام اسلام از سوی الله بر رسولش نازل شده اند و محمد آن احکام را اجرا کرده است و آنها نمی توانند بیشتر از محمد از اوامر قرآن برداشت کنند.

درست است که آنها می خواهند با رنگ و انگ پسمانگی ی اسلام را دروغین بنامند تا مردم در این جهنم از ترس اسلام محمد به اسلام محجر پناهنده شوند. با این وجود آنها احکامی را که از سوی الله بر مسلمانان امر شده اند بدون کاستی و جاودانه می دانند. یعنی آنها الله را حاکم مطلق و قرآن را احکام بی زوال و انسان را بنده ای گمراه و گناهکار می دانند. دروغ پردازی آنها برای پوشاندن انسان ستیزی در اسلام است نه برای کاستن از خشم الله. از این روی این کسان می کوشند که زشتی های اسلام را در پشت پرده های دروغ پنهان کنند.

آزاداندیشی به مفهوم دشمنی با کتاب یا عقیده ای نیست بلکه دفاع از راستی در برابر دروغ است. کسی که به احکام اسلامی ایمان داشته باشد او نه تنها انسان را نادان و ناتوان می پندارد بلکه او پیشرفت زمان را نادیده می گیرد. او برای پوشاندن نابخردی خود ناچار است که از رشد اندیشه ی دیگران پیش گیری و با دروغ اسلام راستین خود را بزک کند تا آن را در بازار فریب برای چندمین بار به فروش برساند. دارندگان حقیقت همیشه نیاز به جهاد و جهادگران دارند تا از بروز حقیقت های دیگر و آشگار شدن دروغ های خود جلوگیری کنند.

اگر آزادیخواهان شیفته ی آزادی هستند و در زیر ستم جهادگران رنج می برند پس باید آزادانه جامعه ی ایران را براساس آنچه که هست بررسی و خردمندانه با اندیشه ی خود راه بیرون آمدن از این سیاهچال را جستجو کنند. یک روشنفکر آگاهی دارد که نه تنها شریعت اسلام بلکه هر فلسفه ای در درازای زمان کهنه می شود و می داند که پیشرفت اجتماع در احکام پسمانده دشوار است. پس او نمی تواند خودش به گفته  یا کردار پیروزمندانی ایمان بیاورد و بپندارد که براساس اندیشه های چند سد ساله ی آنها می تواند جامعه ی ایران را سامان دهد.

بدیهی است که هر انسانی از اندیشه و دانش پیشینیان بهره مند می شود و هر آزاده ای از آزادگان تاریخ می آموزد ولی هیچ آزاده ای برده ی گفتاری نمی شود. زیرا هیچ معیاری نمی تواند پیوسته ترازوی سنجش برای ارزیابی ی هر پدیده ای باشد. آنچه از درون انسان خردمند تراوش می کند فرآورده ی دانش و اندیشه ی پیشینیان است که جوانتر، زیبا تر و شایسته  تر برافشانده می شوند.

کسی که از آزادی و آزادگی سخن می راند او هر پدیده ای را به راستی می آزماید، می سنجد، می آموزد تا از آن پدیده به آن گونه بهره گیری کند که او نیاز دارد. چون اندیشه ی یک آزاده آزادانه فراتر از کفر و ایمان در پرواز است. ولی فکر یک پیرو در زندان عقیده  ای، که به آن ایمان آورده است، سرگردان است.

اگر یک روشنفکر نخست بپذیرد که حقیقت هر گفتاری به زمان و مکانی پیوند دارد پس او می داند و می پذیرد که آیات قرآن هم نمی توانند حقیقتی پایدار باشند. پس او می تواند خودش برای بهبود سامان اجتماعی اندیشه کند. ولی اگر او بخواهد احکام اسلام را بنا به گفته ی اندیشمندی رد کند پس یک مسلمان هم می تواند بنا به آیات قرآن گفته ی اندیشمند او را رد کند. چون قرآن این اندیشمندان را جاهل می نامد. گفتاری پیوسته کاربرد خواهد داشت که به کسی یا کتابی نچسپیده باشد و پیوسته، با اندیشه های تازه، دگرگون و با زمان همساز بشود.

کسی که از راه خوداندیشی به این آگاهی نرسیده باشد که احکام اسلامی مردم ستیز هستند و نداند که چرا اوامر الله از رشد اندیشه ی انسان جلوگیری می کنند او از تفاوت مفهوم دانستن با مفهوم ایمان بی خبر است. یک مسلمان می تواند با ایمان خودش برضد اندیشه یا ایمان دیگران جهاد کند چون او ابزار ایمان است. ولی یک روشنفکر که، بدون شناخت از مفهوم آزادی، خود را دموکرات می داند او ایمان جهادگران را هم بخشی از دموکراسی می پندارد.

البته از راه ایمان آسان تر می توان مردمان را سازمان داد تا همگام بر دیگران بشورند و حتا با نیروی ایمان خود از پیشرفت اجتماع بکاهند. این مردمان هم دین، هم رزم، هم کیش، هم زنجیر و هم لشکر هستند ولی آنها خودآگاه نیستند. این است که رهبران می توانند پیروان خود را به هر سویی که نیاز دارند هدایت کنند.

مردمان، در ورای ایمان، از راه همپرسی، دیالوگ، می توانند به هماندیشی برسند ولی این نشان آن نیست که به کردار آنها همیار یکدیگر می شوند. ما در اندیشه و دانش دیگران می کاویم تا شیوه ی آزمون و شناخت را بیآموزیم که بتوانیم آنها را به سود خود به کار ببندیم. اشاره ای به خود بودن و خودباختن:

اگر تو با هر دیدگاهی “خودت باشی” و من هم با دیدگاهی “خودم باشم” شاید ما بتوانیم با دیدگاه بازتری “خودمان بشویم”. از پیوند دیدگاه تو با دیدگاه من بر پهنه ی دیدگاه ما افزوده می شود و از این گسترش هرکدام از ما می توانیم بخش بیشتری از هستی را شناسایی کنیم.  ولی ما با وجود دیدگاه یکسان شاید نخواهیم با یکدیگر همراه بشویم.

چنانچه تو “مارکسیست باشی” و من “مسلمان باشم” اگر به همیاری با یکدیگر نزدیک شویم، ما، “مارکسیست مسلمان می شویم” که تنها وجه مشترک ما در این پیوند ناآگاهی ی ما از عقیده ی خودمان خواهد بود. این پیوند نشان می دهد که نه تنها تو و من دیدگاهی نداریم بلکه ما از دیدگاه پیشوایان خودمان هم بی خبر مانده ایم. ولی ما می توانیم در این پیوند، به دستور پیشوایان خود، در راهی همراه و در سنگری همرزم بشویم.

برخی از روشنفکران بر این باورند که همه  کس نمی خواهد یا توان آن را ندارد که خودش پدیده ای را بررسی و شناسایی کند. برای این کسان بهتر است که آنها از عقیده  ای پیروی کنند. از این روی آزادیخواهان نباید این پیروان را به آزاداندیشی بکشانند. البته این پندار تا زمانی درست است که عقیده ی این پیروان بر جامعه حاکم نباشد و آنها آزایخواهان را به پیروی از آن عقیده مجبور نکنند.

عقیده ای که بر جامعه حاکم شود رفته رفته در ذهن همگان مقدس و در نتیجه معیار سنجش در آن جامعه می شود. حکمرانان با ابزار همان عقیده بر مردم ستم می رانند ولی مردم رنج خود را تنها از برآیند کردار حکمرانان می پندارند. زیرا آنها کژی و کاستی های عقیده ی خود را نمی بینند. این است که هرگاه چنین مردمی از جنایات این حکمرانان به ستوه آمده باشند آنها کسان دیگری را، که به همین عقیده ایمان دارند، به جای ستمکاران پیشین بر خود حاکم می سازند. با همین تقدس و ایمان است که سدها سال یهودیان، مسیحیان و مسلمانان بر مردمان جهان ستم رانده اند. این پیروان، در تاریکخانه ی عقیده ی خود، جنایات مذهبی را برآیند کژروی ی والیان مذهب پنداشته اند و به پلیدی هایی که در بنمایه ی عقیده ی آنها نهفته است آگاه نشده اند.

برخی بر این باورند که ستمکاری تنها از ویژگی های مذهب نیست. حکمرانان سوسیالیست هم به کردار، بسان لنین و استالین، بر مردمان شوروی ستم رانده اند. درست است هر حکومتی که از اندیشه و آرمان مردم برنخاسته باشد در فرهنگ مردم پایه ای ندارد. آن حکومت ناچار است که حقانیت خود را به زور بر مردم تحمیل کند. بر این اساس زمانی که از زور حکومت سوسیالیسم در شوروی کاسته شد آن روش هم در خود فروریخت.

با اینکه مردم روسیه بسان هر مردمی خواهان آسایش اجتماعی هستند ولی بیشترآنها از نام سوسیالیسم گریزانند. برای این مردم “سوسیالیسم” شیوه ای است که با زور و ستم بر مردم تحمیل می شود. این است، که با سرنگون شدن آن حکومت، مردم شیوه ی دیگری را برای فرمانروایی خواهان شده اند. درست بر خلاف این می بینیم مردم روسیه، که نزدیک به دوهزارسال در زیر ستم کلیسای مسیحی رنج برده اند، هنوز این مردم به زشتی های کردار در مسیحیت پی نبرده اند. زیرا مسیحیت در ذهن مردم مقدس شده است و شیوه ی حکومت مسیح را خالی از ستمکاری می پندارند. (اکنون کلیسای مسیحی در روسیه حکمرانی نمی کند ولی هنوز بر ذهن بیشترین کسان حاکم است)

شریعت اسلام که بیش از هزارسال بر مردم ایران ستم رانده است هنوز در ذهن بیشتر روشنفکران هم به مفهوم “راستی” و حقانیت جلوه می کند حتا اگر آنها خود را نامسلمان بدانند.  شگفتی نیست اگر از دهان این روشنفکران شنیده می شود که فلان سازمان جهانی “مشروعیت” ندارد یا حکومت اسلامی “مشروعیت” ندارد. این کسان با اینکه روشن فکر هستند ولی  در فکرشان هنوز مفهوم کلمه ی “شریعت” روشن نشده است. اگر حکومت اسلامی، که بر اساس شرع مقدس اسلام بنیان یافته است، مشروعیت ندارد پس چه حکومتی می تواند مشروعیت داشته باشد؟ آیا سازمان های جهانی هم باید براساس شریعت باشند تا از سوی این کسان پذیرفته شوند؟

اگر اندکی روشنایی در فکر کسی ایجاد بشود او می داند که هیچ سازمان جهانی، به جز سازمان  جهادگران اسلام، نمی تواند “مشروعیت” داشته باشد. حتا اندیشه ی دموکراسی یا سازمان جهانی حقوق بشر هم “مشروعیت” ندارد. برخلاف این، قاضی های حکومت اسلامی، که هزاران کس را اعدام* کرده اند، “مشروعیت” داشته اند و حکم آنها بر اساس شرع مقدس اسلام بوده است و در هر زمانی جنایات قضات شرع “مشروعیت” دارند.

*(البته جانباختگان “معدوم” نشده اند زیرا آرمان آزادی در جان آزادیخواهان جاودانه زنده و روینده خواهد ماند)

درست است که روشنفکران کلمه ی “مشروعیت” را ناخودآگاه با مفهومی که در پندارشان فرو رفته است به کار می برند ولی اگر یک روشنفکر نیازی نمی بیند که به ماهیت انسان ستیزی، که در شرع مقدس اسلام است، پی ببرد پس او چگونه می تواند از رونق بازار شریعتمداران بکاهد؟

آزادیخواهان با هیچ عقیده، ایدئولوژی، کتابی یا کسانی دشمنی ندارند آنها با دروغ در پیکار هستند زیرا آزادی تنها در سیمای راستی نمایان می شود و دروغ سدها چهره ی شناخته شده و شناخته نشده دارد. این است که در جولانگاه دروغ سخت ترین زخم ها بر پیکر آزادی وارد می شود.

آزادخواهان برضد بردگی و بندگی انسان پیکار می کنند آنها خواهان گسترش اندیشه ای هستند که برده پروری در آن راه نداشته باشد. آزادیخواه از “مشروعیت” بیزار است او خواهان “راستی” در مفهوم درستی (Recht آلمانی یا right   انگلیسی) و حقوق بشر است.  پدیده هایی که آزادگان خواهان آنها هستند آن پدیده ها در شریعت وجود ندارند پس نمی توانند شرعی باشند. زیرا شرع بر بنده بودن انسان پافشاری دارد نه بر آزاد بودن او .

انسانی که آگاهانه پدیده ها و تضادهای درون جامعه ی خود را بررسی کرده و می شناسد او بهتر می تواند در مورد گشودن بندهایی که اجتماع را از جنبش بازداشته است اندیشه کند. آلودگی در فرهنگ ایران از ناآگاهی و از خودبیگانگی ی برخی از روشنفکران است که می خواهند از راه شریعت برضد شرع مبارزه ی مشروع داشته باشند.

این گونه کسان کتاب های بسیاری خوانده اند و نامهای اندیشمندان فراوانی را می دانند ولی آنها اندیشیدن و آزمون را نیاموخته اند که بتوانند کاربرد آن آگاهی ها را بدانند. یعنی دانش را در درون خود نیامیخته اند که بر آن دانش فرمانروا باشند بلکه آنها به دستورهای اندیشمندان یا دانشمندان ایمان آورده اند. این است که ایمان، به معنای آگاهانه محکوم گفتاری بودن، درخور نکوهش ولی خوداندیشی، به مفهوم آگاهانه بر دانستنی ها فرمانروایی داشتن، شایسته ی ستایش است.

نیازی نیست که همه کس “خودش” را از ایمانش جدا سازد تا در بیداری به خود بازگردد. ولی بیشترین کسان می توانند در کنار گفتاری که به آن ایمان دارند “خودشان” هم برای سامان کشورآرایی وجود داشته باشند. روشنفکران و آزادیخواهان، که از دیدگاه های گوناگونی به جهان هستی می نگرند، زمانی می توانند از راه همپرسی برای رسیدن به آزادی همیار بشوند که در این راه از کفر و از ایمان دور بمانند تا خودشان جدا از اوامر ایمان نیکی و بدی را شناسایی کنند. در نمونه ای به این همیاری اشاره می کنم:

دو همکار آلمانی، که یکی مسلمان و دیگری یهودی است، برای انجام کاری در شهری دوردست گمارده شده اند. خودروی آنها در بین راه به چاله ای می لغزد و از پیشرفت باز می ماند. در اینجا همه ی اندیشه و توان این دو همکار در این است که آن خودرو، یعنی ابزار پیشبرد، را از آن چاله بیرون بکشند تا بتوانند کار خود را به انجام برسانند. این دو کس در این راه “خودشان” هستند که جدا از ایمان همکار و همیار یکدیگرند.

دو کشیش، که یکی کاتولیک و دیگری پروتستانت است، نمی توانند در یک کلیسا همکاری کنند. زیرا کشیش کاتولیک ایمان دارد: کسی که ازدواج کرده است او نمی تواند بر پیروان مسیح شبانی کند. چون کسی که خودش از شادی های زندگی چشم نپوشیده است او چگونه می تواند گوسپندان خود را در رنج بردن امیدوار سازد؟

البته کشیش پروتستانت ایمان دارد: کسی که ازدواج را بر خود حرام می داند او نمی تواند بر پیروان مسیح شبانی کند. چون کسی که خودش این آمیزش را نمی شناسد او چگونه می تواند گوسپندان خود را در آمیزش راهنما باشد؟

(پیشوا، در همه ی دین های ابراهیمی، بسان شبان و پیروان بسان گوسپندان او تصور می شوند)

ایمان مرزبندی های سختی دارد و در دیوارهای آن روزنه ای برای دیدار و آمیزش با اندیشه های دیگر باز نشده است. از این روی در برخورد عقیده های برونی همیشه جنگ و جدال به وجود می آید.  برخلاف عقیده ی برونی اندیشه ی درون “انسان” است که پیوسته می روید و در جستجوی یارگیری و آمیزش با اندیشه های دیگر است تا از پیوند با آنها باردار شود و جوانه های تازه ای را بزاید.

به خود آمدن تنها به مفهوم گسستن از ایمان نیست بلکه فراتر از مرزهای کفر و ایمان اندیشه کردن است.

اشتراک گذاری

پاسخی بگذارید

Translate »