به تارنمای دانشگاه جهانی کوروش بزرگ خوش آمدید . دانشجویان و کاربران گرامی برای نامنویسی و پیوستن به دانشگاه جهانی کورش بزرگ و جاگیری در دانشپایه های این کانون آموزشی باید اپلیکیشن این دانشگاه را بر روی تلفن های دستی خود کار بگذارید. این اپلیکیشن در بر گیرنده ی «آموزش ایرانشناسی » – «گاهشمار ایرانی» – «واژه یاب هومر» – «برگردان دبیره میخی به پارسی» – «تالار گفتگو» – «شناسه کاربری» – «واژه نامه انگلیسی به پارسی» – « آزمون» و… می باشد. پس از نام نویسی و پذیرش سامه های برنهاده شده می توانید از این گنجینه ی دانش بهره مند شوید.
همه روزه به نامه سرای دانشگاه جهانی کورش بزرگ سر بزنید و با پخش این مروارید های دانش افزا در میان یاران خود، بر دامنه ی این ابر دانش افشان بیافزایید .
از راه آیکون های بالا می توانید به رسانه های گوناگون این دانشگاه دسترسی داشته باشید.
به دانشگاه جهانی کوروش بزرگ بپیوندید و در راستای بهروزگار مردم ایران از راه دانش افشانی با ما همازورشوید.
با پشتیبانیهای مالی و یارمندیهای بیدریغ خود، بر توش و توان ما بیافزایید.

داستان ملکه استرو خشايارشا

داستان ملکه استرو خشايارشا:

واقعيتى از تاريخ ايران يا جامى سرشار از باده عرفان؟

(بخش اول)

دکتر ميترا مقبوله

اسکار وايلد درمورد جورج برنادشاو بشوخى چنين اظهار نظر کرده بود: «برناردشاو حتى يک دشمن در اين دنيا ندارد…  براى کسى که آنقدر تنبل بوده که حتى يک دشمن نتوانسته براى خودش پيدا کند هيچ اميدى نيست!» و به گفته يکى از صوفيان بزرگ که نام او در خاطرم نيست، تا هنگامى که يک فرد حداقل هفتاد و دو دشمن پيدا نکرده باشد که او را به کفر و الحاد متهم کنند نميتوان او را صاف و صوفى قلمداد کرد. داستان ملکه استر و خشايارشا که به داستان «پوريم؛ معروف است داستانى است درمورد دشمنان بيرون و درون، اما قبل از آنکه به بررسى واقعيت هاى تاريخى و حقايق عرفانى در اين داستان باستانى بپردازيم، نياز است که به يکى دو نکته اساسى پيرامون علل دشمنى و مخالفت هاى سرسختانه گروههاى گوناگون با جهان بينى عرفانى اشاره کنيم.

چنانکه از سرگذشت زندگى عرفاى جهان برميآيد، يکى از آسانترين راههاى دشمن يابى عرضه انديشه هاى عميق عرفانى به کسانى است که هنوز ياراى شنيدن و درک اين انديشه ها را ندارند. عيسى بن مريم به پيروانش توصيه ميکرد که اين مرواريد هاى معرفت  را به همه کس عرضه نکنند تا مورد حمله خصومت آميز نابخردان قرار نگيرند، و مولانا  نيز چنين روشى را تاييد ميکند:

درنيابد  حال  پخته  هيچ  خام        پس سخن كوتاه بايد والسلام

يکى از دلائل اصلى رازدارى و خاموشى منصوب به رهروان راه عرفان همين پيشگيرى از دشمن تراشى است:

عارفان كه جام حق نوشيده اند         راز ها دانسته و پوشيده اند

 هر كه را اسرار حق آموختند            مهر كردند و دهانش  را دوختند

اما چنان که ميدانيم با وجود رعايت رازپوشى و خموشى، زندگى اين انسانهاى خارق العاده بهيچ روى خالى از دشمن نبوده است. همانگونه که در مقالات پيشين اين نگارنده در ره آورد  اشاره شد، درطول تاريخ همواره دو گروه با ديدگاه و انديشه هاى عرفانى در جنگ بوده و با تعبيرات سمبليک عرفا از اسطوره هاى مذهبى با تمام قوا مخالفت ورزيده اند:

١)  گروه اول متشکل است از قشريون مذهبى اعم از قشريون متعصب هندو، بودايى، زرتشتى، يهودى، مسيحى، اسلامى و غيره که برداشتى کاملا سطحى و تحت اللفظى از اسطوره هاى مذهبى دارند و اين داستانها را واقعيت محض تاريخى مىانگارند. اعضاى اين گروه بهيچ عنوان وحدت عرفانى ميان اديان را درک نميکنند و هريک ميپندارد که فرقه و آيين وى بهترين، برگزيده ترين، قديمىترين، جديدترين، اولين، آخرين، و يا خالص ترين دين و آيين و طريقت است.  پيش کسوتان و رهبران اين گروه قشرگرا، يا از روى نادانى و يا بخاطر منافع شخصى، همواره پيروان خود را در جهل و تاريکى نگاهداشته و آتش اختلاف و جدايى ميان اديان و اقوام را دامن ميزنند. بهمين جهت است که اينان از شيوه انديشه عرفا و تعبيرات سمبليک عرفانى که ميتواند شمعى به دست آدميان داده و آشتى و هارمونى ميان اقوام بيافريند بشدت هراسانند. مولاى روم چه شيوا اين نکته را وصف نموده:

از نظرگاه است  اى  مغز وجود       اختلاف مومن  و گبر و يهود

از نظرگه گفتشان  شد  مختلف         آن يكى دالش لقب داد اين الف

در كف هر كس اگر شمعى بدى          اختلاف از گفتشان  بيرون شدى

پروفسور الوين بويد كيون (Alvin Boyd Kuhn) در اينمورد با مولانا کاملا هم عقيده است و می نويسد که در اثر دشمنى شديد قشريون با عرفا و مخالفتشان با معانى نمادين اسطوره ها: »… معانى درونى و سمبليك اين افسانه ها بكلى مردود شناخته شد و درعوض تعبيرات قشرى و تحت اللفظى جايگزين آنها شد. به اين طريق، قهرمان هاى سمبليك اين افسانه هاى عرفانى به شخصيت هاى «تاريخى» مبدل گشتند و تاريكى سنگينى برنور درخشنده معرفت نهفته در اين افسانه هاى باستانى سايه افكند، سايه اى كه هنوز كه هنوز است برطرف نگشته است.» الوين کيون مى افزايد كه: «اختناق فكرى كه تعبيرات غلط سطحى از اين داستانهاى سمبليك درميان عوام بوجود آورده  از ديد كليه حقيقت جويان بايد بزرگترين فاجعه قلمداد شود…»

يکى از تصورات نادرستى که قشريون را به مخالفت با مفاهيم عرفانى و نمادين از اسطوره هاى قومى و مذهبى واميدارد اين توهم است که اگر تاريخى نبودن اين اسطوره ها آشکار شود، به منزله آنست که اين داستانها دروغين بوده و ساخته و پرداخته مشتى شارلاطان ميباشند، و به اين طريق تمامى زيربناى دين و آيين، مبناى قوميت و فرهنگ، و موجوديت سياسى و ملى و مملکتى به خطر ميافتد.  آيا بچگانه نيست که تصور کنيم اگر عدم واقعيت تاريخى داستانهاى زال و رودابه و رستم و سهراب و ايرج و سلم و تور  و سمبليک بودن  اين افسانه هاى ايرانى آشکار شود، موجوديت  فرهنگى و منافع سياسى و ملى و مملکتى ايرانيان به خطر ميافتد؟      آ يا ابلهانه نيست که بپنداريم چنانچه آشکار شود که اسطوره هاى تورات مانند داستان نوح و سه پسرش، يوسف و زليخا، سامسون ودليله،سليمان و ملکه صبا، استر و خشايارشا و غيره، با وجود آغشته بودن به برخى نکات تاريخى، واقعيت تاريخى محض ندارند و در اصل داستانهاى عرفانى و سمبليک ميباشند، موجوديت فرهنگى و منافع سياسى و ملى و مملکتى يهوديان به خطر ميافتد؟ بخاطر بياوريم که اينگونه تصورات کودکانه از جانب قشريون يونان باستان بود که منجر به نوشانيدن جام شوکران به يکى از بزرگترين آموزگاران بشريت و کشته شدن سقراط شد، زيرا که او ادعا ميکرد که خدايان يونانى سمبليک هستند و مقر آنها در بالاى کوه المپيا نيست.

٢)  گروه دوم مخالفين ديدگاه عرفانى متشکل است از فلاسفه و دانشمندان «ذهن گرا» يا «عقل گرا» که تنها به توانايى عقل منطقى و ديدگاه علمى ماترياليستيک Scientific Materialism ايمان دارند. انسانهاى «ذهن گرا» اصولا توجه خودرا فقط به پديده هايى كه به وسيله حواس پنجگانه قابل سنجش باشند محدود مى سازند و قادر به درك اثرات عوامل نامريى و يا معنوى درجهان مادى نميباشند. اينان موجوديت نيروى خرد مينوى يا عقل والا را به رسميت نشناخته و واقعيت اشراق و معرفت درون را کتمان ميکنند. چون طرز برداشت افراد ذهن گرا برپايه منطق و استدلال استوار است اين گروه تعبيرات قشرى و عرفانى از اسطوره هاى مذهبى هردو را مردود دانسته و قشريون و عرفا را يکسان موجب گمراهى و تحميق عوام ميپندارند. مخالفت اين گروه با جهان بينى عرفانى سابقه چند صد ساله دارد و در ابيات زير سروده مولانا جلال الدين بروشنى منعکس گشته است:

پاى استدلاليون چوبين بود     پاى چوبين سخت بىتمکين بود

روح وحى از عقل پنهان تر بود      زآنك او غيب است،  زان سر بود

حس دنيا نردبان اين جهان     حس دينى نردبان آسمان

صحت اين حس بجوييد از طبيب    صحت آن حس بخواهيد از حبيب

ابلهان  گويند  كه  اين  افسانه را      خط بكش  زيرا  دروغ  است و خطا

قصه اى برادر همچو پيمانه ايست      معنى اندر وى مثال دانه ايست

فلسفى  مرديو  را منكر  شود       در همان دم سخره ديوى بود

حكيم فردوسى نيز خطاب به ذهن گرايانى که اسطوره هاى قومى و دينى را دروغ پنداشته و معانى درونى آنها را مردود ميشناسند چنين ندا داده است:

تو  آن را  دروغ   و فسانه مدان      به يكسان روش در زمانه  مدان

از او هر چه اندر خورد با خرد       دگر بر  ره  رمز  و  معنى  برد

اهل معرفت در تمام دوران تاريخ براى ان عده که گوش شنوا داشته و آمادگى نشان داده اند، معانى درونى و نمادين اسطوره ها را گاه آشکارا و گاه بطور مخفيانه و سرى آموزش داده اند.  درزمان ما که روزانه صدها نفر به فجيع ترين نحو قربانى تعبيرات قشرى و اختلافات و تعصبات دينى ميگردند، فراگيرى و آموزش معانى عرفانى و وحدت آفرين اسطوره هاى مذهبى امرى حياتى است. اميد است که بررسى جنبه هاى بيرونى و درونى داستان ملکه استر و خپايارشا قدمى کوچک در اين راه باشد.

خلاصه اى از داستان ملکه استر و خشايارشا

يکى از کمدين هاى آمريکايى کليه اعياد و جشن هاى يهوديان را چنين به طنز خلاصه کرده است: «خواستند ما را نابود کنند، موفق نشدند، پس بياييد بخوريم و بنوشيم و بخنديم و برقصيم!»  جشن «پوريم» نيز که بر پايه داستان ملکه استر و خپايارشا استوار است بظاهر همين پيام را دربردارد، اما آيا براستى اين داستان از يک واقعيت تاريخى حکايت ميکند؟ چنانکه خواهيم ديد، پاسخ اين پرسش بهيچوجه آسان نيست و پژوهش عميق پيرامون اين ماجرا گوشه هاى بىاندازه جالبى از تاريخ ايران و رابطه ميان يهوديان و دربارسلطنتى ايران را در زمان هخامنشيان و ساسانيان برملا ميسازد.

ماجراى ملکه استر و خشايارشا که به داستان «پوريم» معروف است در «مگيلت استر»  Megilat Esther (طومار استر) که يکى از بخشهاى فرعى کتب عهد عتيق ميباشد گزارش داده شده است. نياز به يادآورى است که زعماى قوم يهود و گردآورندگان کتب عهد عتيق در ابتدا با گنجانيدن طومار استر در اين مجموعه مخالفت ميورزيدند زيرا که خشونت و خونريزى عظيمى در آن منعکس گشته و ميترسيدند که موجب برانگيخه شدن احساسات ضديهود گردد، و همچنين به سبب آنکه نام خداوند دراين داستان حتى يکبار نيز ذکر نشده است. از قرار معلوم هيتلر و دار و دسته او شديدا نسبت به داستان پوريم تنفر و و حساسيت داشته و مطالعه طومار استر و برگزارى جشن پوريم را اکيدا ممنوع کرده بودند.  با درنظر گرفتن آنچه امروز در رابطه با هولوکاست و يهودستيزى در ايران و درجهان ميگذرد،  بررسى جنبه هاى تاريخى و عرفانى اين داستان باستانى اهميت خاصى پيدا ميکند.

«پوريم» بظاهر سالروز رهايى قوم بنى اسراييل از نابودى حتمى به دست «هامان» وزير حيله گر و پليد خشايارشاست که حدود ··٢۵ سال پيش به يارى ملکه استر و پسرعموى او مردخاى به وقوع پيوست. عامه يهوديان اين سالروز را واقعه اى تاريخى بشمار ميآورند و همه ساله در سراسر جهان در اواخر اسپندماه و درحوالى نوروز با برگزارى جشنهاى  بالماسکه، شادمانى و پايکوبى، هديه و صدقه دادن، و صرف طعام و شراب مقدم آنرا گرامى ميدارند.  اين جشن يادبود به اين جهت «پوريم» يا جشن «قرعه ها» ناميده شده است که هامان براى تعيين روز نابودى قوم بنىاسراييل «قرعه» کشيد.

ماجراى پوريم با داستان ضيافت شاهانه اى در شهر شوش در دربار خشاريارشا پادشاه مقتدر ايران زمين آغاز ميگردد. در آخرين روز اين ضيافت کم نظير که مدت شش ماه و هفت روز بطول انجاميد،  خشايارشا که از باده نوشى سرمست شده بود،  هفت خواجه حرمسرا را مأمور کرد که  «وشتى»  ملکه زيباى دربار را با تاج ملوکانه به حضور او بياورند تا زيبايى او را به مقامات و ميهمانانش نشان دهد. ملکه وشتى از آمدن سرباز زد و پادشاه از اين امر بينهايت خشمناک شد. پس از مشورت با هفت تن از مشاوران دربار، براى اينکه نافرمانى ملکه وشتى خداى ناکرده به ساير خانمها نيز سرايت نکند و از شوهرانشان سرپيچى نکنند، خشايارشا تصميم گرفت که وشتى را خلع مقام نموده و از دربار تبعيد کند.

چندى بعد، هنگاميکه خشم خشايارشا فرونشست و مستى از سرش پريد، از دورى ملکه وشتى ملول و درهم شد. مشاوران دربار توصيه نمودند که مراسمى شبيه به «انتخاب ملکه زيبايى» برگزار شود و زيباترين دختران امپراطورى بزرگ پارس در آن حضور يابند تا پادشاه دلپسندترين آنها را به همسرى خود برگزيند و جانشين وشتى  نمايد. در شهر شوش يا «شوشان» پايتخت هخامنشيان، يهوديان بسيارى که از زمان بخت النصر به ايران آورده شده بودند زندگى ميکردند. در ميان يهوديان شوش مردى بود بنام «مردخاى»  فرزند «يائير» و او دختر عموى بسيار زيبايى داشت بنام «هداسا» که به او «استر» نيز ميگفتند. پس از فوت مادر و پدر استر، مردخاى او را مانند دختر خودش بزرگ کرده بود.   استر نيز همراه دختران زيبا و  باکره ديگر به حرمسراى قصر شوش آورده شد. به توصيه مردخاى استر يهودى بودن خود را پنهان نگاهداشت و مردخاى هرروز درمحوطه حرمسرا رفت و آمد ميکرد تا از احوال استر باخبر شود.

خواجه حرمسرا بنام «هگاى» Haggai لطف خاصى نسبت به استر نشان داد و هفت نديمه و خدمتکار دربارى  را دراختيار او نهاد. هنگاميکه نوبت به استر رسيد که نزد پادشاه برود، او مطابق توصيه هاى «هگاى» خود را آراست و در ماه دهم در سال هفتم سلطنت خشايارشا به حضور پادشاه برده شد. خشايارشا استر را بيش از ساير دختران زيباى مملکت پسنديد و او را بجاى وشتى ملکه ساخت. در اين ميان مردخاى نيز همه روزه کنار دروازه قصرپادشاه مستقر ميبود، و يکروز از توطئه اى که برعليه خشايارشا درشرف وقوع بود خبردارشد و استر را درجريان گذاشت. استر نيز اخطار مردخاى را به شاه ابلاغ کرد و توطئه کاران به موقع دستگير شده و به دار آويخته شدند.  استر هنوز هم هويت يهودى خود را طبق توصيه مردخاى مخفى نگاهميداشت.

پس از مدتى  که از اين جريانات گذشت، خشايارشا يکى از وزيران خود بنام «هامان»  اگاگى را ارتقاى مقام داده و به سمت نخست وزيرى منصؤب ساخت و از همگان خواست که به او تعظيم کنند.  همه درباريان به هامان سجده کردند اما مردخاى يهودى از اين عمل سرباز زد.  اين سرپيچى مردخاى چنان خشم هامان را برانگيخت که وى قصد نمود مردخاى و تمامى قوم بنى اسراييل را نابود سازد. درسال دوازدهم سلطنت خشايارشا در ماه نيسان که ماه اول سال است، هامان دستور داد قرعه (پور = قرعه)  بياندازند تا تاريخ قتل عام يهوديان معلوم شود. قرعه روز سيزدهم ماه دوازدهم را تعيين کرد.

هامان سپس با حيله و نيرنگ خشايارشا را متقاعد ساخت که قوم بنى اسراييل قومى سرکش است و از اجراى قوانين مملکتى سرپيچى ميکند و  به صلاح امپراطورى ايران است که کليه افراد اين قوم را در هرجا که هستند از ميان برداشته شوند و اموال و دارايى آنها به خزينه پادشاه واريز گردد. پادشاه بلادرنگ موافقت نمود و انگشتر پادشاهى را به هامان سپرد تا هر تصميمى درمورد قوم يهود ميگيرد با اين انگشتر مهر شود و فورا  به مرحله اجرا درآيد. در روز سيزدهم ماه اول (ماه نيسان) فرمان نابودى يهوديان به امرا و سلاطين سراسر امپراطورى ايران ابلاغ شد. در اين فرمان ملوکانه که با انگشتر پادشاهى مهر و موم شده بود، هامان چنين دستور داد که کليه يهوديان را روز سيزدهم ماه دوازدهم (ماه آدار) به هلاکت برسانند و اموال آنان را به خزينه پادشاه تحويل دهند. مفاد اين فرمان به کليه مردم نيز ابلاغ شد تا خود را براى قتل عام يهوديان آماده سازند.

هنگاميکه خبر اين فرمان شوم به گوش مردخاى رسيد، به استر خبر داد که به نزد پادشاه برود و براى قوم خود شفاعت کند. استر درخواست مردخاى را اجابت کرد و از مردخاى خواست که او و همه يهوديان شوشان (شوش) بهمراه استر و نديمه هايش سه شبانه روز طعنيت (روزه) بگيرند زيرا که عمل متحورانه استر و برملا ساختن هويت يهودىاش ممکن بود که خود استر را نيز به هلاکت برساند، اما استر براى اين قربانى دادن آمادگى خود را پيشاپيش نزد مردخاى اعلام کرد.

در خاتمه روز سوم، استر از خشايارشا و هامان دعوت کرد که آنشب به ضيافتى که به افتخار آنها ترتيب داده بود شرکت کنند. در آن ضيافت استر به خشايارشا و هامان لطف فراوان کرد و شراب اعلا نوشانيد، اما از افشاى هويت و بازگفتن خواسته خود به پادشاه خوددارى کرد و  اين کار  را به ضيافت دوم در فرداى آنروز موکول کرد.

آنشب هامان شاد و شنگول و مملو از غرور  هنگاميکه به نزد همسر و فرزندانش بازميگشت در راه به مردخاى برخورد و بار ديگر از اينکه اين مرد يهودى از جاى خود تکان نميخورد و به او تعظيم و تکريم نميکند فوق العاده خشمناک شد، اما جلوى خشم خود را گرفت. در منزل با خودستايى کامل از  دعوت شدن به ضيافت ملکه استر براى خانواده و دوستانش تعريف کرد، همچنين تعريف کرد که چگونه رفتار مردخاى عيش او را منغض نموده و بايد فکرى به حال اين يهودى متمرد بکند. همسر هامان  و دوستانش با او همصدا شدند و به او پيشنهاد کردند چوبه دارى به بلندى بيست و پنج متر آماده کند و فردا صبح قبل از رفتن به ضيافت ملکه استر، از پادشاه اجازه بخواهد و مردخاى را به دار بياويزد.

دست برقضا، همانشب خواب نوشين از خشايارشا سلب شد و  چون خوابش نميبرد دستور داد تا کتاب «تاريخ پادشاهى» را برايش بخوانند. وقتى گزارش ماجراى نجات جان پادشاه توسط مردخاى را در اين کتاب براى خشايارشا  بازخوانى کردند،  پادشاه پرسيد: «براى اين خدمت به مردخاى چه پاداشى داده شده است؟» پاسخ دادند که هيچ پاداشى به او داده نشده است. اتفاقا درهمين لحظه هامان وارد کاخ شده بود تا از پادشاه اجازه بگيرد مردخاى را به دار بياويزد. اما قبل از آنکه دهان باز کند، خشايارشا از او پرسيد: «به نظر تو بهترين پاداش براى کسى که بايد از جانب دربار سلطنتى مورد عزت و احترام  قرار بگيرد چيست؟»  هامان  با خودشيفتگى مفرط چنين انديشيد که منظور پادشاه شخص اوست! پاسخ داد که: «بهترين کار اينست که اين فرد را رداى سلطنتى پوشانيده و او را بر اسب سلطنتى که با زيورآلات گرانبها تزيين شده سوار نموده، و سپس  يکى از اميران عاليرتبه پادشاه او را سوار بر اسب سلطنتى در شهر بگرداند و جار بزند: به شخص مورد عزت پادشاه چنين پاداش داده ميشود.»  خشايارشا به هامان دستور داد که اينکار را همان روز در حق مردخاى انجام دهد. ناراحتى و درماندگى هامان بخت برگشته که مجبور به اطاعت از امر پادشاه بود حد و حساب نداشت و پس از گردانيدن مردخاى در شهر و جار زدن با سرافکندگى تام به منزل خود بازگشت و به يارى همسر و دوستانش درپى نقشه هاى پليد ديگرى  براى نابودى مردخاى درآمد، غافل از آنکه سرنوشت چيز ديگرى را رقم زده بود.

آنشب، استر درمجلس ضيافتى که برپا کرده بود هويت يهودى خود را به نزد خشايارشا فاش کرد و درحاليکه انگشت بسوى هامان نشان کرده بود، به آگاهى پادشاه رسانيد که هامان نقشه نابودى او و قوم او را کشيده است. خشايارشا خشمگينانه دستور داد هامان را روى همان چوبه دارى که براى مردخاى يهودى آماده کرده بود به دار بياويزند. درهمان روز  خشايارشا کليه املاک هامان را به ملکه استر و مردخاى بخشيد و انگشتر شاهانه را که از هامان بازگرفته بود به دست مردخاى سپرد. سپس بر مردخاى لباس شاهانه سپيد و آبى پوشانيدند و تاج طلايى بزرگى بر سر او نهاده و ردايى ارغوانى به دوش او انداختند و مردخاى از حضور پادشاه بيرون  رفت و به ميان قوم بازگشت.

اما چون امکان لغو فرمان قتل عام که با انگشتر پادشاه مهر شده بود وجود نداشت، خشايارشا از مردخاى خواست که فرمان ديگرى بنويسد و با انگشتر ملوکانه مهر کرده به سرتاسر امپراطورى ايران ابلاغ نمايد. طبق اين فرمان به يهوديان  اجازه داده شد که  درهمان روز سيزدهم ماه دوازدهم (آدار) براى دفاع از خود دشمنان شان را بکشند و دارايى آنها را به غنيمت بگيرند. روز سيزدهم آدار دشمنان يهود برآن بودند که يهوديان را نابود سازند اما قضيه برعکس شد و يهوديان بر دشمنان خود پيروز گشتند. آنها در شهر شوش ··۵ نفر منجمله ده پسر هامان را کشتند و سپس اجساد پسران هامان را بر دار آويختند. در شوش و شهرهاى ديگر امپراطورى ايران اين کشتارها براى دو روز ادامه يافت. اما يهوديان به اموال و دارايى دشمنانشان دست نزدند و غارت و چپاول نکردند.  بنا به خواسته استر و مردخاى، از آن پس تا کنون يهوديان در سراسر جهان همه ساله با برگزارى مراسم جشن پوريم يادبود اين رويداد (تاريخى يا افسانه اى) را گرامى ميدارند.

آيا داستان پوريم يک داستان تاريخى و واقعى است؟

هرچند که در يکى از کتيبه هاى اواخر سلطنت داريوش اول و اوائل حکمرانى خشايارشا از يک مامور دولتى بنام «مردوکا» Marduka ياد شده است و برخى او را با مردخاى پسرعموى استر در داستان پوريم يکى ميدانند، اما تاريخ دانان و دانشمندان متخصص در تجزيه و تحليل کتاب مقدس داستان پوريم را به دلائل زير يک واقعه تاريخى راستين نمىشناسند. اين دلائل و شواهد در دائره المعارف يهود Encyclopedia Judaica و منابع معتبر ديگر چنين ارائه داده شده است:

۞ تاريخ پادشاهى خشايارشا بهيچوجه با تاريخى که قرار است داستان پوريم در آن اتفاق افتاده باشد مطابقتى ندارد، و اين داستان مملو از نکات نامعقول و ضد و نقيض ميباشد. براى مثال، دائره المعارف يهود مينويسد که براساس نشانه هاى داده شده در اين داستان، سن مردخاى پسر عموى استر بهنگام آغاز ماجراى پوريم بيش از صدسال بوده است و اين با بقيه قضايا جور درنميآيد و همچنين مينويسد: «چگونه امکان دارد که مردخاى يهودى که همه درباريان او را ميشناسند هرروز به ديدن استر در دربار برود ولى استر بتواند راز يهودى بودن خود را حفظ کند؟»

۞ هيچيک از ملکه هاى ايران «هداسا» يا استر نام نداشتند و منابع يونانى نيز کوچکترين اشاره اى به چنين ملکه اى در دربار خشايارشا نميکنند. بنا به گزارش هرودوت، ملکه ايران درزمان خشايارشا نه استر نام داشته و نه وشتى، بلکه بانويى بوده است به نام «آمستريس»  Amestris .

۞ در طومار استر آمده است که مردخاى کليه وقايع پوريم را به قلم آورد و همچنين در کتب تاريخ پادشاهان ايران زمين ثبت شده است. اما در هيچيک از منابع يهودى و غيريهودى قبل از قرن دوم بعد از ميلاد اشاره اى به پوريم نشده است.  اگر چنانچه واقعه اى تا اين اندازه مهم براى يهوديان در امپراطورى ايران درقرن پنجم قبل از ميلاد رخ داده بود، بدون شک منابع يهودى و غيريهودى آن دوره اشاره اى به آن ميکردند.

۞ در ميان اسناد و مدارک کشف شده در غارهاى کومران در حواشى درياى نمک در اسراييل که بنام «طومارهاى درياى مرده»   معروف ميباشند و  متعلق به قرن يکم قبل از ميلاد هستند، کليه بخش هاى کتاب مقدس يهود يافت شده بغير از  طومار يا مگيلت استر.  اين امر حاکى بر آن است که داستان پوريم در آن تاريخ هنوز ناشناخته بوده و اين داستان قرنها بعد نگاشته شده و در  کتاب مقدس گنجانيده شده است.

۞ اولين نشانه اى که از پوريم در منابع يهودى بغير از طومار استر يافت ميشود، در تلمود بابلى (دومين كتاب مهم آموزش يهود ) است که نگاشتن و ويراستارى آن حدود چهار قرن (از اواخر قرن اول تا اواخر قرن پنجم بعد از ميلاد) بطول انجاميد. اين تاريخ اقلا ··۵ سال بعد از زمان خشايارشا ميباشد.

۞ زبان مورد استفاده در نگارش داستان پوريم تاريخ جديدترى را براى  اين داستان معين ميکند و نشان ميدهد که اين داستان حدود دو يا سه قرن بعد از ميلاد نگاشته شده است.

۞ شباهت خارق العاده نامهاى استر و مردخاى با اسامى خدايان بابلى «ايشتار» و «مردوک» نشان ميدهد که  اين داستان به احتمال زياد تاريخى نبوده و ممکن است نسخه عبرانى يک اسطوره باستانى باشد. هاشم رضى در کتاب «تاريخ مطالعات دينهاى ايرانى» گزارش ميدهد که «يکى از سرزمين هاى مرکزى ماد بنام «بيت ايشتار» يا خانه ايشتار خوانده ميشد…. و در مرکز ماد، همان جايى که بعدها اکباتانا     (=همدان) ناميده شده، بابليان دژى داشتند ، يا روشن تر گفته شود، يک کوچ نشين (=کلنى) برپا کرده بودند و پرستش مردوک خداى بزرگ بابلى درآن جا و اطرافش رواج داشت.» جالب اينجاست که مقبره منصوب به «استر و مردخاى» نيز درهمدان است!

دربدر به دنبال نويسنده داستان پوريم

جريان کشف هويت راستين نويسنده داستان پوريم خود داستان مفصل و پرهيجانى است که بيشتر به سناريوى فيلمهاى هاليوود شبيه است. چه کسى و در چه زمانى اين داستان را نگاشته است؟ منظور او از نگاشتن اين داستان چه بوده است؟ در مورد اين پرسش ها فرضيه هاى متعددى موجود ميباشد اما هيچيک از آنها تاکنون بطور جدى مورد تأييد و قبول واقع نشده است. براساس يکى از اين فرضيه ها، اين داستان نه در قرن پنجم بلکه در قرن دوم قبل از ميلاد نگاشته شده، و خشايارشا درحقيقت نمودار پتولمى دوم Ptolemy حکمران يونانى مصر  و استر نمودار ملکه وى يعنى کلئوپاتراى سوم ميباشد که با يهوديان روابط دوستانه اى داشته است. هامان نيز نمودار دسيسه بازان ضديهود در دربار پتولمى است. فرضيه ديگرى داستان پوريم را  به دوره تاريخى خشموناييم و حکمرانى جان هيرکانوس (١٣۵ تا ١٠٤ قبل از ميلاد)  ربط داده اند و هامان را نمودار آنتيوخوس اپيفان دانسته اند. فرضيه سومى طومار استر و داستان پوريم را به وقايع دوران پادشاهى اردشير دوم ( اوائل قرن چهارم قبل از ميلاد) و کشمکش ميان طرفداران آيين زرتشت و گروهى که قصد داشتند آيين مغان و پرستش خدايان ميترا و آناهيتا را به ميان ايرانيان بازگردانند ربط داده است.   فرضيه جالب ديگرى چنين ميگويد که پوريم همان جشن ايرانى فروردگان است که با افسانه خدايان بابلى ايشتار و مردوک ادغام گشته است. بر اساس اين فرضيه، داستان پوريم در واقع ماجراى جنگ و کشمکش پرستندگان ايشتار و مردوک با  پرستندگان ميترا يا ايزد مهر درزمان پادشاهى اردشير دوم (سالهاى ٤٠٤ تا ٣٥٨ قبل از ميلاد) و همچنين نمودار پيروزى الهه بابلى ايشتار يا استر  بر الهه عيلامى «مشتى» يا «وشتى» ميباشد. و بالاخره جديدترين فرضيه ارائه داده شده از جانب پژوهشگران، اين داستان را صرفا يک قصه رومانتيک بسبک قصه هاى شرقى مانند هزارو يکشب قلمداد ميکند. اما چنانکه گفته شد، هيچيک از اين فرضيه ها تاکنون بطور کامل مورد قبول واقع نشده اند.  به استناد دائره المعارف يهود، تنها چيزى که بطور قطع درمورد نويسنده داستان استر ميدانيم اينست که وى يک ايرانى و به احتمال قوى ساکن شوشان يا شوش بوده است.

پس از تحقيق و تعمق طولانى در مدارک و  شواهد موجود، فرضيه نوينى در ذهن اين نگارنده نقش بست و آن اينکه امکاه دارد که داستان پوريم در دوره ساسانيان و همزمان با اولين اغتشاشات ضديهود در ايران نگاشته شده باشد، زيرا که يهوديان ايران در دوره هخامنشيان و اشکانيان از آزادى و رفاه کامل برخوردار بوده و تنها در دوره ساسانيان بخصوص در قرن سوم تا ششم پس از ميلاد است که بهمراه ساير اقليت ها  مورد اذيت و آزار از جانب قشريون زرتشتى قرارگرفتند. درست پس از اين تاريخ است که در تلمود از پوريم سخن ميرود. نکته جالبتر اينکه تنها در همين دوره است که منابع تاريخى از ملکه هاى ايرانى حامى يهوديان و حتى از يکى دو ملکه يهودى تبار در دربار ايران ياد کرده اند. دريکى از اين منابع آمده است که «ايفرا هرمزد» همسر هرمزد دوم و مادر شاپور دوم ساسانى يهودى تبار بوده است. اما در دائره المعارف يهود از اين ملکه قدرتمند بعنوان حامى و مددکار يهوديان ايران نامبرده شده است. همچنين آمده است که مبنى بر اسناد تاريخى پهلوى باستان، همسر يزدگرد اول ساسانى يهودى بوده (سالهاى ٣٩٩ تا ٤٢٠ ميلادى)، و شهرهاى شوشان (شوش) و شوشتر به فرمان اين ملکه بازسازى گشتند. يزدگرد اول دست اشرافيون و موبدان قشرى را از حکومت کوتاه نمود و نه تنها با يهوديان بلکه با پيروان اديان ديگر نيز در نهايت آزادمنشى و دوستى و احترام رفتار ميکرد و حتى با رومى ها نيز از در صلح و آشتى درآمد. اين پادشاه ساسانى که در منابع بيزانتين نيز از او به نيکى ياد کرده اند، پس از ٢٢ سال سلطنت در خراسان به قتل رسيد.(شوربختانه به علت کمبود وقت و منابع من تنها به بررسى منابع پژوهشى غربى بسنده کرده ام و از تمامى انديشمندان گرامى تمنا دارم چنانچه شواهد مندرجه در اين منابع غربى با منابع ايرانى همخوانى ندارند، مهربانى نموده و مرا از اين امر آگاه نمايند.)،

 بر اساس اين فرضيه جديد، با خود انديشيدم که نويسنده پرنبوغ اين داستان عرفانى تاريخى نما بايد کسى بوده باشد که:

١) با فرهنگهاى بابل و يهود و ايران آشنايى داشته،

٢) از کبالا يا عرفان يهود بهره برده و به کسب الهامات و مکاشفه درون نائل آمده،

٣) در نگاشتن و جمع آورى مطالب تلمود دست داشته،

 ۴) در زمان ساسانيان و همزمان با اولين اغتشاشات ضديهود در ايران ميزيسته،

۵) با مقامات دربار ايران رابطه بسيار نزديک داشته،

۶) از نقشه هاى ضد يهود قشريون قدرت طلب و متعصب زرتشتى مانند «کرتير»  آگاهى داشته بوده باشد،

٧) از نبوغ و هوش خارق العاده اى برخوردار بوده و مورد قبول و احترام  جامعه يهود بوده باشد.

در لابلاى اسناد تاريخى نام سه رباى معروف که هر سه واجد بسيارى از اين شرايط ميباشند يافت ميشود که در اينجا به شمه کوتاهى از سرگذشت آنها اشاره ميکنيم:

ساموئل

اولين آنها شموئل يا ساموئل يکى از معروفترين «امورائيم» (مؤلفتين تلمود بابلى) است که در قرن سوم بعد از ميلاد ميزيسته است. بخاطر رابطه بسيار نزديکى که شموئل با شاپور اول ساسانى و دربار ايران داشت به او لقب «شاپور ملکا» داده بودند. تعريفى که در دائره المعارف يهود از شخصيت راو شموئل درج گشته شباهت عظيمى به شخصيت «مردخاى» در داستان پوريم دارد: «ساموئل مردى بود معروف به فروتنى، نرمخويى، و از خودگذشتگى که همواره آماده بود منافع خودش را بخاطر صلاح جامعه زيرپا بگذارد. » از سوى ديگر، افکار و عقايد و رفتار شموئل شباهت کاملى با کباليست ها و عرفاى راستين داشته است: وى اصل دين را که احسان و انساندوستى است از فرع دين که مراسم و قوانين پيچ و درپيچ را شامل ميشود بالاتر ميشمارد، به همه عقيده ها و باورها احترام ميگذاشت و بهيچوجه عقايد خود را به سايرين تحميل نميکرد، هرگاه متقاعد ميشد که ايده و باور شخصى او اشتباه بوده براحتى اين امر را ميپذيرفت و تغيير عقيده ميداد، در علم پزشکى و نجوم و رياضيات تخصص داشت و مردم را از قبول خرافات منع ميکرد و همواره جانب علم و دانش را ميگرفت. با وجود اينهمه محسنات راو شموئل بسيار متواضع و با همگان مهربان بود. شخصيت شموئل يا ساموئل عارى از هرگونه خودشيفتگى و تعصبات قومى و مذهبى بود و محبت و عدالت را در حق همه انسانها اعم از يهودى و غيريهودى يکسان توصيه ميکرد.

اما بزرگترين شباهت ميان راو شموئل و مردخاى در اين است که همانند مردخاى، راو شموئل توانست از طريق رابطه دوستانه اى که با دربار پادشاهى ساسانيان برقرار ساخته بود، جامعه يهودى ايران را از اذيت و آزار و حتى نابودى حتمى برهاند. در دوره دست کم سه تن از پادشاهان ساسانى، موبدان قشرى به رهبرى کرتير Kartir با بيرحمى هرچه تمامتر به سرکوبى و کشت و کشتار مسيحيان، مانويان، مزدکيان، زروانيان، بوداييان پرداختند، اما  باوجود مخالفت و نفرتى که از آيين يهود داشتند، تا مدتها به يهوديان هيچ آزار و صدمه جدى نتوانستند برسانند.

راو  (RAV)

نام دومين کانديداى رل نويسنده داستان پوريم «ابا بن آيو» Abba Ben Aivu ملقب به «راو» RAV ميباشد که بانى آکادمى مهم ديگرى در بابل بوده و  همدوره و همکار و دوست نزديک شموئل (ساموئل) بوده است. ايندو  باهم تلمود بابلى را گردآورى و تنظيم و ويراستارى کردند و مهمترين شخصيت هاى  يهودى دوره خود بوده اند. «راو» نيز مانند ساموئل تمايلات عميق عرفانى داشته و از دانش کبالا بهره مند بوده است. او نيز مانند ساموئل با خرافات و قربانى کردن و مسائل جنبى مذهب چندان ميانه اى نداشته و در تلمود چنين به زيبايى هدف اصلى مذهب را بيان داشته است: «فرامين تورات  صرفا براى تهذيب و پاکيزه نمودن نفس آدمى ابلاغ گشته اند، وگرنه براى خداوند چه فرقى ميکند که ما حيوانات را از جلوى گردن و يا از عقب گردن ذبح کنيم؟ » (Gen. R. 44:1) راو همچنين بر اين عقيده بود که فراگرفتن و تعمق در تورات مهمتر از پيشکش و قربانى هرروزه است و حتى به ساختن بيت اللمقدس ارجحيت دارد. (Meg. 16b &  Er. 63b)

برخلاف ساموئل، راو با دربار ايران چندان رابطه اى نداشت.  ولى از سوى ديگر، همانگونه که درداستان پوريم مردخاى پسرعموى ملکه استر از خاندان «شيمعى» برادر حضرت داوود معرفى شده، راو نيز از اعقاب  همان خاندان  «شيمعى»  محسوب ميشده است. اصل و نصب والا، ثروت  شخصى، دانش بيکران،هوش خارق العاده و استقلال فکرى به راو چنان قدرت و مقامى عطا نموده بود که درکليه مسائل وتصميمات  دينى خودمختار  و مورد احترام همگان بود. يکى ديگر از نشانه هاى بارزى که رابطه احتمالى راو  با داستان پوريم را قوى تر ميسازد اين است که وى از «اگاديست» ها  يا داستانسرايان بسيار چيره دست و مبتکر و پرکار  بوده و کاملا از عهده نگاشتن داستان پوريم برمىآمده است.

راوا   (   RABBA يا  RAVA)

نفر سوم در ميان افراد واجد شرايط براى نگاشتن داستان پوريم يکى ديگر از علماى تلمود است بنام «راوا»  Rava   يا «ربا»  Rabba  که چندين دهه پس از ساموئل و راو  درزمان شاپور دوم ميزيسته است (سالهاى ٢٧٠ تا ٣٥٠ ميلادى)، و همانند ساموئل و راو، ربا  نيز با عرفان يهود آشنايى داشته و همچنين يکى از دست اندرکاران اصلى تلمود بابلى وبنا به قولى شايد آخرين گردآورنده تلمود بوده است.  در تلمود يک داستان عبرت انگيز و فکاهى موجود است درمورد  ربا  و مست کردن او در شب پوريم : حکايت شده که يکشب پوريم، ربا  مشروب بسيار مينوشد و درحال مستى مفرط  دوست خود را با شمشير گردن ميزند اما پس از رفع مستى از کرده خود پشيمان ميشود و آنقدر دعا ميکند تا خداوند دوست او را به حيات بازميگرداند. در پوريم سال بعد، وقتى ربا از دوستش دعوت ميکند با او پوريم را جشن بگيرد و با او مست کند، دوستش دعوت او را محترمانه رد ميکند و ميگويد: «آدم عاقل نبايد بيش از يکبار روى هيچ معجزه اى حساب کند!»

اما مهمترين نشانه اى که ربا را با داستان پوريم مرتبط ميسازد اينست که درست مانند مردخاى درداستان پوريم، ربا نيز با دربار سلطنتى ايران و بخصوص با Ifra Hurmizd «ايفرا هرمزد» ملکه ايران و مادر شاپور دوم که بنا به قولى يهودى تبار و يا حامى سرسخت يهوديان بوده، رابطه فوق العاده نزديک و صميمى داشته است. اين ملکه دربار ايران نيز درست همانند استر به قوم يهود يارى ميداده  و اعانه هاى مالى به اهداف خيريه «ربا» ارزانى ميداشته و پسر او شاپور دوم با يهوديان بسيار سازش و نرمى نشان ميداده است. چنانکه مشاهده ميکنيم درست همانند داستان پوريم، در اينجا نيز اين رابطه صميمانه ميان ربا و شاپور دوم و مادرش موجب نجات يهوديان ايران از ظلم و بيداد و ستم ميگردد.

چنانکه ميبينيم، هر يک از اين سه نفر  واجد بسيارى از شرايط لازم براى نگاشتن داستان پوريم ميبوده است. دو تن از اين سه نفر ساموئل و راوا درست مانند مردخاى در داستان پوريم رابطه نزديکى با دربار و حتى با ملکه ايران داشته اند و يکى ديگر از آنها که داستانسراى ماهرى نيز هست، از طريق اصل و نسب خانوادگى با قهرمان داستان پوريم شباهت پيدا ميکند. همانگونه که مردخاى با دسيسه هاى «هامان» در داستان پوريم مقابله ميکند و يهوديان را نجات ميدهد، اين سه نفر نيز با نفوذ خود در دربار، نقشه هاى کرتير متعصب و موبدان يهودستيز ديگر در دربار ساسانيان را نقش براآب کردند و موجب نجات يهوديان ايران گشتند. امکان دارد که يک يا دوتن از اين سه تلموديست عارف منش و زيرک،  داستان پوريم را  از طريق الهام و مکاشفه و تطبيق با اوضاع زمانه با چيره دستى نگاشته اند،  و براى خوددارى از افروختن خشم موبدان متعصب زرتشتى و جلوگيرى از تيره شدن روابط حسنه با مقامات دربار ساسانى، وقايع حکايت شده در داستان پوريم را به دوره هخامنشيان ربط داده و سپس اين داستان و لزوم به بزرگداشت ساليانه آنرا در بخش بزرگ و مخصوصى از تلمود بنام (مگيلا) گنجانيده اند.

اما با همه اين شواهد مهم و غيرقابل انکار، فرضيه بنده نيز با اشکال بظاهر بزرگى روبروست، و آن اينکه اين فرضيه نگاشتن داستان پوريم را در زمان پادشاهان ساسانى در قرن سوم بعد از ميلاد تعيين ميکند، درحاليکه بنا به گفته دائره المعارف يهود، ترجمه يونانى يک نسخه از داستان  پوريم در سال ٧٨ ميلادى توسط فردى که در انتهاى اين ترجمه خود را ليسيماخوس  Lysimachus  پسر پتولمى و کلئوپاترا معرفى کرده است به الکساندريا يا اسکندريه در مصر برده شده است. اين اشکال بظاهر فرضيه ما را رد ميکند، اما هنوز نبايد نااميد شد!

 قدرى تحقيق و تعمق و جستجو نشان ميدهد که به احتمال قريب به يقين اصل و نسب اين مترجم و تاريخ اين ترجمه جعلى ميباشد. نخست آنکه در اسناد تاريخى هيچ اثرى از فردى با اين مشخصات که فرزند پتولمى و کلئوپاترا باشد موجود نيست. دوم آنکه در بخش ديگرى ازهمين دائره المعارف يهود ميخوانيم که مترجم اين داستان به يونانى يک يهودى اهل اسکندريه بوده بنام ليسيماخوس  که در اورشليم ميزيسته است و درسال ١١۴ قبل از ميلاد اين داستان را از عبرى به يونانى ترجمه کرده است که با آن  مشخصات و آن تاريخ ديگر متناقض ميباشد. تنها يهودى اهل اسکندريه با اين مشخصات که توانايى نويسندگى و ترجمه نيز داشته و نامش نيز ليسيماخوس بوده صد وپنجاه سال بعد از اين تاريخ ميزيسته و برادر فيلون عارف معروف يهودى بوده است. اگر چنانچه حتى بخواهيم اين ترجمه را به او نسبت بدهيم، بازهم به اشکال برميخوريم، زيرا فيلون برادر او  با آنکه در آثار خود از يهوديان ايران سخن گفته است و از بسيارى از کتب عهد عيتق نامبرده و صحبت کرده، اما کوچکترين اشاره اى به داستان استر و خشايارشا نکرده است.

همانگونه که قبلا نيز اشاره شد، طومار استر حتى درميان مجموعه کتابهاى عهد عتيق متعلق به قرن يکم قبل از ميلاد که در غارهاى کومران درحوالى درياى نمک کشف شده اند موجود نيست و درهيچ  منبع يهودى و غيريهودى تا قبل از قرن سوم ميلادى اشاره اى به آن نشده است.  علاوه بر اين، تاريخ نويس مشهور يهودى جوزيفوس Josephus نيز که در قرن اول ميلاد ميزيسته و از کليه بخشهاى عهد عتيق نامبرده است، هيچ اشاره اى به طومار استر نميکند. براساس اين شواهد است که ميتوان نتيجه گرفت که به احتمال زياد مترجم طومار استر به يونانى هرکه بوده هم نام و نسب خود را و هم تاريخ ترجمه را جعل کرده است. در زمان هاى باستان اين پديده اى بسيار رايج بوده است. بنابراين فرضيه ما فعلا هنوز به قوت خود باقى است (بار ديگر از تمامى انديشمندان گرامى تمنا دارم چنانچه شواهدى موافق يا مخالف با اين منابع مندرجه در اين نوشتار دردست دارند مهربانى نموده و مرا از اين امر آگاه نمايند.).

 

خاتمه بخش اول

شواهد تاريخى و مدارک و اسناد باستانى چنين نشان ميدهند که داستان ملکه استر و خشايارشا يا داستان پوريم نيز مانند کليه داستانهاى ديگر تورات و همانند اسطوره هاى مذهبى و قومى ساير فرهنگها، گرچه شامل برخى واقعيت هاى تاريخى است، اما داراى سنديت تاريخى کامل نميباشد. به اين معنا که رويدادهايى که در اين داستان حکايت شده اند به اين صورتى که حکايت شده اتفاق نيفتاده اند، ولى احتمال ميرود که وقايعى که تا حدودى به اين داستان شباهت دارند درزمان ساسانيان رخ داده باشند.

يکى از آموزنده ترين نکاتى که از پژوهش پيرامون داستان ملکه استر و خشايارشا حاصل ميگردد اينست که در تاريخ ايران همانند تاريخ ساير ملل، هرگاه که قشريون مذهبى اعم از زرتشتى يا اسلامى به قدرتهاى سياسى دست يافته اند،  رفتارغيرانسانى با  اقليت هاى مذهبى و کشت و کشتار دگرانديشان بلافاصله اوج گرفته است. به نظر ميرسد که تنها علاج اين پديده مرگبار درميان نوع بشر جدايى کامل مذهب از سياست و جلودارى ازهرگونه اعمال نفوذ سياسى ازجانب قشريون مذهبى است.

شوربختانه همانگونه که حکماى يهود باستان هشدار داده بودند، درک نادرست اين داستان هم موجب برانگيختن خشم ضديهودانى چون هيتلر و ياران او و هم موجب برانگيختن احساسات ناسيوناليزم افراطى و تعصب آلود ميان برخى يهوديان گشته است. اما اين مصيبت ها همه از تعبير قشرى اين اسطوره ناشى ميشود و اگر به گنجينه اسرار درونى و عرفانى اين داستان دسترسى بيابيم، متقاعد خواهيم شد که آنچه در اين داستان آمده است بسيار مهمتر و پرارزشتر از يک واقعه تاريخى است. درک مفاهيم سمبليک و عرفانى اين داستان ميتواند بجاى خشونت و نفرت، در ما انسانها  مهر و شفقت بيآفريند و وجود ما را سرمست از حکمت و معنا ساخته و تعالى معنوى خارق العاده اى را  نصيبمان کند. در بخش دوم اين نوشتار به بررسى اين مفاهيم نمادين داستان ملکه استر و خشايارشا خواهيم پرداخت.

اشتراک گذاری

پاسخی بگذارید

Translate »