به تارنمای فرهنگستان جهانی کوروش بزرگ خوش آمدید
سروده هایی از شاهنامه ی فردوسی بزرگ : چنین گفت موبد که مرد بنام / به از زنده دشمن بر او شاد کام ********** همه روی یکسر بجنگ آوریم / جهان بر بد اندیش تنگ آوریم********** بیا تا همه دست نیکی بریم / جهان جهان را به بد نسپریم********** نباشد همه نیک و بد پایدار / همان به که نیکی بود یادگار********** همان گنجِ دینار و کاخ بلند / نخواهد بُدَن مر تو را سودمند********** سخن ماند از تو همی یادگار / سخن را چنین خوارمایه مدار********** بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی********** نمیرم از این پس که من زنده ام / که تخم سخن را پراکنده ام********** جهان یادگار است و ما رفتنی / به گیتی نماند به جز گفتنی********** به نام نکو گر بمیرم رواست / مرا نام باید که تن مرگ راست********** بخور آن چه داری و بیشی مجوی / که از آز کاهد همی آبروی********** به گیتی به از راستی پیشه نیست / ز کژی تبر هیچ اندیشه نیست********** چو با راستی باشی و مردمی / نبینی به جز خوبی و خرّمی********** به رنج اندر است ای خردمند گنج / نیابد کسی گنج نابرده رنج********** به نزد کهان و به نزد مهان / به آزار موری نیرزد جهان********** مکن بد که بینی به فرجام بد / ز بد گردد اندر جهان نام بد********** نگر تا چه کاری، همان بدروی / سخن هرچه گویی همان بشنوی********** تو تا زنده ای سوی نیکی گرای / مگر کام یابی به دیگر سرای********** سر مردمی بردباری بود / سبک سر همیشه به خواری بود**********
همه روزه به نامه سرای فرهنگستان جهانی کورش بزرگ سر بزنید و با پخش این مروارید های دانش افزا در میان یاران خود، بر دامنه ی این ابر دانش افشان بیافزایید .
از راه آیکون های بالا می توانید به رسانه های گوناگون این فرهنگستان دسترسی داشته باشید.
به فرهنگستان جهانی کوروش بزرگ بپیوندید و در راستای بهروزگار مردم ایران از راه دانش افشانی با ما همازورشوید.
ز یزدان و از ما بر آن‌کس درود/که تارش خرد باشد و داد پود********** ز ما باد بر جان آن ‌کس درود/که داد و خرد باشدش تار و پود********** دگر آن‌که، «دانش» مگیرید خوار/ اگر زیر دستید اگر شهریار
با پشتیبانیهای مالی و یارمندیهای بیدریغ خود، بر توش و توان ما بیافزایید.
توانا بود هر که دانا بود****زدانش دل پیر برنا بود
زهر دانشی چون سخن بشنوی****از آموختن یک زمان نغنوی
چو دیدار یابی به شاخ سَخُن****بدانی که دانش نیاید به بُن
ندانی که ایران نشست منست****جهان سر به سر زیر دست منست**** چو ایران مباشد تن من مباد****بدین بوم و بر زنده یک تن مباد**** اگر سر به سر تن به کشتن دهیم****از آن به که کشور به دشمن دهیم**** دریغ است ایران که ویران شود****کنام پلنگان و شیران شود**** نمانیم که این بوم ویران کنند****همی غارت از شهر ایران کنند**** نخوانند بر ما کسی آفرین****چو ویران بود بوم ایران زمین**** اگر کشت خواهد تو را روزگار****چه نیکو تر از مرگ در کار زار

دوزخ روی زمین

 

*** دوزخ روی زمین ***

بزرگ امید، اورشلیم، اکتبر 2017

* آرزوی دیو نوفل شاتو

* کلاف سردرگم

* سود بادآورده

* ریشه ی گرفتاریها

* گره های کور

* سپاه پاسداری از دیو و دد

* دوست و دشمن

* پایان بازی

چه کسی میداند چرا یادمانه ی زیبای آدمی از پردیس خدا (بهشت)، به ایران باستان بازمیگردد؟ چهار شاخه رودهای فرات و تیگریس (دجله) و جیحون و فیشون که از باغ عدن سرچشمه میگرفته اند، آریابوم آن روزگاران را سیراب میکرده اند! (تورات، پیدایش 14-10 :2). اینکه چرا و چگونه پردیس خدا دگرگون شده؟ – و کیانند که از آن پردیس، دوزخی سوزان ساخته اند تا شمار بیزاران ناخشنود، روز به روز فزونی گیرند و از دار و ندارشان بگذرند و دیوانه وار بگریزند؟ – سخن بسیارست! پیر پندگوی شیراز (سعدی)، بالای هشت سده پیش، روزی گفت:

اصل بد نیکو نگردد، زانکه بنیادش بدست          تربیت نااهل را، چون گردکان بر گنبد است

پیر دوراندیش، آموزش را برای نااهلان، چون گردوی روی گنبد، ناپایدار دیده که خود به خود بی بنیادست و رمان و ناماندنی و فرو افتادنی. درستی یا نادرستی ی این اندیشه ی 850 ساله در بینش بزه شناسان امروزین و آگاهان از چند و چون افت و خیز و رفتار توده ها در روند زندگی، جای سخنی بس دراز دارد. ولی بیداران هممیهن در بازی ی شوم 39 ساله، بدکیش فرمانفرما (شیعه ها) را گردویی کرمکی دیده اند پوسیده روی گنبد سرنوشت زادگاهشان که دیر یا زود، باید فرو ریزد و به برگهای سیاه دفتر تاریخ بپیوندد.

زنده ترین پرسش برای جوانان بیدار بیزار از بدکیشی اینست که این اختاپوس زیان زا، با کدام چسب جادویی 1400 سال دوام آورده و آن بالا جا خوش کرده؟ – اکسیر کارای گسترش ترس از جان و دروغ فراوان میان پیروان – روشنترین نمونه اش را در روند 39 ساله رو در رو میبینیم. اکسیر جادویی ورآمده و نیروی چسبندگی اش را در روان پریش شمار بزرگی از پیروان از دست داده – بیدارانی که دست دستاربند ردابردوش را خوانده و نماد ترس را از درون خویش زدوده اند، دمبدم رو به فزونی اند. چنینست که جا دارد بگوییم: “اختاپوس، زیادی ورم کرده – دارد میترکد تا دوزخ روی زمین از چنگ بدیهای بیشمارش برهد!”

فراوانند دانشگاه دیده های گمراهی که در گزینش این تیره روزی و در همدستی با بدکیش بدآموز (شیعه)، سر از پا نشناخته و خود را باخته اند تا همگی از توفان آبروسوز امروز سر درآوریم. پوزش چند تنی که در این میان از کار زشت زیانبارشان پشیمانند، از صفری بزرگ در برابر توده ی گمراه فراتر نمیرود. آنها در آفرینش و پرورش دیوی پلشت با شاخ و دمی پنهان زیر ردا و دستار، هزار و یک رنگ دروغ بافته اند تا سرنوشت مردمی خوابزده را به باد بسپارند.

دیو زشتی که توانست شاخ و دمش را در پاریس از چشمها پنهان کند، در تهران سوار دوش توده ی روانبیمار شد تا جز بدنامی و زیانی به درازای چندین نسل سختکاری، چیزی از خود بر جای ننهد – هرچند جان اهریمنی را هم که آن گردوی جادویی را بر گنبد سرنوشت ایرانی چسبانده بود، گرفت تا تاریخ آریابوم همیشه آنرا به یاد بسپارد.

دیو پستان مادرگزیده که با واژه ی “هیچ” در نخستین گام، سرشت ناپاکش را به همگان نشان داد (گفتگو در هواپیمای ایرفرانس) – همینکه همتایان را نشسته بر کول سادگان دید، پرده ها را دانه دانه درید تا مردم سر از دنیایی درآورند، انباشته از پسماندگی و پژمردگی و درماندگی – استادش اهرمن هم هنرآفرین شد تا شیوه ی آدمخواری را در بسته بندی ی شوم “صدور انقلاب” از گاله ی گشاد دیو بیرون ریزد و آنرا مد روز کند (گسترش ترور و تروریزم).

مردمی که میپنداشتند فرتور دیو پلشت را در ماه دیده یا موی ناپاکش را لای دفتری ناپاکتر– بهای سنگینی پرداختند تا تاریخ زادگاهشان را دوباره بخوانند و بدکیش را بهتر بشناسند. کمتر کسی را میان سران رسانه های باختر میتوان یافت که این دسته ی آشوبگر دروغگو را تاکنون نشناخته باشد. بسیارند هممیهنان بیداری که آنانرا “همدستان سوگندخورده ی اهرمن” خوانده و درباره ی تازه ترین دستآوردشان (برجام) میگویند:

“پیمان نوین کاکای کنیایی (اوباما – برجام) مانند آن بادام فروش ویرجینیایی (کارتر – فضای باز سیاسی) با همتایانش در ایران، گامی شد به زیان مردم تا لاشخورها چندگاهی درازتر بچرند.”

فراوانند آنانکه این رژیم فرهنگستیز را با دستگاه آتیلا و آنیبال و چنگیز و هیتلر و استالین و پول پوت و دیگر درندگان تاریخ، همسان و همسو میبینند و آنانرا به زبانی ساده “زیانبارترین انگلهای خاورمیانه” میشناسند. ریشه ی این بدبینی ی گزنده که از بیمی گنگ مایه میگیرد، به روند پس پرده ی رژیم یا به پندار و کردار و گفتار به زبان نیآمده ی سران چند دوزه باز یک اولیگارشی ی واپسگرا میرسد که شماری از هممیهنان آنرا “شب نشینی ی توله های ابلیس” میبینند.

شماری از آگاهان، سرشت ناآرام دراکولاهای شب پرست را شناخته و دستشان را به درستی خوانده اند. چند و چون بازیهای این دوره را دریافته و خوب میدانند خون آشامان تهران، چه به سر میپرورند و در پس بازیهای اتمی چه میجویند. آنانکه بر این نگرش، خورده ای میگیرند و آنرا گونه ای “تندروی” یا “گزافه گویی” میبینند، نه با ریزه کاریهای پنهان رژیم و دست اندرکارانش به درستی آشنایند و نه از کششها و گرایشهای پنهان سرآستین گشادان ایرانسوز چیزی میدانند. هرچند سرشت ناپاک دسته ی چپاولگر، دمبدم خود را بی پرده تر به دنیا نشان داده و میدهد. از دو سده پیش به اینسو، نیمی از خاک ایرانزمین را همین ددان هستیسوز در پاسداری از دینی هرزه به باد داده اند (پیماننامه های شرم آور گلستان، ترکمنچای، هرات و …).

بر این راستا، این نوشته پیامی میشود گویا برای ایرانیان دردکشیده ای که نگران فردایند. آنها میبینند هرچه پیشتر میرویم، گرگهای پوزه خونین برای پاره پاره کردن همآخوریها، آماده تر میشوند. شب گرگها ی همیشه گرسنه نزدیک است. فردا، فردای دیگریست. چیزکی به پایان بازی نمانده – دگرگونیهای بنیادینی که دیر یا زود گواه آن خواهیم بود، در راهست. کار دوزخ روی زمین را سرانجام بیداران هممیهن با بهایی سنگین به ته میدان کارزار خواهند رساند. ایرانیان راستین در این برزخ انباشته از بیم و امید، آرزومندند از دوزخ سوزان پیش رو، پردیسی ستودنی بسازند شایسته ی فرداییان. دمی رو در روی آینه بنشینید و از خود بپرسید:

“من چه نقشی میتوانم در این فردای زیبا داشته باشم؟”

آرزوی دیو نوفل شاتو:

شاهکار جرج اورول (مزرعه حیوانات) را اگر نمادی از آشفتگی ی فراگیر یا دستآورد زورگویان دنیا انگاریم و ایران 39 ساله را نمونه ای گویا از آن فانتزی ی پندآموز– کاراترین ابزار سازنده ی سرنوشت تلخ مردم این کشور را در آغاز هزاره ی سوم، نهفته در آرزوی شوم دستاربند روانبیماری میبینیم سر برآورده از گوری 1400 ساله بر بال اهرمن.

پیشینه ی دیو ناپاک را باید وارسید و دانست که هیچ آرزویی در درون پلاسیده اش، توفنده تر از پدیده ی شومی زیر نام “صدور انقلاب” نمیجوشید – دیو ویرانگر، ستیز شومش را با آزادی و آدمیگری،  در برابر قانون آزادی ی زن ایرانی آغازیده (1963 – 15 خرداد 1342) – و توانسته بود با دستیاران زبردستی چون ابراهیم یزدی، بنی صدر، قطب زاده، بازرگان، توسلی، مانیان، سیدجوادی، منتظری، بهشتی، طالقانی، رفسنجانی و دیگر بیگانگان ایرانی نما، ینگه دنیاییان را خام کند. بازیگران ایرانسوز، کلان سفره ی نیرنگشان را در روستای نوفل شاتو (نزدیک پاریس)، گسترده اند تا آن آرزو را برآورند (پائیز 1978). همینکه به تهران رسیده اند، قداره بندان و تیغکشان و باجگیران شهرنو و همدستان را سازمان داده اند تا با کشتار و جنگ و خونریزی، بازی را گام به گام به سود حرملگان ایرانسوز بچرخانند و هر سر افراخته ای را به خاک اندازند.

با بهره برداری از کوچکترین یکانهای رزمی در کشورهای دور و نزدیک، سازمانهایی چون حزب الله، حماس، جهاد، حشدالشعبی، جبهته النصره و … را پی ریخته یا به پشتیبانی از آنها پرداخته اند تا به همدستی با سنیهای القاعده و بوکوحرام و طالبان و داعش و دیگر دسته های تروریست برسند. بزرگترین آرزویشان، ساختن دوزخی روی زمین شده برای آمدن امام زمان – تا از دمشق و بغداد و بیروت و کابل و قاهره و صنعا و مکه و ریاض و اورشلیم سر درآورند و در پرتو اسباب بازیهای اتمی، کار کلان شهرهای باختر را یکسره کنند! تا روزیکه دیو آرزومند زنده بوده (امام سیزدهم 1989)، در پیاده کردن خواسته اش فراوان کوشیده – از روزی هم که مرده و به دوزخ مانا شتافته، شاگردانش آن آرزو را پی گرفته و یکدنده تاخته اند – ولی کم آورده و دارند وامیروند.

چنینست که نوری المالکی (رئیس جمهور پیشین عراق)، دست در دست دیگر همکیشان درنده، در بلبشوی عراق و سوریه، داعش را آفریده و به جان مردم انداخته – خرید 300 میلیارد دلار جنگ ابزار از امریکا در واکنش به بیم روزافزون عربستان از این درندگان که از دروازه ی یمن هر روز به چاههای نفت سعودیها نزدیکتر میشوند، آنانرا به انجام دگرگونیهای شگفتی واداشته که در تاریخ این کشور هرگز دیده نشده (آزادی ی زن تازی به شیوه ی باختر و پیآمدهای نیک رنگارنگش! به کرسی ی وزارت نشستن 15 زن جوان در امارات متحده ی عربی و بسیاری دیگر جابجاییها در مصر و دیگر کشورهای مسلمان!) – تحریم اقتصادی با چاشنی ی دهانکژی ی فرهنگی – دینی به رژیم هار شیعه، دیوها را بیش از پیش میچلاند تا درد انزوای همه سویه، پوستشان را سختتر بکند و آن آرزوی شوم را زودتر به گور ببرند. نزدیک شدن اسراییل به کشورهای تازی، آن انزوا را روز به روز پیچیده تر میکند. اروپا نیز سرانجام بی سر سوزنی تردید دسته ی بدکیش را در برابر امریکا قربانی خواهد کرد تا برنامه ی دوزخ روی زمین از چهارچوب آرزویی نارس و ناپز فراتر نرود. هرچند دسته ی گمراه آزمندی زیر نام “نایاک Naiac” در پشتیبانی از دیوانگان خانگی، همان روش ایرانسوزی را در راهروهای وزارت خارجه ی امریکا و اروپا پیش گرفته اند که پدرانشان، دیو نوفل شاتو را روی شانه ها به تهران رسانده اند – آبروی ناداشته شان سکه ی یک پول سیاه شده – کارشان به جایی نخواهد رسید، مگر رسیدن به بام بدنامی!

این روزها دسته ی آدمخواران نوپا “حشد الشعبیهای وابسته به تهران را میبینیم که به کرکوک رسیده و میکوشند خواسته شان را در ستیز با کردهای آزادیخواه، به سران عراق، زورچپان کنند. چراکه کردستان زیر فرمان را بخشی از دالان تهران – اورشلیم میشناسند (کوریدور ترور – هلال شیعی). رکس تیلرسون (وزیر خارجه امریکا) در دیداری تازه از منطقه، کوشیده هوس سران تهران برای دست اندازیهای بیشتر و نزدیکتر شدن به مرزهای اسراییل را به دست انداز اندازد (کوریدور تهران – مدیترانه). وال ستریت ژورنال هفته ی پیش نوشته ی ری تکی (رایزن اوباما) و گرخت (کارشناس پیشین سیا)، را به چاپ رسانده که نوشته اند:

“همه ی ریزه کاریهای اقتصادی – سیاسی ی دوره ی پایان روسهای سرخ را در ایران سیاه میبینیم. بیش از 90% مردم ایران مخالف رژیمند. ایدئولوژی ی ناتوان شیعه، نیروی کشیدن بار سنگین رژیم را ندارد. چون نتوانسته اند نیازهای مردم را در خانه برآورند، در کشورهای همسایه، آشوب میکنند و تخم ناامنی میپراکنند (بحران سازی). هزینه های این بازی ی پر دنگ و فنگ، به زودی کمرشان را خواهد شکست. شیوه ی زنگزده ی 39 ساله، راهی به فردای آبستن دگرشدهای فروریزنده ندارد. رژیم به زودی از هم خواهد پاشید.”

تحریم حزب الله لبنان از سوی سنای امریکا، پشتیبانی از مردم این کشورست و به دیگر سخن، بستن دستان ناپاک رژیم تهران است که آرزوی رهبر بدکیشان را به باد میدهد. این آرزوی شوم را وزیر کشور رژیم، روشنتر در مسیر باد میبیند، به ویژه آنگاه که میگوید:

“بیکاری در ایران از مرز 60% نیروی کار، بالاتر رفته – پیآمد آن به فروش نوزاد و عادی شدن خرید و فروش اعضای بدن رسیده …”

بازدارنده هایی که آرزوی خام رهبر (سیدعلی گدای خامنه) را به بن بست رسانده، کم نیستند. از بیماری و بحران جانشینیی وی که بگذریم، به دینبازان انقلابی (سروش، گنجی، سازگارا، نوری زاده، کدیور، نصر، میلانی و همپالکیها) میرسیم که تازگیها نوگرا شده و خورده ها بر تازینامه (قرآن) و دیگر یاوه های شیعه میگیرند (کارکشته ترین دروغگویان این هزاره). تازه به دوران رسیده ها، روز به روز رو به فزونی اند. همرزمان ریز و درشت چپ چپه هم که تا دیروز بر پایه های تاریخ و فرهنگ ایران، چون نگارنده ی شاه نامه های پارس (شاهنامه ی پیر بزرگ توس) یا شاهنشاه کورش هخامنشی میتاختند (شاملو و همتباران)، امروز میکوشند گمراهیهای گذشته را بزدایند (هما ناطق، اسمعیل خویی، علی میرفطروس و …). گزارشگر حقوق بشر در سازمان ملل (خانم جهانگیر، نوامبر2017) از مسیحیان، زرتشتیان، یهودیان، بهاییان و پیروان دیگر گرایشها و آرمانها شگفتزده است که چرا در برابر ستم و سرکوب رژیم، خاموش مانده و واکنشی فراخور نشان نمیدهند؟ سپنتا نیکنام، شهروند زرتشتی را که برگزیده ی مردم یزد است از شورای شهر میرانند و میگویند:

“آدم زرتشتی نمیتواند عضو شورای شهر شیعه باشد!”

هریک از این ریزه نکته های پراکنده را نمیتوان گوشه هایی گسترده از به باد رفتن آرزوهای شوم دیو نوفل شاتو، جانشین وی و همدستانش دید؟

کلاف سردرگم:

روند 39 ساله ی ایران را آگاهان، کلافی سردرگم میبینند که دسته ی هاران سیری ناپذیر، به چپاول دار و ندار مردم پرداخته و آب و خاک و زیر و روی این کشور را دیوانه وار غارت میکنند. سررشته ی این کلاف پیچان به یاوه بافان سرمست منگی میرسد که دانسته نادانسته در دشمنی با ایران و ایرانی سنگ تمام گذاشتند. بافندگانی چون آندرویانگ، ریچارد کاتمز، رمزی کلارک، سالیوان، میشل پیکولی، آن ماری میشل و شماری دیگر از سرشناسان دنیای سیاست و اندیشه و هنر باختر که در پرتو یاوه های دشمنان خانگی (ابراهیم یزدی و همدستان)، دیو شاخ و دمدار نوفل شاتو را چنین و چنان ستودند و تا روزیکه در پاریس بود، او را “قدیس” میخواندند و مینوشتند:

“گاندی به ایران میرود!”

ولی همینکه پای گاندی ی آدمخوار به تهران رسید تا دوزخی تازه روی زمین بیآفریند، همه ی آن ستایندگان ریز و درشت در اوج شگفتی دیدند چه ساده مردم را به سیخ میکشد، روی آتش دینی هار زن و مرد و پیر و جوان را کباب میکند و چه آسان زبان زن و دانشگاهی و دگراندیش و دست اندرکار رسانه و هر سرزنده ی دیگری را در سیاهچالهای اینجا و آنجا به کامش میچسباند تا برای همیشه خاموش بماند و بانگی ناساز در کشور شیعه های دوزخی به گوشی نرسد.

سازنده ی رژیم درنده ای که در پاریس دم از آزادی میزد، در خانه، جان آزادی را یکباره گرفت تا باورهای شیعی را در کله های پوک، دوباره میخکوب کند. میخی که پدران هار آن دیو پلشت در سرها کوفته بود، در دوران 57 ساله ی پهلویها شل شده بود، باید سفتکاری میشد که شد. ولی گویا پیچ و مهره ها هرز رفته یا زنگ زده بودند. بینوا مستان دلخوشی که مخشان از کوبش نخستین یورش، تاب برداشته بود، نه ننگ 1400 ساله را دریافته اند و نه از درد 39 ساله ککشان گزیده – امروز به آیین کودکان لجوج، بی هیچ شرم و پروایی میگویند:

“اسلام واقعی چیز دیگریست!”

کیش ناپاکی که در خون و نیرنگ و کشتار و دروغ و تباهی پرورده شده، کی بویی از آدمیگیری برده که با آزادی ی آدمی دمخور شود؟ کجا مهر و دوستی و فروتنی و سازندگی آموخته تا خدای یگانه را بشناسد؟ دریده آرمانیست ویژه ی درندگان دست پرورده ی اهریمن بدکاره که زیر پوست روانبیماران نیمچه آدم، جا خوش کرده تا هستی را به پلشتیهای سرشتی اش بیآلاید. ناپاکان بدسرشتی چون فضل الله نوری و طباطبایی و بهبهانی و هزاران کرم بدنام اگر رستاخیز توده های بیدار را به گند خویش نمیآلودند (اصل 2 متمم قانون اساسی، 1907)، کرمهایی چون مدرس و کاشانی و همدستان در لجنزار اهرمنزادگان پرورده نمیشدند تا دیو نوفل شاتو را بزایند و درد 39 ساله و پسآمدهای ننگینش بر دوش تاریخ ایرانمان سنگینی کند.

دیوها کارشان را با گزینگویه ی زشت “مرگ بر اسراییل” و “مرگ بر امریکا” آغازیدند تا گزمگان نانخوار ضحاک ماردوش هزاره ی سوم در کوچه ها و خیابانهای ایران فریاد بزنند و گوشهای مردمی بیمزده را با واژگان نکوهیده ی “شیطانهای بزرگ و کوچک” پر از بی آبرویی کنند؟

دشمنی با فرهنگ آزادگان و آزادی ی اندیشه، همنوا با ستایش بیگانه ی یورشگر به فرماندهی ی دیو دیوانه ای که میگفت: “اقتصاد مال خره!”، کلاف سردرگم را هر روز پیچیده تر کرد تا کار به تیره روزی ی امروز برسد. برخی رسانه های درونمرزی مینویسند:

“اقتصاد توحیدی – چمدانی، افزون بر 80% مزد بگیران کشور را به زیر خط فقر رسانده – بالای هفت میلیون ایرانی، گرفتار پرداخت اجاره ی ماهیانه اند!”

علی هاشمی (رئیس کمیته ی حفاضت از معتادان) میگوید:

“22% کارگران در سراسر ایران معتادند.”

فساد و تباهی و خودسوزی و خودکشی و خودفروشی دارد به مرز دیوانگی میرسد تا هیچ نیرویی نتواند کلاف سردرگم را روزی سر و سامان دهد. چاقوکش باجگیری به نام “سردار زارع (رئیس نیروهای انتظامی تهران بزرگ)”، شش دختر جوان را به شیوه ی گورینگ به ویلایش میکشاند و آنها را برهنه میکند تا برایش نماز بخوانند! آخوند لاریجانی (قاصی القضات رژیم) با 63 حساب بانکی، نزدیک 1000 میلیارد دلار پولهای سپرده ی مردم را در حسابهای دادگستری بالا میکشد و ماهیانه 25 میلیارد تومان بهره میگیرد. برادرش (رئیس پارلمان) هم هزاران هکتار زمینهای مردم را به نام وابستگانش سند میزند. هیچ شگفتی ندارد که از زبان همتایشان (آقا فریدون! روحانی) ناگه “برادران قاچاقچی” خوانده شوند. هیچک از این پاسداران دم بریده به کسی پاسخگو نیستند، مگر به ناکسی که آن بالا نشسته (ولی ی مطلق فقاهت دیوان) – مالباختگان بانکهای دزد، با خشمی توفنده در خیابانها فریاد میزنند:

“لاریجانی قاضیه – با دزدا همبازیه!” (تهران، شنبه 21 اکتبر 2017).

کسی نمیداند چرا دخترک برادران ترلیاردر قاچاقچی (زهراخانم) برای دریافت گذرنامه ی انگلیسی به جاسوسی تن داده؟ (سایت آمد نیوز). همانگونه که کسی نمیداند چرا تاکنون 2683 تن شهروند ایرانی در بازیهای زیارتی ی حج در عربستان، سلاخی شده اند؟ ولی فراوانند آنانکه میدانند نان زن و فرزند و بیمه ی عمر و پول بازنشستگی و فروش تنها خانه ای را که به دنبال برنامه های پیگیر تبلیغاتی ی صدا و سیما، به بانکها و دستگاههای مالی ی وابسته به دولت سپرده اند (صندوقهای قرض الحسنه)، نمیتوانند پس بگیرند. بنابراین چاره ای ندارند جز اینکه گریبان صدا و سیما و بانک و دولت کلاهبردار را بگیرند – و چنینست که داستان درگیریهای مالباختگان با رژیم را بهمنی توفنده باید دید که هرچه سختتر از آن بالا دارد فرو میریزد و هرچه روزها را تندتر درمینوردد، نیروی پایان دهنده اش دیدنیتر میشود. فریاد مردم در خیابانها گویای آن ریزش سهمناک است. مالباختگن فریاد میزنند:

“ای رهبر آزاده – دزدی چرا آزاده؟” – و با اشاره به سران کشور، به آهنگی کوبنده و فریاد زنان میگویند “پلیس برو دزدو بگیر! … “پلیس برو دزدو بگیر! – امروز و فردا فریادهای آن گلوها را خواهیم شنید که نه رهبرشان را آزاده میخوانند و نه پلیسشان را کارا و نیرومند برای گرفتن دزد. چراکه زیر و روی دستگاه، همه دزدند. مگر نه اینکه همین چند شب پیش (نمایشگاه مطبوعات)، دزد با چراغ (صیف، رئیس بانک مرکزی) و آن زنک (فاطی کوماندو ابتکار) در هراس از فریادهای مردم “نزولخور … نزولخور!” از میدان گریختند!؟ به زودی گریزهای بیشتری خواهیم دید. کم نیستند آنانکه ایرانزمین امروز را دیار زامبیهای سرگردان میبینند. وزیر بهداشت (قاضی زاده) میگوید:

“مسواک زدن یا واکسن کوفتن را گروهی از همکاران روحانی در مجلس شورای اسلامی، کار صهیونیستها میخوانند!” (پارلمان تهران، پنجشنبه 26 اکتبر 2017).

مردم از بازیهای دیوان و ددان، خشمگین و بیزارند. گروهی از شهروندان ناخرسند، هفته ی پیش سه روحانی را در خیابانهای تهران و شیراز پاره پاره کردند (سامانه های تسلیم و فردانیوز، وابسته به سپاه، چهارشنبه 25 اکتبر 2017).

مینیاتور فساد و هرزگی، همه جا رنگ و لعاب و پیچ و تاب خود را دارد. رژیم دروغگو، مرکز غنی سازی ی نطنز و فوردو را مانند بسیاری دیگر گوشه ها بارها پنهان کرده – بینیامین نتانیاهو (نخست وزیر اسراییل)، در تازه ترین سخنرانی اش در کنگره ی امریکا (با اشاره به 31 سال پیش، به نام سفیر اسراییل در سازمان ملل، دو بار در سال 2006، یکبار در سال 2011 و بارها پس از آن)، رژیم شیعه را برای مردم دنیا “گزندآفرین” خوانده – کلاف سردرگم با چنین کارنامه ای گشودنی نیست – در آتشی که خود به پا کرده، دارد میسوزد – خاکسترش هم به زودی به باد خواهد رفت.

سرکردگان خودکامه ی رژیم، نه مانند برخی سران خاورمیانه به دینشان پایبندند و نه با اخلاق و پاکدامنی آشنایند و نه مانند مردم باختر به آزادی و دموکراسی وابسته – نه این را باور دارند و نه آنرا دارند. شمار بزرگی از آنان داستان خنده زای برجام را داستانی میان تهی میبینند که مانند دیگر داستانهای 39 ساله، دستآوردی بوده بازیگونه – پیش از اینکه دیو نوفل شاتو ایران را بیآلاید، بخشبندیهای فرهنگی در خاورمیانه بر راستای باورهای دینی نبود. ولی تازگیها میبینیم که بخشبندیها به چالشهای دینی آمیخته – ببینیم با زرتشتی و یهودی و مسیحی و بهایی یا هر دگراندیش دیگری چه میکنند؟ (آدم بهایی، شهروند زادگاهش شمرده نمیشود و از ابتدایی ترین حقوق انسانی برخوردار نیست!). نه داستان شرم آور برخورد با هممیهنان دلیر بهایی از چشمی پنهان مانده و نه پرونده ی سپنتا نیکنام زرتشتی و نه هزاران نوکیش مسیحی در سیاهچالها! (آپارتاید دینی) کسی نیست که درد مسیحی کشی و یهودستیزی را در دیوانه خانه ی امروز ایران نشنیده باشد (تازه ترین یاوه های آیت الله مدرسی، تهران 15 اکتبر 2017).

دیوان درنده، توده ی بدکیش را به جنبش درآورده اند تا پدیده ی امنیت در خاورمیانه و جهان را فرو ریزند. پدیده ی کوچ توده های ناخرسند تازی کیش، رنگ و روی باختر را دگرگون کرده – کلاف سردرگم به بیرون از مرزهای ایرانزمین رخنه کرده تا شمار درگیریها فزونی گیرند. تا روزیکه دگردیسی ی فرهنگی نتواند توده ی ناخشنود را از چنگ دینی زورکی برهاند، کلاف سردرگم همچنان پیچ در پیچ، پیچان خواهد ماند تا تشنگان بیشتری برای نوشیدن خون مردم بزاید.

سود بادآورده:

چه کسانی از های و هوی دیوان فرمانفرما در خانه ی ویرانمان سود برده و میبرند؟ آنانکه دار و ندارمان را چاپیده و داراییهای مردم را برای چاپیدنهای آینده به جیب این تروریست و آن آدمکش میریزند تا هرچه بیشتر بکشند و همتایان آدمخوار را زیر فرمان آرند. به لبنان و سوریه و عراق و یمن لشکر میکشند و به باب المندب و افغانستان و سودان و سومالی و امریکای لاتین و جیبوتی و هزار جای دیگر انگشت میرسانند تا خود را توانا نشان دهند – بی آنکه بتوانند نخستین نیازهای توده ی بینوای خانگی را برآورند. شاهکارشان با بیش از یک میلیون تن کشته و هزاران میلیارد دلار زیان مالی در جنگی ساختگی آغازیده تا زیر پایشان را سفت کنند و آب و خاک این دیار را هم به توبره کشند (جنگ 8 ساله ی ایران و عراق 1988– 1980).

در بخشی دیگر از این کارنامه ی رسوا، میلیونها تن ناتوان و بیمار جنگی و معتاد میبینیم با نیمی از مردم بیکار کشوری نشسته روی اقیانوس نفت و گاز. دخترکان تنفروش، زنان و مردان بی فردای خودسوز، کودکان کار و گله های پریش کارتنخواب و گورخواب که دمبدم و گام به گام در کشور شیعه ها دلآشوبه میزایند تا بیش از 8 میلیون تن شهروند از دوزخ روی زمین بگریزند و در اینسو یا آنسوی جهان به آوارگی و بیگاری و دردهای بیشمار تن دهند.

آگاهان جهان، رژیم را با کارنامه ای چنین شرمزا، کودک لجباز سرکشی میبینند که دو پا به یک کفش کرده تا ناتوانیهای سرشتی اش را در دنیای نو، توان جلوه دهد. گنده کودک آدمخوار، کارش را با گرو گرفتن دیپلوماتهای امریکایی آغازید (444 روز 4 نوامبر 1979 – 20 ژانویه 1981). جنگ آفرید و در پشتیبانی از ترور و تروریزم، سر از پا نشناخت تا میان جهانیان مایه ی بدنامی و سرافکندگی ی ایران و ایرانی شود. یک گام سازنده به سود مردم برنداشت. تا توانست بد کرد و ریز و درشت را به آیین کژدم گزید تا بیخ و بن دین و آیین ناپاکش را به همه نشان دهد.

ته مانده آبروی ملی را به باد داد تا از آدم ایرانی، دیوی مانند خودش بسازد. مردم دنیا در ته تاخت و تاز 39 ساله، رژیم را پیشآهنگ تبار گوگ و مگوگ (یعجوج و معجوج) میبینند که با ردا و دستار تازی به میدان آمده تا با اسباب بازیهای اتمی، امام زمانش را نشان همگان دهد و همه ببینند روز رستاخیز آن اهریمن درنده، زمین چگونه تا زانوی اسبش به خون مینشیند! چنینست که جهان آزاد، سازندگان رژیم شیعه را دوملی چرکین بر تن تاریخ میبینند و باور دارند هرچه زودتر باید برچیده شود. چراکه بازیگرانش توانای شناخت فرهنگ باختر و دنیای امروز نیستند. دیوانگانی اند زنجیر گسیخته و شیفته ی بتکده ای 1400 ساله که نمیتوانند با مردم بیآمیزند و در آرامش بزییند.

همه ی ترفندهای رژیم ددمنش را در سایه ی بیرنگ “گفتگوی تمدنهای دیوک خاتمی”، دیدیم که به اسراییل ستیزیهای آن دیوانه ی گرمساری گره خورد (محمود احمدی نژاد) تا پرده از نیرنگ دیو نوپا بردارد “دولت تدبیر و امید – روحانی”. کلاههای گشادی که شب و روز سر این و آن مینهند، نخ نما شده و دیگر خریداری ندارد. جان سخن اینکه رژیم در روند 39 ساله در واکنش به باختر، نیک آموخته کی دم تکان دهد و کجا نیش و دندان گشاید (مرغ کرچ زپر سیاست چماق و هویج)؟ در چشم بیداران هممیهن، اوج پیروزی ی رژیم در ژرفای فروماندگی ی فرهنگی، به یک بند انگشت هم نمیرسد.

شیوه ی آخوندی را در بازی ی 39 ساله میبینیم برای خودشان به خوبی کارا افتاده – گروهی بی سر و پای ناپایبند به اخلاق را به کلان سرمایه های میلیاردی رسانده – ولی خمیرمایه ی ناپاک 1400 ساله را هم به خوبی نشان داده که در دشمنی با ایران و ایرانی سر از پا نمیشناسد. گروهی نقش رایزنان نرم را بازی کرده اند (دولت) تا کارگردان (رهبر) در برزخهای بایسته به میدان آید و برنامه را به سود خویش و همسنگران پایان دهد. مشتی مهره های کوکی هم از سر ناچاری هر 4 سال یکبار، خود را در بازی ی انتخابات! (انتصابات) نشان داده اند تا ناخواسته دکان چند نبش نیرنگ را بزک کنند و انگل خردخوار را سر پا نگه دارند. سود بادآورده ی رژیمی چنین هار که سر سوزنی دلی تپنده برای ایران و ایرانی ندارد و آنانرا “مگس” میخواند، چه بخواهد و چه نخواهد، بر بادست. پتیاره ای تازی به نام “جعفر صادق” به مردم دردکشیده ی ایران میگوید:

“خداوند وجود نورانی ما را از نور عظمت خود آفرید. فلذا ما بشرهایی نورانی هستیم و هیچکس را از آن نصیبی نیست. تنها ما و تعلیم یافتگان ما انسانهایی پاکند و سزاوار آنند که انسان خوانده شوند. حال آنکه دیگران مگسانی هستند سزاوار جهنم.” (اصول کافی، کتاب الحجته، باب خلق ابدان الائمه، شماره ی 2 جلد 2، برگهای 222 و 223).

هممیهن ایرانی، به راستی سزاوار آنیم که در بازی ی شوم شیعه ها، “مگس” خوانده شویم؟

ریشه ی گرفتاریها:

کلاف سردرگم از روزی پیله کرده و سختتر درهم تنیده و دست و پای مردم را بسته که کسی نتوانسته پاسخی گویا به پرسشی ساده را بیآبد. چه شد که چرخش شتابان و شکوفای اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، آموزشی یا دوران گسترش مدرنیزم، آزادی و برابری میان زن و مرد ایرانی، در آهنگ رو به پیش کشور از گردش ایستاد و با شورش شیعه های مست، ناگهان به بستر پسماندگیهای سده ی هفتم میلادی کشانده شدیم؟ چرا فضای باز سیاسی در کوتاهتر از دو سال، همه ی دستآوردهای 57 ساله ی پهلویها را یکسره دود هوا کرد و به خاکستر نشاند؟ چگونه دروغ و نیرنگ و تیره روزی بر راستی و یکرنگی و پیشرفت چیره شد؟ – و سرانجام اینکه بیخ و بن این گرایش شوم به پسماندگی و واماندگی و پریشانی به کجا میرسد؟

به ننگ 1400 ساله یا به خورده پاشهای دوران جنگ سرد؟ به تنشهای رو به گسترش نفتی در جهان و برآوردهای نادرست ناآگاهان از چند و چون زندگی و روند فرهنگ سیاسی در ایران؟ به برداشتهای ناکارا از پیشینه ی شیعه (کمربند سبز اسلامی ی زبیگنیو برژینسکی) یا بازیگران خام سیاسی؟ به واکنشهای سبکسرانه ی جوانان خام و دستپاچگان سودجو که در سایه ی شاه ستیزی، بدی، زشتی، آشفتگی و دروغ را مد روز کردند تا در فرو ریختن سازندگیهای دهه ها کار شبانه روزی، یاوه های پیشوای بدکیش را هرچه بالاتر بنشانند (الیت مست)؟ به شاهکار شوم آنانکه به نام آزادی، انگ مرگ بر هنر و نوشدگی کوفتند و دیوپرستی را جای میهندوستی نشاندند تا سرخ و سیاه، شانه به شانه ی هم، مام بیمار میهن را در پیشگاه خواسته های آرمانی، قربانی کنند؟ به آنها که آدمیگری را یک شبه گردن زدند تا رهبر انقلاب، اندیشه و کارکرد شیعه را از بالای بام مدرسه ی علوی به جهانیان نشان دهد (شاه روز 26 دی 1357 پس از کنفرانس گوادلوپ (4 تا 7 ژانویه ی1979) برای همیشه رفت تا روز 12 بهمن، ضحاک هار به جماران برسد و جان مردم را بگیرد). پرسشها را به دلخواه میتوان افزود، ولی پاسخی کارا نباید بیرون از چهارچوب همین پرسشها باشد.

شاه بیمار با خواسته ی خودداری از برخوردی ناگوار، دست از پایداری کشید و خانه را به خانگیان سپرد. رفت تا همه ی یادمانه ها را از تلخ و شیرین به داوران فردا بسپارد. دسته ی مست خردباخته روشنایی را از خانه راندند و ستایشگر تاریکی شدند. بر زیر و روی سامانها و همه ی سازندگیها شوریدند. لومپن چرکین بالا نشست تا آیندگان آنرا “خودکشی ی توده ها” بخوانند و به بن بست پسماندگی و پژمردگی و درماندگی ی امروز برسیم!

شاگردان دست آموز دیو هار، سرخها را دانه دانه و گاه دسته دسته زیر پا له کردند تا ملیت ایرانی را گام به گام پیش پای امتی روان سوخته قربانی کنند (کشتار هزاران جوان بیگناه در زندانها، 1367). بدکیشی از آغاز پیدایش، دلی در گرو مهر به ایران و ایرانی نداشته – بذر نخستش را شهروندی ایرانی کاشته تا ایرانزمین را زیر پا له کند و ایرانی را نزد بیگانه خوار و زبون سازد (رخداد سقیفه ی بنی ساعده و گام پایان دهنده ی  ناجای مزدکی در دومین سال فرمانفرما عمر).

دستآورد شیعه در دوران 200 ساله ی قجرها، بالای 98% شهروند بیسواد و کور و کچل در کشوری نادار شده با توده ای روانبیمار و غرق در خرافه که رستاخیز بیدارانش (انقلاب مشروطه 1906)، مترسکی بیجان از کار درآمده – نوآوریها و سازندگیهای دوران پهلوی (1979–1922)، در چهارچوب امنیت و دانشگاه و بیمارستان و کارخانه و راه آهن و ارتشی یکدست با زنان و مردانی برابر، آرایشی نو بر چهره ی رنجور این کشور بخشیده و خونی تازه شده بر رگی خشکیده – ولی روند شوم 39 ساله، ما را به دوران پیش از آن رستاخیز بازگردانده تا ریشه ی گرفتاریها را بکاویم و فرایند زشت و زیبای تاریخ یا داده های بد و خوب روزگار را دانه دانه از هم سوا کنیم. ریشه ی گرفتاریهای امروز را بر این راستا در سه لایه میبینیم:

1 – کهنه ترین لایه ها که به رخداد شوم 1400 ساله میرسند (شکست ارتش ایران به گفته ی پیر خنزر پنزری از سپاه دیوان ژولیده موی به فرماندهی ی ناجای مزدکی، سعد وقاص، خالد ولید و فروریزی ی دین و فرهنگ خانگی و بالا نشستن بیگانه کیشی)،

2 – پایداری ی توده های بیدار میهندوست در درازای این دوران انباشته از ستم و سرکوب و پیاده شدن آیین بیگانه به نام “دین” در ایرانزمین (این لایه از ریشه ها با فرهنگ خانگی به سختی درهم آمیخته – سوا کردنشان نیازمند کاری سترگ است)،

3 – چند و چون فروریزی ی رژیم قانون و بر تخت نشتن دشمن 1400 ساله در این آب و خاک (پهلویها خواهان زدودن زشتی از سیمای دردکشیده ی فرهنگ خانگی بودند. همدستان سرخ و سیاه و باختر آزمند، راه را بر نوگرایان خانگی بستند تا درازدستان بیگانه، دار و ندارمان را پا به پای آبروی ملی بروبند).

ریشه های گندیده ی این سه دوره را از ته باید چید و بر آتش انداخت – ولی داده هایی ارزنده نیز از لابلای رویدادها سربر آورده که تک به تکشان را باید کاوید و از نو شناخت و با رنگ و روی روز درهم آمیخت. در اوج زشتیها و فروریزیهای یورش بیگانه، داستان پایداریهای فرزندان دلیر این آب و خاک، به ویژه در میدان فرهنگ، اندیشه، هنر و نوآوری میتواند ابزار آموزشی شایان برای فرداییان دلسوزی باشد که خواهان آرامش و همزیستی با دیگرانند.

تر و تازه ترین ریشه های شوم، به روش کار آدمخواران فرمانفرمایی میرسد که توانستند قانون را در بستر خون براندازند. باز بودن دستان ناپاک دسته ی درنده در کشتار میهندوستان، پیروی از شیوه ی پدران ناپاکشان بود (منصور، رزم آرا، کسروی، هژیر و …)، ولی اینکه چرا رژیم پیشین واکنشی کارا در برابر این تبار درنده نداشت تا کار به شورشی فراگیر رسید، پرسشی است که فرداییان باید پاسخش را بیآبند. تبار دریده در پناهگاههایش (مسجدها) آزاد بود هرچه دلش میخواهد بکند و هر یاوه ای که دوست دارد، ببافد. در رخداد شوم 1979 باختر را فریفت، ولی نتوانست در روندی 39 ساله مردم را با خود یکدست کند. هنوز هم نتوانسته آنگونه که آرزومندست قوانین بیابانی ی سده ی هفتم عربستان را در این کشور پیاده کند. قوانین سنگسار و تازیانه و رجم و دیه و قصاص و تعذیر میان مردم دوران ماهواره و اینترنت، کاربردی جز مسخرگی و لودگی و دبنگی ندارد.

بتپرستان کهنه گرا، در بن بست حقوق بشر و تکنولوژی ی نوین گیر کرده اند. افزون بر آن، دستآورد 57 ساله ی پهلویها آنچنان مایه ای داشته که باورمندانش تواناتر از بت بازان توانسته اند مردم را در برابر بیگانگان خودی نما، به میدان آورند. چه کسانی بیش از دیگران در این دوره در برابر چشم مردم به تازیانه بسته شده یا جانشان را در سیاهچالها از دست داده اند؟ زنان و مردان دگراندیش، نوگرایان، کارگران، دانشجویان، پیروان دیگر دینها و ناتوانانی که نتوانسته اند بهای کیفر تازیانه را بخرند و سرانجام آنانکه بی هیچ پیرایه و پروایی با بازیگران دستگاه فرمانفرما، هیچ بده بستانی جز پیکاری پیگیر نداشته اند.

رژیم با همه ی زورگوییها و درندگیهایش، نتوانسته این لایه از مردم را به زانو درآورد. زنان و جوانان بیدار، پیشاهنگان دلیر یک دگردیسی ی زیربنایی در کندن ریشه های گندیده ی بدکیشی در سراسر آریابومند. آنان از بت زشت زورگویی که در آنسوی مرزهای زادگاهشان از سوی مشتی بیابانی، جای خدای یگانه نشانده شده، بیزارند. آنها دوست ندارند روزی پنج بار در پیشگاه این بت پلشت، خم و راست شوند و این بت پرستی ی کور را “دین” بخوانند. خدایی اگر هست، جز مهر و دوستی و خرد و بیداری نیست. خدای بخشنده ی مهربان را به بت و بتپرستی کاری نیست.

بیداران ایرانی ریشه ی درد را در گمراهیهای شیرین مغزانی میبینند که به زنده یاد هویدا (نخست وزیر ایران، 1977) نامه نوشته و از مثلث یهودی – بهایی – ماسونی در ایران گله کرده اند – بی آنکه بگویند خود چه کاره بوده و به چه کسانی سواری داده اند (نزیه – لاهیجی). بدنامان کانون وکلای آنروز با 150 میلیون دلار )پیشکش کارتر)، دیو را برای دریدن ایران و ایرانی به خانه آورده اند تا سرجوخه هایزر را روی کول ارتش بنشانند. رژیم دیوها افزون بر کشتار بیش از 450 تن از رهبران راسیتن اپوزیسیون ایرانی در باختر، آدمخواری را روانه ی لبنان کرده اند تا حزب الله را برپا کند (علی اکبر محتشمی). دست در دست جهاد و حماس و دیگر تروریستها نهاده اند تا جان هزاران تن را بگیرند.

شیوه ی آشنای آخوندی در بازیهای اتمی و پنهانکاریهای همیشگی (تقیه)، سوراخی گشاد در تنه ی دیپلوماسی گشوده تا نمایندگان اروپا (سفرا) ایران را ترک کنند. دیوک خندان به میدان آمده و دست به کار بازگرداندن دیپلوماتها به ایران شده (خاتمی 2 خرداد 1376). دیوک کهنه کار همان کلاه گشادی را به سر دنیاییان چپانده که امام بازیگرش دو دهه پیش از سر مردم دنیا برداشته بود (دیو نوفل شاتو 1979). نیرنگ دیو خندان (خاتمی) کارگر افتاده – سادگان اینجا و آنجا، بازیگر پلشت را “گورباچف ایران” خوانده و هنوز هم هستند دلخوشانی که دل در گرو این روانپریش هزار و یک رنگ دارند! رستاخیز سبز از آنرو به بار ننشسته که نام سرکردگان شیدایی وابسته به همین دیوک آنرا آلوده بود (موسوی، رهنورد، کروبی).

ساده تران چشم به برنامه های بی مایه ی دیوک بازیگر دوخته اند “گفتگوی تمدنها 1990″– آخوند رنگرز به آسانی توانسته ریز و درشت را رنگ کند تا جانی تازه به رژیمی نیمه مرده بخشد. دیدار و نمایش همتای دیوک از باختر، بخشی از همان نیرنگ بوده “آخوند کروبی 1993″– گروهی را که کلان دیوک (سید علی گدای خامنه) برای دیدار با امریکاییها به عمان فرستاده، همرنگ خوک یا ناپلئون در رومان جرج اورول (قلعه حیوانات) میبینیم که سگان هار را به نگهبانی ی خویش برگزیده بودند (سپاه پاسدار). چرا؟ واکنش بازی را در رویداد 11 سپتامبر 2001 به روشنی دیدیم و شنیدیم و چند و چون تب و تابش را هم اینجا و آنجا خواندیم.

شاخه های تنیده بر درخت زهرآلود بدکیش را در جای جای جهان از همان ریشه ی پلشت میتوان دید (صدور انقلاب). از بوینس آیرس آرژانتین تا آنسوی دنیا (17 مارچ 1992 انفجار سفارت اسراییل – 18 ژوییه ی 1994 انفجار مرکز یهودیان – 25 ژوئن 1996 انفجار مرکز تفنگداران امریکایی، خوار عربستان) و دهها نمونه ی دیگر– دادگاه آلمان برای کشتار رهبران کرد در رستوران نیکونوس برلین، دستان ناپاک شماری از سران بدکیش را گشود ( 13 آوریل 1997). ریشه های گندیده را به دلخواه میتوان کش داد و انگشت بر دیگر نمونه ها نهاد. ولی این درد دل پایان نمیگیرد تا روزیکه دانه دانه ی ریشه های درد به درستی شناسایی شوند و درمانی کارا برای یکایکشان بیابیم.

گره های کور:

ریشه های گندیده در دوزخ روی زمین، فراوان گره های کور زائیده تا دشمن خانگی در اوج سرمستی، نیروی شناخت پیرامون را از دست بدهد. هرچند بند ناف رهبر دنده پهن، در رهبری ی این دوزخ بدخیم، به سه گوشه ی نیرومند گره خورده:

1 – دین هار بیگانه (نیروی نادان پروری و خودزنی)،

2 – بازار خودسر (نیروی چپاول دار و ندار مردم)،

3 – سپاه درنده ی دریده (نیروی گسترش ترس و سرکوب) – که هریک در چهارچوبی سازمانی، نیروهای وابسته و یکانهای زیر فرمان خود را دارند. شاخه های خورد و کلان امنیت در دو سوی مرزها و همه ی نیروهای رزمی و پلیس در سراسر کشور، گوش به فرمان رهبرند و دولت، کارگردان برنامه های پس و پیش پرده در پرده ی اوست.

گرایش تند روسی – کره ای – چینی از ویژگیهای چون و چراناپذیر باخترستیزی در دستگاه دیوان فرمانروا در خانه است. جهانبینی ی دیروز، امروز وارونه شده – ولی نخواهد توانست همچنان وارونه بماند. پهلویها شیوه ی ناپسندی را که زیر دو واژه ی “ارباب و رعیت” از سده ها پیش، بینوا مردم را به بردگی و بندگی کشانده و زمینگیرشان کرده بود، برانداختند (انقلاب سپید 1963) – دیوان سر برآورده از گور ضحاک ماردوش، جای “ارباب کل” نشسته و مردم را کمتر از رعیت انگاشته اند. دستاربند ردابردوشی بی هیچ شرمی مینویسد:

“مقلد با تقلید از مجتهد شیعه در واقع از خدا و رسول او و امام فرمانبرداری میکند و اصول فکر انسانی در این تقلید راه ندارد. وقتی مقلدی، مجتهدی را شناخت و به او ایمان آورد، دیگر اجازه ندارد در احکام و عبادات  از او دلیل بخواهد، بلکه باید بطور کامل از او اطاعت کند و اوامر او را گردن نهد.” (سفینته البحار، شیخ عباس قمی، جلد دوم، برگ 668).

در تاتر دردزای 39 ساله، آخوندها رفسنجانی (تا زنده بود)، خاتمی، کروبی، روحانی و همدستان با نمایش گرایش به باختر، بازیگران روی دیگر سکه ی رهبر شده اند. در پس پرده، نگهبان سفت و سخت رژیم بوده اند – ولی چنین نشان داده و میدهند که نیروی رو در روی همند و سخت در برابر یکدگر ایستاده اند (اصلاحیون – اصولیون) – سیاه بازی میکنند تا بتوانند شش گره ی دشوار را به دنبال ناکارآمدیهای پیمان برجام از سر بگذرانند:

1 – گره ی بازیهای اتمی – موشکی،

2 – گره ی کاستیها و ناتوانیهای اقتصادی – بانکی،

3 – گره ی درگیریهای جناحی برای تقویت سازمانی،

4 – گره ی ناخرسندیهای اجتماعی و بیرون آمدن از باتلاق حقوق بشر،

5 – گره ی گرفتاریهای اکولوژی، یورش کم آبی و گسترش خشکسالیهای کمرشکن،

6 – گره ی زد و خوردهای منطقه ای، هزینه های غول آسا و پراکندگی ی میدان درگیریها.

اینهمه گره های تنیده و پیچیده درهم، دستآورد رژیم آدم ستیزی است که با اندیشه ی صدور انقلاب از زهدان مادر زاده شد. گره ی برجام گشوده نشده، تراژدی ی شورانگیز مالباختگان به میدان آمده –  درگیریهای تازه ی کردستان را با های و هوی قداره بندی به نام (قاسم سلیمانی) و دسته ی لاتهایی همتا (حشد الشعبی)، پیش رو داریم که گوشه ای از آن دستآورد شومست. انقلابی که سرکردگان باختر در آفرینش آن سهمی کلان داشتند، به دست دیو نیرنگبازی افتاد که خود را ستون زیربنای آن میدید. دیو بدسرشت، زیر پوشش شورشی که آنرا ساخته و پرداخته ی خود میدانست، از سالها پیش به سر پرورده بود باور شیعی را وجبی بالاتر از سر دنیای سنت بنشاند! نمیدانست کور خوانده و آرزویی چنین خام را به گور خواهد برد.

رهبری که نام و نشان خود را به رسانه های خورد و کلان باختر وامدار بود، از نخستین روزی که به ایران پا نهاد، پیمان شکست و به آیین گرگان هار، نیش و دندان به سروران نشان داد. بازی ی آخوندی با گروگانگیری آغازید تا تحریمهای ریز و درشت، گلوی مردم را بفشارند. جنگ 8 ساله با همتای عراقی، همه ی دهانهای گله مند را بست تا ماشین خونخوار دیکتاتور با جان نوجوانان روستاهای کشور روغنکاری شود. مشتی دبنگ چون خوئینیها و زهرا رهنورد و معصومه ابتکار و همدستان از دیوار سفارت امریکا بالا رفتند تا راه را به همدستان دیوک مصباح یزدی نشان دهند که چگونه میتوان سفارت عربستان را پس از سه دهه به آتش کشید. رژیم بدنام که دمبدم بیزاری آفریده و همه را از خود گریزانده – چاره ای ندارد جز اینکه یا به سوی کره ی شمالی شدن برود یا پرونده ی رسوایی ی خویش را برای همیشه ببندد و گریبان مردم را رها کند.

از گره های کور پیچ در پیچی که تنها با فرو ریختن رژیم ددسالار از دست و پای مردم گشوده خواهد شد، بدآموزیهای سرکردگان ایرانسوزیست که هرگز نتوانسته اند با فرهنگ زادگاه خویش به درستی آشنا شوند. به یاوه های یاوه سرایان آنسوی مرزهای آریابوم سرخوش مانده اند – در بدی زیسته، به بدی خو کرده و بد اندر بد شده اند. روانپریشی آشفته سر به نام (میرحسین موسوی – نخست وزیر دوران جنگ 8 ساله)، میگوید:

“بزرگترین گناه رضاخان زنده کردن و بزرگنمایی ی دروغی بود که فرنگیها در باره ی کورش و پاسارگاد به دهان ایرانیها انداخته بودند!”

جانوران لانه ی خود را میشناسند و آنرا دوست دارند. این جانور تازی ستا، نه خانه ی خود را میشناسد و نه اگر مهری به آن داشت، پدر فرهنگ کهن دیار را “دروغین” میخواند (کافر همه را به دین خود پندارد). پدیده ی مانایی که خورشیدسان میان زندگان جهان میدرخشد و بیداران ایرانی را روشنایی و گرما میبخشد،به استخوانهای گلوگیرشان افزوده – نمیدانند که امروز و فردا یکی از همین استخوانها، بی شلیک گلوله ای جانشان را خواهد گرفت.

دستاربند ناپاک ردابردوشی که در پرتو نیرنگی زیرکانه با عکسی رنگی در پاسارگاد، کوشیده جوانان میهندوست را بفریبد تا در بازی ی خنده زای انتخابات، از او پشتیبانی کنند – در رستاخیز خودجوش همان جوانان، راه پاسارگاد را به رویشان بسته – دسته ی گزمگان بزن بهادر را به دستگیریشان فرستاده تا بگیربگیر و بزن بزن راه اندازند (روحانی، 7 آبان 1396).

روزیکه سازمانی سرشناس در دنیا (نشنال ژئوگرافی)، زادروز شاهنشاه کورش هخامنشی را به مردم ایران و جهان شادباش میگوید و اندیشه ی زیبایش را میستاید، شاید این آخوندک خودباخته نیز بویی برده که پاسارگاد، سرانجام پایگاه رستاخیز فرداییان خواهد شد. با اینهمه میان گله ی گرگان مست، یک آدم زنده در پارلمان ساختگیشان نبوده از این بازیگر پاچه ورمالیده که عنوان ساختگی ی “رئیس جمهور” را یدک میکشد، بپرسد:

“مردک گجستک، چرا و به موجب کدام قانون راه را به روی مردمی که به خانه ی پدرشان میروند، میبندی؟ – تو هرزه ی بی سر و پای مزدور بیگانه تا روزیکه آن ردا و دستار ناپاک را به زباله دان نیاندازی، ایرانی شناخته نخواهی شد و در این خانه جایی نخواهی داشت – چه بخواهی و چه نخواهی، بیداران این آب و خاک در پرتو آموزشهای شاهنشاه کورش، نماد آزادی ی اندیشه، همپیمان شده اند سفره ی نادان پروریهای تو و دیگر پتیاره های همدستت را برای همیشه از بیخ و بن برچینند. ترسی که به جان دانه دانه تان افتاده، گویای بدیهای بی اندازه و خونهای بیشماریست که آغاز تا امروزش روشنتر از آفتاب رو شده – خود بهتر از همه میدانید، چه خورده و چه گفته و چه کرده اید. روز بزرگ داوری در راهست.”

زندگان را اگر دلی به سینه بود و کمی هنر پرسایی به سر، ننگ دیرپا بیگمان 1400 ساله نمیشد – هرچند منبرنشین نانخوار اهرمن از نخستین روز، چهارچوب پرسش را آراسته و بیرون از آنرا “کفر” خوانده – همه دانسته اند هرکه گامی فراتر نهد، سرش به بادست و مالش دود هوا و خاندانش ارزانی ی هرزگان سرآستین گشاد. بنابراین هراس از آزادی در پرسش، هوشمندترین باریک بینان را واداشته پیش از اینکه دهان به گویش بگشایند، به فرجام آن اندیشند.

چنین بوده که پرسایی میان این مردم مرده تا بدزبانی و نیرنگ و دورویی و چنددوزه بازی و هزار درد دیگر جایش بنشیند – و چنین بوده که نامدارانی چون نهاوندی و روزبه و مازیار و استاذیس و خداوند ماه نخشب و بابک و روزبهان خراسان و بزرگ امید و حلاج و پسیخانی و رازی و سهروردی و حسنک وزیر و قاضی همدانی و هزاران آزاده ی آزادیخواه، جان در این راه نهاده اند تا فرزندانشان روزی پرونده ی ننگین 1400 ساله را در این مرز و بوم برچینند. این کورترین گره ی سرنوشت آدم ایرانی هم به دست همین بیدار فرزندان گشوده خواهد شد تا از دوزخ روی زمین، دوباره پردیسی بسازند شایسته ی ستایش و سزاوار کرنش فرداییان.

سپاه پاسداری از دیو و دد:

نیروی جوشانی که بخواهد از دوزخ روی زمین، پردیسی بسازد سازگار با مردم دنیای نو در چهارچوب آزادی ی اندیشه، پیش از هر گامی، نیازمند آگاهیست. نیروی نوپای نوگرا تا دشمن و شیوه ی کارش را به درستی نشناسد، پیروز میدان پیکار نخواهد شد. در نبرد پیش رو، میتوان سر مار زهرین را به سنگی گران کوفت و به خاک انداخت – میتوان هم نیش زهرینش را کشید تا در سایه ی روشی نو، گام به گام رام و آرام شود.

پرتو آموزش در شیوه ی نوین زندگی، میتواند از دشمنی درنده، دوستی بسازد مانا و دیرپا – هرچند در آغاز سخن، پند پیر شیراز را دیدیم که نااهلان را “تربیت ناپذیر” خوانده – نیازی به زیاده گویی نیست که بزه شناسان دنیای نو، پذیرای بد بودن سرشت آدمی نیستند. آنان آموزش و پرورش نوین را کارا و درمانگر میبینند – به گونه ای که ریشه های گرایش بزهکار را در سایه ی دانش و هنر روانکاوی میتوان کاوید، بدآموزیها را از رفتار و هنجار وی کاست و به نوپروری پرداخت. امیدی سازنده برای فردای پیش رو را نباید دستکم گرفت!

همدستی و همکاسگی میان دینبازان با اوباش و ولگردان قانونستیز (بزهکاران کارکشته)، پیشینه ای دراز در ایران وامانده دارد. پیشوای بدکیش از دیرباز، نیازمند سرسپردگان قمه کش و قداره بند زورگو بوده تا با پشتیبانی ی پیروان کله پوک هیاهوگر بتواند در برابر دولت روز، خودی نشان دهد و باجی بستاند (روش آشنای 1400 ساله). دیوار میان این دو دسته (دینبازان و فرمانروایان)، با برخی قوانین و آییننامه های نوشته شده یا نانوشته، بلند و کوتاه میشده – دستگاه دیوانی – مالیاتی ی فرمانفرما، همیشه شانه به شانه ی گنبد و بارگاه پیشوای دینباز ساییده – هریک شیوه ی خود را در سواری از گرده ی مردم جادوزده داشته اند. یکی به تازیانه ی دینی هار و ابزاری نادان پرور و دیگری به تیغ خونفشان گزمگان گوش به فرمان. توده ی خودباخته زیر بار 14 سده ستم و سرکوب بی چون و چرا، پنداشته زندگی همینست و دیگرهیچ. بینوا توده از سر ناچاری باورش شده، باید بسوزد و بسازد و هرگز دم برنیآورد!

پهلویها که سر برآورده اند، رنگ و روی کهنه را با همه ی کاستیهاشان، از چهره ی زندگی زدوده اند تا مردم، جایگاه شهروندی ی خود را در کشوری قانونمدار بیابند. نانخواران گمراه پریشان سری به نام (جمال اسدآبادی)، به شیوه ی مستان یاوه باف (آل احمد، شریعتی و همتایان)، مشتی جوان ساده دل را فریفته اند تا به دستآورد 57 ساله ی پهلویها بشورند و خاک دنیا را به سر خود و دیگران ریزند. شاهکار ننگینشان را “انقلاب اسلامی” خوانده و به آن بالیده اند که هنوز داریم بهای سنگین آن بدمستی ی بدفرجام را میپردازیم.

دینبازان دشمن خرد و دانش و هنر و نوشدگی (باخترستیزان انقلابی)، ارتش خود را به شیوه ی کهن از میان سرسپردگان قمه کش و قداره بند برگزیده و زیر نام “سپاه پاسداران”، به نگهبانی از خویش و بیگمان صدور انقلاب گمارده اند. واژه ی پسندیده ی پاسدار یا سردار در فرهنگ زیبای زبان پارسی، هرگز برازنده ی این سرکردکان سیری ناپذیر نبوده و نیست و نخواهد بود. مشتی باجخور فرومایه را چه به آیین شایان ستایش سربازی؟

روند 39 ساله، بسیاری از آنانرا به نگاهی تازه از زندگی واداشته تا در کارکرد زیانبار خویش، به شناختی تازه دست یابند. شماری از آنان در افت و خیز این دوره ی دراز، با فرهنگ دانشگاه و دنیای نو به درستی آشنا شده اند. دروغهای شاخ و دمدار تاریخ را در خرمن خرمن بدآموزیهای سرنوشت سوز از زبان پیشوای خرافه ستا، موشکافانه وارسیده اند. همینانند که امروز و فردا دست در دست سربازان ارتش دلیر ایران به پشتیبانی از مردمی دردکشیده به میدان خواهند آمد تا دیو و دد را برای همیشه از مرزهای آریابوم برانند و نامی نیک از خود بر جای نهند.

سرشناسترین بزن بهادران ارزانجانی که نخستین زیربنای سپاه دیو و دد را به دستور دیوکی پلشت (ابراهیم یزدی) در باغشاه تهران پی ریختند و رژیم دون پرور را به امروز رساندند، روزی باید پاسخگوی دادرسیهای مردم شوند (آقازمانی (ابوشریف)، رضایی، سازگارا، لاهوتی، بشارتی، غرضی، رفیقدوست، الویری، دانش، فرزین، ضرابی و بسیاری دیگر، اردیبهشت 1358). چند و چون جنگ 8 ساله میان دو همنژاد ایرانسوز (صدام – دیونوفل شاتو)، اوج بگیر و ببند این دسته ی آدمخوار در دو سوی مرزهای خانه شده – چه در کشتار گله گله نوجوانان خام روستاهای کشور در گذرگاههای مینگذاری شده ی میدان جنگ و چه در گرفتن جان بیزاران در گوشه و کنار خانه و شماری از سران اوپوزیسیون در باختر، دستانی دراز داشته اند.

نخستین سرکرده ی این گله، قلچماق کله پوکی به نام “رضایی” بوده – پس از او “رحیم صفوی” و امروز “جعفری” سفت بر تختش چسبیده – نخستین رسانه شان “جوان” را در خشم از گروه شبه نظامی جوان، رونویسی کرده اند که پوزه ی نمایندگانشان را بارها در پاریس به خاک مالیده بود (1980).

همزمان با مرگ دیو نوقل شاتو، سپاه قدس برپا شده تا در صدور انقلاب تواناتر بکوشد (احمد وحیدی 1370). شاخه های تازه ی پنهان و پیدای ترور، پا به پای دیگر شاخه ها، تکه هایی از بدنه ی همین یکان درنده شده اند (پایگاههای گوناگون به نام ددان تازی، حزب الله، جهاد، زینبیون، فاطمییون، حشدالشعبی و …). پس از فروریزی ی صدام، در بگیر و ببند پاره ای درگیریها، جایگاهی گسترده تر در عراق یافته اند (حسین حیدری 2003). رشته همکاریهایشان را با کردها، افغانها، بوسنیاییها و دسته های ریز و درشت تروریست افزوده اند تا سرکردگی به قمه کشی نوپا به نام “قاسم سلیمانی” رسیده – نیمچه مردک را پهلوان میدانش کرده اند (عارف عرفنشناس) تا جوانان خام افغانی را برای خودکشی، آسانتر بفریبد و بتواند از میان همکیشان لبنانی، عراقی، فلستینی، سوری، یمنی، سودانی سربازگیری کند (خودکشی برای دیگرکشی – عملیات انتحاری). مردم کوچه و خیابان سوریه و یمن و عراق و لبنان از او و یکایک همکارانش بیزارند.

شاخه های گوناگون سپاه را آخوند کوسه (هاشمی بهرمانی) یکدست کرده و زیرنام (جهاد سازندگی)، دستان درازشان را در چپاول سرمایه های کشور، گشاده تر از پیش گشوده – پایگاه خاتم، مافیای مالی ی سپاه را زیر نام شرکتهای بانام و بینام، شانه به شانه ی دولت، برنامه ریزی کرده (2005) که تا پایان دوران آخوند خندان برپا بوده – برنامه های عمرانی، بی هیچگونه مزایده و مناقصه ای به آنان سپرده شده – آب و خاک کشور را به این و آن فروخته و دخترکان نوجوان را هم به موشهای شکم گنده ی لمیده کنار آب گرم پارس، پیشکش کرده اند تا کلاهشان را بالاتر نهند.

با روی کار آمدن لات بی سر و پای آران گرمسار (احمدی نژاد)، بیمه و نفت و پتروشیمی و بانک و نقل و انتقال و معادن و تراکتورسازی و داروسازی و مخابرات و هرچه که هست، همه را روفته اند تا 800 میلیارد دلار از سرمایه های نفتی ی مردم گم و گور شود! اسکله ها و فرودگاههای خصوصی راه انداخته اند تا بی پرداخت یک شاهی مالیات به صندوق دولت، هرچه میخواهند بدهند و بگیرند و ببرند و بیآورند. با قاچاق ارز و پولشوییهای رنگارنگ، کارکرد بانکها را به دست گرفته اند تا به داستان شرم آور مالباختگان برسیم و ببینیم که در سایه ی بازیهای امنیتی، حسابی هم به بانک مرکزی پس نمیدهند. به سخنی دیگر، قداره بندان تازه به دوران رسیده با سرمایه ی مردمی گرسنه و بیمار و نادار توانسته اند شیوه ی آدمخواری را در لبنان و عراق و افغانستان و یمن و دیگر گوشه های دور و نزدیک بپراکنند.

چپاولی سراسری و سازمان یافته، لایه ی تازه ای ساخته و نانخواران خود را پرورده – در پرتو چنین نیروی مالیست که راندمان سیاست را به دست گرفته اند. اختاپوس در همه ی زمینه ها بر سراسر کشور سایه انداخته – به دستی سرمایه گذار اروپایی را رانده و به دیگر دست، سیستم سرکوب رژیم را سر پا نگه داشته اند – چنینست که بار آرمانی ی اسراییل ستیزی، همشانه ی بار مالی و کلان دزدیها شده – گواینکه تروریستهای آموزش دیده ی “قدس” از سوی امریکا تحریم شده اند (2011) و وزارت خزانه داری ی این کشور، همه ی سپاه را در لیست تروریستهای سوگند خورده جای داده (سایت وزارت خزانه داری امریکا 1 فوریه 2015 لاتهای چاقوکشی را که نام “سردار” به خود نهاده اند درنده ترین آدمخواران میان کارکشته ترین دزدان دنیا شناخته) – دنیای آزاد آنها را بزرگترین کارتل قاچاق مواد مخدر میشناسند (روزنامه ی دل ولت آلمان، 21 ژانویه 2016).

یاری رسانی در هر لایه ای و به هر نیازمندی خود به خود ستوده است و کسی خورده ای بر آن نمیگیرد. ولی چنانچه این یاری به بهای گرسنگی و بیماری و ناداری ی میلیونها تن شهروند خانگی به دست رژیمی بیدادگرانجام شود، نه تنها پسندیده نیست، که خیانتی نابخشودنی به مردمی بینواست – به ویژه آنگاه که روشنترین انگیزه ی آن یاری را سیه بختان خانه، گسترش کیشی زورگو میبینند که زیان پشت زیان زاده، سرکوب کرده، هر دگراندیشی را به سیخ کشیده و بیزاری پراکنده – چنینست که مردم فلکزده در خیابانها به سر رهبر قمه کشان رژیم، فریاد میزنند:

“سوریه رو رها کن – فکری به حال ما کن!”

بارها گفته و باز هم میگوییم:

کله پوکان نرینه خوی زنستیز در روند شوم 39 ساله هرگز دلی در گرو مردم ایران نداشته اند – دسته ی دیوهای درنده، مشتی لومپن را به جان مردم انداخته و همچنان تاخته اند. بیجا نیست که خودشان به زبان آمده و میگویند:

“90% جوانان ایران از دین برگشته اند.” (مقیمی، استاندار تهران، صدا و سیما، 9 آبان 1396).

گروهی از همین سرکردگان باجخور به کشاورزان گیلانی در تالش گفته اند:

“مالیات آب بدهید!”

کشاورزان پاسخ داده اند:

“ما دیمی کاریم، آب مصرف نمیکنیم که مالیات بدهیم.”

سرکردگان باجخور با توپ و تشر گفته اند:

“آب آسمان را نایب امام زمان به زمینتان میباراند. باید مالیات آب ارزان را به صندوق ولی ی عصر بپردازید!”

سیاست سرکوب خانگی و صدور اتقلاب آخوندک روحانی با یاوه های تدبیر و امیدش، هیچ توفیری با ترکتازیهای احمدی نژاد یا جفنگهای خاتمی و رفسنجانی و پیش از آنها ندارد. تا دیروز رجایی و بی هنر و ولایتی و خرازی و بقایی و مشایی دنباله رو سیاست صدور انقلاب بودند – امروز ظریف و همدستانش به اوگاندا میروند تا سرمایه ی دزدی شده از کیسه ی مردم نگونبخت ایران را هزینه ی ساخت مسجد و بیمارستانی برای پابرهنه های آن دیار کنند و شیعه را بگسترند. مگر دلقک بقایی به نمایندگی از سوی احمدی نژاد با چمدانهای پول به اینسو و آنسو نمیرفت و برای گسترش ترور شیعه، همه جا پول پخش نمیکرد؟

در چنین رژیم بی سرو تهی است که کسی نمیتواند از رهبر (سیدعلی گدای خامنه) بپرسد چه میکنی و چه میگویی؟ میلیاردها دلار سرمایه های نفت و گاز را چه کرده ای؟ میلیونها تن نیمه جان دارند از گرسنگی و بیماری و بی دارویی و ناداری در شهرهای دورو نزدیک ایران میمیرند – تو پولشان را خرج این مسجد و تکیه و آفتکده میکنی؟ – چه توفیری میان تو با چنگیز یا سرکردگان پسمانده ی قجر؟ کار مالباختگان به کجا خواهد رسید؟ چه پاسخی برایشان داری؟ نیروی سازندگی ی کشوری با 35 میلیون تن شهروند، همانیست که 39 سال پیش بوده – ولی 50 میلیون تن به شمار شهروندان افزوده شده! – تو و همدستانت در این دوره، چه گامی به سود مردم برداشته اید؟

دست اندرکاران روند تازه ی نوگرایی و گسترش آزادیهای نوین در عربستان و امارات و مصر و تونس و دیگر سرزمینهای تازی کیش که در واکنش به درندگیهای دسته ی آدمخوار شیعه، شگفتی آفریده اند، میتوانند از سرکردگان تهران بپرسند:

“سنی یا شیعه؟ – کدامیک با شیوه های نوین در دنیای امروز سازگارترند؟

نه اصلاحیون یا سهم خواهان دماغ سوخته ی رژیم که رقبا سهمشان را سر سفره ی چپاول داراییهای مردم ایران خورده اند، پاسخی درست به چنین پرسشی دارند و نه از دهان دسته ی لاتهای پاچه ورمالیده ی همدست رهبر که جان مردم را گرفته و غارتشان کرده اند، نکته ای گره گشا خواهیم شنید. سپاه پاسداری از دیو و دد هم در این آشفته بازار، همسنگ دیوان و ددان فرمانفرمایند! چه بخواهند و چه نخواهند، دیر یا زود باید به مردم ایران حساب پس بدهند. کم نیستند آنانکه از میان خودشان در پشتیبانی از مردم دردمند، گریبان همتایان هرزه را خواهند گرفت.

دوست و دشمن:

دوست، دلسوز و مهربانست و سود یار و یاور را سود خویش میبیند – دشمن، بدخواهست و انباشته از خشم، کین میورزد. نیرنگبازست و میستیزد. میکوشد ریشه ی پیوند را از بیخ و بن بکند و بر آتش نهد. شمار بزرگی از هممیهنانمان، سران رژیم 39 ساله را دیوانه ترین دشمنان زیانبار خویش میبینند – و هر کسی را که گامی در برابر این دشمن سرنوشت سوز بردارد، دوستی همدرد میشناسند.

در چشم بسیاری از آنان، رژیمی که سالها مایه ی بدنامی و آبروسوزی و کشتار و گسترش زندان و ستم و سرکوب و چپاول سرمایه های کشورشان شده، سرسختترین دشمن خانگیست. سران رژیم را میبینند که هیچ نشانی از ایرانیگری یا وابستگی به فرهنگ خانگی ندارد. گفته ها و کرده ها و نوشته هایشان از نخستین روز تا امروز، فساد و تباهی و سیه روزی بار آورده – کارشان ستایش بیگانه بوده و هرگز به سود شهروند ایرانی گامی برنداشته اند. مردم آنانرا دسته ای رهزن چپاولگر میشناسند که دانه دانه شان هرچه زودتر باید به دادگاههای ملی سپرده شوند.

واکنش در برابر رخدادهایند که دستان دوست و دشمن را میگشایند. تازه ترین پیام بنیامین نتانیاهو به ایرانیان، هم سود مردم ایران و اسراییل را میجست و هم سود همزیستی و تنشزدایی با مردم دنیا را. سران تهران بارها و بارها نابودی ی اسراییل را به زبان آورده اند. روی موشکهایشان این آرزوی اهریمنی را دمبدم نمایش داده و میدهند. برخوردی چنین قانون ستیز و اخلاق سوز در چهارچوب آییننامه های جهانی، نه در فرهنگ ایرانیان، پیشینه ای داشته و نه نزد آگاهان این سرزمین پذیرفتنی است. این شیوه ی جانورآسا، مایه ی شرم مردم شده – بیزاران از رژیم از خود میپرسد:

“بالای نیمی از شهروندان این کشور، بیکار و نادار و نیازمند نان روزانه اند. بیش از یک دهمشان گریخته اند. زیربنای باورهای اخلاقی و پایبندیهای خانوادگی، دستخوش فروریزی شده – شمار بزرگی از کارگران کارخانه ها ماههاست بی دستمزد مانده اند. آموزگاران، بازنشستگان، زنان، دانشجویان و دیگر لایه های صنفی، جانشان از رنج ناداری و امیدباختگی و پریشانی به لب رسیده و فریادشان را کسی نمیشنود. بیمارستانها بیماران بینوا را نمیپذیرند و هزار و یک درد بیدرمان دیگر… چرا دولت زورگو، نان سفره ی مردم را به تروریستهای فلستین و لبنان و یمن و افغانستان و عراق و سودان و اینجا و آنجا میبخشد؟ بانکها دست در دست دستگاههای مالی، دار و ندار بیش از نیم میلیون تن را بالا کشیده و بانک مرکزی پاسخگو نیست. مردم چه باید کنند؟ چه کسی باید به دادشان برسد؟ همه آخوندها و سرداران و دولتیها دشمنند؟ دوستمان کیست؟”

شتاب در یافتن دوست و شناخت ارزش راستین وی، پا به پای ریزش دشمن خانگی نزد زندانیان بزرگترین زندان تاریخ، نکته ای شده کلیدی – پیوندی ناگسستنی، آگاهان ایرانی را به تنها دموکراسی ی خاورمیانه (اسراییل) روز به روز نزدیکتر میکند – پیوندی مانا با ریشه ای 2700 ساله در تاریخ دو ملت همزاد، دمبدم آنانرا به شناختی تازه در روند روزگار فرامیخواند. هممیهنان ایرانی به دوستی با مردمی رنج کشیده که توانسته اند در سایه ی تلاشی خستگی ناپذیر، جایگاهی شایسته میان آگاهان دنیا بیابند، میبالند. نماد همیشه پایدار این پیوند سازنده، شاهنشاه کورش هخامنشی است که بالای 2500 سال پیش به نام آزاده ای ایرانی، یهود را از بند بیگانه رهانده تا با پشتوانه ی ارتش آشتی گستر ایران، به خانه بازگردند و نیایشگاه خدای راستین را نوسازی کنند (زروبابل، ایشعیا 45).

سرکرده ی رژیم خونخواری که در دشمنی با ایران و ایرانی سر از پا نشناخته، از نخستین روزیکه به تهران پا نهاده، به دشمنی ی کور با اسراییل پرداخته – شاگردانش همچنان بر کوس دشمنی کوفته و میکوبند. مردم و دولت اسرییل، سود خود را در آرامش خاورمیانه میجویند و نمیتوانند نگرانیهایشان را از درگیریهای سوریه و برنامه های اهریمنانه ی رژیم ایرانسوز نادیده گیرند. هرچند این دو کشور مرز مشترکی هم ندارند – ولی تیغکشان گماشته ی تهران (حزب الله) در مرزها این کشور (جنوب لبنان)، لانه ی زنبور ساخته و مایه ی نگرانی شده اند – واکنش ناتوان وزیر خارجه ی رژیم دیوها (ظریف) به تازه ترین سخنان بی بی که خواهان گسترش دوستی میان ملتهای همزاد ایران و اسراییل بود، به واکنش کودک لجبازی میمانست که تا پختگی راه درازی پیش رو دارد. بازتاب خزانه داری ی امریکا در تروریست خواندن سپاه پاسدارای از سران بدکیش، او را سختتر به دامن سپاه درندگان انداخته – به پابوس لات خراسان، دشمن هزار ساله ی خانگی رفته و گفته:

“من هم سپاهی هستم!”

دولت ترامپ، خواهان همزیستی میان سازندگان دنیا و بازگرداندن آرامش به خاورمیانه است. بدکیش بدآموز ناآرام، با همه جنگیده تا باوری اهریمنی را در خاورمیانه و جهان بگسترد و بر شمار نانخواران فرمانبردار بیافزاید. یکه تازیهای باخترستیزانه ی دیوها، آرامش خاورمیانه و جهان را آشفته تا دنیای نفتی، نگران کشتیرانی در خلیج پارس شود (گذرگاه 75% نفت دنیا).

چه بخواهیم و چه نخواهیم – چه بپسندیم و چه نپسندیم، نمیتوانیم نادیده گیریم که دولت امریکا با 23 ترلیون دلار بدهی و گرفتاریهای رنگارنگ دامنگیر، بالای سر دنیا نشسته – یکی از ریشه های این برتری در گوهر قانون اساسی ی بیمانندی دیده میشود که نگارنده اش (توماس جفرسون، سومین رئیس جمهور امریکا، 1801)، از اندیشه ی شاهنشاه کورش الهام گرفته – امریکای نوپرداز در دوره ای نه چندان دور، توانسته فاشیزم هیتلری و دیکتاتوری ی سرخ را در باختر، جای خودشان بنشاند. دیدیم چگونه شاخ و دم بدکیشهای خورده پا (القاعده و داعش و …) را از ته چید – ریش سپاه را به زودی خواهند سوخت تا 80 میلیون تن زندانی از بزرگترین زندان تاریخ برهند. بیداران هممیهن، دوست و دشمن خویش را شناخته اند و به این شناخت پایبندند.

پایان بازی:

سرانجام دنیای باختر و شمار بزرگی از پیروان جان بر کف بدکیش دیدند و شنیدند و دانستند این تبار بدآموز نیرنگباز، در بدی همتا ندارند و سر تا تهشان، شاگردان دستآموز اهریمن نابکارند – به زودی خواهیم دید رژیم ناپاکی که در دشمنی با مردمی ساده از هیچ دروغ و ترفند و ناپاکی و خونریزی رویگردان نبود، چون کاخی کاغذی فرو میریزد و سازندگانش زیر آوار خشم مردم، دانه دانه له میشوند. آمارها و گزارشهای آگاهان میگویند:

“پایان بازی ی شوم 39 ساله نزدیک است، چیزکی به سوت پایان نمانده – رژیم انقلابی پوسیده و دارد وامیرود – توان گرد آوردن نیروهای پراکنده ی خود را ندارد و گام به گام دارد جای خود را میان بازیگران همسنگ از دست میدهد (ائتلاف سنیها به رهبری ی عربستان همدم اسر اییل).”

همه دیدیم آنچه را که پهلویها ساخته بودند، رژیم با همه ی درندگیهای خشمآگینش نتوانست ریشه کن کند (ارتش، دادگستری، آموزش و پرورش و دیگر زمینه ها بر راستای فرهنگ ملی و باوری پایا و پویا). ولی دسته ی ددمنش به خوبی توانست آنچه که را ساخته شده بود، به لعاب ننگین 1400 ساله بیآلاید و زشتی و دروغ و بیفرهنگی را میان مردم بپراکند تا شمار بزرگی را مانند خودش بد و زیانزا کند. پشیمانان شرمنده از بدیهای بیشمار، پایه های لرزان رژیم را به چشم خویش میبینند و روز به روز رو به فزونی اند.

پا به پای نیروی زورآور بایکوتهای ریز و درشت (تحریمها) و ناتوانی در پرداخت هزینه ها، داستان پر تب و تاب درگیری با مالباختگان بانکهای کلاهبردار، استخوان گلوگیر رژیم شده – مردم جان به لب، گریبان دزدان دستاربند را به زودی در مشتهاشان خواهند فشرد تا پشت دستگاه دیو و دد را به خاک برسانند. شنیده شده بانک مرکزی برای صدور مجوز قانونی و سپس درآمیختن موسسه های کاسپین، آرمان، فرشتگان و چند دستگاه دیگر، مبلغ 800 میلیارد تومان رشوه گرفته – (30 هزار میلیارد تومان پول مردم گم شده – گزارش کمیته ی تحقیق مجلس 1396). اسناد پذیره نویسی برای خرید سهام آرمان و مجوز کاسپین را صیف (رئیس بانک مرکزی) امضا کرده – این دستگاه مالی، بر اساس همین مجوز توانسته سهامدار بورس دولتی شود، ولی آقا زیر بار نمیروند.

رشوه خواری با هزینه های پرداخت تسهیلات میلیاردی، بهترین سیستم پولشویی و رانتخواری شده – صدا و سیمای دریده، نه فریاد مالباختگان را میشنود و نه فغان و آه و ناله شان را در خیابانها میبیند – بنابراین نه چیزی برای نشان دادن دارد و نه نکته ای برای گفتن در این زمینه! تا کی خواهد توانست در برابر خشم مردم پایداری کند و یکه بتازد؟ خدا داند! فرشاد حیدری (سرپرست امور بانکها در بانک مرکزی)، میگوید:

“شمار مالباختگان کمی بیشتر از 450.000 نفرند در کم و بیش 730.000 واحد بانکی! بیش از 6000 دستگاه پولی ی غیرمجاز (صندوقهای قرض الحسنه) پول مردم را حیف و میل  کرده اند. دستگاه فرشتگان دارای 213 شعبه و کاسپین نزدیک 1000 شعبه در سراسر کشور داشته – کمسیونی مخصوص باید برپا شود و حسابهای مردم را روشن کند.”

کسان دیگری هم هستند که پا بر گلوی فرمانروایان ردابردوش میفشارند. زیاندیدگان از بازی ی برجام که جز آبروسوزی و سیه روزی از دولتهای بازیگر، نکته ای ندیده اند، نگران فردای فرزندان خویشند. شماری از آنان به زبان گوشه دار کنایه آمیز میگویند:

“گربه های بازیگوش چاق و چله ی چست و چالاکی دیدیم موشی لجن آلوده را چندگاهی برای سرگرمی میان خود پاسکاری میکردند. شاید آرزوی رسیدن به برجامهای 2 و 3 و 4 و … را از همینرو باید رفته بر باد انگاریم. حسین کنیایی ی چموش، دست در دست دشمن ایرانی نهاده تا بتواند 4 سال دیگر با آنها بلاسد (دور دوم ریاست بر کاخ سپید). ترامپ آمده و بازی را آشفته تا آنگونه که میگوید:

“دستان دراز نابکاران را از سر ایرانیان کوتاه کند!”

در بازی ی برجام، هردو سو میبینند با نیرنگهای رنگارنگ رو در رویند (آب سنگین و پلوتونیوم غنی شده ی اراک بلاتکلیف مانده – اورانیوم غنی شده باید به روسیه فرستاده میشد که نشده – تحریمهای جانشین و بسیاری ناکاراییهای دیگر) – هردو سو به تعهداتشان ناپایبندند. از 32 مرکزی که از سوی بازرسان آژانس بین المللی ی اتمی باید بازرسی میشده، 11 مرکز هنوز بازرسی نشده و به بن بست چکنم چکنمهای آخوندی رسیده – رژیم بدگمانست و میپندارد باختر، ایران را وامیدارد از برجام کناره گیرد تا خسارتهای وارده را به گردنش بیاندازند. 22 میلیارد دلار بستانکاریهای نفتی ی ایران را در هند و چین و اروپا نمیپردازند و میخواهند به جای آن کالا بدهند – رژیم میکوشد زیر بار نرود، ولی چه چاره ای جز پذیرش دارد؟ جنگ ابزار کارای تحریمها در دست امریکا، به چماق یا تازیانه ی آموزشی بر سر جانوران سیرک میماند که دمبدم باید بالای سر جانور باشد تا به هر تکانی، دمی بتکاند، وقی بزند یا زوزه ای بکشد تا در پایان به انجام دستور پردازد. بند 23 پیمان برجام، ایران را تا 8 سال از حق غنی سازی ی اورانیوم و کاربرد هرگونه سانتریفوژ با غنای بالا محروم میکند. فراوانند آنانکه به پایبندی ی رژیم به این پیمان بدبینند.

دونالد ترامپ، سوزنی به بادکنکی فرو کرده که اوباما از رژیمی پوشالی ساخته بود. سستیهای پیاپی و بازیهای زیانبار اوبامای نیمچه تازی (مسلمان)، که تروریستها را چندی در مصر روی کار آورد (اخوان المسلمین)، در عراق و افغانستان با تندروها لاسید  تا به سر برآوردن داعش و همدستان آدمخوار در خاورمیانه انجامید، ترامپ را به واکنش واداشته – او میکوشد بیرنگ شدن بازی را با رنگ و روی نو به همه نشان دهد.

سیاست نوین ترامپ را میتوان با روش کار ریچارد نیکسون (1974-1969 سی و هفتمین رئیس جمهور امریکا) همسان و همسو دید که میکوشید میان دوستان امریکا، رشته ای تنیده بپرورد. در هردو شیوه، خاورمیانه جایی ویژه در دنیا داشته و دارد – شیوه ی نو، دست عربستان و دیگر کشورهای تازی را در دست اسراییل نهاده تا در سایه ی دگرشدهای توفانی، بتوانند در برابر توفان یاغیهای شیعه، یکدست شوند. ترامپ میخواهد با دست این همدست، میکربی کهنه را ریشه کن کند و با دست دیگر، تنشهای دیرین اعراب و اسراییل را بکاهد.

دشواریهای دنیای نو شاید از آنجا ریشه میگیرند که آگاهان دودل مانده و ناآگاهان یکدنده، یکه تازی میکنند. دست ناپاک رژیمی که از نخستین روز، نشان داده خواهان نابودی ی ایران و ایرانیست، برای همه رو شده – مردمی بافرهنگ و دوستدار توده های اسراییلی، آرزومند ساختن خاورمیانه ای انباشته از همزیستی و سازشی فروتنانه اند. ولی چه کسانی روند نو را وارونه میبینند؟ اسرائیل در دوره ی 39 ساله نیرومندتر شده یا ناتوانتر؟ رخداد شوم 1979 مردم ایران را به کجا رسانده؟ دلسوزان نگران فردای ایران در واکنش به روند شومی که دستان دراز چپها را در دستان ناپاک سیاه اندیشان دینباز نهاده تا پس از 39 سال به امروزی برسیم که جز شرم و ننگ و زیان، دستآوردی دیگر نداشته، بی پرده و پوششی میگویند:

“سرانجام همه دانستند گنده گوییهای پوپولیستی ی احمدی نژاد، بیشتر به سود اسراییل از کار درآمد تا به سود رژیم! بی بی درد دل توده های رنجدیده و ستمکشیده ی ایرانی را در سخنرانیهایش بارها به زبان آورده و خواسته ی شمار بزرگی از آنانرا با سران دنیا در میان نهاده – تنها دموکراسی ی خاورمیانه که در دل ایرانیان راستین ریشه ای 2700 ساله دارد، نزدیکترین یار و یاور نیرومندترین کشور فرهنگمدار دنیاست. صیون اسراییل، ریشه در آزادیخواهی، ملیگرایی و میهندوستی ی مردم این کشور دارد. آنانی که این اندیشه ی ستوده را به درستی نمیشناسند، از سر ناآگاهی بر آن خورده میگیرند و به بیراهه میزنند.”

پاسدار بدنامی در پارلمان میگوید (علی لاریجانی):

“نتانیاهو، کنگره ی بزرگترین کشور دنیا را که داعیه ی رهبری ی جهان را دارد به استخدام خود درآورد! و کارگزارانش آنرا (تبلیغات تندروهای تل آویو)، خواندند”.

سخنرانی در کنگره ی مشترک مجالس امریکا، فرصت بیمانندی بود که اوباما به بی بی داد. سازمان ایپک (لابی ی یهودیان امریکا)، 12.000 تن از سران یهودی را به واشنگتن فراخوانده بود تا در بازیهای انتخاباتی ی تازه نقش آفرین شوند. در خلال این سخنرانی، نمایندگان دموکرات و جمهوریخواه در برابر سخنان نتانیاهو، 23 بار از جا برخاستند که گویای بیزاری ی آنان از رژیم آدمخوار تهران بود. رژیمی که بارها نابودی ی اسراییل و ساختگی بودن هلوکاست را فریاد زده، بدنامست و جایی نزد مردم دنیا ندارد.

آنهایی که خواهان نابودی ی اسراییلند، نه ایرانی اند و نه جایی در این کشور دارند. مشتی دوره گرد گمراهند که از 14 سده پیش، این سرزمین را به گند خویش آلوده اند (دسته ای درنده که خود را “اکثریت” خوانده و خداوندان راستین خانه را “اقلیت” – زرتشتیان، یهودیان و مسیحیان). گمراهیهای رژیم رو به پایان، یکی دوتا نیست. در دروغگویی، دست پدر دروغگویان دنیا را از پشت بسته – فریاد خروشان بالای 80 میلیون تن زندانی را از آنسوی دیوارهای بلند بزرگترین زندان تاریخ بشنویم که میگویند:

“در روند 39 ساله همه دیدیم، پیروزی ی رژیم، ما را به سده ی هفتم بازگردانده – ولی پیروزی ی مردم، کشور را به سده ی بیست و یکم خواهد رساند. چنینست که خواهان تنشزدایی، گسترش همزیستی و پیگیری ی مهر و دوستی میان ملتهای دنیا، به ویژه همبستگی میان مردم ایران و اسراییلیم (تنها دموکراسی ی خاورمیانه). پیش از دوران شاهنشاه کورش باهم زیسته ایم، امروز هم میتوانیم همچنان همزیستی ی مهرآمیز سازنده ای را پی گیریم. کاراترین پشتیبانی ی شما از ایران آزاد فردا، با برداشتن دستانتان از پشت زندانبانان هار بزرگترین زندان جهان میآغازد تا خودمان کارمان را با آنها یکسره کنیم!”

کارنامه ی دیونوفل شاتو و همدستان بدکیش وی در این دوره ی 39 ساله، بسی دردناکست و مایه ی ننگ تاریخ ایرانمان. دستکم اینکه توانسته خاورمیانه ی نیمه آرام را برآشوبد. ترس و کشتار و آشوب و مرگ و گرسنگی و بی خانمانی را میان میلیونها تن پراکنده (برآوردن نیاز کارخانه های باختر) – هفت تا هشت میلیون تن کشته در کشورهای نیمه جان ایران و عراق و افغانستان و یمن و سوریه به جا نهاده – شهرها و آبادیها را فرو ریخته و گورستانها را انباشته – ویرانی را گسترده و میلیاردها دلار زیان مالی به بار آورده – دهها میلیون تن شهروند سرگردان را از خانه و کاشانه شان گریزانده تا نانخواران شیعه را جایشان بنشاند – و سرانجام اینکه بدنامی را در سایه ی اندیشه ای زورگو بالا نشانده تا میوه ی زهرین بدکیشی، کام مردم بینوای این سامان را تلخ کند. شمار ناچیز خشنودان این بازی ی زشت، روزی شرمنده ی اینهمه بدی نخواهند بود؟

بار شرم آنگاه دردآورتر میشود که میبینیم هنوز در نیمه ی کاریم و نمیدانیم فردای آبستن رخدادهای پیشبینی نشده، چه بلایی به سر مردم خواهد آورد؟ کم و بیش 70% از مردم بحرین، 60% عراقیها، 25% لبنانیها، 16% در عربستان، و بخشی از مردم افغانستان، پاکستان، آذربایجان، کردستان و دیگر گوشه های خاورمیانه، پیرو آیین شیعه اند (150 میلیون تن در برابر یک میلیارد و سیصد میلیون تن مسلمان سنی). مشتی آدمخوار کارکشته را زیرنام “حزب الله” در لبنان آراسته اند تا دست در دست جهاد و حماس و دیگر درندگان، به مرزهای اسراییل نزدیکتر شوند (علی اکبر محتشمی 1980)! خواسته ی اهریمنیشان از این نزدیکی، بیگمان کشتاری بیشتر و خونریزیهای دردبارتریست زیانبار برای همه – دنیا آرام نخواهد نشست تا مشتی دیوانه ی زنجیری هرگونه دوست دارند، زندگی را در خاورمیانه ی بیمار، بیش از این برآشوبند!

سران دنیا، گفته های دسته ی بدکیش را باور ندارند. آنها را دروغگوترین جانوران تاریخ میشناسند. این نشان ویژه ی بدکیشی (تقیه) نخستین بار از زیر ردای دیو نوفل شاتو بیرون افتاد و مردم دنیا را خیره کرد (1979). در بازیهای اتمی، گام به گام پرده از پنهانکاریها برداشته شد تا شاگردان دست پرورده ی اهریمن را در آغاز هزاره ی سوم همه بشناسند. رژیمی که با مردم خودش روراست نیست، آنانرا میکشد و جان مردم دنیا برایش ارزشی شمرده نمیشود، باید فرو ریزد. آتش افروزی ی شیعه – سنی، به نمایندگی ی ایران – عربستان از سالها پیش در یمن آغازیده (جنگ نیابتی) – گسترش درگیری، بیگمان نه تنها خاورمیانه، که دنیا را به آتش خواهد کشید. 14 میلیون بشکه از 91 میلیون بشکه نفت مورد نیاز روزانه ی دنیا از ایران و عربستان صادر میشود. درگیری میان این دو کشور، دگرگونیهای ژرفی در بهای نفت به دنبال خواهد داشت.

از دولت ناکارآمد آخوند روحانی، نه تدبیری جز کلاهبرداری دیده شد و نه امیدی جز پسماندگی پشت پسماندگی به بار آورد. تندگوییهای پوچ این دولت، سران عربستان را بیش از پیش برآشفته و آنانرا به واکنش واداشته (گسترش درگیریهای شیعه – سنی) – پا به پای کشتارهای خیابانی ی روانپارگان ایرانی (حجاج) چند و چون دریافت ویزا، هرروز دشوارتر شده – نیمی از دیدارکنندگان باید با هواپیماهای سعودی پرواز کنند، برخوردهای امنیتی و خودداری از هرگونه گردهمآیی و… (داستان برائت از مشرکین)، از دیگر دشواریهایند. دیو نوفل شاتو در وصیتنامه اش نوشته بود:

“آل سعود از صدام بدترست.”

– همتایانش هم گفته اند:

“مجوسهای عجم از هر ناپاکی، ناپاکترند.”

شنیدنی اینکه هردو دسته ی فرمانفرما در ایران (اصولیون و اصلاحیون) با سیاسست عربستان سر ستیز دارند. رفتار زننده ی همتایان (تحقیر ایرانیان از زبان سران عربستان)، کار را به بیزاری کشانده – زبان دیپلوماسی در ستیز میان شیعه – سنی، کاربرد خود را از دست داده – بار تاریخی ی تازی ستیزی میان ایرانیان، نیرومندتر از آنست که نادیده گرفته شود. کیش تازی و خود وی را (اسلام و عرب) یکی دیدن از دیرباز میان ایرانیان زمینه ای توانا داشته – وارونه ی آن نیز همه جا به چشم میخورد. در عربستان، ایرانیان را “مجوس عجم – آتش پرست گنگ نادان!” میخوانند. وهابیت و سلفیگری در عربستان همرنگ داعش و طالبان، توفیری با حزب الله و جهاد و همدستان ندارد.

دست اندرکاران عربستان میکوشند داستان برجام را به شکست بکشانند. گروهی از تروریستهای سرشناس را به نام “سران اپوزیسیون” به ریاض فراخوانده و چنین و چنان بافته اند “دیدار مجاهدین با فیصل ترکی” لچکیهای بدنام، خواهان فروریختن همکیشان همتبار در تهران شده اند. دسته ای کله پوک هم با یورش به سفارت عربستان، پرچم این کشور را سوزانده اند. رسانه های تازی از مردم دنیا میپرسند:

“شیعه های تهران در یمن چه میکنند؟

پایان بازی نزدیکست و خودیها تیزتر از ناخودیها آنرا دریافته اند. ریزش در بدنه ی سپاه پاسداری از دیو و دد از چندی پیش آغازیده – نیروی هاری که 4 دهه زور زده ایرانیان را به پس براند، ناتوان از کار درآمده – هرچند شمار گماشته های دو دوزه بازش هم کم نبوده اند. شیرین سری به نام “شیرین عبادی” اگر ایرانی بود، سنگ زندانیان هممیهن را در زندانهای رژیم، همان اندازه به سینه میکوفت که برای زندانیان گوانتانامو دمبدم به این در و آن در میکوبد و پی در پی داستان میبافد! دیوانه ای زنجیری هم که روزی خود را “کلب آستان علی” میخواند (شاه عباس)، جایش را داده به سگ آستان ولایت (پاسدار شریعتمداری، کیهان). ایندست همزبانان آب شده در چرک ولایت، بی آنکه خود بدانند، کار فروریزی ی رژیم را روغنکاری میکنند.

خردمندی میانمان نیست که نداند، پایان فراز هر رژیم ناخرسندزایی، فرودیست بی گفتگو. هیچ زورگوی خودکامه ای برای همیشه آن بالا نمانده – بنابراین چه بخواهیم و چه نخواهیم، دستگاه شیعه را دم به دم میبینیم که دارد به دمهای پایانش، نزدیک و نزدیکتر میشود. نانخواران رژیم هم چه بپسندند و چه نپسندند، گریبان بازیگران ایرانی نما را روز به روز بی چون و چراتر در مشت مردم جان به لب باید ببینند. بر این راستا، بازیگرانی که در روندی 39 ساله از زادگاه پردیس سانمان، دوزخی سوزان ساخته اند، دیریا زود باید پاسخگوی دادرسیهای ملی شوند. در چنین دیروز و امروزی، آنگاه که خیره ی آینه ی پیش رو میشوید، چه میبینید؟ فرزانه ی دلسوزی که نگران فردای مام بیمار میهنست و میخواهد به دسته ی دادرسان بپیوندد یا …؟ خود دانید.

***

اشتراک گذاری

پاسخی بگذارید

Translate »