به تارنمای دانشگاه جهانی کوروش بزرگ خوش آمدید . دانشجویان و کاربران گرامی برای نامنویسی و پیوستن به دانشگاه جهانی کورش بزرگ و جاگیری در دانشپایه های این کانون آموزشی باید اپلیکیشن این دانشگاه را بر روی تلفن های دستی خود کار بگذارید. این اپلیکیشن در بر گیرنده ی «آموزش ایرانشناسی » – «گاهشمار ایرانی» – «واژه یاب هومر» – «برگردان دبیره میخی به پارسی» – «تالار گفتگو» – «شناسه کاربری» – «واژه نامه انگلیسی به پارسی» – « آزمون» و… می باشد. پس از نام نویسی و پذیرش سامه های برنهاده شده می توانید از این گنجینه ی دانش بهره مند شوید.
همه روزه به نامه سرای دانشگاه جهانی کورش بزرگ سر بزنید و با پخش این مروارید های دانش افزا در میان یاران خود، بر دامنه ی این ابر دانش افشان بیافزایید .
از راه آیکون های بالا می توانید به رسانه های گوناگون این دانشگاه دسترسی داشته باشید.
به دانشگاه جهانی کوروش بزرگ بپیوندید و در راستای بهروزگار مردم ایران از راه دانش افشانی با ما همازورشوید.
با پشتیبانیهای مالی و یارمندیهای بیدریغ خود، بر توش و توان ما بیافزایید.

دکتر محمد عاصمی

دکتر محمّد عاصمی: مردی که تمام بود! علی ميرفطروس

 از سقوط رضاشاه (۱۳۲۰) تا ۲۸ اَمُرداد ۳۲، فضای فرهنگی- ادبی ايران بگونه ی شگفت انگيزی در انحصار يا انقياد آموزش های «رئاليسم سوسياليستیِ» حزب توده بود که طی آن « استالين، دوست و آموزگار هنرمندان» بشمار می رفت. در چنان فضایی، بخش بزرگی از شاعران و نويسندگان ايران در تدارک «آخرين نبرد» (اسماعيل شاهرودی)، ساده دلانه، معتقد بودند:

« در نهفتِ پرده ی شب 
دختر خورشيد
نرم می بافد
دامنِ رقاصه  ی صبح طلائی را»  (1)

با رويداد ۲۸ اَمُرداد ۳۲ و درهم شکستن شبکه های سياسی – نظامی حزب توده، انبوهی از شاعران و نويسندگان توده یی به «مُرداب های الکل» پيوستند و در «زمستانِ» يک نهيليسم سياسی- فلسفی، به سان اخوان ثالث، «کتيبه» نويسِ شک ها و شکست ها و پوچی ها گرديدند.

بخش کوچکی از شاعران و نويسندگان توده یی- امّا- پس از گذراندن «تجربه های همه تلخ» کوشيدند تا بقول «شرنگ»: «اجاق شعلهء خورشيد» را روشن نگه دارند: محمّد عاصمی (شرنگ)، محمود پايندهء لنگرودی، نصرت الله نوحيان (نوح)، محمد کلانتری (پيروز) و … در شمار اين شاعران و نويسندگان بودند.

هفته نامه ی « اميد ايران» – به مديریّت علی اکبر صفی پور- سنگر و سايه بان اين دسته از شاعران و نويسندگان در بعد از ۲۸ اَمُرداد بود که به سردبيری محمّد عاصمی، اعتبار و اقبال فراوانی يافت و من – در کتابفروشی پدرم ودربيان او- هر هفته، « اميد ايران» را با گزارش منظوم همولايتی نجيب و فرهيخته مان – محمود پاينده ی لنگرودی – دنبال می کردم که به شيوه ی «چلنگر» (محمد علی افراشته) از مسائل سياسی- اجتماعیِ روز، دادِ سخن می داد:

همه هفته برای خلق بيدار
کند «اميد ايران» بحث اخبار

عاصمی، خود درباره ی اين دوره از فعالیّت های مطبوعاتی اش – بدرستی- معتقد بود:

«راستی و شرف و آزادگی، مايه و سرمايه ی کار و پندار و کردار ما بود»

***

در سال های دبيرستان بود که با چهره ی هنری محمّد عاصمی بيشتر آشنا شدم، شبی که به همّت داوود جوادی (دبير ادبيات و دانش آموخته ی دانشکده ی هنرهای دراماتيک) شعرِ « اشک هنرپيشه»ی محمّد عاصمی با دکلمه ی زيباترين دخترِ شهرما – سيما ملماسی- سالن دبيرستان عفّت لنگرود را به لرزه در آورده بود:

«می پذيرم!
می پذيرم اينهمه احساس را
با تمام قلب
امّا کودک من مُرد».

تناقض تراژيک و دردناکی بود: از يک سو ، تماشاچيان- با احساسات پرشور خويش- خبرِ « مرگ کودک» را جلوه یی از بازی های دلقکانه ی هنرپيشه می پنداشتند، و از سوی ديگر: اندوه و اشک هنرپيشه یی که در غريو شادی ها و احساسات صميمانه ی حاضران، ناديده می ماند و پَرپَر می شد.

در کتابفروشی پدر بود که « سيما جانِ» محمّد عاصمی را يافتم: شعله یی بر جانِ جوان و پرشور تا مرزهای عاطفه و عشق و عصيان … کتابی کوچک و کم حجم، با نثری شورانگيز و آرمان های بزرگ و انسانی:

« سيما جان!

حق با تُست. من هميشه تنهايم، امّا تنهائی های من، تنها نيستند. در دنيای تنهائی خود، شور و غوغائی دارم.
اين سکوت و خاموشی، طوفان می زايد. در ابرهای سياه، رعد می غُرّد و برق، می خندد. من هم مدت هاست که ابرآلودم، امّا تو خوب می دانی که اين آسمان خواهد باريد و پس از باريدن، گل های سرخ عشق و اميد خواهد روياند.

سيما جان!

بخند! بخنديم! زيرا شبِ تاريک را بايد درخشان ساخت و تنهایی ها را بايد به غوغایی شورانگيز بدل کرد»

در تب و تاب های آن جانِ جوان و پرشور بود که در بهار ۱۳۴۹، نخستین شماره ی نشريه ی دانشجویی «سهند» را در تبريز منتشر کردم که بقولی: «چون بُمبی درمحافل روشنفکری ايران، منتشر شد» ۲

ارسال نسخه یی از «سهند» برای عاصمی (در جمهوری فدرال آلمان) و پاسخ گرم او، آغاز دوستی های ديرپا گرديد و شگفتا که او – در اين اواخر و با توجه به بيماری اش- پس از چهل سال، همان نسخه ی سهند را «برای مصون ماندن از تطاول زمان» برای من فرستاده است، با ذکر اين بيت پُرمعنا:
مـا نمانيم و عـکس مـا مانَد
گردش روزگار برعکس است!

***

با انقلاب اسلامی و در گريزهای ناگزير از چنگ گزمه ها و گزندها، وقتی مجبور به جلای وطن شدم، در سال ۱۹۸۴ محمّد عاصمی را در پاريس دیدم که بخاطر گرفتاری های کاری، بين مونيخ و پاريس در رفت و آمد بود. در آن زمان، من و همسر و دختر کوچکم در اطاقکی چندمتری زندگی می کرديم و بی هيچ «پشتوانه» یی، در جستجوی آپارتمان مناسبی بوديم. ديدار عاصمی فرصتی بود تاشايد او «گره از کارِ فروبسته ی ما بگشايد!» و …

اينچنين بود که محمّد عاصمی – با نجابتی استثنایی- آپارتمان تميز و دو اطاقه ی خود را – با تمام وسايل و لوازم- در اختيار ما گذاشت و …

در گرمای اَمُرداد ماه ۱۹۸۴، آن « شور و شراره های ۲۸ مردادی»، ديگر در عاصمی آشکار نبود. او با مهاجرت به آلمان (۱۹۶۲) و انتشار مجله ی «کاوه»، سنگ اش را با حزب توده واکرده و با شجاعتی کاوه وار، در برابر حزب، قد برافراشته بود و همين امر، باعث شد تا شديدترين و زهر آميزترين تبليغات حزب توده، نصيب عاصمی گردد، با اينحال، بخاطر اخلاق و سلوک انسانی عاصمی، بزودی بسياری از برجستگان حزب توده (مانند احسان طبری، عبدالحسين نوشين، بزرگ علوی و ديگران) مجله ی «کاوه» را جايگاه شايسته یی برای چاپ و انتشار آثار فرهنگی خود يافتند.

عاصمی، مجله ی «کاوه» را تداوم راه و کار سيد حسن تقی زاده و محمد علی جمالزاده در «کاوه برلين» می دانست و کوشش داشت تا «کاوه»، آينه ی تمام نمای تاريخ و فرهنگ و ادب ايران باشد، از اين رو، خيلی زود مورد توجّهِ نويسندگانی مانند جمالزاده، پرويز ناتل خانلری، بزرگ علوی، فروغ فرخزاد، نادر نادرپور، احمد شاملو، اخوان ثالث، علی دشتی، محمود تفضّلی، علينقی منزوی،سياوش کسرايی،هوشنگ ابتهاج، سعيدی سيرجانی وديگران قرار گرفت.

بخش آلمانی مجله ی «کاوه» در شناساندن شعر و فرهنگ و ادبيات ايران در آلمان و اطريش، نقش فراوان داشت. به عبارت ديگر: همّت ۴۶ ساله ی عاصمی در انتشار «کاوه»، تشکيل کلاس های زبان فارسی در مونيخ و ايراد سخنرانی های بی شمار درباره ی تاريخ و ادبيات و فرهنگ ايران، نشانه ی عشق ديرپا و لايزال عاصمی به ايران بود. او در صدمين شماره ی مجله ی «کاوه» در اشاره یی شاعرانه به «باخت»اش در انتشار کاوه، با استناد به سخن مولوی نوشت:

« خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش
بـه نماند هيچش، الاّ هـوس قمــارِ ديگر

آيا کاوه ی آهنگر، قيام خود را در دوران های دور، جز با «قمارِ معنا» آغازيد؟ … حلاّج ها و در دوران خودمان، سيد احمد کسروی ها، سعيدی سيرجانی ها، قماربازان معنا نبوده اند که جان خود را باخته اند؟ … و آيا در اين سده – کارِ کاوه ی برلين، که از راهِ «کلمه» و بسيار محدود آغاز شد، محصول همّت قماربازانی چون سيد حسن تقی زاده و سيد محمد علی جمالزاده در«قمارِ معنا» نبود؟ … و آيا اقبال من بلند نبود که «قمار»ی اينچنين نصيب من شد تا شرفِ باختی پرافتخار را برعهده بگيرم و شماره ی سد را بر پيشانی اين بازی مرگ و زندگی بنشانم؟ …»

حافظهء قوی و سرشار عاصمی در ياد آوری وسخن گفتن از رجال سياسی، شاعران، نويسندگان وهنرمندان برجسته ی معاصر- براستی- حافظه ی تاريخی، ادبی و هنریِ روزگار ما بود. در سفرهای مشترک مان به بلژيک، مادريد و … – که به همّتِ «زنده ی بيدار»، منوچهر فرهنگی ميسّر شد – از ا و خواسته بودم تا خاطراتش را بنويسد، امّا او اين کار را به سفرِ من به مونيخ و ضبط آن خاطرات در گفتگوئی حضوری ، مشروط کرده بود.دريغا! دريغا:

« ناگه شنوی خبر، که آن جام شکست»

***

دکتر محمّد عاصمی، شاعر، نويسنده، سخنور، هنرمند تئاتر، مترجم و روزنامه نگارِ اديب ، فرهنگمرد فروتنی بود که ايراندوستی، حُسن سلوک، سلامت نفس، شوخ طبعی و وفاداری به آزادگی و آرمان های شريف انسانی را با هم داشت. بنابراين: چنين مردی بقول ابوالفضل بيهقی:

« با چندين خصال ستوده، مردی، تمام بود» ۳

پاريس،۱۶دسامبر۲۰۰۹

زيرنويس :
۱-شعر شبگير، از: هـ – الف. سايه
۲-تاريخ تحليلی شعر نو، محمّد شمس لنگرودی، ج ۴، نشر مرکز، تهران، ۱۳۸۱، ص۲۱
۳-تاريخ بيهقی، به تصحيح علی اکبر فياض، چاپ دوّم، دانشگاه مشهد، ۱۳۵۶، ص ۴۷۹

 

آزمون تاریخ گذشته

تاریخ خود بخود بوجود نمی آید ، حرکات و فعل و انفعالات آدم ها و حوادثی که بر اثر این حرکات حادث می شود، مجموعاً تاریخ را می سازند. اما این سازندگان واقعی تاریخ، در گمنامی باقی خواهند ماند، اگر کسی یا کسانی پیدا نشوند که شرح ماجراهایی را بنویسند که بر آدم ها رفته است چه سود؟! این نوشته هاست که در گذشت زمان اینجا و آنجا گرد می آید و از در هم آمیختن و به هم پیوستن آنها تاریخ پرداخته می شود وگرنه تاریخ خود بخود نوشته نمی شود و به آیندگان از گذشته خبر نمی دهد.

لللل.jpg

حزب توده ایران در حیات سیاسی و اجتماعی سرزمین ایران از سال ها پیش تاکنون زندگی کرده است، اوج و حضیض زیادی دیده و طبیعی است که باز هم زندگی خواهد کرد و بار دیگر جوان هایی از میان نسل تازه ی وطن ما، براثر شور و احساس وطن خواهی تحت تأثیر تبلیغات حساب شده و دقیق مبلغان کارآزموده ی این حزب و یا این طرز فکر، آزموده را خواهند آزمود و باز سیل خون به راه خواهد افتاد و باز تاریخ اعتلا و سقوط این طرز فکر تکرار خواهد شد. در شماره های اخیر روزنامه ی «مردم» که دوباره در اروپا به عنوان ارگان مرکزی حزب توده ایران (جدید) تجدید انتشار یافته است، مقاله ای است در زمینه ی فرهنگ ایرانی و زبان فارسی و بلائی که از جانب حکومت اسلامی این فرهنگ و زبان را تهدید می کند.

مقاله ی بسیار مؤثر و جالب تهیه شده است ولی تردید جوان ایرانی و شیفته ی فرهنگ و زبان ایران را به خود جلب می کند و او را چنان تحت تأثیر احساسات خالص و بی غش خود قرار می دهد که فراموش می کند از روزنامه ی مردم و هیئت اجرائیه ی تازه به دنیا آمده آورده شده ی حزب توده بپرسد، چگونه است که رفقا تازه پس از این همه جنایت و خیانت به رگ و ریشه ی وطن ما، متوجه شده اند که حکومت اسلامی قاتل فرهنگ و زبان و ملیت ماست؟!

به همین جهت یکی از راه های هوشیار ساختن و بیدار نگهداشتن نسل جوان ایرانی، تحریر و انتشار تاریخ حیات چهل ساله ی حزب توده ایران است، آن هم از جانب کسانی که خود در کار تأسیس و حرکت این حزب بوده اند و تاریخ زنده و مجسم فراز و نشیب های این حزب هستند.

افشاگری رفقای سابق!

تا کنون چند کتاب در این زمینه نوشته شده است. زنده یاد خلیل ملکی در خاطرات سیاسی خود حقایقی را در این مورد و بخصوص درباره ی 53 نفر نوشته است که متأسفانه خاطراتی پراکنده است و تاریخ مدونی به شمار نمی آید.

دکتر فریدون کشاورز در جزوه یی با عنوان «من متهم می کنم» چنان که خود می نویسد،- به منظورکمک به تنظیم رساله یی که یک دانشجوی ایرانی می نوشته است – تقریرهایی کرده است که البته متضمن حقایقی جالب و مؤثر است، اما به دلیل خشم و غضبی که به حق، وجود تقریر کننده را در اقتدار خویش داشته است، بیشترحالت دعوا مرافعه بخصوص با نورالدین کیانوری دارد و سیر منطقی وابستگی ها و پیوستگی های سران این حزب در پرده ی جملات خشماگین «دکتر کشاورز» رنگ می بازد ، ولی به هر صورت جایی تردید نیست که سندی درخورو ماندنی برای آیندگان و شلاقی هشداردهنده بر پیکر اندیشه ی معاصران است.

« دکتر جهانشاه لو» نیز که معاون پیشه وری در فرقه ی دمکرات آذربایجان بوده است در خاطرات خود بسیار دقیق و روشن، پرده از اسرار ستم های حزب توده برداشته است و در واقع همه ی این کارگزاران حزب توده، سعی کرده اند آئینه ای بشوند تا چهره ی واقعی رهبران حزب توده را که غالباً از مادران و همفکران و هم سنگران خودشان بوده اند، به ایرانیان نشان بدهند.

اما به گمان بنده در این زمینه دکتر «انور خامه یی» با دو جلد کتاب بسیار منطقی و متین دور از تعصب خود موفق تر از همه ی آن دیگران بوده است.

جلد اول کتاب «خامه یی» «پنجاه نفرو … سه نفر» نام دارد، در دویست و هشتاد صفحه و جلد دوم آن با عنوان «فرصت بزرگ از دست رفته» در 434 صفحه در دسترس همگان است.

دکتر «انور خامه بی» خود یکی از بنیادگذاران حزب توده بوده است که در اوان جوانی همراه با گروه 53 نفر دستگیر و به سی سال زندان محکوم گردید. از سال 1320 تا 1326 در رده ی برگزیدگان حزب توده فعالیت داشته است و می کوشیده است که انحرافات و عیب های رهبران حزب را اصلاح کند و راه و روش حزب توده را از وابستگی و انقیاد جدا سازد. این کوشش بعدها منجر به انشعاب او و خلیل ملکی و گروه کثیری روشنفکران برجسته از حزب توده شد. دکتر«انور خامه یی» در سال 1340 خورشیدی به جمهوری فدرال آلمان رفت و چهارده سال تمام در دانشگاه های آلمان و سویس به تحصیل و تحقیق پرداخت و سپس در دانشگاه های کنگو (زئیر کنونی) و کانادا علم اقتصاد را تدریس کرد، در همین دوران است که خامه یی کتاب «تجدید نظر طلبی از مارکس تا مائو» را به زبان فرانسه نوشت.

سه چهره ی مشخص

خامه ای در کتاب «پنجاه نفر و … سه نفر» سه چهره را که «دکتر تقی ارانی» «عبدالصمد نبخش» و «محمد شورشیان» هستند، جدا از دیگران معرفی می کند که به نظر او نمونه ی برجسته ی سه نوع کمونیست هستند:  یکی گمراه، یکی خائن، یکی لومپن.

او می نویسد:

«ارانی کمونیست بود اما سوء نیت نداشت، آزادیخواهی، انسان دوستی و ناسیونالیسم او را به راهی کشانیده بود که با تمام این تمایلات مخالفت و تضاد داشت، فقر، درماندگی و محرومیت توده ی عظیم مردم و فساد دستگاه حاکمه از یکسو و فقدان هرگونه جریان مبارزه جویانه ی درست از سوی دیگر، او را به این راه خطا کشانده بود. شاید اگر جریان مبارزه جویانه ی درستی در آن هنگام وجود داشت، ارانی به جای گرایش به کمونیسم، به آن دیگری می پیوست و آن را برمی گزید، همچنین به احتمال قوی اگر زنده می ماند سرانجام به اشتباه خود پی می برد و راه صحیح را انتخاب می کرد (صفحه 10-11 کتاب پنجاه نفرو…سه نفر).

او ادامه می دهد که:

«اما نیت صمد کامبخش از آغاز چیز دیگری بود، کمونیسم برای او جز خدمت کردن به یک کشور بیگانه و به کمک آن بر کرسی حکومت نشستن معنی دیگری نداشت. سنگ دموکراسی، سوسیالیسم و منافع طبقه ی کارگر را بر سینه کوفتن برای او فقط وسیله ای بود جهت رسیدن به این هدف، او با ارانی خیلی فرق داشت» (صفحه 7 تا 11 همان کتاب)

و اما:

«شورشیان، اصلاً نیتی نداشت، او یکی از آن مگس های هرزه یی بود که با وزش هر بادی می روند و نه عقلی دارند و نه ایمانی، کمونیست شدن او برای پر کردن شکم و رفع غرا ئز حیوانی خویش بود ولاغیر» (صفحه 11 کتاب پنجاه نفر و … سه نفر)

سه چهره ، سه فصل

آ ن گاه انور خامه یی به تفصیل یکایک این سه چهره را تصویر می کند: دکتر ارانی را یک ناسیونالیست واقعی می شناساند که به میهن خود و استقلال آن عمیقاً علاقه داشت و کامبخش را عامل سرسپرده ی شوروی معرفی می کند که دست کم در کشتن دو نفر یعنی دکتر «ارانی» و «پیشه وری» دست داشته است. اما« شورشیان» را آدمی معمولی و بی ارزش و ابله می شناساند که در گرفتاری 53 نفر مسئولیت عمده داشته است.

انور خامه یی در این سه فصل با شرح خاطراتی که خود در جریان آن بوده است نکات ریز و دقیقی را بیان می کند که شخصیت واقعی این سه چهره را به خوبی نشان می دهد، اصولاً در این کتاب، انور خامه ای با شرح حال و احوال پنجاه و سه نفر در زندان و برداشت ها و برخوردهای آنان، بی حب و بغض و با تشریح بی طرفانه ی این حال و احوال ، بیشتر آنان را به خوانندگان می شناساند.

کتاب «پنجاه نفر و … سه نفر» سیزده فصل دارد که طی آن : چگونگی پیدایش پنجاه و سه نفر، آغاز کار آنان، نشر مجله دنیا، تشکیل حزب کمونیست تا دستگیری پنجاه و سه نفر، زندان و دادگاه آمده است. متن ادعا نامه ی مدعی العموم ، استیناف به دیوان عالی جنایی درباره ی 53 نفر شروع کنندگان مرام اشتراکی و رأی دادگاه و متن آخرین دفاع خود انورخامه یی نیز ضمیمه ی این کتاب است.

کسانی که بواسطه معصوم و ساده و شیفته نگهداری راز اشخاص ، نام آنها درپرونده 53 نفر نیامده است عبارتند از زنده یاد«عبدالحسین نوشین» که با «بزرگ علوی» تماس داشت و چون «علوی» نام او را محفوظ نگاه داشته و در امان ماند. ناگفته نگذارم که «عبدالحسین نوشین» خود کسان دیگری مانند شادروان «حسین خیرخواه» و دیگران را در پیرامون خویش داشت. (صفحه 113 کتاب پنجاه نفر… سه نفر)

تأثیر مجله ی «دنیا» و شیوه های جلب جوانان متفکر به حزب، از مباحث بسیار جالب و دلپذیر این کتاب است، ایمان ها و بی ایمانی ها، نوکر مآبی ها و دلاوری ها و حقارت های مردمی که به مظاهر برجسته ی ما جوان های پس از شهریور بیست بوده اند در اثر «انور خامه ای» تصویر دیگری دارد و از مشاهده ی آن دوار سری به آنها دست می دهد که با سادگی و اعتقاد معصومی، شیفته ی آنان شده بودند و بسیاری از آنان جان شیرین و شریف و بزرگوار خود را نیزبر سر این سادگی و اعتقاد گذاشته اند و گذشته اند.

اوج و زوال

جلد دوم خاطرات «انور خامه ای» «فرصت های از دست رفته» بسیار مفصل تر از جلد اول است و تحلیل های استادانه ای از چگونگی فعالیت های جزب توده در اوج قدرت و اعتلای آن است، و به صورتی بسیار دقیق اوضاع اجتماعی و اقتصادی مردم ایران را نیز در بر می گیرد. در این کتاب، « انور خامه یی» حرکت حزب توده را تا سال 1326 تصویر می کند که دوران پیدایش و گسترش این حزب است و در صفحه ی اول سال 1325 با شرکت وزیران توده ای در کابینه ی قوام السلطنه به نقطه اوج خود می رسدو در نیمه ی دوم همین سال با سقوط حکومت سید جعفر پیشه وری در آذربایجان و خروج یا اخراج وزیران توده ای از کابینه روبه زوال می گذارد.

« فرصت های از دست رفته» شامل نه فصل است که از تشکیل حزب توده و رهنمود های مقامات شوروی برای تأسیس حزب توده، تأسیس سازمان انقلابی مخفی در درون حزب، گام های نخستین حزب توده، بلوای هفده آذر – تشکیل نخستین کنفرانس ایالتی تهران – گسترش حزب توده – مبارزه حزب توده با سید ضیاء – اصلاح طلبان حزب توده – چگونگی پیوستن خسرو روزبه، به حزب توده و تشکیل سازمان افسری – از کافتارادزه تا سادچیکف – مبارزه حزب توده با دکتر مصدق – و بسیاری وقایع پشت پرده وپنهان را عیان می سازد و خواننده ی خود را در جریان حوادثی قرار می دهد که به راستی عبرت آموز و هشیار کننده است.

 از نظر این بنده که خود سال های دراز عضو حزب توده بوده ام و در سطح فعالان پرکار این حزب قرار داشته ام و مدارج ترقی را نیز در این حزب پیموده ام و با صاحبان غالب نام های سرشناس و معروف این حزب آشنایی نزدیک داشته ام، خواندن این دو جلد کتاب (بیش از همه ی کتاب های دیگری که درباره ی حزب توده خوانده بودم) مسائلی که خودم با آنها روبرو شده بودم، مرا تحت تأثیر قرار داد و به نظرمن آنچه «انور خامه ای» نوشته است می تواند بی هیچ قصد و غرضی فقط شرح وقایع باشد .

دکتر مصدق زمانی گفته بود که حزب توده دارای دو جناح است، جناح انگلیسی و جناح روسی و با توجه به شیوه ی نگارش «انور خامه ای» تصور نمی رود قصد خاصی در شرح این واقعه داشته باشد چون هم او درصفحه ی (114 پنجاه نفر و … سه نفر) از شخصیت خود دار و مقاوم «بزرگ علوی» تحسین می کند و می نویسد، البته بنده نمی دانم مرحوم زنده یاد دکتر مصدق تا چه حد در این برداشت محق بوده است، خامه ای در خاطرات خود مطلبی دارد که ذکر آن را مفید می دانم، خامه ای در مورد وقتی پس از شهریور بیست از زندان بیرون آمدند (به دفتر تبلیغات سیاسی سفارت انگلیس در تهران پیوستند)، در تلاش معاش به چه کاری مشغول شدند، (از صفحه ی 32 جلد دوم)

در خاطرات خود «فرصت های از دست رفته» می نویسد:

«نخستین کاری که برای من و احسان طبری پیدا شد … (در صفحه ی 72 کتاب پنجاه نفر و .. سه نفر)

بزرگ علوی را چنین می شناسد:

به راستی که به دنیا بیش مالی بیش بینی، بنده به دلیل ارادتی که به نویسنده معروف و آزادی خواه آقای بزرگ علوی دارم و از آنجایی که دو نفر از کسانی که در این خاطرات نام آنها و کردار و رفتارشان ایجاد بحث می کند و به خاطرعلاقه ی دیرینه ای که بین مان بوده است (احسان طبری – بزرگ علوی صفحه ی 72) دلم می خواهد از آنها سخنی بشنوم، احسان طبری که متأسفانه با آنهمه مایه ی فضل و دانش دیدیم چه برسرش آمد و در واقع حرام شد ولی خوشبختانه بزرگ علوی توانست و خوب هم توانست در این زمینه بنویسد.

درجلد اول خاطرات خامه ای «پنجاه نفر… و سه نفر» می خوانیم که:

« بزرگ علوی نیز متعلق … می گراید» آرزو می کنم که « بزرگ علوی» نیز خاطرات خود را بنویسید و نکاتی را که ما از آن بی خبریم و خامه ای هم احتیاناً مثل مورد بالا نتوانسته و یا نخواسته است بنویسد روشن کند.

ععع.jpg

راد منش( ایستاده راست) منوچهر اقبال ( نشسته در میانه )

ایرج اسکندری هم که در روزنامه ی لوموند به جوابگویی و دفاع از حزب توده برمی خیزد وظیفه خود می داند که خاطرات خود را نشر دهد تا از مجموع این نوشته ها، ما گمگشتگان وادی حیرت را به راهی رهنمون شود و چه مناسب است که از «میس لمپتون» نیز بخواهیم ولو بصورت مصاحبه از این معماها (همکاری با چهره های پرجاذبه توده ای) پرده بردارد و به ما بندگان که هر روز اسیر یک بازی در وطن بدبخت ما ایران می شویم و فردا می فهمیم کلاه بر سرمان رفته است – نشان بدهد که کجای کاریم.

( توضیح اینکه زمانی کتاب انور خامه یی به تقاضای او از هم حزبی هایش مطرح شد که آنها فوت شده بودند و البته خاطراتی را هم ننوشته بودند ولی نه چنانچه «انور خامه یی» با صمیمیت در کتابش آرزو کرده بود)

 

“مرگ در صحنه”، به ياد محمد عاصمی، مجيد فلاح‌زاده

ننن.jpg

در طول بيست و يک سالی که در آلمان هستم، هر بار «دکترعاصمی» را می‌ديدم حرف عمده‌اش اين بود که «حتما يک بار با هم تئاتر کار کنيم»! برای من هم بسيار جالب بود که با يکی از آخرين بازمانده شاگردـ ياران «نوشين» و «تئاتر نوشين»، تئاتر کار کنم. اما، چه نمايشی؟!

در عرض ده سال گذشته نيز، هر سال در ماه نوامبر مهمان «فستيوال تئاتر ايرانی در کلن» بود و گاهی تمام دوهفته‌ی فستيوال را در کلن می‌ماند. سخنرانی می‌کرد، شعر می‌خواند، بحث و جدل می‌کرد. رژيم جمهوری اسلامی را دشمن بشريت می‌شمرد، از فستيوال، در سال‌های بحرانی نفاق‌ها، به دليل دعوت گروه‌ها از ايران، دفاع می‌نمود، «کاوه» تبليغ می‌کرد و از رنج چهل ساله‌ی انتشار آن سخن می‌گفت، و گاهی نيز در بزرگداشت‌های شخصيت‌های برجسته‌ی ايرانی از سوی «انجمن تئاتر ايران و آلمان»، نقش می‌گرفت و گل می‌کاشت. چنان که در بزرگداشت «به‌آذين» بزرگ گل‌ها کاشت! و سرانجام، در پايان هر فستيوال با نگاهی پرسش‌گر که «مجيد چه شد؟!» خداحافظی کرده و می‌رفت… اما، در تلفن و در نامه‌های کوتاهی که گه‌گاه به‌خاطر «کاوه» و جشن‌های ملی می‌نوشت، باز هم «موضوع» را تکرار می‌کرد!

و بالاخره، در ميانه‌های سال ٢٠٠٦ بود که روزی «بهرخ» نمايشنامه «خرس» از «آنتون چخوف» را برابرم نهاد و گفت : «اين را کار کن!»، گفتم : «با کی؟!». گفت : «با عاصمی!». گفتم «خرس؟!». گفت : «خودش است!». مدت کوتاهی سکوت کردم و بعد با خنده ای زير لب گفتم : «آره… خودش است»! هم نمايشنامه‌ی کوتاهی است، پس او را در آن سن پيری زياد خسته نمی‌کند؛ هم کم پرسوناژ، پس «عاصمی» قدری گوشت تلخ را با شلوغی‌ها عاصی نمی‌کند؛ هم از لحاظ دراماتورگی قوی! پس او را خوش می‌نمايد؛ هم پر بذله و پُر طمطراق، پس با شخصيت‌اش می‌خواند؛ و هم به‌ احتمال فراوان، از نظر تمايلات «روسو فيلی» هر دوی‌مان، باب طبع او!

از «بهرخ» پرسيدم، نقش مقابل «يلنا ايوانونا پوپووا»، حرفام را قطع کرد و گفت: «خودم»! گفتم: «با خودش در ميان گذاشته‌ای»؟ گفت : «مدت‌هاست»!… پس بايد شروع می‌کرديم. نمايشنامه را همراه نامه‌ی کوتاهی و ترجمه آن نفرستاده، نامه‌ی زير و پيشنهاد و ترجمه‌ی زير را فرستاد.

ججج.gif

ابتدا قرار شد ما در شهرمان «بُن» و او،به قول خودش، در ده‌اش «اُبرتاف کيرشن»، نمايشنامه را خوانده و نظرات خود را يادداشت کنيم… و در اولين فرصت که پيش آمد (اوايل اکتبر ٢٠٠٦) به «بُن» آمد و مدت چهل روز و شب با نمايشنامه کلنجار رفتيم تا نمايش آماده شد!

در طول اين چهل شب و روز– به استثنای چند شب که نزد دوست قديمی‌اش خانم «دکتر توکلی» رفت– شب‌ها ويسکی بود و بحث و گفتگو و خاطرات. از «ايرن» می‌گفت که هنوز دوست‌اش داشت و اين که چون يکديگر را دوست داشتند نمی‌توانستند با هم زندگی کنند! از عشق‌اش به «حزب» می‌گفت و اين که صدمين نفری بود که آنکت حزبی را پُر کرده ‌بود! از «احسان طبری» می‌گفت و شخصيت هنری– علمی– فلسفی والای او و اين که چگونه در اولين جلسه‌ی حزبی و اولين برخورد با وی در دوران جوانی، شيفته‌اش شده ‌بود!

از «نوشين» می‌گفت و اين که او بيش از بازيگران صحنه‌ی تئاتر ايران، از بازيگران صحنه‌ی سياست ايران دل خونی داشت و اين که «او– نوشين» به همين خاطر بود که نمی‌خواست از زندان فرار کند تا پس از آزادی عنقريب‌اش بتواند به کار تئاتر خود ادامه دهد، ضمن آن که می‌دانست اين احتمالی بسيار ضعيف است، اما ضعيف‌تراز احتمال عدم هم فکری با رفقا که نبود! از «استالين» می‌گفت، و اين که او «شاه» و «ثريا» را دوست داشت وبه «ثريا» پالتوی پوستی هديه کرده بود و «شاه» را «شاه جوان‌بخت‌» می‌ناميد، و اين که از ده‌ها دليل عدم مداخله‌ی «‌استالين‌« در لشکرکشی «‌شاه‌» به آذربايجان در ١٣٢٥و برخی مسائل آتی با حزب، يکی هم اين می‌تواند باشد! و من نيز، خود، اين را شخصاً، در زمان کار و تحصيل در ‌«لنين گراد‌» (‌٨٩ – ١٩٨٧‌) از زبان خانم «‌پروفسور رُزانوا‌»، مترجم شخصی «‌استالين» در کنفرانس تهران (١٩٤١) شنيدم!

و چه نکته‌ای! چه نکته‌ی هنری– باريک‌تر از مويی که اکثريت قريب به اتفاق نيروهای سياسی و تحليل‌گران سياسی در ارزيابی و تحليل وقايع، حتی به مخيله‌شان هم خطور نمی‌کند! آنان فقط تحليل سياسی می‌کنند، فقط تحليل سياسی می‌کنند از بس دگم‌اند! و بالاخره، از دو بار ديدار کوتاه‌اش با «شاه» که توسط «هويدا» و در رابطه با «کاوه» ترتيب داده شده‌بود می‌گفت، و اين که هر دو بار «شاه» از او در باره‌ی «نوشين» پرسيده ‌بود؛ و اين که «ساواک» اجازه‌ی ملاقات بيش‌تر او را با «شاه» نداده ‌بود…!

و در روز– به استثنای روزهای معدودی که نزد يکی از شفيق‌ترين انسان‌ها، «جعفر مهرگانی»، رفت و هميشه می‌رفت – کار با او هم سهل بود و هم ممتنع! سهل بود، چرا که، بر خلاف بسياری از «ظاهرأ» بازيگران امروزی خارج از کشور و تبعيد، خود را کاملأ در اختيار کارگردان قرار می‌داد! و اينجا گفتم، بر خلاف، چون مثال بارز آن که، دردا، روزی هنگام تمرين منظومه/ نمايش «مهره‌ی سُرخ» از «سياوش کسرايی»، خود‌خوانده بازيگرـ خانمی را گفتم که «بايد چهره‌ات گريم شود»! و خانم متغيرانه پرخاش نمود که «مگر من اجازه می‌دهم کسی دست تو صورت من برد»! و ممتنع بود، چرا که هم پير بود و هم پيش کسوت، پس بايد احترام‌اش را می‌داشتی! و هم زودرنج شخصيتی که بايد جانب‌اش، و هم بدليل دريافت گنگ و اندک‌اش از تئاتر معاصر، بسيار کهنه– سنگين‌– کليشه‌ای بازی می‌کرد! ازدکور و نورپردازی نمايش، ضمن تعريف، انتقاد هم داشت. دکور و نور نمايش را غيررئاليستيک و ناساز می‌خواند که با فضای فئودالی کار جور در نمی‌آيد. شايد فراخی صحنه و گسترده‌گی فضای بازی آن، به‌جای يک اطاق دربسته، از يک سو تمرکزش را می‌گرفت، و از سوی ديگر انرژی‌اش را.

بر روی هم، با وجود چهره‌ی زيبا و اندام متناسب (و البته بسا بيش در دورانی جوانی)، «دکتر عاصمی» بازيگر حرفه‌ای صحنه نبود، يا اگر بود، بيش‌تر بازيگر زبان بود تا بازيگر بدن. اما، هوشی بسيار سرشار و شوقی بسيار وافر برای بازی داشت، و همين هوش سرشار و شوق وافر بود که سبب شد نمايشنامه را ظرف هفته‌ای از بر کند!

باری… با هم برای خريد وسايل صحنه و لباس می‌رفتيم، و در اين هنگام تمامی سعی‌اش اين بود که مخارج نمايش بالا نرود.

برای گريم از اُستاد «ناصر بهرام‌پور» يار ديرنه‌اش دعوت کرديم، که او نيز، همچون هميشه بی‌دريغ با جان و دل پذيرفت، و حتی سبيل معروف (گريگوری استپانويچ اسميرنوف/ ملاک/ خرس) را هديه نمود، سبيلی که در حين اجرای نمايش دائمأ در حال افتادن بود و «عاصمی» تقصير آن را به گردن چسب ارزان قيمت «بهرام‌پور» می‌انداخت و«بهرام‌پور» به گردن عرق زياد و غير معمول صورت «عاصمی» که ناشی از ويسکی‌خوری‌های شبانه‌اش بود!

***

روز اجراء در «سيزدهمين فستيوال تئاتر ايرانی در کلن» سالن نمايش (آرکاداش تئاتر– صحنه‌ی فرهنگ‌ها) پُر بود، به‌ويژه از دوستان و رفقای قديمی با خاطرات «روزگار نوشين!»

در طول يک ساعت اجراء، «بهرخ» و «عاصمی» الحق خوب به جان هم افتادند و از عهده هم برآمدند، که اينجا ضرورت بيان چگونگی آن نيست، چرا که تصوير و تفسير واقعه را خانم «الهه خوشنام»، در روزنامه‌ی «کيهان لندن» (شماره ١١٣٧/ دسامبر ٢٠٠٦ – ژانويه ٢٠٠٧) جانانه پرداخته‌اند! اما در اينجا ضروری است که از پرسوناژ سوم اين نمايش، بازيگر مستعد و جوان، خانم «آزاده داربويی» (در نقش پيشخدمت پير– لوکا)، نيز به نيکی ياد آورد!

***

در پايان نمايش، در اتاق گريم، وقتی «مرد پير» از«دريای صحنه» بر آمده، «با طعمی ازسرب در دهان‌اش» برای تعويض لباس لخت شد، انگار که واقعأ به دريا رفته بود، از بس عرق ريخته بود! پيراهن رويش را پوشيد تا مثل هميشه بر روی آن کراوات زند، اما آن هم، سريع پوشيده در عرق شد.
به‌ناگزير، پيراهن سوم آن روز خود را که صبح همان روز خريده بودم، دربسته تقديم‌اش کردم! با ترديد و حجب پذيرفت، مقابل آيينه رفت و پوشيد و اندازه‌اش بود. اما سعی‌اش برای زدن کراوات بی‌نتيجه بود، چرا که پيراهن، پيراهن اسپورتی بود و آن کراوات بدان نمی‌خورد. (و در اينجا گفتم پيراهن سوم خود، چرا که به حيث «مدير فستيوال» و به‌دليل دوندگی‌های روزانه، آن قدر عرق می‌ريختم و می‌ريزم که برای خوش بو ماندن بايد روزی سه پيراهن عوض نمايم!)

***

بگذريم. نيمه شب در«رستوران زرتشت»، کنار«دکترمحمود خوشنام» نشست و از ته دل خنديد و چشم از «بهرخ» برنداشت؛ و اين بار به سلامتی رفقا به‌جای ويسکی، ودکای روسی خورد و چلوکباب نوش جان کرد و هنگام خداحافظی، به عنوان حق‌الزحمه، قرانی هم طلب ننمود.
نمايش را خارج از کادر فستيوال، دو بار ديگر و اين دو بار به‌جای «خانم آزاده»، خانم «فريده قلندری» و«حميد عبدالملکی» در نقش پيشخدمت، اجرا کرديم و بعد… و بعد و از حالا به بعد «دکترعاصمی» عزيزمان دو درخواست مداوم ديگر داشت: يکی نسخه‌ای از «سی دی» نمايش بود، و ديگری ادامه‌ی کمک مالی «انجمن تئاتر» به «کاوه» که اين يکی ديگر توان مالی‌اش نبود و «سی دی» را زمان ام… لذا ميان‌مان کمی شکر آب شد که تا پايان عمرش کشيد!

اما، به‌هر حال دو ماه قبل از مرگ‌اش، هر طور بود « سی دی» را به او رساندم تا به قول خودش به «‌ماريا‌» نشان دهد که آن چهل شب و روز را چه غلطی کرده‌است، و در پاسخ، به حيث يکی از آخرين دست‌نوشته‌های‌اش نوشت:

ززز.gif

دکتر «محمد عاصمی» در دوران جوانی شعر زيبای «اشک هنرپيشه» را سرود. و در پيری، زمانی که سرطان جان‌اش را می‌خورد، و اما او لب فرو بسته بود و به کس نمی‌گفت، هنگام بازی در«خرس»، توگويی آن«کودک مرده» در «اشک هنرپيشه»، خودش بود که از مرگ خود بر صحنه می‌گفت، و کس باور نمی‌کرد، نمی‌شنويد … نمی‌ديد!

دسامبر٢٠١٠
مجيد فلاح‌زاده

زنده یاد محمد عاصمی.jpg

هومر آبرامیان در خانه ی دکتر محمد عاصمی

 

  از : دکتر محمد عاصمی

«جاده صلح و دوست»

ماتياس ٍ دوست نويسنده و شاعرم خوشحال وشادمان  زنگ زد که بالاخره يک خبر خوش و شادی بخش و سرشار از اميد درباره ی وطنت ايران پخش شده است و رسانه های خبری از تجديد حيات جاده ی ابريشم که اينک جاده ی آهن نام دارد ، اميدوارانه استقبال کرده اند و دست کم ، يک بار نام ايران با ترور و وحشت و سنگسار و انواع جنايات ديگر همراه نيست ، بلکه از پيوند و اتصال و همبستگی جاده ای همراه است که به روزگاران گذشته ، طی طريق آن تا چهار سال طول می کشيد و کمتر مسافری اين راه دراز و بيابان خشک و  سوزان را به پايان می رسانيد گوشم با او بود و دل و جانم در فضاهای باز و دلگشای سمرقند و بخارا و تاريخ پر فراز و نشيب سرزمين شور بختم پرواز داشت

جاده ابريشم مديترانه را به چين شرقی می پيوست و از ری و حاشيه ی جنب شرقی دريای خزر و ديوار چين می گذشت و به شانگهای می رسيد… سنگ های قيمتی ، ادويه ، ابريشم مشرق زمين از اين راه به مغرب حمل می شد و چون ابريشم ، بيش از جنس های ديگر خواستار داشت ، جاده را به اين نام ، ناميدند… رواياتی هست که دليل حمله ی اسکندر مقدونی به ايران اين بود که از يک طرف ، مردم قلمرو او سخت طالب ابريشم بودند و از طرف ديگر بازرگانان ايرانی ، ابريشم چين را به مقدار کم و با قيمت گزاف به مردم مغرب می فروختند

جاده ی ابريشم ، به علت جنگ های دائمی و سکونت اقوام جنگجو در سر راه ، هميشه داير نمی ماند… مثلا اشکانيان که روميان رقابت سياسی داشتند ، تجار رومی را به آسانی اجازه عبور نمی دادند و در اواسط قرن دوم ميلادی تجارت ابريشم از اين راه به کلی موقوف شد و کشتی های چينی از راه دريا ، ابريشم را به مالاو سيلان و ساحل شرقی هندوستان می آوردند و تجار يونانی و رومی ، آن را در آن نقاط از آنان می خريدند… با بر آمدن ساسانيان ، سواحل خليج فارس و عربستان و بحراحمر هم تحت نفوذ آنان واقع شد و در قرن ششم ميلادی ، تجارت کلی ابريشم مشرق در دست تجار ايرانی قرار گرفت، که ابريشم چين را در شمال ايران و هم در سواحل شرقی هند از چينی ها می خريدند و به مردم روم شرقی می فروختند… بوستی نيانوس، امپراطور روم، در صدد برآمد که به وسيله ی امير مسيحی حبشه، تجارت ابريشم را از دست ايرانيان خارج کند ولی موفق نشد . اما دو نفر راهب ايرانی که مدت ها در چين اقامت کرده و فن و اسرار تربيت کرم ابريشم را آموخته بودند به قسطنطنيه آمدند و آن را به امپراطور آموختند و سپس به تشويق و اصرار امپراطور به چين باز گشتند و مقداری هم نوغان هم در عصای خود پنهان کردند و به قسطنطنيه بردند و تربيت کرم ابريشم از آن تاريخ در اروپا معمول گرديد ولی با اين همه تا استيلای عرب تجارت عمده یابريشم در مشرق زمين در دست بازرگانان ايرانی باقی ماند…..ٍ ٍ سمرقند و بخارا که در مسير جاده ی ابريشم قرار داشتند به شکوفائی تحسين آميزی رسيدند و از نظر اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی اوج گرفتند و باليدند و شيوه ی روزگاران بودند تا اين که در قرن پانزدهم ، کشتی های مسافری در درياها و اقيانوسها شناور شد و اين جاده متروک ماند و به فراموشی پيوست. اينک به روزگار ما مشهد به سرخس وصل می شود و راه آهنی که از ترکيه به ايران و جمهوری های مسلمان شوروی «سابق » حرکت می کند می تواند تا چِن برود و در واقع بنادر جنوبی ايران را در خليج فارس به اين مناطق وصل کند. اين پيوند ، در حقيقت برای آن است که نه فقط سفر جهانگردان را آسان سازذ ، بلکه وسيله ی داد و ستد های بزرگ و پر ثمر است … با اين پيوند ، کالاهای ترکمنستان ، قزاقستان و قرفيزستان را به بندر عباس در خليج فارس رسانيد و وارد بازارهای جهان ساخت . جمهوری های شوروی سابق ، می خواهند مستقل از روسيه عمل کنند و دروازه های بسته گذشته را به روی خود بکشايند و با همسايگان جنوبی خود پيوندی مستحکم برقرار سازند . ايران ما ، يک متحد ناگزير بازرگانی اين جمهوری ها خواهد شد و تا زمانی که افقانستان آرامش کامل پيدا نکرده و بنادر پاکستان قابل دسترس ميست ، ايران می تواند به يک مرکز بازرگانی آسيای ميانه مبدل شود و اين همه می تواند مايه ی خوشبختی و شادمانی باشد ، اگر حاکمان امروزی ايران ، به جای جدال با همسايگان خود و ستيز با جهان و جهانيان و حمايت از نيروهای مخرب و پليد ، راه دوستی و پيوند و سلامت را در پيش کيرند و جاده ی ابريشمی نيز از صفا و راستی و صلح ، ميان خود و جهانيان بنا کنند. چه حاصلی دارد که ملاهای حاکم بر ايران ميليون ها دلار نفت رايگان و نفت ارزان به سوريه می بخشد که رژيم دمشق خليج فارس را وقيحانه خليج عربی بخواند ! چه حاصلی دارد که ملايان حاکمميليون ها و ميليون ها پول ملت ايران را به حزب الله لبنان و جهاد اسلامی فلسطين هديه کنند تا خون و آتش بيافرينند ! وقتی که می توان جاده ی ابريشم را به هم پيوست ، چرا نبايد جاده ی روابط انسانی را با مردم ايران هموار کرد !…..و سايه ی ترور و وحشت و اختناق را از سر مردم برداشت و ايران را از اين گرداب مرگ و نيستی به ساحل زندگی و اعتلائی که شايسته آن است ، رسانيد…چرا و چرا؟….. ناگهان متوجه می شوم که دارم ً ياسين ٍ می خوانم و با خود می گويم ، چه می گويم و به که می گويم….و چه میخواهم و از که می خواهم ؟! چوب تر را چنانکه خواهی پيچ ، نشود خشک ، جز به آتش راست.

جلالادین آشتیانی و محمد عاصمی در مونیخ.jpg

هومر آبرامیان- استاد جلال الدین آشتیانی( در میانه) دکتر محمد عاصمی

المپياد در سرزمين المپ

ستايش

توحش!

 آرش   «همنام آن گمانگير  معروف ايرانی » برنا کشيده  تيری از چله ی کمان، کمان و کمانداری دارها ساخت و در رنگين روياهای شيرين و جوان سال هايش، خوابی تلخ و کابوس نشان را، پذيرا شد.

در آستانه ی پيروی محتمل که پندارش را از ديرباز جلا می داد شکستی مغموم و شکننده را به جان خريد که « بربرهای حاکم بر ايران » در آستان  المپ خدايان ، بر قامت او دوختند . و آن که گفتگوی تمدن ها  را آيتی از آيات فريب و نيرنگ خود ساخته اين « توحش » مطلق را ، به ستايش برخاست که ستايش تيرگی جهل و تعصب ، ياسای روانفرسای او و حکومتی است که برآن نشسته است و سرزمينی را به نکبت و تباهی و سياهی نشانيده است

دو جوان ، ورزشکار يکی ايرانی و يکی اسرایيلی که شايد هيچ کدامشان ، به غوغای آتش و خون برخاسته از تعصبات قرون ميانه ای نداشته اند ، می بايست به هماوردی صلح آميز و دوستی جوانان تن ندهند و ابزار مقاصد شوم و پليد فقيهان دين فروش و دروغزن و شياد شوند

اين است پيام ملايان حاکم بر ايران به المپياد صلح و دوستی، آئين بهاران بشری ؟

***

هرودت ، استرايون ، تاريخ نگاران يونانی و افلا طون ، دانای دانايان ، يونان ، گفته اند و نوشته اند که: ايرانيان در پنج سالگی به تحصيل و تربيت جسم و روح می پرداختند.

در اوستا آمده است که :

سحرگاهان ، خروس بانک برداشته گويد ، ای مردم برخيزيد و راستی و درستی را بستانيد – ديو کاهلی را از خود دور سازيد – آن ديوی که می خواهد شما را به خواب برد.

شستن و پاک کردن روان از گناه و لرزش دامن به روان ، بسته به نيرومندی تن است زيرا به واسطه ی تن است که گناه روان زدوده می شود و جمله یً عقل سالم در بدن سالم است از مثل های معروف زرتشتيان است

***

يونانيان در دوران باستان ، رقيب نيرومند خود را با همه ی دشمنی ها و رويارویی ها ، چنين می شناختند و اينک نواده ها و نبيره های آنان ، زادگان صاحبان آن اعتقادات رام می بينند که در اسارت گروهی پليد اعتقادان پاکيزه پوش قرار دارند

با محمد عاصمی.jpg

 هومر آبرامیان و دکتر محمد عاصمی در مونیخ

بيست و هشتمين المپياد ، پايانی پر شکوه همانند آغازش داشت و جهانيان ديده اند که يونان بر گهواره تمدن باستان خود چه ساخته است و ايرانيان به چه روز و روزگاریگرفتار آمده اند و چشم به ايرانيان دارند که برخيزند و خود را از چنبرتو درتوی  هشتاد لای اين شيادان برهانند.

دکتر محمد عاصمی – مونيخ  

ای کاش سحر نايد و خورشيد نزايد 

کامشب قمر اينجا، قمر اينجا، قمراينجاست

من اين شعر شهريار را شايد بيش از ده بار برای قمر خوانده ام و هر وقت به زيارتش می رفتم، اولين حرفش اين بود که :  پسرم ، اين چيزهايی را که آوردی و بيخود می کنی که اينهمه زحمت می کشی، بگذار آن گوشه و بيا بنشين و حرف های شهريار را برای من بخوان

می گفتم: خانم جان، ايرج هم درباره شما حرف زده.  خيلی های ديگر هم حرف زده اند، چرا همه اش شهريار ؟   خنده ای که نمی دانم و نمی توانستم بدانم و دريابم چه معنا و پيامی دارد، سر می داد و می گفت :  اون شازده، خيلی رند و ناقلا بود ولی اين باز اين يکی مثل آیينه صاف  است و بی غبار… سوخته ايست از جان و دل  سوخته…مثل خودمونه…از خودمونه! از خودمان بودن واز قبيله قمر بودن . حکايت ها داشت .

زنی که برای نخستين بار  – در دورانی که هنوز نفوذ آخوند رياکار و مريدان نادانش برقرار بودو رضا شاه، نرمانرم و سپس گرماگرم، ريشه های فريب و تزوير را می سوزانيد -حجاب از چهره ها برداشت و رخسار چون قمر خويش ، آشکار ساخت.  او درجشن هزاره فردوسی، مقابل چشم هزاران تن ايستاد و نغمه سرداد و تمامی درآمد دو شب کنسرت خود در آن مراسم را، به فردوسی هديه کرد و حتی نپذيرفت ، کرايه رفت و برگشت اورا کسی قبول کند و سرشار از شور و هيجان جوانی می گفت: چه حرفی است که می زنيد، من اگر به خاطر فردوسی نخوانم، به خاطر که بخوانم؟…

يکی ازآن روزها که درمحضرش بودم نيز به زنی که با بچه کوچکش وارد اتاق شد، گفت:  ننه، برای بچه ات  دوا خريدی ؟  زن با خجلت آشکاری گفت:  بله خانم ولی هر چه پول داشتيد  همه را برای نسخه دادم !  

قمر با خنده جواب داد :

چه حرفی است که می زنی، آن پول اگر به خاطر بچه ات صرف نشود، پس به چه کاری می خورد؟!

 اين سخن قمر و سالديده و رنج ها کشيده بود که با سخن قمر جوان ديروز ، هيچ تفاوتی از نظر سرشت و طبيعت نداشت.

قاليچه دست بافت دختری که قمر او را از سر راه برداشته و بزرگ کرده و به شوهر داده بود، جلوه ديوار خانه قمر بود.

قمر ، اين قاليچه را حتی در سخت ترين روز زندگی به گران ترين قيمت، حاظر نشد از دست بدهد.

چه حرفها! يادگار دخترم است، آن را از دست بدهم!

و قمر ، از اين دختران ، زياد تربيت کرده و هر کی را شمع جمع خانواده یی ساخته بود.

هنوز قمر را می بينم که روی تشک نشسته و به متکايی تکيه داده و مهربان و نوازشگر ، حرف می زند…

از زندگی های گذشته ، فراز و نشيب های زندگی ، دوستی ها و دشمنی ها … آتش غروری مقدس از ميان عبارات و کلماتش سر می کشيد که گرم کننده بود و آدمی خود را بزرگ و مغرور حس می کرد که در کنار چنين آيت نيکی و خوبی نشسته است.

البته در آن روزها ، قمر درسايه فراموشی ها پنهان شده بود ، چشم ها و جان های حريص،  ازنور مخملی قمر،  سخن گفتن را بر صحبت درباره قمرالملوک وزيری ترجيح می دادند ولی مگر می شد، قمر را پنهان کرد ! …اين قمری بود که به هنگام روز نيز می تابيد

 يک بار از او  پرسيدم : – چرا عاقبت انديش نبوديد و در سفر دراز عمر،  توشه مالی نيندوختيد؟شما حتما می دانستيد که زندگی تان دچار دگرگونی هايی خواهد شد، چرا فکر نکرديد که اگر پول  داشته باشيد ، آسوده زندگی خواهيد کرد ؟  اين ها که الان می خوانند و حريصانه به دنبال پول می دوند ، شما را نشان می دهند و می گويند نمی خواهيم مثل قمر بشويم.

رو ترش می کرد و با هيجان می گفت :

من خودم می خواستم که چنين باشم، که به اين صورت ، مورد حرمت و احترام قرارگيرم، من اگر پول جمع کرده بودم، شما ها با اين همه عاطفه، هرگز به سراغ من نمی آمديد… و اين هم که گفتی، همه قفسی از طلا برای خودشان می سازند… طلاست، ولی قفس است…

انسانيت ، بزرگواری بی نيازی که عارفان ما ازآن سخن ها گفته اند در قمر نوری ايجاد کرده بود که به گمان من، جلوه و جلای هنر پاک و سرشار بود…بدر ِ تمام بود با همان حلال و جمال و درخشش زندگانی بخش…بی نيازی و وارستگی ، گريزگاه چنين طبايعی است.

او،  که مزه آن همه سرفرازی و افتخار و شهرت را چشيده بود ، می دانست که آن عظمت و جلال، پايدار نيست و عالم بی نيازی است که می ماند و می ماند…هنر قمر،جرقه رنج ها ، دردها ، پستی ها ، بلندی هايی بود که از شعله زندگی بر می خيزند…هنر ، هرگز جدا از تفکرات مربوط به آب و هوا،  خورشيد و ماه و ستاره، حسد، عشق ، بخل، کينه و رقت و ساير شرايط زندگی نيست.    بدون زندگی ، هنر مفهومی ندارد و اساسا خود زندگی ، هنری والا و بغرنج است ،زيرا رنج ، درد ، شادی ، اشک ، لبخند، عشق، مرگ، انحطاط و ديگر مصالح سازنده هنر، ، از جريان زندگی برمیخيزد و به اصطلاح ً تا دلی آتش نگيرد حرف جانسوزی نگويد ً هنرمندانی چون حافظ، سعدی ، گوته، واگنر، بتهوون، داوينچی، موتزارت و ديگران ، بيش از همه کس زندگی کرده اند و رنج های زندگی خود را در يافته اند و بنابراين، هنرمندتر بوده اند.    اگر گاهی ميل بانزوا و دوری از زندگی در آثارشان به چشم  می آيد، هگز به اين معنی نيست که آن ها در بيغوله ها ، هنر را جسته اند… بلکه اين ها به معنای شورانگيز عشق به زندگی بهتر و آسوده تر و هنرمندانه تر بوده است و تازه، انزوا و خلوت و خاموشی هم احساساتی است که از جريان زندگی ناشی مي شود… حال که پس از گذشت سال ها ، اين يادها را از نهانگاه حافظه بيرون می آورم… هنوز چشمان قمر را می بينم که برق و جلای ديرين ازآن بر می خيزد و می بينم چه سال ها از آن روز و روزگار گذشته است و شعر زيبای دوست سوخته قبيله سوختگان، کارو عزيزم در جانم می پيچد که :

من شاعری هستم ترانه گم کرده

من دريايی هستم کرانه گم کرده

آه !   ای عشق های  جوانی من

                                                            ترانه من کو ؟

                                                            کرانه من کو ؟

 

سروده ی دیگری از زنده یاد دکتر محمد عاصمی

چون بتکده یی کهنه و ويرانه و گمنام ،

 در پيچ يکی جاده ی متروک،

 خاموش نشستيم

از هر گذری، جانوری راه گشايد،

در ديده ی ما ، پنجه و دندان بنمايد،

اين برگذرد از دل در خون شده ی ما

وان نيش زند بر قدم کوفته ما ،

 رقصند غريوان و خروشان ،

بر دامن و سينه ی دلسوخته ما

ما سخت به حيرت شده، بيگانه ز خويشيم ،

 افتاده و افسرده و دل مرده ، پريشيم

از مستی ديرين اثری نيست!

 در هيچ سری، شور و شری نيست،

پيمانه تهی، خانه تهی، سينه پُر از درد

از قافله بر جای نمانده است بجز گرد

گويند که يک روز، خورشيد بميرد ،

وين غمکده را ظلمت جاويد بگيرد،

    در دهر نماند،

از گرمی و از جوشش عشاق ، نشانی،

آوازی و فريادی و جانی و زبانی

دل ، سرد شود ، زرد شود صورت گلزار ،

جانها همه پژمرده و تن ها همه بیمار،

دکتر محمد عاصمی

تخت و منبر

 

«الکسی دی نوکويل » پيش از 1848 در برابر مجلس فرانسه گفته بود:

شما را به خدا عقل حکومتی را تغير دهيد، زيرا اين طرز انديشه – تکرار می کنم – شما را به نابودی می کشاند!.

تبهکاران بزرگ از ديد فرزانگان و صاحبان انديشه، مانند فردوسی و دهها برجستگان  گذشته و آينده و حال در فساد سياسی و دزدی است که در نتيجه ديکتاتوری را به همراه می آورد و جامعه را در معرض آسيب و تاخت و تاز « زور » قرار می دهد.

طرح اين ديدگاه از زبان فردوسی مکرر می کنم و ياد آور می شوم که اين ابيات، بايد ده ها بار خوانده و تجزيه و تحليل شود. اين ها را بايد به فزندانمان با توضيح و تفسير بياموزيم و آن را فراگيريم و سرودی همه گيرش سازيم:

چو  با تخت،  منبر   برابر  شود        همه   نام    بوبکر   و   عمر شود

تبه کرده    اين   رنجهای   دراز         شود    نا سزا،    شاه   گردن فراز

برنجد    يکی،    ديگر  بر خورد         به داد  و  بخشش،   کسی    ننگرد

ز پيمان   بگردند    و  از راستی         گرامی    شود     کژی   و راستی

پياده   شود    مردم     جنگجوی         سواری  که  لاف آرد   و  گفتگوی

کشاورز   جنگی   شود   بی هنر         نژاد   و    گهر ، کمتر آيد    به بر

ربايد همی اين از آن ، آن از اين         ز نفرين       ندانند       باز آفرين

نهان،    بد تر از آشکارا    شود         دل مردمان،    سنگ خارا     شود

شود   بنده   بی هنر       شهريار        نژاد   و   بزرگی   نيايد     به کار

ز ايران   و   ترک   و  از تازيان        نژادی   پديد   آيد    اندر      ميان

نه روم   و نه ترک و نه تازی بود         سخن ها    به کردار     بازی بود

همه   گنجها   زير   دامن     نهند         بميرند   و  کوشش به دشمن دهند

زيان  کسان   از پی  سود   خويش        بجويند   و    دين  اندر آرند  پيش

چو بسيار   از اين  داستان  بگذرد          کسی   سوی    آزادگان    ننگرد

دکتر محمد عاصمی – مونيخ

من نه کافر، نه مسلمان مانده ام       درميان هر دو، حيران مانده ام

فاشگويی !

گاهی که از شراب ناب ادب ايران، در تنهائی های خود شرمسار می شوم، می خواهم جرعه یی از آن را نيز در کامتان بنشانم که در اين سرمستی و خوشی ناب، تنها نباشم.

اين باده ی هوشيار کننده، از خم مانه عطار نيشابوری است که در غوغای فتنه ی مغول به قتل رسيد و مزارش، نزديک مزار حکيم عمر خيام در نيشابور است.

بنوشيم و جرعه جرعه بنوشيم و در واقع معراجی داشته باشيم از دفتر نيای والايمان، از شيخ فريدالدين عطار:

ما   مرد   کليسا   و     زناريم          گبری  کهنيم   و   نام  برداريم

دريوزه  گران   شهر    گبرانيم          شش پنج   زمان   کوی خماريم

با جمله ی  مفسدان  به تصديقيم          با جمله   زاهدان  به    انکاريم

در فسق  و  قمار  پيرو استاديم          در دير مغان،   مُغی به هنجاريم

تسبيح  و  ردا  نمی خريم  الحق          سالوس   و  نفاق  را  خريداريم

در گلخن  تيره   سر  فرو  برده          گاهی  مستيم   و  گاه   هشياريم

بی يار، دمی چو زنده نتوان بود          در  دوزخ  و در بهشت با  ياريم

بی او چو نه ايم، هر چه  باداباد          جز يار ز هرچه هست    بيزاريم

ما     گبر     قديم  نا مسلمانيم          نام آور کفر   و    ننگ  ايمانيم

گه  محرم   کم زن      خراباتيم          گه  همدم   جاثليق       رهبانيم

شيطان چو به ما رسد کُله   بنهد          کز وسوسه،    اوستاد شيطانيم

زان مرد  نه ايم  کز کسی ترسيم          سرپای  برهنگان  دو   جهانيم

اشتراک گذاری

پاسخی بگذارید

Translate »