به تارنمای فرهنگستان جهانی کوروش بزرگ خوش آمدید
سروده هایی از شاهنامه ی فردوسی بزرگ : چنین گفت موبد که مرد بنام / به از زنده دشمن بر او شاد کام ********** همه روی یکسر بجنگ آوریم / جهان بر بد اندیش تنگ آوریم********** بیا تا همه دست نیکی بریم / جهان جهان را به بد نسپریم********** نباشد همه نیک و بد پایدار / همان به که نیکی بود یادگار********** همان گنجِ دینار و کاخ بلند / نخواهد بُدَن مر تو را سودمند********** سخن ماند از تو همی یادگار / سخن را چنین خوارمایه مدار********** بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی********** نمیرم از این پس که من زنده ام / که تخم سخن را پراکنده ام********** جهان یادگار است و ما رفتنی / به گیتی نماند به جز گفتنی********** به نام نکو گر بمیرم رواست / مرا نام باید که تن مرگ راست********** بخور آن چه داری و بیشی مجوی / که از آز کاهد همی آبروی********** به گیتی به از راستی پیشه نیست / ز کژی تبر هیچ اندیشه نیست********** چو با راستی باشی و مردمی / نبینی به جز خوبی و خرّمی********** به رنج اندر است ای خردمند گنج / نیابد کسی گنج نابرده رنج********** به نزد کهان و به نزد مهان / به آزار موری نیرزد جهان********** مکن بد که بینی به فرجام بد / ز بد گردد اندر جهان نام بد********** نگر تا چه کاری، همان بدروی / سخن هرچه گویی همان بشنوی********** تو تا زنده ای سوی نیکی گرای / مگر کام یابی به دیگر سرای********** سر مردمی بردباری بود / سبک سر همیشه به خواری بود**********
همه روزه به نامه سرای فرهنگستان جهانی کورش بزرگ سر بزنید و با پخش این مروارید های دانش افزا در میان یاران خود، بر دامنه ی این ابر دانش افشان بیافزایید .
از راه آیکون های بالا می توانید به رسانه های گوناگون این فرهنگستان دسترسی داشته باشید.
به فرهنگستان جهانی کوروش بزرگ بپیوندید و در راستای بهروزگار مردم ایران از راه دانش افشانی با ما همازورشوید.
ز یزدان و از ما بر آن‌کس درود/که تارش خرد باشد و داد پود********** ز ما باد بر جان آن ‌کس درود/که داد و خرد باشدش تار و پود********** دگر آن‌که، «دانش» مگیرید خوار/ اگر زیر دستید اگر شهریار
با پشتیبانیهای مالی و یارمندیهای بیدریغ خود، بر توش و توان ما بیافزایید.
توانا بود هر که دانا بود****زدانش دل پیر برنا بود
زهر دانشی چون سخن بشنوی****از آموختن یک زمان نغنوی
چو دیدار یابی به شاخ سَخُن****بدانی که دانش نیاید به بُن
ندانی که ایران نشست منست****جهان سر به سر زیر دست منست**** چو ایران مباشد تن من مباد****بدین بوم و بر زنده یک تن مباد**** اگر سر به سر تن به کشتن دهیم****از آن به که کشور به دشمن دهیم**** دریغ است ایران که ویران شود****کنام پلنگان و شیران شود**** نمانیم که این بوم ویران کنند****همی غارت از شهر ایران کنند**** نخوانند بر ما کسی آفرین****چو ویران بود بوم ایران زمین**** اگر کشت خواهد تو را روزگار****چه نیکو تر از مرگ در کار زار

“زمادر همه مرگ را زاده ایم”

ز مادر همه مرگ را زاده ايم     همه بنده ايم ارچه آزاده ايم

شاهرخ مسکوب

با شاهرخ مسکوب.jpg

شاهرخ مسکوب و هومر آبرامیان در پاریس

در آن اولين سفرم به اروپا (1964) يک جلد شاهنامه بروخيم (داستان سياوش) با خودم داشتم. در لندن به اين بيت برخوردم:

زمادر همه مرگ را زاده ايم     همه بنده ايم ارچه آزاده ايم

 يادم هست که شعر زير و زبرم کرد، از روشنی، درستی و سادگی، از ژرفای انديشه و بداهت، از اينکه مثل نفس کشيدن و تپيدن قلب بديهی و بی واسطه است، از سِحر سخن و حقيقت بی زمان، حقيقتي که در هرجا و هروقت صادق است، از حضور مرگ و زندگی پيوسته اش در ما، از اينکه مرگ را زندگی مي کنيم، از فردوسی و از اينکه يک چنين شاعری بوده است، از چنين امکان و “شدنی”، از آزادی دربندگی و بنده بودن و آزادی را در اراده برگزيدن، از اين پيوند نا گُسسته آزادی و بندگی، اسير مرگ بودن، به آن آگاه بودن، آن را نپذيرفتن و تا نفی مرگ راندن و در همان حال به بيهودگي و بی ثمری اين نفی و انکار واقف بودن و دانسته دست رد بر وقوف خود زدن، آگاهانه آگاهی خود را نپذيرفتن و به آن سوی زندگي و مرگ که معلوم نيست کجاست، به نا شناخته و ناممکن پريدن و . . . هزار چيز ديگر. از همه چيز حيرت می کردم و حيرت زده مجذوب و مشتاق در شعر بسر می بردم. شعر را نفس می کشيدم و در سينه حبس می کردم و به هزار توی رگ ها می فرستادم. روزها و روزها”بيت” در تنم جاری بود و آن را آبياري می کرد و سرريز می شدم. نمی توانستم طاقت بياورم. مانند برکه کوچکی پياپی از اين نهر زلال و زاينده و جوشنده سرريز می شدم. يادم هست که درآن بی تابی نامه یی به امير اميرحسين جهانبگلو نوشتم. از کشف اين بيت که ناگهان راهم را به سوی خودم باز کرد، مرا به من نشان داد، از شگفتی کلام و نمی دانم چه چيزهای ديگری نوشتم. ذوق زده از مرگ، از يافتنش درآغاز تولّد و در کنه زندگی و زيستنش در ما. حالا بيشتر از يک سال و نيم است که امير مرده است. ديگر مرگ در او زندگی نمی کند، مرگ هم مرده است، آن مرگی که در هرتپش قلب يک ضربه می زد و در هرنفس دمی از هوای عدم را در وی می دميد، آن مرگِ سرشارِ خستگي ناپذير که هرچه از ما کم می کرد به خود می افزود و آنقدر از هوای خودش پر می شد تا ديگر گنجايش نداشته باشد و مثل گلوله یی سنگين بيافتد يا درخواب مثل نفسی برنيامده درآخرِ راه محو شود و يا با تلاش و تقلاّ، با شکنجه ییبنيان کن خودش را بجَوَد تا تمام کند، مرگی که در خانه تن زنده ها می رقصد، عيش و نوش و بدمستی می کند يا پنهان و شرمزده، در سايه راه خودش را می پيمايد و با کسی کاری ندارد. هرجور مرگی  در امير مرده است، آمده بود او را ببرد خودش هم رفتنی شد، وقتي که او را کشت ديگر جایی نداشت که بماند بی خانمان شد. اي مرگ بيچاره، آواره، ای کشته کرا کشتی. . . چه خوب جا خوش کرده بودی، در مغز استخوان رفيق من. خانه ات را خراب کردی و می خواستی آواره و خانه خراب نشوی! چه مهمان ناخوانده بی معرفتِ ميزبان کشی، نمک خور نمک دان شکن و نمک به حرامی! مگر نه اينکه هر چيز برای مردن به دنيا مي آيد؟ براي مرگ؟ خُب، وقتی آن را کشتی، خودت هم رفته یی. يکی بر سرشاخ بُن می بريد. . . زندگيت را با زندگی چيزها شروع می کنی اما زمان همه چيز را، تن و گوشت و پوست چيزها را که لانه و پناهگاه توست، همه را دگرگون و تو را آواره می کند، تو هم بازيچه زمانی و از گردش يکنواخت، خستگی ناپذير، پياپی و ابدی (مُضحک است، “همانگونی” است که بگویيم ابديت ابدی است) آن در امان نيستی. تو فقط سپر بلایی، مترسکی هستی که زمان ترا به بر می کند، در جامه و هيأت تو، پشت صورتک همْشکل تو ظاهر می شود و بيشتر وقت ها، حتّی وقتی که منتظرش هستی، غافلگيرت می کند، انگار مثل صدای گلوله می ترکد و آسمان را منفجر می کند و به صخره های سينه کش کوه می خورد و واگوی آن در هوا موج می زند و دور می شود تا در بی نهايت غرق شود. شکارچی در کمين نشسته با چشم های تيزِ دوربين دار، صبر ايّوب دارد، نفس نمی کشد تا مبادا حيوان بيچاره را بِرَمانَد، فقط بو می گيرد و نگاه می کند و منتظر است.

بی گمان خواهد رسيد، يک روز، زير تيغ آفتاب، در تاريک روشنِ دم غروب، يا نه، در دل تاريکی شب می رسد، و ناگهان گلوله آتش می گيرد، خون فوّاره می زند و قوچ وحشی بی خيال با سينه ستبر، گردن افراشته، شاخ های پيچ در پيچ و پاهای گريزنده و تيز دو از بالای بلند پرتگاه به ته دره می افتد و مرگ که دانه اش را در تن او کاشته بود و سبز می کرد، آن هم در يک زمان با قلب و در قلب حيوان خاموش مي شود. مرگ او رسيده و نرسيده، درآنی بسر می رسد. فقط زمان است که می ماند. درخانه یی بی سقف، بی در و پيکر جا گرفته ايم و در معرض باد و باران، سرمای برف و سوزش بی رحم آفتابيم. خاکستر زمان از بالا می ريزد، اندک اندک، نامحسوس، تا پنهانمان کند. به مرور دهور. «همه بنده ايم». پس آزادگی در کجاست؟ آزادگی، نه آزادی! چونکه آدميزاد آزاد نيست. چونکه آزادی بدون حق انتخاب، بدون امکان انتخاب بی معنی است و آدم تولّد و مرگش (زمانش) را انتخاب نمی کند. مکانش را هم همينطور. او را مثل باری درجایی به زمين می گذارند. بودنش دست خودش نيست. وجود دارد چون به وجود آورده اندش. اراده و خواست او در آن نقشی نداشته. وجود او پيشين است و اراده پسين. در وجود، اراده و خواست پيدا می شود نه برعکس. آدم وجود دارد برای اينکه وجود دارد، چه بخواهد چه نخواهد. “آزادی” درسياست چيز ديگری است، ولی آزادی وجودی-existential-  وجود ندارد. آزادگی در وجود، در وجودِ بنده وار، دربند وجود، اين هست، در آگاهی به بندگی همگانی از ماه و ستاره و آفتاب و مهتاب تا آدميزاد و دد و دام، از اينکه همه آيندگانی رونده اند، همه اسير و گرفتار زمانند، چيزی که درآنها نفس می کشد، مثل هوا در تار و پودشان می گذرد و آنرا می فرسايد و می پژمرد تا ناچيز، تا هيچ شود. اين آگاهي، اين حقيقت را ديدن و دانستن و از درونِ آن برآمدن -مثل آفتابی که برای تماشای آسمان از دل دريا برون می آيد- اين آزادگی، علی رغم بندگی وجود دارد.

حالتی روانی، حقيقتی معنوی که دائم خود را از اسارت جهان، از لحظه های ناگزير همه چيز و همه کس، از زمان و مکان پيوسته همگاني بيرون مي کشد- اگرچه دائم در آن است، اگرچه می داند که «برون شدی» نيست، اگرچه می داند که بيهوده می کوشد، که تلاش تباه است و در نهايت به هيچ، به عدم می پيوندد. مثل سياوش!:

سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو      گر دهد دست که دامن ز جهان در چينم

 سر بر کشيدن و از حد خلق، از بلندی فرو دست، از قامت کوتاه و پست روح، سليقه و آرمان های اخلاقی و آرزوهای روزمره آنها فراگذشتن، به حاشيه افتادن و بر کنار ماندن است. بيگانه شدن در اجتماع و غريب ماندن است: غريبه در شهر، خانه و کاشانه خود. آزادگی! آدم آزاده در وطن خود غريب و ناشناس است نه می شناسد و نه می شناسندش. مگر از روی شگفتی، مگر چون عنصری خارجی و ناساز، چيزی، موجودی، پديده یی عجيب، ديوانه یی شايد عاقلْ نما. شايد! (عقلای مجانين) انگشت نمای خاص و عام. اگر چنين کسی بخواهد دامن از جهان در چيند؟ جهان را ناچيز انگارد، درجهان باشد و آن را به چيزی نگيرد، جايگاه، جامه، تنی را که در آن جا گرفته نفی کرده، از زمينی که برآن ايستاده گريخته و درعدم شتافته، به سوی بيرون از جهان، به آنسوترِ هستي چيزها! آنسوي بودني ها کجاست به جز هيچ؟ آزادگی گريختن درعدم است؟  از مادر برای مرگ زاده شده ايم تا بسوی مرگ بشتابيم؟ اين که همان بندگی است، آزادگی شتاب در بندگی است؟ چگونه می توان از اين دور باطل، از دايره پيوسته گردنده رونده باز آينده  ی هميشگی، از اين تکرار پايان ناپذير بيرون افتاد؟ اين سامان استوار افلاکی را در هم ريخت و اين سپهر سيّار را از رفتن باز داشت؟ يا خود را از اين چرخ گردنده بيرون کشيد و به آن سوی جهان رفت؟ آن سوی جهان کجاست؟ آنجا که زمان ايستاده و مرگ چون شکارچی از نفس افتاده خسته یی، بسيار خسته یی، به خواب رفته.

اگر همان طور که مولانا می پنداشت و در ديوان شمس و مثنوی آمده، عدم سرچشمه وجود بود، آن وقت گريختن در عدم پيوستن به سرچشمه بودنی ها، يکی شدن با گوهر زمان و اصل مکان بود. يا همانطور که عرفا می گويند وصل به حق، رسيدن به خدا بود. در «وحدت وجود». ما که چون تصوير آیينه بازتابی از هستی اوييم، نقش خود را- حتّا در زندگی- می توانيم از ميانه برداريم تا همه او، «معشوق»، «دوست» شويم. به خدا برسيم. و خدا، بی زمان و همه زمان، هستی و نيستی، مکان و لامکان، «برتر از خيال و گمان و وهم و آنچه در وهم نايد» سرمدی است. پيوستن به چنين سرچشمه يا نميدانم چه یی، پادشاه همه زمان ها و مکان ها بودن و هستی، هست و نيست را زير پا داشتن، در وراء آزادگی، آزادی مطلق است. يکی شدن عشق و عاشق و معشوق! اما همه اينها «طفيل عشق» است، در خورد انديشه، خيال انديشنده مولانا و حافظ و . . . است نه استاد توس. در فکر او اين آزادی محال است. اين به انديشه «محال انديش» حافظ خطور می کند که «خيال حوصله بحر می پزد» و آگاه است که «قطره» یی بيش نيست و با برداشت خلاف انديشی که از هستی دارد خود را – آدمی را- چون قطره یی به پهنای دريا و دريایی در دل قطره می بيند- و نمی بيند- همْ اين هر دو هست و هم نيست. هستی و نيستيی توامان معشوق و عاشق، وصل و فراقی همزاد! اما فردوسي به اينها نمی انديشيد، چون تصوّری از اين گونه در زمان او هنوز هستی نپذيرفته بود. باز هم“زمان” و “هستی” در زمان، در انديشه او زمان به هيچ چيز- امان نمی دهد حتا به خود. زمان بيکران (اکرانه)، زمان کرانمند را در مغاک بی انتهای خود فرو می برد، زاده خود را می بلعد و هيچ می کند. زمان فردوسی خيّامی است. از پس سد هزار سال هم اميد بردميدنی نيست. حتا چون ساقه سبزه ناچيزی با عمر کوتاه يک روزه یی. زمان فردوسی حتا پس از مرگ هم رها نمی کند. وقتی سياوشِ بهشتی را در خواب مي بينند و از او می پرسند که در آن دنيا، در عالم ارواح چونی؟ پاسخ می دهد:

به زير گل اندر هم می خوريم     چه دانيم کاين باده تا کی خوريم؟

 (چه بهشتي! گل و باده، زيبایی و سرخوشی، نه «شير وعسل» خوردن و سوسمار) نمی داند اين موهبت گل و باده تا کی دوام خواهد آورد، تا کي “زمان” دارد. نه او می داند و نه ديگری، “ندانيم”، هيچ کس نمی داند. چرخ زمانْ پس از مرگ، درفراسوی زمان نيز باز نمی ايستد. عمر آدم ها، چيزها، زندگی و مرگ و خوشبختی و بدبختی آنها، عمر بخت يا سرنوشت، عمر زندگی و مرگ ( از گفته سياوش چنين بر می آيد که گوئی مرگ هم بختی و عمری، زمانی از آنِ خود دارد)، زمان ويژه هريک را کسی نمی داند. راز زمان را کسي نمي داند. اين چگونه چيزی است که پس از خود نيز هست. چه موجی است که دم بدم برمي خيزد و برنخاسته فرو می شکند و در همين شکستنِ خود برخاسته و برجای است. «زنده ميرا» (چون ما)؟ هست و نيستی توأم؟ گذشته و آينده یی فشرده در اکنون؟ و اکنونی که تا می خواهد “باشد”، به وجود نيامده در گذشته و مرده است؟

 مرگی، نبودنی مدام، نيستی پيوسته در جلوه هستی يا هستی نا پايدارِ هردم نيست شونده؟ آنات نيست شدن هستی؟ راز زمان را که می داند، و «دامی که نهاده و دانه یی که دارد»؟ و آن انبانه بخت ما که با او و در اوست و هر زمان چيزی، سعد و نحسی از آن بيرون می کشد و سرنوشت ما را زير و رو می کند؟ که می داند، چه می دانيم؟ همه بنده ايم، بنده زمان و مرگی که در ذاتِ ذات، درگوهر اوست، مرگی که او پيوسته در فراگذشتن ازآنست، مدام آنرا پس پشت می نهد ولی ما نمی توانيم، نمي توانيم مرگِ خود را پشت سر بگذاريم. ما زمان نيستيم. بنده زمانيم، آمدن و بودن و رفتنمان به خواست نادانستنی اوست. پس آزادگی ما در اين دوکرانه زمان، دراين کوتاهِ غمناکِ دلپذير، درکجاست؟ چه چيز مرگ را تباه می کند، شدّت و سختی ناگوار و دردناک آن را هيچ و پوچ مي کند؟

“نام”! چيزی بی نام و نشان، مبهم، کلی و همگانی،  ارزشی که مثل هوا فضای روح را فرا گرفته و “اخلاق” در آن نفس مي کشد، به آن زنده است و از برکت وجود آن رفتار می کند. توانایی “رفتار” يا “کردار” می يابد. برای “نام” است که پهلوانان بنا به ارزش های اخلاقی زندگی می کنند و می ميرند، يا به پيشباز مرگ می شتابند. چون که زندگی بی “نام” به زيستن نمی ارزد و می ارزد که انسان برای “نام” بميرد. نمي دانم کدام پهلوان و در کجاست که می گويد:

«به نام نکو گر بميرم رواست        مرا نام بايد که تن مرگ راست»

تن مردنی است، اسير زمان است و درنهايت مال اوست، همانطور که آورده، می بَردَش. اما نام را، نمی تواند. تن می رود و نام می ماند. از دام مرگ، از بندگی، از مرز زمان به بيرون می گريزد. سلاح زمان-مرگ- در او کارگر نيست، حتی اگر زمان ها بگذرد و نام از ياد کسان برود. چون که “نام” فقط ارزش اخلاقی عملی و کاربردی نيست که دامنه اثرش در رابطه با ديگران، در اجتماع و تاريخ باشد. فراتر از اين، ارزشی متعالی، کيهانی و قدسی است. انسان بودن آدمی به “نام” است. “نام” نه به معنای اسمی که آدم ها را به آن می نامند- هرچند که آن هم مقدّس است، از آسمان می آيد، به دشمن نبايد گفت، دانستن آن خودْ گامی است در راه داشتن و به دست آوردن صاحب آن و . . . – بلکه به معنای آن حقيقت والایی که در آدمی است و او را از غريزه های پست، خشم و کين و کشتار، آز، و در يک کلمه فرومايگی دور می دارد، از درندگان و بهایم جدا می کند- يا امکان می دهد که جدا شود- و خود را بالا، بالاتر از فلک، سپهر و ستاره، به سوی آفريدگار بالا بکشد، بی آنکه از جاودانگی آنها برخوردار باشد. و اين برآمدن و صعود دردناک بنده ايست که در جستجوی آزادگی چنگ در ستاره می زند، چون که آگاه است، خوب می داند که ستاره می ماند و او،  مرگ شکارگر در انتظار پرواز اوست تا تيرش را در قلب شکار بنشاند. و با اين همه بال می زند زيرامرگ تن او را خاک می کند ولی به “نام”، آنْ گوهری که معيار همه ارزش های ديگر است، به آن دست نمی يابد. هم سنجه، هم مجموعه و هم ذات ارزش ها و در نتيجه فراتر از اخلاق، نسبت به آن پيشين، امری هستی شناختی است. جسم «خور و خوابِ تنها» يکسره اسير زمان و بنده اوست. چه از آن ما باشد و چه از آن دام و دد. اما انسان خردمندِ هوشيارِ فردوسی که از فلک برتر است، دارای دانایی و توانایی است، می داند، بر می گزيند، جوينده و يابنده “نام” است حتی به بهای مرگ و گاه اين کمترين بهاست برای وجود داشتن به آيين جهان و جهانْ آفرين، نه فقط بودنی جسمانی، «تن اومند» و جاندار بلکه “بودنی” آزادتر از جسم و جان، درآن جای ناشناخته که انسان در راستی، درستی و سربلندی روان خود آن را می سازد، در نام، که چون برساخته روان، باورها يا ارزش هاست، همگانی و آسان نيست، مه آلود و نا روشن است و چون در جان نشست از کوه استوارتر است، مه آلود و نا روشن است، چون ديده نمی شود، چون چيزی نيست که آنجا، در برابر ايستاده باشد، «برابر ايستا» نيست، مثل روح بهار است که هنوز نيامده، ريشه طبيعت را تسخير می کند تا روزی که سبز و آباد زير چشم خورشيد گسترده شود. آرزوی “نام” (ودلواپسی ننگ، “نام و ننگ”) نيز به همان شيوه است. چون روان پهلوان را تسخيرکرد، چون در جان او ريشه کرد، اراده و خواست، رفتار و انديشه او را آن چنان که خود می خواهد، می سازد. اصلاً با انديشه و کردار او يکی می شود، چون ملاک و ارزش ارزش هاست. مثل پول در روزگار ما که ارزش های ديگر، که خوبی و بدی و دوستی و دشمنی را می سازد، براي پول با هم دوست می شوند، دشمنی می ورزند، همديگر را می کشند، که سياست و جنگ، هنر و علم و ادبيات، موسيقی، نقاشی و مافيا را می آورد و می برد. در بعضی دانشگاه های امريکا نويسندگی درس می دهند -مثل جودو، کاراته- فن نوشتن رمان های پرفروشِ سوپر مارکتی، شغل پر در آمد نويسندگی. دور شدم. همانطور که امروز برای پول آسان جان خود را می دهيم، پهلوانان شاهنامه برای “نام” از مرگ حذر نمی کردند که هيچ، بلکه به پيشباز آن می رفتند تا سربلندی خود را، آنچه مردانگی، شرف و بزرگی ناميده می شد، از دست ندهند، تا به “ننگ” فرومايگان دچار نشوند. “نام جویی” از ترس مرگ نيرومند تر است. «جوان است و جويای نام آمدست» و برای همين درست و راست است و به همين سبب کشته می شود (چون دروغ را نمی شناسد، جز راست در خاطرش خطور نمی کند، پس دروغ هم نبرد را باور می کند) و پدری که در انديشه برد و باخت است نه “نام”، فرزند کش!

«چنين گفت پيران که مردن به نام        به ار  زنده دشمن براو شادکام»

(عجب مردي است پيران!) جنگ بزنگاه نام و ننگ است، جایی که گره “زمان” همنبردان گشوده می شود. مرگ و زندگی؟ چگونگي ماندن يا رفتن است که به هستی، به زمانِ ويژه هرکسی، به عمر، معنا مي دهد نه تداوم زمان به هر بهایی. برای همين مردانی خواست های دل و خوشی زيستن را وا می نهند تا “نام” خود را برآورند، اما در ساحتی فراتر از کامجویی، از شادنوشی و شادخواری و لذت سرشار زنده بودن، آنجا که مردی جويای معنای هستی خود است يا اراده می کند که به آن معنا بدهد، آنگاه “کام” او (همان گونه که گُستهم به بيژن مي گويد) در زيستن و مردن به “نام” است،  درآزادگي،  چون که “بودن” و نبودن ما در زمان است بی خواستِ ما. اما چگونگی بودنِ ما، با سرفرازي يا سرافکندگی، به خواست خودِ ماست، زمان را به آن راه نيست. در اينجاست که اراده خود را بر زمان فرمانروا می کنيم، از بندگی او آزاد می شويم. بدينسان «چگونه مردن» به زندگی معنا می دهد يا آن را از هر معنایی تهی می کند. در جنگ، آنجا که مرگ رويارو ايستاده کمندش را تاب می دهد تا به گردن ما بيندازد. آنگاه در دو راهه نام و ننگ ناگزير يکی را بايد برگزيد. اگر از مرگ- که سلاح زمان است- ترسيديم خواست زمان برما فرمانرواست، اسير اویيم، در زادن. و مردن بنده ايم. اما اگر نهراسيديم و خطر کرديم اراده خود را بر زمانِ بنده پرور فرمانروا کرده و از بندگي رسته ايم. ولی جنگ بزنگاه زندگی و مرگ است. آنکه کشته می شود چگونه آزاد می شود؟ آزادی در مرگ؟ اين که پيروزی زمان است. آزاده و آزادگی، نه آزاد و آزادی! زيرا همه ارزش ها، کمالِ انسان بودن در “نام بلند”، در بلندی نام متبلور می شود! همه آنچه که گوهر آدمی را می سازد و او را سزاوار انسانيت می کند، نه در پادشاهی و سروری است نه در زورمندی و جنگاوری و چيزهای ديگر از اين دست، حتی در حماسه، به چيرگی بر ديگران نيست، به نام بلند به بلندی نام است که مايه سر بلندی، سرافرازی است. همه اين اشاره ها به بالایی و بلندی و افراشتگی در سخن، نمودار انديشه یی “فرازنده”، نمودار مفهومی متعالی است. نام که مردانگی مرد بسته به آنست برتر وفراتر می رود و براو پيروز می شود و تن و جانش را فرا میی گيرد تا آنجا که برای بزرگی و مردانگی از سر جان بگذرد تا به بلندی نام برکشيده شود و در پايگاهي بالاتر و بلندتر از «سياهي لشکر» نام بلند را، که ديگر مفهومی مجرد است و ای بسا با مرگ ملازمه دارد و چون همزاد مرگ است، نافی واقعيت و جهان است، تا اين “نام” را پاس دارد.

پهلوانی در نفی واقعيت و جهان نيست بلکه به عکس، کامرانی تن و جان درجهان است. اما طلب نامْ خود کام کام هاست تا آنجا که منوچهرِ پادشاه کام خويش به خاک مي افکند، تا «برکشد نام خويش» و نام آوری او در خونخواهی ايرج است که بيدادگرانه کشته شد و کشندگانْ، “داد” را که آيين گردش کيهان و رستگاری آدمی است تباه کردند. پس برکشيدن نام-حتی به بهای مرگ- نفی هستی خود است به سود جهانی به آيين، نه انکار و نفی جهان. پس مرگي که همزاد ی است نفي زمان خود- عمر- است برای پيروزی بر زمان خود تا عمر را به هيچ و پوچ نگذرانده باشيم، تا بيهوده نبوده و بيهوده نمانده باشيم، تا نام خودرا برکشيده و از فراز سرهمگنان و همانندان و ديگران به آن سوتر از زمان خود پرواز داده باشيم!

                            همان  نام  بايد که  ماند  بلند      چومرگ افکند سوی ما بر کمند

                               که کس درجهان جاودانه نماند      به گيتی به ما جز فسانه  نماند

پس چون رفتيم جز “نام” چيزي نمی ماند و نام افسانه یی بيش نيست. نامی و افسانه یی،  برای همين که آزاد نيستيم- نه در زندگی روزانه، درگفتار و کردار و رفتار، و نه در هستی زمانمند- به “آزادگی”، به آزادی نفسانی، آزادی روح دل بسته ايم. از آزادی که نيست، و نبود آن نه به خواست ماست و نه در اختيار ما، به تعالی آن- آزادی روان، آزادگی- پناه برده ايم، آن هم از راه برکشيدن و ماندگار کردن نام بلند که پس از ما به گيتی چون افسانه یی بماند. افسانه نام. بر گذشتن، از فراز سر نيستی به آن سوی مرز يا حصار زمان پريدن– “نمردن” و زنده بودن در نام- افسانه است. به ياری نام مرگ را پس پشت می نهيم، به ياری افسانه! اما همين افسانه چون مانند ستاره راهنما و هدفی پس از مرگ در اکنونِ ما، در زندگي حضور دارد رفتار و کردار ما را شکل مي دهد و راه را به ما می نمايد، و چون به همه اين کارها تواناست در آدمی بدل به حقيقت، (واقعيتی نفسانی) می شود و وجود او را تسخير می کند،  او را از ترس که برادر مرگ است، از ابتذال «مشتي فرومايه» بيرون مي کشد. “افسانه” بر واقعيت موجود، بر دنياي مرد پيروز می شود،  مرد و زن! همين پيروزی افسانه بر واقعيت، بر جسم و جان را  در تهمينه می بينم که «به کردار افسانه از هرکسی» داستان رستم را بسيار شنيده و بر او عاشق شده، (و چه عشق بنيان کنی که بی هراس از نام و ننگ و رسم و آيينِ سخت ريشه، جان عاشقِ بی خويشتن را به آتش کشيد)، عاشقي از داستان ها و افسانه های شنيده. مگر شاهنامه خود افسانه زنده کردن مردگان نيست؟ (زندگی  مردگان و زيستن آنها در ما و زندگی يافتن ما در پرتو هستی آنها، آنها را حس کردن، در آنها و به آنها انديشيدن و به خود باز آمدن!)

«چو عيسی من اين مردگان را تمام     سراسر همه زنده کردم به نام». (شعر را درست به خاطر دارم؟)

زنده کردن مردگان و از اين راه (و از برکت سخن) خودْ زندگي ديگر يافتن وگفتن که «نميرم از اين پس که زنده ام». به ياریی سخن مردگان را به نام زنده کردن و «از اين پس» خود نمردن، پس از يک زمانی مرگ را انکار کردن و خود را از گردش ناگزير آن برون افکندن و از بندگی آن رهيدن در تن، نيست شدن و درجانِ آزاده گريختن و به “نام” در سخن ماندن، چه نام را به ياری سخن می توان ناميد.

اشتراک گذاری

پاسخی بگذارید

Translate »