به تارنمای فرهنگستان جهانی کوروش بزرگ خوش آمدید
سروده هایی از شاهنامه ی فردوسی بزرگ : چنین گفت موبد که مرد بنام / به از زنده دشمن بر او شاد کام ********** همه روی یکسر بجنگ آوریم / جهان بر بد اندیش تنگ آوریم********** بیا تا همه دست نیکی بریم / جهان جهان را به بد نسپریم********** نباشد همه نیک و بد پایدار / همان به که نیکی بود یادگار********** همان گنجِ دینار و کاخ بلند / نخواهد بُدَن مر تو را سودمند********** سخن ماند از تو همی یادگار / سخن را چنین خوارمایه مدار********** بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی********** نمیرم از این پس که من زنده ام / که تخم سخن را پراکنده ام********** جهان یادگار است و ما رفتنی / به گیتی نماند به جز گفتنی********** به نام نکو گر بمیرم رواست / مرا نام باید که تن مرگ راست********** بخور آن چه داری و بیشی مجوی / که از آز کاهد همی آبروی********** به گیتی به از راستی پیشه نیست / ز کژی تبر هیچ اندیشه نیست********** چو با راستی باشی و مردمی / نبینی به جز خوبی و خرّمی********** به رنج اندر است ای خردمند گنج / نیابد کسی گنج نابرده رنج********** به نزد کهان و به نزد مهان / به آزار موری نیرزد جهان********** مکن بد که بینی به فرجام بد / ز بد گردد اندر جهان نام بد********** نگر تا چه کاری، همان بدروی / سخن هرچه گویی همان بشنوی********** تو تا زنده ای سوی نیکی گرای / مگر کام یابی به دیگر سرای********** سر مردمی بردباری بود / سبک سر همیشه به خواری بود**********
همه روزه به نامه سرای فرهنگستان جهانی کورش بزرگ سر بزنید و با پخش این مروارید های دانش افزا در میان یاران خود، بر دامنه ی این ابر دانش افشان بیافزایید .
از راه آیکون های بالا می توانید به رسانه های گوناگون این فرهنگستان دسترسی داشته باشید.
به فرهنگستان جهانی کوروش بزرگ بپیوندید و در راستای بهروزگار مردم ایران از راه دانش افشانی با ما همازورشوید.
ز یزدان و از ما بر آن‌کس درود/که تارش خرد باشد و داد پود********** ز ما باد بر جان آن ‌کس درود/که داد و خرد باشدش تار و پود********** دگر آن‌که، «دانش» مگیرید خوار/ اگر زیر دستید اگر شهریار
با پشتیبانیهای مالی و یارمندیهای بیدریغ خود، بر توش و توان ما بیافزایید.
توانا بود هر که دانا بود****زدانش دل پیر برنا بود
زهر دانشی چون سخن بشنوی****از آموختن یک زمان نغنوی
چو دیدار یابی به شاخ سَخُن****بدانی که دانش نیاید به بُن
ندانی که ایران نشست منست****جهان سر به سر زیر دست منست**** چو ایران مباشد تن من مباد****بدین بوم و بر زنده یک تن مباد**** اگر سر به سر تن به کشتن دهیم****از آن به که کشور به دشمن دهیم**** دریغ است ایران که ویران شود****کنام پلنگان و شیران شود**** نمانیم که این بوم ویران کنند****همی غارت از شهر ایران کنند**** نخوانند بر ما کسی آفرین****چو ویران بود بوم ایران زمین**** اگر کشت خواهد تو را روزگار****چه نیکو تر از مرگ در کار زار

ساختار پيکر دروغ در جامعه ی ايران

مردو آناهید

شيوه ی زندگانی و سامان شهرآرايی (حکومت) هر مردمی، نشانه ی انديشه ها و منش همان مردم هستند. فرمانروايان هر کشور يا از سوی مردم آن کشور برگزيده می شوند، که خواه ناخواه انديشه هايی همسو و منش هايی همسان آن مردم دارند يا اينکه آنها فرمانروايی را با زور و ستم به چنگ آورده اند، مردم هم به ستم تن در می دهند، در اين صورت می توان گفت که انديشه و منش آن مردم پرورش دهنده ی زورورزی و ستمکاری است.  رفتار و کردار مردمان ساختار شيوه ی زندگانی و منش آنها را نشان می دهد. اگر مردمی نيک انديش باشند راستکار و درست کردار هم هستند، اين مردم از يکديگر نمی ترسند و نيازی به دروغ گفتن ندارند. ليکن مردمی که آزادی ندارند هميشه در ترس به سر می برند و دروغ چهره ی زيستن آن مردم را می سازد.

سيمای دروغوندی و بدمنشی در حکومت انسان ستيز ايران شيوه ی زندگی و کردار آن مردم را به روشنی نمايان می کند. شگفتی در اين است که بيشتر ايرانيان به راستی تنها از ديدن اين چهره ننگ دارند نه از داشتن آن. شايد جامعه ی ايران بيشتر از هر مردمی به منش دروغوندی آلوده شده، دروغ در هر کرداری، هر پديده ای، هر فرآوردی، هر قانونی، حتا در هر پيوند و پيمانی که در اين جامعه پديدار شود، رخنه کرده و بخشی از بديهيات اين مردم شده است.

بر اساس اين زمينه است که بيشتر ايرانيان يکديگر را باور ندارند يا به دروغ باور دارند، چون ناخودآگاه دروغ را از بديهيات زندگی می پندارند پس ناباوری خود را هم پی گيری نمی کنند و جويای حقيقت نيستند. اين مردم از راه تجربه باور دارند که هر کردار و گفتاری که از هم ميهنان آنها سر می زند با کاستی و نادرستی همراه است ولی  کاستی های خود را نمی بينند. مردمان مسلمان به ويژه ايرانيان دروغ را بسيار ارجمند می شمارند و در پوشش زرنگی و هوشمندی به کار می برند. با اين وجود هر کس از اين مردم زرنگی (دروغ) خود را ستايش و زرنگی (دروغ) ديگران را نکوهش می کند.

گويا “هرودوت” تاريخ نويس يونانی نزديک به 2500 سال پيش در مورد منش ايرانيان چنين گفته است:

“اين مردمان بشد ت از دروغ بيزارند”. البته “هرودوت” در ميان مردمی می زيسته که آنها همواره با ايرانيان  در ستيز بوده اند، پس او نمی خواسته که ايرانيان را ستايش کند. با در نظر گرفتن سرودهای زرتشت، که دروغ را بسيار نکوهش کرده است، می توان پذيرفت که جامعه ی کهن ايران پرورش دهنده ی راست منشی بوده  است. پس به سختی می توان باور کرد که آن راستکاران نيک انديش به اين دروغوندانی که امروز حتا انديشه ای هم از خود ندارند تبديل شده اند.

روشن است که دروغ در هر جامعه ای زاييده ی ترس است. حکومت های پس از اسلام در ايران مشروعيت خشم  و بی دادگری های خود را از احکام اسلام گرفته اند و به امر الله ترس را در جامعه های سرکش گسترش داده اند. منش پست دروغوندی، در سرکوب شدگان، زاييده ی ستمکاری هايی بوده که در درازای زمان در جان همه ی مردم انباشته شده است. با تيزبينی می توان ديده پيروان زرتشتی، مسيحی، يهودی و بهايی که بيشتر در احکام اسلامی ستم می کشند و بيشتر می ترسند بيشتر هم با دروغ خو گرفته اند. برای نمونه، زشت تر و پست تر از ناسزاهايی که فرهنگ ستيزان مسلمانان گفته اند، دروغ هايی هستند که موبدان زرتشتی در ستايش از اسلام و برای پذيرا ساختن آموزه ی زرتشت از سوی مسلمانان به کار برده اند. درست است که آنها مسلمان نشده اند ولی زرتشتی هم نماندند و به آنگونه خواسته های واليان اسلام را در آموزه ی زرتشت جای داده اند که امروز مسلمانان می توانند برای تأييد برتری و حقانيت خود از نوشته و گفته های موبدان زرتشتی سود ببرند. موبدان زرتشتی آموزه ی زرتشت را آنگونه تعريف و تحريف کرده اند که در اسلام پذيرفته شود. پستی و زشتکاری موبدان زرتشتی را می توان در ستايش های آنها در مورد حکومت اسلامی و ولايت فقيه ديد و شنيد و از دروغ های آنها بر خود لرزيد.

بديهی است که می توان در پژوهش های فرهنگی، تاريخی يا در برگرداندن گفتارهای برون از فارسی به زبان فارسی، که از سوی ايرانيان پديدار شده اند، نشانه های اين آلودگی ها را ديد. در کمترين آنها نشانی از درستکاری و پاک انديشی يافت می شود. حتا بسيار روشن است که نيروی برخی از روشنفکران از همين کژ کرداری و دروغ پردازی  سرچشمه گرفته است، آنها از ستمکاری بر معنای واژه ها هم رویگردان نبوده اند و به کردار هر واژه ای را به هرگونه ای، که برای آنها سود بخش تر بوده است، به کار گرفته اند.

اينکه پيشينيان ما پس از اسلام، از سهل انگاری، برخی واژه ها را با معنای گوناگونی به کار برده اند نشان کژی و کاستی در راست منشی آنهاست و همين ناراستی آشفتگی در زبان و فرهنگ ايران ايجاد کرده است. هنوز هم در برگرداندن، واژه های بيگانه به فارسی، بايد به همان سان اين کاستی ها را به کار برد و گرنه در خور فهم نيستند.

(نمونه ی زنده: اگر کسی به مفهوم واژه ی ” ترافيک” در انگليسی و کاربرد آن در ايران بنگرد شايد اندکی به کوتاه نگری ايرانی آشنا شود. يا اينکه اگر من برای ابزاری که ” ديدنی ها را می نگارد” واژه ی من درآوری ” ديدنگار” را بکار ببرم از شنيدن آن کسی ” دوربين عکاسی” را تصور نمی کند، در حاليکه کاربرده واژه ی دوربين و کلمه ی عکاسی برای اين دستگاه نادرست است. البته درست است که نام نهادن نادرست يک پديده چندان اشکالی بوجود نمی آورد  ولی اين کار، سست انديشی نامگداران آنرا را نشان می دهد و ريشه ی درست آن واژه ها را سست می کند).

خشت اول گر نهد معمار کج                 تا ثريا می رود ديوار کج.

اين آينه گرداندن تنها برای نشاندادن زشتی های خودمان يا به زبانی ديگر انتقاد از خود نيست بلکه کاوشی است برای يافتن ريشه يا سر چشمه ی اين بدمنشی که به آنگونه جامعه ی ما را در بر گرفته که ساختار پيکر جامعه از اين آلودگی ها پديدار شده است.

سخن از برآينده پديده های هنجار و ناهنجار اجتماع ايران است که هر انديشمندی می تواند با اندک آگاهی و به کمک انديشه ی خود آنها را مرور کند و البته برخی هم می توانند آنها را بررسی کنند.

تن ز جان و جان ز تن مستور نيست                  ليک  کس را د يد جان د ستور نيست (مولوی)

برای روشنفکران انديشمند روشن است که ايرانيان از هزار و چهارسد سال پيش گرفتار احکام اسلامی هستند و نيز بر آنها روشن است که هر اجتماع در روند زمان نياز به دانشی نوشونده و روينده دارد و اين رويندگی هم دستکم نياز به آزادی در انديشيدن دارد. از سويی ديگر احکام اسلام، الاهی، سخت، هميشگی و تغيير ناپذير هستند. رشد و گسترش هر انديشه، در مورد دانشی ويژه ای، از مرز انديشه ی الله فراتر می رود و به امر الله محکوم به نيستی است. بنابراين مردم ايران، که در زير فشار خشم آوران به دروغ مسلمان شده بودند، پس چند سدسال دروغ پردازی را به ورزيدگی ياد گرفتند. آنها هميشه توانسته اند که رشد دانش و نيازهای پيشرفت اجتماع را به دروغ در تنگه ی احکام اسلامی جای دهند. چون تنگ حصار اسلام جايی را برای پيشرفت دانش نمی شناسد، دانشمندان توانسته اند دانش خود را، تا جايی که برای حکومت های اسلامی سودبخش بوده است، برون از احکام اسلامی پرورش دهند و سپس احکام اسلام را در آن دانش، که حصاری بازتری از اسلام دارد، بگنجانند. به زبان ساده با يک نمونه اين گفته را روشن می کنيم: هرگز کسی نخواهد توانست، در اسلام و با ايمان به اسلام، در گسترش دانش فيزيک، شيمی، پزشکی و آفرينش هستی پيروزی داشته باشد ولی اکنون که زيستن در اين گيتی بدون کاربرد اين دانش ها بسيار دشوار است، مسلمان می تواند اين دانستنی ها را مصادره کند، در جهاد به غنيمت بگيرد، بخرد يا اگر امکان ديگری پيدا نکرد بياموزد. به هر روی يک مسلمان از ورزيدگی خود در دروغوندی کمک می گيرد و اسلامش را به گوشه ای از اين دانش های نو می چسباند چون او می خواهد يا مجبور است که پايه ی ايمان خود را به اسلام سست نکند.

يک مسلمان زمانی اجازه دارد، که در مورد پديده ای فراسوی شريعت، انديشه کند که انديشه اش پوشش اسلامی داشته باشد و فرآورد آن انديشه در خدمت اسلام به کار گرفته شود. يعنی يک انديشمند مسلمان بايد نخست دروغی را بپروراند، که انديشه اش را اسلامی نشان دهد، سپس اجازه دارد که انديشه اش را بازگو کند. به زبانی ساده يک مسلمان پيش از آنکه انديشمند بشود بايد يک دروغ پرور باشد. اين بود که دانشمندان راست منش ايرانی( بسان رازی، بيرونی، سينا، فارابی و…)  در احکام اسلام مرتد شناخته می شدند و محکوم به مرگ بوده اند.

البته  در همين زمان هم  دانشدانان* ايرانی، که دانشنامه ی دانشگاهی را در دست دارند، کم نيستند و نمی توان آنها را نابخرد و نادان ناميد. بيشتر اين کسان که دانشی را تنها برای بهتر و آسانتر زيستن در اجتماع آموخته اند حتا  توانايی ژرفنگری به بنمايه های همان دانش را هم ندارند چون اوامر شريعت اسلام  ريزه های جان آنها را آلوده کرده  و نيروی خودانديشی را در آنها خشکانيده است. اين گونه کسان از آشنايی با بخش اندکی از يک دانش، خود را دانا و توانا می پندارند و از ناتوانی در برابر شناسايی بخش بزرگ آن دانش، خود را ناچيز می بينند. آنها از ناآگاهی و ناتوانی در شناخت سامان شگفت آور پديده ها درمانده هستند و نادانی خود را با خلق کردن خالقی توانا و دانا پاسخ می دهند. اين دانشنامه داران از دانشی، که در دانشنامه  آنها نام برده شده است، کمتر می دانند تا يک برزگر از هنر کشاورزی. يک فيزيک دان يا يک پزشک مسلمان که برای ديدن الله به مکه می رود نه به درستی و راستی دانش فيزيک يا پزشکی را فهميده است و نه اسلام را. او بسان کامپيوتری است که نسبت به فرمان برنامه هايی که در مخ او کار گذاشته شده پاسخگو است. يک کامپيوتر حساب می کند، می سنجد، بررسی می کند و پاسخ می دهد ولی همانگونه که برنامه ريزی شده است و از خود انديشه ای ندارد. بيشتر اين کسان دانشنامه دار يا اين گونه روشنفکران هم بسان کامپيوتر از خود انديشه ای ندارند ولی انديشه ی برنامه نويس آنها هم چندان گامی فراتر از پندارهای بی اساس، خرافات، نرفته است.

*( دانشمند کسی است که دانشی از درون خود او تراوش کند، از چنين کسی در جامعه ی ايران نشانی نيست، دانشدان کسی است که دانشی را آموخته ولی آن دانش از درون کس ديگری جوشيده است.)

انديشه ی کمتر انسانی در تاريکخانه ی مذهب به ويژه مذهب شيعه ميدان گسترش پيدا می کند و اگر هم زمينه ای پيدا کند جدا و بريده از هر پديده ی ديگری است. يعنی کسی که دانش شيمی يا فيزيک را فراگرفته است پيوند اين آگاهی را بيشتر با پيشه  يا توليد کالايی می شناسد که او در کتابی خواند است و کمتر پيوند آن دانش را با همه ی پديده های زندگی می بيند. يک شيمی دان يا يک فيزيک دان کمتر کنش و واکنش شيميايی و فيزيکی را در يک گل می بيند چون می پندارد که ساختار يک گل پيوندی با رشته ی دانشنامه ی او ندارد. از اين روی چنين دانايان يا روشنفکرانی توانايی ندارند که تضاد احکام شريعت اسلام را با دانش يا فلسفه ی خود بررسی کنند. بررسی و پژوهش در پديده ای نياز به خرد توانا و انديشه ای روشن دارد تا بتواند نشانه های دانش خود را در پديده های گوناگون باز يابد و پيوستگی همه ی پديده های هستی را با يکدگر شناسايی کند. نخستين پيمان، برای کسی که بخواهد مسلمان باشد، خاموش کردن چراغ خرد و بستن ميدان انديشه خودش است تا بتواند به نادانی و ناتوانی خود ايمان بياورد. اگر کسی باور داشته باشد که خودش توانايی شناختن نيک و زشت را ندارد، پيرو فرمان کسی می شود که او را دانا و توانا می داند، نيروی خرد او هم در وجودش سست و کم کم می خشکد. پژشکی که غيبت هزارساله انسانی را باور دارد نمی تواند انديشه ای روشن و خردی توانا داشته باشد ولی او می تواند در پيشه ی پزشکی کارآزموده باشد. ايمان به اسلام به ويژه ايمان به مذهب شيعه، آلودگی خرد و زنجيری برای بستن انديشه ی انسان است.

در کردار و گفتار برخی (شايد هم بيشتر) روشنفکران ايران، حتا آنهايی که می پندارند به اسلام ايمان ندارند، می توان به روشنی اين آلودگی و زنجير را ديد. اين کسان هريک آگاهی های گوناگونی بسان تاريخ، فلسفه، فرهنگ، جامعه شناسی و سياست را فراگرفته اند ولی آنها توانايی پرداختن به پيوند اين دانستنی ها ندارند و جهان بينی آنها هم در مورد اين پديده ها بريده و جدا از هم است. اين دانايان ناتوان حتا نمی توانند خواسته های خود را ارزشيابی کنند. اين کسان از جمهوری، دمکراسی، مردم سالاری، آزادی، حقوق بشر، رفراندم سخن می گويند به آنها جمهوری اسلامی، دمکراسی دينی، مردم سالاری الهی، حقوق بشر مسلمان، رفراندم شرعی می فروشند و اين روشنفکران هم از اسلام زدگی و دروغوندی خود اين تضادها را به بهای ننگ آوری خريداری می کنند. کمترين نشان يک روشنفکر اين است که برای مردم ايران روشن کند که پيوستن کلمه های اسلامی، دينی، الهی، شرعی با مفهوم خواسته های آنها در تضاد هستند. آيا درک اين گفته برای يک روشنفکر خيلی دشوار است: که در احکام الهی، الله سالار است نه مردم سالار. اگر هم معنای واژه ها را نمی داند می  تواند از واژه نامه   کمک بگيرد. اگر اين کسان خود دروغ پرور و دروغ فروش نبودند شيادان حاکم را رسوا می کردند. يک نفر فرهيخته پرسيده بود: به راستی عقل اين روشنفکران کجا رفته؟ پاسخ:اگر عقلی داشتند که بارها فريب نمی خوردند. کسی که به آشفتگی فکری دچار است ديگر روشنفکر نيست بلکه او سرگردان و درمانده است. کسی که در آرزوی رسيدن به آزادی، خواهان برانداختن حکومت اسلامی است، ديگر از انتخابات در اين حکومت سخن نمی گويد چون در اسلام بيعت وجود دارد نه انتخاب. مگر محمد را مردم انتخاب کرده اند؟ مگر احکام الهی را به رای مردم گذاشته اند؟ مگر الله از مردم پيروی می کند؟ مگر مسلمان حق انتخاب دارد؟ مگر در اسلام انسان دانا ست؟ مگر در اسلام انسان حق مسلمان نبودن دارد؟ مگرآدم گوسفند را برای شادی و سعادت گوسفند پرورش می دهد؟ اگر اندکی در مورد اين پرسش ها انديشه کنيم می توانيم بپذيريم که برخی از روشنفکران ايرانی توان انديشيدن ندارند و اين کاستی از شيعه بودن آنهاست.

کسی که رفراندم را، بر ضد فتوا دادن، برای براندازی حکومت اسلامی فرا می خواند او مردم دوست است و اگر در اين مورد ازاين يا آن آيت الله بپرسد، فتوا بخواهد، او مردم فريب است نه آزادی خواه.

بی خودی نيست که داريوش از آهورامزدا می خواهد که سرزمين های او را از دروغ دور نگه دارد. امروز می دانيم که نه تنها اهورامزدا نيايش داريوش را برآورده نکرده است بلکه مردم هم سرودهای زرتشت را باور نکردند.  او می گفت: سرانجام، بدترين هستی يعنی نازندگی از آن دروغوندان خواهد بود.

(پس اکنون به درستی  نازندگی که سرانجام دروغوندی است هستی ما را در چنگ دارد.)

زرتشت می گويد: به سانی که بايد سرور هستی را تنها از روی راستی برگزيد به همان سان بايد رهبر درستی را پسنديد. شايد هم او می دانسته است، ما که با مفهوم راستی بيگانه هستيم پس چگونه بايد راستی را شناسايی کنيم؟ او می گويد: “راستی” بهترين نيکی است، خرسندی است، خرسندی برای کسی است که “راستی” را برای بهترين “راستی” بخواهد.

به هر روی ما ايرانيان نتوانستيم که راستی را پاسداريم و بدين گونه که می بينيم در باتلاق دروغ فرو رفته ايم از شوربختی مزه ی آنرا هم فراموش کرده ايم.  فردوسی منش ما مردم را در اين سروده بيان می کند:

از ايران  و از  ترک و از تازيان                 نژادی  پديد آيد اندر ميان

نه دهقان نه ترک و نه تازی بود                         سخن ها به کردار بازی بود

ما هر دانش و منشی را، که در جان خود انباشته کرده ايم، می توانيم به کار بگيريم، به ديگران ببخشيم، به ديگران بفروشيم يا زاينده سازيم و از آنها بهره مند شويم. مسلمانان ارزش های اجتماع و معيارهای سنجش ارزش ها را از مکتبی می گيرند، که برخی از زشتی ها در درون آن مکتب سرافرازی شمرده می شوند، پس آنها نيز به همان زشتی های مکتب خود می گرايند.

بايد دلير بود و با پوزش گفت: جامعه ی مسلمان ايران مردمانی هستند که دروغ، خشم، زور، ترس را ستايش می کنند و افتخار به ستمکاری، بی دادگری، غارت و خونريزی رسول و امامان شريعت خود دارند. هر کس که در اين جامعه پرورش يافته است به همين منش های پست، ولی در پوشش هايی ارجمند، آلوده شده است. اين به آن معنی نيست که بيشترين ايرانيان کژ کردار و بد منش هستند ولی بيشترين مسلمانان خشم و غضب و تهديدها و مجازاتهای الله را نکوهش نمی کنند، آنها به غزوات محمد و کشتار دگرانديشان به دست بنيان گذاران اسلام افتخار می کنند، آنها از گردن زدن، دست بريدن، سنگسار کردن ديگران شرمسار نيستند، آنها دزديدن وغارت کردن دارايی ديگران را قانونی می شمارند، آنها تجاوز کردن به يک زن را ننگی برای آن زن و افتخاری برای مرد تجاوز کننده می دانند. اگر روشنفکرانی در ميان مسلمانان وجود دارند، که خود به اسلام زدگی آلوده نيستند، پس چرا اين پليدی ها را ارزيابی و مرز انسانيت و حق بشر را با اسلام روشن نمی کنند. البته در اينجا سخن از کسانی نيست که خود انگيزه ی سياسی دارند بلکه سخن از کسانی است که ” روشن فکر” يعنی بايد دارای انديشه ای روشن باشند.

اگر به منشهای الله که در قرآن شمرده شده اند بنگريم می بينيم که او سلطان، عالم، صاحب، حاکم، مکار، جبار، غضب ناک وعذاب دهنده ی دگرانديشان است. درست همين نشانه ها را حکومت اسلامی و مردم مسلمان هم دارند و

هر کدام از اين سه پديده از يکديگر نيرو می گيرد. البته الله را عادل، غفور، رحيم و رحمان هم می خوانند ولی اين کلمه ها در زبان فارسی با واژه ی همسنگ آنها برگردانده نشده است.( عادل = مجازات کننده ی ژرف بين، غفور = کسی که از مجازات سخت چشم پوش می کند = بی عدل، رحيم = از اجرای مجازات سخت خود داری می کند = ضد عدل، رحمان = کسی که خواهان تخفيف در مجازات است = ضد عادل. در فرهنگ کهن ايران بخشنده کسی است که بخشی از هستی خود را بر ديگران پخش کند. ماه، خورشيد، زمين، باد، ابر بخشنده هستند. مهربان کسی است که با مهر ورزيدن بيآفريند بسان آب ، زمين ، خورشيد و باد که با مهر خود جانداران را می آفرينند. مهربانی و بخشندگی از منشی سر چشمه می گيرد که هميشه روان است نه برای عباد پروری در مردم)

الله و حکومت اسلامی و مسلمان هر سه پديده مفهوم توحيد را دارند، يکديگر را خلق می کنند، پرورش می دهند و زنده نگه می دارند. حکومت اسلامی يعنی سازمان گسترده ی ملايان در ميان مردم. حکومت در کشورهای مسلمان ، گرچه به نام هم اسلامی نباشند، اسلامی است. کشورهايی مانند مصر، اردن، پاکستان، افغانستان، عراق، اندونزی و…. حتا ترکيه دارای حکومت هايی هستند اسلامی که در درون حکومت رسمی آن کشورها فرمانروايی دارند.

منش مردمان اين کشورها هم مانند منش های  همان الله است که در تصور آنها است، اگر اندکی نابرابری در برخی از رفتار يا کردار آنها ديده می شود از نابرابری تصوير الله است که در ذهن آنها نقش بسته است. تصوير الله در ذهن شيعه تصوير علی است که با شمشير دو دم کافران را گردن می زند و شيعه ها مرز کمال خود را در اين تصوير می بينند. شاعری در موردی، که با اين نوشتار پيوند ندارد، گفته است:

به خاموشی بريدم من زبان هرزه گويان را            که لب بر هم نهادم کار شمشير دو دم کردم

البته شاعر می خواهد چيز ديگری بيان کند و به کردار زبانی را نمی برد ولی او ناخودآگاه بريدن زبان و کاربرد شمشير دو دم را ستايش می کند. منش مردم را می توان در واژه هايی که ناخواسته بر زبان می آورند يا در خرده ريزهايی که از آنها سر می زنند بررسی کرد.

چگونه بايد مردمی را مهربان ناميد که برای شادی به تماشای به دار آويختن، سنگسار کردن، شلاق زدن می روند و شادی ديگران را در جشن و پایکوبی حرام می دانند. چگونه بايد مردمی را آگاه ناميد که آنها خود را نادان می پندارند و به ولايت فقيه ايمان می آورند و حاکمی را رهبر می نامند، آنها که از خود هدفی ندارند، پس چرا بايد بر آنها رهبری گماشته شود. می بينيم که مجاهدين عرب از اين مسلمانان ايرانی کمتر دروغوند بوده اند، آنها به اين حاکم اميرالمومنين می گفتند نه رهبر، امير = امر کننده.

بردگان در راه رسيدن به هدف برده دار راهنمايی  نمی شوند بلکه به آن سو رانده می شوند چون هدف برده و هدف برده دار همسو نيستند.

چگونه می توان مردمی را باخرد ناميد که بر مرگ دشمنان ويرانگر کشورشان سوگواری می کند و از گور مردگان هزار ساله ياری می جويند ولی از آنچه که بر آنها و بر فرزندان آنها می گذرد بی خبر هستند.

سرنگونی حکومتی يا بنيان کردن حکومتی کار سياست داران و مردم داران است. يک سياستدان می تواند کتاب خوان، فيلسوف حتا روشنفکر هم باشد ولی هدف او ساختن فلسفه ای تازه يا روشنگری نيست هدف او دگرگونی يا به دست آوردن حکومت است. روشنفکر کسی است که، به کمک آگاهی های موجود، با خرد خود در مورد ارزشهای پديده ها و معيارهای سنجش آن ارزشها به ژرفی انديشه و آنها را بررسی کند. کار او آفريدن ارزشها و معيارهای سنجش نوينی در جامعه است. سياستدان را می توان گرفت به زندان انداخت يا نابود کرد و با نابودی او سياست او هم نابود می شود، مگر اينکه کسان ديگری به نام او سياست خود را دنبال کنند. فرآورده ی يک روشنفکر انديشه های نوين اوست که آنها را نمی توان دستگير کرد يا کشت. برای نمونه حافظ يک روشنفکر بوده است با مرگ حافظ انديشه ی او نمرده است.

هرگز نمی رد آنکه دلش زنده شد به عشق                     ثبت است بر جريده ی عالم دوام ما

با اين وجود بايد گفت که انديشه ی حافظ  زنده است ولی نه در جان ما. اين انديشه ها در زمينه ای که آلوده است نمی رويند آنها به جان پالايش شده ای نياز دارند تا روينده و زاينده شوند.

مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن       که در طريقت ما غير از اين گناهی نيست

تا در جامعه ايران زور حاکم است دروغ بی داد می کند و مردمی که در دروغ پرورده شوند از راستی می ترسند چون ميدان تاخت و تاز خود را تنها در زمينه ی دروغ می شناسند.

در سرزمين ترس، مردم دروغ را به سان پناهگاهی برای نگهداری جان خود به کار می بردند ولی اين کاربرد به سان ” ويروسی” است که اسلام را، در درون جامعه ی ترس زده، نيرومند تر می کند.

کسی که زنجيرهای بردگی را در تنگ نای شريعت اسلام نشناسد، نمی تواند مفهوم آزادی را در گستره هايی  ورای ايمان به اسلام درک کند.

اشتراک گذاری

پاسخی بگذارید

Translate »