سوم اَمُرداد : یادگار خیزش ایرانیان برای براندازی فرمانروایی عرب و ایستادگی در برابر آیین تازیان

سوم اَمُرداد

یادگار خیزش ایرانیان برای براندازی فرمانروایی عرب و ایستادگی در برابر آیین تازیان

    « … و چون اهریمن چیره گردد، سد گونه ، هزار گونه ، ده هزار گونه دیوان، از تخمه ی خشم و کین بر ایرانشهر فرمان برانند، همه چیز را بسوزانند و نابود کنند، آزادگی، و مردانگی، و بزرگ منشی، و به کیشی، و خوشی، و آسایش ، و شادمانی ، و همه ی کارهای نیک اهورایی را به تباهی کشانند،  و آنگاه با درندگی و ستمگری فرمانروایی کنند.» (زندِ وهومن یسن- بهمن یشت)

« یک مسلمان ایرانی  تنها از این جهت مسلمان است که پدرش مسلمان بوده است و پدر او نیز بهمین دلیل مسلمان بوده که پدری مسلمان داشته است و پایان این خط زنجیر به زرتشتی فلک زده یی می رسد که با شمشیر عرب لااله الاالله گفته بود، بی آنکه حتی معنی آنرا  دانسته باشد. (شجاع الدین شفا – تولدی دیگر)

در روز سوم اَمُرداد ماه سال 645 زایشی (چند ماه پس از آغاز خلافت عُثمان)، مردمِ ستم کشیده ی شهرری برای کوتاه کردنِ دست خونریز تازیان بیابانگرد از سرنوشت خود بپاخاستند و با دستان تُهی به نبرد با چپاولگران مسلمان پرداختند. اگر چه آن خیزش نیز مانند بسیاری از دیگر جُنبش های اسلام ستیزانه ی مردم ایران بزور تیغ های خونریز تازیانِ خون آشام فرونشانده شد، ولی برگِ خونینِ دیگری بر دفتر اسلام افزود تا دودمانهای آینده گوشی برای دهان یاوه پرداز کسانی نباشند که گفتند: ایرانیان با آغوش باز به پیشباز اسلام شتافتند.

علی شریعتی، در رویه های 417 و 434  نوشتاری با سر نام  علی و حیات بارورش پس از مرگ نوشت:

   « وجود فساد  و تبعیض های طبقاتی در جامعه و نفرت مردم از رژیم ساسانی و روحانیون زرتشتی باعث شد تا ایرانیان اسلام را با آغوش باز بپذیرند! بطوریکه ایرانی بعد از برخورد  با اسلام اولیه احساس کرد که دین اسلام همان گمشده ای است که بدنبالش می گشته است، برای همین مذهب خودش را ول کرد، ملیت خودش را ول کرد، سُنت های خودش را ول کرد، و بطرف اسلام   شتافت».. 

تازی پرست دیگری بنام « عزیز الله عطاردی»  در نوشته یی با سرنام: «خدمات ايرانيان به اسلام از کی شروع شد» نوشت:

« علاقه ی ايرانيان به دين مقدس اسلام از همان آغاز ظهور اين دين مقدس‏ شروع شد. قبل از اينكه شريعت مقدس اسلام توسط مجاهدين مسلمان به اين‏ سرزمين بيايد، ايرانيان مقيم يمن به آئين اسلام گرويدند و با ميل و رغبت  ‏به احكام قرآن تسليم شدند و از جان و دل در ترويج شريعت اسلام كوشش‏ نمودند و حتی در راه اسلام و مبارزه با معاندين نبی اکرم جان سپردند…».

آیت الله «مرتضی مطهری » در نوشتاری با سرنام: «خدمات متقابل اسلام و ایران» نوشت:

«… اكنون می خواهيم ببينيم آيا اسلام  در ايران پذيرش ملی داشته است يا خير؟ به عبارت  ديگر آيا پيشرفت اسلام در ايران به خاطر محتوای عالی  و انسانی و جهانی آن بوده است و ایرانیان‏ آنرا انتخاب كرده‏ اند، يا همان طور كه برخی اظهار می‏دارند آيين مزبور را بر خلاف  تمايلات مردم ايران به آنان تحميل كرده‏ اند؟.. در اواخر دوره خلافت ابوبكر و تمام دوران خلافت عمر در اثر جنگهايی كه ميان دولت ايران و مسلمانان پديد آمد تقريبا تمام مملكت ايران به دست مسلمانان افتاد و میليونها نفر  ايرانی كه در اين سرزمين به سر می‏ بردند از نزديك با مسلمانان تماس گرفتند و گروه گروه دين اسلام را پذيرفتند… اسلام برای ایران و ایرانی در حکم غذای مطبوعی بود که به حلق گرسنه ای فرو رود یا آب گوارایی که بکام تشنه یی ریخته شود.

در باره ی ستیز تازیان با فرهنگ ایران و زبان پارسی نیز در همانجا نوشت:

«… همه ی سخنان پیرامون کتاب سوزی ها  و کوشش تازیان برای اینکه مردم ایران زبان خود را  ترک کنند وهم و خیال و غرض و مرض است! زیبایی و جاذبه لفظی و معنوی قرآن و تعلیمات جهان وطنی آن دست به دست هم داد که همه مسلمانان این تحفه آسمانی را با اینهمه لطف، از آن خود بدانند و مجذوب زبان قرآن گردند و زبان اصلی خویش را به طاق فراموشی بسپارند.  

منحصر به ایرانیان نبود که زبان قدیم خویش را پس از آشنایی با نغمه آسمانی قرآن فراموش کردند، همه ملل گرونده  به اسلام چنین شدند. مگر کسی ایرانیان را مجبور کرده بود که بزبان عربی شاهکار خلق کنند؟ 

آیا این عیب است  بر ایرانیان که پس از آشنایی  با زبانی که اعجاز الهی را در آن یافتند و آن  را متعلق به هیچ قومی نمی دانستند و آن را  زبان یک کتاب می دانستند به آن گرویدند و آن  را تقویت کردند و پس از دو سه قرن از آمیختن لغات و  معانی آن با زبان قدیم ایرانی، زبان شیرین و لطیف امروز فارسی را ساختند؟»

تاریخ چه می گوید:

« دکتر شجاع الدین شفا»

اگر آیين تازه همانند ديگر آیين های جهان باستان به صورتی مسالمت آميز به ايرانيان عرضه شده بود، شايد تاريخ مسلمانی ايران بکلی غير از آن می بود که هست، و چه بسا که در درازای زمان اين آیين می توانست به همان صورت در ايران پذيرفته شود که ميترایيسم و مسيحيت در رُم و بودایيسم در چين پذيرفته شدند. ولی در عمل اين آیين بگونه یی عرضه شد که استقرار اسلام ملازم قبول حاکميت سياسی عرب نيز بود و پذيرش استيلای بی چون و چرای شمشير کشان باديه، و اين شمشير کشان نورسيده کسانی نبودند که وارثان حکومت و تمدن و فرهنگی کهن بتوانند آسان به قبول سروری آنان تن در دهند. هنگامی که عرب در موج جهان گشائی خود به ايران ساسانـی حمله آورد، چهارده قرن بر آغاز تاريخ مـدون ايران می گذشت. امروز نيز چهارده قرن بر دوران اسلامی اين تاريخ می گذرد. در کارنامه تاريخ، اين دو کفه ماقبل اسلامی و اسلامی امروز در سطحی همتراز يکديگر قرار دارند و بر اين مبنا آسانتر می توان سودها و زيان های آنها را در ترازوی سنجش گذاشت. آسانتر نيز می توان دريافت كه ايران در اين پذيرفتنی باشد که در آن با تاريخ تقلب نشده باشد، یعنی آنچه ملاک حسابرسی قرار می گيرد واقعيت ها و شواهد مُسَلم باشد و نه پيشداوريِی ها و موضع گیری های پیش ساخته یی که يا مارک تَعصُب مذهبی و يا مارک تعصب ملی گرایانه داشته باشند. و در چنين صورتی آسان می توان دریافت که در اين سودای تاريخ، ايران در هر دو زمينه مادی و معنوی با زنده بوده است، یعنی آنچه را که داشته از دست داده است، و آنچه را که نداشته بدست نياورده است.

ايرانی که عرب در سال های 14 تا 36 هجری تحويل گرفت یکی از چهار امپراتوری صدرنشين جهان باستان بود، با اعتباری سياسی و رونقی اقتصادی و شکوهی فرهنگی که عميقاً مورد قبول جهانيان بود.

ايرانی كه همين عرب در سده ی سوم کوچی اجباراً تحويل صاحبان آن داد، همانند ايران دیگری که وارثان عرب در قرن پانزدهم هجری در جريان تحويل آن به هزاره ی سوم اند، ايرانی بود که نه هويت ايرانی داشت، نه اعتبار سياسی، نه رونق اقتصادی، نه شکوه فرهنگی.

در هزار و چهارسد ساله ی نخستين اين تاريخ – به استثنای يک دوران کوتاه هفتاد ساله – ايران بطور دائم يک اَبَر قدرت جهان باستان بود، و در دو قرن از اين مدت اصولا ابرقدرت منحصر به فرد آن بود. در هزار و چهارسد ساله دوم، نه تنها نشانی از اين سرفرازی بر جای نماند، بلکه در بيش از نيمي از اين مدت ايران حتی حاکميت ساده ای نيز نداشت و تنها بخشی از امپراتوری های عرب و مغول و غزنوی و سلجوقی و ترک و تاتار بود.

در هزار و چهارسد ساله نخستين تنها چهار سلسله پادشاهی، با پادشاهانی جملگی ايرانی، بر سرزمين ايران سلطنت کردند، و در هزار و چهارسد ساله دومين 35 سلسله که تنها هفت تای آنها ايرانی و بیست و هشت تای ديگر مغول و ترک و تاتار و ترکمن و افغان بودند.

در هزار و چهارسد ساله نخستين تنها يک یورش موفق بيگانه به ايران صورت گرفت، و در هزار و چهارسد ساله دوم بيش از سی بار از خاور و باختر و شمال و جنوب به ايران یورش آورده شد که کمابیش همه ی آنها یورش هایی پیروزگر بود. در هزار و چهارسد ساله نخستين مشروعيت سُنَتی پادشاهان اعمال خشونتی را برای تثبيت اين مشروعيت ايجاب نمی کرد، در هزار و چهارسد ساله دوم اين مشروعيت منحصراً در گرو  بُرندگی شمشيرهای خانان و ايلخانان و اتابکان و اميران و سر کردگان عشاير ويا راهزنان و ياغيانی قرار گرفت که با منطق خون و شمشير تاج بر سر می گذاشتند و با منطق خون و شمشير هم تاج و هم سر را از دست می دادند.

 در هزار و چهارسد ساله نخستين تقريبا هرگز خون ايرانی بدست ايرانی ريخته نشد، در هزار و چهارسد ساله دوم خون ايرانی بيشتر از خارجی بر زمين ريخته شد و چشم های ايرانی بدست خود ايرانی بيشتر از دست بيگانگان از کاسه بیرون آورده شد.

در هزار و چهارسد ساله نخستين ايرانی پيوسته سرور خود بود و اين سروری را با سرفرازی همراه داشت، در هزار و چهارسد ساله دوم مردان ايران را به بندگی گرفتند و زنان و دخترانشان را به کنیزی فروختند. در ارزیابی نحوه مسلمان شدن ايرانيان تقلب بسيار با تاريخ شده است. و اتفاقا اين تقلب بيش از آنکه از جانب بيگانگان صورت گرفته باشد از جانب کسانی از خود ايرانيان صورت گرفته است. هنگامی که بزرگترین مورخ جهان، ابن خلدون، می نویسد که:

«پيش از حمله اعراب ايرانيان سرزمين هائی پهناور در اختيار داشتند با جمعيتی بسيار و با تمدنی بزرگ، ولی بعد از آنکه عرب با نيروی شمشير بر آنان استيلا يافت چنان دستخوش تاراج و ويرانی شدند که گویی هرگز وجود نداشتند – زيرا گرايش طبيعی عرب اين است که رزق خويش را از سر نيزه خود بجويد اگر در اين مسير به قدرت و حاکمیتی دست يابد ديگر حد و حصری برای غارتگری خود نشناسد، و بدين ترتيب است که تمدن اقوام مغلوب منقرض می شود… و اين درست همان امری بود که در ايران اتفاق افتاد. فرضيه پردازی ايرانی، در سال های پايانی قرن بيستم، ادعا می کند که «ايرانی اسلام را با آغوش باز پذیرفت و هيچ کس نمی تواند بگويد که ايرانی از همان اول در برابر اسلام قرار گرفت و نخواست آنرا بپذيرد» (علی شريعتی: علی و حيات بارورش پس از مرگ).

     و هنگامی که معتبرترين مورخان خود جهان اسلام: تبری، ابن الاثير، دینوری، یعقوبی، بلاذری، ابن فقيه، راوندی، مسعودی از صد هزار کشته ايرانی در جلولاء نام می برند، و متذکر می شوند که اين دشت نبرد بهمين دليل از جانب اعراب جلولاء (پوشيده) ناميده شد که اجساد کشته شدگان سراسر آنرا در زير پوشانيده بود، فرضيه پرداز ايرانی مدعی می شود که: «حمله اعراب به ايران با هيچ مقاومت درخشانی در جلولاء و نهاوند روبرو نشد» (اسلام شناسی)

و باز هنگامی که همين تاريخ نگاران مسلمان از يک سد و سی شورش پياپی در استان ها و شهرستان های مختلف ايران (ری، همدان، اصفهان، کرمان، استخر، گرگان، قم، گيلان، طبرستان، ديلم، سيستان، فارس، خراسان، آذربايجان، خوارزم، فارياب، نيشابور، بخارا، دارابگرد) و از سرکوبی های خونين اين شورش ها و تجديد های مکرر آنها خبر می دهد (که گزارش جامعی از آنها را در کتاب «ملاحظاتی در تاريخ ايران» پژوهشگر معاصر علی ميرفطروس می توان يافت)، باز همين فرضيه پردازان اظهار اطمينان می کنند که:

« ايرانی از همان اول احساس کرد که اسلام همان گمشده ای است که بدنبالش می گشته است، برای همین بود که مليت خودش را ول کرد، مذهب خودش را ول کرد، سنتهای خود ش را ول کرد و بطرف اسلام رفت» (بازشناسي هويت ايرانی – اسلامی)

  ايرانيان ديگری در اين مورد با معيارهائی کاملا دوگانه سخن می گویند. در کتابی بنام «کارنامه اسلام» که در آستانه انقلاب ولايت فقيه انتشار يافت، «عبدالحسين زرين کوب» که سال ها پژوهشگری واقع بين و بيغرض شناخته شده بود با تغيير جهتی سد وهشتاد درجه یی در مورد آنچه خود او پيش از آن نوشته بود. مدعی شد که:

«همه جا در قلمرو ايران و بيزانس مقدم مهاجمان عرب را عامه مردم با علاقه استقبال کردند. نشر اسلام در بين مردم کشورهای فتح شده بزور جنگ نبود و انتشار آن نه از راه عنف و فشار بلکه به سبب مقتضيات و اسباب گونه اجتماعی بود. روايتی که کتابخانه مدائن را اعراب نابود کردند هيچ اساس ندارد، و آنچه هم که بيرونی راجع به نابود شدن کتب خوارزم گفته است مشکوک است.»…  

نويسنـده اين مطلب همان کسـی بود که پيش از آن خود در کتاب ارزنده ای بنام «دو قرن سکوت» در شرح همين ماجرا نوشته بود: 

«شک نيست که در هجوم تازيان بسياری از کتاب ها و کتابخانه های ايران دستخوش آسيب فنا گشته است. اين دعوی را از تاريخ ها می توان حجت آورد و قراين بسيار نيز از خارج آنرا تاييد می کنند. با اينهمه بعضی در اين باب ابراز تردید می کنند. اين ترديد چه لازم است؟ در آيين مسلمانان آن روزگار، تا آنجا که تاريخ می گويد، آشنائی به خط و کتابت بسيار نادر بود و پيدا است که چنين قومی تا چه حد می توانست به کتاب و کتابخانه علاقه داشته باشد. از همهِ قرائن پیداست که در حمله عرب بسياری از کتاب های ایرانیان از ميان رفته است… عربان فاتح برای اينکه از آسيب زبان ايرانيان در امان بمانند و آنرا همواره چون حربه تیزی در دست مغلوبان خويش نبيند با خط و زبان و کتاب و کتابخانه هر جا که در شهرهای ايران بر خوردند سخت به مخالفت برخاستند. رفتاری که تازيان در خوارزم با خط و زبان مردم کردند بدين دعوی حجت.»

و هم او در جای ديگری از اين کتاب نوشته بود:

«در برابر سيل هجوم تازيان شهرهای بسيار ويران شد و خاندان ها و دودمان های بسيار بر باد رفت. اموال توانگران را تاراج کردند و آنها را غنائم و انفال نام نهادند. دختران و زنان ايرانی را در بازار مدينه فروختند و آنانرا سبايا و اسرا خواندند، و همه ی اين کارها را در سايه شمشير و تازيانه انجام دادند و هر گونه اعتراضی را با حد و رجم و قتل و حرق جواب گفتند… و چنين بود که اندک اندک محراب ها و مناره ها جای آتشکده ها را گرفت. گوش هائی که به شنيدن زمزمه های مغانه و سرود های خسروانی انس گرفته بودند بانگ تکبیر و طنين صدای موذن را با حيرت و تاثر تمام شنيدند. کساني که مدتها از ترانه های طرب انگيز باربد و نكيسا لذت برده بودند رفته رفته با بانگ حدی و زنگ شتر مانوس شدند. خشن طبعی و تند خوئی فاتحان وقتی بيشتر معلوم گشت که زمام قدرت را در کشور فتح شده بدست گرفتند. ضمن فرمانروائی و کارگزاری در بلاد مفتوح بود که زبونی و ناتوانی و در عين حال بهانه جوئی و درنده خوئی عربان آشکار گشت، زيرا اين «نژاد برتر» که ميدان فکر و عمل او هرگز از جولانگاه اسبان و شترانش تجاوز نکرده بود، برای اداره کشورهای وسيعی که بدستش افتاده بود نياز به همين موالی داشت و بناچار دير يا زود برتری آنها را اذعان نمود، در صورتی که از همان بامداد اسلام ايرانيان نفرت و كينه شديد خود را نسبت به دشمنان و باج ستانان خود آشکار کرده بودند.»

 و باز، هم او در جای ديگری از اين کتاب نوشته بود:

«نبردی که ايرانيان در اين دو قرن با مهاجمان عرب کردند همه در تاريکی خشم نبود، در روشنی دانش و خرد نيز اين نبرد دوام داشت. … برخی از همان اول با آئين مسلمانی به مخالفت و ستيزه برخاستند، گوئی قبول اين دينی را که عرب آورده بود اهانتی و ناسزائی در حق خويش تلقی می کردند. از اين رو اگر نيز در ظاهر خود را مسلمان فرا می نمودند در نهان از عرب و آئين او بشدت بيزار بودند و هر جا فرصتی و مجالی دست می داد سر به شورش بر می آوردند و عربان و مسلمانان را از دم تيغ می گذرانيدند. … هر روزی به بهانه ای و در جائی قيام و شورش سخت می کردند و می کوشيدند عرب را با دينی که آورده است از ايران برانند… در نهضت های پياپی آنان نه فقط نژاد عرب مردود بود، بلکه مسلمانی نيز مورد خشم و کينه قرار داشت و بدينگونه بيشتر اين شورش ها رنگ ضد دينی داشت. ايرانيانی که مسلمان شده بودند طعمه نفرت و کينه مردم بودند و اين نفرت و کينه چندان بود که حتی زنهايی از ايرانيان که به عقد زناشويی عربان درآمده بودند ريش شوهران خود را گرفته از خانه بر می آوردند و بدست مردان می سپردند تا آنها را بکشند، و چنان شد که در همه ی تبرستان عربان و مسلمانان یکسره برافتادند.»

واقعيت انكار ناپذير تاريخ اين است که اسلام از راه شمشير به ايران تحميل شد، بی آنکه ايرانيان «بدنبالش گشته باشند!» همچنانکه از راه شمشير به ديگر سرزمين های خاور نزديك و شمال آفريقا و اسپانيا نيز تحميل شد بی آنکه هیچ کدام از آنها به استقبالش رفته باشند! به همين دليل وقتي كه شمشير عرب در پواتيه فرانسه از برندگی افتاد گسترش اسلام در اروپای غربی متوقف شد، و وقتی که اين شمشير در قسطنطنيه از کار افتاد راه اروپای شرقی به رويش بسته شد.

اين افسانه که: «عرب مساوات اسلامی را با خود به ايرانی آورد که از تبعیضات اجتماعی و مذهبی پايان دوران ساسانی رنج می برد!»  تقلبی ديگر با تاريخ است، زيرا که هر چند اين تبعيض ها واقعاً وجود داشت و اين نارضائی ها هم واقعاً وجود داشت، ولی فاتحان عرب نه تنها هيچکدام از اينها را از ميان نبردند، بلکه تبعيضات بسيار سنگين تری را نيز بر آنها افزودند که ناپذيرفتنی ترين آنها برای ايرانيان شکست خورده ولی آزاده و سرافراز تبعیض نژادی بود. در اين باره نيز واقعيت تاريخ را از زبان يک مورخ سرشناس ديگری از خود جهان عرب می توان شنيد که:

«عرب های فاتح خود را برتر از ديگران می پنداشتند و به ويژه به ايرانيان مباهات می کردند و آنها را موالی (بندگان آزاد شده) خود می خواندند و برای تحقير آنان می گفتند که سه چيز است که نماز را باطل می کند: سگ و الاغ و ايرانی.

يک ايرانی دختری از قبیله بنی سليم خواست و خانواده دختر با اين ازدواج موافقت کردند، اما والی مدينه که از اين جريان خبر يافت امر کرد موی سر و ريش و ابروان داماد را بتراشند و او را در ملاء عام دويست تازيانه بزنند و دختر را نيز از او بگيرند. محمد بن بشير شاعر معاصر او اين واقعه را به شعر در آورد و در آن گفت: ابوالوليد شرافت دختران ما را حفظ کرد و آنرا از زناشوئی با بندگان بازداشت و ريش آن مرد بی ادب را تراشيد و او را تازيانه زد تا برود و بعد از اين با دختران کسری ازدواج کند، زيرا بنده می تواند فقط با بنده همسر شود» (جرجی زيدان: تاريخ تمدن اسلامی)

اين ادعای ديگر نيز که مردم ايران آسان به دين تازه گرويدند تقلبی ديگر با تاريخ است، زيرا كه به تصريح مورخان متعددی از همين جهان اسلام، حتی در قرون چهارم و پنجم هجری بخش بزرگی از ايران همچنان بر آئين زرتشتی باقی بودند:

«اكثريت مردم فارس را در حال حاضر (قرن چهارم هجری) زرتشتيان تشکيل می دهند و هيچ شهر و دهکده یی نيست که در آن آتشگاهی نباشد. در نزد بسياری از دهقانان تصاوير پادشاهان و پهلوانان ايران با علاقه بسيار نگاهداری می شود» (استخری: مسالک و الممالک).

«در خراسان و نواحی دريای خزر و تبرستان و ديلم و نيز در کرمان عده ی زرتشتيان بسيار زياد است» (مسعودی: مروج الذهب)

«در بخش غربی ايران جماعت عظیمی از خرمدينان به آئين خود باقی مانده اند»(مقدسی: تذکره الموضوعات) 

«در فارس شهری و روستائی و ناحيتی نيست مگر آنکه آتشکده یی داشته باشد، و در جبل (شمال غربی ايران) هنوز زرتشتيان در اکثریت هستند» (ابن حوقل: صورة الأرض)

اگر برخلاف اسپانیای عرب، ايرانيان در نهايت آیين مهاجمان را پذيرفتند، بخاطر اين بود که با سقوط امپراتوری ايران ديگر پايگاهی برای آیين زرتشتی باقی نمانده بود، در صورتی که با سقوط اندلس، مسیحیان پشت جبهه ی وسیعی در اروپای بيرون از مرزهای خود برای خويش داشتند، همچنانکه مسيحيان اروپای متصرفی ترکان عثمانی نيز با داشتن چنين پشت جبهه یی توانستند از هويت مذهبی خود دفاع کنند.

در کتاب معتبر تاريخ قم، نوشته مورخی مسلمان از قرن چهارم هجری، در ارتباط با اين واقعيت می توان خواند:

«عربان دست بر آوردند و مجموع سدهائی را که در ميان رودخانه ها نهاده شده بود ويران کردند، چندان که کشتزارهای مردمان بکلی خشک شدند، و بديشان مَضِرَت می رساندند و سدها و رودخانه هايشان را می شکافتند، و لاجرم مردم چون در دفع آنان هيچ چاره و حيلت نداشتند به ناچار به حکم آنان فرود آمدند، اما چون عرب بانگ نماز گفتی، دهقانان آن ناحيت او را دشنام دادندی».

در چنين شرايطی تنها راه مبارزه یی که برای ايرانيان باقی مانده بود اين بود که آیين حاکمان عرب را به رنگ آیين ملی خويش درآوردند، و اين درست همان کاری بود که کردند. به تعبير ادوارد براون:

«تغييرات ناشی از قبول اسلام در نزد ايرانيان از پوست فراتر نرفت و به درون نرسيد. ايرانيان با نو آوريهائی چون تشيع وعرفان خيلی زود آیينی را که با شمشير عرب به کشورشان تحميل شده بود به چيزی تبديل کردند که گرچه همچنان شباهتی با اسلام داشت، ولی محتوای آن با آنچه احتمالا پيامبر عرب در نظر داشت بسيار تفاوت داشت» .

در هر ارزيابی که دربارهِ دوران اسلامی تاريخ ايران صورت می گيرد بايد اين واقعيت اصولی در نظر گرفته شود که موضع ايران در جهان اسلام از آغاز موردی خاص بوده که با موضع هيچيک از ديگر کشورهای متصرفی عرب قابل تطبيق نبوده است. امپراتوری پهناوری که در طول يک سد سال با شمشير عرب پی افکنده شد به استثنای ايران شامل سرزمين هایی بود که پيش از آن عمدتاً مستعمرات رُم شرقی (بيزانس) بودند و تصرف آنها توسط اعراب عملا جابجایی يک مذهب وارداتی با يک مذهب وارداتی ديگر بود، زيرا آیين مسيحيت نيز که از سه قرن پيش از آن توسط رُم و بيزانس برای آنها آورده شده بـود مذهب ملـی هيچيک از آنها نبود. افزون بر اين، مذهب فاتحـــان نو، نوع تازه یی از همـان آیين يهودی – مسيحی  Chretien- Judeo  یا Jewish Christian  بود که آنها در هنگام حمله عرب داشتند: خدای آن همان خدای يهودی بود که تغيير نام داده بود، پيغمبران آن همان پيغمبران يهودی بودند که اين بار حتی تغيير نام هم نداده بودند. بدين ترتيب اشکالی نبود که بهمان آسانی که ارباب عوض کردند مذهب ارباب پيشين را نيز با مذهب ارباب تازه عوض کنند، و بدنبال اين هر دو زبان خود را هم تغيير دهند و اين بار «از بيخ عرب شوند»، بخصوص که زبان های بيشتر آنان شعبه هائی از خانواده زبان های سامی يعنی خوشاوند زبان عربی بود. اين ماجرایی بود که بصورتی یکنواخت در سوريه و لبنان و فلستين و مصر و ليبی و تونس و الجزاير کنونی تکرار شد. مورد ايران از همه اين موارد جدا بود. ايران نه تنها در هنگام حمله عرب مستعمره کشور ديگری نبود، بلکه خود امپراتوری مقتدری بود که تنها چند سال پيش از آن بخش مهمی از همين جهان بيزانسی مستعمره آن بود. مذهب آن نيز مذهبی وارداتی نبود، آیين ملی خود او بود که سابقه یی کهن تر از مسيحيت و احتمالا کهن تر از يهوديت داشت، همچنانکه زبان ملی آن زبانی آريایی بود که هيچ قرابتی با عربی يا ديگر زبان های سامی نداشت. بناچار ملتی که موجوديتش از هزار و چهارسد سال پيش از حمله عرب باهويت و آیين و زبان و فرهنگ خاص خودش در آميخته بود رسالتی در پاسداری همه اينها برای خود قایل بود که هيچيک از ديگر سرزمين های اشغال شده اعراب برای خود قایل نبودند. درست هم بهمين دليل بود که مبارزه ملی برای باز ستاندن اين اصالت از شمشير کشان بيگانه از همان فردای استقرار عرب آغاز شد و تا بازيابی استقلال از دست رفته به پايان نرسيد. به گفته ی رنان Renan :

«ايران با آنکه اسلام را پذيرفت، هرگز تسليم عرب و فرهنگ بيابانی او نشد، و عليرغم زبان و مذهبی که بدو تحميل شده بود در کوتاه مدتی توانست حقوق خود را به عنوان يک ملت آريایی باز گيرد.

بيست سال پس از مرگ محمد، عربستان در مقايسه با سرزمينهای پهناوری که متصرف شده بود سرزمين بی مقداری بيش نبود. سد سال بعد از آن، در حاليکه زبان و مذهب برخاسته از حجاز از مالزی تا مراکش و از تومبوکتو تا سمرقند برقرار شده بود، خود عربستان، رانده و فراموش شده، از صحنه جهانی طرد شده و به صحراهای بی آب و علفش، به همان صورتی که پيش از زمان اسماعيل داشت، بازگشته بود.»

تاريخ اسلامی ايران، تاريخ مبارزه یی پيگير برای دفاع سرسختانه از اين اصالت ملی در همه ی زمينه های سياسی و اجتماعی و مذهبی و فرهنگی آن است، و در اين مبارزه ايران بطور دایم راه خود را از راه بقيه ی اعضای جهان مسلمان جدا کرده و همواره عضو سرکش يا به اصطلاح امروزی «بچه شرور» دنيای اسلام باقی مانده است. به تعبير صاحبنظری آلمانی، در حرمسرای شلوغ اسلام،  ايران آن همسری بوده که هيچوقت قلباً به ازدواج تحميلی خود رضايت نداده و «بلی» نگفته است!

نخستين قيام های مسلحانه عليه خلافت عرب در سرزمين ايران آغاز شد. اولين شکاف در وحدت سياسی امپراتوری عرب با تاسيس دولت مستقل «رستميه» در شمال آفريقا (الجزاير و صحرای کنونی) بدست عبدالرحمن رستم رهبر نظامی و مذهبی خراسانی صورت گرفت، و دومين شکاف اعلام استقلال خود ايران توسط يعقوب ليث صفاری بود. نخستين ارتشی که در داخل امپراتوری اسلام با ارتش منظم خلافت عرب جنگيد و آنرا در هم شکست ارتش خراسانی ابومسلم در جنگ زاب بود، و نخستين ارتشی نيز که بغداد پايتخت خلافت عرب را بتصرف درآورد ارتش ايرانی ديلمی بود. در تمام هزار و چهارسد ساله تاريخ اسلام، ايران حتی يکبار بخاطر اسلام نجنگيد، نه در جهان گشائی های اسلامی شرکت جُست و نه در جنگ های صليبی. در عوض بارها عليه ديگر مسلمانان جنگيد. دويست سال تمام با امپراتوری مسلمان عثمانی در پيکاری بی امان بود و در اين راستا با کشورهای نامسلمان لهستان و بوهميا و ونيز و اسپانيا عليه عثمانی مسلمان پيمان اتحاد بست، اما حتی يکبار در تاريخ خود با يک کشور مسلمان عليه نامسلمانان چنين پیمانی نیست. حتی در دوران خودما، تنها جنگ خارجی ايران اسلامی جنگ هشت ساله یی نافرجام با کشور مسلمان ديگری بود. در قلمرو فرهنگی، رويارویی ايران آريایی با فرهنگ مهاجم سامی حتی از روياریئی های سياسی آن، هم پيگير تر بود. تنها کشور مسلمانی که زبان عربی را به نفع زبان ملی خود طرد کرد ايران بود، و تنها کشور مسلمانی نيز که گذشته پر افتخارش را به فراموشی نسپرد و آنرا در تمام جلوه های ادب و هنر و شعر و موسيقی و فولکلور و رسوم روزمره خويش زنده نگاه داشت ايران بود. در شرايطی که ساير سرزمين های اسلامی (مصر، عراق، اردن، سوريه، فلستين، لبنان، تونس، الجزاير، مراکش) جملگی با گذشته پيش از اسلامی خود قطع رابطه کردند. با اين همه، اصطکاک بُنيادی اين دو فرهنگ آريایی و سامی بخصوص در تضادی ديگر منعکس شد که ريشه در اصلی بسيار کهن داشت، و اين تضاد از دوگانگی انديشه مذهبی ماقبل اسلامی ايران و انديشه ی اسلامی مايه می گرفت، زيرا همچنانکه دنيای سامی در طول دو هزار سال سه آیين يهودی و مسيحی و اسلام را به جهان عرضه کرده بود، جهان ايرانی نيز در همين مدت سه آیين بزرگ میترایی، زرتشتی و مانوی را عرضه کرد که با آنکه دنيای غرب با تعبيری اشتباه آميز از برداشت دوگانه ی خير و شر در آنها، بدان ها عنوان dualist داده است، مذهبی توحيدی بودند، همچنانکه پيش از اين دو، آیين در مصر باستانی دوران اخناتون نيز نوع جداگانه یی از آیين های توحیدی بود. گسترش هيچيک از اين آیین ها در جهان باستان، چه از لحاظ زمانی و چه از نظر مکانی، از گسترش آیين های سه گانه سامی کمتر نبود. آیين مهر (ميترا) چهار قرن تمام آیين شماره يک امپراتوری پهناور رم بود و از دريای سياه تا پهناب اتلس و از دريای شمال تا مديترانه را در منطقه ی نفوذ خود داشت، نفوذی که هم امروز آثار آنرا در بقايای سدها مهرابه در ايتاليا و اسپانيا و فرانسه و آلمان و اتريش و انگلستان و رومانی و بالکان و آفریقای شمالی و خاور نزديک و آسيای صغير می توان يافت. وقتی هم که مسيحيت جايگزين اين آیين شد، آیين مسيحی تقريبا همه ی سنت های مذهبی خود (روز تولد عيسی، تقدس یکشنبه، تعميد مسيحی، عشاء ربانی و بسيار ضوابط ديگری را که در فصل جداگانه ای در اين كتاب از آنها سخن رفته است) از آن اقتباس کرد. آیين مزدایی که بيش از شش قرن آیين شاهنشاهی های هخامنشی و ساسانی بود خمير مايه ی همه ساختار ماوراء الطبيعه آیين يهود قرار گرفت که آن نيز تقريبا همه معتقدات خود را درباره جهان ديگر و رستاخيز و روز حساب و بهشت و دوزخ و فرشتگان و شياطين از آن گرفت و بعدا به مسيحيت و اسلام انتقال داد. آیين مانوی در کوتاه مدتی از کرانه های اَبَر دریای بزرگ تا کرانه های پهناب اتلس در آسيا و اروپـــــــا و آفریقا گسترش يافت و عليرغم بزرگترين سرکوبگری مذهبی تاريخ، تا دوران قرون وسطایی اروپا پای برجا ماند.  اگـر اين سه آیين در نهايت جـــــای خود را به مسيحيت و اسلام سپردنـد، نه برای اين بود کـه اسلام و مسيحيت ارزش های معنوی عاليتری را ارائه کردند، برای اين بود که اين دو با شمشيرهای برنده تری به ميدان آمدند. شمشير زنان عرب از نظر مذهبی هيچ چيـز تازه یی به ارمغان نياوردند که برای ايرانيان ناشناخته باشد. يک سد سال پيش محقق سرشناس فرانسوی Darmesteter  در ارزيابی ظريفانه یی از اين واقعيت نوشت:

«ايرانيان آیين نو رسيده را رونوشتی از آیين کهن خودشان يافتند که در آن آسمان از همان فرشته ها و زمين از همان شيطان هایی پُر شده بود که خود آنها پيش از آنها جای داده بودند، و رستاخيز و بهشت و دوزخ نيز همان روز حساب و جهنم و بهشتی بود که يهوديان و مخصوصاً مسيحيان و مسلمانان از خود آنها وام گرفته بودند. تنها تغييری که در اين ميان روی داده بود اين بود که اهورامزدا تبديل به الله شده بود و فرشته ها نام ملائک و اهريمن نام شيطان گرفته بودند. زرتشت نيز نام خود را به محمد داده بود. آنچه اين ايرانيان حقا می توانستند از آیين نورسيده بطلبند بيش از حور و جنت آن جهانی، عدالت و مساواتی بود که در همين جهان تا حد زيادی توسط موبدان ساسانی از ايشان گرفته شده بود، و همين آخوند سالاری بود که جنبش هايی انقلابی چون جنبش مزدکی را پديد آورده بود. ولی نه تنها چنين مساواتی را مطلقاً به ارمغان نگرفتند، بلکه سرفرازی هزار و چهارسد ساله خويش را نيز از دست دادند و نايافته دُم دو گوش گم کردند.»

 مبارزه فرهنگی هزار و چهارسد ساله یی که اين دگرگونی به دنبال آورد بسيار بيش از سر کوفتگی مادی ايرانيان، زاده غرور ملی زخم خورده یی بود که هرگز التيام نيافت. اين مبارزه فرهنگی از آغاز بر پايه اين تضاد فکری شکل گرفت که در آیين های ايرانی هر آدمی فردی بود که با قدرت تعقل آفريده شده بود و بنابراين از توانايی تشخيص و انتخاب آزادانه ی راهی که بايد در ميان خير و شر و نور و ظلمت برای خويش برگزيند برخوردار بود، و به همان اندازه که در اين مورد آزادی داشت مسئوليت نيز داشت، آنچه آفريننده او از وی می طلبيد اين بود که وی در اين گزينش راه راستی و نيکويی را بر گزيند تا ياور خداوند در نبردی باشد که تا به پايان جهان ميان روشنايی و تاريکی در جريان است و می بايد با پیروزی نهايی فروغ بر ظلمت پايان يابد. در جهت مقابل، انديشه ی زيربنايی آیين های توحيدی بر اين وجه مشترک سامی شکل گرفته بود که سرنوشت آدمی پيشاپيش برای او تعيين شده است و انتخابی که می کند انتخابی است که قبلا برايش خواسته شده است و خود او در مورد آن اختياری ندارد. اين قانون جبر مطلق به خصوص در سومين آیين توحيدی سامی، يعنی درست همان آیينی که عرب برای ايران آورد به صورتی قاطع منعکس شده بود، زيرا که لااقل يکصد آيه قرآن بدين صراحت داشت که: خدا هر کس را که خود بخواهد به رستگاری می برد و هر که را هم که بخواهد به گمراهی می کشاند، هرکس را که بخواهد مسلمان کند دلش را به اسلام مايل می کند و هر کس را که نخواهد در پذيرفتن ايمان سخت دل می کند، هرکس را که بخواهد مشمول رحمت خود می کند و هرکس را هم که بخواهد عذاب می دهد، هرکس را که بخواهد عزت می بخشد و هرکس را هم که بخواهد ذليل می کند.

برای فرهنگ ايرانی که بويژه در آثار سخنوران و فلاسفه و عرفای ايران تبلور يافته بود، از آغاز اين پرسش مطرح بود که اگر بشر فردی بی اختيار بيش نيست چرا بايد بابت آنچه می کند جواب پس دهد و بخاطر گناهی که در اختيارش نبوده است کيفر ببيند؟ و به همراه اين پرسش، اين معما نيز برايش مطرح بود که چگونه ديدگاه های ماقبل اسلامی خود را در اين راستا با ديدگاه هايی که اسلام برای او خواسته است تطبيق دهد در حاليکه اين دو عملا تطبيق ناپذيرند؟ بازتاب های اين پرسش و اين معما را تقريبا درتمام صفحات تاريخ فرهنگی ايران مسلمان از قرن سوم هجری تا قرن خود ما می توان يافت، گاه به صورتی نرم، گاه در قالبی طنز آميز، و گاه با صراحتی چنان بی پروا که با توجه به شرايط زمانی شگفتی می آورد، مثلا ادعانامه ی انقلابی زکريای رازی در دو کتاب فلسفی او عليه اساس نبوت و انکار ارتباط مذاهب با خدا. هشت سد سال پيش از آنکه ادعا نامه مشابهی در اروپای «قرن فروغ» از جانب کسانی چون «ولتر» و «روسو» و «کانت» و «هگل» و هزار سال پيش از آنکه چنين ادعانامه یی در قرن خود ما از جانب کسانی ديگر چون «فرويد» و«اينشتاين» و«مترلينگ»  مطرح شود.

تقلب ديگری با تاريخ، تقلبی است که در مورد «فرهنگ اسلامی» ايران شده است. جهان اسلامی در قرون دوم تا ششم تاريخ خود کانون فرهنگ شکوفايی بود که دانشمندان اسلام شناس قرن گذشته بدان عنوان خود ساخته «فرهنگ اسلامی» داده اند. بسياری از نويسندگان کنونی دنيای مسلمان کوشيده اند و می کوشند تا اين شکوفايی را «فرع اسلامی» بودن اين فرهنگ بدانند و باروری آن را به ضوابط مذهبی آن ارتباط دهند. ولی قانون واقعی تاريخ اين است که هيچ فرهنگی را با معيار مذهبی ارزشيابی نمی توان کرد، و غنای آنرا نيز به حساب آیينی که اين فرهنگ در آن شکل گرفته است نمی توان گذاشت. اگر جز اين می بود می بايست والاترين آیين جهان آیين اساطير يونان باشد، زيرا که والاترين فرهنگ جهان نيز در اين سرزمين شکل گرفته بود. و اتفاقا درست همين فرهنگ والا بود که همراه فرهنگ والایی ديگر، يکی از دو رُکنِ بنيادی فرهنگ اسلامی قرار گرفت، که Renan  در ارزيابی آن می نويسد:

« اگر يک فرهنگ واقعی می بايد بر دو پايه علم و فلسفه بنياد نهاده شده باشد، نمی توان اصولا از فرهنگی بنام فرهنگ اسلامی سخن گفت، زيرا پايه گذاران واقعی اين دو در دنيای مسلمان ايرانيان و يونانيان بودند و اعراب خود در اين باره سهمی نداشتند، يا سهمی بسيار ناچيز داشتند.»

باروری «فرهنگ اسلامی» بسيار بيش از آنکه مربوط به خود اسلام باشد، مربوط به محيط مساعدی بود که امپراتوری نوخاسته عرب با ايجاد يک واحد يکپارچه سياسی و جغرافيایی بخصوص زبانی در اختيار فرهنگسازان ايرانی و سريانی و مصری و اندلسی و بطور غير مستقيم يونانی و هندی و چینی گذاشته بود. چنين شرايطی قبلا در امپراتوری های غير اسلامی رُم و بيزانس و ساسانی نيز بوجود آمده بود و بعداً هم در امپراتوری های مغول و تاتار و امپراتوری های مستعمراتی اروپای قرون شانزدهم تا بيستم بوجود آمد بی آنکه رونق فرهنگی هيچيک از آنها به حساب فرهنگ سازی آیين های اساتيری رم و يونان يا آیين زرتُشتی ايران و يا آیين مسيحی مستعمره داران اروپایی گذاشته شده باشد. اصطلاحاتی از قبيل« طب اسلامی»، «نجوم اسلامی»، «رياضيات اسلامی»، همانقدر بی محتواست که غير منطقی است، زيرا واقعيت های تغيير ناپذير رياضی يا پزشکی و يا نجومی را با ضابطه ی مسيحی بودن يا اسلامی بودن يا بودایی و برهمایی بودن و يا الحادی بودن آنها طبقه بندی نمی توان کرد، همچنانکه نمی توان آنها را بر اساس نژادی يا زبانی از هم جدا گذاشت.

آنچه در دو قرن گذشته و حاضر از جانب اسلام شناسان جهان عرب «فرهنگ اسلامی» نام گرفته نتيجه گيری غلطی از اين واقعيت است که در قرون اوليه اسلام آثار مختلف علمی و فلسفی در جهان اسلامی عمدتاً به زبان عربی نوشته می شدند تا در درون امپراتوری عرب گسترش بيشتری داشته باشند، ولی در عمل همه ی اين نوشته ها به حساب مولفان عرب گذاشته شدند در حاليکه بخش اعظم آنها کار دانشمندان، رياضيدانان، پزشکان، هيئت شناسان، فيلسوفان، مورخان، جغرافيادانان، نحويان، اديبان يا مـتالهين غير عرب، بخصوص ايرانيانی بودند که «ابن خلدون» درباره ی آنها نوشت:

«از امور غريب اين است که حاملان علم در جهان اسلام غالبا عَجَم بودند و اگر هم عالمی يافت می شد که در نسبت عربی بود در مکتب عَجَمان پرورش يافته بود، زيرا قوم عرب نه از امر تعليم و تاليف اطلاعی داشت و نه اصولا خواهان آن بود، بخلاف پارسيان که بر اثر رسوخ ديرينه تمدن در ميان خود برای اينکار صلاحيت ديرينه داشتند و هيچ قومی چون آنها به حفظ و تدوين علم قيام نکرد.»

در قرون يازدهم تا چهاردهم ميلادی (پنجم تا هشتم هجری) تلاش گسترده یی در بخش مسيحی اسپانيا (اندلس) و در جزيره سيسيل که در آن زمان توسط فرماندهان اداره می شد برای ترجمه کُتُب علمی و فلسفی جهان اسلامی به زبان لاتينی انجام گرفت که حاصل آن ترجمه سدها اثر برجسته دانشمندان و فلاسفه دنيای مسلمان بدين زبان بود، و قسمت مهمی از اين آثار بزرگان دانش و فلسفه ايرانی بود که از جمله آنها می توان از «رازی» و «ابن سينا» و «خوارزمی» و «مجوسی» و «ابن مقفع» و «تبری» و «بيرونی» و «غزالی» و «بديع الزمان همدانی» و «صوفی» نام برد، و از کتاب هائی چون «الحاوی رازی» و «قانون» و «شفای» «ابن سينا» و «طب ملکی مجوسی» که بمدت چند قرن کتاب های درسی دانشگاه های اروپایی بودند، با اين ویژگی که برای همه دانش آموزان اين دانشگاه ها «رازی پزشک عرب شناخته شد»، و «ابن سينا فيلسوف عرب»، «تبری مورخ عرب»، و «ابن مقفع اديب عرب»، و «خوارزمی رياضيدان عرب» و «صوفی اخترشناس عرب»، و هنوز هم که هنوز است در خارج از خواصی معدود، برای افکار عمومی جهان غرب، شناسنامه ی همه اينان شناسنامه هایی عربی است، هرچند که در همين جهان غرب يک نفر از سدها نويسنده یی که در قرون وسطای مسيحيت در کشورهایی چون فرانسه و آلمــان و انگلستان و اروپای شمالی و شرقی به زبان لاتينی کتاب ورسـالـه نوشتنـد ايتاليــائی شناختـه نمی شوند.  همه ی اين تضادهای بيش از هزار ساله ميان فرهنگ ملی ايرانی و فرهنگ وارداتی سامی، در عين آنکه اصالت فرهنگی ايرانی را در کشاکش بحران ها و سرکوب ها و قربانی دادن ها استوار نگاه داشت، متاسفانه نيروی زاينده ی اين فرهنگ را در کشمکشی پيگير چنان فرسوده کرد که در چند سد ساله گذشته عملا فرصت نوآوری سُنَتی را بدان نداد و کار به نوعی سترونی کشيد که هنوز فرهنگ ايرانی در چنبره آن گرفتار است.

برای چه ايران که رستاخيز ملی خود را در آغاز اين هزاره دوم اينطور سرفرازانه آغاز کرد، چنين راه گم کرده در جريان پايان دادن بدين هزاره است؟ برای اين پرسش مسلماً در ارتباط با ارزيابی های مختلف پاسخ های مختلف می توان يافت. مسلماً نيز هر کدام از اين پاسخ ها بازتاب قسمتی از حقيقت هستند. ولی پاسخ جامع در اين واقعيت نهفته است که ايرانيان که اين هزاره را بصورت بالغانی آغاز کرده بودند، خواسته يا ناخواسته آنرا بصورت صغيرانی به پايان می رسانند و بناچار بصورت صغيرانی نيز پا به هزاره نو می گذارند.

در ميان 188 کشور امروز جهان، ايران تنها کشوری است که بطور رسمی قانون اساسی کنونی خود در يک رژيم قیمومیت قانونی بسر می برد، و بنيانگذار اين رژيم خود تصريح کرده است که اين قيموميت، قيموميت شرعی قيم بر صغير است و قيم ملت با قيم صغار از لحاظ وظيفه و موقعيت فرقی ندارد (روح الله خمينی: ولايت فقيه)

و هم او برای اينکه جای شبهه ای باقی نماند لزوم اين قيموميت را چنين توجيه کرده است که «مردم جاهل و ناقصند و ناکاملند و نيازمند کمالند و شرعاً احتياج به قيم دارند.».

فرضيه پرداز بزرگ اين ولايت فقيه نيز، که از نظر تئوريک راهگشای آن بود – پيش از آنکه پيروان او از راه جنگ های خيابانی و آتش زدن و ويرانگری راهگشای علمی آن نيز بشوند – در همين باره نوشته بود:

«جهل توده های عوام مقلد و منحط، بنده واری را به يک شکم آبگوشت به هرکه بانی شود اهداء می کنند و اين رای آنان در رديف آراء راس ها، يعنی الاغ ها و گاوها ست، نمی توان ملاک گزينش رهبری باشد. امامت بايد بر اساس ايدئولوژی الهی انتخاب شود» (علی شريعتی: امت و امامت).

و در جای ديگر نوشته بود: «حساب وجود اُمَت مستلزم روحی است بنام امام، و انسانی که امام خود را نمی شناسد بمثابه گوسفندی است که چوپان خود را گم کرده باشد» (علی شريعتی: يک حزب تمام).

اولين نخست وزير منصوب همين ولی فقيه نيز به نوبه خود در تفسيــر منطق حکومتی ارباب خود نوشت:

«حضرت امـام خمينی جمهوری اسلامـی را به نظامـــی توصيف می کنند که در آن ولی فقيه قيم بلاعزل مردم صغير است و مايه اين ولايت را از طريق ائمه اطهار از مرجع الهی گرفته است. بنابراين همانطور که صغير حق عزل را ندارد، مردم نيز حق چون و چرا در مقابل ولی فقيه را ندارند» (مهدی بازرگان: انقلاب در دو حرکت).

در سالهایی که خمينی در نجف بسر می برد، در رساله ای بقلم کاشف الغطاء که با تاييد خود خمينی در آن شهر منتشر شد ضرورت اين ضابطه «قيم و صغير» چنين توجيه شده بود:

« طبيعی است که مردم همواره يکی از دو دسته اند: عالم و عامی، مطلع و بی اطلاع. بنابراين هميشه بايد عده یی ُمجتهد و عده یی ديگر مقلد باشند، يعنی از مجتهد تقليد کنند. لزوم تبعيت جاهل از عالم تنها يک حکم شرعی نيست، بلکه حکم عقلی و فطری و وجدانی نيز هست».

ده قرن پيش، ثقة الاسلام کلينی در «کافی» معروف خود اين مقلدان را «شيعيان ضعيف العقلی» توصيف کرده بود که خودشان توانـــایی تشخيص مصلحت خويــش را ندارند و به ناچــار بايد تابع احکام و فتــاوی مجتهدانی باشنـد که می توانند مصلحت آنها را تشخيص دهند.

در سال های خودما، صاحب نظری با برداشتی امروزی تر اين تقسيم بندی را تقسيم بندی دام پروران توصيف کرده است.  واقعيتی که بر بسيار کسان پوشيده است اين است که اين اصل «ولايت فقيه» نه ساخته جهان تشيع است و نه اصولا ساخته جهان اسلام، بلکه ريشه در اصل يهودی «پيغمبران پادشاه» دارد که شائول و داود و سليمان شناخته ترين نمونه های آن هستند. اين واقعيت تاريخی که در آغاز قرن حاضر – سال ها پيش از آنکه رژيمی بنام ولايت فقيه در ايران بر روی کار آيد- توسط محقق معروف آلمانی J.Wellhuasen   مورد بررسی قرار گرفت، بر اين مبنای ايدئولوژيک متکی است قدرت مطلقه يهود در آسمان می بايد در شخص واحدی که نماينده اين قدرت در روی زمين در قلمرو قوم برگزيده اوست منعکس شود. در همين روزهای خودما، يکی از سرشناس ترين مراجع مذهبی يهود، خاخام اعظم مناخيم فرومن از بنيادگذاران مکتب افراطی گوش آموختيم (صخره ايمان) در اسرائيل، اين اصل يهودی را به صورت روشن تر توجيه کرده است:  

«… انقلاب شايان ستايش خمينی در ايران دُرُست بر همان مبانی ايدئولوژيک تکيه دارد که ايدئولوژی مبارزه امروزی ما در اسرائيل بر آن تکيه دارد. مفهومی که ما برای يهود، خدای واحد غيرتمند و بی گذشت خود قائليم همان مفهومی است که خمينی از خدای اسلام دارد. ديدگاه های جهانی ما کاملا مشابه همديگرند، همانطور که بسيار مسائل ديگر ميـان مـا مشترک هستند. هر دوی مــا برای دفاع از ارزشهای سنتـی خــود در مقابــل نــوآوری کفــر آميز امروزی می جنگيم. من وقتی شعار «الله اکبر» را می شنوم همانقدر احساس رضايت می کنم که اسلام راستين از شنيدن شعار «جلال يهوه متبارک باد» خرسند می شود. يک امام جماعت جمهوری اسلامی هر کلامی را که از شريعت دريافت کرده است بصورت رهنمودی تکرار می کند، درست همان کاری که ما در مورد تورات می کنيم. من ساعت های متوالی مجذوب موعظه های مذهبی خبرگان ولايت فقيه مانده ام، زيرا آنان نيز در خط مبارزه با ليبراليسم و آزاد اندیشی همانند ما هستند. ما می خواهم بدانان پيام دهم که: بنيادگرايان روی زمين، متحد شويد!» (نقل از مصاحبه خاخام اعظم فرومن با روزنامه فرانسوی ليبراسيون، ٣٠ آوريل١٩٩٨ )   (تولدی دیگر – رویه های ۱۶ تا ۳۳)

چگونگی اسلام پذیری ایرانیان

–      «…سرانجام دو لشکر به هم درافتادند. سه روز پیکاری سخت کردند و بسیار کس از دو جانب کُشته شد، روز چهارم باد مخالف وزید و شن و خاک را بچشم ایرانیان فرو ریخت. رستم درین روز کُشته شد و مرده اش را در میدان جنگ یافتند، سد زخم برداشته بود… با این پیروزی که عرب را دست داد ایران یکباره شکسته شد. درفش کاویانی و خزینه ی رستم بدست سعد افتاد که آن همه را به مدینه فرستاد. نوشته اند که چون رستم کُشته شد رَخت و بُنه ی او را به غنیمت بردند… بهره یی که از آن غنیمت به کس از جنگجویان عرب رسید به حدی زیاد بود که قول مورخان را در این باب باور نمی توان کرد…»(عبدالحسین زرین کوب، دو قرن سکوت رویه 52)

–     تازیان به تیسفون در آمدند و غارت و کُشتن پیش گرفتند… بدین گونه بود که تیسفون با کاخهای شاهنشاهی و گنجهای گرانبها ی چهارسد ساله ی خاندان ساسانی به دست عربان افتاد و کسانی که نمک را از کافور نمی شناختند و توفیر بهای سیم و زر را نمی دانستند، از آن قصر های افسانه آمیز جز ویرانی هیچ بر جای ننهادند . نوشته اند که از آنجا فرش بزرگی به مدینه آوردند که از بزرگی جایی نبود که آنرا بتوان افکند . پاره پاره اش کردند و بر سران قوم بخش نمودند، پاره یی از آنرا بعدها بیست هزار درم فروختند. در حقیقت وقتی سعد به مدائن در آمد مدافعان آنرا فرو گذاشته و رفته بودند… سعد با اعراب خویش در کوچه های خلوت و متروک شهر آرام و بی دفاع در آمد . ایرانیان مجال آنرا نیافته بودند که همه اموال و گنجهای پر بهای کهن را با خویشتن ببرند. مال و متاع و ظرف و اسباب و زر و گوهر که در این میان باقی مانده بود بسیار بود . به یک روایت سه هزار هزار هزار درم در خزانه بود که نیم آن بجای مانده بود . از اینرو گنج و خواسته بسیار به دست فاتحان افتاد. (عبدالحسین زرین کوب، دو قرن سکوت، رویه 69 )   

–   در همه شهر ها و ولایات ایران، اعراب مسلمان با مقاومت های سخت مردم روبرو شدند . در اکثر شهر ها پایداری و مقاومت ایرانیان بیرحمانه سرکوب گردید، مثلا در سقوط مدائن و خصوصا مقاومت مردم در جنگ جلولا ، اعراب مسلمان خشونت زیادی از خود نشان دادند آنچنانکه مورخین از آن بنام « واقعه هولناک جولا » یاد کرده اند . در این جنگ، سد هزار تن از ایرانیان کشته شدند و تعداد فراوانی از زنان و کودکان ایرانی به اسارت رفتند و بسیاری ی کشته، دشت را پوشانده بود که نمودار جلال جنگ بود .( تبری پوشینه پنجم رویه 1829 – تاریخ کامل، ابن اثیر رویه ی 340 – فتوح البلدان بلاذری رویه 65 )

–       در حمله به دهکده ی الیس،  جاپان، سالار دهکده ی الیس راه را بر خالد ابن ولید بست. جنگی سخت میان سپاهیان عرب و ایران در کنار  رودی که بسبب همین جنگ بعدها به « رود خون » معروف شد در گرفت . در برابر مقاومت و پایداری سرسختانه ی ایرانیان، خالد نذر کرد که اگر بر ایرانیان پیروز گردید « چندان از آنها بکشم که خون هاشان را در رودشان روان کنم » و چون پارسیان مغلوب شدند، به دستور خالد « گروه گروه از آنها را که به اسارت گرفته بودند، می آوردند و در رود گردن می زدند » مغیره گوید که « بر رود آسیاب ها بود و سه روز پیاپی با آب خون آلود قوتِ (خوراک) سپاه را که هجده هزار کس یا بیشتر بودند، آرد کردند … کشتگان (پارسیان) در الیس هفتاد هزار تن بود.(تبری، پوشینه ی چهارم، رویه 1491)

–    … یزید بن مهلب فرمود تا از ساری به تمیشه( بهشهر کنونی) دار انجمن کنند( چوبه ی دار برپا کنند) چنانکه سوار نتوان گذشت، و شوارع نیست گردانند( گذرگاهها را نابود کنند) … یزید گفت: خبرِ گرگان چنین رسید و اینجا ما را فرو گرفتند (ما را از پیشرفت باز داشتند) و دوسال گذشت تا بدین غزو مشغولیم(دوسال است که گرفتار این جنگیم)   کسی از اینها اسلام نمی پذیرد و مردم ما (تازیان) به ستوه آمده اند، کسی مسلمانی قبول نمی کند! طریقی اندیش و چاره ساز که به حیلت از این ولایت بیرون شویم و مکافات اهل گرگان بدیشان رسانیم و بنوبت دیگر تدارک این کار خود فرماییم( کسانی را که اسلام نمی پذیرند بکشیم و کار اسلام پذیری را به زمان دیگری واگذاریم)…و یزید مهلب بگرگان رفت، سوگند خورده بود آسیا بخون بگرداند، مرزبانان و روساء و اتباع ایشان را می گرفت و جمع داشت ( فرماندهان و بزرگان گرگان را دستگیر می کرد) تا جمله همه را گردن فرمود زدن، هیچ خون سایل نمی شد…( خون لخته می شد و به آسیاب نمی رسید) آب در جوی نهادند خون با آن به آسیا بردند و گندم آرد کردند و یزید از آن نان بخورد و از گرگان روی به شام نهاد ( بهاءالدین اسفندیار، تاریخ تبرستان، رویه 182)

–     یزید ابن مهلب درگرکان 40 هزار نفر را کُشت، در سه شبانه روز پیاپی  دوازده هزار نفر از اسیران ایرانی را بر سر ناودانهای آسیابها سر برید تاگندم آرد کرده و نان بپزد و بخورد… و شش هزار برده از مردم گرگان گرفت و همه را به بردگی فروخت…  در برابر یک برده ی او که بدست یک ایرانی کشته شده بود یکهزار تن ایرانی را بدار کشید… گرگان را چنان غارت کرد که در نامه ای به خلیفه اموی نوشت: «چندان غنائم بر داشتم که قطار شتر تا به شام رسد…»  (همان)

–        در شوشتر، مردم وقتی از تهاجم قریب الوقوع اعراب با خبر شدند، خارهای سه پهلوی آهنین بسیار ساختند و در صحرا پاشیدند . چون قشون اسلام به آن حوالی رسیدند، خارها به دست و پای ایشان بنشست و مدتی در آنجا توقف کردند … پس از تصرف شوشتر  لشکر اسلام در شهر به قتل و غارت پرداختند و آنانی را که از پذیرفتن اسلام خودداری کرده بودند گردن زدند. (الفتوح رویه 223 – تذکره شوشتر سید عبدالله شوشتری  رویه 16)

–   «… شورش دیگری در چالوس رویان روی داد و عبدالله ابن حازم مامور خلیفه ی اسلام به بهانه  (دادرسی) و رسیدگی به شکایات مردم، دستور داد تا آنان را در مکان های متعددی جمع کردند و سپس مردم را – یک یک  به حضور طلبیدند و مخفیانه گردن زدند بطوریکه در پایان آنروز هیچ کس زنده نماند… و دیه ی چالوس را آنچنان خراب کردند که تا سالها آباد نشد … و املاک مردم را بزور می بردند» ( تاریخ تبرستان رویه 183 = تاریخ رویان، اولیاء الله آملی رویه 69 )

–      در فتح استخر مردم شهر قتل عام شدند و  اعراب مسلمان « کشتاری بزرگ کردند » با این حال مردم از پذیرفتن اسلام خودداری کردند بلکه با حفظ آیین خود به پرداخت جزیه گردن نهادند.( تاریخ تبری پوشینه پنجم رویه 2009)

–     در حمله به سیستان، مردم مقاومت بسیار و اعراب مسلمان  خشونت بسیار کردند بطوریکه ربیع ابن زیاد برای ارعاب مردم و کاستن از شور مقاومت آنان دستور داد تا صدری بساختند از آن کشتگان (پیکر کشته شدگان را روی هم انباشتند) … و هم از آن کشتگان تکیه گاهها ساختند و ربیع ابن زیاد بَر شد و بر آن نشست،  بدین ترتیب اسلام در سیستان متمکن شد و قرار شد که هر سال از سیستان هزار هزار ( یک میلیون ) درهم به امیرالمومنین دهند با هزار غلام بچه و کنیز…(تاریخ سیستان رویه 80 )

–        وقتی اسیران نهاوند را بمدینه آوردند، یکی از اسیران بنام ابولوءلوء «فیروز ایرانی » هر اسیر کوچک یا بزرگی را که می دید بر سرش دست نوازش می کشید و می گریست و می گفت: «عمر جگرم را بخورد» همین فیروز ایرانی بعد ها با کشتن عمر ( عامل و آمر حمله به ایران ) سرانجام انتقام گرفت . جشن (عمر سوزان) در بسیاری از شهر ها و ولایات ایران، امروزه شاید یادآور کینه ی ایرانیان نسبت به عمر و حمله ی اعراب به ایران باشد. ( علی میرفطروس، ملاحظاتی در تاریخ ایران، رویه 77 )

نگاه فرهیختگان ایران به اسلام و مسلمانی

فردوسی: از زبان رستم فرخزاد به برادرش:

      یکی  نامه سوی برادر  به درد    

                       نِبِشت و سخنها  همه یاد کرد

       نخست آفرین  کرد  بر کردگار    

                         کز و دید نیک و  بد روزگار 

       که این خانه از پادشاهی  تُهی است    

                   نه هنگام پیروزی و  فَرهی است 

       چنین است و کاری بزرگ است پیش    

                  همه سیر گردد  دل از جان خویش 

       همه بودنی ها  ببینم همی    

                       وزان خامشی بر  گزینم  همی 

        چو آگاه  گشتم از  این راز  چرخ    

       که ما رااز او نیست جزرنج، بَرخ (= بهره)

         به ایرانیان زار  گریان شدم    

                          ز ساسانیان نیز بریان شدم 

        دریغ آن سر و تاج و اورنگ و تخت    

                     دریغ آن بزرگی و آن فَرّ و بخت 

        کز  این  پس شکست آید از تازیان    

                           ستاره نگردد مگر بر زیان 

        رهایی نیابم سر انجام از این     

                        خوشا یاد نوشین ایران زمین 

       چو با تخت  منبر برابر شود    

                         همه نام  بوبکر و عمر شود 

        تبه گردد  این این رنج های دراز     

                           نشیبی درازاست پیش فراز 

        نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر     

                        ز اخترهمه تازیان راست بهر 

        بپوشند از ایشان گروهی سیاه     

                             زدیبا نهند از بر سر کلاه

       نه تخت و نه تاج و نه زرینه  کفش    

                 نه گوهر نه اختر نه رخشان درفش 

       برنجد یکی  دیگری  بر خورد     

                    به داد و  به بخشش کسی ننگرد 

        ز پیمان بگردند و از راستی    

                          گرامی  شود کژی و کاستی 

        پیاده شود مردم  رزم جوی    

                         سوار آنکه لاف آرد و گفتگو

        کشاورز جنگی شود بی هنر    

                             نژاد و بزرگی نیاید به بَر

         رباید همی این از آن آن از این    

                              ز نفرین ندانند باز آفرین 

       نهانی  بتر ز آشکارا شود    

                        دل مردمان سنگ خارا  شود 

       بد اندیش گردد پدر بر پسر    

                      پسر همچنین بر پدر  چاره گر 

        شود بنده ی بی هنر  شهریار    

                             نژاد و  بزرگی نیاید بکار 

        به گیتی نماند کسی را  وفا    

                      روان  و  زبان ها  شود پر جفا 

       از ایران و از  ترک و از  تازیان     

                             نژادی  پدید آید اندر میان 

       نه دهقان،نه ترک و نه تازی  بود    

                          سَخُن ها به کردار بازی بود 

        همه گنج ها زیر دامن نهند    

                    بکوشند و کشور به دشمن دهند  

        چنان فاش گرددغم و رنج و شور    

                         که رامش بهنگام بهرام گور 

       نه جشن و نه رامش نه گوهر نه نام    

                      بکوشش ز هر گونه سازند دام  

        زیان کسان از پی سود خویش    

                         بجویند و دین اندر آرند پیش 

        نباشد بهار از  زمستان  پدید    

                  نیارند هنگام رامِش نبید(= شراب)

        ز پیشی و بیشی ندارند هوش    

                خورش نان کشکین و پشمینه پوش 

        چو بسیار از این  داستان بگذرد    

                            کسی سوی آزادگان ننگرد

         بریزند خون از پی خواسته     

                                شود روزگار بد آراسته 

       دل من پُر از خون شد و  روی زرد     

                 دهان خشک و لب ها پراز باد سرد 

       که تا من  شدم پهلوان از میان     

                       چنین تیره شد بخت ساسانیان 

       چنین بی وفا گشت گردان  سپهر     

                         دُژَم گشت و از ما ببرید مِهر 

        چو بر تخمه یی  بگذرد روزگار    

                   چه سود آید از رنج و از کار زار

              

عبید زاکانی سخن پرداز، 

نویسنده سده ی هشتم کوچی

« مولانا شرف الدین دامغانی از درِ مسجدی می گذشت، خادم مسجد سگی را پارچه یی پیچیده بود و می زد، مولانا در بگشود، سگ بگریخت، خادم مسجد به مولانا عتاب کرد، مولانا گفت: ای یار سگ را معذور بدار که عقل ندارد، ما را که عقل داریم هرگز در مسجد دیده یی؟

حافظ اندیشمند، و سخن پرداز  سده هشتم کوچی

نگاه کنید به روز بیستم مهر روز گرامیداشت حافظ در همین گاهشمار

زراتشت بهرام پژدو سخن پرداز زرتشتی 

سده ی هفتم کوچی

     هزاره  سر  آید  به   ایران  زمین      

                   دگرگون  شود  کار و شکل  بهین

      رسد  پادشاهی  به یک دیو کین      

                          که دین بهی را زند بر زمین

      چو آید به گیتی نشان سیاه(1)   

                   دگرگون  شود دین  و آیین  و راه 

      برآیدهمه کامه ی جور و خَشم(2)   

                       ازآن دیو بی رَحمَتِ تنگ چَشم

      ز ایران زمین، و ز نام آوران       

                            فتد پادشاهی به بد گوهران 

      همه خِطه ی پارس پُرغم شود       

                           بجای طرب رنج وماتم شود

      شود چیره بر خلق آز و نیاز(3)   

                         فزونی کند رنج و درد و گُداز

       ز هر جانب آهنگ ایران کنند      

                         به سُم ستورانش ویران کنند

      بسی اوفتد در زمین بوم و  بَرز(4)  

                   که ویرانی آرد به هر شهر و مرز

      به بیداد کوشند یَک بارگی       

                           نرانند جز بر جفا بارگی(5)

       کسی را بود نزدشان قدر و جاه       

                  که جز سوی کژی نباشدش راه(6)

       ز مَردم هرآنکس بود بدتر      

                          بُوَد هر زمان کاراو خوب تر

       نیابی در آن بد کسان  یک  هنر       

                       مگر کینه  و فتنه و شور وشر

       بینی  در  آن قوم  رای  و  مُراد      

                            نباشد به گفتارشان اعتماد   

       نه نان  ونمک را بود حُرمتی      

                      نه پیران  شان را  بُوَد حِشمَتی 

       جز آز و نیاز وبد وخشم و  کین      

                          نبینی تو با خلق ایران زمین

       بسی گنج و نعمت ز  زیر  زمین       

                      بر آرند آن قوم ناپاک دین

       چو  باشند بی دین و بی زینهار       

                          ز پیمان شکستن ندارند عار

       نه نوروز دانند و نه مهرگان      

                      نه جشن و نه رامِش نه فروردگان

       بسی نعمت و مال گرد آوَرَند      

                      مَر آن را به  زیر زمین گُسترند

       گُنه کار باشند از کار خویش       

                         نرنجند از شرم کردارخویش 

      ز  مردم  در آن روزگاران بَد       

                        ز سد یَک نبینی که  دارد خِرَد 

      رَدّانی که  در بُوم ایران  بُوَند       

                        به فرمان ایشان گروگان بُوَند

      شود جفت آن قوم بی اصل و  بَن      

                     بسی   دُخت   آزاده ی   پاک تَن

       نیامد کسی را چنان رنج و تاب       

                        به هنگام ضحاک و افراسیاب

       نیارد پدریاد فرزند خویش       

                  از آن رنج و سختی که آید به پیش 

1- نشان سیاه: درفش اسلام

2- خشم: در اوستا نام یکی از دیوان بزرگ است و همواره با برنام «خونین درفش» می آید.

3- آز و نیاز: دو دیو سرکش از دیوان اهرمن آفریده هستند.

4- بَرز: پهلوی varz کار، کُنش، کِشت، زمین کشاورزی

5- بارگی : اسب، اسب تنومند، اسب باری

6- نگاه کنید به سران حکومت اسلامی در ایران .

صادق هدایت نویسنده ، پژوهشگر و اندیشمند ایرانی

زاده ی بیست و هشتم بهمن ماه 1281 تهران، در گذشته نوزدهم فروردین 1330 پاریس

صادق هدایت دلبستگی ژرفی به ایرانِ پیش از اسلام داشت. ژرفای این دلبستگی چنان بود که زبان پهلوی آموخت و برخی نوشته های کهن را به پارسی نو برگرداند. «هدایت اسلام» و «مذهب شیعه» را برآمده از خرافه باوری، زن ستیزی، دانش ستیزی، شادی ستیزی،  ریاکاری، خشم و خشونت و جانور آزاری می دید.

طلب آمرزش (1311) در این داستان گروهی از زائران راهی کربلا هستند. زنی، همسر دوم شوهرش و دو نوزاد او را کشته و برای شستن گناه راهی کربلاست. مردی از میان زائران به او  می گوید: « خدا پدرت را بیامرزد، پس ما برای چه این جا آمده ایم؟»

او نیز زمانی سورچی بوده و یکی از مسافران پولدارِ خود را کشته، پولش را دزدیده و برای «حلال کردن» پول دزدی شده به سپارش یک ملا راهی کربلاست.

زن دیگری به همسری شوهر نا خواهری اش در آمده و ناخواهری را به اندازه ی آزار رسانده که زن بیچاره زمینگیر شده است. همگی این زائران براین باورند که از همان دم که گام در راه کربلا گذاشته اند همه گناهان ریز و درشتشان بخشیده شده است: « مگر پای منبر نشنیدی؟ زوار همان وقت که نیت می کنند و راه می افتند اگر گناه شان به اندازه ی برگهای درخت هم که باشد، طیب و طاهر می شوند… عرب پا برهنه ی پاچه ورمالیده، صورت های احمق فینه به سر،  قیافه های آب زیر کاه، عمامه یی با ریش ها و ناخن های حنا بسته و سرهای تراشیده تسبیح می گرداندند و با نعلین و عبا و زیر شلواری قدم می زدند. زبان فارسی حرف می زدند، یا ترکی بلغور می کردند، یا عربی از بیخ گلو از توی روده هاشان در می آمد و در هوا غلغل می زد، و زن های عرب با صورت های خال کوبیده ی چرک، چشم های واسوخته، حلقه از پره بینی شان گذرانده بودند. یکی از آن ها پستان سیاهش را تا نصفه در دهان بچه ی کثیفی که در بغلش بود فرو کرده بود، جلوی قهوه خانه ی عربی نشسته بود، انگشت در بینی اش کرده بود و با دست دیگرش چرک لای انگشت های پایش را در می آورد و صورتش از مگس پوشیده شده بود و شپش از سر و ریشش بالا می رفت.

سگ ولگرد ( 1321) داستان یک سگ اسکاتلندی به نام «پَت» است که در ایران گم می شود. مسلمانان برابر آموزه های اسلام سگ را آزار می رسانند: « همه محض رضای خدا او را می زدند و به نظرشان خیلی طبیعی بود! سگ نجسی را که مذهب نفرین کرده و حتی جان دارد، برای ثواب بچزانند» هدایت، سگ ولگرد، چاپ هفتم، امیر کبیر، رویه 22)

« بوف کور» (1313) بیش از همه ی دیگر نوشته های هدایت بیزاری او را از آیین بیابانگردان نشان می دهد. «بوف کور» سرشار از نمادهای اسلامی است:« هر روز صبح زود دو یابوی سیاه ِ لاغر – یابوهای تب لازمی  که سرفه های عمیق خشک می کنند و دست های خشکیده ی آن ها منتهی به سُم شده، مثل این که مطابق قانون وحشی دست های آنها را بریده و در روغن داغ فرو کرده اند، و دو طرف شان لش گوسفند آویزان شده ، – جلو دکان می آورند.»

پروین دختر ساسان (1309). داستان این نمایشنامه در سال 642 در شهر ری «راگا» در نزدیکی های تهران رُخ می دهد: هنگامی که تازیان به شهر رسیدند و بس بسیاران را کشتند و دیگرانی که توانستند از شهر گریختند، مردی چهره پرداز همراه با دخترش « پروین» نتوانستند بگریزند و در شهر ماندند، و خود را در گوشه یی از دیدها پنهان کردند. «پرویز»  نامزد پروین می خواهد پیش از بازگشت به میدان نبرد با تازیان، به دیدار آن ها برود، چهار مرد عرب به زور وارد خانه ی آن ها می شوند، سگ را می کشند، اسب را می برند، خدمتکار را می کشند و پروین را از آغوش پدر که با مرگ دست و پنجه نرم می کرد بیرون می کشند و به اسارت می برند تا  به سرکرده ی اعراب بفروشند.

مردان عرب پروین را در پارچه ی سفیدی پیچیده اند. او هنوز بی هوش است. پارچه را از روی پروین بر می دارند. چشمان سرکرده ی عرب برق می زند و آب دهانش را فرو می دهد. مشتی سکه ی زر ساسانی جلوی آنها می ریزد. عرب ها برای برداشتن سکه ها از یکدگر پیشی می گیرند… پروین که به هوش می آید، سرکرده ی عرب می خواهد با او بیامیزد ولی کاری از پیش نمی بُرد، مترجم به پروین می گوید: خواست خدا بوده که اعراب پیروز شوند و ایرانیان را به راه راست هدایت کنند. پروین در پاسخ می گوید: شما خدا را بهانه کردید، آماج شما دزدی و درندگی است. مترجم جهان گشایی های ایران با تورانیان، رومی ها و عرب ها را یادآوری میکند پروین می گوید:

ما برای نگهداری آزادی خودمان جنگیده ایم، هیچگاه به نام کیش و آیین با دیگران چنگ نکرده ایم و کیش و رفتار و روش دیگران را پست نکرده این، آنها را آزاد گذاشتم..

مترجم از نابودی تمدن ایران می گوید:

« … پس از جنگ نهاوند زبان و آیین شما مُرد، پروین می گوید: نامه های ما را سوزاندید گمان کردید ما زبان شما را آموخته و آیین تان را پیروی خواهیم کرد؟ تنها نام خودتان را تا جاودان لکه دار کردید. آیندگان به شما نفرین خواهند کرد و شما را مشتی دیو و دَد می خوانند که از نادانی و رشک و دیوانگی ارزش دانش را ندانستید و یادگار گذشتگان را سوزاندید…  خدایی که شما می پرستید اهریمن است، خدای جنگ، خدای کشتار، خدای کینه جو، خدای درنده است که خون می خواهد، شالوده ی کارهای شما ، روش و رفتار شما روی شکنجه و پستی است به خون آدمیان تشنه هستید، همه کارهاتان زمین را چرک، و نژاد آدمی را پست می کند… آیین شما به درد ما ایرانیان نمی خورد، شاید برای خودتان خوب است زیرا شما مانند جانوران درنده زندگی می کنید، او شما را به راه راست رهبری کرد. لیکن ما دیری است که نیک و بد را می شناسیم( 47-46)

سرکرده ی تازیان باز می گردد و هنگامی که می خواهد به او نزدیک شود، پروین خنجرش را می رباید و خود را می کشد. پیش از درآمدن تازیان ، همه چیز گواهی می دهد که آنها از هر دشمن دیگری بدترند. پدر پروین می گوید: ایران چندین بار میدان تاخت و تاز بیگانگان شد، هیچ کدام به اندازه ی تازیان به ما چشم زخم نزدند. هستی ما را به باد دادند، دزدیدند، آتش زدند و کشتند…  شما نمی دانید چه می کنند! باید دید… باید دید… این جنگ نیست، کُشت و کُشتار است … آن ها جلو می آیند، می کشند، هنگامی که همه را سر بریدند و شمشیرهای آنها از خون سرخ شد، آتش می آورند و می سوزانند. کاشانه ها را چپو می کنند، زن ها را می بَرند، باید دید همه آبادی های ما با خاک یکسان شده ، یک بیابان درندشت از ویرانه ، دود بلند می شود، جوی های خون سرازیر شده… به بهانه ی آوردن کیش نوین و دست آویز شدن به آن از هیچ گونه جور و ستم خود داری نمی کنند…گویی دسته یی از اهریمنان و دیوان تشنه به خون هستند که برای برکندن بنیاد ایرانیان خروشیده اند…. سرزمین ما دشنام زده شد.. ایران این بهشت روی زمین یک گورستان ترسناک مسلمانان شد…چشم های آنها مانند جانوران درنده می درخشد. در تاریکی هم می بینند، از ریخت آن ها می ترسم. مثل میمون هستند: سیاه چشم های دریده ، ریش خشک شده ی زیر چانه شان آواز نا هنجار را زنده می کند… آنان کوشش می کنند زبان ، آیین و هستی ما را براندازند و به بهانه ی آوردن کیش نوین و دست آویز شدن به آن از هیچ گونه جور و ستم خود داری نمی کنند. هدف آن ها کشورگشایی است و لشکریان شان مانند ملخی که به کشتزار گندم بزند روی آبادی های ما ریخته اند…تازیان را تنها چیزی که پیروز می کند، کیش و آیین آنهاست که برایش شمشیر می زنند. سرداران آن ها گفته اند اگر بکشید یا کشته شوید می روید به بهشت. پس از هوی و هوس آن هاست. برای به چنگ آوردن زنان ایرانی، پول و زنبارگی از چپو و کشتار هیچ باکی ندارند و بهشت را روی زمین می بینند… و این مردمانی که زیر آفتاب سوزان عربستان سوای سوسمار و خرما چیز دیگری گیرشان نمی آمد، همه ی خوشی ها را در ایران چشیدند. مرز و بوم آبادی ها و کشتزارها را ویران کردند… آتشکده ها را با خاک یکسان کردند. همه ی نامه های ما را سوزاندند. چون از خودشان هیچ نداشتند دانش و هستی ما را نابود می کنند تا برآن ها برتری نداشته باشیم و بتوانند کیش  خودشان را به آسانی در کله ی مردم ما فرو کنند… نه ، نژاد ایرانی نمی میرد، ما همانی هستیم که سالیان دراز زیر تاخت و تاز یونانیان بودیم. در انجامش سربلند کردیم. زبان ، رفتار و روش آنان با ما جور نیامد چه رسد به این تازی های درنده ی لخت پاپتی که هیچ از خودشان ندارند مگر زبان دراز و شمشی….

فروغ فرخزاد

 عصیان (بندگی)

بر لبانم سایه یی از پرسشی مرموز 

در دلم  دردیست بی آرام و هستی سوز 

راز سرگردانی این روح  عاصی را 

با تو  خواهم در میان  بگذاردن، امروز

گر چه  از درگاه خود می رانیم، اما 

تا من  اینجا بنده،  تو آنجا، خدا باشی 

سرگذشت  تیره ی من،  سرگذشتی نیست 

کز سرآغاز  و سرانجامش جدا باشی

نیمه شب  گهواره ها  آرام می جنبند 

بی خبر از  کوچ دردآلود انسانها 

دست  مرموزی  مرا چون  زورقی لرزان 

می کشد پاروزنان در کام توفانها

چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه 

خانه هایی  بر فرازش اشک اختر ها 

 وحشت زندان  و برق حلقه ی زنجیر 

داستانهایی ز لطف ایزد یکتا !

سینه ی سرد  زمین و لکه های گور 

  هر  سلامی  سایه ی تاریک  بدرودی

دستهایی خالی  و در آسمانی دور 

زردی  خورشید بیمار تب آلودی

جستجویی بی سرانجام و تلاشی  گُنگ 

 جاده یی ظلمانی  و پایی به ره خسته 

  نه نشان  آتشی بر قُله های  طور 

  نه جوابی از  ورای این درِ بسته

آه … آیا  ناله ام ره می برد در تو ؟

تا زنی  بر سنگ جام خودپرستی را 

یک زمان با من  نشینی، با من خاک

از  لب شعرم  بنوشی درد هستی را

سالها  در خویش  افسردم ولی  امروز

شعله سان سر می کشم  تا خرمَنَت سوزم 

یا خمُش سازی خروش بی شکیبم را 

یا  ترا من  شیوه یی دیگر  بیاموزم

دانم  از درگاه خود می رانیم،  اما 

تا من  اینجا بنده،  تو آنجا، خدا باشی

سرگذشت تیره ی من،  سرگذشتی نیست 

کز سر آغاز و سرانجامش  جدا باشی

چیستم من؟   زاده ی یک شام  لذتباز 

ناشناسی پیش میراند در این راهم 

روزگاری  پیکری بر پیکری پیچید 

من به دنیا آمدم، بی آنکه خود خواهم

کی رهایم کرده یی ، تا با  دوچشمِ باز 

 برگزینم قالبی، خود از برای خویش 

تا دهم بر هر که خواهم نام مادر را 

خود به آزادی نهم در راه پای خویش

من به دنیا  آمدم تا در جهان تو   

حاصل پیوند سوزان  دو تن باشم 

پیش از آن کی آشنا  بودیم ما با هم ؟

من به دنیا آمدم بی آن که «من» باشم

روزها رفتند و در چشم سیاهی ریخت 

ظُلمت شبهای کور دیر پای  تو 

روزها رفتند  و آن آوای لالایی 

مرد و پُر شد گوشهایم از صدای تو

کودکی همچون پرستوهای رنگین بال 

رو بسوی  آسمان های دگر پَر زد 

نطفه ی اندیشه در مغزم بخود جُنبید 

 میهمانی بی خبر انگشت بر در زد

می دویدم در بیابان های وهم انگیز 

می نشستم در کنارِ چشمه ها سر مست 

می شکستم  شاخه های راز را،  اما 

 از تن این  و ته هر دم شاخه یی می رُست

راه من تا دور دست دشت ها می رفت 

من شناور در شط اندیشه های خویش 

می خزیدم در دل  امواجِ سرگردان 

می گسستم بند ظلمت را  ز پای خویش

عاقبت روزی ز خود  آرام پرسیدم 

چیستم من؟  از کجا آغاز می یابم؟

گر سراپا نور گرم زندگی هستم 

از کدامین آسمان  راز می تابم

از چه می اندیشم  اینسان روز و شب خاموش؟

دانه ی اندیشه را در من که افشانده است؟

چنگ در دست من و من چنگیِ مغرور 

یا به دامانم کسی این چنگ بنشانده است؟

گر نبودم یا  به دنیای دگر بودم 

باز آیا قدرت  اندیشه ام می بود؟

باز آیا می توانستم که ره یابم 

در معماهای این دنیای رازآلود؟

ترس ترسان در پی آن پاسخِ مرموز 

سر نهادم در رهی تاریک و پیچاپیچ 

سایه  افکندی  بر آن پایان  و دانستم 

پای تا سر هیچ هستم، هیچ  هستم، هیچ

سایه افکندی بر آن «پایان» و در دستت 

ریسمانی بود  و آن سویش به گردنها 

می کشیدی خلق را در کوره راه  عمر 

چشمهاشان خیره  در تصویر آن دنیا

می کشیدی خلق را  در راه و می خواندی 

آتش دوزخ  نصیب کفر گویان باد 

هر که شیطان را به جایم  بر گزیند او 

 آتشِ دوزخ  به جانش سخت سوزان باد

خویش  را ‌آینه یی دیدم  تُهی از خویش 

هر زمان نقشی در آن افتد به دست تو 

گاه   نقش قدرتت، گه  نقش بیدادت

گاه نقش دیدگان خودپرست تو

گوسپندی در میان  گله سرگردان 

آنکه چوپانست ره بر گُرگ بگشوده !

آنکه چوپانست خود سرمست از این بازی

می زده در گوشه یی آرام آسوده

می کشیدی خلق را در راه و می خواندی

«آتش دوزخ نصیب کفرگویان باد 

هر که شیطان را به جایم برگزیند، او 

آتشِ دوزخ به جانش سخت سوزان  باد .»

آفریدی خود تو  این شیطان ملعون  را 

عاصیش کردی او را سوی ما راندی

این تو بودی، این تو بودی کز یکی شعله

دیوی  اینسان ساختی، در راه  بنشاندی

مهلتش دادی که تا دنیا به جا باشد 

با سر انگشتان شومش آتش افروزد 

لذتی وحشی شود در بستری خاموش 

بوسه گردد بر لبانی کز عطش سوزد

هر چه زیبا بود بی رحمانه بخشیدیش 

شعر شد، فریاد شد، عشق  و جوانی شد 

عطر گل ها شد به روی دشت ها پاشید 

رنگ دنیا شد فریب زندگانی شد

موج شد بر دامن مواج  رقاصان

آتش می شد درون خُم به جوش آمد 

آن چنان در جان می خواران خروش افکند 

تا  ز هر ویرانه بانگ نوش نوش آمد

نغمه شد در پنجه ی چنگی به خود پیچید 

لرزه  شد بر سینه های سیمگون  افتاد 

خنده شد  دندان مه رویان  نمایان کرد

عکس ساقی شد  به جام واژگون افتاد

سحر  آوازش  در این شب های  ظلمانی

هادی  گم کرده  راهان در بیابان  شد 

بانگ پایش در دل محراب ها رقصید 

برق چشمانش چراغ رهنوردان شد

هر چه زیبا بود بی رحمانه  بخشیدیش 

در ره زیبا پرستانش  رها کردی

آن گه از فریاد های خشم و قهر خویش 

گنبد مینای  ما را پر صدا کردی

چشم ما لبریز از آن تصویر افسونی

 ما به پای  افتاده در راه سجودِ تو 

رنگ خون گیرد دمادم  در نظرهامان

سرگذشت  تیره ی قوم  «ثمود» تو

خود نشستی تا بر آنها چیره شد آنگاه 

چون گیاهی خشک کردیشان ز توفانی

تندباد خشمِ تو بر قوم لوط آمد 

سوختیشان، سوختی با برق سوزانی

وای از این بازی، از این بازی دردآلود 

از چه ما را این چنین بازیچه می سازی؟ 

رشته ی تسبیح  و در دست تو می چرخیم 

گرم می چرخانی و بیهوده می تازی

 چشم  ما تا در دو چشم زندگی افتاد 

با «خطا»، این لفظ مبهم، آشنا گشتیم 

تو خطا را آفریدی، او به خود جنبید 

تاخت بر ما، عاقبت نفس خطا گشتیم

گر تو با ما بودی و  لطف تو با ما بود 

هیچ شیطان را به ما مهری و راهی بود ؟

هیچ در این روح  طغیان کرده ی عاصی 

زو نشانی بود یا آوای پایی بود؟

تو من و ما را  پیاپی می کشی در گود 

تا بگویی می توانی این چنین باشی

تا من و ما جلوه گاه قدرتت باشیم 

بر سر ما پتک سرد آهنین باشی

چیست این شیطانِ از درگاهها رانده ؟

در سرای خامُش ما میهمان مانده 

بر اثیر پیکر سوزنده اش دستی

عطر لذت های  دنیا را بیافشانده

چیست او، جز آن چه  تو می خواستی باشد؟

تیره روحی، تیره جانی، تیره بینایی

تیره لبخندی بر آن لب های بی لبخند 

تیره آغازی، خدایا، تیره  پایانی

میل او کی  مایه ی این هستی تلخست؟

رأی او  را کی از او در کار پرسیدی ؟ 

گر رهایش کرده  بودی تا بخود باشد 

هرگز از او در جهان  نقشی نمی دیدی

ای بسا شب ها که در خواب من آمد او 

چشمهایش چشمه های اشک و خون بودند 

سخت می نالیدند و می دیدم که بر لبهاش 

ناله هایش خالی از رنگ و فسون  بودند

شرمگین زین نام ننگ آلوده ی رسوا 

گوشه یی می جست  تا از خود رها گردد

پیکرش  رنگ پلیدی  بود و او گریان 

قدرتی می خواست تا از خود جدا گردد

ای بسا شب ها  که با من گفتگو می کرد

گوش من گویی هنوز از ناله لبریز  است :

شیطان: تف بر این هستی، بر این هستی دردآلود 

تف بر این هستی که این سان نفرت انگیزست

خالق  من او،  و او هر دم به گوش خلق 

از چه می گوید چنان  بودم، چنین باشم؟

من اگر شیطان مکارم  گناهم چیست؟

او نمی خواهد که من چیزی جز این باشم

دوزخش در آرزوی  طعمه یی می سوخت 

دام  صیادی به دستم  داد و رامم کرد

تا هزاران طعمه در دام  افکنم، ناگاه 

عالمی را  پرخروش از بانگ نامم کرد

دوزخش در  آرزوی طعمه یی می سوخت

منتظر، برپا،  ملک های عذاب او 

نیزه های آتشین و خیمه های دود 

تشنه ی قربانیان بی حساب  او

میوه  تلخ درخت وحشی زقوم (1)

همچنان بر شاخه ها افتاده بی حاصل 

آن  شراب از حمیم دوزخ آغشته 

ناز ده کس را شرار  تازه یی در دل

دوزخش از ضجه های درد خالی بود 

دوزخش  بیهوده می تابید و می افروخت  

تا به این بیهودگی رنگ دگر بخشد 

او به من رسم فریب خلق را آموخت

من چه هستم؟ خود  سیه روزی که بر پایش 

بندهای سرنوشتی تیره پیچیده 

ای مریدان من، ای  گمگشتگان راه 

راه ما را  او گزیده، نیک سنجیده

ای مریدان من، ای گمگشتگان راه 

راه، راهی نیست تا راهی به او  جوییم 

تا به کی در جستجوی راه می کوشید؟

راه ناپیداست،  ما خود راهی اوییم

ای مریدان من، ای نفرین او  بر ما

ای مریدان من، ای  فریاد ما از او 

ای همه بیداد او،  بیداد او بر ما 

ای سراپا خنده های شاد ما از  او

ما نه دریاییم تا خود، موج خود گردیم 

ما نه توفانیم تا خود، خشم خود باشیم 

ما که از چشمان  او بیهوده افتادیم 

از چه می کوشیم تا خود چشم خود باشیم؟

ما  نه آغوشیم،  تا از خویشتن سوزیم 

ما نه آوازیم تا از خویشتن لرزیم 

ما نه «ما» هستیم تا بر ما گنه باشد 

ما نه «او» هستیم تا از خویشتن ترسیم

ما اگر در دام نا افتاده می رفتیم 

دام خود  را با فریبی تازه می گسترد

او برای دوزخ تبدار سوزانش 

طعمه هایی تازه در هر لحظه می پرورد

ای مریدان من، ای  گمگشتگان راه 

من خود از این نام ننگ آلوده بیزارم

گر چه او کوشیده تا خوابم کند، اما 

«من که شیطانم، دریغا، سخت بیدارم »

ای بسا شبها که من با او در آن ظلمت 

اشک باریدم، پیاپی اشک باریدم 

ای بسا شبها که من لب های شیطان را 

چون ز گفتن مانده بود، آرام بوسیدم

ای بسا شبها که بر آن چهره ی پرچین 

دست هایم با نوازش ها فرود آمد 

ای بسا شب ها  که تا آوای او برخاست 

زانوانم بی تأمل در سجود آمد

ای بسا شب ها که او از آن ردای سرخ 

آرزو می کرد تا یک دم برون باشد 

آرزو می کرد تا روح صفا گردد 

نی خدای نیمی از دنیای دون باشد

بارالها  حاصل این خودپرستی چیست ؟

«ما که خود افتادگان  زار مسکینیم»

ما که جز نقش تو در هر کار و هر پندار 

نقش دست ، نقش  جادویی نمی بینیم

ساختی دنیای خاکی را و میدانی

پای تا سر جز سرابی، جز فریبی نیست 

ما عروسکها، و دستان تو در بازی

کفر ما، عصیان ما، چیز غریبی نیست

شکر گفتی گفتنت، شکر ترا گفتیم 

لیک دیگر  تا به کی شکر ترا گوییم؟

راه می بندی و می خندی به ره پویان 

در کجا هستی ، کجا، تا در تو ره جوییم؟

ما که چون مومی به دستت  شکل میگیریم 

پس دگر افسانه روز قیامت چیست؟

پس چرا در کام دوزخ سخت می سوزیم؟

این عذاب  تلخ و این رنج  ندامت چیست؟

این جهان خود دوزخی  گردیده بس سوزان 

سر به سر آتش،  سراپا ناله های درد 

پس غُل و زنجیرهای  تفته بر پا ها

از غبار جسمها، خیزنده  دودی سرد

خشک و تر با هم میان شعله ها در سوز 

خرقه پوش زاهد و رند خراباتی 

می فروشِ بیدل  و میخواره سرمست 

ساقی روشنگر و پیر سماواتی

این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان 

باز آنجا دوزخی در انتظار ماست 

بی پناهانیم و دوزخبان سنگین دل 

هر زمان گوید که در هر کار یار ماست !

یاد باد آن پیر فرخ رای  فرخ پی 

آن که از بخت سیاهش نام «شیطان» بود 

آن که در کار تو و عدل تو حیران بود 

هر چه او می گفت، دانستم، نه جز آن بود

این منم، آن بنده ی عاصی که نامم را 

دست تو با زیور این گفته ها آراست 

وای بر من، وای بر عصیان و طغیانم 

گر بگویم، یا نگویم، جای من آنجاست

باز در روز  قیامت بر من ناچیز 

خرده می گیری  که روزی کفر گو بودم 

در ترازو می نهی بار گناهم  را (2)

تا بگویی سرکش  و تاریک خو بودم

کفه یی لبریز از بار گناهِ من 

کفه ی دیگر چه؟   می پرسم خداوندا 

چیست میزان  تو در این سنجش مرموز ؟

میل دل یا سنگ های تیره ی صحرا؟

خود چه آسانست در آن روز هول انگیز 

روی در روی  تو از خود گفتگو کردن 

آبرویی را  که هر دم می بری از خلق 

در ترازوی تو نا گه جستجو کردن !

در کتابی، یا که خوابی، خود نمی دانم 

نقشی از آن بارگاه کبریا دیدم 

تو به کار داوری مشغول و صد افسوس  

در ترازویت ریا دیدم، ریا دیدم

خشم کن، اما ز فردایم مپرهیزان 

 من که فردا خاک خواهم شد، چه پرهیزی

خوب می دانم سر انجامم  چه خواهد بود 

 تو گرسنه، من، خدایا،  صید ناچیزی

تو گرسنه، دوزخ آنجا کام بگشوده 

مارهای زهرآگین، تک درختانش (3) 

از دمآن ها فضاها تیره و مسموم 

آب چرکینی شراب تلخ و سوزانش

در پس دیوارهایی سخت پا برجا 

«هاویه» آن آخرین گودال  آتشها 

خویش را گسترده تا ناگه فرا گیرد 

جسم های خاکی و بی حاصل ما را

کاش هستی را به ما هرگز نمی دادی

یا چو دادی، هستی ما هستی ما بود 

می چشیدیم این شراب ارغوانی را 

نیستی، آن گه،  خمار مستی ما بود

سال ها ما آدمک ها  بندگان تو  

با هزاران نغمه ی  ساز تو رقصیدیم

عاقبت هم ز آتش خشم تو می سوزیم 

معنی عدل تو را هم خوب فهمیدیم

تا تو را ما تیره  روزان دادگر خوانیم 

چهر خود را  در حریر مهر پوشاندی

 از بهشتی  ساختی افسانه یی  مرموز 

نسیه دادی، نقد عمر از خلق بستاندی

گرم از هستی، ز هستی ها حذر کردند 

سالها رخساره بر سجاده ساییدند 

از تو نامی بر لب و در عالم رویا 

جامی از می چهره یی ز آن حوریان دیدند (4)

هم شکستی ساغر «امروزهاشان» را 

هم به «فرداهایشان» با کینه خندیدی

گور خود گشتند و ای باران رحمتها 

قرن ها بگذشت و بر آنان نباریدی

از چه می گویی حرامست این می گلگون؟ 

در بهشت جوی ها از می روان باشد 

هدیه ی  پرهیزکاران عاقبت آنجا 

حوری یی از حوریان آسمان باشد

می فریبی هر نفس ما را به افسونی

می کشانی هر زمان ما را به دریایی

در سیاهی های  این زندان می افروزی

گاه از باغ  بهشتت شمع رویایی

ما  اگر در این جهان بی در و پیکر 

خویش را در ساغری  سوزان رها کردیم 

بارالها، باز هم دست تو  در کارست 

از چه می گویی که کاری  ناروا کردیم؟

در  کنار چشمه های سلسبیل تو (5)

ما نمی خواهیم آن خواب طلایی را 

سایه های  سدر و طوبی ز آن خوبان باد

بر تو بخشیدیم این لطف خدایی را

حافظ، آن پیری که دریا  بود و دنیا بود 

بر «جوی» بفروخت  این باغ بهشتی را (6)

من که  باشم تا به جامی نگذرم از آن ؟

تو بزن بر نام شومم داغ زشتی را

چیست این افسانه ی  رنگین عطرآلود؟

چیست این رویای جادو بار سحر آمیز؟

کیستند  این حوریان،  این خوشه های نور؟

جامه هاشان از حریر نازک پرهیز

کوزه ها در دست  و بر آن ساق های نرم 

لرزش موج خیال انگیز دامان ها 

می خرامند از دری بر درگهی آرام

سینه هاشان خفته در آغوش مرجانها

آب ها پاکیزه تر از قطره های اشک 

نهرها بر سبزه های تازه لغزیده

میوه ها  چون دانه های روشن یاقوت 

گاه چیده، گاه  بر هر شاخه ناچیده

سبز خطانی سرا پا لطف و زیبایی

ساقیان بزم و رهزن های گنج دل 

حسنشان جاوید  و چشمان بهشتی ها 

گاه بر آنان گهی بر حوریان مایل

قصر ها دیوارهاشان مرمر مواج 

تخت ها، بر پایه هاشان دانه ی الماس 

پرده ها چون بالهایی از حریر سبز 

از فضاها می ترواد عطر تند یاس

ما در اینجا خاک پای باده و معشوق 

ناممان میخوارگان رانده ی  رسوا 

تو در آن دنیا می و معشوق می بخشی 

مؤمنان بی گناه پارسا خو را

آن گناه تلخ وسوزانی که در راهش 

جان ما را شوق وصلی و شتابی بود 

در بهشت ناگهان نام دگر بگرفت 

در بهشت، بارالها، خود ثوابی  بود

هر چه داریم از تو داریم،  ای که خود گفتی: 

مهر  من دریا  و خشمم همچو  توفانست 

هر که را من  خواهم او را تیره دل سازم 

هر  که را من  برگزینم، پاک دامانست .»

پس دگر ما را چه حاصل زین عبث کوشش 

 تا درون غرفه های عاج ره یابیم

یا برانی یا بخوانی، میل میل توست 

ما ز فرمانت خدایا رخ نمی تابیم

تو چه هستی،  ای همه هستی ما از تو؟

تو چه هستی، جز دو دست گرم در بازی؟ 

دیگران در کار گِل مشغول و تو در گل  

می دمی – تا بنده ی  سر گشته یی سازی

تو چه هستی،  ای همه هستی ما از  تو

جز یکی سدی به راه جستجوی ما 

گاه در چنگال خَشمَت میفشاریمان 

گاه می آیی و می خندی به روی ما

تو چه هستی؟ بنده ی نام و جلال خویش 

دیده در آینه ی دنیا جمال خویش 

هر دم این آینه را گردانده تا بهتر

بنگرد در جلوه های  بی زوال خویش

برق چشمان سرابی، رنگ نیرنگی

شیره ی شب های شومی، ظلمت گوری

شاید آن خفاشِ پیر خفته یی کز خشم 

تشنه سرخی خونی، دشمن نوری

خودپرستی تو، خدایا، خودپرستی تو 

کفر می گویم، تو خارم کن، تو خاکم کن 

با هزاران ننگ آلودی مرا اما 

گر خدایی – در دلم بنشین و پاکم کن

لحظه یی بگذر ز ما بگذار خود باشیم 

 بعد از آن ما را بسوزان تا ز «خود» سوزیم 

بعد از آن یا اشک، یا لبخند، یا فریاد 

فرصتی تا توشه ی ره را بیاندوزیم

مهدی اخوان ثالث

«آخر شاهنامه»

       این‌ شکسته‌ چنگِ بی‌ قانون‌،

       رامِ چنگِ چنگی‌ شوریده‌ رنگِ پیر،

       گاه‌ گویی‌ خواب‌ می‌بیند.

اخوان، در این سروده خود را « چنگ شکسته ی بی قانون» می داند. خمیدگی «چنگ» نشانِ پیری و ناتوانی اوست، و« بی قانونی»، نشانِ تنهایی او، چرا که «قانون» (گونه یی ساز) در کنارش نیست تا همنوا و همنواز او باشد. از سوی دیگر، «بی قانونی» که بر جهانِ آشوب زده ی امروز فرمانرواست «چنگی» را «شوریده رنگ و پیر» کرده است.

        خویش‌ را در بارگاهِ پر فروغِ مِهر

             طرفه‌ چشم‌اندازِ شاد و شاهدِ زرتُشت‌،

        یا پریزادی‌ چمان‌ سرمَست‌

      در چمنزارانِ پاک‌ و روشنِ مهتاب‌ می‌بیند.

اخوان در سروده ی دیگری بنام  « تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم » می گوید:

       گرانمایه زردشت را من فزون تر

                    ز هر پیر و پیغامبر دوست دارم

       بشر بهتر از او ندید و نبیند

                من آن بهترین از بشر دوست دارم

       سه نیکیش بهین رهنمای جهان است

                  مفیدی چنین مختصر دوست دارم

       ابر مرد ایرانیی راهبر بود

                       من ایرانیِ راهبر دوست دارم

       نه کُشت و نه دستور کُشتن به کس داد

                  از اینروش هم معتبر دوست دارم

این « طرفه چشم انداز شاد و شاهدِ زرتشت»  با یورش تازیان مسلمان برچیده می شود و «چنگ» به جای «نور پاک خورشید و ماه»، یک آیین واپسگرای بیابانی که:

            روشنی‌های‌ دروغینی‌

             کاروانِ شعله‌هایِ مرده‌ در مُرداب‌

             بر جبینِ قدسیِ محراب‌ می‌بیند.

دیگر آن «خورشید و مهر و نور» راستینی را که در  نیایشگاه زرتشت می دید، بر جبین این «محراب قدسی»  که بر جای آتشکده ی زرتشت بالا برافراشته است!. به جای آن « بارگاهِ پر فروغِ مِهر، طرفه‌ چشم‌اندازِ شاد و شاهدِ زرتُشت‌»،  «کاروان شعله های مُرده در مُرداب» می بیند. مُرداب جای آبهای مرده است، و در بینش ایرانی آب نشان زندگی و روشنایی است. «بر جبین قدسی محراب بیابانگردان، روشنی ها دروغین اند و زندگی مرده»…

       یاد ایّامِ شکوه‌ و فخر و عِصَمت‌ را،

       می‌سراید شاد،

       قِصّه ی‌ غمگینِ‌ غربت‌ را :

       هان‌، کجاست‌؟

       پایتخت‌ این‌ کج‌ آیین‌ قرنِ دیوانه‌؟

       با شبانِ روشنش‌ چون‌ روز،

       روزهای‌ تنگ‌ و تارش‌، چون‌ شب‌ اندر قعرِ افسانه‌.

       با قلاعِ سهمگینِ سخت‌ و ستوارش‌،

       با لئیمانه‌ تبسم‌ کردنِ دروازه‌هایش‌، سرد و بیگانه‌.

در شهری که تخت پادشاه برپاست، هنجار و سامان و شایستگی برپاست. ولی این در این «قرن دیوانه»، انگاری که همه ی ارزشها لگد کوب دیوان اند، گرانیگاه این روزگار بد هنجار کجاست؟

       هان‌، کجاست‌؟

       پایتختِ این‌ دژ آیین‌ قرنِ پرآشوب‌.

       قرنِ شکلک‌ چهر.

       بر گذشته‌ از مدارِ ماه‌،

       لیک‌ بس‌ دور از قرار مهر.

       قرنِ خون‌آشام‌،

       قرنِ وحشتناک‌تر پیغام‌،

       کاندران‌ با فضله‌ موهومِ مرغِ دور پروازی‌

       چار رکنِ هفت‌ اقلیمِ خدا را در زمانی‌ بر می‌آشوبند.

      هر چه‌ هستی‌، هر چه‌ پستی‌، هر چه‌ بالایی‌

       سخت‌ می‌کوبند.

       پاک‌ می‌روبند.

روزگاری بود که « در بارگاهِ پر فروغِ مِهر»، پیام های آسمانی از مهر و آناهیتا و زرتشت به ما می رسید، ولی امروز هواپیماهای بمب افکن «فضله های موهوم» خود  را بر سر ما می ریزند!.

      هان‌، کجاست‌؟

       پایتخت‌ این‌ بی‌آزرم‌ و بی‌آیین‌ قرن‌.

       کاندران‌ بی‌گونه‌یی‌ مهلت‌

      هر شکوفه‌ی تازه‌ رو بازیچه‌ باد است‌.

       همچنانکه‌ حُرمتِ پیرانِ میوه‌ی خویش‌ بخشیده‌

      عرصه ی‌ انکار و وهن‌ و غدر و بیداد است‌

       پایتختِ اینچنین‌ قرنی‌

       کو؟

       بر کدامین‌ بی‌نشان‌ قُلّه‌ست‌،

       در کدامین‌ سو؟

       دیدبانان‌ ( روشنفکران و فرهیختگان ایرانی) را بگو تا خواب‌ نفریبد.

       بر چکادِ پاسگاهِ خویش‌، دل‌ بیدار و سر هشیار،

       هیچ‌شان‌ جادوییِ اختر،

      هیچ‌شان‌ افسونِ شهرِ نقره‌ ی مهتاب‌ نفریبد.

       بَر به‌ کشتی‌هایِ خشمِ بادبان‌ از خون‌،

      ما، برایِ فتح‌ سویِ پایتختِ قرن‌ می‌آییم‌.

      تا که‌ هیچستانِ نُه‌ تویِ فراخِ این‌ غبارآلودِ بی‌غم‌ را

      با چکاچاک‌ مهیبِ تیغ‌هامان‌، تیز

      غرّش‌ زهره‌درانِ کوسهامان‌، سهم‌

       پرّش‌ خارا شکاف‌ تیرهامان‌، تند،

       نیک‌ بگشاییم‌.

       شیشه‌های‌ عمر دیوان‌ را

       از طلسم‌ قلعه‌ پنهان‌، ز چنگِ پاسدارانِ فسونگرشان‌،

        جَلد برباییم‌.

       بر زمین‌ کوبیم‌.

       ور زمین‌ گهواره‌ ی فرسوده‌ ی آفاق‌

       دستِ نرمِ سبزه‌هایش‌ را به‌ پیش‌ آرد،

       تا که‌ سنگ‌ از ما نهان‌ دارد،

       چهره‌اش‌ را ژرف‌ بشخاییم‌.

       ما

      فاتحانِ قلعه‌هایِ فخرِ تاریخیم‌،

      شاهدانِ شهرهایِ شوکتِ هر قرن‌.

       ما

      یادگارِ عصمتِ غمگینِ اعصاریم‌.

      ما

       راویانِ قصه‌هایِ شاد و شیرینیم‌.

       قصه‌هایِ آسمانِ پاک‌.

       نورِ جاری‌، آب‌.

       سردِ تاری‌، خاک‌.

       قصه‌هایِ خوش‌ترین‌ پیغام‌.

      از زلالِ جویبارِ روشن‌ ایّام‌.

       قصه‌های‌ بیشه‌ انبوه‌، پشتش‌ کوه‌، پایش‌ نهر.

       قصه‌هایِ دستِ گرمِ دوست‌ در شب‌های‌ سردِ شهر.

       ما

       کاروانِ ساغر و چنگیم‌.

       لولیانِ چنگمان‌ افسانه‌گویِ زندگیمان‌، زندگیمان‌ شعر و افسانه‌.

       ساقیانِ مستِ مستانه‌.

      هان‌، کجاست‌؟

       پایتختِ قرن‌؟

       ما برای‌ فتح‌ می‌آییم‌،

       تا که‌ هیچستانْش‌ بگشاییم.

      این‌ شکسته‌ چنگِ دلتنگِ محال‌اندیش‌،

       نغمه‌پردازِ حریمِ خلوتِ پندار،

       جاودان‌ پوشیده‌ از اسرار،

       چه‌ حکایت‌ها که‌ دارد روز و شب‌ با خویش‌!

       ای‌ پریشانگویِ مسکین‌! پرده‌ دیگر کن‌.

       پورِ دَستان‌ جان‌ ز چاهِ نابرادر در نخواهد بُرد.

      مُرد، مُرد، او مُرد،

       رستم زال که نگهبان ایران زمین بود بدست نابرادر کشته شد مُرد، و امروز روزگار سرداران نا سزاواری مانند رستم فرخزاد است:

      داستانِ پورِ فرّخزاد را سر کن‌.

      آنکه‌ گویی‌ ناله‌اش‌ از قعر چاهی‌ ژرف‌ می‌آید.

      نالد و موید،

      موید و گوید:

       « آه‌، دیگر ما

      فاتحانِ گوژپشت‌ و پیر را مانیم‌.

رستم فرخزاد پیش از آغاز نبرد با تازیان:

بجای اینکه در اندیشه شمار سپاهیان خود،  و بررسی توان رزمی دشمن، و چگونگی آرایش جنگ باشد، در اندیشه سپهر و ریخت ستارگان است!

       همی گفت کاین رزم را روی نیست     

                    رهِ آبِ شاهان بدین جوی نیست

بخت را پیروزگر نمی بیند و در نامه یی به برادرش: 

       نخست  آفرین کرد بر کردگار    

                           کزو دید نیک و بد روزگار 

       دگرگفت  کز گردش روزگار    

                        پژوهنده مردم  شود بد گمان

       گنه کار تر در زمانه منم      

                                 از ایرا گرفتار آهرمنم 

       که این خانه از پادشاهی تهی است     

                    نه هنگام  پیروزی و فرّهی است

       ز چارم همین  بنگرد  آفتاب     

                      کزین جنگ ما را بَد آید  شتاب

       ز بهرام و زهره است ما را گزند      

                              نشاید گذشتن زچرخ بلند

       همان تیر و کیوان برابر شدست      

                     عطارد به برج دو پیکر شدست 

      چنین است و کاری بزرگست پیش      

                  همی سیر گردد دل از جان خویش

       همی بودنی ها بینم همی      

                         و زو خامشی بَر گزینم همی 

       بر ایرانیان  زار و گریان شدم      

                          ز ساسانیان نیز بریان شدم

       دریغ آن سر و تاج و آن تخت و داد      

                          دریغ آن بزرگی و فرّ و نژاد

گناه شکست شرم آور خود را بگردن «کردگار» و «آفتاب» و «بهرام» و «زهره» و «عطارد» و «دو پیکر»می اندازد تا سُستی و ترس و نا شایستگی خود را پنهان کند.  

از دید مهدی اخوان ثالث، روزگار ایرانیان از هنگامی رو به تیرگی گذاشت که رستم فرخزاد بر جای رستم دستان نشست:

        بَر به‌ کشتی‌هایِ موجِ بادبان‌ از کف‌،

         دل‌ به‌ یادِ برّه‌های‌ فرّهی‌، در دشت‌ ایّامِ تهی‌، بسته‌،

         تیغ‌هامان‌ زنگ‌ خورد و کهنه‌ و خسته‌،

        کوسهامان‌ جاودان‌ خاموش‌،

        تیرهامان‌ بال‌ بشکسته‌.

ما

        فاتحانِ شهرهایِ رفته‌ بر بادیم‌.

        با سدایی‌ ناتوان‌تر زانکه‌ بیرون‌ آید از سینه‌،

        راویان‌ قصه‌هایِ رفته‌ از یادیم‌.  

        كس به چيزی، يا پشيزی، برنگيرد سكه هامان را.

        گويی از شاهی ست بيگانه .

        يا ز ميری دودمانش منقرض گشته.

        گاه گه بيدار می خواهيم شد زين خواب جادویی ،

        همچو خواب همگنانِ غار،

        چشم می ماليم و می گوييم: 

        آنك، طرفه قصرِ زرنگارِ صبحِ شيرينكار.

        ليك بی مرگ است دقيانوس!

        وای ، وای، افسوس.»

دقیانوس: گایوس مسیوس کینتوس ترایانوس دسیوس  Decius Augustus امپراتور روم که در سال 249 بر تخت امپراتوری نشست و در سال 251  کشته شد. در کوتاه زمان فرمانروایی، مسیحیان را آزار بسیار رساند، از ستمبارگی های او یک داستان کودکانه بنام «اصحاب کهف» در قران آمده است. 

سعیدی سیرجانی

«خدا ناشناس»

        خبر داری ای شیخ  دانا که من  

                            خدا ناشناسم، خدا ناشناس

         نه سر بسته گویم در این ره سخن  

                       نه از چوب تکفیر دارم هراس

        زدم  چون قدم از عدم در وجود  

                           خدایت بَرَم اعتباری نداشت

        خدای تو ننگین و آلوده بود     

                           پرستیدنش افتخاری نداشت

         خدایی بدین سان اسیر نیاز  

                 که بر طاعت چون تویی بسته چشم

        خدایی که بهر دو رکعت نماز  

                     گه آید به رحم و گه آید به خشم

        خدایی که جز در زبان عرب 

                             به دیگر زبانی نفهمد کلام

         خدایی که ناگه شود در غضب     

                  بسوزد به کین خِرمن خاص و عام

        خدایی چنان خود سر و بولهوس  

                        که قهرش کند بی گناهان تباه

        به پاداش خشنودی یک مگس 

                            ز دوزخ رهانَد تنی پُر گناه

         خدایی که با شهپر جبرییل  

                          کند شهری آباد را زیر و رو

        خدایی که در کام دریای نیل  

                               بَرَد لشکر بی کرانی فرو

        خدایی که بی مُزد و مدح و ثنا 

                         نگردد به کار کسی چاره ساز

         خدا نیست بیچاره، ورنه چرا  

                          به مدح و ثنای تو دارد نیاز!

        خدای تو گه رام و گه سرکش است  

                  چو دیوی که اش  باید افسون کنند

        دل او به دلال بازی خوش ست  

                     وگرنه شفاعت گران چون کنند؟

      خدای تو با وصف غِلمان و حور         

                              دل بندگان را بدست آوَرَد

      به مکر و فریب و به تهدید و زور    

                      به زیر نگین هرچه هست آورد

       خدای تو مانند خان مُغُول    

                       به تهدید چون برکشد تیغ حکم

       ز تهدید آن کارفرمای کل  

                            بمانند کروبیان صُم و بُکم

      چو دریای قهرش در آید به موج      

                             نداند گنه کاره  از بی گناه

       به دوزخ  فرو افکند فوج فوج  

                       مسلمان  و کافر، سپید و سیاه 

      خدای تو اندر حصارِ ریا 

                        نهان گشته کز کس نبیند گزند

      کسی دم زند گر به چون و چرا   

                           به تکفیر گردد چماقش بلند

      خدای  تو با خیل کروبیان     

                     به عرش اندرون بزمکی ساخته

      چو شاهی که از کار خلق جهان  

                             به کار حرمخانه  پرداخته   

      نهان  گشته در خلوتی تو بتو  

                      به درگاه  او جز ترا  راه نیست

      تویی  مَحرم او که از کار او  

                    کسی در جهان جز تو آگاه نیست

      تو زاهد بدین سان خدایی بناز 

                  که مخلوق طبع کج اندیش  توست

      اسیر نیاز است و پابست آز     

                      خدایی چنین  لایق ریش توست

       نه پنهان نه سربسته گویم سخن 

                    خدا نیست این جانور، اژدهاست

       مرنج از من ای شیخ دانا که  من     

                        خدا ناشناسم اگر این  خداست 

مهدی یعقوبی

«من مسلمان نیستم!»

در رگم می جوشد امواج شراب

من زلالم مثل آب

چترهای مهربانی بر سرم

در نگاهم می شکوفد آفتاب

من مسلمان نیستم ایرانیم

می پرند از واژه های شعر من پروانه ها

خانه ام میخانه ها

در حریم سبز رویاهای ناپیدای من

نورها تابیده اند

در شبانگاهان برفی تا سحر

در دلم گنجشگ ها خوابیده اند

من مسلمان نیستم ایرانیم

ماه را شبها به پشت پنجره

میکشم با بوسه هایم در بغل

در سکوت زرد رنگ دره ها

می شود زیبایی گلهای سرخ

در دل و جانم غزل

من مسلمان نیستم ایرانی ام

از رگانم نور می تابد همه

در دل مهتابی ام ژرفای شب

مرغکان نغمه خوان در همهمه 

عطر عشق از آسمانم نرم نرمک میچکد

جان من آئینه ای از روشنای چشمه هاست

من زلالم من زلال 

 در دلم گرمایی از خورشیدهایی بی زوال

من مسلمان نیستم ایرانیم

طبل شادی عاشقان بر بام هایم میزنند

می فروشان پشت درها با خم می روی دوش

کوچه هایم نغمه های نوش نوش

دوستت دارم تمام حرف هاست

مهربانی در نگاه مردمم بی انتهاست

من مسلمان نیستم ایرانیم

دختران در میهنم گیسو رها بر شانه ها

پرتو گرم محبت روز و شبها در نگاه

آرزوهایم پُر از رنگین کمان

زندگی در خاک من گلواژه آزادی است

هر نفس در هر نفس

هرکجا باشم فراز آسمان یا خفته در کنج قفس

مذهبم عشق است و بس

میرزا آقا عسگری مانی

« من مسلمان نیستم، ایرانیم»

من مسلمان نیستم، آزاده ام

پیرو خیام، اهل باده‌ام

عاشق آزادی‌ام، اهل خِرد،

در گریز از سجده و سجاده‌ام.

اهل ایمان نیستم، اهل دلم

اهل شعرم، اهل شور و شادی‌ام

مرتدم من، کافرم، گبرم ولی

کوروش و زرتشت را من زاده‌ام.

من خطا هم داشتم، هرگاه که

گوهر سیمرغی‌‌ام را باخته

پیشکارِ دشمنان خود شده؛

سر به مُهر اهرمن بنهاده‌ام!

من مسلمان نیستم، ایرانی‌ام

خاکی‌ام، افتاده‌ام، اینجائی‌ام،

پا بپای مردمان این جهان

بذر آیین بشر افشانده‌ام.

گرچه درمتن بیابان زیستم

سرو آزادم، مسلمان نیستم

سایه‌ام را بر مسلمان و یهود

بر سر ترسائیان گسترده‌ام.

من مسلمان نیستم چون هیچگاه

پایه‌ی «کافرکُشی» ننهاده‌ام

سفره‌ام را گرچه درویشانه است

پیشِ همنوعان خود بگشوده‌ام.

گرچه در پیکار با اهریمنان

بارها افتاده یا اِستاده‌ام

لیک چون بابک، نیای پُردلم

عاشقانه جان شیرین داده‌ام.

من مسلمان نیستم، دانشورم

زاده‌ی گردآفریدِ دلبرم

گرچه افتادم من از اسب جهان

از شعور و اصل خود نفتاده‌ام

گوهر ایرانی و اسلام؟ نه!

من به اهریمن مگر تن داده‌ام؟!

گرچه نامم را «مسلمان» هِشته‌اند

نه مسلمان، نه مسلمان‌زاده‌ام!

سیمین بهبهانی

من اگر کافر و بی دین و خرابم، به تو چه

من اگر کافر و بی دین و خرابم،  به تو چه؟

من اگر مست می و شرب و شرابم،  به توچه؟

تو اگر مستعد نوحه و آهی،  چه به من؟

من اگر عاشق سنتور و ربابم،  به تو چه؟

تو اگر غرق نمازی،  چه کسی گفت چرا؟

من اگر وقت اذان غرقه به خوابم، به تو چه؟

تو اگر لایق الطاف خدایی، خوش باش.

من اگر مستحق خشم و عتابم، به تو چه؟

دُنیا گر چه سراب است به گفتار شما

من به جِد طالب این کهنه سرابم، به تو چه؟

تو اگر بوی عرق میدهی از فرط خلوص!

و من ار رایحه ی مثل گلابم،  به تو چه؟

من اگر ریش، سه تیغ کرده ام از بهر ادب .

و اگر مونس این ژیلت و آبم،  به تو چه؟

تو اگر جرعه خور باده کوثر هستی!

من اگر دُردکش باده ی نابم، به تو چه؟

تو اگر طالب حوری بهشتی،  خب باش!

من اگر طالب معشوق شبابم،  به تو چه؟

تو گر از ترس قیامت نکنی عیش عیان.

من اگر فارغ از روز حسابم،  به تو چه؟

بنمایه ها:

شجاع الدین شفا، تولدی دیگر

جریر تبری ، تاریخ تبری

بلاذری، فتوح البلدان

مسعودی، مروج الذهب

مقدسی، تذکره الموضوعات

عبدالحسین زرین کوب، دو قرن سکوت

بهاء الدین اسفندیار، تاریخ تبرستان

عبدالله شوشتری، تذکره ی شوشتر

علی میرفطروس، ملاحظاتی در تاریخ ایران

شاهنامه ی فردوسی

اشتراک گذاری