نهم اَمُرداد روزی که شیخ فضل الله نوری به دار آویخته شد

 نهم اَمُرداد روزی که شیخ فضل الله نوری به دار آویخته شد

نهم اَمُرداد ماه سال  1288 خورشیدی ( 2468 شاهنشاهی برابر با سی و یکم جولای 1909 زایشی) آخوند تبهکاری بنام شیخ فضل الله نوری به فرمان دادگاه انقلاب مشروطه به دار آویخته شد.

«شیخ فضل الله نوری» یکی از سرسخت ترین دشمنان جنبش مشروطه بود که در برابر آزادی خواهی مردم بالا برافراشت و به مردمی که برای فرو بردن یک دم هوای آزادی بپا خاسته بودند گفت:

«… ای خدا پرستان، این شورای ملی و حُریت و آزادی و مساوات و برابری و اساس قانون مشروطۀ حالیه لباسی است به قامت فرنگستان دوخته که اکثر و اغلب، طبیعی مذهب و خارج از قانون الهی و کتاب آسمانی هستند. این فرقه فرنگان که سپاس دین و آیین ندارند قهراً و بالضروره ناگزیر از تأسیس ذاکون و قانونی خواهند بود که اساس مملکت‌ داری و سیاست‌ گذاری و تنظیمات ملکیه و انتظامات کلیه و حفظ حقوق و نفوس شان در تحت آن قانون و مربوط بدان ذاکون باشد و الا حیات و زندگانی صورت نبندد، بلکه مجبور از مشروطیت نیز خواهند بود… ولی ما فرقه علیه اسلامیان که با افتخار و مباهات بحمدالله و المنه کتابی داریم آسمانی، ناسخ صحف انبیا چون قرآن مجید و پیغمبری عقل اول و صفوت آدمیان که و ما ینطق عن الهوی ان هولا وحی یوحی، عاشیهٔ رسالتش به دوش و حلقهٔ اطاعتش در گوش چگونه توانیم به مجلس آزادان در آییم و شورای ملی و مساوات بخواهیم متابعت فرنگان خسیس و مشروطه‌ طلبان پاریس و انگلیس نماییم دین به دنیا فروشیم و در تحریف کتاب خدا بکوشیم…».

شیخ تازی پرست ایرانسوز در باره ی آزادی می گفت:

«…بنای قرآن بر آزاد نبودن قلم و لِسان است! اعتقاد به آزادی حرف اشتباهی است و این سخن در اسلام کلیتاً کفر است! اگر از من می ‌شنوید، لفظ آزادی را بردارید که عاقبت این حرف ما را مفتضح خواهد کرد!»

هنگامی که سخن از برابری بمیان آمد، و گفته شد که مردم جدای از دین و باورشان باید در برابر قانون یکسان شمرده شوند گفت:

«… ای بی ‌شرف! و ای بی غیرت! ببین صاحب شرع برای این که تو منتحل به اسلامی، برای تو شرف مقرر فرموده و امتیاز داده تو را و تو خودت از خودت سلب امتیاز می‌ کنی و می ‌گویی: من باید با مجوس و ارمنی و یهودی برادر و برابر باشم؟»

در پاسخ کسانی که خواهان راه اندازی دبستان و دبیرستان برای دختران بودند، به [ناظم الاسلام کرمانی]، روزنامه ‌نگار نامی روزگار مشروطه و از هواداران برپایی کانونهای آموزشی برای پسران و دختران گفت:

«… ناظم الاسلام! تو را به حقیقت اسلام قسم می‌ دهم!  آیا این مدارس جدیده خلاف شرع نیست؟ و آیا ورود به این مدارس مصادف با اضمحلال دین اسلام نیست؟ آیا درس زبان خارجه و تحصیل شیمی و فیزیک عقائد شاگردان را سخیف و ضعیف نمی‌کند؟»

شیخ فضل الله نوری مانند شیخ روح الله خمینی اداره کردن زندگی مردم و کارهای کشورداری را ویژه ولایت می‌دانست نه نمایندگان مردم در مجلس:

« مگر نمی‌دانید که در امور عامه وکالت صحیح نیست، این باب ولایت شیعه ‌است. یعنی تکلم در امور عامه و مصالح عمومی ناس مخصوص است به امام علیه‌السلام یا نواب عام او و ربطی به دیگران ندارد و دخالت غیر آنها در این امور حرام و غصب نمودن مسند پیغمبر (ص) و امام علیهم‌السلام است .

«عبدالعلی حائری» از پژوهشگران « تاریخ مشروطه » در انگیزه ی دشمنی «شیخ فضل‌الله نوری»  با مشروطه خواهان  می‌نویسد: 

«پس از تصویب قانون اساسی (در سال 1285 شمسی-1907 میلادی)، شیخ فضل‌الله که متوجه شد مشروطه با اسلام سازگاری ندارد، از دیگر رهبران روحانی انقلاب جدا شده و به مخالفت با تصویب قوانین برگرفته از قوانین غربی پرداخت. این مخالفت ریشه در مسائل ایدئولوژیکی و نظری داشت، شیخ فضل‌الله اعلام داشت که برای مطابقت این قوانین با قوانین اسلامی باید از پنج نفر از مجتهدین طراز اول تهران به انتخاب علماء  امور مجلس را تحت نظارت خود قرار دهند تا از تصویب قوانین مخالف شرع مقدس اسلام جلوگیری نمایند.»

«ملک‌ زاده» یکی دیگر از پژوهشگران و نویسندگان تاریخ مشروطه‌ می‌نویسد:

 « در اول ظهور مشروطیت حاجی شیخ فضل‌الله با سایر روحانیون مشروطه‌خواه همفکر و هم قدم بود و با اینکه با عین‌الدوله صدراعظم وقت دوست بود در مهاجرت به حضرت عبدالعظیم و قم شرکت ‌کرد و تا صدور فرمان مشروطیت و افتتاح مجلس شورای ملی کوچکترین مخالفتی از او مشاهده ‌نشد ولی طولی نکشید که میان او و هم‌مقامانش مخصوصاً «بهبهانی» مخالفت پیدا شد و چون بهبهانی و طباطبایی در نتیجه پافشاری و فداکاری مظهر مشروطیت شناخته شده بودند حاجی شیخ فضل‌الله بجای آنکه توجه  به اصول مشروطیت و مبانی حکومت ملی و ایده‌آل عالی آزادی داشته ‌باشد مشروطیت را مُلک مسلم و مُطلق همکاران و هم مقام‌های خود پنداشت، بعبارت دیگر مشروطیت در شخص بهبهانی و طباطبایی در نظر او جلوه‌ کرد و چون از آنها ناراضی و دلتنگ بود از مشروطیت سرباز زد و قیام بر ضد مشروطیت نمود. برای حاجی شیخ فضل‌الله مشروطیت در چهره رقبایش که برای او مکروه بود جلوه‌ گر شده بود و چون از آنها خوشش نمی‌آمد و آنها را دشمن خود می‌پنداشت از مشروطیت هم بیزار شد.

 ملک زاده در ادامه این گزارش « وجود منافع شخصی  را نیز بی تأثیر در این مخالفت»  نمی‌داند و می نویسد:

« حاجی شیخ فضل‌الله نوری از اول امر چون استحکام اساس مشروطیت را مُخِل منافع شخصی خود دید و ندانست که با توسعه اسباب عدل و تحقیق که از جمله مزایای این اساس عالی است، طرق استفاده شخصی مسدود می‌گردد، در خفا و آشکار گاهی به عنوان موافقت و گاهی با اعلان مخالفت در اخلال ارکان سعادت مملکت کوتاهی نداشت.»

این شیخ دیو سرشت، پس از برکناری «محمد علی شاه قاجار» از روز بیست و ششم تیرماه همان سال در خانه اش بازداشت، و دو روز پس از آن بگناه ستیز با دولت پارلمانی به دادگاه سپرده شد. کاردادرسی او زمان زیادی نگرفت و بی درنگ ریسمان دار را به گردن پلیدش آویختند.

نامبردگان زیر دادرسانی بودند که پس از یک دادرسی کوتاه فرمان به کشتن او دادند:

منتصرالدوله پیشکار سپهدار، نظام سلطان، حمیدالملک شیبانی، جعفرقلی خان استانبولی، سالار فاتح، یمین نظام، میرزا علی محمدخان، میرزا علی محمدخان عمید السلطان، میرزا محمد مدیر روزنامه نجات، اعتلاء الملک، سید محمد ملقب به امامزاده، جعفرقلی خان بختیاری، شیخ ابراهیم زنجانی .

پس از روی کار آمدن حکومت ننگین دامن اسلامی  در ایران به رهبری «شیخ روح الله خمینی»، نام زشت او را بر یکی از بزرگراههای تهران گذاشتند، ولی در همان هنگام یکی از نوه های او بنام «دکتر منوچهر آزمون» را که وزیر کابینه ی دولت هویدا بود کشتند.  دکتر منوچهر آزمون از سیاستمداران نامدار ایران در روزگار پهلوی دوم،  (نماینده ی مردم تهران در مجلس شورای ملی در سال 1354 )، (وزیر کار و امور اجتماعی کابینه هویدا از سال 1355)،  (استاندار فارس در کابینه ی جمشید آموزگار از سال 1356)، و پس از آن (وزیر مشاور در امور اجرایی در کابینه ی شریف امامی ) بود که در فروردین ماه سال 1358 به فرمان خمینی به دار آویخته شد، نوه ی دیگر شیخ فضل الله نوری (نبوی نوری) مدیرکل پیشین آموزش و پرورش تهران و سازنده ی دهها ساختمان زیبا با بدنه ی کاشی کاری برای دبستانهای تهران بود که به دادستانی انقلاب فراخوانده شد ولی او پیشتر به آمریکا رفته و پناهنده آن کشور شده بود.

یکی دیگر از نوه های پسری او«نورالدین کیانوری» سرپرست حزب دشمنیار توده بود که بپاس همکاری های بسیار کارساز با آشوبگران در فروپاشاندن سامانه ی شاهنشاهی ایران اعدام نشد.

اشتراک گذاری