به تارنمای دانشگاه جهانی کوروش بزرگ خوش آمدید . دانشجویان و کاربران گرامی برای نامنویسی و پیوستن به دانشگاه جهانی کورش بزرگ و جاگیری در دانشپایه های این کانون آموزشی باید اپلیکسشن این دانشگاه را بر روی تلفن های دستی خود کار بگذارید. این اپلیکیشن در بر گیرنده ی «آموزش ایرانشناسی » – «گاهشمار ایرانی» – «واژه یاب هومر» – «برگردان دبیره میخی به پارسی» – «تالار گفتگو» – «شناسه کاربری» – «واژه نامه انگلیسی به پارسی» – « آزمون» و… می باشد. پس از نام نویسی و پذیرش سامه های برنهاده شده می توانید از این گنجینه ی دانش بهره مند شوید.
سروده هایی از شاهنامه ی فردوسی بزرگ : چنین گفت موبد که مرد بنام / به از زنده دشمن بر او شاد کام ********** همه روی یکسر بجنگ آوریم / جهان بر بد اندیش تنگ آوریم********** بیا تا همه دست نیکی بریم / جهان جهان را به بد نسپریم********** نباشد همه نیک و بد پایدار / همان به که نیکی بود یادگار********** همان گنجِ دینار و کاخ بلند / نخواهد بُدَن مر تو را سودمند********** سخن ماند از تو همی یادگار / سخن را چنین خوارمایه مدار********** بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی********** نمیرم از این پس که من زنده ام / که تخم سخن را پراکنده ام********** جهان یادگار است و ما رفتنی / به گیتی نماند به جز گفتنی********** به نام نکو گر بمیرم رواست / مرا نام باید که تن مرگ راست********** بخور آن چه داری و بیشی مجوی / که از آز کاهد همی آبروی********** به گیتی به از راستی پیشه نیست / ز کژی تبر هیچ اندیشه نیست********** چو با راستی باشی و مردمی / نبینی به جز خوبی و خرّمی********** به رنج اندر است ای خردمند گنج / نیابد کسی گنج نابرده رنج********** به نزد کهان و به نزد مهان / به آزار موری نیرزد جهان********** مکن بد که بینی به فرجام بد / ز بد گردد اندر جهان نام بد********** نگر تا چه کاری، همان بدروی / سخن هرچه گویی همان بشنوی********** تو تا زنده ای سوی نیکی گرای / مگر کام یابی به دیگر سرای********** سر مردمی بردباری بود / سبک سر همیشه به خواری بود**********
همه روزه به نامه سرای دانشگاه جهانی کورش بزرگ سر بزنید و با پخش این مروارید های دانش افزا در میان یاران خود، بر دامنه ی این ابر دانش افشان بیافزایید .
از راه آیکون های بالا می توانید به رسانه های گوناگون این دانشگاه دسترسی داشته باشید.
به دانشگاه جهانی کوروش بزرگ بپیوندید و در راستای بهروزگار مردم ایران از راه دانش افشانی با ما همازورشوید.
ز یزدان و از ما بر آن‌کس درود/که تارش خرد باشد و داد پود********** ز ما باد بر جان آن ‌کس درود/که داد و خرد باشدش تار و پود********** دگر آن‌که، «دانش» مگیرید خوار/ اگر زیر دستید اگر شهریار
با پشتیبانیهای مالی و یارمندیهای بیدریغ خود، بر توش و توان ما بیافزایید.
توانا بود هر که دانا بود****زدانش دل پیر برنا بود
زهر دانشی چون سخن بشنوی****از آموختن یک زمان نغنوی
چو دیدار یابی به شاخ سَخُن****بدانی که دانش نیاید به بُن
ندانی که ایران نشست منست****جهان سر به سر زیر دست منست**** چو ایران مباشد تن من مباد****بدین بوم و بر زنده یک تن مباد**** اگر سر به سر تن به کشتن دهیم****از آن به که کشور به دشمن دهیم**** دریغ است ایران که ویران شود****کنام پلنگان و شیران شود**** نمانیم که این بوم ویران کنند****همی غارت از شهر ایران کنند**** نخوانند بر ما کسی آفرین****چو ویران بود بوم ایران زمین**** اگر کشت خواهد تو را روزگار****چه نیکو تر از مرگ در کار زار

هجدهم اسفندماه (هشتم مارس) روز جهانی گرامیداشت زن

هجدهم اسفند ماه، هشتم مارس روز گرامیداشت زن

«هومر آبرامیان»

BE BOLD FOR CHANGEE

Empowering women and girls to succeed on International Women’s Day—and every day.

Today, March 8, is International Women’s Day—a day to celebrate and champion women in the developing world who are working their way out of poverty.

C:\Users\Al\Desktop\ckزن.png

زن در هستی شناسی ایرانی

پیش از رفتن به سراغ گرامی نامه ی اوستا و دیگر بُنمایه های کهن ایرانی، برای شناخت جایگاه والای زن در فرهنگ ایران، نخست بایسته است که نگاهی به «هستی شناسی» ایرانیان باستان داشته باشیم و سپس بکوشیم تا چم واژه هایی مانند: « زن » – « بانو » – و « کدبانو » در پارسی امروز را در یابیم.

در هستی شناسی ایرانی هر پدیده یی در جهان هستی، گوهر باژگونه ی خود را در کنار خود دارد و گاه از راه این گوهر ناهمسو یا باژگونه بهتر شناخته می شود، مانند: سرما و گرما … بلندی و پستی… چپ و راست… فراز و فرود… سختی و نرمی… نیک و بد… شایست و نا شایست… دوستی و دشمنی… مهر و کین… مرگ و زندگی… کشش و رانِش… کمی و فزونی… بَست و گُسَست… شب و روز… تاریکی و روشنایی … کوتاهی و بلندی… زندگی و نازندگی … هستی و نیستی.. و جز اینها…

هیچ پدیده یی نمی تواند بدون گوهر باژگونه یا نا همسوی خود به کالبد هستی در آید، برای نمونه اگر سوی چپ را از میان برداریم، سوی راست را هم بخودی خود از میان برداشته ایم! گرما تنها هنگامی شناخته می شود که گوهر سرما را در برابر خود دارد… هنگامی به نیروی کشش پی می بریم که نیروی نا همسوی آن را که رانش است شناخته باشیم… و همین گونه اند همه ی دیگر اندامها و پدیده های هستی.

اشو زرتشت ورجاوند در سرودهای اندیشه انگیز خود از این دو گوهر نا همساز سخن می گوید:

1/30

اینک سخن می دارم،

برای شما ای خواستاران،

و برای شما ای دانایان،

از دو نهاده ی بزرگ .

و می ستایم،

اهورا و تندیشه ی نیک را ،

و دانش نیک و آیین راستی را

تا فروغ و روشنایی را در یابید ،

و به رسایی و شادمانی رسید

***

4/30

و آنگاه که در آغاز،

آن دو مینُو بهم رسیدند،

زندگی و نا زندگی را پدید آوردند.

***

در گستره ی این هستی شناسی بود که نیاکان فَرمَند ما، دو جنس ناهمگون آدمی را دو بُن «زندگی و مرگ» شمردند و در پرتو بینش ژرف خود، آنکه را که زاینده بود «بیخ و بن زندگی» دانستند و نامش را [زن] گذاشتند و آن دیگری را بُن [مردن] بشمار آوردند و نامش را مَرد گذاشتند. این همان است که در واژه های [مَردُم] یا [مَرتُم] به چم: مردنی ها و در واژه ی اَمُرداد به چم نا میرنده دیده می شود. بیاد داشته باشیم که واک{ اَ } نشان نایی است مانند: بی – بدون – نا… و مُرداد همان مردنی است که با مَرد و مَردُم همریشگی دارد، همکرد این دو می شود: اَمرداد و چم آن: نامیرنده، نا میرا، و همیشه زنده است.

پیوند این دو بُن با یکدگر: [ زن و مرد] پویش نا ایستای هستی را در پی می آورد.

در این هستی شناسی، وارون آنچه که در دین های ابراهیمی آمده و زیر ساخت سیه روزگاری زن را پدید آورده است، زن ساخته شده و پدید آمده از دنده ی چپِ مرد نیست!.. باشنده یی است جداسر، زندگی بخش – افزونگر – مهر گستر، – شادی آفرین… و گرانیگاه آماج و آرزوهای مرد!. از همین رو او را بانو و کدبانو نام دادند.

بانو در زبانهای کهن ایرانی چم های گوناگون داشته است. بهر نخست این واژه بان بچم: بالا و بلندا همان است که در واژه ی بانه که نام شهری است که در میان کوههای بلند: آربابا – کوه بائوس- کوه دوزین – کوه جنیره – و کوه کُه لی خان در کردستان ایران بالا برافراشته و به پاس آنهمه بلندا «بانه» نام گرفته است، و گاه پساوند است و در واژه های: نگهبان – پاسبان – دریابان و جز اینها دیده می شود و به چم نگهدار زندگی است. بانو در زبان اوستایی بچم فروغ و روشنایی است، از آنجا که واک [ن]در برخی از واژه ها جای خود را به [م] می دهد، بان نیز جای خود را به بام سپرده و واژه ی زیبای بامداد یا بام خانه را پدید آورده است… برنام کدبانو که امروزه بنادرست تنها برای زنان خانه دار بکار می برند، روشنی بخش خانه و روستا و شهر و کشور است و هیچ کاری به خانه داری و شستشو و خوراک پزی و بچه داری ندارد! از این دیدگاه، یک دوشیزه ی دانش آموز- یک دختر دانشجو- زنانی که استاد دانشگاه – کارمند – خلبان – دریابان – پلیس – پرستار – پزشک – هنرمند – آتش نشان و یا در هر کار دیگری که هستند بپاس زن بودنشان کدبانو هستند، اگر چه در خانه دست به سیاه و سپید نمی زنند! این زن بودنشان است که خانه و خانمان و روستا و شهر و کشور را پر از شور زندگی می کند، نه خانه داری شان! همینجا گفتنی است که واژه ی خانم به هیچ روی برازنده بانوان آزاده ی ایرانی نیست، این واژه برآمده از زبان مغولی است و در فرهنگ کوچه و بازار آرش خوشی ندارد!.

زن در پایگاه مادری

C:\Users\Karmina\Desktop\images (1).jpe

گویند مرا چو زاد مادر     پستان به دهان گرفتن آموخت

شبها بَرِ گاهواره ی من     بیدار نشست و خفتن آموخت

دستم بگرفت و پا به پا بُرد      تا شیوه ی راه رفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم      الفاظ نهاد و گفتن آموخت

لبخند نهاد بر لب من      برغنچه ی گل شکفتن آموخت

پس هستی من ز هستی اوست      تا هستم و هست دارمش دوست

                                                                                                                ایرج میرزا

شد مکتب عمر و زندگی طی مائیم کنون به ثلث آخر
بگذشت زمان و ما ندیدیم یک روز ز روز پیش خوشتر
آنگاه که بود در دبستان روز خوش و روزگار دیگر
می گفت معلمم که بنویس:

گویند مرا چو زاد مادر پستان به دهان گرفتن آموخت
گویند که می نمود هر شب تا وقت سحر نظاره ی من
می خواست که شوکت و بزرگی پیدا شود از ستاره ی من
می کرد به وقت بی قراری با بوسه ی گرم چاره ی من
تا خواب به دیده ام نشیند:

شبها بر گاهواره ی من بیدار نشست و خفتن آموخت
او داشت نهان به سینه خود تنها به جهان دلی که آزرد
خود راحت خویشتن فدا کرد در راحت من بسی جفا بُرد
یک شب به نوازشم در آغوش تا شهر غریب قِصه ها بُرد
یک روز به راه زندگانی:

دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه ی راه رفتن آموخت
در خلوتِ شام تیره ی من او بود و فروغ آشیانم
می داد ز شیر و شیره ی جان قوت من و قوتِ روانم
می ریخت سرشک غم ز دیده چون آب بر آتش روانم
تا باز کنم حکایت دل:

یک حرف و دو حرف بر زبانم الفاظنهاد و گفتن آموخت
در پهنه ی آسمانِ هستی او بود یگانه کوکب من
لالایی و شور و غُصه هایش بودند حکایتِ شبِ من
آغوش محبتش بنا کرد در عالم عشق مکتب من
با مهر و نوازش و تبسم:

لبخند نهاد بر لب من برغنچه ی گل شکفتن آموخت
این عکس ظریف روی دیوار تصویر شباب و مستی اوست
وان چوب قشنگ گاهواره امروز عصای دستی اوست
از خویش به دیگران رسیدن کاری ز خدا پرستی اوست
شد پیر و مرا نمود بُرنا پس هستی من ز هستی اوست

در سوگ مادر

محمد حسین شهریار

C:\Users\Al\Desktop\download (1).jpg

آهسته باز از بغل پله ها گذشت

در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود

اما گرفته دور و بَرَش هاله یی سیاه

او مرده است و باز پرستار حال ماست

هر کُنج خانه صحنه یی از داستان اوست

در ختم خویش هم بسر کار خویش بود

بیچاره مادرم

هر روز می گذشت از این زیر پله ها

آهسته تا بهم نزند خواب نازِ من

امروز هم گذشت

در باز و بسته شد!

با پشت خم از این بغل کوچه می رود

چادر نماز فلفلی انداخته بسر

کفش چروک خورده و جوراب وصله دار

او فکر بچه هاست!

هر جا شده هویج هم امروز می خرد

بیچاره پیر زن، همه برف است کوچه ها.

او از میان کلفت و نوکر ز شهر خویش

آمد بجستجوی من و سرنوشت من

آمد چهار طفل دگر هم بزرگ کرد

آمد که پیت نفت گرفته بزیر بال

هر شب درآید از در یک خانه ی فقیر

روشن کند چراغ یکی عشق نیمه جان

او را گذشته یی است سزاوار احترام

تبریز ما ، بدور نمای قدیم شهر

در ( باغ بیشه) خانه ی مردی است با خدا

هر صحن و هر سراچه یکی دادگستری است

اینجا بداد ناله ی مظلوم می رسند

اینجا کفیلِ خرجِ موکل بود وکیل!

مزد و در آمدش همه صرف رفاه خلق

در باز و سفره پهن!

بر سر سفره اش گرسنه ها سیر می شوند

یک زن مدیر گردش این چرخ و دستگاه

او مادر من است.

انصاف می دهم که پدر راد مرد بود

با آنهمه درآمد سر شارش از حلال

روز که مرد، روزی ی یک سال خود نداشت!

اما قطار ها پر از زاد آخرت

وز پی هنوز قافله های دعای خیر

این مادر از چنان پدری یادگار بود

تنها نه مادر من و درماندگان خیل

او یک چراغ روش ایل و قبیله بود

خاموش شد دریغ .

او نمرده است!

نه، او نمرده! می شنوم من سدای او

با بچه ها هنوز سر و کله می زند

ناهید، لال شو،

بیژن، برو کنار

کفگیر بی سدا

دارد برای بیمار ناخوش خود آش می پزد.

او مُرد و در کنار پدر زیر خاک رفت

اقوامش آمدند پی سر سلامتی

یک ختم هم گرفته شد و پر بَدَک نبود

بسیار تسلیت که بما عرضه داشتند

لطف شما زیاد!

اما ندای قلب بگوشم همیشه گفت:

این حرفها برای تو مادر نمی شود!

پس این که بود؟

دیشب لحاف رَد شده بر روی من کشید

لیوان آب از بغل من کنار زد

در نیمه های شب

یک خواب سهمناک و پریدم به حال تب!

نزدیکی های صبح

او زیر پای من اینجا نشسته بود

آهسته با خدا راز و نیاز داشت

نه، او نمرده است که من زنده ام هنوز

او زنده است در غم و شعر و خیال من

میراث شاعرانه ی من هر چه هست از اوست

کانون مهر و ماه مگر می شود خموش؟.

آن شیر زن بمیرد؟ او شهریار زاد!.

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق.

او با قِصه های دلکش و زیبا که یاد داشت

از عهد گاهواره که بندش کشید و بست

اعصاب من بساز و نوا کوک کرده بود

او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده کاشت

وانگه باشکهای خود آن کِشته آب داد

لرزید و برق زد بمن آن اهتزاز روح

وز اهتزاز روح گرفتم هوای ناز

تا ساختم از عشق برای خود عالمی

او پنجسال کرد پرستاری مریض

در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد

اما پسر چه کرد برای تو؟ هیچ ، هیچ

تنها مریضخانه ، بامید دیگران

یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد!

در راه قم به هر چه گذشتم عبوس بود

پیچید کوه و فحش بمن داد و دور شد

صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه

طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین

دریاچه هم به حال من از دور می گریست

تنها طواف دور ضریح و یکی نماز

یک اشک هم بسوره ی یاسین چکید

مادر بخاک رفت..

آن شب پدر بخواب من آمد، سداش کرد

او هم جواب داد!

یک دود هم گرفت بدور چراغ ماه

معلوم شد که مادره از دست رفتنی است!

اما پدر به غرفه ی باغی نشسته بود

شاید که جان او به جهان بلند بَرَد

آنجا که زندگی، ستم و درد و رنج نیست

این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور!

یک قطره اشک، مزد همه ی زجرهای او!..

اما خلاص می شود از سرنوشت من

مادر بخواب، خموش!

منزل مبارکت!.

آینده بود و قصه ی بی مادری من

ناگاه ضجه یی که بهم زد سکوت مرگ

من می دویدم از وسط قبرها برون

او بود سر بناله بر آورده از مغاک

خود را به ضعف از پی من باز می کشید

دیوانه و رمیده دویدم به ایستگاه

خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع

ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه

باز آن سفید پوش و همان کوشش و تلاش

چشمان نیمه باز:

از من جدا مشو!

می آمدیم و کله ی من گیج و منگ بود

انگار که جیوه در دل من آب می کنند

پیچیده صحنه های زمین و زمان بهم

خاموش و خوفناک همه می گریختند

می گشت آسمان که بکوبد به مغز من

دنیا پیش چشم گنهکار من سیاه

وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد!

یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان

می آمد و به مغز من آهسته می خُلید:

تنها شدی پسر!

باز آمدم به خانه چه حالی، نگفتنی

دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض

پیراهن پلید مرا باز شسته بود!

بُردی مرا بخاک سپردی و آمدی؟..

تنها نمی گذارمت پسر!

می خواستم به خنده در آیم ز اشتباه

اما خیال بود،

ای وای مادرم….

Image result for ‫نباشد اگر سايه ات بر سرم بگو مادرا بر که رو آورم‬‎

به سلامتی مادری که وقتی فهمید خوراک کمه یهو دلش هوس نون و ماست کرد!

تاج از فرق فلک بر داشتن      جاودان آن تاج بر سر داشتن

در بهشت آرزو ره یافتن        هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز        شب بتی چون ماه در بر داشتن

صبح از بام جهان چون آفتاب        روی گیتی را منور داشتن

شامگه چون ماه رؤیا آفرین         ناز بر افلاک داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلک          بال در بال کبوتر داشتن

حشمت و جاه سلیمان یافتن        شوکت و فَرّ سکندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زیستن       ملک هستی را مسخر داشتن

بر تو ارزانی که ما را خوش تراست       لذت یک لحظه مادر داشتن

                                                                                                                 فریدون مشیری

C:\Users\Karmina\Desktop\مادر-و-بچه.jpg

 

زن رکن خانه ی هستی 

پروین اعتصامی

C:\Users\Al\Desktop\ث.jpg

اگر افلاتُن و سُغرات بوده اند بزرگ        بزرگ بوده پرستار خُردی ایشان

به گاهواره ی مادر بسی خفت سپس     به مکتب حکمت حکیم شد لقمان

در آن سرایی که زن نیست، اُنس و شفقت نیست       در آن وجود که دل مُرد، مُرده است روان

به هیچ مبحث و دیباچه یی قضا ننوشت       برای مرد کمال و برای زن نقصان

زن از نخست بوده رُکن خانه ی هستی        که ساخت خانه بی پای بست و بی بنیا

 

زن درگرامی نامه ی اوستا

در نامه ی دینی ایرانیان، اهورا مزدا با پرتوهای هفتگانه که امشاسپندان گفته می شوند شناخته می شود. سه تا از این پرتوهای خداوندی سرشت زنانه و سه تای دیگر سرشت مردانه دارند، و هفتمی، خود هرمزد یا گوهر هستی بخش خداست.

امشاسپند بانوان، نماد مادرخدایی اهوره مزدا:

اسفند: در اوستا سپِنتَ آرمَیتی، در پهلوی سِپندارمَت، و در پارسی سِپندارمَذ یا اسفندارمذ. پاره نخست این واژه سپِنتَ بچم ورجاوند، و پاره ی دومِ آن آرمَیتی یا اَرَمیتی که چم آن را نیک اندیشی، ازخود گذشتگی، بُردباری، سازگاری ، فروتنی، و در پهلوی «خردِ رسا» نوشته اند. در گاهان، بیشتر پاره دوم آن «آرمَیتی» آمده که یکی از فروزه های مزدا اهوراست. این امشاسپند بانو در جهان مینُو نماد دوستداری، بردباری، و فروتنی اهوره مزدا، و در جهان اَستومند، نگاهبان زمین، و پاکی و خرمی و سر سبزی آن است. او دختر اهوره مزداست و ایزد بانوان «اردویسور آناهیتا» و «دین» و «اشی» از همکاران او هستند.

خرداد: در اوستا هَوروَتات، در پهلوی خُردات یا هُرداد بچم: رسایی – والایی- برازندگی- پرستاری و نگهبانی است. در گاهان ، یکی از فروزه های مزدا اهورا، و در اوستای نو، نام یکی از امشاسپند بانوان، و نماد رسایی و والایی دادار آفریدگار است . نام این امشاسپند بانو همواره با نام امشاسپند بانو اَمُرداد می آید. نگاهبانی آب در جهان اَستومَند خویشکاری بزرگ اوست. چهارمین یَشت از یَشت های بیست و یک گانه ی اوستا ویژه ی ستایش و نیایش خرداد و سومین ماهِ سال و ششمین روز ماه به نام اوست.

اَمُرداد: در اوستا اَمِرهِ تاتَ، در پهلوی اَمُرداد یا اَمُردات و در پارسی اَمُرداد بچم جاودانگی و بی مرگی است. در گاهان یکی از فروزه های مزدا اهوراست، ولی در اوستای نو بچهره ی امشاسپند بانویی به انگارش در آمده که یکی از نمادهای مادرخدایی اهورامزداست. نام وی همواره با نام امشاسپند بانو خرداد می آید . اَمُرداد در جهان مینُو نماینده ی پایداری و جاودانگی گوهر هستی بخش خدا، و در گیتی نگاهبانی گیاهان و خوردنیها بدست اوست. پنجمین ماه سال و هفتمین روز ماه به نام این امشاسپند بانوست. در بندهش می خوانیم:

« اَمُردادِ بی مرگ سرور گیاهان بی شمارست ، زیرا او را به گیتی گیاه خویش است. گیاهان را رویانَد و رَمِه ی گوسپندان را افزاید، زیرا همه ی دامها از او خورند و زیست کنند. به فَرَشکردِ سوشیانت و نو سازی جهان نیز اَنوش از اَمُرداد آرایند.اگر کسی گیاه را رامش بخشد یا بیازارد، آن گاه اَمُرداد از او آسوده یا آزرده بود.»

فردوسی استاد بزرگ سخن در باره ی این امشاسپند بانوان گفته است:

سپندارمذ پاسبان تو باد      ز خرداد روشن روان تو باد

سه اَمشاسپند دیگر: بهمن، اردیبهشت، و شهریور هستند که سرشت و گوهر مردانه دارند.

پس از این امشاسپند بانوان ورجاوند، با ایزد بانوان بلندپایه در هستی شناسی ایرانی آشنا می شویم، یکی از بلند پایه ترین این ایزد بانوان، اردویسورَ آناهیتا ایزد بانوی آبهاست که خود به پُری و سرشاری همه ی آبهای روی زمین است. بهر نخست نام این ایزد بانوی دلیر و پیکارگر (اردوی Ardvi) بچم بالنده و فزاینده، بالا برآمدن، گسترده شدن، فزودن، و بالیدن، و نام یک رود اساتیری است. در بخش دوم از فرگرد دوم وندیداد، آنجا که سخن از زمستان دیو آفریده می رود، ستبری برف به بلندای «اردوی» گفته می شود:

« آنگاه اهوره مزا به جم گفت:

ای جم هورچهر، پسر ویوَنگهان

بد ترین زمستان بر جهان استومند فرود آید که آن زمستانی سخت مرگ آور است.

آن بدترین زمستان بر جهان اَستومند فرود آید که پُر برف است ، برفها بارد بر بلندترین کوهها به بلندای اردوی»

و بهر دوم ( سورَ sura ) همریشه با واژه ی (سورن) در زبانهای پهلوی و ارمنی بچم نیرومند و زور آور… و بهر سوم (آناهیتا Anahita) که خود یک واژه ی دو بهری است، بهر نخست آن (اَ A) بچم (بی) – (بدون)، و بهر دوم ( ناهیتا Nahita) بچم: پلید– آلوده – بزه کار و ناپاک. همکرد این دو بهر می شود پاکیزه – بی آلایش – بیگناه، و این فروزه یی است برای آب چشمه ها و جویبارها و رودها و تالاب ها و دریاها که همه پاک و فزاینده و زورمندند. آناهیتا همان است که در پهلوی اَناهید، و در ارمنی آناهیت و در پارسی نو ناهید شده و نام ستاره ی زهره نیز هست. همکرد سه گانه ی این نام می شود: « رود نیرومند بی آلایش»

در هستی شناسی ایرانیان باستان، ایزد بانو اردویسورَ آناهیتا در پیکر بانویی زیبا رخسار، بالا بلند وخوش پیکر، با پستان هایی برجسته و بازوانی بلورین نمایانده می شود.

در کرده ی یکم از آبان یشت برگردان دکتر جلیل دوستخواه می خوانیم:

اَهوره مزدا به سپیتمان زَرتُشت گفت:

ای سپیتمان زَرُتشت!

«اَردَویسورَ آناهیتا» را که در همه جا دامان گسترده، درمان بخش ، دیو ستیز و اهورایی کیش است به خواست من بستای.

اوست که در جهان اَستومند، برازنده ی ستایش و سزاوار نیایش است.

اوست اَشَوَنی که جان افزاید و گله و رَمِه و دارایی و کشور را فزونی بخشد.

اوست اَشَوَنی که فزاینده گیتی است.

اوست که تخمه ی همه ی مردان را پاک کند و زهدان همه ی زنان را برای زایش از آلایش بپالاید.

اوست که زایمان زنان را آسانی بخشد و زنان بار دار را به هنگامی که بایسته است شیر در پستان آورد.

اوست برومندی که در همه جا بلند آوازه است.

اوست که در بسیاری فَرّهمندی همچندِ همه ی آبهای روی زمین است.

اوست زورمندی که از کوه هُکر به دریای فَراخ کَرت ریزد

بدان هنگام که اَردویسوراَناهیتا – آن دارنده ی هزار دریاچه و هزار رود، هر یک به درازای چهل روز راهِ مردی چابک سوار- به سوی دریای فَراخ کَرت روان شود، سراسر کرانه های آن دریاچه به جوش در افتد و میانه ی آن برآید.

از این آبی که از آنِ من است ، به هر یک از هفت کشور ، رودی روان شود، رودی از آبی که از آنِ من است و در زمستان و تابستان یک سان روان است.

او برای من آب را و تخمه ی مردان را و زهدان زنان و شیر زنان را پاک کند.

من اهوره مزدا – او را به نیروی خویش، هستی بخشیدم تا خانه و روستا و شهر و کشور را بپرورم و پشتیبان و پناه بخش و نگاهبان باشم.

ای زَرتُشت

اَردویسور اَناهیتا از سوی آفریدگار مزدا بر می خیزد. بازوان زیبا و سپیدش که به زیورهای با شکوه دیدنی آراسته است – به ستبری کتفِ اسبی است.

اوست که با چهار اسب بزرگِ سپید – یک رنگ و یک نژاد- بر دشمنیِ همه ی دشمنان- دیوان و مردمان[دروند] و جادوان و پریان و «کوی» ها و «کَرَپ» های ستمکار – چیره شود.

اوست آن زورمندِ درخشانِ بالا بلندی بُرزمَندی که روزان و شبان- در بزرگی همچند همه ی آبهای روی زمین – به نیرومندی روان شود.

در “آب نیایش” برگردان هاشم رضی می خوانیم:

« ستایش می کنم تو را ، ای اَردویسور آناهیتا، می ستایم تو را که نمایانگاه همه ی آبهای پاک و درخشانی، و نمازت می گزارم برای خشنودی اهورا مزدا که آفریده اش هستی . بپرستیم اهورامزدای فَرَهمند و روان اراده را ، و بستاییم همه آبهای پاک را که داده ی اهورا است، و آن ایزد بزرگ را که آبهای مزدا داده را زیر گام دارد و سرپرست است – و بستاییم همه ی امشاسپندان را، و ایزدان مینُوی سپهر مَنِش و گیتی مَنِش را – فرَوَهَرهای پارسایان را که نخستین گروندگان آیین بودند – و زَرتُشت و خاندانش را . ستایشگرم آبِ پاکِ سود رسان زندگی ساز را، ستایشگرم آن اَردَویسورَ آناهیتا را، آن نگاهبان شایسته ی آب های نیالوده ی گیتی را، و آن آب پهنه گستر زمین را که سازنده ی زندگی است، که چشمه زاینده ی نیروست از برای تندرستی، که چون فرو ریزد دیوان را نابود سازد، و چون روان شود، نا پاکی ها و آلودگی ها را نیست گرداند.

اینک بستاییم آناهیت را ، ایزد بلند پایه ی شایسته را، که در پهنه ی سپهر جای دارد، که در بستر زمین روان می شود، که نیرو می بخشد تن را و روان را، که جنبش و زندگی می دهد گیتی را، می رویاند گیاه ها و سبزه ها را، که بدان گله ها و رَمه ها افزایش می یابند، که خواسته (دارایی) مردمان افزون می گردد، که کشور آبادان و نیرومند می شود.

بستاییم ایزد بغبانو آناهیتا را، که نگاهبان زنان است و در به سازی نژاد کارساز است. که نیروی سازنده را در مردان پاک می کند، و در خور می سازد تا در درون زنان بارور شود.

ستایش کنیم ایزدی را که درد زایش را در زنان می کاهد، که پستان های زنان زاینده را پر شیر می سازد، که چشمه زندگی است برای کودکان نوزاد، و ستایش مان باشد بر آن ایزدی که بزرگ است، بزرگ و پاک، چونان آبهای همه ی گیتی که از فرازین گاه بلندی های زمین روان باشد.

بستاییم آن ایزد توانمند اهورا آفریده را – که سُتُرک است، سُتُرک چون همه ی آبهای نا آلوده و پاک که از ابرها سرازیر شده و بر سینه ی زمین چون رودها و چشمه سارها و دریا ها و دریاچه ها آرام یافته اند. آرام در زمین های هفت کشور – و می پیرایند زندگی بالنده را، پاک می کنند نهاد مردان را، و زنان را، و توان سان می نمایند شیر زنان را .

سرود پرستش سراییم برای اهورا مزدا – و بستاییم آب زندگی ساز را در پیکره ی ایزدی چون آناهیتا – که می راند

آبها را در بسترهاشان بر سینه ی زمین ، چونان رگ های پر خون زنی جوان – آب هایی که روانند در زمستان و تابستان. باشد که فرَوَشی های پاکان، همه ی پاکانی که در گذشته بوده اند، گروهی که زاده شده اند و هستند – و فرَوَشیان زاده نشده یی که در آینده خواهند بود، با توانمندی َسرمَدی یارمان شوند و آبهای زندگی ساز را هماره در بِسترهاشان راهوار کنند.

کارسازی آب نیالوده ی اهورا مزدا آفریده، به بد اندیشگان و بد گفتاران و بد کرداران در نگیرد. سودش به یکسان وابسته بد خواهان و نیکان، و پویندگان راه راستی نشود .

آب، این آفریده ی نیک ترین اهورایی، گره گشای این کسان نشود: آنان که جانداران سود رسان را گزند کنند، آنان که با آزمندی خواسته ( دارایی) دیگران را بربایند – یا مردان را بکشند – یا جادو سازند- یا پیمان شکنند و دروغ گویند – یا ستم گری پیشه کنند یا دو رویی و رشک وارگی کنند- بد فرجامی باشد برای همه ی آن کسانی که این چنین اند .

می سرایم سرودهای دلکش را برای آب های پاک توان سان زندگی ساز، سرودهایی که سپاسگزاری بندگان را باز گوید به آن اهورای بی همتا- و آن زرتشت گوهرین سرشت که راهبری مان کرد به ستایش درست.

ایزد بانوان دیگر

در گرامی نامه ی اوستا با ایزد بانوان دیگری آشنا می شویم که هریک بگونه یی نمایانگر پایگاه و جایگاه و والامندی زن در فرهنگ ایران اند.

ایزد (اشی Ashi ) ایزد فراوانی و زیبایی و بخشندگی و دارایی.

ایزد (پارندی Parandi) ایزد فراوانی و آسایش و نیرو بخشی.

ایزد (ارشتات Arashtat ) ایزد راستی و درستی، نگهبان گیاهان، نماد جاودانگی و بی مرگی، نیکی رسان، و پروراننده ی جهان هستی، و فزونی بخش گیتی.

ایزد (چیستاChista ) ایزد دانش و خرد و فرزانگی و اندیشیدن و دانایی .

ایزد (اَرت ) یا ( اِرِث) و ایزد (رسستات Rassastat ) ایزد بانوان شایستگی و درستی و راستی و دادگری.

ایزد (دئنا Daena ) ایزدِ وجدان، بینش درون، چشم خورشید گونه ی درون بین، نیروی شناخت شایست و ناشایست. دکتر محمد معین در فرهنگ فارسی زیر واژه ی دین نوشته است:

« این واژه میان زبانهای ایرانی و سامی مشترک است. در زبان اکدی با گویش: denu یا dinu به معنی: قانون و حق و داوری – راه و روش ، و در زبان اوستایی: daena و در پهلوی din به معنی کیش و وجدان است.

در هستی شناسی ایرانی زن و مرد هر دو از یک بُن، و در یک زمان، در همسری و برابری ، پاک و آراسته و نیک آفریده شده اند، هیچیک از دنده ی دیگری آفریده نشد، هیچیک را بر دیگری برتری نیست، هیچیک آن دیگری را فریب نداد… در بخش سیزدهم از اساتیر ایران گزارش مهرداد بهار می خوانیم:

« به دین گوید که من مردمان را ده گونه فراز آفریدم، نخست آن کیومرثِ روشن و سپید چشم است… چون کیومرث را بیماری برآمد ، بر دست چپ افتاد… مرگ به تن کیومرث درشد و همه ی آفریدگان را تا فرشکرد مرگ برآمد. چون کیومرث به هنگام درگذشت تخمه بداد، آن تخمه را به روشنیِ خورشید بپالودند. دو بهر آن را نریوسنگ نگاه داشت و بهری را سپندارمذ( ایزدبانوی زمین) پذیرفت. چهل سال آن تخمه در زمین بود. با بسر رسیدن چهل سال، ریباس تنی [ گونه یی گیاه ] یک ساقه ، پانزده برگ، مهلی و ملیانه ( زن و مرد نخستین) از زمین رُستند و درست بدان گونه که ایشان را دست بر گوش باز ایستند، یکی به دیگری پیوسته، هم بالا و هم دیسه بودند، میان هر دو ایشان فَرّه برآمد. آن گونه هم بالا بودند که پیدا نبود کدام نر و کدام ماده و کدام آن فَرّه هرمزد آفریده بود که با ایشان است. فَرّه یی که تن مردمان از برای او آفریده شد… سپس هر دو از گیاه پیکری به مردم پیکری گشتند و فَرّه به مینویی در ایشان شد که روان است…

هرمزد به مشی و مشیانه ( ز ن و مرد نخستین ) گفت:« مردم اید، پدر و مادر جهانیان اید. شما را با عقل سلیم آفریدم. جریان کارها را به عقل سلیم به انجام رسانید. اندیشه ی نیک اندیشید، گفتار نیک گویید، کردار نیک ورزید ، دیوان را مستایید.»

آنچه که از این داستان دانسته می شود:

تخمه ی آدمی را در چشمه ی خورشید بپالودند، این وارون دینهای ابراهیمی است که در آنجا آدم نخستین گناه کرد و تخمه ی او به گناه آلوده گشت .

زن و مرد هم دیسه و هم بالا آفریده شدند. هیچیکدام نه بر دیگری برتری دارد و نه از دیگری کمتر است.

خویشکاری آدمی این است که در انجام هر کاری با خرد خود همپرسی کند و همواره اندیشه و گفتار و کردار نیک را چراغ راه زندگانی داشته باشد.

زنِان ایرانی در کارهای کشورداری و ارتش

آرتمیس: فرمانده ی نیروی دریایی ایران در روزگار خشایارشا آرش نام او: راستی – هنجار هستی – سامان آفرینش – ریتم کیهانی-  بانوی پاک – بانوی بزرگ .

آپاما: سردار بزرگ روزگار هخامنشی. آرش نام او:( گیرا- خوش آب و رنگ- وزیبا). پدر او سپیتمان  یکی از سرداران دلیر هخامنشی بود.

آذرنوش: بچم (پُر فروغ و آتشین) از شاهدخت های هخامنشی و سردار سپاه.

آرتونیس: بچم: (راست و درست)، دختر( ارته باز) که او خود نیز از سرداران بزرگ داریوش یکم بود

آراتیس: بچم: (آریایی پاک و درست)، از سرداران بزرگ ارتش هخامنشی

آسپاسیا بچم: ( گرد دلیر و رزمنده )، همسر کوروش دوم و از سرداران سپاه او

آمستریس بچم: ( هم اندیش و پشتیبان) دختر داریوش دوم که پا بپای پدر در میدان نبرد می رزمید

استاتیرا بچم: (آفریده ی ایزد تیر و اختران) دختر داریوش سوم هخامنشی و از سرداران سپاه او

پریساتیس بچم: ( فرشته – زیبا) همسر داریوش دوم که پا بپای همسر و دخترش به نبرد با دشمنان می شتافت.

داناک بچم: ( با هوش – خردمند – فرزانه ) از سرداران ارتش هخامنشی

سیسی کام بچم: ( کامروا و پیروزگر) مادر داریوش سوم که هیچگاه در برابر اسکندر بزانو در نیامد و تا واپسین دم با سپاهیان آهن پوش اسکندر جنگید تا کشته شد.

مهرمَس بچم: (بزرگمهر- خورشید درخشان)  از سرداران بزرگ هخامنشی

ورزا بچم: ( نیرومند و توانا) از  سرداران بزرگ هخامنشی

وهومَسَه بچم: (والاتبار و نیک زاده) از سرداران بلند پایگاه هخامنشی

هومی یاستَر بچم: (دوست -هم پیمان – پشتیبان) ، از سرداران دلیر و کارآمد هخامنشی

یوتاپ بچم: (درخشنده و بیمانند – خواسته ی پرفروغ)  خواهر آریو برزن و سردار بی باک داریوش سوم در جنگ با اسکندر. یوتاب فرمانده بخش بزرگی از سپاهیان آریو برزن بود. او بود که در کوههای بختیاری راه را بر اسکندر بست و اگر یک روستایی نا جوانمرد و پشت به میهن کرده از مردم آنجا راه دیگری به اسکندر نشان نمی داد، بیگمان شکست می خورد و سپاهیانش بدست رزم آوران ایرانی تار و مار می شدند، ولی شوربختانه آن روستایی نادان، راه دیگری پیش پای اسکندر نهاد تا از آنجا بر سپاه ایران شبیخون بزند و میهنش را بخاک و خون کشد،  یوتاب به همراه برادرش تا واپسین دم زندگی جنگید و سرانجام در کنار برادرش آریو برزن کشته شد.

 

زن در شاهنامه

« دکتر جلیل دوستخواه »

دوستخواه.jpg

همه ی آگاهان از فرهنگ باستانی و ادبِ کهن ِفارسی به خوبی می دانند که پس از گاتها، سرودهای جاودانه ی زرتشت، انديشه ورز و شاعر بزرگِ ايرانی در چند هزاره پيش از اين، تنها فردوسی حماسه سراست که در يک هزاره پيش از روزگارِ ما در منظومه ی بزرگ و انسان محور و جهان شمولش شاهنامه، زن را در پايگاه سزاوارِ او که يار و ياور و هم دل و هم زبان مرد است، توصيف کرده و به زيباترين و شيواترين و شکوهمندترين زبان و بيانی ستوده و ارج گزارده است.

هيچ يک از ديگر متن های نثر يا نظم فارسی ی هزاره ی اخير از اين ديدگاه، نه تنها به گردِ پایِ شاهنامه نمی رسد، بلکه در پاره یی از آن ها به تکرار با ديدگاه های جزمی ی مردسالارانه و زن نکوهانه و زن ستيزانه برمی خوريم. بررسی و بحث درباره ی همه ی اين موردها، فرصت و مجالی گسترده می خواهد و در گنجايش اين گفتار کوتاه نيست.

امّا جای دريغ است که بسياری از ما ايرانيان، نمونه ی درخشانی همچون شاهنامه را نيز ژرف نمی کاويم و به گونه یی روشمند، ارز نمی يابيم و در رويکرد به متنِ آن، هر جاپی را که به دستمان بيفتد، ساده نگرانه و زود باورانه، رونوشت بی کم و کاستی از دست نوشتِ شاعر می انگاريم و هر ياوه و هذيانی را که رونويسان اين اثر بزرگ در درازنایِ سده های پشت سر بر آن افزوده باشند، به سراينده نسبت می دهيم و بر پايه ی آن ها بر کرسی ی داوری می نشينيم و بانگ برمی آوريم که فردوسی چُنين گفت و چُنان سرود !

بانو طاهره شيخ الاسلام، هم ميهن ارجمند ما – که در همه ی نوشته های سال های اخيرش هواخواهی خود از آرمان پيشرفت ايرانيان و به ويژه شناخت ارزش های زنان را نشان داده است – در شماره ی ديروز (سه شنبه ۱۲ ارديبهشت) اخبار روز، گفتاری دارد با عنوان ِوسوسه انگيز «خجسته زنی کو ز مادر نزاد» که نيم بيتی از شاهنامه است در داستان سياوش. نويسنده در اين گفتار، به موردهايی از سروده های سعدی، سنايی، ناصر خسرو و مولوی اشاره کرده که در آن ها «زن نکوهی و زن کوچک انگاری» سخت آشکارست. امّا تأکيد عمده را با استناد به همان نيم بيتی که عنوان مقاله قرارداده، بر کارِ فردوسی گذاشته و بيتی افزوده (الحاقی) بر شاهنامه را که همواره زبانزدِ عوام مردم بوده، در اين زمينه دستاويز خود کرده است تا بتواند ادّعانامه یی – به تعبير حقوقدانان – «محکمه پسند» به زيان فردوسی عرضه بدارد و حقّ آن فرهيخته و انسان بزرگ را کفِ دستش بگذارد !

درآمدِ سخنِ نويسنده چنين است :

« يکی از بارزترين شاخصه های جوامع غير پيشرفته تبعيض و يکی از فراگير ترين آنان تبعيض جنسی است. تبعيضی که چهره ی شنيع خود را از اوان کودکی با تفاوتی که والدين نسبت به فرزندان پسر و دختر خود می گذارند به نيمی از مردم اين جوامع يعنی زنان نشان می دهد. پرچمداران فرهنگ و ادب ما نيز که داعيه اصلاح جامعه را دارند نه تنها مخالفتی با اينگونه بيعدالتی ها نکردند بلکه بر آتش آن دامن زدند و در قالب شعر و نثر با صراحت تمام زنان را مورد تحقير قراردادند و ديگران را توصيه به اين کار کردند.

در اين جا نگاهی گذرا می افکنيم بر سروده های تعدادی از شاعرانمان تا ببينيم در مورد نيمی از جمعيت جامعه، يعنی خواهران، همسران، دختران و بالاخره مادران خويش که در دامان آن ها قدم به جهان گذاشته اند چه گفته اند.

اطلاع واثق دارم که بعضی از اين اشعار در متن موضوع يا داستانی خاص بيان شده اند، اما شاعر نيز که محصول فرهنگ حاکم بر جامعه ی زمان خويش است، فرهنگی که متاسفانه تاکنون تغيير چندانی نيز نکرده، در داستان خود خطا يا نادانی يک زن را به تمام زنان جامعه تعميم داده و درباره ی همه ی آن ها حکم کلی صادر می کند، در حالی که چنين احکام کلی در مورد مردان با تمامی جناياتی که در دنيا و در طول تاريخ مرتکب شده و می شوند صادر نشده است. در شاهنامه ی فردوسی چنين آمده است :

کسی کو بود مهترِ انجمن     کفن بهتر او را ز فرمانِ زن

سياوش ز گفتارِ زن شد به باد     خجسته زنی کو ز مادر نزاد

چو اين داستان سر به سر بشنوی     بِه آيد ترا گر به زن نگروی

زن و اژدها هر دو در خاک به    جهان پاک از اين هر دو ناپاک به

اين نخستين باری نيست که کسی از فرزندان فردوسی، نه با استناد به گفتارِ راستين خود او، بلکه با بزرگ نمايی وصله های ناجورِ چسبانده بر جامه ی شکوهمند شاهنامه، می کوشد تا چهره یی مغشوش از نيای فرهنگی ی خويش و مرده ريگِ عظيمش رسم کند. يکی از مشهورترين نمونه های اين آشفته کاری را شاعر نامدار معاصرمان زنده ياد احمد شاملو در سخنرانی ی ناسزاوار و تأسّف انگيز خويش درباره ی فردوسی و شاهنامه در دانشگاه برکلی ی کاليفرنيا (۱٨ فروردين ۱٣۶۹) کرد. او نيز با طناب پوسيده ی همين گونه ادّعاهای بی بنياد و بی پشتوانه به چاه رفت و دست بر قضا بر همين بيت دروغين و ساختگی و شرم آور ِ«زن و اژدها …» و چند ژاژخايی ی ديگر از اين دست، تکيه کرد !

نگارنده ی اين يادداشت، نخست در نامه ی سرگشاده یی به احمد شاملو (ماهنامه ی کلک، ٣۱- تهران، مهر ۱٣۷۱) و سپس در نقد و تحليلی گسترده با عنوان ِنقد يا نفی یِ شاهنامه؟(حماسه ی ايران، يادمانی از فراسوی هزاره ها، ويرايش يکم، باران، سوئد – ۱٣۷۷، ويرايش دوم، آگه، تهران – ۱٣٨۰) ناروشمندی ها و نادرستی های سخن شاملو را بيان داشت و تجزيه و تحليل کرد.

در اين جا نيازی نمی بينم و مجال آن را هم ندارم که همه ی گفته هايم در مورد غلط اندازی ی شاملو را بازگويم و خواننده ی جويا – هرگاه تا کنون آن ها را نخوانده باشد – خواهد توانست در نشرگاه های آن ها بيابد و بخواند و درونمايه ی گفتار مورد بحث اين يادداشت را نيز در شمول همان سخنان شاملو قراردهد. امّا از آن جا که تکرار اين شبهه افکنی ها در اين جا و آن جا می تواند در پاره یی از ذهن های ساده و ناپرورده، تأثير منفی و گمراه کننده بگذارد و چيستی ی راستين شاهنامه و به ويژه نگرش ِسخت آزادمنشانه و فرهيخته ی آن به ارج و پايگاه زن در زندگی ی اجتماعی را از چشم ها بپوشاند، بايسته می دانم که چند نکته ی کليدی را به کوتاهی بازگويم :

* هرگونه بحث و داوری درباره ی درونمايه و داده های شاهنامه در هر زمينه یی و از جمله زمينه ی پايگاه زن، تنها با استناد به ويراسته ترين متن نشريافته ی اين حماسه، می تواند اعتباری نسبی داشته باشد. ساختار متن شاهنامه ی فردوسی از سده ی نوزدهم ميلادی تا کنون، موضوع پژوهش و شناخت شمار زيادی از دانشوران غربی و ايرانی بوده و ويرايش های گوناگونی از آن در بمبئی، کلکته، پاريس، مسکو، تهران و نيويورک چاپ و پخش شده است. اعتبار هريک از اين ويرايش ها را می توان با شمار افزون تر و کهن بودگی ی هرچه بيشترِ دست نوشت های پشتوانه ی آن از يک سو و ميزان شايستگی ی دانشی و پژوهشی ی ويراستار يا ويراستارانِ آن از سویِ ديگر، ارزيابيد و به گونه یی باز هم نسبی و احتياط آميز پذيرفت.

* بر پایه ی سنجه های برشمرده، امروز از ميان همه ی ويرايش های اين منظومه، ويرايش دکتر جلال خالقی مطلق – که تا کنون ۶ جلد از متن آن و ۲ جلد از يادداشت های ويراستارِ آن در آمريکا نشر يافته و هنوز ناتمام است [1] – در رديف يکم جای دارد و به اعتبار نزديک به ۴۰ دست نوشت کهن ِپشتوانه ی آن و نيز شناخت نامه ی پژوهشی و دانشی ی ويراستارش در درازنای ده ها سال کوشش و کُنِش درنگ ناپذير، به طور نسبی نزديک ترين متن به دست نوشت اصلی ی شاعرست و تنها رويکرد بدين ويرايش و گفتاورد از آن می تواند زمينه یی برای بحث و بررسی ی جدّی ی درونمايه شناسی فراهم آورد. استناد به هريک از ديگر ويرايش های اين اثر (حتّا ويرايشِ رتبه ی دوم، يعنی ويرايش مسکو) و ملاک قراردادن بيت يا بيت هايی از آن ها که در متن ِويرايش خالقی مطلق نيامده باشد، اعتبار سخنِ گوينده را در برابر ِنشان ِپرسش خواهد گذاشت !

* حتّا در مورد بيت های آمده در متن رتبه ی يکم نيز، جدا نگريستن به آن ها و غافل ماندن از زمينه ی موضوعی و داستانی شان، از روشمندی ی پژوهشی به دور است و کار را به برداشت های نادرست و گمراه کننده خواهد کشاند.

* تعميم دادن يک مورد – حتّا اگر در چهارچوب موضوعی اش، مستند باشد – به همه ی منظومه، نادرست و گونه یی مصادره ی به مطلوب است، مگر آن که شاهدها و رهنمودهای بسنده، آن را پشتيبانی کنند.

* يکی شمردنِ آنچه فردوسی از پشتوانه های باستانی اش به شاهنامه آورده و برداشت ها و گريزهای گهگاهی شخص شاعر در سرآغازِ روايت ها يا اوجِ بزنگاه ها و يا پايانه ی داستان ها، مايه ی اغتشاش در کارِ دريافتِ درستِ متن خواهد گرديد.

* در نمونه هايی مانند بيت های آمده از زبان رستم در اوجِ خشم و خروش او برای کشتار سياوش – البتّه به جز بيتِ «زن و اژدها …» که افزوده و ساختگی بودنش قطعی و بی چون و چراست – زنِ نکوهيده (در اين مورد، سودابه) نه به معنی زنِ نوعی، بلکه به مفهوم زنِ بدانديش و دُژکردار و فتنه انگيزست که در نکوهيده بودن، دستِ کمی از مردی با همين مَنِش و کُنِش ندارد.

هرگاه زن به طور کلّی در ديدگاهِ روايتگران داستان و يا شاعرِ سراينده چنين تصويری داشت و تعميم پذير بود، در آن صورت چگونه می شد در همين منظومه وصف های شکوهمند و احترام انگيز در ستايش انديشه و کردار شايسته ی بانوانی همچون فرانک، سيندخت، رودابه، تهمينه، گردآفريد و همترازان ايشان را پذيرفت.

اگر «خُنُک دختری کو ز مادر نزاد» شامل حال همه ی دختران و زنان می شد، پس چرا روايتگران و يا شاعر، نه تنها به حضور و نقش ورزی های والا و انسانی یِ نيکْ زنانِ داستان ها اعتراضی ندارند و آنان را ناسزاوار برای زاده شدن از مادر نمی شمارند، بلکه در ستايش بزرگی ها و شايستگی های آنان با زبان و بيانی سخن می گويند که در ادب و فرهنگ ايران و جُز ايران کمتر نمونه و همتايی دارد.

آيا وصف رودابه در اوجِ مهرورزی اش با زال و منشِ بزرگوارانه ی او در شب ديدار پنهانی با همسر آينده اش و يا توصيف روان و تنِ تهمينه در هنگامِ آغاز سمفونی ی پيوندِ خودْ برگزيده اش با رستم، هيچ گونه امکانِ جای گيری در زيرِ چتر ِتعميمِ وصفِ زنی مردباره و تباهکار همچون سودابه را دارد ؟ شاعر، خيالْ نقشِ شکوهمندِ خود از تهمينه را اين گونه بر پرده ی شعرش جاودانگی می بخشد :

روانش خِرَد بود و تن جانِ پاک      تو گفتی که بهره ندارد ز خاک !

آيا چنين زنی را و يا دلاورْ زنی چون گردآفريد را می توان با سودابه همتراز شمرد؟ فردوسی وصف دليری ی شگفتی انگيز اين بانو را در برابر سهراب، از ديدگاه و زبانِ آن پهلوان، چنين نقش می زند :

بدانست سهراب کو دخترست      سر و مویِ او از درِ افسرست

شگفت آمدش، گفت: از ايرانْ سپاه      چنين دختر آيد به آوردگاه

سُواران جنگی به روزِ نبرد        همانا به ابر اندر آرند گرد !

بانوی زيبا و فرهيخته ی سرای شاعر که در شبِ آغازِ سرايشِ مهرْچامه ی بيژن و منيژه همکار و همدوش وی در برگرداندن متنِ آن سرود از دفترِ پهلوانی ی باستان است و يا منيژه که در فرآيندِ پر فراز و نشيبِ مهرورزی و مهربانی ی پر رنج و شکنجش با بيژن، چهره یی بکلّی يگانه در ادب ايران و جهان است و يا خواهرش فری گيس، همسر سياوش و مادرِ کيخسرو، شهريارِ آرمانی ی ايرانيان، با آن همه پايداری و شايستگی که در سخت ترين توفان ها از خود نشان می دهد، کدامشان از ترازِ زنی استثنايی و نکوهيدنی چون سودابه اند ؟ باز هم نمونه بياورم ؟ شيرين و گرديه را هم بگويم ؟

* پس در کارِ شاهنامه خوانی و شاهنامه پژوهی و کاوش در هزارتوهای آن – به گفته ی سهراب سپهری – «چشم ها را بايد شست / طورِ ديگر بايد ديد !» هنگام آن رسيده است که همه ی ساده انگاری ها و برون نگری های هزاره ی پشت سر را در رويکردِ به شاهنامه، کنار بگذاريم و با چشمانی ژرفاکاو و با – به سخنِ نيما – «بينايی ی ِ فوقِ بينايی ها»، از لايه ی بيرونی و پديدارِ آن بگذريم و ژرفْ ساختِ آن را با همه ی بُعدهای ناشناخته اش بنگريم. روزگارِ بر دست گرفتنِ هر دفتر و دستکی که نامِ شاهنامه بر آن نگاشته شده و چه بسا نگاره های فريبايی هم بر خود و درخود داشته باشد و متنِ آن را تنها به آهنگِ قصّه خوانی و پی گيری ی رَوَندِ ساده لوح پسند «بعد چه می شود ؟» خواندن و گاه نيز در برخوردی از سر ِاتّفاق به نکته هايی در بافت کلام و کليدواژه های آن و پيشْ زمينه های ِروايت، مطلبی را عَلَم کردن و درباره اش به اغراق و بی تأمّل و کاوش و پژوهش ِگسترده و دريافتِ همه ی سويه ها و رويه ها و لايه ها و اندرونه ها سخن گفتن، ديری است که سپری شده است.

هرگاه کسی بخواهد شاهنامه را تنها برای سرگرمی و خوش کردن وقت بخواند، حَرَجی بر او نيست. امّا بحث در شناختِ ويژگی های اين منظومه ی کلان و بُنْ مايه ها و درونْ مايه های آن، از حوزه ی چنين رويکردی بدين حماسه بيرون خواهد بود.

* شاهنامه از يک سو شاهکاری بی همتا در زبان و ادب فارسی و فرهنگ ايرانی است و از سوی ديگر به سبب ويژگی های والای ساختاری و نيز درونْ مايه ی سخت انسان مدارانه (چشم پوشيده از زن يا مرد بودنِ انسان) و هستی نگری ی فراقومی اش، آشکارا اثری جهان شمول است و با ترجمه های پی در پی و نو به نوِ آن به بيشترِ زبان های زنده ی جهان، اين فرآيند در آينده، هرچه بيشتر گسترش خواهد يافت. هم اکنون نيز بسياری از دانشوران و پژوهندگان ادب جهان، اين گنج شايگان ِفرّ و فرهنگ و اسطوره و پهلوانی و انديشه و گفتار و کردار ِنيک و حکمتِ نابِ آزادْزنان و آزادْمردان ايرانی را در کنار مهابْهارَتَه ی هندوان، فِنگ شِن ين ای ی چينيان، ايلياد و اُديسه ی يونانيان، «نيبه لونگنِ» ژرمن ها و ديگرْ حماسه های بشری، اثری نه از آنِ ايرانيان به تنهايی که شاهکاری جهانی می شمارند. هيچ يک از اثرهای ادبی ی ايرانيان تا کنون به اندازه ی شاهنامه در بيرون از ايران و در حوزه های زبان و ادب و فرهنگ ديگران شناخته نشده و ارج و پايگاهی چنين والا نداشته است. شمار پژوهندگان اين اثر و نهادهای وابسته به شناختِ آن در جهان، رتبه ی يکم را دارد.

* پس بر ما ايرانيان است که ديگر حالا تنها چشم به دستاوردِ کارهای ديگران ندوزيم و در ضمن بهره گيری از هر يک از کارهای ديگران و برخورد آگاهانه و انتقادی با آن ها، خود به منزله ی صاحبان ِاصلی ی اين اثر، درست و حسابی دست و آستين بالا بزنيم و به جبران غفلتِ شرم آور ِهزارساله مان از اين مهمّ، کاری کارستان را با سنجه های جهانی در اين راستا در پيش بگیريم و به جهانيان نشان دهيم که ما ديگر فرزندانی سر به هوا و نااهل برای آن معمار فرزانه ای که کاخ بلند انديشه و فرهنگ را در سرزمينمان برافراشت نيستيم و ارج ميراث بزرگ ملّی مان را به خوبی می شناسيم.

* سرانجام به عنوان يک دانشجوی پژوهنده ی شاهنامه که به مدّتِ نيم سده در دريای ژرف شاهنامه غوطه ور بوده است، به بانوی ِنويسنده ی گفتار ِ«خجسته زنی …» و همه ی ِآنان که دغدغه ی خاطرِ پاس داشته شده بودنِ ارزش های انسانی و از جمله ارج پايگاه زن در شاهنامه را دارند، اطمينان می دهم که هيچ يک از پيشروترين نهادها و قانون های حقوق بشری در جهان پر لاف و گزاف امروزين نيست که شاهنامه در تأکيدِ بر آن ها کم بياورد و نتواند سربرافرازد. به گفته ی استادِ بزرگ زنده يادم ابراهيم پورداود :

رو متاب از اين گنج ِشايگان !  سر مپيچ از اين پندِ باستان ! راستی شنو!  راستی بگو! راستی بجو…!

 

زن از دیدگاه مردآزاده ی ایرانی

زن ستيزی بايد از بينش مردم پاک شود

«مردو آناهید»

اين درست است که مردان ستايشگر، دلباخته و نوازشگر زنان هستند ولی بينش بيشترآنها با بُن مايه های زن ستيزی آلوده شده است.

پيشرفت هر اجتماعی به رشد فرهنگی زنان آن اجتماع بستگی داشته و دارد. يعنی فرهنگ مردمی پيشرفت می کند که زنان در پرورش پديده های اجتماعی با مردان هم انديشی داشته باشند. به زبانی ديگر پيشرفت فرهنگی بدون هم انديشی زنان بسيار آهسته و دشوار است. با اين وجود مردان، که فرمانروايی را در جامعه از آن خود می دانسته اند، پيوسته از هم انديشی و همياری زنان در خانمان، شهر و کشورآرايی پيشگيری کرده اند.

فرمانروايان سازندگان و پرورندگان احکام مذهب ها بوده اند و احکام دينی را بر اين پندارها بنيان گذارده اند. در جامعه های مذهبی انديشه ی بانوان کمتر از مردان توان گسترش و پرواز پيدا می کند. مردمان بر اساس تصور خود، از آفرينش انسان، اجتماع خود را برپا کرده اند. از آنجا که در دين های ابراهيمی زن برای بهره مند شدن مرد خلق می شود اين است که مردان با ايمان در مورد زنان به همانگونه رفتار می کنند که خالق آنها امر کرده است.

در اسلام، الله، مردان را بر زنان سرور گماشته است.

سوره ی النساء(آيه ی 34):

« مردان به سروری بر زنان گماشته شده اند، آنها از دارايی خود خرج می کنند، الله به مردان بزرگی و نيرومندی داده است، اين است که الله برخی را بر برخی برتری می دهد. زن بايد فرمانبردار و راز دار او باشد. چنانچه نافرمانی کند او را بترسانيد و سپس از او را از خوابگاه دور کنيد و پس آنگاه او را بزنيد تا فرمانبرار شود، پس از آن چاره جويی نکنيد که الله بالاتر و بزرگ است.

سوره ی البقره(آيه ی 223):

«زنان شما کشتزار شما هستند، پس وارد شويد بر آنها هرآنگاه که خواهيد و با هر روشی که خواهيد.»

در اجتماع مسلمانان مردان بنده ی الله و زنان بنده ی مردان هستند. می بينيم که زنان به اراده ی الله پست تر از مردان خلق شده اند، به امر الله سرکوب می گردند، به حکم او هم مردان به آزار رسانی و ديده بانی زنان گماشته می شوند. در اين روش مردان، که از سرشت خود نيازمند و دلباخته ی بانوان هستند و به گفتار هم آنها را ستايش می کنند، به ستيزه جويی با زنان برانگيخته می شوند. مردان با ايمان زنان را از آن خود می پندارند و برآن هستند که آنها را به امر الله تربيت کنند. زنان به ناچار مردان را همياری و پشتيبانی می کنند و به کردار با دوستانی که در درونشان تخم دشمنی با آنها کاشته شده است همبستر و همگام می شوند.

گامهايی که بانوان ايران در راه آزاد شدن اجتماع برمی دارند بسيار سنگين تر و دشوار تر از پيشرفت مردان در اين راه است. زيرا از يک سو آنها با انبوه مردم در زير فشار حکومت مردم ستيز گرفتارند و از سويی ديگر گرفتار بينش آلوده ی مردان اجتماع هستند. اين گرفتاری بيشتر از فشار حکومت از پيشرفت فرهنگی زنان جلوگيری می کند.

در بينش زنان همان معيارهايی جای گرفته اند که مردان با آن معيارها جامعه ی مردسالاری را سازمان داده اند. يعنی ديدگاه زنان هم همسان ديدگاه مردان به معيارهای مردسالاری آلوده و نادرست است. از ديدگاهی که آلوده باشد نمی توان به روشنی، راستی و درستی را در پديده های اجتماعی، بررسی کرد. اين است که بانوان بيشتر خواسته های خود را با همان پوششی آشکار می کنند که در جامعه مردسالاری آموخته اند و کمتر به درون مايه ی خواسته های خود می پردازند. از آنجا که اين پوشش ها با نيرنگ در جامعه ی مردسالاری پديدار شده اند امکان آن وجود دارد که درون مايه های اين خواسته ها، برای زنان، سود بخش نباشند.

در حکومت اسلامی ميدان جُنبش زنان بسيار تنگ تر از جولانگاه مردان جامعه است. از اين روی زنان خواستار آن هستند که مرزهای آزادی آنها هم اندازه ی آزادی مردان باشد ولی مردان هم در اين جامعه گرفتار ستم ورزان حکومت هستند. به نمونه یی اشاره می کنم: وکيلی که بايد سرسپرده ی ولايت فقيه باشد، او پيش از هر چيز بايد در بينش خود خرد انسان را اانکار کند، چنين وکيلی چه زن باشد و چه مرد، بينش او تاريک و خرد او در ايمانش سوخته است. سخن از اين است که مردم بايد بتواند آزادانه، نيک و بد را شناسايی کند، کسانی را به نمايندگی برگزيند نه اينکه زنان بايد اجازه داشته باشند، که به فرمان فقيه، مسلمانی را انتخاب کنند.

روندی که در مردسالاری به کار برده شده اين بوده است که مردان خود را سرپرست زنان می پنداشتند و با همين پندار قانونهای مدنی در جامعه ی مردسالاری ساختار پيدا کرده است. اجاز داشتن همکاری و همياری بانوان در سازمانهای کشوری و کارکردن آنها در هسته های توليدی نشان بازنگری در اين پندار نادرست نيست. زنان پيشتاز تنها با پوسته ی احکام و معيارهای زن ستيزی در برخورد نيستند بلکه بيشتر با بُنياد بينشی روبرو هستند که ديدگاه زنان را هم آلوده کرده است. بدون بازنگری در معيارهای مردسالاری و گُسستن بندهای عقيده های کهنه امکان نوزايی و نوآفرينی ی ارزش های فرهنگی بسيار ناچيز است. با سخنی کوتاه: آنچه را که مردان در اجتماع ايران دارند يا می توانند داشته باشند نمونه های باشکوهی نيستند که بتوان آنها را در آرمان های بانوان جای داد!

برای روشن شدن گفتار به نمونه یی اشاره می کنم. آزادی در رَوَند آميزش زن با مرد تنها به احکام اسلامی يا قانون های اجتماعی بستگی ندارد بلکه بيشتر به سامان يا به آشفتگی بينش مردان و زنان اجتماع پيوند دارد و اين پيوندها را نمی توان ديد يا سنجيد. آميزش زن با مرد می بايست از ويژگان و خودمانی های انسان باشند که در سرشت او نهفته شده اند و ميليون ها سال پيش از اسلام بدون ” نکاح” انجام می شده است و هزاران سال هم مردمان با فرهنگ اين زيبايی و شادی را ستايش می کرده اند. ولی در اجتماع دينداران اين پيوند نسبت به عقيده ی انبوه مردم با آلودگی های گوناگون ارزش گذاری می شود. در اجتماع ايران، که بينش مردم با معيار اسلامی آلوده است نمی توان اين ارزش ها را به آسانی شناسايی کرد. در عقد ” نکاح” زن را، با مبلغی معلوم و مدتی معلوم، به تصرف مردی واگذار می کنند. اين پيمان را آخوندی به عربی می خواند و بيشترين روشنفکران هم از اين ننگ شرمسار نمی شوند چون هنوز هم در نهانخانه ی ذهن آنها آميزش زن و مرد يک سوداگری است. از همين ديدگاه مرد با سرفرازی در تصرف زنی پيروز می شود و زن به تصرف شدن خود تن می سپارد. بنا براين از ماهيت زن ستيزی در پيمان “نکاح” تنها با روشن انديشی بانوانی يا نوانديشی ی دخترانی آزاده کاسته نمی شود بلکه ستم ورزی در اين کردار بايد در بينش انبوه مردم شناسايی و از ديدگاه آنها پاک شود. دختری که يار خود را آزادانه برمی گزيند و برآنست که شادی خود را در آميزش با او بيآفريند. او بايد نخست اين حق را که مردم به ستم از او بريده اند باز پس بگيرد. او آنگاه به اين راستی می رسد که انبوه مردم اين حق را، که با او زاده شده است، گرامی بدارند. آزادگی و آزاد بودن زنان، در پيوند آنها با مردان، زمانی بارآور می شود که ارزش های اين آزادی در بينش همگان جای گرفته باشد.

به هر روی مبارزه بانوان در راه پاره کردن بندهای بردگی به آنها و به مردان می آموزد که جامعه ی ايران به آن نوزايی و بازسازی فرهنگی نياز دارد که از انديشه یی آزاد مردم تراوش کرده باشد. اين نوزايی و بازسازی بدون رها ساختن انديشه ی روشنفکران از زندان عقيده های پسمانده کمتر امکان پذير است.

حکومت اسلامی در ايران از بينش مردم ايران سرشته نشده است، او تنها برای پايداری اسلام در تلاش است، او ايران و مردم ايران را برای پرورش و گسترش اين شريعت کهنه به گروگان گرفته است. حکومت اسلامی هر گامی را که بگذارد برای نگهداری اسلام است، او از هيچ گونه فريب و دروغی روی گردان نيست که بتواند از مرگ اين شريعت جلوگيری کند، او نه تنها ايران و مردم ايران را در اين راه خرج می کند بلکه آماده است که سيمای الله و شريعت او را بپوشاند تا مردم را در مهار اسلام نگهدارد. ستمکاری و مردم ستيزی که در حکومت اسلامی نمايان است سيمای الله و شريعت اسلام را آشگار می کند. اين است که آزادگان به ويژه بانوان آزاده از ديدن اين زشتی ها بيزارند.

خواسته هايی که از درون بانوان پيشرو تراوش می کنند، خواه ناخواه، بر ضد اوامر الله و احکام شريعت هستند. ازاين روی خشم و ستمکاری حکومت اسلامی هم، در برابر جُنبش های آزادیخواهی زنان، سخت تر و سنگين تر از کرداری است که او در برابر جنبش های همگانی انجام می دهد.

هر گامی که آزادانديشان پيروزمندانه در برابر حکومت اسلامی به پيش می گذارند از فشار چنگالی می کاهد که به دست اين حکومت برگلوی مردم فرو می رود. البته آزاد شدن ايران و ايرانی، از زير ستم اين خشم آوران، تنها شکست حکومت اسلامی در ايران به شمار می آيد. اگر در ايران شمشير شريعت از دست واليان حکومت اسلامی گرفته شود آنها ايران را از دست می دهند، نه اسلام را، چون زهری را که در زمينه ی فکر مردمان کاشته اند اسلام در ذهن مردم جريان خواهد داشت.

ولی برآيند پيروزی های زنان، برای واليان خلافت الله، بسيار ترسناک و کشنده است زيرا هر گامی که زنان را به پيروزی نزديک کند گامی است که اسلام را به گريز وادار می کند. با آزادی زنان نمی توان سيمای شريعت و احکام را بزک و از رهايی مردم از احکام شريعت جلوگيری کرد. پيروزمندی زنان، ناتوانی الله و ناپختگی اوامر او را به نمايش می گذارد، همه ی دروغ ها و نيرنگ های واليان خلافت و سازندگان اسلامهای راستين را رسوا می کند، پوسيدگی ی نهادهای زن ستيزی را بر همگان آشگار می سازد. برای حکومت اسلامی بهتر و آسان تر است که بارها در برابر مردان شکست بخورد تا يکبار در برابر خواسته های زنان سر فرود آورد.

درست است که رای زنان مسلمانی، که به فرمان ولايت فقيه برای بيعت فراخوانده می شوند، ارزش شمردن ندارند ولی همين کردار هم نشان می دهد که احکام شريعت تا آن اندازه کهنه شده اند که حتا زنان مسلمان هم بر ضد آنها برخاسته اند. کسانی که هزار و چهارسد سال با سخنان رسول الله زنان را به کنارگيری از جامعه مجبور کرده اند بايد سخنان الله و رسول او را به دروغ تعبير و تفسير کنند تا فرسودگی شريعت را بر همگان بپوشانند.

نکته ی ديگری که بايد اشاره کنم، مبارزه یی که برضد پسماندگی عقيده ها و پندارهای جامعه ی مردسالاری باشد برضد مردان آن جامعه نيست چون پيروزی بانوان با آرمان های روشن انديشان و آزاديخواهان همسو و همآهنگ است. اگر چه برخی از روشنفکران ايران اين همسويی و همآهنگی را نمی پذيرند. زيرا آنها ناآگاهانه خود را برتر و داناتر از زنان می پندارند و براين پندار می خواهند، به زنان آزادی را، که خود آن را نمی شناسند، ببخشند. اينگونه روشنفکران گمان می کنند، تنها آنها هستند، که می توانند مرزهای آزادی زنان را در جامعه نشان دهند. معنای اين پندار اين است: می توان زنان را با مردان برابر ناميد ولی اين برابری را بايد آن مردان، که داناتر هستند، تعريف کنند.

آزادی زنان، بدون بررسی بُن مايه های زن ستيزی که در بينش مردم نهفته شده، آرمانی است باشکوه که هميشه در سراب پندار خواهد ماند. در اجتماعی که زنان همگام با مردان نباشند از نيروی پيشرفت اجتماع کاسته می شود چون مردان بايد زنان را به همراه خود بکشند. چگونه کسی می تواند برای رسيدن به آزادی پيکار کند و هم زمان آزادی را از ياران و بستگان خودش جدا سازد.

هر آنگاه که، در انديشه ی انبوه مردم، بانوان برابر و همتای مردان بشوند، نيازی به سنجش ارزش زن با مرد نيست، در آن زمان زنان در بينش مردم آزاد خواهند بود حتا اگر همه ی مردم در گروگان واليان اسلام باشند.

زندگی در کشوری آزاد نشان آزاد بودن انسان از عقيده ی خود نيست. چه بسا زنان و مردانی که به نازندگی، در دل کشورهای آزاد، زنده اند ولی آنچنان در زندان عقيده ی خود گرفتارند که آزادی و آزادگان از آنها شرمسار می شوند.

روزِ زن، روزِ جوانمردان بُوَد

زن تو ای پروردگار هستی ام      از نیاز هستی ام بگسستی ام

از شراب مهر نوشاندی مرا       با پَرِ خورشید پوشاندی مرا

زندگی در جانم از جان تو بود        جان بر افشاندن ز پیمان تو بود

آن چه کردم با تو ای پرورده  مرد      هیچ انسانی به انسانی نکرد

خانه را من بر تو زندان ساختم        من جهانت را پریشان ساختم

من زدم بر روی تو سیلی سخت       تا نپنداری که بینی روی بخت

نا توان تر هر چه خود بودم از آن       گر نهادم نام زن را نا توان

تو ز شادی چشم پوشیدی ز پیش       تا نسوزت دلبرت در خشم خویش

تا فرو داری تو خشم سر کشم         اشک پاشیدی به روی آتشم

نیش دیدی از برای نوش من        غم زده در سردی ی آغوش من

تو نهادی رنج بر رنجت سوار        تا نگردد چشم یارت جویبار

شمع بودی خانه را افروختی        ساختن در سوختن آموختی

از نگاهت روشنی در خانه بود       گر دلت از خشم من ویرانه بود

خنده هایت نوشداروی وجود        زندگانی را درخشان می نمود

آتش رویت دم خورشید را        جام چشمت دیده ی جمشید را

دارد و لعلت گل افشانی کند       سینه ی دل را چراغانی کند

دامنت پروردگار آرمان      پرورشگاهِ دلِ آیندگان

ماه بانویی، فروغ خانه یی      آشیانِ مهر را پروانه یی

کی دلم از مهر تو دارد نشان      کی توانِ زن شدن دارم از آن

کی توانم کرد با تو همسری       کی توانم یافت چون تو یاوری

من کجا همپای تو دارم توان        من که همراه تو بودم نا توان

بوسه ی گرمت چو آوای سروش       بوی بهبود جهان آرد بگوش

گر نگیرم گرم دستت را به مهر       اختری دیگر ندارم در سپهر

روز زن روز جوانمردان بود      شرمروز مردم نادان بود

شاد باش ای بانوی ایران زمین      آفرین بر بانوان سرزمین

آفرین بر کار زار بانوان آذر      از کردار زن دارد نشان

شاد باشید ای زنان نیک خو        باز آوردید ما را آبرو

                                                                                                                       مردو آناهید

چرا هشتم مارس؟

در روز هشتم مارس سال 1857  زنان كارگر در كارخانه های پارچه بافی در شهرِ بزرگِ نیویورك برای بهبود سامه های كار، و نشان دادن ناخرسندی خود از پایین بودنِ دستمزد، دست ازکار کشیدند. این جُنبشِ دادخواهانه با سرکوب ددمنشانه ی پلیس نیویورک روبرو شد، بسیاری از زنان زخمی و دستگیر شدند. زنانِ کارگر از دیگر کارخانه های آمریکا به پشتیبانی زنان کارگر در کارخانه های پارچه بافی نیویورک پیوستد و یک نیروی بزرگ کارآمد در کشور فراهم آورند. جُنبش های دادخواهانه ی زنان هر سال به چهره های گوناگون دنباله یافت و گروه زیادی از مردان و زنان آمریکایی از لایه های گوناگون به زنان کارگر پیوستند و با آنان همازور شدند.

در سال 1909 «روز هشتم مارس» بنام [روز ملی زنان National Women’s Day] در آمریكا آگاشته شد.

دیری نپایید که دامنه ی دادخواهی زنان، به سراسر جهان فرا رفت و هشتم مارس به روز دادخواهی و جُنبش زنان برای بدست آوردن هوده های خود شناخته شد.

در همایش جهانی سوسیالیستها  كه در  سال 1910در كپنهاگ  دانمارك  برگزار گردید، بانو ” كلارا  زتكین”  از حزب سوسیال دموكرات آلمان روز هشتم مارس را بنام روز جهانی زنان پیشنهاد کرد و از سوی کنگره پذیرفتته شد.

در روز هشتم مارس  سا ل 1911 زنان در كشورهای آلمان،  دانمارك ، سویس  و استرالیا  در یک هماهنگی گسترده به جنبش درآمدند و با برگزاری جشن ها و سخنرانی ها و یرنامه ی گوناگون دیگر،، خواهان  هوده های برابر زنان با مردان در همه ی زمینه های زندگی شدند.

در سالهای پس از جنگ جهانی دوم تا سالهای نخستین دهه 60 روز جهانی زن درخشش چندانی نداشت، چرا که  زنان توانسته بودند به بسیاری از خواستهای خود ( در زمینه ی کار و دستمزد) دست يابند.

با بالاگرفتن جنبش زنان در دهه 60 این روز بار دیگر ارزش یافت و درخشش گرفت.

سازمان ملل متحد، سال 1975 را [سال بین المللی زنان] نام داد و دو سال  پس از آن در سال 1977 سازمان یونسكو، خجسته شاد روز هشتم مارس را  به نام روز جهانی زن،  نهادینه کرد. از آن هنگام به اینسو، در چنين روزی، مردانِ آزاده ی جهان، به همسران و دختران و خواهران و زنان همکار و آشنایان خود، همراه با بهترین شادباشها و خجسته بادها، گل و پیشکشی های دیگر ارمغان می کنند.

روز زن بر همه ی زنان و مردان آزاده ی جهان خجسته باد. ( فرهنگستان جهانی کوروش بزرگ)

اشتراک گذاری

پاسخی بگذارید

Translate »