به تارنمای فرهنگستان جهانی کوروش بزرگ خوش آمدید
سروده هایی از شاهنامه ی فردوسی بزرگ : چنین گفت موبد که مرد بنام / به از زنده دشمن بر او شاد کام ********** همه روی یکسر بجنگ آوریم / جهان بر بد اندیش تنگ آوریم********** بیا تا همه دست نیکی بریم / جهان جهان را به بد نسپریم********** نباشد همه نیک و بد پایدار / همان به که نیکی بود یادگار********** همان گنجِ دینار و کاخ بلند / نخواهد بُدَن مر تو را سودمند********** سخن ماند از تو همی یادگار / سخن را چنین خوارمایه مدار********** بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی********** نمیرم از این پس که من زنده ام / که تخم سخن را پراکنده ام********** جهان یادگار است و ما رفتنی / به گیتی نماند به جز گفتنی********** به نام نکو گر بمیرم رواست / مرا نام باید که تن مرگ راست********** بخور آن چه داری و بیشی مجوی / که از آز کاهد همی آبروی********** به گیتی به از راستی پیشه نیست / ز کژی تبر هیچ اندیشه نیست********** چو با راستی باشی و مردمی / نبینی به جز خوبی و خرّمی********** به رنج اندر است ای خردمند گنج / نیابد کسی گنج نابرده رنج********** به نزد کهان و به نزد مهان / به آزار موری نیرزد جهان********** مکن بد که بینی به فرجام بد / ز بد گردد اندر جهان نام بد********** نگر تا چه کاری، همان بدروی / سخن هرچه گویی همان بشنوی********** تو تا زنده ای سوی نیکی گرای / مگر کام یابی به دیگر سرای********** سر مردمی بردباری بود / سبک سر همیشه به خواری بود**********
همه روزه به نامه سرای فرهنگستان جهانی کورش بزرگ سر بزنید و با پخش این مروارید های دانش افزا در میان یاران خود، بر دامنه ی این ابر دانش افشان بیافزایید .
از راه آیکون های بالا می توانید به رسانه های گوناگون این فرهنگستان دسترسی داشته باشید.
به فرهنگستان جهانی کوروش بزرگ بپیوندید و در راستای بهروزگار مردم ایران از راه دانش افشانی با ما همازورشوید.
ز یزدان و از ما بر آن‌کس درود/که تارش خرد باشد و داد پود********** ز ما باد بر جان آن ‌کس درود/که داد و خرد باشدش تار و پود********** دگر آن‌که، «دانش» مگیرید خوار/ اگر زیر دستید اگر شهریار
با پشتیبانیهای مالی و یارمندیهای بیدریغ خود، بر توش و توان ما بیافزایید.
توانا بود هر که دانا بود****زدانش دل پیر برنا بود
زهر دانشی چون سخن بشنوی****از آموختن یک زمان نغنوی
چو دیدار یابی به شاخ سَخُن****بدانی که دانش نیاید به بُن
ندانی که ایران نشست منست****جهان سر به سر زیر دست منست**** چو ایران مباشد تن من مباد****بدین بوم و بر زنده یک تن مباد**** اگر سر به سر تن به کشتن دهیم****از آن به که کشور به دشمن دهیم**** دریغ است ایران که ویران شود****کنام پلنگان و شیران شود**** نمانیم که این بوم ویران کنند****همی غارت از شهر ایران کنند**** نخوانند بر ما کسی آفرین****چو ویران بود بوم ایران زمین**** اگر کشت خواهد تو را روزگار****چه نیکو تر از مرگ در کار زار

هشتم بهمن ماه، روز جهانی هولوکاست

هشتم بهمن 27 ژانویه روز جهانی هولوکاست

Image result for holocaust remembrance day

واژه ی هولوکاست برآمده از زبان یونانی و به چم همه سوزی و کشتار همگانی است.

این واژه پس از جنگ جهانی دوم جایگاه بسیار ویژه یی در فرهنگ سیاسی پیدا کرد تا نگاه همه ی مردم جهان را به یک پدیده ی بد شگون بکشاند و آنان را در برابر اینگونه کُنش های بد فرجام همازور کند.

از سال 1941 تا پایان سال 1945 نزدیک به یازده میلیون تن از مردم جهان، از زن و مرد و کودک و پیر و جوان تنها بگناه باورداشت های دینی یا سیاسی، و یا وابستگی به یک تیره مردمی به زشتترین چهره بدست سپاهیان آلمان نازی کشته شدند.

در سال 1935، آدلف هیتلر یاساهای نورنبرگ (Nürnberger Gesetze) را پیش کشید. آماج از این یاساهای های نو آورد، پاسداری از تخمه و نژاد مردم آلمان بود که از دیدگاه نازی ها، تخمه و نژاد برتری شناخته می شد. برابر یاساهای نورنبرگ، آلمانی تباران از زناشویی با یهودیان و مردمان دیگری که شهروند آلمان نبودند باز داشته شدند. آلمانی تباران به هیچ روی نمی بایست با یهودیان داد و ستد می کردند.

شایان یاد آوری است که جُنبش یهود ستیزی یک پدیده ی نو آورد نبود که از اندیشه و گفتار و کردار آدلف هیتلر برآمده باشد، این جُنبش ریشه یی بسیار کهن تر از روزگار هیتلر داشت. یهود ‌ستیزی از سده ی دوم زایشی برگ برگ تاریخ اروپا را به ننگ آلود و از سوی کلیسای مسیح ( که خود یهودی بود) به سختی پی گرفته شد. از سده های چهارم و پنجم که مسیحیت دین دولتی شد، آموزه های مسیح از کلیسا رَخت بربستند و جای خود را به آیین شرم آور یهود کشی و یهود آزاری سپردند، در سده های سیاهی که در اروپای مسیحی دین و دولت این همان بودند، بفرمان پدران کلیسا، کنیسه های یهود ویران و یهودیان بنام فرزندان شیطان از هیچ آزار و شکنجه یی بر کنار نماندند.

پدران کلیسا به مسیحیان ساده دل باورانده بودند که یهودیان کودکان مسیحی را می کُشند و خون آنها را در اجرای آیین های دینی و درمان بیمارانشان بکار می برند!.. زهر در چاهها و چشمه ها می ریزند!.. بیماری و مرگ را در همبودگاههای مسیحی می گسترانند!..

نبود سامه های بهداشتی در اروپا و انداختن گناه بیماریهای واگیر

و مرگ و میر گسترده به گردن یهودیان!.

تا سده ی سیزدهم زایشی و پس از آن نیز شهروندان پاریسی بجای آبریزگاه کاسه هایی در کنار خوابگاه خود می گذاشتند و بامداد روز دیگر آن را از پنجره به کوچه می ریختند! پس از بروز مرگ سیاه [بیماری طاعون] در سال 1531 زایشی، دولت فرانسه فرمان داد که مردم باید در هر خانه های خود یک آبریزگاه بهداشتی بسازند، ولی مردم فرانسه این فرمان را گردن ننهادند و به همان شیوه ی پیشین سرگین و پساب خود را در کوچه ها و گذرگاهها ریختند، در انگلستان کار از اینهم بد تر بود، جهانگردانی که در آن روزگار به کمبریج رفته اند از بوی گند و پلیدی شهر گزارش های بسیار دل آشوب از خود بر جای گذاشته اند..

کلیسا که در آن روزگار تنها کانون آموزش و پرورش در اروپا بود، این اندیشه ی تباه کننده را در میان مردم می پراکند که: خداوند، بپاد افره گناه آدم که از میوه ی درخت دانش خورد، زمین را دچار لعنتی جاودانه کرده است تا فرزندان آدم، از هنگام زاده شدن تا مرگ، کوله بار رنجهای پایان ناپذیر را بر دوش خود کشند و با کف سد پای برهنه از خار زار رنجی جانکاه بگذرند، پس ما که در این «لعنت کده» بسر می بریم، نه تنها باید در برابر این رنجهای پایان ناپذیر شکیبایی پیشه کنیم، بلکه باید سپاسگذار خدای مهربان باشیم که با خون پاک خداوند ما عیسای مسیح، ملکوت خدا را در جهان پس از مرگ برای ما فراهم کرده است!.

در پی چنین آموزه های بد فرجام بود که از سال 1347 تا 1350 زایشی سراسر اروپا دچار یک بیماری پر مرگ شد، در پی این بیماری فراگیر، در کمتر از دو سال، بیست و پنج میلیون تن از مردم اروپا جان باختند. مردم برای گریز از این بیماری مرگزا به کلیساها پناه می بردند تا از پدران کلیسا چاره بجویند، ولی آن پدران بی پدر که پاسخی نداشتند و چاره یی نمی دانستند به آنها می گفتند بروید جامه از تن بدر کنید و بدست خود تازیانه بر پیکر برهنه ی خود بزنید شاید که از بار گناهانتان کاسته شود!.

برخی از کشیشان این بیماری را پاد افره گناه یهودیانی بشمار آوردند که عیسای مسیح را بر چلیپا کُشته بودند، بدین گونه روزگار یهودیان در اروپا یکبار دیگر به تیرگی گرایید!

گوسپندان عیسای مسیح بفرمان شبانان کلیسا به خانه های یهودیان بیگناه یورش بُردند، خانه هاشان را به آتش کشیدند و پیر و جوان و زن و مرد و کودکشان را کشتند تا راه ملکوت خدا را بر خود هموار بگردانند.

لوتر ( بنیاد گذار پروتستانیسم) در آغاز کوشش زیادی در برداشتن اینهمه رنج از گرده ی یهودیان بکار برد و در نوشتاری زیر نام مسیح یک یهودی مادر زاد است، کوشید تا به پیروان خود بباوراند که کشتن کودکان مسیحی و بهره گیری از خون آنها برای درمان بیماران دروغ زشتی بیش نیست، ولی پس از چندی دیدگاه خود را دگرگون ساخت و از پاپ های یهود ستیز نیز پیشی گرفت و در نوشته یی زیر نام « از یهودیان و دروغهایشان» زشت ترین دشنامهای نا روا را ارزانی یهودیان کرد و پیروان را به سوزاندن کنیسه ها و ویران کردن خانه های یهودیان و گرفتن دارایی آنها و وادارکردنشان به کارهای سخت بدنی بدون دستمزد بر انگیخت.

بیزاری و خشمی که لوتر از پایگاه یک رهبر دینی در میان پیروان بی شمار خود در دشمنی با مردم یهود برانگیخت، پانسد سال پس از او بیارمندی فناوریهای پیشرفته با ساز و برگهایی مانند تالارهای گاز و کوره‌های آدم سوزی ننگین ترین برگها را در تاریخ کلیسا بیادگار گذاشت.

در سده ی نوزدهم گروهی از دانشمندان و فیلسوفان و هنرمندان و سیاست پیشگان آلمانی جنبش دیگری بنام ولکیش پدید آوردند، این جنبش، یهودی را سرشتی نا سازگار با نژاد آلمانی بر شمرد.

یکی از رهبران این جنبش به نام (هاینریش کلاس Heinrich Claß  ) می گفت: یهودیان همراه با کولی ها نمی بایست در رده ی شهروندن آلمانی شمرده شوند… به یهودیان نباید پروانه داد که در آلمان زمین و خانه بخرند و به کار داد و ستد بپردازند… یهودیان را نمی بایست در کارهای دولتی – روزنامه نگاری – بانکداری و کارهای همانند آن راه داد.

C:\Users\Karmina\Desktop\220px-Heinrich_Claß.jpg

هاینریش کلاس یکی از رهبران یهود ستیز جنبش ولکیش

در میانه ی سده ی نوزدهم، جنبش یهود ستیزانه ولکیش در آلمان نیرو گرفت. یکی از خواسته های بُنیادین این گروه برترشماری مسیحیان آلمانی نسبت به یهودیان، و جلوگیری از پیوندهای زناشویی یهودیان با دیگران بود. در پی فشار مردم، دولت آلمان ناگزیر شد که راهبندهای سخت تری پیش روی یهودیان بگذارد.

باهَمادِ سوسیال ناسیونال در سال 1919 پایه گذاری شد و به پشتیبانی از در خواستهای گروه ولکیش برخاست و آن را نیرویی دوباره بخشید. این جنبش پس از روی کار آمدن نازیها در سال 1933 توان بیشتری یافت و روزگار یهودیان را تیره تر کرد. در روز یکم آوریل سال 1933 نازیها فرمان دادند که مردم آلمان باید از هرگونه خرید و فروش و داد و ستد با یهودیان خود داری کنند.

در بهار و تابستان سال 1935 گروهی از افسران برآن شدند که بی نگر به آیین های شهریگری، خود دست بکار شوند و به آزار و شکنجه ی یهودیان برخیزند. از این زمان یورش به فروشگاهها و بنگاههای بازرگانی یهودیان آغاز شد و هر روز دامنه ای فراخ تر گرفت.

در روز هشتم اوت همان سال، آدلف هیتلر فرمان جلوگیری از یورش های خود سرانه به فروشگاههای یهودی داد. هالمار شاکت سرپرست بانک مرکزی آلمان بارها یادآور شد که یهود ستیزی و آزار یهودیان آسیب های بسیار سخت به بازرگانی و سازمان پولی آلمان می زند، با اینهمه دولت آلمان نه تنها دست از یهود ستیزی بر نداشت ونکه هر روز بر کرانه های پیدا و نا پیدای آن فزود.

در سال 1935در گردهمایی بزرگ نازیها، گرهارد واگنر به آگاهی مردم آلمان رسانید که دولت به زودی آیین نامه ی نوینی را برای پاسداری از نژاد آلمانی به آگاهی همگان خواهد رساند. نخستین نسخه ی این آیین نامه در روز چهاردهم سپتامبر به چاپ رسید.

فرازهایی از آیین نامه ی نوربنرگ:

برای پاسداری از تخمه و نژاد برتر، هیچ آلمانی نباید با یهودی زناشویی کند.

هرگونه پیوند جنسی میان یهودیان و آلمانی ها پاد افره سخت برای هردو سو خواهد داشت.

یهودیان نباید زنان آلمانی کمتر از ۴۵ سال را به نام کارگر خانگی بکارگیرند.

یهودیان نمی بایست پرچم ملی را به نمایش درآورند.

با برنهادن این آیین نا مردمی، یهودیان از کارهای دادگزاری – پزشکی – داروسازی – روزنامه نگاری و بسیاری کارهای دیگر، و نیز بهره گیری از بیمارستانهای دولتی– پارکهای همگانی- کتابخانه ها وآموزشگاههای دولتی باز داشته شدند.

در روز هفدهم اوت سال 1938 فرمان دیگری بر آیین نامه های پیشین افزوده شد: یهودیانی که نامهایی بجز نام های یهودی داشتند، می بایست یک نام میانی مانند ( ایسرائل ) برای مردان و ( سارا) برای زنان برای خود بر می گزیدند. گذرنامه یهودیان باید دارای یک واک “J” بزرگ می بود. یهودی با این گذرنامه می توانست از آلمان بیرون رود ولی نمی توانست به آلمان باز گردد .

هیتلر می گفت: « اگر[گرفتاری یهود] را نتوان بیارمندی این آیین نامه ها از میان برداشت، آنگاه [باید آن را به رهبران ناسیونال سوسیالیست واگذاشت تا راهی برای برون رفت از گرفتاری یهود پیدا کند و آن را به اجرا گذارد.»

بسیاری از یهودیان توان پایداری در برابر این آیین های نامردمی نیاوردند و نا گزیر از خاک آلمان بیرون رفتند.

در روز هفتم نوامبر سال 1938، یک یهودی بنام هرشل گرونسپان یکی از دیپلمات‌های آلمان نازی به نام ارنست فم رات را در پاریس کشت.

این رُخداد خشم سیاست پیشگان آلمان و باهمادِ ناسوینال سوسیالیست را برانگیخت و بر تیره روزگاری یهودیان آلمان افزود.

 

هولوکاست

ستمگری انسانها به انسانها

«دکتر اردشير بابک نيا»

Image result for international holocaust remembrance day

‬برای 100 ميليون قربانيان بی پناه نسل کشی های 100 سال گذشته که تنها به خاطر تفاوت رنگ پوست، ايمان، نژاد و يا مليتی ديگر جان خود را بيهوده از دست دادند و به پاس از فداکاری های نيکوکارانی که با به خطر انداختن جان خود به ستمديدگان نسل کشی ها ياری رساندند.

هولوکاست، طرح منظم و حساب شده ی کُشتار همگانی يهوديان اروپا در دوران جنگ جهانی دوم، رويدادی بيرون از درک وحتی تصور انسان است. فاجعه یی که يهوديان اروپا قربانيان آن بودند و عوامل نازی و همدستان شان نقش شيطانی کُشتارگران آن را ايفا ميکردند. گرچه يهوديان اروپا قربانيان هولوکاست هستند، ليکن اين پديده ی مخوف يک فاجعه و يا يک مسئله يهودی نيست و تنها به يهوديان تعلق ندارد. منحصر دانستن هولوکاست به يهوديان، به مثابه بنا کردن ديواری بين يهودی و غير يهودی است که همان خواست نازی هاست.

– هولوکاست مرگ اخلاق انسانی است.

– هولوکاست شکست اخلاقی دموکراسی است.

– هولوکاست معمای بی پاسخی است که در آن قربانيان فقط يک حق داشتند، و آن نداشتن حق بود.

– هولوکاست ستمگری انسانها در حق انسانهاست و زاييده ی افکار و رفتار حساب شده ی سياستمداران و بوروکراتهای بیعاطفه ی مرگ پيشه است، شيطان هم نمی تواند تا بدين حد ستمگر، بيرحم، نامروت و حسابگر باشد.

– هولوکاست نقطه عطفی در تاريخ انسانهاست. ليکن هيچ کس قادر به درک اين معما نيست که:

– چگونه در قرن بيستم و در قلب اروپای «متمدن»، در جوامعی که از مذهب و ارزش های اخلاقی عيسی مسيح و فرهنگ و سنتهای غرب سيراب بودند واقعه یی به اين سهمناکی و در اين ابعاد اتفاق افتاد؟

– چگونه جهان و جهانيان اجازه دادند که اين فاجعه رُخ دهد؟

– چه کاستی در طبيعت انسان و جوامع انسانی است که وقایعی مانند هولوکاست را ممکن می کند؟

– با کدامين درک و منطق ميتوان پذيرفت که بيش از يک ميليون کودک بيگناه و بی پناه تنها به جرم مذهبی که با آن متولد شده اند به قتل رسيده باشند؟

– چگونه ممکن است رژيمی در مدت کوتاه 12 سال حکومت خود، قادر به ايجاد کشوری شود که در آن کشتارهايی چنین ستمگرانه و غیر انسانی، به وظيفه ملی و مدنی بدل شوند؟

C:\Users\Karmina\Desktop\58d23fe8fecf4375fd64bed85247de82.jpg

حکومت نازی توانست تمامی ارزش ها و موازين اخلاق انسانی و تمدن غرب را مختل و زير و رو کند و ستمگرانی خلق کند که قربانيان خود را بخشی از نژاد و خانواده بزرگ انسانی نمی ديدند، بلکه آنها را به چشم اشيا و يا جانورانی مینگريستند که از بين بردن آنها نه تنها نادرست و گناه نبود، بلکه امری ضروری و وظيفه یی ملی به شمار میرفت. طی تلاشهای متمادی برای نابود کردن ارزشها و نمادهای انسانی در قربانيان شان، خود نيز اين ارزشها را از دست دادند و خوی جانورانی درنده و موجوداتی شيطانی را پيدا کردند. اين دگرگونی ها موجب شد کشتارگران نازی خود را کارگزارانی فرمانبر و مجری دستورات سياستمدارن و بوروکراتهای سنگدل بدانند. دگر ديسی فکری و احساسی کشتارگران ستمکار وسنگدل آن چنان بود که اخلاق و وجدان انسانی را يکسره به دست فراموشی سپرده بودند و هنگام قتل عمد انسانی ديگر احساس گناه، ترحم و يا پشيمانی نمی کردند.

برای نخستين بار در تاريخ، «انسانها» همنوعان شان را تبديل به ماده کردند، آن هم هنگامی که قربانيان هنوز زنده بودند.

درآلمان هيتلری، مردمانی «پيشرفته و متمدن» در قرن بيستم، منطق و روش هايی برای نابودی ميليونها انسان از جمله کودکان و نوزادان بيگناه و بی پناه و تبديل آنها به خاکستر با «کمترين هزينه» خلق کرده بودند و دولت آلمان برای نيل به هدف خود و به انجام رساندن اين طرح از همه سازمانها و تشکيلات دولتی و ملی و پيشرفته ترين تکنولوژیهايی که در اختيار داشت بهره می گرفت، در آلمان نازی، قتل انسانهای ديگر، بخشی از زندگی شده بود.

عقل سليم چنين حکم ميکند که وقتی نوبت به قتل کودکان برسد، دست و دل کشتارگر بلرزد، چرا که نمیتوان بدون کشتن وجدان (خدای درون)، دست به خون کودکان آلود. ليکن بيدادگران نازی چنين نبودند، آنها به آسانی بيش از يک ميليون کودک بيگناه را نيز به کوره های آدم سوزی سپردند.

متأسفانه پژوهش، بررسی و آگاهی از جزئيات اين فاجعه درک آن را آسان تر نمی کند. بسياری از پژوهشگران معتقدند که درک هولوکاست و رويدادهای شوم، رقت بار و ويران کننده آن ممکن است هيچ گاه ميسر نشود و «ديواری نفوذناپذير» تا ابد پژوهشگران و تاريخ نويسان را از واقعيت اين فاجعه جدا نگاه دارد، گويی دنيای دوزخی آشويتس از آنِ سياره ديگری بوده است.

C:\Users\Karmina\Desktop\HOLOCAUST-men.GIF

الی ويزل نیز بر اين باور است که:

«آشويتس با موازين و معيارهای عقل انسانی قابل درک نيست و رويدادهای وابسته به آن حتی قابل تصور هم نيستند و فقط در خاطر کسانی می مانند که آشويتس را خود تجربه کرده اند. بين قربانيان و بازماندگان هولوکاست و ديگر انسانها، شکافی است که هيچ گاه، هيچ کس قادر به درک آن نخواهد بود و از اين رو نوشتن درباره هولوکاست هميشه با محدوديتهايي رو به رو خواهد بود. اين محدوديت ها موجب می شوند که با نوشتن نتوان واقعيت اين فاجعه غير انسانی و نابخردانه را شرح داد و درد و رنجهای قربانيان هولوکاست را به تصوير کشيد.»

با آن که می دانيم هرچه درباره هولوکاست و نسل کشی های ديگر نوشته شود، ناقص و نا رسا و ناکافی است، باز هم نوشتن در اين باره لازم و ضروری است، زيرا سکوت در اين مورد ميدان دادن به شيادان و تحريف گران و يا به فراموشی سپردن اين رويدادهاست. فراموش کردن هولوکاست به معنای مرگ واقعی قربانيان آن و ارزانی کردن پيروزی به کشتارگران آن هاست. اگر در مورد هولوکاست سکوت و بی اعتنايی کنيم، در عمل ما نيز به رويداد هولناک سوزاندن ميليون ها انسان پشت کرده ايم.

هرچند هولوکاست در گرماگرم يک درگيری بين المللی رُخ داد، خود يک درگيری بين المللی نبود و همان گونه که لوسی داويدويچ يکی از پژوهشگران پيشرو اين فاجعه نوشته است:

«هولوکاست جنگی عليه يهوديان بود، ليکن در اين زمان جنگی بين يهوديان و نازي ها وجود نداشت و در تمام مدت اين رويداد، يهوديان اروپا قربانيان محکوم به فنای اين جنگ يک جانبه بودند.»

C:\Users\Karmina\Desktop\Einsatzgruppe_2.jpg

گرچه همه قربانيان دستگاه کشتار نازی يهودی نبودند، ليکن نابودی همه يهوديان هدف کشتارگران نازی بود. رأی دولتمردان آلمان نازی بر آن بود که مردم قوم يهود حق زندگی نداشته باشند، در حالی که هيچ شخص و هيچ حکومتی نبايد اختيارگرفتن چنين تصميمی را داشته باشد. آلمانی ها به بهانه ايجاد بهشت موعودِ خود و ايجاد سرزمينی آرمانی با مردمی از نژاد «پاک و شريف» آريايی، بايد برای يهوديان جهنمی بر روی زمين تدارک می ديدند، جهنمی که درآن افزون بر شش ميليون يهودی اروپايی بيش از بيست و پنج ميليون انسان بيگناه ديگر نيز در آن سوختند.

C:\Users\Karmina\Desktop\114142_441.jpg

در آن دوران، تاريکی همه جا را فراگرفته بود، زمين و آسمان و بهشت همه به دوزخی تاريک و سوزان تبديل شده بودند و گويی همه درهای رحم و شفقت بسته شده بودند. کشتارگران بيهوده می کشتند و قربانيان نيز بيهوده کشته می شدند. رهبران قدرتمند جهان نيز عاطفه و همدردی با انسانهای ستمديده و دردمند را فراموش کرده بودند. جهانيان نيز يا با کشتارگران همدستی کرده و يا بی تفاوت و بی اعتنا ناظر اين ستمگری ها و جنايات بودند و فقط افراد معدودی دلواپس اين بي عدالتیها بودند و شجاعت توجه به اين مسئله را داشتند. اينان با به خطر انداختن جان خود و خانوادهشان به ياری قربانيان برخاستند.

اين نيکوکاران از جان گذشته با اقدام های خود نه تنها موجب نجات جان پناهجويان يهودی شدند، بلکه فداکاريشان نمايانگر بزرگواری، آبرو، شرافت و کرامت انسانی در اين دوران تاريک تاريخ بشر بود – اين افراد انسانهای والايی بودند که بايد همواره به يادشان داشته باشيم و از آنان کرامت انسانی بياموزيم.

گرچه يهوديان اروپا قربانيان هولوکاست هستند ليکن اين پديده مخوف يک فاجعه و يا يک مسئله يهودی نيست و تنها به يهوديان تعلق ندارد. منحصر دانستن هولوکاست به يهوديان به مثابه بنا کردن ديواری بين يهودی و غير يهودی است که همان خواست نازی هاست. از سوی ديگر، گرچه آلمانیها عوامل اين فاجعه بودند، ليکن هولوکاست يک مسئله آلمانی و فقط منحصر به آلمانی ها نيست. هولوکاست يک فاجعه بشری و زنگ خطری برای همه انسانهاست. زنگ خطری که به ما گوشزد می کند «انسانها» برای اعمال ستم و جنايات غيرقابل تصور در حق همنوعان خود چه قابليتها و تواناييهای نامعقولی دارند و اين وحشيگريهای باورنکردنی را در هر زمان و در هر نقطه از جهان میتوانند بروز دهند چنان که يک نسل پيش از هولوکاست بر ارامنه ترکيه و يک نسل پس از آن بر مسلمانان بوسنی و يا بودائيان کامبوج رفت و هم اکنون نيز گروهی انسان بی پناه در دارفور قربانيان اين گونه جنايات هستند.

C:\Users\Karmina\Desktop\2a109a3900000578-3142142-image-a-89_1435523463375.jpg

گستردگی رويدادهای سهمناک، دور از تصور و مصيبت باری که در آشويتس رُخ دادند، بارزترين نمونه از هم گسيختگی تمدن بشری است. اين رويدادها ديد انسانها را در مورد انسانها تغيير داد.

آشويتس نماد شرارت مطلق انسانی بود.

آشويتس فاجعه های ديگر انسانی مانند هيروشيما و کشتارهای قومی ديگر را ممکن کرد.

ليکن رويدادهايی مانند هولوکاست با کشتار انسانها آغاز نمی شوند. در بدو امر با سوءاستفاده از قدرت، بيرحمی های مهارنشده، پايمال کردن حقوق فردی و اجتماعی، تحقير، بی حُرمتی، وحشت پراکنی و ظلم، بيرون راندن مردم از خانه هاشان، غصب اموال و املاک آنها، اسير کردنشان در گتوها، اردوگاه ها و زندانها، گرسنگی و غيره رو به رو هستيم که سرانجام به کشتار همگانی ختم می شود. از اين رو سکوت و بی تفاوتی در برابر تبعيض، ستمگری و ديگرستيزی در هر زمان و در هر نقطه از جهان و به هر دليل از بزرگترين گناهان است. سکوت و بی تفاوتی است که ستمگران را گُستاخ و بی پروا مي کند. هنگامی که هيتلر در سال 1939 نزد ژنرالهايش از قصد خود برای نابودی يهوديان اروپا پرده برداشت، با مشاهده واکنش ايشان گفت: چه کسی امروز از کشتار بيش از يک ميليون ارامنه ترکيه در يک نسل پيش صحبت ميکند؟..

الی ويزل درباره سرگذشت غم انگيز نابودی بيش از نيم ميليون يهودی زادگاهش در دوران هولوکاست گفته است: «.. آنها بی يار و ياور، تنها و مأيوس بودند. با آن که جهانيان خبر داشتند، ساکت ماندند. انسانها اجازه دادند آنها درد و عذاب بکشند و آزار ببينند و سرانجام نيز نابود شوند. ليکن آنها به تنهايی نابود نشدند، زيرا بخشی از وجود يکايک ما نيز با آنها نابود شد.»

بی اعتنايی به ستم ها و جنايت هايی که در حق مردمی با قوميت، باورها و رنگ پوست متفاوت میشود و پوشاندن احساسات خود با «عايق بی تفاوتی» به سرنوشت آن گروه از انسان هايی که «ديگران» ميخوانيم و بدين سبب از نظر عاطفی و اخلاقی خود را از آنها جدا می کنيم، گناهی نابخشودنی است و جنايتکاران را گستاخ و تشويق به ادامه ستمگری هايشان ميکند.

C:\Users\Karmina\Desktop\42e7628e1f124abf50807bd2fd67a031.jpg

بدانيم که زندگی هر انسانی استحقاق دفاع کردن دارد و دفاع از بی پناهان، نشانگر اثبات حقانيت زنده بودن ماست و بدانيم که متضاد واژه عشق، تنها تنفر نيست ، بی تفاوتی نيز هست، زيرا ارزش انسانها چه از لحاظ فردی و چه اجتماعی زمانی در بوته آزمايش قرار ميگيرد که مرز بين انسانيت و بیعدالتی تيره و تار ميشود.

مارتين نيمولر، فيلسوف آلمانی که پس از جنگ در بيانيه یی مردم آلمان را به دليل پشتيبانی و پيروی از نازی ها و آغاز جنگ گناهکار خوانده بود، در يکی از نوشته های ماندنی خود درباره بی اعتنايی انسانها به سرنوشت همنوعان شان سروده است:

نخست به سراغ يهودي ها رفتند،

من يهودی نبودم، اعتراضی نکردم

سپس به لهستانی ها حمله بردند،

من لهستانی نبودم، اعتراضی نکردم

آنگاه به ليبرال ها فشار آوردند،

من ليبرال نبودم، اعتراضی نکردم

سپس نوبت کمونيست ها رسيد،

کمونيست نبودم، بنابراين اعتراضی نکردم

سر انجام به سراغ من آمدند،

هرچه فرياد زدم کسی نمانده بود که اعتراض کند.

پانزده سال پيش که تصميم به پژوهش و نگارش اين کتاب(1) گرفتم انگيزه ام يافتن پاسخ اين پرسش بود که هنگام وقوع جنايات نازی ها، رهبران جهان کجا بودند؟ در چه زمان و تا چه حدی از طرح نابودی همگانی يهوديان اروپا آگاهی داشتند و واکنش آن ها در اين مورد چه بود؟

هيتلر بارها عزم راسخ خود را برای نابودی يهوديان در سخنرانی ها و نوشته های خود آشکارا مطرح کرده بود، ليکن عده زيادی تهديدهای او را به تمسخر گرفته و جدی تلقی نکردند. حتی پس از آغاز کشتارها، با وجود دريافت گزارش های بيشماری از منابع موثق، رهبران دولتهای اروپا و آمريکا توجهی به اين گزارش ها نکردند و از انجام اقدامی قاطع برای پيشگيری از اين جنايت ها و نجات قربانيان اين فاجعه طفره رفتند.

هولوکاست، ستمگری انسانها به انسانها در چهار پوشنه،

چاپ مؤسسه وایمن برای مطالعات هولوکاست- واشنگتن ، آمریکا

اين کتاب، به واکنش آمريکا به هولوکاست می پردازد.

C:\Users\Karmina\Desktop\tasvirezendegi.ir1257.jpg

چگونه میتوان پذيرفت و يا حتی تصور کرد که قدرتمندترين کشور جهان با زيربنای دموکراتيک و قابليتهای

عظيمی که در اختيار دارد، و ارزشهای اخلاقی و انسانی که از ايمان مسيح الهام میگيرند، سرزمينی که در دو قرن گذشته پناهگاهی امن برای دردمندان و ستمديدگان جهان بوده است، در بحرانی ترين دوران زندگی قربانيان جنايت های نازی روی از آنان برگرداند؟ اين شکست اخلاقی عظيم نه تنها متوجه مردم، روزنامه نگاران، رهبران مذهبی و سياسی، بلکه بيش از همه متوجه رهبر «بسيار محبوب و قدرتمند» اين کشور پرزيدنت روزولت می شد. رهبری که در «انساندوستی و نوعپرستی» شهره ی خاص و عام بود. (4-1)

گرچه نازی ها طراحان و مجريان جنايت هايی بودند که به نام هولوکاست میدانیم، ليکن ميزان بی اعتنايی و بی عاطفگی رهبران آمريکا در مورد قربانيان اين فاجعه چنان بوده است که برخی از تاريخ نويسان و پژوهشگران رابطه آمريکا و هولوکاست، آن را نوعی همدستی پشت پرده (Passive complicity) قلمداد کردهاند. (5,6 )

بين سالهای 1941 تا 1945، نزديک به شش ميليون زن و مرد و کودک يهودی اروپايي به دست نازيها و همدستان شان به قتل رسيدند. گرچه در اين سالها به خاطر تسلط آلمان نازی بر بخش عمده خاک اروپا و عزم راسخ هيتلر مبنی بر نابودی يکايک يهوديان اين سرزمينها نجات همه يهوديان اسير در چنگ نازیها عملی نبود، ليکن بسياری از تاريخ نويسان و پژوهشگران هولوکاست و جنگ جهانی دوم بر اين باورند که يک طرح اساسی و منظم برای نجات قربانيان جنايت های نازيها میتوانست جان صدها هزار تن از آنها را نجات دهد، بی آن که خللی در اقدام های ضروری برای پيروزی در جنگ عليه نازيها وارد شود. ليکن بنا بر اسناد و مدارک به دست آمده در شصت و چند سال پس از جنگ چنين اقدام نوع دوستانه و خيرخواهانهای فقط در صورتی امکان پذير بود که آمريکا ابتکار عمل را به دست می گرفت و پيشگام می شد. دريغا که چنين نشد. (4-1)

C:\Users\Karmina\Desktop\women-slave-labor.jpg

به گفته مايکل ماروس، يکی از پژوهشگران هولوکاست:

«پرزيدنت روزولت هيچ برنامه ی خاصی برای نجات پناهندگان يهودی اروپا نداشت و در تمام دوران حکومت خود، فقط گهگاه و آن هم در نتيجه فشارهای وارده از سوی گروههای امداد و سازمانهای يهودی و برای فرونشاندن و خاموش کردن اعتراض هايی که به کوتاهی و سُستی حکومت او در کمک به پناهندگان يهودی اروپا می شد و برای آن که نشان دهد دولت آمريکا نگران وضع پناهندگان است، مثل يک سازمان خيريه که به طور موقت به کمک قربانيان يک رويداد و يا فاجعه می رود، بدون هيچ برنامه، طرح پيشين، بی مطالعه و حتی گاه به طور غيررسمی و به اقتضای زمان به کمک پناهندگان می رفت و يا فقط وعده کمک میداد.» (7)

آمريکا تنها هنگامی «مجبور» به انجام اقدامی در اين باره شد که نازيها ميليونها نفر از يهوديان اروپا را از بين برده بودند و در آن زمان نيز اين فعاليتها چنان محدود بودند که رئيس فداکار و متعهد هيئت پناهندگان جنگ – هيئتی که پرزيدنت روزولت در سال 1944 برای کمک به پناهندگان «مجبور» به تشکيل آن شد – سال ها بعد گفت: «آنچه ما در اين هيئت برای کمک به پناهجويان اروپايي در دوران هولوکاست انجام داديم بسيار دير و ناچيز بود.» (8)

در اين که دولت، کنگره آمريکا و از همه بالاتر پرزيدنت روزولت از اخبار کشتار همگانی يهوديان اروپا در هنگام وقوع آن باخبر بودند هيچ ترديدی نيست. مدارک موجود در آرشيو ملی آمريکا، وزارت امور خارجه و کتابخانههای گوناگون از جمله کتابخانه کنگره و کتابخانه روزولت نشان میدهند که پس از تابستان 1942 درباره کشتارهای همگانی يهوديان اروپا به دست نازی ها اطلاعات موثق و کافی از ديپلمات های آمريکايی در کشورهای مختلف اروپايی و نيز خبرنگاران نشريات و نمايندگان سازمانهای يهودی در اروپا مرتب به وزارت امور خارجه، کاخ سفيد و نشريات آمريکا میرسيدند. (10, 9 )

C:\Users\Karmina\Desktop\77295-700.jpg

اين کتاب با بررسی اطلاعات به دست آمده از اين اسناد، مدارک و نيز پژوهشهای انجام شده در اين زمينه در نيم قرن گذشته، به بررسی دلايل اين کوتاهی و شکست اخلاقی مردم آمريکا و رهبران آن در کمک به نجات قربانيان اين فاجعه میپردازد. عللی که به طور خلاصه به شرح زير هستند:

مهمترين علت اين کوتاهی آن بود که وزارت امور خارجه آمريکا هيچ گاه، علاقهای به آزاد شدن شمار زيادی از يهوديان اروپايي از چنگ نازيها نداشت، زيرا در چنين حالتی میبايست در صدد تدارک محلی «امن» برای نگاهداري آنان برمیآمد. به همين دليل نيز مقامات عاليرتبه اين وزارتخانه هيچ گاه نه تنها به يهوديان گرفتار نازيها کمکی نمیکردند بلکه مرتب و با حيلههای مختلف حتی از ورود آن گروه از پناهجويانی که قادر به رهايي از چنگ نازي ها شده بودند نيز به اين کشور پيشگيری می کردند. (4,7-1)

بی اعتنايی بسياری از مقامات عاليرتبه وزارت امور خارجه آمريکا به ويژه گروه مسئول اداره امور پناهندگان اين وزارتخانه به سرنوشت شوم يهوديان اروپايي در اين دوران آن چنان بود که ديويد وايمن (David S. Wyman) يکی از پژوهشگران پيشرو رابطه آمريکا و هولوکاست در اين باره گفت: «ديوارهای کاغذی و موانع بوروکراتيک که وزارت امور خارجه آمريکا در دوران حکومت نازی و به ويژه در دوران هولوکاست بر سر راه پناهجويان يهودی اروپايي قرار میداد، بسيار بلند تر و استوارتر از ديوارهای واقعی برای پيشگيری از ورود آن ها به اين کشور بودند. » (1,2)

در دوران هولوکاست 1941 تا 1945 گروهی در اين وزارتخانه به سرپرستی برکنريج لانگ (Breckinridge Long) دستيار وزير امور خارجه و دوست نزديک پرزيدنت روزولت با توسل به بهانه ها و حيله های مختلف از ورود پناهجويان يهودی اروپايی به اين کشور پيشگيری می کردند، به گونه یی که در برخی از سالهای بسيار بحرانی (1945-1943 ) حتی 90 درصد سهميه قانونی سالانه مهاجران کشورهای زير سلطه نازی به آمريکا خالی می ماند. آقای لانگ نه تنها از کمک به پناهجويان يهودی اروپايی دريغ می کرد بلکه در بسياری از موارد با استفاده از نفوذ خود بر کنسولهای آمريکا در سراسر اروپا سدها و موانع بزرگی بر سر راه هرگونه اقدامی که ممکن بود منجر به کمک به قربانيان هولوکاست شود، قرار میداد (11)

C:\Users\Karmina\Desktop\l-horreur-des-einsatzgruppen-rencontre-avec-michael-prazan,M137160.jpg

اگر سهميه قانونی سالانه مهاجران کشورهای اروپايي زير سلطه نازي به آمريکا همه ساله پُر می شد هرسال دست کم 60,000 نفر پناهنده میتوانستند به اين کشور مهاجرت کنند. دستيار وزير امور خارجه نه تنها اجازه نمی داد اين سهميه قانونی مهاجران اروپايی پُر شود بلکه در سال 1940 سهميه سالانه مهاجران اين کشورها را به نصف رساند. سال بعد – سالی که کشتار همگانی يهوديان اروپا از سوی نازيها آغاز شد – به بهانه پيشگيری از ورود جاسوسان آلمانی زير پوشش پناهجو با تصويب قانون جديدی اين رقم را به 25 درصد کاهش داد. ليکن در هيچ يک از اين سالها او حتی اجازه نمیداد که اين حداقل سهميه نيز پر شود تا جايی که برخی سالها حتی تا 90 درصد سهميه سالانه مهاجران خالی میماند. با اين همه در تمام دوران جنگ جهانی دوم وزارت امور خارجه، موفق نشد ثابت کند که حتی يک جاسوس آلمانی زير پوشش پناهنده وارد اين کشور شده باشد. در مورد کاهش سهميه سالانه مهاجران کشورهای اروپايي، پرزيدنت روزولت نه تنها هيچ گونه نگرانی از خود نشان نمیداد بلکه موافقت خود را با تصميم دستيار وزير امور خارجه اعلام کرده بود، اين موانع موجب شدند که از پايان سال 1941 تا پايان جنگ جهانی دوم (مه 1945) فقط 21,000 نفر پناهنده اروپايی از کشورهای زير سلطه نازی وارد آمريکا شوند، رقمی حدود 10 درصد سهميه قانونی سالانه مهاجران اين کشورها به آمريکا. (4-1)

يکی از غم انگيزترين بازی های سرنوشت در دوران بحرانی ستمگری نازيها در حق يهوديان اروپا وجود افرادی مانند برکنريج لانگ در مصدر چنين مشاغل حساسی بود. ديويد وايمن در رابطه با رفتار دولت و مردم آمريکا با پناهندگان يهودی آلمانی در دوران حکومت نازی گفته است: «برکنريج لانگ به احتمال زياد در اين دوران تاريک يکی از مسيحيان آمريکايی در مصدر قدرت بود که عاطفه و همدردی با انسان های ستمديده و دردمند را فراموش کرده بود و شوربختانه در اين سال ها شمار اين گونه افراد در جامعه آمريکا کم نبودند.» (1,2)

C:\Users\Karmina\Desktop\Einsatzgruppe_2.jpg

به گفته ی آرتور مورس (Arthur D. Morse) روزنامه نگار و نويسنده شهير آمريکايي: «بين سال های 1933 تا 1944 سنت های ديرينه آمريکا به عنوان يک پناهگاه امن برای ستمديدگان جهان نه تنها به فراموشی سپرده شده بودند، بلکه در نتيجه مصالح سياسی، به بهانه ها و حيله های ديپلماتيک و نيز در نتيجه افکار و احساسات انحصارطلبی، بی اعتنايی، بی توجهی، تبعيض و تعصب های بی جا، اين سنت ها به کلی ريشه کن شده بودند.»(12)

عامل ديگر، کوتاهی و غفلت نشريات آمريکا در اهميت دادن به خبرهای مربوط به هولوکاست بود: (13)

اسناد و مدارک موجود نشان میدهند که از بهار سال 1942 اطلاعات وسيعی درباره اين جنايت ها در اختيار مردم آمريکا نيز قرار می گرفت، ولی نکته مهم اين است که نشريات آمريکا اخبار و گزارشهای مربوط به جنايت های نازيها را چگونه به مردم عرضه می کردند.

نشريات رابط مردم با اخبارند. رسانه ها شيوه تفکر مردم را تعيين نمی کنند، ولی بر آنچه مردم فکر میکنند تأثير فوقالعادهای می گذارند. توجه رسانه ها به يک مسئله موجب بالا رفتن اهميت آن در ديدگاه مردم و برعکس، چشم پوشی از يک خبر موجب بی اهميتی آن در نظر مردم می شود. بدبختانه در اين دوران مطبوعات آمريکا اهميت لازم و کافی را به خبرهای رسيده از اروپا درباره اين کشتارهای وحشتناک نمیدادند و به جز چند نشريه، آن هم در چند مورد پراکنده، اکثر نشريات اخبار کشتار صدها هزار و حتی ميليونها انسان بيگناه را در صفحه های ميانی نشريه خود چاپ می کردند. اين امر حتی شامل خبرهايی می شد که از گزارشگران خبره و کارکشته خود در محل وقوع اين جنايت ها دريافت می کردند.

نا باوری و ترديد در انتشار گزارش کشتارهای وحشتناکی با اين گستردگی در قلب اروپای «متمدن» و در قرن بيستم، يکی از عوامل اساسی غفلت ارباب جرايد بود. از سويی نيز نازيها مرتب اخبار منتشرشده درباره اين جنايت ها را تکذيب می کردند و با انتشار بيانيه ها و دروغهای رسمی از سوی دولت آلمان و سفارت اين کشور در واشنگتن بر شک و ترديد سردبيران نشريات می افزودند. اين ترديد و بدگمانی شوربختانه با گذشت زمان و شدت گرفتن ستمگریها و جنايت های نازيها نه تنها از بين نرفت، بلکه در تمامی دوران هولوکاست ادامه داشت.(13)

کوئنتن رنولدز (Quentin Reynolds)، يکی از روزنامه نگاران کهنه کار آ ن زمان ، در اين باره نوشت:

« مردم آمريکا و انگلستان با شنيدن اخبار جنايت های نازيها در حق يهوديان شانه های خود را بالا می اندازند و می گويند اوضاع يهوديان نمیتواند به اين بدی باشد که به گوش میرسد. واقعيت امر اين بود که آن ها درست حدس می زدند، زيرا اوضاع يهوديان آلمان بسيار بدتر از آن بود که به گوش میرسيد.» (14)

برای درک عامل سوم بايد به اين موضوع توجه داشت که در آمريکا اعتراضهای مردم و تظاهرات عمومی عليه سياستهای نادرست دولت معمولاً منجر به اقدامی از سوی دولت و کنگره اين کشور برای اصلاح اين سياستها می شود. اين احتمال وجود داشت که فشار از سوی مردم آمريکا و به ويژه يهوديان اين کشور منجر به اقدامی مؤثر در کمک به نجات قربانيان يهودی نازیها شود، ليکن چندين عامل موجب شدند که چنين تظاهراتی انجام نگيرد. از مهمترين اين عوامل گسترش احساسات و افکار ضد يهودی و ضد مهاجر در دهه های 1930 و 1940 در ميان مردم، نشريات و حتی نمايندگان کنگره و ديگر رهبران آمريکا بود. (1,2)

بی اعتنايی مردم آمريکا به سرنوشت شوم يهوديان اروپا که آن ها را غريبه می انگاشتند و همنوع خود نمی دانستند نيز، از عوامل اساسی شکست اخلاقی آمريکا در اين مورد بود. (15) رهبران آمريکا از رئيس جمهور گرفته تا نمايندگان کنگره هيچ گاه در خلاء تصميم نمی گيرند و بسياری از تصميم های آن ها رابطه نزديکی با افکار عمومی مردم اين کشور دارد. اين واقعيت به ويژه در مورد پرزيدنت روزولت صدق میکرد. گفته اند که روزولت علاقه و وابستگی فراوانی به افکار عمومی داشت و هرگاه مردم پشتيبان او بودند احساس امنيت فراوانی می کرد. (13 ,1,2)

عامل چهارم بی توجهی رهبران مذهبی آمريکا به بيداری وجدان مردم کشورشان برای کمک به يهوديان ستمديده اروپا بود. به ظاهر اين رهبران نيز يهوديان اروپا را غريبه می پنداشتند و درد آنها را درد همنوع خود به حساب نمی آوردند. بسياری از آن ها حتی يک بار نيز در موعظه های هفتگی خود در کليساها و يا در نشريات خود در اين باره سخن نگفتند. (1)

عامل پنجم، شکست رهبران يهوديان آمريکا در برانگيختن عواطف و احساسات شهروندان و رهبران کشورشان برای کمک به يهوديان اروپا بود. با آن که رهبران سازمان ها و رسانه های يهودی آمريکا از نخستين هفته هايی که نازيها آزار يهوديان آلمان را آغاز کردند به اقدام هايی برای آگاه کردن مردم و دولت اين کشور دست زدند و به مقامات رهبری آمريکا فشار آوردند تا به نجات پناهجويان اروپايی کمک کنند، ليکن کوشش های آنها نيز به سبب عوامل بی شماری از جمله نفاق بين رهبران اين سازمانها و اختلاف عقيده در مورد چگونگی کمک به پناه جويان و مهمتر از همه روبه رو شدن با سدهای بی شماری که وزارت امور خارجه آمريکا بر سر راه کوشش های آنها می گذاشت، آن چنان مؤثر نبودند. (16)

لوئيس اشتراوس (Lewis Strauss) يکی از اين رهبران، سال ها بعد گفت: «من گناه کوتاهی و غفلت يهوديان آمريکا در کمک به نجات برادران پناهجوی اروپايی ام را در دوران هولوکاست با خود به گور خواهم برد، زيرا ما فقط آنچه که توانستيم برای نجات آنها انجام داديم، نه آنچه را که بايد.» (17)

عامل ششم به رئيس جمهور وقت آمريکا بر می گردد. خط مشی سياسی آمريکا از سوی رئيس جمهور اين کشور تعيين میشود. پرزيدنت روزولت از نخستين هفته های آغاز ستمگريهای نازيها بر يهوديان آلمان آشکارا و در عمل نشان داد که هيچ علاقه ای به درگيری در اين مسئله ندارد و در تمام دوران حکومت طولانیش (1945-1933) که منطبق با دوران حکومت نازی بود، به رغم همه کوشش های دوستان نزديک و با نفوذ يهودی اش هيچ گاه گامی مؤثر و عملی برای نجات يهوديان اروپا برنداشت . (4,7-1) در تمام دوران رياست جمهوری خود حتی زمانی که به يقين روشن شده بود که نيروهای متفقين بر نازيها پيروز خواهند شد، پرزيدنت روزولت هيچ گاه حاضر به پذيرفتن کوچکترين اقدامی برای نجات يهوديان که موقعيت سياسی او را در بين مردم آمريکا به خطر اندازد نبود، حتی وقتی پای نجات گروهی کودک بی پناه و گرفتار در چنگ نازیها به ميان میآمد. (4,7-1)

C:\Users\Karmina\Desktop\be1a88833c379b2786d313bc81eb2cf1.jpg

در اين مورد او با زيرکی و حيله گری ويژه یی، وعده های مبهم و پيشنهادهای نمادين بشردوستانه می داد که حاکی از «نوع پرستی و خيرخواهی» آقای رئيس جمهور و ميل او به نجات پناهجويان بود و به اين ترتيب موج اعتراض های رهبران يهوديان آمريکا را فرو می نشاند و آنها را آرام می کرد. ليکن اين وعده ها تا آغاز سال 1944 در همين مرحله پيشنهاد باقی ماندند و هيچ گاه نه تنها منجر به اقدامی مؤثر برای نجات پناهجويان يهودی اروپايی نشدند، بلکه کاخ سفيد و وزارت امور خارجه اين وعده ها را دست آويز وقت کشی خود و وسيله خاموش کردن صدای معترضان می کردند. (4,7-1) سياستهای غيرانسانی وزارت امور خارجه آمريکا در اين دوران حساس زندگی يهوديان اروپا آن قدر غيرعادی به نظر میرسيد که حتی جورج وارن (George Warren) يکی از مشاوران رئيس جمهور در امور پناهجويان آن را «ديواری نفوذ ناپذير بر سر راه پناهجويان» خوانده بود.

انتقاد از پرزيدنت روزولت و ديگر رهبران متفقين به کوتاهی آن ها در نجات پناهجويان يهودی در دوران هولوکاست به مفهوم ناديده گرفتن نقش عظيم آن ها در دوران جنگ جهانی دوم در رويارويی با هيتلر و نازيسم و شکست دادن آن ها نيست. در دوران جنگ، هيتلر در دو جبهه می جنگيد، در صحنه اروپا برای گسترش قلمرو مرزی کشور و امپراتوری رايش سوم و نيز در مبارزه ايدئولوژيکی عليه يهوديان. در اين جنگ در حالی که متفقين در مبارزه با هيتلر برای گسترش قلمرو مرزی پيروز شدند، ليکن هيتلر نيز در مبارزه با يهوديان به پيروزی رسيد. به گفته پژوهشگران اين دوران از تاريخ آمريکا، مسائل مربوط به جنگ چنان بر روزولت غلبه کرده بودند که او احترام به آزاديهای اجتماعی و فردی را به طور کامل فراموش کرده بود. در اين زمينه فکری و زمانی بود که روزولت، با هرگونه سختگيری در مقررات صدور ويزای ورود به آمريکا و محدود کردن شمار مهاجران موافقت کامل میکرد. در اين دوران، انصاف و نوع پرستی که در کمک به پناهندگان اروپا متجلی میشد ديگر هيچ جايی در فکر و قلب رئيس جمهور آمريکا نداشت.

C:\Users\Karmina\Desktop\2a109a3900000578-3142142-image-a-89_1435523463375.jpg

در آغاز سال 1944 نيز هنگامي که بيش از پنج ميليون نفر از يهوديان اروپا توسط نازيها نابود شده بودند وقتی پرزيدنت روزولت تحت فشار وزير دارايی آمريکا و از ترس افشا شدن اقدامهای غيرانسانی وزارت امور خارجه و به ويژه دوست نزديکش، برکنريج لانگ و برای پيشگيری از يک رسوايی بزرگ سياسی به تشکيل هيئت پناهندگان جنگ تن در داد، به خاطر بی اعتنايی و عدم پشتيبانی او و وزرای جنگ و امور خارجه اش از اين هيئت و تأخير طولانی در آغاز فعاليتهای آن و در اختيار نداشتن نيروی انسانی و بودجه کافی (بيش از 90 درصد بودجه ناچيز اين هيئت توسط سازمانهای خيريه يهودی آمريکا از جمله شورای جوينت تأمين میشد)، اين هيئت در تمام دوران خدمت 15 ماهه اش موفق به انجام وظايفش نشد. (18)

يکی از خواستهای پياپی اين هيئت و بسياری از رهبران سازمانهای يهودی آمريکا و جهان که به بهانه های مختلف و دلايل کاذب هيچ گاه مورد موافقت وزارت جنگ آمريکا و پرزيدنت روزولت قرار نگرفت تقاضای بمباران تأسيسات مرگ (اتاقهای گاز و کورههای آدمسوزی) اردوگاه آشويتس و نيز خطوط راه آهنی بود که به اين اردوگاه منتهی می شد، اقدامی که می توانست دست کم سرعت اين کشتارها را به ميزان قابل ملاحظه ای کاهش دهد. (21)

مسئله ای که هنوز پس از گذشت شصت و چند سال پرسشی است بسيار مشروع که در تابستان و پاييز 1944 هنگامی که هواپيماهای بمب افکن نيروی هوايی آمريکا مرتب تأسيسات صنعتی، نفتی و نظامی اطراف اردوگاه آشويتس را بمباران میکردند، چرا هيچ گاه تأسيسات کشتار آشويتس را بمباران نکردند؟ (19) پرسشی که بسياری از دولتمردان آمريکا از جمله پرزيدنت جورج بوش (George W. Bush) در ماه ژانويه 2008 هنگام بازديد خود از موزه يدوشم از وزير امور خارجه آمريکا کرد: «چرا ما هيچ گاه آشويتس را بمباران نکرديم؟» (20)

شکست اخلاقی رهبران و مردم آمريکا در کمک به نجات قربانيان هولوکاست تا بدان درجه است که پرزيدنت کلينتون در 19 آوريل 1993 هنگام بازديد از موزه ياد بود هولوکاست در واشنگتن گفت: «آمريکا به خاطر کوتاهی در کمک به نجات يهوديان پناهجو در دوران هولوکاست شريک جرم اين فاجعه است.» (21)

Image result for holocaust pictures

1. David S. Wyman, Abandonment of the Jews: America and the Holocaust 1941-1945 (New York, 1984).

2. David S. Wyman, Paper Walls, American and the Refugee Crisis, 1938-1941 (University of Massachusetts Press, 1968).

3. Irwin F. Gellman, Secret Affairs: Franklin Roosevelt, Cordell Hall and Sumner Welles (The Johns Hopkins University Press, Baltimore, 1955).

4. Richard Breitman and Alan Kraut, American Refugee Policy and European Jewry, 1933-1945 (Indiana University Press, Indianapolis 1987).

5. David S. Wyman, Abandonment of the Jews (1984) p.ix.

6. Elie Wiesel, Allies Fiddled as Jews Burned, Hadassah 49:7 (March 1968) P16-17.

7. Transcript of the Summary of the Conference on “Policies and Resposes of the American Government toward the Holocaust” in: Verne W. Newton, FDR And the (Holocaust New York, 1996 pp1-.28.)

8. David S. Wyman, (The Abandonment of the Jews 1984 p. 287.)

9. Arthur D. Morse, While Six Million Died: A Chronicle of American Apathy (New York, 1967 pp.3-22)

10. David S. Wyman, Ed., America and the Holocaust, Vol. 2 and 4(New York, 1990).

11. Richard Breitman and Alan Kraut, (1987) pp. 126-145 and 227-249.

12. Arthur D. Morse, While Six Million Died (New York, 1967 p.99.)

13. Deborah Lipstadt, Beyond Belief: The American Press and the Coming of the Holocaust (New York, 1986.)

14. Quentin Reynolds, Collier’s, February 11, 1939. p.12.

15. Charles H. Stember et al., Jews in the Mind of America (New York, 1966) pp. 110-135.

16. American Jewish Disunity, in: David S. Wyman, Ed., America and the Holocaust, Vol. 5 (New York, 1990).

17. Lewis L. Strauss, Men and Decisions (New York, 1962 pp. 101-113.)

18.” Little and Late”, in: David S. Wyman, (The Abandonment of the Jews 1984 p p. 1255-287.)

19. Martin Gilbert, Auschwitz and the Allies: A devastating Account of How the Allies Responded to the News of Hitler’s Mass Murder (New York, 1981).

20. New York Times, January 14, 2008.

21. Verne W. Newton, FDR and the Holocaust (New York, 1996 p. 25.)

گرچه چنين به نظر می رسد که در دوران هولوکاست هر که بيرون از حلقه کشتارگران و قربانيان اين فاجعه بود، توجه خاصی به اين ستمگری ها و جنايت های بي سابقه نشان نمیداد، ليکن چنين نبود و بسياری از رهبران دست نشانده نازيها در کشورهای اروپای شرقی (از جمله مجارستان، رومانی، بلغارستان، اوکراين) (4- 2) و اروپای غربی (اتريش، فرانسه) (6, 5) در نابودی يهوديان کشورشان با نازيها همکاری و همدستی نزديک و گسترده یی داشتند و حتی آن گروه از رهبرانی که به ظاهر در برابر اين جنايت ها سکوت اختيار کردند (انگلستان، سويس، واتيکان) (9-7) با سکوت مرگبارشان رضايت خود را از کشتار ميليون ها انسان بی پناه اعلام کرده بودند و به گفته تاريخ نويسان و پژوهشگران هولوکاست، همدستان پشت پرده (Passive accomplices) اين فاجعه محسوب میشدند. در آن دوران کشورهای معدودی نيز بودند که رهبران و مردمشان درهای قلب و دروازه های کشورشان را به روی اين پناهجويان گشوده بودند و با وجود همه خطرات، به آنها پناه میدادند (دانمارک، سوئد) (10) و يا در اين دوران تاريک پناهگاهی امن برايشان بودند (شانگهای چين، ايران). (12, 11)

Image result for holocaust pictures

در کشورهای ديگری از جمله فرانسه و بلغارستان با آن که سران کشور با نازيها همکاری میکردند، مردم شريف اين کشورها در برابر اقدامات غيرانسانی نازيها و همدستی رهبران کشورشان در اين جنايت ها، مقاومت کردند و نگهبان هموطنان يهودی خود شدند و اين اقدامات انسان دوستانه را نه تنها وظيفه اخلاقی و وجدانی خود، بلکه امری عادی می دانستند. (13, 6)

فصلهای مختلف اين کتاب به واکنش و رفتار رهبران دولتها و مردم کشورهای مختلف اروپايی و نيز واتيکان و پاپ اعظم به جنايت های نازيها در دوران هولوکاست میپردازد.

انگلستان به خاطر حفظ منافع خود در سرزمين فلسطين که در دوران حکومت نازی زير قيمومت اين کشور بود در تمام دوران هولوکاست نه تنها هيچ گاه کمک و يا حتی کوششی برای نجات قربانيان هولوکاست به عمل نياورد، بلکه در سراسر دوران هولوکاست فعالانه و از راه های گوناگون (قانونی و يا حتی حيله های سياسی و ديپلماتيک) سد راه نجات اين پناهجويان میشد. (7)

مقامات دولتی انگلستان حتی چندين بار آشکارا در جلسات رسمی دولتی و يا ارتباط های خود، اين مسئله غيرانسانی را عنوان کرده بودند که «در صورت آزاد شدن احتمالی صدها هزار نفر يهودی اروپايي اسير در چنگ نازيها، تکليف دولت انگلستان برای يافتن محلی برای سکنی دادن آن ها چيست؟»…

در جلسه یی در ماه ژانويه 1943 در مورد مسئله يهوديان اروپا در وزارت امور خارجه انگلستان گفته شد: «اين خطر وجود دارد که آلمانیها سياست نابود کردن يهوديان را بار ديگر به سياست بيرون راندن آن ها تغيير دهند و هدفشان مانند سال های پيش از جنگ اين باشد که با سرازير کردن سيل مهاجران برای کشورهای ديگر توليد گرفتاری کنند. آن زمان است که ما گروهی انسان ساده لوح و احمق جلوه خواهيم کرد.»(14)

Image result for ‫قربانیان آشویتس‬‎

در 17 مه 1939 چند ماه پيش از آغاز جنگ جهانی دوم (سپتامبر 1939) و شدت گرفتن اوضاع بحرانی يهوديان اروپا، دولت انگلستان با صدور«لايحه سفيد» مهاجرت يهوديان را به سرزمين فلسطين به شدت محدود کرد (15,000 نفر در سال) ليکن وزارت مستعمرات انگلستان نيز مانند وزارت امور خارجه آمريکا در اين سال های بسيار بحرانی هيچ گاه به طور قانونی حتی اجازه ورود همين شمار مهاجر را به اين سرزمين نمیداد، حتی يهوديانی را نيز که در اين سال ها به گونه ای معجزهآسا از چنگ نازيها گريخته و به گفته انگليسیها، خود را از راه های «غيرقانونی» به اين سرزمين رسانده بودند دستگير و زندانی میکردند. در اين دوران تاريک، دولت انگلستان رهبران کشورهای ديگر از جمله بلغارستان، رومانی، پرتغال، ترکيه و حتی کشورهای آمريکای جنوبی را هم از کمک به قربانيان هولوکاست بازمیداشت. (7)

«جنگ» مسلحانه قوای نظامی نيروی دريايی انگلستان عليه يهوديان بی سلاح و بی دفاعی که قصد پناهنده شدن به سرزمين فلسطين را داشتند نه تنها در تمام دوران جنگ ادامه داشت، بلکه حتی پس از پايان جنگ در رويارويی با انسان های نيمه زنده یی که از اردوگاه های نازی نجات پيدا کرده بودند، نيز ادامه يافت. ليکن هنوز پس از نزديک به هفتاد سال از گذشت اين رويدادها دولت انگلستان هيچ گاه به اشتباهات تاريخی و گناهان خود در خودداری و حتی جلوگيری از کمک به قربانيان هولوکاست اعتراف نکرده و طلب بخشش و پوزش نکرده است.

شرح آنچه در دوران حکومت نازی در فرانسه بر يهوديان اين کشور رفت با آنچه از فرانسه به عنوان مهد آزادی و پناهگاهی امن برای پناهجويان جهان میدانيم تفاوتی فاحش و باورنکردنی دارد. در سال 1940 فقط چند هفته پس از اشغال اين کشور از سوی نازيها، رهبران رژيم ويشی فرانسه قوانينی عليه يهوديان کشور خود وضع کردند که همه حقوق و آزادی های شهروندی را از آن ها سلب میکرد. به علاوه اين رهبران آشکارا و فعالانه برای نابود کردن يهوديان کشور خود همکاری نزديک و مستقيمی با دستگاه کشتار نازی داشتند و بيش از هفتاد هزار نفر از يهوديان از جمله بيش از يازده هزار کودک خردسال فرانسوی را گردآوری و به اردوگاه مرگ

آشويتس فرستادند. (13, 6)

C:\Users\Karmina\Desktop\ShowImage.jpg

در عين حال، فرانسه يکی از بالاترين درصد يهوديان بازمانده از هولوکاست را در بين کشورهای اروپايي زير سلطه نازی داشت. در دوران هولوکاست نزديک به 75 درصد از يهوديان فرانسه – رقمی بيش از 250,000 نفر از يهوديان اين کشور – در نتيجه هوشياری خودشان و کمک های انسان دوستانه مردم شريف فرانسه و اعضای نيروهای مقاومت ملی اين کشور از چنگ نازيها جان سالم به در بردند. نکته جالب اين که، بيشتر يهوديان فرانسوی که از اين مهلکه نجات يافته بودند، نجات خود را مرهون کوشش های رهبران سياسی و نظامی اين کشور و حتی کوشش های رهبران سازمان های يهودی فرانسوی نبودند بلکه در برخی از موارد رفتار بسياری از رهبران اين گروه ها و سازمان ها در رويارويی با هولوکاست رفتاری غيرانسانی و شرمآور بوده است. (13, 6)

C:\Users\Karmina\Desktop\bundesarchiv_bild_101i-680-8285a-08_budapest_festnahme_von_juden.jpg__800x600_q85_crop.jpg

C:\Users\Karmina\Desktop\Holocaust jewish victims.jpg

پرزيدنت ژاک شيراک در سال 1995، رويدادهايی را که در دوران هولوکاست برای يهوديان فرانسه رخ داده بود، رويدادهايی سهمناک و غم انگيز و برخلاف آرمانهای ملی فرانسه مبنی بر پشتيبانی از انسان های ستمديده و پناهجو خواند و از قربانيان اين جنايت ها، طلب بخشش و پوزش کرد. در سال 2010 پارلمان و دولت فرانسه نيز رسماً به همکاری و همدستی غيرانسانی رهبران دولت ويشی و نيروهای انتظامی اين کشور از جمله پليس فرانسه با نازيها برای اعزام يهوديان کشورشان به اردوگاه های مرگ اعتراف کردند و درخواست پوزش و بخشش نمودند.

نقش دولت فدرال و بانک های سويس از لحاظ همکاری نزديک با دستگاه رهبری نازی در تمام دوران حکومت رايش سوم در آلمان و به ويژه در سال های جنگ جهانی دوم و دوران هولوکاست نقشی پر ابهام و غم انگيز است. بسياری از جوانب آن از جمله رفتار غيرانسانی و غيراخلاقی دولت و پليس فدرال اين کشور با پناهندگان يهودی اروپايی که برای يافتن سرزمينی امن و نجات جان خود و خانواده هاشان به اين کشور پناه آورده بودند، از جمله بازگرداندن آن ها به آلمان و به چنگ نازيها و يا ادامه کمکهای مالی و تدارک قطعات و ابزارهای مورد نياز تسليحات ارتش نازی در دوران جنگ، کاملاً برخلاف قوانين و قراردادهای بين المللی کشورهای بيطرف و موازين وجدان و اخلاق انسانی است. (15, 8)

اسناد و مدارک بانک های سويس نشان می دهند که در تمامی دوران جنگ، بسياری از سازمان ها و مؤسسه های مالی اين کشور و به ويژه بانک ملی سويس طلاهای غارت شده و دزدی شده از خزانه های دولتی، بانک ها و دارايی يهوديان کشورهای تسخير شده از سوی ارتش نازی را مرتب و به طور رسمی و حتی قاچاقی و غيرقانونی می خريدند و در عوض در همه دوران جنگ جهانی دوم از راه فرستادن ارز خارجی، نيازهای مالی ارتش نازی، سازمان های جاسوسی رايش و حتی اردوگاه های مرگ نازی را برآورده می کردند. (15, 8)

پژوهشگران و تاريخ نويسان جنگ جهانی دوم بر اين باورند که هيتلر هيچ گاه قادر نبود بدون کمک ها و پشتيباني های مالی بانک های سويس به جنگ ادامه دهد، به ويژه پس از شکست استالينگراد که نازيها نه تنها متحمل صدها ميليون مارک هزينه شدند بلکه جان صدها هزار سرباز و افسر آلمانی هم از دست رفت. ارتش نازی بدون در اختيار داشتن فرانک سويس در سال های پايانی جنگ حتی توان تهيه مواد اوليه برای توليد ابزارهای جنگی خود نبود، زيرا مارک آلمان در اين دوران از پشتوانه و اعتبار فرانک سويس برخوردار نبود. (15, 8)

دولت فدرال، بانک ها و شرکت های بيمه سويس نه تنها در دوران جنگ با اقدامات غيراخلاقی و غيرقانونی خود به همه موازين ملی و بين المللی يک کشور بيطرف پشت پا زدند، بلکه سال ها پس از پايان جنگ نيز در بازگرداندن اموال بازماندگان هولوکاست در بانک های خود و يا پرداخت بيمه ساختمان ها و تأسيسات يهوديان آلمان که در آشوب های کريستال ناخت و ساير اقدامات ويران کننده نازيها عليه يهوديان از بين رفته بود و يا بيمه سرقت شاهکارهای هنری و اشياء قيمتی دزدی شده از سوی نازيها طفره می رفتند. حتی در دهه 1990، بيش از 50 سال پس از پايان جنگ، زمانی که بسياری از نشريات و مردم سويس و جهان، رهبران اين کشور را زير فشار گذاشتند تا مسئوليت جبران اشتباه های گذشته سويس، جبران خسارات و پرداخت غرامت به بازماندگان هولوکاست را بر عهده بگيرند، آنان از پذيرش اين مسئوليت سرباز میزدند. (15, 8)

C:\Users\Karmina\Desktop\1526579_10153719117165314_2098439513_n.jpg

واکنش دولت ها و مردم کشورهای اروپای شرقی و از جمله روسيه در برابر کشتارهای همگانی يهوديان اين کشورها بسته به موقعيت تاريخی و درجه احساسات و افکار ضد يهودی در اين کشورها و رابطه آن ها با يهوديان پيش از دوران هولوکاست تفاوت های ويژه خود را داشت. (4- 2) در بسياری از اين کشورها نيز چون عده یی از يهوديان از طبقه های تحصيلکرده و مرفه مردم کشورشان بودند، به احتمال زياد چشمداشت به اموال و املاک و حتی موقعيت های اجتماعی آن ها يکی از عوامل واکنش های غيرانسانی رهبران و حتی برخی از مردم سودجو و فرصت طلب اين کشورها (مجارستان، ليتوانی، اوکراين …) در برابر هموطنان يهودی خويش بود. بايد به اين نکته هم توجه کرد که بيش از 90 درصد يهوديان نابود شده در دوران هولوکاست، يهوديان اروپای شرقی بودند و کشتار بسياری از آن ها از جمله کشتار بيش از 430,000 نفر از يهوديان مجارستان در مدتی کمتر از 8 هفته، آن هم در آخرين سال جنگ بدون همکاری مستقيم و گسترده رهبران و نيروهای انتظامی و ژاندارمری اين کشور امکان پذير نبود. ( 2) ليکن رفتار مردم شريف برخی از کشورهای اروپای شرقی از جمله بلغارستان با يهوديان کشورشان در مقايسه با واکنش ساير کشورهای زير سلطه نازی در اروپای شرقی از جمله لهستان و رومانی و کشورهای بالکان بسيار انسان دوستانه و قابل تقدير بود و به احتمال زياد اين رفتار مردم بلغارستان، يکی از عوامل مهمی بود که موجب شد نازيها در تابستان 1943 از تصميم خود مبنی بر تداوم اعزام يهوديان اين کشور به اردوگاه های مرگ چشمپوشی کنند. (3)

Image result for holocaust pictures

حال که به واکنش مردم و سران برخی کشورهای اروپايی اشاره کرديم ببينيم واکنش مردم خود آلمان به کشتارهای همگانی يهوديان آلمان و اروپا چه بود. (16)

آگاهی همگانی مردم آلمان از طرح راه حل نهايی مسئله يهوديان لازمه پشتيبانی آنان از اين طرح و به سود حکومت نازی بود، ليکن ميزان اين آگاهی را دولت تعيين می کرد تا تأثير دلخواه را بر افکار عمومی بگذارد. به همين سبب، رهبران نازی در سراسر دوران هولوکاست کمترين اطلاعات مورد نياز را برای آگاهی از کليات اين طرح در اختيار مردم آلمان می گذاشتند، ولی جزئيات چگونگی اجرای آن را افشا نمیکردند. بنابراين آگاهی مردم آلمان از هولوکاست به اندازهای بود که رژيم میخواست. ليکن بسياری از مردم آلمان در اين مورد آن قدر آگاهی داشتند که بدانند به سود آن هاست که بيش از اين باخبر نشوند.

هانز مامزن (Hans Mammsen) اين پديده را چنين بيان کرده است: «درباره کشتارها نبايد پرسيد چه کسی

چه اطلاعاتی داشت، بلکه پرسش اين است که هر کس چه ميزان از اين اطلاعات را می خواست باور کند.» به گفته او:

«با آن که مردم آلمان شدت و وخامت اين جنايت ها را حس کرده بودند، ليکن بايد بين احساس گناه، شرمساری و انکار مسئوليت ناشی از آگاهی يکی را انتخاب میکردند. از اين رو بيشتر مردم آلمان کوشش میکردند اين فجايع را ناديده بگيرند. بسياری از مردم آلمان احساسات خود را با «عايق بیتفاوتی» پوشانده و به سرنوشت يهوديان کشورشان بیاعتنا شده بودند و از نظر اخلاقی خود را از اين ماجرا جدا کرده بودند – به ويژه هنگامی که ترس از انتقام الهی و جهانيان از آن ها به عنوان ملتی که مرتکب اين جنايت هاي سهمناک و بيرحمانه شدهاند، بر آن ها چيره میشد.» (17)

به گفته ابرهارد ياکل (Eberhard Jackel): «هر چند طرح راه حل نهايی مسئله يهوديان محرمانه بود و رهبران نازی بيشترين کوشش خود را برای سری نگاه داشتن آن در دنيای خارج به کار می بُردند، ليکن طرح نابودی يهوديان اروپا در تمامی دوران اجرای آن حداقل در آلمان «راز آشکار هيتلر» بود.» (18)

اينک که با واکنش کشورهای مختلف به کشتار همگانی يهوديان آشنا شديم ببينيم رهبر کاتوليکهای جهان يعنی پاپ پايوس دوازدهم در مورد اين مسئله چه اقدامی کرده ا ست؟

C:\Users\Karmina\Desktop\PopeMain.jpg

«بی اعتنايی پاپ پايوس دوازدهم، پدر مقدس مسيحيان، به جنايت هايی چنين عظيم و بی سابقه و سياست او مبنی بر سکوت در برابر چنين يورش و بیحرمتی به اخلاق انسانی نشان می دهد که او از مسئوليت رهبری مسيحيان چشم پوشيده است.»

اين بخشی از گزارش سر فرانسيس دارسی آزبورن، سفير انگلستان در واتيکان در اکتبر 1942 در مورد بیاعتنايی پاپ اعظم به جنايات نازی بود. (19)

هارولد تيتمن سفير آمريکا در واتيکان نيز در همين سال به وزارت امور خارجه آمريکا نوشت: «من از شيوه

بر خورد پدر مقدس با مسائل مربوط به نازيها احساس می کنم که او هيچ حساسيتی به اين رفتار غير انسانی

آنها نشان نمیدهد و حتی رهبران ديگر در واتيکان از اين رفتار او نه تنها اظهار شگفتی می کنند، بلکه نگرانند.»(20)

C:\Users\Karmina\Desktop\pope-pius-xii_1018356c.jpg

فرمان ششم از ده فرمان يعنی «قتل مکن»، در دوران جنگ جهانی دوم ميليون ها بار از سوی ده ها هزار مسيحی «مؤمن» که همه روزه فرائض ديگر دينی خود را به جای میآوردند، نقض شد!.

سرپيچی از اين فرمان و نقض آن در مذهب کاتوليک يک گناه کبيره محسوب می شود. ليکن به ظاهر برای پاپ پايوس دوازدهم، رهبر کاتوليکهای جهان و پاپ دوران هولوکاست کشتار نزديک به شش ميليون يهودی اروپايی که بيش از يک ميليون نفر از آن ها را کودکان خردسال و بيگناه تشکيل میدادند، بی اعتنايی به اخلاق و وجدان انسانی محسوب نمی شد!. کوتاهی قائم مقام مسيح در اعتراض به اين جنايت ها و محکوم کردن اعمال غيرانسانی نازيها در دوران هولوکاست نشان دهنده آن است که اين جنايت ها نه تنها موجب خشم او نشده، بلکه به سبب تأثر او نيز نشده بودند و به گفته جان کورنول (John Cornwell): «در اين دوران تاريک تاريخ بشر، پاپ پايوس دوازدهم يک انسان بی طرف نبود. او يکی از همکاران و همدستان هيتلر در اين جنايت ها به شمار می رفت و برای عملی شدن طرح شيطانی هيتلر بهترين پاپ ممکن بود. او سرباز سرسپرده هيتلر و پاپ دلخواه وی بود.» (21)

مدارک نشان میدهند که رهبران کليسا حتی پس از جنگ به فرار جنايتکاران نازی از چنگ عدالت کمک کردند. مايکل فيير(Michael Phayer) يکی از پژوهشگران پاپ ، واتيکان در رابطه با هولوکاست نامه ای به قلم اسقف الوئيسوس مونچ (Bishop Aloisius Muench)، نماينده مستقيم پاپ در آلمان، به دست آورده که در آن او به پاپ و واتيکان هشدار میدهد که «از کوشش های خود برای کمک به فرار جنايتکاران نازی از چنگ عدالت دست بردارند.».

C:\Users\Karmina\Desktop\Stepinac-i-NDH.jpg

به گفته ی مايکل فيير اين نامه که به زبان ايتاليايی نوشته شده است در بايگانی دانشگاه کاتوليک آمريکا (Catholic University of America) موجود است. (22)

C:\Users\Karmina\Desktop\hitler-begins-holocaust.jpg

با توجه به واقعيت و حقيقت موجود در کتاب های دوم و سوم اين مجموعه درباره واکنش و رفتار رهبران جهان با پناهجويان يهودی در دوران هولوکاست و ناتوانی يهوديان در نجات خود از چنگ نازيها و پی آيندهای سهمگين اين فاجعه به آسانی میتوان دريافت که افسانه «قدرت نامرئی يهود بينالملل» که حتی رهبران خيالیِ آن را مسئول رکود اقتصادی شديد جهان در اين دوران میخواندند، و نيز «پشتيبانی جهانيان» به خصوص رهبران جهان غرب از يهوديان، افسانه ای بيش نيست. اگر يهوديان از چنين قدرت و پشتيبانی در جهان برخوردار بودند، کشتار ميليون ها انسان بیپناه در چنين ابعادی امکانپذير نبود. اگر يهوديان بر مصدر کار بودند و از قدرت و نفوذ سياسی گستردهای برخوردار بودند، بيش از يک ميليون از نوزادان و کودکان بيگناهشان آن چنان قربانی نمیشدند.

بی تفاوتی و بی اعتنایی گسترده و سکوت مرگبار بسياری از رهبران بانفوذ و قدرتمند سياسی و روحانی جهان به کشتارهای همگانی يهوديان اروپا در دوران هولوکاست گويی بخشی از قراردادی نانوشته (Gentleman’s agreement) بين اين رهبران بود که، اکنون که «ديوانهای» قصد حل مسئله يهوديان را از راه کشتار همگانی آنها دارد، بياييم او را به حال خود بگذاريم. ليکن به گفته الی ويزل: «بی اعتنايي و سکوت در برابر اين گونه جنايت ها، صحه گذاردن بر سوزاندن بيش از يک ميليون کودک بيگناه به خاطر به دنيا آمدن با مذهبی متفاوت از مذهب کشتارگران و نظارهگران اين جنايت ها است».

1. Quoted in S. Shapiro, “Hearing the Testimony of Radical Negation,” in: The Holocaust as Interruption (Edinburgh, 1984 p. 3-4.)

2. Randolph L. Braham, (The Politics of Genocide: The Holocaust in Hungary Wayne State University Press, Detroit, 2000.)

3. Ioanid Radu, (The Holocaust in Romania: The Destruction of Jews and Gypsies Under the Antonescu Regime 1940-1944 2008.)

4. YitzhakArad, (The Holocaust of Soviet Jewry in the Occupied Territories of the Soviet Union, in: Yad Vashem Studies XXI Jerusalem, 1991 pp. 1-49.)

5. Raul Hilberg, (The Destruction of the European Jews Yale University Press, New Haven, 2003)

6. Susan Zuccotti, (The Holocaust, the French and the Jews New York, 1993).

7. Bernard Wasserstein, (Britain and the Jews of Europe 1939-1945 London, 1979 pp. 1-39.)

8. Adam LeBor (, Hitler’s Secret Bankers: The Myth of Swiss Neutrality during the Holocaust Birch Lane Press, N.J., 1997).

9. Robert S. Wistrich,”The Vatican and the Shoah”: Modern Judaism, Vol.21, May 2001, pp.83-107. )

10. Scandinavia, in: Nora Levin. The Holocaust: The Destruction of European Jewry, 1933-1945 (New York, 1968) pp.389-401. )

11. Avraham Altman and Irene Eber. Flight to Shanghai, 1938-1940. Yad Vashem Studies vol 28, Jerusalem, pp. 51-86

12. Devora Omer, (The Tehran Operation: The Rescue of Jewish Children from the Nazis Washington D.C., 1991).

13. Jacques Adler, (The Jews of Paris and the Final Solution, 1940-1944 (New York, 1987).

14. David S. Wyman, Abandonment of the Jews (1984) p. 105.

15. International Commission of Experts: (Switzerland, National Socialism and the Second World War, Final Report Chronos Verlag, Zurich, 2002).

16. David Bankier, (The Germans and the Final Solution: Public Opinion under Nazism Blackwell Publishers, Oxford, 1996) pp. 67-139.

17. Hans Mommsen and Dieter Obst, “Die Reaktion der deutschen Bevolkerung auf die Verfolgung der Juden, in Hans Mommsen and Susan Willems, eds., Herrschaftsalltag im Dritten Reich. Studien und Texte, Schwann, (Dussldorf, 1989) pp. 199-200.

18. Eberhard Jackel, Public Awareness of the Holocaust: “Hitler’s Open Secret; in: On Germans and the Jews under Nazi Regime, ed., Moshe Zimmermann (Jerusalem, 2006) pp. 215-221.)

19. Sir Francis Darsy Osborn, cited in: John Cornwell, Hitler’s Pope: The Secret History of Pius XII, (New York, 1999 p. 285.)

20. Harold Tittman’s papers cited in: Owen Chadwick, Britain and the Vatican (Cambridge Library) p. 207.

21. John Cornwell, Hitler’s Pope: The Secret History of Pius XII, (1999 pp. 296-297.)

22. Michael Phayer, Pius XII, the Holocaust, and the Cold War, (Indiana University Press, Bloomington, 2007. pp.197-205)

کتاب چهارم اين مجموعه چهار فصل متفاوت دارد و مکمل سه کتاب ديگر است.

C:\Users\Karmina\Desktop\images.jpg

نخستين فصل اين کتاب، درباره پايان هولوکاست و آزاد سازی اردوگاه های نازی، بازتاب رويدادهای آخرين هفته ها و روزهای اردوگاه های مرگ و اسارتگاه های نازی است. گرچه برای بسياری از مردم جهان تصاوير غم انگيز و سهمناک اسيران آزاد شده از اردوگاه های نازی در روز رهايی آنها نماد جنايات غيرانسانی و بيسابقه نازی ها است، ليکن اين تصاوير تنها تأثير اقدامات نازيها را در اسارتگاه هايی چون برگن- بلسن، بوخنوالد و داخاو نشان می دهند و جنايتهای خوفناک رخ داده در اردوگاه های مرگ از جمله بلزک، تربلينکا و آشويتس را منعکس نمی کنند.(1)

اين فصل نه تنها به چگونگی آزاد سازی اردوگاه ها بلکه به شرح کوتاهی از ستمگریها و جنايت های نازی ها در اين اردوگاهها از زبان بازماندگان و نيز چگونگی بازگشت آنان به زندگی دوباره می پردازد.

برگن – بلسن يکی از معروفترين و منفورترين اسارتگاههای نازی بود که اسيران آن در روز 15 آوريل 1945 توسط نفرات نيروهای ارتش هشتم انگلستان رهايی يافتند. چند هفته پس از رهايی برگن- بلسن، انگليسی ها اين اردوگاه را با همه تشکيلات و ساختمان هاي آن به آتش کشيدند تا آثار جنايات نازی ها را از بين ببرند، (2) ليکن در همان زمان، سردبير نشريه تايمز نوشت: «سوزاندن اين اردوگاه در سرکوب انگيزه و ميل جنايتکارانی که دست به چنين اقداماتی زدند بی تأثير است و تنها شواهد فيزيکی اين جنايات را از بين می برد. برای ريشه کن کردن نسل کشی که محدود به ملت و مرام و مذهب خاصی نمی شود، آگاه سازی لازم است و بايد انگيزه و علل نسل کشیها را از ميان برداريم وگرنه در آينده، برگن- بلسن های ديگری به وجود خواهند

آمد.» (3)

تاريخ نشان داده است که اگر به رويدادهايی مانند هولوکاست و آنچه در برگن- بلسن روی داد فقط به چشم يک جنايت نگاه کنيم و چند جنايتکار را مجازات کنيم، موجب پيشگيرط از تکرار جنايت ها مشابه در آينده نخواهيم شد، زيرا برای پَست کردن و از بين بردن ارزش های انسانی و جنايت عليه بشريت، هيچ مجازاتی کافی نيست .

فصل بعدی کتاب بازتاب بخشی از اسناد و مدارک موجود در آرشيوهای ملی سرزمين ها و اردوگاههايی است که اين رويدادها در آنها رخ داده اند و يا از خاطرات و نوشته های ستمگران، شاهدان، نظاره گران و يا بازماندگان اين فاجعه گرفته شده اند. آزاد شدن صدها هزار مدرک موجود در آرشيوهای دولتی آلمان، کشورهای اروپای شرقی و غربی و آمريکا در دهه های اخير، اطلاعات ارزشمندی را در مورد اين فاجعه فاش کرده است. از سويی نيز وسواس خاص نازی ها در ثبت مراحل تصميم گيری و طرح و اجرای اين جنايات، بدون هيچ ترديدی هولوکاست را يکی از مستندترين رويدادهای تاريخ بشر کرده است. رهبران نازی حتی در هنگام اجرای اين طرح ويرانگر اخلاقی، کشتار ميليونها انسان بيگناه را «باشکوه ترين و شگفت انگيزترين برگ تاريخ خود» می خواندند. (4)

در اين فصل ميخوانيم که چگونه هيتلر نه تنها در دوران کشتارهای همگانی يهوديان اروپا، بلکه از دو دهه پيش از آن، آشکارا از طرح پاکسازی آلمان از يهوديان سخن گفت و بيرون راندان يهوديان از آلمان و در صورت لزوم نابود کردنشان با استفاده از گازهای سمی را تنها راه حل می دانست، (5) اما تهديدهای او هيچ گاه جدی تلقی نشدند.

می خوانيم که چگونه وقتی نازی ها متوجه شدند کشتار ميليونها يهودی اروپای شرقی اسير در چنگشان، از راه تيرباران آنها عملی نيست و يا تيرباران مادران و کودکان خردسال موجب آزار روانی برخی از کشتارگران جوان می شود که خود فرزندان خردسال داشتند، در صدد يافتن روشهای «بهتر» و مؤثرتری برای کشتارهای جمعی بر آمدند: روشهايی سريعتر، کاراتر و «ارزانتر» برای کشتار ميليونها انسان ديگر. (6)

می خوانيم که چگونه هيتلر بارها در سخنراني های خود گفته بود: «پيروزی نظامي ما در جنگ، بدون نابودی بلشويسم يهودی يک پيروزی کامل نخواهد بود.» و يا: « نابودی يهوديان بخشی از پيروزی ما در اين جنگ است.» (7)

فصل سوم درباره شخصيتها، رويدادها، اماکن . . . در رابطه با هولوکاست است. در مورد شخصيتها، شرح کوتاهی درباره اقدامات آنها در رابطه با هولوکاست نوشته شده است. مجال پرداختن به باقی زندگينامه آنها در اين کتاب نيست.

در صد سال گذشته، بيش از صد ميليون انسان بيگناه به جرم تفاوتهای مذهبی، نژادی، ملی، قومی و عقيدتی قربانی خشم، سنگدلی و بيرحمی انسان هاي ديگر شده اند. (10-8)

آخرين فصل اين کتاب، ساير نسلکشیهای صد سال گذشته را به اختصار شرح داده است:

نسل کشی ارامنه در ترکيه در سال 1915 نخستين نسل کُشی قرن بيستم بود و سرمشق بسياری ديگر از کشتارهای اين قرن شد. در اين کشتار همگانی که به فرمان رهبران ناسيوناليست افراطی ترکيه روی داد، نزديک به يک ميليون انسان بيگناه و بی پناه، بيهوده جان خود را از دست دادند و نزديک به يک ميليون نفر ديگر نيز برای هميشه خانه و زندگی و سرزمين نياکانی خود را ترک کردند و آواره شدند. اين يکی از ظالمانه ترين و بی رحمانه ترين جنايات قرن بود. پس از گذشت نزديک به صد سال از اين نسلکشی، دولتمردان ترکيه نه تنها هرگز مسئوليت اين فاجعه را به گردن نگرفتند، بلکه در هر فرصت و موقعيتی انکار کرده اند که اصولاً اين جنايات در تعريف نسل کشی بگنجند. (11)

در سال 1919 و هنگام برگزاری کنفرانس صلح پاريس پس از پايان جنگ جهانی اول، تئودور روزولت، رئيس جمهور سابق آمريکا، کشتار بيش از يک ميليون انسان بيگناه از جامعه ارامنه ترکيه را فقط به خاطر آن که دينی متفاوت از رهبران ناسيوناليست افراطی ترکيه داشتند، بزرگترين جنايت دوران جنگ و شکست و کوتاهی بزرگ در سياست آمريکا و ساير کشورهای بزرگ در کمک به نجات آنها خواند. او گفت: «در برابر اين کوتاهی و شکست اخلاقی رهبران جهان، گفتار آنان در مورد برقراری صلح جهانی يک مشت شعار و وعده پوچ و بيهوده است که به هيچ روی منجر به ايجاد دنيايی امن و دموکراتيک نخواهد شد. در عوض کوتاهی اين رهبران موجب گستاخی و جسارت ديکتاتورها و رهبران کشتارهای ديگر در آينده خواهد شد.» (12)

تحقق پيش بينی بيست و ششمين رئيس جمهور آمريکا به ربع قرن هم نکشيد. هنگامی که هيتلر پس از آغاز جنگ جهانی دوم، قصد خود برای نابودی يهوديان اروپا را با ژنرالهايش در ميان گذاشت، با مشاهده ترديد آنان گفت: «چه کسي امروز از کشتار بيش از يک ميليون ارامنه ترکيه در يک نسل پيش صحبت می کند؟» (13)

صفحات ديگر اين فصل، به نسل کشی های مردم کامبوج توسط رژيم خِمِر سرخ، مسلمانان بوسنی توسط صِربها، مردم قوم توتسی توسط افراطی های هوتو در روآندا، و مسلمانان غير عرب دارفور توسط کشتارگران رژيم خارطوم و همدستان جنايتکار آنها، شبه نظاميان جانجاويد در دارفور می پردازند.

وجه مشترک اين نسلکشی ها تنها نفرت رهبران و مردم از گروهي «ديگر» با رنگ پوست، ايمان، اعتقاد و نژاد متفاوت نيست، بلکه مهمتر از آن بی اعتنايي و بی تفاوتی رهبران و مردم جهان به سرنوشت شوم قربانيان اين نسلکشیها است؛ قربانيانی که آنها را بيگانه و «ديگری» قلمداد می کنند و درد آنها را درد همنوع خود به حساب نمی آورند و يا سرنوشت آنها را در امنيت و يا منافع ملي خود بی تأثير می بينند.

با دقت در مفهوم فرافکنی خطر بيگانه سازی گروهی از انسان ها که آنها را متفاوت از خود می انگاريم، بهتر روشن میشود. شخصی که فرافکنی می کند آنچه را قادر نيست آگاهانه در ضمير خود پذيرا باشد به ديگری نسبت می دهد. پس به جای آن که ناچار باشد با صفت مذمومی در نهاد خود رويارو شود، می تواند تقصير را به گردن آن ديگری بياندازد و خود را متفاوت و برتر بيانگارد. اما فرافکنی فقط فردی نيست و ای بسا جوامعی که از همين قاعده پيروي ميکنند و بر گروهی که يا خارجی هستند يا مسلک و مذهب و نژاد متفاوتی دارند و يا به هر دليلی «ديگر» و «بيگانه» به شمار میآيند برچسب صفت های منفور و ترسناکی را می زنند که اگر شهامت يا آگاهی بيشتری داشتند و می توانستند نيک نظر کنند، پَر خويش در آن مي ديدند يا به عبارت ديگر همه اين ويژگی ها را در خود نيز می يافتند.

ديوارهايی که به اين شيوه ميان افراد يک جامعه که به گونه ای با هم تفاوت دارند بنا می شوند به يک باره تا به ثريا نمیروند، بلکه چنان آرام آرام و آجر به آجر قد می کشند که شايد در ابتدا توجه هيچ فردی را جلب نکنند. نخستين نشانههای فرافکني جمعی شايد همان لطيفههای به ظاهر بی ضرری باشند که دهان به دهان نقل می شوند و بی سر و صدا، فرهنگسازی می کنند. ديری نمی پايد که يک مليت به وحشيگری معروف می شود و يک نژاد به کم هوشي و يک قوم به شيادی. آجرها به همين سادگی روی هم قرار می گيرند و « ما » و «نا خودی» را از هم جدا می کنند. تفاوتها در نظرمان پررنگ می شوند و وجوه اشتراک رنگ می بازند. ديگر بنی آدم را از يک گوهر نمی دانيم مگر آن که زبان و مذهب و آداب و نژادشان عيناً مثل ما باشد.

هنگامی که ديوارهای بين ما و غير ما بلند تر و ضخيم تر شدند، ناديده گرفتن رنج آن ديگران، وجدانمان را آزار نمی دهد. حتی شنيدن و خواندن و ديدن مُدام مصيبت هايی که بر سر آن گروه می رود گويی افکار ما را بيش از پيش تخدير می کند و حساسيت خود را در اين قبال به کلی از دست می دهيم. چرا بايد نگران سرنوشت گروهی باشيم که در نظر ما از فرديت و انسانيت تهی شده و به تودهای بی تمايز بدل شده اند که همگی وحشی يا کم هوش يا شيادند؟

در اين هنگام است که اگر سياستمداری لبريز از کينه کور يا دست نشانده سودجويانی که حفظ ثروت و نفوذ خود را در گرو شوربختی مردمان و برپايی جنگ و خونريزی می بينند بر مصدر قدرت بنشيند و نخست به سلب آزادی های فردی و حقوق شهروندي آن گروه مطرود، فرمان دهد و با سخنان و اقدامات خود بذر ترس و نفرت از اين عده را در دل ملت خويش بکارد و سرانجام به فرمان کشتار آنان را دهد، اکثريتی که به تدريج فرا گرفتهاند اين قربانيان را به سبب تفاوتهای مذهبی، نژادی، آيينی و غيره از خود ندانند با اشتياق و آمادگی در صف فرمانبران کسی چون هيتلر قرار می گيرند و يا فرياد التماس آميز قربانيان را ناشنيده می گيرند و خود را از هر مسئوليتی در برابر اين گروه مبرا می دانند. چرا که باور دارند اين عده که زبان، نژاد، رنگ پوست، آداب و يا باورهايشان با آنها فرق می کند، ارتباطی به آنان ندارند و چه بسا سزاوار مهربانی و ياری ايشان هم نباشند و معتقدند که بودجه و امکانات محدود جامعهشان نبايد صرف نجات «بيگانگان» شود.

رويدادهای هولوکاست و ساير نسل کشی ها بايد بازگو شوند. با خواندن و شنيدن شرح اين فجايع است که تلاش خواهيم کرد از تکرار آنها پيشگيری کنيم. اگر بتوانيم، از هولوکاست و نسل کشی های ديگری که در تاريخ بشر روی داده اند درس بگيريم و اجازه ندهيم که مرزبندی و نفرت ورزی در ميان انسان ها فاصله بياندازد. بايد به هوش باشيم و با توجه به تاريخ، نشانه های خطر را دريابيم. زمانی که بابهره گيری از بيگانه هراسی اين باور شايع شود که اگر عده خاصی در ميان ما نباشند زندگی ما شيرين تر و فرزندانمان ايمن تر خواهند بود، خطر نزديک است. زمانی که مردم را متقاعد کنند که هر که مذهب، مليت، نژاد يا عقيده خاصی دارد، متعصبی است که آرزويش نابود کردن شما و تصرف اموالتان است، خطر نزديک است. زمانی که در مورد نژادی، قومی، پيروان مذهبی و… قضاوتی سطحی و کلی داشته باشيم و همه آنان را به يک چشم بنگريم خطر نزديک است. زمانی که جمله معروف و مشمئز کننده «سرخپوست خوب سرخپوست مرده است» و يا «يهودي خوب يهودی مرده است» در مورد عده ای ديگر به کار رود که به چشم ما به همان اندازه متفاوت و خطرناک بيايند که سرخپوستان در چشم ژنرال شريدان ويهوديان در چشم هيتلر جلوه می کردند خطر نزديک است. اگر از هولوکاست درس گرفته باشيم اين خطر را جدی تلقي می کنيم. دست روی دست نمی گذاريم و بر تهديدی که می دانيم متوجه همنوع ماست و به زودی ممکن است به فاجع های انسانی بدل شود، چشم نمی بنديم.

بايد به ياد داشته باشيم هنگامی که مي گوييم «ديگر هرگز» “Never Again ” اين اعتراض نبايد منحصر به اتاقهای گاز و کشتارهای همگانی باشد. چرا که اين آخرين گناهی بود که نازيها مرتکب شدند. نخستين گناه زمانی بود که نازی ها يهوديان را از حقوق فردی و اجتماعی محروم کردند، محروميت از حق کار، حق رأی، آزادی بيان، حق دوست داشتن و با غير خودی ازدواج کردن، حق اعتقاد به ايمان خود و حقوقی که بنای موجوديت هر فردی است و از بين بردن آنها راه را برای نابوديشان در آينده باز می کند. سکوت در برابر بی عدالتی و رويدادهای سهمناکي با چنين گستردگی، بی حرمتی به شرافت و اخلاق انسانی است. بی اعتنايی به هولوکاست، جدی تلقی نکردن سوزاندن کودکان است. رو به رو نشدن با هولوکاست، رو در رويی دوباره با فاجعه یی همانند هولوکاست در آينده است.

تاريخ بايد به ما آموخته باشد که ديوار بين انسان ها را نبايد به حال خود رها کنيم تا سر به فلک بکشند. بايد شباهت ها را مبنا قرار دهيم نه تفاوت ها را. بايد مرزها را در نورديم و همدلی، شناخت و گفت و گو را گسترش دهيم تا هيچ رهبری را يارای برافروختن شعله نفرت و«ديگر ستيزی» در دل مردمان نباشد، تا هيچ سرکردهای با اطمينان از بی تفاوتی جهانيان دستور کشتار بيگناهان را صادر نکند و يا کشتار ميليونها انسان بيگناه را «باشکوه ترين و شگفت انگيزترين برگ تاريخ خود» نخواند.

نگذاريم که هياهوی روزانه رسانه ها فجايع انسانی را در نگاه ما به آماری عادی تقليل دهد. نگذاريم که سخنوری سياستمداران ما را به مهره بازی صاحبان زر و زور بدل کند. حساسيت و آگاهی خود را بالا ببريم و برای انسانيت مرز و طبقه قائل نشويم. اجازه ندهيم که تاريخ چون سنگ آسيابی که بر گرده اسبان چشم بند خورده بسته اند، پيوسته بر مدار فاجعه بچرخد. هنگام آن است که راه را بر روی دادن هولوکاستي ديگر ببنديم. برای دستيابی به اين آرمان بايد به درسهای تلخ و عبرت آموز تاريخ توجه کنيم. انکار و فراموش کردن نسل کُشيها، زمينه ساز ناآگاهی نسلهای بعدی است تا باز با غفلت و بی همتی يا با نفرت و بيرحمی پا جای پای گذشتگان بنهند و چه خود دست به کشتار بزنند و چه نظاره گران خاموش و بی اعتنای اين فجايع باشند، باز ميليونها نفر تنها به جرم «تفاوت داشتن» به مسلخ خواهند رفت. پس بر ماست که مشعلدار حرکتی همگانی و قاطع، برای پيشگيری از تکرار اين نسل کشیها باشيم و آينده روشنتری براي بشريت به ارمغان بياوريم. به اميد آن که اين کتابها روشنگر و راهنمای ما در اين مسير باشد. ایدون باد و ایدون تر باد.

1. Jon Bridgman, (The End of the Holocaust: The Liberation of the Camps Portland Oregon, 1990.)

2. Derrick Sington (, Belsen Uncovered London, 1966).

3. Times, June 30, 1945).

4. Heinrich Himmler, Speech in Posen on Oct.ober 4, 1943, in: Howard J. Langer ( The History of the Holocaust (New Jersey, 1997 P. 182)

5. A. Hitler, Mein Kampf, “My Struggle”, English translation: (New York, 1969) pp. 293-296.

6. Statement by A. Becker Ph.D., Gas-Van Inspector, March 3rd 1960: 9 AR-Z, 220/59, Vol. I. P. 194 ff.

7. Nuremberg Trials Documents, NO-205.

8. Adam Jones, Genocide: A Comprehensive Introduction (New York, 2006).

9. Ben Kiernan, Blood and Soil: (A World History of genocide and Extermination Yale University Press, 2007 ide: Utopias of Race and Nation (Princeton University Press, 2003).

11. Peter Balakian, The Burning Tigris: (The Armenian Genocide and America’s Response New York, 2003).

12. Wilson’s Quandary, in: Peter Balakian, The Burning Tigris (2003) P.308.

13. Louis P. Lochner, What About Germany? (New york, 1942 P.2.)

در نشست همگانی سازمان ملل متحد در روز یکم نوامبر سال 2005 کشورهای آمریکا – استرالیا – اسراییل – کانادا و روسیه آگاشته کردن یک روز در سال بنام روز جهانی هولوکاست پیشنهاد شد. این پیشنهاد از پشتیبانی 104 کشور برخوردار گردید و روز بیست و هفتم ژانویه برای یاد بود جانباختگان هولوکاست از سوی همگان پذیرفته شد. تنها کشوری که در برابر این پیشنهاد سرناسازگاری نشان داد حکومت جمهور اسلامی بود.

اشتراک گذاری

پاسخی بگذارید

Translate »