به تارنمای دانشگاه جهانی کوروش بزرگ خوش آمدید . دانشجویان و کاربران گرامی برای نامنویسی و پیوستن به دانشگاه جهانی کورش بزرگ و جاگیری در دانشپایه های این کانون آموزشی باید اپلیکسشن این دانشگاه را بر روی تلفن های دستی خود کار بگذارید. این اپلیکیشن در بر گیرنده ی «آموزش ایرانشناسی » – «گاهشمار ایرانی» – «واژه یاب هومر» – «برگردان دبیره میخی به پارسی» – «تالار گفتگو» – «شناسه کاربری» – «واژه نامه انگلیسی به پارسی» – « آزمون» و… می باشد. پس از نام نویسی و پذیرش سامه های برنهاده شده می توانید از این گنجینه ی دانش بهره مند شوید.
سروده هایی از شاهنامه ی فردوسی بزرگ : چنین گفت موبد که مرد بنام / به از زنده دشمن بر او شاد کام ********** همه روی یکسر بجنگ آوریم / جهان بر بد اندیش تنگ آوریم********** بیا تا همه دست نیکی بریم / جهان جهان را به بد نسپریم********** نباشد همه نیک و بد پایدار / همان به که نیکی بود یادگار********** همان گنجِ دینار و کاخ بلند / نخواهد بُدَن مر تو را سودمند********** سخن ماند از تو همی یادگار / سخن را چنین خوارمایه مدار********** بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی********** نمیرم از این پس که من زنده ام / که تخم سخن را پراکنده ام********** جهان یادگار است و ما رفتنی / به گیتی نماند به جز گفتنی********** به نام نکو گر بمیرم رواست / مرا نام باید که تن مرگ راست********** بخور آن چه داری و بیشی مجوی / که از آز کاهد همی آبروی********** به گیتی به از راستی پیشه نیست / ز کژی تبر هیچ اندیشه نیست********** چو با راستی باشی و مردمی / نبینی به جز خوبی و خرّمی********** به رنج اندر است ای خردمند گنج / نیابد کسی گنج نابرده رنج********** به نزد کهان و به نزد مهان / به آزار موری نیرزد جهان********** مکن بد که بینی به فرجام بد / ز بد گردد اندر جهان نام بد********** نگر تا چه کاری، همان بدروی / سخن هرچه گویی همان بشنوی********** تو تا زنده ای سوی نیکی گرای / مگر کام یابی به دیگر سرای********** سر مردمی بردباری بود / سبک سر همیشه به خواری بود**********
همه روزه به نامه سرای دانشگاه جهانی کورش بزرگ سر بزنید و با پخش این مروارید های دانش افزا در میان یاران خود، بر دامنه ی این ابر دانش افشان بیافزایید .
از راه آیکون های بالا می توانید به رسانه های گوناگون این دانشگاه دسترسی داشته باشید.
به دانشگاه جهانی کوروش بزرگ بپیوندید و در راستای بهروزگار مردم ایران از راه دانش افشانی با ما همازورشوید.
ز یزدان و از ما بر آن‌کس درود/که تارش خرد باشد و داد پود********** ز ما باد بر جان آن ‌کس درود/که داد و خرد باشدش تار و پود********** دگر آن‌که، «دانش» مگیرید خوار/ اگر زیر دستید اگر شهریار
با پشتیبانیهای مالی و یارمندیهای بیدریغ خود، بر توش و توان ما بیافزایید.
توانا بود هر که دانا بود****زدانش دل پیر برنا بود
زهر دانشی چون سخن بشنوی****از آموختن یک زمان نغنوی
چو دیدار یابی به شاخ سَخُن****بدانی که دانش نیاید به بُن
ندانی که ایران نشست منست****جهان سر به سر زیر دست منست**** چو ایران مباشد تن من مباد****بدین بوم و بر زنده یک تن مباد**** اگر سر به سر تن به کشتن دهیم****از آن به که کشور به دشمن دهیم**** دریغ است ایران که ویران شود****کنام پلنگان و شیران شود**** نمانیم که این بوم ویران کنند****همی غارت از شهر ایران کنند**** نخوانند بر ما کسی آفرین****چو ویران بود بوم ایران زمین**** اگر کشت خواهد تو را روزگار****چه نیکو تر از مرگ در کار زار

پاداش واژگون در منشور حقوق بشر

 

مردو آناهید

 

منشور جهانی حقوق بشر، به راستی، نشان پیشرفت فرهنگ در جهان تمدن است. در این منشور همه ی مردمان یکسان ارجمند شمرده می شوند؛ بدین سان که هر کس در پیدایش، در زیستن، در بینش، در اندیشیدن آزاد است. کشورداران، پیشرفته یا پسمانده به دلخواه یا به ناچار، در برابر ارزش های این منشور سرفرود آورده اند.

این منشور پدیده ایست که زمانی از اندیشه ی مردمانی نیکخواه تراوش کرده است که شاید امروز سیمای برخی از ارزش های آن به گونه ی دیگری نمایان می شوند. این فرآورده  هم مانند هر اندیشه ی دیگری بدون کاستی  و نارسایی  نیست و نیاز به بهبود و نوسازی دارد.

برخی از بندهای این منشور(مانند بند 1 تا 4) از حقوقی سخن می گویند که با انسان زاییده می شوند ولی حکمرانان مذهب آن حقوق را به ستم از انسان گرفته اند. برخی دیگر هم (مانند بند 5 تا 8) تنها ارزش فرهنگی دارند و کمتر به کار گرفته می شوند

ولی برخی( مانند بند 18) پاداشی نیست که به بشر داده شود بلکه در آن ندانستن و پیروی کردن را از حقوق بشر شمرده اند. چنین حقی  ” پاداش واژگون” است.

پیش از هر چیز، از راه نمونه هایی، به مفهوم “پاداش واژگون” می پردازم.

(1) اگر به روشنفکری گفته شود:  > جانوران “حق دارند” در خدمت انسان جانفشانی کنند< . او به این گفته می خندد. چون واژگون بودن این حق روشن است.

(2) اگر به او بگویند:  > هر کس حق داشتن ارباب و حق برده شدن دارد< . آن روشنفکر دیگر نمی خندد. زیرا او به زشت بودن این سخن آگاهی دارد و زود واژگون بودن این سخن را درمی یابد .

(3) اگر به او گفته شود:  > هر کس حق دارد برای پاسداری از آبروی خانواده اش زن یا دختر خودش را بکشد< . در این هنگام آن روشنفکر خشمگین خواهد شد. چون او نمی پذیرد که انسانی حق کشتن انسان دیگری را داشته باشد. ولی او به “آبرویی واژگون، که از کشتن خویشان به دست آید، نمی اندیشد.

(4) اکنون به همین روشنفکر بگویید:  > هر کس حق داشتن آزادی مذهب را دارد، همچنين آزاد است که، مذهب يا بينش خود را، به تنهايی يا همراه با ديگران، همگانی يا خصوصی، از راه آموزش، کردار، عبادت و انجام آئين های مذهبی بنماياند< . او این سخن را با جان و دل می پذیرد. چون این گفته، فشرده ی بند 18، از منشور جهانی حقوق بشر است.

چرا روشنفکری که با تیزبینی به تلخی و زشتی، در نمونه های (1) تا (3)، یعنی به مفهوم ” پاداش واژگون” پی برده است؛ نمی تواند همان تلخی و زشتی را در نمونه ی (4) ببیند؟ او آمیخته ی درون مایه ی (1) تا (3) را در نمونه ی (4) یکجا می پذیرد.

در داشتن حق آزادی در مذهب، نمونه ی (4)، همه ی “پاداش های واژگون” نهفته است. همه ی آنها ( آزردن و بهره کشی از جانوران، شیوه  های برده داری و برده شدن، جانستانی از انسان) در احکام اسلامی، بخشی از کردار، عبادت و آئین های مذهبی هستند.

روشنفکر ما، در این داستان، تک تک زشتی ها و ستمکاری های اجتماعی را می شناسد. ولی او نمی تواند آمیخته ی این تلخی ها و خردستیزی ها را، در پوشش منشور حقوق بشر، شناسایی کند.

در زمان های گذشته  هر کس، از ترس این که مرتد و کافر خوانده شود، از بررسی کردن آیات قرآن پرهیز می کرده است. امروز بیشتر کسان، از ترس این که دیکتاتوریست و فاشیست خوانده شوند، از بررسی کردن حقوق بشر پرهیز می کنند.

در این نوشتار مفهوم “پاداش واژگون” را شکافته و به این اندیشه اشاره می شود که، حق آزادی در داشتن مذهب درون مایه ی منشور حقوق بشر را آلوده و نازا می سازد، > آزادی تنها در ایمان نداشتن پرورش می یابد<:

این کندوکاو تنها برای همپرسی و شناخت برخی از کاستی های فرهنگی در اجتماع ایران است و خواننده نیازی به آگاهی های حقوقی در مورد منشور حقوق بشر ندارد.

چه ما مردم، از سامان اجتماعی ایران، سرافراز و چه سرافکنده باشیم همین است که هست. شاید هم خشنود باشیم که چنین سامانی را داریم؛ شاید هم نمی خواهیم یا نمی توانیم سامانی به گونه ی دیگری داشته باشیم. ولی زیانی نخواهد داشت اگر به درستی به سامان اجتماعی ایران برخورد کنیم.

بدین سان اگر آهوانی را با گوسپندان پرورش دهند؛ شاید این آهوان گوسپندوار زندگی کردن را دوست داشته باشند. شاید برای آنها به آرامی چریدن دلچسپ تر، از آزادبودن و پیوسته در جستن، باشد. زیرا سرانجام زندگانی  برای این آهوان هم چندان تفاوتی نمی کند. چه آنها همراه گوسپندان به کشتارگاه بروند یا در کوهستان با تیر شکارچیان از پای درآیند. ولی زیانی نخواهد داشت اگر آهوان پاهای نیرومند خود را برای گریز آزمون کنند.

در مورد کژپنداری و برداشت نادرست می توانیم به ماده ،۱۶ از منشور جهانی حقوق بشر بنگریم ( برگردان فارسی از زبان آلمانی)

(1) هر زن و مرد همسرپذیر حق دارند بدون هیچ مرزی در زمینه ی نژاد ، ملیت یا مذهب، پیوند همسری ببندند و خانواده  ای را بنیان گذارند. آنها در پیوند و هنگام  همسری یا گسستن از یکدیگر دارای حقوق برابر می باشند.

بخش (2) و (3) این ماده مورد این نوشتار نیستند.

مفهوم این ماده روشن است که هرکس(که همسر پذیر است) در پیمان و پیوند همسری آزاد است. آیا می توان از مفهوم”هر زن و مرد” چندین زن یا چندین مرد را تصور کرد که یک کس را به همسری می پذیرند؟ به این مانند که همه ی خواهرانی، که در یک دیر مسیحی هستند، عیسی را همسر خود بدانند یا هزاران مرد شاهزاده گلچهره را همسر خود بخوانند.

بدیهی است که مفهوم این ماده از حقوق بشر برای دو کس، که یکدیگر را به همسری می پذیرند، نوشته شده است. عیسی که پیمان همسری با کسی نبسته است. از این گذشته میزان همسر بودن برای دوکس برابر بودن حقوق آنهاست. با وجود این، که در برداشت این ماده کمتر کژفهمی و فریبکاری جای دارد، ولی تا کنون در هیچ کجای جهان پیوند همسری بر بنیاد ماده ی 16 از منشور حقوق بشر بسته نشده است.

نمونه ی دیگر: هرکس حق دارد و آزاد است که نماینده یا حزبی را در روند کشورآرایی برای زمانی برگزیند. مفهوم “هرکس” در این سخن روشن است. کسی که در آزمون های اجتماعی شناخت دارد ( سن 18 سالگی) می تواند برای سامان اجتماعی در کشور نماینده یا حزبی را به نمایندگی برگزیند تا خواسته های او را نمایان سازد.

آگاهی  یک کودک برای شناخت روند کشورداری اندک است. او باید در آزمون های زندگانی پخته و ورزیده شود تا بتواند خواسته های خود را به نماینده ای واگذار کند.

به هر روی آزادی در گزینش های گوناگون برای برآوردن نیازهای انسان سودبخش است. چون هر کس به نیازهای خود از دیدگاه دیگری می نگرد. انسان در روند زیستن نیاز به دانش و هنری دارد که بتواند از این راه پیشه ای را در اجتماع برگزیند. انسان، برای فراگرفتن هر پیشه ای، نیاز به آموزش دارد. از این روی گفته می شود: که هرکس آزاد است در هر رشته ای که توانایی دارد آموزش ببیند. البته رشته های آموزشی بیشتر برای برآوردن نیازهای اجتماع به وجود آمده اند.

در دانشگاه ها، براساس نیازهای اجتماع، رشته ی آموزشی برای میکرب یا ویروس شناسی پدیدار شده است. چون انسان به تندرستی نیاز دارد. به سخنی کوتاه می توان گفت هر کس برای برآوردن نیازهای خود آزاد است که آگاهانه شیوه ای را، که او آن را درست می داند، برگزیند. البته هر کس آزاد است که، از راه خرد و اندیشه ی خود، نارسایی و کاستی های شیوه ای را که برگزیده است بررسی کند.

این مانندها بر همگان روشن هستند و نیازی به شمردن آنها نیست ولی از شناخت آنها می توان میزان راستی را در ایده آل هایی سنجید که بر بیشترین کسان پوشیده مانده اند.

حقوقدانان جهانی نه تنها از آزاد بودن بشر در همسر شدن یا برگزیدن نماینده سخن رانده اند بلکه آنها بر آزاد بودن هر کس در پیروی کردن از هر عقیده و مذهبی هم پافشاری دارند.

در ماده ی 18 منشور حقوق بشر، که در نمونه ی (4) به آن اشاره شد، تضادهایی گنجانده شده است>> هر کس حق داشتن آزادی در انديشه، وجدان و مذهب را دارد ….<<

پدیده ی ” اندیشه و وجدان” را در کنار پدیده ی ” مذهب” گذاشتن، آنها را یکسان و همسنگ شمردن، یک فریبکاری است. هر مذهبی حق آزاد در اندیشه و وجدان را از انسان می گیرد. یعنی کسی که پیروی از مذهبی می کند او اندیشه و وجدان خود را به مذهبش  سپرده است. او دیگر آزاد نیست که خودش بتواند در مورد پدیده ای داوری کند. میزان سنجش یک مومن دستورهای مذهب او ست  و او پیرو یا فرمانبری بیش نیست. در بند 18 سخن از آزادبودن در نادان بودن و نیندیشیدن است.

من نمی گویم که این حقوقدانان جهانی نادان یا برده پرور هستند ولی می توان دید که آنها از دریچه ی تاریک مذهب به حقوق بشر می نگرند.

آزاد بودن در اندیشیدن و داشتن وجدان آزاد با هر انسانی زاییده شده است ولی دین فروشان این حق را از انسان دزدیده  اند. حقوقدانان به انسان حق پیرو بودن، حق نادان بودن، حق حق نداشتن، حق برده شدن داده اند و حقوق بشر را به والیان مذهب سپرده اند.

برگردیم به حق آزادی در انتخاب همسر، نماینده، آموزش، پیشه و هر پدیده ای، که انسان به داشتن آن نیازمند است و هرکس چهره ای از آن پدیده را برمی گزیند. اگرانسان به داشتن مذهب هم نیازمند بود او پای خود را از مرزهای مذهب فراتر نمی گذاشت و هیچ فرآورده ای از دانش و پژوهش های او پدیدار نمی شد. ولایت فقیه می توانست همه ی دانشمندان جهان در نادانی بپروراند. دانش انسان پیوسته، از شکستن مرزهای مذهب، گسترش پیدا کرده است؛ زیرا نیازهای انسان در تنگنای مذهب برآورده نمی شده است.

در نگرشی، که انسان نادان خلق شده است، خالق احکامی را از زبان رسولش به او امر می کند. در این نگرش چون انسان نابخرد است، تنها وظیفه دارد، او حق گزینش ندارد. کسانی که داشتن مذهب را حق انسان می دانند آنها انسان را نادان می پندارند. پس چگونه یک نادان حق برگزیدن پدیده ای را دارد که باید بر او فرمانروایی کند؟

انسان، که برای زندگی به آموزش نیاز دارد، او پس از 18 سال زندگی، می تواند رشته ی آموزشی را در دانشگاهی برگزیند. به راستی باید این حقوقدانان را، به جایزه ی نوبل، مفتــــ خر کرد که پدیده ی مذهب را بخشی از حقوق بشر بشمارند؛ چیزی که هیچ انسانی خودبخود به آن نیازی ندارد، پدیده ای که حق اندیشه را از انسان می گیرد، معیاری که از زادن به گوش نوزاد فرو می رود.

شاید به راستی بخشی از مردمان، که نیروی خوداندیشی در درون آنها نمی جوشد، نیاز به پیشوا یا رهبری داشته باشند. پس هر کس از این کسان می تواند آگاهانه پیشوا و رهبری را، که در خور نیاز او باشد، برگزیند. ولی مذهب راهنما نیست بلکه اوامر و احکامی پیش نوشته است که دیدگاه انسان را از راستی برمی گرداند و او را از کودکی به کوراندیشی پرورش می دهد. اوامر و احکام پیش نوشته حقوق شمرده نمی شوند. افزون بر این به کودکان که مذهب های گوناگونی نشان داده نمی شود، که کسی بتواند از حق آزادی در داشتن مذهب سخن بگوید.

اگر بخشی از مردم در اندیشیدن کم توان هستند، یا خام پروده شده اند، این نشان آن نیست که انسان در شناسایی کردن پدیده های هستی ناتوان است. این حقوقدانان به نام “حقوق بشر” حقوق انسانی را از بشریت بریده اند و به شماری از دروغوندان که در نادان پروری مهارت دارند پیوند زده اند.

در پوشش ارزش های اجتماعی می توان کسانی را، که جویای آن ارزش ها هستند، فریفت و آنها را به دنبال آن پوشش، که درون مایه ی دیگری دارد، کشانید. در نمونه ای نشان می دهم که چگونه شیادان می توانند، از راه مهربانی، مردم نیک اندیش را گول بزنند.

نمونه ای در پندار: مردمان مهربان براین باورند که جانوران در جایگاهی حق زیستن دارند، که در خور نیازهایشان باشد، و انسان باید پهنه ای را به جانوران واگذار کند که زندگانی بر آنها تنگ نگردد.

دامها( گاو و گوسپند و مرغ ..) هم که جانور هستند و حق زیستن دارند. پس باید کشتزارها و چراگاه هایی را هم به آنها واگذار کرد. انسان مهربان از چریدن دامها در کشتزار و پرداختن آنها به زایندگی شادمان می شود. البته بیشتر مردم، که به جانوران مهر می ورزند، از این راه فریب می خورند. زیرا به کردار کسی زمین زیست را به دامها واگذار نمی کند بلکه کشتزار و چراگاه را به دامداران می سپارند.

جانوران آزاد، که آنها را وحشی نام نهاده اند، اربابی ندارند که بتواند آنها را بفروشد یا پوست آنها را دباغی کند. ولی دامها ارباب دارند، کسی که دامداری می کند، او دام را برای تولید گوشت پرورش می دهد. حق زیستن برای جانوران آزاد (وحشی) حق آزادی در زندگی است. ولی حق زیستن برای گوسپندان حق تولید گوشت برای دامداران است. با آزاد گذاشتن دست انسان در کشتارگاه، پیشاپیش، حق “جانور بودن” از گوسپندان بریده شده است. درست است که دامها زمانی که زاییده می شوند جاندار و جانور هستند ولی دامداران آنها را برای تولید کالا، گوشت و دیگر فرآورده های دامی، پرورش می دهند.

کسی که جان را ارجمند بشناسد او جان هر جانداری را گرامی می دارد. ولی پرورش گوسپند برای ساختن کباب و یافتن پوشاک است. گرگ و موسی، هر دو گوسپند را برای خوردن دوست دارند. ولی موسی از گرسنگی به شکار نمی رود؛ او سربریدن گوسپندان را حق انسان می داند. زیرا در مذهب، حق جانستانی به انسان داده شده است. گرگ، در جایی که انسان زیست کند، حق زندگی کردن ندارد.

واگذار کردن کشتزارها به دامداران، برای ارزان شدن گوشت و پشم، کار سودبخشی است.

راست است که: انسان گوسپند را دست پرورده ی خود ساخته است تا به آسانی از فرآوره های او بهره مند شود.

دروغ است که: انسان گوسپند را می پروراند تا او به چنگال گرگ گرفتار نشود.

سخن از زیبایی یا زشت بودن کرداری نیست، سخن از گوسپند و آهو و گرگ هم نیست، بلکه سخن از واژگون ساختن ارزش های فرهنگی است. در بند 18 از منشور حقوق بشر، که پیروی کردن از عقیده و داشتن مذهب را حق انسان می داند، حق نادان پروری را به متولیان دینی می دهد. هیچ کس دانسته و آگاه در جستجوی مذهب و احکامی نیست که او را به بند بکشند. در بند 18 به دکانداران دین حق می دهد که آنها آگاهبود و اندیشه ی انسان را در هر سویی که می خواهند بپرورانند. در این ماده ستم راندن بر کودکان نوزاد را حق انسان می شمارد تا دین فروشان به سادگی بتوانند بر اندیشه و خواسته های مردم فرمانروایی کنند.  واگذار کردن مردم به فقیه، حق انسان نیست، پاداشی است واژگون که حق “خودبودن” را از بشر جدا می سازد.

بدیهی است که فرمانروایان جهان، برای پیشبرد آرمانهای خود، نیاز به ریسمانی پنهان دارند که بتوانند مردمان را به آسانی به هر سویی، که آنها سودبخش می دانند، برانند. شاید هم آنها از این راه آسان تر می توانند از برخورد اندیشه های گوناگون بکاهند و جهان را به کرانه های تمدن نزدیک کنند. ولی آیا این حقوقدانان و روشنفکران جهان آگاهانه اندیشه ی خود را در سوی نادان نگهداشتن جهانیان بکار می برند؟ یا این که خود آنها هم، در این تاریکی، بخشی از پرورش یافتگان مذهب های گوناگون شده اند؟

 

 

اشتراک گذاری

پاسخی بگذارید

Translate »