به تارنمای دانشگاه جهانی کوروش بزرگ خوش آمدید . دانشجویان و کاربران گرامی برای نامنویسی و پیوستن به دانشگاه جهانی کورش بزرگ و جاگیری در دانشپایه های این کانون آموزشی باید اپلیکیشن این دانشگاه را بر روی تلفن های دستی خود کار بگذارید. این اپلیکیشن در بر گیرنده ی «آموزش ایرانشناسی » – «گاهشمار ایرانی» – «واژه یاب هومر» – «برگردان دبیره میخی به پارسی» – «تالار گفتگو» – «شناسه کاربری» – «واژه نامه انگلیسی به پارسی» – « آزمون» و… می باشد. پس از نام نویسی و پذیرش سامه های برنهاده شده می توانید از این گنجینه ی دانش بهره مند شوید.
همه روزه به نامه سرای دانشگاه جهانی کورش بزرگ سر بزنید و با پخش این مروارید های دانش افزا در میان یاران خود، بر دامنه ی این ابر دانش افشان بیافزایید .
از راه آیکون های بالا می توانید به رسانه های گوناگون این دانشگاه دسترسی داشته باشید.
به دانشگاه جهانی کوروش بزرگ بپیوندید و در راستای بهروزگار مردم ایران از راه دانش افشانی با ما همازورشوید.
با پشتیبانیهای مالی و یارمندیهای بیدریغ خود، بر توش و توان ما بیافزایید.

پاسخی به عبدالکریم سروش

 بزرگ امید

یار نکته سنجی برایم نوشته بود: “پرنده در زندگی مورچه ها را میخورد، ولی همینکه میمیرد، مورچه ها او را میخورند – چنانچه از یک درخت نیمه مرده میتوان دهها هزار چوب کبریت ساخت، ولی با یکدانه چوب کبریت میتوان جنگلی را به آتش کشید.”

همسنگر گرانمایه ای از زبان مردم برایم نوشته بود: “جهان سوم آنجائی نيست كه برای دو ساعت قطع برق، وزيرش استعفا ميدهد (كرۀ جنوبی)، آنجائیست كه بعد از ساعتها بی برقی، گلۀ بیدرد صلوات ميفرستد. آنجا منطق تقلیدست، کتاب دکورست، روزنامه تبليغاتست، آزادی میدانست، جمهوری خیابانست، استقلال تيمست، شعارآسانست، شعورنایابست، پینه های دست عارست، پینه بر پیشانی افتخارست، دروغ حلالست، شادی حرامست، اعدام اصلاحست، اصلاح فسادست، دانا افسرده است، نادان کامیابست، درد مردم بيدرمانست، ریا ایمانست، ایمان برای نانست، زر برای زورست، زوربرای زرست و تزوير برای هردو.”

*** هممیهن ارجمند ***

بزرگ امید

ژوئن 2012

دو روز پیش، دوستی گرانمایه، نوشته ای روی ایمیل برایم فرستاد که آنرا همزبانی به نام “عبدالکریم سروش، 16 خرداد 1391” دستینه کرده بود. من نیز مانند شماری از هممیهنان، با این نام آشنایم و از نقش کارای وی در ساختن کاخ پسماندگان تاریخ زادگاهم، کم و بیش آگاهم. در واکنش به نوشتۀ نامبرده، آنچه را که شایستۀ یادآوری یافتم، با شما و ایشان در میان مینهم. بیگمان از دریافت بازتاب شما و پاسخ ایشان، بسیار خشنود خواهم شد تا شاید به مهر یزدان یکتا، بتوانیم میان کوره راههای روز، راهی بیابیم به سوی گشایش گوشه ای از کار فروبستۀ روزگارمان.

***

 

آقای سروش شما به کشتار ددمنشانۀ یورشگر بیگانه ای مینازید که پیشینیانمان را در دل شهرها و روستاهای ایران آشفتۀ پایان دوران ساسانی دریده (ارتش ایرانسوز تازی، 638 میلادی) – و به تاریخنگار همزبان یورشگری میبالید که آن پیروزی را مایۀ سرفرازی شناخته و همکیشان آگاه و ناآگاه وی (پرستندگان دین زورگو در آریابوم)، هنوز به این آئین بربری سربلندند؟ آئین هاری که با تیغ تیز مستان تازی و فریاد شوم اهرمن (اله و اکبر)، آبروی شهروند ایرانی را سکۀ یک پول کرده و دو سده زبان مردم را بریده تا انگی ننگین (عجم، موالی و…) را بر پیشانی ی آدم ایرانی مهر و موم کند و پسینیانش را خوار و زبون گرداند، چه جای ستایش دارد؟. چه کسی گفته چهارده سده، روزی پنج بار بانگ شوم اهرمن از بالای مناره های شهرها و روستاهای کشورمان، ننگی زورآور را باید به یاد شهروند ایرانی بیآورد تا در کرنش به بتی در آنسوی مرزهای کشورش، خم و راست شود و این خودفروشی ی بی چون و چرا را “دین” بخواند؟ شما که زخم روند شوم 33 ساله را به تن دارید، هنوز به پدافند از این دین ساختگی برمیخیزید و سنگش را به سینه میزنید و باور نمیکنید که دوران زورگوئی و خودکامگی، سر آمده و فردائیان را سودائی دیگر بر سر و راهی دگر در پیش است؟

آقای سروش سازندگان دینی که از سر و چشم و زبان مردم در هر گوشه از شهر و دیارمان خرمنی ساخته اند – زن و بچه و ریز و درشت را دسته دسته سوزانده اند – قوانین بیابانیان شمشیرکش را در ایران فروریخته، قانون خوانده اند تا در خاموشیهای مرگزا، خورد و کلان را بی اگر و مگری فرمانبردار کنند، به راستی دستور خدای یگانه ایست که روزی بخشنده و مهربان بوده؟ گلۀ روانپریشی که در دشمنیهای کور، سر از پا نشناخته و به گواهی ی تاریخ، کشته و سوخته و دریده و چاپیده و برده و زن و مرد ایرانی را به کنیزی و بردگی کشانده، هنر کسی نبوده که شما در پشتیبانی از آئینش، به هممیهن بیدارتان میتازید و میفرمائید: “اگر در پی‌ برکندن بیخ اسلامید، آب در هاون میکوبید و جهد بی‌ توفیق میکنید؟ شما دوست و همسنگر و همشانۀ بیداران در ساختن ایران آزاد آینده اید تا در زمینی شخم خورده و آماده، بذر آزادی ی اندیشه را بکاریم، یا میخواهید همچنان به آئین بدکیشان ایرانسوز، دهانها را بدوزید، زبانها را ببرید و سرها را بر خاک اندازید تا گردنی افراخته بر این مرز و بوم نروید و انگ ننگ بر پیشانی ی شهروند آزادۀ ایرانی ماندگار شود؟

میلیونها تن جوان برومند هممیهن از خود میپرسند: راستی کار بازیگران زبردست به کجا کشیده (انقلاب اسلامی و فرزند خلفش “انقلاب فرهنگی” و تعطیلگر دانشگاهها) – چه شده که زیرکان دیروز، به جان یکدگر افتاده و لاشۀ هم را به دندان میگیرند؟ افزون بر آن، در سر و دل مردم کوچه و خیابان شهر و روستای کشورمان چه میگذرد که مایۀ هراس دستۀ دستاربند رداپوش و نانخواران دینخو شده که سرشت پرسائی و بیگانه گریزی را زهر جانستان خویش میبینند؟ استادان دینباز بدآموز چه دیده و شنیده اند که پس از چهارده سده زورگوئی و درندگی و دریدگی، دستپاچه و بیمزده، بیداران ایرانی را در پی‌ برکندن بیخ و بن کیش خویش انگاشته اند؟

آقای سروش – آنچه را که شما “نقد دین” میخوانید و ریشه اش به نواندیشان سده های پیشین دنیای باختر میرسد، با آنچه که در ایرانزمین گذشته و میگذرد، از بیخ و بن ناهمگن، ناهمسو و ناهمسانست. آنجا دین مردم در دوره ای از تاریخ، بازیچۀ دست گروهی خودکامه شده تا بتازند و زور گویند و دین را به بدی بیآلایند (انکیزیسیون). اینجا دسته ای روانپارۀ شمشیرکش از آنسوی مرزهای کشور به ما یورش آورده، آب و خاکمان را درنوردیده، پیر و جوانمان را کشته، دار و ندارمان را به آتش کشیده، زیر و رویمان را چاپیده و زندگانمان را کباب کرده تا به زور ترسی روانسوز، باوری بیابانی را در کلۀ مردمی بینوا میخکوب کند. اینگونه درندگی را “دین و مذهب” خواندن، و آنرا با دگرشدهای دین و آرمان در جهان باختر همآهنگ دیدن، نشان از بیگانه ستائی، جادوزدگی، خواب آلودگی و یکسویه نگری ندارد؟ بیگمان میدانید که گروه بزرگ بیداران هممیهن بر این نگرش ایرانسوز ایرانیستیز شوریده و آزادی ی اندیشه را جای اینگونه گمراهیهای روانپریشانه نشانده اند. پایداری و پیکار پیدا و پنهان 1400 ساله در پس روند شوم 33 ساله، سرانجام نشان داده که کلاه گشاد تازی، برازندۀ سر ایرانی نیست و میخواهد آنرا به کلاهبردار بازگرداند. گروهی دشمنستای جادوزده، دو پا در یک کفش کرده و به “نه” خویش مینازند و میبالند. چه کسی سرنا را از سر گشادش میزند؟

آقای سروش چراغ کلیسا، در برابر رستاخیز سرنوشتساز روشنگران باختر که آزادی ی گزینش دین را بر پرچمشان نوشته بودند، از آنرو روشن مانده که گوهر والای دین، جائی برای ماندگاری و توانی برای روشن ماندن داشته – هم کلیسائیان آگاه و هم دگراندیشان دلسوز باختر، به خوبی میدانستند که ننگ انکیزیسیون، انگی ناروا بر چهرۀ تابناک مسیح و مسیحیت بوده و باید زدوده شود. در کیش زورگوی بیگانه با فرهنگ خانگی که چهارده سدۀ پیگیر، بازدارندۀ هرگونه آزادی ی آدم ایرانی بوده و جز پسماندگی و پژمردگی و پریشانی، چیزی دیگر نپرورده، نمیتوان نگاهی به فردائی بهتر برای مردم داشت. بنابراین زیبائی و گنجایش دین باختر را همسنگ آئینی ساختگی و بیمایه در ایران واماندۀ نیمه ویران انگاشتن و در برزخ تاریخ، فرآیندی همسان برای ایندو آراستن را آگاهان دینشناس “خوشخیالی” نمیخوانند؟

زشتیهای زیانبار آئین بیگانه در ایران که روزی مردمی ستمدیده آنها را از سر ناچاری، جای دین و دینمداری نشانده اند، از شماره بیرونند (توضیح المسائلهای رداپوشان دستاربند از آغاز تا امروز). دگرشد دینمداری در باختر، زمینه ساز دگرگونیهائی چشمگیر در همۀ رشته های زندگی شده تا نوگرائی در پندار و کردار و گفتار نیک، نهادینه شود. کلیسا بر این راستا، جای خود نشسته و مردم کار خود را کرده اند (سکولاریزم). آیا در ژرفای پنهان کیش بیگانه ای که هرگز نتوانسته در ته دل بیداران ایرانزمین ریشه ای توانا بدواند، امیدی به دگرگونی و رستگاری میبینید؟ آنجا که به گفتۀ شما “دین جانسختی” کرده – تاریخ کلیسا چیزی دیگر میگوید. آنجا مردم نیازی روحانی در دین یافته و در برابر دینستیز، به پاسداری از داده های ارزندۀ آن برخاسته اند (اخلاق، پرهیز، پارسائی). اینجا توده های توفندۀ دینزده، جز دروغ و چاپلوسی، آستانبوسی و دودوزه بازی، زنبارگی و ناپاکی یا دریدگیها و درندگیها و دونگیهای رنگارنگ، چه چیزی از دین و دینباز دیده و شنیده یا خوانده اند؟ نمونه ها فراوان در فراوانند. به چند نکتۀ کوچک از زبان سران بدکیش، بسنده میکنیم:

“حضرت امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: هركه عطسه زند، سپس دستش را بر استخوان تيغۀ بينى بگذارد و بگويد: “الحمد واله الرحمن الرحيم و العالمين حمدا كثيرا، از سوراخ چپ بينى اش پرنده اى كوچكتر از ملخ و بزرگتر از مگس بيرون آيد و يكسر برود تا به عرش برسد و در آنجا تا روز قيامت براى او استغفار كند.” اصول كافى، شیخ یعقوب کلینی، برگ 397.

حضرت امام جعفر صادق به روایت از حسين ابن علی فرمود: “ما اشباحى از نور بوديم و دور عرش رحمان ميگرديديم…” علل الشرايع، ابن بابويه، باب هژدهم، برگ 22.

از طريق ماست كه خداوند عبادت ميشود، اگر ما نبوديم، خدا پرستيده نميشد.” كتاب التوحيد، ابن بابويه (حديث امام جعفر صادق)، باب دوازدهم، شمارۀ هشت، برگهاى 151-152

“حسين ابن علی فرمود: “ما از تبار قريش هستيم و هواخواهان ما عرب و دشمنان ما ايرانيها هستند. روشن است كه هر عربى از هر ايرانى بهتر و باﻻتر و هر ايرانى از دشمنان ما هم بدتر است. ايرانيها را بايد دستگير كرد و به مدينه آورد و زنانشان را به فروش رساند و مردانشان را به بردگى و غلامى اعراب گماشت.” سفينة البحار و مدینة الحكام و الآثار، حاج شيخ عباس قمى، جلد دوم، برگ 164.

حضرت امام جعفر صادق میفرماید:“اولين شخصى كه پس از ظهور امام مهدى قائم رجعت ميكند، حسين ابن علی است. حسين با يك حركت سريع از قبر برميخيزد و خاك سر و روى خود را ميتكاند. امام مهدى انگشتر خود را به حسين ميدهد. پس از حسين پدرش علی ابن ابيطالب و پس از او محمد ابن عبداله از قبر بيرون ميآيند.” بحارالانوار، ملا محمدباقر مجلسی، جلد سيزدهم، برگ 1223.

 

“اگر كسى فكر كند كه احكام شيعه بايد با عقل برابر باشد، در اشتباه است و خود را محكوم كرده است.” زمامدار آينده، محمد جواد مغنيه، چاپ تهران، 1988، برگهاى 92-93.

 

“شناخت خدا، جز با شناخت امام ممكن نيست.” تقسير قمى، علی ابن ابراهيم قمى، 1313، برگ 716.

“محمد (ص) در سفر معراج، پروردگار را در عرش بصورت جوان سی سالۀ آراسته ای دید که از سر تا نافش میان خالی بود و از نشیمنگاه به پائینش تو پر بود.” اصول كافى، شیخ یعقوب کلینی، برگ 353.

 

“به ترک نماز و روزه و غسل معتقد بودند و بر روش سنت ازدواج نمیکردند و عموم زنان را بر خود مباح میدانستند و میگفتند: “آنروز که محمد ابن عبداله بر بزرگان قریش و جبابرۀ عرب مبعوث شد، ایشان مردمی قسی القلب و سرکش بودند و حکمت اقتضا میکرد که در مقابل احکام او سر فرود آورند. ولی حالیه حکمت مقتضی آنست که عامۀ زنان حرم خود را بر خلق حلال دارند. نزدیکی با زنان محارم و زنان دوستان و حرم پسران در صورتیکه در دین شلمغانی آمده باشند، اشکالی ندارد و از قراریکه نوشته اند در فرستادن حرم خود پیش همکیشان بالاتر از خویش ابا نداشته اند. بلکه این کار را خوش آمدی بر نفس خود شمرده و میگفتند که در نتیجۀ این عمل، شخص فاضل از نور خود مفضول را بهره مند میسازد و چون شلمغانی رب الارباب و فاضلترین است، حرم عموم ایشان، بر او حلال شمرده میشده و پیروان او جهت کسب نور و فضل در فرستادن زنان خویش پیش او بر یکدگر سبقت میجسته اند و اگر کسی در این کار ابا میکرده، به عقیدۀ شلمغانی که به تناسخ نیز قائل بوده، در بازگشت به دنیا به صورت زن درمیآمده است.” خاندان نوبختی، عباس اقبال آشتیانی، چاپخانۀ مجلس، تهران، 1311، برگ 227.

“فاطمه بنت سعد، برای طواف به مسجدالحرام آمد. هنگام طواف دچار درد زایمان شد… درب کعبه شکاف برداشت و آن بانوی بزرگوار وارد کعبه شد و شکاف بسته شد. کسانیکه شاهد آن واقعه بودند نتوانستند درب کعبه را باز کنند. سه روز طول کشید تا امیر مؤمنان به دنیا آمد. در این سه روز، غذای مادر از طعام و میوه های بهشت بود. پس از سه روز درب کعبه شکافته شد و مادر همراه فرزند بیرون آمدند و نام او را “علی” گذاشتند… فرزندی که در شکم فاطمه بنت اسد بود، با او سخن میگفت… همینکه از کعبه بیرون آمدند، نوزاد به پیامبر گفت: “السلام و علیک یا رسول اله و رحمت اله و برکاته و سورۀ مؤمنون را قرائت نمود!” پیامبر اکرم نوزاد را تحویل گرفته و زبان مبارک خود را در دهان او قرار داده و سیرابش فرمودند.” موسوعت الغدیر فی الکتاب والسنه والادب، جلد 7، برگهای 35 و 44. احقاق الحق وازهاق الباطل، جلد5، برگ 65. الامالی الصدوق، برگ 132.

“مغضل ابن عمر کوفی از امام جعفر صادق پرسید: “آیا مجازات زانی آخرین عذاب اوست؟” امام پاسخ داد: “نه، نه، نه، روز قیامت که محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین  حاضر شوند، آن زانی، در هر شبانه روز، هزار بار کشته شود و باز به امر خدا زنده شود تا باز عذاب شود.” بحارالانوار فی اخبار الائمة الاطهار، باقر مجلسی، تهران 1315، جلد 13، برگ 116 و 62.

“شیعیان باور دارند: کوهان شتر خراسانی، در روز اسارت زنان شریف خاندان وحی در کربلا روئیده است تا عورتهای آنانرا بپوشاند.”

www.makaremshirazi.org/persian/squestions/?qid=9832@org=1569

آقای سروش – گاهی از خود بپرسید: چرا میلیونها تن جوان بیدار هممیهن (زیر سن انقلاب اسلامی – شیعی)، از دینی که دل و دینباخته سپر بلایش شده اید، بیزارند و میگریزند و به گفتۀ شما در خوارداشت نام پاکان و پیامبران، هزار و یک رنگ چنین و چنان میگویند یا آن نوشتۀ بیگانه با فرهنگ خویش (قرآن) را دمبدم میسوزانند و سرانش را باز به گفتۀ شما خوک و سیدگدا میخوانند؟ میلیونها تن جوان آگاه ایرانی، نه آن نوشتۀ سرشار از تباهی و پوچیگری و انباشته از دروغ و هرزگی را باور دارند که مایۀ گمراهیهای فراوان شده و نه سرسپردگان به آن نوشتۀ زشتیگستر را دلسوزان زادگاهشان میشناسند که روزی در پیروی از دستور اهرمن، سرنوشت دین و فرهنگ مردمشان را به یورشگر بیگانه سپرده اند. شما که هممیهن بیدار و آزادۀ خویش آآآرا دست و دلبازانه “کافر مسلمانخوارمیخوانید و به گفتۀ خود گلزار دیانت را تهی از آفات و خرافات و…” میخواهید و مینویسید: رقم مغلطه بر دفتر دانش میکشند و سر حق بر ورق شعبده ملحق میکنند و نفس کافری را عین روشنفکری و ترقی میانگارند، برگی سودمند و گره گشا از آن دفتر دانش را در نوشته های سازندگان این آئین بی ریشه نشانمان دهید تا به گفتۀ شما سر حق را بشناسیم، ورق شعبده را ببینیم و کافر نمیریم.

آقای سروش – آنانکه به گفتۀ شما: “عقدشان را در محضر قرآن بسته، به آئین محمدی بر یکدگر حلال شده، به اذن خدا از یکدیگر کام گرفته، فرزندانشان را محمد و فاطمه نام نهاده، الگوی مروّت و شجاعت را در علی‌ دیده، نام محمد را بی صلوات بر زبان نیآورده، قرآن را بی‌ بوسیدن به دست نگرفته، آب خنک بی‌ یاد تشنگی حسین ننوشیده، غبار تربتش بر دیدگان سائیده و…”، در چشم بیداران این آب و خاک، پسینیان همآن خودفروختگان ارزان جانی اند که روزی در نقش ستون پنجم ناجای مزدکی، یورشگر تازی را به ایرانزمین کشانده اند تا دین و فرهنگ و هنر و دانش خانگی را به وی ارزانی دارند و ایران و ایرانی را به خاک سیاه بنشانند که به درستی نشانده اند. روند شوم 33 ساله، پرده از آن فروریزی ی ننگین و شاهکار دستیاران آن فروریزی برداشته تا با پشت سر نهادن همۀ گمراهیها و بیگانه ستائیها، امروز به خود آئیم و دست در دست هم فردائی بهتر برای فرزندانمان بسازیم. هرچند آدم گمراهی را که بدی و پلیدی و پلشتی و نکوهیدگی را از سر نگونبختی و جادوزدگی، جای نیکی و پاکی و درستی و فرخندگی نشانده و خود نمیداند نیازمند روانکاویست، “آموزگار دینی” میخوانید و آموزه های زهرینش را سودمند و کارا میبینید! چنینست که با پشتوانه ای دانشگاهی، در پدافند از ننگ 1400 ساله، رو در روی تاریخ، به هممین و همزبان دگراندیش میتازید و میگوئید: شیوۀ نقد راستین را نیاموخته، در بیخبری و عقبماندگی از قافلۀ تاریخ و عقلانیت…به شنعت زدن و خبث گفتن رو میآورد و از لذت موهوم آن بشاشت ‌میاندوزد.” آیا اینگونه پیشداوری و خام انگاری و تندگوئی، شایسته و برازندۀ پژوهشگری آشنا با فرهنگ دانشگاهست؟

آقای سروش – ما به گفتۀ شما از آن “شجرۀ طیبه”، که گویا بسیار مانا و ماندگارش پنداشته اید، تاکنون نه آرامش و شکوه و هنر و زیبائی و آدمیگری دیده ایم و نه دهش و دانش و سازندگی و جهانمداری شنیده یا خوانده ایم. به نیکی دیده و میبینیم هرجا پا نهاده و مینهد، تخم مرگ و ننگ و پژمردگی و پسماندگی و پریشانی پراکنده و میپراکند و به هر خاکی که ماندگار شده و میشود، ناداری و بیماری و ناپاکی و همۀ بدیهای آفرینش را دامن زده و میزند. بنابراین باز به گفتۀ شما، آن پدیدۀ “ستبر و سترگ” در چشم ما غول شاخ و دمداریست فرهنگسوز (تمدنکش) که شناسنامۀ راستین آدم ایرانی را ربوده تا شیفتگان ایرانسوزش به شناسنامه ای ساختگی در کهن دیار پارس دلخوش بمانند و همگان را مانند خود نیمه آدم ببینند.

آقای سروش جوانان بیدار هممیهن از چنبرۀ جادوی کیش بیگانه در خانه رسته و آئین پلید کشتن و کشته شدن را وانهاده اند تا با هنر مهر و دوستی و ابزار کارای راستی و درستی، بدیها و بدآموزیهای دشمن خانگی را از پندار و کردار و گفتار خویش بزدایند. شگفتا، شمایانی که در جهان هزارۀ سوم، به پهنای ستاره های آسمان از آن نوگرایان پس مانده اید، زنهارشان میدهید و مینویسید: آنچه را آوردم، هم از سر غیرت مسلمانی بود، هم مصلحت سیاسی و هم دغدغۀ فرهنگی. آیا کمال بیفرهنگی و بی تدبیری نیست، محبوب مسلمانان را آزردن و در میدان مبارزه با استبداد، آتش اختلاف عقیدتی افروختن؟ کژدار و مریزیهای هماندیشان گمراهتان، چهارده سده زبان تودۀ جادوزده را به کامش چسبانده تا خورد و کلان بر جای خود بماسد و یخ بزند. اکنون که بیدار شده، چشم خرد گشوده و برای نخستین بار دراکولای خونخوار را در خانه یافته، یکباره میخروشید (غیرتی میشوید) و بر رستاخیز بیداران، انگ بی تدبیری میکوبید؟ چه کسی جز روانپاره ای نیازمند درمان، دشمن سوگندخوردۀ آب و خاکش را محبوب میخواند و از آزردن روان ناپاکش میپریشد؟

آقای سروش بیگمان میدانید که تا کسی از نیرنگهای تباه و پوچیهای گزندۀ دینبازان تهی نشود، مهر نوازشگر خدای راستین در درونش لانه نمیکند. شما که خود را چوبخوردۀ دستگاهی خودکامه میبینید و میفرمائید: به سبب نقد دین، داغ تکفیر و زخم ارتداد بر چهرهٔ دارم و دیریست که صلیب مرگ خود را بر دوش میکشم، باید بدانید روزی شایستگی و توان کشیدن آن چوب پاره (چلیپای مسیح) را بر دوش خواهید یافت که نخست از گناه و بدی برهید تا سپس بتوانید پاکی و نیکی را در درون خویش بارور سازید. تا آنروز، آن داغ بر چهره تان ساختگی خواهد ماند و هیچ آدم بیداری، شما و داغتان را باور نخواهد کرد. سرانجام اینکه آیا توده های بیدار هممیهن در رستن از تلۀ جادوئی، آب به هاون میکوبند یا شما و هماندیشان گرفتارتان در دام بیگانۀ خانگی که دگراندیش ایرانی را “سکۀ منحوس” میخوانید، نکته ایست که پاسخش را بیگمان فردائیان بهتر از امروزیان خواهند داشت.

***

اشتراک گذاری

پاسخی بگذارید

Translate »