پانزدهم اَمُرداد: کشته شدن شاپور بختیار

 پانزدهم  اَمُرداد ماه 

روزی که شاپور بختیار به پیروی از شیوه ی پیامبر

بدست دژخیمان حکومت اسلامی کشته شد

شاپور بختیار [دبیر کل پیشین حزب ایران] – [هموند برکنار شده ی جبهه ی ملی ایران] – [بنیادگذار نهضت مقاومت ملی ایران] و [ واپسین نخست وزیر ایران در سامانه ی شاهنشاهی]، در روز چهارم تیرماه سال 1293 در شهرکُرد از  پدری بنام سردار فاتح بختیاری و مادری بنام نازبیگم دختر صمصام السلطنه بختیاری نخست وزیر دولت مشروطه چشم به جهان گشود.

خانواده ی او از تیره های سرشناس ایل بختیاری بودند. در آن هنگام ایل بختیاری یکی از نیرومندترین تیره های ایرانی  به شمار می‌رفت،  بختیاری‌ها توانسته بودند بر پایگاههای بسیار بلند در کارهای کشورداری فراز آیند.

شاپور بختیار آموزش دبستانی را در همان شهرکرد گذراند و برای آموزش دبیرستانی، نخست به  اسپهان و سپس به بیروت رفت و دیپلم خود را از آموزشگاه فرانسه یی بیروت گرفت.  در سال 1315 در دانشگاه سوربن پاریس پذیرفته شد و در سال 1318 دانشنامه ی کارشناسی خود را از آن دانشگاه گرفت.

با آغاز جنگ دوم جهانی و درآمدن ارتش آلمان به فرانسه، به ارتش سربازان بیگانه در فرانسه پیوست و در راه آزادی فرانسه با ارتش آلمان جنگید.

در سال 1324 دانشنامه ی دکترای خود را در رشته ی رامیاری(سیاست) از دانشگاه سوربن گرفت و با کوشش پیگیر، دو دانشنامه ی کارشناسی دیگر در زمینه های فلسفه و دارایی بدست آورد.

در سال  1325 به ایران بازگشت و پس از پنج سال به سرپرستی اداره ی کار استان اسپهان گمارده شد. در جنبش ملی شدن نفت ایران، به هواداران مصدق پیوست و در دولت او، نخست [مدیرکل کار استان خوزستان] و سپس دستیار وزیر کار شد. قانون بیمه های اجتماعی کارگران به کوشش او نهادینه شد و زمینه ی پدید آمدن سازمان بیمه های اجتماعی کارگران را در پی آورد.  

پس از 28 اَمُرداد ماه سال 32، مهدی بازرگان – شاپور بختیار و سید رضا زنجانی که از یاران نزدیک دکتر محمد مصدق بودند، نهضت مقاومت ملی  را پایه ریزی کردند و بزودی کسان دیگری مانند سید محمود طالقانی و یدالله سحابی به آن پیوستند.  

پس از بازگشت محمد رضا شاه پهلوی به کشور، بختیار به جرگه ی دشمنان شاه پیوست، چند بار دستگیر و زندانی، و از کارهای دیوانی برکنار گردید. 

محمد رضا شاه یکبار در یکی از سخنرانیهای خود از همکاری برخی از سران جبهه ملی مانند شاپور بختیار با کمونیست‌ها یاد کرده و گفته بود: آنها شامپاین رفاقت با تجزیه طلبان آذربایجان را خورده‌اند!

شاپور بختیار برای نشان دادن ناسازگاری خود با شیوه ی کشورداریِ دولت آریامهر، در روز پانزدهم مهر ماه سال 57 به هواداری از شیخ روح الله خمینی برخاست و در یک گفتگوی تلفنی گفت:

« نفی بلد و تبعید حضرت آیت‌الله العظمی خمینی، رهبر شیعیان جهان، بر خلاف اصول قانون اساسی و آزادی‌های دموکراتیک جوامع بشری است و به همین دلیل هم باید ایشان مخیر و مختار باشند که در هر نقطه‌یی از ایران یا خارج از ایران که تمایل داشته باشند بتوانند آزادانه اقامت فرمایند.»

درگرماگرم خلالوش اسلامی، آریامهر کوشید تا با سپردن دولت بدست سران جبهه ی ملی، از کشتار و خونریزی و فروپاشی همه ی ارزشهای فرهنگی و تاریخی پیشگیری کند، در این راستا بود که نخست با احمد بنی احمد ( یکی از نمایندگان تبریز که سخنان آتشین در خرده گیری از شیوه ی کشورداری شاه و دولت برگزیده او می گفت)، و سپس با کریم سنجابی (رهبر جبهه ی ملی)  به گفتگو نشست و از آنها خواست که اداره ی کشور را بدست گیرند. کریم سنجابی پیشنهاد نخست وزیری را نپذیرفت!  شاه با مظفر بقایی و غلامحسین صدیقی، دیگر رهبران جبهه ی ملی دیدار و گفتگو کرد، ولی آن دو بزرگوار نیز هر یک بدستاویزی از پذیرش پیشنهاد شاه شانه تهی کردند.  

شاه در پاسخ به تاریخ  می نویسد:

« … در این هنگام بود که شاپور بختیار، یکی از اعضای جبهه ملی به وسیله سپهبد مقدم، رئیس ساواک از من تقاضای ملاقات کرد. من قبلاً به وسیله جمشید آموزگار نخست ‌وزیر سابق تماسی با بختیار داشتم و همچنان به کوشش خود برای تشکیل یک دولت ائتلافی ادامه می‌دادم. در این اواخر در حالی که سنجابی همچنان به اظهارات تحریک‌آمیز خود ادامه می‌داد شاپور بختیار روشی معتدل تر داشت و تقریباً سکوت کرده بود. در نتیجه شاپور بختیار را به حضور پذیرفتم، و اگر اشتباه نکنم سپهبد مقدم شخصاً وی را شبانه و در خارج از ساعات متعارف ملاقات، به کاخ نیاوران هدایت کرد. بختیار در این ملاقات مکرراً نسبت به مقام سلطنت اظهار وفاداری کرد و کوشید به من ثابت کند که تنها کسی است که می‌تواند در دوران دشوار دولت را تشکیل دهد. او می‌گفت مایل است تمام ترتیبات مندرج در قانون اساسی را رعایت کند بدین معنی که قبل از مسافرت من به خارج از کشور به عنوان تعطیلات، یک شورای نیابت سلطنت تشکیل دهد و از دو مجلس رای اعتماد بگیرد. این شرایط برای من قابل قبول بود. بختیار با دشواری کابینه خود را تشکیل داد و از مجلس رای اعتماد گرفت. اما فرصت نیافت برنامه خود را که برای خبرنگاران وسایل ارتباط جمعی شرح داده بود به مرحله اجرا درآورد. جالب آنکه از همان روز نخست دوستان سیاسی اش در جبهه ی ملی برای سقوط او کوشیدند…

 بختیار بی نگر به نا سازگاریهای یاران خود در جبهه ی ملی، پیشنهاد شاه را برای نخست وزیری پذیرفت.

 سران جبهه ی ملی او را خائن و سلطنت طلب! خواندند و گفتند که با پذیرش فرمان نخست وزیری از سوی شاه [اعتبار و حیثیت!] جبهه ی ملی را از میان برده و خط مصدق را بدنام کرده است! بختیار که از یاران خود نومید گشته بود، در پیامی در دی ماه 1357 از مردم خواست به یاری او برخیزند و نگذارند کشور بدست ملایان تازی  پرست بیفتند، در پایان سخن گفت:

موجم، نه آن موجی که از دریا گریزد   

من مرغ توفانم نیاندیشم ز توفان 

در آن روزهای سرنوشت ساز که ایران با شتابی سرسام آور به ژرفای سیه روزگاری فرو می غلتید، بسیاری از دانش آموختگان – روشنفکران – سازمانهای چپ گرا – جبهه ی ملی  و دیگر کنشگران سیاسی ایران، بجای هواداری و پشتیبانی از دولت شاپور بختیار، به او پشت کردند و الله و اکبر گویان به جرگه خلالوش گرانی پیوستند که با فریادهای: 

ما همه سرباز توایم خمینی

گوش بفرمان توایم خمینی! 

گوی خود زنی و تبهکاری را از همه تبهکاران نامدار تاریخ ربودند.

علی اصغر حاج سید جوادی روشنفکر نمای خرد در بازار دین گم کرده، در هفته نامه ی « جُنبش» نوشت: 

«… امام می آيد. با صدای نوح، با طيلسان ابراهيم، با عصای موسی، با هيأت عيسی، با کتاب محمد و دشتهای سرخ شقایق را می پیماید، و خطبه ی رهائی انسان را فرياد ميکند. وقتی که امام بيايد، ديگر کسی دروغ نمی گويد، ديگر کسی به خانه خود قفل هم نميزند، ديگر کسی به باجگزاران باجی نمی دهد، مردم برادر هم می شوند و نان شاديشان را با یکدیگر به عدل و صداقت تقسيم مي کنند . ديگر صفی در کار نخواهد بود. صفهای نان و گوشت، صفها ی نفت و بنزين، صفهای ماليات، صفهای نام نويسی برای استعمار… و صبح بيداری و بهار آزادی، لبخند ميزند. بايد امام بيايد تا حق بجای خود بنشيند و باطل و جنايت و نفرت در روزگار نماند. اين را من از کلام خدا مي گويم، در سوره مبارکه اسری!».

کریم سنجابی، رهبر پشت به میهن کرده ی جبهه ی ملی در روز چهارشنبه فروردین ماه 1979  در یک سخنرانی انتخاباتی گفت:

« این جبهه به جمهوری اسلامی رأی می دهد، زیرا طبیعی ترین و واقعی ترین ثمره انقلاب عظیم ما جمهوری اسلامی است!»

و در گفتگو  با رادیو سدای آمریکا گفت: 

 «میان نظرات جبهه ی ملی و آیت الله خمینی تفاوتی نیست! ما با نظریات آیت الله خمینی که در واقع منعکس کننده ی آمال و آرزوهای ملت ایران است کاملاً موافق هستیم، آیت الله خمینی شخصیتی است که شاید سدها سال لازم باشد تا یک مردی به عظمت و بزرگی ایشان در یک جامعه یی ظاهر شود. من به عنوان نماینده یک جبهه یی از ملت ایران کمال تأسف و تألم را دارم که مردم ایران قدر این شخص بزرگوار را آنچنان که باید نشناختند! و گوش به حرف های او ندادند و وضعیت به اینجا رسیده است. البته من پیش خودم اینطور تعبیر می کنم که در یک ملتی که قریب 98 در سد آن مسلمان است اگر بر طبق اصول دموکراتیک و با رای آزاد مردمِ ایران، مبعوثان واقعی ملت انتخاب بشوند ویک نظام و حکومتی را برقرار بکنند، می شود آن را حکومت اسلامی نامید و با آنچه که آیت الله خمینی می گوید تفاوت زیادی ندارد!

جبهه ی ملی در آگاهینامه یی که آن را «بشارت نامه» نام داده بود نوشت:

«… خمینی می آید، مردی که غریو شادیِ جهان آزادیخواهی را به عرش رسانده است و پشت دنیای ظلم و استبداد را به خاک…

خمینی می آید، مردی که ندای مبارک رهایی است و بانگ خوش آهنگ استقلال… مردی که نشانه ی آزادی انسانِ با ایمان، علیه فساد است و باطل و خفقان!

خمینی می آید،  مردی که وجودش تجسم آرمانهای یک ملت تاریخی است، و تجسم آرزوهای همه ی ملت های در هم کوفته ی جهان…مردی که هستی اش قانون آزادی است، و قانون دادخواهی و نافی همه ی قانونهای ضد مردمی، و حرکتش حرکت همه ی قانونهای نو به سود ملتهای ستم کشیده از استبداد و زور و قلدری!

خمینی می آید، مردی که به یُمن هِمَتش و به جلال استقامتش، و به شوکت حق پرستی اش کاری گشوده شد نه در حد باور جهانیان که به آسانی بیان توان کردن… اینک مردی می آید مرد آسا، که قطره قطره ی خون درد کشیدگان وطن در تن او جاری است! و چکه چکه ی خون شهیدان از قلب او فرو چکیده است! مردی که خاطره ی رنج یک ملت است، و مژده ی رهایی همه ی ملتها از رنج، به یک قدمی قدیس! به حکم معجزه، به یک دست از آستین غیب در آمده بلکه انسان راستین عصر حاضر، و ابر مرد زنده ی تاریخ می آید! مردی که همه عزم راسخ است و همه آزاده!

مردی چنین دوباره نمی آید،  در تمام طول حیات انسانها، تنها یک بار است که خورشید ازغرب به شرق می آید، خورشیدی که امانت شرق است نزد غرب!

حق این است که اینک صدای هلهله ی ملتی را به گوش جهانیان برسانیم و این بزرگ را چنان که باید و شاید عزیز بداریم و تمام  وجود خویشتن را نگریستن کنیم و با این نگاه او را چنان بپاییم که از چشم زخم دشمنان دور بماند!

خمینی که به خاطر ذات رهایی انسان می جنگد، و به خاطر باز آفرینی معرفت و معنویت بشر بمیدان آمده است سپاس نمی خواهد! تقدیر و تشویق نمی طلبد! ما تنها به خاطر رضای دل خویش عزیزش می داریم. به خاطر رضایت تاریخ! و به خاطر آنکه مردانی اینچنین، اگر باز پدید آیند، بدانند که با چه شوکتی می آیند و مردانی آنچنان که رفته اند، بدانند با چه خفتی می روند!

حفاظت و حراست جان خمینی به هِمَت سربازان وطن به معنای تجدید میثاق مقدس میان سپاهیان میهن است و همه خانواده های ایشان، میثاق اجزای ملتی که به ضرب شلاق استعمار و استبداد اسیر پراکندگی شده بودند! بیاییم خمینی را از فاصله ای که سلامتش را نیازارد ببینیم! تصویرش را در قلب خود حک کنیم و در تمام لحظه هایی که احساس ناتوانی و ناپایداری می کنیم، شهامتش را، قدرتش را، استواری و سر سختی اش را، و عملکرد سلامتش را به یاد بیاوریم و به نیروی انسان با تقوا ایمان بیاوریم! با نظمی که اعجاب و تحسین همگان را بر انگیزد و نشانی از فرهنگ متعالی ما باشد، از ایشان استقبال کنیم!

جبهه یی که می بایست با همه ی توش و توان خود به پشتیبانی بختیار برخیزد و کشور را از فرو افتادن در دوزخ آخوندیسم رهایی بخشد، نه تنها چنین نکرد، ونکه به سپاهی از اهریمنان پیوست که  بدتر از سپاه سعد ابی وقاص و خالد بن ولید، در یک ساخت و پاخت جهانی برای از میان برداشتن همه ی ارزشهای فرهنگ ایرانشهری به ایران یورش آورده بودند.

شاپور بختیار بی کمترین پشتیبانی از سوی جبهه ی ملی و همرزمان پیشین خود، برنامه ی کار دولت را در روز بیستم دی ماه سال 1357 به سگالشگاه ملی و سنا برد و پس از شش روز با پشتیبانی 149 نماینده بکار پرداخت. آریامهر در همان روز برای همیشه از کشور بیرون رفت.

بختیار به شیوه های گوناگون کوشید تا از خشم و خروش خلالوش گران بکاهد، با اینکه در همیشه زندگی باورمَند به جدایی دین از دولت بود، با اینهمه در نخستین هفته ی  نخست وزیری، از برگزاری [عید قربان] سخن بمیان کشید و از علی شریعتی {یکی از بزرگترین دشمنان فرهنگ ایرانشهری} با گرامیداشت بسیار نام برد! و در گفتگویی با نمایندگان رسانه ها گفت:

« من هیچ‌ گاه مخالف روحانی که کار روحانیت خویش را صرفاً انجام دهد نیستم و خلاف این را مغایر با اصول آزادی می‌دانم! من با روحانیتی که می‌خواهد بر تمام کشور حکومت کند و در امور سیاسی دخالت ورزد به شدت مخالفم و این جزء موضوعاتی است که به هیچ‌ وجه قبول نخواهم کرد، خمینی می‌تواند به ایران بازگردد، دولت اسلامی تنها در شهر قم آزاد است. ما برای خمینی در شهر قم دیواری خواهیم کشید که او هم در آن‌جا واتیکان کوچکی داشته باشد. 

 درگفتگویی  با روزنامه ی فرانسوی « لومتن» گفت:

«جمهوری اسلامی خمینی یک مجهول مطلق است، اگر کسی برای فهمیدن این موضوع به متون گذشته مراجعه کند پشتش به لرزه در می‌آید. او نه تَعدُد گروه‌های سیاسی را می‌ پذیرد و نه دموکراسی را، می ‌خواهد روحانیت قانونی الهی را اجرا کند. همه چیز از این‌جا شروع می ‌شود و این‌جا تمام می‌شود.»

در هم سنجی بینش و منش سیاسی خود با خمینی گفت:

« ایشان (خمینی) از یک موضعی صحبت می‌کنند که آنچه را که من می‌گویم باید بشود. من از یک موضع دیگر صحبت می‌کنم و آن این است که هرچه من می‌گویم بسنجید با معیار اصول فلسفی و اخلاقی و تعقل، بدون هیجان روحی، بدون داد و فریاد (با مشاوره با هر گونه حزب و اجتماعی که دارید) و بعد راه خودتان را انتخاب کنید»

بختیار بر این باور بود که: «علمای شیعه در صورت به قدرت رسیدن، حکومتی استبدادی و فاشیستی ‌تر از گروه‌های نظامی تشکیل خواهند داد.» و چندین بار با سدایی غم گرفته نگرانی خود را از روی کار آمدن حکومت اسلامی با مردم ایران در میان گذاشت.

خمینی پس از سیزده سال رانده شدن از ایران، در روز دوازدهم بهمن ماه سال 1357  به ایران بازگشت و در همان روز در بهشت زهرا گفت: من دولت تعیین می كنم.  من به پشتیبانی این ملت دولت تعیین می كنم. من توی دهن این دولت می زنم!

شاید آن روز به ارزش کار آریامهر که برای کوتاه کردن دست آن دیوزاد اهرمن خو از سر مردم، او را از ایران بیرون انداخته بود، و به سخنان نادرست چند سال پیش خود که گفته بود: « نفی بلد و تبعید حضرت آیت‌الله العظمی خمینی، رهبر شیعیان جهان، بر خلاف اصول قانون اساسی و آزادی‌های دموکراتیک جوامع بشری است و به همین دلیل هم باید ایشان مخیر و مختار باشند که در هر نقطه‌ای از ایران یا خارج از ایران که تمایل داشته باشند بتوانند آزادانه اقامت فرمایند»   پی برده باشد!

شاپور بختیار پس از روی کار آمدن حکومت اسلامی، شش ماه در نهان زیست، و سرانجام با سختی های فراوان از ایران به فرانسه رفت و از همانجا ستیز آشی ناپذیر خود را با دستگاه ولایت فقیه پی گرفت تا تاوان برداشت نادرست خود از آزادی‌های دموکراتیک جوامع بشری! را به پیشگاه تاریخ و مردم اسلام کوبیده ایران بپردازد.

در تابستان سال 1359 دستگاه ولایت فقیه با بهره گیری از آزادی‌های دموکراتیک جوامع بشری! و شیوه پیامبر در  سرکوب آزادگان گروهی از آدمکشان خود را به سرپرستی یک مزدور لبنانی بنام انیس نقاش به پاریس فرستاد تا آزادیها دموکراتیک اسلامی را به نمایش بگذارند و شاپور بختیار را از سر راه بر دارند. این گروه با هوشیاری نگهبانان بختیار کاری از پیش نبردند. در درگیری که میان دژخیمان خمینی و پلیس فرانسه روی داد یکی از همسایگان بختیار کشته و یک پلیس جوان فرانسه برای همیشه زمین گیرشد. انیس نقاش دستگیر و پس از ده سال در پی ساخت وپاخت بلند پایگان فرانسه و رهبران جمهوری اسلامی ایران، به لبنان و از آنجا به ایران رفت تا در زمینه ی [آدم کشی به شیوه ی اسلامی] و دستاوردهای شگفت انگیز آزادیهای دموکراتیک بشری سخن براند. در تهران با گرامیداشت بسیار از سوی جانشینان رسول و نیروهای حزب الله پذیره شد و در گفتگو با خبرنگاران گفت:

 « برنامه بر این اساس بود که من همراه دو نفر دیگر از همراهانم به عنوان خبرنگار وارد اتاق بختیار شویم و در حین مصاحبه با اسلحه ی سدا خفه‌کن شاپور و همراهش را ترور کنیم. اما متأسفانه با اشتباه خلخالی محافظ‌های او افزایش پیدا کردند. در نتیجه ما مجبور شدیم با کشتن افراد پلیس جلوی منزل او به سختی وارد خانه شویم و به زور تا پشت در اتاق بختیار نفوذ کنیم.( خلخالی در سال 1359 در گفتگویی با خبرنگاران گفته بود: برای اجرای حکم شاپور بختیار به پاریس کماندو  فرستاده‌ام! در  جای دیگری باز گفته بود: بختیار مفسد فی‌الارض است و باید از بین برود… این آن اشتباهی بود که فرستاده ی خمینی از آن سخن بمیان کشید.

انیس نقاش در گفتگو با خبرگزاری پارس در اَمُرداد ماه سال 1387 ترور شاپور بختيار را مایه ی سربلندی و خود دانست و گفت: من از حرف زدن درباره اين قضيه شرم ندارم.

چه کسانی فرمان کشتن دادند

انیس نقاش در گفتگو با خبرنگاران گفت:

« حکم اعدام بختيار در دادگاه انقلاب صادر شد و امام هم آن را تاييد فرمود. سپاه پاسداران و محمد منتظری(پسر آیت الله منتظری) آن را سازماندهی کردند… من به بچه‌های سپاه گفتم که بايد هرچه زودتر عمل كنيد چون اين آدم خطرناکی است ولی آنها هيچ اطلاعات و کانالی نداشتند. بهشان گفتم که من تجربه کار عملیاتی دارم و اين کار را بر عهده می گیرم… با يک هفت تیر هفت میلیمتری و صدا خفه کن به خانه ی بختيار رفتم، اما اين ها شک کردند و در ساختمان را به رويم باز نکردند. من هم بلافاصله تصميم گرفتم با گلوله قفل در را بشکنم و بروم داخل. اما چون درِ دفتر بختيار ضد گلوله بود، هيچ کاری نتونستم بکنم. يکی از دو گلوله ای که به من خورد، متعلق به سلاح خودم بود که به در شليک کردم و کمانه کرد و برگشت سمت خودم. بعد هم که با پليس فرانسه درگير شدم و يک گلوله ديگر هم خوردم و دستگير شدم.

انيس نقاش پس از آزادی به تهران رفت و از سوی جانشینان رسول اکرم  به سرپرستی (مرکز پژوهشی امان) گمارده شد!

ملایانِ جان ستیز، گروه دیگری از آدمکشان خود را برای گرفتنِ جانِ شاپور بختیار به پاریس فرستادند، این گروه در روز پانزدهم اَمُرداد ماه سال 1370 ( 2550 شاهنشاهی)  برابر با ششم اوت سال 1991  شاپور بختیار و منشی او سروش کتیبه  را در خانه ی بختیار در پاریس به نامردمی ترین شیوه با کارد تکه پاره کردند.

این کشتار دَد منشانه بدست سه تن از آدمکشان مسلمان به نامهای فریدون بویراحمدی – محمد آزادی-  و علی وکیلی راد انجام گرفت. این سه تن با رُخک هوادارن شاپور بختیار توانستند به خانه ی او راه یابند.   فریدون بویر احمدی هموند شورای نهضت مقاومت ملی ایران بود و از سالها پیش به خانه ی بختیار رفت و آمد داشت. با بودن پاسداران شبانه روزی از خانه ی بختیار و با بودن 133 پاسدار زینه وند، آدمکشان خمینی به خانه ی بختیار درآمدند، و با کارد آشپزخانه گلوی بختیار را بریدند. سروش كتيبه را نيز کشتند و بی سر و سدا از خانه بیرون رفتند.

پیکر تکه پاره شده شاپور بختیار و سروش کتیبه  ساعت 11:50 دقیقه بامداد روز هفدهم اَمَرداد ماه،  پس از 48 ساعت که از مرگ شان می گذشت پیدا شد. پس از چند روز علی وکیلی راد، یکی از آدمکشان دستگاه ولایت فقیه در شهر لوزان سویس دستگیر و به دادگاه سپرده شد.

او در روند دادرسی که در سال 1372 انجام گرفت پرده از روی زشتکاریهای ملایان ایرانسوز برداشت و گفت که این کشتار به فرمان بلندپایگان حکومت اسلامی ایران انجام گرفته است.

برابر رأی دادگاه، علی وکیلی راد می بایست تا واپسین دم زندگانی آلوده به ننگش در زندان فرانسه می ماند، ولی پس از نوزده سال، در پی ساخت و پاخت حکومت اسلامی با دولت فرانسه از زندان آزاد،  و همانند یک سردار پیروزگر با بهترین گرامیداشت از سوی بلندپایگان حکومت اسلامی پذیره شد. 

فريدون بويراحمدی که هموند «نهضت مقاومت ملی» شاپور بختيار بود و همچنین محمد آزادی برای همیشه از چنگ پلیس فرانسه گریختند.

در روند دادرسی و پژوهشهای پلیس فرانسه نام کسان ديگری هم به ميان آمد:

فرشته جهانبانی، که برای فريدون بويراحمدی خانه گرفته بود.

اميرالله تیموری، سرپرست گروه نگهبانی هواپیمایی ملی ايران در پاريس-

مَسُوت (مسعود) اديب سوی، ترک ايرانی تبار که برای آدم کشان خمینی گذرنامه های ساختگی فراهم می کرد.

حسین شیخ عطار، رایزن پیوندهای ماهواره یی شركت مخابرات ايران.

غلامحسين شيرازی نژاد، بازرگان، کسی که  برای محمد آزادی از سوی یک سازمان سویسی گذرنامه گرفت.

 ناصر قاسمی نژاد، از کارگزاران وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی در سوئيس، مسعود هندی، کارمند تلويزيون دولتی ايران.

نامبردگان بیاری کارگزاران سفارت ایران و دیگر سازمانهای وابسته به دستگاه ولایت فقیه همگی از چنگ پلیس فرانسه گریختند.

ریشه ی ترور و آدمکشی در اسلام

در سالهایی که محمد در مکه خود را فرستاده ی الله می شناساند، هنوز به آن گامه از توانمندی نرسیده بود که بتواند مردمان را بزور تیغِ خونریز سپاهیان الله به زانو سایی در برابر خود وا بدارد،از این رو کوشید تا از راه داستان پردازی و آیه های خرد سوز قران، خِرَد مردمان را ببازی بگیرد و بر اندیشه و باورشان چیره گردد:

«بگو ای پیامبر، الله بمن وحی می کند آیات این قران را ، تا بدان شما و هر کس از افراد بشر را که خبر این قران به او می رسد پند دهم و بترسانم. (سوره انعام آیه 19)

« اگر کافران از الله اعراض کردند بگو من شما را از صاعقه هلاک عاد و ثمود ترسانیدم که برآنها از جانب رسولان حق آمدند و گفتند که جز خدای یکتا را نپرستید ، کافران باز گفتند اگر می خواست که ما ایمان بیاوریم فرشتگان را به رسالت می فرستاد که ما به کُتب و احکام شما رسولان بشری کافر هستیم. اما قوم عاد در زمین به نا حق تکبر و سرکشی کردند ماهم بر هلاک آن قوم عاد باد تندی در ایام نحس فرستادیم تا به آنها ذلت و خذلان را در دنیا بچشانیم . در صورتیکه خواری عذاب آخرت بیش از دنیاست و در آنجا هیچکس یاری آنها نخواهد کرد پس بر آنها هم صاعقه عذاب و خواری و هلاکت به کیفر کردارشان فرود آمد(سوره فُصِلَت  آیه  13 تا 16 )

« و بر آنان که به خدای خود کافر شدند عذاب جهنّم که بسیار بد منزلگاهی است مهیّاست» (سوره ی ملک آیه 6) 

« آنان که به آیات ما کافر شدند به زودی در آتش دوزخشان در افکنیم که هرچه پوست تن آنها بسوزد آنان را پوست دیگری جایگزین کنیم تا (سختی) عذاب را بچشند، که همانا خدا مقتدر و کارش از روی حکمت است.» ( سوره ی نساء آیه 56)

« الله گوید: شما هم با آن گروه از جِن و انس که پیش از شما بودند به دوزخ داخل شوید. در آن وقت هر قومی که به دوزخ شوند قوم دیگر (از هم کیشان خود) را لعن کنند، تا آن گاه که همه در آتش دوزخ فراهم شوند زمره آخرین درباره فرقه اول (یا مرئوسان درباره رئیسان) گویند که خدایا، اینان ما را گمراه کردند، پس عذابشان را از آتش افزون و مضاعف گردان. خدا گوید: همه را عذاب مضاعف است و لیکن شما آگاه نیستید. و گروه مقدم به طایفه مؤخّر پاسخ دهند که شما را بر ما برتری نباشد (ما و شما در گناه یکسانیم). پس (به آنها خطاب کنند که) بچشید عذاب را به کیفر آنچه از اعمال ناشایسته مرتکب می‌شدید. همانا آنان که آیات ما را تکذیب کردند و از کبر و نخوت سر بر آن فرود نیاوردند هرگز درهای آسمان به روی آنان باز نشود و به بهشت در نیایند تا آنکه شتر در چشمه سوزن در آید (یعنی داخل شدنشان به بهشت بدان ماند که شتر به چشمه سوزن رود و این در عادت محال باشد). و اینگونه گنهکاران (متکبّر) را مجازات سخت خواهیم کرد. بر آنان از آتش دوزخ بسترها گسترده و سراپرده‌ها افراشته‌اند و ستمکاران را چنین مجازات سخت خواهیم کرد.( سوره ی اعراف آیه های 38 تا 41)

« از پی گردنکش عنود آتش دوزخ خواهد بود و آبی که به او آشامند (در دوزخ) آب پلید چرکین است. که آن آب پلید را جرعه جرعه می‌آشامد و هیچ گوارای او نشود، و از هر جانب مرگ به وی روی آور شود ولی نمیرد و فرا روی او عذابی سخت خواهد بود.( سوره ی ابراهیم آیه های 16 و 17)

« و اما آنان که سر از طاعت حق کشیده و فاسق شدند منزلگاهشان در آتش دوزخ است و هر چه کوشند و خواهند که از آن آتش بیرون آیند باز (فرشتگان عذاب) بدان دوزخ برگردانند شان و گویند: عذاب آتشی را که (در دنیا) تکذیب می‌کردید اینک بچشید.(سوره سجده آیه 20)

 « آیا این پذیرایی (و مقام عالی) بهتر است یا درخت زقّوم جهنم؟  که آن درخت را ما بلای جان ستمکاران عالم گردانیدیم. آن زقوم به حقیقت درختی است که از بُن دوزخ برآید. میوه‌اش (در خباثت) گویی سرهای شیاطین است. اهل دوزخ از آن درخت (خباثت) آن طور می‌خورند که شکمها پر می‌سازند. پس از خوردن زقّوم دوزخ بر آنها آمیزه‌ای از شراب سوزان خواهد بود. و باز هم رجوع شان به سوی (عذاب دایم) جهنّم است. چرا که آنها پدرانشان را در ضلالت و گمراهی یافتند. و باز از پی آنها شتابان می‌رفتند.( سوره صافات آیه های 62 تا 7)

« و آنان را که کافر شدند فوج فوج به جانب دوزخ رانند تا چون آنجا رسند درهای جهنّم (به رویشان) بگشایند و خازنان دوزخ به آنها گویند: مگر پیغمبرانی از خودتان برای (هدایت) شما نیامدند و آیات الهی را برایتان تلاوت نکردند و شما را از ملاقات این روز سخت نترسانیدند؟ جواب دهند: بلی ولیکن (افسوس که ما پند نگرفتیم و به کفر و عصیان خود را مستحق عذاب حرمان کردیم و) وعده عذاب بر کافران محقّق و حتمی گردید. آن گاه به آن کافران خطاب شود: اینک از هر در به دوزخ داخل شوید و در آن عذاب جاودان بمانید که متکبران را (دوزخ) بسیار بد منزلگاهی است ( سوره ی زمر آیه های 71 و 72)

« و بهترین دستور کتابی را که بر شما از جانب خدایتان نازل شده است پیروی کنید پیش از آنکه عذاب (قهر خدا به کیفر گناهان) بر شما ناگهان فرود آید و شما آگاه نباشید. آنان به دوزخ در آیند که بسیار بد آرامگاهی است این است (از قهر حق عذابشان) و آنجا آب گرم عفن حمیم و غسّاق [حمیم: آب جوشان. غسّاق: زرداب چرکین گند آلود. را هم باید بچشند و بنوشند و از این عذابهای گوناگون دیگر این گروهی هستند که با شما (رؤسای کفر و ضلالت) به دوزخ در آمدند (در این حال رؤسا گویند) بدا بر حال اینان که در عذاب آتش فروزان شدند اهل دوزخ در جواب (رؤسایشان) گویند: بلکه بدا بر احوال خود شما، زیرا شما آن را برای ما پیش فرستادید (و سبب شدید)، که بسیار آرامگاه بدی است باز تابعان به درگاه خدا عرض کنند: پروردگارا، آن کس که برای ما این عذاب را پیش فرستاد تو در آتش، عذابش را چندین برابر بیفزا و (اهل دوزخ با یکدیگر) گویند: چه شده که ما مردانی (مؤمن) را که از سفله و اشرار می‌شمردیم نمی‌بینیم؟آیا (چون) ما آنها را (در دنیا) مسخره و استهزاء می‌کردیم (اینک به دوزخ در نیامده‌اند)؟ یا (آنها اهل دوزخ هستند و) چشمان ما بر آنها نمی‌افتد؟ (سوره ص آیه های 55 تا 63)

جانمایه ی سخن محمد در مکه این بود که اگر مردم او را به پبامبری و سروری نپذیرند، الله زبانه های آتش خشمش را در بادهای توفنده و زمین لرزه ها و دریا لرزه ها و خشکسالیها و بیماری ها و مرگهای نا به هنگام  و دیگر پدیده های بدهنجار سپهری بر سرشان فرو خواهد ریخت! و پس از مرگ نیز جهنم و مارغاشیه و عقرب جرار و گرزهای آتشین بهره شان خواهد بود.

«ترس» بزرگترین دستمایه ی محمد برای بنیادگذاری آیینی بود که سده های پیاپی توانست مردم را در برابر خود به زانو درآورد و پیشانی بلندشان را بر خاک بساید. 

سوره ی المُدثِر که از نخستین سوره های مکی است با همین درونمایه آغاز می شود:

يا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ * قُمْ فَأَنْذِرْ وَرَبَّكَ فَكَبِّرْ وَثِيابَكَ فَطَهِّرْ وَالرُّجْزَ فَاهْجُرْ  (ای پلاس پوشیده، برخیز و بترسان!)

علی هنگامی که ترس از جهنم را در تباه کردن خرد مردمان کارساز دید، در یکی از سخنرانیهای خود گفت:

« مردم! آگاه باشید این پوست نازک تن، طاقت آتش دوزخ را ندارد، پس به خود رحم کنید. شما مصیبت‌های دنیا را آزموده‌اید، آیا ناراحتی یکی از افراد خود را بر اثر خاری که در بدنش فرو رفته، یا در زمین خوردن پایش مجروح شده، یا ریگ‌های داغ بیابان او را رنج داده، دیده‌اید که تحمل آن مشکل است؟ پس چگونه می‌شود تحمل کرد که در میان دو طبقه آتش، در کنار سنگ‌های گداخته، هم‌نشین شیطان باشید؟ آیا می‌دانید وقتی مالک دوزخ بر آتش غضب کند، شعله‌ها بر روی هم می‌غلتند و یکدیگر را می‌کوبند؟ و آنگاه که بر آتش بانگ زند میان درهای جهنم به هر طرف زبانه می‌کشد؟ ای پیر سالخورده، که پیری وجودت را گرفته‌است، چگونه خواهی بود آن گاه که طوق‌های آتش به گردن‌ها انداخته شود و غل و زنجیرهای آتشین به دست و گردن افتد چنان‌که گوشت دست‌ها را بخورد؟»

ولی با اینهمه هراس آفرینی، در مکه کاری از پیش نرفت و مردم مکه نه از جهنم او ترسیدند و نه مار غاشیه اش را بها دادند. محمد از مکه گریخت و همراه تنی چند از یاران خود راه مدینه پیش گرفت، در مدینه از سوی یهودیان مدینه و نیز از سوی دو تبار اوس و خزرج بگرمی پذیره شدند، در اینجا محمد پرده از روی آرمان خود بر داشت و از کشتن و خون ریختن و سوزاندن و دست و پا بریدن و زنان و کودکان را به کنیزی و غلامی بردن سخن گفت:

« شما مومنان چون با کافِران روبرو شوید باید آنها را گردن بزنید تا آنگاه که از خونریزی بسیار آنها را از پای در آورید (آیه 4 سوره محمد)

« همانا من ترس در دل کافِران می اندازم شما گردنشان را بزنید و انگشتانشان را قطع کنید.  (آیه سیزدهم سوره انفال)

« کافِران را هر کجا یافتید گرفته بکشید و از آنها نباید یاور و دوستی برگزینید. » (آیه 89 سوره نساء)

« ای اهل ایمان با کافِران به کارزار بر خیزید تا الله آنان را بدست شما عذاب و خوار گرداند» (آیه 14 سوره توبه)

« ای رسول ما با کفار و منافقان بجهاد و کارزار پرداز و بر آنها سخت گیر ، مأوای آنان دوزخ است که جای بسیار بدی است.» (آیه 28 سوره نجم )

« ای مومنان با کافِران جهاد کنید که در زمین فتنه و فسادی دیگر نماند.» (آیه 39 سوره ی انفال )

« پس از آنکه ماهها ی حرام بسر رسید آنگاه مُشرکین را هر کجا یافتید به قتل برسانید.» ( آیه 5 سوره ی توبه)

« هر کجا مُشرکین را یافتید بکشید و از شهرهایشان آواره سازید.» (آیه  191 سوره ی بقره)

« ای اهل ایمان با هر که از اهل کتاب بخدا و روز قیامت ایمان نیاورده و آنچه را که الله و رسولش حرام کرده، حرام نمی داند کارزار کنید تا آنگاه که با ذلت و تواضع به اسلام جزیه دهند، اینها به کیش کافِران پیشین مشابه هستند. (آیه 29 سوره توبه )

هنگامی که از نیروی بسنده برای کاروان زنی بر خوردار شد، به کاروان مکی بر سر چاههای بدر یورش برد (کاری که پیش از او هرگز درعربستان پیشینه نداشت) شمار زیادی از بزرگان مکه و از آن میان تنی چند از خویشان نزدیک خود را سر برید و دارایی شان را چاپید.

پیرمردی 120 ساله یی بنام ابوعفک کاروان زنی آنهم بر سر چاههای آب را کرداری بس ناجوانمردانه شمرد و زبان به نکوهش محمد و یاران او گشود، محمد رو به یارانش کرد و گفت: کدامیک از شما مرا از شر این ملعون رها خواهید کرد!

یکی از آدمکشان او بنام سالم بن عُمیر شباهنگام به خانه ی ابوعفک رفت و شمشیر خود را تا دسته در سینه ی پیرمرد خفته فرو کرد (الطبقات الکبرا نوشته ی ابن سعد پوشنه ی دوم رویه ی 32 ترجمه انگلیسی) 

بدین ترتیب اسلام رفته رفته از صورت دعوتی صرفاً روحانی به دستگاهی مبدل شد رزمجو و مُنَتِقم که نشو نمای آن بر حمله های ناگهانی، کسب غنایم و امور مالی آن بر زکات استوار گردید(علی دشتی – بیست و سه سال – بکوشش بهرام چوبینه رویه 114)

 پس از کُشتار ناجوانمردانه ی ابوعفک، بانوی سخن سرایی بنام عصماء دختر مروان (مادر پنج کودک) در چکامه یی محمد و آدمکشان او را به چالش کشید. محمد با شنیدن آن سروده گفت:  چه کسی مرا از دست دختر مروان نجات خواهد داد. این بار یکی دیگر از آدمکشان محمد بنام عُمير بن عَدی که بینایی خوبی هم نداشت، شبانه به خانه ی عصماء رفت، کودک شیرخواره را از سینه مادر کنار زد و شمشیر خود را تا دسته در سینه زن فرو کرد، و مادر بیچاره را در کنار پنج فرزندش بکشت!

مَقتَلِ کَعب ابن اَشرف

« پس چون به مدینه آمدند، مردم را بشارت می دادند و بَر می

 شمردند که فلان و فلان از سروران قریش کشته شدند و فلان و فلان هم از اشراف قریش اسیر شدند.

کَعب بن اَشرف مردی بود از بنی نضیر، وی آن جایگاه ایستاده بود، پس گفت: اگر این سخن راست است، پس مرگ ما را بهتر از این زندگانی، از برای آنکه ایشان اشراف قریش و ملوک عرب بودند.

پس چون وی را یقین شد که این خبر راست است، برخاست و به مکه آمد پیش قریش و ایشان را از آن واقعه بَدر تعزیت گزارد و چند روز پیش ایشان بنشست. و قریش وی را محترم داشتند و نوازش بسیار می کردند. و کَعب بن اَشرف طبعی لطیف داشت و شعر های خوب گفتی و پیوسته قصیده ها انشاء کردی و مرثیت اهل بدر در آن بگفتی و واقعه بدر قریشیان را یاد دادی.

بعد از مدتی باز مدینه آمد و شعر ها بگفتی، مسلمانان به غایت از وی رنجیدندی و آنگاه که حال با سیّد، علیه سلام بگفتند. سیُد گفت کی باشد شَرّ کَعب بن اَشرف را از مسلمانان باز دارد؟ محمد بن مَسلَمه مردی از انصار بود، بر پای خاست و گفت: «یا رسول الله من او را از مسلمانان باز دارم».

بعد از آن برفت و سه روز هیچ نخورد از اندیشه آن که چه کُند و بچه طریق کَعب ابن اَشرف را بقتل آورد.

و این کَعب اَشرف در میان قوم خود سخت شریف و محترم بود. و چون سه روز گذشته بود، باز پیش سیُد آمد و گفت: « یا رسول الله، این کار به حیلت (با فریب و نیرنگ) از پیش توان بُرد، لابد دروغی چند بباید گفت و عداوت تو با وی ظاهر بباید کردن.»

سید گفت: «هر حیله خواهی بکن و هرچه خواهی بگوی! من ترا حلال کنم!»

محمد بن مَسلَمه برخاست و پنج تن دیگر از انصار با خود راست کرد، و از جمله این پنج تن یکی برادر کَعب اَشرف بود از رضاع {برادر شیری} و نام وی ابونائله بن سلامه بود، و قصد کَعب بن اَشرف کردند، و کَعب بن اَشرف در بیرون مدینه در میان قبیله بنی نضیر نشستی و مال بسیار داشت و اهل مدینه از وی قرض کردندی. پس محمد بن مَسلَمه ابونائله را در پیش کرد و بفرستاد و با وی گفت که چه می باید کردن، و ابونائله با کعب گُستاخی داشت و او برخاست و به حِصن آمد پیش کَعب، و کَعب او را بخانه برد و تیمار بکرد، و بعد از آن که او را مهمانی کرده بود، دیرگاه با یکدیگر بنشستند و شعر ها که خود گفته بود با یکدیگر می گفتند- و ابونائله هم شاعر بود، و بعد از آن ابونائله کَعب را گفت: «ای کَعب، میدانی که من از بهر چه کار آمده ام؟» گفت: نه.

گفت سخنی با تو دارم این سخن پنهان می باید داشتن. گفت: «بگوی تا چه سخن است!»

بعد از آن ابونائله گفت: «ای کَعب ترا احوال این محمد معلوم است و آمدن وی به مدینه ما را بلائی بود و راهها همه بر بَست، و عرب همه به دشمنی ما بدر آمدند و عیالان ما همه به سختی در افتادند و نمیدانیم که چه باید کردن»

 بعد از آن گفت: «ای کَعب تو همگنان را دستگیری می کنی و همه را قرض می دهی و فرزندان ما به سختی اند. اکنون، ما را نیز قرضی ده تا گروگانی پیش تو بنهیم، و جماعتی دیگر هستند که با ما راست اند هم اندر این مشورت که با تو کردم و ایشان نیز بر تو آوَرَم و ایشان نیز گروگانی بنهند و تو ایشان را نیز قرضی ده و تیمار داشت کن تا ایشان را نیز با ما یار شوند»

کعب گفت: «بدهم ولیکن بگوی که گروگان چه خواهند نهادن؟»

 ابونائله گفت: «میدانی که ما را بجز سلاح چیز دیگری نیست و هر سلاح که ما را است در پیش تو آوریم و گرو کنیم.» و غرض ابونائله آن بود که کَعب اشرف را فرو خواباند و نرم و رام کند تا چون جماعت انصار با سلاح پیش وی آیند هیچ احتراز  نکند و ترسی در خود نیاورد. بعد از آن کعب گفت: «روا باشد.»

ابونائله برخاست و باز به مدینه آمد پیش اصحاب خود ایشان را حکایت کرد که: کَعب را راست کردم چنانکه شما را می باید، اکنون سلاحها برگیرید تا برویم، و در حال سلاحها برگرفتند و پیشتر، بخدمت سیّد آمدند و احوال با وی بگفتند و سیّد تا گورستان بقیع با ایشان برفت و ایشان را بسیار دل خوشی بداد و گفت: «بروید بنام خدای» و از خدای ایشان را یاری خواست!

بعد از آن ایشان برفتند و چون به خانه ی کعب رسیدند شب بود،  ایشان بیرون خانه بنشستند و ابونائله به اندرون  خانۀ کَعب بن اَشرف رفت بدر سرای وی و او را آواز بداد، و کعب با زن خود در جامه خفته بود، چون آواز ابونائله شنید، خواست که برخیزد و بیرون آید، زن وی را بدست گرفت و گفت: «ای کعب، در چنین وقتی بیرون نباید رفتن.»

کَعب زن را گفت:« این آواز ابونائله برادر من است و مرا از وی باکی نیست.» و زن گفت به خدای که این آواز که من شنیدم بوی غَدَر از آن می آید و ترا از بهر خیری نمی خوانند! و ترا چه لازم است که در چنین وقتی بدر روی، اکنون جواب وی بازده تا جائی بنشیند تا فردا که ترا بیند. وی گفت: جوانمردی آن بُوَد که هرکس که وی را بخوانند جواب وی باز دهد و خود را از مهمان باز ندارد.»

پس برخاست و جامه در پوشید و بیامد در از پیش ابو نائله بگشود و یکدیگر باز پرسیدند و ابونائله گفت: «آن جماعت آورده ام به انتظار تو نشسته اند در بیرون خانه، اکنون اگر ایشان را خواهی دیدن تا برویم.»

بعد از آن دست در دست ابونائله نهاد و میرفت تا بیرون خانه و پیش آن جماعت شد و بنشست و حدیثها آغاز کردند و هر سخنی که موافق طبع کعب بود و بر مزاج وی راست بود ایشان می گفتند.

چون ساعتی برآمد ابونائله دست بر سر کعب نهاد و ببوئید و گفت: «ای کَعب عطر بسیار بر سر خود ریخته ای که عظیم بوی خوش از سر تو می آید.» و بدان بهانه دیگر بار دست بر سر وی نهاد و دست خود ببوسید، همچنانکه اول بوسیده بود و گفت: هرگز من عطری بدین خوشی ندیدم، این چنین می گفت تا وی گمانی بد نبرد و دیگر بار دست فراز کرد و موی وی بگرفت و محکم نگاه داشت و اصحاب را بگفت: بزنید این دشمن خدای را».

و بعد از گفتن وی، ایشان برخاستند و شمشیرها برکشیدند و به وی میزدند و اتفاق شمشیر به وی کار نمی کرد، بعد از آن کعب آواز برآورد و استغاثت کرد چنانکه اهل خانه بشنیدند و آتش ها بر کردند..( چراغ روشن کردند)  و محمد بن مَسلَمه گفت: چون تیغ ها بر وی کار نمی کرد، من کُلَندی (کلنگ)داشتم وی را فرو خوابانیدم و آن کُلَند بر سینه وی زدم و قُوَّت کردم تا از پُشتِ وی بدرشد و جان بداد. هم وی حکایت کرد که از بس شمشیر ها که بهم میرسید چون وی می کُشتیم، شمشیر خطا می کرد و بر یکی از اصحاب ما آمد و او خسته (زخمی) شد.

چون وی را کشته بودند جمله اهل خانه با سلاحها تمام بیرون آمدند و ما برخاستیم و روی باز مدینه نهادیم و ایشان از قفای ما بیامدند و ما را نیافتند. و آن مرد مجروح در راه بماند و نتوانست رفتن و وی را بر دوش گرفتیم و تا مدینه بیاوردیم. و چون به مدینه رسیدیم آخر شب بود و سیّد در نماز ایستاده بود. چون از نماز فارغ شد وی را خبر دادیم ، وی گفت: اَلحَمدُلِّله رَبّ العالَمین که حق تعالی شر دشمن خود از ما کفایت کرد».

اشتراک گذاری