پنجم امرداد :روز درگذشت محمد رضا شاه پهلوی (شاهنشاه آریامهر)

پنجم امرداد

روز درگذشت محمد رضا شاه پهلوی (شاهنشاه آریامهر)

چرخه یی را که «آقا محمد خان قاجار» با کشتن و کور کردن و آزردن جان مردم ایران آغاز کرد، پس از هفت پشت با «احمد شاه قاجار» پایان گرفت. این چرخه ی سد و سی ساله را می توان یکی از بدشگون ترین چرخه ها در کارنامه ی ایران شمرد.

 تبار شناسی

[قاجار] یا [قَجَر] یک نامواژه ی مغولی برآمده از ریشه ی [آقاجَر] به چم (جنگجوی جنگل) است. پس از یورش مغول به ایران، قَجَرها به همراه چند تیره ی ترکمان و تاتار به شام رفتند. در پی تاخت و تاز تیمور گورکانی به آذربایجان برده شدند و در روزگار صفویان  به سپاه قزلباش پیوستند.

آقامحمد خان قاجار

آقامحمد خان در شش سالگی جامه ی رزم پوشید و شمشیر بدست گرفت، در پانزده سالگی به بِستر یکی از همسران «عادلشاه» [فرمانروای مشهد] راه یافت، و به فرمان عادلشاه اخته شد.

«آقامحمد خان» یک مسلمان خشک مغز و ستیهنده بود و مانند همه ی دیگر فرمانروایان خشک مغز و ستیهنده، به هنگام خون ریختن و تباه کردن روزگار مردم هم از نماز و روزه وکاربستِ دیگر آیین های دین باز نمی ایستاد.

در پی درگذشت «کریمخان زند» ازشیراز شتابان به تهران آمد و در ورامین خود را پادشاه ایران خواند.

با فریب و نیرنگ بر «لطفعلیخان زند» چیره شد و به ستوربانانش فرمود تا به او تجاوز کنند، سپس با همان تن و روان پر از زخم او را به تهران بُرد، نخست چشمانش را از چشمخانه کند و سپس جانش را گرفت.

در کرمانشاه دست سپاهیان خونریز خود را در کشتنِ مردان و کودکان، و دست یازی به زنان آزاد گذاشت…

در کرمان دهها هزار تن از مردم بی گناه شهر را کشت و فرمود چشمان همه ی مردان را کندند و پیش پای او انداختند، (سر پرسی سایکس شمار چشمهای کنده شده را  هفتاد هزار جفت نوشته است)، و به سپاهیان خود فرمان داد تا به همه ی زنان و دختران کرمان دستیازی کنند و کودکانشان را بکشند یا به بردگی بگیرند و دارایی مردم را یکسره بچاپند…

در آذربایجان پس از کُشتاری دَدمنشانه شهر سراب را به آتش کشید و همه آنچه را که برجای مانده بود بکام آتش فرو برد… 

در خراسان، شاهرخ پسر پیر و نابینای نادرشاه و خانواده اش را در زیر شکنجه های دَد منشانه کشت…

در قفقاز فرمان داد کلیساها را ویران کنند و همه ی مردم شهر را از کوچک و بزرگ و زن و مرد بکشند…

در تفلیس فرمان داد چشمان مردم را از چشمخانه در آوردند و به زنان و دخترانشان دستیازی کردند، و تا توانستند کشتند و سوختند و نغمه شادمانی را از آن سرزمین برانداختند، شمار بزرگی از کیش بانان مسیحی را در رود (کوروش) خفه کردند…

در گرجستان پس از کشتاری بزرگ پنج هزار تن از مردم گرجستان به اسیری بردند و شهر را به آتش کشیدند و همه جا را به ویرانی نشاندند…

در روز یکشنبه 28 خرداد 1171 خورشیدی (هفدهم ژوئن 1792 زایشی)  سه تن از پیشکارانش پیش از اینکه او جانشان را بگیرد، جانش را گرفتند و دفتر زندگانی آلوده به ننگش را بستند.

فتحعلی شاه قاجار  

 پس از درگذشت «آقا محمد خان»، برادر زاده اش «فتحعلی‌ شاه قاجار» بر جای او نشست و تا سال 1213 (2393 شاهنشاهی برابر 1834 زایشی)  نزدیک به سی و هفت سال بر ایران فرمان راند.

«… آنچه با شاه اسماعیل اول در سلسله صفویه شروع ،  و با قتل آقا محمد خان قاجار به پایان رسید، دوران رویارویی مردانه ی جنگاوران، و جنگ های شوالیه ها بود. از زمان فتحعلیشاه قاجار شوالیه ها از صحنه خارج و به جای آنها بساط شترنج بمیان آمد .  آقا محمد خان آخرین نفر از گروه شوالیه های قرن هجدهم بود ولی جانشین او از یک طرف بعلت خصوصیات و شخصیت خودش و از طرف دیگر بعلت تغییر شرایط، ناچار شد(یا او را ناچار کردند) که سلاح و خفتان شوالیه ها را به کناری بگذارد و پای میز شطرنج بنشیند .

قدرت های فعال در منطقه، اول عده یی را انتخاب و به آنها چند حرکت ( فقط چند حرکت) از مهره های شترنج را آموختند تا باورشان بشود که شترنج می دانند! سپس به اعتبار این گروه که عمدتاً قصد خیانت به خود و مملکت را نداشتند، ولی مقامِ مُشیر و مشاور پیدا کرده بودند، سران مملکت را بر نَطع شترنج نشاندند و وادارشان کردند تا در صحنه یی که نمی شناختند، و نبردی که برایش آماده نبودند، و فوت و فن هایی که نیاموخته بودند بازی کنند و به سهولت مات بشوند!. مات بشوند تا هرچه را که دارند ببازند، حتی احترام ملت خود را ، که باخت آنها را در این بازی اجباری نه به حساب سادگی، بلکه به عهده ی خیانت و ضعف و حقارت آنها می گذاشت. مهم نبود که این بازیکنان محکوم به شکست چقدر از شکست های خود درس عبرت گرفته و راه موفقیت را بیاموزند، چونکه به نسبت تجربه و آگاهی آنها بازی پیچیده و پیچیده تر می شد، دیگر تعداد مهره ها به 32 و خانه های جدول به 64 محدود نمی شد، بلکه آنقدر که لازم بود تعداد مهره ها بیشتر و خانه ها زیادتر و بازی غامِض تر می گردید تا هیچ شانسی برای مات نشدن باقی نماند!. بردن پیشکش!..

صد ها سال جنگ و ستیز با ازبک ها در شمال، و ترک ها در غرب، و سرداران و عشایر در داخل کشور، از یک سو مجالی برای امنیت و آسایش که لازمه ی توسعه ی فرهنگ و برقراری تمدن و نیروی سازنده و آینده نگر است باقی نگذاشت و از سوی دیگر سد نفوذ ناپذیر امپراتوری عثمانی در غرب – برای چند قرن – ارتباط سیاسی و اجتماعی ایران را با کشورهای متحول اروپا، خاصه در دوران انقلاب صنعتی بکلی قطع کرده بود . در نتیجه در روزی که دامنه ی انفجارهای  مستعمراتی از دروازه های جنوب و شمال به ایران کشیده شد، سلاطین و رجال مملکت با همان سادگی و ساده دلی که لازمه ی شرایط و مختصات قومی و موقعیت زمانی و جغرافیایی و اجتماعی آن مقطع زمانی بود با حریفانی روبرو شدند که نه تنها در متن انقلاب های اجتماعی و سیاسی و علمی و صنعتی پرورش یافته بودند بلکه حدود دویست سال آموزش و تجربه استعماری خوب می دانستند که با مقاماتی چنین ساده و ساده دل چه بایست کرد .

آنها در ابتدا در نقش دوست و مشاور و خیر خواه در آستان شاهان و رجال ایران ظاهر و بزودی مورد اعتماد قرار گرفتند، که اعتماد به دوست و خیرخواهی های او بخشی از سُنت ها و مکارم اخلاقی ایرانیان است . به محض اینکه درها بروی آنها باز و حرفها در حضور آنها باز گو شد و در امور داخلی و خارجی مورد مشورت قرار گرفتند، اطلاعات خود را بکار بردند تا در مردم روح تحقیر و بی اعتمادی و اهانت نسبت به شاهان و رجال خود را بوجود آوردند. و هنگامی که اطمینان یافتند که از سُنت های ملی و تقوا و فضیلت و مکارم اخلاقی اثری بر جای نمانده است آنگاه به نمایش شلاق ها خود پرداختند و در موقع خود این شلاق ها را به همراه فشار افکار عمومی، که حالا دیگر برای شاه و رجال خود احترام و اعتباری قائل نبود بکار بردند تا آنها را  به هر کاری که می خواستند وا بدارند . از سُنت پیشکشی که سابقه اش به دوران پیش از اعراب می رسد، استفاده کرده و با ادب و آداب پیشکش هایی به مقامات دادند تا بلافاصله با بوق و کرنا آن را به اسم رشوه به خورد مردم کوچه و بازار بدهند . جالب اینکه سعی کردند تمام این هزینه ها را هم با ایجاد مراکز اقتصادی و تجارتی از خود آن محل  تامین و چنانچه کمبودی  هم وجود داشت از کیسه پر فتوت و تمام نا شدنی هندوستان پرداخت کنند…( حسن برمک – ایران حلقه مفقوده، چاپ نیویورک)     

 در شهریور ماه سال 1181 [سپتامبر 1802] هنگامی که فتحعلیشاه قاجار سرگرم سربریدن و کور کردن و بدار کشیدن بازماندگان خاندان نادرشاه افشار بود، روس ها به سرزمینهای ایرانی یورش آوردند و گُرجستان  و گنجه و ارمنستان را گرفتند…

در فروردین ماه سال 1198 خورشیدی ( آوریل 1819 ) برابر پیمان نامه یی سرپرستی شاخاب پارس را به دولت انگلیس واگذاشت…

پس از شکست از روسیه ی تزاری، برابر پیمان نامه ی ترکمانچای خانات ایروان و نخجوان را به دولت روسیه داد…

در پی شکست شرم آور دیگری از روس ها، ناگزیر از پذیرش پیمان نامه ی دیگری بنام پیمان گلستان شد و سرزمین های قره باغ – گنجه – شکی – شروان – قویا – دربند – باکو- داغستان- استانهای خاوری گرجستان نیز به روس ها بخشید.

محمد شاه سومین شاه قاجار در دوازده سالگی دختر عمه ی چهارده ساله ی خود را بزنی گرفت و در 42 سالگی در پی یک بیماری بدخیم چشم از جهان فرو بست. در روزگار او شورش های پیاپی سراسر کشور را فرا گرفتند. 

ناصرالدین شاه چهارمین شاه قاجار در شهریور ماه 1227 

بر تخت نشست.

یکی از فرهیخته ترین دیوان داران ایران بنام میرزا تقی خان امیر کبیر در روزگار او بر سرکار کار آمد، ولی پیش از آنکه بتواند کشتی در هم شکسته ی میهن را از خیزابه های مرگبارِ ترکتازی های قاجار به کرانه یی از آبرومندی برساند، در پی ساخت و پاخت سفارت انگلستان و مهد علیا مادر ناصرالدین شاه و تنی چند از درباریان کُشته شد…

پس از کشته شدن «میرزا تقی خان امیرکبیر»، زیر فشارهای مرگبار دولت بهره کش انگلیس «هرات» نیز برای همیشه از دامن ایران جدا  شد…

در سال 1277 کشور با نایابی و کمبود خوارک روبرو شد و سایه ی مرگ سراسر کشور را فراگرفت… شورش ها و نا آرامی های پیاپی از تهران و تبریز آغاز شد و بزودی در همه جای ایران دامن گسترانید…

نیروهای رزمی روسیه به خاک ایران در آمدند و بی هیچ راهبندی هرچه خواستند کردند…

دکانداران دین با تعزیه و سوگواری و خرافه باوری ته مانده ی  بهروزگاری مردم را لیسیدند و جز غم و اندوه و سیه روزگاری چیزی برای مردم ایران بر جای نگذاشتند…

 فرازی از یادداشت های « حاج سیاح »  پس از بازگشت از اروپا سامه های بد هنجار روزگار «ناصرالدین شاهی» را فرا دید ما می گذارد:  

«… جماعت عمامه بسرها همه جا را پُر کرده و همه مقامات را صاحب شده اند، کسی نمی داند کدامیک از آنها فهم و سواد دارد و کدامیک ندارد! همه نام آیت الله و حُجت الاسلام و شیخ و ملا دارند! و کارشان این است که به اسم شریعت هر چه می خواهند بکنند و جلو هر چه را نمی خواهند بگیرند! مومن می سازند، تکفیر می کنند، معامله ی بهشت و جهنم می کنند، کسی جرات ندارد  بگوید آقا دروغ می گوید! زیرا بیرق وا شریعتا  بلند می شود،  به آنها  ایراد می گیری، می گویند ایراد  به مجتهد جایز  نیست! تکذیب می کنی مثل این است که خدا و پیغمبر را تکذیب کرده یی،  به  هیچ آخوند گردن کلفتی نمی توان گفت که مجتهد نیست یا که عادل نیست!  زیرا جمعی قلچماق پشت سرش دارد که هر چه بگوید می کنند، و اما مردم: گرد اندوه  بر روی همه نشسته است،  رنگ ها زرد، بدنها  لاغر، لباسها  کثیف، لب ها آویخته، چشم ها برزمین، گویا خرمی و نشاط از این مملکت رخت بربسته و  بجز  نوحه  و زاری چیزی  بر جای  نمانده است، آنچه  باقی  مانده است  زیارت رفتن و نعش کشیدن و نماز جماعت خواندن است…».

 این روند سیه روزگاری مردم ایران همچنان دُنباله دارد تا می رسیم به روزگار «احمد شاه»، واپسین شاه از خاندان  قاجار که به ناصرالملک گفته بود: اگر در سویس کلم فروشی کنم بهتر است تا در چنین مملکتی پادشاه باشم.

«احمد شاه»  همزمان با آغاز جنگ یکم جهانی{در تیرماه سال 1293} و در روزگاری بر تخت پادشاهی ایران نشست که کشور از دیدگاه مالی ورشکسته! از دیدگاه دینی تا گلوگاه فرو مانده در خرافه باوری! از دیدگاه کشورداری بازیچه یی بی ارزش در دست شترنگ بازان بزرگ سیاسی…  براستی کلم فروشی در سرزمینهای بیگانه بر پادشاهی بر چنین کشوری برتری داشت! در زمانه ی  پادشاهی او ایران با روزگاری آنچنان تیره و تار روبرو گردید که از زمان رسیدن اسلام به ایران تا بدان هنگام هرگز آنهمه تیره بختی را بخود ندیده بود.

ناتوانی، فرومایگی، نادیده گرفتن ارزش های میهنی محمد شاه از یک سو، و آتش خانمانسوز جنگ یکم جهانی از سوی دیگر افزون بر زشتکاری ها و ستم بارگی های دولت بهره کش انگلیس، ملت نگون بخت ایران را دچار آنچنان تیره روزگاری کردند که هیچ ملتی در سراسر تاریخ جهان مزه ی آنهمه تلخی و شوربختی را نچشیده بود.

در پی آغاز جنگ جهانی یکم، نیروهای روس از مرزهای شمال و سپاهیان انگلیس از مرزهای جنوبی،  ایران را میدان تاخت و تاز ستم بارگی های خود کردند.  دولت عثمانی هم از مرزهای  شمال باختری به آنها پیوست و به درون خاک ایران سپاه کشید.  

دولت انگلیس با همکاری تنگاتنگ با شاه ایران همه ی فرآورده های کشاورزی را به بهای گران از کشاورزان خرید و در انبارهای خود ذخیره کرد. نایابی نان و دیگر خوردنیها زمینه ی کُشتار بزرگ را در توده های کم توان ایرانی فراهم آورد. همه روزه هزاران کودک وزن و مرد و پیر وجوان بکام مرگی دلخراش فرو رفتند. جعفر شهری نویسنده یی که خود گواه آن نگون بختی مردم ایران بود نوشته است: 

« در همين قحطی بود كه نيمي از جمعيت پايتخت از گرسنگی تلف شد، اجساد گرسنگان در گوشه و كنار كوچه و بازار هيزم‏ وار بر روی هم انباشته شده، كفن و دفن آنها ميسر نمی گرديد و قيمت گندم از خرواری 4 تومان به 400 تومان و جو از من 2 تومان به 200 تومان رسيده، هنوز صاحبان و محتكران آنها حاضر به فروش نمی ‏شدند…».

«احمدشاه» خود بزرگترین انبارگر گندم و دیگر فرآورده های کشاورزی در روزگار نایابی بود. همدستی شاه قاجار با دولت انگلیس در کار انبارکردن نیازمندیهای روزانه ی مردم ، بزرگترین آسیب را بر پیکر ایران زد.  گزارش های بجا مانده از آن روزگار نشان می دهند که بیشینه ی مردم ایران ریخت و سیمای مردمی و آدم وارگی خود را یکسره از دست دادند، همه با چشمانی گود افتاده، چهار دست و پا می خزیدند و گیاه و ریشه درختان را می خوردند و از خوردن  هر چه از جاندار و بی جان که فرو دستشان بود مانند سگ و گربه و کلاغ و موش و خر و … خودداری نمی کردند.  یک افسر انگلیسی بنام   داناهو که نماینده ی سیاسی دولت بریتانیا در باختر ایران بود در گزارش خود  نوشته است:

«… پیکرهای چروکیده  و بی جان زنان و مردان، رویهم انباشته شده و در گذرگاههای عمومی افتاده اند. در میان انگشتان چروکیده آنان همچنان مشتی گیاه که از کنار جاده کنده و یا ریشه هایی که از کشتزار در آورده اند به چشم می خورد؛ با این  گیاهان بی ارزش می خواستند در برابر رنج گرسنگی  پایداری کنند و از مرگی ناخواسته بگریزند. در جایی دیگر، پابرهنه یی با چشمان گود افتاده که دیگر هیچگونه همانندی به آدم نداشت، چهار دست و پا روی جاده جلوی خودرویی که نزدیک می شد می خزید و در حالی که نای سخن گفتن نداشت با اشاره برای تکه نانی التماس می کرد…».

در ماه آوریل سال 1918 فرانسیس وایت دبیر سفارت آمریکا از بغداد راهی تهران شد و با دیدن آنهمه نگون بختی ایرانیان نوشت:

شان مانند پیرمردان و پیرزنان هشتاد ساله تکیده و چروکیده است. همه جا کمبود دیده می شود و مردم ناگزیرند علف و یونجه بخورند و حتی دانه ها را از سرگین سطح جاده جمع می کنند تا نان درست کنند. در همدان چندین مورد دیده شد که گوشت انسان می خورند و دیدن صحنه درگیری کودکان و سگها بر سر جسد و یا بدست آوردن زباله هایی که به خیابان ها ریخته می شود عجیب نیست…»

:گزارشگر دیگری بنام کالدول در بهار سال 1918 نوشته است

«… هزاران تن از ایرانیان در پی گرسنگی و بیماری در تهران و مشهد و همدان جان خود را از دست دادند. سیه روزگاری و نگون بختی و گرسنگی در ایران چنان هراس انگیز است که سدها تن از مردم مردم ایران لاشه ی جانوران را می خورند و گاه از خوردن گوشت انسان ها نیز روی بر نمی گردانند…فلاکت گسترده حتی بر شهرهای کوچک و هزاران روستای ایران فرمانرواست…»

کارشناسان بر این باورند که در آن سالهای نایابی که پی آیند زشتکاریهای احمد شاه و دولت ستم باره ی انگلیس، دستکم ده میلیون تن از مردم ایران با تلخ ترین شیوه جان باختند. این بزرگترین «هولوکاست» در تاریخ جهان، و شرم آورترین رُخداد در تاریخ ایران بود، شگفتا که هیچ کس در باره آن نه چیزی می گوید و نه می نویسد. (برای آگاهی بیشتر نگاه کنید به جشن های دوهزار و پانسد ساله در گاهشمار مهر ماه در همین دفتر)

« رضا شاه بزرگ» در چنین سامه های بد شگونی بر سر کار آمد، او بر تخت پادشاهی کشوری نشست که به یک گورستان بزرگ غم زده بیشتر می مانست تا به یک سرزمین تاریخی! سرزمینی که شاه پیش از اوکلم فروشی در یک سرزمین بیگانه را برتر از پادشاهی در آن می شمرد!. 

«رضا شاه بزرگ» در نخستین گامه، کوشید تا دست آخوندهای دیو سرشت از سر مردم خود کوتاه کند:

«… رضا خان برای اينكه فرهنگ غربی را وارد كشور كند مخالفت با روحانيت را آغاز كرد و اين قشر از جامعه را  در تنگنا قرار داد و هَتك حُرمت بر علما را شروع كرد كه با كشف حجاب، و عازم كردن زن خود با  وضع نامناسب از حيث حِجاب به قُم و حَرَم حضرت معصومه كه اعتراض علما و دينداران را در پی داشت بی حرمتی ها را به  نهایت رساند. و رضاخان با چکمه و لگد و تبعید از قم جواب معرضین را داد..

و نفوذ روحانيان در زندگی اجتماعی وسياسی كشور به سختی محدود گرديد و در پی انجام اصلاحات قضائی روحانيون به طور كلی از حق قضاوت محروم شدند..   در زمينه آموزش و پرورش همگانی حضور روحانيت بكلی از ميان رفت… (برداشت از تارنمای اسلامی «موعود»)

به سخن دیگر بجای اینکه مشتی آخوند شپش زده ی گندیده مغز، در «مکتب خانه ها»  به فرزندان ایران بوم آیین خلا رفتن – جماع کردن – غسل میت – غسل جنابت – غسل حیض – غسل ترتیبی – غسل ارتماسی – نماز میت- و اصول جن گیری و جز اینها بیاموزانند، و موریانه وار مغز و روان فرزندان میهن ما را تباه بگردانند، گروهی آموزگار دانش آموخته و دلسوز در دبستان و دبیرستان و دیگر کانون های آموزشی به فرزندان این میهن ستم کشیده، شیوه ی درست خواندن و درست نوشتن و شمارگری و تاریخ و گیتا شناسی و زیست شناسی و جز اینها آموزش دهند.

 در حدود سال‌های ابتدای سلطنت رضا شاه در ايران بطور كلی 50 مدرسه مشغول به کار شدند…

در سال 1308 شمسی، دانشگاه تهران بنیانگذاری شد…

در سال 1312 در تمام ايران 4200 دانشجو تحصيل می‌ كردند و چند سد دانشجوی ايرانی برای تحصیل به خارج اعزام شدند…

مدارس مختلط دختران و پسران در اين دوره تأسيس گرديد…

رضا شاه با كشف حجاب، ادعای برابری حقوق زنان با مردان را مطرح می كرد و به آنان به اصطلاح آزادی می ‌داد…

چندين دانشسرا در چند شهر بزرگ داير شد كه مختص به موسيقی بودند…

دبستان و دبيرستان نظام، آموزشگاه شهربانی، دانشكده كشاورزی، هنرستان بانوان، مدرسه پست و تلگراف و آموزشگاههای دیگری كه در سال‌های سلطنت رضا شاه تشكيل شدند…

در سالهای آخر رضاخان جمعيت در حال تحصيل ایران به 50 هزار نفر، و تعداد آموزشگاهها به 750 آموزشگاه ‌رسيد…

بناهايي كه در اين دوره احداث می ‌شده، بيشتر نماينده فرهنگ ايران باستان بود و همچنين تقلیدی از آثار و بناهای غربی بود…

از آنجائيكه نظام آموزشی دوره ی پهلوی اول در تقابل و رویارویی با روحانيت و ساخت مذهبی جامعه بود. تعداد مدارس روحانی و حوزه‌های علميه نيز تقليل يافت چنانچه اين گونه مدارس كه در سال 1304 به 282 باب با 5984 نفر طلبه مي‌رسيد. در سال 1320 به 206 باب با 784 طلبه تقليل يافت.

هرچند در اين دوره مطبوعاتی هم در كشور چاپ و نشر می ‌شدند. در حوالی سال 1314 يك نهضت تصفيه زبان فارسی شكل گرفت كه زبان فارسی را از لغات خارجی تصفيه كند، ولی در اين زمينه نيز خيانت شد و فقط اصطلاحاتی كه غير اروپائی بود مد نظر قرار گرفت و لذا تصفيه فارسی از لغات خارجی منحصر به لغتهای عربی و تركی شد و هر كس موظف شد فقط در مقابل لغات عربی، كلمات فارسي سره انتخاب كند و بكار ببرد…   (برداشت از تارنمای اسلامی «موعود»)

 « از دوره قاجار که ارتباط ایران با کشورهای اروپایی گسترش یافت، همراه با دانش و تکنولوژی اروپایی، واژه‌ها و اصطلاحات بسیاری، ابتدا از زبان فرانسه و سپس از زبان انگلیسی وارد زبان فارسی شدند. انجمن‌های ادبی دوره قاجار، و سپس افراد، و گروه‌های متعدد پیشگامان، ساخت معادل‌هایی برای واژه‌های فرنگی شدند.

 رضاخان سردار سپه در روز شانزدهم دی‌ماه 1300 در ماده پنج «حکم عمومی شماره یک» خود برای تشکیل ارتش جدید ایران می‌گوید:

تبدیل اسامی و لغات ذیل را به موجب این حکم به تمام دوائر قشونی امر می‌ دهم و باید فورا مورد تلفظ و اطلاق قرار دهند:

به جای دیویزیون: باید گفته بشود لشکر

به جای بریگاد: باید گفته بشود : تیپ

به جای رژیمان: باید گفته بشود فوج

به جای باتالیون: باید گفته بشود گردان

به جای باطری: باید گفته بشود آتش‌بار

به جای اسکادران: باید گفته بشود بهادران

به جای مترالیوز: باید گفته بشود مسلسل

در سال 1303 هجری شمسی در وزارت جنگ انجمنی برای وضع اصطلاحات جدید تشکیل شد.

این انجمن اصطلاحاتی در برابر اصطلاحات فرانسوی پدیدآورد که هنوز هم در زبان پارسی به کار برده می‌شوند، مانند:

هواپیما بجای   avion

فرودگاه بجای  aéroport

خلبان بجای    pilot

در سال 1311 در دانشگاه تربیت معلم { انجمن وضع لغات و اصطلاحات علمی}  تأسیس شد. این انجمن تا سال 1319 فعال بود. از ساخته‌های این انجمن به جای واژه‌های فرانسوی است:

گرماسنج بجای کالُروی متر

گرانش بجای  gravitation

همچنین پیش از تأسیس (فرهنگستان اول‌)، وزارت معارف درصدد برآمد انجمن‌هایی متشکل از کارشناسان و ارباب فن برپا کند (که آکادمی طبی نخستین گام در این راه بود). جلسه‌های آن آکادمی با شرکت چند نفر از پزشکان معروف و دانشمند برگزار می‌شد. معادل فارسی  «فرهنگستان»‌ در برابر واژه بیگانه «آکادمی‌»  در این زمان انتخاب شد و سرانجام در روز 29 اردیبهشت 1314 فرهنگستان ایران را کار خود را آغاز نمود.

از وظایف عمده این فرهنگستان وضع اصطلاحات جدید بود. این نهاد که به «فرهنگستان اول» معروف شد، تا سال 1320 فعال بود.  حاصل کار این فرهنگستان به تصویب رساندن 2000 واژه تا حدود سال 1320 بوده است.

این فرهنگستان در سال 1319 در کتابی واژه‌های تازه‌یی را که تا پایان سال 1319 در فرهنگستان ایران پذیرفته شده بود، منتشر نمود. از جمله آن واژه‌ها که به جای واژه‌های فرانسوی ساخته شده‌اند:

پالایش بجای: فیلتریشن

پرتوشناسی بجای: رادیولوژی..

به جای ترکیبات عربی:

ایاب و ذهاب باید گفته می شد: رفت آمد.

بجای هذه السنه: باید گفته می شد: امسال

بجای بیع و شری باید گفته می شد: خرید و فروش

داریوش آشوری درباره این فرهنگستان می‌نویسد: «فرهنگستان یکم، به رغم عمر کوتاهش، که پایان آن کم و بیش با پایان پادشاهی رضاشاه هم‌زمان بود، از نظر دگرگون کردن فضای زبانی و شکستن فضای محافظه‌ کارانه‌یی که عادت‌ها و گرایش‌های دیرینه،  ادیبانه پاسدار آن بودند، نقش بزرگی بازی کرد. فرهنگستان با ساختن واژه‌های ترکیبی برای نام‌گذاری وزارتخانه‌ها و دستگاه‌های اداری و مقداری ترِم‌های علمی و فنی، بر اساس دستگاه ترکیب ‌ساز زبان فارسی، این دستگاه را که در حوزه ی نثر نویسی قرن‌ها از کار افتاده و فراموش شده بود، دوباره به کار انداخت. جایگزینی واژه‌هایی مانند:

بهداری به جای صِحیه

دادگستری به جای عدلیه

شهربانی به جای نظمیه

زیست‌ شناسی به جای علم‌الحیات

گرماسنج بجای میزان الحراره

فشارسنج به جای میزان‌الضُغطه

نمونه‌هایی ا‌ست که امروزه به‌ آسانی می‌توان نقشِ آن‌ها را در دگرگونی فضای زبانی درک کرد، زیرا پیش از آن رسم و عادت بر این بود که تمامیِ این ‌گونه نام‌ها از مایه ی عربی ‌تبار ساخته، یا با ساختار واژگانی عربی جعل شوند.

این واژه‌های جانشین که با فرمان شاهانه در نگارش‌های رسمی به کار می ‌رفتند و یا راه خود را به کتاب‌های درسی باز می‌کردند، دریچه تازه‌یی رو به فضای تنگ و خفقان‌ گرفته نثر فارسی گشود و هوای تازه‌یی وارد آن کرد.

با این کار نمایان فرهنگستان بود که واژه‌سازی بر بُنیاد واژگانی و ساختار دستوری فارسی توانست راه خود را باز کند و به دست نویسندگان و مترجمان نسل‌های پسین گسترش یابد.( برداشت از تارنمای خبرگزاری دانشجویان مسلمان)

«… رضا شاه بعد از پا گرفتن قدرتش، همه تقيُدات و رسوم مذهبی را كنار گذاشت و كار را به جايی رساند كه حكم صريح و ضروری قرآن يعنی لزوم حجاب برای بانوان را زير پا نهاد. رضاخان و دستگاه حاكمه ی او برای اجرای ماموریت مسخ فرهنگی ملت مسلمان ايران، اقدامات خشونت باری را انجام دادند، كه اين اقدامات بشرح ذيل است:

1- گذاشتن کلاه نمدی را ممنوع کرد

2- محصلين دختر از داشتن حجاب ممنوع شدند.

3- كليه كارگزاران حكومتی در هر منطقه یی موظف شدند همراه با همسرانِ بدون حجاب خود در مراسم حاضر شوند!.

4- افسران ارتش از راه رفتن با زنان با حجاب ممنوع شدند!.

5- معلمان زن مجبور به حضور در كلاس ها بدون داشتن حجاب بودند!.

6- از حضور زنان با حجاب در پارك ها، سينماها، تأتر و هتل ها و ساير مراكز عمومی جلوگيری می شد.

آنچه در تمام اقدامات فوق مورد توجه رضاخان بود پيشرفت برنامه «كشف حجاب» به هر صورت بود و هر كس از دستورات سرپيچی می كرد بازداشت و مورد آزار، شكنجه، تبعيد و حتی انفصال از خدمات دولت قرار می گرفت.  رضاشاه چادر و چاقچور را دشمن ترقی و پیشرفت مردم می شمرد و برای برداشتن حجاب بانوان، مجالس جشن و سخنرانی ابتدا در تهران، و شهرهای شمالی ايران، و سپس به تدريج در ساير شهرها برقرار می شد.   رضاخان برداشت خود را از كشف حجاب چنين تحليل می كند: كه اصلاً چادر و چاقچور، دشمن ترقی و پیشرفت مردم ماست. درست حكم يك دُمَل را پيدا كرده كه بايد با احتياط به آن نشتر زد و از بینش برد.

روز 17 دی ماه 1314 كه شاه به اتفاق ملکه و شاهدخت ها در جشن دانشسرای مقدماتی حضور يافتند.

در اين روز دو اتومبيل سلطنتی كه اولی رضاشاه و دومی ملكه تاج الملوك و شمس و اشرف پهلوی در آن بودند، بدون حجاب وارد دانشسرا شدند.

شاه به دانشسرای عالی رفت تا گواهينامه فارغ التحصيل ها را بدست خود به دانشجويان بدهد، ملكه ايران و دو دختر بزرگش كه با لباس اروپايی و بدون حجاب بودند همراه شاه به دانشسرای عالی آمدند.

رضا شاه در نطق خود گفت:

روز هفدهم ديماه 1314 در زندگانی زنان ايران اهميت بسزايی دارد شما زنها بايد اين روز را كه روز سعادت و موفقيت شماست روز بزرگی بدانيد و از فرصتی كه بدست آورده ايد برای خدمت به كشور خود از آن استفاده كنيد… شما خواهران و دختران من حالا كه داخل جامعه شده ايد و برای پیشرفت خود و کشورتان اين قدم را برداشته ايد بايد بفهميد كه وظيفه شما اين است كه برای کشور خودتان كار كنيد، سعادت آينده در دست شماست.»

در تمام طول سخنرانی شاه بعضی از بانوان چنان از بی حجابی خود ناراحت بودند كه رو به ديوار ايستاده و حتی چهره خود را بر نمی گرداندند و از گريه خود نمی توانستند جلوگيری كنند.(برداشت از پرتال علمی – فرهنگی راه بهشت!)

محمد رضا شاه پهلوی 

«شاهنشاه آریامهر»

 «محمدرضا شاه پهلوی» در روز چهارم آبان ماه سال 1298 خورشیدی[ 2478 شاهنشاهی] در بدترین روزهای تاریخ ایران، در خانه‌ ی کوچکی در کوی دروازه قزوین تهران دیده به جهان گشود.

او هنگامی زاده شد که میهن در پی زشتکاریهای شاهان ترک تبارقاجار و دستیازیهای روس و انگلیس در سراشیب نابودی فروغلتیده و هر روزش بد تر از دیروزش بود…

دولت روسیه از شمال و دولت انگلیس از جنوب همانند دو خون آشام بزرگ شیره ی جان کشور را می مکیدند، دزدان و راهزنان و شورش گران در کران تا کران کشور خواب از چشم ایرانیان ربوده بودند، داغ ننگ دو پیمان نامه ی شرم آور «گلستان» و «ترکمانچای» همراه با داغ آن [قحطی پُرمرگ] روان ایرانیان را آزار می داد…

جنبش مشروطه اگرچه به سود آزادی خواهان خواهان بپایان رسیده بود ولی آخوندها توانستند با ترفندهای اسلامی رشته ی کارها را بدست خود گیرند و دوباره همان «فرهنگ شبان رمه یی» را این بار در پناه « قانون اساسی» در ایران بگسترانند…

 «محمدرضا» هنگامی که به شش سالگی رسید پدرش «رضا خان میرپنج» بر تخت پادشاهی ایران فراز آمد و برنام «رضا شاه»  گرفت.

 نخستین سالهای آموزش را در تهران، و سالهای میانی را در سویس گذارند و در بازگشت به ایران با درجه «ستوان دوم» از دانشکده ی افسری دانشنامه دریافت کرد.

 در بیست و دوسالگی بر جای پدر نشست و از 25 شهریور سال 1320 تا خِلالوش اسلامی در سال 1357 خورشیدی[2537 شاهنشاهی] همانند یک ناوخدای دلسوز، کوشید تا کشتی در هم شکسته ی ایران را  به کرانه های آرامش و سربلندی برساند.

پس از پایان جنگ دوم جهانی و بیرون رفتن  نیروهای بیگانه از کشور، به تاخت و تاز مزدوران اتحاد جماهیر شوروی که در آذربایجان و کردستان [حکومت های خود مختار] .برپا کرده بودند پایان داد و کشور را از پاره پاره شدن در کام دشمنان میهن رهایی بخشید 

    در سال 1341 زمینه ی یک دگرگونی بزرگ بنام «انقلاب سفید شاه و مردم» را بر شالوده های زیر پدید آورد:

اصل یکم: اصلاحات ارضی و از میان برداشتن  نظام ارباب و رعیتی.

اصل دوم: ملّی کردن جنگل‌ها و مراتع

اصل سوم: فروش سهام کارخانجات دولتی به عنوان پشتوانه اصلاحات ارضی

اصل چهارم: سهیم کردن کارگران در سود کارخانه‌ها

اصل پنجم: اصلاح قانون انتخابات ایران به منظور دادن حق رأی به زنان و حقوق برابر سیاسی با مردان.

اصل ششم: ایجاد سپاه دانش

اصل هفتم: ایجاد سپاه بهداشت

اصل هشتم: ایجاد سپاه ترویج و آبادانی

اصل نهم: ایجاد خانه‌های انصاف و شوراهای داوری

اصل دهم: ملّی کردن آب‌های کشور

اصل یازدهم: نوسازی شهرها و روستاها با کمک سپاه ترویج و آبادانی

اصل دوازدهم: انقلاب اداری و انقلاب آموزشی

اصل سیزدهم: فروش سهام به کارگران واحدهای بزرگ صنعتی یا قانون گسترش مالکیت واحدهای تولیدی.

چهاردهم: مبارزه با تورم و گران ‌فروشی و دفاع از منافع مصرف‌ کنندگان

اصل پانزدهم: تحصیلات رایگان و اجباری

اصل شانزدهم: خوراک رایگان برای کودکان خردسال در آموزشگاهها  و خوراک  رایگان شیرخوارگان تا دو سالگی با مادران

اصل هفدهم: پوشش بیمه‌های اجتماعی برای همه ایرانیان

اصل هجدهم: مبارزه با معاملات سوداگرانه زمین‌ها و اموال غیرمنقول

اصل نوزدهم: مبارزه با فساد، رشوه ‌گرفتن و رشوه ‌دادن

 در دهه ی چهل و سالهای آغازین دهه ی پنجاه خورشیدی ایران با شتابی شگفت انگیز گامه های پیشرفت و فراپویی را یکی پس از دیگری پیمود ولی دشمنان ایران، بویژه حزبِ همیشه دشمن یار توده برای بی ارزش نشان دادن پیشرفت های کشور در پرتو کار و کوشش و خردمندی آن شهریار خورشید چهر، همه ی دستاوردهای کار و کوشش او را جبر تاریخ  بشمار آوردند!.

در روز یازدهم اردیبهشت 1354 پزشک ویژه ی آریامهر او را از بیماری بدخیمی که دچارش گشته بود آگاه نمود. این نخستین گامه ی فروپویی دولت آریامهر بود! ولی زمینه ی فروپاشی سامانه ی شاهنشاهی ایران از هنگامی آغاز شد که آریامهر به خواست آمریکا برای پایین آوردن بهای  نفت تن نداد. 

این سرپیچی از خواست آمریکا خشم شرکتهای بزرگ نفتی و دیگر فزونخواهان جهان را برانگیخت.  جیمی کارتر به همراه ژیسکار دستن – هلموت شمیت- و جیمز کالاهان سران کشورهای آمریکا و فرانسه و آلمان و انگلیس در یک ساخت و پاخت جهانی، زمینه ی خِلالوش اسلامی را در ایران فراهم آوردند و با پشتیبانی از یک شیخ واپس گرای خون آشام بنام روح الله خمینی که سالها پیش از آن به انگیزه ی « دادنِ حق رای به زنان ایران»، به ستیز با آریامهر برخاسته بود ملت ایران را از آستانه ی هزاره ی دوم به روزگار سیاه آغاز اسلام در بیابانهای حجاز پس راندند.

والری ژیسکاردستن که در«کنفرانس گوادلوپ» میزبان دیگر سران جهان بود، در گفتگو با روزنامه ی توس در سال 1377  گفت: تنها کشوری که در آن نشست زنگ پایان دوران فرمانروایی شاه را به سدا درآورد جیمی  کارتر بود… و ما همه شگفت زده بودیم…»

محمد رضا شاه پهلوی[ شاهنشاه آریامهر] برای پرهیز از ریختن خون مردم خود در روز بیست و ششم دی ماه سال 1357 به مصر رفت و با پیشباز بسیار گرم ودوستانه ازسوی انورسادات رییس جمهور مصر روبرو گردید و سرانجام در ساعت ۹:۴۵ دقیقه روز  پنجم اَمُرداد سال ۱۳۵۹ خورشیدی، در ۶۱ سالگی در شهر قاهره برون از مرز های میهن  چشم از جهان فرو بست.  

پیش زمینه های انقلاب اسلامی

انگیزه ی ستیز روحانیت  شیعه با آریامهر

در سال 1341 خورشیدی (2521 شاهنشاهی، 1962 زایشی) دولت ایران پیشنهاد نامه، یا {لایحه انجمن های ایالتی و ولایتی }  را به مجلس  شورای ملی برد. پیشنهاد نامه از سوی همه ی نمایندگان مردم بگرمی پذیرفته شد. برابر این پیشنهاد نامه برای نخستین بار به زنان ایرانی پروانه داده می شد که نمایندگانی از سوی خود بر گزینند و یا از سوی مردم به نمایندگی در مجلس شورای ملی برگزیده شوند.

شیخ روح الله خمینی نخستین آخوند دیو سرشت از میان دیگر آخوندهای اهرمن خو بود که به ستیز با پیشنهاد دولت و خواست نمایندگان مردم ایران در مجلس قانون گذاری برخاست و همه ی  بزرگ عمامه داران و بازاریان و پیروان و چماق داران و چاقو کشان را به همازوری با خود فراخواند و شاه را در دادن «حق رأی» به زنان به چالش کشید. «شاهنشاه آریامهر» پیگیری این کار را به «اسدالله علم» (نخست وزیر) سپرد.

«اسدالله علم» در یک سخنرانی گفت: «هرگونه ایستادگی در برابر این لایحه، ایستادگی واپسگرایانه در برابر پیشرفت زنان است که نیمی از مردم ایران بشمار می روند».  

با اینهمه خمینی از ستیز دَدمنشانه ی خود با حق رای زنان دست بر نداشت و در تلگرافی به پیشگاه اسدالله علم نخست وزیر ایران نوشت:

        «… در تعطیل طولانی مجلسین دیده می‎شود که دولت اقداماتی را در نظر دارد که مخالف شرع اقدس و مُباین صریح قانون اساسی است… ورود زنها به مجلسین و انجمن های ایالتی و ولایتی و شهرداری مخالف قوانین محکم اسلام که تشخیص آن به نص قانون اساسی محول به علمای اعلام و مراجع فتوا است و برای دیگران حق دخالت نیست و فقهای اسلام و مراجع مسلمین به حُرمَت آن فتوا داده و می‎دهند.

در این صورت حق رای دادن به زنها و انتخاب آنها در همه مراحل، مخالف نص اصل دوم از متمم قانون اساسی است و نیز قانون مجلس شورا … »

 و در تلگراف دیگری به پیشگاه شاهنشاه آریامهر نوشت:

حضور مبارک اعلیحضرت همایونی.

پس از اهدای تحيت و دعا، به طورى كه در روزنامه‏ها منتشر است، دولت در انجمن هاى ايالتى و ولايتى، اسلام را در رأى دهندگان و منتخبين شرط نكرده و به زنها حق رأى داده است.  و اين امر موجب نگرانى علماى اعلام و ساير طبقات مسلمين است!

وظيفه دينى همه ماست كه بگوييم و بخواهيم كه قانون شركت زنان در انتخابات انجام نشود، اگر اين قانون عملى بشود، دنبالش چيزهاى ديگرى است، و خواسته اكثريت مردم، شرط است! اكثر مردم اين مملكت از اين امر بيزارند!

 و در یک سخنرانی در قم در میان گروه بزرگی از آخوندها و بازاریان گفت:

 « اگر تمام دنيا يكطرفه بگويند: بايد بشود، من يكى مى‏گويم: نبايد بشود!.. زنان نباید حق رای داشته باشند!

و در یک {اعلاميه مشترك} به همراه شمار بزرگی از بزرگ عمامه داران  که در پیرامون خود گرد آورده بود نوشت:

«… با اين‏ وضع رقت بار بجاى آنكه دولت درصدد چاره برآيد، سر خود و مردم را گرم مى‏كند به امثال دخالت زنان در انتخابات، يا اِعطاى حق زنها، يا وارد نمودن نيمى از جمعيت ايران را در جامعه و نظاير اين تعبيرات فريبنده، كه جز بدبختى و فساد و فحشا چيز ديگرى همراه ندارد. روحانيون  با صراحت می ‏گويند تصويب نامه ی اخير دولت راجع به شركت زنان در انتخابات از نظر شرع بى‏اعتبار و از نظر قانون اساسى لغو است..

دستینه کنندگان این ننگین نامه: مرتضی حسينى لنگرودى، احمد حسينى زنجانى، محمد حسين طباطبائى، محمد موسوى يزدى، محمدرضا موسوى گلپايگانى، سيد كاظم شريعتمدارى، روح الله خمينى، میرزا هاشم آملى و مرتضى حائرى یزدی.

 و در پیامی به ملت ایران نوشت:

«… دستگاه حاكمه ايران به احكام مقدسه اسلام تجاوز كرد، و به احكام مُسَلَم قرآن قصد تجاوز دارد. نواميس مُسلِمين در شُرُفِ هتك است.  و دستگاه جابره با تصويب نامه‏هاى خلاف شرع و قانون اساسى مى‏خواهد زنهاى عفيف را ننگين و ملت ايران را سرافكنده كند،  دستگاه جابره در نظر دارد تساوى حقوق زن و مرد را تصويب و اجرا كند. يعنى احكام ضروريه اسلام و قرآن كريم را زير پا بگذارد، يعنى دخترهاى هجده ساله را به نظام اجبارى ببرد { سپاه دانش سپاه بهداشت} و به سربازخانه ‏ها بكشد، يعنى با زور سرنيزه دخترهاى جوان عفيف مسلمانان را به مراكز فحشا ببرد!

 و در پیام دیگری نوشت:

« اى مسلمانان عالم! بدانيد در جريان تصويب نامه ی انجمنهاى ايالتى و ولايتى علتِ مخالفت علماى اسلام قضيه شركت زنان در انتخابات نبود، اين قضيه ناچيز تر از آن بود كه آن قيام عمومى را به همراه داشته باشد. مسئله اين بود كه علما و روحانيون ديدند كه دستگاه جبار مى‏خواهد با كيْد شيطانى، اسلام را قلب كند و اوضاع را به عقب برگرداند..

آنها در كنار شعار احترام به مقام حضرت صادق، از تساوى حقوق زن و مرد دَم مى‏زنند. تساوى حقوق زن و مرد يعنى قرآن را زير پا گذاردن، يعنى مذهب جعفرى را كنار زدن، يعنى قرآن را مهجور كردن و به جاى آن كتاب هاى ضاله قرار دادن.. و ساير كارهايى كه نواميس اسلام و مسلمين را به خطر تهديد می ‏كند!

 محمدرضا شاه مانند پدرش « رضا شاه بزرگ » مردی بسيار میهن پرست و سخت كوش بود، همراه با برآمدن خورشید پشت میز کارش می نشست و گاه تا نیمه های شب کار می کرد. او به زبانهای انگليسی و فرانسه، همچنین به فن خلبانی و چتربازی و دریانوردی چیره گی همه سویه داشت 

«محمدرضا شاه پهلوی»، «شاهنشاه آریامهر»، پس از سالها کار و کوشش در راه بهزیوی مردم ایران، در  در ساعت ده بامداد روز پنجم اَمُردادِ سالِ 1359 کوچی، 2539 شاهنشاهی) در بيمارستان نظامی قاهره (معادی) درگذشت.

        در سالهای نه چندان زیاد روزگار پهلوی، ایران گامهای بسیار بلند و شتاب آلود در راه پیشرفت و فراپویی برداشت: دادگستری ملی، حقوق برابر زن و مرد، مجلس سنا و انجمن های ايالتی و ولايتی، دادگاه خانواده، دانشگاه سراسری، آموزش و پرورش همگانی و رایگان، ارتش مردمی و آراسته به کارآمد ترین جنگ ابزارهای بایسته، ملی شدن صنعت نفت، ملی شدن شيلات، ترابری زمينی، هوایی، و دريایی، سازمانهای امنيتی و انتظامی، بهداشت و درمان همگانی، كشاورزی مكانيزه، ورزش و تربيت بدنی، وزارتخانه ها و اداره ها، برنامه اتمی زیر نگاه و سرپرستی سازمان انرژی اتمی، فن آوری سنگين و نيمه سنگين و سبك، فن آوری جنگی، دانشکده های رزمی و سامان بخشی، دستگاه ديپلماسی، آموزش و گسترش هنر، سامانه ی پیشرفته ی بانكداری، بيمه و تامين اجتماعی، و…

« من هنگامی که به ايران شاهنشاهی روزگار جوانی خود می ‏اندیشم و آن‏همه اقتدار و شوکت و اعتبار و احترام در جهان و آن اندازه پاکی و معصومیت و شادابی و شادی و امنيت و آسايش در درون ايران را پيش چشم مجسم می‏کنم، به راستی نمی‏توانم بپذیرم که جمهوری اسلامی، همان ميهن گرامی من «دولت شاهنشاهی ايران» است. ايرانی که در آن، من، جوان ايرانی، در کنار کار و تحصيل، آن اندازه امکانات ارزان و آسان برای جوانی کردن داشتم که گاهی آرزو می‏کردم که ای کاش انسان نيازمند به خواب نبود و می‏توانست تمامی شبانه‏روز از زندگی خود لذت برد. روزی که منِ هژده ساله ی پُر اميد و مَست از باده ی غرور با دختر زيبا و خوش پوش همسايه مان، پس از نوشيدن آبجويی خنک در گوشه ی دنج يک تريا، دست در دست به تماشای فيلم به يادماندنی شکوه علفزار در «سينما ب. ب»، سينمای عشاق تهران آن روزگار رفتم، در افسوس اين بودم که چرا ميهن من پيشرفته‏تر و آزادتر از ايالات متحده آمريكا نيست! و امروز چهل سال پس از آن تاريخ در گوشه غربت و تنهايی، از خود می‏پرسم با اين بی‏آزرمی و لجبازی و مسئوليت ‏گریزی که بدبختانه در اكثريت نخبگان ما وجود دارد، اصلن ممکن است که با دل بستن به اين طايفه حتا چهل سال بعد و پس از مرگ من هم، دوباره ميهنم مانند زمان هجده سالگی من گردد، تا باز هم در آن، دختران و پسران جوان پُر اميد و شاد و پر غرور چون من، دست در دست هم بدون ترس از داغ و درفش و بند و تازيانه به دبيرستان و دانشگاه و تئاتر و سينما و تريا و بار و کلوپ و کنار دريا رفته و جوانی کنند، و يا رخداد فرخنده دگری در راه است که باعث خواهد شد اصلن حتا من و نسل من نيز دو باره آن شکوه و شوکت ايران درخشان را ببينيم. من که هنوز هم اميد از کف نداده و سرم همچنان پرسودا و دلم پر از آرزوست…(دکتر امیر سپهر) 

« شاه نظرات خود را با یک انگلیسی سلیس و لحنی که بسیار صمیمانه و صادقانه بود بیان می کرد. سخنان او همچنین نشان می داد که مسائل بین المللی را با دقت پیگیری می کند… به طور کلی من او را شخصیتی سوای آنچه پیش تر مجسم کرده بودم یافتم. در رفتار وی ابداً دبدبه و کبکبه و تکبری ندیدم… با اطلاعاتی که پیش تر در واشنگتن به من داده شده بود و مطالبی که درباره شاه خوانده بودم، انتظار داشتم با مردی خودخواه و متکبر که برای سرپوش نهادن بر ضعف های درونی خود، سخنان پرطمطراقی بر زبان می راند روبرو شوم. اما مردی که من او را ملاقات کردم، چهره کاملن متفاوتی داشت. او خیلی آرام و به نرمی سخن می گفت. رفتارش بسیار ساده و صمیمی و متواضعانه بود و اصراری در قبولاندن نظرات خود به مخاطب نداشت. (ویلیام سولیوان واپسین سفیر آمریکا در تهران)

گزيده یی از سخنان محمدرضا شاه پهلوی ( شاهنشاه آریامهر)

« يك جامعه ی اخلاقی است كه مجهز به قانون جديد و تمدنی كه برای امروز لازم است باشد. وقتی جامعه یی دارای صفات اخلاقی، راستگويي و پرهيزكاری و عدالت و مساوات بود و از طرف ديگر به علم و دانش هم مجهز شد، چنين جامعه یی خوشبخت و سعادتمند خواهد بود.»  ( در سلام عيد غدير – 4 امرداد 1335)

«می ‏دانستم که خواسته ‏هایم با منافع نیرومندِ کسانی که حیاتشان به فقر و جهل مردم وابسته است در تضاد می‏باشد،  ولی به رغم فشارهای خارجی و بی‏ایمانی و تخصیص نادرست منابع مالی عمومی و بی‏لیاقتی بعضی از حکومت‏هایمان، سرسختانه به تعقیب وظیفه‏یی که متعهد به آن بودم ادامه دادم. طی سی و هفت سال، هیچ چیز مرا از انجام وظیفه‏ام باز نداشت نه گلوله تپانچه و نه رگبار مسلسل.» (فرازی از: پاسخ به تاریخ)

«سلاحی كه ما برای دفاع از مملکت تهيه می كنيم و تاکیدی كه هر دفعه در امر فرا گرفتن فنون نظامی به شما می كنيم، هيچ وقت برای تجاوز و دستبرد به كسی نخواهد بود. خوشبختانه ما احتیاجی به اين قبيل سياستهای ماجراجويانه نداريم. اگر هم اين مملكت، مملكت فقیری بود، باز اخلاق ايرانی و فرهنگ ايرانی به او اجازه تخطی و تجاوز نمی داد. ما هيچ وقت قوای مملكت را برای انضمام سرزمینی به وطن خود وارد عمل نخواهيم كرد، ولی در عين حال ميل داريم همه بدانند اين سرزمين باستانی كه سه هزار سال تاريخ مدون دارد، سرزمينی نيست كه بشود با آن شوخی كرد و نسبت به آن جسارت ورزيد.» (در جشن فارغ التحصيلي دوره پنجم دانشكده فرماندهی عالی و ستاد مشترك – سوم مهرماه 1345)

«برای رفع تضادها و بحرانهای امروز جهان، توسل به زور و قدرت مادی تقريباً هيچ مشكلی را حل نمی كند. بنابراين می بايد در اين موارد راه حلهای منطقی تری بر اساس درك ماهيت و علل واقعی اين تضادها و حل واقع بينانه و در عين حال عمقی و اساسی آنها اتخاذ كرد.»  (فرازی از: انقلاب سفيد)

«مسئولان حكومت در كشورهای مختلف جهان، امروزه نه تنها مسئول امور خاص مملكت خود هستنند، بلكه موظفند در عين حال با ديدی جهانی بدين وظائف و مسئوليتها نگاه كنند. واقعيت اين است كه هر كشور، امروزه در عين آنكه يك واحد مستقل سياسی است، جزیی از يك واحد خيلی بزرگتری است كه دنيای بشری نام دارد و در اين واحد بزرگ، هر جزء همانقدر كه برای خود مستقل است، مانند افراد يك خانواده در مقابل همه خانواده وظایف و وابستگيها و تعهداتی دارد.» (فرازی از: كتاب انقلاب سفيد)

«و در نهايت، وظيفه ی خود مي‏دانستم كه نشان دهم، چگونه يك ملت می تواند رو به سراشيبی زوال برود، و چگونه آنچه به لطف پروردگار و با همت و سخت ‏كوشی ملتی فراهم آمده بود، نابود شد و از بين رفت؛ تا شاهدی در مقابل تاريخ باشد.» (از: پاسخ به تاريخ)

اشتراک گذاری