به تارنمای دانشگاه جهانی کوروش بزرگ خوش آمدید . دانشجویان و کاربران گرامی برای نامنویسی و پیوستن به دانشگاه جهانی کورش بزرگ و جاگیری در دانشپایه های این کانون آموزشی باید اپلیکیشن این دانشگاه را بر روی تلفن های دستی خود کار بگذارید. این اپلیکیشن در بر گیرنده ی «آموزش ایرانشناسی » – «گاهشمار ایرانی» – «واژه یاب هومر» – «برگردان دبیره میخی به پارسی» – «تالار گفتگو» – «شناسه کاربری» – «واژه نامه انگلیسی به پارسی» – « آزمون» و… می باشد. پس از نام نویسی و پذیرش سامه های برنهاده شده می توانید از این گنجینه ی دانش بهره مند شوید.
همه روزه به نامه سرای دانشگاه جهانی کورش بزرگ سر بزنید و با پخش این مروارید های دانش افزا در میان یاران خود، بر دامنه ی این ابر دانش افشان بیافزایید .
از راه آیکون های بالا می توانید به رسانه های گوناگون این دانشگاه دسترسی داشته باشید.
به دانشگاه جهانی کوروش بزرگ بپیوندید و در راستای بهروزگار مردم ایران از راه دانش افشانی با ما همازورشوید.
با پشتیبانیهای مالی و یارمندیهای بیدریغ خود، بر توش و توان ما بیافزایید.

پيامی از نیاکان

مردو آناهید

بخردان شرح نگون بختی ايران شنويد       نای نیکان و ستمکاری دزدان شنويد

مژده ی فروهر از ديدۀ  گريان  شنويد       بانگ نامردمی از ملک دليران شنويد

شرح افسانه ی ايران به سخن نتوان  کرد

اشک از شمع فرو مرده روان نتوان کرد

آن زمان دادگری چشمۀ بيداران بود       افسر مهر و خرد جلوه گر دوران بود

بند خفت به  گریبان  ستمکاران بود       ماه و خورشید  نوازشگر  دلداران بود

کوروش آزادی جان را به جهان می نفروخت

آتش از سينه ی  دریا  شده اش  می افروخت

رسم نیکی به جهان شوکت درياوش بود      راستی گوهر شبتاب و دلش آتش بود

ساز  رامشگر  مردم همه جا دلکش بود      ماه پیکان زده در بازوی آن آرش بود

تخت جمشید نشان از دل گسترده ی اوست

بیستون  دفتر  اشعار   پراکنده ی  اوست

آنچه آسودگی آرد هنر آغاز بساخت    درِ اندیشه ی خود را به خرد باز بساخت

ماه در ياری سیمرغِ به پرواز بساخت    نخبگانی همه زاييد و سرافراز بساخت

آنکه از سنگ، گوهر ساخت جدا ايران بود

بند انديشه ی خود  کرد رها  ايران  بود

پيشه و کار، نشان و هنر جمشيد است    جشن نوروز سرآغاز ره خورشيد است

فروهر بر چمنش مشک ختن پاشيد است  دشتزارش به تن خاک روان بخشيد است

به ستم، ارّه ی تازی، تن جمشيد بريد

مار از شانه  ی ضحاک روانش نوشيد

مام ايران  به  دلش فرّ  فریدون  می  داشت    کاوه و گرز گران لشکر افزون می داشت

آنکه از کردۀ ضحاک دل از خون می داشت    مژدۀ فتح  و ظفر از مه گردون می داشت

آن  زمان داد  به  بی داد امان  می نسپرد

گوی چوگان  ز سواران  فلک در می برد

رنج ما با دم سيمرغ مداوا می شد    زالِ دلداده، دلش غرق تمنا می شد

خشم بيگانه اگر باز توانا می شد      رستم از بهر پداوند مهيا می شد

ديگه سيمرغ به همياری ما پر نزند

تاج  بر تارک هر افسر مهتر نزند

ما همه  قصه ی دارا  و سکندر خوانيم     ننگ خود را به ستم بر سر دفتر خوانيم

شور بختی خود از پيک بد اختر خوانيم     ديده ی  تنگ  دلان  را مه  بهتر خوانيم

دفتر عشق که در کينه ی اسکندر سوخت

آنچه  زرتشت ز  آموزه ی  اختر   آموخت

آن زمان عرصه جولان زنان تنگ نبود      اشک، آغشته ی خونابه ی گلرنگ نبود

جز دل چنگ، خروشنده ی آهنگ نبود       همدلان را خبر از کينه و نيرنگ نبود

نيکی اندر به جهان مُرد ز بی داد عرب (***)

خنده در غنچه  بپژمُرد  ز بی داد عرب (***)

قصّه  از دور سرافرازی ايران نکنیم        مهر ايرج به وطن باز فروزان نکنيم

روی بر ديده ی گريان دليران نکنيم    ننگ از کشتن مرغان غزل خوان نکنيم

راز بيچارگی مردم ايران اين  است

دفتر رنج اسيران وطن سنگين است

سينه ی مهر به شمشير خسان رنگين شد   خانه ی داد به سرهای جوان آزين شد

گوش آتشکده از بانگ اذان سنگين شد    هنر و راستی ی ناموران ننگين شد

مرد پيمان شکن  و دزد  به  بالا بنشست

بی خرد مرد حکومت شد و والا بنشست

خشم و بی دادگری شيوۀ اسلامی بود   عشق با بی هنری شيوۀ اسلامی بود

دزدی و پرده دری شيوۀ اسلامی بود   وحشت و دربدری شيوۀ اسلامی بود

شيوه ای پست  که ننگِ بشر آزاد  است

چشم آزاد دلان خيره به اين بی داد است

تيغ تازی همه از خون جوان رنگين بود    خوی درندگی بی خردان ننگـين بود

زور ويرانگر اين بی خبران سنگين بود    زُهره از شرم ز تاراج کنان غمگين بود

به ستم تيغ  فرومایه خردمند بکشت

بی هنر سخت بباليد و هنرمند بکشت

سينه از مهر تهی گشت و ز نفرت لبريز  جام فرهنگ بخشکيد و ز خفت لبريز

توده از فهم گريزان و ز غفلت لبريز        چشم جمشيد شد از اشک خجالت لبريز

کو خردمند که انديشه کند در غم ما

گره ای  باز کند از دل  پُر ماتم  ما

هرچه ارزش عرب اندر نظر آورد بسوخت     خرمن دادِ بشر، گر گوهر آورد بسوخت  (***)

هر که از دفتر دانش خبر آورد بسوخت     آنکه از گلشن ايران هنر آورد بسوخت

جور اسلام به فرهنگ بيان نتوان کرد

آتش جهل  به افسانه نهان  نتوان کرد

قرنها دانش خود را به اسارت داديم     آنچه کوشش بنموديم به غارت داديم

دل که از مهر بريديم به نفرت داديم      جزيه بر آل محمد به حقارت داديم

وقت آنست که با گوهر خود يار شويم

پند نيکان  بپذ يريم و به  کردار شويم

ملک ايران نسپاريم به بد بار دگر      سر فرو می نگذاريم به گفتار دگر

تخم دانش بنشانيم به گلزار دگر            راه بيگانه ببنديم به کردار دگر

تکيه بر عهدِ  خر و زاهد و احمق نکنيم

” کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنيم”

مردو آناهید

*** ( پوزش: در این سروده کلمه ی ” عرب” به جای ” مجاهدین اسلام” به کار رفته است)

اشتراک گذاری

پاسخی بگذارید

Translate »