به تارنمای فرهنگستان جهانی کوروش بزرگ خوش آمدید
سروده هایی از شاهنامه ی فردوسی بزرگ : چنین گفت موبد که مرد بنام / به از زنده دشمن بر او شاد کام ********** همه روی یکسر بجنگ آوریم / جهان بر بد اندیش تنگ آوریم********** بیا تا همه دست نیکی بریم / جهان جهان را به بد نسپریم********** نباشد همه نیک و بد پایدار / همان به که نیکی بود یادگار********** همان گنجِ دینار و کاخ بلند / نخواهد بُدَن مر تو را سودمند********** سخن ماند از تو همی یادگار / سخن را چنین خوارمایه مدار********** بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی********** نمیرم از این پس که من زنده ام / که تخم سخن را پراکنده ام********** جهان یادگار است و ما رفتنی / به گیتی نماند به جز گفتنی********** به نام نکو گر بمیرم رواست / مرا نام باید که تن مرگ راست********** بخور آن چه داری و بیشی مجوی / که از آز کاهد همی آبروی********** به گیتی به از راستی پیشه نیست / ز کژی تبر هیچ اندیشه نیست********** چو با راستی باشی و مردمی / نبینی به جز خوبی و خرّمی********** به رنج اندر است ای خردمند گنج / نیابد کسی گنج نابرده رنج********** به نزد کهان و به نزد مهان / به آزار موری نیرزد جهان********** مکن بد که بینی به فرجام بد / ز بد گردد اندر جهان نام بد********** نگر تا چه کاری، همان بدروی / سخن هرچه گویی همان بشنوی********** تو تا زنده ای سوی نیکی گرای / مگر کام یابی به دیگر سرای********** سر مردمی بردباری بود / سبک سر همیشه به خواری بود**********
همه روزه به نامه سرای فرهنگستان جهانی کورش بزرگ سر بزنید و با پخش این مروارید های دانش افزا در میان یاران خود، بر دامنه ی این ابر دانش افشان بیافزایید .
از راه آیکون های بالا می توانید به رسانه های گوناگون این فرهنگستان دسترسی داشته باشید.
به فرهنگستان جهانی کوروش بزرگ بپیوندید و در راستای بهروزگار مردم ایران از راه دانش افشانی با ما همازورشوید.
ز یزدان و از ما بر آن‌کس درود/که تارش خرد باشد و داد پود********** ز ما باد بر جان آن ‌کس درود/که داد و خرد باشدش تار و پود********** دگر آن‌که، «دانش» مگیرید خوار/ اگر زیر دستید اگر شهریار
با پشتیبانیهای مالی و یارمندیهای بیدریغ خود، بر توش و توان ما بیافزایید.
توانا بود هر که دانا بود****زدانش دل پیر برنا بود
زهر دانشی چون سخن بشنوی****از آموختن یک زمان نغنوی
چو دیدار یابی به شاخ سَخُن****بدانی که دانش نیاید به بُن
ندانی که ایران نشست منست****جهان سر به سر زیر دست منست**** چو ایران مباشد تن من مباد****بدین بوم و بر زنده یک تن مباد**** اگر سر به سر تن به کشتن دهیم****از آن به که کشور به دشمن دهیم**** دریغ است ایران که ویران شود****کنام پلنگان و شیران شود**** نمانیم که این بوم ویران کنند****همی غارت از شهر ایران کنند**** نخوانند بر ما کسی آفرین****چو ویران بود بوم ایران زمین**** اگر کشت خواهد تو را روزگار****چه نیکو تر از مرگ در کار زار

پیروان عقیده ره به آزادگی نخواهند برد

مردو آناهید

مینوی ایرانی بودن، در هر کس، به میزان آمیختگی ی فرهنگ ایران، در بینش او، بستگی دارد نه به شناسنامه یا نژاد یا گویش او. راه رسیدن ِ ایرانیان به آزادی تنها از راه شناخت و بازسازی یِ فرهنگ خودشان می‌ گذرد. منش انبوهی از ایرانیان، که از اسلام زدگی زشت و آلوده شده است، با میهن پروری پیوندی ندارد و برآیند ِ این بریدگی، از خود بیگانگی و بیگانه پرستی است.

شریعت اسلام در درون ِ کسانی، که به الله ایمان آورده اند، رخنه کرده و جایگزین کیستی ی آنها شده است. به زبانی ساده، شریعتمداران، هویت، یا کیستی ی مسلمانان را از زندگانی در هستی جدا کرده و به مرگ در نیستی پیوند داده اند.‌

پهنه ی مینوی آدمی، “یعنی پیمانه ی من شدن یا منش”، در سالهای کودکی برآورده می‌ شود. هر اندازه که ایمان به عقیده ای جای بینش ِ آدمها را پُر کند، به همان اندازه هم، از مهر آنها به آب و خاک، که آفرینندگان آدمی هستند، کاسته می‌ شود.

اگر بتوانیم به بُنداده های فرهنگ ایران بنگریم، خواهیم دید:

در زمانی که کیستی ی ایرانی، به درستی، در جان ِ مردم ایران آمیخته بود، که ایرانیان، بر پایه ی ارزشهای فرهنگی، بر گزیننده ی پاد ِ شاه، یعنی نگهبان خدایان، بودند. شهرها از انجمن خدایانی، که در تن و جان ِ همگان آمیخته بودند، سامان می‌ یافت. هیچ خدایی دانایی و توانایی ویژه ای نداشت که بتواند پیش دان، سرنوشت ساز یا پیشوای مردم باشد.

هر کس، در جان ِ خود، آفریده و آفریننده ی خدایان بود، پاد ِ شاه نگهبان جانها و مردمان نگهبان پاد ِ شاه و سرزمین بوده اند. بر اندیشه ای که آدمی از آمیزش خاک با خدایان دیگر سرشته شده است.

از زمانی که فرمانروایان ِ کشور سر به ریسمان ِ سوداگران دین سپرده اند، پیوند مردمان با زادگاه ِشان، که آفریننده ی آنها شمرده می‌ شد، سُست و سرانجام پاره شده است. از آن پس، سوداگران عقیده، خرد و وجدان مردمان را، مهار شده، در دست گرفته اند.

دین فروشان خدایان را از هستی ی مردمان جدا ساخته و به دلخواه خود در آسمانها به کار بسته اند. آنها برای حکمرانی بر مردمان، خالقی قهار و غضبناک خلق کرده اند. دینمداران همه ی هستی را به خالقی، که خود خواهان او بوده اند، پیوند زده اند و مردمان آزاده را به زور به بندگی ی آن خالق درآورده اند. ستمگران آزمند، با شیادی، به نمایندگی و رسالت خالق آسمانی درآمده اند و پنهان از دیدگاه فریب خوردگان، بر خالقی، که خلق کرده بوده اند، فرمانروا شده اند.

از آن پس دینمداران بر گزیننده ی فرمانروایان و فرمانروایان جهاد گران دینمداران شده اند. فرمانروایان، دیگر پاد ِ شاه و شهریار نبوده اند، که جانها را پاسداری کنند، زیرا آنها هم نیرو و حقانیت خود را از خالقی یکتا، جبار و مکار دریافت می‌ کرده اند.

سوداگران دین، خرد و وجدان مردم را، در تاریکخانه ی ایمان، گرفتار و دیدگاه آنها را در تنگنایی باریک مرز بندی کرده اند. در این تنگه سخن از گرامیداشت ِ جان و نگهبانی از مرز و بوم ِ زادگاه نیست. افزون بر این، دینمداران فرمانروایانی را می‌ پذیرند که از احکام آنها پشتیبانی کنند، آزاد اندیشان را سرکوب و چرخهای کشور را به پیروان عقیده بسپارند.

در سر زمینی که مردمانش به عقیده ای بند شده اند، والیان آن عقیده بر اندیشه و وجدان آن مردم حکم می‌ رانند. والیان دینی دارنده و فروشنده ی عقیده هستند، آنها مردم را در نادانی، برای بهره کشی، پرورش می‌ دهند، آنها مردم و سرزمین را برای پایداری ی آن عقیده می‌ خواهند نه گرایش ِ مردم را برای پاسداری از آن سرزمین.

دینمداران، برای سروری بر آگاهبود مردمان، به عقیده ای نیاز دارند که نگرش ِ مردم را از پرسش و جویندگی باز دارد. آنها برای حکومت ِ عقیده می‌ خروشند، می‌ جنگند، کشتار می‌ کنند، ویران می‌ سازند، تا بتوانند به دروغ‌ های خود حقانیت ببخشند.

مردمان با ایمان بسان ابزاری خودکار و دیر زی هستند که با آنان می‌ توان، به سرزمین ها و مردمان دیگر دستیازی و از دست رنج سرکوب شدگان زر اندوزی کرد. با انبوهی از پیروان می‌ توان معبدها و دیرهای زرین برافراشت تا مردمان را در سختی نوید بخشید و آیندگان را در نادانی پرورش داد.

پیروان بردگانی هستند که به نیروی خود زنجیرهای عقیده را بر دوش می‌ کشند. آنها نمی‌ توانند به پهنه یِ بی کران دانش گام بگذارند، از این روی پیروان آن ریزه از پدیده ای را بر می‌ گیرند که در تنگه ی ایمانشان بگنجد.

اگر بخواهیم به پیوند ِ کیستی ی شهروندان با میهن پروری پی ببریم، آسان تر است، اندکی آزادانه به دورانی اندیشه کنیم که مردمان ایران ، به ایرانی بودن خود سرافراز بوده اند، کیستی ی آنان به کشور و سامان ِ کشور به فرهنگ و فرهنگ ایران به بینش ایرانیان پیوند داشته است:

اسکندر سپاه ایران را سرکوب کرد ولی کیستی ی مردمان ایران را نخراشید. سرداران ایرانی، تا رستاخیز اشکانیان، با این که باج گزار سلوکی ها بودند، با بینش ایرانی در سرزمین ایران فرمانروایی می‌ کردند.

از این روی، سرانجام سرداری، که دودمان اشکانیان را بُن نهاد، در برابر باج بگیرها سر بر افراشت. سرداران دیگر به یاری ی او شتافتند، آنها توانستند، در زمانی کوتاه، از ایران ِ شکست خورده، ایرانی توانمند سامان بدهند.

سلوکی ها، سرداران ایرانی را به فرمانروایی بر کشور ایران گماشته بودند. این سرداران در سامانی ایرانی، در ناچاری به دشمن باج می پرداختند. ولی مردم ایران، از بینش خود جدا نشده بودند، ایرانیان باز هم، تا پایان دودمان اشکانی، از دیدگاه فرهنگ ایران به جهان می‌ نگریستند و کیستی ی آنها در آب و خاک ایران ریشه داشته است.

از شور بختی، در سالهای درازی از دوران ساسانی، موبدان خود را پیامبر آموزه ی زرتشت خوانده اند، شاهان ساسانی خرد و اندیشه ی خود را به موبدان دین سالار واگذار کرده اند. موبدان، از خودپرستی و به ستم کیستی ی ایرانیان را، اندک اندک، از میهن خود، بریده و آن را به عقیده ای خود بافته، به نام زرتشت، پیوند زده اند.

شاهان در این زمان گماشتگان موبدان بوده اند، تلاش آنها بیشتر در را نهادینه ساختن دین ‌سالاری در ایران بوده است نه پاسداری از سرزمین ایران.

در این بیدادگری، بینش ایرانیان از میهن پروری دور و به دین باوری نزدیک شده است. در این دوران، ارجمندی به باورمندی بوده است نه به خردمندی. فرمانروایان برای گسترش عقیده می‌ جنگیدند نه برای کشورداری.

بر این پیش زمینه، مردمان ایران هم، پس از 300 سال بیکار با جهاد گران عرب، به بردگی ی الله در آمده اند. زیرا  پیوند ِ بیشتر این مردمان با زاد و بوم خود سُست بوده است و مینوی هستی را در پیوست با خدایی پیش دان و سرنوشت ساز می‌ شناخته اند.

ایرانیان با همه ی ترس و ستمی، که آنها را ناچار کرده بود، تاب دیدن و پذیرفتن الله را نداشتند. زیرا آنها به جز شمشیر خون آلوده، نشانی از الله نمی دیدند، افزون بر این الله نه در مهر زاییده شده بود و نه دارای مهری بود که بتواند بزاید.

ایرانیان با همه ی آلودگی، که از ولایت موبدان، در نگرش آنها وارد شده بود، نمی توانستند خدایی بی مهر و نازا را بپذیرند.

از این روی، نو مسلمانان ایران، چهره ی ترسناک و بی مهر ِ الله را با نامهای خدایان مهر پوشانده اند، خدایانی که از بینش ِ مهر ورزان آفریده شده و درِ مهر آفریننده بوده اند. آنها، بدین امید، نامهایی چون خدا، پروردگار، ایزد، کردگار و … را به الله بخشیده اند، که شاید از او خدایی مهربان و انسان دوست بسازند.

افزون بر این که مسلمانان نتوانسته اند، با این بخشندگی، از خشم الله بکاهند، آنها خدایان فرهنگ ایران را هم به زهر خشونت آلوده ساخته اند. زیرا در قرآن، الله با ویژگی های غاصب، مکار، جبار و مالک جهنم می‌ خروشد.

پیکار ِ ایرانیان، با خشم آوران عرب، در پیکر ابو مُسلم خراسانی و دیگر گستاخان، نشانگر آن است که آنها کشور آرایی را با دین سالاری همسان می‌ پنداشته اند. دنباله ی از خود بیگانگی ی ایرانیان، در پشتیبانی ی آنها از ایران ستیزان ِ غزنوی و سلجوقی، به روشنی آشکار است.

از خود بیگانگی ی ایرانیان، که از اسلام زدگی ی آنها ریشه گرفته است، در کینه ورزی آنها با فرمانروایان ایرانی تبار اندوه بار می ‌باشد. بی مهری ی و رفتار ناجوانمردانه ی ایرانیان با نادر شاه و کریمخان زند نشان آن است که این مردم تفاوتی در فرمانروایی ی ایرانی بر ایران و حاکمیت دشمن بر ایرانیان را نمی شناخته اند.

کینه توزی ی اسلام زدگان و همیاری ی آنها با دشمنان ایران، و ستیزه جویی آنها با بنیاد گذار کشور ایران، رضاشاه، روشن کننده ی برده منشی و پسماندگی ی ایمان آنها به اسلام است.  برآیند ِ عقیده ی آنها بیگانه پرستی، کژ اندیشی، خودپرستی، نا بخردی، بی مهری و ایران ستیزی است که در کردار و گفتار ِ سیاست پیشگان بروز می‌ کند و پیوسته تکرار می‌ شود.

اگر اندکی به راستی، زیربنای خواسته ی آزادیخواهان ایران، در 100 سال گذشته، مرور کنیم  بهتر می‌ توانیم به درون مایه ی واژگانی مانند آزادیخواه، روشنفکر، دانشمند و مبارز پی ببریم. برای نمونه:

کسانی که آروزهای خود را در سوسیالیسم یافته بودند، برای بخشیدن ایران به سرزمین شوروی مبارزه می‌ کردند، ایده آل آنها در نابود ساختن “امپریالیسم آمریکا” و سرور ساختن ِ شوروی بر جهان بوده است.

برخی که دلباخته ی مائوتسه تونگ بودند، همه ی نیروی خود را برای رهایی شوروی از حکومت “کژ روان ِ سوسیالیسم” به کار می‌ بردند. آنها آرزوهای خود را در نابود ساختن ِ “حکومت شوروی” و سپس مبارزه با “امپریالیسم آمریکا”  می‌ دیدند. در دیدگاه آنان ایران و ایرانی تنها گذرگاهی شمرده می‌ شد ِ

آنهایی که کوتاه خرد و اسلام زده بوده اند، تنها در کار ِ پوشاندن پسماندگی های شریعت اسلام تلاش کرده اند. آنها خواسته ها و نگرش مردمان را به سوی آرامش و آسایشی پس از مرگ برگردانده اند. ایده آل آنها در راستای پروردن عبد الله برای حاکمیت الله در ایران بوده است.

هرچند در آرمان و کارکرد ِ این نامبردگان، بندهای راهبران انگلستان، دیده نمی‌ شوند، ولی آنها در راهی گام بر می‌ داشتند که انگلستان برنامه های خود را در آن راستا نگاشته بود.

اگر اکنون به تنگنای دیدگاه ِ ایرانیانی، که از ستم حکومت ولایت فقیه رنج برده اند، اندیشه کنیم، در خواهیم یافت که ارزش های میهن پروری در نگرش آنها نگاشته نشده است.

برخی از آنها، میهن دوستی را با ناسیونالیسم هیتلر، که با میهن ِ هر مردمی در ستیز بوده است، همسان می‌ پندارند. از این روی آنها به میهن پروران و دوستداران فرهنگ ایران، ویژگی هایی ناسزا ، بسان نازیسم و فاشیسم، ایده آلیسم، کهنه پرست می‌ بندند و مهر ِ میهن دوستی را به ستم نفرین می‌ کنند.

برخی از ایرانیان از نادانی، سوسیالیسم را شیوه ای می‌ پندارند که دگر سو با “امپریالیسم آمریکا” و همسو با کردار کسانی باشد که با آمریکا در ستیزند هستند. از این روی آنها از آخوندها، از جهاد گران فلسطینی و از تروریست های مسلمان پشتیبانی می‌ کنند و با آزادگان ایرانی، با میهن پروران و با یهودی ها ستیزه می‌ جویند.

نامردمان اسلام زده، که از روزنه ی تنگ ِ شریعت به مردم ایران نگاه می‌ کنند، آنها آرمانی به جز استوار ساختن حکومت الله را نمی‌ شناسند، این فرومایگان، با دروغ‌ هایی بی شرمانه می‌ کوشند، از گسستن بندهای بردگی، که 1400 سال ایرانیان را از خویشتن بریده است، جلوگیری کنند، تا باز هم آنها زنجیرهای بردگی را به نامهای رحمانی و عرفانی به گردن بنهند.

برخی از خود فروختگان، که مزدوران ِ جهاد گران شده اند، به فرهنگ زدایی و واژگون ساختن رویدادهای تاریخی می‌ پردازند و برآنند تا درنده خویی گرگهای شریعت را در پوستین شبانی گوسفند پرور به ایرانیان فرو می‌ کنند.

بیشترین از خود بیگانگان از گدا منشی، برآنند که آزادی را با ناله و زاری از الله در خواست کنند، تا به اراده ی الله، شریعتمداران از درنده خویی دست بردارند و “عابد و زاهد و مسلمان” بشوند.

با خوشباوری و خود فریبی می‌ توان چشمان خود را از دیدن راستی پوشانید و آسوده بدون اندیشه ای تازه، به گفتار خواب زای جادوگران ِ سیاست، دلخوش کرد. ولی با “انشاالله” نمی‌ توان ویروس ِ خرد سوز اسلام را از دیدگاه ایرانیان پاک ساخت.

حاکمیت الله، در احکامی است که، از ایرانیان، بردگانی ایران ستیز پرورده است. در شریعتی که جایگزین خرد و بینش ایرانیان گردیده است، زهری است که فرهنگ ایرانیان به ستم آلوده کرده است.

با خود فریبی نمی‌ توان به اسلام زدگان ایرانی تکیه کرد و خاموش در امیدواری آرمید، که شاید روزی آنها دلشان برای کشوری، که با فرهنگ ِ آن در ستیزند، بتپد.

اسلام زدگی کسانی را در بر گرفته است، که از بیداد حکومت اسلامی به کشورهای جهانداران پناه برده اند، آنها، به یاد ایران، نوروز را با سیر و سرکه جشن می‌ گیرند؛ در میخانه های میهن فروشان، با نوای سازهای ایرانی، پای می‌ کوبند؛ در ماه رمضان روزه و در ماه محرم عزا می‌ گیرند؛ برای گره گشایی دعای ندبه می‌ خوانند؛ در عید خونخواران گوسپند سر می‌ برند، از نادانی به دور ِ سنگ سیاه می‌ چرخند؛ به جلادان رسوا شده دشنام می‌ دهند، با خود فریبی بر اسلام رو کشی تازه می‌ پوشانند و با دروغ اسلام پوسیده را عبادت می‌ کنند، از پسداده ی ایران ستیزان می‌ نوشند و برای ریا کاری، همانگونه که بر گور عرب زادگان می‌ نالند، به دیدار تخت جمشید می‌ روند.

چرا یک روشن اندیش از خود نمی‌ پرسد: مردمی که، بیشتر ِ روشنفکران شان، خود فروختگان اسلام فروش هستند، آنها به همراه کدام رهروان باید در راه میهن پروری گام بگذارند؟

ایران ستیزانی، که در زندان ولایت فقیه، اسلام فروشی آموخته اند، با زر و زور، برای دشمنان ایران، اسلام بزک شده ای، با پسوندهای دروغ، رحمانی و ایرانی می‌ سازند، آنها از ایران و فرهنگ ایران بیزارند.

پرسش یک روشن اندیش این است: این اسلام فروشان، به جز ستیزه جویی با فرهنگ ایران، که از این راه به گنج بی رنج رسیده اند، چه آرمانی برای ایران، می‌ توانند داشته باشند؟

این خود فروختگان، زشتی ها و پسماندگی ‌های اسلام پوسیده ی خود را در پوسته های واژه ها و ارزش های فرهنگ ایران به بازار می‌ آورند و اسلام بزک شده ی خود را به ایرانیان از خود بیگانه می‌ فروشند. آنها می‌ خواهند از راه دزدی، از راه دست درازی به فرهنگ ایران حکومت اسلامی را در روپوشی دیگر، از مرگ برهانند و تازه به تازه بر مردم ایران فرود آورند.

جای دارد که با خشنودی اشاره کنم: در این سر زمین هم بسیار اندیشمندانی آزاداندیش برآمده اند و به راستی در راه پاکسازی بینش ایرانیان از آلودگی های هزار ساله رنج برده اند و برآنند که فرهنگ باشکوه ایران را در بینش ایرانیان باز نمایان سازند. بازده ی امید پخش این تلاش ها را می‌ توان در کارکرد ِ جوانان در ایران با شادمانی تماشا کرد.

با وجود پیشرفت آزادگی و روشن اندیشی، در بینش جوانان به ویژه در بانوان ایران، باید بپذیریم که شمار آزاد اندیشانی، که در راه نوشوندگی ی فرهنگ ایران می‌ کوشند، در برابر انبوه اسلام زدگان ِ ایران ستیز، بسیار اندک است، به ویژه شمار ِ خود فروختگانی که با سرمایه و نیروی زورمندان ِ جهان پشتیبانی می‌ شوند.

افزون براین، بیشتر روشنفکران و نویسندگان ایرانی پیرو مکتب های بیگانگان هستند و ارزش های فرهنگ ایران را نمی‌ شناسند. گوهر این فرهنگ هنوز در بُن واژه ها و استوره های ایرانی خاموش مانده اند، کمتر کسانی هستند که رنج گوهر یابی را بر خود هموار کرده اند. اندک اندیشمندانی، مانند پروفسور منوچهر چمالی، که به کاوندگی و پژوهندگی در این فرهنگ پرداخته اند، با بی مهری و کژ پنداری ی روشنفکران و ستیزه جویی ی اسلام زدگان روبرو شده اند.

به هر روی هر آزاد اندیشی می‌ تواند با ژرفنگری به ریشه ی پسماندگی های کشورهای اسلامی پی ببرد. آنچه، که از خواسته های این مردمان آشکار است، نشان می‌ دهند که شریعتمداران، خرد و وجدان مسلمانان را به گروگان گرفته اند.

درست است که جهانداران، به ویژه انگلیس، در پیرامون کانهای نفت، بخش هایی را از گستره ی مادر خاک جدا ساخته و آنها را به نام مردمی تازه و کشوری تازه مرز بندی کرده اند. این نشان آن نیست که، در مرزهای ساختگی، منش و بینش این مردمان هم دگرگون شده اند.

سوداگران نفت از آزمندی، برای تاراج ِ نفت، می‌ کوشند که چادر نشینان ِ کناره های خلیج فارس را به تمدن ِ شهر سازی و شهرنشینی در آویزند، تا بتوانند، به جای برداشت ِ نفت، به بیهودگی در ریگزارها، برای این نوپایگان، آسمانخراش بسازند.

دارندگان ِ زیست در این مرزها، بدون ِ مینوی آزادگی، از راه زور آزمایی در ورزش های جهانی، پیوند خود را به کشوری، که انگلیس برای آنها جدا کرده است، نشان می‌ دهند. با این وجود این مردم، به دانش و هنری ارزنده سرفراز نیستند، بیشتر به کالا یا تمدنی می‌ بالند که بیگانگان به آنها بخشیده اند.

فرهنگ و بینش ِ آزادگی کالایی نیست که بتوان آن را با پرداخت نفت وارد کرد. خوی آزادگی و مینوی خرد، در درون مسلمانان یا اسلام زدگان خشکیده است، زیرا آنها به عقیده ای بند هستند و هنر ِ اندیشیدن را نمی‌ شناسند.

کاخهای بلند، کاربرد ِ ابزارهای مدرن، نشان ِ پیشرفت و دانش ِ سازندگی در کشورهای فروشنده ی آنها است. ولی جان آزاری، تازیانه زدن، سر و دست و پای انسان را جدا ساختن، نشان فرومایگی و پسماندگی ی ایمانی است که وجدان و خرد این مردمان را به بند کشیده است.

روشن است: مردمی که بر وجدان و خرد خود فرمانروا نیستند بردگان عقیده ای هستند که تنها در مرزهای آن عقیده می‌ اندیشند و از روزنه ی تنگ ِ همان عقیده به جهان هستی می‌ نگرند. این است که هر جنبشی یا هر دگرگونی که در این کشورها بروز کند هرگز به آزادی و مردم سالاری نخواهد رسید. زیرا این مردمان بینشی  ندارند، که بر خرد ِ انسان سامان یافته باشد.

مسلمانان به دنبال برده دارانی می‌ گردند که، با چوب احکام، آنها را به سوی جوی ‌های شیر و عسل برانند. آنها با خاک و زادگاه خود پیوندی ندارند که آن را بپرورانند، آنها در تاریکخانه ی ایمان مهار شده اند. والیان شریعت، که زنجیرهای عقیده ی آنها را در دست دارند، می‌ نوانند از نیروی این بردگان به دلخواه ِ خود بهره برداری کنند.

راه رهایی ایرانیان از ستم ایران ستیزان تنها از شناخت فرهنگ خودشان می‌ گذرد. تا زمانی که والیان شریعت، انسان را کشتار می‌ کنند و مردمی سنگدل، بسان کرکسان، به تماشای جان کندن می‌ روند… تا زمانی که، برای ایرانیان، کاربرد پیشوند “سید” ننگین نشده است… تا زمانی که در ایران بخش های سپاه به اسم خون آشامان جهادگر باشند.. تا زمانی که شعارهای ویران کنندگان ِ ایران بر روی بیرقی به نام پرچم ایران نگاشته شده است…این مردمان از خویشتن و با فرهنگ خویش بیگانه اند. از خود بیگانگان نه به آزادی می‌ رسند و نه شایسته ی آزادی هستند.

اشتراک گذاری

پاسخی بگذارید

Translate »