به تارنمای فرهنگستان جهانی کوروش بزرگ خوش آمدید
سروده هایی از شاهنامه ی فردوسی بزرگ : چنین گفت موبد که مرد بنام / به از زنده دشمن بر او شاد کام ********** همه روی یکسر بجنگ آوریم / جهان بر بد اندیش تنگ آوریم********** بیا تا همه دست نیکی بریم / جهان جهان را به بد نسپریم********** نباشد همه نیک و بد پایدار / همان به که نیکی بود یادگار********** همان گنجِ دینار و کاخ بلند / نخواهد بُدَن مر تو را سودمند********** سخن ماند از تو همی یادگار / سخن را چنین خوارمایه مدار********** بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی********** نمیرم از این پس که من زنده ام / که تخم سخن را پراکنده ام********** جهان یادگار است و ما رفتنی / به گیتی نماند به جز گفتنی********** به نام نکو گر بمیرم رواست / مرا نام باید که تن مرگ راست********** بخور آن چه داری و بیشی مجوی / که از آز کاهد همی آبروی********** به گیتی به از راستی پیشه نیست / ز کژی تبر هیچ اندیشه نیست********** چو با راستی باشی و مردمی / نبینی به جز خوبی و خرّمی********** به رنج اندر است ای خردمند گنج / نیابد کسی گنج نابرده رنج********** به نزد کهان و به نزد مهان / به آزار موری نیرزد جهان********** مکن بد که بینی به فرجام بد / ز بد گردد اندر جهان نام بد********** نگر تا چه کاری، همان بدروی / سخن هرچه گویی همان بشنوی********** تو تا زنده ای سوی نیکی گرای / مگر کام یابی به دیگر سرای********** سر مردمی بردباری بود / سبک سر همیشه به خواری بود**********
همه روزه به نامه سرای فرهنگستان جهانی کورش بزرگ سر بزنید و با پخش این مروارید های دانش افزا در میان یاران خود، بر دامنه ی این ابر دانش افشان بیافزایید .
از راه آیکون های بالا می توانید به رسانه های گوناگون این فرهنگستان دسترسی داشته باشید.
به فرهنگستان جهانی کوروش بزرگ بپیوندید و در راستای بهروزگار مردم ایران از راه دانش افشانی با ما همازورشوید.
ز یزدان و از ما بر آن‌کس درود/که تارش خرد باشد و داد پود********** ز ما باد بر جان آن ‌کس درود/که داد و خرد باشدش تار و پود********** دگر آن‌که، «دانش» مگیرید خوار/ اگر زیر دستید اگر شهریار
با پشتیبانیهای مالی و یارمندیهای بیدریغ خود، بر توش و توان ما بیافزایید.
توانا بود هر که دانا بود****زدانش دل پیر برنا بود
زهر دانشی چون سخن بشنوی****از آموختن یک زمان نغنوی
چو دیدار یابی به شاخ سَخُن****بدانی که دانش نیاید به بُن
ندانی که ایران نشست منست****جهان سر به سر زیر دست منست**** چو ایران مباشد تن من مباد****بدین بوم و بر زنده یک تن مباد**** اگر سر به سر تن به کشتن دهیم****از آن به که کشور به دشمن دهیم**** دریغ است ایران که ویران شود****کنام پلنگان و شیران شود**** نمانیم که این بوم ویران کنند****همی غارت از شهر ایران کنند**** نخوانند بر ما کسی آفرین****چو ویران بود بوم ایران زمین**** اگر کشت خواهد تو را روزگار****چه نیکو تر از مرگ در کار زار

پیروز (فیروز) سوم ساسانی

پیروز (فیروز) سوٌم ساسانی

فرزند یزدگرد سوٌم

پژوهنده : مهندس فیروز فیروزنیا

پیش از پرداختن به اصل مطلب ، تذکٌر چند نکته را لازم میدانم:

  1. این که من تاریخ دان یا پژوهشگر تاریخ نیستم و در آن درجه از خامی هم نیستم که گمان کنم در این زمینه حرف یا کشف تازه ای دارم. آنچه در اینجا نوشته ام پیش از آن که اظهار نظری یا فرضیه ای باشد، پرسش هایی است که با بررسی برخی از اسناد و مدارک به ذهنم رسیده است و جواب هایی که گمان کرده ام میشود به این پرسش ها داد. همین و بس. چشمداشت من از آگاهانی که این نوشته را می خوانند آن است که به لطف نظر استادی به شاگردی کنجکاو، در آن بنگرند، و همه لغزش ها و کج فهمی ها را تذکٌر دهند که بر من منتٌی عظیم خواهند داشت.
  2. برای روشن تر کردن زمینه رویداد ها و دلیل برداشت ها، کوشیده ام تصویر جامع و روشنی از دوران، افراد و مکان های مورد بحث بدست بدهم. ذکر این جزییات را برای درک پایه برداشت ها – حدٌ اقل برای نا آگاهانی چون خود- لازم دیدم. امید وارم اطنابی مخل نباشد.
  3. آنچه با استناد به منابع چینی نوشته ام، بخش بنیانی آن- مطالب مربوط به پیروز و فرزندش نرسی که از دو کتاب “تاریخ کهن و جدید تانگ” نقل شده است به لطف بی دریع پژوهشگر فرهیخته آقای « دکتر حمید پاشا» از دانشگاه تهران فراهم آمده است. بخش های مربوط به پیکره پیروز در چیان لینگ و حاضران در مراسم خاکسپاری امپراطور گازونگ حاصل پژوهش های غیر تخصصی خود من است که در طول 23 سال گذشته طی سفر های متعدد سالانه به چین، بررسی متون چینی که ترجمه انگلیسی آن ها موجود بوده است یا دوستان فرهیخته ای برایم ترجمه کرده اند، بدست آمده است (از جمله سه سفر به شهر شی آن برای بررسی مجموعه گورستان چیان لینگ و پیکره پیروز). این دریافت ها را – تا آنجا که ممکن بوده است با برداشت ها و استناد های پژوهش گرانی که به همان اسناد و مدارک استناد کرده اند، تا آنجا که از این پژوهش ها آگاهی یافته ام مقایسه کرده ام .
  4. در نقل قول ها از منابع فارسی، کوشیده ام امانت رعایت شود و از این رو عین عبارت را به همان صورت که در متن بوده است آورده ام. در مواردی که از منابعی که به زبان انگلیسی بوده استفاده کرده ام، متن فارسی از من است و هر ایراد و اشکالی هم که در آن هست بر گردن من.
  5. نام و نشان منابع را در پایان داده ام.

میا ن شا ها ن و شا هزادگا ن سلسله ساسا نی ، سه تن را با نام پیروز می شناسیم که با عنوان «شاه» از آنان یاد شده است . نخستین آنها پیروز اوٌل– هژدهمین شاهنشاه ساسانی- پدر قباد و پدر بزرگ انوشیروان است. او از 459 تا 483 میلادی بر ایران حکم راند و در این فاصله در دو جنگ از هفتالیان شکستی فاحش خورد، باجگزار خاقان هفتالی خوشنواز شد، پسرش قباد را به گروگان به دربار خاقان فرستاد و در جنگ دوٌم در دامی که برایش گسترده بودند در افتاد و کشته شد.

در میان کسانی که در هرج و مرج 4 ساله پس از کشته شدن خسرو پرویز به سال 628 میلادی تا بر تخت بر آمدن یزدگرد سوٌم در 632 میلادی بر تخت ساسانی نشسته یا نشانده شده اند، شاهزاده ای هست به نام پیروز (دوٌم) پسر مهران گشنسب پسر چهاربخت، دخت پیروز اندر پسر انوشیروان که به سال 630 میلادی چندی بر تخت ساسانی نشسته است( دکتر محمد جواد مشکور- کتاب ایران در عهد باستان).

در لغت نامه دهخدا در مورد این پیروز چنین آمده است:

” پیروز پسر انشیش و مادر وی مهان دخت پسر یزداد بن کسری انوشیروان بود. بروایت تبری در پایان عهد ساسانیان بزرگان ویرا پس از آزرمی دخت و خرداد پرویز و کسری نامی از فرزندان اردشیر بابکان بر تخت سلطنت بنشاندند و تاج بر سر نهادند. گفت نخواهم که این تاج تنگست بر سرم. مهتران گفتند این نه از تخم پادشاهانست و گفتار اورا بفال بد داشتند و براندندش. ( مجمل التواریخ و القصص ص 83 و 84 ). ویرا پیروز دوٌم نیز گفته اند. رجوع به ایران در زمان ساسانیان ج 1 ص 355 شود”

پیروز (سوٌم) پسر یزدگرد سوٌم، آخرین آنان است. با آن که در شاهنامه ذکری از او نیست امٌا از فحوای روایت شاهنامه شاید بتوان این نکته را دریافت که به دلیلی یزدگرد و اطرافیان او صلاح وقت را در آن می دیده اند که وجود پیروز و ولیعهدی او را پنهان دارند. به این نکته در بخش دیگری خواهم پرداخت. در این که یزدگرد پسری به این نام و نشا ن داشته است و این پسر پس از کشته شدن پدر حداقٌل سا ل ها زنده بوده است- به دلا یلی که پس از این خواهد آمد- شکٌی نیست. از منابع ایرانی/عربی و اسناد تاریخی چین به اندازه کافی شاهد و سند داریم که این مدٌعا را ثابت کند. آن چه پس از این می آید، تلاشی است برای به دست دادن تصویری روشن تر از سرگذشت این پیروز (سوٌم).

لغت نامه دهخدا در مورد پیروز این شرح را دارد:

” پیروز پسر یزدگرد شهریار آخرین پادشاه ساسانی.( احوال و اشعار رودکی ص 196 و مزدیسنا ص 13 ). وی پس از قتل پدر بتخارستان رفت و امپراطور چین در سال 662 م. اورا به پادشاهی ایران شناخت. پیروز سپس به چین رفت و جزو مردان مستحفظ مخصوص امپراطور در آمد و در سال 677 در محلٌی موسوم به چانگ گان آتشکده ای ساخت و در همین سال نیز بمرد”

متن فرهنگ معین هم با حذف دو سه عبارت عین متن لغت نامه است.

دکتر ذبیح الٌه صفا در کتاب “خلاصه تاریخ سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ایران از آغاز تا پایان عهد صفوی” می نویسد:

“پس از قتل یزدگرد پسر او فیروز سوٌم خود را شاهنشاه ایران خواند و مدٌتی در حال مبارزه با عرب بود ولی کاری از پیش نبرد و بچین گریخت و بعد از این نیز تا حدود 732 میلادی از اعقاب یزدگرد سوٌم بنام پادشاهان ایران در تواریخ چین یاد شده است که در نزد امپراطوران چین به عنوان پناهنده بسر می بردند”.

نبرد قادسٌیه در 636 میلادی آن ضربه نها یی بود که بنای دولت چهار صد ساله ساسانی را فروریخت.

در اهمیٌت نبرد قادسیٌه و سرنوشت ساز بودن آن همین بس که فردوسی با آن که به یقین از نبرد های جلولا ، نها وند ، استخر ، و واجرود آگاه بوده است از هیچ یک یاد نمی کند.

یزدگرد سوٌم که به سال 632 میلادی بر تخت لرزان ساسانی نشانده شده بود، در فرصت کوتاه 4 ساله پیش از حمله عرب، توفیق آن را نیافت تا بر اوضاع آشفته ایران مسلط شود . به نظر میرسد که این دل و دلیری را هم نداشته است که بماند و جان در سر دفاع از وطن بگذارد. ناگزیر از برابر سپاه عرب که با یاری خاِینان و فرصت جویان داخلی هر روز پیشتر می آمد، پس نشست و همراه خا ندان خود و گروهی از بزرگان و درباریان راه شرق را پیش گرفت و سرانجام به سال 651 یا 652 میلادی در مرو کشته شد.

فردوسی، پس نشستن یزگرد از برابر سپاه عرب و وضع روحی او را پس از کشته شدن رستم فرخزاد و شکست سپاه ایران به سرداری فرٌخزاد هرمزد( در نبرد ی در کنار رود کرخه) چنین وصف کرده است:

فرخزاد بر گشت و شد نزد شاه     پر از گرد، با آلت رزمگاه

به او گفت چندان چه مویی همی     که تخت کیان را بشویی همی

ز تخم کیان کس جز از تو نماند     که با تاج و بر تخت باید نشاند

تویی یک تن و دشمنت صد هزار     میان جهان چون کنی کارزار؟

برو تا سوی بیشه ی نارون     جهانی شود بر تو بر، انجمن

وز آن جایگه چون فریدون برو     جوانی، یکی کار بر ساز نو

شهنشاه گفت این نه اندر خورست     مرا در دل اندیشه دیگر است

***

همان به که سوی خراسان شویم     ز پبکار دشمن تن آسان شویم

کز آن سو فراوان مرا لشکر است     همه پهلوانان کند آور است

بزرگان ترکان و خاقان چین     بیایند و بر ما کنند آفرین

بر آن دوستی نیز بیشی کنیم     ابا دخت فغفور خویشی کنیم

***

چنین رفت با ناله و درد شاه     سپهبد به پیش اندرون با سپاه

چو منزل به منزل بیامد به ری     بر آسود یک چند با رود و می

ز ری سوی گرگان بر آمد چو باد     همی بود یک چند ناشاد ؛ شاد

ز گرگان بیامد سوی راه بُست پر     آژنگ رخسار و دل نا دُرُست

جهاندار چون کرد آهنگ مرو     به ماهوی سوری کنارنگ مرو

یکی نامه بنوشت با درد و خشم     پر از آرزو دل پر از آب چشم

***

یکی نامه بنوشت دیگر به توس     پر از خون دل و روی چون سندروس

 

ابن اعثم کوفی در کتاب الفتوح در بخش مربوط به رویداد های پس از جنگ استخر می نویسد :

” چون خبر این فتح به کرمان رسید، یزدجرد عظیم بترسید و گفت: افسوس که مسلمانان به اصطخر رسیدند و شاهک را کشتند. در آن حالت حیران فرو ماند. سرهنگان و خدمتکاران که پیش او بودند همچنان متردد و متفکر گشتند. در اتنای آن حالت مهتری از مهتران کرمان، نام او بندود(بندوه) بن سیاوش، به مجاس یزدجرد در آمد و او را بر سر تخت حیران و خاموش و از خود رفته دید. بندود خدمت کرد و موجب کلفت از او بپرسید. یزدجرد از غا یت تردد و دلتنگی سخن اورا نشنود و اورا جوابی نداد. بندود در خشم شد، دست دراز کرده پای او بگرفت و از سر تخت به زمین فرو کشیده بیانداخت و دشنامی چند به او داده گفت: این تخت جای بزرگان است، جای متل توی بی هوش و کم همٌت نیست. این بگفت و از پیش او بیرون رفت و سرهنگان و عوٌانان را فرمود تا اورا از این سرای پادشاهانه بیرون کنند”.

به روایت تبری، به سال شانزدهم هجری ( 639 میلادی) کنارنگ توس که مایل نبود یزدگرد را پناه دهد، هدیه های گران بها پیش برد و گفت: ” قلعه توس گنجایش موکب شاهی را ندارد. ناچار یزدگرد روی به مرو نهاد.”

این کنارنگ توس، همان نا جوانمرد است که به روایت ابن اعثم کوفی، در زمان محاصره نیشابور از سوی عبداله عامر، از او امان خواست، با لشکر خود به کمک عبداله عامر آمد، همراه او با نیشابوریان و مرزبان آن که نامش را اسوار یا اشوار ذکر کرده اند جنگید و پس از فتح نیشابور که به خدعه میسر شد و همراه کشتار و غارت و قساوت فراوان بود، به پاداش این خیانت از سوی عبداله عامر، علاوه بر توس به مرزبانی نیشابور هم منصوب شد .

از چند و چون و سرگذشت همسر(همسران) و فرزندان یزدگرد آگاهی درستی نداریم. مسعودی نام دو پسر( وهرام و پیروز) و سه دختر اورا ( اردک- شهربانو و مردآوند) ذکر کرده است. دکتر محمد جواد مشکور در کتاب “ایران در عهد باستان” می نویسد:

” از کتاب ها بر می آید که یزدگرد سه زن داشته و از این سه زن دارای هفت پسر و پنج دختر بوده است. شش پسر او: پیروز- خسرو – بهرام – نرسی – مهر گشنسب – و کامکار بوده اند و هفتمی را می نویسند که پس از مرگ پدر به دنیا آمده و نام اورا –مخدج- ضبط کرده اند. نام پنج دختر او:

آذرک – شهین – مرداوند – بابونه (بانویه) و تهمینه بوده اند. دختر دیگری هم به نام شهربانو به او نسبت داده اند که گویند با دو دختر دیگر در خیل اسیران جنگ قادسٌیه – به مدینه برده شده اند و یکی از آنان-شهربانو– به همسری امام حسین (ع) در آمده است. کریستنسن دانمارکی در انتساب این شهربانو به یزدگرد شک کرده است. ظاهرا این داستان بایستی از اینجا پیدا شده باشد که مخدج پسر کهتر یزدگرد دختری یا نواده ای بنام “شاه آفرید” داشته که در 93 هجری با خواهر دیگرش به دست قتیبه بن مسلم سردار عرب در خراسان اسیر شدند و وی آنان را توسط حجاج بن یوسف عامل عراقین بنزد ولید بن عبدالملک گسیل کرد و لید با یکی از آن دو بخفت و یزید بن ولید معروف به یزید ناقص از آن زن متولد شد. تبری این دختر را دخت “مخدج” پسر یزدگرد دانسته که فرزند زن مروی او بوده است.”

اطلاعات مربوط به یزدگرد و بازماندگان او، در منابع ایرانی/ اسلامی از جمله آثار ابن ندیم، تبری، ثعالبی، مسعود، بلعمی، ابن اعثم، و سایرین به صورتی پراکنده ، مغشوش و گاهگاه اغراق آمیز هست. منابع چینی هم، گرچه در مورد پیروز و پسرش نرسی اطلاعات بیشتری به دست میدهد، از آشفتگی و ضدٌ و نقیض خالی نیست. با مقایسه انتقادی مجموع این مآخذ و سنجش آنها با برخی حقایق مسلٌم، میتوان گوشه هایی از این دوران را با روشنی نسبی بیشتر دریافت.

در میان کتاب ها و اسناد قدیمی و تاریخی چین، 24 کتاب تاریخ هست که چینی ها آن ها را به عنوان کتاب مرجع، مأ خذ و مسند می شناسند. از این گروه 2 کتاب به نام های “تاریخ کهن تانگ” و “تاریخ جدید تانگ” مربوط است به تاریخ سلسله تانگ و در هر دو شرحی راجع به پیروز و پسرش نرسی هست. سرگذشت پیروز و فرزندش نرسی در متن رویداد های دوران چهار تن از امپراطوران این سلسله که در سال های 649 تا 709 میلادی بر چین حکم رانده اند، در هر دو کتاب مربوط به تاریخ سلسله تانگ آمده است ( متن ها و پیوست 2 ) .

بنا به روایت هردو کتاب، پیروز همراه گروهی از اشراف و نجیب زادگان ایرانی به دربار چین می رود و در پایتخت چین که در آن زمان کلان شهری بود با جمعیتی بیش از یک ملیون نفر به نام ” چنگ آن” – که اکنون ” شی آن” نامیده می شود- سکنی می گزیند و در جزو نزدیکان امپراطور در می آید. گرچه در هیچ یک از این دو سند، تاریخ یا سال ورود پیروز ذکر نشده است، امٌا از قراِین می توان گمانه هایی زد.

8.png

نقشه چین و موقعیت شهر شی آن

می دانیم یزدگرد به سال 651 یا 652 در مرو کشته شده است. این را هم می دانیم که بنا به روایت شاهنامه مرزبان مرو- ماهوی سوری- پس از خیانت به یزدگرد و بر انگیختن یکی از فرمان روایان ترک منطقه برای جنگ با یزدگرد و پس از کشته شدن یزدگرد- خود به دروغ و ترفند ادعای نیابت از سوی یزدگرد و سلطنت کرد. درچنین شرایطی ماندن پیروز در خراسان یا ایالت های شرق آن – نظیر سمرقند که زیر سیطره ترکان بود و امیر آن به اغوای ماهوی به جنگ یزدگرد برخاسته بود- منطقی و عاقلانه به نظر نمیرسد. پذیرفتنی تر آن است که پیروز برای تقاضای کمک یا پناهندگی به چین رفته باشد، به ویژه که به تصریح شاهنامه، یزدگرد در رفتن به شرق همین نیٌت را داشته است:

همان به که سوی خراسان شویم     ز پیکار دشمن تن آسان شویم

کز آن سو فراوان مرا لشگر است     همه پهلوانان کند آور است

بزرگان ترکان و خاقان چین     بیایند و بر ما کنند آفرین

به نوشته دکتر محمد جواد مشکور در “ایران در عهد باستان” یزدگرد در سا ل شانزدهم هجری (639 میلادی) با اعزام هیاتی به چین از فغفور آن استمداد کرده بود. ولی فغفور به عذر دوری راه از فرستادن کمک به ابران امتناع کرد.

دکتر علاء الدین آذری در کتاب ” تاریخ روابط ایران و چین” به نقل از مقاله ای به قلم کوایچی هاندا می نویسد :

” در منابع چینی اثری از این درخواست موجود نیست. با اینکه یزدگرد سفیری در سال 638 میلادی به چین فرستاد ولی ذکری از کمک و همراهی ننمود زیرا هنوز ایران تا حدودی قدرت خود را حفظ کرده بود و جنگ نهاوند هم پیش نیامده بود. نام این سفیر در اسناد چینی مو-سی-بان (مرزبان؟) ذکر شده است. در منبع دیگر چینی، تاریخ ورود این سفیر سال 647 ذکر شده است. به هر حال در اسناد چینی صحبتی از یاری خواستن شاهنشاه ساسانی وجود ندارد زیرا اگر چنین تقاضایی میشد، دولت تانگ آن را با افتخار در اسناد خود ذکر می نمود”.

دکتر تورج دریایی-استاد تاریخ ایران باستان در دانشگاه فولرتن کالیفرنیا- در مقاله ای با عنوان “فرزندان و نوادگان یزدگرد سوٌم در چین” می نویسد:

” یزدگرد در سال 638 یک گروه را به رهبری مو-سه-پان (مرزبان) به چین فرستاد تا از آن دولت کمک بگیرد. فرته نشان داده است که تاریخ این سفر باید 647 باشد ولی قبل از آن زمان نیز در سال 639 یزدگرد گروه دیگری را به آنجا فرستاده بوده است. در میان این گروه دوپسر و سه دختر یزدگرد نیز بودند…..”

به روایت ابن ندیم، یزدگرد چون امید خودرا در رهایی وطن از دست داده بود تصمیم گرفت که اموال و خزاین خویش را همراه گروهی از شاهزادگان و بزرگان به چین بفرستد.

استاد سعید نفیسی در بخش “محیط زندگی رودکی” در کتاب “احوال و اشعار ابو عبدالله جعفر ابن محمٌد رودکی سمرقندی” می نویسد:

“درسال 638 یزدگرد سوٌم آخرین پادشاه ساسانی که چینیان اورا « پی سه سه » ضبط کرده اند پس از آنکه از تازیان در استخر شکست خورد از « تایی تسونگ » امپراطور چین یاوری خواست و در ضمن تمام اموال و خزاین خویش را بچین فرستاد زیرا که خیال داشت اگر از عهده تازیان بر نیاید یک باره به چین پناه برد……در سال 638 میلادی یزدگرد سفیری بچین فرستاد که کتب چیتی نام اورا « موسه پان » ذکر کرده اند. سفیر مزبور حامل احترامات و خراج پادشاه ایران بود و حیوانی به اسم « هو او چه » ….”

در کتاب « تاریخ کهن تانگ» شرح این سفیر و جا نور همراه او در ضمن رویداد های سال 648 آمده است به این شرح:

“در سال بیست و یکم جین گوان (648 م ) در دوره حکومت امپراتور تایی زونگ از دودمان تانگ، یزدگرد سفیران خودرا با یک جانور به نام مارهوژو که شکلش مانند موش و رنگش آبی است به دربار فرستاد…”

در کتاب تاریخ جدید تانگ همین واقعه به این صورت ثبت شده است:

” در سال دوازده جین گوان (639 م ) در دوره حکومت امپراتور تایی زونگ از دودمان تانگ، سفیری از آن سرزمین به نام موسیان با هدایا به دربار فرستاده شد…”

نکته جالب توجه در این دو سند این است که : در تاریخ کهن ذکری از نام سفیر نیست و از هدایا هم فقط به ذکر مشخصات جانوری بسنده شده است که احتمال داده اند گربه باشد، حال آنکه در روایت تاریخ جدید نه تنها تاریخ سفر 9 سال جلوتر ذکر شده، بلکه نام سفیر هم آمده و از هدایا سخن رفته است نه از آن جانوری که در نظر چینیان شگفت آور بوده است. آیا باید این دو را مربوط به دو سفر جداگانه فرض کرد یا هر دو را مربوط به یک سفر دانست و تفاوت تاریخ ها و جزییات را به حساب اشتباه گرد آورندگان این تاریخ ها – که حدود 300 سالی بعد از زمان وقوع آن رویداد ها تاریخ خود را از روی تقویم های در بار تنظیم کرده اند- گذاشت؟ نکته حایز اهمیت دیگر هم این است که همانگونه که دکتر آذری به درستی یادآور شده است، در هیچ یک از دو متن ذکری از طلب کمک از جانب یزدگرد نیست.

با توجٌه به این اسناد چنین به نظر میرسد که سفر پیروز به چین می باید پیش از رسیدن یزدگرد به مرو انجام شده باشد, زیرا اگر همراه پدر به مرو آمده بود یا به دنبال او می آمد:1

1- یا در دام ماهوی می افتاد و کشته می شد,

2- یا به خون خواهی پدر بر میخاست.

و به هر روی با حضور او، ماهوی نمی توانست ادعای سلطنت کند.

این را هم باید در نظر داشت که به تصریح شاهنامه – پس از مرگ یزدگرد، بیژن تورانی که به وسوسه ماهوی سوری به جنگ با یزدگرد برخاسته بود و با آگاهی بر خیانت ماهوی به خون خواهی یزدگرد با ماهوی جنگید، ماهوی را با سه پسرش کشت و جسدشان را هم سوزاند. پیش از نبرد با ماهوی از سردار خود برسام پرسید :

وزان پس بپرسید کز نامدار     نماند ایچ فرزند کاید به کار؟

جهاندار شاهی برادر نداشت؟     پسر گر نبود، ایچ دختر نداشت؟

که اورا بیاریم و یاری کنیم     به ماهوی بر کامکاری کنیم

بدو گفت برسام کای شهریار     سر آمد بر آن تخمه بر، روزگار

بر آن شهرها تازیان راست دست     که نه شاه ماند و نه آتش پرست

از این روایت روشن است که:

  1. به سال 651-652 پیروز در ایران یا همراه یزدگرد نبوده است.
  2. به دلایلی، وجود پیروز و ولیعهد بودن او بر همگان روشن نبوده است .
  3. سفر او به دربار چین به صورتی انجام شده است که حتٌی فرمانروایان ایالت/کشور های آسیای مرکزی – که در مسیر سفر او بوده اند – هم از وجود او بی خبر مانده اند.

اگر این دلایل را بپذیریم, ورود پیروز و همراهانش را به چین باید پیش از سال 651 دانست و با این فرض- این که در لغت نامه و فرهنگ معین آمده است که پیروز پس از کشته شدن پدرش – 651 – به تخارستان رفت و تا سال 662 در آنجا ماند درست به نظر نمیرسد، مگر آنکه فرض کنیم منظور آن است که پیروز چندین سال پس از کشته شدن پدر به تخارستان رفته است و آن هم از چین، نه از ایران. اگر نوشته دکتر دریایی را که پیش از این نقل شد با نوشته دکتر علاءالدین آذری کنار هم بگذاریم ، به نظر می رسد که سفر هیات اعزامی از سوی یزدگرد برای طلب کمک از فغفور چین همراه با دو پسر (وهرام و پیروز ) و سه دختر او ( اردک – شهربانو- مرد آوند )، می باید در سال 647 صورت گرفته باشد نه 638 . اگر چه این که یزدگرد 21 ساله ( به تصریح اکثریٌت قریب به اتفٌاق مورٌخان؛یزدگرد در سال 632 که بر تخت نشست پانزده ساله بود) به سال 638 پنج فرزند داشته باشد، محال نیست امٌا بسیار بعید است. سال 647 از جهات مختلف منطقی تر به نظر میرسد. وجود این دو پسر و سه دختر را روایت مسعودی هم تایید میکند. روایت ابن ندیم هم که یزدگرد چون امید خود را در رهایی وطن از دست داده بود تصمیم گرفت که اموال و خزاین خویش را همراه گروهی از شاهزادگان و بزرگان به چین بفرستد، باید مربوط به همین سال باشد. در شاهنامه هم- گرچه ذکری از فرزندان یزدگرد یا سفر آنان به چین نیست- امٌا در شرح گریز یزدگرد به سوی شرق ابیاتی هست که بیانگر انتظار او برای دریافت کمک از خاقان ترک و فغفور چین است. بیتی هم هست که نشان میدهد یزدگرد قصد وصلت با خاندان امپراطور چین را داشته است.

به یاری بیاید سپاهی گران    بزرگان توران و جنگ آوران

***

بر آن دوستی نیز بیشی کنیم     ابا دخت فغفور خویشی کنیم

نکته شایان ذکر در اینجا آن است که سفر فرستادگان یزدگرد برای درخواست کمک از چین ، چه در سال 638/639 صورت گرفته باشد ، چه در سال 647/649 به دلایل زیر نمی توانسته است مثمر ثمری باشد: در این سال ها- بر اساس اسناد تاریخی چین- امپراتور تایی زونگ ( دومین امپراتور سلسله تانگ و پدر گازونگ) درگیر اختلاقات خانوادگی و جنگ های مداوم با همسایگان شمال غرب چین ( خان های ترک شرقی و غربی)، فرمانروایان شهر/ایالت های غربی و همسایه نیرومند شمال شرقی-کره- به ویژه در سالهای 645 تا 649 – بوده است و از این رو اگر هم میخواست ، نمی توانست نیرویی به کمک یزدگرد بفرستد. اینکه در هر دو تاریخ ذکری از در خواست کمک نشده و یا دوری راه بهانه قرار گرفته است هم ، ممکن است به همین دلیل باشد که تاریخ نویسان دربار نخواسته اند عجز امپراتور را از ارسال کمک بیان کنند و در نتیجه موضوع را از اصل از قلم انداخته اند.

به روایت “ تاریخ کهن تانگ” – پیروز در سال 662 میلادی از امپراطور چین برای مقابله با عرب تقاضای کمک نظامی کرد. دربار تانگ، در پاسخ به در خواست او، سازمانی به نام ” سر فرماندهی نظامی منطقه ای ایران” ایجاد کرد و مقٌر آن را در غربی ترین نقطه از مرز چین- زرنگ – قرار داد و پیروز را به فرماندهی آن گماشت. روایت تاریخ کهن در این باره چنین است:

“پی لو سی (پیروز) در سال اول لوشو (662م) در دوره حکومت امپراتور گازونگ از دودمان تانگ بعلت اینکه کشورش به دفعات به وسیله اعراب خراب شده بود، از دودمان تانگ کمک نظامی خواست. امپراتور فرمان داد که فرمانروای شهرستان نان یوه از ایالت لون جو- بنام وانگ مین- عازم سرزمین غربی شود و در آنجا دستگاه های اداری برقرار کنند و شهر جی لین (زرنگ) را که مقر پی لو سی بود ، مرکز اداری کشور بو سه (پارس) اعلام دارد. خود پیروز را فرمانروای آنجا گماشت. از آن پس پیروز به دفعات سفیران خودرا با هدایا به دربار فرستاد”

در “تاریخ جدید تانگ” روایت کمی متفاوت است و اشاره ای هم دارد به درخواست کمک ایرانیان – البته از سوی پیروز و نه یزدگرد- و عذر خواهی امپراتور از نفرستادن کمک به عذر دوری راه . روایت چنین است:

“یزدگرد امور کشور خودرا به درستی اداره نمی کرد و به وسیله سران اشراف رانده شد و به تخارستان پناه برد. ولی او را در نیمه راه عرب ها کشتند. پسرش پیروز جان سالم به در برد و به تخارستان فرار کرد. پیروز سفیران خود را برای کمک خواهی از دربار تانگ فرستاد. ولی امپراتور گازونگ به علت بعد مسافت از دادن کمک عذر خواهی کرد و سفیران را پس از پذیرایی روانه کشورشان نمود. در آن زمان اتفاقا سربازان عرب عقب کشیدند و تخارستان وی را به عنوان پناهنده پذیرفت. پیروز در سال اول لوشو( 662 م ) بار دیگر سفیران خود را فرستاد و اظهار کرد که عرب ها به سر زمین او تجاوز کرده اند. اتقاقا در آن زمان امپراتور چین می خواست برای بر قراری دستگاه های اداری و سیاسی، نمایندگان خودرا به سرزمین های غربی بفرستد، لذا شهر جی لین را به عنوان مقر فرماندهی پارس تعیین کرد و پیروز را فرمانده آنجا گماشت.”

به روایت فرهنگ معین, پیروز به سال 662 از تخارستان به چین میرود .

دکتر مشکور می نویسد:

” بنا به منابع چینی پس از مرگ یزدگرد، پسر او پیروز سوٌم خود را شاه ایران خواند و فغفور چین او را به این سمت شناخت. پس از آن پیروز در کوه های تخارستان –شرق بلخ- در کنار جیحون مانده در صدد گرد آوری سپاه و جنگ با عرب بود. ولی فغفور چین از یاری او سر باز زد. امٌا پادشاه تخارستان به وی کمک کرده او را شاه ایران دانسته است. پس از آن، در 661 میلادی دولت چین پس از شکست دادن ترکها ، دولتی بنام ایران تشکیل داد و پادشاهی آنرا به پیروز سپرد. این کشور تزی کیک نام داشته و معلوم نیست در کجا بوده است . بعضی آنرا در انتهای سیستان و برخی نزدیک رود سیحون پنداشته اند. باری پس از چندی پیروز بواسطه حملات مسلمین نتوانسته است در شهر تزی کیک بماند و گریخته و به چین رفته است و در 684 میلادی فغفور به او اجازه تاسیس یک آتشکده را در چانگ گان داده است.”

دکتر تورج دریایی در مقاله فوق الذکر می نویسد:

” در سال 658 پیروز (پی-رو-سزو) یکی از پسران یزدگرد از فغفور چین به نام گازنگ (649-683 ) کمک خواست. پیروز توانست با کمک چینیان در سال 658 دولت پارسی (پو- سزو) (ایرانی) با پایتخت زرنگ ( چی –لینگ) به وجود بیاورد. این فرصت برای حکومت پیروز همزمان بود با خبر آزاد شدن سیستان از زیر سلطه اعراب. بین سال های 658 و 663 حکومت دوٌم ساسانی در سیستان بر پا شد.”

نظر دکتر مشکور با روایت هردو کتاب تاریخ دودمان تانگ نزدیک است . نظر دکتر دریایی در آن بخش که تشکیل دولت پارسی توسط پیروز در سال 658 را با کمک چینیان ذکر میکند با روایت هر دو کتاب همخوان نیست. به روایت تاریخ کهن و جدید هر دو، نقش چین در ایجاد حکومت پیروز بیشتر نقش حمایت از راه شناسایی آن حکومت آن هم چند سالی پس از تاسیس آن (اگر تاسیس آن را در سال 658 – چنانکه دکتر دریایی مینویسد- بگیریم) بوده است و کمک نظامی در کار نبوده است.

این را که آیا پیروز به سا ل 658 یا 661 به روایت اسنادی که ذکر شد به سوی زرنگ رفته و به سال 662 یا 663 از تخارستا ن به چین باز گشته است یا نه با ید به تفصیل بیشتر بر رسی کرد.

زرنگ که امروز در جنوب غرب افغا نستا ن و مرکز ایا لت نیمروز آن کشور است، از کهن ترین شهر های ایرانیان است که نامش در متون سنسکریت به صورت سرنگ و در کتیبه های هخامنشی به شکل زرا کا آمده است. این شهر در دوران پیش از حمله عرب به ایران، مرکز ایالت / استان سگستان (سجستان – سیستا ن ) یا نیمروز بوده است.

C:\Users\Al\Desktop\0000.png

بر اساس منابع اسلامی- در فاصله سا ل های 31 تا 34 هجری ( 651 تا 655 میلادی) سپاهیان عبداله بن عامر-از خویشاوندان عثمان- در پی فتح خراسان، به زرنگ حمله بردند و پس از نبردی خونین بر آن مسلط شدند، کشتاری عظیم کردند و غنایم و برده های فراوان گرفتند.(نقشه 1)

C:\Users\Al\Desktop\ذذذذذ.png

نقشه 1- مؤسسه جغرافیایی و کارتوگرافی سحاب

عثمان به سا ل 35 هجری (655 یا 656 میلادی) کُشته شد .در این میان در دوران خلافت علی تا سال 40 هجری که به شهادت رسید در لشکر کشی اعراب به ایران فترتی پیش آمد. به سال 41 هجری (661 میلادی) که معا ویه بر مسند خلافت نشسته بود، ولایت خراسان (بصره) و سجستان را به عبداله بن عامر واگذار کرد. ابن عامر تصمیم به فتح کامل باقیمانده سرزمین های شرقی ایران گرفت و یکی از سرداران خود به نام “قیس بن هیثم” را مامور سیستان کرد و “عبدالرحمن ابن سمره” و سرداران دیگری را به زرنگ فرستاد تا بار دیگر آنجا و خاش و بست را بگشایند. سپاه عرب پس از فرو نشاندن طغیان مردم در این شهرها که با قساوت و کشتار و غارت وحشیانه صورت گرفت، متوجٌه فتح کابل شد (نقشه 2) . آنجا را هم پس از جنگ های خونین و محا صره ای طولانی گرفتند، همه مردانی را که احتمال میرفت بتوانند بجنگند کشتند، زنان و کودکان را به بردگی بردند و فرمانروای شهر را هم می خواستند گردن بزنند که با گفتن شهادتین نجات یافت. نام این فرمانروا را ” اغرج” نوشته اند و او را از ترکان هفتالی (هیاطله) دانسته اند.

C:\Users\Al\Desktop\للللل.png

نقشه 2- مؤسسه جغرافیاِیی و کارتوگرافی سحاب

با تٌوجه به فترت 4 -5 ساله میان پایان حکومت عثمان و آغاز لشکر کشی مجٌدد اعراب در دوران معاویه و تصریح تبری مبنی بر اینکه ابن عامر ” و سرداران دیگری را به زرنگ فرستاد تا بار دیگر آنجا و خاش و بست را بگشایند. ” نظر دکتر دریایی در مقاله فوق مبنی بر اینکه:

” این فرصت برای حکومت پیروز همزمان بود با خبر آزاد شدن سیستان از زیر سلطه اعر اب. بین سال های 658 و 663 حکومت دوٌم ساسانی در سیستان بر پا شد.”

پذیرفتنی تر از سایر نظرهاست که تاسیس حکومت او را به سا ل 662 یا پس از آن میدانند .

برخی از منابع ، مرکز حکومت پیروز را تخارستان و اقا مت اورا در آن منطقه تا سال 667 یا 668 میلادی ذکر کرده اند.

در مورد تخارستان و محدوده جغرافیایی آن در قرن ششم و هفتم میلادی با استفاده از منابع موجود میتوان اطلاعات کلٌی زیر را به دست آورد:( نقشه 3 )

C:\Users\Al\Desktop\ااااا.png

نقشه 3

در فرهنگ معین در با ره تخارستان چنین آمده است :

“تخارستا ن- ایالتی بین بلخ و بدخشان. در زمان ساسانیان و تسلٌط عرب این ایالت از ساحل جیحون تا معابر هندوکش وسعت داشته. بقول یاقوت دو تخارستان وجود داشته: تخارستان علیا ( که ظاهرا در مشرق بلخ و مغرب جیحون بود) و تخارستان سفلی ( در مغرب جیحون منتهی از سمت مشرق دور تر از تخارستان علیا قرار داشت) . این ناحیه تا نهضت مردمان شمالی جزو پادشاهی یونانی بلخ به شمار میرفت و عاقبت مردم مذکور با اقوام دیگر دولت مزبور را منقرض کردند. هپتالها در اواخر ایاٌم یزدگرد دوٌم تخارستان را تسخیر کردند. این ناحیه در حمله عرب به تصرف آنان در آمد و سپس بخشی از حکومت غوریان (بامیان) شد.”

در لغت نامه دهخدا در مورد تخارستان آمده است:

” طخارستان معرٌب تخارستان است. تخارستان علیا و سفلی دارد. در جا نب شرقی بلخ و غربی جیحون است و از تخارستان علیا تا بلخ سی فرسنگ است مسافت آن و تخارستان سفلی در شرقی تخارستان علیا ایضا در غربی جیحون است. پایتخت تخارستان سفلی شهر طالقان است و به دیگری اندر آب و سمنگان میباشد و حدٌ شرقی آن به بدخشان متصل میشود و قهندز نام شهر کهنه آن بوده که کهن دژ را معرٌب کرده قهندز گویند.”

بررسی تاریخ فتوحات مسلمانان در شرق ایران و ماوراء النهر نشان میدهد که تصرف این بخش ها به آسانی و یک بارگی صورت نگرفته است و اعراب هر از چند گاهی مجبور بوده اند برای فرونشاندن طغیان مردم لشکر کشی کنند. بلخ بار اول به سال 654 میلادی از سوی اخنف ابن قیس مورد حمله قرار گرفت و به پرداخت جزیه مجبور شد. اهالی پاریاب و طالقان ( پایتخت تخارستان سفلی) هم با اخنف پیمان صلح بستند. چندی بعد ربیع ابن زیاد مجبور شد فتح بلخ را از سر بگیرد. او ترکان را در بادغیس و هرات و پوشنگ شکست داد. پس از او پسرش عبید الله تا جیحون پیش رفت ، به خوارزم حمله برد و با آنان صلح کرد. به سال 674 میلادی عبیدالله زیاد از جیحون گذشت و به بیکند و بخارا و سرزمین سغد حمله برد و مردم را به پرداخت جزیه مجبور کرد. پس از او سعید ابن عٍثمان ابن عفٌان تا قلب بلاد سغد نفوذ کرد، از باب الحدید گذشت و ترمذ را تصرف کرد. از عشق او به خاتون بخارا در تاریخ داستان ها بر جای مانده است. به سال 681 میلادی، سالم ابن زیاد مجبور شد بخارا و سمرقند را از نو بگشاید و برای جنگ با رتبیل زابلستان سپاه عظیمی را تدارک به بیند. سالم در این جنگ شکست خورد و همراه با برادرش کشته شد. به سال 705 میلادی قتیبه ابن مسلم الباهلی به تخارستان سفلی حمله برد وشهر های آن را تصرف کرد. فتح نهایی بخارا به سال 708 میلادی روی داد. میان سال های 709 تا 711 منطقه جیحون را گرفت ، در 711 بر خوارزم مسلط شد و از 712 تا 714 تا کاشغر تاخت.

با مراجعه به نقشه ایران آن روزگاران می توان به آسانی دید که اکثریت قریب به اتفاق شهرهایی که در بالا ذکر شد در نیمه شمال غرب خراسان و جنوب غرب جیحون قرار دارند و نیمه شمال شرق خراسان یعنی زابلستان، تخارستان علیا، بدخشان، و ووخان سالیان متمادی از سلطه عرب آزاد بوده است. اگر این برداشت را بپذیریم، آن گاه می توان نظر آن دسته از محققین را که مرکز حکومت یا فعالیت پیروز را تخارستان( علیا) یا نقاط مرزی ایران و چین ( ووخان) دانسته اند پذیرفت.

به روایت ” تاریخ کهن و تاریخ جدید تا نگ” – هردو- پیروز درمیانه سال های 670 تا 674 در پایتخت چین بوده است و دربار چین به او عنوان: ” فرمانده جناح راست گارد امپراطوری “ داده است.

روایت تاریخ کهن چنین است: ” در اواسط سالهای سیان هن (670-674 م) پیروز به دربار آمد و امپراتور اورا مورد استقبال گرم قرار داد و به او لقب فرمانده جناح راست محافظ امپراتوری تفویض کرد”. متن تاریخ جدید هم تا اینجا با تاریخ کهن هم خوان است. اختلاف دومتن در بخش بعدی است.

از سرنوشت او در سال های 675 , 676 , 677 و678 خبری نداریم. روایت بعدی مربوط به سال 679 است. روایت تاریخ کهن تانگ چنین است: ” در سال سٌوم ای فون (679 م) دوره حکومت امپراتور گازونگ، امپراتور به پی سین جیان- معاون وزارت کارکنان فرمان داد که با پیام امپراتوری و قوای نظامی پیروز را به سرزمین خود برساند تا حکومت بر قرار سازد. ولی پی سین جیان به دلیل دوری راه تا توکماک رسید و به چین باز گشت. پیروز به تنهایی به پیشروی ادامه داد. سر انجام نتوانست وارد سرزمین پدری خود شود چون آن سرزمین مدت ها پیش به وسیله اعراب اشغال گردیده بود. از این رو ، پیروز تا بیست سال به تخارستان پناه برده بود. ابتدا زیر فرمان او چند هزار سرباز بودند ولی بعد بیشترشان پراکنده شدند. در سال دوم چین لون (709 م) در دوره حکومت امپراتور جون زون پیروز برای دومین بار به دربار رسید. امپراتور لفب فرمانده جناح چپ محافط امپراتوری را به او تفویض کرد. اما بعد از مدتی در گذشت.”

روایت “تاریخ جدید دودمان تانگ“با روایت تاریخ کهن از زمان پس از اعطای لقب “فرمانده جناح راست محافظ امپراتوری ” اختلاف دارد. متن روایت تاریخ جدید به این شرح است:

” پیروز که حکومت خودرا از دست داده بود، در اواسط سال های سیان هن (670-674 م) به دربار آمد و امپراتور به او لقب فرمانده جناح راست محافظ امپراتوری تفویض کرد.بعد در گذشت. نرسی پسر او در دربار مانده بود. در سال اول تیا اولو (679 م) در دوره حکومت امپراتور گازونگ، امپراتور به پی سین جیان فرمان داد که با گروهی از سربازان ، نرسی را به سرزمین خود برساند تا حکومت بر قرار سازد. ولی پی سین جیان به دلیل دوری راه تا توکماک رسید و به چین باز گشت. نرسی به تخارستان رسید و در آنجا برای مدت بیست سال پناه برد. درین مدت قوای نطامی وی بتدریج پراکنده شدند. نرسی در سالهای اول جین لون (707-710 م) در دوره حکومت امپراتور سوزون باز به دربار رسید. امپراتور لقب فرمانده جناح چپ محافظ امپراتوری را به او تفویض کرد. بعد از مدتی به علت بیماری درگذشت”

بر رسی دقیق این دو روایت و توجٌه به شواهد دیگر چند نکته را روشن میکند: روایت “کتاب جدید” مبنی بر مرگ پیروز به سال 674 را با توجٌه به این که پیروز در ماه اوت 684 در مراسم خاکسپاری امپراتور گازونگ حضور داشته است و پیکره ای از او به یاد بود شرکتش در این مراسم در محل بر پا شده و هنوز هم پس از گذشت 1300 و اند سال بر جاست، نمی توان پذیرفت.(پیوست 3)

C:\Users\Al\Desktop\کککک.png

پیکره پیروز سوّم در چیان لینگ- نا و عنوان او در پشت پیکره- عکس از فیروز فیروزنیا

وجود این پیکره که حضور پیروز را در مراسم خاکسپاری گازونگ به سال 684 میلادی ثابت میکند، دلیلی است قطعی بر زنده بودن او در این سال و لاجرم روایت “تاریخ جدید” و سایر کتاب ها در مورد مرگ او در سال 674 یا سال های پیش از 684 را نمیتوان پذیرفت.

لازم است این نکته را هم تذکر دهم که در لیست نام 61 تن برجستگانی که پیکره هاشان در دو ایوان شرفی و غربی آرامگاه بیاد بود شرکتشان در این مراسم بر پا شده است، نام و پیکره چندتن هم هست که مسلم است در آن تاریخ زنده نبوده اند که در این مراسم شرکت کنند و احتمالا نمایندگانی از سوی کشور/ایالت/حکومت آنها در مراسم حاضر بوده اند که بجای نام نماینده، نام پادشاه/والی/خان متوفی را در فهرست نوشته اند. همین امر باعث این تصور شده است که پیروز هم در آن تاریخ در گذشته بوده است. اما این برداشت درست نیست: زیرا پیش از نام آن چند تن در گذشته، کلمه ای (قیدی) آمده است که به معنای پیشین (گذشته- در گذشته- کسی که قبلا بوده و اکنون نیست) است، حال آنکه در برابر نام پیروز و سایرین که اکثریت جمع حاضران هستند و شواهد متقنی بر زنده بودنشان در آن سال وجود دارد، چنین قیدی نیست.

روایت “ تاریخ کهن دودمان تانگ” هم در مورد زنده بودن او تا سال 707 میلادی به دلایلی که در زیر می آید پذیرفتنی نیست.

منابعی که از سنٌ یزدگرد سوٌم سخنی در آن ها هست، سنٌ اورا در سالی که بر تخت ساسانی نشانده شد –سال 632 میلادی- 15 سال و در زمان کشته شدنش در مرو– سال 651 یا 652 میلادی – 35 یا 36 سال ذکر کرده اند. فردوسی هم در آن جا که پیشنهاد فرٌخزاد هرمز را به یزدگرد ، مبنی بر رفتن به طبرستان ، روایت میکند می گوید:

برو تا سوی بیشه نارون     جهانی شود بر تو بر انجمن

وزان جایگه چون فریدون برو     جوانی، یکی کار بر ساز نو

این را هم می دانیم که حتٌی در سال های پایانی زندگی یزدگرد، به شهادت شاهنامه، ایرانیان ، یا حدٌاقٌل، آن گروه از ایشان که در شرق ایران میزیسته اند از وجود فرزند یا فرزندان یزدگرد و یا وجود فرزندی به نام پیروز که ولیعهد او هم بوده بی خبر بوده اند. اگر جز این بود، نه ماهوی سوری می توانست پس از قتل یزدگرد ادعای جانشینی اورا بکند:

چنین گفت کاین تاج و انگشتری     به من داد شاه از پی مهتری

به من گفت چون خاست باد نبرد     که داند به گیتی که بر کیست گرد

من این تاج میراث دارم ز شاه     به فرمان او بر نشینم به گاه

و نه بیژن ترک از سردار خود می پرسید:

وزان پس بپرسید کز نامدار     نماند ایچ فرزند کاید به کار؟

جهاندار شاهی برادر نداشت     پسر گر نبود، ایچ دختر نداشت؟

که اورا بیاریم و یاری کنیم     به ماهوی بر کامکاری کنیم

و جوا ب می شنود که:

به او گفت برسام کای شهریار     بر آمد بر آن تخمه بر روزگار

میان این روایت و این واقعیٌت که یزدگرد فرزندانی داشته است که حدٌ اقٌل وجود یکی از آنان – پیروز – مسٌلم است، تناقضی آشکار وجود دارد. کلید حلٌ این معمٌا را در سنٌ یزدگرد هنگام بر تخت نشستن و حمله عرب به ایران- چهار سال بعد از آن – و آوارگی یزدگرد در سال های پس از آن باید جست.

به نظر میرسد که یزدگرد پانزده ساله در زمان بر تخت نشستن ، اگر هم زن داشته، فرزندی- به ویژه پسری- نداشته است وگر نه همراه اعلام پادشاهی او، ولیعهدی فرزندش نیزاعلام می شد و همگان از آن با خبر می شدند. این فرض با توجه به آشفتگی دوران چهار ساله پس از خسرو پرویز و کشمکش های میان سرداران، نجبا و موبدان برای احراز قدرت برتر در حوزه سلطنت چندان دور از منطق به نطر نمیرسد. همین فرض را هم می توان در مورد دوران چهار ساله سلطنت او تا حمله عرب کرد. اگر این فرض را به پذیریم، ناگزیر باید تولٌد پیروز را از سال 636 میلادی به بعد بدانیم. این هم که به هر حال چرا ولیعهدی اورا اعلام نکرده اند، می تواند به این دلیل باشد که در آن دوران آشفتکی، جنگ و گریز و پس نشینی ها و شکست های پی در پی ، کس را سر و پروای آن نبوده است .

میان 636 تا 651 پانزده سال فاصله است، و اگر قراین دیگر نبود هر یک از این سال ها می توانست سال تولٌد پیروز باشد. منابع اسلامی برای یزدگرد تا هفت پسر و 5 دختر بر شمرده اند که پیروز ارشد آنان است . پس باید در سال های اوٌلیه این دوران به دنیا آمده باشد. به سال 661 میلادی پیروز – بنا بر منابع چینی برای مبارزه با اعراب به سر فرماندهی سپاهی مستقر در مرز ایران گماشته میشود و یا بنا بر اسنادی دیگر بر تخارستان حاکم و از سوی امپراطور چین به عنوان شاه ایران شناخته میشود. اگر پیروز در سال های پایانی این دوران متولٌد شده بود – به سال 661 کودکی بیش نه میبود و احراز این مقام ها، اگر چه محال نیست امٌا بعید است.

اگر سال تولٌد پیروز را سال 636 میلادی یا چند سالی پیش( اگرچه بعید) یا پس از آن بگیریم، به سال 684 باید مردی 48 تا حد اکثر 52 ساله بوده باشد و با توجٌه به زندگی پر ماجرای او و متوسط سنٌ هم طبقه های او در آن دوران، احتمال زنده ماندن او تا سال 707 میلادی و رسیدنش به سنٌ 71 یا 75 سالگی بس بعید است. بر این مدٌعا شواهد دیگری هم هست که از دقٌـت در شرایط حاکم بر دربار چین به دست می آید.

بنا بر اسنادی که پیش از این یاد شد، پیروز سال های 658 تا 670 را می باید در بخش های شمال شرق ایران- ایالت نیمروز به پایتختی زرنگ، و تخارستان گذرانده باشد. بازگشت او به پایتخت چین در سال های 670-674 نمی تواند صرفا به دلیل در گیری با اعراب یا شکست از آنان بوده باشد. چنان که از شرح مختصر جنگ های اعراب برای فتح بخش های شرق خراسان دیدیم، تخارستان ، زابلستان و منطقه ووخان تا سال 681 از سلطه کامل عرب مصون مانده بود و حمله سالم به زابلستان هم در همین سال با شکست و کشته شدن او پایان یافت. در شرح حال امپراطور گا زونگ و همسرش وو زتیان در پیوست 1 آمده است که از سال 665 به بعد ، وو زتیان در عمل اختیار حکومت را به دست گرفته بود و مخالفان خود را به وسایل و ترفند های مختلف از میان بر می داشت. از تاریخ چین بر می آید که ولیعهد (چین) یکی از مخالفان اصلی او بوده است. این درگیری با افزایش نفوذ ملکه هر سال بیشتر می شده است. دور از ذهن نیست که ولیعهد که حدودا هم سن پیروز بوده است، برای تقویت جبهه خود از پیروز خواسته باشد به پایتخت برگردد. حضور جمع کثیری از نجیب زادگان ایرانی در پایتخت چین در آن زمان امری مسلٌم است که هم در منابع چینی و هم در منابع اسلامی/ ایرانی ذکر شده است. جانبداری این گروه هوادار پیروز از هر یک از دو طرف این درگیری می توانست کفٌه را به ضرر طرف مقابل بگرداند. دادن عنوان “فرمانده جناح راست گارد امپراطوری” هم در سال 674 که درگیری میان ولیعهد و ملکه به اوج رسیده بود میتواند از سوی ولیعهد و به آن منظور باشد که در صورت لزوم، پیروز با داشتن این عنوان بتواند علاوه بر نیروهای ایرانی از گارد های امپراطوری هم برای یاری به ولیعهد استفاده کند. وگرنه، اعطای این عنوان به کسی که رسما عنوان شاه ایران را داشته است و همه اسناد دربار چین هم اورا با همین عنوان یاد می کنند امری بی معنی و کسر شان او تلٌقی می شد.

از پیوست 1 میدانیم که به سال 675، ملکه ووزتیان، ولیعهد را مسموم میکند و به قتل میرساند. در اسناد تاریخی چین هم در فاصله سال های 675 تا 678 یا 679 از پیروز و نرسی ذکری نیست. این که پیروز در این فاصله کجا بوده یا چه میکرده است را نمیدانیم. آیا ووزتیان با آگاهی از امکان دخالت پیروز به نفع ولیعهد، پیش دستی کرده و توسط نیروهای طرفدار خود پیروز را بازداشت کرده و در مکانی دور از چشم همگان تحت نظر نگه داشته است؟ احتمال چنین اقدامی از سوی چنان زنی که فرزندان خود را قربانی جاه طلبی هایش میکند بعید نیست. ناپدید شدن ناگهانی پیروز از صحنه دربار چین – آن هم پس از گرفتن عنوان “فرمانده جناح راست گارد امپراطوری” و پیش از، یا هم زمان با مرگ ولیعهد – می تواند توجیه کننده شایعه مرگ او در 674 باشد که در روایت تاریخ جدید تانگ آمده است. اشاره ای هم که به در در بار بودن نرسی در همین روایت هست، میتواند تایید این امر باشد که ووزتیان نه تنها پیروز را از صحنه خارج کرده، بلکه با گروگان گرفتن نرسی امکان هر نوع اقدامی را هم از پیروز گرفته بوده است.

این هم که در ” تاریخ کهن” گفته شده است که به سا ل 678 یا 679 به معاون وزیر دستور داده شد تا پیروز را تا مرز ایران بدرقه کند( آنهم با همراه بردن گروهی سرباز) و پیروز همراه هزاران تن از نجیب زادگان ایرانی ( همان ها که در جمله بعدی بعنوان سربازان پیروز از ایشان یاد میشود) به تخارستان رفت، بیشتر بوی یک تبعید دسته جمعی و تحت الحفظ را میدهد تا سفری به اختیار و مشایعتی از سر احترام. آیا وو زتیان که در صدد قتل پسر دوٌم امپراطور بوده است، از بیم دخالت پیروز و جامعه بزرگ ایرانی مقیم پایتخت چین به نفع این پسر ، مانند مورد قبل پیشدستی کرده و با تبعید پیروز و همراهانش به دورترین نقطه مرزی چین خواسته است این مانع احتمالی را از سر راه خود بر دارد؟ این را نمیدانیم. آنچه میدانیم آن است که در فاصله 5 سالی که پیروز از پایتخت دور بوده است، اوٌل پسر دوٌم امپراطور به اتهامی واهی مجبور به خودکشی میشود ( سال 680) و پس از آن به سال 683 امپراطور در میگذرد. بسیاری از تاریخ نویسان چینی، با توجٌه به شرح بیماری و سر درد ها و سایر عوارض بیماری امپراطور گازونگ بر این اعتقادند که وو زتیان اورا به تدریج مسموم میکرده است.

چند نکته دیگر هم شایان ذکر است است:

1 – در هردو تاریخ گفته میشود که پی سین جیان- معاون وزیر- پیروز (یا نرسی) را تا توکماک (شهرکی در قرقیزستان فعلی) بدرقه کرد و از آنجا به عذر دوری راه بازگشت! نگاهی به نقشه منطقه و موقعیت جغرافیایی توکماک و فاصله آن تا شی آن- پایتخت آن روزچین- از یکسو و تا تخارستان از سوی دیگر این ظن را بر میانگیزد که باید دلیل دیگری در کار باشد.

جاده ابريشم- از شي آن-چنگ آن - تا توک مک

جاده ابریشم از شی آن-چنگ آن قدیم- تا توکماک- از کتاب “جاده ابریشم- گذشته و زمان حال”

توکماک در دٌره معروف به چویاب (جوی آب؟!) در کوهپایه های سلسله جبال تیان شان ( خان تینگری) در شمال قرقیزستان قرار دارد. خرابه های شهر آق بشیم ( سویاب-سوی آب؟!) پایتخت قدیم خاقان های ترکستان در فاصله 8 کیلومتری آن است . در 15 کیلومتری آن هم خرابه های بلاساغون پایتخت خاقان های ترک قراخانی قرار دارد.

تاریخ چین از سال 545 میلادی که سر آعاز تشکیل یک دولت مقتدر ترک در منطقه شمال غرب چین ( کوهپایه های آلتای و مغولستان) است تا چندین و چند قرن بعد پر است از داستان درگیری های میان این دو دولت، تلاش هر یک برای کنترل منطقه آسیای مرکزی و به ویژه راه ابریشم. از این تاریخ دراز مدت و پر نشیب و فراز آنچه در اینجا به کار ما می آید یک برش کوتاه ازین تاریخ است و آن وقایع سال های 679 تا 681 است در رابطه با این منطقه و افراد مورد نظر ما. از تقویم های چینی و تاریخ خاقانی ترکستان بر میآید که دربار تانگ در سال 657 موفق میشود خاقان ترکستان را شکست بدهد و اورا دست نشانده حکومت تانگ بسازد. به سال 679 دوتن از رؤسای قبایل ترک با هم متحد میشوند و فرد ذی نفوذ دیگری به نام آشینا نیشو بگ را به عنوان خاقان انتخاب میکنند و علیه سلطه دربار تانگ سر به شورش بر میدارند. این درست همان سالی است که گفته شد دربار تانگ به پی سین جیان ماموریت داد پیروز (یا نرسی) را تا کشورش مشایعت کند! و او از توکماک به عذر دوری راه برگشت.

جالب تر این است که همین معاون وزیر –پی سین جیان- که باید از فرماندهان ارشد نظامی چین هم باشد، سال بعد(680) در نبردی سپاه آشینا نیشو بگ فوق را شکست میدهد و خاقان در این نبرد کشته میشود یا بنا بر مآخذ چینی توسط افراد خودی به قتل میرسد. در همان سال خاقان دیگری انتخاب میشود و شورش ترک ها علیه حکومت تانگ ادامه می یابد. در نبردی که در سال 681 پیش می آید، ترکان باردیگر مغلوب میشوند و خاقان جدید به پی سین جیان تسلیم میشود. 54 تن از سران قبایل ترک، از جمله خاقان جدید در بازار شرقی پایتخت چانگ آن- شی آن فعلی-به دار آویخته میشوند. در همان سال ، رهبر دیگری به نام آشینا قتلق همراه باقیمانده ارتش ترکان سر به شورش بر میدارد و یکسال بعد بنام ایلتریش خاقان دولت خاقانی دوم ترکان را تاسیس میکند. به سال 685 – یک سال پس از خاکسپاری گازونگ و در بحبوحه جدال قدرت میان ملکه و پسرش، خاقان جدید موفق میشود سپاه چین را در نقط ای به نام هین چو شکست دهد.

با این تفاصیل آیا فرض اینکه کوچاندن پیروز ( یا نرسی) همراه چند هزار ایرانی (که از آنان به عنوان سرباز یاد شده است) زیر نظر یک افسر عالیرتبه و تحت حفاظت عده ای سرباز چینی، باطنی جدا از نمای ظاهری داشته است، را باید فرضی موهوم دانست؟ امکان ندارد که دربار تانگ از این کار دو منظور داشته باشد؟ یکی اینکه پیروز ( یا نرسی ) را از دربار دور کنند تا ملکه بتواند دو مانع باقیمانده در راه به قدرت رسیدن خود- پسر دوم امپراتور و خود امپراتور را بی دغدغه از میان بر دارد و دوم اینکه با درگیر کردن ایرانیان با ترکان از شر هردو یا یکی ازاین دو راحت شود؟ منفعت جنبی آن هم این که فرمانده نظامی چین در این مسیر فرصت می یابد تا اوضاع منطقه و کمٌ و کیف نیروها را بسنجد و با آماد گی کامل تری به مصا ف ترکان برود. چنانکه سال بعد چنین کرد.

2 – نکته دوم مساله اقامت 20 ساله پیروز ( یا نرسی ) در تخارستان است. این امر به چند دلیل امکان ندارد: الف_ نام پیروز و نرسی –هر دو- در فهرست نام کسانی که در مراسم خاکسپاری گازونگ در ماه اوت 684 بوده اند هست و به دلایلی که پیش از این گفته شد، هردو زنده بوده اند. ب- میان سال 679 که گفته میشود سال کوچاندن پیروز ( یا نرسی ) است تا سال 707 یا 708 که سال بازگشت آنان به دربار چین است 28 یا 29 سال فاصله است. فرض اینکه نویسندگان سالنمای دربار تانگ در ثبت رقم بیست سال سهل انگاری کرده اند و 28 یا 29 سال را به تقریب بیست سال نوشته اند نا معقول است به ویژه که آنها خود از حضور این دو در مراسم خاکسپاری اطلاع داشته اند و نام آنان را در فهرست مربوط آورده اند. جمع و تفریق را هم مسلما میدانسته اند! میما ند چند احتمال دیگر:

ج- یک فرض میتواند این باشد که پیروز (یا نرسی ) –یا هردو- در کوچ اول به سال 679 ، به دلیل درگیری میان ترکان و چینیان و آشفتگی اوضاع در سراسر منطقه که از کاشغر تا حلب عرصه تاخت و تاز ترکان و اعراب بوده است موفق به رفتن به سوی تخارستان نشده باشند و مجبور شده باشند به پایتخت چین برگردند . احتمال این امر بسیار زیاد است زیرا در همه اسناد تاریخی مربوط به منطقه شرق ایران در آن سالها هیچ ذکر و اثری از این دو نیست. اگر این فرض درست باشد، شرکت آنان در مراسم خاکسپاری را توجیه میکند. نکته مبهم در اینجا سرنوشت ایشان پس از این مراسم و در سالهای بعد است.

د- از تاریخ چین میدانیم که سال های 684 تا 690 سال های درگیری میان ووزتیانو پسر دوٌمش رویی زونگ است که بر تخت نشا نده شده است تا آلت بی اراده اجرای فرمان های مادر باشد و چون سرکشی میکند، به سال 690 در شورش دوماهه سربازان به نفع ملکه از تخت به زیر کشده میشود. با این تفاصیل فرض اینکه پیروز در فاصله این سالها در گذشته یا بقتل رسیده باشد و نرسی هم با نا مساعد دیدن اوضاع، خود خواسته یا به اجبار به منطقه امن تری در آسیای مرکزی، گریخته باشد و بیست سال بعد (687 – 707 ) پس از مرگ ووزتیان به چین برگشته باشد چندان نا معقول نیست. اعطای عنوان “فرمانده جناح چپ گارد محافظ امپراتوری” هم باید مربوط به نرسی باشد نه پیروز، زیرا ، چنانکه پیش از این گفته شد، در سالهای 670-674 عنوان ” فرمانده جناح راست گارد محافظ امپراتوری” 30 سالی پیش از این

از سوی امپراتور به پیروز داده شده بود و دادن عنوان جدید به او، آنهم در سطحی که حد اکثر معادل عنوان قبلی است – کاری عبث به نظر میرسد.

در میان فهرست نام کسانی که در مجموعه گورستان چیان لینگ مدفونند نام یک “فرمانده جناح چپ گارد محافظ امپراتوری ” هم هست. شوربختانه چون دولت چین به دلایل مختلف اجازه بازگشایی بسیاری از آرامگاه های این مجموعه را نداده است از سر گذشت و نام و نژاد و سایر مشخصات این فرد اطلاعات دقیق و موثقی نداریم. آیا یک در هزار امکان دارد که این مکان آرامگاه نرسی باشد؟!

پیوست – بخش مربوط به پیروز و نرسی در تاریخ کهن دودمان تانگ

متن چینی و ترجمه فارسی آن

این پیوست به لطف آقای حمید پاشا – دکتر در تاریخ- دانشگاه تهران فراهم آمده است.

  1. تاریخ کهن دودمان تانگ(Old book of the Tang ، چینی: Jiu Tangshu (舊唐書)):

C:\Users\Al\Desktop\بببب.png C:\Users\Al\Desktop\ررر.png

C:\Users\Al\Desktop\999.png

قلمرو پارس در سمت غرب پایتخت ما واقع است و فاصلۀ آن با پایتخت ما پانزده هزار و سیصد لی است. در شرق کشور تخارستان، کشور کان قرار دارد و در شمال آن قبیله ترک خزر است. در سمت شمال غربی آن روم شرقی است. در غرب و جنوب دریا. در کشور پارس چند صد هزار خانوار سکونت می کنند. پادشاه آن د پایتخت دارد، به غیر از این دو، باز بیش از ده شهر بزرگ در آن کشور وجود دارد. این شهرها همچون قصر سفری امپراتوران چین هستند.

پادشاه تاج زرین مزین به گل های ساخته شده از مروارید بر سر می گذارد و روی تختی که شکل اش مانند شیر است، می نشیند و خلعت می پوشد که با رشته های ابریشمی آرایش می شود. مردم آن سرزمین خدای آسمان، زمین، خورشید، ماه، آب و آتش را پرستش می کنند. قبایل سرزمین غربی در پرستش خدای آتش از پارسیان تقلید می کنند. هنگامیکه مراسم مذهبی انجام می دهند، پیشانی خود را تا گوش و بینی، با مشک و عطر(به عنوان احترام به خدا) می مالند. در عبادت، سر خود را تا زانو فرود می آورند. خطشان همانند قبایل دیگر است. زنان و مردان بدون جوراب کفش به پا می کنند. مردان موی خود را کوتاه می کنند. گاهی، کلاه سفید رنگی سرشان است. لباسشان یقه باز نیست، روی لباس بلند یک پارچه بزرگ انداخته می شود. رنگ لباسشان به طور معمول آبی یا سفید است و حاشیۀ لباس با ابریشم مزین است. زنان نیز لباس بلند برتن می کنند، مویشان را در پشت سر شانه می زنند و با گل های طلایی یا نقره ای آرایش می دهند.

آنها در نبرد از فیل استفاده می کنند، به دنبال هر فیل صد نفر پیاده نظام هستند. کسانی که در جنگ شکست خوردند، کشته می شوند. رسم آن سرزمین، این است که به سمت راست بیشتر از سمت چپ اهمیت می دهند. روز اول ماه ششم را سرآغاز سال نو تلقی می کنند. محکومیت را بنابر قانون اعلام نمی کنند بلکه قاضی در دادگاه به طور شفاهی حکم می کند. مدت حبس زندانیان معین نیست، هرگاه پادشاه عوض شود زندانیان رها می شوند. اگر شخصی به گناه شورش یا خیانت متهم شود، روی زبانش یک آهن گداخته می گذارند، اگر رنگ زخم سفید باشد او را بی گناه می دانند، اگر سیاه باشد، گنهکار می شناسند. انواع مجازات در آن سرزمین عبارتند از: بریدن دست و پا و بریدن مو یا بینی. کسی که مرتکب جنایات مختصر شود، ریشش را می تراشند یا یک لوح به گردنش آویزان می کنند تا علامت باشد و پس از ماهی آن لوح را بر می دارند. راهزنان را به طور معمول برای تمام عمر در زندان حبس می کنند. از دزدان جریمه میگیرند. جسد مردگان را در کوهستان می گذارند، قوم و خویشان مردگان برای یک ماه لباس عزا بر تن دارند.

آب و هوای آن سرزمین بسیار گرم و زمین آن صاف و وسیع است. اهالی کشور با مهارت مشغول کشاورزی اند، به دامپروری هم می پردازند. در آن کشور پرنده ای است که شکل آن مانند شتر مرغ است، می تواند پرواز کند ولی نه به ارتفاع زیاد. این مرغ علف و گوشت می خورد، سگ و گوسفند را شکار می کند و برای مردم ایجاد دردسر می کند. در آن سرزمین اسب سفید رنگ یافت می شود که روزی می تواند 350 کیلومتر مسافت را طی کند. به علاوه، سگ های خوش پیکر نیز پرورش می دهند. این نوع سگ، همان سگ پارسی نامیده می شود. استر، الاغ، شیر و فیل در آنجا دیده می شوند. بوته ای از مرجان هست که به بلندی نیم متر، همینطور کهربا، عنبر، عقیق، مروارید سرخ رنگ، شیشه، کاشی، مازو، گل تاج الملوک، هلیله، فلفل سیاه، دار فلفل، شکر، خرما، ترنجبین، هلو و غیره نیز یافت می شود.

در سال های دا ایه (605-618 م)، در دورۀ حکومت امپراتور یان دی از دودمان سوئِی، خاقان ترک های غربی به نام یبغو پس از حملات پی در پی، کشور پارس را تسخیر کرد و پادشاه آن را به نام کوساخه به قتل رساند و پسر وی به نام شی لی لی به جای او به سلطنت رسید. خاقان یبغو یکی از فرماندهان خود را برای نظارت سلطنت بر پارس گماشت. در آن زمان پارس تابع فرمان خاقان شد. پس از مرگ خاقان یبغو، فرستادگانش در پارس فرمانروایی کردند و از تابعیت فرمان خاقان اجتناب کردند. پادشاه پارس شی لی لی پس از یک سال نیز مرد و دختر کوساخه به پادشاهی رسید. ولی ترک ها او را نیز به قتل رساندند. در این زمان، پسر شی لی لی که به روم فرار کرده بود، برگشت و مورد استقبال مردم قرار گرفت و به سلطنت رسید. این پادشاه به نام ای هانچی است. وی پس از دو سال مرد و پسر وی به نام ای سیهو به سلطنت رسید. در سال بیست و یکم جین گوان (648 م) در دورۀ حکومت امپراتور تائی زونگ از دودمان تانگ، یزدگرد سفیران خود را با یک جانور به نام مار هوژو که شکلش مانند موش و رنگش آبی است، به دربار فرستاد. درازی این جانور تقریباً یک ثلث متر است. این جانور می تواند وارد سوراخ موش شود و موش بگیرد. یزدگرد خصلتاً ضعیف وناتوان است. او به وسیلۀ یکی از فرماندهان رانده شد. وی عازم تخارستان شد و هنوز بدانجا نرسیده بود که به وسیلۀ عرب ها کشته شد. پسرش پی لو سی (پیروز) نیز به تخارستان فرار کرد، خاقان آن یعنی یبغو به او پناه داد.

پی لو سی در سال اول لو شو (662 م) در دورۀ حکومت امپراتور گائو زونگ از دودمان تانگ به علت اینکه کشورش به دفعات به وسیلۀ اعراب خراب شده بود، از دودمان تانگ کمک نظامی خواست. امپراتور فرمان داد که فرمانروای شهرستان نان یوه از ایالت لون جو به نام وانگ مین یوان عازم سرزمین غربی شود و در آنجا دستگاه های اداری برقرار کنند و شهر جی لین را که مقر پی لو سی بود، به مرکز اداری کشور بو سه (پارس) اعلام دارد. خود پیروز را فرمانروای آنجا گماشت. از آن پس، پیروز به دفعات سفیران خود را با هدایا به دربار فرستاد.

در اواسط سال های سیان هن (670-674 م) در دورۀ حکومت امپراتور گائو زونگ، پیروز به دربار آمد و امپراتور وی را مورد استقبال گرم قرار داد و به او لقب فرمانده جناح راست محافظ امپراتوری تفویض کرد. در سال سوم ای فون (679 م) در دورۀ حکومت امپراتور گائو زونگ، امپراتور به پی سین جیان معاون وزارت کارکنان فرمان داد که با پیام امپراتوری و قوای نظامی، پیروز را به سرزمین خود برساند تا حکومت برقرار سازد. ولی پی سین جیان به دلیل دوری راه تا توکماک رسید و به چین بازگشت. پیروز به تنهایی به پیشروی ادامه داد، سرانجام نتوانست وارد سرزمین پدری خود شود چون آن سرزمین مدت ها پیش به وسیلۀ اعراب اشغال گردیده بود. از اینرو، پیروز تا بیست سال به تخارستان پناه برده بود. ابتدا زیر فرمان او چند هزار سرباز بودند، ولی بعد بیشترشان پراکنده شدند. در سال دوم چین لون (709 م) در دورۀ حکومت امپراتور جون زون، پیروز برای دومین بار به دربار رسید. امپراتور لقب فرمانده جناح چپ محافظ امپراتوری را به او تفویض کرد. اما بعد از مدتی درگذشت. مرگش نشانۀ سقوط نهایی کشورش بود. ولی عده ای از کسانی که زیر فرمان او بودند به فعالیت خود ادامه دادند. از سال دهم کائی یوان (723 م) در دورۀ حکومت امپراتور سیوان زون تا سال ششم تیان بائو (748 م) پارس برای ده بار سفیران خود را با هدایا به دربار فرستاد. در ماه چهارم تخت مرصع به عتیق را تقدیم داشت. در ماه چهارم سال نهم تیان بائو (751 م) سفیران آن سرزمین فرش های آتش رنگ برای رقص و مروارید سوراخ نشده را هدیه کردند. در سال اول پیان یوان (758 م) در دورۀ حکومت امپراتور سو زون (756-761 م) افراد پارس و عرب به طور مشترک به شهر گوان جو یورش بردند. اجناس انبارها را به غارت برده و خانه های اهالی را آتش زدند. آنگاه از راه دریا فرار کردند. در سال ششم دا لی (767 م) در دورۀ حکومت دائی زونگ (762-780 م) پارس سفیران خود را با هدایا به دربار فرستاد(جان سین لیان، 1386: 70-74؛ Liu Xu, 1975: j. 195, 5311-5313; Zhang Xinglang, 1977: 104-106).

پیوست – بخش مربوط به پیروز و نرسی در تاریخ جدید دودمان تانگ

متن چینی و ترجمه فارسی آن

این پیوست به لطف آقای حمید پاشا –دکتر در تاریخ- دانشگاه تهران فراهم آمده است.

تاریخ جدید دودمان تانگ(The new book of the Tang dynasty ، چینی: Xin tangshu (新唐書)

C:\Users\Al\Desktop\شش.png C:\Users\Al\Desktop\هههه.png

پارس در غرب رودخانه دجله واقع بوده و از پایتخت ما بیش از هفت هزار و پانصد کیلومتر راه است. پارس در شرق با کشور های تخارستان و سغد و در شمال با قبیلۀ خزر هم مرز است. در جنوب و غرب آن دریاست، در سمت شمال غربی در دو هزار کیلومتری فرنگ (روم شرقی) است.

تعداد جمعیت آن کشور چند صد هزار نفر است. پادشاه قبلی آن پو سینی یکی از اولاد کوشانیان بود و پادشاه کنونی این اسم را به عنوان نام فامیلی خود گرفت و بعد این اسم نیز عنوان کشور شد. پایتخت آن دو شهر است و گذشته از این دو شهر، بیش از ده شهر بزرگ در آن کشور است. مردم آن کشور به سمت راست بیش از سمت چپ اهمیت می دهند. آنها خدایان آسمان، زمین، خورشید، ماه و آتش را می پرستند و در شبی که مراسم مذهبی تشکیل می دهند، با مشک و صمغ چهرۀ خود را تا بینی و گوش می مالند، قبایل سرزمین غربی بیشترشان تقلید می کنند و به مذهب زردشتی می پیوندند. آنها هنگامیکه سجده می کنند، سر به زانو فرود می آورند و کفش خود را در می آورند. مردان موی خود را کوتاه می کنند. لباس دراز به تن می کنند. جلوی لباس باز نیست. رنگ لباسشان یا سفید یا آبی رنگ است. روی لباس بلند خود یک پارچۀ سفید رنگ یا آبی رنگ می اندازند و حاشیۀ آن با ابریشم مزین میشود. زنان موی خود را می بافند و در پشت سر شانه می زنند.

هنگام نبرد از فیل استفاده می کنند، به دنبال هر فیل صد نفر پیاده نظام هستند. در صورت شکست خوردن همگی کشته می شوند. در امور قضایی سندی ندارند بلکه قاضی در دادگاه به طور شفاهی حکم می کند. اگر شخصی مرتکب جنایت شود، روی زبانش یک آهن گداخته می گذارند، اگر جای زخم سفید باشد او را بی گناه می دانند، اگر سیاه باشد، گنهکار می شناسند. شیوه های مجازات در آن سرزمین عبارتند از: بریدن مو، کشیدن دندان ها، قطع پا یا بریدن بینی. کسی که مرتکب جنایات مختصر شود، ریشش را می تراشند یا یک لوح به گردنش آویزان می کنند تا علامت شرمساری باشد و پس از مدتی آن لوح را بر می دارند. راهزنان را به طور معمول برای تمام عمر در زندان حبس می کنند. دزدان و جیب بران با پرداخت پول آزادی خود را می خرند. جسد مردگان را در کوهستان می گذارند، قوم و خویشان مردگان برای یک ماه عزاداری می کنند.

آب و هوای آن سرزمین بسیار گرم و زمین آن صاف و وسیع است. اهالی کشور مشغول کشاورزی و دامداری اند. در آن کشور پرنده ای است که می تواند گوسفند را بخورد. در آنجا سگ خوش پیکر، استر و الاغ قدرتمند به وفور یافت می شود. در آن کشور بوته ای از مرجان به بلندی یک متر هست.

در اواخر دودمان سوئِی، خاقان ترک یبغو، با قوای خود به کشور پارس حمله کرد و پادشاه آن را به نام کوساخه به قتل رساند. پسر وی به نام شی لی لی به جای او به سلطنت رسید. خاقان یبغو یکی از فرماندهان خود را برای نظارت سلطنت بر پارس گماشت. پادشاه پارس شی لی لی پس از یک سال مرد و دختر کوساخه به پادشاهی رسید. ولی ترک ها او را نیز به قتل رساندند. در این زمان، پسر شی لی لی به نام شان گه فان که به روم فرار کرده بود، برگشت و مورد استقبال مردم قرار گرفت و به سلطنت رسید. او همان ای هانچی بود. وی نیز مرد و پسری از برادر وی به نام یزدگرد به سلطنت رسید.

در سال دوازده جین گوان (639 م) در دورۀ حکومت امپراتور تائی زونگ از دودمان تانگ، سفیری از آن سرزمین به نام مو سیان با هدایا به دربار فرستاده شد. یزدگرد امور کشور خود را به درستی اداره نمی کرد و به وسیلۀ سران اشراف رانده شد و به تخارستان پناه برد. ولی او را در نیمه راه عرب ها کشتند. پسرش پیروز جان سالم به در برد و به تخارستان فرار کرد. پیروز سفیران خود را برای کمک خواهی از دربار تانگ فرستاد. ولی امپراتور گائو زونگ به علت بعد مسافت از دادن کمک عذرخواهی کرد و سفیران را پس از پذیرایی روانۀ کشورشان نمود. در آن زمان، اتفاقاً سربازان عرب عقب کشیدند و تخارستان وی را به عنوان پناهنده پذیرفت.

پیروز در سال اول لو شو (661-664 م) بار دیگر سفیران خود را فرستاد و اظهار کرد که عرب ها به سرزمین او تجاوز کردند. اتفاقاً در آن زمان، امپراتور چین می خواست برای برقراری دستگاه های اداری و سیاسی نمایندگان خود را به سرزمین غربی بفرستد، لذا شهر جی لین را به عنوان مقر فرماندهی پارس تعیین کرد و پیروز را فرمانده آنجا گماشت. چیزی نگذشت، کشورش به وسیلۀ اعراب اشغال گردید. پیروز که حکومت خود را از دست داده بود، در اواسط سال های سیان هن (670-674 م) به دربار آمد و امپراتور به او لقب فرمانده جناح راست محافظ امپراتوری تفویض کرد. بعد درگذشت. نرسی پسر وی در دربار مانده بود.

در سال اول تیائو لو (679 م) در دورۀ حکومت امپراتور گائو زونگ، امپراتور به پی سین جیان فرمان داد که با گروهی از سربازان، نرسی را به سرزمین خود برساند تا حکومت برقرار سازد. ولی پی سین جیان به دلیل دوری راه تا توکماک رسید و به چین بازگشت. نرسی به تخارستان رسید و در آنجا برای مدت بیست سال پناه برد. در این مدت، قوای نظامی وی به تدریج پراکنده شدند. نرسی در سال های اول جین لون (707-710 م) در دورۀ حکومت امپراتور سو زون، باز به دربار رسید. امپراتور لقب فرمانده جناح چپ محافظ امپراتوری را به او تفویض کرد. بعد از مدتی به علت بیماری درگذشت.

در سال های گائی یوان (713-742 م) و تیان بائو (742-756 م) در دورۀ حکومت امپراتور سوان زون، پارس بیش از ده بار سفیران خود را به دربار فرستاد. این امر نشان می دهد که در قسمت غربی آن کشور برخی از نیروها همچنان به مقاومت خود ادامه می دادند. هدایایی که سفیران به همراه خود آورده بودند، عبارتند از: تخت مرصع، عقیق و فرش های آتش رنگ و غیره. در سال اول چیان یوان (758 م) در دورۀ حکومت امپراتور سو زون (756-761 م)، افراد پارس با عرب ها به شهر گوان جو یورش بردند. پس از آنکه، انبارها و خانه های اهالی را آتش زدند، از راه دریا فرار کردند. در سالهای دا لی (766-780 م) پارس بار دیگر سفیران خود را به دربار فرستاد (جان سین لیان، 1386: 74-77؛ Ou Yangxiu, 1975: j. 221, 6258-6260; Zhang Xinglang, 1977: 110-112).

جان سین لیان. 1386. متون باستانی پیرامون تاریخ روابط چین و ایران: از روزگار اشکانی تا شاهرخ تیموری. مترجم: جان هونگ نین، تهران، سازمان میراث فرهنگی، پژوهشکده زبان و گویش.

刘昫等撰:《旧唐书•西戎》卷一百九十八•列传第一百四十八, 中华书局1975年版。

Liu Xu, “Western Barbarians”, Old Books of the history of Tang Dynasty, Volume 198,Biographieslifes 148, Chinese publisher,1975.pp.5311-5313

欧阳修、宋祁撰:《新唐书•西域下》,卷二百二十一下(“列传”第一百四十六下),中华书局1975年版.

Ou Yangxiu, Songqi, “Western Regions”II,New Books of the history of Tang Dynasty,Volume 221(II), Biographieslifes 146(II). Beijing: Chinese publisher, 1975. pp.6258-6260

Zhang Xinglang. 1977. The Collection of the Historical Materials of Communications between China and the West (《中西交通史料汇编》), Vol. III, Beijing: Zhonghua Book Co.

C:\Users\Al\Desktop\ححح.png C:\Users\Al\Desktop\یییی.png C:\Users\Al\Desktop\ففف.png C:\Users\Al\Desktop\000.png

C:\Users\Al\Desktop\غغغ.png

C:\Users\Al\Desktop\888.png

C:\Users\Al\Desktop\111.png

C:\Users\Al\Desktop\888.jpg

C:\Users\Al\Desktop\حححح.png

C:\Users\Al\Desktop\خخخ.png

C:\Users\Al\Desktop\---.png

C:\Users\Al\Desktop\---.png

C:\Users\Al\Desktop\---098.png

C:\Users\Al\Desktop\000.png

C:\Users\Al\Desktop\ممم.png

اشتراک گذاری

One comment

پاسخی بگذارید

Translate »