چهاردهم اَمُرداد : پیروزی جنبش مشروطه

چهاردهم اَمُرداد  

پیروزی جنبش مشروطه

جُنبِشِ مَشروطه نام یک خیزش بزرگ مردم ایران برای کوتاه کردن دست فزونخواهان خود کامه، و فرمانروایان ستمگر بود که در روزگار پادشاهی مظفرالدین شاه قاجار آغاز شد و با کنار گذاشتن محمد علیشاه قاجار از پادشاهی به فرجام رسید. نخستین گام پیروزی این جنبش «فرمان مشروطه» بود که در روز چهاردهم اَمُرداد ماه سال 1285 خورشیدی 2465 شاهنشاهی از سوی مظفرالدین  دستینه شد.

پیش زمینه ها

احمد کسروی فرزانه ی نامدار ایرانی  در نشان دادن پیش زمینه های جنبش مشروطه می نویسد:

« در زمان قاجار، ایران بسیار ناتوان گردید و از بزرگی و جایگاه و آوازه ی آن بسیار کاسته شد. انگیزه ی این، بیش از همه یک چیز بود، و آن اینکه جهان دیگر شده و کشورها به تکان آمده، ولی ایران به همان حال پیشین خود باز می ‌ماند… اینان [پادشاهان قاجار] خود کاری نمی ‌کردند و دیگران را هم نمی‌ گذاردند. در زمان محمد شاه، میرزا ابوالقاسم قایم مقام(1) وزیر کاردانی بود و به شایندگی کارها را پیش می ‌برد ولی محمد شاه او را کُشت و جایش را به حاجی میرزا آقاسی(2) داد. در زمان ناصرالدین شاه میرزا تقی خان امیرکبیر(3) به پیراستن و آراستن ایران می ‌کوشید، ناصرالدین شاه او را کُشت… سپس هم حاجی میرزا حسین خان سپهسالار(4) به کارهایی برخاست ولی ناصرالدین شاه او را نگه نداشت و مردم نیز ارج او و کارهایش را ندانستند».

 نخستین کس از خاندان قاجار که برای پیشرفت مردم ایران بپا خاست«عباس میرزا» جانشین (ولیعهد) فتحعلی شاه بود. عباس میرزا ریشه ی همه ی گرفتاریهای میهن را در نا آگاهی و خرافه باوری مردم ایران می دانست.  نوشته اند که در دیدار با« ژوبر» کاردار سفارت فرانسه به او گفته بود:

« آن چه توانایی است که شما را تا این اندازه از ما برتر ساخته است. دلایل پیشرفت شما و ضعف ثابت ما کدام است. شما هُنرِ حکومت کردن، هُنر پیروزی یافتن، هُنر به کار انداختنِ همه وسایل انسانی را می دانید، در صورتی که ما گویی محکوم شده ایم که در لجن زار نادانی غوطه ور باشیم و به زور درباره آینده خود می اندیشیم. آیا قابلیت سکونت و باروری خاک و توانگری مشرق زمین از اروپای شما کمتر است. شعاع های آفتاب، پیش از آنکه به شما برسد، نخست از روی کشور ما می گذرد، آیا نسبت به شما نیکوکارتر از ماست؟ آیا، آفریدگارِ نیکی دهش که بخشش های گوناگونی می کند، خواسته که به شما بیش از ما همراهی کند؟ من که چنین باور ندارم. ای بیگانه، به من بگو که چه باید بکنم، تا جان تازه یی به ایرانیان بدهم؟

عباس میرزا برای ریشه کن کردن بی دانشی از ایران بسیار جانانه کوشید، ولی جنگهای بدفرجام ایران و روسیه از یک سو و زندگانی کوتاه او از سوی دیگر، مردم ایران را از آرمانهای ورجاوند آن مرد بزرگ بی بهره گذاشتند. 

در روزگار پادشاهی ناصرالدین شاه، میرزا تقی خان امیرکبیر با بنیاد گذاری دارالفنون گام بسیار بزرگی در راه آشنایی جوانان ایران با جهان پیشرفته و ارزشهای والای آن برداشت، ولی ناصرالدین شاه و بیشینه ی درباریان که دانش را بزرگترین دشمن تک سالاری و خودکامگی می دانستند، با پدید آوردن راه بندهای سخت گذر او را از گشودن بند نادانی از پَر و پای مردمِ ایران باز می داشتند. نوشته اند روزی  ناصرالدین شاه به دارالفنون رفت و چیزهایی از دانش آموزان پرسید، شاگردان به همه ی پرسشهای او پاسخ های درست گفتند، شاه از شنیدن  پاسخ های درست نوجوانان با خشم از آموزشگاه بیرون رفت و پرخاش کنان به امیر گفت:

« اين چه دكانی است كه باز كرده‌ايد! اگر مردم بفهمند بلجيك [بلژیک] چه جايی است، بعدها چه كسی به من و تو سواری می‌دهد،  مرا شاه و تو را وزير می‌كند!».

یکی دیگر از کسانی که پیشرفت کشور را در گسترش دانش و توانش مردم می دانست [میرزا یوسف خان مستشارالدوله](5) از آزادیخواهان روزگار ناصرالدین شاه و از همکاران میرزا حسین خان سپهسالار و میرزا ملکم خان(6) بود، ولی شوربختانه او نیز به فرمان شاهِ قاجار در آغاز بهار سال 1309 ماهشیدی در ساختمان رُکنیه به زنجیر کشیده شد و در سیاه چال ستمبارگیهای او جان سپرد. 

ناصرالدين شاه پنجاه سال با خودکامگی و تبهکاری و خرافه پروری برمردمِ ستم پذیر ایران فرمان راند و هر اندیشه را که نشان از آزادیخواهی داشت با تیغ و تازیانه و زنجیر سرکوب کرد، و سرانجام  در آستانه ی برگزاری جشن پنجاهمین سال تاجگذاری خود، در سال 1275 خورشیدی، بدست میرزا رضای کرمانی { یکی از پیروان سید جمال الدین اسدآبادی}(7) در شابدالعظیم کشته شد. نوشته اند که در واپسین دم زندگی گفته بود:  «من بر شما جور دیگری حکومت خواهم کرد اگر زنده بمانم» 

دولت‌آبادی نوشته است:

«…بعد از مرگ ناصرالدين شاه، آزاديخواهان اوضاع را برای بيان عقايد خود مساعد ديدند و خواهان تغيير و تحول در وضعيت موجود شدند. آنها تصور می‌كردند با وجود چند نفر كه از خواب غفلت بيدار شدند و آگاهی كسب كردند می‌توان يك ملت خواب زده را بيدار كرد. غافل از آن كه در سرمای زمستان می توان يك حجره ی كوچك را گرم كرد ولی نمی توان هوای دشت را تغيير داد! ملتی كه از هر سد نفر يك نفر هم سواد ندارد، ملتی كه از علوم عصر خود كاملا بی‌خبر و ناآگاه است چگونه می‌تواند مفهوم ترقی و پيشرفت را درك كند و از عزل و نصب اين و آن بهره‌یی فوری و سودمند ببرد .

مظفرالدین شاه

     مظفرالدین شاه پنجمین پادشاه قاجار که آوازه ی او در تاریخ ایران بیشتر در پیوند با فرمان مشروطیت است، در سال 1231 کوچی خورشیدی در تهران دیده به جهان گشود، در پنج سالگی به جانشینی ناصرالدین شاه برگزیده شد. برابر آیین خانواده، او را به تبریز فرستادند، نزدیک به چهل سال در تبریز بماند. پس از کشته شدن ناصرالدین شاه، به تهران آمد و در سن چهل و چهار سالگی بر جای پدر بر تخت شاهی نشست.

تا رسیدن او به تهران [میرزا علی اصغرخان امین السلطان](8) واپسین نخست وزیر ناصرالدین شاه کشور را اداره کرد.

پس از نشستن بر تخت شاهی، امین السلطان را از پایگاه نخست وزیری برداشت و پیشکار پیشین خود [میرزا علی خان امین الدوله](9) را برجای او نشاند. امین الدوله مردی روشن اندیش و خواهان پیشرفت کشور بود، او نیز مانند میرزا تقی خان امیر کبیر می گفت:

«… تا ملت نداند چه می‌خواهد و چه كاری بايد انجام دهد روی سعادت را نخواهد ديد، زيرا از جاهل نادان غير از جهل و نادانی چيزی تراوش نمی‌كند ». 

ولی بسیاری از درباریان خواهان همان روند خودکامگی روزگار ناصرالدین

 شاه بودند، اینها با همازوری شمار بزرگی از آخوندهای واپسگرا به ستیز با انديشه و گفتار وکردار‌ امين‌الدوله برخاستند و او را در رسیدن به آرمانشهر خود که پیشرفت و فراپویی کشور بود ناکام گذاشتند. جانمایه سخن ملایان و درباریان این بود که: 

«تاسيس مدارس به سبك جديد مخالف شرع و باعث ترويج و تبليغ فساد در جامعه است…» 

 در جهان اسلام، این یک سخن نو آورد نبود، دیر زمانی پیش از ملایان کاخ نشین در روزگار قاجار، بسیاری از دینکاران مسلمان:

«… صریحا می گفتند:  علم طب بی فایده است، هندسه فاقد حقیقت است و منطق و طبیعیات کُفر و الحاد است… شهرزوری یکی از بزرگان فقه و حدیث در سده ی ششم می گفت: فلسفه اساس سِفاهَت، مایه ی گمراهی و مَدخَل زندقه است، هر کس فلسفه بخواند چشمانش از دیدن زیباییهای شریعت کور می شود و دیگر دلائل روشن و براهین مُسَلم آن را نمی بیند.  نزدیکی به فلسفه خواه به عنوان تعلیم خواه تَعَلُم، موجب خَذلان و تسلط شیطان است… منطق، مدخل فلسفه است و مدخل شرّ،  شرّ است. نه شارع اسلام آن را جایز شمرده و نه اصحاب کُبار و نه هم پیشوایان گذشته… خداوند مؤمنان را از پلیدی علم! و کثافت آن مصون دارد…هر کس خیال می کند در فلسفه سودی هست فریب شیطان را خورده است!  بر اولیاء امر واجب است شرّ دانشمندان را از سر مسلمانان دور کنند! از شهر و دیارشان بیرون برانند و مجازاتهای سخت بر مباشرین این فنون روا بدارند، بر والی امر واجب است فلاسفه را مخیر کند میان قبول اسلام یا دَم شمشیر! تا آتش فتنه فرو نشیند و آثار آنها بکلی از روی زمین محو شود. حاکم شرع باید هر مُدرّسی را که تمایل به علوم عقلی دارد از مدرسه بیرون کند و به زندان افکند یا لااقل نگذارد از خانه پای بیرون نهند… (علی دشتی – عقلا بر خلاف عقل رویه 24)

ملایان دانش ستیز با همازوری درباریان فزونخواه و هراس آفرینی های دولت روسيه كه به گفته ی دولت‌آبادی: از بیداری مردم هراسناک بودند، زمینه ی برکناری امين‌الدوله را فراهم آوردند. یکی دیگر از انگیزه های برکناری امین الدوله را در این دانسته اند که کوشش بسنده برای وام ستاندن از بیگانگان برای خوشگذرانیهای شاه در اروپا بکار نبرد.  

مظفرالدین شاه امین الدوله را بر کنار و محسن خان مشیرالدوله(10)  را به نخست وزیری برگزید، ولی او نیز در گرفتن وام از بیگانگان کامیاب نشد. مظفرالدین شاه دوباره امین السلطان را به نخست وزیری فراخواند و با بخشیدن برنام اتابک اعظم او را به گرفتن وام از روسیه واداشت.

امین السلطان که پیوند های نزدیک با بلند پایگان روسیه داشت، توانست با دریافت یک وام به ارزش بیست و دو میلیون و پانسد هزار روبل (برابر دو میلیون و چهارسد هزار لیره ی انگلیسی) از روسیه زمینه ی رفتن مظفرالدین شاه به اروپا را فراهم بیاورد. این وام با بهره ی پنج درسد و با پشتوانه ی همه ی درآمد ایران از گمرکات ( بجز گمرک جنوب) به ایران پرداخت شد. بهنگام رفتن شاه به اروپا، امین السلطان مسیو نوز  بلژیکی را به وزارت گمرکات ایران گُمارد تا با افزایش درآمد گمرک و گرفتن باژِ مرزی از بازرگانان، زمینه ی بازپرداخت وام روس ها را فراهم بیاورد.   

آغاز جُنبش

        در بهار سال 1282 خورشیدی اداره ی گمرکات بوشهر، باژ سنگینی بر کالاهای درون آی گذاشت. بازرگانان از پرداخت این باژ سر پیچیدند و از آوردن هرگونه کالا خودداری کردند. بازاريان تبریز نیز كه از این باژ ستانی به خشم آمده بودند بازارها را بستند. انگیزه های دیگری را نیز در پدید آوردن زمینه ی شورش سراسری در ایران بر شمرده اند، برای نمونه:

–   دریافت وام های سنگین از کشورهای بیگانه برای خوشگذرانی پادشاه و درباریان در کشورهای اروپایی و واگذاری سودهای ملی در برابر دریافت اینگونه وامها.

–   ناخرسندی مردم از شیوه ی فرمانروایی شعاع السلطنه(11) در کرمان و آفت ملخ خوردگی در آن شهر که مردم ناچار بودند با جان خود تاوان آن را بپردازند.

–   کشتار و چپاول تركمن‌ها در خراسان به ویژه در قوچان كه بی هیچ راه بندی دست به جان و مال و والامندی مردم خراسان گشودند و 60 تن از دختران جوان را ربودند و دولت کمترین واکنش از خود نشان نداد.

–    شیوه ی فرمانروایی وزیر اکرم (12) در قزوین که با همه ی برتری هایی که داشت با پسند مردم ملا پرست سازگار نبود.

–    بیدادگری های آصف الدوله(13) در مشهد… و بسیاری انگیزه های دیگر، کشور را دچار تب و تابی سرنوشت ساز کرده بود.

 مظفرالدین شاه در بازگشت از اروپا، نفت جنوب ایران را به بهای بسیار ارزان به یک سرمایه دار انگلیسی بنام ویلیام ناکس دارسی William Knox D’Arcy فروخت تا سرچشمه ی دیگری برای هزینه های خوشگذرانی در اروپا فراهم بیاورد.

دو سال پس از بازگشت از اروپا بار دیگر امین السلطان را برای دریافت وام از روسیه زیر فشار گذاشت، این بار هم روس ها در برابر سودهای کلانِ دیگری مانند بهره برداری از دریای مازندران[از کشتیرانی گرفته تا ماهیگیری]، و واگذاری ساختمان راه جلفا – تبریز- تهران به یک سازنده ی روسی،  ده میلیون روبل دیگر به دولت ایران وام دادند. مظفرالدین شاه در سال 1320 خورشیدی دوباره راه اروپا پیش گرفت و این بار امین السلطان را نیز با خود برد. در این هنگام ناخرسندی مردم فزونی گرفت و سدای واخواهی از کران تا کران ایران برخاست.

مظفرالدین شاه در بازگشت از اروپا برای کاستن از خشم مردم و بدست آوردن دل ملایان، امین السلطان را از نخست وزیری برکنار و اداره کشور را به پنج تن از بلند پایگان خاندان قاجار به سرپرستی داماد خود شاهزاده عین الدوله (14)  سپُرد.

عین الدوله مردی تندخو، خشم آور و آزادی ستیز بود، یکسال پس از نشستن بر کرسی نخست زیری، برای افزایش درآمد دولت و بدست آوردن هزینه خوشگذرانی های شاه و درباریان در اروپا، بر آزادکامی های مسیو نوژ بلژیکی افزود و دست او را در گرفتن هرگونه باژ مرزی از بازرگانان ایرانی باز گذاشت، و افزون بر گمرکات، سرپرستی پست و تلگراف و کارهای دیوانی و دریافت باژ سراسری کشور را نیز بدست او سپُرد.

در این هنگام ایران یک انبار بزرگ باروت را می مانست که با یک اخگر کوچک می توانست در کام آتشی دامن گیر فرو رود، و سرانجام آن اخگر کوچک بدست علاءالدوله (15) فرماندار تهران به انبار باروت ایران افکنده شد.  

علاءالدوله هفده تن از بازرگانان نامدار تهران را به گناه بالا بردن بهای قند در کنار مسجد شاه تهران به چوب بست.  این کار که با پشتیبانی عین الدوله  نخست وزیر انجام گرفته بود، خشم و خروش بازاریان و روشنفکران و تنی چند از بزرگ عمامه داران را در پی آورد، اینها همه برای نشان دادن ناخرسندی خود به خیابانها آمدند.

عين الدوله گروهی از ولگردان را‌ برای سرکوب و تاراندن دادخواهان به کانونهای گرد هم آیی فرستاد و با این کار بر دامنه ی شورشها و نا آرامی ها افزود. اگرچه برخی از کارنامه نویسان، این شورشها را سرآغاز جنبش مشروطه دانسته اند، ولی راستی این است که تا اين زمان هنوز کمترین سخنی از مشروطه در ميان نبود، مردم تنها برکناری شاهزاده عین الدوله و مسیو نوز بلژیکی از وزارت کل گمرکات ایران، و برپایی عدالتخانه یی را می خواستند که گره از کار مردم بگشاید، و دیگر اینکه کار ترابری تهران و قم از دست [عسگر گاریچی] گرفته شود.

عسگر گاریچی پیمانکار ترابری میان تهران و قم بود، روزی با بانویی که از قم به تهران می رفت بد رفتاری پیش گرفت، پیرمردی به پشتیبانی از آن بانو برخاست، عسگر گاریچی با مشت و لگد بجان پیرمرد افتاد و ریش او را بُرید. مردم با خشم بسیار خواستار برکناری او را از کار ترابری شدند، ولی دولت بجای رسیدگی به خواست مردم، با پاسخی درشتناک بر آتش خشم همگان افزود. گروهی از مردم برای نشان دادن ناخرسندی خود از ستمبارگی های دولتمردان در مسجد عبدالعظیم بست نشستند. مظفرالدین شاه که هوا را پس دید به مردم نوید داد که صدراعظم را برکنار، و کار [عدالتخانه] را هم سروسامان خواهد بخشید، ولی همین که مردم به خانه های خود رفتند، پیمان خود را از یاد برد و کمترین کوششی برای راه اندازی عدالت خانه یا برکناری عین الدوله و مسیو نوز از خود نشان نداد. از سوی دیگر گروهی از روشنفکران کوشیدند تا مردم را با شایست و ناشایست آشنا کنند و آنها را به واخواهی برانگیزند، در این میان کوشش انجمن های پنهانی و کسانی مانند سید حسن تقی زاده (16) و حاج میرزا حسن رُشدیه (17) بسیار با ارزش بود.

از همان نخستین گامه های جُنبش عدالت خواهی بسیاری از ملایان نیز که دل پرخونی از عین الدوله داشتند، به مردم پیوستند و گروهی از آنها برای بست نشینی و نشان دادن ناخرسندی خود از کردوکار دولت به قم رفتند، سید عبدالله بهبهانی(18) به پیروان خود در تهران فرمود به سفارت انگلیس بروند و در آنجا بست بنشینند، پژواک این فرمان بی درنگ در شهر پیچید و مردم  برای دادخواهی به سفارت انگلیس پناه بردند و در آنجا بست نشستند.

انگليسی‌ها که سود خود را در پشتیبانی از آزادی خواهان می دانستند، آغوش به روی مردم گشودند. آنها نگران بيماری و درگذشت شاه بودند، زيرا جانشين مظفرالدين شاه محمدعلی ميرزا هوادار روس ها بود و دل ‌ِخوشی از انگليسی‌ها نداشت. انگلیسی ها می‌ دانستند که اگر محمدعلی ميرزا با دست و بال باز بر تخت پادشاهی بنشیند، ایران بیش از پیش در کام روسیه فرو خواهد غلتید و بهره کشی انگلیس از ایران و شاخاب پارس و هندوستان دستخوش آسیب های فراوان خواهد گشت، از اینرو برای کاستن از نیروی پادشاه، و پدید آوردن یک نهاد مردمی که بتواند از دامنه ی خودکامگی های پادشاه بکاهد، به پشتیبانی از آزاديخواهان برخاستند و آغوش به روی مردم خشمگین گشودند. پشتیبانی انگلیس از مردم، شور آزادیخواهی را در ایرانیان دو چندان کرد و هر روز بر شمار بست نشینان افزود. هزينه ی خوراک و نوشاک بست نشینان{که بگفته یی بيش از چهارده هزار تن بودند} را بازرگانان تهران می پرداختند. ادوارد براون می نویسد: «… مردم مُصمم بودند تا كسب خواسته‌های خود در پناه بيرق بريتانيا باقی بمانند!».

آیین بست نشینی و گستره ی آن

«… در ایران معمول و مرسوم است که هنگامی که یک تن یا جماعتی در فشار حاکم یا پادشاه واقع شوند، پناه به خانه ی یکی از بزرگان می برند، و به آن مکان مقدس پناهیده می شوند. خواه آن مُتِحَصن ظالم باشد خواه مَظلوم. مثلاً شاه یا مأمورین دولت، کسی را بخواهند مأخوذ دارند اگر قبلاً به او اطلاع بدهند، به جایی مُتحصن می شود تا امر او اصلاح بشود و اگر کسی هم مال دیوان را بخورد و یا ورشکسته و مُفلِس شود به جایی مُتِحَصَن می شود.

اما محل تحصُن را جایی قرار می دهند که محل ملاحظه ی شاه یا حاکم باشد، مثلاً امامزاده ی معتبری اگر باشد به آنجا پناه می برند، و می گویند فلان دربست رفته است! و اگر امامزاده نباشد به خانه ی یکی از علماء بزرگ آن شهر پناه می برد و او را واسطه ی اصلاح قرار می دهد. مثلاً در مشهد مقدس از چوب بست محل امن و تَحَصُن است. در شیراز اطراف امامزاده شاه چراغ محل بست است. در کرمان خانه ی علماء و اطراف خانه  هر عالمی محترم محل بست است. در تهران مقصرین و یا غارمین از حکومت به زاویه ی مقدسه ی حضرت عبدالعظیم پناهنده می شوند و در آنجا می مانند و تا رفع ظلم از آنها کنند. بعضی از اوقات در زیر توپ مروارید می نشینند و این توپ بزرگی است که موسوم به توپ مروارید است و در نزدیکی درب ارک که زیر نقاره خانه است، آن را گذارده اند. پناهندگان به این مکان ، زودتر کار آنها اصلاح می شود. چه هر که به این مکان پناه آوَرَد شاه و صدراعظم زودتر بر حال عارض او مطلع می شوند.

در اواخر سلطنت ناصرالدین شاه و زمان مظفرالدین شاه امر بست نشینی تعمیم پیدا کرده است، به این معنی، سر طویله ی شاهی و طویله های شاهزادگان هم محل امنی شده است! چه هرکس به سر طویله پناه

ببرد مهترها و جلودارها  امیر آخورها از او همراهی می کنند و اتفاقاً کار عارض هم اصلاح می شود!

در واقع ناصرالدین شاه ملتفت شده بود که گفته بود باید وسایط را تعمیم داد که مظلومین از خدا منصرف شوند چه در امکنه مقدسه شاید یک نفر متوجه به خدا گردد، آن وقت خانواده ی ظالم تباه و هلاک می شوند. به این جهت امکنه غیر مقدسه را نیز ضمیه ی امکنه ی مقدسه نمودند تا بکلی مردم را  نظر به واسطه باشد و ظالم راحت و آسوده بخوابد.

این شد که هر کس عارض یا ورشکسته و یا مظلوم واقع می شد و یا مستحق سیاستی می گردید پناه می بُرد به توپ مروارید و یا سر طویله ی شاهی و یا منزل یکی از خانم های درباری و یا خواجه های سلطانی، و خُرده خُرده و کم کم امکنه  بست نشینی بسیار و فراوان می شد و گاه گاهی هم به ملاحظه ی شأن عارض و یا بزرگی مطلب، پناهنده به یکی از سفارت خانه ها می شدند.   مثلاً در 1848 میلادی ، تقریباً هفتاد سال قبل، اعیان و بزرگان مملکت ایران از ظلم حاجی میرزا آقاسی وزیر محمد شاه و صدراعظم ایران به جان آمده به سفارت روس و انگلیس ملتجی شدند و در آن جا بست نشسته عزل او را از شاه خواستگار بودند و در هجده و بیست سال قبل ناظم العلماء ملایری که از علماء و بزرگان و شفاء ملایر بود ، با چند نفر از اهالی ملایر به سفارت روس ملتجی شدند، از ظلم و ستم سیف الدوله برادر عین الدوله ، که در آن وقت حاکم ملایر بود، حتی آن که آقا میرزا سید محمد طباطبائی که تازه از عَتبات مراجعت فرموده بود فرستاد ناظم العلماء را آوردند، و فرمود: با بودن علماء در تهران مناسب نیست شما پناه به سفارت خانه ی روس ببرید، من خودم کار را اصلاح می نمایم. ناظم العلماء باز جرات نکرد خارج شود تا اطمینان تام به او داده شد، و همچنین در ماه گذشته حاج شیخ الرئیس که از علماء و شاهزادگان است به اتهام حُریت طلبی (=آزادیخواهی) طرف سوء ظن دولت واقع شد. به محض آن که دانست که عین الدوله در خیال گرفتاری اوست پناه به سفارت عُثمانی برد و از آنجا خارج نشد تا آن که به توسط سفارت، تأمین نامه از دولت برای او گرفته و در دفتر سفارت ضبط نمودند.

خلاصه از امکانات آقای بهبهانی به سفارت انگلیس و این که صریح به بعض تجار فرموده بودند که اگر عین الدوله به شما سخت گرفت ملتجی به سفارت انگلیس شوید. (ناظم الاسلام کرمانی – تاریخ بیداری ایرانیان – رویه 508)

سفارت انگلستان پناهگاهی شده بود برای آزادیخواهان تا به دور از آزار سربازان و مزدوران دولت و اوباشان چوب بدست (همراه با خوردن خوارک و نوشاک رایگان) آموزاک های بایسته را نیز فراگیرند.  

ناظم الاسلام  در این باره ی نویسد:

«… می توان گفت سفارت خانه در حکم یک مدرسه شده است، چه در زیر هر چادر و هر گوشه یی جمعی دور هم نشسته اند و یک نفرعالِم سیاسی از شاگردان مدارس و غیره آنها را تعلیم می دهند یعنی چیزهایی تازه به گوش مردم می خورد که تا کنون احدی جرات نداشت بزبان آورد».

كسروی می نویسد:

«… جای شگفتی است هنگامی که مردم می‌خواستند در مسجد گرد هم آیند دولت سربازان را برای پراکندن آنها بسیج می کرد ولی در برابر انبوه مردم كه در سفارت بست نشسته بودند  نه تنها کمترین کاری نکرد ونکه از رفتن آنها به سوی سفارت نیز پیش گیری نمی نمود.  در اين هنگام سفارتخانه به یک آموزشکده ی سياسی دگرگون شده بود. در هر گوشه گروهی كنار هم نشسته بودند و يكی از نخبگان سياسی آنها را آموزش می داد. مردم برای نخستین بار چيزهايی مي شنيدند كه تاكنون كسی دلیری گفتن آن را نداشت. در اين هنگام بود كه واژه مشروطه برای نخستین بار بر سر زبانها افتاد…».   

 «مشروطه» واژه یی نا آشنا

کسروی می نویسد:

« شانزده ساله بودم، درس می‌خواندم. روز چهارشنبه بود، بازارها بسته شد. ولی انگيزه ی آن را نمی‌دانستم. ديدم دو نفر با يكديگر گفتگو می‌كنند. يكی می گفت نان را ارزان كردند، ديگری می‌گفت ارزانی نان را نمی‌خواهند! سومی گفت اگر ارزانی نان را نمی‌خواهند پس چه می‌خواهند؟ يكی گفت مشروطه می خواهند؟ مشروطه! مشروطه چيست؟ ديگری گفت اگر می ‌خواهی بدانی با من بيا. آن مرد رفت و من و ديگران هم به دنبالش رفتيم. اولين بار بود كه نام مشروطه را می ‌شنيدم و در آرزوی دانستن معنی آن بودم. در مسجد آخوندی معنی مشروطه را به زبان تركی می ‌گفت. در اين ميان از گرفتاری توده، ستمگری درباريان، خواری كشور سخنان گفت و بسياری از مردم به گريه افتادند… بعد از آن سخنرانِ ديگر ی درباره ی کمیابی نان و گرانی گوشت سخن گفت و نويد داد چون مشروطه باشد نان فراوان و ارزان و گوشت در دسترس همگان باشد و بينوايان از نان و كباب سير شوند و بالای منبر انگشتان خود را پهن كرد و وجب خود را نشان داد و با همان زبان تركی و روستایی گفت: كباب به اين اندازه! اين گفتارها باعث دلداری بينوايان شد…».

کسروی در جای دیگری می نویسد: نخستین بار نام مشروطه را کنسول انگلیس در تبریز بر زبان آورد و مردم تبریز نیز از آن پس با مشروطه آشنا شدند:

«… تا امروز نام مشروطه در میان نمی بود و سخن از [عدالت طلبی]  و [آزادی خواهی] می رفت. چنانکه گفتم اینان همآوازی با کوشندگان تهران می خواستند و چون از آنجا آگاهیهای درستی نرسیده بود نام مشروطه را نشنیده و داده شدن آن را نمی دانستند و لیکن شبانه کنسول که از پیش آمدهای تهران نیک آگاه می بود چگونگی را باز گفت و نام مشروطه از آنجا بمیان آمد. ( تاریخ مشروطه ایران رویه 156)

 در تير ماه سال 1285 خورشیدی دولت انگليس از دولت ایران خواست که به دادخواهی مردم پاسخی شایسته دهد و آرامش را به کشور بازگرداند.

 ولی مردم که تا کنون بجز برکناری عین الدوله و برپایی عدالتخانه و کنار گذاشتن مسیو نوز بلژیکی از سرپرستی گمرگ ایران چیزی نمی خواستند، اندک اندک دهان به واژه های دیگری مانند: مشروطه و پارلمان گشودند و خواستار کاستن از نیروی خودکامه ی پادشاه و درباریان شدند بی آنکه بدانند مشروطه چیست و پی آیندهای آن کدام است:

«… مردان غیرتمند از یکسو پریشانی ایران و ناتوانی دولت را دیده و چاره‌یی برای آن جز بودن مشروطه و مجلس نمی ‌دیدند و با پافشاری بسیار به هواداری از آن می ‌کوشیدند، و از یکسو خود در بند کیش بوده چشم‌ پوشی از آن نمی ‌توانستند. در میان این دو در می ‌ماندند! ». (تاریخ مشروطه ایران، چاپ سیزدهم، رویه  287)

گروهی می گفتند مشروطه همان اجرای شريعت اسلام است! و برای نشان دادن راستینگی سخن خود برخی از آیه های قران و برخی از گفتاوردهای اسلامی را گواه می آوردند، بیشینه ی مردم گمان می بُردند که مشروطه حکومت اسلامی به شیوه ی پیامبر و چهار خلیفه ی نخستین است!. ولی گروهی از روشنفکران مشروطه را پیش زمینه ی آزادی– برابری – پیشرفت و فراپویی در زمینه های گوناگون دانش و فرهنگ و فناوری می دانستند و با چاشنی میهن دوستی با مردم درمیان می گذاشتند.

 کسروی مانند بیشینه ی کارنامه نویسان، بازرگانان و روزنامه ها و دبستانها و آموزشکده ها را انگیزه های [بیداری مردم]، و خاستگاه جُنبش مشروطه را تبریز می داند:

«…آذربایجانیان در کار بازرگانی و فرستادن کالا به کشورهای بیگانه، از همه ی مردم ایران جلوتر می بودند، و در همه ی کشورهای قفقاز از تفلیس تا باکو و باتوم و عشق آباد و دیگر شهرها، رشته ی بازرگانی را بیشتر اینان در دست می داشتند. همچنین در استانبول و دیگر شهرهای عثمانی و برخی از شهرهای اروپا در بازرگانی دست گشاده داشتندی.

این بازرگانان، در سایه ی آنکه رنج بخود آسان گرفتندی و بسفرهای رفتندی، از یک سو داراک اندوختندی و با پیشانی گشاده زیستندی، و از یکسو آگاهی از جهان و زندگانی پیدا کرده و به کشور و پیشرفت آن دلبستگی داشتندی. این گروه بازرگانان در آذربایجان، خود یک گروه کارآمد ارجدار می بودند، و چنانکه خواهیم دید در جُنبش مشروطه هم در دادن پول و در کوشش به دیگران پیشی جُستند.

ما دبستان و روزنامه را از نشانه های جُنبش بیداری توده شمردیم، و این را هم گفتیم که دبستان نخست از آذربایجان، یا بهتر بگویم از تبریز آغازید و سپس از اینجا بود که به تهران و دیگر شهرها رسید. اما روزنامه: چنانکه گفتیم نخستین روزنامه «رسمی» می بود. در تبریز هم، در زمان ولیعهدی مظفرالدین میرزا روزنامه یی بنام «ناصری» با دست ندیم باشی نامی نوشته می شده، سپس روزنامه های دیگر پیدا شده، در اینجا هم تبریز پیشی پیدا کرده ، زیرا تا آنجا که ما می دانیم نخستین روزنامه از اینگونه «اختر » بوده که کسانی از تبریزیان آن را در استانبول می نوشته اند .

اگر بخواهیم از روزنامه های خود شهر ها گفتگو کنیم و تهران را با تبریز بسنجیم، راست است که « تربیت» در تهران جلوتر آغازیده، و « الحدید» تبریز پس از آن بوده ، چیزی که هست الحدید را بپای تربیت نتوان برد.

رویهم رفته آذربایجان، بویژه تبریز، برای بیداری آماده تر از دیگر جاها می بود. ما پیش آمد شوریدن به « امتیاز توتون و تنباکو» را نخستین تکان در توده ی ایران شمرده ایم، چنانکه گفتیم، در آن شورش، پیشگام تبریزیان گردیدند و این نمونه یی از آزادگی ایشان می باشد…»  ( تاریخ مشروطه ایران رویه 128)

این سخن کسروی جای چون و چرای بسیار دارد، چرا که شمار دبستانها و روزنامه ها و دانش آموخته ها در آن هنگام بسیار کمتر از آن بود که بتواند سرآغاز یک جُنبش بزرگ مردمی شود، بویژه هنگامی که بیاد می آوریم بیشینه ی کسانی که توان خواندن و نوشتن داشتند یا روحانی بودند و یا از خانواده های توانمند و وابسته به دربار، و ناگفته پیداست که نه ملایان و نه درباریان می توانند در اندیشه ی آزادی و برابری و پیشرفت دانش و فرهنگ باشند!  

رُخدادهای مانند چوب زدن بازرگانان در تهران و چاپ و پخش فرتور مسیو نوژ بلژیکی با عبا و عمامه در میان مردم {که دشنامی به روحانیت انگاشته شد]، اخگر هایی بودند که بدست ملایان به انبار باروت خشم مردم افکنده شدند و فروزه های سرکش آن، مردم را به جُنبشی  برانگیخت که نه ملایان و نه مردم آماج فرجامین آن را می شناختند!

در ماه محرم سال 1284 خورشیدی فرتوری از ژوزف نوز Joseph Naus دست بدست گشت که در یک مهمانی بالماسکه در  تهران جامه ی ملایان پوشیده و در کار غلیان کشیدن بود.

این فرتور بدست میرزا مصطفی آشتیانی رسید و نسخه هایی از آن را در میان مردم پخش کرد. آیت الله سید عبدالله بهبهانی این رفتار « نوز» را دشنامی به ملایان و به مذهب شیعه بشمار آورد و بر بالای منبر خواستار برکناری نوز و بیرون راندن او از ایران شد.

بهبهانی در ششمین نشست انجمنِ پنهانی در روز دوازدهم محرم در خانه ی خویش بر منبر رفت و از کار گمرک و باژهای سنگینی که نوز برای دریافت باژ مرزی بر نهاده بود، و آزار مسلمانان در مرزها، و بکار گماشتن یهودیان بجای مسلمانان در کار گمرک خرده گرفت. او در سخنرانی خود یکبار دیگر به فرتور نوز اشاره کرد و گفت که نوز مسلمانان را به ریشخند گرفته و  کمر اسلام را شکسته است! وی در پایان از مظفرالدین شاه خواست که نور را بپاس دشمنی با اسلام از کار برکنار و از ایران بیرون کند.

عین الدوله که چشم به در آمد بیشتر از راه باژهای نوین مرزی دوخته بود، سخنان بهبهانی را بها نداد و در

 پاسخ گفت: «چون ملاها خواهان برکناری او هستند من او را نگه‌ می‌دارم!» و با این پاسخ بر پایگاه نوز و بر خشم آخوندها و پیروانشان افزود.

 بازرگانان که کینه ی نوز را به دل داشتند در واکنش به رفتار او نسبت به ملایان و برنهادن باژهای سنگین مرزی بر کالاهای بازرگانی، در شابدالعظیم بست نشستند، این پیشامد و چند رویداد دیگر، آیت الله سید محمد طباطبایی را به بهبهانی نزدیک ‌تر نمود. این نزدیکی از دید زنده یاد احمد کسروی و ناظم الاسلام کرمانی [ریشه و خاستگاه جُنبش مشروطه] دانسته شده است.

کسروی چنین می باورد که دو پیشوای روحانی {طباطبایی و بهبهانی} با آگاهی و شناخت همه ی کرانه های پیدا و ناپیدای {مشروطه} به کوشش برخاستند وجُنبش مردمی را به خان پیروزی رساندند! و از اینکه آن دو سید پس از فرمان مشروطه، و باز شدن مجلس و نوشته شدن قانون اساسی، کوشش بیشتری برای پیشبرد مشروطه نکردند به شگفت آمده و بر آنها خرده گرفته است: 

«… این بود در آغاز جُنبش کسانی می بایست که به مردم راهنما و آموزگار باشند و معنی زندگانی توده یی و کشور، و چگونگی پیشرفت را بدانسان که در میان اروپاییان می بود به همگی یاد دهند، و آنان را به کارهای سودمندی وادارند.  از این پیشروان مشروطه نبایستی چشم داشت که مردم را از همه گرفتاریها( از پراکندگی کیشها و اندیشه ها و از آلودگی خوی ها) بپیرایند. این کار از دست آنان بر نیامدی و اگر بچنین کاری بر نخاسته اند جای افسوس نیست. جای افسوس آنست که با آن تکانی که بنام آزادی خواهی به مردم داده بودند، باری در این زمینه به آنان آموزگاری ننمودند. معنی درست مشروطه و مجلس و قانون را به آنان نفهمانیدند، و یک راهی برای کوشش برای ایشان باز نکردند، و یک آرمانی بایشان نشان ندادند.

در این نُه ماه آغاز جُنبش، زمینه ی این کار در میان می بود. در این چند ماه اگر راهنمایانی بدین سان در تهران که پایتخت کشور و بودنگاه دارالشوری می بود، پیدا شدندی و با گفتن و نوشتن، آموزکهای دربایست را به مردم آموختندی، آینده ی جُنبش جز آن گردیدی که گردید.

آن شور و سُهش که در مردم پدید آمده بود اگر با آگاهی های سودمندی در باره ی زندگانی توده یی و کشورداری و این زمینه ها توام گردیدی بزودی خاموشی نیافتی و با یک فریبکاری از ملایان و دیگران، کینه با مشروطه و آزادی جای آن را نگرفتی. نبودِ چنین راهنمایانی نه تنها کشور را از پیشرفت بی بهره گردانید، خود زیانهایی نیز پدید آورد و در بسیار جاها به جُنبش جامه ی هیاهو و آشوب پوشانید.

کاری که دو سید و همدستان ایشان کردند بسیار ارجدار می بود، باید همیشه در تاریخ نامهای آنان به بزرگی برده شود، ولی ایشان می بایست در پی آن کار در اندیشه ی راه بردن مردم باشند، و این شگفت است که نبودند! و همان داده شدن فرمان مشروطه و باز شدن دارالشوری و نوشته شدن قانون اساسی را بس دانسته و بکار دیگری نیاز ندیدند.  ( تاریخ مشروطه رویه 261 )

در اینجا نیز سخن کسروی چون و چراهای بسیار در پی می آورد، راستی این است که بجز طباطبایی که در پی دیدارهایش از روسیه و برخی از کشورهای عربی وترکیه، و دیدار و گفتگو با تنی چند از رهبران و بلندپایگان کشورهای بیگانه، از هنگام رسیدن به تهران (در سال 1312) در اندیشه [عدالتخانه] در ایران بود، هیچ روحانی دیگری نه گرایشی به مشروطه داشت و نه چم آن را می دانست. طباطبایی یگانه آخوند برجسته ی شیعیان بود که سخنانش رنگ و بویی  از پیشرفت و نوآوری داشتند، ولی در آنجا نیز اگر ژرف بنگریم، آنچه که طباطبایی و دیگر پیشوایان شیعه در پدید آوردنش کوشیدند، همان [مشروعه] بود و کمترین همانندی با [مشروطه] که آماج روشنفکران اروپا دیده بود نداشت، این نکته یی است که زنده یاد کسروی و بسیاری از دیگر گزارشگران جُنبش مشروطه آن را ندیده یا  به آن نپرداخته اند.

کسروی روشن نمی کند که چرا برپایی [عدالتخانه] که ملایان، بویژه [آن دو سید] برای آن بپا خاسته بودند به مشروطه خواهی انجامید! انگیزه ی این چرخش[از عدالت خواهی] به [مشروطه خواهی] چه بود؟ مردم شناخت بسیار روشنی از عدالت داشتند ولی کمترین شناختی از مشروطه نداشتند! چه کسانی این چرخش بزرگ را در روندِ جنبش عدالت خواهی مردم پدید آوردند؟ برخی از کارنامه نویسان، از آن میان خود کسروی روزنامه های کشور را زمینه ساز این چرخش می دانند، ولی نکته اینجاست که کسروی خود در نشان دادن بی ارزشی روزنامه های آن روزگار ( یا دست کم بیشینه ی آنها)می نویسد:

«… بیشتر اینها به یکبار بی سرمایه و خود کسانی می بودند که اگر کسی یکی از آنان را دیدی و چنین پرسیدی: اینکه می خواهی روزنامه برپا کنی آیا در آن چه خواهی نوشت؟… دیگری هیچ نیندیشیده و خود نمی داند که چه خواهد نوشت! بلکه نمی داند روزنامه را بهر چه نویسند و همین اندازه که دیده دیگران به چنین کاری برخاسته اند او نیز به هوس افتاده است ( تاریخ مشروطه رویه  274)

به باور کسروی: آنها چم راستین [آزادیخواهی] و [میهن دوستی] راهم نمی دانستند و به نام آزادیخواهی، پرده دری می کردند و بنام میهن دوستی، چامه ها  در ستایش آب و هوا و کوه و بیابان می سرودند (همان رویه 262)

طباطبایی در گرماگرم مبارزه با [عین الدوله] و بالا گرفتن [جُنبش عدالت خواهی] از شاه می خواهد که فرمان برپایی عدالت خانه و مجلس انجمنی را بدهد، و در سخنرانی خود در قم می گوید:

«… خداوند حکم می فرماید برآن که مردم به طریق عدل رفتار نمایند.انبیاء و اولیاء مردم را  وادشتند به عدل. با اینکه عدل و مساوات تکلیف اولیه ی انسانیت است و بقاء نوع منوط به عدل است و در قران و اخبار معصوم تأکید شده است به عدل… امروز کُفار و مِلل اجانب طریقِ عدل را مسلوک داشته اند ، ما مسلمانان از طریق عدل منحرف شده ایم. یا ظالم و ستمکاریم و یا معاون ظلمه می باشیم. هشت ماه بلکه زیادتر می باشد که به جز این یک کلمه ی عدل دیگر چیزی نگفته ایم. در خلوت و جلوت، در بالای منبر، در مسجد و خانه واضح و آشکار، صراحة و علناً این کلمه را گفتیم و از دولت تا کنون جز عدل چیزی نخواسته ایم. حالا بعضی می گویند ما مشروطه طلب یا جمهوری طلب می باشیم. به خدای عالمیان و به اجداد طاهرینم قسم است که این حرفها را مردم به ما می بندند. اگر گفتیم معدلت می خواهیم . غرض این بود که مجلس تشکیل شود و مجلس و انجمنی داشته باشیم که در آن مجلس به داد مردم برسند، و بدانند که این رعیت بیچاره چه قدر از دست ظُلمِ حکام ستم می کشند  به چه اندازه نفوس و عرضِ[ ناموس- آبرو] رعیت از ظلم دیوانیان در سال تلف می شود.

ما نگفتیم پادشاه نمی خواهیم. ما نگفتیم دشمن پادشاه می باشیم. مکرر چه در حضرت عبدالعظیم و چه در شهر و چه در مِنبر ، تمام را از این پادشاه اظهار رضایت کردیم. الحق الانصاف پادشاه رؤف و مهربان و رَحم دل می باشد و اگر عدالتخانه بر پا شود در عهد این پادشاه رؤف و رحم دل می باشد، اگر اصلاحی شود در زمان این پادشاه مسلمان خواهد شد، حالا مرض و ناخوشی و علت بی حالی مانع باشد ربطی به او ندارد.

 ولی آنچه داد کردیم و آنچه نوشتیم، تمام را بعکس حالیش کردند، و گفتند مردم تو را نمی خواهند و غرض شان عزل شاه می باشد، و حال آنکه به تمام انبیاء و اولیاء قسم که ما بجز مجلسی که جمعی در آن باشند که بدرد مردم و رعیت برسند کاری دیگر و غرضی نداریم… به خدا قسم است که این مطالب شایعات و دروغ است، قصد ما عدل و رفع ظلم است که رعیت از دست نرود . مردم به خارجه پناه نبرند، مملکت خراب نشود. از بس که حکام ظلم و ستم به مردم می کنند می ترسم رفته رفته رعیتی باقی نماند… یک سال است اهل فارس مُتِظلم اند، چندین تلگراف کرده اند، جواب نداند، حال یک ماه است دکاکین را بسته اند. در این خصوص کراراً عریضه به شاه نوشتیم ، جوابش را اتابک [عین الدوله] نوشته و شاه هم دستخط کرده بود، که املاک مال دولت است و به شعاع السلطنه مرحمت کردیم، رعیت حق گفتگو ندارد… همین که اهالی فارس دیدند که اینگونه جواب آنها را دادند به قونسولخانه انگلیس پناهنده شدند و آنچه نباید بشود شد! حالا فارس هم از دست ما رفت، نه تنها فارس خواهد رفت ، بلکه تمام بنادر و سرحدات ایران رفته است! اگر این مطالب را به طوری که ما می گوئیم به شاه بگویند و برسانند، گمان ندارم که کارها این شکل بشود… والله به خدا و به اسم اجداد طاهرینم و به صد و بیست و چهار هزار پیغمبر قسم است که مقصود ما یک کلمه ی عدل است، مگر در مملکتی که پادشاه هست نباید مجلس عدلی بوده باشد؟ این یک مشت مردم بیچاره ی  ایران به که عرض و داد کنند؟ شما ها نمی دانید که در ولایتها این حکام چه ظلمها می کنند. رعیت بیچاره ی ایران خودش و اهل و عیالش باید نان ذُرت و جو بخورند که مالیات دیوان بپردازند، نه رعیتی باقی مانده و نه در خزانه  پادشاه چیزی موجود است… حکایت قوچان را مگر نشنیده اید که پارسال زراعت به عمل نیامد و می بایست هر یک نفر مسلمان قوچانی سه ری (هرری 12کیلو) گندم مالیات بدهد، چون نداشتند و کسی هم به داد آنها نرسید، حاکم آنجا سیسد نفر دختر مسلمان را در عوض گندم مالیات گرفته ، هر دختری را به ازاء دوازده من گندم محسوب و به ترکمان ها فروخت. گویند بعضی از دخترها را در حالت خواب از مادرهایشان جدا می کردند، زیرا بیچاره ها راضی به تفرقه نبودند. حال انصاف دهید، ظلم از این بیشتر تصور می شود؟ همه جا خراب است! از تهران بگذرید، هر چه باشد پایتخت است، به ملاحظه هم باشد چندان متعرض نمی شوند. در سایر ولایات نه رعیت مانده و نه مالی مانده.  چیزی نگذرد که تماماً خودشان را از دست این ظُلمها به روس و انگلیس خواهند بست…

اینک به شما اعلام می دهم امروز هم باعث ظُلم یک نفر شده است که [اتابک] باشد، او را علاج کنید. شاه رئوف و مهربان و مریض است، راضی به ظُلم و تعدی نیست، خبر از مملکت ندارد. آه چه کنیم که همین مقصود و حرفهای مرا نمی فهمید و عمل نمی کنید، گوش به موعظه  نصیحت نمی دهید، کو کسی که بفهمد؟… ای مردم، چه شده است که هر چه ما داد می زنیم کسی نمی شنود. نه غیرت در شما مانده و نه تعصب، همین ظُلمهاست که روز بروز زیادتر می شود. حاکم وقتی دید مردم غلام و کنیز اویند، معلوم است آن وقت هر جا زن خوشگل ببیند می بَرَد و هر جا مال و  ملک خوبی دید تصرف می کند… چه سبب داردکه از تمام ملل داعی و نماینده به طرف ژاپون رفت و از ایران نرفت؟ چرا باید در یک ایران یک نفر از علماء زبان خارجه را نداند؟ شما اگر از علوم جدیده ربطی داشتید، اگر از تاریخ و علم حقوق اطلاعی داشتید، اگر عالم بود، آن وقت معنی سلطنت را می دانستید.. ما هرچه داد و فریاد می کنیم به خرج مردم نمی رود و تمام را مُشتَبَه کاری می کنند که آقایان ریاست می خواهند. ما که ریاست نمی خواهیم، جمهوری طلب نیستیم، به این زودی مشروطه نمی خواهیم، یعنی مردم ایران هنوز به آن درجه تربیت نشده اند و قابل مشروطیت و جمهوریت نمی باشند، زیرا مشروطیت در وقتی است که افراد ملت عالم باشند. ما می گوییم این همه ظُلم و ستم به ملت چرا می کنید؟… تا چه اندازه ظلم، مگر ما یاغی هستیم؟ مگر ما قشون و لشکری داریم که شما این قسم رفتار می کنید؟

من نمی گویم فلان لوطی را تنبیه نکنید، من نمی گویم نظم ندهید، آخر سیاست و نظم حدی دارد، مثلاً مهدی گاوکش را گرفته ایدکه به اتابک بد گفته است، دیگر بچه ی شیرخواره اش چه کرده است که او را از بغل مادر ببرند و در آب حوض بیندازند و او را غرق کنند؟ زنش چه تقصیر کرده بود که با زخم شمشیر او را مجروح کرده اند؟ جوان شانزده ساله اش را چرا بضرب ته تفنگ کُشتند؟

عجب است که مردی می رود پی طبیب که بچه اش خُناق گرفته بلکه او را معالجه کند، در راه بیچاره را گرفته

تا صبح نگاه می دارند، صبح که بر می گردد پسرش مرده است. زن حامله است می روند پی ماما و قابله، او را می گیرند صبح که بر می گردد زن و طفل هر دو مرده اند. کدام یک از کارها را بگویم؟ اگر بدانید در این شبها چه ظُلمها که می شود! مردم که یاغی دولت نمی باشند، یک کلمه ی عدل که این همه داد و فریاد و صدمه ندارد… ای مردم بیدار شوید، درد خود را بدانید، دوای درد را پیدا کنید و زود در مقام معالجه بر آیید. هر دردی یک دوایی دارد… همین استبداد است که وقتی زن خوش صورت می بینددلش می خواهد، حاکم هم هست مانعی ندارد، یا ملک خوبی می بنید می خواهد، استبداد ضد عدل و انصاف است.  ( ناظم الاسلام کرمانی – تاریخ بیداری ایرانیان- موعظه ی آقای طباطبایی در چهاردهم جمادی الاولی 1324 هجری رویه 448)

دراین هنگام آخوندهایی که برای دادخواهی به قم  رفته بودند خواسته های خود را در یاد داشتی از پیشگاه شاهنشاه درخواست، و یاد داشت را بدست نخست وزیر می رسانند:

صورت دستخط به شاه و مستدعیات آقایان علماء از قرار تفصیل ذیل است

به شرف عرض بندگان اعلیحضرت قدر قدرت شاهنشاه اسلام و اسلامیان پناه می رساند: که این یک مُشت دعا گویان از علماء و قاطبه ی سلسله ی جلیله ی علماء و کلیه ی اصناف رعیت از حضور مبارک بندگان اعلیحضرت شهریاری که پاسبان ملت و حامی شریعت است استدعا داریم که مقرر فرمایند مزیداً لطول العمر و رضاء الخاتم النبیین صلی الله علیه  وآله الطاهرین قانون معدللت اسلامی بر طبق مذهب شیعه ی  جعفریه در تمام اقطار و بلاد مملکت علیه ی ایران بین تمام اصناف من دون استثناء جاری شود که احدی خارج از آن قانون احکاماً و حدوداً نباشد و موجب مباهات و مفاخرت بندگان اعلیحضرت شهریاری بر تمام سلاطین وجه الارض باشد.

عین الدوله درخواست روحانیان را بدین گونه به پیشگاه شاهنشاه می رساند:

صورت عریضه اتابک به شاه

قربان خاک پای جواهرآسای بندگان اعلیحضرت قوی شوکت اقدس همایونت شوم بر خاطر مهر مظاهر همایون اعلیحضرت قدر قدرت شاهنشاهی روحنا فداء پوشیده نیست، که این غلام خانه زاد از بدو افتخار به جاروب کشی اقدس اعلی تا کنون چهل سال است همه وقت در هر مأموریت طالب ازدیاد دعاگویی ذات عدیم المثال بوده و در هیچ مورد از این مقصود غفلت نداشته است. ولی در این مقدمه حضرات علماء که قصدی جز دعا و ثنا نداشته اند و همه وقت به وظیفه ی دعا گویی خودشان مشغول بوده اند به طوری که پیش آمد کار شده که اصل مقصود از میان رفته و حالا این غلام خانه زاد بی مقدار را در آستان اعلی شفیع انگیخته اند که نظر توجهی از طرف قرین الشرف همایون در انجاح عرایض آنها معطوف و با امیدواری به مراحم شاهانه به دعاگویی محض است این است که به عرض آستان مبارک می رساند و امیدوار است به شمول مراحِم ملوکانه افتخار حاصل نماید.

صورت مقاصد آقایان:

1-   محض سلامت ذات اقدس مبارک، قیمت تمبر را که برای عامه اسباب ازدیاد دعاگویی است گذشت فرمایند. اگر چه در اینجا ضرری به دولت توجه است ولی این غلام بی مقدار، در صورت قبول عرض، آن را محض اجراء امر خیر و دعاگویی علماء و امیدواری عامه از خود تقدیم می دارد که به دولت هم ضرری متوجه نشود و اسباب مزید دعاگویی ذات اقدس نیز فراهم آید.

2-   نظر به بی احترامی که نسبت به حاج میرزا محمد رضا شده ، چون از دعاگویان دولت است اظهار مرحمتی بشود که موجب مزید امیدواری و دعاگویی طبقه ی علماء اعلام گردد.

3-   سیئات اعمال عسگر گاریچی، تصدی راه عراق، به عرض اولیاء دولت علیه رسیده و از اجزاء و اتباع او از جانب دولت مورد تنبیه شدند. خود عسگر را هم مقرر فرمایند از دخالت در کار منفصل و از جانب دولت توجهی در تنبیه او بشود، که خلاف کاری خود را بداند و موجب امیدواری و دعاگویی عامه ی رعایا گردد و در عرایض سایر آقایان عظام هم باید اراده ی مخصوص مبذول فرمایند که آنها هم به اجابت گردد.

4-   برای رسیدگی به عرایض کلیه ی رعایا و مظلومین از جانب سنی الجوانب همایونی ترتیبی در امر عدالتخانه ی دولتی داده شود که رفع ظلم از مظلوم حقاً و عدلاً بعمل آید و در اجراء عدل ملاحظه  احدی نشود.

مظفرالدین شاه در پاسخ به درخواست روحانیون می نویسد:

« جناب اشرف اتابک اعظم: عریضه ی شما را ملاحظه نموده توسط شما را قبول فرمودیم. مسلم است علماء عظام دعاوی دولت هستند. عرایض آنها که برای دعاگویی ما باشد و صحیح باشد پذیرفته می شود. نسبت به آنها کمال التفات را داریم. همیشه دعا گو بوده اند شما هم التفات و مرحمت ما را به آنها بنمایید. ذی القعده 1323» ( دیماه 1284، دسامبر 1905)

و در یاد داشت دیگری به روحانیان می نویسد:

« جنابان شریعتمداران علماء عظام سلمهم الله تعالی. جنابان میرزا مصطفی و آقا میرزا ابوالقاسم و آقا میرزا محسن و اعتماد الاسلام را که برای اظهار مطالب خودتان نزد جناب اشرف اتابک اعظم فرستاده بودید از شرح پیغامات شما مطلع شدیم. این مسئله  را باید عموم علماء عظام بدانند که رأفت و معدلت ما همیشه بافراد رعیت شامل بوده خصوصاً نسبت به علماء اعلام که دعاگوی دولت و خیرخواه شخص سلطنت هستند کمال اعتقاد و التفات داشته در مقاصد حقه ی آنها همیشه نهایت توجه کرده ایم. حال هم شرح اظهارات شما را جناب اشرف اتابک اعظم عرض کرد، در صدر عریضه ی او دستخطی صادر شده است که برای شما خواهند فرستاد. با کمال امیدواری به شهر آمده به اتفاق جناب اشرف اتابک شرفیاب شوید که حسن ظن و کمال رأفت و عقیدت خودمان را مشافهة نیز به آن جنابان انحاء و اظهار کنیم و با نهایت آسودگی و امیدواری به دعای دولت و مزید تاییدات و توفیقات ما اشتغال ورزید. شهر ذی القعده ئیلان ئیل 1323» ( دیماه 1284، دسامبر 1905)

فرمان شاه برای بنیاد گذاری عدالتخانه ی دولتی

        « جناب اشرف اتابک اعظم، چنان که مکرر این نیت خودمان را اظهار فرموده ایم، ترتیب تأسیس عدالتخانۀ دولتی، برای اجراء احکام شرع مطاع و آسایش رعیت از هر مقصود مهمی واجب تر است و این است بالصراحة مقرر می فرماییم، برای اجراء این نیت مقدس قانون معدلت اسلامیه که عبارت از تعیین حدود و اجراء احکام شریعت مطهره است ، باید در تمام ممالک محروسه ی ایران عاجلاً دایر شود بر وجهی که میان هیچیک از طبقات رعیت مطلقاً فرقی گذاشته نشود و در اجراء عدل و سیاسات( تنبیه) به طوری که در نظامنامه  این قانون اشاره خواهیم کرد ملاحظه ی اشخاص و طرفداریهای بی وجه قطعاً و جداً ممنوع باشد. البته به همین ترتیب کتابچه نوشته مطابق قوانین شرع مطاع فصول آن را مرتب  بعرض برسانید، تا در تمام ولایات دائر و ترتیبات مجلس آن هم بر وجه صحیح داده شود و البته این قبیل مستدعیات علماء اعلام که باعث مزید دعاگویی است همه وقت مقبول خواهد بود . همین دستخط ما را هم به عموم ولایات ابلاغ کنید. شهر ذی القعده  1323 (دیماه 1284، دسامبر 1905)

«…بعد از قرائت دستخط شاه و مستدعیات آقایان، حاج شیخ مهدی سلطان المتکلمین و آقا سید اکبر شاه اشرف الواعظین در بالای منبر گفتند: همه علماء و آقایان طلاب متفق و هم قسم شدند بر این که [عدالتخانه] را از دولت خواهش و تشکیل دهند. شاه هم نهایت مرحمت را فرموده دستخط تشکیل [عدالتخانه] را صادر فرموده بعد از این ظلم و تعدی به احدی نمی شود. الان آقایان روانه ی شهر خواهند شد. طلاب گفتند این دستخط شاه را باید سفراء تصدیق کنند! والا ما نمی گذاریم آقایان از اینجا حرکت نمایند. و اختلاف بین آقایان و طلاب واقع شد. آقایان علماء در جواب طلاب گفتند که تا کنون در قول پادشاه خلاف نشده است و پادشاه به نوشته ی خود ولیعهد و صدراعظم را بر مسند ولایتعهد و صدارت نشانیده است. اگر این دستخط اجرا نشود سایر دستخط ها را هم امضاء نخواهیم نمود، این سوء ظن در باره ی دولت که نقض قول و عدم اجراء دستخط باشد به هیچوجه پسندیده نیست و ما اگر بگوییم سفراء دول دستخط شاه را امضاء و ضمانت نمایند، هر آینه خلاف ادب و رسم است و در واقع توهین به پادشاه اسلام کرده ایم و دیگر آن که حقی به سفراء دادن با رفتن مملکت مصادف خواهد بود.  

بعض از آقایان از قبیل سید محمد رضا و غیره در خیال بودند که اگر آقایان امروز گول و فریب عین الدوله را بخورند، هر آینه آقای بهبهانی و آقای طباطبائی را با تیر بزنند(ترور کنند). چه اطمینان عموم به این دو نفر است و اگر امروز این دو نفر با عین الدوله همراه شوند دیگر یأس کلی عموم را حاصل خواهد گردید. و در جواب آقایان مذکور داشتند ما نمی گوییم سفراء امضاء دستخط شاه را بنویسند، بلکه ما می گوییم صدور دستخط شاه به توسط سفیر عثمانی باشد تا رسمیت حاصل نماید و دیگر صدراعظم نتواند عذری بیاورد.  آقایان علماء به هر زبانی بود طلاب را ساکت نموده و قول دادند اگر دستخط شاه را اجراء نکنند باز مراجعت کنند به زاویه مقدسه .  ( تاریخ بیداری ایرانیان – رویه 366) 

دادخواست آیت الله طباطبایی به پیشگاه پادشاه 

« فریاد دل وطن پرستان- به عرض اعلیحضرت اقدس شهریاری خلدالله سلطانه می رساند: چون حضوراً فرمودید هر وقت عرضی دارید بلاواسطه به خود من اظهار دارید، به این جهت به این عرایض مُصَدِع خاطر مبارک می شود. این ایام طُرُق را بر دعا گویان سد نموده اند. عرایض دعاگویان را نمی گذارند به حضور مبارک مشرف شود. با این حال اگر مطلبی را بر اعلیحضرت همایون مشتبه کرده باشند چگونه رفع اشتباه کنیم. محض پیشرفت مقاصدشان دعاگویان را بدخواه دولت و شخص همایونی قلم داده، خاطر مبارک را مشوش نموده اند تا اگر مفاسد اعمالشان را عرض کنیم مقبول نیافتد.

به خداوند متعال و رسول اکرم و امیرالمؤمنین(ع) و صدیقه ی طاهره و امام زمان عجل الله فرجه قسم، دعا گویان اعلیحضرت را دوست داریم، صِحَت و بقای وجود مبارک را روز و شب از خداوند تعالی می خواهیم. پادشاهِ رؤف و مهربانِ بی طمعِ با گذشت را چرا نخواهیم؟ راحت و آسایش ماها از دولت اعلیحضرت است. مقاصد دعاگویان در زمان همایونی صورت خواهد گرفت . چنین پادشاهی را ممکن است دوست نداشته باشیم؟ حاشا! ماها طالب دنیا باشیم یا آخرت، غرضمان ریاست باشد و جلب نفع یا خدمت به شرع، منحصر در این دولت است حال علمایی را که در ممالک خارجه هستند می دانیم. ایران وطن و محل انجام مقاصد دعا گویان است، باید در ترقی ایران و نجات آن از خطرات جاهد باشیم و ممکن نیست بدِ این دولت را بخواهیم، عقل حکم نمی کند که دعا گویان با این خطرات ساکت و اضمحلال دولت را طالب باشیم. نمی گذارند اعلیحضرت بر حال مملکت و خرابی و خطرات آن و پریشانی رعیت و ظلم ظلمه از حکام و غیرهم و قضایای ناگوار واقعه مطلع شوند. متصل عرض می کنند: مملکت آباد و منظم و دور از خطر، رعیت راحت و آسوده به دعا گویی مشغول، و قضیه ی ناگواری واقع نشده و نمی شود.

اعلیحضرتا ! مملکت خراب ، رعیت پریشان و گداست. تعدی حُکام و مأمورین برمال و عرض(آبرو) و جان رعیت دراز ، ظُلمِ حُکام و مأمورین اندازه ندارد، از مال رعیت هر قدر میلشان اقتضا کند می بَرَند، قوه غضب و شهوت شان به هر چه میل و حکم کند از زدن و کُشتن و ناقص کردن اطاعت می کنند. این عمارت و مبل ها و وجوهات و املاک در اندک زمان از کجا تحصیل شده؟ تمام مالِ رعیت بیچاره است. این ثروت همان فقرای بی مکنت اند که اعلیحضرت بر حالشان مطلعید. در اندک زمان از مالِ رعیت صاحب مکنت و ثروت شدند. پارسال دخترهای قوچانی را در عوض سه ری گندم مالیات که نداشتند بدهند گرفته به ترکمان ها و ارامنه ی عشق آباد به قیمت گزاف فروختند. ده هزار رعیت قوچانی از ظلم به خاک روس فرار کردند. هزارها رعیت ایران از ظلم حکام و مأمورین به ممالک خارجه هجرت کرده به حمالی و فعله گی گذران می کنند و در ذلت و خواری می میرند. بیان حال این مردم را از ظلم ظلمه به این مختصر عریضه ممکن نیست. تمام این قضایا را از اعلیحضرت مخفی می کنند و نمی گذارند اعلیحضرت مطلع شده در مقام چاره بر آید. حالت حالیه ی  این مملکت اگر اصلاح نشود، عنقریب این مملکت جزء ممالک خارجه خواهد شد. البته اعلیحضرت راضی نمی شوند در تواریخ نوشته شود: در عهد همایونی ایران بباد رفت، اسلام ضعیف و مسلمین ذلیل شدند.

اعلیحضرتا! تمام این مفاسد را مجلس عدالت، یعنی انجمنی مرکب از تمام اصناف مردم، که در آن انجمن، به داد عامه ی مردم برسند، شاه و گدا در آن مساوی باشند، از میان خواهد برد، فواید این مجلس را اعلیحضرت همایونی بهتر از همه می دانند. مجلس اگر باشد این ظلمها رفع خواهد شد، خرابیها آباد خواهد شد، خارجه طمع به مملکت نخواهد کرد. سیستان و بلوچستان را انگلیس نخواهد بُرد، فلان محل را روس نخواهد برد، عثمانی تعدی به ایران نمی تواند بکند، وضع نان و گوشت که قُوت غالب مردم است و به مایه الحیوة خلقند بسیار مغشوش و بد است.  بیشتر مردم از این دو محروم اند. اعلیحضرت همایونی اقدام به اصلاح این دو فرمودند. بعضی خیر خواهان حاضر شدند، افسوس آنها که روزی مبلغ گزاف از خباز و قصاب می گیرند نمی گذارند این مقصود حاصل و مردم آسوده شوند.

حال سرباز که حافظ دولت و ملت اند بر اعلیحضرت مخفی است، جزیی جیره و مواجب را هم به آنها نمی دهند، پیش تر به عمله گی و فعله گی قُوتی تحصیل می کردند، آن را هم قدغن نمودند، همه روزه جمعی ازآنها از گرسنگی می میرند. برای دولت نقصی از این بالاتر تصور نمی شود.

در زاویه ی عبدالعظیم (ع) سی روز با کمال سختی گذراندیم، تا دست خط همایونی در تأسیس مجلس مقصود صادر شد، شکر ها بجا آوردیم و به شکرانه ی مرحمت چراغانی کرده، جشن بزرگی گرفته شد. به انتظار انجام مضمون دستخط مبارک روز می گذرانیم، اثری ظاهر نشد. همه را به طفره گذرانیده ، بلکه صریحاً می گویند این کار نخواهد شد و تأسیس مجلس منافی سلطنت است. نمی دانند سلطنتِ بی زوال با بودن مجلس است . بی مجلس سلطنت بی معنی و در معرض زوال است.

اعلیحضرتا! سی کرور(هر کرور برابر پانسد هزار) نفوس را که اولاد پادشاه اند اسیر استبداد یک نفر(عین الدوله) نفرمایید. برای خاطر یک نفر مُستَبِد چشم از سی کرور فرزندان خود نپوشید. مطلب زیاد است، فعلاً بیش از این مُصَدع نمی شوم. مستدعی این عریضه را بدقت ملاحظه بفرمایید و پس از انقطاع راه چاره یی فرموده تا مملکت از دست نرفته و یک مُشت رعیت بیچاره که به منزله ی فرزندان اعلیحضرت اند اسیر و ذلیل خارجه نشوند. الامر الا علی مطاع. ( محمد بن صادق الحسنین الطباطبائی) ( تاریخ بیداری ایرانیان رویه 403)

سرانجام در پی گسترش دامنه ی شورش ها و بست نشینی ها و فشار دولت انگلستان، مظفرالدین شاه «عین الدوله» را برکنار و « میرزا نصرالله خان مشیرالدوله»(19) را برجای او نشاند و «عضدالملک»(20) را به قم فرستاد تا روحانیان را به تهران بازگرداند، از این سو بست نشینان سفارت از راه تلگراف به روحانیان پیام دادند که فریب بازیهای شاه را نخورند و همانجا بمانند.

مظفرالدین شاه در روز چهاردهم جمادی الاخر سال 1324 یادداشتی به نخست وزیر« میرزا نصرالله خان مشیرالدوله» نوشت و همراهی خود را با برپایی انجمنی از برگزیدگان دربار، شاهزادگان، روحانیان، بزرگانِ خاندان قاجار،  بزرگانِ کشور،  بازرگانان و زمین داران بزرگ، و برگزیدگان مردم نشان داد. نخست وزیر هم بی درنگ آن یادداشت را از راه تلگراف به آگاهی روحانیان در قم رسانید و از آنها خواست که دست از بست نشینی بردارند و به تهران بازگردند.

سواد دستخط اعلیحضرت شاهنشاه خلدالله ملکه

مظفرالدین شاه

جناب اشرف صدراعظم، از آنجایی که حضرت باری تعالی جل شأنه سر رشته ی ترقی و سعادت مملکت محروسه ی ایران را به کف کفایت ما سپرده و شخص همایون ما را حافظ حقوق قاطبه ی اهالی و رعایای صدیق خودمان قرار داه ، در این موقع که رأی همایون ملوکانه ی ما بدان تعلق گرفته که برای رفاهیّت و آسودگی قاطبه ی اهالی ایران و تأیید و مبانی دولت اصلاحات مقتضیه به مرور در دوایر دولتی و مملکت به موقع اجراء گذارده شود. چنان مُصَمَم شدیم که مجلسی از مُنتخبین شاهزادگان و علماء و قاجاریه و اعیان و اشراف و ملاکین و تجار و اصناف و منتخبات طبقات مرقومه، در دارالخلافه ی تهران تشکیل و تنظیم شود، که در موارد لازمه در مهام امور دولتی و مملکتی و مصالح عامه مشاوره و مداقه ی لازمه را بعمل آورده و به هیئت وزرای ما در اصلاحاتی که برای سعادت و خوشبختی ایران خواهد شد اعانت و کمک لازم را بنماید. در کمال امنیت و اطمینان، عقاید خودشان را در خیر دولت و ملت و مصالح عامه و احتیاجات و مهمه ی قاطبه ی اهالی مملکت به توسط شخص اول دولت به عرض برسانند که به صحه ی مبارکه موشح و به موقع اجراء گذارده شود. بدیهی است که به موجب این دستخطِ مبارک نظامنامه و ترتیبات این مجلس و اسباب و لوازم تشکیل آن را مرتب و میها خواهیم نمود. بعون الله تعالی این مجلس افتتاح و به اصلاحات لازمه شروع شود و نیز مقرر می فرماییم که سواد دستخط مبارک را اعلان و اعلام نمایید که  تا قاطبه ی اهالی از نیات حسنه ی ما که تماماً راجع به ترقی دولت و ملت ایران است کما ینبغی مطلع و مرفه الحال مشغول دعا گویی باشند

( در قصر صاحبقرانیه به تاریخ چهاردهم جمادی الاخری 1324 در سال یازدهم سلطنت ما مظفرالدین شاه)

این فرمان از راه تلگراف به آگاهی آیت الله طباطبایی و بهبهانی و دیگر آخوندهایی که در پشتیبانی از دادخواهان  به قم رفته بودند رسانده شد، در تهران هم نسخه های فراوانی از این فرمان را بر در و دیوار سفارت چسباندند تا بست نشینان سفارت نیز از چگونگی این فرمان آگاه شوند و از سفارتخانه ی انگلیس کنار روند، ولی بست نشینان فرمان شاه را از دیوارها کندند و از جای خود تکان نخوردند!           

آخوندهای بست نشسته در قم [سید محمد صادق طباطبایی] پسر سید محمد طباطبایی و [سید مطهر] و [سید علاالدین] و [میرزا محسن] از خویشاوندان بهبهانی را به نمایندگی از سوی خود به تهران فرستادند تا چگونگی کارها را دریابند و به آگاهی آنها برسانند. نمایندگان پس از دیدار با بست نشینان سفارت، همراه با نخست وزیر به دربار رفتند.  در پی این دیدار، شاه یادداشت دیگری نوشت و با  راه اندازی [مجلس] نه تنها سر سازگاری نشان داد ونکه بر آن پای فشرد!

  دومین دستخط اعلیحضرت شاهنشاه مظفرالدین شاه قاجار

« جناب اشرف صدراعظم. در تکمیل دستخط سابق خودمان، با تاریخ چهاردهم جمادی الاخری 1324 – امروز اجازه ی صریحه در تأسیس مجلس فرموده بودیم. مجدداً برای این که عموم اهالی و افراد ملت از توجهات کامله ی همایونی ما واقف باشند، امر و مقرر می داریم که مجلس مزبور را به شرح دستخط سابق صحیحاً دایره نموده، بعد از انتخاب اعضا مجلس، فصول و شرایط نظامنامه ی مجلس شورای اسلامی را موافق تصویب و امضاء منتخبین، به طوری که موجب اصلاح عموم مملکت و اجرای قوانین شرع مقدس مرتب نمایند که به شرف عرض و امضای همایونی ما موشح و مطابق نظامنامه ی مزبور، این مقصود مقدس صورت و انجام پذیرد. چهاردهم جمادی الثانیه 1324 » (یکشنبه سیزدهم اَمُرداد ماه 1285 خورشیدی، پنجم آگوست 1906 زایشی)

جانمایه ی این یاد داشت نشان می دهد که روحانیان قم خواهان برپایی یک سگالشگاه «اسلامی » بوده اند نه سگالشگاه «ملی»  و نوشتن یادداشت دوم برابر خواست آنها بوده است، ولی « مجلس شورای اسلامی» خواست روشنفکران و ملی گرایان نبود.  بست نشینان  به رهنمود پیشاهنگان خود از پذیرش آنچه که در یادداشت دوم آمده بود سر پیچیدند:

«…در میان مُتِحَصنین سفارتخانه قاله قاله (بگو مگو) در گرفت. می گویند تا سفارت انگلیس ضمانت اجراء دستخط و عمل به مضمون آن را نکند و قول تأسیس و تشکیل مجلس را ندهد ما از این سفارت خانه حرکت نمی کنیم و خارج نمی شویم و بازارها را باز نمی کنیم .

چند نفر از معتبرترین تجار و اهل سفارتخانه یعنی مُتِحَصنین رفتند به نیاوران که در صاحبقرانیه خودشان با دولت گفتگو کنند و یا در رستم آباد که مزرعه ی مشیرالدوله صدراعظم است با خود صدراعظم مذاکره نمایند…

 صدر اعظم میگفت « شورای اسلامی باید باشد». آقا سید حسین بروجردی گفت « شورای ملی» باید باشد. صدر اعظم گفت من شورای ملی نمی دهم . آقا سید حسین گفت ما به قوه ی ملت شورای ملی را می گیریم. پس از مذاکرات بسیار بنا شد آقایان با مشیرالملک و محتشم السلطنه در مجلسی دیگر نشسته گفتگو کنند. پس از مذاکرات نتیجه ی مجلس این شد: که مجلس شورای ملی باشد.. در این روز نیز به قرار هر روز، بازارها و سراها بسته است ، مردم همگی در زیر چادرها نشسته اند. یا واعظ مشغول موعظه است و یا مردم با هم نشسته سیاسی می گویند.

مشهور شده است تلگرافی از لندن برای شارژ دافر(کار دار سفارت) مخابره شده است، قریب این مضمون: انجام مقاصد مشروعه ی مُتِحَصنین را از دولت بخواهید.. و این تلگراف در جواب تلگراف تُجّار که دو روز قبل از این مخابره کرده بودند، مخابره شد و تلگراف تُجّار قریب به این مضمون بود که: بیست روز است در سفارت خانه متحصن می باشیم. لذا تُجّار چند نفر از روسا را فرستادند قُلهَک که مزرعه و ده ییلاقی سفارتخانه است، و از آنجا با شارژ دافر رفتند منزل صدراعظم و مذاکره کردند و قرار شد دو دستخط سابق را تغییر دهند و مضامین هر دو را در یک دستخط بنویسند و نیز در دستخط که «مجلس شورای اسلامی» نوشته اند باید این عبارت «مجلس شورای ملی» تبدیل شود…»  (تاریخ بیداری ایرانیان رویه 561)

فردای آن روز تنی چند از آنها همراه با کاردار سفارت انگلیس به نزد نخست وزیر  رفتند تا چند دگرگونی در فرمان شاه پدید آورند، «ناظم الاسلام کرمانی» در گزارش این  نشست می نویسد:

«… قرار شد دو  دستخط سابق را تغییر دهند و مضامین هر دو را در یک دستخط بنویسند و نیز در دستخط [ دوم] که مجلس شورای اسلامی نوشته اند باید این عبارت به [مجلس شورای ملی] تبدیل شود، چه شاید بعضی به اغراض شخصیه ، یکی از مبعوثین را تکفیر کنند آنوقت بگویند کافر در مجلس اسلامی چه می کند! و شاید یک زمانی مانند شیخ فضل الله ملایی پیدا شود که به غرض شخصی خود، همه اهل مجلس را تکفیر و لااقل تفسیق کند(فاسق بخواند) آن وقت محرک مردم شود که کافر و فاسقی را به مجلس اسلامی چه کار است. دیگر آنکه طایفه یهود و ارامنه و مجوس نیز باید منتخب خود را به این مجلس بفرستند و لفظ [اسلامی] با ورد آنها نمی سازد، مناسب لفظ [ملی] است. باری پس از مذاکرات بسیار صدر اعظم متقبل گردید که همه  آن مقاصد آقایان تجار و کسبه را برآورده نماید.»

نمایندگان روحانیون نیز با [مجلس شورای ملی] سر سازگاری نشان می دهند و دوباره به دربار می روند. پیش از دیدار با شاه میان امیر بهادر (وزیر دربار) و سید محمد صادق طباطبایی( پسر آیت الله طباطبایی)

 گفتگویی انجام می گیرد که شایان ژرف نگری است. کرمانی می نویسد:

        «… وزیر دربار گفت[مجلس شورای اسلامی] خوب است چرا به [شورای ملی] بدل کردید؟ جناب میرزا محمد صادق جواب داد برای اینکه رعیت{بخوانید روشنفکران} این لفظ را خواست زیرا که فردا اگر کسی را از اهل مجلس بخواهند نفی یا تبعید کنند خواهند گفت این بی دین و خارج از اسلام است. به این بهانه اشخاصی که مخالف میل شما رفتار نموده اند باید خارج شوند اما لفظ [ملی] این عیب را مانع خواهد بود. دیگر آنکه اگر اسلامی مبدل به ملی نشود مردم از سفارت خانه بیرون نخواهند آمد.

سرانجام در پی فشار نمایندگان فرمان شاه در سومین یادداشت بدینگونه ویراستاری و گردن آویز کارنامه ی مردم ایران شد:

دستخط اعلیحضرت شاهنشاه مظفرالدین شاه

که در سفارت خانه قرائت شد

« جناب اشرف صدراعظم، از آنجایی که حضرت باری جل شأنه سر رشته ی ترقی و سعادت ممالک محروسه ی ایران را به کف کفایت ما سپرده و شخص همایون ما را حافظ حقوق قاطبه ی اهالی ایران و رعایای صدیق خودمان قرار داده، لهذا در این موقع که رأی و اراده ی همایون ما بدان تعلق گرفته که برای رفاهیّت و امنیت قاطبه ی اهالی ایران و تشیید مبانی دولت و اصلاحات مُقتَضِیّه، به مرور در دوایر دولتی و مملکتی به موقع اجراء گذارده شود چنان مُصَمم شدیم که مجلس شورایملی از منتخبین شاهزادگان و علماء و قاجاریه و اعیان و اشراف و ملاکین و تجار و اصناف، به انتخاب طبقات مرقومه در دارالخلافه تهران تشکیل و تنظیم شود، در مَهامّ امور دولتی و مملکتی و مصالح عامه  مشاوره و مداقه ی  لازمه را به عمل آورده و به هیئت وزراء دولتخواه ما در اصلاحاتی که برای سعادت و خوشبختی ایران خواهد شد، اعانت و کمک لازمه را بنمایند و در کمال امنیت و اطمینان عقاید خودشان را در خیر دولت و ملت به عرض برسانند که به صحه ی ملوکانه و موشح و بعون الله تعالی به موقع اجرا گذارده شود و بدیهی است که این دستخط مبارک نظامنامه ی ترتیبات این مجلس و اسباب و لازم تشکیل آن را موافق تصویب و امضای منتخبین از این تاریخ مرتب و مهیا خواهید نمود. این مجلس شورای ملی مرقوم که نگهبان عدل ما است افتتاح و به اصلاحات لازمه ی امور مملکت و اجرای قوانین شرع مقدس شروع نمایید و نیز مقرر می فرماییم که سواد این دستخط مبارک را اعلام و منتشر نمایید، تا قاطبه ی  اهالی از نیات حسنه ی  ما که تماماً راجع به ترقی دولت و ملت ایران است کما ینبغی مطلع و مرفه الحال مشغول دعا گویی دولت و این نعمت بی زوال باشند. ( در قصر صاحبقرانیه)  به تاریخ 16 جمادی الثانیه در سال یازدهم سلطنت.( (سه شنبه پانزدهم اَمُرداد ماه 1285 خورشیدی، هفتم آگوست 1906 زایشی)   

پس از نوشتن این سومین یادداشت، نمایندگان روحانیان به همراه مشیرالملک (پسر بزرگ نخست وزیر) به سفارت انگلیس  می روند و آنچه را گذشته بود به آگاهی مردم می رسانند.

روحانیان بست نشسته در قم  نیز خشنودی خود را از فرمان شاه به آگاهی بست نشینان سفارت می رسانند و به آنها مُژده می دهند که :«مقاصد شما و ما انجام گرفت از سفارت برخیزید و بیش از این نمانید که مفاسدی بر ماندن زیاد می باشد که در تلگراف نمی توانیم اظهار کنیم . اگر مقاصد شما بقیه دارد در زاویه حضرت عبدالعظیم می مانیم تا آن بقیه هم انجام گیرد.».

 پس از دریافت این پیام مردم به خانه های خود می روند و بازار ها گشوده می شوند.

کرمانی می نویسد:

«… جناب آقا میرزا سید محمد صادق طباطبایی که از طرف علماء اعلام از قم آمده بود شهر، امروز نیز با اعتماد الاسلام، آقا سید علاءالدین رفتند نزد صدر اعظم، تا کنون آنچه به این صدراعظم عرض شده است بدون زیاده و نقصان به اعلیحضرت شاهنشاه رسانیده است و شخص خودش هم در نهایت دقت و رأفت به امر رعیت و عرایض مردم و امورات دولتی و کار خود رسیدگی می نماید.

تا کنون در ایران بلوا به این معقولی و نجابت نکرده بودند، بلکه تاریخ در هیچ مملکتی نشان نمی دهد، این قسم بلوا را . به این جهت امید است که به زودی به مقصد برسند.اگر چه عقلاء و اشخاص بصیر می گویند مجلسی که بنا شد به توسط خارجه (دولت انگلستان) گرفته شود ، بنایی است بر روی آب! چه مردم قدر آن نمی دانند و شاید به همین زودی باز از دست بدهند، وانگهی آن شرف و افتخاری را که دیگران در بردند از گرفتن مجلس، ماها نداریم زیرا خیلی فرق است بین دادن و گرفتن. به ما دادند، نه ما گرفتیم! و نیز خیلی فرق است بین اینکه خود بگیرند و یا آن که واسطه( سفارت انگلستان) در کار باشد…( تاریخ بیداری ایرانیان رویه 563 )

«… از قراری که شهرت گرفته است بین جناب آقا سید عبدالله و حاج شیخ فضل الله کدورتی واقع شده است و حاج شیخ فضل الله چند روز زودتر حرکت کرده است و جلوتر از مهاجرین آمده است در کهریزک مانده است تا مهاجرین برسند ولی بنده ی نگارنده( ناظم الاسام کرمانی) نور رستگاری در جبین شیخ فضل الله نمی بینم، چه این آقای دنیا دوست و دنیا پرست قصدی جز عیش و عشرت و ساختن پارک و رنگین کردن سفره  خویش ندارد. با اینکه املاک بسیار دارد، موقوفه ی زیادی را جلو گرفته است باز حریص در کار دنیا و به اندک رشوه بر می گردد! هرکس را مانع پیشرفت خیالات خویش داند حُکم به کُفرش می کند بلکه اگر بتواند حکم قتل یک اهل شهری را برای رسیدن به صد تومان می دهد … باری مانعی که بنده ی نگارنده از برای این ملت ضعیف می بینم، حاج شیخ فضل الله و امثال اوست که در هر شهری از شهرهای ایران یکی دوتا از این قبیل شخص می باشد…( همان رویه 565)

«… امروز جناب آقا میرزا محمد صادق ( پسر آیت الله طباطبایی) و جناب آقا میرزا محسن و آقا سید علاءالدین رفتند صاحبقرانیه و در آن جا وزراء مجلس کردند. امیر بهادر وزیر دربار گفت: آقایان هرگز مجلس نمی خواهند و راضی به مجلس نخواهند شد، زیرا که مجلس شورای ملی خلاف شرع است و اگر مجلس تشکیل گردید دیگر کسی ظلم نمی کند و اگر کسی ظلم نکرد دیگر احدی مظلوم نخواهد شد و اگر کسی مظلوم واقع نشود دیگر درب خانه های آقایان کسی نمی رود و دیگر کسی با آقایان کاری ندارد!

جناب میرزا محمد صادق در جواب گفت: مجلس شورای ملی موافق دین ما می باشد زیرا که خداوند در قران به رسول خود میفرماید وشاورهم في الأمر و در جایی دیگر فرموده است : امرهُم شوری بینهُم.

وزیر دربار گفت شورای اسلامی خوب است چرا به شورای ملی بدل کردید؟ جناب آقا میرزا محمد صادق جواب داد: برای این که رعیت این لفظ را خواست که فردا اگر کسی را از اهل مجلس بخواهید نفی و تبعید کنید خواهید گفت این بی دین و خارج از اسلام است! به این بهانه اشخاصی که مخالف شما رفتار نموده اند باید خارج شوند. اما لفظ [ملی] این عیب را مانع خواهد بود.   

دیگر آنکه اگر [اسلامی]  مبدل به [ملی] نشود، مردم از سفارتخانه بیرون نخواهند آمد ، باری دیگر این مذاکرات آن روز آن که وکلاء آقایان گفتند: دستخط شاه باید به صورت ملفوفه (در نوار پیچیده شده) نوشته شود که به علاوه ی صحه ی شاه، مُهر شاه را نیز داشته باشد و صدر اعظم هم باید فرمان را مُهر کند و ثبت دفتر هم بشود که آن وقت رسمیت داشته باشد. دیگر آنکه بعض عبارات تغییر و تبدیل نشود. صدر اعظم گفت: باید بر طبق میل علماء رفتار کنیم. نایب السلطنه گفت: ضرری ندارد که عرایض ملت را حضور اعلیحضرت عرض کنیم. لذا صدراعظم با نایب السلطه حرکت کردند که بروند حضور اعلیحضرت شاهنشاه به جناب میرزا سید محمد صادق و سایرین هم تکلیف کردند که شما هم بیایید حضور و باهم عرایض ملت را عرض کنیم،  وکلاء آقایان به ملاحظه ی این که شاید در حضور اعلیحضرت مجبور شوند به قبول آنکه میل درباری ها در آن است لذا عذر آوردند و گفتند که ما از طرف علماء و آقایان مهاجرین آمده ایم که با وزراء مذاکره نماییم نه با شاه! نایب السلطنه چون می دانست اگر امیر بهادر حضور اعلیحضرت مشرف شود، سنگ جلو می اندازد و مانع اصلاح خواهد گردید لذا خود را به صدر اعظم رسانید و گفت شاید شما بخواهید که با شاه بعض مطالب محرمانه را گفتگو نمائید و شاید شاه بخواهد بعض فرمایشات محرمانه سرّی بفرماید. من با وزیر دربار نمی آییم. صدر اعظم قبول کرد و تنها رفت حضور شاه و آنچه می دانست عرض کرد اعلیحضرت شاهنشاه مستدعیات را قبول فرمود فرمان را امضاء و مُهر نمودند و کار تمام شد، فرمان را آوردند و دادند به وکلای آقایان.( همان رویه 566)                          

روز جمعه 19 جمادی الاخری 1324 هجری:

امروز اکثر اهل سفارتخانه و متحصنین از سفارتخانه خارج شده و بازارها را با این که جمعه بود باز کردند، تهیه ی چراغانی را دیده ولی رؤساء و تجار و اساتید هر فنی هنوز در سفارتخانه می باشند. چادرها هنوز سرپا می باشند تا آقایان مراجعت کنند.

جناب آقا میرزا محمد صادق تلگراف مفصلی به قم مخابره نموده و صریح در تلگراف نوشتند که اگر حرکت نکنید و به طرف تهران نیایید، کار خراب می شود، مُسلمین از دست می روند، زیرا که دولت قبول کرده است مجلس شورا را بدهد، بلکه متقبل شده است آنچه را که بخواهید، 

دیگر مسامحه و مماطله روا نیست.

 باز شدن بازار و جشن چراغانی

روز شنبه بیستم جمادی الاخری 1324 هجری:

        امروز  بازارها باز شد، اکثر مردم آمدند در بازار برای تهیه ی چراغانی و بعضی هم ماندند در سفارتخانه تا تأسیس مجلس و آمدن آقایان.

 چه سنگین بود، اما سخت شیرین بود پیروزی

پس از اُفت و خیز بسیار، در روز چهاردهم اَمُرداد ماه سال 1285 مظفرالدین شاه در بستر بیماری فرمان مشروطه را  دستینه کرد و روز چهارم مهر ماه همان سال نخستین چرخه ی سگالشگاه مردمی ایران در پیشگاه شاه گشایش یافت.

نخستین دستور بنیادین (قانون اساسی) ایران در زمانی کمتر از سه ماه با شتاب فراوان نوشته شد و مظفرالدین

شاه روز هشتم دیماه سال 1285  آن را دستینه کرد. بسیاری از جُستارهای کلان در این دستور نیامدند، زیرا مظفرالدین شاه در آستانه ی مرگ بود و بیم آن می رفت که پس از مرگ او محمدعلی میرزا بر پیمان استوار نماند و همه چیز را بهم ریزد. مظفرالدین شاه چند روز پس از گشایش سگالشگاه یکم چشم از جهان فرو بست. در گرامیداشت او پلمه یی با گزاره ی عدل مظفر بر سر در سگالشگاه آویختند.

بهم ریختگی مرز آزادی

 در پی فرمان مشروطه و گشایش سگالشگاه، بی بند و باری جای آزادی را گرفت.  شبنامه های گوناگون نوشته شدند و روزنامه های فراوان پدید آمدند و بسیاری از روزنامه نگاران هر یک برابر پسند خود در باره ی [مشروطیت] و آماج آن به دانش نمایی پرداختند وبسیاری از ارزشها را زیر و رو کردند!

كسروی در این زمینه می نویسد:

« نمی‌گويم مشروطه برای ايران زود بود. ايران اگر در زير فشار خودکامگی می‌ماند مشروطه هميشه برای آن زود بود، می‌گويم جُنبش خام بود… در اين هنگام پيشوايان بايد با گفتن و نوشتن، چم درست مشروطه و راه كشورداری و گرفتاري های ايران را به گوش توده‌های مردم می ‌رسانيد، ولی چنين پيشوايانی نبودند.

آغاز تنش های مرگبار

نگرانی مشروطه خواهان از زیر پا گذاشتن پیمان مشروطه از سوی محمد علی میرزا بسیار بجا بود، محمدعلی شاه از نخستین روز تخت نشینی به ستیز با مشروطه برخاست و برای نشان دادن خشم و بیزاری خود ازاین پدیده ی نوبنیاد، نمایندگان مردم را در آیین تاجگذاری خود راه نداد. این کردار زشت شاه، خشم آزادیخواهان را برانگيخت.

دولت روسیه از یک سو خوشکامی خود را در خود کامگی های محمدعلی شاه و درباریان می دانست و از سوی دیگر، دست توانای دولت انگلیس را در پشت مشروطه خواهان می دید! از این رو به پشتیبانی از محمدعلیشاه برخاست و در نبرد با مردم ایران و آنچه که [خواست دولت انگلیس] می دانست، از هیچ کوششی دریغ نورزید.

محمدعلی شاه، [مشیرالدوله] را از کرسی نخست وزیری برداشت و امین السلطان را از اروپا به ایران فراخواند و با برنام [ اتابک اعظم] بر کرسی نخست وزیری نشاند.

سال دیگر، از چند روز مانده به سالگرد پیروزی، زمینه ی برگزاری جشن مردم سالاری و آغاز کار سگالشگاه در زمین بهارستان فراهم گردید. 

میدان بهارستان سراسر گلباران شد. جشن مردم سالاری سه روز و سه شب با آتش بازی و پخش گل و شیرینی در میان مردم دنباله یافت.

درگرماگرم نوشتن[متمم قانون اساسی] ، محمدعلی شاه با همکاری شیخ فضل الله نوری گروهی از ولگردان را برای درگیری با نمایندگان و هواداران مشروطه به میدان بهارستان فرستاد.  یاران [حیدرخان عمواوغلی] (23) یک نارنجک به سوی کالسکه ی محمد علیشاه پرتاب کردند، این کار زمینه ی نبردی خونین میان مشروطه خواهان و دولت را فراهم آورد.  

محمد علیشاه که نیروهای قزاق و مزدوران ولگرد را برای سرکوب آزادیخواهان بسنده نمی دید، از نیکلای دوم [تزار روسیه] درخواست یاری کرد… تزار از هیچگونه یاری رسانی به همتای ایرانی خود دریغ نورزید… آشوب و پریشانی سراسر کشور را فراگرفت، راهزنان بی کمترین هراس دست به جان و مال مردم گشودند… شهرها میدان نبرد میان مشروطه خواهان و خودکامگان شدند… بسیاری از مردم که به مشروطه دل بسته بودند، در پی پریشان روزگاری از آن بریدند و به ستیز با مشروطه خواهان برخاستند! آتش مشروطه خواهی آنچنان فرو نشست که هرجا آشوب و پریشانی یا چپاولی رُخ می داد می گفتند: [مشروطه شده است!] یا کسی اگر دزدی و راهزنی می کرد می گفتند: به مشروطه‌‌اش رسيد!.  درباریان و خودکامگان و شمار بزرگی از روحانیان واپسگرا با بهره گیری از پریشان روزگاری مردم و نابسامانی کشور کوشیدند که گناه هرگونه بی سروسامانی را بگردن مشروطه خواهان بیندازند و مردم را به ستیز با آنان برانگیزند… سربازان و کارکنان دولت برای دریافت دستمزد خود دست از کار کشیدند و بر دامنه ی نا آرامیها افزودند…  در كرمانشاه و اسپهان و شیراز و یزد و اردبيل و تبريز و دیگر شهرهای کوچک و بزرگ ایران، دامنه ی جنگ ميان هواداران دولت و مشروطه خواهان هر روز گسترده تر شد کار بجایی رسید که برادر بر روی برادر تیغ کشید، در بخش های باختری و بسیاری از دیگر بخش های ایران تبارهای چادرنشين به غارت و چپاول پرداختند، با اینهمه نمایندگان مردم در سگالشگاه همچنان کار خود را پی گرفتند و کوشیدند که هرچه زودتر رساگر(متمم) دستور بنیادین کشور را به فرجام رسانند.

کاستی ها و چالش ها

آن بخش از دستور بُنیادین ایران که در زمان مظفرالدین شاه نوشته و از سوی شاه دستینه شد کمبودهای فراوان داشت. در آن دستور کمترین سخن از آزادیهای تکینه (= شخصی) و همبودین (اجتماعی) به میان نیامده بود، گرچه در میان نمایندگان کسانی بودند که شیوه ی مردم سالاری را در کشورهای باختری می شناختند، ولی بیماری شاه و نگرانی از مرگ او، آنها را از پرداختن به اینگونه جُستارها باز می داشت.

با روی کارآمدن محمدعلی شاه با همه ی تنش های بازدارنده یی که  از توان همپرسی و همازوری میان  نمایندگان می کاست، کوشش برای از میان برداشتن آنگونه کاستی ها از سرگرفته شد. در این هنگام بزرگترین چالش میان نمایندگان، برابری مسلمانان و پیروان دینهای دیگر بود. اسلام گرایان می گفتند برابر بودن یک زرتشتی یا یهودی یا مسیحی با یک مسلمان، زیرپا نهادن بنیاد های شریعت اسلام است! یکی از سرسخت ترین دشمنان اینگونه برابریها شیخ فضل الله نوری بود، هنگامی که گروهی از نمایندگان در سگالشگاه سرگرم نوشتن پایانه ی دستور بنیادین( متم قانون اساسی بودند) شیخ فضل الله نوری شمار بزرگی از بازرگانان و پیشه وران و ملایان را با خود همراه ساخت و آنها را به دیده بانی گمارد تا نگذارند چنین چیزی بر نهاده شود، خود در این باره گفته بود:

«… ای بی‌شرف و ای بی غیرت! ببین صاحب شرع برای این که تو منتحل به اسلامی، برای تو شرف مقرر فرموده و امتیاز داده تو را،  و تو خودت از خودت سلب امتیاز می‌کنی و می‌گویی: من باید با مجوس و ارمنی و یهودی برادر و برابر باشم؟. (زرگری‌نژاد- غلامحسین- رسائل مشروطیت- پوشنه نخست، رویه های 265، 266 و 267 )

سخن گفتن از برابری ميان مسلمان و کافر در سگالشگاه هیاهوی بسیار در پی آورد. نمایندگان در برابر این هیاهو پس نشستند و واژه ی [دولتی] را بر [قانون] افزودند: و« اهالی مملکت ایران در مقابل قانون دولتی متساوی الحقوق خواهند بود.»

ولی شیخ فضل الله نوری به این پس نشینی نمایندگان بسنده نکرد و با هرگونه برابری میان مسلمان و نامسلمان سر ناسازگاری نشان داد وهمراه با هوادارن خود در شاه عبدالعظیم بست نشست و گفت: مشروطه با اسلام سازگار نیست! حکومت باید مشروعه باشد.

در برابر شیخ فضل الله نوری، آیت الله سید محمد طباطبائی سنگلجی در يكی از سخنرانی‌های خود خواستار پشتیبانی مردم از سگالشگاه  و مشروطه شد و گفت: « هر كس بگويد مشروطيت مخالف دين اسلام است دنيا پرست است، به اين افراد توجه نكنيد.»

دیدگاه نا همسوی این دو آخوند، تنش میان مشروطه خواهان و مشروعه خواهان را دامن زد.

در تهران کسانی از مشروطه خواهان کودکان را بر می انگیختند که بر روی برگه هایی بنویسند «ما مشروطه نمی ‌خواهيم!» و آن برگه ها را به گردن سگها می ‌آويختند و سپس در كوچه و بازار به دنبال آنها می ‌دويدند و سگهای بیچاره را كتك می‌زدند که اينها دشمنان مشروطه و آزادی اند! اين كار نا سنجیده بر خشم درباریان و هواداران «حکومت مشروعه می افزود». 

از آن سو مشروعه خواهان می گفتند: [ نمايندگان می‌ خواهند قوانينی برای اداره ی کشور وضع كنند که با دین ما مخالفت دارند،  ما چه نیازی به این قوانین داریم؟ [شريعت] قانون اسلام و قانون كشور است، و تنها كسی كه می تواند قانون وضع كند الله و رسول است!].

دیگر بخشهای کشور نیز دچار همین تنش و نابسامانی بودند. انجمن ايالتی به مجلس نوشت: هنوز در ولايات مردم نمی دانند معنی مشروطه چيست! تصور می ‌كنند مشروطه يعنی آزاد بودن و ندادن مالیات!

در سال 1286 خورشیدی هواداران شاه و درباریان به گروهی از ولگردان پول دادند تا سپاهی از تیغ کشان وفرومایگان گرد آورند و همه چیز را بهم ریزند.اين گروه با فریادهای«ما پيرو قرآنيم، مشروطه نمی ‌خواهيم» به خیابانها آمدند و هر چه دم دستشان بود شکستند و بهم ریختند و به آزار مشروطه خواهان پرداختند، از سوی ديگر به گروهی از زنان (به گفته ی دولت‌آبادی) « بدكاره» پول دادند تا چهره ی ناخوشایندی از مشروطه خواهان را به نمایش بگذارند، این دسته از زنان در ماه رمضان بدون چادر و با روی و موی باز در بازار تهران براه افتادند و گفتند: مشروطه به ما آزادی داده است، ما می خواهيم بدون حجاب باشيم…

درباریان می خواستند با اینگونه کارها خشم مردان مسلمان را برانگیزند و آنها را به دشمنی با مشروطه بشورانند، گروه ديگری نيز در خيابانها هیاهو براه انداختند که: ملت آل محمد مشروطه نمی ‌خواهد.

محمدعلی شاه نیز برای پدید آوردن شکاف و ناهماهنگی در سگالشگاه می گفت: حكومت مشروطه را قبول ندارم ولی حكومت مشروعه را می پذیرم.

سرانجام مشروطه خواهان و مشروعه خواهان در «ميدان بهارستان» گرد آمدند و رو در روی یکدگر ایستادند.

 به گفته ی زنده یاد احمد کسروی كسانی كه ده ماه پيش در راه مشروطه خواهی آن همه شور و گرمی نشان می ‌دادند اكنون انبوهی از آنها در برابر دشمنان مشروطه خاموش ايستاده يا با آنها همراهی می کردند .

سگالشگاه نیز دچار پریشانی و دوگانگی گشته بود، گروهی كه «شريعت خواه» بودند و گروهی كه از ترس شريعت خواهان به « رويه كاری» پرداختند. 

مشروطه خواهان تفنگ به دوش پیرامون سگالشگاه می گشتند. دشمنان مشروطه نیزدر بهارستان چادرهايی برپا كرده سرگرم بدگویی از مشروطه و هیاهو بودند. 

شاه برای گفتگو با نمايندگان، گروهی را به سگالشگاه فرستاد، نمایندگان خواسته های شاه را نپذیرفتند. سگالشگاه از سوی قزاق‌ها و نیروی توپخانه پیرامون بندی شد. نیروهای دولتی از هرگونه رفت و آمد به سگالشگاه جلو گرفتند. ميدان بهارستان رنگ و رخسار میدان جنگ بخود گرفت.  در تیراندازی ميان هواداران مشروطه و نیروهای دولتی چند تن كشته شدند. ملی گرایان می خواستند به بهای جان از سگالشگاه و نمايندگان مردم پاسداری کنند، ولی در پی بیرون رفتن سيد عبدالله بهبهاني و سيد محمد طباطبايی و همراهان آنها از سگالشگاه و رفتن آنها به باغ سپهسالار، بر گستاخی و خشم آوری نیروهای قزاق افزوده شد، با اینهمه نمایندگان در درون سگالشگاه کار خود را پی گرفتند و در بیرون هم نیروهای هوادار جنگ ابزار بر زمین ننهادند. تیراندازی ميان دو سوی نبرد آغاز و دیرزمانی  به درازا کشید و سرانجام با برتری نیروهای دولتی پایان گرفت. به فرمان محمدعلی شاه سگالشگاه را به توپ بستند، ساختمان ویران شد. مسجد سپهسالار و برخی از خانه‌های بزرگان و دكانهایی كه نزديكی مسجد بودند آسیبهای سنگین دیدند برخی یکسره فروریختند.

« در وهله ی اول حمله و هجوم قوای دولتی به مجلس در مقابل یک مقاومت دلیرانه ی مجاهدین راه آزادی در هم شکست و قشونِ مهاجِم رو به فرار گذارد و قسمتی از میدان مجلس آزاد شد ودر نتیجه ی کشته شدن توپچی هایی که توپ های آنها در صف مقدم بود. چند عراده توپ بدون محافظ در جلو خان مجلس باقی ماند. مجاهدین که از این پیشرفت خود تشجیع شده بودند. برای به غنیمت گرفتن توپ ها درب مجلس را باز کردند و چند نفر به سرکردگی مرحوم اسدالله خان جهانگیر، عمه زاده ی میرزا جهانگیرخان (صوراسرافیل) در میان  گلوله های توپ و تفنگ، خود را به توپ ها رسانده و آنها را در  تصرف درآورده، به طرف مجلس کشیدند، ولی غفلتاً شلیک شدیدی از طرف قشون دولتی شد و اسد الله خان شهید گردید و چند نفر مجروح شدند…

لیاخوف فرمانده  کل که از عقب نشینی قشون دولتی پریشان شده بود. فوراً حکم کرد که صاحب منصبان روسی فرماندهی قسمت های مختلف را در دست بگیرند و امر نمود بلادرنگ حمله ی عمومی شروع شود . با کمال تأسف در همان موقع مجاهدین در نتیجه ی  پیشرفت مختصری که کرده بودند تشجیع شده حرارتی در آنها پیدا شده بود، آقایان بهبهانی و سایر علما که در مجلس بودند، عده یی را به آن سنگرها فرستادند و مجاهدین را قسم دادند که برادر کشی نکنند و دست از جنگ بکشند، حتی از طرف مرحوم بهبهانی به آنها پیغام داده شده بود که من فوراً با هر خطری که هست به باغ شاه می روم و به جنگ و خونریزی خاتمه می دهم .

        عده یی از مجاهدین باحال تاسف سنگرها را ترک کردند و گریه کنان تفنگهای خود را دور انداخته، از درب عقب مجلس بیرون رفتند. عده ی دیگر گوش نداده ، مردانه تا آخرین ساعت جنگیدند و در راه وطن شهید شدند. آقایان طباطبایی و بهبهانی در همان موقعی که آتش جنگ در کمال شدت شعله ور بود ، به گزاردن نماز وحشت پرداختند و به جای اینکه مجاهدین را تشویق به پایداری و دفاع از مشروطیت نمایند، آنها را مجبور به ترک جنگ و پایین آمدن از سنگر ها کردند… در اینجا ناگفته نماند از سد و بیست انجمن که به نام طرفداری از مشروطیت تهران منعقد شد. فقط انجمن آذربایجان و انجمن مظفری در جنگ شرکت کردند و اکثر افراد آن دو انجمن جان خود را در راه آزادی فدا کردند…(مهدی ملک زاده  کسی که به چشم خود نبرد را دیده بود)

دولت آبادی می نویسد:

«… مسجد سپهسالار جولانگاه تعدی غارتگران گشته، مردم پست فطرت اسباب نفيس قيمتی را از خانه  ظل‌السلطان و خانه‌های اطراف و از عمارت مجلس و عمارتهای بهارستان كه پُر است از ذخيره‌های گرانبهای ميرزا حسين خان سپهسالار همه را به يغما بُردند. ای كاش به بُردن اسباب قناعت می ‌كردند، درها و پنجره‌های گران قيمت را از جا كنده می ‌بُردند. سنگهای هزاره‌ها را كنده، چوبهای سقف را در‌می ‌آوردند، آينه‌های بزرگ را از ديوارها می ‌كندند و هر كدام بزرگ بود با سنگ آن را شكسته، تكه‌هايش را می ‌بُردند … همه را بُرده و هر چه بُردنی نيست آنها را خورد می ‌کنند.»

ميرزا ابوالقاسم پسر بزرگ سيد محمد طباطبايی از دشمنان مشروطه بود و از همان آغاز با محمد علی شاه همراه بود. او می گفت: اهل ايران قابليت مشروطه را ندارند و  می‌گفت اوضاع كنونی كشور مشروطه نيست بلكه آشوب و هرج و مرج است.

روز پس از به توپ بستن سگالشگاه، بازارها باز شدند و مردم از مشروطه بد گفتند! بامداد آن روز از سوی دولت آگاهینامه هایی به ديوارها زده شد كه: ما می ‌خواستيم چند تن مفسد را بگيريم، آنها را دستگير كرديم و ديگر با كسی كاری نداريم. عفو عمومی از سوی شاهنشاه شامل حال رعايا شده است.

        دستگيری مشروطه خواهان از فردای آن روز آغاز شد. ميرزا جهانگيرخان(22) و ملك المتكلمين(23) سرپرست روزنامه صوراسرافيل دستگير و كشته شدند. ممتازالدوله(24) سرپرست سگالشگاه، و حكيم الملك(25) هر یک در گوشه‌یی پنهان و پس از گذشت چند روز به سفارت فرانسه پناه بردند. سيدعبدالله بهبهانی را نیز دستگیر کردند. تقی زاده و علی اكبر دهخدا(26) و سيد حسن حبل المتين (27) و بسیاری دیگر از مشروطه خواهان به سفارت انگلیس پناه بردند. گروه ديگری از آزاديخواهان گریختند و هر یک در گوشه یی رخ پنهان نمودند. در شهرهای دیگر نيز ميان مردم دو دستگی پدید آمد. گروهی خود را نواندیش و گروهی سنت گرا می خوانند. دولت آبادی می‌ نویسد:

        گمان نمی‌كنم جز گروه بسيار اندكی كسی بداند معنی و مفهوم تجدد و سُنت چيست و اگر اين دو گروه با يكديگر مخالفت می‌كنند به دليل آن است كه رؤسای ملكی و مذهبی آنها بر سر قدرت و رياست باهم كشمكش دارند و طرفداران آنها هم كوركورانه و به تبعيت از رهبرانشان بر ضد يكديگرند. 

پس از ویرانی سگالشگاه بسیاری از کسانی که سوگند خورده بودند که پاسدار مشروطه و پشتیبان سگالشگاه باشند از مشروطه بد می ‌گفتند. ناظم‌الاسلام كرمانی م می نویسد:

«… عجب است كه باقيمانده ی اسباب مجلس را همين مردم غارت كردند و می‌كنند. آجرهای مجلس را همين مردم بُردند. خانه‌های مردم را همين افراد كه قسم خورده بودند حامی و حافظ مشروطه باشند غارت كردند والا دولتی ‌ها حاضر نبودند بی ‌رحمی و غارت تا اين اندازه گسترش يابد. اين مردم جاهل و فاسد هستند كه نه مشروطه می دانند نه دين و نه پيامبر. اينها گروهی جاهل و نادان اند و هر چه كنند از جهل و نادانی است… روز اول به ديگران گفتم جهالت مردم و عدم آگاهی آنها بزرگترين مانع برای ترقی است… اين ملت جاهل و نادان تا ديروز در پی مشروطه‌طلبان می ‌دويد و امروز در پی درباريان… در 16 رجب 1326 ه.ق جسد دو نفر از مقتولين مشروطه خواه را از قبر درآوردند و به استخوانهای آنها اهانت كردند. اهالی طهران خوب امتحان دادند. وضع امروز مردم تهران از اهل كوفه و شام هم بدتر است. نفاق آنها جای سخنی باقی نگذاشته است.»

در شهرهای دیگر کار از اینهم تباه تر بود، در بسیاری از شهرها پناهگاهی یافت نمی شد که آزادیخواهان بتوانند رُخ پنهان کنند، آنها را بزودی دستگیر می کردند ومی کُشتند ودارایی شان را می چاپیدند! به گفته ی دولت‌آبادی:

« مشروطه در ايران ناقص و ناخالص بود به همين دليل نتوانست به وظايف حقيقی خود عمل كند و حق را از باطل تشخيص دهد.. تا ملت به رشد و بلوغ سياسی نرسند نمی ‌توان كاری از پيش برد فقط زمانی كه آنها حق خود را بشناسند برای گرفتن آن قيام خواهند كرد.

شاه و درباریان این سخن در میان مردم پراکندند كه مشتی آشوبگر با نام مشروطه خواهی شیرازه ی کارها را از هم پاشیدند و كشور را به آشوب  کشاندند، مردم از اینها به ستوه آمده اند، و شاه پیام فرستاد: اكنون كه مجلس خراب شده و فتنه‌گران متواری شده‌اند ملت بسيار شادمان و شكر گزارند. 

مشروطه خواهان از هرگونه کنش سیاسی باز داشته شدند. روزنامه هاشان بسته و سخنرانی ها خاموش شدند. تک سالاری و خودکامگی بار ديگر بر سراسر کشور سایه افکن شد.

بازگشت مشروطه

علمای نجف به شاه پیام دادند چنانچه مجلس را نگشاید، همگی راهی تهران خواهند شد و فتوا به حرام بودن ماليات خواهند داد و با تهی گذاشتن خزانه زمینه ی فروپاشی سلطنت او را فراهم خواهند آورد…

بگفته ی دولت‌آبادی: در اين زمان، آزادی و مشروطه‌ خواهی رنگ دين و مذهب به خود گرفته بود. 

هزينه‌های سنگين محمدعلی شاه برای پاسداشت سلطنت، و از ميان بردن مشروطه با خزانه ی تهی همسازی نداشت، ناگزیر برای گرفتن وام به دولت‌های بيگانه روی آورد.

مشروطه‌خواهان به دولت‌های بيگانه پیام دادند که دولت محمدعلیشاه یک دولت برآمده از مردم نیست، و اگر دولتی به او وام دهد ملت ایران پایندان بازپرداخت آن نخواهد بود.

 ايرانيانِ بیرون رانده شده و یا گریخته از کشور، در پاريس گرد هم آمدند و در مبارزه با ستمبارگی های شاه قاجار همازور شدند . بسیاری از دیگر ایرانیان نیز از سرزمین های دور و نزدیک برای پشتیبانی از مشروطه خواهان به پاریس رفتند. چرخه ی نوینی از سخنرانی ‌ها و از سرگیری روزنامه‌ها و نوشتارهای آزادی خواهانه  در اين شهر آغاز شد. ولی  ايرانيان بر پایه ی خوی دیرین خود و بد گمانی كه به يكديگر داشتند، اين بار هم نتوانستند یک کار گروهی را به فرجامی شایسته رسانند. هر گروهی جدا از دیگران سازمان یا انجمنی جدا سر پدید آوردند، سخنرانی ‌ها و نوشتارها و گردهم آییهای ایرانیان در پاریس، نگاه اروپا را به سوی ایران کشاند. آنها در روزنامه‌های خود می ‌نوشتند که اين جُنبشی است مردمی و کوششی است همگانی برای فرو پاشاندن دستگاه خودکامگی در ایران .

«سربارکلی» سفیر انگلیس در ایران می نویسد:

« مردم به محمد علیشاه باور نداشتند، و سخنان او را که می گفت مشروطه را دوباره برپا خواهد نمود و پروانه ی گشایش دوباره ی سگالشگاه را خواهد داد نمی پذیرفتند و می گفتند شاه می خواهد با این سخنانِ فریبنده مردم را به پرداخت مالیات وا بدارد، همین که گره از کارش گشوده شد دوباره پیمان را خواهد شکست. 

درفش پایداری در دست مردم تبریز

        در تبریز وارون بسیاری از دیگر شهرهای ایران که مردم از مشروطه بریدند و بر روی مشروطه خواهان تیغ کشیدند، مردم با همان شور نخستین، پیکار با تک سالاری و خودکامگی را پی گرفتند. نیروهای قزاق گرداگرد شهر را بستند و از رسیدن خواربار جلو گرفتند. مردم دسته دسته از گرسنگی  می مُردند.  

سازمان فوج نجات

  در این هنگام 150 تن از دانش آموزان آموزشگاه امریکایی مموریال(29) Memorial  به رهبری هوارد باسکروویل(30) (یکی از آموزگاران آمریکایی آن آموزشگاه)، سازمان فوج نجات را پدید آوردند و در سپیده دم روز سی ام فروردین ماه 1288 خورشیدی به نیروهای دولتی یورش بردند تا دیوار گوشتی دستگاه خود کامگان را بشکنند و راهی برای رسیدن خواربار به شهر بگشایند، در این یورش که پیروزی چندانی هم در پی نداشت هوارد باسکرویل فرمانده ی فوج نجات همراه با تنی چند از جوانان رزمنده ی ایرانی کشته شدند.

 روس ها بدستاویز پاسداری از جان و مال شهروندان روسی در تبریز، به شهر در آمدند و به کشتار و آزار مردم پرداختند.

با کنار رفتن نیروهای دولتی و آزاد شدن رفت و آمد، ملی گرایانِ تبريز توانستند برخی از بخش های نزدیک مانند مراغه را نیز بگیرند و نیروهای شاه را در هم بشکنند. پایداری دلاورانه ی آزادگان تبريز زمینه شورش و خیزش مردم  در برخی از دیگر شهرهای ايران را نیز در پی آورد.

   در تيرماه سال 1288 خورشیدی در پی نبرد خونینی که ميان آزادیخواهان و نیروهای دولتی رخ داد، گروهی از فرماندهان و برخی از بزرگان و شاهزادگان و وابستگان دربار و ملایان هوادار شاه  گریختند و گروهی ديگر به مشروطه خواهان پيوستند. مردم تهران با شور و شادمانی بسیار به پیشباز نیروهای مشروطه خواه شتافتند. گروهی از آنها به هواداری از مشروطه خواهان جنگ ابزار برداشتند. محمدعلی شاه فرومانده و نا توان به سفارت روسيه پناهنده شد.

نمایندگان مردم محمدعلی شاه را برکنار  پسر دوازده ساله ی او احمد شاه را بر تخت نشاندند. 

در سگالشگاه دوم، نمایندگان به دو گروه [دموکرات] و [میانه رو] از هم  جدا شدند، دامنه ی این جدایی آنچنان فراخی گرفت که گروهی از بازرگانان و پیشه وران و رزمندگان به رهبری ستارخان و باقرخان در  پاسداری از ارزشهای اسلامی در برابر دموکراتها انجمنی پدید آوردند و از نمایندگان میانه رو خواستند که دموکراتها، بویژه کسانی  مانند تقی زاده را از سگالشگاه بیرون بیندازند!  کار جدایی و تنش آنچنان بالا گرفت که  باقرخان گفت اگر آنها را بیرون نیاندازند: خودم می ‌روم، دست چند نفر از وكلای انقلابی را می ‌گيرم و از مجلس بيرون میاندازم!»

        ترور سيدعبدالله بهبهانی ( در تيرماه 1288 خورشیدی) بر دامنه ی تنش ها افزود، مردم به دشمنی با دموكراتها برخاستند. آخوندهای نجف تقی زاده را فاسق نامیدند، و او ناچار به آذربايجان و از آنجا به اروپا گریخت.

مستوفی‌الممالك [نخست وزیر] از مجاهدین خواست که جنگ ابزار زمین بگذارند. ستارخان و باقرخان این فرمان نپذیرفتند، و برای رویارویی با نیروهای بختياری که هوادار دولت بودند به پارك اتابك رفتند. در پی درگيریها خونین ميان نیروهای بختياری و مجاهدين، شماری از هر دو سو بویژه جوانانی که آزمون بسنده نداشتند کشته شدند،  ستارخان زخم برداشت و باقرخان دستگير شد.

 فرجام کار

مشروطه اگرچه دستاوردهای کلانی برای میهن ما به ارمغان آورد، ولی بافت آیینی و دین باوری مردم سدی گذرناپذیر فرا روی روشنفکران اندک شمار بود. وارون سخن [میانه روها]ی آن روزگار و [اصلاح طلبان روزگا رما]، اسلام نه با آزادی سرسازگاری دارد، نه با مردم سالاری، نه با جدایی دین از دولت، و نه می تواند پذیرای همکاری و همازوری زنان در کارهای کشورداری شود و نه به برابری و همسنگی مردم بی نگر به دین و آیین شان تن دهد. ناسازگاری اسلام با پیشرفت و فراپویی، و دلبستگی مردم به فروتر نشینی و واپس گرایی، جُنبش مشروطه ایران هرگز نتوانست بروبار خوشی همانند انقلاب فرانسه داشته باشد. دیری نپایید که ایران بار دیگر گرفتار دینکاران، و میدان تاخت و تاز خود کامگان شد.

بنمایه ها: 

احمد کسروی، تاریخ مشروطه، چاپ سیزدهم، امیرکبیر 1363.

ماشاءالله آجودانی، مشروطه ی ایرانی، 1387، تهران، نشر اختران .

ناظم الاسلام کرمانی، تاریخ بیداری ایرانیان، بکوشش سعیدی سیرجانی، تهران 1357

یحیی دولت آبادی، حیات یحیی، 1362، تهران، انتشارات جاویدان.

شهناز یزدان پناه، مروری بر فراز و فرود انقلاب مشروطه ایران.

یرواند آبراهامیان، تاریخ ایران مدرن، برگردان محمد ابراهیم فتاحی، 1389، تهران، نشر نی.

محمدتقی بهار( ملک الشعرا)، تاريخ مختصر احزاب سياسی ايران، 135، تهران، شرکت سهامی کتابهای جیبی.

ادوارد براون، انقلاب مشروطیت ایران، برگردان مهری قزوینی، ویراستار سیروس سعدوندیان، 1376، تهران، نشر کویر.

اسماعیل رایین، فراموشخانه و فراماسونری در ایران، 1347، تهران، انتشارات موسسه تحقیق رائین . 

کتاب آبی، گزارشهای محرمانه وزارت امور خارجه انگلیس درباره انقلاب مشروطه ایران، ویراستار احمد بشیری، 1363، تهران، نشر نو. 

همایون کاتوزیان، ایرانیان، از دوران باستان تا دوره معاصر، برگردان حسین شهیدی،1391، تهران، نشر مرکز

علی رضا قلی، جامعه شناسی نخبه کشی، 1377، تهران، نشر نی

مونیکا رینگر، آموزش، دین و گفتمان اصلاح فرهنگی در دوران قاجار، برگردان مهدی حقیقت خواه، 1381، تهران، نشر ققنوس

جمشید صداقت، رؤیای صادقانه

بهمن انصاری، مشروطه از آغاز تا انجام

علی اصغر شمیم، ایران در دوره ی سلطنت قاجار

جرج کرزن، ایران و قضیه ایران، برگردان ع. وحید مازندرانی، 1350، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب

محمود محمود، تاریخ روابط سیاسی ایران وانگلیس درقرن نوزدهم میلادی، 1353، تهران، اقبال. 

زین العابدین مراغه یی، سیاحت نامه ابراهیم بیگ، به کوشش محمدعلی سپانلو، بی تا، تهران، نشر آگاه

عبدالله مستوفی، شرح زندگانی من، 1384، تهران، نشرزوار

مشروح مذاکرات مجلس شورای ملی، دوره ی یکم و دوم

جیمز موریه، سفرنامه موریه، برگردان ابوالقاسم سری، 1386، تهران، نشر توس

محمود طلوعی، دانشنامه تاریخ، تهران ، نشر علم.

علی دشتی، عقلا بر خلاف عقل، چاپ جاویدان

دانشنامه ی ویکی پدیا

پانوشت:

1-  سید ابولقاسم قائم مقام فراهانی، رامیار، ادب شناس، از هزاوه اراک و از مردان بزرگ روزگار قاجار بود. چندی در دفتر عباس میرزا {جانشین فتحعلیشاه قاجار} بکار دبیری پرداخت و بیارمندی رایزنان انگلیسی و فرانسه یی ارتش ایران را سروسامانی شایسته تر بخشید. پس از چندی در پی بدگویی دشمنان از کار برکنار، و سه سال در تبریز به بیکاری گذراند. 

در سال 1205 خورشیدی فتحعلی شاه به آذربایجان رفت و انجمنی از بزرگان و روحانیان و سرداران ایل ها فراهم آورد

 تا در باره ی پیگیری جنگ با روسها، یا کنار آمدن با این دشمن زورآور به همپرسی بنشینند. در آن انجمن همگی خواهان پیگیری جنگ با روس ها شدند بجز قائم مقام فراهانی که با هم سنجی نیروهای مالی و رزمی ایران و روس، پیگیری جنگ را خردمندانه ندانست. این سخن که پس شکست بد فرجام سپاه ایران، درستی آن بر همگان روشن گردید، در آن روز واکنش های بسیار ستیزه جویانه در پی آورد تا آنجا که برخی از هموندان انجمن او را مزدور روسیه نامیدند. قائم مقام دوباره از کار برکنار و به خراسان فرستاده شد، جنگ با روس ها به شکست انجامید، نیروهای روسیه تا تبریز پیش تاختند. فتحعلیشاه قائم مقام را از خراسان فراخواند و پس از دلجویی به تبریز فرستاد تا زمینه ی آشتی و پرداخت تاوان جنگ به روسیه را فراهم بیاورد! میرزا ابولقاسم در این راستا بسیار کوشید و سرانجام در روز یکم اسفندماه 1206 برابر با بیست و یکم فوریه 1828 پیمان نامه ترکمانچای بدست او نوشته شد.  سخت گیریهای قائم مقام در برابر انگلیسی ها که در پی بنیادگذاری یک سازمان کلان بازرگانی در ایران بودند، زمینه ی دشمنی انگلیس با او را فراهم آورد، سرجان کمپبل نماینده ی دولت انگلیس با نیرنگهای ویژه  او را چنان بزه ور نمایاند که همگان بدیده ی بدبینی به او نگریستند.

میرزا ابوالحسن خان ایلچی، مزدور فرومایه ی دولت انگلیس که ماهانه 1000 روپیه دستمزد از سفارت دریافت می کرد، تخم این اندیشه را در شاه ببار نشاند که قائم مقام در ساخت و پاخت با روس ها و درکار سرنگونی او است. با این ترفندها در سال 1835 به فرمان شاه او را در باغ نگارستان زندانی و پس از چند روز خفه کردند.

2- حاج میرزا عباس بیات ایروانی شناخته شده با نام حاج میرزا آقاسی در سال 1162 در ماکو چشم به جهان گشود، پس از کشته شدن قائم مقام فراهانی بر کرسی نخست وزیری نشست.

 در زمان فرمانروایی او ایران با شتابی سرسام آور در ژرفای تیرگی نشست. پس از مرگ محمد شاه قاجار به فرمان امیرکبیر به کربلا فرستاده شد و در همانجا چشم از جهان فروبست.  بیشینه ی کارنامه نویسان از او با فروزه هایی مانند: فزونخواه- فرومایه – بی دانش – بامبول زن و نوکر انگلیس یادکرده اند. 

 3-   میرزا محمد تقی‌خان فراهانی که بیشتر با نام امیرکبیر شناخته می شود، یکی از مردان بزرگ، و از برجسته ترین رامیاران ایران در روزگار قاجار بود. امیرکبیر آرمانهای بسیار بزرگ برای ایران در سر می پرورانید.

در کوتاه زمان {سه سال و سه ماه} که بر کرسی نخست وزیری ایران جاگرفت، گامهای بسیار بزرگ برای پیشرفت کشور برداشت. کانون آموزشی دارالفنون و روزنامه ی وقایع اتفاقیه از کارهای برجسته روزگار نخست وزیری او شمرده می شوند.  امیرکبیر دست فرومایگان و میهن فروشان را از کارهای کشورداری کوتاه کرد، سازمانهای مالی را سر و سامان بخشید، برنام ها و پاژ نام های بیهوده  را از میان برداشت، گردنکشان و تیغ کشان و باژگیران را بر سر جای خود نشاند، آیین قمه زنی و روضه خوانی را برانداخت ، شورشگران و جدایی خواهان را سرکوب کرد و پیوندهای سیاسی با بیگانگان را بهبود بخشید. 

ناصرالدین شاه قاجار در پی بدگوییهای درباریان، امیرکبیر را از کرسی نخست وزیری برداشت و به کاشان فرستاد. درباریان، بویژه مهد علیا [مادر ناصرالدین شاه] او را بزرگترین سد راه خود می دانستند، از این رو در پی یک ساخت و پاخت پنهانی در گرمابه فین کاشان بدست دژخیمان دربار شاهرگش را بریدند و چراغ زندگانی آن بزرگمرد مرد تاریخ ایران را خموشیدند.

4-  میرزا حسین قزوینی که [مشیرالدوله] و سرانجام [سپهسالار] نام گرفت، در زمان نخست وزیری امیر کبیر نزدیک به سه سال کارپرداز دولت ایران در بمبئی بود. چندی پس از بازگشت از هندوستان کنسول ایران در تفلیس شد. در سالهای پایانی نخست وزیری میرزا آقاخان نوری  وزیر مختار ایران در استانبول بود. 

 مشیرالدوله بیش از بیست سال از زندگانی خود را در بیرون از کشور گذراند، زبانهای انگلیسی- فرانسه یی– ترکی و برخی گویشهای هندی را بخوبی می دانست. در یک چرخه ی دوازده ساله که در استانبول بسر برد با جُنبش های آزادی خواهی و مردم اروپا آشنا شد. در روزگار ناصرالدین شاه دو سال بر کرسی نخست وزیری نشست و در پیشبرد کشور بسوی جهان پیشرفته بسیار کوشید. 

5-  میرزا یوسف خان مستشارالدوله  از مردان روشن اندیش و از آزادیخواهان روزگار ناصرالدین شاه و از هم اندیشان و همکاران میرزا حسین خان سپهسالار و میرزا مَلکَم خان بود، و در سامان بخشی و پیشرفت ایران کوشش بسیار بکار گرفت. از سال 1281 تا 84 سرکنسول ایران در تفلیس بود. در 1282 ماهشیدی رمز یوسفی را نوشت و در تهران به چاپ رسانید. 

در تفلیس با میرزا فتحعلی آخوندزاده آشنا شد. آخوندزاده مکتوبات را بزبان ترکی نوشته بود. یوسف خان آن را به پارسی برگرداند. از آنجا که زبان فرانسه را بخوبی می دانست، در سال 1286 در پایگاه کاردار سفارت ایران به پاریس فرستاده  شد. در همانجا اندیشه های سیاسی خود با نام یک کلمه را بچاپ رساند. در سال 1306 ماهشیدی نامه ی بالابلندی به مظفرالدین شاه نوشت و از پی آیندهای بد فرجام خودکامگی، زیانهای تاوان ناپذیر تک سالاری، ستم درباریان، نیاز کشور به سازمانهای پیشرفته ی اداری،  گسترش دادمَندی و بهبود زندگی مردم سخن بمیان آورد. و به سزای راستگویی گرفتار بند و زندان شد و سرانجام در سال 1313 در زیر شکنجه های دَدمنشانه ی خودکامگان اهرمن خو جان باخت.  

6-   میرزا مَلکَم خان( ناظم الدوله) در سال 1212 خورشیدی در جلفای اسپهان در یک خانواده ارمنی چشم به جهان گشود.  

پدرش در نیمه راه زندگی به دین اسلام درآمد. مَلکَم خان در نوجوانی به فرانسه رفت، پس از بازگشت از فرانسه بارها از سوی ناصرالدین شاه به اروپا فرستاده شد. کارنامه ی میرزا ملکم خان، آمیزه یی است از شایست و ناشایست، از نا راستکاری های مالی و زد و بندهای ویرانگر سیاسی تا کوشش های آزادیخواهانه. نمونه یی از کارهای او چاپ روزنامه قانون و بنیادگذاری سازمان فراماسونری در ایران بود.  پس از چندی در پی نا درستکاری های مالی، شاه بر او خشم گرفت ولی با پایمردی کسانی مانند میرزا حسن خان مشیرالدوله ( سپهسالار) بخشیده و در پایگاه سفیر به مصر فرستاده شد. 

هنگامی که میرزا حسین خان مشیرالدوله بر کرسی نخست وزیری نشست، میرزا ملکم خان را به رایزنی برگزید و پس ازچندی او را  در پایگاه سفیر ایران به لندن فرستاد. در لندن چهل هزارلیره پاره(رشوه) گرفت، شاه او را به ایران فراخواند ولی او فرمان شاه را نادیده گرفت و به ایران نیامد، این بار نیز به پایمردی تنی چند از یاران بخشیده شد و پنج سال دیگر در لندن بماند. در همان هنگام پیش زمینه ی پیمان رویتر را فراهم آورد. برابر این پیمان، ساختن هرگونه راه آهن، و سد از دریای مازندران تا شاخاب پارس،   بهره برداری از همه ی کانهای ایران ( بجز کانهای زر و سیم)، ساختن آبراه ها و کندن کاریزها و کانالها برای کشتیرانی یا آبیاری،   گشایش هر گونه بانک و هرگونه باهماد فناوری در سراسر کشور،   بهره برداری از جنگلها تا هفتاد سال، و اداره ی گمرکات ایران تا یک چرخه ی بیست و پنج ساله، {در برابر پرداخت دویست هزار لیره} به یک یهودی انگلیسی آلمانی تبار بنام بارون یولیوس دو رویتر  واگذار شد. پس از چندی دانسته شد که میرزا حسین خان سپهسالار 50 هزار لیره، میرزا مَلکَم خان 20 هزار لیره، میرزا محسن خان تبریزی «مظاهر» شناخته شده با نام «معین الملک» سفیر ایران در لندن 20 هزار لیره دستمزد میهن فروشی از رویتر دریافت کرده اند! شب نامه هایی بر در و دیوار شهرها چسبانده شد که بر روی آن نوشته شده بود: شاه کشور را به یک یهودی بخشیده است!  دولت روسیه نیز از این کار برآشفت و در از میان برداشتنش کوشید. ناصرالدین شاه زیر فشار مردم از انجام این پیمان ننگین سر بتافت، رویتر از راههای گوناگون کوشید تا دولت ایران را به پرداخت تاوان وابدارد، سرانجام پس از هفده سال با ساختن بانک شاهنشاهی تا اندازه یی به آماج خود رسید. میرزا مَلکَم خان به این تبهکاری بسنده نکرد، پس از چندی شاه را به پذیرش پیمان لاتاری برانگیخت، پیمان لاتاری میان دولت قاجار و یک شهروند فرانسه یی بنام یوزی دوکاردوئل که دبیر سفارت ایران در لندن بود بسته شد. کاردوئل کارمند میرزا مَکلم خان بود، ملکم خان از این روی پبمان را بنام او نوشت تا دولت ایران نتواند به آسانی از زیر بار آن شانه تهی کند، با اینهمه ناصرالدین شاه زیر فشار مردم به انجام آن نیز کامیاب نشد. میرزا ملکم خان در سال 1908 ترسایی در رُم چشم از جهان فرو بست.

7-   سید جمال الدین اسد آبادی یا [سید جمال الدین افغانی] یک مسلمان بُنیادگرا و خواهان همبستگی مسلمانان جهان بود. برخی از کارنامه نویسان او را زاده ی اسعد آباد (در خاور کابل در افغانستان)  و برخی دیگر او را زاده ی اسد آباد در نزدیکی همدان دانسته اند.جمال الدین در پنجسالگی نزد پدر به آموزش قران پرداخت، در نو جوانی بهمراه خانواده به قزوین و سپس به تهران رفت. از او با نام نخستین نواندیش دینی در جهان اسلام یاد می کنند [اندیشه یی که نه با دین سازگاری دارد، نه با دانش]. در جوانی چند بار به هندوستان – عربستان – مصر – افغانستان و اروپا رفت. 

در ایران کوشش بسیار بکارگرفت تا ناصرالدین شاه را به  پشتیبانی از ایده های خود برانگیزد، شاه ایده هایش را نپسندید و فرمان داد او را از کشور بیرون کنند… از راه مازندران به قفقاز و از آنجا به مسکو رفت، در مونیخ بار دیگر با ناصرالدین شاه  و امین السلطان دیدار و گفتگو کرد و به ایران بازگشت. چندی در شابدوالعظیم خانه کرد، بار دیگر و این بار با رسوایی از ایران رانده شد. از راه بغداد و بصره به اروپا رفت. در این هنگام آوازه اسلام خواهی اش در بسیاری از کشورهای مسلمان پیچیده بود، سلطان عبدالحمید او را به استانبول فرا خواند. پس از کشته شدن ناصرالدین شاه بدست میرزا رضای کرمانی که از پیروان او بود، دولت ایران از دولت عثمانی خواست که او را بدست کارگزاران ایرانی بسپارند، دولت عثمانی این درخواست را نپذیرفت. پس از چندی از چشم پادشاه عثمانی هم افتاد، دستمزد او را بریدند، با تنگدستی روزگار گذراند تا اینکه سرانجام به بیماری سرطان فک دچار شد و در سال 1275 خورشیدی در استانبول درگذشت. پیکرش را به افغانستان بردند و در دانشگاه کابل به خاک سپردند.

8- میرزا علی اصغرخان نامور به [امین السلطان] فرزند ابراهیم خان امین السلطان نخست وزیر سه پادشاه قاجار: ناصرالدین شاه – مظفرالدین شاه و محمد علیشاه بود و برنام هایی مانند: (صاحب جمع) – (امین السلطان)- و (اتابک اعظم) دریافت نمود. 

در روز 21 رجب 1325 در گرماگرم جنبش مشروطه بدست عباس آقا تبریزی با تیر کشته شد. خانه ی او از ماندمانهای تاریخی ایران بشمار می رود، سریال تلویزیونی دایی جان ناپلئون در آن خانه ساخته شد. 

9- علی‌خان امین‌الدوله فرزند محمد خان مجدالملک در سال 1259 در تهران دیده به جهان گشود. در پیشگاه پدر که از مردان آزاده ی آن روزگار بود به دانش آموزی پرداخت و افزون بر دانش های روز، زبان فرانسه را نیز آموخت و بسیاری از نوشته های فرهیختگان اروپایی را خواند و با جهان پیشرفته آشنا شد. 

در دربار ناصرالدین شاه به کار دبیری پرداخت. در سال 1290 با برنام امین الملک به وزارت رسائل  گمارده شد. یکسال پس از آن سرپرستی  ضرابخانه دولتی، و در سال 1297 وزارت وظایف و اوقاف نیز بدست او سپرده شد. در سال 1299 پاژنام امین‌الدوله گرفت، و در سال 1304 به سرپرستی مجلس وزرا و دارالشورای کبری برگزیده شد.

هرگاه ناصرالدین شاه به اروپا می رفت امین الدوله را نیز همراه خود می برد. در سال 1313 به آذربایجان فرستاده شد (تا او را از دربار دور کنند) در تبریز حاجی میرزا حسن رُشدیه را که پس از یورش ملایان و بستن مدرسه رشدیه به قفقاز گریخته بود به تبریز فراخواند و بیارمندی او دبستان باشکوهی در تبریز بنیاد گذاشت و همه ی هزینه‌های آن را از کیسه خود پرداخت.

10-  میرزا محسن خان تبریزی نامور به «مظاهر» و «معین المک» و«معتمدالملک» و « مشیرالدوله» از نامداران روزگار ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه قاجار بود که در پایگاه کاردار، و سفیر، و وزیر عدلیه، و وزیر امور خارجه، وسرپرست انجمن وزیران گمارده شد. پدرش شیخ کاظم از بازرگانان بنام تبریز بود. میرزا محسن خان در جوانی زبانهای عربی – انگلیسی- فرانسه و ایتالیایی را آموخت، در سالهایی که امیر کبیر در تبریز بود از او در کار ترگمه بهره گرفت.  مشیرالدوله افزون بر آشنایی به زبانهای گوناگون، در خوشنویسی نیز دستی چیره داشت. پس از چندی بنام (دستیار سوم سفارت) در سن پترزبورگ بکار پرداخت و پاژنام خان گرفت. در سال 1275 ماهشیدی دستیار یکم سفارت در پاریس شد. همزمان با کار دیوانی، درجه ی سپاهی خود را نیز نگهداشت و در سال 1284 ماهشیدی (سرتیپ یک) و در همان سال کاردار سفارت ایران در لندن شد و برای به فرجام رساندن پیمان رویتر بیست هزار لیره ی انگلیسی  پاره (رشوه) گرفت. در سال 1288 وزیر مختار ایران در استانبول شد و بیست سال در آن پایگاه بماند. در چاپ نامدارترین روزنامه سیاسی و فرهنگی آن روزگار بنام اختر بسیار کوشید . نوشته اند که نخستین دستگاه تلفن را او به ایران آورد.  در سال 1308 بگناه دشمنی با امین السلطان و همکاری با میرزا ملکم خان به تهران فراخوانده شد. پس از یکسال بیکاری در سال 1309 وزیر بازرگانی و وزیر عدلیه شد و سرانجام در سال 1317 برای درمان بیماری به اروپا رفت و در سن 82 سالگی در همانجا چشم از جهان فرو بست.

11-  ملک منصور میرزا شعاع السلطنه پسر مظفرالدین شاه و برادر محمدعلی شاه، در سال 1297 در تبریز زاده شد. برابر گزارش روزنامه ی شرافت: علوم غربیه- ریاضی – طبیعی – شیمی – فیزیک – تاریخ – زبان فرانسه و انگلیسی –  صنعت عکاسی-  فنون حربیه ( رزم آوری) قواعد عسکریه اعم از پیاده نظام و توپخانه را فرا گرفت. در سال 1314 فرماندار گیلان شد، و پس از چندی به فرمانروایی فارس و بندرهای جنوب گمارده شد. بزودی دارایی بسیار کلان بدست آورد و در تهران و شمیران زمین ها و ساختمان ها و باغ های فراوان خرید. او نیز مانند برادرش محمد علیشاه هوادار روسیه تزاری بود، چند بار به روسیه رفت و با شاهزادگان آن کشور دوستی نزدیک بهم رسانید.  پیش از رفتن مظفرالدین شاه به اروپا او از کشورهای گوناگون اروپایی دیدن کرد و پس از بازگشت به ایران شاه را به رفتن به اروپا برانگیخت. در روزگار محمد علیشاه درآمد او از همه ی دیگر شاهزادگان بیشتر بود{ سالانه یک سد و چهارده هزار تومان کارمزد دریافت می کرد}. سگالشگاه یکم برای کاستن از هزینه های دربار و سرو سامان بخشیدن به کارهای کشور از کارمزد شاهزادگان کاست و کارمزد شعاع السلطنه را به دوازده هزار تومان کاهش داد. از آن هنگام شعاع السلطنه با مشروطه و مشروطه خواهان به ستیز برخاست. پس از کنار گذاشتن محمد علی میرزا از پادشاهی او نیز با برادر خود از کشور بیرون رفت. هنگامی که شوستر آمریکایی خزانه دار ایران به دریافت مالیات های پرداخت نشده فرمان داد، بر بالای ساختمانهای شعاع السلطنه پرچم روسیه برافراشته شد و با پشتیبانی روس ها از پرداخت بدهی سنگین خود به دولت  خود داری کرد. 

در سال 1329 ماهشیدی هنگامی که محمد علیشاه برای باز پس گیری پادشاهی به ایران بازگشت او نیز به همراه برادرش به ایران آمد. پس از شکست آنها، دولت مشروطه برای کشتن محمدعلیشاه و دو برادرش [ شعاع السلطنه] و[سالارالدوله] 25 هزار تومان پاداش گذاشت و نیرویی برای سرکوب آنها به سرپرستی یپرم خان فرستاد. شعاع السلطنه از همسران فراوان خود یازده فرزند داشت و سرانجام در سال 1299 در ایران چشم از جهان پوشید. 

12-  آصف الدوله، میرزا صالح خان باغمیشه تبریزی، «وزیر اکرم» از دولتمردان مشروطه خواه، در سال 1320 ماهشیدی به فرمانروایی قزوین گمارده شد. کوشش او در گسترش آبادانی و فرا بردن فرهنگ و دانش و بهداشت در قزوین، چهره ی ماندگار و دوست داشتنی از او برجای گذاشته است. از برجسته ترین کارهای او مبارزه با بیماری پرمرگ «وبا» و پیشگیری از گسترش آن در قزوین بود. روزنامه تربیت در سال 1322 نوشت: 

   «… بدواً بر سر هر نهری 2 نفر فراش معین فرموده به هر یک روزی 4 قران دادند و قدغن فرمودند که شُستن لباس و کثافات را منع نمایند، نگذارند کسی دست و روی خود را هم در نهر بشوید، بعد حکم فرموده تمام دکانهای کله پزی و کبابی و حلیم پزی و دباغ خانه را که باعث تولید انواع کثافات است، بستند  مالیات دیوانی آنها را تمام در ظرف 3 ماه از کیسه ی خود دادند . میوه جات را طوری قدغن فرموده اند که مردم در تمتع از فواکه(میوه ها) در آرزوی وصال آنها به خیال قانع شده اند. در تمام دروازه های شهر دوا و اسید فینیک و سوبلیمه حاضر و هر کسی می خواست وارد شهر شود تمام لباس و سر و صورت او با دواهای مزبور شُست و شو می دادند، دیگر حکم فرمود زباله و کثافت شهر را بُردند در یک فرسخی شهر زیر خاک دفن کردند . صبح و شام کوچه ها را بوسیله آب و جارو نظیف می نمودند و هرکس مبتلا می شد قیمت لباس او را به ورثه داده، پوشاک مریض را می سوزاندند. نتیجه اقدامات حکیمانه آن شد که از وبا اگر دیده شد، اثر مختصری بود ، زیرا از چهل هزار سکنه این شهر به موجب راپورت های صحیحه در مدت ابتلا 140 نفر مبتلا شدند.»

آصف الدوله راه شوسه قزوین – همدان که دولت ساختمان آن را به روسها واگذار کرده بود، با چاره اندیشی از آنها پس گرفت و خود انجام داد. آصف الدوله در میانه ی سال 1324 ماهشیدی در روزگار نخست وزیری [عین الدوله] از فرمانروایی قزوین برکنار شد و در سن 78 سالگی در تهران چشم از جهان فرو بست. هنگامی که محمدعلی شاه زمینه ی سرکوب مشروطه خواهان را فراهم می نمود، وزير اکرم فرمانروای تهران بود و از آنجا که هوادار مشروطیت بود، با شاه همراهی نکرد و از کار برکنار شد. در روزگار محمدعلی شاه هنگامی که سگالشگاه به توپ بسته شد با کسان خود که همه آذربايجانی بودند به نبرد با نیروهای دولتی برخاست و با قزاق های لياخوف جنگید.  پس از فروپاشی دستگاه مشروطه خواهان ، نیروهای دولتی، در باغميشه دست به چپاول خانه های او گشودند و این چپاول آغازگر شورشهای بزرگتر در آذربایجان شد. هنگام درآمدن نیروهای روسیه به ایران در یادداشتهای خود نوشته بود: « چند شب است که نخوابيده و تا صبح گريسته ام.»

13- غلامرضا شاهسون [ آصف الدوله] افزون بر پیشکهای گرانبها، یکی از باغ ها خود در قیطریه ی تجریش  را  نیز به ناصرالدین شاه بخشید و به فرمانداری خراسان گمارده شد! پس از كوتاه زمانی از خراسان فراخوانده شد و بفرمان ناصرالدین شاه، با نام فرمانروای کرمان و بلوچستان همراه با گروهی سرباز و جنگ ابزار بایسته به سرکوبی راهزنان در بلوچستان رفت. در این هنگام کرمان و بلوچستان دچار خشکسالی شدند، مردم بم و سیرجان به  دادخواهی برخاستند و مالیات نپرداختند.

آصف الدوله که دستش از دریافت هرگونه باز از مردم کرمان و بلوچستان کوتاه شده بود، دوباره به فرمانداری خراسان فرستاده شد. در خراسان کشاورزان را زیر فشار گذاشت و از هیچگونه ستم بر کشاورزان خراسانی دریغ نورزید. ناظم الاسلام كرمانی درباره منش و رفتار او نوشته است: « آصف الدوله اظهار تقدس می کرد و نوشابه الکلی نمی نوشید اما از ارتكاب پاره ای از اعمال منافی عفت ابا نداشت. در هر كجا كه به حكومت می رفت گندم و ارزاق مورد احتیاج مردم را احتكار می كرد.»  در مشهد مردم بر او شوریدند، گروهی در نیایشگاه رضا بست نشستند. ستمبارگی های آصف الدوله در این هنگام آنچنان فزونی گرفت كه فریاد ستمدیدگان در تهران نیز شنیده شد. نوشته اند، کشاورزان قوچان زیر فشار باژگیران دولتی از روی ناچاری  دختران خردسال خود را به بهای ناچیزی به تركمانان فروختند تا بتوانند کام فرمانروای خراسان را شیرین کنند، این نکته را آیت الله طباطبایی، در گزارش خود به مظفرالدین شاه یادآور شده است . تقی زاده نوشته است كه دستیازیهای آصف الدوله فرمانروای خراسان و فروش دختران قوچانی به تركمانان بود كه شور مشروطه خواهی را در مردم ایران دامن زد. نمایندگان در سگالشگاه خواستار برکناری او شدند و خواستند که آصف الدوله دختران فروخته شده را با پول خود بازخرید و به خانواده هاشان بازگرداند. آصف الدوله در تهران به دادگاه سپرده شد… ولی دیری نپایید که در کنار مردانی دیده شد که به [مجلس شورای ملی سوگند یاد می کردند!]، در کابینه ی ناصرالملک وزیر داخله شد، نمایندگان اگرچه از این گزینش بسیار خشمگین بودند ولی بپاس گرامیداشت ناصرالملک هیچ نگفتند. در کابینه احمد خان مشیرالدوله به استانداری فارس گمارده شد. بسیاری از کسانی که او را از نزدیک می شناختند او را مردی بی دانش و خونریز و تبهکار نامیده اند

14- شاهزاده عبدالمجید میرزا [عین‌الدوله] پسر سلطان احمد میرزا عضدالدوله و نوه ی فتحعلیشاه، در سال 1224 خورشیدی در تهران چشم به جهان گشود. ناصرالدین شاه او را به تبریز نزد جانشین خود مظفرالدین میرزا فرستاد. عبدالمجید میرزا خود را در دل مظفرالدین میرزا جا کرد و دخترش را به همسری گرفت.

در سال 1310 بفرمان مظفرالدین شاه با برنام عین الدوله  بر کرسی نخست وزیری نشست و با همه ی توش و توان به ستیز با جنبش مشروطه برخاست.

پس از پیروزی مشروطه خواهان و برکناری محمدعلی میرزا از پادشاهی، عین الدوله به دیدار سردار اسعد بختیاری و محمد ولی خان تنکابنی رفت و خود را به آنان سپرد تا هر پادافرهی که سزاوار می دانند بر او روا دارند، آن دو سردار او را با روی خوش پذیره شدند  و خواستند که آزادانه به خانه ی خود بازگردد. عین‌الدوله برای یاری رساندن به دولت ملی، زمین های خود را در قراچه داغ  به دولت بخشید و افزون بر آن یک سد هزار تومان نیز پول به دولت پرداخت. در زمان پادشاهی احمد شاه  دوبار (در سال‌های 1294 و 1296) برای کوتاه زمانی رییس الوزرای ایران شد. او هرگز به سفارت روس یا انگلیس پناهنده نشد و همواره از بیگانگان دوری می‌جست. 

15- میرزا احمد خان علاءالدوله در زمان نخست وزیری عین الدوله در سال 1322 ماهشیدی فرمانروای تهران بود و در پی گرانی قند  به فلک بستن و چوب زدن بازرگانان، انگیزه ی شورش مردم را فراهم آورد. مردم همواره از او و پدرش به زشتی یاد می کردند. 

علاءالدوله در گرماگرم جنبش مشروطه تهران به هنگام رفتن به سفارت روسیه، با گلوله کشته شد و کشنده ی او هرگز شناخته نشد.

16- سید حسن تقی زاده در مهرماه سال 1257 خورشیدی در یک خانواده ی آخوند پیشه در تبریز زاده شد. پدرش امام جمعه ی یکی از مسجدهای تبریز بود .

در چهار سالگی نزد پدر به آموختن قران پرداخت و در پنجسالگی آن را بپایان رساند. از هشت سالگی به آموختن زبان عربی پرداخت و از چهارده سالگی به رایشگری و ستاره شناسی روی آود. در آموزشگاه آمریکایی تبریز پنهان از چشم پدر با دانشهای نوین آشنا شد. از بیست سالگی با خواندن نوشته های طالبوف – میرزا ملکم خان- ناظم الدوله، و دیگر نویسندگان روشنگر در روزنامه های بیرون از کشور، و نوشتارهای عربی و ترکی چاپ مصر و ترکیه،  شور نوگرایی و آزادیخواهی دراو فزونی گرفت. در تبریز همراه با گروهی از یاران هم اندیش یک انجمن فرهنگی پدید آورد. در سال 1319 کوشش پیگیر او برای برپایی یک آموزشگاه به فرجام نرسید، ولی با همکاری کسانی مانند اعتصام الملک (پدر پروین اعتصامی) یک کتابفروشی باز کرد ولی آنهم بدست پیروان سعد ابی وقاص به آتش کشیده شد. در سال  1320 با همکاری تنی چند از همان یاران، هفته‌ نامه ی گنجینه ی فنون را براه انداخت، پس از یکسال آنهم زیر فشار ملایان و ملا پرستان از کار بماند. ازسال  1322 برای دیدار و گفتگو با رهبران جنبشهای فرهنگی به ترکیه – قفقاز – لبنان – سوریه و مصر رفت و با شمار بزرگی از نامداران آن سرزمینها پیوند دوستی برپا کرد. در سال 1284 به تبریز بازگشت. در این هنگام تبریز یکی از داغ ترین کانون های مشروطه خواهی بود. تقی زاده بنمایندگی از سوی مردم تبریز به سگالشگاه یکم رفت و از همان آغاز، نگاه همگان را بسوی خود کشید. نمایندگان روشنفکر و تندرو او را به رهبری خود برگزیدند. در کنار بزرگانی مانند سعدالدوله و میرزا حسن خان مشیرالدوله  به هموندی انجمنی برگزیده شد تا پیش نویس متمم قانون اساسی را بنویسند. سخنرانی ‌های تند و پرشور او در سگالشگاه، از سویی زمینه ی نام آوری او را فراهم آورد و از سویی خشم و کینه ی محمدعلی شاه و درباریان و دینکاران و ملایان دانش ستیز را برانگیخت. پس از به توپ بستن سگالشگاه، تقی‌زاده و علی اکبر دهخدا و چند آزادیخواه دیگر به سفارت انگلیس  پناه بردند، این پناهجویی در سفارت انگلیس اگرچه او را از بند و زندان شاه رهانید ولی دستاویزی در دست بدخواهان برای بدنام کردن او شد. پس از پیروزی مشروطه خواهان، به هموندی انجمنی پذیرفته شد که تا سروسامان یافتن دولت مشروطه، کشور را اداره کنند. در سگالشگاه دوم سخن از جدایی دین از سیاست بمیان کشید و با سخنان بی پروای خود آتش به خرمن خشم ملایان افکند.  بزرگ عمامه داران نجف مانند آخوند ملا محمد کاظم خراسانی او را فاسق نامیدند. در پی ترور سید عبدالله بهبهانی در بیست و سوم تیرماه 1289 و آشوب گسترده یی که این ترور در پی آورد، دشمنان تقی زاده ، ترور بهبانی را برنامه ریزی شده از سوی او و دیگر آزادیخواهان تندرو دانستند و به خونخواهی سید عبدالله بهبهانی، علی محمد تربیت را (که از همکاران و هم خانه ی تقی زاده بود) کشتند. تقی زاده چاره یی جز بیرون رفتن از ایران ندید، دوسال در استانبول و چند سالی در فرانسه وانگلستان گذراند و با بسیاری از ایرانیان آزاده که مانند او خان و مان رها کرده و از دست آخوند پرستان گریخته بودند همگام شد. با آغاز جنگ یکم جهانی چرخه ی نوینی در زندگی تقی زاده آغازگشت. او که تا آن زمان به دوستی با دولت انگلیس نامور بود، به سازماندهی ملی گرایان ایران در دشمنی با انگلیس برخاست و به برلین رفت و سازمانی بنام  کمیته ی ملیون ایران پدید آورد. بسیاری از فرهیختگان آن روزگار مانند محمد علی جمالزاده – محمد قزوینی – ابراهیم پورداود – حسینقلی نواب که سفیر ایران در برلین بود با او همکاری کردند. در همان سالها هفته نامه ی کاوه را در برلین براه انداخت.  پس از پایان جنگ جهانی یکم بنمایندگی از سوی دولت ایران برای بستن پیمان های بازرگانی میان ایران و شوروی به مسکو رفت . در آلمان با یک بانوی آلمانی پیمان زناشویی بست و تا پایان زندگی در کنار او ماند. در سگالشاه چهارم باز هم از سوی مردم تبریز بنمایندگی برگزیده شد ولی نپذیرفت. در دولت مستوفی الممالک نیز به وزارت خارجه برگزیده شد ولی آن را نیز نپذیرفت. با روی کار آمدن رضا شاه بزرگ در برنامه‌های بهسازی کشور همکاریهای ارزنده از خود نشان داد.

در سال 1346 در پی سالخوردگی از کار کناره گرفت و در روز هشتم بهمن ماه سال  1348  در سن 92 سالگی چشم از جهان فرو بست.

17   رشدیه، دومین سازنده ی آموزشگاه نوین در ایران

 میرزا حسین تبریزی شناخته شده با نام رُشدیه، یکی از پیشگامان جُنبش فرهنگی ایران، و بنیادگذار آموزشگاههای نوین در تبریز، و دومین آموزشگاه در تهران پس از دارالفنون بود. او را پدر فرهنگ نوین ایران نام داده اند.

در آن هنگام سه روزنامه حَبلُ المتین در کلکته – اختر و ثریا در استانبول بزبان پارسی چاپ می شدند و هر سه به تبریز می رسیدند، رُشدیه از خوانندگان هر سه بود. روزی در یکی از شماره های روزنامه ی ثریا خواند:

« در اروپا از هر هزار نفر یک نفر بیسواد ، و در ایران از هر هزار نفر یک نفر با سواد است.  و این از بدی اصل تعلیم و تربیت در ایران است. » 

این سخن هنایش ژرفی بر روان او گذاشت، بگونه یی که از رفتن به نجف {که خواست پدرش که از آخوندهای تبریز بود} چشم پوشید و برآن شد که بجای رفتن به نجف و کربلا و آموختن طلبگی و خرافه پروری، به اسلامبول یا مصر یا بیروت برود و شیوه ی نوین آموزگاری را بیاموزد. انگلیسی ها و فرانسه یی ها در این دو شهر آموزشگاه آموزگاری برپا کرده بودند. رشدیه راهی بیروت شد و پس از آموختن آموزگاری، و تاریخ و گیتاشناسی و رایشگری (ریاضیات)  با همکاری برادر ناتنی اش در ایروان آموزشگاهی بر پا کرد و به آموزش نوجوانان پرداخت.

ناصرالدین شاه پس از دومین دیدار خود از اروپا از راه ایروان به ایران بازگشت، در ایروان آموزشگاه رُشدیه را دید و با اندیشه های رشدیه ی در زمینه ی  آموزش و پرورش در ایران آشنا شد و از او خواست که به ایران بیاید و کار خود را آغاز کند. ولی ملایان که دانش را بزرگترین دشمن خود می دانستند، موریانه وار ته مانده ی خرد ناصرالدین شاه را جویدند و او را از انجام آن کار بازداشتند!. شاه در نخجوان به سرپرست چاپارخانه فرمان داد که نگذارند رُشدیه راهی تهران شود.

پس از چندی رُشدیه دبستان را به برادر ناتنی خود سپرد و به تبریز بازگشت. نخستین دبستان را در سال 1305 در کوی ششگلان در مسجد مصباح الملک براه انداخت. نخستین آزمونِ پایان سال، در پیشگاه ملایان و خانواده ها برگزار گردید و مایه شادی و سپاس همگان شد. پیروزی رشدیه در کار آموزش و پرورش مایه نگرانی آخوندهای مکتب دار را فراهم آورد. چندی نگذشت که  طلبه ها بیاری گروهی از مسلمانان پایورز، با سنگ و چوب و زنجیر بجان دانش آموزان و آموزگاران افتادند و دبستان را بهم ریختند. رُشدیه شبانه به خراسان گریخت.  پس از شش ماه دوباره به تبریز باز گشت و دومین دبستان خود را در بازار گشود، ولی این بار نیز ملایانِ دانش ستیز که نان خود را از نادانی مردم می خورند، به دبستان یورش بردند و دانش آموزان و آموزگاران را به خاک و خون کشیدند.  رُشدیه بار دیگر راه خراسان پیش گرفت. پس از چندی بار دیگر به تبریز بازگشت و سومین دبستان را سروسامان بخشید. 

ولی این بار هم طلبه های مدرسه صادقیه به دبستان رُشدیه یورش بردند و دست به چپاول و ویرانگری گشودند و به رُشدیه گفتند اگر از این کار دست بر نداری خونت را بر زمین خواهیم ریخت! رُشدیه به اینگونه هراس آفرینی ها بها نداد و چهارمین دبستان خود را در کوی نوبر تبریز برای کودکان تهیدست براه انداخت، شمار شاگردان بزودی به 357 و شمار آموزگاران به دوازده تن رسید . این بار طلبه ها و به همراه مردمِ نادان و کهنه پرست، به سراغ  ملا مهدی (پدررُشدیه)  رفتند و به او گفتند اگر پسرش را از این کار باز ندارد او و خانواده اش را خواهند کشت. ملا مهدی از رُشدیه خواست که آموزشگاه را بگذارد و بار دیگر به خراسان بگریزد، او نیز چنین کرد… پس از چندی، باز به تبریز بازگشت و  پنجمین دبستان را در کوی بازار سازمان داد، این دبستان نیز بی گزند از اهرمن کاریهای ملایان دیو خو نماند، در یورش به این دبستان، یکی از دانش آموزان کشته شد و بسیاری زخمی شدند، رشدیه بار دیگر به خراسان گریخت و این بار کوشید تا کار خود را در خراسان پی بگیرد، ولی در آنجا نیز با یورش خونین کهنه پرستان روبرو گشت، نوادگان سعد ابی وقاص و خالد بن ولید دبستان را چاپیدند و دست رشدیه را شکستند. رشدیه به تبریز باز گشت و ششمین دبستان را در لیلی آباد  سازماندهی کرد. این دبستان سه سال برپا بود. پس از چندی آموزشگاهی برای بزرگسالان گشود و در کمتر از 90 ساعت خواندن و نوشتن را به دانش آموزان بزرگسال آموزش داد. این بار، دانش ستیزان پرده های شرم را دریدند و بسوی او تیر انداختند، تیر به پای رشدیه خورد و دبستان بار دیگر بسته شد. دیگر کسی را آن دلیری نبود که خانه ی خود را برای دانش آموزی فرادست رُشدیه بگذارد. ناگزیر با فروش کشتزار خود هفتمین دبستان را برپا کرد و در کلاسها میز و نیمکت و تخته سیاه گذاشت. این بار طلبه ها و خرد باختگان دین باور بمبی را که از باروت و زرنیخ ساخته بودند در زیر دیوار دبستان او کار گذاشتند و ساختمان را ویران کردند تا نشان دهند که آخوند را به هیچ روی با دانش سر سازگاری نیست . رُشدیه با روانی در هم شکسته از ایران به قفقاز رفت. هنگامی که امین الدوله فرمانروای آذربایجان شد رُشدیه را به تبریز فراخواند و دبستان باشکوهی در کوی ششگلان تبریز برای او ساخت . این هشتمین دبستان رُشدیه بود. این بار سیه کاران و دشمنان دانش کاری از پیش نبردند ولی پس از رفتن رُشدیه به تهران دبستان نیز از هم پاشید، ولی آموزگاران بیکار ننشستند و هر یک در گوشه یی به آموزش نوجوانان پرداختند.

امین الدوله در سال 1276 به تهران آمد. میرزا حسن خان رُشدیه به پشتوانه ی او دبستان رُشدیه را در تهران برپا کرد، ولی پس از برکناری امین الدوله و روی کار آمدن امین السلطان گرفتاریهای فراوان یکی پس از دیگری رخ نشان دادند و زمینه ی  بسته شدن دبستانِ رشدیه را فراهم آوردند. ملایان این سخن را دهان بدهان چرخاندند که رُشدیه دشمن امام زمان و اهل بیت است. رُشدیه از تهران به قم رفت و کار خود را در آنجا  پی گرفت ولی این بار کار بدتر شد، بزرگ عمامه داران قم او را تکفیر کردند و فتوا به ویران کردن دبستان دادند. در پی این فتوا گروهی اوباش آموزگاران را زدند و چند تن از دانش آموزان را کشتند. در گرماگرم تبهکاری های طلبه ها و اوباشان گوش بفرمان آخوند، رشدیه با سدای بلند می گفت:

« این جاهلان نمی‌دانند که با این کارها نمی‌توانند جلو سیل بنیاد کن علم را بگیرند. یقین دارم که از هر آجر این مدرسه، مدرسه دیگری بنا خواهد شد. من آن روز را اگر زنده باشم، حتماً خواهم دید.»

یکسال پس از آن رُشدیه گروهی را به مسجد فرا خواند تا ایده ی خود را با آنها در میان بگذارد و بیارمندی آنها گره از کار دبستان بگشاید. در آن نشست، بگفته خودش : یکی از «آقایان» که مقامش عالی تر از لیاقتش است خود داری نتوانست و گفت: اگر این مدارس تعمیم یابد یعنی همه مدارس مثل این مدرسه باشد بعد از ده سال یک نفر بی سواد پیدا نمی‌شود. آنوقت رونق بازار علما به چه اندازه خواهد شد معلوم است!..

رشدیه پس از رنج های بسیار ناگزیر شد به تهران برود چرا که: 

 « فریاد مقدسین بلند شد که آخر الزمان نزدیک شده‌ است جماعتی بابی و  لامذهب می‌خواهند الفبا را تغییر دهند، قرآن را از دست اطفال بگیرند و کتاب به آنها یاد بدهند.»

شیخ فضل الله نوری در نشستی  به ناظم الاسلام کرمانی گفته بود: «ناظم الاسلام، ترا به حقیقت اسلام قسم می‌دهم. آیا این مدارس جدیده خلاف شرع نیست؟ و آیا ورود به این مدارس مصادف با اضمحلال دین اسلام نیست؟ آیا درس زبان خارجه و تحصیل شیمی  فیزیک  عقائد شاگردان را سخیف و ضعیف نمی‌کند؟»

 رُشدیه در روز بیست و یکم آذرماه  سال 1323 در سن 92 سالگی در قم چشم از جهان فرو بست، در واپسین روزهای زندگی گفته بود مرا در جایی بخاک بسپارید که هر روز شاگردان مدارس از روی گورم بگذرند و از این بابت روحم شاد شود.

 فرازی از نوشته های میرزا حسن رُشدیه در شماره ی سوم مجموعه معارف:

«می‌دانید که امروز برای شما چه عید بزرگی است. امروز روزیست که شما از خرابه نادانی به شهر دانایی داخل شده‌اید. تا دیروز ولگرد کوچه‌ها بودید. امروز شاگرد مدرسه شده‌اید. مردم به کربلا و مشهد و مکّه می‌روند، کربلائی و مشهدی و حاجی می‌شوند. شما امروز اصل حاجی شده‌اید که به مدرسه آمده‌اید.شاگرد مدرسه حرمتش در پیش خدا، از هر کربلایی و مشهدی و حاجی بیشتر است، زیرا که به تحصیل علم وارد شده‌اید. آدم بی سواد مرده است و آدم باسواد زنده است. شما امروز زنده شده‌اید. همه می‌دانید که تخم مرغ در زیر مرغ می‌ماند، جوجه درمی‌آورد. یک تخم صد دیناری یک مرغ پنج قرانی می‌شود. شما مثل یک آدم بی قیمت مانند مرغ و خروس با خاک بازی می‌کردید و از امروز شاگرد مدرسه شده بعد از این با کاغذ و کتاب بازی خواهید کرد. به به به.

18-  سید عبدالله بهبهانی در جریان مشروطه همراه با سید محمد طباطبایی با عین الدوله به ستیز برخاست و همراه با مشروطه خواهان در شابدُالعظیم و سپس در قم  بست نشست. پس از برپایی دولت مشروطه، بسیاری از روشنفکران و بیشینه ی  دولتمردان و کمابیش همه ی مردم ستم پذیر ایران آنچنان در پای بوسی و دست بوسی او از یکدگر پیشی گرفتند  که با یک فرمان می توانست وزیران و فرمانداران و سفیران را جابجا کند. از آنجا که چهره ای تیره داشت، مردم او را شاه سیاه نام داده بودند.

 آوازه ی او از زمانی آغاز شد که بانک استقراض روس در جستجوی زمینی برای ساختمان بانک بود. کسانی به کارگزاران بانگ ندا دادند که گورستان پشت بازار کفاش ها را می توان از آخوندها خرید! کارگزاران بانک گورستان را به بهای هفت سد و پنجاه تومان خریدند و پول را به شیخ فضل الله نوری پرداختند. شیخ فضل الله پول را در جیب خود گذاشت! طباطبایی و بهبهانی از فروش گورستان مسلمانان به کفار روس به خشم آمدند و مردم را برای جلوگیری از کار ساختمان بانک شوراندند، مردم ساختمان نیمه کاره را با خاک یکسان کردند، سرپرست بانک از دولت ایران در خواست تاوان نمود، ناگزیر پای عین الدوله و شیخ فضل الله نوری بمیان کشیده شد. شاه که از رویارویی با آخوندها می هراسید،  فرمان داد دولت  پول پرداخت شده و هزینه های دیگر را به بانک روس بازگرداند. شیخ فضل الله نوری شکست خورد و دو سید پیروز شدند، عین الدوله کوشید تا آبروی از دست رفته ی شیخ را باز  نهش کند. گروهی از بزرگ عمامه داران و امام جمعه تهران را بسیجید تا با پشت هم اندازی و دروغپردازی های آخوندی، دو سید را بد نام کنند. طباطبایی و بهبهانی به واخواهی برخاستند وهمراه با گروهی از پیروان خود در شاه عبدالعظیم بست نشستند… بدین گونه پای دو سید بی کمترین باور به آزادی و مردم سالاری، به جنبش مشروطه کشیده شد.

گفتگوی سید عبدالله بهبهانی و سید محمد طباطبایی با شیخ فضل الله نوری

میرزا نصرالله مستوفی تفرشی، از گواهان گفتگوی این سه تن در شاه عبدالعظیم می نویسد:

     از طرف مجلس، مقرّر شد که آقایان سیّد عبداللّه و آقامیرزا سیّدمحمّد طباطبایی به حضرت عبدالعظیم بروند و به هر طریقی که صلاح می‌دانند، همراهانش را به شهر برگردانند… شیخ و سایر عُلما، نهایت پذیرایی را برای ورود عُلما به جا آوردند و با نهایت احترام حضرات را وارد باغ محلّ سکونت شیخ کردند… سیدعبداللّه مجتهد، شروع به مطلب نمود که سبب این حرکت ناگهانی (تحصّن) شما در این مکان چه بود؟… شیخ شروع کرد به بیان تلاش‌هایی که جمعاً برای نهضت انجام دادند و هزینه‌هایی که پرداختند و قضیه انتخاب وکلا و تدوین قوانین و … می‌گوید: کراراً گفتم ما طبقه مسلمانان که دارای قانون و کتاب آسمانی هستیم، چرا از روی قانون قرآن رفتار نکنیم و از روی قانون آلمان و انگلیس وضع قانون نماییم. کسی به این حرف‌های من اعتنایی نکرد، بلکه در روزنامه‌ها مرا توهین کردند و در این وقت، جماعتی از این مردم، زبان بدگویی و بدنویسی بر ما گشودند تا آن اندازه که مرا از اظهارش شرم می‌آید… تکلیف خود را در آن دیدم که در گوشه خانه بنشینم و از مردم کناره گرفتم،  چندی در خانه مقیم شدم. شما دو  بزرگوار چند  بار مرا به اصرار به مجلس بردید. در مجلس غیر از جمع اضداد و اختلاف آرا از وکلا ندیدم و جمعی را چنان با خود طرف قهر و غضب دیدم که از چهره ایشان آثار قهر پدید بود که مرا از ملاقات با ایشان اندیشه بود. همان قدر که از مجلس باز گشتم در خانه نشستم و در بر خلق بستم… آن وقت، ملّت غیور، خانه نشینی مرا گمان اسباب چینی کردند، در مجالس متعدّد در دفع من سخن می‌گفتند، آخرالأمر، جماعتی مخصوص، کمر قتل مرا سخت بستند و اصلاح امور مملکت اسلامی را در اعدام و افنای من دیدند…  

آقای طباطبایی رو به شیخ کرد و گفت: مقاصد شما چه چیز است  مستدعیات شما چه؟ بفرمایید ماهم بدانیم . شیخ خواسته ها و مقاصد خود را در سه چیز خلاصه کرد: اوّلاً فعلاً در موضوع مشروطیت و مجلس و وکلا و حدود و عرف، ابداً حرفی نداشتم و ندارم. در حدّ سلطنت و حدود وزرا و دوایر دولتی حرفی نیست و این مجلس برای امروزه ما خیلی لازم است، امّا چه نوع وکیل برای مجلس لازم است؟ دارای چه صفاتی باید باشد؟… وکیل مسلمان، باید مسلمان باشد و وکیل خارج از ملّت اسلامی به درد ما نمی‌خورد و امور ما را برصلاح نمی‌کند. هفت الی هشت نفر هستند که از متّهمی گذشته، مسلمان نیستند. خود شما هم آن‌ها را می‌شناسید. خلاصه این چند نفر از مجلس باید خارج شوند. مطلب دوم: مجلس برای ما خیلی خوب است. مشروطیت خیلی به جا است،  امّا مشروطه باید قوانین و احکامش سر مویی از طریقه شرع مقدّس نبوی خارج نشود، پس ما را در موضوع مشروطیت ابداً حرفی نیست، امّا آزادی که جزو مشروطیت نیست! آزادی زبان یک چیز (تجربه و وجدان) است، امّا نه تا اندازه‌یی باید آزاد باشد که بتواند توهین از کسی بکند، آزادی قلم و زبان، برای این است که جراید آزاد نسبت به ائمّه اطهار هر چه خواهند بنویسند و بگویند؟ «کوکب دری» را بخوانید تا بدانید من از چه راه است که این طور می‌شوم … اما مسئله سیمین: شما را به خدا و به مسلمانی شما و وجدان شما، ببینید سزاوار است که پیشوایان و مجتهدین دین شریف اسلامی در پای منبر حاضر باشند و یک نفر واعظِ متّهمِ بابیة العقیده، در بالای منبر هزاران ناسزا نسبت به علما و پیشوایان و نسبت به بزرگان دین و نسبت به وزرا و اعیان و اشراف و غیرها بگوید… این مردم گیج به شما راه نمی‌برند، امروزه چون محتاج شما هستند، این است که آنها شما را با لفظ، به مراتب عالیه رسانده‌اند، برای این است که قوّه و قدرتی به دست بیاورند. آن وقت شما را از درجات علیا به مرتبه سفلا برمی‌گردانند. اوّلین علامتش این است که میانه شما را با من چنان برهم زده‌اند که هیچ وقت اصلاح نشود. امروز نوبت من است، چند روز دیگر نوبت شما می‌رسد… آیا شنیده‌اید که همین واعظین، از ترس عُمّال امور دیوانی و اولیای امور، دربه در ولایات بودند، امروز با خوشوقتی بازگشت کرده، می‌خواهند ما را به ترقّی و سعادت راهنمایی نمایند؟ به هر تقدیر این چند نفر واعظ که قُبح اعمال و نیت فاسد ایشان به همه کس مکشوف است، یا باید از تهران مهاجرت نمایند یا قدغن شوند و قدم بر منبر نگذارند.

آخرالأمر طباطبایی مجداً متذکر شدند که شما به شهر تشریف بیاورید، من ضامن و ملتزم می شوم که هر سه مطلب شما را انجام و شما را آسوده دارم. سند هم اگر بخواهید خواهم داد. شیخ گفت جنابعالی از من ضمانت های بسیار کرده و التزام ها داده اید! زیرا این که این داستان اولین ما نیست. فعلاً سندی که می خواهید بمن بدهید مثل همان سند است، خیر سند ندهید، ضامن من نشوید. به سلامتی به شهر بروید، مراتب را در مجلس مطرح کنید، اگر صلاح دیدند  مختصر مستدعیات را انجام دادند، ماهمین‌طور که آمدیم، خودمان به شهر مراجعت خواهیم کرد، [خلاصه مستدعیات] اوّل: عزل و تبعید شش نفر وکیل از مجلس،  دوم: قدغن موقوفی جراید و تبعید دو سه نفر از مدیران جراید از تهران، سوم: تبعید چهار نفر واعظ از تهران یا قدغن و نرفتن منبر.

شناخت سید عبدالله بهبهانی

میرزا یحیی دولت آبادی در کتاب « حیات یحیی » می نویسد :

خانه ی سید عبدالله بهبهانی ، مانند خانه ی وزراء و محل رفت و آمد ارباب حاجت است و بالجمله وضع آقا سید عبدالله را در خرج فوق العاده و بی بند و باری زندگی، جز به کارهای بی بند و بار میرزا علی اصغر خان امین السلطان به چیز دیگری نمی توانم تشبیه کنم . چند کالسکه و درشگه نگاه داشته، چهل اسب در سر طویله اش بسته می شود. پسران متعددش هر یک زندگانی وسیع و اسباب تجمل بسیار و خرج فراوان دارند. معلوم است این اداره وسیع در ماه چند هزار تومان خرج دارد و از کجا می رسد در صورتی که عایدی معینی ندارد و تمام را باز از اینجا و آنجا بدست می آورد . البته این رفتار از کسی که دعوی حُجت الاسلامی می نماید و خود را مرد خدا و اهل آخرت می داند، پسندیده نیست و موجب تکّدر خاطر عام و خاص است، اما سیّد هیچ اعتنا به نظریات خلق در باره ی خود ندارد و زندگانی بی بند و بار و پا در هوای خود را  بر خود پایدار تصور می نماید.

سیّد به هر وسیله هست، از هر کس و هر جا، دخل‌های عمده نمود. هر کجا احتمال بدهد می‌توان استفاده‌یی کرد، با تمام قوا رشته کار را محکم نگاه می‌دارد تا دخل خود را بکند و رها نماید. از شرعیات و عُرفیات هر دو فایده می‌برد. عدلیه اعظم را یک دکه اجرایی برای احکام خود تصور می‌نماید و توقع دارد ناسخ و منسوخ احکام او، هر دو را اجرا کنند تا از هر دو راه استفاده کرده باشد. اینست که همه، چه مستبد و چه مشروطه خواه، از او رنجش حاصل نموده‌اند..

بهبهانی در روز یکشنبه بیست و پنجم  تیر ماه 1289 در خانه ی خود بدست سه تن کشته شد.  زنده یاد احمد کسروی کشنده ی او را از گروه حیدر عمو اوغلی و به دستور سید حسن تقی زاده می داند.

19-  [میرزا نصرالله خان مشیرالدوله] [میرزا نصرالله نائینی] نامور به [مصباح الملک] از سالهای پایانی روزگار ناصرالدین شاه تا سالهای آغازین پادشاهی محمدعلی شاه بود در کار دیوانی و کشورداری بود. فرمان مشروطه در زمان نخست وزیری او نوشته شد. پس از درگذشت مظفرالدین شاه، تاج پادشاهی را او بر سر محمد علیشاه گذاشت.

از سال 1312 وزیر لشکر شد و در سال 1317 در پی درگذشت وزیر خارجه[محسن خان مشیرالدوله]، بر جای او نشست  و برنام [مشیرالدوله] گرفت و بی کمترین نشان از بیماری در روز چهاردهم سپتامبر سال 1907 در رستم آباد شمیران درگذشت. بسیاری از کارنامه نویسان مشروطه مانند ادوارد براون و ناظم الاسلام کرمانی مرگ نابهنگام او را همانند مرگ نخست وزیران پیشین قاجار: امیرکبیر- قائم مقام فراهانی – و حاج ابراهیم کلانتر به پادشاه نسبت می دهند و آن را  پی آیند نا خرسندی محمد علیشاه از کرد و کار او می دانند.

20-  علی‌رضاخان عَضدُالملک یکی از بزرگان خاندان قاجار، نخستین نایب السلطنه احمد شاه، و پیشکار چند تن از شاهان قاجار بود. در سالهای پایانی زندگانی او را ایلخان [سرپرست ایل قاجار] نامیدند. عضدالملک نزدیک به نود سال زیست و در گرماگرم جنبش مشروطه درگذشت.

21-  حیدرخان عمواوغلی از کُنشگران بسیار پرکار در جُنبش مشروطه و از رهبران حزب کمونیست ایران بود. پس از به توپ بستن سگالشگاه،  گروهی از آزادیخواهان را برای نبرد با محمد علیشاه و یاری رساندن به مبارزان از تبریز به تهران فرستاد، در بسیاری از رویدادهای سرنوشت ساز مانند ترور امین السلطان [نخست وزیر مظفرالدین شاه]، ترور میرزا علی اصغرخان اتابک – بمب انداختن در خانه ی علاءالدوله و کوشش در کشتن محمد علیشاه – کشتن شجاع نظام مرندی با بمب دست ساز، و بنیادگذاری حزب کمونیست ایران دست داشت. حیدرعمواوغلی در نخستین کنگره ی خاور در سال 1338 به سرپرستی انجمن حزب کمونیست ایران برگزیده شد. پس از پیروزی  مشروطه خواهان مبارزه ی خود را در براندازی سامانه ی پادشاهی و برپایی جمهوری در ایران پی گرفت و سرانجام بفرمان یپرم خان او را از ایران بیرون انداختند.  

حیدرخان نخست به روسیه و از آنجا به فرانسه و سویس رفت و به گروه همکاران لنین پیوست . با آغاز جُنبش جنگل به ایران آمد و به میرزا کوچک خان جنگلی پیوست، و سرانجام در روز پنجم آبان ماه سال 1300 برابر با اکتبر 1921 در یکی از روستاهای گیلان کشته شد.

22-  میرزا جهانگیر خان شیرازی فرزند آقا رجبعلی، سرپرست روزنامه صور اسرافیل، در سال 1292 ماهشیدی

در شیراز دیده به جهان گشود. در کودکی پدر را از دست داد و در کنار عمه اش پرورش یافت. در پنج سالگی با خانواده به به تهران آمد و در چهارده سالگی به شیراز بازگشت. پیش زمینه های ادب سار و سخنوری و رایشگری را در شیراز فرا گرفت و در سال 1311 ماهشیدی دوباره به تهران رفت و در دارالفنون  و دیگر آموزشگاههای برتر تهران به آموختن دانش های نوین پرداخت. در این هنگام جنبش مشروطه‌خواهی در ایران آغاز گشته بود.

میرزا جهانگیر خان در انجمن‌های پنهانی( انجمن باغ میکده) و دیگر انجمن های آزادیخواهان راه یافت  و با نشان دادنِ دانش و توانش خود، با سرمایه ی میرزا قاسم خان تبریزی و همکاری میرزا علی اکبر خان قزوینی (دهخدا) روزنامه یی بنام صور اسرافیل به راه انداخت و با همین نام در کارنامه ی جنبش مشروطه شناخته شد. میرزا جهانگیرخان یکی از آگاه ترین و دلیرترین کُنشگران جنبش مشروطه بود. روزنامه ی صوراسرافیل با چاپ نوشتارهای روشنگرانه، و ستیز با ستمبارگیهای خودکامگان، و خرافه باوریهای مردم {که خود بزرگترین زمینه ساز خودکامگی و ستم بارگی است} با راه بندهای گذرناپذیر از سوی دینکاران و درباریان روبرو گشت. ملایان او را تکفیر کردند و ملا پرستان بارها با دهان های کف آلود، و فریادهای الله و اکبر، دفتر روزنامه اش را به آتش کشیدند!

محمدعلی شاه پیش از به توپ بستن سگالشگاه کوشش بسیار بکار گرفت تا میرزا جهانگیرخان را همراه با  سید جمال الدین واعظ  و ملک المتکلمین و سید محمد رضا مساوات از ایران بیرون کند ولی نمایندگان مردم در برابرش ایستادند و او را در انجام آن دژ منشی  ناکام گذاشتند. پس از به توپ بستن سگالشگاه، میرزا جهانگیر خان همراه با گروهی دیگر از مشروطه خواهان دستگیر، و به فرمان محمدعلی شاه در روز چهارشنبه دوم تیرماه 1326 به همراه ملک المتکلمین در باغ شاه در زیر شکنجه های دَد منشانه در برابر دیدگان محمدعلی شاه کشته شد، اسدالله خان جهانگیر (عمه زاده ی او) نیز در روز به توپ بستن سگالشگاه پس از دلاوری‌های بسیار کشته شد.

برگی از روزنامه خاطرات عین السلطنه

« این میرزا جهانگیر خان شیرازی یکی از آن لامذهب‌هاست، لاشی محض. تا به حال دو بار روزنامه اش توقیف، سه مرتبه محاکمه شده. این توقیف و محاکمه هم مثل چوب خوردن و تبعید کردن‌های سابق باعث ترقی او شده… بالاخره موقوف یا توقیف ابدی خواهد شد. یا از مذهب بد می‌نویسد و یا از علما یا از شاه و محترمین… اول کاری که روزنامه‌ها کردند بعد از هزار و سیصد سال، دنبال مذهب افتاده و می‌خواهند مذهب تازه برای ما درست کنند. مثل اینکه همه چیز درست شده، فقط این یک کار ناقص مانده است!

چهارشنبه 24 جمادی‌الاولی، صبح به اتفاق حاجی افخم‌الدوله به باغ شاه رفتیم. لدی‌الورود مسموع شد که ملک‌المتکلمین بهشتی و میرزا جهانگیر مدیر صور اسرافیل را طناب انداختند. آن یکی واصل به جهنم، دیگری هم پی او انتظار نفخ صور را باید بکشد. این است سزا و جزای کسی که از خدا گرفته تا تمام انبیا و رُسُل را بد بگوید و هزارها بیت در کهنه‌پرستی و دین و مذهب و تربت حضرت سیدالشهدا مضمون و ناسزا کتابت کند. خدا منتقم حقیقی است و دست‌بردار نیست. برای سی و دو عدد روزنامه خودش را به کشتن داد. اما ملک و پولی جمع کرد، افسوس که لذتی از آن نبرد. این دو نفر اگرچه بابی ازلی بودند، اما عقیدۀ بیشتر مردم در لامذهبی آنهاست… خداوند، همه را از سوء اعمال خود حفظ فرماید…(عین السلطنه، روزنامه خاطرات، جلد سوم، برگ 1834 )

 فرازی از واپسین  نامه‌ی میرزا جهانگیر خان به عمه اش:

عقیده مرا به خوبی می‌دانید که دلبستگی به زندگانی و عمر نداشتم و همیشه مرگ با شرف و افتخار را از زندگیِ بد، بهتر می‌دانستم، زیرا همواره شنیده‌اید که می‌گفتم مکررات خواب و خوراک اهمیتی ندارد و از این تکرار، آدم حساس، خسته و کسل می‌شود. امروز سعادت و اقبال فرزندان ایران، بسته به تکمیل معنی مشروطیت است، ولی فرزند «ام الخاقان» (لقب مادر محمدعلی شاه، دختر میرزا تقی خان امیرکبیر) که ننگ تاج و تخت چند هزار ساله ایران است، برای استقلال کامروایی سبُعانه خود، می‌خواهد این سعادت ما را به یک بدبختی و ذلّت دائمی مبدل نماید.

از دیروز تا به حال نقشه‌یی که ترسیم کرده آفتابی شد. فردا ما به فداکاری حاضر می‌شویم. اگر از پیش نبردیم و کشته شدیم و خبر مرگ من به شما رسید، غمگین نشوید و هول نکنید، زیرا که در راه آزادی ایران، یک افتخاری برای شما و فرزندان شما به یادگار گذاشتم. مُردن که از لوازم طبیعی است. آدم که باید بمیرد، چرا با درد و مرض مرده باشد و به جانبازی از تألم نشاة زندگی بد، در یک چشم بهم زدن نمیرد… (تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، به قلم مهدی ملک زاده، چاپ تهران، ۱۳۲۷، جلد دوم )

واپسین نوشتار صور اسرافیل

میرزا جهانگیر، در واپسین نوشتار خود در روزنامه ی صوراسرافیل، به قزاق‌های محمد علی شاه نوشت:

… ما هم از این جانبازی و فداکاری عاری نداریم و هیچوقت نمی‌گوییم که چرا ما مغلوب مستبدین و بی‌دینها شدیم زیرا که برادران آذربایجانی و گیلانی و فارسی و اصفهانی ما در راهند و عنقریب خواهند رسید. ما می‌خواهیم با بدن‌های خود، زیر سُم اسب‌های آنها را نرم و مفروش کرده و زمین تهران را برای تشریفات مَقدَم این مهمان‌های تازه رسیده، از خون گلوی خود زینت دهیم و به آن برادرهای مهربان بگوییم و افتخار کنیم که ماییم پیش صف‌های شهدای راه آزادی… (صور اسرافیل، دوره کامل، انتشارات رودکی، اسفند ۱۳۶۱، پیشگفتار)

چگونگی کشتن جهانگیر خان

«مامونتوف» خبرنگار روس که به هنگام کشتن جهانگیر خان در ایران بود، می‌نویسد: سرگذشت این دو تن (میرزا جهانگیر خان و ملک المتکلمین) بسیار ساده بود. امروز ایشان را به باغ بردند و پهلوی فواره نگاه داشتند. دو دژخیم طناب به گردن ایشان انداختند. از دو سو کشیدند. خون از دهان ایشان آمد و این زمان، دژخیم سومی خنجر در دل‌های ایشان فرو کرد… (رکن الدین خسروی، راه سواران آزادی، یادی از: جهانگیرخان صور اسرافیل، چیستا، خرداد ۱۳۶۷، شماره ۵۰، برگ ۸۱۴ ).

23-   حاجی میرزا نصرالله ملک‌المتکلمین از سخنوران نامدار و از کنشگران نامی مشروطه بود. در جوانی به فراگرفتن الهیات پرداخت، در بیست و دو سالگی به مکه و از آنجا به هندوستان رفت، در هند «من‌الحق الی الحق» را نوشت و اسماعیلیان را به دشمنی با خود برانگیخت، از هند رانده شد و به ایران بازگشت. در ایران نبیگ دیگری بنام «رؤیای صادقانه» نوشت. در بوشهر با سید جمال‌الدین اسدآبادی آشنا شد. پس از برخوردهایی به آذربایجان و سپس به بادکوبه (باکو) رفت و با طالبوف دوستی بهم رسانید، در بازگشت به ایران به مشروطه خواهان پیوست و  پس از به توپ بستن سگالشگاه دستگیر و در باغ شاه همراه با جهانگیرخان صور اسرافیل بدست دژخیمان محمدعلی شاه  کشته شد.  ملک المتکلمین در سخنرانی‌های خود به سختی به محمد علی شاه می‌تاخت. دست نوشته یی از عباس افندی (عبدالبها)  بجا مانده که در آن به ازلی ها ( پیروان یحیی برادربها الله ) تاخته و از ملک‌المتکلمین و میرزا جهانگیر خان شیرازی به زشتی یاد کرده است. (تصاویر و اسناد در تاریخ مکتوم – تهران: پردیس دانش ) 

ناظم الاسلام کرمانی (یکی از کارنامه نویسان جنبش مشروطه) در باره ی او نوشته‌است:

«… ملک‌المتکلمین دلش برای مشروطه نسوخته بود، دخل می‌خواست و الا وقت ‌کشتن نمی‌گفت اگر شاه مرا نگاه دارد از وجودم نفع خواهد برد.. و اگر مشروطه ‌طلب واقعی بود، برای ظل السلطان و سالار الدوله جان نمی کند و اگر مشروطه‌ خواه بود، در عرض دو سال، بیست هزار تومان ملک نمی‌خرید.. (ناظم‌الاسلام کرمانی، پوشنه 4، رویه های 162- 206- 275، 424 و 447 )

مجدالاسلام کرمانی نزدیک ترین دوست ملک المتکلمین گفته است:

«… اگر بعضی از عیوب در وجود او نبود، یکی از بزرگان دنیا شمرده می‌شد، ولی افسوس که طمع فوق‌العاده و میل به جمع اموال در مزاج او رسوخی تمام داشت. گذشته از آن در عهد خود، پایدار نبود، بلکه خیلی ابن‌الوقت و از اهل این دوره بود. هرگز نمی‌توانست از پول چشم بپوشد و هرگز حاضر نمی‌شد دربارهه ی دوستان خود استقامت ورزد، بلکه مکرر دیده شد که برای جزیی وجهی [مبلغ ناچیزی] از دوستان خود اغماض می‌کرد و اینکه با مساوات و صوراسرافیل و چند نفر ناطق زبردست خود تا مدتی راه می‌رفت، جهتش همان بود که املاک سالارالدوله تماماً یعنی آنچه در تهران داشت، در تصرف او بود و مصرف عایدات آن املاک، همین قسم مصارف بود. در چنین حالی، باز گاهی به طرف ظل‌السلطان می‌رفت و گاهی از شعاع‌السلطنه انعامی می‌گرفت و شاید اگر در نقشه‌اش پیشرفتی حاصل می‌شد سالار الدوله را هم فراموش می‌کرد و کار را بر حسب اقتضای وقت و زیادی رشوه مقرر می‌نمود…»

… جهانگیر خان را که روز دویم از این واقعه طناب انداخته بودند در وقت کشتن گفته بود « زنده باد مشروطه» و اشاره کرده بود به زمین و گفته بود « ای خاک ما برای حفظ تو کشته شدیم، ولی ملک المتکلمین را که طناب انداخته بودند گفته بود« اگر مرا زنده بگذارید نفع من به دولت و ملت می رسد» (مجدالاسلام کرمانی، بازگفت از: مهدی بامداد- ناظم‌الاسلام کرمانی، همان، پوشنه۳، رویه ی ۴۹۹ و پوشنه ۴، رویه  ۲۰۶).

24-  میرزا اسماعیل خان ممتازالدوله  فرزند میرزا علی اکبر مُکرَمُ ‌السلطنه و نوه آقا صمد صراف تبریزی در سال 1258 خورشیدی در تبریز دیده به جهان گشود. در جوانی برای فراگرفتن شیوه ی دادگذاری و آموختن زبان فرانسه به استانبول رفت. در سال 1274 به ایران بازگشت و در وزارت امور خارجه بکار پرداخت. یکسال پس از آن با نام سفیر دوم ایران به استانبول بازگشت. در نخستین سالهای نخست وزیری عین الدوله به تهران آمد و در دولت وی در پایگاه مترگم بکار پرداخت و آیین دادگری را از ترکی عثمانی با پارسی برگرداند. ممتاز الدوله با مشروطه خواهان در پیوند بود. در سگالشگاه یکم بنمایندگی از سوی مردم اراک برگزیده شد و در گروه نمایندگان میانه رو جا گرفت. پس از کناره گیری احتشام السلطنه از سرپرستی سگالشگاه، در ششم اردیبهشت ماه 1287 برجای او نشست.

پس از به توپ بستن سگالشگاه، ناسازگاری میان نمایندگان تندرو و میانه رو بالاگرفت، ممتازالدوله بدستیاری برادرش (ممتاز السلطنه) در فرانسه پناهنده شد، از آنجا به لندن رفت و در گفتگو با رسانه های اروپایی بنام سرپرست پیشین سگالشگاه ایران و پناه برده به اروپا از خوکامگی های محمدعلی شاه و پیرامونیان او سخن گفت و در روزنامه‌های اروپا به چاپ رسانید. پس از چندی به هموندی «انجمن هواداران ایران»، و «انجمن ایرانیان پاریس» و «جمعیت فرانسه و ایران» درآمد.

پس از پیروزی مشروطه خواهان و برکناری محمدعلی شاه، در سال 1287 به ایران بازگشت و از سوی مردم آذربایجان بنمایندگی برگزیده شد. در دولت مستوفی الممالک به وزارت پست،  و وزارت دارایی رسید. در سال 1290 بار دوم به سرپرستی سگالشگاه ملی برگزیده شد و همان سال در دولت محمد ولی تنکابنی (سپهدار اعظم) وزارت دارایی و در دولت صمصام السلطنه وزارت پست و دادگستری را پذیرفت.  

در روند پیمان ننگین 1919 وثوق الدوله به گروه دشمنان او پیوست. (پیمان  1919 پیمان ننگینی بود که  پس از هفت ماه گفتگوهای پنهانی و پرداخت چهارسد هزار تومان پاره (رشوه)  به وثوق الدوله میان دولت ایران و دولت بهره کش انگلیس بسته شد. بر پایه ی این پیمان همه ی کارهای کشوری و لشکری ایران می بایست زیر نگاه و سرپرستی رایزنان انگلیسی و با پروانه ی آنان انجام می‌گرفت. خوشبختانه در پی مبارزه ی نمایندگان، و ناسازگاری آن پیمان با دستور بنیادین مشروطه، آن پیمان هرگز به کار گرفته نشد. ممتازالدوله  چندی پس از برکناری وثوق الدوله به تهران بازگشت.

25-  حکیم الملک میرزا محمود خان بروجردی شناخته شده با نام حکیم الملک، پزشک دربار مظفرالدین شاه در سال 1235 خورشیدی در شهر بروجرد دیده به جهان گشود. در سال 1254 به آموزشگاه دارالسلطنه ی تبریز رفت و پس از آموختن پیش زمینه های رایشگری و سرشتین( طبیعی) به دارالخلافه فراخوانده شد و با پشتیبانی دارالخلافه تبریز به دارالفنون تهران راه یافت. شش سال با کوشش پیگیر، رایشگری(ریاضیات) و گیتاشناسی و زبان فرانسه و سرشت شناسی (طبیعیات) آموخت و سپس به پزشکی و کارد پزشکی روی آورد و پس از دریافت دانشنامه ی پزشکی به دارالخلافه تبریز بازگشت و پزشک ویژه ی میرزا مظفرالدین شد.

در فرمان مظفرالدین شاه که در سال 1275 نوشته شد چنین آمده است: « از آنجایی که ما به حکیم‌الملک کمال مرحمت را داریم و او هم الحق خوب مواظبت در خدمت مرجوعه به خودش دارد، لهذا نشان تمثال خودمان را به او مرحمت فرمودیم. چون حکیم‌الملک علاوه بر این که لیلاً و نهاراً خدمتگزار و در معالجات مخصوص وجود مبارکه همه ی اوقات مراتب حذاقت و کمال لیاقت خود را ظاهر ساخته و از وقتی هم که وزارت کل بنایی به عهده ی او محول شده در انتظام و تربیت امور آن مزید صداقت و کفایت خود را ظاهر ساخته لهذا، محض ابراز و علامت عنایت خاص ملوکانه او را به اعطای یک قطعه نشان تمثال خودمان که از امتیازات عمده است، سرافراز و مفتخر فرمودیم که به استظهار تمام مشغول خدمت شود. (روزنامه ایران، شماره ۴).

میرزا محمود خان بروجردی در سال ۱۲۷۹ خورشیدی وزیر دربار شد، از آنجا که از هواداران دولت انگلیس بود میان او و اتابک امین السلطان که از هواداران روس بود  کشمکش در میان افتاد، انگلیسی ها بسیار کوشیدند که او را به پایگاه نخست وزیری برسانند، ولی در سال 1282 امین السلطان او را از وزارت دربار برکنار و به فرمانروایی گیلان فرستاد. پس از دو ماه  بی کمترین نشان از بیماری درگذشت، گفته شده است که امین السلطان بدستیاری کارگزاران خود او را زهر خورانده است .

26-  علی‌اکبر دهخدا  ادب شناس، رامیار و سخن پرداز خوش پرداز ایرانی در سال  1257 در تهران دیده به جهان گشود، هنگامی که ده ساله بود پدرش در بروجرد درگذشت . آموزش نخستین را نزد یکی از دوستان خانوادگی بنام غلامحسین بروجردی آغاز کرد.  پس از گشایش (مدرسه علوم سیاسی) وابسته به وزارت امور خارجه، در سال 1278 خورشیدی به آن آموزشگاه رفت و با زبان فرانسه و دانشهای نوین آشنا گشت. آموزگار فارسی آن آموزشگاه محمد حسین فروغی بود. پس از پایان آموزش رامیاری(سیاست)، در وزارت امور خارجه بکار پرداخت و از آن هنگام میرزا علی اکبر خان قزوینی  نام گرفت. در سال 1281 هنگامی که معاون الدوله غفاری سفیر ایران در کشورهای بالکان بود، دهخدا را به دستیاری خود برگزید. بیش از دو سال در شهر وین ماند و آشنایی بیشتر با زبان فرانسه و دانش‌های نوین پیدا کرد و در سال 1284 به ایران بازگشت.

در این هنگام جُنبش مشروطه در ایران آغاز گشته بود. میرزا جهانگیرخان  و میرزا قاسم خان تبریزی او را به همکاری در روزنامه ی نوپای صوراسرافیل  فرا خواندند. دهخدا با پذیرش این فراخوان به جرگه ی دشمنان محمدعلی شاه پیوست، اگر یارمندیهای سفارت انگلستان در پشتیبانی و زنهار خواهی برای او در میان نبود بی گمان به سرنوشت میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل دچار می شد.  

شناخته ترین نام سپنجی میرزا علی اکبرخان قزوینی در بخش چرند و پرند روزنامه ی صوراسرافیل  دخو بود که زبانزد مردم قزوین  و کوتاه شده ی دهخدا است. 

برخی از نوشته‌های دهخدا خشم ملایان و پیروان پایورز آنها را برانگیخت، برخی از عمامه داران او را تکفیر و سزاوار کشته شدن دانستند .

پس از پیروزی مشروطه خواهان، با اینکه هنوز در استانبول بود، هم از سوی مردم تهران و هم از سوی مردم کرمان به نمایندگی برگزیده شد. دهخدا نمایندگی مردم کرمان را پذیرفت و در بازگشت به ایران به حزب اعتدالیون که هوادار پیشرفت آرام و گام بگام بود پیوست .

با آغاز جنگ یکم جهانی و فروپاشی دولت مشروطه، فراخوان سران ایل بختیاری را پذیرفت و چند سالی در چهار محال بختیاری  به سر برد. در همان‌جا بود که اندیشه فراهم آوردن لغت نامه در او جان گرفت.

پس از پایان جنگ جهانی یکم  از کارهای کشورداری و رامیاری(سیاست) کنار نشست، و در روزگار پادشاهی رضا شاه بزرگ به کارهای ادبی و فرهنگی پرداخت. در سال 1314 به هموندی فرهنگستان ایران  برگزیده  شد. از هنگام بنیاد گذاری دانشگاه تهران در سال 1313 به سرپرستی دانشکده حقوق و علوم سیاسی گمارده شد  و  تا سال 1320 در آن پایگاه بماند. در این سال از کارهای دولتی بازنشسته شد و یکسره به کار لغت‌نامه پرداخت. در پاسخ  دوستانی که پرسیده بودند چرا دیگر مانند روزگار صوراسرافیل چامه نمی سراید گفته بود:

«در این زمانه بسیارند کسانی که حاضرند وقت و نیروی خود را صرف شعر گفتن و مقاله نوشتن و طبع و نشر آنها در روزنامه‌ها و مجلات کنند، ولی شاید کمتر کسی باشد که بخواهد و بتواند با تألیف آثاری مانند امثال و حکم و لغت‌نامه وظیفه‌یی دشوار و خسته‌کننده و طاقت‌سوز ولی واجب را تحمل نماید(غلامحسین یوسفی، دیدار با اهل قلم، جلد دوم، ۱۳۵۸ )

27-  حَبلُ‌المـَتین  (به چم رشته و ریسمان استوار) نام  هفته نامه یی بود که در کلکته و تهران چاپ می‌ شد. نوشتارهای این هفته نامه  همراه پنج هفته نامه ی دیگر مانند:  ندای وطن، صبح صادق، مجلس، مساوات، و صوراسرافیل  هنایش ژرف در بیداری مردم و گسترش  آرمان آزادی خواهی و مشروطه گرایی داشت. سردبیر آن سید جلال الدین کاشانی با نام سپنجی  ادیب بود. پس  از به توپ بستن سگالشگاه بفرمان محمدعلی شاه در سال  1326، سید حسن کاشانی به رشت گریخت و روزنامه را تا زمان پیروزی مشروطه خواهان در رشت چاپ می کرد . پس از پیروزی مشروطه خواهان دو باره  به تهران رفت و کار خود را از سر گرفت.  نمونه یی از نوشته های حَبلُ المتین:

« قومی که با یک هوش فوق العاده طبیعی و یک غیرت شش هزار ساله ایرانی ازخواب چشم باز کرده و مضرات وجود های موذی را فهمیده، بعد ها ممکن نیست فریب شعبده و سحر آنها را خورده ثانیاً خود را اسیر استبداد نمایند…. توضیح این مقال آنکه فرقه یی از مستبدین که آب  وگل وجودشان از ظلم و اعتساف و بیرحمی سرشته، صلاح چنان دانستند که بهر شیوه هست مسئله را دینی و مذهبی کرده به اسم شریعت بنیان اسلام را خراب کنند و بنام دیانت ظلم را اشاعت دهند» (حبل المتین. سال اول شماره ۴۸ رویه یکم)

28-   مدرسه مموریال آمریکایی تبریز American Memorial School in Tabriz یا مدرسه یادبود آمریکایی تبریز  در سال 1881 از سوی کارگزاران کلیسای پروتستان آمریکایی در شهر تبریز بنیاد گذاشته شد.در این آموزشگاه 80 دانش آموز مسلمان و 135 دانش آموز مسیحی (ارمنی و آشوری) در کار دانش آموزی بودند. (ساموئل جی. ویلسون Samuel G. Wilson)، سرپرست آموزشگاه ، در یک گزارش سالانه نوشته است:  

«خیلی عجیب است که فهرست حضور و غیابی را بخوانی که بیش از نیمی از آنها دارای لقب “خان” هستند و نام‌های پدرانشان را “عزت السلطنه” یا “فخر النظام” به یدک می‌کشند… علاوه بر رهبران این مردم، ما معلم‌هایی برای مدارس جدید نیز تربیت می‌کنیم.»

29-  هُوارد کانْکْلین بَسْکِرْویل Howard Conklin Baskerville  در روز دهم آوریل 1885 در North Platte در استان نبراسکا در آمریکا، در یک خانواده ی مسیحی [وابسته به کلیسای پروتستان] دیده بجهان گشود. پدر و پدربزرگ و چهار تن از برادرانش کشیش بودند.  پس از دریافت دانشنامه از دانشگاه پرینستون، از گروه میسیونرهای پرسبیتری درخواست نمود که او را به یکی از کشورهای دور بفرستند، میسیونرها او را ایران فرستادند. در آن هنگام آموزشگاه مموریال تبریز American Memorial School in Tabriz زیر نگاه وسرپرستی مسیحیان پروتستان اداره می شد، در این آموزشگاه 80 دانش آموز مسلمان و 135 دانش آموز مسیحی ( ارمنی و آشوری) سرگرم آموزش بودند.

هوارد در پاییز سال 1907 به تبریز رسید و در آن آموزشگاه بکار آموزگاری پرداخت.  در آن هنگام  شمار زیادی از شهروندان آمریکایی در تبریز می زیستند، بیشینه ی آنها پیش از رفتن به تبریز سالها در اورمیه و سلماس {که کانون آشوریهای مسیحی بود} زیسته و زبانهای آَشوری – آذری و پارسی را آموخته و  سپس در تبریز مانش گزیده بودند. هنگامی که بسکروویل به تبریز رسید، شور مشروطه خواهی سراسر ایران را فراگرفته و محمدعلی شاه سگالشگاه را به توپ بسته بود. بسیاری از مشروطه خواهان کشته یا گرفتار بند و زنجیر بودند. محمدعلی شاه با پشتیبانی تفنگداران روس چرخه نوینی از ستمبارگی را در ایران آغازیده بود. مردم تبریز به رهبری ستارخان و باقرخان برای بازگرداندن مشروطه و کوتاه کردن دست خود کامگان ستم پیشه از سر مردم، بار دگر بپاخاستند، کران تا کران ایران میدان نبرد آزادیخواهان از یکسو و ستمکاران خشم آور از سوی دیگر بود. در تبریز میان هوارد بسکروویل و یکی از آموزگاران جوان آموزشگاه مموریال بنام سید حسن شریف زاده پیوند دوستی بسیار دلچسبی پدید آمد. حسن شریف زاده از جوانان میهن پرست و از آزادیخواهان پرشور و از رزم آوران بنام آذربایجان بود.  در یکی از آن روزهای پر تب و تاب [چهارشنبه 27 رجب 1326 ماهشیدی] هنگامی که دوشادوش یکی از بازرگانان خوشنام تبریز و از هواداران سرسخت جنبش مشروطه [حاج مهدی کوزه کنانی] از انجمن تبریز بیرون می آمد، دو تن از مزدوران  ولگرد دستگاه ستمبارگی محمد علی شاه به او یورش بردند و با شلیک چند گلوله او را از پای درآوردند. مرگ سید حسن شریف زاده بسکرویل را چنان برآشفت که همان روز تفنگ بدست گرفت و به جرگه ی مبارزان پیوست، و بگفته ی خودش بجای نقالی تاریخ مردگان به آموزش رزمی جوانان پرداخت. نوشته اند که همسر کنسول آمریکا در تبریز از او خواسته بود که از مشروطه خواهان کناره گیرد، ولی او گذرنامه ی خود را بدست همسر کنسول داده و گفته بود: تنها نا همانندی من با این مردم، زادگاه من است که آن هم چیز با ارزشی نیست.

نیروهای هوادار شاه با همکاری نیروهای ارتش روسیه راههای رفت و آمد به تبریز را بستند، شهر دچار کمبود خوراکی شد و مرگ سایه بدشگون خود را بر سر مردم تبریز گسترانید. باسکرویل که بهنگام سربازی در ارتش آمریکا شیوه های رزم را آموخته بود، گروهی از جوانان رزمنده را پیرامون خود گرد آورد و آنان را آموزش رزمی داد. این گروه که فوج نجات نامیده شدند، در سپیده دم روز دوشنبه 30 فروردین 1288 با دلیری به سپاهیان محمد علیشاه یورش بردند، بسکروویل همراه با شمار بزرگی از آن جوانان دلیر ایرانی با گلوله ی تفنگداران محمدعلی شاه جان باختند. 

بازرگانان تبریز دست در دست رزمندگان، و همه ی مردم تبریز، در یک همازوری بسیار ستودنی، آیین بدرود بسیار با شکوه برای او برگزاردند و پیکراو در گورستان آشوریان تبریز بخاک سپردند. آیین بدورد مردم  تبریز با این جوان آمریکایی در آن سیاه ترین روزهای تنگدستی و بیچارگی مردم ایران آنچنان با شکوه بود که کنسول انگلیس آلبرت چارلز راتیسلاو، آن را یک پدیده ی بزرگ تاریخی نامید.  ستارخان  تفنگ باسکرویل را با کندن نام و تاریخ کشته ‌شدن او در پرچم ایران پیچید و برای خانواده‌اش به آمریکا فرستاد.

بسیاری از فرهیختگان پیشنهاد کرده‌اند، که روز نوزدهم  آوریل، سالروز کشته ‌شدن هوارد باسکرویل روز دوستی مردم ایران و آمریکا  نامیده شود. دانشگاه جهانی کوروش بزرگ و کاروان نوروزی نیویورک به سرپرستی دکتر مهشید و دکتر سیروس اسدی همه ساله در گرامیداشت این یادبود خواهند کوشید.

اشتراک گذاری