کاوه آهنگر

هومر آبرامیان

ززز.jpg

تندیس کاوه ی آهنگر در شهر اسپهان

داستان چگونگی خروشِ سرنوشت ساز کاوه ی آهنگر برضحاک ماردوش (که بزرگترین دشمنِ جان در فرهنگ ایران شناخته می شود) یکی از شورانگیزترین داستانهای بجا مانده از نیاکان ورجاوند ماست.

جا دارد که بدستاویز روز گرامیداشت کاوه ی آهنگر، بیخ و بُن این داستانِ شورانگیزرا بکاویم و برخی از مرواریدهای بسیار گرانمایه ی فرهنگ ایران را که در داستان جمشید و ضحاک، و کاوه و فریدون، از دیده ها پنهان مانده اند از میان این گوشماهی سنگی  بیرون کشیم.

نخست به سراغ «جمشید»  برویم که پایه ی بنیادین این داستان است:

نام جمشید در اوستا ییمَه، پسر ویوَهوَنت، در پهلوی یَمَک یا جَمَک، پسر ویوَنگهان و در سانسکریت یَیَمه، پسر ویَسوت یکی از کهن ترین چهره های اساتیر هند وایرانی است.

    در گرامی نامه ی اوستا، ویوَهوَنت پدر جمشید نخستین کس از مردمان است که گیاه ورجاوند هوم (1) را می فشارد و نوشابه ی آیینی هوم را از آن می گیرد و به پاداش این کار ، پسری بنام جم برای او زاده می شود.

جم در اوستا چند فروزه دارد: یکی: خشَئِتَ درپارسی شید  به چم شاهوار و درخشان، همانکه در واژه ی خورشید  دیده می شود.

دوم: هوَرِدَرِسَ Hvaredaresa  به چم خورشید دیدار.

سوم: سریرَ  به چم زیبا و نیک دیدار.

چهارم: هوَثوَ در پهلوی  هورَمَک و در پارسی خوب رَمه.

داستان جمشید در دومین فرگرد وندیداد آمده و یکی از کهن ترین و ارزشمندترین بنمایه هایی است که بخشی از استوره های این شهریار نیمه خدا- نیمه آدمی اساتیر هند و ایرانی را در بر می گیرد.

برخی از پژوهشگران اروپایی ریشه ی این واژه را برگرفته از زبان یونانی و در چم شاه دانسته و او را جمشید شاه گفته اند، همان گونه که همکرد دو واژه ی هوَرِ خشَ ئث Hvare.khshaetha  را که نام خورشید است،  شاه ستارگان دانسته اند.

اسدی توسی هم در گرشاسب نامه او را جم شاه  گفته است:

                                    سراینده ی دهگان موبد نژاد     ز گفت دگر موبدان کرد یاد          

                           که بر شاه جمشید چون بر آشفت بخت      به ناکام ضحاک را داد تخت

برخی دیگر از اوستا شناسان چم این نام را روشن و درخشان دانسته اند، این دریافت با ریگ ودا سازگاری بیشتری دارد. بسیاری از دانشمندان ایرانیِ پس از اسلام نیز مانند ابوریحان بیرونی آن را روشن و درخشان دانسته و فروزه یی برای جمشید بشمار آورده اند، چنانکه  ابوعلی مَسکویه در مجمل التواریخ می نویسد:

        « … نام او جم بود، اما آن نیکویی و روشنایی که از وی تافتی جمشید گفتندش و شید روشنی باشد چنانکه آفتاب را خور گویند، و خورشید یعنی آفتاب روشن…».

فروغ شهریاری جمشید

ایران شناسان، هفت سد سال شهریاری جمشید را درخشنده ترین چرخه در کارنامه ی ایران می دانند.

فَرّ و شکوه جمشید، و درخشش روزگار مردم  به هنگام  شهریاری او چنان بود که در روزگاران پسین تر، پیامبر اسلام بدستیاری سلمان فارسی،  بسیاری از فروزه های او را به سلیمان پادشاه یهود بخشید و سلیمان را بر جای جمشید نشاند:

« وبادِ تندسیر  صرصر را مسخر سلیمان گردانیدیم…» ( انعام 84)

« و نیز برخی دیوان را مسخر سلیمان کردیم که به دریا غواصی کنند … دیوان بر او هر چه می خواست از کاخ و عمارات و معابد عالی و ظروف بزرگ مانند حوضها، نقوش و تمثالها و دیگهای عظیم که بر زمین کار گذاشته بود همه را میساختند…(سباء 13)

« و سلیمان که وارث ملک داود شد بمردم گفت که ما را زبان مرغان آموختند… و سپاهیان سلیمان از گروه جن و انس و مرغان هر سپاهی تحت فرمان رئیس خود در رکابش حاضر آمدند تابوادی مورچگان رسید، موری چون سلیمان و سپاه عظیم او را مشاهده کرد گفت ای موران همه بخانه های خود اندر روید…سلیمان از گفته مور بخندید…( نمل 15 تا 19)

جمشید در اوستا همواره خواهان بهروزگاری مردم است، پایگاه شهریاری را برای این می خواهد که بتواند بیارمندی فَرّه ایزدی، یاری رسان مردم از گزند باد و باران روزگار باشد.  در کرده ی هفتم از آبان یشت می خوانیم:

          « جمشید خوب رَمه در پای کوه هُوکَر ، سد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسپند برای ایزد بانو اَرِدویسورَه

آناهیتا  پیشکش می برد و از وی خواستار می شود که:

          ای اَرِدویسورَه آناهیتا، ای نیک، ای توانا ترین،

         مرا این کامیابی ارزانی بدار که من بزرگترین شهریار همه ی کشور ها شوم، که بر همه ی دیوان و مردمان ناراستکار، و جادوان و پریان و کوی ها و کَرَپ های ستمکار چیرگی یابم … که من دیوان را از دارایی و سود هر دو ، و از فراوانی و رمه هر دو،  و از خشنودی و سر فرازی هر دو بی بهره کنم…».(کوی ها و کرپ ها: گروهی از فرمانروایان و دین کاران ستمکار (از جنس آخوندهای امروزی ) در آن روزگار بودند.)

در رام یشت بار دیگر جمشید را می بینیم که این بار بر فراز البرز کوه بر تخت زرین نشسته و بر بالش زرنگار آرمیده و ایزد اندروای (ایزد هوا) را می ستاید و از او می خواهد که:

           « این کامیابی را به من ارزانی بدار ای اندروای زبر دست که من در میان زاده شدگان فرَهمَند ترین گردم، در میان مردمان خورشید سان باشم، که من در شهریاری خود چار پایان و مردمان را نا فرسودنی و تباهی ناپذیر سازم، آبها و گیاهان را خشک نا شدنی و خوراکیها را زیان نا پذیر کنم…».

در اشی یشت (یشت هفدهم ) جمشید را بر بالای کوه هرا که همان البرز باشد می بینیم که این بار بدرگاه ایزد اشی ( ایزد خواسته و دارایی) نیاز آورده  و از او می خواهد که:

     « ای اشیِ نیکِ بزرگوار

                  مرا این کامیابی ارزانی بدار که آفریدگان مزدا را گله ها بپرورم، که آفریدگان مزدا را جاودانگی بخشم..

که گرسنگی و تشنگی را از آفریدگان مزدا دور بدارم، که ناتوانی و پیری و مرگ را از آفریدگان مزدا دور بدارم ، که باد سرد و باد گرم را هزار سال از آفریدگار مزدا دور بدارم«.

جمشید دستیار خدا در کار آفرینش است

در بخش یکم از فرگرد دوم وندیداد (که بخش کلانی از گرامی نامه ی اوستاست) می خوانیم:

زَرتُشت از اَهورَه مزدا پرسید:

               ای اَهورَه مزدا، ای سِپَند ترین مَینُو، ای دادارِ جهان استومند ، ای اَشَوَن ، تو که اَهورَه مزدایی – جز من که زَرتُشتم، نُخُست با کدام یک از مردمان همپرسگی کردی؟

              کدامین کس بود که تو دینِ اهورَه و زَرتُشت را بدو فراز نمودی؟

اَهورَه پاسخ گفت:

             ای زَرتُشتِ اَشَوَن!

            جَمِ هور چهرِ خوب رَمه، نخستین کسی از مردمان بود که پیش از تو، من اَهورَه مزدا با او همپرسگی کردم و آنگاه دین زَرتُشت را بدو فراز نمودم، من که اَهورَه مزدایم او را گفتم: تو دین آگاه و دین بردار من در جهان باش!. آنگاه جَمِ هور چهر مرا پاسخ گفت:

          من زاده و آموخته نشده ام که دین آگاه و دین بر دار تو در جهان باشم!.

آنگاه من که اَهورَه مَزدایم او را گفتم:

          ای جَم اگر دین آگاهی و دین برداری را از من نپذیری، پس جهان مرا فراخی بخش، پس جهان مرا ببالان و به نگاهداری جهانیان سالار و نگاهبان آن باش!.

آنگاه جَمِ هور چهر مرا گفت:

من جهان تو را فراخی بخشم. من جهان تو را ببالانم و به نگاهداری جهانیان سالار و نگاهبان آن باشم، به شهریاری من نه باد سرد باشد، نه باد گرم، نه بیماری و نه مرگ!.

آرش چند واژه:

سِپندترین مَینُو: ورجاوند (مقدس ترین) ترین مینو

جهان استومند: گیتی

اَشَوَن: پیروهنجار آفرینش

همپرسگی: رایزنی

نکته ی بسیار شایان ژرف نگری در این بخش از گزارش وندیداد، این است که جَمِ هورچهر، درخواست اَهورَه مزدا را برای پیامبری و دین گذاری نمی پذیرد! و می گوید من پیامبری را شایسته ی پایگاه ورجاوند خود نمی دانم!

اَهورَه مزدا می گوید بسیار خوب!. پس بیا جهانی را که من آفریده ام ببالان، بیا جهان مرا بزرگ و بارور کن!

جَمشید این خواست مزدا اهوره را می پذیرد.

از جانمایه ی این گفتگو دو نکته به روشنی دانسته می شوند:

نخست اینکه: در هستی شناسی ایرانی، آدمی بنده ی چشم و گوش بسته ی خدا نیست که به پذیرش هر فرمان نا سازگار با خرد سر فرود آورد!.

اگر فرمان آفریدگار با خواست و خرد آدمی ناسازگار باشد، خردمند از پذیرفتن آن خود داری می کند، چنانکه جمشید کرد!..

نکته ی دیگر اینکه: این جمشید نیست که برای برآوردن نیاز، به خواهشگری به پیشگاه اهوره مزدا رفته باشد!.   این اَهورَه مزدا است که خواهان یاری جمشید وهمکاری او در گسترش و بالش جهان است!. و این نشان می دهد که در هستی شناسی ایرانی، آدمی دستیار خدا در کار آفرینش است نه بنده یا برده ی او!

آنگاه جَم هور چهر مرا پاسخ گفت:

          من جهان ترا فراخی بخشم. من جهان ترا ببالانم و به نگاهداری جهانیان سالار و نگاهبان آن باشم.

به شهریاری من ، نه باد سرد باشد، نه باد گرم، و نه بیماری و نه مرگ!.

        پس من که اَهورَه مزدایم، او را دو زِین بخشیدم ، «سورای زرین »، و « اَشترای زرنشان ».

« زین » همان رزم ابزار است. سورای زرین و اَشترای زر نشان هم نام دو ابزار است که در اینجا اَهورَه مزدا به جمشید می دهد تا بدانها جهان را ببالاند و بگستراند، آرش درست این دو واژه هنوز به درستی شناخته نشده اند، برخی گونه ای سیخ، و برخی دیگر خیش را پیشنهاد کرده اند.

           آنگاه به شهریاری جَم ، سیسد زمستان بسر آمد، و این زمین پُر شد از رَمه ها و ستوران و مردمان و سگان و پرندگان و آتشان سرخِ سوزان.

          و رَمه ها و ستوران و مردمان بر این زمین جای نیافتند.

پس من اهوره مزدا به جَم هور چهر آگاهی دادم:

          ای جم هور چهر! پسر ویونگهان! این زمین پُر شد و بر آمد از رَمه ها و ستوران و مردمان و سگان و پرندگان و آتشان سرخ سوزان!.

و رَمه ها و ستوران و مردمان، بر این زمین جای نیابند.

        آنگاه جَم به روشنی، به سوی نیمروز به راه خورشید فراز رفت. (این نخستین کوچ بزرگ مردمان به

 سوی جنوب است)

           او این زمین را به سورای زرین بر سُفت و به اَشترا  بِشِفت و چنین گفت:

ای سپندار مذ به مهربانی فراز رو،  و بیش فراخ شو، که رمه ها و ستوران و مردمان را برتابی.

سورای زرین و اَشترا را پیش تر پیش گفتیم که نام دو گونه ابزار است که اهورَه مزدا برای بالاندن و گستراندن و آباد کردن جهان بدست جمشید سپرد.

«سُفتن» همان سوراخ کردن و شکافتن و سُنبیدن است که در اینجا می توان آن را به {سینه ی زمین را شخم زدن و آبها را از راه کندن زمین جا بجا کردن} برگردان نمود، شِفتن نیز چکیدن و خاریدن و خراشیدن است.

سپندارمذ یا سپنتا آرمئیتی  که چم آن را اندیشه، از خود گذشتگی، بردباری، سازگاری، فروتنی، و خردِ رسا نوشته اند، یکی از پرتوهای ششگانه ی گوهر هستی بخش خداست، و در گروه سه گانه ی (امشاسپند بانوان) که (سپندارمذ- خرداد و اَمُرداد) هستند جای دارد.

سپندارمذ یکی از برجسته ترین  نُماد های (مادر خدایی) اَهورَه مزداست.  این امشاسپند بانو، در جهان مینو نماد دوستداری – بُردباری – و فروتنی اَهورَه مزدا، و در جهان اَستومَند، نگاهبان زمین و پاکی و باروری و سرسبزی آن است.  ایزد بانوان: اَرِدویسور آناهیتا و ایزد بانو دین که همان چشم خورشید گونه درون نگر و یا وجدان آدمی است، و ایزد بانو اشی که ایزد دارایی و توانگری است از همکاران  او هستند.

اینجا که جمِ هور چهر از سپندارمذ می خواهد که به مهربانی فراز رود و خود را بیشتر بگستراند!. بگونه ی نمادین نشان از نخستین کوچ مردمان به سر زمینهای نا شناخته برای زندگی بهتر دارد، می دانیم که هر گاه در پی فزونی زه و زادِ مردم، زیستگاه برای زیستمندان تنگ می آمد، مردمان به همراه جانواران خانگی رو به سرزمین های نا شناخته می گذاشتند. و بیاد داشته باشیم که در اینگونه کوچ ها، مردم آتشان سرخ را نیز با خود می بردند، چرا که بر انگیختن آتش کار آسانی نبود، در چرخه های پسین تر نیز، که شیوه ی برانگیختن آتش شناخته شد، بردن آتش سپنتا (مقدس) از جایی به جایی، بگونه ی یک آیین درآمد، همانگونه که پس از یورش تازیان بیابانگرد به نیابوم اهورایی ما،  شمار بزرگی از هم میهنان زرتشتی، از دست زشتکاریهای تازیان مسلمان به هندوستان گریختند و نخستین چیزِ با ارزشی که با خود برداشتند، همان آتشِ سپنتا بود که با فروزه های آسمان سایش، آرزوها و کام هایشان را به درگاه اهوره مزدا فرا می برد.

           پس جم این زمین را یک سوم بیش از آنچه پیشتر بود فراخی بخشید و بدان جا رمه ها و ستوران و مردمان فراز رفتند، به خواست و کام خویش، چونان که کام هر کس بود.

در این جا، با دو گوهر دیگر در هستی شناسی ایرانی آشنا می شویم.

نخست اینکه: این جمشید است که زمین را فراخی می بخشد، نه اَهورَه مزدا، به سخن دیگر کار بدست آدمی انجام می پذیرد نه بدست خدا!.

خدا و آدمی، شانه به شانه ی هم در کار آفرینش و بالش و گسترش جهان اند!.هیچ نشانی از توکل و جبر و سرنوشت محتوم و یاوه های دیگری از این دست در میان نیست، آنچه هست: کار است و کوشش  و جهش و جُنبش،  در پرتو خرد و اندیشه نیک، وهمکاری میان خدا و آدمی.

دوم اینکه: جمشید مردمان و ستوران را با زور و فشار  وادار به کوچ و جابجا شدن نمی کند، این کوچوران به دلخواه خود آنچنانکه کام هرکس بود، زیستگاه نخستین خود را رها می کنند و در جستجوی سرزمینهای نا شناخته می روند. آمریکا و استرالیا و نیوزیلند نیز در پی همین رفتن ها و جستجو کردنها پیدا شدند!.

آنگاه به شهریاری جم شش سد زمستان بسر آمد (300 سال دیگر گذشت) و این زمین پُر شد از رَمه ها و ستوران و مردمان و سگان و پرندگان و آتشانِ سرخِ سوزان!.

و رَمه ها و ستوران و مردمان بر این زمین جای نیافتند.

پس آنگاه من به جَمِ هور چهر گفتم:

ای جَمِ هور چهر، پسر ویوَنگهان .

این زمین پُر شد و بَر هم آمد از رَمه ها و ستوران و مردمان و سگان و پرندگان و آتشانِ سرخِ سوزان.

و رَمه ها و ستوران و مردمان بر این زمین جای نیابند.

آنگاه جَم به روشنی، به سوی نیمروز، به راه خورشید فراز رفت. او این زمین را به سورای زرین بر سُفت و به اَشترا  به شِفت و چنین گفت:

ای سپندار مذ!

به مهربانی فراز رو و بیش فراخ شو که رَمه ها و ستوران و مردمان را بر تابی.  بدینگونه کوچ بزرگ دیگری انجام می پذیرد!.

پس جم این زمین را دو سوم بیش از آنچه پیشتر بود، فراخی بخشید و بدان جا رَمه ها و ستوران و مردمان فراز رفتند، به خواست و کام خویش، چونان که کام هر کس بود.

آنگاه به شهریاری جَم نُهسد زمستان به سر آمد و این زمین پُر شد از رَمه ها و ستوران و مردمان و سگان و پرندگان و آتشان سرخ درخشان سوزان، و رَمه ها و ستوران و مردمان، بر این زمین جای نیافتند!.

پس من به جَمِ هور چهر آگاهی دادم:

ای جَمِ هور چهر، پسر ویوَنگهان!

این زمین پُر شد و بَر هم آمد از رَمه ها و ستوران و مردمان و سگان و پرندگان و آتشان سُرخ سوزان!.

و رَمه ها و ستوران و مردمان بر این زمین جای نیابند.

آنگاه جَم به روشنی، به سوی نیمروز، به راه خورشید فراز رفت. او این زمین را به سورای زرین بر سُفت و به اَشترا بِشِفت و چنین گفت:

ای سپندار مذ!.

به مهربانی فراز رو و بیش فراخ شو که رَمه ها و ستوران و مردمان را بَر تابی.

پس جَم این زمین را سه سوم بیش از آنچه پیشتر بود فراخی بخشید و بدان جا رَمه ها و ستوران و مردمان فراز رفتند، به خواست و کام خویش، چونان که کام هر کس بود.

بدین گونه چند کوچ پیاپی یکی در پی دیگری به فرجامی خوش می رسند!.

در دنباله ی این داستان با گوهر دیگری در گنجینه ی فرهنگ ایران آشنا می شویم:

دادار، اهوره مزدا، بر کرانه ی رود « دایتیای نیک» در ایرانویجِ نامی، با ایزدان انجمنی فراز برد.

دایتیا نام یکی از رودهای اساتیری در ایرانویج است. برخی از پژوهشگران آن را رود ارس، برخی دیگر رود زرافشان دانسته اند، ولی در روزگار ساسانی رود سند را به این نام می خواندند.

جمشیدِ خوب رَمِه، بر کرانه ی رود دایتیای نیک در ایرانویج با برترین مردمان انجمنی فراز بُرد.

دادار اهورَه مزدا بر کرانه ی رودِ دایتیای نیک در ایرانویجِ نامی با ایزدان مَینُوی بدان انجمن در آمد.

جمشیدِ خوب رَمه بر کرانه ی رود دایتیای نیک در ایرانویجِ نامی همگام مردمان گرانمایه بدان انجمن درآمد.

نکته ی شایان درنگیدن این است که این همپرسگی تنها میان اهورَه مزدا و جمشید نیست!. و انجمنی که اهوره مزدا از ایزدان مینوی فراهم آورده است در گیتی و بر روی زمین است نه در مینُو!. خدا همراه با همه ی ایزدان،  با انجمنی که جمشید خوب رَمه از بهین مردمان روزگار خود گرد آورده ، با هم در یکجا به همپرسگی و رایزنی نشسته اند!.. چرا ما ایرانیان نباید همین نکته را بیخ و بُن «مردم سالاری» و «مردمی سالاری»  بشمار بیاوریم و با کاسه ی گدایی در دست در پی « دموکراسی» در کوچه پس کوچه های یونان و فرانسه و انگلیس پرسه بزنیم.

آنگاه اَهورَه مزدا به جَم گفت:

ای جم هور چهر، پسر ویونگهان!

بد ترین زمستان بر جهانِ اَستومَند فرود آید که آن زمستانی سخت مرگ آوراست!..

چگونگی این زمستانِ مرگبار با واپسین یخبندان بزرگ که ما می شناسیم همانندی بسیار دارد!..

آن بدترین زمستان بر جهان اَستومَند فرود آید که پُر برف است. برفها بارَد بر بلندترین کوهها به بلندای «اَرِدوی»Aredvi …  (دانسته نیست که « اَرِدوی» اندازه است یا نمارش به بلندای اردویسورَ آناهیتا).

 ای جَم

          پیش از آن زمستان، در پی تازش آب، این سر زمین ها بارور گیاهان باشند، اما در پی زمستان و از آن پس که برفها بگدازند، اگر ایدر جای پای رَمه یی در جهان استومَند دیده شود شگفتی انگیزد!.

پس تو ای جم  آن « وَر» را بساز، هر یک از چهار بَرَش به درازای اَسپریسی، و تخمه های رمه ها و ستوران و مردمان و سگان و پرندگان و آتشان سرخ سوزان را بدان جا ببر.

« وَر » در اوستا یک پناهگاه زیر زمینی است که چنانچه خواهیم دید جمشید به رهنمود اَهورَه مزدا برای رهایی مردمان از نابودی در برابر دیو مرگبار یخبندان پدید می آوَرَد.

این بخش از داستان همانندی بسیار شگفت انگیزی با برآمدن توفان در داستان «گیل گمش» و «توفان نوح» در تورات و قران دارد.. در پایان این بخش آنها را نیز نگاه خواهیم کرد. در اینجا تنها به این نکته بسنده باید کرد که در تورات و قران، پدید آورنده توفان الله است، ولی در داستان جمشید پدید آورنده ی یخبندان پُر مرگ اهریمن است!..

در بینش ایرانی خدا نمی تواند پتیارگی کند! آنکه توفان بپا می کند و مردمان و جانواران و همه زیستمندان را می کُشد، و نغمه ی شادمانی را از روی زمین بر می دارد اهریمن است نه خدا! کار خدا آفریدن و بالاندن و پروراندن و تخم نیکی پراکندن است… در اینجا نیز این خداست که با خِردِ همه آگاه و پیش دانشی که دارد، با جمشید هورچهر و بهین مردمان خردمند به  همپرسگی می نشیند تا راهی برای برون رفت از پدیده ی بد شگون یخبندانِ پُر مرگِ اهرمن آفریده بیابد.

         پس تو ای جم آن وَر را بساز ، هر یک از چهار بَرَش به دارازی « اَسپریسی » برای زیستگاه مردمان، هریک  از چهار برش به درازای « اَسپریسی » برای گاوان و گوسپندان.

 و بدانجا آبها فراز تازان در آبراهه هایی به دارازی یک « هاسَر » «اَسپریس» یگان اندازه گیری، برابر

درازای میدان اسب سواری بود نزدیک به 700 متر امروزی و«هاسَر» یکی دیگر از یگان های اندازه گیری

برای سنجش درازاست،  در روزگار ساسانیان آن را برابر یک فرسنگ می دانستند)

 و بدانجا « مَرغ ها» برویان همیشه سبز و خرم ، همیشه خوردنی و نکاستنی. (مَرغ نام گونه یی گیاه است، در اینجا می توان گفت که نامی است برای همه ی گیاهان خوردنی و دارویی برای مردمان و چارپایان..)

و بدان جا خانه ها بر پای بدار، خانه هایی فراز اشکوب، «فَروار» و پیرامون فَروار. (فروار خانه تابستانی

 است و بالا خانه یی که پیرامون آن درب ها و پنجره ها کار گذاشته باشند.)

و بدان جا بزرگترین و برترین و نیکو ترین تخمه های نرینگان و مادینگان روی زمین را فراز بَر.

و بدان جا بزرگترین و برترین تخمه های چارپایان گوناگون روی زمین را فراز بَر.

و بدانجا تخمه ی همه ی خوردنی هایی را که بر زمین اند، خوردنی ترین و خوشبوی ترین اند فراز بَر.

مبادا که گوژ پشت-  گوژ سینه-  خُل-  دریوَکDrivak ، دَیوکDayvak   – کسویش – ویزباریش، تباه دندان – و هیچ یک از دیگر داغ خوردگان اهریمن بدان جا راه یابند.. ( نامهایی که در اینجا برده شدند مانند دریوَک Drivak ، دَیوکDayvak   – کسویش و ویزباریش  گروهی از بیماران یا نا رسا تنان هستند!.. از آنجا که وَرِ جمکرد گنجایش همه ی مردمان و زیستمندان را نخواهد داشت اَهورَه مزدا بیماران و نارسا تنان و گوژپشتان و روان پریشان را از در آمدن به این پناهگاه باز می دارد، تنها بهین مردمان و بهین تخمه ی جانوران و بهین تخمه ی گیاهان را باید درآن جا داد و از گزند اهرمین دور نگهداشت!)

آنگاه جَم آن وَر را بساخت، هریک از چهار بَرَش را به درازای اَسپریسی و تخمه ی رَمه ها و ستوران و مردمان  و سگان و پرندگان و آتشان سرخِ سوزان را بدان فراز بُرد.

آنگاه جَم، آن وَر را بساخت، هر یک از چهار بَرَش را به درازای اَسپریسی برای استبل گاوان و گوسپندان.

پس بدان جا آبها فراز تازاند در آبراهه هایی به درازای یک هاسَر

پس بدانجا آبها فراز تازاند در آبراهه هایی به درازای یک هاسَر و بدان جا مَرغ ها برویانید همیشه سبز و خرم، همیشه خوردنی و نکاستنی!..

و بدان جا خانه ها بر پای داشت، خانه های فراز اشکوب، فَروار و پیرامون فَروار.

و بدان جا بزرگترین و بَر ترین و نیکو ترین تخمه ی نرینگان و مادینگان روی زمین را فراز بُرد.

و بدان جا بزرگترین و بَر ترین و نیکو ترین تخمه های چارپایان گوناگون روی زمین را فراز بُرد.

و بدان جا تخم همه ی رُستنی هایی را که بر این زمین، بلند ترین و خوشبو ترین اند، فراز بُرد.

و بدان جا تخمه ی همه ی خوردنی هایی را که بر این زمین اند، خوردنی ترین و خوش بوی ترین اند فراز بُرد.

و بدان جا راه نیافتند گوژ پُشت، گوژ سینه، بی پشت، خُل – دریوَک – دَیوَک – کسویش – ویزباریش – تباه دندان، و هیچ یک از دیگر داغ خوردگان اهریمن.

( نکته ی باریک دیگری که در این بخش از گزارش وندیداد نگاه ژرف دانش پژوهان جوان را به خود می خواند، این است که گوژ پشتی.. تباه دندانی… بیماری… و هرگونه کژی و پریشان روانی و خُلی و نارسایی های تنی و روانی، همه داغ اهریمن اند بر پیکر آدمی نه خواست خدا!. در هستی شناسی ایرانی خدا از اینگونه پتیارگیها بدور است)

داستان توفان در میان فرهنگ های دیگر

کهن ترین نوشته یی که تا کنون در باره داستان توفان بدست آمده از یک پهلوان نامه ی سومری بنام  زیوگیدو  Ziugidu   است.

در این پهلوان نامه سخن از ده پادشاه در میان است که پیش از توفان بر سرزمین سومر ( که بخشی از همین

عراق کنونی است)  فرمان  راندند.

این ده پادشاه بر رویهم 000/432 سال پادشاهی کردند!.  واپسین آنها (زی- یود سوراZi-ud-sura  ) یا ( زی- سودرا  Ziusudra) )  نام داشت که توفان در زمان فرمانروایی او پدید آمد، آرِش نام او( آنکه زیستن می داند) است، این داستان در روزگار اکدی ها دچار دگرگونی هایی شد و نام زی سودرا به اوتناپیشتیم به چم « کسی که زندگی را دید» دگرگون شد..

از گِل نوشته های داستان سومری (که افتادگی های بسیار دارد)، چنین دانسته می شود که اله هانی بنام  اِآ Ea و اِنلیل Enlil برآن می شوند که تخمه ی مردمان را با توفانی بزرگ از میان بردارند، یکی دیگر از اله هان بنام اَنکی با بر شمردن فروزه های نیک زی یود سورا Zi-ud-sura   که فروتنی – فرمانبرداری- و پارسایی-  و دادگری بودند،  می کوشد که اله هان را از این پتیارگی باز دارد!.. ولی کاری از پیش نمی بَرَد و اله هان همچنان بر زشتکاری خود پای می فشارند!.  پس اَنکی خود دست بکار می شود و بدور از چشم اله هان بزرگ، بگونه یی راز آمیز زی- یود سورا را از بروز این توفان پر مرگ آگاهی می دهد، زی- یود سورا که همواره آماده شنیدن پیام اله هان بود ندایی می شنود که می گوید:

      زی- یود سورا، در سوی چپِ دیوار بایست، می خواهم رازی را با تو در میان بگذارم، سخنان مرابشنو!.

توفانی بزرگ در راه است که همه ی کانونهای پرستش را نابود خواهد کرد، و تخمه ی مردمان و زیستمندان را از میان برخواهد داشت، این خواست و آهنگ اله هان است!..

از اینجا چهل رج از میان رفته ولی از دنباله ی داستان دانسته می شود که پس از هفت شبانه روز، توفان فرو نشسته، و اُتو Uttu الهِ خورشید بار دیگر از پس ابرها رُخ نشان داده،  و زی – یود سورا نیایش کنان بدرگاهش کرپان (قربانی) می برد!..  در دنباله  ی  این داستان در رج های بجا مانده می خوانیم:

گرد بادهای بُنیاد کن یکجا روی آوردند!

پس از هفت شبانه روز توفان سراسر زمین را رُفت، توفان کشتی غول پیکر را بر روی آبهای پُر ژرف به هر سو پرتاب می کرد!..

اُتو اله خورشید، زمین و آسمان را روشن ساخت!

زی سودرا پنجره یی در کشتی بزرگ خود گشود!

اُتو اله خورشید، زرینه پرتو اش را به درون کشتی فرو افکند!.

زی سودرا، شاه بزرگ،  نیایش کنان در برابر او زانو بر زمین سایید!.

پادشاه گاوی و گوسپندی برای الهِ خورشید سر برید!

سی و نه رَج دیگر از میان رفته و در رَج های بجا مانده، اله هان به زی- سودرا  زندگانی جاودان و پایگاه نیمه خدایی می بخشند و سپس او را به  دیلمون که برآمدنگاه خورشید است می برند!.

رَج های بجا مانده چنین اند:

اِ آ  و  اِنلیل زندگی در زمین و آسمان دمیدند، و در پی آن زندگی بار دگر بر روی زمین دامن گسترانید!.

گیاهان دوباره رویدندن و بالیدند!

زی – سودرا در پیشگاه  اِآ و انلیل زانو زد و نماز بُرد..

اِآ و انلیل او را گرامی داشتند، و زندگانی جاودانه ی خدایان را بدو بخشیدند…

آنگاه زی –  سودرا  پادشاه، کسی که تخم مردمان و ستوران و گیاهان را پاس داشته بود، در « دیلمون»، جایی که بر آمدنگاه خورشید است مانش گزید…

 

ررر.jpg

انکی یکی از اله هان نیک سرشت سومری

ذذذ.jpg

اُتو Uttu اله خورشید سومریان همتای [شاماش] اله خورشید بابلیان، و [آشور] اله آشوریان در سر زمین میانرودان ( عراق کنونی)

ههه.jpg

انلیل

داستان توفان بابلی زیر نام پهلوان نامه ی گیل گمش وارون داستان

توفان سومری که شکستگی های بسیار دارد، با آسیب کمتری بدست ما رسیده است.  این پهلوان نامه که بی هیچ گفتگو باید آن را یکی از برجسته ترین داستانهای بجا مانده از جهان باستان بشمار آورد، آمیزه یی است از داستانهای پهلوانی و تاریخی!. پروفسور اشپایزر، آشور شناس نامی در باره آن نوشته است:

برای نخستین بار در تاریخ ادب جهان، آزمونی ژرف از رفتارهای پهلوانی به شیوه یی بسیار با شکوه به رشته ی سخنکشیده شده است، چشم انداز این پهلوان نامه، همراه با شیوایی سخن، انگیزه یی آنچنان فراهم آورده است که تا همیشه نگاه همگان را بسوی خود خواهد کشاند. در روزگار باستان، زبانها و فرهنگ های گوناگون زیر هنایش این سروده ی پهلوانی در آمدند.

ننننن.jpg

تندیس بزرگ گیل گمش در اندازه ی 40/2 سانتیمتر در ماه اکتبر سال 2000 در جشن یک سد و پنجاهمین سال بنیاد گذاری دانشگاه سیدنی، از سوی [کانون فرهنگی گیل گمش The Gilgemesh Culturval Center ] به سرپرستی

نویسنده ی این گزارش)هومرآبرامیان( به دانشگاه سیدنی ارمغان گردید.

کوتاه شده ی داستان گیل گمش چنین است:

پهلوان نیمه خدایی بنام گیل گَمِش Gilgamesh در سر زمین میانرودان [عراق کنونی] برتخت پادشاهی فراز آمد و با کردوکار ناشایست خود، خشم اله هان را برانگیخت، انجمن اله هان برای سرکوب او  باشنده ی زورمندی بنام انکیدو آفریدند و برای کشتن گیل گمش بزمین فرستادند!. ولی آن دو رَوَند مبارزه، بجای کشتن یکدگر، بهم دل باختند و برادروار یکدگر را درآغوش کشیدند!  اله هان از نافرمانی انکیدو بخشم آمدند و با یک بیماری مرگ زا او را از میان برداشتند.

-----.jpg

گیل گمش و انکیدو

گیل گمش با دیدن مرگ انکیدو برای نخستین بار از دیو مرگ به هراس افتاد و تاج و تخت پادشاهی را در جستجوی زندگانی جاودان رها کرد و پس از گذر از رُخدادهای نیک و بدِ بسیار، سرانجام به مردی بنام (اوتناپیشتیمUtanapishtim ) رسید، مرد جاودانه یی که دست زور آور مرگ از دامنش کوتاه بود! گیلگمش راز این بی مرگی  از او می پرسد، کوتاه شده ی داستانِ او چنین است:

      «… اله هان بزرگ: آنو – انلیل – نینورتا – و آنوکی، در شهر شوروپاک در کرانه ی رود پرات، گرد آمدند و برآن شدند که زمین را در پی توفانی بزرگ از زیستمندان تهی  بگردانند!.. یکی از اله هان که هموند آن انجمن بود دل به مردمان سوزاند و آهنگ مرگبار اله هان را در کنار کلبه یی نئین بگوش یکی از بهین مردان شهر شوروپاک به نام اوتناپیشتیم رساند:

ای مرد شوروپاک، ای فرزند اوبارا تو تو!

خانه ات را رها کن، کشتی یی بساز! دارایی ات را رها کن زندگانی خویش را بجوی.. و تخمه های زندگان را در آن کشتی بیانبار..

اوتناپیشتیم، به اندرز این الهِ دوستدار مردمان گوش می سپارد و بی درنگ دست بکار ساختن کشتی می شود:

      « … هنگامی که کار ساختن کشتی را به پایان بُردم، در روز هفتم بدنه ی کشتی را به قیر اندودم، آنگاه کسان  و خاندان خود را به کشتی فراز بُردم، و نیز زر و سیم و خزندگان کشتزار و دام خانگی و دَدان بیابانی، و از  کارورزانِ هر پیشه را سوار آن کردم، توفان به شتاب فرا رسید، پس تخته های کشتی را سِفت و سَخت فرو بستم!..

سر انجام از کرانه ی آسمان ابر سیاهی برخاست، و تُندر سهمگینی در جایی که «اداد Adad » خداوندگار

توفان پیشاپیش آن می رفت غرّیدن گرفت!..   اله هان از مغاک ژرف خود بر آمدند!.. «نرگال»، آب بندهای زیر زمین را برداشت!..

تتتتت.jpgنرگال از له هان رزم آور سومر

«نینورتا   Ninurt» اله جنگ، سدها را در هم شکست..  و هفت داور دوزخ، فروزانه ها (مشعل ها)بر افراشتند و همه جا را با پرتو کبود آن روشنایی بخشیدند…

هنگامی که اله هان، تاریکی شب را بر روشنایی روز چیرگی بخشیدند، فریاد سرگشتگی و اندوه از همه جا برخاست…

هنگامی که خدایان، زمین را همانند جامی در هم شکستند، فریاد سرگشتگی و اندوه از همه جا به آسمان فراز رفت… یک روز تمام توفان خشمناک به هر سو می شتافت و آشوب بپا می کرد. تُنداب سراسر زمین را فرا گرفت، آب از چکاد کوهها فراتر رفت و همه ی زیستمندان را از روی زمین برُفت.

کسی بیاد دیگر کس نبود…

و هیچ کس توان سر بر داشتن و بر آسمان نگریستن نداشت، اله هان نیز از خیزابه های سهمناک به هراس افتادند و به بام آسمان و به کاخ استوار آنو Anu که گنبد نیلی آسمان است گریختند!..

اله هان همانند سگها به لانه های خود خزیدند و در کنار دیوار ها همانند گوژپشتان زانو در آغوش کشیدند، سپس ایشتار شهبانوی خوش آوای آسمان، همانند زنی بهنگام زایمان فریاد برآورد:

دریغا که آنهمه شکوه و زیبایی به خاکستر دگرگون شد! چرا آهنگ من بر بدی استوار گردید!…

چرا من در پتیارگی با دیگر اله هان همگام شدم؟

چرا در همراهی با اله هان به بدی فرمان دادم؟

چرا اله جنگ را به نابودی مردمان بر گماشتم؟

اینک مردمان من همانند تخم ماهیان در آب پراکنده اند! اله هان بزرگ آسمان و دوزخ گریستند و چهره

های خود را پوشاندند!.

جج.م.jpg

                                                 ایشتار ایزد بانوی مهر ورزی و جنگ!

طزر.jpg

نینورتا خدای جنگ که آب بندها را در هم شکست

شش شبانه روز باد از وزیدن باز نایستاد، با آغاز سپیده دمِ روز هفتم، توفان از سوی جنوب فروکش کرد، خیزابه ها آرام گرفتند و تندابه ها فرو نشستند، من دریچه ی کشتی را گشودم و به آن دریای بی کران گریستم  و شیون و زاری سردادم، همه ی مردمان در گِل فرو رفته بودند!

بیهوده در جست و جوی خشکی دور دستها را می نگریستم، آبِ زیانبار همه جا را فرا گرفته بود.

سرانجام چهارده فرسنگ آنسوی تر، کوهی نمایان شد، کشتی را بسوی آن کوه راندم، آنجا کشتی پهلو گرفت، روی کوه «نیسیر» کشتی بی جُنبش بماند، کشتی شش روز روی کوه نیسیر تکان نخورد، با آغاز سپیده ی روز هفتم، کبوتری را به بیرون فرستادم، آن پرنده پرواز کرد و رفت ، ولی چون جایی برای نشستن نیافت دوباره به کشتی باز گشت… پس پرستویی را پرواز دادم، او نیز به هر سو پرید و چون جای پایی نیافت، ناگزیر بنزد من باز گشت. سومین بار کلاغی را آزاد کردم، او فرو نشستن آبها را دید. پس آوازی داد و دیگر باز نگشت، سپس من هر آنچه را که داشتم وا نهادم، برای اله هان بر چکاد کوه کُرپان (قربانی)گذراندم و می نوشیدم.

هنگامی که خدایان بوی خوش کُرپان را شنیدند، همچون مگسان بر گرد آن فرو نشستند، آنگاه ایشتار، ایزد بانوی آسمان فرا رسید، گردنبند لاژوردی خود را بلند کرده و به آن سوگند خورد که هرگز این رُخداد بد شگون را از یاد نخواهد برد. ایشتار، آن شهبانوی آسمانها، انلیل را به پاس این که انگیزه ی نابودی مردم را فراهم آورده بود بباد نکوهش گرفت.

انلیل در کنار کُربانی ها نشست و از اینکه من توانسته بودم از نابودی در پناه بمانم نمی توانست خشم خود را پنهان نگهدارد. نینورتا رو به  « انلیل » کرد و سر زنش کنان گفت:

ای خردمند ترین اله هان، ای انلیل دلاور، چگونه توانستی این چنین سنگدلانه با تُندابی چنین مرگبار  زیستمندان را بروبی و نغمه شادمانی را از روی زمین بر داری؟

اگر شیری آدمی را بدراند، بهتر از آن است که تو کردی.

اگر گرگی آدمی را بدراند، بهتر از آن است که تو کردی.

اگر خشکسالی زیستمندان را نابود کند ، بهتر از آن است که تو کردی.

ولی من نبودم که راز اله هان را بر او آشکار کردم… اوتناپیشتیم، این مَردِ خردمند، آن را در رویایی بیاموخت، اینک اندیشه کن که با او چه باید کرد؟ سپس انلیل به کشتی در آمد و برای خُجستگی، پیشانی من و همسرم را دست مالید و گفت: اوتناپیشتیم همیشه مردی پارسا و فرمانبردار اله هان بوده است، از این پس او و همسرش در دور دست ها، در دهانه ی رودها جاودانه زندگی خواهند کرد.  چنین شد، که خدایان مرا برای جاودانه زیستن بر گزیدند و در این جا گذاشتند.

در چند ده سالی  که یهودیان در اسارت بابل بسر می بردند با این اینگونه داستانها آشنایی پیدا کردند و هنگامی که بندهای اسارت شان بدست کورُش بزرگ گشوده شد،  به سرزمین نیاکانی خود بازگشتند، و تورات را از سر  نوشتند.

داستان اوتناپیشتیم و تنداب مرگباری که با آن روبرو گردید به نرمی به درون تورات خزید و بنام توفان نوح جای ویژه یی برای خود دست و پا کرد و پس از سده های بسیار، با شیرازه یی از هم گسیخته از قرانِ محمد سر برون کشید.

بسیاری از کار شناسان، داستان تُنداب بزرگ و از میان رفتن بخش بزرگی از زیستمندان در بخش هایی از کره

 زمین  را پیایند آب شدن واپسین یخچال ها پس از یخبندانِ بزرگ دانسته اند. آنچه که نگاه پژوهنده را به سوی خود می کشد نکته های همانند در میان اینگونه داستانها است:

انگیزه ی خشم اله هان…آگاهی رساندن به یک مرد پرهیزگار از رُخدادِ پیش رو از سوی الله یا یکی از اله هان…  شیوه ی زیست مردمان پس از فرو نشستن توفان… پشیمانی اله هان از  پتیارگیها و کرد و کار زشت خود…

اینگونه افسانه ها که پس از گذشت هزاران سال هنوز در یاد و ویر مردمان بجای مانده، همگی نشان دهنده ی این نکته اند که یک رُخداد بد شگون، آسیب بزرگی بر زمین زده است، در برخی از افسانه ها، تُنداب همراه با آتشفشان و زمین لرزه ها و دریا لرزه های بزرگ بوده است، برخی از دانشمندان، انگیزه ی چنین توفانی را برخورد یک شخانه ی بزرگ آسمانی ( شهاب) با زمین،  و برخی دیگر آب شدن ناگهانی یخچال ها و کوههای یخ دانسته اند که انگیزه ی لغزش و کژ روی زمین… جا بجا شدن رشته کوهها و زیر آب رفتن بسیاری از آبخوست ها(جزیره) های بزرگ در دریا ها و پهناب ها شده است.

گزارش روشن تری از این رُخداد سهمگین را می توان در یک داستان پهلوانی از سر زمین  ایسلند به نام ادا یافت. در داستان ایسلندی:

کوهها به تندی بسیار بهم بر می خورند… آسمان به دو نیم می شود… خورشید به خاموشی می گراید…زمین به ژرفای دریاها فرود می رود…  ستارگان تابناک نا پدید می شوند و آتشی جهانسوز همه جا را فرا می گیرد.

آماج از این بررسی [که بدستاویز شناخت بیخ و بُن داستان کاوه به آن پرداختیم] این است که هستی شناسی و جهان بینی ایرانیان باستان را با دیگر مردم جهان به سنجه بگذاریم تا دانسته بشود دادار آفریدگاری که ایرانیان برای خود آفریدند چه اندازه زیبا تر و با شکوه تر از اله هان نا بخرد و دیو سرشتی است که بسیاری از دیگر مردم جهان برای خود آفریدند و با آفرینش چنین اله هان دیو سرشت، خود و دیگر مردم جهان را دچار سیه روزگاری کردند!.

انگیزه ی توفان در بیشتر این داستانها خشم خدایان از گناه مردمان است!.. کم و بیش در همه ی این داستانها الله یا یکی از اله هان، مرد پرهیزگاری را از رُخداد بد شگون پیش رو آگاه  می سازد!.. در همه ی این داستانها پهلوانِ رهایی یافته، مرد پرهیزگاری است که سر بفرمان الله، یا اله هان دارد!.. در پایان توفان الله یا اله هان از کرد و کار زشت خود پشیمان می شوند!.. در همه ی این داستانها مردِ پرهیزگار، پس از فرو نشستن توفان، جاندار بی گناهی را برای خرسندی اله هان می کشد و الله یا اله هان، آن کرپان(قربانی)  را با شادمانی می پذیرند!.

اکنون می رسیم به بررسی داستان توفان در تورات که بُن دینهای ابراهیمی است. همانندی میان داستان توفانِ بابلی با آنچه که در تورات و سپس تر در قران آمده به اندازه یی آشکار است که جای کمترین دو دلی  برای پژوهنده ی آگاه بر جای نمی نهد که نویسندگان تورات همان داستان بابلی را با دگرگون کردن نامها در نامه دینی خود  باز نویسی کردند تا داغ و تازیانه ی یهوه صبایوت را بر پیکر باشندگان روی زمین بنمایش بگذارند!.. این شیوه ی هراس افکنی در دل مردمِ ساده دل، هنوز هم در کشور ما دنباله دارد، بارها دیده ایم که آخوندهای خرد ستیز، زمین لرزه ها و دریا لرزه ها و دیگر رُخدادهای بد شگون سپهری را پی آیند بی حجابی زنها بشمار آورده اند! پیامبر اسلام نیز همین داستان تورات را که از یهودیان مدینه شنیده بود بگونه ی بسیارازهم گسیخته و پراکنده، نسخه برداری، و بدور از کمترین هنجار ادبی در قران جا داد تا هراسی استخوانسوز در دلِ پیروان و نا گروندگان خود بیندازد.

داستان توفان در تورات

         «… الوهیم(2) دید که شرارت انسان در زمین بسیار است و هر تصور از خیالهای دل وی دایماً محض

 شرارت است* و الوهیم پشیمان شد که انسان را بر روی زمین ساخته بود و در دل خود محزون گشت!* و الوهیم گفت انسان را که آفریده ام از روی زمین محو سازم!. انسان و بهایم و حشرات و پرندگان هوا را چونکه متاسف شدم از ساختن ایشان!. اما نوح در نظر یهوه التفات یافت*… نوح مردی عادل بود و در عصر خود کامل و باالوهیم راه می رفت!

شایان یادآوری است که واژه ی عدالت در اینجا بدان چم نیست که ما امروزه بکار می بریم!. نوح نه پادشاه بود، نه فرمانروا، و نه دادگذار که عدالت گری بایسته ی کار او باشد، دراین جا عدالت بجای ایمان بکار رفته، ولی همین سخن نیز جای چون و چرای بسیار دارد، از زمان آدم تا روزگار نوح، الوهیم هیچ دین و آیین و قانون و شریعتی بر ننهاده بود که نوح پایبندی خود را به آن نشان دهد.

و نوح سه پسر آورد سام و حام و یافث * و زمین نیز بنظر یهوه (3) فاسد گردیده و زمین از ظلم پر شده بود* و یهوه زمین را دید که اینک فاسد شده است زیرا که تمامی بشر راه خود را بر زمین فاسد کرده بودند* و یهوه به نوح گفت انتهای تمامی بشر به حضورم رسیده است، زیرا که زمین به سبب ایشان پر از ظلم شده است و اینک من ایشان را با زمین هلاک خواهم ساخت* پس برای خود کشتی از چوب گوفر(4) بساز و حُجره ها در کشتی بنا کن و درون و بیرونش را به قیر بیندا* و آن را بدین ترتیب بساز که طول کشتی 300 ذراع باشد و عرضش 50 ذراع و ارتفاع آن 30 ذراع * و روشنی برای کشتی بساز و آن را به ذراعی از بالا تمام کن و درب کشتی را در جَنب آن بگذار و طبقات تحتانی و وسطی و فوقانی بساز * زیرا اینک من توفان آب را بر زمین می آورم تا هر جسدی را که روح حیات در آن باشد از زیر آسمان هلاک گردانم و هر چه بر زمین است خواهد مرد

این همان خالقی است که در باب یکم سفر پیدایش هر چیزی را که آفرید، دید و گفت نیکو است!. ولی امروز پی می بَرَد که آفریده های او آنچنان هم که باید نیک نیستند و آنچه را که تا کنون آفریده ارزش یک پول سیاه را هم ندارند!..

لکن عهد خود را با تو استوار سازم و بکشتی در خواهی آمد تو و پسرانت و زوجه ات و ازواج پسرانت با تو* و از جمیع حیوانات از هر ذی جسدی جفتی از همه به کشتی در خواهی آورد تا با خویشتن زنده نگاهداری نر و ماده باشند* از پرندگان باجناس آنها و از بهایم به اجناس آنها و از همه ی حشرات زمین باجناس آنها دو دو از همه نزد تو آیند تا زنده نگاه داری * و از هر آذوقه که خورده شود بگیر و نزد خود ذخیره نما تا برای تو و آنها خوراک باشد * پس نوح چنین کرد و به هرچه یهوه امر فرموده بود عمل نمود   (پایان باب ششم)

چند پرسش:

نوح بتنهایی و بدون داشتن کارابزار بایسته آنهمه چوب و سیخ و میخ را از کجا آورد و چگونه توانست کشتی به آن بزرگی بسازد؟.

بیش از 400 هزار گونه خَرفَستَر( حَشره)، و بی شمارگونه های دَد و دام و پرنده و چرنده و خزنده و گیاه و دار و درخت، چگونه در کشتی دست ساز نوح جا گرفتند!.

این کشتی چند ماه بر روی آب خواهد بود، در آن چند ماه آنهمه جانور گوشتخوار و چارپایان گیاهخوار و پرندگان دانه خوار چه خوردند؟!

 خالقی که از آفریدن این باشنده ی بد گوهردر دلش محزون گشت از خاندان نوح چه بهره خواهد گرفت که تخم مردمان را یکسره از میان بر نمی دارد؟ مگر اسکندر گجستک، سلطان محمود غزنوی، چنگیزخان مغول، شاه اسماعیل صفوی، آقامحمد خان قاجار، هیتلر، استالین، خمینی ، خلخالی و خامنه یی از خاندان همین نوح نیستند؟

          … و یهوه به نوح گفت: تو و تمامی اهل خانه ات به کشتی در آیید زیرا ترا در این عصر بحضور خود عادل دیدم* و از همه ی بهایم پاک هفت هفت نر و ماده با خود بگیر و از بهایم نا پاک دو دو نر و ماده * و از پرندگان آسمان نیز هفت هفت نر و ماده را تا نسلی بر روی تمامی زمین نگاهداری* زیرا من که بعد از هفت روز دیگر چهل روز و چهل شب باران می بارانم و هر موجودی را که ساخته ام از روی زمین محو می سازم* پس نوح موافق آنچه یهوه امر فرموده بود عمل نمود * و نوح 600 ساله بود چون توفان آب  بر زمین آمد * و نوح و پسرانش و زنش و زنان پسرانش با وی از آب توفان به کشتی در آمدند* از بهایم پاک و از بهایم نا پاک و از پرندگان و از همه ی حشرات زمین* دو دو نر و ماده نزد نوح بکشتی در آمدند چنانکه خدا نوح را امر کرده بود * و واقع شد بعد از هفت روز که آب توفان بر زمین آمد* و در سال شش سد از زندگانی نوح در روز هفدهم از ماه دوم در همان روز جمیع چشمه های لُجۀ عظیم شکافته شد و روزن های آسمان گشوده* و باران چهل روز و چهل شب  بر روی زمین می بارید * در همان روز نوح و پسرانش سام و حام و یافث و زوجه ی نوح، و سه زوجه ی پسرانش با ایشان داخل کشتی شدند* ایشان و همه ی حیوانات باجناس آنها و همه ی بهایم باجناس آنها و همه ی حشراتی که بر زمین می خزند باجناس آنها و همه ی پرندگان باجناس آنها، همه ی مرغان و همه ی بالداران، دو دو از هر ذی جسدی که روح حیات دارد نزد نوح به کشتی در آمدند* و آنهاییکه آمدند نر و ماده از هر ذی جسد آمدند چنانکه خدا ویرا امر فرموده بود و خداوند در را از عقب او بست * و توفان چهل روز بر زمین می آمد و آب همی افزود و کشتی را بر داشت که از زمین بلند شد * و آب غلبه یافته بر زمین همی افزود و کشتی بر سطح آب می رفت* و آب بر زمین زیاد و زیاد غلبه یافت تا آنکه همه ی کوههای بلند که زیر تمامی آسمانها بود مستور شدند* و هر ذی جسدی که بر زمین حرکت می کرد از پرندگان و بهایم و حیوانات و کل حشرات خزنده ی بر زمین و جمیع آدمیان مردند* هر که دم روح حیات در بینی او بود از هر که در خشکی بود مُرد!* و یهوه محو کرد هر موجودی را که بر روی زمین بود!. از آدمیان و بهایم و حشرات و پرندگان آسمان از زمین محو شدند و نوح با آنچه همراه وی در کشتی بود فقط او باقی ماند!* و آب بر زمین سد و پنجاه روز غلبه یافت  (پایان باب هفتم)

      و یهوه نوح و همه ی حیوانات و همه ی بهایمی را که با وی در کشتی بودند بیاد آورد و یهوه بادی بر زمین وزانید و آب ساکن گردید* و چشمه های لُجَه  و روزنهای آسمان بسته شد و باران از آسمان باز ایستاد* و آب رفته رفته از روی زمین بر گشت و بعد از انقضای 150 روز آب کم شد* و روز هفدهم از ماه هفتم کشتی بر کوههای آرارات قرار گرفت*  و تا ماه دهم آب رفته رفته کمتر می شد و در روز اول از ماه دهم، قُله ی کوهها ظاهر گردید* و واقع شد بعد از چهل روز که نوح دریچه ی  کشتی را که ساخته بود باز کرد* و زاغ را رها کرد ، او بیرون رفته در تردد می بود تا آب از زمین خشک شد*( نگاه کنید به داستان گیل گمش سومری) پس کبوتر را از نزد خود رها کرد تا ببیند که آیا آب از روی زمین کم شده است!* اما کبوتر چون نشیمنی برای کف پای خود نیافت زیرا که آب در تمام روی زمین بود نزد وی بکشتی برگشت، پس دست خود را دراز کرده آن را گرفته نزد خود بکشتی در آورد * و هفت روز دیگر نیز درنگ کرده باز کبوتر را از کشتی رها کرد* و در وقت عصر کبوتر نزد وی برگشت و اینک برگ زیتون تازه در منقار وی است ، پس نوح دانست که آب از روی زمین کم شده است* و هفت روز دیگر نیز توقف نموده کبوتر را رها کرد و او دیگر نزد وی بر نگشت* و در سال 601 در روز اول از ماه اول آب از روی زمین خشک شد، پس نوح پوشش کشتی را بر داشته نگریست و اینک زمین خشک بود، و در روز بیست و هفتم از ماه دوم زمین خشک شد* آنگاه یهوه نوح را مخاطب ساخته گفت: از کشتی بیرون شو تو و زوجه ات و پسرانت و ازواج پسرانت با تو* و همه ی حیواناتی را که نزد خود داری هر ذی جسدی را از پرندگان و بهایم و کل حشرات خزنده ی بر زمین با خود بیرون آور تا بر زمین منتشر شده و در جهان بارور و کثیر شوید* پس نوح و پسران او و زنش و زنان پسرانش با و ی بیرون آمدند* و همه ی حیوانات و همه ی حشرات و همه ی پرندگان و هر چه بر زمین حرکت می کند باجناس آنها از کشتی بدر شدند* و نوح مذبحی برای یهوه بنا کرد و از هر بهیمه ی پاک و از هر پرنده  پاک گرفته قربانیهای سوختنی بر مذبح گذرانید* و یهوه بوی خوش بویید و یهوه در دل خود گفت: بعد از این دیگر زمین را بسبب انسان لعنت نکنم زیرا که خیال دل انسان از طفولیت بد است، و بار دیگر همه ی حیوانات را هلاک نکنم چنانکه کردم* مادامی که جهان باقی است زَرع و حِصاد و سرما و گرما و زمستان و تابستان و روز و شب موقوف نخواهد شد!. ( باب هشتم)

به نکته های همانند میان دو داستان توفان بابلی و توفان نوح در تورات نگاه می کنیم:

در داستان بابلی یکی از اله هان به کسی بنام  زی یود سورا یا اوتناپیشتیم آگاهی می دهد که توفانی بزرگ در راه است.

در داستان تورات این خود یهوه است که نوح را از بلای بزرگی که پیش روست آگاه می سازد!.

در داستان بابلی یکی از اله هان، و در داستان تورات خود یهوه، مرد پرهیزگار را به ساختن کشتی بر می انگیزند، و چگونگی ساخت کشتی را نیز بدو می آموزانند.

در هر دو داستان بدنه ی کشتی برای جلوگیری از رخنه ی آب با قیر اندود می شود.

در هر دو داستان مرد پرهیزگار باید جانوران را نر و ماده از پرنده و چرنده و درنده و خزنده و دَد و دام با خود به کشتی فرا بَرَد.

در هر دو داستان، شمار روزهایی که توفان بپا خواهد بود از پیش دانسته شده است. در داستان بابلی هفت روز، و در داستان تورات چهل روز و چهل شب..

در هر دو داستان، تُنداب ها همه ی زیستمندان را از روی زمین می روبند!..

در هر دو داستان کشتی بر چکاد کوهی آرام می گیرد..

در هر دو داستان مرد پرهیزگار برای پیدا کردن خشکی پرندگانی را از کشتی بیرون می فرستد که واپسین آنها بر نمی گردد، در داستان بابلی سه پرنده ی رها شده: کبوتر- پرستو- و کلاغ اند، ولی در داستان تورات نخست زاغ ،  و پس از آن سه بار (هر هفت روز یکبار)  کبوتری رها می شود.

در داستان تورات، کبوتر در بار سوم برگ زیتون تازه روییده یی را با خود می آورد که نُوید پایان خشم یهوه و رهایی از آن روزگار بد هنجار است، ولی در داستان بابلی، کلاغ به خوراکهای دور مانده از بیداد تُنداب می رسد و به کشتی بر نمی گردد!..

در هر دو داستان مرد پرهیزگار پس از یافتن خشکی به سپاسگذاری برای اله هان جانوری را سر می بُرند!.

در داستان بابلی اوتناپیشتیم پس از کشتن جانور باده می نوشد، در داستان تورات نوح با خود می نبرده بود که بنوشد!

در هر دو داستان اله هان جانور کشته شده را می پذیرند، در داستان بابلی اله هان مانند مگسان به دور کرپان می نشینند، و در داستان نوح یهوه از بوی ِ کباب خرسند می شود!.

در هر دو داستان اله هان از پتیارگیهای خود پشیمان می شوند!.

در داستان بابلی اله هان آنچنان شرم از کردار خود دارند که پس از فرار به آسمان، مانند موش به لانه های خود می خزند و در کنار دیوارها با پشت خمیده دو زانو به سینه می فشارند.. ولی در داستان تورات یهوه که از بوی خوش کباب سرمست شده است با خود پیمان می بندد که دیگر دست به اینگونه پتیارگیها نیالاید!.

نکته های نا همسان:

در داستان تورات،  توفان، پاد افره گناه مردمان است، ولی در داستان بابلی هوا و هوس خدایان و سرو سدای بسیار مردمان (که آرامش اله هان را بهم زده بود!) انگیزه ی برپایی توفان است.

در داستان تورات، یهوه نوح را در حضور خود عادل می بیند، از این رو او و خانواده اش را از چنین مرگ بد سرانجامی رهایی می بخشد، ولی در داستان بابلی یکی از اله هان که دوستدار مردمان بود راز دیگر اله هان را با اوتناپیشتیم در میان می نهد.

در داستان بابلی اوتناپیشتیم زندگانی جاودانه می یابد و در جرگه ی له هان جا می گیرد، ولی در داستان تورات هیچ پاداش ویژه یی به نوح داده نمی شود!.

چنانچه پیشتر نیز گفته شد، محمد که این داستان را از یهودیان شنیده  بود، با دستکاریهای بسیار ناشیانه،  شیوایی سخن پردازی و هنجار دلچسب داستان سرایی آن را بهم زد و تنها پوسته ی نا دلپذیری از آن را برجای گذاشت!.

در قران سخن از گناه مردمان در میان نیست، سخن از مردمی است که اندرزهای خرد ستیزانه ی نوح را بها نمی دهند. نوح از دست آنها به پیشگاه الله گله می بَرَد، الله برای شادی دل نوح  بر آن می شود که همه ی مردمان و زیستمندان و دیگر باشندگان روی زمین را با یک تُنداب بزرگ از زمین بروبد:

به حقیقت الله بر گزید آدم و نوح و خانواده ی ابراهیم  و خانواده ی عمران را بر جهانیان. (سوره ی آل عمران آیه 33)

چنانکه ما بنوح و پیغمبران بعد از او وحی نمودیم بتو نیز وحی فرستادیم. (سوره ی نساء آیه 163)

و ما به ابراهیم، اسحق و یعقوب را عطا کردیم و همه را براه راست بداشتیم و نوح را از این پیش هدایت نمودیم. (سوره ی انعام آیه 84 )

     نوح را که برای بیان توحید به قومش فرستادیم گفتیم ای قوم، خدایی را بپرستید که جز او شما را خدایی نیست من بر شما سخت از عذاب بزرگ قیامت میترسم. گروهی از قومش گفتند که ما ترا سخت در گمراهی می بینیم  گفت: ای قوم من اصلاً در گمراهی نیستم شما بخطا می روید لیکن من رسول رب العالمینم پیغام خدا را به شما می رسانم و بشما نصیحت و اندرز می کنم و از خدا و وحی الهی باموری آگاهم که شما آگاه نیستید  آیا تعجب کرده و در نظر شما شگفت انگیز است که مردی از جانب خدا بیاد آوری شما فرستاده شد تا مگر شما را  بترساند تا پرهیزگار شوید، باشد که مورد لطف خدا گردید او را تکذیب کردند ما هم او  و پیروانش را در کشتی نجات دادیم و آنان که آیات الهی را تکذیب کردند غرق گردانیدیم  که مردمی نادان و کور دل بودند. (سوره ی اعراف آیه های 59 تا64)

در اینجا شیرازه ی سخن گسیخته و دنباله ی داستان در سوره ی یونس پی گرفته می شود:

ای رسول،  حکایت نوح را بر اینان باز گو که به اُمَتش گفت ای قوم اگر شما بر مقام رسالت و اندرز من به آیات خدا تکبر و انکار دارید، من تنها به خدا توکل می کنم، شما هم باتفاق بُتان و خدایان باطلِ خود هر مکر و تدبیری دارید انجام دهید تا امر بر شما پوشیده نباشد، و در باره ی من هر اندیشه باطل دارید بکار برید. پس هر گاه شما از حق روی گردانیده و نصیحت مرا نپذیرفتید، من از شما اَجری نخواسته بلکه اَجر رسالت من بر خدا است، و من خود از جانب حق مأمورم که از اهل اسلام،  و تسلیم حُکم او باشم  قوم نوح باز هم نوح را تکذیب کردند، ما او و پیروانش را در کشتی نجات آورده و خلفای روی زمین قرار دادیم و آنان که آیات ما تکذیب کردند همه را به طوفان هلاک قرق کردیم، بنگر تا عاقبت آنها به کجا کشید.  (سوره یونس اآیه های 71 تا 73)

دنباله ی داستان را باید در سوره ی هود جستجو کرد:

نوح را سران کافران قومش پاسخ دادند که ما ترا مانند خود بشری بیشتر نمی دانیم و در بادی نظر آنانکه پیرو تو اند اشخاصی پست و بی قدر بیش نیستند و ما هیچگونه مزیتی  بر شما نسبت بخود نمی بینیم بلکه شما را دروغگو می پنداریم…. و به نوح وحی شد که جز همین عده که ایمان آوردند دیگر ابداً هیچکس از قومت ایمان نخواهد آورد و تو بر کفر و عصیان این مردم محزون مباش، و به ساختن کشتی در حضور ما و بدستور ما مشغول شو و در بارِ ستمکاران که البته باید غرق شوند سخن مگو. و نوح بساختن کشتی پرداخت هر کس از قومش بر او می گذشت ویرا مسخره و استهزا می کرد، نوح در جواب آنها می گفت: اگر امروز شما ما را مسخره می کنید ما هم روزی شما را پاسخی بدهیم که بعد از این بدانید. و دستور داد که شما مومنان بکشتی در آیید تا بنام خدا کشتی، هم روان شود، و هم به ساحل نجات رسد، که خدای من البته صاحب مغفرت و رحمت است! (هود: از آیه 27)

اکنون برای نشان دادن برتری فَرّوشکوه خدای ایرانی نسبت به اله هان دینهای ابراهیمی به فرازهایی از ناسازگاری میان داستان وَرِ جمکرد در گرامی نامه ی اوستا و توفان نوح در تورات و قران نگاه می کنیم:

در داستانهای سامی پدید آورنده ی توفان هراسناک  اله هان، یهوه،  و الله اند.. ولی در داستان ایرانی پدید آورنده آن زمستان پُرمرگ اهریمن است نه خدا، اهورَه مزدا در جستجوی راهی است تا زیستمندان را از پتیارگیهای اهریمن دور بدارد!

در هر دو داستان تورات و قران،  یهوه و الله در پی خشم و کینه در تباه کردن زمین و نابودکردن زیستمندان می کوشند.. در داستان ایرانی اهورَه مزدا  می خواهد بیارمندی آدمی  جهان را ببالاند و از گزند پتیارگیهای اهریمن دور بدارد.

در تورات و قران، یهوه و الله تنها با نوح  بگفتگو می نشینند.. ولی در داستان ایرانی اهوره مزدا به همراه ایزدان و جمشیدِ خوب رمه و گروه بزرگی از بهین مردمان خردمند، در کنار رود دایتیا به رایزنی می نشیند تا در پرتو خرد و اندیشه ی نیک راهی برای رهایی زیستمندان از آن پدیده ی مرگبار [که اهریمن در کار فراهم آوردن آن است] بیابند…

کوتاه سخن اینکه الله: نابخرد-  تبهکار- ویرانگر- جان ستیز- زندگی ستیز- شادی ستیز و آشوبگر است…  و اهوره مزدا: زندگی بخش- مهر گستر – سامان بخش-  شادی آفرین-جشن ساز- نغمه پرداز- و غمخوار مردمان است .

جمشید در شاهنامه

در شاهنامه سرشت جَم(جمشید) تا اندازه ی زیادی دگرگون شده و گوهر اساتیری خود را تا اندازه ی زیادی از دست داده است. در اینجا او شهریاری توانا و شکوهمند است که دیرگاهی بر جهان فرمان می راند و کار مردمان را سامان می بخشد و بسیاری از نهادهای زندگی مردمان را بُنیاد می نهد.

پس از درگذشت تهمورس دیو بند،  جمشید فرزند او:

                                   بر آمد برآن تختِ فرخ  پدر    به رَسم کیان، بر سرش  تاج زر

                                   کمر بست با فرّ شاهنشهی    جهان سر به سر گشت او را رَهی

فَرّشاهنشهی نیرویی است نا دیدنی و نابسودنی که از سوی دادار آفریدگار به شهریاران نیک سرشت مانند جمشید و فریدون و کوروش بزرگ بخشیده می شود تا بیارمندی آن زمین را جشنگاهی بسازند برای آب و خاک و گیاه و جانور و آدمی، و شادی  و مهر میان باشندگان روی زمین بگسترانند.

زمانه برآسوده از داوری     به فرمان او دیو ومرغ و پَری

داوری در شاهنامه بیشتر بچم جنگ و ستیز و تنش بکار رفته است

جهان را فزوده بدو آبروی     فروزان شده تخت شاهی بدوی

                                   مَنم،  گفت با   فَرّهِ ایزدی     همَم شهریاری  و   هم   بخردی                              

بَدان را زبَد، دست کوته کنم     روان  را سوی  روشنی   ره  کنم

در اینجا مانند همه ی دیگر شهریاران نیک سرشتِ ایرانزمین، در همان نخستین روز تخت نشینی برنامه ی کار خود را با مردم در میان می نهد، نخست والامندی پایگاه و توانمندی های خود را بر می شمارد و سپس:

در آغاز دستی به ابزار برد    درِ نام جُستن به گُردان سپرد

در هستی شناسی ایرانی خدا و آدمی دوشادوش هم در کار آفریدن و بالاندن و پروراندن اند، ولی هریک کار خود می کند، خدا خاک و خورشید و آب و دانه و باد و باران پدید می آورد، ولی ساختن خیش و شکافتن سینه زمین و پاشیدن تخم و پرستاری کردن و ببار نشاندنِ  کِشت،  کار آدمی است نه کارخدا!. در گستره این جهان بینی است که جمشید دست بکار ساختن ابزارِ می شود تا زندگی و زیستگاه مردمان را سامانی شایسته تر بخشد.

       به فَرِّ کیی نرم کرد آهنا    چو خُود و زره کرد و چون جوشنا

فر کئی همان فر کیانی یا فَرّ شاهنشهی است، و جوشن که گاه خِفتان هم گفته می شود جامه یی است ساخته شده از چنبره های آهن که رزم آوران بهنگام نبرد بتن می کنند. از همین جا دانسته می شود که جمشید تنها در اندیشه خور و خواب و شاد زیوی مردمان نیست، در اندیشه پاسداری از دستاوردهای نیک آنها نیز هست.  بایسته ترین کار یک شهریار، پدید آوردن یک نیروی کار آمد رزمی برای پاسداری از دسترنج کار و کوشش مردم است نه مانند حکومت اسلامی، دارش و دسترنج مردمان را چاپیدن و بنام مستضعفین، دمار از روزگار مردم در آوردن!.

چو خِفتان و چون تیغ و بر گستوان   همه کرد پیدا به روشن روان

خِفتان جامه یی است که درونش را از ابریشم خام پر می کنند و بهنگام جنگ برای دور ماندن از زخم جنگ ابزار دشمن می پوشند،  تیغ همان شمشیر است، و برگستوان پوششی است که در میدان رزم می پوشند و گونه  دیگر از آن را بر اسب می اندازند تا اسب را نیز از گزند جنگ ابزار دشمن دور بدارند. روشن روان همان روشن اندیشی – روشن دلی – دانایی – آگاهی و بینشمندی است.

                                  بدین  اندرون سال پنجاه  رنج      ببُرد و از این ساز بنهاد گنج                       

                                  دگر پنجه اندیشه ی جامه کرد      که پوشند هنگام بزم و نبرد                    

این نخستین بار در تاریخ ادب جهان است که از جامه سخن بمیان می رود، بیاد داریم که گیومرت(کیومرس) نیای بزرگ جمشید:  پلنگینه پوشید خود با گروه و بهنگام یورشِ گرگ سیاه که نماد شبهای دراز یخبندان است: بپوشید تن را بچرم پلنگ! و سیامک با تن برهنه به نبرد آن گرگ سیاه رفت و سرما کمر او را شکست:

سیامک بیامد برهنه تنا     بر آویخت با پور اهریمنا

در روزگار هوشنگی هم با اینکه کارِ خانه سازی و روستا نشینی سامانی شایسته تر یافته بود، با اینهمه می

 بینیم:

زپویندگان هر که مویش نکوست    بکُشت و زیشان برآهیخت پوست

بدینگونه از چرم پویندگان     بپوشید بالای گویندگان

هنوز سخنی از رِشتَن و تافتن وبافتن و دوختن و اندازه گرفتن و جز اینها در میان نیست، نخستین بار در روزگار تابندگی جمشیدِ هورچهر است که سخن از جامه بدانگونه که امروز می شناسیم بمیان کشیده می شود.

بیاموخت شان رِشتَن و تافتَن    به تار اندرون پود را بافتن

تار و پود دو رشته یی هستند که در درازا و پهنای پارچه یا غالی و گلیم یا هر چیز دیگر بهم بافته و تنیده می شوند:

چو شد بافته شُستن و دوختن    گرفتند از او یکسر آموختن

و باز نخستین بار است که از شستن و پاکیزه کردن و دوختن سخن بمیان می رود! و اینها همه از نو آوریهای جمشید بود!.

                                   چو این کرده شد ساز دیگر نهاد    زمانه  بدو شاد و او نیز شاد

                                   ز هر پیشه ور انجُمن گِرد  کرد    بدین اندرون نیز پنجاه خَورد

در پنجاه سال دیگر به جدا سازی پیشه ها و سامان بخشیدن به کار و پیشه ی مردم و پدید آوردن انجمن های کارگری پرداخت.

گروهی که آتوریان خوانیَ ش    به رسم پرستندگان دانیَ ش          

آتوریان افزوده ی آتوربان، یا همان آذربان وآتش بان است که فردوسی این واژه را برای همه ی کیش بانان و رهبران دینهای گوناگون بکار برده است، برخی از نسخه نویسان که آرش این واژه را نمی دانسته اند آنرا به ریخت کاتوزیان و تورانیان و خاتون زنان و آثاریان و ارزانیان و کاثوریان نوشته اند!. شوربختانه بسیاری از اینگونه واژه ها، از راه نسخه های گوناگون شاهنامه به فرهنگنامه ها نیز راه یافته و مایه سردر گمی و دردسرهای بسیار گشته اند.

         جدا کردشان  از  میانِ  گروه     پرستنده  را  جایگه   کرد    کوه

                                               بدان، تا پرستش بُوَد کارشان    نوان، پیش روشن جهان دارشان

نوان همان نالان و زاری کنان است،  پیداست که نوحه خوانی و شیون و زاری برای الله،  یا برای پیامبران و امامان و دیگر یاران الله!  پس از رخداد کربلا به فرهنگ دینی ما راه نیافته است!.. چنانچه می بینیم پیشینه نوان گری یا نوحه خوانی برای خدا به روزگار پیش از جمشید می رسد!.  جمشید این دینکاران فرومایه را که جز غم گستری و اندوه پراکنی و تباه کردن خرد واندیشه ی مردم کاری ندارند، از میان مردم جدا می کند و می گوید شما که  نه می کارید نه می دروید، نه می بافید نه می شویید، تنها کارتان خرافه تنیدن و موریانه وار خرد مردمان را جویدن است، بروید بر بالای کوه، بدور از مردمان هر اندازه دل تنگتان می خواهد برای اله هان پنداری خود گریه و زاری کنید و کاری بکار مردم نداشته باشید!

رَدان را دگر دست بنشاندند   همی نام نیساریان( رَشتاریان) خواندند

در برخی از نسخه های شاهنامه بجای رَدان واژه ی ( صف) آورده و نوشته اند: صفی بر دگر دست بنشاندند! که درست نمی نماید!. رَدان همان جوانمردان و بخردان و دلیران و سروران اند. ولی «صف» از واژه های تازی است که فردوسی از بکار بردن اینگونه واژه ها تا جایی که توانسته خود داری کرده است. واژه ی نیساریان نیز در برخی از نسخه ها [رشتاریان] آمده که هر دو نا درست اند. این واژه در اوستای کهن بگونه ی خوائتو Xvaetu   آمده که همان سپاهی است، در اوستای جوان به ریخت  رَثَه اِشتَر Rasaeshtar  و در زند (که گزارش پهلوی اوستا است) ارتیشتر یا (ارتشتار) شده است. این بند را چنین باید نوشت و خواند:

ردان را دگر دست بنشاندند     همی نام ارتیشتر خواندند

                                           کِجا شیرمردان  جنگ  آورند     فروزنده ی  لشکر  و  کشورند

                                             از ایشان بود تخت شاهی بجای   اُ زیشان  بود  نام  مردی  بپای

                                           نَسودی سدیگر گُره را  شناس    کِجا نیست بر کس از ایشان سپاس

در برخی از نسخه ها بجای نَسودی « بَسودی» نوشته اند که هر دو از واژه های ساختگی اند و ریشه در زبان پارسی ندارند.  در اوستای کهن واژه ی  وِرِزِنَ Verezena همان است که امروزه برزیگر ( یا ورزگر) می گوییم. این واژه در اوستای جوان به گونه ی واست رِیهَ Vastrya  درآمد، و در زند پهلوی به واستریوش  دگرگون شد، فردوسی همین واژه را برای کشاورزان و برزیگران بکار برده است، ولی نسخه نویسان که چم آن را نمی دانستند، آن را بَسودی و نَسودی و جز اینها نوشتند!  این بند چنین است:

واستریوش سدیگر گُره را شناس   کِجا نیست بر کس از ایشان سپاس

واستر یوش   Vastryosهمان برزگر است

                          بکارند  و   ورزند  و خود بدروند    به  گاهِ   خورش  سرزنش   نشنوند

                             ز   فرمان  سر آزاده و ژنده پوش   ز     آواز   بَیغاره    آسوده    گوش

                  بَیغار یا بَیغاره و پَیغار: سرزنش – نکوهش- و سرکوفت است.

                                                        تن   آزاد  و   آباد  گیتی   بدوی   برآسوده از  داور و گفتگوی

                                                     چه گفت آن سَخنگوی آزاده مرد   که آزاده  را  کاهلی بنده  کرد

                                                        چهارم   که خوانند اهتوخشی   همان دست ورزان با سرکشی

هوتخشی هم در برخی از نسخه ها  بگونه ی اهنوخوشی و اُهتوخوشی آمده که هر دو نادرست و ریشه در هیچ یک از زبانهای ایرانی ندارند، درستِ این واژه همان هوتُخشی است که خود از دو بهر فراهم گشته است، بهر نخست آن [هو]  به چم: خوب – به – نیکو… و بهر دوم تُخشی یا تُخشایی برآمده از بُن واژه ی تُخشیدن  به چم: بالا نشستن- کوشیدن – و نیروی خود را برای انجام کارهای نیکو بکار بستن است.

برخی دیگر از اوستا شناسان این واژه را هویی تیش  Huitish از ریشه ی هویی تی  Huitiاز بُن واژه ی هو Hu به چم آماده ساختن و به کار بستن دانسته اند. هریک از این دو برگردان را بپذیریم هوتُخشی می شود بهکوشی – تُخشیدن برای انجام کارهای نیک، و در اینجا سخن از پیشه ورانی است که با کار و کوشش و نو آوریهای خود نیازمندیهای همبودگاه را فراهم می آورند.

کِجا کارشان همگنان پیشه بود   روان شان همیشه پر اندیشه بود

کِجا همان است که امروزه «که» می گوییم. بدین گونه کاروزان زمانه ی خود را در چهار گروه یا چهار انجمن و بگفته ی امروزی در چهار سندیکا از هم جدا می کند.

نگاهی دگر بار به پیشه های چهار گانه

زنده یاد عبدالحسین نوشین در « واژه نامک» آورده است:

    « نام این چهار گروه در نسخه های خطی (بجز یک نسخه) و چاپی شاهنامه: « کاتوزیان- نیساریان- نَسودی[بَسودی]- اهنوخوشی[اهتوخوشی]- ضبط شده است. این نام ها از شاهنامه های خطی و چاپی به فرهنگ ها راه یافته در همه ی آن ها نام این چهار گروه را به همین شکل ها نوشته اند.

ده سال است که دانشمندانِ زبانشناس و اوستا شناس می گویند که این نام ها ( بخصوص نام سه گروه اول)

از بیخ و بُن نادرست و بی معناست و برای یافتن شکل درست آنها فرض ها و گمان های گوناگون ایراد کرده اند. ولی هیچیک از این گمان ها تا کنون مسئله را به حل قطعی نزدیک نساخته است.

اینک ببینیم این نام ها در اوستا و به زبان پهلوی به چه شکلند؟

ابتدا در گاتها( که کهن ترین بخش اوستاست) از سه پیشه، یا رَسته نام برده شده است:

Xvaetu سپاهی

Verezena برزیگر

Airyaman پیشوای دین

سپس در بخش های دیگر اوستا که نسبت به گاتها تازه ترند نام های این سه گروه به این شکل آمده است:

Athravan آذربان ( آتشبان)

Rathaestar سپاهی

Vstrya برزیگر

این سه واژه در زند[تفسیر اوستا] بدین شکلند:

آتوربان(اسروک Asravak) آذربان

آرتیشتر Arteshtar ارتشدار

واستریوش Vastryosh برزگر

سپس گروه دیگری به نام هویی تیش Huitish از ریشه ی هویی تیHuiti  از مصدر هو Hu به معنی آماده ساختن و بکاربستن، به گروههای سه گانه افزوده شده که در تفسیر پهلوی اوستا به هوتوخش ترجمه شده است:بنا براین نام گروه های چهار گانه به زبان پهلوی چنین است: 1- آتوربان  2- ارتیشتر   3- واستریوش   4- هوتوخش. (واژه نامک، فرهنگ واژه های دشوار شاهنامه، انتشارات معین، زیر واژه کاتوزیان)

   زنده یاد استاد ابراهیم پورداود در باره ی شکل این نام ها در شاهنامه می نویسد:

        « فردوسی در شاهنامه از برای طبقات چهارگانه لغات دیگری استعمال کرده و تشکیل طبقات را به جمشید نسبت می دهد، از این قرار : کاتوزیان،  نیساریان،  نَسودی،  اهنوخوشی. لغات شاهنامه بگونه یی خراب شده و از شکل و ترکیب اصلی خود بیرون رفته که به هیچ وجه نمی توان اساس و بنیادی برای آنها پیدا کرد . نه شبیه لغات گاتها هستند و نه نزدیک به لغات اوستا. تنها اسم طبقه چهارم که اهنو خوشی باشد نزدیک است به اسم طبقه ی چهارم اوستا هویی تی [ هُتخش] (ابراهیم پور داود، گات ها رویه 88)

دکتر محمد معین در باره نام گروه نخست آورده است:

      « کاتوزیان جع «کاتوزی» است، و کاتوز  یا کاتوزی به هیچ وجه در ریشه های زبانهای ایرانی نیست و قطعاً در اصل واژه ی دیگری بوده است که کُتاب( نسخه نویسان) بدین صورت در آورده اند. آقای پورداود در نسخه خطی شاهنامه مورخ به سال 885 هجری که متعلق به کتابخانه ی شخصی چستر بتی Chester Betty ثروتمند انگلیسی است، مصراع فردوسی را چنین دیده اند: « گروهی که آموزیان خوانیش» و بنا بر این آموزیان به جای کاتوزیان به کار رفته و اگر آن اصطلاح خود فردوسی باشد، لغت درست بجای «آتوربان» و «آذربان» نمی نشیند بلکه مترادف هیربدان است که بعدها به موبدان نیز اطلاق شده. و همین مصراع در نسخه خطی شاهنامه متعلق به کتابخانه آقای دهخدا که در قرن نهم تحریر شده: « گروهی که سوریان خوانیش» ثبت گردیده.»

                                                                                  ( مزدیسنا و تأثیر آن در ادبیات پارسی رویه 406)

بر می گردیم به شاهنامه:

   بدین اندرون سال پنجاه  نیز   بخورد و ببخشید بسیار چیز

                                            از  این  هر یکی  را  یکی  پایگاه      سزاوار  بگزید و  بنمود راه

                                                 که تا هر که اندازه ی خویش را       ببیند بداند  کم  و بیش را

واژه ی اندازه در فرهنگ ایران از ارزش بسیار والایی بر خوردار است، اندازه گیری نه تنها در کار ساختمان و آمیختن چیزها و مایه ها بیکدگر [بویژه درکیمیاگری و خوراک پزی]، ونکه شناخت اندازه در همه ی زمینه های زندگی، منش و رفتار آدمی را هنجاری شایسته می بخشد، هنگامی که کار از اندازه گذشت، سامان و هنجار کارها از هم گسیخته می شود و زیانهای بزرگ در پی می آورد:

                               که  هر کس  اندازه ی خویش  را      ببیند    بداند   کم  و  بیش   را

                                   از  آن پس که این ها شد آراسته     شهنشاهِ  با  دانش  و  خواسته

                                   بفرمود    دیوانِ    نا    پاک     را      به  آب  اندر آمیختنِ خاک  را

                                   هر آنچ از گل آمد چو بشناختند      سبک خِشت را  کالبَد ساختند

                                   به سنگ و  به گچ دیو دیوار کرد      نخستَ ش به اندازه در کارکرد

                                   هر آنچ از گل آمد چو بشناختند      سبک خشت  را کالبَد ساختند

واژه ی دیوار یا  دیو آر در زبان پارسی هنوز هم یادگار همین رُخدادِ خجسته است.  اندازه در بکار گرفتن خِشت ها همان کارهنداچه گری یا هندسی است، واژه ی مهندس نیز از همین هنداچه یا اندازه گیری بر خاسته و بزبان تازی رفته است.

چو گرمابه و کاخهای بلند    چو ایوان که باشد پناه از گزند

سخن از گرمابه ، آنهم در روزگارجمشید نشان دهنده ی این است که ایرانیان از همان روزگارِ روستا نشینی در اندیشه ی شستن تن،  و پاکیزه نگهداشتن زیست بوم خود بودند، خانه تکانی در روزهای پایانی سال که یکی از گرامی ترین آیین های نوروزی است ، یادگاری از همین پاکیزه نگهداشتن زیستگاه است.

در همین جا شایان یاد آوری است که تا سده ی سیزدهم،  و پس از آن نیز شهروندان پاریسی بجای آبریزگاه، کاسه هایی در کنار خوابگاه خود می گذاشتند و بامداد روز دیگر آن را از پنجره به کوچه می ریختند!.. پس از بروز مرگ سیاه (بیماری طاعون) در سال 1531 دولت فرانسه فرمان داد که در هر خانه یی می بایست یک آبریزگاه ساخته شود، ولی مردم فرانسه این فرمان را بها ندادند و به همان شیوه ی پیشین سرگین و پساب خود را در کوچه پس کوچه ها و گذرگاهها ریختند. در انگلستان کار از اینهم بد تربود!. جهانگردانی که در آن روزگار به کمبریج رفته اند از بوی گند و پلشتی شهر گزارش های بسیار دل آشوب از خود بر جای گذاشته اند.

جمشید در پی خانه سازی به آراستن زیستگاه می پردازد و سرانجام برای کوتاه کردن دست زور آور مرگ از سر مردمان به پزشکی روی می آورد

پزشکی و درمان هر دردمند    درِ تندرستی و راه گزند

در گرامی نامه ی اوستا از پنچ گونه پزشکی نام برده شده است، نخست: اشا بَی شزا Asha bayshaza … اشا همان است که امروزه هنجارِهستی – سامانِ آفرینش – و ریتم کیهانی می گوییم، و بَی شزا همان پزشکی، و چم آن از میان بُردنِ درد و رنج است.  در این رشته از پزشکی ، کارِ اشو پزشک این بود که از راه بهداشتِ تن، و خوراک و نوشاک و پوشاک، و پاکیزگی خانه و زیست ‌بوم، مردمان را از گزند بیماری دور نگهدارد، و اگر در پی هرگونه بدهنجاری اشای بدن در جایی شکسته می شد، بیاری بیمار بشتابد و سامان و هنجار بایسته را به ساخت و بافت بدن و پاکیزگی و زیبایی خانمان و  پیرامون زیست برگرداند. در این رشته از پزشکی گاه با مالیدن بخشی از اندامهای بدن، یا برخی ورزشهای ویژه،  بیمار را یاری می رساندند، همان کاری که امروزه فیزیوتراپی می گوییم.

دوم: داتو بَی شزا Datou bayshaza  یا « داد پزشکی» که امروزه  پزشکی قانونی می گوییم. این گروه از پزشکان، مردم را به پاکیزه نگهداشتن تن و جامه و زیستگاه بر می انگیختند و آموزشهای بایسته را به مردم می دادند  تا از گسترش بیماری در میان همبودگاه جلوگیرند، از سوی دیگر، با جداکردن جام ها و پیاله ها و آوندها و خوابگاه و بِستر و جامه های بیماراز دیگران، در پیشگیری از گسترش بیماری و همه گیر شدن آن می کوشیدند و کسانی را که گمان آلودگی در آنها می‌ رفت در خانه‌های ویژه یی به نام  نُشوه‌ خانه  یا  خانه ی ۹شبه نگهمیداشتند. جامه های چنین کسان می بایست با برخی از گیاهان دود زا « گندزدایی » یا ضد عفونی می شد،  این کار روزانه سه بار انجام می‌ گرفت.

سوم: کرتو بَی شزا Karatou bayshaza  همان که امروزه کارد پزشکی می گوییم.

 چهارم: اورورو بَی شزا Urvoroo bayshaza یا گیاه پزشکی. اورورو از بن واژه ی  اورور Urvor  به چم گیاه است،  این گروه از پزشکان را می توان هم دارو ساز وهم گیاه پزشک نامید.

پنجم: مانتره بَی شزاMantra Bayshaza  . « مانتره» به چم سخن ورجاوند و آسمانی است، در این رشته از پزشکی ، پزشک بدون بهره گیری از دارو، تنها با گفتن سخنان امید بخش و اندیشه انگیز بیاری بیمار می شتافت، این رشته از پزشکی را می توان با آنچه که امروزه « روانپزشکی » می گوییم برابر شناخت .

                                      پزشکی و  درمان هر  دردمند     درِ     تندرستی   و    راهِ   گزند

                                      همان  رازها  کرد  نیز  آشکار     جهان  را  نیامد چنو خواستار

                                      گذر کرد زان پس به کشتی بر آب     زکشور به کشور بر آمد شتاب

                                     چنین سال پنجاه  بورزید  نیز     ندید از هنر بر خِرَد بسته چیز

واژه ی هنر در شاهنامه ی فردوسی و در همه ی دیگر نامه های کهن پارسی برای: شناخت – بینشمندی – دانش – فرهیختگی – فرجادی – فزونی – و برتری  بکار می رود.

فردوسی بزرگ در اینجا دیدگاه خود را با ما در میان می گذارد و می گوید که: جهانِ هستی بی هیچ پرده پوشی خود را در برابر دید ما برهنه کرده و هیچ رازی را در پس پرده نگه نداشته است! این خویشکاری ماست که با کار و کوشش، در پرتو خرد و اندیشه ی نیک، چندی و چونی جهان را بشناسیم، پرده از رازوارگیها برداریم و بر توانمندیهای خود بیفزاییم، همانگونه که جمشید کرد:

                                   همه کردنی ها  چو  آمد  پدید     به گیتی  بجز   خویشتن  را   ندید

                                چو آن کارهای وی آمد بجای      ز  جای  مِهی  بر تر   آورد    پای

                                   به فَرِّ کیانی یکی تخت ساخت      چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت

امروز هم هواپیماهای تیز پرواز را به رنگها و نشانه های زیبا می آرایند

                                  که چون خواستی دیو بر داشتی      ز هامون بگردون بر افراشتی

                                  چو  خورشید  تابان  میان   هوا      نشسته  بر  او شاه  فرمانروا

                                  جهان انجمن شد بَرِ تخت اوی      از آن بر شده فَرّهِ بخت اوی

                                  به جَمشید  بَر  گوهر  افشاندند     مَر آن روز را روز نو خواندند

                                   سر   سالِ  نو   هُرمَز    فرودین      برآسوده از رنج تن، دل زکین

                                   به   نوروز  نو  شاه  گیتی  فروز      برآن تخت بنشست پیروز روز

                                   بزرگان  به   شادی    بیاراستند      می و رود و رامشگران خواستند

                                   چنین جَشنِ  فَرُخ  از آن روزگار      بمانده از آن خسروان یادگار

                                 چنین سال سی سد همی رفت کار     ندیدند مرگ اندر آن روزگار

با کار و کوشش و نو آوریهای پیاپی، مردم زیر زیر فرمان خود را به گامه ی بی مرگی رسانید.

ز رنج و زبدشان نبُد آگهی    میان بسته دیوان بسان رهی

میان بسته همان کمر بسته، بَسیجیده – آماده شده – و دست بکار شده است،  و رهی از واژه های پهلوی و دارای دو آرش است، نخست:  راهی – رونده – مسافر،  و دوم: چاکر – فرمانبردار. در اینجا همان چاکر و فرمانبردار است:

به فرمانش مردم نهاده دو گوش    ز رامش جهان بُد پُر آواز نوش        

                                جهان بُد به آرام، از آن شادکام      ز یزدان  بدو  نو به نو بُد پیام                              

اینکه زیزدان بدو نو به نو بُد پیام  نشان همدلی و همیاری میان خدا و آدمی است.  جمشید بجای اینکه توکل به خدا کند، بیاری خدا می شتابد، و خدا نیز با پیش دانشی و خرد همه آگاه، راه درست پیروزی بر اهریمن را در این نبرد کیهانی نیک و بد به او نشان می دهد.

                              چو  چندی بر آمد بر این روزگار     ندیدند   جز   خوبی   از   شهریار

                              جهان سر  بسر گشته  او  را رهی     نشسته     جهاندار     با     فَرّهی

                              یَکایَک  به  تخت  مِهی   بنگرید     به  گیتی  جز  از خویشتن را ندید

یَکایَک در بیشتر بخشهای شاهنامه  به چِم ناگهان و یکباره آمده است.

                              مَنی کرد  آن  شاه  یزدان  شناس     ز  یزدان  بپیچید  و شد نا سپاس

                           گرانمایگان  را   ز  لشگر  بخواند    چه مایه  سَخُن  پیش ایشان براند

                              چنین گفت با  سالخورده   مِهان    که  جز خویشتن  را  ندانم  جهان

                              هنر  در  جهان از من آمد  پدید     چو  من تاجور  تخت شاهی ندید

                              جهان  را  به خوبی  من   آراستم    چنان گشت گیتی که من خواستم

                              خور و خواب و آرامتان ازمن است     همان پوشش و کامتان از من  است

                              بزرگی و دیهیم و   شاهی مراست     که گوید که جز من کسی پادشاست

                              به دارو  و  درمان جهان گشت راست     که بیماری و مرگ کس را  نکاست

                              جز از  من که بر داشت مرگ از  کسی     اُ  گر  بر  زمین  شاه   باشد   بسی

                              شما را زمن هوش و جان در تن  است     به من نگرود هر که آهرمن است

                              گر ایدون که دانید من کردم این     مرا   خواند   باید   جهان   آفرین

                              همه  موبدان   سر  فگنده نگون     چرا، کس نیارَست گفتن نه چون

واژه ی موبدان در اینجا خردمندان و ریش سپیدان و جهان دیدگان اند، نه کیشبانان آیین زرتشت.

                                چو این گفته شد فَرّ یزدان از اوی   گُسست و جهان شد پر از گفت و گوی

                                هر آن کس زدرگاه، برگاشت روی    نمانده به  پیشَ ش  یَکی  نامجوی

                                سه و بیست   سال   از درِ  بارگاه    پراکنده     گشتند    یکسر    سپاه

                                مَنی   چون    بپیوست با  کردگار     شکست  اندر آورد و برگشت کار

                             به جَمشید بَر، تیره گون گشت روز    همی    کاست   زو  فَرّ  گیتی فروز

                                از او  پاک  یزدان چو شد خشم ناک   بدانست  و  شد شاه، با ترس و  باک

                                که  آزرده  شد پاک یزدان از  اوی   بدان  درد ، درمان  ندید ایچ  روی

                                همی  راند  جمشید خون در کنار    همی     کرد     پوزش    بَرِ  کردگار

                                همی   کاست    زو   فَرّه    ایزدی     بر   آورده  بر   وی شُگوهِ     بدی

ضحاک و پدرش

یَکی    مرد    بود    اندر   آن روزگار     ز   دشت   سواران   نیزه   گذار      

                                  گرانمایه  هم  شاه  و هم نیک مَرد     ز   ترس   جهاندار   با  بادِ   سرد

                                    که    مَرداسب  نام   گرانمایه   بود     به  داد  و  دهِش برترین پایه بود

دشت سواران نیزه گذار همان سرزمین عربستان است. این بزرگ مردِ نیک سرشت، پسر خیره سری دارد که جز سوارکاری و روزگار را به بیهوده گذراندن چیز دیگری نمی داند:

                             جهانجوی  را   نام   ضحاک   بود     دِلیر و سبک سار  و بی باک  بود

                             چنین   بُد   که   ابلیس روزی  پگاه     بیامد  بسان  یَکی    نیک    خواه

                             دل   مِه  تر   از   راه    نیکی     بِبُرد     جوان گوش،  گفتارِ  او  را   سِپُرد

                             بدو  داد  هوش  و  دل و جانِ پاک     پراگند  روی  سر  خویش   خاک

ابلیس با هزار رنگ و نیرنگِ خود، از ضحاک دل می برد  و او را به کشتن پدر و نشستن بر تخت پادشاهی عربستان بر می انگیزد:

بگیر  این سرِ مایه  درگاهِ اوی     ترا  زیبد اندر جهان جاهِ  اوی

ضحاک درآغاز از ریختن خون پدر خود داری می کند و تن به چنین بی شرمی نمی دهد، ولی ابلیس با ترفندهای ویژه یی که دارد دل او را بدست می آورد و با کندن چاهی بر سر راه پدر، زمینه ی کشته شدن او را فراهم می آورد :

                             فرو مایه     ضحاک     بی    دادگر     بدین   چاره    بگرفت   گاهِ    پدر

                              به  سر   بَر   نهاد     افسر    تازیان     بر  ایشان ببخشود  سود  و  زیان

                             چو   اهریمنَ ش  دید  با آن  سُخُن    یکی    پند    دیگر   نو   افگند   بُن

                             بدو گفت : چون سوی  من   تافتی    ز   گیتی   همه    کام     دل   یافتی

                             اگر    هم   چنین    نیز   پَیمان  کنی    نپیچی    ز  گفتار   و   فرمان   کنی

                             جهان  سر به سر  پادشاهی تراست    دَد  و  دام و مرغ و   ماهی  تراست

ابلیس این بار در پیکر یک جوان سخن گوی و بینا دل و پاک تن، نزد ضحاک می رود  خود را خوالیگر [آشپز] می شناساند و با پختن خوراکهای خوشمزه دل از ضحاک سبکسر می رباید:

خورش ها ز کبک و تذرو  سپید     بسازید و آمد دلی پُر اُمید

شه تازیان چون به خوان دست بُرد    سَرِ کم خرد مهر او را سپُرد

پس از چند روز شکمبارگی

بدو گفت: بنگر که تا آرزوی    چه خواهی  بخواه  از من ای  نیک خوی!

ابلیس می گوید

                             مرا  دل  سراسر پر از مهر تُوست!     همه توشه ی جانَم از چهر توست

                             یَکی خواهشم هست به نزدیک شاه     اُ  گر  چه  مرا   نیست   این  پایگاه

                             که  فرمان  دهد شاه  تا شانه اش    ببوسم    بمالم   رُخ   و   چانه اش

این ارزانترین پاداشی بود که یک خورشگر خوب می توانست از ضحاک بخواهد:

                                    بدو  گفت: دادم من این کام تو    بلندی    بگیرد   مگر  نام   تو

                                    بفرمود تا دیو چون  جُفت اوی    همی بوسه یی داد بر سُفتِ اوی

  سُفت یا سِفت افزون بر استوار، سخت، چفت، پا برجا… به چم دوش و شانه هم هست. در اینجا همان دوش و شانه است.

                             چو  بوسید، شد  در زمان نا  پدید   کَس اندر  جهان  این  شگفتی ندید

                             دو  مار  سیه  از  دو شانه  بِرُست    غمی گشت و از هر سویی چاره جُست

از بوسه گاه اهریمن بی درنگ دو مار سیاه  آزار دهنده سر برون کشیدند!

                             سرانجام  بُبرید  و  هر  دو   گرفت     سِزَد   گر   بمانی از  این در شگفت

                             چو  شاخ درخت آن دو  مار سیاه    بر   آمد  دگر   باره  ز  بازوی  شاه

  ضحاک که در این بازی بد شگون، در برابر ابلیس مات شده است! تنها راه برون رفت از این گرفتاری را بریدن آن مارها از روی دوش خود می داند، ولی شگفتا که بی درنگ دو مار دیگر از بوسه گاه اهریمن سر برون می کشند و به آزار او می پردازند.

پزشکان فرزانه گِرد آمدند     همه یَک به یَک داستان ها زدند

   داستان زدن: همان همپرسگی و رای زنی و آزمونهای پیشین خود را با یکدگر درمیان گذاشتن است.

ز هر گونه نیرنگ ها ساختند     مَر آن درد را چاره  نشناختند

نیرنگ دراینجا به چم فریب نیست، به چم راهکار – چاره گری – و کاردانی است… ولی ابلیس هشیارتر و نیرنگ ساز تر از همه ی آن پزشکان فرزانه است:

به سان پزشک اهرمن باز، تَفت     به فرزانه گی نزد ضحاک رفت

تفت: تیزی و تُندی است، ابلیس که هزار رنگ و نیرنگ در چنته  دارد این بار خود را در پیکر پزشکی کار آزموده به درگاه ضحاک می رساند و پس از بررسی اندازه و بلندا و چیستی مارها می گوید: راه رهایی از این پدیده ی جان ستیز،  بریدن آنها نیست:

بدو گفت: کاین بودنی کار بود!    بمان تا چه ماند، نباید درود!

بودنی کار: همان [تقدیر الهی]  است! می گوید: این بخشی از سرنوشت توست  و ترا از این سرنوشت بد شگون گریزی نیست!

                               خورش ساز و آرامِ شان ده به خَورد     نشاید  جز  این  چاره یی  نیز  کرد

                            به جز مغز مردم مَده شان خُورِش    مگر  خود    بمیرند   زین   پرورش

                            نگر نرّه دیو اندرین جُست و جوی    چه جُست و چه دید اندرین گفت وگوی

                            مگر    تا   یَکی   چاره  سازد   نهان    که    پردخته  مانَد  ز مردم جهان

فردوسی با این سخن پرده از راز اهریمن بر می دارد:  اینهمه  کوشش ابلیس برای این نیست که سر بسر ضحاک بگذارد و زمینه سرگرمی ما را فراهم بیاورد! برای این است که جهان را از مردم تهی بگرداند!( که پردخته ماند ز مردم جهان).  شایانِ یاد آوری است که از دید پیر شهنامه گوی توس، جنبدگان تهی مغز «مردم» شمرده نمی شوند.

تباه شدن روزگار جمشید و انگیزه های آن

بیاد داریم که جمشید پس از نو آوریهای پیاپی که هر یک بگونه یی مایه ی پیشرفت و بهروزگاری مردم ایران را فراهم آوردند:

یکایک به تخت مِهی بنگرید     به گیتی جز از خویشتن را ندید

با نگاهی به پیرامون خود، مردمی را دید که هیچگونه همانندی با آن مردم گرسنه و بیمار و برهنه ی روزگار کیومرسی و سیامکی و هوشنگی و ناصرالدین شاهی نداشتند!.  آن مردم کوچوَر و برهنه و بی خانمانی که تیغ گرسنگی هر دم بالای سرشان بود، و دست زور آور مرگ،  پیر و جوان و کودک و زن و مردشان را با داس سرما و بیماریها و گند زدگی ها و گرسنگی های پیاپی، و کچلی و آبله و مالاریا و دیفتری و هزار و یک درد بی درمان دیگر درو می کرد!. در پرتو خرد و اندیشه ی نیک، و کرد و کار جهان آرای آن شهریار خورشید چهر، از بهترین زندگی برخوردار شدند، از آب کردن توپال های گوناگون مانند ذوب آهنِ اسپهان گرفته تا ریسندگی و بافنگی و کانال کشی و زهکشی و هموارکردن زمین های کشاورزی و بیمارستان و بوهای خوش و دریانوردی و هوا نوردی و هزار و یک دستاورد نوین دیگر، توانستند سری در میان ملتهای سر بلند جهان بر افرازند! آنگاه بزرگان و بلند پایگان کشور را به پیشگاه خود فراخواند و گفت: بیاد داشته باشید که کجا بودید و امروز کجا هستید!  اینهمه را من برای شما فراهم آوردم:

                               جهان را بخوبی من آراستم     چنان گشت گیتی که من خواستم

واژه ی «جهان» در این بند مانند بسیاری از دیگر بندها، نمارش به ایران دارد نه سراسر کره ی زمین! و«گیتی» هم نمارش به شیوه ی زیست اینجهانی مردمان است نه آسمان و زمین!.   کسی که همراه با بهین مردمان روزگارِ خود با اَهورَه مزدا و ایزدان، در کنار «رود داییتای نیک » به همپرسگی می نشیند!.. کسی که در درازی بیش از شش سد سال چرخه ی پر فروغ شهریاری خود،  زندگانی مردم را با نو آوریهای پیاپی از یک گامه به گامه ی بالاتر فرا می بَرَد!.. می داند که او آراینده ی گیتی  نیست!..گیتی در اینجا همان آب و خاک و گیاه و جانور و مردمانی اند که برهنه وبی خوراک، بدست او سپرده شدند، و او توانست با کار و کوشش در پرتو خرد و اندیشه ی نیک و نوآوریهای پیاپی، آن مردم چرکین تن و بیمار و نا توان را به گامه ی هوانوردی و دریانوری و جشن سازی برساند!.

می گوید:

شما مردمی را که که در ژرفای تیره روزگاری دوران کیومرسی و هوشنگی گورستانهاتان کودکستان بودند! من به گامه یی از توانمندی رساندم که در جهان پیرامون خود سرآمد بس بسیاران شدید! فَرّه ایران را من گسترانیدم! ایرانِ توانمندِ و پُر شکوه امروز،  نه آن ماتم سرای در سوگ  نشسته ی روزگار کیومرسی و هوشنگی است!   امروز از آن بیماریهای گندزا که گورستانهاتان را «کودکستان» کرده بودند نشانی نیست:

به دارو و درمان جهان گشت راست     که بیماری و مرگ، کس را نکاست

این من بودم که دست مرگبار وبا و کچلی و تراخم و زخم زرد و آبله و شپش را از سرشما مردم اهرمن کوبیده  کوتاه کردم!.

جز از من که برداشت مرگ از کسی    وگر بر زمین شاه باشد بسی

خور و خواب و آرامتان از من است    همان پوشش و کامتان از من است

بزرگان ایران با شنیدن اینگونه سخنان درشتناک! از درگاه جمشید روی بر تافتند:

از آن پس بر آمد از ایران خروش     پدید آمد  از هر سویی جنگ و  جوش

سیه گشت رخشنده روز سپید      گُسَستند پیوند از جَمِ شید

پدید آمد از هر سویی خُسروی     یکی  نامجویی ز  هر پَهلُوی

سپه کرده و جنگ را ساخته     دل از مهر جمشید پرداخته

یَکایَک از ایران بر آمد سپاه      سوی تازیان بر گرفتند راه

در گرماگرم این خود زدنها و آتش زدنها، همه ی گروههای ستیزنده بهم پیوستند و در یک همازوری شگفت انگیز و ایرانسوز همه با هم سوی تازیان برگرفتند راه! چرا؟ چون:

شنودند کانجا یکی مهتر است      پر از ترس شاهِ اژدها پیکر است

این سخن باندازه یی هراس انگیز است که چهار ستون تن آدمی را می لرزاند! خواننده ی بیدار دل، شگفت زده در جای خود میخکوب می شود که چرا ایرانیان چنین کردند؟

اگر روشنفکرنمایان تاریک اندیش ایرانی  در پی آزادی  و هوده های بیشتری بودند، چرا به جستجوی شهریاری بهتر از جمشید در سرزمین خودشان نرفتند؟.  مگر در میان مردمِ خودشان یک زن یا یک مرد شایسته  پیدا نمی شد که برجای جمشید بنشانند!.

                             شنودند کانجا یکی مهتر است    پر از ترس، شاهِ اژدها پیکر است!

خخخخ.jpg

آنهایی که می گوینداسلام نباید آدم کشی کند، آدم های نفهمی هستند که معنی اسلام را نفهمیده اند، پیغمبر برای همین می آید که جنگ بکند و آدم بکشد(روح لله خمینی در زاد روز محمد آذرماه 1363)

نشنودند کانجا شهریاردادگری است که می تواند با کار و کوشش، و داد و دهش، دروازه های نوینی از بهروزگاری را برویشان بگشاید!

نشنودند کانجا شهریار والامنشی هست که به دور از خود نماییهای جمشیدی، با فروتنی و مهر بیشتر، روزگارشان را سامانی شایسته تر خواهد بخشید!

نشودند: کانجا یکی مِهتر است    پراز داد، شاه ایزدی گوهر است!

                               شنودند کانجا یکی مِهتر است      پر از هول، شاه اژدها پیکر است!

 مِهتر، همان بزرگتر، چه از دیدگاه سن و سال، و چه از دیدگاه پایگاه و جایگاه است.

و واژه ی هول  نیز که در برخی از نسخه ها آمده به چم:  ترس – خوف – بیم – رُعب – وحشت – هیبت و جز اینهاست!

به راستی، چرا مردم ایران در پی چنین کسی رفتند  و با شوری که در تاریخ ایران پیشینه نداشت، او را به میهن خود آوردند، و فرمان سرنوشت میهن و فرزندانِ خود را بدست او سپردند؟!.

                               سواران  ایران همه شاهجوی     نهادند   یکسر  به ضحاک روی

                               به  شاهی  برو  آفرین خواندند     ورا   شاهِ  ایران  زمین  خواندند

به ضحاک گفتند:

 ما پادشاهی را که با دستان پر توان خود سنگی بر سنگی گذاشت و کاخ سر بلندی و بهروزگاری ما را فراز آورد…

آن ناوخدای دریا دل که در کشتی در هم شکسته ی ما باد بان برافراشت و ما را در میان خیزابه های مرگبار این دریای توفانی  به سوی  کرانه های تمدن بزرگ رهنمون شد، از خانه و سرزمینی که بیش از هرکجای جهان دوست می داشت تاراندیم چون توان شنیدن سخنان درشتناک او را نداشتیم! اکنون آمده ایم که شما شاه پر از ترس،  اژدها پیکر را به کشور خود ببریم  تا تیغ و تازیانه ی خونریزتان را بر گرده ی ما بکشید… کودکانمان را برده و بنده ی خود کنید…  زنان و دخترانمان را در روسبی خانه های قم و مشهد، و دیگر نیایشگاههای اسلامی بدامن عربهای شیعه بیاندازید و ننگی در پی ننگ دیگر بر گرده ی ما تلنبار کنید:

                               کی   اژدها فش    بیامد  چو باد     به ایران  زمین  تاج بر سر سرنهاد                    

                              .....jpg

                               از   ایران  و   از  تازیان  لشکری     گُزین  کرد  گُردان   هر   کشوری

                               سوی تختِ جمشید بنهاد روی    چو   انگشتری کرد  گیتی بر اوی

تخت جمشید در اینجا تاج و تخت جمشید است نه آن کاخ با شکوه که هخامنشیان در نزدیکی شیراز ساختند.

                               چو جمشید را بخت شد کُند رو    به   تنگ   اندر  آمد جهاندار نو

                               برفت  و  بدو  داد تخت و کلاه     بزرگی   و   دیهیم  و  گنج و  سپاه

                               نهان گشت و گیتی برو شد سیاه    سپرده  به  ضحاک تخت و کلاه

                               چو سد سالش اند  جهان  کس ندید     ز چشم  همه   مردمان   نا  پدید

جمشید که از خشم مردمِ خود به هراس افتاده بود سد سال در گوشه یی دور از ایران رُخ پنهان نمود ولی سر انجام:

سَدُم سال روز ی به دریای چین    پدید آمد آن پادشاه زمین

در برخی از نسخه ها بجای “پادشاه زمین” شاه ناپاک دین نوشته اند،که بی هیچ دو دولی می توان گفت کار نسخه بردارانِ بی دانش است، از سخن پرداز خوش پردازی مانند فردوسی نمی توان پذیرفت که شاه تازیان را پاکدین و جمشید خوب رَمه را تنها بگناه اینکه گفته بود: خور و خواب و آرامتان از من است، نا پاک دین بنامد.

                               چو ضحاکَش آورد  ناگه به  چنگ     یکایک    ندادش   زمانی    درنگ

                               به  ارّه  مر  او  را به دو نیم  کرد     جهان  را  از  او پاک و بی بیم کرد

                               نهان   بود  چند  از  دَمِ   اژدها     به   فرجام  هم   زو   نیامد   رها

                               شد آن تختِ شاهی و آن دستگاه    زمانه  ربودش  چو   بیجاده   کاه

بیجاده گونه یی یاکند (یاقوت) سرخ و دارای نیروی کهربایی است. می گوید به همان آسانی که بیجاده، کاه را می رباید، دست زور آور روزگار او را از میان ربود.

                               از او بیش بر تخت شاهی که بود     از آن رنج بردن چه  آمدش سود

                               گذشته بر او سالیان هفت سد     پدید   آوریده   بسی  نیک  و  بد

 شماره هفت سد برای سالیان زندگانی جمشید بی گمان یک شماره نمادین از روزگار تابندگی و بهروزگاری مردم ایرانِ پیش از یورش بابلیان به ایران است،  و بیاد داشته باشیم که در گرامی نامه ی اوستا از جمشید با برنام درخشنده یاد شده است که به سخن دیگر، همان چرخه ی تابندگی روزگار ایران است.

پادشاهی ضحاک”

داستان ضحاک یکی از پیچیده ترین و آشفته ترین داستانهای شاهنامه است، شوربختانه این داستان با همه ی پیچیدگی هایی که دارد تا کنون آنگونه که باید از نگاه خُرده گیرانه ی پژوهشگران تیز بین بهره نبرده است، انگاری که شکوه نام فردوسی راه را بر هرگونه خرده گیری بسته است!.  انبوهی از سخنان درهم و بر هم در این داستان به آسانی می توانند هر دانش پژوه جوان را دچار پریشانی و گمراهی کنند، از این رو یکی از بایسته ترین خویشکاریهای دانشبانانِ ایرانی که با کارنامه و فرهنگ ایران آشنایی بسنده دارند این است که بیاری جوانان دانش پژوه بر خیزند و اینهمه پریشانی و بهم ریختگی را سامانی شایسته تر بخشند.   شکوه نام فردوسی نباید راه را بر نگاه خُرده گیرانه ی پژوهشگران فرزانه ببندد، استادانی که با کارنامه و فرهنگ ایران آشنایی دارند همواره باید این نکته را بیاد داشته باشند که آن گنجینه های پُر بارِ دانش را که آنها فرادست خود دارند، فردوسی یک هزارم آنها را نیز فرا دست خود نداشت، دانش پژوهان روزگار ما به دستاورد دانش های بسیار مانند: زمین شناسی- زیست شناسی – گیتا شناسی- باستان شناسی- زبان شناسی- استوره شناسی – مردم شناسی- دانش سیاسی و سد ها دانش دیگر که زمینه ی ره یافت به رازوارگیهای شاهنامه و داستانهای کهن ایرانی را فراهم می آورند دسترسی دارند، و افزون بر آنهمه گنجینه هایی که بر شمردیم، از رسانه های همگانی مانند رادیو – تلویزیون – اینترنت و فناوری چاپ و جز اینها نیز بهره می برند، فردوسی بزرگ کمترین بهره از اینگونه کارمایه ها نداشت، پس اگر لغزشی در کار شاهنامه دیده شد،  این خویشکاری فرزانگان گرانمایه ماست که از شکوه نام فردوسی نهراسند و شاهنامه را تهی از لغزش نشمارند و با گرامیداشت فردوسی و کار بی همتای او، به روشن کردن نکته های نا روشن بپردازند و گره از اینهمه آشفتگی بگشایند.

 این نکته را نیز نباید از یاد برد که فردوسی در روزگاری دست بکار گرد آوری داستانهای شاهنامه و سرایش نامور نامه ی خود شد که سده های بسیار از شکست ایرانیان بدست تازیان گذشته بود. این شکست تنها شکست رزم آوران ایرانی در برابر یورشگران تازی نبود، شکست بد فرجامی بود که زمینه ی نابودی همه ی ماندمانهای تاریخی و فرهنگی ایرانزمین را فراهم آورد. با نگاهی به داده های تاریخ، می توان تا اندازه ی زیادی به چگونگی روزگار فردوسی و آنچه که برای او برجای مانده بود پی برد.

        « …آنچه از تامل در تاریخ بر می آید این است  که عربان هم از آغاز حال، شاید برای آن که از آسیب زبان ایرانیان در امان بمانند و آن را چون حربه ی تیزی در دست مغلوبان خویش نبینند در صدد بر آمدند زبان ها و لهجه های رایج در ایران را از میان ببرند. آخر این بیم هم بود که همین زبانها خلقی را بر آنها بشوراند و ملک و حکومت را در بلاد دور افتاده ایران بخطر اندازد. بهمین سبب هر جا که در شهرهای ایران به خط و زبان و کتاب و کتابخانه بر خوردند با آنها سخت بمخالفت بر خاستند… نوشته اند که وقتی قتیبه بن مسلم سردار حجاج  بار دوم به خوارزم رفت و آن را باز گشود هر کس را که خط خوارزمی می نوشت و از تاریخ و علوم و اخبار گذشته آگاهی داشت از دم تیغ بیدریغ در امان نمی گذاشت و هیربدان قوم را یکسر هلاک نمود و کتابهایشان  همه بسوزانید و تباه کرد تا آنکه مردم رفته رفته اُمی ماندند و از خط و کتاب بی بهره گشتند و اخبار آنها فراموش شد و از میان رفت. این واقعه نشان می دهد که اعراب زبان و خط مردم ایران را به مثابه حربه ای تلقی می کرده اند که اگر در دست مغلوبی باشد ممکن است بدان با غالب در آویزد و به ستیزه و پیکار بر خیزد. از اینرو شگفت نیست که در همۀ شهرها برای از میان بردن زبان و خط و فرهنگ ایران به جد کوششی کرده باشند!. شاید بهانه دیگری که عرب برای مبارزه با زبان و خط ایران داشت این نکته بود که خط و زبان مجوس را مانع نشر و رواج قران می شمرد…». ( عبدالحسین زرین کوب- دو قرن سکوت- رویه 115)

          «… بدین گونه شک نیست که در هجوم تازیان  بسیاری از کتابها و کتابخانه ی ایران دستخوش آسیب فنا گشته است. این دعوی را از تاریخ ها میتوان حُجت آورد و قرائن بسیار نیز از خارج آن را تایید میکنند. با اینهمه بعضی از اهل تحقیق در این باب تردید دارند!. این تردید چه لازم است، برای عرب که جز با کلام خدا هیچ سخن را قدر نمی دانست، کتابهایی که از آن مجوس بود و البته نزد وی دست کم مایه ضلال بود چه فایده داشت که به حفظ آنها عنایت کند؟ در آیین مسلمانان آن روزگار آشنایی با خط و کتابت بسیار نادر بود و پیداست که چنین قومی تا چه حد می توانست به کتاب و کتابخانه علاقه داشته باشد. تمام شواهد نشان می دهند که عرب از کتابهایی نظیر آنچه امروز از ادب پهلوی باقی مانده است فایده ای نمی برده است. در این صورت جای شک نیست که در آنگونه کتابها به دیده حُرمت و تکریم نمی دیده است. از اینها گذشته در دوره ای که دانش و هنر به تقریب در انحصار موبدان و بزرگان بوده است با از میان رفتن این دو طبقه، ناچار دیگر موجبی برای بقای آثار و کتابهای آنها باقی نمی گذاشته است. مگر نه این بود که در حمله تازیان، موبدان بیش از هر طبقه  دیگر مقام و حیثیت خود را از دست دادند و تار و مار و گشته و تباه گردیدند؟ با کشته شدن و پراکنده شدن این طبقه پیدا است که دیگر کتابها و علوم آنها که بدرد تازیان نیز نمی خورده موجبی برای بقا نداشت!. نام بسیاری از کتابهای عهد ساسانی در کتابها مانده است که نام و نشانی از آنها باقی  نیست . حتی ترجمه های آنها نیز که در اوایل عهد عباسی شده است از میان رفته است. پیدا است که محیط مسلمانی برای وجود و بقای چنین کتابها مناسب نبوده است و سبب نابودی آن کتابها نیز همین است!.  باری از همه قرائن پیدا است که در حمله عرب بسیاری از کتابها ی ایرانیان از میان رفته است . ( همان)

        « ….وقتی سعد ابی وقاص بر مدائن دست یافت در آنجا کتابهای بسیار دید. نامه به عمر ابن خطاب نوشت و در باب این کتابها دستوری خواست. عمر در پاسخ نوشت که آن همه را به آب افکن که اگر آنچه در آن کتابها راهنمایی است  خداوند برای ما قران را فرستاده است که از آنها راه نماینده تر است و اگر در آن کتابها جز مایه گمراهی نیست، خداوند ما را از شر آنها در امان داشته است!!.. از این سبب آن همه کتابها را در آب یا در آتش افکندند و از میان بردند!!..( ابن خلدون- مقدمه چاپ مصر – رویه  285 )

       «… از این موضوع نباید حیرت کرد چون قبل از اسلام مردم عربستان بی سواد بودند و بعد از اسلام نیز مدتها طول کشید تا که این مردم علاقه به خواندن و نوشتن پیدا کردند و قبل از اسلام در زبان عربی کلمه (کتاب) وجود نداشت و اولین مرتبه در زبان عربی کلمه ( کتاب ) با قران آمد، اعراب صدر اسلام طوری نسبت به کتاب بدون علاقه بودند که چند کتابخانه بزرگ آن زمان را بعد از غلبه بر کشورهایی که کتابخانه در آنجا بود سوزانیدند…». ( کورت فریشلر- امام حسین و ایران- برگردان ذبیح الله منصوری، رویه 40 )

      «… حمله ی اعراب به ایران چه از نظر سیاسی و چه از نظر اجتماعی، مهم تر، موثرتر و مرگبار تر از حمله  مغول ها بود، زیرا مغول ها بخاطر فقدان یک مذهب مشخص و عدم اعتقاد به هیچیک از ادیان و آیین های معتبر، در مجموع از تعصب مذهبی و رجحان ملتی بر ملت دیگر بدور بودند، بعبارت دیگر حمله ی مغولها اساسا متوجه تصرف قدرت سیاسی حکومت در ایران بوده، ولی اعراب از یکطرف کوشیدند تا با اشغال نظامی ایران، استقلال و شکل سیاسی حکومت ایران را نابود کنند و از طرف دیگر تلاش کردند تا با قران و اسلام  ملت ایران را در  اُمت اسلام،  و  دین و فرهنگ و زبان و خط ایرانی را  در دین و فرهنگ و زبان و خط عربی حل کنند. از اینرو نتایج مُخرب حمله اعراب به ایران از نظر تاریخی عمیق تر، و از نظر جغرافیایی گسترده تر از حمله مغولها بوده است…» (علی میر فِطروس- ملاحظاتی در تاریخ ایران-  رویه 24)

         « … در عرصه ی فلسفه و علوم نیز ایرانِ قبل از حمله اعراب از مراکز مهم فرهنگ و تمدن جهانی بشمار می رفت. در این دوره  دانش طب – ریاضیات – نجوم – فلسفه و هنر موسیقی رواج داشت. بسته شدن مدرسه ی آتن و مهاجرت عده ای از فلاسفه یونان به ایران و بویژه ترجمه آثار فلاسفه و دانشمندان یونانی به پهلوی  باعث غنای فرهنگی و علمی جامعه شده بود . دانشگاه گندی شاپور ( نزدیک دزفول =  شوشتر ) یکی از مراکز علمی آن زمان بود که بخاطر تجمع معروفترین و بزرگترین فلاسفه، اطبا و دانشمندان ایرانی و خارجی، دارای اهمیت علمی بسیار بود. در این دوران، قبایل عرب از فرهنگ نازلی بر خوردار بودند و به خط و کتابت و علم و دانش آشنایی نداشتند. شرایط سخت اقتصادی و علاقه ی اعراب به زندگی قبیله یی فرصتی برای رشد و پرورش اندیشه ها باقی نمی گذاشت!.  بعد از اسلام نیز نوعی ممنوعیت و تعصب مذهبی باعث شد تا اعراب مسلمان هیچ چیز– بجز قران را لایق خواندن ندانند!.  اعتقاد باینکه: « قران  ناسخ همه ی کتب  و اسلام  ناسخ همه ی ادیان و اندیشه هاست ( ان الاسلام یهدم ماکان قبله ) و « هیچ دانشی نیست که در قران نباشد»  ( لارطب و لا یابس الافی کتاب مبین ) باعث شد تا اعراب مسلمان به آثار علمی و ذخایر فرهنگی سایر ملتها  بدیده حقارت و دشمنی بنگرند.   با چنین خصلت قبیله ای و احساس و اندیشه ای بود که اعراب مسلمان  پس از حمله و اشغال کشورهای متمدن ( مانند ایران و مصر ) بی درنگ به نابود کردن ذخایر علمی و فرهنگی ملل مغلوب پرداختند آنچنانکه در حمله به مصر  کتابخانه ها را به آتش کشیدند و محصول تمدن و فرهنگ چند هزار سالۀ این ملت باستانی را به ( آتشدان ) حمام ها افکندند بطوریکه مدت شش ماه حمامهای مصری از سوختن این کتابها گرم می شد!!..  یاقوت حَمَوی سیاح عرب – تعداد حمامهای مصر در این زمان را چهار هزار ذکر کرده است که می توان از این رقم به کثرت کتابهای سوخته شده پی برد . در حمله به ایران نیز اعراب مسلمان از همین  « سیاست آتش » استفاده کردند بطوریکه کتابخانه های ری و گندی شاپور را به آتش کشیدند زیرا عمر نیز معتقد بود که: ( با وجود قران، مسلمین را به هیچ کتاب دیگری احتیاج نیست. (همان)

از راه این داده ها به آسانی می توان دریافت که در روزگار فردوسی فرزانگان ایرانی تا چه اندازه از سرگذشت، و از فرهنگ و جهان بینی نیاکان خود نا آگاه بوده اند.  پرسش اندیشه انگیز ابومنصور از موبدان و جهان دیدگان روزگارِ خود در همان سر آغاز شاهنامه ، پرده از روی بسیاری از راستی ها بر می دارد و تا اندازه ی زیادی ما را با بیگانه ماندن فرزانگان و جوانمردان ایرانی با فرهنگ و کارنامه و سرگذشت نیاکان خود آشنا می کند:

                                  یکی   نامه   بود  از  گه  باستان     فراوان   بدو   اندرون  داستان

                                 پراکنده  در  دست  هر  موبَدی     از  او  بهره یی برده  هر بخردی

                                 یکی   پهلوان  بود   دهگان   نژاد     دِلیر  و  بزرگ  و  خِرَدمند و راد

                                 ز  هر کشوری موبدی سالخَورد     بیاورد  و  این  نامه را  گِرد  کرد

                                 بپرسیدشان     از    نژاد     کیان     اُ زان  نام   داران   فرخ     گُوان

                                 که  گیتی  به آغاز چون  داشتند     که ایدون به ما خوار بگذاشتند؟

                                 چگونه سر آمد به نیک اختری؟   بر ایشان همه روز  گند آوری؟

فردوسی نه تنها هخامنشیان را نمی شناسد و از کوروش و داریوش و خشایارشا و آرتمیس و آریو برزن چیزی نمی داند، از اشکانیان هم که پیش از ساسانیان بوده اند آگاهی چندانی ندارد، خودش می گوید:

                               از  ایشان جز  از  نام  نشنیده ام     نه در نامه ی خسروان دیده ام!

با سخن به این روشنی چگونه می توان چشم آن داشت که پیر شهنامه گوی توس، در گرماگرم تاراج ضحاک و افراسیابهای روزگار خود، همه ی آنچه را که ما امروز می دانیم دانسته باشد؟ این دانسته های ما و ندانستن های فردوسی نه بر ارزش ما چیزی می افزاید و نه از ارزش والای کار فردوسی چیزی می کاهد، سخن بر سر این است که شکوه نام فردوسی نباید راه بندی بر سر راه پژوهشگران روزگار ما باشد، شاهنامه شناسان و ایران شناسانی که امروزه به داده های دانشهای گوناگون دسترسی دارند، اگر آشفتگی داستان ضحاک را از میان بردارند و کار پژوهش را بر جوانان دانش پژوه آسانتر بگردانند، فرَوَهر فردوسی نه تنها از آنها نخواهد رنجید! ونکه با شناختی که ما از فردوسی داریم، بسیارهم سپاسگذار خواهد بود!.

با این پیشگفتار برویم به سراغ دیگر بنمایه های فرهنگ ایران تا کیستی و چیستی ضحاک را تا آنجا که در توان داریم بکاویم.

در گرامی نامه ی اوستا ازضحاک ماردوش بگونه ی:  اَژدی دَهاکِ سه کله ی سه پوزه ی شش چشم دارنده هزار چستی یاد شده است. در بند هفتم از یسنا هات 9 که از فریدون پسر آتبین سخن در میان است می گوید:

           آنکه اَژی دَهاک را فرو کوفت( اَژدی دَهاکِ سه پوزه ی سه کله ی شش چشم را ) آن دارنده ی هزار گونه چالاکی را.  آن دیو بسیار زورمند دروج را، آن دُروند آسیب رسانِ جهان را، آن زورمند ترین دروجی را که اهریمن برای تباه کردن جهان اَشَه به پتیارگی در جهان استومند بیافرید!.

در کرده های 33 و 34 از آبان پیشت می خوانیم:

           فریدون پسر آتبین (آبتین) از خاندان توانا، در سر زمین چهار گوشه ی وَرَنَ، سد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند او را پیشکش آورد و از وی خواستارشد:

          ای اردویسورَه آناهیتا، ای نیک، ای تواناترین،  مرا این کامیابی ارزانی بدار که من بر « اَژی دَهاکِ» سه پوزه ی سه کله ی  شش چشم، آن دارنده ی هزار گونه چالاکی، آن دیو بسیار زورمندِ دروج،  آن دُروندِ آسیب رسان جهان، و آن زورمندترین دُروجی که اهریمن برای تباه کردن جهان اَشَه در جهان استومند بیافرید، پیروز شوم!.

اَژی دَهاک یک نام واژه ی دو بهری از زبان اوستایی است، بهر نخست آن اَژی  که همان اژدها است و بهر دوم آن دَهاکَ Dahaka  که یک باشنده ی اهریمنی است.

در فرهنگِ واژه‌های اوستا بکوشش استاد احسان بهرامی و بیاری استاد  فریدون جنیدی واژه دَهاکِ بگونه  دَهَه کَهَ  [برابر با ویران ‌گر، نابود سازنده] … و واژه ی دَهاکَه [ برابر با گِزیدن، نیش زدن، و مار نیش زننده]  آمده است. در پانویس این گزارش می خوانیم:

        واژه ی اژدها یک واژه ی استوره یی است و آن باید کوه آتشفشان ویرانگر و نابود کننده باشد. اژدها نام استوره یی آتشفشان است، همانگونه که فریدون جُنیدی در کتاب زندگی و مهاجرت آریا ها گفته است، برابر سروده های شاهنامه فردوسی نشانه هایی که از اژدها داده شده همان نشانه های کوه آتشفشان است.

در (فرهنگ اساتیر و اشارات داستانی در ادبیات فارسی، بکوشش دکتر جعفر یاحقی) در زیر واژه ی ضحاک می خوانیم:

   اژی دهاک، اژدهاک، اژدر، بیوراسپ، و بنا بر یک اشتقاق عامیانه (ده آک = ده عیب)، بنا به روایات کهن، نامِ دیو بسیار زورمندی است که اهریمن وی را با سه پوزه و سه کله و شش چشم برای تباهی جهان مادی بیافرید. چنانکه از اوستا بر می آید، ضَحّاک برای دستیابی به ایرانزمین ، ایزد مورد توجه ایرانیان را ستایش کرد و برای ناهید قربانی کرد تا هفت کشور را از انسان تهی سازد، که البته کامیاب نشد. پس از آنکه فَرّ از جمشید گسسته شد ضحاک با یاری اهریمن به جستجوی فرّ شتافت و به قهر بر ایران مسلط گردید و دو  خواهر جمشید، «شهرناز» و «ارنواز» را به زنی گرفت و هزار سال به حکومت جابرانه ی خود ادامه داد، تا اینکه فریدون پسر آبتین قربانیها کرد و به یاری ناهید بر اژدهاک پیروز شد. او را بکشت.( یسنا 9) و بنا بر مندرجات متون پهلوی، او را در کوه دنباوند گرفتار ساخت.

همه ی مدارک تقریباً ضحّاک را غیر ایرانی و اغلب از نژاد تازیان می دانند و به نظر می رسد که شهریاری غیر ایرانی از بابل زمین برخاسته و بر ایران پیروز می شود، خاطره ی تلخی که از بیداد و جفایش بجا مانده، در اوستا او را به صورت اژدها و مار – که جانوری موذی و اهریمن آفریده است- در آورده و به صورت جانوری مهیب با سه پوزه، سه کله، و شش چشم و هزار چَستی و چالاکی توصیف شده است. در شاهنامه این موجود عجیب به صورت آدمی که دو مار بر دوش او رُسته است در آمده، که مردی است از دشت عربستان، و چون صاحب ده هزار اسب بود به بیور اسب ملقب شد…داستان به زنجیر کشیده شدن ضحاک در کوه دماوند در  نامه های پهلوی مشهور است. بنا بر همین روایات، در هزاری هوشیدر، ضحاک زنجیر خود را خواهد گَسست و ثلث ملت و ستوران و مخلوقات ایزدی را نابود خواهد کرد، آنگاه گرشاسب از زابلستان بیرون آمده، او رانابود خواهد کرد.

     برخی از روایات اسلامی به اختلاف ، بیوراسب را در زمان نوح دانسته اند، که تازیانه زدن و بر دار کردن را او آورد و هزار سال پادشاهی راند و دعای معمول ایرانیان « هزارسال بزی» از روزگار او معمول شد،  چرا که زیستن هزار ساله را عملی یافتند( آثارالباقیه292)

دارمستتر داستان ضحاک را بازمانده ی یکی از اساتیر کُهن می داند(حماسه سرایی در ایران 457) اژدهای سه پوزه همان اژدهای توفان است که در «ودا» رب النوع نور با او در ستیز است، بقایای این اصل در اوستا به صورت نبرد ایزد آذر با اژی دهاک بر جای مانده است.

ضحّاک در روایات ایرانی، تجسم نیروی شرّ است  و در منابع پهلوی  پنج عیب: آز، پلیدی، سحر و جادو، دروغ، و لااباگبری به او نسبت داده شده . جمشید نیز چهار خصلت: سرقت، خودپسندی، الحاد، و مستی را برانداخت، ولی ضحّاک دوباره آنها را روایی بخشید. این تجسم تباهی باید سه دهان داشته باشد تا بیشتر از یک بدن بدَرَّد و ببلعد، و سه کله داشته باشد، که بیش از محصول  یک سر حیله بپرورد، و شش چشم داشته باشد تا شش جهت را ببیند و چیزی از رموز اسارت از چشمش پنهان نماند. حکایت تباهی و تبهکاری ضحّاک در ادبیات فارسی نیز مانده است:

چو ماران ضحّاک تیرش همی    نخواهد غذا جز هه مغز سر  (عنصری )

گل ار چه آمد شحاک شکل هم گه گاه      همی ببارد اشکی ولس به روی و ریا ( کمال اسماعیل)

رخ و دو زلف تو ضحاکو آن دو مار سیاه      که جز دماغ سران نیست طعمه یایشان ( کمال اسماعیل)

مار ضحاک ماند بر پایم     وز مژه گنج شایگان برخاست  ( خاقانی)

لهو و لذت دو مار ضحاکند    هر دو خونخوار و بیگناه آزار

       عقل و دین لشکر فریدون اند      که بر آرند از آن دو مار دمار (خاقانی)

کاوه که داند زدن بر سر ضحاک بند     کی شودش پای بند کوره و سندان و دم ( خاقانی)

و آن که چو پور آتبین کرده زگرز گاوسر      مغز سر ده آک را طعمه ی مار حمیری ( قاآنی)

قاآنی در سروده ی دیوان، در ستایش یکی از شاهزادگان قاجار به گستردگی از نمادهای ضحاک و فریدون  یاد کرده و می گوید:

                                 از سر دوش دو ضحاک در آويخت دو مار

                                                                         کان دو مار از همه آفاق برآورد دمار

                                 مارِ آن عمر گزا چون نفس ديو لعين

                                                                             مارِ اين روح فزا چون اثر باد بهار

                                 مارِ آن چون به کمر سايه يي از ابر سياه

                                                                   مارِ اين چون به قمر خرمنی از عود قمار

                                 مارِ آن آفت جان بود و ز جان جست قصاص

                                                                     مار اين فتنه دل گشت و ز دل برد قرار

                                 مارِ آن مغز سر خلق بخوردی پيوست

                                                                           مارِ اين خون دل زار بنوشد هموار

                                 مارِ آن کرده به گوش از زِبَر دوش گذر

                                                                 مارِ اين کرده به دوش از طرف گوش گذار

                                 آن دميد از زِبَر دوش و به گوش آمد جفت

                                                              اين خميد از طرف گوش و به دوش آمد يار

                                 آن به بالا شده چون خشم گرفته تنين

                                                               اين به شيب آمده چون نيم گشوده طومار

                                 مارِ آن ضحاک آهيخته چون گاز گراز

                                                                       مارِ اين ضحاک آميخته با مشک تتار

                                 کشوری از دَم آن مار به تيمار قرين

                                                                            عالمی با غم اين مار بناچار  دچار

                                 گر از آن مار شدی خيلی بی حد بيهوش

                                                                        هم از اين مار شود خلقی بيمر بيمار

                                 گر از آن مار شدی کشته به هر روز دو تن

                                                                 هم از اين مار شود کشته به هر روز هزار

                                 باشد اين مار به خون دل عاشق تشنه

                                                                           آمد آن مار به مغز سر مردم ناهار

                                 ويلک آن ضحاک از چرخ بياموخت ستم

                                                            ويحک اين ضحاک از حسن برافروخت شرار

                                 آنک آن را ز بزرگان عرب بوده نژاد

                                                                            اينک اين را ز نکويان تتارست تبار

                                 آنک آن دشمن جمشيد و ربودش افسر

                                                                اينک اين حاسد خورشيد و شکستش بازار

                                 ديدی از فتنه آن اسم کيان شد ز ميان

                                                                     بنگر از کينه اين جسم کيان رفت ز کار

                                 چيره بر کشور جمشيد شد آن يک به سپاه

                                                            طعنه بر طلعت خورشيد زد اين يک به عذار

                                 دو فريدون به جهان نيز برافراخت علم

                                                                          يکی از دوده جمشيد و يکی از قاجار

                                 آن فريدون اگرش گاو زمين دادی شير

                                                                    اين فريدون گه کين شير فلک کرد شکار

                                 آن فريدون اگرش کاوه نشاندی به سرير

                                                                          اين فريدون ببرش کاوه نمی يابد بار

                                 آن فريدون به دماوند اگر برد پناه

                                                                         اين فريدون ز دماند برانگيخت غبار

                                 آن فريدون همه جادوگريش بود شيم

                                                                 اين فريدون همه دانشوريش هست شعار

                                 زان فريدون همه گوييم به تقليد سخن

                                                                      زين فريدون همه رانيم به تحقيق آثار

                                 آن فريدون شد و اين شاه جهانست به نقد

                                                                 بس همين فرق که اين زنده بود آن مردار

                                 آن به عون علم کاوه گشودي کشور

                                                                      اين به نوک قلم خويش گشايد امصار

                                 ای فريدون شه راد ای ملک ملک ستان

                                                                             که فريدون به بزرگی تو دارد اقرار

                                 تو فريدونی و در عرصه پيکار ز رمح

                                                                    بر سر دوش تو ضحاک صفت بينم مار

                                 تو فريدونی و شمشير تو ضحاک بود

                                                                     بسکه بر حال عدو خنده کند در پيکار

                                 تو فريدونی و افواج نظام تو به رزم

                                                                           مارشان بر زبر کتف نمايد به قطار

                                 تو فريدونی و در عهد تو ضحاک صفت

                                                                    شاهدی پنجه به خون دل ما کرده نگار

                                 تو فريدونی و افکنده چو ضحاک به دوش

                                                                     دو سيه مار به دوران تو ترکی خونخوار

                                 تو فريدونی و ضحاک لبی خنداخند

                                                                            دو سيه مار نمايد ز يمين و ز يسار

                                 تو فريدونی و اينها همه ضحاک آخر

                                                                      پرسشی گير که ضحاک چرا شد بسيار

                                 تو خود اول بنه آن نيزه چون مار ز دوش

                                                                           تات ماری ز کتف برندمد بيور وار

                                 تيغ را نيز بده پند که بسيار مخند

                                                                       تات زين معنی ضحاک نخوانند احرار

                                 چاره فوج نظام تو ندانم ايراک

                                                                          چاره آن همه ضحاک نمايد دشوار

                                 زان همه مارکشان رسته چو ضحاک به دوش

                                                                 مار زاريست همه بوم و بر و دشت و ديار

                                 باری اين جمله بهل دادِ دلِ من بستان

                                                                 زان دو ماری که بود روز و شبان غاليه بار

                                 هوش من چند برد شاهد ضحاک شيم

                                                                      خون من چند خورد دلبر ضحاک دثار

                                 چند چند از لب ضحاک مرا ريزد خون

                                                                   چند چند از دل بی باک مرا خواهد خوار

                                 گاو سر گرز بکش گردن ضحاک بکوب

                                                                           تيشه عدل بزن ريشه ضحاک برآر

                                 خون ضحاک بدان صارم خونريز بريز

                                                                 مغز ضحاک بدان ناوک خونخوار به خار

                                 موی ضحاک بکش غبغب ضحاک بگير

                                                                      همچو آن شير که گيرد سر آهو به کنار

                                 نی خطا گفتم ای شاه فريدون که مرا

                                                                          وصل آن شاهد بی باک ببايد ناچار

                                 اين نه ضحاکی کز صحبت آن جان غمگين

                                                                         اين نه ضحاکي کز الفت آن دل بيزار

                                 اين نه ضحاکی کز کينه او نفس دژم

                                                                    اين نه ضحاکی کز وی دل و دين را انکار

                                 اين نه ضحاک که او چاکر افريدونست

                                                                                کاويانی علم افراخته از طره تار

                                 من به ضحاک چنين نقد روان کرده فدا

                                                              من به ضحاک چنين هر دو جهان کرده نثار

                                 اين نه ضحاک که او هر شب و هر روز کند

                                                                    دمبدم از دل و جان مدح فريدون تکرار

                                 دل قاآنی از آن برده و بربسته به زلف

                                                                      تاش در گوش کند مدح فريدون تکرار

                                  شه به ضحاک چنين به که نمايد ياری

                                                                    شه به ضحاک چنين به که فشاند دينار

اژدها در اساتیر و ادبسار ایران

در شاهنامه نخستین بار در داستان هوشنگ با اژدها ( یا بگفته ی استاد احسان بهرامی و استاد فریدون جنیدی آتشفشان)  روبرو می شویم:

                               یکی   روز   شاه  جهان  سوی   کوه     گذر کرد با چند  کس همگروه

                               پدید  آمد   از    دور    چیزی   دراز     سیه  رنگ  و تیره تن  و تیز  تاز

                              دوچشم ازبر سرچودوچشمه خون     ز دود دهانش جهان تیره گون

سام نریمان نیای بزرگ رستم هنگامی که می خواهد دل منوچهرشاه برای گرفتن پروانه ی زناشویی زال با

 رودابه، دختر مهراب کابلی را نرم کند، در نامه یی به درگاه منوچهر، نبرد پیروزگر خود با اَژدَها را به رُخ می کشد:

                             یکی بنده ام  من  رسیده   بجای     به مردی به اسپ اندر آورده پای

                             همی  گَردِ    کافور    گیرد    سَرَم     چنین داد خورشید و  ماه   افسرم

                             ببستم    میانِ    یلی      استوار      اَبا     جادوان     ساختم     کارزار

                             لُگام  پیچ و گُرد افکن و گُرز  دار     چومن کس  ندیده  به گیتی سوار

                             زِ مَن  گر  نبودی به گیتی  نشان     بر   آورده  گَردن   ز گردن  کشان

                             چُو  آن  اَژدَها کو ز  رودِ کَشَف     برون  آمد  و  کرد   گیتی  چو کَف

                             زمین،  شهر  تا  شهر پهنای  او     همان    کوه    تا   کوه  بالای  او

                             جهان را از او بود دل  پُر  هراس     همی داشتندی شب و  روز، پاس

                             هوا    پاک   کرده    ز  پرّندگان      همه    روی    گیتی   ز  درّندگان

                             ز تفَّ ش همی پَرّ کَرکس بسوخت    زمین زیر زَهَرش همی برفروخت

                             نهنگِ  دُژَم  بر  کشیدی  ز آب     چو شاهین شده برهوا پر شتاب

                             زمین  گشت بی مردُم و چارپای     جهانی  مر   او   را   سپردند جای

                             چو دیدم که اندر جهان  کس نبود     که با او همی دست  یارَست سود

                             به  زورِ  جهاندار،    یزدانِ  پاک     بیافکندم از دل همه ترس و  باک

                             میان   را   ببستم   به نامِ    بلند     نشستم   بر  آن  پیل  پیکر سَمند

                             به   زین  اندرون گُرزه ی گاو سر     به   بازو   کمان  و   به  گردن سِپَر

                             برفتم     بِسانِ     نهنگِ     دُژَم      مرا   تیز   چنگ   و    وِرا  تیز  دَم

                             مرا  کرد  پدرود هر کس که دید     که  بر  اَژدَها   گُرز  خواهم  کشید

                             رسیدمَش و دیدم چو کوهی بلند    کَشان مویِ سر بر زمین چون کمند

                             زبانَش   به   سانِ درختی   سیاه      زَفَر   باز    کرده    فگنده   به  راه

                             چو دوآبگیرَش پُرازخون دوچشم     مرا  دید  وغرّید  و  آمد  به خَشم

                             گُمانی  چُنان  بردم  ای   شهریار      که   دارد  مگر  آتش   اندر کنار

                             جهان پیش چشمم چو دریا نمود   به   ابر    سیه بر، شده   تیره دود

                             زبانگَش   بلرزید    روی    زمین    ز زهرش زمین شد چو دریای چین

                             بَر او بَر، زدم بانگ بر سانِ شیر      چُنان   چون   بُوَد   کارِ  مرد  دِلیر

                             یَکی   تیرِ   الماسِ پیکان  خَدَنگ     به   چرخ  اندرون  راندم بی درنگ

                             به سوی دهان  کردم آن تیر، را      بدان   تا    زبانَش  بدوزم   به  کام

                             چو شد دوخته یَک  کران  از  دهانش     بماند  از شگفتی به  بیرون زبانش

                             هم اندر زمان دیگری هم چُنان      زدم   بر دهانَش   بپیچید  از   آن

                             چو تنگ  اندر آورد  با من زمین      بر   آهختم   این گاو سر  گُرز کین

                             به  نیروی  یزدانِ  گیهان  خدای     بر  انگیختم   پیل   تن را   ز جای

                             زدم  بر  سرش  گرزه ی گاو چِهر     بر  او  کوه   بارید    گفتی    سپهر

                             شکستم سرش چون سَرِ ژَندَه  پیل     فرو ریخت زو زهر، چون رود نیل

                             به زخمی چُنان شد که دیگر نخاست      زمغزش زمین گشت با کوه راست

                             کَشَف رود پر خون و  زرداب  گشت      زمین جای آرامش و خواب گشت

                             جهانی بر آن  جنگ دیداره  بود     که   آن   اَژدَها  سخت پتیاره  بود

                             همه  کوه ساران پر از مرد و زن      همی   آفرین   خواندندی  به  من

                             مرا سام یَک زخم از آن خواندند    جهانی   به   من   گوهر افشاندند

                             چو   زو  باز  گشتم  تن  روشنم     برهنه    شد   از   نام ور  جوشنم

                             فرو   ریخت از   باره بر گستوان     اُ زان   زهر    بُد    چند گاهم زیان

                          بر  آن بوم  تا  سالیان بَر، نبود      جز از سوخته خاک خاور نبود

رستم نیز در خان سوم با چنین اژدهایی رو برو می شود:

                          چُنین   گفت   دُژخیم    نرّ   اژدها      که از  چنگ من کس نیابد رها

                             سَد اندر سَد این دشت جای من است      بلند  آسمانش  هوای  منست

                             پریدن  نیارد چو شاهین به   تاب      ستاره  نبیند زمینَ ش  بخواب

در داستانهای مردم دیگر نیز گاه با اژدهایی روبرو می شویم که اگر خوراکی بدو نرسد غریو بر می کشد…  در پی هر جُنبش او زمین لرزه ای پدید می آید…  گذرگاه رودهای پر آب را می بندد…  مردمان از تشنگی و دَمِ گرم او کشته می شوند…  زبانه های آتشِ آسمان سایش کشتزارها را می سوزاند…  خشکسالی و بیماری و مرگ  گروهها گروه از مردم را از پا در می آورند…  دودی که از دهانش به آسمان می رود آسمان را تیره و تار می کند…  دهکده ها و شهرها را بکام خود فرو می کشد… آب رودخانه ها را به زهر می آلاید و ریشه ی زندگانی زیست مندان و گیاهان را می سوزاند… مرغزارهای پیرامون از سبزه و نخجیر تهی می شوند و مرغان نیز از آنجا می گریزند…

فرزانه ی ارجمندی بنام «دکترمانوئل بربریان» در نامه ی بسیار ارزشمندی بنام جستاری در پیشینه ی دانش کیهان شناسی و زمین در ایرانویج  می نویسد:

          «… بررسی گدازه های آتشفشان دماوند در البرز، با بهره گیری از نگاره های هوایی، چهار دوره ی آتشفشانی را نشان می دهد . کهن ترین گدازه ی دماوند در 37500 سال پیش، و جوانترین آنها کمتر از ده هزار سال پیش رخ داده است..» .

در گرامی نامه ی اوستا سخن از آتش فشان درمیان نیست، دراینجا اژدها بیشتر برای مارهای بزرگ و آسیب رسان بکار رفته . برای نمونه در فرگرد یکم از گرامی نامه ی وندیداد می خوانیم:

اهوره مزدا با سپیتمان زرتشت همپرسگی کرد و چنین گفت:

          من هر سر زمینی را چنان آفریده بودم که – هرچند بس رامش بخش نباشد – به چشم مردمانش خوش آید.

         اگر من هر سر زمینی را چنان نیافریده بودم که – هر چند بس رامش بخش نباشد- به چشم مردمانش خوش آید، همه ی مردمان به «ایرانویج» روی می آوردند.

         نخستین سر زمین و کشور نیکی که من – اهوره مزدا – آفریدم ، « ایرانویج» بود بر کرانه ی رود «دایتیا»ی نیک.

          پس آنگاه اهریمنِ همه تن مرگ بیامد به پتیارگی،  اژدها را در رود دایتیا بیافرید و زمستان دیو آفریده را بر جهان هستی چیرگی بخشید.

دکتر جلیل دوستخواه در پانویس این گزارش نوشته است: واژه ی  اژدها را ( مارهای سرخ) نیز ترجمه کرده اند.

ضحاک « پادشاه خندان» یا زهاک؟

برخی از شاهنامه شناسان واژه ی ضحاک را تازی شده ی ده آک به چم: دارنده ی ده کاستی و پلشتی دانسته اند. لغت نامه دهخدا در زیر واژه ده آک نوشته است:

ده آک . [ دَ ] (اِخ ) دهاک . دهاگ . نام ضحاک و بعضی گویند ضحاک معرب ده آک است و آک به معنی عیب است و ده عیب اوست : زشتی پیکر و کوتاهی قد و بسیاری غرور و بیشرمی و پرخوری و بدزبانی و ظلم و شتابزدگی ودروغگویی و بددلی . (از برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ).لقب ضحاک که پارسیان بر او نهاده اند چه ضحاک عرب بوده و به واسطه ی کثرت خنده این نام داشته و پارسیان چون ضاد در کلامشان نیست او را ده آک خوانده اند و ده عیب برای او اثبات نموده اند چه آک در پارسی به معنی عیب و عار است و چون او بسیار گزنده و ظالم بود او را اژدها و مار لقب نهاده اند گویند وی خواهرزاده ی جمشید و برادر زاده ٔی عاد علوانی بوده و نیز گویند به عربی قیس نام داشته و چون به قانون اعراب دو گیسوی بلند از بناگوشش بر دوش افتاده بود فارسیان او را ماردوش خواندند و در میان عوام مشهور شد.

واژه نامه های کلان، واژه ی ضحاک را که یک نام عربی است به چِم خندان وبرآمده از بُن واژه ی ضَحَکَهZahaka  به چم خندیدن دانسته اند. نخستین آشفتگی از همین جا رُخ نشان می دهد، چرا که  یک آدم پر خنده نمی تواند یک پتیاره و یا پادشاه ستمکاره در اندازه های اَژی دهاک سه کله ی سه پوزه ی ششم چشم دارنده ی هزار چستی باشد.

آشفتگی دیگر این است که فردوسی بزرگ گاه نام ضحاک را برای این خونریز بزرگ بکار می برد و گاه با نام اَژدَها از او یاد می کند:

به جای سرش زان سر بی بها     خورش ساختند از پَی ی اَژدَها

به پیشش گه اَژدَها نا گزیر    گواهی نبشتند برنا  پیر

تو شاهی و گر اَژدَها پیکری   بباید بدین داستان داوری

بباید شما را کنون گفت راست    که آن بی بها اَژدَهافش کجاست

نخواهیم بر گاه، ضحاک را     مر آن اَژدَها دوشِ نا پاک را

و این دو نام که یکی از آنِ یک مرد پُرخنده و شاد! و دیگری یک پتیاره آسیب رسان است خواننده را دچار سردرگمی می کنند!.

می دانیم که اَژدها یک باشنده ی خیالی نیست!. مار بسیار بزرگی است که گاو و گوسپند و شیرِ درنده و کروکودایل و جانوران بزرگ  را بدرستی در کام خود فرو می برد.

ممم.jpg

اژدهایی در کار فروبردن یک جانور بزرگ

----.jpg

اژدهای دیگری آماده ی فرو بردن یک کروکودایل بزرگ

ذذذذ.jpg

اژدهای شاخدار

این جانور با آنچه که در وندیداد آمده همانندی بیشتری دارد، آنجا که می گوید:

              « نخستین سر زمین و کشور نیکی که من – اهوره مزدا – آفریدم ، « ایرانویج» بود بر کرانه ی رود «دایتیا»ی نیک.

             پس آنگاه اهریمنِ همه تن مرگ بیامد به پتیارگی،  اَژدَها را در رود دایتیا بیافرید و زمستان دیو آفریده را بر جهان هستی چیرگی بخشید.

در گرامی نامه ی اوستا « اژی دهاک » با پاژنام یا صفت [ ثری زَفَن Three zafan] برابر با سه پوزه  و  {سه دهن} و [ثری کَمِرِذ Three kamerez]  برابر با {سه کله}یا { سه سر} نیز آمده‌است.

در بند پنجم از فرگرد چهاردم  وندیداد اَژی درست همان مار است:

                  او باید ده هزار مار بر شکم خزنده را بکشد!

                  او باید ده هزار مار سگ نمای را بکشد!..

  در بند 65 از فرگرد هیجدهم می گوید:

ای سپیتمان زرتشت!

              براستی من – اهوره مزدا – می گویم:

چنین آفریدگانی بیش از ماران شیبا، بیش از گرگان زوزه کش، بیش از ماده گرگی درنده که بر گله شبیخون زند، بیش از ماده غوکی که با هزار گله از تخمهایش بر آبها فرود آید، سزاوار کشتن اند.

در  بند سی و هفتم از یشت نوزدهم ( زامیاد یشت) می‌خوانیم:

           آن که اَژی دَهاک را فرو کوفت،  اَژی دَهاکِ سه پوزه ی سه کله ی شش چشم دارنده ی هزار گونه چالاکی را، آن دیو بسیار زورمَند، دروجی را که اهریمن برای تباه کردن جهان اَشَه به پتیارگی در جهان اَستومند بیافرید.

در استوره شناسی ایرانی، اَژی دَهاک  پیکر یابی هر گونه پلیدی و زشتی و فرومایگی است که بارها در کارنامه ی جهان رُخ نشان داده و دامن  بیداد و تباهی در کران تا کران جهان گسترانیده است.

اسکندر گجستک اژی دهاک روزگار خود بود. چنگیزخان مغول – امیر تیمور لنگ – سلطان محمود غزنوی – شاه اسماعیل صفوی- هیتلر – موسولینی – استالین – خمینی و سید علی خامنه یی هر یک اژی دهاک روزگار خود بوده اند: دیو بسیار زورمند دروج، آن دروند آسیب رسانِ جهان، آن زورمند ترین دروجی که اهریمن برای تباه کردن هنجار هستی به پتیارگی در جهان استومند بیافرید

 با نگاهی به شاهنامه، و گرامی نامه ی اوستا در می یابیم که اگرچه مَنِش و سرشت ضحاک و  اَژی دَهاک در هر دو جا یکی است، ولی جایگاه و پایگاهشان این همان نیست، در اوستا از اژی دهاک با پاژنام: زورمندترین دروغی که اهریمن برای تباهی جهان آفرید  یاد شده است نه پادشاه، و این نکته شایان درنگیدن است!.

 برخی از اوستا شناسا اَژی دهاک را نُماد همه ی آسیب ها و نگون بختی های ایرانیان در چرخه های گوناگون تاریخ دانسته اند!.

برخی دیگر گفته اند که این افسانه می تواند ریشه در رُخدادهای بد شگون بوم زادی مانند آتش فشانهای بسیار ویرانگر در دماوند داشته باشد که پیشتر از آن یاد کردیم، این گروه از پژوهشگران به بند کشیده شدن ضحاک  را بدست فریدون در گاباره یی بر فراز البرز، نشان فرونشستن آتش فشانهای البرز، و هراسِ همیشگی از بند گُسَستَن دوباره  او را نیز نشانی از نگرانی سر بَر کشیدن دو باره ی این آتش فشانها دانسته اند!.

در بنمایه های بجا مانده از زبان پهلوی مانند  زند وهومن یسن می خوانیم:

           « در هزاره ی هوشیدرماه  ( که دومین هزاره از سه هزاره ی رهایش و رستگاری مردم در جهان بینی زرتشتی است ) مردم در پزشکی چنان ماهر باشند و دارو و درمان چنان به کار آورند و برند که جز به مرگ دادستانی (مرگ گریز ناپذیر) نمیرند، اگر چه به شمشیر و کارد بزنند و کُشتند.

پس بی دینی، ( که همان اهریمن باشد) از روی کین  برخیزد و به بالای آن کوه دماوند  به سوی بیور اسب (که همان ضحاک باشد) رود و گوید: اکنون نُه هزار سال است، فریدون زنده نیست، چرا تو این بند نگسلی و بر نخیزی که این جهان پر از مردم است.

اژدها از بیم فریدون نخست آن بند را نگسلد تا آن که آن بد کار آن بند را و چوب را از بُن بگسلد. پس زور دَهاک افزوده شود، بند را از بُن بگسلد، به تازش ایستد، همان جا آن بد کار را ببلعد و گناه کردن را در جهان روایی دهد و بی شمار گناهِ گران کند. یک سوم از مردم و گاو و گوسپند و آفریدگان دیگر اهورامزدا را باوبارد (ببلعد) و آب و آتش و گیاه را تباه کند. ( نمود بسیارروشن وگویا از آتش فشان!)

پس آب و آتش و گیاه پیش اورمزد خدای،  به گِله ایستند و بنالند که فریدون را باز زنده کن تا اَژدها را بکشد، چه اگر تو ای اورمزد این نکنی ما در جهان نتوانیم بود. آتش گوید روشنی ندهم، و آب گوید که روان نشوم، و پس من دادار اورمزد به سروش و ایزد نریوسنگ  گویم که: تن گرشاسب سام را بجنبانند تا برخیزد. پس سروش و ایزد نریو سنگ به سوی گرشاسپ روند، سه بار بانگ کنند، بار چهارم سام با پیروزگری برخیزد، به نبرد اژدها رود و او (اژدها) سخن گرشاسپ نشنود، و گرشاسپ گُرز پیروزگر بر سر اژدها بکوبد و او را بزند و بکشد. پس رنج و پتیاره از این جهان برود تا هزاره را به پایان رسانم. پس سوشیانس آفرینش را دوباره پاک بسازد و رستاخیز و تن ِ پسین باشد.

 بر می گردیم به شاهنامه:

                               چو ضحاک بر تخت شد  شهریار      برو  سالیان  انجمن  شد هزار!

پیش از روی کار آمدن ضحاک، هر یک از شهریاران ایران که برتخت می نشستند، درهمان نخستین روز، مردم یا دستکم بر گزیدگان و فرهیختگانی ازمیان مردم را به درگاه خود بار می دادند و برنامه ی کار خود را با آنها در میان می گذاشتند. برای نمونه هوشنگ نبیره ی گیومرت (کیومرس):

                             چو بنشست  بر  جایگاه  مِهی      چنین گفت بر تخت شاهنشهی

                               که بر هفت کشور منم پادشاه      به  هر جای  پیروز  و   فرمانروا

                               به     فرمان    یزدان    پیروزگر       به  داد و دهش تنگ بسته کمر

                               وزان پس جهان یکسر آباد کرد      همه  روی گیتی  پُر  از  داد کرد

بدین گونه هم برنامه ی کار، و آماج و اندیشه ی خود را با مردم در میان می گذارد و هم با کار و کوششِ بسیار آن برنامه و پیمانی را که با مردم بسته بود به کردار در می آورد.

پس از درگذشت هوشنگ، پسرش تهمورس برجای او نشست و در همان نخستین روز تخت نشینی، بلند پایگان کشور و برگزیدگان مردم، و جهاندیدگان را به پیشگاه خود فرا خواند تا برنامه ی کار خود را با آنها در میان بگذارد:

   بیامد به تخت پدر بر نشست     به شاهی کمر،  بر میان بر ببست

                                               همه موبدان را زلشگر بخواند     به چربی  چه  مایه سخن ها براند

در اینجا  نه موبد «کیش بان دین زرتشت» است و نه لشگر به چم سپاه. موبدان، خردمندان و فرهیختگان  و جهاندیدگانند و لشگر، انبوه مردمان. به چربی سخن گفتن  نیز نرم زبانی و شیرین سخنی است .

                                          چنین گفت: کامروز این تخت و گاه    مرا   زیبد  و   تاج   و   گرز  و کلاه

                                          جهان   از   بدی ها  بشویم به رای    پس  آنگه  کنم  در  کیی  گرد پای

                                               ز  هر  جای کوته  کنم  دست دیو     که من بود خواهم جهان را خدیو

                                                هر آن  چیز  کاندر  جهان سودمند     کنم       آشکارا     گشایم  ز  بند

از راه نو آوری و کار و کوشش رازهای  نا شناخته ی جهان را خواهم گشود و زمینه ی  جَهِش و جنبش شما به سوی آینده یی بهتر را هموار خواهم ساخت.

پس از تهمورسِ دیوبند:

                                             گرانمایه  جمشید  فرزند  اوی     کمر بسته و دل پر از پند اوی

                                            بر آمد بر آن تخت فرخ نشست     به رسم کیان بر سرش تاج  زر

                                             کمر  بست  با  فَرّ  شاهنشهی     جهان سر به سر گشت او را رهی

                                             منم  گفت:   با   فَرّه     ایزدی     ههم شهریاری و  هم  موبدی

                                            بدان را  ز بد دست کوته کنم     روان  را سوی  روشنی ره کنم

سپس می پردازد به آراستن سپاه برای پدافند از ارزشهای میهنی و دیگر نوآوریهای پیش برنده ی زندگی.

ولی ضحاکِ تازی تبار با همان خود برتر بینی هم تباران تازی خود، نه مردم، و نه برگزیدگان مردم، و نه بلند

 پایگان کشور، نه فرماندهان ارتش، و نه هیچ یک از دیگر گروههای ایرانی را  شایسته ی دیدار و گفتگو نمی داند، او مردمی را که شهریار خورشید چهر و نیک سرشتی مانند جمشید را تنها بپاس اینکه گفته بود:

                             خور و خواب و آرامتان از من است    همان پوشش و کامتان از من است

آنچنان با خواری و زاری از سرزمین خود تارانده بودند، شایسته ی  هم سخنی با خود نمی داند که بخواهد برنامه کار خود را با آنان در میان بگذارد، به سخن دیگر او «خمینی وار» کاری جز آدمکشی و ویرانگری و سوار شدن بر گرده ی آن مردمِ خرد در بازار دین گم کرده، و افروختن آتش جنگهای خانمانسوز، و پدید آوردن هزاران کانون خرافه پروری ( بخوانید هفتاد هزار مسجد و یازده هزار امام زاده)  و فراهم آوردن زمینه ی پاره پاره کردن یک سرزمین تاریخی کار دیگری ندارد که بخواهد در باره آن با مردم سخن بگوید!.

تکیه گاه او در برابر این مردم نا خویشکار، همان ابلیسی است که با بوسه یی،  دو مار برای جویدنِ مغز جوانان ایرانی بر دوش او رویانید!.

چنین اژدهای آدمیخوار با آنهمه مردم خرد در بازار دین گم کرده یی که چهره ی زشت آن دیو زاد اهرمن خو را در آیینه ماه دیدند و به خرد هرگز نداشته ی خود خندیدند، و مانند دیوزدگان در انجام فرمانهای این بکش، آن بکش او سراز پا نشناختند،  و آنهمه پشتیبانیهای کار سازِ دولتهای توانمند اروپایی که برای فرو بردن ایران در کام سیری ناپذیر خود خیز برداشتند و با همه توش و توانِ خود کمر به پشتیبانی آن دیو آدمیخوار بستند،  و پایوران بلندپایگاه آمریکایی از جیمی کارترسپید پوست مسیحی گرفته تا اوبامای سیاه مسلمان به پرستاری و تیمار او پرداختند، چه نیاز به مردمی داشت که جز خود زنی وخود سوزی، نو آتش افکندن به خرمن هستی خود راه دیگری نمی شناختند!..   چنین بود که:

سراسر  زمانه بدو  گشت باز      بر آمد برین روزگاری  دراز

سرزمینی که میدان کار و کوشش و جهش و جُنبش و نو آوری بود، با روی کار آمدن ضحاک، گورستانی شد خاموش و بی جُنبش، گورستانی جشنگاه کرکس ها و مرده خوارها و گرگهای بیابانی، از روسیه تا چین، تا اروپا و آمریکا و کنادا و استرالیا و جای جای جهان، که هر یک برای بدست آوردن بهره ی بیشتر از پیکر مردگان بجان هم افتادند:

                             نهان   گشت   آیین    فرزانگان     پراکنده   شد   نام    دیوانگان

ننن.jpg

                            هنر خوار شد جادویی  ارجمند     نهان   راستی ،  آشکارا    گزند

                                شده بر بدی دست دیوان دراز    ز نیکی نبودی سُخَن جز به راز

در چنین آوردگاه بد شگون، جایی برای فروزه های جوانمردی – داد و دهش – راستکاری – پیمانداری، و دانش دوستی نیست… اینجا میدانی است برای پشت هم انداختن – رُخک دین باوری بر چهره گذاشتن- با پیراهن های چرکین به خیابانها آمدن، داغِ مُهر نماز بر پیشانی گذاشتن- دست در جیب مردمان فرو کردن- دارش و دسترنج مردمان را چاپیدن – برای از پا درآوردن نخبگان دسیسه چیدن- بد نام کردن- آبروها برباد دادن… درفش سربلندی خود را بزیر پا افکندن-  ناگفته پیداست که در چنین روزگار بدهنجاری، آنچه که بیش از هر پدیده ی دیگر خوار و بی ارزش شمرده می شود دانش و هنر و فرزانگی است!.

هنر  خوار شد  جادویی ارجمند        نهان    راستی،   آشکارا    گزند

000000.jpg

                             شده بر بدی دست دیوان  دراز        زنیکی نبودی سَخُن جز به راز

شهرناز و  ارنواز

                               دو پاکیزه  از  خانه ی جمِ شید     برون    آوریدند   لرزان  چو  بید

                               که جمشید را هر دو خواهر بُدند     سر   بانوان  را   چو  افسر  بدند

در برخی از نسخه های شاهنامه، این دو نازنین بانو، دختران جمشید دانسته شده اند، بانوان زیبا رخسار و پری پیکر و هنرمند و کاردانی که تاجِ سرِ بانوانِ جهان بودند.

                                 ز پوشیده رویان یَکی شهرناز     دگر   ماهرویی  به  نام  ارنواز

به  ایوانِ  ضحاک بردندشان     بدان  اژدها فش سپردندشان               

 فش یا وش از پساوندهای زیبای پارسی، و همان است که در واژه های: مهوش- خوروش- پرستاروش -شیرفش و جز اینها دیده می شود و چم آنها: ماه گونه – خورشید گونه – پرستارگونه و شیرگونه اند. در اینجا  اژدها فش همان خمینی وار یا اژدها گونه است!.

شهرناز و ارنواز، این دو نازنین بانوی والاتبار ایرانی، زنانی را نمایندگی می کنند که در یورش تازیان به ایرانشهر چه در روزگار ضحاکی و چه در روزگار ابوبکر و عمر و عثمان و علی و دیگر سران خونریز اسلام و چه در حکومت ننگین دامن اسلامی به  اسارت و بردگی گرفته شدند:

          «… تازیان به تیسفون در آمدند و غارت و کشتن پیش گرفتند… بدین گونه بود که تیسفون با کاخهای شاهنشاهی و گنجهای گرانبهای چهارصد ساله ی خاندان ساسانی به دست عربان افتاد و کسانی که نمک را از کافور نمی شناختند و توفیر بهای سیم و زر را نمی دانستند، از آن قصر های افسانه آمیز جز ویرانی هیچ بر جای ننهادند . نوشته اند که از آنجا فرش بزرگی به مدینه آوردند که از بزرگی جایی نبود که آنرا بتوان افکند . پاره پاره اش کردند و بر سران قوم بخش نمودند، پاره از آنرا بعد ها بیست هزار درم فروختند . در حقیقت وقتی سعد به مدائن در آمد مدافعان آنرا فرو گذاشته و رفته بودند…   فاتحان گریختگان را پی گرفتند، کشتار بیشمار و تاراج گیری باندازه ای بود که تنها سیصد هزار زن و دختر به بند کشیده شدند، شسصت هزار تن از آنان به همراه نهصد بار شتری زر و سیم بابت خمس به دارالخلافه فرستاده شدند و در بازارهای برده فروشی اسلامی به فروش رسیدند، با زنان و دختران در بند ایرانی  به نوبت همخوابه شدند و فرزندان پدر ناشناخته ی بسیار بر جای نهادند، هنگامی که این خبر بگوش عمر رسید دستها را بهم کوفت و گفت: از این بچه های پدر ناشناخته به خدا پناه می برم!. ( عبدالحسین زرین کوب- دوقرن سکوت)

در اینجا « شهرناز » و « ارنواز»  نشان از همان زنان و دختران به بند کشیده ی ایرانی دارند که به دربار ضحاک یا دارالخلافۀ تازیان برده می شوند، و فردوسی بزرگ آنها را تاجی بر سر بانوان جهان می داند:

بپروردشان از ره بد خویی       بیاموختِ شان کژی و جاودیی

کژی و جادویی همان فریب و نیرنگ و دروغ و دو رنگی و بیشرمی و پتیارگی است،  تازیان چه در روزگارضحاکی و چه در روزگار چیرگی اسلام بر ایران، زنان ایرانی را بپاس داشتن رخسار و پیکری زیبا  و برخوردار از هنر خانه داری و کاردانی،  از زنان خود برتر می شمردند، از این رو در یورش به شهرها و روستاهای ایران نخستین چیزی که به آن چشم داشتند زنان و دخترانِ خوبچهر ایرانی بودند، ولی پس از اینکه مردانشان را می کُشتند و زنان ایرانی را با خود می بردند تا از آنها امام زاده و سید پدید بیاروند، بجای اینکه شیوه ی درست زیستن را از آنان بیاموزند، بزور تو سری، روسری سرشان می کردند و کفن سیاهی بنام حجاب بر تنشان می پوشاندند، و یا برهنه در بازارهای برده فروشان جهان به روسبیگری می فروختند، کاری که امروز هم حکومت آلوده به ننگ اسلامی بدست سپاه پاسداران انقلاب ننگین دامن خود با فروش دختران ایرانی در سرزمینهای پیرامون شاخاب پارس می کند.

====.jpg

تازیان بیابانگردِ بی فرهنگ،  از آن بانوان آزادمنش و نیک سرشت ایرانی که گُرد آفریدها و گُردیه ها و پوراندخت ها و آزرمیدخت ها و آرتمیس ها و یوتاب ها بودند،  مشتی ملاباجی توسری خور و خاله خانباجی های خرد سوخته ی آخوند پرستِ سید پرور مانند خواهران زینب ساختند و باتوم و چوب و چماق بدستشان دادند و بجان دیگر زنان آزاده ی ایرانی انداختند!.

unnamed-file-34.jpg

unnamed-file-35.jpg

مم.jpg

بپروردشان از ره بد خویی       بیاموختِ شان کژی و جاودیی

با اینهمه از کنار این دو بانوی پاکیزه تن و نیک سرشت ایرانی نباید به آسانی گذشت. این دو بانو می توانند نماد ارتش و نیروهای تراز داری یا اقتصاد ایران هم باشند که به چنگ ضحاک و خمینی افتادند و آن دو دیوزاد اهرمن خو، هر دو نیرو را با بد آموزیهای خود به تباهی و ناراستکاری کشاندند!.استاد فریدون جنیدی در نوشتار بسیار ارزشمندی بنام زندگی و مهاجرت آریائیان می نویسد:

            «…در پی چیرگی ضحاک بر ایرانزمین، و رواج آیین دیوان و ستمبارگی بر فرزانگان و هنرمندان، در روزگاری که:

شده بر بدی دست دیوان دراز     زنیکی نبودی سَخُن جز به راز

آگاهی زیادی از چگونگی آن دوران هزار ساله بما نرسیده است بجز دو سه آگهی کوتاه که نخستین آن این است که:

                                         دو پاکیزه از خانه ی جم شید       برون آوریدند لرزان چو  بید

                                       که جمشید را هر دو خواهر بُدند     سر بانوان  را  چو افسر بدند

                                        بپروردشان  از  ره   بد  خویی       بیاموختشان کژی و جادویی

 در باره ی این دو زن، افسانه های فراوانی پرداخته اند، تا بدانجا که رهایی آنان بر دست فریدون از شبستان ضحاک را با نبرد وریتره هن با  اهی  در داستانهای ودایی و آزاد کردن ابر و باد از دست اهی یکی دانسته اند، در حالی که از افسانه ی پیدایی وریتره هن بسیار گذشته بوده. آزادی ابر و باد، از دودهای آتشفشان از افسانه های پیشین آریایی است و در جای خود از آن سخن گفتیم، ولی اگر انگاره ی دوری داشته باشیم که این افسانه پس از جای گیری هندیان در سرزمین امروزی پیدا شده باشد، آن اندازه دور نیست که در آن، دو دختر به ابر و باد دگر گون شوند، وارون آن نیز درست نمی نماید، زیرا در افسانه های هندی از زندانی شدن آنان سخن بمیان نرفته، ولی در شاهنامه به روشنی چنین داستانی آمده است، این دو دختر که خواهران جمشید گفته می شوند، زنان آریایی بوده اند و یا دستکم یکی از آنان نماینده ی زنان آریایی اند که پس از جنگ و کشتار مردان، به چنگ بابلیان در افتاده اند، و چنانچه پیداست در سراسر چرخه ی فرمانروایی بابلیان همواره زنان آریایی اسیر آنان بوده اند،  زیرا که زنان آریایی از نگاه برازندگی اندام و زیبایی رخسار، و کدبانویی، و پرورش فرزند، بر دیگر زنان برتری داشته اند و همین جستار،  بار ها در یشت ها  تکرار شده است. ولی بابلیان این زنان اسیر را مناسب با زندگی خویش بار آوردند:    بپروردشان از ره بد خویی

زنان ایرانی در خانه ی مردان بابلی بد آموخته شدند و به جادو (که دین ضحاک بود) روی آوردند و زمان همی گذشت..

در پایان همین فرکرد،  این سه بند نشانه ی آن است:

                                پس  آیین ضحاک واژونه خو       چنین   بُد  که می  بُدش آرزو

                                ز  مردان  جنگی  یَکی خواستی       بکُشتی  که  بر  دیو  برخاستی

                                کِجا   نامور   دختر   خوبروی       بپرده درون، پاک و بی گفت و گوی

                                  پرستنده کردیش بر پیش خویش       نه رسم کئی بود نه آیین وکیش

 مردان زورمندی را که یارای جنگیدن با دیوان را داشتند،  یا در سر اندیشه ی مبارزه با دیوان بابلی را می پروراندند می کُشت، و دختران آنها را کنیزان خویش می کرد، که ناگفته پیداست که آماج از این کار تن آمیزی با دختران ایرانی بود، و همین داستان نشان می دهد که همه ی زنان ایرانی در خطر دستیازی بابلیان بوده اند! ولی اشاره به دو نام ارنواز و شهر ناز می تواند اشاره به دو تبار بزرگ آریایی، یا دو سرزمین آریایی بوده باشد…»

می بینیم که نگاه استاد فریدون جنیدی هم چنان است که این دو خواهر زیبا روی، نماد دو نهاد کشور داری یا دو تیره از مردم ایرانی تبارند.

                               بدین  بود  بنیادِ  ضحاک شوم     جهان شد مر او را چو یک مُهره موم

                               ندانست خود جز بد آموختن    جز  از کشتن و غارت و سوختن

                               چنان بُد که هر شب دو مرد جوان    چه کِه ترچه از تخمه ی پهلوان

کِهتر همان مردم کوچه و بازار، و مردم ساده اند، تخمه ی پهلوان بزرگزادگان و توانمندان و بلند پایگان کشورند. هر شب دو جوان بُرنا از هر خاندان و تبار و تخمه یی را که بودند از خانه هاشان بیرون می کشیدند و به دربار ضحاک می بردند و سرهاشان را می بریدند،  مغزشان بیرون می کشیدند و خوراک مارهای روی دوش ضحاک می کردند… این درست همان کاری است که حوزه های علمیۀ قم و نجف و کربلا و آخوندهای برآمده از آن دخمه های پر مرگ با جوانان میهن ما کرده اند و می کنند.

ففف.jpg

                               خورش گر ببُردی به ایوان شاه     همی    ساختی  راه   درمان   شاه

                               بکُشتی  و  مغزش  برون  آختی    مَر  آن   اژدها  را  خورش ساختی

آختن و آهیختن و یاختن:  به چِم بیرون کشیدن – بَر کشیدن – بیرون آوردن، مانند بیرون کشیدن تیغ از نیام است.

ارمایل و گرمایل

                               دو   پاکیزه   از  کشور   پادشاه      دو     مرد   گرانمایه ی     پارسا

                               یک  نامَش  ارمایل  پاک  دین      دگر   نام    گرمایل   پیش    بین

                               چنان بود که بودند روز ی به هم     سخن رفت هر گونه از  بیش  و کم

                                ز  بیداد گر  شاه  و  ز لشکرش     اُ زان  رسم های بَد  اندر خورَش

                               یکی  گفت  ما را  به خوالیگری     بباید  بَرِ  شاه   شد، از    چاکری

                               مگر  زین  دو تن را که ریزند خون     یکی    را   توان    آوریدن    برون

                               برفتند  و  خوالی گری ساختند      خورش ها به    اندازه  پرداختند

این دو جوانمرد فرزانه  و میهن پرست ایرانی بنام خوالیگر(آشپز) به دربار ضحاک راه یافتند تا مگر هر روز یکی از جوانان نگون بخت ایرانی را از آن سرنوشت بد شگون رهایی بخشند.

                               چو آمدش هنگام خون ریختن      به    شیرین  روان   اندر آویختن

                               از  آن  روزبانان   مردم  کُشان      گرفته   دو   مرد جوان را کشان

روزبانان:  نگهبانان- پاسبانان – دژخیمان.

                               دَمان پیش خوالی گران تاختند      ز    بالا  به  روی  اندر  انداختند

                               پُر  از  درد  خوالی گران را جگر     پر از خون دو دیده پر از کینه سر

                               همی بنگرید این بدان آن بدین     ز  کردار  و    بیداد     شاه   زمین

                               از  آن   دو    یکی   را بپرداختند     جز  این   چاره یی نیز  نشناختند

بپرداختند: از میان برداشتند- کشتند. کالبدش را از جان تهی کردند.

برون کرد مغز سر گوسپند     بر آمیخت با مغز آن ارجمند

با دردی که جانشان را می کاهید، هر روز سر یکی از فرزندان میهن را می بریدند و با مغز گوسپند می آمیختند تا به خورد مارهای دوش ضحاک دهند تا دستکم یکی را از آن نگون بختی رهایی بخشند:

                               یکی را به جان داد زنهار و گفت     نگر   تا   بیاری  سر اندر   نهفت

                               نگر   تا   نباشی  به  آباد  شهر      ترا در جهان کوه و دشتست بهر

 آن دیگری را که از چنین سرنوشت بد شگونی رهایی یافته بود،  روانه ی کوهستان می کردند تا دور از چشم روزبان ضحاک، زندگانی خود را سامانی دوباره بخشد!

                               به جای  سرش  زان  سر بی بها      خورش   ساختند   از   پی  اژدها

سر بی بها: سر گوسپند.

                               از اینگونه هر  ماهیان  سی جوان     از   ایشان  همی    یافتندی روان

                               چو گرد آمدندی از  ایشان  دویست     بر آنسان که نشاختندی که کیست

                               خورش گر بدیشان بُزی چند و میش      بدادی  و   صحرا  نهادیش  پیش

                               کنون کُرد از آن تخمه دارد نژاد     کز  آباد   ناید  به   دل بَرش  یاد

                               بود  خانه هاشان سراسر پلاس     ندارند   در   دل  ز  یزدان  هراس

شگفت انگیز است که هنوز هم هم میهنان کُرد ما جشنی بنام جیژنه کوردی دارند و بر این باورند که آن جشن یادگار رهایی کُردان از دست روزبانان ضحاک است:

            «…  بعضی ها معتقدند که این جشن بیادگار و میمنت نجات ایرانیان از ظلم ضحاک است و در بعضی کتب، این جشن را از قول موریر که در سی و یکم اوت 1812 میلادی از دماوند، نزدیک تهران گذشته و آن را دیده است ( عیدالکُردی)  می خوانند

نکته ی بسیار مهمی که فرار نژاد کُرد را عقلاً تایید می کند این است که بافتن پارچه بترتیبی که بتواند بصورت چادر برای زندگی کردن در آید در دورانی است پس از خانه های اولیه.  بنا براین در صورتی که نژاد کُرد از ابتدای پیدایی خود بیابانگرد می بود نمی بایست بتواند پارچه ببافد. لباسهای زنان ومردان، آرایشها – آداب و رسوم کُردان می تواند راه گشای خوبی در این تحقیقات بوده باشد که تا کنون یکی از هزاران از این تحقیقات انجام نشده و بر جوانان کُرد است که در این راه قدم بردارند، و اما آنچه که در این تحقیقات نباید فراموش شود تحقیق در زندگی کُردان خراسان است که در نواحی قوچان و بجنورد و نیشابور زندگی می کنند و خود را از نژاد کُرمانج  می دانند و از کردستان شمالی بدین سوی مرز ایران زمین راندند!.. ( فریدون جُنیدی- زندگی و مهاجرت آریاییان – رویه 142)

شایان یاد آوری است که کُرمانج نام گروه بزرگی از مردم کُرد تبار، و یکی از گرامی ترین تبارهای ایرانی است. امروزه بیشینه ی این مردم در خاور و جنوب خاوری ترکیه مانش گزیده اند، همانجایی که کُردستان ترکیه نامیده می شود، اینها زبان و گویش خود را نیز کُرمانجی می نامند، گروه دیگری از اینها در آذربایجان باختری و بیشتر در شهرستان های اورمیه، سلماس، خوی، ماکو، و پُلدشت زندگی می کنند. در این پراکندگی، گروهی از آنها به شمال خراسان دامن کشیدند، برخی به استان ایلام رسیدند و در همانجا ماندگار شدند، و گروهی دیگر تا سیستان و بلوچستان فرا رفتند. در خراسان این مردم کُرمانجی را بیشتر در شهرهای  قوچان – شیروان – بجنورد- اسفراین – چناران – کلات – شیروان – دتوس – آشخانه – فاروج – باجگیران – نیشابور – سبزوار و اینچه ساوبلاغ خواهیم دید.   افزون بر شهرها و استانهای ایران و ترکیه در سرزمین ترکمنستان نیز شمار زیادی از این مردم کُرد کُرمانجی زندگی می کنند. از نامدار ترین خاندانهای کُرمانج خاندانهای بزرگ: ظفرانلو- بیچرانلو- قاچکانلو هستند. مردم کُرمانج (کُردان شمال) نیز نامیده می شوند.  آمارهای شایان پذیرشِ جهانی نشان می دهند که نزدیک به هفتاد در سد از کُردهای جهان که امروزه در بیش از سی کشور گوناگون پراکنده هستند از همین مردم کُرمانج هستند. کُردستان ترکیه – کردستان سوریه – کردستان عراق و بسیاری کشورهای آسیای میانه را می توان بزرگترین سرزمینهای کُرمانج نشین نامید. ولی این مردم در هر کجا که باشند ایرانی اند و باید آنها را از پاکترین شاخه های نژاد ایرانی شناخت و همانگونه که ملا مصطفی گفت: هر جا که کرد است آنجا ایران است.

پس آیین ضحاک  واژونه  خو     چنان بد که چون  می  بُدَش آروزی

واژونه خو نشان دهنده ی سرشت اهریمنی ضحاک است.

زمردان جنگی یکی خواستی     بکشتی که با دیو برخاستی

از میان مردان جنگی هر کس را که یارای چون و چرا کردن بود، بدستاویز محاربه با خدا و مفسد فی الارض از میان برداشت و با کشتار بزرگ زندانیان سیاسی در سال 67 بزرگترین لکه ننگ را در تاریخ حکومت های خود کامه و بیگانه در ایران برجای گذاشت و گوی بی شرمی از زشتکارترین فرمانروایان خونخوار جهان ربود!..

ئئئئ.jpg

یکی نامور دختر خوبروی      به پرده درون پاک بی گفتگوی

پرستنده کردیش بر پیش خویش       نه رسم کئی بود نه آیین، نه کیش

پرستنده: پیشکار- کنیز- پیشیار – زاور- پرستار

هرجا که دختر جوان و خوبچهر و خوش بَر و بالایی دیده می شد از خانه ی پدر بیرون می کشید و به شبستان خود می برد.

 

خواب دیدن ضحاک

چو از روزگارش  چهل سال ماند    نگر تا به سر  بَرش یزدان چه راند

بیاد داریم که ضحاک با دَد منشانه ترین شیوه، هزار سال در ایران فرمان براند، زمانی که تنها چهل سال

 به پایان کارش مانده بود این رؤیا بر او فراز آمد:

در  ایوان شاهی شبی  دیر  یاز       به خواب اندرون  بود با ارنواز

واژه ی دیریاز همکرد دو واژه ی  دیر ، و  یاز از بُن واژه ی یازیدن، بچم: دراز – کشیده – فراتر از زمان- دیرنده – دیرکش و کُند رفتار است، مانند:

اگر زندگانی بُوَد دیر یاز     بدین دیر خرم بمانم دراز

                         چُنان  دید  کز  کاخ  شاهنشهان      سه  جنگی پدید آمدی ناگهان

                         دو  مِه تَر یکی  کِه تَر  اندر میان      به بالای سرو  و   به  فَرّ  کیان

سه جوان رزمنده ی بالا بلند و سرو گونه را می بیند که با آهنگی سرنوشت ساز به سوی او گام بر می دارند، آنکه به سال کوچکتر از دو دیگر بود در میانه جا داشت و دو بزرگتر در دو سوی او.

سرو نام درختی است همیشه سبز،  و راست رَسته، و سه گونه است:  سرو آزاده – سرو سهی و سرو ناز، در شاهنامه سرو آزاده برنامی است برای برخی از پهلوانان و بزرگان ایرانزمین مانند:

                          چو گودرز آن سوک شهزاده دید    دَژَم شد چو آن سرو آزاده دید

فردوسی شاهنامه ی خود را نیز سرو سایه فکن نام داده و می گوید:

                            کسی کو شود زیر نخل بلند     همان سایه زو باز دارد گزند

                               توانم مگر پایگه ساختن       بر شاخ آن سرو سایه فکن

فَرّکیان نیز همان فَرّ و شکوه شاهنشهی است، آن نیروی نا دیدنی و نا بسودنی که از سوی دادار آفریدگار به شهریاران نیک سرشت و پُرکار و نو آفرین داده می شود، تا جهان زیر فرمان خود را نو کنند. سرو گونگی آن جوان میانی و فَرّ کیانی او نشان دهنده ی این است که او از تخمه ی پادشاهی و دارای فَرّ شاهنشهی است:

                       کمر بستن و  رفتن شاهوار      به چنگ اندرون گرزه ی گاو سار

گاو سار بچم گاو چهره و نام گرزی است که فریدون برای کوبیدن مغز ضحاک از آهن بساخت، این گُرز در استوره های ایرانی جای بسیار ویژه یی دارد، پیوند این گُرز با گاو و «گاو گونگی» آن و جایگاه بسیار ویژه ی گاو در فرهنگ ایران از جُستارهای بسیار ارزشمندی است که به آن خواهیم پرداخت.

                         دمانِ پیش ضحاک  رفتی به جنگ      زدی  بر سرش گرزه ی  گاو  رنگ

                         یَکایَک همان گُرد کِه تَر به سال       کشیدی  ز سر تا   به  پایش دوال

دَوال: تسمه ی چرمی است همانند، ریسمان.

                         بدان زه، دو دستش ببستی چو سنگ      نهادی   به  گردَنش  بَر  پالهنگ

پالهنگ: گونه یی ریسمان بود که دست و گردن بزه کاران را بدان می بستند.

                         بدین خواری و زاری و گُرم و درد     پراکنده  روی سرش خاک و گرد

گُرم: واژه ی دیگری است برای غم و درد و اندوهِ بسیار ژرف.

                         همی  تاختی   تا   دماوند    کوه       کشان  و  دوان از  پس اندر گروه

                         یکی چاه بُد اندر آن کوه،  پَست      به چاه اندرون بَر، دو دستش  ببسشت

                         بپیچید    «ضحاک» بی دادگر       بدَرّیدش   از   بیم     گفتی   جگر

بپیچید: همان به خود پیچیدن از زیادی درد و غم است.

                         یَکی بانگ بَر زد به  خواب  اندرون      که لرزان شد آن خانه  سَد ستون

                         بِجَستند خورشید رویان ز جای      از  آن   غُلغُلِ   نام ور   کدخدای

خورشید رویان: همان ارنواز و شهرناز، دو خواهر زیبا روی جمشید اند که ضحاک پس از کشتن جمشید آنها را به شبستان خود برد. نکته ی بسیار شایان ژرف نگری در اینجا است که فردوسی از این خواهران جمشید که اکنون باید دو پیر زن بد ریخت هزار ساله شده باشند با برنام خورشید رویان یاد می کند، از همین گونه یاد کردهاست که پی می بریم این دو نازنین بانوی خورشید چهر، که با گذشت هزار سال  هنوزخورشید روی می نمایند!  نماد دو نهاد نیرومند کشور داری مانند ارتش و نیروهای فراهمی یا اقتصاد کشورند.

واژه ی غُلغُل هم که در پاره ی دوم این بند آمده به چم: جوشیدن آب و می، و سر و سدای بسیار است، شوریدن پرندگان را هم غُلغُل گفته اند.

                         چنین گفت «ضحاک» را ارنواز      که: شاها چه بودت؟ نگویی تو راز؟

                         به  آرام  خفته در خانِ   خویش     بدینسان چه ترسیدی از جانِ خویش؟

                         جهانی سراسر  به  فرمان  تُست!     دَد  و  دیو و مردم  نگهبان  تُست!

تتت.jpg

                         زمین هفت کشور به شاهی تراست     سرِ   ماه   تا    پشت ماهی تراست

شماره ی «هفت» از دیر زمان در میان بسیاری از مردمِ جهان یک شماره ی رازگونه و در پیوند با ارزشهای ایزدی و فراسوی ماده است، کهن ترین مردمی که شماره ی هفت را ارزشی ویژه بخشیدند سومریان بودند که نخستین بار هفت گویاله (سیاره) را دیدند و آنها را ایزدان هفتگانه ی آسمان نشین پنداشتند.

رازگونگی شماره هفت در آیین مهری چنان بود که هفت گامه ی رسایی از آن ساخته شد که پایین ترین آن، «کلاغ»، و بالاترین آن « پدرِپدران» یا « پاپ» بود.

در عرفان ایرانی، هفت گامه ی رسایی به هفت شهرعشق دگرگون شد و بالاترین پایگاه که پدرِ پدران بود پیر نام گرفت،  پیر هفت خط یا  پیر مغان برجای پاپ یا پدر پدران نشست. در شاهنامه هفت خان رستم و هفت خوان اسفندیار همان هفت گامه ی رسایی هستند که پهلوان باید با شکیبایی و دلیری از آنها بگذرد . گردا گرد دِژِ هگمتانه (همدان) هفت دیوار کشیده و کنگره های آنها را به هفت رنگ بنیادی رنگ آمیزی کرده بودند…

آرامگاه کوروش بزرگ بر روی هفت تخته سنگ مرمر بنا گشته و هفت پله دارد… شمار امشاسپندان شش است که همراه با خود هرمزد می شوند هفت… هفت سین بر خوان نوروزی نشان دیگری از رازگونگی و خجستگی شماره هفت است… هفت آسمان – هفت فلک – هفت آینه – هفت رنگ – هفت ستاره – هفت اختر – هفت اورنگ- هفت برادران- هفت پدر – هفت چتر –  هفت بوم – هفت دریا- هفت خواهران -هفت داوران – هفت سالار – هفت آسمان – هفت زمین و جز اینها همه بازمانده ی همان رازگونگی این شماره اند.

ابوریحان بیرونی در التفهیم هفت کشور را چنین گزارش کرده است: کشور یکم:  هندوستان .  کشوردوم: عرب و حبشان.   کشور سوم: مصر و شام.   کشور چهارم:  ایرانشهر .   کشور پنجم:  روم .  کشور ششم: ترک و یأجوج و مأجوج.  کشورهفتم: چین و ماچین

سرِ ماه تا پشت ماهی تراست! (پشت ماهی زمین همواری را گویند که میانه ی آن اندکی بلند تر از دو سوی آن باشد، گاه کنایه از شب،  و گاه کنایه از گور است و در اینجا اشاره به کره ی زمین است). (لغت نامه ی دهخدا)

                         چه بودی کز آنسان بِجَستی زجای      به ما  باز گو، ای جهان کدخدای

کدخدا از واژه های پهلوی و به چم دارنده ی زمینِ بزرگ، و بزرگِ ده… و جهان کداخدای  کسی است که بر همه ی مردم  سروری دارد.

                         به خورشید رویان سپهدار گفت     که: این خواب  را  باز  باید نهفت

                         گر ایدون که این داستان بشنُوید     شودتان  دل  از  جان  من  نا اُمید

ضحاک همانند همه ی دیگر ستم پیشگان و پتیارگان تاریخ، نه تنها تبهکار، ونکه بی خِرد هم هست!. نابخردانه ی گماند که ارنواز و شهرناز از شکستِ او و یا از مرگ او دلشکسته و نومید خواهند گردید! ولی ارنواز و شهرناز بسیار هشیار و آگاهند، آنها می خواهند از همه ی آنچه که پیش روست آگاهی یابند تا سر بزنگاه بتوانند کار این پتیاره ی جان ستیز را یکسره کنند و بندهای هزار ساله ی ستمبارگیهای او را از پر و پای مردم بگشایند.

                         به    شاه  گرانمایه  گفت ارنواز       که: بر  ما   بباید   گشادنت راز

                         توانیم   کردن،  مگر     چاره یی       که  بی  چاره یی نیست  پتیاره یی

پتیارَه از واژه های پهلوی است و پتیارک هم گفته می شود، چم آن: آسیب – گزند– آفت-  بلا – آشوب- زشتی – و هر چه که اهریمنی است.

                         چنین گفت با ناموَر،  خوب روی       که: مگذار این را،  ره چاره  جوی

ارنواز با چرب زبانی  خود را دوستدار ضحاک می نمایاند تا بتواند زبان او را به راز گویی بگشاید و از آنچه که پیش رو است آگهی یابد! می گوید:

                         نگین    زمانه   سرِ تخت  تُست      جهان روشن از ناموَر بخت تُست

                         تو   داری   جهان  زیر انگشتری       دَد    و    مردم  و  مُرغ و دیو پری

                         ز هر کشوری  گِرد  کُن  بخردان      ز   اختر   شناسان   و  از  موبَدان

                         سُخَن سر به سر موبدان  را  بگوی      پژوهش  کن  و   راستی  باز  جوی

                          نگه کن که هوش تو بر دست کیست    ز مردم نژاد، ار ز دیو و  پری ست

هوش در زبان پارسی چم های بسیار گوناگون دارد مانند:  کله، سَر، دماغه، دهانه، کلاه یا هر چیز دیگری که بر سر گذارند … نیروی دریافت… نو آوری… نبوغ … خِرَد … زیرکی… زرنگی… و سرانجام جان و روان. در اینجا همان جان و روان است. هوش تو بر دست کیست: چراغ زندگانیت بدست چه کسی خاموش خواهد شد.

چو دانستیَ ش چاره کن آن زمان     به خیره مترس از  بَدِ بَد گمان

بدین گونه او را به باز گفت رؤیای هراسناکش بر می انگیزد، از سوی دیگر می داند رازی که با دیگران در میان گذاشته شد، دیگر نمی توان آن را « راز» نامید، چنین رازی تا دیر زمان پس پرده نخواهد ماند و از جایی به بیرون درز خواهد کرد و همین آشکار شدن رازِ نهان، کاخ سد ستون حکومت ننگین دامن او را از بیخ و بن بلرزه در خواهد آورد!. خیرَه هم که امروزه بیشتر خیرِه می گوییم به چم: گُستاخ – بی پروا – سرکش – لجباز –  خود رای – هرزه – رند- دلیر و سر گشته و گم کرده راهست.

                          شه بَد مَنِش را خوش آمد سُخُن       که آن  سروِ  سیمین، بر افکند بُن         

                          جهان از شبِ تیره چون پَرِ زاغ      هم  آن گه سر از کوه، بر زد چراغ     

پَرِ زاغ نماد سیاهی شب، و چراغ نماد خورشید است.

                         تو  گفتی  که  بر   گنبد  لاژوَرد      بگسترد  خورشید   یاغوت  زرد

                         سپهبَد  هر آنجا  که  بُد موبَدی      سُخن  دان  و  بیدار   دل بخردی

                         ز کشور به نزدیک خویش آوَرید      بگفت آن جگرخسته خوابی که دید

                         بخواند و به یَک جایِ شان  گِرد   کَرد      اُ ز ایشان همی جُست دَرمان درد

                         بگفتا:  مرا      زود    آگه   کنید      روان   را   سوی   روشنی ره  کنید

                         نهانی سُخن  کردشان  خواستار       ز   نیک   و   بدِ   گردش    روزگار

با همه ی نا بخردی، این را می داند که راز آن خواب نباید از چاردیوار کاخ ستمبارگیهای او به بیرون رخنه کند، ولی این نکته را نمی داند، که راز گفته شده، سر پوشیده نخواهد ماند!

                          که  بر من  زمانه کی آید به سر؟     که  را باشد این تاج و تخت و کمر؟

                         که   این   راز   بر ما بباید گُشاد       اُ گر   سر  به   خواری  بباید  نهاد

واژه ی اُ گر یا وگر در اینجا بجای و یا  بکار رفته است. می گوید: یا پیام راز گونه ی این خواب هراس انگیز را بر من آشکار نمایید یا اینکه  سر از پیکرهاتان جدا خواهم کرد.

                         لبِ موبَدان خشک و رُخساره تر     زبان    پُر   ز گفتار  و دل پُر ز درد

                         که   گر بودنی  باز  گوییم راست      شود سر به یَکبار و جان بی بها ست

 بودنی همان سرنوشت است:

                         اُ گر   نشنود   بودنی ها  دُرُست      بباید هم اکنون زجان  دست شُست

                          سه روز اندر آن کار شد روزگار       سُخَن  کس  نیارَست  کرد  آشکار

نیارَستن:  دلیری نکردن است، کسی را آن دلیری نبود که  لب به سخن بگشاید!.

                                  به روز چهارم، بر آشفت  شاه      بر آن موبَدانِ  نُماینده  راه

                                  که گر زنده تان، دار باید بسود     اُ  گر  بودنی ها  بباید  نُمود

که گر در پاره ی یکم این بند، و اُ گر در پاره ی دوم ، هر دو بجای ( یا ) آمده اند.. و واژه ی بَسود از بُن واژۀ بَسودن بچِم دست مالیدن – سُفتن – سوراخ کردن و لمس کردن و جز اینها است… می گوید اگر آنچه را که بر من خواهد گذشت بر من آشکار ننمایید، ریسمان دار را بر گردنتان خواهم سایید.

همه موبَدان سر فکنده نگون     به دو نیمه دل، دیدگان پُر ز خون

 به دو نیمه دل در اینجا به چم شک و دو دلی نیست، اشاره به پاره شدن دلها از ترس است!.

                         از آن   نامداران   بسیار   هوش      یَکی   بود   بینا  دل و راست کوش

                         خِردمَند  و  بیدار و زیرک به نام      از  آن  موبدان  او  زدی  پیش گام

در میان پایوران و رایزنان ضحاک مردی زیرک نام، که در هوشیاری  و خردمندی سرآمد دیگران بود گام پیش نهاد:

                         دلَش تنگ تر گشت و بی باک شد       گشاده زبان پیش ضحاک شد

تنگ تر شدن دل در اینجا نشان دلتنگی نیست، پیش تر دیدیم که دل موبدان از ترس دو پاره شد، تنگ تر شدنِ دلِ زیرک در اینجا،  نشان از بی هراسی او دارد.  گشاده زبان هم: بی لکنت،  بی کمترین لرزه در سدا، و بی هراس بهنگام سخن گفتن.

بدو گفت: پردخته کن سر ز باد     که جُز مرگ را کَس ز مادر نزاد

پردخته کردن: تُهی کردن و خالی کردن است

                                جهاندار پیش از تو،  بسیار  بود     که  تختِ مِهی را سزاوار   بود                       

                                فراوان  غم و  شادمانی   شمُرد       چو  روز  درازش بر آمد، بمُرد                      

         اگر باره ی آهنینی به پای      سپهرت بساید، نمانی به جای

باره همان برج و بارو و دیوار بلند است، می گوید اگر برج و بارویی  ساخته از آهن هم که باشی، دست زور آور روزگار ترا در هم فرو خواهد شکست! سپهر در پاره ی دوم این بند همان روزگار و گردش زمان است.

                             کسی را بُوَد زین سپس تختِ تو      به  خاک  اندر  آرَد  سر  بختِ تو

                                کِجا   نام    او     آفریدون   بُوَد      زمین   را   سپهری  همایون   بود

کِجا در شاهنامه بیشتر بجای « که » بکار رفته است. سپهر در پاره ی دوم این بند: آسمان و فلک و همایون: هماگون – خجسته – فرخنده – و شادی بخش است، می گوید فریدون برای مردم همان اندازه فرخندگی خواهد داشت که آسمان برای زمین دارد.

هنوز آن سپهبَد ز مادر نزاد    نیامد  گه ترس و هم سرد باد

سپهبُد با گویش پهلوی سپهبَد = همان سپهسالار – سردار یا فرمانده سپاه است،  نیامد گه پرسش و سر باد: هنوزهنگام دادرسی و روزگار بد فرجامی که چشم براه توست فرا نرسیده است… سرد باد: آه و افسوس و دریغ است.

                             چو   او    زاید    از مادرِ  پُر هنر      بسانِ     درختی      بُوَد        باروَر

                             به مردی رَسَد، بر کشد سر به ماه       کمر   جوید  و تاج و  تخت و کلاه

                             به بالا شود چون یَکی سرو  بُرز      به   گردن    بَر  آرَد   ز  پولاد  گُرز

سرو بُرز: بالا بلند – آخته اندام – بلند بالا

زَنَد   بر سرت گُرزه ی گاو  روی      به  بندت  در آرَد از ایوان به کوی

گاو  و گرزه ی گاو روی در رزمنامه ی ایرانی از جایگاه بسیار والایی برخوردار است،  در داستان فریدون به  آن خواهیم پرداخت.

بدو گفت ضحاکِ  نا  پاک دین       چرا بنددم؟ با منَ ش  چیست کین؟!

این دیو زاد اهرمن خو، درست همانند آخوندهای روزگار ما پس از آنهمه ستمبارگی و پتیارگی، می پرسد چرا کسی باید با من سر دشمنی داشته باشد؟

                             دلاور   بدو   گفت: اگر بخردی      کسی    بی   بهانه    نسازد     بدی

                             یَکی  گاو   پُرمایه   خواهد  بُدن      جهانجوی   را  دایه  خواهد   بُدن

                            تبه گردد آن هم به دست تو  بَر      بدین   کین   کَشد  گرزه ی گاو سر

                             چو ضحاک بشنید بگشاد گوش     ز تخت اندر افتاد و زو رفت هوش

                             گران  مایه  از  پیشِ  تختِ بلند      بتابید     رویَ ش    ز   بیم    گزند

                             چون  آمد  دلِ  تاج وَر باز  جای     ز    تخت    کِیی   اندر  آورد   پای

                             نشانِ   فریدون  به   گِردِ  جهان      همی باز جُست از  کِهان  و   مِهان

                               نه آرام بودش نه خواب و نه خَورد     شده   روزِ    روشن   برو    لاژورد

 لاژورد شدن روزِ روشن گویای این است که روزگار روشن ضحاک در زیر بار سنگین درد و رنجی جانکاه تیره و تار گردید.

 

زادن فریدون

                                   برآمد   برین  روزگاری   دراز      که شد اژدها فَش به تنگی فراز

                                  خُجسته فریدون ز مادر بزاد     جهان  را   یَکی  دیگر  آمد نهاد

نهاد، همان سرشت و بُنیاد است، با زاده شدن فریدون، پویش تاریخ دگرگون شد. جهان فریدونی جهانِ شاد و روشن و بالنده و پیش رونده است .

ببالید بر سان سَرو سَهی     همی تافت زو فر شاهنهشی

سَرو نام درختی است راست رُسته که سه گونه از آن را می شناسیم: سرو آزاده – سرو سهی و سرو ناز.

این واژه برآمده از زبان اَکَدی یا همان آشوری کُهن با گویش: شورمنو shoormanno  است که در زبان سریانی شربینا  Sherbinaگفته شد و در زبان پهلوی در پیکر سرو جا خوش کرد و سپس برنامی برای برخی از پهلوانان ایرانی شد:

زال در کنام سیمرغ:

یَکی مرد شد چون یَکی زاد سرو   بَرَش کوه سیمین میانش چو غَرو

[غَرو = نایِ میان تهی]

جهانجوی بافَر جمشید بود     بکردار تابنده خورشید بود

جهان را چو باران به بایستگی     روان را چو دانش به شایستگی

به سر بر همی گشت گردان سپهر    شده رام با آفریدون به مهر

ابر و مه و خورشید و فلک به کام فریدون همازور شدند تا جهان را از پتیارگیهای ضحاک برهاند:

                                همان «گاو» کِش نام برمایه بود    ز  گاوان  وُرا  بر ترین  پایه بود

                                ز  مادر  جدا شد چو  تاووس نر     به هر موش بَر،  تازه رنگی دگر

از کنار چنین گاو شگفت انگیزی که همچو تاووس نر هر مویش به رنگ دیگری بود! نمی توان به سادگی گذشت، در بخش های آینده به  این گاو تاووس گونه نگاه  خواهیم کرد:

                             شده انجمن بر  سرش بخردان     ستاره   شناسان   و هم موبدان

                             که کس در جهان گاو چونان ندید     نه   از پیر  سر   کاردانان   شَنید

                                زمین  کرد  ضحاک پر گفتگوی     به گرد زمین در، همین جُست و جوی

                                فریدون  که بودش  پدر   آبتین     شده   تنگ، بر  آبتین بَر،  زمین

                               گریزان  و  از خویشتن گشته سیر     بر   آویخت   نا گاه   در کام شیر

بر آویخت: دچار شد – گرفتار آمد.

دانستیم که فریدون فرزند بزرگمردی بنام آبتین بود،  این نام در گرامی نامه ی اوستا آثویه، در سانسکریت

 آپتیا ، در پهلوی آسپیان، و در برخی از بُنمایه های کهن ایرانی بگونه ی آپتین و در برخی دیگر بگونه آتبین آمده است ، این گرانمایه مرد نمی تواند از دست روزبانان( دژخیمان)  ضحاک جان به در بَرَد:

از آن روزبانان نا پاکمرد    تنی چند روزی بدو باز خَورد

روزبانان: دژخیمان،  آدمکشان، شکنجه گران

گرفتند و بردند بسته چو یوز    بَر او بَر سر آورد ضحاک روز

یوز جانوری است از رَسته ی گوشتخواران با اندامی کشیده و پوستی حنایی با خالهای سیاه بسیار. فردوسی روزبانانِ فرومایه ی ضحاک، و پاسداران و بسیجیان فرومایه ی حکومت ننگین دامن اسلامی را با این جانور درنده این همان می شمارد.

                                 خردمند مامِ فریدون چو دید    که بَرجُفت او بَر، چُنان بد رسید

                                  زنی   بود    آرایش     روزگار    درختی کزو  فَرّ  شاهی به بار

آنان که نابخردانه یا کینه ورزانه فردوسی بزرگ  را « زن ستیز» می شمارند، خوب است که اندکی شرم کنند

                                  فرانک بُدش نام و فرخنده بود     به مِهرِ فریدون دل آگنده بود

                                  چو  آگاهی  شوی بشنُود  زن    ز   بیدادها  بر   سرش   آمدن

                                  دوان، داغ دل، خسته ی روزگار    همی رفت گریان سوی   مرغزار

                                  کِجا    نامور گاو  پُرمایه  بود     که رخشنده  بر تنش پیرایه  بود

پیرایه = آرایش، زیور، و گاه به چم بر چسب زدن  بد نام کردن هم آمده  است

                               به   پیش   نگهبان  آن   مَرغزار    خروشید و بارید خون در کنار

                               بدو گفت کین کودک شیرخوار     ز  من   روزگاری  به  زنهار دار

واژه ی زنهار در زبان پارسی چم های گوناگون دارد، گاه پا فشاری و بایسته نشان دادن چیزی است مانند:

دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی      زنهار بد نکن که نکرده است عاقلی

گاه پناه خواستن یا درخواست بخشایش کردن است مانند:

                                    گنه   را  پوزش  بسیار  کردم    هزاران  لابه و  زنهار  کردم

                                    نه بر درگاه خویشم بار داری    نه از سختی مرا زنهار داری

گاه به چم پیمان است مانند:

بر آن زینهارم که گفتم سُخُن    بر آن عهد و پیمان نهادیم بُن

گاه به چم سپرده یا امانت است مانند:

کلیدِ در،  ترا دادم به زنهار     یکی این بار زنهارم نگهدار

در اینجا نیز زنهار به چم همان سپرده یا امانت است:

                                   بدو گفت کین کودک شیرخوار     ز  من  روزگاری به  زنهار دار

                                   پدروارش از  مادر   اندر   پذیر     وزین گاو نَغزَش بپرور به شیر

نَغز: خوب، نیکو، بی همتا و شگفت انگیز است.

اگر یاره خواهی روانم تراست    گروگان کنم جان بدان کت هواست

یاره: دستبند و یا هرگونه زیوری است که زنان خود را با آن می آرایند. در برخی از نسخه ها بجای یاره پاره آمده که به چم رشوه و پول است، ولی یاره درست تر به نگر می رسد تا پاره .

پرستنده ی بیشه ی گاو نغز     چنین داد پاسخ بدان پاک مغز

پرستنده:  پرستار-  پیشکار – خدمتگزار- کارگزار.

                                که  چون  بنده بر  پیش فرزند  تو     بباشم   پذیرنده ی  پند  تو

                                فرانک     بدو     داد     فرزند    را     بگفتش  بدو  گفتنی  پند را

سه سالش پدر وار از آن گاو، شیر      همی داد، هشیار زنهارگیر

زنهار گیر : همان نگهبان مرغزار است که فریدون را به زنهار یا به امانت گرفته است.

نشد سیر ضحاک از آن جُست و جوی     شد از گاو گیتی پر از گفت و گوی

سیرنشدن از جستجو نشان نا کامی در یافتن فریدون است، اگر چه ضحاک از یافتن فریدون ناکام مانده است ولی آوازه ی گاو برمایه در سراسر گیتی پیچیده است و خرد و کلان از آن سخن ی گویند:

دوان مادر آمد سوی مَرغزار      چنین گفت با مرد زینهار دار

زینهار دار: باز همان نگهبان مرغزار است که فریدون را در پناه داشت.

که اندیشه یی در دلم ایزدی     فراز آمده ست از ره بخردی

فرمان خرد این است که کودک را از اینجا دورکنم چرا که آوازه ی گاو برمایه که پرورش دهنده ی فریدون است در کران تا کران زمین پیچیده و بگوش ضحاک نیز رسیده است، زود خواهد بود که روزبانان و بسیجیان و کارگزارانِ آن ماردوش اژدها پیکر سراغ فریدون را از تو خواهند گرفت:

                                   همی کرد باید کز آن چاره نیست     که فرزند و شیرین روانم یکی است

                                ببُرم پی  از   خاک   جادوستان     شوم  با پسر  سوی  هندوستان

                                شوم   نا   پدید  از  میان گروه      مر  این  را برم  سوی البرز کوه

در اینجا نکته یی هست که بس بسیاران را دچار لغزش کرده و گمان برده اند که فردوسی نه البرز را می شناخته و نه هندوستان را، از این رو هندوستان را جایی در پیرامون البرز گمانیده است. برخی از پژوهشگران بی مایه مانند ناصر پور پیرار پا را از اینهم فراتر گذاشته و فروسی را برای چنین لغزشی به ریشخند هم گرفته اند.  اکنون ببینیم که البرز و هندوستان چه پیوندی با یکدگر دارند. نخست البرز را نگاه می کنیم:

در شاهنامه البرز آشیانه ی سیمرغ است و زال پرورش یافته ی سیمرغ بر چکاد البرز.

در برهان قاطع در باره ی البرز چنین آمده است:

 البرز رشته کوهی است در میان ایران و هندوستان در جنوب بلخ، این کوه از رشته کوههای هندوکُش و تیربَندِ ترکستان جدا می شود. 

در آنسوی این کوه، غرجستان است که سرزمینی است کوهستانی در بخش خاوری بادغیس و جایی که رود مُرغاب تاجیکستان از آن سرچشمه می گیرد، در آنجا کوه دیگری است بنام ( زارمُرغ) که با سیمرغ هم ریشه است، هنگامی که سخن از زارکوه بمیان می رود خواه نا خواه اندیشه به سوی ( زال) یا (زال زر) نیز کشیده می شود، کوه (زار مُرغ) در جنوبی ترین بخش البرز جا گرفته است. کوه (البرز) در بلخ و کوه (زار مرغ) در غور بیکدگر پیوسته و هر دو در یک رشته کوه بالا بر افراشته اند.

این نکته با گیتاشناسی شاهنامه هم همخوانی بسیار دارد، در گرامی نامه ی اوستا رشته کوه البرز گردشگاه ایزدان، و جایگاه آغاز آفرینش – نیایشگاه کیومرس و جمشید و فریدون و هوشنگ پیشدادی-  جایگاه پل چینوند – جای برانگیخته شدن اشو زرتشت ورجاوند – و خاستگاه اندیشه و گفتار و کردار نیک، و همچنین جایگاه کیانیان و نیکمردان دانسته شده است…

در اوستا، زادگاه فریدون شهر وَرِنه Varena گفته شده که برخی از خاور شناسان آن را دیلم یا گیلان کنونی دانسته اند. ولی برخی از اوستا شناسان و ایران شناسان دیگر مانند استاد فریدون جنیدی آن راهمین کوهستان البرز کنونی با سرزمینهای پیرامون آن قزوین – ری – خوار- سمنان – گرگان – تبرستان و گیلان دانسته اند..

زنده یاد ابراهیم پور داود می نویسد:

            « هرچند كه امروز کوه البرز و قُلّه دماوند برای همه معلوم است، ولی در ادبيات مَزدِيَسنا تعيين اين كوه بيرون از اشكال نيست… ظاهرا بايد كوه مذكور در طرف مشرق واقع باشد

مهرداد بهار می نویسد:

         « از مطالب شاهنامه بر می آید که البرز در شرق سرزمینهای ایرانی قرار داشته است، بویژه در آغاز داستان فریدون و فرستاده شدن او به البرز کوه. در زمان حاضر نام رشته کوهی است که در شمال نجد ایران قرار دارد.».

استاد حسین شهیدی مازندرانی می نویسد:

           « در خور نگرش آنکه، به کوه شمالی رَی و دماوند البرز نمی‌گفته‌اند. زیرا در دوره ی پیش از اسلام این رشته‌کوهها را پشتخوارگر می‌نامیدند و همان‌گونه که از منابع تاریخی بر می‌آید، بلندی‌های قصران (کوهساران) و حد عمل رَی را دماوند و گاه قارَن و رویان می‌نامیدند. به طور کلی روشن نیست که نام‌گذاری البرز بر کوه‌های رَی و دماوند از چه تاریخی آغاز شده است و اینگونه می‌نماید که  نام البرز برای کوه‌های شمالی ری و دماوند بیش از دو یا سه سده نمی‌گذرد.».

غیاث‌الدین جمشید کاشانی شمارگر واختر شناس نامی سده نهم کوچی كوه البرز را كوهی میان ایران و هندوستان می داند.

استاد عبدالحی حبيبی، فرزانه ی بسیار گرانمایه ی افغانی كوه البرز را در جنوب بلخ ميداند و می گوید: امروزه کوهی بنام البرز در جنوب بلخ هست که نزد مردم این سرزمین بسیار نامور است.

اینکه فردوسی،  فرانک مادر فریدون را برای رسیدن به البرز روانه ی هندوستان می کند کار بیجایی نکرده است:

ببُرم پی از خاک جادوستان     شوم با پسر سوی هندوستان

                                               شوم نا پدید از  میان گروه     مر این  را برم سوی البرز  کوه

چو گفت این سخن خوبرخ را ببرد     ز بس داغ او خون دل  می سترد

                                    بیاورد فرزند را  چون نوند      چو غُرم ژیان سوی  کوه  بلند 

غُرم ژیان: میش کوهی بسیار نیرومند است

یکی مرد دینی بدان کوه بود      که از کار گیتی بی اندوه  بود

                                     فرانک بدو گفت کای  پاکدین     منم سوگواری ز  ایران  زمین

                                     بدان، کاین گرانمایه فرزندمن      همی بود خواهد سر انجمن

                                     بِبُرَد  سَر  و  تاج  ضحاک را      سپارد  کمر  بند  او  خاک را

                                     ترا  بود،  باید  نگهبان  اوی     پدروار لرزنده  بر  جان  اوی

                                    بپذرفت   فرزند او نیک مرد     نیاورد  هرگز  بدو   باد  سرد

 باد سرد: سختی – اندوه –  ناسزا- سخن درشت – سرزنش- نکوهش و جز اینها است

 

آگاهی یافتن ضحاک از پناهگاه فریدون

چو آگاه گردید ضحاک  بَد روزگار       از آن بیشه و گاو و آن مرغزار

                                     بیامد پُر از کینه چون پیل مست      مر آن گاو پرمایه را کرد پست

پست کردن در اینجا بچم نابود کردن و کشتن است

همه هر چه دید اندرو چارپای    بیافکند و زیشان بپردخت جای

                                            سبک سوی خانِ فریدون شتافت    فراوان پژوهید و کس را نیافت

سبک: شتابان

                                      به ایوان او آتش اندر فکند      ز  پای اندر آورد کاخِ بلند

پُرسِش فریدون از مادر تبار خود را

                             چو بگذشت بر آفریدون دو هشت      زالبرز کوه اندر آمد به دشت

در بینش ایرانیان باستان، پانزده سالگی سن رسایی زن و مرد است، ولی فردوسی فریدون را در شانزده سالگی به گامه ی بُرنایی می رساند، چرا که، فریدون کاری ستُرک پیش رو دارد، این نوجوان می رود تا چرخشی بزرگ درپویش تاریخ و فرهنگ ایران پدید بیاورد، و این کاری است بسیار کلان که تنها از تکدانه مردان کلانتر بر می آید نه هر نو جوان پانزده ساله، از این رو یکسال نیز بر سن  رسایی و بُرنایی او می افزاید تا تکدانه مردی کارآمد و تاریخ ساز از او بسازد.

در اینجا گونه یی همانندی میان داستان فریدون و زال هم دیده می شود. زال نیز در کودکی بگناه سپید مویی، بفرمان پدر از آغوش خانواده برون افکنده می شود:

بفرمود  پس تاش بر داشتند      از آن بوم و بر دور  بگذاشتند

                                        یکی کوه بود نامش البرز کوه       به خورشید نزدیک و دوراز گروه

                                           نهادند  بر  کوه  و گشتند  باز        بر  آمد   برین   روزگاری دراز

سیمرغ این کودک شیرخواره ی سپید موی را از بلندای آسمان می بیند و به انگیزه کُشتن و خوردنش به سوی او پر می گشاید، ولی سدایی از جهان فرا سو به سیمرغ می گوید که ای مرغ فرخنده ی پاکدید:

                               نگهدار، این  کودک شیر خوار      کزین تخم، مردی درآید به بار

                               ز پشتش جهان پهلوان و رَدان      بیایند  بمانند  شیر  ژیان

در داستان فریدون هم فرانک به پیر جهان دیده ی کوه نشین می گوید:

                          بدان، کین گرانمایه فرزند من    همی بود خواهد سرِ انجمن

                           ببُرَد  سر  و  تاج  ضحاک  را      سِپارَد   کمر  بند او خاک  را

زال و فریدون هردو از فراز البرز بزیر می آیند، هر دو کاری ستُرگ می آغازند، و هر دو پویش تاریخ را  دگرگونه می سازند.

                                                چو بگذشت بر آفریدون دو هشت   ز البرز  کوه اندر آ مد به  دشت

                                             برِ  مادر  آمد   پژوهید  و گفت    که بگشای بر من نهان از نهفت         

نهان از نهفت بگشادن: آشکار کردن راز و بر زبان راندن نا گفته ها است

                                 بگو مَر مرا  تا  که  بودم پدر      کیم من؟ به تخم از کدامین گُهر

                                  چه گویم کِیَم بر سر انجمن      یکی  دانشی  داستانی   بزن

در اینجا همانندی دیگری میان کُناک فریدون و سهراب دیده می شود. سهراب نیز مانند فریدون پهلوان زاده یی است بی بهره از مهر پدر:

                                  چو دهساله شد زان زمین کس نبود     که  یارِست  با  او   نبرد آزمود

                                  به تن  همچو پیل و به چهره چو خون      ستبرش  دو  بازو  بسان ستون

                               به  نخجیرِ   شیران  برون   تاختی      به بازی همه رزم شان ساختی

                               به  تگ  در   دویدی  پی  باد پای      گرفتی دُم اسب و ماندی به جای

با چنین ویژه گیهای تهمتنی در سن دهسالگی:

بَرِ    مادر   آمد   بپرسید  از  اوی    بدو گفت گُستاخ با من بگوی

                                          که من  چون ز همشیرگان برترم؟    همی  باسمان  اندر  آید  سرم

                                         ز  تُخم  کِیَم   و  ز کدامین   گُهر     چه گویم چو  پرسد کسی از پدر

                                         گر این  پرسش از من بماند نهان     نمانم  ترا   زنده  اندر  جهان

سهراب پهلوان زاده ی پرورش نیافته یی است که نه مانند زال از سیمرغِ خردمند، دانش و بینشِ نیک،  و آیینِ جوانمردی آموخته باشد، و نه مانند فریدون از پیر کوه نشین، والامنشی و بزرگی و رادمردی را… سهراب پرورش یافته مادری است مانند تهمینه که به رستم گفته بود:

یَکی آنکه بر تو چنین گشته ام     خرد را ز بهر هوی کُشته ام.

واز یاد برده بود:

                           کسی کو ندارد خرد را ز پیش   دلش گردد از کرده ی خویش ریش

چنین مادری که هیچگونه همانند با فرانک، مادرِ خردمند فریدون ندارد، فرزندی بار آورده است که در ده سالگی:

                                       بَرِ  مادر  آمد  بپرسید   از    اوی    بدو گفت گستاخ با من بگوی

                                         گر این  پرسش از من بماند نهان     نمانم  ترا   زنده  اندر  جهان

این گستاخیِ نا بخردانه در پیشگاه مادر سر آغاز بزرگترین تراژدی ایران می شود. برای چنین پرسشِ بسیار ساده، نیازی به آنهمه بی ادبی و گستاخی نبود همچنانکه برای پیدا کردن پدر، نیازی به لشکر کشی، آنهم به سر زمین پدری نبود!

این همسانی از یک سوی و نا همسانی میان منش شاهانه ی فریدون، و رفتار بد هنجار سهراب از سوی دیگر شایان درنگیدن و ژرف نگریستن است:

فرانک بدو گفت کای نامجوی     بگویم ترا، هر چه گفتی بگوی

                                         تو بشناس کز مرز  ایران  زمین     یَکی  مرد   بُد   نام   او   آپتین

                                            ز تخم کیان بود   و  بیدار بود     خردمند و گرد  و بی آزار  بود

زتخم کیان بود: نژادش به جمشید و تهورس و هوشنگ می رسید.

                             ز تهمورس  گُرد بودش  نژاد      پدر بر پدر بَر همی داشت یاد

سرگذشت نیاکان خود را پدر بر پدر می دانست، و چه شایسته است که  جوانان ایران، سرگذشت نیاکان خود را آنگونه که رُخداد بدانند، نه آنگونه که توده یی ها و دیگر پشت به میهن کرده های دشمنیار نوشتند و همه ارزشها را باژگونه نمایاندند.

                                 پدر  بُد ترا  و مرا  نیک  شوی      نبُد روز روشن مرا جز بدوی

                                 به ضحاک گفتش ستاره شُمَر     که روز تو آرد فریدون به سَر

اختر شناسان و خوابگزاران دربار،  ضحاک را آگهی دادند که روزگارش بدست جوانی بنام فریدون که تویی به سر خواهد رسید.

                              چنان بُد که ضحاک جادو پرست    از ایران به جان تو یازید دست

                            پدَرت   آن گرانمایه   مرد     جوان    رها کرد   پیش  تو  شیرین روان

در برخی از نسخه ها بجای رها کرد ( فدا کرد) نوشته اند که با شیوه ی سخن پردازی فردوسی سازگاری ندارد.

                               اَبَر دوش ضحاک جادو دو مار     بِرُست  و برآورد از ایران دمار

باز در برخی از نسخه ها بجای اَبَردوش ضحاک ( اَبَرکتف ضحاک)  نوشته اند، به سخن دیگر واژه ی (کتف) تازی را بر جای (دوش) پارسی گذاشته اند!

سر بابَت از مغز پرداختند     مر آن اژدها را خورش ساختند

واژه ی باب در اینجا کوتاه شده ی بابای پارسی است و پیوندی با واژه ی «باب» در زبان تازی ندارد!

                                 سر انجام رفتم سوی بیشه یی     که کس  را نبود  ایچ   اندیشه یی

                                 یکی گاو  دیدم  چو   خُرّم بهار      سراپای   او    پُر  ز  رنگ  و  نگار

                                نگهبان او پای  کرده به  کَش      نشسته به پیش اندرون شاه فش

پای کرده به کَش: زانو ها را گِرد کردن و شاهانه نشستن، و شاه فش همانند شاهان نشستن است. این نکته بسیار شایان ژرف نگری است! نگهبان این مرغزار چرا چنین شاهانه رفتار می کند؟ آیا میان نگهبان شاه فش و سیمرغ که شاه مرغان و زنخدای ایرانی است پیوندی نیست؟

                               بدو   دادَمَت     روزگاری   دراز     همی پروریدت به بر  بر  به ناز

                               ز  پِستان  آن  گاو  تاووس رنگ   بر   افراختی  چون  دلاورنهنگ

سر انجام از آن گاو و آن مرغزار    یَکایَک چو آگاهی آمد بر شهریار

در برخی از نسخه ها بجای (چوآگاهی) (خبرشد) آمده است که به روشنی پیداست بازهم نسخه نویس برابر پسند خود واژه ها را جابجا کرده است

                                           ز بیشه  ببردم  ترا  ناگهان     بریدم ز ایران و از خان و مان

از ایوان ما تا به خورشید،  خاک     بر آورد و کرد از بلندی مغاک

از بلندی مغاک کردن، نشان  ویرانگری است، می گوید خانه ی ما که از بلندی به خورشید سربر کشیده بود بدست رزم آوران ضحاک به پستی گرایید!

                                فریدون بر آشفت و بگشاد گوش    زگفتار مادر بر آمد به  جوش

                                سرش  پُر  ز درد  و دلش پُر  زکین     بر ابرو زخشم اندر آورد چین

در برخی از نسخه ها  (دلش پر ز درد و سرش پر ز کین) آمده که درست نمی نماید، در اینگونه هنگامه ها این سر است که دچار درد می شود و دل که از کینه لبریز می گردد!

                                   چنین داد پاسخ به مادر: که شیر     نگردد  مگر به  آزمایش دلیر

                                   کنون   کردنی کرد  جادو  پرست     مرا برد باید به شمشیر دست

                                   بپویم   به   فرمان    یزدانِ  پاک     بر آرم ز  ایوان ضحاک خاک

نکته بسیار شایان درنگیدن است، می گوید: اگر چه من به رزم  ضحاک و سپاهیان خونریزش خواهم شتافت، ولی کین خواهی من سرشت اهریمنی نخواهد داشت، من به فرمان یزدان پاک بپا خواهم خاست و زمین را از زشتکاریهای این دیو زاد اهرمن خو پاک خواهم ساخت.

بدو گفت مادر که این رای نیست    ترا با جهان سر به سر پای نیست

ترا هنوز توان ایستادگی در برابر ضحاک نیست! نگاهی ژرف به پیرامون بیانداز تا دریابی که جهان سر به سر هوادار اوست، به این سیاه بازیهای 1+5 و شترنگ بازان بزرگِ جهان نگاه نکن، اینها همه برای فریب من و توست! از روسیه و چین کمونیست بگیر تا آمریکای امپریالیست،  و اروپای کاپیتالیست و اسراییل سیونیست و دیگران، همه و همه هوادار اوهستند، اینها همه ی دانش و توانش خود را در پایدار نگهداشتن کاخ سد ستون این حکومتِ ایرانسوز بکار می برند تا ترا و میهن ترا از همه ی ارزشهایی والایی تاریخی، فرهنگی و مردمی تهی بگردانند، تو بتنهایی تاب پایداری در برابر اینهمه پتیارگی ها را نخواهی داشت.

جهاندار ضحاک با تاج و گاه     میان بسته فرمانِ او را سپاه

میان بستن: همان  فرمانبرداری کردن – سر به فرمان سپردن است. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی- کمیته های انقلاب – بسیج – نیروهای انتظامی – لباس شخص ها – مزدوران فلستینی و عراقی و لبنانی – بازاریان- همه و همه به فرمان او میان بسته اند:

چو خواهد ز هر کشوری سد هزار     کمر بسته آید کند کار زار

کمر بسته: جنگجوی رزم ابزار در دست و آماده ی پیکار است.  به یک اشاره ی انگشت او از لبنان و فلستین و غزه و اُردُن و عراق و آفریقا و مصر و لیبی و سوریه و روسیه و چین و نیجریه و سودان و یمن و افغانستان، و ونزوئلا و از جای جای جهان آدمکشان مزدور برای ریختن خون  جوانان ایرانی سر از پا نخواهند شناخت…

                                         جز این است آیین پیوند و کین     جهان را به چشم جوانی مبین

                                          که هر کو  نَبید  جوانی  چشید     به گیتی جز از خویشتن را ندید

نبید همان مَی یا باده است، مادر خردمند، به فرزند نو جوان می گوید، آیین جوانمردان نه این است که مَست از می جوانی شوند و خِرَد رهنما را نا دیده گیرند:

                                       جز این است آیین پیوند و کین    جهان  را به چشم جوانی  مبین

                                      که هر  کو  نبید  جوانی چشید     به گیتی جز از خویشتن را ندید

                                     بدان مستی اندر، دهد سر بباد     ترا   روز   جز   شاد و خرم مباد

                                     ترا   ای پسر  پَندِ من    یاد  باد     بجز    گفت   مادر  دگر باد باد!

هر سخن دیگری جز سخن مرا زوزه ی باد بدان! هنوز زمان رزم آوری و کین ستانی تو فرا نرسیده است، تو بجای این اندیشه های نا بخردانه دل به زندگی خرم بدار،  پاکدلانه کام از روزگار برگیر و تخم امیدی ورجاوند را در دلت بارورکن، و خود را برای رزمی سرنوشت ساز آماده بساز تا زمان شایسته برای کین خواهی فرا رسد!

ترا  ای پسر پَندِ من  یاد باد     بجز  گفت  مادر دگر باد باد!

چه شیرین است این سخن!

کاوه ی آهنگر

چنان بُد که ضحاک خود روز و شب     به یاد فریدون گشادی دولب

روزگاربر ضحاک آنچنان شد که شبانه روز اندیشه یی جز فریدون در سر نداشت و سخنی جز فریدون بر زبان نمی راند!  ترس از پاد افره زشتکاریهای هزار سال گذشته، موریانه وار بُن استخوانش را می جوید:

بدان بُرز و بالا، ز بیم نَشیب    دلش زآفریدون شده پر نهیب

بُرز از واژگان پهلوی به چم بلندی – شکوه – و بزرگی… و نشیب نشان فروافتادگی – پستی – سرشکستگی… و نهیب همان ترس و هراس است.

می گوید: با آنهمه شکوه دروغینی که خود را بدان آراسته بود، از بیم اینکه بزودی در چاه سرشکستگی فرو خواهد افتاد، دمی از نهیب آرام نداشت.

                            چنان بُد که یک روز بر تَختِ عاج    نهاده  به  سر  بَر  ز   پیروزه   تاج

                           ز هر  کشوری مِهتران  را  بخواست    که در پادشاهی کند پُشت راست

پُشت راست کردن در کاری: استوار ایستادن و تکان نخوردن است. از آنجایی که خود به تنهایی راهی برای رهایی از آن هراس استخوانسوز نمی یابد ، همه ی بزرگان کشوری و لشکری و سران سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ، بسیج،  سران بنیاد مستضعفین، کمیته های انقلاب،  فرماندهان نیروهای انتظامی، نمایندگان مجلس،  سران مجلس خبرگان، سرپرستان دانشگاهها و دیگر کانونهای آموزشی، امامان جمعه و جماعت، حاکمان دادگاههای انقلاب اسلامی، نمازگزاران بر چمن دانشگاه و مراجع تقلید، مدرسین حوزه های علمیه قم و نجف و کربلا،  همه ی نویسندگان و سخنسرایان وابسته به بیت رهبری، سفیران کشورهای اروپایی و آفریقایی و آسیایی  بویژه چین و روسیه و فلستین و غزه و حزب الله لبنان و رهبران شورشی یمن، و کارگزاران اندیشکده های جمهوری اسلامی و لابیهای مزدور و بسیاری دیگران را فرا می خواند تا به همپرسگی بنشینند و چاره یی برای پایدار نگهداشتن کاخ سد ستون ستمبارگیهای او بیاندیشند.

از آن پس چنین گفت با موبدان     که ای پر هنر نامور بخردان

شیوه ی سخن گفتن نرم ضحاک را با شیوه ی سخن گفتن ضحاکِ روزگار ما برابر بگذارید تا بدانید آنکه امروز در بیت رهبری جا خوش کرده همان ضحاک اژدها پیکر است.

                          مرا   در نهانی  یکی   دشمن   است    که بر بخردان این سخن روشن است

دشمن، دشمن گفتن ضحاک را هم با دشمن دشمن گفتن های خامنه یی برابر بگذارید و  بازیهای شگفت انگیز روزگار را ببینید!

                                            به سال اندکست و به دانش بزرگ      گَوی، بَر نژادی، دلیری  سترگ

 گَو: دلاور، پهلوان، رزمجو…  بَرنژاد: از تباری بزرگ…  دلیری سترگ: جنگاوری نیرومند

اگر چه به سال اندکست این جوان      چنین گفت موبد به پیش گوان

                           که دشمن اگر چه بُوَد خوار  و خُرد     مر او  را به  نادان  نباید شمرد

فردوسی بما می گوید که ضحاک  با همه ی خیره سری از خِرَد بهره ی بسیار دارد، این سخن بی گمان بر آمده از خردِ کارساز است که می گوید:

که دشمن اگر چه بُوَد خوار و خُرد     مَر او را به  نادان  نباید شمرد

ولی این خِرَد نه از جنس آن خِرَد است که زرتشت و فردوسی اینهمه در ستایش آن کوشیده اند! آنچه که در سرودهای اشو زرتشت ورجاوند و فردوسی بزرگ ستوده می شود خرد نیست! «خرد نیک» است… خشترا یا نیروی فرمانروایی  نیست، وهوخشترا یا « فرمانروایی نیک» است.

خامنه یی با همه ی زشتی و فرومایگی که دارد، از اندیشه و خرد و نیروی فرمانروایی بهره ی بسیار دارد، ولی جنس اندیشه و خرد و نیروی فرمانروایی او نیک نیستند، بد اند ، پست اند، آلوده اند، اهریمنی اند!

فرهنگ ایران چه از زبان اشو زرتشت ورجاوند و چه از زبان کوروش بزرگ و چه از زبان فردوسی بزرگ و چه از زبان دیگر بزرگان ایران زمین، خرد نیک و اندیشه ی نیک و منش نیک را می ستاید، نه خرد واندیشه و دانش و بینش را… هر دانش و بینشی که ستودنی نیستند!.

آن خرد و اندیشه و دانش و منش سزاوار ستایش اند که در راستای بهسازی و نوسازی و پیشبرد جهان بسوی ارزشهای والا بکار گرفته شوند، نه خرد و اندیشه یی که در راستای تباهی و ویرانگری و تیره روزگاری مردم بکار روند. از همین جا است که واژه ی شهریار برای نشان دادن جایگاه والای فرمانروایان بزرگ و نیک سرشت در زبان پارسی ساخته می شود.  شهریار کسی است که با کار و کوشش در پرتو خِرَد و اندیشه ی نیک بیاری شهر بر خیزد تا مردم را به آرمانشهر شادمانی و بهروزگاری برساند.  حافظ شیرین سخن، دریغا گوی اینگونه شهریاران بود:

                         یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد؟

                                       دوستی کی آخر آمد، دوستداران را چه شد؟

                           آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست؟

                                                                خون چکید از شاخ گل، باد بهاران را چه شد؟

                           لعلی از کان مروت بر نیامد سالها

                                                                  تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟

                          شهر یاران بود و خاک مهر بانان این دیار

                                                                       مهربانی کی سر آمد، شهریاران را چه شد؟

ضحاک از اینگونه دانش و بینش و نیروی شهریاری کمترین بهره نبرده است ، از این رو به رایزنان خود می گوید:

بترسم  همی از  بَد  روزگار    ندارم همی دشمن خُرد  خوار

                                            همی زین فزون بایدم لشکری       هم از مردم و هم ز دیو و پری

                                             یکی لشکری خواهم انگیختن        اَ با   دیو  و  مردم  بر آمیختن

سپاهیان و رزمندگان ایرانی تبار برای سرکوب جوانان ایرانی مرا بسنده نیستند، من سپاهی بزرگ از مزدوران خونریز فلستینی و غزه یی و لبنانی و عراقی و سوری و یمنی و افغانی و دیگران می خواهم تا همازور شوند و یک نیروی بزرگ سرکوبگر پدید بیاورند و مغز ایرانیان آزاده را بکوبند:

بباید برین بود همداستان      که من نا شکیبم بدین داستان

یکی نامه اکنون بیاید نبشت     که جز تخم نیکی سپهبَد نکشت

در برخی از نسخه ها بجای نامه «محضر» نوشته اند که نا درستی آن از راه دور پیداست. به هیچ روی پذیرفتنی نیست که فردوسی بزرگ نامه ی پارسی را نا دیده بگیرد و «محضر» تازی را در جای آن بکار بَرَد ، اگر چنین بود شاهکار بی همتای خود را نیز می بایست «محضر»  نام می داد نه « نامور نامه » .

   یکی نامه اکنون بیاید نبشت     که جز تخم نیکی سپهبَد نکشت           

                                         نگوید سَخُن جز همه راستی     نخواهد  به  داد  اندرون  کاستی

                                                                       ***

ز بیم سپهبد همه راستان      بدان کار گشتند همداستان

                                               به پیش ش گهِ اژدها نا گزیر    گواهی   نبشتند   بُرنا  و پیر

پیش ش گه: همان پیشگاه است.

همه باید این نامه را دستینه کنید که من در هزار سال گذشته هیچ تخمی جز به نیکی نکاشته ام!..  هیچ سخن جز به راستی نرانده ام!.. هیچ فرمانی جز بر پایه ی داد نداده ام!.. اتوبوس را مجانی کرده ام! آب و برق را مجانی کرده ام!  نان و گوشت و خوار بارتان را ارزان کرده ام!  معنویت شما را بالا برده ام! شما را به مقام انسانیت رسانده ام!  چوبه های دار را از خیابانهاتان برچیده ام! درب زندانهایتان را بسته ام!  بر شمار آموزشگاهها و کانون های دانشی افزدوه ام!   پول نفت را بر خوان شما آورده ام!  غلم هاتان را تُند و تیز و نویسا کرده ام تا اگر کوچکترین کژی و ناراستی از من و کارگزاران من دیدید، آزاد و بی پروا بنویسید و بر کرد و کار من خرده بگیرید و کژی های مرا راست کنید!  راه آزاد اندیشی را فرا رویتان بگشوده ام تا هر اندیشه یی که در سر می پرورانید بی هیچ پروایی آن را زبانی کنید، و اگر من پای در کژ راهه نهادم با زبانهای تند و تیز و درازتان مرا  به راه راست رهنمون شوید! آبرویتان را خریده ام! کاری کرده ام که امروزه همه ی مردم جهان آرزومند داشتن رهبری خردمند و مهر ورز و دادگستر مانند رهبر شمایند!..

ز بیم سپهبَد همه راستان      بدان کار گشتند همداستان

فریاد صلوات…  الله و اکبر… مرگ بر ضد ولایت فقیه از کران تا کران تالار بر خاست! راستان نمارش به مردانی است که هنوز اندک مایه یی از گوهر راستی در آنها بجای مانده، ولی نه آن اندازه که بتوانند در برابر دُروندی های این اژدها پیکرِ دیوزاد بالا برافرازند و دهان یاوه گویش را ببندند، ترس از مرگ و تیغ و تازیانه و زندان، و یا ترس از دست دادن پایگاه و جایگاه و دزدیهای کلان، بر آن اندک مایه از نیکی چیره می شود  و همه یک سدا با مشتهای گره کرده بر ضحاک و دودمانش صلوات می فرستند و فریاد مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسراییل و مرگ بر ضد ولایت فقیه سر می دهند! و در دستینه کردن دفتر ضحاک از یکدگر پیشی می گیرند:

به پیش ش گهِ اژدها نا گزیر      گواهی نبشتند برنا و پیر

ولی:

همانگه یَکایَک ز درگاه شاه    بر آمد خروشیدن دادخواه

هنوز سدای صلوات و تکبیر آن دریوزگان سُست مایه  فرو ننشسته بود که از آنسوی درگاه  خروش دادخواهانه مردی ستم کشیده، کاخ سد ستون ستمبارگیهای ضحاک را بلرزده در آورد:

ستم دیده را پیشِ او خواندند     بَرِ  نامدارانش بنشاندند

امروز، نه از آن روزهاست که پایوران اهریمن هر سدای دادخواهانه را در گلو خفه کنند و بی درنگ خونش را بر زمین ریزند، امروز ترس از فریدون بر جان ضحاکیان آنچنان چنگ فرو کرده که نا گزیرند در برابر دوربین های تلویزیونیِ جهان نمایشی خنده دار از دادگری ضحاک را فرادید جهانیان بگذارند، از این رو مرد خروشنده ی دادخواه را با گرامیداشت بسیار به پیشگاه ضحاک می بَرَند و او را بر کرسی بزرگان در کنار ضحاک می نشانند!

بدو گفت مِهتر به روی دُژَم       که بر گوی تا که از که دیدی ستم

دُژَم: افسره – رنجور- دلتنگ – اندوهگین و خشمگین است. ضحاک ادای شهریاران نیک سرشت ایرانزمین را در می آورد و با چهره یی  غم گرفته ازمردِ خروشنده ی داد خواه می پرسد، چه کس بر تو ستم روا داشته و کدامین دست زور آور جان ترا آزرده است؟

خروشید و زد دست بر سر زشاه     که شاها منم کاوه ی دادخواه

                                      بده   دادِ   من   کامدستم  دوان     همی   نالم   از  تو به رنج روان

                                        اگر  داد   دادن   بُوَد     کار   تو      بیفزاید   ای     شاه   بازار   تو

در برخی از نسخه ها بجای (بازار) نوشته اند (مقدار) که نادرست و نا پذیرفتنی است، سخن پرداز خوش پردازی مانند فردوسی که در کار زنده کردن زبان پارسی است هر گز واژه ی مقدار تازی را برجای  بازار پارسی نمی گذارد.

                                ز  تو   بر  من آمد سِتَم  بیشتر      زنی  هر  زمان  بر   دلم  نیشتر

                                سِتَم، گر   نداری تو  بر من روا      به فرزند من دست بردن چرا؟

                                مرا  بود  هژده  پسر  در  جهان      از ایشان یکی مانده است  این زمان

                                ببخشای بر  من یَکی،  در  نگر      که سوزان شود هر زمانم جگر

                                شَها، من چه کردم؟ یَکی باز گوی      اُ  گر  بیگناهم   بهانه   مجوی

                                به حالِ من ای تاجور  در  نگر      میفزای   بر خویشتن   درد سر

                                مرا   روزگار  اینچنین گُوژ  کرد      دلی  بی امید و  سری پُر  ز  درد

گوژ کردن روزگار کسی را : پشت او را زمانه دوتاکردن و  خماندن، و به پیری رساندن است.

                                جوانی نمانده است و فرزند  نیست       به  گیتی چو  فرزند پیوند نیست

                                ستم    را   میان  و   کرانه بود      هم ایدون   ستم  را  بهانه بود

هم ایدون: همچنین، اینچنین.

بهانه چه داری تو بر من بیار؟     که بر من سِگالی بَدِ روزگار

سگالش یا سگالیدن از واژه های پهلوی و به چم اندیشیدن- پنداشتن و رای زدن است.

                                 یَکی  بی  زیان  مردِ آهنگرم     ز شاه آتش آید همی  بر  سرم

                                 تو شاهی  و گر اژدها پیکری     بباید  بدین  داستان  داوری

                                    اگر هفت کشور به  شاهی  تراست     چرا رنج  و سختی همه بهر ماست

                                 شماریت   با  من بباید گرفت     بدان تا جهان ماند اندر شگفت

شمار با کسی گرفتن: نیک و بد شمردن و اندازه گرفتن میان زشت و زیباست!

                                 مگر کز شمار تو آید پدید    که پَستا به فرزندن من چون رسید

پستا: روزگار پستی و سیاهی و تباهی است، در برخی از دیگر نسخه ها بجای پستا [نوبت] نوشته اند که با شیوه ی سخن گفتن فردوسی همخوانی ندارد.

                                 که  مارانت را  مغز فرزند من      همی   داد باید به هر انجمن

                                 سپهبَد به  گفتار او بنگرید     شگفت آمدش کان سُخن ها شنید

                                 بدو باز دادند  فرزند اوی     به خوبی بجُستند پیوند اوی

پیوند کسی را جُستن: همراهی و همدلی او را در کاری خواستن است، ضحاک و ضحاکیان بخوبی پی برده اند که امروز، روز تیغ و تازیانه کشیدن نیست، روز کوتاه آمدن و دلجویی کردن است!.

                                    پس  او  را بفرمود شاهِ جهان     که  آرام  گیرد  بَرِ  آن  مِهان

                                    بفرمود  پس   کاوه  را  پادشا     که باشد بدان نامه اندر گوا

 که  باشد بدان  نامه اندر گوا: نامه ی ضحاک را دستینه کند.

                                 چو برخواند کاوه همه دفترش     سبک  سوی سوی پیران آن کشورش

                                 خروشید  کای  پایمردان دیو     بریده  دل از  مِهرِ گیهان خدیو

 پایمرد: دستیار و همکار است. پایمردان دیو:  کارگزاران ضحاک اند.

دریغا که شمار این پایمردان دیو در روزگار ما هزاران برابر بیش از پایمردان دیو در روزگار ضحاک است،  ولی در این دریای توفانی نه کشتی نجاتی و نه تخته پاره یی، نه کاوه یی هست و نه خروشنده یی!

اگر نگاهی ژرف به پیرامون خود بیاندازیم خواهیم دید که نه تنهاپایمردان دیو دردستگاه ولایت فقیه، و کارگزاران اهریمن، و سران سپاه انقلاب اسلامی، و بسیج، و نیروهای انتظامی، و هزاران آیت الله ریز و درشت، و امامان جمعه و جماعت، و سفیران و دیپلمات ها، و لابی های جمهوری اسلامی … و دیگران، ونکه میلیون ها تن از مردم خرد باخته و روان به اهرمن فروخته را هم در کنار آنها خواهیم دید که همه سر بفرمان دیو آماده رزم و ریختن خون آزادگان هستند.

اگر در روزگار ضحاک تنها کاخ نشینان و خوابگزاران و وزیران و سران سپاه پایمردان دیو بودند، در روزگار بد شگون ما از آسمان وزمین پایمردان دیو می بارد.

کیهان خدیو: برنامی است برای خداوند.

                                 همه سوی  دوزخ نهادید روی      سپردید   دل ها   بگفتار   اوی

                                نباشم  بدین  دفتر   اندر   گُوا      نه  هر گز  بر  اندیشم از پادشا

  خروشید و بر جَست لرزان زجای      بدَرّید   و    بِسپَرد دفتر به پای                  

ذذذ.jpg               

خروشید  کای  پایمردان دیو     بریده  دل از  مهر گیهان خدیو 

سِپَردن به پای: زیر پای افکندن و لگد کوب کردن است، کاوه ی آهنگر، شیشه ی جان خود را در دست گرفته و دلیرانه نامه ی ضحاک نوشته را در زیر پای خود لگد کوب می کند.

                                گران  مایه  فرزند در پیش اوی    از ایوان برون شد خروشان به کوی

                                مِهان، شاه  را  خواندند  آفرین      که   ای نامور    شهریار  زمین!

                                ز  چرخ فلک بر سَرَت  باد سرد      نیارَد   گذشتن   به  روز    نبرد

                                چرا پیش  تو کاوه ی خام گوی     به سان هَمالان کند سرخ روی

هَمال از واژگان پهلوی و به چم: همانند – همسر – هم ارج-  همتا – انباز و جز اینها است، و روی سرخ کردن:  خشم آوردن است.

                                همی  دفتر ما به پیمان تو     بِدَرّد  بپیچد ز فرمان  تو                                      

                                سر و دل پر از  کینه کرد و  برفت     تو  گفتی  زمانِ  فریدون  گرَفت

در برخی از نسخه ها بجای زمان، واژه ی “عهد” تازی را نوشته اند که باز دور از شیوه ی سخن پردازی فردوسی است.

فرومایگان و چاپلوسان درباری نخست زبان به آفرین گویی ضحاک می گشایند و سپس به نکوهش کردار او می پردازند که چرا پروانه داد پیرمرد تهیدست خام گفتاری مانند کاوه در کنار بزرگان بالا برافرازد  وخود را همتا و هم ارج آنان بشمارد و  سرانجام با چنان گستاخی، گرامی دفترِ شاه نبشته را اینگونه به خواری بِدِرّد و به زیر پا بیاندازد.

                                ندیدیم  ما کار  از این زشت تر       بمانیم   خیره  بدین   کار   در

                               کَی ی   نامور   پاسخ   آورد زود       که از من شگفتی  بباید شُنود

                               که چون  کاوه آمد ز درگه  پدید        دو  گوش  من آوای او را شَنید!

                               میان  من و او در ایوان دُرُست       یکی   کوه  گفتی  ز آهن بِرُست

                               هم ایدون چو او زد به سر بر دو دست   تو گفتی مرا  در  دل آمد شکست

                            ندانم چه شاید بُدَن زین سپس     که    راز    سپهری   نداند کس

پیداست که ضحاک فروپویی بخت خود را به روشنی دیده است.  نکته ی پنهان در سخن ضحاک اینجاست که در هزار سال گذشته هرگز پیشینه نداشته است که جوانمردی از جان گذشته آنگونه گستاخ و دلیر به کاخ در آید و همانند دریای پرخروش، خیزابه های خشم خود را بر سر و روی او بکوبد و دست نبشته ی او را پاره کند و بزیر پای اندازد.  این نشان می دهد که ستم پیشگان با همه ی چیره دستی در ستم ورزیدن تا چه اندازه سُست مایه و نا استوارند که با یک خروشِ جانانه، لرزه بر سد ستون تن شان می افتد.

                               چو کاوه برون شد ز  درگاه  شاه      بر   او   انجمن گشت  بازارگاه

                               همی بر خروشید و فریاد خواند      جهان را سراسر سوی داد خواند

                               از  آن  چرم کاهن گران پشت پای      بپوشند   هنگام    زَخم  درای

                               همان  کاوه آن، بر  سر نیزه کرد     همان گه ز بازار بر خاست  گرد

واژه ی زخم در اینجا به چم: زدن و کوفتن است، و درای،  پتک آهنی است.  کاوه آن چرم پاره ی آهنگری را همانند درفش بر چوبی بر افراشت و مردم را به همازوری وخیزش همگانی فراخواند.

همانگه ز بازار بر خاست گرد: مردم شتابان پیرامون او گرد آمدند و از جُنب و جوش آنها گرد و خاکی بزرگ در بازار بر خاست.

                               خروشان همی رفت نیزه بدست      که ای نامداران  یزدان پرست

                               کسی  کو   هوای  فریدون کند     سر از بند ضحاک بیرون کند

                               یَکایَک به  نزد  فریدون  شویم     بدان  سایه ی  فَرّ او  بغنویم

پرسش:

     این مردم از کجا باید دانسته باشند که فریدون کیست و کار و بارش چیست تا هوای او به سرکنند؟

فریدون که تا آن دَم هنوز چهره ی شناخته شده یی نیست.  آنچه که ما تا کنون دیدیم فرانک بود و نگهبان آن مرغزار بود وگاو برمایه و پیر مردی پارسا بر بلندای کوهی که فریدون در دامن او بالید.   گیرم که نام فریدون و کناک شاهانه ی از درز دیوارهای دربار ضحاک به بیرون رخنه کرده باشد، ولی پذیرفتنی نیست که همه ی مردم دانسته باشند فریدون کیست و کار و بارش چیست!.   کسی را که نمی شناسیم چرا باید هوای او به سر کنیم؟. ما چه می دانیم فریدون کیست!.  ما یکبار فریب رادیو بی بی سی لندن و سدای آمریکا را خوردیم و بی آنکه بدانیم خمینی کیست و کارو بارش چیست هوای او به سر کردیم و آتش به خرمن هستی خود زدیم. امروز چرا باید دوباره هوای کسی به سر کنیم که نمی دانیم کیست!…

ولی فراموش نکنیم که این بار این فردوسی است که سخن می گوید نه رادیو بی بی سی لندن یا  رادیو مسکو!  سخنی که فردوسی بر زبان کاوه می نهد خود سد سینه سخن دارد:

کسی کو هوای فریدون کند       سر از بند ضحاک بیرون کند

از دید نگارنده ، این سخن، شیره ی جان شاهنامه است، در سراسر شاهنامه هیچ سخنِ دیگری به گرانمایگی این سخن نیست.

سر نخ ها را یک بیک پی بگیریم:

خجسته فریدون ز مادر بزاد     جهان را یکی دیگر آمد نهاد

می دانیم که هیچکس خُجسته یا گُجسته ز مادر زاده نمی شود، خُجستگی یا گُجستگی پی آیند اندیشه و گفتار و

کردار است که از کسی کورش بزرگ می سازد یا  اسکندر مقدونی،  فردوسی می سازد یا سلطان محمود غزنوی، احمد کسروی می سازد یا سید حسن مدرس، رضا شاه می سازد یا روح الله خمینی،  صداق هدایت می سازد یا علی شریعتی… در باره ی همین فریدون هم در پایان راه زندگی،  فردوسی می گوید:

فریدون فَرّخ فرشته نبود     ز مُشک و ز عنبر سرشته نبود

به داد و دهش یافت این نیکویی     تو داد و دهش کن فریدون تویی

پس این چیست که به هنگام زاده شدنش می گوید:

خُجسته فریدون ز مادر بزاد     جهان را یکی دیگر آمد نهاد

نهاد، در اینجا همان سرشت – خوی- آیین – روش – شیوه و روال است. سخن از یک دگرگونی بنیادین و بسیار خجسته در میان است که پس از زاده شدن فریدون پرتو آن خُجستگی بر میهن ما دامن گسترانید.

اکنون ببینیم که این نهاد چیست و چه نشانه هایی دارد!

ببالید بر سان سرو سهی     همی تافت زو فر شاهنشهی

پیشتر گفته بودیم که سرو  نام درختی است راست رُسته با ویژه گی ها و برنامهایی مانند: راستین – همیشه

 سبز – سرفراز – سرکش – پای برجا – چمن زاد – بستانی –  بوستان آرای و … از این روی آن را نماد ایران و

 ایرانی دانسته اند.. فردوسی بسیاری از پهلوانان ایران را سرو  یا سرو آزاده – و یا سرو سهی نامیده است:

چو رستم بپیمود بالای هشت     بسان یکی سرو آزاده گشت

و در باره ی سیاوش هنگامی که در سوگ مادر نشسته است می گوید:

چو گودرز آن سوگ شهزاده دید      دُژم شد چو آن سرو آزاده دید

فردوسی شاهنامه ی خود را نیز که شناسنامه ی ملی ما ایرانیان است سرو سایه فکن می نامد:

توانم مگر پایه یی ساختن     بر شاخ آن سرو سایه فکن

                                                کزین نامور نامه ی شهریار     به گیتی  بمانم   یَکی یادگار

تا اینجا همه ی نشانه ها گویای ایرانی بودن گوهر فریدون اند، اکنون برویم در پی دیگر نشانه ها:

جهانجوی با فَرّ جمشید بود     بکردار تابنده خورشید بود

این سخن نشان دهنده ی پیوندی ناگسستنی میان جمشید و فریدون است.  فریدون نه تنها از تخمه ی جمشید، ونکه با فَرّه جمشید است، ولی جمشید کیست؟   جمشید شهریار خورشید چهری است که اهورَه مزدا با او به همپرسگی و رایزنی نشست! در روزگار شهریاری جمشید، ایران به بالا ترین گامه های فراپویی فراز آمد و از گزند باد و باران روزگار مانند پیری زود رس، بیماری و مرگهای نا بهنگام، و رنج گرسنگی و بی خانمانی بدور ماند:

                             پزشکی و در مان  هر  دردمند      درِ  تندرستی و راه  گزند

                               نیارست کس کرد بیکاریی     نماند دردمند  و  بیماریی

                               ز رنج  و ز بدشان نبُد آگهی      میان بسته دیوان به سان رهی

در روزگار جمشید، ایرانیان به هوانوردی و دریانوردی و جشن سازی روی آوردند:

                           گذر کرد زان پس به کشتی بر آب     ز کشور به کشور برآمد شتاب

ولی نکته های نا گفته و نا نوشته ی  دیگری هم بودند که ما نخواندیم و نگفتیم:

در زمان جمشید ایرانیان به زبان خود سخن می گفتند نه با واژه های تازی… زنان و مردان ایرانی همه نامهای

 ایرانی داشتند نه نامهای تازی… ایرانیان به شیوه ی ایرانی می زیستند و می مردند نه به شیوه ی تازی… نیایش سویشان البرز و دماوند و زاگرس و الوند بود نه مکه و مدینه و کربلا… مردان آرمانی شان رستم بود و سیاوش بود و کیخسرو و ایرج و کوروش و داریوش و آرش کمانگیر و آریو برزن و دیگران، نه محمد و علی  و حسن و حسین و ابوذرغفاری و بلال حبشی… زنان آرمانی شان همای بود و آزرمیدخت و پوراندخت و آرتمیس و یوتاب و گُردیه و گُردآفرید و ماندانا و آناهیتا و رودابه و تهمینه و سیندخت و دیگران، نه بنت ضحاک و فاطمه و زهرا و بتول و رقیه و خدیجه و معصومه…

جمشید دینکاران یاوه پرداز را از همبودگاه مردمان به بالای کوه فرستاد تا نتوانند موریانه وار مغز و خرد مردم را بجوند و روانشان را تباه بگردانند.

             جدا کردشان از میان گروه    پرستنده را جایگه کرد کوه

                       به فرمانش مردم نهاده دو گوش   ز رامش جهان پر ز آوای نوش  

                               چنان بد به آرام از آن  شادکام    ز  یزدان بدو  نو به نو  بُد پیام         

یکی از برجسته ترین ویژگیهای فریدون ایرانی بودن او است.  هنگامی که  فریدون تخمه و تبار خود را از مادر می پرسد:

فرانک بدو گفت کای نامجوی      بگویم ترا هر چه گفتی بگوی

                                              تو بشناس کز مرز  ایران زمین      یکی مرد  بُد نام او آپتین

                                         ز  تخم کیان بود و  بیدار بود      خردمند و گرد و بی آزار  بود

                                             ز  تهمورس  گُرد  بودش  نژاد     پدر بر پدر بر، همی داشت یاد

فریدون از تخمه و نژاد ایرانی است و هیچ آمیختگی با نژاد ضحاک و سعد ابی وقاص و خالد ابن ولید و قتیبه ابن مسلم باهلی و حجاج ابن یوسف و حسین ابن علی و علی ابن ابی طالب و محمد و آل محمد ندارد، و داشتن خون ضحاک و ضحاکیان و خاندان پیامبر را در رگهای خود مایه ی سر بلندی و برتری نمی داند و خود را سید اولاد ضحاک نمی خواند!

با نگاه به اینگونه ارزشها به روشنی در می یابیم که  فریدون  نماد فرهنگ ایرانشهری است

کسی کو هوای فریدون کند      سر از بند ضحاک بیرون کند

یگانه راه رهایی از این روزگار بدهنجار، بازگشت به فرهنگ ایرانشهری و شناسه ی ملی ایرانی است، با

 فریادهای الله و اکبر نمی توان کشور از چنگال کسانی که خود پرورش یافته در دبستان الله و اکبرند رهایی بخشید…. با نذر و نیاز ودخیل بستن به گور ضحاک زادگان (بخوانید امام زادگان] نمی توان بند بردگی ضحاک را از پر و پای جان گشود، یگانه راه رهایی از این بُن بست تاریخی همان است که کاوه گفت:

یَکایَک به نزد فریدون شویم      بدان سایه ی فَرّ او بغنُویم

همه از زن و مرد و پیر و جوان، کُرد و بلوچ و ترکمن و آذری، آشوری و ارمنی و یهودی، گلیک و مازندرانی و کرمانی و دیگران، همه وهمه هم سدا و همدل نزد فریدون شویم (روی به فرهنگ ایرانشهری بیاوریم) از چنگ انداختن به دینهای ابراهیمی که هیچکدام برخاسته از نیابوم اهورایی ما نیستند دست بر داریم، گرایش به مارکسسیم و کمونیسم و سوسیالیسم و امپریالیسم و ایده آلیسم و مدرنیسم و همه ی ایسم های دیگر را کنار بگذاریم و بدان سایه ی فَرّ فریدون، که همان فرهنگ ایرانشهری و آیینهای ایرانی است  بغنُویم.

بپویید کاین مه تر، آهرمن است    جهان آفرین را به دل دشمن است

آنکه امروز بنام «ولی فقیه» بر میهن ما فرمان می راند، آهرمن است… ایران و ایرانی را به دل دشمن است!…

بدان بی بها نا سزاوار  پوست      پدید آمد آوای دشمن ز دوست

مردم به انگیزه هایی که بر خواهیم شمرد در پیرامون چرم پاره ی بی ارزشی که کاوه برافراشته بود گرد آمدند: 1- کاوه با چنگ انداختن به دامن فرهنگ ایران، سخنی را که هزار سال در گلوی آنها خشکیده بود، همانند خیزابه های پرخروش یک دریای خشماگین بر سر ضحاک و ضحاکیان کوبید و ننگ بردگیِ ستم پیشگانِ خونریز را از گردنشان برداشت، و دستنوشته ی جان ستیز ضحاک را گستاخانه پاره کرد و بزیر پا انداخت!.

2- هزار سال پیش، مردمی که در پرتو کار و کوشش جمشید (نیای بزرگ فریدون) در ناز و فراوانی  می زیستند، هنگامی که از شهریار خورشید چهر خود رنجیدند بجای اینکه از میان خود کس دیگری را به شهریاری برگزینند، رو به سوی سرزمین تازیان گذاشتند، چرا که:

شنودند کانجا یَکی مِه ترَ ست   پر از ترس شاه اَژدَها پیکر است

ولی این بار کاوه ی آهنگر، این پیر جهاندیده که هژده فرزندش در کام سیری ناپذیر ضحاک تازی تبار ( بخوانید محمد و آل محمد و هفده هزار امام زاده ) فرو رفته اند، آنها را به بازگشت به فرهنگ ایرانشهری فرا می خواند.

یَکایَک به نزد فریدون شویم    بدان سایه ی فَرّ  او بغنُویم

در پی چنین فراخوانی بود که ایرانیان پاک سرشت، پیرامون آن بی بها نا سزاوار  پوست گرد آمدند.

                                     همی  رفت پیش اندرون   مردِ  گُرد     سپاهی بر او انجمن شد نه خُرد

                                     بدانست خود کافریدون کجاست     سر اندر کشید و همی رفت راست

پاره ی نخست این بند، یکبار دیگر برداشت پیشین ما را پشتیبانی می کند، کاوه ازکجا بدانست کافریدون کجاست؟ که به همین سادگی سر اندر کشَید و یک راست تا بدرگاه فریدون همی رفت راست؟

بیامد به درگاه سالار نو      بدیدندش از دور و بر خاست غُو

فریدون هنوز کاری نکرده است که شایسته ی نام سالار نو باشد، گرد آمدن مردم در پیرامون او در زیر چرم پاره ی آهنگری کاوه و آنهمه سر و سدا و غوغا برای چیست؟ ولی مگر نه این است که فریدون « بخوانید فرهنگ ایران»  شایستگی خود را از روزگار جمشید نشان داده است؟

مگر در پرتو همین فرهنگِ جشن ساز نبود که مردم ایران هر روز از جشنی به جشن دیگر فراز رفتند؟

مگر همین فرهنگ جهان آرای ایران نبود که دست زورآور مرگ را از دامنشان کوتاه کرد؟

مگر در پرتو همین آیین های شهریگری پیش از اسلام نبود که ایرانیان به کیهان نوردی و دریانوردی و بی مرگی دست یازیدند؟

شایستگی و برازندگی فریدون ( بخوانید فرهنگ ایران)  از همین جا پیداست، فریدون بوی جمشید می دهد، از این روست که مردم بدرگاه او روی می آورند و در پیرامون اوغوغا به راه می اندازند که: ما آریایی هستیم عرب نمی پرستیم!.. ایران وطن ماست ، کوروش پدر ماست… رضا شاه روحت شاد… ایران که شاه نداره، حساب کتاب نداره!..

چو آن پوست بر نیزه بَر دیدکی     به نیکی یکی اختر افکند پی

جوان گمنامی که تا این دَم خود را از دیده ها پنهان نگهداشته است،  ناگهان کی=  پادشاه می شود! ولی مگر نه این است که شهریاری در سرشت اوست.

فریدون با دیدن آن تکه پوست یا همان چرم پاره ی آهنگریِ کاوه و خیزش جانانه ی مردم در کنار آن پوست، در می یابد که زمان پیکار و بریدن بندهای اسارت از پَر و پای مردمِ ایران  فرا رسیده است.

بیاراست آن را به دیبای روم        ز گوهر بَر  و  پیکر و  زَرش بوم

فریدون چرم پاره ی آهنگری کاوه را از دست او می گیرد و آن را با دیبای روم و زر و سیم و سنگهای گرانبها می آراید!  چرا؟  در این چرم پاره ی چرکین چه ارزش ویژه یی نهفته است؟ آیا پیوندی پنهان و نا دیدنی میان این تکه پوست بی ارزش و گاو برمایون ندیده است؟   آیا آنگاو تاووس گونه ی هزار رنگ نماد فرهنگ ایران نیست؟

بزد بر سر خویش چون گِرد ماه      یکی فال فرخ پی افکند شاه

این تکه چرم بی ارزش در یک چرخش ناگهانی آنچنان ارزش والایی می یابد که فریدون آن را بجای پرتو سیمین ماه به فال نیک می گیرد:

                             فرو هِشت از او سرخ و زرد و بنفش       همی خواندش کاویانی درفش

ئئئ.png

چرم پاره ی آهنگری کاوه را به دیبای روم پوشانید و با زر و سیم و گوهرهای گرانبها بیاراست و از کناره های آن رشته های ابریشم به رنگهای سرخ و زرد و بنفش بیاویخت.

                              از آن پس هر آن کس که بگرفت گاه        به  شاهی به سر بَر نهادی کلاه

                             بر   آن  بی  بها   چرم      آهنگران        بر   آویختی  نو  به  نو  گوهران

گاه: تخت پادشاهی و کلاه همان تاج است.  پس از فریدون تا پایان روزگار ساسانیان هر پادشاهی که بر تختِ شهریاری  ایران فراز آمد برای اینکه یادمانی از خود بر جای بگذارد، تکه سنگ گرانبهایی برآن بیآویخت.

                             ز دیبای پُر مایه  و پرنیان         بر آن گونه گشت اختر کاویان

                             که  اندر شب تیره  خورشید  بود       جهان  را  از او  دل پُر امّید بود

این درفش تا پیش از یورش تازیان بیابانگرد بی فرهنگ به نیابوم اهورایی ما  همواره پیشاپیش سپاه برافراشته می شد  تا رزمندگان ایرانی همواره بیاد داشته باشند که برای پدافند از ارزشهای مردمی و میهنی به رزم گاه آمده اند نه برای بیشی جُستن و خون ریختن و کشتن و زمین را با خون کافران رنگین کردن!. پس از کشته شدن رستم فرخزاد، در نبرد کادسی( قادسیه گویش تازی است) درفش کاویان نیز همانند همه ی دیگر داشته های ایرانیان بدست تازیان افتاد و هر تکه اش در دست خونچکان یک جهادگر مسلمان به تاراج رفت.

ثعالبی گوید: سعدبن ابی وقاص سردار عرب اين درفش را به ساير خزائن و جواهر يزدگرد افزود و آنرا با تاج ها و كمرها و طوق های گوهر نشان و چيزهای ديگر برداشته به خدمت عمربن الخطاب برد . عمر گفت آنرا گشوده پاره پاره و ميان مسلمانان قسمت كنند.

چند نکته ی دانستنی در باره پرچم:

 پرچم دُمِ  گونه یی گاو است که آن را غژگاو  یا كژگاو می گویند.  اين گاو موهای سياه یا سپید درخشان دارد و در واپسین بخش دُمِ او موهای بسيار پُر پُشت و زيبا می رویند.

ددد.jpg

ووو.jpg

در ادبِ پارسی، پرچم به دنباله ی دُمِ این گاو گفته می شود که امروزه آن را منگوله هم می گوییم.

در افغانستان نخستین بار حزب دموکراتيک خلق افغانستان به رهبری ببرک کارمل هفته نامه ی خود را پرچم نام داد، و درایران شادروان احمد کسروی پرچم را به چم درفش گرفت.

بجز فردوسی کارنامه نویسان دیگری مانند جریر تبری- ابوریجان بیرونی – ثعالبی – مسعودی وبسیاری دیگران از درفش کاویان یاد کرده اند. تبری نوشته است که درفش کاویان از پوست شیر بود و زر و دیبا برآن پوشاندند و آن را جز در کارهای بزرگ بر نمی افراشتند، ولی در جای دیگری می نویسد که از پوست پلنگ بود به پهنای هشت و درازای دوازده ذراع ( هر ذراع = از مچ دست تا آرنج).

ابوریحان بیرونی آن را از پوست خرس دانسته و می نویسد: این رایت که درفش کابیان نام داشت از پوست خرس بود و به قولی از پوست شیر و به زر و گوهر آراسته بود. ( آثار الباقیه رویه 222)

 برخی دیگر از پژوهشگران مانند دکتر مهرداد بهار بر این باورند که درفش کاویان درفشی دارای نخش گاو بوده است که از نخش های توتمی است و پیوندی با چرم پاره آهنگری کاوه ندارد.

آرتوركريستن سن ( دانماركي ) درفش کاویان را درفش کویان Kavian دانسته و بر این باور است که این درفش کیانی  بوده و کاری به کاوه ی آهنگر ندارد!..

ولی سخن فردوسی از همه پذیرفتنی تر و به هستی شناسی ایرانیان نزدیک تر است:

بدان بی بها نا سزاوار  پوست   پدید آمد آوای دشمن ز دوست

ویا:

بر آن بی بها چرم آهنگران     بر آویختی نو به نو گوهران

آهنگرانِ تهی دست در روزگار ضحاکی نمی توانستند پیشبند آهنگری از چرم شیر یا چرم پلنگ و خرس داشته

 باشند!  آنچه که از سوی کارنامه نویسان پس از اسلام [بجز فردوسی] نا دیده گرفته شده، والامندی گاو در فرهنگ و درهستی شناسی ایرانی است که در جای خود از آن سخن خواهیم گفت.

***

                              بگشت اندرین نیز  چندی  جهان     همی  بودنی  داشت  اندر  نهان

                              فریدون چو گیتی  بر آن   گونه  دید     جهان  پیش ضحاک واژونه دید

واژونه: همان باژ گونه و وارونه و سرنگون است، فریدون باژگونگی روزگار ضحاک را در پرتو آن درفش کاویان و خیزش جانانه ی مردم را به روشنی می بیند. در روزگار ما نیز رویکرد مردم به کوروش بزرگ و آیین زرتشت و گردن آویز فرَوَهر، نشان بازگشت به فرهنگ ایرانشهری و رهایی مردم ایران از ننگ بردگی تازیان و تازی زادگان و تازی پرستان است:

                              سوی   مادر   آمد   کمر بَر  میان      به   سر   بَر  نهاده   کلاه   کیان

                              که  من  رفتنی ام   سوی    کارزار      ترا    جز    نیایش   مباد ایچ کار

                              ز   گیتی  جهان  آفرین را   پَرَست     بدو زن به هر نیک و بد هر دو دست

                              فرو  ریخت  آب  از مُژه   مادرش     همی خواند با خون دل، داوَرَش

                              به   یزدان  همی گفت زنهار،  من     سپردم   ترا    از  جهاندار     من

                              بگردان  ز جانش   نِهیبِ    بدان      بپرداز    گیتی   ز   نا     بخردان

                              فریدون سبک، ساز رفتن گرفت      سخن را  ز هر کس نهفتن گرفت

ساز رفتن گرفتن: سپاه را آماده ی رفتن به میدان نبرد کردن است. فریدون خردمندانه می کوشد تا جایی که به بسیجیدن سپاه آسیبی نرسد از سرو سدای بیهوده و بیدار کردن  دشمن خود داری کند.

                              برادر  دو  بودش  دو  فرخ  هَمال     از   او   هر آزاده  مِه تر  به سال

                              یکی   بود زیشان    کیانوش    نام      دگر نام ، پُر مایه ی ی  شادکام

                              فریدون بر ایشان سخن بر گشاد      که خرم زی اید ای دلیران و شاد

زی اید یا زیید: زندگی کنید

که گردون نگردد به جز بر بهی      به ما باز گردد  کلاه مِهی

این سخن فریدون یکبار دیگر برداشت پیشین ما را پشتیبانی می کند: کلاه مِهی همان تاج شاهنشهی است، فریدون که خود نماد فرهنگ ایرانشهری است برادران را نوید می دهد که یکبار دیگر آیین شهریاری به شیوه ی ایرانی به ایران باز خواهد گشت، ولی این کار کلان به کارمایه های کلان نیاز دارد، پس:

بیارید داننده آهنگران      یکی گرز ، سازند ما را گران

در اینجا با دو برادر فریدون بنامهای کیانوش و پُرمایه آشنا می شویم که هردو به سن از او بزرگترند. فریدون از آنان می خواهد که به شهر بروند و بهترین آهنگران را بنزد او بیاورند تا گرزی شایسته ی چنین رزم سرنوشت ساز برای او بسازند.

                              چو بگشاد لب هر  دو  بشتافتند      به   بازار    آهن گران     تاختند

                              از آن پیشه هر کس که بُد  نامجوی     به سوی فریدون   نهادند   روی

                              جهانجوی   پرگار   بگرفت    زود      اُ زان گرز،  پیکر  بدیشان  نمود

                              نگاری   نگارید    بر    خاک  پیش     هم ایدون به سانِ سر گاومیش

در اینجا یکبار دیگر سرو کارمان با گاو می افتد. چرا فریدون در کودکی به گاو برمایه سپرده شد؟

چرا کاوه چرم پاره آهنگری خود را که از پوست گاو بود همانند درفشی پیروزگر بر افراشت و ایرانیان با دیدن آن پوست فراخوان او را پذیرفتند بی درنگ در پیرامون آن گرد آمدند؟

و اکنون که به رزمگاه  نزدیک می شویم، چرا فریدون پرگار بر می دارد و سر گاومیش بر زمین می نگارد و آهنگران را می فرماید که گرزی با سردیس گاو برایش بسازند؟

چرا بجای سر گاومیش سرشیر یا سر ببر و پلنگ نمی خواهد؟

چه پیوندی میان فریدون و گاو هست؟

                               بدان   دست    بردند   آهن گران     چو  شد  ساخته   کارِ گُرز  گران

                              به   پیش جهانجوی   بردند   گُرز     فروزان،  به کردار  خورشید بُرز

برز : بلند و بالا دار – با برازندگی است.

                               پسند     آمدش    کار    پولاد گر     ببخشیدشان جامه  و سیم و زر

                               بسی     کردشان   نیز فرخ   اُمید      بسی دادشان   مِه تری  را  نُوید

                              که   گر   اژدها   را کنم  زیر خاک      بشویم شما   را سر از گرد، پاک

همه ی نشانه های خواری و سرافکندگی را از شما برخواهم داشت:

                               جهان   را  همه سوی داد آوَرَم     چو   از  نام   دادار   یاد   آوَرَم

بیاد داریم پیش از زاده شدن فریدون، ضحاک در خوابی هراس انگیز:

                                   چنان دید کز کاخ شاهنشهان     سه  جنگی  پدید آمدی  ناگهان

                                   دو مِهتر  یَکی  کِهتر اندر میان     به   بالای   سرو   و  به  فَرّ کیان

                                   کمر  بستن  و  رفتن  شاهوار     به چنگ اندرونگرزه ی گاو سار

هنگامی که ضحاک خواب خود را با خوابگزاران در میان گذاشت، یکی از آنها گفت:

                               کسی را بُوَد زین سپس تخت تو     به خاک اندر آرَد سر بخت تو

                                   کِجا    نام   او   آفریدون  بُوَد    زمین را سِپهِری همایون بُوَد

                                   هنوز   آن سپهبَد ز مادر نزاد    نیامد گهِ  پُرسش و  سرد  باد

                                   چو    او  زاید از  مادر  پر هُنر    به  سان  درختی  شود باروَر

                                   به مردی رسد بَر کشد سر به ماه   کمر جوید و تاج و تخت و کلاه

                                   به بالا شود چون یکی سرو بُرز   به  گردن  بَر آرَد ز پولاد گُرز

                                   زند بر سرت گرزه ی گاو روی    به بندت درآرَد از ایوان به کوی

بدین گونه سالها پیش از زاده شدن فریدون، هم ضحاک این گرزه ی گاو سر را در خواب دیده بود و هم موبدان و خواب گزاران پیام نهفته در آن را می دانستند.

از این گرز در شاهنامه چندین بار با پاژ نامهای گرزه‌ گاو پیکر- گرزه‌ گاو چهر-گرزه‌ گاوسار- و گرزه گاو سر یاد شده است.

پس از داستان ضحاک و فریدون، از گرزهای دیگری هم  مانند گرزه گاو پیکر، گرزه گاوچهر، گرزه گاورنگ،

گرزه گاوروی، گرزه گاو سار، گرزه گاوسر، و گرزه گاو میش سخن بمیان آمده است که هیچیک پیوندی با گرز فریدون ندارند ولی بیخ و بنشان به همان گاو در هستی شناسی ایرانی می رسد.

رررر.jpg

دراین نگاره ی خیالی کلاه خود رستم آراسته به شاخ گاو است و گُرزه ی گاو سر در دست او

جایگاه والای گاو در هستی شناسی ایران

پیوند آدمی و جانور در داستانهای آفرینش از ارزش بسیار والایی برخوردار است. در اين ميان گاو بپاس برخی از ویژگی ها در جایگاه بسیار والایی جا می گیرد، از گاو بالدار آشوری بگیرید، تا گاو آپیس در مصر وگئوش تشن در سرودهای اشور زرتشت ورجاوند که همان آفریدگار جهان زنده است، و گاو یکتا آفریده در بندهش (که در سوی راست اهوره مزدا آفرید شد و گیومرت در سوی چپِ اهوره مزدا) تا جایگاه والای گاو در میان هندوان و چینیان و دیگر مردم جهان.

=======.jpg

7777.jpg

گاو بالدار آشوری (لاماسو (Lamassu

واژه ی گئوش يا گئو در گرامی نامه ی اوستا همان است که امروزه گاو می گوییم، ولی آرِش این واژه در اوستا از آنچه  كه ما امروزه در می یابیم بسیار فراتر می رود. گاو در اوستا و در بندهش گاه  در بر گیرنده همه ی جانهای سود رسان،  گاه فرشته ی نگهبان همه ی جانداران سودمند، و گاه پیشوندی برای برخی از جانواران نیک سرشت است، مانند: گئو سپنته که امروزه [گوسپند] می گوییم و آرش آن [گاونیک] یا [گاو ستودنی] است.

در گرامی نامه ی اوستا یشت نهمگئوش یشت  یا دَرواسپا یشت نام دارد. درواسپا در پهلوی درواسپ به چم ( دارنده ی اسب دُرُست) نام ایزد بانوی نگاهبان چارپایان و ستوران است که رمه های گاوان و کودکان را تندرستی می بخشد.  گِوش  یا گئوش یا گاوش،  یا گُوش،  و درفارسی گاو به چم جهان – گیتی – سراسر آفرینش و نیز نام همگی چارپایان و ستوران خانگی و همان درواسپ است. گئوش تَشَن  [آفریدگار جهان زنده] در اوستای نو نام ایزد بانوی نگاهبان چارپایان و ستوران است . این نام در بسیاری از بخش های اوستا با گوش اورون همراه و این همان می شود.  گاه بجای دو بهرِ این نام تنها گوش بکار رفته است. در گاهشمار زرتشتی چهاردهمین روز هر ماه بنام او گوش روز  یا روز گاو است.  گُوشوروَن به چم  روان آفرینش یا رون جهان  یا روان زمین  در سرودهای اشو زرتشت ورجاوند یکی از نمادها یا فروزهای مزدا اَهورَه و در اوستای نو ایزد بانوی نگاهبان چارپایان و ستوران است.

درگوِش یشت ( یشت نهم) در ستایش درواسپ که با گاو بگونه یی این همانی دارد می خوانیم :

کرده ی یکم

      درواسپ توانای مزدا آفریده ی اَشَوَن را می ستاییم که ستوران خُرد را تندرست نگاه می دارد ، که ستوران بزرگ را تندرست می دارد، که دوستان را تندرست می دارد، که کودکان را تندرست می دارد.

2

       آنکه دارای اسبان زین کرده و گردونه های پُر تکاپو با چرخهای  خروشان است.

نیرومندِ بُرزمندِ  پاداشِ نیک بخشنده و درمان بخشی که اَشَوَن مردان را یاری رساند و پیشه ی درست بخشد و آرامگاه آماده کند.

3

      هوشنگِ پیشدادی در پای کوه زیبای مزدا آفریده ی البرز سد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند او را پیشکش آورد و زَور نیازکنان چنین خواستار شد:

4

        ای درواسپ، ای نیک، ای تواناترین،

مرا این کامیابی ارزانی دار که بر همه ی دیوان مزندری چیره شوم ، که از بیم دیوان ، هراسان و گریزان نشوم، که همه ی دیوان – ناگزیر – از من هراسان و گریزان شوند و از بیم تاریکی روی نهند .

5

دوراسپ توانای مزدا آفریده ی اَشَوَنِ پناه بخش – که خواستار زَورِ نیاز کننده و به آیین پیشکش آورنده را کامروا کند – او را کامیابی بخشید.

6

دُرواسپ توانای مزدا آفریده ی اَشَوَن را برای فَرّ و فروغش ، با نمازی  به بانگ بلند ، با نماز نیک گزارده و با زَور می ستاییم.

کرده ی دوم

8

جمشیدِ خوب رمه در پای کوه هُکر سد اسب و هزار گاو  ده هزار گوسفند ، او را پیشکش آورد و زَور نیازکنان چنین خواستار شد:

9

ای دَرواسپ ، ای نیک، ای تواناترین،

           مرا این کامیابی ارزانی دار که آفریدگان مزدا را گله ها بپرورم ،  که آفردگان مزدا راجاودانگی بخشم….

10

          که گرسنگی و تنگی را از آفریدگان مزدا دور بدارم، که نا توانی و پیری  مرگ را از آفریدگان مزدا دور بدارم، که باد گرم و باد سرد را هزار سال از آفریدگان مزدا دور بدارم.

11

درواسپ توانای مزدا آفریده ی اَشَوَنِ پناه بخش- که خواستار زَورِ نیاز کننده و به آیین پیشکش آورنده را کامروا کند- او را کامیابی بخشید .

کرده ی سوم

13

فریدون پسر آپتین از خاندانِ توانا در سرزمین چهار گوشه ی وَرِنَ، سد اسب و هزار گاه و ده هزار گوسفند او را پیشکش آورد و زَور نیازکنان چنین خواستار شد:

14

ای دَرواسپ، ای نیک، ای توانا ترین،

       مرا این کامیابی ارزانی دار که من بر اژی دهاک – اژی دهاکِ سه پوزه ی سه کله ی شش چشم، آن دارنده ی هزار گونه چالاکی ، آن دیو بسیار زورمند دُروج، آن دُروندِ آسیب رسانِ جهان، آن زورمندترین دُروجی که اهریمن برای تباه کردن جهانِ اَشَه، به پتیارگی در جهان استومند بیافرید- پیروز شوم و هر دو همسرش سَنگهَوک و اَرنَوَک را – که برازنده ی نگاهداری خاندن و شایسته ی زایش و افزایش دودمانند- از وی بربایم.

15

درواسپ توانای مزدا آفریده ی اَشَوَنِ پناه بخش – که خواستار ِ زَورِ نیازکننده و به آیین پیشکش آورنده را کامروا کند – او را کامیابی بخشید…

به همین شیوه کیخسرو پهلوان سرزمینهای ایرانی، و اشو زرتشت  پاک در ایرانویج در کرانه ی رود دایتیای نیک و  و کی گشتاسپ گرانمایه در کنار آب دایتیا او را نماز می برند و می ستایند و در خواست ها با او در میان می گذارند

چم برخی از واژه ها:

اَشَوَن: پیرو راه راست- کسی که زندگی خود را برابر هنجار هستی می آراید.

زَور :  نیازها و پیشکش های آبکی مانند شیر ونوشابه ی هوم و مانند آنها

دیوان مزندری: دیوان بزرگ پیکر ( ایشان را بلندی چنان است که دریای فراخ کرد  تا میان ران رسد. )

وَرَن : نام چهاردهمین سرزمین آفریده ی اهورا مزدا ست که همراه با فروزه ی چهارگوشه از آن یاد می شود . بسیاری از پژوهندگان جای این سرزمین را میان کوههای پدشخوارگر( البرز)  می دانند.

دروج : دورغ – نام ماده دیو دروغ و ناراستی و پیمان شکنی

دُروند : دروغ پرست- نا راستکار – گمره – نا پاک

سَنگهَوک : شهرنواز

اَرنَوَک: ارنواز

ورجاوندی گاو در داستان آفرینش ایرانی

آفرینش مادی

            «… نخست آسمان را آفرید روشن و آشکار و بسیار پهناور… او بیاری آسمان شادی را فراز آفرید..  که آفریدگان به شادی در ایستند…

          سپس از گوهر آسمان آب را آفرید… او بیاری [آن آب]  باد و باران را آفرید …

سدیگر از آب، زمین را گِرد، دور گذر، بی نشیب و فراز آفرید!… آن را درست میان این آسمان جا داد… چهارم گیاه را آفرید…

پنجم،  گاوِ یکتا آفریده را در ایرانویچ آفرید، به میانه ی جهان، بر بالای رود وِه داییتی که در میانه ی جهان است، آن گاو سپید و روش بود چون ماه که او را بالا به اندازه ی سه نای بود. برای یاری او آفریده شد آب و گیاه ، زیرا در [دوران آمیختگی نیک و بد] او را زور و بالندگی از ایشان بود…

ششم کیومرس (آدم) را آفرید روشن چون خورشید….کیومرس بر سوی چپ و گاو بر سوی راست هرمزد آفریده شدند.. کیومرس دارای چشم ، دارای گوش، دارای زبان و دارای دَخشَک (= تخمه) بود. دَخشَک داشتن این است که مردم از تخمه ی او بدان گونه زادند … او کیومرس را با گاو از زمین آفرید. او  از روشنی و سبزی آسمان نطفه ی مردمان و گاوان را فراز آفرید زیرا که این دو نطفه را که آتش تخمه اند نه آب تخمه، در تن گاو و کیومرس بداد تا افزایش یافتن مردمان و گاوان از آن بُوَ د.

نکته های شایان ژرف نگری در این گزارش:

پس از آفرینش آسمان، و پیش از آفریدن دیگر باشندگان، شادی را آفرید تا آفریدگان به شادی در ایستند. برهمین پایه بود که  نیاکان فَرمَند ما جشن در پی جشن می ساختند و از یک شادی به شادی دیگر می رفتند. ریزش باران را جشن می گرفتند و برای پیروزی ایزدبانو اردویسورَ آناهیتا بر دیو خشکسالی هورا می کشیدند و دست می زدند…  باد که می وزید شادی کنان به خرمنگاه می رفتند… پایکوبان زمین را شخم می زدند و دست افشان تخم بر زمین می افشاندند…  فرارسیدن تابستان و گرم شدن هوا را جشن می ساختند،  پایان تابستان و فرا رسیدن زمستان را جشن می ساختند… بهار هنگام شادی بود و جشن سازی…  ریزش برگ درختان نوید جشنهای پاییزی بود و هنگام جشن سازی… آغاز ماه هنگام برگزاری جشن بود و پایان ماه هنگام برگزاری جشنی دگر…جشنهای ماهانه: فروردینگان،  اردیبهشتگان، خردادگان، تیرگان… تا اسفندگان… و گهنبارهای شش گانه و جشن های سالانه: نوروز و مهرگان و سده و سوری و سروش و…

دریغا که آیین شادی ستیز تازیان بیابانگردِ بی فرهنگ آنهمه شادی را از ما گرفت و بجایش سینه زنی و نوحه سرایی و سیاه پوشی و سوگ نشینی را برای ما به ارمغان آورد.

زمین را گِرد، دور گذر، بی نشیب و فراز آفرید!… اروپاییان کوشش بسیار بکار برده اند تا نشان دهند که فیثاغورس نخستین کس بود که به گرد بودن زمین پی برد… در اینجا به روشنی می بینیم که دیرزمانی پیش از فیثاغورس، نیاکان فرمند ما گِرد بودن زمین را دریافته بودند.

گاو یکتا آفریده،  پیش از کیومرس که آدم نخستین باشد آفریده شد.

گاو در سوی راست و کیومرس در سوی چپ اهوره مزدا آفریده شد. همین نکته پایگاه ورجاوند گاو در هستی شناسی ایرانی را به روشنی نشان می دهد.

گاو و آدمی هر دو آتش تخمه اند نه آب تخمه!

گاو و آدمی هر دو برای نبرد با اهریمن آفریده شدند. خویشکاری والای گاو در جهان هستی از همین سخن دانسته می شود.

در این هستی شناسی، گوشورون همان «روان زندگی» یا « روان جهان» است. از آنجا که آفرینش گاو در گامه پنجمِ و پیش از آفرینش آدمی بوده است، ایرانیان ایزدی بنام گوشورون را پاسبان همه ی جانهای سودمند دانستند و او را به نگهبانی جهان زنده گماردند!

زرتشت دومین سرود خود را ( که نمایشنامه ی بسیار زیبایی است)  با گِله ی دردمندانه ی گوشورون به درگاه دادار آفریدگار، و پرتوهای ورجاوند او مانند: وهومن= اندیشه ی نیک – اشا= هنجار آفرینش- و گئوش تشن= آفریدگار جهان زنده می آغازد:

روان جهان (= گوشورون ) به شما گله می دارد!

برای چه مرا آفریدی ؟

که مرا به کالبد هستی درآورد؟

خشم و زور و دست یازی و سنگدلی و گستاخی ،

مرا فرا گرفته است.

مرا جز تو پُشتی و پناهی نیست،

رهاننده ی نیکی که مرا برهاند به من بنمای

روان گاو بنمایندگی از سوی همه ی زیستمندان و جانوران سودمند، به درگاه دادار آفریدگار راه می یابد و از دستیازیهای ستمبارگان نا بخرد و اهرمن زادگان دیو خو گله می دارد،  همین نکته به تنهایی پایگاه ورجاوند گاو را در هستی شناسی ایرانیان پیش از اسلام به روشنی فرادید ما می گذارد. بیراه نیست که فردوسی بزرگ گاو برمایون را گاو تاووس رنگ می خواند وگاه برنامهای دیگری مانند: تاووس نر- خرم بهار – پیرایه پیکر و جز اینها برای گاو بکار می برد:

همان گاو کش نام بَرمایه بود     ز گاوان ورا برترین یایه بود
ز مادر جدا شد چو تاووس نَر    به هر موی برتازه رنگی دگر

یَکی گاو دیدم چو خُرّم بهار     سراپای او پر ز رنگ و نگار

ز پستان آن گاو تاووس رنگ     بر افراختی چون دلاور نهنگ

همان گاو برمایه کم دایه بود    ز پیکر تنش همچو پیرایه بود

فریدون پهلوانی فَرّهمند و اهورایی است که می‌بایست بیارمندی فَرّه ایزدی و نیروهای فراسو، تباهی را از روی زمین بردارد ودست خونریز ضحاک و ضحاکیان را از سر مردم خود کوتاه بگرداند.  چنین پهلوان بالا بُرز، با آن فره ایزدی و نیروهای فراسو، باید پرورش دهنده یی در خور و سزاوار داشته باشد، خُب! کدامین دایه خُجسته تر و فَرّهمند تر از گاو… آنگاو برمایون که یادآور گاو یکتا آفریده ی اورمزد درکرانه ی رود وه داییتی ، در ایرانویچ که مزدا اهورَه او را برای نبرد با اهریمن در سوی راست خود بیافرید.  و این دایه ی نُمادین با شیر خود پرورنده‌ی پهلوانی اهورایی می‌شود که در یک رستاخیز بزرگ، آیین دادگری و شهریاری را به ایران باز می گرداند. از این رو به سادگی می توان گفت که در استوره های ایرانی گاو نشانی از نبرد روشنایی و تاریکی  است . این گاو است که با شیر خود فریدون را می‌پروراند تا روشنایی را توانی دوباره بخشد و نیروهای تاریک را براندازد.

جایگاه کاوه در خیزش اهرمن شکن فریدون

فریدون با همه ی فرهنمدی و نیروهای فراسو که دارد، بدون کاوه نا تمام است، همانگونه که کاوه بدون فریدون راه بجایی نخواهد برد. کاوه  و فریدون  دو نیمرخ از یک خیزش بزرگ مردمی در برابر اژدها،  و هر یک پایان بخش آن دیگری است.

گُرز گاوسار فریدون پس از پیروزی بر ضحاک در گنج خانه ی استوره ها بیادگار سپرده می شود، ولی چرم پاره آهنگری کاوه به گونه ی درفشی امید بخش از استوره به تاریخ می رود.

رفتن فریدون به جنگ ضحاک

فریدون به خورشید بَر، بُرد سر    به کین پدر تنگ بستش کمر

بسیاری از خاورشناسان مهر { پرتو خورشید} را پیوند میان فروغ ازلی و فروغ آفریده می دانند ،  از این رو

بسیاری از پهلوانان ایران رو به خورشید می آورَند که میانجی آفریدگار است با آفریدگان. در راستای همین جهان بینی است که فریدون به خورشید بَر، بُرد سر  نکته ی دیگری که در همین جا می توان افزود این است که در روزگار فریدون، اشو زرتشت هنوز زاده نشده و بیشینه ی ایرانیان هنوز به آیین مهری بودند، روی آوردن فریدون به خورشید نیز نشان از همین آیین میترایی یا مهر پرستی دارد، آیینی که هزاره ها بر بخش بزرگی از جهان دامن گسترانید ونشانه های ورجاوندی از خود را بر بسیاری از دینهای بزرگ جهان برجای گذاشت.

در گرامی نامه ی اوستا یشت دهم بنام {میثر یشت}  یا {مهر یشت} ویژه ی ستایش مهر است. این  کهن ترین یشتی است  که ما امروز فرا دست خود داریم.

در سرآغاز این یشت،  مهر دارنده ی دشت های فراخ با شیوا ترین سخنان  ستوده شده است:

      او ایزدی است که شکوه و بزرگی می بخشد، خانه و خانواده ی مهر ورزان و راستان و پیمانداران و اَشوان را سرشار از سرور و شادمانی می کند، ولی خان و مان دشمنان و بدکاران و پیمان شکنان و نا راستکاران را ویران، و روزگارشان را تیره و تار می گرداند.

      از پرتو فروغ او است که خانواده و روستا و شهر و کشور سامان می یابند و استوار می مانند.

      از فَرّ و فروغ او است که در روستا و خانواده زنان زیبای بلند بالا، فرزندان دلیر و مهین پرست، اسبان تیز تک و گردونه های استوار و بنا های با شکوه و بِستر های نرم و نازک و خوشبو پدید می آیند.

      از فَرّ و فروغ او است که مهرِ زنان در دل مردان و مهر مردان در دل زنان می نشیند تا فرزندان دلیر و بالا بلند و میهن دوست پدید آوَرند و خانمان و روستا و شهر و کشور را آباد و سر شار از دارشمندی و شاد زیوی کنند.

جایگاه فرمانروایی مهر،  گستره ی آسمان است و فراخنای زمین، پناهگاهی است روشن و تابنده،  و دور از هر گونه نیاز .

       مهر در میان دو سپاه هماورد پدیدار می شود، بازوان و چشمان جنگاورانی را که دروغ گفته باشند،  که پیمان شکسته باشند، که به ناراستکاری روی آورده باشند ازکار می اندازد- گوشهاشان را ناشنوا- چشمانشان را نا بینا- و پاهاشان را ناتوان می کند تا در چنگ هماورد پُر زور گرفتار آیند.

      اهورا مزدا از برای مهر بر چکاد بلند و درخشان البرز زیباترین جایگاه ها را فرا ساخته است.

      مهر برای گسترش آیین بِهی به همه جا سر می کشد و در همه جا  فرود می آید و فَرّ فروغش و را به روی هفت کشور می گستراند.

او نیرومند و چالاک و شتابنده است.  بخشنده ی همه ی  نیکیها و ارزشها است.

او است که گله و رَمّه را تندرست و شاد و سرشار نگه می دارد.

او است که بزرگی و شکوهمندی می بخشد، او است که فرزندان برومَند در خانواده پدید می آورد .

او نه تنها ایزد جنگ است، که خود، جنگ آوری است پر شکوه و پیروز گر.

او ایزد روشنایی و فروغ است، ایزد پیمان و نگهبان پای بندی و پیمانداری است.

ایزد پاسدار خانواده و شهر و کشور است، ایزد بخشنده ی دارایی و  توانایی است ، ایزد پیروزی است ، ایزد شهریاری و توانمندی و چیرگی است.

ایزد راستی و سخن راست و زیبا است ، ایزدی است که همه از : شهریار – فرماندار- کد خدا – سرور خانواده و همه ی دیگر مردمان به او پناه می بَرند و از او یاری می جویند.

هر زمان دو تن پیمانی ببندند دست ها را پیش رو نگهداشته و نام او را بر زبان جاری می سازند تا گواه پیمان شان باشد…

اینگونه سخنان  چه در شاهنامه و چه در اوستا یا در دیگر کلان نامه های ایرانی برای خوشایند دلها نیست، این بیخ و بن فرهنگ ایران است که شوربختانه زیر تیغ و تازیانه ی خونریز تازیان بیابانگردِ بی فرهنگ خود را همانند کاریز در تاریک ترین لایه های روان ما ایرانیان پنهان کرده اند تا  در زمان شایسته دوباره سربرکشند و زندگی اینجهانی ما را سامانی شایسته تر بخشند. (بیاد داشته باشیم که واژه ی فرهنگ افزون بر دانش و بینش و آموزش و پرورش و بر کشیدن، به چم کاریز یا قنات هم هست).

برون رفت شادان به خُرداد روز    به نیک اختر و فال گیتی فروز

در گاهشمار ایرانِ پیش از اسلام هر ماه سی روز شمرده می شد و نام 23  ایزد و شش اَمِشاسپَند و اهورا مزدا نامهای  این سی روز بودند، پی آیی آنها چنین بود:

 نخستین روز هر ماه هرمزد  بود که نام خداوندِ جان و خِرَد است.

 دومین روزهرماه وهومن که امروزه می گوییم بهمن. وهومن یا بهمن یکی از پرتوهای شش گانه ی اَهورَه مزدا و نماد خرد خداوندی و میان میان هاست. بهمن را نماد (پدرخدایی) اهوره مزدا نیز دانسته اند.

روز سوم هر ماه اشا وهیشتا که امروزه می گوییم اردیبهشت. این نیز یکی دیگر از فروزه های خداوندی و نشانگر هنجار هستی، سامان آفرینش، و ریتم کیهانی است. اشا نیز نماد (پدرخدایی) اَهورَه مزداست

روز چهارم: خشتره وییریَه که امروزه می گوییم شهریور نماد شهریاری نیک، فرمانروایی برخویشتن، و چیرگی بر روان فرماینده، و سومین امشاسپند از گروه امشاسپندان نرینه و نماد (پدرخدایی) اَهورَه مزداست.

روز پنجم: سپنته آرمئیتی  یا سپندارمذ بود که امروزه می گوییم اسفند. سپنته آرمئیتی یکی از پرتوهای زنانه دادار آفریدگار و نماد سرسبزی و باروری زمین (از گروه امشاسپند بانوان و نماد مادرخدایی اهوره مزداست).

ششمین روز هرماه هئوروَتات که امروزه می گوییم خُرداد، یکی دیگر از پرتوهای زنانه خداوندی و نشان رسایی یا کمال آفرینش و از گروه سه گانه ی امشاسپند بانوان، و نماد مادرخدایی مزدا اَهورَه است.

روز هفتم  اَمِرداد فروزه ی بی مرگی و جاودانگی دادارا آفریدگار ( که امروزه به نا درست می گوییم مُرداد) سومین امشاسپند بانو و نماد مادرخدایی اهورَه مزداست.

 هشتمین روز از هر ماه: دین بآذر

روزنهم: آذر»  روزدهم:آبان  روزیازدهم:خورشید  روزدوازدهم:ماه   روزسیزدهم:تیر روزچهاردهم:گئوش یا گاو   روزپانزدهم:دی بمهر   روزشانزدهم: مهر   روزهفدهم:سروش   روزهجدهم:رشن   روزنوزدهم: فروردین  روزبیستم:بهرام    روزبیست ویکم: رام   روزبیست و دوم: باد   روزبیست وسوم:دی بدین    روزبیست و چهارم:دین    روزبیست و پنجم:ارد»   روز بیست وششم: ارشتاد   روزبیست وهفتم: آسمان   روزبیست وهشتم: زامیاد یا زمین     روزبیست و نهم: مهراسپند    روز سی ام: انیران

 نبرد فریدون با ضحاک در خرداد روز  آغاز می شود ولی هنوز نمی دانیم در کدام ماه:

سپاه انجمن شد به درگاه اوی      به اَبر  اندر آمد سرِ گاهِ اوی

بیاد داریم که جمشید خوب چهر پس از نوآوریهای بسیار، سرانجام:

                               به فَرّ کیانی یکی  تخت  ساخت    چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت

                               که چون خواستی دیو بر داشتی    ز هامون   به  گردون بر  افراشتی

                              چو   خورشید   تابان  میان هوا     نشسته   برو    شاه      فرمانروا

فریدون بی آنکه کاری کرده باشد، همین که آهنگ رزم با ضحاک نمود: به ابر اندر آمد سرِ گاهِ اوی

                                 به پیلان گردونکش و گاومیش     سپه را همی توشه بردند پیش

                                 کیانوش و پُرمایه بر دست شاه    چو کهتر برادر  ورا نیک خواه

                               همی رفت کین جوی و تازان چو باد   سری  پر  ز کینه  دلی پر ز داد

برخی نسخه ها بجای [کین جوی و تازان چو باد ] نوشته اند: منزل به منزل چو باد، که اینهم با شیوه ی سخن

 پردازی فردوسی سازگاری ندارد، منزل از واژه های تازی و بچم جایگاه فرود آمدن و خانه است.

رسیدند بر تازیانِ نَوند    به جایی که یزدان پرستان بدند

واژه ی تازیان در اینجا کاری به اعراب  ندارد، تازیان بچم تازندگان، و نوند همان اسب است، سوار بر اسبهای تازنده بجایی رسیدند که نشانی از بسیجیان ضحاک نبود ، همه یزدان پرست بودن نه دیو پرست.

فریدون پس از گذر از فراز و فرود رُخدادهای بسیار به کاخ ضحاک می رسد و شبِ پیش از نبرد بزم می آراید و همراه با بزرگان به باده نوشی می نشیند، همین به بزم نشستن پیش از آغاز نبرد، خود نشان دیگری از بازگشت به فرهنگ ایرانشهری است، در شاهنامه کمتر نبردِ سرنوشت سازی را سراغ داریم که پهلوانان ایرانی پیشاپیش به بزم ننشسته باشند، چرا که رزم در بینش ایرانیان هرگز با آماج فزونخواهی و دگر آزاری و باژ ستانی از فرودستان نبوده است، بیشتر نبردهای شاهنامه در راستای پدافند از ارزشهای مردمی و گرامیداشت زندگی رُخ داده اند، از این رو پهلوانان ایران همواره پیش از دست یازیدن به جنگ ابزار، نخست بزم می آراستند و به باده نوشی و خوشباشی می نشستند.  فریدون نیز چنین می کند.  و در بامداد فردا:

                                به  هر بام  و در مردم شهر بود     کسی کش ز جنگ آوری بهر بود

هرکه را توان رزمیدن بود:

                                همه در  هوای    فریدون  بُدند    که  از  درد ضحاک  پُر خون بدند

                                 ز دیوارها خِشت و ز بام سنگ    به کوی اندرون تیغ و تیر و خدنگ

خِشت: در اینجا آجر خام نیست، نیزه ی کوچکی است که به سوی دشمن پرتاب می کنند.

ببارید چون ژاله ز  ابر سیاه    پئی  را  نبُد بر زمین جایگاه

بر زمین چای پا نهادن نبود

                                به شهر اندرون هر که برنا بُدند    چه  پیران که  در جنگ  دانا بدند

                                سوی لشکر    آفریدون   شدند    ز   نیرنگ ضحاک   بیرون  شدند

سر انجام:

                                بران  گُرزه ی   گاوسر دست بُرد    بزد بر سرش ترگ  بشکست خُرد

                                بیامد   سروش  خُجسته   دَمان    مزن   گفت  کاو  را    نیامد زمان

                                هم ایدون شکسته ببندش چو سنگ    ببر تا دو   کوه   آیدت  پیش تنگ

                                به کوه  اندرون  بِه بُوَد بند اوی    نیایِد  بَرَش خویش  و  پیوند  اوی

                                فریدون چو  بشنید ناسود  دیر    کمندی   بیاراست    از   چَرم شیر

                                به بندی ببستش دو دست و میان    که    نگشاید   آن بند   پیل  ژیان

این سخن فردوسی که از زبان ایزد سروش گفته می شود شایان درنگیدن و ژرف نگری بسیار است.

فریدون از همان آغاز کار، با اندیشه ی کُشتن ضحاک پا به میدان رزم گذاشته بود. هنگامی که از کشته شدن پدرش و گاو بر مایون بدست روزبانان ضحاگ آگاهی یافت به مادر گفت:

کنون کردنی کرد جادو پرست     مرا برد باید به شمشیر دست

                                            بپویم  به  فرمان  یزدانِ  پاک      بَر آرَم ز  ایوان ضحاک خاک

ولی درست هنگامی که می خواهد آن قائد اعظم را بکشد، ایزد سروش، { پیک ایزدی} دست او را می گیرد که: مزن!  نکش!..  و نکته اینجاست که فریدون هیچ نمی پرسد چرا؟  انگاری که میان فریدون و پیک ایزدی  یک دریافت دو سویه و یک همدلیِ پیشاپیش در میان هست! ولی ما که امروزه از فرهنگ فریدونی بسیار دور افتاده ایم می توانیم بپرسیم چرا؟

چرا فریدون نمی بایست ضحاک را بکشد؟

آیا نمی توان گفت برای اینکه در فرهنگ ایران [جان مقدس است]…

آیا نمی توان گفت: برای اینکه فریدون آفریدگار [جان] نیست که بتواند آن را از کسی بستانَد، اگرچه آن کس ضحاک یا خمینی، خلخالی یا سید علی خامنه یی باشد!

آیا میان پیام ایزد سروش که فرمود مَزَن! با سخن ایرج که به برادران گفت:

میازار موری که دانه کش است   که جان دارد و جان شیرین خوش است

پیوندی نادیدنی در میان نیست؟

آیا پیام ایزد سروش که فرمود مَزَن! همان سخن شیخ ابوالحسن خرقانی نیست که بر سر در ِ خانگاه خود نوشت:

هرکه در این سرا آید نانش دهید و از ایمانش مپرسید،

چه آن را که به درگاه دادار آفریدگار بجان ارزد،

البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.

آیا کمترین پیوندی میان این سخنِ شیخ ابوالحسن خرقانی با آموزه های قران می توان یافت؟

      بدترین حیوانات نزد الله آنها هستند که کافِر شدند و ایمان نمی آورند. (آیه 55 سوره انفال

      همانا من ترس در دل کافِران می اندازم شما گردنشان را بزنید و انگشتانشان را قطع کنید. (آیه ی سیزدهم  سوره انفال)

      شما مومنان چون با کافِران روبرو شویدباید آنها را گردن بزنید تا آنگاه که از خونریزی بسیار آنها را از پای در

      آورید.. (آیه ی 4 سوره ی محمد)

      کافِران را هر کجا یافتید گرفته بکشید و از آنها نباید یاور و دوستی برگزینید.  (آیه ی 89 سوره ی نساء )

       ای اهل ایمان با کافِران به کار زار بر خیزید تا الله آنان را بدست شما عذاب و خوار گرداند.  (آیه  14 سوره ی توبه)

       ای رسول ما با کفار و منافقان بجهاد و کارزار پرداز و بر آنها سخت گیر ، مأوای آنان دوزخ است که جای بسیار

       بدی است . (آیه 28 سوره نجم )

       ای مومنان با کافِران جهاد کنید که در زمین فتنه و فسادی دیگر نماند. (آیه 39 سوره ی انفال)

       پس از آنکه ماهها ی حرام بسر رسید آنگاه مُشرکین را هر کجا یافتید بقتل برسانید ( آیه 5 سوره ی توبه)

       هر کجا مُشرکین را یافتید بکشید و از شهرهایشان آواره سازید. (آیه 191 سوره ی بقره)

       ای اهل ایمان با هر که از اهل کتاب بخدا و روز قیامت ایمان نیاورده و آنچه را که الله و رسولش حرام کرده

        حرام نمی داند کارزار کنید تا آنگاه که با ذلت و تواضع به اسلام جزیه دهند، اینها به کیش کافِران پیشین مشابه

        هستند. (آیه 29 سوره توبه)

آیا نمی توان گفت که سخن شیخ ابوالحسن خرقانی همجنس سخن ایزد سروش و از جنس سخن ایرج به برادران و نشان سپنتایی یا تقدس جان در هستی شناسی ایرانی است و کمترین پیوندی با آموزه های اسلام ندارد؟

یک گمانه زنی دیگر:

می توان گفت که ضحاک نُماد همه ی زشتی ها و پلشتی های درون خود ماست، بگفته ی سعدی:

                                   آدمی زاده طرفه معجونی است      کز فرشته سرشته  و  حیوان

                                   گر کند میل این شود کم از این      ور کند میل آن شود به از آن

این سرشتِ حیوانی را نمی توان کُشت! دیو و فرشته همواره با همند! مگر نه اینکه کاخ ورجاوند بنیاد فرهنگ ایران بر پایه ی همین [دو بُن] استوار گشته و بالا برافراشته است؟… بالا و پایین- چپ و راست- سرد و گرم- سنگین و سبک- فراز و فرود- سخت و نرم- نیک و بد- شایست و ناشایست- کوچک و بزرگ – مرگ و زندگی – زن و مرد – داد و بی داد- راستی و ناراستی و… بگونه به هم چسبیده اند که هریک پایندان(ضامن) هستی آن دیگری است. اگر بدی را بکشی، نیکی را هم  به خودی خود کشته یی! اگر پایین را از میان برداری، بالا را هم از میان برداشته یی،  شادی در جایی شناخته می شود که غم باشد! درخشندگی داد تنها در تاریکهای بیداد رُخ نشان می دهد…

کوتاه سخن اینکه: فرهنگ ایران بر نبرد نیک و بد استوار است نه بر پایه ی کشتن و از میان برداشت بدی… با این برداشت، می توان ضحاک درون را به بند کشید و فریدون وار در ژرفای چاهی در تاریک ترین لایه های روان خود زندانی کرد، ولی هرگز نمی توان ضحاک درون را کُشت!  اگر هم توانستی ضحاک درون خود را دست و پابسته به تاریک ترین لایه های روان خود بفرستی و زندانی کنی، همواره باید نگران باشی که مبادا زنجیر پاره کند و دوباره سر برون کشد،  همانگونه که ایرانیان هنوز هم نگران سربرکشیدن ضحاک از دماوندند.

پانویس:

هوم: ( در اوستا «هوم»، در سانسکریت «سوم» نام گیاه ورجاوندی است که از افشره ی آن گونه یی آشامیدنی آیینی بدست می آورند و آن را «دور دارنده ی مرگ» می نامند. در بندهش «سرور گیاهان» گفته شده که در فرشکرد، بیمرگی ( انوش) از او آرایند.

الوهیم: بیشترترزبانانی که کتاب مقدس ( تورات و انجیل ) را بزبان پارسی برگردانده اند، بی نگر به درونمایه واژه ها، «خدا» را بجای « الوهیم» آورده اند. «الوهیم» در زبان عبری افزوده الوه (فرزندان ال) و بزرگ آنان ال علیون است. این واژه هیچ پیوندی با «خدا» در زبان پارسی ندارد. در فرازهایی از کتاب مقدس

پیدایش ۱:۲۷

ترجمه J. W. Etheridge از تارگوم اورشلیم

And the Word of the Lord(jahweh) created man in His likeness, in the likeness of the presence of the Lord(jahweh) He created him

خروج ۲۲:۲۸

ترجمه Darby

Thou shalt not revile the judges(Elohims), nor curse a prince amongst thy people.

خروج ۳۲:۱۷

فارسی قدیم

برای دیوهایی که خدایان نبودند، قربانی گذرانیدند، برای خدایانی(الوهیمهایی) که نشناخته بودند …

تثنیه ۱۰:۱۷

فارسی قدیم

زیرا که یهوه خدای شما خدای خدایان(الوهیمها) و رب‌الارباب، و خدای عظیم و جبار ومهیب است…

اول سموئیل ۲۸:۱۳

عصر جدید

پادشاه به او گفت: «نترس. چه می‌بینی؟» زن گفت: «یک روح(الوهیم) را می‌بینم که از زمین بیرون می‌آید.»

مزامیر ۸:۵

فارسی قدیم

تو مقام او (انسان) را فقط اندکی پایین‌تر از فرشتگان(الوهیمها) قرار دادی و تاج عزت و احترام را بر سر وی نهادی.

مزامیر ۸۲:۱

ترجمه تفسیری

خدا(یهوه) در دادگاه آسمانی ایستاده است تا قضات(الوهیمها) را به پای میز محاکمه بکشاند.

مزامیر ۸۲:۶

عصر جدید

من گفتم که شما خدایانید(الوهیمها) و جمیع شما فرزندان حضرت اعلی

یهوه

چوب کوفر: درخت صنوبر یا سرو آزاده

بنمایه ها:

شاهنامه فردوسی : به کوشش پرویز احسانی اردستانی – هرمز بصاری – عنایت الله عقیلی

شاهنامه فردوسی: به کوشش دکتر سید محمد دبیر سیاقی

شاهنامه فردوسی: به تصحیح ژول مُل

شاهنامه فردوسی: ویرایش فریدون جنیدی

اوستا:  به کوشش دکترجلیل دوستخواه

اساطیر ایران: به کوشش دکتر مهرداد بهار

فرهنگ ایران: دکتر مهرداد بهار

بُندهش- فرنبغ دادگی – دکتر مهرداد بهار

آیین مهر : هاشم رضی

حافظ و کیش مهر: دکتر ناصر انقطاع

فرهنگ ایران باستان: ابراهیم پورداود

دانشنامه ی مزدیسنا: دکتر جهانگیر اوشیدری

فرهنگ اساطیر – دکتر محمد جعفر یاحقی

فرهنگ شاهنامه: حسین شهیدی مازندرانی

دانشنامه ی آریانا: (مرکز مطالعات و پژوهشهای دانش نامه آریانا)

پهلوان نامه گیل گمش: دکتر حسن صفوی

افسانه گیل گمش (کهن ترین حماسه بشری) دکتر داود منشی زاده

الواح سومری: پروفسور ساموئل کرایمر ، برگردان داوود رسایی

کتاب مقدس ( عهد عتیق) به همت انجمن پخش کتب مقدسه

قران الکریم – برگردان مهدی الهی قمشه یی

برهان قاطع: خلف تبریزی، بکوشش دکتر محمد معین

لغت نامه ی دهخدا

حماسه سرایی در ایران: ذبیح الله صفا

زندگی و مرگ پهلوانان: دکتر محمد علی اسلامی ندوشن

برگزیده ی داستانهای شاهنامه: احسان یارشاطر

فرهنگ نامهای اوستایی: علی اکبر جعفری

فرهنگ اساتیر و اشارات داستانی در ادبیات فارسی – دکتر محمدجعفر یاحقی

پاسخی بگذارید