به تارنمای دانشگاه جهانی کوروش بزرگ خوش آمدید . دانشجویان و کاربران گرامی برای نامنویسی و پیوستن به دانشگاه جهانی کورش بزرگ و جاگیری در دانشپایه های این کانون آموزشی باید اپلیکسشن این دانشگاه را بر روی تلفن های دستی خود کار بگذارید. این اپلیکیشن در بر گیرنده ی «آموزش ایرانشناسی » – «گاهشمار ایرانی» – «واژه یاب هومر» – «برگردان دبیره میخی به پارسی» – «تالار گفتگو» – «شناسه کاربری» – «واژه نامه انگلیسی به پارسی» – « آزمون» و… می باشد. پس از نام نویسی و پذیرش سامه های برنهاده شده می توانید از این گنجینه ی دانش بهره مند شوید.
سروده هایی از شاهنامه ی فردوسی بزرگ : چنین گفت موبد که مرد بنام / به از زنده دشمن بر او شاد کام ********** همه روی یکسر بجنگ آوریم / جهان بر بد اندیش تنگ آوریم********** بیا تا همه دست نیکی بریم / جهان جهان را به بد نسپریم********** نباشد همه نیک و بد پایدار / همان به که نیکی بود یادگار********** همان گنجِ دینار و کاخ بلند / نخواهد بُدَن مر تو را سودمند********** سخن ماند از تو همی یادگار / سخن را چنین خوارمایه مدار********** بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی********** نمیرم از این پس که من زنده ام / که تخم سخن را پراکنده ام********** جهان یادگار است و ما رفتنی / به گیتی نماند به جز گفتنی********** به نام نکو گر بمیرم رواست / مرا نام باید که تن مرگ راست********** بخور آن چه داری و بیشی مجوی / که از آز کاهد همی آبروی********** به گیتی به از راستی پیشه نیست / ز کژی تبر هیچ اندیشه نیست********** چو با راستی باشی و مردمی / نبینی به جز خوبی و خرّمی********** به رنج اندر است ای خردمند گنج / نیابد کسی گنج نابرده رنج********** به نزد کهان و به نزد مهان / به آزار موری نیرزد جهان********** مکن بد که بینی به فرجام بد / ز بد گردد اندر جهان نام بد********** نگر تا چه کاری، همان بدروی / سخن هرچه گویی همان بشنوی********** تو تا زنده ای سوی نیکی گرای / مگر کام یابی به دیگر سرای********** سر مردمی بردباری بود / سبک سر همیشه به خواری بود**********
همه روزه به نامه سرای دانشگاه جهانی کورش بزرگ سر بزنید و با پخش این مروارید های دانش افزا در میان یاران خود، بر دامنه ی این ابر دانش افشان بیافزایید .
از راه آیکون های بالا می توانید به رسانه های گوناگون این دانشگاه دسترسی داشته باشید.
به دانشگاه جهانی کوروش بزرگ بپیوندید و در راستای بهروزگار مردم ایران از راه دانش افشانی با ما همازورشوید.
ز یزدان و از ما بر آن‌کس درود/که تارش خرد باشد و داد پود********** ز ما باد بر جان آن ‌کس درود/که داد و خرد باشدش تار و پود********** دگر آن‌که، «دانش» مگیرید خوار/ اگر زیر دستید اگر شهریار
با پشتیبانیهای مالی و یارمندیهای بیدریغ خود، بر توش و توان ما بیافزایید.
توانا بود هر که دانا بود****زدانش دل پیر برنا بود
زهر دانشی چون سخن بشنوی****از آموختن یک زمان نغنوی
چو دیدار یابی به شاخ سَخُن****بدانی که دانش نیاید به بُن
ندانی که ایران نشست منست****جهان سر به سر زیر دست منست**** چو ایران مباشد تن من مباد****بدین بوم و بر زنده یک تن مباد**** اگر سر به سر تن به کشتن دهیم****از آن به که کشور به دشمن دهیم**** دریغ است ایران که ویران شود****کنام پلنگان و شیران شود**** نمانیم که این بوم ویران کنند****همی غارت از شهر ایران کنند**** نخوانند بر ما کسی آفرین****چو ویران بود بوم ایران زمین**** اگر کشت خواهد تو را روزگار****چه نیکو تر از مرگ در کار زار

کوششی در شناخت سیونیزم- بخش چهارم: در گذرگاه تاریخ

کوششی درشناخت سیُونیزم

بخش چهارم: در گذرگاه تاریخ

بخش سوم این پژوهش را با یورش نبوکد نَصَر به اسراییل بپایان بردیم.

سپاهیان نبوکد نَصَر با پیرامون بندی اورشلیم، راه رساندن خوراک و دیگر نیازمندیهای روزانه را بروی شهر بستند، صدقیا پادشاه یَهودا، از راه رخنه یی که در دیوار شهر پدید آورده بود به بیرون از  شهر  گریخت، ولی سپاهیان دشمن او را دستگیر و بنزد پادشاه خود آوردند، نبوکد نَصَر فرمان داد نخست پسرانش را پیش روی او کُشتند و سپس چشمان خودش را کندند با دست و پای بسته بزنجیر به بابل کشاندند، نیایشگاهی را که سلیمان ساخته بود و خانه ی پادشاه، و یهودا و سراسر اورشلیم را به آتش کشیدند،   هرچه را که از زَر و سیم و سنگهای گرانبها بدست آوردند به همراه کسانی که زنده مانده بودند به بابل بردند…

چامه پرداز خوش پردازی که خود در میان اسیران بود، روزگار تیره ی آن مردمِ از اسب فرو افتاده را این چنین سرود و گردن آویز تاریخ کرد:

نزد نهرهای بابل نشستیم،

و بیاد سیون گریستیم،

بر درختان بید، که در میان آنها بود، بربَطهای خودرا آویختیم،

آنان که ما را به اسیری برده بودند،

در آنجا از ما سرود می خواستد،

و آنان که ما را تاراج کرده بودند،

 می خواستند که یکی از سرودهای سیون را برایشان بسراییم:

چگونه سرود خداوند را در زمین بیگانه بخوانیم؟

ای اورشلیم {= سیون}

اگر ترا فراموش کنم،

دست راست من مهارت خود را فراموش کند،

اگر ترا بیاد نیاورم،

آنگاه زبانم به کامم بچسبد،

اگر اورشلیم را بر همه ی شادمانی خود ترجیح ندهم… (تاریخ تمدن – ویل دورانت – پوشنه یکم – برگردان احمد آرام ع. پاشایی. امیرحسین آرین پور- رویه 275 )

چنانچه از این سروده ی شور انگیز دانسته می شود، سراینده در اندیشه ی زخمهای تن و روان خود نیست! او در غم این نیست که دهها هزار تن از مردمش در زیر تیغ سپاهیان خونریز نبوکد نصر جان باختند! دراندیشه ی این نیست که بگفته ی ارمیاء نبی: « .. زنان میوه ی رَحِم خود و اطفالیرا که بناز پرورده بودند می خورند… که کاهنان یهود درمکانهای مَقدَس کُشته می شوند… که جوانان و پیران در کوچه ها بر زمین می افتند و دوشیزگان و جوانان بشمشیر کُشته می شوند… که زبان اطفال شیرخواره از تشنگی بکامشان چسبیده… که کودکان نان می خواهند و نان دهنده ای نیست… که کُشتگان شمشیراز کُشتگان گرسنگی بهترند… که زنان بدستهای خویش اولاد خود را می پزند ومی خورند… (مراثی ارمیاء نبی)

او در اندیشه ی سیون است!  او در غم این است که چگونه می تواند در سرزمین بیگانه سرود بخواند؟

 این سخن برای مردمی که مهر میهن بدل دارند از هزار گزارشِ تاریخی گویا تر و دردناک تر است، او دست راست خود را که همه هنرش بدان پیداست نفرین می کند، نه برای اینکه: اگر بیاری مادرانی که کودکانشان از گرسنگی درآغوششان می میرند نرود… نه برای اینکه اگر خاری از پای هم میهنانش بیرون نکشد و جام آبی بلب تشنه ای نرساند… او خود را، و هنرش را،  و دست راستش را نفرین می کند اگر{ سیون را فراموش کند}…  براستی که سخنِ این مرد بزرگ شایسته ی بیشترین گرامیداشت است، این سخن می بایست آویزه یی باشد بر گوش همه ی کسانی که در بر خورد با نخستین ناهمواریها پشت به میهن می کنند و در ستیز با ارزشهای میهنی از هر دشمنی دشمن تر می شوند… دریغا و دردا که در پیرامون ما از این پشت به میهن کرده های فرو مایه بسیار می توان دید.

بهر روی، آن دسته از پژوهشگرانی که سیونیسم را یک پدیده ی سیاسی سده ی بیستم، و برآمده از اندیشه ی یک روزنامه نگار مجارستانی بنام تئودور هرتسل  Theodor Herzl در سده ی نوزدهم می دانند، کمترین شناختی ازتاریخ سرزمین و مردم اسراییل ندارند. چنانچه در این پژوهش نشان داده شد، شالوده های بُنیادین این آرمانشهر سیاسی را باید در ژرفای تاریخ این مردم جستجو کرد، کارنامه ی خوب یا بدِ دولت اسراییل در نیم سده ی گذشته را نباید سنجه ی داوری  گذاشت، اینگونه داوری کردن درست مانند این است که بگوییم جمهوری بد است چون جمهوری اسلامی بد است، چون صدام حسین و حافظ اسد و احمدی نژاد و سرهنگ قذافی بد بودند… یا پادشاهی بد است چون سلطان محمود غزنوی و شاه اسماعیل صفوی و فتحعلیشاه قاجار  و ناصرالدین شه بد بودند، اینگونه داوری کردن ها ملتی را بگمراهی کشاندن و او را از دانش سیاسی بی بهره گذاشتن است.

تئودور هرتسل، روزنامه نگار و کنشگر سیاسی از مردم مجارستان که او را پایه گذار سیونیزم می دانند

بر می گردیم به روزگار اسارت در بابل، تا روزگار بد هنجار بنی اسراییل و ریشه های سیونیزم را پی بگیریم.

اِرمیاء نبی مانند بسیاری از دیگر انبیاء بلند پایه ی یهود گناه آن فروپویی و تیره روزگاری مردم خود را پی آیند زشتکاریهای فرمانروایان و توانمندان اسراییل می دانست و نبوکد نَصَر و سپاهیان خونریز او را تازیانه یی در دست خدا، واز مردم می خواست که از زشتکاریهای خود دست بردارند، توانمندان را به داد و دهش بر می انگیخت و بازاریان را به دادگری:

          « در کوچه های اورشلیم گردش کرده ببینید و در چهارسوهایش تفتیش کنید، آیا کسی را توانید یافت که بانصاف عمل نماید و طالب راستی باشد تا من آن را بیامرزم … مثل اسبان پرورده شده مست گشته اند، هریک از ایشان برای زن همسایه ی خود شیهه می زند» .

هنگامی که سپاه بابل اورشلیم را پیرامون بست، توانمندانِ شهر برای خُرسندی دل یَهُوَه صَبایوت همه ی بندگان عبرانی خود را آزاد کردند، ولی همین که برای  کوتاه زمانی بند از روی شهر برداشته شد، بگُمان آنکه روزگارشان بهنجار گشته است، دو باره آن بندگان را به بردگی بردند و به کارهای سخت واداشتند، این ستمبارگی چیزی نبود که ارمیاء نبی بتواند در برابرش خاموش بنشیند، از این روی زبان تند و تیز و دراز خود را همانند تازیانه یی بر پیکر توانمندان ستمگر فرود آورد، و آنان را بباد نکوهش گرفت. او می گفت: خدا از مردم نخواسته است که برای او خون جانداران بر زمین ریزند، بلکه می خواهد که با داد و دهش و مهر، دلهای یکدگر را بنرمی نوازش کنند، او بر روزگار سیاه اورشلیم می گریست و برمرگ دختر سیون سوگواری می کرد:

        « کاش سرِمن آب بود و چشمانم چشمۀ اشک تا روز و شب برای سیون  گریه می کردم..».

سرانجام برای اینکه فرمانروایان ستمگر و کاهنان زشت کردار را از راهی که می روند باز دارد، یوغ چوبینی بگردن خود آویخت وبمیان شهرآمد تا نشان دهد که اگر از تبهکاریهای خود دست برندارند، اینچنین به یوغ کشیده خواهند شد، و هنگامی که حَننیا (یکی از آخوند های زمانه ی او) آن یوغ چوبین را از گردنش برداشت و بر زمین کوبید، اِرمیاء بانگ برداشت: « یهوه برای شما یوغ های آهنین خواهد ساخت»

 و سرانجام آخوندهای یهودی دست و پایش را بزنجیر بستند و در سیاهچالی پر از پلیدی افکندند، ولی یورش نبوکد نَصَر به یهودا و پی آیندهای بد هنجار آن، راستینگی سخن ارمیاء را به رُخ کشید… در همان زمان که آخوندهای یهودی در کار خفه کردن سدای ارمیاء بودند خروشنده ی دیگری بنام  حزقیال برخاست وآخوندهای بد کُنِش را بباد دشنام گرفت، اورشلیم را به زنی روسپی همانند کرد و پایتخت های دو کشور یهودا و اسراییل را که اورشلیم و سامره بودند دو زن هرجایی نامید، اگرچه سخنان حزقیال گزندگی دردناک سخنان ارمیاء را نداشت ولی سدای زنگی بود برای بیدار کردن وجدانهای خُفته. او نیز مانند اشعیاء نبی پس از خشم و خروش بسیار، سرانجام دلش نرم شد و در پایان گفت: « خداوند بازمانده ی یهود را رهایی خواهد بخشید»

و این تخم اُمیدِ ورجاوندی بود که دردل مردم کاشته شد، تخم اُمیدی که در درازای دوهزار و پانسد سال، و در گذر از فراز و فرود رُخدادهای بد و بدتر و گاه بسیار خونین، از رویِش و بالِش باز نماند تا سرانجام به سیون رسید و در آنجا شاخ و برگ گسترانید…

جا دارد که یکبار دیگر سُخن این کشت ورزان اُمید را بشنویم:

     «… خداوند می گوید: چنانچه اوامِر مرا اطاعت کنید،  گناهان شما اگر مثل ارغوان باشد مثل برف سفید خواهد شد* واگر مِثل قِرمِز سُرخ باشد مانند پَشم خواهد شد* آنگاه نیکوییِ زمین را خواهید خورد…» 

    «…. خداوند یهوه صبایوت قَدیر اسراییل می گوید: دست خود را برتو کشیده ناپاکی ترا بالکلّ پاک خواهم کرد، و پلیدی را از تو دور خواهم نمود…

  « … و بعد از آن بشهر عدالت و قریه ی امین مُسَمی خواهی شد* صَهیُون (سیون) به انصاف فدیه داده خواهد شد و انابت کنندگانش بعدالت…»

   «.. درآن روز خواهی گفت که ای خداوند ترا حَمد می گویم زیرا بمن غَضبناک بودی اما غَضَبَت بر گردانیده شده مرا تَسلی می دهی* اینک خداوند نجات من است براو توکل نموده نخواهم ترسید*  زیرا یَهُوَه قوت و تسبیح من است و نجات من گردیده است* بنا براین با شادمانی از چشمه های نجات آب خواهد کشید…ای ساکنان صَهیُون صدا را برافراشته بسرائید زیرا قدوس اسرائیل در میان تو عَظیم است…»

    « زیرا خداوند بر یعقوب ترحم فرموده اسرائیل را بار دیگر برخواهد گُزید و ایشان را در زمینشان آرامی خواهد داد و غُرَبا با ایشان مُحلق شده با خاندان یعقوب مُلصَق خواهند گردید * و قومها ایشان را برداشته بمکان خودشان خواهند آورد و خاندان اسرائیل ایشان را در زمین خداوند برای بندگی و کنیزی مملوک خواهند ساخت، و اسیر کنندگان خود را اسیر کرده بر ستمکاران خویش حکمرانی خواهند نمود…»  

در همینجا شایان یاد آوری است که انبیاء یهود را نباید با دینکاران یهود این همان شمرد، دینکاران یا کاهنان یهود کسانی بودند که جز اجرای بی چون و چرای شریعت و گُسترش دامنه ی خرافه باوری اندیشه ی دیگری نداشتند، همه ی کوشش آنها اجرای آیینهای دل آشوب قربانی، و ریختن خون جانداران بیگناه در راه یَهُوَه بود، کاری که هنوز هم دینکارانِ کژ اندیش در سراسرجهان انجام می دهند و چهره ی زیبای زمین را با خون قربانیهای بیگناه به سُرخیِ شرم رنگین می کنند،  ولی انبیاء یهود همانند اشعیاء این کُناک زشت را خوار می شمردند و در نکوهش دینکاران سیه دل خروش بر می کشیدند که:

       « خداوند می گوید از کثرت قربانیهای شما مرا چه فایده است، از قربانیهای سوختنی و قوچها و پیه پرواریها سیر شده ام و بخون گاوان و بَرّه ها و بُزها رغبتی ندارم* وقتیکه می آیید تا بحضور من حاضر شوید، کیست که این را از دست شما طلبیده است که دربار مرا پایمال کنید؟* هدایای باطِل دیگر میاورید، بخور نزد من مَکروه است، و غُرَّۀ ماه { نخستین روز ماه} و سَبت{ روزشنبه که آسوده روز یهودیان است} و دعوت جماعت نیز… غُرَّه ها و عیدهای شما را جان من نفرت دارد، آنها برای من بارِ سنگین است که از تحمل نمودنش خسته شده ام!* هنگامی که دستهای خود را دراز می کنید چشمان خود را از شما خواهم پوشاند و چون دعای بسیار می کنید اجابت نخواهم نمود زیرا دستهای شما پر از خون است!..

اگر اندکی ژرف بنگریم، نبرد سنگینی را که میان انبیاء یهود و دینکاران یهود در میان بود به روشنی خواهیم دید، نبرد خونینی که تا زمان عیسا دنباله یافت و سرانجام با پیروزی دینکاران بپایان رسید، آن مردان بزرگ یکی پس از دیگری از میان رفتند و میدان را بی هیچ هماوردی برای تاخت و تاز دینکاران( خاخام ها و کشیش ها و ملایان) تهی گذاشتند.

به هر روی، تبار یهود در پی زشتکاریهای فرمانروایان ستم پیشه و دینکاران سیه دل  به اسارت بابل کشیده شد، ولی رفتار مردم بابل با اسیران یهودی بگونه یی نبود که خشم نازکدلان را برانگیزد، یهودیان در بابل از آزادیهای بسیار بر خوردار گشتند، رفتار شرم آوری که چندین سده پس از آن، رومی ها با بردگان می کردند دربابل با یهودیان کرده نشد. بابل سرزمینی پُربار و دهشمند بود، ویهودیان که مردمی کوشنده بودند توانستند با هوشمندی ویژه و کار و کوشش پیگیر، زندگی بهنجاری برای خود فراهم آورند، شماره ی آنها روز بروز فزونی گرفت،  بازرگانانشان سودهای کلان بردند، هنرمندانشان راه فراپویی پیش گرفتند، کِشت کارانشان زمینهای بارور را ازآن خود کردند، و بدین گونه، خون گرم و نوینی در رگهای فِسُرده شان دویدن گرفت. دراین هنگام سخنور گمنام دیگری بپا خاست که چون به شیوه ی اشعیاء نبی سخن می گفت سخنانش در همان کتاب اشعیاء نبی جا گرفت. آنچه که از این گوینده می دانیم این است که همزمان با کوروش بزرگ می زیسته است.

این نبی بزرگ که باید او را همان اشعیاء نبی بنامیم  دین یهود را رنگ و بویی نوین بخشید. او از خدای مهرورزی سخن می گفت که اگر چه هنوز نامش همان یهوه صبایوت بود، ولی سرشتی دگرگونه داشت، ویل دورانت تاریخ نگار نامدار آمریکایی در باره ی او می نویسد:

     « در همان هنگام که بودا درهند مردم را به سرکوبی خواستهای ناروای خود فرا می خواند، و کنفسیوس تخم دانش را در میان مردم چین می افشاند، اشعیای دوم ، با سخنانی بسیار شیوا، بُنیادهای یکتاپرستی را برای یهودیان دور از میهن آشکارمی نمود و خدای مهربانی را به آنان نشان می داد که مهر و بخشایش وی با یهوه ی خشمگین و سختگیرِ اشعیاء یکم به هیچ روی این همانی نداشت. این نبی بزرگ، با واژه هایی که سپس تر یکی از انجیل نویسان آنها را برگزیده و از گفته های مسیح آورده است، پیام خود را بگوش مردم خود می رساند. در این فراخوان، سخن از آن نبود که مردم را بپاس گناهان کرده و ناکرده نفرین کنند و بترسانند، بلکه آماج آن بود که در دل آن مردمِ دور مانده از نیابوم خود، پرتویی از امید بتابانند: « روح خداوند یهوه برمن است، زیرا خداوند مرا مسح کرده است تا مسکینان را بشارت دهم، مرا فرستاده است تا شکسته دلان را التیام بخشم، و اسیران را به رستگاری، و محبوسان را به آزادی ندا کنم». (تاریخ تمدن – پوشنه ی یکم – رویه 379)

او می گفت که یَهُوَه خدای خشم آور و آزار دهنده ی جان نیست، پدر دهشمندی است که همه ی آنچه را که دارد با گشاده دستی فرا دست فرزندان می گذارد. خدایی که او به مردم می شناساند جبار و قهار و مکار و انتقام گیرنده و ذلت دهنده و خوار کننده و کینه ستاننده نبود، خدای خوشبویی بود که می خواست شکسته دلان را آرامی بخشد و یهودیان را به سیون بازگرداند:

       « صدای ندا کننده در بیابان، راه خداوند را مهیا سازید و طریقی برای خدای ما در صحرا راست نمایید. هر دره برافراشته وهر کوه و تَلی پست خواهد شد و کجیها راست و ناهمواریها هموار خواهند گردید … اینک خداوند یهوه با قوت می آید و بازوی وی برایش حکمرانی می نماید… او مثل شبان گله ی خود را خواهد چرانید و به بازوی خود بَرّه ها را جمع  کرده به آغوش خویش خواهد گرفت، و شیردهندگان را بملایمت راهبری خواهد نمود.».

بدین شیوه، آن درخت امیدی که انبیاء یهود در دل مردم کاشته و آنان را برای برگشت به سیون آماده کرده بودند، در سرزمین بیگانه ببار نشست و سرانجام،  روزِ بزرگ رهایی فرا رسید…

شهریار والا تباری بنام کوروش بزرگ از سرزمین فرهنگ خیزی بنام ایران، با سپاهیانی که می دانستند کشتن زیستمندان کُشتن زندگی، و آزردن جان، آزردن جانان است، به بابل درآمد.  او نه تنها خدایان بابلی را خوار نشمرد، ونکه مردوک {اِلَه} بابل را « خداوند » نامید، و در استوانه ی گلینی که از خود بر جای گذاشت نوشت: من چون مهر گستر ببابل در آمدم، اسیران را آزاد کردم، خانه های افتاده شان را از نو ساختم…

همین اشعیاء در باره ی او نوشت:

« خداوند به مسیح خویش، یعنی کُورَش،  که دست راست او را گرفتم تا بحضور وی امتها را مغلوب سازم و کمرهای پادشاهان را بگشایم، تا درها بحضور وی مفتوح نمایم و دروازه ها دیگر بسته نشوند چنین می گوید: که من پیش روی تو خواهم خرامید و جایهای نا هموار راهموار خواهم ساخت و درهای برنجین را شکسته پشت بندهای آهنین را خواهم برید* و گنجهای ظلمت و خزاین مخفی را بتو خواهم بخشید تا بدانی که من یهوه که ترا به اسمت خوانده ام خدای اسراییل هستم…  او شهر مرا بنا کرده اسیران را آزاد خواهد نمود اما نه برای قیمت و نه برای هدیه، یهوه صبایوت این را می گوید..». (اشعیاء نبی باب چهل و پنجم )

و ما راستینگی این سخن را می دانیم، ما می دانیم که آن اَبَر شهریار ورجاوند پایه که در پرتو اندیشه های جهان آرای خود پویشِ تاریخ را از زشتی به زیبایی دگرگون کرد، برای پاداش نکرد، و نه برای اینکه از او به نیکی یاد کنند، همانگونه که خورشید سرریزِ پرتو خود را بر زمین نمی ریزد تا او را بستایند و یا ارمغانی به پیشگاهش آورند، کارِ خورشید روشنی بخشیدن است و کار شهریارانِ والا منش شادی را در میان مردم پراکندن.

کورُش افزون بر آزاد سازی مردم اسراییل همه ی سیم و زری را که نبوکد نَصَر بغارت برده بود به اسراییل  باز گردانید و به مردم خود فرمود که یهودیان را با پول و چهار پا و همه ی دیگر زیستمایه های بایسته یاری برسانند و با مهر ویژه ی ایرانی پاسخگوی نیازشان باشند:

      « خداوند روح کوروش پادشاه فارس را برانگیخت تا در تمامی ممالک خود فرمانی نافذ کرد وآن را نیز مرقوم داشت و گفت: کوروش پادشاه فارس چنین می فرماید: یهوه خدای آسمانها جمیع ممالک زمین را بمن داده و مرا امر فرموده است که خانه ای برای وی در اورشلیم که در یهوداست بنا کنم* پس کیست از شما از تمامی قوم او که خدایش با وی باشد، او باورشلیم که در یهوداست برود و خانه ی یهوه را که خدای اسراییل و خدای حقیقی است در اورشلیم بنا نماید* و هر که باقی مانده باشد در هر مکانی از مکانهائیکه در آنها غریب می باشد اهل آن مکان او را بنقره و طلا و اموال و چهارپایان علاوه بر هدایای تَبرّعی بجهت خانه ی خدا که در اورشلیم {سیون} است اعانت نمایند…

پس رؤسای آبای یهودا {بزرگان تبار یهودا} و بنیامین و کاهنان و لاویان با همه ی کسانی که خداوند روح آنها را برانگیخته بود برخاسته روانه شدند تا خانه ی خداوند را که دراورشلیم (سیون) است بنا نمایند* و جمیع همسایگان ایشان {مردم ایران} ایشان را به آلات نقره و طلا و اموال و چهارپایان و تُحفه ها علاوه برهدایای تَبَرُعی اعانت کردند و کوروش پادشاه ظروف خانه ی خداوند را که نبوکد نَصَر آنها را از اورشلیم آورده و در خانه ی خدایان خود گذاشته بود بیرون آورد و به اورشلیم فرستاد.»

بدیدنگونه بخش بزرگی از بنی اسراییل با پشتیبانی شاهنشاه و مردمِ مهر گُسترایران به سیون برگشتند تا دوباره سرود زندگی بسرایند.

بخش پایانی این نوشتار را با پاره یی از سروده ی بسیار زیبایی بنام: آوازهای کوروش آریایی، سروده ی میرزا آقا عسگری مانی بفرجام می رسانیم:

در بابِل

به خواسته‌ی مردوک

آن خدای خدایان –

خدایانِ سرگردان سومِر و اَکّد را

به نیایشکده‌های خویش بازگرداندم

تا در میان پرستندگانِ خود، بشکُفند،

مردمشان را که سرگردان بودند

         به میهنشان بازگرداندم

تا در زادگاهِ خود خرسند باشند.

آنگاه خواستم:

چیناچروکِ بردگی از پیراهن زنان برخیزد،

چرکابه‌ی بردگی از پیکر مردان برخیزد،

بازارِ خمیده‌ی بردگان، درهم شِکَنَد

      چون سفالی فروکوفته بر خاراسنگ‌.

خواستم

نیایشگاه ایشتار پیکر بگشاید در سرزمین بابِل

           همچون کاخی از روشنائی‌ی فشرده! 

مردمان

نیایشگاه مردوک را پاس بدارند

             آنسان که کودکی، مامِ خویش را.

یهودیان،

 که خوشه‌های خمیده‌ی گندم بودند،

 سر، افرازند      آزاد باشند

این مردمانِ درست‌کار به سرزمین خود بازگردند

به اورشلیم

 که بوی نارنگ و رنگ زیتون دارد،

بر خاک خوشبوی خود گام نهند

             چون آفریدگاری بر فرمانُروِ خود.

زیر آسمان اورشلیم، در نیایشگاه خود بِغنوند

هریک پادشاهِ خود باشد

آوایِ منشِ خویش در سر داشته باشد

رَنگِ کیشِ خویش بر دل داشته باشد.

من این تبار، از بند بابل رهاندم

 تا در سرزمین نیاکانی خود، درخشان زیَد.

هر یک از فرهیختگان ایرانی اگر جستاری در پشتیبانی یا  در نا سازگاری با این نوشتار بنویسند، در همین جا و درست در کنار همین نوشتار جا داده خواهد شد تا زمینه ی دانش افزایی در میان جوانان دانش پژوه گسترده تر شود .

پاینده ایران – هومر آبرامیان

اشتراک گذاری

پاسخی بگذارید

Translate »