به تارنمای دانشگاه جهانی کوروش بزرگ خوش آمدید . دانشجویان و کاربران گرامی برای نامنویسی و پیوستن به دانشگاه جهانی کورش بزرگ و جاگیری در دانشپایه های این کانون آموزشی باید اپلیکسشن این دانشگاه را بر روی تلفن های دستی خود کار بگذارید. این اپلیکیشن در بر گیرنده ی «آموزش ایرانشناسی » – «گاهشمار ایرانی» – «واژه یاب هومر» – «برگردان دبیره میخی به پارسی» – «تالار گفتگو» – «شناسه کاربری» – «واژه نامه انگلیسی به پارسی» – « آزمون» و… می باشد. پس از نام نویسی و پذیرش سامه های برنهاده شده می توانید از این گنجینه ی دانش بهره مند شوید.
سروده هایی از شاهنامه ی فردوسی بزرگ : چنین گفت موبد که مرد بنام / به از زنده دشمن بر او شاد کام ********** همه روی یکسر بجنگ آوریم / جهان بر بد اندیش تنگ آوریم********** بیا تا همه دست نیکی بریم / جهان جهان را به بد نسپریم********** نباشد همه نیک و بد پایدار / همان به که نیکی بود یادگار********** همان گنجِ دینار و کاخ بلند / نخواهد بُدَن مر تو را سودمند********** سخن ماند از تو همی یادگار / سخن را چنین خوارمایه مدار********** بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی********** نمیرم از این پس که من زنده ام / که تخم سخن را پراکنده ام********** جهان یادگار است و ما رفتنی / به گیتی نماند به جز گفتنی********** به نام نکو گر بمیرم رواست / مرا نام باید که تن مرگ راست********** بخور آن چه داری و بیشی مجوی / که از آز کاهد همی آبروی********** به گیتی به از راستی پیشه نیست / ز کژی تبر هیچ اندیشه نیست********** چو با راستی باشی و مردمی / نبینی به جز خوبی و خرّمی********** به رنج اندر است ای خردمند گنج / نیابد کسی گنج نابرده رنج********** به نزد کهان و به نزد مهان / به آزار موری نیرزد جهان********** مکن بد که بینی به فرجام بد / ز بد گردد اندر جهان نام بد********** نگر تا چه کاری، همان بدروی / سخن هرچه گویی همان بشنوی********** تو تا زنده ای سوی نیکی گرای / مگر کام یابی به دیگر سرای********** سر مردمی بردباری بود / سبک سر همیشه به خواری بود**********
همه روزه به نامه سرای دانشگاه جهانی کورش بزرگ سر بزنید و با پخش این مروارید های دانش افزا در میان یاران خود، بر دامنه ی این ابر دانش افشان بیافزایید .
از راه آیکون های بالا می توانید به رسانه های گوناگون این دانشگاه دسترسی داشته باشید.
به دانشگاه جهانی کوروش بزرگ بپیوندید و در راستای بهروزگار مردم ایران از راه دانش افشانی با ما همازورشوید.
ز یزدان و از ما بر آن‌کس درود/که تارش خرد باشد و داد پود********** ز ما باد بر جان آن ‌کس درود/که داد و خرد باشدش تار و پود********** دگر آن‌که، «دانش» مگیرید خوار/ اگر زیر دستید اگر شهریار
با پشتیبانیهای مالی و یارمندیهای بیدریغ خود، بر توش و توان ما بیافزایید.
توانا بود هر که دانا بود****زدانش دل پیر برنا بود
زهر دانشی چون سخن بشنوی****از آموختن یک زمان نغنوی
چو دیدار یابی به شاخ سَخُن****بدانی که دانش نیاید به بُن
ندانی که ایران نشست منست****جهان سر به سر زیر دست منست**** چو ایران مباشد تن من مباد****بدین بوم و بر زنده یک تن مباد**** اگر سر به سر تن به کشتن دهیم****از آن به که کشور به دشمن دهیم**** دریغ است ایران که ویران شود****کنام پلنگان و شیران شود**** نمانیم که این بوم ویران کنند****همی غارت از شهر ایران کنند**** نخوانند بر ما کسی آفرین****چو ویران بود بوم ایران زمین**** اگر کشت خواهد تو را روزگار****چه نیکو تر از مرگ در کار زار

کوششی در شناخت سیونیزم- بخش یکم

کوششی درشناخت «سیونیزم»

بخش یکم:  از سیون تا جدایی

«هومر آبرامیان»

در باره ی سیونیزم که در پارسی بنا درست “صَهیونیزم” گفته و نوشته می شود، تا کنون سخن بسیار گفته شده، ولی سُخَنِ درست گفته نشده و یا بسیارکم گفته شده است، بیشترین کسانی که در گزارش این آرمانشهر سیاسی رنج نوشتنِ را بر خود هموار کرده اند یا از هواداران سیونیزم  و یا از دشمنان آن بوده اند، از این رو آنچه که در این میانه از دیده ها پنهان مانده است خود سیونیزم است.

شناخت سیُونیزم بدون شناخت رویدادهای تاریخی، و کارنامه ی مردم یَهُود کاری است بس دشوار و گمراه کننده، از این رو جوینده یی که می خواهد بیخ و بُن سیُونیزم را بشناسد باید گوشه کنار تاریخ یَهُود وسرگذشت این مردمِ کوشنده را که ریشه در تاریخی بس کُهن دارند ژرف بنگرد تا بتواند ایده ی سیُونیزم را آنگونه که هست دریابد.

“سیُون” نام کوهی است خُشک و آفتابگیر به بلندای 2300 متر از رویه ی دریا که در سرزمین اسراییل بالا بر افراشته و شهر زیبای اورشلیم بر بلندای آن  بالا بر افراشته است .

پیش از اینکه «داود» بتواند شهری بنام خود بر فراز سیُون بسازد مردمی بنام “یبوسیان” در آنجا می زیستند.

پس از درگذشت موسا یکی از سران سپاه او بنام “یوشِع بن نون” برجای موسا نشست

« و واقع شد بعد از وفات موسی خداوند یوشِع بن نون را خطاب کرده گفت* موسی بندۀ من وفات یافته است پس الان برخیز و از این اُردُن عبور کُن. تو  و تمامی این قوم به زمینی که من به بنی اسراییل میدهم* هر جاییکه کف پای شما گذارده شود بشما داده ام چنانکه بموسی گفتم* از صحرا و این لُبنان  تا نَهر بزرگ یعنی فُرات تمامی زمین حِتیان و تا دریای بزرگ بطرف مغربِ آفتاب حدود شما خواهد بود. (صحیفه یوشع باب اول آیه 1 تا 4 )

نخستین رو در رویی  بنی اسراییل با بومیان  سیُون که یبوسیان بودند در زمانِ فرمانروایی یوشَع بن نون رُخ داد. یبوسیان اگر چه با دیگر تبارهای کنعانی مانند اَموریان و حِتیان و فَرِزّیان و حِویان همدست شده و بگزارش تورات {عدد ایشان مثل ریگ کنار دریا بود} با اینهمه از بنی اسراییل که زیر فرمان یوشع بن نون به نبرد آمده بودند شکست خورده و گریختند. (صحیفه یوشع باب یازدهم )

یبوسیان اندک اندک با بنی یهودا (یکی از تبارهای دوازده گانه ی یهود)  و بنی بنیامین (یکی دیگر از تبارهای یهود) سازگار شدند و در کنار آنها روزگار را پی گرفتند. (صحیفه یوشع باب 15 آیه 8)

پس از درگذشت شاوّل  ( نخستین پادشاه برگزیده ی بنی اسراییل) داود که دوستدار یَهُوَه  و مرد جنگاوری بود از سوی مردم خود به پادشاهی برگزیده شد. یکی از نخستین کارهای او پس از نشستن بر تختِ پادشاهی این بود که: «… با مردانش به اورشلیم بمقابلۀ یبوسیان که ساکنان زمین بودند رفت و ایشان بداود متکلم شده گفتند باینجا داخل نخواهی شد جز اینکه کوران و لنگان را بیرون کنی زیرا گمان بردند که داود باینجا داخل نخواهد شد * و داود قلعۀ صَهیُون را گرفت که همان شهر داود است .. داود در قلعه ساکن شد و آن را شهر داود نامید…» (کتاب دوم سموئیل باب پنجم)

در بخش های ادبی  تورات  که سرودهای داود و سخنان  انبیاء را  در بر می گیرند نزدیک به سد و پنجاه بار از  سیُون نام برده شده است، به چند نمونه نگاه می کنیم:

« … ای خدا بحسب رَحمَت خود بر من رحم فرما… مرا از عصیانم شستشو ده و از گناهانم طاهِر کن.. پس حِکمَت را در باطن بمن بیاموز … شادی و خرمی را بمن بشنوان،  تا استخوانهایی که کوبیده یی بوجد آید .. روی خود را از گناهام بپوشان و همه ی خطایای مرا محو کن… مرا از حُضور خود دور میانداز .خدایا دل شکسته و کوبیده را خوار نخواهی شمرد * برضا مندی خود بر صَهیُون احسان فرما و حِصار های اورشلیم را بنا بنما (مزامیر داود سرود 51)

 « اساس او در کوههای مقدس است * خداوند دروازه های صَهیُون را دوست دارد، بیشتر از جمیع مسکنهای یعقوب..». مزامیر داود سرود 87

 « .. هللویا خداوند را سرود تازه بسرایید و تسبیح او را در جماعت مقدسان*  اسراییل در آفریننده خود شادی کند و پسران صَهیُون در پادشاه خویش وجد نمایند* نام او را با رقص تسبیح بخوانند، با بربط و عود او را بسرایند *  زیرا خداوند از قوم خویش رضا مندی دارد.. مزامیر داود – سرود 149

« .. ای شما که دور هستید آنچه را که کرده ام بشنوید و ای شما که نزدیک می باشید جَبَرُوت مرا بدانید * گناهکاران را که در صَهیُون اند می ترسند و لرزه منافقان را گرفته است..» . کتاب اشعیانبی  باب 33 آیه 13

« .. در صَهیُون کرّنا بنوازید و در کوه مقدس من صدا بلند کنید.  تمامی ساکنان زمین بلرزند زیرا روز خداوند می آید و نزدیک است* روز تاریکی و ظلمت، روز اَبرها و ظُلمت غلیظ  مثل فَجر مُنبُسِط  بر کوهها، اُمتی عَظیم و قوی که مانند آن از اَزل نبوده و بعد از این تا سالها و دَهرهای بسیار نخواهد بود..».  کتاب یوییل نبی  باب دوم

سیُون بسیار بزرگتر از آن است که در تورات بگنجد، از این روست که می بینیم  با همان بالای بلندش از انجیل سر برون می کشد تا سایه ی خود را بر کلیسا و برجهان مسیحیت نیز بگستراند: « .. بلکه تُقَرُب جُسته اید به جَبَل صَهیُون و شهرِ خدایِ حَی یعنی اورشلیم سَماوی و جُنُود بیشماره از مَحفِل فرشتگان* و کلیسای نخست زادگانی که در آسمان مکتوبند و بخدای داورِ جمیع و به ارواح عادلان مُکمّل..» .  رساله بعبرانیان باب دوازدهم آیه های 22 و 23

چنانچه دیده شد، نویسنده رساله به عبرانیان که کسی جز پولوس رسول نیست، کلیسای مسیح را  صُهیون می نامد. ما می دانیم که پولوس رسول یک یهودی بسیار پایبند به فرهنگ و آیین و آرمان بنی اسراییل بود، از سوی دیگر او بنیاد گذار کلیسای مسیح هم هست،  چنین ستایشی از سوی چنین کسی جایگاه والای سیُون را درفرهنگ و در کارنامه ی یهود نشان می دهد. به سخن دیگر می توان گفت که دو واژه ی یَهود و سیُون آنچنان بهم وابسته و پیوسته اند که در بسیاری از زمینه ها این همان می شوند.

در شمال خاوری  سیُون کوه دیگری است بنام موریا که اگرچه نزدیک به سد متر از سیُون کوتاهتر است ولی درسرنوشت سیُون دستی دراز دارد، این همان کوهی است که: « خدا ابراهیم را امتحان کرده بدو گفت ای ابراهیم، عرض کرد لبیک*  گفت اکنون پسر خود را که یگانه ی توست و او را دوست می داری یعنی اِسحَق را بر دار و بزمین موریا برو و او را آنجا در یکی از کوههایی که بتو نشان می دهم برای قربانی سوختنی بگذران…»  سفر پیدایش- باب بیست و دوم آیه های 1و2

انگیزه ی دیگری که کوه موریا را در کارنامه و در  فرهنگ یهود در جایگاه بسیار والایی نشانده این است که:« سلیمان شروع کرد به بنا نمودن خانه ی خداوند در اورشلیم بر کوه موریا»  کتاب دوم تواریخ ایام باب سوم آیه 1

ساختمان این خانه که در تورات « هیکل »  بچِم پرستشگاه گفته می شود، در سال چهارم پادشاهی  سلیمان (چهار سد وهشتاد سال پس ازبیرون آمدن از مصر)آغاز شد و بگزارش تورات، یک سد و هشتاد و سه هزار وشش سد تن در ساختن آن کار کردند.  سی هزار تن از آنان یهودی بودند که در سه گروه، هر گروه ده هزار تن و در سه پاس، بدون دریافت دستمزد برای بریدن درختان سرو به لبنان فرستاده می شدند، و یک سد و پنجاه و سه هزار و شش سد تن دیگر کنعانیان بودند که هفتاد هزار تن از آنان باربَر- هشتاد هزارتن در کارِ بریدن چوب – و سه هزارو شش سد تن دیگر،  کارشناسان و کار ورزانی بودند که کارهای گوناگونِ ساختمانی  را سرپرستی و اجرا می کردند. زیر ساخت این خانه 20×60  و بلندایش 20 ذراع بود.{هر ذراع از آرنج تا سر انگشتان مرد است}. کتاب اول پادشاهان باب پنجم آیه های 13 تا 18  و باب ششم آیه دوم

« .. و اما داخل محراب طولش بیست ذراع و عرضش بیست ذراع و بلندیش بیست ذراع بود و آن را به زرِ خالص پوشانید و پیش روی مِحراب زنجیرهای طلا کشید و آن را به طلا پوشانید* و تمامی خانه را به طلا پوشانید* و در محراب دو کروبی{فرشته} از چوب زیتون ساخت که قد هر یک از آنها ده ذراع بود* و از سر یک بال تا سر بال دیگر ده ذراع بود* و این کروبیان را به طلا پوشانید* و زمین خانه را از اندرون و بیرون به طلا پوشانید* بجهة درِ محراب دولنگه از چوب زیتون ساخت و برآنها نقش های کروبیان و درختان خرما و بسته های گُل کنده کاری کرد  و همه را به طلا پوشانید...»  کتاب اول پادشاهان باب ششم آیه های 20 تا 36

این خانه که با دسترنج یک سد و هشتاد و سه هزار وشش سد تن از مردمی که در برابر دسترنج خود هیچ گونه دستمزدی دریافت نمی کردند، هفت سال بدرازا کشید، و سرانجام “خانه ی خدا”  نام گرفت و پرستشگاه یهودیان شد. ولی سلیمان به ساختن این خانه بسنده نکرد ونکه برآن شد تا خانه یی با شکوه تر از خانه ی خدا برای خود بسازد، خانه یی که آن را «جنگل لبنان» نام داد و رَشکی خانمانسوز در دل  شاهان جهان برانگیخت:

« .. اما خانۀ خودش را سلیمان در مدت سیزده سال بنا نمود. و خانۀ جنگل را بنا نمود که طولش صد ذراع  و عَرضَش پنجاه ذراع  و بلندیش سی ذِراع بود، و آن را بر چهارصَفِ تیرهای سرو آزاد بنا کرد و برآن ستونها تیرهای سرو آزاد گذاشت…و برای دختر فرعون که بزنی گرفته بود خانه ای مثل این رواق ساخت.. همۀ این عمارات  از سنگهای گرانبها ساخته شد..». کتاب اول پادشاهان – باب هفتم

از این گزارش دانسته می شود که سلیمان  نه تنها خانه ی خود را با شکوهتر از خانه ی خدا ساخت، ونکه آن راهم ازراه بیگاری گرفتن ازمردمِ خود و ازمردم کنعان برپا کرد.

سلیمان درآغاز کار، و در سالهای نخست پادشاهی، یک یهودی باورمند به آیین یهود و یهوه صابویت بود:

« .. سلیمان خداوند را دوست داشته بفرایضِ پدر خود داود رفتار مینمود..خداوند در خوابِ شب براو ظاهر شد و گفت آنچه را که از من می خواهی  طلب نما * سلیمان گفت تو با بنده ات پدرم داود هرگاه درحضورتو با راستی وعدالت، وقلب سَلیم با تو رفتارمینمود احسان عَظیم می نمودی .. و الان ای یهوه خدای من، بنده خود را بجای پدرم داود پادشاه ساختی*  من طفلی صَغیرهستم که خروج و دُخول را نمی دانم.. پس به بنده ی خود دلِ فهیم عطا فرما تا قوم ترا داوری نمایم و در میان نیک و بد تمیز کنم، زیرا کیست که این قوم عظیم ترا داوری تواند نمود…  پس خدا ویرا گفت: چونکه این چیزرا خواستی و طول ایام برای خویشتن نطلبیدی و دولت برای خود درخواست نکردی وجان دشمنانت را نطلبیدی، بلکه بجهت خود حِکمَت خواستی تا اِنصاف را بفهمی * اینک برحَسب کلام تو کردم، و اینک دل حَکیم و فهم بتودادم بطوریکه پیش از تو مثل تویی نبوده است و بعد از تو کسی مثل تو نخواهد برخاست… کتاب اول پادشاهان آیه های 3 تا 12

ولی دیری نپایید که سلیمان دانست که حِکمَت هم گره از کار او نمی گشاید، پس به نکوهش روزگار پرداخت که :

« .. همه چیزباطل است* انسان را از مَشِقتش که زیر آسمان می کِشَد چه مَنفِعَت است*.. همه چیز پُرازخَستگی است که انسان آن را بیان نتواند کرد..من که دراسراییل پادشاه بودم و دل خود را برآن نهادم که درهر چیزیکه زیرآسمان کرده می شود با حِکمَت تَفَحُص و تَجَسُس نمایم، این مَشِقَت سَخت است که خدا به بنی آدم داده است که به آن زَحمت بکشد* و تمای کارهاییرا که زیر آسمان کرده می شود دیدم که اینک همۀ آنها بِطالت و در پی باد زحمت کشیدن است* کج را راست نتوان کرد و ناقص را بشمار نتوان آورد* در دل خود تفکر نموده گفتم: من حِکمَت را بغایت افزودم بیشتر ازهمگانیکه قبل از من براورشلیم بودند و دل من حِکمَت ومعرفت را بسیار دریافت نمود* ودل خود را بدانِستَن حِکمَت و دانِستَنِ حِماقت و جِهالت مشغول ساختم، پس فهمیدم که این نیز در پی باد زحمت کشیدن است * زیرا در کِثرت حِکمَت کِثرتِ غَم است و هر که عِلم را بیفزاید حُزن را می افزاید.. کتاب جامعه باب اول باب اول

در پی این دریافت حکیمانه! هم به یَهوَه صَبایوت پشت کرد وهم از حِکمَت روی گرداند، و به پیروی از زنان خود به بُت پرستی  روی آورد، و زمینه را برای گرفتاریهای بزرگِ مردمش فراهم کرد:

« و سلیمان پادشاه، سُولی دختر فرعون، وزنان غریب بسیاری را از موآبیان وعَمّوُنیان  و اَدومیان و صیدونیان و حِتّیان دوست می داشت* از اُمتهایی که خداوند در باره ی ایشان بنی اسراییل را فرموده بود که شما بایشان در نیایید و ایشان به شما درنیایند مبادا دل شما را به پیروی از خدایان خود مایل گردانند. و سُلیمان با اینها به مُحبت مُلصَق شد* و او را هفتصد زنِ  با نو{ زن آزاد} و سیصد مُتعَه { زنی که برای بهره برداری جنسی برای کوتاه زمانی به شبستان برده می شود} بود و زنانش دل او را بگردانیدند* و دروقتِ پیریِ سلیمان واقع شد که زنانش دل او را به پیروی خدایان غریب مایل ساختند و دل او مثل دلِ پدرش داود با خدایش کامل نبود. پس سُلیمان درعقبِ عَشتُورَت خدای صیدونیان  و در عقب  مِلکُوم  رِجِس{پلیدی- گناه- کارِ بد} عَمّونیان رفت * و سُلیمان درنظرخداوند شرارت ورزیده مثل پدرخود داود خداوند را پیروی کامل ننمود * آنگاه سُلیمان درکوهی که روبروی اورشلیم است مکانی بلند بجهة کَمُوش که رِجِس{پلیدی} موآبیان است و بجهة مُولَک رِجِس  بنی عَمّون بنا کرد* و همچنین بجهة همۀ زنان غریب خود که برای خدایان خود بخور میسوزانیدند و قربانیها می گذرانیدند عمل نمود…کتاب اول پادشاهان باب یازدهم

 در اینجا بایسته است که نگاهی شتاب آلود به مُولَک، بُت بزرگ “بنی عمون” داشته باشیم تا ژرفای  زشتکاریهای سُلیمان را دریابیم.

مُولَک که گاه مَلکُوم هم خوانده شده، تندیس بزرگی ساخته شده از مِس بود که پیکرش را همانند پیکرآدم و سرش را همانند سرِ گاو می ساختند، تاجی بر آن سرِ گاو گونه می نهادند، و بگونه یی می نشاندندش که انگاری کسی را درآغوش گرفته است. از دریچه ای که در پشت سر داشت آتشی بزرگ در شکمش می افروختند و هنگامی که آن پیکر هراس انگیز  از گرمای درون سرخ می شد، کودکان خود را برهنه کرده و یکی پس از دیگری در آغوش او می انداختند، و برای اینکه فریادهای جگر خراش کودکان بیگناه خود را نشنوند،  تبیره می نواختند و هَلهَله می کردند. شوربختانه در زمان سُلیمان برخی از یهودیان نیز از این آیینِ زشت پیروی کردند و خشم انبیاء یهود را برانگیختند:

     « .. اما شما ای پسران ساحِره و اولادِ فاسِق و زانیه، باینجا نزدیک آیید* بر کِه تمسخر می کنید؟ و بر کِه دهان خود را باز می کنید و زبانرا دراز می نمایید؟* آیا شما اولاد عصیان، و ذریت کِذب نیستید که در میان بلوطها و زیر هردرخت سبز، خویشتن را بحرارت می آورید و اطفال را در وادی ها زیر شکاف صخره ها ذبح مینمایید*.اشعیاء نبی باب پنجاه و هفت

« ..ای پسر انسان، اُورشلیم را از رِجاساتَش «پلیدیهایش» آگاه ساز و بگو خداوند یَهُوَه می گوید: من ترا به آب غُسل داده ازخونت طاهرساختم.. ترا به روغن تَدهِین کردم .. و ترا به قلابدوزی مُلبَس ساختم و نَعلینِ پوستِ خَزبپایت کردم و بکتان نازک آراسته و به ابریشم پیراسته ساختم.. گوشواره ها در گوشت و تاج جمالی بر سرت گذاشتم،  و آوازۀ تو بسبب زیباییت در میان اُمتها شایع شد، زیرا خداوند یَهُوَه می گوید: که آن زیبایی از جَمال من که بر تو نهاده بودم کامل شد* اما تو بزیبایی خود توکل نمودی .. و پسران و دخترانت را که برای من زاییده بودی گرفته بجهت خوراک ایشان ذبح نمودی.. کتاب حزقیال نبی باب شانزدهم

شک نیست که سُلیمان در گسترش چنین آیین ننگینی در میان مردم خود دستی دراز داشت از اینرو:

« … خشم خداوند بر سُلیمان افروخته شد از آن جهة که دلش از یَهوه خدای اسراییل منحرف گشت…» اول پادشاهان- باب یازده آیه 9

سلیمان برآن بود که با شتاب هرچه بیشتر مردم خود را از زندگی شبانی و کشاورزی به گامه ی فناوری و کارورزی برساند، برای دستیابی به این آرمان،  باژهای بسیار سنگین بر دوش مردم خود گذاشت، ولی پس از بیست سال که کار ساختمان خانه ی خدا «و خانه ی با شکوهتر خودش» بپایان رسید گروهی بزرگ از پیشه وران و کار ورزان  پدید آمدند که چون کاری برای آنان نبود زمینه ی تنش های بسیار بدهنجار سیاسی در میان بنی اسراییل را فراهم آوردند.

در همین جا شایسته ی یاد آوری است که در آن زمان اسراییل یکی از کانونهای بزرگ بازرگانی در خاور میانه بشمارمی رفت و دارایی کلانی که از این راه  بهره ی بازرگانان می شد، گودالی را که میان توانمندان و تهیدستان پدید آمده بود هر روز فراخ تر و ژرفتر می ساخت، به سخن دیگر هر اندازه که بر شمار کاخ های با شکوه افزوده می شد، کوخ ها و آلونک های بیشتری در شهر و روستا دامن می گستراندند و کشوررا به سراشیبی مرگ نزدیک می کردند.  بهره کشی از مردم، و رَبا خواری، آیین پذیرفته شده یی بود که میان زمینداران بزرگ و بازرگانان و رَبا خوارانی که پیرامون خانه ی خدا خوان گسترده بودند جریان داشت و دامنه ی این زشتکاریها تا بدانجا گسترده شد که به گفته ی عاموس نبی:

«.. مرد عادل را به نقره، و مِسکین را به زوج نَعلین فروختند!* و به غُبار زمین که بر سر مِسکینان است حِرص دارند، و راه حَلیمان را مُنحَرِف میسازند!.» عاموس نبی باب دوم آیه های 6 و7

سر انجام آنکه می گفت :

«.. من در دل خود گفتم: الآن بیا تا ترا بِعِیش و عِشرت بیازمایم.. دردل خودغُور کردم که بدن خود را با شراب بپرورم.. کارهای عَظیم برای خود کردم، و خانه ها برای خود ساختم و تاکستانها بجهت خود غَرس نمودم* باغها و فردوسها بجهة خود ساختم و درآنها هر گونه درخت میوه دار غَرس نمودم* حوضهای آب برای خود ساختم تا درختستانیرا که درآن درختان بزرگ می رویند آبیاری نمایم*  غلامان و کنیزان خریدم و خانه زادان بسیار داشتم، ومرا بیشتر از همۀ کسانی که پیش از من در اورشلیم بودند اموال از رَمه و گله بود*  نقره و طلا و اموال خاصۀ پادشاهان نیز برای خود گِرد آوردم * و مُغنّیان  و مُغنّیاة {آوازه خوانان و خنیاگران مرد و زن} و لذات بنی آدم {خوشیهای مردانه} یعنی بانو و بانوان بسیار برای خود گرفتم، پس بزرگ شدم و بر تمامی کسانی که پیش ازمن دراورشلیم بودند برتری یافتم* و هرچه چشمانم آرزومی کرد از آنها دریغ نداشتم، و دل خود را ازهیچ خوشی باز نداشتم زیرا دلم در هر محنت شادی می نمود* پس بتمامی کارهایی که دستهایم کرده بود و به مَشقتی که در عمل نمودن کشیده بودم نگریستم: و دیدم که تمامی آن بیهوده و در پی باد دویدن بود و در زیر آفتاب هیچ منفعت نبود.. کتاب جامعه – باب دوم

پادشاه توانمندی که می بایست درفش آرمانها ی ملت خود را بردوش کِشَد، آنچه را که بزور تازیانه ها از دسترنج مردم فراهم آورده بود برجای گذاشت و چشم از جهان فرو بست، و بدین ترتیب دفتر زندگانی یکی از توانمند ترین مردان جهانِ باستان که نامی بزرگ در نامه های دینی یهودیان و مسیحیان و مسلمانان برجا گذاشت بسته شد.

سلیمان نزدیک به هزار سال پیش از عیسا زاده شد، در سال 970 پیش از عیسا بر کرسی پادشاهی نشست و در سال 925 و بگفته یی 928 رخت از جهان برکشید، و کوله بار سنگینی از رنج برای مردم خود برجا گذاشت.

پس از سلیمان، یکی از پسرانش بنام رَحُبعام بر کرسی پادشاهی اسراییل فراز آمد «… آنگاه تمامی جماعت اسراییل آمدند و به رَحُبعام عرض کرده گفتند* پدر تو یوغ ما را سخت ساخت (باژهای سنگین از ما گرفت و بس بسیاران را سالها به بیگاری کشید تا برای خود و برای خدا خانه های آنچنانی بسازد) اما تو الان بندگیِ سخت و یوغ سنگین را که پدرت بر ما نهاد سبک ساز، و ما ترا خدمت خواهیم نمود*…

رَحُبعام سه روز زمان خواست تا پاسخی شایسته فراهم آورد. دراین سه روز با خِردمندان و جهان دیدگان به رایزنی نشست و آنان اورا اندرزی خِرَد پذیردادند که: « .. اگر امروز این قوم را بنده شوی و ایشان را خدمت نموده و سخنان نیکو بایشان گویی همانا ترا همیشه بنده و خدمتگزار خواهند بود..».

ولی رَحُبغام که کمترین بویی ازخِرد و جوانمردی نبرده بود،  بجای اینکه اندرز پیران جهاندیده را بکارگیرد، با تنی چند از یاران جوان و خرد باخته ی خود به رایزنی نشست، و آنان او را به درشتخویی برانگیختند تا آنجا که در روز سوم به بزرگان بنی اسراییل  گفت:

     «.. پدرم یوغ شما را سنگین کرده بود اما من یوغ شما را زیاده خواهم کرد. پدرم شما را به تازیانه ها تنبیه می نمود اما من شما را به عقربها تنبیه خواهم نمود…»  اول پادشاهان باب دوازدهم

این پاسخ نابخردانه از سوی این جوان ناپاک دل، انگیزه ی فروپویی و تباهی آن مردم کوشنده را که ریشه در ژرفای تاریخ داشتند فراهم آوَرَد:

      « .. چون تمامی اسراییل دیدند که پادشاه ایشان را اجابت نکرد، آنگاه قوم پادشاه را جواب داده گفتند: ما را در داود چه حِصَّه ای است {ما از خاندان داود چه بهره برده ایم} پس به خیمه های خود رفتند…»

 رَحُبعام که نمی دانست با خود و با مردم خود چه می کند، بکینه توزی بر خاست و یکی از مردان گردنکش بنام اَدورام را که فرمانده ی باژگیران بود فرستاد تا نخستین باژ را بزور تازیانه ها و گزدمها از مردم بستاند، ولی مردم که جانشان بلب رسیده بود همازورشدند و در یورشی مرگبار آن مرد گردنکش باژگیر را در زیررگباری ازسنگهای ریزو درشت کُشتند.

شاه جوان که از خیزابه های خشم مردم به هراس افتاده بود آسیمه سر سوار بر ارابه می شود و به درون کاخ پادشاهی پناه می برد.

این واکنش خشمگنانه ی فرزندان اسراییل را می توان نخستین خیزش جانانه ی مردم در برابر زشتکاریهای یک فرمانروای ستم پیشه بشمار آورد. درتاریخ اسراییل بسیار پدیده ها هستند که برای نخستین بار در تاریخ جهان رخ نشان داده و پویش تاریخ را دگرگون کرده اند، دور نیست که این خیزش مردم نیز یکی ازهمان نخستین ها باشد، ولی هرچه بود، سر آغاز فرو پویی مردم اسراییل، و فروپاشی خاندان داود بود. این مردمی که فرستاده ی رَحُبعام را به سنگسار کُشتند، همان مردمی بودند که نیاکانشان،  نیای رَحُبعام را که داود بود، با بهترین شادباشها برکرسی پادشاهی نشاندند وهمراه با بهترین خُجسته بادها سر بفرمانش نهادند. ولی آن بادهای ویرانگری را که سُلیمان کاشته بود اینک پسرش رَحُبعام می بایست درو می کرد.

در اینجا با یکی دیگر از چهره ی های زشت تاریخ یهود بنام یَرُبعام آشنا می شویم.  یَرُبعام مرد جنگی و کار آزموده یی بود که در زمان پادشاهی سُلیمان به سرپرستی کارگران یهودی که از تبار افراییم (یکی از دوازده تبار خاندان بنی اسراییل) بودند برگزیده شد، او بزودی دریافت که پادشاهی خاندان داود در پی زشتکاریهای سُلیمان پایدار نخواهد ماند، پس خود به اندیشه ی پادشاهی افتاد، سُلیمان این بدانست و در پی کُشتن او برآمد، یَرُبعام به مصر گریخت و تا زمان مرگ سُلیمان در آنجا بماند. هنگامیکه آگهی درگذشت سلیمان به مصر رسید، با شتاب به اسراییل باز گشت و در شکیم خانه گرفت:

       « … و چون تمامی اسراییل شنیدند که یَرُبعام مراجعت کرده است او را بر تمام اسراییل  پادشاه ساختند و غیر از سبط یهودا کسی خاندان داود را پیروی نکرد.».

     «.. و چون رَحُبعام به اورشلیم رسید تمامی خاندان یَهودا و سَبط بنیامین یعنی صد و هشتاد هزار نفر برگزیده ی جنگ آزموده را جمع کرد تا با خاندان اسراییل مُقاتِلِه نموده سلطنت را به رَحُبعام بن سلیمان برگردانند… »

در این میان یکی از انبیاء یهود بنام بَرشَمَعیا که خواهان جنگ میان برادران نبود، در برابر آن جنگاوران بالا برافراشت وبانگ برآورد که:

          « … خداوند چنین می گوید: مروید! و با برادران خود بنی اسراییل جنگ منمایید، هر کس بخانه ی خود برگردد زیرا که این اَمر از جانب خداوند شده است.. و ایشان کلام خداوند را شنیدند و برگشته موافق فرمان خدا رفتار نمودند…»  اول پادشاهان باب دوازدهم

بدین گونه، آن گردباد ویرانگری که در پی زشتکاریهای سُلیمان و پسرش رَحُبعام پدید آمده بود، کشور یکپارچه یی را که آرمانشهر یک ملت تاریخی بود به دو بخش ستیزنده با یکدگر پاره کرد، ده تبار از دوازده تبار بنی اسراییل که یَرُبعام  را به پادشاهی برگزیده بودند در بخش شمالی، کشوری جدا سر بنیاد گذاشتند و همان نام تاریخی «اسراییل» را برای کشور خود نگهداشتند و شهر زیبا و باستانی شکیم را که در 23 مایلی اورشلیم بود پایتخت کشور خود کردند. شهری که در نوشته های تاریخی گاهی سامره  و امروزه نابلُس گفته می شود.

بخش نیمروزی{ = جنوبی} که زیر فرمانروایی رَحُبعام مانده بود، چون تنها خاندان یهودا و بنیامین درآن مانده بودند کشور یهودا  نام ‌گرفت واورشلیم که پیشتر پایتخت همه ی آن سرزمین باستانی بود، اکنون پایتخت این کشور کوچک و نو بیناد شد.

بدین گونه آن سرزمین باستانی که آرمانشهر ابراهیم و اِسحَق و یعقوب و موسا بود، به دو بخشِ  ستیزنده از هم پاره شد. این پاره گی که تَنِش های مرگباری را در پی آورد، آغاز فروپویی بنی اسراییل، و روزگارِ بد هنجاری بود که بیش از دو هزار سال بدرازا کشید.

پایان بخش یکم

اشتراک گذاری

پاسخی بگذارید

Translate »