به تارنمای فرهنگستان جهانی کوروش بزرگ خوش آمدید
سروده هایی از شاهنامه ی فردوسی بزرگ : چنین گفت موبد که مرد بنام / به از زنده دشمن بر او شاد کام ********** همه روی یکسر بجنگ آوریم / جهان بر بد اندیش تنگ آوریم********** بیا تا همه دست نیکی بریم / جهان جهان را به بد نسپریم********** نباشد همه نیک و بد پایدار / همان به که نیکی بود یادگار********** همان گنجِ دینار و کاخ بلند / نخواهد بُدَن مر تو را سودمند********** سخن ماند از تو همی یادگار / سخن را چنین خوارمایه مدار********** بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی********** نمیرم از این پس که من زنده ام / که تخم سخن را پراکنده ام********** جهان یادگار است و ما رفتنی / به گیتی نماند به جز گفتنی********** به نام نکو گر بمیرم رواست / مرا نام باید که تن مرگ راست********** بخور آن چه داری و بیشی مجوی / که از آز کاهد همی آبروی********** به گیتی به از راستی پیشه نیست / ز کژی تبر هیچ اندیشه نیست********** چو با راستی باشی و مردمی / نبینی به جز خوبی و خرّمی********** به رنج اندر است ای خردمند گنج / نیابد کسی گنج نابرده رنج********** به نزد کهان و به نزد مهان / به آزار موری نیرزد جهان********** مکن بد که بینی به فرجام بد / ز بد گردد اندر جهان نام بد********** نگر تا چه کاری، همان بدروی / سخن هرچه گویی همان بشنوی********** تو تا زنده ای سوی نیکی گرای / مگر کام یابی به دیگر سرای********** سر مردمی بردباری بود / سبک سر همیشه به خواری بود**********
همه روزه به نامه سرای فرهنگستان جهانی کورش بزرگ سر بزنید و با پخش این مروارید های دانش افزا در میان یاران خود، بر دامنه ی این ابر دانش افشان بیافزایید .
از راه آیکون های بالا می توانید به رسانه های گوناگون این فرهنگستان دسترسی داشته باشید.
به فرهنگستان جهانی کوروش بزرگ بپیوندید و در راستای بهروزگار مردم ایران از راه دانش افشانی با ما همازورشوید.
ز یزدان و از ما بر آن‌کس درود/که تارش خرد باشد و داد پود********** ز ما باد بر جان آن ‌کس درود/که داد و خرد باشدش تار و پود********** دگر آن‌که، «دانش» مگیرید خوار/ اگر زیر دستید اگر شهریار
با پشتیبانیهای مالی و یارمندیهای بیدریغ خود، بر توش و توان ما بیافزایید.
توانا بود هر که دانا بود****زدانش دل پیر برنا بود
زهر دانشی چون سخن بشنوی****از آموختن یک زمان نغنوی
چو دیدار یابی به شاخ سَخُن****بدانی که دانش نیاید به بُن
ندانی که ایران نشست منست****جهان سر به سر زیر دست منست**** چو ایران مباشد تن من مباد****بدین بوم و بر زنده یک تن مباد**** اگر سر به سر تن به کشتن دهیم****از آن به که کشور به دشمن دهیم**** دریغ است ایران که ویران شود****کنام پلنگان و شیران شود**** نمانیم که این بوم ویران کنند****همی غارت از شهر ایران کنند**** نخوانند بر ما کسی آفرین****چو ویران بود بوم ایران زمین**** اگر کشت خواهد تو را روزگار****چه نیکو تر از مرگ در کار زار

برخورد به آزادی زنان و حجاب از دید تاج السلطانه

برخورد به آزادی زنان و حجاب از دید تاج السلطانه

«مهرداد خردمند پارسی»

پیشگفتار

در گذشته نه چندان دور زنان ایرانی در شرایط ناگواری قرار داشتند و در ناآکاهی نگه داشته می شدند، زیرا به آنان اجازه سواد آموزی داده نمی شد بنابراین وسیله ای نداشتند تا شرایط نامناسب خود را گزارش کنند یا دگرگون کنند. مردان هم گوش شنوایی برای شنیدن سرزنش زنان نداشتند و گِله آنها را “غر” می نامیدند که معنی روسپی و نامرد هم دارد: ای پسر گیتی زنی رعناست بس غر با‌فریب / فتنه سازد خویشتن را چون به ‌دست آرد غریب. اگر زنان در سرزنش پافشاری می کردند مورد دشنام و کتک خوردن قرار می گرفتند. زنان در آن دوران همسر محسوب نمی شدند و ابزاری برای نیاز مردان دانسته شده و سرپرستی آنها به عهده مردان گذاشته شده بود. به آنها می گفتند: صبیه(دخترک)، کمینه(کمترین)، مستوره (پاکدامن). این عنوان آخری تنها پس از پشت سر گذاشتن آن دو مرحله نخست قرار داشت، بنابراین زن پاکدامن که “ضعیفه” نامیده می شد و باید تا پایان عمر خود در گونی سیاهی فرو رود تا پاکدامنی خود را از دست ندهد و برای شوهر خود فرزندانی تولید کند و روزی هم با کفن سفید رهسپار دنیا دیگر شود تا به آرزوهای سرکوفت خورده این دنیایی اش برسد. برای مرد نوعی اگر توانایی مادی وجود داشت هر نوع هرزگی و تبهکاری بیرون از خانه مانند میگساری، قماربازی، تریاک کشی، بچه بازی، روسپی بازی وجود داشت و وی با تسلط بر خرجی خانه با کاستن از آن به خواسته های خویش می رسید و زن حق پیشگیری از کارهای بیرونی شوهر خود را نداشت. چه بسا که آلودگی به بیماری سوزاک و سفلیس را مرد هرزه به خانه برای زن به ارمغان می آورد و باعث نازایی زن می شد. اما مبارزه برای نجات از این سیاه روزی چگونه پیش آمد.

راه اصلاحات

نخستین موج روشن اندیشان اجتماعی که همه در پی اصلاحات و بهتر کردن وضع بد مرد و زن ایرانی بودند، ایران را با عثمانی و اروپا مقایسه می کردند و می خواستند که ایران را از زیر نفوذ روس و انگلیس بیرون بیآورند. قائم مقام فراهانی و امیر کبیر در این راه جانشان را با دسیسه های روس و انگلیس از دست دادند. میرزا آقا خان کرمانی قربانی دیگر در صد خطابه بطور جدی با جدایی جنسیتی مخالفت می کرد و باور داشت که حجاب نه تنها عفت زن را تضمین نمی کند، بلکه مانع بزرگی برای انسانیت و دستیابی او به آموزش و پرورش است. زنان پیشاهنگ مانند بی بی خانم استرآبادی نیز همراه مخالفت با حجاب اجباری خواهان تغییر رفتار جنسی مردان، کنار گذاشتن بچه بازی و چند همسری و آموزش برای زنان بود. آنها می خواستند که عشق را از رابطه مرد به بچه یا شاهد به عشق زن و مرد دگرگون کنند. صدیقه دولت آبادی با نابرابری قانون ارث مبارزه کرد و خانم دکتر کحال مجله “دانش” را برای هنر خانه داری برای دختران و زنان پدید آورد….(معایب الرجال استرآبادی و کتاب افسانه نجم آبادی).

پس از مشروطه حقوق زنان در مجلس پیش آورده شد. حاج شیخ محمد تقی نماینده همدان با حمایت سید حسن تقی‌زاده موفق شد از حق انجمن سیاسی برای زنان در مجلس نخست و دویم حمایت کند. “وقتی قانون انتخابات که توسط کمیسیونی به ریاست محمدعلی فروغی ذکاء الملک تدوین شده بود، در ۴ اوت ۱۹۱۱ به مجلس ارسال شد، زنان در بین طبقات فاقد شرایط رأی دادن طبقه‌بندی شده بودند. حاج شیخ تقی از بین نمایندگی تنها کسی بود که اعتراض کرد. زنان هم مخلوقات خداوندند و در خصوص دلایل سلب حق رأی آنان توضیح خواست. فروغی با حمایت نمایندگان «منطقی تر» (حاج شیخ تقی از قبل معروف به نامعمول بودن شده بود) توضیح داد که از لحاظ اصولی مخالفتی وجود ندارد ولی زنان ایران هنوز برای رأی دادن آماده نیستند. این مناقشه توجه بین‌المللی را به خود جلب کرد و حتی به افسانه‌های فمینیستی وارد شد: روایت بر این است که حاج شیخ تقی به خاطر این اعتراضش توسط یک روحانی عالی رتبه از مجلس اخراج شد. اگر نظرات وکیل الرعایا چیره شده بود، ایران از لحاظ زمان اعطای حق رأی به زنان سال‌ها از بریتانیا و تقریباً از همهٔ دیگر دمکراسی‌های پارلمانی جلوتر بود؛ در سال ۱۹۱۱ فقط چهار کشور به زنان اجازه رأی دادن اعطا کرده بودند”(رایانه). آخوند مدرس در پاسخ نماینده همدان می گوید: “برهان این است که امروز ما هر چه تأمل می‌کنیم می‌بینیم خداوند قابلیت در اینها قرار نداده است که لیاقت حق انتخاب را داشته باشند. مستضعفین و مستضعفات و آن‌ها از آن نمره‌اند که عقول آن‌ها استعداد ندارد و گذشته از این که در حقیقت نسوان در مذهب اسلام ما در تحت قیمومیت هستند. ارجال قوامون علی النساء در تحت قیومیت رجال هستند و مذهب رسمی ما اسلام است آن‌ها در تحت قیمومیت هستند. ابداً حق انتخاب نخواهند داشت. دیگران باید حفظ حقوق زن‌ها را بکنند که خداوند هم در قرآن می‌فرماید در تحت قیومیت اند و حق انتخاب نخواهند داشت هم دینی هم دنیوی”(رایانه). این نویسنده در حدود 40 سال پیش با نوه دختری مدرس در دانشگاه مریلند آشنا شدم که نه سیاسی و نه مذهبی بود و با ایرانی ها هم نمی پرید. آن من را یاد نوه دختری خمینی انداخت که در کانادا بی حجاب جولان می دهد و دست کمی از نوه بازرگان در کالیفرنیا ندارد.

بهر روی سپس این سنت زن ستیزی به آخوند کاشانی و مصدق السلطنه و خمینی رسید. محمد مصدق، در قانون انتخاباتی همچنان زنان را از حق رأی با پشتیبانی آخوندها محروم دانسته بود. او در اجتماع همراه زنش آفتابی نمی شد. آخوند خمینی در سال ۱۳۴۱ (۱۹۶۲ میلادی) که لایحه انجمن‌های ایالتی و ولایتی در هیئت دولت ایران به تصویب رسید با کمک چپ ها و جبهه ی ملی و آخوندها شورش به پا کرد تا ریشه پیشرفت در ایران را بخشکاند. بر اساس این لایحه، زنان اجازه شرکت در انتخابات و نامزد شدن برای انتخابات را پیدا می‌ کردند. دردا که خمینی با پیروزی انقلاب اسلامی به خواست خود رسید و فرمانش به زنان، “یا روسری یا توسری ” بود و در عمل “هم روسری هم توسری” شد. باز هم بگویید پهلوی ها دیکتاتور بودند! در این نوشته نگاهی به خاطرات تاج السطنه دختر ناصرالدین شاه و دید این زن درباری در مورد آزادی زنان را مورد بررسی قرار می دهیم و نگاهی به خاطرات مصدق و مریم فیروز مشهور به “شاهزاده سرخ” می کنیم.

توصیه های تاج السلطنه

او در خاطراتش از وضع بد خود در دربار، زنان و نالایقی سیاستمداران و دسیسه بازی های سیاسی یاد می کند و به ویژه از بی خردی برادرش مظفرالدین شاه نمونه می آورد. او از ازدواج ناخواسته که در هشت سالگی پیش آمد با ناراحتی یاد می کند و شوهرش بچه باز بود و سرانجام سوزاک گرفت و تاج از او به سبب دگراندیشی جدا گشت. او به آموزگارش که او را تشویق به نوشتن کرده بود از وضع اداره امور بدست مردان شاکی است و می گوید که این شرایط نابرابر ریشه فساد و رفتار ناشایسته و دزدی و سرسپردگی در اجتماع است. او در دنیا تخیلش می گوید که اگر او مصدر امور بود، چه می کرد: “… یقیناً من راه ترقی خود را در وزیر شدن و پایمال کردن حقوق مردم و خوردن مال مسلمانان و فروختن وطن عزیز خود نمی دانستم؛ و یک راه صحیح با یک نقشه ی محکمی برای ترقی خود انتخاب می کردم. هیچ وقت با مال مردم، خانه و پارک، اثاثیه، کالسکه، و اتومبیل نمی خریدم؛ بلکه با زحمت و خدمت تحصیل می کردم… آیا معلم عزیزمن! عقیده آزاد نیست؟ چرا؟…سعی را در توسعه ی تجارت داخل ایران می کردم: کارخانه دائر می کردم؛ نه مانند “کارخانه صابون پزی ربیع اف”؛ کارخانجاتی که رفع احتیاج داخل مملکت را از خارجه بکند. معادن خدادادی که به وفور در ایران است، کارکرده. معدن نفت بختیاری که سالی مبالغ گزاف نفع می دهد، امتیاز گرفته؛ واگذار به انگلیس ها نکرده. اسباب تسهیل زراعت را فراهم کرده، چیزهای لازم او را تهیه کرده، راه مازندران را درست کرده، اسباب حمل ارزاق را مرتب کرده. زمین های بایر را، مانند “کالیفرنیا” به مردم داده و آبادی او را خواسته. قنات های زیاد حفر کرده؛ جنگل های دستی احداث نموده. رودخانه ی کرج را به شهر آورده، مردم را از ذلت و کثافت آب ها نجات می دادم. هم خود فایده عمده برده؛ بدون دزدی و وطن فروشی زندگانی آلوده می کردم؛ و هم مردم ازین خدمت و مجاهدت من فایده برده، راحت می شدند”.

تاثیر آزادی زنان

“افسوس که زنهای ایرانی از نوع انسان مجزا شده، و جزو بهایم و وحوش هستند، و صبح تا شام، در یک محبس ناامیدانه زندگانی می کنند و با فشارهای سخت و بدبختی های ناگواری عمر می گذرانند، در حالی که از دور تماشا می کنند و می شنوند، و در روزنامه ها می خوانند که : زنهای حقوق طلب، در اروپا چه قسم از خود دفاع کرده و حقوق خود را با چه جدیتی می طلبند. حق انتخاب می خواهند، حق رای در مجلس می خواهند، دخالت در امور سیاسی و مملکتی می خواهند. … زندگی زنهای ایران از دو چیز ترکیب شده: یکی سیاه و دیگری سفید. در موقع بیرون آمدن و گردش کردن، هیاکل موحش سیاه عزا، و در موقع مرگ، کفنهای سفید و من که یکی از همین زنهای بدبخت هستم، آن کفن سفید را ترجیح به آن هیکل موحش عزا داده، و همیشه پوشش آن ملبوس را انکار دارم، زیرا که در مقابل این زندگانی تاریک، روز سفید ماست….تکلیف زن های ایرانی: استرداد حقوق خود مانند زن های اروپایی؛ تربیت اطفال؛ کمک کردن با مردها مانند زن های اروپایی؛ پاکی و عفت؛ وطن دوستی؛ خدمت به نوع؛ طرد تنبلی و خانه نشینی؛ برداشتن نقاب”.

“بازکردن روی زن ها چه ارتباطی با ترقی مملکت دارد؟… یک نفر مزدور ایرانی، روزی دو قرآن مزد می گیرد؛ مادرش، خواهرش، خواهرزاده اش، عیالش، و دخترش را باید خرج بدهد. دو قرآن را که ما پنج قسمت بکنیم، نفری هفت شاهی در بیست و چهار ساعت می شود. با این هفت شاهی، یک نفر انسان چه قسم هم بپوشد، هم بنوشد، هم اندوخته کند؟ این می شود که احتیاج، اخلاق آن ها را خراب می کند و برای تحصیل آسایش و رفاه خود، به هر شناعتی تن داده، هر کار زشتی را اقدام می کند. حال، اگر روی زن ها باز بود، البته این پنج نفر زن و بچه ناچار تحصیل کرده بودند؛ و پس از تحصیل، هر پنج نفر پنج خدمت قبول می کردند: در مغازه ها، در دکان ها، در مدرسه ها، در ادارات. و آن وقت، هر نفری روزی دو قرآن عایدی داشته؛ شش نفر با روزی دوازده قرآن عایدی، هم خوب می پوشید و هم خوب می نوشید و هم اخلاق و عادات خود را محفوظ می داشت؛ و هم یک اتحاد معنوی روحانی در میان این جمع بود، که از اتحاد بسی فایده های بزرگ می شود برد…”.

کشف حجاب

“حال اگر زن ها روی باز کرده باشند و مانند تمام مردمان متمدن کره، زن و شوهر همدیگر را دیده بخواهند و به با عشق آن اتحاد ابدی را در حضور معبود خود ببندند، و تا آخر عمر در یک استراحت معنوی روحانی زندگانی کنند، بهتر نیست؟ یا مثل تمام اعیان و اشراف زاده های اروپا، بدون حرمسرای و کلفت و نوکر زیادی و خرج های زائد تعبدی زندگانی کنند، با افتخارتر نیست؟ این زن و شوهری که عشق انتخاب کرده، این دو مونس که قلب ضامن پاکی و عفت و شرکت آن ها شده، آیا سزاوار تحسین و تمجید نیست؟ چرا!..خرابی مملکت و بد اخلاقی و بی عصمتی و عدم پیشرفت تمام کارها، حجاب زن است. در ایران، همیشه عده ی مرد به واسطه ی تلفات کمتر از زن است. در مملکتی که دو ثلث او بیکار در خانه بمانند، البته یک ثلث دیگرش تا می توانند باید اسباب آسایش و خورد و خوراک و پوشاک دو ثلث دیگر را فراهم کنند. ناچار، به امورات مملکتی و ترقی وطن نمی توانند پرداخت. حال اگر این دو ثلث معناً با یکدیگر مشغول کار بودند، البته دو برابر بهتر مملکت ترقی کرده، صاحب ثروت می شدند….آه معلم من! چرا شما که مرد و تحصیل کرده هستید و خوب معایب و مفاسد حجاب را می فهمید، دست زن ها و اقوام و عشایر خود را نمی گیرید و با خود بیرون نمی آورید؟ تا کی شما باید حمال و نوکر، یا به عبارت عالی تر؛ آقا و مالک این بیچاره ها باشید؟ آنچه البته به جایی نرسد، فریاد است!…. معلم من! با وجودی که من سه مرتبه خود را مسموم کرده ام، هنوز زنده ام و به شما شرح حال خود را می نویسم”…

تحول اندیشه

“یک نفر از اقوام نزدیک من که خیلی عالم فاضل بود، ولی بی اندازه مرا دوست می داشت، بلکه یک عشق پر شدت و حرارت به من داشت…به من تکلیف کرد: “فلانی بیائید تحصیل کنید؛ فرانسه بخوانید. شخص بیسواد انسان نیست”….با او مجادله می کردم. بعد کم کم گوش می کردم. پس از مدتی ، باور کردم. اول کاری که کردم، تغییر لباس دادم: لباس فرنگی، سربرهنه. در حالتی که هنوز در ایران، زن ها لباس فرم قدیم داشته. پس از لباس، ترک نماز و طاعت راهم کردم؛ زیرا که با “کرست” و آستین های تنگ لباس های چسبیده، وضو ساختن و نماز کردن مشکل بود. پس ازین که نماز را ترک کردم، تمام مذاهب و اعتقادات را باطل شمرده، می گفتم: “رعد، رعد است؛ برق، برق. درخت فلان است؛ انسان فلان”…هرچه روز به روز در تحصیل پیش می رفتم، بر لامذهبی دامن زدم؛ تا اینکه به کلی طبیعی شدم…. به کلی غرق خیالات جدیدی، و آن عقاید کهنه به کلی خارج شده بود. در آن زمان تصور می کردم: اگر اطاعت شوهرم را نکنم، یا به حرف مادرم مطیع نباشم، ناچار در آتش جهنم می سوزم. پس، تعبدی و از ترس، قبول داشتم. اما، حالا خیر؛ می گفتم: “انسان مختار و آزاد خلق شده. انسان خلق شده برای خورد، خواب، عیش، عشترت، آزادی. و به همین قسم، کم کم خیال آزادی در من قوت پیدا می کرد. از بس که تاریخ و رمان های فرنگی را از این معلم من خوانده بود، و تعریف شهرهای قشنگ روی دنیا کرده بود و به من حالی کرده بود فقط دنیا همین تهران نیست، من دیوانه وار میل رفتن اروپا را داشتم. و همین میل، در من قوت گرفت و باعث متارکه ی من با شوهرم شد”(98-110ر. ).

سبک نگارش

از نگر نگارش، انتقادهای بی بی خانم استرآبادی در معایب الرجال که به روش سعدی نوشته شده و تا اندازه ای دشوار است و خاطرات تاج السطنه نگارشی ساده و نو و بسیار سودمند و روشنگر بخشی از تاریخ ایران است که برای همگان نوشته شده بود. در برابر خاطرات مریم فیروز قجر (دختر دایی مصدق و خواهر نصرالدوله فیروز، رشوه گیر قرارداد 1919) یا “شاهزاده سرخ” سفارشی در جمهوری اسلامی با بینش پهلوی ستیزی نوشته شده است و او 50 سال در حزب توده برای انتقام پدرش فعالیت کرد: ” … روزی که پدرم با حسرت جلوی من گفت، آیا کسی هست که پا در میدان گذارد و علیه شاه قیام کند و انتقام مرا از این مرد بگیرد؟”(ر. 31) او برای پهلوی ستیزی در آن حزب وابسته به شوروی شرکت کرد و رفتار تحقیر آمیز برادران حزبی را آزمایش نمود: “…روحیه تحقیر زن در همه ی مردها و جود دارد برای همین هم من می جنگیدم- پرسش، حتی در مردان حزبی؟ مریم فیروز: معلوم است”.(ر. 69). تاج السلطنه که پدرش را ترور کرده بودند، در اندیشه انتقام برنیآمد و دلیل آن و دسیسه ها و بی لیاقتی ها را بررسی نمود. آفرین بر روان آن زن خردمند. “خاطرات و تالماتِ” نوشته مصدق السلطنه قجر و مسلمان که جبهه ی ملی ها او را نماد “ملی” می دانند در برابر خاطرات تاج السلطنه ی صادق و خردمند و خداناشناس بسیار کم می آورد. این نماد “ملی” چرا از واژه تالمات استفاده کرده؟ “آزردگی ها” یا “اندوه ها” را بکار نبرده و چرا ایرج افشار که به کوشش او خاطرات به چاپ رسیده، نامش را ویرایش نکرده بود؟ بهر جهت بر خلاف خاطرات تاج السطنه که زندگانی اندرونی و محدود داشت، مصدق السلطنه که زندگانی بیرونی و آزاد داشت و در خیلی از رخدادهای سیاسی دست داشت و شاهد فساد های مالی قاجارها بود، انتقادی از مظفرالدین شاه خرافی و مذهبی که به آخوند بحرینی از ترس رعد و برق پناه می برد و دیگر شاهان بی لیاقت آن خاندان نکرده و در خاطراتش تنها به قاضی رفته و خود را در برابر پهلوی ها خواسته تبرئه کند. امروز تاریخ گونه دیگری در مورد او قضاوت می کند. این زن با کوشش خودش فرهیخته می شود و خداناشتاس می گردد و مصدق مانند مظفرالدین شاه مسلمان می ماند و با 12-18 ماه آموزش در اروپا دکترای حقوق می گیرد و رساله اش را در مورد ارث در اسلام می نویسد! تازگی ها محسن کدیور از مسلمانی او بر خلاف خمینی دفاع کرده است. من هم از خداناشناسی و باطل دانستن تمام ادیان توسط تاج السلطنه دفاع می کنم.

سخن پایانی

هر چه این زنِ دگر اندیش، پیشرو و خردمند آرزو و پیشنهاد کرد، پهلوی ها اجراء نمودند. رضا شاه نخست خانواده خود را بی حجاب همراه خود به اجتماع آورد و تمام پیشنهادهای آبادانی و حقوق آزادی خواهانه توسط رضا شاه و محمد رضا شاه پیش از و با برنامه های انقلاب سفید پیاده شد، ولی افسوس که اسلامگرایان، چپ ها و جبهه ی ملی ها از روی دشمنی با محمد رضا شاه با اقدامات مترقی او ناسازگاری کردند و تن به ویرانی ایران و آزادی خواهی و آزادی زنان دادند! دشمنی اسلامگرایان و خمینی انگلوفیل برای آن دوران فهمیدنی است، ولی بی خردی چپ ها و جبهه ی ملی ها هرگز فهمیدنی، فراموش شدنی و بخشیدنی نیست. شگفت آور تر از همه اینکه اشخاصی در ایران پس از پنج بار شکست، جبهه ی ملی ششم را درست کرده اند! البرت آنیشتین می گوید: حماقت یعنی کاری یکسان را بارها و بارها انجام دهی و انتظار دستیابی به نتیجه متفاوتی را داشته باشی.

اشتراک گذاری

پاسخی بگذارید

Translate »