Notebook

بزرگان ایران

زرتشت و پیام او

زرتشت زاده ی آذرآبادگان است یا خراسان؟

این جستاری است که هنوز هم گفتگو های بسیار بر سر آن در میان است. برخی او را برآمده از «ماد» و از سرزمین آذرآبادگان دانسته و در این زمینه داستان سرایی های بسیار کرده و گفته اند که اشو زرتشت در سن سی سالگی بر بالای کوه سبلان به پیامبری برگزیده شد و از آنجا خود را به دربار شاه گشتاسب در بلخ رسانید و با انجام کارهای شگفت  انگیز و باورنکردنی نگاه گشتاسب و درباریانش را بسوی خود کشاند.

زنده یاد عمادالدین دولتشاهی که خود از فرزندان رشید کُرد و زاده ی کرمانشاه بود، سالهای بسیاری را در شناخت بیخ و بن زبان اوستایی سپری کرد و همانندی های بسیاری میان زبان کُردی و اوستایی بدست آورد.

نخستین دستاورد پژوهشهای او بکوشش استاد فریدون جُنِیدِی در شماره های ششم و هفتم گرامی نامه ی فرَوَهَر ( آبان و آذر ماه 1362 ) به چاپ رسیدند ، و در پی آن نبیگی بنام ( جغرافیای غرب ایران یا کوههای ناشناخته ی اوستا) که برگردان بخشی از زامیاد یشت است باز هم بکوشش استاد فریدون جُنِیدِی چاپ شد و فرادست جویندگان دانش جا گرفت .

عمادالدین دولتشاهی نه تنها اشو زرتشت را « کُرد»  می شمارد، ونکه رستم را نیز زاده کُردستان می داند و شهر سمنگان را که رستم و تهمینه در آنجا پیمان زناشوی بستند در باختر ایران و در همسایگی کوه بیستون بشمار می آورد.

دولتشاهی در نوشتاری زیر نام(زرتشت کُرد) می نویسد:

« در چندین هزار سال پیش در کنار دریاچه ی(اورامیه Uramih) که امروزه بنا درست( اِرومیه) می خوانند و آن را در پیوند با رومیان می شمارند، مردمی از تیره ی مادها زندگی می کردند که تاریخ آنان را بنام (اورامها) می شناسد، و ما امروز آنان را (اورامانیها) می نامیم، این مردم که کارشان بیشتر گله داری و گوسفند چرانی بود، گله های اسب و قاطر و شتر و گاوشان را در پیرامون این دریاچه به چرا می بردند.

بواسطه ی هم مرز بودن با مردمان ساکن کناره ی دجله و فرات که کشورهایی بنام آشوریان و بابلیان و طوایف دیگر را تشکیل داده بودند  بر سر منابع کشاورزی و گوسفند چرانی با همسایگان اختلاف هایی داشتند که منجر به زدوخورد می گردید، این طایفه ی گله دار مردانی سرسخت و مقاوم در برابر عوامل طبیعی ، بویژه برف و باران و سرما بودند، و به واسطه ی منافع مشترکی که با همسایگان خود داشتند پاره ای از آداب و سنن آن مردمان را جزو آداب ملی خود پذیرفته و دسته ای از خدایان آن مردم را که بیشتر عوامل طبیعی مانند ماه و خورشید و ستارگان و باد و باران بودند ستایش می کردند، از تاریخ زندگی این مردم بجز روایات سینه به سینه چیز زیادی بدست نیامده و باستان شناسان به پژوهش خود برای شناخت بیشتر آنان ادامه می دهند .

این مردم گوسفند چران را بزبان آنروزی (میه دار) یعنی گوسفند چران می نامیدند. این نام هنوز هم برای شناسایی طوایف مختلفه گاوداری بکار برده می شود.

در بین اورامانیها در یکی از کناره های این دریاچه ی بزرگ مردی از مادری بنام «دُوغدَه Dwghda» که اهل ری بوده و آن را بزبان آنروز (ریه که Rihka) می نامیدند، و از پدری بنام (پوروَشَسب Purvashasb) زاده می شود.

روایات زرتشتی نشان می دهند که نام خانوادگی او (سپیت مان Spitma) به معنی سپید نژاد بوده و این نام نشان می دهد که با مردمان کناره های دجله و فرات که بواسطه ی تابش مستقیم نور خورشید سیاه رنگ و یا متمایل به سبزه پر رنگ بودند تفاوت داشته است ، این خانواده که در کوهستانهای سرد سیر ماد شرقی پرورش یافته بودند رنگشان  به سپیدی می گراییده و خود را جدا از سایر مردمان سیاه پوست می شمرده اند، نام (سپیدمان) برای آنها نام شناسایی بوده است.

نام این نوزاد را در اوستا (زَرَثاوشَتَره آیی Zarathushtrai) نوشته اند که در سنت زرتشتیان به معنی: (دارنده ی شتر زرین)  دانسته شده است، ولی در گویش کردیِ هورامی نام این شخص را: ( ای کسی که مانند تابش زرین خورشید می تابی و می باری ) می نامند که گویا لقبی است که سپس تر به این مرد داده شده است.

گزارش (زَرَتاشَتَرآیی) در گویش کردی هورامی چنین است: (زَرَ Zara) یعنی ای که همانند پرتو زرین خورشید، (تاو Tav) به معنی تابیدن است، (شَتَر Shatara) بمعنی بارندگی است، (آیی AI )  بمعنی آمده ای، یا (می آیی) می باشد، همین واژه (شَتَرَ) اسباب گمراهی معتقدان زرتشتی گردیده و او را (دارنده ی شُتُر زرین) پنداشته اند .

این شخص که نام حقیقی او را در جایی ننوشته اند با همان لقبی که به او داه بودند و رفته رفته در لهجه  عوامانه بنام «زرتشت» معرفی شده است در تواریخ ثبت گردیده و فعلا نام او است و به همین نام نامیده می شود .

زرتشت تا چهل سالگی به گوسفند چرانی در میان طایفه اورامانها پرداخت و دارای زن و فرزندانی گردید.  دختر بزرگش را ( فِریَ نی Freni ) و دختر دوم را (تریتی Thriti) و سومین دختر خود را (پوروچیستا Pouruchist) که به معنی «پُراز دانش» است نامگذرای کرد که به همسری جاماسب وزیر کی گشتاسب درآمد.   (عمادالدین دولتشاهی– ترجمه یی بر فروردین یشت اوستا رویه چهارده.)

این تنها عمادالدین دولتشاهی نیست که اشو زرتشت را زاده ی باختر ایران می داند، بسیاری دیگر از دانشمندان نیز این دیدگاه را پشتیبانی می کنند. در زیر به چند نمونه از این نگرش نگاه می کنیم:

بارتولومه زادگاه زرتشت را شمال باختری  ایران می داند و بر این باور است که زرتشت بنیاد کار خود را در آذرآبادگان پی گذاشته و سپس به خراسان رفته است  .

پروفسور گلدنر Geldner  و پروفسور هرتسفلد Ernest Herzfeld  نیز همانند بارتولومه زادگاه زرتشت را آذرآبادگان می دانند .

هرتسفلد Ernest Herzfeld خاور شناس آلمانی زرتشت را از خاندان پادشاهی مادها دانسته و زادگاه او را در باختر ایران گمان برده است .

هرتل  پدر داریوش را همان ویشتاسب گاتاها دانسته و براین باور است که زرتشت در بخش باختری ایران زاده شده و بالیده  و سپس به سرزمینهای خاوری رفته و در دربار ویشتاسب پدر داریوش از پشتیبانیهای کار ساز او برخوردار گردیده است.

گروهی دیگر از دانشمندان زرتشت را برآمده از خراسان بشمار آورده اند:

نیبرگ که از دانشمندان  نامدار در زمینه ی اوستا شناسی است  زادگاه زرتشت را خوارزم بر شمرده و بر این باور است که گاتاها در شهر ری  یا « راگا » نوشته شده اند. او می گوید زرتشت نخست در کرانه های رود سیحون می زیسته و سپس به شهر ری روی آورده است .

لومل خوارزم یا خیوه را که در افغانستان کنونی است زادگاه زرتشت می داند و می گوید:

 «...اینکه برخی از پژوهشگران به اشتباه خاستگاه زرتشت را سرزمین های باختری ایران گمان برده اند  ازآن رو است که ری یا (راگا) و آذرآبادگان از کانونهای بزرگ دین زرتشت در دوران باستان به شمار می رفته اند،  ولی این سرزمینها به هیچ روی با داده های گاتاها سر برابری ندارند . مغان و کیش بانان آیین زرتشت در دوره های پس از او از  باختر ایرانزمین و از میان مردم ماد برخاستند آیین زرتشت نیز بدستیاری همین مغان مادی گسترش یافت بویژه آنکه آذرآبادگان کانون گرامیداشت آتش  بوده و نام آن سرزمین نیز از «آتر» به چم آتش سرچشمه گرفته است .

هنینگ Henning  خاورشناس  نامدار آلمانی هم شمال شرق ایران را زادگاه زرتشت می داند.

کریستن سن  Christensen  دانشمند بزرگ دانمارکی نیز خاور ایران را پیشنهاد می کند .

هومباخ H. Humbach  زبان شناس و خاور شناس نامی هم با کریستن سن و هنینگ هم باور است و انگشت اشاره بسوی خاور دراز می کند .

شِدِر خاستگاه زرتشت را شمال خاوری کرانه های ایران و در ترکستان خاوری نزدیکیهای دریاچه ی آرال می داند و براین باور است که زرتشت هرگز به ایران کنونی پانگذاشته و داستانهایی که در باره ی کرد و کار او  در باختر ایران بر سر زبانها است به هیچ روی بنیاد تاریخی ندارند . او می گوید مغان و کیش بانان آیین زرتشت پس از او به باختر ایران سفر کردند و آیین زرتشت را به آذرآبادگان و دیگر کرانه های باختری ایران بردند .

ویدن گرن دانشمند دیگر اوستا شناس می نویسد:  بُنمایه هایی در دست است که زادگاه زرتشت را در پیرامون خوارزم –  باکتریا و سُغدانیا در پیرامون دریاچه ی آرال نشان می دهند.

مری بویس Marry Boyce   اوستا شناس نامدار انگلیسی،  شمال خاوری ایران و کرانه های خوارزم  که سرزمینهای سُغد – باختر – فرگانه –  و پارت را در بر می گیرد و امروز جمهوریهای ازبکستان –  قرقیزستان – تاجیکستان وترکمنستان هستند را زادگاه زرتشت می داند و بر این باور است که زبان گاتاها گویش خاوری است که حتی تا سده ی دوم ترسایی نیز در خوارزم بکار می رفته است .

هینتس  زرتشت را برآمده و بالیده در باکتریا می داند .

کیگر خاستگاه زرتشت را سرزمین اسکیت ها یا ساک ها که همان سیستان یا سَکِستان است  می داند.

میلز بیشتر به شمال خاوری ایران نگاه می کند و آن سرزمین را زادگاه زرتشت می داند.

زهنر  Zaehner پژوهشگر فرانسوی زادگاه زرتشت را خاور افغانستان و در میان مردمی که سرزمین فراخی  از جنوب روسیه را فرا گرفته بودند گمان می برد. او بر این باور است که از میان همین مردم  تبارهای ماد – پارس – باکتریا – سُغدانیا – خوارزمی و پارتی پدید آمدند و سپس تر از هم جدا شدند.

پروفسور دوشن گیمن  Duschene Guillemin پژوهشگر، زبان شناس و استاد نامدار زبانهای کهن ایرانی می نویسد:

« .... بارتولومه و گلدنر و برخی دیگر از خاورشناسان کوشیدند تا داستانها ی گفته شده در باره ی زرتشت را در هم آمیخته و بگویند  که وی در میان ماد ها زاده شد ولی ناچار به باختر یا سیستان گریخت ، ولی نیبرگ نشان داد که همه ی داستانها در باره ی زاده شدن زرتشت در سرزمین ماد  و پیوند دادن دگرگونیهای دینی به باختر ایران از آنجا سرچشمه گرفته است که در زمان ساسانیان مرکز دستگاه ساسانی در باختر ایران بوده و کوشش دستگاه ساسانی  براین بود تا همگان بباورند که از همان آغاز نیز چنین بوده است».

و باز می نویسد:

«... در باره ی تعیین مکان زرتشت می توان به داده های سنتی استناد کرد که آن را در ایران خاوری قرار می دهند . آریانمَ ویجه ( ایرانویج ) «جایگاه آریایی ها » که در اوستا گهواره ی کیش زرتشتی شناخته شده ، بی شک یک نامگذاری اسطوره ای است. با وجود این از آنجا که این نام در صدر فهرست محل هایی قرار دارد که از شمال به جنوب جلو می رود، می توان جای آن را در شمال دو ناحیه ای که به دنبال آن برده شده، یعنی سغد و مرو، قرار داد . بنابراین همانطور که مارکوارت (Markwart) از سال 1900 به دنبال او  بنونیست، نیبرگ و هنینگ تایید کرده اند ، این محل همان خوارزم است . درستی این استنتاج با کشفیات اخیر زبانشناختی که هنینگ روشنگر آن بوده تایید شده است. هنینگ تذکر می دهد که عبارت خوارزم در این مورد باید در معنایی گسترده ملاحظه شود. (ژ.دوشن گیمن-  اورمزد و اهریمن- برگردان عباس باقری – رویه 10 )

پروفسور لنتس W. Lenz پژوهشگر و خاورشناس آلمانی نیز خاور ایران ر ا زادگاه  زرتشت می داند .

رودلف K . Rudolf پژوهشگر نامدار آلمانی می نویسد: بررسیهای ژرف زبان شناسی زادگاه زرتشت را در شمال خاوری ایران نشان می دهند و جای چون و چرا بجا نمی گذارند .

ایلرس W. Eilers دانشمند آلمانی که دارای پژوهشهای ارزشمندی در زمینه ی زرتشت شناسی است بر شمال شرقی بودن خاستگاه زرتشت  پافشاری می کند .

زولستر  Fr.Zolzer خاورشناس آلمانی در بررسی هایی که در سال 1979 انجام داده  می نویسد:

تا سده ی بیستم دیدگاهی که در زمان ساسانیان و از سوی کیش بانان  زرتشتی گفته شده و زرتشت را برخاسته از آذرآبادگان نشان می داد از سوی بسیاری از پژوهندگان پذیرفته شده بود ولی امروز ما به روشنی می دانیم که این پندار بافیها بر هیچ بنیاد تاریخی استوار نیستند،  بررسیهای زبان شناسی نوین نشان می دهند که زبان گاتها وابسته به خاور ایرانزمین است نه باختر ایران .

پژوهشگران  امروز زرتشت  را بی هیچ چون  چرا برخاسته از خوارزم یا خراسانِ سده های میانی می دانند که در برگیرنده ی هرات – مرو – و توس  بوده است . از سرودهای گاتها چنین دانسته می شود که زرتشت هنگامی که زادگاه خود را پشت سر گذاشت  زیاد از آنجا دور نشده است، جایگاه ویشتاسب باید جایی در باکتریا و یا کرانه های بلخ کنونی بوده باشد .

نویسندگان تاریخ دوران اوستا، کسانی مانند کیگر– اشپیگل – ویندشمان  Windischmahn.F  می نویسند که بیشترین تاریخ نگاران رومی مانند سین سلوس Syncellus  و پانودوروس Panodours  زرتشت را برخاسته  از بلخ دانسته اند .

تاریخ نگار رومی مارسلیونس Marcellinus  در سده ی چهاردهم پیش از عیسا نیز  زادگاه زرتشت را باکتریا گفته که در خاور ایران است.    (برگرفته از جلال الدین آشتیانی: مزدیسنا و حکومت از رویه های 54 تا 57)

 استاد علی اکبر جعفری که خود از برجسته ترین گاتها شناسان ایرانی است در نوشته ی ارجمندی بنام «پیام زرتشت»  می نویسد:

« ... لهجه ی گاتها خراسانی است ، هجای گاتها هجای ریگ ویدی(rig veda) است که در آن زمان در باختر رود سند روا بود ...

اشو زرتشت در سرود های خود از خاندان هایی نام می برد که بستگی به خراسان و سرزمینهای  سند و پنجاب دارند . پندارهایی که زرتشت باآنها می جنگد پندارهای ریگ ویدی است . زمان ریگ وید زمانی است که هنوز تیره های آریایی به باختر ایران سرازیر نشده  و برای خود میهنی تازه نساخته بودند....

زرتشت در محیطی بوده که ویژه آریاییان بود و هیچ گونه گفتگو از بیگانگان نا آریا در میان نیست در جایی که در آن زمان زمینهای میانه و باختری ایران امروزین پر از بیگانگان بود که باید گفت بیگانه نبودند ؛ بومی بودند.

در گاتها کوچکترین اشاره ای به هیچ کشوری یا سر زمینی نشده و تنها نامی که برده شده « بوم»  یا «کشور هفتم است» که همان « ایرانویچ airyanam vaeja» اوستایی است و آن همان سرزمینی است که امروز بخشهایی از خراسان و افغانستان و آسیای مرکزی را در بر دارد.

آگاهیهای جغرافیایی  اوستا از« ری ragha» که کمابیش همین تهران و پیرامونش است نمی گذرد.  گفتگوهای اوستا همه اش از خراسان زمین است. شاه گشتاسب را نیز بلخی نوشته اند، همه ی اینها نشان می دهد که زرتشت از شرق بود و در همان شرق به کار خود  پرداخت.  (علی اکبر جعفری - پیام زرتشت رویه ی 16)

سال 2003 بر پایه ی پیشنهاد رییس جمهور تاجیکستان از سوی سازمان یونسکو « سال گرامیداشت سومین هزاره ی آموزشهای زرتشت» نام گرفت.

در راستای گرامیداشت این رُخداد تاریخی، بنیاد فرهنگ ایران در استرالیا به سرپرستی نویسنده ی این جستار(هومر آبرامیان) همایش بزرگی در دانشگاه(مکواری Macquarie) در سیدنی برگزار کرد و 22 تن از ایرانشناسان و اوستا شناسان نامی را از کشورهای گوناگون به این همایش فراخواند .

یکی از فرزانگان میهمان بانوی دانشمندی بود بنام:  Dr. Alison Bettsاستاد کرسی باستانشناسی دانشگاه سیدنی . این بانوی فرهیخته که در پایگاه:

Senior Lecturer in West Asian archaeology at the University of Sydney.

جا دارد برای پیگیری برخی کَند و کاوهای باستان شناسی به تاجیکستان رفته و همان روزها  از سفر چندین ماهه ی خود به سیدنی برگشته بود، با نشان دادن سد ها اسلاید و بن مایه های دیگر از ماندمان های دوران زرتشت در تاجیکستان نشان داد که زادگاه زرتشت نمی تواند جای دیگری بجز کرانه های دریاچه ی آرال بوده باشد.

ما نیز با تکیه بر سدها بن مایه ی بدست آمده  از داده های باستان شناسی و زبانشناسی زادگاه زرتشت را خراسان می دانیم نه آذرآبادگان یا کردستان.

زمان زرتشت

     پژوهندگان و اوستا شناسان نامی جهان در باره ی زمان زرتشت نیز همانند زادگاه  او سخنان بسیار ناهمگون گفته و نوشته اند، برخی او را شش سده پیش از عیسی و برخی هزار سال و گروهی تا 6000 سال پیش از افلاتون فرا برده اند.

شادروان ابراهیم پورداود  می نویسد:

« در سنت زرتشتیان زمان پیغمبر ایران در سنوات 660- 583 پیش از مسیح دانسته شده است  این سنت در کتب پهلوی با اندک تفاوت از همدیگر محفوظ مانده است، در ارداویرافنامه در آغاز فصل اول مندرج است:

« زرتشت دینی که از اهورامزدا پذیرفت در جهان روا کرد و تا پایان سیصد سال بهمین پاکی بماند و مردم بی گمان بودند،  در انجام اهریمن گجستکِ ناپاک از برای اینکه مردم را بگمان اندازد، اسکندر گجستک رومی را که در مصر به سر می برد برآن داشت که با ستیزه گران و نبرد و ویرانی به ایرانشهر تازد، او شهریار ایران بکشت و پایتخت ویران کرد .

زادسپرم (در حدود سال 250 یزدگردی مطابق 268 هجری)،  در زرتشت نامه ی خود،  در فصل 23 فقره 12 از ظهور دین زرتشت تا آسیب یافتن آن و برباد رفتن پادشاهی ایران سیصد سال فاصله قرارداده است،  شکی نیست که مقصود زادسپرم از منقرض شدن سلطنت ایران همان استیلای اسکندر مقدونی است اسکندر در سال 331 به ایران هجوم آورد داریوش سوم آخرین پادشاه هخامنشی در ماه ژوئیه یا اوت 330 پیش از مسیج کشته شد.

از مندرجات بندهش در فصل 34 در فقرات 7- 8  راجع به مدت سلطنت پادشاهان کیانی تا مرگ اسکندر در سال 323 بر میاید که از ظهور زرتشت تا مرگ اسکندر 272 سال فاصله باشد بنابراین زرتشت در سال 595 پیش از مسیح مبعوث گردید ، بگفته ی بندهش اسکندر چهارده سال پادشاهی کرد در صورتی که ظهور زرتشت را تا آغاز پادشاهی اسکندر به حساب آوریم بین  این دو واقعه فقط 252 سال فاصله می باشد اما به حساب بندهش 258 سال فاصله است در کتب مورخین ایرانی و عرب نیز مقارن همین اوقات زرتشت دانسته شده است از آن جمله مسعودی که در حدود سال 345 هجری در گذشت در مروج الذهب می نویسد: بزعم مجوسان از زمان زراتشت ابن اسبییمان، پیغمبرشان تا اسکندر دویست و پنجاه و هشت سال می باشد.  در جای دیگر 280 سال نوشته، باز همین مولف در کتاب دیگرش التنبیه و الاشراف می نویسد: زرادشت پسر بورشسف در ابستا کتابی که به او الهام شده خبر داده که پس از سیصد سال به مملکت ایران آشوب بزرگی روی خواهد داد، بدون اینکه دین آن منهدم شود اما در انجام سال هزارم مملکت و دین هر دو ویران شوند بنابراین میان  زرتشت و اسکندر سیصد سال فاصله است زیرا زرتشت در زمان کی گشتاسب پسر کی لهراسب ظهور نمود.

ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه می نویسد: بزعم مجوسان ظهور زرادشت پیغمبرشان تا اول تاریخ اسکندر دویست و پنجاه و هشت سال (258) است .

غالبا در سنت زرتشتیان از زمان رسالت زرتشت تا استیلای اسکندر سیصد سال قرار داده شده است چنانکه در رساله ی علمای اسلام و در منظومه ای موسوم به قصه سلطان محمود غزنوی که انوشیروان پسر مرزبان کرمان در سال 1620 سراییده است در سنت زرتشت معاصر کی گشتاسب پسر کی لهراسب بوده که در مشرق ایران در زمین بلخ سلطنت داشت پیغمبر ایران چهار بار در گاتها در سرودهای مقدس خود از این شهریار که دوست و حامی دین وی بود نام برده است به طوری که ابداً شکی نمی ماند که در عهد زرتشت ایرانیان در ایران زمین شرقی سلطنت داشتند بنا به سنت که در کتب پهلوی و کتب مورخین ایرانی و عرب محفوظ مانده سال سی ام پادشاهی کی گشتاسب بود که زرتشت دین خود بدو نمود برخی از مستشرقین می خواهند که این کی گشتاسب را با گشتاسب پدر داریوش بزرگ هخامنشی یکی بدانند، تقریبا در هزار و چهارسد سال پیش از این آگاسیاس Agathias تردید داشته از اینکه این گشتاسب همان پدر داریوش است یا گشتاسب دیگر، امروزه شکی نداریم که زمان این دو گشتاسب چندین صد سال از همدیگر فاصله داشته است چنانکه دیدیم مغان که پیروان آیین زرتشت بودند پیش از عهد داریوش بزرگ پسر گشتاسب وجود داشته اند و دیگر اینکه چگونه ممکن است فیلسوف های یونانی قرن چهارم پیش از میلاد مانند ارسطاطالیس Aristoteles و اِدُکسوس Eudoxus  و هرمدروسHermodorus  زمان زرتشت را شش هزار سال پیش از مرگ افلاتون یا پنج هزار سال پیش از جنگ تروا Troia بنویسند در صورتی که میان آنان و گشتاسب پدر داریوش بزرگ (521-485 ) اندکی بیش از یک قرن فاصله است، هرودت که در عهد اردشیر اول ( 465-424 پیش از مسیح) در ایران سفر کرده از زرتشت بهیچوجه اسم نبرده در صورتی که از پادشاهان سلسله هخامنشی تا بعهد خود مفصلا صحبت می دارد، اگر ظهور زرتشت در عهد داریوش یا پدرش گشتاسب بوده قهرا در مندرجات هرودت لااقل اشاره ای به این واقعه می شده است این سکوت را نیز منفیاً می توان دلیل دانست که در عهد هرودت دین زرتشت آیین کهن ایران بوده و در حدود نیم قرن پیش از او بوجود نیامده بوده است.

در میان دانشمندان و مستشرقین معروف از آن جمله جکسن Jackson و وست West که طرفدار تاریخ سنتی هستند ارتباطی میان کی گشتاسب پادشاه بلخ و گشتاسب پدر داریوش بزرگ هخامنشی قائل نشده اند، بزعم بیشتر دانشمندان موثق امروزه، دین ایران پیش از سلطنت ماد که در مغرب ایران در حدود سال هفتصد و سیزده پیش از میلاد تشکیل یافته،  بوجود آمده است.

تاریخ سنتی ملی بی اعتبار و بر خلاف اسناد لغوی و تاریخی است چون در موارد دیگر مکرراً از این مسئله بحث شده  در اینجا فقط یادآور می شویم که زبان گاتها سرودهای مقدس پیغمبر ایران زرتشت قدیم تر از قرن هفتم پیش از مسیح است و در خطوط میخی که از پادشاه آشور سارگن Sargon از قرن هشتم پیش از مسیح مانده و اسامی چند تن از سران قبایل ایرانی که با وی در زدوخورد بوده در آنها یاد گردیده دلیل زرتشتی بودن آنان است . در میان  اخبار مورخین قدیم یونان و روم خبر خسانتوس Xantus راجع به زمان زرتشت قابل اعتماد و می توان ظهور زرتشت را در حدود هزار و هشتاد سال پیش از مسیح دانست. ( ابراهیم پورداود – یسنا – پوشنه ی یکم – رویه 110 )

بر پایه ی یکی از گاهشمار های یاد شده در «مجمل التواریخ»  زرتشت هفتاد و دو سال پس از بُختُ النَصر پادشاه بابل که اورشلیم را ویران و یهودیان را به اسارت بابل برد پا به هستی گذاشته است. این زمان کم و بیش برابر می شود با گشودن بابل بدست کوروش بزرگ.

تئودور بارکونی Theodor Bar Konai نویسنده ی نامدار سریانی سال زرتشت را 628 پیشازایش دانسته است.

ابوریحان بیرونی در «آثار الباقیه» زمان زرتشت را نزدیک به دوران کیقباد می داند و فردوسی زمان کیقباد را در شاهنامه هزار سال پیش از هرمز پدر خسرو پرویز به شمار آورده است:

             گر از کیقباد اندر آری شمار

                    بدین تخمه بر سالیان شد هزار

مهرداد بهار در گزارش « فَرنَبغ دادَگی –  بُندَهِش » آورده است :

چنین گوید به دین که سه هزار سال هستی مینُوی بود که آفرینش بی اندیشه و بی جُنبِش و نا بسودنی بود (که) هزاره ی خداییِ بَره و گاو و دو پیکر بود.  سه هزار سال کیومرث را با گاو هستی بی پتیاره بود (که) هزاره ی خداییِ خرچنگ و شیر و خوشه بود که (روی هم) شش هزار سال بود و چون هزاره ی خدایی به ترازو آمد، اهریمن در تاخت، کیومرث در (دوران) تازش اهریمن سی سال بزیست.  پس (از)چهل سال مشی و مشیانه فراز رُستندو پنجاه سال آن بود که ایشان را زناشویی نبود . نود و سه سال و شش ماه با هم زن و شوی بودند تا آنکه هوشنگ به برنایی در آمد . هوشنگ چهل سال، تهمورث سی سال - جم – تا فره از او بشد شش سد و شانزده سال و شش ماه . پس از آن یک سد سال در گریز بود ( که) هفت سد و شانزده سال و شش ماه بود . پس  هزاره خدایی به کژدم آمد . ضحاک یکهزار سال شاهی کرد، پس هزاره ی خداییِ نیم اسب آمد . فریدون پانسد سال شاهی کرد . در همین پانسد سالِ فریدون، ایرج دوازده سال ( شاهی کرد، پس) منوچهر یک سد و بیست سال ( شاهی کرد) در این سال منوچهر، هنگامی که به پتِشخوارگر بود افراسیاب دوازده سال (شاهی کرد). زاب پسر تهماسب سه سال- کیقباد پانزده سال شاهی (کردند) . سام در آن (زمانه) ی زاب و قباد و منوچهر بود . کیکاووس تا رفتن به آسمان هفتاد و پنج سال و پس از آن هفتاد و پنج سال ، رویهم یک سد و پنجاه سال، کیخسرو شست سال، کی لهراسب یک سد و بیست سال، کی گُشتاسب تا آمدن دین،  سی سال ( شاهی کردند) ، شمار یکهزار سال است . پس، هزاره ی خدایی به بُز آمد. زرتشت اسپیتمان به پیامبری از دادار هُرمَزد به گشتاسب شاه آمد. گشتاسب شاه پس (از) پذیرفتن دین نود سال، بهمن پسر اسفندیار یک سد و دوازده سال. همایِ بهمن- دخت سی سال، اسکندر رومی چهارده سال، اشکانیان (که) به شاهی پرهیزگارانه نام دارند دویست و اندی سال، اردشیر بابکان و ساسانیان (به) آمار، چهارسد و شست سال (شاهی کردند)، تا تازیان به سال چهارسد و چهل و هفت پارسی جای (ایشان) گرفتند . اکنون پنج (سد) و بیست و هفت پارسی است . ( مهرداد بهار فرنبغ دادگی رویه 156 ).

زنده یاد شاپور علیرضا شهبازی بر خلاف «هنینگ» و « هرتسفلد » و دیگران، برآن است که تاریخ 258 سال فاصله ِ واقعی میان زرتشت و اسکندر نیست. به نظر او در واقع این رقم مبین فاصله زمانی دو حادثه ی مهم تاریخی است که بعداً میان پادشاهان ایران از گشتاسب تا (دارای سوم) تقسیم شده است.

وی برآن است که تاریخ 228 سال پیش از اسکندر (یعنی سال به پیامبری رسیدن زرتشت) را دانشمندان زرتشتی از بابلیان شنیده بودند، و این تاریخ  مبین فاصله ی زمانی میان فتح بابل به دست کوروش در سال 539 پ.م.  و تاریخ فتح این شهر بدست سلوکس در 311 پ.م است که مبداء تاریخ سلوکی به شمار می رود . رواج تاریخ سلوکی در اوایل دوره ی ساسانی موجب شد که زرتشتیان معتقد شوند که آغاز هزاره ی زرتشت با آغاز تقویم سلوکی یکی بوده است و پیروزی بزرگ ایرانیان یعنی فتح بابل را بدست کوروش  همان ظهور زرتشت بدانند و در نتیجه تولد او را 528 سال پیش از اسکندر (یعنی تاریخ اسکندری یا تاریخ سلوکی) به شمار آورند.

نیولی G.Gnoli این نظر شهبازی را نمی پذیرد و برای توجیه تاریخ سنتی به روایت دیگری که در «ارداویرافنامه» آمده استناد می کند . از این روایت و نیز از گفته ی مسعودی بر می آید که میان زرتشت و اسکندر 300 سال فاصله بوده است. به نظر نیولی رقم 258 از کاهش 42 از عدد 300 به دست آمده، زیرا زرتشت بر حسب روایت های دینی در سن 42 سالی گُشتاسب را به دین خوانده است...

نظریه ی دیگری که آنهم مبتنی بر ارقام و اعداد است، نظر « کلیما O.Klima» می باشد. وی حدس می زند که مانی خود را  جانشین زرتشت و به منزله ی هوشیدر (نخستین منجی زرتشتی) می دانسته که بایستی هزار سال پس از زرتشت ظهور کرده باشد. چون زرتشت در سی سالگی از اورمزد وحی دریافت کرده است بنابراین مانی بایستی 930 سال پس از زرتشت بوده باشد. وی تاریخ تولد زرتشت را 784 و تاریخ در گذشت او را در 707 پ.م می داند . (اسطوره زندگی زرتشت 15 تا 18)

پروفسور دوشن گیمن می نویسد:

«... اگر گفته ی هکاتیوس Hecate de Millet  و هرودت را بپذیریم، در زمان زرتشت، یعنی اندکی پس از یکپارچگی ایران توسط کوروش ، خوارزمیان بخش بزرگی  از ایران خاوری را زیر سلطه داشته اند. همانطور که هنینگ توجه کرده، برای آنکه کوروش بتواند تمام این نواحی را یکجا به فرمانبرداری از خود وابدارد باید آنها،  از پیش از لحاظ سیاسی متحد می بوده باشند ، زیرا اگر چنین نبود لازم می آمد که کوروش زمان زیادی صرف کند تا آنها را یک به یک مسخر سازد . بنا براین هیچ مانعی وجود ندارد که بپذیریم ویشتاسب که زرتشت از پشتیبانی و همراهی او بهره مند شد ، رییس این امپراتوری گونه بوده است. افزون برآنکه همین ویشتاسب که به موجب سنت دارای پدر و اجدادی در آن منصب بوده، خود جانشینی نداشته است. اینها همه حکایت از آن دارد که گویا فتح کوروش به کشور پادشاهی او (خوارزم بزرگ) که زرتشت کیش خود را در آن پایه گذاشته بود پایان بخشید.

زنده یاد ذبیح بهروز که از دانشِ گاهشماری بهره ی فراوان داشت زمان زاده شدن اشو زرتشت را نزدیک به  1700 سال پیش از زاده شدن عیسی می داند .

مری بویس  Marry Boyce  اوستا شناس نامدار انگلیسی می نویسد:

   «... از تاریخ ظهور زرتشت آگاهی درستی در دست نیست. می دانیم این پیامبر بزرگ ایرانی پس از آنکه دو قوم خویشاوند هند و ایرانی از یکدیگر جدا شده ، هر یک دارای زبان و فرهنگی متمایز شدند ادعای نبوت کرده است.  به نظر می رسد هند و ایرانیان هزاران سال به صورت قومی چادر نشین در صحراهای آسیای مرکزی ( از سواحل پایین رود و لگا تا مرزهای قزاقستان) در کنار هم زیسته اند، پای پیاده گله و حشم داری کرده اند، بی شتاب از این چراگاه به آن چراگاه رفته اند،  و اندک اندک چنان فرهنگ نیرومند و ریشه داری پدید آورده اند که عناصر آن علیرغم جدایی تا به امروز دوام آورده است. همگان برآنند که جدایی آنها از هزاره ی سوم پیش از میلاد مسیح آغاز شده و گمان می رود که گردآوری «ریگ ودا» کهن ترین اثر هندی در حوالی 1700 پیش از میلاد  صورت گرفته باشد.  زبان سروده های آن بدان گونه که بجا مانده با آهنگ سروده های زرتشت نزدیک است.  نه تنها سبک و اسلوب سروده های زرتشت، بلکه عناصر چشمگیر باستانی محتوای آنها نیز حدس اینکه خود او پیش از سال 1000 پیش از میلاد می زیسته است را معقول و پذیرفتنی می سازد. از این گذشته شواهد زبان شناسی نشان می دهند که وی می بایست از ایرانیان خاوری بوده باشد و شاید هم خاندان او سرانجام در مصب رود جیحون در خوازم ماندگار شده باشند.   تا آغاز سده ی کنونی از اوضاع پیش از تاریخ این ناحیه و یا امیر نشینان باستانی پیرامون آن: باکتریا – سُغدیا – فُرقانِه در جنوب شرقی و جنوب – پارتیا - مارگیانا در جنوب آگاهی چندان در دست نبود . ولی همه ی این مرزو بوم اینک جزو آسیای مرکزی شوروی به حساب می آید و به جمهوری های ازبکستان و تاجیکستان و ترکمنستان و قرقیزستان تقسیم شده است. در این سده کاوش های فراوان توسط باستان شناسان شوروی در این ناحیه انجام شده و آگاهی های بسیار در باره ی گذشته ی دور این منطقه به دست آمده است».  (مری بویس،  تاریخ کیش زرتشت، پوشنه ی یکم  برگردان همایون صنعتی زاده)

 سخن مری بویس که می گوید: « از تاریخ ظهور زرتشت آگاهی درستی در دست نیست» از آنجا پذیرفتنی می شود  که هیچیک از پژوهشگران نامی جهان که در زمینه های گوناگون خاورشناسی و اوستا شناسی کندوکاو کرده و می کنند تاکنون نتوانسته اند سخن روشنی در باره ی زمان زاده شدن زرتشت به ما بگویند، اگر چه به باور نگارنده اینکه زرتشت هزار سال پیش از عیسی زاده شده باشد و یا شش هزار سال  پیش از افلاتون، نه چیزی بر ارزش پیام او می افزاید و نه چیزی از ارزش آن می کاهد. اگر به درونمایه گاتاها بنگریم ما نیز با بسیاری از اوستا شناسان بزرگ جهان هم آوا خواهیم شد که این زمان و یا خاستگاه زرتشت نیست که به پیام او ارزش می بخشد، ونکه این درونمایه ی پیام زرتشت است که آیین او را به پایگاهی بسیار والاتر از آیینهای دیگر فرا می برد .

ولی بد نیست که چگونگی زیست مردمان را در زمانی که زرتشت کار خود را آغاز نمود بدانیم، این آگاهی ما را به زمان زرتشت نزدیک تر خواهد نمود، با نگرش به کُندی پیشرفت  مردمان در آن دوره ها چند سد سال کمتر یا بیشتر دگرگونی چندانی در شناخت ما پدید نخواهد آورد .

 باید به زمانی برگردیم که آریاها در گروههای چندگانه از هم جدا می شوند، گروهی رهسپار اروپا و گروه دیگر راه نیمروز(جنوب) را پیش گرفتند. پس از اندک زمانی این دسته نیز در دو گروه دیگر از هم جدا  شدند گروهی از کوه های هندوکش گذشتند و در کنار رود سند خانمان ساختند که امروزه آنان را بنام هندیان می شناسیم، و گروه دیگر در کرانه های آمودریا و سیردریا (سیحون و جیحون) و سرزمینهای خوارزم و خیوه و هرات در خاور دریای خزر و شمال افغانستان و خراسان امروزی ماندگار  و آنجا را «ائرینه وئجه» یا ( ایران ویج ) نامیدند.

این مردم نیز پس از اندک زمانی در دو گروه کوچکتر جا گرفتند که تاریخ آنها را بنام« پارس» و«  ماد» می شناسد. پارت ها یا اشکانیان نیز از همین مردمند.

در این جا کم و بیش به زمانی می رسیم که برخی از توپال ها(= فلزات) مانند مفرغ شناخته شده بودند.  سکه و پول هنوز به بازار راه نیافته بود، کالا در برابر کالا داد و ستد می شد. اندک اندک آهن و شیشه نیز شناخته شد و کشاورزی روستا نشینی و شهریگری را در پی آورد.  در این میان گروهی کار زمین می کردند، گروهی اره و تبر و تیشه و گاو آهن می ساختند و به کشاورزان می فروختند، گروهی داد و ستد می کردند و بدین ترتیب نیازمندیهای همبودگاه  را فراهم می آوردند ، ولی در این میان بودند کسانی که تن به هیچ کاری نمی دادند، نه تنها این ونکه می خواستند همه ی دارش و دسترنج دیگران را نیز از آن خود کنند، به اینهم بسنده نمی کردند، می خواستند که بر جان و روان و اندیشه ی مردمان نیز فرمان برانند، زرتشت در سرود های خود از سه گروه چپاولگرِ تبهکار بنام: (کوی ها) و (کرپن ها) و (اوسیج ها)  نام می برد، برای شناخت این سه گروه باید به سراغ کسانی برویم که در اوستا شناسی نامهای بزرگ دارند.

دکتر مری بویس در گزارش خود در باره ی اینها می نویسد:

«  مبحث مقام و شخصیت « کوی Kavi» در مورد روحانیت روزگار باستان ، سبب دشواری است. در هند ودایی « کوی Kavi» شاعر لسان الغیب و خردمند و بصیر بوده است .

در ایران اصطلاح « کوی Kavi»  و مشتقات فارسی میانه مانند  « کوKav » و « کی Kay» در موارد فراوان کاربرد داشته است . زرتشت از  « کوKav » ها که به تعالیم او با دشمنی نگاه می کردند  به زشتی یاد می کند. اما ویشتاسب که پشتیبان او بود و سرانجام نیز دین او را پذیرفت نه تنها خود او لقب «کو Kav» را داشت بلکه نیاکان پیش از او نیز همین عنوان را دارا بوده اند.

در متن های مانوی که از نظر اصطلاحات به سختی وام دار زرتشتیان است این لقب،  هم در مورد ایزدان و هم در مورد مردم به کار رفته است.

در روایات زرتشتی بجز یک مورد نفرین، از واژه ی « کی Kay» معنای (شاه)  مستفاد می شده است، زیرا آشکار است که «کی ویشتاسب»  و پیشینیان او نمونه ی عالی ترین« کوی ها»، شاهانی بوده اند که فرمانروایی را به ارث می برده اند.

کوی هایی که در برابر زرتشت قد برافراشته بودند خود را خردمند و بصیر می دانستند و وانمود می کردند که درکی مخصوص به خود از«غیب» دارند  و حاضر نبودند که اندیشه های نو آورده ی زرتشت را بپذیرند.

زرتشت « کوی » های عناد گر را با « کَرَپَن Karapan» و«اوسیج UsiJ »  مربوط کرده است. از این آخری یکبار نام برده است و می توان آن را با « اوشیج » ودایی یکی دانست. در گات ها و در اوستای متاخر چند بار آمده است که همراه با «کوی» برای نفرین و لعنت دشمنان و بدخواهان زرتشت به کار رفته است. گمان می رود در اینجا مراد روحانیون فرقه ی « دیو پرست» بوده اند. هریک از این معانی در نظر گرفته شوند آشکار است مراد از«کَرَپَن Karapan» روحانیون حرفه ای است و حال آنکه منظور از «کوی Kavi»  و « اوسیج UsiJ » کسانی بوده اند که ادعای کرامات و قدرت پیش بینی داشته اند . طبیعی است که دشمنان و مخالفان آموزشهای نو ظهور زرتشت بایستی از میان اهل دین و مذهب بوده باشند .    تاریخ کیش زرتشت – پوشنه ی یکم – برگردان همایون صنعتی زاده – رویه 25

 واژه ی « کوی Kavi»  که در سرودهای زرتشت به زشتی از آن یاد شده برنام  بسیاری از پادشاهان ایران مانند : کیکاووس – کی کُباد - کی گُشتاسب – کی سیاوش – کیخسرو و جز اینها است، شک نیست که این پیشنام (= عنوان) یاد آور بخش شکوهمندی از تاریخ ایرانزمین است، ولی همچنانکه دکتر مری بویس نیز نمارش کرده این واژه کاربردهای گوناگون داشته است، از این رو با دلیری می توان گفت «کوی Kavi»  هایی که زرتشت با آنان می ستیزد و به زشتی از آنان یاد می کند  همان روحانیون گروه های « دیو پرستان» بوده اند.

« کَرَپَن Karapan» ها نیز گروه دیگری از کیش بانان کیش های دروغین بودند، دینکاران فرومایه یی که از ژرفای پندارهای بیمار خود خدایان دروغین می ساختند و همه ی پدیده های بوم زادی و رُخدادهای سپهری(= طبیعی) را به آنان نسبت می دادند: ابر های باران زا، ابرهای  بی باران، آذرخش، تُندر، گِردبادها، زمین لرزه ها، دریا لرزه ها، خشکسالی ها، ترسالی ها، آتشفشان ها، بیماری ها و مرگ های نا به هنگام، همه و همه پدیده های بودند که در پی خرسندی یا ناخرسندی خدایان پنداری آنان رخ نشان می دادند.

« اوسیج Usij » ها گروه دیگری از همین کاهنان بودند، مردان سیه دلی که با آیین های بسیار پیچیده وتودرتو، جانداران بیگناه را برای خرسندی دل خدایان پنداری خود به زشت ترین چهره می کشتند.

این سه گروه چپاولگرِ تبهکار اندک اندک پی بردند که سود بیشترشان در بهم پیوستن است! چنین شد که با هم یگانه و این همان شدند و دین و دولت یکدستی پدید آوردند و بر مغز و روان و اندیشه مردمان چیره شدند.

هر جا که زمین خوب و دهشمندی بود می بایست از آنِ خدایان می شد، هر کجا که مرغ و خروس خوش گوشت، و گاو گوسپند پرواری  و اسب راهواری بود می بایست به ستورگاه خدایان فرستاده می شد، هر کجا که زن و دختر زیبا رخسار و خوش پیکری بود می بایست به شبستان خدایان می رفت، و از آنجا که خدایان خود دست و پا و پیکر نداشتند،  این نمایندگان خدا بودند که با خرسندیِ تمام کار خدا بر روی زمین را انجام می دادند و از دهش های نابخردانه ی مردمان بهره می گرفتند، « کاری که هنوز هم می کنند و تا زمانی که مردمان بخود نیایند و گوشی برای دهان زرتشت نشوند همچنان به زشتکاریهای خود ادامه خواهند داد » .

زرتشت نمی توانست تماشاگر تبهکاری های این فرومایگان و تیره روزگاری مردمان باشد و آرام بنشیند. او می دانست که این زشتخو اهرمن پیشگان دروغ می گویند، این را نیز می دانست که  تیره روزگاری مردمان برآمده از ترس و خرافه باوری آنها است، به سخن دیگر این ترس و خرافه باوری مردم بود که میدان را برای اهریمنی رایات کیش بانان کیش های دروغین فراهم می آورد، پس نخستین بایستگی از میان برداشتن این ترس خرد سوز وخرافه باوریهای خانمان برانداز بود.

زرتشت می بایست خدایان دروغین را از مغز و روان و اندیشه ی مردم بیرون می کشید و خدای راستین را به آنان می شناساند. خدایی که نتواند خشم بورزد!  خدایی که برای بدست آوردن دارش و دسترنج مردمان بیماری ها و مرگهای نابهنگام پدید نیاوَرَد! خدایی که خشکسالیها و زمین لرزه های ویرانگر نفرستد! خدایِ بی نیازی که کاری به کار مردم نداشته باشد و بی هیچ چشمداشتی بدون میانجیگریِ کاهن و ملا و کشیش و دیگر کیش بانان دینهای دروغین فرادست همگان باشد، و چنین خدایی جز « مزدا اهورا» ی  زرتشت خدای دیگری نمی توانست باشد. چنین شد که زرتشت همه ی خدایان آریایی را از اریکه ی خداوندی پایین کشید و خدای راستین را که «مَزدا» بود به مردم شناساند.

«مَزدا» یک واژه ی دو بهری از زبان گاتهایی است،  بهر نخست این واژه (مَز ) بچم بزرگ، سترگ، درشت، پرشکوه،  والا، گُنده، گِران، تَنومند، فَراخ، پهن، دامنه دار، پُرپَهنِه،  پَهناور، گُستران، و جز اینها است، همان است که در زبان انگلیسی در واژه های: mass – massiness-  و همکردهای آن مانند mass production- mass meeting   و جز اینها دیده می شود.

بهر دوم «دا» که برخی آنرا از ریشه ی « دَهَندگی»  دانسته و برخی از بُن واژه ی دانش بشمار آورده اند، همدایش یا همکرد این دو بهر می شود «دانش بزرگ».

زرتشت خدایی را به مردم شناساند که هستی را از دانش و توانش خود پدید آورده و هر دم آن را تازه به تازه و نو به نو می کند.  خدای دادگر و خردمندی که با هنجاری ستوده بر جهان فرمانروایی می کند و همانند آب و هوا فرا دست همگان است و به هیچ میانجی نیازی ندارد:

31/7

او است که در آغاز،

با اندیشه اش جهان را روشنایی بخشید.

و با خردش هنجار هستی را آفرید،

تا بهترین اندیشه ها را نگاهدار و پشتیبان باشد،

ای مزدا اهورا، که هماره یکسانی،

با مینوی خود ،

ما را برافروز و بر افراز

زرتشت مردمان را به همکاری با این خدای دادگر و دانش افروز فرا خواند تا در پرتو کار و کوشش، خانمان  و روستا و شهر و کشوری آباد برای خود فراهم آورند و جهان بهتری برای زادمانهای آینده بر جای گذارند:

31/1

ای جویندگان دانش،

اینک برای شما،

این آموزشها و سخنان ناشنوده را ،

آشکار می سازم .

بی گمان ، این سخنان،

برای کسانی که با آموزشهای دروغ،

جهان راستی را،

به تباهی می کشانند ناگوار،

و برای دلدادگان مزدا بهترین است.

31/2

چون با این آموزشهای نادرست ،

گزینش راه بهتر، روشن و آشکار نیست،

من چونان آموزگاری

که برگزیده ی مزدا است،

به سوی شما می آیم،

تا هر دو گروه را بیاموزانم

چگونه برابر راستی زندگی کنند.

1/ 33

هرکس در این جهان،

کردارش می باید بر پایه راستی،

که آیین بنیادین زندگی است باشد.

33/2

هرکس که با اندیشه و گفتار و کردار،

با دُروندمی ستیزد،

و یا به او و به پیرو او،

راه نیک می آموزد و می نمایاند،

با باور و دلبستگی،

خواست مزدا را بجا آورده است.

45/1

اینک سخن می دارم،

گوش بدارید و بشنوید،

ای کسانی که خواهان شنودن اید،

و ای کسانیکه از راه دور و نزدیک فرا آمده اید،

همه ی این گفته ها را نیک به یاد بسپرید،

مبادآنکه،

آموزگار بد،

دگرباره زندگی شما را تباه کند،

و دُروند با گفته های خود و باورهای

نادرستش

شما را به گمراهی بکشاند .

45/3

اینک سخن می دارم،

از آنچه مزدا اهورای دانا،

در باره ی بنیاد آیین زندگی به من باز گفت،

کسانی که این پیام و گفت اندیشه انگیز را ،

آنچنان که من دریافته ام و می گویم،

به کار نبندند ، زندگی آنان در پایان،

همراه با دریغ و افسوس خواهد بود.

45/4

اینک سخن می دارم،

از آنچه در زندگی بهترین است،

و آن را در پرتو راستی یافته ام:

مزدا آفریدگار راستی است،

مزدا سرچشمه ی اندیشه نیک است ،

مزدا پروردگا رپارسایی،

و پارسایی مایه ی نیک کاری است،

و مزدای از همه چیز آگاه را نمی توان فریفت.

زرتشت می دانست که اگر دانش را در میان مردم بگستراند و مردمان را به نیک اندیشیدن، نیکو سخن گفتن، و کردوکار نیک برانگیزد دیری نخواهد پایید که:

- خدایان آریایی که تا آن زمان بر مغز و روان و اندیشه ی مردمان فرمانروایی می کردند از اریکه ی خدایی بزیر می افتند.

- کوی ها و کرپن ها تکیه گاه خود را از دست می دهند و دستاویزی برای دستیازی به جان و مال و مغز و روان مردمان بدست نمی آورند.

-  مردم از بندِ بردگیِ ننگینِ کیش بانان آزاد می شوند و در پرتو کار و کوشش و همپرسی با خرد و اندیشه خود،  زندگی بهتری برای خود و زادمانهای آینده فراهم می آورند.

ولی آرمانهای بزرگ به کار مایه های کار ساز  نیاز دارند، چیزی که زرتشت از آنها بی بهره بود.

در سرود یازدهم که یکی از زیباترین سرود های زرتشت است با تنهایی و تنگدستی، و بی بهره گی او از این کارمایه ها  او آشنا می شویم:

45/1

به کدام زمین روی آورم؟

و به کجا روم ؟

مرا از خویشاوندان و یارانم دور می دارند،

از همکاران نیز مرا خشنودی نیست !!

و نه از شهریاران کشور که هوا خواه دروغ اند ،

ای مزدا اهورا ،

چگونه می توانم ترا خشنود گردانم ،

46/2

ای مزدا اهورا،

من می دانم چرا ناتوانم!

نوای من اندک و کسان من کم اند،

من به تو روی می آورم ،

و از تو خواهان آن مهری هستم که،

دلدار به دلداده می بخشد،

در پرتو راستی ،

مرا از نیروی اندیشه نیک آگاه کن.

46/4

دُروندی که با کردار دشمنانه و زیانبار خود،

بزشتی زبانزد است،

پشتیبانان راستی را،

از پیشبرد زندگی مردمان

در شهر و کشور دور می دارد،

ای مزدا کسی که با جان با دروند بستیزد،

مردم را به سوی دانش نیک راه می نماید.

7 / 46

ای مزدا،

هنگامی که دروند آماده آزار من است،

جز فروغ تو و اندیشه به تو ،

چه کسی پناه من خواهد بود؟

ای اهورا،

از این دو فروزه ی روشنایی و دانایی است که

آیین راستی به کار بسته می شود،

پس نهاد مرا از این دستور آگاه بساز .

کوی ها و کرپن ها که با خیزش زرتشت چراغ زندگانی خود را در گذرگاه باد می دیدند، پیکاری سخت را سازمان دادند و هراسی بزرگ در دل او پدید آوردند:

34/8

ای مزدا،

براستی دروندان،

با کردارهای خود ما را هراسان می دارند!!

زیرا آنان،

برای مردم تباهی و ویرانی می آورند،

توانمندان شان به ناتوانان ستم می کنند،

با آیین تو دشمنی می ورزند،

و از اندیشه ی نیک می گریزند و روی می گردانند.

ولی این هراسی که زرتشت از آن یاد می کند دیرزمانی نپایید و جای خود را به خروشی جانانه سپرد . زرتشت با دلیری و با زبانی تند و تیز و دراز به همه ی باورها و آیین های پیشین پشت پا زد و با آفرینندگان تیره روزگاری مردمان به ستیزی جانانه برخاست و در رسوا کردنشان کوشید، سرود سی و دوم  گستره ی فراخدامن نبرد دلیرانه ی زرتشت را با این جهان ویرانگران تبهکار نشان می دهد:

32/3

ای کژ اندیشان!

همه ی شما و همه آنهایی که

با خیره سری شما را می ستایند،

دارای سرشتی زشت و نادرست و خودستا

هستید،

و این کردار فریبکارانه است

که شما را در هفت کشور، به بدی

زبانزد کرده است

32/4

بدین سان شما،

اندیشه ی مردم را

چنان پریشان و آشفته کرده اید

که بدترین کارها را انجام می دهند،

به دوستی با کژ اندیشان رو می کنند،

از اندیشه نیک دوری می جویند،

واز خرد خداوندی و راستی و پاکی می گریزند.

32/5

ای کژ اندیشان!

بدین سان شما،

با کردارهای بد اندیشانه،

و با اندیشه و گفتار و کردار زشت،

و نوید سروری به دروندان،

مردم را فریب دادید

و آنها را از زندگی خوب و جاودانه باز داشتید.

32/6

شاید گنهکار با رفتار خود

به کامیابی برسد و نام آور گردد

ولی ای مزدا اهورا،

تو که همه چیز را به یاد داری،

با بهترین اندیشه ها

آگاهی و می دانی،

در پرتو شهریاری تو ست که سرانجام

آیین راستی فرمانروا خواهد گشت.

32/7

از این گنهکاران

هیچیک نمی داند،

همانگونه که زندگی و آزمون گدازان آن

می آموزد،

پیشرفت از کار و کوشش است،

ای مزدا اهورا،

تو بهتر از همه از سرنوشت این کسان آگاهی.

32/9

آموزگار بد،

گفته های دینی را برمی گرداند و پریشان

می کند،

و با آموزشهای خود زندگی خردمندانه را تباه می سازد

و بدین سان مردم را از داشتن سرمایه ی گرانبهای

راستی و اندیشه ی نیک باز می دارد،

ای مزدا و ای راستی،

من با سخنانی که از دل برآید

به شما گله می آورم و پناه می جویم.

در این سرود روی سخن زرتشت  تنها با کوی ها و کرپن ها نیست، او پیروانشان را نیز می نکوهد و آنان را همتای دروندان و تباه کنندگان زندگی می شمارد و با همان زبان تند و تیز و دراز آنان را نیز سر زنش می کند:

32/11

ای مزدا،

همچنین کسانی زندگی را تباه می سازند که

دُروندان را بزرگ می شمارند!

زنان و مردان بزرگوار را از رسیدن

به بخشایش ایزدی باز می دارند،

و پارسایان و راستان را

از بهترین اندیشه ها

دور می دارند و می آزارند .

32/12

آنان با آموزشهای خود

مردم را از بهترین کارها باز می دارند،

زندگی مردم را با گفتار فریبنده تباه می سازند،

کرپن ها  را بر پارسایان

برتری می دهند،

و برای پیروان دروغ،

سروری می خواهند

و مزدا

برای چنین کسان و کارهای بد آنان

کیفری سخت نهاده است.

نبرد میان زرتشت و کیش بانان و پیروانشان اندک اندک  بالا گرفت و زرتشت ناگزیر خانه و کاشانه ی خود را رها کرده و راهی سرزمینهای دگر شد .

در سرزمینی دور از زادگاه خود با فرمانروای یکی از تبارهای آریایی بنام ویشتاسب آشنا گردید و توانست او و خانواده و تنی چند از پیرامونیانش مانند جاماسب و فرشوشتر ر ابه آیین خود بگرواند و انجمنی بنام انجمن مغان یا مهان پدید آوَرَد.

گرایش ویشتاسب و دیگر بزرگان به آیین زرتشت راه را برای پیروزیهای پیاپی فراهم آورد و آیین او را جاودانه ساخت.

 اگر چه زرتشت در نبرد با این جهان ویرانگران تبهکار به پیروزی رسید ولی شوربختانه زمانه به کام او نگشت، کوی ها و کرپن ها و اوسیج ها که تاب ماندگاری در برابر خورشید خرد را نداشتند به ژرفاهای تاریک پناه بردند و خود را از دیده ها پنهان ساختند، ولی دیر زمانی نپایید که اهرمن زاده یی بنام اسکندر به سرزمین زرتشت یورش آورد و خاندان هخامنشی را برانداخت و  همه ی ارزشها را دگرگون کرد.

این بهم ریختگی ارزشها و از میان رفتن اوستای کهن زمینه را برای خیزش دوباره ی کیش بانان کیش های دروغین پدید آورد و این تاریک اندیشان سیه دل توانستند دوباره از مغاک تاریک خود سر برون کشند و موریانه وار خرد مردمان را بجوند و پندار های بیمارگونه ی خود را بر جان و روان و اندیشه ی مردمان چیره بگردانند.  هنوز هم این کوی ها و کرپن ها و اوسیج های تبهکارند که با هیاهوی بسیار نمی گذارند نغمه های دل انگیز زرتشت بگوش جانها برسند و جهان تازه ای پدید آورند.

بادا که فرزندان زرتشت آنچنان که او«بپا خاست» و در تابش اندیشه های جهان آرای خود  جهان را به بهترین ارزش ها آراسته کرد، آنان نیز بپا خیزند و باگسترانیدن پیام او جهانِ بهتری برای خود و زادمان های آینده  فراهم آورند .

بادا که فرزندان پاک سرشت ایرانزمین  راه زرتشت پیش گیرند و با ایران ویرانگران تبهکاری که امروزه بر نیابوم اهورایی ما فرمانروایی می کنند بستیزند و ایرانزمین را از پتیارگی های آنان دور بدارند.

بادا که آیین زرتشت سرزمین ما را فراگیرد و آیین دیوان را براندازد.

ایدون باد و ایدون تر باد.

گاتها چیستند و چرا آنها را سرودها ی مینوی

می نامند؟

بهترین نیکی به دانشمندی برساد

که پیام راستین مرا،

پیامی که از روی آیین راستی

به رسایی و جاودانی، به کمال بی زوال می رساند

به مردم برساند و بیاموزاند،

برای چنین کسی شهریاری خدای دانا

در پرتو منش نیک گسترش پیدا خواهد کرد .

                  ( بند سوم  از سرود هشتم. برگردان دکتر علی اکبر جعفری)

گاتها کهن ترین و والاترین بخش اوستا هستند که در میان یسنا جا داده شده اند.

واژه «گاتها» از سوی بیشترین گاتها شناسانِ جهان  به چم (سرودها) گزارش گردیده است.

زبان گاتهایی یکی از زبانهای کهن هند و اروپایی و از خویشاوندان نزدیک زبان سانسکریت است، شوند اینکه آن را زبان گاتهایی می نامیم این است که بجز گاتها بن مایه ی دیگری از این زبان بدست ما نرسیده است .

این واژه در زبان پهلوی به پیکر« گاس» یا « گاه » درآمده که همدایش یا همکرد آن می شود « گاسان» یا «گاهان» ولی امروزه بیشتر به همان «گاتها» شناخته شده و بکار می رود. در زبان سانسکریت نیز این واژه گاثا گفته می شود. در نامه های  بسیار کهن دینهای برهمایی و بودایی«گاتا» به سروده یی گفته می شود که در میان سخنان ناسروده یا نثر جا گرفته باشد. گاثای اوستا نیز چنین بوده از همین رو «گاتها» نامیده شده اند.

اینگونه نوشتار در میان مردم جهان باستان، بویژه در میان تبارهای هندو اروپایی کاربرد بسیار داشته است، برای اینکه از دامنه ی سخن بکاهند آن را کوتاه کرده و بگونه یی در می آوردند که در یاد و ویر مردم بماند.

از کُهن ترین روزگاران تا به امروز، ایرانیان گاتها را سروده هایِ فرخنده یِ زرتشت دانسته و ارجی والا گذاشته اند  .

در اوستای روزگار ساسانی گاتها در سر نخستین نسک گاسانیک که ستوت یشت Stot yasht نامیده می شد جای داشت.

در یسنای 57 آمده است:

  «ما می ستاییم فرخنده سروش را، کسی که نخستین بار پنج گاتهای زرتشت سپنتمان مقدس را بسرود.» .

گاتها رویهم رفته هفده (هائیتی) یا بخش است که رویهم رفته 238  بند و 6000 واژه را در بر می گیرند . اینها کُهن ترین سرود هایی هستند که از روزگاران دور برای ما به یادگار مانده اند .

گاتها از دیدگاه زبانشناسی و شیوه ی جهان بینی و هستی شناسی با دیگر بخشهای اوستا ناهمسانی بسیار دارند، چه بسا واژه هایی که در گاتها آمده و در دیگر بخشهای اوستا نیامده و همانند آنها را تنها در کهن ترین نامه های  دینی برهمنان می توان پیدا کرد.

گاتها در روزگاری کُهن بخشی از نامه ی بسیار بزرگی بوده اند که هرمیپوس تاریخ نگار یونانی از آن یاد کرده است، این نامه در یورش اسکندر گجستک از میان رفت.

گاتها دارای پنج سرود است، به روشنی دانسته نیست که اشو زرتشت خود  این بخش بندی را بجا آورده و یا سپس تر پیروان او برای اینکه کار خوانش آنها را آسان تر کنند بنا بر وزن هر سرود و شماره  ی پاره های آن این بخش بندی را کرده اند.

هریک از این پنج بخش بنام نخستین واژه ی بند نخست آن  سرود بترتیب زیر نامگذاری گردیده است:

1 – اهنود گات  این گات که سرود نیایش یزدان  است رویهم رفته دارای هفت سرود و یک سد بند است:   از یسن 27 تا یسن  34 .

2-  اشتودگات یا  اُشتَوئیتی گاثا که سرود خودشناسی است از چهار سرود و 66 بند فراهم گردیده، از یسن 43 تا 46 .

3- سپنتمدگات  (سپنتامئینو گاثا ) خردِ افزاینده -   چهار سرود و 41 بند دارد از یسن 47 تا 50.

4 – وهوخشتر گات که سرود شهریاری نیک است تنها یک سرود و بیست و دو بند دارد. یسن 51

5 – وهشتوایشت گات ( وهیشتو ایشتی گاثا) یا بهترین آرزو. یک سرود و 9 بند دارد. یسن 53

در سرآغاز اهنودگات یک بند افزوده هست که بسیاری از گاتها شناسان آن را از خود زرتشت نمی دانند.

هر یک از این سرودهای پنجگانه دارای یک یا چند « هائیتی haiti » یا بزبان پهلوی « هات»  است که در پارسی امروز (فصل) ویا بخش یا بند  می گوییم.

یسن 35 تا یسن 41 را که « هَپتَ هاتی hapta haiti» یا هفت هات می گویند .

زبانی که گاتها به آن به نگارش درآمده بود چندین سده پس از زرتشت اندک اندک جای خود را به گویشهای دیگر سپرد و در فراموشخانه ی تاریخ جا گرفت ولی سرودهای زرتشت در یادها ماندند و سینه به سینه از زادمانی به زادمان دیگر رسیدند و سرانجام اوستای نوین آنها را در دل خود جا داده و به ما رسانید.

نزدیک به دویست سال پیش اوستای روزگار ساسانی نگاه  برخی از دانش پژوهان اروپایی را بسوی خود کشاند و کارِ  بررسیهای ژرف در اوستا آغاز شد.

یکی از نخستین راهیان اوستا شناسی در جهان امروز آنکتیل دوپرون Anqutill Duperron  فرانسوی بود. او در سال 1754 زمانی که بیست ساله و دانشجوی زبانهای خاوری بود به برگهایی از رونوشت وندیداد دست یافت  و چنان برانگیخته شد که سرانجام بنام یک سرباز به پیشکاری کمپانی هند شرقی درآمد و راهی هندوستان شد. در آنجا در پیشگاه موبد داراب کرمانی و موبد جاماسب، زبان اوستایی آموخت و با نوشتارهای ارزشمند خود راه را بر دیگر پژوهندگان اروپایی هموار گرداند.

از دیگر کوشندگانی که در زمینه ی اوستا شناسی نامهای بزرگ از خود برجای گذاشته اند باید از: ویلیام جونز -   امانوئل راسک – اوگن بورنوف– شپیگل – جیمز دارمستتر - مارتین هوگ – وست – تارا پوروالا – دوشن گیمن و بس بسیاران دیگر نام برد.

در اینجا بد نیست که با دیدگاه چند تن از اوستا شناسان  نامی جهان در باره ی گاتها آشنا شویم.

نیبرگ که از اوستا شناسان نامی است  می نویسد:

« ...اگر سر آن داشته باشیم که گاتها را بخوانیم یکسره به جهان دیگری جز آنچه در مهر یشت هست در می آییم . همه چیز در اینجا کهن تر و نا پیداتر از آنجا است . دورنمای جغرافیایی در این متنهای دینی که همه چیز در آنها پیرامون مرکز دین می گردد در میان نیست.

زبان گاتها بسی باستانی تر و سبک آن از آن گونه دیگر است. در اینجا ما با شعر یکدست آریایی باستان سروکار داریم.  شعری که از نظر فنی به «ریگ ودا» نزدیک می شود و فرگشت دور و درازی را پشت سر گذاشته است. گاتها در یک شکل و قالب منظوم ِ استوار و یک زبان هنری است با بافت واژه های هنرمندانه و قواعدی معین،  همین نکته کار ما را که از قالب به محتوا رسیدن است دشوار می کند...» .

استاد دکتر علی اکبر جعفری در نامه ی ارجمندی بنام «ستوت یسن» می نویسد:

« .. گاتها معجزه وار دست نخورده و بی کم و کاست مانده و بما رسیده و این دو انگیزه داشته:  یکی به نظم بودن آن زیرا هم شعر را می توان به آسانی از بر کرد و هم کمتر می توان در آن دست برد و دوم آنکه هر خواننده و نویسنده ایمان و باوری بی مانند و ارج بس بزرگی به این کلام الهی و سخنان الهامی داشته است و بخود اجازه ی تحریف ولو آنکه برای تشریح باشد نداده در اینجا از یکسوی باید به خدای مهربان و نگهبان همه سپاس را گزارد که پیامی را که زرتشت رساند به درستی از آغاز تا انجام از هر گزندی نیک نگاه داشته و از سوی دیگر باز بر همه ی موبدان آفرین خواند که طی هزاران سال آن را چنان به لهجه ی شیرین اشو زرتشت حفظ کرده اند در جایی که در بقیه بخشهای اوستا تحریف ها و دستبردها و افتادگیها رخ داده است».

استاد دکتر آبتین ساسانفر در سرآغاز گرامی نامه ی گاتاها « برگردان هفت هات نخستین» می نویسد:

« گاتاها سروده ی های زرتشت ، یکی از کهن ترین نوشته هایی است که در جهان بر جای مانده است. اگر کسانی به معجزه و کارهای بیرون از توان انسانی باورد داشته باشند، پایدار ماندن گاتاها پس از گذشت آن همه رویدادهای ویران کننده، خود بزرگترین معجزه است.  پیشینه ی شناسایی با این گنجینه ی دانش فلسفی و اخلاقی برای جهان غرب فقط به دویست سال پیش می رسد. زمان زرتشت را از 600 تا نه هزار سال پیش از میلاد روایت کرده اند، در حالیکه بر اساس بررسی های استاد بهروز، اشو زرتشت 1768 سال پیش از میلاد به جهان آمده و در سن هفتاد و هفت سالگی جهان را بدرود گفته است و گو اینکه دانش اوستا شناسی در دو سده گذشته با بدست آمدن اسناد و کشفیات جدید پیشرفت کرده است ولی نباید انتظار داشت از راه بررسی دانشمندان غربی که هر کدام به نوبه ی خود دارای تعصبات مذهبی و ملی هستند، گاتاها و اندیشه های فلسفی زرتشت را بتوان شناسایی کرد . نظریات هر یک از زبانشناسان و دانشمندانی که خواسته اند در زمینه ی اوستا شناسی تئوری و عقیده ای ارائه کنند گو اینکه از سوی گروه زیادی هم استقبال شده باشد پس از مدت کوتاهی از ارزش افتاده و اعتبار خود را از دست داده است و در زمان حاضر نیز تمام تئوری ها و نظریاتی که از سوی زبانشناسان غربی اظهار می شود چون نمی خواهند به اصول خداشناسی ( تئولوژی ) و ریشه های فلسفی اندیشه های زرتشت توجه کنند، بیشتر نظراتشان بر پایه ی حدس و گمان استوار است و نشان دهنده عظمت اندیشه های اشو زرتشت نیست. این وظیفه ایرانیان است که در راه شناخت هویت خود بکوشند تا فرهنگ بزرگ ملی بشکل درست و با تمام ویژگی های خود ارائه شود.

به شناسایی زرتشت و ریشه ی اندیشه های ایرانی نباید فقط  جنبه دینی داد چون بلافاصله چنین برداشت می شود که این فعالیت نوعی فعالیت دینی است و در نتیجه ایجاد کشمکش  و در گیریهای مذهبی خواهد کرد. در حالیکه زرتشت بیش از هر چیز یک دانشمند، فیلسوف و حکیم است و اندک خرافات مذهبی در سراسر گاتاها بچشم نمی خورد و از اوستا تنها چیزی که به زرتشت و دین زرتشتی تعلق دارد همان گاتاها است. در زمانی که دولتهای ایرانی نیمی از جهان را زیر قدرت و نفوذ اداری خود داشتند و به آسانی میسر بود دین خود را رواج دهند از این کار پرهیز می کردند. تحمیل دین و عقیده  یک اندیشه ی غیر ایرانی است. از سوی دیگر اصول فکری و فلسفی گاتاها اصولی کلی و جهانی است که هر کس در هر زمان می تواند حقیقت آن را دریابد، اگر خواست آنرا بپذیرد، اگر نخواست نپذیرد، مانند یک ایدئولوژی و اندیشه ی فلسفی، آزاد اندیشی و گزینش راه و روش به پیروی از خرد یکی از آموزشهای اصلی دین زرتشت است و به این اصول فلسفی و اجتماعی که بیش از سه هزار و هفتصد سال پیش آموزش داده شده هنوز گروه زیادی از انسانها ی پیشرفته پای بندند . (تمام).

گاتها در بردارنده ی همه ی سخنان و آموزه هایی هستند که ما بنام دین زرتشت می شناسیم و از راه آنهاست که می توانیم به هستی شناسی زرتشت راه پیدا کنیم و پیام ورجاوند او را بشناسیم.

زرتشت سخنانی گفت و سرود که پیش از او هیچکس نگفته و نسروده بود، چنانچه خود در بند سوم سرود بیست و هشتم یسنا می گوید:

ای راستی و ای منش نیک،

و ای مزدا اهورا،

من برای شما می سرایم،

با سرودی که پیش از این کس نسروده است.

تا توانایی مینوی و پارسایی،

در ما فزونی گیرد.

از زمان زرتشت تا به امروز سخنسرایان بیشمار پا به میدانِ هستی گذاشته و با سرودن  ترانه ها و چکامه ها و شاهنامه ها و رزمنامه های شورانگیز به زبانهای گوناگون، گلستان ادب جهان را پر رنگ و بو کردند، ولی هیچ سخن سرایی تاکنون نتوانسته بر زرتشت پیشی گیرد و سخنی فراتر از « اندیشه ی نیک » –  « گفتار نیک » – و « کردار نیک»  او بسراید.

اگر نیک بنگریم بروشنی دیده خواهد شد که تنها آن بخش از ادب جهانی جاودانه مانده است که  خمیر مایه اش از این سه پرتو خداوندی بهره گرفته باشد.

جاودانگی « شاهنامه ی فردوسی» تنها برای این نیست که به پارسی سره سروده شده و از سرفرازی های مردم ایران در آن سخن بمیان آمده است، جاودانگی شاهنامه برای این است که سه گوهر اندیشه و گفتار و کردار نیک همانند خیزابه های دل انگیز یکی پس از دیگری سر بر می آورند و چشم انداز خواننده و شنونده را شور زندگی می بخشند.  هر سروده و چکامه یی که از این سه گوهر خداوندی بی بهره باشد، پس از اندک زمانی در خاکروبه های زمان گم می شود و نشانی از آن برجای نمی ماند، از این روی با دلیری می توان گفت که زرتشت خمیر مایه ی شاهنامه ها ی کلان را سروده است.

زرتشت از راستکاری – از پیمانداری – از نو شوندگی- نوسازی –  از آباد کردن خانمان و روستا و شهر و کشور– از میهن پرستی –  از مهرگستری – دادگری – شاد زیوی - شادی پراکنی – نیک اندیشی و نیک گفتاری و نیک کرداری – از منش والا – از شهریاری –  از رسایی و جاودانگی و از بسیاری دیگر از ارزشهای والای مردمی سخن گفت و زنان و مردان جهان را برانگیخت تا آموزه های او را پی بگیرند و دستیاران خدا در کار آفرینش جهان باشند.

از آنجا که زرتشت به ریزه ها  نپرداخته و کاری بکار زندگی روزمره ی مردم نداشته است به همین هفده سرود کوتاه بسنده کرد و گاتهای خود را چنان خورشیدی درخشان در آسمان تاریخ  اندیشه فراز آورد:

34/1

مزدا اهورای همه توانا ،

چنین بر نهاده است،

که شادمانی از آن کسی است

که به دیگران شادمانی بخشد،

من برای پیشرفت و نگاهداشتن  آیین راستی

خواهان استواری و توانایی هستم .

ای پارسایی،

آن پرتویی را

که پاداش زندگی نیک منشانه است ،

به من ارزانی دار.

ولی چرا گاتها را « سرود های مینوی» می نامند؟.

 مَینُو همان (پَردیس)یا (سرای درخشان) و (بهشت) است، راهیان راه زرتشت براین باورند که اگر مردمان به رهنمودهای ساده و آسان  زرتشت گوش فرا دهند و آنها را در زندگانی روزمره ی خود به کار گیرند، می توانند بهشت را بر زمین آورند و چهره ای بهشتی به زندگانی خود بخشند.

زرتشت پیامبر است  یا فیلسوف ؟

زَرتُشت  از جای برخاست و

شتابان به بیرون از خانه روان شد و

دانش را چنین ستود:

ای راست ترین دانشِ مَزدا آفریده ی اَشَوَن!

اگر تو پیش از من می روی  چشم به راه من بمان.

اگر تو از پی من می آیی به من بپیوند.

                            ( دین یشت کرده ی یکم- برگردان جلیل دوستخواه )

پیش از پاسخ به این پرسش، نخست خوب است بدانیم که «فیلسوف» کیست و جایگاه «پیامبر»  کجاست، بدون شناخت بیخ و بن این دو واژه و کاربرد آنها هر پاسخی می تواند نادرست باشد و گمراهی بزرگ پدید آورد، از اینرو شایسته است که با شکیبایی بیشتری به کرانه های گوناگون این دو برنام بنگریم  .

برخی از واژه نامه ها واژه ی «فیلسوف» را که برآمده از زبان یونانی است دوستدار دانش  دانسته اند * ابولقاسم پرتو – واژه نامه – پوشنه ی دوم

بیشک این یک برگردانِ رسایی نیست،  چرا که بسیاری از مردم «دوستدار دانش» اند ولی فیلسوف نیستند! پس فیلسوف باید ویژگیهای دیگری  داشته باشد که هر دوستدار دانش ندارد.

برخی دیگر فیلسوف را در رده یی بالاتر از دانشمند جا داده و گفته اند که دانشمند در یک یا چند  زمینه ویژه کار است، مانند پزشک در پزشکی و کیهان شناس در کیهان شناسی و جز اینها، ولی فیلسوف در همه زمینه های دانش به چون و چرا  می پردازد و می خواهد به بیخ و بن چیز ها راه یابد . ** (لغت نامه ی دهخدا و فرهنگ معین ) .

برخی دیگر گفته اند فیلسوف کسی است که می کوشد از راه سخنوری و برهان آوری، درستی  یک گمانه و نادرستی گمانه های دیگر را بنمایاند .

برخی دیگر فلسفه را یک سرگرمی ذهنی دانسته و گفته اند فیلسوف کسی است که زندگانی خود و دیگران را با سخنان بیهوده تباه می سازد!.. راستی را نمی داند ولی یک ریز دم از راستی می زند!.. از زیبایی سخن می گوید بی آنکه بداند زیبایی چیست!.. آناتول فرانس می گفت: بباور من ما هرگز بدرستی نخواهیم دانست که چرا یک چیز زیبا است !..

برخی گفته اند: فلسفه چیزی نیست بجز یک بازی کودکانه در میدان اندیشه که راهی بسوی «راستی» و شناخت رازوارگی های جهان ندارد.

اینها می گویند:

فلسفه راهی برای شناخت زیبایی نیست ونکه کوششی است برای ساختن سازه یی بزرگ با واژه های میان تُهی!.. بدین شیوه فلسفه بس بسیاران را فریب داده و بس بسیاران دیگر را از کوشش برای شناخت رازوارگیهای هستی باز داشته است .

فلسفه نتوانسته کسی را دگرگون کند، فلسفه مردم را دچار سرگشتگی می کند ولی هرگز یک دگرگونی سازنده در زندگانی آنها پدید نمی آورد!.

فلسفه فریبکار بزرگی است که سخنان دلفریب برای سرگرمی کودکانه به مردم می دهد و آنان را ببازی وامیدارد، بازیگران این میدان، کودکان بزرگ سالند!..نگاه کنید به:

Zarathushtra the laughing prophet

Bnagwan Shree Rajneesh

Published by The Rebel Publishing House GmbH

در ایران پس از اسلام بویژه در سده های پنجم و ششم، فلسفه چیز پلیدی دانسته شد ، در یک چهارپاره که آنرا از خیام دانسته اند آمده است :

          دشمن بغلط گفت که من فلسفیم

                      ایزد داند که آنچه او گفت نیم!

          لیکن چو در این غم آشیان آمده ام

                آخر کم از این که من بدانم که کیم؟

بیزاری از فلسفه بگونه یی در ایران گسترش یافت که خاقانی در نکوهش آن گفت:

            نقد هر فلسفی کم از فلس(1) است

                        فلس در کیسه ی عمل منهید

            مرکب(2) دین که زاده ی عرب است

                           داغ یونانش بر کفل منهید

             قفل اسطوره ی ارستو را

                            بر در احسن  الملل منهید

نقش فرسوده ی فلاتون را  برطراز(3) مهین حلل(4) منهید

فلسفی مردِ  دین مپندارید حیض(5) را جفت سام یل منهید

1- پشیز – پول سیاه

2- چارپای که بر آن سوار شوند

3- معرب تراز - زینت و نگاره های جامه

4- جامه های نو و زیبا

5- زنی که در چرخه ی ماهانه بسر می برد و بی نماز می شود !

 تورو  Thoreau می گوید:

برای فیلسوف شدن داشتن افکار باریک و حتی تاسیس  یک مکتب خاص فلسفی نیازی نیست، همین بس که حکمت را دوست بداریم و بر پایه ی آن زندگانی ساده و مستقل و اطمینان بخش داشته باشیم. ویل دورانت – تاریخ فلسفه رویه دوم

برخی دیگر نیز گفته اند که:

فلسفه همانند شطرنج بی فایده، مانند جهالت  تاریک، و مثل خوشی بی ثمر است.

سیسرون گفته است:

« هیچ چیز پوچ و بی معنی نیست که در نوشته های فیلسوفان پیدا نشود»...

بدون شک فیلسوفانی هستند که همه ی  اقسام حکمت را دارا هستند بجز عقل سلیم! و بسا پروازهای فلسفی که نتیجه ی رقت و انبساط هوای مجاور بوده است. همان

ویل دورانت می گوید:

فلسفه تعبیر فرضیِ مجهول است (چنانکه در ماوراء الطبیعه دیده می شود) و یا تعبیر فرضیِ اموری است که بدرستی و چنانکه باید هنوز معلوم نشده است (همچنانکه در علم الاخلاق و فلسفه ی سیاسی مشاهده می گردد)  فلسفه نخستین شکافی است که در حصار حقیقت رخ می دهد.* همان

سقراط به کریتون  چنین می گفت:

    خردمند باش و نگاه مکن که آیا فلاسفه خوب یا بد بوده اند، بلکه به خود فلسفه بنگر،  بکوش تا آن را به ژرفی بررسی کنی، اگر بد است بکوش تا مردم را از آن برگردانی ولی اگر چنان است که من می پندارم آن را دنبال کن و بکار ببند و با شهامت و دلیر باش. **همان

   چرا این روزها دیگر فلسفه محبوب نیست؟ و فرزندان او  یعنی علوم، دارایی او را میان خود تقسیم کرده و خود او را با ناسپاسی و سنگدلی جان فرسا تر از بادهای سخت زمستانی از در بیرون رانده اند؟ همچنانکه فرزندان لیر شاه با او کردند؟  روزگاری بود که تواناترین مردان برای جان سپاری در راه آن آماده بودند، چنانکه سقراط شهادت در راه فلسفه را بر گریز از برابر دشمنان آن برگزید و افلاتون برای تشکیل یک دولت فلسفی دوبار جان خود را به خطر انداخت ، مارکوس اورلیوس آنرا از تاج و تخت خود دوست تر می داشت و برونو برای وفاداری به فلسفه زنده به آتش افکنده شد.  روزگاری بود که پادشاهان و پایان از او می ترسیدند و برا ی جلوگیری از زوال حکومت خود پیروان او را به زندان می انداختند. آتن پروتاگوراس را از خود براند و اسکندریه در برابر هیپاتی بلرزه درآمد ، کمک شاهانه ی اسکندر ارستو را دانشمند ترین مرد تاریخ ساخت، پادشاهی دانشمند ، فرانسیس بیکن را تا پیشوایی انگلستان بالابرد و از او در برابر دشمنانش پشتیبانی کرد.

روزگار درخشانی بود آنگاه که فلسفه همه ی مناطق علوم را زیر پر داشت و پیش آهنگ تمام پیشرفتهای علمی و عقلی بود. در آن روزگار فلسفه محترم بود و چیزی شریف تر از حقیقت دوستی نبود،  اسکندر دیوجانس را پس از خود نخستین کس می دانست و دیو جانس از اسکندر می خواست که آنسو تر رود تا بدن شاهانه اش آفتاب را از او نگیرد!! . سیاستمداران و صاحب نظران و هنرمندان به رغبت به سخنان اسپازیا گوش می دادند و ده هزار طالب علم راه پاریس را در پیش می گرفتند تا از آبلارد حکمت آموزند. فلسفه آن پیر دختر کم رویی نبود که در برجی بسته به گوشه یی بنشیند و از زندگی خشن این جهان دوری گزیند، چشمان درخشان او از روشنایی روز نمی ترسیدند، او همواره خود را به خطر می افکند و در دریاهای ناشناس به سفر های دور و دراز می پرداخت. آنکه روزی یار و ندیم شاهان بود می تواند به مناطق تنگ و باریکی که اکنون در آن زندانی شده است خرسند شود؟ پرتو رنگارنگ فلسفه روزی تا تاریکترین گوشه های روح می تافت و آنرا گرمی و روشنی می بخشید ولی امروز بنده ی شرمسار علوم گوناگون و پایبند اصول اسکولاستیکی است. آنروز در مملکت عقل ملکه ی پر کبر و نازی بود و خادمان خوشبختش او را می پرستیدند امروز آنهمه زیبایی را از دست داده و اندوهگین در کناری ایستاده است و مورد توجه کسی نیست.  فلسفه امروز دیگر محبوب نیست!! زیرا روح خطر جویی را از دست داده است، پیشرفت ناگهانی علوم مناطق پهناور سابق او را یکی پس از دیگری از دستش گرفته است: « مبحث کائنات cosmology  جای خود را به علم نجوم و زمین شناسی داده است (فلسفه طبیعی)  به زیست شناسی و فیزیک بدل گشته و در همین روزگار ما (روانشناسی)  از تنه ی علم النفس سابق سر بر زده است. او همه ی مسائل واقعی و قطعی را از کف داده و دیگر با طبیعت ماده و سرّ حیات سرو کار ندارد. مساله اراده که فلسفه در باره ی آزادی آن در صدها معرکه فکری وارد شده بود اکنون در زیر چرخهای زندگی نو خرد شده است. روزگاری بحث در مسائل مربوط به « دولت »  خاص او بود ولی اکنون میدان تاخت و تاز مردمی کوته نظر شده و کسی در آن باب از فلسفه مشورت نمی جوید. برای فلسفه دیگر چیزی جز قُله های سرد ماوراء الطبیعه و معماهای کودکانه در باره ی کیفیت معرفت و مناقشات مغلق در علم الاخلاق نمانده است و آنها نیز تاثیر در سرنوشت انسان ندارند و حتی روزی خواهد آمد که این قسمتها نیز از وی گرفته خواهد شد و علوم نوین پدید خواهد آمد که در این مسائل با خط و اندازه و پرگار بحث خواهد کرد و شاید اصلا روزی بیاید که دنیا فراموش کند که فلسفه ای بوده که روزی دلها را تکان داده و افکار مردم را رهبری می کرده است.* ویل دورانت – لذات فلسفه رویه ی ششم.

توماس هابز Thomas Hobbes  فیلسوف انگلیسی می نویسد:

     « غایت یا مقصود فلسفه آن است که بتوانیم از اثرها یا معلولهایی که پیش تر دیده ایم سود گیریم یا تا جایی که از عهده ی ماده و نیرو کوشایی بر می آید، با گماردن اجسام بر یکدیگر اثر ها یا معلولهایی همانند آنهایی که در ذهنمان تصور می کنیم برای راحت زندگی بشر فراهم آوریم . ** فردریک کاپلستون: فیلسوفان انگلیسی –  برگردان امیرجلال الدین اعلم -رویه 15

با اینکه فرزانگان بزرگ نامی مانند دوشن گیمن و بسیاری دیگران زرتشت را استاد فیساغورس در فلسفه و اختر شناسی و دیگر دانشها شناخته اند، ولی با اینگونه  ستایه ها که در گستره ی ادب جهانی در باره ی «فیلسوف» آمده است شایسته بدیده نمی رسد که زرتشت را «فیلسوف » بنامیم .

بباور نویسنده جامه ی تنگ  فیلسوفان برازنده ی بالای بلند زرتشت نیست. زرتشت بسی بالاتر از آن است که یک فیلسوف نامیده شود.

اکنون ببینیم که «پیامبر» چه ویژگی هایی دارد، آیا می شود با دل آسودگی اشو زرتشت را یک «پیامبر» نامید؟.

لغت نامه ی دهخدا واژه ی « پیامبر»  را چنین گزارش کرده است:

آنکه واسطه ی ابلاغ سخنی باشد از کسی به دیگری  خواه به زبان خواه به نامه .

آرِش این سخن این است که «پیامبر» از خود هیچ اندیشه و خواست و آهنگی ندارد، همه ی گفتار و کردار او  برآمده از فرمان دیگری است، او تنها آورنده ی پیام است و کاری به خوب و بد آنچه که می گوید ندارد!.

با این ویژگی که لغت نامه ی دهخدا برای «پیامبر» برشمرده است ، آیا می توان زرتشت را «پیامبر»  دانست؟.

آیا در جایی دیده ایم که اهورامزدا به سراغ زرتشت برود و او را به رساندن پیامش به مردمان  برانگیزد؟

آیا می توان گفت که اشو زرتشت « واسطه ی ابلاغ سخن اهورا مزدا»  بوده است؟.

لغت نامه ی دهخدا بی آنکه شناخت درستی از چگونگی پیام زرتشت داشته باشد می نویسد:

«... اشو زردشت اسفنتمان، پورِ پوروشسب از اهالی ری بود که در زمان گشتاسب  مبعوث به پیغمبری گشت!..».

آیا این سخن با درونمایه ی گاتهای زرتشت سازگار است؟.

 دکتر محمد معین نیز در فرهنگ خود در زیر واژه ی زرتشت آورده است:

پیامبر ایران باستان از خانواده ی سپیتمه، کیش آتش پرستی را او بهم رسانید و کتاب زند را او در آورد!..

آیا  به راستی به اینگونه سخنان  باید بها داد چون گویندگانشان نامهای بزرگ دارند؟.

محمد حسین خلف تبریزی در پوشنه ی دوم برهان قاطع در زیر نام زردشت آورده است:

شخصی که دین آتش پرستی را بهم رسانید و احوال او در لغت زرتشت بتفصیل مذکور شده است، و بعضی گویند زردشت بزبان سریانی نام ابراهیم علیه الاسلام است! و بعضی دیگر گویند که زردشت و بُرزین هر دو امامان ملت ابراهیم بودند!...

مسعودی در باره ی زرتشت نوشته است:

گویند زرادشت پسر اسبیمان بود وی پیغمبر مجوس است و کتاب معروف را همو آورده که بنزد عامه بنام زمزمه؟! معروف است و بنزد مجوسان نام آن بستاه؟! است. بنظر ایشان زرادشت معجزات محیرالعقول آورده و از اتفاقات کلی و جزیی جهان پیش از حدوث آن خبر داده است و کتاب او بر اساس شصت حرف الفبا منظم شده و در هیچیک از زبانهای دنیا بیشتر از این حروف نیست.  زرادشت این کتاب را بزبانی آورد که از آوردن نظیر آن عاجز بودند و کُنه معنی آن در نمی یافتند این کتاب در هجده هزار مجلد بطلا نوشته بود که مندرجات آن وعده و عید و امر و نهی و دیگر آداب شریعت و عبادات بود و شاهان پیوسته به مندرجات این کتاب عمل می کردند و چون از فهم آن کتاب عاجز ماندند زردشت تفسیری بیاورد و تفسیر را زند نامید آنگاه برای تفسیر نیز تفسیری بیاورد  آن را پازند نامید!..  مروج الذهب – برگردان ابولقاسم پاینده – رویه 224

جریر تبری در تاریخ خود می نویسد:

    هشام گوید: ظهور زرادشت که مجوسیان وی را پیغمبر خویش پندارند به روزگار بُشتاسب بود و به پندار جمعی از علمای اهل کتاب زرادشت از مردم فلسطین بود و خادم یکی از شاگردان ارمیا بود و مقرب او بود و با وی خیانت کرد و دروغ گفت و نفرینش کرد و لک و پیس گرفت!! و به دیار آذربیجان رفت و دین مجوس را بنیاد کرد و از آنجا پیش بشتاسب رفت که به بلخ مقر داشت و چون پیش وی شد و دین خویش را وانمود ..  تاریخ طبری – برگردان ابولقاسم پاینده – پوشنه ی دوم – رویه 456

ابن ندیم می نویسد:

    هنگامی که گشتاسب به پادشاهی رسید، نوشتن گسترش یافت و زرتشت اسپنتمان، آیین گذار مجوس نمایان شد و کتاب شگفت انگیز خود را که به همه ی زبانها بود نشان داد . و مردمی که خود را به آموختن خط و نوشتن حاضرکرده و مهارت یافته بودند بسیار شدند .. ابن مقفع گوید ایرانیان را هفت نوع خط است که یکی از آنها به نوشتن دین اختصاص داشت و «دین دبیره» نامیده می شد ...پادشاهان ایران در زمان زرتشت و جاماسبِ حکیم اوستا را نسخه برداری کردند و به چین و هند فرستادند.  الفهرست – برگرفته از: امید عطایی-  پیامبر آریایی 35

دکتر مری بویس Marry Boyce  می نویسد:

از روی ظرافت سبک گاتها آشکار است که تنها کسی می توانسته اینچنین با کامیابی، اندیشه های نو و برانگیخته را در قالب های ادبیِ دشوار سنتی بریزد و از عهده ی به نظم کشیدن این سرودها برآید که آموزشهای حرفه ای پیگیر و طولانی دیده باشد...

 از سروده های با شکوه زرتشت بر می آید که استعداد ذاتی  او را به فراسوی مطالعات نظری جذب می کند. در جستجوی استادان متبحر در دانش های الهامی و آموزگارانی که از راه اشراق به مقامات معنوی می رسند بر می آید . خود را آگاه و محرم اسرار (وئدمنا Vaedemna) می خواند . سروده ی غرا و شکوهمند یَسنای  چهارم سَبکی را می سراید که تنها الهامات را با آن می توان ابراز کرد...

صور خیال گاتها به مراتب از مثل هایی که در تورات و انجیل آمده پیچیده تر و ژرف تر است...

آنچه سروده ی  زرتشت را سزاوار آفرین می کند کاربرد اینگونه صور خیال برای نمودن تعالیم اخلاقی است... گاتها به شیوه ی ظریف و راز آلودِ محافل روحانی سروده شده است  (تاریخ کیش زرتشت پوشنه یکم 304،290،289،257)

بسیاری دیگر از پژوهشگران باختری روزگار ما نیز زرتشت را پیامبر نامیده  و کیش او را «کهن ترین دین وحی شده» به شمار آورده اند.

هم سدا با  پژوهشگران باختری بسیاری از فرزانگان ایرانی هم  با تکیه بر پاره یی از سخنان زرتشت او را «پیامبر»  دانسته و پیامش را « وحی الهی» شمرده اند:

مهرداد مهرین  می نویسد:

   در زندگانی زرتشت (پیامبر) بزرگ آریایی آنچه همه ی شرح حال نویسان را گیج کرده قدمت او استپ. (آیین راستی – انتشارات فروهر)

پروفسور طاهر رضوی زرتشت را پیغمبر ایران نامیده است.  (پارسیان اهل کتابند- انتشارات فروهر)

مانک جی نوشیروان جی دهالا  فرزانه ی پارسی می نویسد:

پیامبر ایران با ایمانی کامل دین خود را دین جهانی معرفی کرده و آن را رسالتی از جانب اهورامزدا می شمارد . ( خداشناسی زرتشتی – برگردان رستم شهزادی)

موبد جهانگیر اشیدری می کوشد تا گوشه هایی از زندگی «پیامبر» را به ما نشان دهد. ( دین و آموزشهای اشو زرتشت – انتشارات فروهر – چاپ نخست 1381)

زنده یاد موبد آذرگشسب  در پیشگفتار گزارش گاتها می نویسد:

     « از آن گذشته باید توجه داشت که این تعالیم آسمانی وسیله پیامبری سروده و آزموده شده است که از این سرزمین برخاسته و بنا بر ذوق و احساس مردم این سرزمین هم بهتر از دیگران می تواند در درک و بیان واقعی آن شایستگی داشته باشد».

موبد اردشیر خورشیدیان زرتشت را پیامبر یکتاپرست  نامیده و می نویسد:

     اشو زرتشت نخستین پیامبر یکتاپرستی در جهان است که در 3738 سال پیش (1738) پیش از میلاد به «پیامبری» برگزیده شد و دین را تعریف کرد و فرهنگ دینی را بنیاد گذاشت.( مراسم مذهبی و آداب زرتشتیان – انتشارات فروهر)

مهرداد ایزد پناه می نویسد:

    زرتشت  چون مورد وحی قرار گرفت و به پیامبری مبعوث شد و آغاز رسالت کرد متنفذان، روحانیان و نجبا که وی را مبتذع و رافضی می شمردند ، انجمن کرده و به تبعیدش حکم کردند . (آشنایی با دین زرتشت – انتشارات محور)

اینها نمونه هایی بودند از داوریهای فرزانگان دیروز و امروز که زرتشت را پیامبر شمرده و پیامش را «وحی الهی» نامیده اند .

دانشگاه جهانی کورش بزرگ نادرستی اینگونه سخنان را در دومین گامه ی دین شناسی « دانشپایه ی کرکس» نشان خواهد داد

ریشه و معنای کورُش (1)

آیا ذوالقرنین پیشنام کوروش بوده است؟!

یا پیشنام اسکندر یا پیشنام موسا؟!

« دکتر ناصر انقطاع»

      در هیچیک از فرهنگنامه ها، معنای واژه ی (کوروش) را بدرستی ننوشته اند. در واژه نامه ی استاد دهخدا، و فرهنگ استاد محمد معین، و یکی دو فرهنگنامه ی دیگر تنها نوشته اند: واژه ی «کوروش» در پارسی باستان «کورو Kuru » در صیغه مفرد مذکر، حالت اضافی (مضاف الیه)، «کوراوش Kurush» است!

می بینیم که هیچ اشاره یی به معنای راستین این واژه نشده است.

در واژه نامه های بیگانه مانند {اشتین گاس } نیز در برابر نام « کورُش» بی آنکه به معنای واژه بپردازند تنها نوشته شده است ( The King of Persia پادشاه ایران).

از این رو، منِ نویسنده، با آگاهی که از تیره ی مادر وی (ماندانا) داشتم و می دانستم که از تیره ی «ماد» بوده، با دوستان فرهیخته کُرد خود در این زمینه به کنکاش پرداختم و به آگاهی های ارزنده یی دست یافتم.

همانگونه که آمد این واژه ریشه ی کُردی (مادی) دارد و در زبان پارسی کهن KURA-USH یا KURA گفته می شد. و این نام در سنگ نوشته های « عیلامی » (کو- راش Kurash ) و در سنگ نوشته های بابلی (کورا – آش Kura-Ash ) و سرانجام در زبان یونانی (کوروس Kuros) گفته و نوشته شده است.

ریخت لاتینی واژه ی « کورُش» (Cyrus) است که در انگلیسی «سایرس» و در فرانسه « سیروس» گفته می شود و در زبان عبری به آن ( כֹּרֶשׁ Koresh ) می گویند.

ریشه یابی واژه ی« کورُش»

          با بررسی ای که در زمینه ریشه و مانای واژه ی یاد شده انجام شد، روشن شد که واژه ی کورُش دارای دو بخش است:

        یکی « کورا Kora» یا « کورا Kura» یا «کُورَ» که در گویش مادی ( کُردی کنونی ) به معنای« پسر» آمده است. بخش دیگر  واژه یا پسوند « اُشا Osha» یا « اَشا Asha» است به مانای« راستی » نظم و دقت.

   بیشترینه ی پژوهندگان بر این باورند که بخش دوم نام « کورُش» ( اُشا یا اَشا) از ریشه ی « اَشو» پیشنام زرتشت آمده است، به معنای (بهشتی) که واژه ی « اَشَم » نیز از همین ریشه است. و این گروه بر آنند که «کورُش»  یعنی « پسر بهشتی» یا « پسر راستین»، و دسته یی دیگر « اَشا» را به معنای نظم و ترتیب دانسته و بر آنند که « کورُش» یعنی « پسر منظم » - « پسر دقیق». ولی یکی دو تن دیگر از پژوهندگان، با اینکه در معنای بخش نخست واژه (کورا) با دیگران هم باور هستند، می گویند،« اُوش» یا « اُشا» یعنی «سبزه رو و گندمگون». براین پایه، «کورُش» یعنی پسر «سبزه رو و گندمگون» .

با نگرش به آنچه که آمد، می توان گفت که معنای راستین واژه ی (کورُش) « پسر راستین» یا « پسر بهشتی» یا ( پسر منظم) و یا پسر گندمگون است. ( پسر درستکار و منظم، پسر بهشتی، پسر سبزه رو).

«ذوالقرنین» پیشنام اسکندر است

یا پیشنام کوروش، و یا پیشنام موسا؟

اکنون که به ژرفای معنای واژه ی« کورُش» رفتیم ، شایسته است به این نکته نیز بپردازیم که « ذوالقرنین» نیز از پیشنام های کورُش است یا نه؟

سالهاست که پژوهندگان، در این باره که « ذوالقرنین» کیست، با یکدگر به گفتگو و جُستار پرداخته اند. دسته یی آن را پیشنام اسکندر می دانند و گروهی پیشنام کورش، و شماری پیش نام موسای پیامبر، بر این پایه بهتر است اندکی در این باره به بررسی بپردازیم.

پژوهندگانی که می گویند، خواست قران که در آن آمده است: «ویسئلونک عَن{ذی القَرنین} قُل سائلوعَلَیکم مِنه ذکراً ( سوره 18 «کهف» آیه 83) اسکندر بوده است. یعنی دارنده ی از این « قرن» تا آن « قرن» یا دارنده « دو قرن ».

با نگرش به اینکه در زبان تازی هر افق را ( چه خاور، چه باختر، و چه شمال یا جنوب) « قرن » می نامند. پیروان این باور بر آنند که چون اسکندر، از افق « باختر » تا افق « خاور» رفت. پس « ذوالقرنین» (دارنده دو افق) نامیده شده است.

ولی برخی دیگر می گویند: مانای « قرن» را باید از دیدگاه زمانی بررسی کرد، که گروهی سی سال ، دسته یی 25 سال، و شماری ده سال دانسته اند. در جایی که اسکندر تنها 31 یا 33 سال زیست.

بسیاری از نویسندگان کهن ایرانی و تازی ، در نوشته های خود ، این باور را پذیرفته و برهان های گوناگونی در استواری سخن خود آورده اند .

از آن میان در واژه نامه ی استاد علی اکبر دهخدا ( برگ 11560) چنین می خوانیم:

     « غالباً اسکندر کبیر را « ذوالقرنین » یاد کرده اند، و از این دو سوره ی کهف ( آیه 82 به بعد) به همین لقب یاد شده که مطابق است با اسطوره ی سریانی که در  مائه ششم میلادی پیدا شده است. و بر طبق آن اسکندر به خدا خطاب کرده، می گوید: « من می دانم که تو بر سر من شاخهایی رویانیده ای تا بتوانم ممالک جهان را مسخر کنم»!  « نولد» گوید که این اسطوره ی سریانی، مآخذ اصلی روایت ذوالقرنین مذکور در قران است.»

      با نگرش به آنچه که در باره ی « ذوالقرنین» برای اسکندر آمد، ( و نمونه ی اندکی از نوشته ی پیشینیان است، همه بر باور و انگار، پایه گذاری شده است ) نمی توان آن را پایه جُستارهای « ریشه یی و برگه یی بررسی ها» بشمار آورد. حتا دسته ای دیگر بر آنند که موسای پیامبر دارای این پیشنام بوده است، زیرا دو شاخ کوچک در سرش بوده و در تندیس هایی که از موسا ساخته اند، بخوبی این دو شاخ را نشان داده اند.

گروه دیگری از دانشوران بر آنند که خواست « ذوالقرنین » در قران «کورُش» بزرگ است. از آن میان مولانا ابوالکلام آزاد، از دانشمندان بنام سده ی کنونی در ماهنامه « ثقافت الهند» جُستاری  تازه باز کرد و این پیچیدگی دشوار تاریخی را از دیدگاهی تازه زیر بررسی گذارد.

او می نویسد:

     «...در قران کریم ذکر پادشاهی باستانی موسوم به « ذوالقرنین» آمده است. این پادشاه که بود؟ در کجا ظهور کرد؟ و چرا به این لقب شگفت ملقب شده؟.آیا براستی  پادشاهی که بدین لقب نامیده شده وجود داشته یا کلمه ای خرافی، ویکی از اساطیر نخستین است ؟

       این مسائل و بسیاری از پرسش های دیگر پیرامون آن هست که در طی قرون و اعصار گذشته خاطر دانشمندان و محققان را بخود مشغول کرده است،  لیکن هیچیک از ایشان با همه ی کوشش های طویل و صَعب ، پاسخ قانع کننده

یی به آن نداده اند، ولی بحثی را که ما آغاز کرده ایم می پنداریم این مشکل را بطور قطع حل کرده، پرده از هویت « ذی القرنین» برداشته و به همه ی پرسش های وابسته بدان پاسخ شافی داده است.

«ابوالکلام آزاد» سپس به سوره ی کهف و آیه های آن می پردازد و به این هوده می رسد که « ذوالقرنین» دارای این ویژگیها بوده است :

            پیامبر می گوید از او در باره ی من پرسیدند. ( می بینیم که پیامبر هیچ نشانه یی از او نداده است) .

خداوند به او مُلک و ابزار فرمانروایی و پیروزی بخشیده است... کارهای بزرگی در دوران پادشاهی انجام داد مانند: از سرزمین خود به سوی باختر تاخت ( نیک بنگرید، به سوی باختر تاخت) . تا به مرز باختر رسید ، که گویی خورشید در چشمه ای فرو می رود. (کرانه مدیترانه).  همچنین به سوی خاور رفت تا به سرزمینی رسید که آبادان نبود . سرانجام به کوهی رسید که در آن تنگنای کوهی بوده است... پادشاه در آن تنگای کوه برای نگهداشت مردم ، دیواری بزرگ برپا کرد... این پادشاه به خدا و آن جهان باور داشته است... پادشاهی دادگر بود و به مردم مهربانی می کرد... بهنگام پیروزی و چیرگی بر حریف، کشتن و کینه توزی را پروانه نمی داد و به این کار ها دست نمی زد... به دارایی و خواسته نیازمند نبود.

در اینجا به کهن ترین تاریخ ها و باورها ، یعنی تاریخ ملی یهود و انگاره های این تیره  بسیار کهن می پردازیم.

در « سِفردانیال نبی» در (کتاب عهد عتیق) می خوانیم:

         «...بهنگام اسارت یهودیان در بابل که ابتلای عظیم یهود است. چه بلاد ایشان به تصرف دیگران در آمده و آنها بمذلت گراییده و هیکل مقدس ایشان خراب شده، پس در اندوه و نومیدی بزرگی بوده اند و نمی دانستند

چه وقت اسارت آنها به آزادی و اندوه ایشان به شادمانی و مرگ ملی شان به زندگی نوین مبدل خواهد شد.

«ابوالکلام آزاد» سپس نگاهی به « دانیال نبی» می اندازد که بر آن است که به این پادشاه، رؤیایی نمایان می شود و می بیند که در کاخ شوشان( شوش) در کشور عیلام ( جنوب باختری ایران کنونی و بخشی از عراق کنونی ) است و  قوچی «گوسفند شاخدار جنگی» در برابر نهری ایستاده که صاحب دو شاخ است ( دو قرن) ، که یکی از شاخ ها، از دیگری بلند تر بود، و دو شاخ بجای اینکه در کنار هم باشند پشت سر یکدیگرند.

نکته ی درخور نگرش ، آنجا است که واژه ی « قرن» در زبان تازی به معنای «شاخ» هم آمده است و به همین دلیل در دنباله ی این نوشته در کتاب عهد عتیق چنین می آید:

            « قرن» در هر دو لغت عربی و عبری مشترک است ، زیرا در «سفر دانیال» قوچ به معنای « دو شاخ» آمده و در رؤیای دانیال برای یهودیان مژده یی بود که پایان اسارت آنان در بابل، و آغاز زندگی نوین آنها، وابسته به قیام دو کشور « ذات القرنین » است.

یعنی پادشاه ماد و پارس ، کشور بابل را دگرگون می سازد و بر آن غلبه می کند، و یهودیان را از گرفتاری بدست آنها می رهاند و آزادی می بخشد.

این همان پادشاهی است که خدا او را برای یاری و پشتیبانی یهود برگزیده است. وی از سوی خدا مأمور است که دو باره « بیت المقدس» را بازسازی کند و ملت بنی اسراییل را که پراکنده شده اند، بار دیگر زیر پشتیبانی خود گرد آورد .

نوشته ی عهد عتیق چنین دنبال می شود:

پس از چند سال از این پیشگویی پادشاه کورُش، که یونانیان وی را « سائوس» و یهود « خوُرُش» می نامیدند، بپا خاست و دو کشور ماد و پارس را همبسته کرد و از آن دو کشور پادشاهی بزرگی پدید آورد. آنگاه به بابل تاخت و به آسانی بر آن چیره شد.

« دانیال» در رؤیای خود دید که قوچِ دو شاخ، با دو شاخش خاور و باختر و جنوب را شاخ می زند. یعنی به پیروزیهایی درخشانی در سه سوی جهان دست می یابد.

همین پیشگویی به رهایی یهودان و پدید آمدن درخشندگی در کار ایشان انجامید و کورش پس از گشودن بابل، آنان را از اسارت آزاد کرد، و پروانه داد که به سرزمین خود بازگردند، و جانشینان کورش نیز به راهی رفتند که او رفت.

پیشگویی دانیال که کورش را « ذوالقرنین» دانسته، با داستان تاریخی ای که ایرانیان دارند و می گویند «ازدهاک» پادشاه ماد، پدر «ماندانا» مادر کورش در خواب دید که از شکم دخترش درختی رویید که شاخه های آن به خاور و باختر سرکشیدند و سراسر این بخش از جهان را پوشانیدند، بخوبی همسانی دارد.

داستان چنین دنبال می شود که خوابگزاران هنگامی که داستان این خواب را شنیدند به « ازدهاک» گفتند که از دختر تو پسری زاده می شود که سراسر خاور و باختر را زیر چیرگی آوَرَد .

در دو کتاب ورجاوند دیگر یهودان( کتاب یشعیاه نبی و یرمیای نبی) نام کورش را بروشنی می خوانیم که بزبان عبری « خوریس» یا « خورش» ... گفته می شود . کتاب یشعیا160 سال پیش از کورش (2)  و کتاب یرمیاه 60 سال پیش از وی نوشته شده، و پیشگویی هایی در زمینه ی پدید آمدن این پادشاه بزرگ کرده و او را بگونه ضمنی ذوالقرنین دانسته اند.

       اکنون که سخن از کورش بزرگ است، شایسته می دانم اندکی هم در باره ی ساختمان آرامشگاه این بزرگمرد گفته شود.

نام این آرامشگاه، تا چندی پیش « گور مادر سلیمان » بود که « مشهد مادر سلیمان » هم می گفتند (3).

این آرامشگاه بر روی سکویی ساخته شده  که شش اشکوب یا شش پله دارد. که با خود اتاقک آرامشگاه هفت

 بخش است. ( ایرانیان کهن شماره ی هفت را ورجاوند می دانستند) و هر چه بالاتر می رود پله ها کوچکتر از اشکوب و پله های زیرین شان می شوند و پله ها گرداگرد ساختمان آرامشگاه که در بالا جای دارد می پیچند، وآنگونه ساخته شده که پیروی از گورهای آریاییانی است که نخستین بار به «سیلک» آمدند، و این می رساند که پادشاه بزرگ هخامنش و دیگر بازماندگان او گورهای خود را به شیوه ی کهن ( که در استان های  باران خیز شمال روا بود می ساختند ).

آرامشگاه از سنگ آهکی سپید مایل به زرد بر پا شده و سنگ ها با بست های آهنی به یکدگر پیوسته  و استوار شده اند. بلندی آن از کف زمین تا بالای اتاقک یازده متر است .

اندازه ی اتاقک آرامشگاه در درون دو متر و سی سانت، در سه متر و هشتاد سانت ( پیرامون هفت متر مربع) و بلندی آن در درون اتاقک دو متر و ده سانت است.

در درون آرامشگاه، در سوی راست محرابی از سنگ تراشیده شده که نشان می دهد آنرا پس از تاختن تازیان به ایران ساخته اند. گرداگرد اتاقک گویا گچ کاری داشته، و پژوهندگان برآنند که نوشته ای که یونانیان از آن یاد می کنند روی همین گچ کاریها کنده شده بود و در گذر زمان از میان رفته است .

در گذشته، دیوارهایی گرداگرد این ساختمان ساخته بودند که درِ  بزرگی داشت ولی اکنون بخش کوچکی از آن دیوارها بر پاست .

ایرانیان بهنگام تک و تاخت  تازیان، نام آن را « قبر مادر سلیمان» یا (مشهد مادر سلیمان و یا مشهد مرغاب)

گذاردند  تا از گزند مسلمانان بدور باشد، ولی در درازای تاریخ، تازندگان به ایران ، همه چیز درون آن را به غارت بردند، و هم اکنون درون اتاقک بالای آرامشگاه، جز یک تابوت سنگی چیز دیگری دیده نمی شود.

« مارسل دیولافوا» باستان شناس فرانسوی که در پیرامون آغاز سده ی بیستم ،از این آرامشگاه دیدن کرده می نویسد:

            «...این آرامشگاه یک در ِ چوبی دارد و ریسمان هایی که به میخ های چوبی که در زیر سنگها فرو کرده بودند این در را نگهداشته اند. همچنین چراغهایی را به آنها آویخته اند. و آن را بگونه ی یک پرستشگاه اسلامی در آورده اند.

خانم « دیولافوا» ( همسر لافوا) برای دیدار از درون آرامشگاه پوشش مردانه بر تن کرده بود، به همین انگیزه زنانی که نگهبان آنجا بودند، چون پنداشتند که او یک مرد است نگذاردند که وی بدرون برود و می خواستند او را از پله ها پایین بیاندازند، ولی بهر روی وی درون آرامشگاه را دید. این نشان می دهد که زمانی نگهبانان آرامشگاه  زن بوده اند ( بی گمان آنکه آنجا آرامشگاه مادر سلیمان است!)

دیولافوا می نویسد:

          آرامشگاه دو در داشت که یکی از آنها می باید بسته شود تا دیگری باز شود ، تا کسانی که در بیرون هستند نتوانند درون آرامشگاه را ببینند.

کورش چرا و چگونه درگذشت

شامگاه اندوه انگیز یکی از روزهای پاییز سال 529 پیش از زایش مسیح است. مردی که مرزهای ایران را از «سارد» تا سرزمین « ماساژتها» گسترده است، به سختی از زخمی که خورده بود رنج می بَرَد.

گَردی از سوگ بر شهر«پاسارگاد» نشسته، گویی رویداد تلخی در حال انجام شدن است. بر هیچ لبی در این شامگاه لبخندی دیده نمی شود.

کاخ شاهی که سراسر با سنگ تراشی های شگفتی آور، آیین و زیبا شده، با نقش های گیاهان و گلها، تا باغ «پردیس» پیرامون کاخ، و از آنجا تا کوی های پایین شهر، همه نگرانند، و به سوی نیایشگاه های نزدیک رهسپارند تا برای تندرستی رهبر راستین مردم ایران بدرگاه پروردگار نیایش کنند .

پیرمردان سپید ریش و پیرزنان سپید موی برای بهبود پدر مهربان سرزمین ایران، کورُش به درگاه خداوند دست نیاز برداشته اند.

در درون کاخ گروه مُغ ها همهمه یی برپا کرده و سرگرم نیایش هستند. پادشاه بزرگ ایران در حالتی میان خواب و بیهوشی است، او چشم های خود را می گشاید و از خواب یا رؤیایی که دیده سخن می گوید. شاید خوابگزاران  به معنای آن پی برده اند، ولی نمی توانستند آن را باز گویند و بر زبان آورند .

امروز سه روز است که این پدر رنجور و بزرگوار، پس از نبردی سخت با تیره یی سرکش آنسوی فرارود (4) در حالی که زخمی جانکاه برداشته است، پس از سپردن راهی دراز به پاسارگاد باز گشته است.

این رهاننده، این آزاد کننده ی مردم، این مأمور جاودانه ی تاریخ، در تبی سخت می سوزد.

مردی که کمر پادشاهان را گشوده، و از خاور تا باختر پیروز بوده است، به سختی خود را بر اسب نگهداشت تا به پیشواز مردم پاسخ گوید، تا توانست خود را به کاخ برساند و در بستر بیماران بیارامد.

او تنها به یک چیز می اندیشید و نگران یک نکته است.

چه چیز این شاهین بلند پرواز تاریخ جهان را نگران کرده است.

دمی بعد لبهای تب  دار و خشک خود را می گشاید، و می گوید:

« خداوندا، پس از من بر میهنم چه خواهد گذشت؟!.»

او در خواب و رؤیا دیده بود که بالهایی از دوشهای پسر بیست ساله و جنگجوی ویشتاسب هخامنشی(داریوش) رویید، و گسترده و گسترده تر شد تا سراسر خاور و باختر آسیا را پوشانید.

هنگامی چشم گشود، و خواب خود را باز گفت: در درون از نافرمانی داریوش بیمناک بود .

داریوش در آن هنگام در پارس بود.

آنچه که برای کورش مسلم بود، پایان کار خود بود.

در واپسین شب زندگی، در خواب دید جانداری بر تر از آدمی به او نزدیک شد و گفت: « کورش، آماده باش زیرا بزودی به نزد خدا خواهی رفت.» و... دانست که پایان زندگی اش فرا رسیده.

آنگاه بود که دستور داد آیین قربانی کردن را بجای آورند . سپس به سختی خود را بالا کشید و به بالش تکیه داد و ارمغان هایی را به پیرامونیان بخشید.

آنگاه اهورامزدا را سپاس گفت که در درازای زندگی اش به وی یاری های ارزنده کرده بود. از اهورامزدا خواست تا ایران و ایرانی را پشتیبان باشد .

سپس فرزندان و یاران نزدیکش را فرا خواند.

همگان پی بردند که حال شاهنشاه سخت بد است. چون آن روز مانند همیشه به گرمابه نرفت و در رختخواب آرمید . حتا هنگام ناهار نیز نتوانسته بود خوراکی بخورد و تنها آب نوشید و آب .

شامگاه نزدیک می شد، گویی مردم شهر پی برده بودند که بزودی اندوهی سنگین بر دلشان خواهد نشست.

مردم به یکدگر می گفتند: هنوز بیش از سی سال نیست که روزگار سربلندی و درخشش تیره های ایرانی آغاز شده. هنوز بیش از چند سالی نیست که معنای دادگری را فهمیده ایم و سایه فرمانروایی دادگستر، نیرومند و آگاه بر سرمان افتاده است.

فرزندان  و یاران پاکدلش آمدند، و گِرد رختخواب او با کُرنش و ستایش فراوان ایستادند .

کورش روی به پسران خود کرد و به آنان بدرود گفت و به ایشان سپرد که از سوی وی به مادرشان نیز بدرود گویند. (5)

پس آنگاه به همه ی دوستان نزدیک خود بدرود گفت و دست یکایک آنها را که پیرامونش بودند فشرد، و لب به پند و اندرز گشود و گفت:

فرزندان من، دوستان من، اکنون به پایان زندگی نزدیک شده ام و آن را با نشانه های آشکار دریافته ام.

هنگامی که در گذشتم، مرا خوشبخت بدانید. دلم می خواهد این احساس در رفتار و گفتار شما دیده شود. همیشه اهورامزدا نیروی مرا فزون کرد. بدانگونه که امروز با اینکه با مرگ چند گامی بیشتر راه ندارم، گمان نمی کنم که از جوانیم نا توان ترم.

من دوستان خود را خوشبخت و دشمنانم را فرمانبردار کردم.

میهن من، زادگاه من بخش کوچکی از این جهان بزرگ بود، من اکنون آن را بلند پایه و گسترده کرده ام، و به شما وامی گذارم.

در این هنگام که به جهان دیگر پای می نهم، شما و میهنم را خوشبخت و سر بلند می بینم و از این روی می خواهم که آیندگان مرا خوشبخت بدانند.

دلم می خواهد جانشین خود را نام ببرم تا پس از من پریشانی و نابسامانی روی ندهد . من شما دوستان و فرزندانم را یکسان دوست دارم . ولی فرزند بزرگترم پخته تر و آزموده تر است، و کشور را سامان خواهد بخشید.

من می خواهم که در برابرم ، دست یکدگر را بفشارید و سوگند یاد کنید که با هم مهربان باشید . اگر جز این کنید ، شما را نفرین خواهم کرد.

من شما را از کودکی چنان پروردم که با پیران، آزرمگین رفتار کنید تا جوانترها هم از شما آزرم بدارند. تو کمبوجیه! مپندار که چوبدست زرین پادشاهی، تخت و تاجت را نگه خواهد داشت ، دوستان یکدل و راستگو برای پادشاه از چوبدست زرین پادشاهی استوارتر و مطمئن ترند.

بنام اهورامزدا خداوند جان و خرد،

ای فرزندان، اگر می خواهید روان مرا شاد کنید ، با یکدگر یکدل و آزرمگین باشید.

هنگامی که در گذشتم پیکر بی جان مرا در میان سیم و زر مگذارید و هرچه زودتر آن را به خاک بسپارید. چه بهتر که آدمی به خاک که اینهمه چیزهای زیبا می پرورد سپرده و آمیخته شود .

من همواره مردم را دوست داشته ام، و اکنون نیز شادمانم که با خاکی که مردم همه چیز خود را از آن دارند آمیخته شوم.

اکنون حس می کنم که زمان رفتن فرا رسیده وجان از پیکرم می گُسلد، اگر کسی از میان شما می خواهد دست مرا بگیرد، یا به چشمانم بنگرد تا هنوز جان دارم نزدیک شود، هنگامی که روی خود را پوشاندم از همگان می خواهم که پیکرم را کسی نبیند، حتا شما فرزندانم.

از همه ی ایرانیان و دوستان بخواهید تا بر آرامشگاه من حاضر شوند، و مرا از اینکه دیگر هیچگونه رنج نمی برم و بدی ها را احساس نمی کنم شاد باش گویند. به واپسین پند من گوش کنید:

 اگر می خواهید دشمنان خود را گوشمالی دهید، به دوستان خود نیکی کنید، بدرود پسرانم بدرود یاران مهربانم. بدرود .

کورش بزرگ از سخن باز می ایستد، لبخندی بر لب دارد. پیرامونیان برای واپسین بار چهره ی مردانه و زیبای پیشوای خود را که در آن پوشش زیبای آبی آسمانی، بسی استوارتر و ستایش انگیز تر شده بود، می نگریستند و برخی اشک می ریختند .

کورش روانداز ارغوانی خود را بر چهره کشید و ... در گذشت .

در باره ی انگیزه مرگ کورُش که در سال سی ام پادشاهی اش( 529 پیش از زایش مسیح) رخ داد سخن های بسیار گفته شده است. از آن میان «هرودوت» می نویسد: کوروش در جنگ با ملکه سکاییان(تو میری) زخم برداشت و کشته شد.

بروسوس که در سال 280 پیش از زایش مسیح می زیست، می نویسد: او در جنگ با تیره های « داهه» کشته شد.(6)

«فوتیوس» از زبان « کتزیاس» پزشک دربار هخامنشی می نویسد: کورُش به انگیزه ی زخم هایی که در جنگ با «دربیک »ها (7)  به او زده شد، جان باخت. بدین گونه که یکی از سربازان هندی در سپاه «دربیک ها» ژوبینی به ران او انداخت و ژوبین در ژرفای ران او فرو رفت .

ولی آنگونه که از روند تاریخ بر می آید، نوشته « هردوت» از دیگر نوشته های تاریخ نویسان درست تر و راست تر است.

داستان زخم بر داشتن و مرگ کورُش چنین است که وی پس از پیروزی بر بابلیان بر آن شد که بیاری ارتشش که در آن زمان نیرومندترین ارتش ها بود و تن به هیچ شکستی نداده بود، به سرزمین «ماساژت ها» (8) بتازد و آنها را شکست دهد. سرزمین « ماساژت » در شمال خاوری ایران آن روز، در کنار رود «آراکس» (9) در همسایگی تیره ی « ایسه دونر »  جای داشت. برخی از تاریخ نویسان بر آنند که «ماساژت » ها تیره ای از «سکاها» (10) و«سکیت ها» هستند که بسیار جنگ آور ، و ماجراجو و سخت کوش بودند .

تلاش و هوشیاری و پایداری کورش در درازای فرمانروایی سی ساله اش، پایه های فرمانروایی ای را ریخت که تا آن زمان جز یکی – دو کشور هرگز پیشینه نداشت، و رفتار نرم و مهربانانه ی او با مردم شکست خورده اش، وی را یکی از چهره های افسانه ای تاریخ در آورده است.

تاریخ نویسان که آرامشگاه وی را به هنگام آبادانی دیده اند ( و یا کسانی که آن را دیده بودند و نوشته اند) می گویند بر روی سنگی که بر روی گور او بود ، این سخن نوشته شده بود :

« در اینجا من آرمیده ام، من ، کورش ، شاه شاهان»

چنانکه در پیش نوشتم « استرابو» جغرافی دان جهان کهن، از زبان «آریستوبول» که خود آن آرامشگاه را بهنگام آبادانی دیده بود، می نویسد:

بر روی سنگی که بر آرامشگاه کورش بود اینگونه نوشته شده:

ای رهگذر، من کورش هستم، من شاهنشاهی جهان را به پارسیان دادم ، من بر آسیا فرمان راندم بر این گور رشک مبر.

پانوشت:

1-  در ژرفای واژه ها-  دکتر ناصر انقطاع – بخش سوم برگهای 227 تا 246

2- کتاب «اشیعا نبی» دو بار و بدست دو کس بنام «اشعیاء» (یا آنگونه که دکتر ناصر انقطاع نوشته اند «یشعیا») نوشته شده است. «اشعیاء» نخست همانگونه که ایشان نوشته اند پیرامون 160 سال پیش از کورش می زیسته ولی آن اشعیاء که در باب چهل و پنجم این کتاب از کورش نام می بَرَد هم روزگار کوروش است، اگر کورش را ندیده بود، بی گمان نام او را شنیده بود. از آنجا که این اشعیاء به شیوه اشعیاء نبی سخن می گفت، گفته هایش از سوی گردآورندگان تورات در همان کتاب «اشعیاء نبی» جا داده شدند. این نبی شیوا سخن، دین یهود را رنگ و بویی دگر بخشید. او از خدای مهرورزی سخن گفت که اگر چه هنوز نامش همان یهوه صبایوت بود، ولی سرشتی دگرگونه داشت. ویل دورانت تاریخ نگار نامدار آمریکایی در باره ی این اشعیاء می نویسد:

        « در همان هنگام که بودا در هند مردم را به سرکوبی خواستهای ناروای خود فرا می خواند، و کنفسیوس تخم دانش را در میان مردم چین می افشاند، اشعیای دوم، با سخنانی بسیار شیوا، بنیادهای یکتا پرستی را  برای یهودیان دور از میهن آشکار می نمود و خدای مهربانی را به آنان می نمایاند که مهر و بخشایش وی با یهوه ی خشمگین و سخت گیرِ اشعیاء یکم به هیچ روی این همانی نداشت:

       « روح خداوند یهوه بر من است، زیرا خداوند مرا مسلح کرده است تا مسکینان را بشارت دهم، مرا فرستاده است تا شکسته دلان را التیام بخشم، و اسیران را به رستگاری، و محبوسان را به آزادی ندا کنم».  (تاریخ تمدن – پوشنه ی یکم – رویه 379)

این اشعیا دوم است که در باب چهل و پنجم از «کتاب اشعیاء نبی» می نویسد:

    « خداوند به مسیح خویش یعنی به کُورَش که دست راست او را گرفتم تا بحضور وی امتها را مغلوب سازم و کمرهای پادشاهان را بگشایم* تا درها  را بحضور وی مفتوح نمایم و دروازه ها دیگر بسته نشود چنین می گوید* که من پیش روی تو خواهم خرامید و جایهای ناهموار را هموار خواهم ساخت* و درهای برنجین را شکسته پشت بندهای آهنین را خواهم بُرید* و گنجهای ظلمت و خزاین مخفی را بتو خواهم بخشید تا بدانی که من یهوه که ترا به اسمت خوانده ام خدای اسراییل می باشم...»

3- یکی دیگر از نامهای آرامشگاه کورش « قبر اُم النبی!» بود.

4- فَرارود - وَرارود- ماوَراءُالنَهر نام سرزمینی است که در میان دو رود آمودریا (جیحون) و سیر دریا(سیحون) دامن گسترانیده است. چم این واژه: آن سوی رود آموی (جیحون یا آمودریا) است.

سرزمین‌هایی که در بخش آبریز دو رود آمودریا و سیردریا، جا گرفته اند چنین اند: چغانیان، ختلان، کش، نخشب، بخارا، سمرکند، اسروشنه، فرغانه، چاچ و اسپیجاب، این سرزمین از دیر باز، خاوری ‌ترین استان ایران،  و از روزگار هخامنشی زیر فرمانروایی شاهنشاهی ایران بوده و مردم آن همه آریایی تبار بودند.

چنین پیداست که در این گزارش لغزشی رُخ داده است، زیستگاه ماساژت ها در فرارود نبود، ماساژت ها در کرانه های رود آراکس (ارس) می زیستند نه آمودریا ( جیحون).

5- نام همسر کورُش را کاساندان، کاسادان یا کَساندان دختر فرناسب هخامنشی و خواهر اوتاناس نوشته اند، کاساندان پنج فرزند به نامهای کمبوجیه - بردیا - آتوسا - آرتیستون - رکسانا به جهان آورد. «هردوت» می نویسد کورش کاساندان را بسیار دوست می داشت، هنگامی که او درگذشت کورش فرمان داد همه مردم در کران تا کران ایران بزرگ در گرامیداشت او به سوگ بنشینند، در سالنامه نبونید نیز آمده است که در پی درگذشت شهبانو از بیست و هفتم ماه آدار تا سوم ماه نیسان(21-26 مارس سال 538) مردم در سراسر بابل  به سوگ نشستند. مری بویس می گماند که پیکر کاساندان باید در ساختمانی که امروزه آن را زندان سلیمان می گویند، در پاسارگاد به خاک سپرده شده باشد.آنچه به روشنی پیداست اینکه که کورش بزرگ پس از درگذشت همسرش کاساندان هرگز همسر دیگری بر نگزید، از این رو نمی توان پذیرفت که کورش از فرزندانش خواسته باشد که مادرشان را بدرود گویند.

6- داهان- داهه‌ها- یا مردم داه - یا دَهه گروهی از مردمان ایرانی‌ تبار و گروهی از تیره ی سکاها بوده اند. آریان، تاریخ نویس یونانی سده ی یکم زایشی در میان لشکریان داریوش سوم هنگام جنگ با اسکندر از سواران تیرانداز داهه نام می‌برد. استرابو گیتاشناس یونانی، از سه تیره ی داهه با نام ‌های اَپَرنی (Aparni) و خانتی‌ (xanthii) و پیسوری (pissuri) یاد کرده و آنها را سکایی خوانده و نام داهه را یک نام همگانی برای این تبارها دانسته است.  استرابو تیره ی «پَرنی » را نزدیک‌ ترین تبارها به ساتراپ هیرکانی (گرگان) و مردم خاور دریای مازندران خوانده، و فرمانرو دو تبار دیگر داهه (Xanthii, Pissuri) را تا نزدیکی سرزمین هرات باستان دانسته است. بر پایه ی گزارش استرابو اَرشک یکم بنیادگذار شاهنشاهی اشکانی از تیره پرنی بوده است. شاهان اشکانی ایران نیز تبارشان به پرنی‌ها می ‌رسد. پرنی‌ها در پایان سده چهارم پیشازایش از دیگر تبارهای داهان جدا شده و به سوی باختر و کرانه های دریای مازندران کوچیدند.

7- دربیک‌ها تیره ی کوچکی بودند که در شمال پُشته ی ایران و جنوب دریای مازندران می زیستند. بیشتر آگاهی هایی که از آنها بدست ما رسیده، بر پایه ی نوشته‌های کتزیاس است. آنها به پیروی از رهبر خود آمورائوس بر کورش بزرگ شوریدند، در همان شورش بود که بر پایه ی گزارش کتزیاس، کورش زخم برداشت و در پی همان زخم چشم ازجهان فروبست.. ولی گزارش کسنوفون در باره ی مرگ کورش بزرگ بگونه ی دیگری است، کسنوفون انگیزه ی مرگ او را پایان زندگی دانسته و نوشته است که کورُش بزرگ در کاخ  شهریاری خود چشم از جهان فرو بست و کمترین سخن از زخم برداشتن او نمی گوید.

8- ماساگت یا ماساژت یکی از تبارهای  ایرانی و یک تیره ی سکایی نیمه‌ بیابانگرد در آسیای میانه  بودند و در خاور دریای مازندران و کناره های رود ارس می زیستند.

بر پایه ی گزارش « هردوت» در روزگار مادها، سکاها پیاپی به مرزهای ایران می‌تاختند. اینان گاه با آشورهم پیمان می‌شدند و زمانی زیر فرمان خود مادها با آشوریان می‌جنگیدند! با آغاز کار هخامنشیان درگیریهای مرزی با سکاها دنباله یافت.  شاهنشاه داریوش بزرگ برای سرکوبی آنها تا میانه ی اروپا تاخت. دسته‌های بسیاری از آنان به شاهنشاهی هخامنشی پیوستند و در سپاه ایران برای هخامنشیان جنگیدند. از نامدارترین آنها می‌توان از سکاهای تیز کلاه خود نام برد.(بنگرید به روز دهم اسفند در همین بخش) با گذشت زمان گروهی از اینان به جنوب خاوری ایران کوچیدند و این سرزمین را به نام خود سکستان (سیستان) خواندند.

9- اَرَس در ترکی آذربایجانی: آراز Araz در زبان ارمنی: آراکس، نام رودخانه‌یی کمابیش پرآب و خروشان است که از کوه‌های بینگول در سرزمین آناتولی سرچشمه گیرد و در مرز ترکیه و ارمنستان به رود آرپاچای می پیوندد و سپس مرز هم بهره ی نخجوان را به درازای  ۱۱ کیلومتر پشت سر می گذارد و پس از گذر از مرز ایران و نخجوان، از مرز میان ایران و ارمنستان می گذرد و دوباره مرزه مبهره ی ایران و جمهوری آذربایجان را می سازد و در بخش پایانی شمالی استان اردبیل شهرستان پارس‌آباد بسوی جمهوری آذربایجان سرازیر می شود و به رود کورا می‌ریزد. این رود ۱۰۷۲ کیلومتر درازا دارد و از دراز ترین رود ایران، یعنی کارون پر دامنه تر است:

         « آراکس نام باستانی رودخانه ای در ایران به درازای 700 هزار گز که از نزدیکی تخت جمشید گذشته و به رود  مدوس پیوسته به خلیج فارس می ریخته است . نام رودخانه ای در مرز ایران به آذربایجان که به رود کر پیوندد. رود ارس ... آب اَرَس از جنوب به شمال میرود و از کوههای قالیقلا و ارزن الروم برمی خیرد و بولایت ارمن و آذربایجان و اران میگذرد و به آب کُر و قراسو ضم شده در حدود گشتاسفی به دریای خزر می ریزد و در این ولایات که ممر این آب است بر آن زراعت بسیار است... (لغت نامه ی دهخدا)

10 سَکاها (با نام‌های گوناگون آلان‌ها، سکیت‌ها، ماساژت‌ها) دسته‌یی از مردمان کوچ نشین ایرانی تبار بودند که پیش از هخامنشیان می زیستند. آنها در یک چرخه ی پُر دامنه از درون آسیای میانه ( از ترکستان چین تا دریای آرال و خود ایران، و از این سرزمینها تا کرانه های رود دُن در اروپا، و از این رود تا رود بزرگ دانوب) پخش بودند.

سکاها اگر چه همه از یک تخم و تبار بودند ولی در هر بخشی از آن سرزمینهای فراخدامن و دشتهای پهناور هر تیره یی نام دیگری برخود گرفت. این مردم کوچنده و سخت کوش تبارهای بسیاری را پدید آوردند و در دو سوی (اوراسیا: خشکسار پهناوری که از دو خشکسار اروپا و آسیا پدید آمده ‌است) پراکنده گشتند، گروهی در خاور دریای مازندران و گروهی در باختر دریای مازنداران مانش گزیدند. به نوشته هرودوت، سکاها خود را سکلتث می‌نامیدند. ولی پارسیان آنها را سکا به چم (جنگجو، نیرومند) ، و یونانی‌ها آنها را پیاله به دوش، یا خانه‌به‌دوش می گفتند. در نوشته‌های هرودوت، بغرات، ارستو، استرابون، و بتلمیوس آگاهی های پراکنده و اندک در باره ی سکاها داده شده ‌است. سکیت ها همان سکاها هستند.( برای آگاهی بیشتر بنگرید به  روز دهم اسفند – روز مردم سالاری در ایران در همین بخش)

پرورش بزرگان

در حال بروزرسانی بنمایه های این برگه میباشیم

نخش چپیره

در حال بروزرسانی بنمایه های این برگه میباشیم

نخش بزرگان

در حال بروزرسانی بنمایه های این برگه میباشیم

نخش دین

در حال بروزرسانی بنمایه های این برگه میباشیم

زمانه و بزرگان

در حال بروزرسانی بنمایه های این برگه میباشیم

نخش خرد

در حال بروزرسانی بنمایه های این برگه میباشیم