Notebook

پیشگفتاری بر شاهنامه

شاهنامه ی فردوسی همانند الماس بی رنگ نمودهای فراوان دارد. برخی آن را یک یادمان گرانبها از سرگذشت نیاکان فرمند ایرانی می دانند...گروهی دیگر آن را یک آفریده یی ارزشمند از زهدان اندیشه های مردی از تبار مردان بزرگ فرهنگ ساز میشمارند...برخی بی نگر به درونمایه ی سخن، استواری و شیوایی سخن فردوسی را می ستایند و کلاه گرامیداشت در برابرش می دارند، ولی خود هیچ کوششی در بکار بردن واژه های فردوسی و شیوه ی سخن پردازی او بکار نمی برند!انگاری که آنگونه واژه ها و آن شیوه ی سخن پردازی تنها بکار شاهنامه می خورد نه بکار زندگی امروز و فردا و فرداهایشان!. کار ستایش این گروه از فردوسی و شاهنامه به کسانی می ماند که در دیرینکده ها به ستایش نخش و نگار ماندمانهای زیر خاکی پرداخته باشند بی آنکه آن زیر خاکی ها کمترین جایی در زندگی آنها داشته باشد!.

برخی دیگر، با شور بسیار فردوسی را «زنده کننده ی زبان پارسی» و «زنده کننده ی ملیت ایرانی» می شمارند، ولی همین سخنان ستایش آمیز را با واژه هایی می گویند و می نویسند که پیر شهنامه گوی توس سی سال از زندگانی پر ارج خود را در راه بیرون ریختن آنها از زبان پارسی در گذرگاه باد گذاشت!..

به نمونه یی از این گونه ستایش های (پارسی ستیزانه!)در پیشگفتار {شاهنامه ی فردوسی- متن کامل- به تصحیح ژول مُل نگاه می کنیم:

(شرح حال استاد ابوالقاسم فردوسی)

حکیم ابوالقاسم منصوربن حسن فردوسی طوسی، شاعر و حماسه سرای چیره دست از مفاخر بلند آوازه ی ملت ایران است. در باره ی سال تولد و وفات وی اطلاعات دقیق و موثقی در دست نیست، از بعضی اشارات او در ضمن شاهنامه می توان به حدس دریافت که وی در سال 329 یا 330 هجری قمری متولد شده است. زادگاه وی ده باژ از دهات طابران طوس بوده .او از خاندان دهقانان و ایرانیان اصیل عصر خویش بوده و دلبستگی وی به آفرینش شاهنامه برخاسته از این پیوند روحی و تربیت خانوادگی اوست!..

به راستی دانسته نمی شود که اینهمه ستایش از فردوسی برای چیست؟ چگونه می توان با واژه هایی مانند:

تصحیح -  شرح حال – حکیم- بن - شاعر - حماسه - مفاخر– ملت - تولد - وفات – اطلاعات- دقیق - موثق-  بعضی– اشارات- ضمن - حدس - هجری - قمری - دهات – طابران – طوس– دهقانان- اصیل- عصر - روحی– تربیت... کسی را ستود که گفت:

بسی رنج بردم در این سال سی

                      عجم زنده کردم بدین پارسی

فردوسی از کدام « پارسی» سخن می گوید؟ این پیر خردمند خراسان، در پی سی سال کار و کوشش و از دست دادن همه ی آنچه که داشت، کدام «مُرده » را « زنده»کرد که اینگونه بخود می بالد:

           سخن هرچه گویم همه گفته اند

                     بر و بوم دانش همه رُفته اند

           اگر بر درخت برومَند جای

                   نیابم که از بر شدن نیست رای

           کسی کو شود زیر نخل بلند

                       همان سایه زو بازدارد گزند

           توانم مگر پایگه ساختن

                        بَرِ شاخ آن سرو سایه فکن

           کزین نامه ی نامور شهریار

                           به گیتی بمانم یکی یادگار

این «سرو سایه فکن» چیست که فردوسی بزرگ می خواهد در سایه آن از گزند باد و باران روزگار در پناه بماند و ما را نیز که فرزندان او هستیم به آرمیدن در سایه سار آن فرا می خواند؟!.

آیا آن سرو سایه فکن که باید فرزندان فردوسی را از گزند باد و باران روزگار در پناه نگهدارد همان شاهنامه نیست؟

اکنون ببینیم که اگر فردوسی زنده بود همین سخن را چگونه می نوشت:

سرگذشت استاد ابوالقاسم فردوسی

فرزانه ابوالقاسم ،منصور، پور حسنِ فردوسی توسی، سخن پرداز خوش پرداز و رزم نامه سرای چیره دست، از سرفرازان بلند آوازه ی مردم ایران است. درباره ی سال زاده شدن و درگذشت او آگاهی درست و استواری در دست نیست. از برخی نمارش های او در میان شاهنامه می توان به گمانه زنی دریافت که وی در سال 329 یا  330 کوچی ماه شیدی زاده شده است. زادگاه وی ده باژ از روستاهای تابران توس بوده. او از خاندان دهگانان و ایرانیان نژاده ی روزگار خویش بوده و دلبستگی وی به آفرینش شاهنامه بر خاسته از این پیوند روانی و پرورش خانوادگی اوست...

ستایشگران تازی گوی فردوسی، بی نگر به شیوه ی سخن پردازی او، نه تنها کمترین بهایی به واژه های پارسی که فردوسی در زنده کردنشان کوله بار آنهمه رنج را بر خود هموار کرد نمی دهند، ونکه درست با واژه هایی به ستایش او می پردازند که فردوسی جانش از آنها بیزار بود!. اگر نبود، نیازی به شاهنامه نبود!..

برخی دیگر شاهنامه را به سه چرخه ی اساتیری- رزمی – و تاریخی بخش بندی می کنند. اگر این بخش بندی را بپذیریم، آنگاه به این برآیند خواهیم رسید که:

چرخه ی اساتیری دیر زمانی است بسر رسیده و کاری بکار مردم روزگار ما ندارد، استوره ها تنها بکار سرگرم کردن مردم کوچه و بازار، یا بکار اندک شماری از پژوهشگران استوره شناس بیکار می خورد نه بکار مردمی که تا بُن دندان گرفتار کارند!..

بخش رزمی شاهنامه هم مُشتی داستانهای پهلوانی اند که هیچ گرهی از کار مردم روزگار ما نمی گشایند!.. امروز دیگر نمی توان گرز گاو سر بدست گرفت و سوار بر رَخش، با تبرزین و تیر و خدنگ و کمان چاچی و جنگ ابزارهای دیگری همانند آنها به نبرد ضحاک و افراسیاب های روزگار شتافت که سرا پا آراسته به جنگ ابزارهایی مانند موشک های دور بُرد - کلاهک های اتمی - ناوگان دریایی- زیردریایی های اتمی و هواپیماهای تیز پرواز و تانک و توپ و هزار و یک جنگ ابزار خانمانسوز دیگرند!..

امروز، نه خورشید آن خورشیدِ روزگار رزم های رستم است و نه زمین آن زمینی که جمشید آن را فراخی بخشید!.. امروز خورشیدی دگر، و زمینی دگر، و مردم دیگری در کارند. مردمی که فرآورده های هالیوود سرگرم ترشان می کند تا رزم رستم و اسفندیار!..

می ماند سومین بخش از شاهنامه که «تاریخ» است، بگفته ی زنده یاد شاهرخ مسکوب: «تاریخ آنچنان که رخ داد، نه آنچنان که آرزو می شد!..»

در اینجا هم داده های شاهنامه را هرگز نمی توان با داده های دانش باستان شناسان– سکه شناسان- دبیره شناسان– کاربرد ایزوتوپ های رادیواکتیو کربُن 14 - و بسیاری دیگر از دستاوردهای دانش روز برابر شمُرد!. امروز با بهره گیری از دانش کارنامه نویسان بزرگی مانند هرودوت – گزنفون- کتزیاس- پولیبیوس –ویل دورانت – اُمستد- دیاکونوف- ژول میشله - استخری – ابن بلخی – تبری – ناصر خسرو قبادیانی- حمدالله مستوفی – رضا قلی خان هدایت- میرزا مهدی خان استرآبادی - میرزا آقا خان کرمانی – عبدالحسین زرین کوب و سدها نام بزرگ دیگر، چه نیازی به شاهنامه هست که بخواهیم سرگذشت نیاکان خود را از زبان کسی بشنویم که کمترین شناختی از مادها و هخامنشیان ندارد و درباره ی اشکانیان هم خودش می گوید:

           چو کوته شد شاخ و هم بیخشان

                         نگوید جهاندار تاریخ شان

           از ایشان جز از نام نشنیده ام!

                    نه در نامه ی خسروان دیده ام

  پس بجای اینکه بخواهیم با دردسرهای تو در تو کارنامه ی نیاکان خود را " به زبانی که برای ما بیگانه است!.." در شاهنامه جستجو کنیم! بهتر است به سراغ کارنامه نویسانی برویم که نامهای بزرگ دارند و به زبان ما سخن می گویند!..

آنگونه سخن گفتن درباره ی شاهکار بی همتای فردوسی، خواننده را به چنین برداشت نادرست رهنمون می شود.  ولی راستی این است که شاهنامه، همه ی آنچه که گفته شد، هست، و هیچ یک از آنچه که گفته شد نیست!.. شاهنامه «شاهِ» نامه های جهان است!.. شاهنامه آیینه یی است فراروی فرزندان پاک سرشت ایران بوم تا زشتی و زیبایی خود را در آن ببینند و با « اندازه » هایی که فردوسی نشان داده است، خود را بسنجه بگذارند...

شاهنامه، شناسه ی دیروز و امروز و فردا و فرداهای دور ما است!... شاهنامه گوهری است کهنگی ناپذیر – نا پوسیدنی - نامیرنده-  همیشه زنده و جاودان بالنده و پویا... شاهنامه یک چراغ درخشان دریایی است که ما کشتی شکستگان را به سوی کرانه های سربلندی راه می نماید... شاهنامه «دروغ و فسانه» نیست!..شاهنامه «رزم نامه ی پهلوانی» نیست!. شاهنامه «تاریخ»نیست!.. شاهنامه همه اینها هست و افزون بر همه ی این ها جام و پیاله ی فرهنگ ایران است... شاهنامه جانمایه هستی شناسی ایرانی است...شاهنامه خوراک و نوشاک و پوشاک برای دیروز و امروز و فردا و فرداهای دور ماست... اگر شاهنامه بکار امروز ما نخورَد، بدرد هیچ کار دیگری نمی خورَد!. با چنین نگاهی به شاهنامه، اکنون می پردازیم به داستان گیومرت (کیومرس) و تهمورس و جمشید تا برسیم به داستان ضحاک و فریدون و...

با نگاهی ژرف به داستان جمشید و ضحاک به روشنی دانسته می شود که انگیزه ی سیه روزگاری ما مردم ایران، بهیچ روی حکومت مشتی ملای با عمامه یا بی عمامه نیست که بزور تازیانه و تیغ بر ما فرمان می رانند و  بر گرده ی فسرده ما تازیانه می کشند... انگیزه ی این روزگار تیره تر از سیاه، دور افتادن ما از بیخ و بُن فرهنگ ایرانشهری است!..این حکومت ضحاکی در روزگار ما، درست همانند حکومت ضحاک در شاهنامه، و پی آیند نابخردیهای خود ماست!.. این مارهای آدمی خوار که بر دوش های ما جا خوش کرده اند، درست از بوسه گاه اهریمن نادانی، بر شانه های ما روییده اند... درست همانگونه که ایرانیان در روزگار جمشید، چراغ خردشان را در گذرگاه باد گذاشتند، آن شهریار خورشید چهر را از تخت شهریاری پایین کشیدند و به سراغ فرومایه مرد آدمی خوارِ دیو زده یی بنام ضحاک در سرزمین عراق شتافتند که شنیده بودند شاهی اژدها پیکر است!.او را با بهترین گرامیداشت به ایران آوردند، و چوبدست شبانی خود را به دستش سپردند تا پیکرهای بی سرشان را به خون بیالاید و مغز جوانانشان را خوراک مارهای دوش خود کند!.. و به درازای هزار سال بر مغز و روان و جان و سرنوشت شان فرمان براند!.. ما نیز درست به همانگونه، جمشید روزگار خود را از تخت شهریاری پایین کشیدیم، او را به اندازه ی گوری پروانه ی آرمیدن در خاکی که بسیار دوست می داشت ندادیم!..به سراغ دیوزاد اهرمن خویی که بجای دو مار، یک مارستان بزرگ بر دوشهای خود داشت رفتیم و چوبدست شبانی خود را بدستش سپردیم و او را بر سرنوشت خود و فرزندان خود فرمانروا کردیم.

از شوخی های روزگار اینکه این ضحاک را هم از همان سرزمین عراق به ایران آوردیم!..

اگر در سالهای پیش از آن خلالوش ایرانسوز اسلامی، ما را با داستان جمشید و ضحاک و فریدون، و با پیام ورجاوند نهفته در اینگونه داستانها آشنا کرده بودند، ما هرگز دچار این روزگار تیره نمی گشتیم، ولی نه تنها ما را با این خردنامه آشنا نکردند، ونکه ما را از نزدیک شدن به آن نیز باز داشتند!..

آیت الّله سید محمد حسین حسینی تهرانی، همانند بسیاری دیگر از هم تباران ایران سوز خود، شاهنامه را به ریشخند و نکوهش گرفت و در «نور ملکوت قرآن» نوشت:

        « اینهمه سرو صدا برای عظمت فردوسی و جشنواره و هزاره و ساختن مقبره و دعوت خارجیان از تمام کشورها  برای احیاء شاهنامه و تجلیل و تکریم از این مرد خاسر زیان برده ی تهیدست برای چیست؟!. برای آن است که در برابر لغت قرآن و عرب که زبان اسلام و زبان رسول الّله  است، سی سال عمر خود را به عشق دینارهای سلطان محمود غزنوی به باد داده و شاهنامۀ افسانه ای را گرد آورده است.

قرآن فاتحه مباهات فخریه به استخوانها ی پوسیده نیاکان را خوانده است،  با وجود قرآن دیگر کدام مرد عاقلی است که به اوهام و موهومات بگرود، و بنام اعتبار  پدران مرده و عِظام پوسیده ی آنها در میان قبر ها خوشدل گردد؟!

(عِظام = استخوانها) بنگرید چه کسی ما را از خوشدل شدن به استخوانهای پوسیده باز می دارد!.شوربختانه نه آن روز و نه امروز کسی از این دیو زاد اهرمن خو نپرسید و هنوز نمی پرسد، که اگر استخوانهای نیاکان ما پوسیده و بی اعتبارند! چگونه است که استخوانهای امامان شما نه تنها نپوسیده و با اعتبارند! ونکه درمان بخش دردهای بی درمان ما هم هستند؟!.

چگونه است که شما بوزینگان بالا رونده همه ساله میلیاردها دلار پول مردمی را که موریانه وار خردشان را جویده و مغزشان را تباه کرده اید از راه استخوانهای امامان ایران ستیزتان می چاپید!..

هزار سال است که همه ساله در سوگ بزرگترین دشمنان این سرزمین اهورایی  سرو کله ی مردان خرد باخته ی ایرانی را بخون می آلایید! ولی ما نباید به نیاکان فرمَندمان بنازیم و از آن بزرگ زنان و بزرگمردان ایران ساز یاد کنیم؟!.

می گوید:

فردوسی با شاهنامه ی افسانه یی خود که کتاب شعر است خواست باطلی را در مقابل قرآن علم کند، و موهومی را در برابر یقین بر سر پا دارد، خداوند وی را به سزای خودش در دنیا رسانید، و از عاقبتش در آخرت خبر نداریم،  خودش می گوید:

           بسی رنج بردم در این سال سی

                      عجم زنده کردم بدین پارسی

ما در زمان خود هر کس را دیدیم که خواست عَجَم را در برابر اسلام عَلَم کند و لغت پارسی را در برابر قرآن  بِنهَد، با ذلت و مِسکنتی عجیب جان داده است!.

شگفتا که درست می گوید!

نگاه کنید به سرنوشت کسانی مانند میرزا آقاخان کرمانی که گرایشی سخت به فرهنگ ایرانشهری پیدا کرد، و محمد علی میرزا او را در باغ شمال تبریز سر برید و سرش را پر از کاه کرد و به تهران فرستاد!.

نگاه کنید به سر گذشت زنده یاد احمد کسروی که بگناه ایران دوستی چگونه بدست هم تباران همین آیت الله سید محمد حسین حسینی تهرانی، کشته شد!.

نگاه کنید به سرگذشت دردناک صادق هدایت که چگونه از نابخردی های ما مردم، و از دست تبهکاری های دین کارانی مانند همین آیت الّله سید محمد حسین حسینی تهرانی، بدست خود چراغ زندگانی خود را خاموش کرد!.

نگاه کنید به سرگذشت غم انگیز بزرگانی مانند کوروش آریامنش – فرود فولادوند- مسعود انصاری- شجاع الدین شفا – فریدون فرخزاد - منوچهر فرهنگی – رضا فاضلی – شایان کاویانی- و بس بسیاران دیگر که چگونه یا بدست راهیان سید محمد حسین حسینی تهرانی کشته شدند و یا چراغ زندگانی شان در تنهایی و بی کسی و تنگدستی به خاموشی گرایید!.

ما هرگز از خود نپرسیدیم که چرا آخوند اینهمه از شاهنامه، از این گنجینه ی خرد می ترسد؟!.

راستی این است که آخوندها از این نمی ترسیدند که بانوان نا آشنای با شاهنامه، دامن کوتاه بپوشند و شیرینی سفره حضرت عباس شان را از پاریس بیاورند!..

از این نمی ترسیدند که زنان شیک پوش ولی نا آشنا با شاهنامه، شبانه روز در بازار های جهان بلولند، و گرانبهاترین جامه ها را از فروشگاههای لندن و پاریس و نیویورک بخرند و با همان جامه های پاریسی و دامن های کوتاه، پای سفره حضرت عباس بنشینند و شیرینی پاریسی و دانمارکی بخورند و زیورهای خود را به رُخ یکدیگر بکشند!..

از این نمی ترسیدند که دانش آموختگانِ بیگانه با شاهنامه ی ما در دانشگاهها و دیگر کانونهای دانشیک «شبهای شعر» برگزار کنند و بجای رستم و زال و سیاوش و گُردیه و گُرد آفرید، از لنین و ارنستو چه گوارا و جمیله بوپاشا سخن بگویند و موریانه وار مغز جوانان ایرانی را بجوند و تباه کنند!..

از این نمی ترسیدند که دولت شاهنشاهی ایران جاده بسازد – سد بسازد – استاديوم ورزشی بسازد - زمین های کشاورزی را برای کِشت مکانیزه هموار کند - نیروهای سه گانه ارتش را به بالاترین گامه در جهان برساند - سپاه دانش و سپاه بهداشت بسیج کند -  دبستان و دبیرستان و دانشگاه و هنرستان رایگان راه بیاندازد - خوراک رایگان به دانش آموزان بدهد- ایرانیان را بدون دریافت روادید به کران تا کران جهان بفرستد- پیشرفته ترین راههای زمینی و هوایی و دریایی را در کران تا کران ایران و جهان بگستراند-  برنامه های شادی بخش از سدا و سیمای مردمی به اجرا در آورد- آمفی تئاتر بسازد- ارکستر فیلارمونیک راه بیاندازد، و هزار و یک کار دیگر کند!..

آنها از رویکرد جوانان ایرانی به شاهنامه و به فرهنگ ایرانشهری می ترسیدند!..

از این می ترسیدند که جوانان ایرانی به خواندن و بر رسیدن شاهنامه و دیگر بُنمایه های کهن ایران بگرایند!.. به سخن دیگر، دشمن آخوند شاه نبود، شاهنامه بود!..

آنها از شاه نمی ترسیدند، از شاهنامه می ترسیدند!.آخوندها بخوبی می دانستند هر زمان که بخواهند به آسانی خواهند توانست بدستیاری چماق دارانشان، روسری را (بزور تو سری) بر سر زنان شیک پوشِ نا آشنای با شاهنامه کنند!.  زنانی از جنس سیمین دانشور و زهرا رهنورد و شیرین عبادی بدون تو سری هم کفن سیاه را به سر می کردند و به کفن پوشی خود می بالیدند!..

آخوندها می دانستند هر زمان که بخواهند به آسانی خواهند توانست از آن "شبهای شعر"  به سود خود بهره گیرند و پس از سوار شدن بر گرده مردم، تازیانه های خونریز خود را بر پیکر کسانی مانند احمد شاملو و سیاوش کسرایی و دیگر برگزار کنندگان آن شبهای شعر فرود بیاورند!..

آخوندها چرا می بایست از ارتشی می ترسیدند که افسران و اسپهبدانش بجای اینکه شاهنامه بخوانند نوحه می خواندند و بجای آنکه بر شاهنامه بوسه بزنند، بر قرآن بوسه می زدند!..

چرا می بایست از ارتشی می ترسیدند که خطبه ی عقد افسرانش را آخوند خوانده بود... ناف افسرانش را آخوند بریده بود!. نام افسرانش را آخوند برگزیده و در گوششان خوانده بود!.

ارتشی که بلند پایه ترین افسرانش می بایست پشت سر یک آخوند نماز می خواندند، چه هراسی می توانست در دل آخوند بیاندازد!..

آنها از ارتشی می ترسیدند که افسرانش هر بامداد بجای سدای گوش خراش مؤذن، با شاهنامه و کوس و تبیره و کرنا به پیشباز خورشید بروند و هر شامگاه با شاهنامه و کوس و تبیره و کرنا به خورشید بدرود بگویند...

چرا آخوند اینهمه از شاهنامه می ترسید و هنوز می ترسد؟..برای اینکه این خرد نامه ی جان افروز، نه چراغ، و نه چلچراغ ، ونکه خورشیدی است درخشان که زرینه پرتو اش خرد ما را بیدار، و راه زندگی را پر فروغ  می کند… این خرد نامه ی فردوسی است که به ما می گوید:

           خردمندِ پیروزِ با سنگ و هنگ

              به نیک و به بد خود شناسد درنگ

«هنگ» همان بزرگی و سنگینی و گرانمایگی و فرهیختگی است...

«سنگ» هم در اینجا باز همان  فرزانگی و سنجیدگی و گرانمایگی است…

می گوید: کسی که زندگی خود را در پرتو خرد نیک آراسته کرده باشد، راه از چاه، شایست از نا شایست و نیک از بد خواهد شناخت، و مانند ما ایرانیان، خود و دودمان های آینده ی خود را دچار سیه روزگاری نخواهد کرد، و بدست خود آتش به خَرمن هستی خود نخواهد زد، و سرزمین تاریخی خود را اینچنین به گند زشتکاریهای خود نخواهد آلود... سرزمینی را که بگفته زنده یاد مهدی اخوان ثالث:

 روزی روزگاری شبچراغ روزگاران بود

نَشیدِهمگنانش، آفرین را و نیایش را

سرود آتش و خورشید و باران بود

اگر تیر و اگر دی، هر کدام و کی

 به فَرَ سور و آذین ها، بهاران در بهاران بود..

.کنون ننگ آشیانی نفرت آباد است، سوگش سور،

چنان چون آبخوستی روسپی، آغوش زی آفاق بگشوده

در او جای هزاران جوی پر آبِ گِل آلوده

 و صیادانِ دریابارهای دور

و بُردنها و بُردنها و بُردنها

و بُردنها و بُردنها و بُردنها

و کشتی ها کشتی ها و کشتی ها

و گزمه ها و گشتی ها…

یک ملت خردورز و هوشیار:

           به هوش و به اندیشه وهَنگ و رای

                       زمین و زمان آوَرَد زیر پای

 نه مانند ما مردم دور افتاده از شالوده های فرهنگ ایرانشهری، که بی هیچ اندیشه و هنگ و رای، با انقلابمان زمین و زمان را به گند کشیدیم!..

           خرد را کنی بر دل آموزگار

                      بکوشی که نَفریبدَت روزگار

ملتی که با خرد همپرسگی کند، یک روز فریب رادیو بی بی سی لندن- روز دیگر فریب خُمینی گُجستک، یک روز فریب محمد خاتمی، روز دیگر فریب میرحسین موسوی و یک روز فریب حسن روحانی را نخواهد خورد و از دام یک فریب به دامگه فریب دیگر نخواهد افتاد!..

          زشمشیرِ دیوان خرد جوشَن است

                   دل و جان دانا بدو روشن است

«جوشن» جامه یی است ساخته شده از چنبره ها و تخته های آهن که به هنگام جنگ می پوشند تا تن را از گزند جنگ ابزار دشمن در پناه نگهدارند..فردوسی بزرگ خرد را جوشنی پولادین می داند که آدمی را از گزند باد و باران روزگار، و از شمشیر دیوان ایران ستیزی مانند بی بی سی لندن و آخوند و حزب  توده و مجاهدین خلق و چریکهای فدایی خلق در پناه خواهد داشت، دریغا که ما این پند ها را آویزه ی گوش نکردیم!..

          گذشته سَخُن یاد دارد خِرَد

                    به دانش روان را همی پَرورد

«گذشته سَخُن» را می توان نام دیگری برای کارنامه یا «تاریخ» و سرگذشت پیشینیان دانست، ملتی که تاریخ خود را نداند و گذرگاه پر فراز و فرودی را که نیاکانش از آن گذشتند، و پیروزیها و شکست های بسیار آزمودند را نشناسد، هرگز سپیده دم پیروزی و بهروزگاری را نخواهد دید!.آگاهی از تاریخ، برای نیست که به گذشته ها برگردیم، برای این است که با آگاهی از آنچه بر ما گذشت با گامهای استوار بسوی آینده رویم...

           چو خواهی ستایش پس ِمرگ تو

                       خِرَد باید ای نامور برگِ  تو

« برگ » همان ساز و نوا و سامان و کارمایه های زندگی است، می گوید: اگر می خواهی نام ارجمندی از خود برجای بگذاری، تنها از راهِ خردورزی است که می توانی چنین کنی وگرنه، تاریخ نام بدکاران و دُژاندیشان را نیز در یاد خانه ی خود نگه میدارد، نامهای بد آهنگی مانند: چنگیز خان مغول- امیر تیمور لنگ- سلطان محمود غزنوی – شاه سلطان حسین صفوی- هیتلر – استالین – خُمینی – خلخالی – صدام حسین- سید علی خامنه یی – احمد جَنتی – علی شریعتی و دیگرانی از این دست، هرگز از یاد خانه ی تاریخ زدوده نخواهند شد، همانگونه که نامهای خُجسته یی مانند کورش بزرگ داریوش بزرگ –آرش کمانگیر - بابک خرمدین رضا شاه بزرگ... از یاد خانه ی تاریخ سترده نخواهند شد. تاریخ تنها از کسانی به نیکی یاد خواهد کرد که با کار و کوشش در پرتو خرد و اندیشه ی نیک جهان را به سوی شادمانی پیش برده باشند!.

           سَخُن خوب گوید چو دارد خرد

                     چو باشد خرد رَسته گردد زبَد

ملتی که آراسته به گردن آویز خرد باشد، هرگز بازیچه ی شترنگ بازان سیاسی نخواهد شد و در پی چیزی که نمی داند چیست نخواهد رفت و فریاد "جمهوری اسلامی!"  سر نخواهد داد و یک دیو خشم خونین درفش را "قائد اعظم" نخواهد نامید!.. یک ملت خردمند گله ی گوسپند نیست که یک گرگ درنده خوی بی آزرم را به رهبری بر گزیند و بگوید:

           ما همه سرباز توایم خمینی

                       گوش به فرمان توایم خمینی

سخنان خوب و خرد پذیر خواهد گفت، بجای رفتن به مسجد و حسینیه و زیارت گورهای  بزرگترین دشمنان میهنش، به نامه سرا و تاتر و سینما و موزه و ورزشگاه و باشگاه خواهد رفت!..

          چو از سَر خِرد رفت واز چَشم شَرم

            همان نام  و ننگ وهمان سرد و گرم

مردمی که چراغ خرد را در گذرگاه بادهای توفنده ی رادیو بی بی سی بگذارند!.. مردمی که گله وار سر در پی خمینی و خلخالی و رفسنجانی و خاتمی و میر حسین موسوی و مصباح یزدی و محمود احمدی نژاد و احمد جنتی و حسین شریعتمداری و  حسن روحانی و دیگرانی از جنس آنها بگذارند، و در هر چرخه ی انتخاباتِ ستورگاه اسلامی و گزینش رییس جمهور مانند گوسپندان نا آشنا با آیینِ مردمی در کشتارگاه به رده بایستند و به کشندگان خود رای دهند، چه می دانند که نام چیست و ننگ کدام است!..

          ندارد از این هیچ  نامرد باک

               چه آن مرد، زنده چه در زیر خاک

آن پشت به میهن کرده های بی باک از جنس: علی شریعتی ها و مرتضی مطهری ها و نورالدین کیانوری ها و مریم فیروزها و جلال آل احمد ها و سیمین دانشورها و علی اصغر حاج سید جوادی ها و عبدالکریم سروش ها و عبدالکریم لاهیجی ها و صادق زیبا کلام ها و دیگر تازی پرستان آخوند پرور،  که با زهر پراکنی ها و بدآموزیهای بد فرجام خود میهن ما را دچار آنچنان تباهی کردند که اینک ترسِ برای همیشه از دست دادنش، خواب را از چشم آزادگان ربوده است، مرده و زنده شان یکی است! تا زنده اند زمین را به ننگ هستی خود می آلایند و هنگامی که مردند نام ننگین شان جان و جهان را آزار می دهد!..

           نکوتر هنر مَرد را بِخرَدی است

                    که کار جهان و رَه ایزدی است

در اینجا آماج از  واژه ی «مرد» «مردم» است نه جنس نرینه!..

هنر این نیست که مانند داریوش اقبالی زنجیر در دست بگیری و مانند سوگواران حسین آواز بخوانی!..

هنر این نیست که مانند گوگوش برای دیو خشم خونین درفشی مانند خمینی آقا جانم آقا جانم بخوانی!..

هنر این نیست که مانند لیلا فروهر بزرگترین دشمن سرزمین و فرهنگ و زبانت را بستایی و علی جانم علی جانم سر دهی بی آنکه بدانی علی که بود و با تو و نیاکان تو و سرزمین اهورایی تو چه کرد!..

هنر این نیست که مانند سید محمد حسین شهریار گدایان جهان را رو به سوی خانه ی علی کنی که :

         برو ای گدای مسکین در خانۀ علی زن

            که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

بی آنکه بدانی یا از خود بپرسی که علی آنهمه نگین های پادشاهی را از کجا آورده بود؟! مگر نه از غارت و چپاول دارش و دسترنج مردم ایران؟!.

هنر، اندکی خرد داشتن است!..هنر در شناخت دوست و دشمن است!.. هنر در ستیز آشتی ناپذیر با دشمنان میهن است!..

          دلی کز خِرد گردد آراسته

                  چو گنجی  بود پُر زَر و خواسته

« خواسته»همان سرمایه – داشته –و دارایی است.مردمی که از خرد بهره مند باشند، می توانند بدون داشتن نفت و گاز و زر و سیم و آهن هم، سری در میان مردم سر بلند جهان بر افرازند!..

مردم  بسیاری از سرزمینهای پیشرفته ی جهان هیچ یک از اینها را ندارند، ولی آخوند و مسجد و حسینیه و امامزاده و چاه جمکران هم ندارند!..

           کسی کوخرد جوید و ایمنی

                          نتازد سوی کیش اهریمنی

مردمی که در پرتو خورشید خرد گام بردارند، با کف سد پای برهنه در خارزار خرافه باوری جست و خیز نخواهند کرد!.. مردم بهره مند از خرد، در سوگ بزرگترین دشمنان میهن شان، پیکر کژ و کوژ خود را به گِل نمی کشند و با زنجیر و قمه، بر تن و کله ی بی مغز خود نمی کوبند!..

          کسی را کِش از بُن نباشد خِرد

                     خردمندش از مردمان  نَشمُرد

هزار سال پیش از آنکه برتراند راسل، فرزانه ی بزرگ انگلیسی گفته باشد: جامعه ی گوسپندی شایسته حکومت گرگان است! پیر خردمند توس گفته است:

           کسی را کِش از بُن نباشد خِرد

                    خردمندش از مردمان  نَشمُرد

کسی که کمترین بهره از خرد نبرده باشد، در رده ی گوسپندان و گاوان و شتران است،  نه در جرگه ی مردمان!..

           نگه کن که تا تاج با سرچه گفت

               که با مغزت ای سر، خرد باد جفت

اگر همه ی تاج های جهان را به مردمی ارمغان کنند که خرد با مغزشان جفت نیست، آن تاج ها خاکستری بر سرشان خواهند بود نه تاج... آنچه که مردم یک سرزمین را در میان مردم سر بلند جهان بر می افرازد، دیهیم و تاج پادشاهی نیست، خردمندی و خردورزی آن ملت است...

           بد و نیک بر ما همی  بگذرد

                        نباشد دُژَم هر که دارد خرد

« دُژم »همان افسرده – اندوهگین – از غم فرو پژمرده و رنجور است..اگر ما مردم خرافه کوبیده، و خرد در گذرگاه دین گم کرده، اندکی خرد می داشتیم، امروز دچار اینهمه پریشان روزگاری و بهم ریختگی و افسردگی و آوارگی در چهار گوشه ی جهان نمی بودیم.

          هر آنکس که دارد ز دانش خِرَد

                           سرِ مایه ی  کارها بنگرد

مردمی که از ژرفای سیه روزگاری روزگار قاجار بیرون کشیده شدند، می توانستند با اندکی ژرف نگری دو باره به آن روزگار تیره باز نگردند!.. چنین است که می گوییم: حکومت اسلامی، بیخ و بن سیه روزگاریهای ما نیست، این حکومت اهریمنی،  دُمل چرکینی است که از باکتریها و قارچ ها و گند و پلیدیهای گوناگونی که در گذرگاه تاریخ در ما خانه کرده اند پدید آمده است، ما اگر بخواهیم این دُمَل چرکین را از پیکر میهنِ خود جدا کنیم، باید نخست آن باکتریها و قارچ ها و گند ها و پلیدیها را بشناسیم  و آنها را از بیخ و بُن بخشکانیم، آنگاه دُمَل به خودی خود از میان خواهد رفت...

اگر به برداشتن دُمَل، بدون ریشه کن کردن انگیزه های پدید آمدن آن بسنده کنیم، این دُمَل باز هم در زمان دیگر و از جای دیگر سر بر خواهد کشید و آسیب های بیشتری بر پیکر ما خواهد زد. برای شناخت ریشه های گندیده ی این دُمَل چرکین یکی از ساده ترین راهها شناخت تاریخ و افسانه ها و استوره هایی است که نیاکان فرمند ما برای ما بر جای گذاشتند. شوربختانه ما آنگونه که باید به سرگذشت نیاکان، و به داستان هایی مانند آرش کمانگیر - هفت خوان رستم - گذر سیاوش از آتش – کشته شدن ایرج بدست سلم و تور – داستان جمشید و ضحاک و فریدون، و بسیاری از داستانهای شیرین و آموزنده ی دیگر که در شاهنامه و یا در برخی از دیگر نامه های کهن ایرانی آمده اند، آنگونه که باید بها ندادیم و ژرف نگری نکردیم. داستان رخداد کربلا و چگونگی تشنگی حسین و خانواده اش...دلاوریهای عباس برای رساندن مُشک آب به لب تشنه ی حسین... ستم بارگی های شِمر و یزید و دیگران... داستان بلال حبشی و ابوذر غفاری... داستانهایی مانند داستان اعرابی و زنش.. و داستان سگ اصحاب  کهف... داستان سخن گفتن جن و اِنس و پرنده و خزنده و چرنده و مار و مور و هُدهُد و جانوران ریز و درشت دیگر با سلیمان که در قران آمده، داستان جن و حور و پری جایی برای پژوهشهای تاریخی و بررسیهای ژرف شاهنامه بر جای نگذاشتند!..

دانشگاه جهانی کوروش بزرگ بر آن است که بیارمندی شمار بزرگی از استادان و شاهنامه شناسان،  جوانان دانش پژوه و دیگر جویندگان دانش را با درونمایه ی این خردنامه ی کلان که شاهِ نامه های جهان است آشنا کند.

دانش پژوهانی که کار شاهنامه شناسی را از دانش پایه ی یکم این دانشگاه که گامه ی «کلاغ» است آغاز کنند و در کنار استادان، تا دانش پایه ی هفتم که «سیمرغ» است ، فراروند دانشنامه ی شاهنامه شناسی دریافت خواهند کرد.

دانش پژوهانی که همه ی رشته های هفت گانه ی «ایرانشناسی»، از گامه ی «کلاغ» تا گامه ی «سیمرغ» را بگذرانند و از پس آزمونهای بایسته برآیند، در پایان راه « دانشنامه ی ایرانشناسی» دریافت خواهند کرد.

 رزم نامه، یا شناسنامه

«هومر آبرامیان»

در جهان پیشرفته ی امروز هر کس شناسنامه یی دارد که نشان دهنده ی کیستی و کجایی بودن اوست، ملتها نیز هر یک شناسنامه یی دارند که با آن از سوی دیگر مردم جهان شناخته می شوند.

انگلیسها با بازیگری در شترنگ سیاسی و دست اندازی به سرزمینهای دور و نزدیک و تاراج دارش و دسترنج مردمان، و بهره کشی از دیگران (استعمار) شناخته می شوند، یونانیها با هومر و ایلیاد و ادیسه و سُغرات و افلاتون و المپیا…  چین با پنج هزار سال پیشینه ی پزشکی و فرزانش، هند با مهابهاراتا، اوپانیشادها، وداها و اساتیر شگفت انگیز، مصر با هرم های سه گانه اش...

ما ایرانیان با سه درفش فرهنگی در میان مردم جهان بالا بر می افرازیم:

نخست: فرهنگ ایرانشهری (آیین میترایی- گرامی نامه ی اوستا، آیین شهریاری-  گاتهای اشوزرتشت ورجاوند) که یزدان شناسی، جهان بینی، هستی شناسی و خوی و مَنِش ما را به نمایش می گذارد.

 دوم: فرمان هوده های مردمی یا (استوانه ی کوروش بزرگ)که آیین کشورداری و جهان آرایی ما را فرا دید مردم جهان می گذارد و جانمایه ی فرسار بنیادین یا قانون اساسی آمریکا می شود.

 سوم:شاهنامه فردوسی که همه کرانه های پیدا و ناپیدای فرهنگ ایران، جهان بینی ایرانی، هستی شناسی ایرانی و آرمان شهر ایرانی را یکجا بنمایش می گذارد.

 برخی از فرزانگان ایرانی شاهنامه ی فردوسی را رزمنامه ی ملی دانسته اند، این سخن تا اندازه ی زیادی درست است، ولی شاهنامه ی فردوسی به همان اندازه که رزمنامه ی ملی  است، بزم نامه ی ملی ما هم هست، ولی پیش از اینکه رزمنامه یا بزم نامه ی ما باشد، نشان دهنده ی  جهان بینی - یزدان شناختی و هستی شناسی ماست.

این درست است که  شاهنامه ما را با شیوه های رزم آوری و کشیدن سپاه در روزگار باستان آشنا می کند، ولی اینهم درست است که بسیار فراتر از سپاه کشی می رود و ما را با خوی و منش و آیینهای کشورداری و جهان آرایی و هستی شناسی نیاکانمان نیز آشنا می سازد.

ما از راه شاهنامه در می یابیم که نیاکان فَرمَند ما تا چه اندازه به راستکاری

 ، راست گفتاری، پیمانداری، و پاسداری از آب و خاک و گیاه و جانور، و کار و کوشش در راستای نوسازی و بهسازی جهان دلبستگی داشتند، از اینرو جا دارد که نگاهی ژرف تر به کرانه های  پیدا و ناپیدای آن بیاندازیم تا کیستی خود را بشناسیم و آینده ی میهنمان را بر پایه شناخت خود از بینش نیاکانمان پایه ریزی کنیم.

از هنگام به پایان رسیدن نخستین نسخه ی دستنویس شاهنامه در سال 373 کوچی، نگاه بسیاری از ادب مندان ایرانی و انیرانی  بسوی آن کشیده شد، تا آنجا که در هزار سال گذشته هیچ فرزانه ی بزرگ نام ایرانی را نمی شناسیم که از شاهنامه ی فردوسی بهره نگرفته باشد، و  کمتر نامه یی از نامه های ادب ایرانِ پس از اسلام را می شناسیم که نمارشی به شاهنامه یا یکی از داستانها و یا دستکم یکی از نامداران آن نکرده باشد:

          اینکه در شهنامه ها آورده اند

                        رستم و رویینه تن اسفندیار

          تا بدانند این خداوندان ملک

                     کز بسی خلق است دنیا یادگار

                                                   سعدی

           زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

                شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

                                                  مولوی

ولی شاهنامه ی فردوسی نگاهی ژرف تر و پژوهشی فراخ تر را چشم براه بود،  خوشبختانه این ژرف نگری از نخستین سالهای آغاز سده ی بیستم در ایران و بیرون از مرزهای ایران آغاز شد و هر روز دامنه یی فراخ تر یافت، اگر چه همه ی این پژوهشها از ارزشهای دانشیک برخوردار نبودند ولی با برگردان انبوهی از آنها به زبان پارسی، کار ویرایش نسخه های گوناگون شاهنامه و شناخت چگونگی کاربرد واژگان و دستور زبان پارسی در زمان سرایش آن آسان تر شد.

کوششِ بسیار خجسته ی ابراهیم پورداود در شناساندن گرامی نامه ی اوستا به پارسی زبانان، دریچه ی نوینی به روی شاهنامه شناسان گشود. همانندی برخی از رُخدادها و پاره یی از داستانها در دو کلان نامه ی اوستا و شاهنامه، و نیز همانندی نام جاها و کسان در این دو نامه، پرده از روی بسیاری از رازهای نهفته شاهنامه برداشت.

«پژوهشی در اساتیر ایران» کار بسیار ارزشمند زنده یاد دکتر مهرداد بهار بر دامنه ی رهیافت های نوین افزود و کسانی مانند دکتر جلیل دوستخواه – زنده یاد شاهرخ مسکوب- استاد فریدون جُنِیدی – دکتر علی اکبر جعفری- زنده یاد ابوالقاسم پرتو و بس بسیاران دیگر کوشیدند تا از راه اوستا و بندهش و دیگر نامه های دینی ایرانیانِ باستان به ژرفاهای پنهان و رازوارگی های شاهنامه راه یابند و مرواریدهای نو شناخته و گرانبها بدست آورند.

در اینجا بسیار بایسته است که از کوشش بسیار ارزشمند دکتر جلال خالقی مطلق در ویراستاری شاهنامه و یافتن راهی به سروده ی استاد توس یاد کنیم.

کوتاه شده ی پیشگفتار استاد دکتر احسان یارشاطر بر این کوشش گرانمایه می تواند تا اندازه ای ما ار با والامندی  کار جلال خالقی مطلق آشنا سازد:

     «... متن شاهنامه در طی قرنها در اثر عوامل گوناگون تغییر بسیار یافته است، کاتبان کم مایه یا بی دقت ابیات آن را درست نخوانده و به غلط نسخه برداری کرده اند، ناسخانی که طبع شعری داشته اند هر جا دچار مشکلی شده یا در فهم بیتی در مانده اند از طبع خود یاری خواسته و درتألیف شرکت جسته اند، صاحبان و خوانندگان شاهنامه غالباً برحسب ذوق زمان یا سلیقۀ فردی به «اصلاح» سخن فردوسی پرداخته و در نسخه ها دست برده اند، گویندگان یا کاتبانی که اندیشه ای خلاف اعتقادات خود در متن یافته اند و یا سخن فردوسی را در تایید مطلوب خود کوتاه پنداشته اند به افزودن و کاستن ابیات پرداخته اند، چنانکه در دیباچه ی شاهنامه جایی که فردوسی چند بیتی در ستایش مذهب خود گفته است، بنا بر تشخیص مصحح دانشمند (سراسر قطعه میدان ستیز قلمهای سنی و شیعی شده)، شاعرانی که فریفته سخن فردوسی بوده اند ابیات یا قطعاتی و حتی داستانهایی تمام به تقلید وی برای طبع آزمایی سروده سپس به پیروی از هوسی خام این ابیات یا قطعات را در شاهنامه داخل کرده اند، هم چنین تحول تدریجی زبان فارسی در کتابت شاهنامه موثر شده و کلمات و عبارات آشنا را جانشین عبارات و کلمات مهجور کرده است.

از طرفی رواج شاهنامه در میان مردم فارسی زبان و سرزمین هایی که فرهنگ ایران در آنها نفوذ یافته، و هم چنین رسم از بَر کردن ابیات شاهنامه به عنوان تمرینی در شعر و ادب نیز راه را برای تصرف در شاهنامه هموار نموده است. از اینرو تفاوت میان دستنویس های شاهنامه و اضافه و نقصان در ابیات آنها بیش از آن است که در سایر آثار زبان فارسی دیده می شود، بطوریکه در برخی چاپهای  شاهنامه شاید نتوان بیش از دو سوم ابیات را دقیقاً متعلق به فردوسی دانست.

بدبختانه از زمان خود فردوسی، و پس از آن هم تا بیش از دویست سال، نسخه یی از شاهنامه در دست نیست و نسخه های کهن در آشوب ایام از میان رفته اند. در نتیجه حتی قدیم ترین دستنویس های موجود شاهنامه نیز مشمول دگرگونی و افزایش و کاهش اند. از اینرو کسی که به تصحیح و پاکسازی متن شاهنامه می پردازد کاری بس دشوار در پیش دارد.

یک مشکل کار، چنانچه گذشت نبودن نسخه یی نزدیک به زمان فردوسی و دگرگونی بسیار در نسخه های موجود است. مشکل دیگر حجم کتاب است،  اگر شاهنامه اثری کوتاه بود بصیرت در آن آسان تر دست می داد.

مشکل دیگر فراوانی دستنویس های شاهنامه است که کار احاطه ی بر آنها را دشوار میکند (برابر برآورد دکتر خالقی تنها از سده ی هفتم تا پایان سده ی دهم نزدیک به 250 نسخه ی  دستنویس در جاهای گوناگون جهان پراکنده هستند).

    دشواری دیگر کُهن بودن زبان شاهنامه و فقدان نسخه های اصیل از آثار قرن چهارم است تا ما را در حل مشکلات زبان فارسی یاری کند. همین دشواریها باعث شده که آراستن متن درستی از شاهنامه و پیراستن آن از افزوده ها و دگرگونیها تا کنون به تعویق افتاده است، و این با وجود چند طبع انتقادی است که از شاهنامه انتشار یافته است.

برای آنکه بتوان از میان انبوه نسخه های گوناگون شاهنامه به متن درست آن دست یافت، نخست باید عکس همه  نسخه های معتبر، و حتی نسخه هایی را که احتمال اندک سودی در آنها می رود گِرد آورد، و چون به آنچه در فهرست ها در توصیف دستنویس ها آمده و حتی به رَقم خود نُسُخ همیشه اعتماد نمی توان کرد ناچار باید نسخه های معتبر را در حد امکان دید و به دقت آزمود و از نوع کاغذ و مرکب و سبک خط و تاریخ آنها اطمینان قطعی حاصل نمود.  باید نسخه هایی را که از آزمایش مقدماتی سرفراز بیرون آمده اند دقیقاً مطالعه کرد و مقام و اعتبار هریک را باز شناخت و پیوند و خویشی آنها را با یکدیگر سنجید و نَسَب هر یک را بجا آورد و این خود کار سالها است...

جای کمال خشنودی است که دکتر خالقی مطلق این شرایط را همه در خود فراهم دارد. بیش از بیست سال است که پژوهش در شاهنامه و تدوین متن درخور اعتمادی از آن را پیشنهاد همت خود ساخته، بلکه هدف زندگی علمی خود قرار داده است. همه ی نسخه های معتبر و نیز بسیاری از نسخه های کم سود شاهنامه را از نظر گذرانده و نسخه ی عکسی چهل و پنج دستنویس را که تا آخر قرن دهم تحریر شده به تدریج و بکوشش شخصی و بدون کمک فرد یا موسسه یی فراهم نموده و متن شاهنامه را مکرر به قصد تحقیق از نظر گذرانده و هر بیت آن را، چنانکه از مقالات متعدد وی آشکار است موضوع دقت و موشکافی قرار داده است. در حقیقت مقالات تحقیقی دکتر خالقی در طی سالهای اخیر شاهنامه شناسی را پیشرفتی شایان بخشیده و پژوهندگان ادب و فرهنگ ایران را سپاسگذار وی ساخته است..»

پیشگفتار سوم

 «استاد فریدون جنیدی»

ای آینه ی روشنِ زندگی نیاکان خردمند، در گستره ی جهان

 ای چشمه سار پاکیزه و جوشنده ی اندیشه ی نیاکان در پهنه ی ایران،

ای رود خروشنده و پُر آبخیز و روان نیاکان در گستره ی زمان،

ای دریای ژرف و دور کرانه ی فرهنگ نیاکان،

ای آسمان روشن و ستاره بارانِ داستانِ نیاکان،

ای خورشید همواره تابانِ خرد و دانشِ نیاکان،

ای درفش همواره برافراشته ی فَرّ و فرهنگ ایران،

که یک هزار سال است، که بر شانه های استوار و پر شکوه فردوسی، بر بلندای دماوند، در میانه ی میدان خِرَ د و فرهنگ ایران در میان جان پُر لرزش و خیزشِ اندروای، چین برچین می افکنی و بر  رهروان این راه دراز جان و نیرو می پراکنی

ای شاهنامه، ترا می ستاییم

ترا می ستاییم، ای فردوسی ایران، که بالای بلندت به بلندای دماوند برخاست، و بدان زمان که مادرِ میهن، از هر سوی آماج تیرهای سهمگین و زهرآگین بد اندیشان بود، سینه ی ستبرت را سپر ایران کردی و با خامه ی درخشانت، سروده ی آهنگینت را همچون تیر خَدنگ، بررنگین کمان بلند خِرَد و فرهنگ نهادی و به سرتاسر مرزهای ایرانشهر افکندی و از درخشی که با نوک پیکان آن در آسمان ایران پدیدار شد، به ایرانیان شیوه ی جانفشانی و سر اندازی در راه میهن،  شیوه ی زندگی همراه با اندیشه و دانش و بینش، و گذشت و بُردباری و با آزرم به دیگران نگریستن و با مهر ، با همگان زیستن را آموختی.

ترا می ستایم...

ای روان همواره نگران ایران،

ای پهلوان همواره بیدار میدان خرد و فرهنگ ایران، فردوسی، ترا می ستاییم.

گفتار، اندر فراهم آوردن شاهنامه

انوشه روان، ابومنصور، محمد، پورِ عبدالرزاق، پورِ بابکِ خراسانی، فرمان به گردآوری شاهنامه داد.

پیران دانای ایران از چند شهر در توس گرد آمدند:

از هرات، پیر خراسان ماخ

از توس، موبد شادان پور بُرزین.

از نیشابور، موبد ماهوی خورشید، پور بهرام

از سیستان موبد یزدان داد،  پور شاپور

و ابو مَنصور مَعَمری وزیر فرهیخته ی وی کارِ آن انجمن دانایان را سامان داد، و شاهنامه را که آنان از روی نَسک های گونه گون از پهلوی ترجمه کردند، در یک دفتر آرایش داد، و آن شاهنامه [که بجز پیشگفتارش به زمان ما نرسیده است] با نام شاهنامه ابومنصوری، در ایران پراکنده شد.

این کارِ بزرگ در سال 346 کوچی در توس بپایان رسید. به فرخی و خُجستگی و به شادی روان آن بزرگان بخشی از پیشگفتار همان نامه را که نوشته ی ابومنصور مَعَمری است بخوانیم:

    « ... امیر ابومنصور عبدالرزاق مردی بود با فَرّ و خویش کام بود و با هنر و بزرگ منش بود، اندر کامروایی، و با دستگاهی تمام از پادشاهی و سازِ مهتران، و اندیشه ی بلند داشت ، و نژادی بزرگ داشت بگوهر، و از تخم اسپهبدان ایران بود ... پس دستور خویش ابو منصور مَعمَری را بفرمود تا خداوندان کُتُب را از دهگانان و فرزانگان و جهان دیدگان از شهرها بیاوردند و چاکر او ابومنصور مَعَمری به فرمان او نامه کرد و کس فرستاد به شهرهای خراسان و هشیاران از آنجا بیاورد، چون ماخ پیر خراسان از هری،  و چون یزدان داد پسر شاپور از سیستان، و چون ماهوی خورشید پسر بهرام از نیشابور، و چون شادان پسر بُرزین از توس ، گرد کرد و بنشاند به فراز آوردن این نامه های شاهان و زندگانی هر یک از داد و بیداد و آشوب و جنگ و آیین از کیومرس نخستین کس که اندر جهان بود که آیین مردمی آورد، و مردمان را از جانوران جدا کرد تا یزدگرد شهریار که آخر کیان بود اندر ماه محرم و سال بر سیسد و چهل و شش از هجرت..»

این گفتار را فردوسی بدینسان ترجمه کرده است:

           یکی پهلوان بود دهگان نژاد

                    دلیر و بزرگ و خردمند و راد

           ز هر کشوری موبدی سالخورد

                     بیاورد و این نامه را گرد کرد

            پژوهنده ی روزگار نخست

                  گذشته سَخُن ها همه باز جُست

           بپرسیدشان از نژاد کیان

                      و زان نامداران و فرخ گُوان

           که گیتی به آغاز چون داشتند

                   که ایدون به ما خوار بگذاشتند

           چگونه؟ سرآمد به بد اختری

                       برایشان همه روز گُند آوری

پرسشی که پس از این گفتار می آید چنین است که: چرا فردوسی نام آن بزرگمردان را در شاهنامه نیاورده است؟

و پاسخ آن است که نام انوشه روان ابومنصور محمد بن عبدالرزاق توسی در آهنگِ سروده ی شاهنامه نمی گنجد، و چون چنین است، از او با نام پهلوان دهگان نژاد و دلیر و بزرگ و خردمند و راد، یاد کرد. پسان، چون نام او که، درفش خُجسته ی شاهنامه است در آهنگ گفتار شاهنامه نگنجید، به آزرم وی و ابو منصور مَعمَری  از یاد کردن نام دیگران نیز چشم پوشید، اما در میان داستانها، نام دو کس از آنان را نیز گنجانید، چنانکه از نام ماخ پیر خراسان یاد کردم.

در داستان آوردن کلیله و دمنه نیز ، سخن از  شادان برزین می رود:

           نگه کن که شادان برزین  چه گفت

                  بدانگه که بگشاد راز، از نهفت

نام یزدان داد نیز در آهنگ گفتار شاهنامه نمی گنجد، زیرا که از سه آوای بلند برآمده است: یز- دان- داد که چنین نوشته می شود( - - -) باز آنکه آهنگ شاهنامه چنین است: ( .- -  .- - .- - .- ) یا ( تَ ناتن، تَ ناتن تَ ناتن، تنا).

ماهوی خورشید نیز چنین است( - - - - ) .

نمونه یی که در شاهنامه بدین گفتار نیرو می بخشد، نام بزرگمهر است که آن نیز چنین شنیده می شود:

( - - - ) و فردوسی بناچار همواره گونه ی تازی شده ی آن را در سخن آورده است: بوذرجمهر که چنین شنیده می شود:

( - - . - ) یا ( نا تن تَ نا ) که در سه جا از هر لتِ شاهنامه می گنجد!.

به روان و فروهر پاکِ همه ی آن بزرگمردان، درود و ستایش و آفرین باد که با مِهر به ایران و  بزرگداشت نیاکان، کارنامه ی آن بزرگان را از خم و پیچ زمان، و از گردابها و توفانهای بیشمار جهان گذرانده ، بدست فرزندان ایران رساندند.

 دنباله ی گفتار:

ابومنصور، پهلوان و کنارنگ [مرزبان] خراسان را در سال 351 در یکی از نبردها زهر خوراندند، و وی زیر درختی، نزار و ناتوان ایستاده و بیهوش گشت و در بیهوشی سرش را از تن جدا کردند و جان به جان آفرین سپرد!.

فردوسی می فرماید که ایرانیان بدین داستان [شاهنامه] دل سپرده بودند و خوانندگان، آن را برای مردمان می خواندند.

آنگاه دقیقی، آغاز به سرودن آن کرد و کار را بپایان نرسانده، از جهان برفت.

اکنون برای این که جدولی از این سالها بدست آوریم بایستی از سال پایان یافتن شاهنامه بیاغازیم:

           سرآمد کنون قِصّه ی یزدگرد

                       به ماه  سپندار روزِ  «ارد»

           ز هجرت شده پنج هشتاد بار

                         که پیوستم این نامه نامدار

از این گفتار پیداست که شاهنامه در روز بیست و پنجم اسفند باستانی ( نوزدهم اسفند خیامی ) سال 400 هجری بپایان رسیده است .

با یک شماره آشنا ، چون سال ماه شمار همواره پانزده روز از سال خورشیدی کمتر است 4400=11×400 روز، کمبودِ آنست، که چون آن را برابر بر 365 روز خورشیدی بخش کنیم ، 12 سال و 20 روز را در بر می گیرد.

اکنون اگر 12 سال را از 400 کم کنیم ، سال پایان یافتن شاهنامه در گاهشمار خورشیدی 388 است.

چون سی سال زمان سرایش شاهنامه از آن کم شود ، آغاز کار فردوسی در 358 خورشیدی بوده است.

و چون فردوسی به هنگام آغاز سرایش چهل ساله بوده است، زایش فرخنده ی وی در 318 خورشیدی در شمار است .

***

داستان چنان چون فردوسی می فرماید آنست که چون دقیقی از جهان برفت:

           دل روشن من چو برگشت از وی

                 سوی نامه ی خسروان کرد روی

           که این نامه را دست پیش آورم

                      ز دفتر به گفتار خویش آوَرَم

            بپرسیدم  از هر کسی بی شمار

                         بترسیدم از گردش روزگار

           مگر خود درنگم  نباشد بسی

                         بباید سپُردن به دیگر کسی

           اُ  دیگر  که گنجم  وفادار نیست

                  همین رنج را کس خریدار نیست

           برین  گونه یک چند بگذاشتم

                         سخن را نهفته همی داشتم

            بشهرم یکی مهربان دوست بود

               تو گفتی که با من بیک پوست بود

           مرا  گفت: «خوب آمد این رای تو

                        به نیکی خرامد مگر پای تو

           نبشته  من این  نامه ی پهلوی

                         به پیش تو آرَم مگر نغنُوی

           گشاده  زبان و جوانیت هست

                        سخن گفتن پهلوانیت هست

           شو این نامه ی خسروان بازگوی

                    بدین جوی  نزد مهان آبروی»

           چو آورد  این نامه نزدیک  من

                    برافروخت این جان تاریک من

ستایش ابو منصور

          بدین نامه چون دست بردم فراز

                        یکی مهتری بود گردن فراز

           جوان  بود و  از گوهر پهلوان

                    خردمند و بیدار و روشن روان

           خداوند رای و خداوند  شرم

                      سخن گفتن خوب و آوای نرم

           مرا  گفت کز من چه باید  همی

                      که جانت سخن برگراید همی

           به چیزی که باشد مرا  دسترَس

                      بر آرم،  نیارم نیازت به کس

           همی داشتم چون یکی تازه  سیب

                     که از باد نامد به من بر نهیب

نام آن جوانِ انوشه روان فرزند ابو منصور ، امیر منصور بود که بر همان آیین پیشین در آهنگ گفتار شاهنامه نمی گنجید، و سخنان روشن و آشکا فردوسی نشان می دهد که وی پشتیبان فردوسی در سرودن شاهنامه بود، و گذران زندگی فردوسی بهنگام وی با آرامش و آسایش همراه بوده است.

***

امیر منصور که در دفترهای پسین از وی با نام امیرک منصور یادکرده اند، ( پسوند«ک» برای امیر منصور آزاد مرد، که فردوسی خود از او با پاژنامِ « مهتر گردانفراز» یاد می کند، نادرست است، و چنین داوری از سوی نویسندگان پسین، با نگرش به گفتار فردوسی نبوده است، و سخن را ببازی گرفته اند. ) در آشوب های هنگام پایانین سامانیان ، بسال 377 هجری در نیشابور گرفتار شد:

بسیار دیلم بگرفتند، و منصور بن محمد بن عبدالرزاق ، اندر میان بود، نیز گرفته شد ،    همه را به خراسان فرستادند و منصور را بر گاوی نشاندند ، و بروز اندر بخارا آوردند.( تاریخ گردیزی)

با این سخن از هنگام مرگ ابو منصور، کنارگ خراسان در سال 351 هجری ، تا گرفتار شدن امیر منصور 26 سال می گذرد واگر آغاز سرایش شاهنامه فردوسی را که نزدیک ، 371هجری است بیاد بیاوریم از آن هنگام که امیر منصور پشتیبانی فردوسی را پذیرفت ، تا زمان به بند گرفتنش، شش یا هفت سال، یار و یاور وی بوده است.

(به گزارش گردیزی، امیر سبکتکین ترک تبار در سال 389 امیر منصور را به همراه سه تن از دیگر بزرگان ایران در زندان بکشت)

          چنان نامور، گم شد از انجمن

                  چو از باد، سرو سهی، در چمن

           نه زو زنده بینیم، نه مرده نشان

                      بدست نهنگان و مردمکشان

 این نهنگان و مردم کُشان کیستند؟ بجز دژخیمان دستگاه محمودی، و سردار آنان کیست؟ بجز محمود سبکتکین، خونخواره مردِ بی آزرمِ بد نژاد،  دشمن خرد و فرهنگ ایران .

فردوسی به دنبال این سخن می فرماید:

           ستم باد، بر جان او ، ماه و سال

                    کِجا، بر تن شاه، شد بد سگال

  ستم باد، درد باد،  نفرین باد، بر آن بی آزرم مرد فرومایه ی زرخرید زاده، که پهلوانِ پهلوان زاده ی آزرمگین ما را دست و پای در زنجیر و بی گناه در زندان بکشت، و آنچنانکه از گفتار فردوسی پیدا است، گور او نیز نا پیدا بوده است، و روشن نیست کجا زیر خاکش کردند.

(پیشگفتار بر ویرایش شاهنامه)

فرازی از پیشگفتار شاهنامه ی ابومنصوری

    « اول ایدون گوید درین نامه که تا جهان بود مردم گرد دانش گشته‌اند و سخن را بزرگ داشته و نیکوترین یادگاری سخن دانسته‌اند چه اندرین جهان مردم به دانش بزرگوارتر و مایه‌دارتر. و چون مردم بدانست کزوی چیزی نماند پایدار، بدان کوشد تا نام او بماند و نشان او گُسَسته نشود، چو آبادانی کردن و جایها استوار کردن و دلیری و شوخی و جان سپُردن و دانائی بیرون آوردن مردمان را به ساختن کارهای نو آئین..

     پس امیر ابومنصور عبدالرزاق مردی بود با فَرّ، و خویش‌کام بود و با هنر و بزرگ‌ منش بود، اندر کامروایی و با دستگاهی تمام از پادشاهی، و ساز مهتران و اندیشه بلند داشت و نژادی بزرگ داشت به گوهر و از تخم اسپهبدان ایران بود و کار کلیله و دمنه و نشان شاه خراسان بشنید. خوش آمدش، از روزگار آرزو کرد تا او را نیز یادگاری بود اندرین جهان. پس دستور خویش ابومنصور المعمری را بفرمود تا خداوندان کُتُب را از دهقانان و فرزانگان و جهاندیدگان از شهرها بیاوردند و چاکر او ابومنصور المعمری به فرمان او نامه کرد و کس فرستاد به شهرهای خراسان و هُشیاران از آنجا بیاورد و از هر جای،‌ چون شاج پسر خراسانی از هری و چون یزدان‌داد پسر شاپور از سیستان و چون ماهوی خورشید پسر بهرام از نشابور و چون شاذان پسر برزین از توس. و از هر شارستان گرد کرد و بنشاند به فراز آوردن این نامه‌های شاهان و کارنامه‌هاشان و زندگانی هر یکی از داد و بیداد و آشوب و جنگ و آیین، از کی نخستین که اندر جهان او بود که آیین مردمی آورد و مردمان از جانوران پدید آورد تا یزدگرد شهریار که آخر مُلوک عجم بود..

و این را نام شاهنامه نهادند تا خداوندان دانش اندرین نگاه کنند و فرهنگ شاهان و مهتران و فرزانگان و کارو ساز پادشاهی و نهاد و رفتار ایشان و آیین‌های نیکو و داد و داوری و رای و راندن کار و سپاه آراستن و رزم کردن و شهر گشادن و کین خواستن و شبیخون کردن و آزرم داشتن و خواستاری کردن این همه را بدین نامه اندر بیابند. پس این نامه شاهان گرد آوردند و گزارش کردند و اندرین چیزهاست که به گفتار مر خواننده را بزرگ آید و به هر کسی دادند تا ازو فایده گیرد و چیزها اندرین نامه بیابند که سهمگین نماید و این نیکوست چون مغز او بدانی و ترا دُرُست گردد و دلپذیر آید چون گیومرت و تهمورس و دیوان و جمشید و چون داستان فریدون و زاده شدن او و برادرش و چون همان سنگ کِجا آفریدون بپای بازداشت و چون ماران که از دوش ضحاک برآمدند این همه دُرُست آید به نزدیک دانایان و بخردان به معنی. و آنکه دشمن دانش بُوَد این را زشت گرداند...

دانایان که نامه خواهند ساختن ایدون سزد که هفت چیز بجای آورند مر نامه را: یکی بنیاد نامه، یکی فرنامه، سه دیگر هنرنامه، چهارم نام خداوند نامه، پنجم مایه و اندازه سخن پیوستن، ششم نشان دادن از دانش آن کس که نامه از بهر اوست، هفتم درهای هر سخنی نگاهداشتن. و خواندن این نامه دانستن کارهای شاهانست و بخش کردن گروهی از ورزیدن کار این جهان. و سود این نامه هر کسی را هست و رامش جهان است و اندُه گسار اندُه گساران است و چاره درماندگان ست و این نامه و کار شاهان از بهر دو چیز خوانند یکی از بهر کار کرد و رفتار و آیین شاهان تا بدانند و در کدخدایی با هر کس بتوانند ساختن و دیگر که اندرو داستان‌ها ست که هم به گوش و هم به دیدن خوش آید که اندرو چیزهای نیکو و با دانش هست همچون پاداش نیکی و باد افراه بذی و تندی و نرمی و درشتی و آهستگی و شوخی و پرهیز و اندر شدن و بیرون شدن و پند و اندرز و خشم و خشنودی و شگفتی کار جهان. و مردم اندرین نامه این همه که یاد کردیم بدانند و بیابند. اکنون یاد کنیم از کار شاهان و داستان ایشان از آغاز کار، آغاز داستان، هر کجا آرامگاه مردمان بود به چهار سوی جهان از کران تا کران این زمین را ببخشیدند و به هفت بهر کردند و هر بهری را یکی کشور خواندند نخستین را ارزه خواندند دوم را شبه خواندند سوم را فرددفش خواندند چهارم را ویدرفش خواندند پنجم را ووربرست خواندند ششم را وورجرست خواندند هفتم را که میان جهان ست خنرس‌بامی‌ خواندند و خنرس‌بامی این ست که ما بدو اندریم و شاهان او را ایران‌شهر خواندندی و گوشه را امست خوانند و آن چین و ماچین است و هندوستان و بربر روم و خزر وروس و سقلاب و سمندر و برطاس و آنکه بیرون از او ست سکه خواندند و آفتاب برآمدن را باختر خواندند و فرو شدن را خاور خواندند و شام و یمن را مازندران خواندند و عراق و کوهستان را شورستان خواندند و ایران‌شهر از رود آمویست تا رود مصر و این کشورهای دیگر پیرامون اویند و ازین هفت کشور ایران‌شهر بزرگوارتر است به هر هنری و آنکه از سوی باخترست چینیان دارند و آنکه از سوی راست اوست هندوان دارند و آنکه از سوی چپ اوست ترکان دارند و دیگر خزریان دارند و آنکه از راستر بربریان دارند و از چپ روم خاوریان و مازندرانیان دارند و مصر گویند از مازندران ست و این دیگر همه ایران زمین است از بهر آنکه ایران بیشتر این ست که یاد کردیم...»

پیشگفتار چهارم:

فردوسی پدر ملت ایران

فرازهایی از پیش نوشتار شاهنامه به کوشش: عنایت الله عقیلی – هرمز بصاری پرویز احسانی اردستانی چاپ آرش، استکهلم سوئد سال 2006 )

 بیش از چهارده سده ی پیش، تندبادی سهمگین از سوی باختر ایران وزیدن گرفت و غباری تیره و تاریک، چهره خورشید تابان این سرزمین اهورایی را پوشانید و سیلی از گرسنگان بیابان گرد و برهنه پای و خون ریز و بی فرهنگ، به سرزمینی که کانون شکوه و بلند پایه گی و فرهنگِ آن زمان بود ، سرازیر گشت و تنِ مردم این سامان، چون زمین گسترِ بهارستان اَش به دشنه ی این خون ریزان برهنه پای، پاره پاره شد. تکه های پاره شده ی این زمین گستر، همراه زنان و کودکانِ گرفتار و گنجینه های چپاول شده اش به بازارهای زنگبار و مدینه رفت و درفش کاویان اَش نیز بدستان ناپاکان بیابانی افتاد.

   توفانِ تازشِ تازیان، اندک اندک سراسر ایران را فرا گرفت و این سرزمین سرسبز و آباد، از خونابه های سرشکِ مادران فرزند مرده و کودکان پدر از دست داده گلگون گشت و ستم و بی داد چیره شدگان را هم چُنان به دنبال داشت تا این که سالیانی چند گذشت و ایرانی تاب نیاورد که به گفته ی خودِ تازیان« مولی» و بَرده بماند.

پس چُنان شد که مردی از خراسان برخاست و تخت و بخت تازیان را در هم پیچید و نشان داد ایرانی اگر چه سال ها شکیبایی کند ، سرانجام تن به خواری نخواهد داد ولی دریغا که این سردار خراسانی بهزاد( ابومسلم)، هر چند تازیانی را از اورنگ فرمانروایی به زیر کشید ولی تازیان دیگری را به جای آنان نشاند و آن گُجستگانِ نمک نشناس نیز با ریختن خونش ناسپاسی را به اوج رسانده و سرشتِ تازیگری شان را نشان دادند و این گونه بود که با این خیزش و خیزش های دیگر، پرتویی از امید در دل ایرانیان درخشیدن گرفت و بار دیگر نه در پنهان که آشکارا مادران نامِ ایران و ایرانی بودنشان را در گوش فرزندان شان زمزمه کردند. همین زمزمه ها در پسین ها، انگیزه یی پیش آورد که در گوشه و کنار ایران ، درفش های تازی ستیزی برافراشته شود و این کار تا بدانجا رسید که سرداران ایرانی بر بخش های بزرگی از ایران فرمانروایی یافتند.

در خراسان پیرامون شهر توس و تابران، روستایی بود به نام « پاژ» یا «واژ»  که امروز به آن باژ گویند، به سال 950 ترسایی در یک خانواده ی ایرانی نژاده به نام «حسن » یا « اسحاق  فرزند شرف شاه» و یا «احمد پسر فرخ » فرزندی پا به جهان گذارد که نامش را منصور نهادند، چرا در خانواده ی ایرانی نژاده(= اصیل) نام های تازی دیده می شود؟ شاید برخاسته از گرایش های دینی و یا ترسی بود که تازیان به دل ایرانیان نهاده بودند که نمونه اش در تاریخ فراوان است.

به گفته ی استاد دکتر جلیل دوستخواه از دوران زندگی آفریدگار شاه نامه آگاهی روشنی در دست نیست، درست تر آن است که بگوییم هنوز از سرگذشت دوران زندگی – کودکی و نوجوانی و جوانی او بسیار کم می دانیم.

پدرش هماره از بزرگی ایران پیشین و آسیب هایی که از بیگانگان بیابانگرد بر این سرزمین رسیده، و آنچه از گذشتگان خود شنیده بود، با او سخن می گفت، و گاه نیز از زرتشت، بزرگ مرد ایران و دانش و خردمندی ی بزرگانی چون بزرگمهر و سردارانی چون یعقوب لیث، بهزاد(ابومسلم) ، به آفرید، بابک و دیگران را برای او می گفت، تا آنجا که پسر با راهنمایی ی پدر و مادرش و کوشش پَی گیر خود، فرهنگ ایرانی و دانش زمان خویش و تاریخ و فرزانه گی را ، به خوبی آموخت بدان گونه که یکی از بزرگترین آگاهان بینش زمان خود به شمار می آمد. بدین گونه می بینیم این « منصور» جوان که پسین ها نام «ابوالقاسم» فردوسی به خود گرفت، در نشست های گروهی ی پاد تازی، دلیرانه و با شور فراوان سخن می گفت و باوَرَش این بود  که برای رهایی ایران از چیره گی بیگانه گان، باید پایه ی اندیشه ی ایرانی را توان و نیرو بخشید و از راه زبان و ادبِ پارسی، ایرانیان را در ایرانی بودنشان پابرجا و استوار ساخت. با این بینش و به دست آوردن دفتر خداینامه که باز مانده ی زمان ساسانیان بود و با اندیشه ی ژرف اَش شاه نامه ی بزرگ را آفرید که سیمایی برجسته و جاویدان از ادب پارسی دَری ست که امروزه سروده های آن اَبَر مَردِ اندیشمند، مرزهای زبانی و دودمانی و دینی ی جهان را در نوردیده و بُن مایه و خاستگاه آن در تاریخ ایران باستان است .

نگرش ما از این یادآوری این است که فردوسی در چُنان گستره و هال و هوایی پرورش یافت که جز ایران و بازسازی ی فرهنگ پایمال شده ی این سرزمین و تاریخ باستانی آن، پس از تازش تازیان نمی اندیشید و تنها همین بود که او را به سرودنِ این نامه ی ارجمند برانگیخت که امروز والاترین استوارنامه و شناسنامه ی راستین فرهنگی ایرانیان است.

بی گمان فردوسی و گروه آزاد اندیشی که برای آزادی ی سرزمینِ نیاکانی ، با بیگانه گان به ستیز برخاستند، دریافته بودند که سپاه و لشکر که با آن بتوانند رو در روی آنان بایستند، در دست ندارند. از این روی به شیوه ی دیگری از ایستاده گی و ستیز که همانا پیکار در گستره ی فرهنگی بود ، روی آوردند.

آن ها می دانستند که مردم اگر پایه ها و شالوده های فرهنگی ی خویش را شناخته و آن ها را باز سازند، بیگانه نَمی تواند بی مایه های خویش که دیگر ریخت و اُستوره ی تازی، از داستان «بلقیس و سلیمان و داود» گرفته تا سرگذشت « یوسف و زلیخا»  و نیز اندیشه های برساخته یی چون « کربلا و کوفه» به خود گرفته بود ، جانشینِ اُستوره و آیین های پیشین ایرانیان ساخته و آنان را از درون تهی سازند.

بازداده های تاریخی ، نشان داده است که این جا به جایی در گستره ی فرهنگ و اُستوره ها چگونه مردمانِ سرزمین هایی چون: عراق، اُردُن، فلستین، سوریه، مصر، سودان، سومالی، تونس، مراکش  الجزایر و دیگر کشورهای تازی زبان ، پَی و زمینه های ریشه یی خویش را از دست داده و با پذیرش زبان تازی، اندک اندک در شمار تازیان در آمدند .

فردوسی و یارانش این را به درستی دریافته بودند و از همین روی ، پَیگارشان را بر دو پایه ی استوار برای زنده نگاه داشتن اُستوره ها و تاریخ گذشته گان و نگه داشتِ بافت و ساختِ زبان پارسی ی دری ، استوار کردند و شاه نامه بر آیندِ گزند ناپذیر این ستیز ارجمند است که توانست ایرانیان را اگر چه آیین تازی را برتافتند ، در گستره ی جهان زنده نگهدارد.   از دیدگاهِ اندیشمندان، گذشت زمان ، از ارزش شاه نامه نمی کاهد که درون مایه این نامه ی ارجمند ، سرمایه و باز یافته یی است که هر روز دامنه ی گسترده تری می یابد. پژوهش پژوهنده گان ما در ده های گذشته گواه گویای ی از آن است.

به گفته ی زنده یاد استاد ذبیح الله صفا در نشست و گفتگوی خود در دانشکده ی ادب پارسی گفت:

« هر ملتی پدری دارد، پدر مردم هندوستان گاندی است، پدر مردم آمریکا لینکلن است و پدر ما فردوسی است» و این سخنی است که به راستی به ما جان می دهد.

شاید امروز بیشترین مردم، زمانی که درباره ی شاه نامه گفت و گو می شود آن را نامه ی شاهان می پندارند که چنین نیست. آشکار است که خاستگاه و بُنمایه ی شاه نامه ی فردوسی، همان « شاه نامه ی منثور ابومنصوری» بوده که به فرمانِ « ابومنصور عبدالرزاق» فرمانروای ایران خواهِ خراسان از خدای نامه یا خوتای نامک که باز گونه یی بود از سرگذشت آرمانی ایرانیان که در آن جای پایی از نامه های دینی اوستا ، بندهش، یادگار زریران، و کارنامه ی اردشیر پاپکان در آن یافت می شد و دیگر نوشته هایی چون گفتار کوتاه از گشتاسب و خانواده اش و افزوده یی از اسکندر گُجَستک فرمانروای ماکادونی که دودمان هخامنشی را در ایران در زمان پادشاهی داریوش سوم برانداخت ، بوده است.

این نوشته نخستین بار پس از تازش تازیان ، از پهلوی به تازی و سپس از این زبان و یا به گمانی از پهلوی به پارسی  دری برگردان شده که همانا خاستگاه تاریخ نویسانی چون تبری، ابوریحان بیرونی، مسعودی و دیگران گردیده است. نام شاه نامه نیز برگردان خدای نامه یا خوتای نامک است ، زیرا «خوتای» که به زبان پارسی دری خدای شده است، در پهلوی به چم «بزرگ» یا «شاه» است چُنان که واژه هایی چون شاه رگ، شاه راه، شاه رود و.. به چم رگ شاه، راه شاه ، رودخانه ی شاه نیست! . همین است که شاه نامه ی فردوسی نیز نامه ی پادشاهان یا فرمانروایان نمی تواند باشد، که به چم نامه ی بزرگ می باشد.

از این که بگذریم،  افسانه پردازان در نوشته های گوناگون خود این بزرگ مرد را با شاه نامه اَش  از سرزمین توس برای دریافت زر و خواسته به غزنه می برند و ساکن دربار محمودش می کنند و سپس به هرات اَش می گریزانند و آن گاه به مازندران اَش می فرستند و از آنجا به اسپهان اَش می رسانند و به هنگام افتادن در زاینده رود ، پسر فرمانروای لنجان چنگ به زلفان اَش می اندازد و از آب بیرون اَش  می آورد و سپس وی را به بغداد نزد « خلیفه ی عباسی» گسیل می دارد و افسانه ها را تا بدانجا می رسانند که فردوسی ی آزاده و پاک نهاد را پس از سالها رنج، از سرودن شاه نامه پشیمان اَش می کنند و « خلیفه» از وی می خواهد که داستان «یوسف و زلیخا» را برایش بسُراید و دیگر داستانهایی این چنین بی هوده، بی پایه و بی مایه که همه از داستان پردازانِ دیگر بوده اند و پیرایه هایی است که بی هیچ خاست گاهی بر او بسته اند. به گفته ی استاد دکتر عباس زریاب خویی گیریم اگر پیوندی میان محمود غزنه ای و فردوسی را به گمانی دُرُست  بیانگاریم که سراینده ، ناگزیر به گریز از غزنه شده باشد پاسخ ما به سروده های آن آزاد مرد که در جای جای شاه نامه، شاهان خودکامه و ستم پیشه را خوار و بی مایه می داند چه خواهد بود؟ نگاهی به نمونه هایی در شاه نامه می کنیم که روی سخن با ضحاک است:

           نهان گشت کردار فرزانگان

                         پراگنده شد کام دیوانه گان

           هنر خوار شد جادویی ارجمند

                          نهان راستی آشکارا گزند

فردوسی نه به گاهِ ضحاک که به هنگام فرمانروایی محمود می زیسته پس نباید گمان داشت دیدگاهِ فردوسی، تنها ضحاک بوده ، که محمود و دیگر فرمانروایان ستم باره یی چون او نیز بوده است، و یا چه گونه باور کنیم چنین سُراینده یی که با نگاهِ تیز اَش گواه فرومایه گی، خشک اندیشی در دین، آزمندی و ستم گری و خون ریزیهای فرمان روایانی چون محمود غزنه یی بوده ست، برای زر و خواسته یی که به آن چشم ندارد، پای به دربارش بگذارد و یا نامه ی گهربارش را به نام او کند، به ویژه که دیدگاه اَش این بوده است:

          مرا مرگ به تر از آن زندگی

                         که سالار باشم، کنم بندگی

           ترا نام باید که ماند به راز

                       نماند همی کار، چندین مساز

اینکه می بینیم نام محمود را در آغاز شاه نامه آورده اند و فردوسی را به او چسبانده اند نمی تواند درست باشد، زیرا او پس از دقیقی در زمان سامانیان که هنوز محمود را نه نام و نه نشانی از شاهی و توانایی در فرمانروایی اَش بود سُرودَنِ  شاه نامه را آغازیده و این کار تا اندازه یی دراز تا به شاهی رسیدن محمود زمان برده است . بر این پایه با همه ی نیازی که در سال های پایانی ی زندگی اَش دارد، خود را از خواسته یی که با خون ریزی به دست آمده، بی نیاز می داند و تنها به ماندگاری ی نام و سخن و آزاده گی و خردورزی می بالد و از بنده گی و چاپلوسی بیزار است .

همانگونه که محمود به ابوریحان بیرونی گفت: اگر می خواهی از من برخوردار باشی، سخن بر مراد من گوی نه بر علم خویش.

ولی فرزند توس نمی تواند ستاینده ی بی داد پیشه یی خونریز و آزمندی چون محمود باشد. می بینیم که فردوسی چون کوهی استوار با فرا تنی ی مردمی دستِ رد به سینه ی شاه خودکامه و خود خواه می زند و همین خود، شَوَندی است بر این که شاه غزنه چُنان چه شاه نامه را دیده و یا گفتارش را شنیده باشد، آفریده ی فردوسی را نپذیرد.

با نگرشی دیگر اگر وزیر یا سالاری یا بزرگی ، برای دوستی و یاری به فردوسی و شناساندنِ شاه نامه به محمود چنین کرده باشد، که محمود نیم نگاهی هم بر آن نداشت، این راهی بوده جدا از آزاد منشی و شیوه ی اندیشه ی تاب ناکِ فردوس که با همه ی نیازی که در پیری داشته است.

باور دینی ی فردوسی ، بدان گونه که در شاه نامه آمده است یزدان پرستی و خردورزی و دانش گرایی بوده است، چُنان که خود گوید:

          خردمند کاین داستان بشنود

                      ره دانش گراید ز دین بگسلد

یا:

           کسی کاو خرد را ندارد به پیش

            دل اَش گردد از کرده ی خویش ریش

چنان که از شاه نامه پیداست، درون مایه ی باور فردوسی سرشت پاک، مردم دوستی، آرمانخواهی ، خوی آدمی و ستیز با بَد نَهادانِ بی فرهنگ، بی داد پیشه گان و خون خواران در آن روزگاران بوده است.

بی گُمان می توان گفت که میهن گرایی برترین سرشت فردوسی است.

گرفتاری امروز ما در خواندن و دریافتن برخی از واژه های شاه نامه با چاپ های گوناگون و دست نوشته هایی که در دست است ، از آنجا آغاز می شود که با همه ی بررسی ها و کند و کاو هایی که بر روی شاه نامه انجام گرفته در دُرُست نگاری و ویرایش برخی از واژه های جانشین شده ی تازی به آن چنان موشکافی ی که باید آراسته نشده و اگر هم شده باشد بسیار ناچیز است .

می دانیم کوشش فردوسی همیشه براین بوده که کاخی بلند و پایا از سروده هایش به زبان پارسی ی دری بسازد که بگفته ی خودش آن را گزندی از باد و باران و دگرگونی های زمان نباشد...

در چاپ ها و ویراسته های گوناگونی که از شاه نامه امروز در دسترس هست ، واژه هایی تازی دیده می شود که با نگرش به ایران دوستی و تازی ستیزی فردوسی برای ما شگفت انگیز می نماید . با شناختی که از پارسی گویی این بزرگمرد داریم، براین باوریم که هرگز نمی توان این واژه های نا هنجار تازی از او باشد، برای نمونه به سروده زیر در شاه نامه های گوناگون بنگریم:

          1-  به حمله شده کشته در جنگ شیر

                به تازش شده کشته در جنگ شیر

          2-  به هر سو که مرکب برانگیختی

                    به هر سو که باره برانگیختی

          3- از آنجا به جیحون نهادند روی

                         از آنجا به آمو نهادند روی

           4-  شکسته سلیح و گسسته کمر

                       شکسته زراد و گسسته کمر

           5- اُ زان پس چو نوبت به ایرج رسید

                اُ زان پس چو پَستا به ایرج رسید

و سدها نمونه از این گونه ها...

و نیز درست نویسی ی برخی از واک های تازی به پارسی بوده است که در پَی نمونه هایی از آن را می بینیم:

طوس (توس) ، قارن( غارن)، قُباد( گُباد) ، اصفهان ( اسپهان)و...

« در کتابخانه ی مَلِک نوشته یی است از ابوالفضل بیهغی که به دبیران دیوانی دستور داده است، در نوشتار به جای واژه های پارسی واژه های تازی بکار برند :

و این فصلی است از رسایل ابوالفضل ، شاگرد ابومنصور مُشکان، دبیر محمود، مشتمل بر چند سخن که دبیران در قلم آرند بدانکِ  به جای بستاخی انبساط نویسند..»

و سپس برابر نامه یی آورده است که به جای واژه های پارسی چه واژه هایی بنویسند که نمونه هایی از آن این گونه است:

به جای شوریدگی، اضطراب نویسند

به  جای یاری خواستن، استغاثه نویسند

به جای خانه گیان، اهل بیت نویسند

به جای یاری دادن ، اعانت  نویسند

به جای نیرومند کردن، تقویت نویسند

به جای ترساندن، تهدید نویسند

 به جای اندیشه، تامل نویسند

آموزه ی پنجم:

پُشتوانه های شاهنامه

خاستگاه های دوگانه و دیدگاه های دو گونه

« دکتر جلیل دوستخواه»

در تاریخ ادبی سرزمین های گوناگون، اثرهایی که بتوان آن ها را گوهر زندگی و فرهنگ و چکیده ی آزمون ها و سُنّت های یک قوم یا گروهی از قوم های همزیست و به هم پیوسته دانست ، فراوان نیست. « حماسه ی ملی ایران » - که شاهنامه ی فردوسی بزرگترین جلوه گاه آن به شمار می آید- در فرهنگ و ادب ایرانیان و افغانان و تاجیکان و دیگر گروه های قومی ی دارای ریشه های زبانی و سرچشمه ها و پیشینه های فرهنگی یگانه با آنان (که همه شاخه های یک درخت تناورند)، چنین پایگاهی دارد و افزون بر آن، از دیر باز به عنوان یکی از قلّه های سربلند ادب جهانی، رویکرد کارشناسان و پژوهندگان حماسه های کهن و شعر شناسان و ناقدان ادبی را به خود فراخوانده است.

     امروز هزاره ها از روزگار شکل گیری ی روایت های حماسه ی ایران می گذرد و یک هزاره میان ما و سراینده و سامان بخشِ آن فاصله افتاده است. زمینه ها ی زندگی و نهادها و عنصرهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی در جامعه ی دوران ما با عصرهای شکل گیری گام به گامِ روایت های پهلوانی، تفاوت های عُمده دارد. به همین سَبَب از دیدگاه کسانی چنین می نماید که در ساختار کنونی ی جامعه، روایت های روزگاران کُهن و سرگذشت های شهریاران و پهلوانان، زمان های گم شده و پُشتوانه های باستانی ی آنها ، دیگر نمی تواند پاسخ گوی نیازهای روانی و فرهنگی و اجتماعی انسان امروزین باشد.

اما دقت و پژوهشِ بیشتر، نشان می دهند که به رَغم گذشتِ زمانی دراز و دگرگونی ی نهادهای مادّی و فرهنگی در جامعه، ایرانیان و دیگر ایرانی تباران و ایرانی فرهنگان با داستانهای پهلوانی، پیوندی ناگُسَستنی و گسترده و ژرف دارند و شاهنامه را آیینه ی تمام نمایی می شمارند که چهره های گوناگون زندگی اجتماعی ی نیاکانشان را بدانان نشان می دهد و احساس کُهن ریشگی و دیرینه بُنیادی را در آن ها نیرو می بخشد.

اکنون پرسیدنی ست که شاهنامه چه خاستگاهی داشته است و کدام پُشتوانه ها و بُنیادها و بُنمایه هایی انگیزه ی رویکردی چنین گسترده و شگفت بدان شده و آن را به گونه ی ادب نامه ، هنر نامه ، فرهنگ نامه و سرانجام دفتر خاطره ی ازلی و یادمان همگانی ی ایرانیان و ایرانی تباران وایرانی فرهنگان در آورده است؟

در راستای دستیابی به پاسخی سزاوار و فراگیر بدین پُرسِش کلیدی، پژوهشی گُسترده تر و  بیش از گنجایش یک گفتار ، بایسته است. اما نگارنده ی این نوشتار می کوشد تا درتنگنای کنونی و با اندک مایه آگاهی خویش، گامی به سوی دستیابی به پاسخی – تا اندازه ی یی روشنگر- برای این رازواره بر دارد.

بسیاری از دانشوران و جامعه شناسان و ناقدان ادبی در سده های اخیر بر بایستگی ی رویکرد به زمینه های جامعه شناختی ی هر اثر ادبی در هنگام بررسی نقد آن ، تاکید ورزیده اند.

این رهنمود و تاکیدی است بُنیادی و درستی آن را دستاوردهای نقد ادبی ی دو سده ی پشتِ سر تایید می کند و البته در بحث  در باره ی اثری بزرگ همچون شاهنامه نیز دُرُست در می آید قدرِ مسلم آن است که چنین اثری اتفاقی و محصول یک تفَنِّنِ محض یا زاده ی خیال و ذهن آفرینشگر یک تن نیست و ریشه در زمینه ی ویژه یی از رشد و کمال یابی زندگی اجتماعی و قومی ی ایرانیان دارد.

 بی آنکه روا بدانم و بخواهم قامَت بلند شاهنامه را در قالب از پیش ساخته ی برخی از دبستان های اندیشگی بگنجانم و در سامانِ نگرش به طبقه های اجتماعی ، جایی برای آن دست و پا کنم ، می کوشم تا رها از هر گونه جَزم اندیشی و پیشداوری، نگاهی پژوهشی و جویا داشته باشم به خاستگاه های جامعه شناختی ی چند لایگی و در هم تنیده  و پُشتوانه های گوناگون- و گاه نا همخوان – شاهنامه.

مجموعه روایت ها . داستان های پهلوانی / حماسی ی ایرانیان – که ما امروز آن ها را به نام ترکیبی ی کوتاهِ شاهنامه می شناسیم – از سده ها پیش از زمان فردوسی ( در هر دوره ی پیش و پس از اسلام) ، در آغاز به شکل گفتاری و روایتگری ی زبانی و سینه به سینه و سپس ( در چند سده ی نزدیک به روزگار ِ شاعر) به گونه های نوشتاری ( پراگنده و پیوسته / نثر و نظم)، در میان مردم ایران و در عرصه های گوناگون – و گاه به شدت نا همساز – زندگی ی لایه ها و گروه های اجتماعی و در گُستره ی اندیشه و آرمان ها و برداشت های ِ – نه همواره یکسان و همخوانِ – آنان شکل گرفته و تکوین یافته بوده است.

زمینه های بُنیادی شاهنامه  را کوشش و مبارزه برای پایه گذاری ی زندگی ی ِ مُشترک  همه ی ایرانیان در نَجد ِ ایران و همزیستی ی قومی در میان تیره های گوناگون آنان و پایداری در برابر هجوم هاو تاخت و تازهای بیگانگان و مُحرز ساختن هُویَّت ِ افتخار آمیز انسانی و ایرانی تشکیل می دهد. در ین راستا جنگ های خونین و دراز – و گاه سخت زیانبار و خانمان برانداز – میان ایرانیان و تازندگان به میهن در می گیرد .  پهلوانان و رَزم آوران و انبوه سپاهیان، نقش های عُمده را درین پیکارهای سهمگین بر عُهده دارند و قربانیان و آسیب دیدگان این خونریزیها و ویرانگری ها نیز کسانی از میان هم اینانند که همانا توده ی کشاورزان و رَمه بانان و پیشه ورانند. در همان حال، شهریاران در سرتاسر این رویدادها و در داستان های نمایشگرِ این کشمکش ها، در نقش سالار و فرمانروای مردم و سردارِ بزرگ سپاهیان و ستون و پشت و پناه یگانگی و پایداری آنان، حضور چشمگیر و خویشکاری ی ِ انکار ناپذیری دارند و چگونگی ی پیوندهای مردم و پهلوانان با شهریاران و پذیرش فرمانروایی ی آنان به منزله ی فَرّه مَندان ِ شایسته ی شهریاری در ساختار رَده های اجتماعی و کارکردِ هِرَم قدرت در جامعه ی روزگار باستان ، در همان حال که طبیعی و بدیهی می نماید، پیچیدگی ها و تَنِش ها و تناقض های ویژه ی خود را دارد واز فرمانبرداری و سرسپردگی ی بی چون و چرای  سُنتی و پیشینه دار و شناخته در برابر فرمان و خواست شهریار( هرچه باشد) تا پرخاش و تندی نسبت بدو و حتا سرپیچی و نافرمانی و شورش به زیان وی در نوسان است.

اما در رویکرد به متن شاهنامه و ژرفکاوی در یکایک داستان ها و میانوَردهای آن بر پایه ی این که هر روایَت در کدام یک از لایه های اجتماعی شکل گرفته و در چه گذرگاهی تکوین یافته و کمال پذیرفته باشد، چگونگی ی پُرسش دیگرگون می شود و تحلیل هایی از دیدگاه های متفاوت به دست می آید.

کاوش ها و ریشه یابی در مجموعه ی استوره ها و روایت های پهلوانی و متن های دینی – فرهنگی بر جا مانده از ایرانیان روزگار کُهن ، نشان می دهد که هر گروه از آنان، در کشاکش زندگی اجتماعی و برخوردهاشان با دیگر گروه ها ، ساختارها و تحلیل های جداگانه از هر یک از سرگذشت ها و رویداد ها و روایت های و داستان های قومی داشته که در آغاز به گونه ی زبانی و سینه به سینه و سپس به شیوه ی نوشتاری بدان شکل بخشیده و بر آیندِ آن را به نسل های پسین تر سپرده اند . در جمع بندی واپسین از چنین کاوشی، دو سر چشمه ی عُمده را در شکل بخشی به روایت ها و نقل آن ها باز می شناسیم .

یکم) دربار و آتشکده که دیدگاه و برداشتی – کم و بیش – یکسان داشته اند و روایت های آن ها از راه اوستا (به زبان اوستایی) و متن های دینی ی زرتشتی ( به زبان فارسی میانه / پهلوی ) به دست ما رسیده است . این گونه نوشتارها – جدا از جَنبه ی دینی شان – به طور عُمده کارنامه ی شهریاران و پارسایان و کوشندگان در راه دین است و نویسندگان و تدوین کنندگان آن ها ، از این گروه ها که از چیره دستان جامعه اند ، با آفرین و ستایش تمام سخن می گویند و شهریاران را بر خوردار از فَرّه ایزدی و دارای پیوند سر راست و بی میانجی با آفریدگار جهان می شمارند و پایگاه برخی از آنان را به جایی می رسانند که در کنارِ یَشت ها و سرودهای ویژه ی نیایش و پرستش ایزدان و مینُویان، یَشتِ ویژه یی نیز برای ستایش و آفرین آنان پدید می آورند.

خداگونگی شهریاران در این روایت ها بدان پایه است که کمتر گَردِ نادرستی و ناراستی و نارسایی و گناه بر دامان آنان می نشیند و اگر هم در جایی سخن از دُژمَنِشی و بد کُنشی کسی از آنان به میان آید، بی درنگ قلم بخشایش بر آن کشیده می شود و پردازنده ی روایت، به پوزش تراشی می کوشد و اندیشه یا کردار نکوهیده ناروا را به «بُوِش» ( سرنوشت/تقدیر) یا به تاثیرگذاری ی دیوان و جاودان در شهریار بد اندیش و بدکردار نسبت می دهد.

به طور کلی درین روایت ها نشانی از نگرش انتقادی و لَحنِ نکوهش آمیز نسبت به شهریاران نکوهیدنی به چشم نمی خورد از برادر کُشی ی سَلم و تور آزمَند و سُست رایی و تباه کاری نوذر و آزکامگی و خیره سری توس و خودکامگی و سبکساری و هوس بازی ی کاووس و نقش او در فراهم آوردن زمینه ی پناهندگی ی سیاوش به دشمنِ شماره یک ایران و پایان خونین و اندوه بار آن رویداد و خود شیفتگی و جاه پرستی ی گُشتاسب و به دامگاه مرگ فرستادنِ پسرش اسفندیار برای نگاه داشتنِ تاج و تختِ خود، کوچکترین اثری در متن های زرتشتی دیده نمی شود. گویی چنین رویدادها و کُنش هایی در کارنامه یِ زندگی اینان و بر لوح خاطره ی قومی ی ایرانیان به ثبت نرسیده بوده است!

تنها گناه نابخشودنی که گهگاه در این گروه از روایت ها بر پاره یی از شهریاران خودکامه بر شمرده می شود، بَرتَنی و غرور و فراموش کردنِ بزرگی و برتری ی بی چون و چرایِ آفریدگار و کوشش برای دستیابی به نیرو و توانی فرا انسانی و چیرگی بر دستگاه آفرینش و – در یک سخن- خود خدا انگاری ست. اما هیچ گاه از گناهانی چون بیدادگری نسبت به فرودستان و کشتار بیگناهان یا به کُشتن دادن آنان و چپاول دارایی مردمان و همانند آن در کارنامه های ایشان سخنی به میان نمی آید. یعنی در نگرش تدوین کنندگان و روایتگران این روایت ها ، گناه تنها بار دینی دارد و در هنگام نا دیده گرفته شدنِ پایگاه والا و بی همتای آفریدگار و مینُویانِ همیارِ او مِصداق می یابد و سزاوار پاد افَرَه شناخته می شود ، وگرنه اَستومَندان( آفریدگار و باشندگانِ زمینی) حقّی ندارند تا نادیده گرفتن آن، گناه به شمار آید و گناهکار به کیفر ارزانی گردد!

برای نمونه، هنگامی که نوذر خودکامه شیوه ی داد و دِهِش پدر و نیای خود( منوچهر و فریدون) را فراموش می کند و راه بیدادگری با مردمان را در  پیش می گیرد و دست به مال اندوزی می گشاید، کشور دستخوش نا خشنودی و آشوب و شورش می شود و نوذر که خود را تنها و آسیب پذیر می بیند، نا گزیر دستِ یاری خواهی به سوی سام دراز می کند و در نامه یی از او- که در آن هنگام با سپاهیان ایرانی در گُرگساران به سر می برد- می خواهد که بی درنگ خود را به پایتخت برساند و با نیرو و چاره اندیشی ی خود، خیزش و شورش مردم را فرو بنشاند و آب رفته ی شهریاری ی او را به جوی بازگرداند! سام – که برخلاف پسر و نبیره اش ( زال و رستم) هوادار بی چون و چرای سامانِ ایستا و دیرینه ی شهریاری و فرمانبُردار چشم و گوش بسته ی شهریار ست و در سزاوار شمردنِ آن سامان و فرمان هیچ گونه دو دلی به خود راه نمی دهد- از این خبر سخت پریشان خاطر می شود و سر از پا نمی شناسد و بی درنگ با سپاه راه پایتخت  را در پیش می گیرد.

بزرگان ایران – که از دست و پا زدن نومیدانه ی نوذر بیدادگر و آمدن جهان پهلوان و سپاه گران او به یاری شهریار آگاه می شوند ، پیش دستی می کنند و به پذیره ی سام می شتابند تا پیشتر از آن که نوذر بتواند با گزارشی خود ساخته و پرداخته، ذهن سام را به دلخواه خویش بر آشوبد و او را به فرو نشاندن خیزش مردم و خاموش کردن بانگ دادخواهی ی آنان وادارد، سام را به درستی با چگونگی ی مَنِش و کُنش نوذر و بیداد و رنج و شکنجی که بر بیگناهان روا داشته است، آشنا سازند و به همدلی و همگامی با مردمی که کارد بر استخوان و جان بر لبشان رسیده است، برانگیزند. آنان پس از گزارش رویدادها و نشان بدگمانی و ناباوری ی خود به شایستگی ی نوذر برای پایدار ماندن بر اورنگ شهریاری و رهایی بخشیدن ایران از آشوب و ایرانیان از آسیب و بیداد ، سام را به بر هم زدن آن بنیادِ نادرست و پذیرشِ شهریاری فرا می خوانند:

          چو ایرانیان آگهی یافتند

                         سوی پهلوان تیز بشتافتند

           پیاده همی پیش سام دلیر

                         برفتند و گفتند هرگونه دیر

           زبیدادی نوذر تاجور

                         که بر خیره گم کرد راه پدر

             جهان گشت ویران ز کردار اوی

                      غُنوده شد آن بخت بیدارِ اوی

           نگردد همی بر ره بخردی

                            از او دور شد فَرّه ایزدی

           چه باشد اگر سامِ یل، پهلوان

                   نشیند برین تخت، روشن روان

            جهان گردد آباد با داد اوی

                     مرو راست ایران و بنیاد اوی

            همه بنده باشیم و فرمان کنیم

                  روان ها به مهرش گروگان کنیم

اما سام بیدی نیست که از این بادها بلرزد و در پاسخ به گلایه ی بزرگان ایران از بیدادِ نوذر و فراخواندن خود او به پذیرش شهریاری ، با تاکید بر بایستگی  ی پیروی از آنچه خود آن را ( پسندِ کردگار) و گرامی داشتِ(نژاد کیان) می خواند، حتا گفت و شنود درباره ی آن فرا خوان را کاری شگفت می شمارد که کسی در نهان نیز  زِهره یِ پرداختن بدان ندارد و پذیرش آن از سوی خود را امری «مُحال» می داند.

سام در دنباله ی گفتار خویش ، به پوزش تراشی برای دُژ کرداری ی نوذر می پردازد و با کار بُرد کلید واژهایی آشنا برای همسخنان خود، می کوشد تا آنان را از « خشم شاه »  درین جهان و « آتشِ {دوزخ}» در آن جهان بیمناک و به «آمرزش کردگار سپهر» دلگرم و امیدوار سازد و به پشیمانی از سرکشی و شورش و نو کردن پیمان با نوذر وادارد ( که بر پایه ی روایت شاهنامه ، درین کار کامیاب هم می شود):

          دلش گر ز راه پدر گشت باز

                         بریین بر نیامد زمانی دراز

          هنوز آهنی نیست زنگار خَورد

                 که رخشنده دُشخوار شادیش کرد

          من آن ایزدی فَرّه باز آورم

                     جهان را به مهرش نیاز آورم

           شما زین گذشته پشیمان شوید

                      به نُوّی ز سر بازِ پیمان شود

           گر آمرزش کردگار سپهر

                           نیابید و از نوذر شاه مهر

          بدین گیتی اندر بود خشم شاه

                     به برگشتن، آتش بود جایگاه!

           بزرگان ز گفته پشیمان شدند

                     به نوی ز سر باز پیمان شدند

 آمدن گزارش این رویداد در شاهنامه، ردّ پای روشن و گویایی از یکی از روایت های گروه یکم را در حماسه ی ملّی نشان می دهد که به شیوه یی شگفت با همتای همان روایت در گروه دوم ( که گزارش آن را جداگانه خواهم آورد) به هم آمیخته و در هم بافته شده است .

در اوستا ( به تحقیق و در متن های فارسی ی میانه ( تا آنجا که من بر رسیده ام) نشانی از این روایت- حّتا به شیوه ی ویژه ی تدوین کنندگان و نویسندگان این متن ها دیده نمی شود . در یَشت ها ( آبان. و فروردین/پنجم و سیزدهم) تنها دوبار از « خاندانِ نوذر» در پیوسته شمردن دو تن ( ویستَور و هوتَوسا) بدان (و نه از خودِ نوذر) نام برده شده است . در  بخش های اوستا هم از این خاندان یاد نشده است .

       از جم (جمشید) و کاووس ، به منزله ی دو تن از بلند آوازه ترین و شکوهمندترین شهریاران در اسطوره  ها و افسانه های ایرانی، بارها در اوستا و متن های پهلوی نام برده شده و در گزارش کارنامه ی آنان ، در مرحله یی، از گناهکاری ی آن ها و گُسَستن فَرَّهِ  از ایشان و تیره روزی و شوربختی ی آن ها سخن به میان آمده است اما گناهکاری و فَرّه گُسَستگی شان- چنان که پیشتر هم اشاره کردم – همه در ناسپاسی به آفریدگار و روی برتافتن از فرمانبرداری از دستگاه گرداننده و سامان بخشِ آفرینش بر شمرده می شود.

  کوتاه سخن این که درین روایت ها هر چه هست در فراسویِ زندگانی آدمیان و جامعه ی مردمان می گذرد . برای مثال، تدوین کنندگان و نگارندگان این روایت ها پروای آنچه را که پس از بر تنی و خودکامگی و بیدادگریِ  جمشید در میان ایرانیان می گذرد و شوربختی و تیره روزی که بهره ی آنان می شود و به چیرگری ی اژی دهاک (ضحّاک) تباهکار می انجامد ( و در شاهنامه بر بنیاد روایت های مردمی، وصف زنده و گویایی از آن آمده است)، ندارند و اشاره یی بدان نمی کنند.

  چهره های درخشان آزادگی و مردمی و پهلوانی ی ایرانیان، کسانی چون: کاوه، ایرج، زال، رستم، سهراب، سیاوش، اسفندیار، و دیگران، یا در روایت های درباری و دینی حضور ندارند و یا به اشاره ی کوتاهی به نام آنان بسنده شده است، بی آنکه از کارنامه ی بلند آوازه و سرگذشت اندوهبار بیشتر آنان و بیدادی که از نوذرها، کاووس ها و گُشتاسب ها برآن ها رفته است ، سخنی به میان آید!.

       هرگاه تنها این رشته روایت ها برای ما باقی مانده بود و چیزی جز آن ها در دست نداشتیم ، گمان می بُردیم که جهانِ آرمانی ی ایرانیان در اسطوره ها و حماسه شان، همان دنیای هرزه و یاوه و پر زَرق و بَرق و اشراف  مَنِشانه ی کسانی چون نوذر و کاووس و گشتاسب، و مَنِش و کُنشِ نمونه ی این قوم ، همان اندیشه و کردار پلید و پَلَشتِ این آزمندان و خود کامگان بوده است .

دو) توده ی گمنام و به ظاهر خاموش و فرمانبردار که آسیب پذیرترین و رنج بُردارترین و ناکام ترین بخش جامعه بودند.  همه ی دستاوردهای اجتماعی و برآیندهای آفرینش و پویایی از کار و کوشش آنان بود و پایه های هِرَم سنگین قدرت و شکوه دربار و چیرگی و نفوذ آتشکده  بر دوش های خسته و رنجور آن ها جای داشت، اما برای باز گفتن داستان های پُر رنج و شکنج نیاگان خویش و چکیده آزمون های تلخ و شیرین و شگرف و سهمگین دلیران و پهلوانان خود، افزار و رسانه یی جز زبان ها و حافظه هاشان ( آن هم، چه بسا پوشیده و پنهان) نداشتند.

چنین بود که هزاران تن از مردم ساده و بی هیابانگِ ژرفای جامه و به ویژه زنان و مردان خوش یاد و گشاده زبان، در درازنای هزاره ها و در گُستره ی زندگی راستینِ ایرانیان و به دور از خوابزدگی در تنگنای

«افسانه» ی دربار  و افسون آتشکده، پر تَب و تاب ترین و زنده ترین و پویاترین داستان ها و روایت های قومی را دهان به دهان باز گفتند و گنج شایگان حماسه ی ملی و فرهنگ ایران ، این مرده ریگ ارجمند نیاگان را بدان گونه که دلخواه توده مردم ( سازندگان این فرهنگ) بود و نه بدان سان که شهریار و موبد می پسندیدند و روا می داشتند، به گنجور زمان و به حافظه ی امانتدار مردمان سپردند و به میانجی ی همین  رسانه، که تا سده ی ها کِلک و دفتر و دبیر و دیوانی نگارنده و نگاهدارنده ی آن نبود ، برای نسل های پسین به یادگار گذاشتند.

    در روایت های توده ی مردم ، برخلاف روایت های دربار و آتشکده، نه تنها تاکید عمدی بر «فَرّهمَندی» شهریاران نمی رود و ستایش اغراق آمیزی از شکوه و قدرت آنان به چشم نمی خورد، بلکه رویکرد بدانان ساختمایه ی دیگری دارد. یعنی شهریاران ، همچون پهلوانان و سپاهیان و دیگر مردمان، بخشی از نقش آفرینان رویدادها و داستان ها بشمار می آیند و نه چیزی فراتر از دیگران و به هیچ روی تافته ی جدا بافته و ابر مردانی وابسته یا پیوسته به جهان مینَوی نیستند که بتوانند همه چیز و همه کس را در چنبره ی فرمان و قدرت بی چون و چرای  خود در آورند. آنان نیز همانند هر یک از آدمیان « خویشکاری» یِ ویژه ای دارند که باید بورزند و ارج و بزرگی و ستودگی ی آن ها در گرو ورزیدن همین خویشکاری ست.

خویشکاری آنها راندن کارها به داد و دِهِش و نگاهبانی از زندگی  و کامروایی ی مردمان و نگاهداری ی پایداری و سرفراز ایران در برابر بیگانگان و تازندگان بدین سرزمین ست .

    در این رشته از روایت ها، سنجه ی اصلی ی باز شناختن نیکی و بدی ی هر شهریار ، اندیشه و کردار اوست و فَرّه مندی به تنهایی انگیزه ی  مشروع و بر حق شناخته شدن کسی نمی شود . به دیگر سخن ، تا کسی خویشکار و نیک منِش و نیک کُنش نباشد، فَرّه مَند بشمار نخواهد آمد .

یکی از درخشانترین و چشمگیرترین نمونه ی چنین برداشتی از ارج و پایگاه شهریارِ خویشکار را فردوسی در پایان داستان ضحاک ، در جمع بندی ی کارنامه ی فریدون در دوره ی خیزش و پیکار برای سرنگونی ضحاک آورده است:

          فریدون فرخ فرشته نبود

                   زمُشک و ز عنبر سرشته نبود

          به داد و دهش یافت این نیکویی

                  تو داد و دهش کن فریدون تویی

شاعر،  بیدرنگ پس از این برداشت و وصف کلی، به گزارش دقیق « داد و دِهِش» و «کار ایزدی» فریدون می پردازد تا خواننده ی روایت ، بداند که به راستی سخن از چگونه کرداری در میان است:

           فریدون ز کاری که کرد ایزدی

                  نُخُستین جهان را بِشُست از بدی

           یکی پیش تر، بند ضحاک بود

                        که بیدادگر بود و ناپاک بود

           اُ دیگر که گیتی ز نابخردان

                      بپَردَخت و بِستُد ز دست بدان

           سدیگر که کین پدر بازخواست

               جهان ویژه بر خویشتن کرد راست

این تنها یک نمونه بود که آوردم، وگرنه در سراسر شاهنامه، نمونه های بسیاری از این گونه برخوردها  و برداشت ها نسبت به شهریاران را می یابیم که به باور من همه ی آن ها باز مانده ی و یادگار روایت های توده مردم از داستان های ملی و یادمان های کهن است .

در همین راستاست که می بینیم ستوده ترین و شکوهمندترین شهریاران اوستا و دیگر متن های زرتشتی، در شاهنامه مردانی پر نخوت و غرور و غرق در  زر و گوهر ، اما دَرون تُهی و فرومایه و سبکسار و آزکامه و بیدادگر و آلوده به هر ناروا و نا شایستی وصف می شوند و در پهنه ی رویدادهای گوناگون، رو در رویی و تضادّ آشکار آنان با پهلوانان- که نمایندگان آرمانی ی همه مردمانند- سخت چشمگیر است ، تو گویی که در دو رشته روایات های کهن و متن های در برگیرنده ی ی گزارش ها، سخن از دو توس و دو کاووس و دو گُشتاسپ جداگانه و یکسره ناهمگون در میان ست!

اما در پژوهش های شاهنامه شناختی و کوشش برای یافتن رهنمودی روشن به پُشتوانه ها و خاستگاه های کار فردوسی ، هنوز پاسخی پذیرفتنی به این پرسش کلیدی داده نشده که: روایت های دوگانه و دو گونه از چه راه هایی به شاعر رسیده و ترکیب و ساختار کنونی آنها چگونه پدید آمده است؟

پاره یی کار را بسیار ساده گرفته و تنها با برداشت از نام شاهنامه و نگرش به لایه ی زبرین آن و برخی اشاره های سر بسته و نا روشن خودِ فردوسی به خاستگاه های کارش و نیز سخنان نه چندان روشنگرِ دیگران در باره ی پُشتوانه های حماسه ی او ، همان شاهنامه ی گم شده ی فراهم آورده به فرمان ابومنصور عبدالرّزّاق را سر چشمه ی روایت های شاهنامه ی فردوسی دانسته اند و بس. اینگونه پاسخ و برداشتِ آسان یافتنی، در واقع هیچ چیزی را روشن نمی کند. زیرا امروز نه متن شاهنامه ی ابومنصوری را در دست داریم که با شاهنامه ی فردوسی بسنجیم و به برآیندهای درست و رهنمون برسیم و نه از دیگر خاستگاه های احتمالی ی روایت های فردوسی آگاهی ی روشنی به ما رسیده است که بر بُنیاد آن  ها بتوانیم چیستانِ شکل گیری ی شاهنامه ی او را با بهره گیری از روایت های گوناگون بگشاییم.

کسانی هم که از بهره گیری ی سرراست شاعر از پاره یی داستان ها و میانوردهای ی بازمانده  به زبان پهلوی سخن به میان آورده و از جمله ، اشاره ی او در سرآغاز«بیژن و منیژه» را رهنمودی به درستی این برداشت خود گرفته اند. این در حالی است که دیگران پهلوی دانی فردوسی را باور ندارند و دلیل هایی هم برای این نا باوری ی خود می آورند و دسترس داشتن شاعر به دفتر های فارسی ی میانه را انگاشت محض می شمارند .

گروهی از پژوهشگران نیز از خوتای نامگِ پهلوی ( خداینامه در فارسی) در شمار پُشتوانه های کار فردوسی یاد کرده اند . این کتاب که در دوره ی ساسانیان( گویا از زمان انوشیروان تا روزگار یزدگرد سوم ) از روایت های پهلوانی ی کهن فراهم آورده شده بود ، در آغاز سده ی دوم به وسیله ی روزبه پسر دادویه ( مشهور به ابن مقَفَّع) از پهلوی به عربی ترجمه شد و سپس دیگرانی هم به گزارش آن پرداختند که بیشتر این گزارش ها با نام سِیَرُالملُوک شهرت یافت.

  این احتمال که دست نوشتی از متن پهلوی ی خوتای نامگ و یا – دست کم- گزارش عربی ی آن تا روزگار سرایش شاهنامه بر جا مانده بود و فردوسی توانسته باشد از آن در تدوین روایت های حماسه اش بهره گیرد یکسره نا پذیرفتی و باور نکردنی نیست، اما هیچ رهنمود روشنی بدین امر  در اشاره های خود او و یاد کردهای دیگران به چشم نمی خورد و به هر حال چیزی از این رهگذر آفتابی نمی شود. به ویژه که اصل و ترجمه های خوتای نامگ نیز همچون متن شاهنامه ابومنصوری از میان رفته است و درین راه نیز با درِ بسته روبروییم .

این انگاشت نیز  که خوتای نامگ یا یکی از گزارش های عربی ی آن در میان دفترهای گوناگون روایت های حماسی ی ایرانیان در گنجینه ی «خداوندانِ کتب» و در دسترس فراهم آورندگان شاهنامه ی ابومنصوری بوده باشد و از  آن بهره گرفته باشند چندان دور از ذهن نمی نمایند . اما برای پذیرش این فرض نیز دلیل قطعی و آشکار نداریم و با حدس و گمان نمی توان به برآیندی پژوهشی و استوار و گره گشا رسید.

به هر روی ، تعبیر هایی چون دفتر پهلوی ، نامه ی باستان ، نامه ی خسروان و جز آن که فردوسی بارها در اشاره به پُشتوانه و خاستگاه کارش به کار می بَرَد و در دیباچه ی شاهنامه به چگونگی  ی دستیابی بدان نیز اشاره دارد، به باورِ بیشتر پژوهندگان بیانگرِ چیزی جز همان شاهنامه ی به نثر نگاشته ی ابومنصوری نیست و در واقع هم این باور درست می نماید و تا کنون دلیلی برای نپذیرفتن آن نداریم . از سوی دیگر، پذیرشِ برداشتِ کسانی که این گونه تعبیرهای شاعر را نشانه ی آشکارِ بهره گیری ی سر راست و بی میانجی ی او از دفترهای پهلوی و از آن جمله خوتای نامگ می شمارند آسان نیست و نیاز به پژوهشی گسترده و یافتن رهنمودهایی انکار ناپذیر  دارد.

اما این پرسش کلیدی که: آیا شاهنامه ی ابومنصوری یگانه پُشتوانه ی کار شاعر بوده و یا اثرهایی جز آن نیز در زیرِ دست داشته است؟ همچنان بی پاسخ در پیش روی شاهنامه پژوهان برجا مانده و بسیاری از تحلیل های بایسته را در گروِ خود نگاهداشته است.

در معنایی گسترده تر ، این پرسش بدین گونه در میان گذاشته می شود که: آیا سراینده ی شاهنامه تنها به خاستگاه ها و پُشتوانه های نوشتاری (خواه شاهنامه ی ابومنصوری، خواه کتاب یا کتاب های دیگر) رویکرد داشته و از آن ها بهره گرفته است و یا روایت های زبانی و نقل های سینه ی به سینه نیز در حماسه سرایی ی او اثر بخشیده اند؟

 آیا این همه اشاره های شاعر به « شنیدن از کسی» یا چیزی را « از گفتارِ کسی» آوردن در آغاز داستان ها و میانوردهای شاهنامه، رهنمون بدین انگاشت نیست که او، گذشته از دفتر یا دفتر های زیر دستش، در پای سخن هر « دهقان» و «آزاده» و « فرزانه» یی هم گوشی شنوا داشته تا روایتی دیگر گونه با نوشته ها و یا روایتی به کلی نا نوشته و ناشناخته را هم به گوش و به حافظ بسپارد و سپس بنگارد و در ساختار منظومه اش بگنجاند؟

آیا همچون پاره یی از پژوهشگران باید کار را آسان کنیم و بگوییم همه ی این « شنیدم» ها و « به / زگفتارِ» های آورده ی فردوسی، باز نوشت های وی از روی دفترهای پُشتوانه ی کار اوست و در واقع اشاره به « شنیده» های گردآورندگان و نگارندگان آن روایت ها دارد؟

درین صورت، آیا باور نکرده ایم که کار « شنیدن» روایت ها از زبان روایشگران و داستان گویان ، هرچه بوده، به پیشینان فردوسی پایان پذیرفته و برای او وظیفه یی جز بازنگاری و سرایش آن « شنیده» های در دفتر نگاشته، نمانده بوده و در دوره ی او و در حضور وی دیگر کسی هیچ روایت و داستانی باز نمی گفته است؟

آیا باید مانند برخی از روی آوران به شاهنامه، از سوی دیگر بام درغلتیم و بودنِ پُشتوانه های نوشتاری را در شکل گیری یِ کار فردوسی – دستکم در بخش پیش از ساسانیان در منظومه ی او – یکسره نادیده گیریم و انکار کنیم و بخش اعظمِ شاهنامه را برآیند سُنتِ دیرپای ادب زبانی و مرده ریگ خُنیاگران و گُوسان های دوره گرد و بزم آرا بشماریم؟

این ها و بسیاری پرسشهای دیگر، همچنان برای شاهنامه پژوهانِ خواستار ردیابی ی خاستگاه ها و پُشتوانه های شکل گیری ی شاهنامه به میان کشیده می شود .

درین باره تا کنون گفتارها و کتاب هایی نوشته شده است و بی گمان تا زمان رسیدنِ به پاسخ های رهنمون و روشنگر و پذیرفتنی که گِرِه ازین کار فروبسته بگشاید و راه را به سوی روزگارانِ پدید آمدن روایت های حماسه ی ملی ی ایرانیان هموار سازد، جُستار  درین راستا پی گرفته خواهد شد.

گذشته از آنچه گفته شد، در رویکردی ساختار شناختی به شاهنامه و ژرف نگری در لایه های زیرین و تا رو پود در هم بافته ی آن، پژوهنده ناگزیر خود را با این دریافت روبه رو می بیند که روایت های دوگانه و دو گونه ی خاستگاه های کار فردوسی ( از هر راه که به شاعر رسیده باشد) بدین گونه که هست،  در یک کلِ یگانه و ساختار یکپارچه و به هم پیوسته و تو در تو سامان پذیرفته است.

خواننده ی عادی ی شاهنامه، در نگاه نُخُست تَنِش ها و ناهمخوانی های شگفت انگیز میان پاره های آن را یا نمی بیند یا بسیار کم رنگ می بیند و به سادگی از روی آن ها می گذرد و تنها به دریافت صورت « قصه» دل خوش دارد و « بعد چه می شود؟» داستان را پی می گیرد . اما خواننده ی پُرسا و کاوِشگر که به « درون و حال» می نگرد و همه ی لایه های داستان را می پژوهد، به آن «حِصّه» یی از ژرف ساختِ «قصّه» نیز که بهره ی «خرده بینان» ست می رسد و سرانجام خود را در دل جهان شگفت و رازگونه یی می بیند که این همه ناهمخوانی از خاستگاه ها و پُشتوانه های گوناگون در آن فراهم آمده است و با این حال، یکپارچه و استوار می نماید و هست، همچو جوی ها و رودهایی گاه زلال و آیینه سان و گاه سیلانی و گل آلود که به دریا فرو می ریزند و در میان خیزاب های خروشان و آب خاست ها و آب کاست ها، سرانجام از هم آمیزی آن ها اقیانوسی پهناور و ژرف و یگانه برجای می ماند و یا چونان نغمه هایی گاه به نوازش نسیمِ جان بخش و شورانگیز بهاران و زمانی به غرش خشماگین توفان ویرانگر خزان ، که در زیر پنجه های استادی کاردان و هنرمندی آفرینشگر،  از ترکیبِ زیر و بَم ها و فرود و فرازها و پیوست و گُسَست های آن ها با همه ی ناهمگونی هاشان، سمفونی ی یگانه و شکوهمند و جاودانه یی پدید می آید که « بانگ بلند دلکش» آن هماره و در همه جا تارهای دل آدمیان را به لرزه در می آورد . به گفته های هوشمندانه و رسای خود شاعر:

           تو این را دروغ و فسانه مدان

                     به یکسان روشنِ زمانه مدان

           از او هرچه اندر خورد با خرد

                           دگر بر ره رمز معنی برد

 پس، جدا از پُشتوانه ها و خاستگاه های دو گانه  و دو گونه ی شاهنامه، بهره گیری ی آگاهانه و زیرکانه شاعر از همه ی آن ها و اندیشه ورزی و خردگرایی و هنرمندی یِ والا و بی همتای او در – به سخن خود او -  «پی افگندن کاخی بلند از نظم» و معماری ی این کاخِ شگرف و « گزند ناپذیر از باد و باران» در گذشتِ روزگاران و کار بُرد چیره دستانه و استادانه ی این همه ساختمایه های گوناگون در برآوردن باورهای ستبرِ آن ، باید ارج نهاد و ستود .

جُستار برای ردیابی ی پُشتوانه ها و خاستگاه های شاهنامه به هر دستاوردی برسد حرف آخر درین راستا این است که هوش و خِرَد سرشار و بینش فراگیر فرهنگی و آفرینش هنری ی فردوسی، همراه با انسان باوری و ایران دوستی ی پاکدلانه و شکوهمندانه ی او، خود پشتوانه ی بی همتا و سازنده یی برای آفرینش چنین اثر بزرگی بوده است، وگرنه در واپسین تحلیل، از گردآوری ی همه ی روایت ها و گزارش ها به تنهایی، چه چیزی بیشتر از آنچه طبری و ثعالبی برای ما بر جای گذاشته اند بهره ما می شد؟

پیشگفتار هفتم:

فردوسی هم دوره ی رودکی بود

«دکتر علی‌قلی محمودی‌بختیاری»

در شگفت خواهید ماند اگر بگویم فردوسی همزمان رودکی بود و شاهنامه ‏اش در نیمه نخست سده‌ی چهارم هجری پایان پذیرفت.

سه سده ‏ی نخستین اسلام یکی از تاریک‏ترین‏ و بحث ‏انگیزترین دوران تاریخ بشر است. پرمطالعه ‏ترین پژوهشگر تاریخ اسلام در برابر نخستین پرسش فرو می‏ماند و کار و بررسی‌اش پر از لغزش است. به شیوه ‏ی بررسی‌های‏ مذهبی، اصلی را چشم‌ بسته پذیرفته ‏اند و بر آن پایه‌ی کاخ‌های پررنگ و نگار برآورده ‏اند. در زیبایی این کاخ‌ها سخن نیست، اما در اصل و پایه ‏ی آن سخن بسیار است. دو سده ‏ی نخستین‏، سکوت و خاموشی بود. سکوت و خاموشی ‏ای دانستنی، وگرنه این دو سده ‏ی نخستین،‏ یکی از پرآشوب‌ترین و پر تلاطم ‏ترین دوران زندگی انسان است. این همه آشوب نهفته در خاموشی و تاریکی با این بررسی‌های جزمی … روشن و شناخته نمی ‏شود. کنکاشی دیگر و تلاشی بسیار و بینشی ویژه می‌خواهد که این خود در بررسی فرهنگ و تمدن‏ ایران -تا آن‌جا که من دریافته‏ام- روشن خواهد شد. اما این‏جا به یکی از گوشه‏های‏ این تاریخ می‏پردازیم و آن، زایش و پیدایش شاهنامه است، چه، شناخت شاهنامه و زمان‏ پیدایی آن روشنگر آغاز عصر «زنده ‏گری» ایران است و راه شناخت فرهنگ این مرز و بوم‏ و این مردم جای‌گرفته در فلات ایران از دیرین زمان تا کنون است.

نگاهی به «زمینه‏ ی‏ فرهنگ و تمدن ایران» و «شکرستان» و «بابل، دل ایرانشهر» و «راهی به مکتب حافظ» راه‏ و روش نگارنده را روشن می‌سازد و تلاش و کوشش وی را می‏نمایاند که چه می‌خواهد و چه می‌جوید و چه می‌گوید؟ شناخت شاهنامه و دانستن زمان پیدایش آن با بررسی آثار شاعران و نویسندگان‏ دیگر و کشف نسخه‌ بدل‏ها تفاوت بسیار دارد که آن شناسنامه و کارنامه ملتی است و این‏ تفنن، زمان‌کُش و کم ‏سود است نه بیهوده. دشواری کار در این است که در کشور ما نقد و بررسی‏ به معنی راستینش وجود ندارد، هرکس خر خود را می ‏راند و کسی را با حیات و بقای ملت و فرهنگ‏ و سرگذشت آن و سرشت و چند و چون و فراز و نشیب زندگی‌اش کاری نیست. از همه چیز و همه جا چشم می ‏پوشیم و به همین موضوع «زمان شاهنامه» می‏پردازیم. مگر نه این است‏ که همه پژوهشگران شاهنامه -چه ایرانی و چه ایران‌شناس باختری- به هر حال فردوسی‏ را به دربار محمود می‌کشانند و شاهنامه را به زمان او منسوب می‌دانند؟ حتی آنان که‏ شاهنامه را فرآوری عصر سامانی می‌دانند پایان آن را به زمان محمود می‏پیوندند و هیچ کس تاکنون سخنی همانند سخنی که در سطر نخستین این گفتار آمده، نگفته و پیرامونش نگشته است. این سخن به‌راستی بدعت است و باید در اساس این بدعت سخنی‏ می‌گفتند یا دست‏کم دشنامی می‌دادند و طعنی می‌زدند…!

در سال ۱۳۴۷ به خواهش انجمن‏ دانشجویان دانشگاه تهران مقاله‏ ای نوشتم با نام «نگاهی به فرهنگستان» که در «نامه‏ ی‏ دانشجو» -معروف‌ترین «نامه» آن روزگار- چاپ شد و سپس جداگانه در «شکرستان». اکنون‏ بخشی از آن را در این‌جا نقل می‌کنم که به زمان شاهنامه مربوط می‌شود:

«… سومین فرگشت‏ بزرگ فرهنگی ایران که در نهان، فرهنگستانی آن را اداره می‌کرد، در عصر سامانی پس از اسلام رخ داد. این فرگشت پس از دو قرن خاموشی، یکباره فرهنگ ایران را چون‏ آتشی از زیر توده ‏های خاکستر بیرون کشید تا شعله ‏هایش سرتاسر فلات ایران را در برگرفت. این فرگشت آنچنان سنجیده و ژرف و ریشه ‏دار بود که بررسی آن هنوز آدمی را به حیرت‏ می‏افکند… سرانجام این فرگشت به پدید آمدن شاهنامه فردوسی انجامید این کار بزرگ فرهنگی که بی‌شک در قرن سوم آغاز شد و در نیمه‏ ی اول قرن چهارم پایان یافت، وجود فرهنگستانی را در این روزگار ثابت می‌کند… »

در پانویس همین مطلب افزوده شده‏ است:

«برخلاف آنچه تاکنون درباره‌ی زمان فردوسی گفته و نوشته ‏اند فردوسی همزمان‏ رودکی بوده و شاهنامه را قبل از سال ۳۲۹ که سال درگذشت رودکی است سروده است.»

این گفتار باید به هر حال مورد انتقاد قرار می‌گرفت یا رد می‌شد یا پذیرفته می‌شد، یا دلیل‏ نویسنده را جویا می‌شدند که از کجا چنین سخنی را آورده‌است؟ دلیل و بُرهانش چیست؟ اما نه انتقادی شد و نه پُرسشی به میان آمد. به ناچار امروز هم همان سخن را باز می‌گویم، امروز که چند صباحی از «جشنواره ی توس» گذشته است، جشنواره ‏ای که با وجود انگیزه ‏ی پاک و نیت‏ عالی بنیانگذار بزرگوار آن به سبب غفلت و بی ‏مبالاتی کارگردانان ناشی،  و کینه ‏توزی و شهرت‏‌طلبی برخی سخنرانان عقده ‏دار، با کمال افسوس، ره آوردی جز مشتی دشنام به ملت ایران و لجن ‏مالی فردوسی و شاهنامه‌ی او نداشت! چه خواری ‏زاست که کار امروز نه‌ تنها به پایه و مایه‌ی کار چهل و چند سال پیش نمی‌رسید، بلکه با مقام و شأن زمان به هیچ صورت سازگار نبود! آن بزرگداشت فردوسی سودمند و در حد خود کاری نوپدید بود و انگیزه ‏ای داشت و خدمتی به شمار می‏رفت و این جشنواره ‏ی فردوسی به زبان ‏آوری و بی ‏نتیجگی پایان یافت! آن‏ روزگار نه «رسانه ‏های گروهی» در کار بود و نه راه‌ها و کارهای کشور همه هموار و نه درآمد ملی کافی، امروز همه چیز بیش از حد انتظار ماست ولی نتیجه کار برخلاف توقع، بهره‌ی آن بزرگداشت‏ همه چیز و حاصل این جشنواره هیچ! پس از ۴۰ سال زمان و هزینه‏ای گران و فراخواندن پژوهشگرانی از کران تا کران‏ گیتی، از طرف سخنرانان ما یک نکته‌ی تازه، یک سخن نو، یک پژوهش آفریننده چهره ننمود و یک روزنه به سوی جهان فردوسی نگشود! راستی روزگار فردوسی و انگیزه ‏ی پیدایی شاهنامه‏ و دو سه قرن نخستین اسلامی روشن و بی ‏ابهام بوده است یا دست ‏اندرکاران و معرکه ‏گردانان‏ جشنواره ‏ی توس در خواب و بی‏خبر بودند؟ آن یک روشن است که تاریک و پر ابهام است،‏ ولی این بی‌گمان حقیقت دارد…

بر سخن برگردیم. آشنایی با فردوسی و شاهنامه او چه زمانی آغاز شد؟ این پرسش بیدار کننده است، کی، کجا و کی سخن از شاهنامه بر زبان راند و چگونه راند و چرا راند؟ زمینه‏ ی اجتماعی ایران پس از سامانیان برای پیدایی و روایی شاهنامه آماده‏ بود یا نبود؟ یا هم بود و هم نبود؟ چهار قرن نخستین اسلامی از نظر برخورد عقاید و آرا و پدید آمدن اندیشه‏ ها و راه‌های نو چگونه بود؟

بررسی و کندوکاو درباره این پرسش‌ها شاید راهگشا و راهنما باشد و بیدار کننده از آغاز اسلام و چگونگی پیدایی آن به هیچ روی سخن نمی‏گویم که آن بخش‏ جداگانه است و در جای خود خواهد آمد و زمینه‏ی یک کتاب ویژه است. از آن‌جا سخن‏ می‌گویم که ایرانیان بنیاد‏گذاران اسلام و ایرانیان سازنده زبان عربی و پدیدآورنده فلسفه‏ در راه دین نو در همه جهات - مانند هر موجود متفکر زنده - همگام و همراه هم نبودند. در جنبش نوپدید، برخورد عقیده و رای پیش آمد و بالاتر از همه «بقا و حیات ملت» مطرح بود. ملت ایران یعنی این موجودیت سیال و پرخروش و طوفان‏زا و تیزرو باید چه سرنوشتی می‌داشت؟ هر پدیده‏ای به خاطر موجودیت و تازگی حیات این وجود سیال‏ و زنده و باقی بود، نه این وجود به خاطر آن پدیده‏ها. پس خواه و ناخواه برخورد به وجود می‌آید -که آمد- ما جلوه‏ ی آشکار جسمانی این برخوردها را با نام «طاهر ذوالیمینین» همراه‏ نمی ‏بینیم، که نباید نادیده ‏اش گرفت، جلوه ‏ی درخشان‌تر و پرنورتر آن را همراه برق و نوای‏ مس‌های انعطاف ‏پذیر در زیر چکش یعقوب رویگر به چشم و گوش ما رسانیده ‏اند -که ظاهر کار برای ما مهم نیست، اصل موضوع دل‌ پذیر است - یعقوب لیث که بود؟ چه بود؟ چه می‌خواست؟ چه کرد؟ این پرسش‌ها در خور بررسی و ژرف‏نگری است در زمینه ‏ی اندیشه و سخن، یک جمله‏ از او نقل کرده ‏اند و آن این است که به شاعران می‌گوید: «سخنی که من اندر نیابم چرا باید گفت»، سخن پرمغز و آسمانی است. سخنی سازنده و پی ‏افکن و دیرمان است. سخن آغازین است. شاید گمان می‌کنید که: همه او را می‏شناسید و سرگذشت و کارنامه‏اش همان است که در کتاب‌ها آورده ‏اند؟ نه! اشتباه می‌کنید، او نیز ناشناخته مانده است، چون فردوسی - به این روایت یا سخن تاریخی که از یکی از معتبرترین تاریخ‌ها نقل شده‏ است توجه کنید -که همه به‌اصطلاح تاریخ‌دانان و پژوهندگان به این سخن تاخته ‏اند و آن را اشتباه و خطای محض خوانده ‏اند و آن نقل از مقدمه‌ی بایسنقری است بر شاهنامه.  در این مقدمه از چگونگی گرد آوری شاهنامه و تاریخ گذشته ‏ی ایران سخن به میان آمده است‏ و سخن را به این‌جا می‌کشاند که: «… یعقوب لیث به هندوستان فرستاد و آن نسخه‏ بیاورد و بفرمود ابومنصور عبدالرزاق ابن عبید فرخ را که معتمدالملک بود تا آنچه‏ «دانشور دهقان» به زبان پهلوی ذکر کرده بود به پارسی نقل کند و از زمان خسرو پرویز تا ختم کار یزدجرد شهریار هرچه واقع شده بود بدان کتاب الحاق کردند. پس ابومنصور عبدالرزاق وکیل پدر خود مسعود بن منصور المعمری را بفرمود تا این نسخه را به‏ اتفاق چهار تن دیگر یکی تاج بن خراسانی ازهری، یزدان داد بن شاپور از سیستان، ماهری بن خورشید از نیشابور و شادان بن برزین از طوس تمام کنند و در تاریخ ستین‏ و مأتین هجرت، این کتاب را درست کردند و در خراسان و عراق از آن نسخه‌ها گرفتند.» چه خوب بود که تاریخ‏دانان و پژوهشگران به جای دشنام و بی ‏ارزش‌دانستن این نوشته،‏ به گمان می‌افتادند که نکند گردآورندگان این مقدمه که مسلما با فردوسی و شاهنامه و اندیشه‏ ی فردوسی موافق نبودند و دست در کاری بسیار و دخل و تصرف بی‌شمار در شاهنامه‏ کردند… مأخذ ویژه ‏ای داشته ‏اند و نکند این مطالبی که تاکنون درباره آغاز اسلام‏ و پیدایی جنبش‌های ایرانی خوانده ‏اند چندان درست و استوار نباشند… در این‏باره شکی‏ نکردند که نکردند، اما آن را بی ‏هیچ جهت و سببی مردود شمردند. از یعقوب لیث که آن جمله‌ی معروف را گفت و با آن جمله جهت و مسیر یک جنبش را وارونه کرد دور نیست که در اندیشه ‏ی چنان کاری (گردآوری تاریخ پیشینیان و زنده‌کردن آتش نهفته به خاکستر) بوده‌است.

اکنون به خود شاهنامه فردوسی برگردیم، همین گرفتاری در این‌جا نیز هست. در بالا گفتیم و پرسش کردیم که آشنایی با فردوسی و شاهنامه کی و از کجا آغاز شد. در تمام‏ روزگار غزنوی و آثار به‌جامانده از آن زمان سخنی از فردوسی به چشم نمی ‏خورد و حال آن‌که‏ بیش‌ترین تلاش برای بقای شاهنامه در همین روزگار محمود غزنوی و جانشینانش شده است که تلاش برای بقای شاهنامه حتما باید در نهان صورت می‌گرفت و بر زبان‏ها نمی‏افتاد، زیرا که این یادگار و خلاصه و جوهر نخستین جنبش ایرانی پس از اسلام بود و در بردارنده ‏ی‏ تاریخ و فرهنگ ایران. باید با احتیاط برای بقای آن تلاش می‌کردند که کردند، نخستین‏ کسی ‏که با ارادت و از سر صدق و راستی و از بن دندان و با آهنگ جان فردوسی را ستود، انوری بود که گفت:

          آفرین، بر روان فردوسی‏

                             آن همایون ‏نژاد فرخنده

           او نه استاد بود و ما شاگرد

                            او خداوند بود و ما بنده

در روزگاری که امام محمد غزالی همشهری فردوسی حتی حاضر به دیدن مزار فردوسی نیست که او ستایشگر گبرکان بود، تمام شخصیت‌های شاهنامه را با همان صورت‏ «مث»وار و راز آمیزش همین انوری در قطعه ‏ای بیان می‌کند. قطعه ‏ای که در شأن نزولش‏ جالب و گیراست، او این قطعه را برای «خواجه اسفندیار» زرتشتی می‌سراید و از او طلب‏ «شراب»می‌کند. تحلیل همین عنوان‌ها درخور یک دفتر است که چرا به «خواجه اسفندیار» خطاب می‌کند؟ چرا این زرتشتی را در نظر گرفته و برایش این قطعه را سروده است؟ چرا از او شراب می‌خواهد؟… «این سخن بگذار تا وقتی دگر»

آن قطعه این است که در تمام نسخه‏ های چاپی نامرتب و ناقص به کار رفته است‏ و در تمام نسخه‏ های چاپی، شاه بیت آن‏ که با حروف درشت در این‌جا چاپ می‌شود حذف شده است.

           خواجه اسفندیار می دانی

              که به رنجم ز چرخ « رویین تن »

           من نه «سهرابم» ولی با من

                  «رستمی» می کند مه «بهمن»

           خرد «زال»  را به پرسیدم

                   حالتم را چه چاره است و فن؟

           گفت: «افراسیاب» دهر شوی

             گر به دست آوری ز من دو سه من

           باده یی چون دم «سیاووشان»

                 سرخ نه تیره چون «چه بیژن»

            صاف چون رای « شاه کیخسرو»

                     تلخ چون روزگار« اهریمن»

          گر فرستی تویی «فریدونم»

                         ورنه روزی نعوذبالله من

           همچو «ضحاک» ناگهان

                    پیچم مارهای هجات بر گردن

 این قطعه آشنایی و آگاهی شاعری چون انوری را نسبت به فردوسی و شاهنامه او می‌رساند. بی‏گمان کسانی چون «خواجه اسفندیار» که شاهنامه را می‌شناختند و می‌فهمیدند کم‏ نبودند اما سرچشمه‌ی آگاهی تاریخ‏دانان و پژوهشگران امروزی چیست و چه بوده است؟ مسلم سرچشمه‌ی آگاهی اینان سرچشمه‌ی آگاهی انوری نبوده است، بلکه هر چه در این یکی دو قرن اخیر درباره فردوسی و شاهنامه نوشته ‏اند و گفته ‏اند از چهارچوب گفته‌ی نظامی‏ عروضی‌ سمرقندی در مجمع‌النوادر یا چهار مقاله بیرون نیست و نبوده است. شگفت ‏آور آن‌که قوی‌ترین پژوهشگران امروزی بی ‏هیچ شک و تردیدی گفته ‏های نظامی عروضی‏ را مردود و بی ‏بنیاد شمرده ‏اند و کار ما را آسان کرده ‏اند. چهار مقاله که از نظر کار منشیگری‏ بسیار جالب است از نظر رویدادهای تاریخی بی ‏اعتبار است. دلیل آن را پژوهشگران امروزی‏ گفته ‏اند و نوشته ‏اند و خود دانند. نوآوران و نادره ‏گویان این روزگار وقتی از چهار مقاله نظامی عروضی نا امید شدند دست به کاوش زدند و سرانجام به عنوان کشف تازه، بیتی‏ در شاهنامه یافتند که زمان پایان‌یافتن شاهنامه را نشان می‌داد و هر کدام بر این بیت کاخی‏ برآوردند و سخنی گفتند و دفتری نگاشتند و جالب‏تر آن‌که به‌ ظاهر همه با هم مخالف‌اند. یکی‏ می‌گوید فردوسی در زمان محمود بود و شاهنامه را به فرمان او سرود و یکی گفت فردوسی‏ شاهنامه را پیش‌تر سروده بود و از فرط تنگدستی آن را به محمود عرضه کرد و «بدو رسید آنچه‏ رسید» و آن بیت این است:

           ز هجرت شده پنج هشتاد بار

                     که من گفتم این نامه شاهوار

بیت به صورت‌های گوناگون و به‌ویژه مصرع دوم به این صورت «به نام جهان داور کردگار» که وسیله‌ی کار این بزرگان به هرحال محفوظ بوده و آن «پنج هشتاد بار» پس از هجرت است. برخی برای آن‌که سخن تازه‏ای گفته باشند، بیان داشتند که این تاریخ آخرین تصحیح شاهنامه‏ بوده است نه تاریخ ختم شاهنامه. این رقم«پنج هشتاد بار» را به دو صورت دیگر نیز می‌توان خواند که چه‏بسا سوم آن در نسخه‏های موجود کنونی نیست ولی معلوم نیست نباشد چه ما همه‏ی دستنویس‌های شاهنامه را ندیده‏ایم آن دو صورت دیگر چنین است:

          ز هجرت شده پنج هفتاد بار

                  که من گفتم این نامه ی شاهوار

            ز هجرت شده پنج پنجاه بار

                  که من گفتم این نامه ی شاهوار

و هیچ کس نمی‏تواند سوگند بخورد که این دو صورت آخر درست نیست. پس این‏ پایه از پایه ‏ای که نظامی عروضی بنیاد نهاده سست ‏تر و بی ‏اعتبار تر است. پس باید به‏ بررسی و آثار دیگر توجه کنیم.

ابومنصور عبدالملک محمد اسماعیل ثعالبی در کتاب «غرر اخبار ملوک‌الفرس» که نگارش آن پیش از سال ۴۱۲ (سال درگذشت نصربن ناصرالدین سبکتکین) نگارش یافته به‏ کتاب «شاهنامه» اشاره می‌کند که پژوهشگران امروز آن را شاهنامه‌ی فردوسی نمی‏دانند و پریشان‌وار ذهن‌ها را از این مطلب دور کرده ‏اند. ثعالبی در دیباچه جنگ «گشتاسب و ارجاسب» برای روشن‌کردن نام «ارجاسب» می‏نویسد: «فقال‌ الطبری انه خوزاسف و قال‏ ابن خرذاذبه انه هزار اسف و قال صاحب کتاب شاهنامه انه ارجاسب و هو الاشهر» و می‌دانیم‏ که نام «ارجاسب» به همین صورت دقیق در شاهنامه فردوسی به کار رفته است و دیگران‏ صورت‌های دیگری از آن را نوشته ‏اند و ثعالبی پذیرفته‌است که درست‏ترین و مشهورترین صورت آن همین‏ «ارجاسب» است که «صاحب کتاب شاهنامه» آورده است. ثعالبی در جای دیگر تاریخ‏ اشکانیان می‏نویسد: «فذکر الطبری فی بعض روایاته ان اول من ملک منهم اشک بن اشکان‏ و کان ملکه احدی و عشرین سنة و وافقه فی هذه الروایة صاحب کتاب شاهنامه الا انه فی‏ مدت الملک فقال کانت عشر ستین.» برخلاف همه‌ی پژوهشگران امروزی برای من مسلم است‏ که منظور ثعالبی شاهنامه فردوسی است نه شاهنامه ‏ای دیگر… جالب ‏تر آن‌که مطالبی را که ثعالبی از شاهنامه نقل کرده است بی ‏کم و کاست مطالب شاهنامه فردوسی است نه‏ کتابی دیگر.

آن‌جا که «نولدکه» آلمانی «فردوسی و رودکی» را هم‌زبان می‌داند - با آن‌که خود او همین تاریخ نادرست معمول و معروف را به پیروی دیگران بیش‌تر قبول دارد - مرحوم سعید نفیسی‏ بی‏رحمانه به او می‌تازد و می‌نویسد: همه‌ی کودکان ایرانی می‌دانند که فردوسی با رودکی‏ هم‌زبان نبوده است و حال آنکه حق بود در اندیشه فرو می‏رفت که «نولدکه» از روی چه‏ مأخذی این مطلب را نوشته و چرا نوشته و چرا آنرا با تردید و به احتمال عنوان‏ می‌کند؟ «استاریگف» نیز در «فردوسی و شاهنامه» می‏نویسد:

     «گاهی هم مجموعه ‏ی‏ منظوم فردوسی و مجموعه‏ ی منثور ابوالمؤید بلخی هم‌زمان با هم نام برده شده و گویی‏ مقایسه می‌شود.»

در عین اینکه او نیز همین تاریخ غلط مشهور را پذیرفته است. آیا همین‏ اشاره‏ های مبهم بسنده نیست تا یک پژوهنده را به اندیشه وا دارد که نکند زمان فردوسی‏ و پیدایی شاهنامه جز این زمانی باشد که از راه چهار مقاله بر سر زبان‌ها و در لابه‌لای کتاب‌ها رخنه کرده‌است؟ ثعالبی در همین کتاب «غرر اخبارالملوک‌الفرس» از شاهنامه‏ ی دیگری‏ نام می ‏برد و سراینده‌ی آن را ذکر می‌کند و آن شاهنامه مسعودی مروزی است. مقدسی نیز در کتاب «البدأ و التاریخ» شاهنامه مسعودی را با حذف «مروزی» آورده است. ولی نام‏ «مسعودی» مشهود است. از سوی دیگر، اثری با عظمت و اعتبار شاهنامه که گفتیم جوهر و بهره ‏ی نخستین جنبش ایرانی عصر اسلامی است و در بردارنده ‏ی فرهنگ ایران است نمی‏تواند زمان پیدایی‌اش نامشخص باشد، زیرا پایان شاهنامه خود آغاز یک تاریخ است که‏ می‌تواند مبدأ تاریخی قرار گیرد. ناچار زمان آن با قید روز و ساعت باید مشخص باشد.  در این گفتار مجال یاد کردن همه‏ دلایل و مأخذ و منابع و سنجش مطالب با هم نیست.

 سخن کوتاه آن‌که، درست ۱۰سال پیش (۱۳۴۴) که سرگرم نوشتن «راهی به مکتب حافظ بودم» (گویا ماه بهمن یا اسفند بود) در کتابخانه‌ی باشگاه افسران -به شیوه‏ ی معمول- به‏ زیارت فرزانه‏ ی یگانه (ذبیح) «بهروز» رفتم. از هر دری سخن رفت و بیش‌تر سخن از شاهنامه و زمان‏ آن بود. دفتر پنجم شاهنامه به کوشش دبیر سیاقی در دستم بود،  ورق زدم و صفحه پایان‏ آن را به «بهروز» نشان

   دادم که چه می‌گویید درباره ‏ی این ابیات پریشان که در عین‏ حال‏ مطلبی در آن‌ها نهفته است و از شاهنامه چاپ مؤسسه خاور (تهران: ۱۳۱۲) نقل شده‏ است؟

          چو آخر شد این داستان بزرگ

                   سُخن های آن خسروان سترگ

           به روز سوم نی به شب چاشتگاه

            شده پنج و ده روز از آن شهر و ماه

           که تازیش خواند محرم به نام

                       و ز آذار خواندش ماه حرام

           مه بهمن و آسمان روز بود

                     که کلکم بدین نامه پیروز بود

          اگر سال هم آرزو آمدست

                  نهم سال و هشتاد با سیسد است

گفتم اگر بخواهیم بر بیت آخر تکیه کنیم همان اشکالی پیش می‌آید که در این بیت‏:

           ز هجرت شده پنج هشتاد بار

                     که گفتم من این نامه شاهوار

که «نهم سال و هشتاد با سیصد» را به صورت «نهم سال و هفتاد با سیصد» و «نهم سال‏ پنجاه با سیصد» نیز می‌توان خواند. وانگهی رقم ۳۸۹ با آن‌چه اندیشیده‏ایم، تباین دارد. اگر این تاریخ درست باشد باید خود مبدائی جز مبدأ تاریخ هجری داشته باشد. نگاهی‏ رندانه به من کرد و گفت حق با تو است که رازی در همین ابیات نهفته است و این بیت‌ها که خواندی‏ نقضی دارد. صورت کامل آن را برایت خواهم گفت. یک سال بر این پی ‏جوی گذشت تا روزی در پیشگاهش نشسته بودم فرمود: صورت درست بیت‌های پایانی شاهنامه چنین است:

          «ششم روز»از هفته در چاشتگاه‏

           شده پنج و ده روز، از آن شهر و ماه

           که تازیش خواند محرم   بنام‏

                               در آذار افتاد ماه حرام‏

           «مه بهمن» و«آسمان روز» بود

                      که کلکم بدین نامه پیروز بود

           ز تاریخ دهقان بگویمت نیز

                       اندیشه جان را بشویمت  نیز

           اگر سال هم آرزو آمدست

                  نهم سال و هشتاد با سیسد است

که در آن بیت‌های پیشین نامی از «تاریخ دهقان» نبوده‌است.

   بدین ترتیب شاهنامه حدود ساعت ۱۰ صبح (چاشتگاه) روز آدینه (ششمین روز هفته) پنجم ماه محرم، دهم ماه آذار رومی، بیست و هفتم (آسمان روز) بهمن ‏ماه یزدگردی‏ فرسی سال ۳۸۹ دهقانی انوشیروانی پایان پذیرفته است که این تاریخ برابر است با ۳۱۶ هجری و برابر است با ۹۲۸ میلادی، یعنی تاریخ پایان‌یافتن شاهنامه تقریبا ۱۳ سال پیش از مرگ رودکی بوده است و این وضع شاید هر ۵۰ هزار سال یک بار رخ دهد که مثلا دهم‏ ماه آذار رومی، پنجم ماه محرم و بیست و هفتم ماه بهمن یزدگردی یک‌سالی در روز جمعه واقع شود. می‌دانیم که در سال بیست و چهارم سلطنت انوشیروان دوره ‏ی دوم ۱۵۰۷ سالی خورشیدی تاریخ کیانیان به پایان می‌رسید و سال بیست و پنجم سلطنت انوشیروان‏ کبیسه صورت گرفت و این تاریخ با نام «تاریخ دهقانی» مبدأ تاریخی شناخته شد که برخی‏ فرقه ‏ها نیز از این مبدأ تاریخی استفاده می‌کردند و این تاریخ دهقانی حدود ۸۰ سال‏ قمری با تاریخی که دیگران برای پایان‌یافتن شاهنامه نوشته ‏اند اختلاف دارد.

زمانه

در حال بروزرسانی بنمایه های این برگه میباشیم

پیردانا

در حال بروزرسانی بنمایه های این برگه میباشیم

فردوسی

در حال بروزرسانی بنمایه های این برگه میباشیم

سلطان محمود

در حال بروزرسانی بنمایه های این برگه میباشیم

افزایندگان

در حال بروزرسانی بنمایه های این برگه میباشیم

شاه نامه ها

در حال بروزرسانی بنمایه های این برگه میباشیم