این شنگ شهر آشوب – اسماعیل وفایغایی

اين‌ شَنگ شهرآشوب

اسماعیل وفا یغمایی

انتخابي از غزلها(1360 ـ1383)

دفتر پانزدهم ازمجموعه هاي شعر

ايـن‌ شَنگ شهرآشوب

اسماعيل‌ وفا يغمائي

C:\Users\Al\Desktop\پرونده ها\فرتورها\اسماعیل وفا.jpg

انتخابي از غزلها(1360 ـ1383)

دفتر پانزدهم از مجموعه هاي شعر

  • اين شنگ شهر آشوب
  • دفتر چهاردهم از مجموعه هاي شعر
  • اسماعيل وفا توسی
  • انتشارات : بي بي
  • تاريخ انتشار:بهمن 1383
  • بها معادل 15 يورو

در اين مجموعه:

پيش از غزلها

1ـ «الا يا ايها الساقي ادر كاسا و ناولها» (1380)

2ـ در رهگذار گمشدگان غبارها(1366)

3 ـ گذشته آتش سوزان از اين بيابانها(1368)

4 ـ بپوش روي و بپوشان تو روي غائله را(1368)

5ـ زموج موي تو در بيكران رؤياها(1369)

6ـ بيا ديوانه شو يك امشبي را(1370)

7ـ طالع نما به طلعت مي‌آفتاب را(1365)

8ـ خواجة تند خوي ما، جلوة بي مثال ما (1361)

9 ـ خوابكاوان در هراس از نقشهاي خواب ما (1367)

10 ـ ما تجربه كرديم شب در بدري را(1383)

11 ـ خرابم كن امشب كه ويرانم امشب (1369)

12 ـ طرب از روي تو مي ريزد و ما غرق تعب (1369)

13 ـ خوابم به گل نشست و بهار آمدم به خواب (1372)

14 ـ رخ زيبات عين زيبائي است (1365)

15 ـ زآنكه اين خاك و هوا دفتر و ديوان من است(1365)

16 ـ چو عاشقم به جهان وآنچه اندر او پيداست(1365)

17 ـ به هر كجا كه روم كوي كوي يار من است(1365)

18ـ عشق بورزيد عشق چونكه بجز عشق نيست(1366)

19 ـ شكر خدا كه يار به لطف و عنايت است (1366)

20 ـ باز به ناز ميروي آه ز سرو قامتت (1367)

21 ـ آه از اين چشم ها كه بي پرواست(1367)

22 ـ به يك كرشمة تاريك كز دو چشم تو خاست (1367)

23 ـ برگ و بار لاله و سرو و گل و شمشاد ريخت (1367)

24 ـ همه جا هستي و از تو خبري نيست كه نيست(1368)

25 ـ نور خواهم شد و رقصان زجهان خواهم رفت(1368)

26 ـ موج بهار از سر گلزارها گذشت (1368)

27 ـ تا آه تلخ خسته دلان بي اثر شده ست (1368)

28 ـ ليلاي شوخ اگرچه به محمل نشسته است(1368)

29 ـ دگر به عرصه تقديرها حواله بس است (1369)

30 ـ غريب هر دو جهانم پناه من به كجاست(1369)

31 ـ اگر چه دورم اي گل من از گلستانت(1369)

32ـ غرق تبيم و لب به لبيم و خموش و مست(1369)

33 ـ چو دست من به سر زلف مست او آويخت(1369)

34 ـ رخان مست و خرابت خراج بستانهاست (1370)

35 ـ آرام باش آرام زيرا كه بي كرانه است (1370)

36 ـ تو سروي و دل مجنون ما به رفتار است (1370 )

37 ـ سر بر مكش زمشرق، اي آفتاب غربت(1372)

38 – خوش است خاطر ما را كرشمه هاي نگاهت ( 1372)

39 ـ بهار آمد و در دشت دور لاله شكفت(1372)

40 ـ با روي ماهفام تو شب آفتابي است (1383)

41 ـ چه شود به خانه خود اگر به شبي سيه بكشانمت(1383)

42 ـ زآن پيشتر كه بر دمد اين آفتاب تلخ (1371)

43 ـ به شعر من زرخانت نشانه خواهد ماند(1364)

44 ـ چو ابر شبزده ره بر ستارگان گيرد(1365)

45 ـ چو چشم مست تو غرق شراب ناز شود(1366) 132

46 ـ باران تارت «طاهر» امشب خوش فرو ريزد (1366)

47 ـ شهر را نوشيدم امشب پر زشهد و شور بود (1366)

48 ـ در سايه سنبل ها چشمان تو مستانند (1366)

49 ـ ياران همه رفتند و سواران همه رفتند (1367)

50 ـ ترا چو مشك سيه همطراز قامت شد(1368)

51 ـ دو غزال مست داري كه سياهكاره گانند(1368)

52 ـ بي تو دانستم كه عشق عادت نبود(1368)

53 ـ دانم كه شبي صبح زشبگير بر آيد(1368)

54 ـ اين قند پارسي به زبان تو خوش بود(1368)

55 ـ آنكس كه به سوداي تو از عشق تو دم زد(1368)

56 ـ از دلم خون مي چكد خون مي چكد(1369)

57 ـ دل من باز به ياد تو تپيدن دارد (1369)

58 ـ از كران بيكران آواز پائي مي رسد (1369)

59 ـ كسي كه نيست ميان من و تو مي چرخد(1369)

60 ـ چه بازي هاي شيريني لبان گرم او دارد (1370)

61 ـ آيد آن لحظه كه اين خلق قراري گيرد(1371)

62 ـ ياد باد آنكه دل از عشق تو پر غلغله بود (1372)

63 ـ درياي صبح موج زد و آفتاب شد (1372)

64 ـ بخوان كه ابر سيه پاره پاره خواهد شد (1377)

65 ـ غم مخور اي دوست كاين جهان بنماند(1383)

66 ـ تشنه برگ گل و شبنمم اي باد بهار (1368)

67 ـ آمد شب خزاني بر كن چراغ ديگر (1369 )

68 ـ اي دل طلوع صبح زمين را اميد دار (1369)

69 ـ درخت باران گسار، سلام !آمد بهار(1378)

70 ـ طلوع كن كه شب آمد ز راه دور و دراز (1365)

71 ـ خلوتي خواهم و جامي و نگاري دمساز(1365)

72 ـ حذر كن اي دل از اين شهر پر كرشمه و راز (1369)

73 ـ به مسجدي كه در آن هشته اند سر به نماز(1369)

74 ـ برخيز و شور در شب خاموش و تار ريز (1370)

75 ـ سوختم در آتشت اين را نميداني هنوز (1371)

76 ـ بخوان و لب بگشا باز به شعر حافظ شيراز01374)

77ـ بهار آمد و شد برگ لاله آتش خيز(1379)

78 ـ تيغ بس است و طعنه بس زخم دگر مزن عسس (1371)

79 ـ خوش آن سبو كه كشندش به شهر دوش به دوش (1365)

80 ـ از نغمة جادوئي و پر موج سياووش (1366 )

81 ـ غرقند رفيقان در قيلي خوش و قالي خوش(1368 )

82 ـ هنوز حسن خداداده اش نخورده تراش (1369)

83 ـ عمري در آرزويش بودم به جستجويش(1373)

84 ـ گر چه سرد است جهان گرمي آغوش تو خوش(1373)

85 ـ آنكه عالم همه مست است ز رنگ وي و بويش(1383)

86 ـ دوآتش است مرا بر جگر در اين آفاق (1368)

87 ـ شد مستجاب بانگ دلاويز مرغ حق (1369)

88 ـ فغان از اين دل مجنون بي شفيق و رفيق (1371)

89 ـ وه! كه شرم تو كند شوق مرا تيز ترك(1368)

90 ـ مگر زاشك كه از ديده ها چكد بر خاك (1371)

91 ـ شبانگهان چو به گيسوي مستت آويزم (1364)

92 ـ چكنم كه كافرستم من و شوق دين ندارم (1365)

93 ـ كفر و دين يكسره در شعله درافكنده منم (1365)

94 ـ من آن مستم كه جز از خون دل ساغر نمي گيرم (1366)

95 ـ برويد راه خود را، كه من از شما جدايم(1367)

96 ـ گفت سلام و عليك طبل زنان شد دلم (1368)

97 ـ كولي من تشنة كام توام (1368)

98 ـ لبان بوسه خواهت را بنازم(1368)

99 ـ در آشيان غربت سر زير پر كشيديم (1369)

100 ـ من امشب از خيالت مست مستم (1370)

101 ـ بده امشب شراب اندر شرابم (1371)

102 ـ ما بخت خود به چشم سياهي فروختيم (1371)

103 ـ دي با خيال روي تو تا صبح زيستم1373)

104 ـ چندان حكايت شب زلف تو سر كنيم(1373)

105 ـ آمده نو بهار ومن باز گل بهاره ام (1378)

106 ـ آخ كه مخم يه نصف شو تو او چشات شنو كنم(1373

107 ـ دف زن اي دف زن كه تا من كف زنان (1365)

108 ـ اي نسيم سحري تا گذر خسته دلان (1368)

109 ـ اي دل زبازي چرخ چندين مباش و غمگين (1368)

110 ـ مرا اي باد شبگيران ببر تا سر زمين من (1368)

111 ـ هلا آفرين آفرين آفرين (1368)

112 ـ كجائي اي تو به عالم انيس مجلس من (1369)

113 ـ برجاست تا به وادي حيرت غبار من (1369)

114 ـ بيا گل من به منزل من (1368)

115 ـ غير دل خسته كس نيست مسيحاي من(1369)

116 ـ چه بگويم كه چه كرد آن سر زلف شكن شكن(1370)

117 ـ ز ازل تا به ابد كاش شبي بود و در آن (1370)

118 ـ دل من خوشگل من سبزه و برگ گل من(1378)

119 ـ ز چشم اشك و زدل خون و ز ابر نيمه شب باران(1373)

120 ـ مهتاب سرد ميگذرد بر رخان تو (1365)

121 ـ شب در آمد چو شمع سوزان شو(1368)

122 ـ گنج اين شهر است ناز و غنج تو (1362)

123 ـ بيا و جامه بسوزان و گيسو افشان شو(1368)

124 ـ در عالم خيال خوشم با خيال تو(1374)

125 ـ باز دره با دوتا چشماش موره شمشير مزنه(1356)

126 ـ ميا مرو توچنين از برابرم اي ماه(1364)

127 ـ مائيم و آرزوئي در اين شب گجسته (1368)

128 ـ نيست در شهر كس از دست غمت آسوده (1368)

129 ـ برآمد از افق سرد آفتاب سياه (1369 )

130 ـ اي روي مشكفام تو رشك هزار ماه (1370)

131 ـ قدح از باده و گل پركن و جامي در ده(1370)

132 ـ تپيدنهاي دلها ناله شد آهسته آهسته(1370)

133 ـ كيست مگر من در اين وادي بي ماه و راه(1370)

134 ـ دل در غمت محاط است مه در ميان هاله (1371 )

135ـ گسسته برف و به هم سبزه زار پيوسته(1379)

136 ـ لب شيرين تو تلخ است مگر مي زده اي (1368)

137 ـ هنوز هم بهانة مني (1369)

138 ـ سر ميزند دوباره خورشيد مهرباني (1369 )

139 ـ بيا امشبي را نما آشنائي (1369)

140 ـ از اين تنگي دلم خون شد خداي من فراخائي (1370)

141 ـ روانم با دل شيدا به هر جائي به هر كوئي (1370)

142 ـ عاقبت نيم شبي مست زره مي‌آئي (1370)

143 ـ دريغ از درد شيدائي در اين اقليم تنهائي (1370)

144 ـ تو نازنين منستي و روح ناز جهاني(1371)

145 ـ نه ساقي نه مطرب نه باده نه جامي (1371)

146 ـ به درد خويشتن خو كن كه پيدا نيست درماني(1372)

147 ـ دف است و كف شب و شمع و شراب و بزم نهاني(1373)

148 ـ چشم مست تو كجا شيوه آشوبگري (1375)

149 ـ مژده سر زد از البرز افتاب آزادي (1375)

150 ـ سالخوردي و هنوز از جمله زيبايان سري(1383)

پيش از غزلها

…مرا خداي دلي داد و ديده اي كه در آن

خيال و نقش پريچهرگان به رفتار است

«و فا» زلطف شما برده پي به حُسن خدا

كه راهبر به مؤثر وجود آثارست…

اين دفترانتخابي ازمجموعة بيش از هشت‌صد‌غزلي‌ست كه‌درفاصله‌ي سالهاي 1360 تا 1383 سروده‌ام. تنهايك غزل از اين مجموعه ، غزل شماره 125، از غزلهاي سالهاي قبل را كه ياد آور خاطراتي فراموش نشدني براي من است در اين مجموعه آورده ام. پيش ازسال 1360 مجموعه اي كوچك و دست نويس، حاوي حدود هفتاد غزل كه حاصل سالهاي نوجواني و جواني(1344 ـ 1354) بود وجود داشت ـ كه به غير از چند غزل از اين مجموعه ـ در حوادث سال 1360 از بين رفت.

آشنائي من با غزل و جادوي تاريك، كهن و عطر آگين آن از سالهاي كودكي، ودر طنين صداي گرم پدر و شعر خواني هاي محفل‌ها و مجلس هاي خانوادگي آغاز شد .

در سرزمين و خانواده اي كه من در آن‌ چشم به دنيا گشودم ـ خور و بيابانك ـ شعر و بويژه غزل ارج فراوان، و غزلسرائي رواج كامل داشت و شاعران به لطف حرمتي كه مردم ناحية خور و بيابانك براي ابوالحسن يغما جندقي شاعر نامدار دوران قاجار وحبيب يغمائي اديب و شاعر و پژوهشگرمعاصرقائل بودند، مورد احترام همگان بودند و گرامي داشته مي شدند .

شماري از اين اديبان و شاعران چون اسماعيل هنر يغمائي (هنر اول) درگذشت شعبان سال1288 هجري قمري در روستاي گرمه ، ميرزا مهدي هنر يغمائي (هنر دوم)درگذشت 1322 هجري قمري در خور، اسماعيل هنر يغمائي ( هنر سوم) درگذشت 1338 شمسي در خور،طغري يغمائي، 1302 ـ1380 شمسي ، افسر يغمائي، صهبا يغمائي، ساغر يغمائي ، احمد صفائي، ابراهيم دستان، محمد علي خطرو…، از زمره نامداران وبرخي چون اقبال و حبيب يغمائي درشمار استادان شعر و ادب كهن و مصنفان و مترجماني بودند كه دامنة نام و نشان و تاثير آثارشان از محدوده خور و بيابانك فراتر رفته بود. گروهي ديگر ازاين شاعران مانند تاراج، كيوان يغمائي اول، كيوان يغمائي ثاني، بينش يغمائي، فرج الله يغمائي، ابوالمفاخر يغمائي،اديب آل داوود، معلم خوري ،اخگر يغمائي، پرويز يغمائي، محمد دارا اميني، نوبخت نقوي، نوشاد نقوي، هوشنگ يغمائي، فرهنگ يغمائي،عاليه يغمائي، ابوالقاسم شايگان و بسياري ديگر در محدوده دشت كوير و در ميان مردم دشت كوير نام و نشان داشتند . به واقع نوشتن تنها اسامي اين شاعران كه شعرو بخصوص غزل را خوب وپاكيزه مي سرودند چندين صفحه را مي طلبد . در مجموعه سه جلدي از «يغما تا شكيب» كه به همت مرتضي يغمائي گرد آوري شده ودر سال هزار و سيصد و هفتاد وسه نشر يافته ميتوان با نام و نشان دهها تن از شاعران دشت كوير،در روزگار جواني من و سالهاي پيش از آن تا حوالي دوران حكمراني سلسله زند، و نيز شاعراني كه در سالهاي اخير زبان به شعر گشوده و در سنين جواني به سر مي برند آشنا شد.

در آن روزگار، روزگار كودكي و نوجواني من يعني سالهاي سي و هشت تا چهل و هشت، هواي پاك، آب زلال ، نخلهاي سر سبز، محبت و مهمان نوازي ، لبخند همگاني بر چهره ها، و نيزطومارها و جنگ ها ودفترهاي شعر دستنويس با جلدهاي چرمي سائيده شده، و شاعر ! تقريبا در اكثر روستاها ي بسيار كهنسال با خانه هاي گلي و قلعه هاي مرموز و خيال انگيز قديمي وجود داشت و از زمره عناصر طبيعي و طبيعت دشت كوير بود.

طبيعت دشت كوير با آسمان‌بي مرزآبي و بيابانهاي گسترده وپاكيزه وآرام، خورشيدي شرزه و نيرومندكه چون شيري يال افشان و زرد از افق بي مرز بر مي آمد ، ماه پر جلالت ومرموز و رودخانه هاي درخشان اختران، زمزمه شنزارها وباد صحرا گرد و نخلستانها و تك درختها، و بوته هاي خاري كه بر جاده هاي ناشناس باد غلتان غلتان در حال سفر بودند زيبائي ها و عمق خاص خود را دارا بود،ولي اين طبيعت در برابر طبيعت ساير نقاط كمبودهاي خاص خود را داشت. شاعران خور و بيابانك كمبودهاي طبيعي دشت كوير، از گل و گياه و باران را، با طبيعتي از شعر جبران كرده بودند . اين طبيعت پنهان، در درون ذهن و جان و انديشه اهالي دشت كوير به برگ و بار مي نشست و به آن سرزمين سيماي فرهنگي خاصي ميداد. اين حقيقت براي اكثر كساني كه از نقاط ديگر به دشت كوير مي آمدند تعجب آور بود. آنان با مردماني ساده زيست، سخت كوش وصريح، فقير ولي قانع ، بي نياز ،مهربان و مهمان نوازو معتقد به مذهب، اما اهل تساهل و گذشت روبرو مي شدند كه بجز از گويشهاي خاص منطقه، مانند گويشها و لهجه هاي خوري، مهرجاني، گرمه اي، جندقي، بياضه اي، ارديبي، ايراجي، چوپاناني و… ، زبان پارسي را فاخرو كامل و بدون شكستگي صحبت مي كردند وكلامشان آميخته با شعربود.

خاطره ها و تصويرهاي آن ايام، و صداهاي دور دست آن روزگاران گرامي و گرم را هرگز فراموش نكرده ام و فكر مي كنم تا دمي كه به قول شاملو«دروازه بي دروازه بان» گشوده وبه بشارت خيام همسفري «با هفتهزار سالگان» در راههاي راز شروع شود اين خاطره ها را فراموش نخواهم كرد.

دراين منطقه، و با اين مردم و حال و هوا، با غزل آشنا شدم .در آغاز از مفاهيم غزل ها چيزي درك نمي كردم، بيشتر موسيقي متفاوت و رقصان غزل ها و حالت و خطوط چهره‌ هاي غزل خوانان و سكوت احترام آميز حاضران كه با دقت گوش مي كردند توجه مرا جلب ميكرد، در هنگام خواندن غزل ها ، آن چه كه غزل ها از آن سخن مي گفتند در خطوط چهره‌ خوانندگان منعكس ميشد و با شنونده سخن ميگفت، بجز اين ميدانستم كه هر كس دل در گرو ياري دارد و عاشق است به غزل پناه مي برد، يا غزل مي سرايد و هنگام غروب و يا نيمه شب در نخلستان و يا كوچه هاي روستاغزل مي خواند و در آن درمان و آرامشي براي خويش جستجو مي كند. در نخستين گام شناخت غزل، با غزل به عنوان نوعي از شعر كهن كه از هفت تا يازده بيت و گاه بيشترتشكيل ميشود و در آن با به كار گرفتن وزن هاي مختلف شعري، بيشتراز عشق زميني وزيبائي هاي آشكار و نهان چهره و رازهاي نهفته چهره ها و پيكرهاي زنان، و اندوه هجران و شادي وصال و حالات طبيعت سخن گفته مي شود و در هر حال، در هر غزل رد پاي خاتوني زيبا خود را مي نمايايد، آشنا شدم.

فراموش نمي كنم كه اولين غزل از حافظ را به سختي و در نه سالگي خواندم، در هنگامي كه براي من دهكده كوچك زادگاه من «گرمه» با كمتراز چهار صد تن از ساكنانش و آرميده بر دامنة كوهسار ميانه بالائي كه در پشت آن صحرائي بي پايان آغاز ميشد ، مركز جهان، بهترين مردمان جهان كشاورزان پا برهنه بيل به دوش و كرباس پوش و زنان زنبيل باف آنجا، گواراترين آب ، آب زلال چشمه سار باستاني جوشان و كف آلودش باماهي هاي كوچك خاكستري ،و بزرگترين خداي جهان خداي «گرمه» با دو امامزاده،سه مسجد كوچك ، يك حسينيه، يك قدمگاه مقدس، چند درخت نظر كرده، سلمان فال بين دهكده، كربلائي سيد علي اذان گوي روستا، وعمو شيخ ملاي مهربان شيخي مسلك و كشاورزش بود كه پيش از آنكه آقا و ملاي مردم باشد با سر بزرگ و شكوهمندش كه هميشه بزرگي آن تعجب مرا بر مي انگيخت، عموي مهربان مردم بود.

در آن ايام خجسته كه تا شانزده سالگي ادامه يافت همه چيز درآن روستاي بسيار كهن،كه از روزگاري پيش از دوران ساسانيان با همت مردماني ناشناس بر سينه كويرو در دامنه كوهسار روئيده بود، و نيز روستاها و مزرعه هاي دور و نزديك آن ولايت، كه با هم براي من يك امپراطوري گسترده و آشنا را تشكيل مي دادند در امنيت كامل قرار داشت .

در نيمروز روشن، وقتي كه بر بام بلند قلعه و رو به «مهرجان» ـ مهرگان ـ بزرگ كه در دو فرسنگي «گرمه» بر شنزار روئيده بود ـ و بادهاي صحرا گرد در پيرامون آن جويبارهاي كوچك و بزرگ شنهاي روان را به حركت در مي آوردند ـ مي ايستادم، مي توانستم تصور كنم كه سه فرسنگ پس از «مهرجان» ومزارع اطرافش، « بياضه» ـ بياضق ـ كهنسال با خندقها ودژ هراس آور ش ـ كه در آن اشباح و سايه هاي فدائيان اسماعيلي خنجر به كف در رفت و آمد بودند ـ بر حاشيه راهي نشسته است كه هزار سال پيش از آن ، ناصر خسرو قبادياني در سفر معروفش از آنجا عبور كرده و به ديدار «گرمه» ـ جرمق ـ شتافته است. بعد از آن و پس از طي چهار پنج فرسنگ«حاجي آباد» متروك و دور افتاده از راه ، با مسيرهائي كه شبها قاچاقچيان مسلح ناشناس، در زير نور ماه و به دور از چشم ژاندارمها از آن مي گذشتند و بعد از آن پس از طي راهي طولاني «رباط پشت بادام» در حاشيه راه مشهد به يزد با «قهوه خانه مشتي باقر» چشم انتظار مسافراني است كه به ديدار «سلطان خراسان» و « غريب الغربا» ميروند و يا باز مي گردند .

در سمت راست، ابتدا «مزرعه صفر علي» كه تنها هزار متر مربع وسعت داشت و صفر علي ميرآب سابق نيمه مجنون وتند خو با همسرش در خانه اي كه در ميان انبوهي از نخلهاي در هم فشرده ساخته بود در آن ساكن بود، ديده مي شد.

صفر علي مدتها ميرآب گرمه بود ولي چون تند خوئي هايش اوج گرفت ومردم از او و او از مردم آزرده خاطر شد ، براي مدتي طولاني گرمه را ترك و سير و سياحت پيشه كرد.

مدتهاي مديد از او هيچ خبري نبود تا اينكه يك روزهمراه با زن و پسر و دختركش و با يك راديو گرام تپاز و دو بلند گو به گرمه باز گشت و بلند گوها را بر فراز بام خانه اش نصب كرد و روزي چند بار فضاي گرمه را از ترانه هاي ضربي و كوچه بازاري كه باعث حيرت همگان مي شد مي انباشت . اين ماجرا مدتها ادامه داشت ، اما بعد از آنكه پسر بيست ساله اش در بلوچستان كودكي را با ماشين اش زير گرفت و كشت وسپس فرار كرد و بلوچها او را تعقيب كرده و گرفته و سرش را بريدند ، صفر علي به يكباره در هم شكست و نگاه تند و مشكوك و خشن اش تغيير كرد و آرام و منجمد شد. او مدتي در خانه اش خود را زنداني كرد و سرانجام مزرعه «كربلائي معصومه شمسائي» ، مزرعه كوچك ومتروك و غبار آلودي را كه در حاشيه راه گرمه به عروسان بر شنزار نشسته بود خريداري كردو در اين مزرعه انزوا پيشه كرد و از همگان بريد. صفرعلي تنها ماهي يكي دو بار با چهره اي در هم فشرده و تلخ، و بر خلاف سابق، خاموش و بي سر و صدا رؤيت مي شد و چيزهائي را كه لازم داشت از مغازه «الله بخش» يا «اكبر غلامحسين» و يا «شاخ شمشاد» مي خريد و به مزرعه اش باز مي گشت.

بعد از «مزرعة صفر علي»، «عروسان» كوچك و پر طراوت با درختان انار شادابش در سه كيلومتري، و سه كيلومتر پس از آن «رام شوكت» با ساكنان سه چهار نفره اش و گله‌اي از مرغ و خروسها و جوجه هاي خوشبخت، و سه فرسنگ پس از آن در سينة كوههاي بلند و سر به فلك كشيده، «خنج» و «دادكين» با با پلنگها و بزهاي چالاك كوهي و شكرالله شكارچي تيز پا، وگردوهاي تناورش و استخروسيع و عميق آبي كه در تابستان هم از شدت خنكي نميشد يك مرتبه در آن غوطه ور شد، و تنگه اي كه معروف بود صدها سال پيش از آن سپاهيان خليفه گروهي از سادات فراري علوي را تعقيب كرده ودر انتهاي بن بست تنگه تمامشان را قتل عام كرده اند، آرميده بودند.

پس از كوههاي «خنج» ،جهان براي من در ابهام و در ادامة كوهساراني ناشناس ادامه داشت و اگر چه هرگز به آنسوي كوهها سفر نكرده بودم ولي در بسياري از شبها خواب مي ديدم كه در آنسوي كوههاي«خنج» و «دادكين» بر فراز قله ها و دره هاي بي پايان و ناشناس در حال پروازم و در زير دستهاي گشوده چون بالهاي من، پلنگان بر سينه كوهها مي غرند و ارواح علويان قتل عام شده با دستارهاي سبز خونين وچشمهائي درخشان مرا مي نگرند . بارها در هول از اين پروازها و ماجراهاي آن از خواب مي پريدم و چون در مي يافتم كه بر بام بلند يا ايوان خانه در كنار يك دوجين از برادران و خواهرهايم خوابيده ام با آسودگي و رضايت به آسمان شسته و پاكيزه سرشار از ستاره ها و كوههاي بلند خنج نگاهي خوابالوده مي كردم و در صداي جيرجيركها و نسيم نيمه شب كه بوهاي پاكيزه كوه و نخلستان و بركه ها را با خود مي آورد و درريتم برخورد قفل و زنجير درهاي سه دري به درهاي گشوده به نخلستان كه با دستهاي باد به حركت در مي آمد خوابم را ادامه مي دادم.

در سمت راست «عروسان» و در چشم انداز قله هاي بلند كوههاي «خنج» و «دادكين»، در دامنه كوهساراني كوتاه قامت و پلنگ خيز، «ارديب» و «ايراج» و« سپس « هفتومان» و نيز «آبگرم» با چشمة جوشان و داغ آب معدني اش در انتظار مسافران و زايران بودند.

زيبائي قامت دختران نازك اندام و ظريف و كشيده قامت «ارديب» و «ايراج» مانند زيبائي چشمان سياه و گيراي مردان و زنان «جندق» و خرماي خارك «بياضه» و خربزه هاي « مزرعه مصر» و سادگي و پاكدلي مردمان «فرخي» و غزلها و مرثيه هاي «طغري» شاعر سر شناس و تواناي خورمشهوربود. اين دو روستا يعني « ارديب» و « ايراج»در پايان دوران قاجارها محل اقامت و جولان يكي از ياغيان و شورشيان مشهور منطقه معروف به « مسعود لشكر» بود.در باره «هفتومان» مي گفتند كه نام اصلي آن «هفت امام »بوده و در روزگاران كهن سپاهيان خليفه هفت امام زاده مهاجر و فراري را در آنجا دستگيركرده و بر فراز تپه اي سر بريده اند ، رگه اي سرخ فام از خاك كه از بالاي تپه اي در حاشيه راه ماشين رو«هفتومان» به « خور» تا پائين ادامه داشت، و كربلائي اسماعيل مقيمي آن را در يكي از سفرها به من نشان داده بود، در ميان مردم اين باور را پر رنگ كرده بود . «آب گرم» نيز در ضمير و ذهن مردم منطقه در مه افسانه ها غوطه ور بود. مي گفتند در زمستاني سرد يك تن از آل علي و يا به احتمال زياد خود مولا كه از اين ديار در حال گذر بوده براي استحمام نوك شمشيرش را به زمين زده و آبي داغ از زمين جوشيده كه تا اكنون از جوشش باز نايستاده است. در راه ميان بر و در دره‌ي ميان « گرمه» و «آب گرم» در نقطه اي به نام « قبضه گاه» كه در آنجا نشان دو كف دست، دو زانو و نشان سمهاي يك اسب بر سنگ نقش شده بود اين تئوري افسانه اي تكميل مي شد. مي گفتند كه «آقا» در «آب گرم» استحمام كرده و در اين نقطه نماز خوانده و نشان دستهاي «آقا» و سمهاي اسب او بر سينه سنگ نقش بسته و براي آيندگان به يادگار مانده است.

در سمت چپ «گرمه» در پشت رشته اي از تپه ها، چند مزرعه متروك بر جاي مانده از قرنها ، «كلاته بي بي شهربانو» و «كلاته ترك» گذرگاه ارواح بي آزار و اجنه مومن و مسلمان شيعه، مارهاي بي آزار و استراحتگاه گله هاي كبك وتيهو وكبوترهاي وحشي، ونيزمحلي براي گشت و گذار وخيالپردازي ها و كنجكاويهاي من بودند.

« كلاته ترك» در آن روزگار و پس از آنكه دهها سال بود چشمه اش خشكيده و سقف و ستون خانه اش فرو ريخته و استخرش از شن انباشته شده بود دوباره احيا شده و خرمي يافته بود . ماجرا از اين قرار بود كه اين كلاته كه وقف پرچمدار ماجراي كربلا « حضرت ابوالفضل » بود به ميراث در زمره املاك پدر من بود. نيم شبي و به رويائي پدرم پرچمدار را با سيمائي عتاب آلود در خواب مي بيند كه چرا مزرعة من ويرانه است و چرا به آن بي توجهي مي كني؟. فرداي همان شب پدر ليبرال مسلك و شكاك ــ عليرغم اين كه هر روزدر تاريك و روشن صبح ، با صدائي خوش ابتداچند آيه از قرآن و سپس فرازي ازمثنوي و بعد چند سطري از شاهنامه را مي خواند ــ خدا را بيشتر در طبيعت و معجزات آن، درختان و گندمزار وميوه ها و زنان، جستجو مي كرد تا مسجد و امامزاده و مذهب، وبه طور جدي معتقد بود هر درخت ليمو و پرتقال پيامبر اولوالعظمي است كه بر وجود پروردگار گواهي مي دهد ـ و به همين دليل هم علاقه عجيبي به كاشت و پرورش انواع پيامبران داشت ـ ، انديشمند از عتاب « حضرت عباس» با چند مقني و كارگر روانه كلاته شد و چندي بعد كلاته احيا ونام آن به «همايوندشت» تغييرپيدا كرد، استخر آن لبريز آب گرديد و ذرت ها يش چون بيشه اي از شمشيرهاي سبز در زير آسمان آبي برافراشته شدندو بوته هاي گوجه فرنگي و خربزه و هندوانه چراغهايشان را بر افروختند ودرختان خرما و كوره گزهاي قديمي غبار آلودش شادابي يافتند و ميعادگاه پرندگاني شدند كه شاكر و سپاسگزار از عتاب حضرت ابوالفضل مشغول آواز خواندن بودند.

پس از كلاته ها ، در قله ي تپه اي شني و در حاشيه راه و در چشم انداز كلاته ها درخت پر شكوه و غبار آلود گزي بر زمين روئيده بود كه معروف بود گاهي از شبها در كنار آن به دست ارواح مقدس يا اجنه مسلمان چراغي بر افروخته مي شود و همين مساله اين درخت كهنسال را از ضرب تيشه و تبر نجات داده و در زمره مقدسات مذهبي حفظ نموده بود . يكي دو كيلومتر پس از درخت مقدس گز،«نيشابور» با حدود صد تن از ساكنانش و سيدي سالخورده و مورد احترام همگان به نام «آقاي موسوي» ـ كه از اخلاف موسي ابن جعفر بود و زعامت اهالي را بر عهده داشت ـ بر سينة شنها و تپه ها آرميده بود ، پس از آن، راه دراز تا « سلام آباد» و«خور» و «فرخي» و «چوپانان» و «چاه ملك» و «نخلك» و «انارك» و «نائين» ادامه پيدا مي كرد و شهر نائين خور بيابانك را به اصفهان و يزد متصل مي كرد. سمت چپ كمتر راز آلود بود.

در پشت سر نخلستان، و بعد رشته اي از تپه ها و گودالهاي بزرگ كه شبها مخفيگاه غولها و ارواح شريره غير مسلمان بود و پس از آن چشمه‌ي جوشنده از كوه و سپس كوه، و در پشت كوه بياباني غوطه ور در ابهام وجود داشت كه در گوشه اي از آن در نقطه اي بنام «تار آباد» فقط افراد يك خانواده سكني داشتند و به كشت خربزه و هندوانه مشغول بودند.

اين امپراطوري را كه مركز آن براي من «گرمه» بود خوب مي شناختم. به اكثر نقاط اين سرزمين وسيع، پياده و يا با الاغ و اسب واتومبيل سفر كرده بودم و حتي تك درختهاي ميان راه براي من آشنا بودند. مي دانستم در فاصله ميان «رام شوكت» و «خنج» وقتي گرما زور آور مي شود ميتوان در سمت راست جاده چند درخت بادام كوهي تناور و سر سبز را يافت و تا خنك شدن هوا در زير سايه هاي خنك آرميد. مي دانستم كه تنها بايد از سايه بادام كوهي استفاده كرد و از خوردن ميوه هاي خام آن كه حاوي سيانور بود ومرگي دردناك را در پي داشت بايد خود داري كرد. مي دانستم در كجا مي توان گودالهاي كوچك آب را پيدا كرد و عطش خود را فرو نشاند. مي دانستم در «گرمه» بهترين انارها را در كدام باغها مي توان جستجو نمود ، كدام درخت بهترين انگور را دارد و خرماي كدام نخل زودتر مي رسد. روستاها و آبادي ها و مزارع پيرامون گرمه ـ منهاي « تار آباد» ـ با رشته هاي نسبي و سببي مردمانش از فقير و غني با هم خويشاوند بودند و مشكل « تار آباد» را هم زيبائي توران حل و فصل كرد.

توران دختري از ساكنان چهار پنج گانه «تار آباد» بود كه آوازه زيبائي اش ميرزا خطر پسر عموي پدرم را بيقرار كرده بود. ميرزا خطراز دوران نوجواني به دليل روحيات شاعرانه و روي تافتن از درس و مدرسه به تهران رفته وسالها در كارخانه« مدار» كه مالكيت آن با «نورالله حي » سرمايه دارمعروف كليمي بود، به كارگري اشتغال داشت. مردي كوتاه قامت و چهارشانه با موهائي صاف و اسمي عجيب ، سرخرو ، بسيار مهربان و خونگرم و دست و دلباز بودو به نحو غريبي به كرك داگلاس بازيگر معروف آمريكائي شباهت و اندكي لكنت زبان داشت. او اسم عجيب اش را از يكي از اجداد دور دست به ارث برده بود كه در آن ولايت رسم بود نامهاي رفتگان را بر زادگان مي نهادند تا خاطره اشان فراموش نشود. نام خود من نيز مرهون نام ميرزا اسماعيل هنر سوم است كه پدرم به او ارادتي تام و تمام داشت.

ميرزا خطر طبع شعرو صدائي گرم داشت و در يكي از اعتصابات كارگري قصيده غرائي در هجو «نورالله حي» سروده و براي كارگران خوانده بود كه همين مساله موجب دردسرواخراج او شده بود. پس از آن ميرزا خطر به گرمه بازگشت و بجز رتق و فتق امور پست و سرودن غزلهائي در وصف زيبائي زنان زنبيل باف و دختران سياه چرده و درختان نخل و چشمه سار گرمه و كمك به ديگران ،اكثر اوقات درنخلستان زمزمه كنان مشغول كشاورزي بود وزندگي ساده و آرام و فقيرانه اي راپيشه كرده بود تا اينكه يكروز دو تا از الاغهايش را برداشت و با بارهائي از خرما و انار و يكي دو قاليچه به «تار آباد» رفت ويكي دو روز بعد با توران ريز نقش و زيبا و بسيار مهربان و هميشه خندان، و كارگاه پارچه بافي اش كه بر پشت سومين الاغ بار شده بود به «گرمه» بازگشت و ما با تنها جائي كه پيوند نداشتيم ،يعني با اهالي «تار آباد» خويشاوند شديم و موسيقي مشتك‌هاي كارگاه پارچه بافي توران كه با آنها تارها را بر پودها مي نشاند و پارچه و حوله و سفره مي بافت به صداهاي گرمه افزوده شد . بعد از آمدن توران به « گرمه» ديگر جاي نگراني وجود نداشت .

مي دانستم به «مهرجان» كه بروم درب خانه هاي شمس الملوك و پروانه دختران عمه پدرم كه همسران دو تن از آقايان مهرجان ـ حاج علي آقاي بلند بالا و باريك اندام و حاج حسين آقا ،بزرگ مهرجان ـ بودند به محبت بازاست، و شير دل اقبال و شيرزاد شمسائي و پهلوان از دوستان همسن و سال به سراغ من خواهند آمد تا مرا به خانه خود ببرند و آقاي اقبال شكارچي چيره دست با سفره اي كه در اكثر اوقات به گوشت شكار آراسته است و خسرو خان صاحب تيز رو ترين ماشين جيپ منطقه و بهترين تفنگها و داماد شمس الملوك و همسر شهناز،ـ زني آهو وش با سيمائي ظريف و زيبا و مينياتوري ـ وخيلي هاي ديگر مرا به سراي خود خواهند خواند.

در «بياضه» با خندق وقلعه عظيم و خيال انگيزش كه از دژهاي مستحكم اسماعيليان در قرنهاي گذشته بود، درب سراي قمر الملوك و اعظم الملوك خواهران شمس الملوك ـ و همسران آقايان شكوهي و ثقفي كه اولي از مالكان گشاده دست و دومي ملاي بي ادعا ي روستا بود ـ هميشه بر روي آشنا و بيگانه باز بود. چند فرسنگ آنسوتر از بياضه در «رباط پشت بادام» خانواده هاي ريشه دار و مشهور«مظفري» و «فتحي» وخان بزرگ «سپهري» كه چندين همسر، تفنگها ، ماشينهاو پسران و دختران متعدد داشت و نامهاي تمام پسرانش با امير شروع مي شد و در سن هشتاد سالگي قامتي استوار داشت و موهاي انبوه و بلندش را به دقت رنگ مي كرد و در آن روستاي نه چندان بزرگ هيچوقت بدون كت و شلوار و كراوات از خانه بيرون نمي آمد ، و هنوز در تير اندازي و شكار مهارت بسيار داشت ، از دوستان صميمي پدرم بود ند واين اطمينان را داشتم كه در «رباط» غريبه نيستم. «خنج» و «دادكين» در حقيقت جزء املاك پدر بزرگ پدري و مادري و عموها و دائي ها بود و در ديگر روستاها مانند «ارديب» و «ايراج» و … پيوندهاي فاميلي همه را در حيطة خانواده اي بزرگ و يگانه قرار داده بود، بنابراين در پيرامون من تا جائيكه دشت بزرگ به يزد و اصفهان و خراسان و سمنان وصل مي شد همه چيزاز مردگان و زندگان و باغها و درختان وبركه ها و چشمه ها وراهها و نامها آشنا و جاي هيچگونه نگراني نبود. احساس امنيتي را كه در آن دوران داشتم هيچوقت از ياد نبرده ام و هنوز هر وقت به معنا و مفهوم امنيت روحي فكر مي كنم به آن دوران مي انديشم.

خدا ي ساده و روستائي و پر نفس و مهربان «گرمه»،چنانكه انار وخرماي نخلستان و انارستان روبروي من، در دسترس همگان و مشغول رتق و فتق امور بود. باران مي فرستاد، نخلها و انگورها و انارها را حفاظت مي كرد،به گوسفندان شير و به كشاورزان نيرو و به زنان زيبائي ميداد، زنان نازا را با پادر مياني سلمان فال بين گرمه و دعاها و انفاس عمو شيخ باردار مي كرد، محصول را از آفت حفظ مي كرد، بچه ها را از پرت شدن از بامهاي بلند و خفه شدن در بركه ها و گزيده شدن توسط مارهاي شرزه كوير و ربوده شدن توسط ، اجنه ، غول، آل، و ديو و امثال اين موجودات در اكثر اوقات نجات ميداد ،خلاصه تمام كارهاي خوبي كه انجام ميشد و وقايع فرخنده اي كه اتفاق مي افتاد، كار اين خدا بود و به همين دليل هم مردم نام و نشان و ادعيه مربوط به اين خدا را بر كاغذها ي نوشته شده به دست سلمان ، براي دفع چشم زخم، هم به گردن گاو و الاغ وگوساله و بزهاي شيرده شان مي بستند و هم به گوشه قنداق بچه هايشان سنجاق مي كردند و هم به گردن شوهران معدنكاري آويزان مي كردند كه ششماه از سال را در اعماق تاريك معادن «نخلك» پتك مي كوبيدند ورگه هاي طلا و نقره را جستجو مي كردند،و در آغاز بهار سوار بر وانت ها و كاميونهاي فرسوده همراه با گونيهاي برنج و قند و قوطي هاي چاي وقواره هاي رنگين پارچه و انواع و اقسام چيزهاي ديگر و در شادي واستقبال تمام اهالي روستا و قرباني كردن چندين گوسفند مظلوم باز مي گشتند تا بچه هاي تازه خود را كه در زمستان به دنيا آمده بودند رويت كنند و بهار و تابستان را به كشت و زرع زمينها و احتمالا كشت كودك بعدي بپردازند. نماينده رسمي و دائمي و تام الاختيار پروردگار گرمه هم عمو شيخ بود ،ملائي كه تنها در ماه محرم و رمضان عبا و عمامه بر سر مي نهاد وروضه اي مي خواند تا زنها بر فراز بام حسينيه گريه كردن را فراموش نكنند و در باقي اوقات سال به كشاورزي و يا خواندن ديوان حافظ و سعدي و مولانا و عبيد زاكاني و يغما و شب نشيني و بحث و فحص مشغول بود وچنان خيال همگان را از لطف و عنايت خدا آسوده كرده بود كه كسي براي مرگ و از دنيا رفتگان و گاه بيگاه ارتكاب بعضي ازگناهان ريز و درشت درباغهاي راز دار و خاموش و سايه هاي تاريك درختان انار و انگور و خرما نگراني نداشت. مردگان نيز گاه و بيگاه بر اساس همان حرفهاي عمو شيخ به ديداززندگان مي آمدند و خبر مي دادند كه ملالي ندارند و همه چيز روبراه است.

روز كه مي آمد تمام جهان در طلاي ناب و غبارهاي زرين خورشيد كوير غوطه ور بود و در زير آسمان نجواي باد با نخلها و گندمزار، سرود چشمه، زمزمه هاي زنان و مردان كشاورز و صداي برخورد بيلهاي خيس به سنگهاي جويبار و سوختن وآواز خواندن شاخه هاي خشك نخلها در اجاقهاي ميان دشت در زير كتري هاي دود زده و سفره هائي كه بر آنها رجهاي نان و كاسه هاي ماست و شيره خرما و كشك و كيسه هاي توتون و چپق هاي گلي، به شادي منتظر آمدن كشاورزان بودند، زيباترين غزلها را مي سرودند .

شب كه مي رسيد رودي از صداي زنجره ها و جير جيركها در لابلاي نخلستان جاري مي شد و همراه با تكخواني بيتورها و وزش نسيم خنك و زمزمه گر از كوههاي قبضه گاه، تمام ستاره هاي دنيا بر فراز آسمان فراخ كرانه‌ي «گرمه» جمع مي شدند وچنان آسمان پاك و شسته را سنگين مي كردند كه آسمان گاه تا شاخه هاي نخلها پائين مي آمد و فانوسي كه هر شب بر تيرك بلند كنار دشت و بر فراز بلند ترين بام حسينيه براي راهنمائي شتر چرانان و ساربانان و مسافران گمشده در صحرا ،آويخته مي شد در رود ستارگان پنهان مي شد.

هنوز نه مرگ را مي شناختم ، نه زلزله ، نه زندان و شكنجه و نه ديكتاتوري و نه دروغ و نه جنايت ونه مذهب ، نه سياست و مبارزه و نه عشق به زنان را ، فكر مي كردم همه چيز جاودانه و ابدي است ، همه چيز در جاي خود قرار داشت و جاي هيچگونه نگراني وجود نداشت.

نوروزها و تابستانها جمعيت گرمه افزايش پيدا مي كرد، هركس در هر كجا كه بود با اهل و عيال خود را به گرمه مي رساند وهمهمه لشكر كوچكي از بچه ها كه تمام خويشاوندان نزديك وبه نحو غريبي شبيه به هم بودند گرمه را مي انباشت. در پشت بامها، دردهليزهاي دراز و تاريك خانه هاي قديمي كه هركدام چند صد سال از بنايشان مي گذشت و هر كدام با مردگان و زندگانشان تاريخچه اي مخصوص به خود داشتند مي دويديم، از كوچه هاي پيچاپيچ قلعه كهنسال مي گذشتيم، از پله ها بالا مي رفتيم ودر پشت سوراخهائي كه براي تير اندازي به سوي مهاجمان تعبيه شده بود در نقش مدافعان « گرمه » و مهاجمان به گرمه، «باصري ها»، «كاشي ها» ،«كلاه سرخوها»،«نصرالله خان» ،« مسعود لشكر» و امثال اينها كه ماجراهايشان را در شب نشيني ها از سالخوردگان شنيده بوديم فرو مي رفتيم ، و با تفنگهاي ساخته شده از چوب تيراندازي مي كرديم و گاه كشته ميشديم !!و جنازه اي را بر دوش مي گرفتيم و ولوله كنان به طور سمبليك آن را دفن مي كرديم و سوگند ياد مي كرديم كه انتقام كشتگان را بگيريم !!، در آن روزگار هرگز فكر نمي كردم كه روزگار مرا به زمينه اي رهنمون خواهد شد كه ماجراهاي ياغيان دشت كوير نزد آن جز رگه اي كوچك بيش نيست . در كوچه هاي گرمه و ساباط هاي سر پوشيده اي كه در دوسوي آنها، «حوري» و دخترانش «گلندام» و «زيور» و «صنوبر»، و «خاتون» همسر «شير علي» با دخترانش «طلا» و «جواهر» و «زمرد»، و «بي بي» همسر «حاجي بشير» با دختركش «كوثر»، و «ماهگل» زيبا و پرطراوت با سينه هاي پرشير وطفل شيرخوارش، و «بيگم » همسر «عبدل»، و «رقيه» مامائي كه مرا به دنيا آورده بود، و « نصرت» و « اختر» و«ماهي خانم» و «مريم بگم» و خيلي هاي ديگر مشغول بافتن زنبيل و طناب بودند، چون تند بادي از فرياد و حركت مي تاختيم، از دهليز خنك « كورو» كه خانه ها را به نخلستان وصل مي كرد پائين مي رفتيم ،از كوچه باغهائي كه سايه‌ي نخلها و انارها و انجيرها ودرختان سنجد و خر زهره و تاكها در روشن ترين روز تابستان هم آنها را تاريك مي كردبا هم سن و سالهاي خود،گله اي كوچك از پسرها كه گاه يكي دو دختر هم در ميان آن پيدا مي شد مي گذشتيم، به باغهاي عموها و دائي ها و خاله ها، « باغ رباطي»، «باغ منصور»،« باغ حاج كلبي». « باغ گود گزر»، « باغ مير سيد علي»،« باغ داريوش»، «باغ فرمان »، « باغ گلگو»، « باغ پشت كمان» و… دستبرد مي زديم، از نخلها بالا مي رفتيم و پائين مي آمديم و با دستها و پاهاي خراشيده و كامي عطشناك باز مي گشتيم و در اين خانه و آن خانه از مشكهاي پوست بزآويخته شده بر چنگكها و در جامهاي برنجي كه سائيدگي لبه آنها جاصل تماس با لبها و دستهاي چندين نسل از پدران و مادران ما بود آب خنك چشمه سار را مي نوشيديم، ازگنجه ها و قفسه هاي سرشار از انواع تنقلات خود را از بادام و پسته و بادام كوهي عمل آمده و فندق و نقل و گز و كشك و قره قوروت و چنگمال و كنجد برشته و انواع خوردني هاي ديگر سير و پر مي كرديم ، به ديگهاي بزرگ غذا كه در خانه ها روي اجاقها و با آتش هيمه ها در حال جوشيدن بودند ناخنك مي زديم . كره الاغهاي كوچك را كه سوار شدن بر آنها ممنوع بود از اصطبل « بابا فرمان» يا «بابا رستگار» يا «دائي هرمز» يا «دائي دستان» يا «ميرزا خطر»بيرون مي كشيديم وپس از تازاندان آنها در كوچه باغها و خرمنجا، وپس از شنا در شورابهاي عميق دامنه دشت و نخلستان، «دريا»، «تغيل كندر» و «مانداب گايمو»، «حوض» و يا «انبار» كه آخرين پسر «ننه خاور» و كوچكترين دائي من در آن خفه شده بودخسته و كوفته ونمك زده و شاد باز مي گشتيم ودر پشت شمسه هاي رنگين اتاقهاي خانه قديمي و بزرگ مادر بزرگ باريك اندام بالا بلند و تند و تيزمادري« ننه خاور» يا اتاقهاي خانه «بيروني» مادر بزرگ بسيار آرام و خونسرد پدري «ننه عذرا»، يا خانه عموها و دائي ها و يا در ايوان خنك و كاهگلي خانه هاي كشاورزاني كه براي ما تفاوتي با عموهايمان نداشتند و خيلي از آنها نيز از خويشاوندان ما بودند در صداي جيك جيك جوجه هائي كه به دنبال مادرشان گاه از روي سر و صورت و بدن ما رد مي شدند يا بزغاله هائي كه براي دستبرد زدن به قندان و ديگ نان وارد ايوان شده بودند در صلح و آرامش به خواب مي رفتيم و سكوت بعد از ظهر «گرمه» را نرم نرمك با پوست تنمان مي مكيديم تا دوباره بيدار شويم و مثلا براي ربودن كبوترهاي يكديگر به سراغ لانه آنها برويم يابا فرو كردن چوب در لانه زنبورها كه در ديوار خانه «حوريه» ساكن بودند،تمام آنها را كه چون ابري غران و خشمگين در زير ساباط ها و كوچه هاي سر پوشيده سر به دنبال ما نهاده بودند بر عليه خود بسيج كنيم و با سر و صورتي باد كرده دوان دوان و گريان به سراغ اخترخانم پزشك سنتي روستا براي درمان زنبور گزيدگي يا «وسيمه» دختر بلند بالا وزيبا و نيرومند و پا به بخت «خاله هما» كه بعدها چهره و پيكرش مرا به ياد زنان شاهنامه فردوسي مي انداخت و يا «صغري» دختر«خاله گوهر»برويم تا با ماليدن ضماد مخصوص بر سرو صورت ما سوزش نيش زنبورها را تسكين بدهد.

در اين حال و هواي بهشتي ، بي تضاد و بي نگراني و غزل آسا بود كه با غزل « اي نسيم سحر آرامگه يار كجاست»، نخستين زمزمه حافظ در گوش جان من نشست. در آن دهكده كوچك و در اتاق لبريز از كتابهاي قديمي كه دريچه هايش در ارتفاعي ده دوازده متري بر فراز صخره سنگي رو به نخلستان و كوه و باد و نسيم خنك شامگاهي گشوده شده بود و انواع لامپاها و گرد سوزها و فانوس هادر اطراف چيده شده و قاليچه هاي تركمني و خنجرهاي بلوچي بر ديوارها آويخته شده بودند ،اين مصرع چنان تاثير تلخ و نيرومندي بر من گذاشت كه هنوز فراموشم نشده است. از آنجا كه كلمه آرامگه را با آرامگاه كه در ولايت ما به معني مزار به كار برده ميشود يكسان گرفته بودم، سراينده شعر را كه هنوز براي من ناشناس بود در تاريك و روشن سحر و در بياباني گمشده و با چشماني پر اشك با باد سحر در گفتگو مي ديدم كه نشان گور معشوق را مي جويد. همه چيز مبهم و باعث نگرانيم شده بود، نمي دانستم چرا معشوق حافظ از او جدا شده، چرا رفته و به كجا رفته، وچه اتفاقي افتاده كه در سر زميني ديگر مرده است، و چرا گورش در جائي بي نام و نشان و گمشده است به طوريكه شاعر بايد از باد سحر نشاني اش را بجويد، و آيا باد سحر او را راهنمائي خواهد كرد و تازه وقتي بر سر مزار معشوق برود چه خواهد كرد؟ چون او متاسفانه مرده است .

هيچ چيز برايم روشن نبود، ولي اندوه و هراس دلم را پر كرده بود تا اينكه يكي دو روز بعد پدرم از ديدار و مهماني «آقايان» ـ بزرگان ـ روستاي كناري برگشت و با توضيحات خود خيالم را راحت كرد. دانستم قضيه بر عكس چيزي است كه من فهميده ام، چرا كه معشوق حافظ، يعني آن «ماه عاشق كش عيار» و آن «شنگ شهر آشوب»، نمرده و تنها دور از حافظ است ،و به احتمال زياد فرار كرده و باعث ناراحتي حافظ شده است، و حالا شاعر كه از گشت و گذار و جستجوي اين يار فراري خسته شده است ، از باد سحر نشاني اورا جستجو مي كند.

اندوه ناشي از اين شعر و سئوالات متعددي كه در باره علت فرار اين معشوق بي همتا به ذهنم آمده بود در روزهاي بعد فراموشم شد، ولي پس از آن روز، در ذهن من مفهوم «ماه و معشوق» در هم آميخت و موجودي اثيري را براي من به وجود آورد كه هميشه در آنسوي وجود مادي زن، بمثابه حضور تغزلي او ايستاده است.

از آن روزگار تا همين اكنون، هميشه در غزلهاي عاشقانه خود،غزلهاي فراواني كه در ستايش زيبائي هاي زن يا زناني كه دوستشان داشته ام ، يا زناني ناشناس كه زيبائي شان بر زيبائي زندگي من افزوده سروده ام ، و آنها را در دفترهاي شعر خود در كنار شعرها و سرودهاي سياسي و اجتماعي خود نشانده ام به دنبال اين مفهوم بوده ام.

در اين غزلهاي عاشقانه، جدا از جداول ارزشي دنياي مذهب و سياست ومبارزه و تشكيلات، كه هردو در بسياري از موارد زن و نيز مرد را به قواره مورد پسند خود تراش مي دهند و در نگين انگشترهاي خود مي نشانند،به عنوان كسي كه شعر براي او به معني سرودن نيست، همواره در جستجوي آن حضور طبيعي تغزلي، عميق، پر ابهام ،جذاب و جادو كار ، همان حضوري كه «حافظ» از «باد سحر» نشاني آن را مي پرسد و همان حضوري كه به طبيعت بزرگ و جهان پيرامون ما در كليت خود حضوري زنانه و مادرانه مي بخشد بوده ام.

در سرودها وشعرهاي مبارزاتي و اجتماعي من، زن و مرد هر دو وجودي مشتركند، هر دو بايد آزاد باشند ، هردو بايد مبارزه كنند، از آگاهي ذهن و ضمير خود را سرشار كنندو زندگي را در هواي آزادي به مثابه وجودهائي انساني واجتماعي تجربه كنند،نزديك به سي سال است كه من مثل بيشماري ديگر به خاطر همين حقيقت يا زنداني و يا مهاجر و تبعيدي بوده ام، و اما در غزل عاشقانه است كه من مي توانم احساس كنم كه در عرصه‌ي طبيعت كه زمينه‌ي بي پايان و طبيعي زندگي، و نه فقط در دنياي سياست و مبارزه و مذهب، با وجودي انساني اما متفاوت با خود رو برو هستم كه نيمه حيرت آور گمشده من يا من نيمه گمشده او و در جستجوي اويم. من به عنوان يك شاعر هميشه در برابر اين وجود حيرت زده ام.

در عرصه غزل من همان انسان نخستين و «آدم» از خواب برخاسته ام كه فارغ از هر حزب و سياست و مذهب و قيد و بند، و بدون هيچ پوشش ،عريان عريان ، عريان در جان و درتن، ديده از خواب باز ميكنم وپس از تنهائي و غربتي دور و دراز ، وجودي انساني و طبيعي و زيبا، اما وجودي نه چون خود را در كنار خود مي يابم كه با زيباترين چشمان جهان به محبت و به اختيار، ــ و نه با قيد قباله ازدواج و امضاي محضر دار وزور و ضرب مهريه و تائيدات خداوند متعال و امامزاده روستا وملاي محله ــ در من كه تا كنون غريب جهان بوده ام مي نگرد.

او زن و معشوق و رفيق، و مادر و دختر و خواهر و سمبل و نماد طبيعت زنانه پيرامون من است، با او با اجازه طبيعت و خداي طبيعت و در معبد بزرگ جهان پيمان مي بندم و در حجله گاهي از سايه هاي درختان ، با او به مثابه نماد انساني جهان در مي آميزم و با جهان در مي آميزم تا زيبائي چشمان او را به وام گيرم و در چشمان مشترك او و خويشتن كه ديگر باره در پيكري مشترك و يا يك قلب به دنيا خواهيم آمد بنشانم و به زبان شاملو:

مي درخشم

و فرو مي ريزم

دراو خود را تداوم مي دهم، و در طول هزاره ها در چهره هزاران شاعر مي سرايمش . فارغ از اين كه من خوشبختي دارا بودن معشوقي اين چنين را داشته باشم يا نه، و جدا از اينكه مشكلات روزگارما سايه سياه خود را بر همه چيز و از جمله رابطه پر طراوت و زيباي زن و مرد انداخته و در بسياري اوقات مجالي براي عشق ورزيدن باقي نگذاشته، و به دور از اينكه مثلا قاآني شيرازي سراينده چيره دست « لولي وش شهر آشوب و شورانگيز» حافظ و « سيه چشم پر كرشمه »اي را كه پيش از تولد سعدي مهرش در دل سعدي نشسته بوده عريان كند و مانند قصابي كه به ستايش دمبه پروار بره بر پيشخوان مشغول است، به وصف باسن سپيد و نقره فام خاتون خود بپردازد ـ«سرين دلبر من سيم ناب را ماند» و در ادامه‌ي شعر،سرين معشوق را به وصف و مدح شاه و زيبائي سبيل اعليحضرت! پيوند دهد، دريافت من از غزل و تغزل چيزي است كه از آن ياد كردم.

براي من اين است مفهوم شكوهمند و پاكيزه و زيباي تغزل، اروتيزم گرم وملايم و آميخته با ادب غزل ايراني، و برداشت من از غزل عاشقانه و ستايش از زن، ـ خاتونشاه مقتدر و ملكه‌ي مهربان جهان زيبائي و عشق ـ ، ستايشي كه در طول تاريخ به روايت تاريخ ادبيات ، نصيب هيچ خدا و رسول و شهريار و پيشوا و رهبر وامام و امامزاده اي نشده و نخواهد شد، و همين است راز چشماني فنا پذير كه صدها بار من نيزچون ديگر شاعران در غزلهاي خود از آنها سخن گفته و باز هم ـ چنانكه در اين غزل و در ستايش چشمان دختركي پانزده ساله و ناشناس ـ ستايشگر آنها خواهم بود.

فنا پذيري و زيبائي ات به قاب فنا

نشان اقتدار زمين، افتخار انسانهاست

به همين دليل نيز اعتقاد دارم آنكس كه غزل را مي فهمد و تغزل را دوست دارد زنان را به معناي وسيع كلمه دوست دارد و نيز معتقدم غزل عاشقانه به نوعي جاودانه است، زيرا عشق و كشش تن و جان زن و مرد به يكديگرجاودانه است.

از همان ايام كه نخستين جوانه اين برداشت به طور خام و ابتدائي در ذهنم جوانه زد باد سحر نيزبراي من تبديل به موجودي زنده شد به طوريكه بعدها وقتي دانستم نسيم و باد و توفان از جابجائي هواي سرد و گرم توليد مي شوند هيچ چيز تغييري نكرد و نسيم براي من در قالب جانداران و با هويتي انساني، تا همين حالا باقي مانده است.

بعدها دانستم شاعراني نيز و جود دارند كه با عشقي آسماني به غزلسرائي روي آورده و در بيكرانة درون خود و نيز جهان بي پايان نماديني كه قاره هاي «لاهوت» و «ناسوت» و «جبروت» و «ملكوت» و «جابلقا» و «جابلسا» وساكنانش در آن سكونت دارند معشوق بي پايان خود را مي جويند.

اين آغاز ماجرا بود. و مبناي دنياي شعر من و از جمله غزلهاي مرا زمينه سالهاي كودكي و ماجراها و مردمان و سرزميني كه در آن جهان نخستين رنگها و آواها و طعم ها را به چشم و گوش من كشاند وبه من چشاند غني كرد.براي خود من گاه حيرت آور است كه گذر آن سالها در آن روستاهاي كوچك و با آن مردمان ساده و زندگي روشن شان اينهمه ذخيره ذهني براي شعرها فراهم آورده باشد، پس از آن سالها من بسيار مسافرت كردم و بسياري از نقاط را در ايران و ديگر كشورها ديده ام ولي كمتر اتفاق افتاده كه براي جستجوي تكه اي از آسمان ، مشتي ستاره ، پرتوي از ماه، مشتي شن،برشي از سايه ها، احساسي از خنكاي آب، مفهومي از تنهائي و وسعت و سكوت،سياهي گرم و مستي آور يك جفت چشم مهربان، معنائي از تقدس و خشوع، مفهومي از مرگ، پناهي از محبت، روشنائي از سادگي ناب، وسوسه اي از گناه، سنگيني خرمني از گيسوان انبوه و ضخيم كه با رطوبت و بوي چشمه آميخته است نيازمند جغرافيائي جز جغرافياي آن سالها كه يا در دشت كوير و يا در بلوچستان در ميان بلوچهاي شجاع و خونگرم گذشت بشوم.آن سالها ذخيره اي بي پايان از پديده هاي طبيعي و احساسان انساني و ادراكات مختلف را در اختيار من گذاشتند كه بيش از چهل سال است كه از آنها استفاده كرده ام ولي نه تنها خللي در آنها پيدا نشده بلكه به مثابه زمينه اصلي، تجربه سالهاي بعد را نيز با خود آميختند و به ارتفاع و عمقي قابل ملاحظه دست يافتند.

اندك اندك و همراه با تجربه هاي ذهني و عيني ، و شروع دوران نوجواني ،مفاهيم غزلها و كلمات آنها ازابهام و تاريكي بيرون آمدند و مرا با فرهنگ ظريف و مواج و مرموز درون خود آشنا كردند و به خود خواندند و سرانجام دانستم كه غزل را نبايد تنها در دفترهاي شعر جستجو كرد، غزلها در بيرون از كتابهاي شعر در همه جا حضور دارند و شاعران تنها تلاش كرده اند با ثبت پاره اي از آنها به غزلهاي زنده تثبيت بخشيده و آنها را از زوال و تطاول زمان نجات بدهند..

در طول سالهاي بعد، بيشتر با احساس، و كمتر با ميزان و معيارعقل سوداگر و دور انديش دانستم كه آب وخاك و هواي سرزميني كه من در آن چشم گشوده ام . يعني ايران، با غزل آميخته است .دانستم كه تاريك و روشن بازارچه ها، جام برنجي لبريز آب خنك سقاخانه قديمي در ظهر گرم تابستان،سايه هاي غليظ درخت انجير و پرنده خاكستري اي كه در لابلاي شاخه ها با چشماني مبهوت در خود فرو رفته ، نوري كه از شمسه ها وشيشه هاي رنگين پنجره هاي قديمي خانه مادر بزرگ بر فرشها منعكس مي شد،خلوت دشتها و كوير، سايه هاي بوته هاي خشك و درختان، لغزش موجهاي شن بر سينه كوير در زير آسمان غروب، خلوت كوچه ها و يا شلوغي بازارها،كاشيكاري گنبدهاي مساجد، بهت و سكوت مقتدر گورستانها، حالت چشمان مردمان سرزمين من، رنگ چشمان و تاب چادرهاي زنان، رنگهاي آسمان سپيده دم و غروب، لهجه‌هاي مردمان، صداي نسيم،آوازها ي شاد و شروه هاي غمگين، صداي كمانچه و تار و ني ، و رقص نرم پنجه هاي غژك نوازان و حتي شبح مبهم ملائي كه به تنهائي ودر خلوت بازارچه قديمي « بازارخان» و يا«بازار مسگرها» ي يزد از زير نورگيرها مي گذرد، وهمه چيز و همه چيز با غزل آميخته است.

اين چنين و با اين ادراك سرودن غزلهاي خام و ابتدائي خود را شروع كردم و همراه با جواني و ميانسالي غزل نيز با من به جواني و ميانسالي رسيد.اين آميختگي چنان نيرومند بود كه حتي در سالهاي دراز دوري از سر زمين غزل ، غزل نيز با من به تبعيد آمد و همواره در پيرامون من هوائي از فرهنگ زاد بوم پدري و مادري در سفر و گذر بود وسرانجام وقتي تصميم گرفتم كه با غزل بدرود بگويم و در حال و هواي شعر نيمائي و بعد از آن شعر مدرن سفر كنم غزل تبديل به طنين خصوصي جان و دفتر خاطرات شخصي من شد واز درون نهانگاه شعرپرتوهاي خود را بر شعرهائي افكند كه در فرم و زوايا به ظاهراز دنياي غزل به دور بودند.

غزل براي من از جمله ، راه راز آلود رابطه عاطفي و شخصي من با گذشته من و سرزميني است‌ كه نمي خواستم آن را ترك كنم ولي به اجبار او را و مردمانش را ترك كرده ام. در اين راه راز آلوده، بسيار سروده ام ولي كمتر غزلهاي خود را منتشر كرده ام. كمتر اتفاق افتاده است كه در خلوتي آرام در جائي يا راهي قدم بزنم و بيتي از آغاز يا ميان يا پايان يك غزل پر و بال زنان به سراغم نيايد، بگذاريد اين نكته شايد عجيب را هم ياد آوري كنم كه سالهاست من غزلها را با صداي بيشتر شجريان و مرضيه و با نواي سازهاي كهن ايراني نظير تار و ني و كمانچه در ذهن خود مي شنوم، بيتي يا چند بيتي و يا تمام غزل را وبا پلكهاي نيم بسته ياداشتشان مي كنم . وزن غزلها را صداها تعيين مي كنند و كمتر اتفاق افتاده كه غزلهاي اين چنين احتياجي به تصحيح داشته باشند. گاهي اوقات و به دليل اشتغالات فرصت شنيدن كامل غزلها وجود ندارد و لاجرم رشته احساس گسسته مي شود و يك يا چند بيت نوشته و كار متوقف مي شود ،دفترهاي ياداشت من پر از ابياتي است كه در انتظارند تا كامل شوند و ميدانم كه هرگز فرصت نخواهم يافت بسياري از آنها را كامل كنم.

آنچه مرا پاي بند غزل ميكند. بجز از پيوند با دوران نو جواني و حال و هوائي كه از آن ياد كردم ، آزادي بي پايان نهفته در درون براي شوريدن و سرودن و فارغ از آداب و ترتيب سخن گفتن وجادوي غير قابل تفسيري است كه در آن وجود دارد.

غزل ها در ظاهر نرم و عاشقانه اند ولي هميشه من حس مي كنم كه هر غزل بويژه غزلهاي عارفانه و عاصيانه ،ضربه نيرومند و غير قابل مقاومت پتكي است كه صخره هاي ستبر و سخت واقعيت را مي تركاند ودر بسياري از اوقات در آنسوي جدولها و ترازوهاي مقدس و مشروع ،به لحظه اي درخشش حقيقتي ناپيدا را با شهامت و صميميت در معرض ديد ما قرار مي دهد.

غزل با اغراق و تخيل سر و كار دارد ولي در نقطه مركزي خود از حقيقت سرشار است و براي من هميشه غزل حاوي نوعي شناخت بي شيله پيله و عاري از رنگ و فريب، از زندگي و حقايق زندگي است .

بجز از دلايل گفته شده، صميميت ، عمق، بي پروائي و شورشگري و نيز جهان نگري عميق و وسيع شاعران بزرگ پارسي زبان و بويژه جهان بيني شورشگر شاعران عارف و بي پروائي كه فضائي وسيع و پاكيزه براي تنفس ، در مقابل فضاي تنگ و تار و آلوده شريعت پناهان و چرا تنها شريعت پناهان در بسياري از اوقات فضاي تنگ و تار شريعت مرسوم ايجاد كرده اند، از دلايل علاقه من به غزل است.

به نظر من غزل ايراني يكي از شجاع ترين و سر سخت ترين جنگاوران خستگي ناپذيرفرهنگي ما، در مقابل دگمها و كوته بيني ها و حماقتهاي ناشي از مذهب ارتجاعي بوده و هنوز هم هست . در صف اول اين ارتش شور و سرود و زيبائي،غزلهاي حافظ و مولوي و سعدي و عطار و عراقي وصائب و همتايان دور و نزديك آنان ايستاده اند. فرهنگ و فضاي با مسامحه و گذشت، و شورشگر و دگم شكني را كه اين غزلها تا روزگار ما ايجاد كرده اند ناديده بگيريد آنگاه خواهيد ديد كه جهان پيرامونمان و دنياي درونمان را، تا حد قابل توجهي ريش و پشم و غرشها ي تف آلود و خرناسهاي بويناك و متعفن يجوز و لايجوز مي پوشاند و ديوارهائي از عبا و عمامه و انواع كتابهاي شريعت پناهان كه خون عشق و عاطفه و زيبائي بر آنها فرو ريخته در هر سو سر بر مي آورد، و انواع معمم و مكلا و نر و ماده آمران به معروف و ناهيان از منكر رژه خود را آغاز مي كنند.

طي بيش از ده قرن شاعران بزرگ سرزمين ما روح تغزل را درفرهنگ ما دميده و تا اندازه زيادي به ما در برابر ويروسهاي كشنده و مقدس دگمهاي شريعت آخوندها مصونيت داده اند.

در غزلهاي شاعران بزرگ و فرهنگساز، زيبائي زنان و تلالو جام شراب و فرياد چنگ و نواي ني و نغمه تار و رباب و كرشمه هاي خوبان اگر چه در بسياري از موارد خيالي نيست و از واقعيت زندگي آنان سخن مي گويد، اما نشان مستي و بي خبري آنان نيست. اين نشانه ها، نه نشان مستي و بي خبري وآرميدن دائمي كساني چون حافظ و سعدي و عطار و مولانا و صائب و جامي و نظامي وامثال آنها در گوشه ميكده ها يا در آغوش معشوق خراباتي، كه سلاحهاي كار آئي است كه در مقابل دگمها و كوته بيني هاي فقيه، و شيخ برون و درون مقاومت ناپذير است.

شاعران غزلسرا جام مي و لبان معشوق را آلوده و دوزخي نميدانند، اين را به شادي مي نوشند و آن را به گرمي مي بوسند.

مبوس جز لب معشوق و جام مي حافظ

كه دست زاهد خود بين خطاست بوسيدن

جهان غزل نه در اين سوي جام و معشوق كه در گذر و تجربه با اين دو آغاز ، و افق حقيقي شاعران براي سير وسفر از آن پس شروع مي شود و اين چيزي است كه به قول حافظ شهريار جاودان و فنا ناپذير غزل، حيوان مي ننوشيده انسان نشده نمي فهمد و بر سر آخور ورد و ذكر خود پس از انواع جنايتها و فريبكاريها به نشخوار مشغول است.

چون اين حقيقت را ما تجربه كرده ايم بيش از اين ادامه كلام را در اين باره ضروري نميدانم.

بجز اين موسيقي زيبا ،زخم خورده و طرد شده در هجوم ارتجاع مذهبي در ايران، در طي قرنها خود را در درون موسيقي شعر كهن و بويژه غزل نهان كرده و با ما سخن گفته است. از اين زاويه ترانه ها و سرودهاي پارسي در ساختمان وبسياري از زيبائي هاي خود مرهون شعر كهن و بويژه غزل ، و غزلها نيز وامدار موسيقي قوي و راز آلود ايراني اندو من خوددر طي بيست و پنجسال گذشته در سرودها و ترانه هائي كه سروده ام در بسياري اوقات از موسيقي غزلها ياري گرفته ام.

درطول سي سال گذشته دريك مقطع از زندگي به دليل تالمات عاطفي، مدت زماني نوشتن غزل را به كناري گذاشتم و از دنياي تغزل دوري جستم اما آشنائي با خانم مرضيه و اقبال همكاري و دمسازي با اين بانوي ارجمند كه از معرفي بي نياز و خود او و كار او از آغاز تا به امروز بهترين معرف اوست دوباره شعله شور سرودن غزل را در جانم بر افروخت.

همكاري طولاني من با گروهي قابل توجه از موسيقيدانان ـ از سال 1357 تا امروز ـ وآشنائي تقريبا هجده ساله من بارفيقي شفيق و هنرمندي گرانمايه، دكتر حميد رضا طاهر زاده «طاهر»كه سازهاي مضرابي و كششي ايراني را به استادي و با احساس مي نوازد و نيزرفاقت و همكاري من با شمار ديگري از اهل موسيقي ايراني چون دوست ارجمندم مازيار ايزد پناه كه كمانچه را خوش مي نوازد و نواي ني او به راستي صداي مرموز خاك و زمين را منعكس مي كند، دلايلي ديگر از رروي آوردن من به غزل است. بايد اشاره كنم طي سالهاي 1373 تا 1379 بسياري از غزلهاي من مرهون نواي تار و سه تار وني و كمانچه اينان است و اي بسا گوش كردن به نواي دل انگيز تار و سه تار و ني و كمانچه و نگريستن به حركت انگشتان هوشياري كه به قول مولانا از خشك چوبي و خشك سيمي عميق ترين نواهاي درون جان را در فضا ميپراكندند وزن و موسيقي و گاه محتواي غزل را به ذهن من نزديك كرده و مرا گاه به نوشتن چندين غزل در طول يك هفته وادار ميكردند، عمرشان دراز باد و دست و پنجه اشان مريزاد.

غزلها چنانكه رسم ديوانهاي كهن شعر است بر اساس حروف الفبا و حرف آخر هر غزل تنظيم و مرتب شده اند و در فهرست غزلها سال سرودن غزل در داخل پرانتز ذكر شده است.

نكته آخر اين كه بنا بر وظيفه اي درون جوش در برابر مردم، و علاقه به زاد بومي در زنجير،شعر مبارزاتي و در اين حال و هوا غزل حماسي بسيار سروده و از اين پس نيز اگر از جان برآيدخواهم سرود ، مجموعه اي از اين غزلها در « سي سرود سرخ» و شمار قابل توجهي در مجموعه شعر « در ستايش آزادي» و ديگر مجموعه هاي منتشر شده شعر من چه به صورت كتاب و چه به صورت نوار كاست قابل دسترسي است، اين مجموعه منتخب اما، مجموعه اي نه در دنياي غزل سياسي و مبارزاتي كه در حال و هواي مفاهيم پايدار دنياي شعر و غزل يعني عشق ، به طور خاص عشق ، اندوه، اميد و نوميدي، شور و شيدائي است. شعرهاي سخنگوي جنگ و مبارزه و سياست اگر چه بسيار ضروري اند متعلق به حالتهاي گذراي سرنوشت انساني اند، ما مي جنگيم و مبارزه مي كنيم و براي مبارزه مي سرائيم تا سر نوشت ديگر گون شود، اما به قول فكر مي كنم گورگي اديب بزرگ و مردمگرا :

زيبائي رود و شكوه كوهساران و ترانه هاي آن كسان كه در دشت كار مي كنند و زيبائي زنان و سخن از عشق و اندوه و وصل و هجران نه حالتهاي گذرا بلكه حالتهاي پايدار سرنوشت و زندگي اند و يا بايد باشند و به همين علت است كه شعر عاشقانه و لاجرم غزل و تغزل بي زوال است .

به اميد آنكه با درخشيدن خورشيد آزادي و صلح، سر زمين ما فضاي تغزلي خود را با همه راز و رمزهايش باز يابد و شعرهاي اين دفتر در كنار ديگر غزلها زمزمه نيم شب مستان و عاشقان گردد. زود باد و دير مباد.

اسماعيل وفا يغمائي

بهمن 1383خورشيدي

فوريه2005 ميلادي

«بسم‌العشق»

ببوس

اي لولي مه وش

لب ساغر،

وزآن آتش

بده جامي كه برخيزد

دل از غم ها

غم از دل ها

سر ما

خم نمي آيد

نه با كفر و نه با ايمان

مترسان آنكه از رازم

سخن گوئي

به محفل ها

(1)

«ا لايــاايها ا لساقي ،ادركاسا ونـاولـها»

كـه عشق‌آمد‌‌ مرا زاول‌،كلـيد حل مشكل‌ها

ببوس‌اي لولي مه‌وش، لب‌ساغر وزآن آتش

بده جامي‌كه برخيزد، دل ازغم‌ها غم از دل‌ها

چه سازي‌اي‌غم مسكين، تو با اين‌دل‌كه شادوخوش

ز رنج ديگران‌دارد، بـه‌دوش خـود حمايـل‌ها

رهي‌ديرست و دور اما، جرس مستانه مي خواند

زمنــزلها به مقصدها، زمقصدهـا بـه منـزل‌ها

مــرا مقـصود از مقـصد، سـفر انـدر سـفر باشـد

رود ايـن كاروان، برجا، اگر مانند محمل‌ها

در افكن شوري اي مطرب،‌ حديث عشق را كايد

بـرون ايـن پنـبه‌ي غفلت، زگـوش جان غافل‌ها

لب جـام و لب ساقـي ،جـنوني در دلـم افـكند

كـه بگسستم ز پـاي دل، قيــود جهل عـاقل‌ها

چه جاي بيم از دوزخ ،در اين درگه كه ميرويد

زخاك عاشق صادق، به هر دشتي گُل از گٍلها

بهشت آزادي جا‌نست، مرا ده اي خدا ورنه

نخواهم نعمت جنت، بده آن را به سائل‌ها

سر ما خم نمي‌آيد، نه با كفر و نه با ايمان

مترسان زآنكه از رازم، سخن گوئي به محفل‌ها

به كفر آورده ام ايمان، به شهري كاندر آن ديدم

ز ايمان خلق را بر دل، هزاران گونه حائل‌ها

زايمان و ز نور او، سخن گويند و مي بينم

چراغي روشن از ايمان، به گردش جمع جاهل‌ها

ندارم شكوه اي بر لب، من از خيل سبكبالان

كه حال ما نمي داند،كسي در جمع غافل‌ها

مرا گر حسرتي با‌شد، از آن باشدكه دورم من

ز توفانها و نزديكم، در اين دريا به ساحل‌ها

چو از خود نيز بگذشتي، «وفا» ديگر مخوان حتي

به توفاني كه مي آيد، تو اللهم سهلها (2)

(2)

در رهگذار گمشدگان غبارها

بر بادها نوشته بسي يادگارها

كز اين‌گذر‌،گذشته فراوان سوارو اسب

نز اسب ها رسيد خبر، نزسوارها

رفتند و گم شدند و از آنان فسانه اي

گرديده نقش در نفس روزگارها

بس كاروان گذشت و به جا ماند راه دور

پيچان چو دود در افق انتظارها

اي دل سراب باديه نفريبدت ز رنگ

با سبز و سرخ و آبي نقش و نگارها

كار زمانه نيست مگر كتف « بيور اسب »(3)

كز آن دميده جنگل مسموم مارها

تيغ است و چرم و چهره‌ي دژخيم بي عصب

زنجير و بند و قامت خونين دارها

جز اشك گرم نيست روان آن جه بگذرد

بر چشم تشنه در خنك جويبارها

با اين همه به راه روانيم و در خزان

داريم بر جگر عطش نو بهارها

آن نو بهارها كه در آن باز بشكفند

در بوستان خاك بسي گلعذار ها

شد پتك ما زمانه ،«وفا» تا محك زند

در ژرفناي گوهر جانها عيارها

(3)

گذشته آتش سوزان از اين بيابان ها

شكسته قافله ها در حريق توفان ها

به هر قدم ز ره دير و دور خسته دلي

دريده است ز جور فلك گريبان ها

غبار نيست در ان گرد باد مي پيچد

به آه در دل هر ذره اش بسي جان ها

هزار لجه‌ي خون در نهفت ابر نهان ـ

شده ست گر كه بگويند قصه باران ها

به هر گذرگه خونين بپاست بتكده ها

در آن شكسته دلان سر به پاي ايمانها

حذر كن از ره و بيره شناس شو اي دل

به معبري كه در ان رهزن اند رهبا ن ها

«وفا» زمدرسه بگذر به دشت ها بشنو

حديث راست ز آموزگار دوران ها

(4)

بپوش روي بپوشان تو روي غائله را

به خشك و تر مفكن نور و نار مشعله را

يكي نگاه فكندي خموش وار به خلق

كنون بيا و نظر كن هزار زلزله را

چو كعبه گشت رخت قبله گه، ولي بينم

در آن دو كفر شبق گون «اساف» و «نائله» را

به راه، هر كه به زادي نموده دل را خوش

مرا نگاه تو بس زاد راه و راحله را

ترا چه كار به عشق است و آدمي زاهد!

روايت تو كفايت درون مزبله را

طريق عشق طريقي ست كاندر آن با زهد

«وفا» نيافت كسي را ه حل مسئله را

نثار آن دو غزال تو اين غزل، بادا

زلعل پر تب خود مرحمت كني صله را

(5)

زموج موي تو در بيكران رؤياها

گذشتم اي همه رؤيا ، به سوي فرداها

نسيم بود و لبالب زبوي عنبر و عود

وزان به پيچ و خم شام پر زرؤياها

به هر خمي كه در آن زلف بود، سر خوش و مست

چو رهزني كه روان در حريم درياها

هزار بوسه ربودم به شوق و باز دلم

هنوز بود لبالب زشوق يغماها

تو پلك مست فرو بسته بودي و دل من

گشوده بود شراع خوش تمناها

دلي كه داشت هوس تا بغارتد يكسر

تمام شب همه‌ي بيكران درياها

دلي كه در خم زلفت فكنده بود در آب

حديث و قصه‌ي بيم و اميد و پرواها

در اين حريم شب آمد به سر، جهان بفكند

شراب صبح زرطل سحر به ميناها

گشود از شب زلفت «وفا »زهم مژه را

هنوز بود ولي سينه غرق سوداها

( 6)

بيا ديوانه شو يك امشبي را

فرو بنشان به سرمستي تبي را

نگارا تا به كي اين صبر سنگين

بيا از عشق زين كن مركبي را

به سر آتش، عطش در دل، شفا ده

به جان داروي لب هايت لبي را

پشيمان نيستم از عشق‌بازي

كه در آن ديده ام خوش مكتبي را

چه باشد گر در اين چرخان حيران

سر آرم در شب مويت شبي را

«وفا »در شهر خوبان نشنود كس

دريغا بانگ يا رب يا ربي را

(7)

طالع نما به طلعت مي آفتاب را

در جام ريز آتش گلرنگ ناب را

اين چرخ پير زنده چو از خون تلخ ماست

ساقي به چرخش آر به خونم شراب را

اي باغ گل نقاب بر افكن زروي خويش

آخر كه ديده است گل در حجاب را

تا در قيامت قد سروت بپا كنيم

با جام بي حساب تو روز حساب را

بينيم تا به حلقه رندان و زاهدان

باري چه كس سپرد طريق صواب را

رند پياله نوش و يا شيخ باده كُش

كز خون خلق بست به دستان خضاب را

ديشب به ياد حافظ شيراز كز دو چشم

پالوده بود با غزلي ناب خواب را

مستانه ميزدم به خيالي تفأ لي

از او شنو به شعر من اكنون جواب را

ترسم چو شهر سر زخماري بر آورد

بيني «وفا» به لجه مي شيخ و شاب را

(8)

جلوه‌ي بي مثال ما، خواجه‌ي تند خوي ما

پاسخ ما سؤال ما‌، مقصد جستجوي ما

پر شده جان زخون دل، اي ز تو جان و دل خجل

بيش به فرقتم مهل، سنگ تو و سبوي ما

تيغ بكش كه مي رسم، رقص كنان به درگهت

نعره خون ما شنو، تيغ تو و گلوي ما

بر سر دار و دشنه گر، نعره كشيم از جگر

نيست‌ در اين ميان مگر، بهرتو‌ هاي‌و‌هوي ما

مدعي ار نبيندت، گو كه زبهر ديدنت

زهره اش ار بود دمي، پا بنهد به كوي ما

گر به گذار رنج و خون، ره سپريم سوي تو

گو همه رنج اين جهان، ره سپرد به سوي ما

بيم و اميد جنتم ره ننمود سوي تو

داغ محبت تو زد نقش «وفا» به روي ما

( 9)

خوابكاوان در هراس از نقش هاي خواب ما

دست مي يـازنـد حتـي بــر رخ مهتاب ما

با تـراشي دمبدم دركارگاهي اين چنيـن

گو چـه مي‌مـاند زگـوهرهاي جان ناب ما

هـرطـرف يارب بـرآورده ست سـر،ديوارها

در پي ديوارهـا چـون حلقه بـراعصاب ما

درد مــي بينيم و مي نوشيم و مي پوشيم آه

تــا كـجا آيـد بـه پايان انتظار و تاب ما

اين همان درياست آيا ؟ ـ تلخ ميگويم به خود ـ

كاندك اندك ميشود تاريك‌تر مرداب ما

بر سر خيزابه هاي خون، ـ‌منم سر تا به پا

چشم و ـ مي‌بينم كه مي رقصند شيخ و شاب ما

با نواي چنگ مرموزي كه هر مزمور آن

مي زند نقشي دگر بر رمل و اسطرلاب ما

خفته ام يا آنكه بيدارم «وفا» تفسير شد

بر خلاف رأي وتفسير معبر خواب ما

( 10)

ما تجربه كرديم شب دربدري را

وندر گذر دربدري بي سحري را

خوانديم ولي در نفس اين شب ظلمت

در هر نفسي اختر صبح شرري را

اندر شب تاريك نديديم مه و مهر

ديديم ولي سنت دور قمري را

هم بر سر بازار برادر به سر دار

هم خامشي شمع سراي پدري را

در اشك نهان گشتن آن مادر چون آب

هجران گرانسنگ غم بي پسري را

معشوق زكف رفت كه خائيم به جنت

لعل لب آن حورية لب ـ شكري را!

حوريه نديديم وكنون وحشت غلمان

داريم و يكي قلتشن جمله نري را!

رفتيم كه جوئيم خدا را و نجستيم

جز «عرعره» و «كركره» و جن و پري را

رؤيا زده تا منزل كابوس رسيديم

ديديم به هر باخبري بي خبري را

از ارج بشرگفت به ما شيخ و از آن بيش

بنمود به ما قدر مقامات خري را

گفتيم و شنيديم كه گرديم شناسا

هم ارزش كوري و هم الطاف كري را

چون همسفران يك به يك از ما ببريدند

داديم ندا شيوه بي همسفري را

اي‌ي‌ي! راه و من و ماه وشب و مقصد بي نام

آ نگاه پس از مقصد ديگر دگري را

آن كولي آواره ام اي دوست كه بگزيد

اندر گذرخاك ره رهگذري را

دلخسته ام از گردش ايام و ندارم

زين بيش دگر تاب دري را و وري را

يارب تو مد دكن كه «وفا »باز بيابد

در خلوت آن دهكده كنج «سه دري» را

(11)

خرابم‌كـن‌امشب‌كه ويرانم امشب

چو زلف پـريشت پـريشانم امشب

برقص‌آ چو آتش غزلخوان‌و‌سركش

كـه يكسرتب و تاب سوزانم امشب

در آغوش خود ده پناهم شبي را

كـه از زمـر‌ة بـي پنـاهانم امشب

چسان عشـق را منـكرانـنـد ايـنان!

كزانكارشان تلـخ و حيرانـم امشب

چـو در سينه ام عشق افسرد، مـردند

از اين رو من از سوگوارانم امشب

من ار بـودم از عشق بودم، «وفا» را

خـدايـا زعشـقي بسـوزانــم امشب

(12)

طرب از چشم تو ميريزد و ما غرق تعب

تو بر افروخته اي چهره ومائيم به تب

تا فرو ريخت ترا مشك سيه بر بر و دوش

گفتم :اي كاش جهان بود همه روز چو شب

ديده چون جرعه اي از جام جمالت نوشيد

مست گرديد، مگر برده اي از باده نسب

چيست عشق تو كه در سينه من بازكسي

بر كشيده ست زدل نعرة يارب يا رب

به ره عشق شدم شهره به استادي‌و ليك

نشناسم به از آن چشم پر افسون مكتب

به رهت دين من از كف شدو دررسوائي

نبود به،به ره عشق مقام و منصب

گر بود عمر «وفا»، باقي ايام حيات

من و ميخانه و آن ساقي و آن ساغر و لب

( 13)

خوابم به گل نشست و بهار آمدم به خواب

با جامه اي ز شبنم و لبخند و آفتاب

با چهره اي ز برگ گل و بوي‌پاك خاك

با ديده اي ز نرگس و اشكي در آن ،گلاب

در آن گلاب و اشك چه ديدم چو در چكيد

از چشم او به ديد‌ه‌ي من در عميق خواب

محرم نمانده هيچكس اي يار ورنه آه

مي گفتم آنچه بود در آن اشك در حجاب

با من بهار گفت: نگه كن !چه بوده اي

گه باد و گاه آتش وگه خاك و گاه آب

گه پرتو ستاره‌ي گمنام دور دست

تابيده از عميق شبي، تاكجا ؟سراب!

چرخان ميان ساقه‌ي گندم چو خون نان

حيران ميان شاخه‌ي انگور تا شراب

غلغل كنان زرطل طبيعت به جام خاك

از شيب نا گشوده‌ي اسرار تا شباب

وآنگه دوباره شيب و از آن شيب در نشيب

گم گشته در تلاطم عالم يكي حباب

تا باز آن حباب كجا رخ عيان كند

ناداده است هيچكس اين راز را جواب

هركس فسانه اي به لب آورد و دور چرخ

آن را فرو كشيد و نهان كرد با شتاب

برخيز اي جرقه‌ي فاني كه از ازل

تا بيكرانه يكسره راز است ناب ناب

عيد است و چار عنصر هستي زشش جهت

بنگر چگونه يكسره‌در شوروانقلاب

گل در چمن دوباره‌به رقص است و زلف بيد

در دست باد صبح در آمد به پيچ و تاب

دستي بر آر چون گل و جامي و، مست شو

«زآن پيشتر كه عالم فاني شود خراب»(6)

سهمي زهستي از تو و با توست باز كن

چشمان خود «وفا» كه بهار است و آفتاب

( 14)

رخ زيبات عين زيبائي ست

قد‌وبالات‌عين زيبائي‌ست

روزهاطي شود به سودايت

وه‌كه سودات عين زيبائي ست

شب چو بر هم نهم به ياد تو چشم

خواب و رؤيات عين زيبائي ست

خاك چون شد بدل به اين همه حسن؟

اين معمات عين زيبائي ست

لب چو بر بندي از سخن زيباست

بانگ و غوغات عين زيبائي ست

حُسنت امروز بُد زدِي افزون

باز فردات عين زيبائي ست

گر دهد دست ديدنت خوش باد

چو تماشات عين زيبائي ست

ور بسوزد «وفا» زهجرانت

اين مكافات عين زيبائي ست

(15)

زآنكه اين خاك و هوا دفتر و ديوان منست

اندكي زآن همه بسيار شما زآن منست

در همه چرخ مرا نيست يكي اختر ليك

كيست آنكو كه غني تر زمن و جان منست

چو غباري بپراكندم خود را در باد

اينك اين خاك تمامي همه از آن منست

اي بهارانه! كه چون گل شكفي در لبخند

به زمستان من اين خنده بهاران منست

آي كولي وش زيبا خبرت هست آيا

كه دو چشم تو يكي بيت زديوان منست؟ـ

و پريشاني آن زلف شبآلوده‌ي شاد

باعث جمعيت جان پريشان منست

شهر اي شهر تو لبريز شو از زيبائي

كه گل باغ تو در دم به گلستان منست

سهم شاعر به جهان چيست «وفا »غير جهان

وندر آن، آنچه نوازشگر چشمان منست

(16)

چو عاشقم به جهان وآنچه اندر‌او پيداست

چه غم ز مرگ كه او هم به چشم من زيباست

زخاك بر شده اين دل و ديدگان تو نيز

كه خون من زخيالش هميشه پر رؤياست ـ

وباز بذر دل و ديدگان ما اي يار

به كشتزار جهان بي گمان بدان روياست

زقامتت به قيامت يقين نمودم و عشق

چنين سرود كه عاشق هماره ناميراست‌ـ

ومن به چشم تو بردم هزار سجده به شوق

كه ديدگان تو از آفريدگان خداست

ميان معبد و معبود و عابد اي محبوب

تقارن است و تباين هميشه نا پيداست‌ ـ

و پختگان طريقت به تجربت گفتند

تباين ار كه بود بي گمان ز خامي ماست

بيا «وفا» كه جهان غير رهگذاري نيست

به گام عشق گرش طي كنيم سخت رواست

(17)

به هركجا كه روم كوي كوي يار من است

جهان تلالوئي از سايه‌ي نگار من است

ز دوزخم چه هراس و به جنتم چه اميد

كه هر دو دركنف يار گلعذار من است

به يار خاكي خود آنكه ياد نرگس او

هميشه خار دل و چشم اشكبار من است

شبي زعشق سرودم :كه ات چنين رخ داد

كه آتش رخ ات اي ماهرخ شرار من است

چنين سرود به چشمان يار من آن يار

هرآنچه هست زرأي جهان مدار من است

به گرد آن گل رخساره سنبل مستش

ز سنبل من و گيسوي تابدار من است

نهان به نرگس مستانه اش زريست نهان

ميان شهد و شرابي كه هم عيار من است

به زير آتش انساني لبانش نيز

نشانه ايست زخالي كه يادگار من است

ترا چو ناز نگارت نيازمند كند

بدان كه ناز و نياز ار كه هست كار من است

من عشق و عاشق و معشوقه ام، وآنچه كه هست

به اختيار تو نبٌوَد به اختيار من است

«وفا» خموش ممان پرده در بخوان غزلي

كه هست شوري اگر درميان زيار من است

(18)

عشق بورزيد عشق!چون كه بجز عشق نيست

آنكه اصيل اندرين چند نفس زندگيست

عشق بورزيد عشق گر چه فنايش شويد

چونكه جز اين هر كه كرد، زنده نگشت و نزيست

زنده زعشق آمده ست عالم و هر كو در آن

گر چه به عالم در عشق موج زنان عالميست

برتر از اين ماه و مهر نيز فزون از سپهر

وه چه سرايم زبان را، به سخن تاب نيست

مستم از عشق بتي كز خم زلفان او

هر نفسم زندگي مانده به پيچ و خميست

وه كه از امواج عشق مي شود و مي شوم

او دگر و من دگر هر دم ما را نويست

كهنه نگرديم ما گر چه كهن آمده ست

عشق من و مهر او هان بنما راز چيست

آه خدايا چه رفت بر من شوريده دل

كز نظرم شد نهان هر چه جز او در زميست

حلقه بر استارگان مي زنم و چون ندا ـ

بر شود از هر كران در پس در كيست كيست؟

نعره بر آرم زدل: گم شده در كهكشان

يار من آن مه كزو غرقه به حيرت پريست

نقش كف پاي او هست در اينجا «وفا»

يا به دياري دگر در فلك ديگريست

بلعدمان تا جهان باز نموده دهان

يار بيا چونكه وقت كوته و فرصت دميست

( 19)

شكر خدا كه يار به لطف و عنايت است

من نكته بين رندم و اين اش حكايت است

با هر نظر كز آن دو غزال غزل سرا

بر من بيفكند سخني در حمايت است

اظهار عشق كن دل مسكين كه اين زمان

ديگر نه جاي شرم و زمان رعايت است

زلفش به دست پيچ و لب لعل او ببوس

گيرم كه شيخ گفت عظيم اين جنايت است

يارب زشيخ شهر فغان كز وجود او

خالي زشور و شعله و عشق اين ولايت است

هر صبح و شب به حلقه درس اش به ذم عشق

صدها حديث و نكته و و بحث و روايت است

اي شيخ عاشقم من و منكر نمي شوم

ما را زعشق ره به سراي هدايت است

گيرم دو لب به نيمه شبي مشتعل شوند

آخر چه جاي شكوه و و جاي سعايت است

لطف خدا كه بر سر مامستدام باد

با عاشقان هميشه به مهر و عنايت است

من بوسه اي ستاندم از آن لعل آتشين

لختي درنگ كن كه هنوز اين بدايت است!

ما را نهايتي ست ولي عشق را« وفا»

پيدا نه انتها ،نه كران‌، ني‌نهايت است

( 20)

باز به ناز ميروي، آه ز سرو قامتت

قامتت اين چنين بود، تا چه بود قيامتت

ما زتو مست و چون بُوَد ،مستي آنكه سينه اش

هست به وقت نيمه شب، جايگه اقامتت

مي شكني به هر قدم ، قلبي و ميروي به ناز

از چه شكستگان دهند، اين همه را غرامتت

آن دو غزال خوش خرام، دام بسي پلنگ هاست

مانده به حيرتم از آن، نرگس پر شهامتت

چشم بد از دو چشم تو، دور كه دل مشوش است

در خطر افتد از حسود، لطف تو و سلامتت

بگذر و پر جنون نما، هر چه دل و دل «وفا»

چونكه نمانده عاقلي، كس نكند ملامتت

( 21)

آه از اين چشم ها كه بي پرواست

لب به لب از شراب و از رؤياست

عسل آفتاب و تاري شب

روح دريا و لطف جنگل هاست

گر چه اين جادوان خموشانند

زين دو در جان ما بسي غوغاست

وه كزين ديدگان چها ديدم

وندر اين چشم ها چها پيداست

برگ و موج و درخت و سنگ و گياه

وآن لطافت كه در حرير هواست

من كافر به معجزان جهان

دارم ايمان كه معجزات اينجاست

هر كه رادر سرا ست اين اعجاز

وه كه از هر چه معجزات رهاست

شهر من جاودان و شادان زي

با چنين گنجها كه جمله تراست

با چنين گنجها كه جفتي از آن

روشنا بخش قلب و جان «وفا»ست

(22)

به يك كرشمه‌ي تاريك كز دو چشم تو خاست

هزار فتنه‌ي روشن به هر كرانه بپاست

به ماهتاب دو تاتار مست مي رقصند

كه نز خدا و نه از خلقشان دمي پرواست

خداي را منه از لطف ديده را بر هم

كه بي نگاه تو بي لطف وبي نمك دنياست

به تنگناي بقا گر هنوز بر لب من

ترانه ايست كز آن شور و شعله اي پيداست

در اين خيال بر آيد كه دانم از نگهت

هزار عطر به خاك و در آب و باد رهاست

تو مست ميگذري و تمام شهر به شور

زيك نظاره تو مشك بيز و عنبر ساست

در اين كرشمه فنا شد «وفا» و زمزمه كرد

خوشا فنا به نگاهي كه راز و رمز بقاست

(23)

برگ و بار لاله و سرو و گل و شمشاد ريخت

اشك و خون از چشم ما و دشنه‌ي جلاد ريخت

هر گلي را كاين گلستان يك به يك پرورده بود

يكسر اندر آتش بيداد اندر باد ريخت

اي بسا فرهاد را شيرين به ماتم در نشست

اي بسا شيرين كه خاكش بر سر فرهاد ريخت

آن چنانم آتش غم شعله بر دل زد كز آن

شوكران در سينه و در شور و در فرياد ريخت

اين چه بيداد است ما را گر چه برگ و بار باغ

در طريق حق به خاك پاي عدل و داد ريخت

ياد يارانم جگر خون كرده خونم از دو چشم

هر زمان كز سروهاي سبز آرم ياد، ريخت

درد من درديست انساني نه يزداني «وفا»

زين سبب اشكم به روي آتش مرداد ريخت

(24)

همه جا هستي و از تو خبري نيست كه نيست

بي تو نامي و نشان و اثري نيست كه نيست

بي تو و لطف تو اي پرده گشاي شب و روز

شب خونين جگران را سحري نيست كه نيست

گيرم اي دوست رهي يافت شود بي تو ولي

راه را آه،به پايان گذري نيست كه نيست

اگر از كفر بگويند و زايمان در شهر

گر نباشي تو سري را شرري نيست كه نيست

خلق عالم همه طفلند و بسي مانده هنوز

كه بگويند جز او بوم و بري نيست كه نيست

كفر گفتيم و شنيديم «وفا» اين پيغام

در پس پرده بجز او دگري نيست كه نيست

(25)

نور خواهم شد و رقصان زجهان خواهم رفت

تا سراپرده‌ي آن جان جهان خواهم رفت

چه غم از غصه‌ي ايام كه آخر به شبي

چو خدنگي كه بر آيد زكمان خواهم رفت

عقل بر بست مرا پاي و خوشا عشق كه داد

مژده كز حيطه‌ي اين قيد گران خواهم رفت

نيست اين دايره در خورد سماع من و دل

تا دگر دايره اي چرخ زنان خواهم رفت

ذوب گشته‌ست مرامنجمد دل زغمت

زين سپس با صفت رود روان خواهم رفت

نيستي چيست مگر پرده‌ي پندار«وفا»

تا به هستان جهان دست فشان خواهم رفت

(26)

موج بهار از سر گلزارها گذشت

«توفان لاله از سر ديوارها گذشت» ( 8)

باريد ابر شوخ و نسيم بنفشه سا

خيس از ميان بارش رگبارها گذشت

نوروز نو شكفت فلك را به نو بهار

نقشي نوين به چرخش پرگارها گذشت

اي دل ممان خموش اگر چند ياد يار

همدوش غم به هر تپش‌ات بارها گذشت

آزادي است و عشق در اين جنگ، شعله ها

بسيارها كه بر دل بسيارها گذشت

عيار زي كه با مدد حق سپاه غم

مغلوب از قلمرو ما بارها گذشت

صبحي رسد «وفا»كه بگويند قلب ما

پيروزمند زآتش معيارها گذشت

(27)

تا آه تلخ خسته دلان بي اثر شده ست

شب با سپاه تيره‌ي خود خيره تر شده‌ست

گفتي سحر! بگو، ولي اي دوست گوش دار

خورشيد از مدار سحر دور تر شده‌ست

ابر سخاوتي نگذشته‌ست زين ديار

از اشك خلق دامن اين خاك تر شده‌ست

اي آسمان سياه بمان همچنان، ولي

بيني شبي كه يكسره انسان سحر شده‌ست

بيچاره اين زمين كه توئي آسمان آن!

آيا دمي ز رنج زمين‌ات خبر شده‌ست

غرق سكوت و سردي وگوش زمانه از

فريادهاي سوخته‌ي خلق كر شده‌ست

اي كاش جاي اين همه اختر به دامن‌ات

بينم دلي به سينه‌ي تو مستقر شده‌ست

خامش«وفا» كه از غم اين سرزمين تلخ

هر واژه اي به شعر تو يكسر شرر شده‌ست

(28)

ليلاي شوخ اگر چه به محمل نشسته است

غافل ممان كه قافله در گل نشسته است

از درد ما چه بهره برد آن كه شادمان

دور از هجوم موج به ساحل نشسته است

در سر زمين باد وزان در تعجبم

اين برزگر به كشت چه حاصل نشسته است

معيار چونكه نيست به غير از جنون دريغ

ديوانه آن كسي‌ست كه عاقل نشسته است

ما و طريق راست ، ز ما دور باد دور

تا ابروان شوخ تو مايل نشسته است

از بس كه با خيال تو دل خوشخيال شد

در صد هزار فاجعه غافل نشسته است

شايد رسد زماني و بيني «وفا» زمهر

از كاستي رها شده كامل نشسته است

(29)

دگر به عرصه‌ي تقديرها حواله بس است

دل است اين و نه حيوان، دگر نواله بس است!

شراب فلسفيم ساقيا مده كه مرا

خماري همه‌ي عمر اين پياله بس است

فتاد پرده و ديديم شهر مقصد را

سخن ز راه و طريق هزار ساله بس است

چو حُسن يار به قُبح بلاهت است قرين!

مرا زديده دگر اشك همچو ژاله بس است

به هر سحر تو و سوداي ديگري و مرا

هزار زمزمه كاين دور استحاله بس است

ميان اين همه لبخند، غرقه در اشكم

كه يك شراره ز بهر هزار لاله بس است

به روز حشر من و دل ، «وفا» مباش غمين

در آستانه‌ي آن دوست اين قباله بس است

(30)

اگر چه دورم اي گل، من از گلستانت

هنوز مستم ، از عطر سنبلستانت

دو پيكريم و يكي جان به شهرهاي فراق

كه جان توست مرا جان و جان من جانت

مرا زبام اگر چند هر سحر خورشيد

طلوع مي كند، اما ز درد هجرانت ـ

شب است هر سحر من، مگر شود طالع

به چشم منتظرم ماه روي رخشانت

تو باغ پر گل من بودي و نيازيدم

به باغ وصل تو دستي به نو بهارانت

ولي به لطف خداوند عاشقان دارم

اميدها كه مگر باز در زمستانت

رسي زراه و به پيرانه سر ترا در بر

چو جان بگيرم و با شوقِ بوسه بارانت

تمام هستي خود را به بوسه‌ي آغاز

نهان و غرقه كنم در لبان خندانت

چنانكه هيچ نماند زمن به غير از تو

مگر رسم به فراغت ر درد هجرانت

جدا ز عاشق و معشوق عشق آي اي عشق

تراست رازي و از آن زمانه حيرانت

به آخر آيد و پايان كتاب هستي ما

توئي كه نيست عيان منتها و پايانت

ز ما برآئي و بر ما گذر كند دوران

توئي كه طي نشود هيچگاه دورانت

توئي كه جمله جهان موجوار و سرگردان

ز صبحگاه ازل تا ابد به فرمانت

توئي كه اينك در رهگذار كفر«وفا»

سجود برده ترا نام داده يزدانت

(31)

غريب هر دو جهانم پناه من به كجاست

ميان اين همه بيراهه راه من به كجاست

دلم سياه شد از اين شب سيه كردار

در اين شبانه بگو مهر و ماه من به كجاست

منم كه در پي‌ات از دين بريده ام يكسر

بگو بگو ! كه كنون خانقاه من به كجاست

اگر چه كفر من از حد گذشته ـ دير گهي ست ـ

ولي محبتت اي قبله گاه من به كجاست

به زير سقف كبودين معبدت اي دوست

اثر پذيري و تدبير آه من به كجاست

چو در جداول اين قوم در نمي گنجم

هدايتي و خبر ده گناه من به كجاست

ميان دين و خدا اختيار كرده«وفا»

ترا و مژده رسان شو پگاه من به كجاست

(32)

غرق تبيم و لب به لبيم‌‌‌ و خموش و مست

بگذشته در زمانه جز از عشق زآنچه هست

من چون ابد گشاده دل و دست خويشتن

او دست و دل گشاده چو صبح خوش الست

استاده است رود روان زمان و ما

از هر چه قيد و بند عبث فارغيم و مست

آلاله‌هاي گرم لبان در گرفت و داد

پروانه هاي بوسه به پرواز و در نشست

از شور وصل تن شده يكباره مستحيل

گوئي كه روح يكسره از قيد جسم رست

از پلك بسته ام عسل داغ مي چكد

تا ميشود به قامت او حلقه هر دو دست

اي كاش در وصال ـ «وفا » ـ قيد و بند جسم

زين آتش معطر ديوانه مي گسست

( 33)

چو دست من به سر زلف مست او آويخت

خم آمد آن قد و مستي عنان زهد گسيخت

ببست چشم و دهان بر لبم فشرد و به شور

ز بوسه هاي لب‌اش در دهان من گل ريخت

نديد هيچكس اما خدا كه شاهد بود

شراب در عطش و زهر با عسل آميخت

چه سٍحَر بود كز آن نوشداروي جان بخش

ميان هر رگ من عود سوخت عنبر بيخت

چه سحر بود در آن شادي شراب آلود

كز آن تمامي اندوه دل شكست و گريخت

هزار سجده ببر بر خداي عشق «وفا»

كه اين چنين لب و دندان يار را فر هيخت

( 34)

رخان مست و خرابت خراج بستان هاست

لبان خنده زنانت گل گلستان هاست

چه طره است ترا با همه پريشاني

كزآن به باد سر ما و جمله سامان هاست

فنا پذيري و زيبائي‌ات به قاب فنا

نشان فخر زمين اقتدار انسان هاست

چه جاي صحبت انكار عاشقي كه مرا

به عاشقان جهان عهدها و پيمان هاست

«وفا» كجا تو به ساحل رسي و آرامش

كه سرگذشت تو با دل قرين توفان هاست

( 35)

آرام باش آرام زيرا كه بيكرانه‌ست

اين عالم ودرآن هم هرقصه اي فسانه‌ست

موجست هرچه بيني مي‌آيدونپايد

درياي ناشناس‌ست تنهاكه جاودانه ست

براين عقيدتي گرعالم اراده‌ي اوست

بگشاگره زابروجون خيروشربهانه‌ست

دربرق وبادبودن گردل بودسبكبار

هرغربتي به قربت مارا سرا وخانه‌ست

دراين سكوت سنگين ازخويش اگربرآئي

عالم پرازنواي چنگ ودف وچغانه‌ست

اي دل به ره حذركن ازهرنظربجزدوست

كاين راه خون كمين صددام جادوانه‌ست

بس سالها «وفا» خواند اورا وپاسخ آمد

درباز وره رهين يك گام مخلصانه‌ست

( 36)

تـو سروي‌و دل‌مـجنون‌مـا به رفتار است

چه گويمت كه نه جاي كلام و گفتار است

چمان چمان گذري چون نسيم و من چون بيد

به خويش لرزم و گويم كه كار دل زارست

من از ملاحت رويت به شعر خويش نشان

اگـر بجـا ننـهم شاعري مگـر كارست

مرا خداي دلي داد و ديده اي كه در آن

خيال و نقش پريچهرگان به رفتار است

«و فا» زلطف شما برده پي به حُسن خدا

كه راهبر به مؤثر وجود آثارست

( 37)

سر بر مكش ز مشرق، اي آفتاب غربت

تا سر نياورم بر، از ژرف خواب غربت

اشك به خون نشسته، ما را فلق شد و چشم

خورشيد سرخگونست، اندر سراب غربت

زين رو چه حاصل اي دل، بيداري ترا آه

مي باش همچنان در ژرفاي خواب غربت

گفتيم اين فسانه، چندان نپايد اما

ما طي شديم و باقي ست، باري كتاب غربت

صد چشمه در برابر، دل ليك غرق آتش

جز بر عطش نيفزود، آب خراب غربت

از غم جگرـ كبابم، سودي نه از شرابم

جز بر خمار نفزود، ما را شراب غربت

فانوس انتظار است، چشم «وفا »رفيقان

سوسو زنان و سوزان، اندر حباب غربت

( 38)

خوشست‌خـاطـر‌ما‌را‌كرشمـه‌هاي‌ نـگاهـت

كه‌سر‌خوشانه به‌رقصند در آن دو چشم سياهت

فسانه ميشود عالم به نيمه شب چو برآيد

زكند و كاو لبانم نواي نازك آهت

شبي سياه و عميقم بيا مرا تو در آغوش

كه روشني بتراود بر اين شبانه ز ماهت

اگر به دفتر زاهد ثواب فرقت از عشق است

بسوز هر چه ثوابست كه من فداي گناهت

سرود شعر طبيعت ترا و نيست «وفا» را

غمي ز قلت ذوقش ز ناز خواه و نخواهت

(39) «براي مازيار ايزدپناه و نواي ني و كمانچه اش»

بهار آمد و در دشت دور لاله شكفت

به دست جام مي و باده در پياله شكفت

به هفت شكر سپاس اي خدا كه سردي دي

برفت و باز شرار مي دو ساله شكفت

بهار آمد و زد بوسه بر لبان شبان

شبان خسته به ني لب نهاد و ناله شكفت

من آن نواي ني‌ام اي وطن كه هستي من

به آب و خاك تو در دور استحاله شكفت

گهي نسيم شد و از دريچه اي بگذشت

گهي چو خون كبوتر به برگ لاله شكفت

گهي چو صبح تلالو به آن رخان بخشيد

گهي سياهي شب شد در آن كلاله شكفت

هنوز آن شب نوروزت اي وطن از ياد

نرفته است كه مه در ميان هاله شكفت

شبي كه ابر بهارت ز رعـد گل باريد

شبي كه پونة وحشي ميان ژاله شكفت

هنوز در پي آنم مگو محالست اين

بسا محال كه ديديم لامحـاله شكفت

به يمن باد بهاري «وفا»تـرانة تـو

به گل نشست و چو گل اندرين رساله شكفت

(40) «براي ب ـ بازول»

بــا روي مـاهفام تــو شب آفتابــي است

آفاق شب چو موي تو يكسر شرابي است

چشمي سياه بـود و از آن شد سيه شبم

شكر خــدا كه ني ني چشم تو آبي است

عهد خرابي عهد جواني‌ست ليك دل

پيرست و باز مست و خمار خـرابـي است

دل نيست اين كه مي تپد از شور، گوش دار!

چنگي و بر بطي و دفي و ربابي است

تسليم نيست اين دل اسلام ناشناس

گـبر و مسيحي است و كليمي وبابي است

ني ني ! كه با رخان تو اي آفتاب عشق

خــورشيد مي پرستد و او آفتابي است

گر قيد دين به جبر ببايد پذيره شد

مــا را چه جاي صُنعت و زاهد مآبي است

مخلوق نيستم من و خود خـالق خودم

گر جاي چند جمله كلام حسابــي است

ما را خداي عشق گـر آزاد آفـريـد

ايمان و كفرــ هر دو طريق ــ انتـخابي است

مومن !! ترا زكفر خبركو؟ كـزين چـراغ

ني ره ، كه گــام راهروان آفتابي است

مــرتد راه عشــقم وغــايب زهست و نيست

درنزد شيخ محكمة من غيابي است

دارد لبان من ز لبانت سئوالها

هنگام پاسخ و گه حاضـر جوابي است

اهل حذر« وفا» و دل اوست بي حذر

او نيست انـقلابي و دل او انقلابي است

(41)

چه شود به خلوت خود اگر، به شبي سيه بكشانمت

نه گلاب وگل كه به مقدمت، دو سه جام مي بفشانمت

در خانه ببندم و پرده ها، بكشم به پشت دريچه ها

كه كسي نبيند و جامه ها، بدرانيم بدرانمت

فكنم فكني همه در شرر، كه چو كفر و دين همه سر به سر

بشوند شعله و شعله ور، پس از آن بسي بستانمت

زتنت به بوسه‌ي بي امان ،زتو جان و جان بدهم به تو

كه چنانكه از تو چشيده ام، زتن و زجان بچشانمت

چو بجز من و تو و جز هوس، به سرا نه شيخ و نه هيچكس

زپي تو همچو گذشته ها، بدوم من و بدوانمت

تو چو آهوان گريز پا، چو پلنگ تشنه من از قفا

برسم كه كشًم ترا و ولي، نكًشم به بر بٍكشانمت

چو درخت ميوه‌ي باغ عدن، بكشم به برتن نازكت

ونهان ز ديده‌ي باغبان، بخمانمت بتكانمت

چو زميوه هاي تو خسته شد، لب و دست و ديده ي تشنه ام

بنشينمت به مقابل وبه هزار واژه بناممت

گل من دلم ،دل من گلم ، عسل و گلاب و مي و هلم

مه و موج و كشتي و ساحلم، چه بگويمت چه بخوانمت

تو بگو چگونه بنوشم از، نه لبت دو چشم سياه تو

كه تو بيكرانه به حسني و من ناتوان نتوانمت

تو بگو كه چگونه ميتوان، به نهايت تو رهي گشود

مگر آنكه ز راه «وفا» شبي، بشناسمت، و بدانمت

(42)

ز‏‏آن پيشتر كه بر دمد اين آفتاب تلخ

ساقي مكن دريغ مرا از شراب تلخ

مستم كن آنچنان كه نلرزم چو بنگرم

در روشناي تلخ حقيقت سراب تلخ

عمري به ياوه شعله به خون جگر زدم

تا سر برآورم مگر از ژرف خواب تلخ

بيداريم نبود و به حيرت تمام شد

ايام شيب عمر پس از آن شباب تلخ

اي آخرين تصور تصوير دور دست

اي گل !كه سهم من ز تو شد اين گلاب تلخ

اي در نهايت عطش پر زدرد من

جامي لبالب از شررآلوده آب تلخ

در ياد توست قلب من آندم كه در جهان

پنهان شود حقيقت من اين حباب تلخ

برقي زديم و چشم تو ديديم و از «وفا»

پنهان شديم در شبه آن خراب تلخ

(43)

به شعر من ز رخانت نشانه خواهد ماند

نشانه ها ز رخت در زمانه خواهد ماند

فسانه است ترا حسن روي و صد افسوس

كه از رخان تو تنها فسانه خواهد ماند

در آن زمان كه شوي خاك و سايه و مهتاب ـ

و از من و دل غمگين ترانه خواهد ماند

شبي گشودي زلف و دريچه را بستي

بگفتم آه كه اين جاودانه خواهد ماند؟

و شهد زلف تو از شانه بر سر شانه

چو رود تيره‌ي مستي روانه خواهد ماند؟

وليك نغمة تاريك تار و نالة ني

چنين سرود مرا :كاين بجا نه خواهد ماند

نه شانه بر سر زلفش به جاي مي ماند

نه شهد زلف وي آخر به شانه خواهد ماند

نه تار و چنگ و دف و ني نه نغمة تنبور

نه آنكه پنجه زند بر چغانه خواهد ماند

غنيمتي شمر امشب وصال يار «وفا»

كه عاشقان نه، هرآنچ عاشقانه خواهد ماند

  1. «به ياد كمال رفعت صفائي كه مصرع پاياني اين غزل از اوست »

چو ابر شبزده ره بر ستارگان گيرد ـ

و ماه غمزده در ژرف آسمان گيرد

دل غمين من اين شاهباز سرخ خموش

ز سينه پر كشد و راه بيكران گيرد ـ

و خيره خيره در آفاق خفته در اندوه

نشانه ها ز جهانهاي بي نشان گيرد

ز ابر بگذرد و آذرخش و تندر و ماه ـ

و راه تا به ديار ستارگان گيرد

درآن عميق كه چرخند اختران به سكوت

دوباره بال زنان راه لامكان گيرد

خموش وار كشد بال تا بدان مقصد

كه ماوراء زمان راه لامكان گيرد

در آن حريم كه جز هيچ، هيچ پيدا نيست

غريب وار به بغضي كه ناگهان گيرد

ز سينه نعره بر آرد و من به بستر خويش

به هايهاي سرشكي كه همزمان گيرد

خموش و خسته بنالم «وفا» به غربت خويش

«دلم گرفته چناني كه كهكشان گيرد»

(45) «براي حميد رضا طاهر زاده و نواي تار و سه تارش»

باران تارت«طاهر» امشب خوش فرو ريزد

درجان من باران تو شعري تر انگيزد

هر زخمه ات چون قطره‌اي مي بر دلم لغزد

قلب من از هر قطره اش در رقص بر خيزد

«طاهر» بزن برساز خود شايد فرو بارد

باران شور وابر غم از سينه بگريزد

«طاهر»بزن در اين شب تاريك بر تارت

باشد كه با جان بيش ازين تاري نياميزد

اين دختر باران كه مي باري تؤاش از ساز

اين شنگ شهرآشوب كو با جانم آميزد

بامن بگو او از كدامين راه راز آلود

ميآيد و بر قلب من گيسو فرو ريزد

اين مست، اين ديوانه، اين روح اسير خاك

اين رند كو از كفر و از ايمان نپر هيزد

با من بگو او از كدامين ماهتاب ناب

مي‌آيد وبر هرجه هست و نيست آويزد

اين كيست كو در لحظه هاي سبز بيداري

مي آيد اما همچو رؤيا زود بگريزد

يك بوسه مي خواهم چواز او صد عتاب آرد

چون بر سر قهرم، به دل صد بوسه مي بيزد

«طاهر» ، «وفا» را ، تا سحرگاهان ممان خامش

جانت نيابد خامشي دستت بناميزد

(46)

چو چشم مست تو غرق شراب ناز شود

دلم چو جام تهي غرقه در نياز شود

وزين نياز چنانم به رقص خيزد جان

كه هر رگم به نوائي به سوز و ساز شود

مبند ديده كه مخمورم و بود كه گره

ز كار ما به نگاهي به لطف باز شود

چه جوهريست نهان در نگاهت اي عيار

كزان زمانه مرا غرق رمز و راز شود

هزار مدعي امروز در طريقت عقل

طريقتي كه از آن بايد احتراز شود!

به‌همت‌اندوتلاشي عبث در اين ميدان

كه قدر عاشق و معشوقه هم‌طراز شود

ز چشم مست تو خواندم كه اين حكايتها

حقيقتي‌ست كه چندي دگر مجاز شود

جواب مدعيان را «وفا» به زلف نگار

سپرده‌ام كه حكايت بسي دراز شود

(47)

شهر را نوشيدم امشب پر زشهد و شور بود

در نسيم او وزان روح خوش انگور بود

بعد عمري تيرگي هرجا كه رفتم پرسه زن

نوربود و نور بود و نور بود و نور بود

در نگاه مردمان مي سوخت مشعلهاي شوق

زآنكه چشم دشمنان شور و شادي كور بود

آه من از شب هزاران زخم دارم بر جگر

زآنكه صبح روشني آراي ميهن دور بود

ليك در اين شب به هر كوئي كشيدم از جگر

نعره‌ها كاين شب چه مي شد گر شبي ديجور بود

خانه مست وكوچه مست و كوي مست و شهر مست

زآنكه ديگر زاهدان را حكم‌ها مستور بود

بي حذر در كوي و برزن جام مي لغزنده برـ

موجهاي سركش چنگ و ني و تنبور بود

اي دل ديوانه! عمري مي ننوشيدي كه جام

بسكه از خون جگر پر بود در محظور بود

امشبي را شادي مردم «وفا» تا صبحدم

نوش كن! چون هر كه امشب باده زد معذور بود

(48)

در سايه سنبل‌ها، چشمان تو مستانند

بر بستري ازگل‌ها، مستان تو رقصانند

در آينه چون بيني، خود را، كه مرا خوف‌است

زينروي كه مستانت، طرار دل و جانند

آشوب مجسِم چيست، جز اين دو كه در هر سو

عريان و شراب‌آلود، آسوده به جولانند

دو تكه زشب بر ماه، بسته‌ست به دلها راه

دو آهوي وحشي در، مهتاب تولرزانند

اين شعبده بازان را، هرجا كه گذر افتاد

ديدم كه در و ديوار، شوريده و مستانند

بربند و فرو پوشان چشمان كه مرا خوف است

گويند كه اين مستان، مستوجب زندانند

تا روز ابد آباد ، مانند «وفا» هر چند

زآبادي طراران، دلها همه ويرانند

(49)

ياران همه رفتند و سواران همه رفتند

پيغام رسانان بهاران همه رفتند

آن پاكدلان نور نهادان همه رفتند

آن سرو قدان لاله عذاران همه رفتند

چون باد وزيدند و چنان ابر گذشتند

چون شبنم و چون قطره‌ي باران همه رفتند

از خاك گشودند پر و بال بر افلاك

خاموش شد اين باغ و هزاران همه رفتند

از عشق تهي مانده دل تشنه و گويد

ديدي كه چسان عشق مداران همه رفتند

بگسسته زهم شعر من و شور من اي دل

دردا كه مرا قافيه داران همه رفتند

بر جاي بمانده ست «وفا »در ره و آوخ

ياران همه رفتند و سواران همه رفتند

(50)

ترا چو مُشك سيه هم‌طراز قامت شد

دراز گشت شب ما، مگر قيامت شد

هرآنكه در شب زلف تو راه دل گم كرد

جدا زجمعيت خاطر و سلامت شد

ملامت تو مرا نيست غير فيض، خوشا

دلي كه در ره تو لايق ملامت شد

كسي ربايد از ان لعل مست باده‌ي سرخ

كه شهره در همه عالم به استقامت شد

زمعجزات نگاهت چنان به شعله وشور

نشسته‌ام كه مرا هر غزل كرامت شد

توبرده اي دل و مائيم شرمگين و عجب

به مُلك عشق ستمديده در ندامت شد

چوصبح عدل برآيد «وفا »بگو او را

به بوسه ها، كه دگر موسم غرامت شد

(51)

دو غزال مست داري، كه سياهكارگانند

دو غزل! شراب شبگون! كه بر اين ره و نشانند

همه تاك‌هاي عالم به نگاه توست پنهان

كه در آفتاب رويت به نگاه من عيانند

نمكند و شهد و شكر دو چكاوك و كبوتر

كه به بامهاي مستي همه بال و پر زنانند

شب و عطر و مشك و عودند، دو ترنم و سرودند

كه به پشت پرده هاي شب بي نشان روانند

دو فسانه‌ي شبانه دو يگانه‌ي دوگانه

دو افق دو لجه و موج كه عميق و بيكرانند

همه شب «وفا» ورق زد به نگاه تو جهان را

كه به چشم او دو چشمت ابديت جهانند

(52)

بي تو دانستم كه عشق عادت نبود

بي تو اما زين همه من را چه سود

كفر زلفت سوخت در ايمان ناب

گم شدي در قصه‌ي«عاد» و«ثمود»

آسمان افروخت من را آتشي

كز دلم نگذاشت بر جا غير دود

من به معيار زمين عاشق شدم

آسمان هم كاش از عشاق بود

تا نمي زد مهر بطلان ناگهان

عاشقان را بر سر بود و نبود

گر اصالت عشق را باشد «وفا»

در فراقش بايدت مردي نمود

(53)

دانم كه شبي صبح زشبگير بر آيد

وين توده‌ي دلخسته ز زنجير بر آيد

دانم زپس اين همه بيداد به روزي

هر دست تهي باز به شمشير برآيد

اما برسان مژده كه آيا رسد آن صبح

كاين شهر ازاين جهل چنان قير برآيد

وين پرده‌ي تاريك خرافات بسوزد

شمعي زخرد در ره تقدير برآيد

زين بيشه ازين پيش بسي شير بپا خاست

زين بيشه از اين بعد بسي شير برآيد

من ديده به ره دوخته ام ليك خدا را

كي مهر خرد از دل شبگير برآيد

بسيار بخفتند «وفا» همچو دل ما

در خون كه مگر ريشة تزوير برآيد

(54) «براي آن شنگ عرب و شيريني به پارسي سخن گفتن اش»

اين قند پارسي به زبان تو خوش بود

اين مي به جام سرخ دهان تو خوش بود

كندوي تازي‌است و در آن شهد پارسي

اين شهد بر شراب لبان تو خوش بود

خامش ممان مرا ،تو بخوان !كاين كلام خوش

جان مراـ به حرمت جان توـ خوش بود

بعد از هزار جنگ و جنون اين سلام مهر

اي مه ميان من، و ميان تو خوش بود

ما را حريم و حرمت ميهن و آدمي

در جنگ نيست، اين به بيان تو خوش بود

در ديده‌ي «وفا»گل «بغداد» يا كه «بلخ»

همواره گر به لطف رخان تو خوش بود

(55)

آن‌كس كه به سوداي تو از عشق تو دم زد

يكباره سراپرده به صحراي عدم زد

پيراهن موجود بزد چاك وبه مستي

همرنگ وجود آمد و پا بر سر غم زد

هر كس به هواي تو به راهي زد و مارا

دل برد و بر آن طره‌ي مشكين چم‌وخم‌زد

وندر ره آن زلف به سر منزل فرجام

در وادي شوريدگي و عشق علم زد

يارب كه بود اين بت عيار كه ما را

در نيم شبان خانه و كاشانه به هم زد

وز شوق صمد رقص كنان شد همه آتش

وآنگاه برون آمد و بر هر چه صنم زد

بر او چه عيانست كه آن چشم جهان بين

صد طعنه به بينائي آئينه‌ي جم زد

خاموش «وفا»، نيست بجز نقش محبت

هر چند كه بر رقعه‌ي دل نقش ستم زد

(56)

از دلم خون مي چكد خون مي چكد

از دو چشمم ابر گلگون مي چكد

ليلي من! ليلي من! از غمت

خون دل از چشم مجنون مي چكد

مي چكد خون از دل ديوانه ام

تا كه از چشم تو افسون مي چكد

سينه پر شد سينه پر شد از غمت

لاجرم از ديده بيرون مي چكد

ديده بر كن، ديده ام را كن نظر

بنگر از آن ياد تو چون مي چكد

تا به سودايش «وفا»در ماتمي

خون در اشك و اشك در خون مي چكد

(57) «براي سغدي»

دل من باز به ياد تو تپيدن دارد

اشك من با ز سر پرده دريدن دارد

به كجائي تو كه از دوري تو حالت من

ديدني باشد و اين قصه شنيدن دارد

حالتي دارم و جان ميرودم از تن و باز

گوئيا قصد به زلف تو وزيدن دارد

چيست اين دل كه مرا كشت و در اين سينه‌ي تنگ

بي پر و بال به سر شوق پريدن دارد

زين جفائي كه به من رفت، به درگاه خدا

چهره آنكه جفا كرد چه ديدن دارد

بسته پايم به بسي قيد، «وفا» را دل خون

هوس تا به سراي تو دويدن دارد

(58)

از كران بيكران آواي پائي ميرسد

تا به اين غربت خدايا آشنائي ميرسد

راه پيرآمد زبس چشم انتظار كاروان

بعد صدها سال گلبانگ درائي ميرسد

از عقيم اين سكوتستان بي‌آهنگ و رنگ

زنگ‌هائي، چنگ‌ها‌ئي ، رنگ‌هائي ميرسد

بانگ يارب يا رب ما رفت شايد تا خدا

كاندرين توفان خامُش ناخدائي ميرسد

ديدي آخر اي به شب بنشسته رخ بگشاد صبح

اينك اينك آفتابي، روشنائي ميرسد

سوخت ما را سالها دل از جفا اينك «وفا»

مرهمي داروي جان‌بخش وفائي ميرسد

(59)

كسي كه نيست ميان من و تو مي چرخد

به روي ذهن و زبان من و تو مي چرخد

من و تو غافل از او ئيم و او به هر لحظه

چو خون ميان رگان من و تو مي چرخد

يقين ما و تو از او مشوش است ولي

ميان وهم و گمان من و تو مي چرخد

ز بوسه نيست حضوري كه خاصه تر اما

به بوسه هاي دهان من و تو مي چرخد!

هنوز ما نگذشته ز حال تا فردا

ميان سهم زمان من و تو مي چرخد

گرفته در كف خود جدولي !ترازوئي!

به لحظه هاي جهان من و تو مي چرخد

«وفا» خيال رهائي عبث بود كه شبح

ـ كسي كه نيست ـ ميان من و تو مي چرخد

(60)

چه بازي‌هاي شيريني لبان گرم اودارد

كزوكندوي شهدآور به عالم آبرودارد

چه‌گويم زآن كبوترها، درآن چشمان جان افزا

كه برهر رخ به سودائي، هواي جستجو دارد

به چشمانش گهي خنددبهاران وگهي گريد ـ

زمستانها،نشدپيدا،چه‌رازي درگلودارد

پريشدخاطرعشاق، چوانديشدبه خاموشي

جهاني سربرآردچون به‌هم مژگان فرو دارد

جفاازما وفاازاو، زمارنگ وصفاازاو

مگرمعشوق ماازگل، خدايا رنگ وبودارد

نه هررندي سزاوارشراب آتشين اوست

كه اين ساقي حريفان را، مي خون در سبودارد

زعالم ديده بربستم «وفا» كزجمله‌ي عالم

دل شيداي بي حاصل، نظر را سوي او دارد

(61)

آيد آن لحظه كه اين خلق قراري گيرد

بعد اين مايه خزان رو به بهاري گيرد

آيدآن لحظه كه درهرگذري بعدفراق

همه كس رقص كنان دست نگاري گيرد

آيدآن لحظه كه ازآينه درهرخانه

هركسي بازبه اميدغباري گيرد

آيدآن لحظه كه لولي غمالوده‌ي شهر

سركندبانگي و دركف دف وتاري گيرد

آيدآن لحظه كه درباغ خزان ديده‌ي خلق

شاخ افسرده‌ي گل برگي وباري گيرد

آيدآن لحظه كه مه بازدرآيدزكسوف

گرداين ميهن آزاد مداري گيرد

آيدآن لحظه كه هر ديو سيه كار پليد

يا به بندآيد ويا راه فراري گيرد

آيدآن لحظه كه اين مرز گهرخيزـ ايران ـ

به رهي تازه ره ليل ونهاري گيرد

آيدآن لحظه كه آزادي وشادي وخرد

به غم وجهل وبه زنجيرشراري گيرد

آيدآن لحظه كه شعر تو درآن فصل «وفا»

به ره خلق و وطن تازه عياري گيرد

(62)

يادبادآنكه دل ازعشق تو پرغلغله بود

دل و منزل زتوتا صبح پر ازولوله بود

يادبادآنكه دلت‌بود دلم اي گل من

دل من با دل تو اي دل من! يكدله بود

ياد بادآنكه به هر ماه و به هر شب اي ماه

شب من از شرر روي تو پرمشعله بود

مي رسيدي زره وبوسه‌ي پر شكر تو

قدم اول لطف تو دراين مرحله بود

پس ازآن شكر جادوئي ديوانه‌ي داغ

چه بگويم كه تماميت شب زلزله بود!

من غزلخوان دو چشم تو وهر بيت مرا

زلبان تو به هر دم صله بعدازصله بود

توفروريخته برماه رخت عطر سياه

درچنين حال همه هستي من درگله بود

كه زآغاز ازل ازچه مرا ازچه ترا

بامن و با تو بناچار بسي فاصله بود

وين سخن تازه نباشد كه زآغاز الست

دل بيچاره‌، «وفا»! درپي اين مسئله بود

عشق اي عشق نه از شورش «آدم»كز تو

زازل شعله زنان آتش اين غائله بود

(63)

درياي صبح موج زد وآفتاب شد

برشاخه ها سكوت زمستان سراب شد

بوئ بنفشه بال زد اندرهواي خاك

بال پرنده شسته به اشك سحاب شد

آن‌آبشار خفته به يخ بركبودكوه

گيسوگشود وخانه‌ي چنگ و رباب شد

باچشم گل گشودزمين پلك بسته را

بگشاي چشم بسته جهان آفتاب شد!

دردفترغزل فكن آتش زرازگل ـ

آميزه باغزل همه عالم كتاب شد

گمگشته دردقايق حيرت نگاه شو

كزلطف اين حقيقت،دل نكته ياب شد

ويرانه شو ميان گل و مل كه دربهار

آبادآن كسي كه سراسرخراب شد

آمدبهار و زاهدمسكين به حيرت است

از گل كه پيش چشم جهان بي حجاب شد

هشدار اي فقيه عليرغم حكم تو

آيد بهار وآمد و باز انقلاب شد

بادبهار آمد و توفان گلفشان

آيد ترانه خوان كه زمان حساب شد

اي خوش حكايت من و آوارگي «وفا»

زآن غم چه غم كه شيب رسيد و شباب شد

روز ازل ميان معماي هست و نيست

تقدير ما حكايت باد و شهاب شد

ساقي به تاق ابروي رندان و رهروان

ما را بريز باده كه گاه شراب شد

(64)

بخوان كه ابر سيه پاره پاره خواهد شد

تمام اين شب سنگين ستاره خواهد شد

بخوان كه آتش خورشيدهاي سرد شهيد

دو باره شعله ور و پر شراره خواهد شد

بخوان كه بر بر و بازوي شير اين زنجير

بجا نماند و صد باره، پاره خواهد شد

بخوان كه پنجه‌ي پر مهر ملتي مظلوم

به هم گره شود و سنگ خاره خواهد شد

بخوان كه واژه به واژه سرود خلق آخر

به سرخ فامي آتش دوباره خواهد شد

بخوان ! كه آتش سوزان و سرخ صاعقه ها

به دست پير و جوان راه چاره خواهد شد

بخوان كه خلق چو در جبر خويش مختار است

از اين سپس نه پي استخاره خواهد شد

بخوان كه حي علي الانقلاب صبحگهي ـ

نه دور، منعكس از هر مناره خواهد شد

بخوان كز آتش آتشفشان روز قيام

دوباره چشم جهان در نظاره خواهد شد

بخوان كه لاشه‌ي ديوان خلق خواره نگون

به دست خلق زدارالاماره خواهد شد

بخوان كه آنچه ربودند سكه از ملت

به گوش دختركان گوشواره خواهد شد

چو زير در زبر آيد ، «وفا» بخوان پر شور

به صبح عدل، ستم هيچكاره خواهد شد

(65)

«غم مخور اي دوست كاين جهان بنماند

آنچه تو مي بيني آنچنان بنماند»

كار جهان جهنده غيرجهش نيست

از تك و پو توسن زمان بنماند

پرچم ايران چنين فسرده و تاريك

بر سر بام زمان نوان بنماند

خون شهيدان راه عشق و فضيلت

خشك به اين خطه بي گمان بنماند

بر سر اين سفره‌ي گشاده‌ي غارت

اجنبي خيره ميهمان بنماند

شاه برفت و بدان كه كنده و ساطور

با تو بگويم كه حكمران بنماند

انده اين مردمان نپايد و دژخيم

شاد ز اندوه مردمان بنماند

آنكه بر آنست تا كه رسم سفيهان

نو كند از ابلهي بدان كه نماند

عهد جهالت گذشت و دور خريت!

رسم و ره جاهلان خران بنماند

علم و خرد در مصاف جهل و تعصب

خامش و منكوب وبي زبان بنماند

چرخش تاريخ رو به پهنه فردا

در سفر خويش ناتوان بنماند

توده‌ي ملت چنين به ذلت و زنجير

تا به ابد تا به جاودان بنماند

اين همه دست شكوهمند به فرجام

باز و تهي رو به آسمان بنماند

بسته شود عاقبت گره شود آخر

در گرو معجز نهان بنماند

معجز پنهان نهان به ماست همان به

دست دعا رو به كهكشان بنماند

شرزه خدنگي است خشم ملت و اين تير

تا به ابد در زه كمان بنماند

دركشدش دستهاي شعله ور خلق

تا ز شرير و زشب نشان بنماند

رفت گر آرش ز نسل او وطن ما

بي يل و بي گرد و پهلوان بنماند

بحر خروشان توده موج زند تا

بي گهر اين بحر بيكران بنماند

تجربه كردم به خون و اشك در اين عمر

تجربه آن به دگر نهان بنماند

گر كه يلي هست ملت است و بجز او

گو كه نشاني ز قهرمان بنماند

هست اگر آرمان به غير رهائي

نيست جز آن گو كه آرمان بنماند

زنده از آزاديم «وفا» و در اين ره

نيست غمي گر نه تن نه جان بنماند

(66)

تشنه‌ي برگ گل و شبنمم اي باد بهار

جامي از برگ گل و شبنمم از لطف بيار

كاشكي خانه‌ي من درنگه بلبل بود

تا بديدم كه به گل خوانده كدامين اسرار

كاين چنين در نفس صبحگهان از سر شوق

فكند در نفس صبحگهان شور و شرار

به ميان دوعدم عشق چه رازي دارد

كه ببرده‌ ست زمرغان چمن صبر و قرار

ما كه در خاك نشيني به ره عشق گره ـ

نگشوديم مگر عاقبت از گرد و غبار

اصل با وصل چو در چرخ نباشد آخر

رفت معشوق و بجا ماند دل عاشق و زار

دست تقدير چو در پرده رازست «وفا»

نيست پيدا كه چه تصوير بر آرد پرگار

(67)

آمد شب خزاني بركن چراغ ديگر

با ياد نوبهار و بستان و باغ ديگر

چون لاله داغداريم ساقي زرطل سوزان

در جام ما بيفشان از باده داغ ديگر

تا از غمش خماريم پروا زمي نداريم

پر كن اياغ ديگر بعد از اياغ ديگر

در بزم ما دميده‌ست گل از غبار مستان

تا كي دمد زخاك ما گل به راغ ديگر

پرواي زهدمان نيست گو هرزمان بر آيد

بر هر گذر به مسجد آواي زاغ ديگر

در وادي حقيقت با ما ميا وگر نه

از آتش شرابت بايد دماغ ديگر

ساقي بده خدا را جامي دگر «وفا»را

كامشب برم مگر جان از طعن لاغ ديگر

(68)

اي دل طلوع صبح زمين را اميد دار

بر اين نويد و مژده يقين را اميد دار

بود اين زمين سكوت و سياهي در ابتدا

شد پر زنور و نغمه، مر اين را اميد دار

از ژرف خاك ساز و كبوتر بر آمدند

اعجاز اين سبوي گلين را اميد دار

بر بام اين سراي كهنسال ناشناس

انسان و آسمان نوين را اميد دار

اينك كمان سخت سياهي خدنگ جور

بر اين كمان كمين زمين را اميد دار

ما را كياستي به سياست نبود و نيست

اما پيام قلب غمين را اميد دار

در انتهاي راه كه سد است و صخره‌ـ‌سنگ

بر خنگ سرنوشت تو زين را اميد دار

از مسجد ار گريختي و جهل نيست غم

اما پيام جوهر دين را اميد دار

در اين شبان تيره و بي عافيت «وفا»

بر قلب ظلم تندر كين را اميد دار

(69)

درخت باران گسار! سلام! آمد بهار!

سلام !آمد بهار! درخت باران گسار!

ز بوي خاك زمين، شكفته شد آسمان

شكفته بادا ترا ، در اين ميان برگ و بار

هوا خوش و روز خوش، صفاي نوروز خوش

چه غم كه چندا ن صفا نداشت پيرار و پار

نماند و رفت و گذشت، در اين گذشتن نشست

به راههاي زمين ز شادي و غم غبار

وز اين غبارك چه ماند مرا و ما را مگر

به پشت چين جبين خيالكي يادگار

خيالكي همچو مه، كه اندر آن گاهگاه

وزد هزاران خزان به سبزه هاي بهار

در آ زابر خيال، كه واقعيت رسيد

نشسته در بوي گل به نغمه هاي هزار

در آ ز ابر خيال كه خاك اينك خداست

و يا خدا را به خاك فتاده شايد گذار

نه آن خدائي كه شيخ از او حكايت كند

كه پيش او ديو و دد، به حق حق شاهكار!

نه آن هيولاي تلخ نشسته بر تخت ترس

به دوزخي در يمين به جنتي در يسار

هر آنچه جاهل ورا عزيز تر بندگان

هر آنكه اهل خرد ز كوي او الفرار!

نه آن خدا، كاين خدا نموده خود را نهان

به روشناي اميد به ژرف شبهاي تار

به شعله‌ي آن چراغ، كه مي دهد اين نويد

كه در پس پنجره كسي است در انتظار

به بوسه‌ي عاشقان به شامگاه وداع

و صبحگاه وصال چو از ره آيد سوار

سرشت او از بهشت، بهشت او را سرشت

نگه كن اينك كز اوست، زمين ما مشك بار

نشسته در دود ابر، به خويش گويد به ابر:

ـ زمين منم! تشنه ام ، ببار باران ببار!

كه دير گاهي مرا نشد مگر اشك من

ز ديده‌ي مردمان به خاك من آبيار

شود چو رعد و در ابر به ابر فرمان دهذ

شود چو باران و باز چنان يكي آبشار

به خاك ريزد ز خاك بر آورد سر زگل

زگل به باد و ز باد، به جلوه هاي بهار

ز جلوه هاي بهار، به چشم و از چشم من

به دست و از دست من، به شعركي بيقرار

كه مي سرايد ترا ، «وفا» به صبح بهار

در خت باران گسار،سلام آمد بهار!

(70)

طلوع كن كه شب آمد زراه دور و دراز

طلوع كن كه فرو ماند مرغ از پرواز

مگركبوترمست خيال وحشي من

كه برحريم رخت كرده بال وپر را باز

گشاي بند زگيسوت اندرين خلوت

مگركه مست برآرم دوباره دست نياز

بر اين كمند و برآيم شكر شكر اي ماه

به سوي كنگره‌ي صبح زين شبان دراز

بهاي شعر من از اين جهانئ توئي اي يار

كه نيست در نظر من ترا مثال و طراز

كه حس حُسن بتان دل طلب كند ني چشم ـ

و اين حقيقت رازيست خفته در دل راز

كه گر گشوده شود خلق را، جهان يكسر

زشور عشق و جنون درفتد به سوز و به ساز

كه گر گشاده شود كوه دف زنان گردد ـ

و خاك و آب برآرند از جگر آواز

كنون تو زشتي و زشتيت عين زيبائي‌ست

كنون تو زهري و زهر تو شهد بي انباز

كنون تو شوري و شوريت جز ملاحت نيست

همه عتابي اما عتاب تو همه ناز

تو گرچه اهل خراساني و قرين حرم

چرا نهان به لبت گشته باده‌ي شيراز

نشانه اي زمغول در دوچشم كجتابت

نشسته است و به پيكر حرارت اهواز

حبيب جان مني اي حبيب و ميداني

حديث عشق «وفا» با تو ميشود آغاز

(71)

خلوتي خواهم و جامي و نگاري دمساز

شمعي و تيره شبي چون سخن هجر دراز

تا بگويم سخني زآنچه مرا ميگذرد

اندرين لُجه‌ي بي منتهي و بي آغاز

من شوريده نه تنها به غم دلبر خويش

خون ببارم ز دل و ديده‌ي خود بي آواز

كه مرا درد از اين است دريغا ز چه رو

يك دم و لحظه نشد چرخ به انسان انباز

يا حقيقت به گذرگاه وقايع ز چه رو

نيست جز قصه و افسانه هم انباز مجاز

آه و افسوس ز قومي كه به بازار كنند

به ترازو دل خنياگر شوريده تراز

آسمان مي گذرد چرخ زنان بر شب و روز

چشم ما غرقه به حيرت به گذر گاهش باز

وندرين معركه معمار فلك گردان آه

نگشايد زرخ چرخ فلك پرده‌ي راز

دامن خاك زعشاق به خون خفته پرست

جاي آنست بر اين خاك نهي روي نماز

گر چه دل لب به لب از شعله و خونست «وفا»

بيش از اين گفتن اسرار ترا نيست مجاز

(72) «گشتي در بغداد»

حذر كن اي دل از اين شهر پر كرشمه و راز

كه هركرانه‌ي آن آهوئي چمد با ناز

فغان از اين همه چشم سياه عطرآگين

كه مي‌تراود ازآنها شميم مشك طراز

سياه چرده و پروردگان كان نمك

هماره آتش خورشيدشان به رخ دمساز

ميان روشن و تاريك ماه بغدادي ست

گلاب قمصركاشان و بادة شيراز

خداي من ! شود اين تازيان به رسم عرب

شوند شاعرآواره را غريب نواز

هزار شكر كه نفسرد ازغم غربت

ميان آتش دل شعله‌هاي گرم نياز

دلا غريب نماني چو مي كني ادراك

حصور حسن اگرچند در عراق و حجاز

چوباتو مانده هزار آرزوي پرخورشيد

مگو دگر زدرازاي راه و شيب و فراز

«وفا» اگر چه حبيب تو از خراسانست

چه غم كه اين‌همه باشد ترا به شعر مجاز

(73)

به مسجدي كه در آن هشته اند سر به نماز

صفوف قاتل و مقتول و غرق راز و نياز

چگونه روي نهم بر زمين مخواه چنين

تو اي خداي كريم و رحيم و بي انباز

من آن پرستوي خردم كه خوگرفته به تو

در اين فصاي عفونت چسان كنم پرواز

خران بي خردند و ددان خونخوارند

اگر چه كرده به ذكرت لبان خودرا باز

سجود مي برم آري ترا ولي به شبي

كه ماه مي گذرد بر كرانه ها طناز

سجود مي برم آري ولي به صبحگهي

كه خاوران تو لبريز عطر مشك طراز

هنوز قصه درازست همچو شب اما

خموش باش «وفا» دوست اگه است به راز

(74)

بر خيز و شور در شب خاموش تار ريز

باران گل زقامت رشك تتار ريز

با صد كرشمه مشك فشان شو شراره‌اي

در زهد خشك زاهد عالي تبار ريز

عريان برقص مست ! از آن رخ كه همچو ماه

اي گل گلاب ماه! به روي انار ريز!

دلخسته ام ززهد، مرا باده ار دهي

از خم مده ز نرگس مست خمار ريز

اي ساقي رفيق تو خود چون شراب شو

ما را به كام سوخته از انتظار ريز

من آتشم ز شعله‌ي غم گر دهي شراب

در ساغرم تو باده‌ي آتش عيار ريز

با شعر شعله وار «وفا» در حريم جهل

تا صبح عقل و عشق دمادم شرار ريز

(75)

سوختم در آتشت اين را نميداني هنوز

وز دوچشمم اين حكايت را نميخواني هنوز

شمع عمرم اندك اندك خامشي گيرد ولي

در دل اي مهتاب من خورشيد سوزاني هنوز

بودي و با شمع رخسارت شبم چون روز بود

وين زمان روزم چو شب كز ديده پنهاني هنوز

بي تو خود من چيستم جز قالبي خالي زجان

اين توئي گر در تنم باقي بود جاني هنوز

چون من تنها غريبي در جهان آيا كه ديد

چون شب من نيز شبهاي غريباني هنوز

عشق جوهر بود و ما را عارض خوبت عرض

داند اين را هم «وفا»، كاين را نميداني هنوز

(76) «براي مرضيه عزيز وشور صدايش»

بخوان و لب بگشا باز، به شعر حافظ شيراز

كه شور زخمه‌ي «طاهر»، شرر كشد به دل ساز

ممان خمش كه خموشند جدا ز «شور» و «نوا»يت

«عراق» و «اوج» و «همايون» «سه گاه» و «سلمك» و «شهناز»

بخوان كه ابر ببارد به صد «كرشمه» به صحرا

بخوان كه باد به «دشتي» به دشت سر كند آواز

بخوان مگر كه به شام من نشسته به توفان

به «بحر نور» در اين شب دريچه اي بشود باز

حكايتي است نهان در «گداز و سوز» صدايت

كه در «نهفت» و «نفيرش» هنر نهان به دل راز

چه سالها كه گذر كرد ،سپيد موي تو گويد

ولي هنوز هماني كه بوده اي تو در آغاز

صداي روشن احساس نشسته در صدف شوق

نواي گرم محبت به كوي عشق به پرواز

هنوز چونكه ببندي دو چشم و باز گشائي

به هم بريزي و از هم جدا كني سپه ناز

هنوز جونكه گشائي لبان خويش بباري

به بانگ خويش شكرها به شعر حافظ شيراز

به جرم عشق شنيدي چه ياوه ها وسيه باد

چو قلب سرد حسودان رخان ناخوش غماز

رقيب ديد به عمري ربودي از همه دل ليك

به كوي عشق در آخر شدي تو يكسره سرباز

حديث عشق و محبت مفصل است و «وفا» را

چه چاره آنكه كفايت كند به اندك و ايجاز

( 77)

بهار آمد و شد برگ لاله آتش خيز

به زير ابر كريم رحيم باران بيز

به شاخ مرده كه شد زنده از هواي بهار

كشيد بلبل عاشق نشيد رستاخيز

كه اي نهان شده در خود ز سايه‌ي اندوه

به آفتاب بهاران زندگي بگريز

به رغم شحنه چنان گل ز پرده بيرون زد

كه ترسم آنكه كند شيخ خار فتوي تيز

بپوش روي گل من! ولي زشيخ بپوش

كه چشم شور فقيهان شهر باشد هيز

ز شيخ روي بپوش به حق حرمت خلق

ز بندگان خدا هيچگه مكن پر هيز

طلوع صبح بهارست و جشن جمشيدي

بيا كه تا بشكوفيم ما و من هم نيز

نگويمت به عبث اين تاملي اي دوست

چه سود زآنكه بهارآمد و تو در پائيز

كنون كه دشت پر از لاله هاست اي ساقي

بپاس خون شقايق وشان شور انگيز

از آن گلاب كه حافظ به خاك آدم ريخت

بيار جامي و بر تربت شهيدان ريز

بهار خاك بر آمد بهار خلق «وفا»

دمد به صاعقه هاي خروش خيزا خيز

( 78)

تيغ بس است و طعنه بس، زخم دگر مزن عسس

چونكه منم از اين سپس، هيچكس ابن هيچكس

نيست هوائي اندرين ،شهر كه بال و پر كشم

ورنه كجا گزيدمي، صحبت تو در اين قفس

قطره به قطره خون چكد، از جگرم در اين سفر

تاكه حكايتي از او، شرح كنم نفس نفس

هرچه كه بد خموش شد، در دل خسته ام ولي

قافله‌ي محبتش، ميرود و زند جرس

آه هنوز تشنه ام، تشنه ترين تشنگان

تا كه شبي به قامتش،حلقه زنم چنان هوس

قصه‌ي اشك چشم من، شرح شود «وفا» اگر

شرح دهد حديث خود،ناله‌ي زخمي ارس

(79)

خوش آن سبو كه كشندش به شهر دوش به دوش

به بانگ چنگ و ني و نغمه هاي نوشانوش

زبعداين همه شب در سحرگهي چون روز

چو شهر در فكند شادمانه جوش و خروش

در اين صلا كه فرو پيچ زلف يار به دست

قدح بگير و بنوشان و هر چه خواهي نوش

كه خرقه ها همه درآتش است خاكستر

و شيخ شهر هراسان روان به روزن موش

خوش آن سحر كه زخمخانه بر شود خورشيد

چنانكه پرتو او خاك را كند مدهوش

به ماه مژده رسانان كه بر فكن برقع

بتاب شنگ و غزلخوان و روي خويش مپوش

كه حكم خواجه‌ي شيراز جاريست «وفا»

«سحر زهاتف غيبم رسيد مژده به گوش»

(80) «براي استاد محمد رضاشجريان»

از نغمه‌ي جادوئي پرموج «سياووش»

درياي كف‌آلوده زند در دل من جوش

اين بانگ غماواز خزر نغمه‌ي عمان

اين شكوه‌ي البرز مه آلوده‌ي خاموش

اين زمزمه‌ي جنگل پر شبنم گيلان

در دمدمه‌ي صبح پر از راز سيه پوش

با خويش چه نالد كه از آن خون چكد از دل

در خويش چه دارد كه مرا برده ز سر هوش

من در نفست اي همه فرياد سپارم

بر شكوه‌ي ايران بلا ديده‌ي خود گوش

اين خاك كه رخشنده بد از شعشعه ي نور

در زمزمه ي حافظ شوريده‌ي ما دوش

اين خاك كه اينك شده جولانگه سيلاب

در خون هزار عاشق و بسيار سياووش

با حافظ شيراز بگوي اي همه فرياد

ديگر اثري زآن بت سيمينه بنا گوش

برجاي نمانده‌ست و تهي مانده معابر

از لعل لب و پرتو آن عاج بر و دوش

در جام اگر بيني، جز خون جگر نيست

آميخته با اشك اگر كس كندش نوش

اي زمزمه‌ي خاك بلا ديده‌ي ايران

خاموش ممان يكدم و سودا زده بخروش

تا آن سحر روشن و فرخنده كه حافظ

از مهر و وفا داد بشارت به «وفا» دوش

(81)

غرقند رفيقان در قيلي خوش و قالي خوش

آميخته دلها با شوري خوش و حالي خوش

از بعد بسي اندوه بر آن همه گل اي دل

بگرفته تمام شهر در خنده جمالي خوش

اي مطرب آتش دست بر چنگ بزن چنگي

بر دف تو سر انگشتي بر طبل دوالي خوش

تا دست بر آرم مست در رقص بر اين ميدان

چرخنده و شور افشان همپاي غزالي خوش

آن ماه كه خورشيدش سوزانده بسي دل را

يا ره زده جانها را با گندم خالي خوش

خامش منشين اي دل بر خيز و بر اين آفاق

تا وقت بجا مانده‌ست بگشا پر و بالي خوش

كز بعد بسي ايام زين دفتر خونين برگ

ما را به سؤالي خوش با ز آمده فالي خوش

زين شادي بي پايان با ياد هزاران سرو

ماراست «وفا» در اشك هر لحظه ملالي خوش

(82)

هنوز حسن خداداده اش نخورده تراش

بهل كه مستي دست طبيعت نقاش

چنان تراش دهد اين جمال تازه‌ي خام

كه در زمانه نبيند نگاه كس همتاش

دو سه بهار دگر چيست جز دو جام كبود

لبالب از مي و مستي دو نرگس جماش

دوسه بهار دگر چيست نازك اندامي

كه سرو باغ خجل ماند از قد و بالاش

دو سه بهار دگر شادي تمناهاست

به زير لعل لبش گنج لؤلو لالاش

به گل نشسته‌اي اي ماه و من به خود گويم

قرين عمر تو بود عمر رفته‌ام اي كاش

«وفا» ترا چو ازل تا ابد زمينه بود!

در اين زمينه نگه دارد از حسود خداش

(83)

عمري در آرزويش بودم به جستجويش

ديدي رسيدم اي دل آخر به خاك كويش

گم گشته ام اگر چند پنهان به پرده ها بود

چون گل ولي به هر جا پيدا به رنگ و بويش

مست است و جان مستي آن آبروي هستي

اي كاش باده بودم در غلغل سبويش

تا بوسه مي زدم مست بر آن لبان سوزان

تا مي شكفتم اي دل چون ارغوان به رويش

ابر سياه مويش پوشانده ماه رويش

يا رب مرا مدد كن يك بوسه از گلويش

اي عاشقان حذر از معشوق ما كه باشد

خون هزار عاشق آب روان جويش

بهر خدا كه او را بهر «وفا» گذاريد

كاندر رهش ز كف شد هم دل هم آبرويش

(84)

گر چه سرد است جهان گرمي آغوش تو خوش

بوسه اي گرم ز گرماي بنا گوش تو خوش

گر چه من را بجز از تلخي غم بهره نبود

ياد باد آن لب و آن كندوي پر نوش تو خوش

ما پريشان جهانيم از آن طره ولي

آن پريشان كن عالم به بر و دوش تو خوش

ز دل و ديده‌ي تو گر چه برفتم از ياد

به خيال تو بود آنكه فراموش تو خوش

تلخ وش ميروي و ديده ز تو پر شهد است

اي چو مي تلخي و مرد افكني و جوش تو خوش

عالمي از تو به خورشيد رسيدند و منم

آنكه در سوگ تو گرديده سيه پوش تو خوش

سوخت در ظلمت عالم دل چون شمع «وفا»

حال خاموشم و با ياد تو خاموش تو خوش

(85) «به زنان شجاع و زيباي ايران »

آنكه عالم همه مست است ز رنگ وي و بويش

بگذاريد كه خورشيد زند شانه به مويش!

بگذاريد كه باد سحري بوسه ربايد

ز رخانش، ز دو چشمش، ز لبانش، ز گلويش

حُسن نقاش ازل زد رقم اين، يا كه طبيعت

به خدا هر كه رقم زد، نبود خصم و عدويش

به تبر داري دين، ساقه و ساقش بشكستيد

كه «خدا» را نه، «شما» راست هراس از تك و پويش!

خوب دانيد گر اين بندي غمگين شود آزاد

لرزه بر تخت امامت فكند هاي اش و هويش!

پرده ي عزت او را بدريديد و نهاديد

ز سر جهل يكي پرده به فرق سر و رويش

شرمتان باد! كه در اين عطشستان بفكنديد

فارغ از تشنگي اش سنگ ديانت به سبويش

قرنها رفت و نديديد، زاندوه، دو چشمش

شده چون چشمه و رخساره‌ي او، بستر جويش

كيست اين لولي زيبا، كه گر آزاد ببالد

خرد و عشق زند پرچم تسليم به كويش

«مادر» و «خواهر» و «معشوق» و «زن» و «دختر» و «يار»ست

كور باد آنكه به خواري نگه افكند به سويش

تا به انكار جمالش بنشينند سفييهان

هر چه زشتي به جهانست نمودند هوويش

برو اي مومن مكار كه بيم است «وفا» را

بسرايد ز طريق تو و اسرار مگويش

بسرايد ز خدائي كه شود سُخره‌ي عالم

بدر آيد اگر از روي حقيقت ته و تويش!

چه خدائي كه در آميخته با معجزه‌ي جهل!

همه رسمش، همه راهش، همه خُلق اش، همه خويش

خرقه را باد برد نيز حجابي و مرامي

كه جهاني به عذاب آمده از لاشه و بويش

(86) «به مردم با صفاي خور وبيابانك»

دوآتش است مرا بر جگر در اين آفاق

يكي شرار فراق‌و دگر لهيب عراق

يكي ز دامن افلاك خشك و تر سوزد

يكي ز سينه كشد شعله تا همه آفاق

كجاست شعله‌ي پر مهر مهر «گرمه»و«خور»

كجاست «يزد»و در او سايه روشن اسواق

كجاست نخل و شب و ماه و آن نسيم خنك

كجاست سبزه‌ي چالاك شوخ سيمين ساق

كجاست در پس درهاي بسته شعله‌ي شمع

چو وهم روشن ، لرزنده در ميان اتاق

كجاست دشت و در آن شرم آسمان به غروب

كجاست ماه و حريرش به روي تاق و رواق

كجاست راه «عروسان»و«رام شوكت»و«خنج»

به زير پاي ستوران به موسم ييلاق

گذشت و رفت و مرا خاطرات آن مانده‌ست

در اين كرانه كه هر ساحلش علي‌الاطلاق

ز تازيانه‌ي خورشيد تفته ميسوزد

وخاك داده درآن هر گياه را سه طلاق

«وفا» به ميهن و مردم ترا چو پيمانهاست

بمان به دوزخ تبعيد هم برآن ميثاق

(87)

شد مستجاب بانگ دلاويز مرغ حق

بر در زد و شكفت چو خورشيد درفلق

با چهره‌اي كز آتش عشق و شرار شرم

چون برگ پر ز شبنم گل غرقه در عرق

گفتم ورا به بوسه‌اي اي آنكه برده اي

از ما دل و ز جمله‌ي شور افكنان سبق

اي كاش بود جان «وفا» گنج خانه‌اي

تا بر نشان گام عزيزت طبق طبق

مي ريختم به شوق و مي‌آويختم به شور

در آخرين دقيقه بر آن زلف چون شبق

خنديد يار و گفت خدا را خموش باش

تا صبح نيست فرصتي و ميدمد فلق!

اينك شبي ست تا كه نماند زشور وصل

از دفتر فراق و جدائي يكي ورق

يارب هزار شكر«وفا» را به درگهت

كاخر رساند لطف تو حق دار را به حق

(88)

فغان از اين دل مجنون بي شفيق و رفيق

كه سر بتافته از هر مرام و رسم و فريق

نداشت هيچ تطابق بر اين زمان‌و ازاين

دريده قيد و شكسته ست قالب تطبيق

بگفتمش شود اي دل كه فارغ از آئين

در اين زمانه نيفتي جدا ز راه و طريق

به خنده‌گفت«وفا»غرقه ام به اشك اما

گذشته ام دگر از راه و رسم عهد عتيق

طريقتي كه دران كيمياگران كهن

زخون عشق كه جوشد ميانه‌ي انبيق

غذا و قوت سياست كنند آماده

وزين طريقه چه غم گر به سينه دود حريق ـ

به سوختبار دل و آه و اشك ما برود

زخاك تا به كرانهاي آسمان عميق

نگار من نروي از دلم كه نقش رخت

نشسته تا به ابد خوش بر اين شكسته عقيق

من و تو ميگذريم و زمانه ميگذرد

بر اين مغازله كزآن بجز زفير و شهيق

بجا نماند وايام نو رسـد كه درآن

دل كسي نشود از دل كسي تفريق

«وفا» خموش كه با نام عشق خون دلم

بريختند كه يابند در جهان توفيق

(89)

وه! كه شرم تو كند شوق مرا تيز ترك

اي تو در چشم من از هر چه دل انگيز ترك

شوخك و شنگك و مستك گذري از نظرم

هر قدم از قدم پيش دلاويز ترك

خاصه با آن چه كه داري به رخك گندمكي

كه كند طعم نمك را به لبت تيزترك

اي بهارك خبرت هست كه در هر نفسي

گردد ايام من از هجر تو پائيز ترك

خواهم از شور شبي نعره برآرم در شهر

كه ز چنگيز كسي آمده چنگيز ترك

آنكه او را خبري نيست ز خونريزي و گوي

برده از آنكه بود از همه خونريزترك

شد تهي جام «وفا»يكسره از عمر ولي

جام دل لب به لب از عشق تو لبريز ترك

(90) «براي دكتر عبدالعلي معصومي و حكايت تاريخ»

مگر زاشك كه از ديده‌ها چكد بر خاك

در اين شبانه‌ي خامش نميرسد پژواك

خموش مانده چو در شهر شمع خانه‌ي خلق

چه سود زآنكه دمد ماه و مهر بر افلاك

فلك ز شادي من رنگ ميگرفت و كنون

چو غمگنم نبود غير پرده اي غمناك ـ

كه كهكشانش يكسان شكفت صدها قرن

به بام كاوه و ايوان خانه‌ي ضحاك

شكسته حالم و غمگين ولي ز من مطلب

به بارگاه جهالت ترانه‌اي بيباك

ترا به آب سراب فريب ره بزند

كه نيستم من گمگشته اين چنين سفاك

همين قدر تو حكايت بدان كه نيمه شبي

طلوع كرد «وفا» ماه چارده از تاك

در ان دقيقه برآمد ترانه‌اي ز لبم

كه ماه تا به ابد هست زير منت خاك

(91)

شبانگهان چو به گيسوي مستت آويزم

به جان عشق زمستي دگر نپرهيزم

اگر چه از سر مستي هزار شعله‌ي مست

به نام و ننگ و به ايمان و كفر انگيزم ـ

كه هيچ راه گريزي نمانده است مرا

مگر زشب به شب گيسوي تو بگريزم ـ

كه بر رخان خود افشانده اي چو روح شراب

و من ستاره ز مژگان بر آن فرو ريزم

در اين دقايق مرموز كاندرين ظلمات

ز شعر و شور و سرود و ستاره لبريزم ـ

و بر لبم شكفد ماه و گل به بوي بهار

اگر چه خود دگر از برگهاي پائيزم

ميان گيسوي اوخفته ام «وفا» و مباد

كه تا پگاه قيامت زخواب برخيزم

(92)

چكنم كه كافرستم من‌ و شوق دين ندارم

بجز از دوچشم مستت به كسي يقين ندارم

زشبي هزار رنگ و سفري هزار ساله

به پناهت آمدستم كه رهي جز اين ندارم

به جدال عقل اي ماه چنان به دوزخم آه

كه دگر نظر به جنت وگر آن برين ندارم

زبدايتي كه پنهان نه نهايتي ست پيدا ـ

ورها زاولين ديده به آخرين ندارم

به رقيب من بگوئيد سفرت به هندو چين خوش

كه من از سفر ملولم سر هندوچين ندارم

به زمين «وفا» غريب و بجز از توأش وطن نيست

چكنم جز اين سرائي به همه زمين ندارم

(93)

كفر و دين يكسره در شعله درافكنده منم

آنچه را داشته‌ام يكسره بازنده منم

مست و عريان و رها، شاد زبدنامي خويش

رايت عشق به هر كوي فرازنده منم

تاخت با هرچه جهان داشت به من، نك بنگر

به جهان وآنچه‌درآن عاصي و تازنده منم

قرنها رفت و خموشانه پس ابر فريب

ماندم و باز شرر باره و تابنده منم

مست چون ماه كه بر محور شبهاي سياه

منفرد، سركش و شورنده و چرخنده منم

شيوه‌ي زيستن از زندگي آموخته ام

ني ز اوراق و از اينست كزآن زنده منم

طبل برطور زدم بانگ اناالحق به زبان

كه درآ چونكه ترا شاهد و بيننده منم

شعله زد عشق و برآمد ز نقاب و گفتم

كمترين بنده‌ات اي هستي پاينده منم

بركن اي يار زمن دل كه به سوداي جنون

دل زهرآنچه كه شايسته بود كنده منم

خنده‌اي هست «وفا» را به لب و نك بنگر

كه به لبهاي جنوني ابدي خنده منم

(94)

من آن مستم كه جز از خون دل ساغر نميگيرم

به غير از اشك نقشي را در اين دفتر نميگيرم

خليد اندر رهت اي گل هزاران خار در جانم

زبويت مستم اما من، رهي ديگر نميگيرم

شرابي ديده ام در زر ميان جام چشمانت

كه جز با ياد آن اي جان ز كس ساغر نميگيرم

من آن مرغ غماوازم رها از هر قفس اما

مگر سر در پي دام تو بال و پر نميگيرم

ترا مي پرورد هر دم دل چونان صدف در خون

به فريادي كه جز با او به خود گوهر نميگيرم

به دل از خط و خال تو «وفا » هر دم زند نقشي

وزآن جز ره سوي نقشي دگر از سر نميگيرم

(95)

برويد راه خود را، كه من از شما جدايم

نه جدايم از شمايان، كه زخويش هم رهايم

نه به دل مرا خيالي، ززمانه نقش بندد

نه به سر هواي شوقي، كه رها ز هر هوايم

به جگر اگر شررهاست زكسي شكايتم نيست

كه چو شمع من به سوز دل خويش مبتلايم

زچنين شرر كه در دل بنموده جا و منزل

نه عجب كه گر چنان دود من از اين ميان برآيم

منم آنكه خنده بر لب به عيان نشانده اما

شب تيره مانده حيران زغريو هاي هايم

منم آنكه عافيت سوخت به طريق كفر اما

فكند طنين به عالم همه شب خدا خدايم

برويد راه خود را من و دامن حقيقت

كه در آستان او من به طريقت «وفا» يم

(96)

گفت سلام‌ و عليك! طبل زنان شد دلم!

لطف جهان بود و زو جان جهان شد دلم

هر دو روان بر فلك بر پر سيمرغ سبز

كز نگه گرم او در طيران شد دلم

عود اساطير دور در رگ من شعله زد

تا كه به رخسار او غوطه زنان شد دلم

آهوي صحراي داغ نخل دلاويز باغ

گفت كلامي كزآن سرو روان شد دلم

با سخن پارسي بر لب اين تازي‌اك!

يكسره پابند لفظ عربان شد دلم

(97)

كولي من تشنه‌ي كام توأم

تشنه‌ي رطل تو و جام توأم

آمده‌ام از ره دور و دراز

شكر، كه اكنون به سلام توأم

دست بيفشان كه من مرده دل

زنده به رقص تو قيام توأم

دف زن و كف زن بگشا لب كه من

سوختة لطف كلام توأم

اي همه گل! از شكر افشانيت

تا به ابد بندي وام توأم

هستي و هستم من و چون سايه اي

زنده‌ي خورشيد دوام توأم

دين من شيفته شد در رهت

نك به مرام تو و رام توأم

اي زتو شوريده « وفا» تا ابد

شاه شدم تا كه غلام توام

(98)

لبان بوسه خواهت را بنازم

به زير مشك ماهت را بنازم

به چشمت شعله زد شور محبت

دو چشمون سياهت را بنازم

نگاهي بر«وفا»انداز گاهي

نگاه گاه گاهت را بنازم

كشيدي آهي و بوي گل آمد

نفسهاي تو،آهت را بنازم

(99)

در آشيان غربت سر زير پر كشيديم

بستيم بال و پر را دست از سفر كشيديم

اي مرغكان بتازيد سرخوش به بيكرانها

ما رخت و بخت خود را از اين سفر كشيديم

بر اين ز مين سرائي ما را نگشت پيدا

اميد را بناچار سوي دگر كشيديم

در اين شب سيه كار گم شد ره و به فرجام

از عارض تو بر دل نقش سحر كشيديم

اين است داستان عشق زميني ما

هر چند اين صلا را بر گوش كر كشيديم

يارب كسي بجز تو در اين سفر ندانست

رنجي كه ما ز دور شمس و قمر كشيديم

در هر نفس ز گرداب رو سوي موج و توفان

صد بادبان حيرت در شعله بر كشيديم

در لجه‌هاي تاريك از خون داغ خورشيد

بر ديده‌هاي پر اشك كحل‌البصر كشيديم

در انتها چو دريا عريان شديم عريان

در زير بارش تيغ از سر سپر كشيديم

اي مقصد حقيقت ما از «وفا» ببستيم

بال و پر و بسي شكر، كاندر تو پر كشيديم

(100)

مـن امشب از خيالت مست مستم

ز شوقت جمله تن‌آغوش و دستم

هـلا بـالا بـلـندم تـا كـه مهـرت

به دل دارم ندارم غم كه پستم

من از بالا و پست هر دو عالم

به يمن قد و بالاي تو رستم

زبعد مستي آن بوسة مست

به چشمونت قسم ساغر شكستم

ننوشم مي دگر كز باده عشق

از اين دم تا ابد من مست مستم

دراين عالم نگارا گر توئي بت

بداند خلق‌عالم بت پرستم

«وفا» با شيخ و زاهد گو كه خامش

حكايت را كه من اينم كه هستم

(101)

بده امشب شراب اندر شرابم

كه من ديگر خراب اندر خرابم

نه ديگر در سرابم گم كه من خود

سراب اندر سراب اندر سرابم

خمش اي ناخدا دانستم اخر

در اين دريا حباب اندر حبابم

مترسانم ز دوزخ كز غم عشق

كباب اندر كباب اندر كبابم

چه بودم در ازل جز خاك و آخر

تراب اندر تراب اندر ترابم

بجز عشقي كه در اين غربت آباد

برآمد لحظه اي چون افتابم

چه ديدم جز غم اندر غم تو بشنو

حكايتها ز آواي ربابم

«وفا» چون نقشي از بادي به موجي

برآبم من برآبم من برآبم

(102)

ما بخت خود به چشم سياهي فروختيم

«دنياوآخرت به نگاهي فروختيم»

جز ظلمت شبانه نبود عمرو عمر را

يكسر به پرتو رخ ماهي فروختيم

گفتند عاشقي‌ست گنه ما به حرمتش

بود و نبود خود به گناهي فروختيم

دوري ز عشق شرط بهشت است شيخ گفت

ما آن بـهشت زشت به كاهي فروختيم

مي آمدي ز راه و رخت آبروي خاك

ما آبروي خويش به آهي فروختيم

تاريك بود عالم و در مطلعش« وفا»

خود را به آفتاب پگاهي فروختيم

(103)

دي با خيال روي تو تا صبح زيستم

در طول شب تمام دلم را گريستم

ما را چو باد بر سر زلفت گذشت عمر

يكدم چو باد هم به كنارت نزيستم

گم كرده ام ترا و ندانم كه بي تو من

در اين جهان گمشده در خويش چيستم

از بسكه سايه وار نهان و عيان شوي

دارم يقين به بند طلسم پريستم

گر شرح ابتلاي من خسته را« وفا»

خواهي بداني آنكه در اين حيطه چيستم

بسيار خون كه در عدم از دل به ياد دوست

بر رخ زنم ز ديده در آن دم كه نيستم

(104)

چندان حكايت شب زلف تو سر كنيم

تا اين شبانه را به هوايت سحر كنيم

يلداست شب چه چاره مگر در طريق عشق

با ياد دوست قصه خود مستمر كنيم

خنديد مدعي كه به قيد توأيم ليك

با بال عشق هفت فلك زير پر كنيم

در خلوتيم و سر به گريبان و روز و شب

در اشك خويش در دل توفان سفر كنيم

عمري نياز آه ز دلها به لب رساند

جانم به لب رسيد طريقت دگر كنيم

آهي بر آوريم بر اين خاك بي نياز

وين ابر غم به شعله آن پر شرر كنيم

با مدعي حكايت اخلاص سر مكن

تا كي حديث سرو سهي با تبر كنيم

در گوش من روايت دوزخ مخوان«وفا»

ما با سرشك خويش از آتش گذر كنيم

(105)

آمده نو بهار ومن باز گل بهاره ام

در نفس نسيم خوش شعله ام و شراره ام

كس نشناسدم اگر در دل دشت ناشناس

نيست غمي كه عالمي آمده در نظاره ام

باد مرا ترانه خوان ابر مرا گهر فشان

كوه بلند جاودان خانه و كاخ و باره ام

صبح چو بر دمد ز دشت بوسه زنم سپيده را

شب چو بر آيد از افق همنفس ستاره ام

دختر دشت دورم و بسته به سر حرير سرخ

پيرهنم زمردين سبزه تازه ياره ام

بر سر من فشانده زر دست زمين و آسمان

شبنم پاك خويش را ساخته گوشواره ام

فكر عبث مكن كه من هيچ كسم در اين جهان

يا كه در اين كرانه ها هيچم و هيچكاره ام

دست به دست داده اند آتش و باد و آب و خاك

تا كه شود ز نو عيان زندگي دو باره ام

كوله به دوش خويشتن دارم و همچو كوليان

در گذر از هزاره ها در سفر هزاره ام

در گذر از بسي خزان قامت من شكسته شد

باز ولي به هر بهار فاتح سنگ خاره ام

از دل خاره خوش خوشك سر به در آورم كه آي

اهل زمين بهار شد سوي خودم اشاره ام

بهر خدا بگو مرا حيف نبود گر نبود

بر سر صخره ها به رقص قامت خوشقواره ام

مرگ مر انهان كند زندگيم عيان كند

بين دو دست ناشناس جنبش گاهواره ام

پر شود ار هواي خوش سينه تو چو دشتها

فهم كني اگر «وفا »معني استعاره ام

(106) « غزل مشهدي! و تقديم به دكتر مسعود عطائي»

آخ كه مخم يه نصف شو تو او چشات شنو كنم

خسته برم تو علفاي مژگونت خو كنم

گرت بشم و غبار برم جا خوش كنم رو بر و روت

باد بشم و تو او گيسات بتازم و هو و هو كنم

بارون بشم رو او لبا قطره قطره هي بچكم

بوس بزنم او لباره بوساره از نو نو كنم

يكي دوتا نه يه خرمن سبز شده رو او لبا

مو رعيتم همه رو مو مخم يه جا درو كنم

مجري نازه بي پدر آخه يه شو ازبك مرم

تا بتونم اون همه ناز ره يه دفه چپو كنم

از بسكه اين دل ديونه هي گر و گر منه برت

مگه كه اين ديونه ره بگيرم و بخو كنم

چو انداخته رقيب مو دگه موره دوس ندري

چشات مگه دروغه اي خرم كه گوش به چو كنم

آخ چي مشه كه يه شبي ولو بشي كنار مو

آخ چي مشه خدم ره يه شو كنار تو ولو كنم

دنيا دو روزه ناز مكن تا كي مث يه بزغله

در مري و پشت سرت مو هي بدو بدو كنم

به مو مگن برو يره ولش كن اي دختره ره

جونم بسته به اي گيسا ، «وفا»چطو برو كنم

(107)

دف زن اي دف زن كه تا من كف زنان

ره گشايم زين كران تا بيكران

دف زن اي دف زن كزاين پيرانه تن

خسته شد جان وقت آن شد تا به جان

گام بنهم زير و بم بر ضربه‌‌‌ ها

تاكجا آنجا كه بتوان شد وزان

همچو بادي بر سر شاخ درخت

يا چو شاخي در نسيم شب خمان

همچو مهتابي فرو ريزان درآب

يا چو آبي ماهتاب آجين روان

چون شراري شعله زن دركوهسار

يالهيبي در دهان آسمان

دف زن اي دف زن كه اينك زندگي

زير دندان زمان چون استخوان

ميشود پالوده تا خون و عصب

همچو لاشي در هياهوي سگان

دف زن اي دف زن كه دارم برهه‌اي

از مكان درپا و مشتي از زمان ــ

و دلي كز ضربه هايت زير و بم

لرزه گيرد پاي كوبد دف زنان

همچو دريائي كه از تنبور باد

نعره خيزاند زدل كف بر دهان

يا چو توفاني كه بر درياي مست

پيرهن دراند و گردد نوان

دف زن اي دف زن برآور ناب ناب

جان ما را كو به زنجير گران

در يكي ژرفاب در كام نهنگ

بسته گرديده‌ست مرواريد سان

ما كه فرداحس بي جسميم ناب

در حضور بي نشان بانشان

ازچه پيش از آن«وفا» عريان و ناب

ناشويم از خود برون چون جان جان

(108)

اي نسيم سحري تا گذر خسته دلان

بگذر وز نفس صبح شميمي برسان

شب سراپرده‌ي وهم است و خيالات عبث

كو سحر تا بدرد پرده‌ي اين وهم گران

دير و دورست خدايا كه گرفتارانيم

در بسيطي كه درآن لشكر كوران و كران

بر نگاه و نفس و نور و نوا مي‌تازند

پاي كوبان به تر و خشك چو خيل تـتـران

خنده‌و گريه‌ام آميخت به هم تا كه زدم

حلقه برخانة ويرانة باطن نگران

از شرار سخنت جامه دريدند «وفا»

بزن اي مطرب شوريده كنون جامه دران

مگر از جيب شب تيره برآرند شرر

شيرمردان جگر سوختة شعله وران

(109) «براي حميد اسديان»

«عارف» زبازي چرخ، چندين مباش غمگين

كو راست شوخ چشمي از شيوه‌هاي ديرين

هر پرتوي كه تابد از هر ستارة دور

با آه خسته‌جاني همسايه آست و آذين

بر اين غبار چرخان هر شب زخون فرهاد

گرم است خواب خسرو تلخ است كام شيرين

بر اين حباب هذيان از آرزوي بابك

بسيار گشته رنگين با خدعه خوان افشين

در بادها گذشتند بسيارها و گشتند ـ

پنهان به خاك و رؤيا با تيغ و با تبر زين

زآنها روايتي ماند درهم چنانكه نتوان

دانست اين كه بوده ست يا آن دگر كدامين

فصل گذشتن توست بينيم تا چه سازد

ايام با تو اي دل اي يادگار برزين

بر لب مرا دعائي‌ست امشب «وفا» زاميد

شايد كند عنايت بر چرخ مرغ آمين

(110)

مرا اي باد شبگيران ببر تا سرزمين من

كه تا يك لحظه برخيزد غم از قلب غمين من

گذشت ايام و آمد شام و با يادش سرآمد عمر

به سر شد در فراقش داستان كفر و دين من

چو تيري از كمان جستم ز انگشت قضا اما

ندانستم كز اين خيزش چه باشد در كمين من

مرا زآبادي غربت چه حاصل اي خوش آن ويران

كه در اقليم آن باشد جهان زير نگين من

در اين عالم كه هر طرحش جهاني سر به سر موجست

خدايا چون كند چشم و نگاه خرده بين من

فلك مي پرورد در موج خون تقدير را گوهر

من اما در خيالي خوش كه او گردد قرين من

«وفا» در تيرگي طي شد جواني تا مگر تقدير

برافروزد چراغي را به شام واپسين من

(111)

هلا آفرين آفرين آفرين

بر آن مه جبين مه جبين مه جبين

كه از هر طرف هر طرف هر طرف

مرا در كمين در كمين در كمين

دلا سرخوشم سر خوشم سر خوشم

كه از او غمينم غمينم غمين

چه غم گر وصالش وصالش وصال

مرا با فراقش قرين شد قرين

من از عشق مستم چه وصل و چه هجر

من از عشق مستم چه مهر و چه كين

جدا شد زمن ، من ولي تا ابد

به مهرش عجينم عجينم عجين

زكف داد گنج مرا ليك من

نشاندم به دل گنج او چون نگين

خدايا «وفا »كي از او دل كند

من اهل زمينم زمينم زمين

(112)

كجائي اي تو به عالم انيس مجلس من

فروغ سينة من همزبان و مونس من

تو رفته‌اي و جدا از تو در دل شبها

به‌غير خون جگر نيست در مجالس من

خبر زعشق ندارند و عاشقان كه به عشق

ز كيمياي وجود تو شد طلا مس من

حديث مالك و مملوك نيست قصة ما

به عشق بوده‌اي اي نازنين مدرس من

ز تند باد فراقت خراب و ويرانم

مگر كه باز شود مهر تو مهندس من

تو نيستي و خيالت به هر سپيده و شام

نميرود زدل اي نازنين موسوس من

«وفا» ز بازي دوران مپوش چشم كه باز

شودكه بشكفد اندر بهار نرگس من

(113)

برجاست تا به وادي حيرت غبار من

دانم كه با غم است قرين روزگار من

عمري گذشتم از دل توفان به راه عشق

بيگانگي ست حاصل و فرجام كار من

دل‌تنگ نيستم، مگر از دل كه شد به باد

از او تمام هستي و دار و ندار من

با او من آن ستارة شوريده ام كه گشت

بيرون زراه و رسم خلائق مدار من

زين‌رو عجب نبود كه در اين افق نديد

حتي نگار و مونس من اعتبار من

من‌آن گلم به كوه كه وحشي دميده‌است

دورست آه زين چمنستان تبار من!

با اين همه خوشم كه به بزم شما دمي

گرمي دهد به سردي دلها شرار من

تنها ترين به خاك توئي اين زمان «وفا»

فرياد رس مرا به جهان كردگار من

(114)

بيا گل من به منزل من

كه شوق تو دارد اين دل من

توئي زجهان عيان و نهان

تمام ثمر و حاصل من

به موج گران به تيره شبان

تو كشتي من و ساحل من

تو ساغر من تو بادة من

تو نقل من و گل و هل من

كجا بروي زدل كه توئي

به هر گذري مقابل من

«وفا»نرود زدل كه سرشت

خدا به محبتش گل من

(115)

1غير دل خسته كس نيست مسيحاي من

كيست خدايا بگو مرا مريم عذراي من

ديشب و امروز رفت در غم او بر صليب

تا چه نمايد مرا چهرة فرداي من

باد به كف ميروي منزل پايان كجاست

اي دل شوريدة باديه پيماي من

نيست گناهي كه نيست در همه عالم مرا

منزلي و مقصدي بهر تمناي من

هر كه مرا ديد گفت خرقة ما را بپوش!!

غافل از اين كاين جهان در خور شولاي من ـ

نيست و حل ناشده مانده معماي من

در خور گوش كسان بانگ تو نبود«وفا»

به كه بماند غريب يكسره آواي من

(116)

«اين غزل به صورت ترانه با نواي خانم مرضيه

و آهنگي از طاهر زاده اجرا شده است»

چه بگويم كه چه كرد آن سر زلف شكن شكن

به كه نالم كه چه از او زجفاها رسد به من

من بيدل شب غربت به كجا رو كنم بگو

مگر اندر شب زلفش به شبي من كنم وطن

نه ز زلفش من بيدل به شب اندر نشسته ام

چه بگويم ز لبانش زرخانش وزآن دهن

چو بخندد بشكوفد به رخانش به باغ گل

به دو چشم من غمگين گل و نسرين چمن چمن

چو خرامد بخرامد به كرشمه به خانه ام

غزلي يا كه غزالي ز ديار ختن ختن

نشوم من به نصيحت دگر از او جدا «وفا»

مگر آن دم كه شود جان ز جفايش جدا ز تن

(117)

زازل تا به ابد كاش شبي بود و درآن

چشم من بود به بالاي تو اي مه نگران

خبري يافته‌ام از رخ و حسن تو، مرا

منگر خاك نشين گذر بي خبران

به جهان از سر سوداي تو شد از كف من

سود و سرمايه، درنگي كن و اينگونه مران

كمر از عشق تو بر بستم وديگر ندهد

دل ما را طربي عشوة سيمين كمران

بي تو اي چشم و چراغ همه عالم چكنم

عالمي را و هرآن گنج نهان را كه درآن

اي بسا بي تو مرا شب به سحر آمد و باز

بي تو بودم من شوريده دل از بي سحران

مطربا وقت زكف رفت و برفت آن دلدار

بزن از بهر خدا بهر «وفا »جامه دران

(118)

دل من خوشگل من! سبزه و برگ گل من

مي من ساغر من روشني محفل من

شهد من شكر من ناز من و نازك من

مشك من عود من و نقل و گلاب و هل من

پر زعطري تو وشوري تو و شيريني و تند

دارچين و نمك و پونة من فلفل من

چكنم باتو كه آساني اين دور حيات

توئي و از تو بود خوشگل من مشكل من

ميرود كشتي دل هر طرفي باز توئي

بخدا مبداء من مقصد من ساحل من

پر و بالم توئي و بسته زتو بال و پرم

عاشقي كو كه كند فهم من‌ و مشكل من

همة عمر «وفا» گشته به توفان سپري

گر نبودي تو چه بود اي دل من حاصل من

خوشم از مشكل خود كاب و گلت اي گل من

شده آميخته با اين دل و آب و گل من

(119)

ز چشم اشك و زدل خون و ز ابر نيمه شب باران

چنين باشد به سودايت شب و روز گرفتاران

سيه شد روزگار من زچشمان سيه كارت

سيه كاري اگر اين است خوشا جور سيه كاران

حديث سوز و ساز دل زچشم خسته ام بشنو

در آن آتش پس از آتش دراين باران پس از باران

به تيغ و خار مي پويد دمادم قلب خونينم

چه سود از هرچه گلريزان چه سود از هر چه گلباران

به فتواي تو اي زاهد گنه گر عاشقي باشد

خوشا دوزخ خوشا آتش خوشا خيل گنهكاران

شرر با خامه كي سازد وگرسازد « وفا» نقشي

بزن در شعر خود از او شرر خيز و شرر باران

(120)

مهتاب سرد ميگذرد بر رخان تو

خاموش گشته است به شب چشمكان تو

آن چشمكان كه كندوي خورشيد شهدهاست

در زير شعله‌ي سيه زلفكان تو

با آه گرم خويش به ژرفاي ماهتاب

ياقوت ماه و مستي رؤيا لبان تو

يا پاره هاي آتش آن بوسه ها ي من

سوسو زنان به نيمه شبان دهان تو

آن بوسه ها كه بر لب تو شعله زد زعشق

وز آن به رقص جان من آمد بجان تو

وينك خموش گشته و بر سنگ چين خويش

استاده است خسته و خامش شبان تو

غمگين از آنكه ميگذرد ماهتاب سرد

بر لحظه هاي خفته و سرد رخان تو

تو خفته اي و مي زند از اشك خود «وفا»

نقشي به روي خويشتن از داستان تو

(121)

شب درآمد چو شمع سوزان شو

ناب شو آفتاب عريان شو

پيرهن را رها نمودي و تن

با تو مانده‌ست، تن رها، جان شو

دود شو دود گرم خاطره‌ها

به نگاهم برآ و رقصان شو

جام شو باده باش مستي شو

گاه رؤيا و گاه هذيان شو

گيسوان را پريش كرده چه سود

همچو گيسوي خود پريشان شو

در ميان هزار شعله ي راز

سايه سان آشكار و پنهان شو

تيره تر شو چو شب چو سايه چو وهم

شعله شو شور شو درخشان شو

دف و كف شو نوا و ناز و نياز

همچو رودي زقله ريزان شو

جان عصيان و شور گشته «وفا»

ز وفا جان شور و عصيان شو

(122)

گنج اين شهر است ناز و غنج تو

آن عتاب و آن خطاب و خنج تو

رنج را گويند پاداش است گنج

قسمت ما شد به عالم رنج تو

از تو ويرانيم اي گل چون شود

پر شود آغوش ما از گنج تو

اي عجب زآن باغباني كو بداد

سيب را پيوند با نارنج تو

جام بر دست تو بر شد ، اي دريغ

زهد ما شد بر سر آرنج تو

چون شود گر بر «وفا» يك امشبي

سايه اندازد دمي سيرنج تو

(123)

بيا و جامه بسوزان و گيسوافشان شو

ميان مردم چشمم برقص و عريان شو

سزاي چون تو مهي نيست در خسوف شدن

برآ ز ابر و چو خورشيد صبح رخشا ن شو

درون موج جنون شعله زن در اوج جنون

چو سايه گاه پديدار و گاه پنهان شو

دلم شكسته‌ و لب بسته‌ام به خاموشي

غريو و غلغله شو جان جان عصيان شو

نه‌آسمان نه زمين نه افق نه چشمه نه موج

تو چشمه شو تو افق ، آسمان بيابان شو

ز ساحلي كه درآنم به سوي لجه و موج

به بادبان دل خسته دل تو توفان شو

مرا تمام طبيعت به رقص توست عيان

مرا تمام طبيعت در اين غمستان شو

جگركباب دف و چنگ و ناي و تنبورم

ميان پردة اين پرده‌ها خروشان شو

چه مي‌شد ار كه زمين سر به سر مرا تن بود

كه مي سرودمت اي جان برآن تو رقصان شو

چه مي شد ار كه فلك بود مطربي تر دست

كه مي سرودمش اين رقص را به فرمان شو

بيا به زلزلة رقص كوليانه «وفا»

غنيمتي شمر اين شور و حال و ويران شو

(124)

در عالم خيال خوشم با خيال تو

وندر خيال با تو و آن خط و خال تو

بگشوده ام دريچة رؤياي دور دست

شايد رسد ز راه نسيم شمال تو

وز موي مشكبوي تو عطري بياورد

در آن شميم رنگ خيال جمال تو

اين حال ماست اي گل من يكزمان بگو

چونست در كشاكش ايام حال تو

روز و شبت چگونه سفر مي كند گلم

ماهت چگونه مي گذرد نيز سال تو

خال لبت نگشته فراموش ما بگو

چونست حال آن لب و احوال خال تو

چون كار جمله خلق جهان بت پرستي است

ما بر گزيده ايم به عالم مثال تو

از قال و قيل مدعي سخت دل نگشت

يك دم خمش به سينه من قيل و قال تو

ليموي حور و لعل پري زآن شيخ شهر

سهم «وفا» لبان تو و سيب كال تو!

(125)

«غزل مشهدي»

بازدره با دو تا ابروش موره شمشير مزنه

كاشكي شمشير! مژگونش داره هي تير مزنه

توي اون چادر و چاقچور سيا ، آخ! بر و روش

طعنه بر ماه شب چارده به شبگير مزنه

دهنش غنچه لباش آلوچه ترشه دندوناش

وقتي اون غنچه مشه گل صدف و شير مزنه

توي ته‌پل‌محله ، جون همو امام رضا

همه ره ديوونه كرده داره زنجير مزنه

آي مسلمونا مگه وقت نمازه كه دلم

داره با ديدن اين دختره تكبير مزنه

بدل وامنده گفتم مكن اينقدر جير و وير

ولي تا پيدا مشه دختره آژير مزنه

نه دگه اين دل مو دل نه ويالونه كه هي

توي صحن حرمم هي زبر و زير مزنه

آخدا داره «وفا» از غم اي ورپريده

شعر پر غصه مگه حرفاي دلگير مزنه

(126)

ميا مرو توچنين از برابرم اي ماه

كه جان مست مرا سوزد آخر آتش آه

چنان به ناز گذر ميكني تو از نظرم

كه پيش چشم نيالودگان خيال گناه

كدام شهر چنين پروريده‌ات با لطف

زنغمه‌هاي غروب و ز نقره هاي پگاه

ز آبنوس و گل و شعله و ستاره و شور

ز راههاي مه‌آلوده در شبان سياه

كه عشق ره سپرد آندر آن به تنهائي

وعقل در شكند آندر آن سپاه سپاه

دوباره آمد و بگذشت و من ندانستم

«وفا» كه آه گذر كرد از نظر يا ماه

(127)

مائيم وآرزوئي در اين شب گجسته

طي كرده راهها را تلخ و شكسته بسته

هرجاكه قلعه‌اي بود بر در زديم سر را

اما دريچه‌ اش ماند بر ما هميشه بسته

هرجا كه چشمه‌اي بود زانو زديم و ديديم

خونست خون سوزان از سينه‌اي شكسته

يارب اگر كه مانديم در ره شكايتي نيست

باري رعايتي كن بر خصر پي خجسته

تا ره برد به مقصود زين راه بي عطوفت

وندر پي‌اش برآيد گلبانگ خلق خسته

در پرده‌هاي پيدا پيدا نشد حقيقت

بشنو «وفا»حقيقت پنهان و جسته جسته

(128)

نيست در شهر كس از دست غمت آسوده

نيست آسودگي و عشق قرين تا بوده

اين چنين كز رخ تو ريخت ملاحت بردل

تا ابد هست دل ما به نمك آلوده

تلخ كامم من و خون مي خورم و ميبينم

اين همه شكر سوده به لب نا سوده

وصل يا هجر مرا عشق تو خاموش نشد

بجز اين هركه ترا گفت غلط فرموده

هرچه گويند بگويند مراليك حيات

بي تو و گرمي عشق تو بود بيهوده

سخن از عشق چه گويد كسي آنكو در هجر

نه دمي سوخته يارب نه دمي قرسوده

كاش اين مدعيان را چو «وفا»مي گرديد

اي خدا دل به مي عشق دمي آلوده

كس سر بي خبري شاد نمي آزردند

دل ما را به شب روز چنين آسوده

(129)

برآمد از افق سرد آفتاب سياه

دو ديده باز كن اي مهربان ز خواب سياه

نه بيدليم و نه ترسان اگر چه روز شكست

در انتها به نمكزار اين سراب سياه

زمانه چون به من و ما نمي‌شود محدود

ز رطل تلخ به ساغر فكن شراب سياه

پس آنگه اي مه طاغي به رقص عاصي خود

به زلف تيره بيانداز پيچ و تاب سياه

كه تا زژرف غم من ترانه ام خيزد

چو آفتاب به پيكار آفتاب سياه

غمت مباد «وفا» تيغ پر شرارة صبح

برآيد و بدرد عاقبت حجاب سياه

(130)

اي روي مشكفام تو رشك هزار ماه

وي موي مشكبوي توروح شب سياه

جامم بده خراب كنم همچوچشم خويش

كاينك به غيرعشق توأم نيست هيچ راه

شب دير و دورآمد و صبحي نشد عيان

شايدزچاك جيب توام بردمدپگاه

ساقي فداي ساغروساقت بريز مي

كزدردهوشياري خودگشته ام تباه

مي ده به اعتماد،كزين پس به موي تو

مارا زباده نيست دگرقصد انتباه

عشق است و مستي است مرا كيش تا به‌كي

درزهدخشك همدم و همرازاشك وآه

عمري ززهد ديده ببستم زچشم تو

صدشكرزآنكه سوختي آن را به يك نگاه

جنت ازآن شيخ و مرا آستان تو

كاندركرانه‌اش منم‌آن كمترين گياه

بگذارتاكه شيخ بنالد به ذم عشق

تاآن دمي كه بشكندش بيضه دركلاه

درراه عشق سوخت «وفا» كفر و دين خويش

اي بت زلطف باش مرا آخرين پناه

(131)

قدح از باده و گل پركن و جامي در ده

ساقيا صبر بسوزان و مرا ديگر ده

آتش افروز و گلاب آور و نقل و گل و هل

نقل ما را ده و آن عود برآن آذر ده

مطربا مست شو آنگاه بزن پنجه به ساز

وز جگر نغمة ماهورو سپاهان سرده

خسته‌ام زين همه تاريكي و اين ثقل گران

تو بخوان و بنواز و دل ما را پرده

تا به كي باده به خم گل به چمن صبر كنند

كن هياهوئي ومنشور بشارت درده

عشق را سكه سالاري و پيروزي زن

قدحي تازه به رندان بلند اختر ده

در شب تيره «وفا» با گهر نظم دري

آن كه را هست به سر شور سحر ساغر ده

(132)

«تپيدنهاي دلها ناله شدآهسته آهسته»

طريق يك شبه صدساله شدآهسته آهسته

هرآن خوني كه بر هر دشت و صحرائي چكيد اي دل

به خاموشي نگه كن لاله شدآهسته آهسته

نم اشكي كه ما را بود بر مژگان خونالود

زآه پر زآتش ژاله شدآهسته آهسته

دريغ آن آينه كو بود جام صدق گيتي بين

جمال خويشتن را واله شدآهسته آهسته

چه شد درياي آبيگون من يارب دراين توفان

بگوآخر چرا خونچاله شدآهسته آهسته

شگفت از ابر پر باران كه اندر روزگار مرگ

زمين مرده را غساله شدآهسته آهسته

مگو از عشق كان معشوق فخر عاشقان آخر

ز اجبار زمان دلاله شدآهسته اهسته

«وفا» خاموش كز آه تو ماه نيمه شب ديگر

بر اين دشت غمين درهاله شدآهسته آهسته

(133)

كيست مگر من دراين وادي بي راه و ماه

مومن بي مسجد و صوفي بي خانقاه

هركه به بيراهه رفت گم شد و در حيرتم

زآنكه مرا عاقبت گم شده در راه راه

اي دل ازين افت و خيز زين همه سوز و ستيز

نيست تو داني مرا قبله سوي نام و جاه

عشق ز سوئي رسيد جمله دل و جمله جان

عقل ز سوي دگر با علم و با سپاه

بين دو درياي ژرف تشنه جگر مانده ام

زين همه غربت مرا چيست مگر اشك و آه

عمر گذشت و به ره قسمت من نيست جزـ

چاه و درآن چاه نيز، چاه و درآن نيز چاه

يارب ازآن رو كه خود هيمة اين آتشم

چون بنهم سر بر اين قبله گه از انتباه

آه زصدقي كه زد ريشه به ترديد و شك

پرتوي اي مهربان در بگشا اي پناه

ميرسدآيا دمي كز فلق معرفت

شعله زند نور عشق چهره گشايد پگاه

درد من اي دوست نيست زان دوغزال سياه

از غم تفسير عشق روز «وفا» شد سياه

(134)

دل در غمت محاط است مه در ميان هاله

جز اين چه گويمت در آغاز اين رساله

گاهي زديده اشكي گاهي زسينه آهي

يعني وزيده بادي از ابر ديده ژاله

اقليم عشقت اي دوست هست آنچنان كه بوده

يعني نگشته يادت مشمول استحاله

خوش باش در زمانه بي تو كه بي تو مائيم

دمساز كنج خلوت همسايه با پياله

نوميديم مبارك زين پس كه گشتم‌آگه

در چرخ پنبه در گوش بيهوده است ناله

ما را «وفا» از آنكو، ما را به شعله افكند

بر دل ملالتي نيست با ايزدش حواله

(135)

گسسته برف و به هم سبزه زار پيوسته

شكفته آتش آلاله‌هاي نو رسته

به گرگ و ميش، اگر چند نوز مي رخشد

فروغ ديده‌ي چندين ستاره‌ي خسته

ولي به چشم كبوتردرآسمان سحر

به اوج دشت فلق مي تراود آهسته

نگاه! آتش زرتشت مي دمد بشكوه

به رنگهاي غزلخوان و شاد و شايسته

ز تيغ كوه يكي رود روشن رنگين

به لاجورد افقهاي دور بنشسته

گذشت دور زمستان رسيد دولت گل

به جاي بانگ مؤذن زاوج گلدسته

نشست مرغك خوشخوان و نغمه‌ي تكبير

در آسمان سحر در «مليح بشكسته»

گشود بال و پر اندر هواي پاك بهار

به هر كرانه و بر هر دريچة بسته

ز روي مهر به منقار كوچك و رنگين

ترانه خوان شد، با تقه هاي پيوسته:

ـ خداي خاك و خلايق بزرگ باد و كسي

كه در طريقت آزادگي ز خود رسته

بهار جمله نثارست و نو شدن اي دل

خوشا دلي كه به اين راز سبز ره جسته

خوشا دلي كه به باران صبح عيد( وفا)

به غير عشق شد از هر تعلقي شسته

(136)

لب شيرين تو تلخ‌است مگر مي زده‌اي

گو كه با كي زده‌اي باده ،بگو‌ كِي زده‌اي

سردي جان من ازآتش ياقوت تو سوخت

فروديني تو كه صد شعله بر اين دي زده‌اي

آه از آن خال به زير لب گرمت كه از آن

طعنه بر شوكت و بر گنج جم و كي زده‌اي

حاجتي نيست به مطرب كه‌تو از حسن كلام

شعله بر عود و شرر بر جگر ني زده‌اي

شده‌ام مي‌زده از ميكدة لعل خوشت

تو كه خود ميكده‌اي گو به كجا مي زده‌اي

هي بگوئي كه نيم مست و به هر بوسة تو

گويمت دور زچشمان «وفا» ، هي‌ي‌ي! زده‌اي!

(137)

هنوز هم بهانة مني

سرود عاشقانة مني

هنوز هم اگر چه بي توأم

تمام شب به خانة مني

هنوز هم در اين سكوت سرد

تو آتش و زبانة مني

هنوز هم اگر جوانه اي

زند دلم ،جوانة مني

تو آن حضور غايبي مرا

كه عطر آشيانة مني

به هر سفركه ميرود«وفا»

تو آخرين كرانة مني

هنوز هم بهانه مني

سرودعاشقانة مني

(138)

«اين غزل به صورت يك ترانه با صداي خانم مرضيه

و آهنگي از محمد شمس اجرا شده است»

سر ميزند دوباره خورشيد مهرباني

در پرده‌هاي صبحي زرتاب و پر نياني

طي ميشود خلائق فصل فراق و فرقت

در ميرسد به شادي ايام همزباني

اي سالخورده ميهن از گردش زمانه

بينم ز سر بگيري بار دگر جواني

زآن‌رو كه زنده مانده ست در خون مردمانت

سوداي رادمردي آئين پهلواني

اي سالخورده ميهن بينم به هر كرانت

آينده را غزلخوان در كار گلفشاني

زيرا به رهگذار بسيارها مصائب

سرو غرور قدت يك دم نشد كماني

اي ظالمان زائل . بانگ « وفا» جز اين نيست

بالله كه در زواليد مائيم جاوداني

(139)

بيا امشبي را نما آشنائي

رها كن ره و شيوة بيوفائي

تب آلوده‌ام كو طبيبي كه داند

زبان مرا تا نمايد دوائي

تو گوئي كه ديگر به عالم نباشد

در اين روزگاران چو من مبتلائي

نه در اين ره دور ديگر رفيقي

نه ديگر زجائي صدائي زپائي

نه در دور دستان چراغي و شمعي

نه بر آسمان پرتوي روشنائي

خموشست و تاري ره از كاروانان

خدايا خدايا! غريو درائي

«وفا» را خدا را غمينم غريبم

« دلم خون شد از غصه ساقي كجائي»

(140)

از اين تنگي دلم خون شد خداي من فراخائي

از اين ديروز دلگيرم برآور راه فردائي

ز هر دشتي سفر كردم به هر راهي گذر كردم

به هر گامي نديدم جز مسيحي بر چليپائي

نديدم همزباني تا بگويم قصه خود را

نماند تا غمم بر دل بياور سنگ خارائي

طرب مرد و تعب آمد شبي از بعد شب آمد

در اين شام تعب نامد دگر گلبانگ هي‌هائي

نماند تيرگي بر پا نماند خامشي برجا

رسد روزي كه هر نائي شود توفان آوائي

بيا ساقي شرابي خوش در اين آوار شادي كش

بزن مطرب به دف دستي كه كوبم بر زمين پائي

در اين قحط‌المحبت بس «وفا» بعد از وفات تو

سرودت را به سرمستي بخواند سرو بالائي

(141)

روانم با دل شيدا به هر جائي به هر كوئي

به دنبال تو ميگردم به هر سوئي به هر روئي

نباشد غير آه من اگر برآسمان ابري

نبيني غير اشك من اگر بر اين زمين جوئي

زكف شد دين و ايمانم از آن ساعت كه خم گشتم

به زير سايه موي تو در محراب ابروئي

ترا جويم ترا گويم ترا خوانم ترا بويم

به هرجائي به هر نامي به هر بانگي ز هر بوئي

در اين شام سيه اي جان اگر بيني كه پيدايم

هنوزم شمع رخسارت زند در سينه سوسوئي

خرابست اين سكوت‌آباد مگر غوغاي عشقي نو

بگوش خفتگان ناگه در اندازد هياهوئي

«وفا» از هفت شهر عشق گذشتي عاقبت اما

به خاكستر در افكندت طلسم چشم جادوئي

(142)

عاقبت نيم شبي مست زره مي‌آئي

كه مرا خانه به ماه رخ خودآرائي

اي‌خوش‌آندم‌كه چوخورشيدسحرخالص وپاك

گره از جامة سالوس و ريا بگشائي

عشق را باز صلا در دهي و تقوا را

خاكي از حيطة ادراك به سر فرمائي

چيستي اي كه به ديروز ازل زاده شدي

ليك تا شام ابد نقش رخ فردائي

خيز و از رطل عتيق ازليت بركش

جامي و اي بت من رقص كنان بالائي

بنما ديدة ما را و به مستي در ريز

عطش عشق مرا شعله فشان مينائي

تا در اين غمكده از راز نهان دل خويش

رستخيزي كنم و واقعة كبرائي

زين سپس باد حرام ار كه به دنياي سخن

گردد اي عشق مرا بي تو سيه طغرائي

بندة كوي تو اي عشق شدم زآن سحري

كه نمودم ز لبش رقص كنان يغمائي

روزگار ار چه «وفا» نيست موافق صد شكر

كه به سر مانده ترا عطر خوش رويائي

(143)

دريغ از درد شيدائي در اين اقليم تنهائي

كه نتوان زد دمي درآن مگر با قيد رسوائي

چه كردي اي دل بيدل تو با من كاندر اين منزل

كه گشتم حيرت انجامي نه دنيائي نه عقبائي

تلاطم در تلاطم شد ترا تقدير و زين تكرار

چه غافل وار از كف شد مرا ايام برنائي

خدايا گر گذار افتد مرا روزي به كوي تو

گريبان چاك خواهم زد به دامانت زشيدائي

زتو جز نقش رويايي نمانده بر دل و اي دل

نماند كاش در عالم ز ما جز نقش رويايي

«وفا» غارت شدي يكسر ترا بيهوده ننهادند

ز روز اول زادن نشان و نام يغمائي

(144)

تو نازنين منستي و روح ناز جهاني

هرآنچه هست زخوبي در اين جهان به از آني

نه آرزوست به دل، كارزو تمامت دل شد

مگر زبعد شبي اين چنين سپيده دماني

رسد زراه و بيائي زراه و سر بگذارم

به شانة تو و گريم ز شوق وصل زماني

مگر به عشق، نباشد مرا تحمل عالم

جز اين مبر به دل من تو هيچ وهم و گماني

هزار تير جفا بر دلم زدند و در اين دل

تو اي كبوتر زيبا هنوز در طيراني

«وفا» زعشق چه گوئي كه شرح عشق نگنجد

به هيچ شعر و سرودي به هيچ لفظ و بياني

(145)

نه ساقي نه مطرب نه باده نه جامي

نه شادي نه شوري نه سوري نه كامي

نه با مهر ديگر درودي به صبحي

نه با ماه ديگر سلامي به شامي

خموش است ديگر مرا آنچه بينم

نيايد، نخيزد، نرويد پيامي

چنان خامش اندر خموشم كه از دل

نيايد به لب موج شوق كلامي

يكي خوابگردم در اين هوشياري

كه او را نه ننگي ست ديگر نه نامي

زهردام بگريختم ديدم آخر

كه هستي من گرد من بود دامي

چو محصور اين منحني هستي اي دل

چه عصيان،كه در هر طريقت غلامي

به جوش جهان سوختم اي زمانه

ز من بگذر و دام بر نه به خا مي

چنان گشت غارت ،« وفا» را دل و جان

كه با او از آن پس، نمانده مرامي

خدايا به درگاهت ار بي مرامان

توانند نالند از من سلامي !

(146)

به درد خويشتن خوكن كه پيدا نيست درما ني

خرابست اين جهان درياب در اين ويرانه ويراني

مجو سامان كه سامانت همان باشد كه سودا را

يقين آري كه تا پايان نيابي هيچ ساماني

نه از آغازي اين رفتن ترا آغاز شد اي دل

كه اين ره را به فرجا مي بود انجام و پاياني

رويم از كوه تا كوهي رويم از دشت تا دشتي

وزآن پس از بياباني به خاموش بياباني

تو خود را از جهان داني جدا ، اما چو از اوئي

به آزادي و عصيان هم به تسليم و به فرماني

تو اين ابري تو اين بادي تو اين خاكي تو اين آبي

همين آتش همين باران همين دريا و توفاني

درون خويش ميپوئي ازل را تا ابد برخاك

ترا اين راز كردم فاش اگر از راز داراني

ترا گر پرورد عالم مشو مغرور غافل وار

كه بر قلبت نهد فردا ستون و سقف ايواني

ولي گر بي نيازي را بگيري دست بر دامن

نباشد غم كه مي بيني تو هم ايني و هم اني

چو شبتابي بر اين ظلمت دمي رخشيم و ميرخشد

فراز راه ما ما را مه و مهري و كيواني

«وفا» در خوابگردي ها گذشتي چون ز بيداري

نگار شعر را ديگر تو از آئينه داراني

( 147)

دف است و كف، شب و شمع و شراب و بزم نهاني

در ابتداي شب شيب و انتهاي جواني

نهاده سر به بر ساز خويش مطرب و پيداست

كه گشته يكسره در موج شور غرقه و فاني

در ابتداي شب او مي نواخت ساز و كنون ساز

نوازدش به نوازش چنانكه افتد و داني

حديث چشم خوشش گفت و آن لبان كه به رشكند

از آن دقايق مستي از اين عقيق يماني

بپاي خيز و برافراز قامتي و بر افروز

شراره اي كه از آن آتش دلم بنشا ني

هواي زهد ندارم بريز باده به ساغر

كه با كرشمه و شعري دهيم باز نشاني

خداي را به جهاني كه اندر آن اثري نيست

ز سر بريدن دل با فريب لفظ و معاني

برقص و زلف بر افشان كه در زمانه چنين خوش

نبوده است كسي را عليه شيخ تباني

چنين كه مومن مسكين ز كفر زلف تو لرزد

گمان برم كه نماند به تخت بخت زماني

زحكم زلف تو در مانده است و فتوي چشمت

به فتنه افكند آخر به چشم شيخ جهاني

بيامدند و برفتند زاهدان و بمانده است

حديث چشم تو بر جا و ابروان كماني

زكفر زلف تو زاهد اگر بدر ببرد جان

از اين غزل نبرد جان «وفا» به هيچ زماني

(148)

چشم مست تو كجا شيوه آشوبگري

ز كه آموخت بگو با من و ني با دگري

چو شبي تيره سياه است و سيه تر زسياه

اي عجب ›آنكه از اين شب، شب من شد سحري

باز عاشق شده ام باز ندانم زكجا

به كجا مي گذرم در سفر در بدري

باز عاشق شده ام، در شب غربت زده سر

همچو خورشيد سحر دولت صاحب نظري

اي خوشا عشق خوشا عشق بيا عشق بيا

آنچه را مانده زدل شعله بزن كن شرري

من نخواهم دل و دل گر كه نسوزد نشود

يكسر از تاري و از سردي و از رنگ بري

خبري داد مرا عشق كه در ژرفي شب

صبح در روي تو بر خاست به صد جلوه گري

گر كه تقدير من اي دوست شب و در بدريست

اي من و چشم تو و در شب آن در بدري

عشق و آزرم نسازند «وفا» تا به ابد

تو بياموز از ان چشم سيه پرده دري

(149)

«غزلسرودي براي روزگار آزادي چه ما باشيم و چه نباشيم»

مژده! سر زد از البرز، آفتاب آزادي

شد قرين پيروزي انقلاب آزادي

دفتر ستمكاري بسته شد كه بنويسند

سرگذشت ايران را در كتاب آزادي

بر فراز دست خلق رطل مي به رقص آمد

جامها لبالب شد از شراب آزادي

پير و خسته شد اين تن، در طريق اين توفان

تا شود جوان جانم ، با شباب آزادي

بوسه اي بگير اي دوست، دشمني فرامش كن

كاين بود به نزد ما فتح باب آزادي

شعله اي بر افروزان ، هم به تخت و هم منبر

تا به تخت ننشيند، جز جناب آزادي

دوره خرد آمد دانش آشيان بگرفت

در وطن ، نگهبانش شد عقاب آزادي

مير و خان و سلطان ني گله فقيهان ني

رود ناب مي خواهم ني سراب آزادي

رو رهي دگر را زن اي حريف صنعتگر

آنچه را تو جوئي چيست جز طناب آزادي

زين سپس خدا هم نيست نزد من بجز شيطان

از لبش بر آيد گر جز خطاب آزادي

از سه ره خراب آمد ساقيا «وفا»امشب

هم خراب تو هم مي هم خراب آزادي

(150) «براي ب .بازول»

سالخوردي و هنوز از جمله زيبايان سري

سالخورد من هنوزم از جواني بهتري

كار شاعر چيست جزتقويم حسن مه رخان

گوش دار اي نازنين اي ماه سيما اي پري

دست نقاش زمان مغلوب حسن روي توست

زين سبب حسن تو كي كم گردد از صورتگري

از همه خوبان كه طعم چشمشان در چشم من

مانده، بالله يك سر و گردن مرا بالاتري

وز همه لبها كه بهر تجربت بوسيده ام

من نديدم چون لب تلخ تو شهد و شكري

وز تمام آن كرانهائي كه با لطف خدا

جان و تن افكند در موج گناهي لنگري

اي كران بيكران نايافته چون اين كنار

زورق جانم خليج غرقه در نيلوفري

چون حبابي بر سر موج عدم آئينه شد

جان من جان ترا و آبي اندر آذري

محو گرديد و «وفا» در آخرين دم خوش سرود

عاشقان را ارمغاني، نغمه اي، شعر تري

پايان

مثنوی گربه – اسماعیل وفا یغمایی

مثنوی گربه نامه.

تقدیم به تمام سگها و گربه های عالم

تتتت.jpg

اسماعیل وفا یغمائی
مثنوی گربه نامه را بیاد شعله رئوفی زن مهربانی که حامی گربه ها بود و با دویست گربه اش در آتش بیرحمی دین پناهان و وحشیگری سوخت باز میخوانیم
چند سطری بیاد شعله رئوفی به مقدمه اضافه میشود
***
اول دفتر بنام گربه ها
نی خدا نی انبیا نی اولیا
اول دفتر بنام آن عطوف
«
شعله» آن بانوی پر مهر و «رئوف»
دوستدار با وفای گربه ها
پای تا سر مهربانی و صفا
شعله بود و سوخت اندر شعله ها
رفت او همراه خیل گربه ها
نام او در قلبها جاوید باد
روی بام دل چنان خورشید باد
باش تا از او بیاموزیم ما
مهر ورزی بی تمسک بر خدا!
**
ای بسا حیوان کز انسان برتر است
گر چه نامش گربه و سگ یا خر است
ای بسا انسان که شیطان رجیم
زو گریزدتا کجا؟ عمق جحیم
ای بنی حیوان خوشا احوالتان
باد شادان قیل تان و قال تان
عر عر و عوعویتان پاینده باد
تا جهان هست این نواها زنده باد
من گمان دارم «میوی »گربه ها
هست بانگ «هارمونیکای» خدا
در یقینم چون سگان وق وق کنند
بی گمان شکر و سپاس حق کنند
من یقین دارم که بی واق سگان
بود کم، چیز قشنگی در جهان
یاد باد آن روستا ی پر طرب
بوی نخلستان و باد نیمه شب
نیم خفته روی آن بام بلند
ماه افکنده به روی شب پرند
کفتران گه گاه اندر بغبغو
همچو درویشان گرفته ذکر او
از کران «گرمه» گلبانگ سگان
غرقه در مهتاب تا استارگان
در طویله قوچ نرپف پف کنان
مرغها و جوجه ها در مرغدان
گاهگاهی عرعری از دوردست
از الاغی سر دماغ و شیر مست
از میان دشت آواز شغال
مرغ شب تا صبحدم در قیل و قال
روستائی مردمان، بی نامها
خفته معصومانه روی بامها
نی سیاست نی کیاست نی دروغ
نی حدیث مکتب و دین، کشک و دوغ
مردمان، همسایه با آئینشان
راستی و مهربانی دینشان
هر دری بر روی دلها باز بود
هر دلی با مهر هم آواز بود
یاد باد آن روزگاران یاد باد
روح آن سگها و بزها شاد باد
ای بزان و بره ها بع بع کنان
شادمان سازید گوش این جهان
ای بنی حیوان خوشا آئین تان
گر که دین دارید خوبا دین تان
گرشمایان را رسول است و خدا
بررسول و رب تان صد مرحبا
کو خداتان، گربه ها!تا در نماز
ایستم در پیش او با صد نیاز
از خدای این بنی نوع بشر
مانده ام در وحشت! آن هم مستمر
گشته آویزان میان آسمان
[
زین مثل ،بخشید من را ای خران]
همچو ایر خرفراز این زمین
وای بر ما از خدائی این چنین
جنب جنبان در میان آسمان
زیر تخمش اشک و خون مردمان
بر فراز کله ها از چپ به راست
هست در جولان خدایا! این خداست؟
در چپ اش! چپ های مومن در نماز
سمت دیگر راست ها دست نیاز
برده سوی آسمان ازقعر دل
ای دل من راست و چپ را بهل
هردوتا را بنده کردم تجربه
هر دوتا بالله ز جنس یک گهه!
خصم آزادی و شادی شعور
یار ظلمت دشمن یک ذره نور
دشمن آزادگی و زندگی
دوستداربردگان و بندگی
چون خدای هر دو صف واحد بود
بحث بیش از این دگر زائد بود
کبر او هموزن با احلیل فیل
در تنفر از جمال و از جمیل
چیست پیغامش بجزفریاد بیم
زین خدا بایست خوردن حب جیم
دائما انگشت تهدیدش بلند
مستمرا در پی دستور و پند
گر بگوزی تو بدون اذن او
نیمسوزی میکند در تو فرو
گر بشاشی بی که استبرا کنی
باید از خشمش بسی پروا کنی
دوزخ او صبح تا شب شعله ور
اندرو سوزند با هم خشک و تر
پایه های اقتدارش دوزخ است
گردن او با چنین دوزخ شخ است
من به آنانی که او را بنده اند
زیر تخم او به شادی زنده اند
گویم ای گولان اگر از احمقی
آتش اندازد کسی بریک سگی
مردمان از شهر بیرونش کنند
بعد از آنکه چوب در کونش کنند
چون پرستید این خدائی را که او
دوزخش زآغاز اندر های و هو؟
این خدای بد پک و بد پوز را؟
این خدای رذل آدمسوز را؟
شیخنائی هست او در آسمان
طول ریشش لیک قدرکهکشان
گر بگوزد، باد توفان میشود
گر بشاشد ابر باران میشود
گر بریند در فلک غوغا شود
بر زمین دینی دگر پیدا شود
بس که دارد زآدمی تردید و شک
گوید او هر لحظه از اوج فلک
پنج بار از صبحدم تا شب بمال
خایه ام را تا کنم این بنده حال
تا بدانم بندگانی مخلصید
از هر آنکو غیر مخلص!خالصید
آخر ای الدنگ !رب بی نیاز
چه نیازش هست، با ذکر و نماز
بودن هستی نشان بود اوست
هرچه باشد هر زمان مسجود اوست
کهکشانها زعشق او گردش کنان
آسمان در آسمان در آسمان
هرطرف صد قبله از رویش پدید
در ستاره یا که برگ شنبلید
در نگاه مهر ورز گربگان
درطنین بانگ زیبای سگان
مسجد او ملک بی مرز خرد
در ورای داستان خوب و بد
عشق مهر است و محبت جانماز
تپ تپ هر دل نماز اهل راز
این خدای ماست اما شیخنا
میکند ذکر خدای خویش را
آن خدای جاکش پر ریش و پشم
هر زمان تف تف کنان دریای خشم
یک طرف «بن لادن»ش تیغی به کف
یک طرف «بوبکر بغدادی» به صف
پیش رو «روح الله» عالیمقام
پشت سر «خلخالی» زیبا مرام
آن خدا راذره ذره ساخته
تا هر آنجائی که باید تاخته
از کجاها؟ از سر ما تا به پا
بعد از آن فرموده :هذا ربنا
آنکه باید منبع خیر و شرف
شد عصای دست شیخ بیشرف
آنکه استاد بزرگ روزگار
شاملو آن شاعر حافظ تبار
داد در پستوی دل او را پناه
این خدا بود آه روی من سیاه!؟*
آنکه فردوسی سرودش در سخن
بود آیا آن خدا این اهرمن؟
انکه مولانا سرودش نغمه خوان
در حدیث عشق موسی ، شبان؟
آن خدائی که شوم من چاکرش
دستکش بوسم بمالم پایکش
وقت خواب آیم بیاندازم براش
رختخواب و صاف سازم متکاش
سر گذارم روی کتفش کاندر آن
غرق گردش صد هزاران کهکشان
بی هراس و ترس بوسم روی او
اندکی بازی کنم با موی او
آنکه من را داد در دشت وجود
خلعت هستی و امکان شهود
چون رفیقی سرکنم با او به درد
قصه از شبهای تلخ و تار و سرد
بانگ الحمد من، بر سجاده نیست
جز ز بوس یار وجام باده نیست
ای خوشا مستی ویا رب یا ربی
چشم بسته لب نهاده بر لبی
آنکه در لبهای گلگون زنان
مستتر فرمود لبهای جهان
زین سبب من بوسه با لبهای یار
میزنم بر هستی آن کردگار
آنکه درچشمان هر جانانه ای
کرده پنهان گوشه ی میخانه ای
آنکه پیش از عاشقان عشق آفرید
کرد در هر ذره ای آنرا پدید
تا برقصد کهکشان در کهکشان
این جهان از جاودان تا جاودان
آنکه هستی نی زاو، هستی هموست
هر بلندی اوست هر پستی هموست
[
زندگی را دوست دارم چونکه اوست
مرگ را هم،چون تنم انداخت پوست
چون برآید بالهای جان من
بی نهایت، میشود کیهان من]
آنکه هرکو، هرچه باشد جمله او
هم سکوت هستی و هم های و هو
این خدا باشد ؟که شیخش شد نماد؟
رحمت حق باد بر ابن زیاد!
آنکه باید منبع خیر و جمال
شد نماد زشتی و مرگ و زوال
آنکه باید خود نماد خویشتن
شد نمادش چند رذل قلتشن
این خدا مدفوع شیطان است و بس
زاده ی ماتحت شیخان است و بس
ای رفیقان وقت شد تا سر کشیم
خشتک او را به فرقش برکشیم
وقت آن امد که ما توفان کنیم
این خدا را شاف بر شیخان کنیم
از همان جائی که شیخش در جهاند
باید اورا در همانجا در تپاند
از همان سوراخ کو آمد برون
رهنمائی کرد رو بر اندرون
من خدائی را کزو ترسم دلا
می نهم در گوشه چاه خلا
رابط انسان و او عشق است و بس
نی هراس از او، و از شیخ و عسس
شیخ او را شکل خود منقوش کرد
طلعت زیبای او مخدوش کرد
پیش بی پایان او ما چیستیم
گر چه ما تک تک بجز او نیستیم
بندگانیم و ز لطف او شهان
ما در اوپیدا و او در ما نهان
آه یکدم دوستش دار و ببین
آسمان آید در آغوش زمین
نک به پایان آورم این داستان
باز گردم تا خداوند سگان
کو خداوند سگان تا در سجود
اوفتم با شوق و با قلب و وجود
آنکه آئین بنی حیوان از او
گشت پیدا نیست به زو،هیچ هو
نیست در دین شما شیخ و امام
زهد و تزویر و ریا ومکر و دام
نیست در دین شما رجم و حجاب
نیست قطع دست و اعدام و طناب
هیچ سگ نگذاشت برقع برسرش
رحمت حق باد بر پیغمبرش
نیست در دین شما زندان و بند
رهبران حیله گر، پر مکر و فند
هیچ سگ با سگ چنین کاری نکرد
کادمی با آدمی در کار کرد
هیچ روباهی رفیق خویش را
کی بگوید: اطلاعاتی! حیا
هیچ سگ با خواهرش «ماماچه» گفت
از خر و از خوک کس این را شنفت
هیچ شیری مانده اندر غارها
در جهان پنهان، چنان، نر- شیر ما
بوده شیری کو به جمعی گویدا:
– «
دیلماج» م راه لوطی پویدا ؟
دیده ای اینگونه شیری؟ لوش و لش
جوهر ذاتش پر از تزویر و غش
پاچه ورمالیده و رذل و لجن
حرف میهن بر لب ، اما بیوطن
در هوای کسب قدرت بی مهار
بر هوای نفس خود چابک سوار
راست را آمیخته با صد دروغ
حرفهایش کشک و کشکش جمله دوغ
دیده ای شیری که حتی ماده میش
در شجاعت یا شرف از اوست بیش
دیده ای شیری که دارد روح موش
رستم دستان ولی مثل مموش
هیچ گربه دیده ای در این جهان
کو رود بر راه و رسم داعشان؟
هیچ خر در هیچ اصطبلی مجو
چون مرید ابله پر های و هو
هیچ گاوی گاو دیگر را نکرد
در شکنجه گاه غرق رنج و درد
هیچ گرگی با بهانه ی انبیا
خون گرگی را کند در شیشه ها ؟
هیچ خرسی خرس دیگر را ترور
می کند در کوی و برزن گرر و گرر؟
هیچ تمساحی به فتوائی بلیغ
گردن تمساح دیگر زد به تیغ؟
هیچ ببری بچه ببری را نکشت
(
که تو بیدینی) به دندان و به مشت
هیچ خوکی ماده خوک دیگری
با بهانه ی اینکه: – خوکا! کافری
همسرش را سر برید!؟او را سپوخت؟
صبح در بازارها او را فروخت؟
عوعوی زیبایتان هان ای سگان
خوشتر ازبانگ شیوخ روضه خوان
ای خران بانگ و نوای عرعری
نیکتر از زوزه ای بر منبری
ای خوشا گاوان و بانگ «ماغ»شان
تا ابد آباد بادا باغشان
ای خداوند سگان و گربه ها
گوشه چشمی کنون بنما به ما
زآدمی بودن خدایا خسته ایم
زخم خورده بال و پر بشکسته ایم
غرق شرم از این که نی دد، آدمیم
زآدمی بودن خدایا در غمیم
ای خدا بشنو کنون فریاد ما
دادخواهیم ای خدا! ده دادما
با سگان و گربه ها مان جور کن
با بنی حیوان همی محشور کن
بعد عمری که «وفا» با شور و شر
بود شاعر پیش تخت بولبشر
بنده را مداح حیوانات کن
سر بلند وسر فراز و شاد کن

 


دوازده ژانویه دو هزار و پانزده
————————————
گرمه. روستائی در دشت کویر در منطقه خور وبیابانک
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.در این بن بست. شاملو

 

 

 

 

بازسرایی آبان یشت- میرزا آقا عسگری مانی

بازسرایی آبان یشت

 

« میرزا آقا عسگری مانی»

مانی.jpg

بخشی از کتاب منتشر شدۀ «از باستان تا آستان»(1)

سرودۀ مانی.

پخش از یوتیوب.2017

پیش نویسی بر «آبان یشت»

یشت‌ها بخشی از کتاب اوستا (کتاب دینی زرتشتیان) هستند. این‌ها سروده‌ها و مزامیری دینی–آیینی‌اند که به دست مؤبدان، سراینده‌گان و باورمندان به آیین زرتشت نوشته و یا سروده شده‌اند و پیوندی با خود زرتشت و گاتاهایش ندارند. بسیاری از نگاشته‌های زرتشتیان بارها در یورش‌های بیگانه‌گان یا در واگریزی‌ها و جنگ‌های فرقه‌ای و دینی سوزانده شده و از بین رفته‌اند و دوباره از یادمان و یادمانده‌های آنانی که این سروده‌ها را از بَر داشته‌اند برگرفته و بازنویسی شده‌اند.

بیشتر این سروده‌ها در دوران اشکانیان (پارت‌ها) دوباره گردآوری، بازنویسی و نگه‌داری شده‌اند. بنابراین می‌توان پذیرفت که کم و بیش در گذر زمان، دستخوش دگرگونی‌های شده باشند.

هرچه باشد، این نوشته‌ها بخشی از باورهای پیروان آیین زرتشت، مهر، میترا و آناهیتا بوده که درهم و برهم هنایش و آمیختگی داشته‌اند. این‌ها واگویه‌های بسیاری از مردم در زمان خود بوده‌اند و در برگزاری آیین‌ها، جشن‌ها و در دربارها خوانده می‌شده‌اند. به گونه‌ای روشن نمی‌توان گفت سرچشمه‌ی هریک از این باورها و نوشته‌ها در کجای زمان و مکان بوده است.

آبان یشت یکی از این یشت های21 گانه‌ی اوستا است و در ستایش ایزدبانوی باران آناهیتا نگاشته شده است. ارج و برتری آناهیتا در استوره‌ها و باورهای ایرانیان، همتای اهورامزدا و زرتشت بوده است. اهورامزدا از زرتشت می‌خواهد که آناهیتا را به خاطر او ستایش کند. حتا اهورامزدا خود، گاهی از آناهیتا می‌خواهد تا خواسته‌های او را برآورد. این سه به ویژه در دوره‌ی اشکانی رئوس یک سه‌گوشه را می‌ساخته‌اند. آناهیتا -ایزد آب- ازاین روی درخور نِگَر است که فلات ایران همواره از کمبود باران و آب در رنج بوده و پیدایش و آفرینش فرشته‌ای برتر و توانا برای باران و آب چیزی درخور ارزیابی ‌و پذیرش است. برتری آناهیتا تا به‌‌آنجا بوده که از شمال تا اپاختر، و از خاور تا باختر ایران برایش نیایشگاه‌های باشکوهی برپای کرده بودند. هنوز ویرانه‌های برخی از این ستایش‌گاه‌ها در برخی از شهرهای ایران -از آن میان در همدان، کنگاور، خراسان، خوزستان و … – برجا است و در کاوش‌های باستان‌شناسی(ی مهران) صد ساله‌ی پسین، از شکم زمین و تاریخ ‌اندک‌اندک سربرآورده و رخ می‌نمایند. نه تنها در بسیاری جاهای ایران برای آناهیتا نیایش‌کده ساخته بودند، نگاره یا پیکره‌های کوچک و بزرگ آناهیتا نیز در جای جای ایران فراوان بوده و برخی از آن‌ها هنوز هم در برخی از موزه‌های اروپایی و ایرانی نگهداری می‌شوند. حتا نگاره‌ی او بر زینت افزارِ زنان آن زمانه هم نقش می‌بسته است.

من نه زرتشتی‌ام و نه به دینی باور دارم اما چون ایرانی‌ام، زرتشت یکی از بُن‌مایه‌های شناسه‌ی فرهنگی من هم هست. خود زرتشت و گاتاهایش را می‌گویم و نه «دین زرتشتی» را.

چندین و چند سال پیش زرتشت را نخستین شاعر بزرگ ایران‌زمین، و بزرگترین فیلسوف ایرانی دوران باستان نامیدم. زرتشت در گاتاها یک اندیشه‌ورزِ شاعر و یک شاعر فیلسوف است. بیشتر نگرش‌ها و اندیشه‌های زرتشت در گاتاهای او که دوسوم‌اش برجای مانده هنوز هم با زمانه‌ی ما سازگار است چرا که سرشار از ژرف‌اندیشی و آرزوهای انسان در هرجای زمین و زمان است. بیهوده نیست که فریدریش ویلهلم نیچه یکی از مهمترین کتاب‌های فلسفی‌اش را «چنین گفت زرتشت» نام نهاد و ریچارد اشتراوس آهنگساز برجسته‌ی آلمانی نیز در سده‌ی نوزدهم یکی از دلنشین‌ترین و ماندگارترین سینفونی‌های شاعرانه‌اش را چنین نام داد: Also sprach Zahrathstra

گرایش زرتشت به هستی آدمیان و ارج‌گذاری‌اش به پاکیزه نگه‌داشتن آب، خاک و هوا درخور ستایش بسیار است. او کوشید از کشتن چهارپایان زیر نام «قربانی» جلوگیری کند و آن‌چه را در این باره از نگرش‌های دینی گذشته‌گان و درگذشته‌گان برجای مانده بود به کناری نهد.

همه‌ی یشت‌ها از دیدگاهِ زیبایی‌شناختی و چکامه‌سُرایی، یکسان نیستند. آبان‌یشت یکی از زیباترین‌های آن‌هاست.

 نخست : چون در ستایش یک زن است، یک ایزدبانو، یک زن-خدا. آن هم در سرزمین‌هایی که مردان دست بالا را در میان خدایان، پادشاهان، رهبران تیره‌ها، ایل‌ها و خانواده‌ها داشته‌اند.

دوم: ازین روی که در این یشت، یک خدای اساطیری و افسانه‌ای در پیکر یک زن زمینی در برابر چشم مردم و پیروانش پیدا و دیدنی می‌شود. ازاین‌جاست که یک سروده‌ی دینی که نیم‌رُخی آسمانی دارد، نیم‌رخی زمینی و این جهانی هم پیدا می‌کند. دراین سروده می‌توان پیکر زیبای آناهیتا را همان‌گونه که مردمان و پیکرتراشان پیکره‌های او را می‌تراشیده‌اند تصور کرد. آبان یشت چکامه‌گونه‌ای‌ست که ذهنیات،‌ اندیشه‌ها، زیباگرایی، آرزوها و نیازهای ایرانیان را یک‌جا در خود بازتاب می‌دهد. از این روی من این یشت را برای بازسُرایی برگزیدم.

اما چرا بازسرایی؟

برگرداننده‌گان و پژوهش‌گرانی که یشت‌ها و گاتاها را از زبان اوستایی و پهلوی به فارسی امروز برگردانده‌اند هیچ‌یک چکامه‌سُرا نبوده‌اند. گرچه کیست در ایران که از ذوق شعری بی‌بهره باشد. خواندن آن بازگردان‌ها کمتر چنگی بر دل ایرانیان شعر‌دوست می‌زند. گاهی چم و درونه‌ی آنچه از این نگاره‌های کهن به پارسی امروز برگردانده شده روشن نیست! البته پیداست که این پژوهش‌گران ارجمند و بردبار کوشیده‌اند متن‌های کهن را واژه به واژه و «تحت‌اللفظی» ترجمه کنند تا به اصل وفادار بمانند و چیزی کم یا زیان نشود و این، البته که خویش‌کاری هر پژوهشگر راستین است. اگر رنج و کار آن‌ها نبود من که نه زبان اوستایی می‌دانم و نه زبان پهلوی، چگونه می‌توانستم با آن متن‌ها آشنا شوم؟ و روشن است که نمی‌توانستم این بازسُرایی آزاد از آبان‌یشت را پیش‌کِش خواهنده‌گان‌اش کنم. اگر شما تنها چهار خط از یشت‌ها یا گاتاها را از بازگردان و گزارش 4 تن از اوستاپژوهان و گزارنده‌گان پارسی باهم بسنجید، بی‌گمان گیج می‌شوید که این‌ها چرا این‌همه با هم ناهمخوان و نایکسان‌اند و چرا در بیشتر جاها دریافتنی نیستند و پیدا نیست که چم و معنای این نوشته‌ها چه بوده و اکنون چیست؟! یافتن معناهای اصلی و نزدیک به متنی که درخور فهم امروزیان هم باشد چندان شدنی نیست. مگر این که کسی بارها و بارها به جمله‌ها باریک شود و آن‌ها را در برابر هم بسنجد تا کم و بیش به معنای آن‌ها و به چمِ نزدیک به بُنِ آن‌ها راه بیابد یا گمانه‌زنی کند. من چندین برگردان گوناگون از آبان‌یشت را بارها خواندم و سنجیدم. آماجم یافتن اصل معانی آن‌ها بود تا به آن‌ها در این بازنگاری وفادار بمانم. اما سرانجام زبان و شیوه‌ی سُرایشگری‌ی خویش را به‌کار بستم تا مگر این یشت درخشان را به شعردوستانِ فرهنگ‌دوست، به جوانان امروز و شاید فردا نزدیک و نزدیکتر کنم. آن‌چه در این بازسُرایی خواهید خواند نه دور از بُنِ آبان‌یشت است و نه روبرداری برابر اصل از بازگردانده‌های آن. گونه‌ای بازسرایی آزاد است.

خوب است این‌جا به گاتاها، تنها نوشتاری که از خود زرتشت است اشارتی کنم. گاتاها برگرداننده‌های پرشماری دارد که هریک با چامه و روش زبانی خود آن‌ها را پارسی‌نویسی کرده است. اینان یا به زبان اوستایی و پهلوی آشنا بوده‌اند یا ترجمه‌ها را از روی دست هم یا در برابرسنجی برگردان‌های دیگر بازنویسی کرده‌اند. همه‌ی این گزارش‌ها ارجمندند و سندیت دارند. اما کمتر می‌توانند در میان همه‌گان روان و رایج شوند. من بازسرایی آبان یشت را با نگاه به چند برگردان و گزارش ازجمله برگردان‌های دو پژوهشگر ارجمند انجام داده‌ام: استادان جلیل دوستخواه و پرویز رجبی ‌و نیز چند سرچشمه‌ی پراکنده‌ی دیگر.

چنان که نوشتم، خواسته و هدف من از این برگردان این بوده وهست که بخشی از چکامه‌های ایران زمان ساسانی و اشکانی را به زبانی امروزین درآورم تا به ذوق و سلیقه‌ی شماری از شعردوستان و شعرخوانان امروز پارسی‌زبان نزدیک باشد و پذیرفتنی.

کوشیده‌ام دراین بازسرایی، هم سرشت کُهن‌زبانی سروده‌ها را نگهدارم و هم آن را به چکامه‌سرایی امروز پارسی در ایران نزدیک‌تر کنم.

در برخی جاها چند خط یا بند را افزوده‌ام تا فضای آرکائیک، باستانی و آیینی آبان‌یشت را روشن‌تر بنگارم. خواننده‌ی کنجکاو می‌تواند این بازسروده را با َبرگردان‌های موجود دیگر برابر نهد تا دریابد همانندی‌ها و ناهمانندی‌هایشان در کجاهاست.

امیدوارم این بازنویسی یا بازسُرایی برای آن دسته از ایرانیانی که کمتر با متون کهن کنار می‌آیند خواندنی و دلپذیر باشد. آبان یشت از آن دسته کهن‌سروده‌هایی است که آن‌ها را «از هر زبان که می‌شنوی نامکرر است.»

میرزاآقا عسگری مانی

فوریه و مارس 2017

**آبان یَشت

آن‌گاه بزرگاخَرَد -اهورامزدا-

 به زرتشت چنین گفت:

     -«ای کهن‌دادگرِ ایران‌زمین!

آناهیتا، ایزدبانوی آب

و سرچشمه‌ی همه‌ی آب‌های گیتی را

                         به خاطرِ من بستای!

که درمان‌بخش است، مزدامَنِش است

که دامن در فراخنای جهان گسترانده است.

در جهانِ استومند، اوست برازنده‌ی ستایش

سزاوار نیایش اوست

آفریننده‌ی جان است و رَمه‌ها

آفریننده‌ی داشته‌ها و کشور

افزاینده‌ی گیتی است، او را بستای!

آناهیتا تخمه‌ی همه‌ی مردان را پاک کند،

زهدان همه‌ی زنان را بپالاید تا نیکو زایند،

                              نیکان را زایند!

زایمان زنان را آسان کند

در پستان‌هایشان شیرِ پرورنده روان کند.

ایزدبانویی‌ست برومند و بلندآوازه، بستای او را!

فرّه‌مند است هم‌چندِ هرچه آب بر زمین است و در زمین

نیرومندست که از کوه ِ«هُکر»

 باران و رود را به دریای فراخ‌کَرت بَرَد.

ایزدبانوی زیبا پیکر است آناهیتا

دارنده‌ی هزار دریاچه است

دارنده‌ی هزار رود،

هریک به درازای چهل روز راهِ سوارکاری چابک،

که به سوی دریای فراخ‌کَرت روان‌اند.

روان‌اند این‌همه رود

تا گُرده‌ی دریا فراز شود

تا کرانه‌هایش به خروش برآیند.

تو ای زرتشتِ سپیدمنش وی را بستای

زان که شادابی‌ی ‌جهان

از شادی‌ی آبهایی‌ست که او روان می‌کند!

از این‌همه آب که از آنِ من است

رودی روان کند به هفت کشور،

آسان و یک‌سان

به زمستان و به تابستان.

تا خوشنودم کند، آناهیتا

آب را تازه می‌گرداند،

تخمه‌ی مردان و زهدان زنان را می‌پالاید.

او را من –اهوره مزدا–

به نیروی خویش هستی بخشیدم.

تا خانه و روستای شما را آبادان کنم

شهرها و کشور شما را خُرّم کنم.

او را من آفریدم تا پشتی‌بان شما باشد،

پناه‌بخش و نگاه‌بان شما باشد.

بنگر چه زیباست این بلورپیکر و برهنه‌اندام

بنگر چه بخشاینده است و شادی‌بخش

                این بانوی آب‌ها و دریاچه‌ها!

ای زرتُشت!

آناهیتا از سوی من برمی‌خیزد

بازوان زیبا و سپیدش را می‌گشاید،

آن بازوان را که به ستبری کتف اسپ‌اند،

               آراسته به زیورهای گران‌مایه.

آن نازنینِ زیباسیما و زیباجان

 روان می‌شود به نیرومندی،

و می‌اندیشد:

چه کسانی مرا نیایش کنند؟

کیست که مرا افشره‌ی آمیخته

با گیاهِ جان‌افزای هَوم نذری آورد؟

افشره‌ای درآمیخته با شیر؟

چنین نیک‌دلانی را شادمانی آرزو کنم و

               خرمی‌ی ‌‌پایدار ببخشایم!

من که اهوره مزدایم

به این زیبابانو کُرنش می‌برم.

وی را با آوایی بلند نیایش می‌کنم

ازیرا که‌اش فَرّه روشنایی است.

ای آناهیتای رخشان‌رو! سپیدبازو!

باشد که از پی دادخواهی به یاری‌مان بشتابی!

تا نیک‌ترت بستاییم

با هُومِ به شیر ‌اندر شده

با تُردترین شاخه‌های نازک اناربُن

با بَرسَم، با سخنِ خَرَد و منَثَره

با اندیشه‌ی نیک، گفتار و کردار نیک

با نوشاک و سخنی رسا

                    چنین باد!

نشسته بر گردونه

لگام در دست همی‌راند

این زن-خدای بلندبالا، زیبا

                              آناهیتا.

جویای نام می‌راند و

با خود چنین می‌اندیشد:

-«کدامین کَس مرا نیایش کند؟

«کدامین کَسان مرا نیایش کنند؟

کیست که مرا نوشاکِ آمیخته با گیاهِ نیروبخش

افشره‌ی درآمیخته با شیر پیش‌کش کند؟»

چنین نیک‌دل مردمان را خوشی روادارم،

                              شادمانی و خرمی.

این رخشان‌بانوی‌ خردمند

با چهار اسپ سپید گردونه‌اش

به نبرد دشمنان می‌تازد.

با چهار سپیداسپِ یکسان‌نژاد و زیباپیکر

به نبرد با دیوان و دروغ‌بندان می‌تازد،

تا با جادوان و پری‌های بدکردار

با کَوی*‌ها و کَرَپن*‌های ستم‌کار نبرد کند.

اوست آناهیتا!

زورمندی تابنده و شتابنده

بالابلند و بُرزومند که روان می‌شود

با نیرومندی همه‌ی رودها و دریاها

در شب‌ها و روزها

در گذشته‌ها و هنوزها!

او را بستود و می‌ستاید اهورامزدا!

او را بستود و می‌ستاید در ایران‌ویج

در کرانه‌ی رود وَنگوهی دایتیا*ی روشن سِرشت.

اکنون با هومِ آمیخته به شیر،

با شاخه‌های نازکِ بَرسَم* در دست،

با سخنِ به‌سامان در دهان،

با نیک‌اندیشی، نیک‌گفتاری و نیک‌کرداری،

با نیرومندی و با آوازی بلند و روان

ایزدبانوی آب‌ها و باران‌ها

زن–خدای دریاها و رودها

                         آناهیتا.

دانایی بزرگ –اهوره مزدا–

از آناهیتا چنین می‌خواهد:

     زرتشت پسر پوروشَسپ را کام‌یابی ‌بخش تا:

     دانایانه بیندیشد،

     دانایانه سخن براند،

     دانایانه رفتار کند.

خود نیز

     پذیرای پیش‌کش آورنده‌گان باش!

     پذیرای پیش‌کشی‌ها باش!

+++

زان‌پس:

هوشنگ‌شاه پیشدادی

در دامنه‌ی هَراکوه

آناهیتا را صد اسپ و

هزار گاو و ده‌هزار گوسپند ارزانی داشت.

پس گفت:

ای نیک‌ترین بانو، ای تواناترین!

ای آناهیتای سپیدبازو!

کام‌یابی‌ام ده تا بزرگ‌ترین شهریار جهان گردم،

تا چیره شوم بر:

     دیوان و دروغ‌بندان،

     جادوان و پری‌های بدکردار

     کَوی‌ها و کَرَپن‌های ستم‌کار.

یارایی‌ام ده

تا دوسوم دیوان مَزَندری *

و دُروندان وَرِن* را بر زمین افگنم!

آن‌گاه آناهیتا

آن بانوی نیالوده و بی‌آلایش

آن نیرو‌دهنده به رودِ اَرِد*

که افشره و نوشدارو

با آب گوارا و

گیاهِ سودبخش و

میوه‌های خوش‌گُوار می‌آفریند،

آن فزاینده‌ی گیاهان و بالاننده‌ی درختان

آن که خواستار پیش‌کشی و

پذیرای پیش‌کش آورنده‌گان است-

هوشنگ را کامروایی ارزانی داشت.

+++

آن‌گاه

جمشید خوب‌رَمه

در کمرکشِ هُکَرکوه

     در پیش‌گاهِ آناهیتا صد اسپ و

     هزار گاو و

     ده‌هزار گوسپند قربانی کرد.

پس گفت:

ای نیکوترین بانو، ای تواناترین!

کامیابی‌ام دِه

تا یاری‌گر شهرها باشم و شهروندان

تا بزرگ‌ترین شهر-یارِ گیتی گردم،

تا چیره شوم بر:

     دیوان و دروغ‌بندان،

     جادوان و پری‌های بدکردار.

توانم ببخش

تا کَوی‌ها و کَرَپن‌های ستم‌کار را بر زمین افگنم!

تا دیوانِ زورگو و رُباینده‌گان داشته‌های کشور را

     از دارایی و سود

     از فراوانی رمه

     و از خشنودی و سرفرازی بی‌بهره کنم!

پس، آناهیتای نرم‌اندام

     آن خواستارِ پیش‌کشی‌ها

     و پذیرای پیشکش آورنده‌گان

جمشید را

     کامروایی ارزانی داشت.

+++

آن‌گاه اَژی دهاکِ

     سه پوزه،

     سه کله

     شش چشم

     آن دیو دروغ‌بسیارِ نیرومند

که در آسیب رساندن به مردمان

هزار چُستی و چالاکی دارد،

آن آژی‌دهاک

که زورمندترین آفریده‌ی اهریمن است

     در ستیز با جهان و جهانیان،

در پیشگاهِ ایزدبانو

صد اسپ و

هزار گاو و

ده‌هزار گوسپند می‌کُشد.

و می‌خواهد:

     آی آناهیتا

     مرا کام‌یابی ‌ده

     تا هفت کشور را از مردمان تهی کنم!

آناهیتا کام‌روایش نمی‌کند!

+++

فریدون فرزندِ آبتین

از خاندان توانمند در سرزمین چهارگوشه‌ی وَرِنَ

     آناهیتا را صد اسپ و

     هزار گاو و

     ده‌هزار گوسپند فراپیش نهاد.

پس گفت:

ای نیکوترین بانو، ای تواناترین!

مرا این کام‌یابی ارزانی دار

تا بر اَژی‌دهاکِ سه پوزه، سه کله، سه چشم

آن دارنده‌ی چالاکی هزارگانه،

آن دیوِ بسیار زورمندِ دروغ‌بند

آن دُروندِ ویران‌گرِ جهان

که اهریمن‌اش برای نابودی جهانِ اشه آفرید

که اهریمن‌اش پتیاره و به پتیاره‌گی در جهان استومند آفرید

چیره آیم.

یاری‌ام بخش

تا هر دو همسرش شهرناز و ارنواز را

که برازنده‌ی زایش و افزایش فرزندان نیک‌اند و

شایسته‌ی نگاه‌داری از دودمان ما،

                                   از او برُبایم!

آن‌گاه آناهیتا

-خواستار پیش‌کش‌ها و پذیرای پیش‌کش‌آورنده‌گان-

آرزوی او برآورد.

+++

وآن‌گاه

گرشاسپِ نریمان

در کرانه‌ی دریاچه‌ی پیشینه

     آناهیتا را صد اسپ و

     هزار گاو و

     ده‌هزار گوسپند ارزانی داشت.

و گفت:

ای نیکوترین بانو، ای تواناترین!

کامیابی‌ام ده تا بر گَندَرِوَای زرین‌پاشنه

در کرانه‌ی دریای پرخیزابه‌ی فراخ‌کَرت چیره آیم.

تا بر این زمین پهناورِ گوی‌سان و ناپیداکرانه بتازم

 یاری‌ام بخشای

تا به سرای آن استوار دُروغ پرداز و نابکار

                                        چیره درآیم.

افراسیاب تورانی نابکار

گرشاسپ نریمان را اما

در پناه‌گاه کاخ‌آسای زیر زمینی خود می‌کُشد

تا به آن فرِّ شناور در فراخ‌کرت دست یابد

به همان فرّی که از پیش و اکنون

و تا به همیشه از آنِ سرزمین‌های ایرانی،

و از آنِ زرتشت است.

گرشاسپ به بی‌داد کشته می‌شود اما

افراسیاب کام‌یاب نمی‌گردد!

شگفتا این جهان و آن‌چه در آن روی می‌دهد!

+++

زان پس

کاووس شاهِ توانا

پیشاکوهِ شاهین

     آناهیتا را صد اسپ و

     هزار گاو و

     ده‌هزار گوسپند در پیش‌گاه نهاد.

پس بانگ برآورد:

ای نیکوترین بانو، ای تواناترین!

یاری‌ام ده تا بزرگ‌ترین شهر-یارِ جهان شوم

تا چیره شوم بر:

دیوان و دروغ‌بندان،

بر جادوان و پری‌های بدکردار،

یاری بخشم باش

تا کَوی‌ها و کَرَپن‌های ستم‌کار را بر زمین افگنم!

آناهیتا

آن خواستار پیش‌کشی‌ها و

پذیرای پیش‌کش‌آورنده‌گان،

کاووس را کامیابی ارزانی داشت.

+++

کی‌خسرو پهلوان ایران زمین

آن استوار‌دارنده‌ی کشور

در کرانه‌ی دریاچه‌ی ژرف و پهناور چیچَست

     آناهیتا را صد اسپ و

     هزار گاو و

     ده‌هزار گوسپند بر زمین زد.

و به آوازی بلند وی را گفت:

ای نیکوترین بانو، ای تواناترین!

ای ایزد آب‌ها و بارا‌ن‌ها‌ی گیتی!

ای دارنده‌ی چشمه‌ها، رودها و دریاها

مرا کامیابی بخش

تا بزرگ‌ترین شهریار جهان شوم

تا پیوسته پیشاپیشِ همه‌ی گردونه‌ها برانم و

در پهنانوردِ نبردگاه به تکاپو باشم.

توانایی‌ام بخشای

تا بر:

          دیوان و دروغ‌بندان،

          جادوان و پری‌های بدکردار

                                        چیره گردم،

کَوی‌ها و کَرَپن‌های ستم‌کار را ریشه از زمین برکَنَم!

یاری‌ام دِه!

مبادا من و رزم‌آورانم

به هنگام یورشِ دشمن تباه‌کار و بداندیش

به دام‌اش ‌اندرافتیم.

آناهیتای نیالوده و تابنده

آن خواستار پیش‌کشی‌ها

و پذیرای پیش‌کش‌آورنده‌گان-

کی‌خسرو را پیروزی ارزانی داشت.

+++

پس آن‌گاه

توسِ یل و جنگ‌آور

نشسته بر اسپ

تازان و رخشان

آناهیتا را بستود.

گفت:

از تو خواهان تن‌درستی‌ی خویش و

                         هم‌رزمانِ خویش،

خواستار نیرومندی اسپان خویش‌ام!

تا دشمنان را از دور بازشناسند

تا هم‌آوردانِ کینه‌ورز را

با یک یورش از پای درافگنند.

ای نیکوترین بانو، ای تواناترین!

مرا کام‌یابی بخش

تا بر زاده‌گانِ دلیر وَیسه

در گذرگاه خشَشروسوکه

بر فرازِ کَنگِ بالابلند و اَشَوَن پیروز آیم.

پُشتی‌بان‌ام باش

تا شهرهای توران‌زمین را براندازم

تا دشمنان ایران‌زمین را

     پنجاه‌ها، صدها،

     صدها، هزارها،

     هزارها، ده‌هزارها

     ده‌هزارها، صدهزارها

     بر خاک افگنم!

آن‌گاه آناهیتا

آن خواستار پیش‌کشی‌ها

آن پذیرای پیش‌کش‌آورنده‌گان

آن فره‌مند و برزومند

توس پهلوان را

توانِ پیروزی ارزانی داشت.

+++

زان‌سپس

دلیرزاده‌گان دودمان ویسِه

به گذرگاه خشَشروسوکه برآمدند

بر شانه‌ی کَنگ‌کوهِ تنومند.

ایزدبانو آناهیتا را

صد اسپ و

هزار گاو و

صدهزار گوسپند فدا کردند.

در پَی گفتند:

ای نیکوترین بانو، ای تواناترین!

ما را کامیابی ارزانی دار

تا بر پهلوان توسِ نبردآزما چیره آییم

تا شهرها و آبادی‌های ایران را ویران کنیم،

و مردمان‌اش را در شماری بسیار بکوبیم:

     پنجاه‌ها، صدها،

     صدها، هزارها،

     هزارها، ده‌هزارها،

     ده‌هزارها، صدهزارها!

آناهیتای پیرو راستی،

آنان را کامیابی ‌نبخشید

چنین بود و چنین باد!

+++

آن‌گاه

پهلوانِ پیروزمند، فریدون

پااوروَه کشتی‌رانِ کاردان را

چون کرکسی در هوا به پرواز واداشت!

سه شبان‌روز در هوا می‌چرخید

سه شبان‌روز به جستجوی سرای خویش به پرواز بود

نه‌اش می‌یافت، نه می‌توانست فرود آید!

پس،

در سپیده‌دمان سومین شب

در روشنانِ سپیده‌دم بانگ برآورد:

آهای‌ی‌ی‌ی… ای آناهیتا!

ای ماده‌خدای خوش‌پیکر،

ای ایزد آب‌ها، باران‌ها و دریاها!

به یاری‌ام بشتاب

تا دیگر بار به زمین مزداآفریده بازگردم

                                   به سرای خویش .

زان‌پس تو را در کرانه‌ی دریاچه‌ی رنگ‌ها

هزار افشره‌ی به‌آیین‌ساخته و پالوده

آمیخته با بوته‌ی خوشبوی هُوم و

خوابانده در شیر تازه پیش‌کش آورم.

پس، آناهیتای پاک‌دامن و رخشان‌رُخ

در پیکر دوشیزه‌ای زیبا و بُرزومند،

کمربسته و بالابلند،

آزاده و نژاده،

بزرگوار و شکوهمند،

با پاپوش‌های درخشان تا مچ پا،

با بندهای زرین بر گِرداگردِ کمرش،

                                   روانه شد.

بازوان کشتی‌ران را به چالاکی برگرفت

و به چشم برهم زدنی

وی را به زمینِ مزداآفریده بازگرداند

                    از آن‌گونه که پیش‌تر بود.

بی‌ناخوشی و بی‌گزند

وی را به سرای و دودمان‌اش بازآورد.

و چنین بود

که ایزدبانوی نیازپذیر و ستایش‌گر پیش‌کش‌آوران

کشتی‌بانِ کاردان را کامیابی ارزانی داشت.

+++

سپس

جاماسپ

سپاه دُروندان دیوپرست را بدید

که با آرایشِ جنگی از دور به نزدیک همی‌آیند.

پس، آناهیتا را

     صد اسب و

     هزار گاو و

     ده هزار گوسپند به نیاز فراپیش نهاد.

گفت:

ای نیکوترین بانو، ای تواناترین!

مرا این نیک‌بختی فراهم آر

تا هم‌چندِ ایرانیان

از پیروزی‌ی بزرگ بهره یابم.

آناهیتا

آن زن‌خدای خواستار پیش‌کشی‌ها

آن پذیرای پیشکش‌آورنده‌گان

جاماسپ را بهره‌مند و پیروز گرداند.

+++

دیگرگاه

اشوَزدَنگهَه پسر پوروذاخشتی

و نیز، پسران سایوژدری: ثریت و اشوَزدَتگهَه

نزد ایزدِ بزرگ و شهریار تابان اَپم‌نَپاتِ* تیزاسب

فراز آمدند به نیاز.

وی را

     صد اسب و

     هزار گاو و

     ده هزار گوسپند قربانی کردند.

پس گفتند:

باشد که نیکوترین بانو، آن تواناترین!

آن والاگُهرِ پاک‌اندیش و پاک‌سرشت،

ما را در کارزار جهانی با تورانیان دانو

در کَرَه و وَرَه دودمان اَسَه‌بَنَه

یاری دهاد، پیروز گرداناد!

زان که در نبرد با دورَاِکَیته بازمانده‌ایم!

چون این بشنید آناهیتا،

آن خواستار پیش‌کشی‌ها و

پذیرای پیشکش‌آورندگان

نیازشان برآورد.

+++

کمی پس‌تر

ویستَورو از خاندان نوذر

بر کناره‌ی دریای ویتَنگوهَیتی

پیش‌کش‌ها فراروی آناهیتا بنهاد

و چنین گفت:

ای بانوی ستایش شونده

ای چرخاننده‌ی آب در هوا و بر زمین

ای نیروبخشِ چشمه‌ها و رودها

ای جنباننده‌ی رودها و دریاها

ای خدابانو، آناهیتا!

در سرتاسر ایران‌زمین

این سخن به آیین راستی،

و به درستی بر زبان‌ها می‌رود که:

من از دودمان نوذر

به شماره‌ی موهای سرم از دیوپرستان بر خاک افگنده‌ام.

پس تو ای گشاینده‌ی راه‌ها

مرا گذرگاهی خشک پدید آور

          در این پهناور آبِ تندرو،

           در این دریای ویتَنگوهَیتی،

تا از این‌سو به آن‌سوی‌اش بگذرم!

پس، اردویسور آناهیتا

در پیکر دوشیزه‌ای زیبا، برومند و بُرزومند،

در آن جای‌گاه بود

کمر بسته بود و بالابلند

آزاده و نژاده

بزرگ‌وار و شکوه‌مند

با پاپوش‌های درخشان تا مچ پا

با بندهای زرین در میان بسته .

این بشنود و روانه شد.

باریکه‌ای از آب را از رفتن بازبداشت

دیگر باریکه‌ها بگذاشت تا همچنان روان باشند.

چنین شد که آن پهلوان را

گذرگاهی خشک پدید آورد

تا از این‌سو به آن‌سوی آب ویتَنگوهَیتی برآمد!

چنین بود که آناهیتا

ویستورو را کامیاب کرد.

+++

ازآن‌پس

یُوایشته از خاندان فریانِ

در جزیره‌ی خیزاب‌شِکن رنگ‌ها

آناهیتا را

     صد اسب و

     هزار گاو و

     ده هزار گوسپند قربانی کرد.

پس گفت:

ای نیکوترین بانو، ای تواناترین!

اختیه‌ی نیرنگ‌بازِ خیره‌سر

دشمنانه

نود و نُه پرسش دشوار در برابرم نهاده که:

                              -«هان، پاسخ‌گوی»!

و من نتوانم!

توانایی‌ام دِه

باشد پاسخ‌اش دهم به درستی!

آناهیتا این بشنود

وی را دانایی و توانایی‌ی فزاینده بخشید

و پیروز و بهروزاش گرداند.

+++

در پایان

اهورامزدای نیک‌کُنش

               -آن بزرگاخَرَد–

فرمان چنین داد:

ای ایزدبانوی زیباپیکرِ درست‌کار،

ای آناهیتای پرستیدنی و نیکورفتار!

دیگربار

از فراز ستاره‌گان به زمین که من آفریدم بشتاب!

تا فرمان‌رَوایان بی‌باک، تو را نیایش کنند

تا بزرگان و بزرگ‌زاده‌گان تو را بستایند

باید که ارتش‌تارانِ دلیر از تو یاری خواهند:

          در فراچنگ آوردنِ اسبانِ تیزتک

          در یابشِ «فرِّ» برتر.

باید که آتُربانانِ پارسا

آن پرورش‌دهنده‌گانِ جان و ورجاوندی

در دست‌یابی ‌بر دانش،

 از تو یاری خواهند.

ای آناهیتای من!

از میانِ ستاره‌گانِ جهان

به سوی زمین بشتاب

به آهنگِ پیروزگرداندانِ آفریده‌های من.

باید که دوشیزه‌گانِ کوشا و شایسته‌ی هم‌سر

از تو در یافتن شوی،

در یافتنِ خانه‌خدایی دلیر یاری خواهند.

باشد تا زنان جوان

از دشواری‌ی زایش به آسودگی بگذرند.

این‌ها همه را تو به‌جای توانی آورد آناهیتای من!

زان‌پس که این کارها کرده آمد،

دیگربار به جهانِ ستاره‌گان بازآی!

چنین بود که آناهیتا از فرازِ ستاره‌گان

به سوی زمینِ اهوراآفریده فرود آمد.

رو به زرتشتِ سپیتمان:

به نرمی ‌‌چنین گفت!

ای پاک‌سرشت و راستی‌آور!

خوشا که اهوره‌مزدا

تو را به سروری جهان خاکی برگزید!

و مرا به نگاه‌بانی‌ی آفرینشِ راستی و درستی!

از پرتوِ و فرِّ من است

که ستوران خُرد و کلان

و مردمان کِهینه و مِهینه

بر این زمین به گردش‌اند.

راستی را که من نگاه‌دارِ

همه‌ی مزداآفریده‌گانِ نیک‌رَوِش و درست‌کُنِش‌ام،

آن‌گونه که آغلی، چهارپایان را در خود نگاه می‌دارد.

زرتُشت پرسید:

ای خدابانوی بی‌همتا، ای آناهیتا!

ای که مزدا،

گذرگاهِ تو را بر فرازِ خورشید نهاد،

تا مارها و گزندگان، تو را گزند نتوانند رسانید،

چگونه‌ات بستایم که سزاوار تو باشد؟

به کدام نیایش، آیینِ تو را برگزارم؟

پس آن‌گاه آناهیتا

وی را ازین‌گونه پاسخ بگفت:

ای سپیدمنشِ راست‌مایه!

مرا این‌گونه بستای

و آیین مرا چنین برگزار:

     از هنگامِ فرازآمدن خورشید

     تا به گاهِ فرورفتن آن،

     از این افشره، این آشامیدنیِ گوارا که مراست

     با خوشنودی بنوش

     از نوشاکِ مرگ‌زُدای من بیاشام.

     گوارایت باد این افشره، این نوشاکِ جان‌افزای من

     که آمیخته با دَم‌کرده‌ی خوشبوترین گیاهان است،

     و درآمیخته با شیر تازه.

     گوارا باد نیز بر آتُربانان دین‌آگاه و خردمند،

     بر پارسایانِ آزموده و پاکیزه.

 اما مباد که از آن

هَرِته، تب‌دار، نارسا تن، بیمار‌اندام، و نابه‌سامان پیکر بنوشند.

مباد که زنِ ناپارسایی که گات‌ها نمی‌خواند،

و پیسِ بُریده‌تَن که به دور از دیگران باید سرکند.

                                   از آن بنوشند!*

من بدان آیینِ افشره‌نوشی

     –آن جشنِ نوشابه‌گساری-

که کور، کر، کوتاه‌بالا،

نابه‌خَرَد، غشی

و دیگر داغ‌خورده‌گان اهریمن؛ برگزارنده‌ی آن‌اند

                                             پای به‌نگذارم!

از این نوشابه‌ی من، گوژسینه، و گوژپشت،

کوتاه‌تن و تباه‌دندان

               مباد که بنوشند!

زرتشت پرسید:

ای آناهیتا!

پس آن نوشاک و آن چهارپایان

که دیوپرستان و دُروندان

از پَیِ فرورفتن خورشید برای تو قربانی کنند

چه خواهند شد؟

آناهیتا پاسخ داد:

ای سپیدمنش، ای زرتشت اَشَوَن!

آن جشن -آن آیینِ افشره‌گساری-

که من بدان پای نگذارم

     شایسته‌ی ستایش دیوان است!

در چنان آیینی به جای من

شش‌صدهزار تن از هراس‌انگیزان و یاوه‌سُرایان

از هرزه‌درایان و فرومایه‌گان پای نهند!

+++

آن‌گاه کوه زرین هُکَر ستوده می‌شود

که به بلندای هزار بالای آدمی‌ست.

کوهی که آناهیتا از فراز آن فرومی‌خرامد

          تا ستوده شود.

اوست که در فره‌مندی بسیار

هم‌چندِ همه‌ی آب‌های روی زمین است.

اوست که روان شود با نیرومندی.

اوست که مزداپرستان

با شاخه‌های بَرسَم در دست به گرداگردش فراهم آیند

                                        تا بستایندش.

او را هوُوَه‌ها* ستودند و از وی دارایی خواستند

او را نوذریان ستودند و از وی اسپان تکاور خواستند

نه چندان دیرتر از توانگر شدن هوُوَه‌ها،

نوذریان کام‌روا شدند

و گُشتاسب در این سرزمین‌ها

بر اسبانِ چابک و تیزرو دست یافت.

آناهیتا که دارنده‌ی هزار دریاچه و هزار رود است

-هریک به درازای چهل روز راهِ مردی چابک سوار-

در کرانه‌ی هر دریاچه کاخی خوش‌نما برپای داشت

     هریک با یک‌صد پنجره‌ی درخشان،

     با هزار ستون خوش‌تراش،

     کاخی کلان‌پیکر

     استوار بر هزار پَی.

     در هر یک

     خواب‌گاهی زیباست

     با بالش‌هایی خوش‌بو

     نهاده بر تختی خوش‌بوتر.

ای زرتشت!

در چنین جایی

آناهیتا، ایزدبانوی باران

از کوهی به بلندای هزار آدم فروریزد،

به پایین خرامد

     زیبا‌اندام و گشوده‌چهره

     بازوستبر و گردن‌سپید

     با تن‌پوشِ نازکِ مِه

     با شانه‌هایی چون کتفِ اسپان، رخشان.

اوست که در بزرگی

برابر با همه‌ی آب‌های روی زمین است

اوست ایزدبانوی آب و باران

زن-خدای تازه‌گی و تَری

ایزدبانویِ رویش و برآیش گیاهان و درختان.

اوست که هماره به نیرومندی روان شود.

زرتشتِ بلندجایگاه، او را بستود.

زرتشت بلندجایگاه

آناهیتا را در آریاویج بستود.

وی را در کرانه‌ی رود دایتیای نیک‌سرشت

               با آوایی رسا و شمرده بستود.

با دَم‌کرده‌ی هوم

-آن گیاه دوردارنده‌ی مرگ-

آمیخته به شیر،

با شاخه‌های نازکِ بَرسَم به دست،

با سخنِ دانایی در دهان،

با اندیشه، گفتار و کردار نیک‌اش

با نوشاک و با آواز نامیرایش

بستود،

ایزدبانوی آب‌آفرین را بستود.

و از وی چنین خواست:

ای آناهیتای نیک، ای تواناترین!

یاری‌ام ده

تا کی‌گُشتاسپ دلیر

پسر لُهراسپ را برآن دارم تا هماره :

     دینی اندیشد

     دینی سخن گوید

     دینی رفتار کند!

چنین بود که آناهیتا

آرزوی زرتشت اَشَوَن  را برآورد.

+++

کی‌گشتاسپِ گران‌مایه

بر کناره‌ی آبِ فرَزدانُو

     صد اسپ و

     هزار گاو و

     ده‌هزار گوسپند

فراپیشِ بانوی آب‌ها و دریاها نهاد.

و از وی خواست:

ای آناهیتای نیک، ای تواناترین!

کام‌یابی ‌ده مرا

تا در کارزار جهان

بر تُثریاوُنتِ بددین

و پَشَتَه‌ی دیوسِتا

و بر ارجاسپِ دُروغ‌بندِ دیوپرست پیروز گردم.

چنین بود که آناهیتا

پیش‌کش‌هایش پذیرفت

و آرزوی وی برآورد.

+++

آن‌گاه

زریر

 سواره بر اسپی تیزتک، رزم‌کنان

هم، بر کرانه‌ی دریای دایتیا

     صد اسپ و

     هزار گاو و

     ده‌هزار گوسپند

فراپیش آناهیتا قربانی کرد.

و گفت

ای نیک، ای تواناترین،

ای بانوی آذرخشِ آسمان و تندرِ ابر!

مرا نبردی جهانی پیشاروی است!

یاری ارزانی‌ام دار

تا بر هومَه یَکَه‌ی دیوسِتای گشوده‌چنگال

همو که در هشت کاخِ آذین یافته می‌زیید پیروز شوم،

و نیز،

بر ارجاسپِ دُروند و دیوپرست پیروز گردم.

چنین بود که آناهیتا

-آن خواهنده‌ی پیش‌کش‌ها

و پذیرنده‌ی پیش‌کش‌آورنده‌گان –

زریر را کام‌روا کرد.

+++

به پسین‌گاه

وَندَرِمی‌نیش برادر ارجاسپِ

به نزدیکای دریای فَراخ‌کَرت دررسید

بدان جایی که مادینه‌خدای آب‌ها و دریاها بود.

پس،

     صد اسپ و

     هزار گاو و

     ده‌هزار گوسپند

در پیش‌گاه آناهیتا سربُرید

و بانگ برآورد:

آی ای آناهیتای نیک‌آفرین، ای تواناترین!

مرا یاری رسان

تا بر کَی‌گشتاسپ دلیر و نشسته بر زریر

-آن سوارکار جنگ‌آور و جنگ‌پذیر

که مرا و دودمان مرا دُژمن است-

                              چیره آیم!

توان‌‌ام ببخش

تا سرزمین‌های ایرانی را فروکوبم

تا ایرانیان را از میان بردارم پرشمار

پنجاه‌ها، صدها،

صدها، هزارها،

هزارها، ده‌هزارها،

ده‌هزارها، صدهزارها!

آناهیتای پرستیدنی

آن ایزدبانوی دوست‌دار ایرانیان

آن ستاینده‌ی راستان و راست‌مایه‌گان

وَندَرِمی‌نیش مردم ستیز را کامیابی ‌نبخشید.

چنان که شایسته‌ی اوست

برازنده‌ی اوست.

+++

هم بدین چشم‌زد

اهورا مزدا

 آناهیتا را چهار اسپ نیرومند پدید آورد:

از باد، از باران

از برف، از تگرگ .

نیک‌بانوی راستی‌دوست

در جای‌گاه خویش استاده

در اندیشه بود:

چه کسی مرا خواهد ستود؟

چه کسانی مرا نیایش خواهند برد؟

چه کسی نوشاکِ گوارا، افشره‌ی روان‌افزا

     به من پیش‌کش خواهد کرد؟

     نوشاکی فراهم آمده به آیین،

     نیک پالوده

     به شیر درآمیخته،

     درهم شده با گیاهِ خوش‌بو و روان‌افزای هوم؟

     این‌ها را چه کسی

     چه کسانی نذر و نیاز خواهند کرد؟

     برای چنین پیمان‌شناسانی

     دل‌خوشی پسندم و سرخوشی

     خرمی‌ی پایا و شادی‌ی مانا!

آناهیتا

این‌ها بگفت و

بر چهار اسپ نیرومند

چنین پدیدار آمد در دیدگاه مردمان:

به پیکر دوشیزه‌ای جوان و برومند

بلندبالا و زیبا، برزومند

کمر برمیان بسته،

آزاده و نژاده،

بزرگوار و رخشنده

با تن‌پوشی زرین و گران‌بها

دامنی پُرچین و خوش‌نما.

شاخه‌ی بَرسَم‌اش به دست،

گوشواره‌های زرین چهارگوشه‌اش بر گوش

خرامان و رخشان

با گردن‌بندی خوش‌تراش

آن‌گونه که برازنده‌ی اوست

چونان همیشه.

کمر تنگ بسته

تا گوی پستان‌های‌اش برجسته‌تر بنماید،

                         دلنشین‌تر باشد.

تاج زیبایش را هشت گوشه است

چونان چرخی است آذین‌یافته با خُرده‌ستاره‌گان

تاجی با چنبره‌ای چشم‌نواز در پیش.

وه وه که چه باشکوه است ایزدباران ما!

پوشه‌ای بر تن دارد

از پوستِ سه‌صد ماده‌ببرِ آب‌زی

که هریک چهار بچه زاید.

چه زیباتر جانداری‌ست ببر ماده!

که‌اش موی، انبوه هست و نرم.

چه زیباتر جانوری‌ست این ببر

 که در آب‌های آناهیتاآفریده می‌زید.

با موهایش گرم و درخشان

هم‌چون پرتوهای خورشید.

چه خوش جان‌داری‌ست ماده‌ببرِ آب‌زی!

و فرازتر از همه و هرچیز

وه وه که چه بشکوه است

زن-خدای سرزمین‌های ایران

                                    آناهیتا!

+++

پس

آوایی بلند در کوه پیچید و در دشت:

تو را دُرود می‌گویم و می‌ستایم

تو را به بام‌داد و شام‌گاه می‌نیایم

ای آناهیتای نیک‌آفرین، ای تواناترین!

اکنون خواستار آن‌ام

که بسی ارجمند باشم و

به کلان‌شهریاری دست یابم!

در سرزمینی که در آن

خورش‌ها و نوشاک‌های بسیار فراهم آید،

بهره‌ی مرمان از آن‌ها بسیار باشد،

جایی که اسپان‌اش به نیرومندی شیهه برکشند

گردونه‌هایش بخروشند

و به هنگام تاخت،

آوای تازیانه‌ی گردونه‌ها بپیچد در هوا.

سرزمینی را آرزومندم که انبارهایش

سرشار باشند از خوردنی‌های خوشبو،

از آن همه چیزهایی که کسان‌اش آرزو کنند

و سزاوار آرامش باشد و به‌زیستی.

ای پاک‌بانوی نیک‌آگاه، ای تواناترین!

ازان پس آرزومندِ پسری چابک‌سوارم،

فرزندی که به نبرداهنگام، چالاک باشد و

گردونه‌ی جنگی‌اش را استادانه براند.

آرزومندِ اسپی چابک‌رَو و تیزتک‌ام،

که سنگرهای گسترده‌ی دشمن را درهم کوبد

                              از چپ به راست

                              از راست به چپ.

+++

آن‌گاه

واپسین آوا، مزدا را بود

که در تالار گیتی فروپیچید:

ای بانوی پاک‌سرشت و بی‌آلایش!

ای نیرو دهنده به رودِ اَرِد

ای ایزدِ نوش‌آفرین

          از آبِ گوارا و پاک،

ای فزاینده‌ی گیاهان و بالاننده‌ی درختان،

ای آناهیتا!

از پی این همه ستایش و نیایش،

اکنون به سوی این‌همه پیش‌کشی بشتاب

که مردمان تو را به نیاز آورده‌اند.

بر چهار اسپِ سپید و بر ارابه‌ی شتابنده‌ات

از فرازِ ستاره‌گان

به زمین اهوره‌آفریده بتاز

به یاری خواهنده‌گان رهایی بشتاب

که تو را فراخوانده‌اند تا رهایشان کنی!

به یاری هرکسی بشتاب

که تو را افشره‌ی روان‌افزا آورد

               -به‌آیین‌ساخته و پالوده-

همراه با نازک‌ترکه‌های خوشبوی بَرسَم،

با شیره‌ی گیاه جان‌افزای هَوم،

و این‌همه را پیشکش‌ات کند.

بشتاب ای ایزدبانوی زیباپیکر

ای فرّهی‌بخش به جان!

باشد دلاوران دوردست را همه

چونان کِی‌گشتاسپ به خانمان خویش بازگردانی!

به این ایزدبانو درود می‌فرستیم.

از جای جای ایران‌زمین

اَشِم وُهو

اَهمایی رَیشچَه

+++

بازنگاری و بازسُرایی آزاد از میرزاآقا عسگری مانی. فوریه و مارس 2017 ترسایی

چند نکته:

کریستین‌سِن نگارش یا بازنگاری آبان‌یشت را از زمان اردشیر دوم (404 – 358 پیش از زایش مسیح) می‌داند. آبان یشت در 30 کرده (کَرت، بخش) و 133 بند سروده شده که بسیاری از بندهایش چون نیایش‌های کهن در بسیاری از زبان‌ها بازآوری شده است.

نگارش پایانی آبان‌یشت ای بسا در دوره‌ی اشکانیان (پارت‌ها) انجام گرفته باشد و می‌توان آن را نمونه‌ای از سروده‌های دینی-پهلوانی در زمان اشکانی دانست. آبان‌یشت را به‌راستی باید نام‌نامه‌ی نام‌وران و برخی از شاهان پیشدادی و کیانی و اسطوره‌ای ایران دانست.

اپَم نبات = یکی از ایزدان

استومند = دارای  «است» و «هست»= هستی‌گاه. جهان استومند، جهانی که زیستمندان را در خود دارد.

اَشَه، اشا: راستی

اَشَوَن: پیرو اشا، پیرو راستی در برابر دروغ‌مند

اردوی سور: آبان‌نیایش، ایزدبانوی آب و سرچشمه‌ی آب‌های جهان

اَرِدوی، اَرِد: (به چمِ افزایش دهنده و برآورنده) نام یکی از رودهای افسانه ای در آریاویج (ایران‌ویچ: سرزمین‌های ایران بزرگ زمان باستان). اَرِد بیشتر با نام سورَه به معنی زَور می‌آید.

زَور (zavr) چنین که برمی‌آید زَور نام نوشیدنی یا جوشانده‌ای بوده که در گردهمایی‌های آیینی پیش‌کش می‌کرده‌اند و بر خوان آیینی می‌نهاده و می‌نوشیده‌اند. چیزی مانند شراب. چون شادی‌بخش و نیروزا بوده، من واژه‌های افشُره، نوشاک، نوشدارو و نوشابه را در برابر آن نهاده‌ام.

هَوم: گونه‌ای گیاه کم‌یاب در کوهستان‌های خاور ایران است که از جوشانده یا شیره‌ی آن نوشابه‌ای خوش‌بو و خوشی‌بخش درست کرده و می‌نوشیده‌اند. من تکه‌ای از ساقه‌ی آن را که یکی از دوستانم از کوهستان‌های خراسان پیش‌کشی آورده در خانه‌ی خود نگه‌داشته‌ام. زرتشتیان به این گیاه ارج بسیار می‌نهاده و از آن بهره می‌گرفتند به ویژه در آیین‌های دینی. از شیره‌ی آن برای تقویت و خوشبو کردن انفیه نیز بهره می‌گرفته‌اند.

بَرسَم: دسته‌ای از شاخه‌های باریک و بی‌گِره‌ِ درخت (مانند اناربُن) است که موبدان به هنگام برگزاری آیین دینی و نیایش به دست می‌گیرند.

سپیتمان: نام خانوادگی زرتشت، به چَمِ سپیدمنش هم هست.

میترا: خدای راستی و پیمان (خدای هنباز = خدای مشترک هند و ایرانی). در زمان اشکانیان اهورامزدا (خرد بزرگ) آناهیتا و میترا یک سه گوش دینی را می‌ساخته‌اند.

قربانی (واژه‌ای تازی است)=کُرپانی، گُرپانی، یَزیدن، برخی کردن. قربانی کردن از هزاره‌های پیشین در میان تیره‌ها و مردمان گوناگون رواگ داشته است. در میان ایرانیان و هندیان نیز به همین گونه. قربانی کردن از آن‌جا به ادیان ابراهیمی راه یافته. نذر کردن، پیش‌کش کردن و کشتن گاو، اسپ، گوسپند و بز در پیش‌گاه خدایان یا در آیین‌های دینی رواگِ گسترده داشته است. قربانی کردن برای برآورده شدن نیازها و آرزوهای برآورده نشده انجام می‌شده. من دراین بازسرایی بیشتر جاها از پیش‌کش کردن به جای قربانی کردن بهره گرفتم.

کَوی = نام و شناسه ای برای پادشاهان، فرماندهان و بزرگان  کشور.

کَرپن = نام و شناسه ای برای پیشوایان و رهبران دینی (دیوها). مانند واژگانِ رافضی، سلفی، تکفیری و… که امروزه بکار می برند.

نام‌های استوره‌ای – در خودِ آبان‌یشت و در این بازسروده واژه‌گان ناشناخته‌ای هستند که یا نام کسان‌اند یا نام جاها. روشن نیست این کسان استوره‌ای چه کسانی بوده و این جاهای استوره‌ای در کجاهای سرزمین‌های ایرانی بوده‌اند. بنابراین به همان صورتی که در خودِ نگاشته‌ها آمده در این بازسروده هم آمده‌اند.

مَزندری = مازندرانی = در اوستا از دیوان مازندران با نام «دیوان مَزَنی» یا «دیوان مَزَندَری، دیوان مَزَنَ» نام برده شده است.

* مانی: پیداست که بندهای زیر از آبان‌یشت با درک امروز آدمیان  پذیرفتنی نیست:

 

«اما مباد که از آن

هَرِته، تب‌دار، نارسا تن، بیمار‌اندام، و نابه‌سامان پیکر بنوشند.

مباد که زنِ ناپارسایی که گات‌ها نمی‌خواند،

و پیسِ بُریده‌تَن که به دور از دیگران باید سرکند.

 از آن بنوشند!

 

من بدان آیینِ افشره‌نوشی

 آن جشنِ نوشابه‌گساری –

که کور، کر، کوتاه‌بالا،

نابه‌خَرَد، غشی

و دیگر داغ‌خورده‌گان اهریمن؛ برگزارنده‌ی آن‌اند

 پای به‌نگذارم!

از این نوشابه‌ی من، گوژسینه، و گوژپشت،

کوتاه‌تن و تباه‌دندان

 مباد که بنوشند!»

انتشارات استورنوس

از باستان تا آستان

میرزاآقا عسگری مانی

تابستان 2017

انتشارات استورنوس

نگاره‌ی جلد و صفحه آرایی: زهرا نیسانی

عکس پشت جلد: رحیم کاکایی

حق انتشار با استرنوس فرلاگ است.

لینک سفارش کتاب : www.sturnus-verlag.de یا در آمازون

قیمت: 10 یورو. 172 صفحه

آستان: آن بخش از زمین و واقعیت که نزدیک در است. رو به واقعیت امروز و آینده. درگاه. آستانه. پیشاروی.

سرگذشت زبان فارسی

سرگذشت زبان فارسی

«دکتر جلال خلقی مطلق»

خالقی.jpg

از آنجا که در نجد پهناور ایران، هر یک از تیره‌های ایرانی به یکی از زبان‌ها و گویش‌های ویژه‌ی خود سخن می‌گفتند، از دیرباز، وجود یک زبان فراگیر که وسیله‌ی تفاهم میان آنان باشد، نیازی سخت آشکار بود.

در زمان هخامنشیان، با آنکه در کنار وحدت سیاسی و در زیر نفوذ آن، کم‌کم خودآگاهی به همبستگی ملی بیدار می‌گردید، ولی باز هنوز نمی‌توان از وجود یک زبان رسمی ‌فراگیر سخن گفت و زبان پارسی باستان، با آنکه از زمان داریوش بزرگ زبان نوشتار نیز شد، ولی نتوانست به عنوان زبان گفتار پا از قلمروی خود بیرون نهد. دلیل آن چون این است که در این دوره هیچ یک از شاخه‌های زبان‌های ایران باستان هنوز تا آن اندازه از تنه‌ی اصلی و یگانه‌ی خود دور نشده بود که برای گویندگان زبان دیگر کاملا بیگانه باشند. به سخن دیگر، ماد‌ها سخنان برادران پارسی خود را به خوبی در می‌یافتند و حتی میان پارسی باستان و زبان اوستایی، ناهمگونی‌های چندان بزرگی نیست. گذشته از این، هخامنشیان که قدرت جهانی زمان خود بودند، سیاستی که برای نگهداری آن قدرت در درون و بیرون ایران به کار می‌بستند، بر پایه‌ی احترام به مذهب و فرهنگ اقوام دیگر بود و این موضوع طبعاً آنان را از تحمیل زبان خود به اقوام دیگر نیز باز می‌داشت،(١) چون آنکه مثلاً نامه‌های رسمی ‌دولتی به زبان آرامی ‌نوشته می‌شد و سنگ‌نوشته‌های آنها علاوه بر پارسی باستان، به زبان‌های عیلامی‌ و بابلی نیز نوشته شده است. با این حال، قلمروی  زبان پارسی باستان و مادی و پارتی باستان که هر سه سخت به یکدیگر نزدیک بودند، تمام غرب و شمال و مرکز ایران را فرا می‌گرفت. ولی از یک سو هر چه گروه زبان‌های خاوری و باختری، با گذر از دوره‌ی کهن به دوره‌ی میانه، از یکدیگر دورتر می‌گشتند، و از سوی دیگر هر چه همبستگی سیاسی، ملی و فرهنگی، میان تیره‌های ایرانی نزدیک‌تر می‌شد، به همان اندازه نیاز به یک زبان رسمی فراگیرتر می‌گشت. تا اینکه پیرامون هزار و پانصد سال پیش، یکی از گویش‌های جنوب باختری به نام دری، رفته‌رفته به دیگر بخش‌های ایران گسترش یافت.

کهن‌ترین گزارشی که درباره‌ی زبان دری داریم گفته‌ی ابن مقفع است که ابن ندیم در کتاب الفهرست آورده است. ابن ندیم می‌نویسد: «عبدالله بن مقفع گوید، زبان‌های فارسی عبارت‌اند از فهلوی و دری و فارسی و خوزی و سریانی. فهلوی منسوب است به فهله، نام پنج شهر است و آن اصفهان و ری و همدان و ماه نهاوند و آذربایجان است و اما دری زبان شهرهای مداین بود و درباریان به آن سخن می‌گفتند و منسوب به درگاه پادشاهی است و از میان زبان‌های مردم خراسان و خاور، زبان مردم بلخ در آن بیشتر بود و اما فارسی، زبان موبدان و دانشمندان و مانند آنان بود و آن زبان مردم فارس است و اما خوزی زبانی است که با آن شاهان و امیران در خلوت و هنگام بازی و خوشی با پیرامونیان خود سخن می‌گفتند و سریانی زبان اهل سواد و نوشتن و هم نوعی از زبان سریانی فارسی بود.» (۲)

پارسی باستان یک زبان نوشتار ادبی و کهن بود که با زبان گفتار فاصله‌ی زیاد داشت و زبان نوشتار پارسیگ، اگر چه دنباله‌ی آن زبان است، ولی دنباله‌ی راست آن نیست، بلکه از زبان گفتار سخت تاثیر دیده است

آنچه ابن مقفع درباره‌ی زبان خوزی و زبان سریانی می‌گوید، در اینجا موضوع گفت‌و‌گوی ما نیست. آنچه او درباره‌ی زبان فهلوی، یعنی پهلوی و پیوستگی آن با فهله یعنی پهله می‌گوید و پنج شهری که نام می‌برد، همه می‌رسانند که خواست او همان زبان پهلوی پارتی یا پهلویک یا پهلوانیک است. (٣) و اما اصطلاح فارسی را دو بار به کار گرفته است. بار نخست، فارسی را به معنی مطلق زبان ایرانی آورده و زبان‌های فارسی، یعنی زبان‌های ایرانی؛ ولی بار دوم که می‌گوید فارسی، زبان موبدان و دانشمندان و مردم فارس بود، روشن می‌شود که خواست او در اینجا از فارسی، زبان پهلوی ساسانی یا پارسیگ یا پارسی میانه است که بیشتر نوشته‌های مانده از ادبیات پهلوی به همین زبان است و اشاره‌ی او به اینکه فارسی زبان مردم فارس بود، تعیین محل اصلی این زبان است در برابر محل اصلی زبان پهلویگ که پهله یا پارت بود که ابن مقفع به پنج شهر از آن نام برده است.

زبان پهلوی ساسانی یا پارسیگ و زبان پهلوی پارتی یا پهلویگ چنان به یکدیگر نزدیک بودند که مردم این دو زبان سخن یکدیگر را به خوبی درمی‌یافتند و همین اندازه خویشاوندی و نزدیکی را نیز می‌توان پیش از آن میان دو زبان پارسی باستان و مادی گمان برد که هر یک در همان محلی که سپس‌تر میهن زبان پارسیگ و پهلویگ بود رواج داشتند. برخلاف پارسیگ که دنباله‌ی پارسی باستان است، پهلویگ دنباله‌ی مادی نیست؛ ولی دوره ی باستانی پهلویگ که با زبان مادی خویشاوند نزدیک بود، چنان که هنینگ ( W.B. Henning ) از آن‌ها به عنوان زبان‌های خواهر نام می‌برد.(۴) نام ماد نیز در روی یکی از پنج شهری که ابن مقفع از آن جزو پنج شهر پارت نام برده است، یعنی نهاوند، بر جای مانده است.(۵)

در بالا گفته شد که پارسیگ، دنباله‌ی پارسی باستان است. این مطلب نیازمند توضیحی است: پارسی باستان بدین‌گونه که در سنگ‌نوشته‌های بیستون و تخت جمشید و نقش رستم و چند جای دیگر آمده است، نه می‌تواند در زمان خود زبان گفتار بوده باشد، و نه می‌تواند با گذشت پانصد سال، تا این اندازه که در زبان پارسیگ می‌بینیم، ساده گردد. از این رو باید گفت که پارسی باستان یک زبان نوشتار ادبی و کهن بود که با زبان گفتار فاصله‌ی زیاد داشت و زبان نوشتار پارسیگ، اگر چه دنباله‌ی آن زبان است، ولی دنباله‌ی راست آن نیست، بلکه از زبان گفتار سخت تاثیر دیده است.

بر اساس دانش زبانشناسی، زبانی که رودکی سمرقندی و فردوسی طوسی و نظامی ‌گنجوی و سعدی‌ شیرازی بدان نوشته‌اند و امروزه با برخی ناهمسانی‌های گویشی، زبان رسمی ‌ایران و افغانستان و تاجیکستان است، یک زبان جنوب باختری است و خویشاوند با پارسیگ یا پهلوی ساسانی که با زبان‌های بلوچی و کردی و لری و گویش‌های تاتی و تالشی و بسیاری از گویش‌های شمالی و مرکزی و جنوبی ایران و زبان‌های ایرانی میانه، چون پارسیگ و پهلویگ و زبان‌های ایرانی باستان، چون پارسی باستان و مادی، گروه زبان‌های ایران باختری را تشکیل می‌دهند. در برابر، زبان‌های پشتو در افغانستان و آسی در قفقاز و گویش‌های پامیر (چون وخی، سنگلیچی، مونجی، شغنی، بزغلامی‌ و جز آن) و یغنوبی در زرافشان و زبان‌های ایرانی میانه، چون سغدی، خوارزمی‌ و ختن‌سکایی و زبان ایرانی باستان اوستایی، گروه زبان‌های ایران خاوری را تشکیل می‌دهند

و اما آنچه ابن مقفع درباره‌ی زبان دری می‌گوید نیاز به بررسی بیشتری دارد. اینکه می‌گوید دری، زبان درباریان و منسوب به دربار پادشاهی بود، از این سخن نخست این نکته درست می‌گردد که دری از در به معنی درگاه است که ابن مقفع آن را به “باب” ترجمه کرده است و خواست از در و درگاه در اینجا، پایتخت، و دری زبان مردم شهرنشین پایتخت ساسانی و شهرهای مداین بود و اینکه می‌گوید از میان زبان‌های اهل خراسان و خاور، زبان مردم بلخ در زبان دری بیشتر است، بدین معنی است که این زبان دری، از باختر ایران به خاور نفوذ کرده بود و در آنجا با زبان‌های آن سامان آمیخته بود.

اگر این تعبیر ما از گفته‌ی ابن مقفع درست باشد، نظر او با نظریه‌ی دانش زبانشناسی درباره‌ی خاستگاه و جهت نفوذ زبان دری با فارسی مطابقت دارد: بر اساس دانش زبانشناسی، زبانی که رودکی سمرقندی و فردوسی طوسی و نظامی ‌گنجوی و سعدی‌ شیرازی بدان نوشته‌اند و امروزه با برخی ناهمسانی‌های گویشی، زبان رسمی ‌ایران و افغانستان و تاجیکستان است، یک زبان جنوب باختری است و خویشاوند با پارسیگ یا پهلوی ساسانی (۶) که با زبان‌های بلوچی و کردی و لری و گویش‌های تاتی و تالشی و بسیاری از گویش‌های شمالی و مرکزی و جنوبی ایران و زبان‌های ایرانی میانه، چون پارسیگ و پهلویگ و زبان‌های ایرانی باستان، چون پارسی باستان و مادی، گروه زبان‌های ایران باختری را تشکیل می‌دهند. در برابر، زبان‌های پشتو در افغانستان و آسی در قفقاز و گویش‌های پامیر (چون وخی، سنگلیچی، مونجی، شغنی، بزغلامی‌ و جز آن) و یغنوبی در زرافشان و زبان‌های ایرانی میانه، چون سغدی، خوارزمی‌ و ختن‌سکایی و زبان ایرانی باستان اوستایی، گروه زبان‌های ایران خاوری را تشکیل می‌دهند.

بنابراین زبان گفتار پایتخت هخامنشی که صورت بسیار ساده شده‌ای از زبان ادبی و کهن کتیبه‌های هخامنشی بود، پانصد سال پس از آن به نام زبان دری، همگام با پایگیری قدرت سیاسی ساسانیان، در بسیاری از نقاط ایران به عنوان زبان تفاهم میان تیره‌های ایرانی رواج گرفت. پیش از آن و هم زمان با رواج زبان دری، با نفوذ زبان پهلویگ و سپس زبان پارسیگ، که به ترتیب زبان‌های نوشتار در زمان اشکانیان و ساسانیان بودند و همه‌ی فرمان‌ها و نامه‌های دولتی به آن‌ها نوشته می‌شد و نیز تبلیغات مانی و شاگردان او در خاور ایران به زبان پهلویگ، راه برای پیشرفت زبان دری که با پارسیگ و پهلویگ خویشاوندی نزدیک داشت و بسیاری از واژه‌های این دو زبان را گرفته بود، کوبیده و هموار شده بود. همچنین دستور بسیار ساده و کاملا با قاعده و یاد نشین و در عین حال پرتوان این زبان، که آن را در شمار ساده‌ترین زبان‌های جهان ساخته بود (۷)، عامل بسیار مهم دیگری در رواج سریع این زبان بود.

پس از سقوط ساسانیان، زبان نوشتار نخست هنوز همان زبان پارسیگ (و تا حدودی پهلویگ) بود، چنانکه بیشتر آثاری که از این زبان‌ها در دست است، تالیف یا نوپردازی‌هایی است از همین سده‌های نخستین هجری، ولی نام این زبان‌ها دیگر از پارسیگ و پهلویگ به پارسی و پهلوی تغییر یافته بود و از همین روست که ابن مقفع صورت معرّب آن‌ها را فارسی و فهلوی ثبت کرده است. ولی با کم شدن موبدان و گرویدن دهقانان به دین نوین، موقعیت زبان پارسیگ روز به روز ضعیف‌تر می‌گشت و کم‌کم بر سر جانشینی آن، مبارزه‌ای میان دری و عربی در گرفت.

زبان فارسی تا زمانی که تنها زبان گفتار بود به آن دری می‌گفتند و نه پارسی؛ ولی پس از آنکه در میانه‌ی سده‌ی سوم هجری به جای زبان پارسیگ، زبان نوشتار گردید نام پارسی هم بدان داده شد و از این زمان دارای سه نام گردید: پارسی، دری و پارسی ‌دری

نخست، پیروزی با عربی بود که با داشتن همه‌ی ویژگی‌های یک زبان توانا و به عنوان زبان دین و دستگاه خلافت اسلامی ‌و مجهز به خطی که با همه‌ی نواقص خود بهتر از خط پهلوی بود، همچون سرداری که تا آن زمان روی شکست ندیده بود، پا به میدان نهاد. ترجمه‌ها و تالیفات بی‌شمار ایرانیان به زبان عربی در دو سه سده‌ی نخستین هجری، مهم‌ترین نشانه‌ی این پیروزی موقتی زبان عربی است و نشانه‌ی اینکه ایرانیان کم کم خود را برای یک کوچ فرهنگی و وداع با گذشته آماده می‌کردند؛ ولی در میانه‌ی سده‌ی سوم، با طلوع دولت یعقوب، ورق برگشت و به فرمان امیری که از میان توده‌ها برخاسته بود و جز زبان نیاکان خود زبانی نمی‌دانست، دری رسماً زبان نوشتار شد. (۸ )

زبان دری، وقتی زبان نوشتار شد، به همان گونه که خط را از عربی گرفت، از زبان نوشتار پیشین، یعنی پارسیگ نیز، که اکنون پارسی خوانده می‌شد، نام را گرفت. به سخن دیگر: زبان فارسی تا زمانی که تنها زبان گفتار بود به آن دری می‌گفتند و نه پارسی؛ ولی پس از آنکه در میانه‌ی سده‌ی سوم هجری به جای زبان پارسیگ، زبان نوشتار گردید نام پارسی هم بدان داده شد و از این زمان دارای سه نام گردید: پارسی، دری و پارسی ‌دری؛ ولی روشن بود که چند نام برای یک زبان واحد تولید سوء تفاهم نیز خواهد کرد و به زودی برای هر نام تعریفی جداگانه به وجود خواهد آمد.

زبان فارسی سده‌ی چهارم هجری را می‌توان به دو سبک بخش کرد. یکی سبک آثاری که در آن‌ها واژه‌های گویش خراسان زیاد به کار رفته بود. از این زمره بودند منظومه‌های رودکی، سندباد نامه‌ی قنارزی، اشعار منجیک تزمذی و برخی شعرای دیگر، این سبک را دری یا پارسی دری می‌گفتند. دوم سبک آثاری که در ترجمه و تالیف به پارسیگ و پهلویگ و به زبان فارسی استاندارد در بیشتر نقاط ایران نزدیک بود. از این نمونه اند ترجمه‌ی تفسیر طبری، ترجمه‌ی تاریخ طبری، آفرین‌نامه‌ی بوشکور، شاهنامه‌ی ابومنصوری، شاهنامه‌ی فردوسی، هدایه المتعلمین، حدودالعالم، تفسیر قرآن پاک و اشعار شاعرانی چون شهید بلخی، بوشکور و غیره. این سبک را پارسی می‌نامیدند. این دو سبک، جز آن وجه تمایزی که از آن نام رفت، در سادگی و کوتاهی جملات و فقدان آرایش‌های لفظی و کمی ‌واژه‌ها و عبارات و امثال و حکم تازی، وجه اشتراک دارند

مگر نه این بود که دری زبان درگاه بود؟ پس با پای گرفتن فرمانروایی سامانیان، دری که زمانی نام زبان درگاه ساسانیان بود، اکنون نام زبان درگاه سامانیان، یعنی نام زبان مردم خراسان گشت، در برابر، فارسی به عنوان زبان دیگر جاها، و به‌ویژه پس از آنکه فارسی خراسان به دلیل آمیختن با گویش‌های محلی، تفاوت‌هایی نیز با فارسی نقاط دیگر پیدا کرد، این اختلاف نام، مجوز دیگری نیز یافت؛ چون واقعاً بسیاری از این واژه‌های گویشی خراسان، برای سخنوران غیر خراسانی مهجور و نامفهوم بود. البته فارسی تنها با گویش‌های محلی خراسان نیامیخته بود، بلکه این زبان در هر بخشی از ایران که نفوذ می‌کرد طبعاً مقداری از واژه‌های زبان‌ها و گویش‌های آنجا را می‌گرفت که از این مقدار، تعدادی به وسیله‌ی مولفان آن سرزمین، درون زبان فارسی نوشتار می‌شد که از آن باز تعدادی از راه همان آثار به فارسی نوشتار استاندارد راه می‌یافت؛ ولی از آنجا که خراسان از نیمه‌ی دوم سده‌ی سوم هجری تا مدت زمانی مهم‌ترین مهد ادبی فارسی بود و آثاری که در این سرزمین به وجود آمد، در اندک زمانی در سراسر ایران شهرت یافت، طبعاً سهم نفوذ واژه‌های گویشی آن، چه در فارسی نوشتار خراسان و چه در فارسی نوشتار استاندارد، بیشتر از نقاط دیگر ایران بود.

از همین‌روست که قطران تبریزی در سال ۴٣۸ هجری، هنگام برخورد با ناصر خسرو قبادیانی بلخی، مشکلات خود را در دریافت شعر منجیک ترمذی و دقیقی طوسی از او می‌پرسد و به همین دلیل ناصر خسرو درباره‌ی او می‌گوید: «شعری نیک می‌گفت، اما زبان فارسی نیکو نمی‌دانست» (۹) که خواست ناصر خسرو از فارسی، فارسی دری خراسان است. البته این هم محتمل است که قطران که زبان گفتار او با همشهری‌هایش زبان ایرانی آذری بود، هر چند هنگام نوشتن بر زبان فارسی تسلط داشت، ولی در سخن گفتن به این زبان کمی ‌کند بود. در هر حال به دلیل همین مشکلات مردم آذربایجان و دیگر نقاط ایران در دریافت واژه‌ها و اصطلاحات گویش‌های خراسان در شعر فارسی است که اسدی طوسی در همین زمان، لغت فرس را برای مردم اران و آذربایجان تالیف کرد و نیز به علت همین واژه‌های گویشی خراسان است که عنصرالمعالی گرگانی در سال ۴۷۵ هجری در کتاب خود قابوس‌نامه، به فارسی‌نویسان سفارش می‌کند تا از نوشتن فارسی دری بپرهیزند و می‌نویسد: «و اگر نامه پارسی بود، پارسی مطلق منبیس که ناخوش است؛ خاصه پارسی دری که نه معروف بود، آن خود نباید نبشت به هیچ حال که خود ناگفته بهتر از گفته بود.» (١۰)

پس از آن که زبان دری یا پارسی زبان نوشتار شد، نه تنها سخنوران خراسان، چون رودکی سمرقندی و بوشکور بلخی و مسعودی مروزی و بوعلی‌سینای بخارایی و بوریحان بیرونی خوارزمی ‌و منجیک ترمذی و سنائی غزنوی و خواجه عبدالله انصاری و هروی و فردوسی طوسی و خیام نیشابوری و منوچهری دامغانی به این زبان نوشتند، بلکه نیز سخنوران جاهای دیگر چون فرخی سیستانی و غضایری رازی و بوسلیک گرگانی و جمال‌الدین‌اصفهانی و قطران تبریزی و خاقانی شروانی و نظامی ‌گنجوی و مسعود سعد لاهوری و بابا طاهر همدانی و سعدی شیرازی و صدها سخنور دیگر از هر گوشه و کنار این سرزمین

از این گفته‌ی عنصرالمعالی نیک پیداست که او پارسی را از پارسی دری که در آن زمان به فارسی مردم خراسان می‌گفتند، جدا دانسته است. این فارسی دری به دلیل واژه‌های گویشی آن، برای فارسی‌زبانان بیرون از خراسان دشوار و از این رو از دید عنصرالمعالی زبانی دور از شیوایی بود؛ همچنان‌که او پارسی مطلق، یعنی فارسی سره را نیز که به واژه‌ها و عبارات و امثال و حکم تازی آراسته نباشد، دور از شیوایی می‌داند.

همچنین آنجا که محمد ظهیری سمرقندی مولف سندباد نامه، درباره‌ی نگارش پیشین این کتاب که خواجه عمید ابوالفوارس قنارزی در سال ٣٣۹ هجری از پهلوی به فارسی ترجمه کرد، می‌نویسد: «این کتاب را (قنارزی) به عبارت دری پرداخت، لکن عبارت عظیم نازل بود و از تزیین و تجلی عاری و عاطل … » (١١)، خواست او از دری،  باز همان زبانی است که از یک سو واژه‌های گویش شرقی آن برای دیگر فارسی‌زبانان مهجور بود و از سوی دیگر سبک ساده و بی‌پیرایه‌ی آن به چشم متاخران عاری از شیوایی می‌نمود.

به گمان من همچنین نام پارسی دری که فردوسی در شاهنامه، به ترجمه‌ی کلیله و دمنه، که در زمان سامانیان توسط ابوالفضل یا به سرپرستی او انجام گرفت و سپس رودکی آن را به نظم کشید، می‌دهد (١۲) از همین سهم بزرگ واژه‌های گویش خراسان در این منظومه است. فردوسی در جایی دیگر، زبان شاهنامه‌ی خود را پارسی می‌نامد، (١٣) همچنان‌که پیش از او ابوعلی بلعمی ‌نیز زبان ترجمه‌ی خود را از تاریخ طبری پارسی نامیده است. (١۴)

به سخن دیگر، زبان فارسی سده‌ی چهارم هجری را می‌توان به دو سبک بخش کرد. یکی سبک آثاری که در آن‌ها واژه‌های گویش خراسان زیاد به کار رفته بود. از این زمره بودند منظومه‌های رودکی، سندباد نامه‌ی قنارزی، اشعار منجیک تزمذی و برخی شعرای دیگر، این سبک را دری یا پارسی دری می‌گفتند. دوم سبک آثاری که در ترجمه و تالیف به پارسیگ و پهلویگ و به زبان فارسی استاندارد در بیشتر نقاط ایران نزدیک بود. از این نمونه اند ترجمه‌ی تفسیر طبری، ترجمه‌ی تاریخ طبری، آفرین‌نامه‌ی بوشکور، شاهنامه‌ی ابومنصوری، شاهنامه‌ی فردوسی، هدایه المتعلمین، حدودالعالم، تفسیر قرآن پاک و اشعار شاعرانی چون شهید بلخی، بوشکور و غیره. این سبک را پارسی می‌نامیدند. این دو سبک، جز آن وجه تمایزی که از آن نام رفت، در سادگی و کوتاهی جملات و فقدان آرایش‌های لفظی و کمی ‌واژه‌ها و عبارات و امثال و حکم تازی، وجه اشتراک دارند.

به دلیل این گسترش زبان فارسی است که رستم لارجانی حدود سال ۴۰۰ هجری برای فرمانروایان همدان، شاهنامه می‌سراید و در زمان فرمانروایی خاندان کاکویه در اصفهان، ابن سینا دانشنامه‌ی علایی را به زبان فارسی تالیف می‌کند و کمی‌ بعد فخرالدین اسعد گرگانی ویس و رامین را می‌سراید و باز به دلیل گسترش زبان فارسی است که اسدی طوسی، در نیمه‌ی نخستین سده‌ی پنجم، از طوس راه می‌افتد و به دربار جستانیان طارم (سرزمین میان قزوین و زنجان و گیلان) می‌رود و شاهان آنجا را به زبان فارسی می‌ستاید و سپس از آنجا به دربار شیبانیان در نخجوان می‌رود و برای امیر آنجا گرشاسب‌نامه را می‌سراید و می‌بیند که اهل ادب آنجا مجلس شاهنامه‌خوانی دارند یا شاعر هم‌زمان او، قطران تبریزی همه‌ی امیران آذربایجان و اران را به فارسی مدیحه می‌سراید یا عنصرالمعالی در همان زمان‌ها از گرگان به گنجه می‌رود و در آنجا با امیر ابوالاسوار شدادی به فارسی سخن می‌گوید. پیداست که زبان فارسی نمی‌توانست در فاصله ی یکی دو قرن به عنوان زبان نوشتار همه‌ی سرزمین ایران را بگیرد. اگر پیش از آن قرن‌ها به عنوان زبان گفتار در سراسر ایران رواج نمی‌داشت

اینکه اختلاف میان دری و پارسی تنها اختلاف میان دو سبک است و نه دو زبان، از مقدمه‌ی ترجمه‌ی تفسیر طبری نیز پیداست که در آغاز می‌نویسد: «و این کتاب تفسیر بزرگ است از روایت محمد بن جریر الطبری رحمه الله علیه، ترجمه کرده به زبان پارسی و دری» (١۵)، یعنی نام پارسی و دری را دو نام برای یک زبان گرفته است و از آن پس پنج بار دیگر که از زبان کتاب نام می‌برد، همه‌جا آن را تنها پارسی می‌نامد و در یکجا می‌نویسد: «و اینجا بدین ناحیت (خراسان و ماوراء النهر) زبان پارسی است.» (١۶)

بنابراین در عین حال که سخنوران عموماً فرقی میان پارسی و دری و پارسی ‌دری نگذاشته‌اند و هر سه نام را به‌جای یکدیگر به کار برده‌اند؛ ولی گاه نیز دری و پارسی ‌دری را فارسی خراسان و پارسی را زبان همه‌ی ایران نامیده‌اند؛ ولی در اینجا نیز همانگونه که اشاره شد، نه به عنوان دو زبان مستقل، بلکه به عنوان دو سبک از یک زبان واحد.

در هر حال از میانه ی سده‌ی پنجم هجری، با نفوذ بیشتر زبان و سبک تازی در نوشته‌های فارسی، هر دو سبک دری و پارسی که در سده‌ی چهارم متداول بود از رواج افتاد؛ به‌ویژه سبک دری و به همین دلیل آثار آن نیز بیش از آثار سبک پارسی دستخوش نابودی گردید و بسیاری از واژه‌های مهجور آن که در سده ی چهارم به زبان فارسی راه یافته بود و نمونه‌های آن در لغت فرس اسدی دیده می‌شود، سپس‌تر در زبان فارسی کهنه شد و از کار افتاد. (١۷) پس از آن که زبان دری یا پارسی زبان نوشتار شد، نه تنها سخنوران خراسان، چون رودکی سمرقندی و بوشکور بلخی و مسعودی مروزی و بوعلی‌سینای بخارایی و بوریحان بیرونی خوارزمی ‌و منجیک ترمذی و سنائی غزنوی و خواجه عبدالله انصاری و هروی و فردوسی طوسی و خیام نیشابوری و منوچهری دامغانی به این زبان نوشتند، بلکه نیز سخنوران جاهای دیگر چون فرخی سیستانی و غضایری رازی و بوسلیک گرگانی و جمال‌الدین‌اصفهانی و قطران تبریزی و خاقانی شروانی و نظامی ‌گنجوی و مسعود سعد لاهوری و بابا طاهر همدانی و سعدی شیرازی و صدها سخنور دیگر از هر گوشه و کنار این سرزمین.

زبان فارسی یا دری، حدود دو هزار و پانصد سال پیشینه دارد که از آن حدود، هزار سال نخستین زبان گفتار در جنوب غربی ایران و سپس حدود هزار و پانصد سال زبان گفتار و حدود هزار و صد سال اخیر آن، زبان نوشتار در بخش بزرگ سرزمین‌های فلات ایران بوده است و روزگاری به عنوان زبان فرهنگ و ادب به کشورهای دیگر نیز نفوذ کرده است.

به دلیل این گسترش زبان فارسی است که رستم لارجانی حدود سال ۴۰۰ هجری برای فرمانروایان همدان، شاهنامه می‌سراید و در زمان فرمانروایی خاندان کاکویه در اصفهان، ابن سینا دانشنامه‌ی علایی را به زبان فارسی تالیف می‌کند و کمی‌ بعد فخرالدین اسعد گرگانی ویس و رامین را می‌سراید. (١۸) و باز به دلیل گسترش زبان فارسی است که اسدی طوسی، در نیمه‌ی نخستین سده‌ی پنجم، از طوس راه می‌افتد و به دربار جستانیان طارم (سرزمین میان قزوین و زنجان و گیلان) می‌رود و شاهان آنجا را به زبان فارسی می‌ستاید (١۹) و سپس از آنجا به دربار شیبانیان در نخجوان می‌رود و برای امیر آنجا گرشاسب‌نامه را می‌سراید و می‌بیند که اهل ادب آنجا مجلس شاهنامه‌خوانی دارند (۲۰) یا شاعر هم‌زمان او، قطران تبریزی همه‌ی امیران آذربایجان و اران را به فارسی مدیحه می‌سراید یا عنصرالمعالی در همان زمان‌ها از گرگان به گنجه می‌رود و در آنجا با امیر ابوالاسوار شدادی به فارسی سخن می‌گوید. (۲١) پیداست که زبان فارسی نمی‌توانست در فاصله ی یکی دو قرن به عنوان زبان نوشتار همه‌ی سرزمین ایران را بگیرد. اگر پیش از آن قرن‌ها به عنوان زبان گفتار در سراسر ایران رواج نمی‌داشت. (۲۲)

زبان فارسی یا دری، حدود دو هزار و پانصد سال پیشینه دارد که از آن حدود، هزار سال نخستین زبان گفتار در جنوب غربی ایران و سپس حدود هزار و پانصد سال زبان گفتار و حدود هزار و صد سال اخیر آن، زبان نوشتار در بخش بزرگ سرزمین‌های فلات ایران بوده است و روزگاری به عنوان زبان فرهنگ و ادب به کشورهای دیگر نیز نفوذ کرده است.

برگرفته از : فصلنامه‌ی ایرانشناسی (به سردبیری دکتر جلال متینی)، سال نخست

یادداشت‌ها

١ – ایرانشناس سوئدی ویکاندر بر این است که چون سیاست جهانداری هخامنشیان یر پایه‌ی احترام به مذهب و فرهنگ اقوام دیگر بود، آن‌ها در نشان دادن آگاهی ملی احتیاط می‌کردند و آگاهی ملی در ایرانیان در واقع با اشکانیان آغاز می‌گردد و نیز از همین زمان است که درفش کاویانی درفش ملی و نام ایران، نام رسمی‌ این سرزمین می‌گردد. نگاه کنید به:

  1. Wikander, der arische Mannerbund, Lund 1938, S. 102 f.

۲ –  ابن‌الندیم، الفهرست، به کوشش گوستاو فلوگل (G. Flügel)، ص ١١٣، ترجمه‌ی فارسی از رضا تجدد، تهران، ١٣۴٣.

٣ – فهلوی و فهلویات را سپس‌تر به شعرهای محلی شهرهای پارت می‌گفتند و سپس اصطلاحی شد برای اشعار محلی و گویش‌های محلی عموماً.

۴ –  W. B. Henning, „ Mitteliranisch“,  in Handbuch der Urientalistik, 4. Bd., 1.Absch., Leiden, Köln, 1958, S. 93

۵ –  در پارسی باستان حرف د پس از مصوت، در پهلوی و فارسی به ه و ی تبدیل می‌گردد. از این رو ماد تبدیل می‌شود به ماه و مای. صورت ماه و در ویس و رامین آمده است که همان ماد است. همچنین در کارنامک ( بخش ۵ ، بند ١) صورت ماهیگ به معنی مادی آمده است. صورت مای در شاهنامه آمده است که در برخی جاها شهری در هند است و در برخی جاها شهری در ایران که باز همان ماد است. ضمناً همانگونه که پهلوی و پهله که همان پارت است به معنی مطلق شهر نیز درآمده است، ماه نیز که همان ماد است معنی مطلق شهر گرفته است و ماه نهاوند، یعنی شهر نهاوند. همچنین مای که به معنی ماد است به معنی مطلق شهر هم هست و در شاهنامه در مواردی که بتوان مای مَرغ خواند به معنی شهر مرو است. در شاهنامه مرغ نیز گذشته از مرو، نام شهری در هند هم شده است.

۶ –  هنینگ، همان جا، ص ۹۲ ، پی نویس ١ ، زبان فارسی را آمیخته‌ای از عناصر شمال باختری و جنوب باختری می‌داند و نه یک زبان جنوب باختری با واژه‌ها و ساخت‌های عاریتی از زبان شمال باختری.

۷ –  برخی از زبانشناسان، زبان فارسی را به علت سادگی و رسیدگی بی‌مانند آن، شایسته‌ترین زبان برای یک زبان همگانی و جهانی می‌دانند. نگاه کنید به: احمد کسروی، زبان پاک، چاپ چهارم، تهران ۲۵٣۶ ، ص ۶۴ . و نیز نگاه کنید به:

Das Fischer Lexikon, Sprachen, Frankfurt, 1961, S. 219

۸ –  آمده است که چون شاعران یعقوب را به تازی ستایش گفتند و او سخن آنان را درنیافت، گفت: «چیزی که من اندر نیابم، چرا باید گفت» و از آن پس شعر رسماً زبان دری گشت. نگاه کنید به: تاریخ سیستان، به کوشش محمدتقی بهار، تهران ١٣١۴، ص ۲۰۹.

۹ –  ناصرخسرو، سفرنامه، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران ۲۵٣۶ ، ص ۹.

١۰ –  عنصرالمعالی کیکاووس، قابوسنامه، به کوشش غلامحسین یوسفی، تهران ١٣۴۵، ص ۲۰۸ .

١١ –  محمد بن علی بن محمد ظهیری سمرقندی، سندبادنامه، به تصحیح احمد آتش، استانبول ١۹۴۸، ص ۲۵ به جلو.

١۲ –  شاهنامه، چاپ مسکو، ۸ ⁄ ۲۵۴ ⁄ ٣۴۵۸ ، در متن، فارسی و دری آمده است.

١٣ –  شاهنامه، ۹ ⁄ ۲١۰ ⁄ ٣٣۷١.

١۴ –  ابوعلی محمد بن محمد بن بلعمی، تاریخ بلعمی، به تصحیح محمدتقی بهار و محمد پروین گنابادی، چاپ دوم، تهران ١٣۵٣، ج ١، ص ۲.

١۵ –  ترجمه‌ی تفسیر طبری، به تصحیح حبیب یغمایی، چاپ سوم، تهران ١٣۵۶، ج ١، ص ۵.

١۶ – همچنین حکیم میسری در دانشنامه که در سال ٣۷۰ هجری در دانش پزشکی سروده است، آنجا که در دیباچه‌ی کتاب خود سخن می‌گوید، پارسی و دری را یک زبان گرفته است (به کوشش برات زنجانی، تهران ١٣۶۶، بیت ۸۵ – ۸۰). چهارصد سال پس از آن نیز، حافظ شیرازی شعر خود را هم پارسی می‌داند و هم دری.

                 ز  شعر  دلکش  حافظ  کسی   بُوَد  آگاه       که لطف نظم و سخن گفتن دری داند

                 شکر   شکن  شوند  همه  طوطیان  هند     زین  قند  پارسی  که  به  بنگاله  می‌ رود

                 چو عندلیب فصاحت فرو شد ای حافظ       تو  قدر  او به سخن گفتن دری بشکن

١۷ – اکنون بر اساس این تعریف، می‌توان به خوبی منظور فخرالدین اسعد گرگانی را در مقدمه‌ی ویس و رامین دریافت. (به تصحیح م. نودوا- ا. گواحاریا، تهران ١٣۴۹، ص ۲۸- ۲۹) او می‌گوید: اصل داستان ویس و رامین به زبان پهلوی بود و در اصفهان (که از زمان فرمانروایی خاندان کاکویه ترجمه از آثار پهلوی به فارسی رواج داشت) دوستداران زبان پهلوی این زبان را از راه متن پهلوی ویس و رامین می‌آموختند؛ ولی این داستان را سخندانان پیشین به فارسی هم ترجمه کرده بودند؛ منتها فارسی آنها دارای الفاظ غریب و فاقد زیورهای لفظی و امثال و حکم بود.

در اینجا روشن است که اشاره‌ی گرگانی به یک ترجمه‌ی منظوم این کتاب از سده‌ی چهارم هجری است که در آن واژه‌های مهجور گویش دری بسیار به کار رفته بود و فاقد زیورهای لفظی بود. بنابراین گرگانی – همان گونه که مصححان کتاب به درستی شناخته‌اند –  این کتاب را از زبان پهلوی به فارسی برنگردانده است، بلکه صورت منظوم آن را که به فارسی دری سده‌ی چهارم سروده شده بود به فارسی سده‌ی پنجم در آورده است. به سخن دیگر، همان نظری را که ظهیری سمرقندی در سده‌ی ششم درباره‌ی سندبادنامه قنارزی گفته، 110 سال پیش از او، گرگانی درباره‌ی متن اساس کار خود گفته است.

١۸ –  نگاه کنید به: ایران‌نامه، سال یکم ١٣۶٣، شماره ی ١، ص ۵۰ به جلو.

١۹ –  نگاه کنید به: مجله‌ی دانشکده‌ی ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی  ۴  ⁄ ۲۵٣۶ ، ص ۶۷۸ – ۶۴٣.

۲۰ –  اسدی طوسی، گرشاسب‌نامه، به کوشش حبیب یغمایی، چاپ دوم، تهران ١٣۵۴، ص ١٣، بیت ١ – ۲١.

۲١ –  قابوس‌نامه، ص ۴١ – ۴٣ .

۲۲ –  ایرانیان شعوبی در برابر تفاخر عرب‌ها به زبان عربی، به نوبه‌ی خود به زبان فارسی فخر می‌ورزیدند و زبان دری یا پارسی را زبان فرشتگان و پیامبران می‌نامیدند. (به عنوان نمونه نگاه کنید به ترجمه‌ی تفسیر طبری، ج ١، ص ۵. به مناظره‌ی عرب و عجم نوشته‌ی اسدی طوسی، به کتاب فضائل بلخ تالیف ابوبکر واعظ بلخی ترجمه‌ی عبدالله حسینی بلخی، به کتاب داراب‌نامه طرسوسی به کوشش ذبیح‌الله صفا، تهران ۲۵٣۸، و به کتاب تنزیه الشریعه المرفوعه تالیف ابی الحسن علی بن محمد بن عراق الکنانی ۹۰۷ – ۹۶٣ هجری، بیروت، ١۹۸١).

پیروان برتری زبان عربی نیز البته بیکار نمی‌نشستند. برای مثال در ص ١٣۷ کتاب تنزیه الشریعه المرفوعه آمده است: خوارترین زبان نزد خداوند، فارسی است و زبان دیوان، خوزی است و زبان دوزخ‌نشینان، بخاری و زبان بهشتیان، عربی.

هفت فرنود مهادین (دلیل اصلی) ناسازگاران با پالایش زبان پارسی « آریا سرور»

هفت فرنود مهادین (دلیل اصلی) ناسازگاران با پالایش زبان پارسی

« آریا سرور»

 

پرسشهای ناسازگاران:

١- زبان، زبان است دیگر چه این، چه آن، آماج تنها پیوند میان مردم است.

٢- زبان پاک و سره هیچ جای جهان نداریم و داشتن وام‌واژه‌ چیزی بهنجار است.

۳- نیمی‌ از زبان انگلیسی وام‌واژه هست؛ ولی زبان انگلیسی بسیار کامیاب است.

۴- زبان “فارسی” به انگیزه‌ی واژه‌های عربی، زبانی فاخر است و بی‌ آنها، لخت و برهنه و “الکن”!

۵- زبان پارسی سره خنده‌دار و ریشخندی است (مسخره است).

۶- زبان چون پویاست، پس ولش کنیم که واژه‌ها با روند “طبیعی” بیایند و بروند.

۷- زبان در پیشرفت یا واپس‌ماندگی گویندگان آن زبان، هنود (تاثیر) ندارد.

 و اما پاسخها:

1- زبان، زبان است دیگر چه این، چه آن، آماج تنها پیوند میان مردم است.

آماج یک حاجی، رفتن به مکه است. او هم می‌تواند از هواپیما و هم از شتر برای این کار بهره بجوید. هر دوی این ابزار، او را به مکه می‌رسانند. پس آیا آن دو ابزار یکسان و هم‌ارزش‌اند؟ پاسخ، نه هست. درباره‌ی زبانها هم همین سخن رواست.

کارآیی و توانایی رسانه‌ای و پرمایگی و آسانی یا سختی، زیبایی و … هر زبانی برابر زبان دیگر نیست. پس این گزاره که ” زبان زبان است، چه این و چه آن” یک سفسته بیش نیست؛ چراکه ویژگیهای مهند زبانها را به فراموشی می‌سپارد. مانند اینکه بگوییم که موش و نهنگ (وال) یکسان هستند؛ چون هر دو بچه می‌زایند.

٢- زبان پاک و سره هیچ جای جهان نداریم و داشتن وام‌واژه‌ چیزی بهنجار است.

وام‌واژه، چنانکه از نامش پیداست، واژه‌ای بوده که‌ زبانی نداشته و ناچار آن را وام گرفته، آنهم از راه داد و ستد فرهنگی و دانشیک و فندی. مانند تلویزیون، کامیون، سماور و …

واژه‌ای که جای یک واژه همسان را گرفته باشد (مانند تشکر که جای سپاس را گرفته و این واژه را بیرون کرده) وام‌واژه نیست و از راه دادوستد فرهنگی هم نیامده، بسا که زورواژه است که با شمشیر آمده و با زبان و کلک چاپلوسان بیگانه‌پرست گسترش یافته.

از این گذشته، ۷0 درسد زبان ما واژه‌های تازی‌اند، پس این دیگر داد و ستد فرهنگی نبوده، “یورش” بیابانی بوده است.

پس این سخن هم سفسته‌ی سنجش نابرابر (قیاس مع‌الفارق) است.

۳- نیمی‌ از زبان انگلیسی وام‌واژه هست؛ ولی زبان انگلیسی بسیار کامیاب است.

زبان انگلیسی یک زبان با ریشه‌ی میانه‌ای ژرمنیک و از ریشه‌ی بنیادین هندواروپایی است. وام‌واژه‌های زبان انگلیسی نیز کمابیش از هند و اروپایی (لاتین) هستند. پس این وام از یک زبان همساز و همساختار و نزدیک و همریشه‌ی انگلیسی گرفته شده و نه از یک زبان سراسر بیگانه و ناهمریشه، مانند زبان سامی‌ عربی که ناهمساختار باشد و ناساز. اگر ما هم وام‌واژه از هندی یا کردی و سغدی کهن گرفته بودیم (که گرفتیم) هیچ باکی نبود؛ چون خار در تن زبان ما نیستند، بساکه برادران و خواهران زبان پارسی‌اند.

پس این سخن هم باز سفسته‌ی سنجش نابرابر بود که “نابرابری” در آن، همان سامانه و ساختار و ناهمسازی یا همسازی این “وام‌واژه“هاست.

۴- زبان “فارسی” به انگیزه‌ی واژه‌های عربی، زبانی فاخر است و بی‌آنها، لخت و برهنه و “الکن”!

فردوسی با سرودن شاهنامه پاسخی درخور به این سخن بیهوده داده است، با کمترین کاربرد واژه‌های تازی، بالاترین شاهکار زبان پارسی را آفریده که سرشار از پنداره و گوهر است.

رودکی و بلعمی‌ و دیگران هم نوشته‌های پارسی کمابیش سره دارند که گویایی توانایی زبان پارسی بوده؛ ولی گروهی تازی‌پرست و شیفتگان به دشمنان پیروزمند، جامه‌ی باشکوه خودی زبان پارسی را از تنش درآوردند و جامه‌ی بیگانه‌ی تازی را بر او پوشانیدند (چراکه از دید روانی، مردم شکست‌خورده، دشمن پیروزمند را در روان ناخودآگاه خود برتر از خود دانسته و می‌کوشند خود را به آنان ببندند که این هم همواره بجا نیست).

آماج ما هم بیرون کردن این جامه‌ی ناجور و ناروا و بدرد نخور بیگانه است که ما پس از پوشیدن آن، هیچ دستاورد اندیشه و دانش و فند و … نداشته‌ایم که شایان یادآوری باشد و جز آفتابه به جایی نرسیده‌ایم، چنان که می‌بینید و پوشانیدن دوباره‌ی جامه‌ی خودمان است که با آن، برترین اندیشه‌ها از “منشور حقوق بشر” کوروش و خردگرایی زرتشت گرفته تا سوسیالیسم مزدک و اندیشه‌ی مانی و پند بزرگمهر و دانشگاه گـُندی شاپور و شاهنامه را پدید آورده و هزار سال، همواره‌ یکی از دو کشور نیرومند جهان بودیم.

پس اینهم باز سخن بیهوده‌ی کسانی است که شیفته‌ی این جامه‌ی بیگانه‌اند و چنان می‌نمایند که ما پیش از این وام جامه‌ی زورچپان، برهنه و بی‌زبان (عجمی‌ و الکن!) بوده‌ایم.

2 ب- با پارسی‌سازی، حافظ و خیام را از دست می‌دهیم!؟

یکی دیگر از سفسته‌های دشمنان پارسی‌سازی این است که گویا با پارسی‌سازی، حافظ و خیام (!) و سعدی و .. را از دست می‌دهیم؛ چون آنها چند درسدی واژگان تازی بکار برده‌اند که ‌یاوه‌ای بیش نیست. هم‌اکنون هم برای خواندن سعدی نیاز به واژه‌نامه است. پارسی‌سازی، کنار نهادن واژگان تازی، در گفتار روزانه و در دانش و فرهنگ و نوشتار است و نه ناروا (ممنوع) کردن آن.

روشن است که کسی که فقه می‌خواند بخواند یا چامه‌های پر از واژگان عربی، می‌تواند این واژگان را برای کار خودش یاد بگیرد. نه اینکه به وارونه به انگیزه‌ی اینگونه کاربردهای اندک مانند فقه و چند تا دیوان، زبان پارسی را از مدرن شدن و زایا شدن بازداریم. در کشورهای اروپایی هم ادبسار “کلاسیک” که واژه‌های کهن لاتین و … دارد، جای خودش را در نسکخانه‌ها و موزه‌ها دارد و کسی را از خواندن آنها بازنداشته‌اند.

روشن است که اگر اندیشه‌ی درخشانی در دیوانها باشد، خود به خود رو می‌آید و بر سر زبانهاست؛ هرچند که واژگان تازی در آن به کار رفته باشد؛ وگرنه نمی‌توان مرده را به زور زنده نگه داشت.

۵- زبان پارسی سره خنده‌دار و ریشخندی است (مسخره است).

هر سخن و واژه‌ی ناآشنا، خنده‌دار می‌نماید؛ ولی مردم دو گروه‌اند: گروه فرهنگیده (فرهیخته) که پیش از خنده، کمی ‌هم اندیشه‌شان را به کار می‌اندازند که آیا به واژه‌های زبان مهادین و خودی‌ام و زبان نیاکانم بخندم یا نه و گروهی بی‌فرهنگ و ناآگاه هرزخند که برای آنان زبان و فرهنگ بی‌ارزش بوده یا ارزشی برابر یک “اس.ام.اس” خنده‌دار دارد.

در گذشته هم گروهی از این بی‌فرهنگان و تازی‌پرستان به واژه‌هایی چون “دادگستری” به جای “عدلیه” و “شهربانی” به جای “نظمیه” و “بازنشسته” به جای “متقاعد”! و “دبستان” به جای “مکتب” و … اینان می‌خندیدند. اگر ما به ریشخند اینگونه بی‌فرهنگان و دشمن‌پرستان بها می‌دادیم، هنوز هم نام “تهران”، “دارالخلافه‌ی طهران” بود و هنوز هم در دبستان (ببخشید مکتبخانه!) به “دماسنج” می‌گفتیم “میزان الحرارة”.

پس این سخن هم تنها گویای بی‌فرهنگی یا ناآگاهی گوینده‌ی آن است.

۶- زبان چون پویاست،، پس ولش کنیم که واژه‌ها با روند “طبیعی” بیایند و بروند.

آدمی‌ و سازمانهای همبودین (اجتماعی) نیز بخشی از “طبیعت” هستند. امروز ما با دستکاری ژنها و … گندم و گوجه فرنگی بهتری درست می‌کنیم یا داروهای کارساز فرامی‌آوریم (تولید می‌کنیم) و با ساختن کانالها، از تندآبهای ویرانگر پیشگیری می‌کنیم و با ساختن آب‌بندها، انرژی پدید می‌آوریم که همه‌ی اینها، کاریار بهزیستی ما و در راستای خوشبختی هرچه بیشتر مردمان‌اند. اگر می‌خواستیم که در هر جایی به روند “طبیعی” میدان بدهیم، بایستی پزشکان را از کار برداریم که هر کودکی که بیمار شد و خودش بهبود نیافت، به گونه‌ی “طبیعی” بمیرد و هر که از پس سرماخوردگی‌اش برنیامد، به گونه‌ی “طبیعی” بمیرد و دیگر بایستی دست از پنی‌سیلین که دستبرد در کار “طبیعت” است، برمی‌داشتیم.

زبان پارسی هم یک پدیده‌ی پویا و جاندار مانند یک کودک است و بر ماست که از آگاهیها و ابزار خود سود ببریم که این زبان “دیمی” نشود و از بیماریها و کژیها برکنار بماند. در پی همین اندیشه‌های خردمندانه بود که در ایران (و در بسیاری از کشورهای جهان) فرهنگستان زبان پدید آمد که پزشک و راهنمایی برای زبان باشد (اگر بز را باغبان نکنیم!).

خود فرهنگستان کنونی هم درست دارد همین کار پالایش را انجام می‌دهد ولی خب، به جان وام‌واژه‌ی فرنگی افتاده که بیشتر به انگیزه‌ی “تعهد است تا تخصص”!

از این رو، این سخن ناسازگاران با پالایش زبان نیز، برخاسته از ناآگاهی یا اگر از روی آگاهی است، همان زبانزد “یک بام و دو هواست”.

۷- زبان در پیشرفت یا واپس‌ماندگی گویندگان آن زبان، هنود (تاثیر) ندارد.

زبان بخش بسیار بزرگی از فرهنگ است و پایه‌ی اندیشه به شمار می‌رود. زبان و اندیشه در پیوند دوسویه‌ی دیالکتیکی با هم هستند. واژه‌ها به اندیشه‌های پیکر می‌دهند و باز این اندیشه است که به پیدایی واژه‌های نوین می‌انجامد. مغز آدمی‌ می‌تواند با آمایش (ترکیب) پنداره‌ها، پنداره‌های نوینی که نیازش را برآورده می‌کنند یا به انگارش پرو بال می‌بخشند، پدید بیاورد. مغز مانند یک مهراز (معمار) است که نه تنها از آجرها سود می‌جوید که ساختمانی را بسازد، بساکه آجرهای نوینی نیز پدید می‌آورد. او “اسب و “بال” را با هم آموده و “پگاسوس” (اسب بالدار) را در ویر خود پدید می‌آورد و برای آن داستان می‌بافد و از روی این الگو، زمانی هم به اندیشه‌ی ساختن هواپیما می‌افتد. ژول ورن توانست پنداره‌ی زیردریاییهای نوین اتمی‌ را پیش از پدید آنها در داستان “20 هزار فرسنگ زیر دریا” پدید بیاورد چون مغز و اندیشه‌ی او به پنداره‌های زیرساختی فندی و فیزیکی و … آشنا بود. روشن است که اگر ژول ورن در عربستان زاده شده و زبان او دارای واژه‌ها و پنداره‌هایی مانند پیستون و موتور و فشار آب و پروانه‌ی چرخشی و نور فسفری و کارواژه‌های دریانوردی و ناوبری و ده‌ها و سدها واژه‌ی بایسته‌ی دیگر نبود، شترچران خوبی از آب در می‌آمد و شاید داستان “لیلی و مجنون” را می‌نوشت؛ ولی نه “پیرامون جهان در ۸۰ روز” یا ” آبخست رازآمیز”.

*

کمابیش همه‌ی آفریده‌های فلسفی جهان به زبانهای هندواروپایی هستند (آنهم که پورسینا و … به عربی نوشته، برگردان از ایران باستان، یونانی و … بوده و تازه زبان مادری خود پورسینا و خیام و رازی و فارابی و ابوریحان بیرونی و … همه پارسی کمابیش سره بوده است). آیا از خود پرسیدیم، چرا؟ چرا نمی‌توان پنداره‌های سخن نیچه را هتّا با بهترین بازگردانها، آنچنان دریافت که با زبان مهادین آن، آلمانی؟ چون در آن زبان واژه‌هایی هستند که نماینگر پنداره‌های ویژه هستد که در زبانهای دیگر همتا ندارد. یا در فیزیک کوانتوم، هتّا انگلیسیها هم واژه‌هایی مانند  Eigenwertرا از آلمانی گرفته‌اند و همانگونه به کار می‌برند؛ چون برابری گویا در زبان خود نیافتند.*

رایانه‌ای به نام مغز از کودکی با روش و سامانه‌ی زبان مادری خود آشنا می‌شود و آن “الگوریتم” و “فرنودسار” (منطق) که در زبان نهفته است در مغز او جایگزین شده و مانند چوبی که در کنار نهال نونشانده فرو می‌کنند که به رویش او راستا بدهد، راستای و توان اندیشه‌ی زندگی او را راستا می‌بخشد. ما ایرانیان مانند انگلیسیان “به پایین نمی‌افتیم”، ما “زمین می‌خوریم”. انگلیسیان “سرما را می‌گیرند”، آلمانیان “خود را به سرما می‌دهند” و ما “سرما می‌خوریم”.

اندیشه‌ی کودکی عرب، گرفتار همان کالبدهای زبانش است. در زبان عربی ریشه‌ها در کالبدها (قالب)ها ریخته می‌شوند و کسی نمی‌تواند کالبدشکنی کرده یا کالبد تازه‌ای بسازد. برای نمونه ریشه “ک ت ب” در کالبد کارگیری “مفعول” ریخته می‌شود و می‌شود مکتوب. کسی نمی‌تواند برای نمونه، واژه‌ی کتمب بسازد؛ چون کالبد “فعمل” ندارند.

ب.ن. آنان برای نام جایگاه، یک کالبد دارند. برای نمونه مستراح = جای استراحت، مدرسه = جای درس. دیگر کالبد دیگری در دست نیست. اگر این جای آموزش بزرگ باشد، همان مدرسه است و کوچک هم باشد همچنین. آموزشگاه و آموزشکده و آموزش‌سرای و .. همه مدرسه‌اند.

برای هر کار و پنداره‌ی نوین که در جهان پدید آید، عرب ناچار از گذاشتن یک چم (= معنی) فراتر بر یک ریشه‌ی در دسترس یا یافتن ریشه‌‌ای نوین است؛ چراکه آمایش (ترکیب) در آن زبان روا نیست و جایی ندارد. برای نمونه، واژه‌ی فروبار (دانلود) کردن، در عربی نیست و بایستی ریشه‌ای بسازند یا بر ریشه‌‌ای کهن، یک چم دیگر بیفزایند. از همین روست که بسیاری از ریشه‌های زبان عربی، دارای چندین بارِ پنداره‌ای هستند که تنها در بافتار سخن یا نوشته، می‌توان گمان برد که کدام پنداره در آنجا، به کار رفته است.

برای نمونه، “کارآگاه”( دتکتیو) یک پیشه و یک پنداره‌ی نوین است. ما از واژه‌ی پهلوی کارآگاه (= استاد در کار خود) که آموده‌ای از کار و آگاهی است سود جستیم؛ ولی عرب چون کارواژه‌ی برای این کار ندارد، برابرهای زیر را به کار برده:

رَجُلُ التَّحَرِّي، أو المَبَاحِث، مُخْبِرُ تَحَرٍّ (القوامیس)

یا ما برای کارواژه‌های نوین دانلود و آپلود می‌توانیم به آسانی بگوییم “فروبار” کردن و “فرابار” کردن؛ ولی عرب گیر می‌کند؛ چون ریشه‌ای که این کار را برساند ندارد و باید یا بسازد یا یک ریشه‌ی دیگر را باز هم با این چم نوین، سنگینتر سازد.

نبودن شایند آمایش (امکان ترکیب) در زبان تازی، دست و پای زبان و اندیشه‌ی آنان را بسته و مغز به آمایش پنداره‌ها خوی نگرفته و آنچه را که ما با یک واژه می‌نمایانیم، آنان در دو یا چند واژه انجام می‌دهند. برای نمونه، انگلیسی می‌گوید “ایرمیل” که ما در پارسی می‌توانیم بگوییم “هواپست” ولی اندیشه‌ی عربی تنها می‌تواند بگوید “پست هوایی” (افزایش دو واژه به هم) = البرید جوّی.

پس می‌بینیم که در جایی که زبانهای هند و اروپایی دست کم دو گزینه دارند: هواپُست و پست هوایی، عربی یک گزینه بیشتر ندارد.

یکی دیگر از کاستیهای اندیشه‌ی کالبدی این است که اگر پنداره‌ای فرای کالبدها هم باشد، بایستی آن را به زور در یک کالبد نزدیکتر چپاند.

برای نمونه، در زبانهای هندواروپایی، به “مثلث” می‌گویند “تری انگل” سه کنج یا سه‌گوشه، (سه‌گوش). اکنون دو کودک تازه دبستانی، یکی عربی و یکی هندواروپایی را بینگارید که هنوز هندسه نخوانده‌اند و پنداره‌ی هندسی “مثلث” (القوامیس) را نمی‌شناسند. کودک عرب به کالبدها آشناست و می‌داند که کالبد “مفعّل” مانند مشبک (شبکه شبکه)، یا مشجر (درخت‌دار) چه بر می‌آورد. و ریشه‌ی ثلث را هم می‌شناسد (= سه). کودک هندواروپایی هم می‌داند که سه، کدام پنداره است و کنج و گوشه هم چیست. پس کودک عرب دو آگاهی دارد، یکی چم ریشه و ‌دیگری کار کالبد و با شنیدن نام مثلث، می‌داند که این یک “چیزی”ست که “سه‌تایی” است. کودک هندواروپایی هم می‌داند که چم ریشه‌ها چیستند. اکنون اگر به این دو که هرگز تاکنون یک مثلث هندسی ندیده‌اند، هر کدام یک برگ بدهیم که در آن، نگاره‌های گوناگون، مانند گیاه سه‌برگ، نردبان سه‌پله و … و سرانجام یک مثلث هندسی هم در آن باشد، کودک هندواروپایی با داشتن آگاهی بیشتر که سه‌گوشه، چیزی است که سه تا گوشه دارد، زودتر سراغ ریخت هندسی سه گوش می‌رود، در جایی که کودک عرب که از واژه‌ی مثلث تنها می‌داند یک چیز سه‌تایی را باید بیابد، گیر می‌کند چون نمی‌داند سه تا چی؟ سه تا پله؟ سه تا گوشه، سه تا پایه؟

ب.ن. ما به “تریپود” می‌گوییم سه‌پایه (تری = سه+پود = پای). عرب چون مثلث را برای هندسه به کار برده و سه و پا را نمی‌تواند با هم بیاماید، ناچار است روی به همتاهای دیگر آورده و بر چم یک یا چند واژه‌ی کهن بیفزاید:

حَمَّالَة، سِيبَة، مِحَفَّة، مَحْمَل، مَحْمِل، مِنْصَب، نَقَّالَة (القوامیس)

ب.ن. ما به آسانی به جای اکتاپوس همانگونه می‌گوییم هشت‌پا (اُکت = هشت + پوس= پا) . عرب در اینجا گیر می‌کند؛ چون به سادگی نمی‌تواند هشت را با پا در یک واژه بیاماید. این است که می‌گوید: أُخْطُبُوط!!( القوامیس)

برای نمونه در زبان آلمانی کارواژه‌ی umdenken= um + denken ~ rethink (denken = اندیشیدن) هست که به چم دگرگون ساختن اندیشه است و زبان آلوده‌ی ما توانایی یافتن برابری گویای برای این واژه‌ را ندارد و شاید بتوان با چشم‌پوشی، کارواژه‌ی نزدیک “بازاندیشیدن” را به جای آن نهاد؛ ولی در عربی همین اندک هم شدنی نیست؛ چون چنین ریشه‌ای در زبانشان یافت نمی‌شود و بایستی بگویند “تغییر تفکر ” یا چیزی همانند این یا یکی از ریشه‌های دیگرشان را به جای این هم به گاری شکسته‌ی زبان “کامل” عربی ببندند.

 برای نمونه، واژه‌ی “مراجعه” که یک دو جین چم گوناگون دارد

پس اندیشه‌ی هندواروپایی که هم کالبدواره‌های آزاد را دارد [مانند ریشه‌ی کارواژه + نده = کارور (فاعل)، نمونه گوینده = گوی + نده = کسی که می‌گوید] و هم توان آمایش را دارد، رایانه نورونی مغز را با توان آمایشی با راه‌های پرشمار آمایشیک ( کمبیناتوریک) پرورش می‌دهد و زبان عربی، اندیشه را در زنجیر کالبدها در بند می‌کشد.

شاید گفته شود که ما در زبان کنونی، هر دوی این “برتریها”! را داریم، نه چنین نیست؛ چون این دو، دو روند در راستاهای ستیزنده‌اند. کار کودک ایرانی از عرب هم سخت‌تر است و میان دو راه گیر کرده: نشسته‌ام به میان دو دلبر و دو دلم. یک مغز مانند یک رایانه، توان شمارگری مرزمند دارد و اگر توان آن در چند شاخه و برای چند گماشتگی (تسک) در راه باشد، هرگز توان 100 درسد خود را در راستا به کار نمی‌برد و همین کاهش توان، برای شمارگری زباله‌های تازی به کاهش توان سراسری می‌انجامد.

می‌دانیم که دگرسانی میان یک آدم و یک میمون هم تنها در کمتر از یک درسد ژنهای آنهاست و در میان آدمها هم، کسی که ١۰۰ درسد توان مغزی را در یک راستا به کار می‌برد، همواره پیشروتر از کسی است که همان مغز را دارد؛ ولی توان آن را برای چند کار (تاسک) بخش کرده و نمی‌تواند در یک راستا، توان 100 درسد را به کار گیرد.

به گواهی تاریخ هم می‌بینیم که عرب در ٢۰۰۰ سال هیچ نوآوری، اندیشه‌ی نوین، یافته‌ی نوین، ساخته‌ی نوین و چیزی که باری از دوش مردمان و جهانیان بردارد پدید نیاورده و همواره گسارنده (مصرف‌کننده) یا چپاولگر بوده. ایرانیان هم از هزار سال پیش که آلودگی زبانشان آغازید چیز چندانی برای جهانیان یا دست کم برای خودشان به دست نیاورده‌اند.

کودک ایرانی که تازه پای در کلاس هندسه می‌نهد با واژه‌های چون “مثلث متساوی‌الاضلاع”! رودرو می‌شود و گریزان از هندسه و دستور زبان (ماضی التزامی‌!) و ادبسار یا همان “ادبیات” (تجزیه و تحلیل، نکره، معرفه، شبه جمله!) و مزداهیک یا همان “ریاضیات” (مشتق ثانی منحنی هذلولی مماس بر …) و فلسفه و منطق (علة العلل، واجب‌الوجود! قیاس مع‌الفارق!) و من پیمان می‌بندم که بیشتر خوانندگان هتا دانش‌آموخته هم هنوز نمی‌دانند که “سفسطه‌ی قیاس مع‌الفارق” به چه چمی‌ است و از بیخ به چی می‌گویند!

این گرفتاری اندیشه در کالبدها و ریختها چنان میان ما بیداد می‌کرده و می‌کند که در گذشته، کسانی به نام “عریضه‌نویس”ها باید یک نامه‌ی دیوانی و درخواست ساده را در کالبدهای پیش ساخته می‌ریختند که دیوانیان دست کم نگاهی به آن بیندازند.

کوتاه سخن، زمانی که توان آمایشگری و پردازشگری مغز کاستی می‌یابد، توان نوآوری و توان انگار و پندار و نوپندار (ایماژیناسیون، فانتزی، اننوواسیون) از میان می‌رود؛ همان توان نوآفرینی و نوآوری که پایه‌ی اندیشه‌های نو، ساخته‌های نو، فندهای نو، دانشهای نو و هنرهای نوین است.

این است که هیچ چیز نوی “به فکرمان” نمی‌رسد و همواره با پیروی و برگردانها و ترزبانها از بیگانه زنده‌ایم و در “کپی” کردن استاد شده‌ایم؛ آنهم پس از سالها دیرکرد. از روس و کره و اینجا و آنجا، چیزهایی می‌خریم یا می‌دزدیم و نامش را می‌گذاریم “فنّاوری شگفت‌انگیز دانشمندان متعهد کشور”.

*

از سوی دیگر، همانگونه که گفتیم، فرنودسار (منطق) و ساختار درونی زبان هم یک کارگزار (فاکتور، عامل) دیگر است که با پیشرفت و نوآوری و اندیشه‌پروری سروکار دارد. برای نمونه، ما در پارسی کارواژه‌ی “پرسیدن” را داریم و همچنین کارواژه‌ی “بازپرسیدن” و در مغز خود می‌دانیم که” بازپرسیدن”، یک جوری از “پرسیدن” است و اگر هم تا کنون واژه‌ی “بازپرسی” یا “همه‌پرسی” را ندانسته باشیم، باز هم مغز ما به آسانی “همه” را با “پرسیدن” می‌آماید (ترکیب می‌کند) و کمابیش در می‌یابیم که این یک جور پرسیدن است از همه، یا اینکه همه چیزی را می‌پرسند و سرانجام به آن چم می‌رسیم؛ ولی زبان تازی برای هر کدام از این‌ها، یک ریشه نیاز دارد که هیچگونه پیوند واژگانی هم با هم ندارند؛ یکی هست سؤال یا استسفار! یکی هست اِسْتَقْصَى و دیگری می‌شود ااِسْتَطْلَعَ رَأْيَ الجُمْهُورِ! (= همه پرسی). (القوامیس)

پس در اینجا یک مغز که با زبان هندواروپایی پرورش یافته، میان واژگان که چمهای نزدیک دارند از بخشهای خود همان واژه، پیوند میان واژگان را برپا می‌سازد و همواره‌ یک شبکه‌ی واژگانی که به هم پیوسته‌اند (لینک شده‌اند) در ویر او آماده است. او می‌تواند در گاه نیاز به تندی یک سازه‌ی دیگر را پدید بیاورد یا دگرگون کند. برای نمونه، کارواژه‌ی “هرزپـُـرسی” را بسازد. شما هم تاکنون این واژه را نشنیده‌اید چون من همین اکنون ساختم؛ ولی بیدرنگ می‌دانید که این به چم پرسش بیهوده و پوچ است!

ولی آلودگی با روش اندیشه و زبان عرب، بسیاری از ما را هم از اینکار بازداشته و مغزمان را کند کرده است و اینکه اکنون اینجور نوآوریها افزایش یافته، بیشتر در پی کوششهای سره‌گویان و پارسی‌دوستان است و گرنه هنوز بیشترینه‌ی مردم گرفتار این زندان‌اند.

در پی آلودگی هرچه بیشتر به واژه‌های و اندیشار تازی، اکنون ما بیشتر کارواژه‌ها را در دو یا چند بخش، با “کردن ” به کار می‌بریم: تخریب کردن! (آن هم در جایی که تخریب خودش همان “خراب کردن” است!)، تشویق کردن، تقاضا کردن، توزیع کردن، تاسیس کردن و … کار به جایی رسیده که به جای “گریستن” پارسی هم می‌گوییم “گریه کردن”! نوشته‌ها و گفته‌های ما پر از “کردن” و “به عمل آوردن” است! کارواژه‌ای را که همچون زبانهای نیالوده‌ی هندواروپایی دیگر، یکپارچه می‌توانستیم بگوییم، مانند پرسیدن (اسک در انگلیسی) می‌گوییم پرسش کردن، سؤال کردن! اینگونه باز هم، بار و رنج شمارگری رایانه‌ی مغزی خودمان را افزایش داده و کارآیی آن را می‌کاهیم.

درازنوشت و کوتاه سخن:

* زبان تازی، گرفتار کالبدهاست و اندیشه را نیز ناگزیر در همان مرز گرفتار کرده.

* سازه‌های زبان تازی، گویایی سازه‌های زبانهای هندواروپایی را ندارند.

* واژگان تازی به انگیزه نبودن نوآوری هر کدام با چند چم بار شده‌اند که زبان را گنگ کرده.

* زبان تازی جای آمایش پنداره‌ها را در واژگان ندارد و توان آمایشگری اندیشه را از میان می‌برد.

* زبان تازی، توان نوآوری و کالبدشکنی را از میان می‌برد.

*آلودگی زبان تازی، مغز ما را از کارکرد ١۰۰ درسد در یک راستا بازداشته.

* آلودگی زبان تازی، توان پیوندسازی میان واژگان/کارواژگان را از ما گرفته است. (تا جایی که ‌فرهنگستانی ما هم نمی‌دانست که فرسایش با سایش درپیوند است!)

* آلودگی زبان تازی، فروزه‌های روشن‌گویی و کوتاه‌گویی زبان پارسی را کاسته (= تقلیل داده است!).

به مناسبت سوم خرداد روز آزاد  سازی خرمشهر‎

به مناسبت سوم خرداد روز آزاد  سازی خرمشهر

        «دکتر هوشنگ طالع»

هوشنگ طالع.jpg

شاد  باد، شاد  باد ، شاد  باشید

ای شهیدان راه ایران که به قرن ها

در دل دشت ها، کوه  ها   و دریا های میهن

به خون خود کفن پوشیده  و خفته اید

نام شما  و یاد  شما، افتخار  ماست و  درس زندگی   ما

ایران، ترا خوزستان می نامم!.

با نخل های سوخته،

و شهر های به خون خفته. ترا  که،

شمشیر  رستم  به چنگ  دارد

و خفتان سیاوخش، بر تن

مرا  نیز   رخصتی  ده،

تا بر شمشیرت بوسه زنم

خوزستان

ترا، قفقاز می خوانم

گنجه و باکو ،

شکي و شيروان ،

تفليس و ايروان ،

در بند  و   شيشه .

و تفنگ «شمل» ،

که هنوز  فضا  از بوی باروت  آن ،

مالا مال است .

نظامي و سخن بلند  خاقانی بزرگ:

برديده من خندی ، کاين‌جا ز چه میگريد

خندند بر آن ديده ، کاينجا نشود گريان

خوزستان

ترا ،  خوارزم مي‎نامم .

فرا رود  و سير دريا

و ريگ ‎هاي آمویِ چونان پرنيان

سمرقند ، بخارا   و فرقانه

خُجند و زر افشان .

رودکی ، کمال و پورسينا ،

و هزاران نام آور ديگر

خوزستان

ترا  هرات می ‎نامم .

بلخ  و  باميان ،

و « پنج‎شير » ،  هزاران شير  .

ترا ، زابل و  کابل مي‎نامم ،

مهراب  و زال ، تهمينه و  رودابه

خوزستان

ترا ، سيستان مي‎خوانم .

يعقوب  دشمن شکن ،

رستم و سام نريمان ،

و « فرخي» ،  با کاروان حله .

خوزستان

ترا کردستان مي‎نامم ،

مهاباد ، حلبچه و شهر زور ،

پنچوين ، سنندج و کرکوک ،

تا آن دور  دست ‎های دور . . .

و « ملای پير»1 ،

که هنوز گرمي   دستانش ،

در  دستانمان  است .

خوزستان

ترا ، خليج‎فارس مي‎خوانم .

آن نيلي مواج ،

گه خروشان و گه آرام ،

ترا « بحرين» مي‎نامم ،

منامه و محرق ، احسا و قطيف

خوزستان

ترا تخت جمشيد مي‎نامم

و آن مردان سنگي  با  فرهنگ

قامت  افراشته  بر فراز  قرون

ترا ، مشهد مرغاب مي‎نامم ،

کوروش بزرگ ،

و نخستين منادی آزادی بشر

خوزستان

ترا ، شيراز مي‎نامم

رکن‎آباد  و مصلي

بهار  و عطر شکوفه‎های  بادام و زرد  آلو

حافظ ، تجلی‏گه روح  « همه ايرانی »

و سعدي شيرين گفتار ،

سرو ناز و لاله‎های خونين کفن .

خوزستان

ترا ، مولای بلخ مي‎خوانم .

و آن « نی» که هنوز،

شکايت گوی

جدايی هاست .

خان‌گاه و زاويه ،

سماع و شعرناب ، و عروج تا به مبدا .

خوزستان

ترا ، « توسِ» مقدس مي‎ نامم .

مقدس‎ترين خاک جهان ،

سرزمين کاخ نظم بلند ،

ای بی گزند از باد باران ، (2)

ای « پارسي ويج »

خوزستان

ترا ، « ايران و يج  » مي‎نامم .

ترا ، همه‎ی ايران مي‎نامم .

در تو ،

هيرمند و اروند ،

سند و سپيدرود ،

کارون و آموی ،

دجله و کورش و ارس ،

البرز و الوند ،

هندوکش و زاگرس ،

در هم آميخته‎اند .

مرا نيز رخصتي ده ،

تا   بر شمشيرت  بوسه‎زنم ،

و گرد  رزم ، از خفتانت بسترم .

_______________

1ـ-      برادر هم رزم ، روانشاد ملامصطفي بارزاني ،   رهبر  پارت دموکراتآن سوی مرز  که  گفت :  «هر کجا کرد زندگی ميکند ، آن جا ايران است» .

2- ـ        پی افکندم از نظم کاخي بلند      که از باد و باران نيابد گزند

(فردوسي)

 

زبان پارسی آماج تازش‌ها

زبان پارسی آماج تازش‌ها

1.jpg

۱۹ تیر ۱۳۹۳ 2

شهربراز: زبان پارسی به عنوان بُردار فرهنگ ایرانی از دیرباز بخش مهمی از هویت ایرانیان بوده است. پس از شکست ارتش ساسانیان به دست تازیان، مهم‌ترین جنگ‌افزار ایرانیان زبان و فرهنگ‌شان بود و تازیان می‌کوشیدند این دو را نیز از چنگ ایرانیان بیرون کنند. به نوشته‌ی زنده‌یاد دکتر عبدالحسین زرین‌کوب، آن‌چه از تامل در تاریخ برمی‌آید این است که عربان هم از آغاز حال، شاید برای آن‌که از آسیب زبان ایرانیان در امان بمانند و آن را همواره چون حربه‌ی تیزی در دست مغلوبان خویش نبینند، درصدد برآمدند زبان‌ها و لهجه‌های رایج در ایران را از میان ببرند. آخر این بیم هم بود که همین زبان‌ها خلقی را بر آنها بشوراند و ملک و حکومت آنان را در بلاد دورافتاده‌ی ایران به خطر اندازد. به همین سبب هر جا که در شهرهای ایران به خط و زبان و کتاب و کتابخانه برخوردند با آنها سخت به مخالفت برخاستند. رفتاری که تازیان در خوارزم با خط و زبان مردم کردند بدین دعوی حجت است. نوشته‌اند وقتی قتیبه‌بن‌مسلم باهلی، سردار حَجاج، بار دوم به خوارزم رفت و آن را بازگشود هر کس را که خط خوارزمی می‌نوشت و از تاریخ و علوم و اخبار گذشته آگاهی داشت از دم تیغ بی‌دریغ درگذاشت و موبدان و هیربدان قوم را یکسر هلاک نمود و کتاب‌هایشان همه بسوزانید و تباه کرد تا آن که رفته رفته مردم اُمّی ماندند و از خط و کتاب بی‌بهره گشتند و اخبار آنها اکثر فراموش شد و از میان رفت ….

شاید بهانه‌ی دیگری که عرب برای مبارزه با خط و زبان ایران داشت این نکته بود که خط و زبان مجوس را مانع نشر و رواج قرآن می‌شمرد. در واقع ایرانیان، حتا آنان که آیین مسلمانی را پذیرفته بودند، زبان تازی را نمی‌آموختند و از این رو بسا که نماز و قرآن را نیز نمی‌توانستند به تازی بخوانند.

با چنین علاقه‌ای که مردم در ایران به زبان خویش داشتند، شگفت نیست که سرداران عرب‌، زبانِ ایران را تا اندازه‌ای با دین و حکومت خویش معارض دیده باشند و در هر دیاری برای از میان‌بردن و محوکردن خط و زبان پارسی کوششی ورزیده باشند. (کتاب «دو قرن سکوت»، ص ۱۱۵ و ۱۱۶)

اما ایرانیان توانستند برخلاف بسیاری از ملت‌های چیره‌شده‌ی اسلامی، هم‌چنان زبان خویش را پاس دارند و هرگاه حکومت‌های محلی به دست ایرانیان افتاد، مانند صفاریان و سامانیان و زیاریان در گسترش و توان‌مندسازی زبان پارسی بکوشند و آثار فراوانی به زبان پارسی پدید آورند. بزرگ‌ترین نمونه و شاهکار زبان پارسی هم به دست توانای فرزانه‌ی توس آفریده شد که هر که رای و هُش و دین دارد پیوسته بر او آفرین خواند.

خلیفه‌های مسلمان در دمشق و بغداد هم چنان به این دشمنی با زبان پارسی ادامه می‌دادند و دست‌نشاندگان و چاپلوسان آنان (هم‌چون محمود غزنوی و برخی درباریانش) زبان دیوان خود را به تازی برمی‌گرداندند و در گسترش زبان تازی می‌کوشیدند.

با تمام سختی‌ها و دشمنی‌ها، زبان پارسی توانست چندان ببالد و گسترش یابد که به زبان دوم دنیای اسلام ترادیسد و در گستره‌ی پهناوری جای خویش را باز کند و آثار فراوانی بدین زبان آفریده شد. پس از برافتادن خلافت عباسیان زبان پارسی آزادتر شد و در گستره‌ی بزرگ‌تری رشد و نمو کرد به طوری که دربار گورکانیان هند (در انگلیسی: Mughal Empire) و دربار سلطان‌های عثمانی از مرکزهای گسترش زبان پارسی و فرهنگ ایرانی بود.

دولت بریتانیا نیز پس از دست‌یافتن بر هندوستان و دریافتن نفوذ و اهمیت زبان پارسی در غرب آسیا، زبان پارسی را مانعی برای کار خود می‌دید و مبارزه با آن را آغاز کرد و زبان انگلیسی را جایگزین آن کرد.

تازش‌ها به زبان پارسی امروز

به نظر من امروزه از چندین سو به زبان پارسی تاخته می‌شود و هریک از این گروه‌ها و کسان انگیزه‌ی خود را دارد:

  • در تاجیکستان و آسیای میانه

پس از دست‌یابی روسیه‌ی تزاری به آسیای میانه، دولت روسیه کوشید پیوندهای ایرانیان آن سامان را با دیگران هم‌تباران‌شان بریده و ساختار فرهنگی و اجتماعی آن‌جا را از نو و بر پایه‌ی نیازهای استعماری خود بسازد. از این رو نام «تاجیک» را که به معنای «ایرانی» بود به عنوان نام قوم و نژادی تازه مطرح کرد و آن سرزمین را تاجیکستان خواند. با این‌که زبان آنان پارسی بود در راستای همان هدف‌های خود این گویش منطقه‌ای پارسی را هم «زبان تاجیکی» خواند و خط آنان را از پارسی نخست به لاتین و سپس به سیریلیک برگرداند تا بریدن پیوندها کامل‌تر شود. از سوی دیگر شهرهای سمرقند و بخارا – که از مرکزهای باستانی فرهنگ ایرانی و پرورشگاه‌های زبان پارسی بود – به دست ترکان ازبک سپرده شد و در عوض پایتخت «تاجیکان» به روستای «دوشنبه» منتقل شد که پیش‌تر جایی برای «دوشنبه‌بازار»ها بود. برای جعل و ساختن هویت تازه، ادبیات پارسی دری به نام «ادبیات تاجیکی» خوانده شد.

پس از فروپاشی شوروی نیز با آن‌که تاجیکان کوشیدند نام زبان خود را به پارسی برگردانند و به خط نیاکان بازگشت کنند اما عده‌ای از «روس‌پرستان» و غرض‌ورزان مانع آن شدند و اشکال‌تراشی کردند. از سوی دیگر هم دولت وهابی عربستان سعودی – که دشمنی فاتحان عرب صدر اسلام با زبان پارسی را در زمان ما ادامه می‌دهد – پس از ۱۴۰۰ سال از راه تبلیغ‌های خود در تاجیکستان به ایرانیان تاجیک می‌گوید که زبان پارسی را رها کنید، نام‌های ایرانی را از خود بردارید و نوروز را فراموش کنید!

  • در افغانستان

دشمنی با زبان پارسی تنها به روسیه و شوروی و عربستان سعودی محدود نمی‌شود. پس از این‌که دولت بریتانیا در «بازی بزرگ» خود با روسیه و برای حفاظت از مستعمره‌ی خود یعنی هندوستان تصمیم گرفت کشور «افغانستان» را بیافریند و با تهدید نظامی، «هرات» را از ایران جدا کرد، قوم حاکم پشتون را  تحریک کرد که برای جداسازی کامل‌تر افغانستان از ایران، نام زبان پارسی در این کشور را به «زبان دری» برگرداند. دولت پشتون افغانستان هم چنین با ایجاد «پشتو تولَنَه» (فرهنگستان پشتو) می‌خواهد زبان پارسی را کنار بگذارد و زبان قبیله‌ای و گوالش(=تکامل)نیافته‌ی پشتو را به شهروندان خود تحمیل کند. اکنون نیز با «وزارت کالچر»! می‌خواهد مانع از نفوذ فرهنگی ایران بشوند.

برای آگاهی بیش‌تر درباره‌ی زبان پارسی در تاجیکستان و افغانستان و نقشه‌های روسیه و بریتانیا برای این زبان می‌توانید به مقاله‌ی «کیستی تبرخورده‌ی زبان پارسی» در تارنمای آذرگشنسپ نگاه کنید.

  • در ایران

در همین ایران سیاسی خودمان – که بخشی از ایران فرهنگی بزرگ است – در برخی سخنرانی‌ها می‌شنویم که درباره‌ی فردوسی و شاهنامه چنین می‌گویند:

         «مرد خاسر زیان‌ بُرده‌ی تهیدست‌ که‌ در برابر لغت‌ قرآن‌ و زبان‌ عرب‌ – که‌ زبان‌ اسلام‌ و زبان‌ رسول‌‌الله‌ است – ۳۰ سال‌ عمر خود را به‌ عشق‌ دینارهای‌ سلطان‌ محمود غزنوی‌ به‌ باد داده‌ و شاهنامه‌ی افسانه‌ای‌ را گرد آورده‌ است.»

یعنی اینان زبان پارسی را به جای زبان ملی و مشترک ایرانیان، «رقیبی» برای زبان عربی می‌دانند. شاید در راستای همین باور، امروزه در مدرسه‌های ایران دانش‌آموزان می‌توانند نیم ساعت به زبان عربی تواشیح از بر بخوانند و جایزه بگیرند و تشویق شوند، اما حفظ‌کردن یک حکایت از بوستان سعدی یا چند بیتی از شاهنامه برایشان سخت شده ‌است و البته ایرادی هم ندارد؛ زیرا برای مسئولان مدرسه نیز اهمیتی ندارد که در طول سال دانش‌آموزان یک قطعه شعر پارسی حفظ نشوند.

صداوسیما نیز سیل واژه‌های و ترکیب‌های عربی را وارد زبان پارسی می‌کند و در برخی از پیدارها (سریال‌ها) ولنگاری زبانی و بی‌توجهی به زبان پارسی آشکار است. حتا به‌تازگی در پیداری از عبارت‌هایی چون «ریلکس» و «یستردی» و … استفاده می‌شود و این عبارت‌های بی‌معنا و ناضرور ورد زبان بچه‌ها شده است.

  • تجزیه‌طلبان

گروه دیگری از دشمنان امروزی زبان پارسی گروه‌های تجزیه‌طلب‌اند. اینان که به‌خوبی به نقش زبان پارسی در اتحاد و یکپارچگی مردم ایران از هر قوم و مذهب پی برده‌اند، نوک حمله‌ی خود را متوجه این زبان کرده‌اند. به بهانه‌ی آموزش زبان مادری می‌خواهند زبان پارسی را نابود یا محدود کنند و به جای آن زبان‌ها و گویش‌هایی را بگذارند که نه تجربه‌ی نوشتاری و ادبی دارند و نه خط و گنجینه‌ای نوشتاری به آن زبان و گویش وجود دارد.

درباره‌ی زبان‌ها و گویش‌های محلی و بومی باید نکته‌ای را بگویم. من خود از شیفتگان و عاشقان یادگیری زبان‌ها و گویش‌های ایرانی و انیرانی هستم و باور دارم که باید این‌ها نگهداری و پاس داشته و آموزش داده شوند. خواننده‌ای  گفته بود خود را به جای کسانی بگذارید که می‌خواهند زبان مادری‌شان را بیاموزند اما با «تهاجم زبان پارسی» مواجه‌اند. این خود یکی از کژنمایی‌ها و دروغ‌های تجزیه‌طلبان است که در میان برخی از هم‌میهنان ما رایج شده است.

این ترفندها نیز بر پایه‌ی نقش برنارد لوئیس است. این خاورشناس بریتانیایی از دهه‌ی ۱۳۵۰ خ. / ۱۹۷۰ م. به سیاستمداران توصیه کرده است که برای کنترل بیش‌تر بر غرب آسیا (خاورمیانه) و دست‌یابی آسان بر منبع‌های زمینی و زیرزمینی و بازار این‌جا، باید ایران تجزیه شود و راه تجزیه هم تاکید بر تفاوت‌های زبانی و اختلاف‌افکنی میان قوم‌های ایرانی است. برای آگاهی بیش‌تر درباره‌ی نقشه‌ی برنارد لوییس می‌توانید به فصل ششم کتاب دکتر کاوه فرخ به نام «پان‌ترکان و هدف‌گیری آذربایجان» نگاه کنید که به صورت رایگان و برخط در اینترنت در دسترس است.

توضیح آن‌که از گذشته‌های دور یعنی همان زمان ساسانیان و پس از اسلام و نه آن گونه که در میان برخی از هموطنان ما به دروغ تبلیغ شده است از زمان رضاشاه پهلوی، زبان پارسی زبان مشترک همه‌ی ایرانیان بوده است و ابوریحان بیرونی – که زبان مادریش خوارزمی بوده‌است – و عنصرالمعالی کیکاووس زیاری – که زبان مادریش طبری بوده‌است – و قطران تبریزی – که زبان مادریش پهلوی بوده‌است – و همه و همه در گوشه کنار ایرانشهر بزرگ و پهناور آثار خود را به زبان پارسی دری نوشته‌اند تا دیگر ایرانیان بتوانند بخوانند و بیاموزند و دریابند. زبان پارسی هیچ‌گاه بر کسی به زور تحمیل نشده‌است. حتا زمانی که ترکان و ترک‌زبانان و مغولان بر این سرزمین و دیگر سرزمین‌های همسایه فرمان رانده‌اند، زبان مشترک و رسمی و اداری و نگارشی زبان پارسی دری بوده است. پیش‌تر نامه‌ی خان مغول و نوه‌ی چنگیز به بابای مسیحیان (پاپ) را آوردم که به زبان پارسی بوده است.

مخالفت من با رقابت و جایگزینی این زبان‌ها و گویش‌ها با زبان پارسی است. ما نباید به بهانه‌ی آموزش زبان مادری و بومی هر منطقه، زبان پارسی را کنار بگذاریم. بر پایه‌ی قانون اسلامی نیز آموزش ادبیات و زبان‌های قومی در کنار زبان رسمی آزاد است. زبان پارسی زبان مشترک و پیونددهنده‌ی تمام مردمان این سرزمین بوده و هنوز هست و میراث مشترکی با کشورهای همسایه دارد. زبان‌های بومی و محلی باید در کنار زبان پارسی آموخته شوند نه به جای آن! و اهمیت باید به زبان پارسی داده شود.

5 شبکه‌های ماهواره‌ای

آوردگاه تازه‌ی دشمنان زبان پارسی برخی شبکه‌های ماهواره‌ای است؛ در بیش‌تر این شبکه‌ها، با آن‌که ادعا می‌کنند برای ایرانیان برنامه پخش می‌کنند اما نوشته‌ها به خط و زبان انگلیسی است. نام بسیاری از برنامه‌ها به خط و زبان انگلیسی است و حتا در ترانه‌های مبتذل و پیش پاافتاده که هم خواننده ایرانی است و هم سراینده و نوازنده و هم بیننده و شنونده، نام و مشخصات ترانه به خط و زبان انگلیسی نوشته می‌شود! برخی از این شبکه‌ها (مانند فارسی۱) آشکارا در خدمت دشمنان ایران و فرهنگ و زبان ایرانی هستند. گذشته از این که در زبان انگلیسی کاربرد واژه‌ی «فارسی» اشتباه است و باید به جای آن Persian گفت، این‌ها حتا عددها را نیز به انگلیسی می‌گویند از جمله «وان»! مگر عدد یک در زبان پارسی وجود ندارد؟

این شبکه‌های مبتذل از کیفیت بسیار پایینی برخودارند و ترجمه‌هاشان نیز تعریفی ندارد و پر است از واژه‌های انگلیسی. گویا این‌ها توان خرید یک فرهنگ دوزبانه‌ی انگلیسی به پارسی را ندارند. حتا فرهنگ جیبی نیز می‌تواند بسیاری از مشکل‌های آنان را حل کند. سخن‌گفتنِ شترگاوپلنگی و بی‌سوادانه‌ی «لوس»‌آنجلسی‌ها از راه این شبکه‌های سبُک در میان مردم ایران پخش می‌شود.

  • ایرانیان درون کشور

شگفت‌انگیز آن‌که برخی دشمنان زبان پارسی، امروزه خود ایرانی‌اند! در میان این گروه کسانی هستند که فکر می‌کنند واژه‌های انگلیسی «ترجمه‌ناپذیر»اند. امروزه در قهوه‌ فروشی‌ها – یا به‌اصطلاح «کافی‌شاپ»ها – وقتی فهرست نوشیدنی‌ها را به دست شما می‌دهند، دهان‌تان باز می‌ماند که این چیزها چیست؟ یک «اسکوپ»‌بستنی یعنی چه؟ «میلک شیک بنانا» یا «فراپه‌ی استرابری» چه نوع نوشیدنی است؟ بسیاری از کارگران این مغازه‌ها جوانان روستایی یا شهری کم‌سوادی هستند که خودشان معنای این نام‌ها را نمی‌دانند و صاحبان مغازه نیز برای «کلاس» این نام‌های مسخره را انتخاب می‌کنند تا بتوانند کالای خود را گران‌تر بفروشند.

– در رستوران‌ها به جای «خرچنگ دریایی» دیگر «لابستر» «سرو» می‌شود.

– در «فست فود»ها «چیکن برست» و «استریپس» مرغ فروخته می‌شود.

– پیتزا را به جای تنور در «آون» می‌پزند.

– به جای کباب هم دیگر «باربیکیو» (تازه گاهی «باربیکیوی مغولی»!) می‌فروشند.

– «آرتیست»‌ها به دنبال «اسپانسر» می‌گردند تا «شو» بگذارند.

آدم احساس می‌کند در پاکستان یا بنگلادش راه می‌رود که این همه واژه‌های انگلیسی در میان سخنان مردم رایج شده است. در همین راستا، در و دیوار شهر و تابلوهای فروشگاه‌ها پر شده است از واژه‌های انگلیسی و حتا نام مغازه‌ها و کالاهای مصرفی مردم تنها به خط انگلیسی نوشته می‌شود حال آن‌که متاسفانه در کشور ما چندان مسافر و گردشگر خارجی رفت و آمد ندارد و نیازی به این همه نوشته‌های چشم‌آزار نیست. روی پاکت شیر و دستمال کاغذی و بستنی ساخت ایران نام کالا و تولیدکننده و همه‌چیز تنها به خط انگلیسی نوشته می‌شود! دیگر بگذریم از این که زمان‌نمای چراغ‌های راهنمایی بیش‌تر به خط لاتین هستند و گویا برای مسئولان اصلا مهم نیست که بر در و دیوار شهر ما عددها به خط لاتین باشند!

من با ورود وام‌واژه‌ها هیچ مشکلی ندارم و سخنم در این‌جا بر سر وام‌واژه‌ها نیست. زیرا به طور طبیعی هرگاه دو زبان در کنار هم قرار گیرند با هم دادوستد می‌کنند مانند زبان پارسی که از تازی چیزها گرفته و زبان تازی که واژه‌های فراوانی از پارسی گرفته است. یا خود زبان انگلیسی که واژه‌های فراوانی از زبان پارسی به وام گرفته است. اما مسئله در این‌جا دخالت و دست‌اندازی و سیل واژه‌های ناضرور است. برای نمونه ما نیازی به «چیکن برست» و «اسکوپ» و «میلک شیک» و « باربیکیو» و «آون» و … نداریم زیرا در زبان خودمان واژه‌های پارسی برای این مفهوم‌ها هزاران سال است که وجود دارند. در این میان موضوع مهم‌تر در این باره دستور زبان است؛ زبان تازی ساختار دستوری زبان پارسی را به هم زده است و هر وام‌واژه‌ی تازی تمام هم‌خانواده‌ها و صرف و نحو خودش را هم به همراه آورده است.

برخی دیگر هم چنان دچار خودکم‌بینی شده‌اند که خیال می‌کنند صِرف دانستن زبان انگلیسی نشانه‌ی پیشرفت و سواد است و مشکل خود را زبان پارسی می‌دانند. برخی پدرها و مادران کودکانِ بیچاره‌ی خود را که هنوز زبان مادری‌شان را به‌خوبی نیاموخته‌اند و نمی‌توانند خط پارسی را بخوانند به کلاس‌های فشرده و نافشرده‌ی آموزش زبان انگلیسی می‌فرستند! تازه افتخار هم می‌کنند که فرزندان‌شان به جای آب پرتقال «اورنج جوس» می‌خواهند!

من با یادگیری زبان‌های بیگانه، نه تنها عربی و انگلیسی، بلکه فرانسوی و ایتالیایی و روسی و آلمانی و …. مشکلی ندارم هیچ، بلکه بر آموختن زبان‌های دیگر پافشاری هم می‌کنم. ایراد دستگاه آموزشی ما این است که روش‌های درست و نوین زبان‌آموزی را نمی‌داند. زبان را باید از راه خواندن و نوشتن و سخن‌گفتن آموخت نه با از بَرکردن واژه‌های تنها و جداجدا و آموختن دستور زبان یا صرف و نحو. اشکال دستگاه آموزشی نباید منجر به این شود که ما به زبان رسمی و ملی خود بی‌توجهی و ستم کنیم و تلافی آن اشکال را سر زبان خودمان دربیاوریم!

حتا دیده‌ام که در همین تهران برخی «آموزگاران» در دانشگاه‌ها دانشجویان خود را مجبور می‌کنند که تکلیف و تمرین خود را به زبان انگلیسی انجام دهند و اگرچه متن آن‌ها به انگلیسی غلط و خراب و افتضاح هم باشد باز از تمرین درست به پارسی بیش‌تر نمره می‌گیرد! حال آن‌که موضوع درس آنان هیچ ربطی به زبان تخصصی ندارد. روشن است که دانش‌آموزان و دانشجویان ما در درون کشور باید به زبان‌های بیگانه مسلط باشند و در آموزش خود از آن‌ها بهره ببرند. اما زبان‌های بیگانه باید در کنار زبان پارسی آموخته شوند نه به جای آن و اهمیت نخست باید به زبان پارسی داده شود.

  • ایرانیان بیرون کشور

برخی از ایرانیان امروز هیچ تعصب و غیرتی به زبان خویش ندارند. از این رو وقتی به خارج می‌روند تلاشی نمی‌کنند که فرزندان‌شان در دیار بیگانه زبان پارسی را بیاموزد یا از آن پاسداری کند حتا خوشحال هم می‌شوند که با فرزندان خود به زبان بیگانه سخن بگویند. باید از اسپانیایی‌زبانان یا چینی‌زبانان بیاموزند که در خانه‌ی بیش‌ترشان سخن‌گفتن جز به زبان مادری ممنوع است.

هم‌میهنان ما که در بیرون از ایران زندگی می‌کنند باید بتوانند به زبان‌های کشور میزبان خود به‌آسانی و روانی سخن بگویند.

منظور من پاسداشت زبان پارسی است و این‌که هر چیز باید به جای خود باشد: زمانی که شما در ایران هستید باید به زبان پارسی سخن بگویید و بنویسید و بشنوید. زمانی که شما با ایرانی دیگری روبرو هستید چرا باید به زبان بیگانه با او سخن بگویید؟! شنیده‌ام در کشوری بیگانه ایرانیان گرد هم می‌آیند و برای همدیگر به زبان بیگانه درباره‌ی کشور دیگری سخنرانی می‌کنند! و مطلب به زبان انگلیسی یا فرانسه دست به دست می‌شود!

  • اینترنت

گروه دیگری نیز با آن‌که در اینترنت امکان نوشتار به خط و زبان پارسی هست و گیرنده و فرستنده هر دو ایرانی هستند به خط و زبان بیگانه با هم نامه‌نگاری می‌کنند!

در سال‌های آغازین همگانی‌شدن اینترنت تنها خط و زبان انگلیسی در آن پشتیبانی می‌شد و رایج بود. اما سالیان زیادی است که رمز جهانی (یونیکد) پدید آمده است و از نظر فنی همه‌ی زبان‌ها و خط‌های زنده (و حتا مرده!) امکان نمایش و کاربرد در رایانگر و اینترنت را یافته‌اند. تنها می‌ماند همت نرم‌افزارسازان و کاربران که از خط و زبان خود استفاده کنند. خوشبختانه خط و زبان پارسی مدت زمان زیادی است که در رایانگر پشتیبانی می‌شود و کاربران بهانه‌ای برای ننوشتن به خط و زبان پارسی ندارند.

متاسفانه در برابر این همه تازش و دشمنی، سنگر بزرگ و پرتوانی نیست که از زبان پارسی دفاع کند و فرهنگستان زبان پارسی نیز بسیار ضعیف و ناتوان است. تنها می‌توان به برخی دلسوزان امیدوار بود و به توانایی زبان پارسی که ققنوس‌وار در همه‌ی تاریخ خود پایدار بوده است و پایدار خواهد ماند

جستارهای روانی و رفتاری پیرامون شعر و شاعری

جستارهای روانی و رفتاری پیرامون شعر و شاعری

«مهرداد خردمند پارسی»

 

پیشگفتار

در بررسی عارفنامه نشان دادیم که ایرج میرزا از زنای محصنه پنداری یا واقعی در عارفنامه نه تنها احساس گناه یا شرم نکرده، بلکه کامروا نیزگشته است و با سرافرازی جزئیات کامگیری را از زن ناشناسی بازگو نموده تا دل مردان را آب کند و تا پندی برای زنان و گوشزدی برای زیان حجاب باشد. او تواناییش را به همردیفان خود در فریب زنان را مانند کازانوا نشان داد و به  رخ عارف “شاهد باز” کشید. البته در دوران ما به پای ویل چمبرلن نمی رسید که مدعی کام گیری از 20 هزار زن بود!

پیش از نگاهی به چکامه و زندگانی فروغ فرخزاد، چندین واژه روانی – رفتاری را بررسی می کنیم، چون بدون بررسی آنها فهمیدن زندگانی فروغ و محیط شعری آن دوران ممکن نیست. این جنبه بررسی کمتر مورد پژوهش ادیبان و سیاستمداران قرار گرفته است. بیشتر ادیبان به جدال شعر نو و کهنه از بینش ادبی و وزنی پرداخته اند. چپ ها و حزب توده این بیان هنری را تبدیل به اسلحه ای برای مبارزه “کهنه و نو” و سپس مبارزه با رژیم پهلوی نوگرا نمودند. هنجار سیاسی آنها برای اندازه گیری شعر، مته بودن و ابزار سیاسی شدن آن گشت! اینها درک درستی از جامعه، هنر را نداشتند و بیگمان بیماری روانی  دوقطبی و نشانه های آن را نمی شناختند. “چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید”. باید شخصیت افرادی که پیرامون فروغ بودند را بهتر شناخت تا بتوان در مورد فروغ قضاوتی بهتر نمود. بنابراین چندین مقوله روانی- اجتماعی را بررسی می کنیم.

 

معتاد جنسی،عشقی و زنباره

تفاوت عمده بین اعتیاد عشقی با اعتیاد جنسی در این است که معتاد عشقی علاقه مند است تا دل مشغولی خود را بر روی یک شخص  متمرکز کند، در حالی که معتاد جنسی معمولا به دنبال هر فرصتی برای کامجویی و ارضای جنسی است. معتاد به جنس به رابطه جنسی روی می آورد تا تنش در بدن و روانش را کم  کند و مزاجش را متعادل گرداند. اعتیاد جنسی اشکال گوناگونی دارد و از شاهدبازی، روسپی بازی گرفته تا کاربرد زیاد از نمایش و عکس های جنسی برای تحریک یا خود ارضایی را در بر می گیرد.

زنباره، مرد معتاد به رابطه جنسی است که شمار زیادی شریک دارد. زنباره ترس از تعهد عاطفی دارد یا مرد زن داری است که از روش های غیراخلاقی از قبیل فریب عاطفی، چرب زبانی، پول، زیبایی، سوء استفاده از زیردستان بخاطر جایگاه اجتماعی، شغلی و ورزشی برای برقرار کردن رابطه جنسی و کامجویی استفاده می کند و سپس زنان را بدون در نظر گرفتن خواسته و نیازشان، بدونه درد وجدان رها می کند. برای زنباره هیجان، دست یابی و پیروزی بر زنان و نشان دادن آنها به دیگران بخشی از رضایت روانی و رفتاری او است. معتاد به جنس مجرد یا دارای همسر ممکن است کارش را پنهانی انجام دهد ولی زنباره دوستان را از کامجویی هایش بی خبر نمی گذارد. کازانوا گفته بود: “من به زنان تا سرحد جنون عشق می ورزم، ولی آزادی را از همه چیز بیش تر دوست می دارم”. برای فرار از تعهد عاطفی، زنباره یا دُن ژُوان می تواند باورش را در زندگی تا سطح نیازهای غریزی پائین آورده و فلسفه اش را این گونه بیان کند: زنی پیدا کن، پول خرج کن، وی را فریب ده، کام بگیر و فراموشش کن. روش است که در این سوداگری بجز تجربه جنسی و شاید خوارشدن روانی چیزی نصیب قربانیان نمی شود. از بینش زنان، کار کامگیری زنباره حکایت این واقعیت است: “امشب به قصه دل من گوش می کنی/ فردا مرا چو غصه فراموش می کنی”(سایه). فرهنک ایران در بین شعرای سبک هندی شاهد باز زیادی داشته است اما در بین شعرا و نویسندگان با نفوذ نوگرا و موسیقی دانان اخیر زنبارگی رواج زیادتری داشته است.

این نویسنده بین استادان و همکارانی که در زندگانی به آنها برخورد کرده ام یک استاد معتاد به جنس را می شناختم که در پایان زندگانی می گفت که چون او معنی عشق عاطفی را در زندگانی از نوجوانی درک نکرده بود، برای پرکردن آن کمبود به خوشگذرانی و لذت از زنان و بهروری جنسی از آنها روی آورده بود و با آنکه جراحی لایقی بود ولی پایان خوبی در زندگانی نداشت و در اعتیاد، فقر و تنهایی درگذشت. توصیه او در دوران پیری به من، زندگانی با عشق و عاشقی بود. همکار خوش تیپ و زنباره و خودشیفته  ثروتمند دیگری داشتم که تمام زن ها برای او یک چالش عادلانه بود. در ایام جوانی من برخورد فیزیکی او با شوهر یک زنی که یکی از قربانیانش بود را در یک مهمانی مشاهده کردم و بسیار خجالت زده شدم. او همیشه برای اثبات پیروزی اش یک قطعه از پوشاک زیر زنان قربانیش را بعنوان جایزه نگه می داشت و در کشویی در آپارتمانش جا داده بود تا پیروزهای خودش را برای تحسین به رخ دیگران بکشد. او هیچ وقت احساس همدلی برای دیگران،  گناه و شرم نمی کرد و خود را برتر از همه می دانست. در کارش موفقیت چشم گیری پیدا نکرد. او شبیه به معشوق شعر گناه فروغ  یعنی ناصر خدایار بود.

عشق و لمورنس

عشق دارای دو مرحله است: “وابستگی عاشقانه” و “مهر عاشقانه”. وابستگی عاشقانه را لمورنس(limerence) می نامند. لمورنس، حالت شیفتگی یا معطوف شدن حواس عاشق و غم و اندوه اش به شخص دیگری است که معمولا به طور غیرمستقیم تجربه می شود و عاشق تمایل قوی برای دریافت احساس متقابل از معشوق دارد، اما در این رابطه برخورداری جنسی در درجه نخست اهمیت قرار ندارد. مطابق گفته تِن اف(Tennov)، “وابستگی عاشقانه ” و “مهر عاشقانه” پیوندی است که رابطه بین یک شخص و والدین و فرزندانش را توصیف می کند. در پرورش خوب و هنجار، رابطه از وابستگی به مهر دگرگون می شود وکودک خردسال و مادر می توانند از  همدیگر مستقل ولی عاشق بیکدیگر باشند. به گفته دیگر یک نوع عشق می تواند به دیگری دگرگون شود. برای نمونه در رفتار متعارف  “کسی که توانسته است پیوند و مهر عاشقانه به شریک زندگانی اش را جایگزین لمورنس یا وابستگی عاشقانه کند، می گویند: ” وقتی ما ازدواج کردیم بسیارعاشق بودیم ولی امروز خیلی عاشق یکدیگریم “. این دو مرحله عشقی قابل مقایسه با مفهومی است که رفتارشناسان در جانوران “بین جفت پیدا کردن و جفت نگهداری در رفتار جنسی قائل هستند”.

اختلاف اساسی بین اعتیاد عشقی و لمورنس این است که معتاد به عشق، شخص را به سمت تمایل به تکرار احساس عاشقی مکرر با اشخاص گوناگون وامیدارد، ولی شخص دارای لمورنس به شخص خاصی تمرکز پیدا می کند. شیلینگ این فرق را این گونه بیان می کند : اعتیاد به عشق تکرار مرحله لمورنس با شریک پس از شریک و تعقیب سرمستی حاصل از آن و تکرارش است بدون پیشرفت محسوس و به مرحله عمیق و معنی دار تر رابطه یا “مهر عاشقانه ” رسیدن(رایانه). بنظر می آید که فروغ مرحله اعتیاد به عشق و لمورنس را با چندین معشوق آزمایش نمود ولی لمورنس بیش از حدی به ابراهیم گلستان از خود نشان داد و معلوم نیست که اگر زنده می ماند، چه می کرد.

خودشیفته و هم وابسته

در زبان معمولی، خودشیفتگی بیشتر به عنوان یک اصطلاح برای خود شیدایی یا خودخواهی بیش از حد مورد استفاده قرار می گیرد. ولی شخص خود شیفته(Narcissist) دارای یک احساس واهیِ مهم پنداشتن خود است. به عنوان مثال، در زمینه‌ی دستاوردها و استعدادهای خود اغراق می‌کند، انتظار دارد که  با یا بدون داشتن دستاوردهای مناسب به عنوان شخص برتر به رسمیت شناخته شود. ویژگی های اشخاص خودشیفته عبارتند از: برتری خواهی و غرور، بزرگنمایی، دلواپسی موفقیت و قدرت، عدم همدلی، باور به منحصر به فرد بودن، احساس حقانیت، نیاز به تحسین بیش از حد، و بهره برداری از دیگران (رایانه). تشخیص آدم خودشیفته سیاه و سفید نیست و بستگی به درجه دارد. مرد خودشیفته نیز می تواند زنباره باشد. مرد خودشیفته در رابطه بدتر از زنباره است. زنباره متقلب حداقل میتواند احساس همدلی و ندامت داشته باشد. اگر مرد زنباره گرفتار شود، بیشتر اوقات پوزش می خواهد. خودشیفته اشتباه نمی کند. آنها کامل هستند و شما باید افتخار کنید که می توانید نزدیک آنها باشید و هوای نزدیک آنها را تنفس کنید. خودشیفته عاشق زندگانی است، ولی آن را در خودش دوست دارد، زیرا او همه چیز زندگانی را در خودش دارد. بیشتر آنها قادر به دوست داشتن نیستند، آنها همدلی ندارند و گفته هایشان از صمیم قلب یا حقیقت نیست. اشخاص خود شیفته به دلیل ویژگی های خود چندان قادر به حفظ روابط نزدیک با دیگران نیستند(گل پرور و خبازیان). بسیاری از محققان عوامل ژنتیکی و زیست محیطی را دلیل اصلی مبتلایان به این نوع اختلال می‌دانند. هم‌چنین دانشمندان در بخش خاکستری مغز افراد خودشیفته که به همدلی، روابط عاطفی و شفقت وابسته بود، نوعی نارسایی را یافته اند. اغلب اوقات این افراد علاوه بر خودشیفتگی به بیماری‌هایی هم‌چون اعتیاد به الکل، مواد و افسردگی یا اضطراب مبتلا هستند. همیشه دور و بر این افراد‌ کسانی وجود دارند که خودشیفتگی آنها را تقویت می‌کنند. افرادی که مجذوب آن‌ها می‌شوند و با رفتارهای خود کوره خودشیفتگی آنها را روشن نگه می دارند. کوتاه، شخصیت خود شیفته سه فاکتور اصلی دارد، به خود بیش از حد ‌اهمیت می‌دهد، توقع دارد دیگران مدام او را مورد تحسین و تمجید قرار دهند و در نهایت قادر به حس همدلی و درک دیگران نیستند(رایانه). ناصر خدایار و ابراهیم گلستان، احمد شاملو، نادر نادر پور، حمیدی شیرازی… خودشیفته بودند و این پدیده بین شعرای سنتی گو و نوپرداز بوم گیر بود و به آن خواهیم پرداخت.

 عشق هم وابستگی(Codependance)، نوعی رفتار بیمارگونه و اعتیاد عشقی است که در آن شخص عاشق به نیازهای خود توجهی ندارد و نیازهای دیگری را در اولویت قرار می‌دهد و به او خدمت می‌کند که موجب وابستگی طرف مقابل به او می‌شود. طرف مقابل می تواند خانواده، یک خدمت یا کار اجتماعی یا شریک خودشیفته باشد: برای نمونه پدری که همه کوشش و کارش برای خانواده است و خود را فراموش می کند و یا شخصی که برای یک تشکیلات از جان و دل کار می کند و نیازهای شخصی خود را نادیده می گیرد. در رابطه جنسی، شخص معتاد به عشق هم وابسته، وقت، تـوجه و ارزش زیادی بـرای شخصی كـه به وی اعتیاد دارد اختصاص می دهد. به خود بی توجه بوده و برای خودش و خواسته هایش کمتر ارزشی قائل می شود. قادر به تحمل همه چیز می باشد غیر از ترد شدگی و تنهایی. اعتماد بنـفـس وی با حـل مشكـلات و تسـكیـن درد و رنج هـای شـریك زندگیش تقویت می گردد. با كنترل منفی قصد كنترل رابطه را دارد: از شریك خود می پرسد که چگونه باید رفتار كند تا رضایت وی را تامین كند.

در زندگانی عاطفی یا زناشویی خود شیفته با معتاد به عشق هم وابسته می توانند مانند دو قطب آهن ربا باشند که جذب یکدیگر شده و پیوندشان دوام بیآورد ولی رابطه با از خود گذشتگی شخص هم وابسته بسود خودشیفته دوام بیشتری می آورد. اگر خودشیفته دارای مقام اقتصادی یا هنری بالایی بوده و از شهرت در جامعه برخوردار باشد، رابطه طولانی تر می گردد. خود شیفته این پیوند نابرابر را با گرایش و شیفتگی هم وابسته به خود تقویت می کند و شرایطی پدید می آورد که هم وابسته را در کنار خود با بی توجه ای به رشد شخصیت و دانش او نگه دارد. رابطه آنها مانند پایکوبی ای است که در زندگانی  یک جفت نابرابر اجرا می کنند و در آن هم وابسته  (خوشی/ فراهم کن) و خودشیفته/ معتاد (گیرنده / کنترل کننده) است. هم وابسته ای که بخشش می کند، قربانی می کند و نیاز و خواسته های خودشیفته را برآورده می نماید. او نمی داند چگونه روابط عاشقانه با شخص خودشیفته را قطع یا از آن پرهیز کند- خود شیفته ای که خودخواه، خودمحور، کنترل گر و تا اندازه ای زیان آور به شخصیت و رشد هم وابسته است(ر. روزنبرگ). اشخاصی معتاد به عشق هم وابسته از خانواده ای با دشواری های زیاد می آیند که کم مهری را آزمایش کرده و می خواهند با مهربانی به دیگران آن تجربه را برای آنها به خوبی برگذار کنند. یا اشخاصی هستند که اعتماد به نفس کمی دارند، می توانند به دام خودشیفته با نفوذی بیفتند و نقش هم وابسته را بازی کنند. آیدا سرکیسیان… بیشتر و فروغ فرخ زاد کمتر این نقش را در برابر دو خود شیفته بازی کردند.

سخن پایانی

زمان آن رسیده که بزرگان ادبی، شعری و هنری را با هنجارهای نوین ارزیابی کنیم. با این ابزار به بررسی شخصیت آنها همراه با کار آنها بپردازیم. شعر یک بیمار روانی اگرچه از منظر ادبی به بیماری ربطی ندارد، ولی درک بیماری می تواند نوری به آفرینش هنری بیندازد. برای نمونه ونگوک به رنگ زرد در نقاشی علاقه داشت. مصرف زیادی گل انگشتانه سبب پدید آمدن تخیل رنگ زرد(Hallucination) میشود. ونگوک از آن زیاد مصرف می کرده و کاربرد رنگ زرد ممکن است تاثیر آن دارو بوده. یا بیماری آب مروارید ممکن است تاربودن کار نگاره گری را توجیه کند. بیماری دوقطبی فروغ فرخزاد در رفتارش و هنرش نقش مهمی داشته است و به آن خواهیم پرداخت.

خودشیفته

یک چکامه از زندخت شیرازی برای آزادی و برابر خواهی

یک چکامه از زندخت شیرازی برای آزادی و برابر خواهی. روانش شاد.

(1288-1331)

«مهرداد خردمند پارسی»

زن در این ملک بدین‌گونه پریشان تا چند؟

دست‌وپا بسته و لب‌بسته به زندان تا چند؟

همه دور از هنر و علم و کمالیم به ملک

با چنین حال نداریم دبستان تا چند

زن مگر نیست میان بشریت انسان

راستی زندگی اوست چو حیوان تا چند

در همه ملک جهان جمله زنان باهنرند

این لیاقت نبود در زن ایران تا چند

شرف و عزت هر کس بود از علم و کمال

تاج عزت نبود بر سر نسوان تا چند

روح بیمار بود در تن مردم تا کی؟

اندر این ملک خدا را تن بی‌جان تا چند

زن که باشد گل ارزندۀ بستان وجود

در بر هم‌وطنان خوار بدین‌سان تا چند

هر کسی برد برون گوهر علم از این بحر

ما زنانیم چنین غرقه ز توفان تا چند

دیگران گوی هنر برده ز میدان تا کی؟

ما بمانیم در این کلبۀ احزان تا چند؟

بهره‌مند آن که بود از زر و زور و منصب

نظری هیچ ندارد به فقیران تا چند

 

سروده هایی از مهدی اخوان ثالث

 

سروده هایی از مهدی اخوان ثالث 

قصه شهر سنگستان

 

دوتا کفتر

نشسته اند روی شاخه ی سدر کهنسالی

که روییده غریب از همگنان در دامن کوه قوی پیکر

دو دلجو مهربان با هم

دو غمگین قِصه گوی غُصه های هر دوان با هم

خوشا دیگر خوشا عهد دو جان هم زبان با هم

دو تنها رهگذر کفتر

نوازش های این آن را تسلی بخش

تسلی های آن این را نوازشگر

خطاب ار هست: خواهر جان!

جوابش: جانِ خواهر جان!

بگو با مهربان خویش درد و داستان خویش

نگفتی، جانِ خواهر! اینکه خوابیده ست اینجا کیست؟

ستان خفته ست و با دستان فرو پوشانده چشمان را

تو پنداری نمی خواهد ببیند روی ما را نیز کو را دوست می داریم

نگفتی کیست، باری سرگذشتش چیست؟

پریشانی غریب و خسته، ره گم کرده را ماند

شبانی گله اش را گرگ ها خورده

و گرنه تاجری کالاش را دریا فرو برده

و شاید عاشقی سرگشته ی کوه و بیابان ها

سپرده با خیالی دل

نه اش از آسودگی آرامشی حاصل

نه اش از پیمودن دریا و کوه و دشت و دامان ها

اگر گم کرده راهی بی سرانجامست

مرا بِه اش پند و پیغام است

در این آفاق من گردیده ام بسیار

نماندستم نپیموده به دستی هیچ سویی را

نمایم تا کدامین راه گیرد پیش

 

از این سو، سوی خفتنگاه مهر و ماه، راهی نیست

بیابان های بی فریاد و کُهساران خار و خُشک و بی رَحمست

وز آن سو، سوی رستنگاه ماه و مهر هم، کس را پناهی نیست

یکی دریای هول هایل است و خشم توفان ها

سدیگر سوی تفته دوزخی پرتاب

و ان دیگر بسیط زمهریر است و زمستان ها

رهایی را اگر راهی است

جز از راهی که روید زان گلی، خاری، گیاهی نیست!

 

نه، خواهر جان! چه جای شوخی

و شنگی ست؟

غریبی، بی نصیبی، مانده در راهی

پناه آورده سوی سایه ی سدری

ببینش، پای تا سر درد و دلتنگی ست

نشانی ها که در او هست

نشانی ها که می بینم در او بهرام را ماند

همان بهرام ورجاوند

که پیش از روز رستاخیز خواهد خاست

هزاران کار خواهد کرد نام آور

هزاران طرفه خواهد زاد ازو به شکوه

پس از او گیو بن گودرز

و با وی توس بن نوذر

و گرشاسپ دلیر،  آن شیر گُندآور

و آن دیگر!

و آن دیگر!

انیران را فرو کوبند وین اهریمنی رایات را بر خاک اندازند

بسوزند آنچه ناپاکی ست، ناخوبی ست

پریشان شهر ویران را دگر سازند

درفش کاویان را فَرّه و در سایه اش

غبار سالیان از چهره بزدایند

برافرازند!

 

نه، جانا! این نه جای طعنه و سردی ست

گرش نتوان گرفتن دست، بیدادست این تیپای بیغاره

ببینش، روز کورِ شوربخت، این ناجوانمردی ست

نشانی ها که دیدم دادمش، باری

بگو تا کیست این گمنام گرد آلود

ستان افتاده، چشمان را فرو پوشیده با دستان

تواند بود کو با ماست گوشش وز خلال پنجه بیندمان

 

نشانی ها که گفتی هر کدامش برگی از باغی ست

و از بسیارها تایی

به رخسارش عرق هر قطره یی از مُرده دریایی

نه خال است و نگار آن ها که بینی، هر یکی داغی ست

که گوید داستان از سوختن هایی

یکی آواره مرد است این پریشانگرد

همان شهزاده ی از شهر خود رانده

نهاده سر به صحراها

گذشته از جزیره ها و دریاها

نبرده ره به جایی، خسته در کوه و کمر مانده

اگر نفرین،  اگر افسون،  اگر تقدیر، اگر شیطان

 

بجای آوردم او را، هان!

همان شهزاده ی بیچاره است او،  که شبی دزدان دریایی

به شهرش حمله آوردند،

بلی، دزدان دریایی و قوم جاودان و خیل غوغایی

به شهرش حمله آوردند

و او مانند سردار دلیری نعره زد بر شهر

دلیران من! ای شیران!

زنان! مردان! جوانان! کودکان! پیران!

و بسیاری دلیرانه سخن ها گفت!

اما پاسخی نشنفت

اگر تقدیر نفرین کرد یا شیطان فسون، هر دست یا دستان

سدایی بر نیامد از سری زیرا همه ناگاه سنگ و سرد گردیدند

از اینجا نام او شد شهریار شهر سنگستان

 

پریشان روز مسکین تیغ در دستش میان سنگها می گشت

و چون دیوانگان فریاد می زد: آی

و می افتاد و بر می خاست، گریان نعره می زد باز

دلیران من! اما سنگ ها خاموش!

همان شهزاده است آری که دیگر سال های سال

ز بس دریا و کوه و دشت پیموده ست

دلش سیر آمده از جان و جانش پیر و فرسوده ست

و پندارد که دیگر جُست و جوها پوچ و بیهوده ست

نه جوید زال زر را تا بسوزاند پر سیمرغ، و پرسد چاره و ترفند

نه دارد انتظار هفت تن جاوید ورجاوند

دگر بیزار حتی از دریغا گویی و نوحه

چو روح جُغد،  گردان در مزار آجین این شب های بی ساحل

ز سنگستان شومش بر گرفته دل!

پناه آورده سوی سایه ی سدری

که رسته در کنار کوه بی حاصل

و سنگستان گمنامش

که روزی روزگاری شب چراغ روزگاران بود

نشید همگنانش، آفرین را و نیایش را

سرود آتش و خورشید و باران بود

اگر تیر و اگر دی، هر کدام و کی

به فر سور و آذین ها بهاران در بهاران بود

کنون ننگ آشیانی نفرت آبادست، سوگش سور

چنان چون آبخوستی روسپی . آغوش زی آفاق بگشوده

در او جای هزاران جوی پر آب گل آلوده

و صیادان دریا بارهای دور

و بُردن ها و بُردن ها و بُردن ها!

و کِشتی ها و کِشتی ها و کِشتی ها

و گزمه ها و گشتی ها

 

سخن بسیار یا کم، وقت بیگاهست

نگه کن، روز کوتاهست

هنوز از آشیان دوریم و شب نزدیک

شنیدم قِصه ی این پیر مسکین را

بگو آیا تواند بود کو را رستگاری روی بنماید؟

کلیدی هست آیا که اش طلسم بسته بگشاید؟

 

تواند بود

پس از این کوه تشنه،

دره یی ژرف است

در او نزدیک غاری تار و تنها، چشمه یی روشن

از اینجا تا کنار چشمه راهی نیست

چنین باید که شهزاده در آن چشمه بشوید تن

غبار قرن ها دلمردگی از خویش بزداید

اهورا و ایزدان و امشاسپندان را

سزاشان با سرود سالخورد نغز بستاید

پس از آن هفت ریگ از ریگ های چشمه بردارد

در آن نزدیک ها چاهی ست

کنارش آذری افزود و او را نمازی گرم بگزارد

پس آنگه هفت ریگش را

به نام و یاد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد

ازو جوشید خواهد آب

و خواهد گشت شیرین چشمه یی جوشان

نشان آنکه دیگر خاستش بخت جوان از خواب

تواند باز بیند روزگار وصل

تواند بود و باید بود

ز اسب افتاده او نه از اصل

 

غریبم، قِصه ام چون غُصه ام بسیار

سخن پوشیده بشنو،

اسب من مرده ست و اصلم پیر و پژمرده ست

غم دل با تو گویم غار

کبوترهای جادوی بشارت گوی

نشستند و تواند بود و باید بودها گفتند

بشارتها به من دادند و سوی آشیان رفتند

 

من آن کالام را دریا فرو برده

گله ام را گرگ ها خورده

من آن آواره ی این دشت بی فرسنگ

من آن شهر اسیرم، ساکنانش سنگ

اما گویا دگر این بینوا شهزاده باید دخمه یی جوید

دریغا دخمه یی در خورد این تن های بدفرجام نتوان یافت

 

کجایی ای حریق؟ ای سیل؟ ای آوار؟

اشارت ها درست و راست بود اما بشارت ها!

 

ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگینم، غار

درخشان چشمه پیش چشم من خوشید

فروزان آتشم را باد خاموشید

فکندم ریگ ها را یَک به یَک در چاه

همه امشاسپندان را به نام آواز دادم لیک!

به جای آب دود از چاه سر بر کرد، گفتی دیو می گفت: آه

 

مگر دیگر فروغ ایزدیِ آذر مقدس نیست؟

مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست؟

زمین گندید، آیا بر فراز آسمان کس نیست؟

 

گسسته است زنجیر هزار اهریمنی تر ز آنکه در بند

دماوندست

پشوتن مرده است آیا؟

و برف جاودان بارنده،  سام گرد را سنگ سیاهی کرده است آیا؟

 

سخن می گفت، سر در غار کرده، شهریار شهر سنگستان

سخن می گفت با تاریکی خلوت

تو پنداری مُغی دلمرده در آتشگهی خاموش

ز بیداد انیران شکوه ها می کرد

ستم های فرنگ و تُرک و تازی را

شکایت با شکسته بازوان میترا می کرد

غمان قرن ها را زار می نالید

حزین آوای او در غار می گشت و سدا می کرد

 

غم دل با تو گویم، غار!

بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟

 

سدا نالنده پاسخ داد

آری نیست؟

 

 

 

مرد و مرکب

 

گفت راوی: راه از آیند و روند آسود

گردها خوابید

روز رفت و شب فراز آمد

گوهر آجین کبود پیر باز آمد

چون گذشت از شب دو کوته پاس

بانگ طبل پاسداران رفت تا هر سو

که: شما خوابید، ما بیدار

خرم و آسوده تان خفتار

 

بشنو اما ز آن دلیرd شیر گیر پهنه ی ناورد

گُرد گردان گرد

مَرد مردان مَرد

که به خود جُنبید و گَرد از شانه ها افشاند

چشم بر دراند و طرف سبلستان جُنباند

و به سوی خلوتِ خاموش غُرّش کرد، غضبان گفت

های…

خانه زادان! چاکران خاص!

طُرفه خرجین گهربفت سلیحم را فراز آرید

 

گفت راوی: خلوتِ آرام خامش بود

می نجنبید آب از آب، آنسانکه برگ از برگ، هیچ از هیچ

 

خویشتن برخاست

ثقبه زار، آن پاره انبان مزیحش را فراز آورد

پاره انبانی که پنداری

هر چه در آن بوده بود افتاده بود و باز می افتاد

فخ و فوخ و تق و توقی کرد

در خیالش گفت: دیگر مرد

سراپا غرق شد در آهن و پولاد

باز بر خاموشی خلوت خروش آورد

های…

شیر بچه مهتر پولاد چنگ آهنین ناخن

رخش را زین کن

باز هیچ از هیچ و برگ از برگ هم ز آنسانکه آب از آب!

 

بار دیگر خویشتن برخاست

تکه تکه تخته یی مومی به هم پیوست

در خیالش گفت: دیگر مرد

رخش رویین بر نشست و

رفت سوی عرصه ی ناورد

گفت راوی: سوی خندستان

 

گفت راوی: ماه خلوت بود اما دشت می تابید!

نه خدایا، ماه می تابید، اما دشت خلوت بود.

در کنار دشت

گفت موشی با دگر موشی

آنچه کالا داشتم پوسید در انبار

آنچه دارم، هاه… می پوسد

خرده ریز و گندم و صابون و چی، خروار در خروار

خست حرفش را و با شک در جوابش گفت دیگر موش

ما هم از این سان، ولی بگذار

شاید این باشد همان مردی که می گویند چون و چند

وز پسش خیل خریداران شو کتمند

 

خسته شد حرفش که ناگاهان زمین شد شش

و آسمان گشت هشت

ز آنکه ز آنجا مرد و کرکب در گذر بودند!

پیچ و خمهاش از دو سو در دوردستان گم

گامخواره جاده ی هموار

بر زمین خوابیده بود آرام و آسوده

چون نوار سالخوردی پوده و سوده

و فراخ دشت بی فرسنگ

ساکت از شیب فرازی، درهٔ کوهی

لکه ی بوته و درختی، تپه یی از چیزی انبوهی

که نگاه بی پناه و بور را لختی به خود خواند

یا سدایی را به سویی باز گرداند

چون دو کفه ی عدل عادل بود،

اما خالی افتاده، در دو سوی خلوت جاده

جلوه یی هموار از همواری، از کنه تهی، بودی چو نابوده

هیچ، بیهوده!

 

همچنان شب با سکوت خویش خلوت داشت

مانده از او نور باقی خسته اندی پاس

مرد و مرکب گرم رفتن لیک!

ماندگی نپذیر!

خستگی نشناس!

رخش رویین گرچه هر سو گردباد می انگیخت

لکن از آنجا که چون ابر بهار چارده اندام باران عرق می ریخت

مرد و مرکب، گفت راوی: الغرض القصه می رفتند همچون باد

پشت سرشان سیلی از گل راه می افتاد

لکه یی در دوردست راه پیدا شد

ها چه بود این؟

کس نمی بیند، ندید آن لکه را شاید

گفت راوی: رفت باید، تا چه باشد

یا چه پیش آید

در کنار دشت، گامی چند دور از آن نوار رنگ فرسوده

سودهای پوده

در فضای

خیمه یی چون سینه ی من تنگ

اندرو آویخته مثل دلم فانوس دود اندودی از دیرک

با فروغی چون دروغی که اش نخواهد کرد باور، هیچ

قصه باره ساده دل کودک

در پیشانبوم گرداگرد خود گم،

پاره پوره تنگ هم دو بستر افتاده ست

بستر دو مرد

سرد

گفت راوی: آنچه آنجا بود

بود چون دارندگانش خسته و فرسوده، گرد آلود

نیز چون دارندگانش از وجود خویشتن بیزار

نیز چون دارندگانش رنجه از هستی

واندر آن مغموم دم، نه خواب نه بیدار،

مست خستگی هایی که دارد کار،

ریخته واریخته هر چیز

حاکی از: ای، من گرفتم هر چه در جایش

پتک آنجا کلنگ آنجای، این هم بیل

هوم، که چی؟

اینجا هم از اهرم

فیلک اینجا و سرند اینجا

چه نتیجه، هه

بیا

آخر که

نهم جای

خب، یعنی

طناب خط و

چه

زنبیل

این همه آلات رنج است، آی

پس اسباب راحت کو؟

گفت راوی: راست خواهی!

راست می گفت آن پریشان بوم با ایشان

واندر آن شب نیز گویی گفت و گویی بودشان با هم

من شنیدستم چه می گفتند

همچو شب های دگر دشنام باران کرده هستی را

خسته و فرسوده می خفتند

در فضای خیمه آن شب نیز

گفت و گویی بود و نجوایی

یادگار، ای، با توام، خوابی تو یا بیدار؟

من دگر تابم نماند ای یار

چندمان بایست تنها در بیابان بود

نوشید این غبار آلود؟

چندمان بایست کرد این جاده را هموار؟

ما بیابان مرگ راهی که بر آن پویند از شهری به دیگر شهر

بیغمانی سر خوش و آسوده از هر رنج

کرده از رنج قیبله ی ما فراهم، شایگان سد گنج

من دگر بیزارم از این زندگی، فهمیدی، ای، بیزار

یادگارا، با تو ام، خوابی تو یا بیدار؟

خست حرفش را و خواب آلود گفت: ای دوست

ما هم از این سان، اما من بارها با تو

گفته ام، کوچک ترین صبر خدا چل سال و هفده روز تو در توست

تودمگر نشنیده ی که خواهد آمد روز بهروزی؟

روز شیرینی که با ماش آشتی باشد

آنچنان روزی که در وی نشنو د گوش و نبیند چشم

جز گل افشان طرب گلبانگ پیروزی

 

ای جوان دیگر مبر از یاد هرگز آنچه پیرت گفت

گفت: بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

تو مگر نشنیده یی در راه مرد و مرکبی داریم

آه، بنگر …. بنگر آنک … خاسته گردی و چه گردی

گویی کنون می رسد از راه پیکی باش پیغامی

شاید این باشد همان گُردی که دارد مرکب و مردی

آن گنه بخشا سعادت بخش شوکتمند

 

گفت راوی: خسته شد حرفش که ناگاهان زمین شد پنج

آسمان نه

زآنکه ز آنجا مرد و مرکب در گذر بودند

ما در اینجا او از آنجا تفت

آمد و آمد

رفت و رفت و رفت

 

گفت راوی: روستا در خواب بود اما

روستایی با زنش بیدار

تو چه میدانی، زن، این بازی ست

آن سگ زرد این شغال، آخر

تو مگر نشنیده یی هر گِرد گردو نیست؟

زن کشید آهی و خواب آلود

خاست از جا تا بپوشاند

روی آن فرزند را که خفته بود آنجا کنار در می آمد باد

دست این یک را لگد کرد

آخ

و آن سدیگر از سدا بیدار شد، جُنبید

آب

نه بود و جسته بود از خواب

باد شدت کرد، در را کوفت بر دیوار . با فریاد

پنجمین در بسترش غلطید

هشتمین، آن شیرخواره، گریه را سر داد

گفت راوی: حمدالله، ماشالله، چشم دشمن کور

کلبه مالامال بود از گونه گون فرزند

نر و ماده هر یک این دلخواه آن دلبند

زن به جای خویشتن بر گشت، آرامید، آنکه گفت

من نمی دانم که چون یا چند

من شنیده ام که در راهست

مرکبی، بر آن نشسته مرد شو کتمند

خسته شد حرفش که ناگاهان زمین شد چار

و آسمان ده

ز آنکه ز آنجا مرد و مرکب در

گذر بودند

 

گفت راوی: هم بدانسان ماه – بل رخشنده تر – می تافت بر آفاق

راه خلوت، دشت ساکت بود و شب گویی

داشت رنگ خویشتن می باخت

مرد مردان مرد،  اما همچنان بر مرکب رامش

گرم سوی هیچ سو می تاخت

ناگهان انگار

جاده ی هموار

در فراخ دشت

پیچ و تابی یافت، پندارم

سوی نور و سایه دیگر گشت

مرد و مرکب هر دو رم کردند، ناگه با شتاب از آن شتاب خویش

کم کردند، رَم کردند

کم

رَم

کم

همچو میخ استاده بر جا خشک

بی تکان، مُرده به دست و پای

بی که هیچ از لب برآید نعره شان

در دل

وای

هی، سیاهی! تو که هستی؟

آی…

 

گفت راوی: سایه شان اما چه پاسخ می تواند داد؟

های

ها، ای داد

 

بعد لختی چند

اندکی بر جای جُنبیدند

سایه هم جُنبید

مرد و مرکب رم کنان پس پس گریزان، لفج و لب خایان

پیکر فخر و شکوه عهد را زردینه اندایان

سایه هم ز آنگونه پیش آیان

آی…

چاکران! این چیست؟

کیست؟

 

باز هیچ از هیچ

همچنان پس پس گریزان، اوفتان، خیزان

در گِل از زردینه و سیل عرق لیزان

 

گفت راوی: در قفاشان دره یی ناگه دهان وا کرد

به فراخی و به ژرفی راست چونان حمق ما مردم

نه خدایا، من چه می گویم؟

به اندازه ی کُس گندم

مرد و مرکب ناگهان در ژرفنای دره غلتیدند

و آن کُس گندم فرو بلعیدشان یک جای، سر تا سُم

 

پیش تر ز آندم که صبح راستین از خواب برخیزد

ماه و اختر نیزشان دیدند

 

بامدادان،  نازنینِ خاوری چون چهره می آراست

روشن آرایان شیرینکار، پنهانی

گفت راوی: بر دروغ راویان بسیار خندیدند