مثنوی گربه – اسماعیل وفا یغمایی

مثنوی گربه نامه.

تقدیم به تمام سگها و گربه های عالم

تتتت.jpg

اسماعیل وفا یغمائی
مثنوی گربه نامه را بیاد شعله رئوفی زن مهربانی که حامی گربه ها بود و با دویست گربه اش در آتش بیرحمی دین پناهان و وحشیگری سوخت باز میخوانیم
چند سطری بیاد شعله رئوفی به مقدمه اضافه میشود
***
اول دفتر بنام گربه ها
نی خدا نی انبیا نی اولیا
اول دفتر بنام آن عطوف
«
شعله» آن بانوی پر مهر و «رئوف»
دوستدار با وفای گربه ها
پای تا سر مهربانی و صفا
شعله بود و سوخت اندر شعله ها
رفت او همراه خیل گربه ها
نام او در قلبها جاوید باد
روی بام دل چنان خورشید باد
باش تا از او بیاموزیم ما
مهر ورزی بی تمسک بر خدا!
**
ای بسا حیوان کز انسان برتر است
گر چه نامش گربه و سگ یا خر است
ای بسا انسان که شیطان رجیم
زو گریزدتا کجا؟ عمق جحیم
ای بنی حیوان خوشا احوالتان
باد شادان قیل تان و قال تان
عر عر و عوعویتان پاینده باد
تا جهان هست این نواها زنده باد
من گمان دارم «میوی »گربه ها
هست بانگ «هارمونیکای» خدا
در یقینم چون سگان وق وق کنند
بی گمان شکر و سپاس حق کنند
من یقین دارم که بی واق سگان
بود کم، چیز قشنگی در جهان
یاد باد آن روستا ی پر طرب
بوی نخلستان و باد نیمه شب
نیم خفته روی آن بام بلند
ماه افکنده به روی شب پرند
کفتران گه گاه اندر بغبغو
همچو درویشان گرفته ذکر او
از کران «گرمه» گلبانگ سگان
غرقه در مهتاب تا استارگان
در طویله قوچ نرپف پف کنان
مرغها و جوجه ها در مرغدان
گاهگاهی عرعری از دوردست
از الاغی سر دماغ و شیر مست
از میان دشت آواز شغال
مرغ شب تا صبحدم در قیل و قال
روستائی مردمان، بی نامها
خفته معصومانه روی بامها
نی سیاست نی کیاست نی دروغ
نی حدیث مکتب و دین، کشک و دوغ
مردمان، همسایه با آئینشان
راستی و مهربانی دینشان
هر دری بر روی دلها باز بود
هر دلی با مهر هم آواز بود
یاد باد آن روزگاران یاد باد
روح آن سگها و بزها شاد باد
ای بزان و بره ها بع بع کنان
شادمان سازید گوش این جهان
ای بنی حیوان خوشا آئین تان
گر که دین دارید خوبا دین تان
گرشمایان را رسول است و خدا
بررسول و رب تان صد مرحبا
کو خداتان، گربه ها!تا در نماز
ایستم در پیش او با صد نیاز
از خدای این بنی نوع بشر
مانده ام در وحشت! آن هم مستمر
گشته آویزان میان آسمان
[
زین مثل ،بخشید من را ای خران]
همچو ایر خرفراز این زمین
وای بر ما از خدائی این چنین
جنب جنبان در میان آسمان
زیر تخمش اشک و خون مردمان
بر فراز کله ها از چپ به راست
هست در جولان خدایا! این خداست؟
در چپ اش! چپ های مومن در نماز
سمت دیگر راست ها دست نیاز
برده سوی آسمان ازقعر دل
ای دل من راست و چپ را بهل
هردوتا را بنده کردم تجربه
هر دوتا بالله ز جنس یک گهه!
خصم آزادی و شادی شعور
یار ظلمت دشمن یک ذره نور
دشمن آزادگی و زندگی
دوستداربردگان و بندگی
چون خدای هر دو صف واحد بود
بحث بیش از این دگر زائد بود
کبر او هموزن با احلیل فیل
در تنفر از جمال و از جمیل
چیست پیغامش بجزفریاد بیم
زین خدا بایست خوردن حب جیم
دائما انگشت تهدیدش بلند
مستمرا در پی دستور و پند
گر بگوزی تو بدون اذن او
نیمسوزی میکند در تو فرو
گر بشاشی بی که استبرا کنی
باید از خشمش بسی پروا کنی
دوزخ او صبح تا شب شعله ور
اندرو سوزند با هم خشک و تر
پایه های اقتدارش دوزخ است
گردن او با چنین دوزخ شخ است
من به آنانی که او را بنده اند
زیر تخم او به شادی زنده اند
گویم ای گولان اگر از احمقی
آتش اندازد کسی بریک سگی
مردمان از شهر بیرونش کنند
بعد از آنکه چوب در کونش کنند
چون پرستید این خدائی را که او
دوزخش زآغاز اندر های و هو؟
این خدای بد پک و بد پوز را؟
این خدای رذل آدمسوز را؟
شیخنائی هست او در آسمان
طول ریشش لیک قدرکهکشان
گر بگوزد، باد توفان میشود
گر بشاشد ابر باران میشود
گر بریند در فلک غوغا شود
بر زمین دینی دگر پیدا شود
بس که دارد زآدمی تردید و شک
گوید او هر لحظه از اوج فلک
پنج بار از صبحدم تا شب بمال
خایه ام را تا کنم این بنده حال
تا بدانم بندگانی مخلصید
از هر آنکو غیر مخلص!خالصید
آخر ای الدنگ !رب بی نیاز
چه نیازش هست، با ذکر و نماز
بودن هستی نشان بود اوست
هرچه باشد هر زمان مسجود اوست
کهکشانها زعشق او گردش کنان
آسمان در آسمان در آسمان
هرطرف صد قبله از رویش پدید
در ستاره یا که برگ شنبلید
در نگاه مهر ورز گربگان
درطنین بانگ زیبای سگان
مسجد او ملک بی مرز خرد
در ورای داستان خوب و بد
عشق مهر است و محبت جانماز
تپ تپ هر دل نماز اهل راز
این خدای ماست اما شیخنا
میکند ذکر خدای خویش را
آن خدای جاکش پر ریش و پشم
هر زمان تف تف کنان دریای خشم
یک طرف «بن لادن»ش تیغی به کف
یک طرف «بوبکر بغدادی» به صف
پیش رو «روح الله» عالیمقام
پشت سر «خلخالی» زیبا مرام
آن خدا راذره ذره ساخته
تا هر آنجائی که باید تاخته
از کجاها؟ از سر ما تا به پا
بعد از آن فرموده :هذا ربنا
آنکه باید منبع خیر و شرف
شد عصای دست شیخ بیشرف
آنکه استاد بزرگ روزگار
شاملو آن شاعر حافظ تبار
داد در پستوی دل او را پناه
این خدا بود آه روی من سیاه!؟*
آنکه فردوسی سرودش در سخن
بود آیا آن خدا این اهرمن؟
انکه مولانا سرودش نغمه خوان
در حدیث عشق موسی ، شبان؟
آن خدائی که شوم من چاکرش
دستکش بوسم بمالم پایکش
وقت خواب آیم بیاندازم براش
رختخواب و صاف سازم متکاش
سر گذارم روی کتفش کاندر آن
غرق گردش صد هزاران کهکشان
بی هراس و ترس بوسم روی او
اندکی بازی کنم با موی او
آنکه من را داد در دشت وجود
خلعت هستی و امکان شهود
چون رفیقی سرکنم با او به درد
قصه از شبهای تلخ و تار و سرد
بانگ الحمد من، بر سجاده نیست
جز ز بوس یار وجام باده نیست
ای خوشا مستی ویا رب یا ربی
چشم بسته لب نهاده بر لبی
آنکه در لبهای گلگون زنان
مستتر فرمود لبهای جهان
زین سبب من بوسه با لبهای یار
میزنم بر هستی آن کردگار
آنکه درچشمان هر جانانه ای
کرده پنهان گوشه ی میخانه ای
آنکه پیش از عاشقان عشق آفرید
کرد در هر ذره ای آنرا پدید
تا برقصد کهکشان در کهکشان
این جهان از جاودان تا جاودان
آنکه هستی نی زاو، هستی هموست
هر بلندی اوست هر پستی هموست
[
زندگی را دوست دارم چونکه اوست
مرگ را هم،چون تنم انداخت پوست
چون برآید بالهای جان من
بی نهایت، میشود کیهان من]
آنکه هرکو، هرچه باشد جمله او
هم سکوت هستی و هم های و هو
این خدا باشد ؟که شیخش شد نماد؟
رحمت حق باد بر ابن زیاد!
آنکه باید منبع خیر و جمال
شد نماد زشتی و مرگ و زوال
آنکه باید خود نماد خویشتن
شد نمادش چند رذل قلتشن
این خدا مدفوع شیطان است و بس
زاده ی ماتحت شیخان است و بس
ای رفیقان وقت شد تا سر کشیم
خشتک او را به فرقش برکشیم
وقت آن امد که ما توفان کنیم
این خدا را شاف بر شیخان کنیم
از همان جائی که شیخش در جهاند
باید اورا در همانجا در تپاند
از همان سوراخ کو آمد برون
رهنمائی کرد رو بر اندرون
من خدائی را کزو ترسم دلا
می نهم در گوشه چاه خلا
رابط انسان و او عشق است و بس
نی هراس از او، و از شیخ و عسس
شیخ او را شکل خود منقوش کرد
طلعت زیبای او مخدوش کرد
پیش بی پایان او ما چیستیم
گر چه ما تک تک بجز او نیستیم
بندگانیم و ز لطف او شهان
ما در اوپیدا و او در ما نهان
آه یکدم دوستش دار و ببین
آسمان آید در آغوش زمین
نک به پایان آورم این داستان
باز گردم تا خداوند سگان
کو خداوند سگان تا در سجود
اوفتم با شوق و با قلب و وجود
آنکه آئین بنی حیوان از او
گشت پیدا نیست به زو،هیچ هو
نیست در دین شما شیخ و امام
زهد و تزویر و ریا ومکر و دام
نیست در دین شما رجم و حجاب
نیست قطع دست و اعدام و طناب
هیچ سگ نگذاشت برقع برسرش
رحمت حق باد بر پیغمبرش
نیست در دین شما زندان و بند
رهبران حیله گر، پر مکر و فند
هیچ سگ با سگ چنین کاری نکرد
کادمی با آدمی در کار کرد
هیچ روباهی رفیق خویش را
کی بگوید: اطلاعاتی! حیا
هیچ سگ با خواهرش «ماماچه» گفت
از خر و از خوک کس این را شنفت
هیچ شیری مانده اندر غارها
در جهان پنهان، چنان، نر- شیر ما
بوده شیری کو به جمعی گویدا:
– «
دیلماج» م راه لوطی پویدا ؟
دیده ای اینگونه شیری؟ لوش و لش
جوهر ذاتش پر از تزویر و غش
پاچه ورمالیده و رذل و لجن
حرف میهن بر لب ، اما بیوطن
در هوای کسب قدرت بی مهار
بر هوای نفس خود چابک سوار
راست را آمیخته با صد دروغ
حرفهایش کشک و کشکش جمله دوغ
دیده ای شیری که حتی ماده میش
در شجاعت یا شرف از اوست بیش
دیده ای شیری که دارد روح موش
رستم دستان ولی مثل مموش
هیچ گربه دیده ای در این جهان
کو رود بر راه و رسم داعشان؟
هیچ خر در هیچ اصطبلی مجو
چون مرید ابله پر های و هو
هیچ گاوی گاو دیگر را نکرد
در شکنجه گاه غرق رنج و درد
هیچ گرگی با بهانه ی انبیا
خون گرگی را کند در شیشه ها ؟
هیچ خرسی خرس دیگر را ترور
می کند در کوی و برزن گرر و گرر؟
هیچ تمساحی به فتوائی بلیغ
گردن تمساح دیگر زد به تیغ؟
هیچ ببری بچه ببری را نکشت
(
که تو بیدینی) به دندان و به مشت
هیچ خوکی ماده خوک دیگری
با بهانه ی اینکه: – خوکا! کافری
همسرش را سر برید!؟او را سپوخت؟
صبح در بازارها او را فروخت؟
عوعوی زیبایتان هان ای سگان
خوشتر ازبانگ شیوخ روضه خوان
ای خران بانگ و نوای عرعری
نیکتر از زوزه ای بر منبری
ای خوشا گاوان و بانگ «ماغ»شان
تا ابد آباد بادا باغشان
ای خداوند سگان و گربه ها
گوشه چشمی کنون بنما به ما
زآدمی بودن خدایا خسته ایم
زخم خورده بال و پر بشکسته ایم
غرق شرم از این که نی دد، آدمیم
زآدمی بودن خدایا در غمیم
ای خدا بشنو کنون فریاد ما
دادخواهیم ای خدا! ده دادما
با سگان و گربه ها مان جور کن
با بنی حیوان همی محشور کن
بعد عمری که «وفا» با شور و شر
بود شاعر پیش تخت بولبشر
بنده را مداح حیوانات کن
سر بلند وسر فراز و شاد کن

 


دوازده ژانویه دو هزار و پانزده
————————————
گرمه. روستائی در دشت کویر در منطقه خور وبیابانک
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.در این بن بست. شاملو

 

 

 

 

بازسرایی آبان یشت- میرزا آقا عسگری مانی

بازسرایی آبان یشت

 

« میرزا آقا عسگری مانی»

مانی.jpg

بخشی از کتاب منتشر شدۀ «از باستان تا آستان»(1)

سرودۀ مانی.

پخش از یوتیوب.2017

پیش نویسی بر «آبان یشت»

یشت‌ها بخشی از کتاب اوستا (کتاب دینی زرتشتیان) هستند. این‌ها سروده‌ها و مزامیری دینی–آیینی‌اند که به دست مؤبدان، سراینده‌گان و باورمندان به آیین زرتشت نوشته و یا سروده شده‌اند و پیوندی با خود زرتشت و گاتاهایش ندارند. بسیاری از نگاشته‌های زرتشتیان بارها در یورش‌های بیگانه‌گان یا در واگریزی‌ها و جنگ‌های فرقه‌ای و دینی سوزانده شده و از بین رفته‌اند و دوباره از یادمان و یادمانده‌های آنانی که این سروده‌ها را از بَر داشته‌اند برگرفته و بازنویسی شده‌اند.

بیشتر این سروده‌ها در دوران اشکانیان (پارت‌ها) دوباره گردآوری، بازنویسی و نگه‌داری شده‌اند. بنابراین می‌توان پذیرفت که کم و بیش در گذر زمان، دستخوش دگرگونی‌های شده باشند.

هرچه باشد، این نوشته‌ها بخشی از باورهای پیروان آیین زرتشت، مهر، میترا و آناهیتا بوده که درهم و برهم هنایش و آمیختگی داشته‌اند. این‌ها واگویه‌های بسیاری از مردم در زمان خود بوده‌اند و در برگزاری آیین‌ها، جشن‌ها و در دربارها خوانده می‌شده‌اند. به گونه‌ای روشن نمی‌توان گفت سرچشمه‌ی هریک از این باورها و نوشته‌ها در کجای زمان و مکان بوده است.

آبان یشت یکی از این یشت های21 گانه‌ی اوستا است و در ستایش ایزدبانوی باران آناهیتا نگاشته شده است. ارج و برتری آناهیتا در استوره‌ها و باورهای ایرانیان، همتای اهورامزدا و زرتشت بوده است. اهورامزدا از زرتشت می‌خواهد که آناهیتا را به خاطر او ستایش کند. حتا اهورامزدا خود، گاهی از آناهیتا می‌خواهد تا خواسته‌های او را برآورد. این سه به ویژه در دوره‌ی اشکانی رئوس یک سه‌گوشه را می‌ساخته‌اند. آناهیتا -ایزد آب- ازاین روی درخور نِگَر است که فلات ایران همواره از کمبود باران و آب در رنج بوده و پیدایش و آفرینش فرشته‌ای برتر و توانا برای باران و آب چیزی درخور ارزیابی ‌و پذیرش است. برتری آناهیتا تا به‌‌آنجا بوده که از شمال تا اپاختر، و از خاور تا باختر ایران برایش نیایشگاه‌های باشکوهی برپای کرده بودند. هنوز ویرانه‌های برخی از این ستایش‌گاه‌ها در برخی از شهرهای ایران -از آن میان در همدان، کنگاور، خراسان، خوزستان و … – برجا است و در کاوش‌های باستان‌شناسی(ی مهران) صد ساله‌ی پسین، از شکم زمین و تاریخ ‌اندک‌اندک سربرآورده و رخ می‌نمایند. نه تنها در بسیاری جاهای ایران برای آناهیتا نیایش‌کده ساخته بودند، نگاره یا پیکره‌های کوچک و بزرگ آناهیتا نیز در جای جای ایران فراوان بوده و برخی از آن‌ها هنوز هم در برخی از موزه‌های اروپایی و ایرانی نگهداری می‌شوند. حتا نگاره‌ی او بر زینت افزارِ زنان آن زمانه هم نقش می‌بسته است.

من نه زرتشتی‌ام و نه به دینی باور دارم اما چون ایرانی‌ام، زرتشت یکی از بُن‌مایه‌های شناسه‌ی فرهنگی من هم هست. خود زرتشت و گاتاهایش را می‌گویم و نه «دین زرتشتی» را.

چندین و چند سال پیش زرتشت را نخستین شاعر بزرگ ایران‌زمین، و بزرگترین فیلسوف ایرانی دوران باستان نامیدم. زرتشت در گاتاها یک اندیشه‌ورزِ شاعر و یک شاعر فیلسوف است. بیشتر نگرش‌ها و اندیشه‌های زرتشت در گاتاهای او که دوسوم‌اش برجای مانده هنوز هم با زمانه‌ی ما سازگار است چرا که سرشار از ژرف‌اندیشی و آرزوهای انسان در هرجای زمین و زمان است. بیهوده نیست که فریدریش ویلهلم نیچه یکی از مهمترین کتاب‌های فلسفی‌اش را «چنین گفت زرتشت» نام نهاد و ریچارد اشتراوس آهنگساز برجسته‌ی آلمانی نیز در سده‌ی نوزدهم یکی از دلنشین‌ترین و ماندگارترین سینفونی‌های شاعرانه‌اش را چنین نام داد: Also sprach Zahrathstra

گرایش زرتشت به هستی آدمیان و ارج‌گذاری‌اش به پاکیزه نگه‌داشتن آب، خاک و هوا درخور ستایش بسیار است. او کوشید از کشتن چهارپایان زیر نام «قربانی» جلوگیری کند و آن‌چه را در این باره از نگرش‌های دینی گذشته‌گان و درگذشته‌گان برجای مانده بود به کناری نهد.

همه‌ی یشت‌ها از دیدگاهِ زیبایی‌شناختی و چکامه‌سُرایی، یکسان نیستند. آبان‌یشت یکی از زیباترین‌های آن‌هاست.

 نخست : چون در ستایش یک زن است، یک ایزدبانو، یک زن-خدا. آن هم در سرزمین‌هایی که مردان دست بالا را در میان خدایان، پادشاهان، رهبران تیره‌ها، ایل‌ها و خانواده‌ها داشته‌اند.

دوم: ازین روی که در این یشت، یک خدای اساطیری و افسانه‌ای در پیکر یک زن زمینی در برابر چشم مردم و پیروانش پیدا و دیدنی می‌شود. ازاین‌جاست که یک سروده‌ی دینی که نیم‌رُخی آسمانی دارد، نیم‌رخی زمینی و این جهانی هم پیدا می‌کند. دراین سروده می‌توان پیکر زیبای آناهیتا را همان‌گونه که مردمان و پیکرتراشان پیکره‌های او را می‌تراشیده‌اند تصور کرد. آبان یشت چکامه‌گونه‌ای‌ست که ذهنیات،‌ اندیشه‌ها، زیباگرایی، آرزوها و نیازهای ایرانیان را یک‌جا در خود بازتاب می‌دهد. از این روی من این یشت را برای بازسُرایی برگزیدم.

اما چرا بازسرایی؟

برگرداننده‌گان و پژوهش‌گرانی که یشت‌ها و گاتاها را از زبان اوستایی و پهلوی به فارسی امروز برگردانده‌اند هیچ‌یک چکامه‌سُرا نبوده‌اند. گرچه کیست در ایران که از ذوق شعری بی‌بهره باشد. خواندن آن بازگردان‌ها کمتر چنگی بر دل ایرانیان شعر‌دوست می‌زند. گاهی چم و درونه‌ی آنچه از این نگاره‌های کهن به پارسی امروز برگردانده شده روشن نیست! البته پیداست که این پژوهش‌گران ارجمند و بردبار کوشیده‌اند متن‌های کهن را واژه به واژه و «تحت‌اللفظی» ترجمه کنند تا به اصل وفادار بمانند و چیزی کم یا زیان نشود و این، البته که خویش‌کاری هر پژوهشگر راستین است. اگر رنج و کار آن‌ها نبود من که نه زبان اوستایی می‌دانم و نه زبان پهلوی، چگونه می‌توانستم با آن متن‌ها آشنا شوم؟ و روشن است که نمی‌توانستم این بازسُرایی آزاد از آبان‌یشت را پیش‌کِش خواهنده‌گان‌اش کنم. اگر شما تنها چهار خط از یشت‌ها یا گاتاها را از بازگردان و گزارش 4 تن از اوستاپژوهان و گزارنده‌گان پارسی باهم بسنجید، بی‌گمان گیج می‌شوید که این‌ها چرا این‌همه با هم ناهمخوان و نایکسان‌اند و چرا در بیشتر جاها دریافتنی نیستند و پیدا نیست که چم و معنای این نوشته‌ها چه بوده و اکنون چیست؟! یافتن معناهای اصلی و نزدیک به متنی که درخور فهم امروزیان هم باشد چندان شدنی نیست. مگر این که کسی بارها و بارها به جمله‌ها باریک شود و آن‌ها را در برابر هم بسنجد تا کم و بیش به معنای آن‌ها و به چمِ نزدیک به بُنِ آن‌ها راه بیابد یا گمانه‌زنی کند. من چندین برگردان گوناگون از آبان‌یشت را بارها خواندم و سنجیدم. آماجم یافتن اصل معانی آن‌ها بود تا به آن‌ها در این بازنگاری وفادار بمانم. اما سرانجام زبان و شیوه‌ی سُرایشگری‌ی خویش را به‌کار بستم تا مگر این یشت درخشان را به شعردوستانِ فرهنگ‌دوست، به جوانان امروز و شاید فردا نزدیک و نزدیکتر کنم. آن‌چه در این بازسُرایی خواهید خواند نه دور از بُنِ آبان‌یشت است و نه روبرداری برابر اصل از بازگردانده‌های آن. گونه‌ای بازسرایی آزاد است.

خوب است این‌جا به گاتاها، تنها نوشتاری که از خود زرتشت است اشارتی کنم. گاتاها برگرداننده‌های پرشماری دارد که هریک با چامه و روش زبانی خود آن‌ها را پارسی‌نویسی کرده است. اینان یا به زبان اوستایی و پهلوی آشنا بوده‌اند یا ترجمه‌ها را از روی دست هم یا در برابرسنجی برگردان‌های دیگر بازنویسی کرده‌اند. همه‌ی این گزارش‌ها ارجمندند و سندیت دارند. اما کمتر می‌توانند در میان همه‌گان روان و رایج شوند. من بازسرایی آبان یشت را با نگاه به چند برگردان و گزارش ازجمله برگردان‌های دو پژوهشگر ارجمند انجام داده‌ام: استادان جلیل دوستخواه و پرویز رجبی ‌و نیز چند سرچشمه‌ی پراکنده‌ی دیگر.

چنان که نوشتم، خواسته و هدف من از این برگردان این بوده وهست که بخشی از چکامه‌های ایران زمان ساسانی و اشکانی را به زبانی امروزین درآورم تا به ذوق و سلیقه‌ی شماری از شعردوستان و شعرخوانان امروز پارسی‌زبان نزدیک باشد و پذیرفتنی.

کوشیده‌ام دراین بازسرایی، هم سرشت کُهن‌زبانی سروده‌ها را نگهدارم و هم آن را به چکامه‌سرایی امروز پارسی در ایران نزدیک‌تر کنم.

در برخی جاها چند خط یا بند را افزوده‌ام تا فضای آرکائیک، باستانی و آیینی آبان‌یشت را روشن‌تر بنگارم. خواننده‌ی کنجکاو می‌تواند این بازسروده را با َبرگردان‌های موجود دیگر برابر نهد تا دریابد همانندی‌ها و ناهمانندی‌هایشان در کجاهاست.

امیدوارم این بازنویسی یا بازسُرایی برای آن دسته از ایرانیانی که کمتر با متون کهن کنار می‌آیند خواندنی و دلپذیر باشد. آبان یشت از آن دسته کهن‌سروده‌هایی است که آن‌ها را «از هر زبان که می‌شنوی نامکرر است.»

میرزاآقا عسگری مانی

فوریه و مارس 2017

**آبان یَشت

آن‌گاه بزرگاخَرَد -اهورامزدا-

 به زرتشت چنین گفت:

     -«ای کهن‌دادگرِ ایران‌زمین!

آناهیتا، ایزدبانوی آب

و سرچشمه‌ی همه‌ی آب‌های گیتی را

                         به خاطرِ من بستای!

که درمان‌بخش است، مزدامَنِش است

که دامن در فراخنای جهان گسترانده است.

در جهانِ استومند، اوست برازنده‌ی ستایش

سزاوار نیایش اوست

آفریننده‌ی جان است و رَمه‌ها

آفریننده‌ی داشته‌ها و کشور

افزاینده‌ی گیتی است، او را بستای!

آناهیتا تخمه‌ی همه‌ی مردان را پاک کند،

زهدان همه‌ی زنان را بپالاید تا نیکو زایند،

                              نیکان را زایند!

زایمان زنان را آسان کند

در پستان‌هایشان شیرِ پرورنده روان کند.

ایزدبانویی‌ست برومند و بلندآوازه، بستای او را!

فرّه‌مند است هم‌چندِ هرچه آب بر زمین است و در زمین

نیرومندست که از کوه ِ«هُکر»

 باران و رود را به دریای فراخ‌کَرت بَرَد.

ایزدبانوی زیبا پیکر است آناهیتا

دارنده‌ی هزار دریاچه است

دارنده‌ی هزار رود،

هریک به درازای چهل روز راهِ سوارکاری چابک،

که به سوی دریای فراخ‌کَرت روان‌اند.

روان‌اند این‌همه رود

تا گُرده‌ی دریا فراز شود

تا کرانه‌هایش به خروش برآیند.

تو ای زرتشتِ سپیدمنش وی را بستای

زان که شادابی‌ی ‌جهان

از شادی‌ی آبهایی‌ست که او روان می‌کند!

از این‌همه آب که از آنِ من است

رودی روان کند به هفت کشور،

آسان و یک‌سان

به زمستان و به تابستان.

تا خوشنودم کند، آناهیتا

آب را تازه می‌گرداند،

تخمه‌ی مردان و زهدان زنان را می‌پالاید.

او را من –اهوره مزدا–

به نیروی خویش هستی بخشیدم.

تا خانه و روستای شما را آبادان کنم

شهرها و کشور شما را خُرّم کنم.

او را من آفریدم تا پشتی‌بان شما باشد،

پناه‌بخش و نگاه‌بان شما باشد.

بنگر چه زیباست این بلورپیکر و برهنه‌اندام

بنگر چه بخشاینده است و شادی‌بخش

                این بانوی آب‌ها و دریاچه‌ها!

ای زرتُشت!

آناهیتا از سوی من برمی‌خیزد

بازوان زیبا و سپیدش را می‌گشاید،

آن بازوان را که به ستبری کتف اسپ‌اند،

               آراسته به زیورهای گران‌مایه.

آن نازنینِ زیباسیما و زیباجان

 روان می‌شود به نیرومندی،

و می‌اندیشد:

چه کسانی مرا نیایش کنند؟

کیست که مرا افشره‌ی آمیخته

با گیاهِ جان‌افزای هَوم نذری آورد؟

افشره‌ای درآمیخته با شیر؟

چنین نیک‌دلانی را شادمانی آرزو کنم و

               خرمی‌ی ‌‌پایدار ببخشایم!

من که اهوره مزدایم

به این زیبابانو کُرنش می‌برم.

وی را با آوایی بلند نیایش می‌کنم

ازیرا که‌اش فَرّه روشنایی است.

ای آناهیتای رخشان‌رو! سپیدبازو!

باشد که از پی دادخواهی به یاری‌مان بشتابی!

تا نیک‌ترت بستاییم

با هُومِ به شیر ‌اندر شده

با تُردترین شاخه‌های نازک اناربُن

با بَرسَم، با سخنِ خَرَد و منَثَره

با اندیشه‌ی نیک، گفتار و کردار نیک

با نوشاک و سخنی رسا

                    چنین باد!

نشسته بر گردونه

لگام در دست همی‌راند

این زن-خدای بلندبالا، زیبا

                              آناهیتا.

جویای نام می‌راند و

با خود چنین می‌اندیشد:

-«کدامین کَس مرا نیایش کند؟

«کدامین کَسان مرا نیایش کنند؟

کیست که مرا نوشاکِ آمیخته با گیاهِ نیروبخش

افشره‌ی درآمیخته با شیر پیش‌کش کند؟»

چنین نیک‌دل مردمان را خوشی روادارم،

                              شادمانی و خرمی.

این رخشان‌بانوی‌ خردمند

با چهار اسپ سپید گردونه‌اش

به نبرد دشمنان می‌تازد.

با چهار سپیداسپِ یکسان‌نژاد و زیباپیکر

به نبرد با دیوان و دروغ‌بندان می‌تازد،

تا با جادوان و پری‌های بدکردار

با کَوی*‌ها و کَرَپن*‌های ستم‌کار نبرد کند.

اوست آناهیتا!

زورمندی تابنده و شتابنده

بالابلند و بُرزومند که روان می‌شود

با نیرومندی همه‌ی رودها و دریاها

در شب‌ها و روزها

در گذشته‌ها و هنوزها!

او را بستود و می‌ستاید اهورامزدا!

او را بستود و می‌ستاید در ایران‌ویج

در کرانه‌ی رود وَنگوهی دایتیا*ی روشن سِرشت.

اکنون با هومِ آمیخته به شیر،

با شاخه‌های نازکِ بَرسَم* در دست،

با سخنِ به‌سامان در دهان،

با نیک‌اندیشی، نیک‌گفتاری و نیک‌کرداری،

با نیرومندی و با آوازی بلند و روان

ایزدبانوی آب‌ها و باران‌ها

زن–خدای دریاها و رودها

                         آناهیتا.

دانایی بزرگ –اهوره مزدا–

از آناهیتا چنین می‌خواهد:

     زرتشت پسر پوروشَسپ را کام‌یابی ‌بخش تا:

     دانایانه بیندیشد،

     دانایانه سخن براند،

     دانایانه رفتار کند.

خود نیز

     پذیرای پیش‌کش آورنده‌گان باش!

     پذیرای پیش‌کشی‌ها باش!

+++

زان‌پس:

هوشنگ‌شاه پیشدادی

در دامنه‌ی هَراکوه

آناهیتا را صد اسپ و

هزار گاو و ده‌هزار گوسپند ارزانی داشت.

پس گفت:

ای نیک‌ترین بانو، ای تواناترین!

ای آناهیتای سپیدبازو!

کام‌یابی‌ام ده تا بزرگ‌ترین شهریار جهان گردم،

تا چیره شوم بر:

     دیوان و دروغ‌بندان،

     جادوان و پری‌های بدکردار

     کَوی‌ها و کَرَپن‌های ستم‌کار.

یارایی‌ام ده

تا دوسوم دیوان مَزَندری *

و دُروندان وَرِن* را بر زمین افگنم!

آن‌گاه آناهیتا

آن بانوی نیالوده و بی‌آلایش

آن نیرو‌دهنده به رودِ اَرِد*

که افشره و نوشدارو

با آب گوارا و

گیاهِ سودبخش و

میوه‌های خوش‌گُوار می‌آفریند،

آن فزاینده‌ی گیاهان و بالاننده‌ی درختان

آن که خواستار پیش‌کشی و

پذیرای پیش‌کش آورنده‌گان است-

هوشنگ را کامروایی ارزانی داشت.

+++

آن‌گاه

جمشید خوب‌رَمه

در کمرکشِ هُکَرکوه

     در پیش‌گاهِ آناهیتا صد اسپ و

     هزار گاو و

     ده‌هزار گوسپند قربانی کرد.

پس گفت:

ای نیکوترین بانو، ای تواناترین!

کامیابی‌ام دِه

تا یاری‌گر شهرها باشم و شهروندان

تا بزرگ‌ترین شهر-یارِ گیتی گردم،

تا چیره شوم بر:

     دیوان و دروغ‌بندان،

     جادوان و پری‌های بدکردار.

توانم ببخش

تا کَوی‌ها و کَرَپن‌های ستم‌کار را بر زمین افگنم!

تا دیوانِ زورگو و رُباینده‌گان داشته‌های کشور را

     از دارایی و سود

     از فراوانی رمه

     و از خشنودی و سرفرازی بی‌بهره کنم!

پس، آناهیتای نرم‌اندام

     آن خواستارِ پیش‌کشی‌ها

     و پذیرای پیشکش آورنده‌گان

جمشید را

     کامروایی ارزانی داشت.

+++

آن‌گاه اَژی دهاکِ

     سه پوزه،

     سه کله

     شش چشم

     آن دیو دروغ‌بسیارِ نیرومند

که در آسیب رساندن به مردمان

هزار چُستی و چالاکی دارد،

آن آژی‌دهاک

که زورمندترین آفریده‌ی اهریمن است

     در ستیز با جهان و جهانیان،

در پیشگاهِ ایزدبانو

صد اسپ و

هزار گاو و

ده‌هزار گوسپند می‌کُشد.

و می‌خواهد:

     آی آناهیتا

     مرا کام‌یابی ‌ده

     تا هفت کشور را از مردمان تهی کنم!

آناهیتا کام‌روایش نمی‌کند!

+++

فریدون فرزندِ آبتین

از خاندان توانمند در سرزمین چهارگوشه‌ی وَرِنَ

     آناهیتا را صد اسپ و

     هزار گاو و

     ده‌هزار گوسپند فراپیش نهاد.

پس گفت:

ای نیکوترین بانو، ای تواناترین!

مرا این کام‌یابی ارزانی دار

تا بر اَژی‌دهاکِ سه پوزه، سه کله، سه چشم

آن دارنده‌ی چالاکی هزارگانه،

آن دیوِ بسیار زورمندِ دروغ‌بند

آن دُروندِ ویران‌گرِ جهان

که اهریمن‌اش برای نابودی جهانِ اشه آفرید

که اهریمن‌اش پتیاره و به پتیاره‌گی در جهان استومند آفرید

چیره آیم.

یاری‌ام بخش

تا هر دو همسرش شهرناز و ارنواز را

که برازنده‌ی زایش و افزایش فرزندان نیک‌اند و

شایسته‌ی نگاه‌داری از دودمان ما،

                                   از او برُبایم!

آن‌گاه آناهیتا

-خواستار پیش‌کش‌ها و پذیرای پیش‌کش‌آورنده‌گان-

آرزوی او برآورد.

+++

وآن‌گاه

گرشاسپِ نریمان

در کرانه‌ی دریاچه‌ی پیشینه

     آناهیتا را صد اسپ و

     هزار گاو و

     ده‌هزار گوسپند ارزانی داشت.

و گفت:

ای نیکوترین بانو، ای تواناترین!

کامیابی‌ام ده تا بر گَندَرِوَای زرین‌پاشنه

در کرانه‌ی دریای پرخیزابه‌ی فراخ‌کَرت چیره آیم.

تا بر این زمین پهناورِ گوی‌سان و ناپیداکرانه بتازم

 یاری‌ام بخشای

تا به سرای آن استوار دُروغ پرداز و نابکار

                                        چیره درآیم.

افراسیاب تورانی نابکار

گرشاسپ نریمان را اما

در پناه‌گاه کاخ‌آسای زیر زمینی خود می‌کُشد

تا به آن فرِّ شناور در فراخ‌کرت دست یابد

به همان فرّی که از پیش و اکنون

و تا به همیشه از آنِ سرزمین‌های ایرانی،

و از آنِ زرتشت است.

گرشاسپ به بی‌داد کشته می‌شود اما

افراسیاب کام‌یاب نمی‌گردد!

شگفتا این جهان و آن‌چه در آن روی می‌دهد!

+++

زان پس

کاووس شاهِ توانا

پیشاکوهِ شاهین

     آناهیتا را صد اسپ و

     هزار گاو و

     ده‌هزار گوسپند در پیش‌گاه نهاد.

پس بانگ برآورد:

ای نیکوترین بانو، ای تواناترین!

یاری‌ام ده تا بزرگ‌ترین شهر-یارِ جهان شوم

تا چیره شوم بر:

دیوان و دروغ‌بندان،

بر جادوان و پری‌های بدکردار،

یاری بخشم باش

تا کَوی‌ها و کَرَپن‌های ستم‌کار را بر زمین افگنم!

آناهیتا

آن خواستار پیش‌کشی‌ها و

پذیرای پیش‌کش‌آورنده‌گان،

کاووس را کامیابی ارزانی داشت.

+++

کی‌خسرو پهلوان ایران زمین

آن استوار‌دارنده‌ی کشور

در کرانه‌ی دریاچه‌ی ژرف و پهناور چیچَست

     آناهیتا را صد اسپ و

     هزار گاو و

     ده‌هزار گوسپند بر زمین زد.

و به آوازی بلند وی را گفت:

ای نیکوترین بانو، ای تواناترین!

ای ایزد آب‌ها و بارا‌ن‌ها‌ی گیتی!

ای دارنده‌ی چشمه‌ها، رودها و دریاها

مرا کامیابی بخش

تا بزرگ‌ترین شهریار جهان شوم

تا پیوسته پیشاپیشِ همه‌ی گردونه‌ها برانم و

در پهنانوردِ نبردگاه به تکاپو باشم.

توانایی‌ام بخشای

تا بر:

          دیوان و دروغ‌بندان،

          جادوان و پری‌های بدکردار

                                        چیره گردم،

کَوی‌ها و کَرَپن‌های ستم‌کار را ریشه از زمین برکَنَم!

یاری‌ام دِه!

مبادا من و رزم‌آورانم

به هنگام یورشِ دشمن تباه‌کار و بداندیش

به دام‌اش ‌اندرافتیم.

آناهیتای نیالوده و تابنده

آن خواستار پیش‌کشی‌ها

و پذیرای پیش‌کش‌آورنده‌گان-

کی‌خسرو را پیروزی ارزانی داشت.

+++

پس آن‌گاه

توسِ یل و جنگ‌آور

نشسته بر اسپ

تازان و رخشان

آناهیتا را بستود.

گفت:

از تو خواهان تن‌درستی‌ی خویش و

                         هم‌رزمانِ خویش،

خواستار نیرومندی اسپان خویش‌ام!

تا دشمنان را از دور بازشناسند

تا هم‌آوردانِ کینه‌ورز را

با یک یورش از پای درافگنند.

ای نیکوترین بانو، ای تواناترین!

مرا کام‌یابی بخش

تا بر زاده‌گانِ دلیر وَیسه

در گذرگاه خشَشروسوکه

بر فرازِ کَنگِ بالابلند و اَشَوَن پیروز آیم.

پُشتی‌بان‌ام باش

تا شهرهای توران‌زمین را براندازم

تا دشمنان ایران‌زمین را

     پنجاه‌ها، صدها،

     صدها، هزارها،

     هزارها، ده‌هزارها

     ده‌هزارها، صدهزارها

     بر خاک افگنم!

آن‌گاه آناهیتا

آن خواستار پیش‌کشی‌ها

آن پذیرای پیش‌کش‌آورنده‌گان

آن فره‌مند و برزومند

توس پهلوان را

توانِ پیروزی ارزانی داشت.

+++

زان‌سپس

دلیرزاده‌گان دودمان ویسِه

به گذرگاه خشَشروسوکه برآمدند

بر شانه‌ی کَنگ‌کوهِ تنومند.

ایزدبانو آناهیتا را

صد اسپ و

هزار گاو و

صدهزار گوسپند فدا کردند.

در پَی گفتند:

ای نیکوترین بانو، ای تواناترین!

ما را کامیابی ارزانی دار

تا بر پهلوان توسِ نبردآزما چیره آییم

تا شهرها و آبادی‌های ایران را ویران کنیم،

و مردمان‌اش را در شماری بسیار بکوبیم:

     پنجاه‌ها، صدها،

     صدها، هزارها،

     هزارها، ده‌هزارها،

     ده‌هزارها، صدهزارها!

آناهیتای پیرو راستی،

آنان را کامیابی ‌نبخشید

چنین بود و چنین باد!

+++

آن‌گاه

پهلوانِ پیروزمند، فریدون

پااوروَه کشتی‌رانِ کاردان را

چون کرکسی در هوا به پرواز واداشت!

سه شبان‌روز در هوا می‌چرخید

سه شبان‌روز به جستجوی سرای خویش به پرواز بود

نه‌اش می‌یافت، نه می‌توانست فرود آید!

پس،

در سپیده‌دمان سومین شب

در روشنانِ سپیده‌دم بانگ برآورد:

آهای‌ی‌ی‌ی… ای آناهیتا!

ای ماده‌خدای خوش‌پیکر،

ای ایزد آب‌ها، باران‌ها و دریاها!

به یاری‌ام بشتاب

تا دیگر بار به زمین مزداآفریده بازگردم

                                   به سرای خویش .

زان‌پس تو را در کرانه‌ی دریاچه‌ی رنگ‌ها

هزار افشره‌ی به‌آیین‌ساخته و پالوده

آمیخته با بوته‌ی خوشبوی هُوم و

خوابانده در شیر تازه پیش‌کش آورم.

پس، آناهیتای پاک‌دامن و رخشان‌رُخ

در پیکر دوشیزه‌ای زیبا و بُرزومند،

کمربسته و بالابلند،

آزاده و نژاده،

بزرگوار و شکوهمند،

با پاپوش‌های درخشان تا مچ پا،

با بندهای زرین بر گِرداگردِ کمرش،

                                   روانه شد.

بازوان کشتی‌ران را به چالاکی برگرفت

و به چشم برهم زدنی

وی را به زمینِ مزداآفریده بازگرداند

                    از آن‌گونه که پیش‌تر بود.

بی‌ناخوشی و بی‌گزند

وی را به سرای و دودمان‌اش بازآورد.

و چنین بود

که ایزدبانوی نیازپذیر و ستایش‌گر پیش‌کش‌آوران

کشتی‌بانِ کاردان را کامیابی ارزانی داشت.

+++

سپس

جاماسپ

سپاه دُروندان دیوپرست را بدید

که با آرایشِ جنگی از دور به نزدیک همی‌آیند.

پس، آناهیتا را

     صد اسب و

     هزار گاو و

     ده هزار گوسپند به نیاز فراپیش نهاد.

گفت:

ای نیکوترین بانو، ای تواناترین!

مرا این نیک‌بختی فراهم آر

تا هم‌چندِ ایرانیان

از پیروزی‌ی بزرگ بهره یابم.

آناهیتا

آن زن‌خدای خواستار پیش‌کشی‌ها

آن پذیرای پیشکش‌آورنده‌گان

جاماسپ را بهره‌مند و پیروز گرداند.

+++

دیگرگاه

اشوَزدَنگهَه پسر پوروذاخشتی

و نیز، پسران سایوژدری: ثریت و اشوَزدَتگهَه

نزد ایزدِ بزرگ و شهریار تابان اَپم‌نَپاتِ* تیزاسب

فراز آمدند به نیاز.

وی را

     صد اسب و

     هزار گاو و

     ده هزار گوسپند قربانی کردند.

پس گفتند:

باشد که نیکوترین بانو، آن تواناترین!

آن والاگُهرِ پاک‌اندیش و پاک‌سرشت،

ما را در کارزار جهانی با تورانیان دانو

در کَرَه و وَرَه دودمان اَسَه‌بَنَه

یاری دهاد، پیروز گرداناد!

زان که در نبرد با دورَاِکَیته بازمانده‌ایم!

چون این بشنید آناهیتا،

آن خواستار پیش‌کشی‌ها و

پذیرای پیشکش‌آورندگان

نیازشان برآورد.

+++

کمی پس‌تر

ویستَورو از خاندان نوذر

بر کناره‌ی دریای ویتَنگوهَیتی

پیش‌کش‌ها فراروی آناهیتا بنهاد

و چنین گفت:

ای بانوی ستایش شونده

ای چرخاننده‌ی آب در هوا و بر زمین

ای نیروبخشِ چشمه‌ها و رودها

ای جنباننده‌ی رودها و دریاها

ای خدابانو، آناهیتا!

در سرتاسر ایران‌زمین

این سخن به آیین راستی،

و به درستی بر زبان‌ها می‌رود که:

من از دودمان نوذر

به شماره‌ی موهای سرم از دیوپرستان بر خاک افگنده‌ام.

پس تو ای گشاینده‌ی راه‌ها

مرا گذرگاهی خشک پدید آور

          در این پهناور آبِ تندرو،

           در این دریای ویتَنگوهَیتی،

تا از این‌سو به آن‌سوی‌اش بگذرم!

پس، اردویسور آناهیتا

در پیکر دوشیزه‌ای زیبا، برومند و بُرزومند،

در آن جای‌گاه بود

کمر بسته بود و بالابلند

آزاده و نژاده

بزرگ‌وار و شکوه‌مند

با پاپوش‌های درخشان تا مچ پا

با بندهای زرین در میان بسته .

این بشنود و روانه شد.

باریکه‌ای از آب را از رفتن بازبداشت

دیگر باریکه‌ها بگذاشت تا همچنان روان باشند.

چنین شد که آن پهلوان را

گذرگاهی خشک پدید آورد

تا از این‌سو به آن‌سوی آب ویتَنگوهَیتی برآمد!

چنین بود که آناهیتا

ویستورو را کامیاب کرد.

+++

ازآن‌پس

یُوایشته از خاندان فریانِ

در جزیره‌ی خیزاب‌شِکن رنگ‌ها

آناهیتا را

     صد اسب و

     هزار گاو و

     ده هزار گوسپند قربانی کرد.

پس گفت:

ای نیکوترین بانو، ای تواناترین!

اختیه‌ی نیرنگ‌بازِ خیره‌سر

دشمنانه

نود و نُه پرسش دشوار در برابرم نهاده که:

                              -«هان، پاسخ‌گوی»!

و من نتوانم!

توانایی‌ام دِه

باشد پاسخ‌اش دهم به درستی!

آناهیتا این بشنود

وی را دانایی و توانایی‌ی فزاینده بخشید

و پیروز و بهروزاش گرداند.

+++

در پایان

اهورامزدای نیک‌کُنش

               -آن بزرگاخَرَد–

فرمان چنین داد:

ای ایزدبانوی زیباپیکرِ درست‌کار،

ای آناهیتای پرستیدنی و نیکورفتار!

دیگربار

از فراز ستاره‌گان به زمین که من آفریدم بشتاب!

تا فرمان‌رَوایان بی‌باک، تو را نیایش کنند

تا بزرگان و بزرگ‌زاده‌گان تو را بستایند

باید که ارتش‌تارانِ دلیر از تو یاری خواهند:

          در فراچنگ آوردنِ اسبانِ تیزتک

          در یابشِ «فرِّ» برتر.

باید که آتُربانانِ پارسا

آن پرورش‌دهنده‌گانِ جان و ورجاوندی

در دست‌یابی ‌بر دانش،

 از تو یاری خواهند.

ای آناهیتای من!

از میانِ ستاره‌گانِ جهان

به سوی زمین بشتاب

به آهنگِ پیروزگرداندانِ آفریده‌های من.

باید که دوشیزه‌گانِ کوشا و شایسته‌ی هم‌سر

از تو در یافتن شوی،

در یافتنِ خانه‌خدایی دلیر یاری خواهند.

باشد تا زنان جوان

از دشواری‌ی زایش به آسودگی بگذرند.

این‌ها همه را تو به‌جای توانی آورد آناهیتای من!

زان‌پس که این کارها کرده آمد،

دیگربار به جهانِ ستاره‌گان بازآی!

چنین بود که آناهیتا از فرازِ ستاره‌گان

به سوی زمینِ اهوراآفریده فرود آمد.

رو به زرتشتِ سپیتمان:

به نرمی ‌‌چنین گفت!

ای پاک‌سرشت و راستی‌آور!

خوشا که اهوره‌مزدا

تو را به سروری جهان خاکی برگزید!

و مرا به نگاه‌بانی‌ی آفرینشِ راستی و درستی!

از پرتوِ و فرِّ من است

که ستوران خُرد و کلان

و مردمان کِهینه و مِهینه

بر این زمین به گردش‌اند.

راستی را که من نگاه‌دارِ

همه‌ی مزداآفریده‌گانِ نیک‌رَوِش و درست‌کُنِش‌ام،

آن‌گونه که آغلی، چهارپایان را در خود نگاه می‌دارد.

زرتُشت پرسید:

ای خدابانوی بی‌همتا، ای آناهیتا!

ای که مزدا،

گذرگاهِ تو را بر فرازِ خورشید نهاد،

تا مارها و گزندگان، تو را گزند نتوانند رسانید،

چگونه‌ات بستایم که سزاوار تو باشد؟

به کدام نیایش، آیینِ تو را برگزارم؟

پس آن‌گاه آناهیتا

وی را ازین‌گونه پاسخ بگفت:

ای سپیدمنشِ راست‌مایه!

مرا این‌گونه بستای

و آیین مرا چنین برگزار:

     از هنگامِ فرازآمدن خورشید

     تا به گاهِ فرورفتن آن،

     از این افشره، این آشامیدنیِ گوارا که مراست

     با خوشنودی بنوش

     از نوشاکِ مرگ‌زُدای من بیاشام.

     گوارایت باد این افشره، این نوشاکِ جان‌افزای من

     که آمیخته با دَم‌کرده‌ی خوشبوترین گیاهان است،

     و درآمیخته با شیر تازه.

     گوارا باد نیز بر آتُربانان دین‌آگاه و خردمند،

     بر پارسایانِ آزموده و پاکیزه.

 اما مباد که از آن

هَرِته، تب‌دار، نارسا تن، بیمار‌اندام، و نابه‌سامان پیکر بنوشند.

مباد که زنِ ناپارسایی که گات‌ها نمی‌خواند،

و پیسِ بُریده‌تَن که به دور از دیگران باید سرکند.

                                   از آن بنوشند!*

من بدان آیینِ افشره‌نوشی

     –آن جشنِ نوشابه‌گساری-

که کور، کر، کوتاه‌بالا،

نابه‌خَرَد، غشی

و دیگر داغ‌خورده‌گان اهریمن؛ برگزارنده‌ی آن‌اند

                                             پای به‌نگذارم!

از این نوشابه‌ی من، گوژسینه، و گوژپشت،

کوتاه‌تن و تباه‌دندان

               مباد که بنوشند!

زرتشت پرسید:

ای آناهیتا!

پس آن نوشاک و آن چهارپایان

که دیوپرستان و دُروندان

از پَیِ فرورفتن خورشید برای تو قربانی کنند

چه خواهند شد؟

آناهیتا پاسخ داد:

ای سپیدمنش، ای زرتشت اَشَوَن!

آن جشن -آن آیینِ افشره‌گساری-

که من بدان پای نگذارم

     شایسته‌ی ستایش دیوان است!

در چنان آیینی به جای من

شش‌صدهزار تن از هراس‌انگیزان و یاوه‌سُرایان

از هرزه‌درایان و فرومایه‌گان پای نهند!

+++

آن‌گاه کوه زرین هُکَر ستوده می‌شود

که به بلندای هزار بالای آدمی‌ست.

کوهی که آناهیتا از فراز آن فرومی‌خرامد

          تا ستوده شود.

اوست که در فره‌مندی بسیار

هم‌چندِ همه‌ی آب‌های روی زمین است.

اوست که روان شود با نیرومندی.

اوست که مزداپرستان

با شاخه‌های بَرسَم در دست به گرداگردش فراهم آیند

                                        تا بستایندش.

او را هوُوَه‌ها* ستودند و از وی دارایی خواستند

او را نوذریان ستودند و از وی اسپان تکاور خواستند

نه چندان دیرتر از توانگر شدن هوُوَه‌ها،

نوذریان کام‌روا شدند

و گُشتاسب در این سرزمین‌ها

بر اسبانِ چابک و تیزرو دست یافت.

آناهیتا که دارنده‌ی هزار دریاچه و هزار رود است

-هریک به درازای چهل روز راهِ مردی چابک سوار-

در کرانه‌ی هر دریاچه کاخی خوش‌نما برپای داشت

     هریک با یک‌صد پنجره‌ی درخشان،

     با هزار ستون خوش‌تراش،

     کاخی کلان‌پیکر

     استوار بر هزار پَی.

     در هر یک

     خواب‌گاهی زیباست

     با بالش‌هایی خوش‌بو

     نهاده بر تختی خوش‌بوتر.

ای زرتشت!

در چنین جایی

آناهیتا، ایزدبانوی باران

از کوهی به بلندای هزار آدم فروریزد،

به پایین خرامد

     زیبا‌اندام و گشوده‌چهره

     بازوستبر و گردن‌سپید

     با تن‌پوشِ نازکِ مِه

     با شانه‌هایی چون کتفِ اسپان، رخشان.

اوست که در بزرگی

برابر با همه‌ی آب‌های روی زمین است

اوست ایزدبانوی آب و باران

زن-خدای تازه‌گی و تَری

ایزدبانویِ رویش و برآیش گیاهان و درختان.

اوست که هماره به نیرومندی روان شود.

زرتشتِ بلندجایگاه، او را بستود.

زرتشت بلندجایگاه

آناهیتا را در آریاویج بستود.

وی را در کرانه‌ی رود دایتیای نیک‌سرشت

               با آوایی رسا و شمرده بستود.

با دَم‌کرده‌ی هوم

-آن گیاه دوردارنده‌ی مرگ-

آمیخته به شیر،

با شاخه‌های نازکِ بَرسَم به دست،

با سخنِ دانایی در دهان،

با اندیشه، گفتار و کردار نیک‌اش

با نوشاک و با آواز نامیرایش

بستود،

ایزدبانوی آب‌آفرین را بستود.

و از وی چنین خواست:

ای آناهیتای نیک، ای تواناترین!

یاری‌ام ده

تا کی‌گُشتاسپ دلیر

پسر لُهراسپ را برآن دارم تا هماره :

     دینی اندیشد

     دینی سخن گوید

     دینی رفتار کند!

چنین بود که آناهیتا

آرزوی زرتشت اَشَوَن  را برآورد.

+++

کی‌گشتاسپِ گران‌مایه

بر کناره‌ی آبِ فرَزدانُو

     صد اسپ و

     هزار گاو و

     ده‌هزار گوسپند

فراپیشِ بانوی آب‌ها و دریاها نهاد.

و از وی خواست:

ای آناهیتای نیک، ای تواناترین!

کام‌یابی ‌ده مرا

تا در کارزار جهان

بر تُثریاوُنتِ بددین

و پَشَتَه‌ی دیوسِتا

و بر ارجاسپِ دُروغ‌بندِ دیوپرست پیروز گردم.

چنین بود که آناهیتا

پیش‌کش‌هایش پذیرفت

و آرزوی وی برآورد.

+++

آن‌گاه

زریر

 سواره بر اسپی تیزتک، رزم‌کنان

هم، بر کرانه‌ی دریای دایتیا

     صد اسپ و

     هزار گاو و

     ده‌هزار گوسپند

فراپیش آناهیتا قربانی کرد.

و گفت

ای نیک، ای تواناترین،

ای بانوی آذرخشِ آسمان و تندرِ ابر!

مرا نبردی جهانی پیشاروی است!

یاری ارزانی‌ام دار

تا بر هومَه یَکَه‌ی دیوسِتای گشوده‌چنگال

همو که در هشت کاخِ آذین یافته می‌زیید پیروز شوم،

و نیز،

بر ارجاسپِ دُروند و دیوپرست پیروز گردم.

چنین بود که آناهیتا

-آن خواهنده‌ی پیش‌کش‌ها

و پذیرنده‌ی پیش‌کش‌آورنده‌گان –

زریر را کام‌روا کرد.

+++

به پسین‌گاه

وَندَرِمی‌نیش برادر ارجاسپِ

به نزدیکای دریای فَراخ‌کَرت دررسید

بدان جایی که مادینه‌خدای آب‌ها و دریاها بود.

پس،

     صد اسپ و

     هزار گاو و

     ده‌هزار گوسپند

در پیش‌گاه آناهیتا سربُرید

و بانگ برآورد:

آی ای آناهیتای نیک‌آفرین، ای تواناترین!

مرا یاری رسان

تا بر کَی‌گشتاسپ دلیر و نشسته بر زریر

-آن سوارکار جنگ‌آور و جنگ‌پذیر

که مرا و دودمان مرا دُژمن است-

                              چیره آیم!

توان‌‌ام ببخش

تا سرزمین‌های ایرانی را فروکوبم

تا ایرانیان را از میان بردارم پرشمار

پنجاه‌ها، صدها،

صدها، هزارها،

هزارها، ده‌هزارها،

ده‌هزارها، صدهزارها!

آناهیتای پرستیدنی

آن ایزدبانوی دوست‌دار ایرانیان

آن ستاینده‌ی راستان و راست‌مایه‌گان

وَندَرِمی‌نیش مردم ستیز را کامیابی ‌نبخشید.

چنان که شایسته‌ی اوست

برازنده‌ی اوست.

+++

هم بدین چشم‌زد

اهورا مزدا

 آناهیتا را چهار اسپ نیرومند پدید آورد:

از باد، از باران

از برف، از تگرگ .

نیک‌بانوی راستی‌دوست

در جای‌گاه خویش استاده

در اندیشه بود:

چه کسی مرا خواهد ستود؟

چه کسانی مرا نیایش خواهند برد؟

چه کسی نوشاکِ گوارا، افشره‌ی روان‌افزا

     به من پیش‌کش خواهد کرد؟

     نوشاکی فراهم آمده به آیین،

     نیک پالوده

     به شیر درآمیخته،

     درهم شده با گیاهِ خوش‌بو و روان‌افزای هوم؟

     این‌ها را چه کسی

     چه کسانی نذر و نیاز خواهند کرد؟

     برای چنین پیمان‌شناسانی

     دل‌خوشی پسندم و سرخوشی

     خرمی‌ی پایا و شادی‌ی مانا!

آناهیتا

این‌ها بگفت و

بر چهار اسپ نیرومند

چنین پدیدار آمد در دیدگاه مردمان:

به پیکر دوشیزه‌ای جوان و برومند

بلندبالا و زیبا، برزومند

کمر برمیان بسته،

آزاده و نژاده،

بزرگوار و رخشنده

با تن‌پوشی زرین و گران‌بها

دامنی پُرچین و خوش‌نما.

شاخه‌ی بَرسَم‌اش به دست،

گوشواره‌های زرین چهارگوشه‌اش بر گوش

خرامان و رخشان

با گردن‌بندی خوش‌تراش

آن‌گونه که برازنده‌ی اوست

چونان همیشه.

کمر تنگ بسته

تا گوی پستان‌های‌اش برجسته‌تر بنماید،

                         دلنشین‌تر باشد.

تاج زیبایش را هشت گوشه است

چونان چرخی است آذین‌یافته با خُرده‌ستاره‌گان

تاجی با چنبره‌ای چشم‌نواز در پیش.

وه وه که چه باشکوه است ایزدباران ما!

پوشه‌ای بر تن دارد

از پوستِ سه‌صد ماده‌ببرِ آب‌زی

که هریک چهار بچه زاید.

چه زیباتر جانداری‌ست ببر ماده!

که‌اش موی، انبوه هست و نرم.

چه زیباتر جانوری‌ست این ببر

 که در آب‌های آناهیتاآفریده می‌زید.

با موهایش گرم و درخشان

هم‌چون پرتوهای خورشید.

چه خوش جان‌داری‌ست ماده‌ببرِ آب‌زی!

و فرازتر از همه و هرچیز

وه وه که چه بشکوه است

زن-خدای سرزمین‌های ایران

                                    آناهیتا!

+++

پس

آوایی بلند در کوه پیچید و در دشت:

تو را دُرود می‌گویم و می‌ستایم

تو را به بام‌داد و شام‌گاه می‌نیایم

ای آناهیتای نیک‌آفرین، ای تواناترین!

اکنون خواستار آن‌ام

که بسی ارجمند باشم و

به کلان‌شهریاری دست یابم!

در سرزمینی که در آن

خورش‌ها و نوشاک‌های بسیار فراهم آید،

بهره‌ی مرمان از آن‌ها بسیار باشد،

جایی که اسپان‌اش به نیرومندی شیهه برکشند

گردونه‌هایش بخروشند

و به هنگام تاخت،

آوای تازیانه‌ی گردونه‌ها بپیچد در هوا.

سرزمینی را آرزومندم که انبارهایش

سرشار باشند از خوردنی‌های خوشبو،

از آن همه چیزهایی که کسان‌اش آرزو کنند

و سزاوار آرامش باشد و به‌زیستی.

ای پاک‌بانوی نیک‌آگاه، ای تواناترین!

ازان پس آرزومندِ پسری چابک‌سوارم،

فرزندی که به نبرداهنگام، چالاک باشد و

گردونه‌ی جنگی‌اش را استادانه براند.

آرزومندِ اسپی چابک‌رَو و تیزتک‌ام،

که سنگرهای گسترده‌ی دشمن را درهم کوبد

                              از چپ به راست

                              از راست به چپ.

+++

آن‌گاه

واپسین آوا، مزدا را بود

که در تالار گیتی فروپیچید:

ای بانوی پاک‌سرشت و بی‌آلایش!

ای نیرو دهنده به رودِ اَرِد

ای ایزدِ نوش‌آفرین

          از آبِ گوارا و پاک،

ای فزاینده‌ی گیاهان و بالاننده‌ی درختان،

ای آناهیتا!

از پی این همه ستایش و نیایش،

اکنون به سوی این‌همه پیش‌کشی بشتاب

که مردمان تو را به نیاز آورده‌اند.

بر چهار اسپِ سپید و بر ارابه‌ی شتابنده‌ات

از فرازِ ستاره‌گان

به زمین اهوره‌آفریده بتاز

به یاری خواهنده‌گان رهایی بشتاب

که تو را فراخوانده‌اند تا رهایشان کنی!

به یاری هرکسی بشتاب

که تو را افشره‌ی روان‌افزا آورد

               -به‌آیین‌ساخته و پالوده-

همراه با نازک‌ترکه‌های خوشبوی بَرسَم،

با شیره‌ی گیاه جان‌افزای هَوم،

و این‌همه را پیشکش‌ات کند.

بشتاب ای ایزدبانوی زیباپیکر

ای فرّهی‌بخش به جان!

باشد دلاوران دوردست را همه

چونان کِی‌گشتاسپ به خانمان خویش بازگردانی!

به این ایزدبانو درود می‌فرستیم.

از جای جای ایران‌زمین

اَشِم وُهو

اَهمایی رَیشچَه

+++

بازنگاری و بازسُرایی آزاد از میرزاآقا عسگری مانی. فوریه و مارس 2017 ترسایی

چند نکته:

کریستین‌سِن نگارش یا بازنگاری آبان‌یشت را از زمان اردشیر دوم (404 – 358 پیش از زایش مسیح) می‌داند. آبان یشت در 30 کرده (کَرت، بخش) و 133 بند سروده شده که بسیاری از بندهایش چون نیایش‌های کهن در بسیاری از زبان‌ها بازآوری شده است.

نگارش پایانی آبان‌یشت ای بسا در دوره‌ی اشکانیان (پارت‌ها) انجام گرفته باشد و می‌توان آن را نمونه‌ای از سروده‌های دینی-پهلوانی در زمان اشکانی دانست. آبان‌یشت را به‌راستی باید نام‌نامه‌ی نام‌وران و برخی از شاهان پیشدادی و کیانی و اسطوره‌ای ایران دانست.

اپَم نبات = یکی از ایزدان

استومند = دارای  «است» و «هست»= هستی‌گاه. جهان استومند، جهانی که زیستمندان را در خود دارد.

اَشَه، اشا: راستی

اَشَوَن: پیرو اشا، پیرو راستی در برابر دروغ‌مند

اردوی سور: آبان‌نیایش، ایزدبانوی آب و سرچشمه‌ی آب‌های جهان

اَرِدوی، اَرِد: (به چمِ افزایش دهنده و برآورنده) نام یکی از رودهای افسانه ای در آریاویج (ایران‌ویچ: سرزمین‌های ایران بزرگ زمان باستان). اَرِد بیشتر با نام سورَه به معنی زَور می‌آید.

زَور (zavr) چنین که برمی‌آید زَور نام نوشیدنی یا جوشانده‌ای بوده که در گردهمایی‌های آیینی پیش‌کش می‌کرده‌اند و بر خوان آیینی می‌نهاده و می‌نوشیده‌اند. چیزی مانند شراب. چون شادی‌بخش و نیروزا بوده، من واژه‌های افشُره، نوشاک، نوشدارو و نوشابه را در برابر آن نهاده‌ام.

هَوم: گونه‌ای گیاه کم‌یاب در کوهستان‌های خاور ایران است که از جوشانده یا شیره‌ی آن نوشابه‌ای خوش‌بو و خوشی‌بخش درست کرده و می‌نوشیده‌اند. من تکه‌ای از ساقه‌ی آن را که یکی از دوستانم از کوهستان‌های خراسان پیش‌کشی آورده در خانه‌ی خود نگه‌داشته‌ام. زرتشتیان به این گیاه ارج بسیار می‌نهاده و از آن بهره می‌گرفتند به ویژه در آیین‌های دینی. از شیره‌ی آن برای تقویت و خوشبو کردن انفیه نیز بهره می‌گرفته‌اند.

بَرسَم: دسته‌ای از شاخه‌های باریک و بی‌گِره‌ِ درخت (مانند اناربُن) است که موبدان به هنگام برگزاری آیین دینی و نیایش به دست می‌گیرند.

سپیتمان: نام خانوادگی زرتشت، به چَمِ سپیدمنش هم هست.

میترا: خدای راستی و پیمان (خدای هنباز = خدای مشترک هند و ایرانی). در زمان اشکانیان اهورامزدا (خرد بزرگ) آناهیتا و میترا یک سه گوش دینی را می‌ساخته‌اند.

قربانی (واژه‌ای تازی است)=کُرپانی، گُرپانی، یَزیدن، برخی کردن. قربانی کردن از هزاره‌های پیشین در میان تیره‌ها و مردمان گوناگون رواگ داشته است. در میان ایرانیان و هندیان نیز به همین گونه. قربانی کردن از آن‌جا به ادیان ابراهیمی راه یافته. نذر کردن، پیش‌کش کردن و کشتن گاو، اسپ، گوسپند و بز در پیش‌گاه خدایان یا در آیین‌های دینی رواگِ گسترده داشته است. قربانی کردن برای برآورده شدن نیازها و آرزوهای برآورده نشده انجام می‌شده. من دراین بازسرایی بیشتر جاها از پیش‌کش کردن به جای قربانی کردن بهره گرفتم.

کَوی = نام و شناسه ای برای پادشاهان، فرماندهان و بزرگان  کشور.

کَرپن = نام و شناسه ای برای پیشوایان و رهبران دینی (دیوها). مانند واژگانِ رافضی، سلفی، تکفیری و… که امروزه بکار می برند.

نام‌های استوره‌ای – در خودِ آبان‌یشت و در این بازسروده واژه‌گان ناشناخته‌ای هستند که یا نام کسان‌اند یا نام جاها. روشن نیست این کسان استوره‌ای چه کسانی بوده و این جاهای استوره‌ای در کجاهای سرزمین‌های ایرانی بوده‌اند. بنابراین به همان صورتی که در خودِ نگاشته‌ها آمده در این بازسروده هم آمده‌اند.

مَزندری = مازندرانی = در اوستا از دیوان مازندران با نام «دیوان مَزَنی» یا «دیوان مَزَندَری، دیوان مَزَنَ» نام برده شده است.

* مانی: پیداست که بندهای زیر از آبان‌یشت با درک امروز آدمیان  پذیرفتنی نیست:

 

«اما مباد که از آن

هَرِته، تب‌دار، نارسا تن، بیمار‌اندام، و نابه‌سامان پیکر بنوشند.

مباد که زنِ ناپارسایی که گات‌ها نمی‌خواند،

و پیسِ بُریده‌تَن که به دور از دیگران باید سرکند.

 از آن بنوشند!

 

من بدان آیینِ افشره‌نوشی

 آن جشنِ نوشابه‌گساری –

که کور، کر، کوتاه‌بالا،

نابه‌خَرَد، غشی

و دیگر داغ‌خورده‌گان اهریمن؛ برگزارنده‌ی آن‌اند

 پای به‌نگذارم!

از این نوشابه‌ی من، گوژسینه، و گوژپشت،

کوتاه‌تن و تباه‌دندان

 مباد که بنوشند!»

انتشارات استورنوس

از باستان تا آستان

میرزاآقا عسگری مانی

تابستان 2017

انتشارات استورنوس

نگاره‌ی جلد و صفحه آرایی: زهرا نیسانی

عکس پشت جلد: رحیم کاکایی

حق انتشار با استرنوس فرلاگ است.

لینک سفارش کتاب : www.sturnus-verlag.de یا در آمازون

قیمت: 10 یورو. 172 صفحه

آستان: آن بخش از زمین و واقعیت که نزدیک در است. رو به واقعیت امروز و آینده. درگاه. آستانه. پیشاروی.

سرگذشت زبان فارسی

سرگذشت زبان فارسی

«دکتر جلال خلقی مطلق»

خالقی.jpg

از آنجا که در نجد پهناور ایران، هر یک از تیره‌های ایرانی به یکی از زبان‌ها و گویش‌های ویژه‌ی خود سخن می‌گفتند، از دیرباز، وجود یک زبان فراگیر که وسیله‌ی تفاهم میان آنان باشد، نیازی سخت آشکار بود.

در زمان هخامنشیان، با آنکه در کنار وحدت سیاسی و در زیر نفوذ آن، کم‌کم خودآگاهی به همبستگی ملی بیدار می‌گردید، ولی باز هنوز نمی‌توان از وجود یک زبان رسمی ‌فراگیر سخن گفت و زبان پارسی باستان، با آنکه از زمان داریوش بزرگ زبان نوشتار نیز شد، ولی نتوانست به عنوان زبان گفتار پا از قلمروی خود بیرون نهد. دلیل آن چون این است که در این دوره هیچ یک از شاخه‌های زبان‌های ایران باستان هنوز تا آن اندازه از تنه‌ی اصلی و یگانه‌ی خود دور نشده بود که برای گویندگان زبان دیگر کاملا بیگانه باشند. به سخن دیگر، ماد‌ها سخنان برادران پارسی خود را به خوبی در می‌یافتند و حتی میان پارسی باستان و زبان اوستایی، ناهمگونی‌های چندان بزرگی نیست. گذشته از این، هخامنشیان که قدرت جهانی زمان خود بودند، سیاستی که برای نگهداری آن قدرت در درون و بیرون ایران به کار می‌بستند، بر پایه‌ی احترام به مذهب و فرهنگ اقوام دیگر بود و این موضوع طبعاً آنان را از تحمیل زبان خود به اقوام دیگر نیز باز می‌داشت،(١) چون آنکه مثلاً نامه‌های رسمی ‌دولتی به زبان آرامی ‌نوشته می‌شد و سنگ‌نوشته‌های آنها علاوه بر پارسی باستان، به زبان‌های عیلامی‌ و بابلی نیز نوشته شده است. با این حال، قلمروی  زبان پارسی باستان و مادی و پارتی باستان که هر سه سخت به یکدیگر نزدیک بودند، تمام غرب و شمال و مرکز ایران را فرا می‌گرفت. ولی از یک سو هر چه گروه زبان‌های خاوری و باختری، با گذر از دوره‌ی کهن به دوره‌ی میانه، از یکدیگر دورتر می‌گشتند، و از سوی دیگر هر چه همبستگی سیاسی، ملی و فرهنگی، میان تیره‌های ایرانی نزدیک‌تر می‌شد، به همان اندازه نیاز به یک زبان رسمی فراگیرتر می‌گشت. تا اینکه پیرامون هزار و پانصد سال پیش، یکی از گویش‌های جنوب باختری به نام دری، رفته‌رفته به دیگر بخش‌های ایران گسترش یافت.

کهن‌ترین گزارشی که درباره‌ی زبان دری داریم گفته‌ی ابن مقفع است که ابن ندیم در کتاب الفهرست آورده است. ابن ندیم می‌نویسد: «عبدالله بن مقفع گوید، زبان‌های فارسی عبارت‌اند از فهلوی و دری و فارسی و خوزی و سریانی. فهلوی منسوب است به فهله، نام پنج شهر است و آن اصفهان و ری و همدان و ماه نهاوند و آذربایجان است و اما دری زبان شهرهای مداین بود و درباریان به آن سخن می‌گفتند و منسوب به درگاه پادشاهی است و از میان زبان‌های مردم خراسان و خاور، زبان مردم بلخ در آن بیشتر بود و اما فارسی، زبان موبدان و دانشمندان و مانند آنان بود و آن زبان مردم فارس است و اما خوزی زبانی است که با آن شاهان و امیران در خلوت و هنگام بازی و خوشی با پیرامونیان خود سخن می‌گفتند و سریانی زبان اهل سواد و نوشتن و هم نوعی از زبان سریانی فارسی بود.» (۲)

پارسی باستان یک زبان نوشتار ادبی و کهن بود که با زبان گفتار فاصله‌ی زیاد داشت و زبان نوشتار پارسیگ، اگر چه دنباله‌ی آن زبان است، ولی دنباله‌ی راست آن نیست، بلکه از زبان گفتار سخت تاثیر دیده است

آنچه ابن مقفع درباره‌ی زبان خوزی و زبان سریانی می‌گوید، در اینجا موضوع گفت‌و‌گوی ما نیست. آنچه او درباره‌ی زبان فهلوی، یعنی پهلوی و پیوستگی آن با فهله یعنی پهله می‌گوید و پنج شهری که نام می‌برد، همه می‌رسانند که خواست او همان زبان پهلوی پارتی یا پهلویک یا پهلوانیک است. (٣) و اما اصطلاح فارسی را دو بار به کار گرفته است. بار نخست، فارسی را به معنی مطلق زبان ایرانی آورده و زبان‌های فارسی، یعنی زبان‌های ایرانی؛ ولی بار دوم که می‌گوید فارسی، زبان موبدان و دانشمندان و مردم فارس بود، روشن می‌شود که خواست او در اینجا از فارسی، زبان پهلوی ساسانی یا پارسیگ یا پارسی میانه است که بیشتر نوشته‌های مانده از ادبیات پهلوی به همین زبان است و اشاره‌ی او به اینکه فارسی زبان مردم فارس بود، تعیین محل اصلی این زبان است در برابر محل اصلی زبان پهلویگ که پهله یا پارت بود که ابن مقفع به پنج شهر از آن نام برده است.

زبان پهلوی ساسانی یا پارسیگ و زبان پهلوی پارتی یا پهلویگ چنان به یکدیگر نزدیک بودند که مردم این دو زبان سخن یکدیگر را به خوبی درمی‌یافتند و همین اندازه خویشاوندی و نزدیکی را نیز می‌توان پیش از آن میان دو زبان پارسی باستان و مادی گمان برد که هر یک در همان محلی که سپس‌تر میهن زبان پارسیگ و پهلویگ بود رواج داشتند. برخلاف پارسیگ که دنباله‌ی پارسی باستان است، پهلویگ دنباله‌ی مادی نیست؛ ولی دوره ی باستانی پهلویگ که با زبان مادی خویشاوند نزدیک بود، چنان که هنینگ ( W.B. Henning ) از آن‌ها به عنوان زبان‌های خواهر نام می‌برد.(۴) نام ماد نیز در روی یکی از پنج شهری که ابن مقفع از آن جزو پنج شهر پارت نام برده است، یعنی نهاوند، بر جای مانده است.(۵)

در بالا گفته شد که پارسیگ، دنباله‌ی پارسی باستان است. این مطلب نیازمند توضیحی است: پارسی باستان بدین‌گونه که در سنگ‌نوشته‌های بیستون و تخت جمشید و نقش رستم و چند جای دیگر آمده است، نه می‌تواند در زمان خود زبان گفتار بوده باشد، و نه می‌تواند با گذشت پانصد سال، تا این اندازه که در زبان پارسیگ می‌بینیم، ساده گردد. از این رو باید گفت که پارسی باستان یک زبان نوشتار ادبی و کهن بود که با زبان گفتار فاصله‌ی زیاد داشت و زبان نوشتار پارسیگ، اگر چه دنباله‌ی آن زبان است، ولی دنباله‌ی راست آن نیست، بلکه از زبان گفتار سخت تاثیر دیده است.

بر اساس دانش زبانشناسی، زبانی که رودکی سمرقندی و فردوسی طوسی و نظامی ‌گنجوی و سعدی‌ شیرازی بدان نوشته‌اند و امروزه با برخی ناهمسانی‌های گویشی، زبان رسمی ‌ایران و افغانستان و تاجیکستان است، یک زبان جنوب باختری است و خویشاوند با پارسیگ یا پهلوی ساسانی که با زبان‌های بلوچی و کردی و لری و گویش‌های تاتی و تالشی و بسیاری از گویش‌های شمالی و مرکزی و جنوبی ایران و زبان‌های ایرانی میانه، چون پارسیگ و پهلویگ و زبان‌های ایرانی باستان، چون پارسی باستان و مادی، گروه زبان‌های ایران باختری را تشکیل می‌دهند. در برابر، زبان‌های پشتو در افغانستان و آسی در قفقاز و گویش‌های پامیر (چون وخی، سنگلیچی، مونجی، شغنی، بزغلامی‌ و جز آن) و یغنوبی در زرافشان و زبان‌های ایرانی میانه، چون سغدی، خوارزمی‌ و ختن‌سکایی و زبان ایرانی باستان اوستایی، گروه زبان‌های ایران خاوری را تشکیل می‌دهند

و اما آنچه ابن مقفع درباره‌ی زبان دری می‌گوید نیاز به بررسی بیشتری دارد. اینکه می‌گوید دری، زبان درباریان و منسوب به دربار پادشاهی بود، از این سخن نخست این نکته درست می‌گردد که دری از در به معنی درگاه است که ابن مقفع آن را به “باب” ترجمه کرده است و خواست از در و درگاه در اینجا، پایتخت، و دری زبان مردم شهرنشین پایتخت ساسانی و شهرهای مداین بود و اینکه می‌گوید از میان زبان‌های اهل خراسان و خاور، زبان مردم بلخ در زبان دری بیشتر است، بدین معنی است که این زبان دری، از باختر ایران به خاور نفوذ کرده بود و در آنجا با زبان‌های آن سامان آمیخته بود.

اگر این تعبیر ما از گفته‌ی ابن مقفع درست باشد، نظر او با نظریه‌ی دانش زبانشناسی درباره‌ی خاستگاه و جهت نفوذ زبان دری با فارسی مطابقت دارد: بر اساس دانش زبانشناسی، زبانی که رودکی سمرقندی و فردوسی طوسی و نظامی ‌گنجوی و سعدی‌ شیرازی بدان نوشته‌اند و امروزه با برخی ناهمسانی‌های گویشی، زبان رسمی ‌ایران و افغانستان و تاجیکستان است، یک زبان جنوب باختری است و خویشاوند با پارسیگ یا پهلوی ساسانی (۶) که با زبان‌های بلوچی و کردی و لری و گویش‌های تاتی و تالشی و بسیاری از گویش‌های شمالی و مرکزی و جنوبی ایران و زبان‌های ایرانی میانه، چون پارسیگ و پهلویگ و زبان‌های ایرانی باستان، چون پارسی باستان و مادی، گروه زبان‌های ایران باختری را تشکیل می‌دهند. در برابر، زبان‌های پشتو در افغانستان و آسی در قفقاز و گویش‌های پامیر (چون وخی، سنگلیچی، مونجی، شغنی، بزغلامی‌ و جز آن) و یغنوبی در زرافشان و زبان‌های ایرانی میانه، چون سغدی، خوارزمی‌ و ختن‌سکایی و زبان ایرانی باستان اوستایی، گروه زبان‌های ایران خاوری را تشکیل می‌دهند.

بنابراین زبان گفتار پایتخت هخامنشی که صورت بسیار ساده شده‌ای از زبان ادبی و کهن کتیبه‌های هخامنشی بود، پانصد سال پس از آن به نام زبان دری، همگام با پایگیری قدرت سیاسی ساسانیان، در بسیاری از نقاط ایران به عنوان زبان تفاهم میان تیره‌های ایرانی رواج گرفت. پیش از آن و هم زمان با رواج زبان دری، با نفوذ زبان پهلویگ و سپس زبان پارسیگ، که به ترتیب زبان‌های نوشتار در زمان اشکانیان و ساسانیان بودند و همه‌ی فرمان‌ها و نامه‌های دولتی به آن‌ها نوشته می‌شد و نیز تبلیغات مانی و شاگردان او در خاور ایران به زبان پهلویگ، راه برای پیشرفت زبان دری که با پارسیگ و پهلویگ خویشاوندی نزدیک داشت و بسیاری از واژه‌های این دو زبان را گرفته بود، کوبیده و هموار شده بود. همچنین دستور بسیار ساده و کاملا با قاعده و یاد نشین و در عین حال پرتوان این زبان، که آن را در شمار ساده‌ترین زبان‌های جهان ساخته بود (۷)، عامل بسیار مهم دیگری در رواج سریع این زبان بود.

پس از سقوط ساسانیان، زبان نوشتار نخست هنوز همان زبان پارسیگ (و تا حدودی پهلویگ) بود، چنانکه بیشتر آثاری که از این زبان‌ها در دست است، تالیف یا نوپردازی‌هایی است از همین سده‌های نخستین هجری، ولی نام این زبان‌ها دیگر از پارسیگ و پهلویگ به پارسی و پهلوی تغییر یافته بود و از همین روست که ابن مقفع صورت معرّب آن‌ها را فارسی و فهلوی ثبت کرده است. ولی با کم شدن موبدان و گرویدن دهقانان به دین نوین، موقعیت زبان پارسیگ روز به روز ضعیف‌تر می‌گشت و کم‌کم بر سر جانشینی آن، مبارزه‌ای میان دری و عربی در گرفت.

زبان فارسی تا زمانی که تنها زبان گفتار بود به آن دری می‌گفتند و نه پارسی؛ ولی پس از آنکه در میانه‌ی سده‌ی سوم هجری به جای زبان پارسیگ، زبان نوشتار گردید نام پارسی هم بدان داده شد و از این زمان دارای سه نام گردید: پارسی، دری و پارسی ‌دری

نخست، پیروزی با عربی بود که با داشتن همه‌ی ویژگی‌های یک زبان توانا و به عنوان زبان دین و دستگاه خلافت اسلامی ‌و مجهز به خطی که با همه‌ی نواقص خود بهتر از خط پهلوی بود، همچون سرداری که تا آن زمان روی شکست ندیده بود، پا به میدان نهاد. ترجمه‌ها و تالیفات بی‌شمار ایرانیان به زبان عربی در دو سه سده‌ی نخستین هجری، مهم‌ترین نشانه‌ی این پیروزی موقتی زبان عربی است و نشانه‌ی اینکه ایرانیان کم کم خود را برای یک کوچ فرهنگی و وداع با گذشته آماده می‌کردند؛ ولی در میانه‌ی سده‌ی سوم، با طلوع دولت یعقوب، ورق برگشت و به فرمان امیری که از میان توده‌ها برخاسته بود و جز زبان نیاکان خود زبانی نمی‌دانست، دری رسماً زبان نوشتار شد. (۸ )

زبان دری، وقتی زبان نوشتار شد، به همان گونه که خط را از عربی گرفت، از زبان نوشتار پیشین، یعنی پارسیگ نیز، که اکنون پارسی خوانده می‌شد، نام را گرفت. به سخن دیگر: زبان فارسی تا زمانی که تنها زبان گفتار بود به آن دری می‌گفتند و نه پارسی؛ ولی پس از آنکه در میانه‌ی سده‌ی سوم هجری به جای زبان پارسیگ، زبان نوشتار گردید نام پارسی هم بدان داده شد و از این زمان دارای سه نام گردید: پارسی، دری و پارسی ‌دری؛ ولی روشن بود که چند نام برای یک زبان واحد تولید سوء تفاهم نیز خواهد کرد و به زودی برای هر نام تعریفی جداگانه به وجود خواهد آمد.

زبان فارسی سده‌ی چهارم هجری را می‌توان به دو سبک بخش کرد. یکی سبک آثاری که در آن‌ها واژه‌های گویش خراسان زیاد به کار رفته بود. از این زمره بودند منظومه‌های رودکی، سندباد نامه‌ی قنارزی، اشعار منجیک تزمذی و برخی شعرای دیگر، این سبک را دری یا پارسی دری می‌گفتند. دوم سبک آثاری که در ترجمه و تالیف به پارسیگ و پهلویگ و به زبان فارسی استاندارد در بیشتر نقاط ایران نزدیک بود. از این نمونه اند ترجمه‌ی تفسیر طبری، ترجمه‌ی تاریخ طبری، آفرین‌نامه‌ی بوشکور، شاهنامه‌ی ابومنصوری، شاهنامه‌ی فردوسی، هدایه المتعلمین، حدودالعالم، تفسیر قرآن پاک و اشعار شاعرانی چون شهید بلخی، بوشکور و غیره. این سبک را پارسی می‌نامیدند. این دو سبک، جز آن وجه تمایزی که از آن نام رفت، در سادگی و کوتاهی جملات و فقدان آرایش‌های لفظی و کمی ‌واژه‌ها و عبارات و امثال و حکم تازی، وجه اشتراک دارند

مگر نه این بود که دری زبان درگاه بود؟ پس با پای گرفتن فرمانروایی سامانیان، دری که زمانی نام زبان درگاه ساسانیان بود، اکنون نام زبان درگاه سامانیان، یعنی نام زبان مردم خراسان گشت، در برابر، فارسی به عنوان زبان دیگر جاها، و به‌ویژه پس از آنکه فارسی خراسان به دلیل آمیختن با گویش‌های محلی، تفاوت‌هایی نیز با فارسی نقاط دیگر پیدا کرد، این اختلاف نام، مجوز دیگری نیز یافت؛ چون واقعاً بسیاری از این واژه‌های گویشی خراسان، برای سخنوران غیر خراسانی مهجور و نامفهوم بود. البته فارسی تنها با گویش‌های محلی خراسان نیامیخته بود، بلکه این زبان در هر بخشی از ایران که نفوذ می‌کرد طبعاً مقداری از واژه‌های زبان‌ها و گویش‌های آنجا را می‌گرفت که از این مقدار، تعدادی به وسیله‌ی مولفان آن سرزمین، درون زبان فارسی نوشتار می‌شد که از آن باز تعدادی از راه همان آثار به فارسی نوشتار استاندارد راه می‌یافت؛ ولی از آنجا که خراسان از نیمه‌ی دوم سده‌ی سوم هجری تا مدت زمانی مهم‌ترین مهد ادبی فارسی بود و آثاری که در این سرزمین به وجود آمد، در اندک زمانی در سراسر ایران شهرت یافت، طبعاً سهم نفوذ واژه‌های گویشی آن، چه در فارسی نوشتار خراسان و چه در فارسی نوشتار استاندارد، بیشتر از نقاط دیگر ایران بود.

از همین‌روست که قطران تبریزی در سال ۴٣۸ هجری، هنگام برخورد با ناصر خسرو قبادیانی بلخی، مشکلات خود را در دریافت شعر منجیک ترمذی و دقیقی طوسی از او می‌پرسد و به همین دلیل ناصر خسرو درباره‌ی او می‌گوید: «شعری نیک می‌گفت، اما زبان فارسی نیکو نمی‌دانست» (۹) که خواست ناصر خسرو از فارسی، فارسی دری خراسان است. البته این هم محتمل است که قطران که زبان گفتار او با همشهری‌هایش زبان ایرانی آذری بود، هر چند هنگام نوشتن بر زبان فارسی تسلط داشت، ولی در سخن گفتن به این زبان کمی ‌کند بود. در هر حال به دلیل همین مشکلات مردم آذربایجان و دیگر نقاط ایران در دریافت واژه‌ها و اصطلاحات گویش‌های خراسان در شعر فارسی است که اسدی طوسی در همین زمان، لغت فرس را برای مردم اران و آذربایجان تالیف کرد و نیز به علت همین واژه‌های گویشی خراسان است که عنصرالمعالی گرگانی در سال ۴۷۵ هجری در کتاب خود قابوس‌نامه، به فارسی‌نویسان سفارش می‌کند تا از نوشتن فارسی دری بپرهیزند و می‌نویسد: «و اگر نامه پارسی بود، پارسی مطلق منبیس که ناخوش است؛ خاصه پارسی دری که نه معروف بود، آن خود نباید نبشت به هیچ حال که خود ناگفته بهتر از گفته بود.» (١۰)

پس از آن که زبان دری یا پارسی زبان نوشتار شد، نه تنها سخنوران خراسان، چون رودکی سمرقندی و بوشکور بلخی و مسعودی مروزی و بوعلی‌سینای بخارایی و بوریحان بیرونی خوارزمی ‌و منجیک ترمذی و سنائی غزنوی و خواجه عبدالله انصاری و هروی و فردوسی طوسی و خیام نیشابوری و منوچهری دامغانی به این زبان نوشتند، بلکه نیز سخنوران جاهای دیگر چون فرخی سیستانی و غضایری رازی و بوسلیک گرگانی و جمال‌الدین‌اصفهانی و قطران تبریزی و خاقانی شروانی و نظامی ‌گنجوی و مسعود سعد لاهوری و بابا طاهر همدانی و سعدی شیرازی و صدها سخنور دیگر از هر گوشه و کنار این سرزمین

از این گفته‌ی عنصرالمعالی نیک پیداست که او پارسی را از پارسی دری که در آن زمان به فارسی مردم خراسان می‌گفتند، جدا دانسته است. این فارسی دری به دلیل واژه‌های گویشی آن، برای فارسی‌زبانان بیرون از خراسان دشوار و از این رو از دید عنصرالمعالی زبانی دور از شیوایی بود؛ همچنان‌که او پارسی مطلق، یعنی فارسی سره را نیز که به واژه‌ها و عبارات و امثال و حکم تازی آراسته نباشد، دور از شیوایی می‌داند.

همچنین آنجا که محمد ظهیری سمرقندی مولف سندباد نامه، درباره‌ی نگارش پیشین این کتاب که خواجه عمید ابوالفوارس قنارزی در سال ٣٣۹ هجری از پهلوی به فارسی ترجمه کرد، می‌نویسد: «این کتاب را (قنارزی) به عبارت دری پرداخت، لکن عبارت عظیم نازل بود و از تزیین و تجلی عاری و عاطل … » (١١)، خواست او از دری،  باز همان زبانی است که از یک سو واژه‌های گویش شرقی آن برای دیگر فارسی‌زبانان مهجور بود و از سوی دیگر سبک ساده و بی‌پیرایه‌ی آن به چشم متاخران عاری از شیوایی می‌نمود.

به گمان من همچنین نام پارسی دری که فردوسی در شاهنامه، به ترجمه‌ی کلیله و دمنه، که در زمان سامانیان توسط ابوالفضل یا به سرپرستی او انجام گرفت و سپس رودکی آن را به نظم کشید، می‌دهد (١۲) از همین سهم بزرگ واژه‌های گویش خراسان در این منظومه است. فردوسی در جایی دیگر، زبان شاهنامه‌ی خود را پارسی می‌نامد، (١٣) همچنان‌که پیش از او ابوعلی بلعمی ‌نیز زبان ترجمه‌ی خود را از تاریخ طبری پارسی نامیده است. (١۴)

به سخن دیگر، زبان فارسی سده‌ی چهارم هجری را می‌توان به دو سبک بخش کرد. یکی سبک آثاری که در آن‌ها واژه‌های گویش خراسان زیاد به کار رفته بود. از این زمره بودند منظومه‌های رودکی، سندباد نامه‌ی قنارزی، اشعار منجیک تزمذی و برخی شعرای دیگر، این سبک را دری یا پارسی دری می‌گفتند. دوم سبک آثاری که در ترجمه و تالیف به پارسیگ و پهلویگ و به زبان فارسی استاندارد در بیشتر نقاط ایران نزدیک بود. از این نمونه اند ترجمه‌ی تفسیر طبری، ترجمه‌ی تاریخ طبری، آفرین‌نامه‌ی بوشکور، شاهنامه‌ی ابومنصوری، شاهنامه‌ی فردوسی، هدایه المتعلمین، حدودالعالم، تفسیر قرآن پاک و اشعار شاعرانی چون شهید بلخی، بوشکور و غیره. این سبک را پارسی می‌نامیدند. این دو سبک، جز آن وجه تمایزی که از آن نام رفت، در سادگی و کوتاهی جملات و فقدان آرایش‌های لفظی و کمی ‌واژه‌ها و عبارات و امثال و حکم تازی، وجه اشتراک دارند.

به دلیل این گسترش زبان فارسی است که رستم لارجانی حدود سال ۴۰۰ هجری برای فرمانروایان همدان، شاهنامه می‌سراید و در زمان فرمانروایی خاندان کاکویه در اصفهان، ابن سینا دانشنامه‌ی علایی را به زبان فارسی تالیف می‌کند و کمی‌ بعد فخرالدین اسعد گرگانی ویس و رامین را می‌سراید و باز به دلیل گسترش زبان فارسی است که اسدی طوسی، در نیمه‌ی نخستین سده‌ی پنجم، از طوس راه می‌افتد و به دربار جستانیان طارم (سرزمین میان قزوین و زنجان و گیلان) می‌رود و شاهان آنجا را به زبان فارسی می‌ستاید و سپس از آنجا به دربار شیبانیان در نخجوان می‌رود و برای امیر آنجا گرشاسب‌نامه را می‌سراید و می‌بیند که اهل ادب آنجا مجلس شاهنامه‌خوانی دارند یا شاعر هم‌زمان او، قطران تبریزی همه‌ی امیران آذربایجان و اران را به فارسی مدیحه می‌سراید یا عنصرالمعالی در همان زمان‌ها از گرگان به گنجه می‌رود و در آنجا با امیر ابوالاسوار شدادی به فارسی سخن می‌گوید. پیداست که زبان فارسی نمی‌توانست در فاصله ی یکی دو قرن به عنوان زبان نوشتار همه‌ی سرزمین ایران را بگیرد. اگر پیش از آن قرن‌ها به عنوان زبان گفتار در سراسر ایران رواج نمی‌داشت

اینکه اختلاف میان دری و پارسی تنها اختلاف میان دو سبک است و نه دو زبان، از مقدمه‌ی ترجمه‌ی تفسیر طبری نیز پیداست که در آغاز می‌نویسد: «و این کتاب تفسیر بزرگ است از روایت محمد بن جریر الطبری رحمه الله علیه، ترجمه کرده به زبان پارسی و دری» (١۵)، یعنی نام پارسی و دری را دو نام برای یک زبان گرفته است و از آن پس پنج بار دیگر که از زبان کتاب نام می‌برد، همه‌جا آن را تنها پارسی می‌نامد و در یکجا می‌نویسد: «و اینجا بدین ناحیت (خراسان و ماوراء النهر) زبان پارسی است.» (١۶)

بنابراین در عین حال که سخنوران عموماً فرقی میان پارسی و دری و پارسی ‌دری نگذاشته‌اند و هر سه نام را به‌جای یکدیگر به کار برده‌اند؛ ولی گاه نیز دری و پارسی ‌دری را فارسی خراسان و پارسی را زبان همه‌ی ایران نامیده‌اند؛ ولی در اینجا نیز همانگونه که اشاره شد، نه به عنوان دو زبان مستقل، بلکه به عنوان دو سبک از یک زبان واحد.

در هر حال از میانه ی سده‌ی پنجم هجری، با نفوذ بیشتر زبان و سبک تازی در نوشته‌های فارسی، هر دو سبک دری و پارسی که در سده‌ی چهارم متداول بود از رواج افتاد؛ به‌ویژه سبک دری و به همین دلیل آثار آن نیز بیش از آثار سبک پارسی دستخوش نابودی گردید و بسیاری از واژه‌های مهجور آن که در سده ی چهارم به زبان فارسی راه یافته بود و نمونه‌های آن در لغت فرس اسدی دیده می‌شود، سپس‌تر در زبان فارسی کهنه شد و از کار افتاد. (١۷) پس از آن که زبان دری یا پارسی زبان نوشتار شد، نه تنها سخنوران خراسان، چون رودکی سمرقندی و بوشکور بلخی و مسعودی مروزی و بوعلی‌سینای بخارایی و بوریحان بیرونی خوارزمی ‌و منجیک ترمذی و سنائی غزنوی و خواجه عبدالله انصاری و هروی و فردوسی طوسی و خیام نیشابوری و منوچهری دامغانی به این زبان نوشتند، بلکه نیز سخنوران جاهای دیگر چون فرخی سیستانی و غضایری رازی و بوسلیک گرگانی و جمال‌الدین‌اصفهانی و قطران تبریزی و خاقانی شروانی و نظامی ‌گنجوی و مسعود سعد لاهوری و بابا طاهر همدانی و سعدی شیرازی و صدها سخنور دیگر از هر گوشه و کنار این سرزمین.

زبان فارسی یا دری، حدود دو هزار و پانصد سال پیشینه دارد که از آن حدود، هزار سال نخستین زبان گفتار در جنوب غربی ایران و سپس حدود هزار و پانصد سال زبان گفتار و حدود هزار و صد سال اخیر آن، زبان نوشتار در بخش بزرگ سرزمین‌های فلات ایران بوده است و روزگاری به عنوان زبان فرهنگ و ادب به کشورهای دیگر نیز نفوذ کرده است.

به دلیل این گسترش زبان فارسی است که رستم لارجانی حدود سال ۴۰۰ هجری برای فرمانروایان همدان، شاهنامه می‌سراید و در زمان فرمانروایی خاندان کاکویه در اصفهان، ابن سینا دانشنامه‌ی علایی را به زبان فارسی تالیف می‌کند و کمی‌ بعد فخرالدین اسعد گرگانی ویس و رامین را می‌سراید. (١۸) و باز به دلیل گسترش زبان فارسی است که اسدی طوسی، در نیمه‌ی نخستین سده‌ی پنجم، از طوس راه می‌افتد و به دربار جستانیان طارم (سرزمین میان قزوین و زنجان و گیلان) می‌رود و شاهان آنجا را به زبان فارسی می‌ستاید (١۹) و سپس از آنجا به دربار شیبانیان در نخجوان می‌رود و برای امیر آنجا گرشاسب‌نامه را می‌سراید و می‌بیند که اهل ادب آنجا مجلس شاهنامه‌خوانی دارند (۲۰) یا شاعر هم‌زمان او، قطران تبریزی همه‌ی امیران آذربایجان و اران را به فارسی مدیحه می‌سراید یا عنصرالمعالی در همان زمان‌ها از گرگان به گنجه می‌رود و در آنجا با امیر ابوالاسوار شدادی به فارسی سخن می‌گوید. (۲١) پیداست که زبان فارسی نمی‌توانست در فاصله ی یکی دو قرن به عنوان زبان نوشتار همه‌ی سرزمین ایران را بگیرد. اگر پیش از آن قرن‌ها به عنوان زبان گفتار در سراسر ایران رواج نمی‌داشت. (۲۲)

زبان فارسی یا دری، حدود دو هزار و پانصد سال پیشینه دارد که از آن حدود، هزار سال نخستین زبان گفتار در جنوب غربی ایران و سپس حدود هزار و پانصد سال زبان گفتار و حدود هزار و صد سال اخیر آن، زبان نوشتار در بخش بزرگ سرزمین‌های فلات ایران بوده است و روزگاری به عنوان زبان فرهنگ و ادب به کشورهای دیگر نیز نفوذ کرده است.

برگرفته از : فصلنامه‌ی ایرانشناسی (به سردبیری دکتر جلال متینی)، سال نخست

یادداشت‌ها

١ – ایرانشناس سوئدی ویکاندر بر این است که چون سیاست جهانداری هخامنشیان یر پایه‌ی احترام به مذهب و فرهنگ اقوام دیگر بود، آن‌ها در نشان دادن آگاهی ملی احتیاط می‌کردند و آگاهی ملی در ایرانیان در واقع با اشکانیان آغاز می‌گردد و نیز از همین زمان است که درفش کاویانی درفش ملی و نام ایران، نام رسمی‌ این سرزمین می‌گردد. نگاه کنید به:

  1. Wikander, der arische Mannerbund, Lund 1938, S. 102 f.

۲ –  ابن‌الندیم، الفهرست، به کوشش گوستاو فلوگل (G. Flügel)، ص ١١٣، ترجمه‌ی فارسی از رضا تجدد، تهران، ١٣۴٣.

٣ – فهلوی و فهلویات را سپس‌تر به شعرهای محلی شهرهای پارت می‌گفتند و سپس اصطلاحی شد برای اشعار محلی و گویش‌های محلی عموماً.

۴ –  W. B. Henning, „ Mitteliranisch“,  in Handbuch der Urientalistik, 4. Bd., 1.Absch., Leiden, Köln, 1958, S. 93

۵ –  در پارسی باستان حرف د پس از مصوت، در پهلوی و فارسی به ه و ی تبدیل می‌گردد. از این رو ماد تبدیل می‌شود به ماه و مای. صورت ماه و در ویس و رامین آمده است که همان ماد است. همچنین در کارنامک ( بخش ۵ ، بند ١) صورت ماهیگ به معنی مادی آمده است. صورت مای در شاهنامه آمده است که در برخی جاها شهری در هند است و در برخی جاها شهری در ایران که باز همان ماد است. ضمناً همانگونه که پهلوی و پهله که همان پارت است به معنی مطلق شهر نیز درآمده است، ماه نیز که همان ماد است معنی مطلق شهر گرفته است و ماه نهاوند، یعنی شهر نهاوند. همچنین مای که به معنی ماد است به معنی مطلق شهر هم هست و در شاهنامه در مواردی که بتوان مای مَرغ خواند به معنی شهر مرو است. در شاهنامه مرغ نیز گذشته از مرو، نام شهری در هند هم شده است.

۶ –  هنینگ، همان جا، ص ۹۲ ، پی نویس ١ ، زبان فارسی را آمیخته‌ای از عناصر شمال باختری و جنوب باختری می‌داند و نه یک زبان جنوب باختری با واژه‌ها و ساخت‌های عاریتی از زبان شمال باختری.

۷ –  برخی از زبانشناسان، زبان فارسی را به علت سادگی و رسیدگی بی‌مانند آن، شایسته‌ترین زبان برای یک زبان همگانی و جهانی می‌دانند. نگاه کنید به: احمد کسروی، زبان پاک، چاپ چهارم، تهران ۲۵٣۶ ، ص ۶۴ . و نیز نگاه کنید به:

Das Fischer Lexikon, Sprachen, Frankfurt, 1961, S. 219

۸ –  آمده است که چون شاعران یعقوب را به تازی ستایش گفتند و او سخن آنان را درنیافت، گفت: «چیزی که من اندر نیابم، چرا باید گفت» و از آن پس شعر رسماً زبان دری گشت. نگاه کنید به: تاریخ سیستان، به کوشش محمدتقی بهار، تهران ١٣١۴، ص ۲۰۹.

۹ –  ناصرخسرو، سفرنامه، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران ۲۵٣۶ ، ص ۹.

١۰ –  عنصرالمعالی کیکاووس، قابوسنامه، به کوشش غلامحسین یوسفی، تهران ١٣۴۵، ص ۲۰۸ .

١١ –  محمد بن علی بن محمد ظهیری سمرقندی، سندبادنامه، به تصحیح احمد آتش، استانبول ١۹۴۸، ص ۲۵ به جلو.

١۲ –  شاهنامه، چاپ مسکو، ۸ ⁄ ۲۵۴ ⁄ ٣۴۵۸ ، در متن، فارسی و دری آمده است.

١٣ –  شاهنامه، ۹ ⁄ ۲١۰ ⁄ ٣٣۷١.

١۴ –  ابوعلی محمد بن محمد بن بلعمی، تاریخ بلعمی، به تصحیح محمدتقی بهار و محمد پروین گنابادی، چاپ دوم، تهران ١٣۵٣، ج ١، ص ۲.

١۵ –  ترجمه‌ی تفسیر طبری، به تصحیح حبیب یغمایی، چاپ سوم، تهران ١٣۵۶، ج ١، ص ۵.

١۶ – همچنین حکیم میسری در دانشنامه که در سال ٣۷۰ هجری در دانش پزشکی سروده است، آنجا که در دیباچه‌ی کتاب خود سخن می‌گوید، پارسی و دری را یک زبان گرفته است (به کوشش برات زنجانی، تهران ١٣۶۶، بیت ۸۵ – ۸۰). چهارصد سال پس از آن نیز، حافظ شیرازی شعر خود را هم پارسی می‌داند و هم دری.

                 ز  شعر  دلکش  حافظ  کسی   بُوَد  آگاه       که لطف نظم و سخن گفتن دری داند

                 شکر   شکن  شوند  همه  طوطیان  هند     زین  قند  پارسی  که  به  بنگاله  می‌ رود

                 چو عندلیب فصاحت فرو شد ای حافظ       تو  قدر  او به سخن گفتن دری بشکن

١۷ – اکنون بر اساس این تعریف، می‌توان به خوبی منظور فخرالدین اسعد گرگانی را در مقدمه‌ی ویس و رامین دریافت. (به تصحیح م. نودوا- ا. گواحاریا، تهران ١٣۴۹، ص ۲۸- ۲۹) او می‌گوید: اصل داستان ویس و رامین به زبان پهلوی بود و در اصفهان (که از زمان فرمانروایی خاندان کاکویه ترجمه از آثار پهلوی به فارسی رواج داشت) دوستداران زبان پهلوی این زبان را از راه متن پهلوی ویس و رامین می‌آموختند؛ ولی این داستان را سخندانان پیشین به فارسی هم ترجمه کرده بودند؛ منتها فارسی آنها دارای الفاظ غریب و فاقد زیورهای لفظی و امثال و حکم بود.

در اینجا روشن است که اشاره‌ی گرگانی به یک ترجمه‌ی منظوم این کتاب از سده‌ی چهارم هجری است که در آن واژه‌های مهجور گویش دری بسیار به کار رفته بود و فاقد زیورهای لفظی بود. بنابراین گرگانی – همان گونه که مصححان کتاب به درستی شناخته‌اند –  این کتاب را از زبان پهلوی به فارسی برنگردانده است، بلکه صورت منظوم آن را که به فارسی دری سده‌ی چهارم سروده شده بود به فارسی سده‌ی پنجم در آورده است. به سخن دیگر، همان نظری را که ظهیری سمرقندی در سده‌ی ششم درباره‌ی سندبادنامه قنارزی گفته، 110 سال پیش از او، گرگانی درباره‌ی متن اساس کار خود گفته است.

١۸ –  نگاه کنید به: ایران‌نامه، سال یکم ١٣۶٣، شماره ی ١، ص ۵۰ به جلو.

١۹ –  نگاه کنید به: مجله‌ی دانشکده‌ی ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی  ۴  ⁄ ۲۵٣۶ ، ص ۶۷۸ – ۶۴٣.

۲۰ –  اسدی طوسی، گرشاسب‌نامه، به کوشش حبیب یغمایی، چاپ دوم، تهران ١٣۵۴، ص ١٣، بیت ١ – ۲١.

۲١ –  قابوس‌نامه، ص ۴١ – ۴٣ .

۲۲ –  ایرانیان شعوبی در برابر تفاخر عرب‌ها به زبان عربی، به نوبه‌ی خود به زبان فارسی فخر می‌ورزیدند و زبان دری یا پارسی را زبان فرشتگان و پیامبران می‌نامیدند. (به عنوان نمونه نگاه کنید به ترجمه‌ی تفسیر طبری، ج ١، ص ۵. به مناظره‌ی عرب و عجم نوشته‌ی اسدی طوسی، به کتاب فضائل بلخ تالیف ابوبکر واعظ بلخی ترجمه‌ی عبدالله حسینی بلخی، به کتاب داراب‌نامه طرسوسی به کوشش ذبیح‌الله صفا، تهران ۲۵٣۸، و به کتاب تنزیه الشریعه المرفوعه تالیف ابی الحسن علی بن محمد بن عراق الکنانی ۹۰۷ – ۹۶٣ هجری، بیروت، ١۹۸١).

پیروان برتری زبان عربی نیز البته بیکار نمی‌نشستند. برای مثال در ص ١٣۷ کتاب تنزیه الشریعه المرفوعه آمده است: خوارترین زبان نزد خداوند، فارسی است و زبان دیوان، خوزی است و زبان دوزخ‌نشینان، بخاری و زبان بهشتیان، عربی.

هفت فرنود مهادین (دلیل اصلی) ناسازگاران با پالایش زبان پارسی « آریا سرور»

هفت فرنود مهادین (دلیل اصلی) ناسازگاران با پالایش زبان پارسی

« آریا سرور»

 

پرسشهای ناسازگاران:

١- زبان، زبان است دیگر چه این، چه آن، آماج تنها پیوند میان مردم است.

٢- زبان پاک و سره هیچ جای جهان نداریم و داشتن وام‌واژه‌ چیزی بهنجار است.

۳- نیمی‌ از زبان انگلیسی وام‌واژه هست؛ ولی زبان انگلیسی بسیار کامیاب است.

۴- زبان “فارسی” به انگیزه‌ی واژه‌های عربی، زبانی فاخر است و بی‌ آنها، لخت و برهنه و “الکن”!

۵- زبان پارسی سره خنده‌دار و ریشخندی است (مسخره است).

۶- زبان چون پویاست، پس ولش کنیم که واژه‌ها با روند “طبیعی” بیایند و بروند.

۷- زبان در پیشرفت یا واپس‌ماندگی گویندگان آن زبان، هنود (تاثیر) ندارد.

 و اما پاسخها:

1- زبان، زبان است دیگر چه این، چه آن، آماج تنها پیوند میان مردم است.

آماج یک حاجی، رفتن به مکه است. او هم می‌تواند از هواپیما و هم از شتر برای این کار بهره بجوید. هر دوی این ابزار، او را به مکه می‌رسانند. پس آیا آن دو ابزار یکسان و هم‌ارزش‌اند؟ پاسخ، نه هست. درباره‌ی زبانها هم همین سخن رواست.

کارآیی و توانایی رسانه‌ای و پرمایگی و آسانی یا سختی، زیبایی و … هر زبانی برابر زبان دیگر نیست. پس این گزاره که ” زبان زبان است، چه این و چه آن” یک سفسته بیش نیست؛ چراکه ویژگیهای مهند زبانها را به فراموشی می‌سپارد. مانند اینکه بگوییم که موش و نهنگ (وال) یکسان هستند؛ چون هر دو بچه می‌زایند.

٢- زبان پاک و سره هیچ جای جهان نداریم و داشتن وام‌واژه‌ چیزی بهنجار است.

وام‌واژه، چنانکه از نامش پیداست، واژه‌ای بوده که‌ زبانی نداشته و ناچار آن را وام گرفته، آنهم از راه داد و ستد فرهنگی و دانشیک و فندی. مانند تلویزیون، کامیون، سماور و …

واژه‌ای که جای یک واژه همسان را گرفته باشد (مانند تشکر که جای سپاس را گرفته و این واژه را بیرون کرده) وام‌واژه نیست و از راه دادوستد فرهنگی هم نیامده، بسا که زورواژه است که با شمشیر آمده و با زبان و کلک چاپلوسان بیگانه‌پرست گسترش یافته.

از این گذشته، ۷0 درسد زبان ما واژه‌های تازی‌اند، پس این دیگر داد و ستد فرهنگی نبوده، “یورش” بیابانی بوده است.

پس این سخن هم سفسته‌ی سنجش نابرابر (قیاس مع‌الفارق) است.

۳- نیمی‌ از زبان انگلیسی وام‌واژه هست؛ ولی زبان انگلیسی بسیار کامیاب است.

زبان انگلیسی یک زبان با ریشه‌ی میانه‌ای ژرمنیک و از ریشه‌ی بنیادین هندواروپایی است. وام‌واژه‌های زبان انگلیسی نیز کمابیش از هند و اروپایی (لاتین) هستند. پس این وام از یک زبان همساز و همساختار و نزدیک و همریشه‌ی انگلیسی گرفته شده و نه از یک زبان سراسر بیگانه و ناهمریشه، مانند زبان سامی‌ عربی که ناهمساختار باشد و ناساز. اگر ما هم وام‌واژه از هندی یا کردی و سغدی کهن گرفته بودیم (که گرفتیم) هیچ باکی نبود؛ چون خار در تن زبان ما نیستند، بساکه برادران و خواهران زبان پارسی‌اند.

پس این سخن هم باز سفسته‌ی سنجش نابرابر بود که “نابرابری” در آن، همان سامانه و ساختار و ناهمسازی یا همسازی این “وام‌واژه“هاست.

۴- زبان “فارسی” به انگیزه‌ی واژه‌های عربی، زبانی فاخر است و بی‌آنها، لخت و برهنه و “الکن”!

فردوسی با سرودن شاهنامه پاسخی درخور به این سخن بیهوده داده است، با کمترین کاربرد واژه‌های تازی، بالاترین شاهکار زبان پارسی را آفریده که سرشار از پنداره و گوهر است.

رودکی و بلعمی‌ و دیگران هم نوشته‌های پارسی کمابیش سره دارند که گویایی توانایی زبان پارسی بوده؛ ولی گروهی تازی‌پرست و شیفتگان به دشمنان پیروزمند، جامه‌ی باشکوه خودی زبان پارسی را از تنش درآوردند و جامه‌ی بیگانه‌ی تازی را بر او پوشانیدند (چراکه از دید روانی، مردم شکست‌خورده، دشمن پیروزمند را در روان ناخودآگاه خود برتر از خود دانسته و می‌کوشند خود را به آنان ببندند که این هم همواره بجا نیست).

آماج ما هم بیرون کردن این جامه‌ی ناجور و ناروا و بدرد نخور بیگانه است که ما پس از پوشیدن آن، هیچ دستاورد اندیشه و دانش و فند و … نداشته‌ایم که شایان یادآوری باشد و جز آفتابه به جایی نرسیده‌ایم، چنان که می‌بینید و پوشانیدن دوباره‌ی جامه‌ی خودمان است که با آن، برترین اندیشه‌ها از “منشور حقوق بشر” کوروش و خردگرایی زرتشت گرفته تا سوسیالیسم مزدک و اندیشه‌ی مانی و پند بزرگمهر و دانشگاه گـُندی شاپور و شاهنامه را پدید آورده و هزار سال، همواره‌ یکی از دو کشور نیرومند جهان بودیم.

پس اینهم باز سخن بیهوده‌ی کسانی است که شیفته‌ی این جامه‌ی بیگانه‌اند و چنان می‌نمایند که ما پیش از این وام جامه‌ی زورچپان، برهنه و بی‌زبان (عجمی‌ و الکن!) بوده‌ایم.

2 ب- با پارسی‌سازی، حافظ و خیام را از دست می‌دهیم!؟

یکی دیگر از سفسته‌های دشمنان پارسی‌سازی این است که گویا با پارسی‌سازی، حافظ و خیام (!) و سعدی و .. را از دست می‌دهیم؛ چون آنها چند درسدی واژگان تازی بکار برده‌اند که ‌یاوه‌ای بیش نیست. هم‌اکنون هم برای خواندن سعدی نیاز به واژه‌نامه است. پارسی‌سازی، کنار نهادن واژگان تازی، در گفتار روزانه و در دانش و فرهنگ و نوشتار است و نه ناروا (ممنوع) کردن آن.

روشن است که کسی که فقه می‌خواند بخواند یا چامه‌های پر از واژگان عربی، می‌تواند این واژگان را برای کار خودش یاد بگیرد. نه اینکه به وارونه به انگیزه‌ی اینگونه کاربردهای اندک مانند فقه و چند تا دیوان، زبان پارسی را از مدرن شدن و زایا شدن بازداریم. در کشورهای اروپایی هم ادبسار “کلاسیک” که واژه‌های کهن لاتین و … دارد، جای خودش را در نسکخانه‌ها و موزه‌ها دارد و کسی را از خواندن آنها بازنداشته‌اند.

روشن است که اگر اندیشه‌ی درخشانی در دیوانها باشد، خود به خود رو می‌آید و بر سر زبانهاست؛ هرچند که واژگان تازی در آن به کار رفته باشد؛ وگرنه نمی‌توان مرده را به زور زنده نگه داشت.

۵- زبان پارسی سره خنده‌دار و ریشخندی است (مسخره است).

هر سخن و واژه‌ی ناآشنا، خنده‌دار می‌نماید؛ ولی مردم دو گروه‌اند: گروه فرهنگیده (فرهیخته) که پیش از خنده، کمی ‌هم اندیشه‌شان را به کار می‌اندازند که آیا به واژه‌های زبان مهادین و خودی‌ام و زبان نیاکانم بخندم یا نه و گروهی بی‌فرهنگ و ناآگاه هرزخند که برای آنان زبان و فرهنگ بی‌ارزش بوده یا ارزشی برابر یک “اس.ام.اس” خنده‌دار دارد.

در گذشته هم گروهی از این بی‌فرهنگان و تازی‌پرستان به واژه‌هایی چون “دادگستری” به جای “عدلیه” و “شهربانی” به جای “نظمیه” و “بازنشسته” به جای “متقاعد”! و “دبستان” به جای “مکتب” و … اینان می‌خندیدند. اگر ما به ریشخند اینگونه بی‌فرهنگان و دشمن‌پرستان بها می‌دادیم، هنوز هم نام “تهران”، “دارالخلافه‌ی طهران” بود و هنوز هم در دبستان (ببخشید مکتبخانه!) به “دماسنج” می‌گفتیم “میزان الحرارة”.

پس این سخن هم تنها گویای بی‌فرهنگی یا ناآگاهی گوینده‌ی آن است.

۶- زبان چون پویاست،، پس ولش کنیم که واژه‌ها با روند “طبیعی” بیایند و بروند.

آدمی‌ و سازمانهای همبودین (اجتماعی) نیز بخشی از “طبیعت” هستند. امروز ما با دستکاری ژنها و … گندم و گوجه فرنگی بهتری درست می‌کنیم یا داروهای کارساز فرامی‌آوریم (تولید می‌کنیم) و با ساختن کانالها، از تندآبهای ویرانگر پیشگیری می‌کنیم و با ساختن آب‌بندها، انرژی پدید می‌آوریم که همه‌ی اینها، کاریار بهزیستی ما و در راستای خوشبختی هرچه بیشتر مردمان‌اند. اگر می‌خواستیم که در هر جایی به روند “طبیعی” میدان بدهیم، بایستی پزشکان را از کار برداریم که هر کودکی که بیمار شد و خودش بهبود نیافت، به گونه‌ی “طبیعی” بمیرد و هر که از پس سرماخوردگی‌اش برنیامد، به گونه‌ی “طبیعی” بمیرد و دیگر بایستی دست از پنی‌سیلین که دستبرد در کار “طبیعت” است، برمی‌داشتیم.

زبان پارسی هم یک پدیده‌ی پویا و جاندار مانند یک کودک است و بر ماست که از آگاهیها و ابزار خود سود ببریم که این زبان “دیمی” نشود و از بیماریها و کژیها برکنار بماند. در پی همین اندیشه‌های خردمندانه بود که در ایران (و در بسیاری از کشورهای جهان) فرهنگستان زبان پدید آمد که پزشک و راهنمایی برای زبان باشد (اگر بز را باغبان نکنیم!).

خود فرهنگستان کنونی هم درست دارد همین کار پالایش را انجام می‌دهد ولی خب، به جان وام‌واژه‌ی فرنگی افتاده که بیشتر به انگیزه‌ی “تعهد است تا تخصص”!

از این رو، این سخن ناسازگاران با پالایش زبان نیز، برخاسته از ناآگاهی یا اگر از روی آگاهی است، همان زبانزد “یک بام و دو هواست”.

۷- زبان در پیشرفت یا واپس‌ماندگی گویندگان آن زبان، هنود (تاثیر) ندارد.

زبان بخش بسیار بزرگی از فرهنگ است و پایه‌ی اندیشه به شمار می‌رود. زبان و اندیشه در پیوند دوسویه‌ی دیالکتیکی با هم هستند. واژه‌ها به اندیشه‌های پیکر می‌دهند و باز این اندیشه است که به پیدایی واژه‌های نوین می‌انجامد. مغز آدمی‌ می‌تواند با آمایش (ترکیب) پنداره‌ها، پنداره‌های نوینی که نیازش را برآورده می‌کنند یا به انگارش پرو بال می‌بخشند، پدید بیاورد. مغز مانند یک مهراز (معمار) است که نه تنها از آجرها سود می‌جوید که ساختمانی را بسازد، بساکه آجرهای نوینی نیز پدید می‌آورد. او “اسب و “بال” را با هم آموده و “پگاسوس” (اسب بالدار) را در ویر خود پدید می‌آورد و برای آن داستان می‌بافد و از روی این الگو، زمانی هم به اندیشه‌ی ساختن هواپیما می‌افتد. ژول ورن توانست پنداره‌ی زیردریاییهای نوین اتمی‌ را پیش از پدید آنها در داستان “20 هزار فرسنگ زیر دریا” پدید بیاورد چون مغز و اندیشه‌ی او به پنداره‌های زیرساختی فندی و فیزیکی و … آشنا بود. روشن است که اگر ژول ورن در عربستان زاده شده و زبان او دارای واژه‌ها و پنداره‌هایی مانند پیستون و موتور و فشار آب و پروانه‌ی چرخشی و نور فسفری و کارواژه‌های دریانوردی و ناوبری و ده‌ها و سدها واژه‌ی بایسته‌ی دیگر نبود، شترچران خوبی از آب در می‌آمد و شاید داستان “لیلی و مجنون” را می‌نوشت؛ ولی نه “پیرامون جهان در ۸۰ روز” یا ” آبخست رازآمیز”.

*

کمابیش همه‌ی آفریده‌های فلسفی جهان به زبانهای هندواروپایی هستند (آنهم که پورسینا و … به عربی نوشته، برگردان از ایران باستان، یونانی و … بوده و تازه زبان مادری خود پورسینا و خیام و رازی و فارابی و ابوریحان بیرونی و … همه پارسی کمابیش سره بوده است). آیا از خود پرسیدیم، چرا؟ چرا نمی‌توان پنداره‌های سخن نیچه را هتّا با بهترین بازگردانها، آنچنان دریافت که با زبان مهادین آن، آلمانی؟ چون در آن زبان واژه‌هایی هستند که نماینگر پنداره‌های ویژه هستد که در زبانهای دیگر همتا ندارد. یا در فیزیک کوانتوم، هتّا انگلیسیها هم واژه‌هایی مانند  Eigenwertرا از آلمانی گرفته‌اند و همانگونه به کار می‌برند؛ چون برابری گویا در زبان خود نیافتند.*

رایانه‌ای به نام مغز از کودکی با روش و سامانه‌ی زبان مادری خود آشنا می‌شود و آن “الگوریتم” و “فرنودسار” (منطق) که در زبان نهفته است در مغز او جایگزین شده و مانند چوبی که در کنار نهال نونشانده فرو می‌کنند که به رویش او راستا بدهد، راستای و توان اندیشه‌ی زندگی او را راستا می‌بخشد. ما ایرانیان مانند انگلیسیان “به پایین نمی‌افتیم”، ما “زمین می‌خوریم”. انگلیسیان “سرما را می‌گیرند”، آلمانیان “خود را به سرما می‌دهند” و ما “سرما می‌خوریم”.

اندیشه‌ی کودکی عرب، گرفتار همان کالبدهای زبانش است. در زبان عربی ریشه‌ها در کالبدها (قالب)ها ریخته می‌شوند و کسی نمی‌تواند کالبدشکنی کرده یا کالبد تازه‌ای بسازد. برای نمونه ریشه “ک ت ب” در کالبد کارگیری “مفعول” ریخته می‌شود و می‌شود مکتوب. کسی نمی‌تواند برای نمونه، واژه‌ی کتمب بسازد؛ چون کالبد “فعمل” ندارند.

ب.ن. آنان برای نام جایگاه، یک کالبد دارند. برای نمونه مستراح = جای استراحت، مدرسه = جای درس. دیگر کالبد دیگری در دست نیست. اگر این جای آموزش بزرگ باشد، همان مدرسه است و کوچک هم باشد همچنین. آموزشگاه و آموزشکده و آموزش‌سرای و .. همه مدرسه‌اند.

برای هر کار و پنداره‌ی نوین که در جهان پدید آید، عرب ناچار از گذاشتن یک چم (= معنی) فراتر بر یک ریشه‌ی در دسترس یا یافتن ریشه‌‌ای نوین است؛ چراکه آمایش (ترکیب) در آن زبان روا نیست و جایی ندارد. برای نمونه، واژه‌ی فروبار (دانلود) کردن، در عربی نیست و بایستی ریشه‌ای بسازند یا بر ریشه‌‌ای کهن، یک چم دیگر بیفزایند. از همین روست که بسیاری از ریشه‌های زبان عربی، دارای چندین بارِ پنداره‌ای هستند که تنها در بافتار سخن یا نوشته، می‌توان گمان برد که کدام پنداره در آنجا، به کار رفته است.

برای نمونه، “کارآگاه”( دتکتیو) یک پیشه و یک پنداره‌ی نوین است. ما از واژه‌ی پهلوی کارآگاه (= استاد در کار خود) که آموده‌ای از کار و آگاهی است سود جستیم؛ ولی عرب چون کارواژه‌ی برای این کار ندارد، برابرهای زیر را به کار برده:

رَجُلُ التَّحَرِّي، أو المَبَاحِث، مُخْبِرُ تَحَرٍّ (القوامیس)

یا ما برای کارواژه‌های نوین دانلود و آپلود می‌توانیم به آسانی بگوییم “فروبار” کردن و “فرابار” کردن؛ ولی عرب گیر می‌کند؛ چون ریشه‌ای که این کار را برساند ندارد و باید یا بسازد یا یک ریشه‌ی دیگر را باز هم با این چم نوین، سنگینتر سازد.

نبودن شایند آمایش (امکان ترکیب) در زبان تازی، دست و پای زبان و اندیشه‌ی آنان را بسته و مغز به آمایش پنداره‌ها خوی نگرفته و آنچه را که ما با یک واژه می‌نمایانیم، آنان در دو یا چند واژه انجام می‌دهند. برای نمونه، انگلیسی می‌گوید “ایرمیل” که ما در پارسی می‌توانیم بگوییم “هواپست” ولی اندیشه‌ی عربی تنها می‌تواند بگوید “پست هوایی” (افزایش دو واژه به هم) = البرید جوّی.

پس می‌بینیم که در جایی که زبانهای هند و اروپایی دست کم دو گزینه دارند: هواپُست و پست هوایی، عربی یک گزینه بیشتر ندارد.

یکی دیگر از کاستیهای اندیشه‌ی کالبدی این است که اگر پنداره‌ای فرای کالبدها هم باشد، بایستی آن را به زور در یک کالبد نزدیکتر چپاند.

برای نمونه، در زبانهای هندواروپایی، به “مثلث” می‌گویند “تری انگل” سه کنج یا سه‌گوشه، (سه‌گوش). اکنون دو کودک تازه دبستانی، یکی عربی و یکی هندواروپایی را بینگارید که هنوز هندسه نخوانده‌اند و پنداره‌ی هندسی “مثلث” (القوامیس) را نمی‌شناسند. کودک عرب به کالبدها آشناست و می‌داند که کالبد “مفعّل” مانند مشبک (شبکه شبکه)، یا مشجر (درخت‌دار) چه بر می‌آورد. و ریشه‌ی ثلث را هم می‌شناسد (= سه). کودک هندواروپایی هم می‌داند که سه، کدام پنداره است و کنج و گوشه هم چیست. پس کودک عرب دو آگاهی دارد، یکی چم ریشه و ‌دیگری کار کالبد و با شنیدن نام مثلث، می‌داند که این یک “چیزی”ست که “سه‌تایی” است. کودک هندواروپایی هم می‌داند که چم ریشه‌ها چیستند. اکنون اگر به این دو که هرگز تاکنون یک مثلث هندسی ندیده‌اند، هر کدام یک برگ بدهیم که در آن، نگاره‌های گوناگون، مانند گیاه سه‌برگ، نردبان سه‌پله و … و سرانجام یک مثلث هندسی هم در آن باشد، کودک هندواروپایی با داشتن آگاهی بیشتر که سه‌گوشه، چیزی است که سه تا گوشه دارد، زودتر سراغ ریخت هندسی سه گوش می‌رود، در جایی که کودک عرب که از واژه‌ی مثلث تنها می‌داند یک چیز سه‌تایی را باید بیابد، گیر می‌کند چون نمی‌داند سه تا چی؟ سه تا پله؟ سه تا گوشه، سه تا پایه؟

ب.ن. ما به “تریپود” می‌گوییم سه‌پایه (تری = سه+پود = پای). عرب چون مثلث را برای هندسه به کار برده و سه و پا را نمی‌تواند با هم بیاماید، ناچار است روی به همتاهای دیگر آورده و بر چم یک یا چند واژه‌ی کهن بیفزاید:

حَمَّالَة، سِيبَة، مِحَفَّة، مَحْمَل، مَحْمِل، مِنْصَب، نَقَّالَة (القوامیس)

ب.ن. ما به آسانی به جای اکتاپوس همانگونه می‌گوییم هشت‌پا (اُکت = هشت + پوس= پا) . عرب در اینجا گیر می‌کند؛ چون به سادگی نمی‌تواند هشت را با پا در یک واژه بیاماید. این است که می‌گوید: أُخْطُبُوط!!( القوامیس)

برای نمونه در زبان آلمانی کارواژه‌ی umdenken= um + denken ~ rethink (denken = اندیشیدن) هست که به چم دگرگون ساختن اندیشه است و زبان آلوده‌ی ما توانایی یافتن برابری گویای برای این واژه‌ را ندارد و شاید بتوان با چشم‌پوشی، کارواژه‌ی نزدیک “بازاندیشیدن” را به جای آن نهاد؛ ولی در عربی همین اندک هم شدنی نیست؛ چون چنین ریشه‌ای در زبانشان یافت نمی‌شود و بایستی بگویند “تغییر تفکر ” یا چیزی همانند این یا یکی از ریشه‌های دیگرشان را به جای این هم به گاری شکسته‌ی زبان “کامل” عربی ببندند.

 برای نمونه، واژه‌ی “مراجعه” که یک دو جین چم گوناگون دارد

پس اندیشه‌ی هندواروپایی که هم کالبدواره‌های آزاد را دارد [مانند ریشه‌ی کارواژه + نده = کارور (فاعل)، نمونه گوینده = گوی + نده = کسی که می‌گوید] و هم توان آمایش را دارد، رایانه نورونی مغز را با توان آمایشی با راه‌های پرشمار آمایشیک ( کمبیناتوریک) پرورش می‌دهد و زبان عربی، اندیشه را در زنجیر کالبدها در بند می‌کشد.

شاید گفته شود که ما در زبان کنونی، هر دوی این “برتریها”! را داریم، نه چنین نیست؛ چون این دو، دو روند در راستاهای ستیزنده‌اند. کار کودک ایرانی از عرب هم سخت‌تر است و میان دو راه گیر کرده: نشسته‌ام به میان دو دلبر و دو دلم. یک مغز مانند یک رایانه، توان شمارگری مرزمند دارد و اگر توان آن در چند شاخه و برای چند گماشتگی (تسک) در راه باشد، هرگز توان 100 درسد خود را در راستا به کار نمی‌برد و همین کاهش توان، برای شمارگری زباله‌های تازی به کاهش توان سراسری می‌انجامد.

می‌دانیم که دگرسانی میان یک آدم و یک میمون هم تنها در کمتر از یک درسد ژنهای آنهاست و در میان آدمها هم، کسی که ١۰۰ درسد توان مغزی را در یک راستا به کار می‌برد، همواره پیشروتر از کسی است که همان مغز را دارد؛ ولی توان آن را برای چند کار (تاسک) بخش کرده و نمی‌تواند در یک راستا، توان 100 درسد را به کار گیرد.

به گواهی تاریخ هم می‌بینیم که عرب در ٢۰۰۰ سال هیچ نوآوری، اندیشه‌ی نوین، یافته‌ی نوین، ساخته‌ی نوین و چیزی که باری از دوش مردمان و جهانیان بردارد پدید نیاورده و همواره گسارنده (مصرف‌کننده) یا چپاولگر بوده. ایرانیان هم از هزار سال پیش که آلودگی زبانشان آغازید چیز چندانی برای جهانیان یا دست کم برای خودشان به دست نیاورده‌اند.

کودک ایرانی که تازه پای در کلاس هندسه می‌نهد با واژه‌های چون “مثلث متساوی‌الاضلاع”! رودرو می‌شود و گریزان از هندسه و دستور زبان (ماضی التزامی‌!) و ادبسار یا همان “ادبیات” (تجزیه و تحلیل، نکره، معرفه، شبه جمله!) و مزداهیک یا همان “ریاضیات” (مشتق ثانی منحنی هذلولی مماس بر …) و فلسفه و منطق (علة العلل، واجب‌الوجود! قیاس مع‌الفارق!) و من پیمان می‌بندم که بیشتر خوانندگان هتا دانش‌آموخته هم هنوز نمی‌دانند که “سفسطه‌ی قیاس مع‌الفارق” به چه چمی‌ است و از بیخ به چی می‌گویند!

این گرفتاری اندیشه در کالبدها و ریختها چنان میان ما بیداد می‌کرده و می‌کند که در گذشته، کسانی به نام “عریضه‌نویس”ها باید یک نامه‌ی دیوانی و درخواست ساده را در کالبدهای پیش ساخته می‌ریختند که دیوانیان دست کم نگاهی به آن بیندازند.

کوتاه سخن، زمانی که توان آمایشگری و پردازشگری مغز کاستی می‌یابد، توان نوآوری و توان انگار و پندار و نوپندار (ایماژیناسیون، فانتزی، اننوواسیون) از میان می‌رود؛ همان توان نوآفرینی و نوآوری که پایه‌ی اندیشه‌های نو، ساخته‌های نو، فندهای نو، دانشهای نو و هنرهای نوین است.

این است که هیچ چیز نوی “به فکرمان” نمی‌رسد و همواره با پیروی و برگردانها و ترزبانها از بیگانه زنده‌ایم و در “کپی” کردن استاد شده‌ایم؛ آنهم پس از سالها دیرکرد. از روس و کره و اینجا و آنجا، چیزهایی می‌خریم یا می‌دزدیم و نامش را می‌گذاریم “فنّاوری شگفت‌انگیز دانشمندان متعهد کشور”.

*

از سوی دیگر، همانگونه که گفتیم، فرنودسار (منطق) و ساختار درونی زبان هم یک کارگزار (فاکتور، عامل) دیگر است که با پیشرفت و نوآوری و اندیشه‌پروری سروکار دارد. برای نمونه، ما در پارسی کارواژه‌ی “پرسیدن” را داریم و همچنین کارواژه‌ی “بازپرسیدن” و در مغز خود می‌دانیم که” بازپرسیدن”، یک جوری از “پرسیدن” است و اگر هم تا کنون واژه‌ی “بازپرسی” یا “همه‌پرسی” را ندانسته باشیم، باز هم مغز ما به آسانی “همه” را با “پرسیدن” می‌آماید (ترکیب می‌کند) و کمابیش در می‌یابیم که این یک جور پرسیدن است از همه، یا اینکه همه چیزی را می‌پرسند و سرانجام به آن چم می‌رسیم؛ ولی زبان تازی برای هر کدام از این‌ها، یک ریشه نیاز دارد که هیچگونه پیوند واژگانی هم با هم ندارند؛ یکی هست سؤال یا استسفار! یکی هست اِسْتَقْصَى و دیگری می‌شود ااِسْتَطْلَعَ رَأْيَ الجُمْهُورِ! (= همه پرسی). (القوامیس)

پس در اینجا یک مغز که با زبان هندواروپایی پرورش یافته، میان واژگان که چمهای نزدیک دارند از بخشهای خود همان واژه، پیوند میان واژگان را برپا می‌سازد و همواره‌ یک شبکه‌ی واژگانی که به هم پیوسته‌اند (لینک شده‌اند) در ویر او آماده است. او می‌تواند در گاه نیاز به تندی یک سازه‌ی دیگر را پدید بیاورد یا دگرگون کند. برای نمونه، کارواژه‌ی “هرزپـُـرسی” را بسازد. شما هم تاکنون این واژه را نشنیده‌اید چون من همین اکنون ساختم؛ ولی بیدرنگ می‌دانید که این به چم پرسش بیهوده و پوچ است!

ولی آلودگی با روش اندیشه و زبان عرب، بسیاری از ما را هم از اینکار بازداشته و مغزمان را کند کرده است و اینکه اکنون اینجور نوآوریها افزایش یافته، بیشتر در پی کوششهای سره‌گویان و پارسی‌دوستان است و گرنه هنوز بیشترینه‌ی مردم گرفتار این زندان‌اند.

در پی آلودگی هرچه بیشتر به واژه‌های و اندیشار تازی، اکنون ما بیشتر کارواژه‌ها را در دو یا چند بخش، با “کردن ” به کار می‌بریم: تخریب کردن! (آن هم در جایی که تخریب خودش همان “خراب کردن” است!)، تشویق کردن، تقاضا کردن، توزیع کردن، تاسیس کردن و … کار به جایی رسیده که به جای “گریستن” پارسی هم می‌گوییم “گریه کردن”! نوشته‌ها و گفته‌های ما پر از “کردن” و “به عمل آوردن” است! کارواژه‌ای را که همچون زبانهای نیالوده‌ی هندواروپایی دیگر، یکپارچه می‌توانستیم بگوییم، مانند پرسیدن (اسک در انگلیسی) می‌گوییم پرسش کردن، سؤال کردن! اینگونه باز هم، بار و رنج شمارگری رایانه‌ی مغزی خودمان را افزایش داده و کارآیی آن را می‌کاهیم.

درازنوشت و کوتاه سخن:

* زبان تازی، گرفتار کالبدهاست و اندیشه را نیز ناگزیر در همان مرز گرفتار کرده.

* سازه‌های زبان تازی، گویایی سازه‌های زبانهای هندواروپایی را ندارند.

* واژگان تازی به انگیزه نبودن نوآوری هر کدام با چند چم بار شده‌اند که زبان را گنگ کرده.

* زبان تازی جای آمایش پنداره‌ها را در واژگان ندارد و توان آمایشگری اندیشه را از میان می‌برد.

* زبان تازی، توان نوآوری و کالبدشکنی را از میان می‌برد.

*آلودگی زبان تازی، مغز ما را از کارکرد ١۰۰ درسد در یک راستا بازداشته.

* آلودگی زبان تازی، توان پیوندسازی میان واژگان/کارواژگان را از ما گرفته است. (تا جایی که ‌فرهنگستانی ما هم نمی‌دانست که فرسایش با سایش درپیوند است!)

* آلودگی زبان تازی، فروزه‌های روشن‌گویی و کوتاه‌گویی زبان پارسی را کاسته (= تقلیل داده است!).

زبان پارسی آماج تازش‌ها

زبان پارسی آماج تازش‌ها

1.jpg

۱۹ تیر ۱۳۹۳ 2

شهربراز: زبان پارسی به عنوان بُردار فرهنگ ایرانی از دیرباز بخش مهمی از هویت ایرانیان بوده است. پس از شکست ارتش ساسانیان به دست تازیان، مهم‌ترین جنگ‌افزار ایرانیان زبان و فرهنگ‌شان بود و تازیان می‌کوشیدند این دو را نیز از چنگ ایرانیان بیرون کنند. به نوشته‌ی زنده‌یاد دکتر عبدالحسین زرین‌کوب، آن‌چه از تامل در تاریخ برمی‌آید این است که عربان هم از آغاز حال، شاید برای آن‌که از آسیب زبان ایرانیان در امان بمانند و آن را همواره چون حربه‌ی تیزی در دست مغلوبان خویش نبینند، درصدد برآمدند زبان‌ها و لهجه‌های رایج در ایران را از میان ببرند. آخر این بیم هم بود که همین زبان‌ها خلقی را بر آنها بشوراند و ملک و حکومت آنان را در بلاد دورافتاده‌ی ایران به خطر اندازد. به همین سبب هر جا که در شهرهای ایران به خط و زبان و کتاب و کتابخانه برخوردند با آنها سخت به مخالفت برخاستند. رفتاری که تازیان در خوارزم با خط و زبان مردم کردند بدین دعوی حجت است. نوشته‌اند وقتی قتیبه‌بن‌مسلم باهلی، سردار حَجاج، بار دوم به خوارزم رفت و آن را بازگشود هر کس را که خط خوارزمی می‌نوشت و از تاریخ و علوم و اخبار گذشته آگاهی داشت از دم تیغ بی‌دریغ درگذاشت و موبدان و هیربدان قوم را یکسر هلاک نمود و کتاب‌هایشان همه بسوزانید و تباه کرد تا آن که رفته رفته مردم اُمّی ماندند و از خط و کتاب بی‌بهره گشتند و اخبار آنها اکثر فراموش شد و از میان رفت ….

شاید بهانه‌ی دیگری که عرب برای مبارزه با خط و زبان ایران داشت این نکته بود که خط و زبان مجوس را مانع نشر و رواج قرآن می‌شمرد. در واقع ایرانیان، حتا آنان که آیین مسلمانی را پذیرفته بودند، زبان تازی را نمی‌آموختند و از این رو بسا که نماز و قرآن را نیز نمی‌توانستند به تازی بخوانند.

با چنین علاقه‌ای که مردم در ایران به زبان خویش داشتند، شگفت نیست که سرداران عرب‌، زبانِ ایران را تا اندازه‌ای با دین و حکومت خویش معارض دیده باشند و در هر دیاری برای از میان‌بردن و محوکردن خط و زبان پارسی کوششی ورزیده باشند. (کتاب «دو قرن سکوت»، ص ۱۱۵ و ۱۱۶)

اما ایرانیان توانستند برخلاف بسیاری از ملت‌های چیره‌شده‌ی اسلامی، هم‌چنان زبان خویش را پاس دارند و هرگاه حکومت‌های محلی به دست ایرانیان افتاد، مانند صفاریان و سامانیان و زیاریان در گسترش و توان‌مندسازی زبان پارسی بکوشند و آثار فراوانی به زبان پارسی پدید آورند. بزرگ‌ترین نمونه و شاهکار زبان پارسی هم به دست توانای فرزانه‌ی توس آفریده شد که هر که رای و هُش و دین دارد پیوسته بر او آفرین خواند.

خلیفه‌های مسلمان در دمشق و بغداد هم چنان به این دشمنی با زبان پارسی ادامه می‌دادند و دست‌نشاندگان و چاپلوسان آنان (هم‌چون محمود غزنوی و برخی درباریانش) زبان دیوان خود را به تازی برمی‌گرداندند و در گسترش زبان تازی می‌کوشیدند.

با تمام سختی‌ها و دشمنی‌ها، زبان پارسی توانست چندان ببالد و گسترش یابد که به زبان دوم دنیای اسلام ترادیسد و در گستره‌ی پهناوری جای خویش را باز کند و آثار فراوانی بدین زبان آفریده شد. پس از برافتادن خلافت عباسیان زبان پارسی آزادتر شد و در گستره‌ی بزرگ‌تری رشد و نمو کرد به طوری که دربار گورکانیان هند (در انگلیسی: Mughal Empire) و دربار سلطان‌های عثمانی از مرکزهای گسترش زبان پارسی و فرهنگ ایرانی بود.

دولت بریتانیا نیز پس از دست‌یافتن بر هندوستان و دریافتن نفوذ و اهمیت زبان پارسی در غرب آسیا، زبان پارسی را مانعی برای کار خود می‌دید و مبارزه با آن را آغاز کرد و زبان انگلیسی را جایگزین آن کرد.

تازش‌ها به زبان پارسی امروز

به نظر من امروزه از چندین سو به زبان پارسی تاخته می‌شود و هریک از این گروه‌ها و کسان انگیزه‌ی خود را دارد:

  • در تاجیکستان و آسیای میانه

پس از دست‌یابی روسیه‌ی تزاری به آسیای میانه، دولت روسیه کوشید پیوندهای ایرانیان آن سامان را با دیگران هم‌تباران‌شان بریده و ساختار فرهنگی و اجتماعی آن‌جا را از نو و بر پایه‌ی نیازهای استعماری خود بسازد. از این رو نام «تاجیک» را که به معنای «ایرانی» بود به عنوان نام قوم و نژادی تازه مطرح کرد و آن سرزمین را تاجیکستان خواند. با این‌که زبان آنان پارسی بود در راستای همان هدف‌های خود این گویش منطقه‌ای پارسی را هم «زبان تاجیکی» خواند و خط آنان را از پارسی نخست به لاتین و سپس به سیریلیک برگرداند تا بریدن پیوندها کامل‌تر شود. از سوی دیگر شهرهای سمرقند و بخارا – که از مرکزهای باستانی فرهنگ ایرانی و پرورشگاه‌های زبان پارسی بود – به دست ترکان ازبک سپرده شد و در عوض پایتخت «تاجیکان» به روستای «دوشنبه» منتقل شد که پیش‌تر جایی برای «دوشنبه‌بازار»ها بود. برای جعل و ساختن هویت تازه، ادبیات پارسی دری به نام «ادبیات تاجیکی» خوانده شد.

پس از فروپاشی شوروی نیز با آن‌که تاجیکان کوشیدند نام زبان خود را به پارسی برگردانند و به خط نیاکان بازگشت کنند اما عده‌ای از «روس‌پرستان» و غرض‌ورزان مانع آن شدند و اشکال‌تراشی کردند. از سوی دیگر هم دولت وهابی عربستان سعودی – که دشمنی فاتحان عرب صدر اسلام با زبان پارسی را در زمان ما ادامه می‌دهد – پس از ۱۴۰۰ سال از راه تبلیغ‌های خود در تاجیکستان به ایرانیان تاجیک می‌گوید که زبان پارسی را رها کنید، نام‌های ایرانی را از خود بردارید و نوروز را فراموش کنید!

  • در افغانستان

دشمنی با زبان پارسی تنها به روسیه و شوروی و عربستان سعودی محدود نمی‌شود. پس از این‌که دولت بریتانیا در «بازی بزرگ» خود با روسیه و برای حفاظت از مستعمره‌ی خود یعنی هندوستان تصمیم گرفت کشور «افغانستان» را بیافریند و با تهدید نظامی، «هرات» را از ایران جدا کرد، قوم حاکم پشتون را  تحریک کرد که برای جداسازی کامل‌تر افغانستان از ایران، نام زبان پارسی در این کشور را به «زبان دری» برگرداند. دولت پشتون افغانستان هم چنین با ایجاد «پشتو تولَنَه» (فرهنگستان پشتو) می‌خواهد زبان پارسی را کنار بگذارد و زبان قبیله‌ای و گوالش(=تکامل)نیافته‌ی پشتو را به شهروندان خود تحمیل کند. اکنون نیز با «وزارت کالچر»! می‌خواهد مانع از نفوذ فرهنگی ایران بشوند.

برای آگاهی بیش‌تر درباره‌ی زبان پارسی در تاجیکستان و افغانستان و نقشه‌های روسیه و بریتانیا برای این زبان می‌توانید به مقاله‌ی «کیستی تبرخورده‌ی زبان پارسی» در تارنمای آذرگشنسپ نگاه کنید.

  • در ایران

در همین ایران سیاسی خودمان – که بخشی از ایران فرهنگی بزرگ است – در برخی سخنرانی‌ها می‌شنویم که درباره‌ی فردوسی و شاهنامه چنین می‌گویند:

         «مرد خاسر زیان‌ بُرده‌ی تهیدست‌ که‌ در برابر لغت‌ قرآن‌ و زبان‌ عرب‌ – که‌ زبان‌ اسلام‌ و زبان‌ رسول‌‌الله‌ است – ۳۰ سال‌ عمر خود را به‌ عشق‌ دینارهای‌ سلطان‌ محمود غزنوی‌ به‌ باد داده‌ و شاهنامه‌ی افسانه‌ای‌ را گرد آورده‌ است.»

یعنی اینان زبان پارسی را به جای زبان ملی و مشترک ایرانیان، «رقیبی» برای زبان عربی می‌دانند. شاید در راستای همین باور، امروزه در مدرسه‌های ایران دانش‌آموزان می‌توانند نیم ساعت به زبان عربی تواشیح از بر بخوانند و جایزه بگیرند و تشویق شوند، اما حفظ‌کردن یک حکایت از بوستان سعدی یا چند بیتی از شاهنامه برایشان سخت شده ‌است و البته ایرادی هم ندارد؛ زیرا برای مسئولان مدرسه نیز اهمیتی ندارد که در طول سال دانش‌آموزان یک قطعه شعر پارسی حفظ نشوند.

صداوسیما نیز سیل واژه‌های و ترکیب‌های عربی را وارد زبان پارسی می‌کند و در برخی از پیدارها (سریال‌ها) ولنگاری زبانی و بی‌توجهی به زبان پارسی آشکار است. حتا به‌تازگی در پیداری از عبارت‌هایی چون «ریلکس» و «یستردی» و … استفاده می‌شود و این عبارت‌های بی‌معنا و ناضرور ورد زبان بچه‌ها شده است.

  • تجزیه‌طلبان

گروه دیگری از دشمنان امروزی زبان پارسی گروه‌های تجزیه‌طلب‌اند. اینان که به‌خوبی به نقش زبان پارسی در اتحاد و یکپارچگی مردم ایران از هر قوم و مذهب پی برده‌اند، نوک حمله‌ی خود را متوجه این زبان کرده‌اند. به بهانه‌ی آموزش زبان مادری می‌خواهند زبان پارسی را نابود یا محدود کنند و به جای آن زبان‌ها و گویش‌هایی را بگذارند که نه تجربه‌ی نوشتاری و ادبی دارند و نه خط و گنجینه‌ای نوشتاری به آن زبان و گویش وجود دارد.

درباره‌ی زبان‌ها و گویش‌های محلی و بومی باید نکته‌ای را بگویم. من خود از شیفتگان و عاشقان یادگیری زبان‌ها و گویش‌های ایرانی و انیرانی هستم و باور دارم که باید این‌ها نگهداری و پاس داشته و آموزش داده شوند. خواننده‌ای  گفته بود خود را به جای کسانی بگذارید که می‌خواهند زبان مادری‌شان را بیاموزند اما با «تهاجم زبان پارسی» مواجه‌اند. این خود یکی از کژنمایی‌ها و دروغ‌های تجزیه‌طلبان است که در میان برخی از هم‌میهنان ما رایج شده است.

این ترفندها نیز بر پایه‌ی نقش برنارد لوئیس است. این خاورشناس بریتانیایی از دهه‌ی ۱۳۵۰ خ. / ۱۹۷۰ م. به سیاستمداران توصیه کرده است که برای کنترل بیش‌تر بر غرب آسیا (خاورمیانه) و دست‌یابی آسان بر منبع‌های زمینی و زیرزمینی و بازار این‌جا، باید ایران تجزیه شود و راه تجزیه هم تاکید بر تفاوت‌های زبانی و اختلاف‌افکنی میان قوم‌های ایرانی است. برای آگاهی بیش‌تر درباره‌ی نقشه‌ی برنارد لوییس می‌توانید به فصل ششم کتاب دکتر کاوه فرخ به نام «پان‌ترکان و هدف‌گیری آذربایجان» نگاه کنید که به صورت رایگان و برخط در اینترنت در دسترس است.

توضیح آن‌که از گذشته‌های دور یعنی همان زمان ساسانیان و پس از اسلام و نه آن گونه که در میان برخی از هموطنان ما به دروغ تبلیغ شده است از زمان رضاشاه پهلوی، زبان پارسی زبان مشترک همه‌ی ایرانیان بوده است و ابوریحان بیرونی – که زبان مادریش خوارزمی بوده‌است – و عنصرالمعالی کیکاووس زیاری – که زبان مادریش طبری بوده‌است – و قطران تبریزی – که زبان مادریش پهلوی بوده‌است – و همه و همه در گوشه کنار ایرانشهر بزرگ و پهناور آثار خود را به زبان پارسی دری نوشته‌اند تا دیگر ایرانیان بتوانند بخوانند و بیاموزند و دریابند. زبان پارسی هیچ‌گاه بر کسی به زور تحمیل نشده‌است. حتا زمانی که ترکان و ترک‌زبانان و مغولان بر این سرزمین و دیگر سرزمین‌های همسایه فرمان رانده‌اند، زبان مشترک و رسمی و اداری و نگارشی زبان پارسی دری بوده است. پیش‌تر نامه‌ی خان مغول و نوه‌ی چنگیز به بابای مسیحیان (پاپ) را آوردم که به زبان پارسی بوده است.

مخالفت من با رقابت و جایگزینی این زبان‌ها و گویش‌ها با زبان پارسی است. ما نباید به بهانه‌ی آموزش زبان مادری و بومی هر منطقه، زبان پارسی را کنار بگذاریم. بر پایه‌ی قانون اسلامی نیز آموزش ادبیات و زبان‌های قومی در کنار زبان رسمی آزاد است. زبان پارسی زبان مشترک و پیونددهنده‌ی تمام مردمان این سرزمین بوده و هنوز هست و میراث مشترکی با کشورهای همسایه دارد. زبان‌های بومی و محلی باید در کنار زبان پارسی آموخته شوند نه به جای آن! و اهمیت باید به زبان پارسی داده شود.

5 شبکه‌های ماهواره‌ای

آوردگاه تازه‌ی دشمنان زبان پارسی برخی شبکه‌های ماهواره‌ای است؛ در بیش‌تر این شبکه‌ها، با آن‌که ادعا می‌کنند برای ایرانیان برنامه پخش می‌کنند اما نوشته‌ها به خط و زبان انگلیسی است. نام بسیاری از برنامه‌ها به خط و زبان انگلیسی است و حتا در ترانه‌های مبتذل و پیش پاافتاده که هم خواننده ایرانی است و هم سراینده و نوازنده و هم بیننده و شنونده، نام و مشخصات ترانه به خط و زبان انگلیسی نوشته می‌شود! برخی از این شبکه‌ها (مانند فارسی۱) آشکارا در خدمت دشمنان ایران و فرهنگ و زبان ایرانی هستند. گذشته از این که در زبان انگلیسی کاربرد واژه‌ی «فارسی» اشتباه است و باید به جای آن Persian گفت، این‌ها حتا عددها را نیز به انگلیسی می‌گویند از جمله «وان»! مگر عدد یک در زبان پارسی وجود ندارد؟

این شبکه‌های مبتذل از کیفیت بسیار پایینی برخودارند و ترجمه‌هاشان نیز تعریفی ندارد و پر است از واژه‌های انگلیسی. گویا این‌ها توان خرید یک فرهنگ دوزبانه‌ی انگلیسی به پارسی را ندارند. حتا فرهنگ جیبی نیز می‌تواند بسیاری از مشکل‌های آنان را حل کند. سخن‌گفتنِ شترگاوپلنگی و بی‌سوادانه‌ی «لوس»‌آنجلسی‌ها از راه این شبکه‌های سبُک در میان مردم ایران پخش می‌شود.

  • ایرانیان درون کشور

شگفت‌انگیز آن‌که برخی دشمنان زبان پارسی، امروزه خود ایرانی‌اند! در میان این گروه کسانی هستند که فکر می‌کنند واژه‌های انگلیسی «ترجمه‌ناپذیر»اند. امروزه در قهوه‌ فروشی‌ها – یا به‌اصطلاح «کافی‌شاپ»ها – وقتی فهرست نوشیدنی‌ها را به دست شما می‌دهند، دهان‌تان باز می‌ماند که این چیزها چیست؟ یک «اسکوپ»‌بستنی یعنی چه؟ «میلک شیک بنانا» یا «فراپه‌ی استرابری» چه نوع نوشیدنی است؟ بسیاری از کارگران این مغازه‌ها جوانان روستایی یا شهری کم‌سوادی هستند که خودشان معنای این نام‌ها را نمی‌دانند و صاحبان مغازه نیز برای «کلاس» این نام‌های مسخره را انتخاب می‌کنند تا بتوانند کالای خود را گران‌تر بفروشند.

– در رستوران‌ها به جای «خرچنگ دریایی» دیگر «لابستر» «سرو» می‌شود.

– در «فست فود»ها «چیکن برست» و «استریپس» مرغ فروخته می‌شود.

– پیتزا را به جای تنور در «آون» می‌پزند.

– به جای کباب هم دیگر «باربیکیو» (تازه گاهی «باربیکیوی مغولی»!) می‌فروشند.

– «آرتیست»‌ها به دنبال «اسپانسر» می‌گردند تا «شو» بگذارند.

آدم احساس می‌کند در پاکستان یا بنگلادش راه می‌رود که این همه واژه‌های انگلیسی در میان سخنان مردم رایج شده است. در همین راستا، در و دیوار شهر و تابلوهای فروشگاه‌ها پر شده است از واژه‌های انگلیسی و حتا نام مغازه‌ها و کالاهای مصرفی مردم تنها به خط انگلیسی نوشته می‌شود حال آن‌که متاسفانه در کشور ما چندان مسافر و گردشگر خارجی رفت و آمد ندارد و نیازی به این همه نوشته‌های چشم‌آزار نیست. روی پاکت شیر و دستمال کاغذی و بستنی ساخت ایران نام کالا و تولیدکننده و همه‌چیز تنها به خط انگلیسی نوشته می‌شود! دیگر بگذریم از این که زمان‌نمای چراغ‌های راهنمایی بیش‌تر به خط لاتین هستند و گویا برای مسئولان اصلا مهم نیست که بر در و دیوار شهر ما عددها به خط لاتین باشند!

من با ورود وام‌واژه‌ها هیچ مشکلی ندارم و سخنم در این‌جا بر سر وام‌واژه‌ها نیست. زیرا به طور طبیعی هرگاه دو زبان در کنار هم قرار گیرند با هم دادوستد می‌کنند مانند زبان پارسی که از تازی چیزها گرفته و زبان تازی که واژه‌های فراوانی از پارسی گرفته است. یا خود زبان انگلیسی که واژه‌های فراوانی از زبان پارسی به وام گرفته است. اما مسئله در این‌جا دخالت و دست‌اندازی و سیل واژه‌های ناضرور است. برای نمونه ما نیازی به «چیکن برست» و «اسکوپ» و «میلک شیک» و « باربیکیو» و «آون» و … نداریم زیرا در زبان خودمان واژه‌های پارسی برای این مفهوم‌ها هزاران سال است که وجود دارند. در این میان موضوع مهم‌تر در این باره دستور زبان است؛ زبان تازی ساختار دستوری زبان پارسی را به هم زده است و هر وام‌واژه‌ی تازی تمام هم‌خانواده‌ها و صرف و نحو خودش را هم به همراه آورده است.

برخی دیگر هم چنان دچار خودکم‌بینی شده‌اند که خیال می‌کنند صِرف دانستن زبان انگلیسی نشانه‌ی پیشرفت و سواد است و مشکل خود را زبان پارسی می‌دانند. برخی پدرها و مادران کودکانِ بیچاره‌ی خود را که هنوز زبان مادری‌شان را به‌خوبی نیاموخته‌اند و نمی‌توانند خط پارسی را بخوانند به کلاس‌های فشرده و نافشرده‌ی آموزش زبان انگلیسی می‌فرستند! تازه افتخار هم می‌کنند که فرزندان‌شان به جای آب پرتقال «اورنج جوس» می‌خواهند!

من با یادگیری زبان‌های بیگانه، نه تنها عربی و انگلیسی، بلکه فرانسوی و ایتالیایی و روسی و آلمانی و …. مشکلی ندارم هیچ، بلکه بر آموختن زبان‌های دیگر پافشاری هم می‌کنم. ایراد دستگاه آموزشی ما این است که روش‌های درست و نوین زبان‌آموزی را نمی‌داند. زبان را باید از راه خواندن و نوشتن و سخن‌گفتن آموخت نه با از بَرکردن واژه‌های تنها و جداجدا و آموختن دستور زبان یا صرف و نحو. اشکال دستگاه آموزشی نباید منجر به این شود که ما به زبان رسمی و ملی خود بی‌توجهی و ستم کنیم و تلافی آن اشکال را سر زبان خودمان دربیاوریم!

حتا دیده‌ام که در همین تهران برخی «آموزگاران» در دانشگاه‌ها دانشجویان خود را مجبور می‌کنند که تکلیف و تمرین خود را به زبان انگلیسی انجام دهند و اگرچه متن آن‌ها به انگلیسی غلط و خراب و افتضاح هم باشد باز از تمرین درست به پارسی بیش‌تر نمره می‌گیرد! حال آن‌که موضوع درس آنان هیچ ربطی به زبان تخصصی ندارد. روشن است که دانش‌آموزان و دانشجویان ما در درون کشور باید به زبان‌های بیگانه مسلط باشند و در آموزش خود از آن‌ها بهره ببرند. اما زبان‌های بیگانه باید در کنار زبان پارسی آموخته شوند نه به جای آن و اهمیت نخست باید به زبان پارسی داده شود.

  • ایرانیان بیرون کشور

برخی از ایرانیان امروز هیچ تعصب و غیرتی به زبان خویش ندارند. از این رو وقتی به خارج می‌روند تلاشی نمی‌کنند که فرزندان‌شان در دیار بیگانه زبان پارسی را بیاموزد یا از آن پاسداری کند حتا خوشحال هم می‌شوند که با فرزندان خود به زبان بیگانه سخن بگویند. باید از اسپانیایی‌زبانان یا چینی‌زبانان بیاموزند که در خانه‌ی بیش‌ترشان سخن‌گفتن جز به زبان مادری ممنوع است.

هم‌میهنان ما که در بیرون از ایران زندگی می‌کنند باید بتوانند به زبان‌های کشور میزبان خود به‌آسانی و روانی سخن بگویند.

منظور من پاسداشت زبان پارسی است و این‌که هر چیز باید به جای خود باشد: زمانی که شما در ایران هستید باید به زبان پارسی سخن بگویید و بنویسید و بشنوید. زمانی که شما با ایرانی دیگری روبرو هستید چرا باید به زبان بیگانه با او سخن بگویید؟! شنیده‌ام در کشوری بیگانه ایرانیان گرد هم می‌آیند و برای همدیگر به زبان بیگانه درباره‌ی کشور دیگری سخنرانی می‌کنند! و مطلب به زبان انگلیسی یا فرانسه دست به دست می‌شود!

  • اینترنت

گروه دیگری نیز با آن‌که در اینترنت امکان نوشتار به خط و زبان پارسی هست و گیرنده و فرستنده هر دو ایرانی هستند به خط و زبان بیگانه با هم نامه‌نگاری می‌کنند!

در سال‌های آغازین همگانی‌شدن اینترنت تنها خط و زبان انگلیسی در آن پشتیبانی می‌شد و رایج بود. اما سالیان زیادی است که رمز جهانی (یونیکد) پدید آمده است و از نظر فنی همه‌ی زبان‌ها و خط‌های زنده (و حتا مرده!) امکان نمایش و کاربرد در رایانگر و اینترنت را یافته‌اند. تنها می‌ماند همت نرم‌افزارسازان و کاربران که از خط و زبان خود استفاده کنند. خوشبختانه خط و زبان پارسی مدت زمان زیادی است که در رایانگر پشتیبانی می‌شود و کاربران بهانه‌ای برای ننوشتن به خط و زبان پارسی ندارند.

متاسفانه در برابر این همه تازش و دشمنی، سنگر بزرگ و پرتوانی نیست که از زبان پارسی دفاع کند و فرهنگستان زبان پارسی نیز بسیار ضعیف و ناتوان است. تنها می‌توان به برخی دلسوزان امیدوار بود و به توانایی زبان پارسی که ققنوس‌وار در همه‌ی تاریخ خود پایدار بوده است و پایدار خواهد ماند

صائب تبریزی، شاعر چشمه ی آیینه ها

صائب تبریزی

گرد آورنده و نویسنده : همایون ابراهیمی

اظهار عجز ، نزد ستم پیشه، ابلهی است

اشک کباب، موجب طغیان آتش است

1.jpg

صائب تبریزی

بی گمان ، کسانی که با گلزار همیشه بهار ادب پارسی آشنائی دارند ، صائب تبریزی ، سروده سرای نامدار (953-1037 خورشیدی) را خوب میشناسند ، بویژه تک بیت های بی مانندش را که براستی در میان دگر سروده سرایانِ فرهنگ فراخ دامانمان ، همتائی برایش نمیتوان یافت:

شرمنده ی خونگرمی اشکم که همه عمر

نگذاشت مرا گرد بمژگان بنشیند

سرایندگی او را نمیشود بکسی یا روشی هم گونه دانست ، چون در سرایش ، شیوه ی ویژه ی خودش را دارد که آن شیوه و روش را صائبی گویند :

12.jpg

از زیبا اندیشی های صائب

28.jpg

تندیس.jpg

تندیس صائب

بوسه.jpg

میرزا محمّدعلی صائب تبریزی در سال 953 خورشیدی در تبریز زاده شد ، پدرش بازرگانی خوشنام بود. کا کوی او (عمویش) ، شمس‌الدین تبریزی نامور به شیرین قلم از خوشنویسان برجسته ی روزگار خود به شمار می‌رفت و بی گمان ، صائب ، که خط خوشی داشت، نزد وی خوشنویسی آموخته بود.

دست_خط.jpg

دست خط صائب تبریزی

خانواده ی صائب ، در میان هزار خانواری بودند که به دستور شاه عباس اول صفوی شاه عباس صفوی صفوی از تبریزکوچ کرده و در برزن عباس‌آباد اصفهان جای گزین شدند، این مردم را تبارزه (تبریزی‌های) اصفهان می‌نامیدند.

טאזה.jpg

26.jpg

دیوان سروده های صائب تبریزی در سه پوشه

مهدی.jpg

شاهکارهای صائب از دیدگاه مهدی سهیلی ، از کارشناسان ادبیات ایران .

روزنامه.jpg

روزنامه ی صائب تبریز

صائب در اصفهان ، به دانش آموزی پرداخت . در سال 987 خورشیدی از اصفهان رهسپار هندوستان شد و سپس به هرات و کابل رفت. فرماندار کابل ، خواجه احسن‌الله یا ظفرخان، که خودش سروده سرا بود، ورود صائب را گرامی داشت. ظفرخان ، پس از چندی برای تاج گذاری شاه جهان، به دکن (در هندوستان ) رفت و صائب را نیز به همراه خود برد.

این چه حرف است که در عالم بالاست بهشت؟

هر کجا وقت خوشی رو دهد آنجاست بهشت

باده هر جا که بود چشمه کوثر نقدست

هر کجا سرو قدی هست دو بالاست بهشت

دل رم کرده ندارد گله از تنهایی

که به وحشت زدگان دامن صحراست بهشت

از درون سیه توست جهان چون دوزخ

دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت

دارد از خلد ترا بی بصریها محجوب

ورنه در چشم و دل پاک مهیاست بهشت

هست در پرده آتش رخ گلزار خلیل

در دل سوختگان انجمن آراست بهشت

عمر زاهد به سر آمد به تمنای بهشت

نشد آگاه که در ترک تمناست بهشت

صائب از روی بهشتی صفتان چشم مپوش

که درین آینه بی پرده هویداست بهشت

در سال 995 خورشیدی ، صائب به اصفهان بازگشت. شاه عباس دوم صفوی به او نشان ملک الشعرایی داد.

آنچنان کز رفتن گل خار می‌ماند به جا

از جوانی حسرت بسیار می‌ماند به جا

آه افسوس و سرشک گرم و داغ حسرت است

آنچه از عمر سبک‌رفتار می‌ماند به جا

کامجویی غیر ناکامی ندارد حاصلی

در کف گلچین ز گلشن، خار می‌ماند به جا

جسم خاکی مانع عمر سبک ‌رفتار نیست

پیش این سیلاب، کی دیوار می‌ماند به جا؟

هیچ کار از سعی ما چون کوهکن صورت نبست

وقت آن کس خوش کزو آثار می‌ماند به جا

زنگ افسوسی به دست خواجه هنگام رحیل

از شمار درهم و دینار می‌ماند به جا

نیست از کردار ما بی‌حاصلان را بهره‌ای

چون قلم از ما همین گفتار می‌ماند به جا

عیش شیرین را بود در چاشنی صد چشم شور

برگ صائب بیشتر از بار می‌ماند به جا

صائب، هشتاد و دو سال زیست و در اصفهان دیده از جهان فروبست. آرامگاهش در باغچه‌یی است که به نام او ، تا بامروز پای بر جاست .

-آرامگاه-صائب-تبریزی.png.jpg

آرامگاه صائب تبریزی در اصفهان

صائب ، سروده های زیادی دارد که شمار آنها را از شصت تا صد و بیست هزار بیت گفته‌اند. آثار صائب جز سه چهار هزار بیت چامه (قصیده) و یک مثنوی کوتاه به نام قندهار نامه و دو سه قطعه، همگی چکامه است. افزون بر زبان پارسی ، وی هفده چکامه به زبان ترکی آذربایجانی دارد.

صائب ، از پیروان شیوه ی سبک هند است که با اندیشه های بالا بلندش ، بر زیبائیهای این روش می افزاید . در یک چکامه ، به نکته های گوناگون می پردازد که در میان سخنسرایان هم زمانش ، بی همتاست :

هر که دولت یافت، شست از لوح خاطر نام ما

اوج دولت، طاق نسیان است در ایام ما

می‌خورد چون خون دل هر کس به قدر دستگاه

باش کوچکتر ز جام دیگران، گو جام ما

در نظر واکردنی طی شد بساط زندگی

چون شرر در نقطهٔ آغاز بود انجام ما

طفل بازیگوش، آرام از معلم می‌برد

تلخ دارد زندگی بر ما دل خودکام ما

نیست جام عیش ما صائب چو گل پا در رکاب

تا فلک گردان بود، در دور باشد جام ما

2.jpg

تندیس دیگری از صائب تبریزی

صائب را بیشتر دوست دارانش ، با تک بیت هایش میشناسند:

29.jpg

44.jpg

C:\Users\Al\Desktop\4649_541.gif

اوستا، گرامی ترین نامه ی ایرانی

اوستا، گرای ترین نامه ی ایرانی

«هومر آبرامیان»

C:\Users\Al\Desktop\download (1).jpg

یکی از کهنترین نوشته های ایرانی که از روزگاران بسیار کهن برای ما بجای مانده ، گرامی نامه ی اوستا است. این نامه ی دینی در روزگار باستان ارزش یک دانشنامه کلان را داشته و دارای بیست و یک نسک بوده است.

بسیاری از کارنامه نویسان و اوستا شناسان بر این باورند که در یورش اسکندر، اوستا و بسیاری دیگر از نامه های کهن ایرانی از میان رفتند. پس از فروپاشی شاهنشاهی هخامنشی، شیرازه ی کارهای کشور از هم پاشیده شد.

در روزگار سلوکیان کسی در اندیشه گرد آوری باز مانده های اوستا نبود، ولی با روی کار آمدن اشکانیان که از تبارهای نژاده ی ایران بودند، اندیشه ی رویکرد به ارزشهای فرهنگ ایرانشهری بار دیگر نیرو گرفت.

بلاش یکم شاهنشاه اشکانی فرمان داد نوشته های پراکنده ی اوستا از کران تا کران کشور گرد آوَرند، این آغازی خُجسته بود ولی به فرجام نرسید. دستِ زور آور روزگار، کار باز نویسی اوستا را به ساسانیان واگذاشت.

اردشیر پاپکان بنیاد گذار شاهنشاهی ساسانی « تَنسر Tansar» که «هیربدان هیربد» آن روزگار بود را به سامان بخشی اوستا گمارد، شاپور یکم جانشین اردشیر کار پدر را پی گرفت و هیربدان و فرزانگان ایرانی توانستند در پی کار و کوشش بسیار، این گرامی ترین یادگار نیاکان فَرمَند خود را گرد آوَرَند و به همان شیوه ی کهن در بیست و یک نسک باز نویسند و در سه بخش کلان بدینگونه ازهم جدا کنند:

نسک‌های گاسانیک در دانش و کار مینُوی.

نسک‌های داتیک در دانش و کار جهانی.

نسک‌های هاتک مانسریک در آگاهی از کردارهای میانِ جهانِ مینُوی و جهانِ خاکی

اوستای کنونی در بخش های زیر گرد آوری شده است:

 

1 یسنَه یا یسنا.

این نام از ریشه ی یز Yaz و در زبان اوستایی به چم پرستش و از نامها کهن ایرانی برای دختران است، واژه ی یشتن Yashtan در زبان پهلوی و جشن در زبان پارسی برآمده از همین یسناست.

اَهورَه مَزدای اَشَوَن، رَدِ اَشَوَنی را می ستاییم.

اَمشاسپَندان ، شهریارانِ نیک خواه را می ستاییم.

سراسر هستی اَشَوَنِ مینُوی و اَستومَند را می ستاییم .

آن اندیشه و گفتار و کرداری را می ورزیم که بهترین کُنشهای هر دو جهان است.

از پی پاداش پسین، بهترین کُنش را همی گوییم به دانایان و نا دانان، به شهریاران و شهروندان که جهان را آباد کنند و رامِش بخشند.

براستی شهریاری را از آنِ کسی شمریم و از آن کسی دانیم و برای کسی خواستاریم که بهتر شهریاری کند…

آنچه را که هر مرد یا زنی دانست که درست و نیک است ، بر اوست که خود بکار بندد و دیگران را نیز بیگاهاند تا آن را – آنچنان که هست بکار بندند. (یسنا هات ۳۵)

 

2- گاهان یا گاتها سرودهای وخشوربزگوار ایرانی، اشو زرتشت ورجاوند در دل یسنا جا داده شده اند:

۱/۳۰

اینک سخن می دارم ،

برای شما ای خواستاران،

و برای شما ای دانایان،

از دو نهاده ی بزرگ .

و می ستایم ،

اهورا و اندیشه ی نیک را،

و دانش نیک و آیین راستی را ،

تا فروغ و روشنایی را دریابید،

و به رسایی و شادمانی رسید .

۲/۳۰

پس،

بهترین گفته ها را به گوش بشنوید،

و با اندیشه ی روشن بنگرید،

و هر یک از شما برای خویشتن،

یکی از این دو راه را بر گزینید،

و پیش از رویداد بزرگ،

هر یک بدرستی آگاه شوید،

و این آیین را بیاموزید و بگسترانید .

۳/۳۰

اینک،

آن دو مینوی همزاد که در آغاز،

در اندیشه و انگار پدیدار شدند،

یکی نیکی را می نماید و آن دیگری بدی را،

و از این دو

دانا راستی و درستی را بر می گزیند نه نادان!

۴/۳۰

و آنگاه،

که در آغاز،

آن دو مینو به هم رسیدند،

زندگی و نا زندگی را پدید آوردند.

و تا پایان هستی چنین باشد که،

بدترین منش ها از آن پیروان دروغ ،

و بهترین منش ها از آن پیروان راستی خواهد بود .

۵/۳۰

از این دو مینو،

پیرو دروغ بدترین کردارها را بر می گزیند ،

و آنکه پاکترین اندیشه ها را دارد،

و آراسته به فروغ پایدار است،

و آن که با باور استوار و کردار درست،

مزدا اهورا را خشنود می سازد ، راستی را.

۶/۳۰

از آن دو،

کژ اندیشان راستی را برنمی گزینند،

زیرا هنگامی که دو دلند ،

فریب بر آنها فراز آید،

و از این رو ،

به بدترین اندیشه ها می گرایند ،

و به سوی خشم می شتابند،

و زندگی مردمان را به تباهی می کشانند

۷/۳۰

و به آنکه راه نیک بر می گزیند،

توانایی مینویی و اندیشه ی نیک و راستی فرا رسد .

و پارسایی به کالبد او پایداری و استواری بخشد. ( نمونه ای از سرودهای اشو زرتشت ورجاوند)

 

3 یشت ها

واژه ی یَشت با یَسن هم ریشه، و چم آن نیزهمان پرستش و نیایش است. در این بخش از گرامی نامه ی اوستا ایزدان کهن ایرانی مانند مهر، ناهید، تیشتر و دیگر ایزدان بلند پایه ستوده شده اند:

اهوره مزدا به سپیتمان زَرتُشت گفت:

ای سِیتمان!

بدان هنگام که من مِهر فراخ چراگاه را هستی بخشیدم، او را در شایستگیِ ستایش، و برازندگیِ نیایش، برابر با خود- که اَهورَه مَزدایم – بیافریدم.

ای سِپیتمان!

مبادا که پَیمان بشکنی: نه آن پَیمان که با یک دُروند بسته یی و نه آن پَیمان که با یک اَشَوَن بسته یی، چه، پَیمان با هردوان دُرُست است، خواه با دُروند، خواه با اَشَوَن.

ای مِهر!

از تُست که خانه های سترُگ، از زنان برازنده و بالشهای پهن و بِسترهای گسترده و گردونه های سزاورا بر خوردار است..

ای مِهر!

به ستایش ما گوش فرا ده، و خواهش ما را بر آور…

ای تواناتر!

به پایداری پَیمانی که بسته شد، ما را کامیابی بخش. آنچه را که از تو خواستاریم به ما ارزانی دار:

توانگری، زور، پیروزی، خرمی، بهروزی، دادگری، نیک نامی، آسایش روان، توانِ شناخت، دانش مینُوی، پیروزی اَهورَه آفریده، برتریِ پیروزمندی که بهترین اَشَه باشد..

تویی نگاهبان خانمان.

تویی نگهدار کسی که دروغ نگوید.

تویی پاسدار دودمان و پشتیبان آنان که دروغ کار نبرند.

آری، در پرتو سروری همچون تویی، من بهترین همنشینی و پیروزی اهوره آفریده را بدست آورم.

 

4 ویسپِرَد Visperad

گزارش گاهنبارهای شش گانه و نمازهای وابسته به آن است. این نسک ۲۳ کرده یا بخش دارد. در ویسپرَد از ایزدان جهان مینُوی، از آسمان و هرچه در آن است، و زمین با هر چه که بر اوست نام برده شده و هر یک بزیبایی ستوده شده اند.

افزون بر ستایش ایزدان مینُوی و آفریدگان نیک گیتی، همه ی جشنهای دینی و هنگام ستایش و نماز، از بامداد و نیمروز و شب بر شمرده شده اند:

با این زَور( پیشکشهای آبکی مانند شیر) و بَرسَم ( گونه ای از شاخه ی تازه بریده از درخت) (خواستار ستایشم جهان باروَرِ اَشَوَن، ردِ( سرور- موبد موبدان) اَشَوَنی را که فرزندانی می زاید.

با این زَور و بَرسَم ، خواستار ستایشم همه ی ردان را: آنان که اَهورَه مَزدا به زَرتُشت آگاهی داد که به آین بهترین اَشَه سزاوار ستایش و نیایشند.

با این زَور و بَرسَم، خواستار ستایشم سرزمین اهوراییِ اَشَوَن و زَرَتُشتُومِ اهورایی اَشَوَن، رد ِ اَشَوَنی را.

با این زَور و بَرسَم ، خواستار ستایشم هَدیشِ(خانه-کاخ – خانمان و ایزد نگهبان خانمان) دارنده ی کشتزار را که به چارپای خوب کُنش، چراگاه بخشد و اَشَوَن مرد را که چارپای پَروَرَد

 

5 وندیداد، با گویش درست ترِ وی- دی- داد که از واژه ی اوستایی وی دَئِوَ دات به چم همِستار، یا هماورد دیو پلیدی است. در وندیداد بیشتر به فرمانهای این بکن آن نکن، و جستارهای بهداشتی و آیینی پرداخته شده است:

اَهریمنِ مرگ آفرین، سالار دیوان از سرزمین اَپاختر، از سرزمینهایِ اَپاختر پیش تاخت.

اهریمنِ مرگ آفرینِ نیرنگباز تبهکار چنین گفت:

ای دروج!

به سوی زَرتُشتِ اَشَوَن بتاز و او را تباه کن.

دروج و «بویتی» و «مَرِشَونَ» – آن سجِ نهان روان، آن دوزخ زاده – تاخت کنان بیامدند.

زرتشت « اَهونَ وُیریَه …» را به بانگ بلند برخواند:

پس آنگاه نیایشی دیگر برخواند، آبهای نیک رود «داییتا»ی نیک را بستودو به پیروی از «دادِ» مزدا پرستان خستو شد .

دروج و « بویتی» و «مَرِشَونَ» – آن سج روان، آن دوزخ زاده- هراسان رو در گریز نهادند.

دروج نیرنگ باز ، اهریمن را چنین گفت:

ای اهریمن تباهکار!

«فَرِّ» زرتشت چنان بزرگ است که من کُشتن وی را هیچ راهی نمی یابم.

زَرتُشت در نهاد خویش دیوان و « دُروندان» تبهکار را دید و با خود اندیشید:

آنان کُشتن مرا به هم سخنی نشسته اند.

زَرتُشت از جای برخاست و بی هیچ لرزشی از بیم اهریمن، و دشواری چیستانهای بد خواهانه ی او، سنگی همچند خانه یی – را که از آفریدگار اَهورَه مَزدا گرفته بود، در دستهای خویش به چرخش در آورد..

اهریمن پرسید:

تو که بر فراز کوهی در کرانه ی رود «دَرِجا» در خانه ی «پوروشَسب» ایستاده یی این سنگ را از کجای این زمین پهناور ِگوی سان * دورکرانه بر گرفته و برای چه آن را به چرخش در آورده ای؟

زَرتُشت به اهریمن پاسخ داد:

ای اهریمن تباهکار!

من آفرینش دیو را فرو کوبم.

من « نَسوی» دیو آفریده را فرو کوبم.

من پَری « خَنَثَی تی » دیو آفریده را فرو کوبم.

تا بدان هنگام که سوشیانت پیروز و دیو افکن، از دریای کیانسیه، از سرزمین نیمروز، از سرزمینهای نیمروز، پا به پهنه ی زندگی بگذارد.

اهریمن نیرنگ باز ، آفریدگار جهان بدی دیگر باره بدو گفت:

ای زَرتُشت اَشَوَن

آفریدگان مرا نابود مکن!

تو پسر پوروشَسبی و از مادر خویش زاده شده یی

از دین نیکِ مزدا پرستان روی برتاب تا از آن کامروایی که آن کُشنده ی مردمان- فرمانروای جهان- از آن برخوردار بود بهره مند شوی (فرازی از فرگرد نوزدهم )

* پسوند «گوی سان» برای زمین در خور نگرش است. نویسندگان وندیداد از کجا می دانستند که زمین گوی سان است؟

 

6 – خرده اوستا

این نسک جوانترین بخش اوستا و گُزیده ی بخش هایی از یشت ها و یسنا و نمازها و نیایش های کوتاه روزانه و سرودهای آیینی و سرودهایی در باره ی در گذشتگان است .

کهن ‌ترین دست ‌نویس اوستا، اکنون در کپنهاک پایتخت دانمارک نگهداری می شود که در سال ۱۳۲۵ زایشی نوشته شده است، این دست نویس را وسترگارد Westerguardخاورشناس سرشناس دانمارکی از ایران به اروپا برد.

واژه ی «اوستا» از پیشوند «اَ»، و صفت مفعولی «ویسته» از مصدر «وید» یا « وَید» ( در پهلوی «وینداتَن») به معنی شناختن، دانستن، یافت شدن ، پدیدار آمدن، که با واژه ی « ودا» (=وید) نام کهنترین کتاب دینی هندوان هم ریشه است. « دکتر جلیل دوستخواه »

واژه ی « اوستا» به چم : « سخن سربسته – گوهر نهفته- راز نهانی – سخن آسمانی- راز درونی و بالاتر از فهم نارسای جهانیان است». « دکتر علی اکبر جعفری»

C:\Users\Al\Desktop\4649_541.gif

اوستا در کنار شاهنامه دل ایرانیان را گرم نگهمیدارد

سعدی و خدايش !

 

 

مردو آناهید

بد ون شک سعدی يکی از ستارگان آسما ن سخنوران ايرا ن و از پاک باوران جهان اسلام در قرن هفتم

هجری می باشد.

اگر چه او به يقين مسلمانی راستين بوده،  وسالها در بيشتر بلاد اسلامی به کسب علم شريعت و تجربه پرداخته،

ولی بخشی از زند گئ خود را در سرزمين فارس (شيراز) به سر برده است. به همين نسبت بيشتر سخنانش را

می توان تراوشی از فلسفهء اسلامی وعرفان آن زمان و بخشی از فرهنگ کهن ايران به شمار آورد.

در پئ اين اند يشه  کمی زير بنائ واژه هائ ديباچهء گلستان سعدی رابه شيوه ای طنزآميز می کاويم. اين گستاخی

تنها براند يشه ای بنا شده، ولی خرد و جويند گئ  خواننده پژوهنده در اين تفکراست.  برائ نمونه:

 

سعدی افتاده ايست آزاده        کس  نيايد  بجنگ  افتاده

 

“سعدی” واژه ايست اسلامی، “افتاده”گی از عرفان، “آزاده”گی از فرهنگ ايران پا گرفته است. در اينجا نه

گفتگويی در پذ يرش و يا رد افتاد گی و آزاد گی سعدی است و نه ستايش يا نکوهش بنمايه های آنها است.

اينکه کسی با افتاده در نمی ستيزد، چيزی از جهان بينئ او است، ولی تاريخ نشان می دهد که بد اند يش با

پيکر بی جان و حتی با گور،  يا بناهائ آزاد گان در ستيز بوده،  و از شنيد ن نام آنها هم آزرده می گردد.

کاوش در بخشی از ديباچهء گلستان: اگر گلستان سعدی را به دو بخش اسلامی و ايرانی تجزيه کنيم

(هر چند که سعدی ايرانی را “عجمی”می خوانده يعنی با چشم عربی به پارسيان نگاه می کرده) يک بخش

آن قرآن است،  ولی هفتصد سال پيشرفته تر و بخش ديگرآن  گوهريست  درخشان از فرهنگ باستان ايران.

شايد هم بخاطر همين آغشتگئ فرهنگی است که در ٍطول تاريخ کمتر ايرانی يافت می شود که در کردارش،

اسلام و ايمانی همچون اسلام و ايمان  علی، عمر  و يا بن لاد ن ديده شده باشد.

(مثلا ّشيعه های علی که از ايران پايه دارند، حتی بيعت علی، پيشوائ خود، را با ابوبکر وعمر و.. نمی پذ يرند)

 

منت خدای را عز و جل  که طاعتش موجب قربتست و به شکر اندرش مزيد نعمت…

 

شايد کمتر فارسی زبانی پيدا بشود که از رد يف و زيبايی اين سروده شاد نگردد، وهمين طور کمتر ايرانی پيدا

می شود که معنائ گفتار سعدی را بد ون تفسير فکر خود ش بپذ يرد.

‌چرا سپاس (منت) بر خدايی که تنها فرمانبرداری و تاريک اند يشی را می پذ يرد؟ چرا خرد و بينش نيک ( شک)

باعث دوری از خدا می شود؟ خوب د يگر کرنش و چاپلوسی کرد ن چرا بايد؟ مگر وقتی که، به گفته خود ش،

ما را خلق  می کرد از ما پرسيد؟  که حالا بايد آنچنان از او اينهمه سپاس گزاری بکنيم. مشک آن است که خود

ببويد نه آنکه عطار بگويد، عزت و جلال هم وقتئ شکوهمند است که آ د م (در اينجا خدا را آدم حساب می کنيم) از درون

خود داشته باشد نه اينکه بايد فرمانبردارهايش از ترس عذاب د نيا و اخرت و يا به طمع نعمت به چاپلوسی بيفتند

آنهم برائ کسی که نه ديده شده و نه می شناسند.

 

هر نفس که فرو می رود ممد حياتست وچون بر می ايد مفرح ذات، پس بر هر نفس دو نعمت موجود و بر هر نعمت

شکری واجب!

 

يعنی بايست از اين خالق انتظار می داشت که گاز اشک آور تو هوا پخش می کرد تا حسابی مردم آزاری کند؟ و حالا

که اين کار را نکرده يا نتوانسته که بکند، آد مهايی که در زير برق شمشير بنده او شدند، در هر نفس دوتا شکر

بی بروبرگرد بدهکار می شوند. پس هيچ کس هم از عهده شکرش بد ر نخواهد آمد،  وای به حال بند گانش…

 

بخصوص آنهايی که زبان چرب و نرم و پارتی عرب نژاد هم نداشته باشند.

البته اين همه به خاک افتاد نها بی اجر نمی ماند، چون که

 

باران رحمت بی حسابش همه را رسيده، و خوان نعمت بی دريغش همه جا کشيده، پرده ناموس بند گان، بگناه

فاحش ند رد، وظيفهء روزی به خطائ منکر نبرد.

 

يک: چند ميليارد سال پيش از پيدايش الله ،  باران همينطوری از ابر می باريده و احتياج به رحمت کسی هم نبوده.

دو: حالا که باران را صاحب شده، چرا بی حساب می آيد مگر او نمی داند که خانهء جد يد ش در مکه ساخته اند،

آنها هستند که اورا ستايش می کنند ومسلمان و شاکرند، پس چرا او بارانش را می فرستد  به اروپا؟

اگر هم خوان بی دريغش همه جا کشيده شده باشد، ولی همه را که اجازهء استفاده نيست. تازه وقتی برای هر نفس

دو تا شکر واجب است، حالا حساب کنيد بدهکارئ شکرانهء يک کيلو گوجه فرنگی را؟. خوب، بريم سر مطلب:

مگر خطايی هم از اين منکر تر هست که اين گبرها(زرتشتی ها) ومسيحی ها آشکارا دعوت رسول الله را رد

کرده اند، وبه همين خاطر هم هست که نجس هستند و حتی آب چاه مسيحی بدرد مرده شويی، آنهم مرده يهودی

می خورد.

 

گر آب چاه نصرانی نه پاک است          جهود مرده می شويی چه باک است؟  (از گلستان)

 

خوب بيا تا بنگريم که چه کسانی به گناه فاحش و خطائ منکر آلوده اند، تا در تعجب بمانيم که چرا اين خدای

رحمان حتی به اين خدا نشنا سها هم روزی می دهد.

 

ای  کريمی  که از خزا نه  غيب            گبر و ترسا وظًيفه خور داری

دوستا ن را کجا  کنی  محر و م             تو که با دشمن اين نظر داری

جائ تعجب که اين د شمنان خدا، مفت و مجانی (جزيه که مجازات است) نفس می کشند و می توانند روزيشان را هم

تهيه کنند. البته در اينجا سعدی از خدا ايرادی نمی گيرد، ولی او را متوجه می سازد که بايد سهم دوستان را بچرباند.

ولی هرچه باشد سعدی ايرانی است، و در خالق قهار و قادر مطلق آن زيبايی د لخواهش نمی يابد و خدايان کهن

ايران (“باد” ، “آب” و” دايه ابر را بدون”آفريد گار مهر”)  را در سروده هايش به ياری می خواند.

 

فراش باد صبا را گفته تا فرش زمرد ين بگسترد، و دايه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات در مهد زمين بپرورد

درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر گرفته  و اطفال شاخ را به قد وم موسم ربيع کلاه شکوفه بر

سر نهاده عصاره نالی بقد رت او شهد فايق شده و تخم خرمايی به تربيتش نخل باسق گشته.

 

خدايی که نه احساس دارد و نه می خند د و نه می گريد، برايش چه فرق می کند که رنگ درختان سبز يا سياه

باشند. از اينها گذ شته اين اند يشه های کفرآميز مال مجوس ها هستند، که در روزهای آخر اسفند آتش را از دل

زمين ببالا می اوردند و با سرود و سرنا مهر خدايان را در جهان می افشاند ند، از همين د يد گاه است که بهار از

بن زمستان آفريده می شده، آخر اين مجوس ها که نمی دانستند کار فقط د ست الله است وخيال می کرد ند که بهار

و زمستان با بالا وپايين يا دور و تزد يکی خورشيد بستگی دارد، اين بود که مرتب جشن می گرفتند،

وگر نه الله که به جشن نيازی ندارد، او قربانی  (حداقل گوسفند) لازم دارد.

شايد نوروز هم عنيمت جنگی بوده که سهم آلله شده وحالا بد رختان خلعت ميدهد، اصلا می بينيم که ايرانيان واژه

“خدا” را هم به الله پيشکش کرده بود ند، که شايد از جزيه پرداختن معاف بشوند ولی نمی دانستند، وقتی که آنها

از اند يشه و فرهنگشان جدا شوند: آنها را جز برد گی و بند گی گريزی نباشد.

باز هم گلی هم به جمال اهورا مزدا که پيش از آمد ن الله به کمک جمشيد به مرد م ياد داد تا زمين را آباد کنند

وگر نه نالی برای شهد پيدا می شد و نه زمين زايند گی می داشت و نه تخم خرمايی بود که کسی صاحب شود

و بقد رت و تربيت(خدا که بد ون تربيت خلق ميکند) نخل بر پا کند. پس سپاس هم بر او که چشم  مان هم کف

پايمان جای نگرفته است، وگر نه کور می شد يم.

هر چند می دانيم که شيخ اجل سعدی از فضل و علم اسلام  بسيار بر خوردار بوده، ولی مثل اينکه از ابوريحان

بيرونی که دو قرن پيش از او می زيسته چيزی نشنيده بوده، وگر نه هرگز با د يده اسلامی خود چنين نمی سرود.

 

ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کارند               تا تو نانی بکف آری و به غفلت نخوری

همه از بهر تو سر گشته  و فرمان بر د ا ر              شرط انصا ف نباشد  که  تو فرمان نبری

آخر عزيز، تو اين فلکی که ستارگانش گاهی چند ين ميليون سال نوری به هم فاصله دارند و مثلا اگرستاره ای

در يک طرف اين فلک متلاشی شود، چند ين ميليون سال بعد، می تواند کسی در زمين اين د گر گونی را مشاهده

کند. تازه از اين فلکها و کهکشانها هم  فراوان وجود دارند، حالا همه وهمه اينها برای يک آد م در گرد شند،

که مبادا خطايی از او سر بزند.

معلوم است که خيلی بی انصافی می شود اگراو خمس و ذ کاتش را فراموش کند يا به مکه مسافرت نکند که با پرتاب

سنگ شيطانها را فراری بدهد، ولی می دانيم که: ما را که از فرمان  و عذابش گريزی نباشد.

 

درخبر ست از سرور کاينات و مفخر موجودات ورحمت عالميان و صفوت آد ميان و تتمه دور زمان محمد مصطفی..

 

اگر اين همه صفات عجيب و غريبی را که در اينجا رد يف شده، يک جوری به حساب نهايت اد ب بگذاريم، ولی

ديگر” سرور کاينات” که نمی شود را  در هيچ د ستمال ابريشمی پيْچيد، حتی اگرآن کاينات، کايناتی باشد که

ابوريحان بيرونی هم می شناخته.

تا آنجايی که از کاينات، دانشمندان امروز، با همهء برنامه های کامپيوتر تواتسته اند حساب کنند، که از تصور انسان

بيرون است، عمر اين کاينات شناخته شده را صدها و، شايد بعضی، هزارها ميليارد سال بيشتر رقم زده اند، در

حاليکه رسول الله  فقط شصت و سه سال عمر کرده و مثل همه آد مهای معمولی هم از د نيا رفته، چطوری

بايستی او سرور کاينات باشد؟ حتی اگر تمام عمر منظومه شمسی را هم در نظر بگيريم (که بعد از آن نه زمين

و نه آسمانی می توان وجود داشته باشد و نه صاحبی) نسبت به عمر کاينات ناچيزاست. با وجود اينکه محمد

خودش بارها گفته، که او با انسانهای ديگر فرقی ندارد (تا اين جايش هم ثابت شده) ولی وحی براو نازل می شود.

با تمام آگاهی و ايمان سعدی به اين امر، می بينيم که سعدی خيلی برايش  باد مجان به دور قاب چيده است،

پس وائ به حال آن خدايی که نه کسی او را د يده و نه ميشه وصف کرد. ولی سعدی او را وصف  می کند:

 

هرگاه که يکی از بند گان گنه کار، پريشان روزگار( تکيه روئ پريشان روزگار است، و گر نه همه که گنه کارند)

دست انابت به اميد اجابت به در گاه حق جل و علا  بردارد، ايزد تعالی در وی نظر نکند، بازش بخواند دگر بار،

اعراض کند، بازش بتضرع و زاری بخواند، حق سبحانه و تعالی فرمايد: يا ملا يکتی…دعوتش را اجابت کردم و

حاجتش را بر آورد م که از بسياری دعا و زاری بنده همی شرم دارم.

کرم بين  و  لطف  خد ا و ند گار                  گنه  بنده  کرده است و او شرمسا ر

 

در اين جا درست مشخص نشده، که آيا خداوند از خفت و زاری بنده شرم دارد يا از سخت د لی و خود پسندی

خود ش؟.  ولی يک چيز به روشنی معلوم است، که هر بنده مجبور است همه روزه (مگر زنان که از ديد

اسلامی چند روز در ماه نجسند) پنچ مرتبه به خواری برای او نماز بگذارد، اگر شرمسار می شود،  پس چرا

اين همه مردم آزاری؟  از آن گذ شته اگر حاجتی را هم نمی تواند بر آورده کند، بنده که حقی ندارد که بتواند

اعتراض کند، پس شايد صلاح نبوده. مثلا اگر مادری تضرع کند که پسرش در جهاد کشته نشود، جواب

آماده است،  برای پسر او شهاد ت بهتر از زند گی است، خيلی هم بايد شکر گزار باشد.

البته بايد در نظر داشت که رابطهء دعا و حاجت وشرمساری، تنها برای بند گان مومن و شيعهء از نوع

دوازده اماميش درست است، که اگر يکی از آن دوازده  تا هم کم و کسر بشود، اسمش از ليست خط می خورد.

بقيه که گبر، نصرانی، جهود، کافر و زند يق هستند، از آنها برای آتش گيره های جهنم استفاده خواهد شد.

حالا می بينيم که خود مومن  هم کلی مقصر است.

 

عا کفان کعبه جلا لش بتقصير عباد ت معترف(می گفت که از خيلی عبادت شرمسار ميشه)، …و واصفان حليه

جمالش منسوب…

 

چيزيکه مسلم است اين است که همه فرزندان آد م (به جز سادات که گناه به آنها نمی چسبد) گنه کارند،

چه به تقصير عبادت معترف باشند و چه معترف نباشند، که بعد ها همه به جزای خود می رسند، وديگر

اينکه کسی که نه د يده ونه زاييده شده نه ميزايد و حتی سعدی هم از وصف جمالش عاجز است، ولی با اين

وجود در مردم اين همه وحشت  ايجاد کرده، پس وای به حال مردمی که جمال فردی را روئ کره ماه به بينند

و سپاه پاسداران را هم بفرمانش به گمارند.

 

گر کسی  وصف او  ز من پر سد                            بيدل از بی نشان چه گويد باز

عا شقا ن   کشتگان    معشو قند                            بر  نيايد  ز  کشتگان   آواز

خوب وقتی خدا “در وی نظر نکند” و بدون تضرع هم که نمی يشود در دل سنگش رخنه کرد، پس عشق و عاشقی

را بايد از عارفان وام گرفت، چون عارف خود ش خدايش را در سينهء پر مهر می آفريند ولی کار او از کفر و از

ايمان جداست. عارف خدا را به مهر ورزی وادار می کند، و خدايان غضبناک در دل عارف جايی ندارند ولی خدای

سعدی از عارف می ترسد و بهمين د ليل در تمنائ پرستش بی حد وتهديد جهنم ابدی زنده است.

با همه اين احوال، در زير،  صدای سعدی نوايی است عرفانه، ازعشق سخن می گويد،  نه از عز و جل.

 

يکی از صاحبدلان سر به جيب مراقبت فرو برده بود ودر بحر مکاشفت مستغرق شده، حالی که از اين معامله باز

آمد، يکی از محبان گفت از اين بستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی؟  گفت: به خاطر داشتم که چون به

درخت گل رسم،  دامنی پر کنم هد يه اصحاب را.  چون برسيد م بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از د ست برفت.

 

هر چه هست خيلی زيبا و عارفانه سروده است، ولی عارف جهان بينی خود را در فلسفه عرفان کشف می کند و

فلسفهء عرفان هم از جهان بينی انسان و طبيعت سرچشمه می گيرد، فلسفه ای است انسانی.  نه اينکه وقتی آدم

به چرت فرو رفت،  در دريائ اکتشافات غوطه ور می شود.  خوب است که جايزه نوبل به اين کشفيات تعلق نمی گيرد، هرچند که کاشف از بوی گل هم مست شده باشد.

اما “کس چو حافظ نکشيد از رخ اند يشه نقاب” پس بهتر است که ما هم با سخن شيرين حافظ به اين تفکر

پايان بخشيم.

” با خرابات نشينان ز کرامات ملا ف            هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد”