آیا می توان بر «دینخویی» ایرانی غلبه کرد؟ فاضل غیبی

آیا می‌توان بر «دینخویی» ایرانی غلبه کرد؟

فاضل غیبی

9.jpg

آرامش دوستدار «دینخویی» را بدرستی مهم‌ترین مانع ایرانیان در راه پیشرفت دانسته است. او دینخویی را «برخوردی عاری از سنجش و شک با امور»(1) تعریف می کند. یعنی اینکه نتوانیم در باورهایی که دین در ما نهادینه کرده شک کنیم و در آنها بازنگری نماییم. البته چنین برخوردی نه ویژگی عوام است و نه منحصر به افراد مذهبی:

«دینخویی که زمانی از شکم دین‌ زاده، در دامن آن .. بالیده، در روزگار ما .. به نوعی استقلال نیز دست یافته است. نه فقط مؤمن  .. منحصراً به‌گونه‌ای می‌پرسد و یاد می‌گیرد که از پیش قرار است بپرسد و بیاموزد؛ یعنی به‌گونه‌ای که جهانبینی دینی‌اش را لااقل نقض نکند، بلکه هر مارکسیست مکتبی نیز که مارکس برایش «کاشف قوانین ازلی و ابدی» تاریخی‌ـ اجتماعی‌ست..»(1)

بنابراین « دینخویی الزاماً با دین به مفهوم تاریخی یا متداول آن و نیز با پارسایی اصیل که از شرایط دین است کاری ندارد.»(1)، بلکه به شیوۀ برخورد ما با آرا و عقاید گذشتگان نظر دارد.

پس از فاجعۀ انقلاب اسلامی، طبیعی می بود، که ایرانیان از هر مذهب و مکتبی به خود آمده، در باورهای  خود از مذهبی گرفته تا سیاسی شک کنند و در آنها تجدید نظر نمایند. اما شگفتا که نه تنها چنین نشده است که بازار مذهب‌زدگی گرم‌تر شده و شنوندگان سخنگویان اسلامی فزونی یافته است. اگر مردم مسلمان از دیدن قیافۀ آخوندها بیزارند و پس از آنکه مسجد به پایگاه حکومت اسلامی بدل شده است، از رفتن به آن خودداری می‌کنند، اینک به کمک دستگاه تبلیغی حکومت اسلامی و استفاده از شبکۀ یوتیوب دهها «فیلسوف»، «پژوهشگر» و «استاد» نسل جدید (مانند:  رائفی‌پور،  آقامیری، عباسی..) بویژه ذهن میلیونها جوان ایرانی را بمباران می‌کنند. در خارج از کشور نیز کسانی مانند سروش، کدیور، شبستری..  با سخنرانی در بهترین دانشگاه‌های اروپا و آمریکا  در این ارکستر نوای «منادیان اسلام نوین» را می‌نوازند.

برخی مهاجرت میلیونی ایرانیان فرهیخته به خارج از کشور و نزول سطح هوشی ناشی از آن در جامعۀ ایران را زمینۀ رشد جریانات درویشی، عرفانی و نمایشات چندش‌آور خرافی می دانند.  اما واقعیت این است که از یک سو نارسایی   انتقاد مذهبی و از سوی دیگر مجازات مرگ برای ترک اسلام، مسلمانان را وامی‌دارد، که همواره بدنبال اسلامی باشند با چهرۀ بهتری از «اسلام وحشی بدوی»، که چهل سال است بر ایران حکومت می‌کند. با توجه به این نیاز، هر ملایی به ظاهری دیگر بساطی گسترده و همان جنس را به شیوه ای دیگر ارائه می‌کند. از این رو «اسلام فروشی» را می‌توان بازاری دانست که در آن انبوهی از حجره‌های رنگارنگ در حال «مهندسی افکار عمومی» هستند.

امروزه پرمشتری‌ترین حجره در این بازار را «عرفان فروشی» تشکیل می دهد. جالب است که نه تنها کسانی که از مذهب رسمی بریده‌اند مشتریان این حجره‌اند، بلکه حتی انبوهی از چپ‌های پیشین نیز به انگیزۀ آشنایی با ادیبان و سرایندگان بزرگ ایرانی خریدار «فیلسوفان عارف» شده‌اند.

به منظور آنکه عیار واقعی فریبکاران یاد شده را دریابیم به نمونه‌ای نظر کنیم. نامدارترین «فیلسوف عارف‌مشرب» حسین الهی‌قُمشه‌ای است.  او با تسلط بر چهار زبان و از بر کردن صدها بیت، در سخنرانی‌های پرشمار خود، در نهایت خوش‌بیانی، ارزش‌های والای انسانی و اجتماعی را به کمک سرایش سرایندگان بزرگ ایرانی توصیف می‌کند. قمشه‌ای هدف خود را نهادینه کردن «دانایی، زیبایی و نیکی» در جوانان اعلام کرده است. منتها او با استناد بر آیاتی از قرآن می‌خواهد القا کند که این ارزش ها از اسلام سرچشمه گرفته‌اند، که نه تنها همۀ ادب و اندیشۀ ایرانی را سیراب کرده است، بلکه حتی اندیشمندان بزرگ جهانی نیز در نهایت چیز دیگری نگفته‌اند، جز آنکه در قرآن نیز آمده است!

تنها اشکال کار اینجاست که ما ایرانیان چهل سال است که با اسلامی طرفیم که جز شناعت و جنایت نمی داند و متولیان آن حاضر نیستند به خاطر انسانیت سرسوزنی از تعداد شلاق‌ها، سال‌های زندان و شدت شکنجه بر دگرباوران بکاهند. حکومتگران اسلامی با استناد بر قرآن و تأکید بر اینکه «جز این اسلامی نیست!»، حکومتی را بر ما ایرانیان تحمیل کرده‌اند، که به تبه‌کاری، بیداد و انسان‌ستیزی در تاریخ بشر بی‌سابقه  است.

گفتن ندارد که قمشه‌ای در سخنرانی‌های خود در داخل و خارج از کشور همیشه پرچم حکومت اسلامی را در برابر خود می‌نهد و هیچگاه سخنی در انتقاد از رفتار حکومتگران اسلامی و انتقاد از آنچه با ایران کرده‌اند، بر زبان نمی آورد. بنابراین باید پذیرفت که او مانند همۀ دیگر همکارانش نه تنها به عمد دربارۀ اسلام دروغ‌پردازی می‌کند، بلکه از همه‌گونه پشتیبانی حکومت اسلامی نیز برخوردار است.

روشن است که دروغگویی بیشرمانۀ ملایان نه با خمینی شروع شد و نه با قمشه‌ای پایان خواهد یافت. از اینرو دیگر کافی نیست که بگوییم هر کوشش مبلغان اسلام برای آنکه چهره‌ای دیگر از اسلام بدوی نشان دهند، دروغین و فریب‌کارانه است، بلکه این گامی در جهت غلبه بر «دینخویی» است که نشان دهیم آنچه ملایان در وصف «اسلام رحمانی» می‌بافند از کجا دزدیده اند.

در این میان جالب است که چون به سخنان قمشه‌ای ‌دقیق شویم و آنها را با  دیگر خطوط فکری و مذهبی مقایسه کنیم، شگفت‌زده خواهیم شد، که ببینیم گویی او موبمو تبلیغ بهائیت می کند! زیرا آنچه می گوید، نه تنها خلاف اسلام، بلکه متضاد با آن است، اما دقیقاً با آموزه‌های بهائی همخوانی دارد. تنها بعنوان نمونه:

  جستجوی حقیقت، ترک تعصب و مدارای مذهبی ، مهرورزی بی قید وشرط بجای خشونت، بخشندگی بجای انتقام، دوری از ناراستی و استواری بر راستی بعنوان بزرگترین پاسدار سرافرازی انسانی، سرخوشی در زندگی و ستایش شادی، تکیه بر مقام والای انسان، ستایش مقام والای زنان، ایران دوستی در عین جهان‌وطنی، برداشت نمادین از نوشته‌های مذهبی، تکیه بر پرورش اخلاقی بعنوان مهمترین اهرم پیشرفت اجتماعی …(2)

حال اگر بیاندیشیم که اینها در فرهنگ دیرین ایرانی ریشه دارند و در بهائیت در واقع با زنده شدن آنها در دوران معاصر روبروییم، به حقیقت مهمتری می‌رسیم و آن اینکه در گذشته نیز اسلام‌پناهان برای پوشاندن انسان‌ستیزی اسلام، اندیشه‌های والا و فرازهای انسانی در آثار اندیشمندان و سرایندگان ایرانی را به اسلام نسبت داده‌اند و به دروغ چهره‌های درخشان تاریخ ایران را «مسلمان» کردند. چنانکه الهی‌قمشه‌ای نیز چنان وقیحانه راه آنان را ادامه می دهد، که مثلاً حتی ادعا می کند که فردوسی و خیام مسلمانانی عارف‌مسلک بودند که اولی   افسانه‌هایی به هدف «نهی از منکر و امر به معروف» نقل کرده و خیام را دغدغه‌ای جز «می معنوی» نبوده است‌!

بنابراین «رمز موفقیت» متولیان اسلام، این است که با دزدیدن اندیشه‌ها و  رگه‌های فکری در کشورهای زیر سلطۀ خون‌آلود خود توانستند از توحش عربی هویتی اسلامی دست و پا کنند.  اما چگونه ممکن بود آنان  به چنین جعل بی‌نظیری موفق شوند؟

هر آیین و مکتبی در دنیا از چهره و درونمایه‌ای مشخص برخوردار است. زیرا «منطقی» نیست که آیینی  و یا مکتبی،  دو آموزۀ متضاد را نمایندگی کند. اما منطقی اندیشیدن در انسان نهادینه نیست و بشر پس از چند صدهزار سال تکامل اجتماعی، تازه در دوران شهرنشینی توانست رفته رفته منطقی بیاندیشد و آگاهانه اصولی را که نخستین بار در آثار ارسطو بازتاب یافت بکار بندد.

پس از آن نظامات فکری از ساختاری منطقی برخوردار شدند و نمی توانستند جزئی را که در تضاد با اجزای دیگر باشد در خود بپذیرند. اما اسلام از آنجا که از دوران بیابان‌گردی و پیشاشهرنشینی برخاست و بدین سبب با منطق بیگانه بود، می توانست هر پدیدۀ فکری دیگری را «اسلامی» کند. از این راه در طول قرنها و دزدی‌های مداوم تا به امروز، باتلاقی فراهم آمده که در آن همه نوع خطوط و جریانات فکری (از زرتشتی تا مزدکی و از مدرن تا سوسیالیستی) یافت می شود، اما از آنجا که آنها در باتلاق اسلامی با هم هیچگونۀ رابطۀ منطقی ندارند، مسخ می‌شوند و بدین سبب که از تعامل با دیگر اجزا درمی مانند، نیروی حیاتی خود را از دست می‌دهند. بدین سبب اسلام نه تنها نتوانست مانند همۀ دیگر ادیان تکامل یابد و همچنان بدویتی ماند که بود، بلکه به مسخ دیگر جریانات فکری  و زوال  اندیشه در کشورهای اسلامی  دامن زد.

از این نظر ترک «دینخویی» می‌تواند بدین روش صورت پذیرد که با تکیه بر اندیشه و اخلاق انسانی،  «ایرانی» و «اسلامی» را از هم تمیز دهد. زیرا «دینخویی» مورد نظر آرامش دوستدار چیزی جز آن نیست که خردمندانه در باورهایی که دیگران (پدر و مادر، آموزگاران، پیشوایان دینی و اندیشمندان گذشته ..) در ما نهادینه کرده‌اند، تجدیدنظر کنیم و بکوشیم، خود را از «نابالغی خودخواسته»(کانت) رها نماییم.  این همانست که نیچه نیز با توجه به بارهای فکری که در کودکی و جوانی بر انسان هموار می شود، او  را در این مرحله «شتر باربر» خوانده است و خواستار آن است که او خود را از آنچه دیگران بر ذهنش سوار کرده‌اند برهاند و همچون «شیری در صحرای اندیشۀ خود» جولان نماید، تا به پاکی و راستی «کودکانه» برسد و زایندۀ اندیشه‌های نوین گردد.

به عبارت دیگر بر دینخویی عملاً چنین می‌توان غلبه کرد که در هر مورد و مطلبی در حدّ امکان از دانسته های موجود آگاهی یابیم و بدون آنکه رأی کسی را بنا به اقتدار معنوی، پیشوایی مذهبی و یا حتی کاردانی علمی بپذیریم به کمک آگاهی‌های موجود و اندیشۀ مستقل خود به جستجوی حقیقت بکوشیم.

آرامش دوستدار هرچند که تأیید می کند که هر فردی « قابلیتش را دارد و باید به‌سهم خود با بردباری بجویـد و بیابد که چگونه می‌توان پرده از سیمای سدچهرۀ دینخویی برداشت»  اما دغدغه اش نه دینخویی عوام، بلکه دینخویی خواص است:

 «دینخویی، در حدی که مدعی فهمیدن به معنای جدی آن است، نه از آن عوام بلکه منحصر به خواص است.  »(1)

براستی نیز «خواص» (نخبگان) تنها زمانی شایستۀ این نام هستند که اندیشه‌ای نوین و سوای گذشتگان به میان آرند، وگرنه تکرار و استناد به گفتار «بزرگان» از هر «عامی» برمی آید. چنین است که طبعاً غلبه بر دینخویی وظیفه ای است تاریخی که نخبگان جامعه با عمل بدان می توانند به شمار هرچه بیشتری به پیشروان فکری بدل گردند. چنانکه در تاریخ اروپا نیز تا همین یکی دو سدۀ پیش شمار رهیدگان از دینخویی انگشت شمار بود.  تا آنکه اندیشمندان بزرگی در همۀ رشته‌ها طرحی نو درافکندند و راهنمای گروهی هرچه بزرگتر از نخبگان شدند.

در ایران، چنانکه اشاره شد، راه غلبه بر دینخویی (نه غیرممکن، اما) بسیار دشوار است. زیرا نخست باید میراث فرهنگی خود را از جعل و تصرف اسلامی برهانیم، تا سپس بتوانیم آرای گذشتگان را با خردمندی انتقاد کنیم و به افق‌های نوینی دست یابیم.

از این نظر شایسته می بود که اندیشمندان معاصر ما در این راه پیشگام شوند و بوِیژه خود آرامش دوستدار پس از بررسی گستردۀ دینخویی، راه‌های غلبه بر آن را روشن کند. اما دوستدار با وجود آنکه بسیاری از او خواسته‌اند که از «دردشناسی» به «درمانگری» روی آورد، تا بحال چنین نکرده است.  اشارۀ زیرین شاید روشنگر علت آن باشد:

آرامش دوستدار در نوشتار «فروپاشی وحدت سه‌گانۀ ایران در اسلام» هرچند «خیال‌های حریری و احساس‌های رؤیایی و انسان‌دوستانۀ» حافظ را می ستاید، اما از این دفاع می‌کند که: او «قرآنی می‌اندیشیده» و «فقط از سر عناد یا به زور آرزو می‌شود تأثیر قرآن را در حافظ انکار کرد.» (3)

دوستدار که هم دیوان حافظ و هم قرآن را می‌شناسد، باید بداند که میان بدویت انسان‌ستیز قرآن و انسان‌دوستی والای حافظ نمی‌تواند کوچکترین رابطه‌ای وجود داشته باشد، بلکه تأثیرپذیری حافظ از قرآن دروغی است که ملایان پراکنده‌اند و در واقع توهینی به اوست.

 توگویی دوستدار نیز بر این تضاد آگاه باشد، برای به کرسی نشاندن حکم خود ابتدا (ظاهراً به مصداق لقمان حکیم!) ادعا می کند که: «اگر انگیزه‌های ناآگاه آدمی ایجاب کنند، بسیاری از چیزها می‌توانند از ضد خود برآیند.»(2) بدین معنی، حافظ که می‌سرود: «من از بازوی خود دارم بسی شُکر، که زور مردم آزاری ندارم.. »،  نگرش خود را از قرآنی برداشت کرده است که به کشتن کافران و چهار پاره کرده مفسدان فرمان می‌دهد!

قابل تصور نیست، که آرامش دوستدار توجه نداشته باشد، میان انسان‌ستیزی قرآن و انسان‌دوستی حافظ دوران دراز تکامل بشری از بدویت بیابانگردی به شهرنشینی متعالی طی شده است. به هر حال او پس  از این، به هدف اثبات «قرآنی اندیشی» حافظ، به دستاویزی متوسل می شود که بارزترین نشانۀ دینخویی است و آن همانا استناد به فلان شخص معروف و یا صاحب‌نظر مشهور است!

فراتر از این، دوستدار در تأیید خود بجای استناد به حافظ‌شناسانی مانند، فروغی، غنی، قزوینی، خانلری و معین … به دو نفری استناد می کند که اتفاقاً در این مورد بهیچ‌وجه صلاحیت ندارند:

ـ اولی، گوته است که روشن است آشنایی او با فارسی و عربی نمی توانست چندان باشد که در این باره داوری کند و جز نقل شنیده های خود کاری نکرده است.

ـ دیگری، بهاءالدین خرمشاهی ، ملایی کلاهی است که با نوشتن 12کتاب درست به هدف دامن زدن به همین دروغ وقیحانه گوی سبقت را از ملایانی مانند مرتضی مطهری ربوده است.

 آیا آرامش دوستدار نمی‌داند که هیچ دیوانی به اندازۀ دیوان حافظ مورد جعل و تصرف و تجاوز ملایان نبوده است و «حافظ قرآن» دروغی است که به کمک جعل چند بیت به او بسته‌اند؟ وانگهی، امروزه حتی یکی از نوملایان به نام  ‌آقامیری می گوید، حفظ‌کردن کاری «احمقانه» است و قرآن را باید فهمید نه آنکه حفظ کرد! با این وصف، آیا توهینی به هوش و درایت حافظ نیست که او را حافظ قرآن بدانیم؟

اگر دوستدار بدین می اندیشید که حافظ چگونه مسلمانی بوده است که حتی یک بیت در ستایش محمد، علی، حسین .. نسروده، اما دیوانش پر است از ستایش «کاووس و کِی»، « بهمن و قباد»، «پرویز و باربد»، «جمشید و فریدون» …(4) نه تنها می توانست حافظ را از جعل و تصرف اسلامیون نجات دهد، بلکه نمونه‌وار شیوۀ غلبه بر «دینخویی» را نیز نشان می‌داد.

(1)آرامش دوستدار، دینخویی چیست؟، پژواک ایران

(2)ن.ک. به کتاب تازه منتشرشده: محمود صباحی، تأملات دیرهنگام در باب آغازگری باب و آموزگری بهائی، انتشارات فروغ.

(3) آرامش دوستدار، «فروپاشی وحدت سه‌گانۀ ایران در اسلام»

(4)دلارام مشهوری، «حافظ دیوانۀ سرسامی یا فرزانۀ جاودانی»، در «دو گفتار»، خاوران (پاریس)، 1379

کتاب سبز- کارنامه دکتر مسعود انصاری- بخش چهارم

کتاب سبز

کارنامه دکتر مسعود انصاری

بخش چهارم

به کوشش دکتر روزبه آذربرزین

به پاس سه دهه همکاری فرهنگی

چهل سال از زمامداری دستار بندان اشغالگر سرزمینمان ایران میگذرد ، در تمام طول این سالها هم میهنان ما در خارج از کشور بدون اینکه بازتاب قابل توجهی در برابر جنایات ملایان نشان دهند ، هیاهو و غوغائی در باره فتنه ملایان در سال 1357 راه می اندازند که این رویداد انقلاب بود یا شورش و یا فتنه . بسراغ یادداشت های بیست و دو سال پیش زنده یاد دکتر مسعود انصاری میروم تا نظر ایشان را جویا شوم .

فرنام نوشته ایشان چنین است : نگری نو در انقلاب اسلامی ایران ، جنبشی که هنوز ناشناخته مانده است .

ماه بهمن بد خیم ترین یادبودها را در ذهن نسل کنونی ایرانیان به یادگار گذاشته است . در این ماه هیاهو به راه می افتد و هر چه به پایان آن نزدیک میشویم ، همه چیز فراموش شده و آخوند ها هم چنان در داخل کشور می کشند ، می سوزانند و ویران می کنند و شمار میلیونی قربانیان جنایت آخوند در داخل و خارج از کشور به گونه مسالمت آمیز به تماشای جنایت ملایان دل مشغولی داشته و هیچ حرکت و بازتابی از خود به غیر از حرف نشان نمیدهند .

نکته جالب دیگر آنکه در بهمن ماه هرسال که حرارت روان آشفتگی هم میهنان ما به ویژه در خارج از کشور از جنایات ملایان بالا میگیرد ، هر یک به گونه ای به باز شکافی مکانیسم انقلاب و علل و فرنود های آن می پردازند . گروهی رویداد 57 را نتیجه نبود آزادی می دانند . برخی آنرا مولود توطئه کشور های خارجی می شمارند . عده ای آنرا زائیده نارضائی عمومی و بی عدالتی های اجتماعی فرض می کنند . شماری از پژوهشگران آنرا نتیجه اشتباهات دولتمردان رژیم شاهنشاهی دانسته و برخی آنرا فرآورده خیانت های ملی دستار بندان و روضه خوانها به حساب می آورند و سرانجام جمعی باور دارند که انقلاب 57 یک روند تک سببی نبوده و آنرا مجموع علت های یاد شده در بالا ، به اضافه حمایت های دول خارج میدانند .

از دید زنده یاد دکتر مسعود انصاری ، آنچه از نظر پژوهشگران در باره انقلاب 57 پوشیده مانده وجود تئوریهای محرومیت نسبی و شورش همگانی بر اثر سر خوردگی است . این دو تئوری جدید بوده و به زمان انقلاب صنعتی و پیشرفت تکنولوژی مربوط میشود . دکتر انصاری باور دارد که اگر چه اجتماعی ممکن است به پیشرفت های قابل توجهی دست یافته و در این راه با شتاب پیش رود ، ولی هرگاه سطح توقعات ، انتظارات و چشم داشت مردم بر درجه پیشرفت های همه جانبه اقتصادی و اجتماعی فزونی گیرد ، مردم بر ضد حکومت شورش خواهند کرد و در نتیجه انقلاب به وجود می آید . باور دکتر انصاری را در یک جمله ساده و عامیانه خلاصه می کنم : انقلاب از سر سیری !!!!

الکسی دوتوکوویل از نویسندگان و اندیشمندان آغاز سده نوزدهم به راستی و درستی پیش بینی کرد که در سده بیستم شوروی و آمریکا دو قدرت بزرگ جهانی خواهند شد ، ولی پس از چندی قدرت شوروی غروب خواهد کرد و آمریکا تنها قدرت جهانی باقی خواهد ماند ، که دیدیم چنین شد . این اندیشمند اعتقاد داشت که انقلاب مولود و نتیجه بدی اوضاع و احوال نیست ، بلکه احتمال شورش مردم در زمانیکه حکومت های مستبد به فکر اصلاح اوضاع می افتند و فشار را بر مردم کاهش میدهند ، از هر زمان دیگر بیشتر است .به باور من ، با آگاهی از این تز است که دستار بندان اشغالگر سرزمین ما در این چهل سال کوچکترین عقب نشینی در امر سرکوب ، جنایت ، زندان و شکنجه را اعمال نداشته اند . آخوند دریافته که سیری شکم ایرانی ، عامل خطرناکی برای سلب قدرت اوست ، لذا کشاندن مردم به زیر خط فقراتفاقی و تصادفی نیست .

به باور دکتر مسعود انصاری : حکومت هائی که بعد انقلاب به وجود می آیند ، پیوسته بد تر از حکومت هائی است که پیش از انقلاب وجود داشته است . امروزه با مرور بر کارنامه ننگین چهل ساله ملایان به وضوع این نظر را قبول و می پذیریم .

هنگامیکه دولت های مستبد دست به اصلاح میزنند و از فشار بر مردم می کاهند ، چشم داشت مردم از دولت هر روز بیشتر میشود و آثار اصلاحات سبب چند برابر دیدن نقایص موجود خواهد شد .درست است که دولت هادر این حالت با ایجاد پاره ای اصلاحات زندگی بهتری برای مردم به وجود می آورند ، ولی اندیشه های مربوط به فسادهای اصلاح شده برای مردم هم چنان باقی میماند و با افزوده شدن به عوامل نارضائی موجود ، دولت را در خطر جدی قرار خواهد داد.

انقلاب کبیر فرانسه را کسانی به وجود آوردند که دستمزد های بالا داشتند و هر روز توقع آنها بیشتر میشد و فکر میکردند که انقلاب به انتظارات غیر واقعی آنان جامه عمل می پوشاند .

نکته مهم و بعدی که دکتر مسعود انصاری بدان توجه دارد تئوری محرومیت نسبی است . محرومیت نسبی که میتواند عامل انقلاب باشد زمانی برای مردم به وجود می آید که بین چشم داشت ها و توقعات آنها از زندگی و آنچه را که در واقع دارا هستند ، شکاف به وجود آید . به عبارت دیگر : نیاز های افراد یک جامعه ممکن است کاملا بر آورده شده باشد و آنها از هر لحاظ در حال مرفهی بسر ببرند ، ولی خود را شایسته مزایا و شرایط بهتری از زندگی بدانند . عکس این حالت هم وجود دارد ، ملتی در فقر زندگی کنند ، ولی توقع و انتظاری از دولت خود نداشته باشند و به شرایط موجود راضی باشند . حربه ای که سالهای متمادی رژیم آخوندی از آن سود جست و دنیا را از مردم ما گرفت و بهشت را به آنها فروخت و مردم ما خوشحال که اسلام را دارند ، گرچه با شکم گرسنه به بستر میروند .

محرومیت نسبی که عامل انقلاب است ، میتواند عملکردش را در یک جامعه که در آن بی عدالتی و ستمگری هم وجود ندارد ، بروز دهد .

انقلاب 1917 روسیه ، در حقیقت مولود محرومیت نسبی مردم شوروی بود . مردم روسیه بخاطر خسارتهای مالی و جانی فراوان حاصل از جنگ جهانی اول نارضایتی خود را نشان داده و چون کرنسکی نتوانست کشور شوروی را از جنگ بیرون بکشد ، مردم با حکومت او به ضدیت پرداخته و بلشویک ها با شعار دروغین جامعه بدون طبقه حکومت را به دست گرفتند .

دکتر مسعود انصاری از بحثی را که آغاز کرده می خواهد نتیجه گیری کند و فرمول زیر را برای انقلاب ارائه میدهد :

ایجاد و گسترش نارضایتی مردم بعلاوه سیاسی شدن نارضائی بعلاوه کاربرد نارضائی بر ضد حکومت وقت و عاملان آن برابر است با انقلاب .

نکته دیگری که دکتر انصاری بدان توجه دارد این است که : اگر بالا رفتن چشم داشت مردم با بر آوردن انتظارات از سوی دولت همزمان باشد ، انقلاب صورت نمی گیرد .

از عوامل مهم در پیدایش محرومیت نسبی ، تئوری مدرنیزاسیون یا تجدد گرائی است . تجدد گرائی چیست ؟ تجدد گرائی عبارتست از ایجاد دگرگونی در تمام شئون اجتماعی و کنترل عوامل محیطی در نتیجه جدائی دین از سیاست ، گسترش اندیشه های لائیک ، توسعه دانش ، صنعت ، تجارت و اقتصاد ، ازدیاد جنبش های اجتماعی ، نوسازی سازمانهای سیستم اداری و اجتماعی ، بالا رفتن سطح زندگی مردم و افزونی رسانه های گروهی .

در زمان دگرگونی جامعه به حالت تجدد گرائی بین برخی گروه هائی که به سبب شایستگی کمتر از مزایای اجتماعی محروم میشوند ، اختلاف و نارضایتی به وجود می آید و آنها را به مقاومت و شورش در برابر تجدد گرائی و عوامل حکومتی بر می انگیزد . این دقیقنا وضعی بود که در سال 57 با آن مواجه شدیم . برنامه های مدرنیزاسیون رژیم شاه فقید ، گسترش بنیاد های صنعتی ، ازدیاد دانشگاه ها و مراکز آموزشی ، سواد آموزی و وحشت آخوند ها در فهم مردم و دور شدن آنها از خرافات مذهبی و در ضمن نفوذ آنها در مردم ، همراه با افرادی مخرب چون علی شریعتی ، سید حسین نصر ، احمد فردید و نفوذ آنان در جامعه تحصیلکرده ، همراه با قطع عایدی ملایان از سازمان اوقاف مزید بر علت شد و آنها در اماکن مذهبی که بهتر است فسادکده های مذهبی نامید ، به ایجاد فتنه و آشوب و تحریک و شوراندن مردم بر ضد دولت وقت پرداختند و گروه های ناراضی مردم و دسته ها ی گوناگون سیاسی که زیر تاثیر مکانیسم محرو میت نسبی و سر خوردگی اجتماعی به سبب بازتاب نسبت به توقعات و چشم داشتهای غیر منطقی خود قرار گرفته بودند به ندای خائنانه ملایان پاسخ مثبت دادند و در نتیجه فاجعه 57 رخ داد .

از دید دکتر انصاری ، رژیم پهلوی یک حکومت انسانی بود که اشتباهاتی داشت ، ولی رژیم ملایان حتی در چارچوب یک رژیم حکومتی هم قرار نمیگیرد . برخی اعتقاد دارند که رژیم آخوندی یک رژیم فاشیستی مذهبی است ، در حالیکه این رژِیم در درچینه فاشیستی هم نمی گنجد . زیرا فاشیسم دارای سه فروزه است : تمایلات جنگ طلبی ، فشار بر اقلیت و افکار افراطی میهن خواهی . رژِیم آخوندی دارای دو فروزه یک و دو بوده ، ولی از فروزه سوم تهی است . برای آخوند ها تئوری خرافی و عقب مانده اسلام مطرح است نه ایران . بنابراین این رژیم شایسته نام فاشیست هم نیست . دکتر انصاری در اینجا به اشتباهات رژیم پیشین هم اشاره ای دارد . او نوشته است : در روزهائی که ایران در اوج قدرت بود و یک سیستم در ظاهر دو حزبی و در باطن تک ایده لوژیکی وجود داشت ، لزومی نداشت تا یک شبه کشورمان تک حزبی شود . از دگر سو قدرتهای اجرائی و قانونگزاری و قضائی در هم آمیخته شده بودند که باروری بذر فتنه و آشوب را در کشور مستعد نموده بود .

هر اندازه که در اندیشه های زنده یاد دکتر مسعود انصاری فرو رفته و کاوش می کنم ، وحشت و ترس بزرگی بر من مستولی میشود که آیا قادر به بازگو کردن آنها در یک کتاب هستم ؟ آیا طول عمر کفاف این کار بزرگ را میدهد ؟ آیا توان تحمل این بار بزرگ و سنگین را دارم ؟

در طی سالهای دراز یکی از مواهب زندگی من هر روز سخن گفتن تلفنی با دکتر مسعود انصاری بود . در مدت دوسال که دخترم برای کار به ویرجینیا رفته بود و من حداقل ماهی دوبار به دیدارش می رفتم ، سعادت دیدار حضوری با دکتر انصاری را داشتم . ساعت ها پای صحبت گرم و بیدار کننده ایشان نشستن موهبتی بود که نصیب من می گشت . در یکی از این دیدار ها بحث انسانگرائی و اسلام گرائی پیش آمد که حیفم می آید آنرا با شما تقسیم نکنم . انگار همین دیروز بود که در مطب کوچکش که در ضمن خانه اش نیز بود ، در خیابان “ام ” واشینکتن دی سی ، کلام هائی که از دهانش خارج میشد ، بقول معروف قاپیده و به ذهن می سپردم .

فرتور نویسنده با زنده یاد دکتر مسعود انصاری

انسانگرائی یا هیو منیسم معنی انسان مرکز همه چیز را میدهد . این جنبش علمی و فرهنگی در آغاز سده چهاردهم در اروپا شروع شد و در زمان رنسانس به اوج خود رسید . اندیشمندان انسانگرا بر ضد فلسفه اسکولاستیسم یا تمرکز بر روی نیرو های الهی و متافیزیکی سده های میانه شورش برده و استدلال کردند که انسان بجای پناه گیری در پرتو نیرو های مذهبی و الهی باید به سرمایه های بی انتهای درک و درایت و خرد خود متکی باشد و بجای اینکه حل مشکلات و مصائب زندگی خود را از نیرو های خرافی و مذهبی و الهی بخواهد ، باید آنها را با بهره گیری از نیروی هوش و درایت خویش از سر راه بردارد . این جنبش فکری نخست در ایتالیا آغاز گردید و از باور های فلاسفه یونان و روم سرچشمه گرفت . در سده پنجم پیش از میلاد ، فیثاغورث گفته بود که انسان تمام بود ها و نبود های زندگی است . سقراط نیز به این باور رسیده بود که انسان برای شکوفا شدن زندگی اش باید از دستاویزی به نیرو های خرافی – مذهبی دوری جوید و به هوش و فراست خود متکی شود و از سرمایه های خرد و درایتش برای پیشرفت زندگی بهره برداری کند .

در اروپا فلاسفه و حتی پاپ پیکو لو مینی دو که به رهبری کلیسای کاتو لیک بر گزیده شده بود به همراه فرانسیس اول پادشاه فرانسه و هنری هشتم ، پادشاه انگلیس به ندای انسانگرایانه پاسخ مثبت داده و تئوری انسانگرائی در مسیحیت رسوخ پیدا کرد . باور های دین مسیح که روی بن مایه ی متافیزیکی و خرافی قرار داشت ، برای انسانگرائی جائی باز کرد و به بهره گیری از خرد و درایت توجه نشان داد .انتشار نوشتار های مربوط به انسانگرائی ، تئوری خدا و نقش خرافی او را در زندگی بشر بسیار سست کرد . این زمان مصادف با زمامداری سلاطین خشک مغز و دستار بندان در ایران اسلام زده است که جبر اندیشی اسلامی را به شدید ترین شکل آن تبلیغ میکردند .

دو مین و بزرگترین مرحله جنبش فکری انسان گرائی در اروپا در سده ی هجده با فرنام روشنگری یا آزاد فکری به وجود آمد . هدف از این موج جدید ، رهائی انسان از زنجیر های خرافه پرستی مذهبی و خدا خواهی بود . این جنبش فکری در تمام درازنای سده نوزدهم و بیستم با نام خرد گرائی علمی ادامه یافت . بدیهی است که داروینسیم ، فرویدیسم ، مکانیسم کوانتوم ، سو خت های موثری برای گرم کردن کوره ی این جنبش فکری به شمار می رفتند . در سال 1929 میلادی والتر لیپمن در کتاب مقدمه اخلاق به نوآوری تئوری جدیدی دست زد که آن انسانگرائی علمی بر پایه جدا سازی علم و اخلاق از مذهب بود . از این روی در اروپا ، آزاد اندیشی و آزادی در اندیشه های مذهبی حتی در شکل بی خدائی آن در زمره حقوق بشر در آمدند . در اینجا دکتر مسعود انصاری با تاسفی عمیق به دنبال سخنانش ادامه میدهد : بر خلاف دنیای پیشرفته غرب که آزاد اندیشی در همبودگاه های آن حالت سیال داشته و بسوی رشد و تکامل پیش رفته و میرود ، در اسلام و جهان تاریک آن ، اندیشه گری در چار چوب خرافات و بیهوده گوئی های هجو نامه قرآن و حدیث های ابلهانه به چهار میخ کشیده میشود . ملت های مسلمان گر چه از لحاظ منابع طبیعی ، سر شار از ثروت می باشند ولی همانگونه که از نظر علم و صنعت و تکنولوژی واپس خورده اند ، به همان درجه نیز از لحاظ آزادی اندیشه گری پس مانده می باشند . مسلمان اگر از غربی ها گدائی تکنولوژیکی نکند اموراتش نمی گذرد . این در حالی است که از اندیشه گری غربی که پایه و اساس پیشرفت صنعت و تکنولوژِ و تمدن است دوری می جوید . در جهان قیر گونه ی اسلام ، فردی که از زهدان مادر مسلمان خارج میشود تا پایان عمر اندیشه ، هوش ، درایت و خردش را در چار چوب افسانه و خرافات انسان ستیزانه قرآن ، از قبیل جن و شیطان ، کشتار بیرحمانه ، انتقام ، قصاص ، وحشت از الله ، جهنم و عقوبت های مدهش آن ، دوزخ ، و هم خوابگی با حوریان بهشتی و غیره و حدیث های صد تا یک غاز زندانی می کند و باور دارد همانگونه که دین پیشگان و سودا گران اسلامی میگویند : هیچ علم و هنری نیست که در هجو نامه قرآن ذکر نشده باشد ، ار این روی روزگار خود را به گونه ای که اشاره رفت در غار واپسگرائی زندانی می کنند . اصولا در اسلام و دنیای تاریک آن بجز یک مورد ، آنهم در سده دوم هجری که جنبش معتزله شکل گرفت که هدفش تعدیل باور های خرافی بود و بسرعت نابود شد ، هیچ کاری در زمینه انسانگرائی صورت نگرفته است .

انسانگرائی حتی در سایر ادیان سامی نیز نفوذ کرد ولی اسلام همچو سدی غیر قابل نفوذ مقابل انسانگرائی ایستاد و عاملی شد برای ماندگی فکری مسلمانان در ژرفای واپسگرائی . در کشور های اسلامی یک ملای خشک اندیش و خرافه پرست به عنوان مرجع تقلید و اجتهاد در بالای هرم همبودگاه انسانها قرار دارد و سایر افراد بدون کاربرد اندیشه ، خرد و درایت باید هر گامی را که آن ملای خشک اندیش و کهنه پرست به آنها تکلیف کند ، مو به مو انجام دهند ! و هرگاه کسی بخواهد کوچکترین اندیشه و یا روشی در آموزش های خرافه خواهانه ملایان نو آوری کند به اتهام چالش با خدا و انحراف از سنت های واپسگرایانه و غیر منطقی خدا و پیامبر ، ریختن خونش واجب میشود . ملایان دین پیشه مفت خور که هیچ نشانی از شرف و ارزشهای انسانی در وجود نکبت بارشان وجود ندارد ، خود را نماینده و جانشین خدا دانسته و به نام خدا و پیامبر و موجود واهی امام زمان دست به هر جنایتی میزنند . زمان بستن این دکان فرا رسیده است . ما انسانهائی که خود را دارای هوش و فراست و خرد میدانیم ، هم چنان زندگی خود را آلت هوسها و سود های طبقاتی ملایان کرده و با پذیرش وجود این عناصر پلید و پلشت ، شکوفائی و پیشرفت های زندگی خود و پویائی اندیشه و خردمان را خنثی و بی اثر نموده ایم .

دکتر انصاری به گفته اندیشمند انگلیسی ویند وود اشاره دارد : هر کسی که کوچکترین تجربه ای از طبیعت انسان داشته باشد ، خوب میداند که یک مبلغ مذهبی به چه میزان بالائی زیانبار است . در پایان سخن ، دکتر انصاری یک آرمان و آرزو دارد : امید وارم ، ما ایرانیها که سد ها سال است تاریخمان قربانی کیش قلابی یک راهزن ، زنباره ، جنایتکار ، دروغگو و خون خوار بیابانی به نام محمد شده و ملاهائی که به تبلیغ این کیش انسان ستیزراه مفت خوری و از گرده مردم کولی گرفتن را پیشه کرده اند ، به خود آئیم و با پشت کردن به اسلام ، به زندگی راستین انسانی دست یابیم .

کسانیکه زنده یاد دکتر مسعود انصاری را از دور می شناختند ، او را مردی جدی شناسائی کرده که هرگز کلامی به طنز از دهانش خارج نمی شود ، در حالیکه دکتر انصاری از حربه طنز به بهترین وجه و زیباترین شکل ممکنه سود می جست . خوب بیاد دارم روزی که شانس دیدار رو در رو با ایشان داشتم ، نوشتاری تحت فرنام دین و دانش و ستاره زهره بمن دادند تا آنرا در نشریه پیام ما آزادگان شماره 55 دوره جدید ، ژانویه 2006 میلادی چاپ کنم . این بار دکتر انصاری با دست گذاشتن بر روی آیه 102 سوره البقره ، هجو نامه قرآن را به ریشخند گرفته بودند .

الله در این آیه می گوید : ستاره زهره یک زن زیبای ایرانی بود که به سبب فریب دادن دو فرشته هاروت و ماروت ، الله او را تنبیه و مجازات نموده و تبدیل به ستاره ی زهره اش کرده !!!!!!!

ستاره زهره که تازی ها آنرا ناهید می نامند و غربی ها آنرا ونوس می خوانند .

زهره پس از خورشید و ماه درخشانترین جرم موجود در فضا بوده و نزدیکترین سیاره به زمین است . بین این سیاره وخورشید ، عطارد ( مرکوری ) قرار دارد . حرکت وضعی آن 230 شبانه روز و حرکت انتقالی آن 220 روز است ، یعنی طول یکسال آن برابر با هفت و نیم ماه میباشد .درجه حرارت این سیاره 426 درجه سانتیگراد است . در این درجه حرارت ، فلز سرب به راحتی بشکل مذاب در می آید . نخستین تماس رادیوئی با زهره در سال 1958 میلادی بر قرار شد .

در سده یازدهم میلادی ابوعلی سینا گذر این سیاره را از مقابل خورشید مشاهده و اعلام کرده است . در 12 فوریه 1961 فضا پیمای ونرا – 1 تا فاصله یکصد هزار کیلومتری زهره رسید . در جون 1962 مارینر -1 در عملیات خود ناکام ماند و در دریا سقوط کرد . در 27 آگست 1962 ، مارینر -2 خود را به زهره رساند ولی ارتباطش قطع شد . در آپریل 1964 ، زوند -1 چند هفته پس از پرتاب ، ارتباطش با زمین قطع شد . در 12 نوامبر 1965 ، ونرا – 2 تا 24هزار کیلومتری زهره نزدیک شد . در اول مارچ 1966 ، ونرا -3 به هنگام فرود در این سیاره متلاشی شد . در 18 اکتبر 1967 ، ونرا -4 بر سطح زهره فرود آمده و اطلاعاتی می فرستد . ونرا -5 و ونرا-6 با فرود ناموفق مواجه میشوند . در 15 دسامبر 1970 ، ونرا-7 بر سطح زهره نشسته و به مدت 23 دقیقه اطلاعاتی به زمین می فرستد . در جون 1972 ، ونرا -8 بر زهره فرود آمده و 50 دقیقه اطلاعات می فرستد . ونرا – 9 و 10 در سال 1975 بر سطح زهره فرود آمده و یکساعت اطلاعات به زمین مخابره می کنند . ونرا – 13 و 14 در سال 1981 در زهره به بررسی خاک این سیاره پرداختند . ونرا- 16 از سیاره زهره نقشه برداری کرد . فضا پیما های دیگری چون وگا – 1 و 2 ، گالیله ، ماژلان و کاسینی ، ماموریت های خود را برای کسب اطلاعات بیشتر از زهره انجام دادند . برای کاوش در احوال سیاره زهره میلیارد ها دلار هزینه شده است تا دانشمندان بدانند این سیاره تا چه اندازه در گرم کردن کره زمین تاثیر دارد . در اینجا طبع شوخ زنده یاد دکتر مسعود انصاری متوجه بی دینان نامسلمان میشود که ایکاش بجای این همه تلاش و خرج پول سترگ ، نگاهی به قرآن که تمام دانش جهان در آن گرد آمده !!!! و آیه 102 سوره البقره میکردند و کار خودشان را ساده و راحت می نمودند . با خواندن هجو نامه قرآن متوجه میشدند که ستاره زهره زن زیبای ایرانی است که هاروت و ماروت را فریب داده و الله او را تبدیل به ستاره زهره کرده است . جای شگفتی بسیار است که دانشمندان اسلامی !! در این باب لب از سخن بسته اند تا دانشمندان فضائی غرب را راهنمائی کنند !!.

ابن مسعود ، ابن عباس ، عبدالله بن عمر و قتاده ، بزرگترین مفسران هجو نامه قرآن در دنیای اسلام میباشند . تمامی این خرد گم کرده ها نیز بر یاوه و قصه بالا نظر موافق دارند . آنها در تفسیر خود نوشته اند هاروت و ماروت ، دو فرشته خدا مجذوب زیبائی زن ایرانی بنام ناهید ویا زهره میشوند . از او می خواهند تا از همسرش جدا شده ، تا آنها بتوانند از او کام دل بگیرند !!!( معلوم شد ، چه کسی قصد فریب دارد ، فرشته های الله ، یا زن ایرانی ) زن ایرانی به آنها میگوید : من بت پرست هستم ، اگر مرا می خواهید باید مشرک شوید . فرشته ها گفتند ما خدا پرست هستیم . زن ایرانی با جام شراب برگشت و هر دو فرشته خدا سیاه مست شدند ! فرشته ها وقتی خواستند به آسمان بروند ، بالهایشان باز نشد . الله دو فرشته را تنبیه کرده و در چاهی در بابل با زنجیر سنگین به بند کشیده و چون نوبت زن ایرانی می رسد ، الله عقوبت او را چنین می بیند که او را تبدیل به سیاره زهره کند !!!!! زهر خند زنده یاد دکتر مسعود انصاری را هیچگاه فراموش نمی کنم ، هم چنین جمله آخر او را : این اروپائیان و آمریکائی ها ی خدا نشناس ، میلیارد ها دلار و یورو برای شناسائی سیاره زهره صرف می کنند و دست آخر به شفافیتی که هجو نامه قرآن در باره سیاره زهره نوشته دست نمی یابند .

ورود به دنیای تفکرات زنده یاد دکتر مسعود انصاری ، همواره با تحسین او همراه است . دیدمان او در خصوص دین و اخلاق هم شنیدنی و خواندنی است . به باور دکتر انصاری هنگامیکه دین و اخلاق برابر یکدیگر قرار میگیرند ، پیوسته باورهای دینی در بالای اصول اخلاقی جای میگیرند . یک فرد انسان در همبودگاه بشر بوسیله عقاید دینی اش ارزشیبابی میشود نه ارزش های انسانی . در این راستا به نگر میرسد که محمد بن عبدالله بر لوتر و کالون و آنچه که آنها برای بشریت ارمغان آورده اند ، هزاران سال پیشی گرفته است . آنها به بشر گفته اند : هیچ یک از شما تنها به وسیله اعمال و رفتارتان رستگار نخواهید شد . رستگاری انسان یا در نتیجه اینکه عیسی مسیح خود را برای نجات پیروانش قربانی کرد به وجود می آید !!!! و یا بوسیله شفاعت و میانجیگری او و نه مهر خدا نسبت به بندگانش . پیامبر اسلام نیز آب پاکی را روی دست همه ریخته و میگوید : هیچ کس به سبب رفتار . کردارش به بهشت نخواهد رفت . پیامبران ادیان ابراهیمی اخلاق و ارزشهای انسانی را درخواست بی پایه و هوس آلوده از خدائی که به غیر از آنها ، کسی توان دیدنش را نداشت ، دانسته و انگیزه و یا حتی توفع پاداش گیری فاعل عمل از کارش را نهی می کنند . محمد اسلام را به شکل یک کیش جزمی و دربسته در آورد .

اندیشه های مذهبی که خود را بنام های گوناگون خدا ، طبیعت ، روح و برهان و… در دنیای ما جا باز کرده اند و بشر جزئی از آنها شده ، پاره ای از ذهنیت های تجملی هستند که در احساس انسان ریشه داشته ولازمه زندگی بشر نیستند . ولی اصول اخلاق در باره آنچه که باید در هنجار بشر وجود داشته و آنچه که نباید وجود داشته باشد ، سخن میگویند و زیر بنای زندگی بشر را به وجود میآورند . ریشه مذهب در احساسات بشر و کارمایه اخلاق در بایستگی های علمی زندگی نهاده شده است.اگرافرادی که درهمبود گاه بشر بسر میبرند در پی دستیابی به کمال مطلوب و تکامل هنجار بشری باشند ، هیچگاه نمی توان آنها را غیر مذهبی بشمار آورد . واژگان غیر مذهبی مفهومی است که در برابر مذهب دیگران بکار برده میشود و واژگان غیر اخلاقی عبارتی است که ما برای هنجار ی که با جوهر انسانیت تضاد و ناهمگونی دارد باید به کار بگیریم . دکتر انصاری های لایت سخنش را بشکا زیر می نویسد :

ریشه مذهب ، پرستش بر خاسته از احساس و کار مایه اخلاق ، وجدان و آگاهی است .

از این رو است که تمام مبلغین مذهبی بدون استثنا ، خصوصا در دین واپسگرا و ضد اخلاق اسلام با اخلاقیات و وجدان بیگانه اند .

دکتر مسعود انصاری در تمام عمر خود تلاش کرد که ذهنیت ایرانی را از ویروس هولناک پرستش خرافات آفت زدائی کند و او را از اندیشه های خرافی که درایتش را به فساد کشانده رها سازد . دکتر انصاری تلاش کرد تا ایرانی را از بنده ای خدا محوری که سبب میشود ، ایرانی نیرویش در راستای خرافه پرستی به هدر برود ، رهائی بخشد . این آزاده بزرگ بر آن بود که مغز ایرانی را از وابستگی به پرستش موجودات نادیده خرافی در آسمان نجات دهد و توجه او را به بهره برداری از یک زندگی شکوهمند در روی زمین متمرکز کند . به باور دکتر انصاری ایرانی در سرزمینی غنی از ثروت های طبیعی زندگی می کند وآنچه باعث تیره روزی اوست گوش کردن به یاوه ها و تقلید از ریش داران جهالت ، نادانی و فاسد از رده پیامبر گرفته تا طلبه دون پایه فیضیه هاست . آخوند ها تلاششان در بی حس کردن خرد افراد است . هنر آنها این است که ایرانی را در سراشیب واپسگرائی سرگردان نگهدارند تا بتوانند از وجود ایران مسخ شده و اسلام زده نهایت سود را ببرند .

ادامه دارد

غم دل

غم دل

IMAG0002.jpg

در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من

خموشم و او در فغان و در غوغاست

چه کنم، چه چاره سازم، غم دل را به که گویم

چاره دیدم غم دل بر همه گویم

احساس درد میکنم هنگامی که می بینم عده ای آخوند، از احساس احتیاج مردم به مأمن استفاده نموده ازطریق ترور فکر و عقیده و آدمکشی به نام دستور خدا اجازۀ استفادۀ از هوش خداداد را از جامعۀ ما سلب نموده اند .

احساس درد میکنم هنگامی که می بینم ترور فکر و عقیدۀ محیط اسلامی، اکثر مردم جامعۀ ما را ترسو، دهان بین، نوکرباب و گداصفت بارآورده است

در این نوشته سعی شده است درتمام مطالب مطرح شده، اطلاعاتی بصورت بسیار خلاصه در اختیار خواننده قرار داده شود که خود خواننده بتواند مقدار استفادۀ از هوش، در جامعۀ ما را در انتخاب آئین، مذهب، سیاست، فرهنگ و انقلاب هزارو سیصد و پنجاه هفت را تشخیص دهد و با آفت دهان بینی آشنا شود .

آئین

در طول هزاران سالی که هنوز شخصی ادعا نکرده بود که پروردگار عالم با او تماس گرفته، مردم، برخوردهای با عوامل طبیعی را از طریق حواس پنجگانۀ خود، درک و تعبیر می نموده اند . هوش آنها وسیله ای بود که بر اساس تجربه و تبادل نظر با دیگران، بتدریج، از توهم تعبیرات خود به کاهند و مسیر رشد فرهنگی را بپیمایند . تعبیر حوادثی مانند صائقه، سیل و طوفان، توهمی را به وجود آورد که این عوامل را موجودی خشن، سفاک و کینه توز در آسمانها به وجود میآورد . از تاریکی میترسیدند، روشنائی را برای کسب روزی مفید میدیدند . از حیوانات وحشی میترسیدند، حیواناتی که به تأمین معاش آنها کمک میکرد مفید میدیدند . کم کم توهم جداکردن خدای بد از خدای نیک شکل گرفت .

بشر موجود ضعیفی است که بدون محبت مادری و روابط پدرفرزندی و همکاری و همیاری دیگران نمیتواند به زندگی خود ادامه دهد . این مشکل را هوش او از طریق اجتماعی شدن حل میکند .اجتماعی شدن، مسئلۀ روابط اجتماعی، اخلاق و مدیریت جامعه را شکل میدهد (خانواده، ده، قبیله، شهر، منطقه و کشور( . مدیریت باید به احتیاجات عمومی توجه داشته باشد . افرادی که در راهنمائی فعالیتهای عمومی تسلط بیشتری در توجه به خواستهای عمومی نشان دهند به رهبری انتخاب میشوند .

زنده، زندگی میخواهد . اساسی ترین احتیاج انسان، امنیت جانی، مالی، ناموسی و احترام و همچنین تأمین احتیاجات زندگی میباشد . رهبر باید به این نکات توجه داشته باشد . این امر، در عمل، موجب میشود که رهبر جامعه به صورت حافظ جان و مال و ناموس و احترام مردم شناخته شود و صورت پدر و نماد فرهنگ جامعه را بخود بگیرد .

مسیر تکامل چند هزار سالۀ این امر، در ایران، منتج به شکل گرفتن شاهنشاهی ایران در دوران زندگی کورش بزرگ میشود . ارثی شدن رهبری به علت اعتماد به رهبر، به هدف حفظ فرهنگ و جلوگیری از خونریزی قدرت طلبان شکل گرفته است . شاهنامۀ فردوسی بهترین سند معرف سطح تفکری میباشد که از طریق تعبیر حوادث و استفادۀ از هوش، در تجربه های مختلف، در ایران بزرگ شکل گرفته است . ساختمان تخت جمشید، معرف پیشرفت تکنولوژی در استفاده از هوش میباشد .

مذهب

در بین رهبران فکری جوامع، سه نفر ادعای نزدیکی و الهام گیری از پروردگار جهان مینمایند و نظراتی را به عنوان دستورات لازم الاجرای پروردگار به مردم ابلاغ میکنند . از آنجا که اعتقادات شکل گرفتۀ مردم، برای مردم به صورت حقیقت اجتماعی درمیآید و به آسانی تغییر نمیکند، ادعای این افراد، مورد تردید قرار میگیرد، به بحث و انتقاد و مشاجره و نزاع و آشوب کشیده میشود . حاصل نهائی این آشوبها در قوم یهود به احکام قتل آخر هریک از ده فرمان یهوه خلاصه میشود . در عیسویت، پس از قوت گرفتن پیروان حضرت عیسی، با قتل عام میترائیست ها و پیروان مانی در اروپا مشاهده میشود و در اسلام با احکام جهاد . این احکام، استفادۀ از هوش برای فکر کردن در تعبیر تجربۀ جدید و پیشرفت فرهنگ جامعه را در جامعۀ مورد نفوذ خود متوقف میکند .

به مختصری از الهامهای مورد ادعای محمد بن عبدالله آشنا شوید . بعضی از سوره های قرآن با الفاظی مانند “النون و القلم”، “یس”، و “الف لام میم” شروع میشود و در مورد آن توضیح داده شده که این الفاظ، گویای اسراری میباشد که فقط پروردگار عالم به آن آگاه میباشد ولی همۀ علما بگویند میدانیم چیست و صحیح هم میباشد . آیا در درک این مطلب، هوش به کار میبرید ؟ پروردگار عالم به علمای دین تعلیم دروغ گفتن میدهد ؟ امری که ایرانی به اهرمن نسبت میدهد .

الله که میفرماید مقدّر شما را روز ازل به مصلحتی که میدانم تعیین کرده ام، خود را کریم، عادل و نظام دهندۀ به عالم معرفی مینمایند و با این که به پیغمبر خود تذکر داده اند که تو نمی توانی کسی را راهنمائی نمائی، تا من نخواهم، کسی راهنمائی نخواهد شد، دستور نماز میدهند که باید تا آخر عمر، روزی چند مرتبه پیشانی بر زمین گذارد و درخواست نمود که به راه گمراه شدگان هدایت نشوند . آیا در پذیرفتن این دستور هوش به کار میبرید ؟ ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست، در حضرت کریم تمنی چه حاجتست آیا در درک دستور نماز، هوش به کار میبرید ؟ آیا در این دستور، اثری از کرامت می بینید، اثری از عدالت می بینید، اثری از نظام عالم می بینید ؟

الله که خود را مهربان معرفی میفرمایند دستور فتل عام میدهند . یهودیها همه را بکشید، هرکس تثلیث میگوید بکشید، هرکس میگوید من پسری دارم بکشید . آیا در پذیرفتن این مطالب هوش به کار میبرید ؟ آیا در این دستورات، اثری از مهربانی می بینید ؟

الله که خود را بی نیاز از پرستش اعلام میفرمایند و تذکر میدهند لا اکراه فی الدین، دستور میدهند هر کس مرا نپرستد بکشید، بکشید تا همۀ مردم اسلام آورند . آیا هوش انسان، تضادگوئی را میپذیرد ؟

بحث ابهامها، مطالب متضاد و اطلاعات غیرواقعی قرآن، این نوشته را بسیار طولانی خواهد نمود ولی تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل . فقط به چند نکته از موذیگری آخوندها توجه نمائید . هنگامی که محمد بن عبدالله، داستانی از کتاب تورات را از حافظۀ خود بیان مینمایند اعمالی که به دو نفر نسبت داده شده جابجا مینمایند، یهودیها از ایشان میخواهند که درست آن را بگویند تا آن را بپذیرند . محمدبن عبدالله پاسخ میدهند من که نمیدانم، من که نمیتوانم کلام الله را عوض کنم . آخوندهای مزور، این بیان را، قرآن باید به زبان عربی خوانده شود تعبیر مینمایند . در حالی که متن قرآن صراحت دارد که اگر متن قرآن به عربی برای عجم خوانده شود حق دارد آنرا نپذیرد .

هنگامی که اعمال خلاف دستورات قرآن را به آخوندها تذکر دهید سنت پیغمبر را بهانۀ اعمال خود خواهند خواند . اگر قرآن را به زبانی که بفهمید چه میخوانید بخوانید متوجه تذکر صریح به پیغمبر در مورد این که تو بشری بیش نیستی و غیر از آنچه من از طریق الهام به تو میگویم نمیدانی، متوجه موذیگری آخوندها در توسل به سنت خواهید شد .

موذیگری دیگر آخوندها تفسیر کلام مبین میباشد . آیا از هوش خود استفاده میکنید ؟ آیا معجز مبین بودن هم تفسیر لازم دارد ؟ آخوندها تذکر علت مبین بودن را به این که قرآن را همه باید بخوانند، بهانۀ نظر و عمل به گفتۀ دیگران، پذیرفته نخواهد شد را ندیده میگیرند . بحث موذیگری آخوندها و عدول آنها از دستورات قرآن نیز مفصل میباشد و این نوشته را طولانی خواهد نمود، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل .

فکر میکنم این مطالب خلاصه شده برای درک این که چرا نگریم زار و چرا نمویم زار کافی باشد، بخصوص اینکه فردوسی به نقل قول از رستم فرخزاد نیز عواقب پیروی از آخوندها را به ما متذکر شده است و افرادی مانند سعدی و حافظ که به علت وجود آنها به ایرانی بودن خود افتخار میکنیم به زبان دری، این مطالب را به ما تذکر داده اند و با جایگزین کردن نام الله به خدا، ما را به بازگشت به پیروی از اختصاصات ایزد دانا و پروردگار نیکی ها هدایت نموده اند .

سیاست

اگر تعریف سیاست را از استاد علوم سیاسی بپرسید آن را قانع کردن دیگران به درپیش گرفتن رفتار مورد نظر سیاستمدار تعریف خواهد نمود . اگر برای آشنا شدن به سیاست از هوش خود کمک بگیرید، به اختلاف گفته و عمل سیاستمدار توجه خواهید نمود . در چهار دهۀ گذشته شاهد سخنرانی های مفصل حاکی از نوعدوستی سیاستمداران، و مطالب رسانه های غرب و حرارتی که در رعایت حقوق بشر، پیگیری آزادی، دمکراسی و مبارزۀ با دیکتاتوری نشانداده اند بوده ایم . عمل بلوک غرب در این چهاردهه در مورد کمک به مردم سایر کشورها چه بوده است ؟ حملۀ نظامی به کشورهائی مانند افغانستان، عراق، لیبی و سوریه و آتش بیار بودن در جنگ عمان . حاصل دلسوزیهای دولت امریکا برای مردم کشورهای مورد حمله نظامی چه بوده است ؟ چندین میلیون کشته، بیخانمان شدن میلیون ها خانواده، ازبین رفتن اعتماد در روابط اجتماعی کشورهای مورد حمله، متوقف شدن توسعۀ اقتصادی این کشورها، مرگ و میر روزانۀ هزاران کودک بی گناه . از هوش خود استفاده نمائید، دهان بینی و توجه یه نشریات ژورنالیستیک را کنار بگذارید، در مجریان این سیاستها چه اختصاصاتی می بینید ؟ طمع، سودجوئی، قدرت طلبی، توفق جوئی، ماجراجوئی، تسلط بر منابع طبیعی کشورهای دیگر . در مجریان این سیاستها چه اختصاصاتی نخواهید دید ؟ شرم، حیا، انسانیت، مردانگی و آنچه را من و شما شرف می نامیم .

بیشتر از هوش خود استفاده کنید، ابزار این سیاستمداران در موجه جلوه دادن به این آشوبها چه بوده ؟ ایجاد فتنه در استفادۀ از آرزوهای مردم که در آزادی، دمکراسی، رعایت حقوق بشر و مبارزۀ با دیکتاتوری خلاصه میشود و همچنین در سؤء استفاده از طرز تفکر و اعتقادات مردم . در چهار دهۀ گذشته با لغت منافع ملی از زبان این سیاستمداران آشنا شده ایم . هوش شما به شما خواهد گفت منافع ملی، منافع اقتصادی میباشد، یعنی اقتصاد در خدمت و ابزار سیاست .

اقتصاد در خدمت سیاست

توجه به امور اقتصادی، ابتدا به صورت تفکر فلسفی شروع شد . شخصی به نام آدام اسمیت فکر کرد به نظر میرسد سودجوئی به صورت دست غیبی به پیشرفت اقتصاد کشور کمک میکند و بر این اساس، پیشنهاد کرد دولت نباید در امور اقتصادی مداخله نماید . این پیشنهاد، پیروانی پیدا کرد و نام مکتب کاپیتالیزم به خود گرفت . در عمل، کشورهائی که شروع به صنعتی شدن نموده بودند دچار نوسانهای کسب میشدند و صدمه میدیدند و برای جلوگیری از این صدمه باید به جستجوی راه حل برمیآمدند . در این جهت، کارل مارکس نظر داد که سودجوئی، عامل نوسانهای کسب میباشد و پیشنهاد کرد به هدف جلوگیری از این نوسانها باید صنایع و خدمات دولتی شود . این طرز تفکر نیز طرفدارانی پیدا کرد و نام مکتب مارکسیزم را به خود گرفت . مکتب مارکسیزم مشکل نوسانهای کسب را کم میکرد ولی انگیزۀ پیشرفت صنعت را ازبین میبرد . درطول یکصد سال، محققین رشتۀ اقتصاد، نکات مثبت و منفی هرکدام از این دو مکتب فلسفی را روشن نمودند، در نتیجه، تفکر فلسفی دیگری به نام سوسیالیزم به وجود آمد که چیزی بین دو مکتب قبلی بود، مکتبی که هم نوسان کسب را کم کند و هم انگیزۀ سرمایه گذاری را حفظ کند .

سیاستمداران، به تدریج، این دو مکتب را به منظور کنترل نبض جامعه، به صورت مکتب اعتقادی سرگرم کنندۀ مردم، یعنی نوعی مذهب درآوردند . البته تداوم تحقیقات اقتصاد دانان، امور اقتصادی را به صورت علم درآورد . اثر نیروهای اقتصادی فرموله شد و اکونومتریک نامیده شد .

اعمال مردم بر اساس افکار آنها شکل میگیرد . مردم از مکتب های مختلف فکری پیروی میکنند و عوامل مختلف، در رفتار آنها تغییر ایجاد میکند . موضوع علم اقتصاد، شناسائی مشکلاتی میباشد که رفتار اقتصادی مردم به وجود میآورد و راه حل این مشکلات را روشن مینماید . علم جای بحث زیاد ندارد و با شناسائی اطلاعات بیشتر، تکامل پیدا میکند ولی فلسفه برای منحرف کردن افکار مردم جا برای بحث باز میگذارد . آنچه مورد استفادۀ سیاستمداران قرار میگیرد فلسفه های اقتصادی میباشد .

با این که یکصد سال از شروع برداشت علمی توجه به امور اقتصادی میگذرد دانشگاه های دنیا مکتب های فلسفی اقتصادی، یعنی آزادی تجارت و مارکسیزم را نیز جداگانه تدریس میکنند . سیاستمداران، نتیجه گیریهای تئوریک این مکتب ها را در جهت اغوای مردم، به صورت حقیقت علمی جلوه میدهند

در جنگ روانی ابرقدرتها، بلوک غرب، روی آزادی تجارت تکیه میکنند و بلوک شرق، فلسفۀ مارکس را علم معرفی مینمایند . هردوی اینها با استفادۀ از آرزوهای مردم به آزادی، دمکراسی و رعایت حقوق بشر، ضمن تبلیغات شدید، افکار مردم را از پیگیری روش علمی حل مسائل اقتصادی، منحرف میکنند .

مکتب آزادی تجارت به صورت زیر خلاصه میشود : در شرایط ثبات تکنولوژی، در شرایط اشتغال کامل، در شرایط آزادی رفت و آمد کارگر بین کشورها، در شرایط آزادی دسترسی به پول، در شرایط عام بودن اطلاعات لازم برای ایجاد صنعت، کشورها به تولید کالائی خواهند پرداخت که در آن صنعت، راندمان بیشتر داشته باشند . آیا از هوش خود استفاده میکنید ؟ کدام یک از این فرضیات، در دنیای عملی وجود دارد که این نتیجه گیری، علم عملی معرفی شود و به صورت سیاست اقتصادی پذیرفته شود ؟

سیاستمدار برای موجه جلوه دادن هدف جنایت آمیز خود، با مطرح کردن آزادی، دمکراسی و رعایت حقوق بشر، خود را انسان جلوه میدهد، رقابت ها و محدودیت های فرضیات آزادی تجارت را نادیده میگیرد و با استفاده از لغتی زیبا به نام “گلوبالایزیشن” و دهکدۀ دنیائی، توهم آزادی تجارت را دیکته میکند و با این تمهید، امکان پیشرفت اقتصادی کشورهای عقب مانده را از آنها سلب میکند

نمونۀ این اغوا شدن را در کشور خود به صور زیر می بینیم :

اقتصاد دانان مسئول در دولت ایران، ایجاد صنایعی را که قیمت تولید آنها ده درصد بیشتر از قیمت واردات آن کشور باشد مجاز نمیدانستند، حتی با ایجاد صنعت ذوب آهن نیز مخالفت میکردند . هوش شما به شما خواهد گفت در این طرز تفکر به رقابت های نامشروع توجه نشده است، به مسیر رشد اقتصادی و پیشرفت و تحولات تکنولوژی توجه نشده است، و به اثر ضریب افزایش درآمد ملی در ایجاد صنعت جدید توجه نشده است .

ضریب افزایش درآمد ملی در اثر ایجاد صنعت جدید چه میباشد ؟ در کشوری که کارگر بیکار وجود دارد هنگامی که صنعت جدیدی راه اندازی شود افراد جدیدی به کار گمارده خواهند شد و دستمزد دریافت خواهند نمود، این مقدار دستمزد پرداخت شده، درآمد ملی را اضافه خواهد نمود، این کارکنان، مقداری از پولی که دریافت میکنند صرفه جوئی میکنند و بقیه را صرف احتیاجات خود میکنند، یعنی به مقداری که خرج مایحتاج خود نموده اند تقاضا برای کالا و خدمات جدید ایجاد شده است، پاسخ دهندگان به تقاضای جدید به کادر خود اضافه میکنند و به آنها دستمزد پرداخت میکنند، اینها هم مقداری از دریافتی خود را صرفه جوئی و بقیه را خرج میکنند . بعبارت دیگر، یک سلسلۀ ایجاد کار و افزایش درآمد به وجود خواهد آمد . ریاضی دانان، مقدار این افزایش را محاسبه میکنند و با فرمول یک تقسیم بر تمایل ملی به صرفه جوئی نشان میدهند . به طور مثال، اگر صرفه جوئی ملی کشوری پنج درصد درآمد ملی آن کشور باشد ضریب افزایش درآمد ملی در آن کشور، یک تقسیم بر پنج صدم، یعنی بیست خواهد بود . یعنی در آن کشور، ایجاد صنعت جدید، بیست برابر قیمت خرده فروشی کالای جدید به درآمد ملی اضافه خواهد نمود .

اقتصاد دانان سازمان برنامه که از مشورت کارشناسان امریکائی، به نام هاروارد گروپ، بهرمند میشدند درآمد دولت را هم صرفه جوئی ملی به حساب میآوردند و درنتیجه، ضریب درآمد ملی در ایران را نزدیک به پنج درنظر میگرفتند . از هوش خود استفاده نمائید . درآمد دولت، چه ارتباط با ایجاد کار جدید دارد ؟ مفهوم این نوع محاسبه این خواهد بود که تصمیم گیری دولت در مورد اقداماتی که باید برای ادارۀ اقتصاد کشور انجام دهد بر اساس اطلاعات غلط انجام شود .

نکتۀ عجیب دیگری که اقتصاد دانان سازمان برنامه با مشورت کارشناسان امریکائی انجام میدادند این بود که تورم را در محاسبات خود درنظر نمیگرفتند . بطور مثال، برای طرح ذوب آهن آریامهر، طرحی که مذاکرات و مقدمات طراحی آن سه سال، و اجرای آن پنج سال طول کشید بدون توصیه و پیشنهاد کارشناسان شرکت ملی ذوب آهن ایران، هزینه ای بر اساس قیمت تخمینی روز مذاکرات قرارداد درنظر گرفتند . در عمل، که به علت تورم، هزینۀ انجام کار، بیش از ارقام هزینۀ درنظر گرفتۀ آنها شده بود، جناب هویدا در جلسۀ شورای عالی اقتصاد، به عرض شاهنشاه آریامهر میرسانند که شرکت ملی ذوب آهن ایران، دولت را در شرایطی گزارده است که دولت برای آن راه حل ندارد . بی توجهی به مسئلۀ تورم، موجب شده بود بیش از یکصد و چهل طرح عمرانی کشور، متوقف بماند و با اینکه میلیونها ریال، روی آنها خرج شده بود به مرحلۀ بهره برداری نرسد و جامعه از ضریب افزایش درآمد ملی این طرح ها بهرمند نشود .

چرا این مطالبی که مربوط به شصت، هفتاد شال قبل میباشد مطرح مینمایم ؟ احساس درد میکنم هنگامی که می بینم همۀ این اقتصاد دانان، پس از انقلاب، در مصاحبه هائی که به صورت تاریخ شفاهی، از طرف دانشگاه هاروارد انجام میگرفت شاهنشاه آریامهر را مقصر و دیکته کنندۀ کار خود معرفی می نمودند . با این درد دل، گوشه ای از مشکلات تاریخ گذشته را بیان میکنم شاید آیندگان از آن درس گیرند

احساس درد میکنم هنگامی که می بینم شاهنشاه آریامهر توجه یافتند که امریکا نتوانست در جنگ های وییتنام و کره از سلاح اتمی استفاده کند و ابر قدرتها نمیتوانند با هم بجنگند و جنگ روانی آنها به منظور تسلط بر منابع کشورهای عقبمانده میباشد، موقعیت استراتژیک ایران اجازه میدهد سیاست مستقل ملی به خود بگیریم ، و بعلاوه احتمال جنگ بین ابرقدرتها به علت یک اشتباه وجود دارد که در چنین حالتی امکان محو شدن کشور ما و خسارت غیر قابل جبران برای تمام دنیا وجود دارد، در جهت کاستن این خطر، پیگیر صلح بین اروپا و شوروی شدند . دولت شوروی دارای سرزمین وسیع و همه گونه مواد مورد نیاز صنایع بود ولی مردم آن به علت رژیم مارکسیستی در شرایط فقر زندگی میکردند، کشورهای اروپائی دارای جمعیت زیاد و سطح بالای تکنولوژی، محتاج مواد اولیۀ صنعتی میباشد . اگر اقتصاد شوروی و اروپا به هم وابستگی پیدا کند جنگ روانی را کنار خواهند گذارد و خطر برخورد ناشی از یک اشتباه ازبین خواهد رفت . این نقش را میتواند ارسال منابع انرژی زای جنوب ازطریق شوروی به اروپا انجام دهد . با اینکه دولت شوروی برای بیش از بیست سال تلاش کرده بود از طریق جنگ روانی، ریشۀ سلطنت و فرهنگ ایران را قطع نماید، شاهنشاه آریامهر که سلطنت بر مردم فقیر را افتخار نمی دانستند و راه رفاه مردم را در صنعتی شدن کشور میدیدند صلح دادن بین شوروی و اروپا را وسیله ای دیدند که با ریسک کردن جان خود، رقابت آنها را به مسیر کمک به صنعتی شدن کشور به کشانند . امریکا تحمل چنین تصمیمی را نداشت، اروپا را با خود همراه نمود و رقابت مورد نظر شاهنشاه آریامهر را از طریق اتهامات به خودکامگی و دیکتاتوری و از طریق ایادی که در سازمان برنامه داشت، از طریق قراردادهای “کاست پلاس” به طرف غارت ایران و سقوط شاهنشاهی ایران کشاند . چهار دهه از این وقایع گذشته است، طمع دولت امریکا امنیت اروپا را به خطر انداخته است . امید است هم میهنان ما بتوانند با استفادۀ از هوش خود، راه چاره بیابند .

شاهنشاه آریامهر، فهمیده ترین، انسان ترین، دمکرات ترین عاشق پیشرفت ایران را چه افرادی به دیکتاتوری متهم میکردند ؟ چپ گراهائی که قتل مالکین، کارخانه داران و افراد فهمیده را تبلیغ میکردند دولت امریکا که کشورهای دارای منابع زیرزمینی دارند به خاک و خون کشیده است . شایعه پراکنان کشورهای دارای سابقۀ استعمارگری، افراد خارج گود جویای آرزوهای خود . دهان بینان و افرادی که از هوش خود کمک نمیگیرند . افرادی که به تاریخ مشکلات دوران سلطنت شاهنشاه آریامهر توجه ندارند و به ضعف دانشی طبقۀ تحصیل کردۀ ایران بی توجه میباشند . جوجه دیکتاتورهای کشور ما .

جوجه دیکتا تورها ؟

کشور را چه افرادی میبایست اداره میکردند ؟ افراد تحصیل کرده ای که با علوم روز آشنا بودند . دانشگاه ها اغلب، علوم تئوریک را درس میدادند و کمتر به تعلیم کار عملی میپرداختند . شایعه پراکنان چپ و راست به پراکندن شایعه در مورد دیکتاتوری شاهنشاه آریامهر میپرداختند و به این طریق، قدرت استقلال کار را از جوانان سلب می نمودند . تحصیل کرده هائی که به علت داشتن مدارک تحصیلی سطح بالا به کار گمارده میشدند نیز هنگامی که در مورد تصمیمی، مورد سؤال قرار میگرفتند برای آسان کردن کار خود در جوابگوئی، عمل خود را دستور از بالا عنوان میکردند و به این صورت به شایعۀ دیکتاتور بودن شاهنشاه آریامهر دامن میزدند و وضعی را به وجود میآوردند که خاطرۀ داستان ملا نصرالدین را به ذهن میآورد . ملانصرالدین برای این که از دست مزاحمین راحت شود شایع کرد در فلان منزل، نذری میدهند و خودش هنگامی که از دیگران خبر نذری را شنید برای گرفتن نذری به آن محل مراجعه می نماید . لازم میدانم دو موردی که شاهد بی نظری و دمکرات بودن شاهنشاه آریامهر بوده ام به هدف روشن کردن امر، بیان نمایم .

وزیر اقتصاد، مدیر عامل شرکت ملی ذوب آهن ایران را احضار مینماید و میگوید نمایندۀ سفره سید (پیمانکار فرانسوی) را بخواهید و پیش نویس برای قرارداد ساختن ذوب آهن تهیه کنید . مدیر عامل شرکت ملی ذوب آهن ایران (برادر من) اظهار میکند هنوز گزارش مهندس مشاور به ما نرسیده مسائل زیادی برای ما روشن نیست چه قراردادی تهیه کنم . وزیر اقتصاد میگوید به مسائلی که بالاتر از سطح شماست دخالت نکنید، این دستور من است اجرا کنید . در مهمانی دولت، رئیس سازمان برنامه سؤال میکند آیا قرارداد ذوب آهن آماده شده است؟ ایشان هم همین جواب را میشنوند ولی میگویند این قرارداد فوریت دارد و باید درظرف چهل و هشت ساعت تهیه شود . صبح روز بعد برادر من به جناب اصفیا وزیر مشاور تلفن میکند و میپرسد آیا در مقامات سطح بالای دولت، صحبتی در مورد ذوب آهن درمیان می باشد ؟ ایشان اظهار میکنند نه، چطور ؟ برادرم دستور وزیر اقتصاد و صحبت رئیس سازمان برنامه را مورد اشاره قرار میدهد . جناب اصفیا اظهار میکنند تو به این کارها چه کار داری، وزیر تو دستوری داده آن را اجرا کن . برادرم از وزیر دربار وقت، جناب قدس نخعی، وقت ملاقات میگیرد و به عنوان امین اعلیحضرت، نظر مشورتی ایشان را میخواهد . میگوید نه میدانیم چه تکنولوژی انتخاب کنیم، نه چه ظرفیتی انتخاب کنیم، نه چه محلی ازنظر اقصاد عمومی کشور انتخاب کنیم و نه چه معادنی انتخاب کنیم چنین دستوری ازطرف اعلیحضرت میدهند . اگر پیش جناب نخست وزیر بروم و ایشان هم همین دستور را بدهند که من مجبورم استعفا بدهم، درمورد صنعتی که دولت باید برنامۀ صد ساله و دویست سالۀ روشن داشته باشد که نمیتوان به این طرز عمل نمود . جناب قدس نخعی میفرمایند مطالبی را که از طرف اعلیحضرت میگویند به آن توجه نکنید، مقداری از اختصاصات اعلیحضرت تعریف میکنند و اضافه مینمایند بهتر است که اعلیحضرت به مطالبی که میگوئید آشنا باشند، سعی میکنم برای شما وقت شرفیابی بگیرم . شاهنشاه آریامهر ساعت چهار بعد از ظهر چلۀ تابستان برادرم را میپذیرند و برای یک ساعت و نیم به سؤال میگیرند و هنگامی که متوجه میشوند که مدیر عامل شرکت به کار خود آشنا میباشد اظهار میفرمایند به کار خود ادامه دهید و هر چند ماه یک بار مرا نیز در جریان قرار دهید . هنگامی که وزیر اقتصاد، پیگیر پیش نویس قرارداد میشود مدیر عامل شرکت ملی ذوب آهن ایران پاسخ میدهد جناب عالیخانی، هنگامی که شما دستور میدادید و من دستور شما را اجرا میکردم شما مدیر عامل شرکت بودید و من معاون شما بودم و دستور شما را اجرا میکردم، امروز من مدیر عامل این شرکت میباشم، وظائف مرا قانون مصوب مجلس شورای ملی تعیین نموده، نمیتوانم به دستور شخصی دیگر، از خود سلب مسئولیت نمایم .

در وزارت اقتصاد که خدمت میکردم گزارشی به دستم رسید که متوجه شدم قانونی گذرانده اند که بیست درصد سهام کارخانه ها به کارگران داده شود، به برادرم که معاون وزارت اقتصاد بودند اظهار کردم این قانون مشکلاتی ایجاد خواهد کرد . برادرم اظهار کرد شاهنشاه آریامهر از دولت خواسته اند در مقابل فتنه گریهای گروه چپ، راهی برای تشویق کارگران به کار جستجو کنند، وزیر اقتصاد و وزیر کار و دستگاه امنیت کشور، این راه را توصیه نموده اند و به پیشنهاد دولت، مجلس آن را تصویب نموده است . چون مسئله موضوع مهمی میباشد و جزء برنامۀ انقلاب شاه و ملت قرار گرفته است از آقای مهندس دانشراد کمک بگیر و مطالب خود را روی کاغذ بیاور . به اتفاق آقای مهندس دانشراد (از مشاورین عالی وزارتخانه) گزارش کوتاهی در یک صفحه که حاوی یک جدول محاسبۀ اجرای این قانون بود و اساس آن را اختلاف سرمایه گذاری روی کارگر در صنایع مختلف تشکیل میداد تهیه کردیم برادرم در شرفیابی برای گزارش کار وزارتخانه این گزارش را نیز تقدیم میکند . شاهنشاه بلافاصله متوجه مشکل میشوند و دولت را در جریان قرار میدهند . دولت، پس از مدتی، دوباره موضوع را به مجلس میبرد و مجلس، بیست درصد را به تا بیست درصد تغییر میدهد . مشاور عالی وزارتخانه که در پیشنهاد اولیۀ این قانون دست داشته به دفتر من آمد و چند بار که اظهار تأسف نمود پرسیدم ازچه تأسف میخورید، اظهار کرد هفت هشت نفر بودیم سه چهار نفر ما هم دکترای اقتصاد داشتند چرا چنین مطلب ساده ای را متوجه نشدیم . ولی آقای عالیخانی، پس از انقلاب، در مصاحبه ای میگویند من در پیشنهاد این قانون نقش نداشتم و مقام بالاتر را مقصر معرفی مینماید . هنگامی که متوجه این گونه شخصیت ها میشوم احساس میکنم چرا نگریم زار و چرا نمویم زار .

قضاوت عمومی مردم بر اساس توهم و شایعات شکل میگیرد . مردم با مشکلات ادارۀ مملکت آشنا نبودند، با تحریکات خارجی آشنا نبودند، با ضعف دانشی تحصیل کرده های ما آشنا نبودند و نمی توانستند بفهمند شاهنشاه آریامهر در چه شرایطی قرار کرفته اند که به اجرای امری موافقت میفرمایند .

مثالی میزنم . دولت امریکا روی نفت ایران نظر داشت . اکثریت کادر سطح بالای دولت و وکلای مجلس ایران را مالکین بزرگ تشکیل میدادند . این افراد، دولت انگلیس را حامی ثبات خود میدیدند . اکثریت آنها به امریکائیها بله قربان میگفتند و در عمل، برخلاف گفتۀ خود عمل می نمودند، در نتیجه، رجال قدیمی ایران، از نظر مقامات امریکائی افراد قابل اعتماد نبودند . علاقۀ مقامات امریکائی به نظری که در مورد نفت ایران داشتند و مالکین بزرگ را مانع خود میدیدند موجب شد به کم کردن نفوذ مالکین بزرگ بپردازند تا با روی کار آوردن جوانان نفوذ سیاسی خود را افزایش دهند . سیاستمدار برای اجرای هدف خود جملات دلگرم کنندۀ زیبا پیدا میکند . عالیجناب کندی، رئیس جمهوری امریکا رفرم اجتماعی را به دولت ایران پیشنهاد میکند . در ارزیابی این پیشنهاد به نکات زیر توجه داشته باشید :

تحصیل کرده ای نداشتیم که از رئیس جمهور امریکا بپرسد در یکصد سال گذشته که کشاورزان امریکا از پنجاه درصد جمعیت به دو درصد جمعیت امریکا رسیده است چه قانونی این تحول را به وجود آورده است جز اثر توسعۀ صنعتی .

بعد از انقلاب اکتبر شوروی که املاک مالکین به زارعین داده شد مشکلات تأمین غدای شهرها موجب شد ده سال بعد، با کشتن شش میلیون زارع، املاک را پس بگیرند تا خود را با شرایط جدید صنعت تطبیق دهند .

ایادی دولت شوروی در حزب توده، با استفاده از شعار مساوات و عدالت، به تبلیغ کشتن مالکین و واگذاری زمین کشاورزی به کشاورزان ادامه میدادند .

نشریات ایران به بیان خشونتها و بیدادگریهای مالکین بزرگ پرداختند . مردم از هوش خود استفاده نمی کردند که برای رفع خشونت باید از قوانین جزا کمک گرفت .

به این صورت، شرایط فکری برای جامعۀ ما فراهم شد که دولت مجبور شود به نام رفرم اجتماعی، به نام ریشه کن کردن ارباب رعیتی، به نام پایان دادن به ملوک الطوایفی که در زمان رضا شاه بزرگ انجام شده بود، اساس حفظ مالکیت، یعنی پایۀ فرهنگ ملی ایران، یعنی انتظاری که مردم از خدا و از شاه دارند ریشه کن کنند و با این عمل از مسیر طبیعی سرمایۀ مالکین به صنعت جلوگیری کنند . جای تأسف است که تحصیل کرده های کشور ما از هوش خود استفاده نکردند و متوجه نشدند که سلب مالکیت مالکین و کارخانه داران موجب اصلی ریشه کن شدن فرهنگ شاهنشاهی ایران شد . هنگامی که می بینم بی تجربه بودن تحصیل کرده های ما عامل اصلی فتنۀ خمینی شد احساس میکنم چرا نگریم زار و چرا نمویم زار .

فرهنگ

قبلا اشاره شد که فرهنگ شاهنشاهی ایران، بر اساس استفادۀ از هوش در بررسی تجارب مختلف شکل گرفت . فردوسی سطح تفکر ایرانیان قبل از حملۀ اعراب را منعکس نموده است . ساختمان تخت جمشید، معرف سطح زیبا شناسی، معماری، کشاورزی . آب شناسی دوهزار و پانصد سال قبل ایران را نشان میدهد . بعلاوه تذکر داده شد که احکام جهاد، استفادۀ از هوش، برای فکر کردن در تعبیر تجربۀ جدید و پیشرفت فرهنگ جامعه را متوقف نمود .

مغز انسان، تضاد را نمی پذیرد، هوش خداداد انسان، راهگشای حل مسائل میباشد . در قرآن اثری از توجه به هنر دیده نمیشود . توجه به لذات دنیا منع شده است . از نظر آخوندها مجسمه سازی بت سازی تلقی میشود، نقاشی تقلید کار خدا به حساب میآید و نوشتۀ برخلاف مطالب قرآن، حکم قتل دارد . به عبارت دیگر، آخوندها راه خلاقیت انسان را بسته اند، هوش انسان باید راهی برای حل این مشکل و بروز خلاقیت انسان باز نماید . هوش انسان برای حل این مشکل چگونه به کار گرفته شد : فلسفه، روایت، شعر و زبان دری

فلسفه

تضادگوئی در مطالب قرآن، موجب شد از طریق تفسیرهای مختلف متن قرآن و توجه به سنت پیغمبر و سیرۀ خلفای راشدین، به سفسطه و فلسفه بپردازند، در نتیجه انشعاب های اسلام شکل گرفت .

روایت

روایت سازی به صورت راه فرار درجهت باز کرده راه خلاقیت مردم، مورد استفاده گرفت . به طور مثال، روایتی ساختند که دختر محمد بن عبدالله از پدر خود میپرسند وضع حکام چه خواهد شد پدر ایشان پاسخ میدهند به حکامی که طبق قرآن به عدالت فرمان دهند آنچه در آن دنیا داده شود در این دنیا نیز داده خواهد شد . این روایت، راه خلاقیت ایرانی را در تجسم بهشت که بسیار زیباتر از این دنیا میباشد باز میکند . نقش های قالی، معرف باغهای بهشت میشود، مینیاتور، چهرۀ حوریان بهشت را منعکس میکند اشکال هندسی در کارهای ساختمانی، در جهت تصویری از کاخهای بهشت به کار میرود . آخوندهای موذی به این هنرها نام هنر اسلامی میدهند . حقیقت آین است که هوش ایرانی راه خلاقیت هنرمندان ایرانی را باز نمود .

شعر و زبان دری

آیۀ شصت و نه سورۀ “یس” توجه میدهد که چون کسی به حرف شعرا گوش نمیدهد بگذارید هرچه میخواهند بگویند بگویند . بر اساس این آیه شعر گفتن مجاز میشود حتی اگر برخلاف متن قرآن باشد . آیه های آخر سورۀ شعرا، مؤمنین را در بیان احساس خود از تعدی دیگران، مجاز اعلام میدارد . ایرانی که بیشترین رنج را از اجرای احکام جهاد دیده است برای بیان این حقیقت باید راه حلی پیدا کند که مشمول حکم قتل نشود . آیۀ خدا یار و یاور شماست به مدد او میرسد . انسان، یار و یاوری نیز روی زمین دارد که با علاقۀ زیاد با او ازدواج کرده است . هوش ایرانی ، او را متوجه میکند که مطالبی را که اگر به یار آسمانی خود بگوئی مشمول حکم قتل میشوی به یار زمینی خود بگو، فقط در جائی دیگر، معماوار بگو صحبت تو در مورد مطالب قرآن میباشد . افراد هوشیار که با متن قرآن آشنا باشند خواهند فهمید چه میگوئی . بطور مثال به یار خود بگو به وعدۀ خود عمل کن، با عهد شکنی مرا آزار مده . افراد هوشیار خواهند فهمید که روی سخن تو با الهام کنندۀ قرآن و یادآوری اختلاف وعده های آیات مکی و خشونتهای آیات مدنی میباشد و به عبارت دیگر، تضادگوئی های قرآن را مطرح نموده ای . این فکر مقدماتی، بنیان طرحی میگردد که باید پرورده شود . حسن بیان احساسات عاشقانه این میباشد که به عمق احساسات انسان اثر میگذارد و میتوان در متن آن، احساس دوستی، محبت، وفای به عهد و سایر اصول اخلاقی را به جامعه تلقین نمود . متفکرین ایرانی در پروراندن این طرح اولیه، نبوغ خود را در شناسائی اختصاصات زبان به کار بردند . متوجه شدند با به کار بردن لغات به معانی مختلف میتوانند در بیان یک جمله، مفاهیم مختلف را بیان نمایند و در یک گفته، دو موضوع را بیان کنند . به این ترتیب زبانی سّری خلق کردند که سعدی و حافظ از آن به نام زبان دری نام میبرند (به درب میگویم دیوار تو بشنو) و بعدها زبان اهل تصوف و عرفان نام گرفت . به عبارت دیگر، غزلهای کلاسیک ایران، دو زبانه میباشد، به زبان فارسی در مورد گفتگوی با معشوق میباشد و در زبان سّری دری، مطالب قرآن را به بحث گرفته است . در مورد یار زمینی خود چه میتوانستند بگویند ؟ از ناز او، غمزۀ او، چشم او، ابروی او، گیسوی او می توانستند صحبت کنند به چند نمونه از معانی دیگر این لغات توجه نمائید : ناز به معنی فخر فروشی، غمزه به معنی خونریزی، چشم به معنی الهام، ابرو به معنی رفتار، مو به معنی مذهب، ساقی به معنی اله، مطرب به معنی اله . در کتابهای لغت اهل تصوف و عرفان معانی لغات بسیار را میتوان یافت .

باید اضافه نمود که بزرگان ادب ایران، برای مسلمان جلوه دادن خود به منظور فرار از شمول حکم قتل، تمهیداتی به کار بردند . بطور مثال، سعدی و حافظ، کنیه هائی برای خود انتخاب کردند که بتوانند در اشاره به پروردگار جهان، الله که خود را پروردگار جهان معرفی مینماید و همچنین در اشاره به محمد بن عبدالله، بر اساس صفاتی که قرآن برای ایشان قائل شده است نیز به کار برند آیه ایکه الله را دارای تمام نامهای نیک معرفی مینماید نیز وسیله ای شده است که در بیان بسیاری از نامها از قبیل سرو، گل، جهان، سپهر، زمانه، دهر، اشاره به الله باشد . تمهید دیگر آنها این بوده است که از یک بحث کامل در یک غزل خود داری کنند، در یک غزل،مطالب مختلف را به بحث گیرند که ارتباط مطالب قطع شود و راه برای تعبیرات مختلف باز شود . حتی با تغییر ردیف اشعار غزل، ابهام به وجود آورند .

جای تاسف است که ترور فکر و عقیده در محیط اسلامی و همچنین آسایش روانی پذیرفتن مأمن، حتی اگر توهمی بیش نباشد و حتی ترس از این که قانون نتواند جایگزین ترس از خدا شود موجب شد در دوران شکوفائی سلطنت پهلوی ها نیز دانشگاه های ما به بازکردن زبان دری نپردازد اطلاعاتی که دانشگاه های ما به جامعه میدادند از حد مکتوبات به زبان پارسی بزرگان ادب ایران خارج نبود . بعبارت دیکر، ما از تلاش هزار سالۀ متفکرین ایرانی در مبارزۀ با ترور فکر و عقیده و بازگرداندن مسیر فرهنگ ایرانی در جهت به کار بردن هوش، و استفاده از تجارب علمی محروم مانده ایم و هنوز به صورت عروسک های خیمه شب بازی، به صورت مجری مطامع سیاستمداران داخلی و خارجی عمل میکنیم . یادآور میشوم آیندۀ ما را افکار ما شکل میدهد، بزرگان ادب ایران، مکتب های فکری متفاوت توصیه نموده اند، عدم شناسائی این مکتب ها مارا در انتخاب راه زندگی، دچار اشتباه خواهد نمود . بطور مثال، در مکتب فکری مولوی، بالاترین سطح اخلاق و انسانیت و مستحیل شدن در حق، هنگامی میباشد که انسان، از تعلقات دنیائی بری شود . به واقعیت توجه نمائید، تلفن دستی شما که با فشار چند نکته، هر اطلاعی را که بخواهید، در اختیار شما قرار میدهد و به راحتی شما کمک میکند ترک تعلقات دنیائی به وجود نیاورده است، به وجود آورندۀ این ابزار راحتی، کنجکاوی، جستجوگری، سود جوئی، رقابت و حس تسلط بر محیط بوده است . اسیر افکار گذشتگان نباید بود، باید با مسیر تفکر آنها آشنا شد و در تکمیل فرهنگی که راهنمای جهان به انسانیت شده بود به پیشرفت تمدن کمک نمود عدم کوشش دانشگاهیان ما به روشن کردن زبان دری و شناساندن مکتب های فکری بزرگان ادب ایران نیز از مواردی میباشد که احساس کنم چرا نگریم زار و چرا نمویم زار . بهتر بگویم این بی توجهی را عاملی بزرگ در شکل گرفتن فتنۀ خمینی می بینم .

انقلاب هزارو سیصد و پنجاه و هفت ایران

در بهمن هزارو سیصد و پنجاه و هفت، شاهد بلائی بودیم که از نظر خسارت به کشور، بزرگتر از هرگونه بلای آسمانی بود . مردم، امنیت جانی، مالی، ناموسی و احترام خود را از دست دادند برای جلوگیری از تکرار آن باید بدون تعصب به بررسی آن پرداخت و علل آن را شناسائی نمود. تاکنون اظهار نظرهای مختلف در مورد آن را شنیده اید . عده ای تکیه را منحصرا بر سیاست استعماری جدید غرب میگزارند . عده ای آن را انقلاب خود جوش داخلی میدانند . چپ گرا هائی که کشتن مالکین، کارخانه داران و افراد فهمیده در برنامۀ خود داشتند نبودن آزادی و سانسور نشریات را عامل نارضائی مردم معرفی میکنند . نشریات کشورهائی که به افغانستان، یوگسلاوی، عراق، لیبی و سوریه حملۀ نظامی نموده ساکنین این کشورها را از هستی ساقط نموده اند خودکامگی و دیکتاتوری شاهنشاه آریامهر را عامل انقلاب معرفی نموده اند . واقعیت امر این میباشد که شاهنشاه آریامهر، فهمیده ترین، انسان ترین، دمکرات ترین شاهنشاهی بودند که در چند قرن اخیر داشته ایم . مسئله، شاهنشاه آریامهر نبودند . مسئله، تحصیل کرده های ما بودند . ترور فکر و عقیدۀ محیط اسلامی اجازۀ استفاده از هوش را از جامعۀ ما گرفته بود . در صفحات قبل به عدم آشنائی جامعۀ ما به متن قرآن و عدم آشنائی جامعه به زبان دری و مبارزۀ هزار و دویست سالۀ متفکرین ایرانی با ترور فکر و عقیده و همچنین با ضعف دانشی تحصیل کرده های ما در درک رشته های سیاسی، اقتصادی و روانشناسی جامعه تذکراتی داده شد و یادآور گردید که هنگامی که شاهنشاه آریامهر توجه یافتند که ابرقدرتها نمی توانند با هم بجنگند، و موقعیت استراتژیک ایران اجازه میدهد سیاست مستقل ملی را توصیه فرمایند، عملا با ریسک کردن جان خود به مقابلۀ با مطامع خارجی پرداختند . حاصل روکردن به صنعت، تحول بزرگ در موقعیت اجتماعی مردم شد . روکردن مردم از ده به شهر و تحصیل اطلاعات جدید برای به عهده گرفتن کار جدید، تحولی در موقعیت اجتماعی مردم ایجاد نمود . اختلاف درآمد در حرفه های مختلف به تغییر در موقعیت اجتماعی مردم کمک نمود . با اینکه رویهم رفته درآمد همه اضافه میشد اختلاف افزایش درآمد، نارضایتی به وجود میآورد . به اینگونه مسائل، ضعف دانش و اخلاق عده ای از تحصیل کرده ها را به خصوص در درک امور سیاسی را اضافه نمائید شرایط روحی به وجود آمد که دشمن بتواند با ایجاد یک جرقه، جامعه را به آتش بکشد . این جرقه برای ایجاد هیستریای دستجمعی، توسط رسانه های غرب و بخصوص امریکا و انگلیس انجام گرفت

برای ریشه یابی سیاست غرب، بجای گوش دادن به رسانه های ژورنالیستیک غرب و سخنرانی های سیاستمداران این کشورها باید به مشکلات اقتصادی آنها توجه نمود . کاپیتالیزم، همۀ مسائل نوسانهای کسب را حل نکرده است . عوامل متعددی از قبیل ضریب افزایش درآمد ملی با ایجاد صنعت جدید، به عقب انداختن این نوسانها کمک نموده است . مطالعات آینده نگری اقتصاد دانان امریکا در سال هزار و نهصد و هفتاد و یک در کتابی که دانشگاه هاروارد، به نام “ورلد داینامیک” منتشر کرد انعکاس یافته است . در این کتاب، مشکلات کشورهای صنعتی شده، به علت افزایش سرعت توسعۀ اقتصادی و افزایش جمعیت دنیا و همچنین محدودیت مواد اولیۀ غیر قابل جایگزینی، به تفصیل مورد بررسی قرار گرفته است . بر اساس اطلاعات منتشر شده در این کتاب، “ام آی تی” (دانشگاه بزرگ امریکا) در سال بعد، طی گزارشی به کلوب رم (متنفذین اداره کنندۀ دنیا)، توصیه میکند که توسعۀ اقتصادی دنیا و افزایش جمعیت دنیا باید متوقف شود . مسیر اجرای این پیشنهاد را کتابهای دستور العمل جنگ روانی روشن میکند . به خلاصه ای از آن توجه نمائید :

خون صنایع و اقتصاد دنیا، مواد انرژی زا میباشد . با کنترل منابع انرژی و قیمت گزاری آن میتوان به محدود کردن توسعۀ اقتصادی سایر کشورهای جهان پرداخت .

مؤثرترین عامل در متوقف کردن پیشرفت دانش را ترور فکر و عقیدۀ مذهبی به وجود آورده است منتهی چون به صورت اعتقاد مردم و اخلاق جامعه و بصورت حقیقت اجتماعی درآمده است و پایۀ آن احتیاج انسان به مأمن میباشد تقویت و تأیید مذهب، ایجاد سؤء ظن نخواهد نمود . (به اعتراف خانم کلینتن، وزیر خارجۀ امریکا در مورد این که ما عربستان را به ایجاد مدارس متعدد و تدریس مکتب وهابی اسلام تشویق کردیم توجه داشته باشید) به تعداد اتباع کشورهای اروپائی که تفنگ به دست گرفتند و به کشورهای مسلمان، به هدف ایجاد دمکراسی اسلامی رفتند و همچنین به تأمین کنندۀ اسلحه برای آنها توجه داشته باشید .

جامعه ما را به نحوی تربیت میکند که علاقمند به طرز رفتار خود میشویم . تشویق فرهنگ های محلی ایجاد سؤء ظن نخواهد کرد ولی میتوان از آن برای ایجاد اختلاف قومی استفاده نمود .

آرزوی آزادی، دمکراسی، رعایت حقوق بشر، غریزۀ طبیعی انسان میباشد تبلیغ آن موجب سؤء ظن نخواهد شد، سطح آرزوهای آنها را بالا خواهد برد و چون تشخیص نمیدهند که سطح رفاه جامعه را سطح تفکر و سطح دانش و تکنولوژی جامعه تعیین میکند از طریق اتهام به فساد طبقۀ حاکمه میتوان اساس ارتباطات سنتی آنها را بهم زد و توسعۀ اقتصادی آنها را متوقف نمود . مختصر کنم، ضعف دانشی ما در سیاست، اقتصاد و روانشناسی جامعه موجب شد دست جنایت آمیز استعمار جدید را نبینیم و به دنبال آرزوهای خود، به طرف قتلگاه دستجمعی خود روان شویم . چرا نگریم زار و چرا نمویم زار ؟ بخصوص که امروز تمام خاور میانه در خون خود میغلطد

امید به آینده

آیندۀ ایران را افکار امروز ایرانیان شکل خواهد داد : افکار مردم داخل کشور و نقش اثرگزاری افکار ایرانیان خارج کشور . ایرانیان داخل کشور، اسیر مکتب ترور فکر و عقیده میباشند و سطح تفکر اقتصادی دولتمداران آنها از حد تفکر فلسفه های اقتصادی تجاوز نمیکند و عمل آنها نشان میدهد با علم اقتصاد آشنائی ندارند، حتی تشخیص نمیدهند علت تورم قیمتها در ایران،سلب امنیت سرمایه و خروج سرمایه از کشور میباشد . انسانیت برای آنها در گدا پروری خلاصه میشود منابع ثروت کشور را میفروشند و میخورند و به فکر آیندگان نیستند، ندانمکاری های آنها نشان میدهد که نمی فهمند که در عمل، خواسته های استعمارگران جدید را انجام میدهند . تداوم این بحث، این نوشته را طولانی خواهد کرد . چون دیگران در مورد اشتباهات اقتصادی چهار دهۀ گذشتۀ ایران کتاب نوشته اند این بحث را پایان میدهم و به ارزیابی افکار ایرانیان فعال سیاسی در خارج از کشور میپردازم .

به نظر میرسد بسیاری از ایرانیان خارج از کشور هنوز تحت تأثیر تبلیغات جنگ روانی خارجی میباشند و به انقلاب ایران از دید سؤء ظن فساد رهبری و دیکتاتوری نگاه میکنند . ارتباط اداری یا حزبی بین ایرانیان خارج کشور بسیار محدود میباشد . خاطرۀ انگلوفیل بودن، روسوفیل بودن و امریکانوفیل بودن گذشتگان نیز به عدم اعتماد آنها به یکدیگر کمک میکند . آنچه به آن توجه ندارند این میباشد که بدون اعتماد به یکدیگر نیز نمیتوانند کار مثبت دستجمعی انجام دهند . برای ایجاد اعتماد، باید هدف مشترک خود را روشن کنند و بدانند چه میخواهند . بیان آرزوهای متناهی کافی نمی باشد . همۀ گروههای مختلف، آرزوی ایرانی مرفه و موفق و آبرومند دارند . همه آزادی بیان میخواهند . همه دمکراسی و حکومت سکیولار میخواهند . در نوع حکومت اختلاف دارند .

آزادی بیان

هدف از آزادی بیان، باز نمودن راه استفادۀ از هوش در حل مسائل جامعه میباشد . آزادی بیان، شامل افترا و ایجاد حس نفرت بین گروهها نمی باشد . مسئلۀ امروز کشور ما ترور فکر و عقیدۀ حاکم بر کشور میباشد . اکثر تحصیل کرده های خارج کشور، در مبارزۀ با مکتب ترور فکر و عقیدۀ حاکم بر ایران سکوت دارند و با بیان اینکه حرمت اسلام در ایران ازبین رفته است روشنگری مذهبی امری فرهنگی و طولانی میباشد آن را تعلیق به آینده مینمایند .

از هوش خود استفاده نمائید . آیندۀ ایران را افکار امروز طبقۀ رهبری ایران خواهد ساخت . امروز باید به فکر فردا بود . عقب انداختن روشنگری در مورد مکتب ترور فکر و عقیدۀ حاکم بر امروز ایران، در حکم تداوم وضع فعلی و تداوم آب به آسیاب دشمن ریختن میباشد .

دمکراسی و حکومت سکیولار

“آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد” . از حافظۀ خود کمک بگیرید، مردم در شاهنشاهی ایران، زبانهای مختلف، آئین و مذاهب مختلف و اعتقاد به خداهای متعدد داشته اند . رهبری در لباس شاهنشاه، حافظ جان، مال، ناموس و احترام تمام مردم منطقه خلاصه میشده است . بعبارت دیگر، فرهنگ ایران، فرهنگ انسانی و سکیولار میباشد . اگر نمیخواهید به دو هزار سال قبل برگردید به انتظارات از شاه که در صفات شاه خلاصه میشود به آثار فردوسی، سعدی و حافظ که ستون مرکزی فرهنگ ایران را شکل داده است مراجعه نمائید، این صفات، انعکاس آرزوهای مشترک مردم ایران بوده است . جای تأسف است که هنوز عده ای از تحصیل کرده های ما اغوا شدۀ تلقین های جنگ روانی استعمار گران میباشند و شاهنشاهی را دیکتاتوری معرفی میکنند . از هوش خود استفاده نمائید، در دورانی که امکان مسافرت، بیش از چهار فرسنگ در روز نبود نقش شاه در زندگی مردم مناطق دور افتادۀ ایران به نقش صفاتی محدود میشد که به صورت انگیزه، از طریق داستانهای مردمی، آئین جوانمردی و نوشته های بزرگان ادب ایران به مردم تلقین میشد . هر ده، شهرو منطقه طبق تعلیمات کدخدا، ملاو حکام محلی، در سطح دانش خود به زندگی ادامه میدادند . زندگی روستائی، در دوران چند هزار ساله شکل گرفته بود . نقش و وظیفه و حاصل کار مشاغل مختلف به نظم درآمده بود .

مبازۀ با ترور فکر و عقیدۀ کلیسا در اروپا راه استفادۀ از هوش را برای اروپائیان باز نمود . پیشرفت دانش و صنعت، تحول و مسائل جدید و پیچیده ای به وجود آورد که ادارۀ جامعه را مستلزم داشتن تشکیلات اداری بزرگ مینمود . پیچیدگی روابط دنیائی موجب انقلاب مشروطیت ایران شد که در نتیجۀ آن، مجلس شورای ملی به عنوان مشاور شاه، قوانین مربوط به روابط اجتماعی مردم را که به صورت نوشته وجود نداشت و هر روز پیچیده تر میشد به صورت نوشته و قانون درآورد . از هوش خود کمک بگیرید آیا بازی با لغات به صورت سلطنت یعنی دیکتاتوری کمکی به حل مشکل امروز ایران میکند یا به ایجاد اختلاف کمک میکند .

نوع حکومت

با اصطلاح اختلاف بیانداز و حکومت کن آشنا میباشید . اشخاصی که اختلاف دنیای عملی و دنیای تئوریک را تشخیص ندهند به آسانی به دام آرزوهای خود و به دام اختلاف اندازان گرفتار میشوند . در دنیای عملی، جمهوری شدن آلمان، شوروی و چین، یکصد میلیون کشته به جای گذارد تا فهمیدند عامل پیشرفت کشورشان پیشرفت دانش اقتصادی و تکنولوژی آنها میباشد نه نوع حکومت و مکتب های فلسفی آنها . راه دور نرویم به خود و به همسایه های خود نگاه کنیم آرزوی آزادی، دمکراسی، رعایت حقوق بشر و حکومت مردمی موجب شد در عمل، آدمکشان پیرو مکتب ترور فکر و عقیده بر جامعۀ ما حاکم شوند . به کودتاهای متعدد پاکستان توجه داشته باشید . جمهوری عراق جمهوری مادام العمر شد . جمهوری سوریه به صورت جمهوری مادام العمر ارثی درآمد . جمهوری افغانستان، مردم آن کشور را از هستی ساقط نمود . جمهوری برای این کشورها چه هدیه ای آورده است . از هوش خود استفاده کنید، آیا افزایش رفاه اجتماعی را افزایش دانش اقتصادی و پیشرفت تکنولوژی تضمین میکند یا ایجاد اختلاف

آنچه از رهبری جامعه باید خواسته شود آزادی بیان در حل مسائل میباشد، در تضمین جان، مال، ناموس و احترام افراد جامعه میباشد . در جلوگیری از خونریزی های قدرت طلبان میباشد . در آشنا کردن مردم با سوابق فکری موجب شکل گرفتن مکتب های فکری که به نامهای کاپیتالیزم، مارکسیزم، سوسیالیزم، لیبرالیزم و ….نامیده میشوند . از هوش خود استفاده نمائید، جوانهائی را که اسیر آرزوهای خود میباشند میتوان راهنمائی نمود . ولی آیا با همکاری با رسانه های تجاری که بر طبل جمهوری میکوبند و نان ایجاد اختلاف را میخورند میتوان جلب اعتماد عمومی نمود

جای تأسف است که شایعه سازیها و اتهامات گروه چپ گرا و مریدان فراماسیونری، به همراه ضعف دانش سیاسی، اقتصادی و روانشناسی طبقۀ تحصیل کزدۀ مسئول ادارۀ کشور، به همراه مسائل ناراحتی روحی ناشی از توسعۀ صنعتی کشور ما، به همراه اتهامات تبلیغاتی رسانه های پیگیرمنافع خارجی، زمینۀ فکری را فراهم آورد که عدۀ زیادی از ایرانیها، شاهنشاه آریامهر، دمکرات ترین شاهنشاه ایران را دیکتاتور بدانند . ترس از دیکتاتوری، بخصوص که کشور ما امروز اسیر وحشی ترین نوع دیکتاتوری شده است و مردم حسرت فرهنگ ملی خود را می خورند، توهمی را به وجود آورده است که عده ای از فعالین سیاسی طرفدار پادشاهی پارلمانی، پیگیر قانون اساسی با پادشاه بدون قدرت اجرائی باشند . مسائل اجتماعی از قبیل آموزش، بهداشت و اقتصاد، دائم در حال تغییر میباشند و راه حل آن بستگی به سطح دانش و امکانات مالی کشور دارد . قانون اساسی نباید در اینگونه مسائل، محدودیتی برای دولت و مجلس ایجاد کند . دولت با کسب نظر کارشناسان، قوانین مورد لزوم را به مجلس ارائه مینماید و بر اساس قوانین مصوب مجلس به انجام امور کشور میپردازد . قانون اساسی باید محدودیت های دولت و مجلس را روشن کند . باید تضمین کنندۀ حفظ جان، مال، ناموس و احترام همۀ اتباع کشور باشد . قانون اساسی نباید محدود به پیروی از مکتب فکری خاص باشد . چه مقامی تضمین کنندۀ این حقوق عمومی خواهد بود ؟ از هوش خود استفاده نمائید . دنیای تئوریک، بسیار زیبا میباشد ولی در خارج از توهم ما وجود ندارد . در فرهنگ ملی ما در دوران زندگی روستائی، شاه، وظیفه دار این امر بوده است . در دوران زندگی صنعتی، انواع مسائل جدید به وجود میآید . اختلاف نظرهای پارلمانی نیز زیاد میشود . این اختلاف نظرها بهتر است از طریق حکمیت حل شود . نظر حکم باید مجری شود . قوای حافظ امنیت کشور باید زیر نظر حکم باشد از هوش خود استفاده کنید قدرتی که اجرا نشود حذف میشود .

مسئلۀ دیگری که افکار بعضی از ابرانیان خارج از کشور را به خود مشغول داشته انتظاری میباشد که از وارث تاج و تخت سلطنت در به عهده گرفتن رهبری حرکت عمومی بر ضد حکومت آخوندها منعکس مینمایند . آیا این افراد از هوش خود برای فکر کردن استفاده میکنند . آیا جنایتهائی که به رهبری امریکا در چهار دهۀ گذشته، در خاور میانه انجام گرفته نمی بینند . تعارفات سیاسی آقای کارتر به شاهنشاه آریامهر را از یاد یرده اند . در به وجود آمدن ژاپونی دیگر در خاور میانه چه منافعی برای امریکا می بینند ؟ چرا پیش از آنکه تشکیلات لازم برای برکنار کردن آخوند، از طریق فلج کردن نیروی آدمکشی او شکل داده اند جان نماد فرهنگ ملی خود را به خطر میاندازند . چه هوشی به آنها میگوید فرماندهی دربند، جان خود را فدای سربازان کند . کجا هستند سربازان پیرو کاوۀ آهنگر که جان خود را فدای بازگرداندن فرهنگ آزادی تفکر نمایند . به امید روزی که تحصیل کرده های جامعۀ ما دهان بینی را کنار بگذارند با استفاده از هوش خود، با فریاد جاوید شاه، به مطامع خارجی و خفت امروز ایرانی خاتمه دهند .

عبدالحمید شیبانی

دهم ماه می دو هزار و نوزده

سر چشمه ی اسلام در مسیحیت

سرچشمۀِ اسلام در مسیحیت
Peter J. Leithart
برگردان: جاوید نامجو

برپایۀِ گُزارش های سُنتی مسلمانان، «قرآن دربرگیرندۀِ وحی و پیام های آسمانی است که الله به کمک فرشته ای به نام جبرئیل در سال های میان 609 تا 632 به محمد رساند. این پیام های آسمانی در زمان خلافت عثمان در سده هفتم میلادی در یک کتاب نوشتاری به نام قرآن گردآوری شُدند.» ولی اسلام پژوه پُرآوازه به نام «کریستُف لوکزنبرگ (Christoph Luxenberg)» که نام مُستعار اوست، به این گُزارش ها شک دارد و آنها را نمیپذیرد. در این پیوند در سال 2000، «کریستُف لوکزنبرگ» کتابی به نام «خوانش سریانی/ آرامی قرآن (The Syro-Aramaic Reading of the Koran)» به زبان آلمانی انتشار داد که خرید و فروش آن در بسیاری از کشورهای اسلامی جُرم شناخته میشود [1].
یکی از مُهمترین دلیل های «کریستُف لوکزنبرگ» این است که قرآن ترجمۀِ عربی از یک نوشته ای است که در بُنیادش به زبان سریانی/ آرامی بوده است. «کریستُف لوکزنبرگ» میتواند نشان دهد که گُنگ و نامفهوم بودن آیه های قرآن به دلیل ترجمۀِ اشتباهِ آیه هایِ این کتاب از زبان سریانی/ آرامی به عربی است [2]. او همچنین نشان میدهد که معنی بسیاری از واژگانِ بیگانه که سرچشمۀِ عربی ندارند ولی در قرآن بکار گرفته شده اند، ترجمه های اشتباه آمیز، پُر از کاستی، درهم برهم و آشفته از واژگانی هَستند که در زبان سریانی/ آرامی گُسترده و متداول میباشند. «کریستُف لوکزنبرگ» حتی در خودِ قرآن نشانه های روشن برای اثبات ادعایش پیدا میکند که میگویند: این کتاب تنها ترجمه ای از نوشته های پیشین است. در این پیوند برگردانی که این پژوهشگر آلمانی از سورۀِ 44 آیۀِ 58 انجام داده است، میگوید: «ما این قرآن را به زبان تو ترجمه کردیم تا وسیله ای برای یادآوری آنها شود.»
یکی از دلیل های بدنام و همزمان پُرآوازه شدن «کریستُف لوکزنبرگ» در نزد مسلمانان به چالش گرفتن ترجمۀِ «حوری» از سوی اوست. مترجمین مسلمان «حوری» را دختران باکره با بدن های لخت و تحریک کُننده ترجمه کرده اند که پاداش مردان مسلمان دینباور در بهشت میباشند. «کریستُف لوکزنبرگ» بر این باور است که این حوری های بهشتی دختران باکرۀِ دُرُشت چشم نیستند، بلکه آنها انگورهای سفید هستند؛ مترجمان سُنتی آیه 52 از سوره 38، «ص» را اینگونه ترجمه میکنند: «زنانی هم سن و سال گرداگرد آنها (مردان بهشتی) هستند.» و «کریستُف لوکزنبرگ» سورۀِ «ص»، (سوره38) آیۀِ 52 را اینگونه ترجمه میکند: «میوه های آبدار که آمادۀِ چیدن هستند، به سوی پایین آویزانند.» و این ترجمۀِ «کریستُف لوکزنبرگ» دقیقا هماهنگ با همان پنداشت از بهشت است که در سُرودۀِ چکامه سرای (شاعر) مسیحی در سده چهارم میلادی به نام «افرم سوری (Ephrem the Syrian)» بازتاب یافته است: «درختان تاک (انگور) در بهشت آرزوی کسی را دارند، که در این جهان از نوشیدن می خودداری میکُند. هرکدام از این درختان یکی از شاخه های آویزانشان را به او میرسانند.»
اشارۀِ «کریستُف لوکزنبرگ» به چکامه سرای سوریه ای، «افرم سوری (Ephrem the Syrian)» بختکی نیست، بلکه او با استناد به این سروده نشان میدهد که قرآن سرچشمه در کتاب مقدس یک کیش مسیحی از سوریه دارد. و همۀِ این نشانه ها در دسترس هستند. اسلام پژوهان بگونۀِ روامند پذیرفته اند که واژۀِ قرآن به معنی «خواندنی» است، ولی برخی از این پژوهشگران از این معنی قرآن نتیجه گیری بحث انگیزی میکنند. آنها میگویند: «ترجمۀِ واژۀِ قرآن به معنی «خواندنی» سبب این گمانه زنی میشود که هدف نویسندۀِ قرآن پیش از همه این بوده است که نشان دهد که آیه های قرآن سُروده های گُزینش شده از کتاب های تورات و انجیل هستند و قرآن هیچگاه ادعا نکرده است که جانشین کتاب های تورات و انجیل شود و یا کتابی تازه و خودسالار (مستقل) از تورات و انجیل باشد.»
نویسندگان کتاب «آغاز ناروشن دین اسلام (The Hidden Origins of Islam)» با نگاهی ژرفتر از «کریستُف لوکزنبرگ» تاریخ اسلام را بازنگری میکنند [3]. «کارل هاینس اوهلیگ»، یکی از نویسندگانِ این کتاب خوانندگان را با این حقیقت آشنا میکند که بیشتر داده ها و اطلاعاتی که ما امروز دربارۀِ زندگی محمد میشناسیم، از قرآن سرچشمه نگرفته اند، بلکه این داده ها 200 سال پس از مرگ محمد سرهم بندی شده اند. نُخست، پس از سدۀِ نهم میلادی بود که نویسندگان مسلمان ادعا کردند که قرآن دربرگیرندۀِ پیام های آسمانی است که به محمد رسیده است. راستی این است که سال 622 میلادی که مسلمانان از آن به نام سال هجرت و سفر سرنوشت ساز محمد از مکه به مدینه یاد میکنند و باید یک رویداد بسیار مهم در تاریخ اسلام باشد، هیچ پیوندی با محمد ندارد. سال ها پیش از اینکه مسلمانان سُخنی از تاریخ هجرت به میان بیاورند، مسیحیان عرب سال 622 را آغاز دوران فرمانروایی عرب نام نهادند، زیرا در این سال بود که آنها توانستند به دلیل شکست شاهنشاهی ساسانی از فرمانروایی بیزانس در جنگ های 30 ساله و فروپاشی ایران، به خودسالاری (استقلال) دستیابند.
دیگر نوشته هایی که از نُخستینِ دوران پیدایش اسلام سرچشمه میگیرند، تایید میکنند که اسلام در آغاز به نام یک دین تازه نمایان نَشُد بلکه اسلام یک نوآوری (آیین نو، بِدعَت) در یک پیرامونی مسیحی در میان مسیحیان سوریه بود. «کریستُف لوکزنبرگ» در کتاب «آغاز ناروشن دین اسلام» روش پژوهشی خودش را برای ترجمۀِ نوشته های دیواری پرستشگاه «قبه الصخره» در اورشلیم بکار میگیرد [4]. او این نوشتۀِ دیواری را بدینگونه ترجمه میکند: «هیچ خُدایی بجز خُدا وجود ندارد…مُحَمَد خدمتکار خُدا و رسول اوست.» «کریستُف لوکزنبرگ» میگوید اگرچه نام مُحمد به یک شخصیتِ افسانه ای نسبت داده شُده است، ولی این نام در نزد مسیحیان سوریه ای (نستوری) یک پاژنامی (لقبی) به معنی «بلندمرتبه» و «ستایش شونده» است که آنها به مسیح داده بودند. مسیحیان نستوری در مخالفت با بیانیۀِ «Nicene» [5] ، از مسیح به نام «عیسی» یاد میکردند که به معنی «خدمتکار» است. «کریستُف لوکزنبرگ» بر این باور است که این نوشتۀِ دیواری قبه الصخره باید اینگونه ترجمه شود: «خُدایی بجز خُدا وجود ندارد….ستایش بر خدمتکار خدا و پیامبر او.» این ترجمه در هماهنگی با دیگر نوشته های دیواری در این پرستشگاه است و به آنها معنی میبخشد که بگونه روشن از «مسیح به نام پسر مریم» و به نام «پیامبر خُدا و گفته های او» یاد میکُنند. سپس تر یکی از این نوشته های دیواری که دربارۀِ مسیح است به اینگونه تفسیر کردند که گواهی یا شهادتی برای وابسته بودن به یک دین کاملا متفاوت، یعنی اسلام، باشد.
هنگامیکه آیه های قرآن در پیوند با گفتگوهایی ترجمه شوند که در این سده ها در یک پیرامون مسیحی در سوریه دربارۀِ باورهای کیش های «آریان (باور داشتند که ذات مسیح خدایی است ولی از ذات خدا جداست)»، نستوری (باور داشتند که مسیح تنها پیامبر خداست)، و «مونوفیزیت (باور داشتند که ذات مسیح و خدا بهم آمیخته است)، در جریان بود، وابستگی آن به مسیحیت روشن تر میشود. برای نمونه قرآن دارای آیه هایی است که بازتاب دهندۀِ دُشمنی مسیحیان سوریه ای (نستوری) با مسیحیان «مونوفیزیت» است. «کارل هاینس اوهلیگ» در کتاب «آغاز ناروشن اسلام» اینگونه نتیجه گیری میکند که «بیشتر سُخنانِ دینی قرآن دربارۀِ اندیشۀِ باور به خدا، مسیحیت، و روز رستاخیر سرچشمه در باورهای مسیحیان سوریه ای دارد.»

یاداشت ها
[1] https://www.thalia.de/s…/home/artikeldetails/ID14180788.html
[2] با آنکه نویسندۀِ قرآن ادعا میکند که قرآن کتاب «مُبین» است، یعنی متن آن روشن و آشکار است، ولی راستی این است که متن قرآن آنچنان گُنگ و نامفهوم است که بسیار کم پیش میآید که دو مترجم یک آیه قرآن را همانند ترجمه کُنند.
[3]
Karl-Heinz Ohlig, The Hidden Origins of Islam: New Research into Its Early History
[4] به واژگونه گزارش نویسندگان مسلمان امویان مسلمان نبودند. بلکه آنها مسیحی بودند. و قبه الصخره یک پرستشگاه اسلامی نیست، بلکه در آغاز یک پرستشگاه مسیحی بود که بدست عبدالمک مروان در سال 691/692 ساخته شد.

مثنوی گربه – اسماعیل وفا یغمایی

مثنوی گربه نامه.

تقدیم به تمام سگها و گربه های عالم

تتتت.jpg

اسماعیل وفا یغمائی
مثنوی گربه نامه را بیاد شعله رئوفی زن مهربانی که حامی گربه ها بود و با دویست گربه اش در آتش بیرحمی دین پناهان و وحشیگری سوخت باز میخوانیم
چند سطری بیاد شعله رئوفی به مقدمه اضافه میشود
***
اول دفتر بنام گربه ها
نی خدا نی انبیا نی اولیا
اول دفتر بنام آن عطوف
«
شعله» آن بانوی پر مهر و «رئوف»
دوستدار با وفای گربه ها
پای تا سر مهربانی و صفا
شعله بود و سوخت اندر شعله ها
رفت او همراه خیل گربه ها
نام او در قلبها جاوید باد
روی بام دل چنان خورشید باد
باش تا از او بیاموزیم ما
مهر ورزی بی تمسک بر خدا!
**
ای بسا حیوان کز انسان برتر است
گر چه نامش گربه و سگ یا خر است
ای بسا انسان که شیطان رجیم
زو گریزدتا کجا؟ عمق جحیم
ای بنی حیوان خوشا احوالتان
باد شادان قیل تان و قال تان
عر عر و عوعویتان پاینده باد
تا جهان هست این نواها زنده باد
من گمان دارم «میوی »گربه ها
هست بانگ «هارمونیکای» خدا
در یقینم چون سگان وق وق کنند
بی گمان شکر و سپاس حق کنند
من یقین دارم که بی واق سگان
بود کم، چیز قشنگی در جهان
یاد باد آن روستا ی پر طرب
بوی نخلستان و باد نیمه شب
نیم خفته روی آن بام بلند
ماه افکنده به روی شب پرند
کفتران گه گاه اندر بغبغو
همچو درویشان گرفته ذکر او
از کران «گرمه» گلبانگ سگان
غرقه در مهتاب تا استارگان
در طویله قوچ نرپف پف کنان
مرغها و جوجه ها در مرغدان
گاهگاهی عرعری از دوردست
از الاغی سر دماغ و شیر مست
از میان دشت آواز شغال
مرغ شب تا صبحدم در قیل و قال
روستائی مردمان، بی نامها
خفته معصومانه روی بامها
نی سیاست نی کیاست نی دروغ
نی حدیث مکتب و دین، کشک و دوغ
مردمان، همسایه با آئینشان
راستی و مهربانی دینشان
هر دری بر روی دلها باز بود
هر دلی با مهر هم آواز بود
یاد باد آن روزگاران یاد باد
روح آن سگها و بزها شاد باد
ای بزان و بره ها بع بع کنان
شادمان سازید گوش این جهان
ای بنی حیوان خوشا آئین تان
گر که دین دارید خوبا دین تان
گرشمایان را رسول است و خدا
بررسول و رب تان صد مرحبا
کو خداتان، گربه ها!تا در نماز
ایستم در پیش او با صد نیاز
از خدای این بنی نوع بشر
مانده ام در وحشت! آن هم مستمر
گشته آویزان میان آسمان
[
زین مثل ،بخشید من را ای خران]
همچو ایر خرفراز این زمین
وای بر ما از خدائی این چنین
جنب جنبان در میان آسمان
زیر تخمش اشک و خون مردمان
بر فراز کله ها از چپ به راست
هست در جولان خدایا! این خداست؟
در چپ اش! چپ های مومن در نماز
سمت دیگر راست ها دست نیاز
برده سوی آسمان ازقعر دل
ای دل من راست و چپ را بهل
هردوتا را بنده کردم تجربه
هر دوتا بالله ز جنس یک گهه!
خصم آزادی و شادی شعور
یار ظلمت دشمن یک ذره نور
دشمن آزادگی و زندگی
دوستداربردگان و بندگی
چون خدای هر دو صف واحد بود
بحث بیش از این دگر زائد بود
کبر او هموزن با احلیل فیل
در تنفر از جمال و از جمیل
چیست پیغامش بجزفریاد بیم
زین خدا بایست خوردن حب جیم
دائما انگشت تهدیدش بلند
مستمرا در پی دستور و پند
گر بگوزی تو بدون اذن او
نیمسوزی میکند در تو فرو
گر بشاشی بی که استبرا کنی
باید از خشمش بسی پروا کنی
دوزخ او صبح تا شب شعله ور
اندرو سوزند با هم خشک و تر
پایه های اقتدارش دوزخ است
گردن او با چنین دوزخ شخ است
من به آنانی که او را بنده اند
زیر تخم او به شادی زنده اند
گویم ای گولان اگر از احمقی
آتش اندازد کسی بریک سگی
مردمان از شهر بیرونش کنند
بعد از آنکه چوب در کونش کنند
چون پرستید این خدائی را که او
دوزخش زآغاز اندر های و هو؟
این خدای بد پک و بد پوز را؟
این خدای رذل آدمسوز را؟
شیخنائی هست او در آسمان
طول ریشش لیک قدرکهکشان
گر بگوزد، باد توفان میشود
گر بشاشد ابر باران میشود
گر بریند در فلک غوغا شود
بر زمین دینی دگر پیدا شود
بس که دارد زآدمی تردید و شک
گوید او هر لحظه از اوج فلک
پنج بار از صبحدم تا شب بمال
خایه ام را تا کنم این بنده حال
تا بدانم بندگانی مخلصید
از هر آنکو غیر مخلص!خالصید
آخر ای الدنگ !رب بی نیاز
چه نیازش هست، با ذکر و نماز
بودن هستی نشان بود اوست
هرچه باشد هر زمان مسجود اوست
کهکشانها زعشق او گردش کنان
آسمان در آسمان در آسمان
هرطرف صد قبله از رویش پدید
در ستاره یا که برگ شنبلید
در نگاه مهر ورز گربگان
درطنین بانگ زیبای سگان
مسجد او ملک بی مرز خرد
در ورای داستان خوب و بد
عشق مهر است و محبت جانماز
تپ تپ هر دل نماز اهل راز
این خدای ماست اما شیخنا
میکند ذکر خدای خویش را
آن خدای جاکش پر ریش و پشم
هر زمان تف تف کنان دریای خشم
یک طرف «بن لادن»ش تیغی به کف
یک طرف «بوبکر بغدادی» به صف
پیش رو «روح الله» عالیمقام
پشت سر «خلخالی» زیبا مرام
آن خدا راذره ذره ساخته
تا هر آنجائی که باید تاخته
از کجاها؟ از سر ما تا به پا
بعد از آن فرموده :هذا ربنا
آنکه باید منبع خیر و شرف
شد عصای دست شیخ بیشرف
آنکه استاد بزرگ روزگار
شاملو آن شاعر حافظ تبار
داد در پستوی دل او را پناه
این خدا بود آه روی من سیاه!؟*
آنکه فردوسی سرودش در سخن
بود آیا آن خدا این اهرمن؟
انکه مولانا سرودش نغمه خوان
در حدیث عشق موسی ، شبان؟
آن خدائی که شوم من چاکرش
دستکش بوسم بمالم پایکش
وقت خواب آیم بیاندازم براش
رختخواب و صاف سازم متکاش
سر گذارم روی کتفش کاندر آن
غرق گردش صد هزاران کهکشان
بی هراس و ترس بوسم روی او
اندکی بازی کنم با موی او
آنکه من را داد در دشت وجود
خلعت هستی و امکان شهود
چون رفیقی سرکنم با او به درد
قصه از شبهای تلخ و تار و سرد
بانگ الحمد من، بر سجاده نیست
جز ز بوس یار وجام باده نیست
ای خوشا مستی ویا رب یا ربی
چشم بسته لب نهاده بر لبی
آنکه در لبهای گلگون زنان
مستتر فرمود لبهای جهان
زین سبب من بوسه با لبهای یار
میزنم بر هستی آن کردگار
آنکه درچشمان هر جانانه ای
کرده پنهان گوشه ی میخانه ای
آنکه پیش از عاشقان عشق آفرید
کرد در هر ذره ای آنرا پدید
تا برقصد کهکشان در کهکشان
این جهان از جاودان تا جاودان
آنکه هستی نی زاو، هستی هموست
هر بلندی اوست هر پستی هموست
[
زندگی را دوست دارم چونکه اوست
مرگ را هم،چون تنم انداخت پوست
چون برآید بالهای جان من
بی نهایت، میشود کیهان من]
آنکه هرکو، هرچه باشد جمله او
هم سکوت هستی و هم های و هو
این خدا باشد ؟که شیخش شد نماد؟
رحمت حق باد بر ابن زیاد!
آنکه باید منبع خیر و جمال
شد نماد زشتی و مرگ و زوال
آنکه باید خود نماد خویشتن
شد نمادش چند رذل قلتشن
این خدا مدفوع شیطان است و بس
زاده ی ماتحت شیخان است و بس
ای رفیقان وقت شد تا سر کشیم
خشتک او را به فرقش برکشیم
وقت آن امد که ما توفان کنیم
این خدا را شاف بر شیخان کنیم
از همان جائی که شیخش در جهاند
باید اورا در همانجا در تپاند
از همان سوراخ کو آمد برون
رهنمائی کرد رو بر اندرون
من خدائی را کزو ترسم دلا
می نهم در گوشه چاه خلا
رابط انسان و او عشق است و بس
نی هراس از او، و از شیخ و عسس
شیخ او را شکل خود منقوش کرد
طلعت زیبای او مخدوش کرد
پیش بی پایان او ما چیستیم
گر چه ما تک تک بجز او نیستیم
بندگانیم و ز لطف او شهان
ما در اوپیدا و او در ما نهان
آه یکدم دوستش دار و ببین
آسمان آید در آغوش زمین
نک به پایان آورم این داستان
باز گردم تا خداوند سگان
کو خداوند سگان تا در سجود
اوفتم با شوق و با قلب و وجود
آنکه آئین بنی حیوان از او
گشت پیدا نیست به زو،هیچ هو
نیست در دین شما شیخ و امام
زهد و تزویر و ریا ومکر و دام
نیست در دین شما رجم و حجاب
نیست قطع دست و اعدام و طناب
هیچ سگ نگذاشت برقع برسرش
رحمت حق باد بر پیغمبرش
نیست در دین شما زندان و بند
رهبران حیله گر، پر مکر و فند
هیچ سگ با سگ چنین کاری نکرد
کادمی با آدمی در کار کرد
هیچ روباهی رفیق خویش را
کی بگوید: اطلاعاتی! حیا
هیچ سگ با خواهرش «ماماچه» گفت
از خر و از خوک کس این را شنفت
هیچ شیری مانده اندر غارها
در جهان پنهان، چنان، نر- شیر ما
بوده شیری کو به جمعی گویدا:
– «
دیلماج» م راه لوطی پویدا ؟
دیده ای اینگونه شیری؟ لوش و لش
جوهر ذاتش پر از تزویر و غش
پاچه ورمالیده و رذل و لجن
حرف میهن بر لب ، اما بیوطن
در هوای کسب قدرت بی مهار
بر هوای نفس خود چابک سوار
راست را آمیخته با صد دروغ
حرفهایش کشک و کشکش جمله دوغ
دیده ای شیری که حتی ماده میش
در شجاعت یا شرف از اوست بیش
دیده ای شیری که دارد روح موش
رستم دستان ولی مثل مموش
هیچ گربه دیده ای در این جهان
کو رود بر راه و رسم داعشان؟
هیچ خر در هیچ اصطبلی مجو
چون مرید ابله پر های و هو
هیچ گاوی گاو دیگر را نکرد
در شکنجه گاه غرق رنج و درد
هیچ گرگی با بهانه ی انبیا
خون گرگی را کند در شیشه ها ؟
هیچ خرسی خرس دیگر را ترور
می کند در کوی و برزن گرر و گرر؟
هیچ تمساحی به فتوائی بلیغ
گردن تمساح دیگر زد به تیغ؟
هیچ ببری بچه ببری را نکشت
(
که تو بیدینی) به دندان و به مشت
هیچ خوکی ماده خوک دیگری
با بهانه ی اینکه: – خوکا! کافری
همسرش را سر برید!؟او را سپوخت؟
صبح در بازارها او را فروخت؟
عوعوی زیبایتان هان ای سگان
خوشتر ازبانگ شیوخ روضه خوان
ای خران بانگ و نوای عرعری
نیکتر از زوزه ای بر منبری
ای خوشا گاوان و بانگ «ماغ»شان
تا ابد آباد بادا باغشان
ای خداوند سگان و گربه ها
گوشه چشمی کنون بنما به ما
زآدمی بودن خدایا خسته ایم
زخم خورده بال و پر بشکسته ایم
غرق شرم از این که نی دد، آدمیم
زآدمی بودن خدایا در غمیم
ای خدا بشنو کنون فریاد ما
دادخواهیم ای خدا! ده دادما
با سگان و گربه ها مان جور کن
با بنی حیوان همی محشور کن
بعد عمری که «وفا» با شور و شر
بود شاعر پیش تخت بولبشر
بنده را مداح حیوانات کن
سر بلند وسر فراز و شاد کن

 


دوازده ژانویه دو هزار و پانزده
————————————
گرمه. روستائی در دشت کویر در منطقه خور وبیابانک
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.در این بن بست. شاملو

 

 

 

 

چگونه دین بازی ایرانیان دنیا را در خذافه فرود برد – بخش پایانی

چگونه دین بازی ما ایرانیان دنیا را در خرافه فرو برد

بخش پایانی

دکتر روزبه آذربرزین

روزبه آذربرزین.jpg

واقعه رژی و ایجاد نهضت ملی که به منظور مخالفت با دادن امتیاز تنباکو به انگلستان رخداد دو نتیجه بزرگ ببار آورد : جان گرفتن دوباره مفت خور های دستاربند و دخالت در امور کشور و دوم نفوذ این طبقه در بین مردم مسخ شده و بازیچه دست تازی پرستان . اینکار باعث شد تا دولت از موضع ضعف با این مسئله بر خورد کند . پس از مرگ میرزا محمد حسن شیرازی ، آخوند ها فاضل شر بیانی و شیخ محمود حسن ممقانی که در عتبات بودند در انتصابات دولتی دخالت و حتی دارای حق وتو بودند . ( خاطرات سیاسی امین الدوله ، رویه های 164 تا 168).

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\247px-Ayatollah_Shirzai.jpg

آخوند میرزا محمد حسن شیرازی

آخوند سید محمد حسن میرزا معروف به شیرازی فرزند سید محمود ، در صبح روز پانزدهم جمادی الاولی سال ۱۲۳۰ هجری به دنیا آمد وی در کودکی پدرش را از دست داد و سر پرستی او را دائی اش سید میرزا حسین موسوی معروف به مجد الاشراف به عهده گرفت .

در جمهوری اسلامی او را قهرمان ملی و پیشتاز مبارزات ضد استعماری معرفی کردند .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\tanbaco.jpg

بر خلاف ادعای جمهوری اسلامی ، چنانچه از کارنامه و عملکرد آخوند های رژیم هویداست ، آنچه برای ملا اهمیت دارد ، حفظ قدرت ، سرکوب مردم و چاپیدن کشور و ملت است . آخوند هیچگاه در راه مبارزه با استعمار قدم بر نداشته که خود عامل استعمار و مواجب بگیر آنهاست .جمهوری اسلامی سالهاست که برای بیرنگ کردن تحصن و بست نشینی دستار بندان در سفارت انگلیس ( تیرماه 1285 ) که به مدت 21 روز ادامه داشت میکوشد ، ولی این داغ ننگ چنان زشتی ی به چهره آنان داده که هیچ متخصص زیبائی قادر به رفع آن نیست .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\300px-Tahason2.jpg

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\M27511_130990_00 - Copy.jpg

در مدت 20 شبانه روز ، یار غار آخوند ها ، یعنی بازاریان و در راس آنها حاج محمد تقی بنکدار شکم این مفت خور های تازی پرست بی وطن را سیر میکرد.

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\250px-Bonakdar.jpg

حاج محمد تقی بنکدار – سمت راست فرتور

این آخوند ها بودند که در میان توده های اسلام زده ما شایعه ساخته و پراکنده بودند که مشروطه خواهان می خواهند کشور را به خارجی ها بفروشند !( منبع بالا ، رویه های 231 تا 239 ) . آخوند ها به منظور تامین منافع طبقاتی و شخصی خود و با سود جوئی از حربه دین و دفاع و حفظ اسلام عزیز در صدد مبارزه با دولت وقت بر آمده ، به تحریک مردم از طریق مسجد و منبر و روضه حتی در خانه ها مبادرت ورزیده و با سود جوئی از ایمان مذهبی مردم و فریب آنها به تحکیم مقام و موقعیت صنفی خود پرداخته و می پردازند .هر دولتی که خواست جلوی این گروه مفت خور به ایستد و دست آنها را در امور مملکتی کوتاه کند با وا مصیبتا که دین از دست رفت … اسلام را از ما گرفتند … شریعت به خطر افتاده است ….. این چه ظلمی است که بر امت مسلمان روا میدارند و…. مواجه میشود . حربه ای که سده هاست کار می کند و هنوز برندگی خود را از دست نداده ، چون تیز کنندگان این خنجر خود ما هستیم

پانزده سال پیش ( آپریل 2006 میلادی ) در نشریه پیام ما آزادگان که بنیانگذار آن زنده یاد دکتر کورش آریا منش بود که به دست مزدوران جمهوری اسلامی در فرانسه به قتل رسید و سپس تا اکتبر سال 2005 انتشار آن توسط زنده یاد دکتر مسعود انصاری دنبال میشد و سپس به من( نویسنده نوشتار ) محول گردید. مبادرت به چاپ کاریکاتوری دردناک گرفتم که در زیر ملاحظه می کنید . 38 سال از عمر پیام ما آزادگان که بعد ها با موافقت دکتر مسعود انصاری” ما ” آن حذف گردید میگذرد . 38 سال است که تنها حرف ما که یکی است ، تکرارشده است، هم میهن ، ایران و ایرانی تنها یک دشمن واقعی دارد و آن اسلام است .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\IMG_5085.jpg

در سالهای 1323و 24 بنا بر آنچه گفته شده ، طبقه روحانیون در اصل مخالف مشروطیت بودند ، ولی از طرفی تمایل مردم به ملی گرائی و مبارزه با استبداد و اقدامات اواخر دوره قاجار توسط دولتمردان آن برای جلو گیری از جاه طلبی ملاها ، این طبقه انگل و مفت خور را وادار بدان نمود که ادای آزادیخواهی و مشروطه خواهی ، آنهم توسط اندک آخوند را در آورند .

در سال 1323 دولت قاجار آخوند میرزا محمد رضا ، مجتهد کرمان را به علت دخالت در امور غیر مذهبی و سوء استفاده از مقام روحانیت و احتکار غله به چوب و فلک می بندد و هم زمان نسبت به سایر دستار بندان سخت گیریهائی روا میدارد و به آنها گوشزد می کند که باید به وظایف مذهبی خود عمل کرده و از دخالت در امور دولت دست بر دارند . این کار دولت بمنزله زنگ خطری برای ملاهای مفت خور و جاه طلب به صدا در می آید . آخوند ها تصمیم میگیرند که بطور یکپارچه برای جلوگیری از تضعیف خود در برابر دولت قد علم کنند . در بحبوحه مبارزات بین دولت و آخوند ها ، سید جمال اصفهانی، واعظ معروف و مرشد طبقه دستار بندان در شوال سال 1323 به آخوند ها میگوید : وظیفه دینی آنها ایجاب می کند که به عنوان رهبران ملت و نواب امام زمان ، در حفظ جامعه شیعه ایران هر اقدامی که لازم است را انجام دهند . ( تاریخ بیداری ایرانیان ، پوشینه اول ، رویه 94 ) .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\page-9453.jpg

سید جمال واعظ اصفهانی

در نامه ای که آخوند سید محمد طباطبائی به مظفر الدین شاه نوشت ، خود را رهبر ملت خوانده و شاه را شخص اول دولت منظور میدارد .آخوند ها بهبهانی و طباطبائی نه از روی علاقه به مشروطه ، بلکه بخاطر مطالبی که شرح آن رفت ، تسلیم مشروطه خواهان شدند.در خواست آنها در راستای تاسیس عدالتخانه نشان از حفظ موقعیت طبقاتی آنها داشت . در آن زمان سه آخوند دیگر : سید مرتضی آشتیانی، سید محمد جعفر صدر العلما و سید جمال الدین افجه ای به طرفداری از آنها وارد میدان شدند .

آخوند طباطبائی در جمادی الاول سال 1324 در معروفترین نطق خود بجای تاسیس مجلس شورای ملی، درخواست تاسیس مجلس مشروعیه عدالتخانه را نمود . ( منبع بالا ، رویه 210 تا 213 ) .

در مقابل این آخوند ها ، دستاربندان حکومتی : سید ریحان الله ، شیخ عبدالنبی ، ملا محمد آملی و سید احمد طباطبائی که جیره خوار دولت بودند به طرفداری از دولت عین الدوله صف آرائی کردند . آخوند سید علی آقا یزدی که شاه از او تقلید میکرد !! اعلام بیطرفی نمود تا نقش میانجی را بازی کند . دولت اقدام به تبعید شیخ محمد واعظ کرده و آخوندی بنام سید عبدالحمید را به قتل میرساند . آخوند ها در اعتراض ، تهران را ترک گفته و به قم میروند . آخوند شیخ حسین شیخ العراقین ، دستار بند مشهور و متمول اصفهانی نیز به قم میرود . آخوند آقا نجفی که نامزدهای پست نمایندگی مجلس شورا از شهر اصفهان را شخصا و با استخاره !! تعین میکرد نیز به صف مخالفان تشکیل مجلس شورای ملی پیوسته و خواهان تشکیل عدالتخانه شد . مظفر الدین شاه ، شاه اسلام زده و بی کفایت قاجار در نطق افتتاحیه مجلس در شعبان 1324 که 17 دستار بند به عنوان

رهبران ملت در آن حضور داشتند ، از این رخداد شوم به عنوان اتحاد ملت و دولت یاد می کند . زمانیکه ملایان در قم بست نشسته بودند ، طرفداران قانون اساسی توانستند واژه ویرانگر اسلام را از روی مجلس شورای اسلامی بر داشته و آنرا با ملی جایگزین سازند .در سال 1357 خورشیدی و روی کار آمدن ملایان و تعین مجلس شورای اسلامی بجای مجلس شورای ملی ، خون هزاران میهن خواهی که با نثار جانشان نهال تازه پای مشروطیت را آبیاری کرده بودند ، پایمال شد . بدنبال تصویب قانون اساسی مورخ 14 ذیقعده 1324 ، موج نارضایتی جامعه آخوند ها را گرفت . در محرم همان سال ، شیخ فضل الله نوری ادعا کرد که در قانون اساسی ، حقوق مسلمانان از سایر اقلیت های مذهبی متمایز نشده . مگر میشود در یک کشور اسلامی که مذهب رسمی آن شیعه است ، حقوق یک فرد مسلمان شیعه با یک مسلمان سنی و زبانم لال با یهودی ، مسیحی و یا زرتشتی یکسان باشد ؟ بهائی ها که جزو مردم این مملکت حساب نشده و باید آنها را کشت ! محمد علی شاه قاجار که در پی جلب حمایت ملایان برای شکستن اساس انقلاب مشروطیت بود ، به جانبداری از شیخ فضل الله نوری بر آمد . این شاه مستبد و اسلام زده قاجار به مجلس دستور داد که اصول قانون اساسی باید بر موازین هجو نامه قرآن و یا شریعت محمد پایه ریزی و تنظیم شود .

در محرم همان سال ، دستار بندی بنام سید اکبر شاه بر بالای منبر با صراحت از قانون اساسی بد گوئی کرده و پا منبری ها به شورش علیه آن بر می انگیزد ، که ناموفق است . این آخوند به همراه آخوند ها شیخ زین الدین زنجانی ، سید محمد تفرشی و 80 دستار بند دیگر در حرم شاه

عبدالعظیم شهر ری بست می نشینند . در این زمان اتفاق های دیگری می افتد که نقاب از چهره آخوند بد کردار بدسرشت بر میدارد . در ماه های صفر و ربیع الاول 1326 گروهی از کشاورزان که از ظلم و تعدی و اجحاف آخوند ها ی مالدار نظیر حاج آقا حسین ، مجتهد ثروتمند اراک به ستوه آمده بودند به مجلس پناه میبرند . اختلاف نظر بین آخوند ها در شهرستانها بالا میگیرد . مردم تبریز از طرز رفتار آخوند میرزا حسن ، مجتهد آن شهر و گروهی از روحانیون تبریز به ستوه آمده و آنها را از شهر اخراج می کنند . نگرانی آخوند ها از ایجاد و تصویب قانون اساسی و پیروی آنها از شیخ نابکار فضل الله نوری تا ماه ربیع الثانی که امین السلطان با حمایت آخوند نوری به نخست وزیری انتخاب میشود ، در پس پرده و غیر آشکار بود . فضل الله نوری در مجلس بر ضد قانون اساسی موضع گرفته و پیشنهاد میدهد که یک گروه از روحانیون متشکل از 5 تن ، بنام کمیته تطبیق قوانین با مقررات اسلامی در مجلس به وجود آید

این آخوند وژن ، تعدادی از طلاب را بیرون مجلس گمارده بود تا علیه قانون اساسی شعار بدهند و نمایندگانی را که موافق قانون اساسی هستند مورد ضرب و شتم قرار دهند . مخالفت با قانون اساسی توسط دستار بندان به شهرستانها کشیده شد . حاج محسن اراکی تا آنجا که در توان داشت در این شهر طرفداران قانون اساسی را تحت فشار قرار داد .

این آخوند ثروتمند کسی است که در فیضیه اراک ، حجره نزدیک بیت خود را به خمینی 16 ساله که تازه از خمین به عنوان طلبه به اراک آمده بود داده بود .( 5 آذر ماه 1293 ) حاج محسن اراکی از دوستان نزدیک شیخ فضل الله نوری و از طرفداران پر و پا قرص ولایت فقیه بود .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\250px-Mojtahede_araki.jpg

حاج محسن سلطان آبادی اراکی مرشد خمینی

حاج محسن اراکی دارای 80 پارچه آبادی و ده بود . هزینه حوزه علمیه او نیز توسط انجمن مسلمانان هند پرداخت میشد .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\pho1d2ac3bcf85c238c0b550a7c8d989448.jpg

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\pho648c1ccbf35ada1646669fb50a0ceefc.jpg

حوزه علمیه و بیت حاج محسن اراکی با آنکه ثبت میراث فرهنگی است به ویرانه ای تبدیل شده است .

حاج محسن اراکی ، فرزند میرزا ابوالقاسم در سال 1247 هجری به دنیا آمد . با ساخته شدن شهر اراک به دستور یوسف خان گرجی و به منظور جلب مردم برای سکونت در این شهر ، تعدادی از روحانیون منجمله جد حاج محسن اراکی ( آخوند سید احمد مکی ) و برادر دوقلویش ( سید محمد مکی ) ساکن اراک شدند . یوسف خان سید احمد مکی را در محله قلعه و برادرش را درمحله حصار جا داد . سرپرستی حوزه دینی سپهدار با سید احمد مکی بود که بطور ارثی ابتدا به میرزا ابوالقاسم پدر حاج محسن و سپس به خود او رسید . حاج محسن اراکی با نارنج خانم بیات ازدواج می کند و از اوصاحب 23 فرزند ( 10 پسر و 13 دختر ) میشود .(خاندان محسن اراکی ، خاکباز ، رویه های 21 تا 63 ).

زمانیکه انگلیس ها به منظور ساختن قم به عنوان پایگاه تشیع در مقابل نجف و کربلا ، آخوند عبدالکریم حائری یزدی را به این شهر فرستادند ، بنا به توصیه حاج محسن اراکی ، خمینی را که 21 سال داشت برای خدمت به او به قم فرستاد .خمینی به عنوان رئیس دفتر این آخوند در گام نخست ارتباط حائری را با مردم قطع کرده و گروهی را نزدیک حرم معصومه میگمارد که از جفت شدن دمپائی پیش پای حضرت حائری یزدی !! و شفا دادن ده ها کور !!! و سایر معجزات آخوند حائری برای زوار داد سخن بدهند . به دستور خمینی گروهی مواجب بگیر مامور شده بودند تا هنگام بیرون رفتن عبدالکریم حائری به بیرون خانه و خصوصا در صحن معصومه به پا های او افتاده و آنها را ببوسند . ( دیو مقدس ، دکتر روزبهانی ، انتشارات نیو هرایزون لس آنجلس ، رویه های 14 تا 22).

حوزه آیت الله عبدالکریم حائری یزدی ، دارای اندرونی ، بیرونی ، سفره خانه ،آبدارخانه،کتابخانه واطاق پذیرائی بود.در کنار این خانه مدرسه دارالشفاء قرار داشت که مرکز کار این آخوند بود .

در نیشابور آخوند حاج میرزا حسن با انجمن شهر مذکور که از مشروطیت طرفداری می کنند به مبارزه بر می خیزد . آخوند ملا قربانعلی در زنجان و آخوند سید جمال در قزوین مردم را به شورش علیه قانون اساسی وامیدارند . در جمادی الاول سال 1325 فضل الله نوری توانست کمیته تطبیق قوانین را به مجلس تحمیل کند . مخالفت آخوند ها با قانون اساسی و تشخیص درست این طبقه مفت خور انگل از پیاده شدن قانون اساسی عامل مخالفت آنها بود نه حفظ اسلام عزیز . آخوند بخوبی دریافته بود که قانون اساسی با خود قوانین جدید قضائی بهمراه آورده و دکان محاکم شرع را می بندد . آخوند دریافته بود که قانون اساسی ، سیستم آموزشی جدید و تعلیم و تربیت نوین به دنبال دارد و در مکتب خانه و مراکز فساد آنها را می بندد.

در صفر 1326 مجلس مزایای مربوط به تیولداری ( ملک و زمینی که پادشاه به برخی که بیشتر ملاها بودند ، داده تا از در آمد آن سود بجویند ) را لغو می کند . این اقدام مجلس که در رابطه مستقیم قطع منافع مالی آخوند هاست آنها را بیش از بیش عصبانی می کند . عین همین ماجرا در سال 1342 خورشیدی در جریان اصلاحات ارضی شاه فقید رخ میدهد که در آن زمان روح الله خمینی بخاطر از دست دادن 17 آبادی و ده، فتنه 15 خرداد 42 را به وجود می آورد .

آخوند نقیب السادات شیرازی با کمک تیولداران که بیشترین دستار بند هستند و تعدادشان به 500 تن میرسد در حضرت عبدالعظیم بست می نشینند . ( تاریخ مشروطه ایران ، احمد کسروی ، پوشینه اول ، رویه های 364 ، 375و376).

در زمان سه ماه تحصن ملاها در شاه عبدالعظیم ، فضل الله نوری به آرایش طبقه روحانیون علیه قانون اساسی می پردازد . او اعتراضات خود را اینک در پوشش مبارزه با تاسیس مدارس دخترانه و اختصاص بودجه روضه خوانی برای تاسیس کارخانه پنهان می کند . این ملای خشک مغز عقب مانده و جنایتکار باور دارد که تاسیس هر مدرسه دخترانه در ایران به منزله باز کردن یک فاحشه خانه است و ایجاد مجلس شورای ملی باعث ترویج آداب و رسومی خواهد شد که کفر و بیدینی را اشاعه میدهد و مجلس شورای ملی سبب تحریف قوانین و مقررات اسلامی خواهد شد . شیخ فضل الله نوری از برابری حقوق روحانیت با مردم عادی و خصوصا اقلیت های مذهبی وحشت دارد .

او خود را در سنگر مجازی اسلام و حفظ آن پنهان کرده است . نوری ایجاد پارلمان و قوانین آنرا مغایر روح اسلام و رسوم مقدس آن میداند !!

سئوالی که در اینجا برای من مطرح میشود این است : مگر چه مدت زمانی از تاریخ مشروطیت گذشته بود که علیرغم تمام سیاه کاری های آخوندها در امر سنگ اندازی و مخالفت با قانون اساسی ، همه را در سال 57 از یاد بردیم و خود را به چاه ویل جمهوری اسلامی انداختیم تا آنچه فضل الله نوری ها نتوانستند انجام دهند، به شکلی ترسناکی خمینی وژن و دستار بندان رژیم اسلامی انجام دهند ؟

شیخ فضل الله نوری می گفت : ما مردم مسلمان دارای یک قانون مقدس ازلی و آسمانی هستیم و نیازی به قوانین اروپائی نداریم . مجلس باید مرکزی برای امر به معروف و نهی از منکر باشد ! نه اینکه به مسائل کشوری بپردازد !!! آخوند فضل الله نوری نسبت به مشروطه حساسیت داشت و می خواست آنرا با مشروعه عوض کند . ( روزنامه شیخ فضل الله نوری ، تالیف رضوانی ، رویه 200 ) .

شیخ فضل الله نوری را در میدان توپخانه به دار کشیدند ، اما مخوف تر از او، روح الله خمینی در سال 57 بازگشت . خمینی به شیخ فضل الله نوری بی وطن خائن که با عملکرد ضد ملی اش به روحانیت داغ ننگ زد ، عنوان شهید مظلوم میدهد و در راه راندن ایران به خفقان فاشیتی و پس رفت اسلامی از وی سبقت میگیرد . در زمان شاه فقید ، علیرغم پیروزی ظاهری مشروطه ، سایه آخوند در همه جا و حتی به عنوان رئیس مجلس ( آیت الله کاشانی ) به چشم میخورد . کتابهای درسی توسط آخوند هائی چون بهشتی و با هنر با زیر بنای مذهبی در دسترس دانش آموزان قرار میگیرد .در بحبوحه انقلاب مشروطیت ، سیل روزنامه ها از هندوستان ، مصر ، لبنان و ایران به نجف سرازیر شد و طلاب نجف یک شبه سیاسی شده و خود را در صحنه سیاست ایران وارد نمودند . آنها خود را جندالله یا ارتش خدا نامیدند که امروز این نام در جنوب ایران نامی است آشنا که مسلمانان سنی برای خود انتخاب کرده اند . در نجف آخوند سید کاظم یزدی بزرگترین مخالف مشروطیت بود که در بین عوام و مردم ناآگاه و مسخ شده بیشترین محبوبیت را داشت . در هنگامی که فضل الله نوری در تحصن شاه عبدالعظیم بسر میبرد ، امین السلطان به قتل میرسد و خللی در کار نوری پیش می آید . محمد علی شاه بسوی مشروطه خواهان دست دوستی دراز می کند ولی حمله بی امان روزنامه ها او را منصرف و باردیگر به آخوند ها نزدیک میشود . سید محمد کاظم یزدی و سید اکبر شاه دو آخوند مرتجع شعار : ما دین نبی خواهیم ، مشروطه نمی خواهیم را روی زبان مردم اسلام زده ایران می اندازند . احمد کسروی در کتاب تاریخ مشروطه ایران جلد اول ، رویه 505 می نویسد : وقتی این دو آخوند به منبر میرفتند می گفتند : زنا بکن ، دزدی بکن ، آدم بکش ، اما نزدیک این مجلس مرو !!! ان الله یغفرالذنوب جمیعا . سید علی آقا یزدی و میرزا ابو طالب زنجانی دو آخوند متمول دیگر نهایت کوشش خود را برای شکست دادن مشروطه بکار میبردند .

در ذیقعده 1326 درست مشابه خرداد سال 1342 و بکرات در جمهوری اسلامی ، اراذل و اوباش دست پرورده آخوند ها که امروزه نام بسیجی بخود گرفته اند، در توپخانه تظاهراتی بر علیه مشروطیت و پارلمانتاریسم بر پا کردند. در این تظاهرات بسیاری از آخوند های درجه اول شرکت داشتند . دستار بندان در آن روز ، مشروطیت را دین مزدک اعلام کردند و فتوا دادند که ریختن خون مشروطه خواهان حلال است . اراذل و اوباش به غارت و مجروح و مقتول نمودن مردم دست زدند . ( ایران در دوره سلطنت قاجار، علی اصغر شمیم ، رویه 406).

علی اصغر شمیم در کتاب خود به سندی اشاره می کند که ادوارد براون آنرا به شاپشال فرمانده روسی گارد سلطنتی نسبت میدهد . این سند رسوا کننده نشان میدهد ، چگونه هزینه و مزد و پاداش اراذل و تبهکاران فاجعه آخوندی میدان توپخانه تامین شده است . این سند نشان میدهد که شاه قاجار با ودیعه گذاشتن نشان و تمثالهای خودش به همراه زر و زیور آلات و سه تسبیح مروارید و سپردن آنها به بانک استقراضی روس 60 هزار تومان وام گرفته تا جهت مبارزه با مشروطیت به عوامل چماق کش خود بدهد . حوادث توپخانه در حقیقت کودتای کوچکی بود از طرف محمد علی شاه که با کارگردانی آخوند ها : شیخ فضل الله نوری ، میرزا ابو طالب زنجانی و شیخ محمد آملی تدارک و اجرا شد . پس از شش ماه که از فاجعه توپخانه گذشت بود ، محمد علی شاه تصمیم به تخریب مجلس میگیرد . آخوند ها : میرزا هاشم و میرزا حسن مجتهد در تبریز ، کلیه آخوند ها رامتقاعد به ضدیت با قانون اساسی می کنند . آنها انجمن اسلامیه را تشکیل میدهند و اعلامیه پشت اعلامیه صادر میشود که : چون رافضین به عنوان طرفداری از قانون اساسی در صدد نابودی اسلام هستند ، بر همه مسلمانان واجب است که به منظور دفاع از دین مبین اسلام برای جهاد آماده شوند . ( تاریخ انقلاب آذربایجان و بلوای تبریز ، تالیف ویجاویه ، رویه های 20 تا 23 ).انجمن دیگری با نام ، انجمن آل محمد با شعار آل محمد مشروطه نمی خواهد توسط آخوند ابوالقاسم طباطبائی تشکیل میشود . شاه اسلام زده ایران ( محمد علی شاه ) از آخوند میرزا ابوطالب زنجانی برای به توپ بستن مجلس درخواست استخاره !!!!! می کند . با استخاره این آخوند دغلکار و جنایتکار و خوب آمدن آن ، محمد علی شاه در روز 23 جمادی الاول 1326 ، مجلس را به توپ می بندد .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\78068_456.jpg

به توپ بستن مجلس توسط محمد علی شاه قاجار

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\th.jpg

شاه مستبد و اسلام زده قاجار ، محمد علی شاه

از نکات قابل تامل در رخداد انقلاب مشروطیت و ثابت قدم نبودن ملایان در این امر باید به کتاب تاریخ بیداری ایرانیان ناظم الاسلام کرمانی اشاره داشت .کتاب مذکور در سال 1363 خورشیدی توسط انتشارات امیر کبیر چاپ مجدد میشود . آخوند کرمانی در ابتدا خود را طرفدار مشروطه نشان داده ( پوشینه اول ) و پیش از به توپ بستن مجلس ،

پوشینه دوم کتاب که در می آید ، دیگر نشانی از شور مشروطه خواهی در آن ملاحظه نمی شود . آخوند کرمانی از نهضت آزادیخواهی به عنوان یک ایده لوژی غیر لازم و هرج و مرج طلب نام میبرد که به وسیله تحصیلکرده های غیر مسلمان پایه گزاری شده و هدفش بر هم زدن نظم اجتماعی و ایجاد آشوب و نا امنی است !! چرخش 180 در جه ای این آخوند وقتی تجلی می کند که او میگوید : عنقریب امام زمان ظهور خواهد کرد !!!!!( کتاب الامام الظهور ، ناظم الاسلام کرمانی ، 1329 هجری ، چاپ تهران ) . پس از 1326 بکرات این آخوند میگوید : مشروطه در جامعه مسلمان ایران جائی ندارد و همه مردم ایران با آن مخالف هستند !!!( تاریخ بیداری ایرانیان ، پوشینه دوم ، رویه های 161 تا 164).آخوند کرمانی معتقد بود که در شهر 300 هزار نفری تهران ، به زحمت میتوان 100 تن را موافق مشروطه پیدا کرد !! ( منبع بالا ، رویه های 236تا 238) .

از آنجائیکه دروغ ، زیر بنای مذهب واپسگرا ، خون ریز و فاسد اسلام است ، تمامی آخوند به تبعیت از پیامبر زنباره ، دزد و دروغگوی اسلام ، محمد بن عبدالله ، به این زشت کاری دست میزنند .

نکته قابل توجه در آن بحبوحه ، تحصن آخوند سید علی آقا یزدی در حرم شاه عبدالعظیم بود . آین آخوند ، همان کسی بود که بلوای میدان توپخانه که منجر به کشته شدن شهروندان تهرانی شد را اداره کرده بودو بنا بود که محمد علی شاه از 60 هزار تومان پول قرضی از بانک روس ، مبلغی به او به عنوان دست خوش بدهد و چون این پول به او نمی رسد ، تحصن پیشه می کند ! ( خاطرات و اسناد ظهیر الدوله ، رویه 414).

در ذیعقده 1327 هجری ، نهضت مشروطه به اوج خود میرسد . آخوند فضل الله نوری از توطئه قتلی که بر ضد او تدارک دیده اند ، جان سالم بدر میبرد ، اما بشدت زخمی میشود .بسیاری از آخوند ها که خطر را حس میکنند ، بلافاصله رنگ عوض کرده و مشروطه خواه میشوند . در جمادی الثانی 1327 محمد علی شاه تسلیم مشروطه خواهان شد و در آخر این ماه از سلطنت خلع گردید . مشروطه خواهان ، آخوند ها : میرزا مسعود قزوینی ، حاج خمامی مجتهد رشت ، شیخ احمد فومنی و بحر العلمای رشتی به اضافه میرزا هاشم ، مجتهد تبریر را دستگیر و اعدام می کنند . ادوارد براون در کتاب انقلاب ایران ، رویه های 407 و 408 می نویسد . به هنگام اعدام میرزا هاشم ، از جیب او 1000 پوند انگلیسی( 30 هزار تومان ) در آوردند که دولت آنها را ضبط کرد .

شیخ فضل الله نوری نیر پس از دستگیری در رجب 1327 در میدان توپخانه به دار آویخته شد . پسرش مهدی ، حاضر به تحویل گرفتن جسد پدرش نشد .

خیانت های ملایان در دراز نای تاریخ ایران از زمان صفویه تا امروز نیاز به کتابی مجزا و قطور دارد . در این زمان طولانی ، آنچه برای دستار بندان مطرح بوده ، تنها منافع طبقاتی این گروه انگل مفت خور بوده است . آخوند جماعت برای پیشبرد مقاصد ننگین و ضد ملی خود دست به هر دروغ و جنایتی زده است . در جریان انقلاب مشروطیت ، آخوند نابکار سید محمد کاظم یزدی ، اعلامیه هائی به امضاء بهائیان ایران

در طرفداری از مشروطه پخش میکرد که بعدا مشخص شد تمامی آنها جعلی بوده است . ( حیات یحیی ، دولت آبادی ، پوشینه دوم ، رویه 232).

بنا به باور من ، قانون اساسی و مشروطیت ، هیچگاه در ایران پیاده نشد و شکل نیم بند آن که در در دوران پهلوی ها بود ، آن چیزی نبود که خواست آزادیخواهان راستین ایران باشد . مگر میشود حرف از مذهب رسمی ، شیعه اثنی عشری زد و خود را آزادیخواه دانست ؟ مگر میشود پذیرفت که لااقل 5 دستاربند جامع الشرایط !! در مجلس یک مملکت حق وتو داشته باشند و باز سخن از آزادی و آزادیخواهی زد ؟ مجلس زمان شاه ما ، بدون هیچ کاستی ، خواست های شیخ بدکردارو جنایتکار شیخ فضل الله نوری را دنبال میکرد . مگر در زمان شاه نبود که آخوند جنایتکار ابوالقاسم کاشانی که دستور قتل سپهبد رزم آرا را به خلیل طهماسبی داده بود ، به عنوان رئیس مجلس شورای ملی بر کرسی ریاست پارلمان ایران تکیه زد ؟

بر طبق نوشته حائری در کتاب تشیع و قانون اساسی ، رویه 115 ، آخوند سید محمد بهبهانی که ملایان او را قهرمان ملی میدانند ، پیش از به قتل رسیدن در رجب 1328 با یاری آخوند های نجف علیه غربیهای بی دین به پا خاسته بود . در سال 1329 با حمله روسها به ایران ، بهانه حفظ اسلام عزیز در مقابل کمونیست های بی خدا ، بهترین دستاویز آخوند ها بود که از نا آگاهی توده ها به نفع خودشان سود ببرند . آخوند ها سید محمد کاظم یزدی ، شیرازی که بیطرفی اختیار کرده بود و خراسانی که در ظاهر طرفدار مشروطه بود با هم ائتلاف می کند و همزمان با آخوند های نجف برای حفظ سنگر دین مبین اسلام به صحنه سیاست ایران بر میگردند . ( تشیع و قانون اساسی ، رویه های 122و 123 ) .

رابرت گراهام در کتاب” ایران ” که در سال 1980 میلادی در نیویورک چاپ شد نوشته است : از زمانی که قانون اساسی در ایران به وجود آمد ، ملاهائی که با مشروطیت مخالف بودند ، پیوسته انتظار می کشیدند تا بنیاد قانون اساسی که منافع آنها را محدود کرده بود ، براندازند . با روی کار آمدن رضا شاه بزرگ ، اختیارات بی حد و حصری که آخوند ها داشتند ، محدود شده و با سرکوب ملایان ، جراحت التیام ناپذیری بر روح جاه طلبی آخوند وارد شد . جراحتی که سال 79 در قالب کینه ای بزرگ ایران را نابود ساخت .

با جلوس محمد رضا شاه پهلوی بر تخت سلطنت ، دستار بندان به میدان سیاست ایران باز گشتند . شاه تحصیلکرده ایران که دموکراسی را باور داشت ، به تازی پرستان بی وطن آزادی کامل داد تا به کار و حرفه خود که در حقیقت فریب و خدعه و میهن فروشی بود بازگردند .

علت اینکه آخوند ها در وقایع ملی شدن نفت دخالت نکردند این بود که دکتر محمد مصدق به عنوان یک رهبر ملی و ضد امپریالیست در ایران ظهور کرده بود و افکار و عملکردش به درست یا نادرست مورد تائید توده های مردم بود . اگر آخوند ها نتوانستند به عنوان نایب امام زمان در امر نفت دخالت کنند ، صرفا بخاطر وجود دکتر محمد مصدق بود .هر چند دو دوزه بازی کردن شیخ موذی و دغلکار آیت الله ابوالقاسم کاشانی و حزب خائن توده باعث شکافی عمیق بین طرفداران شاه و مصدق شد که هنوز هم ادامه دارد .

ابوالقاسم کاشانی در ابتداء از مصدق طرفداری میکرد و بنا به خصلت آخوندی( ابن الوقتی و منافع شخصی ) به رهبر ملی پشت کرد و به مخالفت علیه او بر خاست . پشت کردن کاشانی به مصدق درست کپی مخالفت شیخ فضل الله نوری به مشروطه خواهان بود . جمهوری اسلامی

و شخص خمینی از هر دو آخوند بی وطن ، نوری و کاشانی تجلیل کرده و عکس این دو آخوند خبیث را بر روی تمبر دولتی خود قرار داده است

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\th (7).jpg

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\Sheikh_Fazlollah_stamp.jpg

مجله اشپیگل آلمانی می نویسد : خمینی نه تنها با نهضت ملی مصدق هیچ گونه همکاری به عمل نیآورد ، بلکه پس از سقوط رژیم شاه با متمرکز کردن فکر مردم روی ضدیت با شاه و رژیم او ، کوشش کرد تا اذهان عمومی را از دکتر محمد مصدق پاک کند و مصدقیسم را بکلی از یاد مردم ببرد و نهضت ملی را در بین مردم خاموش کند .(اشپیگل ، 22 ژانویه 1979 ، رویه 101 ).البته اینکار خمینی در ابتدا به منظور پاک کردن اذهان عمومی مبنی بر اینکه نهضت ملی و اشخاصی چون بازرگان ، سنجابی ، فروهر ، پیمان ، حاج سید جوادی ، سیف پور فاطمی و… پلکان بالا رفتن خمینی شدند ، به عمل آورد و پس از خلع سلاح کامل ملی – مذهبی ها و کنار گذاشتن آنها ار صحنه سیاست کشور ، به منظور تفرقه و سودجوئی از نفاق بین طرفداران مصدق و شاه به این شکاف دامن زد .

در زمان مصدق آخوند ها و حزب خائن توده با هدف های مشترک که تضعیف سلطنت شاه و دادن کشور به بیگانگان بود عمل میکردند .

زمانیکه رضا شاه بزرگ ، عرصه سیاسی ایران را ترک کردند ، 27 تن از اعضای جوان گروه مارکسیست های 53 نفری زندانی که بزرگ علوی هم جزو آنها بود در تهران ، سیزده روز پس از استعفای رضا شاه بنیاد یکی از مخوفترین و ضد ایرانی ترین حزب را با عنوان بلند پروازانه و فریبکارانه حزب توده ایران اعلام کردند . حزبی در خدمت مقاصد شوم روسیه در ایران که در طول حیات ننگینش ضربه های هولناکی بر پیکر سیاسی – اقتصادی – اجتماعی و فرهنگی ایران وارد کرد . این 27 تن افراد پشت به وطن کرده ، سلیمان اسکندری رادیکال را به عنوان دبیر کل حزب خود تعین کردند . اسکندری کسی بود که در تشکیل فرقه دموکرات در مجلس دوم شرکت داشت . اهداف چهارگانه و ابتدائی این گروه عبارت بود از : آزادی باقی مانده گروه 53 نفر از زندان ، به رسمیت شناساندن حزب خود ، انتشار روزنامه و کمرنگ کردن مذهب ، بدون تحریک آخوند ها !!!! در زمانی کوتاه و زیر 6 ماه ، این اهداف تامین شد . باقی مانده گروه 53 نفری هم آزاد شدند . دولت اجازه داد تا حزب برای مرگ تقی ارانی ، سالگرد بگیرد . نکته جالب توجه در مراسم سالگرد تقی ارانی این بود که حزب با نیت تحریک نکردن آخوند ها ، مراسم را کاملا اسلامی با روضه و تلاوت قرآن اجراء کرد. بعد ها در راستای فریب آخوند ها ، حزب توده برای آخوندخشک مغزی چون مدرس و فرخی شاعر ، مراسم بزرگداشت گرفت . روزنامه حزب نیز توسط عباس اسکندری ، پسر عموی سلیمان اسکندری هم چاپ شد . اعضای حزب شروع به فریب مردم کردند : ما می خواهیم توده های کارگران ، دهقانان ، تجار، صنعتگران و روشنفکران را علیه فاشیسم داخلی !! متحد کنیم . مبارزه ما علیه امپریالیسم !!!! زمین داران غایب ، سرمایه داران استثمار گر و صاحبان چپاولگر صنایع است . ( سخنرانی ایرج اسکندری در 13 شهریور 1323 ) .

زمانیکه ایران در آتش جنگ می سوخت و نارسائی های زیادی گریبان مردم را گرفته بود ، حزب توده ، هم خود را در مبارزه با دشمن روسیه ، یعنی هیتلر و موسو لینی گذاشته بود !! اعضای حزب بنا به مقتضیات روز و جو ضد کمونیستی حاکم بر ایران و نرنجاندن آخوند ها از به کار بردن واژه کمونیست برای حزب خود پرهیز کردند و به نام حزب توده ایران اکتفا نمودند . در آن زمان حزب دیگری در آذربایجان داشتیم بنام حزب کمونیست ایران که هم میهنان من راجع به آن و شخص پیشه وری آگاهی دارند . کارشناسان خام اندیش غربی فکر میکردند که پیشه وری ، حزب توده را رهبری می کند . سازمان سیا آمریکا هم تصورش این بود که حزب توده توسط کامران کنترل و هدایت میشود . آنها نمی دانستند که پیشه وری ، همان سلطانزاده ، کمونیست کهنه کار و کامران سر سپرده دیگر ، در جریان تصفیه استالین در 1930 میلادی از بین رفتند .

G.Lenczowski: Russia and the West in Iran 1918-1948

pp.223-225

در مهر ماه 1321 خورشیدن ، تعداد اعضای حزب در کل ایران 6 هزار تن بودند . که 1500 تن آنها را روشنفکران !!!!!! تشکیل میدادند . ( رادمنش ، خطاب به افراد شرکت کننده در کنفرانس تهران ، 10 بهمن 1321).

عباس اسکندری ، دبیر کل حزب بخاطر همکاری نزدیک با قوام اخراج میشود و مالکیت و مسئولیت روزنامه سیاست را از دست میدهد . روزنامه رهبر ، جای این نشریه را می گیرد . جدال های داخلی آغاز میگردد . روزنامه رهبر ، به پر و پای سید ضیاء که حزب توده را حزبی کمونیست شناسائی می کند ، می پیچد . حزب توده در یک سری شارلاتان بازی و در راستای فریب مردم ، خود را پای بند ، قانون اساسی مشروطیت جلوه میدهد . آنها به مردم می گفتند که هدفشان ، متحد کردن آنها علیه استمار گران بوده و تنها به ساختن یک جامعه دموکرات فکر می کنند !!( روزنامه رهبر ، 28 اردیبهشت 1323 ) . حزب ، خواب تغییر نظام را می بیند . ( چگونه نظام را تغییر دهیم ، از راه انقلاب یا مجلس ، روزنامه مردم 30 آذر 1322 ) . رهبران بعدی حرب توده از چهره های شناخته شده ای چون دکتر محمد بهرامی ، دکتر مرتضی یزدی ، ایرج اسکندری ، نورالدین الموتی ، عبدالحسین نوشین ، علی کباری ، نصرت الله اعزازی ، ابراهیم محضری ، رضا روستا ، دکتر فریدون کشاورز ، اردشیر آوانسیان ، دکتر رضا رادمنش ، علی امیر خیزی و ضیاء الموتی بودند . تمامی این افراد ، پشت به وطن کرده هائی بودند که با بورسیه دولت در زمان رضا شاه بزرگ به اروپا رفته تا بعد ها تخصص خود را در خدمت توده ها بکار گیرند . آنها خنجر به دست به ایران بازگشتند تا تیغ خود را در قلب مردم ایران فرو کنند .

دکتر بهرامی در برلین به دام تقی ارانی افتاد . مرتضی یزدی ، یکی از شناخته ترین جراحان ایران بود که شوربختانه کرسی استادی دانشگاه تهران را هم داشت و بسیاری از دانشجویان را فریب داد . ایرج اسکندری ، برادر زاده سلیمان اسکندری و فرزند یحیی میرزای اسکندری بود که در انقلاب مشروطه کشته شد . او نیز با بورسیه دولت به فرانسه رفت و در بازگشت به وطن در انتشار نشریه دنیا با تقی ارانی همکاری داشت . . نورالدین الموتی ، حقوقدان برجسته . عضو حزب دموکرات و تحریک کننده روستائیان منطقه الموت قزوین . عبدالحسین نوشین از مشهور ترین کارگردانهای تاتر ایران و فردی نزدیک به تقی ارانی . این فرد نیز با بورسیه دولت به فرانسه رفت تا تحصیل کند . علی کباری ، کارمند وزرارت راه و از همکاران روزنامه جنگلی های میرزا کوچک خان جنگلی که در گیلان ، خواهان تجزیه گیلان و الحاق آن به شوروی بود .. این پشت به وطن کرده ، نام رژیم خود را ، جمهوری سوسیالیستی شوروی ایران !!!!! گذاشته بود . در آن زمان وثوق الدوله ، تیمور تاش را مامور سرکوب این بیگانگان وطن فروش کرد . جنگلی ها تار و مار شدند ، قوای دولتی دکتر حشمت را که از نزدیکان میرزا بود دستگیر و در رشت به چوبه اعدام سپرد . در 28 مرداد 1299 خورشیدی ، وقتی ارتش شوروی به بهانه تعقیب روس های سفید به بندر پهلوی حمله می کنند ، جنگلی ها از این فرصت سود جسته و رشت را اشغال می کنند . روس ها ، این پشت به وطن کرده ها را تشویق می کنند تا تهران را بگیرند !

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\220px-Mirza_Kochak_Khan.jpg

میرزا کوچک خان جنگلی

عاقبت این پشت به وطن کرده ، یخ زدن در کوه های خلخال به هنگام فرار بود . این وطن فروش مورد تائید آخوندها ، علیرغم مرام کمونیستی او میباشد ، هر چند امروزه از سرسپردگی سید علی خامنه ای

به روسها کمتر کسی است که آگاه نباشد .

C:\Users\Al\Desktop\مم.jpg

تجلیل جمهوری اسلامی از دشمنان ایران

رضا روستا ، فارغ التحصیل مدرسه کشاورزی گیلان ابتدابه حزب سوسیالیست و سپس به شاخه جوانان حزب کمونیست پیوست . در زندان او با گروه 53 نفر آشنا شد .

دکتر فریدون کشاورز ، استاد دانشکده پزشکی دانشگاه تهران که با بورسیه دولت تحصیلاتش را در فرانسه تمام کرد .

اردشیر آوانسیان ، سرپرست شاخه جوانان حزب کمونیست ایران . او به مدت دو سال در روسیه بسر برد و در بازگشت زندانی شده و به گروه 53 نفر می پیوندد . انگلیس ها او را یکی از زیرک ترین اعضای حزب توده شناسائی کرده اند .

رضا رادمنش ، فیزیکدان که با پول مردم ایران به فرانسه رفت تا تحصیل کند . در فرانسه با تقی ارانی آشنا شد . او روزنامه مردم را انتشار میداد .

با روی کار آمدن رضا شاه بزرگ ، تحول عظیمی در اعزام دانشجو به

خارج از کشور به وجود آمد . تنها در سال 1301 خورشیدی ، 60 دانشجو برای فراگیری فنون نظامی به فرانسه رفتند . در سالهای بعد اعزام دانشجو برای رشته های دیگر در دستور کار قرار گرفت . در زمان رضا شاه و در شهریور 1308 خورشیدی برابر با تصویب لایحه وزارت معارف،100 دانشجوی ممتاز ایرانی با بورس دولتی عازم اروپا گشتند تا تحصیل علم و دانش بیاموزند، با اتمام تحصیلات به هر کدام مشاغل مهم اداری و دانشگاهی و لشکری مملکت اعطا شد تا زیربنای استقلال ملی میهنی کشور را فراهم کنند!!!!! رضا شاه نسبت به وزارت فرهنگ و شاگردان مدارس سخت علاقمند بود و مخصوصأ میل داشت وزارت فرهنگ از آن رخوت و سستی دیرینه اش بدر آمده کاری بزرگ را آغاز کند، بدستور وی وزارت معارف لایحه ای تنظیم کرد و آن را به مجلس پیشنهاد نمود که از آخر سال تحصیلی امسال برای مدت پنج سال، سالی یکصد نفر محصل جهت تحصیل در رشته های مختلف به اروپا اعزام شوند (بر حسب پیشنهاد وزارت فرهنگ، شاگردان اول و دوم دانشکده‌های دانشگاه تهران و دیگر مدارس عالی، برای اعزام به خارج در نظر گرفته شدند و این روند، تا بروی کار آمدن رژیم اسلامی همچنان با تغییری در جزئیات ادامه داشت)، چیزی نگذشت که مجلس لایحه را تصویب نمود و بودجه ای نیز توسط آقای تقی زاده وزیر مالیه وقت تهیه گردید و از میان محصلین واجد شرایط برای نخستین بار صد نفر انتخاب شدند تا به خارج اعزام گردند. در دیدار با دانشجویان انتخاب شده، رضا شاه به دانشجویان نزدیک شد و آنان به دور ایشان حلقه زدند. وی با یک

یک آنان دست داد و خطاب به آنها گفت؛ آیا میدانید که شماها برای چه به خارج میفرستیم؟ لحظه ای سکوت حکمفرما شد و سپس یکی از شاگردان جرأت به خرج داد و گفت؛ برای تحصیلات عالیه تا به مملکت خدمت بکنیم. شاه نگاهش را به او دوخت و بعد خطاب به محصلین گفت؛ ببینید آقایان! فرض میکنیم من و شما نسبت به هم وظایفی داریم. درست شد؟ وظیفه من مراقبت از شماهاست، و وظایف شماها اندوختن علم ودانش است تا میهن خود را بسازید .

در دورۀ رضا شاه چند دوره دانشجو به خارج از کشور اعزام گردید که همین افراد بنیانگذاران بسیاری از شاخه های علوم و فنون و صنایع نوین در ایران بشوند !!!! آنها به خارج رفتند تا با اندوخته علمی ، ایران را بسازند ، ولی در عوض ، این بیگانه پرستان بی وطن ، بازگشتند تا ایران را نابود و ایرانی را بخاک سیاه بنشانند . . مهمترین مقصد های دانشجویان ایرانی اعزامی، به ترتیب فرانسه و آلمان و انگلستان و در درجات بعدی آمریکا و …. بود، با کشور و مردم خود چه کردید ؟

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\960911-5.jpg

حزب خائن توده ، پس از نخستین کنفرانس تهران ، روی به شهرستانها کرده و خطه شمال ایران را مورد یورش خود قرار داد . اصفهان نیز پذیرای این پشت به وطن کرده ها شد . شوربختانه گروه و فرقه های سیاسی فریب حزب توده را خورده و در آنها ادغام میشدند که نمونه آن درمشهد ، گروه روشنفکران فارسی زبان ! و کارگران ترک زبان جامعه مهاجرین محلی ! بودند .

از بزرگترین خیانت ها حزب توده در حق مردم ما ، ایجاد شکاف های دهشتناک بین ایرانیان نقاط مختلف بود . این حزب خائن توده بود که خلق ترک ، خلق ترکمن ، خلق لر ، خلق بلوچ و خلق عرب را ساخت .

یکی دیگر از عملکرد های حزب توده ، دایر کردن شعبه در دل گروه ها بود . برای مثال در اتحادیه های آموزگاری ، در گردهم آئی شالی کوبان و توتونکاران شعبه باز کرده بود . ایران در تابستان 1322 در کام خائنین حرب توده فرو رفت . در شمال کشور در 30 شهر که بین ده هزار تا بیست هزار تن جمعیت بودند ، شعبه داشت . در جنوب کشور در 9 شهر بزرگ فعالیت داشته و در اصفهان ، اراک ، قم ، همدان ، کرمانشاه و همدان شبکه های مخفی داشت . در آن زمان حزب شش روزنامه رسمی داشت که خط مش آنرا کا گ ب و روسها تعین میکردند در انتخابات مجلس چهاردهم ، حزب توده 23 نامزد انتخاباتی از جمله ده تن از کادر مرکزی خود را داشت . در این موقع سلطانزاده یا همان پیشه وری معروف با حزب توده ائتلاف کرده بود ( رادمنش ، گزارشی از نتایج انتخابات ، روزنامه رهبر ، 13 مرداد 1323 ) .

توده های فریب خورده ایران بیشترین رای را به خائنین وطن دادند . این 23 نامزد انتخاباتی در مجموع 200 هزار رای را بخود اختصاص دادند که بیش از 70 درصد آرای ریخته شده در صندوق ها بود . ( روزنامه مردم ، 30 مهر 1322 ) .

وقتی سلیمان اسکندری مرد ، بیش از 25 هزار اصفهانی در مراسم تشیع جنازه او شرکت کردند .

گام بعدی در راه نفاق بین مردم ایران در کنگره حزب در مرداد 1323 بود که اعضا تصمیم گرفتند ، چون 44 تن از آذربایجان آمده اند ، زبان کنگره فارسی و ترکی باشد !!!! که با اعتراض دیگر هموندان نقاط مختلف ایران مواجه شد . ( روزنامه رهبر 16 شهریور 1323 ) .

این اقدام حزب توده ، حقیقت انکار ناپذیری را برملا می کند که نمایندگانی که از آذربایجان فرا خوانده شده بودند ، حتی قادر به تکلم زبان رسمی ایران که فارسی است ، نبودند . خیلی زود ماهیت کثیف حزب توده در آن سالها رو شد تا جائیکه نماینده گیلان گله کرد که دهقانان و روستائیان اصلا بحساب نمی آیند . ( کام بخش ، حزب توده در مبارزه برای یک ایجاد جبهه متحد دموکراتیک ، روزنامه دنیا ، شماره 5 ، پائیز 1323) .

حزب توده با نیت مبارزه با رضا شاه بزرگ قدم به میدان سیاسی ایران گذاشت ولی خیلی زود دست خود را رو کرد و به اصطلاح خودشان ماهرانه ، فئودال ها و سرمایه داران که چرخ این مملکت را می چرخاندند را ، هدف قرار داد . در ترفندی رندانه ، آنها حرف از سوسیالیست میزدند ، در حالیکه در شکل ظاهری در چهار چوب قانون اساسی شکلک در می آوردند .

در سال 1323 ، تعدادی تازه وارد به حزب پیوستند که بعد ها نقش مخرب و ایران بر باد ده آنها بر یکایک ما روشن شد . تازه واردین عبارت بودند از : پروین گنابادی ، محمود بقراطی ، احسان طبری که بعد ها تئوریسین حزب شد ، عبدالصمد کام بخش ، حسین جودت ، خلیل ملکی ، علی علوی ، احمد قاسمی و نورالدین کیانوری که به دبیر کلی حزب رسید و با افتضاح و در اوج خواری و ذلت در جمهوری اسلامی دولا و راست شد و برای اسلام نقد مثبت نوشت و در اوج مذلت ، مرد .

حزب خائن توده ، پیش از فرو پاشی ، آخرین خیانت را در حق مردم ایران مرتکب شد . به دستور کا گ ب و به منظور نابودی کامل ارتش ایران ، تعدادی از افسران دلاور نیروی هوائی را فریب داد و طرح کودتای نوژه را پیش روی آنها گذاشت و در فرصت مناسب ، نام تمام کسانیکه می خواستند قیام کند را در اختیار خمینی وژن قرار داد و آن دلاوران را به جوخه های اعدام سپرد .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\is (5).jpg

پیشینه تازه واردین : پروین گنابادی ، رئیس مدرسه دخترانه در مشهد و عضو فرقه دموکرات . احسان طبری ، تئوریسین و نظریه پرداز حزب ، کارمند شرکت نفت ایران و انگلیس . زمین دار مشهور مازندرانی .او در دانشگاه تهران با تقی ارانی آشنا شد . بقراطی : رئیس مدرسه پسرانه در مشهد و عضو شاخه جوانان حزب کمونیست ایران . کام بخش ، تحصیلکرده روسیه . عضو حزب سوسیالیست و حزب کمونیست ایران . این پشت به وطن کرده را دولت برای تحصیل در رشته مهندسی مکانیک به روسیه فرستاد . جودت ، فیزیکدان ، او نیز با بورسیه دولت به فرانسه رفت تا تحصیل کند . خلیل ملکی ، تحصیلکرده آلمان و دبیر علوم در وزارت آموزش و پرورش . خلیل ملکی ، بزرگترین منتقد رهبران پیشین حزب بود . او بارها پته فریبکارانه رهبران حزب توده را روی دایره ریخت . او رهبران حزب را مشتی فرصت طلب و خواهان قدرت و اشغالگران کرسی مجلس معرفی کرد و گفت : حزب تنها با شعار کارگران را سرگرم کرده است . رهبران حزب خواستند از راه پارلمان به سوسیالیسم دست یابند که اصلا وجود خارجی ندارد . علوی ، مهندس راه و ساختمان بود که بعدا کشته میشود . احمد قاسمی ، نظریه پرداز حزب ، رئیس اداره آموزش و پرورش استانهای یزد و کرمانشاه . کیانوری ، دبیر اول حزب ، استاد معماری دانشگاه تهران و نوه شیخ فضل الله نوری ، آخوند خشک مغز دوران مشروطیت که در میدان توپخانه به دار کشیده شد . این خائن بی وطن نیز با بورسیه دولت برای تحصیل به آلمان رفت .

زمانیکه آموزش و پرورش جوانان ما به دست مشتی بی وطن سر سپرده ، محول شد ، آیا سقوط کشورمان دور از ذهن و تصور بود .

عضو گیری حزب شدت یافته بود . حزب تعدادی روزنامه استانی باز کرد : صفا در ساری ، صورت در رشت ، بیستون در کرمانشاه ، سروش در شیراز ، رهبر یزد در یزد ، راهنما در همدان و آهنگر در اصفهان . اینک ایران یکپارچه در چنگال میهن فروشان توده ای قرار داشت . با به قدرت رسیدن حزب ، زمان خوش خدمتی به روسها فرا رسید . در آبان ماه 1323 دولت تصمیم گرفت که از واگذاری امتیاز نفت به روسها خود داری کند . حزب خائن توده تنها 3500 تن از طرفداران خرد گم کرده خود را مقابل مجلس و در میدان بهارستان جمع کرد . در همان موقع روزنامه نیویورک تایمز نوشت : عامل سقوط دولت ، تظاهرات توده ای ها بوده است . تظاهرات پشت تظاهرات با مناسبت های گوناگون صورت می گرفت . حزب برای روز کارگر 60 هزار تن را در تهران به خیابان کشید . در تهران شمار خوانندگان خرد باخته روزنامه رهبر به 120 هزار تن رسیده بود . در پنجمین سالگرد حزب ، 100 هزار تن راه پیمائی کردند . ( روزنامه رهبر ، 14 مهر ماه 1325 ) . در تابستان 1325 خورشیدی ، حزب ، کشاورزان را ترغیب میکرد که محصول خود را به دولت ندهند . فریدون توللی شاعر معروف شیرازی به دام حزب افتاد و توده ای شد . حزب برای پیشبرد مقاصد خود ، آخوند استخدام میکرد . آخوند های تعلیم دیده ، بین مردم شایعه پراکنی میکردند که حزب توده می خواهد قانون چند همسری را لغو کند ، بعد خودشان یکی دوتا از محل های کوچک حزب را آتش میزدند و با اینکارشان به اوضاع و جو حاکم آن زمان و مخالفت روحانیون محک میزدند . کارخانه داران ، چاقو کشانی استخدام کرده بودند که اعضای اتحادیه های کارگری را بترسانند ، مشابه امروز ایران که اوباشان در استخدام دولت هستند . قوام که قدرت حزب را درک کرده بود در مرداد 1325 ، سه پست مهم وزارت را به کشاورز ، یزدی و ایرج اسکندری داد . نفاق افکنی هدف اصلی حزب توده بود . در یزد ، زرتشیان تمایل خود را به ترک تابیعت ایرانی و پذیرفتن تابیعیت انگلستان ابراز داشتند . British Consul in Kerman , 15 Aug. and 15 Feb. 1945 .F.O.371.

اعتصابات سازمان داده شده توسط حزب در خوزستان با درگیری های خیابانی آن در سه روز ، جان 19 تن را گرفت و بیش از 300 مجروح بجا گذاشت . قوام ، نخست وزیر وقت ، هیتی را برای میانجی گری به

خوزستان فرستاد تا شرکت نفت را در مقابل خواست تظاهر کنندگان متقاعد کند . هیت نمایندگی و اعزامی قوام را بطور صد درصد توده ای ها تشکیل داده بودند ..

انگلیس ها که ناظر به قدرت رسیدن توده ای ها با پشتیبانی مسقیم روس ها و ارتباط تنگاتنک حزب توده با حزب کمونیست شوروی بودند ، در صدد مقابله بر آمدند .طرح آنها شامل ، تقویت نیرو های مسلح در عراق ، فرستادن کشتی های جنگی به آبادان ، تشویق عشایر و ایلات و مردم توسط آخوند ها به شورش و خود مختاری دادن به استانهای جنوبی ایران بود . در سفارت انگلیس در تهران ، بخشی برای تضعیف ، حزب توده به وجود آمده بود .

شورش های عشایر در جنوب و تغییر خط مش قوام به راست و تسلط دوباره براستانهای شمال غربی،آغاز چهار سال سرکوب حزب توده بود .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\th (9).jpg

جمهوری اسلامی ، حرکتی دوباره در راستای صدور خرافه ، واپسگرائی ، و حشت و سلب آرامش جهانیان

سخت گیری های رضا شاه بزرگ ، قطع در آمدهای اوقاف آخوند ها توسط محمد رضاشاه ،نارضایتی های بی بنیاد مردم از سرسیری و سوء استفاده ازباورمذهبی توده های اسلام زده نا آگاه و هیاهوی مزگت و منبر ، فرصتی به دستار بندان بی وطن داد تا بار دیگر به احیای مزایای طبقاتی و اجتماعی خود دست یابند.

مجله سیاست روز( پالیتیک تودی ) آمریکائی در شماره های مارچ و آپریل 1980 میلادی می نویسد : از سال 1953 تا 1977 ، سازمان سیا بطور مرتب ، میلیونها دلار به آیت الله ها و ملاهای ایران پرداخت میکرد تا همکاری آنها را در راستای حمایت از رژیم شاه جلب کند و آنها را از هر گونه مخالفتی با شاه بازدارد . در سال 1977 جیمی کارتر با وجود مخالفت شدید سیا ، دستور به قطع این کمک میدهد . سیا معتقد بود اگر این پول آخوندها قطع شود ، حکومت شاه ایران بخطر می افتد. عدم پرداخت آمریکا و قطع در آمد اوقاف ، باعث شورش آخوند ها علیه نظام شاهنشاهی شد .این مجله می نویسد که اسرار پرداخت پول به آیت الله ها و فعل و انفعالاتی که منجر به سقوط رژیم شاه شد ، به وسیله 6 تن از کارمندان و تحلیل گران سیا که در تهران فعالیت داشتند فاش شده است .

ویلیام کورسون در کتاب ارتش های جهل خود ، رویه 11که راجع به تاریخ معاصر سیستم های اطلاعاتی آمریکا است می نویسد :کرمیت روزولت مبلغ 20 میلیون دلار به منظور بر گزاری یک تظاهرات 6 هزار نفره به نفع شاه ایران و هم چنین جلب حمایت آخوند ها هزینه می کند . به استناد نوشته های این کتاب بطور کامل آشکار میشود که چرا آخوند کاشانی به مصدق پشت کرد.

باید خاطر نشان ساخت که کسی بدون جلب موافقت مساجد نمی تواند حکومت کند ( منبع بالا ).پس از مراجعت شاه برای مدت ده سال سیا بطور محرمانه به آخوند های ایران رشوه میداد . انقلاب سفید شاه باعث شد تا عمده اراضی آخوند ها ملی اعلام شود . این اولین ضربه به آخوند ها بود . دومین ضربه قطع در آمد اوقاف بود . این دو اقدام شاه روحانیون را بر انگیخت و تظاهرات دامنه داری به رهبری خمینی علیه شاه صورت گرفت .ارتش این شورش را سرکوب کرد و خمینی از ایران تبعید و به ترکیه رفت . در آن تاریخ شاه برای آخوند ها حقوق و مزایا تعین کرد و ملایان با گرفتن مواجب به مدت 13 سال آرام گرفتند . در سال 1976 ، شاه فراموشکار ایران ، از قدرت ویرانگر آخوند ها در هنگامیکه منافع آنها به خطر می افتد ، غافل شده بود دستور به قطع حقوق آخوند ها را میدهد .درزمان شاه فقید ، 200 هزارملا درایران وجود داشت که از پائین درجه آن که ملای ده بود تا بالاترین مقام که آیت الله بود دارای سازمان مذهبی گسترده ای بودند که پولهای جمع آوری شده رادر سراسر کشورو بین ملایان پخش میکردند .

کمک بیگانگان به ملاهای ایرانی دارای یک سابقه 300 ساله است که از زمان ورود انگلیس ها به هندوستان وتشکیل کمپانی هند شرقی آغاز شده است .

محمود محمود مولف ” تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در قرن نوزدهم ” می نویسد :

« انگلیس ها از آغاز قرن نوزده چنین احساس کردند که غیر از هیت حاکمه خائن در ایران ، نیروئی وجود دارد که اهمیت آن از لحاظ توسعه و بسط و نفوذ اجانب کمتر از هیت حاکمه نیست و این گروه، ملایان هستند . از آنجا که مردم ایران مقلد آیات عظام در نجف و کربلا هستند ، هر سه ماه به سه ماه 15 هزار روپیه به آخوند های نجف و 15 هزار روپیه به آخوند های کربلا می پرداختند .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\Mahmud_mahmud.jpg

محمود محمود

این ترتیب با روی کار آمدن کلنل نیو مارچ به سمت ژنرال کنسول انگلیس در بغداد بهم خورده و بنا شد به هر آخوند 500 روپیه در ماه پرداخت شود .

با اینکه در سال 1976 شاه مواجب آخوند ها و اوقاف را قطع کرده بود ، هنوز پول سازمان سیا قسمت اعظم نیار ملایان را تامین میکرد .

کارتربا پرداخت باج به دولت های خارجی مخالف بود .او در اولین گام خود، 10 میلیون دلاری راکه سالیانه به ملک حسین، پادشاه اردن میداد قطع کرد و در گام بعدی پولی را که بمدت 25 سال آمریکا به ملایان ایرانی میداد را قطع کرد .دستور کارتر را تحلیکران مسائل سیاسی به بی تجربگی و سادگی او ربط میدهند!که به نظر درست نمی آید . کارتر تصمیم به سقوط شاه گرفته بود و چه وسیله ای بهتر از آخوند میتوانست او را به هدفش برساند .کارتر و مشاورش برژینسکی به این نتیجه رسیده بودند که نیروئی که در ایران سقوط کرده میتواند در مقابل روسها به ایستد ، یک حکومت افراطی اسلامی است . که بعد ها دیدیم چقدر تصمیم کارتر و مشاورش غلط از آب درآمد وبا بیرون آمدن دیو اسلام ،در مقابل اژدهای کمونیست چطور دنیا در کام وحشت و خرافه و خشونت فرو رفت .

ویلیام سولیوان بجای ریچارد هلمز رئیس سابق سازمان سیا و سفیر منتخب نیکسون به تهران میآید ووضع ایران راانفجارآمیز توصیف می کند .

قدر مسلم فاجعه ای که سال 57روی داد با دو علت زیر بنائی : تامین منافع مالی آخوند و نا آگاهی مردم ما گره خورده بود .

سولیوان شاه ایران را در فشار قرار داده و مصرا از وی می خواهد ایران را ترک کند . شاه کشور را ترک می کند و بار دیگر ایران به دست تازیان می افتدو چهل سال خواری ، ذلت و خاکستر نشینی نصیب ملتی میشود که سال 57 داشت سری بین سر های ملل جهان در میآورد و با بی درایتی آنچه را که رشته بود ، پنبه کرد .

پایان

بهار 2577 ایرانی

2019 میلادی

لس آنجلس

پهلوی ها و اسلام – سیاوش لشگری

پهلوی‌ها و اسلام

« سیاوش لشگری»

سیاوش لشگری.jpg

سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۸ برابر با ۳۰ آپریل ۲۰۱۹

در هر جمع دوستانه که شرکت می‌کنید، در میان گفتگوها به ویژه  اگر سیاسی هم باشد یکی  از حضار که سخنی برای گفتن ندارد  بی‌مقدمه و بی‌مورد می‌گوید، به نظر من اگر شاه مانند پدرش در برابر آخوندها سفت و محکم می‌بود و پوست آخوندها را می‌کند  در ایران انقلاب نمی‌شد! همین یک جمله کافیست  برای ادامه یک بحث تکراری بی‌نتیجه. بلافاصله یکی دیگر که تا آن لحظه فقط شنونده بوده  سر ذوق می‌آید و گویی به کشف جدیدی نائل شده پای جلو می‌گذارد و اظهار می‌کند اگر شاه جلوی انتشار کتاب خمینی را نمی‌گرفت و اجازه می‌داد ملت آن را بخواند هرگز کسی به دنبال خمینی نمی‌رفت. فرد دیگری که فکر می‌کند اگر در این بحث مهم و حیاتی شرکت نکند او را بی‌خبر و بی‌سواد می‌پندارند می‌پرد میان میدان سخن و می‌گوید اشتباه شاه آنجا بود که خمینی را اعدام نکرد  و برعکس پدرش رضاشاه ، محمدرضا  شاه اسلامی بود. گفتگو‌ها آنقدر ادامه پیدا می‌کند که گاهی کار به تلخی و تندی و قهر نیز می‌کشد.

در اینجا و پیش از اینکه وارد اصل بحث شوم از همه آنها که می‌گویند چرا شاه ایران یک فرد  مذهبی بود می‌پرسم، چرا شاه ایران نباید مذهبی می‌بود؟! چرا باید شاه از لحاظ باورهای  مذهبی با مردم میهن‌اش که اکثریت مسلمان بودند فرق می‌داشت؟ شاه ایران مگر از یک پدر و  مادر مسلمان به وجود نیامده بود؟ شاه ایران مگر گفته بود من آتئیست هستم؟! یا از اسلام   دست کشیده‌ام؟ مگر هر کس که شاه شد باید از دین رسمی کشورش بیرون برود؟ و ضد دین گردد؟ مذهبی بودن یک رهبر و پادشاه  کشوری که دارای مردمانی مذهبی است   باید جزو محاسن آن رهبر محسوب شود  نه اینکه آن را عیبی بزرگ تلقی کنند. حالا کاری نداریم که اگر شاه مذهبی هم نمی‌بود ایراد‌ها بر می‌گشت به اینکه چرا شاه  مذهبی نبود!

متاسفانه در میان ایرانیان یک نظر غیرمنصفانه و نادرست  دیگر به دست نویسندگان و یا خود مردم  جا افتاده است که گفته می‌شود، محمدرضا شاه مذهبی بود و پدرش رضا شاه ضد مذهب بود؛ و یا اینکه محمدرضا شاه یاور آخوندها  و رضاشاه دشمن آخوندها بود! نظری کاملا نادرست و  وارون  با واقعیت! پیش از اینکه سندی دال بر غیرواقعی بودن  این اتهام نادرست ارائه دهم لازم به گفتن است، ایران یکی از قدیمی‌ترین کشورهای مسلمان  در جهان است و شاید هم نخستین کشور تسلیم  شده در جهان باشد که اکثر مردم‌اش به زور  و شاید تعداد کمی‌ هم  به میل اسلام آورده‌اند. امروز پس از۱۲۰۰ سال اکثریتی که در روستا‌ها و شهرهای مذهبی زندگی می‌کنند و تقریبا ۷۰ درصد ایرانیان را تشکیل می‌دهند علاقمند و باورمند به اسلام‌اند و به این آسانی‌ها هم حاضر به ترک آن نیستند. البته که  تعداد آنها پیش از آمدن خمینی  به ایران  بیشتر بود و پس از انقلاب تعداد زیادی از مردم به ویژه جوانان، دل از اسلام  وهر دینی بریده‌اند ولی حالا حالا  کار دارد و تلاش فوق‌العاده می‌طلبد تا اکثریت مردم به آگاهی‌های لازم برسند و صدالبته که رهبر چنین کشور ی مجبور است  دست‌کم یک مسلمان  معمولی باشد و معلوم نیست چرا ایرانیان توقع دارند شاه مملکت باید بی‌دین و یا یک ضد دین باشد ، شاهی که  قانون اساسی هم او را مأمور و ملزم به ترویج دین نموده بود چگونه می‌توانست ضد دین عمل کند؟

بر می‌گردم به اینکه چرا محمدرضاشاه پهلوی اتفاقا آنگونه که شایع است مذهبی نبود و رضاشاه هم  آنطور که شهرت دارد ضدآخوند و ضددین نبود  و هر دو این ادعا‌ها جز اتهام برای کوبیدن  محمدرضاشاه پهلوی  از یکسو و رضاشاه بزرگ از سوی دیگر نیست. برای اثبات این دو موضوع  به یک سند تاریخی و دقیق نیاز داریم. سندی که اگر نادرست می‌بود تا به امروز سرو صدای افراد بسیاری را درآورده بود. برای دیدن چنین سندی که در دسترس همگان هم هست، با شما خواننده این سطور سری می‌زنیم به «ویکی پدیا» بخش رضاشاه، قسمت دین تا ببینیم رضاشاه اسلامی‌تر بود یا محمدرضا شاه. در بخش دین مربوط به رضا شاه نوشته است: «در زمان رضاشاه حوزه‌های علمیه در قم، اصفهان و نجف خودمختار باقی ماندند.» عجب ، تا آنجا که ما شنیده بودیم مردم می‌گفتند رضاشاه درب حوزه‌های علمیه را تخته کرده بود! در ادامه می‌نویسد: «در زمان رضا شاه وزارت  آموزش و پرورش (وزارت فرهنگ) آموزش مذهبی را در مدارس دولتی اجباری کرد!» پس آموزش مذهبی در دوره پادشاهی رضاشاه نه اینکه از بین نرفت بلکه اجباری هم شد.

ادامه مطلب: «در زمان رضاشاه، با کنترل محتوای این دروس جلوی هر عقیده‌ای را که بویی از شک‌آوری به مذهب داشت گرفته می‌شد! هدف رضا شاه حاکم کردن دولت بر تبلیغ و ترویج اسلام بود تا  تضعیف مذهب با اندیشه‌های سکولار…» نوشته ادامه پیدا می‌کند: «وی زندگی سیاسی‌اش را با رهبری قزاق‌ها در آیین‌های ماه محرم آغاز کرد. رضاشاه واعظان سرشناس را برای ارائه برنامه‌های مذهبی به رادیوی سراسری دعوت کرد.»

هم‌میهنانی که بدون وقفه در هر فرصتی  به دست می‌آورند می‌گویند رضاشاه حقوق آخوندها را قطع و محمدرضا شاه دوباره آن را برقرار کرد توجه فرمایند. در همانجا می‌نویسد: «رضاشاه سنت شاهیِ تامین بودجه مالی مدارس علمیه و بزرگداشت مجتهدین اعظم و سفرهای زیارتی حتا به نجف و کربلا را استمرار بخشید. رضا شاه نام بسیاری از فرزندانش را نام‌های امامان شیعه گذاشت. او به هشت روحانی  در سال ۱۹۲۱ / ۱۳۰۰ که از عراق گریخته بودند پناهندگی داد. رضاشاه مجتهد بزرگ عبدالکریم حائری یزدی را به اقامت در شهر قم و تبدیل آن به مرکزی مانند نجف ترغیب و تشویق کرد. لقب آیت‌الله و حجت‌الاسلام در همین سال‌های رضاشاهی بین عموم رایج شد. رضا شاه طلاب علوم دینی را از انجام سربازی معاف نمود. در زمان رضاشاه ادیان دیگر مانند ارامنه تحت فشار قرار گرفتند و مبارزه شدیدی علیه اقلیت مسیحی آغاز شد.»

چرایی همه این کارهای رضاشاه خیلی روشن است؛ چون او پادشاه یک کشور مسلمان شده بود و ناگزیر به اجرای فرامین اسلامی می‌گردید و صدالبته همه اینها که در مورد دین و رضاشاه در ویکی پدیا آمده  نمی‌تواند کوچکترین خلل و تردیدی به خدمات معجزه‌آسای رضاشاه بزرگ  وارد آورد که در ظرف شانزده سال ایران را از ژرفای خاکستر سیاه تاریخ بیرون کشید و به ایرانی زندگی بخشید و این قلم  می‌خواهد نخست باعث رفع اتهام از محمدرضا شاه  پهلوی گردد که تقریبا همگان او را مذهبی‌تر از رضاشاه می‌پندارند و مذهبی بودن او را هم یکی از ضعف‌های او و عاملی برای رخ دادن  انقلاب می‌نامند. در حالی که اتفاقا  محمدرضا شاه پهلوی تا حدود زیادی از رسومات اسلامی را به دور انداخته بود و اجرا نمی‌کرد و می‌شود آن موارد را در ده‌ها صفحه به روی کاغذ آورد ولی  مخالفین سیاسی او  همواره تهمت مذهبی بودن به او می‌زدند و هنوز هم می‌زنند تا گناه انقلاب را به گردن شاه بیندازند.

جالب است گفته شود که اتفاقا فقط آخوندها متوجه موضوع  شده بودند که محمدرضاشاه در پی بر کندن حضور اسلام از حکومت است و به طریقی گام به گام و طبیعی درآن مسیر پیش می‌رود. آنها خوب می‌دانستند اگر محمد رضاشاه ده سال دیگر در پادشاهی باقی می‌ماند جنازه نقش اسلام در حکومت را به دست خودش به خاک می‌سپرد ولی افسوس که دشمنان خارجی و هم‌میهنان داخلی دست به دست هم داده ریشه پادشاهی مقبول و پیشرونده‌ی  پهلوی دوم را از بیخ و بن کندند و  خود را هم به همراه همه مردم جهان به زحمت و گرفتاری انداختند.

و اما این نوشته برای رفع اتهام از رضاشاه بزرگ نیز هست که او را به غلط یک پادشاه ضددین  لقب داده‌اند. در واقع نه محمدرضاشاه پهلوی مذهبی‌تر از پدرش بود و نه رضاشاه یک انسان غیرمذهبی  چنانکه شهرت یافته است بود. آنها دو تن ایراندوست مسلمان  معمولی و معقول مانند همه مردم ایران بودند و بس!

در پایان ضروری است گفته شود تا زمانی که دین رسمی مردم ایران اسلام است و تا زمانی که اکثریت قابل  توجهی از هم‌میهنان ما به ویژه در رده‌ی با سوادان کشور علاقمند به حفظ  این دین هستند هیچ رهبری، هیچ رئیس جمهوری و هیچ پادشاهی در ایران نمی‌تواند دم از سکولاریسم بزند و یا به اسلام بی‌اعتنا باشد. بدبختانه با ادامه داشتن این دین هم  در ایران  بالاخره روزی بار دیگر و بارهای دیگر شور حسینی مردمی ‌که عاشق حسین و علی و محمد و زینب‌اند به طغیان‌های دیگری تبدیل خواهد شد  و این ملک زرخیز را به تجزیه و یا به ویرانه‌ای تبدیل خواهد کرد، مگر اینکه ایران هم مثلا مانند کشور اسپانیا خردمندانه خود را از چنگال این دین بیرون آورد تا رستگارشده و در ردیف کشورهای پیشرفته درآید.

کتاب سبز، کارنامه دکتر مسعود انصاری – بخش سوم

کتاب سبز

کارنامه دکتر مسعود انصاری

بخش سوم

به کوشش دکتر روزبه آذربرزین

به پاس سه دهه همکاری فرهنگی

نگاه متفاوت زنده یاد دکتر مسعود انصاری در دورنمای اسلام در آستانه ی سده هزارم سوم را دنبال می کنیم : چون مسلمانان اعتقاد دارند که الله دین آنها را کیش پایانی دانسته و تنها دین آنها در جهان ، آئین برحق مذهبی بشمار میرود و الله قول داده است که آنها را نسبت به سایر ملل غیر مسلمان پیروز کند ، بنابراین از تمام مبارزات و نبردهای سیاسی بایدپیروز بیرون آیند !!!. با توجه به این دیدگاه پنداری و خیالی ، مسلمانان به اصطلاح روشنفکر و سیاستمداران اسلامی که دین را وسیله قدرت خود قرار داده اند ، پیوسته کوشش می کنند ، نفرت از غرب را در مغز کوچک توده های مسلمان تلقین کرده ، بگونه ای که این امر سبب شده که مسلمانان ضمن عقب افتادن از قافله تمدن جهانی ، از اندیشه خردگرائی پیشرفت و چالش برای به دست آوردن حقوق بشر و به گونه کوتاه آنچه به غرب وابسته بوده و پایه و اساس تمدن غرب را بنیانگزاری می کند ، خود را بر کنار نگهدارند . این یک حقیقت اندوه بار است که در جنگ خلیج فارس ، هر مسلمانی از صدام حسین حمایت میکرد و باور داشت که چون او در برابر آمریکا و غرب ، علیرغم اینکه زمانی خودش جزو مامورین سیا آمریکا بوده ، قد بر افراشته است باید مورد ستایش قرار گیرد . این احساس روانی نابجا ونارسا ، مفهوم فشرده ی واپسگرائی دنیای اسلام و گره خود کم بینی و حقارتی است که مسلمانان در مقابل غرب دارند . دنیای اسلام به راستی باید در وضع وحشتناکی بسر ببرد که وسیله نجات خود را در دست خودکامه ای ستمگر و پریشان روان چون صدام حسین ببیند که هزاران تن از هم میهنان خود ، تازی ها ، کردها ، سنی ها ، شیعه هاو کلیمی ها را کشتارکرده و دست به جنایت هولناک حلبچه زد .

دکتر مسعود انصاری را باور این است که : روشنفکران مسلمان توان خود درست بینی و انتقاد از خود را ندارند . آنها هنوز در پنداری خام ،خود را در تصویر جنگهای صلیبی می بینند . این خام اندیشان هنوز نژاد غیر مسلمانها را” آنها “و مسلمانان را” ما ” می دانند . از دید آنها هر کوتاهی ، ناکامی ، شکست ، فقر و فلاکت در دنیای اسلام ، عاملش غرب است !سر نیزه ی آنها بسوی غرب و بنا به گفته خودشان اسرائیل ، نوکر و دست نشانده غرب در منطقه است ! این دید ابلهانه باعث شده که هیچگاه مسلمانان نتوانند خود را با جهانیان هماهنگ کنند . مسلمانان بجای اینکه از جلد خرافات مذهبی در آیند و با بهره گیری از نیروی خرد و کوشش ، خود را در ردیف ملت های پیشرو و پیروز جهان قرار دهند با کوته بینی و تنگ نظری ، واپسگرائی و ماندگی خود را نتیجه دسیسه های خارجی دانسته و سرمایه خود را در ترور دست آوردهای ملت های شایسته دنیا می بینند .

دکتر انصاری دو کشور ایسلند و پاکستان را مثال میزند : ایسلند جزیره ای است در دریای اتلانتیک که در بالای بریتانیا قرار داشته و تنها دویست و پنجاه هزار تن جمعیت دارد . این کشور در سه سده ی پیش به وسیله مردم بومی و ماهی گیر آن به وجود آمد . امروزه این کشور ، آزاد ترین کشور جهان شناخته شده و با وجودیکه دارای هیچ گونه ثروت طبیعی نیست ، ولی مردم آن از رفاه و آسایش اقتصادی و اجتماعی بالائی برخور دارند . مردم ایسلند تمامی با سواد بوده و خطوط هوائی آن با پیشرفته ترین کشور های جهان برابری می کند . در مقابل این کشور ، پاکستان را باید دید . کشوری که پایه و اساس حقوقی آن بر قانون شریعت اسلامی استوار بوده و تاریخ آن تاریخ صدر اسلام عربستان است ! تنها پانزده درصد مردم این کشور با سوادند . پاکستانی در ژرفای واپسگرائی و فقر اندیشه دست و پا می زند . در اینجا دکتر انصاری به اسرائیل اشاره ای دارد : کشور اسرائیل که پس از جنگ جهانی دوم از یهودیان سرگردان کشور های مختلف جهان به وجود آمد از رژیمی آزاد بهره میبرد . بر اثر تلاش و کوشش ، قدرت اقتصادی و نظامی در ردیف پیشرفته ترین کشورهای جهان ، آنهم با پنج میلیون تن قرار دارد .

مسلمانان نابخرد و تهی مغز به جای تلاش برای اصلاح ساختار سیاسی – اقتصادی و اجتماعی خود برای دستیابی به پیشرفت های جهانی ، مدت پنجاه سال است که هدف ، ثروت و کوشش خود را در نابود سازی ملت اسرائیل قرار داده و خواهان محو اسرائیل از جغرافیای جهانی هستند !!!

آخوند های فاسد ، نادان و نابخرد که ایران را به ژرفای واپسگرائی و ویرانی کشانده اند ، سبب و علت شکست ها و ناکامی خود را دسیسه های اسرائیل و صیهونیست می دانند . دکتر انصاری خطاب به آخوند های مغز فندقی از آنها سئوال می کند : اگر شما لیاقت و کفایت دارید ، چرا اجازه میدهید یک ملت کوچک خارجی در امور شما دخالت کرده و در اندیشه و برنامه و ساختار نظام شما اختلال و دسیسه کند ؟

ذهن بلند پرواز و ژرف نگر دکتر انصاری به گذشته دور پرواز می کند و می گوید : پانصد سال پیش که پادشاهان بی کفایت صفوی ، شیعه گری را در کشور ما وارد کردند ، این مذهب خرافاتی که کودکان عقب مانده نیز پذیرای اصول نابخردانه آن نیستند ، تنها در روبنای ساختار مذهبی عمل میکرد و کسی به روشنی از درون گند زده ی آن آگاهی نداشت ، ولی آفرین به شما انگلهای جمهوری اسلامی که با کاربرد اصول اسلام در ساختار سیاسی خود ، زیر بنای واپسگرا ، نا انسانی ، خرافاتی ، ستمگرا ، و راستی ستیز آنرا با تمام وجود ننگین خود به اثبات رساندید . دکتر انصاری برای آینده اسلام هیچ نکته روشنی نمی یابد . تنها نگرانی دکتر انصاری سیاست های غلط دولتمردان غربی است که با ندانم کاری برای مدتی میدان به دایناسور های مسلمان میدهند و ایزوله کردن آنها را به تاخیر می اندازند . از دید دکتر انصاری ، مسلمانان ، دنیا را تنگ کرده اند . آنها به غرب تعلق ندارند . جایگاه آنان در مهد بی تمدنی و ریگزار های حجاز است . مسلمان به هر جا که پا بگذارد ، چون ذهن بسته اش پذیرای تازه ها نیست ، خیلی زود جامعه میزبان را آلوده و مثل جائی می کند که از آن مهاجرت کرده است .

تاریخ در دستان دکتر مسعود انصاری ، مثل دفترچه کوچک یاد داشت های روزانه اوست .برای هر بحثی آن قدر قدرت ذهن دارد که بلافاصله سندش را رو کند . زمانیکه در جمعی سئوال زیر مطرح شد که کدام یک مسلمان تریم ، ما شیعیان علی و پیروان ولایت فقیه و یا بنیانگزاران صدر اسلام . ایشان پاسخ دادند : تمام تاریخ نویسان اسلام و اسلام شناسان نوشته اند که محمد بن عبدالله تشنه قدرت بود و ادعای پیامبری اش وسیله رسیدن به قدرت بود . او در نخستین روزهای ورود به مدینه برای جمع آوری پول به راهزنی وحمله به کاروانها پرداخت ، حتی اینکار را در ماه های حرام نیز انجام میداد . آیه 217 سوره البقره بخاطر این زشت کاری نازل شده است . تمام تاریخ نویسان باورشان این بود که مسلمانان صدر اسلام به تنها چیزی که اعتقاد نداشتند ، اصول و احکام اسلام بود . آنها اسلام را تنها برای به دست آوردن مال و منال و زن در حمله به ملت ها گزینش کرده بودند ، درست مثل سال 57 که تمامی بدکاران ، دزدان ، باج گیران و بزهکاران بخاطر غارت و کسب قدرت ، یک شبه مسلمان شده و در ابتداء پست سران کمیته های انقلاب اسلامی را اشغال کرده و بعد بر کرسی مجلس و وزارتخانه ها تکیه زدند .

دکتر انصاری اشاره به عبدالملک بن مروان دارد . این عرب تا زمانیکه به خلافت نرسیده بود ، تظاهر به دینداری میکرد . بنا به نوشته ی حسین عماد زاده اصفهانی در تاریخ مفصل اسلام در رویه 284 ، هنگامیکه مژده خلافت را به او دادند ، هجو نامه قرآن را بست و گفت : دیگر به تو نیازی نیست . عبدالملک بن مروان به حجاج والی بغداد دستور داد تا کعبه را ویران کند .او هم که پیشرفتش مدیون اسلام بود ، دستور را اجراء و مکه را ویران کرد و قرآن را لگد مال و پاره کرد . نباید فراموش کنیم همین خلیفه اموی بود که به بهانه گسترش اسلامی که خودش آنرا باور نداشت ، ژوستین دوم امپراتور روم را شکست داد و ارمنستان را گرفت . عبدالملک خود را بالاتر از محمد می دانست و خود را خلیفه خدا می خواند .

یزید بن ولید ، یک دیگر از خلفای اموی بود . شبی در حال مستی هجو نامه قرآن را برداشته تا با آن فال بگیرد . بر حسب اتفاق آیه 14 سوره ابراهیم آمد : هر ستمگر خود پسند ، شکست میخورد و به دوزخ رفته و آب جوش میخورد !! یزید بن ولید دستور داد تا هجو نامه قرآن را به چوبی آویختند و او با تیرو کمان آنرا پاره پاره کرد و گفت : ای قرآن تو مرا ستمگر و خود پسند خواندی و مرا تهدید میکنی ؟ آری من همان ستمگرخود پسند هستم و هرگاه روز واپسین خدای خود را دیدی ، بگو یزید مرا پاره پاره کرد . جرجی زیدان آشکارا مینویسد : آنهائیکه سنگ اسلام را به سینه میزنند ، تنها در پی مقام و منصب و پول و اعمال شهوانی هستند . دکتر انصاری اشاره به بی دینی و اسلام ستیزی خلفای عباسی دارد : منصور خلیفه عباسی فرمان داد تا مذهب آزاد شود و حتی ارتداد و بی دینی هم مجاز شمرد . او دوبار تلاش کرد تا خود را خدا بخواند .دکتر انصاری با بر شمردن اسلام ستیزان صدر اسلام ، به دایه های مهربان تر از مادر و مسلمانان دو آتشه ی دستار بند که ایران را اشغال کرده اند و در دینداری به چنان تظاهری دست زده اند که انسان حیران از این همه دغلکاری و فریب مانده است می پردازد .

عدم تحمل دگر رفتاران و دگر اندیشان ، مخالفان سیاسی و عقیدتی ویژه ی جامعه اسلام زده ی ما نیست . این روند یک فاجعه و مصیبت جهانی است ، اما در ایران اسلام زده ی ما چه کسی معلم دستار بندان خون آشام بوده و آنها را برای کشتار دگر اندیشان راهنمائی میکرده ، از دید دکتر مسعود انصاری پیامبر دزدو جنایتکار اسلام ، محمد بن عبدالله است . کشتار دگر اندیشان و ترور آنها توسط ملایان در ایران اسلام زده که 1400 سال است در اشغال تازی پرستان گرفتار آمده و فواره های خون آن چهارده سده است که خاموش نشده ، هم چنان ادامه دارد .خشونتی که میراٍ ث شوم پیامبرجنایتکار اسلام است از نوع زبانی ، روانی ، جسمانی و از توهین وتکفیرتا تبعید و ضرب وشتم و شکنجه وقتل و کشتار جمعی چهل سال است که لحظه ای از حرکت باز نمانده است .

بن هشام ، طبری ، الوکیدی و ابن سعد می نویسند : در سال دوم هجرت محمد به مدینه ، جنایت ناجوانمردانه ای رخ داد که صفحات زندگی محمد را تیره و تار کرد . قتل کعب بن الاشرف به دستور پیامبر اسلام . کعب ، یهودی اسلام آورده ای از طایفه بنی النضیر بود که با تغییر قبله از اورشلیم به مکه ، از اسلام روی گردانده و دوباره به مذهب قدیمی خود پیوست . پس از جنگ بدر ، کعب به مکه میرود و با اشعارش بر ضد محمد بر می خیزد . محمد از پیروان خود می پرسد : چه کسی از بین شماحاضر است مرا از دست پسر اشرف که سبب رنج و عذابم شده ، نجات دهد ؟ محمد بن مسلمه میگوید : من او را خواهم کشت و تو را از دست او نجات خواهم داد . حمایت طایفه کعب از او کار ترور کعب را برای محمد مشکل کرده بود ، از این روی پیامبر دغلکار و حیله گر اسلام به محمد بن مسلمه پیشنهاد کرد که با کعب از در دوستی بر آمده و در فرصت مناسب او را بکش . به منظور اجرای حکم قتل کعب از سوی محمد ، ابو نعیلا برادر رضاعی کعب مامور شد تا راه را برای از بین بردن کعب هموار کند . ابو نعیلا به کعب پیام میدهد : از زمانیکه محمد در مدینه ظهور کرده ، مصائب بیشمار ، فقر و فلاکت بر این شهر و مردم آن مستولی شده است . بهتر است با همکاری یکدیگر ، طرح و برنامه ای برای از بین بردن محمد تدبیر کنند . کعب پاسخ داد : چون از امنیت خود بیمناک است ، باید ترتیبی اتخاذ کرده که او از امنیت جانش آسوده خاطر باشد. ابونعیلا میگوید : من و همراهانم پیش از ملاقات ، سلاح های خودمان را تحویل تو خواهیم داد . قرار دیدار بسته میشود و عاملان جنایت از پیامبر اسلام که آنها را بدرقه کرده و به آنها گفته است : خدا با شماست ، پیروز میشوید ، دور شده و بسوی خانه کعب میروند .

کعب که تازه ازدواج کرده است در خانه آرمیده که صدای ابو نعیلا را می شنود . همسر جوانش از او می خواهد تا به دیدار آنها نرود . کعب میگوید : ابو نعیلا برادر منست ، در ضمن آنها بنا شده که سلاح های خود را تحویل من بدهند . کعب از خانه خارج میشود .ابو نعیلا کیسوان کعب را گرفته و او را بخاک می اندازد و فریاد میزند : او را بکشید ، دشمن رسول خدا را بکشید . همراهان ابو نعیلا با شمشیر بجان کعب می افتند . محمد پیامبر جنایتکار اسلام در مزگت به انتظار ابو نعیلا و محمد بن مسلمه است . آنها سر جدا شده کعب را جلوی پاهای محمد می اندازند . پیامبر شکر خدا را بجا می آورد !!!! ویلیام مولیر می نویسد : آموزشهای مذهبی محمد با روح تعصب آلود اعراب هماهنگی داشت . آموزش های محمد زیر پوشش مصلحت اسلام و رضای خدا ، روح تعصب آلود اعراب را برای ارتکاب به هر جنایتی بار ور میکرد و در نتیجه اعراب به آسانی دست خود را به جنایت آلوده میکردند . صبح روز بعد از قتل کعب ، پیامبر دژخیم اسلام دستور داد تا هر جا که یهودیان را یافتید بکشید . با دستور محمد ، موهیزه یکی از پیروان محمد که قبلا یهودی بوده و اسلام آورده بود ، با کشتن ابن سنینه یهودی که از طایفه و هم پیمانان او بود ، اموالش را تصاحب می کند . دکتر انصاری باورش این است که جنایات آخوند ها ، رونوشت شرافتمندانه ای از جنایات وحشیانه محمد بن عبدالله است . ویژه گی بارز دکتر مسعود انصاری که در کمتر پژوهشگر مسائل دینی و خرافی می بینیم ، این است که دکتر انصاری هدف را نشانه میگیرد . وقتی محمد بن عبدالله به عنوان جنایتکار مورد بحث قرار میگیرد ، دکتر انصاری خود را با صادق خلخالی و یا سید علی خامنه ای مشغول نمی کند . دکتر انصاری باورش این بود که گنداب را باید خشک کرد نه پشه های ناقل رااز بین بردن . در ده ها هزار رویه نوشتار های دکتر انصاری ، کمتر به مواردی بر میخورید که او بر خلاف بسیاری وقت خود را به آخوند ستیزی پر کرده و از اصل ماجرا که اسلام واپسگرا وخون ریز و جاهل پرور است ،غافل شود.

آنچه دکتر انصاری را از سایرین مجزا می کند ، بی باکی و لاس نزدن او با اسلام بود . دکتر مسعود انصاری بر خلاف دیگران که روش هیسترو لوژی را بر گزیده اند ، که تنها به ذکر وقایع تاریخی می پردازند و خود را بخطر نینداخته و زیر نقاب احترام به باور مردم خود را پنهان می کنند ، به هیسترو گرافی روی می آورد . دکتر انصاری وقایع تاریخی را به اطاق عمل برده و با کارد جراحی به جانش می افتد . رویداد های درست را از نادرست پاک می کند و حقایق را در اختیار پژوهندگان قرار میدهد . برای دکترانصاری اختناق ژرف و ریشه دار دکان داران دین معنی ندارد . دکتر انصاری کسی نبود که حقایق زشت اسلام را مانند صد ها نویسنده ی دیگر پنهان و یا روتوش کند . زشتی ها را دگر دیس کرده و بشکل امروزی پسند به خورد مردم بدهد . خشم دکتر انصاری را زمانی شاهدیم که میگوید : بدون تردید ، هیچ فرد ایرانی در هیچ یک از کتابهای فارسی نخوانده است که محمد بن عبدالله بر پایه نوشته علا الدین المتقی در کتاب کنزالامم گفته است : خداوند دو ملت خارجی را لعنت کند ، یکی ایرانی ها و دیگری رومی ها . زمانی که پسران ایرانی رشد کنند ، نابودی اعراب آغاز خواهد شد.

خودداری اندیشمندان و نویسندگان ما از نوشتن حقایق بایسته ی تاریخی سبب شده ، نسل هائی که پس از تازش تازی ها و کیش خرد ستیز اسلامی آنها در کشور ما بسر می بردند ، از حقایق تاریخی خود غافل و نا آگاه ماندند و فرآیند آن روی کار آمدن ملایان جنایت پیشه ای در کشور ما شد که سرزمین ما را که مهد فرهنگ و تمدن جهانی بود ، به صدها سال پیش به عقب راندند و ایران را به مرز ویرانی و ورشکستگی کشاندند . با مروری در نوشته های پیشگامان جنبش روشنگری کشورمان به ارزش کار دکتر مسعود انصاری پی میبریم .

یکی از پیشگامان راه روشنگری ، میرزا فتحعلی آخوند زاده است . او که متولد شهر رشت است تا سالها در مسجد شاه عباس گنجه به آموختن فقه و اصول و عرفان پرداخت . پدر خوانده اش ، میرزا شفیع می خواست تا او آخوند شود ، اما میرزا می خواست تا مردم را از خواب سنگینی که خرافات اسلامی ، سده هاست ذهن و فکر آنها را مسموم کرده و بخواب واداشته ، بیدار کند . میرزا دریافته بود که با کنایه کاری درست نمی شود و ملت از خواب بر نمی خیزند . نیاز به یک قلم به تیزی شمشیر بود که جانب احتیاط را ندیده بگیرد . میرزا فتحعلی آخوند زاده خوب دریافته بود که عرفا و نویسندگان ما در نوشتار های خود ، حقیقت اندیشه هایشان را از مردم مخفی و آنها را در ژرفای تاریکی سرگردان و رها کرده اند . آخوند زاده در کتاب مکتوب خود می نویسد : باید مانند نویسندگان خارجی ، اندیشمندان ایرانی را از خرافاتی که یک هزار و دویست و هشتاد و هفت سال است ، مغزشان را اسیر و زندانی و چشم هایشان را نا بینا کرده ، بیدار نمود و شادی و پیروزی را در زندگی آنها وارد نمود . ایمان به اسلام و اصول و عقاید خرافی وابسته به آن در پیشرفت و تمدن را به روی مسلمانان بسته است . من خویشکاری خود میدانم که بنیاد ایمان دینی را بین مسلمانان بر اندازم ، بنیادگری اسلامی را ریشه کن سازم و تاریکی نادانی مردم مشرق زمین را از بیخ . بن برکنم . آخوند زاده در روشنگری تا آنجا پیش میرود که وجود خدا ، رسالت پیامبران ، حقیقت دین ، معاد ، وحی ، اجنهاد ، تقلید و حج را به گونهکلی رد و انکار می کند و عدالت الهی را مخالف خرد سالم دانسته و میگوید : فرض کنید من یکصد سال در این دنیا عمر کنم و در تمام این یکصد سال مرتکب انواع گناهان و جرائم و جنایات شوم ، اگر خداوند عادلی وجود داشته باشد ، باید مرا یکصد سال ، دویست سال و حتی هزار سال در آتش دوزخ بسوزاند ، ولی آیا عدالت خداوند اجازه میدهد که او مرا بیش از آن در آتش دوزخ بسوزاند . چنین خدائی براستی ستمکارترین موجودی است که امکان وجودش را میتوان تصور کرد .

با وجود اینکه آخوند زاده میگوید : من تمام ادیان و مذاهب را بدون پایه و بی معنی میدانم ، هدفش در مورد اسلام اصلاح این دین است نه براندازی آن . او در نامه ای که به سر تیپ علیخان کنسول ایران در تفلیس می نویسد متذکر میشود : شما میدانید که من در اسلامیت تا چه اندازه راسخ القلم هستم ! از دید دکتر انصاری اختناق مذهبی ، یا بیم از بخطر افتادن جان ،باعث شد تا این فرهیخته روشنگر با چند اظهار نظر خرافی و ناسنجیده اثر و نفوذ بایسته ی اندیشه هایش را خنثی کند .

از دیگر پیشگامان جنبش روشنگری که به دستور ناصر الدین شاه و سعایت ملایان دربار او در شمال تبریز اعدام شد میرزا آقا خان کرمانی است . او نیز به اصل اسلام کاری نداشته و سر نیزه اش متوجه آخوند های زمان خودش میباشد . کرمانی را باور این بود که صدر اسلام منزه و پاک و زیبا بوده و امروز بشکل مهیب و غریب تبدیل گردیده است . بهرام چوبینه در مورد آقا خان می نویسد : در استانبول ترکیه به اتحاد اسلام با تمام نیرو کمک میکرد و اثر او ” هفتاد و دو ملت ” کوششی است در تفهیم اسلام .

میرزا خان کرمانی دست به ستایش های گزافه گویانه از محمد میزند و میگوید : میتوان به بزرگی نام محمد سوگند خورد که از صدر اسلام تا کنون که مدت یکهزار و دویست و هشتادسال گذشته از طبقات مسلمان دو نفر مقصود محمد را درست نفهمیده اند وگرنه اختلاف نداشتند . دکتر انصاری وقتی بر آشفته میشود که آقا خان کرمانی روند اندیشه اش را تغییر میدهد و می نویسد : دین مبین اسلام تنها برای قبائل وحشی و دزد نهاد که راهی برای معاش و زندگی جز غارت و یغما نداشتند و هنرشان فحشاء بود ، مناسبت داشت ! دکتر انصاری شگفت زده می پرسد : تصور اینکه میرزا آقا خان از سرشت کیش خرافی اسلام غافل بوده و آگاهی نداشته است بعید به نظر میرسد ، ولی چه شده که آنرا بروز نداده شاید همان بیمی بوده که آخوند زاده را تهدید میکرده .

در راستای بزرگی اندیشه و پایداری دکتر انصاری در هدف قرار دادن بنیاد ناپاک ، عقب مانده ، خون ریز ، فاسد و جاهل پرور اسلام میتوان به دیگر نویسندگان و روشنگران اشاره داشت که شوربختانه وسط راه یا میانه کار بنا به عوامل تهدید کننده ، دست از اعتقاد و باور خود شسته و به بیراهه زده اند . دکتر عبدالحسین زرین کوب وقتی کتاب دو قرن سکوت را نوشت ،هدفش شرح جنایات وحشیانه و ناجوانمردانه و فرا سوی پندار تازی ها در ایران بود . این نویسنده در بخش هائی از کتابش به مبارزه دلاورانه مردم ایران در مقابل اعراب اشاره دارد و زمانیکه ایمان بی پایه اش بر خرد گرائی تاریخی اش چیره میشود ، با چرخشی غیر قابل انتظار می نویسد : پیروزی اسلام بر مجوس !!!!! ضرورت داشت . در واقع فتح نهاوند ، پیروزی قطعی ایمان و عدالت بر ظلم و فساد بود !!!!! مردم از جور فرمانروایان و فساد روحانیون زرتشتی به ستوه آمده ، به پیشواز اسلام رفتند . کتاب دو قرن سکوت زرین کوب از ناهمگونی انباشته است . او از یک سو می نویسد : ایرانیان با طیب خاطر اسلام را پذیرا شدند و از طرفی اشاره به مبارزه مردم در مقابل اعراب و دادن جزیه توسط آنها دارد . بنا به باور دکتر انصاری این خویشکاری نویسندگان ما و کتمان حقایق بزرگترین عاملی بود که ایرانیان را در کام دیو جماران فرو برد و فاجعه سال 1357 شکل گرفت .

روانشاد احمد کسروی هم کاری به اسلام نداشت . هدف او پاکسازی اسلام از وجود آخوند ، ملا ، روضه خوان و رمال بود . کسروی در کتاب شیعه گری خود ، پیامبر جنایتکار ، دزد و زنباره اسلام را پاکمرد عرب که بر انگیخته خداست میداند !! او در مورد دژخیم محمد علی می نویسد : علی مرد سراپا پاکی بود که گردن به خواهش های تنی نمیداد !!!

آیا به راستی کسروی از ماهیت زشت و درنده و فریبکار محمد آگاهی نداشت ؟ آیا از دید او علی دژخیم محمد که هر موقع بخانه می آمد ، فاطمه دختر پیامبر میبایستی شمشیر خون آلودش را پاک کند ، علی که آدم ها را زنده زنده در آتش میسوزانید ، دست و پای مردم را میبرید و آنها را در بیابان رها میکرد ، با گذاشتن انسانها در پای دیوار و خراب کردن دیوار آنها را زنده بگور میکرد ، شایسته نام پاکی است که کسروی به آن اشاره کرده است . کسروی که جان خود و منشی اش را فدای راه مبارزه با آخوند گذاشت می نویسد : پدران ما تا اسلام را نمی شناختند در برابر آن جنگیدند و زمانیکه اسلام را شناختند در راه آن جنگیدند!!!!!!!

نوشته های کسروی در کتاب خواهران و دختران ما در باره زن ، نگاهی است کوتاه بینانه نسبت به حقوق زنان و نقش آنها در جوامع بشری که آشکارا نشان میدهد که شهرت او ناحق بوده و او آگاهی های لازم راجع به اسلام را هیچگاه نداشته است .

تاریخ ادبیات میهنمان توسط کسی نوشته شده که از دین واپسگرا ، عقب مانده ، جاهل پرور و خون ریز اسلام با واژه حنیف یاد میکند . استاد ذبیح الله صفا یورش اعراب بیابانگرد را برای مردم ما موهبت دانسته و قبول اسلام را سودی عظیم برای ایرانیان بر شمرده است . شگفتی اینجاست که ایشان کتاب دلیران جانباز خود را به ایرانیانی که در راه رهائی از اسلام مبارزه کرده اند اختصاص داده است .

اگر تمام نوشته های دکتر مسعود انصاری را بخوانید ، کوچکترین ناهمگونی و تضاد بین آنها نمی یابید. دکتر انصاری دشمن واقعی ایران و ایرانی را تشخیص داده بود . او دریافته بود که ریشه تمام بدبختی ها ، تیره روزی ها و پسرفت ایرانیان اسلام است . او بخوبی دریافته بود که اسلام نجاستی است پاک نشدنی و داغ ننگی است بر پیشانی بشر هزاره سوم .

روانشاد علی دشتی نویسنده کتاب 23 سال که توسط ملایان در زندان به قتل رسید ، در اظهار نظری خوش بینانه ضمن دفاع از پیامبر زنباره اسلام در مورد اشتهای سیری ناپذیر محمد به زن میگوید : تمایل او به زن و تعدد زوجات نه آسیبی به اصول دعوت او زد و نه زیانی به حقوق دیگران وارد ساخت !!!! جای بسیار شگفتی و شوربختی است که علی دشتی چنین فکر میکرده است . آیا به راستی تعدد زوجات کار شایسته ای است ؟ چطور کسی که خود را نماینده خداوند شناسائی می کند ، درست مانند مثل یک انسان دون مایه عمل کند و بر خلاف عرف و موازین اخلاقی این اجازه را به خود بدهد که روی هر زنی که دست گذاشت ، تسلیم خواسته های شهوانی او شود . آیا آقای علی دشتی تصاحب همسر پسر خوانده را زیان به حقوق دیگران نمی داند ؟ آیا علی دشتی از زندگی محمد نا آگاه بود که زمانیکه این جنایتکار شوهران صفیه ، جویریه و ریحانه را کشت و همان موقع کنار جسد پاره پاره شده شوهران از همسران آنها کام گرفت ، زیانی به اجتماع قلمداد نمی شود ؟ وقتی پیامبر زنباره اسلام آزادی را از زن عرب گرفت ، او را خانه نشین کرد و در کفن سیاه پوشاند و ازدواج زنان خود را پس از مرگش ممنوع اعلام کرد ، به اجتماع آسیب نرساند ؟

دیگر نویسنده ایران ، عزت الله همایونفر هم بجای بازگو کردن حقایق و روشن کردن ذهن مردم از عامل بدبختی شان ، باور دارد که به مبانی و اصول دین مبین اسلام صدمه زده اند !!!!!!!

تا زمانیکه نویسندگان ما ، تاریخ نویسان ما دست از لاس زدن با اسلام بر ندارند و به شرح بی مایگی و یاوه سرشتی اصول و احکام اسلام و رویداد های تاریخی وابسته به آن و نتایج زینبار و واپسگرای آن برای فرهنگ و میهن تمدن مدار ما لب فرو بندند ، دستار بندان در این میدان خالی برای نگهداری پیشه ی ناپاک خود و باز نگهداشتن این دکان پرسود دست از آستین نیرنگ ، تزویر و ریا در آورده که حاصل آن ملتی خرافی و مسخ شده است .

دکتر انصاری در طول عمر پر افتخارش تنها به بیداری هم میهنانش فکر میکرد ، امید او این بود که مردم با دانستن حقایق ، افسونهای یک هزار و چهار صد ساله ملایان را خنثی و ذهن خود را از مهملات و یاوه های این مذهب ضد انسانی اسلام پاک کنند . امید دکتر انصاری این بود که ایرانی به جایگاه والایش در همبودگاه جهانی که اسلام از او دزدید باز گردد .

صراحت کلام و شفافیت خامه دکتر انصاری باعث تمایز این مبارز راستین با دیگر مبارزان قلم بدست میشود که هرگز کار خود را بطور کامل انجام نداده و وسط کار به هر عللی به بیراهه کشیده شدند .

دکتر انصاری ضمن دشمنی تام با اسلام ، شاهراه برون رفت از بن بست تاریخی و فرو ماندگی و واپسگرائی را در فر هنجزائی آریامندی میداند . هزار و چهار صد سال گرفتار در یک حکومت نامرئی – مذهبی که چهل سال پیش نقاب از چهره مرگبار و ویرانگر خود بر کشید ، هستیم و تلاشی برای رهائی خود آنطور که شایسته است نمی کنیم . در این چهارده سده کشور ما از اوج شکوهمندی تمدن و فرهنگ به ویرانی فرو افتاد و به روز سیاهی نشست که امروز تنها از آن نامی همراه با القاب سیاهی چون تروریست ، بربر ، وحشی ، عقب مانده و… بجا مانده است . مارکس باور دارد که سلاح فیزیکی را نمیتوان با سلاح اندیشه از کار انداخت . سلاح فیزیکی میتواند سلاح فیزیکی را نابود کند . بر پایه دیدمان مارکس خرافات اسلامی که در ذهنیت مردم ایران با تار های پولادین به گونه ی سنگینی نهادینه شده با فرهنج نمی توان خرافه زدائی کرد . ناراحتی دکتر انصاری این است که نویسندگان ما در این 1400 سال، اندیشه را هم برای گند زدائی فرهنگ ما از فرهنگ بیابانی و زمخت اسلام که توهین به خرد بشریت است به کار نبردند . درد دکتر انصاری این است که نویسندگان ما پس از دیدن سالها جنایت ملایان ، هنوز قلم خود را از غلاف خود خواهی ، ترس و محافظه کاری در نیآورده اند .

از آنجا که عمل بدون تئوری نابینا و تئوری بدون عمل مرده است ، نویسندگان و مبارزان ما چهل سال است که خود را با آرایش چشمی که متعلق به فرد مرده ای است سرگرم کرده اند. آنها بدون در نظر گرفتن اینکه باید اندیشه ی مبارزه کردن را در ذهن مردم بیدار کرد ، همانطوریکه لنین برای آماده کردن مردم روسیه برای انقلاب 1917 به تئوری پنداری جامعه بدون طبقه دست زد و یا هیتلر برای دستیابی به قدرت فرهنگ نژاد برتر ژرمن را در مغز آلمانیها کاشت و یا روح الله خمینی آب و برق و اتوبوس مجانی را در دهنیت ایرانیان جا انداخت . امروز بجای پرداختن به مسائلی چون نام ، باید با سود جوئی از درد مردم و رساندن آنها به رفاه فکر مبارزه را در آنها بر انگیخت .

دکتر انصاری وعده پوچ و عاری از حقیقت نمی دهد .او ادعا ندارد که با خرد و منطق موجود مردم و موعظه میتوان به جنگ خرافه رفت . باور دکتر انصاری در شرایط فعلی این است که نباید تسلیم ویروس خانمان بر انداز اسلام شد . او بجای واژه فرهنگ به معنی اندیشه و آداب و رسومی که در ذهنیت ملتی نهادینه شده به واژه فرهنج روی می کند . فرهنج جهت جایگزینی و جا انداختن اندیشه های کهنه با نو بکار میرود . تلاش دکتر انصاری معطوف به پاک سازی فرهنگ آریائی از نجاست اسلام است . دستور العمل های ساده دکتر انصاری اگر اجرا ء شده بود امروز نه نامی از اسلام مانده بود و نه گرفتاری های بسیاری که مردم ما را اسیر کرده است .

دکتر انصاری می گفت : نام های زیبای پارسی بر فرزندان خود بگذارید ملا و آخوند را از زندگی خود بیرون کنید ، خودتان فرزندانتان را عقد کنید . در مراسم دفن ، بزرگداشت و ترحیم، آخوند و روضه خوان را راه ندهید .پا به مزگت ( مسجد ) نگذارید .از انجام سینه زنی ، زنجیر زنی و عزاداری برای تازیان خود داری کنید . خمس و زکوه به ملای مفت خور ندهید . از نذر و پول انداختن در ضریح تازیان خود داری کنید و هیچگاه به زیارت این ویرانگران میهن و فرهنگ خود نروید .سفره های مذهبی نیندازید .تا آنجا که توان دارید از واژگان زیبای پارسی بجای عربی سود جوئید . این کارهای ساده کمر اسلام را خواهد شکست .

ادامه دارد

چگونه دین بازی ما ایرانیان ،دنیا را در خرافه فرو برد – بخش سیزدهم

چگونه دین بازی ما ایرانیان ،دنیا را در خرافه فرو برد

بخش سیزدهم

C:\Users\Ruzbeh\Desktop\IMG_3769-11.jpg

دکتر روزبه آذر برزین

نادرشاه افشارپس از58 روزتوقف دردهلی باکاروانی ازغنائم تاراج کرده بسوی ایران حرکت کرد.نادرتنها دو ماه باقی داشت تا درقوچان عمر 53 ساله اش پایان یابد .

طبق رسم شوم و نامردمی سلاطین مختلف در کشورمان مبنی بر آنکه، هر حکومتی که سقوط می کند، حکومت بعدی سعی بر محو اقدامات آن دارد ، نادر شاه هم از این قاعده مستثنی نبوده و با دست یابی به قدرت به محوآنچه از سلاطین صفویه بجا مانده بود ، اقدام نمود . در گام نخست ، او به تغییر لباس مردم پرداخته و از ملت می خواهد که لباس ترکی بپوشند و هر ابنیه ای که نام شاه عباس دارد خراب کنند . در مرحله بعدی تغییر سکه بود . بسیار از مردم ایران گوش و دماغ خود را از دست دادند ، چون بجای سکه نادری گفته بودند سکه عباسی !!( تاریخ اجتماعی ایران ، دکتر شعبانی ، رویه 442 ) اقدام نخست نادر در تخریب بنا هائی که نام شاه عباس دارد در شکلی دهشتناک در جمهوری اسلامی بشکل تخریب کامل مقبره رضا شاه بزرگ ، سیمان اندود کردن طاق بستان وبیستون تلاش بی ثمر در راه تخریب تخت جمشید تجلی می کند . دراینتر نت سالهاست که تصویری از نادر وجود دارد و نوشته ای را منصوب به او کرده اند که میگوید:هر آخوند را دوبار باید اعدام کرد !

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\389519_274702745901314_100000847718306_806564_543560625_n.jpg

در برخورد نادر با مبلغین شیعه هیچ شکی نیست . او بود که به شیعه و سنی کشی پایان داد . عبدالعظیم رضائی مولف تاریخ ده هزار ساله ایران در جلد چهارم کتاب خود که در زمان جمهوری اسلامی توسط انتشارات اقبال چاپ شده در رویه 36 می نویسد : ایرانیان از همان آغاز کار نادر از او ناراضی بودند ، چون او در بر انداختن مذهب شیعه و جلوگیری از آداب و رسوم و مراسم دینی شیعیان ( سینه ، زنجیر و قمه زنی )سعی بلیغ داشت . این تاریخ نگار ، هیچگاه شرف و نیوند انسانی خود را قاضی قرار نداد که چگونه ملتی 228 سال بخاطر دشمنی بین شیعه و سنی پاره پاره شوند و آن زمان که کسی چون نادر به این بازی خون آلود پایان دهد از در نارضایتی با او در آیند ! از دید این تاریخ نگار جمهوری اسلامی ، حکومت نادر صرفا یک نظام لشگر کشی بیش نبود . نادر با مردم ایران ارتباط نداشت ( منبع بالا ، همان رویه ) .درد بزرگی است که ما ایرانیان در تمام زمینه ها ،چه تاریخ سیاسی ، اجتماعی و هنر تاریخ نگار متعهد و بی طرف نداریم . قلم ما با میزان پولی که میدهند چرخیده و تاریخ نگار به راحتی شرف و شعور خود را می فروشد .

نادر در مرو مرتکب اشتباهات سیاسی بسیاری شد . در نخستین اقدام ، حاکم مرو ، محمد رضا خان قرخلو را عزل کرد و شاه قلی خان بیک را بجای او منصوب داشت . او در مرو هفت تن از زبده ترین ، کار آمد ترین روسا و سر کردگان این شهر را با بهانه های بی ارزش به قتل رساند . مسئول جمع آوری محصولات دیوانی ، رحمان قلی سلطان دومین قربانی نادر بود . سومین تن ، میر شکار پسرش رضا قلی میرزا ، رحیم سلطان بود . نادر سپس سلیمان بیک و عینل بیک را که از سران سپاه او بودند به قتل رساند . محمد کریم بیک چگنی ، قراول باشی مرو و عبدالله بیک که نیابت بیگربیکی مرو را داشت ، توسط نادر به قتل رسیدند .

فکر انتقام و کین خواهی از مردم داغستان ، همواره فکر نادر را مشغول میکرد .لشکر کشی به داغستان در بهار 1154 هجری آغاز گردید .

سپاه نادر از راه های جنگلی مازندران به پیش می رفتند . در نزدیکی های زیرآب ، بعد از پل سفید ، نادر مورد حمله تروریستی قرار گرفته و گلوله ای دست او را خراش و بر گردن اسبش می نشیند .رضاقلی میرزا که در آن اطراف بود ، خود را به پدرش میرساند ولی با خشم و غضب او مواجه میشود . ( علم آرای عباسی، رویه 834 ) . ضارب که نیک قدم نام داشت دستگیر میشود و اعتراف می کند که بنا به خواست محمد حسین خان قاجار و رحیم سلطان مروی و رضا قلی میرزا می خواسته نادر را بکشد .

فتنه انگیزان ، ذهن نادر را نسبت به فرزندش رضاقلی میرزا تیره میسازند و به دستور نادر رضاقلی میرزا در تهران تحت نظر و حبس خانگی قرار میگیرد . رضا قلی میرزا منکر این توطئه میشود .مشاوران نادر ، میرزا زکی خان و حسن علی خان معیر باشی باورشان این بود که رضاقلی میرزا مرتکب چنین کاری نشده و این اطرافیان مغرض شاه هستند که ذهن او را مسموم کرده اند . نادر بدون توجه به سخنان مشاورانش دستور میدهد تا چشمان فرزندش را کور کنند و چند روز بعد از کار خود نادم و پشیمان میشود .

نادر در نبرد داغستان موفقیتی کسب نکرد و این ناکامی ، وضع روحی نادر را بکل در هم ریخت .

کشور گشائی نادر در هندوستان و جنگ بی فرجام داغستان باعث شد تا دولت عثمانی از این دو فرصت سود جسته و بهانه جوئی را آغاز کند . بار دیگر دمل چرکین سنی و شیعه دهان باز کرد .نادر هم که درفکر جبران شکست داغستان بود به جنگ جدید رضایت داد و از طریق هشترود ، قره چمن و سنندج پیشروی بسوی ترکیه را آغاز کرد .سپاهیان نادر کرکوک را اشغال کرده و بسوی موصل رفتند . شورش های تازه ای در ایران آغاز شده بود . سام میرزا با کمک لزگی ها ، فرماندار شیروان را به قتل رسانده و صفی میرزا که تحت حمایت دولت ترکیه بود علیه نادر بر خاسته و مانگو خاقان چین که تصور میکرد ، نادر قصد حمله به چین را دارد در تدارک سپاه و مقابله با شاه ایران بر آمده بود . نادر با دیدن شرایط تازه بفکر مذاکره با حاکم بغداد ، احمد پاشا بر آمد . نماینده مذهبی احمد پاشا ، عبدالله بن حسین سویدی با نمایندگان نادر ، میرزا مهدی استر آبادی و ملاعلی اکبر ملاباشی وارد مذاکره شدند .

در این مذاکره سیاست های مذهبی شاه اسماعیل صفوی محکوم شده و حقانیت ابوبکر ، عمر و عثمان مورد قبول طرفین قرار گرفت .ترک ها هم قبول کردند که امام جعفر صادق را به رسمیت بشناسند !!!

بر خلاف نظر عبدالعظیم رضائی مولف تاریخ ده هزارساله ایران که میگوید نارضایتی مردم ایران از نادر بخاطر گرفتن قدرت از شیعیان و منع اجرای آداب و رسوم شیعه بوده باید گفت : در پایان سالهای زندگی نادر ، نارضایتی مردم بخاطر سیاست های مالیاتی او بوده نه شیعه .

شکست داغستان باعث شد که نادر سه سال بخشش مالیاتی مردم را که از تاراج هندوستان به آنها بخشیده بود باز ستاند .خشونت های نادر در امر وصول مالیات ، اوراق سیاه و ننگینی بر تاریخ ایران افزوده است.

وقتی به زور شخصی رامتعهد و وادار به دادن مالیات میکردند ، علی الحساب گوش ، بینی او را بریده و چشم هایش را کور میکردند . ( جهانگشای نادری ، میرزا مهدی خان استر آبادی ، رویه های 421 تا 423 ) .ماموران وصول مالیات در خیابان و کوچه هر فردی را میدیدند

گریبانش را گرفته و پول او را می گرفتند . شور بختانه عصر نادر مشابه جمهوری اسلامی ، عصر ثروت و استکبار دولتمردان و فقر و نداری ملت بود پول پرستی نادر باعث شد تا سربازان او نیز به او پشت کردند . فقر و گرسنگی مردم و مالیاتهای سنگین موجب شورش مردم ایران شده بود.

نخستین شورش در سال 1153 از جانب مردم شیروان بود . پس از این شورش شاهد ، شورش مردم خوارزم در سال 1155 ،که بانی آن ابوالغازی فرزند ایلبارس خان بود . این شورش توسط علی قلی خان برادر زاده نادر سرکوب شد . شورش مردم گرجستان در سال 1156، شورش مجدد مردم شیروان در سال 1156 ، شورش سراسری فارس در سال 1157 ،که مردم ماموران وصول مالیات را به قتل میرساندند . مردم از تقی خان بیگلر بیک فارس می خواهند که رهبری شورش را به عهده بگیرد . نادر محمد حسین قرقلو را مامور دفع این شورش می کند . این شورش نیز سرکوب شده و اهالی شیراز قتل عام میشوند . تقی خان را به اصفهان برده و به دستور نادر او و زنش را وارونه بر الاغی سوار کرده و مقابل چشمان آنها فرزندانشان را گردن زدند. باز به دستور نادر آلت تناسلی تقی خان را بریده و یک چشم او را در آوردند . ( عالم آرای نادری، پوشینه سوم ، رویه 958) .

طغیان ایل قزلباش به رهبری محمد حسن خان قاجار در سال 1157،سر دسته شورشیان در آغاز محمد علی بیک عزالدینلو بود که با محمد حسن خان قاجار ارتباط بر قرار کرد . طغیان چادر نشینان کرد در خوی و سلماس در سال 1157 ، شورش چادر نشینان عرب در بحرین و مسقط در سال 1157 ، شورش چادر نشینان خراسان ، کرمان و لرستان در بین سالهای 1156 تا 1159، شورش های زمان نادررا که بخاطر فقر و گرسنگی و مالیاتهای سنگین بود با اعتصابات سراسری مردم ایران در حال حاضر که تمامی ناشی از فقر و غارت سران رژیم جمهوری اسلامی است سنجش کنید ، آن وقت به فرو پاشی رژیم دستار بندان اشغالگر بیشتر امید می بندید .در زمان نادر مشابه امروز ایران فاجعه کوچ و ترک وطن بشدت رواج داشت .

شهر های بزرگی چون طسوج ، بین تبریز و سلماس که چهل تا پنجاه هزار سکنه داشتند ، خالی از مردم شدند .پنج سال پایانی عمر نادر درست مثل آنست که اوراق تاریخ ایران را با قیر اندود کرده باشیم .

روز یکشنبه یازده جمادی آلاخر سال 1160 در قوچان و در محلی بنام فتح آباد ، نادر احمد خان درانی را با چهار هزار مرد جنگی ، مامور

مراقبت از جانش می کند .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\1511413421-faranaz-com.jpg

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\th.jpg

قرار بود احمد خان ، فردای آن روز جمعی از محارم شاه را که متهم به

توطئه علیه او بودند اعدام کند . به هنگام شب ، محمد بیک قاجار ایروانی ، موسی بیک ایر لوی افشار طارمی ، قوجه بیک کوندوزلوی ، حسین بیک شاهوار به اشاره علی قلی خان، برادر زاده نادر ، صالح خان قرقلوی ابیوردی و محمد قلی خان افشار ارومی کیشکچی باشی به خیمه نادرکه آنشب با شوقی دختر محمد حسن خان همبستر شده بود ، وارد و سر او راازبدن جدا می کنند( جهانگشای نادری ، رویه های 425 و 426 ) .

با مرگ نادر ، آنچه به چشم میخورد هرج و مرج و غارت و کشتار است انگار این قصه تلخ در سرزمین اسلام زده ما پایان ندارد .

برادر زاده نادر ، علی قلی خان با نام عادلشاه !!!به صحنه سیاسی ایران وارد شد . اولین کار او کشتن فرزندان نادر بود .سه تن از فرزندان نادر به نامهای نصرالله میرزا ، امامقلی میرزا و رضا قلی میرزا که در کلات نادری پنهان شده بودند ، مورد یورش سهراب خان گرجی فرستاده پسر عموی خود علی قلی خان قرار میگیرند . رضاقلی میرزا کور را در همان محل گردن میزنند و دو فرزند دیگر نادر را به مشهد برده و می کشند . از نادر دو پسر خردسال و شیر خوار دیگری بنامهای چنگیز ، سه ساله و جهد الله شیر خواره نیزوجود داشتند که به دستور عادلشاه !!!

به آنها زهر خورانده و هر دورا به قتل میرسانند .بنا به نوشته تاریخ گیتی گشای میرزا محمد صادق اصفهانی ، بنا به دستور علی قلی خان ( عادلشاه ) تمام زنان حرم نادر که حامله بودندشکم دریده شدند .او دستور داد تا تمام فرزندان پسران نادر را هم بکشند : نصرالله میرزا پسر دوم نادراز چند زن خود ، دارای 9 فرزند بنامهای اولدوزخان 7 ساله ، تیمور خان 5 ساله ،مصطفی خان 5 ،سهراب سلطان 4 ساله ،مرتضی قلی خان 3 ساله ، اسداله خان 3 ساله ، اغوز خان 3 ساله ، اوکتای خان شیرخواره و نصرالله میرزا که پس از مرگ پدرش به دنیا آمد که تمامی به وسیله عادلشاه به قتل رسیدند .

به راستی شرم بر ما که به حیوان صفتی سلاطین خود افتخار می کنیم .

برادر زاده خون خوار نادر وقتی به قدرت رسید 24 سال داشت ، او برای حفظ قدرت خود به دین بازی تکیه کرد و برای جلب حمایت شیعیان چنین وانمود کرد : چون عمویش نادر از کله دوستداران مرتضی علی مناره ها ساخت ، او را از تخت به تخته کشیده و این عمل را خدمت به عموم و موجب رفاه ملک و ملت دانستیم !!!! ( فارسنامه ناصری به نقل از تاریخ اجتماعی ایران مرتضی راوندی ).

ابراهیم خان ، برادر عادلشاه که از جانب او به حکومت جنوب و غرب ایران منصوب شده بود ، اعلام استقلال کرده و علیه برادر وارد جنگ شد . این دو برادر در نزدیکی زنجان بهم رسیدند و در نبردی سخت عادلشاه شکست خورد . او به تهران گریخت ، اما اورا دستگیر و چشمهایش را کور کرده و او را به دست زنان حرم نادر سپردند و زنان او را تکه تکه نمودند !( فارسنامه ناصری )

میراث خواران نادر ، ناتوان تر و خوار تر از آن بودند که قادر به اداره

کشوری مثل ایران باشند .پس از افشار، نوبت به سلسله زند میرسد که زمان فرمانروائی آنها به زیر 40 سال میرسد . زند ، نام ایلی لر است که قلمرو آنها در قلعه پری یا پیری ملایر بوده است .کریم خان از ابتدای کار به کریم توشمال به معنی بزرگ و کدخدا مشهور بود .او یکی از سرداران ابراهیم خان افشار ، برادر زاده نادر بود . کریم خان زند هم چون جامعه شناسی دریافته بود که مردم ایران در کشاکش بازی طولانی شیعه و سنی و بازیگران خشک مغز و آزمند ، تیره دل و سفاک و جنایتکار خسته و نفرت زده شده اند . آن زمان را تنها میتوان با امروز جمهوری اسلامی و حکومت دستار بندان اشغالگر تازی پرست سنجش کرد . تراژدی فرو پاشی صفویه ، بقدرت رسیدن یکی از دون پایه ترین رعیت های ایران ، محمود افغان ، تاخت و تاز و بگیر و به بند ها و کشتار نادرهمراه با مالیاتهای سنگین که مردم ایران را بخاک سیاه نشاند

مردم را خسته کرده بود و اینک زمان یک دوره آرامش و عدل و رفاه فرارسیده بود که به ملت دربند ، فقیر و گرفتار ایران پیشکش شود .

کریم خان ، کشاورز را به مزرعه و کشت و کاشت بر گرداند . به مردم فرصت زندگی داد .در مدت 14 سال زمامداری کریم خان ، مردم ما طعم آسایش و آرامش را که سده ها بود از آن محروم بودند چشیدند . کریم خان دل به شادی مردم بسته بود و هیچگاه با لقب شاه کنار

نیآمد و بر خود لقب وکیل الرعایا گذاشت . نگاه یکسان و حمایت گر او به تمامی مردم با هر مرام و مسلک و قومیت ستایش انگیز بود .

کوشش او در امر احیای صنایع ، رونق بازرگانی ، ایجاد کارگاه های شیشه و چینی سازی ، کاهش میزان مالیات ، ایجاد بازار ، حمام ، کاروانسرا ، تجدید بنا و نوسازی آرامگاه بزرگان ایران ، رسیدگی به شکایات مردم و بستن دست احجاف گران و مالکین در زمره کار های نیک او ثبت تاریخ شده است . البته صفحات سیاهی در کارنامه کریم خان وجود دارد و آن عبارت است از کشتار مردم لرستان و خوزستان که فرمان او را مبنی بر دادن سرباز قبول نکرده بودند . بسیاری از مورخین قتل عام افغان ها در زمان کریم خان را با توجیه سیاسی ندیده میگیرند .

در بافت و ساختار اجتماعی- سیاسی سلسله زند ، افراد ناصالح کم نبودند . برادر نامادری و پسر عموی کریم ، فردی خون ریز و تهی ار عاطفه و انسانیت بنام زکی خان بود . این فرد در مازندران به حدی در خون ریزی و تجاوز به نوامیس مردم زیاده روی کرد که کریم خان او را عزل نمود .او در مازندران 80 تن از طرفداران حسین قلی خان قاجار را گردن زد . ( رستم التواریخ ، رویه های 364 و 365 ).زکی خان بر جنازه کریم خان ، 16 تن از نام آوران دودمان زند را با حیله گرفتار و گردن تمامی آنها را قطع نمود . شیخ علی خان زند هم مردی جاه طلب و خودسر بود . خدامراد خان زند که در کرمان حکومت میکرد و با جاه

طلبی های خود موجب شورش تقی خان درانی شد .تقی خان ، کرمان را تصرف و خدا مراد خان را کشت . تقی خان هم با خیانت اطرافیان خود به دست کریم خان افتاد و او را با طناب خفه کردند .

تقی خان بافقی ، حاکم یزد . خشک مغز متعصب و دغلکاری بود که با حربه دین به جان مردم یزد افتاده بود . او شبانه روز تظاهر به خواندن نماز میکرد و همه جا در قصد تجاوز به جان و مال و ناموس مردم بود .

او به اتهام اخاذی چهل هزار تومان ، محکوم به ادای 8 هزار بار سوگند !!!!!! شد و به مدت سه شب در شاه چراغ شیراز به جای غذا قسم خورد !!!!! تا توانست 25 هزار تومان پول مردم را بالا بکشد . ( تاریخ کرمان ، رویه 688 ). خدمات رفاهی کریم خان زند زودتر از آنچه تصور میشد توسط جانشینان او به دست فراموشی سپرده شد . ایران در انتظار نکبت بزرگی بود که بنا بود آغا محمد خان قاجار با خود بیآورد . سلسله ای که یکی از خون خواران تاریخ ایران آنرا بنا نهاد و بار دیگر دست آخوند ها در امور مملکت و نابودی آن باز شد .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\6858m2_resize_2.jpg

کریم خان زند

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\th (1).jpg

آغا محمد خان قاجار

نا کامی سلسله زندیه وعدم ماندگاری آن را در نادانی ها ، کینه کشی و تنگ نظری و جاه طلبی سرداران و دولتمردان آن باید جستجو کرد .

در کشاکش کسب قدرت ، این مردم تیره روز ایران بودند که جان و مال می باختند . در اصفهان علی مراد خان زند ، تنها 500 من طلا از کلیسا جلفای اصفهان را غارت کرد .( رستم التواریخ ، رویه 436) .

تاریخ نگاران این دوره از علی مراد خان به عنوان بزرگترین عامل نفاق مردم یاد می کنند . در محاصره شیراز که 9 ماه طول کشید . پدر پسر را و پسر پدر را می کشت . برادر سر برادر را می برید . به طمع یک

13

مشت درهم و دینار ، خویشاوندان خون همدیگر را می ریختند . در این

9 ماه 15 هزار تن کشته شدند . ( منبع بالا ، رویه 438) .

مردم اسلام زده ایران ، پس از مرگ کریم خان بار دیگر در ورطه هولناک مذهب افتادند و قدرت استبدادی پادشاه و مقدس شمردن او که میراث شوم سلاطین صفویه بود و مردم کور کورانه ملزم به اطاعت و تبعیت برده وار از آن بودند در زمان قاجار به اوج میرسد و کشور یکپارچه در کام خرافه فرو میرود .

در پی این اتفاق نامیمون ، مردم ایران دچار سقوط همه جانبه اخلاقی شدند که جمهوری اسلامی در مدت چهل سال آنرا کامل کرد . مردانگی رخت بر بست ، پاکدامنی بطور کامل رنگ باخت . امنیت اجتماعی به صفر رسید تا جائیکه در جمهوری اسلامی ، تکمیل کننده تباهی های دوران قاجار ، مردم از پلیس بیش از دزد میترسند . هرکس کوچکترین قدرتی به دست می آورد ، مردم را غارت میکرد .کشاورزی ایران نابود شد و دهقان محنت زده و آواره ، درست نظیر امروز که کشاورزان حاشیه نشین شهر های بزرگ شده و بخاطر غارتگری آقا زاده ها در امر واردات مواد غذائی و حماقت و سوء مدیریت دولتمردان جمهوری اسلامی ایران تمامی به کویر تبدیل شده است .

با روی کار آمدن قاجار و باز شدن دست آخوند ها در سیاست ، دول

خارجی با سود جوئی از دستار بندان به غارت منابع ملی ما روی آوردند . آغا محمد خان قاجار و میرزا ابراهیم کلانتر دو چهره ای بودند که برای آینده ایران خواب شومی دیدند و ایران را به ورطه سقوط کشاندند .

در کشاکش میان کریم خان زند با محمد حسن خان قاجار که به قتل خان قاجار منتهی شد ، فرزندان او مورد حمایت کریم خان قرار گرفتند . با مرگ کریم خان ، او از شیراز به تهران گریخت تا به مازندران برود . او مازندران و گیلان را به تصرف در آورد . آغا محمد خان با یاری افراد دو طایفه آشاقه باش و یو خاری باش راهی اصفهان شد و جعفر خان زند حاکم جدید اصفهان ، شهر را ترک و به شیراز می گریزد .خان اخته قاجار به سربازانش پروانه داد تا هر جنایتی را مرتکب شوند و در این میان دختران و زنان تیره روز ایران بودند که مورد تجاوز سربازان کشور خودشان قرار میگرفتند . به راستی شرم بر یکایک ما .

حاجی ابراهیم کلانتر فرزند حاجی هاشم یهودی که اسلام آورده و از کدخدایان شیراز بود ، میباشد . در سال 1200 هجری این مرد به مقام کلانتری شیراز از سوی جعفر خان زند منصوب میشود . طبق آنچه در فرهنگ ما رایج است و آن خیانت به ولی نعمت است ، حاج ابراهیم کلانتر به کریم خان زند پشت کرده و دست در دست آغا محمد خان قاجار میگذارد . وقتی آغا محمد خان قاجار به قدرت میرسد ، پست صدر اعظمی با لقب اعتماد الدوله را به او میدهد . اعتماد الدوله سالها صدراعظم فتح علی شاه هم بود که با توطئه ای دو چشمان او را از حدقه خارج ، زبانش را بریده و همراه با خانواده اش به قزوین تبعید می کنند و در آنجا او و تمامی افراد خانواده اش را به قتل میرسانند .( صدرالتواریخ محمد حسن خان اعتمادالسلطنه ، رویه 33 ).بدینگونه حاج ابراهیم کلانتر مزد خیانت خود را به کریم خان دریافت می کند . در درازنای تاریخ ایران بکرات با خیانت افراد و سرنوشت شوم آنها بر خورد می کنیم ولی در کمال تعجب می بینیم که هیچکدام از آنها درسی برای دیگران نمی شود . ابلهانی که به صداقت و وفاداری پشت می کنند و در این راه اعتبار ، آقائی و پست و مقام خود را از دست میدهند و بر سر جانشان دست به قمار احمقانه ای میزنند که نمونه معاصرش ، خیانت قره باغی و فردوست بود .

استقرار قاجارها بدون شک یکی از شوم ترین دوره های تاریخ ایران است . قاجار ها زمانی بر ایران دست یافتند که اروپا با آهنگی شتاب آلود در راه علم و هنر و فلسفه قدم بر میداشت و در کشور اسلام زده ما از کله مردم مناره و از چشم ملت ، تپه می ساختند . قاجار ها و آخوند ها کشور ما را به نابودی کشاندند و استعمارگرانی چون روس و انگلیس را بر ما حاکم کردند .

تاریخ روابط ایران با دول خارجی به نیمه سده سیزدهم میلادی بر میگردد . مقارن حکومت ارغون خان مغول ، شاهد نخستین گرایش های اروپائیان با ایران که صرفا جنبه مذهبی داشت هستیم . در آن زمان دویست سال از جنگ بین مسلمانان با مسیحیان گذشته بود که ادوارد هفتم پادشاه انگلیس از الجایتو پادشاه مغول می خواهد تا تمام تلاش خود را برای ریشه کن کردن مسلمانان مبذول دارد . ( تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس ، محمود محمود ، پوشینه اول ، رویه 1 ) . در گام بعدی هدف از نزدیکی به ایران ، غیر از مقاصد مذهبی ، غارتگری اقتصادی نیز چهره اش را آشکار می کند . آنتونی جنکینسون ، سفیرملکه الیزابت در

دربار شاه تهماسب ، هدف از نزدیکی ایران و انگلیس را کسب اجازه داد و ستد تجار انگلیسی در ایران بیان میدارد .منابع طبیعی دست نخورده ، ضعف حکومت ، کودن بودن دولتمردان همراه با مال دوستی که کشور را در قبال شال تاقی به بیگانگان واگذار میکردند ، زمینه های غارت را پیش آورده بود . استعمار انگلیس در قالب کمپانی هند شرقی بزرگترین لطمه ها را به کشور ما وارد ساخت . در سال 1762 میلادی ، انگلیس اجازه تاسیس کارخانه ای در بوشهر را از کریم خان زند گرفت . امتیازات مقدماتی عبارت بود از : هر مقدار زمین که کارخانه لازم دارد توسط انگلیسی ها گرفته شود . هر تعداد توپ که آنها بخواهند در محل کارخانه نصب کنند ! معافیت از حقوق گمرکی برای وارد کردن مواد خام . تضمین مطالبات تجار انگلیسی از تجار ایرانی که بر عهده حاکم محل بود . مراعات کلیه حقوق مدنی و آزادی کامل در امر اجرای مراسم مذهبی . در خواست دولت ایران هم جالب بود : انگلیس ها حق آزار مسلمانها را ندارند !!!!!پس از کریم خان ، جعفر خان زند با دست و دل بازی خارج از تصور امتیازات بیشماری به انگلیس ها در سراسر کشور داد . در زمان قاجار جهل و نادانی دولتمردان بدان اندازه بود که روس ها و انگلیسی ها به راحتی میتوانستند سران کشور را با حیله و رشوه و دروغ فریب داده و به امتیازات مطلوب خود برسند . زمانیکه آغا محمد خان قاجار به قتل رسید و خان بابا خان جهانبانی ( فتح علی شاه ) جای او نشست ، ایران محل تاخت و تاز کارکشته ترین ماموران انگلیس نظیر : جونز ، موریه ، فریزر، سایکس و سرجان ملکم بود .در سال 1799 میلادی ، انگلیس ها مامور خود (مهدی علی خان مشهور به بهادر جنگ

هندی )را برای واداشتن فتح علی شاه برای حمله به افغانستان به ایران فرستادند و او به راحتی شاه ابله ایران را به جنگی که هیچ سودی برای ایران نداشت واداشت.مهدی علی خان هندی با دست گذاشتن روی مسئله انتقام شیعیان از سنی های افغانستان ماموریت خود را به نحو احسن انجام داد . در آن زمان ناپلئون تمایل خود را برای نزدیکی به ایران نشان میدهد و انگلیس ها برای خنثی کردن این خواست ، سرجان ملکم را به دربار ایران می فرستند . ملکم با دادن رشوه به دولتمردان قاجار به اهداف خود میرسد . ملکم در خاطرات خود می نویسد : در ایران هر اشکالی تحت تاثیر طلای دولت انگلیس به طور معجزه آسائی از پیش برداشته میشود .( تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در قرن نوزده ، محمود محمود ، رویه 45 ) .تفسیر ساده و عامیانه کلام ملکم در یک جمله خلاصه میشود : شاه ابله و اطرافیان خائن .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\aa7d41c1069f40bb2bfb46820b7801de.jpg

فتحعلی شاه قاجار

در زمان فتح علی شاه ، ایران بطور کامل در کام استعمار فرو رفت .

دوران قاجار را باید عصر طلائی آخوند ها نامید .افعی های کرخت شده از زمان نادر و کریم خان ، جان تازه ای گرفته و بجان مردم ایران افتادند. دستار بندان قاجار در حقیقت بازمانده های آخوند های دوران صفویه بودند که پس از یک دوره گذر بی اختیاری در زمامداری رضا شاه بزرگ بار دیگر در سال 57 چهره کریه و هولناک خود را نشان دادند . سیستم خانمان بر انداز شیعه که شاه اسماعیل صفوی مبتکر آن بود با وارد کردن ملا های شیعه و پخش آنها در سراسر کشور مبنای نابودی و مرگ شعور مردم ایران را در کنار غارتگری ترسناک آخوند ها و اربابان خارجی آنها را مهیا ساخت . در زمان نادر ، شیعه گری به قدرت سابق خود باقی ماند ولی جدائی مذهب از سیاست نادر و کریم خان مجال ترکتاری به آخوند ها را نمیداد .نادر دستور داد تا کلیه در آمد های اوقاف که به جیب گشاد دستار بندان میرفت به دولت انتقال یابد.در کتاب اصفهان نصف جهان تالیف اصفهانی با تنظیم ستوده ، رویه های 256و 257 می خوانیم : نادر آخوند مشهور اصفهانی صدرالصدور را احضار و از او می پرسد : به چه علت علما و طلاب باید در آمدهای هنگفت اوقاف را بخود اختصاص دهند و بدون داشتن هیچ کار و پیشه مثبتی با استفاده از درآمد اوقاف زندگی پر از رفاه برای خود ترتیب دهند . صدر الصدور پاسخ میدهد : دلیل این امر آنست که

روحانیون همیشه دعاگوی قبله عالم بوده و با استفاده از در آمد های مذکور هر روز و هر ساعت در مساجد برای بقا و نصرت پادشاه و آبادی مملکت دعا می کنند !!!!نادر میگوید : پس معلوم شد که دعای روحانیون هیچگاه مورد اجابت واقع نشده ، وگرنه گروهی افغان پا برهنه این فاجعه را برای ایران به وجود نمی آوردند . نادر دستور داد تا این دستار بند دغلکار مفت خور را اعدام کنند .

آغا محمد خان قاجار مجددا ایران را به سیاست مذهبی صفویه و شیعه باز گرداند . این شاه خون خوار قاجار اساس حکومتش را بر پایه مذهب شیعه اثنی عشری قرار داد . فتحعلی شاه قاجار برای تحکیم قدرت خودش مملکت را به آخوند ها سپرد . این شاه کودن اسلام زده دستور به ساخت مزگت های بیشمار و مرمت و تزئین فسادکده های مذهبی داد . به دستور او اهالی ساکن در قم از پرداخت مالیات معاف شدند . دوران زمامداری این پادشاه ، زمان زایش شیخ الاسلام ، حجت الاسلام و امام جمعه بود.

آخوند ها خود را مسئول و نگهبان شرع مقدس اسلام معرفی میکردند !

در زمان قاجار هر زمان که آخوند ها اراده میکردند ، به عنوان اینکه دولت وقت قادر به حفظ منافع ملت که در حقیقت منافع اربابان خارجی آنها نیست در سیاست دخالت و مردم را وادار به شورش میکردند .

شوربختانه تا به امروز کمتر مورخی از رشد سرطان گونه آخوند در نیمه

سده 19 در ایران یاد کرده است .در ابتدای کار قاجار ها تعداد مجتهدین به 4 تن میرسید. در ابتدای سلطنت ناصر الدین شاه ما تنها 12 مجتهد داشتیم ( سرجان ملکم ، تاریخ ایران ، رویه های 131و 132 ) و یکباره می بینیم که ایران اسلام زده در آخر سلطنت ناصر الدین شاه صاحب 359 آخوند مفت خور میشود که 175 تن آنها لقب مجتهد داشته و مابقی یا حجت الاسلام بودند و یا شیخ الاسلام .( المعاذیروالاثار ، اعتماد الدوله ، رویه 137 ) . امیر کبیر صدر اعظم نامدار ایران تصمیم به قطع دست مفت خوران دستار بند میگیرد که با قتل او رابطه ناصر الدین شاه با ملا ها صمیمانه تر میشود . اینک آخوند ها به گرفتن خمس و ذکات و پول اوقاف رضایت نمیدهند . مجتهد طراز اول اصفهان آقا نجفی بانکی تاسیس می کند که با بهره 18 درصد به مردم پول قرض دهد . آخوند ها حاج ملاعلی کنی و میرزا آقا جواد که در کار غله هستند به احتکار پرداخته تا مواد غذائی مورد نیاز مردم را گرانتر بفروشند .( زندگانی من ، احمد کسروی ، رویه های 173 و 220 ) .

سود جوئی از مذهب در تاریخ ما ریشه در هزاره ها دارد . آخوند وژن روح الله خمینی برای کسب قدرت از عامل مذهب نه تنها سود برد ، بلکه ماکیاولیسم را نیز به کمک گرفت .( ماکیاولی باور دارد که سیاست باید عاری از وجدان ، ایمان و فضائل اخلاقی باشد )

نقش آخوند ها در جنگهای بین ایران و روس در زمان قاجاریه :

ادامه دارد

چگونه دین بازی ایرانیان ، دنیا را در خرافه غرق کردبخش دوازدهم

چگونه دین بازی ایرانیان ، دنیا را در خرافه غرق کرد

بخش یازدهم

روزبه آذربرزین.jpg 

دکتر روزبه آذربرزین

در دید مردم ما نسبت به شناخت خادم و خائن ابهام بسیاری وجود دارد . آنچه تا امروز بر ایرانیان گذشته، نشان از یک واقعیت دارد و آن احساسی عمل کردن و سوار شدن بر موج احساسات از پیش تنظیم شده دشمنان ایران و ایرانی است که باعث شده مردم ما کاخ نشینی را رها کرده و کوخ نشین شوند . عدم شناخت خائن از خادم ، باعث شده که به راحتی پشت او را خالی وباعث سقوط و فرارش شویم وباز بخاطر عدم بینش، دشمن آب و خاک خود را به قدرت رسانده و راه ویرانی میهن را نشانش دهیم .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\king-nader.jpg

نادر شاه افشار

نابغه بی باک نظامی …..کشور گشای آسیا ……مرد کارزار…..

و در کنار این القاب ، گفته لکهارت را باید اضافه کنم : جای بسی تاسف است که پیروزیهای بزرگ نادر به عوض اینکه سعادت مردم ایران را تامین کند ، تلفات و خسارات فراوانی به ملت ایران وارد آورد .

نادر قلی خان افشار ، زمانی ظهور کرد که ایران صد پاره بود و عرق وطن در پائین ترین میزان خود . تمامی ایرانیان، وطن را از دست رفته میدانستند و چنان یاسی بر مردم مستولی بود که شرحش بسیار دشوار است . اما روستا زاده دلیر ایرانی در آن ظلمت یاس و نومیدی کارسازترین و بهترین راه را برای نجات ایران و ایرانی بر گزید . داستان نادر باید در ایران ویران امروز که کشور ما در چنگال مشتی دستار بند تازی پرست اشغالگر گرفتار شده تکرار شود . باید نادر را در میان کارگران نیشکر هفت تپه جست . باید نادر را از میان کارگران فولاد اهواز شناسائی کرد . شاید نادر ، راننده کامیونی است که ماه هاست در اعتصاب بسر میبرد ؟ نادر آن معلم میهن خواهی است که کلاس درس خود را تعطیل کرده است .نادر شاید آن دانشجوی بابلی است که به طرفداری از کارگران نیشکر هفت تپه فریاد اتحاد سر میدهد ؟

ما هزاران نادر داریم ، مهم این است که امروز مردم ایران با پیوستن به اعتصابات سر تا سری ، رژیم خونخواران دستار بند را به زیر بکشند و از شرایط مناسب جهانی که پیش آمده ، نهایت استفاده را ببرند .

نادر در 22 نوامبر 1688 میلادی در قلعه دستجرد به دنیا آمد . نام پدرش امامقلی بیک بود .سلسله افشار یکی از اقوام ترک صحرا نشین و بخشی از سپاه اغوزخان بود ( تاریخچه نادر شاه ، مینورسکی ، رویه های 8و 9 ) . البته محمد کاظم مروی ، صاحب عالم آرای نادری ، طایفه افشار را ترکمان میداند . شاه اسماعیل ، بخشی از این قوم را به خراسان کوچ داد و آنها در ابیورد ساکن شدند . ( منبع بالا ) . آنچه در بررسی های تاریخی دستگیر میشود ، بر خلاف تاریخ نگاران صله بگیر ، این است که خانواده نادر چنان در فقر و گمنامی قرار داشتند که هیچ تملقی نمیتواند آنرا بپوشاند .

محمد کاظم مروی در عالم آرای نادری می نویسد : نادر مورد توجه بابا علی بیک ، حاکم ابیورد قرار داشت و به عنوان تفنگچی آقاسی مشغول خدمت بود . بخاطر ابراز لیاقت به اشیک آقاسی گری منصوب شد. نادر در دفع ترکمن ها رشادت های زیادی از خود نشان داد . این بخش از تاریخ کشورمان با ظهور رضا شاه بزرگ گره میخورد .

بابا علی بیک که فتوحات مکرر نادر را می دید ، دخترش گوهر شاد را به نادر داد واو برای نادر دو فرزند بنامهای نصرالله و امامقلی به دنیا آورد .

برای بررسی به قدرت رسیدن نادر که شباهتی هائی با نحوه به قدرت رسیدن رضا شاه بزرگ دارد باید به زمانی بر گردم که اصفهان در محاصره محمود افغان بود و شاه سلطان حسین و درباریان تصمیم گرفتند که تهماسب میرزا ولیعهد را به قزوین بفرستند و از طرفی دیگر صفی میرزا ، فرزند دیگر شاه را به کرمانشاه فرستادند .با اینکار شاهزادگان صفوی را حفظ و از آنها به عنوان کمک خارجی سود جستند . تهماسب میرزا با سقوط اصفهان ، خود را بنام شاه تهماسب دوم شناسائی می کند . صفی میرزا در کرمانشاه موفق میشود ، قوای عثمانی را از همدان بیرون براند ولی شوربختانه با توطئه هم میهنان لر تبار خود به قتل میرسد .

محمود افغان پس از فتح اصفهان ، لشگری برای دفع شاه تهماسب دوم به قزوین می فرستد ولی تهماسب که توان مقابله را نمی بیند ، به آذربایجان می گریزد . شاه تهماسب دوم سفرائی به دربار عثمانی و روس می فرستد و خواهان کمک از آنها میشود !! پیشنهاد او مبنی بر واگذاری تمام نواحی دریای خزر به شوروی ، شامل گیلان ، مازندران ، شیروان و داغستان و استر آباد و غرب کشور به عثمانی ، مورد توجه روس ها و ترکها قرار نمی گیرد ، چون آنها طبق قرار دادی که بین خود بسته بودند این نواحی را اشغال کرده بودند . آذری ها علیرغم رنجشی که عامل اصلی آن دین بازی شاهان صفوی بود ، به خودی روی خوش نشان دادند و از شاه تهماسب دوم حمایت کردند . با قتل محمود افغان ، شاه تهماسب به تهران آمد . در این میان نادرقلی افشار و فتحعلی خان قاجار به او پیوستند . در دفع ملک محمود سیستانی که در خراسان یکه تازی میکرد ، تهماسب دوم ، نادر را به همکاری دعوت کرد و در دامغان طی ملاقات با او ، عنوان معاون فرمانده کل قوای ایران را به او داد .

در کتاب عالم آرای نادری ، رویه 66 می خوانیم :

«… چون شاه تهماسب دوم از زیاده روی های فتحعلی خان قاجار که سودای پادشاهی داشت ، ناراضی بود ، ماجرا را با نادر در میان گذاشته و نادر فتحعلی خان را به قتل میرساند . »

جمس فریزر در کتاب تاریخ نادر شاه افشار ، رویه 64 به مسئله قتل فتحعلی خان دقیق تر نگاه کرده است:

«… به موجب اغتشاشی که فتحعلی خان در سپاه به وجود آورده و حقوق سربازان را نمیداد ، موجب فرار و نارضایتی آنها را پیش آورده بود . همین مسئله باعث مرگش شد . با کشته شدن فتحعلی خان، قشون او به استر آّباد عقب نشینی کردند . با مرگ فتحعلی خان ، نادر سپهسالار کل ارتش شاه تهماسب شد . نادر برای سرکوب ملک محمود سیستانی به خراسان میرود . طبق معمول!! با خیانت اطرافیان ملک محمود و شخصی بنام پیر محمود که فرمانده کل قوای ملک محمود بود ، دروازه نوغان مشهد گشوده میشود و سپاهیان نادر وارد شهر میشوند . (نادر شاه ، لکهارت ، رویه 39 ) .

سئوالی اینجا مطرح میشود : آیا به راستی امیران کشور ما ، قره باغی و فر دوست ، که در راس بلند پایه ترین مقام های ارتشی قرار داشتند ، از تاریخ میهن خود بی اطلاع بودند؟ آیا در تمام موارد مزد خیانت را نمی دانستند که چیست ؟

ملک محمود و برادرش به امام رضا پناه بردند و خیالشان راحت بود که کسی حرمت امام تازی را نمی شکند، ولی این بار نادر به این تقدس پایان داد . آنها را از داخل حرم بیرون کشیده و اعدام کرد .

قدرت روز افزون نادر ، شاه تهماسب را به وحشت انداخته بود . شاه صفوی در قوچان به توطئه چینی علیه نادر پرداخت . اطرافیان و مشاوران او در این امر ، نقش عمده داشتند . در این میان ماجرای عشقی دختر سام بیک قوچانی ( خبوشانی ) نیز کار ساز بود . این دختر که نامزد نادر بود ، مورد توجه شاه تهماسب قرار گرفت و از او خواستگاری کرد . برای آوردن دختر از شیروان ، 300 تن از اطرافیان شاه از قوچان بدان سوی میروند که نادر راه را بر آنها بسته و بسیاری از آنها را می کشد . ( عالم آرای نادری ، رویه های 75 تا 79 ) . نادر بلافاصله با این دختر عروسی می کند . شاه صفوی بازی را می بازد .

نادر برای تصرف هرات و دفع ابدالی ها آماده میشود که شاه صفوی ، حمله به اصفهان را خواهان است . مشاوران بی بینش تهماسب دوم سعی بر افزایش تنش بین شاه و نادر دارند . شاه بی خرد صفوی تحت نفوذ اطرافیان به حاکمان خراسان پیام فرستاد تا فرمانهای نادر را به کار نبدند .نادر وقتی به سبزوار رسید ، با درهای بسته شهر مواجه شد . سبزوار به راحتی به تصرف نادر در آمد . تصمیم نادر برای سرکوبی ابدالی ها پیش از حمله به اصفهان ، نشان از ارزیابی درست او از اوضاع بود . الهیار خان و ذوالفقار خان ابدالی در جنگ با نادر شکست میخورند . شاه صفوی می خواهد تا الهیار خان را بکشد که نادر مانع میشود . حرکت اشرف افغان بسوی خراسان از دید نادر مخفی نمانده و اوست که الهیار خان ابدالی را در پست حکومت هرات ابقاء می کند .

سپاه اشرف افغان در مهماندوست دامغان از نادر به سختی شکست میخورد . ( 29 سپتامبر 1729 میلادی ) .اشرف 12 هزار تن از سپاهیان خود را از دست میدهد . نوشته های ژان اوتر در سفر نامه اش که در رویه 124 آن انعکاس یافته از طرفی موجب شرمساری و از سوئی غرور انگیز است : افغان ها که به شکست دادن ایرانیان عادت کرده بودند ، ایرانیان را مردمی بی مقدار ، بی ارزش و خوار می شمردند . آنها در نبرد مهماندوست بخود وعده یک پیروزی ساده را میدادند ، آنها نمیدانستند که ایرانیان تحت فرمان نادر ، دیگر آن ایرانیهائی نیستند که به فرمان سرداران بی غیرت و خائن رهبری می شدند .

به ابتکار نادر ، شاه تهماسب دوم پیکی به قسطنطنیه فرستاد و از سلطان عثمانی خواست تا تمام شهر های تصرف کرده را پس بدهد . نادر به دنبال اشرف افغان بود که در سمنان مجبور به توقف شد و آن بازی احمقانه اعمال قدرت از سوی شاه بی خرد صفوی بود که منجر به کشته شدن بیش از سه هزار تن از رجال اصفهان شد . این مدت به اشرف مجال داد تا به اصفهان برگشته و دست به آن کشتار بزند . (نادر شاه ، لکهارت ، رویه 54 ) . اشرف افغان دست کمک بسوی ترکها دراز می کند و سلطان احمد سوم به او پاسخ مثبت میدهد . این سپاه با لشگریان اشرف در مورچه خورت اصفهان آماده مقابله با ارتش نادر میشوند .

در این جنگ ، پیروزی با نادر بود . نادر با بینش ژرف خود وبخاطر باز نشدن جبهه جنگ عثمانیها علیه او ، تمام سربازان ترک اسیر شده را آزاد کرد .این اقدام نادر را با عملکرد ناجوانمردانه خمینی در سال 57 که به امیران خودی وعده آقائی داد و سپس در پشت بام مدرسه علوی تمامی آنها را به گلوله بست مقایسه کنید .

روزی که خمینی به قدرت رسید ، اطرافیان او شروع به غارت و چپاول اموال باقی مانده از سران پهلوی کردند و این غارت به مردم عادی کشیده شد که تا امروز ادامه دارد . نادر وقتی غارت اردوی افغانها را دید . دستور داد تا غارتگران عمده را اعدام کنند . اینکار او از آن نظر بود که قبلا غارت را قدغن کرده بود . اگر بعد ها نظم و انضباط را در ارتش نادر شاه می بینیم ، مدیون سیاست های درست این شاه بود .

اصفهان به دست نادر تسخیر میشود و شاه تهماسب دوم از تهران به اصفهان میرود . کاخ فرح آباد که ویران شده مورد دیدار شاه قرار میگیرد . در کاخ پیرزن خدمت کاری شاه را در آغوش میگیرد که معلوم میشود ، او مادرشاه بوده که در تمام دوره تسلط افغانها خود را خدمتکار معرفی تا از مرگ نجات پیدا کند ( نادر شاه ، لکهارت ، رویه 56 ) . شاه تهماسب ، خواهر بزرگ خود را به عقد نادر در می آورد و خود بر تخت سلطنت می نشیند . اعتماد به نفس به ایرانیان بر میگردد . اشرف افغان در فرار بسوی قند هار در سیستان و بلوچستان کشته میشود .

ارسال سر بریده شده اشرف افغان به اصفهان ، فتح نامه ایرانیان بر افاغنه بود . نادر پیکی به دربار محمد شاه گورکانی از سلاطین هند می فرستد و از او می خواهد تا به فراریان افغان پناه ندهد . او ابتداء شوشتر ، دزفول ، خرم آباد و بروجرد را آزاد می کند ، سپس متوجه نهاوند شده و ترکان عثمانی اشغالگر را سرکوب می کند . عبدالرحمان پاشا سردار ترک ، همدان را تخلیه کرده و به سنندج فرار می کند . نادر در سال 1143 هجری وارد تبریز میشود . ورود نادر به تبریز مقارن با خلع ید سلطان احمد سوم توسط سپاهیان ینگی چری ترک و جایگزینی سلطان محمود پنجم بجای او میشود . نادر از ضعف دولت عثمانی برای پس گرفتن شهرهای اشغالی می خواهد سود ببرد که خبر هجوم ابدالی ها به مشهد ، او را از این فکر باز میدارد . ابدالی ها در هرات شکست خورده و نادر برادرش ابراهیم خان را مسئول هجوم ابدالی ها دانسته و در جمع به او 22 ضربه شلاق میزند . ( عالم آرای نادری ، رویه 161 ) .

شاه تهماسب دوم که از افزایش قدرت نادر به هراس افتاده بود ، تصمیم میگیرد تا که شخصا با عثمانی ها برای پس گرفتن شهر های اشغالی بجنگد . سپاه 18 هزار تنی او پس از ورود به تبریز ، با عزل حاکمی که نادر گمارده بود ، عازم ایروان شد . ایروان به محاصره در می آید ولی آذوقه سپاهیان تهماسب پس از 18 روز محاصره شهر تمام میشود .شاه به ناچار به سلطانیه میرود . شاه جدید عثمانی ، احمد پاشای بغدادی را مامور جنگ با شاه تهماسب صفوی می کند و در جنگ کردخان یا قوریجان نزدیک همدان ، تهماسب با 5 هزار تلفات به اصفهان می گریزد . سپاهیان عثمانی تا ابهررابه تصرف خود درمی آورند . سرداردیگر ترک ، علی پاشا حکیم اوغلوازایروان به آذربایجان هجوم برده و تبریز، مراغه و رضائیه را اشغال می کند . شاه بی کفایت و ابله صفوی به موجب معاهده ننگینی ، تمام ولایات قفقاز تا رود ارس را به ترکها میدهد و از طرفی با عقد قرارداد دیگری با روس ها تمام ولایات ساحل جنوبی دریای خزر را به روسها واگذار می کند . اخبار وقتی به نادر میرسد ، او با خشم و نفرت هر دو را باطل دانسته و بسوی گرگان حرکت می کند . روسها گیلان را بدون جنگ تخلیه می کنند . نادر به شاه تهماسب پیام میدهد ، سپاهیانش را به حوالی قم بفرستد تا شهر های اشغالی را از ترکها پس بگیریم . شاه ابله صفوی به نادر دستور میدهد به اصفهان بیا و در مورد قرار داد من اظهار نظر نکن !! نادر به اصفهان میرود ودرهزار جریب خیمه میزند . او ضیافتی ترتیب میدهد و از شاه دعوت به شرکت در آن جشن می کند . وقتی شاه مست میشود و فریاد می زند خوانندگان و نوازندگان خراسانی را حاضر کنید ، نادر میگوید : شما طایفه بی عاقبت ، بسکه با بندگان اعلی ( شاه تهماسب ) به لهو و لعب اشتغال نموده اید ، از ما پسران ماه سیما و دختران خورشید لقای خراسانی مطالبه می نمائید ؟ چنانچه امور شاهی از این فرد ساخته نیست ، پا پیش بگذارید و تاج و جقه پادشاهی از وی گرفته و به من تسلیم کنید . ( عالم آرای نادری ، رویه 231 ) . حسن علی خان معیر باشی ، محمد خان بلوچ ، میر ابوالقاسم کاشی و محمد علی خان غلام از شاه می خواهند تا مهر و جقه را تسلیم کند ، چون از پادشاهی خلع شده است . ( تاریخ ایران ، شاملوئی ، رویه 685).

شاه تهماسب دوم مدتی در مشهد ، نیشابور و سبزوار زندگی کرد و در سال 1154 هجری به دستور رضا قلی میرزا با تمام فرزندانش به قتل رسید . نادر تحت عنوان نایب سلطنه ، بر تخت شاهنشاهی ایران نشست .

آغاز جنایت !

بجرات میتوان گفت : آن اندازه که خون ایرانی به دست ایرانی ریخته شده ، هیچ قدرت خارجی اینکار را نکرده است . به جرات میتوان گفت آن اندازه که ایرانی دست به فریب خوردنش شاهکار است ، در کمتر ملتی میتوان آنرا دید . وقتی نادر سرگرم جنگ با عثمانی ها بود ، محمدخان بلوچ ، از بلوچ های اردوی محمود غلجه زائی ، با شایعه مرگ نادر طوایف بختیاری ، قشقائی و مردم دشستان و اعراب جنوب ایران را با خود هم آهنگ می کند . محمد خان بلوچ با دست گذاشتن برباور مردم سنی و همراه کردن آخوند احمد مدنی رهبر سنی های بندر عباس و مردم فارس با خود ، بلوا را به وجود آورد.( نادر شاه ،لکهارت، رویه 173).

نادر از بغداد خود را به لرستان میرساند . خبر می آورند که مردم هویزه و شوشتر برای محمد خان بلوچ آذوقه تهیه می کنند . نادر قلعه هویزه را محاصره می کند . بخاطر خیانت شاهسون های ساکن قلعه ، دروازه گشوده میشود و قتل عام شروع میشود . سربازان نادر ضمن کشتار به هیچ زن و دختری رحم نمی کنند ( عالم آرای نادری ، رویه 343) . در شوشتر با وجودی که مردم مقاومت نکردند ، نادر تمام سران شهر را گردن زد . سربازانش بلائی را که بر سر زنان هویزه آورده بودند ، در مورد زنان شوشتر هم اعمال کردند . ( جهان گشای نادری ، رویه 223 ) و ( تاریخ پانصد ساله خوزستان ، احمد کسروی ، رویه 134 ) .نادر ، محمد خان بلوچ را در گردنه شولستان به سختی شکست میدهد ، اما او فرار کرده وبه جزیره کیش میرود . نادر با گرفتن کشتی از انگلیسی ها و هلندی ها ، جزیره کیش را محاصره و محمد خان بلوچ دستگیر و به اصفهان فرستاده میشود . آخوند احمد مدنی هم توسط تهماسب خان جلایر ، سردار نادر به قتل میرسد . در اصفهان ، محمد خان بلوچ را ابتداء کور و سپس در میدان نقش جهان پوست از تن او مثل گوسفند بر می کشند ! ( عالم آرای نادری ، رویه های 367 و 368 ) .

البته ژان اوتر در سفرنامه خود ، رویه 132 می نویسد : محمد خان را که کور کردند ، او در زندان خود را حلق آویز کرد . پس از خاموش کردن این فتنه ، نادر در تمام جنگهایش پیروز میشد . سلطان عثمانی برای جبران شکست های سختی که از نادر خورده بود ، خواست به داغستان لشگر کشی کند . ترکها میبایستی از خاک روسیه عبور کنند که این کار با مخالفت روسها همراه بود . این تصمیم عثمانیها باعث شد تا زمینه جنگ روسیه با عثمانی فراهم شود . ( نادر شاه ، لکهارت ، رویه 129 ) .شرایط پیش آمده از هر نظر به نفع نادر بود . دو معاهده گنجه و ارض روم ، اولی با روس ها و دومی با ترکها ، موجب شد تا تمام اراضی اشغال شده در زمان صفوی به ایران باز گردانده شوند . در دشت مغان تمام شرایط برای احراز پادشاهی نادر مهیا شد . در بین شرکت کنندگان تنها آخوند میرزا ابوالحسن ملا باشی ، تمایل خود را به خاندان صفوی ابراز نمود که بلافاصله در حضور نادر طناب بگردنش انداختند و او را خفه کردند . ( عالم آرای نادری ، رویه 455) . نادر شاه میشود و نخستین شرط خود را مطرح می کند : شیعه و سنی اختلاف خود را کنار بگذارند ، شیعیان مانند اهل سنت هر یک امامی را پیروی کنند .

با این شرط ، به حیات 228 ساله شیعه و سنی کشی پایان داده میشود .

نادر تمایلات مذهبی نداشت و پیشنهاد او معطوف به خواست های سیاسی او بود .

ارتش نادر شاه

نبوغ نادر در امر سازماندهی نظامی و آمادگی روحی مردم ایران پس از دو سده خفت و خواری و برادر کشی بخاطر سیاست های احمقانه شاهان صفوی ، باعث شد که ارتش نادر به مقام بلندی دست یابد که مورد توجه جهانیان قرار گیرد . سربازان ارتش نادر ، که حس میهن خواهی در آنها تبلور یافته بود ، استعداد بالقوه خود را در پرتو مدیریت و نظم نادری آشکار ساختند . وقتی ارتش نادر را با سپاه پاسداران امروز مقایسه می کنیم ، متوجه اختلاف فاحش بین این دو میشویم . سران سپاه که از بیخ و بن فاقد دانش نظامی هستند و کارشان تنها چاپیدن کشور و مردم ماست . سپاهی که در آن نظم و انضباط وجود ندارد و تنها چیزی که در افراد آن به چشم نمی خورد عرق وطن است .سپاهی که پاسداران آن با کوهی از پشم در صورت ، یقه های چرکین و بدنی که ماه هاست رنگ حمام بخود ندیده ، با یک باور و هدف که همانا حفظ مقام رهبری و ولایت فقیه بوده و پاسداری از سرحدات و مرز های میهن برایشان مهم نیست ، تشکیل شده است . نادر با انتخاب سرباز از میان سرزمین های مغلوب و در کنار هم قرار دادن سنی و شیعه توانست به وحدت ملی که شاهان صفویه آنرا از بین برده بودند دست یابد . کاری که جمهوری اسلامی با تبعیت از اجداد خود در سلسله صفویه صورت داد و با شرکت ندادن سنی ها ، اذیت و آزار دراویش ، ارمنی ها ، آسوری ها ، یهودیان ، مسیحی ها و زرتشیان و قتل عام بهائی ها وحدت و انسجام ملی را گرفت . جمهوری اسلامی حتی به طرفداران پر و پا قرص خود ، یعنی جبهه ملی و نهضت آزادی و جاما و …. هم رحم نکرد .

جمس فریزر در کتاب تاریخ نادر شاه افشار و مختصری از تاریخ سلاطین مغول در هند ، رویه های 104 . 105 می نویسد : یک تن از سپاهیان نادر پیاده نبود ، همه سواره و مسلح بودند . در وقت جنگ تفاوت بین آقا و نوکر دیده نمی شد . همه جنگی ، متهور و ثابت قدم بودند . زنان هم در وقت حرکت با سربازها تفاوت نداشتند . آنها کمر ها بسته و چکمه در پا مثل مردان بودند . دکتر رضا شعبانی در کتاب تاریخ اجتماعی ایران در عصر افشاریه ، رویه 113 می نویسد : ارتش نادری در تمام موارد به شخص شاه وفادار بود . عامل این وفاداری ، انضباط شدید نظامی حاکم بر اردوی نادری و اعتمادی بود که سران ارتش به شخص نادر داشتند . نکته بعدی را باید در آشتی بین شیعیان و سنی ها ی ارتش دنبال کرد . باید اظهار داشت که ارتش نادری و افراد آن از مرفه ترین و ممتاز ترین مردمان تشکیل یافته بود .

این نادر بود که پس از تصرف بحرین که در زمان شاه سلطان حسین به اشغال شیخ جبار هوله ای در آمده بود ، بفکر ایجاد نیروی دریائی افتاد ( نادرشاه افشار ، لکهارت ، رویه 151) .

سرکوب بختیاری ها به سرکردگی علیمراد خان توسط نادر ، بخش های تاریک و هولناکی اززندگی نادر را تشکیل میدهد. علیمراد خان ، مثل محمد خان بلوچ هدفهائی چون او در سر می پروراند . مخفیگاه علی مراد خان در منطقه تروک که دارای کوه های صعب العبوری است قرار داشت .

سرهنگان نادر ، غار محل اختفای علیمراد خان را محاصره می کنند . علیمراد خان ابتدا زنان و فرزندان خود را می کشد و سه روز مقابل سپاهیان نادر می جنگد و آنگاه تسلیم میشود . نادر حکم می کند که گوش ، بینی و دست و پاهای علیمراد خان را بریده و قطع کنند . چشمان او را از حدقه خارج کنند و سینه و سایر اعضای بدن او را پاره پاره کنند و سپس به مادر پیر علیمراد خان میگوید : فرزندنت را به تو بخشیدم !!( عالم آرای نادری ، رویه های 475 و 476 ).

نادر برای فتح قندهار که تحت سلطه حسین خان ، برادر زاده محمود افغان قرار داشت ، هشتاد هزارسپاهی را راهی آن دیار نمود . تامین هزینه این سپاه باعث شد تا بسیاری از شهر ها دچار مضیقه مواد غذائی قرار گیرند و کرمان تا هشت سال دچار قحطی شد . ( نادر شاه افشار ، لکهارت ، رویه 156 ) .

شوربختانه تا امروز ، کمتر کسی را یافته ام که تاریخ ایران را همزمان با مسائل ژئوپولیتیکی و مطالعه روابط جغرافیائی هر زمان مورد بررسی قرار دهد . چگونه ما میتوانیم حرف از هویت ملی بزنیم ، زمانیکه شهر های ما روزانه توسط بیگانگان اشغال شده باشد ؟ برای مثال در زمان صفویه ، شهر تبریز چند بار اشغال و آزاد شد ؟ چرا هیچ یک از پژوهشگران ما آنطور که بایسته است به جغرافیای سیاسی و ژئوپولیتیک نپرداخته اند ؟ آیا هویت ملی به جغرافیای سیاسی ما ارتباط ندارد ؟ به سرزمین هائی که در دوران صفویه ، قاجاریه و چشم پوشی از سهم دریای خزردر زمان دستار بندان اشغالگر تازی پرست امروز ندارد ؟

دو رویداد بزرگ و پر اهمیت تاریخی در چهل سال گذشته مسئله هویت را برای ایران و پیش روی ایرانیان مطرح ساخته است . نخست یورش دگر باره تازیان و پیدا شدن سر و کله آدمخواران جمهوری اسلامی به سر کردگی خمینی وژن و فرو ریختن نظام جهانی دو قطبی در دهه 1990 میلادی که منجر به از میان رفتن موازنه ژئوپولیتیکی در جهان سیاست شد . فرو پاشی کشورهائی چون شوروی ، یوگسلاوی و چکسلواکی و پیدا شدن کشور های جدید در اروپای شرقی ، آسیای مرکزی و قفقاز در همسایگی کشورمان ایران . با روی کار آمدن جمهوری اسلامی و تبعیت رهبر آن از شاه اسماعیل صفوی برای گسترش شیعه و دادن هویت اسلامی به مردم ایران تا دسامبر 017 2 ادامه داشت . از آن تاریخ تا امروز مردم ما مشابه زمان نادر به میهن روی آورده و به دستار بندان اشغالگر تازی پرست پشت کرده اند . از آن زمان ما شاهد یک رخداد بزرگ ملی هستیم . چتر گسترده هویت ملی اینک هویت های قومی را زیر پوشش خود قرار داده . امروزه آذری ، کرد ، لر ، بلوچ ، خوزی و خراسانی ، گیلک و مازندرانی ، بختیاری و کرمانی و فارسی و پارسی همه مردمان ایراند . امروز ترفند آخوند نابکار و حزب خائن توده خنثی شده است . امروز میلیونها ایرانی مهاجر در تمام دنیا ، جنبه های پر ارزشی از هویت ملی ایرانیان را به جهانیان نشان داده اند .

شوربختانه در سال 1979میلادی بر اثر سیاست های نابخردانه جیمی کارتر و مشاورانش که ترس از کمونیست ریشه در آن داشت ، نظام پادشاهی محمد رضا شاه پهلوی فرو ریخت و ده سال بعد که با فرو پاشی اتحاد جماهیر شوروی این خطر رفع شد ، مابقی زمامداران آمریکائی توجهی به خطر صدور شیعه نکردند ، تا اینکه زمامداران مغز فندقی جمهوری اسلامی منطقه و دنیا را در آشوب و ترس فرو بردند . بی لیاقتی و حماقت سران جمهوری اسلامی برای صدور شیعه باعث شد تا از عبور لوله های نفتی و گازی ایران در دریای خزر ، قفقاز و آسیای مرکزی جلو گیری شود ، سهم دریای خزر به 11 در صد برسد . در جنوب و عراق ، روابط ایران با کشور های همسایه دچار تشنج شود . با دخالت های خمینی وژن در اوضاع داخلی عراق ، جنگ خانمانسوز هشت ساله پیش آید . امارات متحده عربی ، خود را مالک جزایر ابو موسی و تنب بزرگ و کوچک بداند . صدور شیعه در پاکستان باعث شد تا سنی های آنجا دست به شیعه کشی بزنند . ظهور طالبان وداعش و کشتار کردهای عراق توسط ترکها که خطر تجزیه کردستان را پیش آورده ، باید مورد بررسی جدی قرار گیرد .

به راستی چه شباهت حیرت انگیزی بین دو دوره از تاریخ ما وجود دارد ؟

آیا عملکرد آخوند ها تا این لحظه وحدت وهویت ملی ما را بخطر نینداخته است ؟

قند هار دارای برج و باروی بسیار محکمی بود . سلاطین هند ، اورنگ زیب و داراشکوه مبالغ هنگفتی صرف این استحکامات کردند . وقتی محاصره قند هار طول کشید ، نادر با نبوغ نظامی خود که آنرا بعدها در آغا محمد خان قاجار هم دیدیم ، دستور به ساختن شهری بنام نادر آباد در کنار قندهار داد . آغا محمد خان قاجار در محاصره کرمان بخاطر پیش آمدن زمستان و اینکه مردم کرمان فکر میکردند ، زمستان سخت آنجا ، شاه قاجار را مجبور به عقب نشینی می کند ، شهر جدیدی در کنار کرمان ساخت .

نادر فرمان حمله به قند هار را در روز 22 ذی العقده 1150 هجری صادر کرد . از روز حمله تا سقوط قندهار یکماه طول کشید . به دستور نادر تمام برج و باروی قند هار را ویران کردند و اهالی آنرا به نادر آباد کوچاندند .

سیاست های درست نادر با دولت عثمانی باعث شد تا سنی و شیعه کشی باب نشود .

نادر در راه هندوستان !

جواهر لعل نهرو در کتاب کشف هند ، رویه 453 می نویسد : برای نادر تصرف دهلی خیلی آسان بود ، زیرا حکمرانان دهلی ، بیکاره ، زنباره و شهوت پرست بودند و به امور جنگی عادت نداشتند . نهرو عقیده دارد که عامل جدائی افغانستان از هند ، حمله نادر به هندوستان بوده است . ( منبع بالا ، رویه 454). پیش از آن نوشتم که نادر چند بار از سلاطین هند خواسته بود تا به افغانها پناه ندهند واین بهانه ای شد برای حمله به هندوستان . طبق معمول !!! دو تن از زمامداران مشهور هند ، سعادت خان و نظام الملک ، نایب السطنه دکن به نادر نامه نوشته و او را به تصرف هندوستان ترغیب کردند . سپاه نادر از راه قرا باغ بسوی غزنین حرکت نمود .فرماندار غزنین فرار کرده و به کابل میرود . بزرگان غزنین تا قراباغ به استقبال نادر می شتابند و خود را تسلیم می کنند . ناصر خان فرماندار کابل هم گریخته و به پیشاور میرود . کابل به راحتی تسلیم میشود . در حمله به پیشاور ، ناصر خان اسیر میشود .

قتل سقیر نادر در جلال آباد بهانه آخرین را به نادر برای حمله به هندوستان میدهد . نادر در پیشاور است که خبر مرگ برادرش ، ابراهیم خان ، سپهسالار آذربایجان به دست لزگی ها را به او میدهند .لزگی ها به مسئولان تبریز میگویند : اگر شانزده تن از سران ما که در زندان سنگی تبریز اسیرند ، آزاد شوند ، ما جسد ابراهیم خان را تحویل میدهیم . جواب مسئولین منفی بود . لزگی ها بوسیله یک عامل نفوذی خود ، شانزده تن را فراری داده و جسد ابراهیم خان را وارونه به درختی آویزان و آنرا می سوزانند . ( عالم آرای نادری ، رویه 677) . وقتی خبر فتح پیشاور به محمد شاه گورکانی رسید ، او با لشگر 200 هزار تنی خود بسوی نادر شتافت . در ترکیب سپاه شاه هند ، دو هزار فیل و 3 هزار عراده توپ وجود داشت .نادر قسمت اعظم سپاه خود را برای مقابله با هندیان اعزام می کند و خود بسوی لاهور میرود . وزیر آباد ، ، یمین آباد و پنجاب و لاهور به تصرف نادر در آمد . با سقوط لاهور بفرمان نادر ، سپاهیانش کوچکترین تعدی به جان و مال مردم روا نداشتند . ( عالم آرای نادری ، رویه های 697 و 698) . نادر بسوی کرنال رفته و راه آذوقه رسانی به ارتش هند را مسدود می کند . نبرد تاریخی نادر و محمد شاه گورکانی در شمال دهلی ، در محلی بنام کرنال رخداد . در این نبرد بود که نادر برای فرار فیل های جنگی از شتر با بارنفت و قیر سود جست . وقتی فیل های ارتش هند ، شترهائی آتشین را دیدند ، به عقب بر گشته و سنگر های مقدم محمد شاه گورکانی را ویران ساختند . ( تاریخ ایران ، حبیب الله شاملوئی ، رویه 708) . سردار ایرانی محمد شاه گورکانی ( سعادت خان نیشابوری ) اسیر نادر میشود . به پیشنهاد این سردار اسیر شده ایرانی ، نادر متقاعد میشود که به دهلی لشگر کشی کند . دهلی سقوط می کند و خزانه محمد شاه گورکانی توسط نادر غارت میشود . تخت طاووس ، یاقوت های دریای نور و چشم حور و گوهر های گرانبها ی کوه نور و ارلو نصیب نادر میشود . نادر 60000جلد از کتابهای خطی هندیان را با خود به ایران آورد و به آستان قدس رضوی و کتابخانه شاهی تهران سپرد . ( تاریخ اجتماعی ایران در عهد افشاریه ، رویه 97 ) . نادر با غارت هندوستان ، سه سال مردم ایران را از پرداخت مالیات معاف کرد . ( تاریخ نادر شاه افشار ،جمس فریزر ، رویه 122) . شایعه کشته شدن نادر و بلوای هندیان ، باعث وقوع یکی از تراژدی های عالم شد . قتل عام اهالی دهلی توسط نادر ، از تاریکترین اوراق تاریخ کشور ما بشمار میرود . ظرف 6 ساعت ، مردمانی که از بازار صرافان دهلی تا عید گاه قدیم که نزدیک ده کیلومتر مسافت دارد زندگی میکردند ، قتل عام شدند . شاه هند از نادر درخواست منع کشتار میدهد و نادربلافاصله حکم میدهدکه کشتار متوقف شود . لکهارت میگوید : اجرای این حکم در بحبوحه کشتار ، یکی از شگفتی های جهان است . نادر ، محمد شاه گورکانی را در سلطنت هند، ابقاء می کند و طی مراسمی،تاج شاهی را بر سراو میگذارد . نادر بسوی ایران باز میگردد .

ادامه دارد