آیا ایران آینده بهایی خواهد بود؟

آیا ایران آینده بهائی خواهد بود؟

«فاضل غیبی»

تتت.jpg

– محمدرضاشاه در پی تدابیری بود که به پیشرفت جامعه دامن زند، اما این تدابیر یکسره در جهت آموزه‌های بهائی قرار داشت و دشمنی ملایان مرتجع را برمی انگیخت و تهمت بهائی بودن را متوجه او می ساخت. بدین سبب این وظیفه بر عهده‌ی ساواک گذاشته شد که از هر جهت از انجمن حجتیه پشتیبانی کند، با این هدف که برای مبارزه با بهائیت، بجای استفاده از اسلام سنتی، انجمنی به میدان آید که بدلی از بهائیت باشد!

 امروزه حجتیه‌ای‌ها بر اهرم‌های قدرت سوارند، اما در پیشگاه تاریخ به سهم خود مسئول سقوط انسانی و فساد گسترده‌ی اخلاقی در ایران امروز هستند و بهائیان که نیمی مجبور به ترک میهن و نیمی دیگر به تبعید در وطن، با هر نوع محرومیت قابل تصوری دست به گریبان هستند، گروهی اجتماعی را تشکیل می‌دهند که بدون آنان تولدی دیگر برای جامعه‌ی ایران قابل تصور نیست.

پنج شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۸ برابر با ۱۸ آپریل ۲۰۱۹

چهار دهه حکومت اسلامی باید برای هر ایران‌دوستی انگیزه‌ی کافی باشد، درباره‌ی سرنوشت میهن خود بیاندیشد. حکومت اسلامی که روی کار  آمدنش قابل  پیش‌بینی و تصور نبود، در چهار دهه‌ی گذشته نه تنها بر بحران‌های بزرگی غلبه کرده، که خود به بزرگترین  بحران‌آفرین در سطح جهانی بدل گشته است و  چنین وانمود می‌کند که در چهار دهه‌ی آتی نیز بدون کوچکترین تغییری در سیاست سرکوبگرانه در داخل و بحران آفرینی در خارج، دوام خواهد آورد.

اما دوام حکومت اسلامی بیش از هر چیز مدیون ناتوانی اپوزیسیون است. رژیم با استفاده از این ناتوانی نه تنها با تبلیغات گسترده نفوذش را در میان اقشار عقب‌مانده‌ی مذهبی گسترش  داده، بلکه با دمیدن در بوق «مبارزه‌ی ضدامپریالیستی» قشرهای چپ‌زده را نیز از ترس «حمله‌ی دشمن» به پشتیبانی از خود واداشته؛ گهگاه نیز از «بازی با برگ ملی‌» ابایی ندارد.

در اینسو، نیروی مخالف رژیم پس از چهل سال «مبارزه»، در خوش‌بینانه‌ترین نگاه از رهبرانی تشکیل  شده است، که دیگر هواداران چندان فعالی ندارند. در حالی که هواداران آشکار و پنهان حکومت اسلامی و همچنین طیف رنگارنگی از مبلغان «اسلام نوین و انقلابی»، از ژاپن تا آمریکا و از مسکو تا لندن، «هدایت» امت مهاجر ایرانی را به دست گرفته‌اند و با استفاده از جوّ  آمریکاستیزی به سوی تشکیل جبهه‌ی مشترک چپ اسلامی در خارج از کشور به پیش می‌روند.

در سوی دیگر، ناتوانی اپوزیسیون نه به سبب ناآگاهی و یا کمبود میهن‌دوستی، بلکه در وهله‌ی نخست ناشی از نارسایی اخلاقی است. این نارسایی خود را در صحنه‌ی زندگی سیاسی،  به صورت دورویی نشان می‌دهد، که مادر همه‌ی دیگر نارسایی‌ها است. به حدی که گویی، پس از تحقق پیش‌بینی احمد کسروی درباره‌ی اینکه ملایان روزی حکومت را در ایران به دست خواهند گرفت، باید چهار دهه از تسلط حکومت اسلامی بگذرد، تا   هشدار هزار ساله‌ی فردوسی برآورده شود که:

«سخن‌ها به کردار بازی بوَد».

آیا با این وصف می‌توان تصویری مثبت  از آینده‌ی ایران به دست داد. حتی اگر به معجزه‌ای حکومت اسلامی سرنگون شود، کدام نیروی مخالفی را می‌شناسیم که «بازی دمکراسی» را جدی بگیرد و به نقشی در اقلیت راضی باشد؟

فرهنگ سیاسی بخشی از فرهنگ اجتماعی است و با فرهنگ «روشنفکری» خویشاوندی نزدیک دارد. چنانکه  ویژگی امروزی روشنفکران روند سیاسی جامعه  در آینده را تعیین می‌کند. اگر گرایش عمده‌ی روشنفکران در دوران پهلوی به چپ اسلامی،  بدین معنی بود که در صورت برکناری حکومت شاه، ایران به دامن حکومتی چپ و یا اسلامی درخواهد غلتید، امروزه پریشانی روشنفکران مخالف حکومت اسلامی نشان می‌دهد، برآمدن جنبشی دمکراتیک و فراگیر برای برکناری حکومت اسلامی در آینده‌ای نزدیک ممکن نیست.

برای تأیید این ادعا، کافیست به جدال‌های قلمی میان هواداران شاه و مصدق، و یا هواداران نظام پادشاهی با جمهوریخواهان و یا هر مورد دلخواه دیگری بنگریم تا به میزان پریشانی موجود پی بریم و به این واقعیت اعتراف کنیم که اگر اوضاع اپوزیسیون به همین گونه بماند، حکومت اسلامی، ایران را نابود خواهد کرد، اما سرنگون نخواهد شد.

با اینهمه می‌توان از تاریخ این درس را گرفت، که در مواردی پس از آنکه به نظر می‌رسد، حکومتی ضحاکی همه‌ی مخالفان را سرکوب کرده باشد، نیرویی ناشناخته از درون جامعه برمی آید که نه تنها نظام بیدادگر را برمی‌اندازد، بلکه با همیاری همان مردمان پیشین، نظامی با ارزش‌های کاملاً متفاوت  برقرار می‌سازد.

امپراتوری برده‌دار روم پس از شش سده سلطه‌ی پرقدرت بر نیمی از جهان، به دست  مسیحیانی برافتاد که پیش از آن چنان پیگرد می‌شدند که مراسم مذهبی خود را در غارهای زیرزمینی  بجا می‌آوردند. امپراتوری شوروی نیز در نیمه‌ی دهه‌ی هشتاد قرن گذشته در اوج قدرت و گسترش تاریخی خود ظاهرآ همه‌ی گرایش‌های دمکراسی‌خواهانه را (از مجارستان تا لهستان و از آلمان شرقی تا چکسلواکی) نابود کرده بود، اما دمکراسی‌خواهی در گروهی از حلقه‌ی رهبری، باعث شد که از درون فروپاشد.

البته باید به این درس مهم تاریخ نیز توجه داشت که نظام توتالیتر، چنانکه در ماهیت اوست، هیچگاه نمی‌تواند جای خود را به نظامی نیمه‌توتالیتر بدهد، بلکه باید به کلی سرنگون و جای خود را به نظامی با ارزش‌های کاملاً دیگری بدهد. بنابراین همانطور که در هیچ جا «سوسیالیسم با چهره‌ی انسانی» socialism with a human face   نتوانست جانشین رژیم‌های کمونیستی شود، حکومت اسلامی نیز نخواهد توانست جای خود را به حکومتی  با اسلام نیم‌بند بدهد.

بدین سبب برای یافتن آلترناتیو واقعی برای حکومت اسلامی، منطقاً باید به جریانی توجه کرد، که از ارزش‌هایی کاملاً متفاوت برخوردار است و بدین سبب نظام حاکم آن را دشمن خود می‌انگارد و با تمام قوا سرکوب می‌کند، زیرا   وجودش در هر محدوده‌ای کافیست تا قدرت و نفوذ رژیم «توتالیتر» (تمامیت‌خواه) را محدود  کند.

یافتن چنین جریانی در سایه‌ی حکومت اسلامی دشوار نیست، زیرا رفتار دشمنانه‌ی حکومت‌گران اسلامی با بهائیان به حدی است، که جای شکی بجا نمی‌گذارد که رژیم جریان بهائی را خطرناک‌ترین دشمن خود می‌شمارد و فتوای نجاست و تحریم هرگونه تماس با آنان از سوی ولی فقیه  و رهبر انقلاب، شاهد کوچکی بر این واقعیت است.

نابودی کامل جریان بهائی در ایران  از همان فردای انقلاب  اسلامی بالاترین هدف داخلی حاکمیت اسلامی بود و با وجود اعتراضات گسترده‌ی جهانی با قاطعیت دنبال شد. کشتار و غارت بهائیان در همه‌ی شهرها و روستاها، اخراج بدون استثنا از تمامی نهادهای کشوری و تصرف اموال و سرمایه‌ها و جلوگیری از تحصیل دانشجویان و دانش آموزان بهائی به روشنی هدف بی چون چرای حکومتگران اسلامی را مبنی بر نابودی جریان بهائی به نمایش گذاشت.

برای آنکه علت دشمنی هیستریک ملایان با بهائیان را دریابیم، شاید آسان‌ترین راه نگاهی به «انجمن حجتیه» باشد. این انجمن که پیش از انقلاب «انجمن ضدبهائیت» نامیده می‌شد، در دهه‌ی سی خورشیدی با پشتیبانی همه جانبه‌ی ساواک از یکسو و ملایان از سوی دیگر شروع به کار کرد. پشتیبانی ساواک از این رو بود که بهائیان با جمعیتی چند صدهزار نفری بزرگترین تشکیلات موجود در ایران را تشکیل می‌دادند و ظاهراً برای حکومت شاه لازم می‌نمود که تشکیلاتی اسلامی و منسجم، از رشد بهائیت در ایران جلوگیری  کند.

ملایان نیز، به ویژه پس از کوشش دولت برای به رسمیت شناختن حقوقی برای اقلیت‌های مذهبی و سپس انقلاب سفید که در جهت تحدید نفوذ اسلام سیر می‌کرد، پایگاه قدرت خود را با گسترش بهائیت در خطر می‌دیدند و اگر در نظر گیریم که جمعیت بهائیان در دهه‌ی پنجاه فقط در پایتخت از مرز دویست هزار گذشته بود، می‌توان دریافت که چرا طیف وسیعی از آخوندها (و حتی خمینی) با پرداخت بخشی از «سهم امام»،  حجتیه را از امکاناتی بیکران برخوردار می‌کردند.

پشتیبانی ساواک از انجمن حجتیه، از یکسو بی‌پایگی تبلیغات اسلامی درباره‌ی نفوذ بهائیان در دستگاه اداری و سیاسی آن دوران را نشان می‌دهد و از سوی دیگر بن‌بست واقعی حکومت شاه را برملا می‌کند. محمدرضاشاه در پی تدابیری بود که به پیشرفت جامعه دامن زند، اما این تدابیر یکسره در جهت آموزه‌های بهائی قرار داشت و دشمنی ملایان مرتجع را برمی انگیخت و تهمت بهائی بودن را متوجه او می ساخت. بدین  سبب این وظیفه بر عهده‌ی ساواک گذاشته شد که از هر جهت از انجمن حجتیه پشتیبانی کند، با این هدف که برای مبارزه با بهائیت، بجای استفاده از اسلام سنتی،  انجمنی به میدان آید که بدلی از بهائیت باشد!

پس از آنکه برای کندترین اذهان نیز روشن شده بود که بهائیان را می توان کشت و یا آزار داد، اما با افکار پوسیده و خرافی اسلامی نمی‌توان از رسوخ خواسته‌های امروزین و مدرن بهائی (مانند برابری حقوق زن و مرد، حقوق شهروندی برای همه، آزادی بیان، دمکراسی پارلمانی، جدایی دین و دولت  و بالاخره اعلام وابستگی مذهبی به عنوان امری خصوصی) جلوگیری کرد.

انجمن حجتیه می‌کوشید با تقلید از بهائیان در کلاس‌های غیرعلنی هفتگی که در آنها «تریبون و صندلی جای منبر و قالی» را گرفته بود، جوانان مسلمان را از طرفی با آموزه‌های بهائی و از طرف دیگر با ایرادات وارده بر آنها آشنا کند. از این راه به برانگیختگی ذهنی و همچنین به اعتماد به نفس اسلامی دامن زده می‌شد و کادرهای ورزیده‌ای برای نفوذ در تشکیلات بهائی تربیت می‌شدند.

از آنسو، با بهره‌گیری از آموزه‌های بهائی، از اسلام تصویری نوین ارائه می‌کردند، که برای نسل جوان مسلمان نیز جالب بود. مثلاً  مدعی شدند که اسلام (که بنا به قران، دینی است برای «ام القرا وَ مَن حولَها» (مکه و اطرافش) دیانتی جهانی ورای ملیت، نژاد و جنس است. اعتقاد اسلامی،  مخالف دخالت در سیاست است و نباید در پی گسترش اسلام به وسیله‌ی جنگ جهادی بود. باید ظاهری آراسته و لباسی پاکیزه داشت و از نشست و برخاست با پیروان دیگر ادیان ابا نکرد و «برخورد جدلی و غیرهیجانی» را جایگزین کوشش برای حذف فیزیکی دگراندیشان کرد. اما از همه مهمتر، کوشش برای برخورد عقلانی به اعتقادات مذهبی بود، که جوانان عضو حجتیه را (حتی در مقایسه با هواداران مجاهدین) به سرآمدان نسل نوین مسلمان بدل می‌کرد.

البته تقلید آموزه‌های بهائی از این نظر خطرناک بود که می توانست به جلب اعضای جوان حجتیه به بهائیت منجر شود، از این رو رهبران انجمن به شدت بر چند ویژگی اسلامی تکیه می‌کردند و می‌کوشیدند بدین وسیله هویت اسلامی اعضا را تضمین کنند. از جمله «امر به معروف و نهی از منکر» بود که  اعضا را در زیر کنترل متقابل قرار می‌داد. دیگر اعتقاد به «ظهور مهدی موعود» که با مراسم دعا و از طرف دیگر با برخورد و توهین به اعتقادات بهائی تشدید می‌شد. اما از همه مهمتر، استفاده از «تقیه» (دروغ) به عنوان وسیله‌ی مهم برای جلب اعتماد بهائیان و  ورود به گردهمایی‌های آنان بود. تشکیلات حجتیه با چنین ویژگی‌هایی در نیمه‌ی دهه‌ی چهل به بزرگترین تشکّل اسلامی در ایران بدل شد و گویا حتی در کشورهای همسایه مانند هند و پاکستان گسترش یافت.

پس از انقلاب نیز همین برتری‌ها کمک می‌کرد که اعضای حجتیه به سرعت اهرم‌های حکومت اسلامی را به ویژه در زمینه‌های اقتصادی، سیاست خارجی، آموزشی و رسانه‌ای تصرف کنند. به حدّی که به وحشت ملایان سنتی دامن زده شد و خمینی پنج سال پس از انقلاب انجمن را با تهدید شدید به تعطیلی مجبور کرد. با اینهمه اعضای سابق حجتیه در مقایسه با آخوندهای حکومت‌گر حکم «یک چشم‌ها در شهر کوران» را داشتند و تنها آنان بودند که می‌توانستند «با گفتمانی مدرن از سنت دفاع کنند». به همین سبب هم با وجود حملات تبلیغی علیه حجتیه، اعضای سابق آن (مانند پرورش، باهنر، ولایتی، صیاد شیرازی، حداد عادل، عبدالکریم سروش و کمال خرازی…) بسیاری پست‌های کلیدی حکومت اسلامی را در دست گرفتند.

از این رو باید پرسید، چرا  حجتیه‌ای‌ها نتوانستند با تأثیری که از بهائیت گرفته بودند، به نوبه‌ی خود تأثیر مثبتی بر حکومت اسلامی بگذارند و در نهایت به عنوان پادو آخوندهای سنتی عمل کردند؟

پاسخ این است که آنان آموزه‌های بهائی را با ماهیت این آیین اشتباه می‌گرفتند. آموزه ها و اعتقادات مذهبی تنها ظاهر ادیان را می‌سازند و ادیان را باید نه با آنها، بلکه از نظر موفقیت در تربیت اخلاقی پیروان سنجید. اعضای حجتیه با آموزه‌های بهائی آشنا شدند، اما نمی‌توانستند راستی گفتار و درستی رفتار را از آنان بیاموزند؛ وانگهی از درک تشخص فردی و سرافرازی انسانی که محور آموزه‌های بهائی است ناتوان ماندند.

کانون تربیت اخلاقی، راستی است و بدون آن دیگر موازین اخلاقی نقش بر آب است. در نهایت نیز التزام حجتیه به تقیه و پایبندی بهائیان به راستی، باعث شد که این دو گروه دو قطب آشتی‌ناپذیر در جامعه‌ی ایران را تشکیل دهند، که اولی با تکیه بر تقیه به بالاترین مقامات در حکومت اسلامی دست یافت و بهائیان که به کلمه‌ای می‌توانستند وابستگی مذهبی خود را انکار کنند، به خاطر استواری در راستگویی، بزرگترین آزارها و صدمات قابل تصور را به جان خریدند.

امروزه حجتیه‌ای‌ها بر اهرم‌های قدرت سوارند، اما در پیشگاه تاریخ به سهم خود مسئول سقوط انسانی و فساد گسترده‌ی اخلاقی در ایران امروز هستند و بهائیان که نیمی مجبور به ترک میهن و نیمی دیگر به تبعید در وطن، با هر نوع محرومیت قابل تصوری دست به گریبان هستند، گروهی اجتماعی را تشکیل می‌دهند که بدون آنان تولدی دیگر برای جامعه‌ی ایران قابل تصور نیست. بهائیان درست با تکیه بر سلامت اخلاقی توانستند، چه در دانشگاه مخفی در ایران و چه در خارج از کشور، انبوه چند صدهزار نفری از متخصصان را تربیت کنند که در نوسازی ایران آینده نقش مهمی برعهده خواهند داشت. همین امروز نیز در خارج از کشور نخبگان منسوب به جریان بهائی، از بهرام بیضایی تا فرهنگ هلاکویی و از احسان یارشاطر تا آرامش دوستدار، کم نیستند.

اغنام الله به چه می اندیشند؟

اغنام الله به چه می اندیشند؟

اهل بها برای عمل به این دستورالعمل های بهاء هیج ارزشی قائل نبوده اند و همیشه به آنچه خود از کلام او برداشت کرده اند عمل میکنند چنانچه صبحی در خاطرات خود چنین میگوید : و از جمله ‏ي مشاهدات من اختلاف مذاق و مشرب اهل بها بود به طوريکه هر دسته داراي سليقه‏ ي مخصوصي بودند بعضي مقيد به ظواهر اين شريعت و پاره‏ یي پايبند مفهومات و عقائد سابقه‏ ي خود و جماعتي آزاد از هر فعل مکلفي.

C:\Users\Al\Desktop\اغنام الله.jpg

بهاییت فرقه ای که در قرن نوزدهم مدعی شد که برای هدایت بشر ظهور کرده و برنامه هدایت بشر را به ارمغان آورده است.

اما در همان ابتدای کار آنچه از بهاییت دیده شد بر خلاف مسیر هدایت بود و بیشتر شبیه یک گروه مسلحانه برای ترور شخصیت ها و مردم عادی بود .این گروه تروریستی هزاران نفر از مردم را در طول سالهای ایجادش به کشتن داد و زنان زیادی را بیوه و اطفال بسیاری را یتیم کردند .

این فرقه برای اینکه بتواند بر پیروان خود که نام اغنام الله (گوسفند) بر آنها نهاده بود با تمام قدرت و بدون چون و چرا و به قول حسینعلی نوری بدون لم و بم ، حکومت کند برای پیروانش دستورالعمل هایی هم صادر کرده است و نام آن را اصول تعالیم بهایی نهاده است.

اما اهل بها برای عمل به این دستورالعمل های بهاء هیج ارزشی قائل نبوده اند و همیشه به آنچه خود از کلام او برداشت کرده اند عمل میکنند  چنانچه صبحی در خاطرات خود چنین میگوید : و از جمله ‏ي مشاهدات من اختلاف مذاق و مشرب اهل بها بود به طوريکه هر دسته داراي سليقه‏ ي مخصوصي بودند بعضي مقيد به ظواهر اين شريعت و پاره‏ یي پايبند مفهومات و عقائد سابقه‏ ي خود و جماعتي آزاد از هر فعل مکلفي.

فلهذا نفوذ اوامر در بين اين جمعيت بهيچ وجه شدتي نداشت. چنانکه سيد باب شرب  دخان را حرام کرد و بعدا عبدالبهاء بي‏ اندازه اظهار کرامت و نفرت از آن نمود و احباب را به جديت به ترک آن دعوت فرمود. حتي به اين کلمه گويا شد که «آروزي من اين است احباء استعمال دخان نکنند.» معذلک درصد يک بهائيان تأثير نکرد و همچنان بود حال قواعد و مبادي اخلاقي.

با اینکه اغنام الله به زعم خود بهاییت را یک آیین دانسته و پیامبرنمای بهایی را از درجه پیامبری تا خدایی و برخی از آنها تا درجه خداسازی بالا میبرند اما در ناحیه عمل،آنچه از بهاییان میبینیم خلاف این اعتقادات است و بهاییان در برخی موارد خود هم نمیدانند چه میکنند .

مثلا یکی از اصول تعالیم بهایی ترک جمیع تعصبات است و یک بهایی مومن کسی است که به هیچ چیز حتی ناموس خود هم متعصب نباشد ! اما در عمل به این اصل عده کمی ثابت قدم هستند چنانچه صبحی میگوید :  از اصول بهایی ازاله‏ي تعصب وطني و قومي و مذهبي و جمیع تعصبات است، معذلک بهاییان بسيار متعصبند.

مثلا وقتي که ما با خبر شديم که ميرزا محمد علي (غصن اکبر) به خلاف عبدالبهاء قيام نموده، برخی از دوستان تمام آثار بهاء و قطعات اسم اعظم (يا بهاء الابهي) را که به خط او بود جمع و توده کرده آتش زديم و چنان با شور و عصبيتي این کار کردند که من در خود توانائي آنرا نديدم تا بگويم که بسيار کار بدي کرديد؛ چه اولا اينها آيات بها اسم اوست ولو به خط ميرزا محمد علي است. ثانيا خطي بدان خوبي و ظرافت را دريغ باشد سوختن و محو کردن ، اما چه میشود کرد که سوزاندن و محو کتب غیر از تعالیم ماست .

بهاییان تا به اندازه ای در کار خود وا مانده اند که حتی نمیدانند به چه چیزی ایمان دارند و نقش پیامبر نمای آنان در واقع چه چیزی است و گاه میشود که بر سر فهمیدن این نقش بحث های طولانی صورت میگیرد که هرکس آنچه فهمیده را درست میداند .

یکی از این ماجرا ها را از زبان صبحی میشنویم : قضيه‏ ي که به ميان آمد و باعث رنجش شد معارضه آقا جمال بروجردي و ملا علي اکبر شهميرزادي بر سر اين حرف بود که آقا جمال بر وفق مشرب متصوفه مي‏گفت بهاء خداي غيب منيع لا يدرکست و ملا علي اکبر مي‏گفت اين مقوله کفر است و او مظهر غيب منيع لا يدرکست و در اين خصوص سخن‏ ها به ميان آمد تا بالاخره براي رفع جدال از خود صاحب کار استفسار کردند و او در لوحي که مطلعش اينست «غيب منيع لا يدرک بتوح و يبکي» جواب نامه‏ ي ايشان را داد ولي هيچيک از اين دو قول را رد نکرد بلکه گفت اگر مقصود شما از اين حرفها مجادله باشد هر دو باطليد. [1]

بهاییان حتی در جزئی ترین مسائل زندگی هم با هم مشکل و اختلاف لیقه و برداشت دارند ،و در این مهم همه اصول تعالیم را هم زیر پا گزاشته بر آنچه میل و تعصب و دارند عمل میکنند .

البته این تقصیر از اغنام الله نبوده است و یادگار رهبر بهاییت،  حسینعلی نوری بود ، همانکه بارها در کتب مختلف خود ،آداب بهایی بودن را شرح داده که بار یک دار باشید و برگ یک شاخسار و گرگان خونخوار را همچون آهوان ختن بدانید ،اما در عمل با مخالفان خود چنان دشمنی و عداوت و بغض و کینه دارد که اگر دستش میرسید همه را قلع و قمع میکرد .

بعد از درگذشتن بهاء (غير از مسئله وصايت که از اختلافات جوهري است) بر سر سلام دادن هم بین اغنام الله  نزاع در گرفت. بدين معني که چون علیمحمد باب قول سلام را از بين برد و به جاي آن چهار تحيت آورد: الله اکبر، الله اعظم، الله ابهي، الله اجمل ، که ترتيب اداي آن بدين نحو بود: وارد شونده  الله اکبر، جواب دهنده الله اعظم، زن به مرد الله ابهي، مرد به زن الله اجمل.

بعدا به مناسبت اسم بهاء، بابيان بهائي تحيت «الله ابهي» را در ميان خود شايع کردند و چون دوره  عبدالبهاء فرارسيد بدان حجت که لقب او غصن اعظم بود دسته‏ ي از ايشان اظهار داشتند که بايد تحيت الله ابهي را به الله اعظم تغيير داد و جماعتي گفتند مگر امر دين بازيچه است که هر روز در شأني از شئون تبديل و تحويلي عارض آن گردد؟

خلاصه بين اين دو فرقه دعوا شروع شد و مناقشات مضحکي رخ گشود. اگرچه در ابتدا الله اعظمي‏ها به وسيله‏ ي تکفير خصمهاي خود را از ميدان به در کردند (که شما چون از دل به ولايت و وصايت غصن اعظم معترف نيستيد از اين تحيت امتناع میکنید) ولي چون خبر به عبدالبهاء رسيد براي رعايت جانب تواضع و فروتني نسبت به بهاء  “الله ابهي” را امضاء کرد.

و از جمله‏ ي اختلافات مهم کيفيت محفل اتحاد بود که تمدن الملک آنرا تأسيس کرد و در چند جا شعبه نه نفري براي آن تعيين نمود و چون مصادف با بعضي کدورت‏ها در بين احباب شد و تمدن هم به ازلي بودن متهم بود بعضي از بهائيان شکايت او را به عبدالبهاء عرضه داشتند و او هم تلگرافا جوابش  را چنین داد که تمدن توحش يموتي است عباس .

مقصود از يموتي يحيائي است يعني ازلي، چون اسم ازل يحيي بود و متضاد کلمه يموت و داب بها و عبدالبها بر اين بود که معاندين و مخالفين خود را به امثال اين قبيل القاب ملقب مي‏ساختند. چنانکه امام جمعه اصفهان را رفشاه (مار خوش خط و خال) و ملا باقر نجفي را ذئب (گرگ) و آقاي تقي زاده را شقي زاده و آقا محمد جواد قزويني را جواد بي‏سواد و مرحوم ملک المتکلمين را ملک الاخرمين (و قس علي ذلک).

بار دگر چند نفر از بهائيان سعايت از محفل اتحاد نمودند تا آنکه عبدالبهاء دگرباره تلگراف کرد «محفل اتحاد اختلافست بعضي اعضاء همدست تمدن است فسخ کنيد يمکرون و يمکروالله عباس»

اینها تنها بخشی از اختلافاتی است که نشان دهنده عمق فاجعه در بهاییت است ، فرقه ای که داعیه اتحاد عالم را دارد و بدنبال رفع اختلافات است خود در درونش منبع اختلاف و درگیری است و جا دارد که به جناب بهاء الله چنین جواب گوییم که : ما را به خیر تو امید نیست شر مرسان …

پی نوشت :

1.خاطرات سقوط و انحطاط فضل الله مهتدی صبحی ص 164

اعلام جرم

اعلام جرم

نویسنده: فاضل غیبی

از جوانی بارها دربارۀ کتاب معروف ادوارد براون بنام “یکسال در میان ایرانیان” شنیده بودم و  اینجا و آنجا خوانده بودم که   اهمیت کتاب در اینستکه براون در لابلای خاطرات سفر یکساله‌ به ایران (در نیمۀ قرن 19م.) برخورد خود با دو گروه از ایرانیان را شرح داده که اروپاییان پیش از آن از وجودشان چندان خبر نداشتند: یکی زرتشتیان و دیگری “بابیان”. همین “کشف” نیز باعث شد که ادوارد براون جوان در محافل علمی اروپا به شهرت برسد.

باری، همین چند هفته پیش در کتابفروشی “شرکت کتاب”(لس‌آنجلس) به نسخه‌ای از این کتاب برخوردم و به خودم گفتم   باید فرصت را غنیمت شمرم. خاصه آنکه دیدم چاپ طلاکوب نفیسی است و آنرا نه تنها مترجم معروف ذبیح‌الله منصوری ترجمه کرده، بلکه یک آقایی نیز ویراستاری کرده است!(1)  لحظه‌ای به ذهنم خطور کرد که این دیگر چه صیغه‌ایست که ترجمه‌ای را که سالها پیش منتشر شده دوباره ویرایش کنند، اما در شلوغی کتابفروشی نمی‌توانستم بدانم  “ویرایش” نیز در سایۀ حکومت اسلامی معنی دیگری یافته است. اما همینکه در خانه “یادداشت ویراستار” را خواندم با شگفتی متوجه شدم چه کاسه‌ای زیر نیم کاسه است. قضیه را از زبان خود او بخوانیم:

«ادوارد براون صفحات زیادی از کتاب خود را اختصاص به گفتگو با گمراهان دو فرقۀ بابی و بهائی و اظهارات یک طرفه و واهی آنان داده است. چنانکه ویراستار می‌خواست به این نوع گفته‌های یک طرفه و بی‌اساس پاسخ  بدهد، ناگزیر بود حدّاقل 100 صفحه بر مطالب کتاب بیفزاید، لذا کلّیۀ مطالب مربوط به دو فرقه مزبور، در هنگام ویراستاری حذف گردید» (2)

آری، جناب “ویراستار” بسادگی “صفحات زیادی” از کتاب را حذف کرده، زیرا دربارۀ “گمراهان” بوده است!

شاید فکر کنید حذف چند صفحه از کتاب ایران‌شناسی خارجی با آنکه کار ناپسندیده‌ای است، اما در مقابل مشکلاتی که جامعۀ امروز ایران با آن روبروست چندان اهمیت ندارد، اما بلایی که بر سر کتاب براون آمده، نمونه و نشانۀ بیماری مهلکی است که همۀ اندامهای “میراث فرهنگی” ما را فراگرفته و چنانکه خواهیم دید، جامعۀ ایرانی را همین بیماری به فلاکت امروزی انداخته است.

اینکه ادوارد براون دربارۀ بابیان چه گفته ممکن است برای نسل آتی چندان مهم به نظر نیاید، اما مشکل آنستکه  ما “نسل‌های آتی” گذشتگانی هستیم که میراث فرهنگی‌شان به دست “ویراستاران” اسلامی چنان مخدوش گشته که در ورای آن، هویت فرهنگی و ملی ایرانی را نمی توان بازشناخت.

کتاب هر نویسنده‌ای دنیای اندیشۀ او را تصویر می‌کند و حذف حتی یک کلمه و یا بند مانند آنستکه تصویر کسی را در نقطه‌ای لکه دار کنیم؛ چشمش را سیاه کنیم و یا گوشش را ببریم. در هر صورت چهرۀ او ناقص و هویتش خدشه دار شده است. اگر کسی بدون دست باشد و یا چشمش کور، بر انسانیت او خدشه ای وارد نیست، اما در عالم اندیشه و هنر کوچکترین خدشه‌ای، اندیشمند و هنرمند را ناشناختنی می‌کند.

برای شناخت بیماری یاد شده کافیست به آثار نویسندگان و شاعران گذشته نگاهی بیافکنیم و ببینیم که غالباً “تصحیح شده” منتشر می‌شوند. بقول دلارام مشهوری گویی نویسندگان ما سواد نوشتن نداشتند که باید آثارشان را “تصحیح” کرد! (3) البته منظور تصحیح کنندگان این است که از متن‌های کهن رونویسی‌های  ناقصی موجود است که بعلت “بیسوادی و بی دقتی کاتبان” با هم اختلاف پیدا کرده و باید کوشید با مقایسۀ “نسخه بدل”ها متن اصلی را “بازسازی” کرد.

گفتن ندارد که این مشکل منحصر به ایران نیست و در حوزه های فرهنگی دیگر بازیافت میراث گذشتگان به ابداع روشهای علمی و فنی گوناگون منجر شده و امروزه “حفظ میراث فرهنگی”   Conservation (cultural heritage)بعنوان دانشی پرشاخه در اغلب دانشگاههای معتبر تدریس می‌شود. حال باید انتظار داشت که در ایران معاصر نیز جمعی از کارشناسان و ادیبان با تکیه بر نسخه های خطی موجود آثار ادب ملی را یکی پس از دیگری بازسازی می‌کردند. اما نه تنها چنین نشد که در صد سال گذشته هر “صاحب‌نظری” حق خود دانسته “تصحیحی” به سلیقۀ شخصی “به زیور طبع بیاراید” و سودی به جیب بزند!  در نتیجه امروزه از دیوان‌های شاعران بزرگ ایران صدها “روایت شخصی” به بازار کتاب آمده که تنها یک چیز را بخوبی نشان می‌دهد و آن اینستکه برای “تصحیح” کنندگان “خیانت در امانت” لفظی بی‌معنی است!

جالب است که در این میان “چپ”ها نیز نتوانستند از این “ناندانی” صرفنظر کنند و بزودی “حافظ شاملو” و “حافظ ابتهاج” .. را راهی بازار کردند. امروزه در سایۀ حکومت اسلامی این “توحش فرهنگی” به جایی رسیده که “تصحیح متن‌های قدیمی” رسماً بعنوان تز دکترا در همۀ “دانشگاه‌”های ایران پذیرفته می‌شود.

“تصحیح” و “ویراستاری” آثار اندیشه و ادب ایرانی تازگی ندارد و این از دیرباز مشغولیت مهم ملایان بوده است. در هزارۀ گذشته‌ای که در آن ملایان انحصار “کتابت” را در دست داشتند، نه تنها به سلیقۀ شخصی، بلکه به امر دینی وظیفۀ خود می‌دانستند که “گمراهی”ها در آثار موجود را حذف کنند. وگرنه آیا قابل تصور است که ملایی و یا میرزایی هنگام رونویسی متنی از حذف مطالب غیراسلامی خودداری کند و بدین سبب مرتکب “اشاعۀ کفر” شود؟

البته ملایان با “استعداد”تر از آن بودند که به حذف مطالب “گمراه کننده” بسنده کنند. وانگهی با این مشکل روبرو بودند که با حذف بخش‌هایی از کتابهای “گمراهان”(کافران) نمی‌توان تأثیر مطالب حذف نشده را از میان برد.  از اینرو راه چاره را در این دیدند که همۀ نسخه های موجود را نابود کنند. نمونه:

همۀ کتابهای فلسفی زکریا رازی را از جمع 271 کتاب منسوب به او (4) نابود کردند،  چنانکه ما امروزه تنها از قرینۀ کتابهایی که در ردّ “گمراهی”های او نوشته شده حدس می زنیم که او اصولاً از آرایی فلسفی برخوردار بوده است!

اگر تصور کنید که ملایان فقط در گذشته‌های دور  کتاب‌سوزی می‌کردند، بدین نمونه اکتفا می‌کنم که در همین دوران معاصر ترجمۀ کتاب معروف رنه دکارت بنام “گفتار در روش بکار بردن عقل” را با آنکه به پشتیبانی سفیر فرانسه  و به فرمان ناصرالدین شاه بنام “حکمت ناصریه” (1862م.) به چاپ رسید: “نسخه‌های آنرا سوزانده بودند.از آن چاپ شاید نسخه‌ای نمانده و یا کم مانده باشد.” (5)

البته همیشه نابودی  آثار “گمراهان”، بویژه اگر انتشار گسترده‌ای یافته بودند، ممکن نبود.  مانند سروده‌های حافظ شیرازی و یا دو بیتی‌های خیام نیشابوری. در این موارد راه چاره‌ای که به فکر ملایان رسید این بود که ابیاتی بروال سروده های آنان   بسرایند و به نسخه های موجود اضافه کنند. از اینراه دیوانی فراهم می آید مملو از افکار و آرای مختلف و خواننده دیگر تشخیص نخواهد داد که “گمراهی”‌های شاعر کدام بوده است. چنانکه به قول صادق هدایت امروزه در “رباعیات خیام:

 “به افکار متضاد، به مضمون های گوناگون و به موضوع های قدیم و جدید برمی خوریم، بطوریکه اگر یک نفر صد سال عمر کرده باشد و روزی دو مرتبه کیش و مسلک و عقیدۀ خود را عوض کرده باشد قادر به گفتن چنین افکاری نخواهد بود. مضمون این رباعیات روی فلسفه و عقاید مختلف است از قبیل: الهی، طبیعی، دهری، صوفی، خوشبینی، بدبینی، تناسخی، افیونی، بنگی، شهوت‌پرستی، مادی، مرتاضی، لامذهبی، رندی و قلاشی، خدایی، وافوری … آیا ممکن است یک نفر این‌همه مراحل و حالات مختلف را پیموده‌باشد و بالاخره فیلسوف و ریاضی‌دان و منجم هم باشد؟” (6)

بدین ترتیب بلایی که آخوندها بر سر غزل‌های حافظ، رباعیات خیام، نوشتارهای عبید و دیگران آوردند، باعث شد که در ورای آنها راهی به شناخت اندیشۀ نویسنده و سراینده نباشد.  تفاوت های کمّی میان نسخه های مختلف از دیوان شاعران مؤید این ادعا است. مثلاً صادق هدایت تأیید می‌کند که: “کتاب رباعیاتی که به اسم خیام معروف می‌باشد مجموعه‌ای است که عموماً از هشتاد الی هزار و دویست رباعی کم وبیش دربردارد.” بنابراین احتمال اینکه بیتی در این “مجموعه”ها واقعاً از خیام نیشابوری باشد، حدود 6% است!

آیا می توان کسی را از روی تصویر درهمی که تنها 6% آن از اوست بازشناخت؟ باید گفت، ملایان اگر نتوانستند در دوران زندگی خیام تهدید به مرگ را در مورد او عملی کنند:

ای آن‌که گزیده‌‌ای تو دین زرتشت          اسلام فکنده‌ای تمام از پس و پشت

تا کی نوشی باده و بینی رخ خوب؟          جایی بنشین عمَر خواهندت کشت (7)

پس از مرگش میراث فرهنگی او را ویران کردند.

نمونۀ دیگر “شاهنامۀ فردوسی” است که دربارۀ آن کارشناسی خارجی نظر درست خود را به روشنی بیان داشته است. او برتلس E.Bertels (1957ـ1890م.) خاورشناس روسی و سردبیر کمیسیونی است  که “شاهنامۀ چاپ مسکو” را تهیه کرد. برتلس انتشار گستردۀ شاهنامه در سالهای پس از مرگ فردوسی را تأیید می کند:

“تألیف فردوسی معروفیت نامحدودی پیدا کرده بود و به دفعات بیشمار رونویسی می‌گردید.” (8) ز

بنابراین دیگر نابودی همۀ نسخه‌های شاهنامه ممکن نبود و ملایان به شیوۀ دوم روی آوردند و آن حذف بخش‌هایی و اضافه کردن بخش‌هایی (“الحاقی”) دیگر بود. برتلس ادامه می‌دهد:

” در نتیجه، متن شاهنامه در معرض تغییر و تحریف جدّی در همان سده های نخستین پس از مرگ مؤلف قرار گرفت… بیت‌ها و بخش‌های کاملی از طرف کاتبان به طور بیرحمانه در متن جا گرفته است. “ویراستاران” هنگامی که .. روایت فردوسی را نادرست و یا به عللی نامناسب تشخیص می‌دادند، مسیر داستان را تغییر داده، بخشها و رویدادهای تازه بر آن می‌افزودند”(8)

جالب است که برتلس”ویراستاران” را در گیومه قرار داده و بدین وسیله به “خیانت در امانت” اشاره کرده است. برتلس دربارۀ این مطلب مهم نیز که آیا با وجود “دخل و تصرف” در شاهنامه، می توان اندیشۀ فردوسی را بازشناخت، واقعیت را گفته است:

“اگر بگوییم که اکنون می‌توانیم با اطمینان دیدگاههای خود فردوسی را احیا کنیم، یک ادعای نابخشودنی خودپسندانه خواهد بود.”(8)

بنابراین آنچه را که بنام “شاهنامۀ فردوسی” بدان می نازیم، شناسندۀ سرایندۀ آن نیست تا چه رسد که “شناسنامۀ ملی” ما باشد. “شناسنامه”ای که جسارتاً می‌توان گفت، باید از ارائۀ آن به بیگانه شرم کنیم!  دستکم به دو دلیل:

یکی آنکه: دیگر مدتهاست به دلایل علمی ثابت شده است که فردوسی مسلمان نبوده تا چه رسد که شیعه باشد،(9) اما تا بحال کسی جرأت نکرده “شاهنامه” را بدون “اشعار الحاقی” مبنی بر مسلمانی او منتشر کند و ما ایرانیان باید به بیگانگانی که دیگر اسلام واقعی را می‌شناسند جوابگو باشیم که اگر فردوسی مسلمان بود چرا بجای ستایش از “جوانمردی و شجاعت امامان شیعه” از قهرمانان “دوران جاهلی و ستمشاهی” ستایش می‌کرد؟

دوم آنکه،  بنا به “شاهنامۀ” موجود، نه تنها نام کورش و داریوش بگوش فردوسی نخورده بود، بلکه او از وجود تخت‌جمشید نیز بی‌خبر بود! وگرنه چگونه می شود که کوچکترین اشاره‌ای به هخامنشیان نکند و یکراست از کیانیان به سراغ پارتیان و ساسانیان رفته باشد! این درحالیست که فردوسی بنا به همین “شاهنامه” مرد دانشمندی بود و مثلاً ارسطو را نیز می‌شناخت:

حکیمی که بُد اَرسطالیس نام                  خردمند و بیدار و گسترده کام

بنابراین با توجه بدانکه قدیمی‌ترین نسخۀ شاهنامۀ فردوسی حدود250 سال پس از او “به رشتۀ تحریر درآمد” روشن است که در این مدت ملایان فرصت کافی داشتند تا کتاب را از مطالب “گمراه کننده” “ویراستاری” کنند. حال با توجه بدانکه به تصریح فردوسی شاهنامه از 60 هزار بیت تشکیل می‌شده و هیچیک از نسخه‌های موجود بیش از 50 هزار بیت ندارند،(10) به حکم عقل بخش “هخامنشیان” باید حذف  شده باشد! شما چه فکر می کنید؟

چنین نمونه هایی را می توان به مجموعۀ آثار بزرگان اندیشه و ادب ایرانی تعمیم داد که پس از حذف کامل مطالب “گمراه” کننده و اضافه نمودن مطالبی در راستای عقاید اسلامی به چنان معجونی بدل شده‌اند که شما نمی دانید وقتی مثلاً بیتی از حافظ را می‌خوانید با “مرید پیر مغان” یعنی سراینده‌ای زرتشتی طرفید و یا با آخوندی که آرزو داشته قران را به 14 روایت از حفظ باشد.

نکتۀ آخر آنکه چرا میراث اندیشۀ حافظ و خیام و فردوسی و … را باید نابود شده دانست و آیا واقعا مهم است که مثلاً ندانیم شاعری به نام حافظ در شیراز قرن هشتم چه ‌می‌اندیشیده؟ بسیاری بدین دلخوش‌اند که از حافظ دیوانی در دست داریم که برخی سروده های او را باضافۀ سروده‌های بسیاری کسان دیگر دربر دارد و هر خواننده‌ای می تواند در آن ابیاتی را مطابق فهم و ذوق خود بیابد.

باید گفت این دقیقاَ وضعیتی است که در آن جامعه دچار اضمحلال فرهنگی می‌شود. زیرا در آثار منسوب به اندیشمندان ایرانی نه با بنای اندیشه، بلکه تنها با ویرانه‌ای روبروییم که اینجا و آنجای آن سنگ پاره‌هایی یافت می‌شود، درحالیکه اندیشه‌های نوین تنها در تقابل و تصادم با اندیشه‌های منسجم می‌توانند زاییده شوند و رشد کنند. این کشف بزرگ سقراط، نخستین ابرمرد تاریخ تفکر است که بنام “دیالکتیک” شهرت یافته است:

اندیشه در بستری خالی زایش نمی یابد و تنها از برخورد و تصادم دو اندیشۀ کاملاً متفاوت ممکن است اندیشۀ نوینی چهره گشاید. بنابراین پیش‌شرط حتمی رشد اندیشه در جامعه اینستکه نمای اندیشۀ اندیشمندان گذشته بدرستی شناخته شود تا در پیامد برخورد با آنها در آیندگان اندیشه های نوینی پدید آید.

بنابراین رمز سقوط اندیشه در ایران را باید در “ویراستاری اسلامی” جستجو کرد.  ملایان توانستند با “ویراستاری” آثار اندیشمندان ایرانی همه را در صف مسلمانی قرار دهند و ویژگی‌های اندیشۀ آنان را بزدایند. بدین وسیله زایش اندیشه‌های بلند ناممکن گردید و راهوار اندیشه در جامعۀ ایرانی به گل نشست.

با توجه به پیامدهای “ویراستاری اسلامی”، بعنوان یک ایرانی نسبت به “ویراستار” کتاب نامبرده «محمد رفیعی مهرآبادی” و “انتشارات صفّار ـ فخر رازی” به سبب “خیانت در امانت” و “کوشش برای نابودی میراث فرهنگ ایران” اعلام جرم می‌کنم.

 مهرماه 1393ش.                                                                                                                           http://gheybi.com/

(1)  ادوارد براون، یکسال در میان ایرانیان، ذبیح الله منصوری، ویراستار:محمّد رفیعی مهرآبادی، انتشارات صفارـ فخر رازی، چاپ سوم، تیراژ: 5500 (2) همانجا، ص 5

(3) دلارام مشهوری، دو گفتار (حافظ “دیوانۀ سرسامی” یا “فرزانۀ جاودانی”)، انتشارات خاوران، پاریس، ص 3

(4) محمود نجم‌آبادی، مؤلفات و مصنفات ابوبکر محمدبن زکریای رازی، ۱۳۳۹ش.، انتشارات دانشگاه تهران

(5) مجتبی مینوی، حاشیۀ خطی بر تنها نسخۀ چاپی که در کتابخانۀ شخصی او موجود است. (فریدون آدمیت، اندیشه های میرزا آقاخان کرمانی، انتشارات نوید(آلمان)، ص 73)

(6) صادق هدایت، ترانه های خیام، مقدمه                  (7) همانجا

(8) ی. 1. برتلس، شاهنامۀ فردوسی، بر اساس چاپ مسکو، نشر قطره، ج1، پیشگفتار، صفحات: ز ، ح ، یز

(9) از جمله در: “دین فردوسی”، شروین وکیلی، نشریۀ سیوشانس،  http://soshians.ir/fa/?p=5580

(10) کهن‌ترین نسخۀ “کامل” شاهنامه(لندن675ق) 49618 بیت دارد و حمدالله مستوفی در نسخه‌هایی که سدۀ 8 دیده بیش از 50‌هزار بیت نیافته است: در آن نسخه‌ها اندر این روزگار / کمابیش پنجاه دیدم شمار (ظفرنامه، ص16،بیت310) و شاهنامۀ “تصحیح” خالقی‌مطلق 49530 بیت دارد.