اگر فردوسی نبود – دکتر روزبه آذربرزین -بخش دوم

اگر فردوسی نبود !

بخش دوم

پژوهشی متفاوت در احوال فردوسی بزرگ

پژوهشگر و راوی : دکتر روزبه آذربرزین

کدام اثر ادبی در تاریخ ادبیات ما وجود دارد که در آن 720 بار نام ایران و 350 بار نام ایرانی و ایرانیان در آن ذکر شده باشد ؟ کدام نوشته در راستای میهن پرستی و عرق وطن میتواند با شاهنامه برابری کند ؟

فردوسی مظهر میهن پرستی ، عاشق عظمت ایران ، حافظ شئونات و استقلال کشور و سمبل سلحشوری بود . برای فردوسی شاه سمبل وحدت و یکپارچگی ایران بود . نکته ای که امروز پس از یک هزار سال بدان رسیده ایم . نکته ای که پس از از دست دادن شاه فقید با رگ و پی آنرا حس کردیم و چه دردا که امروز بر خی ها در قالب ژست های روشنفکر مآ بانه منکر آن هستند و در حالیکه به بدوی ترین ، عقب مانده ترین حکومت جهان که همانا ولایت فقیه است تن در داده اند ، از گذاشتن به زمین علم مخالفت با سیستمی که در طول هزاران سال میهن ما را حفظ کرد ، خود داری میورزند . برای فردوسی مقام شاه که حافظ استقلال و امنیت و یکپارچگی کشورش میباشد هم سنگ پیامبری چون اشو زرتشت است که تمام فرامینش با خرد آمیخته است .

چنان دان که شاهی و پیغمبری

دو گوهر بود در یک انگشتری

ازین دو یکی را همی بشکنی

روان و خرد را بپای افکنی

فردوسی به عظمت ایران می اندیشید واز اینکه سرزمینش تاراج وفرهنگش در سایه فرهنگ زمخت و بیابانی عرب بیرنگ شده است سخت آزرده بود .

جهان پر زبدخواه و پر دشمن است

همه مرز ما جای اهریمن است

نه هنگام آرام و آسایش است

نه روز درنگست و آرایش است

دریغ است ایران که ویران شود

کنام پلنگان و شیران شود

چو ایران نباشد تن من مباد

بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

فردوسی به مردم میهنش عشق میورزید . در کلام او ستایش از مردم ایران موج میزند . در سخنان فردوسی سر کوفت به مردمانش جائی نداشت .

هنر نزد ایرانیان است و بس

نگیرند شیر ژیان را بکس

همه یکدلاندو یزدان شناس

به گیتی ندارند از کس هراس

مرا ارج ایران بباید شناخت

بزرگ آنکه با نامداران بساخت

در دیباچه بیژن و منیژه فردوسی بزرگ به آغاز نوشتن شاهنامه اشاره دارد که چگونه در نیمه شبی ، زمانیکه خواب بایستی به چشمان سراینده جوان یورش برد ، خامه بدست میگیرد و از همسرش می خواهد تا چراغ افروخته و چنگ بنوازد تا شب بر او کوتاه گردد .

گهی می گسارید وگه چنگ ساخت

تو گفتی که هاروت نیرنگ ساخت

دلم بر همه کام پیروز کرد

شب تیره همچون گه روز کرد

همسر فردوسی با نواختن چنگ داستان بیژن و منیژه را برای او بازگو می کند و فردوسی آنرا به نظم در می آورد و بدین سان شاهنامه متولد میشود . تولدی خجسته و فرخنده که سند هویت و ملیت هر ایرانی است .

فردوسی در آن شب چراغی را با کمک همسرش روشن کرد که هزار سال است ما ایرانیان از نور آن بر خورداریم . چراغی که هزاران بار دشمنان فرهنگ ایران خواستند آنرا خاموش کنند ، ولی نتوانستند .

شاهنامه عامل بقای ملی و ضامن همبستگی استمرار هویت ایرانی شد .

شاهنامه خمیر مایه هستی ایران آریائی به دست توانای فردوسی در غم انگیز ترین دوران حیات ایران پا به صحنه تاریخ گذاشت و چون فرشته نگهبانی تا امروز باقی مانده است .فردوسی در سپیده دم تاریخ ایران مشعلی را افروخت که ایمان دارم تا شامگاه این تاریخ فروزان خواهد ماند . شاهنامه بارها در برابر یورش بیگانگان و بی مهری انیرانی های پشت به وطن کرده و مسخ شده ایستاده و از نابودی فرهنگ ما جلوگیری کرده است . در یورش اعراب بیابانگرد ، چندین روز تمام گرمابه های ایران با سوزاندن کتابهای کتابخانه های ما گرم میشد و با این سابقه و ضدیت عرب و تازی پرستان زنده ماندن شاهنامه که بر جای ماند به لطفی میتوان تشبیه کرد که نصیب ایرانیان گشته است .

در دوران پر شکوه ساسانی ، آثار بیشماری در رشته های مختلف هنر و ادب از قبیل معماری ، نقاشی ، موسیقی ، هنر های دستی ، شعر و نثر آفریده شد . کوشش های گسترده ای در زمینه های علمی و فلسفی صورت پذیرفت و بزرگترین و نخستین دانشگاه ایران جندی شاپورکه در زمره قدیمی ترین دانشگاه های جهان است تاسیس شد .این دانشگاه با قدمتی 1700 ساله ، یکی از قدیمی ترین دانشگاه های جهان بشمار میرود . اشاره به تاریخ گهر بار فرهنگ و ادب ایران زمین ازآن جهت مطرح میشود که ایرانی بداند کی بود ، چه گذشته ی پر افتخاری داشت و چگونه تمام هستی اش به دست مشتی عرب بیابانگرد و بعدها تازی پرستان دستار بند و مفت خور بباد رفت . ملتی که از تاریخ خود نا آگاه باشد ، محکوم به تکرار آنست . بسیاری از گذشتگان این سرزمین سعی بر ساختن بنای فرهنگی و تمدن آنرا داشته اند و اگر ضعف و اشتباهی از آنها سر زده باید مورد عبرت ما قرار گیرد تا از تکرار چنین اشتباهی جلو گیری کنیم . نهصد سال ایرانی بی مهر نسبت به شاهنامه بخاطر تبلیغات دستار بندان بی وطن رغبتی نشان نمیداد که خوشبختانه در زمان شاهان پهلوی شاهنامه کتاب ایران ساز و فردوسی بزرگ ، قهرمان ملی ما گشت . تاریخ تمدن جهان نمایانگر نقش ارزنده ایرانیان در علوم و فنون است . ایرانی که فردوسی بزرگ از آن بر خاسته است ، مهد راستگوئی و درستکاری بود . راهنمای فرد بزرگی چون فردوسی، گفتار نیک ، کردار نیک و پندار نیک بود . فردوسی از مذهب دروغگوی تازی بیزار بود . در آن زمان فردوسی فهمیده بود که ایران و ایرانی تنها یک دشمن واقعی دارد و آن اسلام است . واقعیتی که پس از هزار سال بسیاری از به اصطلاح روشنفکران ما قادر به درک آن نیستند . هدف فردوسی ریشه کن کردن زشتی هائی بود که تازیان به سرزمین ما آورده بودند . تلاش فردوسی پاک کردن فرهنگ گهر بار ما از نجاست فرهنگ ریگزار های حجاز بود . رسالت فردوسی مبارزه با بی وطنی بود ، با فساد و دروغگوئی بود . فردوسی می خواست با خرد به جنگ سیاهی های واپسگرایانه مذهب اسلام برود .فردوسی می خواست تا ایرانی از جهل و خرافه دوری کند . زمان زایش شاهنامه موقعی بود که فرهنگ زمخت اسلامی سایه ی شومش را در تمام ایران گسترانده بود .

فردوسی شاهد نابودی تعالیم خرد جویانه و معنوی اوستائی و جایگرینی آن با اوهام و یاوه های هجو نامه قرآن بود .آن زمان که دیگر شاعران صله دریافت کن دربار به کمند ابروی یار و مجیز گوئی از شاه می پرداختند ، خروش فردوسی دگر گونه بود . در مناظره بین او و شاعران دربار سلطان محمود غزنوی ( عنصری – عسجدی و فرخی ) این دگرگونی ذهنی را به روشنی می بینیم . دستمایه پیشنهادی شعر : ماه ، گل و مژگان بود.

عنصری : چون عارض تو ماه نباشد روش

عسجدی : مانند رخت گل نبود در گلشن

فرخی : مژگانت همی گذر کند از جوشن

و پاسخ فردوسی در برابر سه شاعر که میبایستی مصرع دوم را تکمیل کند چنین است : مانند سنان گیو در جنگ پشن .

با بی مهری مردم ایران نسبت به فردوسی و حماسه جاویدانش شاهنامه ، ایران هرگز به شکوه کهن خود دست نیافت و در چهل سال زمامداری دستار بندان اشغالگر تازی پرست آخرین رمق هایش را از دست داد و جا دارد که جوانان دلاور و سلحشور ایرانی که گرد آرامگاه کوروش بزرگ گرد آمدند و با آن پادشاه بزرگ میثاق بستند به پیروی از افکار فردوسی بزرگ و با بیرون کردن انگل های مفت خور دستار بند و اسلام اهریمنی بار دیگر فر و شکوه ایران را به او باز گردانند . کاری کنند که فرهنگ ایران سمندر وار سر از خاکستر در آورد و بسوی آزادگی ، پیشرفت و زایندگی پرو بال بگشاید .

چنین است پرگار چرخ بلند

که آید بدین پادشاهی گزند

ازین مار خواراهرمن چهرگان

ز دانائی و شرم بی بهرگان

ازین زاغ ساران بی آب و رنگ

نه هوش و نه دانش ، نه نام ونه ننگ

نه گنج و نه نام ونه تخت و نژاد

همی داد خواهند گیتی به باد

گه زود آید این روز اهریمنی

چو گردون گردان کند دشمنی

شود خوار هر کس که بود ارجمند

فرو مایه را بخت گردد بلند

پراکنده گردد بدی در جهان

گزند آشکارا و خوبی نهان

به هر گوشه ای در ، ستمکاره ای

پدید آید و زشت پتیاره ای

نشان شب تیره آید پدید

زما بخت فرخ بخواهد برید

چنین است گفتارو کردار نیست

بجز اختر کژه در کار نیست

چو با تخت منبر برابر شود

همه نام بوبکر و عمر شود

نه تخت ونه دیهیم بینی ، نه شهر

کز اختر همه تازیان را است بهر

چوروز اندر آید به روز دراز

شود شان سر از خواسته بی نیاز

نه تخت و نه تاج و نه زرینه کفش

نه گوهر ، نه افسر ، نه رخشان درفش

برنجد یکی ، دیگری بر خورد

به داد و به بخشش کسی ننگرد

ز پیمان بگردند و از راستی

گرامی شود کژی و کاستی

پیاده شود مردم رزم جوی

سوار آنکه لاف آرد و گفتگوی

کشاورز جنگی شود بی هنر

نژاد و بزرگی نیاید به بر

رباید همی این از آن ، آن از این

زنفرین ندانند باز آفرین

نهانی بتر ز آشکارا شود

دل مردمان سنگ خارا شود

بد اندیش گردد پدر بر پسر

پسر هم چنین بر پدر چاره گر

شود بنده بی هنر شهریار

نژاد و بزرگی نیاید بکار

به گیتی نماند کسی را وفا

روان و زبانها شود بر جفا

از ایران و از ترک و از تازیان

نژادی پدید آید اندر میان

نه دهقان ، نه ترک و نه تازی بود

سخن ها به کردار بازی بود

همه گنج ها زیر دامن نهند

بکوشند و کوشش به دشمن دهند

نه جشن و نه رامش ، نه گوهر ، نه نام

به کوشش زهر گونه سازند دام

زیان کسان از پی سود خویش

بجویند و دین اندر آرند پیش

بریزند خون از پی خواسته

شود روزگار بد آراسته

نباشد بها راز زمستان پدید

نیارند هنگام رامش نبید

ز پیشی و بیشی ندارند هوش

خورش نان کشکین و پشمینه پوش

چو بسیار ازین داستان بگذرد

کسی سوی آزاد گان ننگرد

همه دل پر از خون شود ، روی زرد

دهان خشک و لب ها پر از باد سرد

چنین بی وفا گشت گردان سپهر

دژم گشت ، و زما ببرید مهر

همان زشت شد خوب و شد خوب زشت

بشد راه دوزخ پدید از بهشت

آنچه را که فردوسی بزرگ می دید و نسبت به آینده اش اظهار نگرانی میکرد ، ارزش چند بار خواندن دارد و تاسف بار این است که پس از هزار سال پیش آگهی و اعلان خطر پشت به وطن کرده هائی چون سید حسین نصر ، احمد فردید و علی شریعتی در زمانه حال به تازی پرستی خود افتخار می کنند و شریعتی بد کردار تازی پرست وصیت می کند تا کالبد غیر ایرانی و آلوده به نجاست اسلامی او در سوریه دفن شود . دردناک تر از پیشه ی این سه تازی پرست ، شاه عباس صفوی است که خود را سگ آستان دژخیم محمد ، علی میداند . و افتخار شاهان اسلام زده ی قاجار این بود که جسدشان در عتبات عراق دفن شود.

سید احمد مهینی یزدی ( فردید ) تئوریسین خائن و بی وطنی بود که ایران سال 57 راکه داشت سری بین ملل جهان در می آورد به صدر اسلام و دروان جاهلیت عرب برد . این پشت به وطن کرده در سال 1318 خورشیدی نام فامیل خود را از مهینی یزدی به فردید تغییر داد

در سال 1320 او مترجم و به اصطلاح روشنفکر تلقی میشد و او در سال 1326 به فرانسه رفته و تخم شوم غربزدگی در ذهن بی مایه ی او

رشد کرد . سال بازگشت او به ایران 1334 بود . به محض آمدن به ایران همسر دوم خود را که ایرانی بود انتخاب و همسر فرانسویش را با دو کودک طلاق داد . اوج فاجعه زمانی رخ داد که او مدرس دانشکده ادبیات دانشگاه تهران و هم چنین فسادکده الهیات و معارف اسلامی شد .

درست بر خلاف فردوسی بزرگ این دون صفت تازی پرست به تدوین فرهنگ اشتقای فارسی و عربی پرداخت . با انتشار کتاب توده ای بی وطن جلال آل احمد تحت فرنام غربزدگی که عنوانش اصطلاحی از احمد فردید بود ، مسخ شدگان اسلامی توجه بیشتری به او نشان دادند .جلال آل احمد با آشنائی بسیار سطحی اش از تاریخ و جامعه شناسی و آنچه که از حزب خائن توده و نیروی سوم آموخته بود ، کاری را کرد که شارلاتانی که عکس مار بر تخته سیاه کشید و با اشاره به نوشته مار از مردم عامی پرسید : کدام یک از اینها مار است و مردم عکس را نشان دادند ، کتاب غربزدگی را نوشت .جلال آل احمد با نوشتن کتاب غربزدگی خود را از چاله کمونیست بی وطن به چاه ویل اسلامی انداخت و لعنت ابدی را برای خود خرید . با انتصاب تازی پرست وژنی چون سید حسین نصر به ریاست دانشکده ادبیات دانشگاه تهران در سال 1347 ، احمد فردید که اینک رتبه استادی یافته بود به جمع فرهنگ ستیزان پشت به میهن کرده پیوسته ولی هنوز شهامت چاپ نوشته های مسموم خود را نداشت و بیشتر او را فیلسوف شفاهی شناسائی میکردند . او در سال 1351 بازنشسته شد و در سال 1355 به بحث و تزریق سم به ذهن مردم از طریق تلویزیون ملی ایران پرداخت و همکار نا پاک او کسی نبود جز علیرضا میبدی ، متولد 1322 با مدرک اقتصاد صنعتی و آموزش فیلمبرداری که چهل سال است در خارج از ایران به سرگرم کردن مردم مشغول است .فردید با شارلاتانی تام و خاص خود مبارزه با غرب و نهی غربزدگی را به اسلام و هجو نامه قرآن پیوند داد . با پیروزی فتنه ی خمینی دست های ناپاک فردید باز شده و او تربیونی بزرگ پیدا می کند .او در خانه اش جلسات هفتگی دایر می کند که تمامی در ضدیت با فرهنگ پارسی است .آنچه او مبلغ آنست ، اسلام است . درد دیروز ما این بود که ناپاکان فرهنگ ستیز در همه جا حضور داشتند . آن زمانی که پرویز خانلری بنیاد فرهنگ ایران را بر پا کرده بود ندانسته از این مهره دون صفت تازی پرست در خواست کرده بود تا برای بنیاد ، فرهنگ فلسفی بنویسد ! درد ما این بود که رئیس دفتر علیاحضرت فرح تازی پرست ضد ایرانی سید حسین نصر بود . غم ما این بود که رئیس دانشگاه مشهد ، جلال متینی و استاد آن دانشگاه علی شریعتی اسلام پرست بودند تاسف ما این بود که آخوند های چون بهشتی و با هنر کتابهای درسی ما را می نوشتند .

آن زمان که فردوسی شب ایران را با شاهنامه روشن کرد ، تازی پرستان تصورش را نمیکردند که هزار سال این شمع نمردنی خاموشی ندارد .

خراسان زاد گاه بزرگ توس ، جائی است که حماسه ملی ایران در آنجا پدید می آید ، دیار دلاوران پارت و این خراسان است که پس از یورش اعراب به ایران و تحمیل مذهب واپسگرا و ضد انسانی اسلام ، بیش از هر استانی در حفظ و تکوین شخصیت ایرانی دست داشته است و امروز صدای رستاخیز مردم ایران از کنار مزگت گوهر شاد ، فسادکده ای که رضا شاه بزرگ غائله آنرا خوابانید ، فریاد بر می آورند : رضا شاه روحت شاد . اگر تا دیروز شاهد نهضت های مقاومت علیه تازی ها بودیم ، امروز هم جرقه ی میهن خواهی و وطن دوستی از همان خطه زده شد و در ظرف مدت اندکی ایران گیر گردید . مردم خراسان حکومت بنی امیه را بر انداختند . زبان پارسی دری از آنجا پا گرفت و عرفان ایرانی از آنجا بالید .

فردوسی بزرگ بر سرسودن شاهنامه ، سند هویت و ملیت ما سی سال کار کرد . دو سوم عمر خود را در رفاه بسر برد ولی از 60 سالگی به بعد گرفتار نداری ، پیری و بیماری شد . زمانی که شاهنامه متولد شد ، فردوسی چهل ساله بود ، گویا پس از مرگ دقیقی ( سال 370 هجری ) .

شاهنامه در سال 1003 میلادی تکمیل میشود .و در سال 1010 میلادی به دست سلطان محمد غزنوی میرسد که این پادشاه اسلام زده قدر آنرا ندانسته و فردوسی بزرگ سخت آرزده میشود .

سلطان محمود غزنوی

نیمه آخر دوران سامانیان است ، رژیم در حال فرو پاشی است ، وزیر کشی و سرکشی سرداران ، زد و خورد با آل بویه ، توطئه های درباری و جنگهای داخلی و ناامنی بیداد می کند . 60 سال نخست عمر پر عزت فردوسی با شش امیر سامانی همراه است که نخستین آنها نوح بن نصر و آخرین آنها عبدالملک بن نوح بود . دروان سامانی را میتوان از لحاظ فرهنگی درخشان به حساب آورد . رودکی ، شهید بلخی ، دقیقی ، ذکریا رازی ، ابوریحان بیرونی و بوعلی سینا به این زمان تعلق دارند . نکته ای که کمتر مورخ و پژوهشگر به آن اشاره کرده و می کند این است که به هیچ وجه نبایستی شاهنامه را با نام سلطان محمود غزنوی اسلام زده پیوند داد ، کاری که بسیاری مرتکب این اشتباه شده اند . شاهنامه فردوسی یکپارچه به تمدن سامانی تعلق دارد نه غزنویان .

پژوهشگر و ادیب گرانقدر جناب آقای عباس اقبال از زوال و فرو پاشی سامانیان با اندوه یاد می کند : سقوط دولت سامانیان یکی از شوم ترین وقایع تاریخ ایران است ، چه از این تاریخ ، دیگر دست عنصر آریائی ایرانی از یکی از اصلی ترین قسمت های ایران که ماورالنهر باشد کوتاه شد و بر استیلای پی در پی ترکان و اجانب دیگر ، این کشور بزرگ که مهد ادبیات فارسی دری و موطن و مدفن جمع کثیری از بزرگان و فضلای ایرانی است از تصرف ایرانیان بدر رفت ، هم چنان که هنوز هم خارج است .

سامانیان را نسب به سامان خدات میرسد که از روستای سامان در نزدیکی سمرقند بوده و او از بازماندگان بهرام چوبینه است . سامان خدات در سال 166 هجری نزد اسد بن عبدالله فرمانروای خراسان رفت و اسد او را مورد مهر قرار داده و حکومت بلخ را به او سپرد .سامان نام پسر خودرا اسد میگذارد و هنگامیکه مامون خلیفه عباسی در مرو بود ، او از دین زرتشتی بریده و به اسلام روی می آورد . اسد چهار پسر به اسامی زیر داشت : نوح ، احمد ، یحیی و الیاس . هنگامیکه مامون به خلافت رسید ، فرمانروائی خراسان را به سردارش غسان بن عباد داد و از او خواست بپاس خدماتی که پسران اسد ابراز داشته اند با آنها به رفق و مدارا عمل کند و غسان ، چاچ که شهری بود در اطراف رود سیحون در ترکستان که بعد ها توسط محمد تکش خوارزمشاه ویران شد را با اشروسنه که ایالتی بود در جنوب چاچ و 36 فرسنگی سمرقند به یحیی ، هرات را به الیاس و سمرقند و فرغانه که ناحیه ای در شمال شرقی اشروسنه بود به نوح و احمد سپرد . احمد هفت پسر داشت که نصر بزرگترین آنها و اسماعیل پسر ششم بود و خلیفه عباسی در سال 250 هجری حکومت سمرقند را به نصر و در سال 261 هجری سر تا سر ماوراالنهر را به او واگذار کرد . نصر برادرش اسماعیل را به حکومت بخارا منصوب کرد . پس از مرگ نصر ، اسماعیل سمرقند را ضمیمه قلمروخود در آورده و با استقلال بر سراسر ماوراالنهر فرمان راند .

برخی از مورخین ، اسماعیل را بنیانگذار سلسله سامانیان میدانند . پس از درگذشت اسماعیل ، پسرش احمد بر جای او قرار گرفت که به سال 301 هجری در حوالی رود سیحون به دست غلامان خود به قتل رسید . نصر بن احمد هشت ساله ، پس از به قتل رسیدن پدرش بر اریکه پادشاهی تکیه زد . از نکات جالب در زندگی نصر بن احمد که در آن رودکی نقش دارد ، رفتن او به هرات بوده که چون در آن دیار بساط عیش و طرب از هر لحاظ مهیا بود به مدت چهار سال در آن شهر بماند و از رفتن به بخارا چشم پوشید . امیران او که چهار سال بود از خانواده خود دور افتاده بودند پنجهزار دینار به رودکی دادند تا این شاعر ، شعری بسازد و امیر را وادار به ترک هرات نماید و رودکی قصیده مشهوری ساخت که با این بیت شروع میشد:

بوی موی جولیان آید همی

یاد یار مهربان آید همی

این قصیده چنان در نصر بن احمد موثر واقع شد که او بلافاصله هرات را ترک و به بخارا بازگشت .نصر در صله دادن به شاعران مشهور عام و خاص بود . او برای به نظم کشیدن کلیله و دمنه ، هشتاد هزار درهم به رودکی داد . این پادشاه ادب دوست و ادب پرور در پایان عمر به سل مبتلاء شده و سیزده ماه بستری گردید و نهایتا سل او را گشت . ( سال 331 هجری ) .

نوح بن نصر که معاصر فردوسی جوان است با روی کار آمدن ، آغاز گر انحطاط و فرو پاشی دودمان سامانی است . این پادشاه با وحشتی که از اهل تسنن و ترکان داشت در پی دلجوئی و رضایت آنها بود . بزرگترین اشتباه او دادن امور کشور به دست آخوند های آن زمان بود . وزیر او آخوندی بود بنام ابوالفضل محمد بن احمد سلمی ، ملقب به حاکم جلیل که کوچکترین دانشی در مورد سیاست و کشور داری نداشت . در سال 57 زمانیکه مهندس مهدی بازرگان به نخست وزیری حکومت ملایان بر گزیده شد ، بی اختیار نام حاکم جلیل را برای مردم ایران تداعی نمود . این استاد دانشگاه که تنها دانش و عملکردش تغییر توالت های فرنگی شرکت نفت به سنگ مستراح ایرانی بود با گفتن داستانهای ملانصر الدین و موش و گربه عبید ذاکانی، ایران را به ورطه سقوط در دامان دستار بندان تازی پرست کشاند . حاکم جلیل هم بجای کشور داری ، شبانه روز نماز می خواند و دعا میکرد و کارش نوشتن کتابهای فقهی بود که در آن نحوه رفتن به مستراح و ….. را نشان مسلمین دهد .

نوح چهار پسر داشت که معاصران فردوسی بودند : عبدالملک ، احمد ، منصور و عبدالعزیز .آخرین پادشاه این سلسله عبدالملک بن نوح ، (ابوالفوارس) بود . سامانیان با اینکه یکصد و ده سال در قید فرمانبرداری از خلفای عرب بودند ولی رگ و ریشه ی ایرانی بودن خود را حفظ کردند . مذهب سامانیان سنی بود و طبقه روحانیت صاحب قدرت و نفوذ . ابن جوقل سامانیان را کریم الاصل می نامید ، زیرا به رسم نسب سازی ، نژاد آنها به بهرام چوبینه میرسیده است .محمود غزنوی غلام زاده ترک بر سریر کشور ایران تکیه زد . پدر محمود ، سبکتکین غلامی بود از طایف ی قرلق . مورخین قلم مزد بدست برای اینکه برای این غلام اعتباری کسب کنند ، با جعل شجره نامه نسب او را به یزد گرد سوم ، شاه ساسانی بخیه زدند . شانس بزرگی که محمود غزنوی آورد این بود که به قدرت رسیدن او مصادف با خلافت القادر بالله در بغداد بود .

بر تخت نشستن محمود غزنوی را تنها میتوان در تاریخ کشورمان با به قدرت رسیدن غلام و رعیت زمان صفوی ، محمود افغان و هم چنین به قدرت رسیدن آخوند بی مایه و دون صفتی چون خمینی مقایسه کرد .

محمود غزنوی چنانچه میدانیم بر سامانیان که ولی نعمت او و خانواده اش بودند قیام کرده و آنگاه برادرش اسماعیل را که تائید شده پدرش بود کنار زده و با یاری القادر بالله امیر خراسان میشود .در آن زمان مشی اصلی سیاست القادر بالله دشمنی با فاطمیون مصر بود و هرکس را که پیرو مذهب شیعه می دید ، دست و پا بریده و سنگسار میکرد . این غلام زاده ترک در حقیقت پادوی خلیفه عرب بود وازچنین کسی که تا مغز استخوان مسخ شده اسلام و نوکرعرب هاست ، نمی توان توقع داشت که به شاهنامه فردوسی بها دهد . القادر بالله در سال 1041 میلادی منشوری صادر کرد که بنام اعتقاد قادری مشهور است و در منشور مخالفان مذهب سنی کافر و فاسق شناخته شده و در ضمن خلفای راشدین بار دیگر مورد تائید قرار گرفتند .

ادامه دارد

https://lh5.googleusercontent.com/Z5AmlQwOYVXASg_NXac4mf3uoVrn3pcX1qskMfD6DYgYMOJEIWJkR-H-D8xpk30dD3KtC4FaGSDNBVSV7QpHKF9DUtlxFcsTlmIkZTv9yZRV438jWDOO3yofIJU_z5cxjyVQ9tCe

اگر فردوسی نبود- دکتر روزبه آذربرزین – بخش یکم

اگر فردوسی نبود !

بخش اول

پژوهشی متفاوت در احوال فردوسی بزرگ

پژوهشگر و راوی : دکتر روزبه آذربرزین

https://lh5.googleusercontent.com/Z5AmlQwOYVXASg_NXac4mf3uoVrn3pcX1qskMfD6DYgYMOJEIWJkR-H-D8xpk30dD3KtC4FaGSDNBVSV7QpHKF9DUtlxFcsTlmIkZTv9yZRV438jWDOO3yofIJU_z5cxjyVQ9tCe

چرا مردم ما فردوسی را همپایه ی  شاعران دیگری که هم دوره او بودند، نظیر رودکی ، شهید بلخی ، دقیقی ، فرخی سیستانی ، عنصری و ابوسعید ابوالخیر نمی دانند . فردوسی چه ویژه گی هائی  داشت که او متمایز کرد . چرا کتاب شاهنامه ی او فراتر از حماسه جایگاه والائی در ادب و فرهنگ ما پیدا کرد ؟ شاهنامه ای که چون رود پر خروش پس از هزار سال خس و خاشاک فرهنگ زمخت تازیان را با خود میبرد و نامش لرزه بر تن دستار بندان اشغالگر تازی پرست می اندازد .

براستی اگر فردوسی نبود، ایرانی بجا مانده بود؟ مهر میهن خواهی در کسی یافت میشد؟ نشانی از زبان و فرهنگ ما باقی مانده بود؟ هویت و شناسه ملی ما که برگ برنده مردم ما در پیروزی علیه اهریمنان تازی پرست است، بی رنگ نشده بود؟ آیا فردوسی زنده نگهدارنده ناسیونالیسم ملی ایرانی نیست ؟ آیا فریاد فردوسی پس از یکهزار سال که گفته : چو ایران نباشد تن من مباد …… بدین بوم و بر زنده یک تن مباد، بزرگترین ، کوبنده ترین ، کار ساز ترین شعار مبارزاتی نیست؟

شاهنامه، زنده کننده زبان پارسی نیست، خود هستی وجودی فرهنگ گران سنگ ایران زمین است .خود فردوسی بزرگ و برخی میگویند: شاهنامه زنده کننده عجم است ! من میگویم وقتی ما فردوسی را داریم ، عرب را چه قابل که کوس برابری فرهنگ بیابانی اش را با فرهنگ ایران بزند ( بسی رنج بردم درین سال و سی …..عجم زنده کردم بدین پارسی ) . تا امروز کسی بیاد دارد که از دل ریگزار تمدنی سر بر آورده باشد ؟ دزدان تمدن ما ، یکهزار سال است که در مقابل شاهنامه ، علیرغم یورشهای بی شمار شکست خورده اند . وقتی از فردوسی و شاهنامه ی او سخن میگوبیم ، سراپای وجود ما غرق عزت و شکوه و سر فرازی میشود . آنچه در شاهنامه دیده ، حس و لمس میشود ، اوج و غرور است .

شاهنامه تنها کتابی است که مردم عوام و اندیشمندان به یک میزان آنرا دوست دارند. آیا تا کنون دیده و یا شنیده اید که اشعار سعدی و مولانا و حافظ را در قهوه خانه بخوانند . شاهنامه در انجمن های ادبی، در دانشکده ادبیات و در فرهنگ خانه ها همان اعتبار و ارزش را دارد که در قهوه خانه ها دارد . شاهنامه روح مبارزه را در مردم ما زنده و تقویت می کند .

برای من، مهم نیست که البنداری در سال 620 هجری نام پر آوازه فردوسی را منصور بن حسن نامیده و یا تاریخ گزیده نام دو تازی تاراج گر و ویرانگر را بر شاعر ملی ما نهاده است (حسن بن علی) .و یا در تذکره الشعرا دولتشاه و آتشکده آذر با نام حسن بن اسحاق بن شرف شاه شناسائی شده است . مهم آنست که ما فردوسی بزرگ را به استناد تاریخ سیستان و چهار مقاله عروضی ابوالقاسم فردوسی می شناسیم که در آن هیچ شکی نداریم . بزرگمرد حماسه سرای ایران در قریه باژ از ناحیه طابران توس خراسان چشم بر جهان گشود .

https://lh5.googleusercontent.com/12BvJK-NHaPQsAor0dTeYG2ghe2uF3QRzLl7qYk7UvrEc_P54tpg4sE3WiLGE1yr_TTqhR7vWBUTNO2pwsq8wSiYD63KiMvm8RegBVHFOrtiTMapUh4-UfnPsnd-wMXIZE-Fhf3O

https://lh6.googleusercontent.com/0gfwXLSnOuvFa0SaUOK-2JTuY5h41ae8RxX3s3FIvbUKQh6pdUprwrjiIEwoaRU7lOsiujT0xVBb7-MQI7zMONEgQP3xSs-VH-nZIWAB1qdcYNAVKOvxsPpXxauR4De10cxkTj-L

https://lh4.googleusercontent.com/oiLSc6DanP9_6Dyn-sWkkayKy2z0nytJb72w7bAHrCAaxYKuuOl-NR_uShmJYp02RRIdlLy2l2ccU_KN8zxs9O4Z8Q1Zck-iLFZjtNq9JnRqSY7vqsu5t0g2IDH0IOVlyo2v6CyQ

https://lh4.googleusercontent.com/uXr2fSIh8tKnpbk7sHdritePAcbwk6GYviMHRglNEGWeQwecq-0CKIzmgQKMnriAet8jJ-sL58vY6wV7g6YCV7kop0irnQ3LXWDlqe_zpIifEPix4mfeI2gut6RayEFauMyRls9k

این است خانه فردوسی که چنین ویران شده و مهر ننگی ابدی را بر پیشانی ما ایرانیان زده است که پاک شدنی نیست . در کنار حافظ ایران و فرهنگ آن به آرامگاه امام تازی ، رضا نگاه کنید و آرزو کنید که زمین دهان باز کند و تمامی ما را در خود جا دهد .

https://lh6.googleusercontent.com/HxvNJIavE9SsWLknhVTno8Qe0PTAHrXx9ySxQSG2n-TNpd8Kfx6mKuW1T8KHffveyQttLiVs6KpmPy3l5gf77Hg1F-I34QLXZxnVLddDrOC2OrWH1zbRYkf8qsyPALyZyoywofBI

گنبد طلای قبر امام تازی

https://lh4.googleusercontent.com/IWe5OCyyz0t_OHqYSgfEm4i5r8jBrU6pIxV5LVIOArbfSR5NnnIzdSDBafA9PsQRrvL0svJkC7_hvvNGsgMpBioxbYGGFZLEgpdRtIt52_3WAZchaC4hkyEfuIbyK_JLVBInQ5Ra

با خواندن یک شعر از فردوسی در نسخه های معمول شاهنامه ، از اینکه شاعر از مرز هفتاد سالگی گذشته است ، اطمینان حاصل می کنیم.

چو سال اندر آمد به هفتاد و یک

همی زیر شعر اندر آمد فلک

تنها در دو نسخه خطی شاهنامه ، یکی در کتابخانه لیدن هلند و دیگری کتابخانه استراسبورگ آلمان، از هفتاد و شش سالگی فردوسی آگاه میشویم :

کنون سالم آمد به هفتاد و شش

غنوده همی چشم میشار فش

در شعر دیگر شاعر، عمر پر عزت او را در مرز هشتاد سالگی شاهدیم :

کنون عمر نزدیک هشتاد شد

امیدم بیکبار بر باد شد .

اگر به این شعر اتکاء کرده و سال پایان گرفتن شاهنامه را 401 هجری بدانیم ، فردوسی بزرگ در سال 325 هجری چشم به جهان گشوده است. البته اگر نخواهیم به شعر آخر متکی باشیم و به اشعار او در شاهنامه تکیه کنیم ، باید به رقم 325 ، چهار سالی اضافه کرده و سال 329 هجری را زادروز حماسه سرای بزرگ ایران بدانیم .این بررسی  از آنجا به حقیقت نزدیکتر است که سال بر تخت نشستن سلطان محمد غزنوی 387 هجری است و در آن سال فردوسی 58 ساله بود ، لذا فردوسی در سال 329 هجری متولد شده است .

بدانگه که بد سال پنجاه و هشت

جوان بودم و چون جوانی گذشت

بپیوستم این نامه بر نام اوی

همه مهتری باد فرجام اوی

که باشد به پیری مرا دستگیر

خداوند شمشیر و تاج و سریر

اشعار بالا حکایت از آن دارد که زمانی که فردوسی 58 سال داشت ، آوازه سلطان محمود و وزیر او ابوالعباس فضل بن احمد را شنید و نامه بر آنها نظم کرد .

فردوسی صاحب مکنت بود و از رفاه کامل برخوردار . او در ده باژ با شوکت می زیست :

چو بودم جوان برترم داشتی

به پیری مرا خوار بگذاشتی

بجای عنانم عصا داد سال

پراکنده شد مال و برگشت حال

از این اشعار و دیگر شعرهای فردوسی به این حقیقت پی می بریم که او برای نوشتن شاهنامه و گذراندن عمر ، تمام سرمایه و ثروتش را از دست داده و در پیری تهی دست شده است .

نه امید عقبی نه دنیا به دست

زهر دو رسیده به جانم شکست

دو گوش و دو پای من آهو گرفت

تهی دستی و سال نیرو گرفت

https://lh3.googleusercontent.com/mgZvbBDSa7N_UWQM6GUwnE3Sv9erHyKHaIu_LwNJt8lQmqHjqfoFN09J3mq3cITxiXc3zRsTIdUvCug_1wDScpjvNMrdKQ-KhACDUFeOIhFNxypuYbmp5LrwQDgX2drwplzILniN

فردوسی سی و پنج سال از عمر خود را صرف زنده کردن فرهنگ تاراج شده ایرانیان به دست اعراب کرد ، از شوکت و رفاه چشم پوشید و در آن زمان که بسیاری از شاعران با گرفتن صله و انعام به مجیز گوئی سلاطین و بزرگان مشغول بودند ، او به ایران و ایرانی می اندیشید . عرق میهن در او چنان قوی بود که فقر را چشید ولی از میهن پرستی اش چشم بر نداشت . فردوسی چنان درس میهن خواهی به ایرانیان داد که امروز پس از هزار سال تنها عامل پیروزی بر دستار بندان تازی پرست بد کردار است .

شاعران هم دوره ی فردوسی کارشان سرودن مثنوی و قصیده و غزل های عاشقانه بود . کارشان سرودن مسمط و ترجیع بند و رباعی ، دوبیتی و قطعه بود .کارشان مداحی و گرفتن صله بود . کارشان هجو و هزل بود . اگر شاهنامه بی همتاست ، بخاطر این است که مهمترین اثر حماسی جهان است . پس از فردوسی بزرگ ، باید بر کارهای مسعودی مروزی نیز ارج نهاد . در زمان فردوسی شعرای بزرگ درباری تنها به مداحی پادشاهان دل مشغول بودند . هر شاعر مداح وظیفه داشت تا در اعیاد و ایام رسمی و در فتح ها مجیز شاه را بگوید. درآمد دوم شاعران مدیحه سرائی از افراد درباری بود.

بذل و بخشش بی شمار سلاطین غزنوی به شاعران ، نقش وجودی و میهن پرستی فردوسی را بیشتر نمایان می کند و این فردوسی بود که با فقر زیست ولی تسلیم نشد .

در دربار سلطان محمود غزنوی سه مداح بزرگ وجود داشت : عنصری ، فرخی و منوچهری  و بیش از اینها رودکی و دقیقی در عهد سامانیان یکه تاز مدیحه سرائی بودند .رودکی بخاطر مدح گوئی از امیر نصر و وزیران او به ثروت زیادی دست یافت ، و بقول نظامی عروضی هنگامیکه همراه نصر بن احمد از هرات به بخارا میرفت ، چهار سد شتر زیر بنه ی او بود. در تاریخ سیستان رویه 324 می خوانیم : این شاعر برای مدح گویی از امیر ابو جعفر احمد بن محمد صفاری ده هزار دینار پول گرفت .   میان برخی از اشعار حماسی این شاعران با حماسه فردوسی بزرگ اختلاف فاحشی وجود دارد . حماسه این شاعران که رنگ تملق دارد به خاطر کشورگشایی های پادشاهان اسلام زده ی ایران محمود و مسعود غزنوی است .تصور مداحی آن زمان با امروز ایران و تعریف از آخوند دون پایه و پستی چون سید علی خامنه ای شرم آور است .  از رودکی به عنوان کسی که قصه ها را با مدح و دعا همراه کرد باید نام برد .این شاعر صله بگیر اعتراف می کند که چهل هزار درهم از امیر نصر ، پنج هزار درهم از امیر ماکان بن کاکی و شصت هزار درهم از امرای مختلف سامانی گرفته است .

بداد میر خراسانش چهل هزار درهم

وزو فزونی یک پنج میر ماکان بود

وزاولیاش پراکنده نیز شصت هزار

به من رسید و بدان وقت حال چونان بود .

به مسعود مروزی اشاره کردم . این شاعر نخستین کسی است که شروع به نظم روایات تاریخی و حماسی ایران کرد و شاهنامه ای را پدید آورد که نشانی از آن نیست . در کتاب البدءو التاریخ ، نوشته ی مطهر بن طاهر مقدسی در باره این منظومه یاد شده است .

نخستین کیومرث آمد به شاهی

به گیتی در گرفتش پیش گاهی

چو سی سال به گیتی پادشاه بود

کی فرمانش بهر جائی روا بود

شاهنامه مسعودی مروزی در سالهای نخست سده پنجم هجری از شهرت و اعتبار برخوردار بود .

https://lh5.googleusercontent.com/cToq3ttsvx5gL4hopAB7To7gRJbX6jCw0j4TwhmC5Vm1JJOTVRdXGBFyb0ZsLSdTw2i2xyn_IpDddmU8DLpipqIbqLAN_Zyfgubyig_R9WPihsxbwhMcRsrCGOGEpvxl8RqUgdJE

شاهنامه فردوسی گنجینه ای است که تمدن اساطیری و در مجموع سه هزار سال تاریخ ایران زمین را در برگرفته است . هنر فردوسی کنار هم قرار دادن عشق به میهن ، حکمت ، فلسفه ، اصول جنگ ، یکتاپرستی ، تاریخ ، جغرافیا ، طب ، حقوق ، جامعه شناسی و….. میباشد . تنها هنر خلاقه بزرگی چون فردوسی میتواند با آگاهی از دانش آن زمان ، از تمامی موارد بالا آنهم در راستای اعتلاء و سربلندی ایران و ایرانی سخن بگوید .

به جرات میتوان فردوسی را رزم جوئی با تیغ برنده بر تکاوری تند پا تصور کرد که پیشاپیش و در راس فرماندهی قشون به جنگ اهریمنان تازی شتافته و راه و روش رزم او در خلال شاهنامه به غیر از مسائل فرهنگی مورد استفاده رزم آوران نظامی قرار گیرد . کدام فرمانده لایقی جز فردوسی توانسته سربازان میهن و مردم را چنان از درجه شهامت و از خودگذشتگی سیراب کند که آنها برای آب و خاک و شرافت و ناموس خود جانشان را فدا کنند . فردوسی در کمال سادگی قوانین جنگ را تعلیم میدهد . با اجرای دستورالعمل های فردوسی با دست خالی میتوان به جنگ کسانی رفت که تا بن دندان مسلح هستند . فردوسی ، عامل فوران غیرت افراد است . غیرتی که در تمام جنگها حرف اول و آخر را میزند . بهترین شاهد جنگهائی است که عشایر دلیر و دلاور ایران با دشمنان آب و خاک خود داشته اند . آنها با بیل و کلنگ و وسایل ابتدائی نبرد ، همواره بر دشمنان خود پیروز شده اند . چه نظامنامه ای جز شاهنامه در دست عشایر ما بود که جنگیدن را به آنها آموزش دهد ؟

در زمان رضا شاه بزرگ و فرزندش محمد رضا شاه ، نام فردوسی بزرگ از غبار نهصد ساله پاک و از زوایای فراموشی خارج گردید . بزرگداشت جشن هزارمین سال فردوسی قدمی بود بنیادی برای شناخت هر بیشتر جهانیان از بزرگمرد تاریخ و فرهنگ ایران زمین .

به باور تمامی اندیشمندان اگر فردوسی در یکی از دشوار ترین برهه های تاریخی ، شاهنامه را نمی سرود ، امروز ما خود را ایرانی نمی دانستیم ، همانطور که مصری و شامی و سوری خود را عرب شناسائی می کنند . این والائی را وامدار فرزانه توس هستیم .

آنچه فرهنگ ، تاریخ و دانش ایرانیان را میسازد بر چهار رکن استوار است . آنچه فردوسی بزرگ بر آن اصرار و پافشاری داشت در مرحله نخست خرد است . در دنیای شاهنامه ایرانی خردمند است و زمانیکه ابرهای تیره بر آسمان ایران سایه می اندازد و مردم مسخ شده ما فریب برابری و برادری اسلامی را میخورند و بیگانگان بر سرزمین ما حکم می رانند.

استاد مصطفی سرخوش، سخن پرداز و دبیر ادبیات روزگار ما در سروده یی بنام مهر میهن می سراید

از آنروز دشمن بما چیره گشت

که ما را روان و خرد تیره گشت

از آنروز ایـن خـانه ویرانه شد

که نان آورش مرد بیگانه شد

چو نـاکس به ده کـدخدایی کند

کــشــاورز بـایـــد گــــدایــی کند

به یزدان که گر ما خرد داشتیم

کجا این سرانجام بد داشتیم

بسوزد در آتش گرت جان و تن

به از زنـــدگــی کـردن و زیـسـتن

اگــر مـایـه زندگی بــنــدگــی است

دو سد بار مردن به از زندگی است

بـیـا تا بکوشـیـم و جــنـگ آوریم

برون سر از این بار تــنــگ آوریم

در چهل سال گذشته بنا به سیاست دستار بندان بی وطن و تازی پرست، ضدیت با فردوسی و اصولا فرهنگ ایران بعد ترسناکی بخود گرفت . تلاش اشغالگران میهن برای بیرنگ کردن اعیاد ملی و فراموش شدن شاهنامه بشکل غیر اخلاقی دنبال شد . آخوند خوب میدانست و میداند که چگونه میتوان یک ملت را نابود و برده و بنده اختیاری اسلام حفظ کند .

قدم نخست این بی وطنان گرفتن حافظه ملی و فاصله و شکاف انداختن بین مردم با پیشینه تاریخی شان است . در این روند شوم ، ایرانی هویت و شناسه خود را از دست میدهد و ملت ایران تبدیل به امت مسلمان میشود .در گام بعدی ، آخوند نابکار و ایادی توده ای و چپی و همچنین ملی – مذهبی ها ، دانشمندان ایرانی و کتابهایشان را بی اعتبار جلوه داده و سعی بر خراب کردن آنها دارند . در این راستا می توان به توده ای بی وطن ناصر پورپیرار ، سید حسین نصر ، احمد فردید و فریبکار بزرگ علی شریعتی اشاره داشت .

ناصر پورپیرار را باور این بود که اگر ادبیات عرب نبود ، ادبیات پارسی لقلقه میگرفت !

سید حسین نصر نیز حاتم طائی وار تمامی دانشمندان و سخن سرایان ما به جهانیان عرب شناسائی کرد .

در مرحله بعدی آخوند تازی پرست ، بجای شاهنامه ، هجو نامه قرآن را تشویق می کند و ادعا دارد آنچه می خواهید در این کتاب انسان ساز مییابید . در راستای اینکار تاریخ گهربار ایران زمین را از ذهن مردم اسلام زده ی ما پاک و تاریخ سراپا جنگ و خون ریزی و اوهام و خرافات و ترتیب هم خوابگی های پیامبر زنباره ، گردنه زن ، جنایتکار و ضد بشر اسلام را گسترش میدهند . مبنای گاهشمار ما را به فرار محمد از مکه به مدینه تغییر میدهند ، و بدین سان بر مرگ و نابودی یک ملت پایکوبی کرده ، برگرده بندگان و بردگان اختیاری اسلام سوار و سرمایه های ملی مردم ما را چپاول می کنند و مازاد آنرا به جیب گشاد تروریست های عرب می ریزند .

شاهنامه با دو گوهر هستی بخش شروع میشود : جان و خرد . اگر جان نباشد ، زندگی بی معنی است و اگر خرد نباشد ، خفت و خواری جای والائی را میگیرد . تلاش فردوسی بزرگ آنست که خرد را به ایرانیان تفهیم کند . از دید فردوسی کسی که خرد ندارد ، ایرانی نیست . بی خرد آن شایستگی را ندارد که خود را ایرانی بنامد . برای این قبیل افراد میتوان از واژه انیرانی سود جست . پس از جان و خرد ، به بنیاد دیگر شاهنامه ، یعنی داد میرسیم ،و رکن چهارم آن مهر است . ارکان تشکیل دهنده شاهنامه را با هجو نامه قرآن مقایسه کنید و بعد بگوئید : به راستی کدام یک از این کتابها مقدس هستند ؟

یکی از خیانت های بزرگ ملایان در ضدیت با فرهنگ ایران این است که آنها مجوز برای اجرای موسیقی ، خصوصا سنتی با اشعار فردوسی را نمی دهند .

قدر مسلم با مرور بر اشعار فردوسی بزرگ ، بدون هیچگونه تردیدی باید نوشت که فردوسی از مبانی جنگ و اصول آن آگاهی کافی داشته است . نقاشی میدان جنگ ، قشون کشی و صف آرائی مقابل دشمنان ، آنهم با دقتی بی نظیر نمی تواند بر اساس ذهنیات باشد .

فردوسی نظیر تمام ایرانیان دیگر که سوار کاری جزو عادات و ورزشهای اصلی ایرانیان بوده ، به سوارکاری علاقه داشته و در این رشته از مهارت کامل بر خوردار .

ادامه دارد

خلقیات زشت ما ایرانیان- بخش دوازدهم

خلقیات زشت ما ایرانیان و درمان آن

بخش دوازدهم

 روزبه آذربرزین.jpg

دکتر روزبه آذربرزین

امروزه بی احترامی به مقام زن از ویژه گی های نکوهیده ما ایرانیان است . چگونه زن آزاده ی ایرانی ضعیفه شد ، ناقص العقل شد و به عنوان بشر شماره دو در آمد قصه 1400 ساله دارد . پیامبر زنباره اسلام که شبی را بدون زن نمی توانست صبح کند میگوید : به جهنم نگریستم ، بیشتر اهل آنجا را زن دیدم !!! گفت و شنود با زنان دل را بمیراند !!! اگر زنان نبودند ، خدا چنانکه شایسته پرستش اوست ، پرستیده میشد !! زن بصورت شیطان می آید و بصورت شیطان میرود !! بد ترین دشمن تو ، همسر توست که هم خوابه و مایملک توست !! زنی که عطر استفاده کند ، زنا کار است !! به فرزندان پسر خود سواری و تیراندازی بیآموزید و به دختران خود نخ ریسی !!

در اسلام زن هیچگاه مظهر عبودیت نبوده و نیست . قدر مسلم در تمام ادیان ابراهیمی زن مورد تهاجم و بی مهری دکانداران این مذاهب قرار گرفته است ولی در اسلام اینکار به فاجعه ی انسانی مبدل شده و احترام زن بر مبنای حرف شنوی و اطاعت بدون چون و چرا از همسر نرینه اش استوار گردیده است .

برخی خوش باوران که هنرشان در فریب خودشان است میگویند : امروزه وضع عوض شده ! امروز را نمی توان با 1400 سال پیش مقایسه کرد !! این افراد با آنکه شرایط اجتماعی زنان مسلمان را می بینند که از حقوق اولیه انسان که پوشش است ، محروم هستند ، نصف سهم و ارٍث میبرند ، شهادت دو تن آنها برابر یک مرد است ، برای کار محدودیت دارند و… باز بر باور غیر منطقی خود پافشاری می کنند و متوجه نیستند که ممکنست فروع یک باور کمی تغییر کند ولی اصول آن خیر .

در اسلام زن نمی تواند پست های حکومتی و قضاوت داشته باشد چون با مقتضای طبیعتش سازگار نیست !! در اسلام الله برای تسهیل بر زن ، جان و آبرویش را لازم الحمایه مرد قرار داده است !!! امام جعفر صادق گفته : غیرت مخصوص مردان است !! لذا خداوند بیش از یک مرد را بر زن حرام اعلام کرد ، ولی مرد میتواند چهار زن اختیار کند !! الله بزرگوار تر از آنست که به زن حیثیت و غیرت بدهد !! درد پرداختن به این مسئله و درمان آن وقتی مشکل میشود که بسیاری از زنان به خفت اسلامی خو کرده تا جائیکه خانم شیرین عبادی برنده جایزه صلح نوبل اظهار میدارد که تنها دینی که به زن ارزش و مقام والا داده اسلام است !!!!! وقتی این سخنان سراپا دروغ از زبان مدعی آزادی خارج میشود آیا تصوری به غیر از سر سپردگی به تازی پرستان دستار بند در ذهن شما زنده میشود ؟

امروزه بسیارند زنانی که در لشگر جهل اسلام عضویت داشته و با پوشاندن خود در کفن سیاه حجاب همراه با سیستم آموزش قرون وسطائی جمهوری اسلامی  به پرورش کودکانی ترسو ، خرافاتی ، جبر اندیش ، چند روی ، بی وطن ، خشن ، دزد ، پایمال کننده حق و حقوق دیگران ، بی قانون ، شارلاتان و حقه باز اشتغال دارند که مثلا سازندگان فردای ایران هستند .شوربختانه این اختلاف فاحش تربیتی را بین جوانانی که در خارج از ایران بزرگ شده با جوانانی که در جمهوری اسلامی رشد کرده اند به وضوع می بینیم تا جائیکه روانشناس صاحب نامی چون دکتر فرهنگ هلاکوئی باور دارد که زن ایرانی داخل کشور به درد مرد ایرانی درون مرز و مرد ایرانی درون مرز به درد زن ایرانی داخل میهن میخورد .

در اسلام و در هجو نامه قرآن به وضوع می خوانیم که : مردان قیم زنان هستند ، این بدان جهت است که که الله بعضی از بندگان خود را به برخی فضیلت داده تا جائیکه بر زن واجب گردانیده تا در مقابل مرد متقاعد و مطیع باشد !! آیا از دید شما ازدواج یک کودک 9 ساله درست است ؟ استدلال احمقانه دستار بندان این است که زمان قدرت باروی نرینه های مسلمان دو برابر زنان است ، بنابرانی آنها میتواند چهار زن با سنین مختلف اختیار کنند !! آنچه برای اسلام مهم است : تسریع در رفع حاجت شهوت است ، نه هیچ فروزه انسانی دیگر .

روزی زن ایرانی باید آگاه شود که چگونه هویت او توسط اسلام و آخوند ها دزدیده شده است . روزی باید برسد که نیمی از نیرو های سازنده کشور از خواب سنگین بر خیزند که خوشبختانه آثار آن نمایان شده است و آنطوریکه نوزائی عقلانی در زن ایرانی شتاب دارد ، آنرا در مرد ایرانی شاهد نیستیم .

زنان ما باید با بررسی جایگاه زن در ایران باستان و شرایطی که امروز در آن گرفتارند متوجه تفاوت های فاحش این دو دوره بشوند . در ایران دیروز ما هر جا که مرد بود ، زن هم حضور داشت و در تمام شئون زندگی با هم همیار بودند . اسلام به این پیوند مقدس تیغ کشید و آنرا پاره کرد . فر آورده اندیشه های فاسد عرب ، زنباره و جنایتکار و گردنه زنی بنام محمد که تهی از اخلاق بود ، شیرازه ی خانواده ها را متلاشی کرد و زن ایرانی را تبدیل به فاحشه در قالب زن صیغه ای در آورد .

در زبان تازی متعه از مصدر متاع گرفته میشود و معنی جنس و کالا دارد . در اسلام و بنیاد آن بنا به نوشته هجو نامه قرآن ( سوره شوری ، آیه 11 ) زن تنها وسیله ارضای شهوت مرد و تولید مثل بشمار میرود . در اسلام وجود یک زن برای مرد در واقع مانند وجود یک متاع یا کالاست ، همانطوریکه به صراحت در قرآن نوشته زن مایملک مرد است و چون کشتزاری است که مرد میتواند هر جور خواست به آن وارد و در اصطلاح عامیانه آنرا شخم بزند ! متعه یا صیغه اسلامی بزرگترین ضربه را به بنیاد خانواده های ایرانی وارد آورد . گام اول را خمینی وژن برداشت که ارتباط افراد خانواده را درست مثل خمر های سرخ از بین برد و کودکان را تشویق کرد تا جاسوسی پدر و مادر و خواهران و برادران خود کنند و قدم بعدی توسط آخوند بد کردار و بد سرشت هاشمی رفسنجانی بر داشته شد که صیغه را تنها راه خروج بن بست اجتماعی در خصوص اشتهای سیری ناپذیر مرد ایرانی تشویق کرد . ازدواج موقت ، شکل تکامل یافته ی چند شوهری است که پیش از محمد در عربستان رایج بود .

بنا به گفته ی آخوند عصر قجر کاشف الغطا : از مهمترین برکات اسلام ، خصوصا مذهب شیعه ، صیغه یا متعه است که هم ثواب دنیوی دارد ( کسب درآمد برای زن ) و هم ثواب اخروی ! از دید این آخوند فاسد ، اینکار هیچگونه زیانی ندارد ! آیا تا بحال شنیده اید که آخوندی در برابر سئوال اینکه چه تفاوتی است بین زنان خیابانی سان ست بلوارد هالیوود و یا فاحشه های تایلندی با فاحشه های امام رضا و معصومه ، پاسخی داده باشد . چطور شد که فحشای اسلامی در ایران اسلام زده بشکل قانون الهی و مورد پشتیبانی آخوند ها قرار گرفت ؟

به هر گوشه و زاویه ی اسلام که نگاه کنیم ، نجاست فوران میزند . چرا مرد ایرانی هیز است ؟ اشتهای سیری ناپذیر نسبت به سکس دارد ؟ به ناموس دیگران چشم میدوزد ؟ در خیابان وقتی یک روسپی می بیند همسر و خانواده و شغل و مرتبه اجتماعی اش را فراموش کرده و راه بندان تولید می کند ؟ این عقده بیمار گونه از کجا آمده ؟ آیا سخت گیری های سادیسمی اسلام ، جدا کردن دختران و پسران حتی در مقطع آموزش ابتدائی ، زنانه و مردانه کردن اتوبوس و تاکسی ، مجزا کردن کارمندان زن و مرد از یکدیگر و…. اینها عامل نیستند ؟ چرا نویسندگان ما ، اندیشمندان ما به راحتی از کنار واژه نفرت انگیز و شرم آور : جماع ، ستون دین مبین اسلام میگذرند ؟ خواهرم .. مادرم تو که افتخارت ماندن در لشگر جهل اسلام است میدانی که در این مذهب نفرت انگیز تنها به 51 وجه بر دخول به تو بحث شده است .

آیا هنوز کسانی هستند که در مقام دفاع که گفته و باز تکرار میکنم که : با پشت و تف کردن اسلام خلقیات زشت ما ایرانیان بر طرف شده و انسان و آدم میشویم ، بر آیند ؟

اگر در جامعه ای سیستم درست تامین اجتماعی وجود داشته باشد ، چرا ما باید مستضعف داشته باشیم ؟ چرا باید فقیر داشته باشیم ؟ مگر کشور فقیری داریم  ؟ امروزه از دید آخوند شارلاتان که همواره از این واژه سود جسته و امپراتوری اقتصادی بنیاد مستضعفان را ساخته ، با این طبقه محروم انگ ناقص العقل الهی را هم چسبانیده است ! شیخ بهائی در کتاب جامع عباسی نوشته است : حرام است برای مومن ، نکاح با شرابخوار ، سنی و مستضعف !!!

هم میهن ایده لوژی اسلام به درد امروز نمی خورد ، ایده لوژی اسلام بزرگترین عامل بدبختی توست ، چطور میتوان به حیات بعد از مرگ فکر کرد و امید به  سازندگی و پیشرفت در این دنیا را داشت ؟ مسلمان به عشق رفتن به بهشت و همخوابه شدن با حوری و غلمان زندگی می کند ! چگونه میشود که توقع پیشرفت از کشورهای اسلامی داشت که یکی از دیگری بدبخت تر و عقب مانده ترند . مسلمان دلش به آخرت خوش است ! مسلمان این دنیا را جدی نمیگیرد . اوتن به تقدیر و سرنوشت سپرده است . اینگونه تفکر بی حالی ، تنبلی ، عدم خلاقیت و طفیلی بودن و انگل بودن را به ارمغان می آورد . با این ویژه گی اخلاقی ناپسند ، مسلمان پا به هر کجا بگذارد ، محیط جدید را به نجاست اسلامی آلوده می کند .

اعتقاد به امام زمان و ریختن وجوهات و پول و طلا به چاه جمکران را میتوان اوج ابلهی و حماقت یک ملت ارزشیبابی کرد . مشتی شارلاتان که اتفاقا در راس کار های مملکتی نشسته اند با گفتن اینکه : ایران مملکت امام زمانی است ، مسولیت پاسخگوئی برای چپاول و غارت میهن را بگردن موجود پنداری مثل امام زمان می اندازند ! و راست راست راه میروند . آخوند بی وطن دغلکار با ساختن امام زمان ، خود را نماینده او شناسائی کرده و بر جان و مال و ناموس مردم چنگ انداخته است .

چرا باید ایران نزدیک به یک میلیون مفت خور دزد داشته باشد ؟ آیا عامل این رشد سرطان گونه خود ما نیسیم ؟ چرا ایرانی خودش را کوچک و صغیر و ناقص العقل میداند که تا پایان عمر یک دستاربند برایش تصمیم بگیرد . می خواهد زن بگیرد ، باید از آقا بپرسد ! اگر می خواهد چیزی بخرد ، باید با آقا مشورت کند ! اگر به بیماری سختی دچار شود باید خودش را به ضریح آقا قفل کند ! اگر مشکل خانوادگی دارد و یا در کارش گره ای پیش آمده ، باید از آقا در خواست دعا کند ! بچه اش به دنیا می آید باید آقا در گوش بچه دعا برای دفع آل و اجنه بخواند ! وقتی بچه به سنی رسید که باید آموزش او شروع شود ، دروس اسلامی را بطور تئوری و عملی !! یاد او میدهند ! آیا یکبار به خودتان زحمت داده و کتابهای آموزشی کودکان خود را بخوانید تا متوجه شوید چه پرت و پلا هائی به بچه های شما یاد میدهند : شب اول قبر ….. نکیر و منکر …. روز جزا … توشه آخرت ، که همانا گریه و زاری برای حسین تازی است .

در اسلام شادی و خنده حرام است . خنده از مسلمان قبیح است !

در اسلام مجاز نیست که در باره انجام یا انصراف از کاری پیشاپیش حرف زد ، چنین کاری دخالت در کار خداست !! تکلیف باید از راه استخاره معین شود . استخاره ای که اراده و شعور و تصمیم و عمل را از فرد مسلمان میگیرد .

دشمنی اسلام و آخوند با نو آوری بر هیچکس پوشیده نیست . اسلام مذهب جمود ، رکود و یخ زدگی اندیشه و فکر است .

یکی از زشت ترین ویژه گی های اخلاقی ما ایرانیان مظلوم نمائی و خود را به موش مردگی زدن است . در اسلام و مذهب شیعه ، مومن هر چه ذلیل تر و بدبخت تر باشد ، هر چه افسرده تر و گرفتار تر باشد ، مومن تر است . آموزش مخرب اسلام باعث شده که ایرانی همواره در مقابل مشکلات تسلیم شود که نمونه بارز آنرا امروزه شاهدیم : فقر و گرسنگی بیداد می کند . حقوق کارگران را چند ماه است که نداده اند . نه امیدی و نه آینده ای مطرح است . بخاطر عدم مدیریت و نا آگاهی مسئولین دزد کشور ، عارضه های  طبیعی کشتار می کند . پول اندوخنه اش را بالا می کشند . در خیابان تامین جانی ندارد و …. صدائی از او در نمی آید .

تحمل بدبختی ، درسی است که آخوند ها به ملت ما داده اند و آحاد مردم ما در این درس نمره بیست گرفته اند .

ایرانی  رویکرد متفاوتی نسبت به مسأئل و مشکلات دارد.

اغلب مردم دنیا وقتی با یک مشکل مواجه میشوند ، آنرا دور نزده و با آن کنار نمی آیند . مشورت می کنند ،تلاش کرده تا آنرا حل کنند و اگر امکان حل آن مشکل وجود نداشت وقت خود را صرف آن نمی کنند و با دادن غرامت به مسئله پایان میدهند . حال به ایرانی بنگرید : درس اول زرنگ بازی است ، در س دوم دور زدن مشکل است و اندیشه کردن که چطور میتوان با رشوه آنرا حل کرد ! مشورت هم که در قاموس ما نیست . حاصل کار با اینکه میدانیم نمی توانیم از پس حل این مشکل بر آئیم ، ول کن معامله نبوده و با کش دادن آن ، آنرا به دردی مزمن تبدیل می کنیم و سالیان سال خود را درگیر آن میسازیم . این نکته در تمام مسائل اجتماعی – سیاسی – فرهنگی و خانوادگی ما صادق است .

در بر شمردن خلقیات زشت ما ایرانیان باید به این مسئله توجه نشان داد که مشکلات ما ایرانیان قابل مقایسه با راه حل های ما نیست .

هنر ایرانی این است که مشکلات خود را نه تنها حل نمی کند ، بلکه آنها را برای نسلهای آینده به ارث میگذارد .

به نظر من ، تنها راه بیرون رفتن از بن بست خلقیات زشت ، دست شستن از اسلام و بر گشت به فرهنگ ایران است ، فرهنگی که در آن دروغ ، گناه بزرگی قلمداد میشود . فرهنگی که در آن زن دارای ارج و منزلتی است که لایق آنست . فرهنگی که در آن آزادگی و آزادمنشی حرف اول را میزند .

پایان پوشینه اول

چگونه دین بازی ما ایرانیان ،دنیا را در خرافه فرو برد – بخش سیزدهم

چگونه دین بازی ما ایرانیان ،دنیا را در خرافه فرو برد

بخش سیزدهم

C:\Users\Ruzbeh\Desktop\IMG_3769-11.jpg

دکتر روزبه آذر برزین

نادرشاه افشارپس از58 روزتوقف دردهلی باکاروانی ازغنائم تاراج کرده بسوی ایران حرکت کرد.نادرتنها دو ماه باقی داشت تا درقوچان عمر 53 ساله اش پایان یابد .

طبق رسم شوم و نامردمی سلاطین مختلف در کشورمان مبنی بر آنکه، هر حکومتی که سقوط می کند، حکومت بعدی سعی بر محو اقدامات آن دارد ، نادر شاه هم از این قاعده مستثنی نبوده و با دست یابی به قدرت به محوآنچه از سلاطین صفویه بجا مانده بود ، اقدام نمود . در گام نخست ، او به تغییر لباس مردم پرداخته و از ملت می خواهد که لباس ترکی بپوشند و هر ابنیه ای که نام شاه عباس دارد خراب کنند . در مرحله بعدی تغییر سکه بود . بسیار از مردم ایران گوش و دماغ خود را از دست دادند ، چون بجای سکه نادری گفته بودند سکه عباسی !!( تاریخ اجتماعی ایران ، دکتر شعبانی ، رویه 442 ) اقدام نخست نادر در تخریب بنا هائی که نام شاه عباس دارد در شکلی دهشتناک در جمهوری اسلامی بشکل تخریب کامل مقبره رضا شاه بزرگ ، سیمان اندود کردن طاق بستان وبیستون تلاش بی ثمر در راه تخریب تخت جمشید تجلی می کند . دراینتر نت سالهاست که تصویری از نادر وجود دارد و نوشته ای را منصوب به او کرده اند که میگوید:هر آخوند را دوبار باید اعدام کرد !

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\389519_274702745901314_100000847718306_806564_543560625_n.jpg

در برخورد نادر با مبلغین شیعه هیچ شکی نیست . او بود که به شیعه و سنی کشی پایان داد . عبدالعظیم رضائی مولف تاریخ ده هزار ساله ایران در جلد چهارم کتاب خود که در زمان جمهوری اسلامی توسط انتشارات اقبال چاپ شده در رویه 36 می نویسد : ایرانیان از همان آغاز کار نادر از او ناراضی بودند ، چون او در بر انداختن مذهب شیعه و جلوگیری از آداب و رسوم و مراسم دینی شیعیان ( سینه ، زنجیر و قمه زنی )سعی بلیغ داشت . این تاریخ نگار ، هیچگاه شرف و نیوند انسانی خود را قاضی قرار نداد که چگونه ملتی 228 سال بخاطر دشمنی بین شیعه و سنی پاره پاره شوند و آن زمان که کسی چون نادر به این بازی خون آلود پایان دهد از در نارضایتی با او در آیند ! از دید این تاریخ نگار جمهوری اسلامی ، حکومت نادر صرفا یک نظام لشگر کشی بیش نبود . نادر با مردم ایران ارتباط نداشت ( منبع بالا ، همان رویه ) .درد بزرگی است که ما ایرانیان در تمام زمینه ها ،چه تاریخ سیاسی ، اجتماعی و هنر تاریخ نگار متعهد و بی طرف نداریم . قلم ما با میزان پولی که میدهند چرخیده و تاریخ نگار به راحتی شرف و شعور خود را می فروشد .

نادر در مرو مرتکب اشتباهات سیاسی بسیاری شد . در نخستین اقدام ، حاکم مرو ، محمد رضا خان قرخلو را عزل کرد و شاه قلی خان بیک را بجای او منصوب داشت . او در مرو هفت تن از زبده ترین ، کار آمد ترین روسا و سر کردگان این شهر را با بهانه های بی ارزش به قتل رساند . مسئول جمع آوری محصولات دیوانی ، رحمان قلی سلطان دومین قربانی نادر بود . سومین تن ، میر شکار پسرش رضا قلی میرزا ، رحیم سلطان بود . نادر سپس سلیمان بیک و عینل بیک را که از سران سپاه او بودند به قتل رساند . محمد کریم بیک چگنی ، قراول باشی مرو و عبدالله بیک که نیابت بیگربیکی مرو را داشت ، توسط نادر به قتل رسیدند .

فکر انتقام و کین خواهی از مردم داغستان ، همواره فکر نادر را مشغول میکرد .لشکر کشی به داغستان در بهار 1154 هجری آغاز گردید .

سپاه نادر از راه های جنگلی مازندران به پیش می رفتند . در نزدیکی های زیرآب ، بعد از پل سفید ، نادر مورد حمله تروریستی قرار گرفته و گلوله ای دست او را خراش و بر گردن اسبش می نشیند .رضاقلی میرزا که در آن اطراف بود ، خود را به پدرش میرساند ولی با خشم و غضب او مواجه میشود . ( علم آرای عباسی، رویه 834 ) . ضارب که نیک قدم نام داشت دستگیر میشود و اعتراف می کند که بنا به خواست محمد حسین خان قاجار و رحیم سلطان مروی و رضا قلی میرزا می خواسته نادر را بکشد .

فتنه انگیزان ، ذهن نادر را نسبت به فرزندش رضاقلی میرزا تیره میسازند و به دستور نادر رضاقلی میرزا در تهران تحت نظر و حبس خانگی قرار میگیرد . رضا قلی میرزا منکر این توطئه میشود .مشاوران نادر ، میرزا زکی خان و حسن علی خان معیر باشی باورشان این بود که رضاقلی میرزا مرتکب چنین کاری نشده و این اطرافیان مغرض شاه هستند که ذهن او را مسموم کرده اند . نادر بدون توجه به سخنان مشاورانش دستور میدهد تا چشمان فرزندش را کور کنند و چند روز بعد از کار خود نادم و پشیمان میشود .

نادر در نبرد داغستان موفقیتی کسب نکرد و این ناکامی ، وضع روحی نادر را بکل در هم ریخت .

کشور گشائی نادر در هندوستان و جنگ بی فرجام داغستان باعث شد تا دولت عثمانی از این دو فرصت سود جسته و بهانه جوئی را آغاز کند . بار دیگر دمل چرکین سنی و شیعه دهان باز کرد .نادر هم که درفکر جبران شکست داغستان بود به جنگ جدید رضایت داد و از طریق هشترود ، قره چمن و سنندج پیشروی بسوی ترکیه را آغاز کرد .سپاهیان نادر کرکوک را اشغال کرده و بسوی موصل رفتند . شورش های تازه ای در ایران آغاز شده بود . سام میرزا با کمک لزگی ها ، فرماندار شیروان را به قتل رسانده و صفی میرزا که تحت حمایت دولت ترکیه بود علیه نادر بر خاسته و مانگو خاقان چین که تصور میکرد ، نادر قصد حمله به چین را دارد در تدارک سپاه و مقابله با شاه ایران بر آمده بود . نادر با دیدن شرایط تازه بفکر مذاکره با حاکم بغداد ، احمد پاشا بر آمد . نماینده مذهبی احمد پاشا ، عبدالله بن حسین سویدی با نمایندگان نادر ، میرزا مهدی استر آبادی و ملاعلی اکبر ملاباشی وارد مذاکره شدند .

در این مذاکره سیاست های مذهبی شاه اسماعیل صفوی محکوم شده و حقانیت ابوبکر ، عمر و عثمان مورد قبول طرفین قرار گرفت .ترک ها هم قبول کردند که امام جعفر صادق را به رسمیت بشناسند !!!

بر خلاف نظر عبدالعظیم رضائی مولف تاریخ ده هزارساله ایران که میگوید نارضایتی مردم ایران از نادر بخاطر گرفتن قدرت از شیعیان و منع اجرای آداب و رسوم شیعه بوده باید گفت : در پایان سالهای زندگی نادر ، نارضایتی مردم بخاطر سیاست های مالیاتی او بوده نه شیعه .

شکست داغستان باعث شد که نادر سه سال بخشش مالیاتی مردم را که از تاراج هندوستان به آنها بخشیده بود باز ستاند .خشونت های نادر در امر وصول مالیات ، اوراق سیاه و ننگینی بر تاریخ ایران افزوده است.

وقتی به زور شخصی رامتعهد و وادار به دادن مالیات میکردند ، علی الحساب گوش ، بینی او را بریده و چشم هایش را کور میکردند . ( جهانگشای نادری ، میرزا مهدی خان استر آبادی ، رویه های 421 تا 423 ) .ماموران وصول مالیات در خیابان و کوچه هر فردی را میدیدند

گریبانش را گرفته و پول او را می گرفتند . شور بختانه عصر نادر مشابه جمهوری اسلامی ، عصر ثروت و استکبار دولتمردان و فقر و نداری ملت بود پول پرستی نادر باعث شد تا سربازان او نیز به او پشت کردند . فقر و گرسنگی مردم و مالیاتهای سنگین موجب شورش مردم ایران شده بود.

نخستین شورش در سال 1153 از جانب مردم شیروان بود . پس از این شورش شاهد ، شورش مردم خوارزم در سال 1155 ،که بانی آن ابوالغازی فرزند ایلبارس خان بود . این شورش توسط علی قلی خان برادر زاده نادر سرکوب شد . شورش مردم گرجستان در سال 1156، شورش مجدد مردم شیروان در سال 1156 ، شورش سراسری فارس در سال 1157 ،که مردم ماموران وصول مالیات را به قتل میرساندند . مردم از تقی خان بیگلر بیک فارس می خواهند که رهبری شورش را به عهده بگیرد . نادر محمد حسین قرقلو را مامور دفع این شورش می کند . این شورش نیز سرکوب شده و اهالی شیراز قتل عام میشوند . تقی خان را به اصفهان برده و به دستور نادر او و زنش را وارونه بر الاغی سوار کرده و مقابل چشمان آنها فرزندانشان را گردن زدند. باز به دستور نادر آلت تناسلی تقی خان را بریده و یک چشم او را در آوردند . ( عالم آرای نادری، پوشینه سوم ، رویه 958) .

طغیان ایل قزلباش به رهبری محمد حسن خان قاجار در سال 1157،سر دسته شورشیان در آغاز محمد علی بیک عزالدینلو بود که با محمد حسن خان قاجار ارتباط بر قرار کرد . طغیان چادر نشینان کرد در خوی و سلماس در سال 1157 ، شورش چادر نشینان عرب در بحرین و مسقط در سال 1157 ، شورش چادر نشینان خراسان ، کرمان و لرستان در بین سالهای 1156 تا 1159، شورش های زمان نادررا که بخاطر فقر و گرسنگی و مالیاتهای سنگین بود با اعتصابات سراسری مردم ایران در حال حاضر که تمامی ناشی از فقر و غارت سران رژیم جمهوری اسلامی است سنجش کنید ، آن وقت به فرو پاشی رژیم دستار بندان اشغالگر بیشتر امید می بندید .در زمان نادر مشابه امروز ایران فاجعه کوچ و ترک وطن بشدت رواج داشت .

شهر های بزرگی چون طسوج ، بین تبریز و سلماس که چهل تا پنجاه هزار سکنه داشتند ، خالی از مردم شدند .پنج سال پایانی عمر نادر درست مثل آنست که اوراق تاریخ ایران را با قیر اندود کرده باشیم .

روز یکشنبه یازده جمادی آلاخر سال 1160 در قوچان و در محلی بنام فتح آباد ، نادر احمد خان درانی را با چهار هزار مرد جنگی ، مامور

مراقبت از جانش می کند .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\1511413421-faranaz-com.jpg

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\th.jpg

قرار بود احمد خان ، فردای آن روز جمعی از محارم شاه را که متهم به

توطئه علیه او بودند اعدام کند . به هنگام شب ، محمد بیک قاجار ایروانی ، موسی بیک ایر لوی افشار طارمی ، قوجه بیک کوندوزلوی ، حسین بیک شاهوار به اشاره علی قلی خان، برادر زاده نادر ، صالح خان قرقلوی ابیوردی و محمد قلی خان افشار ارومی کیشکچی باشی به خیمه نادرکه آنشب با شوقی دختر محمد حسن خان همبستر شده بود ، وارد و سر او راازبدن جدا می کنند( جهانگشای نادری ، رویه های 425 و 426 ) .

با مرگ نادر ، آنچه به چشم میخورد هرج و مرج و غارت و کشتار است انگار این قصه تلخ در سرزمین اسلام زده ما پایان ندارد .

برادر زاده نادر ، علی قلی خان با نام عادلشاه !!!به صحنه سیاسی ایران وارد شد . اولین کار او کشتن فرزندان نادر بود .سه تن از فرزندان نادر به نامهای نصرالله میرزا ، امامقلی میرزا و رضا قلی میرزا که در کلات نادری پنهان شده بودند ، مورد یورش سهراب خان گرجی فرستاده پسر عموی خود علی قلی خان قرار میگیرند . رضاقلی میرزا کور را در همان محل گردن میزنند و دو فرزند دیگر نادر را به مشهد برده و می کشند . از نادر دو پسر خردسال و شیر خوار دیگری بنامهای چنگیز ، سه ساله و جهد الله شیر خواره نیزوجود داشتند که به دستور عادلشاه !!!

به آنها زهر خورانده و هر دورا به قتل میرسانند .بنا به نوشته تاریخ گیتی گشای میرزا محمد صادق اصفهانی ، بنا به دستور علی قلی خان ( عادلشاه ) تمام زنان حرم نادر که حامله بودندشکم دریده شدند .او دستور داد تا تمام فرزندان پسران نادر را هم بکشند : نصرالله میرزا پسر دوم نادراز چند زن خود ، دارای 9 فرزند بنامهای اولدوزخان 7 ساله ، تیمور خان 5 ساله ،مصطفی خان 5 ،سهراب سلطان 4 ساله ،مرتضی قلی خان 3 ساله ، اسداله خان 3 ساله ، اغوز خان 3 ساله ، اوکتای خان شیرخواره و نصرالله میرزا که پس از مرگ پدرش به دنیا آمد که تمامی به وسیله عادلشاه به قتل رسیدند .

به راستی شرم بر ما که به حیوان صفتی سلاطین خود افتخار می کنیم .

برادر زاده خون خوار نادر وقتی به قدرت رسید 24 سال داشت ، او برای حفظ قدرت خود به دین بازی تکیه کرد و برای جلب حمایت شیعیان چنین وانمود کرد : چون عمویش نادر از کله دوستداران مرتضی علی مناره ها ساخت ، او را از تخت به تخته کشیده و این عمل را خدمت به عموم و موجب رفاه ملک و ملت دانستیم !!!! ( فارسنامه ناصری به نقل از تاریخ اجتماعی ایران مرتضی راوندی ).

ابراهیم خان ، برادر عادلشاه که از جانب او به حکومت جنوب و غرب ایران منصوب شده بود ، اعلام استقلال کرده و علیه برادر وارد جنگ شد . این دو برادر در نزدیکی زنجان بهم رسیدند و در نبردی سخت عادلشاه شکست خورد . او به تهران گریخت ، اما اورا دستگیر و چشمهایش را کور کرده و او را به دست زنان حرم نادر سپردند و زنان او را تکه تکه نمودند !( فارسنامه ناصری )

میراث خواران نادر ، ناتوان تر و خوار تر از آن بودند که قادر به اداره

کشوری مثل ایران باشند .پس از افشار، نوبت به سلسله زند میرسد که زمان فرمانروائی آنها به زیر 40 سال میرسد . زند ، نام ایلی لر است که قلمرو آنها در قلعه پری یا پیری ملایر بوده است .کریم خان از ابتدای کار به کریم توشمال به معنی بزرگ و کدخدا مشهور بود .او یکی از سرداران ابراهیم خان افشار ، برادر زاده نادر بود . کریم خان زند هم چون جامعه شناسی دریافته بود که مردم ایران در کشاکش بازی طولانی شیعه و سنی و بازیگران خشک مغز و آزمند ، تیره دل و سفاک و جنایتکار خسته و نفرت زده شده اند . آن زمان را تنها میتوان با امروز جمهوری اسلامی و حکومت دستار بندان اشغالگر تازی پرست سنجش کرد . تراژدی فرو پاشی صفویه ، بقدرت رسیدن یکی از دون پایه ترین رعیت های ایران ، محمود افغان ، تاخت و تاز و بگیر و به بند ها و کشتار نادرهمراه با مالیاتهای سنگین که مردم ایران را بخاک سیاه نشاند

مردم را خسته کرده بود و اینک زمان یک دوره آرامش و عدل و رفاه فرارسیده بود که به ملت دربند ، فقیر و گرفتار ایران پیشکش شود .

کریم خان ، کشاورز را به مزرعه و کشت و کاشت بر گرداند . به مردم فرصت زندگی داد .در مدت 14 سال زمامداری کریم خان ، مردم ما طعم آسایش و آرامش را که سده ها بود از آن محروم بودند چشیدند . کریم خان دل به شادی مردم بسته بود و هیچگاه با لقب شاه کنار

نیآمد و بر خود لقب وکیل الرعایا گذاشت . نگاه یکسان و حمایت گر او به تمامی مردم با هر مرام و مسلک و قومیت ستایش انگیز بود .

کوشش او در امر احیای صنایع ، رونق بازرگانی ، ایجاد کارگاه های شیشه و چینی سازی ، کاهش میزان مالیات ، ایجاد بازار ، حمام ، کاروانسرا ، تجدید بنا و نوسازی آرامگاه بزرگان ایران ، رسیدگی به شکایات مردم و بستن دست احجاف گران و مالکین در زمره کار های نیک او ثبت تاریخ شده است . البته صفحات سیاهی در کارنامه کریم خان وجود دارد و آن عبارت است از کشتار مردم لرستان و خوزستان که فرمان او را مبنی بر دادن سرباز قبول نکرده بودند . بسیاری از مورخین قتل عام افغان ها در زمان کریم خان را با توجیه سیاسی ندیده میگیرند .

در بافت و ساختار اجتماعی- سیاسی سلسله زند ، افراد ناصالح کم نبودند . برادر نامادری و پسر عموی کریم ، فردی خون ریز و تهی ار عاطفه و انسانیت بنام زکی خان بود . این فرد در مازندران به حدی در خون ریزی و تجاوز به نوامیس مردم زیاده روی کرد که کریم خان او را عزل نمود .او در مازندران 80 تن از طرفداران حسین قلی خان قاجار را گردن زد . ( رستم التواریخ ، رویه های 364 و 365 ).زکی خان بر جنازه کریم خان ، 16 تن از نام آوران دودمان زند را با حیله گرفتار و گردن تمامی آنها را قطع نمود . شیخ علی خان زند هم مردی جاه طلب و خودسر بود . خدامراد خان زند که در کرمان حکومت میکرد و با جاه

طلبی های خود موجب شورش تقی خان درانی شد .تقی خان ، کرمان را تصرف و خدا مراد خان را کشت . تقی خان هم با خیانت اطرافیان خود به دست کریم خان افتاد و او را با طناب خفه کردند .

تقی خان بافقی ، حاکم یزد . خشک مغز متعصب و دغلکاری بود که با حربه دین به جان مردم یزد افتاده بود . او شبانه روز تظاهر به خواندن نماز میکرد و همه جا در قصد تجاوز به جان و مال و ناموس مردم بود .

او به اتهام اخاذی چهل هزار تومان ، محکوم به ادای 8 هزار بار سوگند !!!!!! شد و به مدت سه شب در شاه چراغ شیراز به جای غذا قسم خورد !!!!! تا توانست 25 هزار تومان پول مردم را بالا بکشد . ( تاریخ کرمان ، رویه 688 ). خدمات رفاهی کریم خان زند زودتر از آنچه تصور میشد توسط جانشینان او به دست فراموشی سپرده شد . ایران در انتظار نکبت بزرگی بود که بنا بود آغا محمد خان قاجار با خود بیآورد . سلسله ای که یکی از خون خواران تاریخ ایران آنرا بنا نهاد و بار دیگر دست آخوند ها در امور مملکت و نابودی آن باز شد .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\6858m2_resize_2.jpg

کریم خان زند

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\th (1).jpg

آغا محمد خان قاجار

نا کامی سلسله زندیه وعدم ماندگاری آن را در نادانی ها ، کینه کشی و تنگ نظری و جاه طلبی سرداران و دولتمردان آن باید جستجو کرد .

در کشاکش کسب قدرت ، این مردم تیره روز ایران بودند که جان و مال می باختند . در اصفهان علی مراد خان زند ، تنها 500 من طلا از کلیسا جلفای اصفهان را غارت کرد .( رستم التواریخ ، رویه 436) .

تاریخ نگاران این دوره از علی مراد خان به عنوان بزرگترین عامل نفاق مردم یاد می کنند . در محاصره شیراز که 9 ماه طول کشید . پدر پسر را و پسر پدر را می کشت . برادر سر برادر را می برید . به طمع یک

13

مشت درهم و دینار ، خویشاوندان خون همدیگر را می ریختند . در این

9 ماه 15 هزار تن کشته شدند . ( منبع بالا ، رویه 438) .

مردم اسلام زده ایران ، پس از مرگ کریم خان بار دیگر در ورطه هولناک مذهب افتادند و قدرت استبدادی پادشاه و مقدس شمردن او که میراث شوم سلاطین صفویه بود و مردم کور کورانه ملزم به اطاعت و تبعیت برده وار از آن بودند در زمان قاجار به اوج میرسد و کشور یکپارچه در کام خرافه فرو میرود .

در پی این اتفاق نامیمون ، مردم ایران دچار سقوط همه جانبه اخلاقی شدند که جمهوری اسلامی در مدت چهل سال آنرا کامل کرد . مردانگی رخت بر بست ، پاکدامنی بطور کامل رنگ باخت . امنیت اجتماعی به صفر رسید تا جائیکه در جمهوری اسلامی ، تکمیل کننده تباهی های دوران قاجار ، مردم از پلیس بیش از دزد میترسند . هرکس کوچکترین قدرتی به دست می آورد ، مردم را غارت میکرد .کشاورزی ایران نابود شد و دهقان محنت زده و آواره ، درست نظیر امروز که کشاورزان حاشیه نشین شهر های بزرگ شده و بخاطر غارتگری آقا زاده ها در امر واردات مواد غذائی و حماقت و سوء مدیریت دولتمردان جمهوری اسلامی ایران تمامی به کویر تبدیل شده است .

با روی کار آمدن قاجار و باز شدن دست آخوند ها در سیاست ، دول

خارجی با سود جوئی از دستار بندان به غارت منابع ملی ما روی آوردند . آغا محمد خان قاجار و میرزا ابراهیم کلانتر دو چهره ای بودند که برای آینده ایران خواب شومی دیدند و ایران را به ورطه سقوط کشاندند .

در کشاکش میان کریم خان زند با محمد حسن خان قاجار که به قتل خان قاجار منتهی شد ، فرزندان او مورد حمایت کریم خان قرار گرفتند . با مرگ کریم خان ، او از شیراز به تهران گریخت تا به مازندران برود . او مازندران و گیلان را به تصرف در آورد . آغا محمد خان با یاری افراد دو طایفه آشاقه باش و یو خاری باش راهی اصفهان شد و جعفر خان زند حاکم جدید اصفهان ، شهر را ترک و به شیراز می گریزد .خان اخته قاجار به سربازانش پروانه داد تا هر جنایتی را مرتکب شوند و در این میان دختران و زنان تیره روز ایران بودند که مورد تجاوز سربازان کشور خودشان قرار میگرفتند . به راستی شرم بر یکایک ما .

حاجی ابراهیم کلانتر فرزند حاجی هاشم یهودی که اسلام آورده و از کدخدایان شیراز بود ، میباشد . در سال 1200 هجری این مرد به مقام کلانتری شیراز از سوی جعفر خان زند منصوب میشود . طبق آنچه در فرهنگ ما رایج است و آن خیانت به ولی نعمت است ، حاج ابراهیم کلانتر به کریم خان زند پشت کرده و دست در دست آغا محمد خان قاجار میگذارد . وقتی آغا محمد خان قاجار به قدرت میرسد ، پست صدر اعظمی با لقب اعتماد الدوله را به او میدهد . اعتماد الدوله سالها صدراعظم فتح علی شاه هم بود که با توطئه ای دو چشمان او را از حدقه خارج ، زبانش را بریده و همراه با خانواده اش به قزوین تبعید می کنند و در آنجا او و تمامی افراد خانواده اش را به قتل میرسانند .( صدرالتواریخ محمد حسن خان اعتمادالسلطنه ، رویه 33 ).بدینگونه حاج ابراهیم کلانتر مزد خیانت خود را به کریم خان دریافت می کند . در درازنای تاریخ ایران بکرات با خیانت افراد و سرنوشت شوم آنها بر خورد می کنیم ولی در کمال تعجب می بینیم که هیچکدام از آنها درسی برای دیگران نمی شود . ابلهانی که به صداقت و وفاداری پشت می کنند و در این راه اعتبار ، آقائی و پست و مقام خود را از دست میدهند و بر سر جانشان دست به قمار احمقانه ای میزنند که نمونه معاصرش ، خیانت قره باغی و فردوست بود .

استقرار قاجارها بدون شک یکی از شوم ترین دوره های تاریخ ایران است . قاجار ها زمانی بر ایران دست یافتند که اروپا با آهنگی شتاب آلود در راه علم و هنر و فلسفه قدم بر میداشت و در کشور اسلام زده ما از کله مردم مناره و از چشم ملت ، تپه می ساختند . قاجار ها و آخوند ها کشور ما را به نابودی کشاندند و استعمارگرانی چون روس و انگلیس را بر ما حاکم کردند .

تاریخ روابط ایران با دول خارجی به نیمه سده سیزدهم میلادی بر میگردد . مقارن حکومت ارغون خان مغول ، شاهد نخستین گرایش های اروپائیان با ایران که صرفا جنبه مذهبی داشت هستیم . در آن زمان دویست سال از جنگ بین مسلمانان با مسیحیان گذشته بود که ادوارد هفتم پادشاه انگلیس از الجایتو پادشاه مغول می خواهد تا تمام تلاش خود را برای ریشه کن کردن مسلمانان مبذول دارد . ( تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس ، محمود محمود ، پوشینه اول ، رویه 1 ) . در گام بعدی هدف از نزدیکی به ایران ، غیر از مقاصد مذهبی ، غارتگری اقتصادی نیز چهره اش را آشکار می کند . آنتونی جنکینسون ، سفیرملکه الیزابت در

دربار شاه تهماسب ، هدف از نزدیکی ایران و انگلیس را کسب اجازه داد و ستد تجار انگلیسی در ایران بیان میدارد .منابع طبیعی دست نخورده ، ضعف حکومت ، کودن بودن دولتمردان همراه با مال دوستی که کشور را در قبال شال تاقی به بیگانگان واگذار میکردند ، زمینه های غارت را پیش آورده بود . استعمار انگلیس در قالب کمپانی هند شرقی بزرگترین لطمه ها را به کشور ما وارد ساخت . در سال 1762 میلادی ، انگلیس اجازه تاسیس کارخانه ای در بوشهر را از کریم خان زند گرفت . امتیازات مقدماتی عبارت بود از : هر مقدار زمین که کارخانه لازم دارد توسط انگلیسی ها گرفته شود . هر تعداد توپ که آنها بخواهند در محل کارخانه نصب کنند ! معافیت از حقوق گمرکی برای وارد کردن مواد خام . تضمین مطالبات تجار انگلیسی از تجار ایرانی که بر عهده حاکم محل بود . مراعات کلیه حقوق مدنی و آزادی کامل در امر اجرای مراسم مذهبی . در خواست دولت ایران هم جالب بود : انگلیس ها حق آزار مسلمانها را ندارند !!!!!پس از کریم خان ، جعفر خان زند با دست و دل بازی خارج از تصور امتیازات بیشماری به انگلیس ها در سراسر کشور داد . در زمان قاجار جهل و نادانی دولتمردان بدان اندازه بود که روس ها و انگلیسی ها به راحتی میتوانستند سران کشور را با حیله و رشوه و دروغ فریب داده و به امتیازات مطلوب خود برسند . زمانیکه آغا محمد خان قاجار به قتل رسید و خان بابا خان جهانبانی ( فتح علی شاه ) جای او نشست ، ایران محل تاخت و تاز کارکشته ترین ماموران انگلیس نظیر : جونز ، موریه ، فریزر، سایکس و سرجان ملکم بود .در سال 1799 میلادی ، انگلیس ها مامور خود (مهدی علی خان مشهور به بهادر جنگ

هندی )را برای واداشتن فتح علی شاه برای حمله به افغانستان به ایران فرستادند و او به راحتی شاه ابله ایران را به جنگی که هیچ سودی برای ایران نداشت واداشت.مهدی علی خان هندی با دست گذاشتن روی مسئله انتقام شیعیان از سنی های افغانستان ماموریت خود را به نحو احسن انجام داد . در آن زمان ناپلئون تمایل خود را برای نزدیکی به ایران نشان میدهد و انگلیس ها برای خنثی کردن این خواست ، سرجان ملکم را به دربار ایران می فرستند . ملکم با دادن رشوه به دولتمردان قاجار به اهداف خود میرسد . ملکم در خاطرات خود می نویسد : در ایران هر اشکالی تحت تاثیر طلای دولت انگلیس به طور معجزه آسائی از پیش برداشته میشود .( تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در قرن نوزده ، محمود محمود ، رویه 45 ) .تفسیر ساده و عامیانه کلام ملکم در یک جمله خلاصه میشود : شاه ابله و اطرافیان خائن .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\aa7d41c1069f40bb2bfb46820b7801de.jpg

فتحعلی شاه قاجار

در زمان فتح علی شاه ، ایران بطور کامل در کام استعمار فرو رفت .

دوران قاجار را باید عصر طلائی آخوند ها نامید .افعی های کرخت شده از زمان نادر و کریم خان ، جان تازه ای گرفته و بجان مردم ایران افتادند. دستار بندان قاجار در حقیقت بازمانده های آخوند های دوران صفویه بودند که پس از یک دوره گذر بی اختیاری در زمامداری رضا شاه بزرگ بار دیگر در سال 57 چهره کریه و هولناک خود را نشان دادند . سیستم خانمان بر انداز شیعه که شاه اسماعیل صفوی مبتکر آن بود با وارد کردن ملا های شیعه و پخش آنها در سراسر کشور مبنای نابودی و مرگ شعور مردم ایران را در کنار غارتگری ترسناک آخوند ها و اربابان خارجی آنها را مهیا ساخت . در زمان نادر ، شیعه گری به قدرت سابق خود باقی ماند ولی جدائی مذهب از سیاست نادر و کریم خان مجال ترکتاری به آخوند ها را نمیداد .نادر دستور داد تا کلیه در آمد های اوقاف که به جیب گشاد دستار بندان میرفت به دولت انتقال یابد.در کتاب اصفهان نصف جهان تالیف اصفهانی با تنظیم ستوده ، رویه های 256و 257 می خوانیم : نادر آخوند مشهور اصفهانی صدرالصدور را احضار و از او می پرسد : به چه علت علما و طلاب باید در آمدهای هنگفت اوقاف را بخود اختصاص دهند و بدون داشتن هیچ کار و پیشه مثبتی با استفاده از درآمد اوقاف زندگی پر از رفاه برای خود ترتیب دهند . صدر الصدور پاسخ میدهد : دلیل این امر آنست که

روحانیون همیشه دعاگوی قبله عالم بوده و با استفاده از در آمد های مذکور هر روز و هر ساعت در مساجد برای بقا و نصرت پادشاه و آبادی مملکت دعا می کنند !!!!نادر میگوید : پس معلوم شد که دعای روحانیون هیچگاه مورد اجابت واقع نشده ، وگرنه گروهی افغان پا برهنه این فاجعه را برای ایران به وجود نمی آوردند . نادر دستور داد تا این دستار بند دغلکار مفت خور را اعدام کنند .

آغا محمد خان قاجار مجددا ایران را به سیاست مذهبی صفویه و شیعه باز گرداند . این شاه خون خوار قاجار اساس حکومتش را بر پایه مذهب شیعه اثنی عشری قرار داد . فتحعلی شاه قاجار برای تحکیم قدرت خودش مملکت را به آخوند ها سپرد . این شاه کودن اسلام زده دستور به ساخت مزگت های بیشمار و مرمت و تزئین فسادکده های مذهبی داد . به دستور او اهالی ساکن در قم از پرداخت مالیات معاف شدند . دوران زمامداری این پادشاه ، زمان زایش شیخ الاسلام ، حجت الاسلام و امام جمعه بود.

آخوند ها خود را مسئول و نگهبان شرع مقدس اسلام معرفی میکردند !

در زمان قاجار هر زمان که آخوند ها اراده میکردند ، به عنوان اینکه دولت وقت قادر به حفظ منافع ملت که در حقیقت منافع اربابان خارجی آنها نیست در سیاست دخالت و مردم را وادار به شورش میکردند .

شوربختانه تا به امروز کمتر مورخی از رشد سرطان گونه آخوند در نیمه

سده 19 در ایران یاد کرده است .در ابتدای کار قاجار ها تعداد مجتهدین به 4 تن میرسید. در ابتدای سلطنت ناصر الدین شاه ما تنها 12 مجتهد داشتیم ( سرجان ملکم ، تاریخ ایران ، رویه های 131و 132 ) و یکباره می بینیم که ایران اسلام زده در آخر سلطنت ناصر الدین شاه صاحب 359 آخوند مفت خور میشود که 175 تن آنها لقب مجتهد داشته و مابقی یا حجت الاسلام بودند و یا شیخ الاسلام .( المعاذیروالاثار ، اعتماد الدوله ، رویه 137 ) . امیر کبیر صدر اعظم نامدار ایران تصمیم به قطع دست مفت خوران دستار بند میگیرد که با قتل او رابطه ناصر الدین شاه با ملا ها صمیمانه تر میشود . اینک آخوند ها به گرفتن خمس و ذکات و پول اوقاف رضایت نمیدهند . مجتهد طراز اول اصفهان آقا نجفی بانکی تاسیس می کند که با بهره 18 درصد به مردم پول قرض دهد . آخوند ها حاج ملاعلی کنی و میرزا آقا جواد که در کار غله هستند به احتکار پرداخته تا مواد غذائی مورد نیاز مردم را گرانتر بفروشند .( زندگانی من ، احمد کسروی ، رویه های 173 و 220 ) .

سود جوئی از مذهب در تاریخ ما ریشه در هزاره ها دارد . آخوند وژن روح الله خمینی برای کسب قدرت از عامل مذهب نه تنها سود برد ، بلکه ماکیاولیسم را نیز به کمک گرفت .( ماکیاولی باور دارد که سیاست باید عاری از وجدان ، ایمان و فضائل اخلاقی باشد )

نقش آخوند ها در جنگهای بین ایران و روس در زمان قاجاریه :

ادامه دارد

آیا ایران آینده بهایی خواهد بود؟

آیا ایران آینده بهائی خواهد بود؟

«فاضل غیبی»

تتت.jpg

– محمدرضاشاه در پی تدابیری بود که به پیشرفت جامعه دامن زند، اما این تدابیر یکسره در جهت آموزه‌های بهائی قرار داشت و دشمنی ملایان مرتجع را برمی انگیخت و تهمت بهائی بودن را متوجه او می ساخت. بدین سبب این وظیفه بر عهده‌ی ساواک گذاشته شد که از هر جهت از انجمن حجتیه پشتیبانی کند، با این هدف که برای مبارزه با بهائیت، بجای استفاده از اسلام سنتی، انجمنی به میدان آید که بدلی از بهائیت باشد!

 امروزه حجتیه‌ای‌ها بر اهرم‌های قدرت سوارند، اما در پیشگاه تاریخ به سهم خود مسئول سقوط انسانی و فساد گسترده‌ی اخلاقی در ایران امروز هستند و بهائیان که نیمی مجبور به ترک میهن و نیمی دیگر به تبعید در وطن، با هر نوع محرومیت قابل تصوری دست به گریبان هستند، گروهی اجتماعی را تشکیل می‌دهند که بدون آنان تولدی دیگر برای جامعه‌ی ایران قابل تصور نیست.

پنج شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۸ برابر با ۱۸ آپریل ۲۰۱۹

چهار دهه حکومت اسلامی باید برای هر ایران‌دوستی انگیزه‌ی کافی باشد، درباره‌ی سرنوشت میهن خود بیاندیشد. حکومت اسلامی که روی کار  آمدنش قابل  پیش‌بینی و تصور نبود، در چهار دهه‌ی گذشته نه تنها بر بحران‌های بزرگی غلبه کرده، که خود به بزرگترین  بحران‌آفرین در سطح جهانی بدل گشته است و  چنین وانمود می‌کند که در چهار دهه‌ی آتی نیز بدون کوچکترین تغییری در سیاست سرکوبگرانه در داخل و بحران آفرینی در خارج، دوام خواهد آورد.

اما دوام حکومت اسلامی بیش از هر چیز مدیون ناتوانی اپوزیسیون است. رژیم با استفاده از این ناتوانی نه تنها با تبلیغات گسترده نفوذش را در میان اقشار عقب‌مانده‌ی مذهبی گسترش  داده، بلکه با دمیدن در بوق «مبارزه‌ی ضدامپریالیستی» قشرهای چپ‌زده را نیز از ترس «حمله‌ی دشمن» به پشتیبانی از خود واداشته؛ گهگاه نیز از «بازی با برگ ملی‌» ابایی ندارد.

در اینسو، نیروی مخالف رژیم پس از چهل سال «مبارزه»، در خوش‌بینانه‌ترین نگاه از رهبرانی تشکیل  شده است، که دیگر هواداران چندان فعالی ندارند. در حالی که هواداران آشکار و پنهان حکومت اسلامی و همچنین طیف رنگارنگی از مبلغان «اسلام نوین و انقلابی»، از ژاپن تا آمریکا و از مسکو تا لندن، «هدایت» امت مهاجر ایرانی را به دست گرفته‌اند و با استفاده از جوّ  آمریکاستیزی به سوی تشکیل جبهه‌ی مشترک چپ اسلامی در خارج از کشور به پیش می‌روند.

در سوی دیگر، ناتوانی اپوزیسیون نه به سبب ناآگاهی و یا کمبود میهن‌دوستی، بلکه در وهله‌ی نخست ناشی از نارسایی اخلاقی است. این نارسایی خود را در صحنه‌ی زندگی سیاسی،  به صورت دورویی نشان می‌دهد، که مادر همه‌ی دیگر نارسایی‌ها است. به حدی که گویی، پس از تحقق پیش‌بینی احمد کسروی درباره‌ی اینکه ملایان روزی حکومت را در ایران به دست خواهند گرفت، باید چهار دهه از تسلط حکومت اسلامی بگذرد، تا   هشدار هزار ساله‌ی فردوسی برآورده شود که:

«سخن‌ها به کردار بازی بوَد».

آیا با این وصف می‌توان تصویری مثبت  از آینده‌ی ایران به دست داد. حتی اگر به معجزه‌ای حکومت اسلامی سرنگون شود، کدام نیروی مخالفی را می‌شناسیم که «بازی دمکراسی» را جدی بگیرد و به نقشی در اقلیت راضی باشد؟

فرهنگ سیاسی بخشی از فرهنگ اجتماعی است و با فرهنگ «روشنفکری» خویشاوندی نزدیک دارد. چنانکه  ویژگی امروزی روشنفکران روند سیاسی جامعه  در آینده را تعیین می‌کند. اگر گرایش عمده‌ی روشنفکران در دوران پهلوی به چپ اسلامی،  بدین معنی بود که در صورت برکناری حکومت شاه، ایران به دامن حکومتی چپ و یا اسلامی درخواهد غلتید، امروزه پریشانی روشنفکران مخالف حکومت اسلامی نشان می‌دهد، برآمدن جنبشی دمکراتیک و فراگیر برای برکناری حکومت اسلامی در آینده‌ای نزدیک ممکن نیست.

برای تأیید این ادعا، کافیست به جدال‌های قلمی میان هواداران شاه و مصدق، و یا هواداران نظام پادشاهی با جمهوریخواهان و یا هر مورد دلخواه دیگری بنگریم تا به میزان پریشانی موجود پی بریم و به این واقعیت اعتراف کنیم که اگر اوضاع اپوزیسیون به همین گونه بماند، حکومت اسلامی، ایران را نابود خواهد کرد، اما سرنگون نخواهد شد.

با اینهمه می‌توان از تاریخ این درس را گرفت، که در مواردی پس از آنکه به نظر می‌رسد، حکومتی ضحاکی همه‌ی مخالفان را سرکوب کرده باشد، نیرویی ناشناخته از درون جامعه برمی آید که نه تنها نظام بیدادگر را برمی‌اندازد، بلکه با همیاری همان مردمان پیشین، نظامی با ارزش‌های کاملاً متفاوت  برقرار می‌سازد.

امپراتوری برده‌دار روم پس از شش سده سلطه‌ی پرقدرت بر نیمی از جهان، به دست  مسیحیانی برافتاد که پیش از آن چنان پیگرد می‌شدند که مراسم مذهبی خود را در غارهای زیرزمینی  بجا می‌آوردند. امپراتوری شوروی نیز در نیمه‌ی دهه‌ی هشتاد قرن گذشته در اوج قدرت و گسترش تاریخی خود ظاهرآ همه‌ی گرایش‌های دمکراسی‌خواهانه را (از مجارستان تا لهستان و از آلمان شرقی تا چکسلواکی) نابود کرده بود، اما دمکراسی‌خواهی در گروهی از حلقه‌ی رهبری، باعث شد که از درون فروپاشد.

البته باید به این درس مهم تاریخ نیز توجه داشت که نظام توتالیتر، چنانکه در ماهیت اوست، هیچگاه نمی‌تواند جای خود را به نظامی نیمه‌توتالیتر بدهد، بلکه باید به کلی سرنگون و جای خود را به نظامی با ارزش‌های کاملاً دیگری بدهد. بنابراین همانطور که در هیچ جا «سوسیالیسم با چهره‌ی انسانی» socialism with a human face   نتوانست جانشین رژیم‌های کمونیستی شود، حکومت اسلامی نیز نخواهد توانست جای خود را به حکومتی  با اسلام نیم‌بند بدهد.

بدین سبب برای یافتن آلترناتیو واقعی برای حکومت اسلامی، منطقاً باید به جریانی توجه کرد، که از ارزش‌هایی کاملاً متفاوت برخوردار است و بدین سبب نظام حاکم آن را دشمن خود می‌انگارد و با تمام قوا سرکوب می‌کند، زیرا   وجودش در هر محدوده‌ای کافیست تا قدرت و نفوذ رژیم «توتالیتر» (تمامیت‌خواه) را محدود  کند.

یافتن چنین جریانی در سایه‌ی حکومت اسلامی دشوار نیست، زیرا رفتار دشمنانه‌ی حکومت‌گران اسلامی با بهائیان به حدی است، که جای شکی بجا نمی‌گذارد که رژیم جریان بهائی را خطرناک‌ترین دشمن خود می‌شمارد و فتوای نجاست و تحریم هرگونه تماس با آنان از سوی ولی فقیه  و رهبر انقلاب، شاهد کوچکی بر این واقعیت است.

نابودی کامل جریان بهائی در ایران  از همان فردای انقلاب  اسلامی بالاترین هدف داخلی حاکمیت اسلامی بود و با وجود اعتراضات گسترده‌ی جهانی با قاطعیت دنبال شد. کشتار و غارت بهائیان در همه‌ی شهرها و روستاها، اخراج بدون استثنا از تمامی نهادهای کشوری و تصرف اموال و سرمایه‌ها و جلوگیری از تحصیل دانشجویان و دانش آموزان بهائی به روشنی هدف بی چون چرای حکومتگران اسلامی را مبنی بر نابودی جریان بهائی به نمایش گذاشت.

برای آنکه علت دشمنی هیستریک ملایان با بهائیان را دریابیم، شاید آسان‌ترین راه نگاهی به «انجمن حجتیه» باشد. این انجمن که پیش از انقلاب «انجمن ضدبهائیت» نامیده می‌شد، در دهه‌ی سی خورشیدی با پشتیبانی همه جانبه‌ی ساواک از یکسو و ملایان از سوی دیگر شروع به کار کرد. پشتیبانی ساواک از این رو بود که بهائیان با جمعیتی چند صدهزار نفری بزرگترین تشکیلات موجود در ایران را تشکیل می‌دادند و ظاهراً برای حکومت شاه لازم می‌نمود که تشکیلاتی اسلامی و منسجم، از رشد بهائیت در ایران جلوگیری  کند.

ملایان نیز، به ویژه پس از کوشش دولت برای به رسمیت شناختن حقوقی برای اقلیت‌های مذهبی و سپس انقلاب سفید که در جهت تحدید نفوذ اسلام سیر می‌کرد، پایگاه قدرت خود را با گسترش بهائیت در خطر می‌دیدند و اگر در نظر گیریم که جمعیت بهائیان در دهه‌ی پنجاه فقط در پایتخت از مرز دویست هزار گذشته بود، می‌توان دریافت که چرا طیف وسیعی از آخوندها (و حتی خمینی) با پرداخت بخشی از «سهم امام»،  حجتیه را از امکاناتی بیکران برخوردار می‌کردند.

پشتیبانی ساواک از انجمن حجتیه، از یکسو بی‌پایگی تبلیغات اسلامی درباره‌ی نفوذ بهائیان در دستگاه اداری و سیاسی آن دوران را نشان می‌دهد و از سوی دیگر بن‌بست واقعی حکومت شاه را برملا می‌کند. محمدرضاشاه در پی تدابیری بود که به پیشرفت جامعه دامن زند، اما این تدابیر یکسره در جهت آموزه‌های بهائی قرار داشت و دشمنی ملایان مرتجع را برمی انگیخت و تهمت بهائی بودن را متوجه او می ساخت. بدین  سبب این وظیفه بر عهده‌ی ساواک گذاشته شد که از هر جهت از انجمن حجتیه پشتیبانی کند، با این هدف که برای مبارزه با بهائیت، بجای استفاده از اسلام سنتی،  انجمنی به میدان آید که بدلی از بهائیت باشد!

پس از آنکه برای کندترین اذهان نیز روشن شده بود که بهائیان را می توان کشت و یا آزار داد، اما با افکار پوسیده و خرافی اسلامی نمی‌توان از رسوخ خواسته‌های امروزین و مدرن بهائی (مانند برابری حقوق زن و مرد، حقوق شهروندی برای همه، آزادی بیان، دمکراسی پارلمانی، جدایی دین و دولت  و بالاخره اعلام وابستگی مذهبی به عنوان امری خصوصی) جلوگیری کرد.

انجمن حجتیه می‌کوشید با تقلید از بهائیان در کلاس‌های غیرعلنی هفتگی که در آنها «تریبون و صندلی جای منبر و قالی» را گرفته بود، جوانان مسلمان را از طرفی با آموزه‌های بهائی و از طرف دیگر با ایرادات وارده بر آنها آشنا کند. از این راه به برانگیختگی ذهنی و همچنین به اعتماد به نفس اسلامی دامن زده می‌شد و کادرهای ورزیده‌ای برای نفوذ در تشکیلات بهائی تربیت می‌شدند.

از آنسو، با بهره‌گیری از آموزه‌های بهائی، از اسلام تصویری نوین ارائه می‌کردند، که برای نسل جوان مسلمان نیز جالب بود. مثلاً  مدعی شدند که اسلام (که بنا به قران، دینی است برای «ام القرا وَ مَن حولَها» (مکه و اطرافش) دیانتی جهانی ورای ملیت، نژاد و جنس است. اعتقاد اسلامی،  مخالف دخالت در سیاست است و نباید در پی گسترش اسلام به وسیله‌ی جنگ جهادی بود. باید ظاهری آراسته و لباسی پاکیزه داشت و از نشست و برخاست با پیروان دیگر ادیان ابا نکرد و «برخورد جدلی و غیرهیجانی» را جایگزین کوشش برای حذف فیزیکی دگراندیشان کرد. اما از همه مهمتر، کوشش برای برخورد عقلانی به اعتقادات مذهبی بود، که جوانان عضو حجتیه را (حتی در مقایسه با هواداران مجاهدین) به سرآمدان نسل نوین مسلمان بدل می‌کرد.

البته تقلید آموزه‌های بهائی از این نظر خطرناک بود که می توانست به جلب اعضای جوان حجتیه به بهائیت منجر شود، از این رو رهبران انجمن به شدت بر چند ویژگی اسلامی تکیه می‌کردند و می‌کوشیدند بدین وسیله هویت اسلامی اعضا را تضمین کنند. از جمله «امر به معروف و نهی از منکر» بود که  اعضا را در زیر کنترل متقابل قرار می‌داد. دیگر اعتقاد به «ظهور مهدی موعود» که با مراسم دعا و از طرف دیگر با برخورد و توهین به اعتقادات بهائی تشدید می‌شد. اما از همه مهمتر، استفاده از «تقیه» (دروغ) به عنوان وسیله‌ی مهم برای جلب اعتماد بهائیان و  ورود به گردهمایی‌های آنان بود. تشکیلات حجتیه با چنین ویژگی‌هایی در نیمه‌ی دهه‌ی چهل به بزرگترین تشکّل اسلامی در ایران بدل شد و گویا حتی در کشورهای همسایه مانند هند و پاکستان گسترش یافت.

پس از انقلاب نیز همین برتری‌ها کمک می‌کرد که اعضای حجتیه به سرعت اهرم‌های حکومت اسلامی را به ویژه در زمینه‌های اقتصادی، سیاست خارجی، آموزشی و رسانه‌ای تصرف کنند. به حدّی که به وحشت ملایان سنتی دامن زده شد و خمینی پنج سال پس از انقلاب انجمن را با تهدید شدید به تعطیلی مجبور کرد. با اینهمه اعضای سابق حجتیه در مقایسه با آخوندهای حکومت‌گر حکم «یک چشم‌ها در شهر کوران» را داشتند و تنها آنان بودند که می‌توانستند «با گفتمانی مدرن از سنت دفاع کنند». به همین سبب هم با وجود حملات تبلیغی علیه حجتیه، اعضای سابق آن (مانند پرورش، باهنر، ولایتی، صیاد شیرازی، حداد عادل، عبدالکریم سروش و کمال خرازی…) بسیاری پست‌های کلیدی حکومت اسلامی را در دست گرفتند.

از این رو باید پرسید، چرا  حجتیه‌ای‌ها نتوانستند با تأثیری که از بهائیت گرفته بودند، به نوبه‌ی خود تأثیر مثبتی بر حکومت اسلامی بگذارند و در نهایت به عنوان پادو آخوندهای سنتی عمل کردند؟

پاسخ این است که آنان آموزه‌های بهائی را با ماهیت این آیین اشتباه می‌گرفتند. آموزه ها و اعتقادات مذهبی تنها ظاهر ادیان را می‌سازند و ادیان را باید نه با آنها، بلکه از نظر موفقیت در تربیت اخلاقی پیروان سنجید. اعضای حجتیه با آموزه‌های بهائی آشنا شدند، اما نمی‌توانستند راستی گفتار و درستی رفتار را از آنان بیاموزند؛ وانگهی از درک تشخص فردی و سرافرازی انسانی که محور آموزه‌های بهائی است ناتوان ماندند.

کانون تربیت اخلاقی، راستی است و بدون آن دیگر موازین اخلاقی نقش بر آب است. در نهایت نیز التزام حجتیه به تقیه و پایبندی بهائیان به راستی، باعث شد که این دو گروه دو قطب آشتی‌ناپذیر در جامعه‌ی ایران را تشکیل دهند، که اولی با تکیه بر تقیه به بالاترین مقامات در حکومت اسلامی دست یافت و بهائیان که به کلمه‌ای می‌توانستند وابستگی مذهبی خود را انکار کنند، به خاطر استواری در راستگویی، بزرگترین آزارها و صدمات قابل تصور را به جان خریدند.

امروزه حجتیه‌ای‌ها بر اهرم‌های قدرت سوارند، اما در پیشگاه تاریخ به سهم خود مسئول سقوط انسانی و فساد گسترده‌ی اخلاقی در ایران امروز هستند و بهائیان که نیمی مجبور به ترک میهن و نیمی دیگر به تبعید در وطن، با هر نوع محرومیت قابل تصوری دست به گریبان هستند، گروهی اجتماعی را تشکیل می‌دهند که بدون آنان تولدی دیگر برای جامعه‌ی ایران قابل تصور نیست. بهائیان درست با تکیه بر سلامت اخلاقی توانستند، چه در دانشگاه مخفی در ایران و چه در خارج از کشور، انبوه چند صدهزار نفری از متخصصان را تربیت کنند که در نوسازی ایران آینده نقش مهمی برعهده خواهند داشت. همین امروز نیز در خارج از کشور نخبگان منسوب به جریان بهائی، از بهرام بیضایی تا فرهنگ هلاکویی و از احسان یارشاطر تا آرامش دوستدار، کم نیستند.

زبان پارسی آماج تازش‌ها

زبان پارسی آماج تازش‌ها

1.jpg

۱۹ تیر ۱۳۹۳ 2

شهربراز: زبان پارسی به عنوان بُردار فرهنگ ایرانی از دیرباز بخش مهمی از هویت ایرانیان بوده است. پس از شکست ارتش ساسانیان به دست تازیان، مهم‌ترین جنگ‌افزار ایرانیان زبان و فرهنگ‌شان بود و تازیان می‌کوشیدند این دو را نیز از چنگ ایرانیان بیرون کنند. به نوشته‌ی زنده‌یاد دکتر عبدالحسین زرین‌کوب، آن‌چه از تامل در تاریخ برمی‌آید این است که عربان هم از آغاز حال، شاید برای آن‌که از آسیب زبان ایرانیان در امان بمانند و آن را همواره چون حربه‌ی تیزی در دست مغلوبان خویش نبینند، درصدد برآمدند زبان‌ها و لهجه‌های رایج در ایران را از میان ببرند. آخر این بیم هم بود که همین زبان‌ها خلقی را بر آنها بشوراند و ملک و حکومت آنان را در بلاد دورافتاده‌ی ایران به خطر اندازد. به همین سبب هر جا که در شهرهای ایران به خط و زبان و کتاب و کتابخانه برخوردند با آنها سخت به مخالفت برخاستند. رفتاری که تازیان در خوارزم با خط و زبان مردم کردند بدین دعوی حجت است. نوشته‌اند وقتی قتیبه‌بن‌مسلم باهلی، سردار حَجاج، بار دوم به خوارزم رفت و آن را بازگشود هر کس را که خط خوارزمی می‌نوشت و از تاریخ و علوم و اخبار گذشته آگاهی داشت از دم تیغ بی‌دریغ درگذاشت و موبدان و هیربدان قوم را یکسر هلاک نمود و کتاب‌هایشان همه بسوزانید و تباه کرد تا آن که رفته رفته مردم اُمّی ماندند و از خط و کتاب بی‌بهره گشتند و اخبار آنها اکثر فراموش شد و از میان رفت ….

شاید بهانه‌ی دیگری که عرب برای مبارزه با خط و زبان ایران داشت این نکته بود که خط و زبان مجوس را مانع نشر و رواج قرآن می‌شمرد. در واقع ایرانیان، حتا آنان که آیین مسلمانی را پذیرفته بودند، زبان تازی را نمی‌آموختند و از این رو بسا که نماز و قرآن را نیز نمی‌توانستند به تازی بخوانند.

با چنین علاقه‌ای که مردم در ایران به زبان خویش داشتند، شگفت نیست که سرداران عرب‌، زبانِ ایران را تا اندازه‌ای با دین و حکومت خویش معارض دیده باشند و در هر دیاری برای از میان‌بردن و محوکردن خط و زبان پارسی کوششی ورزیده باشند. (کتاب «دو قرن سکوت»، ص ۱۱۵ و ۱۱۶)

اما ایرانیان توانستند برخلاف بسیاری از ملت‌های چیره‌شده‌ی اسلامی، هم‌چنان زبان خویش را پاس دارند و هرگاه حکومت‌های محلی به دست ایرانیان افتاد، مانند صفاریان و سامانیان و زیاریان در گسترش و توان‌مندسازی زبان پارسی بکوشند و آثار فراوانی به زبان پارسی پدید آورند. بزرگ‌ترین نمونه و شاهکار زبان پارسی هم به دست توانای فرزانه‌ی توس آفریده شد که هر که رای و هُش و دین دارد پیوسته بر او آفرین خواند.

خلیفه‌های مسلمان در دمشق و بغداد هم چنان به این دشمنی با زبان پارسی ادامه می‌دادند و دست‌نشاندگان و چاپلوسان آنان (هم‌چون محمود غزنوی و برخی درباریانش) زبان دیوان خود را به تازی برمی‌گرداندند و در گسترش زبان تازی می‌کوشیدند.

با تمام سختی‌ها و دشمنی‌ها، زبان پارسی توانست چندان ببالد و گسترش یابد که به زبان دوم دنیای اسلام ترادیسد و در گستره‌ی پهناوری جای خویش را باز کند و آثار فراوانی بدین زبان آفریده شد. پس از برافتادن خلافت عباسیان زبان پارسی آزادتر شد و در گستره‌ی بزرگ‌تری رشد و نمو کرد به طوری که دربار گورکانیان هند (در انگلیسی: Mughal Empire) و دربار سلطان‌های عثمانی از مرکزهای گسترش زبان پارسی و فرهنگ ایرانی بود.

دولت بریتانیا نیز پس از دست‌یافتن بر هندوستان و دریافتن نفوذ و اهمیت زبان پارسی در غرب آسیا، زبان پارسی را مانعی برای کار خود می‌دید و مبارزه با آن را آغاز کرد و زبان انگلیسی را جایگزین آن کرد.

تازش‌ها به زبان پارسی امروز

به نظر من امروزه از چندین سو به زبان پارسی تاخته می‌شود و هریک از این گروه‌ها و کسان انگیزه‌ی خود را دارد:

  • در تاجیکستان و آسیای میانه

پس از دست‌یابی روسیه‌ی تزاری به آسیای میانه، دولت روسیه کوشید پیوندهای ایرانیان آن سامان را با دیگران هم‌تباران‌شان بریده و ساختار فرهنگی و اجتماعی آن‌جا را از نو و بر پایه‌ی نیازهای استعماری خود بسازد. از این رو نام «تاجیک» را که به معنای «ایرانی» بود به عنوان نام قوم و نژادی تازه مطرح کرد و آن سرزمین را تاجیکستان خواند. با این‌که زبان آنان پارسی بود در راستای همان هدف‌های خود این گویش منطقه‌ای پارسی را هم «زبان تاجیکی» خواند و خط آنان را از پارسی نخست به لاتین و سپس به سیریلیک برگرداند تا بریدن پیوندها کامل‌تر شود. از سوی دیگر شهرهای سمرقند و بخارا – که از مرکزهای باستانی فرهنگ ایرانی و پرورشگاه‌های زبان پارسی بود – به دست ترکان ازبک سپرده شد و در عوض پایتخت «تاجیکان» به روستای «دوشنبه» منتقل شد که پیش‌تر جایی برای «دوشنبه‌بازار»ها بود. برای جعل و ساختن هویت تازه، ادبیات پارسی دری به نام «ادبیات تاجیکی» خوانده شد.

پس از فروپاشی شوروی نیز با آن‌که تاجیکان کوشیدند نام زبان خود را به پارسی برگردانند و به خط نیاکان بازگشت کنند اما عده‌ای از «روس‌پرستان» و غرض‌ورزان مانع آن شدند و اشکال‌تراشی کردند. از سوی دیگر هم دولت وهابی عربستان سعودی – که دشمنی فاتحان عرب صدر اسلام با زبان پارسی را در زمان ما ادامه می‌دهد – پس از ۱۴۰۰ سال از راه تبلیغ‌های خود در تاجیکستان به ایرانیان تاجیک می‌گوید که زبان پارسی را رها کنید، نام‌های ایرانی را از خود بردارید و نوروز را فراموش کنید!

  • در افغانستان

دشمنی با زبان پارسی تنها به روسیه و شوروی و عربستان سعودی محدود نمی‌شود. پس از این‌که دولت بریتانیا در «بازی بزرگ» خود با روسیه و برای حفاظت از مستعمره‌ی خود یعنی هندوستان تصمیم گرفت کشور «افغانستان» را بیافریند و با تهدید نظامی، «هرات» را از ایران جدا کرد، قوم حاکم پشتون را  تحریک کرد که برای جداسازی کامل‌تر افغانستان از ایران، نام زبان پارسی در این کشور را به «زبان دری» برگرداند. دولت پشتون افغانستان هم چنین با ایجاد «پشتو تولَنَه» (فرهنگستان پشتو) می‌خواهد زبان پارسی را کنار بگذارد و زبان قبیله‌ای و گوالش(=تکامل)نیافته‌ی پشتو را به شهروندان خود تحمیل کند. اکنون نیز با «وزارت کالچر»! می‌خواهد مانع از نفوذ فرهنگی ایران بشوند.

برای آگاهی بیش‌تر درباره‌ی زبان پارسی در تاجیکستان و افغانستان و نقشه‌های روسیه و بریتانیا برای این زبان می‌توانید به مقاله‌ی «کیستی تبرخورده‌ی زبان پارسی» در تارنمای آذرگشنسپ نگاه کنید.

  • در ایران

در همین ایران سیاسی خودمان – که بخشی از ایران فرهنگی بزرگ است – در برخی سخنرانی‌ها می‌شنویم که درباره‌ی فردوسی و شاهنامه چنین می‌گویند:

         «مرد خاسر زیان‌ بُرده‌ی تهیدست‌ که‌ در برابر لغت‌ قرآن‌ و زبان‌ عرب‌ – که‌ زبان‌ اسلام‌ و زبان‌ رسول‌‌الله‌ است – ۳۰ سال‌ عمر خود را به‌ عشق‌ دینارهای‌ سلطان‌ محمود غزنوی‌ به‌ باد داده‌ و شاهنامه‌ی افسانه‌ای‌ را گرد آورده‌ است.»

یعنی اینان زبان پارسی را به جای زبان ملی و مشترک ایرانیان، «رقیبی» برای زبان عربی می‌دانند. شاید در راستای همین باور، امروزه در مدرسه‌های ایران دانش‌آموزان می‌توانند نیم ساعت به زبان عربی تواشیح از بر بخوانند و جایزه بگیرند و تشویق شوند، اما حفظ‌کردن یک حکایت از بوستان سعدی یا چند بیتی از شاهنامه برایشان سخت شده ‌است و البته ایرادی هم ندارد؛ زیرا برای مسئولان مدرسه نیز اهمیتی ندارد که در طول سال دانش‌آموزان یک قطعه شعر پارسی حفظ نشوند.

صداوسیما نیز سیل واژه‌های و ترکیب‌های عربی را وارد زبان پارسی می‌کند و در برخی از پیدارها (سریال‌ها) ولنگاری زبانی و بی‌توجهی به زبان پارسی آشکار است. حتا به‌تازگی در پیداری از عبارت‌هایی چون «ریلکس» و «یستردی» و … استفاده می‌شود و این عبارت‌های بی‌معنا و ناضرور ورد زبان بچه‌ها شده است.

  • تجزیه‌طلبان

گروه دیگری از دشمنان امروزی زبان پارسی گروه‌های تجزیه‌طلب‌اند. اینان که به‌خوبی به نقش زبان پارسی در اتحاد و یکپارچگی مردم ایران از هر قوم و مذهب پی برده‌اند، نوک حمله‌ی خود را متوجه این زبان کرده‌اند. به بهانه‌ی آموزش زبان مادری می‌خواهند زبان پارسی را نابود یا محدود کنند و به جای آن زبان‌ها و گویش‌هایی را بگذارند که نه تجربه‌ی نوشتاری و ادبی دارند و نه خط و گنجینه‌ای نوشتاری به آن زبان و گویش وجود دارد.

درباره‌ی زبان‌ها و گویش‌های محلی و بومی باید نکته‌ای را بگویم. من خود از شیفتگان و عاشقان یادگیری زبان‌ها و گویش‌های ایرانی و انیرانی هستم و باور دارم که باید این‌ها نگهداری و پاس داشته و آموزش داده شوند. خواننده‌ای  گفته بود خود را به جای کسانی بگذارید که می‌خواهند زبان مادری‌شان را بیاموزند اما با «تهاجم زبان پارسی» مواجه‌اند. این خود یکی از کژنمایی‌ها و دروغ‌های تجزیه‌طلبان است که در میان برخی از هم‌میهنان ما رایج شده است.

این ترفندها نیز بر پایه‌ی نقش برنارد لوئیس است. این خاورشناس بریتانیایی از دهه‌ی ۱۳۵۰ خ. / ۱۹۷۰ م. به سیاستمداران توصیه کرده است که برای کنترل بیش‌تر بر غرب آسیا (خاورمیانه) و دست‌یابی آسان بر منبع‌های زمینی و زیرزمینی و بازار این‌جا، باید ایران تجزیه شود و راه تجزیه هم تاکید بر تفاوت‌های زبانی و اختلاف‌افکنی میان قوم‌های ایرانی است. برای آگاهی بیش‌تر درباره‌ی نقشه‌ی برنارد لوییس می‌توانید به فصل ششم کتاب دکتر کاوه فرخ به نام «پان‌ترکان و هدف‌گیری آذربایجان» نگاه کنید که به صورت رایگان و برخط در اینترنت در دسترس است.

توضیح آن‌که از گذشته‌های دور یعنی همان زمان ساسانیان و پس از اسلام و نه آن گونه که در میان برخی از هموطنان ما به دروغ تبلیغ شده است از زمان رضاشاه پهلوی، زبان پارسی زبان مشترک همه‌ی ایرانیان بوده است و ابوریحان بیرونی – که زبان مادریش خوارزمی بوده‌است – و عنصرالمعالی کیکاووس زیاری – که زبان مادریش طبری بوده‌است – و قطران تبریزی – که زبان مادریش پهلوی بوده‌است – و همه و همه در گوشه کنار ایرانشهر بزرگ و پهناور آثار خود را به زبان پارسی دری نوشته‌اند تا دیگر ایرانیان بتوانند بخوانند و بیاموزند و دریابند. زبان پارسی هیچ‌گاه بر کسی به زور تحمیل نشده‌است. حتا زمانی که ترکان و ترک‌زبانان و مغولان بر این سرزمین و دیگر سرزمین‌های همسایه فرمان رانده‌اند، زبان مشترک و رسمی و اداری و نگارشی زبان پارسی دری بوده است. پیش‌تر نامه‌ی خان مغول و نوه‌ی چنگیز به بابای مسیحیان (پاپ) را آوردم که به زبان پارسی بوده است.

مخالفت من با رقابت و جایگزینی این زبان‌ها و گویش‌ها با زبان پارسی است. ما نباید به بهانه‌ی آموزش زبان مادری و بومی هر منطقه، زبان پارسی را کنار بگذاریم. بر پایه‌ی قانون اسلامی نیز آموزش ادبیات و زبان‌های قومی در کنار زبان رسمی آزاد است. زبان پارسی زبان مشترک و پیونددهنده‌ی تمام مردمان این سرزمین بوده و هنوز هست و میراث مشترکی با کشورهای همسایه دارد. زبان‌های بومی و محلی باید در کنار زبان پارسی آموخته شوند نه به جای آن! و اهمیت باید به زبان پارسی داده شود.

5 شبکه‌های ماهواره‌ای

آوردگاه تازه‌ی دشمنان زبان پارسی برخی شبکه‌های ماهواره‌ای است؛ در بیش‌تر این شبکه‌ها، با آن‌که ادعا می‌کنند برای ایرانیان برنامه پخش می‌کنند اما نوشته‌ها به خط و زبان انگلیسی است. نام بسیاری از برنامه‌ها به خط و زبان انگلیسی است و حتا در ترانه‌های مبتذل و پیش پاافتاده که هم خواننده ایرانی است و هم سراینده و نوازنده و هم بیننده و شنونده، نام و مشخصات ترانه به خط و زبان انگلیسی نوشته می‌شود! برخی از این شبکه‌ها (مانند فارسی۱) آشکارا در خدمت دشمنان ایران و فرهنگ و زبان ایرانی هستند. گذشته از این که در زبان انگلیسی کاربرد واژه‌ی «فارسی» اشتباه است و باید به جای آن Persian گفت، این‌ها حتا عددها را نیز به انگلیسی می‌گویند از جمله «وان»! مگر عدد یک در زبان پارسی وجود ندارد؟

این شبکه‌های مبتذل از کیفیت بسیار پایینی برخودارند و ترجمه‌هاشان نیز تعریفی ندارد و پر است از واژه‌های انگلیسی. گویا این‌ها توان خرید یک فرهنگ دوزبانه‌ی انگلیسی به پارسی را ندارند. حتا فرهنگ جیبی نیز می‌تواند بسیاری از مشکل‌های آنان را حل کند. سخن‌گفتنِ شترگاوپلنگی و بی‌سوادانه‌ی «لوس»‌آنجلسی‌ها از راه این شبکه‌های سبُک در میان مردم ایران پخش می‌شود.

  • ایرانیان درون کشور

شگفت‌انگیز آن‌که برخی دشمنان زبان پارسی، امروزه خود ایرانی‌اند! در میان این گروه کسانی هستند که فکر می‌کنند واژه‌های انگلیسی «ترجمه‌ناپذیر»اند. امروزه در قهوه‌ فروشی‌ها – یا به‌اصطلاح «کافی‌شاپ»ها – وقتی فهرست نوشیدنی‌ها را به دست شما می‌دهند، دهان‌تان باز می‌ماند که این چیزها چیست؟ یک «اسکوپ»‌بستنی یعنی چه؟ «میلک شیک بنانا» یا «فراپه‌ی استرابری» چه نوع نوشیدنی است؟ بسیاری از کارگران این مغازه‌ها جوانان روستایی یا شهری کم‌سوادی هستند که خودشان معنای این نام‌ها را نمی‌دانند و صاحبان مغازه نیز برای «کلاس» این نام‌های مسخره را انتخاب می‌کنند تا بتوانند کالای خود را گران‌تر بفروشند.

– در رستوران‌ها به جای «خرچنگ دریایی» دیگر «لابستر» «سرو» می‌شود.

– در «فست فود»ها «چیکن برست» و «استریپس» مرغ فروخته می‌شود.

– پیتزا را به جای تنور در «آون» می‌پزند.

– به جای کباب هم دیگر «باربیکیو» (تازه گاهی «باربیکیوی مغولی»!) می‌فروشند.

– «آرتیست»‌ها به دنبال «اسپانسر» می‌گردند تا «شو» بگذارند.

آدم احساس می‌کند در پاکستان یا بنگلادش راه می‌رود که این همه واژه‌های انگلیسی در میان سخنان مردم رایج شده است. در همین راستا، در و دیوار شهر و تابلوهای فروشگاه‌ها پر شده است از واژه‌های انگلیسی و حتا نام مغازه‌ها و کالاهای مصرفی مردم تنها به خط انگلیسی نوشته می‌شود حال آن‌که متاسفانه در کشور ما چندان مسافر و گردشگر خارجی رفت و آمد ندارد و نیازی به این همه نوشته‌های چشم‌آزار نیست. روی پاکت شیر و دستمال کاغذی و بستنی ساخت ایران نام کالا و تولیدکننده و همه‌چیز تنها به خط انگلیسی نوشته می‌شود! دیگر بگذریم از این که زمان‌نمای چراغ‌های راهنمایی بیش‌تر به خط لاتین هستند و گویا برای مسئولان اصلا مهم نیست که بر در و دیوار شهر ما عددها به خط لاتین باشند!

من با ورود وام‌واژه‌ها هیچ مشکلی ندارم و سخنم در این‌جا بر سر وام‌واژه‌ها نیست. زیرا به طور طبیعی هرگاه دو زبان در کنار هم قرار گیرند با هم دادوستد می‌کنند مانند زبان پارسی که از تازی چیزها گرفته و زبان تازی که واژه‌های فراوانی از پارسی گرفته است. یا خود زبان انگلیسی که واژه‌های فراوانی از زبان پارسی به وام گرفته است. اما مسئله در این‌جا دخالت و دست‌اندازی و سیل واژه‌های ناضرور است. برای نمونه ما نیازی به «چیکن برست» و «اسکوپ» و «میلک شیک» و « باربیکیو» و «آون» و … نداریم زیرا در زبان خودمان واژه‌های پارسی برای این مفهوم‌ها هزاران سال است که وجود دارند. در این میان موضوع مهم‌تر در این باره دستور زبان است؛ زبان تازی ساختار دستوری زبان پارسی را به هم زده است و هر وام‌واژه‌ی تازی تمام هم‌خانواده‌ها و صرف و نحو خودش را هم به همراه آورده است.

برخی دیگر هم چنان دچار خودکم‌بینی شده‌اند که خیال می‌کنند صِرف دانستن زبان انگلیسی نشانه‌ی پیشرفت و سواد است و مشکل خود را زبان پارسی می‌دانند. برخی پدرها و مادران کودکانِ بیچاره‌ی خود را که هنوز زبان مادری‌شان را به‌خوبی نیاموخته‌اند و نمی‌توانند خط پارسی را بخوانند به کلاس‌های فشرده و نافشرده‌ی آموزش زبان انگلیسی می‌فرستند! تازه افتخار هم می‌کنند که فرزندان‌شان به جای آب پرتقال «اورنج جوس» می‌خواهند!

من با یادگیری زبان‌های بیگانه، نه تنها عربی و انگلیسی، بلکه فرانسوی و ایتالیایی و روسی و آلمانی و …. مشکلی ندارم هیچ، بلکه بر آموختن زبان‌های دیگر پافشاری هم می‌کنم. ایراد دستگاه آموزشی ما این است که روش‌های درست و نوین زبان‌آموزی را نمی‌داند. زبان را باید از راه خواندن و نوشتن و سخن‌گفتن آموخت نه با از بَرکردن واژه‌های تنها و جداجدا و آموختن دستور زبان یا صرف و نحو. اشکال دستگاه آموزشی نباید منجر به این شود که ما به زبان رسمی و ملی خود بی‌توجهی و ستم کنیم و تلافی آن اشکال را سر زبان خودمان دربیاوریم!

حتا دیده‌ام که در همین تهران برخی «آموزگاران» در دانشگاه‌ها دانشجویان خود را مجبور می‌کنند که تکلیف و تمرین خود را به زبان انگلیسی انجام دهند و اگرچه متن آن‌ها به انگلیسی غلط و خراب و افتضاح هم باشد باز از تمرین درست به پارسی بیش‌تر نمره می‌گیرد! حال آن‌که موضوع درس آنان هیچ ربطی به زبان تخصصی ندارد. روشن است که دانش‌آموزان و دانشجویان ما در درون کشور باید به زبان‌های بیگانه مسلط باشند و در آموزش خود از آن‌ها بهره ببرند. اما زبان‌های بیگانه باید در کنار زبان پارسی آموخته شوند نه به جای آن و اهمیت نخست باید به زبان پارسی داده شود.

  • ایرانیان بیرون کشور

برخی از ایرانیان امروز هیچ تعصب و غیرتی به زبان خویش ندارند. از این رو وقتی به خارج می‌روند تلاشی نمی‌کنند که فرزندان‌شان در دیار بیگانه زبان پارسی را بیاموزد یا از آن پاسداری کند حتا خوشحال هم می‌شوند که با فرزندان خود به زبان بیگانه سخن بگویند. باید از اسپانیایی‌زبانان یا چینی‌زبانان بیاموزند که در خانه‌ی بیش‌ترشان سخن‌گفتن جز به زبان مادری ممنوع است.

هم‌میهنان ما که در بیرون از ایران زندگی می‌کنند باید بتوانند به زبان‌های کشور میزبان خود به‌آسانی و روانی سخن بگویند.

منظور من پاسداشت زبان پارسی است و این‌که هر چیز باید به جای خود باشد: زمانی که شما در ایران هستید باید به زبان پارسی سخن بگویید و بنویسید و بشنوید. زمانی که شما با ایرانی دیگری روبرو هستید چرا باید به زبان بیگانه با او سخن بگویید؟! شنیده‌ام در کشوری بیگانه ایرانیان گرد هم می‌آیند و برای همدیگر به زبان بیگانه درباره‌ی کشور دیگری سخنرانی می‌کنند! و مطلب به زبان انگلیسی یا فرانسه دست به دست می‌شود!

  • اینترنت

گروه دیگری نیز با آن‌که در اینترنت امکان نوشتار به خط و زبان پارسی هست و گیرنده و فرستنده هر دو ایرانی هستند به خط و زبان بیگانه با هم نامه‌نگاری می‌کنند!

در سال‌های آغازین همگانی‌شدن اینترنت تنها خط و زبان انگلیسی در آن پشتیبانی می‌شد و رایج بود. اما سالیان زیادی است که رمز جهانی (یونیکد) پدید آمده است و از نظر فنی همه‌ی زبان‌ها و خط‌های زنده (و حتا مرده!) امکان نمایش و کاربرد در رایانگر و اینترنت را یافته‌اند. تنها می‌ماند همت نرم‌افزارسازان و کاربران که از خط و زبان خود استفاده کنند. خوشبختانه خط و زبان پارسی مدت زمان زیادی است که در رایانگر پشتیبانی می‌شود و کاربران بهانه‌ای برای ننوشتن به خط و زبان پارسی ندارند.

متاسفانه در برابر این همه تازش و دشمنی، سنگر بزرگ و پرتوانی نیست که از زبان پارسی دفاع کند و فرهنگستان زبان پارسی نیز بسیار ضعیف و ناتوان است. تنها می‌توان به برخی دلسوزان امیدوار بود و به توانایی زبان پارسی که ققنوس‌وار در همه‌ی تاریخ خود پایدار بوده است و پایدار خواهد ماند

خود کشی فرهنگی ایرانیان – میرزا آقا عسگری(مانی)

خودکشی فرهنگی ایرانیان

« میرزا آقا عسگری (مانی»

C:\Users\Al\Desktop\Mani-Mirza-Agha-Asgari.jpg

هنگامی که سامانه ی سیاسی ایران به دست لشگر مسلمان عمر درهم شکست، کمتر ایرانی‌ای در آن روزگار می‌توانست باور کند که چیرگیِ تازیان بر امپراتوری ایران بیش از ۱۴ سده بدرازا انجامد. فراتر از آن کمتر کسی می‌توانست بپندارد که در درازای این ۱۴ سده، هویتِ فرهنگی، زبان پارسی، جهان‌نگری و شیوه ی زندگی ایرانیان آن‌چنان دستخوش ویرانی و دگرگونی گردد که ایرانیان، آیین نیاکانی خود را کنار بگذارند، دین دشمن را بناچار بپذیرند، سیل واژگان تازی را به زبان مادری خود راه دهند، نام‌های دشمنان و سرکوبگران خود را بر فرزندان خود بنهند، و جشن‌ها و آیین‌های هزاران ساله‌ی خود را فراموش کنند و آیین‌های سوگواری برای مرگ چیره‌یافته‌گان بر ایران برگزار نمایند. در آغاز فروپاشی سامانه‌ی ساسانیان، کمتر ایرانی می‌توانست گمانه ‌زنی کند که در سده‌های آینده، نیایش‌گاهها و آتشکده‌هاشان ویران و فراموش خواهند گشت و به جای آن‌ها آیین‌هایی مانند عاشورا، تاسوعا وعید قربان را برگزار خواهند شد. کمتر کسی می‌توانست بباورد که آیین سوگ سیاوش فراموش خواهد شد، آرامگاه بزرگمرد تاریخ ایران – کوروش – در غبار گم خواهد شد و مردم ایران به جای دیدار از آن‌، به زیارت گورهای نمایندگان سیاسی قوم چیره شده بر ایران در « مشهد، قم، نجف و کربلا » خواهند شتافت. در آن روزگار تاریک شکست، کمتر ایرانی‌ای می‌توانست باور کند که روزی روزگاری جشن‌های تیرگان، بهمن‌گان، اردیبهشت‌گان و مهرگان به فراموش‌گاه تاریخ خواهند رفت، و به جایش « نیمه‌ی شعبان» و «مراسم ماه رمضان» و «عاشورا و تاسوعا » برگزار خواهد شد.

ولی شوربختانه، همه ی این رخدادهای شوم دامن گستردند. تباهی فرهنگی، فراخدامن شد. فرومایگی و زانوسایی در برابر بیگانگان گسترش یافت و بخش گسترده‌ای از مردم ایران ، خود کارگزارِ اندیشه‌ها، روش‌ها، آیین‌ها و جهان‌نگری دشمنان خود شدند، و دیگر هم‌میهنان خود را که پایداری می‌کردند سرکوب کردند. توده‌های ایرانی، نام ویران‌کنندگان سرزمین و فرهنگ خود را برفرزندان خود نهادند. نام‌های عمر، علی، محمد، حسن، حسین، فاطمه، رقیه، مهدی و رضا که جای خود دارند، ایرانیان حتا نام‌های اسکندر، چنگیز، تیمور و حسن فضل‌الله را بر فرزندان خود نهادند. به جای پاسداری از راه و نام کورُش و زرتُشت و بابک و رستم فرخزاد، در هر دهکوره‌یی برای خود « امامزاده و زیارتگاههای اسلامی » برپاکردند و یکسره به رمال‌ها، خرافه‌سازان و آخوندهای وارداتی دل بستند. به جای خُنیاگران باربدی و نکیسایی، زوزه‌کشانی مانند آهنگران آمدند. زبان پارسی تا گلوگاه در زبان تازی فرورفت. سوگواری جای جشن و شادمانی را گرفت. توده‌های ایرانی رخت سیاه‌ پوشیدند و با قمه و زنجیر برسر و روی خود زدند، و برای دست‌یابی به خوشبختی، سر درچاه جمکران فروبردند و به امامزاده‌ها دخیل بستند.

کار خودزنی و خود کشی فرهنگی ایرانیان به جایی رسید که شاه اسماعیل صفوی برای شیعه کردن ایرانیانی که دوسوم شان سُنی شده بودند دویست و پنجاه هزار ایرانی را کشت و از لبنان و سرزمین‌های عربی آخوند و ملا وارد کرد تا مردم را در خرافات فروبرند. او می‌گفت: « مرا به این کار وا داشته‌اند و خدای عالم و حضرات (ائمه‌ی معصومین) همراه من‌اند و من از هیچ‌کس باک ندارم و به توفیق الله تعالی اگر رعیت هم حرفی بگویند شمشیر می‌کشم و   یک کس را زنده نمی‌گذارم »! *

این شاه ایرانی آماده بود برای شیعه کردن مردم ایران همه‌ی آن‌ها را بکشد! شاه صفوی نام خود را «کلب‌علی» (سگ علی) گذاشته بود. زنجیر به گردن خود می‌انداخت و با گفتن : «یا علی سگم به درگاهت!» عوعو می‌کرد! شاهان صفوی آدمخواران حرفه‌یی تربیت کرده بودند برای کشتن و پختن و خوردن ایرانیانی که در برابر فرهنگ تازی پایداری می‌کردند!

سلطان محمود غزنوی شاه ایران که خود را «غلام حلقه به گوش خلیفه‌ی مسلمین» می‌دانست، می‌ گفت: « انگشت در کرده‌ام در همه ی جهان و قَرمَطی می‌جویم و آن‌چه یافته آید و درست گردد بر دار می‌کشند»! حتا نمایندگان فکری ایرانیان مانند خواجه‌نظام‌الملک، دانشمندان و مبارزان دگر اندیش ایرانی را مجوس و نجس ودشمن اسلام می‌نامیدند تا زمینه‌ی کشتار گروهی‌ی آن‌ها را فراهم ‌کنند. در زمان‌های پسین‌تر، شاعر کمونیست ایران خسروگلسرخی نیز برپایه ی درک کژ و کوژِ روزگارِ خود که ما هم در آن هم بهره بودیم می ‌گفت «من سوسیالیسم را از مولایم علی آموختم». می‌گفت «امام حسین سرور شهیدان خاورمیانه است»! و شاید نمی‌دانست که علی و خاندان او چه بر سر مردم میهنش آورده‌اند!

شاه دوم پهلوی – که پدرش با کوشش بسیار توانسته بود گروه آخوندهای خرافه‌ساز را اندکی به کناری براند – خود را « کمر بسته ی امام رضا » می‌دانست و درحسینیه‌های تهران پای منبر آخوندها می‌نشست!

کار خودکشی ملی ایرانیان به جایی رسیده است که امروزه مردم ایران که نمی‌دانند آرامگاه زرتشت در کجای میهن‌شان گم شده، در هر کنج وکناری امام‌زاده‌‌یی برپا کرده‌اند تا به آن‌ها دخیل ببندند ، و فرمانروایان اسلامی درایران از بردن نام ایران بیزارند وکشورما را« کشوربقیة ‌الله ‌الاعظم »، « کشور امام زمان »، « ام‌القرای اسلام » و « کشور مقدس جمهوری اسلامی؟! » می‌نامند و توده‌های مردم هم برای هرجمله‌ی آنان، فریاد « الله ‌اکبر » برمی‌آورند.

اما نا امیدتان نکنم. در درازای این ۱۴سده‌ی سیاه و شرم‌آور،همواره لایه ی نازکی از ایرانیان بوده‌اند که جایگاه تاریخی، ملی و فرهنگی خود را باز شناخته‌ اند. آن‌ها در کورانِ شمشیرهای خونین اسلام، و در میدان‌های ترس و مرگ و خون، چراغ فرهنگ ایرانی و هویت ملی ما را روشن نگهداشتند. آنان گفتند، نوشتند، آفریدند و بیشترشان کشته یا دربدر شدند. فرهیختگان این لایه‌ی نازک – که مایه ی سربلندی هر ایرانی میهن‌دوست هستند – نگذاشتند همه‌چیز  برای همیشه از دست برود. فردوسی به نگهداری زبان پارسی و حماسه‌های پهلوانی ایرانیان همت گماشت. بابک خرمدین تا واپسین چکه‌ی خون خود از ایران و ایرانی پاسداری کرد، خیام، زندگی این ‌جهانی را در برابر زندگی دروغین در بهشت نهاد، حافظ، رندی و سرخوشی را به جای پرت و پلاگویی شیخ و زاهد و عابد گذاشت، و احمدشاملو در برابر خمینی نوشت: «من عدوی تو نیستم، انکار توام! ».

هریک از ما می‌توانیم و شایستگی آن را داریم که در گستره‌ی توان خود، این چراغ هویت ملی – فرهنگی ایرانی را روشن نگهداریم.

این که در ایران آزاد و مردم‌سالار آینده، سازماندهان سیاسی و فرهنگی ایران چه روش‌ها و منش‌هایی برای پاسداشت و گسترش سویه‌های پذیرفتنی‌ِ فرهنگ ایرانی بکار بندند، امری است پیوسته به آینده.آن‌چه اما با ما پیوند دارد نگهداشت و بهسازی این فرهنگ و هویت در درون خانواده، هم پیوندان و هم‌اندیشانمان است.

یادمان نرود که همین پارسی دری دست و پاشکسته‌یی که امروزه با آن سخن می‌گوییم و توانسته سرشت فرهنگی ما را تا اندازه‌ای در خود نگهدارد، در ده کوره‌های ‌پرت، درکوچه پس‌ کوچه‌های ایران و در درون خانواده‌های ایرانی زنده ماند. ما هم می‌توانیم جشن‌ها و آیین‌های بسامان- اما فراموش شده ی خود مانند جشن نوروز، مهرگان، آبانگان، آذرگان، بهمنگان، یلدا، چهارشنبه ‌سوری و سیزده بدر… را زنده نگهداریم و درمیان خود بگسترانیم. می‌توانیم از رفتن به آیین‌های سوگواری اسلامی پرهیز کنیم.

به باور من، پیروزی دوباره ی اسلام در ایران به دست خمینی، آغاز شکستن و فروپاشی اسلام سیاسی در جهان بود و هست. چرا که با روی کار آمدن این حکومت در ایران، آتش اسلام سیاسی در خاورمیانه دامنگستر شد، به گونه‌یی که امروزه، اسلام و اسلام سیاسی به درستی تهدیدی برای همه ی تمدن بشری و دستاوردهای آن بشمار می‌رود. اکنون بسیاری از جهانیان دریافته‌اند که اگر اسلام سیاسی از تخت فرمانروایی فروکشانده نشود، همانند صدراسلام، جهان را خواهد بلعید. ما نشانه‌های چالش و رودرویی فرهنگی، هنری و سیاسی جهان متمدن را با اسلامی که حکومت تهران سرچشمه ی مالی و سیاسی آن است می‌بینیم. از درج کاریکاتور محمد گرفته تا سخنان پاپ بندیکت که اسلام را دین خون و شمشیر و زور بر شمرد، از کتاب آیات شیطانی رشدی گرفته تا آن‌چه که روشنفکران ایرانی می‌گویند و می‌نویسند و می‌سُرایند نشان می‌دهد که آغاز پایان اسلام سیاسی را آزمون می‌کنیم.

ما ایرانیان می‌توانیم برای بازگرداندن همه‌ی آن‌چه را که از دست داده‌ایم، و برای بازیابی جایگاه شایسته‌ی خود در میان جهانیان پیشرفته و نواندیش، هریک به اندازه‌ی توان خود، گامی در بازآفرینی فرهنگی و بهسازی هویت ملی خود برداریم. این نکته را هم بگویم که خواسته‌ی من از این سخنان، ستیز با تازیان نیست. چالش من با کسانی است که کارگزاران فرهنگ و دین و سیاست تازیان ۱۴ سده پیش در ایرانند.

هریک از ما – اگر نه در سخن و گفتار، دست کم در کردار و اندیشه – می‌توانیم یک فردوسی باشیم . هریک از ما – اگر نه در رزم، دست‌کم در میهن‌دوستی – می‌توانیم یک بابک باشیم .

مانی

مهرماه ۱۳۸۴ خورشیدی

چگونه دین بازی ایرانیان، دنیا را در خرافه غرق کرد- بخش نهم

چگونه دین بازی ایرانیان ، دنیا را در خرافه غرق کرد

بخش نهم

«دکتر روزبه آذر برزین»

C:\Users\Ruzbeh\Desktop\IMG_3769-11.jpg

در هشت بخش نخست این پژوهش همواره حساب اشو زرتشت بزرگ را از موبدان و هیربدان جدا کردم . اشو زرتشت خرد پژوه جایگاه خود را داشته و دارد و موبدان خرافه ساز عهد ساسانی نیز مرتبه خود را دارا هستند . سپاس از آقای دکتر خسرو خزاعی پردیس که در جنگ با مذاهب و دین بازی و خرافه پراکنی مرا یاری بسیار دادند.

چرا ناميدن زرتشت « پيغمبر» يک توهين است ؟

زمانی که در تاريخ تمدنها و بويژه در تاريخ باورها يا عقيده ها پژوهش ميکنيم با شگفتی می بينيم که در فرهنگ و باورهای سامی عده بسيار زيادی را بنام پيامبر يا پيغمبر معرفی می کنند بگونه یی که ما باعدد شگفت آور سد و بيست و چهار هزار نفر ( 124000نفر) با لقب « پيامبر» در تمام کتابهای دينی آنها از يهودی تا مسيحی و اسلامی برخورد می کنيم. زمانی که بيشتر دقيق ميشويم می بينيم که تمام اين پيغمبران همگی در سرزمينهایی ميان يمن امروز، عربستان، بخشی از عراق، اردن، سوريه ، فلستين و اسراييل يعني سر زمينهای سامی نشين «ظهور» کرده اند. زبانی هم که کل اين پيغمبران از خدای خود پيام دريافته اند يکی از شاخه های زبان سامی يعني آرامی، سريانی، نباتی، عبری و عربی است. اين خدا به هيچ زبان آريايي يا زبانهای ديگر آشنايي ندارد.

اگر کمی از اين سرزمينهای سامی نشين بيرون رويم می بينيم نه اثری از پيغمبري در هند است، نه در چين، نه در آسيای مرکزی، نه در تمام قاره اروپا، نه در ميان سرخپوستان آمريکا، نه در آلاسکا ، نه در تمام قاره افريقا و نه در ميان بوميان استراليا ! تمام پيامبران ( از آدم تا محمد) که از سوی يهوه و الله فرستاده شده اند همگی در منطقه کوچکی که جمعيت شان به پنج در سد مردمان دنيا هم نميرسيدند برگزيده شدند. واز قضای روزگار همه آنها با هم نوعی خويشاوندی يا رابطه خانوادگی يا قبيله یی داشتند که در کتابهای بسياری از آنها سخن رفته است.

بنا براين پيامبری يک پديده ايست که از فرهنگ سامی سر چشمه گرفته و بيرون از فرهنگ سامی چنين پديده یی ناشناخته است.

زرتشت در گاتها خود را « مانتران» يعنی «آموزگار سخنان انديشه برانگيز» می نامد. او ميخواهد قفلهایی که بيشتر اين پياممبران با دستور و فرمانهای خود به انديشه های مردمان زده اند بشکند وانديشه ها را باز کند تا زنان و مردان بتوانند برای خود انديشه کنند و يک زندگی شاد و خوشبخت را برای خود پی ريزی نمايند.

ناميدن زرتشت «پيغبر» بوسيله عده یی نا آگاه و خردباخته در زير تاثير و ترس از اسلام ساخته شد. اين ترس در درازای سده ها چنان بنيادين گرديد که تا امروز هم عده یی اين واژه توهين آميز را بکار می برند

Khosro Khazai Pardis

بنياد اروپائي زرتشت شناسي

سازمان رسمي سودمند اجتمائي

Brussels-Belgium

با سپاس مجدد از ایران یار آقای خسرو خزاعی پردیس .

عزیز خواننده یی از کانادا برای من ایمیلی فرستادند که خلاصه آن این است : ما ایرانیان ، دنیا را در خرافه غرق کردیم ! بگوئید ما چگونه در دام خرافه افتادیم که صادر کننده آن شدیم؟

در پاسخ به این خواننده گرانقدر باید بگویم :

فرهنگ ما ایرانیان مجموعه یی از آداب ، رسوم ، معتقدات ، دیدگاه ها و باورها ، هنر و اخلاق ، قوانین و شوربختانه مذهب یا مذهب هائی است

که از نسلهای پیش به ما رسیده است . در درازنای تاریخ این مجموعه تغییراتی داشته و آنچه باعث تاسف است ، بخش زیانبار خرافه پروری و خرافه سازی آنست که امروزه بشکل ترسناکی گریبانگیر نزدیک به هفتاد درصد دانش آموختگان و 95 درصد مردم دهات ما را گرفته است . بجرات میتوان گفت که عامل اصلی این فرهنگ بنیاد بر انداز مبلغین مذهبی هستند . این بخش فرهنگی ، آن چنان در زندگی مردم ریشه دوانیده که بیشتر مواقع به نظر نمی آید . به قول دوست نکته سنجی : برق را ادیسون کشف کرد . مسلمانها وقتی چراغ را روشن می کنند ، به پیامبر اسلام سلام می فرستند !!!! با عطسه صبر می کنند !!هنگام بیرون فرستادن بچه ها به دورشان فوت می کنند !!! اگر زن آبستن در کوچه سنجاق پیدا کند ، بچه اش دختر میشود !!! و اگر سوزن پیدا کند ، بچه اش پسر میشود !!! وقتی خرافه به منظور جاهل پروری و چاپیدن قشر عامی شکل میگیرد ، آن وقت در قالب عرضه حال همراه با پول که به ته چاه جمکران ریخته میشود و در قالب نذر امام رضا و حضرت معصومه و صندوق صدقات و…. چهره اش را نشان میدهد . این فرهنگ که درراس قدرت آن مبلغین مذهبی نشسته اند ، محتوای پیام توده های عامی و فرو دستان تاریخ است . شوربختانه مردمان کهنه و ملت های کهن ، بیشتر از ملل جوان اعتقادات و خرافات عوامانه دارند . ، بخصوص ملتی مثل ما که در درازنای تاریخ بکرات مورد هجوم بیگانگان قرار گرفته ایم . ایران ، با داشتن تاریخ چند هزار ساله ، مثل کاروانسرائی است که تمامی قافله های بشر از متمدن تا بدوی و وحشی در آن مدتی اقامت داشته اند . به راستی ، چگونه ما ایرانیان آلوده خرافات شدیم و چگونه میتوان خرافات را از حوزه فرهنگ عامیانه پاک کرد . قدر مسلم این مهم با نوشتن این مقاله و در زمانی کوتاه حل شدنی نیست . نیاز به مشارکت تمام صاحبان فکر و قلم دارد . نیاز به آگاهی توده ها و خواستن آنها دارد .

در فرهنگ لغات ، مقابل خرافه نوشته اند : حدیث باطل ، سخن بیهوده ، یاوه ،سخن موهوم ،درک نادرست علت و معلول ، ترس از ناشناخته ها ، اعتقادات افراطی به عوامل ماوراء الطبیه و بالاخره عقیده بی اساس .

در کتب تحقیقی برای بیان خرافه نوشته اند : هر نوع عقیده و عمل نامعقول مذهبی . این تعریف به اندازه خودش گمراه کننده است . مشابه این تعریف را بکرات در قانون اساسی جمهوری اسلامی مشاهده کرده ایم اصل چهارم قانون اساسی جمهوری اسلامی : کلیه قوانین و مقررات مدنی ، جزائی ،مالی ، اقتصادی ، اداری ، فرهنگی ، نظامی ، سیاسی و غیر اینها باید بر اساس موازین اسلامی باشد !!!! یعنی کشک ! و یا اصل بیستم : همه افراد ملت اعم از زن و مرد یکسان در حمایت قانون قرار دارند و از همه حقوق انسانی ، سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی با رعایت موازین اسلامی !!!!! بر خوردارند .

راجع به تعریف خرافه آمده : وحشت غیر منطقی یا ترس از یک ناشناخته مرموزو خیالی . تردید که پایه آن ترس یا جهل است . آیا افسانه سرائی موبدان از جهنم و دوزخ که بعد ها مورد استفاده شارلاتان عرب قرار گرفت ، نامی به غیر از خرافه دارد ؟

خرافه به هر رفتار ی که به طور تصادفی و نامربوط تقویت شود اطلاق میگردد.

در یک جمع بندی کلی باید گفت : خرافه اصطلاحی است نسبی و تابع قید زمان و مکان . برای مثال وقتی میگوئیم دوران ساسانی و یا اروپای سده های میانه غرق در خرافه بودند ، دنیای آن روز مردم ایران و اروپا ، زمان تورهای فرگرد بهشت و جهنم موبد ارداویراف بود و یا دنیائی پر از سحر و جادو و جنبل ، زمان کیمیا گری و معجزه ، زمان کشتار دگر باوران و شکاکان به یاوه های مبلغین مذهبی ، و یا در زمان جمهوری اسلامی که کشور ما چنان در خرافه غرق شده که نظیرش را تنها در دوره صفویه و قاجاریه میتوان دید .

ریشه یابی تاریخی خرافات و نحوه آلوده شدن اجداد ما به خرافه :

در ابتداء هر پدیده طبیعی برای بشر اولیه ، خدائی بود : باد ، باران ، طوفان ، رعد و برق ، آفتاب ، ماه ، ستارگان ، آب و… هر کدام خدائی بودند . جهان نیز اشکال گوناگون داشت ؛ بابلیان می گفتند ، صدفی شکل است و غوطه ور در میان آب . مصریان و یهودیان می پنداشتند که زمین بشکل جعبه مستطیل شکل است ، سطح آن زمین و آسمانش گاوی بودکه چهار دست و پایش را در چهار گوشه آن قرار داده است !

در نزد ما ایرانیان ، بیشتر خرافات، ساخته دست رندان و شارلاتانهائی بوده که هدفشان سود جوئی های مالی و کسب قدرت بوده است . در این راستا ، افسانه سرایان ، اخبار نویسان ، منجمان ، پیشگو یان ، جادوگران ، دعا نویسان و رمالان در چشم عوام از منزلت خاصی بر خوردار بودند

یکی از عوامل بزرگ و اساسی خرافه جبر اندیشی اسلامی است . مشیت هر کس دست خدا است !!! و بدون اجازه خدا برگی از درخت فرو نمی ریزد !!!! تقدیر ( خدا ) خواسته تا این بلا بسر من بیآید !!!! و در اشکال ابلهانه تر ؛خوش بحال بچه ام که در راه حسین شهید شد !!!!! فرهنگ قضا و قدری با علم سر جنگ دارد . آبش با جریانات عادی و روال طبیعی زندگی به یک جوی نمی رود . وقتی از دید فرد ، عوامل ماوراء الطبیه دست اندر کار چرخش زندگی او هستند ، او تبدیل به رباتی شده که هیچگونه اراده ای ندارد . تنبلی ، کمترین پیامد اینگونه طرز تفکر است که به دنبال خود بی مسئولیتی را می آورد . وقتی فرد به جبر اندیشی اسلامی تن در بدهد ، آنوقت فساد و انحطاط و فقر اندیشه و مالی از راه میرسد . ارمغان اسلام برای ایرانیان بخاطر ضدیت این دین با علم و دانش ، مشابه سایر ادیان سامی ، رونق و رواج جن گیری ، رمل و اسطرلاب ، شعبده بازی ، سحر و جادو و دعا نویسی بود . اسلام باعث شد تا ایرانیان در یک تاریک اندیشی ژرف به مدت 14 سده گرفتار شوند

.نقش آخوند ها در تمام طول این سالها ، بی حس کردن مردم و وادار کردن آنها به رضا و تسلیم بوده است. آخوند دغلکار ، آخرت را به مردم اسلام زده ما می فروشد تا دنیا را برای خودش بخرد.از آنجا که حکومت

بر مشتی عوام و نا آگاه و زود باور ساده تر از حکمرانی بر مردم آگاه میباشد ، دست اکثر سلاطین همواره در دست آخوند ها و مبلغین مذهبی است . در جامعه خرافه زده ما ، هر روز شاهد هنرنمائی داعیه داران و ساخته شدن فرقه های مذهبی مختلف ورونق صنعت امامزاده سازی هستیم . در جنگ ایران و عراق صد ها هزار سرباز جانفشانی کردند و تمام کردیت آن به امام زمان داده شد و آخرسر گفتند : امام زمام ، ایران را حفظ کرد !!!!!!در تمام طول تاریخ ایران ، این مبلغین مذهبی بودند که با ساختن دروغ های شاخدار ، راه انحطاط فرهنگی را برای مردم ما باز کردند . حضور فال بین ، رمال ، سر کتاب باز کن ، فروشنده مهره مار ، کف بینی و در شکل مدرن آن ، فال قهوه و فال ورق همه در جهل مردم و شارلاتانی عده ای ریشه دارند .

ضعف علمی و نا آگاهی مردم از بسیاری از مسائل و مکانیسم آن ، باعث شد تا بشر به خیال پروری روی کند تا به خیال خودش ، هستی را تعین کند . این باور که زمین مسطح بوده و مرکز کائنات است ، سده ها فکر انسان را بخود مشغول کرده بود . زمانیکه برونو ، گرد بودن زمین را مطرح ساخت . آخوند های مسیحی ، چنان بر آشفته شدند که دستور دادند او و کتابهایش را با هم بسوزانند.

بررسی زمینه های اجتماعی و فرهنگی خرافه و خرافه سازی وخرافه پروری نشان میدهد که بر خلاف تصور بسیاری ، خرافات چیز غیر طبیعی و عجیب نمی باشد ، بلکه آنچه مهم است ، درک آنست که با شیوه های بنیادین اندیشه و احساس و بطور کلی با نحوه پاسخ دهی انسانها در برابر محیط پیوند تنگاتنگ داشته باشد .برخی از خرافات در زمانهای مختلف ، بخش گسترده ای از اندیشه و باور ها را تشکیل داده و در برخی از زمانها از شدت آن کاسته شده است . بهترین مثال ، شرایط فرهنگی – خرافی زمان شاه با چهل سال حکومت ملایان در ایران است . شرایط محیطی ، بستر رشد خرافه را تعین می کند . آموزش و آگاهی دادن باعث میشود تا از میزان مطرح ساختن خرافه های سنتی کاسته شود ، هرچند آنها را بطور کامل از بین نمی توان برد ، مثل خوش شانسی ، بد شانسی و آویزان کردن نعل اسب و کوبیدن یک تکه حلبی در محل کار .

اجداد ما ، چون قادر نبودند بین قوانین طبیعی و اجتماعی که ناشی از عملکرد زندگی اجتماعی آنها بوده ، تفاوتی قائل شوند ، قوانین اجتماعی را مشابه قوانین طبیعی ارزیابی کرده و با آنها مثل قوانین طبیعی رویاروئی کرده اند . بخاطر این اشتباه بود که دعا و نفرین و و جادو …. بخش بزرگی از فرهنگ ملل را اشغال کرد .

کنترل طبیعت ، باعث میشود تا از میزان خرافه و بسط آن به نحوه چشمگیری کاسته شود . اگر اجداد ما برای درک واقعیات ها به عقل رجوع میکردند ، امروز ما با این مشکل فرهنگی بشکلی که با آن مواجه هستیم طرف نمی شدیم .

خرافه یک پدیده روحی – اجتماعی است که از هزاران سال پیش تا کنون در ذهن بشر جا خوش کرده و عمل وطرز تفکر افراد را تحت تاثیر قدرت خود قرار داده است . شوربختانه در بین ایرانیان اسلام زده ، خرافه بشکلی سایه گستر شده که عقل و استدلال را به زیر کشیده و خودش بر ذهن افراد حاکم شده است . حاصل کار چه شده است ؟ تن دادن به ابلهانه ترین و عقب مانده ترین حکومت جهان آنهم در هزاره سوم میلادی ، یعنی ولایت فقیه . در جامعه اسلام زده ما ، مناسبات اجتماعی بر اساس مشیت نیروئی غیر قابل محاسبه شکل می گیرد . اگر حماقت و نا کارائی مسئولین کشور موجب خشک شدن دریاچه ها ، تالاب ها و رودخانه ها شود ، عاملش فسق و فجور شهروندان کشور است !! اگر زلزله بیآید ، عاملش بی حجابی زنان ماست !! این گونه طرز تفکر باعث شده تا ایرانی از فکر کردن و رنج آن ، آسوده شود ، تحلیل عقلانی را به کناری نهاده و آغوشش را به روی جهل بگشاید . به نقاره چیان امام رضا اجازه دهد تا در بیمارستان ها حضور پیدا کرده و با جاروی گرد گیری ، بیماران سرطانی را درمان کنند !!!!

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\th (1).jpg

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\th.jpg

چه کسی به مردم ما یاد داده تا برای درمان بیماری خود یا وابستگانش به داخل حرم امام رضا پول ریخته و خودش را به حرم زنجیر کند ؟ در حالیکه برای ساده ترین بیماری خودش راهی بزرگترین مراکز درمانی داخل و خارج کشور میشود .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\526x297-OEB.jpg

آخوند قرائتی

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\61707_648.jpg

آخوند طاهری خرم آبادی

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\129527_207.jpg

آخوند مهدوی کنی

خرافه از ایرانیان ، موجوداتی بی اختیار ساخته است . ایرانیان زندگی و آینده خود را به تقدیر سپرده اند و این بی اختیاری به مرزی رسیده است که از نیروهای خارجی درخواست کمک دارند تا رژیم ستمگری که بر آنها حاکم است را عوض کنند !!!!!!

بخش بزرگی از فرهنگ عامه اختصاص به باور مردم دارد . سرنوشت ، ذات ، خوش جنس ، بد جنس ، بد شانس ، خوش شانس ، چشم زخم ، شور چشم ، نحس بودن ، بد قدم ، عدد 13 و… عقایدی هستند که در سطحی گسترده پخش شده اند . این افکار از نسلی به نسل دیگر انتقال پیدا می کنند . از آنجائیکه این تفکر در زمان هائی که عدم اعتماد و اطمینان از آینده پیش می آید ، زاده میشوند ، باید فکری برای این مسئله کرد . باید مردم را با واقعیت ها آشنا ساخت . اگر مردم ما بفهمند که زلزله ناشی از لغزش لایه های زمین بر روی یکدیگر است ، آن وقت به ریش آخوندی که میگوید ، زلزله ناشی از بد حجابی است خواهند خندید .

اگر مردم با مکانیسم طبعیت آشنا باشند ، آن وقت مهملات آخوند ها در مورد بی آبی ، طوفان شن و….. خریداری نخواهد داشت .

درس نخست برای از بین بردن خرافه ، دور ریختن جبر اسلامی است . از تقدیر و سرنوشت فاصله گرفتن است . باید به مردم این آگاهی را داد که همه چیز در دست آنهاست . آنها هستند که باید برای خودشان تصمیم بگیرند . باید بفهمند که چرخ ، کج مدار نیست . شانسی در کار نیست که بگوئیم : ای بخشکی شانس . خوشبختی و بدبختی دست خودتان است .

باید کاری کرد که افراد علت شکست خود را بدانند و در رفع آن بکوشند . باید کاری کرد که مردم از هجو نامه قرآن توقع پیشگوئی و خوب و بد دانستن را نداشته باشند . یکی از خانمان برانداز ترین کارها استخاره است . عباس میرزای دلاور در جنگ با روسها درخواست کمک می کند و پدر تاجدارش با راهنمائی مشتی ابله بنام آخوند ، استخاره می کند و بد در می آید !!!!!!

فال خوب و فال بد ، همانطوریکه میدانید هیچگونه اثر طبیعی ندارند ، ولی تا دلتان بخواهد اثر روانی دارند. فال بد ، موجب یاس و افسردگی و نا امیدی میشود . تا بحال به مسئله نحس و نحسی که در میان ادیان به وفور یافت میشود ، توجه کرده اید . به عواقب این یاوه ها فکر کرده اید ؟ ماه صفر نحس است !!!!! روز شنبه ناخن گرفتن سعد است و روز یکشنبه نحس !!!! چهار شنبه آخر هر ماه نحس است !!!! حال اگر خرد گم کرده ای در این روز تصادف کند ، آنرا به حساب نحسی چهار شنبه میگذارد !!!! روز جمعه نباید رخت شست !! چون صاحب رخت فقیر میشود !!!

شوربختانه واقعیت دردناکی در خصوص خرافه وجود دارد و آن این است که خرافه به سادگی ساخته میشود ولی به دشواری میتوان آنرا از ذهن مردم پاک کرد . البته دلیل آن بسیار روشن است . خرافه به راحتی بر ذهن علیل و عقب مانده مردم مسخ شده می نشیند و چون ذهن بیمار است ، هیچ تلاشی در خصوص رفع و بیرون راندن خرافه از خود بروز نمی دهد .

شکل خطرناک خرافه را در درمان بیماران باید دید که در بسیاری از موارد باعث مرگ بیمار میشود .

خون خرگوش برای درمان سل خوبست !!

برای رفع سیاه سرفه ، تکه ای از مخمل آب ندیده به بیمار بدهید تا بمکد !!!

یک وجب از سر مار و یک وجب از دم مار را بزنید و بخورید برای

قوت کمر بسیار خوبست . کار چند تا قرص وایگرا را می کند !!!!!!

مدفوع الاغ ماده ( عنبر نساء ) برای کلیه دردهای موضعی خوبست !!

نکته مهم دیگری در امر خرافه و خرافه پروری ، مسئله خطرناک تلقین است….من ، میدانم که بدبخت هستم !!!! هیچ کس به بد شانسی من وجود ندارد ….. من میدانم که بزودی خواهم مرد …….. من آدم بشو نیستم !…. خر از من ، بیشتر می فهممد !

اصلاح باور های نادرست مردم ، موجب رفتار ها و کارکردها ی اجتماعی صحیح و سالم خواهد شد .

ادامه پژوهش:

هزینه زیارت قم و مشهد شاه سلطان حسین صفوی طوری گزاف بود که نه فقط موجب تهی شدن خزانه شد ، بلکه تمام شهرها و آبادیهائی که شاه از آن عبور میکرد ویران شدند. نصف مبلغی که صرف این سفر گردید ، برای لشکر کشی علیه یاغیان قند هار کافی بود !

( لکهارت ، انقراض سلسله صفویه )

آیا به راستی دین بازی سلاطین آخر سلسله صفویه که ایران را دربست به آخوند ها سپرده بودند ، موجب سقوط دولت 228 ساله صفوی شد ؟

به راستی بر تراژدی گلون آباد، چه نامی میتوان گذاشت ؟ آیا دستار بندان مغز فندقی تازی پرست در جمهوری اسلامی که تشابه بسیاری با شاه سلیمان و شاه سلطان حسین دارند ، از گزند سقوط به کنار مانده و به ماندگاری خود امید وارند ؟

شخصیت و کردار شاه سلطان در چنان حدی از جهالت رخ می نماید که تنها میتوان آنرا با آخوند های مغز فندقی امروز مقایسه کرد . این پادشاه اسلام زده ، تاج شاهی را با خفت تمام بر سر یکی از رعایای کم اهمیت ایران ، یعنی محمود افغان قرار داد . سقوط سلسله صفویه در زمان شاه سلطان حسین ، یک واقعیت غیر قابل انکار را بر ملا ء می کند و آن این است که آخوند ارمغانی جز نابودی ندارد . بخشیدن مملکت به دستار بند ، عاقبتش سقو ط و تیره روزی است . اگر حمایت پشت به وطن کرده های متخصص نبود ، شما می دیدید که آخوند لیاقت اداره یک آبریز گاه عمومی را هم ندارد . وقتی آخوند وژنی چون خمینی ، اقتصاد را مال خر میداند ، میتوان اداره کشوری چون ایران را از این ابله انتظار داشت ؟

در دوران فلاکت بار دو پادشاه ، مذهب شیرازه کشور را از هم پاشید و کار بجائی رسید که وقتی شیخ علی خان زنگنه اعتماد الدوله به شاه سلیمان گفت : ترکها می خواهند به ایران حمله کنند . او گفت : هر چه می خواهد بشود … ما را اصفهان کفایت می کند !!( تاریخ ایران ، شاملوئی ، رویه 656) .شاید ، همین روزها سید علی خامنه ای بگوید : خیابان پاستور برای من کفایت می کند !!!

جنگ سنی و شیعه ، این بار با قدرتمندی سنی ها ، شروع شده بود . ازبکها بار دیگر خراسان و شهر های آنرا عرصه تاخت و تاز و قتل و غارت قرار دادند . قزاق های روسی به تحریک تزار آلکسی با 6 هزار سرباز و 40 کشتی به سواحل گیلان یورش آورده و به قتل عام مردم و غارت شهر ها پرداختند . کشور بی صاحب ما هر روز در گیر فتنه و یورش جدید بود . استنکارازین روسی ، فرح آباد مازندران را میدان جنایات خود قرار داد و در دو نوبت بیش از 1200 تن از اهالی را قتل عام کرد و کاخ زیبای فرح آباد را ویران نمودند . ( ایران و جهان ، رویه های 365 و 366 ) . شاه سلیمان صفویه ، درست مثل سران جمهوری اسلامی و نیرو های مزدور مسلح آن ، تنها زورشان به مردم عادی و بی دفاع میرسید . او در حال مستی و غضب ، دست ها و پاها برید ، چشم ها از حدقه در آورد و بینی و گوشهای بسیاری را برید .( تاریخ ادبیات ایران ،کروسینسکی ، جلد 5 ، رویه های 105 و 106 ) . این پادشاه آدمکش مثل سایر سلاطین صفوی ، از کشتن فرزندان خود ابائی نداشت . شاه سلیمان ، سه پسر داشت . پسر بزرگ خود را بخاطر عمل لواط به قتل رساند . او دستور به قتل پسر دومش برای قطع درخت میوه باغچه مخصوصش داد !!!که پسر جان سالم بدر برد و از قصر شاهی فرار کرد و دیگر کسی او را ندید . مادر این جوان ، خودش را از بالای قصر به زیر انداخت و خودکشی کرد .شاه از خیانت قورچی باشی که فرزندش را نکشته بود ، به خشم آمده و دستور داد تا گردن او را بزنند . ( بصیرت نامه ، ترجمه عبدالرزاق بیگ دنبلی ، مجله بررسی های تاریخی ، شماره 4 ، سال هشتم ، رویه 12 ) .

در اینجا لازم میدانم که با بررسی علل فرو پاشی سلسله صفویه و مقایسه آن با جمهوری اسلامی به این نتیجه برسم که سقوط جمهوری اسلامی اجتناب ناپذیر است .

سقوط اخلاقی نظامیان . اگر نظامیان دوره صفوی پیش از شاه سلیمان و شاه سلطان حسین دارای معنویات و اخلاق بودند و به تدریج آنرا از دست دادند . نیروهای مسلح جمهوری اسلامی از روز اول فاقد اخلاق بوده و اگر نگاهی به سران پاسدار آن بکنیم و از گذشته و پیشینه خانوادگی آنها جویا شویم با یک مشت لومپن ، دزد و ابن الوقت طرف می شویم . اصولا برای مزدوران مسلح جمهوری اسلامی و آخوند ها آنچه مهم نیست میهن و مردم ماست ، تا جائیکه آخوند زشت کرداری بنام مهدی طائب میگوید : حفظ سوریه برای ما مهمتر از خوزستان است .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\157c76ecffeb0fa0fc6e8b5f79f1fb3d5dd22eb7.jpg

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\076CC50B-8E5F-4715-8880-D7EE49BAFA31_w1023_r1_s.jpg

آخوند مهدی طائب ، رئیس قرار گاه عمار

بجرات میتوان گفت که هیچ تفاوتی بین اکثر پاسداران و بسیجی ها با قورچیان شاه اسماعیل صفوی وجود ندارد . زندانبانان و شکنجه گران جمهوری اسلامی هم که درست مثل چگینی های دوران صفوی هستند .

اگر سلاطین صفوی حقوق مزدوران مسلح خود را نمیدادند و صدای کسی در نمی آمد ! امروز هم مزدوران مسلح جمهوری اسلامی تنها به غارت کشور و مردم فکر می کنند . دست اندازی کامل سپاه در امر اقتصادی گواه این ادعا است . عرق وطن در میان نیروهای مسلح ایران وجود ندارد . این معجون زمانی کامل میشود که آخوند بی وطن تازی پرست را به آن اضافه کنیم .

امروز به جرات میتوان گفت : اساس رهبری سید علی خامنه ای ، بازیچه دست سران سپاه پاسداران است . اگر شاه عباس ، ارتش شاهسون خود را با حضور نژاد های گوناگون چرکس ، ارمنی ، گرجی ، تاتار،

ترکمان و تاجیک به وجود آورد که در آن گرایش و خواست قومی و

عقیدتی مطرح نبود ، سران مغز فندقی دستار بند جمهوری اسلامی آن شعور و درایت را هم ندارند . آخوند ها با صف بندی و حذف بسیاری از فرزندان میهن ، به اصطلاح خواسته اند نیروهای یکپارچه !! شیعه یا مکتبی به وجود بیآورند .

دومین عامل سقوط سلسله صفویه ، زوال وحدت بین پادشاهی و مذهب بود . دروغ های خمینی وژن به فاصله کمتر از چند ماه رو شد و آخوند ها چهره واقعی خود را نشان دادند . با عمر پر نکبت آنها و پی بردن مردم به ذات کثیف اسلام روی گردانی از این مذهب پوشالی فاسد ، روز به روز افزایش یافت و در دسامبر 2017 به نهایت خود رسید ، تا جائیکه که مردم خروش بر آوردند که : ما آریائی هستیم …. عرب نمی پرستیم . نه غزه … نه لبنان….. جانم فدای ایران .

به دنبال مرگ شاه تهماسب ، شاهان صفوی در حالیکه لقب مرشد کامل را یدک می کشیدند ، آن چنان در فساد و عیاشی غوطه ور شده بودند که مشابه آنرا باید در سران جمهوری اسلامی دید . در جمهوری اسلامی مشروبات الکلی حرام است . در ظاهر این حرام بودن برای مردم عادی است ، نه سران عیاش و زنباره نظام . در ایران رویت موی خانم ها جرم به حساب می آِید ، ولی تن فروشی آزاد است ، تا جائیکه کشور ما به بزرگترین فاحشه خانه جهان تبدیل شده است . کمپفر در سفر نامه خود ، رویه های 69 و 70 می نویسد : شاه سلیمان صفوی ، به عنوان خلف پیامبر اسلام ، حق دارد که از حرمت مسکرات برای خود بکاهد !!!!!!

همین سیاح آلمانی در منبع ذکر شده بالا، رویه 61 اضافه می کند : شاه سلیمان به هرچه که به قامت زنان شباهت داشته باشد ، دلبستگی دارد !!

سومین عامل سقوط صفویان ، آشفتگی در ممالک و خاصه بود . در عهد شاه صفی ، ممالک تبدیل به خاصه شدند . بیش از تصمیم شاه صفی ، ممالک تحت کنترل حکام و بیگربیگها و خان ها اداره میشدند و سلطان در راس مملکت قرار داشت . اما خاصه ، اداره املاک سلطنتی بود که قدرت را از دست حکام محلی خارج کرد . نواحی خاصه ، توسط مباشران شاه یا وزیران که رئیس آن مستوفی خوانده میشد ، اداره میشد. این مباشران با زد و بندهای داخل حرم و از طریق رشوه ، این پست ها را می گرفتند . از دید مردم ، مباشران مثل زالو های سیری ناپذیری هستند که خون رعایا را می مکند تا خزانه شاه را پر کنند . اقدام شاه صفی باعث شد تا قدرت دفاعی کشور کاهش یابد . شرایط آن روزگار را با سپاه پاسداران امروز مقایسه کنید تا به عمق فاجعه پی ببرید .

چهارمین عامل سقوط صفویه را باید در نحوه تربیت شاهزادگان جستجوکرد . شاهزادگانی که با خرافه و داستانهای صد تا یک غاز و مهملات مذهبی بار می آمدند و آموزش عملی آنها برای پادشاهی وول خوردن در میان پا های زنان حرم بود . امروز تمام امور مملکت به مشتی بیمار جنسی که دانش آنها از حد ورود به مستراح و خروج از آن ، تجاوز نمی کند داده شده است .در ایران اسلام زده سازمانی را نمی یابید که در راس آن آخوند نباشد . از دیگر کار های هراس انگیز سلاطین صفوی فرزند کشی و کور کردن چشمان شاهزاده بود که پیش از این به آنها اشاره کرده ام .

بزرگترین عامل سقوط سلسله صفوی را باید در حضور آخوند ها ( ملا ها و ملاباشی ها ) جستجو نمود . دخالت های غیر مسئولانه این طبقه مفت خور بی وطن در امور نظامی و اداری ، چرخ های گردش امور حکومتی را فلج کرده بود . شکافی که در زمان صفویه بین سران رژِیم و مردم بود ، قابل مقایسه با امروز ایران نمی باشد . مردم ما از جمهوری اسلامی نفرت داشته و سران آنرا اشغالگر خطاب می کنند . در ایران اسلام زده و از دید دستار بندان تازی پرست ، تنها کسانیکه به حساب نمی آیند ، مردم ایران هستند . بر طبق قانون اساسی جمهوری اسلامی ، ایران و ایرانی باید منافع امت مسلمان جهان را تامین کنند !!!!! اگر ایرانی فقیر است ، بخاطر آنست که شیعیان جنوب لبنان و یا مسلمانان کشور های آفریقائی در رفاه بسر ببرند!!! اگر شاهان صفوی از مردم ایران نفرت داشتند ، همین احساس بشکل وارونه امروز در کشورمان نسبت به آخوند ها وجود دارد . اگر سلاطین صفوی، بر اقلیت ها مذهبی سخت گیری روا میداشتند ، همان کار را جمهوری اسلامی انجام میدهد . بهائی کشی ، ننگی است که هیچگاه از دامن جمهوری اسلامی پاک نمی شود. در زمان آخوند محمد باقر مجلسی ، حتی صوفیان که در شکل گیری دودمان صفویه نقش داشتند ، طرد شده و تحت شدید ترین حملات قرار گرفتند . این آخوند خشک مغز به صوفیان : شجره خبیثه زقومیه اطلاق میکرد . ( ایران عصر صفوی ، راجر سیوری ، رویه 213 ) . به دستور آخوند ملا محمد باقر مجلسی ، بت هندی ها را در اصفهان می شکنند و آنرا در کوچه های اصفهان بر زمین می کشند . ( روضات الجنات ، جلد دوم ، رویه 79)

هندی های ساکن در اصفهان را وادارکردند تا مسلمان شده ، معبدشان را خراب کردند و بجای آن مزگت

ساختند . سخت گیری آخوند ها بر اقلیت های مذهبی باعث شد تا زرتشیان کرمان به استقبال محمود افغان بروند و از او به عنوان منجی و آزادی بخش !!!!! یاد کنند ( افغان نامه ، دکتر محمود افشار یزدی ، جلد اول ، رویه 553 ) . نصر الله سلطان گبر با محمود همراهی کرد و با کسانیکه از همدان و لرستان برای مقابله با محمود افغان آمده بودند ، جنگ کرد و آنها را تار و مار نمود . ( انقراض سلسله صفویه ، لکهارت ، رویه 84 ) .

در کجای دنیا میتوانید قومی را ببینید که برای اشغال کشورش به دشمن کمک کند ؟ ما ایرانیان ، تنها رکورد دار این خفتیم !

ادامه دارد

بینش ایرج میرزا از حجاب و بررسی اعتیاد جنسی

بینش ایرج میرزا از حجاب و بررسی اعتیاد جنسی

«مهرداد خردمند پارسی»

پیشگفتار

پیش از این سه مرحله جذابیت جنسی انسانی- شور یا شهوت، عشق و دلبستگی را در کل و دگرگونی های هرمونی در بدن را بررسی کردیم. در فرهنگ ایرانی و اسلام زده تا پایان دوران قاجار رفتار جنسی مردان در خانه و در اجتماع دوگانه بود. فرق بین زندگانی جنسی مردان را با آزادی بسیار زیاد و با هرزگی و رواج شاهد بازی را با زندگانی زنان که بدون آزادی بود را واکاوی نمودیم. تفاوت روانی و انگیزه تقلب در رابطه جنسی زناشویی را در کل و از بینشن زن و مرد را نیز از جایگاه زیست شناسی و روانی نشان دادیم. در این نوشته رابطه جنسی نا متعارف و “تقلب” مشهور یا زنا با زن شوهردار را در شعر عارفانه ایرج میرزا را مورد پژوهش قرار می دهیم. شعر عارفانه ایرج میرزا به عنوان هزل و هجو و نمونه ای از روش سنتی مردانه برای تنقید از حجاب است که در کل چندان خوشایند برای زنان نیست. همچنین نگاهی به نشانه های اعتیاد جنسی(Sex) یا زن بارگی نیز خواهیم نمود، چون با اسلام و مغول زدگی تن فروشی از روی ناچاری گسترش پیدا کرد و روشن است که پسندیده نبود، ولی زن بارگی و یا اعتیاد جنسی برای مردان بخشی از صفت مردانه در کنار چشم چرانی، شاهد بازی برای خوش گذرانی پذیرفته شده و بوم گیر گشته بود.

سابقه مبارزه برای آزادی زنان

با فرهنگ اسلامی نگرش منفی اجتماع نسبت به زنان را به روشنی در آثار بسیاري از چکامه سرایان چون مولوی، سنایی، سعدی و نظامی … به راحتی می توان دید. حتی شاعر امروزی مانند ابوالقاسم حالت زن را به دریا و غیر قابل اعتماد تشبیه کرده بود: چیزی که اعتماد بر آن بی جاست// مهر زن و ملایمت دریاست.

مبارزه برای آزادی زنان از سوی اشخاص پیشاهنگ و اصلاح طلب که تحت تاثیر اندیشه های اروپایی بودند، بیشتر جنبه پوشاکی، اجتماعی، آموزشی و زیبایی داشت و کمتر به جنبه های نقش اقتصادی زن در جامعه می پرداختند؛ چون در جامعه پس مانده، با حجاب و زنان بیسواد کار اقتصادی امکان پذیر نبود. از آنجائیکه فرهنگ ایرانی فرهنگ شعر و شور پس از اسلام گشته بود، سخنگویان جستارهای اجتماعی نیز شعرا یا آخوندها شدند و از متخصص و کاردانان در صحنه نشانی نبود. این سنت تا فروپاشی حکومت پهلوی ها با کوشش شعرای نوپرداز و چپ باقی ماند. شعرای مشروطه که پشتیبان کشف حجاب بودند، از همین استدلال پیروی می کردند. عشقی می گوید: “چیست این چادر و روبنده نازیبنده// گر کفن نیست بگو چیست پس این روبنده”. عارف در مورد یاوه گویی های آخوندهای ضد مشروطه می گوید: “ترک حجاب بایدت ای ماه، رو مگیر// در گوش، وعظِ واعظ بی‌آبرو مگیر”. مهرانگیز شاعر زن و دلیر در همان سال ها در ستایش بی حجابی می گوید: تا به کی در کفن تیره بود پیکر ما// شیخنا بهر خدا دست بدار از سر ما// شیخنا این همه تزویر مکن مکر بس است// کس ندیده است که گُل پرده ‌نشین در بر ما// ای ثمین‌درّه بکن تیره ‌کفن از سر خود// چون سبب گشته سیه‌ رویی از این چادر ما.

آخوندها و حجاب

در دوران مشروطه گفتمان برای آزادی زنان و برداشتن حجاب بالا گرفت و آخوند شیخ محمد تقی اصفهانی(آقا نجفی) اعلامیه ای علیه رفع حجاب با عنوان “فقیه شهر به رفع حجاب مایل نیست” منتشر نمود. ایرج میرزا در شعری به او پاسخ می دهد: فقیه شهر به رفع حجاب مایل نیست// چرا که هرچه کند حیله در حجاب کند. سید جمال الدین اسد آبادی با این آخوندِ انگل دیداری داشته و در مورد او می گوید: “حرارتی به کله اش دیدم که در بیسمارک (بیزمارک) نبود و راستی اگر وزارت اعظم ایران را داشت؛ مانند امیرکبیر حفظ حدود مملکت را می‌نمود که بیگانه از آن یک‌ وجب نبرد”(رایانه)! در واقع او نعل وارونه می زد تا آقا نجفی مانند آقا خان نوری به صدر اعظمی برسد و مانند آخوندها در دوران حکومت قاجار کشور را به بیگانگان ببخشند. بیچاره امیر کبیر که اسلام گرایان و ملی مذهبی ها هر نادان، آخوند و بچه آخوند را می خواهند با او برابر کنند! ارزیابی و بزرگداشت اسدآبادی اسلام گرا از آن آخوند، با واژه “کله داغ” بیان می شود که حاکی از بیسوادی خود اسد آبادی نیز هست. مهدی ملک‌زاده در مورد آقانجفی می‌گوید: “هریک (روحانیان مخالف مشروطه) هزارها اوباش و عوام بد سابقه را که لباس روحانیت را در بر کرده بودند به نام طلاب با ماهانه کمک خرج دور خود جمع کرده بودند. بطور مثل، آقانجفی معروف با آنکه سواد زیادی نداشت حدود ۵۰۰۰ طلبه داشت که برای اجرای اوامرش حاضر بودند و چون قشونی در تمام شئون زندگی مردم، زندگان و حتی مردگان مداخله می‌کردند. چون ثروتمندی می‌مرد تمام هستی اورا به نام سهم امام ضبط و مابین خود قسمت می‌کردند”(رایانه). شیخ ابراهیم زنجانی نیز در خاطراتش کاربرد گروه ضربت توسط آخوندهای بیسواد را تایید کرده بود.

سروش و پدر کشف حجاب

با شنیدن هذیان های تازه آقای حسین حاج فرج‌الله دبّاغ(سروش) باید به او یادآور شد، خمینی هم یک بیسوادی مانند آقانجفی بود که هر دو چندین “کتاب” نوشته و “فلسفه” خوانده بودند. پشتیبانی سروش از خمینی مانند پشتیبانی اسدآبادی از آقانجفی است. آقای سروشِ بی خرد، درونمایه نوشته و نه کمیت مانند کار علامه مجلسی دروغ نویس مهم است. خمینی خودعه گر بجای 5 هزار طلبه، صد ها هزار طلبه، سپاهی و بسیجی قاتل داشت و در ایران بجای انسان گرایی، گرمابه خون راه انداخت و هزاران امیرکبیر میهن دوست را کشت و یا از ایران راند. آقای دباغ شرمتان باد و بس کنید و برای اسلام، خمینی و بیگانگان کمتر خوش رقصی کنید. مردم ایران خیانت شما را فراموش نخواهند کرد. ایرج میرزا در مورد آخوند ها می گوید: “در ایران تا بود ملا و مفتی/ به روز بدتر از این هم بیفتی”. آقای سروش شما با انقلاب فرهنگی “روز بدتر از این هم بیفتیِ” مردم ایران را عملی کردید و مدال آفتابه زرین مانند مهندس بازرگان از بیت خمینی گرفتید. مبارک باشد. ولی به کوری چشم سروش، ایرج میرزا در مورد رضا شاه بزرگ می گوید: “تجارت نیست، صنعت نیست، ره نیست/ امیدی جز به سردار سپه نیست”. شعر هالو و هادی خرسندی پاسخ تازه تری به دباغ است که ایشان جایگاه سواد آموزی مهم یا دانشگاه را بست. آدم دروغگو کم حافظه هم می شود. حاج دباغ، رضا شاه به محمود جم گفته بود”…اصلاً چادر و چاقچور، دشمن ترقی و پیشرفت مردم ماست. درست حکم یک دمل را پیدا کرده که باید با احتیاط با آن نش‌تر زد و از بینش برد. من مدتی است به این فکر هستم که زن ایرانی در قفس سیاه دست و پایش بسته است. بین او و مرد یک دریا فاصله وجود دارد. باید این فاصله را از بین ببریم. مگر زن چی از مرد کم‌تر دارد. او باید پابه پای مرد وارد زندگی شود”(رایانه).

به هر روی، ملایان همیشه کوشش می کنند که جلوی آزادی زنان را بگیرند ولی نتوانسته اند به ویژه در ایران آنها را از صحنه خارج کنند. زندخت شیرازی دلیر و پیش آهنگ تمام نباید ها را برای زنان زیر پرسش برد و گفت: کار تجارت از چه معنی کار زن نیست؟// کار صناعت با چه منطق کار من نیست؟ تاج السلطنه نخستین زن آزادی خواه و بی حجابی است که جنبه های اقتصادی کشف حجاب و فواید اشتغال زنان در اقتصاد کشور را با بینش خردمندانه و دراز مدت بررسی کرد که در شماره پیش به آن پرداختیم. امروز در روز جهانی زن کریستین لاگارد(Christine Lagarde) رئیس صندوق بین المللی پول همان سخن تاج السلطنه را زد و گفت تنها 2% از مدیران اجرایی بانک ها زنان هستند و اگر این درصد بیشتر بود، فساد مالی کمتر می گشت و رکود اقتصادی سال 2008 در آمریکا پیش نمی آمد.

زندگینامه ایرج میرزا

شاهزاده ایرج میرزا در 1251 ش. در تبریز بدنیا آمد و در 16 سالگی ازدواج می کند. 19 ساله بود که پدر و زنش را از دست می دهد. در سال 1289 پسرش جعفرقلی میرزا در تهران خودکشی می کند. او دیگر ازدواج نکرد و در 52 سالگی در اثر سکته قلبی درگذشت. از زندگانی زناشویی سه ساله اش دارای سه فرزند شد. او با زنش شور و شاید عشق را تجربه نمود ولی به مرحله دلبستگی کامل با زود درگذشت او نتوانست برسد. برای همین است که مادر برای او جایگاه دلبستگی می شود و چکامه مادر او بسیار زیبا و عاطفی است. افسوس که نتوانست آن را به ارزدانی از جایگاه زن تعمیم بدهد.

در پیش از مشروطه او شاعری مدیحه سرا بود ولی با مشروطه شاعری آزادیخواه گشت و از محمد علی شاه و مظفرالدین شاه مانند تاج السلطنه و بر خلاف مصدق السلطنه تنقید نمود، ولی از قاجارها در کل با افتخار دفاع می کرد و از تنقید عارف از فتحعلی شاه خشنود نبود(ج. متینی). پرآوازه ترین نوشته ایرج میرزا عارف نامه است که در آن همراه با هزل و هجو عارف از حجاب و بچه بازی نیز تنقید کرده است. اگرچه آن اثر سبب خنده “روشنفکران” می شود، ولی شوربختانه گوشه ای از رفتار مردان در آن دوران را نشان می دهد. توصیف هرزه نگاری ایرج میرزا از هم آغوشی با زن شوهر دار و ناشناس، برداشت مردانه و بدون عشق است و با هنجارهای امروزی سازگاری ندارد و آن کار را باید در رده اعتیاد جنسی و زن بارگی دانست. او عارف را سرزنش می کند و با زبان چاروداری به او می فهماند که راه کامجویی از زنان از رابطه جنسی با شاهد یا بچه بازی بهتر است! این تحول به سبب اروپا رفتن و ندیدن بچه بازی و بد دانستن آن بود که در او نیز دگرگونی ای پدید آورده بود. “… که یارب بچه بازی خود چه کارست// بر وی عارف و عامی دچارست… اروپایی بدان گردن فرازی// نداند راه و رسم بچه بازی …حجاب دختران ماه غبغب// پسرها را کند همخوابه شب”. به گمانم که این گردش به کامجویی از زنان بجای شاهد، گردش در نگرش مردان نوگرای به شور جنسی به زن بوده که پیش زمینه ای برای عشق به زن و دلبستگی نوین را فراهم آورد و انعکاس آن در شعر فارسی به ستایش از معشوق زن و خوب جلوه دادن زن دگرگون گشت. خودش هم به این نتیجه رسیده بود، ولی در زمانی که دیگر دیر شده بود و ناتوانی جنسی پیدا کرده بود، ولی متوجه می شود که زندگانی بدون عشق به زن، زندگانی نیست: اگر زن نیست عشق اندر میان نیست// جهان بی عشق اگر باشد جهان نیست. مجله کاوه و حسن تقی زاده در آموزش برای این دگردیسی نقش مهمی در جامعه ایرانی داشتند(ا. نجم آبادی).

گزارش مفصل هرزه نگاری رویایی یا واقعی ایرج میرزا از زنا با زن شوهر دار و با حجاب در دورانی که سینما وجود نداشت، با ذهنیت مردانه اثری نوشتاری- جنسی مانند تماشاگری جنسی(Voyeurism ) برای مردان شده بود. از دید ایرج میرزا داستان و پند اخلاقی اش راهکاری برای آموزش زنان برای رسیدن به برابرگرایی، آزادی خواهی، عفت و بی حجابی بود. مخاطب ویژه ایرج میرزا زنان با حجاب بودند، ولی زبانش به گونه ای بود که کمتر زنی می توانست دسترسی به آن هزل نامه پیدا کند یا آن را بخواند و اندیشه ای برای آزادی دستگیرش شود! انگار در آن جامعه مردسالار و خودکامه زنان نیرویی برای دگرگونی به تنهایی داشتند یا “ضعیفه پاکدامن” پروانه داشت که شرح زنای محصنه یک زن را بخواند. سالیانی است که روشنفکران ضد حجاب و چپ آن اثر را با لبخند و خودبزرگ بینی روشنفکرانه که حاکی از نوگرایی آنهاست نَقل و نُقل محافل مردانه کرده اند. تنقید ایرج میرزا از حجاب مانند داستان خر و کدوی مولوی است. شگفت آور نیست که خواندن آن هزل در نزد نوجوانان و زنان بسیار دشوار و در گرده هم آیی های همگانی ندیده ام که کسی آن را بخواند یا زنی از آن سخنی بگوید. در نقدهای اجتماعی از بدی حجاب به شعر او اشاره شده ولی بخش های جنسی و توصیف عمل کامجویی آورده نشده است. پژوهندگانی تیرگی دوستی بین ایرج میرزا و عارف را سیاسی می دانند و به گونه ای نسبت شاهدبازی به عارف را بدور از انصاف دانسته و برعکس، آن کار را متوجه خود ایرج میرزا نموده اند. اگرچه دشمنی سیاسی بین آنها وجود داشته، ولی در آن زمان شاهد بازی بوم گیر بود و به ویژه مردانی که توانایی جنسی، مالی و بی همسر بودند از آن به آسانی می توانستند برخوردار شوند. ایرج میرزا و عارف هر دو پس از دورانِ کوتاهی ازدواج و عاشقی بی همسر بودند ولی به گونه یقین بدون رابطه جنسی نبودند. هر دو مانند خیلی از شعرای ناکام نابهنگام درگذشتند. در جوامع انسانی ازدواج شاد سبب درازای زندگانی و تندرستی به سبب عشق و دلبستگی می شود و در ایران با آن شرایط سخت زندگانی و نبودن پزشکی نوین، درازای زندگانی کمتر بود. هر دو آنها همسری غمخوار نداشتند که از آنها پرستاری کند یا جلوی زیاد روی های آنها را با بینش زنانه بگیرد. اگر ایرج میرزا یا عارف آیدایی مانند شاملو داشتند که “صبور و پرستار و مؤمن” و “معشوق- مادر” بود و سپس “مسیحا” گشته بود، آنها نیز زندگانی دوباره می یافتند و بی گمان درازای زندگانیشان بیشتر می بود. شاید ایرج میرزا بجای عارف نامه می توانست عاشق نامه بنویسد که ادامه شعر مادرش می شد و در نوع خود بی نظیر می گشت. احمد شاملو دو ازدواج ناموفق و 12 سال را با رکسانای خیالی گذراند تا سرانجام به آیدا رسید و شاملو توانست عشق و دلبستگی را تجربه کند و آفرینندگی اش به اوج برسد(متحد، حسن لی و کیانی ).

بهر جهت، عارف و عشقی با تاج السلطنه یک زن پیشگام، آزادی خواه و درباری دیدار داشتند و عارف در تصنیفی او را ستوده است: تو ای تاج، تاج سر خسروانی/شد از چشم مست تو بی‌پا جهانی. ولی سرنوشت، دشواری های سیاسی زمان و سختی زندگانی نیز گریبانگیر هر سه آنها شد.

اعتیاد جنسی

ایرج میرزا اروپا دیده بود و تفاوت های دو جامعه را در دوران گذار به نوگرایی و برداشت جنسی را می دید. این تقابل فرهنگی بین اروپا و ایران در عارف نامه هنرمندانه و نه تحلیلی منعکس گشته است. او فرهنگ شاهد بازی را می بیند، ولی با آنکه از آن خشنود نیست، ولی خود نیز دست پرورده و آلوده به آن فرهنگ چند صد ساله است. از آنجایی که همسر ندارد و توانایی هزل دارد از گفتن بی پروای آداب زمان خود وحشتی ندارد و از زندگانی و تجربه ویژه خود آغاز می کند و سپس برداشت هایش را به جامعه تعمیم می دهد. از لابلای گفتارش اعتیاد مردانه به عمل جنسی(Sexy) آشکار می شود. او نظر باز و چشم چران است و مانند مرد نوعی عمل می کند و زنی با حجاب و پیچه می بیند و از غبغبِ خانم و زن دوران قاجار به شور و شوق می آید. از هزار حیله و نیرنگ برای کام گیری و به اوج جنسی رسیدن استفاده می کند و بدون در نظر داشتن پیامد کارش سریع وارد عمل می شود و از زنی ناشناس و شوهر دار کام می گیرد و وصف موفقیت و به اوج رسیدنش از داستان ها و فیلم های جنسی چیزی کم ندارد. بینش و حالات و توصیف مردانه از کارش را حسی در آن داستان می توان درک کرد و لزومی ندارد که در اینجا تکرار گردد. کامجویی ای که تمام حس هایش از دیدنی، بوئیدنی، لمس کردنی… را تحریک و خشنود نموده، ولی او را احساساتی، عاطفی یا عاشق نکرد. در داستان او زن مانند ماه آمد و رفت و سربار او نگشت. قهرمان داستان آزاد است تا شکاری دیگر برای اعتیادش و یا آرامش زنبارگی اش مانند تریاک بدست آورد. شکایت او پس از خوشگذرانی این است که “در اقطار دگر زن یار مرد است// در این محنت سرا سربارِ مرد است”. اما قهرمانی که تنها سه سال زن داشت چگونه زن بارش بود؟ باید از او می پرسیدند که چه کاری برای کشف حجاب و برابری زنان انجام داده بود.

ایرج میرزا اعتیاد به رابطه جنسی و خوشگذرانی داشت و آن را بیرون از اراده خود می دانست: اي خايه! به دست تو اسیرم// بنموده يي از جماع سيرم. در شعر شراب نشان می دهد که شخص معتاد برای دسترسی به شراب خواهر و پدر خود را می کشد و زنا با زن شوهردار برای معتاد جنسی بسیار کم خطرتر است: ای کاش شود خشک بن تاک خداوند// زین مایه شر حفظ کند نوع بشر را. برنامه اش را در زندگانی اینگونه بیان می کند: آنچه از مال جهان هستي بود// صرف عيش و طرب و مستي بود. این را باید شرح حال “رند” نوعی آن دوران دانست.

سخن پایانی

تا کنون کسی گمانه زنی در مورد نقطه نظر آن زن زنا کار در عارف نامه نکرده است. شاید او هم شوهری مانند ایرج میرزا در زمان نوشتن عارف نامه داشته که آن مرد توانایی جنسی خود را از دست داده بود و زن برای ارضای خواسته های جنسی اش به چنین رابطه ای حاضر شده و روی خود را به ایرج میرزا نشان نداده تا باعث زیاده خواهی او یا رسوایی خودش نشود. شاید هم زنی بوده که از شوهرش بچه دار نمی شده و توصیه شوهرش مانند جلال آل احمد که به سیمین دانشور کرده بود، “برو و مرد خوش تخمی را پیدا كن و قالِ قضیه را بكن!” را اجرا می کرده و ایرج میرزا مرد خوش تخمی بوده(سنگی بر گوری). شاید هم زنی محروم از درباره شاه یا حکمرانی بوده که نیازهای جنسی اش برطرف نمی شده و به مرد بارگی مانند ایرج میرزا روی آورده بود. شاید هم آشنای ایرج بوده و می خواسته از ایرج کام بگیرد بدون آنکه هویتش آشکار شود. آقای ایرج میرزا معتاد به جنس از فروغ فرخ زاد معتاد به عشق بشنوید: …شايد اين را شنيده ای كه زنان// در دل «آری» و «نه» به لب دارند// ضعف خود را عيان نمی سازند// رازدار و خموش و مکارند… حال باید پرسید که کی بازیچه کی شده بود؟

بینش ایرج میرزا از حجاب و بررسی اعتیاد جنسی

«مهرداد خردمند پارسی»

پیشگفتار

پیش از این سه مرحله جذابیت جنسی انسانی- شور یا شهوت، عشق و دلبستگی را در کل و دگرگونی های هرمونی در بدن را بررسی کردیم. در فرهنگ ایرانی و اسلام زده تا پایان دوران قاجار رفتار جنسی مردان در خانه و در اجتماع دوگانه بود. فرق بین زندگانی جنسی مردان را با آزادی بسیار زیاد و با هرزگی و رواج شاهد بازی را با زندگانی زنان که بدون آزادی بود را واکاوی نمودیم. تفاوت روانی و انگیزه تقلب در رابطه جنسی زناشویی را در کل و از بینشن زن و مرد را نیز از جایگاه زیست شناسی و روانی نشان دادیم. در این نوشته رابطه جنسی نا متعارف و “تقلب” مشهور یا زنا با زن شوهردار را در شعر عارفانه ایرج میرزا را مورد پژوهش قرار می دهیم. شعر عارفانه ایرج میرزا به عنوان هزل و هجو و نمونه ای از روش سنتی مردانه برای تنقید از حجاب است که در کل چندان خوشایند برای زنان نیست. همچنین نگاهی به نشانه های اعتیاد جنسی(Sex) یا زن بارگی نیز خواهیم نمود، چون با اسلام و مغول زدگی تن فروشی از روی ناچاری گسترش پیدا کرد و روشن است که پسندیده نبود، ولی زن بارگی و یا اعتیاد جنسی برای مردان بخشی از صفت مردانه در کنار چشم چرانی، شاهد بازی برای خوش گذرانی پذیرفته شده و بوم گیر گشته بود.

سابقه مبارزه برای آزادی زنان

با فرهنگ اسلامی نگرش منفی اجتماع نسبت به زنان را به روشنی در آثار بسیاري از چکامه سرایان چون مولوی، سنایی، سعدی و نظامی … به راحتی می توان دید. حتی شاعر امروزی مانند ابوالقاسم حالت زن را به دریا و غیر قابل اعتماد تشبیه کرده بود: چیزی که اعتماد بر آن بی جاست// مهر زن و ملایمت دریاست.

مبارزه برای آزادی زنان از سوی اشخاص پیشاهنگ و اصلاح طلب که تحت تاثیر اندیشه های اروپایی بودند، بیشتر جنبه پوشاکی، اجتماعی، آموزشی و زیبایی داشت و کمتر به جنبه های نقش اقتصادی زن در جامعه می پرداختند؛ چون در جامعه پس مانده، با حجاب و زنان بیسواد کار اقتصادی امکان پذیر نبود. از آنجائیکه فرهنگ ایرانی فرهنگ شعر و شور پس از اسلام گشته بود، سخنگویان جستارهای اجتماعی نیز شعرا یا آخوندها شدند و از متخصص و کاردانان در صحنه نشانی نبود. این سنت تا فروپاشی حکومت پهلوی ها با کوشش شعرای نوپرداز و چپ باقی ماند. شعرای مشروطه که پشتیبان کشف حجاب بودند، از همین استدلال پیروی می کردند. عشقی می گوید: “چیست این چادر و روبنده نازیبنده// گر کفن نیست بگو چیست پس این روبنده”. عارف در مورد یاوه گویی های آخوندهای ضد مشروطه می گوید: “ترک حجاب بایدت ای ماه، رو مگیر// در گوش، وعظِ واعظ بی‌آبرو مگیر”. مهرانگیز شاعر زن و دلیر در همان سال ها در ستایش بی حجابی می گوید: تا به کی در کفن تیره بود پیکر ما// شیخنا بهر خدا دست بدار از سر ما// شیخنا این همه تزویر مکن مکر بس است// کس ندیده است که گُل پرده ‌نشین در بر ما// ای ثمین‌درّه بکن تیره ‌کفن از سر خود// چون سبب گشته سیه‌ رویی از این چادر ما.

آخوندها و حجاب

در دوران مشروطه گفتمان برای آزادی زنان و برداشتن حجاب بالا گرفت و آخوند شیخ محمد تقی اصفهانی(آقا نجفی) اعلامیه ای علیه رفع حجاب با عنوان “فقیه شهر به رفع حجاب مایل نیست” منتشر نمود. ایرج میرزا در شعری به او پاسخ می دهد: فقیه شهر به رفع حجاب مایل نیست// چرا که هرچه کند حیله در حجاب کند. سید جمال الدین اسد آبادی با این آخوندِ انگل دیداری داشته و در مورد او می گوید: “حرارتی به کله اش دیدم که در بیسمارک (بیزمارک) نبود و راستی اگر وزارت اعظم ایران را داشت؛ مانند امیرکبیر حفظ حدود مملکت را می‌نمود که بیگانه از آن یک‌ وجب نبرد”(رایانه)! در واقع او نعل وارونه می زد تا آقا نجفی مانند آقا خان نوری به صدر اعظمی برسد و مانند آخوندها در دوران حکومت قاجار کشور را به بیگانگان ببخشند. بیچاره امیر کبیر که اسلام گرایان و ملی مذهبی ها هر نادان، آخوند و بچه آخوند را می خواهند با او برابر کنند! ارزیابی و بزرگداشت اسدآبادی اسلام گرا از آن آخوند، با واژه “کله داغ” بیان می شود که حاکی از بیسوادی خود اسد آبادی نیز هست. مهدی ملک‌زاده در مورد آقانجفی می‌گوید: “هریک (روحانیان مخالف مشروطه) هزارها اوباش و عوام بد سابقه را که لباس روحانیت را در بر کرده بودند به نام طلاب با ماهانه کمک خرج دور خود جمع کرده بودند. بطور مثل، آقانجفی معروف با آنکه سواد زیادی نداشت حدود ۵۰۰۰ طلبه داشت که برای اجرای اوامرش حاضر بودند و چون قشونی در تمام شئون زندگی مردم، زندگان و حتی مردگان مداخله می‌کردند. چون ثروتمندی می‌مرد تمام هستی اورا به نام سهم امام ضبط و مابین خود قسمت می‌کردند”(رایانه). شیخ ابراهیم زنجانی نیز در خاطراتش کاربرد گروه ضربت توسط آخوندهای بیسواد را تایید کرده بود.

سروش و پدر کشف حجاب

با شنیدن هذیان های تازه آقای حسین حاج فرج‌الله دبّاغ(سروش) باید به او یادآور شد، خمینی هم یک بیسوادی مانند آقانجفی بود که هر دو چندین “کتاب” نوشته و “فلسفه” خوانده بودند. پشتیبانی سروش از خمینی مانند پشتیبانی اسدآبادی از آقانجفی است. آقای سروشِ بی خرد، درونمایه نوشته و نه کمیت مانند کار علامه مجلسی دروغ نویس مهم است. خمینی خودعه گر بجای 5 هزار طلبه، صد ها هزار طلبه، سپاهی و بسیجی قاتل داشت و در ایران بجای انسان گرایی، گرمابه خون راه انداخت و هزاران امیرکبیر میهن دوست را کشت و یا از ایران راند. آقای دباغ شرمتان باد و بس کنید و برای اسلام، خمینی و بیگانگان کمتر خوش رقصی کنید. مردم ایران خیانت شما را فراموش نخواهند کرد. ایرج میرزا در مورد آخوند ها می گوید: “در ایران تا بود ملا و مفتی/ به روز بدتر از این هم بیفتی”. آقای سروش شما با انقلاب فرهنگی “روز بدتر از این هم بیفتیِ” مردم ایران را عملی کردید و مدال آفتابه زرین مانند مهندس بازرگان از بیت خمینی گرفتید. مبارک باشد. ولی به کوری چشم سروش، ایرج میرزا در مورد رضا شاه بزرگ می گوید: “تجارت نیست، صنعت نیست، ره نیست/ امیدی جز به سردار سپه نیست”. شعر هالو و هادی خرسندی پاسخ تازه تری به دباغ است که ایشان جایگاه سواد آموزی مهم یا دانشگاه را بست. آدم دروغگو کم حافظه هم می شود. حاج دباغ، رضا شاه به محمود جم گفته بود”…اصلاً چادر و چاقچور، دشمن ترقی و پیشرفت مردم ماست. درست حکم یک دمل را پیدا کرده که باید با احتیاط با آن نش‌تر زد و از بینش برد. من مدتی است به این فکر هستم که زن ایرانی در قفس سیاه دست و پایش بسته است. بین او و مرد یک دریا فاصله وجود دارد. باید این فاصله را از بین ببریم. مگر زن چی از مرد کم‌تر دارد. او باید پابه پای مرد وارد زندگی شود”(رایانه).

به هر روی، ملایان همیشه کوشش می کنند که جلوی آزادی زنان را بگیرند ولی نتوانسته اند به ویژه در ایران آنها را از صحنه خارج کنند. زندخت شیرازی دلیر و پیش آهنگ تمام نباید ها را برای زنان زیر پرسش برد و گفت: کار تجارت از چه معنی کار زن نیست؟// کار صناعت با چه منطق کار من نیست؟ تاج السلطنه نخستین زن آزادی خواه و بی حجابی است که جنبه های اقتصادی کشف حجاب و فواید اشتغال زنان در اقتصاد کشور را با بینش خردمندانه و دراز مدت بررسی کرد که در شماره پیش به آن پرداختیم. امروز در روز جهانی زن کریستین لاگارد(Christine Lagarde) رئیس صندوق بین المللی پول همان سخن تاج السلطنه را زد و گفت تنها 2% از مدیران اجرایی بانک ها زنان هستند و اگر این درصد بیشتر بود، فساد مالی کمتر می گشت و رکود اقتصادی سال 2008 در آمریکا پیش نمی آمد.

زندگینامه ایرج میرزا

شاهزاده ایرج میرزا در 1251 ش. در تبریز بدنیا آمد و در 16 سالگی ازدواج می کند. 19 ساله بود که پدر و زنش را از دست می دهد. در سال 1289 پسرش جعفرقلی میرزا در تهران خودکشی می کند. او دیگر ازدواج نکرد و در 52 سالگی در اثر سکته قلبی درگذشت. از زندگانی زناشویی سه ساله اش دارای سه فرزند شد. او با زنش شور و شاید عشق را تجربه نمود ولی به مرحله دلبستگی کامل با زود درگذشت او نتوانست برسد. برای همین است که مادر برای او جایگاه دلبستگی می شود و چکامه مادر او بسیار زیبا و عاطفی است. افسوس که نتوانست آن را به ارزدانی از جایگاه زن تعمیم بدهد.

در پیش از مشروطه او شاعری مدیحه سرا بود ولی با مشروطه شاعری آزادیخواه گشت و از محمد علی شاه و مظفرالدین شاه مانند تاج السلطنه و بر خلاف مصدق السلطنه تنقید نمود، ولی از قاجارها در کل با افتخار دفاع می کرد و از تنقید عارف از فتحعلی شاه خشنود نبود(ج. متینی). پرآوازه ترین نوشته ایرج میرزا عارف نامه است که در آن همراه با هزل و هجو عارف از حجاب و بچه بازی نیز تنقید کرده است. اگرچه آن اثر سبب خنده “روشنفکران” می شود، ولی شوربختانه گوشه ای از رفتار مردان در آن دوران را نشان می دهد. توصیف هرزه نگاری ایرج میرزا از هم آغوشی با زن شوهر دار و ناشناس، برداشت مردانه و بدون عشق است و با هنجارهای امروزی سازگاری ندارد و آن کار را باید در رده اعتیاد جنسی و زن بارگی دانست. او عارف را سرزنش می کند و با زبان چاروداری به او می فهماند که راه کامجویی از زنان از رابطه جنسی با شاهد یا بچه بازی بهتر است! این تحول به سبب اروپا رفتن و ندیدن بچه بازی و بد دانستن آن بود که در او نیز دگرگونی ای پدید آورده بود. “… که یارب بچه بازی خود چه کارست// بر وی عارف و عامی دچارست… اروپایی بدان گردن فرازی// نداند راه و رسم بچه بازی …حجاب دختران ماه غبغب// پسرها را کند همخوابه شب”. به گمانم که این گردش به کامجویی از زنان بجای شاهد، گردش در نگرش مردان نوگرای به شور جنسی به زن بوده که پیش زمینه ای برای عشق به زن و دلبستگی نوین را فراهم آورد و انعکاس آن در شعر فارسی به ستایش از معشوق زن و خوب جلوه دادن زن دگرگون گشت. خودش هم به این نتیجه رسیده بود، ولی در زمانی که دیگر دیر شده بود و ناتوانی جنسی پیدا کرده بود، ولی متوجه می شود که زندگانی بدون عشق به زن، زندگانی نیست: اگر زن نیست عشق اندر میان نیست// جهان بی عشق اگر باشد جهان نیست. مجله کاوه و حسن تقی زاده در آموزش برای این دگردیسی نقش مهمی در جامعه ایرانی داشتند(ا. نجم آبادی).

گزارش مفصل هرزه نگاری رویایی یا واقعی ایرج میرزا از زنا با زن شوهر دار و با حجاب در دورانی که سینما وجود نداشت، با ذهنیت مردانه اثری نوشتاری- جنسی مانند تماشاگری جنسی(Voyeurism ) برای مردان شده بود. از دید ایرج میرزا داستان و پند اخلاقی اش راهکاری برای آموزش زنان برای رسیدن به برابرگرایی، آزادی خواهی، عفت و بی حجابی بود. مخاطب ویژه ایرج میرزا زنان با حجاب بودند، ولی زبانش به گونه ای بود که کمتر زنی می توانست دسترسی به آن هزل نامه پیدا کند یا آن را بخواند و اندیشه ای برای آزادی دستگیرش شود! انگار در آن جامعه مردسالار و خودکامه زنان نیرویی برای دگرگونی به تنهایی داشتند یا “ضعیفه پاکدامن” پروانه داشت که شرح زنای محصنه یک زن را بخواند. سالیانی است که روشنفکران ضد حجاب و چپ آن اثر را با لبخند و خودبزرگ بینی روشنفکرانه که حاکی از نوگرایی آنهاست نَقل و نُقل محافل مردانه کرده اند. تنقید ایرج میرزا از حجاب مانند داستان خر و کدوی مولوی است. شگفت آور نیست که خواندن آن هزل در نزد نوجوانان و زنان بسیار دشوار و در گرده هم آیی های همگانی ندیده ام که کسی آن را بخواند یا زنی از آن سخنی بگوید. در نقدهای اجتماعی از بدی حجاب به شعر او اشاره شده ولی بخش های جنسی و توصیف عمل کامجویی آورده نشده است. پژوهندگانی تیرگی دوستی بین ایرج میرزا و عارف را سیاسی می دانند و به گونه ای نسبت شاهدبازی به عارف را بدور از انصاف دانسته و برعکس، آن کار را متوجه خود ایرج میرزا نموده اند. اگرچه دشمنی سیاسی بین آنها وجود داشته، ولی در آن زمان شاهد بازی بوم گیر بود و به ویژه مردانی که توانایی جنسی، مالی و بی همسر بودند از آن به آسانی می توانستند برخوردار شوند. ایرج میرزا و عارف هر دو پس از دورانِ کوتاهی ازدواج و عاشقی بی همسر بودند ولی به گونه یقین بدون رابطه جنسی نبودند. هر دو مانند خیلی از شعرای ناکام نابهنگام درگذشتند. در جوامع انسانی ازدواج شاد سبب درازای زندگانی و تندرستی به سبب عشق و دلبستگی می شود و در ایران با آن شرایط سخت زندگانی و نبودن پزشکی نوین، درازای زندگانی کمتر بود. هر دو آنها همسری غمخوار نداشتند که از آنها پرستاری کند یا جلوی زیاد روی های آنها را با بینش زنانه بگیرد. اگر ایرج میرزا یا عارف آیدایی مانند شاملو داشتند که “صبور و پرستار و مؤمن” و “معشوق- مادر” بود و سپس “مسیحا” گشته بود، آنها نیز زندگانی دوباره می یافتند و بی گمان درازای زندگانیشان بیشتر می بود. شاید ایرج میرزا بجای عارف نامه می توانست عاشق نامه بنویسد که ادامه شعر مادرش می شد و در نوع خود بی نظیر می گشت. احمد شاملو دو ازدواج ناموفق و 12 سال را با رکسانای خیالی گذراند تا سرانجام به آیدا رسید و شاملو توانست عشق و دلبستگی را تجربه کند و آفرینندگی اش به اوج برسد(متحد، حسن لی و کیانی ).

بهر جهت، عارف و عشقی با تاج السلطنه یک زن پیشگام، آزادی خواه و درباری دیدار داشتند و عارف در تصنیفی او را ستوده است: تو ای تاج، تاج سر خسروانی/شد از چشم مست تو بی‌پا جهانی. ولی سرنوشت، دشواری های سیاسی زمان و سختی زندگانی نیز گریبانگیر هر سه آنها شد.

اعتیاد جنسی

ایرج میرزا اروپا دیده بود و تفاوت های دو جامعه را در دوران گذار به نوگرایی و برداشت جنسی را می دید. این تقابل فرهنگی بین اروپا و ایران در عارف نامه هنرمندانه و نه تحلیلی منعکس گشته است. او فرهنگ شاهد بازی را می بیند، ولی با آنکه از آن خشنود نیست، ولی خود نیز دست پرورده و آلوده به آن فرهنگ چند صد ساله است. از آنجایی که همسر ندارد و توانایی هزل دارد از گفتن بی پروای آداب زمان خود وحشتی ندارد و از زندگانی و تجربه ویژه خود آغاز می کند و سپس برداشت هایش را به جامعه تعمیم می دهد. از لابلای گفتارش اعتیاد مردانه به عمل جنسی(Sexy) آشکار می شود. او نظر باز و چشم چران است و مانند مرد نوعی عمل می کند و زنی با حجاب و پیچه می بیند و از غبغبِ خانم و زن دوران قاجار به شور و شوق می آید. از هزار حیله و نیرنگ برای کام گیری و به اوج جنسی رسیدن استفاده می کند و بدون در نظر داشتن پیامد کارش سریع وارد عمل می شود و از زنی ناشناس و شوهر دار کام می گیرد و وصف موفقیت و به اوج رسیدنش از داستان ها و فیلم های جنسی چیزی کم ندارد. بینش و حالات و توصیف مردانه از کارش را حسی در آن داستان می توان درک کرد و لزومی ندارد که در اینجا تکرار گردد. کامجویی ای که تمام حس هایش از دیدنی، بوئیدنی، لمس کردنی… را تحریک و خشنود نموده، ولی او را احساساتی، عاطفی یا عاشق نکرد. در داستان او زن مانند ماه آمد و رفت و سربار او نگشت. قهرمان داستان آزاد است تا شکاری دیگر برای اعتیادش و یا آرامش زنبارگی اش مانند تریاک بدست آورد. شکایت او پس از خوشگذرانی این است که “در اقطار دگر زن یار مرد است// در این محنت سرا سربارِ مرد است”. اما قهرمانی که تنها سه سال زن داشت چگونه زن بارش بود؟ باید از او می پرسیدند که چه کاری برای کشف حجاب و برابری زنان انجام داده بود.

ایرج میرزا اعتیاد به رابطه جنسی و خوشگذرانی داشت و آن را بیرون از اراده خود می دانست: اي خايه! به دست تو اسیرم// بنموده يي از جماع سيرم. در شعر شراب نشان می دهد که شخص معتاد برای دسترسی به شراب خواهر و پدر خود را می کشد و زنا با زن شوهردار برای معتاد جنسی بسیار کم خطرتر است: ای کاش شود خشک بن تاک خداوند// زین مایه شر حفظ کند نوع بشر را. برنامه اش را در زندگانی اینگونه بیان می کند: آنچه از مال جهان هستي بود// صرف عيش و طرب و مستي بود. این را باید شرح حال “رند” نوعی آن دوران دانست.

سخن پایانی

تا کنون کسی گمانه زنی در مورد نقطه نظر آن زن زنا کار در عارف نامه نکرده است. شاید او هم شوهری مانند ایرج میرزا در زمان نوشتن عارف نامه داشته که آن مرد توانایی جنسی خود را از دست داده بود و زن برای ارضای خواسته های جنسی اش به چنین رابطه ای حاضر شده و روی خود را به ایرج میرزا نشان نداده تا باعث زیاده خواهی او یا رسوایی خودش نشود. شاید هم زنی بوده که از شوهرش بچه دار نمی شده و توصیه شوهرش مانند جلال آل احمد که به سیمین دانشور کرده بود، “برو و مرد خوش تخمی را پیدا كن و قالِ قضیه را بكن!” را اجرا می کرده و ایرج میرزا مرد خوش تخمی بوده(سنگی بر گوری). شاید هم زنی محروم از درباره شاه یا حکمرانی بوده که نیازهای جنسی اش برطرف نمی شده و به مرد بارگی مانند ایرج میرزا روی آورده بود. شاید هم آشنای ایرج بوده و می خواسته از ایرج کام بگیرد بدون آنکه هویتش آشکار شود. آقای ایرج میرزا معتاد به جنس از فروغ فرخ زاد معتاد به عشق بشنوید: …شايد اين را شنيده ای كه زنان// در دل «آری» و «نه» به لب دارند// ضعف خود را عيان نمی سازند// رازدار و خموش و مکارند… حال باید پرسید که کی بازیچه کی شده بود؟

چگونه دین بازی ما ایرانیان، دنیا را در خرافه غرق کرد – بخش هشتم

چگونه دین بازی ایرانیان، دنیا را در خرافه غرق کرد

بخش هشتم

«دکتر روزبه آذربرزین»

روزبه آذربرزین.jpg

انتشار هفت بخش از نوشتار بلند چگونه دین بازی ایرانیان … واکنش های مثبت و منفی بسیاری را به دنبال داشت . نکته قابل ذکر که آنرا به فال نیک میگیرم این است که ، هیچکدام از فرهیختگان و صاحبان اندیشه و قلم ، بر خلاف گذشته از حربه ناسزا برای پیشبرد نظرشان سود نجستند و من با آغوش باز نظرات آنها را انعکاس داده ، به انتقاد آنها پاسخ داده و آنرا در معرض داوری دیگر ایران یاران قرار داده ام .

نوشته ارزشمند ایران یار مردو آناهید را در زیر می خوانید :

پیامی یا یادآوری به جستارهایی از دکتر روزبه آذربرزین

از این که نشانهای دکتر آذربرزین را ندارم، به ناچار این نوشتار را برای گرامی دوستانم دکتر ورزا و نیما آریا میفرستم، به همراه این خواهش که این پیام را به نگارنده دکتر آذربرزین برسانند

با درود به پژوهشگر بسیار گرامی روزبه آذربرزین. گر چه برآیند و یافتههای شما را در پیرامون فرهنگ و آیینهای گذشتهی ایران، شایستهی ستایش و آفرین میدانم، ولی نمیدانم که در این زمان چه نیازی به شکافتن و به هم زدن ناگواریهای موبدان در دوران ساسانی است، آن هم که شما به این ژرفی، زشتیها و پسماندگیهای آن دوران ِ ایران را آشگار کنید. (آیا ما که در پیش از اسلام، به بینشی زشت آلوده بودیم، پس سزاوار است، پس از ۱۴۰۰ سال هم، هنوز در زیر ستم ِ پست ترین ایران ستیزان به خواری سر فرود آوریم ؟؟؟؟)

به گمانی تنها ۲۰ هزار یا اندکی کم و بیش زرتشتی در ایران زندگی میکنند، موبدان کنونی هر ستم و ننگی را، که از سوی حکومت اسلامی به ويژه از سوی احکام شریعت، بر آنان فرود میآید، به خواری و پستی میپذیرند و پیوسته از بزرگواری و دادگری حکومت سپاسگزاری میکنند. کردار و گفتار ِ نماینده آنها هم در همخرستان حکومت، در خور شرمندگی است.

از این که در احکام حکومت اسلامی، زرتشتیان، بن سرشت ایرانیان از حقوقی برابر با شهروندان ِ دیگر( مسلمانان ِ از خود بیگانه) برخوردار نیستند، هیچگاه از این ستمورزی و انسان ستیزی نام نبردهاند. (شما هم مانند ِ بیشتر روشنفکران ِ دیگر به این ستمگریها برخوردی نکردهاید)

شما بهتر میدانید، به گونهای هم یادآوری کردید، زرتشییان هرگز نمی‌پذیرند که کسی به ویژه مسلمانی زرتشتی بشود. مسلمانی هم که زرتشتی بشود، از دیدگاه شریعت اسلام، مرتد و سزاوار مرگ است. این که برخی از دین زدگان، که از اسلام گریزان شدند، به دین دیگری روی میآورند از برده منشیی آنهاست. کردار موبدان کنونی هم که سدر پوشی میکنند، از دو رنگی و درغورزی آنهاست و بوی شگردهای ولایت فقیه میدهد. به هر روی زرتشتیان چه در هند و چه در ایران در این هزار و چهارسد سال هیچ انگیزه و کوششی برای گسترش دین یا آیین زرتشتی یا دینفروشی نداشتند و گرنه تا کنون در هند ۲۰۰ میلیون زرتشتی وجود داشت.

اگر برخی، از ایران دوستی، ويژگیهای نیکویی را به زرتشتیان پیوند میدهد و ایرانیان را به سرفرازی بر میانگیزند، کرداری زیان بخش نیست. زیرا ایرانی باید باور داشته باشد که او سزاوار ننگین ترین حکومت جهان نیست. ایران و ایرانی در منجلاب اسلام، که ننگین ترین گندآب است، با خویشتن و با خرد ِ آدمی بیگانه شده است، در تاریکخانهای فرونشسته که به جز دروغ و سیاهی چیزی را نمیبیند و نمیشنود. از این بدتر ایرانی ستم پذیر، خودفریب، خودستیز، مردم فریب و از کیستی و منش ایرانی نه تنها بریده شده وآنکه بیگانه پرست، گورپرست و مرده پرست شده است.

پرسش این است آیا با این همه سیاهی ، نادانی و برده منشی که دیدگاه ایرانیان را تاریک کرده است، شما چه نیازی میبینید که در پیرامون کاستیها و ناسازگاریهای زرتشتیان روشنگری کنید. آیا نباید این شهروندان، که کوچکترین نشانه و شرارههای ایرانی هستند، در کشور خودشان، که به دست پست ترین ستمگران افتاده است، دستکم با خودفروختگان مسلمان برابر شمرده بشوند.

گرامی آذر برزین، شما میدانید، در دوران هخامنشی، شاید هم در دوران اشکانی، از اهورامزدا نامی نبوده است. از این روی زرتشتیان در دروان ساسانی هر برگی تاریخی را که اسکندر نسوخته بوده دگرگون کرده یا نابود ساختهاند.

در یشتها و کتابهای دینی که به جای ماندهاند، و همچنین در شاهنامه هیچ نامی از کوروش و از دوران هخامنشی نیست. تنها در شاهنامه به همراه یورش اسکندر ناگهان درا یا داریوش پیدا میشود که اسکندر او را سرکوب کند. فردوسی از کاستیهای تاریخی در دوران اشکانیان مینالد. سپس نشان میدهد که اسفندیار، چه گونه و به زور شمشیر زرتشتیگری را در سراسر ایران پیاده میکند، ولی خانوادهی رستم این دین را نمیپذیرد.

هاید ِ ماری کوخ از یاداشتهای گلی، که در آتش سوزیی تخت جمشید، آجری شده بودند، روند سازندگی تخت جمشید را در کتابی به نام چنین گفت داریوش، برداشت و بررسی کرده است. در جایی اشاره میکند که نام داریوش دریاوش است، که یک باستان شناس انگلیسی گمان میبرد. داریوش هیچ سخنی از اهورامزدا نبرده است وآنکه در کتیبهای که ایرانیان، ندانسته، از آن یاد میکنند از اورمزد درخواست کرده است. اورمزد همان هرمس یا نبتون است که زهدان ماه و زایندهی ستارگان میباشد. از آمیزش ِ اورمزد با آرمیتی یا زروان آهورامزدا و اهریمن زاییده میشوند. سپس آهورامزدا اهریمن را منتر میکنه که بتواند کارهای نیکو انجام دهد. زرتشتیان به دروغ اورمزد را با اهورامزدا همانی میدهند.

از دیدگاه من، ابراهیم پورداود اگر هم یهودی نبوده او با منش و از دیدگاه ِ یهودی یشتها را به فارسی برگردنده است و به دروغ میگوید که ایرانیان همیشه یگانه پرست بودند. زیرا در همان یشتها ، در مهر یشت، در ماه یشت، بهمن یشت و… سخن میرود که اهورامزدا این پدیدهها را ستایش میکند و از آنها یاری میجوید.

یادآور میشوم، کسانی با پندارهای نیک، خواستند که ناسازی و ناهنجاری را از آموزهی زرتشت جدا کنند، این بود که تنها گاتاها را، هفده سرود را، به زرتشت پیوند دادند. ولی ایرانیان تا کنون در برگرداندن گاتاها هم کوتاهی کردند و از راستی دور بودند. زیرا در برگردان، فریتس ولف و کریستین باتولومه، به آلمانی، آهورا مزدا بیشتر در کنار میترا ست، از این گذشته دختر یا پسر آهورامزدا اِثر یا اِتر که آتش باشد کارآیی دارد. گوش، یا گوشورون یا آرمیتی زمین است که زرتشت به پاکیزه داری و نگهداری آن با آهورامزدا پیمان میبندد. گوش یا گوشورون یا گو که در بیشتر زبانها نشانه دارد همان گییو که زمین است و گیگرافی که معرب آن جغرافی است از زمین شناسی سخن میرود. آدمهایی از کوتاهنگری و از نادانی خود را به گاو جانور بند کردند.

بیشتر بر این باورند که اسکندر اوستا را، که بر روی چند سد پوست نگاشته شده بود، سوخته است. پس از چهار سد سال، شاید هم خیلی بیشتر، موبدان ، مانند علامه مجلسی، از زرتشت و اهورامزدا داستان سرایی کردند.

ولی باید برخی از نابرابریهای حکومت اسلامی و پادشاهان ِ فرمانروا در دوران ساسانی را یادآور شوم

نخست این است پادشاهان ساسانی ایرانی بودند، هیچگاه آگاهانه ایران ستیز نبودند، چندین سد سال از سرزمینهای ایران ( اگر هم به ستم) پاسداری کردند. حکومت ولایت فقیه نه تنها عربزاده اند وآنکه ایران ستیزند

دیگر این است که، با وجود زور و ستمورزی، در فرمانروایی ساسانیان، پادشاهان ایران خواهان و جویای دانش و شناخت ناشناختهها بودند. در آن دوران هنرمندان، دانشمندان، جویندگان ِ رازهای هستی و یابندگان شیوههای سازندگی پشتیبانی میشدند. دستاوردها و ویرانههایی که عربها نتوانستند نابود کنند، نشانگر استادی و توانمندی هنرمندانی چیره دست در آن زمان هستند.

یافتن و جویندگی برای دانش و رازهای هستی در اسلام حرام است. دانشمندان و اندیشمندان، در حکومتهای اسلامی، هیچگاه پروانهی پژوهش در رازهای هستی را نداشتند. زیرا مسلمانان بر این باورند که هیچ چیز از تر و خشک نیست که در قرآن نباشد. هر دانشی یا در قرآن هست یا ناسازگار با اسلام و حرام است. از این روی آنها هر دانشمند و اندیشمندی را نابود میکردند. تنها در دوران ِ مغولها، که به دروغ مسلمان شده بودند، شمار ِ اندکی از دانشمندان توانستند سر بر آورند.

در فرمانرواییی ساسانیان بیشترین کتابهای فیلسوفهای یونان را به پهلوی بر گردانده بودند. زمانی که مسلمانان مراکشی در اسپانیا به حکمرانی رسیدند، آنها نه تنها اندازمندان و هنرمندان ایرانی را از خراسان به اسپانیا آوردند وآنکه کتابهای فلسفهی یونانی، که در این میان به کوشش ایرانیان به عربی برگردانده شده بودند، به اسپانیا آوردند. این است که برخی از اروپاییها هنوز هم بر این باورند که از مسلمانان در اسپانیا، که آنها را هم عرب میپندارند، بسیار چیز یاد گرفتهاند و نیز نخست از راه کتابهای آنها با فرهنگ یونان آشنا شدند و سر انجام به دموکراسی رسیدند. در دوران ساسانیان از نیکوییها و زشتیهای فراوانی را میتوان شمرد که شما بهتر از من به آنها آگاهی دارید

گرامی آذربرزین ما با دروغ ، با زشتی و با ستمورزی در ستیزیم نه با پدرانمان که به دروغ، به زشتی و به ستمورزی آلوده شده بودند

مهرتان به آزادگی و به راستی افزون باد

مردو آناهید

با سپاس از ایران یار مردو آناهید . همانطوریکه از فرنام این نوشتار به روشنی میتوان استنباط کرد ، هدف ریشه یابی خرافاتی است که مردم جهان را غرق کرده است ، نه دین ستیزی خاصی و زبانم لال ایران ستیزی. در درازای نوشتار بکرات اشاره کرده ام که دین بازی ما ایرانیان ، بزرگترین عامل بدبختی ماست . بکرات با سند و مدرک گفته ام : آن اندازه که خون ایرانی با حربه دین به دست دیگر ایرانیان صاحب زور ریخته شده ، توسط هیچ قدرت خارجی ریخته نشده است . نظر ایران یار مردو آناهید را به فجایع دوران صفویه که در بخش هفتم به آنها اشاره کرده ام جلب می کنم . بکرات یاد آور شده ام که بر اثر تبلیغات نادرست مشتی معلوم الحال ، اینک که جوانان آگاه ما پیشقدم در تف کردن مذهب واپسگرا ، ضد بشری ، خون ریز و گدا پرور و فاسد اسلام شده اند ، نکند مردم ما فکر کنند ، اگر به زرتشیگری روی بیآورند ، مجد و عظمت دوران ساسانی برایشان احیاء میگردد . هدف حمله به اقلیت کوچک زرتشیان ایران نیست . هدف بر ملاء کردن خرافات ، افسانه سرائی و یاوه هائی بوده که از دل دین زرتشتی در آمده و دنیائی را گرفتار کرده است . هدف ریشه یابی موهومات ترسناک هجو نامه قرآن از جهنم و تهدید های سادیسمی آن است که میبایستی بگوئیم از کجا آمده است ؟

در این سلسله نوشتار ها هدفم روشن کردن ریشه های ترسی است که گریبانگیر مردم ما را گرفته است ، میباشد . آیا یاوه های موبد پریشان روان ، ارداویراف و فرگرد های یکصد و یک دوره ای او در تور جهنم و دوزخ و بهشت نبود که زیر بنای فکری شارلاتان عرب ، محمد بن عبدالله را برای ترساندن مردم به منظور استوارکردن پایه های قدرتش ، فراهم کرد ؟

ایران یار گرانقدر مردو آناهید ، اگر شما تمام اسفار پنجگانه تورات را بخوانید ، نشانی از جهنم ، بهشت ، دوزخ ، جن ، پری ، دیو و پل صراط نمی یابید . این ما بودیم که این مهملات را پخش کردیم .

همانطوریکه اشاره فرمودید ، هخامنشیان زرتشتی نبودند که صد در صد مورد تائید منست . کوروش بزرگ مردوک ( بعل ) پرست بود . مردم ایران پیش از ماد ها و هخامنشیان با نام اهورا مزدا آشنا بودند . خود اشو زرتشت بزرگ هم در جامعه ای ظهور کرد که یکی از خدایانش اهورا بود .

ایران یار گرانمایه ، نوشتار من تاریخ مصرف ندارد که آنرا امروز بنویسم یا فردا . گستاخی من از آن نظر قابل ملامت است که تا امروز بزرگتری از من به این مسائل نپرداخته و همواره آنها را دور زده است .

دنباله پژوهش :

اگر شاه اسماعیل صفوی در 14 سالگی مرشد و شاه شد ، پسرش تهماسب رکورد پدر را شکسته و در ده و نیم سالگی بر تخت پادشاهی ایران نشست و کشور ما را بازیچه دستان کودکانه اش قرار داد . تهماسب نوجوان ، میان جدال قبائل قدرت طلب روملو و استاجلو قرار گرفت که کدامیک از آنها وکیل و مربی شاه جوان باشند !!!( تاریخ ایران از دوران باستان تا قرن هجده ، رویه 482 ) . در سال 933 هجری ایل استاجلو سر به شورش برداشت و در سال 938 هجری ، ایل تکه لو که پیش از این طرفدار شاه تهماسب بود ، با غارت و کشتار در تبریز ، به شاه تهماسب پشت کردند . روزی نبود که خونی ریخته نشود . جنگهای خانگی خانه به خانه ادامه داشت . ذوالفقاربیگ کلهر ، رئیس چادر نشینان لر . امیر دیباج ، حاکم بیه پس در گیلان . محمد صالح بیتکچی در استر آباد دست به شورش زده بودند . در سرزمین اسلام و شیعه زده ما نو جوانی خام با مشتی فرصت طلب زمام امور را به دست گرفته بودند و در سایر کشور ها مثل انگلیس ، هانری هشتم و دخترش الیزابت اول . فرانسوای اول در فرانسه . شارل کن در اتریش ، آلمان و اسپانیا . ایوان مخوف در روسیه و سلطان سلیمان قانونی در ترکیه .

عزیزی با ارسال ایمیل یاد آور شده اند که پرداختن به مسائل تاریخی شاه اسماعیل چه ارتباطی با عنوان مقاله من دارد !!!!! در پاسخ به سئوال این هم وطن باید بگویم : نخست اینکه ، تمام کاوش من پیرامون شاه اسماعیل بر محور تعصب و خشکه مغز بودن مذهبی او و جنایاتی که در راه استیلای مذهب شیعه کرده است بوده و درضمن ملت ما پانصد سال است که در گرداب شیعه غرق و نهایتا نقش مخرب شاه اسماعیل صفوی و دودمان او، امروزه در قالب جمهوری اسلامی دنیائی را به نا امنی ، سلب آرامش و خرافه فرو برده است . خطر شاه اسماعیل چه در زمان صفویه و چه در حال ، سایه گستر بر جهان و یا بنا به گفته برخی ها ، دهکده جهانی در شکل متعصبان مغز فندقی و دستار بند بجا مانده از آن زمان تجلی می کند که ایران را اشغال و به صدور جهل و خشونت به سایر نقاط جهان مشغولند . شاه اسماعیل بزرگترین ضربه را بر پیکر فرهنگ ایران وارد ساخت .  وى زبان ترکى را زبان رسمى دربار ايران قرار داد و اين زبان بیگانه چنان در دربار صفويه رواج گرفت که تا پايان سلطنت اين سلسله زبان رسمى دربارى بود و پس از آن نيز کم و بيش در دربار حکومت‌هاى بعدى متداول بود. تلاش و کوشش پادشاهان صفوى در ترويج مذهب تشيع به شعر و ادب و موسيقى لطمه فراوان وارد آورد.

شاه تهماسب ابله تر و نامرد تر از پدرش زمام امور کشور را به عهده گرفت . اگر پدرش در حق دوست و متحدش پادشاه مصر و شام ، قانصوه نامردی روا داشت . شاه تهماسب نیز ، زمانیکه بایزید ، فرزند سلطان سلیمان ، دشمن ایران به کشور ما پناهنده شد ، او را کتف بسته به پدرش تحویل نمیدادتا سلطان خونخوار عثمانی ، فرزند و همراهان او را گردن بزند .در تمام دويست و پنجاه سال پادشاهى سلاطين صفوى شاعرى صاحب سبک يا خوش قريحه يا موسيقى‌دانى استاد هم‌ پايهٔ گذشتگان پديد نيامد. پادشاهان صفوى نه تنها به تشويق شاعران و موسيقى‌دانان نمى‌پرداختند بلکه نسبت به آنان بى‌اعتنا بوده و گاه مخالفت و ضديت نيز مى‌نمودند.

سياست مذهبى شاه‌اسماعيل و شاه‌تهماسب و رفتار اين دو پادشاه با اهل هنر، دورهٔ فترتى در موسيقى پيش آورد که بيش از پنجاه سال دوام يافت.

شاه تهماسب این پادشاه اسلام زده ،موسیقی را حرام شمرد و تمامی موسیقیدانها ی ایران را کشت . او حتی به معلم موسیقی فرزندش هم رحم نکرد و دستور داد تا او را بکشند . ( عبدالحسین نوائی ،تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره صفویه ، چاپ چهارم ) .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\Shah_Tahmasp.jpg

شاه تهماسب صفوی

شاه تهماسب در 14 سال آخر سلطنت خود حقوق و مواجب لشکریان خود را نپرداخت . کسانیکه حرف از وحدت ملی زمان صفویه میزنند به من پاسخ دهند : وقتی نیرو های مسلح یک مملکت حقو ق و مواجب نگیرند ، چکار می کنند ؟ فکر کنید که جمهوری اسلامی حقوق پاسدار ها ، بسیجیان و نیروهای انتظامی مزدور خود را ندهد . این مشت لو مپن صاحب سلاح ، با گرفتن حقوق ، در تعدی و تجاوز به مال و جان هم میهنان خود مرز و حد نمی شناسند ، وای به زمانیکه حقوق آنها قطع شود . شاه تهماسب ، منفور مردم بود و بخاطر این موضوع ، پایتخت خود را از تبریز به قزوین منتقل کرد . او به هیچ شکایتی پاسخ نمیداد و در انظار ظاهر نمی شد . او 11 سال از کاخ سلطنتی خارج نشد ( تاریخ اجتماعی ایران ، راوندی ، جلد چهارم ، بخش اول ، رویه 221). کمپفر در کتاب ” در دربار شاهنشاه ایران ” ترجمه کیکاووس جهانداری ، رویه 14 می نویسد : شاه صفوی از حقوق کاملا نا محدود بر خوردار است . او مجاز به انجام هر کاری است . عقد قرارداد ، اعلان جنگ ، تغییر قوانین ،وضع مالیاتهای جدید و اختیار جان و مال و ناموس افراد ، همه در دست شاه است . آموزش ولیعهد نیز در دست مشتی غلام اخته شده و در حرمسرا است که به او قرآن و درس خرافی دین می آموزند . یکبار دیگر سئوال خود را تکرار می کنم : آیا تفاوتی بین خامنه ای و شاه اسماعیل ، یا پسرش تهماسب صفویه وجود دارد ؟

دوران زمامداری شاه تهماسب در زهد مسلکی همراه با خون ریزی و قتل و جنایت گذشت . او ناظر پوشاندن صدر اعظمش ، جلال الدین محمد خواند میر تبریزی در بوریا و به آتش کشیدن او به دستور وکیلش ، دیوسلطان روملو بود ، بدون اینکه کوچکترین اعتراضی بکند ! او دستور دهنده پوست کندن خواجه کلان غوری که از مخالفینش بشمار میرفت و پر کردن پوست او با کاه و آویزان کردن این تیره روز بود .( احسن التواریخ ، رویه 365) . شاه تهماسب ، ضد هنر و شادی بود . او درست به مشابه خمینی وژن عمل میکرد که شاهد بودید ، چگونه در های مراکز موسیقیائی را بست و خواهان قطع موسیقی از رادیو و تلویزیون شده و باور داشت که گریه مملکت را حفظ خواهد کرد !!!! شاه تهماسب ، حیاتی کاشانی شاعر را به مدت دو سال در زندان شکنجه داد تا شاعر توبه کند !!! کاشانی وقتی از زندان رهائی یافت ، به دربار جهانگیر خان هندی رفت و با به پایان بردن ” تغلق نامه ” امیر خسرودهلوی ، هم وزن خود زر دریافت نمود . ( حبسیه در ادب فارسی ، دکتر ولی الله مظفری ، رویه 134 ) .به دستور این پادشاه اسلام زده ، ابوالقاسم امری شیرازی شاعر و خطیب را کور کردند و این فرد در زمان شاه عباس اول دست به شورش زد و پس از دستگیری گردن او را زدند . ( منبع بالا ، رویه 136 ) . شاه تهماسب چنان در مذهب فرو رفته بود که همه چیز را نجس میدانست و برای اینکه خود را پاک کند از صبح تا شب در حمام می ماند !! ( احسن التواریخ ، رویه 634 ) . این شاه ابله و اسلام زده ، هرگاه سفیر کشور خارج را به حضور می پذیرفت ، می گفت در مسیرش خاک بریزند تا جای پای نجس او پاک شود !!!!!( زندگی شاه عباس اول ، نصرالله فلسفی ، رویه 236 ) . این رهبر مذهبی صفویه ، مشابه ولی فقیه جمهوری اسلامی، اشتهای سیری ناپذیر در جمع آوری پول و مشابه پیامبر زنباره اش محمد ، در خانم بازی داشت . این شاه دین باز متعصب و خون خوار به مدت 54 سال سلطنت کرد و در سن 64 سالگی به سال 984 هجری در گذشت . قورچیان شاه ، طبیب مخصوص شاه ، ابو نصر گیلانی را پس مرگ شاه بجرم سهل انگاری در معالجه ، گردن زدند !!!!( احسن التواریخ ، رویه 690 ) .مولف فارس نامه ناصری در مورد ابو نصر گیلانی می نویسد : اکثر درمانهای این پزشک موثر واقع میشد و در بیماری شاه تهماسب شب و روز خدمت میکرد .

توضیح اینکه ، از آنجائی که مولف احسن التواریخ به مدت چهل سال با شاه تهماسب زندگی میکرده ، در این بخش بیشتر مورد رفرانس قرار گرفته است .

شب مرگ شاه تهماسب ، برخی از سرداران به قصد چپاول و غارت اموال سلطنتی بر خاستند . ( کتاب انقراض سلسله صفویه ، لارنس لکهارت ، رویه 25 ) . چه قصه آشنائی است !! تکرار غارت و چپاول .انگار بازپخش این زشتکاری را دیروز و در سال 57 دیدیم که چگونه نیرو های مسلح شاه ، پادگانهای خود را غارت کردند !! و همراه با مزدوران بسیجی و پاسدار که تا دیروز لومپن ها و باج گیران محله بدنام را تشکیل میدادند ، اموال و حتی آفتابه خانه امیران و سران کشور را به غارت بردند .

در مجموع حوادث و اتفاقاتی که در دو زمان صفویه و جمهوری اسلامی رخداده است به واقعیت دردناکی از سقوط عاطفه بر میخوریم . انگار که مدهب شیعه را با دروغ ، خیانت ، سنگدلی و بی عاطفی رنگ کرده اند .

پس از مرگ شاه تهماسب از 9 پسری که از او باقیمانده بود ، سلطان حیدر بر بالین پدر حضور داشت و تاج بر سر نهاد و خود را شاه خواند . در آن زمان پسر ارشد شاه تهماسب در زندان بسر میبرد . حامیان اسماعیل میرزا فرزند بزرگ تهماسب به سرکردگی پری خان خانم ، خواهر اسماعیل و حیدر، حیدر را که میان زنان حرم پنهان شده بود بیرون کشیدند و مقابل چشمان مادرش ( سلطان زاده خانم گرجی ) گردن زدند . خیانت خواهر به برادر که موجب مرگ او شد را میتوان با مادر محمود طریق الاسلام در جمهوری اسلامی مقایسه کرد که این مادر فرزندش را به دژخیمان جمهوری اسلامی تحویل داد تا او را بکشند .

خیانت ، کشتار ، برادر کشی ، غارت و چپاول و آشوب دست به دست هم دادند تا شاه اسماعیل دوم بر تخت سلطنت بنشیند . امیران ایلات قاجار ، افشار ، روملو و رساق ، اسماعیل را از زندان قلعه قهقهه بیرون کشیدند و بر تخت شاهی نشاندند . اسماعیل پس از بیست سال که در زندان پدرش بود ، آزاد شد . او اولین کاری را که کرد ، کشتن تمام برادرانش بود . سلیمان میرزا 21 ساله که با پری خان خانم از یک مادر بودند ، مصطفی میرزا 20 ساله ، محمود میرزا 18ساله ، امامقلی میرزا 14ساله ، احمد میرزا 13 ساله و کور کردن علی میرزا برادر دیگرش. او دستور به قتل عام رجال حکومتی داد . شباهت های دوران صفویه با جمهوری اسلامی براستی که اعجاب بر انگیز است .

شاه اسماعیل دوم ، پس از آزادی از زندان ، دستور داد تا تمامی زندان بانها را آدم خوران چگینی ، زنده زنده خوردند !! ( قصص الخاقانی ، ولی قلی خان شاملو ، رویه های 51 و 52 ) . آغاز حکومت شاه اسماعیل دوم تمامی در کشتار گذشت . او سران طایفه استاجلو که از حیدر میرزا برادرش حمایت کرده بودند را گردن زد . منجمان و آخوند ها روز 27 جمادی الاول را روز سعد اعلام داشتند و شاه در آن روز تاجگذاری کرد . بیشتر مورخین شاه اسماعیل دوم را مردی پست ، خونخوار ، طماع و معتاد به تریاک شناسائی کرده اند که امید وارم مورخین امروز این حقایق را در مورد سید علی خامنه ای بنویسند .

از نکات دردآور جنایات شاه اسماعیل دوم ، نحوه کشتن برادر زاده اش حسن میرزا است . شاه اسماعیل دوم ، برادری داشت بنام محمد میرزا که نایب السطنه بوده و در فارس حکمرانی میکرد . یکی از پسران او حسن میرزا بود که در تهران زندگی میکرد . سران قزلباش تصمیم گرفتند تا حسن میرزا را بجای اسماعیل بر تخت بنشانند . این خبر بگوش شاه اسماعیل دوم رسید . حسن میرزا بی خبر از همه جا دستگیر میشود . بنا به دستور شاه اسماعیل دوم ، 44 قورچی شاه ، طنابی به گردن حسن میرزا انداخته و 22 تن از یک سو و 22 تن دیگر از سوئی دیگر طناب را می کشند و بدین سان شاهزاده صفوی را می کشند . ( زندگی شاه عباس اول ، رویه های 41 تا 49 ) . در مرگ شاه اسماعیل دوم تمام نشانه های ظن بسوی کسی است که او را به قدرت رساند یعنی خواهرش پری خان خانم ! در احسن التواریخ ، رویه های 646و 647 آمده ، شاه اسماعیل دوم که گرایشات هم جنس بازی داشت ، دوست پسری داشت بنام حسن بیگ حلواچی اوغلی که او با همداستانی با پری خان خانم ، به شاه مواد مخدرزیادی که مورد استفاده او بوده میدهد و در خواب او را خفه می کنند . شاه اسماعیل دوم که یک و نیم سال سلطنت کرد در سن 43 سالگی کشته شد .

تنها کار مثبت این شاه ، اقدام او در مهار تعصب های مذهبی و فرقه ای و تظاهرات ضد سنی در ایران بود . او در حالیکه خود را مسلمان می خواند از اختلاف بین شیعه و سنی ناراضی بود

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\Shah_Ismayil_II.jpg

شاه اسماعیل دوم

با مرگ شاه اسماعیل دوم ، برادرش محمد میرزا ، ملقب به سلطان محمد خدابنده به سلطنت رسید . ضعف و بی تذبیری این شاه باعث شد تا بار دیگر جنگ بین سنی و شیعه آغاز و ترکان عثمانی از یک سو و ازبکان از سوئی دیگر ایران را عرصه تاخت و تاز خود قرار دهند . به هنگام ورود او به قزوین ، پری خان خانم ، به استقبال برادرش شتافته ولی با تروشروئی زن برادرش ، خیر النساء بیگم ، دختر میر عبدالله خان والی مازندران که مادر شاه عباس کبیر است ، مواجه میشود . در جنگ قدرت بین این دو زن ، پری خان خانم ، خواهر شاه می بازد . به دستور سلطان محمد خدابنده ، خواهرش را در عمارت خلیل الله خان افشار خفه می کنند . قتل شمخال خان ، یار و نزدیک پری خان خانم به دستور شاه چند روز بعد اتفاق افتاد . پس از مرگ پری خان خانم ، قدرت قبضه دست مهد علیا ( خیر النساء بیگم ) میشود .

بی سیاستی های سلطان محمد خدابنده باعث شد تا دولت عثمانی ، سلماس ، خوی ، ارو میه ، مراغه ، گرجستان و تفلیس را به تصرف در آورده و این نواحی را همراه با قتل عام ساکنانش غارت کند .

در جمادی الثانی سال 987 هجری گروهی از سرداران قزلباش به حرمسرای شاهی وارد ، خیر النساء بیگم را که در آغوش شاه بود ، از او جدا و مقابل چشمان شاه خفه می کنند ! از اطرافیان او هر کس که اعتراض می کند ، گردن میزنند .در قزوین ، اوباش به خانه مازندرانیهای ساکن آن شهر که از هم ولایتی های خیر النساء بیگم بودند ، حمله با کشتن آنها ، خانه هایشان را غارت کردند . بعد جدیدی از ملی گرائی و وحدت ملی که سلاطین صفویه به آن مفتخر شده اند ، شکل میگیرد !!!! شاه به مدت سه روز در گوشه ای از حرمسرا خود را پنهان می کند . ( زندگی شاه عباس اول ، رویه 87 ) .

در سلسله آخوند پرور صفویه ، مردم هرگز نمی توانستند شکایت خود را به عرض شاه برسانند ، درست مشابه جمهوری اسلامی که در آن به ظالم کاری ندارند و مظلوم شکایت کننده را گرفته و به زندان می اندازند . در رژیم آخوندی کار بجائی رسیده که وکیل مدافع افراد را میگیرند ، آنها را به زندان انداخته و حتی مانع ملاقات افراد خانواده ، همسرو فرزندان با او میشوند . زمانیکه شاه به خیابان می آمد ، ابتداء چهار صد تفنگداردر جلو و در دو ردیف حرکت میکردند . . علاوه بر این تفنگداران ، عده ای سرهنگ و افسر اسب سوار با تجهیزات راه می افتادند و سپس رئیس کل دربار حرکت میکرد و بعد نوبت به افسران قزلباش با تبر های زرین میرسید و غلام بچگان دور شاه را گرفته و کسانی که چتر روی سر شاه را حمل می کنند و خواجه سرایان و ماموران تهیه قلیان به دنبال می آمدند . ( در دربار شاهنشاه ایران ، ترجمه کیکاوس جهانداری ، رویه 107 ) . با این وضع ، امکان نزدیکی مردم به شاه صفوی غیر ممکن بود .

کورنی لوبروین در کتاب خود ” سیاحت از راه مسکو به ایران و هند شرقی ” می نویسد : حکومت شاهان ایران در زمان صفوی ، یکی از مستبد ترین حکومت های جهان است . پادشاه در اعمال و افعال خود جز اراده و مشیت شخصی خود ، هیچگونه اصولی و قواعدی را نمی شناسد . تنها در امور مذهبی ، تابع نظرات علمای دین است . حیات و ممات و دارائی تمام افراد مملکت بدون استثناء در ید قدرت اوست . پادشاه در حرمسرای همایونی به دنیا می آید و در همان چهار دیواری بزرگ میشود و مانند گیاهی که از نور و حرارت آفتاب محروم است و هیچگونه تعلیم و تربیتی که در خور پادشاهان باشد نمی یابد . لله باشی ها ، رسائل دینی یاد او میدهند و ذهن او را از کرامات و معجزات پیامبر اسلام پر می کنند و تا حد امکان و افراط کینه و بغض او را بر ضد شیعیان ، یعنی سنی های ترک بر می انگیزند . آنها میگویند : دشمنی با سنی ها در حقیقت اطاعت از الله است . گام بعدی در راه شاه شدن ، هم خوابگی با زنان بیشمار است . آنها این شاهزادگان را به خوردن تریاک و نوشیدن کوکنار معتاد می کنند . آنها کوکنار را با عنبر و ادویه مخلوط می کنند تا موجب نشئگی بیشتر شود و بر قوه باء ( سکس ) آنها بیفزاید ! وقتی شاه نشسته بر تخت شاهی میمیرد ، آنها از حرمسرا در آورده و بر تخت می نشانند . شاه جدید ، مدتی گیج و مات است . تمام کوشش درباریان این است که شاه از اوضاع مملکت آگاه نشود !!! تمام نوشته های کورنی لوبروین را میتوانید در کتاب خلقیات ما ایرانیان جمالزاده ، رویه های 76 تا 88 بخوانید .

با مرگ سلطان محمد خدابنده ، کودک 11 ساله او ، عباس میرزا پادشاه میشود .

راجع به شاه عباس کبیر چشم و گوش مردم ما پر است . با مرگ شاه عباس ، رونق و رفاه نیز از ایران رخت بر بست . نوه شاه عباس ، سام میرزا ملقب به صفی ، شاه میشود . وزیر این پادشاه ، سارو تقی با پیشنهادش ولایات را تبدیل به خاصه می کند ( برکناری حکام محلی قزلباش و تقویت دولت مرکزی، زیر نظر مستقیم شاه ) . این فکر در زمان شاه عباس دوم که در هشت و نیم سالگی به تخت شاهی نشست ، همه جا گیر شد . سران قزلباش ناراضی و خشمگین از تصمیم شاه بودند و تصادفی نبود که کرمان و خراسان نخستین مناطقی بودند که به دست افغانها سقوط کردند .

دوران حکومت صفویان را میتوان دوران کودکانی که ادای شاه را در می آوردند نامید .

در زمان شاه عباس دوم ، سران ناراضی قزلباش به رهبری قورچی باشی ، وزیر شاه ، یعنی سارو تقی را به قتل رساندند . شاه پس از آگاهی دستور داد تا تمام کسانیکه در قتل وزیرش مورد شک بودند ، گردن زده شوند ( ایران عصر صفویه ، راجر سیوری ، ترجمه احمد صبا ، رویه 206 ) . این پادشاه بنا به توصیه وزیرش محمد بیگ ، که خود او زیر نفوذ آخوند ها بود ، دستور داد تا در تمام ایران ، یهودیان دست از دین خود کشیده و مسلمان شوند . ( منبع بالا ، رویه 208).

این پادشاه عیاش نماز خوان بر اثر افراط در نوشیدن الکل در 32 سالگی فوت می کند . پس از مرگ شاه عباس دوم و روی کار آمدن شاه سلیمان ایران به سراشیب سقوط می افتد . آخوند یکه تاز مملکت میشود . میر محمد باقر مجلسی ظهور می کند و مقام شیخ الاسلامی میگیرد که با شاه شدن ، شاه سلطان حسین به مقام ملاباشیگری دست می یابد و تا هنگام مرگ ،1699 میلادی در این مقام باقی میماند . اواخر سلسله صفویه است که مهملات مذهبی در شکلی ترسناک نوشته و جمع آوری میشود تا آبشخور 500 ساله آخوند ها را پر کند .

در دوران 56 ساله حکمرانی شاه سلیمان و شاه سلطان حسین ، آخوند ها در اوج قدرت بوده اند . آنها نیابت مهدی و امام زمان را از شاه گرفته و بخود اختصاص دادند !!! .دو شاه ضعیف النفس اسلام زده چون موم در دست آخوند ها بودند و کنترل آنها دست آخوند ها بود . ( براون ، تاریخ ادبیات ایران ،جلد 4 ، رویه 262 ) . آنچه برای آخوند مطرح بود ، حفظ قدرت فردی بود ، نه مملکت . آنها توجهی به این واقعیت نداشتند که با این کار به نابودی کشور کمک می کنند . ( تاریخ عالم آرای عباسی ، اسکندر بیگ منشی ، جلد 2، رویه 163 ) . به راستی تفاوتی بین زمان صفویه و آخوند های آن موقع با دستار بندان امروز در جمهوری اسلامی می بینید ؟

نیروی دوم و قدرتمند کشور ، پس از آخوند ها ، حرمسرا بود !! جان شاردن ، در کتاب خود ” ساحت نامه شاردن ” می نویسد : حرمسرا به نوعی هیت مشاوره غیر رسمی میماند که بر تمام امور برتری دارد !

این هیت مشاوره عبارتند از : مادر شاه ( مهد علیا ) ، خواجگان اصلی ، زنان سوگلی شاه . قدرت وزیران منوط بر روابط آنها با اندرونی بود !

شاهزادگان در درون حرم ، در جهل غیر باوری نسبت به جهان خارج رشد می یافتند . آنچه به آنها آموزش داده میشد ، خرافات مذهبی و داستانهای ابلهانه مذهبی بود . این شاهزادگان زیر نفوذ کامل حرم و لله باشی ها قرار داشتند . در زمان شاه سلیمان و خصوصا شاه سلطان حسین مردم به دست مامورانی غارت میشدند که میبایستی آنها را حفاظت کنند . ( سیاحت نامه شاردن ، جلد 8 ، رویه 168 ) . بیخود نیست که مردم ایران در جمهوری اسلامی ، از پلیس ، بیشتر از دزد میترسند !

آنچه برای این دو پادشاه اسلام زده مطرح بود : زن و شراب بود .

ادامه دارد .