چگونه یک رژیم می تواند فرهنگ علوم سیاسی را در خود جای دهد ؟ بخش دوم

چگونه یک رژیم میتواند فرهنگ علوم سیاسی را در خود جای دهد ؟

بخش دوم

دکتر روزبه آذربرزین

به دنباله مواد سی گانه اعلامیه حقوق بشر در ارتباط با عقب مانده ترین رژیم عالم ادامه میدهم .

ماده 11- هر متهم به بزه کاری بی گناه محسوب میشود تا وقتی که گناه او در دادگاهی صالح با وکیل مدافع ثابت شود .

در نظام جمهوری اسلامی ، می کشند و میگویند اگر کناهکار بود که بسزای عملش رسید و اگر بیگناه بود که به بهشت میرود !! در این چهل سال هزاران پرونده را میتوان بازگو کرد که در آن فرد را به محض دستگیری یا کشته و یا به زندان انداخته اند و شکنجه داده اند تا در آینده وضع اورا مشخص کنند . در تابستان 67 ، رژیم خون ریز جمهوری اسلامی در محاکماتی که ظرف دو دقیقه انجام شد دست به نسل کشی زده و بیش از پنجهزار دگر اندیش را به طناب دار سپرد .

ماده 12 – در زندگی خصوصی ، امور خانوادگی ، اقامت و مکاتبات هیچکس نباید مداخله کرد !!!

قابل توجه کسانیکه این ماده قانون را نوشته اند ، باید اشاره کنم که ما در سرزمین اسلام زده ی ایران زندگی می کنیم که حتی گردش کردنمان در پارک هم خطرناک است .

ماده 13 – هر کس حق دارد در داخل کشور آزادانه رفت و آمد کند و محل اقامت خود را انتخاب کند . هر کس حق دارد هر کشور و منجمله کشور خود را ترک کرده ، قبول تابعیت کشور دیگری را قبول و در ضمن بتواند آزادانه به کشور خودش رفت و آمد کند .

در نظام جمهوری اسلامی اینکار با ریسک بزرگی همراه است . امکان دستگیری و بر چسب جاسوس بسیار است .

ماده 14 – هر کس حق دارد در برابر تعقیب ، شکنجه و آزار به کشور دیگری پناهنده شود .

جمهوری اسلامی این حق را به شما داده ولی در کشوری که بشما پناه داده با اعزام تروریست شما را می کشد . لطفا به پرونده قتل های زنجیره ای خارج از کشور نگاهی بیندازید .

ماده 15 – هرکس حق دارد که دارای تابعیت دوگانه باشد .

ماده 16 – زنان و مردان بالغ حق دارند بدون هیچگونه محدودیت از نظر نژاد ، ملیت ، تابعیت و یا مذهب ، با همدیگر پیوند زناشوئی به بندند ! ازدواج باید با زضایت کامل و آزادانه زن و مرد واقع شود . خانواده رکن اساسی جامعه بود و باید مورد حمایت دولت قرار گیرد .

راجع به نقض این قانون توسط جمهوری اسلامی میتوان یک کتاب نوشت و در آن به اجبار واداشتن دختران خردسال برای همسری با پدر بزرگ خود ، محدودیت های مذهبی ، نژادی و تابعیتی و پایمال کردن و پاره کردن پیوند های خانوادگی اشاره داشت . میتوان به قتل های ناموسی پرداخت که همواره مورد حمایت رژیم بوده و پدر و یا برادر قاتل که بر اثر یک ظن ساده دختر و یا خواهر خود را کشته اند و آزادانه در پناه قانون بربرگونه اسلامی زندگی می کنند ، اشاره داشت . به تشویق های خمینی وژن باید پرداخت که چگونه بچه ها را به جاسوسی از والدین و خواهران و برادران خود تشویق کرده بود .

ماده 17 – حق مالکیت از آن شهروندان هر کشور است . کسی را نمیتوان از حق مالکیت محروم کرد .

ماده 18 – هر کس حق دارد از آزادی فکر !! ، وجدان !!، و مذهب !! بهره مند شود . این آزادی شامل تغییر مذهب هم میشود !!

پرداختن به این ماده قانون را ندیده گرفته ، چون در نظام آخوندی با آن کاملا بیگانه ایم .

ماده 19 – هرکس حق آزادی عقیده و بیان را دارد !!.

میتوان آزادانه عقیده و بیان خود را بگوید ، ولی نظام آخوندی در پاسخ به ابراز عقیده و بیان شما واکنش نشان داده و شما را به زندان و چه بسا به چوبه دار می سپارد .

ماده 20 – هرکس حق دارد که مجامع و جمعیت و سازمان و حزب تشکیل دهد !!!!!!! . هیچ کسی را نمی توان به اجبار در اجتماعی شرکت داد !!

در جمهوری اسلامی ، ما یک حزب بیشتر نداریم و آن حزب الله است .

ماده 21 – هر کس حق دارد در اداره ی کشورش شرکت جوید .

البته در نظام ولایت فقیه و خلیفه گری اسلامی ، یک تن بجای هشتاد میلیون تصمیم می گیرد .

ماده 22- تمامی مردم حق داشتن امنیت اجتماعی را داشته که لازمه مقام رشد آزادانه ی شخصیت او در آن جامعه است !!!!!!

ماده 23 – هر کس حق دارد کار کند !! کار خود را آزادانه انتخاب کند !! همه حق دارند بدون هیچگونه تبعیض در مقابل کار مساوی اجرت مساوی دریافت کنند !!

حقوق عقب افتاده چند ماهه ی کارگران ، بیکاری و محدودیت انتخاب شغل توسط بانوان ، عواملی هستند که به این ماده قانون دهن کجی می کنند .

ماده 24 – هرکس حق استراحت و فراغت و تفریح دارد !!!!

البته در نظام آخوندی تفریح را با 74 ضربه شلاق همراه کرده تا مزه شیرین دریا رفتن ، آنهم در دو بخش جداگانه یادمان نرود .

ماده 25 – هر کس حق دارد سطح زندگی و سلامت و رفاه خود و خانواده اش را از حیث خوراک و مسکن و مراقبت های پزشکی تامین کند . باید قانون تامین اجتماعی از فرد به هنگام بیماری ، پیری ، بیکاری حمایت کند !! دولت باید از مادران و نوزادان آنها حمایت کند !!

در مورد این ماده قانون ، مشکلات کوچکی چون تورم کمر شکن ، گرانی سرسام آور مسکن ، بی داروئی ، بیکاری و… وجود دارد

ماده 26 – هر کس حق دارد از آموزش و پرورش بهره مند شود !!!

در ایران اسلام زده بیش از شش میلیون کودک بخاطر فقر از تحصیل محرومند .در کپر درس خواندن ، کلاس های درس یخ زده و بدون بخاری و نبود معلم و کتاب در بیرنگ کردن این ماده قانون حضور مستمر دارند .

ماده 27- هرکس حق دارد در زندگی فرهنگی جامعه شرکت کند !!! اگر در راستای تازی پرستی و فرهنگ زمخت عرب قدمی بر داشتید که خوب ، ولی اگر دلبستگی خود را به فرهنگ ملی کشورمان ابراز دارید ، بجرم ملی گرائی تنبیه خواهید شد . در این ماده قانون ، حفظ آثار باستانی از موارد ضروری است !!! حال اگر نظامی اشغالگر سعی بر نابودی فرهنگ و آثار باستانی بکند تکلیف چیست ؟

ماده 28 – هر کس حق دارد ، نظمی را بخواهد که از لحاظ اجتماعی و بین المللی ، تمامی حقوقی را که در این اعلامیه به او داده اند ، تضمین کند !!!!

ماده 29 – هرکس در اجرای حقوق و استفاده از آزادیها ی خود تابع محدودیتی هائی است که قانون مشخص کرده است .

خوشبختانه ، اسلام چیزی به نام آزادی به هیچکس نمیدهد که برای آن محدودیتی قائل شود .

ماده 30 – هیچ یک از مقررات اعلامیه حاضر نباید طوری تفسیر شود که متضمن حقی برای دولتی و یا جمعیتی و یا فردی باشد !!!!

در این مورد ، اسلام با قانون بر بر گونه ی خود ، اجازه تفسیر را به هیچ کس نمیدهد .

اکسپانسیونیسم : این واژه به معنی توسعه طلبی است . از روز نخستی که جمهوری اسلامی پا گرفت ، توسعه طلبی آن در قالب صدور انقلاب منطقه را به آشوب کشید . دخالت های خمینی در اوضاع عراق به منظور بسط شیعه موجب جنگ هشت ساله بین دو کشور گردید . تاسیس حزب الله لبنان توسط آخوند محتشمی و به دستور روح الله خمینی گام بعدی توسعه طلبی نظام بود . شاخه برون مرزی سپاه پاسداران ( قدس ) با سر کردگی گنده لات قاسم سلیمانی در همین راستا بوده و هست .

اگزیستانسیالیسم : مکتب وجودی که در آن انسانیت ، قانونگزاری و احساس مسئولیت حرف اول را زده و مقدم بر ماهیت است . قدر مسلم این مکتب در ایران اسلام زده ی ما جائی ندارد .

اگوئیسم : به معنی خود پرستی و خود خواهی . مکتبی که رهبر جمهوری اسلامی آنرا یگانه روش برای ادامه رمامداری حکومت مطلقه خود تشخیص داده است .

ابولیسیونیسم : الغاء بردگی که در اسلام همواره با آن می جنگند . شرم آور است که در هزاره سوم مسلمانانی چون داعش در بازار برده می فروشند . امروزه در جمهوری اسلامی با نام های مختلف به بردگی و برده فروشی ادامه داده که نمونه داخلی آن دایر کردن فاحشه خانه حضرتی در مشهد و فروش دختران جوان به عربهای زنباره کشور های حاشیه خلیج فارس است.

امپریالیسم : به معنی امپراتوری و استعمار طلبی . بهترین واژه ای که که سران جمهوری اسلامی ، چهل سال است که با آن سر مردم را گرم کرده اند . این شیوه ( امپریالیسم ) از اواخر سده 19 در جهان در باره ی کشورهائی بکار رفت که برای به چنگ آوردن منابع مادی و انسانی کشور های عقب مانده و جهان سومی آسیائی – افریقائی و آمریکای جنوبی به تلاش پرداختند .

امپریالیسم دارای ویژه گی های زیر است :

تمرکز سرمایه و تولید انحصاری در دست سرمایه داران

ظهور سرمایه های بانکی در کنار سرمایه های صنعتی

سرازیر کردن سرمایه بجای کالا در کشورهای عقب مانده با کادر فنی اعزامی .

تشکیل کارتل های سرمایه داری برای ثابت نگهداشتن بهای جنس ، تراست ها و کنسرسیوم ها که اقتصاد جهانی را بین خود تقسیم می کنند .

امپریالیسم به کمک سیاست های مختلف و خرید سران کشور ها با بستن پیمانهای بی اساس نظامی و کمک و قرضه و مداخلات بی جا ، سعی می کند تا دولت های ضعیف را مطیع و رام خود سازد . امروزه شوروی به عنوان امپریالیسم شرق با کشور اسلام زده ی ما چنین می کند .

امپریسم :اصول تجربی . در این مکتب هر گونه معلومات و شناسائی انسانی بخاطر تجربه و مشاهده عینی حاصل میشود . مردم ایران با این مکتب سالهای نوری فاصله دارند . از پانصد سال پیش نقش ویرانگر آخوند را در کشورشان دیده و تجربه کرده اند ولی باز فریب خورده و سال 57 خمینی وژن را روی دست گرفته و راه ویرانی مملکت را نشان او میدهند .

امورالیسم :نفی اصول اخلاقی . بجرات میتوان گفت که جمهوری اسلامی یکی از بزرگترین کشورهای جهان برای مردود شمردن سجایای اخلاقی و نفی شرف و فضیلت است . بیرحمی و شقاوت ، جور و ستم و دور کردن مردم از پاکی، مهربانی ، عطوفت و سالم زیستن سر لوحه کار سران رژیم است . بر اساس امورالیسم ، جمهوری اسلامی کشوری ساخته است که در آن دزدی ، اختلاس ، فحشاء ، خیانت و اعتیاد بیداد می کند .

انترناسیونالیسم : انتر ناسیونالیست ها در مخالفت با ناسیونالیسم ، خواهان یک دولت بزرگ جهانی هستند . از جمهوری اسلامی میتوان به عنوان انترناسیونالیسم ، البته فرم اسلامی آن یاد برد . تفاوت جمهوری اسلامی با انترناسیونالیسم واقعی این است که جمهوری اسلامی از شکم مردم خود میزند تا شکم مسلمانان عرب و افریقائی را پر کند .

مکتب انترناسیونالیسم ، پس از جنگ جهانی اول در سال 1919 میلادی پا گرفت ، ایده لوژی مارکسیسم ، اولین کنگره انترناسیو نالیسم کارگری جهان را تحکیم بخشید . اولین جامعه بین المللی کارگری در انگلستان به کمک مارکس و انگلس تشکیل شد . انترناسیونالیسم دوم در فرانسه شکل گرفت و به مدت شش سال دوام داشت . پس از مرگ انگلس ، همه چیز فراموش شد . امروزه کمتر کشوری را میتوان یافت که تمایل خود را بسوی انترناسیونالیسم ابراز دارد . البته شکل اسلامی انترناسیونالیسم مذهبی که کاملا من در آوردی آخوند هاست ، مجزا است .

اندیویدوآلیسم : از جمهوری اسلامی و نظام خلیفه گری آن بعنوان فرد گرا ترین حکومت جهان باید نام برد که تمام اختیارات از آن سید علی خامنه ای است .در نظام آخوندی بر خور داری طبقه عمامه بسر بر کلیه منافع جمعی ارج است .اندیویدوآلیسم جزو خصیصه های ذاتی خرده بورژاهاست . اندیویدوآلیسم درست نقطه مخالف سوسیالیسم عمل می کند .

انقلاب یا رولوشن : انقلاب یک نوع تحول ناگهانی کیفی و شدیدی است که در اوضاع و احوال یک جامعه بوجود می آِید و بر اثر آن حکومت گذشته با کلیه شرایط و نظام کهنه و فرسوده به یک نظام و شیوه نو و مترقی اجتماعی تبدیل میشود ! اگر تعریف انقلاب را آنطوریکه ذکر شد با انقلاب سال 57 ایران مقایسه کنیم ، بهتر است بجای این واژه در مورد ایران فتنه خمینی را جایگرین کنیم . فتنه ای که ایران را به صدر اسلام برد . فتنه ای که نظام مترقی زمان شاه را به سد ها سال پیش پرتاب کرد . انقلابی که میلیونها تن بر اثر شکم سیری در آن خودکشی کردند .

انکیزیسیون : تفتیش عقاید در سده دوازده میلادی در اروپا جهت از بین بردن مخالفان مذهبی به وجود آمد و پس از هشت سده ، شکل مخوف آنرا در ایران اسلام زده شاهدیم . جمهوری اسلامی برای نشان دادن قدرت سیاسی خود ، تمامی مخالفان خود را کشته و حتی به سنی ها رحم نکرده و بهائی ها می کشد . اگر در سده دوازده انکیزیسیون صرفا برای از بین بردن مخالفان مذهبی بود . جمهوری اسلامی شکل کامل و همه جانبه ی آنرا اعمال می کند . دگر اندیش برای جمهوری اسلامی خطرناک است و باید از بین برود . تفتیش عقاید در جمهوری اسلامی وسیله ای است در دست آخوند ها که ثروت اندوزی کنند ، به چپاول وغارت مال مردم و منابع ملی بپردازند ، محیطی مملو از ترس و وحشت برای مردم فراهم کنند که یک نمونه آن آتش به اختیار بسیجی ها و نیروهای امر به معروف و نهی از منکر است . اگر در سده هجده این روش وحشیگری در اروپا اهمیت خود را از دست داد ، ولی امروز در جمهوری اسلامی با شدت دنبال میشود .

اوانتوریسم : مکتب ماجراجوئی . در سیاست به روشی گفته میشود که افراد بدون در نظر گرفتن موقعیت و شرایط وضع جامعه به یک سلسله اقدامات مضر سیاسی و اجتماعی دست میزنند و با عمل خود آزادی و استقلال کشور را در معرض خطر قرار میدهند . آیا میشود از جمهوری اسلامی به عنوان اوانتوریسم نام برد ؟ قدر مسلم ، بلی . خواب سلاح های اتمی و کشتار همگانی و ماجراجوئی های سید علی خامنه ای و گنده لات قاسم سلیمانی ، نهایتا به نابودی جمهوری اسلامی منجر میشود . سید علی خامنه ای باید کمی تفکر کند و بیندیشد که او برتر از هیتلر و موسولینی نبوده و نیست .

اوپک : سازمان کشور های صادر کننده نفت . این سازمان در سال 1961 میلادی در کاراکاس پایتخت ونزوئلا با حضور ایران ، عراق ، قطر ، کویت ، عربستان و ونزوئلا تشکیل شد . بعد ها ، اندونزی ، ابو ظبی ، لیبی و نیجریه هم به آن پیوستند . ایران در زمان شاه فقید ، صدر نشین این سازمان بود و در زمان سردمداری ملایان ، عضوی است که به بازی گرفته نمی شود .

اولتیماتوم :تصمیم غیر قابل تجدید نظر است که سالها است جمهوری اسلامی آنرا دریافته و هم چنان به ترکتازی های خود ادامه میدهد . التیماتوم میتواند با خود مصیبت جنگ را بیآورد . هر چند جنگ از دید رهبرو بنیانگذارعقب مانده رژیم ملایان ، نعمت است !

اولو سیو نیسم : بجرات جمهوری اسلامی که بزرگترین عامل اشاعه خرافات در بین مردم ایران است به عنوان دشمن قسم خورده اولو سیونیسم شناخته میشود . اولوسیونیسم به معنی اعتقاد به اصول تکامل است . زمانیکه رژیمی در کتب درسی ، درس تکامل را حذف کند و هیچ اعتقادی نداشته باشد که تمام موجودات جهان یک سلسله از تکامل را طی کرده و در حال تحول و پیشرفت هستند ، حاصلی جز برگشت به دوران پارینه سنگی ندارد . به غیر از جمهوری اسلامی و جبر اندیشی آن ، مارکسیت ها هم با اولو سیونیسم مخالفند . مارکسیت ها اعتقاد دارند که اولوسیونیست ها می خواهند تحولات اجتماعی را به طریق صلح و سازش فراهم سازند تا منافع طبقاتی آنها حفظ شود .

اومانیسم : انساندوستی . مکتبی که ضدیت با آن در تار و پود جمهوری اسلامی نهادینه شده . این مکتب در سده چهاردهم و شانزدهم میلادی بصورت یک جنبش ادبی – اجتماعی در اروپا ظاهر شد که هدفش مبارزه با مذهب و فئودالیسم بود . امروزه نشانی از این مکتب دیده نمی شود .

ایده آلیسم : خیال پرستی و انکار وجود خارجی اشیاء . هدف پرستی یا مکتب تصور که در آن درک واقعی اشیاء در زمانهای واحد برای مردم متفاوت است و قضاوت اشخاص در مورد موجودات فرق می کند . پرداختن به امام زمان و انداختن مسئولیت به گردن این موجود موهوم ، خیال پرستی رندانه ای است که آخوند شیاد برای بهره برداری های مالی و باز نگهداشتن دکان دین از آن سود می جوید . اولین شکل ایده آلیسم در ادیان آمده است و شارلاتان های مذهبی روح را خالق مغز و ماده. و مغز و ماده را مخلوق پندار ها میدانند . ایده آلیست های فلسفی ، روح را اصیل ترین و مقدم ترین عنصر مادی جهان میدانند .

ایرراسیونالیسم : مکتب غیر عقلی .این فلسفه که در سده نوزدهم پا گرفته مخالف هر گونه اصالت عقلی و قوانین مربوط به آن هستند . بنابراین جمهوری اسلامی در این رده قرار میگیرد .

ایزولاسیونیسم : عدم دخالت در امور سایر کشورها . از جمهوری اسلامی به عنوان دشمن ایزولاسیونیسم باید یاد کرد . رژیمی که هنوز جا نیفتاده بود ، به فکر صدور انقلاب ویرانگر خود بود . دخالت در امور عراق باعث وقوع جنگ خانمانسوز بین ایران و عراق گردید .

آمریکا پس از جنگ جهانی اول ، پیرو این مکتب بود که پس از جنگ تغییر رویه داده و بخاطر تامین منافع خود در امور سیاسی و اقتصادی ، ایزو لاسیونیسم را کنار گذاشت .

باکونی نیسم : نام مکتب سیاسی مربوط به باکونین ، نویسنده و آنارشیست روسی است که سالها پیش ، پیشوائی حزب آنارشیستی اروپا را به عهده داشت .البته جمهوری اسلامی موافق هرج و مرج و آنارشیست میباشد و قانون مندی در نظام آخوندی ، یعنی مرگ رژیم ، ولی مخالف افکار باکونین است ، چون این نویسنده در کتاب خدا و دولت ، پنبه تمام ادیان را زده و عقیده او مبنی بر انکار خدا روز به روز طرفداران بسیاری پیدا می کند .

باندیتیسم : بدون تردید ، جمهوری اسلامی را میتوان رهبر سیستم راهزنی و چپاول شناخت. رژیمی که به مردم خود رحم نکرده و در راستای غارت و چپاول قدم بر میدارد . اکثر آخوند ها طرفدار این مکتب هستند و این آموزش به آقا زاده های آنها نیز سرایت کرده است .

بایکوت : تحریم معاملات . سالها است که مردم ایران بخاطر سیاست های تشنج آفرینی و سلطه طلبی ملایان با این واژه آشنا هستند . اصطلاح بایکوت در اصل از اسم یک افسر انگلیسی بنام بایکوت اقتباس شده که در اختلافات بین انگلیس با ایرلند ، به نفع استقلال ایرلند از راه تحریم کالا به مبارزات ملی بر خاست . امروزه آمریکا و متحدان اروپائی آن تحریم روابط اقتصادی را علیه جمهوری اسلامی بخاطر بلند پروازی های اتمی به اجرا گذاشته اند .

بحران اقتصادی : چهل سال است که جمهوری اسلامی با بحران اقتصادی مواجه است . وقتی رهبر عقب مانده ای چون خمینی ، اقتصاد را مال خر قلمداد کند ، بحران اقتصادی اجتناب ناپذیر است . بحران اقتصادی با توقف کار و تولید و تورم کمر شکن همواره در جمهوری اسلامی حضور دائمی داشته است . بیکاری فزاینده از دیگر عوامل بحران اقتصادی است . امروز مردم ایران بخاطر بحران اقتصادی توام با چپاول دولتمردان رژیم به خاکستر نشینی افتاده اند .

بربریسم : جمهوری اسلامی به معنای تام کلمه نمونه بارز یک سیستم بربر گونه بوده که کوچکترین بوئی از تمدن نبرده است . اعمال قوانین قرون وسطائی قطع اندام ، در آوردن چشم و سنگسار را تنها در سیستم بربریت اسلامی باید جست .

برده داری : برده داری که در اسلام بصورت جدی بدان اشاره شده نخستین صورت بندی اجتماعی و اقتصادی جهان است که در آن بهره کشی فرد از فرد مطرح است . این بهره کشی میتواند از نظر کار باشد و یا از نظر سکس . جمهوری اسلامی با دو شیوه ظالمانه و غیر انسانی در صادرات سکس در داخل ایران برای عربهای عراقی که به زیارت قبر رضا به مشهد میروند و فروش دختران و زنان ایرانی به شیخ نشین های حاشیه خلیج فارس ، عمل می کند .در جمهوری اسلامی بخاطر فقر فزاینده مردم ، برده داری بدون ذکر نام آن اعمال میشود .

برکلیانیسم : این مکتب منسوب به برکلی فیلسوف انگلیسی است که باورش این بود که اشیاء وجود خارجی ندارند !! آنچه افراد در خارج از ذهن خود برای آن ارزش وجودی قائل هستند ، جزئی از مجموعه تصورات ذهنی است . وجود اشیاء و جهان خارج در ذهن ما ، جهان مادی نیست ، بلکه علت آن امر نفسانی و مربوط به مشیت الهی است .

جمهوری اسلامی را باید تابعی از این فرضیه دانست .

برگسونیسم : مکتب فلسفی منسوب به برگسون عضو آکادمی فرانسه که فلسفه او بر روی جهان بینی درونی استوار است . او عقیده دارد که افراد هر چه از آلایش های دنیوی دور باشند بر اثر درون بینی و رسیدن به هدف کامیابترند . نمیدانم اگر برگسون زنده بود و دستار بندان مفت خور ما را می دید که آخرت را به مردم اسلام زده ی ایران می فروشند تا با آن دنیا را بخرند ، چه می گفت ؟

بلانکیسم : بانی این مکتب ، پارتیزان مشهور فرانسوی لوئی بلانکی و از سوسیالیست های بزرگ فرانسوی است .او باور داشت که به کمک پارتیزان ها میتوان تحولی بنیادی در جامعه به وجود آورد ، موجب سقوط رژیمی و به دست گرفتن قدرت شد . او به مدت 40 سال از عمر 60 ساله مبارزه اش را در زندان گذراند . او اعتقاد داشت به کمک عده ای از انقلابیون و بدون مشارکت توده ها ، رژیمی را به زانو در آورد . تا امروز اگر مبارزان داخل کشور به راه لوئی رفته بودند ، نه نامی از جمهوری اسلامی بود و نه نشانی از اسلام .

بلوکه : محاصره از راه دریا . جمهوری اسلامی سعی دارد که با حرکت کشتی های حامل نفت خام از تنگه هرمز ، انتقال نفت به جهان را مختل کند . توقیف کشتی ها و حمله به آنها در این معقوله می گنجد .

بنت هامیسم : فلسفه آزادی فوق العاده بشر که نه در اسلام جائی دارد و نه در جمهوری اسلامی . بنت هامیست ها طرفداران جدی آزادی فکر و منطق ، عمل و حمایت از اصالت فردی میباشند .

بورژوازی : بطور کلی بورژوازی به طبقه سرمایه دار ، تاجر و کاسب که با آسایش و رفاه زندگی می کنند ، اطلاق میشود . این واژه در ایران تغییر یافته و به مفت خور هائی بنام ملا که از رفاه تام بر خوردارند و در دکان خود تنها دروغ می فروشند گفته میشود .

ادامه دارد

چگونه یک رژیم میتواند فرهنگ علوم سیاسی را در خود جای دهد؟ بخش اول

چگونه یک رژیم میتواند فرهنگ علوم سیاسی را در خود جای دهد ؟

بخش اول

دکتر روزبه آذربرزین

یکی از اتفاقات نادر در دنیا ، آنهم در هزاره سوم میلادی ، در عصر تکنولوژی و مخابرات ، در عصری که کوچکترین رخداد های جهان ظرف چند لحظه بگوش جهانیان رسیده و فیلم های خبری بر روی صفحه تلویزیونها ، فیس بوک ، تلگرام ، توئیتر ، ایستاگرام و توئیتر نقش می بندد و به یمن رادیوهای موج کوتاه میتوان دنیا را به زیر پوشش خبری در آورد ، خودکشی میلیونی یک ملت که داشتند سری بین سرها در آورده و روز به روز به رفاه و آسایش بیشتری دست یابند ، دنیا را در بهت فرو برد . مردمی مسخ شده که از فرط سیری بالا آورده بودند ، برای خود بدوی ترین ، عقب مانده ترین ، واپسگرا ترین و فاسد ترین رژیم عالم را انتخاب کردند و خلیفه گری اسلامی باردیگربر سرزمینشان حاکم شد . با شکل گیری جمهوری اسلامی در ایران اسلام زده ، حکومتی روی کار آمد که معجون عجیب و غریبی در فرهنگ علوم سیاسی بود . در این نوشتار به آنچه ادعا دارم با ذکر جزئیات می پردازم . کمترین سود از خواندن این نوشتار این است که خواننده به یمن وجود جمهوری اسلامی مروری خواهد داشت بر فرهنگ علوم سیاسی دنیا .

جمهوری اسلامی عقیده سیاسی – مذهبی قرون میانه ی اروپا که به قانون و آئین دو شمشیر بود زیر پا گذاشت . اگر در آن زمان اختلافی بین امپراتور و یا فئودال با دستگاه کلیسا پیش می آمد ، این قانون حل اختلاف میکرد . بر اساس این آئین : مشیت الهی چنین مقرر داشته است که جامعه ی بشری تحت لوای دو قدرت اداره شود : روحانیون و زمامداران کشوری و طبق مقررات مسیحیت هیچ فردی نمی تواند مالک هر دو قدرت باشد . جمهوری اسلامی بر این آئین خط کشیده و دنیا و آخرت را یکجا از آن خود کرده است . خمینی و خامنه ای که وظیفه روحانیت را به عهده داشته و دارند ، ضمن حفظ این قدرت که مشیت الهی تعین کرده !! بر روی قدرت دوم که کلیسا هیچگاه اجازه آنرا به روحانیون نمیداد دست انداخته و زمامدار مملکت هم شدند .

جمهوری اسلامی یک حکومت استبدادی یا آبسولوسیون است . در این رژیم شخص سید علی خامنه ای با خود سری و تنها با اراده خود بر جامعه حکومت می کند . دایره اختیاراتش نامحدود است . از فرماندهی سپاه تا قوه قضائیه ، از انتخاب سران پاسدار و ارتش و نمایندگان مجمع تشخیص مصلحت نظام تا انتخاب سرپرست رادیو و تلویزیون با اوست . اگر پانصد سال پیش در اروپا پاپ ها با این شیوه حکمرانی میکردند ، امروز در ایران اسلام زده باید شاهد اینوع حکومت قرون وسطائی باشیم .

جمهوری اسلامی آینه ی تمام عیار آپارتاید در دنیا است . آنهم بشکل های گوناگون آن . تبعیض وحشتناک از نظر جنسی که در آن زن بشر شماره دو شناخته میشود و حق و حقوقش پایمال شده است . تبعیض باور و از آنجا که مذهب رسمی کشور شیعه است ، دیگر باوران نظیر بهائی ها حق نفس کشیدن ندارند . تبعیض شغلی که مشتی مفت خور بنام آخوند از سربازی معاف هستند و تمامی آنها صاحب مشاغل ، در حالیکه متخصصین حرفه های مختلف بیکارند .

جمهوری اسلامی به عنوان نمونه بارز آپولیتیسم ( بی قیدی به موازین و امور سیاسی ) رژیم دستار بندان تازی پرست و اشغالگر جمهوری اسلامی که الگوی بربر گونه و قرون وسطائی اسلام را بر گزیده ، نسبت به تمام موازین سیاسی بین المللی بی قید بوده و راه خود را میرود .

سران جمهوری اسلامی و در راس آنها سید علی خامنه ای برای چپاول سرمایه های ملی و مردم ، به حربه بی خبر نگهداشتن و غرق کردن مردم در خرافه و عقب ماندگی و فقر در کنار سرکوب وحشیانه اقدام می کنند . در جمهوری اسلامی ملی گرایان مرتد بوده و پرداختن به امور سیاسی و اعتراض به نحوه ی عمل کرد رژیم جرم محسوب شده وفرد تحت نام مخل امنیت ملی !!! تحت پیگرد قرار میگیرد . وعده های پوچ و فریبکارانه سران رژیم را میتوان در این رده قرار داد . جمهوری اسلامی با هرگونه سیاسی شدن مردم ایران مخالف بوده و آنرا سرکوب می کند . حاصل آپولیتیسم بودن این رژِیم فساد فزاینده ای است که در طول تاریخ ایران بی سابقه است .

جمهوری اسلامی که بر موازین انسان ستیز اسلام بنا نهاده شده است با آته ئیسم یا بی خدائی بشدت برخورد کرده تا آنجا که مجازات مرگ رابرای افرادی از اسلام بر گشته و بی خدائی و حتی به باور دیگر گرایش پیدا کرده اند را معین کرده است .

جمهوری اسلامی که دروغ مبناء و بنیاد آنست در حالیکه تظاهر می کند که حکومت آن ، حکومت مستضعفان است ، یکی از آریستو کراسی ترین حکومت های جهان است که در آن طبقه روحانیت و آقا زاده های آنها باید در ناز و نعمت و اشرافیت زندگی کنند . امروزه کشور ما در دست آخوند هائی است که تنها به مال دنیا فکر کرده و از ثروت و نفوذ فوق العاده ای بر خوردارند . در حقیقت آنها ایران را بین خود تقسیم کرده و مازاد در آمد و چپاول خود را در اختیار گروه های تروریستی عرب قرار داده تا بر دامنه ی نفوذ خود در خاورمیانه بیفزایند .

سالها است که سازمان انرژی اتمی که یکی از شاخه های فنی و رفاهی سازمان ملل متحد است بازیچه دست دستار بندان اشغالگر ایران است . اهداف این سازمان که بکار گیری خدمات انرژی اتمی صلح آمیز و بهداشت و آسایش مردم جهان است ، توسط ملا یان سلطه طلب به بازی گرفته شده است .

در ضدیت با آمریکا و اسرائیل ، رژیم جمهوری اسلامی را میتوان در رده رژیم هائی که با آژیتاسیون و بر انگیختن مردم مسخ شده دست به تبلیغات خصمانه و تشنج آفرینی میزنند که بیشتر آن گمراه کردن ذهن مردم است ، بحساب آورد . جمهوری اسلامی از آژیتاسیون برای سر پوش گذاشتن بر کاستی ها و مشکلات خود سود میبرد . اگر کارگاه ها و کارخانه ها را به منظور واردات که تنها سود آقازاده ها در آن نهفته است می بندد ، تقصیر آنرا به گردن آمریکا و تحریم آن کشور می اندازد . ملا ها در امر آژیتاسیون استادند .

در هیچ دوره ای از تاریخ ایران ، آنطوریکه مردم ما امروز در خرافه فرو رفته اند ، چنین فاجعه ای را شاهد نبوده ایم . هفتاد و یک درصد قشر تحصیلکرده و هشتاد و شش درصد مردم عامی در پیله خرافات گرفتارند . سده هاست که آسترو لوژی ( علم نجوم و طالع بینی خرافی بر سرزمین ما حاکم است . شرم آور است که در هزاره سوم حکام و مردم یک کشور از تاثیر ستارگان بر محیط طبیعی و تاثیرات آنها بر شکل گرفتن دولت ها سخن بگویند . چهل سال است که مردم اسلام زده ی ایران در گیر طالع سعد و نحس هستند .

جمهوری اسلامی هیچگونه سیاستی در خصوص آگری منت یا موافقت و رضایت با دول دیگر را ندارد . یاغیگری ،این رژیم را از سایر حکومت ها مجزا کرده است . اخراج نمایندگان دول بیگانه بکرات در جمهوری اسلامی اتفاق افتاده و می افتد .

آگنوستی سیسم یا عدم شناخت از فلسفه های مختلف که با جبر اندیشی اسلامی پیوند جاودانه دارد و عقل و شعور و درایت در آن جایگاهی ندارد ، زیر بنای حکومت جمهوری اسلامی را تشکیل میدهد . امروز بر شمردن اینکه ایران یک کشور امام زمانی است ، شکل زننده آگنوستی سیسم را نمایش میدهد . در این راستا ملایان را اعتقاد بر این است که آنچه الله مقدر ساخته همان است و ما نمی توانیم از راه عقل و تفکر به چیزی که الله خواسته و برای ما رقم زده است برسیم . پی بردن به کنه موجودات غیر ممکن بوده و نمی فهمیم که ذات اشیاء از روح است یا ماده !!!

برخی ها حکومت جمهوری اسلامی را به حکومتی فاشیستی تشبیه می کنند که به باور من ، این رژیم حتی واژه فاشیسم را بد نام کرده است .

فاشیسم دارای سه فروزه است : تمایلات جنگ طلبی ، فشار بر اقلیت و افکار افراطی میهن خواهی . رژِیم آخوندی دارای دو فروزه یک و دو بوده ، ولی از فروزه سوم تهی است . برای آخوند ها تئوری خرافی و عقب مانده اسلام مطرح است نه ایران . بنابراین این رژیم شایسته نام فاشیست هم نیست .

جمهوری اسلامی را بجرات میتوان یک حکومت آنارشیسم و هرج و مرج طلب نامید . اصولا بقای حکومت هائی نظیر جمهوری اسلامی بر اصل بی قانونی و هرج و مرج نهفته است و نمونه بارز آن وضعیت رانندگی در ایران است . نمونه آن قدرت طلبی و سر خود کار کردن نهاد های وابسته به رژیم است . نمونه آن دخالت قوه های قانون گذاری ، قضائیه و مجریه در یکدیگر است . آنارشیسم در نظام آخوندی قوانین و مقررات را به غیر از قوانین پوسیده اسلام ، منشاء فساد و گمراهی میداند در حالیکه تنها عامل فساد همه جانبه در کلیه امور همان اسلام و قوانین موریانه خورده و کپک زده ی آنست . آنارشیسم را در نیرو های آتش به اختیار رژیم میتوان مشاهده کرد . شور بختانه سرایت اند یشه های آنارشیستی در میان مردم ما خیلی زیاد است .

آنچه در جمهوری اسلامی وجود ندارد ، آنالیز ، تجزیه و تحلیل مسائل سیاسی و اجتماعی و پیدا کردن راه حل مناسب برای رفع عیب است .

در سیاست های خارجی و داخلی جمهوری اسلامی ما با پدیده آنتانت یا حسن تفاهم بیگانه ایم . آنچه بین دولت جمهوری اسلامی و سوریه منعقد شده به هیچ وجه نمی تواند آنتانت نامید . اتحاد جمهوری اسلامی با سوریه با آنتانت بالکان و یا آنتانت فرانسه ، انگلیس و روسیه که در سال 1907 بسته شد تفاوت فاحش دارد .

سیاست خارجی جمهوری اسلامی در دشمن تراشی و سرگرم کردن مردم را در آنتی سمی تیسم باید جستجو کرد . یهود ستیزی و حذف جغرافیائی کشور اسرائیل از روی زمین ! در این مقوله می گنجد . این فاجعه را پیش از جمهوری اسلامی در آلمان نازی و زمان هیتلر مشاهده کردیم . در روسیه نیز با اینکه تعداد یهودیان آن کشور از مرز دو میلیون گذشته بودن ، هیچگاه به آنها اجازه تشکیل دولتی مستقل با نظارت روسها داده نشد تا اینکه یهودیان به اسرائیل مهاجرت کردند .

در فرهنگ علوم سیاسی جمهوری اسلامی بخاطر تک حزبی بودن رژیم ( حزب الله ) ائتلاف یا اکورد معنی ندارد . همانطوریکه ابژکتیو یسم ( درک واقعیت یا حقیقت ) بی جا است . در جمهوری اسلامی بخاطر یکپارچه بودن نمایندگان و سر سپردگی آنها به رژیم کسی حق به تاخیر انداختن مصوبات قانونی ، خصوصا آن زمان که رهبر جمهوری اسلامی ، سید علی خامنه ای خواسته باشد را ندارد ، بنابراین واژه ابستراکسیون هم بی معنی است .

اصولا رژیم جمهوری اسلامی از افراد فرصت طلب یا اپورتو نیست تشکیل یافته که تنها به منافع شخصی خود فکر می کنند . بدو ن استثناء تمامی کسانیکه امروز در رده های مختلف در صدر کار قرار دارند دزد هائی هستند که تنها به زور ، قدرت و مال و مقام چشم دوخته اند . این افراد بدون اینکه از خود تصمیم یا اراده ای داشته باشند ، با جریان باد به هر سو متمایل میشوند .

جمهوری اسلامی دشمن سر سخت اپیکوریالیسم است . اپیکور فیلسوف یونانی باور بر این بود که انسان وقتی میمیرد ، روحش از میان میرود و فاقد فعالیت خواهد بود . دکان ارواح و روحی که در اسلام و در جمهوری اسلامی خرافی وجود دارد به نهی فلسفه اپیکور می پردازد .اپیکور معتقد بود که انسان باید حقوق دیگران را محترم بشمارد و باید همنوع دوست باشد . چیز هائی که آخوند بوئی از آنها نبرده است .

جمهوری اسلامی دشمن قسم خورده اپتی میسم یا خوش بینی است . هجو نامه قرآن در آن ده ها بار به کشتار کافران اشاره شده است ، سر مشق دستار بندانی است که تنها خون و خون ریزی اشتهای سیری ناپذیر آنها را سیراب می کند . در فلسفه اپتی میسم ، انسان باید صلح جو و نیک نفس باشد . در نظامی که برای تمام مردم دنیا مرگ آرزو می کند ، اپتی میسم جائی ندارد .

اتارکی یا استقلال اقتصادی که در سایه نفع طلبی سران جمهوری اسلامی بیکبار نابود گشت تا جائیکه مردم ایران به وارد کردن سوزن و بیل و کلنگ هم رضایت دادند . در تاریخ معاصر، آلمان به هنگام جنگ جهانی اول و دوم از این روش سود جست و خود را از محاصره کشور های متخاصم رهائی بخشید و کشور آمریکا نیز با اعمال مالیاتهای سنگین از استقلال اقتصادی خود دفاع کرد . نقطه مقابل این کشور ها ایران اسلام زده ی ما وجود دارد که در هایش را به روی واردات بنجولهای چینی باز کرد و تمام کارگاه ها و کارخانجات را به تعطیلی کشاند . کشاورزی ایران را نابود کرده و مردم ایران برای گندم و نان هم چشم به واردات گندم دوخته اند .

جمهوری اسلامی خواهان تمدید پیمانی است که سال 1320، پس از اشغال ایران توسط متفقین با انگلیس و شوروی بست . این بار پیمان بدون انگلیس و تنها با روسیه منعقد شده که روسها میتواند در ایران پایگاه هوائی داشته و اداره سپاه پاسداران را به عهده بگیرند .

از جمهوری اسلامی میتوان به عنوان مخوفترین اتوریتایانیسم جهان نام برد . رژیمی که متکی به قدرت یک آخوند عقب مانده بنام سید علی خامنه ای است .در مکتب اتوریتایانیسم آخوندی آزادی و ابراز عقیده خواب و خیال است . در جمهوری اسلامی کلیه رشته های حیاتی ، اقتصادی ، اجتماعی و سیاسی تحت کنترل ولی فقیه قرار دارد .

جمهوری اسلامی یک رژیم اتو ریته ، ماجراجو و تشنج آفرین است . بقای این رژیم در راه اندازی فتنه و جنگ است .

بدون شک جمهوری اسلامی نمونه بارز اتو کراسی یا حکومت مطلقه در جهان است . اتو کراسی نام روش حکومتی است که تمام قدرتها و اختیارات در دست یک نفر و شخص سید علی خامنه ای است .

جمهوری اسلامی از طرفداران پر و پا قرص جنبش اخوان المسلمین است . در سال 1929 میلادی جنبشی توسط حسن البناء در مصر به وجود آمد که هدف آن اجرای اصول صدر اسلام در زمانه ی حال بود . گروه تروریستی فدائیان اسلام به رهبری مجتبی نواب صفوی که دست پرورده آیت الله کاشانی بود ، شاخه ی این جنبش در ایران بود . این جنبش در مدت کوتاهی به رشد فزاینده ای دست یافت و تعداد پیروانش از مرز دو میلیون تن در مصر گذشت . جنبش اقدام به ترور عبدالناصر کرد که توسط دولت سرکوب شده و حسن البنا ء به قتل میرسد . با متلاشی شدن اخوان مسلمین مرکز آن از قاهره به دمشق انتقال پیدا کرد .

جمهوری اسلامی یکی از مرتجع ترین رژیم های جهان است . این رژیم با هر نوع جنبش و اقدام ترقی خواهی مخالف بوده و آنرا سرکوب می کند . در چهل سال گذشته ، آخوند ها به منظور حفظ امتیازات بی اساس خود در طی سده ها استیلا بر سرزمینمان ، جلوی هرگونه دگر اندیشی و ترقی خواهی را گرفته اند و در این راه دست به هر جنایتی زده اند . ارتجاع ضمن دفاع از نظام پوسیده اسلامی با هر نوع جنبش های ترقی خواهانه از در جنگ در می آید . قتل های زنجیره ای متفکران در جمهوری اسلامی نمونه کوچکی از جنایات مر تجعین دستار بند است . از شگرد های دیگر ملاهای مرتجع احیاء دروغ هائی است که به اسلام و به امامان شیعه نسبت میدهند میباشد .

جمهوری اسلامی آینه ی تمام عیار استثمار است . ندادن حقوق کارگران ، ندادن بیمه و مزایای قانونی و به یغما بردن دسترنج زحمت کشان از ویژه گی های این رژیم ضد بشری است . در آغاز پیدایش جوامع بشری استثمار وجود نداشت و افراد از یکدیگر بهره کشی نمیکردند . با کامل تر شدن وسائل و پیدا شدن مبلغین مذهبی مفت خور و شکل گرفتن مالکیت خصوصی و تقسم بندی های طبقاتی ، استثمار چهره خود را نشان داد . برده داری که اسلام به عنوان بزرگترین مشوق آنست ، پایه های استثمار را محکم کرد . مهجور بودن مردم و تقلید از یک آخوند دون پایه و عقب مانده نیز بر کولی گرفتن از گرده ی مردم کمک کرد.

استثمار مخالف شخصیت بشری و عدالت اجتماعی است .

اصولا کشور ما ایران در دوره های مختلف و در زمانهای گوناگون ، کشور استعمار زده ای بوده و هست . استعمار در لغت به معنی آباد کردن است . در سیاست به معنای دست اندازی دول قدرتمند که تحت پوشش آبادی و بهبودی بخشیدن به اوضاع نابسامان کشورهای ضعیف و جهان سومی وارد کار شده و ضمن دادن امتیازاتی ناچیز ، منابع ملی آن کشور را می چاپند ، میباشد . جمهوری اسلامی در حقیقت یک رژِیم استعمار زده است که اینک دو ابر قدرت روسیه و چین آنرا بین خود تقسیم کرده اند . استعمار چنان بلائی بر سر ما آورده که کشور ما به عنوان بزرگترین قطب مصرفی در آمده است . کشوری که حتی قادر به تولید بیل و کلنگ نیست و از طرفی به دنبال انرژی اتمی و ساختن سلاح های کشتار جمعی میباشد !!!. استعمار گران به کمک ایادی داخلی خود ، یعنی آخوند ها و آقا زاده های آنان اقتصاد ایران را تک محصولی ( نفت ) کرده اند و برای آن هزار بامبول در می آورند . در طول تاریخ مبلغین مذهبی بزرگترین حامیان استعمار گران بوده اند .

استریک یا اعتصاب که حق مسلم مردم هر جامعه است ، در جمهوری اسلامی جرم محسوب شده و به شدید ترین شکل ممکنه سرکوب میشود . در ایران اسلام زده کارگران بخاطر دریافت نکردن حقوق چند ماهه ی خود و یا مال باختگانی که بانک های رژیم پول آنها را خورده اند و رانندگانی که بخاطر گرانی کمر شکن لوازم اتو موبیل دست به اعتصاب بزنند ، کارشان غیر قانونی بود و امنیت نظام را بخطر می اندازند ، بنابراین باید سرکوب شوند .

رژیم برای ارعاب و ترساندن کارگران نخست بسراغ روسای اتحادیه و اصناف و سندیکا ها میرود و با به زندان انداختن و شکنجه آنان می خواهد اعتصاب را خاموش کند . اگر کارگران به اعتصاب خود ادامه دادند ، آنوقت سر و کله نیرو های مزدور انتظامی پیدا میشود .

جمهوری اسلامی در زمره کشور های جهان است که برای اعلامیه جهانی حقوق بشر تره خرد نمی کند . اعلامیه حقوق بشر که شامل یک مقدمه و سی ماده میباشد در سال 1948 میلادی به اتفاق آراءبه تصویب مجمع سازمان ملل متحد رسید و منشور آزادی کوروش بزرگ زینت بخش این سازمان شد . جمهوری اسلامی بر نوشته این اعلامیه که تمامی افراد بشر در مقابل قانون برابرند خط باطل کشید. امنیت اجتماعی را به زیر سئوال برد و با راه اندازی گروه های آتش به اختیار زشت ترین چهره خود را به مردم ایران و جهانیان نشان داد . هیچکدام از مبانی اشاره شده در مقدمه و در موارد سی گانه آن توسط دستار بندان رعایت نمی شود .مردم ما چهل سال است که رنگ آزادی ، امنیت ، عدم تبعیض جنسی ، عقیدتی ، مذهبی ، اقتصادی ، فرهنگی و سیاسی را ندیده اند . بر آنها ظالمانه ترین و عقب مانده ترین قوانین بربر گونه اسلامی حاکم است . در کشور ما سنگسار می کنند ، چشم در می آورند و اندام قطع می کنند . در ابتدائی ترین مسائل نظیر پوشش و حتی شادی و تفریح افراد دخالت می کنند . دریا را زنانه و مردانه کرده و برای زنان تاکسی مجزا با راننده زن می گمارند . کلاس درس را تفکیک کرده و مردان در اداره حق رفتن به بخش زنان را ندارند . برای هوا خوری ، پارک مخصوص زنان میسازند و این زمانی است که ایران به بزرگترین فاحشه خانه جهان مبدل شده است و زن ایرانی بخاطر خون شهدا افتخار می کند که زیر عراقی هائی که فرزندان و برادران آنها را کشته اند بخوابند .

جمهوری اسلامی به عنوان خطری جدی در محو و نابودی فرهنگ و آثار گذشته های ما عمل می کند . جمهوری اسلامی برای مردم ما مشخص می کند که حق ازدواج با بهائی را نداری . اگر اینکار را بکنی هم تو و هم همسرت را خواهیم کشت . جمهوری اسلامی حق انتخاب رشته ی تحصیلی و شغل را از مردم ایران گرفته است . با نگاهی به سی ماده اعلامیه حقوق بشر در می یابید که چطور دستار بندان تمامی آنها را نهی کرده اند .

ماده ا – تمام افراد بشر آزاد به دنیا می آیند و از لحاظ حیثیت و حقوق با هم برابرند . همه دارای عقل و وجدان هستند و باید نسبت به همدیگر با روح برادری رفتار کنند .

در کشور های اسلامی و کشوری نظیر اسرائیل کودکی آزاد به دنیا نمی آید . به هنگام تولد در گوشش اذان خوانده و فرد در چهار چوب قوانین ضد بشری اسلام با ترس و محرومیت بزرگ میشود . در اسلام و مذهب شیعه که مردم مهجور و دیوانه هستند و باید از یک آخوند خرفت تقلید کنند ، حرف از عقل داشتن بیشتر به لطیفه نزدیک است تا واقعیت . در اسلام و جمهوری اسلامی تنها چیزی را که نمی یابید برادری است .

ماده – 2 : هرکس میتواند بدون هیچگونه تمایز ، مخصوصا از حیث نژاد ، رنگ ، جنس ، زبان ، مذهب ، عقیده سیاسی یا هر عقیده دیگر و ملیت ، وضع اجتماعی ، ثروت ، ولادت یا هر موقعیت دیگر از تمام حقوق و آزادیهای که در اعلامیه ی حاضر ذکر شده بهره مند شود .در ضمن هیچ تبعیضی به عمل نخواهد آمد اگر مبتنی بر وضع سیاسی ، اداری ، قضائی و یا بین المللی کشور یا سرزمینی باشد که شخص به آن تعلق دارد ، خواه این کشور مستقل باشد و یا تحت قیمویت کشور دیگری ( مستعمره ) .

قیافه ی یک شهروند ایرانی ، وقتی موارد بالا را به عنوان اساسی ترین حقوق اولیه برایش بر می شماریم دیدنی است . درست مثل این است که برای یک فارسی زبان ، ژاپنی صحبت کنیم !

ماده -3 : هرکس حق زندگی ، آزادی و امنیت شخصی دارد ! البته اگر صدایش در نیآید و بردگی و بندگی اختیاری اسلام را قبول کرده باشد .

ماده – 4 : هیچکس را نمیتوان در بردگی نگاه داشت و داد و ستد بردگان به هر شکل ممنوع است !

در جمهوری اسلامی همانطوریکه اشاره کردم بردگی و بندگی اختیاری اسلام حاکم است . در ضمن آیا فروش دختران جوان به عربهای زنباره و صدور فحشا را به کشور های حاشیه خلیج فارس بردگی نامید یا خیر ؟ آیا میتوان تن فروشی زنان نگون بخت مشهدی را در کنار فاحشه خانه حضرتی برده داری نامید یا خیر ؟

ماده – 5 : هیچکس را نمیتوان شکنجه یا مجازات کرد و یا با او رفتاری کرد که ظالمانه و بر خلاف انسانیت و شئون بشری است !

به راستی در مقابل این ماده قانون چه چیزی میتوان نوشت که شرم و ننگ را از وجود تک تک ایرانیان بزداید ؟

ماده – 6 : هر کس حق دارد که شخصیت حقوقی او در همه جا به عنوان یک انسان در مقابل قانون شناخته شود .

ما در سرزمینی زندگی می کنیم که شخصیت انسانها در آن 1400 سال است مرده . ما در سرزمینی زندگی می کنیم که وکیل را بجرم دفاع از موکلش گرفته و به زندان می اندازند . ما در سرزمینی زندگی می کنیم که بزرگترین زندان دگر اندیشان و قلم بدست هاست .

ماده -7 : همه در برابر قانون مساوی هستند !!!!!

در قانون اسلامی ، مجازات آفتابه دزد ، قطع دستان اوست ، ولی کسی که میلیارد ها تومان دزدیده و اختلاس می کند ، ترفیع درجه گرفته و به مقام بالاتری ارتقاء می یابد .

ماده -8 : در برابر اعمالی که به حقوق اساسی فرد تجاوز کند ، فرد حق دارد به محاکم ملی صالحه شکایت ببرد !

در جمهوری اسلامی بزرگترین مجمع رسیدگی به جرائم و دفاع از کسانیکه صدمه دیده اند ، دستگاه فاسد دادگستری است که تنها نقش سرکوب مردم را بازی کرده و حافظ منافع نور چشمی های خطا کار است .

ماده -9 : هیچکس را نمیتوان خود سرانه توقیف ، حبس و یا تبعید کرد !!!

در نظام الهی جمهوری اسلامی هم خود سرانه توقیف می کنند . هم خود سرانه حبس می کنند و هم خود سرانه می کشند . مگر سران جمهوری اسلامی در زمان قتل های زنجیره ای نگفتند : برخی از ماموران وزارت اطلاعات خود سرانه دست به قتل دگر اندیشان زده اند !

ماده – 10 : هرکس با مساوات کامل حق دارد که دعوایش را در دادگاهی مستقل و بی طرف و منصفانه و علنی رسیدگی کرده و با موازین قانونی در مورد او رای داد!

در جمهوری اسلامی شاهد محاکمه های چند دقیقه ای بوده ایم . در نظام آخوندی دیدیم که چطور دیوانه ای بنام خلخالی افراد را بر حسب نام کوچک آنها اعدام کرد . در رژیم ضد انسانی جمهوری اسلامی شاهد محاکمه و اعدام فرماندار شهر قم در زمان شاه که در زمان زمامداری او حتی یک قطره خون از دماغ یک آخوند نیآمده بود ، تنها بجرم اینکه فرماندار قم بوده بودیم . صدها محکوم دگر اندیش ، حتی حق گرفتن وکیل را ندارند و اگر وکیلی انسان دوست ، وکالت آنها را قبول کند ، خود وکیل را گرفته و به زندان می اندازند .

ادامه دارد

اندیشه های اُوروِِلی، نخستین کاربردشان در آمریکای امروز

اندیشه های اُوروِلی

نخستین کاربردشان در امریکای امروز

رمان ″″۱۹۸۴ نوشته George Orwell

سازگار با اندیشه ها، رفتارها و کردارهای

ایرانیانِ خودکامه دوست و دیکتاتور پرست

« دکتر بهروز تابش»

80-سالگی-1.jpg

به سال ۱۹۰۳ زایش، در یک خانواده ی انگلیسی ماندگار در موتی هاری در اِستان بنگال هندوستان جایی که پدر خانواده در زاوریِ (خدمت) امپراتوری انگلستان کارمی کرد، پسری زاده شد که او را اِریک آرتور بلِر نامیدند. اِریک پسری بود لاغر، بلندبالا، هوشمند و تهیدست. اِریک که برنده ی بورس آموزشیِ کالج ایتِِن Eton شده بود با آرمان فراگیری به شهر ایتن انگلستان روانه شد و در آنجا لاد( بنا) بر گفته ی خود، پسری زشتروی بود که با رویای پیوستن به رسته ی بزرگان بسر می برد. او در آن هنگام که سال ۱۹۳۰ بوده نام خود را به جورج اوروِل George Orwell می گرداند.شَوَند(علت) ش آنکه، او انگلیسی بودن جورج را می پسندیده و شیفته ی رود اورول بوده، رودی که در آن زمان در نزدیکی اش می زیسته است. جورج اورول سپس به هندوستان باز می گردد و پنج سال در هندوستان در راستای گروهبانی در پلیس امپراتوری که نماد راستین بهره کشی ( استعمار) بشمار می رفت، دستیاری می کند. آنگاه بار دیگر به اروپا باز می گردد و آگاهانه از خانواده و گذشته ی خود می بُرد و به انگیزه های واخودانه، گدایان و کارگران را در خانه ی خود جای می دهد و بسان سوسیالیستی بینوا در لندن و پاریس، روزگار می گذراند. در سال ۱۹۳۶ برای گرداوریِ گزارش جنگ های درونیِ به اسپانیا می رود و در آنجا با آسیب ِخراش برخوردِ گلوله به گردنش زخم برمی دارد. این بار، پس از بازگشت به انگلستان در سال ۱۹۳۷، برای بی بی سی کارمی کرده و تا سال ۱۹۴۴ سردبیر ادبیِ گاهنامه ی سوسیالیستیِ لندن تریبیون بوده و در درازای این زمانه کتاب پُرآوازه سیاست و زبان انگلیسی را نوشته که تا کنون دارای بالاترین شمار بازچاپ یک نوشتار انگلیسی است.

جورج اورول هنگامی به ناموری جهانی رسید که مردم در راستایی گسترده از بودِش رُمان او آگاه شدند و در پیِ آن دستکم در کشورهایی که مردم آزادند نبیگ ( کتاب) های خواسته خویش را بخوانند میلیون ها تن به خوانش داستان او روی آوردند.

سال نگارش داستان جورج اورول ۱۹۴۸ بود. وی دو شمار پایانی سال ۱۹۴۸ را از ۴۸ به ۸۴ دگرگون نمود و آن را برای سرنام رمان خود برگزید. آرمان اورول از این دگرگونی چنین بود که بنمایاند چگونه تنها در درازای زندگانیِ یک پشت (نسل) که ۳۶ سال باشد هستیِ دمکراسی و آزادی می تواند از تاریخ رخت بربندد و نابود گردد. او تنها می خواست به جهانیان هشدار دهد و باشندگیِ سیج ( خطر) را گوشزد کند، به جهانیانی که مزه جنگ سرد را می چشیدند، تا مردم بدانند که کشور ❞ برادر بزرگ ❝ می تواند هتا به درونی ترین کنج روان آدمی رخنه کند و آن را نابود گرداند.

۱۹۸۴، سرگذشت وینستون سمیت است، مردی سست و ریزاندام که در لندن می زیید. لندن از شهرهای بزرگ Airstrip one است( نام انگاشتیِ انگلستان در داستان) در اَبَرکشور ِ .Oceania

در این سرگذشت، سمیت که کارمندی ست در ❞ وزارت راستی و درستی ❝ به گناهی بزرگ دست می یازد، بدین سان که دلباخته ی زنی می گردد که چون خود او، پاداندیش سامانه است. سرشتی ست که چنین رخداد، پنهان نمی ماند و سرانجام داستان آشکار می شود. ❞پاسوَران اندیشه ، او را دستگیر می کنند. دلدار و دلداده از سوی ❞ وزارت شیفتگی❝(عشق) دوباره گرفتار آموزش ناخواسته می شوند و پس از سال ها، آزاد می گردند. ولی این بار به نام هموندانی از چپیره (همبودگاه، جامعه) که از نو، وَرسنگ (اعتبار) یافته اند. سمیت فرامی گیرد که برادر بزرگ را دوست بدارد و نه تنها آشکارا بگوید که ۲ افزون بر ۲ می شود ۵ ، ونکه با همه ی هَستِش خود آن را باور بدارد و بدان پایبند بماند: ❞ هرچه را جرگه (حزب)، راستینگی(حقیقت) بداند، راستینگی ست و یافتن راستینگی مگر از دیدگاه جرگه ، شدنی نیست ❝ ( آیا آشنا به نگر نمی رسد؟)

از دیدگاه کابوسی اورول ( بی گمان، در این رمان) جهان پس از یک جنگ هسته یی، به سه اَبَرکشور برده داری، بخش شده، با نام های .Eastasia, Eurasia, Oceania سه ابرنیروی نامبرده از نگرش توانمندی، برابرند و پیوسته با یکدیگر در جنگ، جنگی که هیچ یک نمی تواند در آن پیروز باشد. نیروی یَله ( مطلق) در دست دولت ها، یکپارچه به تباهی و فساد کشانده شده است. دستیازی به قدرت نه تنها برای رستگاری و سود شهروندان کشورست ونکه به انگیزه ی خودِ قدرت، قدرتی که تنها در خود پایان می گیرد. هر یک از آن فرمانروایی های خودکامه، کنترل یکسره و فراگیر رفتار گروهی را در اختیار دارد. گذشته، تنها ابزاری ست در گروگان سیاست کنونی. هر زمان فرمانروا بخواهد تاریخ را دگرگون سازد، همه ی نشریه ها و کتاب های باشنده را نابود می ـ کند و با نشریه ها و کتاب های تازه جایگزین می گرداند. سران توانمند نسبت به راستینگی، بدبین، خونسرد و بی دلبستگی اند بدانگونه که براستی نه حقیقتی و نه گذشته یی درمیان است. همین فرازها درباره ی مردم نیز جز این نیستند. اختلاف در باورها، شوند از میان رفتن حقوق و حفاظت قانونی ست. به شهروندانی که آنچنان بی باک اند که اندیشه های ضد دولت بخود راه دهند، انگ ِ نا آدمی = unpersons زده می شود و به سرزمین ِ ناباشنده = unexist گسیل داده می شوند تا با کاربرد خشونت ددمنشانه، از نو آموزش یابند.

برادر بزرگ، دیکتاتوری ست با سبیل سیاه، و چشمان سیاه رخنه کننده که همه جا روی پُستر ها گستاخانه فرومی نگرد. او راه و روشی تغییرناپذیر برگزیده است. چاپلوسان و پادوانِ حزب برادر بزرگ، از راه تلویزیون ها، دوسویه و در همه ی اتاق ها و در همه ی جایگاه های همگانی زیر دیدوَری و پایش هستند. ❞ برادر بزرگ ترا می پاید ❝. چند و چونیِ ناجور در چهره می تواند سربه نیست شدن در پی داشته باشد و چیزی به نام زندگیِ خودی ( شخصی ) بودِش بیرونی ندارد.

بر واژه ها و گزاره هایی که در یاده ( حافظه ) شهروندان پابرجا مانده برچسب ❞ اندیشه ی تبهکاری = ❝ Crimethink می زنند و بزرگ ترین اندیشه ی تبهکاری ❞ زندگی خودی = Ownlife ❝ است. اندیشه ی تبهکاری را با ❞ اندیشه ی دوچندان = Doublethink فرو می نشانند و از میان برمی دارند. اندیشه ی دوچندان، با تکراری کرخت کننده، سه آرنگ ( شعار ) حزب را می آموزاند: جنگ، صلح است

آزادگی، بردگی ست

تجاهل، توانایی ست

اندیشه ی دوچندان، ویژگانه ی آمادن برای ❞ گفته ی نو= Newspeak❝ می باشد، هَت ( یعنی ) دیسه ی دگرگون شده ی ❞ گفته ی کهنه = ❝Oldspeak که تنها از چند واژه ساخته شده تا هر اندیشه ی سازنده و درست را ناشدنی گرداند. بدین سان، اندیشه ی شهروندان از راه گرداوریِ پیاپیِ گفته های نو، پیوسته دگر گونی می یابند. وزارت راستی و درستی، و وزارت شیفتگی(عشق) ، برچسبی هستند از رده ی اندیشه ی دوچندان، برای وزارت تبلیغات و وزارت شست و شوی مغزی.

نیک بنگرید که در سال ۱۹۴۹ ینی سال انتشار این رمان، وزارت جنگ امریکا ناگهان به وزارت پدافند، تغییر نام داد.

نزد بسیاری از خوانندگان، دهشتناک ترین جنبه ی ۱۹۸۴، نمارویه(مانیتور)های تلویزیوني دوسویه و دستگاه های ویژه ی کنترل گفتار و کردار مردم نیست ونکه توانایی حکومت است در محاصره ی اندیشه ها از راه مرزین (محدود) نمودن ابزار ترابرد آن ها که زبان باشد ـــ چنانکه در ایران می بینیم. اورول همواره و همیشه بر بستگیِ ناگسستنی میان زبان و اندیشه پا می فشارد. وی می گوید: ❞ زبان پنجره ی دید ما به جهان است.❝ اگر سخنانش را بپذیریم این پیامد ناگزیر می نماید که کاهش شمار و اندازه ی پنجره ها از توانایی مان در بستگی با بینش، رفتار و کردار، می کاهد.

اکنون که سال ۱۹۸۴ راستین آمده و سپری گشته و پرده ی آهنین نیز فرو افتاده است کمینه کسانی هستند که هنایش ( تأثیر ) سرد و هراس انگیز پیشگویی ِ اورول را اندریابند. می توان گمان برد که در آن زمانه، ینی، پیرامون سال های انتشار این رمان بویژه در کشورهای باختر میلیون ها کسانی که آن را خوانده اند از هنایش ژرف آن دل آزرده و در شگفت شده اند. آنان که در آغوش آزادی می زیستند سپاسگزار ماندند و آنان که از آزادی بی بهره بوده اند به سرخوردگی و اندوهی بیش از پیش دچار گشته اند. این سرخوردگی و اندوه چیزی نیست مگر ته مانده و بهره ما و مردم مان از آزادی ِخدادادی که هُده ی (حق) بدون چون و چرای یکایک آدمیان ایران و مردم کشورهای جهان است. اگر این فراز واقعیت دارد که ما رمان اورول را نخوانده ایم و یا هشدار او را نادیده و ناشنیده انگاشتیم، ناگزیر تاوان آن را می پردازیم. اینکه شماری از پیشگویی های اورول در امریکای امروز نیز جان گرفته اند، بجا نمی دانم که دستکم اینجا به آن ها بپردازم. بویژه آنکه خود می بینید و درمی یابید. ولی ایا شما این سرگذشت را با آنچه در ایران می گذرد همسان نمی دانید؟ ولی کمتر سخنی از شما می شنویم. آیا به شَوَند و آوند نبود گرایش و شیفتگی به میهن است یا غوته ور بودن در ناز و آسایش باخترزمین؟ یا گرفتار بودن در بند کارها و سختی ِ گرفتاری ها در زندگیِ برونمرزی؟ یا دستاویز بدتر از گناه : ترس از آنچه اورول می گوید : ❞برادر بزرگ ترا می پاید ؟ به هر روی کار ما ایرانیان برونمرزی به جایی رسیده که هر کس از دیگ خود آش می خورد و به آش شله قلمکاری که با زور در کام مردم می ریزند کاری ندارد. درست که این نیز، آزادی ست و حق مسلم شما. ولی آیا هرگز از خود پرسیده اید در جای آدم اندیشه مند و متمدن، شما، آری روی سخنم با شماست، شما در درازای زندگانی خود چه گامی در راه پیشبرد و نگهبانیِ آزادی و دمکراسی، و بویژه برای تأمین آزادیِ مردم میهن خود برداشته اید؟ اکنون سدای همهمه، و بد و پرتگویی بالا گرفته و در میان آن ها بلندتر از همه، سدای کسی ست که می گوید: ❞ نه من به این کارها کاری دارم و نه این مطلب به تو مربوط است.❝ براستی که راست می گوید. آزادی، آزادی ست، و براستی پژواک آن سدا در گوشم نوای آزادی را نواخت و همانند کبوتر صلح پیام آورد که ای برادر، آزادی، آزادی ست و اگر توان فهمش را نداری، ″گناه خویشتن به پای دیگران ننویس.″

اکنون سال ۲۰۱۹ است و ما با آسودگی در دامان آزادیِ رایگان لمیده ایم و به فغان دردناک بیشینه ی مردم میهن مان که در رویای نافرجام آزادی و دمکراسی می زییند و به مردم باختر که دگربار در نگهبانی و استواریِ آزادی ِخود کرپانی ( قربانی ) می دهند و سرسختانه می جنگند با فراغ بال و نیشخند، از دور می نگریم و بیبشا نمی دانیم و نمی خواهیم بدانیم کشورهایی که از نعمت گرانبار آزادی بهره مندند آن را رایگان بدست نیاورده اند. آنان سده ها برای دستیابی به آزادی و دمکراسی جنگیده اند و کرپانی ها داده اند. چنانکه آشکارست، آنان آزادی را دستکم از راه جشن و کنسرت بدست نیاورده اند و آنچه را می بینیم، در باختر، با چنگ و دندان از آن دفاع می کنند. آری، ما به جنگ هفتاد و دو ملت کاری نداریم و تنها در زدن ره افسانه استادیم. حقیقت این است که برداشت مان از آزادی و دمکراسی مرزین(محدود، منحصر) به سبک ایرانیِ مستفرنگ است. آزادی و دمکراسی با اندیشه، خو، و پسند ایرانی هرگز جور نبوده و نیست.

کوتوله‌ی سیاسی در دربار خلیفه؛ به مناسبت دیدار وزیر خارجه‌ی آلمان


کوتوله‌ی سیاسی در دربار خلیفه؛ به مناسبت دیدار وزیر خارجه‌ی آلمان

از سران حکومت اسلامی در تهران

« فاضل غیبی»

C:\Users\Admin\Desktop\فرتورها\9.jpg

– سیاست خارجی آلمان در ایران، هیچگاه از کاردانی رقیبی مانند انگلیس برخوردار نشد. دو حرکت سیاسی در رابطه با ایران (پیش و پس از انقلاب اسلامی) بیانگر میزان «ناشیگری» سیاست‌گذاران آلمانی است؛ یکی برگزاری «شب‌های شعر گوته» یک سال پیش از انقلاب اسلامی و دیگری برگزاری «کنفرانس برلین» در سال 1379 بجای تقویت «اصلاح طلبان» که به خوراک تبلیغاتی رژیم اسلامی به منظور سرکوب بیشتر مخالفان بدل گشت.

– بی‌شک توافق «برجام» نخستین بار در تاریخ نبود که کشوری با تهدید  به ترور و جنگ موفق شد، شرایط مطلوب خود را به دیگر کشورها تحمیل کند. برای جهانیان روشن است که حکومت اسلامی به عنوان رژیمی که بدون سلاح اتمی، بزرگترین صادرکننده‌ی جنگ و ترور است در صورت دستیابی به سلاح اتمی چگونه امیال ضدانسانی خود را به جهانیان تحمیل خواهد کرد.

پنج شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۸ برابر با ۱۳ ژوئن ۲۰۱۹

پس از تقسیم آلمان به دو بخش شرقی و غربی نه تنها بخش شرقی گوش به فرمان شوروی بود، بلکه آلمان غربی نیز تا مدت‌ها استقلال سیاسی نداشت و در دهه‌های پس از جنگ جهانی دوم در زیر چتر حمایت ناتو، با استفاده از کمک‌های ایالات متحده به بازسازی اقتصادی مشغول بود. در چنین موقعیتی  نه تنها بازسازی بخش غربی آلمان با شتاب به پیش رفت، بلکه در روندی که «معجزه‌ی اقتصادی» نام گرفت، آلمان غربی در همان دهه‌ی ۶۰ م. به «غول  اقتصادی» بدل گردید، هرچند که به گفته‌ی ناظران هنوز هم از نظر سیاسی «کوتوله» باقی مانده است.

C:\Users\Admin\Desktop\maas_zarif_10june2019_1.jpg

محمدجواد ظریف و هایکو ماس؛ تهران؛ ۱۰ ژوئن۲۰۱۹

جالب آنکه دولت آلمان غربی از این نقش خود نه تنها ناراضی نبود، بلکه آن را فرصتی یافت تا بدون دغدغه‌ی سیاسی و رعایت ارزش‌های مدنی، با همه‌ی کشورها (به ویژه کشورهای دیکتاتوری و کمونیستی) روابط سودآور اقتصادی برقرار کند و این نقش را چنان مطلوب یافت که حتی امروزه نیز پس از فروپاشی دیوار برلین و  تبدیل آلمان متحد به  بزرگترین قدرت اقتصادی  اروپا، چندان علاقه‌ای به بر عهده گرفتن مسئولیت سیاسی از خود نشان نمی‌دهد. فراتر از آن،  چه در «اتحادیه‌ی اروپا» و چه در رابطه با دیگر کشورها،  برای سودآوری اقتصادی اولویت ویژه‌ای قائل است.

به عنوان نمونه بجای کمک به کشورهای با اقتصاد ضعیف (مانند یونان و اسپانیا) با دنبال کردن سیاست بانکی خشن، ورشکستگی تولیدات محلی (در رقابت با محصولات آلمانی) و بالاخره جلب نیروی کار ارزان (با استفاده از بیکاری فراگیر)، به شکاف‌های اقتصادی و در نهایت به زمین‌لرزه‌های سیاسی در اروپا دامن می‌زند.

نمونه‌ی دیگر لوله‌کشی چند میلیاردی در دریای شمال برای خرید گاز از روسیه است که از طرفی باعث وابستگی اقتصادی و سیاسی به پوتین می‌شود و از طرف دیگر با دور زدن کشورهای اروپای شرقی (به ویژه لهستان)  شکاف منافع میان کشورهای اروپایی را افزایش بیشتر خواهد داد.

آلمان در مورد کشورهای غیراروپایی نیز چنین سیاستی را دنبال می‌کند و از چین و روسیه گرفته تا کشورهای آفریقایی و عربی، بدون آنکه کوچکترین دغدغه‌ای درباره‌ی موقعیت سیاسی و اوضاع اجتماعی به خود راه دهد، بدون در نظر گرفتن جوانب انسانی، فقط در فکر منافع اقتصادی بوده و هست. در این میان همواره مترصد است که کجا می‌تواند در رقابت با ایالات متحده و دیگر کشورهای اروپایی جای پایی بیابد.

روابط میان ایران و آلمان از این لحاظ نمونه‌ی جالبی است. بدین معنی که  آلمان در سده‌ی گذشته ابتدا در رقابت با انگلیس و روس و سپس با ایالات متحده و فرانسه   همواره در پی روابط اقتصادی بهتری با ایران می‌کوشید. از سوی دیگر برای ایرانیان میهن‌دوست، تمرکز آلمان بر امیال اقتصادی (و ظاهراً غیرسیاسی) این کشور را به «نیروی سومی» بدل می‌ساخت که  تحکیم روابط با آن ممکن بود به کسب استقلال سیاسی کمک کند.

البته این واقعیت از نظر ایرانیان پنهان ماند که آلمان نیز به عنوان قدرتی که دیرتر از دیگران وارد صحنه‌ی سیاست جهانی شده بود، در درجه‌ی اول در پی آن بود که سهمی در تقسیم استعماری دنیا به دست آورد.   تبلیغ  اسلام در آستانه‌ی جنگ جهانی اول (به منظور جلب امت مسلمان و ائتلاف با عثمانی و ایران) و گسترش شبکه‌های اس اس در آستانه‌ی جنگ دوم جهانی در ایران نشان  داد که آلمانی‌ها از نظر روش و رفتار سیاسی دست کمی از دیگر قدرت‌های استعماری نداشته‌اند.

البته باید انصاف داد که سیاست خارجی آلمان در ایران، هیچگاه از کاردانی رقیبی مانند انگلیس برخوردار نشد. دو حرکت سیاسی در رابطه با ایران (پیش و پس از انقلاب اسلامی) بیانگر میزان «ناشیگری» سیاست‌گذاران آلمانی است.

نخست برگزاری «شب‌های شعر گوته» یک سال پیش از انقلاب اسلامی بود که در «فضای باز سیاسی»، بجای کوشش برای نزدیکی ایرانیان به سوی آشتی ملی، تریبونی در اختیار شخصیت‌های اغلب چپگرا و اسلامی قرار داد تا با تبلیغ اهداف انقلابی به تشنج اجتماعی دامن زنند.

نمونه‌ی دیگر برگزاری «کنفرانس برلین» (۱۳۷۹) بود که  بجای تقویت «اصلاح طلبان»، به خوراک تبلیغاتی رژیم اسلامی به منظور سرکوب بیشتر مخالفان بدل گشت.

البته نباید ناشیگری را تنها ویژگی سیاست خارجی آلمان دانست، بلکه دست‌کم در رابطه با کشورهای خاورمیانه باید جنبه‌ی دیگری را نیز در نظر گرفت و آن نگرش ساده‌لوحانه‌ای است که از دوران استعمار به ارث رسیده است. بنا بر این نگرش، برخی سیاست‌گذاران اروپایی ظاهراً هنوز فکر می‌کنند که با شیخ‌هایی از دنیا بی‌خبر سر و کار دارند و  به کلی از دیدن قدرت مانور و «نابکاری سیاسی» کارگردانان رژیم‌هایی مانند رژیم اسلامی غافل‌اند.  سفر اخیر هایکو ماس Heiko Maas وزیر خارجه‌ی آلمان و گفتگو با سردمداران حکومت اسلامی آخرین نمونه‌ی چنین رفتار ساده‌لوحانه‌ای است که بجای «به راه آوردن»  رژیم، تریبونی در اختیار سردمداران آن قرار داد تا از اهداف جنایتکارانه‌ی خود در پوشش دیپلماتیک دفاع کنند.

بی‌شک توافق «برجام» نخستین بار در تاریخ نبود که کشوری با تهدید  به ترور و جنگ موفق شد، شرایط مطلوب خود را به دیگر کشورها تحمیل کند. برای جهانیان روشن است که حکومت اسلامی به عنوان رژیمی که بدون سلاح اتمی، بزرگترین صادرکننده‌ی جنگ و ترور است در صورت دستیابی به سلاح اتمی چگونه امیال ضدانسانی خود را به جهانیان تحمیل خواهد کرد. از این رو «برجام» کوششی بود تسلیم‌طلبانه  و ساده‌لوحانه در برابر حکومت اسلامی، به این امید که با دادن امتیازاتی (که تداوم حکومت فاشیستی بر مردم ایران مهمترین آنها بود)  رژیم را از کوشش برای دستیابی به سلاح اتمی بازدارد.

اما ماهیت حکومت اسلامی ایجاب می‌کند که نه تنها به برنامه‌ی اتمی خود ادامه دهد، بلکه دریافت‌های مالی را بجای صرف در راه بهبود اوضاع اسفناک اقتصادی، تماماً خرج نیروهای دست‌نشانده‌ی خود در منطقه و گروه‌های تروریستی در جهان کند. بدین سبب خروج از برجام نه تنها اقدامی ضروری و عاجل بود، بلکه خطر بزرگی را از سر دنیا دور کرد.

روشن است این اقدام موجب نارضایتی و کارزار تبلیغی از سوی دو طرف شد: طرف اول رژیم اسلامی بود که پیروزی بزرگی را از دست داد و فریادهای جگرخراشی که از این لحاظ می‌کشد، خود نشانه‌ی کافی است برای اهمیتی که برجام در دستیابی به اهدافش داشت.

طرف دیگر، متأسفانه کشورهای اروپایی بودند، که با نادیده گرفتن ماهیت رژیم اسلامی و خطری که تداوم آن برای مدنیت جهانی دارد، درآمدهای ناشی از روابط اقتصادی و تجاری با رژیم را از دست رفته دیدند. به ویژه آلمان (بنا به گزارش شبکه دو تلویزیون دولتی آلمان ZDF ) به راستی امید بسته بود که حجم روابط تجاری با ایران را از سالانه ۴ میلیارد یورو به ۲۰۰میلیارد در ده سال آینده برساند! بدین سبب جای شگفتی نیست که ناامیدی از چنین درآمدهایی کشورهای اروپایی را (با استفاده از جوّ ضدترامپی موجود) به کوششی مذبوحانه برای نجات برجام واداشته است.

البته این را دیگر نمی‌توان با ساده‌لوحی توجیه کرد، خاصه آنکه دیپلماسی رسمی، خود را نه خشمناک از سودهای از دست رفته، بلکه از این نگران می‌نمایاند، که مبادا حکومت اسلامی فعالیت خود را برای دستیابی به بمب اتمی از سر گیرد. اما با توجه به رفتار کشورهای اروپایی در گذشته، می‌توان یقین داشت که این «نگرانی» ظاهری است! زیرا مثلاً وقتی سال ۲۰۰۳ افشا شد که حکومت اسلامی با وجود امضای «پیمان منع گسترش سلاح‌های اتمی» NPT  همواره برای دستیابی به سلاح اتمی کوشیده است و  حتی وزیر خارجه‌ی وقت (و رئیس جمهور کنونی) آلمان فرانک والتر اشتاینمایر Frank Walter Steinmeier (از حزب سوسیال دمکرات) تأیید کرد که: «تهران ۱۸ سال تمام با تخلف از مقررات پیمان منع سلاح‌های اتمی به انجام تحقیقاتی مبادرت نموده است که بیشتر برای مصارف و اهداف نظامی اهمیت دارند»(۱) اما این تخلف  برای وزیر خارجه‌ی دیگر آلمان یوشکا فیشر Joschka Fischer (از حزب سبزها) چنان بی‌اهمیت بود که به دعوت حکومت اسلامی پاسخ گفت و به همراهی  وزرای خارجه‌ی انگلیس و فرانسه (گروه تروئیکا) «اظهارنامه‌ی تهران» را امضا کرد، که در آن حکومت اسلامی  متعهد می‌شد از تکنولوژی اتمی تنها استفاده‌ی صلح‌آمیز داشته باشد! بدین وسیله از ارجاع تخلف به شورای امنیت سازمان ملل جلوگیری شد و رژیم تهران توانست بی‌درنگ به کوشش برای تهیه‌ی سلاح اتمی ادامه دهد.(۲) این در حالیست که بی‌شک کشورهای اروپایی  درباره‌ی ماهیت و اهداف آشکار حکومت اسلامی آگاه بوده‌اند، مثلاً به  اینکه  بنا به ماده‌ی ۱۵۱ قانون اساسی (با استناد به  آیه‌ی ۶۰ از سوره‌ی انفال: «خود را مسلح کنید و در برابر آنها تا می‌توانید نیرو و اسبان سواری آماده کنید، تا دشمنان اللّه و دشمنان خود را..مرعوب کنید..») (۳) حکومت اسلامی به حکم قرآنی چاره‌ای جز این ندارد که همواره برای کسب سلاح‌های هرچه بیشتر بکوشد.

اما ظاهراً نه تنها این ویژگی حکومت اسلامی از دید سیاست‌گذاران آلمانی پنهان مانده، بلکه آنان به دیگر ویژگی‌های ضدانسانی این رژیم نیز بی‌اعتنا هستند. آیا به درایت و آگاهی زیادی نیاز است که دریابیم حکومت اسلامی از دو نمونه‌ی تاریخی خود یعنی رژیم‌های هیتلری و استالینی ستمگرتر است؟  رژیمی که دگراندیشان را نجس و خونشان را هدر می‌داند، زنان را هم‌ارز بیضه‌ی مردان می شمارد و با آنان نیز (با توسل به صیغه و حجاب و مهریه…) چنین رفتاری دارد، نه تنها آزادی پوشش را جرم اعلام کرده، بلکه هنر و شادی را لگدمال می‌کند. نه تنها مظاهر فرهنگ و هویت ملی را نابود می‌کند، بلکه حتی دانشمندان و پژوهشگران (مثلاً در زمینه‌ی حفاظت از محیط زیست) را می‌کشد. نه تنها فساد و رشوه و دروغ را گسترش می‌دهد، که به منافع ملی اعلام جنگ داده است. از هیچگونه توهین و تحقیری نسبت به دیگر کشورهای جهان ابا ندارد، که با خودی و بیگانه با زبان  کشتار و ترور سخن می‌گوید و بالاخره نه تنها به پیمان‌های بین‌المللی پایبند نیست، که خشونت، ارعاب و فریب را محور رفتار خود قرار داده است.

این واقعاً جای شگفتی است که سیاستمداران آلمانی در مورد ویژگی‌های  حکومت اسلامی دچار کورچشمی هستند، در حالی که آنان به عنوان نمایندگان کشوری که توانست نهادهای دمکراتیک را جانشین  ساختارهای فاشیستی کند، می‌بایست از حساسیت ویژه‌ای در برابر چنین رفتارهایی برخوردار باشند. اما چنان رفتار می‌کنند که گویی نه تنها تفاوتی میان رژیم تهران و دولت‌های متمدن وجود ندارد، بلکه دیپلماسی آلمانی وظیفه‌ی خود می‌داند که حکومت اسلامی را به حق خود برای استفاده‌ی از تکنولوژی اتمی برساند!

میهن‌دوستان ایرانی همواره به آلمان و ویژگی‌های مثبت مردمش به دیده‌ی مهر و ستایش نگریسته‌اند و امیدوارند که در این سخت‌ترین دوران تاریخی از دوستی و کمک معنوی همه‌ی کشورهای متمدن و انسان دوست برخوردار گردند.

در محافل روشنفکری اروپا گفته می‌شود که چون آلمان پس از دوران فاشیسم، «دمکراسی را از آمریکا هدیه گرفت»، در مقایسه با فرانسه یا انگلیس قدرش را به درستی نمی داند، تا چه رسد که بخواهد آن را گسترش دهد!

با اینهمه دست‌کم وزنه‌ی سیاسی آلمان  ایجاب می‌کند که این کشور در راه دفاع از دمکراسی و حقوق بشر در کنار مردم ستمدیده‌ی دنیا قرار گیرد. وانگهی چگونه ممکن است حکومتی که از احزاب سوسیال مسیحی و سوسیال دمکرات تشکیل شده و در سیاست داخلی همواره در پی تحقق بیشتر آزادی‌ها است و پیوسته برای رفع تبعیض درباره‌ی زنان، دگراندیشان و دگرباشان می‌کوشد، در سیاست خارجی خود دست در دست چنین ابلیس آدم‌رویی بگذارد؟

تحقق دمکراسی و برقراری ارزش‌ها و روابط شایسته‌ی انسانی هدف والا و پایان راهی است که مردم همه‌ی کشورهای دنیا دیر یا زود بدان خواهند رسید. مبارزه‌ی ایرانیان با رژیمی همسان رژیم هیتلری به مرحله‌ی پایانی خود نزدیک می‌شود و با کمک کشورهای دوست و مردمان مترقی در سطح جهانی دیری نخواهد پایید که ایران نیز جایگاهی شایسته در میان کشورهای دمکراتیک و پیشرفته خواهد یافت. ما مردم ایران، دوستان و همراهان خود را فراموش نخواهیم کرد.

غم دل

غم دل

IMAG0002.jpg

در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من

خموشم و او در فغان و در غوغاست

چه کنم، چه چاره سازم، غم دل را به که گویم

چاره دیدم غم دل بر همه گویم

احساس درد میکنم هنگامی که می بینم عده ای آخوند، از احساس احتیاج مردم به مأمن استفاده نموده ازطریق ترور فکر و عقیده و آدمکشی به نام دستور خدا اجازۀ استفادۀ از هوش خداداد را از جامعۀ ما سلب نموده اند .

احساس درد میکنم هنگامی که می بینم ترور فکر و عقیدۀ محیط اسلامی، اکثر مردم جامعۀ ما را ترسو، دهان بین، نوکرباب و گداصفت بارآورده است

در این نوشته سعی شده است درتمام مطالب مطرح شده، اطلاعاتی بصورت بسیار خلاصه در اختیار خواننده قرار داده شود که خود خواننده بتواند مقدار استفادۀ از هوش، در جامعۀ ما را در انتخاب آئین، مذهب، سیاست، فرهنگ و انقلاب هزارو سیصد و پنجاه هفت را تشخیص دهد و با آفت دهان بینی آشنا شود .

آئین

در طول هزاران سالی که هنوز شخصی ادعا نکرده بود که پروردگار عالم با او تماس گرفته، مردم، برخوردهای با عوامل طبیعی را از طریق حواس پنجگانۀ خود، درک و تعبیر می نموده اند . هوش آنها وسیله ای بود که بر اساس تجربه و تبادل نظر با دیگران، بتدریج، از توهم تعبیرات خود به کاهند و مسیر رشد فرهنگی را بپیمایند . تعبیر حوادثی مانند صائقه، سیل و طوفان، توهمی را به وجود آورد که این عوامل را موجودی خشن، سفاک و کینه توز در آسمانها به وجود میآورد . از تاریکی میترسیدند، روشنائی را برای کسب روزی مفید میدیدند . از حیوانات وحشی میترسیدند، حیواناتی که به تأمین معاش آنها کمک میکرد مفید میدیدند . کم کم توهم جداکردن خدای بد از خدای نیک شکل گرفت .

بشر موجود ضعیفی است که بدون محبت مادری و روابط پدرفرزندی و همکاری و همیاری دیگران نمیتواند به زندگی خود ادامه دهد . این مشکل را هوش او از طریق اجتماعی شدن حل میکند .اجتماعی شدن، مسئلۀ روابط اجتماعی، اخلاق و مدیریت جامعه را شکل میدهد (خانواده، ده، قبیله، شهر، منطقه و کشور( . مدیریت باید به احتیاجات عمومی توجه داشته باشد . افرادی که در راهنمائی فعالیتهای عمومی تسلط بیشتری در توجه به خواستهای عمومی نشان دهند به رهبری انتخاب میشوند .

زنده، زندگی میخواهد . اساسی ترین احتیاج انسان، امنیت جانی، مالی، ناموسی و احترام و همچنین تأمین احتیاجات زندگی میباشد . رهبر باید به این نکات توجه داشته باشد . این امر، در عمل، موجب میشود که رهبر جامعه به صورت حافظ جان و مال و ناموس و احترام مردم شناخته شود و صورت پدر و نماد فرهنگ جامعه را بخود بگیرد .

مسیر تکامل چند هزار سالۀ این امر، در ایران، منتج به شکل گرفتن شاهنشاهی ایران در دوران زندگی کورش بزرگ میشود . ارثی شدن رهبری به علت اعتماد به رهبر، به هدف حفظ فرهنگ و جلوگیری از خونریزی قدرت طلبان شکل گرفته است . شاهنامۀ فردوسی بهترین سند معرف سطح تفکری میباشد که از طریق تعبیر حوادث و استفادۀ از هوش، در تجربه های مختلف، در ایران بزرگ شکل گرفته است . ساختمان تخت جمشید، معرف پیشرفت تکنولوژی در استفاده از هوش میباشد .

مذهب

در بین رهبران فکری جوامع، سه نفر ادعای نزدیکی و الهام گیری از پروردگار جهان مینمایند و نظراتی را به عنوان دستورات لازم الاجرای پروردگار به مردم ابلاغ میکنند . از آنجا که اعتقادات شکل گرفتۀ مردم، برای مردم به صورت حقیقت اجتماعی درمیآید و به آسانی تغییر نمیکند، ادعای این افراد، مورد تردید قرار میگیرد، به بحث و انتقاد و مشاجره و نزاع و آشوب کشیده میشود . حاصل نهائی این آشوبها در قوم یهود به احکام قتل آخر هریک از ده فرمان یهوه خلاصه میشود . در عیسویت، پس از قوت گرفتن پیروان حضرت عیسی، با قتل عام میترائیست ها و پیروان مانی در اروپا مشاهده میشود و در اسلام با احکام جهاد . این احکام، استفادۀ از هوش برای فکر کردن در تعبیر تجربۀ جدید و پیشرفت فرهنگ جامعه را در جامعۀ مورد نفوذ خود متوقف میکند .

به مختصری از الهامهای مورد ادعای محمد بن عبدالله آشنا شوید . بعضی از سوره های قرآن با الفاظی مانند “النون و القلم”، “یس”، و “الف لام میم” شروع میشود و در مورد آن توضیح داده شده که این الفاظ، گویای اسراری میباشد که فقط پروردگار عالم به آن آگاه میباشد ولی همۀ علما بگویند میدانیم چیست و صحیح هم میباشد . آیا در درک این مطلب، هوش به کار میبرید ؟ پروردگار عالم به علمای دین تعلیم دروغ گفتن میدهد ؟ امری که ایرانی به اهرمن نسبت میدهد .

الله که میفرماید مقدّر شما را روز ازل به مصلحتی که میدانم تعیین کرده ام، خود را کریم، عادل و نظام دهندۀ به عالم معرفی مینمایند و با این که به پیغمبر خود تذکر داده اند که تو نمی توانی کسی را راهنمائی نمائی، تا من نخواهم، کسی راهنمائی نخواهد شد، دستور نماز میدهند که باید تا آخر عمر، روزی چند مرتبه پیشانی بر زمین گذارد و درخواست نمود که به راه گمراه شدگان هدایت نشوند . آیا در پذیرفتن این دستور هوش به کار میبرید ؟ ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست، در حضرت کریم تمنی چه حاجتست آیا در درک دستور نماز، هوش به کار میبرید ؟ آیا در این دستور، اثری از کرامت می بینید، اثری از عدالت می بینید، اثری از نظام عالم می بینید ؟

الله که خود را مهربان معرفی میفرمایند دستور فتل عام میدهند . یهودیها همه را بکشید، هرکس تثلیث میگوید بکشید، هرکس میگوید من پسری دارم بکشید . آیا در پذیرفتن این مطالب هوش به کار میبرید ؟ آیا در این دستورات، اثری از مهربانی می بینید ؟

الله که خود را بی نیاز از پرستش اعلام میفرمایند و تذکر میدهند لا اکراه فی الدین، دستور میدهند هر کس مرا نپرستد بکشید، بکشید تا همۀ مردم اسلام آورند . آیا هوش انسان، تضادگوئی را میپذیرد ؟

بحث ابهامها، مطالب متضاد و اطلاعات غیرواقعی قرآن، این نوشته را بسیار طولانی خواهد نمود ولی تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل . فقط به چند نکته از موذیگری آخوندها توجه نمائید . هنگامی که محمد بن عبدالله، داستانی از کتاب تورات را از حافظۀ خود بیان مینمایند اعمالی که به دو نفر نسبت داده شده جابجا مینمایند، یهودیها از ایشان میخواهند که درست آن را بگویند تا آن را بپذیرند . محمدبن عبدالله پاسخ میدهند من که نمیدانم، من که نمیتوانم کلام الله را عوض کنم . آخوندهای مزور، این بیان را، قرآن باید به زبان عربی خوانده شود تعبیر مینمایند . در حالی که متن قرآن صراحت دارد که اگر متن قرآن به عربی برای عجم خوانده شود حق دارد آنرا نپذیرد .

هنگامی که اعمال خلاف دستورات قرآن را به آخوندها تذکر دهید سنت پیغمبر را بهانۀ اعمال خود خواهند خواند . اگر قرآن را به زبانی که بفهمید چه میخوانید بخوانید متوجه تذکر صریح به پیغمبر در مورد این که تو بشری بیش نیستی و غیر از آنچه من از طریق الهام به تو میگویم نمیدانی، متوجه موذیگری آخوندها در توسل به سنت خواهید شد .

موذیگری دیگر آخوندها تفسیر کلام مبین میباشد . آیا از هوش خود استفاده میکنید ؟ آیا معجز مبین بودن هم تفسیر لازم دارد ؟ آخوندها تذکر علت مبین بودن را به این که قرآن را همه باید بخوانند، بهانۀ نظر و عمل به گفتۀ دیگران، پذیرفته نخواهد شد را ندیده میگیرند . بحث موذیگری آخوندها و عدول آنها از دستورات قرآن نیز مفصل میباشد و این نوشته را طولانی خواهد نمود، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل .

فکر میکنم این مطالب خلاصه شده برای درک این که چرا نگریم زار و چرا نمویم زار کافی باشد، بخصوص اینکه فردوسی به نقل قول از رستم فرخزاد نیز عواقب پیروی از آخوندها را به ما متذکر شده است و افرادی مانند سعدی و حافظ که به علت وجود آنها به ایرانی بودن خود افتخار میکنیم به زبان دری، این مطالب را به ما تذکر داده اند و با جایگزین کردن نام الله به خدا، ما را به بازگشت به پیروی از اختصاصات ایزد دانا و پروردگار نیکی ها هدایت نموده اند .

سیاست

اگر تعریف سیاست را از استاد علوم سیاسی بپرسید آن را قانع کردن دیگران به درپیش گرفتن رفتار مورد نظر سیاستمدار تعریف خواهد نمود . اگر برای آشنا شدن به سیاست از هوش خود کمک بگیرید، به اختلاف گفته و عمل سیاستمدار توجه خواهید نمود . در چهار دهۀ گذشته شاهد سخنرانی های مفصل حاکی از نوعدوستی سیاستمداران، و مطالب رسانه های غرب و حرارتی که در رعایت حقوق بشر، پیگیری آزادی، دمکراسی و مبارزۀ با دیکتاتوری نشانداده اند بوده ایم . عمل بلوک غرب در این چهاردهه در مورد کمک به مردم سایر کشورها چه بوده است ؟ حملۀ نظامی به کشورهائی مانند افغانستان، عراق، لیبی و سوریه و آتش بیار بودن در جنگ عمان . حاصل دلسوزیهای دولت امریکا برای مردم کشورهای مورد حمله نظامی چه بوده است ؟ چندین میلیون کشته، بیخانمان شدن میلیون ها خانواده، ازبین رفتن اعتماد در روابط اجتماعی کشورهای مورد حمله، متوقف شدن توسعۀ اقتصادی این کشورها، مرگ و میر روزانۀ هزاران کودک بی گناه . از هوش خود استفاده نمائید، دهان بینی و توجه یه نشریات ژورنالیستیک را کنار بگذارید، در مجریان این سیاستها چه اختصاصاتی می بینید ؟ طمع، سودجوئی، قدرت طلبی، توفق جوئی، ماجراجوئی، تسلط بر منابع طبیعی کشورهای دیگر . در مجریان این سیاستها چه اختصاصاتی نخواهید دید ؟ شرم، حیا، انسانیت، مردانگی و آنچه را من و شما شرف می نامیم .

بیشتر از هوش خود استفاده کنید، ابزار این سیاستمداران در موجه جلوه دادن به این آشوبها چه بوده ؟ ایجاد فتنه در استفادۀ از آرزوهای مردم که در آزادی، دمکراسی، رعایت حقوق بشر و مبارزۀ با دیکتاتوری خلاصه میشود و همچنین در سؤء استفاده از طرز تفکر و اعتقادات مردم . در چهار دهۀ گذشته با لغت منافع ملی از زبان این سیاستمداران آشنا شده ایم . هوش شما به شما خواهد گفت منافع ملی، منافع اقتصادی میباشد، یعنی اقتصاد در خدمت و ابزار سیاست .

اقتصاد در خدمت سیاست

توجه به امور اقتصادی، ابتدا به صورت تفکر فلسفی شروع شد . شخصی به نام آدام اسمیت فکر کرد به نظر میرسد سودجوئی به صورت دست غیبی به پیشرفت اقتصاد کشور کمک میکند و بر این اساس، پیشنهاد کرد دولت نباید در امور اقتصادی مداخله نماید . این پیشنهاد، پیروانی پیدا کرد و نام مکتب کاپیتالیزم به خود گرفت . در عمل، کشورهائی که شروع به صنعتی شدن نموده بودند دچار نوسانهای کسب میشدند و صدمه میدیدند و برای جلوگیری از این صدمه باید به جستجوی راه حل برمیآمدند . در این جهت، کارل مارکس نظر داد که سودجوئی، عامل نوسانهای کسب میباشد و پیشنهاد کرد به هدف جلوگیری از این نوسانها باید صنایع و خدمات دولتی شود . این طرز تفکر نیز طرفدارانی پیدا کرد و نام مکتب مارکسیزم را به خود گرفت . مکتب مارکسیزم مشکل نوسانهای کسب را کم میکرد ولی انگیزۀ پیشرفت صنعت را ازبین میبرد . درطول یکصد سال، محققین رشتۀ اقتصاد، نکات مثبت و منفی هرکدام از این دو مکتب فلسفی را روشن نمودند، در نتیجه، تفکر فلسفی دیگری به نام سوسیالیزم به وجود آمد که چیزی بین دو مکتب قبلی بود، مکتبی که هم نوسان کسب را کم کند و هم انگیزۀ سرمایه گذاری را حفظ کند .

سیاستمداران، به تدریج، این دو مکتب را به منظور کنترل نبض جامعه، به صورت مکتب اعتقادی سرگرم کنندۀ مردم، یعنی نوعی مذهب درآوردند . البته تداوم تحقیقات اقتصاد دانان، امور اقتصادی را به صورت علم درآورد . اثر نیروهای اقتصادی فرموله شد و اکونومتریک نامیده شد .

اعمال مردم بر اساس افکار آنها شکل میگیرد . مردم از مکتب های مختلف فکری پیروی میکنند و عوامل مختلف، در رفتار آنها تغییر ایجاد میکند . موضوع علم اقتصاد، شناسائی مشکلاتی میباشد که رفتار اقتصادی مردم به وجود میآورد و راه حل این مشکلات را روشن مینماید . علم جای بحث زیاد ندارد و با شناسائی اطلاعات بیشتر، تکامل پیدا میکند ولی فلسفه برای منحرف کردن افکار مردم جا برای بحث باز میگذارد . آنچه مورد استفادۀ سیاستمداران قرار میگیرد فلسفه های اقتصادی میباشد .

با این که یکصد سال از شروع برداشت علمی توجه به امور اقتصادی میگذرد دانشگاه های دنیا مکتب های فلسفی اقتصادی، یعنی آزادی تجارت و مارکسیزم را نیز جداگانه تدریس میکنند . سیاستمداران، نتیجه گیریهای تئوریک این مکتب ها را در جهت اغوای مردم، به صورت حقیقت علمی جلوه میدهند

در جنگ روانی ابرقدرتها، بلوک غرب، روی آزادی تجارت تکیه میکنند و بلوک شرق، فلسفۀ مارکس را علم معرفی مینمایند . هردوی اینها با استفادۀ از آرزوهای مردم به آزادی، دمکراسی و رعایت حقوق بشر، ضمن تبلیغات شدید، افکار مردم را از پیگیری روش علمی حل مسائل اقتصادی، منحرف میکنند .

مکتب آزادی تجارت به صورت زیر خلاصه میشود : در شرایط ثبات تکنولوژی، در شرایط اشتغال کامل، در شرایط آزادی رفت و آمد کارگر بین کشورها، در شرایط آزادی دسترسی به پول، در شرایط عام بودن اطلاعات لازم برای ایجاد صنعت، کشورها به تولید کالائی خواهند پرداخت که در آن صنعت، راندمان بیشتر داشته باشند . آیا از هوش خود استفاده میکنید ؟ کدام یک از این فرضیات، در دنیای عملی وجود دارد که این نتیجه گیری، علم عملی معرفی شود و به صورت سیاست اقتصادی پذیرفته شود ؟

سیاستمدار برای موجه جلوه دادن هدف جنایت آمیز خود، با مطرح کردن آزادی، دمکراسی و رعایت حقوق بشر، خود را انسان جلوه میدهد، رقابت ها و محدودیت های فرضیات آزادی تجارت را نادیده میگیرد و با استفاده از لغتی زیبا به نام “گلوبالایزیشن” و دهکدۀ دنیائی، توهم آزادی تجارت را دیکته میکند و با این تمهید، امکان پیشرفت اقتصادی کشورهای عقب مانده را از آنها سلب میکند

نمونۀ این اغوا شدن را در کشور خود به صور زیر می بینیم :

اقتصاد دانان مسئول در دولت ایران، ایجاد صنایعی را که قیمت تولید آنها ده درصد بیشتر از قیمت واردات آن کشور باشد مجاز نمیدانستند، حتی با ایجاد صنعت ذوب آهن نیز مخالفت میکردند . هوش شما به شما خواهد گفت در این طرز تفکر به رقابت های نامشروع توجه نشده است، به مسیر رشد اقتصادی و پیشرفت و تحولات تکنولوژی توجه نشده است، و به اثر ضریب افزایش درآمد ملی در ایجاد صنعت جدید توجه نشده است .

ضریب افزایش درآمد ملی در اثر ایجاد صنعت جدید چه میباشد ؟ در کشوری که کارگر بیکار وجود دارد هنگامی که صنعت جدیدی راه اندازی شود افراد جدیدی به کار گمارده خواهند شد و دستمزد دریافت خواهند نمود، این مقدار دستمزد پرداخت شده، درآمد ملی را اضافه خواهد نمود، این کارکنان، مقداری از پولی که دریافت میکنند صرفه جوئی میکنند و بقیه را صرف احتیاجات خود میکنند، یعنی به مقداری که خرج مایحتاج خود نموده اند تقاضا برای کالا و خدمات جدید ایجاد شده است، پاسخ دهندگان به تقاضای جدید به کادر خود اضافه میکنند و به آنها دستمزد پرداخت میکنند، اینها هم مقداری از دریافتی خود را صرفه جوئی و بقیه را خرج میکنند . بعبارت دیگر، یک سلسلۀ ایجاد کار و افزایش درآمد به وجود خواهد آمد . ریاضی دانان، مقدار این افزایش را محاسبه میکنند و با فرمول یک تقسیم بر تمایل ملی به صرفه جوئی نشان میدهند . به طور مثال، اگر صرفه جوئی ملی کشوری پنج درصد درآمد ملی آن کشور باشد ضریب افزایش درآمد ملی در آن کشور، یک تقسیم بر پنج صدم، یعنی بیست خواهد بود . یعنی در آن کشور، ایجاد صنعت جدید، بیست برابر قیمت خرده فروشی کالای جدید به درآمد ملی اضافه خواهد نمود .

اقتصاد دانان سازمان برنامه که از مشورت کارشناسان امریکائی، به نام هاروارد گروپ، بهرمند میشدند درآمد دولت را هم صرفه جوئی ملی به حساب میآوردند و درنتیجه، ضریب درآمد ملی در ایران را نزدیک به پنج درنظر میگرفتند . از هوش خود استفاده نمائید . درآمد دولت، چه ارتباط با ایجاد کار جدید دارد ؟ مفهوم این نوع محاسبه این خواهد بود که تصمیم گیری دولت در مورد اقداماتی که باید برای ادارۀ اقتصاد کشور انجام دهد بر اساس اطلاعات غلط انجام شود .

نکتۀ عجیب دیگری که اقتصاد دانان سازمان برنامه با مشورت کارشناسان امریکائی انجام میدادند این بود که تورم را در محاسبات خود درنظر نمیگرفتند . بطور مثال، برای طرح ذوب آهن آریامهر، طرحی که مذاکرات و مقدمات طراحی آن سه سال، و اجرای آن پنج سال طول کشید بدون توصیه و پیشنهاد کارشناسان شرکت ملی ذوب آهن ایران، هزینه ای بر اساس قیمت تخمینی روز مذاکرات قرارداد درنظر گرفتند . در عمل، که به علت تورم، هزینۀ انجام کار، بیش از ارقام هزینۀ درنظر گرفتۀ آنها شده بود، جناب هویدا در جلسۀ شورای عالی اقتصاد، به عرض شاهنشاه آریامهر میرسانند که شرکت ملی ذوب آهن ایران، دولت را در شرایطی گزارده است که دولت برای آن راه حل ندارد . بی توجهی به مسئلۀ تورم، موجب شده بود بیش از یکصد و چهل طرح عمرانی کشور، متوقف بماند و با اینکه میلیونها ریال، روی آنها خرج شده بود به مرحلۀ بهره برداری نرسد و جامعه از ضریب افزایش درآمد ملی این طرح ها بهرمند نشود .

چرا این مطالبی که مربوط به شصت، هفتاد شال قبل میباشد مطرح مینمایم ؟ احساس درد میکنم هنگامی که می بینم همۀ این اقتصاد دانان، پس از انقلاب، در مصاحبه هائی که به صورت تاریخ شفاهی، از طرف دانشگاه هاروارد انجام میگرفت شاهنشاه آریامهر را مقصر و دیکته کنندۀ کار خود معرفی می نمودند . با این درد دل، گوشه ای از مشکلات تاریخ گذشته را بیان میکنم شاید آیندگان از آن درس گیرند

احساس درد میکنم هنگامی که می بینم شاهنشاه آریامهر توجه یافتند که امریکا نتوانست در جنگ های وییتنام و کره از سلاح اتمی استفاده کند و ابر قدرتها نمیتوانند با هم بجنگند و جنگ روانی آنها به منظور تسلط بر منابع کشورهای عقبمانده میباشد، موقعیت استراتژیک ایران اجازه میدهد سیاست مستقل ملی به خود بگیریم ، و بعلاوه احتمال جنگ بین ابرقدرتها به علت یک اشتباه وجود دارد که در چنین حالتی امکان محو شدن کشور ما و خسارت غیر قابل جبران برای تمام دنیا وجود دارد، در جهت کاستن این خطر، پیگیر صلح بین اروپا و شوروی شدند . دولت شوروی دارای سرزمین وسیع و همه گونه مواد مورد نیاز صنایع بود ولی مردم آن به علت رژیم مارکسیستی در شرایط فقر زندگی میکردند، کشورهای اروپائی دارای جمعیت زیاد و سطح بالای تکنولوژی، محتاج مواد اولیۀ صنعتی میباشد . اگر اقتصاد شوروی و اروپا به هم وابستگی پیدا کند جنگ روانی را کنار خواهند گذارد و خطر برخورد ناشی از یک اشتباه ازبین خواهد رفت . این نقش را میتواند ارسال منابع انرژی زای جنوب ازطریق شوروی به اروپا انجام دهد . با اینکه دولت شوروی برای بیش از بیست سال تلاش کرده بود از طریق جنگ روانی، ریشۀ سلطنت و فرهنگ ایران را قطع نماید، شاهنشاه آریامهر که سلطنت بر مردم فقیر را افتخار نمی دانستند و راه رفاه مردم را در صنعتی شدن کشور میدیدند صلح دادن بین شوروی و اروپا را وسیله ای دیدند که با ریسک کردن جان خود، رقابت آنها را به مسیر کمک به صنعتی شدن کشور به کشانند . امریکا تحمل چنین تصمیمی را نداشت، اروپا را با خود همراه نمود و رقابت مورد نظر شاهنشاه آریامهر را از طریق اتهامات به خودکامگی و دیکتاتوری و از طریق ایادی که در سازمان برنامه داشت، از طریق قراردادهای “کاست پلاس” به طرف غارت ایران و سقوط شاهنشاهی ایران کشاند . چهار دهه از این وقایع گذشته است، طمع دولت امریکا امنیت اروپا را به خطر انداخته است . امید است هم میهنان ما بتوانند با استفادۀ از هوش خود، راه چاره بیابند .

شاهنشاه آریامهر، فهمیده ترین، انسان ترین، دمکرات ترین عاشق پیشرفت ایران را چه افرادی به دیکتاتوری متهم میکردند ؟ چپ گراهائی که قتل مالکین، کارخانه داران و افراد فهمیده را تبلیغ میکردند دولت امریکا که کشورهای دارای منابع زیرزمینی دارند به خاک و خون کشیده است . شایعه پراکنان کشورهای دارای سابقۀ استعمارگری، افراد خارج گود جویای آرزوهای خود . دهان بینان و افرادی که از هوش خود کمک نمیگیرند . افرادی که به تاریخ مشکلات دوران سلطنت شاهنشاه آریامهر توجه ندارند و به ضعف دانشی طبقۀ تحصیل کردۀ ایران بی توجه میباشند . جوجه دیکتاتورهای کشور ما .

جوجه دیکتا تورها ؟

کشور را چه افرادی میبایست اداره میکردند ؟ افراد تحصیل کرده ای که با علوم روز آشنا بودند . دانشگاه ها اغلب، علوم تئوریک را درس میدادند و کمتر به تعلیم کار عملی میپرداختند . شایعه پراکنان چپ و راست به پراکندن شایعه در مورد دیکتاتوری شاهنشاه آریامهر میپرداختند و به این طریق، قدرت استقلال کار را از جوانان سلب می نمودند . تحصیل کرده هائی که به علت داشتن مدارک تحصیلی سطح بالا به کار گمارده میشدند نیز هنگامی که در مورد تصمیمی، مورد سؤال قرار میگرفتند برای آسان کردن کار خود در جوابگوئی، عمل خود را دستور از بالا عنوان میکردند و به این صورت به شایعۀ دیکتاتور بودن شاهنشاه آریامهر دامن میزدند و وضعی را به وجود میآوردند که خاطرۀ داستان ملا نصرالدین را به ذهن میآورد . ملانصرالدین برای این که از دست مزاحمین راحت شود شایع کرد در فلان منزل، نذری میدهند و خودش هنگامی که از دیگران خبر نذری را شنید برای گرفتن نذری به آن محل مراجعه می نماید . لازم میدانم دو موردی که شاهد بی نظری و دمکرات بودن شاهنشاه آریامهر بوده ام به هدف روشن کردن امر، بیان نمایم .

وزیر اقتصاد، مدیر عامل شرکت ملی ذوب آهن ایران را احضار مینماید و میگوید نمایندۀ سفره سید (پیمانکار فرانسوی) را بخواهید و پیش نویس برای قرارداد ساختن ذوب آهن تهیه کنید . مدیر عامل شرکت ملی ذوب آهن ایران (برادر من) اظهار میکند هنوز گزارش مهندس مشاور به ما نرسیده مسائل زیادی برای ما روشن نیست چه قراردادی تهیه کنم . وزیر اقتصاد میگوید به مسائلی که بالاتر از سطح شماست دخالت نکنید، این دستور من است اجرا کنید . در مهمانی دولت، رئیس سازمان برنامه سؤال میکند آیا قرارداد ذوب آهن آماده شده است؟ ایشان هم همین جواب را میشنوند ولی میگویند این قرارداد فوریت دارد و باید درظرف چهل و هشت ساعت تهیه شود . صبح روز بعد برادر من به جناب اصفیا وزیر مشاور تلفن میکند و میپرسد آیا در مقامات سطح بالای دولت، صحبتی در مورد ذوب آهن درمیان می باشد ؟ ایشان اظهار میکنند نه، چطور ؟ برادرم دستور وزیر اقتصاد و صحبت رئیس سازمان برنامه را مورد اشاره قرار میدهد . جناب اصفیا اظهار میکنند تو به این کارها چه کار داری، وزیر تو دستوری داده آن را اجرا کن . برادرم از وزیر دربار وقت، جناب قدس نخعی، وقت ملاقات میگیرد و به عنوان امین اعلیحضرت، نظر مشورتی ایشان را میخواهد . میگوید نه میدانیم چه تکنولوژی انتخاب کنیم، نه چه ظرفیتی انتخاب کنیم، نه چه محلی ازنظر اقصاد عمومی کشور انتخاب کنیم و نه چه معادنی انتخاب کنیم چنین دستوری ازطرف اعلیحضرت میدهند . اگر پیش جناب نخست وزیر بروم و ایشان هم همین دستور را بدهند که من مجبورم استعفا بدهم، درمورد صنعتی که دولت باید برنامۀ صد ساله و دویست سالۀ روشن داشته باشد که نمیتوان به این طرز عمل نمود . جناب قدس نخعی میفرمایند مطالبی را که از طرف اعلیحضرت میگویند به آن توجه نکنید، مقداری از اختصاصات اعلیحضرت تعریف میکنند و اضافه مینمایند بهتر است که اعلیحضرت به مطالبی که میگوئید آشنا باشند، سعی میکنم برای شما وقت شرفیابی بگیرم . شاهنشاه آریامهر ساعت چهار بعد از ظهر چلۀ تابستان برادرم را میپذیرند و برای یک ساعت و نیم به سؤال میگیرند و هنگامی که متوجه میشوند که مدیر عامل شرکت به کار خود آشنا میباشد اظهار میفرمایند به کار خود ادامه دهید و هر چند ماه یک بار مرا نیز در جریان قرار دهید . هنگامی که وزیر اقتصاد، پیگیر پیش نویس قرارداد میشود مدیر عامل شرکت ملی ذوب آهن ایران پاسخ میدهد جناب عالیخانی، هنگامی که شما دستور میدادید و من دستور شما را اجرا میکردم شما مدیر عامل شرکت بودید و من معاون شما بودم و دستور شما را اجرا میکردم، امروز من مدیر عامل این شرکت میباشم، وظائف مرا قانون مصوب مجلس شورای ملی تعیین نموده، نمیتوانم به دستور شخصی دیگر، از خود سلب مسئولیت نمایم .

در وزارت اقتصاد که خدمت میکردم گزارشی به دستم رسید که متوجه شدم قانونی گذرانده اند که بیست درصد سهام کارخانه ها به کارگران داده شود، به برادرم که معاون وزارت اقتصاد بودند اظهار کردم این قانون مشکلاتی ایجاد خواهد کرد . برادرم اظهار کرد شاهنشاه آریامهر از دولت خواسته اند در مقابل فتنه گریهای گروه چپ، راهی برای تشویق کارگران به کار جستجو کنند، وزیر اقتصاد و وزیر کار و دستگاه امنیت کشور، این راه را توصیه نموده اند و به پیشنهاد دولت، مجلس آن را تصویب نموده است . چون مسئله موضوع مهمی میباشد و جزء برنامۀ انقلاب شاه و ملت قرار گرفته است از آقای مهندس دانشراد کمک بگیر و مطالب خود را روی کاغذ بیاور . به اتفاق آقای مهندس دانشراد (از مشاورین عالی وزارتخانه) گزارش کوتاهی در یک صفحه که حاوی یک جدول محاسبۀ اجرای این قانون بود و اساس آن را اختلاف سرمایه گذاری روی کارگر در صنایع مختلف تشکیل میداد تهیه کردیم برادرم در شرفیابی برای گزارش کار وزارتخانه این گزارش را نیز تقدیم میکند . شاهنشاه بلافاصله متوجه مشکل میشوند و دولت را در جریان قرار میدهند . دولت، پس از مدتی، دوباره موضوع را به مجلس میبرد و مجلس، بیست درصد را به تا بیست درصد تغییر میدهد . مشاور عالی وزارتخانه که در پیشنهاد اولیۀ این قانون دست داشته به دفتر من آمد و چند بار که اظهار تأسف نمود پرسیدم ازچه تأسف میخورید، اظهار کرد هفت هشت نفر بودیم سه چهار نفر ما هم دکترای اقتصاد داشتند چرا چنین مطلب ساده ای را متوجه نشدیم . ولی آقای عالیخانی، پس از انقلاب، در مصاحبه ای میگویند من در پیشنهاد این قانون نقش نداشتم و مقام بالاتر را مقصر معرفی مینماید . هنگامی که متوجه این گونه شخصیت ها میشوم احساس میکنم چرا نگریم زار و چرا نمویم زار .

قضاوت عمومی مردم بر اساس توهم و شایعات شکل میگیرد . مردم با مشکلات ادارۀ مملکت آشنا نبودند، با تحریکات خارجی آشنا نبودند، با ضعف دانشی تحصیل کرده های ما آشنا نبودند و نمی توانستند بفهمند شاهنشاه آریامهر در چه شرایطی قرار کرفته اند که به اجرای امری موافقت میفرمایند .

مثالی میزنم . دولت امریکا روی نفت ایران نظر داشت . اکثریت کادر سطح بالای دولت و وکلای مجلس ایران را مالکین بزرگ تشکیل میدادند . این افراد، دولت انگلیس را حامی ثبات خود میدیدند . اکثریت آنها به امریکائیها بله قربان میگفتند و در عمل، برخلاف گفتۀ خود عمل می نمودند، در نتیجه، رجال قدیمی ایران، از نظر مقامات امریکائی افراد قابل اعتماد نبودند . علاقۀ مقامات امریکائی به نظری که در مورد نفت ایران داشتند و مالکین بزرگ را مانع خود میدیدند موجب شد به کم کردن نفوذ مالکین بزرگ بپردازند تا با روی کار آوردن جوانان نفوذ سیاسی خود را افزایش دهند . سیاستمدار برای اجرای هدف خود جملات دلگرم کنندۀ زیبا پیدا میکند . عالیجناب کندی، رئیس جمهوری امریکا رفرم اجتماعی را به دولت ایران پیشنهاد میکند . در ارزیابی این پیشنهاد به نکات زیر توجه داشته باشید :

تحصیل کرده ای نداشتیم که از رئیس جمهور امریکا بپرسد در یکصد سال گذشته که کشاورزان امریکا از پنجاه درصد جمعیت به دو درصد جمعیت امریکا رسیده است چه قانونی این تحول را به وجود آورده است جز اثر توسعۀ صنعتی .

بعد از انقلاب اکتبر شوروی که املاک مالکین به زارعین داده شد مشکلات تأمین غدای شهرها موجب شد ده سال بعد، با کشتن شش میلیون زارع، املاک را پس بگیرند تا خود را با شرایط جدید صنعت تطبیق دهند .

ایادی دولت شوروی در حزب توده، با استفاده از شعار مساوات و عدالت، به تبلیغ کشتن مالکین و واگذاری زمین کشاورزی به کشاورزان ادامه میدادند .

نشریات ایران به بیان خشونتها و بیدادگریهای مالکین بزرگ پرداختند . مردم از هوش خود استفاده نمی کردند که برای رفع خشونت باید از قوانین جزا کمک گرفت .

به این صورت، شرایط فکری برای جامعۀ ما فراهم شد که دولت مجبور شود به نام رفرم اجتماعی، به نام ریشه کن کردن ارباب رعیتی، به نام پایان دادن به ملوک الطوایفی که در زمان رضا شاه بزرگ انجام شده بود، اساس حفظ مالکیت، یعنی پایۀ فرهنگ ملی ایران، یعنی انتظاری که مردم از خدا و از شاه دارند ریشه کن کنند و با این عمل از مسیر طبیعی سرمایۀ مالکین به صنعت جلوگیری کنند . جای تأسف است که تحصیل کرده های کشور ما از هوش خود استفاده نکردند و متوجه نشدند که سلب مالکیت مالکین و کارخانه داران موجب اصلی ریشه کن شدن فرهنگ شاهنشاهی ایران شد . هنگامی که می بینم بی تجربه بودن تحصیل کرده های ما عامل اصلی فتنۀ خمینی شد احساس میکنم چرا نگریم زار و چرا نمویم زار .

فرهنگ

قبلا اشاره شد که فرهنگ شاهنشاهی ایران، بر اساس استفادۀ از هوش در بررسی تجارب مختلف شکل گرفت . فردوسی سطح تفکر ایرانیان قبل از حملۀ اعراب را منعکس نموده است . ساختمان تخت جمشید، معرف سطح زیبا شناسی، معماری، کشاورزی . آب شناسی دوهزار و پانصد سال قبل ایران را نشان میدهد . بعلاوه تذکر داده شد که احکام جهاد، استفادۀ از هوش، برای فکر کردن در تعبیر تجربۀ جدید و پیشرفت فرهنگ جامعه را متوقف نمود .

مغز انسان، تضاد را نمی پذیرد، هوش خداداد انسان، راهگشای حل مسائل میباشد . در قرآن اثری از توجه به هنر دیده نمیشود . توجه به لذات دنیا منع شده است . از نظر آخوندها مجسمه سازی بت سازی تلقی میشود، نقاشی تقلید کار خدا به حساب میآید و نوشتۀ برخلاف مطالب قرآن، حکم قتل دارد . به عبارت دیگر، آخوندها راه خلاقیت انسان را بسته اند، هوش انسان باید راهی برای حل این مشکل و بروز خلاقیت انسان باز نماید . هوش انسان برای حل این مشکل چگونه به کار گرفته شد : فلسفه، روایت، شعر و زبان دری

فلسفه

تضادگوئی در مطالب قرآن، موجب شد از طریق تفسیرهای مختلف متن قرآن و توجه به سنت پیغمبر و سیرۀ خلفای راشدین، به سفسطه و فلسفه بپردازند، در نتیجه انشعاب های اسلام شکل گرفت .

روایت

روایت سازی به صورت راه فرار درجهت باز کرده راه خلاقیت مردم، مورد استفاده گرفت . به طور مثال، روایتی ساختند که دختر محمد بن عبدالله از پدر خود میپرسند وضع حکام چه خواهد شد پدر ایشان پاسخ میدهند به حکامی که طبق قرآن به عدالت فرمان دهند آنچه در آن دنیا داده شود در این دنیا نیز داده خواهد شد . این روایت، راه خلاقیت ایرانی را در تجسم بهشت که بسیار زیباتر از این دنیا میباشد باز میکند . نقش های قالی، معرف باغهای بهشت میشود، مینیاتور، چهرۀ حوریان بهشت را منعکس میکند اشکال هندسی در کارهای ساختمانی، در جهت تصویری از کاخهای بهشت به کار میرود . آخوندهای موذی به این هنرها نام هنر اسلامی میدهند . حقیقت آین است که هوش ایرانی راه خلاقیت هنرمندان ایرانی را باز نمود .

شعر و زبان دری

آیۀ شصت و نه سورۀ “یس” توجه میدهد که چون کسی به حرف شعرا گوش نمیدهد بگذارید هرچه میخواهند بگویند بگویند . بر اساس این آیه شعر گفتن مجاز میشود حتی اگر برخلاف متن قرآن باشد . آیه های آخر سورۀ شعرا، مؤمنین را در بیان احساس خود از تعدی دیگران، مجاز اعلام میدارد . ایرانی که بیشترین رنج را از اجرای احکام جهاد دیده است برای بیان این حقیقت باید راه حلی پیدا کند که مشمول حکم قتل نشود . آیۀ خدا یار و یاور شماست به مدد او میرسد . انسان، یار و یاوری نیز روی زمین دارد که با علاقۀ زیاد با او ازدواج کرده است . هوش ایرانی ، او را متوجه میکند که مطالبی را که اگر به یار آسمانی خود بگوئی مشمول حکم قتل میشوی به یار زمینی خود بگو، فقط در جائی دیگر، معماوار بگو صحبت تو در مورد مطالب قرآن میباشد . افراد هوشیار که با متن قرآن آشنا باشند خواهند فهمید چه میگوئی . بطور مثال به یار خود بگو به وعدۀ خود عمل کن، با عهد شکنی مرا آزار مده . افراد هوشیار خواهند فهمید که روی سخن تو با الهام کنندۀ قرآن و یادآوری اختلاف وعده های آیات مکی و خشونتهای آیات مدنی میباشد و به عبارت دیگر، تضادگوئی های قرآن را مطرح نموده ای . این فکر مقدماتی، بنیان طرحی میگردد که باید پرورده شود . حسن بیان احساسات عاشقانه این میباشد که به عمق احساسات انسان اثر میگذارد و میتوان در متن آن، احساس دوستی، محبت، وفای به عهد و سایر اصول اخلاقی را به جامعه تلقین نمود . متفکرین ایرانی در پروراندن این طرح اولیه، نبوغ خود را در شناسائی اختصاصات زبان به کار بردند . متوجه شدند با به کار بردن لغات به معانی مختلف میتوانند در بیان یک جمله، مفاهیم مختلف را بیان نمایند و در یک گفته، دو موضوع را بیان کنند . به این ترتیب زبانی سّری خلق کردند که سعدی و حافظ از آن به نام زبان دری نام میبرند (به درب میگویم دیوار تو بشنو) و بعدها زبان اهل تصوف و عرفان نام گرفت . به عبارت دیگر، غزلهای کلاسیک ایران، دو زبانه میباشد، به زبان فارسی در مورد گفتگوی با معشوق میباشد و در زبان سّری دری، مطالب قرآن را به بحث گرفته است . در مورد یار زمینی خود چه میتوانستند بگویند ؟ از ناز او، غمزۀ او، چشم او، ابروی او، گیسوی او می توانستند صحبت کنند به چند نمونه از معانی دیگر این لغات توجه نمائید : ناز به معنی فخر فروشی، غمزه به معنی خونریزی، چشم به معنی الهام، ابرو به معنی رفتار، مو به معنی مذهب، ساقی به معنی اله، مطرب به معنی اله . در کتابهای لغت اهل تصوف و عرفان معانی لغات بسیار را میتوان یافت .

باید اضافه نمود که بزرگان ادب ایران، برای مسلمان جلوه دادن خود به منظور فرار از شمول حکم قتل، تمهیداتی به کار بردند . بطور مثال، سعدی و حافظ، کنیه هائی برای خود انتخاب کردند که بتوانند در اشاره به پروردگار جهان، الله که خود را پروردگار جهان معرفی مینماید و همچنین در اشاره به محمد بن عبدالله، بر اساس صفاتی که قرآن برای ایشان قائل شده است نیز به کار برند آیه ایکه الله را دارای تمام نامهای نیک معرفی مینماید نیز وسیله ای شده است که در بیان بسیاری از نامها از قبیل سرو، گل، جهان، سپهر، زمانه، دهر، اشاره به الله باشد . تمهید دیگر آنها این بوده است که از یک بحث کامل در یک غزل خود داری کنند، در یک غزل،مطالب مختلف را به بحث گیرند که ارتباط مطالب قطع شود و راه برای تعبیرات مختلف باز شود . حتی با تغییر ردیف اشعار غزل، ابهام به وجود آورند .

جای تاسف است که ترور فکر و عقیده در محیط اسلامی و همچنین آسایش روانی پذیرفتن مأمن، حتی اگر توهمی بیش نباشد و حتی ترس از این که قانون نتواند جایگزین ترس از خدا شود موجب شد در دوران شکوفائی سلطنت پهلوی ها نیز دانشگاه های ما به بازکردن زبان دری نپردازد اطلاعاتی که دانشگاه های ما به جامعه میدادند از حد مکتوبات به زبان پارسی بزرگان ادب ایران خارج نبود . بعبارت دیکر، ما از تلاش هزار سالۀ متفکرین ایرانی در مبارزۀ با ترور فکر و عقیده و بازگرداندن مسیر فرهنگ ایرانی در جهت به کار بردن هوش، و استفاده از تجارب علمی محروم مانده ایم و هنوز به صورت عروسک های خیمه شب بازی، به صورت مجری مطامع سیاستمداران داخلی و خارجی عمل میکنیم . یادآور میشوم آیندۀ ما را افکار ما شکل میدهد، بزرگان ادب ایران، مکتب های فکری متفاوت توصیه نموده اند، عدم شناسائی این مکتب ها مارا در انتخاب راه زندگی، دچار اشتباه خواهد نمود . بطور مثال، در مکتب فکری مولوی، بالاترین سطح اخلاق و انسانیت و مستحیل شدن در حق، هنگامی میباشد که انسان، از تعلقات دنیائی بری شود . به واقعیت توجه نمائید، تلفن دستی شما که با فشار چند نکته، هر اطلاعی را که بخواهید، در اختیار شما قرار میدهد و به راحتی شما کمک میکند ترک تعلقات دنیائی به وجود نیاورده است، به وجود آورندۀ این ابزار راحتی، کنجکاوی، جستجوگری، سود جوئی، رقابت و حس تسلط بر محیط بوده است . اسیر افکار گذشتگان نباید بود، باید با مسیر تفکر آنها آشنا شد و در تکمیل فرهنگی که راهنمای جهان به انسانیت شده بود به پیشرفت تمدن کمک نمود عدم کوشش دانشگاهیان ما به روشن کردن زبان دری و شناساندن مکتب های فکری بزرگان ادب ایران نیز از مواردی میباشد که احساس کنم چرا نگریم زار و چرا نمویم زار . بهتر بگویم این بی توجهی را عاملی بزرگ در شکل گرفتن فتنۀ خمینی می بینم .

انقلاب هزارو سیصد و پنجاه و هفت ایران

در بهمن هزارو سیصد و پنجاه و هفت، شاهد بلائی بودیم که از نظر خسارت به کشور، بزرگتر از هرگونه بلای آسمانی بود . مردم، امنیت جانی، مالی، ناموسی و احترام خود را از دست دادند برای جلوگیری از تکرار آن باید بدون تعصب به بررسی آن پرداخت و علل آن را شناسائی نمود. تاکنون اظهار نظرهای مختلف در مورد آن را شنیده اید . عده ای تکیه را منحصرا بر سیاست استعماری جدید غرب میگزارند . عده ای آن را انقلاب خود جوش داخلی میدانند . چپ گرا هائی که کشتن مالکین، کارخانه داران و افراد فهمیده در برنامۀ خود داشتند نبودن آزادی و سانسور نشریات را عامل نارضائی مردم معرفی میکنند . نشریات کشورهائی که به افغانستان، یوگسلاوی، عراق، لیبی و سوریه حملۀ نظامی نموده ساکنین این کشورها را از هستی ساقط نموده اند خودکامگی و دیکتاتوری شاهنشاه آریامهر را عامل انقلاب معرفی نموده اند . واقعیت امر این میباشد که شاهنشاه آریامهر، فهمیده ترین، انسان ترین، دمکرات ترین شاهنشاهی بودند که در چند قرن اخیر داشته ایم . مسئله، شاهنشاه آریامهر نبودند . مسئله، تحصیل کرده های ما بودند . ترور فکر و عقیدۀ محیط اسلامی اجازۀ استفاده از هوش را از جامعۀ ما گرفته بود . در صفحات قبل به عدم آشنائی جامعۀ ما به متن قرآن و عدم آشنائی جامعه به زبان دری و مبارزۀ هزار و دویست سالۀ متفکرین ایرانی با ترور فکر و عقیده و همچنین با ضعف دانشی تحصیل کرده های ما در درک رشته های سیاسی، اقتصادی و روانشناسی جامعه تذکراتی داده شد و یادآور گردید که هنگامی که شاهنشاه آریامهر توجه یافتند که ابرقدرتها نمی توانند با هم بجنگند، و موقعیت استراتژیک ایران اجازه میدهد سیاست مستقل ملی را توصیه فرمایند، عملا با ریسک کردن جان خود به مقابلۀ با مطامع خارجی پرداختند . حاصل روکردن به صنعت، تحول بزرگ در موقعیت اجتماعی مردم شد . روکردن مردم از ده به شهر و تحصیل اطلاعات جدید برای به عهده گرفتن کار جدید، تحولی در موقعیت اجتماعی مردم ایجاد نمود . اختلاف درآمد در حرفه های مختلف به تغییر در موقعیت اجتماعی مردم کمک نمود . با اینکه رویهم رفته درآمد همه اضافه میشد اختلاف افزایش درآمد، نارضایتی به وجود میآورد . به اینگونه مسائل، ضعف دانش و اخلاق عده ای از تحصیل کرده ها را به خصوص در درک امور سیاسی را اضافه نمائید شرایط روحی به وجود آمد که دشمن بتواند با ایجاد یک جرقه، جامعه را به آتش بکشد . این جرقه برای ایجاد هیستریای دستجمعی، توسط رسانه های غرب و بخصوص امریکا و انگلیس انجام گرفت

برای ریشه یابی سیاست غرب، بجای گوش دادن به رسانه های ژورنالیستیک غرب و سخنرانی های سیاستمداران این کشورها باید به مشکلات اقتصادی آنها توجه نمود . کاپیتالیزم، همۀ مسائل نوسانهای کسب را حل نکرده است . عوامل متعددی از قبیل ضریب افزایش درآمد ملی با ایجاد صنعت جدید، به عقب انداختن این نوسانها کمک نموده است . مطالعات آینده نگری اقتصاد دانان امریکا در سال هزار و نهصد و هفتاد و یک در کتابی که دانشگاه هاروارد، به نام “ورلد داینامیک” منتشر کرد انعکاس یافته است . در این کتاب، مشکلات کشورهای صنعتی شده، به علت افزایش سرعت توسعۀ اقتصادی و افزایش جمعیت دنیا و همچنین محدودیت مواد اولیۀ غیر قابل جایگزینی، به تفصیل مورد بررسی قرار گرفته است . بر اساس اطلاعات منتشر شده در این کتاب، “ام آی تی” (دانشگاه بزرگ امریکا) در سال بعد، طی گزارشی به کلوب رم (متنفذین اداره کنندۀ دنیا)، توصیه میکند که توسعۀ اقتصادی دنیا و افزایش جمعیت دنیا باید متوقف شود . مسیر اجرای این پیشنهاد را کتابهای دستور العمل جنگ روانی روشن میکند . به خلاصه ای از آن توجه نمائید :

خون صنایع و اقتصاد دنیا، مواد انرژی زا میباشد . با کنترل منابع انرژی و قیمت گزاری آن میتوان به محدود کردن توسعۀ اقتصادی سایر کشورهای جهان پرداخت .

مؤثرترین عامل در متوقف کردن پیشرفت دانش را ترور فکر و عقیدۀ مذهبی به وجود آورده است منتهی چون به صورت اعتقاد مردم و اخلاق جامعه و بصورت حقیقت اجتماعی درآمده است و پایۀ آن احتیاج انسان به مأمن میباشد تقویت و تأیید مذهب، ایجاد سؤء ظن نخواهد نمود . (به اعتراف خانم کلینتن، وزیر خارجۀ امریکا در مورد این که ما عربستان را به ایجاد مدارس متعدد و تدریس مکتب وهابی اسلام تشویق کردیم توجه داشته باشید) به تعداد اتباع کشورهای اروپائی که تفنگ به دست گرفتند و به کشورهای مسلمان، به هدف ایجاد دمکراسی اسلامی رفتند و همچنین به تأمین کنندۀ اسلحه برای آنها توجه داشته باشید .

جامعه ما را به نحوی تربیت میکند که علاقمند به طرز رفتار خود میشویم . تشویق فرهنگ های محلی ایجاد سؤء ظن نخواهد کرد ولی میتوان از آن برای ایجاد اختلاف قومی استفاده نمود .

آرزوی آزادی، دمکراسی، رعایت حقوق بشر، غریزۀ طبیعی انسان میباشد تبلیغ آن موجب سؤء ظن نخواهد شد، سطح آرزوهای آنها را بالا خواهد برد و چون تشخیص نمیدهند که سطح رفاه جامعه را سطح تفکر و سطح دانش و تکنولوژی جامعه تعیین میکند از طریق اتهام به فساد طبقۀ حاکمه میتوان اساس ارتباطات سنتی آنها را بهم زد و توسعۀ اقتصادی آنها را متوقف نمود . مختصر کنم، ضعف دانشی ما در سیاست، اقتصاد و روانشناسی جامعه موجب شد دست جنایت آمیز استعمار جدید را نبینیم و به دنبال آرزوهای خود، به طرف قتلگاه دستجمعی خود روان شویم . چرا نگریم زار و چرا نمویم زار ؟ بخصوص که امروز تمام خاور میانه در خون خود میغلطد

امید به آینده

آیندۀ ایران را افکار امروز ایرانیان شکل خواهد داد : افکار مردم داخل کشور و نقش اثرگزاری افکار ایرانیان خارج کشور . ایرانیان داخل کشور، اسیر مکتب ترور فکر و عقیده میباشند و سطح تفکر اقتصادی دولتمداران آنها از حد تفکر فلسفه های اقتصادی تجاوز نمیکند و عمل آنها نشان میدهد با علم اقتصاد آشنائی ندارند، حتی تشخیص نمیدهند علت تورم قیمتها در ایران،سلب امنیت سرمایه و خروج سرمایه از کشور میباشد . انسانیت برای آنها در گدا پروری خلاصه میشود منابع ثروت کشور را میفروشند و میخورند و به فکر آیندگان نیستند، ندانمکاری های آنها نشان میدهد که نمی فهمند که در عمل، خواسته های استعمارگران جدید را انجام میدهند . تداوم این بحث، این نوشته را طولانی خواهد کرد . چون دیگران در مورد اشتباهات اقتصادی چهار دهۀ گذشتۀ ایران کتاب نوشته اند این بحث را پایان میدهم و به ارزیابی افکار ایرانیان فعال سیاسی در خارج از کشور میپردازم .

به نظر میرسد بسیاری از ایرانیان خارج از کشور هنوز تحت تأثیر تبلیغات جنگ روانی خارجی میباشند و به انقلاب ایران از دید سؤء ظن فساد رهبری و دیکتاتوری نگاه میکنند . ارتباط اداری یا حزبی بین ایرانیان خارج کشور بسیار محدود میباشد . خاطرۀ انگلوفیل بودن، روسوفیل بودن و امریکانوفیل بودن گذشتگان نیز به عدم اعتماد آنها به یکدیگر کمک میکند . آنچه به آن توجه ندارند این میباشد که بدون اعتماد به یکدیگر نیز نمیتوانند کار مثبت دستجمعی انجام دهند . برای ایجاد اعتماد، باید هدف مشترک خود را روشن کنند و بدانند چه میخواهند . بیان آرزوهای متناهی کافی نمی باشد . همۀ گروههای مختلف، آرزوی ایرانی مرفه و موفق و آبرومند دارند . همه آزادی بیان میخواهند . همه دمکراسی و حکومت سکیولار میخواهند . در نوع حکومت اختلاف دارند .

آزادی بیان

هدف از آزادی بیان، باز نمودن راه استفادۀ از هوش در حل مسائل جامعه میباشد . آزادی بیان، شامل افترا و ایجاد حس نفرت بین گروهها نمی باشد . مسئلۀ امروز کشور ما ترور فکر و عقیدۀ حاکم بر کشور میباشد . اکثر تحصیل کرده های خارج کشور، در مبارزۀ با مکتب ترور فکر و عقیدۀ حاکم بر ایران سکوت دارند و با بیان اینکه حرمت اسلام در ایران ازبین رفته است روشنگری مذهبی امری فرهنگی و طولانی میباشد آن را تعلیق به آینده مینمایند .

از هوش خود استفاده نمائید . آیندۀ ایران را افکار امروز طبقۀ رهبری ایران خواهد ساخت . امروز باید به فکر فردا بود . عقب انداختن روشنگری در مورد مکتب ترور فکر و عقیدۀ حاکم بر امروز ایران، در حکم تداوم وضع فعلی و تداوم آب به آسیاب دشمن ریختن میباشد .

دمکراسی و حکومت سکیولار

“آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد” . از حافظۀ خود کمک بگیرید، مردم در شاهنشاهی ایران، زبانهای مختلف، آئین و مذاهب مختلف و اعتقاد به خداهای متعدد داشته اند . رهبری در لباس شاهنشاه، حافظ جان، مال، ناموس و احترام تمام مردم منطقه خلاصه میشده است . بعبارت دیگر، فرهنگ ایران، فرهنگ انسانی و سکیولار میباشد . اگر نمیخواهید به دو هزار سال قبل برگردید به انتظارات از شاه که در صفات شاه خلاصه میشود به آثار فردوسی، سعدی و حافظ که ستون مرکزی فرهنگ ایران را شکل داده است مراجعه نمائید، این صفات، انعکاس آرزوهای مشترک مردم ایران بوده است . جای تأسف است که هنوز عده ای از تحصیل کرده های ما اغوا شدۀ تلقین های جنگ روانی استعمار گران میباشند و شاهنشاهی را دیکتاتوری معرفی میکنند . از هوش خود استفاده نمائید، در دورانی که امکان مسافرت، بیش از چهار فرسنگ در روز نبود نقش شاه در زندگی مردم مناطق دور افتادۀ ایران به نقش صفاتی محدود میشد که به صورت انگیزه، از طریق داستانهای مردمی، آئین جوانمردی و نوشته های بزرگان ادب ایران به مردم تلقین میشد . هر ده، شهرو منطقه طبق تعلیمات کدخدا، ملاو حکام محلی، در سطح دانش خود به زندگی ادامه میدادند . زندگی روستائی، در دوران چند هزار ساله شکل گرفته بود . نقش و وظیفه و حاصل کار مشاغل مختلف به نظم درآمده بود .

مبازۀ با ترور فکر و عقیدۀ کلیسا در اروپا راه استفادۀ از هوش را برای اروپائیان باز نمود . پیشرفت دانش و صنعت، تحول و مسائل جدید و پیچیده ای به وجود آورد که ادارۀ جامعه را مستلزم داشتن تشکیلات اداری بزرگ مینمود . پیچیدگی روابط دنیائی موجب انقلاب مشروطیت ایران شد که در نتیجۀ آن، مجلس شورای ملی به عنوان مشاور شاه، قوانین مربوط به روابط اجتماعی مردم را که به صورت نوشته وجود نداشت و هر روز پیچیده تر میشد به صورت نوشته و قانون درآورد . از هوش خود کمک بگیرید آیا بازی با لغات به صورت سلطنت یعنی دیکتاتوری کمکی به حل مشکل امروز ایران میکند یا به ایجاد اختلاف کمک میکند .

نوع حکومت

با اصطلاح اختلاف بیانداز و حکومت کن آشنا میباشید . اشخاصی که اختلاف دنیای عملی و دنیای تئوریک را تشخیص ندهند به آسانی به دام آرزوهای خود و به دام اختلاف اندازان گرفتار میشوند . در دنیای عملی، جمهوری شدن آلمان، شوروی و چین، یکصد میلیون کشته به جای گذارد تا فهمیدند عامل پیشرفت کشورشان پیشرفت دانش اقتصادی و تکنولوژی آنها میباشد نه نوع حکومت و مکتب های فلسفی آنها . راه دور نرویم به خود و به همسایه های خود نگاه کنیم آرزوی آزادی، دمکراسی، رعایت حقوق بشر و حکومت مردمی موجب شد در عمل، آدمکشان پیرو مکتب ترور فکر و عقیده بر جامعۀ ما حاکم شوند . به کودتاهای متعدد پاکستان توجه داشته باشید . جمهوری عراق جمهوری مادام العمر شد . جمهوری سوریه به صورت جمهوری مادام العمر ارثی درآمد . جمهوری افغانستان، مردم آن کشور را از هستی ساقط نمود . جمهوری برای این کشورها چه هدیه ای آورده است . از هوش خود استفاده کنید، آیا افزایش رفاه اجتماعی را افزایش دانش اقتصادی و پیشرفت تکنولوژی تضمین میکند یا ایجاد اختلاف

آنچه از رهبری جامعه باید خواسته شود آزادی بیان در حل مسائل میباشد، در تضمین جان، مال، ناموس و احترام افراد جامعه میباشد . در جلوگیری از خونریزی های قدرت طلبان میباشد . در آشنا کردن مردم با سوابق فکری موجب شکل گرفتن مکتب های فکری که به نامهای کاپیتالیزم، مارکسیزم، سوسیالیزم، لیبرالیزم و ….نامیده میشوند . از هوش خود استفاده نمائید، جوانهائی را که اسیر آرزوهای خود میباشند میتوان راهنمائی نمود . ولی آیا با همکاری با رسانه های تجاری که بر طبل جمهوری میکوبند و نان ایجاد اختلاف را میخورند میتوان جلب اعتماد عمومی نمود

جای تأسف است که شایعه سازیها و اتهامات گروه چپ گرا و مریدان فراماسیونری، به همراه ضعف دانش سیاسی، اقتصادی و روانشناسی طبقۀ تحصیل کزدۀ مسئول ادارۀ کشور، به همراه مسائل ناراحتی روحی ناشی از توسعۀ صنعتی کشور ما، به همراه اتهامات تبلیغاتی رسانه های پیگیرمنافع خارجی، زمینۀ فکری را فراهم آورد که عدۀ زیادی از ایرانیها، شاهنشاه آریامهر، دمکرات ترین شاهنشاه ایران را دیکتاتور بدانند . ترس از دیکتاتوری، بخصوص که کشور ما امروز اسیر وحشی ترین نوع دیکتاتوری شده است و مردم حسرت فرهنگ ملی خود را می خورند، توهمی را به وجود آورده است که عده ای از فعالین سیاسی طرفدار پادشاهی پارلمانی، پیگیر قانون اساسی با پادشاه بدون قدرت اجرائی باشند . مسائل اجتماعی از قبیل آموزش، بهداشت و اقتصاد، دائم در حال تغییر میباشند و راه حل آن بستگی به سطح دانش و امکانات مالی کشور دارد . قانون اساسی نباید در اینگونه مسائل، محدودیتی برای دولت و مجلس ایجاد کند . دولت با کسب نظر کارشناسان، قوانین مورد لزوم را به مجلس ارائه مینماید و بر اساس قوانین مصوب مجلس به انجام امور کشور میپردازد . قانون اساسی باید محدودیت های دولت و مجلس را روشن کند . باید تضمین کنندۀ حفظ جان، مال، ناموس و احترام همۀ اتباع کشور باشد . قانون اساسی نباید محدود به پیروی از مکتب فکری خاص باشد . چه مقامی تضمین کنندۀ این حقوق عمومی خواهد بود ؟ از هوش خود استفاده نمائید . دنیای تئوریک، بسیار زیبا میباشد ولی در خارج از توهم ما وجود ندارد . در فرهنگ ملی ما در دوران زندگی روستائی، شاه، وظیفه دار این امر بوده است . در دوران زندگی صنعتی، انواع مسائل جدید به وجود میآید . اختلاف نظرهای پارلمانی نیز زیاد میشود . این اختلاف نظرها بهتر است از طریق حکمیت حل شود . نظر حکم باید مجری شود . قوای حافظ امنیت کشور باید زیر نظر حکم باشد از هوش خود استفاده کنید قدرتی که اجرا نشود حذف میشود .

مسئلۀ دیگری که افکار بعضی از ابرانیان خارج از کشور را به خود مشغول داشته انتظاری میباشد که از وارث تاج و تخت سلطنت در به عهده گرفتن رهبری حرکت عمومی بر ضد حکومت آخوندها منعکس مینمایند . آیا این افراد از هوش خود برای فکر کردن استفاده میکنند . آیا جنایتهائی که به رهبری امریکا در چهار دهۀ گذشته، در خاور میانه انجام گرفته نمی بینند . تعارفات سیاسی آقای کارتر به شاهنشاه آریامهر را از یاد یرده اند . در به وجود آمدن ژاپونی دیگر در خاور میانه چه منافعی برای امریکا می بینند ؟ چرا پیش از آنکه تشکیلات لازم برای برکنار کردن آخوند، از طریق فلج کردن نیروی آدمکشی او شکل داده اند جان نماد فرهنگ ملی خود را به خطر میاندازند . چه هوشی به آنها میگوید فرماندهی دربند، جان خود را فدای سربازان کند . کجا هستند سربازان پیرو کاوۀ آهنگر که جان خود را فدای بازگرداندن فرهنگ آزادی تفکر نمایند . به امید روزی که تحصیل کرده های جامعۀ ما دهان بینی را کنار بگذارند با استفاده از هوش خود، با فریاد جاوید شاه، به مطامع خارجی و خفت امروز ایرانی خاتمه دهند .

عبدالحمید شیبانی

دهم ماه می دو هزار و نوزده

چرا مردم بپا نمی خیزند- سیاوش لشکری

چرا مردم بپا نمی خیزند

«سیاوش لشکری»

C:\Users\Admin\Desktop\فرتورها\سیاوش لشگری.jpg

پرسش مطرح بین همه ی ایرانیان در هر خانه و کوچه و بازار و حتا رسانه ها این است که چرا هم میهنان ما درون کشور در برابر این همه سختی و فشار بپا نمی خیزند ؟ و بسیاری از ایرانیان میگویند حالا که آمریکایی ها هم از مردم پشتیبانی کامل کرده اند باید مردم به خیابانها بریزند و طومار رژیم را برچینند .و آنها از این همه صبوری مردم درون کشور تعجب می کنند که چرا مردم یکپارچه نمی شوند مگر سالها همه منتظر نبودند که ابر قدرت ها بویژه آمریکایی ها از آنان حمایت کنند؟ و برخی به طعنه اضافه می کنند چطور است آمریکایی ها بروند و بجای ایرانی ها تظاهرات هم بکنند ! آری درست است که ناله مردم از دست نادانی ها و بی لیاقتی ها و ستم کاری های رژیم به آسمان بلند است و هر کسی هم به توان خود و به شکلی که می داند دریک مبارزه فرسایشی و کُند مدنی گامی بر میدارد، مانند شاعران و طنز پردازان و نویسندگان و بالاخص بانوان هرکدام در پی تضعیف نظامند ولی همه ی اینها اگر چه در دلیر تر شدن جامعه و ایستادگی های مردم موثر بوده اما نیروی کافی برای سرنگون کردن رژیم نبوده است .

دریک بررسی دقیق تر و گفتگو با هم میهنان درون مرز به این نتیجه می رسیم که هیچ حرکت هماهنگ شده ای بدون فرمان رهبرییا هیئت رهبری امکان پذیر نیست، و مردم با تجربه تلخ و دردآور سال 57 که چشم بسته طومار زندگی خود را بباد دادند اینبار بدون اطمینان از اینکه اینها بروند چه کسانی خواهند آمد و بفرمان چه کسانی باید بپا خیزند حاضر نیستند دست به یک حرکت نا پخته و نامطمئن و خطرناک بزنند .

در حقیقت امروز مردم ما در برابر رژیمی ایستاده اند که رژیم میداند نتیجه قیام مردم برای آن ها چه ارمغانی خواهد داشت و چه خواهد بود ، چیزی که رژیم گذشته تا آخرین لحظه و دقایق وقوع انقلاب حتا فکرش را هم نمی کرد که چه بر سرآنها خواهد آمد.

در نتیجه کار مبارزان امروز بمراتب مشکل تر از گذشته شده است و به هیچ شکلی بدون داشتن یک نیرو و مجموعه ی نیرومند و آگاه راهبری و دنبال کردن گام بگام نقشه ی راه و در نهایت تا پیدا شدن جایگزینی مطمئن آنها بپا نخواهند خاست . و ازبخت بد مردم ما در همه ی این سالها نه در بیرون از کشور و نه درون کشور چنین کانون هماهنگ رهبری بوجود نیامد و هرگاه هم که گام هایی بر داشته شد به ترفند و خرابکاری جاسوسان رژیم و یا از سر اشتباهات و خودخواهی ها و ندانم کاریها هیچ مجمعی انسجام نگرفت . و انتظار ایرانیان بیرون از کشور بدون اینکه نقش خود را ایفا کنند وسهم خود را برای بپا خاستن مردم در نظر بگیرند انتظاری دور از منطق و دور از خردمندی و واقعیت است. بنظر صاحب این قلم تا زمانی که رهبری مبارزه در بیرون از کشور ایجاد نشود، درون کشور مردم بپا نخواهند خاست و اگر هم در یک خیزش همگانی بی برنامه اتفاقی رخ بدهد نتیجه مطلوبی ببار نخواهد آمد .

رسیدن به این نتیجه نا مطلوب را برای ترساندن مردم از بپا خاستن آنها نمی گوییم بلکه براییادآوری به اپوزسیون بیرون از کشور است که احساس وظیفه ای بدون قید و شرط پیدا کنند و درجه اهمیت هماهنگ شدن و ائتلاف برای آنها کاملا روشن شود . مجموعه ی گفتار تجربی من در همینیک جمله متجلی است که ، تا اپوزسیون بیرون از کشور متحد نشود مردم بپا نخواهند خاست چون به هیچ وجه برایشان امکان پذیر نیست . وضع اپوزسیون درون کشور هم نا مشخص تر و بسیار بدتر از بیرون است و در میان آنها نیز فرد یا گروه منسجم و نیرومندی برای فراخواندن و هماهنگ کردن مردم وجود ندارد و این وضع وظیفه اپورسیون بیرون از کشور را سنگین و سخت تر مینماید اپوزسیون و مردم هم دل به این نبندند که اگر آمریکا به ایران حمله کند مردم به استقبال حمله آنها خواهند رفت و شورش می کنند، تاریخ نشان داده که بهر دلیلی مردم کشور ها در مقابل حمله خارجی در پشتیبانی از رژیم کشور خود منسجم می شوند و به پیشواز بمب های فرو ریخته آنها برکشور خود نخواهند رفت . تنها راه باقی مانده همانست که گفته شد اتحاد یا انتلاف هر چه سریعتر اپوزسیون و تشکیل ستاد و تیم فرماندهی برای هماهنگ کردن خیزش همگانی مردم

نتردام کجاست؟ فاضل غیبی

نتردام کجاست

فاضل غیبی

تتت.jpg

واکنش دو گروه ایرانی در برابر آتش سوزی نوتردام ذلت فرهنگی ما را در نتیجۀ چهار دهه حکومت اسلامی بخوبی نشان می‌دهد. گروه نخست اسلام ‌زدگانی هستند که به توحش داعشی بر هرچه بوی تمدن و انسانیت دارد، خنجر می کشندونه تنها از مرگ کافران خشنودند که حتی از نابودی نیایشگاه‌ها هم هلهله سر می‌دهند. این توحش همانست که میرزا آقاخان کرمانی 150 سال پیش سرچشمه اش را نشان داد:

«ﮐﺠﺎﻳﻨﺪ ﭘﻴﺸﻴﻨﻴﺎن ﺍﻳﺮﺍن ﮐﻪ ﺳﺮ ﺍﺯ ﺩﺧﻤﻪ ﺑﺮﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ببینند ﺧﻮﻯ ﺯﺷﺖ ﺷﺘﺮﭼﺮﺍﻧﺎن ﻋﺮﺏ،چنان ﺩﺭ ﻧﻬﺎﺩ  ﺍﻳﺮﺍﻧﻴﺎنﺭﺧﻨﻪ ﮐﺮﺩه ﮐ ﻪ ﺭﻳﺨﺘﻦ ﺧﻮن ﺭﺍ ﺑﺴﻴﺎﺭ مبارک ﻣﻰ ﭘﻨﺪﺍﺭﻧﺪ..» (1)

با اینهمه باید سپاسگزار بود که وابستگان به این گروه همان هستند که می‌نمایند. اما گروه دوم چپ‌های جهان‌سومی هستند که از زندگی طولانی در کشورهای غربی تنها این را یاد گرفته‌اند که بدویت اسلامی را در پس «عدالت طلبی» پنهان کنند.  آنان بر این طبل می کوبند، که کاش میلیونرهای فرانسوی بجای پرداخت هزینۀ بازسازی بنایی از سنگ و چوب، ثروت خود را میان «جلیقه زردها» و دیگر نیازمندان تقسیم می‌کردند:

       « سنبل خرافه و جهل سوخت. شوکه شدید؟ اما آیا از فلاکت و کشتار و بدبختی و ستمی که بر انسان رفته و می‌رودهم شوکه می‌شوید؟ نگران نباشید جهان سرمایه این سنبل جهل و خرافه اش را زیباتر بازسازی خواهد کرد تا بدین وسیله جهل و خرافه و مذهب را زنده نگه دارد..»(سیاوش کهرنگ)

3291703.jpg

       «اکنون پاریس غمگین است، اما بشردوستی آنها نیز طبقاتی است. برخوردشان به حفظ آثار فرهنگی و میراث بشریت نیز طبقاتی و غارتگرانه است...ما اگر به خرافات معتقد بودیم، آتش‌گیری نوتردام را محصول «آه » مردم سوریه و یمن می‌دانستیم  ..» (توفان، حزب کار ایران،  اردیبهشت 1398)

در کنار این تمدن‌ستیزان گروه بزرگ دیگری نوتردام را نه بنایی با اهمیت مذهبی، بلکه بنایی با ارزش تاریخی و فرهنگی می‌دانند و یادآور می شوند که در اروپا «اكثريت مردم آزادانديش و روشنفكراند و به دين پشيزي ارزش نمي‌دهند.»

اما این تصور نیز درست نیست و دستکم این تناقض را نشان می‌دهد که هرچند اکثر اروپاییان (حدود 70درصد) دیگر مذهبی نیستند (بدین معنی که نیروهای آن‌جهانی را در زندگی این جهانی مؤثر نمی‌دانند)، اما دین را بعنوان امری مهم در زندگی اجتماعی در نظر دارند و هرچند دیگر بطور منظم به کلیسا نمی روند، اما نهادهای دینی را بعنوان ضرورتی اجتماعی پذیرفته‌اند.

این ویژگی برای ما ایرانیان از اهمیت خاصی برخوردار است، زیرا با وحشی‌ترین حکومت مذهبی دست به گریبانیم، که نه تنها از قتل دگراندیشان ابایی ندارد، بلکه حتی برداشتن روسری را رسماً با یک سال زندان مجازات می‌کند. صرفنظر از چگونگی برکناری رژیم اسلامی این پرسش پاسخ خود را می جوید که اسلام در ایران آینده از چه جایگاهی برخوردار خواهد بود. خاصه آنکه امروزه گروه بزرگی از ایرانیان خود را مذهبی نمی داند. آنان نه تنها اسلام، بلکه اصولاً دین را با عقب ماندگی و خرافات یکی می گیرند و آرزو می‌کنند ایران آینده از هرگونه دینی عاری باشد.

گرچه چنین واکنشی با توجه به جنایات حکومت اسلامی کاملاً قابل فهم است، اما همانقدر پایه در احساسات دارد،که چهار دهه پیش استقبال توده‌های ایرانی از انقلاب اسلامی داشت. بنابراین ضروری است، پیش از آنکه شکاف بزرگ میان مذهب‌زدگان و مذهب ستیزان کشور را در جنگ داخلی فرو برد، دربارۀ دین و نقش آن در جامعه به گفتگو و روشنگری گسترده پرداخته شود.

در این نوشتار اشاره‌ای می شود به پژوهش های اخیر در این باره و اینکه نقش دین در جامعه را باید در روندی تاریخی بررسی کرد و نه تنها ادیان از ماهیتی یکسان برخوردار نیستند، بلکه آنها نیز (مانند مسیحیت در سده‌های گذشته)می‌توانند دگرگونی های بنیادینی بیابند.

Émile Durkheim(1917ـ1858م.) بنیاد گذار دانش جامعه شناسی، به هدف شناخت ماهیت ناب و مشترک ادیان، به پژوهش دربارۀ آیین‌های جوامع بدوی پرداخت. زیرا بدین نتیجه رسیده بود، که ادیان امروزی در بسیاری وِیژگی ها از یکدیگر تأثیر پذیرفته اند و ترکیبی هستند.

پژوهش‌های او نشان داد که دین در جوامع بدوی از نقشی بنیانی برخوردار بود و به وسیلۀ آن اصولاً شکل‌گیری جوامع بشری ممکن گشته است. بدین صورت که  ذهن انسان برای آنکه قادر به فکر و سپس عمل در رابطه با محیط خویش باشد، به بسیاری عناصر ذهنی نیاز دارد. این عناصر در فرد a priori نهادینه نیستند و بواسطۀ تربیت و در اشتراک با دیگر انسان‌ها در ذهن او نقش می بندند.  از جمله، تصور از «زمان» و «مکان» باید میان افراد جامعه مشترک باشد و گرنه نخواهند توانست در رابطه با هم به اندیشه و عمل دست زنند.(2)

دورکیم ثابت کرد که مراسم مذهبی و بنای نیایشگاه نقشی اساسی در بوجود آمدن تصور انسان از زمان و مکان داشته است. نیایشگاه در مرکز روستا امکان می داد، در ذهن انسان‌هاتصورات مشترکی دربارۀ شمال و جنوب، و یا راست و چپ بوجود ‌آید. همچنین با تکرار مراسم مذهبی در هر فردی تصوری مشترک از گذشت “زمان” شکل گرفت. بدین ترتیب دین با شکل دادن چنین مفاهیم مشترکی به بشر امکان داد تا  موازینی برای همزیستی در جامعه بیابد و زندگی اجتماعی را سامان دهد.

دورکیم با پژوهش خود شناخت از نقش دین را تحولی انقلابی بخشید. پیش از آن تصور می‌شد،که جوامع دینی از همبستگی پیروانی تشکیل می شوند، که از اعتقادات مذهبی مشترکی برخوردارند. اما امیل دورکیم کشف کرد، که دین در انسان نهادینه نیست، بلکه از راه تربیت بصورت باورهایی در ذهن فرد نشانده می شود. انسان این باورها را می پذیرد، نه آنکه آنها عقلی و علمی باشند، بلکه از اینرو که پذیرش آنها موجب وابستگی به گروهی می شود که او در میانشان (همچنانکه در خانواده) احساس ایمنی، ثبات و گرمی می‌کند.

بنابراین دین در کنار دانش، فلسفه و هنر زمینۀ مستقلی از شناخت بشری است و همانطور که هنر و یا فلسفه را نمی‌توان و نباید باعلم سنجید، سنجش دین با علم ویافلسفه نیز نارواست. سرمایۀ دین، اعتقاداتی ثابت است و با تکیه بر آن گروه مؤمنان به ثبات روحی و احساسی می رسند؛ از اینرو آن را بویژه با فلسفه نیز که بنیانش پرسشگری است نباید سنجید.

از سوی دیگر، می‌توان و باید کوشید که چهار زمینۀ شناخت آدمی(علم، فلسفه، هنر و دین)با هم هماهنگ شوند. زیرا همانطور که بدون بهره‌گیری از دانش و مرتبه‌ای از هنردوستی نمی‌توان عضو جامعه ای پیشرفته بود، وابستگی به دینی خرافی و اعمالی انسان‌ستیز نیز مانع پیشرفت اجتماعی است. شهروندان کشورهای اروپایی پس از برخوردهای شدیدی که در دو سه سدۀ گذشته میان زمینه های شناخت برقرار بود، اینک به سوی تأمین هماهنگی میان آنها به پیش می روند.

بویژه برای اربابان کلیسا که تا چند سده پیش همۀ فعالیت های علمی، فلسفی و هنری را در سایۀ دین می دیدند بسیار دشوار بود که استقلال آنها رابپذیرند.خاصه آنکه تصور می‌شد که دین از مجموعۀ دست آوردهای  علمی، فلسفی و هنری تشکیل شده است و اگر آنها به استقلال برسند، از آن دیگر چیزی بجا نخواهد ماند. اما پس از آنکه بویژه دانش و فلسفه با پیشرفت های شگرفی استقلال خود از کلیسا را به کرسی نشاندند، روشن شد که دین می‌تواند و باید پاسخگوی نیازهای اجتماعی ویژه‌ای باشد و اگر خود را درگیر دیگر زمینه های شناخت نکند، دیگر بر کرسی اتهام خردستیزی و تاریک اندیشی نیز نخواهد نشست.

وظیفۀ ویژۀ دین این است که با تحکیم روابط اجتماعی و پیوندهای احساسی میان پیروان، اعتماد میان آنان را تحکیم بخشد و آنان را به پیمانی آزادانه و مسئولانه برای بهبود اوضاع اجتماعی جلب کند. دین از این راه می تواند بر “قوۀ تشخیص فرد” ability to judge تأثیری مثبت بگذارد وشعور اجتماعیsocial awareness را بهبود بخشد. در این صورت دین نقش مثبتی در پیشرفت اجتماعی بازی خواهد کرد، که از فلسفه، علم و یا هنر برنمی آید.

در دوران روشنگری به هدف مبارزه برای درهم شکستن مخالفت کلیسا با پیشرفت علم و فلسفه، همۀ خرافات و جنایات تاریخ به حساب دین نوشته شد. روشنگران سدۀ 18م. بر ویژگی دوگانۀ دین آگاه نبودند و چنان جلوه می‌دانند که دین بلایی آسمانی است و بدون آن جوامع بشری سعادتمندتر می‌بودند.

درحالیکه،چنانکه اشاره شد، بدون دین اصولاً جامعۀ بشری شکل نمی گرفت و دین بعنوان روح جمعی و پدیدۀ فراگیر اجتماعی که همۀ نیکی‌ها و بدی‌های بشری را بازتاب می‌داد،در مراحلی باعث شکوفایی و پیشرفت می‌شد و در دوران‌هایی به ارتجاع و جنایت دامن می زد.

از این  نظر جالب است که پژوهش‌های اخیر نشان می‌دهند، مدنیت نوین نه در مبارزه با دین بوجود آمد، بلکه در دامان آن پرورش یافت!  برای روشن شدن مطلب کافیست بپرسیم دوران نوین از چه زمان آغاز شد؟

برخی برآنند که دوران نوین، در اروپا با انقلاب علمی و صنعتی در سدۀ 19م. آغاز شد. در حالیکه بدون «دوران روشنگری» و پیدایش فیلسوفانی که دلاورانه باورهای کهن را به کنار افکندند، انقلاب علمی در اروپا امکان نمی‌یافت. از سوی دیگر، اکثر جامعه شناسان برآنند که رفرم مذهبی مارتین لوتر که باعث دوپاره شدن کلیسا و جنگ‌های مذهبی سی ساله شد، عامل اولیۀ تحولات بسوی دنیای مدرن بود، زیرا نافرجامی جنگ های مزبور طرفین را مجبور به «صلح وستفالی» کرد که در آن  آزادی عقیده به رسمیت شناخته شد و در نتیجه پیدایش اندیشمندان دوران روشنگری ممکن گشت.در حالیکه برخی دیگر (مانند نیچه) باور دارند، که یک سده پیشتر، این رنسانس در سدۀ 15م.بود که از انسان در کانون هستی نقشی نوین در افکند و بدین تکانه، به قرون وسطا پایان داد.

در این میان، تحولی که سده‌ها پیشتر آغاز شده بود از نظرها دور مانده است و آن کوشش برای ساختن کلیساهای عظیم در شهرهای اروپایی بود، که از سدۀ پنجم آغازید و در سدۀ 11م. اوج گرفت و به ساختن بیش از 400 Cathedral منجر شد، که اغلب چنان بزرگ بودند که می توانستند کل جمعیت شهر را در خود جای دهند. (فقط در سدۀ 12م. 80کاتدرال ساخته شد!)

روشن است که ساختن این «ستون های زمین» Pillars of the Earth، که در رقابت با هم باید هرچه بلندتر ساخته می‌شدند، بدون پیشرفت در همۀ زمینه‌های علمی ممکن نبود. همین نکته با توجه به اینکه جمعیت اروپا از سدۀ هفتم تا چهاردهم سه برابر شد، نشان می دهد که «قرون وسطا» چنانکه تصور می رود، نه تنها دوران تاریکی نبوده است، بلکه در سایۀ کلیسا، دانش‌های نوین، هرچند بطور نامحسوس، در حال رشد بودند. بنا بر این شور و شوق مذهبی مسیحیان را که باعث می شد هزینه های سرسام‌آور بنای کلیساها را بپردازند، باید عامل اصلی پیدایش دوران نوین دانست.

پذیرش این مطلببرای ما  آسان نیست، زیرا نمی‌توانیم تصور کنیم، که ایمان مسیحیان در قرون وسطا چنین صمیمانه و فداکارانه بوده باشد!بدین سبب که اجبار به پذیرش اسلام (با توجه بدینکه پیشینیان ماپیش از آن به یکی از ادیان بزرگ جهانی ایمان داشتند) باعث شد نسبت به آن ریاکارانه رفتار کنند. شاهد آنکه، آنچه در سرایش پارسی،در نکوهش اسلام می‌یابیم، اصلاً قابل مقایسه با آثار ضددینی «قرون وسطای» اروپایی نیست.  نخستین ناظر خارجی که متوجه این نکته شد، دو گوبینو، سفیر فرانسه در سدۀ 19م. بود:

      «ﻣﻦ ﺑﺎ ﺑﺴﻴﺎﺭﻯ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﺩﺭﺑﺎﺭﻯ ﻭ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ… ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺧﺼﻮﺹ ﺻﺤﺒﺖ ﻛﺮده ﺍﻡ، ﻭﻟﻰ ﻫﻴﭽﻴﻚ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻨﺪ، ﺑﻤﻦ ﺑﮕﻮﻳﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﻯ ﭼﻪ، ﺍﻳﺮﺍﻧﻰ ﺍﻳﻨﻘﺪﺭ ﺭﻳﺎﻛﺎﺭ شده ﻭ ﭼﺮﺍ اینﺍﻧﺪﺍزه ﺩﺭ ﺗﻘﺪﺱ ﻭ ﺍﻇﻬﺎﺭ ﺯﻫﺪ ﻏﻠﻮّ ﻣﻴﻨﻤﺎﻳﺪ ﻭ ﺣﺎﻝ ﺁﻧﻜﻪ ﺑﺎﻃﻨاً اینﺍﻧﺪﺍزه ﻣﺆﻣﻦ ﻧﻴﺴﺖ. ﻭ ﺑﺮﺍﻯ ﭼﻪ ﻏﺎﻟﺐ ﺍﻳﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺣﺮﻓﻰ ﺭﺍ ﻛﻪ ﻣﻰ ﺯﻧﻨﺪ، ﻏﻴﺮ ﺍﺯﺁﻧﺴﺘﻜﻪ حقیقتاً ﻓﻜﺮ ﻣﻰ ﻛﻨﻨﺪ.» 

زیان دورویی مذهبی ایرانیان این بود که اسلام (صرفنظر از اینکه بکلی با موازین ایرانشهری تضاد داشت) حتی پس از تبدیل به دین اکثریت نیز، نتوانست در میان ایرانیان به همدلی و همکاری در راه سازندگی دامن زند. اما دوگانگی ایرانی امروزه سودی بزرگ دارد و آن اینکه تودۀ بزرگی از فرهیختگان(در مقایسه با دیگر کشورهای اسلامی)  به سادگی ترک اسلام می‌کنند.

اما اگر این گام با بازیافت اخلاق والای ایرانی، توأم نباشد، گامی مثبت نیست و  می تواند به ستیزه ‌جویی و ناراستی، شکاف میان ایرانیان را تشدید کند. وانگهی، چنانکه اشاره شد، دین در فرد بر «قدرت تشخیص» و در جامعه بر شعور اجتماعی تأثیر می گذارد. بدین سبب ترک اسلام تنها زمانی مثبت است که نگرش مهرورزانه را جانشین ستیزه جویی کند و از این راه به شعور اجتماعی بالاتری دامن زند .در زمینۀ فردی برای رسیدن بدین هدف لازم است که هر شهروندی برای آشنایی با هر چهار زمینۀ  فلسفی، علمی، هنری و دینی بکوشد، تا بتواند در زندگی مانند خود رویی متعادل، به آزادگی و مسئولیت پذیریبه پیش رود.

جامعه نیز مانند فرد، برای آنکه به تعادل و پیشرفت دست یابد، نیاز دارد که بداند تا بحال چه راهی پیموده و  از چگونه هویتی برخوردار است. این دو در میراث فرهنگی و هویت ملی تبلور می یابند.  همانطور که هویت دینی جامعه، بخشی از هویت ملی است، میراث مادی نیز نیمۀ مهم میراث فرهنگی است.

آتش‌سوزی در نوتردام نشان داد که میراث فرهنگی به چه حدّ برای جوامع پیشرفته اهمیت دارد. در این میان نوتردام خود میراث فرهنگی درخشانی است. نه تنها بدینکه در 850 سال گذشته مکاناغلب رویدادهای تاریخی(مانند تاجگذاری ناپلئون و جشن پیروزی بر فاشیسم…) بوده است، بلکه پیش از آن نیز در این نقطه کلیسای دیگری قرار داشت که خود جایگزین پرستشگاهی رومی شده بود.  به عبارت دیگر، در این نقطه از دیرباز تاریخ، همواره نیایشگاهی برپا بوده که بنا به دورکیم ذهن اجتماعی فرانسویان را تا به امروز شکل داده است. جالب است که در پنجاه متری در ورودی نوتردام، علامتی برنزی بر زمین نصب است که «نقطۀ صفر جاده در فرانسه» را نشانه‌گذاری می کند. (3)

چون از این منظر به ایران اسلام‌زده بنگریم، جامعه‌ای را می یابیم، که میراث معنوی‌ آن دریده و مخدوش شده و از  کوشش نسل‌های گذشته جز خرابه‌هایی بجا نمانده است. جامعۀ سرگشته‌ای رامی‌یابیم که پس از آنکه سده های دراز آشیان ادیان بزرگ جهانی بود، بر آن بزور شمشیر، مذهبی حاکم شد که قبله‌اش بیرون از مرزهای کشور قرار دارد. مذهبی که اعتقادات آن بازتاب زندگی بیابانگردی بود و در جهت مخالف وِیژگی های مشترک جامعۀ شهرنشین ایرانی قرار داشت. بدیهی است که در سایۀ چنین مذهبی سرافرازی ملی و  آرامش اجتماعی نمی‌توانست و نخواهد توانست چهره بگشاید.

راهی که حاکمان مسلمان در هزارۀ گذشته و ملایان حکومت‌گر در چهار دهۀ اخیر به هدف تداوم تسلط خود بر جامعۀ ایران در پیش گرفتند، درهم‌کوفتن جلوه‌های مادی و معنوی ایرانشهر بود تا جامعۀ ایران بازتاب خود را در اسلام بیابد. از جمله، امروزه بیش از ده هزار «امام‌زاده» امید دارند، که هویت ایرانی را برای همیشه دگرگون کنند. بدین سبب هر گامی در جهت بازیافت میراث ملی کشور، از پاسارگاد و تخت جمشید تا دژ بابک و ارگ بم، راهی است که به هر گامی که در آن رویم، قدمی به سوی هویت ملی و سرافرازی ملی خود برداشته‌ایم.

(1) میرزا آقاخان کرمانی، سه مکتوب، انتشارات نیما، ص 180

(2) امیل دورکیم، صور بن‍یانی حی‍ات دین‍ی (1912م.)، ترجمه باقر پرهام،نشر مرکز، ص27

(3)رضا نوری، «بازسازی نوتردام: ناپلئون و ناصرالدین شاه کلیسا را خواهند شناخت؟»، برگرفته از: تلویزیون میهن

پهلوی ها و اسلام – سیاوش لشگری

پهلوی‌ها و اسلام

« سیاوش لشگری»

سیاوش لشگری.jpg

سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۸ برابر با ۳۰ آپریل ۲۰۱۹

در هر جمع دوستانه که شرکت می‌کنید، در میان گفتگوها به ویژه  اگر سیاسی هم باشد یکی  از حضار که سخنی برای گفتن ندارد  بی‌مقدمه و بی‌مورد می‌گوید، به نظر من اگر شاه مانند پدرش در برابر آخوندها سفت و محکم می‌بود و پوست آخوندها را می‌کند  در ایران انقلاب نمی‌شد! همین یک جمله کافیست  برای ادامه یک بحث تکراری بی‌نتیجه. بلافاصله یکی دیگر که تا آن لحظه فقط شنونده بوده  سر ذوق می‌آید و گویی به کشف جدیدی نائل شده پای جلو می‌گذارد و اظهار می‌کند اگر شاه جلوی انتشار کتاب خمینی را نمی‌گرفت و اجازه می‌داد ملت آن را بخواند هرگز کسی به دنبال خمینی نمی‌رفت. فرد دیگری که فکر می‌کند اگر در این بحث مهم و حیاتی شرکت نکند او را بی‌خبر و بی‌سواد می‌پندارند می‌پرد میان میدان سخن و می‌گوید اشتباه شاه آنجا بود که خمینی را اعدام نکرد  و برعکس پدرش رضاشاه ، محمدرضا  شاه اسلامی بود. گفتگو‌ها آنقدر ادامه پیدا می‌کند که گاهی کار به تلخی و تندی و قهر نیز می‌کشد.

در اینجا و پیش از اینکه وارد اصل بحث شوم از همه آنها که می‌گویند چرا شاه ایران یک فرد  مذهبی بود می‌پرسم، چرا شاه ایران نباید مذهبی می‌بود؟! چرا باید شاه از لحاظ باورهای  مذهبی با مردم میهن‌اش که اکثریت مسلمان بودند فرق می‌داشت؟ شاه ایران مگر از یک پدر و  مادر مسلمان به وجود نیامده بود؟ شاه ایران مگر گفته بود من آتئیست هستم؟! یا از اسلام   دست کشیده‌ام؟ مگر هر کس که شاه شد باید از دین رسمی کشورش بیرون برود؟ و ضد دین گردد؟ مذهبی بودن یک رهبر و پادشاه  کشوری که دارای مردمانی مذهبی است   باید جزو محاسن آن رهبر محسوب شود  نه اینکه آن را عیبی بزرگ تلقی کنند. حالا کاری نداریم که اگر شاه مذهبی هم نمی‌بود ایراد‌ها بر می‌گشت به اینکه چرا شاه  مذهبی نبود!

متاسفانه در میان ایرانیان یک نظر غیرمنصفانه و نادرست  دیگر به دست نویسندگان و یا خود مردم  جا افتاده است که گفته می‌شود، محمدرضا شاه مذهبی بود و پدرش رضا شاه ضد مذهب بود؛ و یا اینکه محمدرضا شاه یاور آخوندها  و رضاشاه دشمن آخوندها بود! نظری کاملا نادرست و  وارون  با واقعیت! پیش از اینکه سندی دال بر غیرواقعی بودن  این اتهام نادرست ارائه دهم لازم به گفتن است، ایران یکی از قدیمی‌ترین کشورهای مسلمان  در جهان است و شاید هم نخستین کشور تسلیم  شده در جهان باشد که اکثر مردم‌اش به زور  و شاید تعداد کمی‌ هم  به میل اسلام آورده‌اند. امروز پس از۱۲۰۰ سال اکثریتی که در روستا‌ها و شهرهای مذهبی زندگی می‌کنند و تقریبا ۷۰ درصد ایرانیان را تشکیل می‌دهند علاقمند و باورمند به اسلام‌اند و به این آسانی‌ها هم حاضر به ترک آن نیستند. البته که  تعداد آنها پیش از آمدن خمینی  به ایران  بیشتر بود و پس از انقلاب تعداد زیادی از مردم به ویژه جوانان، دل از اسلام  وهر دینی بریده‌اند ولی حالا حالا  کار دارد و تلاش فوق‌العاده می‌طلبد تا اکثریت مردم به آگاهی‌های لازم برسند و صدالبته که رهبر چنین کشور ی مجبور است  دست‌کم یک مسلمان  معمولی باشد و معلوم نیست چرا ایرانیان توقع دارند شاه مملکت باید بی‌دین و یا یک ضد دین باشد ، شاهی که  قانون اساسی هم او را مأمور و ملزم به ترویج دین نموده بود چگونه می‌توانست ضد دین عمل کند؟

بر می‌گردم به اینکه چرا محمدرضاشاه پهلوی اتفاقا آنگونه که شایع است مذهبی نبود و رضاشاه هم  آنطور که شهرت دارد ضدآخوند و ضددین نبود  و هر دو این ادعا‌ها جز اتهام برای کوبیدن  محمدرضاشاه پهلوی  از یکسو و رضاشاه بزرگ از سوی دیگر نیست. برای اثبات این دو موضوع  به یک سند تاریخی و دقیق نیاز داریم. سندی که اگر نادرست می‌بود تا به امروز سرو صدای افراد بسیاری را درآورده بود. برای دیدن چنین سندی که در دسترس همگان هم هست، با شما خواننده این سطور سری می‌زنیم به «ویکی پدیا» بخش رضاشاه، قسمت دین تا ببینیم رضاشاه اسلامی‌تر بود یا محمدرضا شاه. در بخش دین مربوط به رضا شاه نوشته است: «در زمان رضاشاه حوزه‌های علمیه در قم، اصفهان و نجف خودمختار باقی ماندند.» عجب ، تا آنجا که ما شنیده بودیم مردم می‌گفتند رضاشاه درب حوزه‌های علمیه را تخته کرده بود! در ادامه می‌نویسد: «در زمان رضا شاه وزارت  آموزش و پرورش (وزارت فرهنگ) آموزش مذهبی را در مدارس دولتی اجباری کرد!» پس آموزش مذهبی در دوره پادشاهی رضاشاه نه اینکه از بین نرفت بلکه اجباری هم شد.

ادامه مطلب: «در زمان رضاشاه، با کنترل محتوای این دروس جلوی هر عقیده‌ای را که بویی از شک‌آوری به مذهب داشت گرفته می‌شد! هدف رضا شاه حاکم کردن دولت بر تبلیغ و ترویج اسلام بود تا  تضعیف مذهب با اندیشه‌های سکولار…» نوشته ادامه پیدا می‌کند: «وی زندگی سیاسی‌اش را با رهبری قزاق‌ها در آیین‌های ماه محرم آغاز کرد. رضاشاه واعظان سرشناس را برای ارائه برنامه‌های مذهبی به رادیوی سراسری دعوت کرد.»

هم‌میهنانی که بدون وقفه در هر فرصتی  به دست می‌آورند می‌گویند رضاشاه حقوق آخوندها را قطع و محمدرضا شاه دوباره آن را برقرار کرد توجه فرمایند. در همانجا می‌نویسد: «رضاشاه سنت شاهیِ تامین بودجه مالی مدارس علمیه و بزرگداشت مجتهدین اعظم و سفرهای زیارتی حتا به نجف و کربلا را استمرار بخشید. رضا شاه نام بسیاری از فرزندانش را نام‌های امامان شیعه گذاشت. او به هشت روحانی  در سال ۱۹۲۱ / ۱۳۰۰ که از عراق گریخته بودند پناهندگی داد. رضاشاه مجتهد بزرگ عبدالکریم حائری یزدی را به اقامت در شهر قم و تبدیل آن به مرکزی مانند نجف ترغیب و تشویق کرد. لقب آیت‌الله و حجت‌الاسلام در همین سال‌های رضاشاهی بین عموم رایج شد. رضا شاه طلاب علوم دینی را از انجام سربازی معاف نمود. در زمان رضاشاه ادیان دیگر مانند ارامنه تحت فشار قرار گرفتند و مبارزه شدیدی علیه اقلیت مسیحی آغاز شد.»

چرایی همه این کارهای رضاشاه خیلی روشن است؛ چون او پادشاه یک کشور مسلمان شده بود و ناگزیر به اجرای فرامین اسلامی می‌گردید و صدالبته همه اینها که در مورد دین و رضاشاه در ویکی پدیا آمده  نمی‌تواند کوچکترین خلل و تردیدی به خدمات معجزه‌آسای رضاشاه بزرگ  وارد آورد که در ظرف شانزده سال ایران را از ژرفای خاکستر سیاه تاریخ بیرون کشید و به ایرانی زندگی بخشید و این قلم  می‌خواهد نخست باعث رفع اتهام از محمدرضا شاه  پهلوی گردد که تقریبا همگان او را مذهبی‌تر از رضاشاه می‌پندارند و مذهبی بودن او را هم یکی از ضعف‌های او و عاملی برای رخ دادن  انقلاب می‌نامند. در حالی که اتفاقا  محمدرضا شاه پهلوی تا حدود زیادی از رسومات اسلامی را به دور انداخته بود و اجرا نمی‌کرد و می‌شود آن موارد را در ده‌ها صفحه به روی کاغذ آورد ولی  مخالفین سیاسی او  همواره تهمت مذهبی بودن به او می‌زدند و هنوز هم می‌زنند تا گناه انقلاب را به گردن شاه بیندازند.

جالب است گفته شود که اتفاقا فقط آخوندها متوجه موضوع  شده بودند که محمدرضاشاه در پی بر کندن حضور اسلام از حکومت است و به طریقی گام به گام و طبیعی درآن مسیر پیش می‌رود. آنها خوب می‌دانستند اگر محمد رضاشاه ده سال دیگر در پادشاهی باقی می‌ماند جنازه نقش اسلام در حکومت را به دست خودش به خاک می‌سپرد ولی افسوس که دشمنان خارجی و هم‌میهنان داخلی دست به دست هم داده ریشه پادشاهی مقبول و پیشرونده‌ی  پهلوی دوم را از بیخ و بن کندند و  خود را هم به همراه همه مردم جهان به زحمت و گرفتاری انداختند.

و اما این نوشته برای رفع اتهام از رضاشاه بزرگ نیز هست که او را به غلط یک پادشاه ضددین  لقب داده‌اند. در واقع نه محمدرضاشاه پهلوی مذهبی‌تر از پدرش بود و نه رضاشاه یک انسان غیرمذهبی  چنانکه شهرت یافته است بود. آنها دو تن ایراندوست مسلمان  معمولی و معقول مانند همه مردم ایران بودند و بس!

در پایان ضروری است گفته شود تا زمانی که دین رسمی مردم ایران اسلام است و تا زمانی که اکثریت قابل  توجهی از هم‌میهنان ما به ویژه در رده‌ی با سوادان کشور علاقمند به حفظ  این دین هستند هیچ رهبری، هیچ رئیس جمهوری و هیچ پادشاهی در ایران نمی‌تواند دم از سکولاریسم بزند و یا به اسلام بی‌اعتنا باشد. بدبختانه با ادامه داشتن این دین هم  در ایران  بالاخره روزی بار دیگر و بارهای دیگر شور حسینی مردمی ‌که عاشق حسین و علی و محمد و زینب‌اند به طغیان‌های دیگری تبدیل خواهد شد  و این ملک زرخیز را به تجزیه و یا به ویرانه‌ای تبدیل خواهد کرد، مگر اینکه ایران هم مثلا مانند کشور اسپانیا خردمندانه خود را از چنگال این دین بیرون آورد تا رستگارشده و در ردیف کشورهای پیشرفته درآید.

جامعه شناسی سیاسی اپوزیسیون و عربستان- دکتر جلال ایجادی

جامعه شناسی سیاسی اپوزیسیون و عربستان

«دکتر جلال ایجادی»

ایجادی.jpg

سه شنبه, ۶ام مهر, ۱۳۹۵

آیا سیاست حزب دمکرات کردستان برپایه منافع شهروندان کرد است یا زیر نفوذ معادلات دیپلماسی دو کشور در منطقه است؟ آیا ساختار نظامی بوروکراتیک مجاهدین به منافع ملی توجه دارد یا تابع سران و در خدمت بازتولید نظم امتیازداران این سازمان است؟

جامعه شناسی سیاسی چیست؟

جامعه شناسی سیاسی یکی از بخش های علم جامعه شناسی است که به شکل تخصصی رابطه میان شهروندان و قدرت سیاسی و نهادهای دولتی و احزاب سیاسی را مورد مطالعه قرار میدهد. نوع مناسبات سیاسی و ایدئولوژیک میان افراد و احزاب سیاسی و قدرت، موضوع اساسی این دانش است. بنابراین جامعه شناسی سیاسی بویژه به تحلیل زمینه های زیر می پردازد: یکم، دولت و جنبه سیاسی و تاریخی و اجتماعی آن و اینکه چگونه دولت از جامعه متاثر می گردد یا تاثیر می گذارد؟ دوم، رابطه میان احزاب و قدرت سیاسی است و اینکه استراتژی تصرف قدرت از جانب نیروها و گروههای اجتماعی چگونه تعیین میشود؟ چگونه نیروها و گروههای سیاسی و اجتماعی نفوذ خود را در جامعه تعریف میکنند و چگونه این هدف قابل اجراست؟ سوم، تحلیل چرخش های تناسب قوا درجامعه و اینکه چگونه تناسب قوا میان نیروها قابل تغییر است و چگونه شهروندان این شکافها را تغییر می دهند؟ چهارم رابطه قدرت های حزبی باامر کسب قدرت سیاسی و ارزشها اخلاقی در جامعه. آیا ارزش های اخلاقی نیروها در احترام به منافع دمکراسی خواهی در جامعه است یا این ارزش ها تابع منافع نخبگان و استراتژی قدرت است. البته میان علوم سیاسی و جامعه شناسی سیاسی نزدیکی بسیار است و بقول ریمون آرون علوم سیاسی فصل سیاسی جامعه شناسی سیاسی است. بمعنای دیگر بازیگران عرصه سیاست همان بازیگران اجتماعی هستند که دارای جامعه شناسی ویژه خود بوده و از منافع و شیوه و اخلاق ویژه خود پیروی می کنند.

با توجه به مقدمه بالا نگاهی بیاندازیم به جنبه ای از سیاست اخیر حکومت های ایران و عربستان سعودی، و مواضع حزب دمکرات کردستان و سازمان مجاهدین که سمتگیری مساعد به وهابیسم را نشانه برجسته سیاست خود نموده اند. آیا سیاست حزب دمکرات کردستان برپایه منافع شهروندان کرد است یا زیر نفوذ معادلات دیپلوماسی دو کشور در منطقه است؟ آیا ساختار نظامی بوروکراتیک مجاهدین به منافع ملی توجه دارد یا تابع سران و در خدمت بازتولید نظم امتیازداران این سازمان است؟

رقابت دو رژیم اسلامی در منطقه

مقابله جوئی میان ریاض و تهران سابقه طولانی دارد. هم اکنون ما شاهد تند شدن این رقابت جوئی هستیم. چندی پیش روزنامه اقتصادی «فایننشال تایمز» نوشت: «با توجه به بحران منطقه‌ای و قیمت‌های نفت رقابت ایران و عربستان به خطرناکی انبار باروت است.» به نوشته این روزنامه «اکنون خطر یک جنگ آشکار بین ریاض و تهران رو به افزایش است.». پرسش این است که ریشه بحران در کجاست و آیا امکان جلوگیری از چنین بحرانی وجود دارد؟ هرگز روابط نزدیکی بین پادشاهی سنی عربستان سعودی و جمهوری اسلامی شیعه وجود نداشته است و این تناقض سیاسی و مذهبی همچنان ادامه دارد. رهبر جمهوری اسلامی با اشاره به حادثه کشته شدن زائران و از آن میان ۴۰۰ ایرانی در «منا» در دوره گذشته، تهدید کرد که ایران «اقدام تلافی جویانه» را در نظر خواهد داشت. در دوره جدید حمله های رسانه‌ای دو رژیم علیه یکدیگر گستر‌ده‌تر شد و از جمله نامه جواد ظریف در روزنامه نیویورک تایمز، که عربستان را عامل اصلی خشونت در خاورمیانه معرفی کرد. مسئولان ریاض در پاسخگویی از حمایت جمهوری اسلامی از رژیم اسد در کشتار هزاران نفر، حرف زده و آنها حکومت ایران را بعنوان عامل خشونت در منطقه قلمداد می کنند. حضور ایران در بازار نفت و مخالفت با سیاست نفتی عربستان، جنگ نیابتی دو رژیم در سوریه و یمن و حضور ترکی الفیصل وزیر اطلاعات پیشین رژیم سعودی در نشست سالانه مجاهدین خلق در پاریس، به این درگیری‌ها فضای جدیدی داده تا آنجا که تحلیلگر روزنامه فایننشال تایمز با توجه به اظهارات تند خامنه‌ای می نویسد: «این لحن تند حاکی از گسترش تنش در سراسر منطقه است و با وضعیت اروپا چند ماه پیش از جنگ جهانی اول قابل مقایسه و به همان اندازه خطرناک است.». جنگ رقابتی دو رژیم مذهبی سنی و شیعه تا کجا گسترش پیدا خواهد کرد؟ هریک از این دو رژیم که توطئه گر و هژمونی طلب هستند به آرایش قوا دست زده و خواهان ضربه به دیگری می باشد. عربستان با توجه به خصوصیات برخی نیروهای قومگرا و محلی ایرانی در پی تشویق تجزیه طلبی در کردستان و خوزستان و بلوچستان می باشد. این وضع برای برخی نیروهای سیاسی ایرانی چه نتیجه ای داشته است؟ برخی از این نیروها، این شرایط را برای خویش مطلوب ارزیابی کرده تا خود را بیشتر مطرح ساخته و از امکانات مالی افزونتر برخوردار گردند. در واقع سیاست خارجی یک کشور انگیزه استراتژی جدید برای این نیروها می گردد. نیروهای سیاسی همیشه ادعا دارند که تحلیل مستقل آنان و منافع مردم زیر نفوذ آنان، پایه برای سیاست ریزی است. تاریخ نشان می دهد که این اصل همیشه محور باقی نبوده و ارزشهای اعلام شده تابع منافع قدرت هاست. یکی از ویژگی های احزاب سیاسی دوگانگی در سخن و رفتار است و این پنهانکاری، درک سیاست را دشوار می سازد و به بازیگران فرصت مانور بیشتری می دهد.

همسویی برخی نیروهای سیاسی ایران با عربستان

بناگاه استراتژی جدید حزب دمکرات کردستان ایران تغییر می کند و حرکات مسلحانه در ایران بعنوان خط مشی حزب مطرح می گردد. بنظر می آید این چرخش تابع سیاست سعودی هاست. مصطفی هجری، دبیر کل حزب دمکرات کردستان ایران به بی‌بی‌سی گفت که پیشمرگه‌‌های حزب او در کردستان ایران با نیروهای دولتی وارد جنگ مسلحانه شده‌اند. آقای هجری پیشتر اعلام کرده بود که حزب او “مرحله نوینی” از مبارزه را در کردستان آغاز کرده است. او گفته بود که منظور از مرحله نوین مبارزه، حضور پیشمرگه‌‌های مسلح حزب در میان مردم کردستان است که «هدف آن دادن آگاهیِ سیاسی و امید به مردم و تشویق آنها به مبارزه برای حقوق ملی خود است». او می‌گوید که اعضای حزب دموکرات کردستان ایران در یک جنگ مسلحانه با نیروهای دولتی درگیر شده‌اند. دبیرکل حزب دموکرات کردستان ایران در برنامه “به عبارت دیگر” تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی می گوید حزب او قصد آغاز دور جدید مبارزه مسلحانه در کردستان نداشته ولی چون نیروهای دولتی از رفت و آمد مسلحانه پیشمرگه‌‌‌هایش جلوگیری می‌کنند، درگیری نظامی به آنها تحمیل شده است.

در این شرایط مقامات نظامی و سیاسی ایران، حزب دمکرات کردستان ایران را به دریافت کمک مالی از عربستان سعودی متهم می‌کنند و حضور نظامی پیشمرگه‌های این حزب را تحرکاتی خوانده‌اند که به نیابت از عربستان سعودی صورت می‌گیرد. مصطفی هجری در مصاحبه با بی بی سی این اتهام‌ ها را رد می‌کند. او منکر نیست که حزب او در گذشته و حال، از کشورهای خارجی تقاضای کمک کرده است، ولی می‌گوید که تا به حال پاسخ مثبتی به تقاضاهایش داده نشده است. بعلاوه آقای هجری در مصاحبه تازه با روزنامه اسرائیلی «جروزالم پست»، گفته بود همانطور که جمهوری اسلامی ایران به دشمنان اسرائیل مثل حماس و حزب الله کمک می‌کند، اسرائیل هم باید به سازمان‌های ایرانی مخالف جمهوری اسلامی کمک کند. آقای هجری در برنامه بی بی سی، “به عبارت دیگر”، همچنین به صحبت‌های یکی از اعضای شناخته شده حزبش در جریان مراسم حج امسال در یکی از کانال‌های تلویزیونی وابسته به عربستان سعودی که جنجال آفرین شده بود، واکنش نشان داد و آنرا تائید می کند. البته اخبار پیامد این ماجرا نشان داد که دعوت سعودی ها گسترده بود و گروه دعوت شد ترکیبی از افراد ایرانی از آذربایجان، بلوچستان، کردستان و خوزستان بوده اند. نهادهای امنیتی سیاسی سعودی با این ترکیب پیام روشنی برای ایران فرستاده که تجزیه و آشوبهای منطقه ای در ایران امکان پذیر است. البته انگیزه های افراد این گروه از سیاسیون مهمان عربستان می تواند متفاوت باشد، ولی در یک امر آنها مشترک هستند: این افراد مخالف یکپارچگی ایران بوده از یکسو و از سوی دیگر خواست این افراد برای خدمت به سیاست تبلیغی و تهیجی و اهداف دیپلوماتیک سعودی می باشد.

آیا این تغییر سیاست حزبی و سفر این هیات رابطه ای با سیاست عربستان ندارد؟ مذاکرات پنهانی میان مقامات سعودی و حزب دمکرات بطور مسلم این سیاست ها را همسوتر ساخته است. نتیجه این سیاست مسلحانه در کردستان ایران چه خواهد بود؟ آیا تشدید سرکوب فعالان مترقی کرد توسط جمهوری اسلامی، از جمله نتایج این سیاست مسلحانه نخواهد بود؟ یادآوری کنیم که بعضی از سازمان‌های سیاسی و شماری از فعالان مدنی در کردستان ایران از تاکتیک جدید این حزب انتقاد کرده‌اند و آن را بهانه‌ای برای امنیتی کردن بیشتر فضای سیاسی و اجتماعی کردستان و جلوگیری از هرنوع فعالیت مدنی می‌دانند. علیرغم اعتراض محافل مترقی کرد و غیر کرد در ایران، حزب دمکرات روی سیاست جدید خود پافشاری نموده و پیشبرد جنگ مسلحانه را درست می داند. آیا مردم کرد موافق این جنگ هستند؟ آیا این جنگ هدف دمکراتیک دارد و راهگشای دمکراسی است؟ پاسخ منفی است زیرا منطق این جنگ تجزیه طلبی و هماهنگی با سیاست سعودی هاست. آیا «پیشمرگه» هایی که در این جنگ شرکت خواهند داشت سربازان فرمانبر و مطیع بوده یا افراد با فرهنگ و دمکراسی خواه می باشند؟ با اطمینان می توان گفت شرکت کنندگان این جنگ با پول سعودی و ایدئولوژی قومی و عقب ماندگی فکری و توهمات مزمن، سیراب شده اند. بعلاوه حضور افراد سیاسی دیگر در کنار حزب دمکرات، بیانگر یک سفر فکرشده و سازمانیافته است و با توجه به هوش و حس سیاسی و تجربه سیاسی این افراد، بروشنی درک می کنیم که این سفر یک انتخاب سیاسی در حمایت از سیاست وهابیسم در قدرت است.

یک نیروی سیاسی خواهان جنگ مسلحانه علیه قدرت حاکم است. اینگونه جنگ ها در فرهنگ چپ سنتی، اغلب جلوه ای «مترقیانه و ضد استبدادی» دارند. حال آنکه اینچنین نیست. در شرایط مشخص کنونی، این جنگ ها، در واقع جنگی هایی ایدئولوژیکی و با قوم پرستی افراطی و با منافع قبیله ای و محرکه های بین المللی می باشند. این جنگ ها تمایل به دمکراسی ندارند زیرا درعمق خود با اوهام «رهایی» و در واقع با ایدئولوژی و منافع وهابیسم و منافع آل سعود گره می خورند. این جنگ ها بیان آرمانگرایی رمانتیک نیستند بلکه نتیجه معامله دیپلوماتیک هستند. این جنگ ها مبارزه شهروندانه نبوده بلکه در خدمت رهبران قبیله با ایدئولوژی های کهنه و تمایلات مافیایی می باشند. ما می دانیم که ستمگری حکومت دینی شیعه، پیوسته در ایجاد جنگ مذهبی میان شیعه و سنی فعال بوده است، ما میدانیم که حکومت اسلامی مانع دمکراسی بوده است، و میدانیم که رژیم ولایت فقیهی، فراهم کننده پیشرفت فرهنگی و مدنی و اکولوژیکی مناطق گوناگون ایران و شکوفائی فرهنگی قومیت های گوناگون نیست. ما می دانیم این ستمگری حکومتی زمینه نارضایتی ها را همیشه دامن زده است و بیعدالتی فرهنگی را همیشه گسترده است. ولی توجه داشته باشیم که ستم حکومتی بطور اتوماتیک قربانی را دمکرات نمی کند، ستم حکومت ولایت فقیهی منجر به ایجاد اتوماتیک افراد آزادیخواه نمی شود.

مخالفان همیشه خواهان دمکراسی نیستند بلکه سهمی از قدرت و پول را می خواهند بدون آنکه این قدرت دمکراتیک باشد. همه اپوزیسیون رژیم، دمکرات و مترقی نیستند. اپوزیسیون رنگارنگ است. چپ ارکائیک، قوم پرست افراطی، جمهوری خواه اسلام پرست، اصلاح طلبان حکومتی، فعالان اپورتونیست، و نیز اشخاص جمهوری خواه لائیک و صادق، شخصیت های فرهنگی مستقل و غیره، همگی در اپوزیسیون قراردارند. ولی باید پرسید هر یک از آنها چه پروژه ای برای جامعه دارند؟ آیا پروژه آنان در ماهیت خود، در برابر الگوی حکومتی قرار می گیرد؟ بدون شک مدل اسلامی جز قهقرا چیز دیگری نیست، بدون شک ایدئولوژی چپ مکتبی جز نوعی از دیکتاتوری، مدل مدیریتی دیگری ندارد. بدون شک کسانی هستند که در پی استقرار قدرت مافیایی جدید در برابر مافیای حاکم بر ایران می باشند. الگوهای طرح شده نیروهای سیاسی اغلب الگوهای کهنه و غیر مدرن می باشند. بعلاوه الگوهای فریبنده ای نیز وجود دارد که دارای ظاهر نیکو ولی همخوان با سیاست تبهکاران نوع دیگر است.

جامعه ایران احتیاج به طرح های مدرن و مترقی و شفاف دارد. بطور طبیعی همیشه نخبگان مترقی در پی ساختمان فرهنگی و سیاسی و اکولوژیکی نظام جدیدی می باشند و هستند کسانی که در این راه تلاش جانانه می کنند. مسلم است که در برابر استبداد و توطئه های متعدد رژیم کوتاه نباید آمد ولی این مقاومت برای الترناتیو مدرن دمکراسی کافی نیست، آن مقاومتی جالب است که با دمکراسی و شهروندی همساز باشد، آن مقاومتی که با فرهنگ و فلسفه و خرد شهروندانه درآمیخته است. سمتگیری به آغوش وهابیسم سیاسی و ایدئولوژیک عربستان و یا هر کشور و قدرت طماع دیگری، هرگز مدلی دمکراسی خواه برای مردمان سراسر ایران بحساب نمی آید. از نظر جامعه شناسی سیاسی رقابت میان رژیم ها و یا نیروهای سیاسی، همراه با هدف معیین و انگیزه خاص است، ولی رقابت همیشه پایه در آزادی طلبی و صداقت ندارد.

پرسش های اساسی برای نخبگان

پیش از انقلاب حزب توده در یک دوران طولانی از پول و سیاست شوروی برخوردار بود و جریانات چریکی از کمک قذافی و صدام بهره بسیار بردند. آقاى خمینى در فرانسه با کمک کشورهاى بزرگ و بویژه آمریکا و با دلالى یزدى ها و قطب زاده ها و با پول هنکفت و با شیعه گری خود و متاثر ساختن بخش عظیم اپوزیسیون، مشغول پى ریزى استبداد شد. در تاریخ سیاسی ایران، این سنت از دیرباز ادامه دارد. مجاهدین با صدام و عربستان ساختند و امروز آقای هجری بسوی عربستان و اسرائیل دست دراز می کند. نماینده حزب دمکرات به عربستان می رود و با شرکت در حج مذهبی به مصاحبه جنجالی دست زده و از مقامات سعودی حمایت می کند. این گفته ها و حرکات یک اشتباه غیرارادی نیست، بیان همسوئی سیاست حزب دمکرات با استراتژی عربستان میباشد. بعلاوه حضور یکی از مقامات برجسته عربستان در جلسه و جشن سازمان مجاهدین، نشان دهنده ابعاد استراتژیک سیاست سعودی ها می باشد. ترکی الفیصل در نشست «بورژه» سازمان مجاهدین شرکت می کند. نشست سالانه سازمان مجاهدین، در شهر «بورژه» در حومه پاریس، بیش از هر چیز دیگر متاثر از حضور و سخنان شاهزاده ترکی الفیصل، رئیس پیشین سازمان اطلاعات و امنیت عربستان سعودی (استخبارات) قرار می گیرد. ترکی الفیصل، بعلاوه فرزند پادشاه پیشین عربستان و عضوی موثر و بانفوذ در خاندان سلطنتی این کشور هم هست. در عرصه سیاست، این حرکات جشن برای رقص و پایکوبی نیست، بلکه داستانی پرمعناست. این اقدام ها تحقیق میدانی در باره ابن سعود و اسلام نیست، بیانگر صلح طلبی و حسن نیت نیست، بلکه بازی توطئه گری در قبال حریفان است. ذهن ساده انگار، قادر به درک پیچیدگی های پشت پرده و یا کلک ها و رازهای سیاسی نیست. در دنیای سیاست و در تئاتر نمایش سیاست، حوادث ساده، در بسیاری از موارد دارای معنای عمیق هستند و منافع حیاتی بازیگران سیاسی را منعکس می کنند.

چرا برخی از نیروهای اپوزیسیون ایران بسوی عربستان روی آورده اند؟ باید اعتراف نمود در برابر حاکمیت حکومت ولایت فقیه، شکست بسیاری از سازمانهای سیاسی امری واضح است. آنها شانس نداشتند تا قدرت را بدست گیرند و حکومت اسلامی خمینی، با همراهی آمریکا، بازار، اوباشان، فقیران، و بخش وسیعی از توده های مذهبی و خرافاتی و غیردمکرات و با دستگاه شیعه گری و زنجیره مساجد، پیروز شد. در این چرخش تند حوادث، اپوزیسیون ایران به بیرون پرتاب شد و امروز بسیاری از نیروهای اپوزیسیون ایران گیج می باشند. پس از ۳۷ سال تسلط استبداد دینی حکومتی در ایران، نبود دورنمای روشن و امیدبخش، بسیاری از رهبران اپوزیسیونی را از نظرفعالیت سازمانی و حضور سیاسی، در بن بست قرار داده است. زمان میگذرد و آنها پراکننده تر می شوند، زمان میگذرد و تعداد مهمی از رهبران اپوزیسیون پیر می شوند و می بینند که اثری از خود بجای نگذاشته اند. زمان میگذرد و امیدهای تصرف قدرت به ناامیدی تبدیل می شوند. زمان میگذرد و قدرت حکومتی اسلامی با فساد و سرکوب و ایدئولوژی شیعه گری و فریب و دروغ و توطئه گری سیاسی و تبلیغاتی و پورنوگرافیک و دسیسه قتل علیه مخالفان به سلطه گری ادامه می دهد. احساس ناامیدی و ناتوانی برای برخی قابل تحمل نیست. برخی از سیاسیون اپوزیسیون، با روانی رنجیده، با احساس شکست و با نیازمادی پررنگ خود، راه را در نزدیکی با محافل پول و قدرت مخالفان جمهوری اسلامی می بینند. فرصت طلبی و مال پرستی بالا می آید، راه سقوط باز می شود.

برای این نخبگان سرخورده دشواری ها فراوان است. جامعه ایران نیز از یکسو به مصرف گرایی خو میکند و از سوی دیگر علیرغم میل به فضای دمکراتیک، از خشونت های انقلابی هراس دارد و به رهبران سیاسی اعتماد ندارد. چنین شرایطی برای بسیاری نیروها، درماندگی آور است و تخریب کننده حوصله می باشد. چگونه می توان در لیدرشیبی قرار گرفت و از رقیبان عقب نیافتاد؟ چگونه می توان در رهبری باقی ماند و به افراد عضو تشکیلات ثابت کرد که آنها رهبران خردمند و دوراندیش می باشند؟ اینگونه نخبگان مخالف حکومت با انگیزه های روانکاوانه و اگوئیسم و جاه طلبی فردی خود و در تنهایی خود، به دهلیز قدرت های دیگر نقب می زنند. زمانی که فرد سیاسی برای قدرت خود بسیاری از افراد دیگر را قربانی می کند، به فرد نارسیسیک مخرب تبدیل می شود. آیا بسیاری از این رهبران، به افراد نارسیسیک مخرب تبدیل نشده اند؟ حال وضع روانی و تمایل رفتاری این رهبران چگونه قابل تحلیل است؟ بنظر می آید تشتت و ناتوانی نیروها و سردرگمی آنها از یکسو و نیازآنها به وجود داشتن و خود را نشان دادن از سوی دیگر، زمینه مساعد برای نزدیکی به کشورهای پولدارو رقیب را بوجود آورده است. و روشن است که رژیم خامنه ای در سوریه و لبنان و یمن و بحرین، استراتژی نفوذ و هژمونی طلبانه سختی را دنبال می کند؛ هدف رژیم ایران مقابله جوئی با سعودی هاست. رژیم ریاض نیز حیثیت خود را در خطر می بیند و این رژیم سیاست یارگیری را فعال نموده است زیرا می داند که جاه طلب و فرصت طلب فراوانند. پس ناتوانی و پاتولوژی نیروها از یکسو و از سوی دیگر نیاز مقابله جوئی وهابیسم، همدیگر را پیدا می کنند و همبستر می شوند.

چرا این احزاب ایرانی و برخی شخصیت های رسانه ای با عربستان همسو می شوند؟ انگیزه آنان کسب قدرت و پول و اسلحه است؟ تبعیت سیاست این احزاب از سیاست عربهای سعودی به چه معناست؟ آیا مخالفت داشتن با حکومت خامنه ای توجیه کننده ایجاد جنگ داخلی در کردستان است؟ وضع هریک از نیروهای سیاسی در این رقابت حاد چگونه قابل تحلیل است؟ شهروندان آگاه این کشورها چه موضعی اتخاذ نموده و چه منفعتی در این جدال سیاسی دارند؟ معنای میهن پرستی و منافع ملی چیست؟ آیا در سیاست، ارزش های اخلاقی معنا دارد؟ آیا کسب قدرت به هر قیمت توجیه شده است؟ آیا سیاست تجزیه طلبی تخریبی با سیاست دفاع از منافع ویژه فرهنگی و زبانی و عدالت اجتماعی شهروندان، یکی است؟ در خاورمیانه کدام سیاست شوم و خطرناک است و کدام سیاست صلح آمیز و خردمندانه است؟ آیا سیاست می تواند خردمندانه باشد؟ معیاری های یک اپوزیسیون مترقی در زمان جدال قدرت های حاکم در منطقه، کدامند؟

اپوزیسیون پریشان و تمایل به مردگی

اپوزیسیون ایران می تواند به این پرسش ها پاسخ دهد. البته روشن است که در شرایط سلطه مطلقه رژیم، برای نیروها هیچ امیدی به برانگیختن مردم و طرح انقلاب مورد علاقه اشان، وجود ندارد. این سازمانها با چند آرزوی گنگ، با شعارهای قدیمی و نامناسب خود، با تشکیلات کهنه، با بیسوادی و دانش نازل، با بی پولی، با توده سازمانی بی اعتمادشده، قادر نخواهند بود تناسب قوا را در جامعه تغییر دهند. بسیاری ازاین سازمانها فرقه های کوچک و بزرگی هستند که طراوت و پویایی جامعه را از یاد برده اند و شکل گیری های اجتماعی و فرهنگی جدید را نمی دانند، آنها از پدیده های اساسی مانند اکولوژی و بحران زیست محیطی بی اطلاع اند و فقط همان طرح های کهنه دگماتیستی را تکرار می کنند. چپ ارکائیک و سنتی با مدل های روسی و چینی و کوبایی باقی مانده است. ناسیونالیست ها با مدل های صد ساله زندگی می کنند و گویا زمین و زمان تکان نخورده است. اصلاح طلبان دینی دوباره مدل اسلامی بزک شده را برای جامعه پیشنهاد می کنند. قبیله گرایان با عشق جداسازی و تجزیه کشور، خود را با برخی محافل جهانی همساز می کنند. حال آنکه پروژه تجزیه طلبی با ویژگی تاریخی و فرهنگی ایران خوانایی ندارد. علیرغم تمام افت و خیزها، کردها و آذریها و بلوچها و فارسها، در طول تاریخ درهم تنیده شده اند و اجزای ایران بوده اند. در واقع آسیب ها در راستای جداسازی، از جانب قدرت ها و نیروهای سیاسی و ایدئولوژی های ناسیونالیست و دینی، تولید شده اند. روند طبیعی این اقوام، همزیستی با یکدیگر بوده است.

اپوزیسیون ایران زمانی که سکولار و آزادیخواه و متحد است جالب می باشد، ولی اعتراف کنیم که اپوزیسیون دارای آسیب های فراوان است. بطور مسلم هنگامیکه رهبرانی در رسانه ها ظاهر می شوند و یا زمانی که رسانه های خارج کشور برنامه آگاهی دهنده دارند، رژیم ایران عصبانی و پر از خشم است و زمانی هم که برخی سیاسیون در هتل های سعودی ها به «تبادل نظر در باره سرنوشت ایران» می پردازند، رژیم ایران برای سیاست تبلیغاتی خود شادمان است. شرایط پیچیده ای داریم و بخشی از اپوزیسیون خود را مثله مثله می کند و بی اعتبار می سازد. تسلط حکومت اسلامی با قراردادهای اتمی تقویت شده است ولی اپوزیسیون در کجاست؟ واقعیت این است که همه این واکنش های نادرست و ناسالم از یکسو و همه گرایش های کهنه و محافظه کارانه اپوزیسیون از سوی دیگر، به تغییر دمکراتیک، نمی انجامد. باید گسست کرد. باید گرایش های فرهنگ ساز را تقویت کرد و فصل جدیدی آغاز کرد و در این فصل جدید، نقد دین اسلام و دکترین قرآنی و ایدئولوژی ها جایگاه ویژه ای دارد، انتقاد از دگماتیسم ها و توهمات عقیدتی نقش برجسته ای دارد، ژرف نمودن گرایش به آزادی و دمکراسی و شهروندی یک نیاز بنیادی است، تقویت سکولاریسم با فکر فلسفی و دانش و اکولوژی، یک امر اساسی است.

جامعه شناسی سیاسی در تحلیل نیروهای سیاسی، این واقعیت را نشان میدهد که بخش مهمی از نیروهای سیاسی ایران محافظه کارند و فاقد سیالیت فرهنگی و فکری هستند. این نیروها نگران از دست دادن چیزی هستند ولی نمی دانند که خیلی چیزها تغییر یافته است و آنها خیلی چیزها را از دست داده اند. ائتلاف بخشی دیگر با مرتجعین عربستان کج راهی بیش نیست و در تناقض با منافع ملی است. عربستان سعودی این نیروها را به یک وسیله ساده سیاست تبلیغاتی خود تبدیل می کند و آنها را وارد شطرنج بزرگ خود نمی کند. البته ورود به این بازی شطرنج، ورود به بازی شومی است که در عرصه اجتماعی و سیاسی، جز بدنامی میراث دیگری نخواهد داشت. نیروهایی که در جنگ دوم با نازیسم ساختند برای همیشه در تاریخ گم شدند. نیروهایی که در زمان شاه توسط لیبی و عراق کمک مالی و رسانه ای شدند در شرم خود باقی ماندند. سازمان مجاهدین که از امتیازات بیشماری در دوران صدام برخوردار شد، توسط جمهوری اسلامی و رژیم شیعه عراق و چراغ سبز آمریکایی ها، به بیرون از عراق پرتاب شدند و حیثیت خود را از دست دادند. امروز نیروهایی که سمتگیری بسوی عربستان، حکومت نفت و شمشیر، را در پیش می گیرند خواهان خراب کردن همه پل های پشت سر میباشند و خود را در مسلخ قرارداده اند. نیروهای سیاسی که آلت دست می شوند و جاه طلبانه به پول و قدرت بسنده می کنند، مردگان بی افتخاری بشمار می آیند.

جلال ایجادی

جامعه شناس دانشگاه فرانسه

حل مسدله ملی (تمرکز و عدم تمرکز قدرت – دکتر حسن کیانزاد

حل مسئله ملی ( تمرکز و عدم تمرکز قدرت )

دکتر حسن کیان زاد

6غدب.jpg

نوشتار زیر پیرامون “حل مسئله ملی”  ” تمرکز و عدم تمرکز قدرت”   نزدیک به بیست سال پیش بدنبال سلسله مقالاتی در روزنامه اکثریت ارگان سازمان فدائیان و همچنین “کار” بگونۀ رویکردی از سوی من ِ ملی گرای ی پان ایرانیست انتشار یافت. نخست در روزنامه اکثریت و سپس در کیهان لندن، نیمروز، نشریه سوسیالیست ارگان سازمان سوسیالیست ها و همچنین در رسانه های دیگری.  در این میان پس از گذشت بیش از سه دهه از مبارزات اپوزیسیون برون مرزی جمهوری اسلامی، همواره در راستای همبستگی و اتحاد عمل، هنوز هم برخی از کُنشگران سیاسی “ قوم گرا ” در رابطه با ساختار اداره ی کشور پس از گذار از جمهوری اسلامی، جد بر این دارند که چگونگی شکل گیری آنرا، یعنی امر “ تمرکز و عدم تمرکز ” را از پیش بعنوان یک “پیش شرط” در چار چوب  اصول و مبانی  مورد پذیرش، یعنی” مشترکات ” بگنجانند. بهمین سبب هم بسیاری از همایش های مخالفین حکومتگران ستمگر و جابر در دهه های گذشته با پراکندگی نیروها و شکست روبرو شده اند. خوشبختانه گشایش این مشکل و گره کور در ماههای گذشته با شناخت اولویت ها در دستور کار کنشگران دلسوز جامعه ی سیاسی ایران قرار گرفته است. از جمله در پیام همبستگی از سوی” کوشندگان اتحاد مردمان ایران برای دموکراسی” که هم پیمانانی برخاسته از خاستگاهای گوناگون سیاسی، قومی و اندیشه وری با سلیقه های گوناگون ، ولی با باوری راستین به دموکراسی، حقوق بشر، استقلال و آزادی، رفاه، امنیت، عدالت اجتماعی و رفع تبعیض،  آن اولویت ها را در راستای بوجود آمدن یک همبستگی ملی، مردمی و جبهه ای، بدور از اختلافات تخریب آفرین فردی و فرقه ای تا نفی کامل حکومت اسلامی ایران.

  • استقرار دموکراسی با الهام از منشور جهانی حقوق بشر، با تاکید بر جدایی دین از حکومت.
  • پاسداری از تمامیت ارضی ایران، با اتکا بر ساختاری نامتمرکز، دمکراتیک و کثرت گرا برای اداره کشور. — ارایه هر طرحی برای ساختار نظام آینده ایران فقط با تصویب مجلس موئسسان قانونگزار و یا همه پرسی ملی رسمیت مییابد.

با توجه به مشترکات فرازین که نقطه اتکا و یا محور بنیادین آن ” دمکراسی ” است وهمچنین نفی کامل جمهوری اسلامی و پاسداری از تمامیت ارضی ایران با اتکا بر ساختاری نامتمرکز، که بیشترین کنشگران و سازمانهای سیاسی اپوزیسیون در درون و برون مرز به آن باور دارند، همگان میتوانند بدور از خود محوری های ایده اولوژیک ، مذهبی، فرقه ای و قومی که بویژه از سوی گماشتگان حکومت در ایران  دامن زده میشود–” زیرا که بر کناری ستمگران و ضحاکان حاکم بر مردمان ایران را نشان گرفته است”–  برای شکل گیری یک جنبش گسترده ملی و مردمی، که سرانجام بتواند آن نیروی ” جایگزین ” و یا ” آلترناتیو ” را بوجود آورد ، با هم همگام و هم آهنگ گردند. بنا براین برای رسیدن به خواست ها و آرمانهای انسانگرای  فرازین و بویژه رفع جور و ستم و تبعیض زدایی از جامعه ایران ، دیگر نباید از تعریف های کهنه شده ی، اختلاف آفرین و جدایی آور گذشته ، سخن بمیان آورد و آنهم در جهانی که امروز از آن بگونه ی یک ” دهکده ” نام بمیان می آورند. توجه به رویدادهای جهانی، بویژه در منطقه خاور میانه که بازیگران و تئوری پردازان اصلی آن یعنی ” نظم نوین جهانی ” که برای پیشبرد منافع درازمدت و استراتژیک سیاسی خود و دستیابی به ذخائر انرژی، سبب ساز اینهمه  نابسامانی ها، ویرانگری ها و کشتار و آوارگی میلیونها انسان از خرد و بزرگ و شیرخواره ، شده اند، ما را بر آن می دارد که برای حل مشکلات ملی مان بر خود، یعنی انسان آشنای ایرانشهری هزاره ای  با شناسه فرهنگی مشترک و رنگین کمانی تکیه و اعتماد کنیم و نه به بیگانه!!. مروری بر تاریخ جُنبش های سده گذشته درمنطقه و میهن مان ، چه پیش و یا پس از جنگ جهانی دوم، گواه بر این دارند، که همه ی آن جنبشهایی  که از سوی بیگانگان در شرق و غرب هدایت و پشتیبانی شدند، تنها برای بهره بری، استعمار و استثمار مردمان و غارت و چپاول ثروت ملی آنها و در نهایت ویرانی و تجزیه سرزمین های بهم پیوسته آنان بوده است. انقلاب فاجعه آفرین ۵۷، بردن خمینی نخست از عراق بپاریس و سپس آوردن اش به ایران با کمک دستیاران و همراهانی انجام پذیرفت که سالیانی دراز در ارتباط با بیگانگان با بده بستانهای پنهانی،  راه را از یکسو برای کسب قدرت آخوندی مستبد، ستمگر و کینه جو هموار ساختند و از سویی دیگر، منطقه را از آن هنگام با  بحران آفرینی مذهبی، دامن زدن به اختلافات قبیله ای وقومی در “راستای تحمیل نظم نوین جهانی” ،  بی ثبات ونا امن و ویران ساختند

 در این میان شوربختانه هنوز هم هستند کسانیکه به  نمایندگی از سوی گروهها و سازمانهای قومی، راه رستگاری و رسیدن به خواستهای  دموکراتیک وحقوق بشری خود را، نه در همبستگی و همگامی با هم میهنان و دیگر مردمان ایران بر ضد نظام ستمگر جمهوری اسلامی می جویند ، بلکه در همکاری و همآهنگی با مهندسین و برنامه سازان و توطئه گران ” نظم نوین جهانی ” که خاور میانه را به خون و آتش، جنگ و گریزو ویرانی کشانده ، بگونه ایکه مردمان اش بریده از خانه و زندگی با وجودی پر اندوه، آواره سرزمین های  بیگانه  شده اند. نمونه ای آشکار از آنرا در رسانه “العربیه” در تاریخ پنج شنبه ۱۲ مه۲۰۱۶  این چنین میخوانیم:

بحث مساله بلوچستان بین ایران و پاکستان در کنگره آمریکا با هدف بررسی اوضاع بلوچ ها در ایران و پاکستان، نشستی با حضور لوئیز گومرت نماینده  مجلس از حزب جمهوری خواه و نمایندگی از سازمانهای سیاسی بلوچ  و نیز برخی شخصیت ها و فعالان ملیت های ایرانی “غیر فارس” ، مانند کردها، عرب های اهوازی، دیروز چهارشنبه در ساختمان کنگره در واشنگتن ، بر گزار شد. این نشست با سخنرانی آقای لوئیز گومرت سناتور جمهوری خواه ، که مخالف با توافق هسته ای ایران و آمریکا است، آغاز شد، وی با تکرار از “استفلال بلوچستان” گفت: بلوچستان آزاد!!  می تواند به تغییرات مثبت چشمگیری در خاورمیانه منجر شود. او افزود: دولت های ایران و پاکستان بر علیه بلوچ ها دست به خشونت و تبعیض نژادی می زنند. در این نشست آقایان محمد حسن حسین بر  و ناصر بلیده ای از حزب مردم بلوچستان و همچنین  وحید بلوچ رئیس سابق پارلمان محلی بلوچستان پاکستان  در باره وضع بلوچ ها سخنرانی کردند.آقای حسین بر گفت: “ملت های غیر فارس” از جمله بلوچ ها و عرب ها از سوی حکومت ایران به شدت سرکوب شده و ظلم و ستم بر آنها تحمیل می شود ( انگاری که به دیگر مردم ایران ستم نمی شود!!) .

دکتر کریم عبدیان بنی سعید ، مدیر سازمان حقوق بشر اهواز با تشریح ظلم و ستمی که بر ملت عرب اهواز روا داشته میشود ، تاکید کرد ملت های ستمدیده مبارزه مشترکی را بر علیه این نظام بیدادگر آغاز کرده اند. او همچنین شیوه های مبارزه مشترک میان ” ملل ایرانی غیر فارس” از جمله بلوچ ها، کرد ها، عربها، ترکها، و ترکمن ها برای تحقق آزادی و بر آورده شدن مطالبات و خواست ها و استیفای حقوق ملت ها را شرح داد.

بنظر میآید که این آقایان که پیگیر از : ” ملت های غیر فارس ”  بر سر سفره بیگانگان سخن بمیان می آورند، راه خود را از دیگر هم میهنان و مردمان ایران بر ضد نظام ستمگر حاکم ، جدا کرده و هم آهنگ و همراه با سردمداران ” نظم نوین جهانی  که تجزیه میهن ما را نشانه گرفته اند، گشته اند. سخن را با زبان هزاره ای ، ایرانشهری و فر آور یکی از فرزندان نامدار ایرانزمین فردوسی که زبان حال امروز ما است ، پایان میبرم. زنده یاد سعیدی سیرجانی در کتاب ” ضحاک ماردوش ” و چیرگی حکومتگران تازی بر ایرانزمین این چنین می نویسد:

باری ضحاک بر تخت شاهنشاهی ایران می نشیند و با جلوس منحوس او همه چیز رنگ می بازد و همه کار ها وارونه می شود:

                           نهان   گشت  کردار   فرزانگان           پراگنده  شد    کام   دیوانگان

                           هنر خوار شد، جادویی ارجمند          نهان    راستی،  آشکارا    گزند

                           شده بر بدی دست دیوان دراز          به نیکی نبودی سخن جز براز

                                                                                    فردوسی

بحث پیرامون فدرالیسم سالها پیش در روزنامه «اکثریت» (ارگان سازمان فداییان – اکثریت) شروع شد و همچنان در روزنامه « کار» ادامه یافت. در این راستا بیشتر، صاحبنظران چپ رادیکال و نوگرا داد سخن سرداده و نظرات خود را بیان داشته‌اند. کوشش من به عنوان یک ملی‌گرا که چندین دهه از مبارزات سیاسی را پشت سر گذارده و طی سالیان گذشته در سنگر « جنبش همبستگی ایرانیان برای آزادی و دمکراسی » به راه آزادی ملت ایران در کنار دیگر میهن ‌دوستان که باور به پلورالیسم سیاسی و حاکمیت ملی دارند، قرار گرفته است، این خواهد بود که بدور از رنگ تعلق و وابستگی‌های عاشقانه ایدئولوژیک، دگراندیشان و هماوردان سیاسی را به جنبه‌ های انسانی و پیوندهای هنوز ناگسسته تاریخی قوم و تبار ایرانی در پهنه هزاره‌های تاریخ و در ارتباط با حل «مسئله ملی» توجه دهم. در این نوشتار من قصد ندارم باب جرو بحث تحریک‌ آمیزی را در تقابل با صاحبنظران و اندیشمندان چپ ایران در طیف گسترده‌اش بگشایم و میدان دار جبهه‌‌ای ویژه از گروههای سیاسی گردم، به گونه‌ای که از اهداف منشور جنبش همبستگی‌، یعنی ایجاد  تفاهم و همیاری و همگامی مبارزین سیاسی به دور افتم. براین اساس امید چنان دارم این پیشگفتار را بویژه آن افراد و شخصیت‌های سیاسی که گاه بی صبرانه خط بطلان برآنچه که رنگ تعلق خاطر یعنی «خودی» را ندارد، میکشند، جدی گرفته و با محتوای این نوشتار دشمن ‌گرایانه و کینه ‌توزانه چونان گفتار «شووینیسم فارس» روبرو نگردند.

در ارتباط با حل مسئله ملی و بحث پیرامون فدرالیسم در ایران به مقولاتی از جمله ستم ملی،‌ ستم مضایف ملل ایران، تعاریف ملت و شووینیسم فارس برمی‌خوریم. صاحبنظران در برخورد با این مسائل دو روش و مَنِش دوگانه اختیار کرده‌اند، از سویی آقایان ممبینی (امیر)، رزمی و فرخ نگهدار در نوشتارهای خود کوشش نموده‌اند با اشاره به یافته‌ها و تجارب تاریخی و اجتماعی سده‌های گذشته ملت‌های دیگر جهان و بویژه ملت ایران، نظرات و رهنمودهایی را در انطباق با مشکلات و موانع بیشمار سرراه برای گشایش کار ارائه دهند. برخورد انها با طرح موضوع اصلی مسالمت‌آمیز و تهی از تحریکات‌ ملی و انسانی است- از سویی دیگر هم‌میهنان ما، آقایان ب. لاوین وهیمن و سامان نجف‌زاده با تندی و تیزی کلام، تهاجمی سخت و تحریک‌ کننده و نا مهربانی را متوجه دگراندیشانی کرده‌اند که بزعم آنان، آنها طرح‌ها و نظراتی را در زمینه حل مسئله ملی ارائه داده‌اند، که با واقعیات و الزامات جامعه کثیرالملل ایران منطبق نبوده و به نحوی به شووینیسم و ناسیونالیسم افراطی موجود دامن میزنند (هیمن) و یا اینکه تعبیر به احساسات شووینیسم عظمت طلبانه فارس) ب. لاوین–   اکثریت شماره ۳۱۶ – شهریور۱۳۶۹) میگردد.

نخست لازم میدانم چون ب. لاوین و هیمن از واقعیت‌های تاریخی مورد دلخواه خود سخن بمیان آورده‌اند و از جمله حاشا کردن وجود ملل مختلف را در ایران به عنوان یک تحریف تاریخی بشمار آورده و به کسانیکه به مانند آنان نمی‌اندیشند نسبت بی‌اطلاعی از تاریخ  را داده‌اند، بگویم اگر قرار بر این است که، به تاریخ و اسناد تشخیص هویت و موجودیت ملی ایرانیان مراجعه کنیم، بایستی واقعیات را آنچنان که هستند بازگو کنیم. آری این درست است که نیاکان کردها، مادها هستند که نخستین سلسله پادشاهی نبشته در تاریخ ایران را رقم زده‌اند، اما در کنار این قوم قدرتمند، قومیت دیگر ایرانی یعنی پارس‌ها با توانمندی در جنوب غربی ایران میزیستند. نخستین اثر و نوشته تاریخی باقی‌مانده در مورد این دو تیره ایرانی را در نبشته‌های منقوش پادشاه آشور سالماناسر سوم یافته‌اند. برمبنای این یافته تاریخی، مادها و پارسها از نژاد هندو اروپایی بسوی فلات ایران سرازیر گشته، مادها یعنی کردها در شمال فلات ایران و پارسها در جنوب غربی آن مسکن گزیدند. در آغاز مادها قدرتمندتر از پارس ها بودند ولی آنهنگام که توانمندی پارس‌ها بر مادها چربید و کوروش بزرگ از پدری پارسی و مادری مادی (ماندانا) سلسله هخامنشیان را بنیان نهاد، آن دو تیره نیرومند ایرانی در کنار یکدیگر متحد و هم پیمان گشته و بدون برتری بر یکدیگر بر ایران زمین حکومت راندند. شما نمایش این پیوند و یگانگی را میتوانید در نقوش حک شده پرسپولیس مشاهده کنید که چگونه بزرگان و سرداران و سربازان گارد جاویدان در کنار یکدیگر، هم سنگ و همپایه قرار گرفته و تمایزی بر یکدیگر ندارند. برخلاف نظر ب. لاوین، مادها نه تنها خراج‌گذار پارس‌ها نگردیدند بل در تقسیم قدرت و اداره مملکت سهیم گردیدند. بر این اساس آن تحریف تاریخی که ایشان از آن نام می‌برند نه تنها سندیت ندارد، بلکه ب. لاوین و دیگر هم‌اندیشانشان بر مبنای یک ذهنیت تبلیغی دیرین از «سلطه فارس‌ها بر غیر فارس‌ها» و یا ملل زیردست ملت غالب فارس و یا ملت ستمگر فارس، که فرهنگ و زبان آن غالب بر فرهنگ و زبان ملل زیردست ایران بوده است، سخن به میان می آورند.» این برخورد، نه تنها برخوردی تحقیقی و علمی بر اساس ریشه‌های تغییر و تحولات تکاملی وتاریخی و سببیت‌ها نیست، بل طرح آن به این صورت با خود نشانه‌هایی از بی مهری و جدایی و ستیز قومی به همراه دارد. اما اینکه چرا در درازای سده‌های تاریخ زندگی یک ملت، با وجود حضور زبان و لهجه‌های گوناگون محلی، یکی از آنها بر اساس نیازهای اجتماعی و سیاسی زمان تغییر و تحول می‌یابد و با بهره‌گیری و آموزش با دیگر زبانها غنی گشته، بالنده و پویا میگردد. به گونه‌ای که کم‌کم گویش با آن فراگیر می شود و فرهنگ و ادب ملی در آن تجلی می‌یابد، دلیل پسندیده‌ای وجود ندارد که از این تحول و یا خیزش فرهنگی، به عنوان تحمیل زبان و یا فرهنگ غالب مثلا فارسی بر فرهنگ و زبان تیره‌های دیگر ایرانی، قهرآمیز، سخن بمیان آوریم. آن هنگام که عرب‌ها بر ایران یورش بردند و پایه‌های استیلای چند صدساله خود را بنیان نهادند، زبان رسمی ایرانیان پهلوی ساسانی بود که بتدریج جایش را به زبان پارسی دَری داد که یکی از زبانهای ایرانی و ویژه منطقه وسیع شرق ایران یعنی خراسان بود و این زبان طی دو قرن بتدریج زبان رسمی جامعه ایرانی گردید و این زبان همان زبان ابومسلم و یعقوب لیث است که از خراسان و سیستان برخاستند و همت در راه نجات و آزادی ایران از زیر سلطه عرب بکار بستند. زنده یاد استاد سخن سعیدی سیرجانی درکتاب ضحاک ماردوش ( که خواندن آنرا به هر ایرانی آزاده‌ای توصیه می‌کنم) این تغییر و تحول زبان فارسی و رشد کیفی و ژرفای ادبیات فارسی را در هزار و صد سال اخیر، از برکت فساد عصیان آفرین حکومت‌های سرکوبگر غالب دوران عرب و نودولتان تورانی دانسته‌ و می‌نویسد: بالیدن هر درختی ( زبان و فرهنگ) علاوه بر آب روان و آفتاب تابان به کود ناخشبوی و ناخوش‌منظره‌ای هم نیازمند است. تعجب نکنید حاجتی به ردیف کردن اسناد و مآخذ نیست، در ذهن‌خودتان مروری بفرمایید به دوره‌های ظهور و نوابغ شعر و ادب فارسی و اوضاع روزگارشان،‌ تا ببینید طنز لطیف خیامی، جز محصول سلطه جهال خراسان بر جان و مال خلایق، می تواند باشد؟ نگاهی به اوضاع سیاه قرن هفتم بیندازید، تا ببینید زبان کتابی لبریز از رمز و اشاره مولوی، غیر از عکس‌العمل مرد روشندل خداشناسی است در مقابل جمعیت شریعت‌سازانی که خود را وارث انبیاء دانسته و نبض جامعه را با تافتن آتش جهنم  در قبضه قدرت گرفته اند؟

اگر امیر آدم کش خشک‌مغزی چون مبارزالدین بر خاک طرب خیز شیراز مسلط نمی‌شد، غزلیات لبریز از ابهام حافظ به همین دلنشینی جاودانه بود؟ شاهنامه فردوسی هم محصول چونین روزگاری است، محصول دوران سیاه استبداد است واختناق تحمل ‌ناپذیری که با دست عریان و ترکان درنیمه قرن چهارم بر سرزمین خراسان سایه افکنده است. فردوسی بیش از سی سال از عمر خود را صرف سرایش داستانهای اساطیری ایران باستان می‌کند و بر مصداق « بسی رنج بردم در این سال سی، عجم زنده کردم بدین پارسی» سبب دوام وقوام زیان فارسی و حفظ استقلال و فرهنگ ایرانی برای آیندگان می شود. آن واقعیت‌های تاریخی که این هماوردان سیاسی، نمی خواهند بازگو کنند. زیرا که خود را هنوز هم در چار دیوار یک جریان فکری جدایی خواه محبوس ساخته‌اند، اینست که همین هم پیوندی های تباری، تاریخی و بویژه فرهنکی که، از آن سخن به میان آورده‌ایم سبب گردیدند که تیره‌های گونه‌گون ایرانی از کرد و بلوچ و خراسانی و بختیاری و قشقایی در درازای هزاره‌های تاریخ درکنار یکدیگر در ایرانزمین زیسته‌ و با کمک یکدیگر بر زور و جبر و سلطه بیگانگان غالب گردیده‌ و خود را از زیر یوغ اسارت آنها رهایی بخشیده‌اند. سخن سرایان ادب فارسی، چون رودکی و فردوسی و حافظ و سعدی و مولوی و صدها دیگر، تنها برای گروهی یا قومی از ایرانیان در محدوده جغرافیایی ویژه‌ای از ایرانزمین، سخن و سروده‌ نیافرید‌ه‌اند، بل تاریخ سده‌های گذشته، گواه این حقیقت است که آنچه از آن خدایان ادب و سخن سرایان به فارسی بجای باقی مانده است، نفوذی فراگیر در سرتاسر ایرانزمین و در هر شهر و ده وکوی وخانه‌ای از ایرانیان داشته است. آیا، مگر زورخانه و یا قهوه‌ خانه‌ها که نقالان از سده‌های دیرین تاریخ، در آنها داستانهای اساطیری و آموزنده شاهنامه را برخوانده اند تنها محدود به بخش‌هایی از میهن ما و مردمان آن بوده است؟ پاسخ روشن است، نه . این فرهنگ، این آثار جاویدانه‌ نیاکان ما، چون از سینه تاریخ نیازمندی ها، غم ‌ها و دردهای مشترک همه تیره‌های ایرانی سرچشمه‌ گرفته‌اند، یعنی سبب وجودی داشته اند، از سوی مردم ایران با شور و شوق عاشقانه پذیرا گشته، سینه به سینه سپرده شده و به آیندگان انتقال داده اند. پس این فرهنگ و این زبان فراگیر را نمیتوان فرهنگ و زبان غالب «ملت فارس» بشمار آروده و گفت: « وظایفی را بر گرده ملل تحت ستم تحمیل کرده است!!.» این خط جدایی و برتری‌ زای توصیفی، سندیت تاریخی ندارد،!!. عاریتی است!!.  و تبلیغی از دوران نفوذ بیگانه و از خود بیگانگی برای دامن زدن به اختلافات، میان قومیت‌های ایرانی و تجزیه میهن‌ایرانیان. در شاهنامه فردوسی میخوانیم که کردها از نسل جوانان برومندی هستند که جان خود را در پناه کوهستانهای بلند از گزند ضحاک مصون داشتند.

                                           نگر تا   نباشی  به  آباد شـــــهر     ترا در جهان کوه و دشت است، بهر

                                           کنون کرد از آن تخمه دارد نژاد     کز  آباد  ناید به  دل  ترس،  یــــــاد

کاوه آهنگر از میان آنان و برای آزادی و رهایی ایرانیان از ستم و بیداد برخاسته بود. با این تفصیل تقسیم مردم ایران به فارس و غیرفارس بر مبنای ذهنیت‌های معمول گذشته و طرح مفاهیم ستم مضاعف، مثل زیر سلطه ملت فارس و یا بدتر از همه اصطلاح «شووینیسم ملت فارس» نه تنها استوار بر هیچ مقوله‌ تاریخی نیست و سندیت ندارد، بل به اختلاف خانمان برانداز دیرین که بیگانگان هم در توسعه و رواج آنها دست داشته‌اند، بیشتر دامن میزند.

این که چرا در هزارو دویست سال پیش زبان پارسی دری آنچنان توانمند و پویا گردید که جانشین زبان پهلوی ساسانی گردید و  توانست پاسخگوی نیازهای فرهنگی و بیان گویش‌ها و پیام‌های آزادیخواهانه و آفرینندگی‌های مردم ایران گردد و زبانهای کردی، آذری و یا مازندرانی و پهلوی ساسانی نتوانستند آن بار سنگین نیازهای اجتماعی و سیاسی آن زمان جامعه ایرانی را بدوش کشند، پاسخش را آن پیشینیان و نیاکان ما که در خاک خفته‌اند، دیگر نتوانند داد. اما آنچه مسلم است اینستکه، اگر ما بخواهیم از «ستم ملی» در مفهوم گسترده آن یعنی زیرپا گذاری حقوق و آزادی‌های اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و اقتصادی، سخن به میان آوریم. این ستم تنها بر یک قوم و تبار ایرانی تحمیل نگردیده، بل همه مردم ایران در  سده‌های دیرین و حال چه از سوی سلطه‌گران بیگانه و یا نظام‌های دیکتاتوری حاکم مورد تجاوز و ظلم وستم، قرار گرفته‌اند.

 بنا براین به این خاطر که زبان فارسی در آن برهه از تاریخ غم‌انگیز و پرنکبت‌ سلطه عرب وترکان بر میهن ایرانیان، به گفتۀ اندیشمند گرانقدر ایرانی دکتر عزت‌ا لله همایونفر: « بار قسمت سنگینی از فرهنگ‌مان را بدوش کشیده و از تواناترین و بازیگرترین عامل حفظ هویت و ملیت بقای ما بوده، مایی که در این دوازده قرن، نزدیک هفت قرن‌اش را حاکمان و پادشاهانی داشتیم غیرایرانی و ناآشنا بزبان فارسی، ولی همان ترک و مغول و تاتار به این زبان عشق ورزیدند و مشوق و پاسدار آن شدند و آثار جاویدان این زبان فارسی، بهترین نسخه‌های شاهنامه را تدارک دید و انتشار داد».

بر این اساس و با ارائه این توضیحات و اسناد تاریخی، دیگر، هم میهنان گرامی ما ب. لاوین و هیمن نمیتوانند مدعی شوند که زبان غالب فارسی مقوله‌ای را بنام شووینیسم فارسی بر دیگر قومیت‌های ایرانی (آنها البته صحبت از ملل دیگرمی‌کنند) مسلط ساخت و از این راه ستمی مضاعف را برآنها تحمیل نمود.

گویش به زبان فارسی دری پس از استیلای عرب بر ایرانیان  بجای زبان پهلوی ساسانی در شرق ایران زمین، یعنی در منطقه خراسان رایج گردید و این منطقه بیش از هزارکیلومتر از سرزمین پارس تاریخی که در جنوب غربی میهن ما قرار دارد و موردنظر است فاصله دارد. با این زبان، بزرگان ادب و اندیشمندان ایرانی آثار فرهیخته و گنجینه‌ای جاویدانه از فرهنگ انسانی و گوهربار را نه تنها به ملت ایران، بل به دنیا عرضه کردند. وقتی که ب. لاوین در «اکثریت» شماره ۳۱۶ بتاریخ ۵ شهریور ۱۳۶۹ تعریف آقای فرج ممبینی (امیر) را در مورد ترسیم ساختار ملی ایران یعنی : «کشور ما ایران» کشوری چند خلقی است که خلق‌های آن دارای هم‌ پیوندیهای تباری و تاریخی و فرهنگی بسیار عمیق و دیرینه‌اند، این خلق‌ها دوشادوش یکدیگر ایران را آباد کرده و در برابر هجوم اجنبی آنرا حفظ نموده‌اند « غیرمترقیانه دانسته و از آن به عنوان یک تحریف تاریخی!! نام می‌برند و میگویند که او ( امیر)  می خواهد ملل مختلف ایران را بزور بهم بچسباند!!. و یا اینکه آقای سامان نجف‌زاده در «کار» (شماره ۸ و ۹ بتاریخ ۸ و ۱۵ خرداد ماه ۱۳۷۰) می نویسند: « دروند واقعیات عینی و مناسبات بین ملل و بین گروههای اجتماعی از «تعاریف قراردادی و ابدی» تبعیت نمی‌نماید و تابع واژگان مقدس «ملت» و «قوم» در آستانه قرن بیست و یکم نمی‌باشند.»..  ایشان نه تنها منطق تاریخ را هم قبول ندارند، بلکه به سادگی نشانه ‌های تاریخی هویت و موجودیت ملت ما را که از نیاکان و تبار ایرانی به گونه نقوش حک شده برروی سنگ‌ها و یا نبشته‌های باستان و سفرنامه‌ها  باقی مانده‌اند به تمسخر می‌گیرند!!. باور من بر اینستکه ب. لاوین و آقای سامان نجف زاده و دیگر هم‌اندیشانشان چون باوری به اتحاد و یکپارچگی تیره‌های ایرانی که در درازای هزاره‌ها و سده‌های تاریخ در کنار یکدیگر زیسته‌اند، آمیزش خونی و فرهنگی و فامیلی داشته‌اند و در برابر یورش بیگانگان از هستی و شرف ملی و سرزمین‌های اباء و اجدادی خود، هم آهنگ دفاع نموده‌اند، ندارند و منطق تاریخ و دیگر اسناد مستند هویت ملی ایران، درچارچوب تنگ خواست‌ها و نظرگاههایشان نمی‌گنجد، از آنها به گونه‌ی یادگارهای رنگ پریده و بی‌مقدار گشته از «عهدعتیق» سخن گفته و در قیاس با «برده فروشی» به عنوان یک واقعیت تاریخی گذشته‌های دیرین آورده و می‌گویند امروز جنایت شمرده میشود. آن منطق تاریخ که ایشان آنرا پرابهام و چند و چون دار تلقی می‌کنند و در ردیف برده‌فروشی و جنایت قرار می‌دهند، چیزی جز مایه‌های فرهنگی و آثار هنری منقوش و تصویری و گویش‌های فلسفی و علمی و ادبی نیاکان ما نبوده، آن گذشتگان، تاریخ حیات خود را ساختند، و آنچه را که با کار و کوشش و عرق جبین ساخته و پرداخته و آفریده بودند به نسل ‌های دیگر سپردند و آنان که از پس دیگران آمدند آن وثیقه‌ها و توانمندیها و بود زندگی را با باری بیشتر و پرمایه‌ تر به آیندگان انتقال دادند. انسانها تاریخ زندگی خود را بر مبنای نیازها و بایسته‌های اجتماعی زمان، خود رقم میزنند ولی از پشتوانه و پایندگی‌ فرهنگی و هنری و علمی گذشتگان و تبار خود هم غافل نیستند، هر مقوله‌ای را از نو شروع نمی‌کنند،‌ زیرا که بدنبال ادامه راه و تکامل هستند و تاریخ گذشته را آنچنان که هست می پذیرند با همه زشتی‌ها و زیبایی‌هایش، با همه کاستی‌ها و خیزش هایش.

برخورد بیگانه‌ وار این هم میهن مان نسبت به اسناد هویت تاریخ حیات ملت ایران، فرق زیاد با منش و رفتار مطلق‌گرایانه ملایان در ۲۳ سال گذشته ندارد، زیرا آن ‌واپس‌ گرایان و متعصبین مذهبی هم خواستند، پیوند مردم میهن ما را از تاریخ گذشته‌اش بگسلند، سنت‌های ملی و تاریخی‌اش را زیر پا بگذارند، مفاهیمی بیگانه و ناآشنا را بزور جانشین واژ‌ه‌های دلپذیر وآشنای تاریخی زندگی مردم ایران سازند. آنها به ستیز با زبان و داده‌های فرهنگی و هنری و موسیقی ملی ما برخاستند و خواستند تاریخی دیگر به عاریت، برای ملت ایران بسازند، اما فرایندش چه شد؟ هراندازه آنان کوشش در نابودی و فراموشی ارزش‌های فرهنگی و ملی تیره‌های ایرانی بکار بردند، مردم در حفظ و پاسداری از آنها پایداری بیشتری از خود آشکار نمودند. تشکل صدها انجمن فرهنگی و هنری از سوی ایرانیان در درون و برون از مرزهای ایرانزمین و بزرگداشت شاعران و هنرمندان و دیگر آفرینندگان مایه‌های حیاتی این ملت، از جمله هزاره فردوسی و نظامی گنجوی و دیگر سخن سرایان ادب و فرهنگ ایران زمین، نمونه‌هایی نمادین از پایداری و واکنش‌های افتخارآمیز مردم میهن ما در حفظ و حراست از سرمایه‌های ملی و پشتوانه‌ها و تکیه ‌گاههای موجودیت وهویت تاریخی این ملت باستانی می‌باشد. بنابر این، لزومی ندارد که ما برای این که پی به هویت تیره‌های هم تبار ایرانی و از جمله‌ کردها ببریم، بدنبال چگونگی تلقی «تاریخی» آن از سوی اشغالگران تکه‌هایی از نیاخاک‌ مان یعنی ترک و عرب برویم، ‌و  اسناد تاریخی پیوند بیش از دوهزار ساله این تیره اصیل ایرانی را با دیگر قومیت‌های ایرانی، نادیده گرفته و با بی ‌تفاوتی بمانند یک بیگانه و بی خبر از تاریخ زندگی ملت ایران، تفسیر زیررا ارائه دهیم:

« دولت ترکیه کردهای آن کشور را « ترکهای کوهستانی » نامیده است. در عراق کردها را «عرب بادیه به کوه گریخته» خوانده‌اند

و در ایران آنها را « یکی از اقوام ایرانی از نژاد خاص آریایی» مستدل و مستند می گردد» . تقسیم خاک کردستان و جدایی قسمت‌هایی از آن سرزمین، از دوران صفویه و بدنبال جنگ‌های ایران و عثمانی و شکست ها و پیروزیها آغاز گردید و پس از پایان جنگ بین‌الملل اول برطبق پیمان لوزان در سال ۱۹۲۳ بشکل امروز درآمد- اما چون این تجزیه و دیگر جدایی های نیاخاک ما بر اساس قراردادهای ننگین ترکمانچای و گلستان انجام گرفته است و نه بخواست و اختیار مردم ایران،‌ ( در این مورد با هیمن همداستانیم)  مشاهده می‌کنیم، آن هنگام که بند و زنجیرهای اسارت از دست و پای هم میهنان ما در آنسوی مرزهای پوشالی می‌گسلند و درهای زندانهای سیاسی چند صدساله را به روی آنها می‌گشایند آن مردم با شوق و مهری پرشور بسوی هم‌وطنان خود شتافته و آنان را در آغوش میکشند. این واقعیت را در آذربایجان شرقی بوضوح دیدیم و به هنگام یورش وحشیانه صدام حسین، به مردم کردستان آنسوی مرزهای ایرانزمین مشاهده کردیم که چگونه صدها هزار هم‌میهنان آواره و ستم کشیده و دردمندما، بر اساس پیوندهای ریشه‌ای و خونی و آبا و اجدادی خود، تنها پناهگاه و تکیه گاه واقعی و طبیعی خود را در کجا یافتند و از سوی چه کسانی با آغوش باز، پذیرا گشتند. من فکر می‌کنم که بهتر است ب. لاوین، هیمن و سامان نجف زاده کمی هم به خواست و نظرات دگراندیشان کرد توجه نمایند و احترام بگذارند و این چنین نباشد «که کافر همه را به کیش خود پندارد»

هم میهن‌کرد ما آقای شیرزاد سنندجی در کیهان شماره ۳۴۹ بتاریخ ۱۷ آوریل ۱۹۹۱ در رابطه با آوارگان کرد عراق که بسوی مرزهای پوشالی سرزمین مادر یعنی ایران شتافتند و به آنجا پناه آوردند‫، می نویسد:

من که خود یک کرد هستم با غرور از ایرانی بودنم، خبرهای مربوط به پذیرایی از کردهای آواره از عراق را دنبال میکنم و این احساس دلپذیر در دلم ایجاد میشود که دست کم کردهای عراق یک جا، یک سرزمین و یک کشور را دارند که بدون احساس بیگانگی به آنجا پناه می برند. آری این واقعیت آشکار است که کردها در هرکجا ساکن باشند و نام هرکشوری بر آنها گذاشته شده باشد، تنها در یک کشور «بیگانه» محسوب نمی‌شوند و آن یک کشور هم «ایران» است.

هم میهن آذربایجانی ما آقای دکتر فریدون آذری در نوشتاری تحت عنوان (پاسخی برای ارسی) در کیهان شماره ۳۵۲، بتاریخ ۹ مه ۱۹۹۱ در دفاع از مرحوم علی هیئت یکی از رجال نامدار انقلاب مشروطیت و فرزند ایشان دکتر جواد هیئت، نکاتی را از مقاله ایشان زیر عنوان «ملیت ایرانی ما، زبان‌های قومی» که در کیهان هوایی و اورلیق شماره ۷۲ سال ۱۳۶۹ چاپ شده به این شرح نقل می نماید:

« ارکان ملیت منحصر به قومیت و زبان نبوده، بلکه عناصری مهمتر مانند وطن، مذهب، تاریخ، فرهنگ و آرمانهای مشترک درتشکیل آن نقش اساسی دارند، ما ایرانیان آذری که یکی از اقوام قدیمی این مرز و بوم می باشیم، بیش از هر چیز ایرانی و مسلمانیم. ما هرچه میخواهیم در چارچوب ایران و در داخل ایران می خواهیم. زیرا برای ما تجزیه ایران لااقل به اندازه مرگ وحشتناک و بیش از آن نکبت‌آور است. ما بیش از هر چیز ایران مستقل و آزاد و آبادی را می خواهیم که در آن همه اقوام ایرانی سعادتمند و در رفاه و آسایش باشند، همه برادر و برابر باشند، حق هیچکدام پایمال نشود، ویژگی‌های همه اقوام، عزیز و محترم شمرده شود و بزور چیزی تحمیل نگردد. زبان رسمی ما از قرن‌ها پیش فارسی است. همه مردم ایران آن را دوست دارند و بطور طبیعی نه بزور، حتی قبل از آن که در  قانون اساسی هم تصریح شود، زبان فارسی به عنوان زبان رسمی و ملی ایران پذیرفته شده و همه ایرانیان در اشاعه و فراگیری و غنای آن کوشیده و می کوشند...».

این درک و برداشت هم میهنان کرد و آذری و دیگر تیره‌های ایرانی در انطباق با شواهد و اسناد تاریخی شاید بتوانند برآن ذهنیات ناصواب و ناگوار ب. لاوین و سامان نجف‌زاده و هیمن و دیگراندیشان آنها، کمی اثر بگذارد و تعدیلی در بینش تندگرایانه آنها بوجود آورد. اما از ب. لاوین و دیگر هم میهنان کردمان که خود با چیرگی بر زبان فارسی، به این شیوایی می‌نگارند و فارسی را بمانند زبان کردی خیلی خوب سخن میگویند نمیتوان انتظار داشت که بگویند زبان فارسی را با زور و بدون علاقه و تمایل شخصی فراگرفته‌اند. چنین عذری را هیچکس از آنها پذیرا نخواهد شد.

با این بررسی و تحلیل بر اساس داده‌ها و یافته‌های فرهنگی و تاریخی و ملی، دیگر نمی‌توانیم از زبان مشترک مردم ایران یعنی فارسی که همه تیره‌های تبار ایرانی، در پویایی و شکوفایی وگستره فرهنگی آن سهم مساوی و مشترک داشته‌اند، بعنوان یک وسیله و یا ابزار سرکوب «ملت فارس» سخن بمیان آوریم و در برخوردهای جدی و سیاسی‌مان با طرح حربه‌های زشت و توهین آمیز تبلیغاتی گذشته‌های دیرین، چونان «شووینیسم فارس» به تحریک احساسات ستیزآمیز بر ضد یکدیگر دست یازیم.

« ستم ملی» در درازای فراز و نشیب‌های تاریخ زندگی ملت ایران، چه در هنگام ناتوانی و جدایی‌ها و تجزیه و پراکندگی‌های ملی که بیگانگان را بر میهن ما مسلط ساخت و چه در دوران حکومت‌های سرکوبگر و دیکتاتور، در گذشته و حال وجود داشت و هنوز هم ادامه دارد. اما این ستم ملی و دیگردردهای ملی ما، تنها محدود به یک قومیت نمی‌گردد و خردمندانه نیست که ما کوله ‌بارهای خوبیها و بدیها، غم‌ها و شادی‌هایی  را که مردم این سرزمین در کنار یکدیگر و با هم در درازای سده‌های تاریخ بدوش کشیده‌اند، از یکدیگر متمایز سازیم و به اغراق از هزاران رسم و عادت « ملل تحت سلطه ایران» ‌که نابود گشته‌اند، نام بریم. اگر از ستم ملی، این برداشت آقای سامان نجف‌زاده را مورد توجه قرار دهیم که «عمده ترین و اصلی‌ترین شکل ستم ملی، عبارت از آنست که اراده وحق ملل برای  تعیین سرنوشت و مقدرات سیاسی و اجتماعی آنها نقض و پایمال گردد« (کار شماره ۸-۸ خرداد ماه ۱۳۷۰) ، ما بر این باوریم که حق تعیین سرنوشت حقی است کلی و عمومی، تجزیه و خدشه‌ ناپذیر و مربوط به همه مردم ایران و در محدوده کل جغرافیایی میهن ما. بر این اساس این حق، یعنی « بیان اراده آزاد مردم ایران» برای همه قومیت های ایرانی و در سراسر ایرانزمین یکسان نبوده و نمیتوان برای مردم بخشی از کشور ایران، امتیاز و یا برتری ویژه‌ای قایل شد.

در این رابطه منصفانه نیست آن کسانی را که بر «حفظ تمامیت ارضی کشور» و یکپارچگی میهن ایرانیان تکیه دارند، متهم به گرایشات برتری طلبانه ناسیونالیستی و یا شووینیستی کرده و از «مقابله با معضل ملی بر پایه دیدگاههای شوینیستی ومطلق کردن تمامیت ارضی تا یک اصل مقدس با تکیه بر تاریخ و یا هم پیوندی های تباری و قومی» سخن بگویند. مشکل و گرفتاری اساسی این هم‌ میهنان و دیگرهم اندیشانشان این است که، در تحلیل و بررسی‌های خود، با وجود تغییر و تحولاتی که در سالهای گذشته بویژه در بلوک شرق بوقوع پیوسته و بسیاری از بنیادهای ایدئولوژیک و طرح و برنامه‌های هژمون را دگرگون ساخته است. هنوز هم این آمادگی روانی را در خود نیافته‌اند، که خود آزادانه دست از راه‌حل‌هایی که در تناقض با استقلال و حاکمیت ملی ما قرار دارند، بردارند. اشتباه بزرگ دیگر اینان در این است که، بافت و ترکیب ملی موجودیت مردم ایران را با جمهوری های بالتیک و مناطق اشغالی فلسطین و دیگر مللی که اکنون در پی استقلال و آزادی سرزمین های خود میباشند،‌مقایسه کنند. ملت‌های لیتوانی، استونی و لتونی در درازای تاریخ حیات خود هیچگونه پیوند نژادی و فرهنگی و زبانی با روسها نداشته‌اند. پس از  جنگ ‌های شمالی (۱۷۲۱-۱۷۰۰) هر سه کشور توسط پتر کبیر ضمیمه روسیه گردیدند ولی در طی بیش از ۲۰۰ سال سلطه بیگانه، هیچگاه خواست و آرمان ملت خویش را به آزادی و استقلال میهن خود فراموش نکردند و بار دیگر پس از پایان جنگ بین الملل اول از رویداد انقلاب اکتبر استفاده برده و استقلال  خود را بترتیب:‌ لیتوانی در تاریخ ۱۶ فوریه ۱۹۱۸،  لئونی در ۱۸ نوامبر ۱۹۱۸، استونی در ۲۴ فوریه ۱۹۱۸ اعلام داشته و بازیافتند.

اما دوره این پیروزی و آزادی و استقلال این سه کشور، بیش از دو دهه به درازا نپایید. زیرا که در تاریخ ۲۳ اگوست ۱۹۳۹ نیروهای مهاجم ارتش سرح بر اساس پیمان شیطانی هیتلر و استالین به این سه کشور یورش برده و به اشغال دوباره خود درآوردند. برمبنای همین قرار داد بی شرمانه، نیروهای ارتش نازی مناطق مرکزی و غربی لهستان و شوروی شرق لهستان را به اشغال نظامی خود، در آوردند. مشت نمونه خروار است. به تاریخ میهن خود بنگریم، برطبق قراردادهای ننگین ترکمن‌چای و گلستان بسیاری، از سرزمین‌های ایرانی ضمیمه روسیه تزاری گشت و پس از سرنگونی‌ تزارها، انقلابیون بلشویک حاضر نشدند آن سرزمین‌ها را به صاحبان اصلی‌ش بازگردانند. جمهوری تاجیکستان، ارمنستان، قراقستان، اوکراین و مولداوی هم سرنوشتی جز این نداشته‌اند. حال دقیقاً متوجه می شویم که مقایسه کشور ایران و بافت ملی آن، به هیچ وجه با ترکیب ساختاری کشور شوراها نمی‌خواند. زیرا که این ملل از ریشه و تبار ملت روسیه نبودند،‌ همانگونه که به شواهد تاریخی اشاره نمودیم، نخست تزارها و سپس دولت شوراها یعنی دیکتاتور پرولتاریا، آن ملل را بزور و جبر بزیر سلطه و قیمومیت خود درآورده و بی رحمانه هرگونه مقاومت و جنبش استقلال طلبانه آنها را سرکوب نمودند.

بر این اساس، کشور ایران، کشور کثیرالملله نیست!!.. تیره‌ها و یا قومیت‌های اصیل ایرانی از کرد و پارسی، بختیاری، بلوچ و آذری،  سیستانی و خراسانی،  گیلانی و مازندرانی همه و همه از یک سرزمین و در کنار هم سکونت و آمیزشی نزدیک داشته‌اند و مرزهای سرزمین انها  از یکدیگر جدا نبوده است.

‫بنا بر این سخن ب. لاوین در اکثریت شماره ۳۱۶ بتاریخ ۵ شهریور ۱۳۶۹ که می گوید: در همه اوقات ، فارس به زور و باغارت و

و کشتار، میهن آنانرا اشغال کرده و اسقلال شان را پایمال و زندگی برده وار را بر آنان تحمیل نموده است، جز تحریف اسناد تاریخی و واقعیت های علمی و ملموسات طبیعی و احساسی جامعۀ ایرانی ، مفهومی دیگر نداشته . کسی هم نمی تواند بر این تبلیغات کینه آفرین متداول سیاسی گذشته صحه بگذارد. وقتی هیمن عضو حزب دموکرات کردستان ایران (رهبری انقلاب)، هنوز هم پس از پایان سرکوب و سلطه و اشغال اروپای شرقی از سوی ارتش سرح وسرنگونی حکومت‌های دیکتاتور وابسته که نه از ملت خود، بل از حزب کمونیست و دولت شوروی فرمان میبردند و در طول دهه‌های گذشته، بارها بدستور مسکو و به سرکوب مردم خود دست یازیدند ( ۱۹۵۳ در برلین شرقی، ۱۹۵۶ در مجارستان، ۱۹۶۸ در چکسلواکی و در…)، حال سخن از سرکوبگریهای حکومت مرکزی و هجوم به جمهوریهای خود مختار آذربایجان و کردستان و اشغال این سرزمین‌ها می برد، آن هنگام باید از ایشان بپرسیم، « قسم راستت را باور کنیم یا دم خروس را».

اگر در گذشته کسانی بودند که نمیدانستند ماجرای تجزیه‌ خطه عزیز آذربایجان و کردستان از مام میهن چگونه بوده است و آن انقلابیون آنچنانی بدستور و کمک نظامی کدام قدرت اشغالگر و سرکوبگر برای جدایی آن سرزمین‌ها و الحاق آنها به کشور شوراها به روی هم‌میهنان خود آتش گشودند، امروز دیگر بایستی پس از سقوط آن سیستم‌های سرکوبگر و ضدانسانی و انباشته از فساد و تزویر و بویژه فروپاشی نظامهای وابسته در اروپای شرقی،‌ آن طرفداران جمهوری های خلقی آنچنانی، درنگ کرده و از آن فجایع غم‌انگیز و مصیبت‌های بزرگ ملی که تجزیه سرزمین ایرانیان را مد نظر داشت، به عنوان جنبش‌های خلقی و توده‌ای، سخن بمیان نیاورند. زیرا که دفاع از آن جمهوری های خودمختار بی اختیار و وابسته به دولت شوروی، نشانگر طرز تفکری است که هنوز هم از آن گذشته‌های تاریک و تلخ  سرسپردگی های ایدئولوژیک کمینترنی نبریده و تغیر و تحولات نوین جهانی را، بویژه در دنیای کمونیست‌ پذیرا نگشته است.

حال چون اسناد و شواهد تاریخی و واقعیات عینی و ملموسات جامعه ایرانی همه دال بر این دارند، که هیچ تیره‌ای از تبار ایرانی، از سوی تیره و یا قومیت دیگری سرکوب نگشته و سرزمین‌های بهم پیوسته آنها هم به اشغال یکدیگر در نیامده است، واقع ‌بینان سیاسی چاره‌ای ندارند که مبنای کار و حرکت خود را در راستای «حل مساله ملی» (تمرکز یا عدم تمرکز)، تنها در چارچوب داده‌ها و یافته‌های منطبق با بافت ملی و تجزیه‌ناپذیر موجودیت ملت ایران در سرزمینی بنام ایران، ‌که در آن همه قومیت‌های ایرانی از هزاره‌های دیرین در کنار یکدیگر زیست کرده‌اند، بیابند.

براین پایه، پافشاری بر « حفظ تمامیت ارضی و حاکمیت ملی » بر خلاف نظر آقای سامان نجف زاده «  بیان سیاسی مخالف و تقابل با حق تعین سرنوشت و حق استقلال ملت ها » نبوده ، زیرا همانگونه که بیان داشتیم ، حق تعین سرنوشت و « بیان اراده مردم ایران » مقوله ای است کلی و تجزیه ناپذیر در پهنه جغرافیای ایرانزمین و برای ملت ایران.

حال بپردازیم به مساله فدرالیسم بعنوان یک راه حل مشگل ‌گشا. نخست لازم میدانم این واژه را به فارسی برگردانم تا با درک صحیح آن نه بمانند جن و بسم‌الله از آن بترسیم و بگریزیم و نه اینکه آنرا به عنوان تنها راه کلیدی گشایش مسائل ملی ایرانیان بشمار آوریم. واژه فدرال از ریشه لاتین بنام «قرارداد- فدوف» سرچشمه می‌گیرد و فدرالیسم به اتحاد و اتفاق و بهم پیوستن افراد، گروهها، انحمن‌ها و یا دولت‌هایی اطلاق میشود که با قبول مجموعه‌ای از شروط و ترتیبات قراردادی در کنار یکدیگر قرارگرفته و با اشتراک مساعی مسئولیت‌هایی را بعهده می گیرند و با هم کار می‌کنند. حال مفهوم سیاسی آن هم نمیتواند بدور از ترجمان خود واژه فدرال باشد. اگر برداشتی درست از فدرالیسم داشته باشیم که تکیه بر اتفاق و همبستگی ارگانیک عناصر تشکیل دهنده آنرا دارد، آن هنگام چه مخالفین و یا موافقین آن برای به کرسی نشاندن نظرات خود شمشیر به روی یکدیگر نخواهند کشید. برخلاف نظر هم میهنمان آقای ماشاالله ‫رزمی در اکثریت شماره ۳۳۸- ۱۶ اسفند ماه ۱۳۶۹ ، که می گویند:

« فدرالیسم ، مسئلۀ جوامعی بوده که متشکل از ناسیون ها بوده اند. اما در ایران بین اصطلاحات« قوم » و « ملت » و «فدرالیسم» تا کنون فرق قایل نمی شدند و بدین جهت براحتی اقوام ایرانی را معادل با ناسیونهای اروپایی فرض می کردند و از آن نتیجه می گرفتند که فدرالیسم در ایران نیز همان است که در اروپا و آمریکا وجود دارد…».

 بایستی بگوییم چنین تعریفی بدلایل زیر درست نمی‌باشد:

۱-  فدرالیسم تنها مساله جوامع متشکل از ازناسیونها نبوده و نیست. زیراکه مثلاً دولت فدرال آلمان از تجمع ناسیونها تشکیل نگردیده است و شما تا بحال در هیچ کتاب و یا نوشته و رساله‌ای اسمی و یا نشانه‌ای از ملت‌ها و یا ناسیونها مناطق باویر، زاکسن، هسن، نیدرزاکسن، بادن و رتمبرگ و غیر و یا حکومت فدرال ملل آلمان نشنیده و ندیده‌اید. گام‌های نخستین اتحاد و اتفاق و وحدت آلمان از سوی صدراعظم معروف آلمان اتوفون بیسمارک برداشته شد. تشکیل دولت فدرال آلمان پس از پایان جنگ دوم جهانی بدنبال کوششهای گذشته تاریخی، نظامی را سامان داد که سیاست عدم تمرکز و تقسیم قدرت را با تشکیل دولت‌های محلی مردم آن مناطق بمورد اجرا گذارد. این تجربه به بهترین شکل خود، نه تنها موجبات عدم ثبات سیاسی و فرهنگی و اقتصادی را در جامعه آلمان فراهم نیاورد، بل درکنار دولت‌های محلی و تقسیم کار، حکومت‌مرکزی در چارچوب قوانین اساسی آلمان در طی بیش از پنج دهه از تاریخ، راه سعادت و پیشرفت و بهزیستی مردم آلمان را با موفقیت چشم‌گیری پیموده است.

و بازهم برخلاف نظر آقای رزمی که می گویند:

« فدرالیسم موجودیت کشور واحد را نفی میکند و تفرقه ملی بوجود می آورد..» – باید بپذیریم که این تجربه، نه تنها موجودیت کشور آلمان و تمامیت ارضی‌اش را مورد خطر قرار نداده، بل در تحکیم و ثبات و شکوفایی اقتصادی، فرهنگی و دیگر شئونات ملی آن سرزمین، افزوده است. بی دلیل نیست که پس از فروپاشی نظام حاکم در آلمان شرقی، مردم آن مناطق با شور و شوق و فریفتگی بسوی برادران و خواهران همخون و هم‌تبار خویش شتافتند و وحدت دوباره میهن‌شان را با سرافرازی جشن گرفتند. این تجربه بگونه‌ای دیگر در ایالات متحده آمریکا هم چند صدسال است امتحان خود را نمایان ساخته است و نتیجه اش نه تنها جدایی و تفرقه‌ملی نبوده، بلکه آن کشور از باثبات‌ترین نظام‌های حکومتی برخوردار بوده و مردمانش از پیوندی ناگسست‌ با دولت مرکزی و آزادی و استقلال تمامی کشور خود برخوردار هستند.

۲-  اما اینکه آقای رزمی می‌گویند.در ایران بین اصطلاحات «قوم» «ملت» و «ناسیون» تاکنون فرق قایل نمی‌شدند… » بایستی بگویم، آن کسانیکه این واژه‌ها را با مفهوم ویژه خود بکار نمی‌بردند و یا هنوز هم نمی‌برند، بیشتر به سبب فرق قایل نشدن نبوده است، بلکه پذیرش این اصل (بر پایه و بررسی و تحلیلی که ارائه دادیم) که کشور ایران، کشوری کثیرالملله نیست و در این سرزمین قومیت‌ها و یا تیره‌های ایرانی از هزاره‌های دیرین با کوله‌بارهای سنگین و گرانبها از ویژگیهای ملی، فرهنگی و تاریخی درکنار یکدیگر زیست کرده‌اند و در فکر جدایی از یکدیگر نبوده‌اند، چون در چارچوب آمال و ارزوهای آن کسانی که بیشتر خواهان خط جدایی هستند و راه بسوی دیگری دارند، نمی‌گنجد، مجبور می شوند که واژه‌ها را دگرگونه جلوه داده و برمبنای میل و اشتیاق خود از آنها، بهره بگیرند.

۳-  خواست بسیاری از گروهها و سازمانهای سیاسی از طرح و بحث درباره فدرالیسم، تحصیل و تحقق عدم تمرکز قدرت مرکزی، بویژه در امور و عرصه‌های فرهنگی، رفاهی، ابادانی و مسایل خاص منطقه‌ای است. این امر درتاریخ سده‌های اخیر ایران بگونه ممالک محروسه ایران از جمله کردستان، آذربایجان، سیستان و بلوچستان، گیلان و مازندران و خراسان وجود داشته است. پس از پیروزی انقلاب مشروطیت، پدران ما به این مقوله توجه ویژه‌ای مبذول داشتند. قانون انجمن‌های ایالتی و ولایتی جز مدت زمان کوتاهی در آغاز مشروطیت، در نزدیک به ۱۰۰ سال گذشته همچنان بمانند زخمی پردرد و کهنه، بی درمان و ناعلاج برجای باقی مانده است. پرسش اساسی ، که در این روزگار پرمحنت و تلخ تاریخ برای همه ایرانیان آزاده و علاقمند به حفظ استقلال و برپایی نظامی دموکراتیک در ایرانزمین، مطرح میگردد، اینستکه اگر ما باور به حق تعیین سرنوشت، یعنی بیان اراده آزاد مردم ایران داریم، آیا باید همچنان بدور از تفاهم و مهر انسانی بیراهه‌ی ترفندها و تنگ‌ نظریها و قهر و کین و جداییها را بپیماییم، یا اینکه خود آزادانه، راه مسالمت‌ و تفاهم و آشتی ملی را بپذیریم و با شور و  شوق و عشق به ملت دربند و اسارت زده و محروم ایران،‌راه گشای آینده‌ای بدور از تلخی نامردمی‌ها، آینده‌ای بدور از اعمال جبر و زور و ستم بریکدیگر باشیم تا همه تیره های برومند ایرانی بتوانند در میهنی آزاد و آباد با قبول مسئولیت، وظایف خود را در قبال آرمانهای فرهیخته انسانی، صلح و آزادی و پاسداری از حقوق بشر و حرمت انسانی بجای آورند.

اپوزیسیون ایران بایستی نخست، توجه به اولویت‌ها و نیازهای حاد جامعه ایرانی بنماید. در حالیکه هرروز نظام‌های دیکتاتوری و سرکوبگر درگوشه و کنار جهان فرو می‌پاشند و ملت‌های دربند آزاد میگردند، اپوزیسیون ایرانی از چپ و راست و میانه، هنوز آن رشد و درایت و پختگی اجتماعی و سیاسی را در نیافته است که با همیاری و تفاهم ملی بر اساس اصولی مشترک  که مهمترین اصل آن،  پذیرش پلورالیسم سیاسی و حاکمیت ملی است، برضد دشمن قدرتمند و سرکوبگر مشترک مبارزه کرده و در راستای هدف مشترک استراتژیک که تحقق دموکراسی در ایرانی آزاد و مستقل میباشد. همگام وهماهنگ پیش تازد.

بگذاریم نخست ملت ما آزاد گردد، بگذاریم نخست میهن ایرانیان از قید و بند زنجیرهای اسارت خودی و بیگانه رها گردد، آن هنگام خواهیم توانست بذر مهر و محبت انسانی و عدالت را در بهاران زندگی بر دلهای پردرد مردم ایران بیافشانیم تا نهال‌های خندان و شاداب زندگی دگر بار در نوروزی دیگر سبز گردند و پرندگانی بر روی آنها بنشینند و نغمه‌های شادی و آزادی و رهایی انسان را از زیر ستم سردهند.

با امید به روزهای فرخنده آزادی و شادی و خوشبختی برای ملت ایران، دست همه مبارزین و عاشقان راه وطن را از صمیم قلب می فشاریم و این نوشتار را با فرازهایی از سروده،‌ زنده یاد مهدی اخوان ثالث به پایان می بریم.

پاینده ایران.

                                                ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم

                                                                           تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم

                                                تو را ای کهن پیر جاوید برنا

                                                                           تو را دوست دارم، اگر دوست دارم

                                               تو را ای گرانمایه، دیرینه ایران

                                                                             تو را ای گرامی گهر دوست دارم

                                               تو را ای کهن زاد بوم بزرگان

                                                                               بزرگ آفرین نامور دوست دارم

                                               هنروار اندیشه‌ات رخشد و من

                                                                             هم اندیشه‌ات، هم هنر دوست دارم

                                               اگر قول افسانه، یا متن تاریخ

                                                                                وگر نقد و نقل سیر دوست دارم

                                               اگر خامه تیشه‌ست و خط نقر در سنگ

                                                                             بر اوراق کوه و کمر دوست دارم

                                                  وگر ضبط دفتر ز مشکین مرکب

                                                                           نئین خامه، یا کلک پر دوست دارم

                                                  گمان‌های تو چون یقین می‌ستایم

                                                                          عیان‌های تو چون خبر دوست دارم

                                                  به جان، پاک پیغمبر باستانت

                                                                         که پیری‌ست روشن‌نگر دوست دارم

                                                 سه نیکش بهین رهنمای جهان است

                                                                            مفیدی چنین مختصر دوست دارم

                                                  ابرمرد ایرانیی راهبر بود

                                                                                من ایرانی راهبر دوست دارم

                                                  نه کشت و نه دستور کشتن به کس داد

                                                                             ازینروش هم معتبر دوست دارم

                                                  من آن راستین پیر را گر چه رفته است

                                                                         از افسانه آن سوی تر دوست دارم

                                                  هم آن پور بیداردل بامدادت

                                                                              نشابوری هورفر دوست دارم

                                                 فری مزدک آن هوش جاوید اعصار

                                                                    که ش از هر نگاه و نظر دوست دارم

                                                 دلیرانه جان باخت در جنگ بیداد

                                                                          من آن شیردل دادگر دوست دارم

                                                 جهانگیر و داد آفرین فکرتی داشت

                                                                      فزونترش زین رهگذر دوست دارم

                                                 ستایش کنان مانی ارجمندت

                                                                          چو نقاش و پیغامور دوست دارم

                                                 هم آن نقش پرداز ارواح برتر

                                                                       هم ارژنگ آن نقشگر دوست دارم

                                                 همه کشتزارانت، از دیم و فاراب

                                                              همه دشت و در، جوی و جر دوست دارم

                                                 کویرت چو دریا و کوهت چو جنگل

                                                                همه بوم و بر، خشک و تر دوست دارم

                                                شهیدان جانباز و فرزانه ات را

                                                                          که بودند فخر بشر دوست دارم

                                                 به لطف نسیم سحر روحشان را

                                                                   چنان چون ز آهن جگر دوست دارم

                                                 هم افکار پرشورشان را که اعصار

                                                                   از آن گشته زیر و زبر دوست دارم

                                                 هم آثارشان را، چه پند و چه پیغام

                                                                   و گر چند سطری خبر دوست دارم

                                                 من آن جاودان یاد مردان که بودند

                                                                   به هر قرن چندین نفر دوست دارم

                                                همه شاعران تو وآثارشان را

                                                                       به پاکی نسیم سحر دوست دارم

                                                ز فردوسی، آن کاخ افسانه کافراخت

                                                                     در آفاق فخر و ظفر دوست دارم

                                                ز خیام، خشم و خروشی که جاوید

                                                                   کند در دل و جان اثر دوست دارم

                                                  ز عطار، آن سوز و سودای پر درد

                                                                 که انگیزد از جان شرر دوست دارم

                                                  وز آن شیفته شمس، شور و شراری

                                                                 که جان را کند شعله‌ور دوست دارم

                                                  ز سعدی و از حافظ و از نظامی

                                                               همه شور و شعر و سمر دوست دارم

                                                 خوشا رشت و گرگان و مازندرانت

                                                               که شان همچو بحر خزر دوست دارم

                                                 خوشا حوزه شرب کارون و اهواز

                                                             که شیرین ترینش از شکر دوست دارم

                                                  فری آذرآبادگان بزرگت

                                                                    من آن پیشگام خطردوست دارم

                                                 صفاهان نصف جهان تو را من

                                                                 فزونتر ز نصف دگر دوست دارم

                                                 خوشا خطه نُخبه ‌زای خراسان

                                                               ز جان و دل آن پهنه‌ور دوست دارم

                                                 زهی شهر شیراز جنت طرازت

                                                               من آن مهد ذوق و هنر دوست دارم

                                                  بر و بوم کُرد و بلوچ تو را چون

                                                                    درخت نجابت ثمر دوست دارم

                                                خوشا طرف کرمان و مرز جنوبت

                                                      که‌شان خشک و تر، بحر و بر دوست دارم

                                                 من افغان همریشه‌مان را که باغی‌ست

                                                                  به چنگ بتر از تتر دوست دارم

                                                کهن سُغد و خوارزم را با کویرش

                                                              که‌شان باخت دودهٔ قجر دوست دارم

                                               عراق و خلیج تو را چون ورازورد

                                                           که دیوار چین راست در، دوست دارم

                                               هم ارّان و قفقاز دیرینه‌مان را

                                                                چو پوری سرای پدر دوست دارم

                                               چو دیروز افسانه، فردای رویات

                                                          به جان این یک و آن دگر دوست دارم

                                               هم افسانه‌ات را، که خوشتر ز طفلان

                                                                 برویاندم بال و پر، دوست دارم

                                               هم آفاق رویایی‌ات را که جاوید

                                                                   در آفاق رویا سفر دوست دارم

                                               چو رویا و افسانه، دیروز و فردات

                                                       به جای خود این هر دو سر دوست دارم

                                               تو در اوج بودی، به معنا و صورت

                                                            من آن اوج قدر و خطر دوست دارم

                                               دگر باره برشو به اوج معانی

                                                      که‌ت این تازه رنگ و صور دوست دارم

                                               نه شرقی، نه غربی، نه تازی شدن را 

                                                             برای تو، ای بوم و بر دوست دارم

                                              جهان تا جهان است، پیروز باشی

                                                                 برومند و بیدار و بهروز باشی

*********