گفتگو با پرفسور گارنیگ آساطوریان- امیر ضیغمی

The interview below in Persian has been provided by Professor Garnik S. Asatrian (پروفسور گارنیک آساطوریان) (Chair, Iranian Studies Dept., Yerevan State University; Editor, “Iran and the Caucasus”, BRILL, Leiden-Boston) regarding Language and Ethnicity in Iran. Kaveh Farrokh has contributed to the 2015 special edition of the Iran and Caucasus journal honouring Professor Garnik S. Asatrian:

Farrokh, K. (2015). The Military Campaigns of Shah Abbas I in Azerbaijan and the Caucasus (1603-1618). Studies on Iran and The Caucasus (Studies in Honour of Prof. Garnik S. Asatrian; Edited by U. Bläsing, V. Arakelova & M. Weinreich), Leiden: Brill, pp.75-95.

http://kavehfarrokh.com/wp-content/uploads/2017/03/Studies-on-Iran-and-Caucasus-Asatriyan-Text-1030x727.jpg

The cover and back page of the special edition Studies on Iran and The Caucasus (Studies in Honour of Prof. Garnik S. Asatrian; Edited by U. Bläsing, V. Arakelova & M. Weinreich). This edition was dedicated to Professor Asatrian for his long-time and exemplary academic contributions to the domain of Iranian Studies.

=====================================================================================

گفت‌‌وگو با پروفسور گارنیک آساطوریان

C:\Users\Al\Desktop\پرونده ها\فرتورها\گارنیک آساطوریان.jpg

امیر ضیغمی

کشور ایران از لحاظ گوناگونی زبانی و فرهنگی، پدیدۀ کم‌نظیری است. البته این تنوع فرهنگی، به سبب برخی سوءبرداشت‌ها به اختلافات و مشکلاتی نیز دامن زده است. به‌عنوان مثال، مسئلۀ «آموزش زبان مادری» یا حتی «آموزش به زبان مادری» در سال‌های اخیر، محل بحث و مناقشۀ بسیار بوده است. در سال 1392 عده‌ای از اعضای «فرهنگستان زبان و ادب فارسی» دیدگاه خود را دربارۀ مسائل مزبور بیان کردند که بعضاً با واکنش تند برخی از فعالان سیاسی و فرهنگی و اصحاب رسانه روبه‌رو شد. نظراتی مانند «آنچه اهمیت دارد پژوهش و کار علمی روی این زبان‌هاست» یا «اگر بخواهیم زبان‌های مادری مان را به عنوان زبان علمی و آموزشی به‌ کار ببندیم به‌طور حتم به گذشته برخواهیم گشت»، که از سوی اعضای فرهنگستان اظهار شده، قطعاً قابل تأمل است و نباید سرسری از آنها گذشت، چه این سخنان، دیدگاه کسانی است که در این زمینه صاحب‌نظرند و فارغ از هرگونه غرض‌ورزی به مسائل می‌نگرند. به‌راستی اگر فرهنگستان زبان و ادب فارسی صلاحیت اظهارنظر دربارۀ این موضوع را نداشته باشد، کدام مرجع دیگری صاحب صلاحیت است؟

نظرات برخی از منتقدان، دربارۀ دیدگاه‌های مزبور، نشان‌دهندۀ این بود که از فعالیت‌های علمی- پژوهشی فرهنگستان زبان و ادب فارسی اطلاع کافی ندارند و گویا نمی‌دانند در بطن این نهاد، گروهی به نام «زبان‌ها و گویش‌های ایرانی» وجود دارد که به‌طور روشمند به جمع‌آوری مواد زبان‌ها و گویش‌های ایرانی و پژوهش دربارۀ آنها می‌پردازد. گویا عده‌ای گمان می‌کنند تنها کاری که در این نهاد انجام می‌شود، «واژه‌گزینی و معادل‌یابی» است. بگذریم از اینکه برخی نیز، بسیاری از واژه‌هایی را که از باب طنز در بین مردم رواج دارد به فرهنگستان نسبت می‌دهند و حتی بر این باورند که فرهنگستان، بودجۀ مملکتی را با ساختن چنین واژه‌هایی به‌ هدر می‌دهد.

در این میان، برخی دیگر از صاحب‌نظران و استادان بنام نیز دیدگاه خویش را در موافقت یا مخالفت با آموزش زبان مادری بیان کرده‌اند که هر یک در جای خود ارزشمند است و اصولاً نیل به حقیقت، از رهگذر همین اصطکاک افکار دست‌یافتنی است. ولی نقیصه‌ای که در اینجا به چشم می‌خورد این است که افراد مزبور که فیلسوف، جامعه‌شناس، روان‌شناس، انسان‌شناس یا استاد علوم سیاسی هستند، هر یک از منظر تخصصی خود به موضوع نگریسته‌اند که کاملاً طبیعی و اتفاقاً بجاست، ولی نگاه زبان‌شناختی و قوم‌شناختی به این مسئله نیز نه تنها لازم، بلکه واجب است. به همین جهت نگارندۀ این سطور صلاح دید که این موضوع را با یک زبان‌شناس و قوم‌شناس نیز در میان بگذارد و نظر وی را در این‌باره جویا شود.

گفت‌وگویی که در ادامه می‌آید دیدگاه پروفسورگارنیک آساطوریان، استاد دانشگاه روسی- ارمنی (اسلاونی) کشور ارمنستان و سردبیر مجلۀ بین‌المللی Iran and the Caucasus (انتشارات «بریل»: لیدن- بوستون)، دربارۀ «زبان، قومیت و حق آموزش به زبان مادری» است. ایشان چند سال پیش کتابی نیز در این زمینه با عنوان ترکیب قومی ایران: از پهنۀ آریایی تا اسطورۀ آذربایجان به زبان روسی تألیف کرده‌اند که متأسفانه هنوز به فارسی ترجمه نشده‌ است. البته چکیدۀ این کتاب، در مقاله‌ای با عنوان «بافت نژادی مردم ایران: گوناگونی قومی یا گوناگونی زبانی؟» در مجلۀ فرهنگ مردم (سال دهم، شمارۀ 37 و 38، بهار و تابستان 90) به چاپ رسیده است.

● ابتدا می‌خواهم بپرسم، تلقی، تعریف و برداشت شما از قومیت چیست؟ زیرا همان‌طورکه می‌دانید قومیت از آن دست مفاهیمی است که در تعریف آن بین صاحب‌نظران اجماع وجود ندارد.

قومیت یک مفهوم چندوجهی (multifaceted) است، یعنی جنبه‌های مختلف دارد. نمی‌توان قومیت را در یک جمله یا در چند سطر تعریف کرد، این پدیده در هر حیطۀ جغرافیایی و در هر برهه از زمان، تعریف خاص خود را دارد و نمی‌توان یک تعریف را به زمان‌ها و مکان‌های مختلف تعمیم داد. به همین دلیل ما اکنون، فقط دربارۀ مفهوم قومیت در ایران معاصر صحبت خواهیم کرد.

در رابطه با ایران، قومیت یک اصطلاح شرطی است، چون به نظر بنده، در این کشور قومیت به مفهوم عام وجود ندارد، هرچند می‌دانم غالباً ایران را کشوری کثیرالاقوام (multiethnic) می‌پندارند و این گفتۀ بنده ممکن است با انتقاد برخی محافل روبه‌رو شود. من اصلاً معتقدم که در ایران تنوع قومی وجود ندارد، بلکه ما با گوناگونی زبانی (در بیشتر موارد گویشی) و خرده‌فرهنگ‌های بومی مواجه هستیم.

قومیت بر چند اصل بنیادین استوار است: نخست، خاستگاه نژادی و حافظۀ تاریخی مشترک؛ دوم، گسترۀ جغرافیایی ویژه، یعنی این که یک قوم از کجا به وجود آمده است و از نظر تاریخی متعلق به چه سرزمینی است؛ سوم، زبان مشترک؛ چهارم، فرهنگ مشترک؛ و پنجمین فاکتور که از همه مهم‌تر است، خودآگاهی و هویت قومی است که با وجود اهمیتی که دارد، پدیده‌ای بسیار نوسان‌پذیر است و بسته به یکی از عوامل فوق‌الذکر ممکن است شدت و ضعف پیدا کند و حتی اشکال مختلف، از جمله کاذب به خود بگیرد. با این همه، اعلان وجود یک قومیت وابسته به مؤلفۀ خودآگاهی قومی است و به طور مستقیم تحت تأثیر آن قرار دارد البته این فاکتور در برهه‌های زمانی مختلف می‌تواند حتی حالت مجازی نیز داشته باشد. اگر برای تشریح این پدیده از اصطلاحات مارکسیستی استفاده کنیم می‌توانیم بگوییم خاستگاه نژادی و حافظۀ تاریخی، سرزمین (ethnic territory)، زبان و فرهنگ، جنبۀ «زیربنایی» دارند و هویت، جنبۀ «روبنایی». اگر قومیت را به یک ساختمان تشبیه کنیم، چهار مؤلفۀ اول، خودِ ساختمان را می‌سازند و خودآگاهی، نمای آن را. البته جوامع قومی- مذهبی یا قومی- دینی (ethno-religious communities)، یعنی گروه‌هایی که هویت قومی آنان بر پایۀ یک دین معین بنا شده است پدیده‌ای علیحده هستند و آنها را باید به گونۀ دیگری تشریح کرد. در جوامع مذکور، هویت بر عکس جنبۀ زیربنایی دارد و بقیۀ مؤلفه‌ها، روبنایی. در ضمن در تشریح قومیت، گاهی ویژگی‌های روحی و خلق و خوی بومی نیز به مثابۀ شاخص قومیت به شمار می‌روند ولی به نظر من این مورد اخیر اکتسابی است و جنبۀ ثانوی دارد، هرچند در بعضی از موارد می‌تواند یک فاکتور جداگانه در تعریف قومیت محسوب شود.

قومیت در ایران پیش از اسلام به شکل فعلی آن وجود نداشته است؛ یعنی در آن برهه از تاریخ، لر،کرد، بلوچ، کلهر، لک، گوران و هر قومی دیگری که اکنون وجود دارد، نداشته‌ایم. در ایران آن زمان از دو قوم شرطی بزرگ می‌توان نام برد: یکی «فارس» در جنوب ایران؛ یعنی مردمی که به گویش‌های جنوب‌ غربی صحبت می‌کردند و دیگری «ماد»؛ یعنی کسانی که به گویش‌های شمال غربی تکلم می‌کردند. در شرق ایران؛ یعنی در گسترۀ آسیای مرکزی و ماوراءالنهر وضعیت به گونۀ دیگری بوده است که خود موضوع جداگانه‌ای است و از حوصلۀ بحث ما خارج است. قوم بزرگ «فارس» بعداً تمام اقوام و خرده‌فرهنگ‌هایی را به وجود آورد که اکنون به گویش‌های جنوب‌غربی صحبت می‌کنند و قوم «ماد»، نخست مادهای میانه، پارت‌ها، آذری‌ها و سپس خرده‌فرهنگ‌هایی را تشکیل داد که به زبان‌ها و گویش‌های شمال‌غربی صحبت می‌کنند؛ مثلاً بلوچ‌ها، کردها، سیوندی‌ها، کاشی‌ها، سمنانی‌ها، گیلک‌ها، مازندرانی‌ها، تالش‌ها، مردم اطراف اصفهان و … . در واقع در ایران پیش از اسلام، فقط این دو پدیدۀ قومی وجود داشته‌اند و این دو نیز در بیشتر موارد با یکدیگر همگون شده و از نظر زبانی نیز قادر به درک یکدیگر بوده‌اند. قوم‌نام‌هایی (ethnonym) که امروز در ایران می‌بینید همه در دوران پس از اسلام به وجود آمده‌اند. بنابراین هیچ‌یک از ‌- به اصطلاح – اقوام یا خرده فرهنگ‌ها یا ساکنان یکی از مناطق ایران نمی‌توانند ادعا ‌کنند که این سرزمین از بدو تاریخ متعلق به ماست. نام‌های نادر قومی هم که در متون باستان در رابطه با سرزمین «ایران امروزی» به چشم می‌خورد- مانند  akaufachiyaکه برخی قوم بلوچ را به آن نسبت می‌دهند- تا به حال به‌درستی توجیه نشده‌اند. در مورد اقوامی که در متون یونانی و لاتین از آنان نام برده شده است، مانند کاسپی‌ها، تپورها، امردها، کردوخ‌ها، کادوسان و یا خوری‌ها، کاسیت‌ها، لولوبی‌ها و … که در نوشتارهای باستانی میان‌رودان ذکر شده‌اند نیز باید گفت که این اقوام، ساکنان فلات ایران قبل از مهاجرت آریایی‌ها بودند و بعدها در ایرانیان ادغام شدند، و در این مقطع از تاریخ که ما دربارۀ آنها صحبت می‌کنیم دیگر وجود نداشتند. عیلامی‌ها هم که از باشندگان کهن فلات ایران بوده‌اند و تاریخ چندهزار ساله داشته‌اند، در این برهۀ زمانی دیگر همگون شده بودند و به زبان ایرانی صحبت می‌کردند.

البته وقتی می‌گویم در دورۀ باستان در محدودۀ جغرافیایی امروز ایران دو قوم شرطی بزرگ وجود داشته که با دو گویش بسیار نزدیک با یکدیگر صحبت می‌کرده‌اند، به هیچ وجه منظورم این نیست که در ایران آن زمان مردم کاملاً یکپارچه و یکدست بوده‌اند، خیر. روند به وجود آمدن گویش‌ها و زبان‌های امروزی به همان زمان بازمی‌گردد؛ یعنی نطفۀ زبان‌ها و گویش‌های امروزی ایران در دوران باستان شکل گرفته و به‌تدریج سیر تکاملی خود را طی کرده و به شکل‌گیری وضعیت زبانیِ حال حاضر ایران انجامیده است.

● پس باید گفت در شکل‌گیری این دو قوم بزرگ – حداقل در مراحل اولیۀ آن- اقوام متعددی نقش داشته‌اند، این‌طور نیست؟

بله! این نظر تا حدی درست است، ولی خواهش می‌کنم این دو پنداره را با هم نیامیزید: نخست، «قوم» و «قبیله» و دوم، «زبان» و «قوم» را. قبیله‌ها، عشایر و خانواده‌های بزرگ به مثابۀ شکلی از زندگی اجتماعی حتماً وجود داشته‌اند و نقش مهمی در زندگی سیاسی کشور ایفا می‌کرده‌اند. مگر هخامنشیان، قبیله یا خانوادۀ بزرگ نبودند؟ خانواده‌های دوران اشکانی یا ساسانی چطور؟ من در گفت‌وگو با حضرت‌عالی قوم را به معنی ethnos یا نژاد به‌ کار می‌برم. نکتۀ مهم دیگر اینکه زبان را به هیچ وجه نباید با قوم یکسان دانست. وقتی دربارۀ نیاکان و پیشینیان اقوام امروز ایران در دوران باستان سخن می‌گوییم منظور ما حاملان حالت‌های اولیۀ گویش‌ها و زبان‌های امروزی است؛ مثلاً می‌گوییم گویشوران لهجه‌های کردی یا سمنانی یا سیوندی یا مرکزی یا بلوچی در دوران اشکانی یا ساسانی و … . در زمان هخامنشیان این گویش‌ها هنوز شکل نگرفته بودند حتی من فکر می‌کنم در دورۀ اشکانیان نیز زبان‌های این مردم نخستین مراحل شکل‌گیری را طی می‌کرده‌ و اصلاً خبری از اقوامی با نام‌های امروزی نبوده است. با استفاده از ایماژ ساختمان می‌توان گفت که در آن زمان فقط پایۀ این ساختمان‌ها و شاید دیوارهای آنها چیده شده بود و بنابراین این ساختمان‌ها نمی‌توانستند  نماهای جداگانه‌ یا به عبارت دیگر هویت قومی یا گروهی داشته باشند.

پس با خیال راحت می‌توانیم تأکید نماییم که  ایران به شکل امروزی آن یک ساخت طبیعی است که در سه هزار سال قبل شکل گرفته است. هیچ بخشی از این کشور در طول تاریخ با جنگ و لشگرکشی تسخیر نشده است که سپس به آن الحاق شود.

وقتی من دربارۀ ایران فکر می‌کنم درخت تنومندی در ذهنم مجسم می‌شود که تنۀ ستبری دارد و از آن شاخه‌های متعددی منشعب شده‌اند و این شاخه‌ها نه تنها به تنه بلکه به یکدیگر نیز متصل‌اند. قسمت سبز این درخت یا تاج آن مثل گنبدی یکپارچه تنه را زینت می‌دهد، این شاخه‌ها چنان با یکدیگر پیوند دارند و چنان در یکدیگر فرورفته‌اند که حتی دست بردن بین آنها امکان‌پذیر نیست. به طور بسیار شرطی می‌توان حملۀ تازیان را به ایران محل اتصال تنه به شاخه‌ها دانست و تأکید کرد که صحبت از تنه بدون اشاره به شاخه‌ها یا همان گنبد و توصیف گنبد بدون صحبت کردن از تنه اصلاً امکان‌پذیر نیست. این تشبیه گویای آن است که گروه‌های فرهنگی- قومیِ ایران امروز پس از استیلای اعراب به وجود آمده‌اند و پیش از آن وجود خارجی نداشته‌اند. ایماژ باغ یا گلستانی با گل‌های رنگارنگ که برخی در رابطه با ایران امروزی به کار می‌برند ایماژ درستی نیست، زیرا باغ یا گلستان، بیشتر یادآور یک پدیدۀ موقت و مصنوعی است و تنوع گل‌ها نیز غالباً دشت و صحرا را به خاطر می‌آورد.

بنابراین ایران یک پدیدۀ منحصر‌‌‌‌‌به‌فرد طبیعی است و وقتی آن را با کشورهایی مانند اتحاد جماهیر شوروی سابق مقایسه می‌کنیم مرتکب یک اشتباه متدولوژیک فاحش می‌شویم، یعنی یک ساخت طبیعی را در مقابل یک پدیدۀ مصنوعی قرار می‌دهیم.

●اگر ممکن است دربارۀ ساخت‌های طبیعی و مصنوعی در کشورهای کثیرالاقوام کمی بیشتر توضیح دهید.

ببینید اصولاً کشورهایی را که تنوع قومیتی در آنها بسیار برجسته است، از نظر ساخت می‌شود به سه دسته تقسیم کرد: 1- کشورهایی با ساخت طبیعی، مانند ایران، هندوستان و پاکستان؛ 2- کشورهایی با ساخت مصنوعی یا سیاسی، مانند اتحاد جماهیر شوروی سابق، که ساختی بسیار ناپایدار دارند و دیر یا زود دچار فروپاشی می‌شوند، همان طور که در مورد شوروی سابق این اتفاق افتاد. در اینجا لازم است اشاره کنم که بیشتر امپراطوری‌های دنیای باستان بر پایۀ همین ساخت شکل گرفته‌اند؛ 3- کشورهای دارای ساخت نیمه مصنوعی یا نیمه سیاسی، مانند فدراسیون روسیه یا بلژیک که در نتیجۀ روندهای طبیعی و تا حدودی با بهره‌گیری از قدرت سیاسی، اقوام مختلفی را با یکدیگر متحد نموده‌اند. دوام چنین ساخت‌هایی تا حد زیادی بستگی به سیاست‌گذاری‌های دولت مرکزی و تلاش برای همگونی اقوام مخلتف و ادغام آنها در قوم اصلی (title-nation) دارد.

البته این رده‌بندی نمی‌تواند پایۀ موثقی برای مقایسه و نتیجه‌گیری شود. مثلاً برای تشریح مسائل قومی- زبانی ایران نمی‌شود هندوستان را مثال آورد، چون ایران و هندوستان در عین حال که ساخت طبیعی دارند بسیار با یکدیگر متفاوتند. کشور هندوستان ترکیبی است از اقوامی بسیار ناهمگون- آریایی‌ها، دراویدها، مونداها و …- که هر یک چندین میلیون نفر جمعیت دارند و تقریباً همه نیز از کتابت و فرهنگ چند هزار ساله برخوردارند. بنابراین از این لحاظ ایران هیچ سنخیتی با هندوستان ندارد و الگو گرفتن از این کشور برای حل مسائل ایران اشتباهی بزرگ است.

● پس طبیعی بودن ساخت قومی در ایران بدین معنی است که قومیت اقوام ایرانی زبانِ عهد باستان – که اخلاف ساکنان اولیۀ فلات ایران بوده‌اند- به طور طبیعی دگرگون شده و این همگونی قومی حاصل دخالت‌های سیاسی نبوده است. بنابراین می‌توانیم بگوییم که آنچه در ایران از آن به گروه‌های قومی تعبیر می‌شود در واقع گروه‌های زبانی –  مذهبی‌ای هستند، که سده‌ها در کنار یکدیگر زندگی مسالمت‌آمیز داشته‌اند و دارای حافظۀ تاریخی مشترک‌اند و به همین دلیل مقایسۀ ایران با کشورهایی مانند امریکای شمالی یا اتحاد جماهیر شوروی، قیاسی مع‌الفارق است.

آری! حتی می‌توان گفت که در ایران تنها، گروه‌های زبانی وجود دارد، نه مذهبی. حتی عرب‌های ایران را نمی‌توانیم عرب به معنی واقعی آن به شمار آوریم، چون اکثر عرب‌ها بازماندگان عیلامی‌هایی هستند که ابتدا ایرانی‌زبان و سپس در دوران استیلای عرب، عرب‌زبان شده‌اند. به‌طور کلی در ایران، فقط دو نژاد وجود دارد؛ یکی نژاد ایرانی و دیگری نژاد ترک، که همان ترکمن‌ها هستند و جمعیت آنها هم بیش از نیم میلیون نفر نیست. این وضعیت در ایران از سه هزار سال پیش شروع شده است. البته در دوران قبل از هجوم آریایی‌ها، از حاشیۀ دریای خزر تا خیلج فارس و از غرب تا قندهار، چنانکه پیشتر اشاره شد اقوام مختلفی وجود داشته‌اند ولی همگی آنها به‌تدریج از لحاظ قومی با مهاجران آریایی همگون شدند و گویا از نظر فاکتورهای آنتروپولوژی و فرهنگی نیز با مهاجران تفاوتی نداشته‌اند، ظاهراً تنها قوم متفاوت همان عیلامی‌ها بوده‌اند که می‌توان آنها را از لحاظ فاکتورهای آنتروپولوژی یک قوم جداگانه به حساب آورد. حتی من فکر می‌کنم، خود هند‌و‌ایرانی‌هایی هم که وارد فلات ایران شدند، از نظرآنتروپولوژی تفاوت فاحشی با بومیان ایران نداشته‌اند، بنابراین گوشه گوشۀ ایران متعلق به همه ایرانیان است. ترک زبان شدن بعضی از مردم ایران هم، از جمله در آذربایجان جنبۀ ثانوی داشته و مربوط به سده‌های اخیر است  و دربارۀ آن تحقیقات بسیاری انجام شده است.

●برداشت شما از اصطلاحات اکثریت و اقلیت در ایران چیست؟ به‌ نظر جناب‌عالی، استفاده از این اصطلاحات تا چه حد در ایران معنادار است؟

به نظر بنده پنداره‌های «اکثریت» و «اقلیت» به آن صورتی که در کشورهای دیگر مطرح است، در ایران وجود ندارد. مثلاً یک فرد ابیانه که به زبان بومی خود صحبت می‌کند -که هیچ فرقی با کردی و بلوچی و … ندارد و یک زبان تمام عیار است- تا زمانی که در روستای خودش زندگی می‌کند «اقلیت» است، ولی همین شخص وقتی به کاشان می‌آید «اکثریت» می‌شود. یا کسی که در مراغه در خانۀ خود به زبان ترکی صحبت می‌کند یک اقلیت است، ولی زمانی که به دانشگاه یا اداره می‌رود دیگر جزء «اکثریت» به شمار می‌آید. اجازه دهید برای روشن شدن این مطلب مثالی بزنم: ایران مانند خانقاهی است که هر کسی در آنجا زاویه و حجرۀ خودش را دارد و در کنج خلوت خویش منحصر‌به‌فرد است ولی وقتی همین شخص برای شرکت در مراسم سماع از حجرۀ خویش بیرون می‌آید با بقیه همرنگ می‌شود و نمی‌توان این فرد را از دیگران تمییز داد. دو پدیدۀ اکثریت و اقلیت در ایران چنان درهم‌تنیده‌اند که نمی‌توان برای آنها مرزی تعیین کرد، رویکرد به این مسئله در ایران باید این‌گونه باشد. وقتی الگوهای خارجی را به طور مکانیکی در ایران پیاده می‌کنیم مشکلات بسیاری به وجود می‌آید و متأسفانه بسیاری از کژفهمی‌ها و هویت‌های کاذب که در این کشور در حال شکل‌گیری است حاصل همین سوءبرداشت‌هاست.

در خارج از ایران برخی می‌گویند که 51 درصد مردم ایران، فارس یا همان اکثریت هستند و 49 درصد اقلیت و متأسفانه، در ایران نیز برخی این سخنان را تکرار می‌کنند. ولی حقیقت این است که در ایران اصلاً «فارس» وجود ندارد، فارس کیست؟! آیا گیلک‌ها فارس هستند یا نه؟ سیوندی‌ها چطور؟ کاشی فارس است یا نه؟ چطور می‌توان اهالی گز، ابیانه، سیوند، سمنان و یا حتی گیلک‌ها و مازندرانی‌ها و … را که به زبان مادری خودشان صحبت می‌کنند و زبانشان دست کمی از کردی و بلوچی ندارد، «فارس» پنداشت ولی کرد و بلوچ را نه؟! بله، در  تهران مردم فارسی صحبت می‌کنند. فارس یک چیز بسیار شرطی و یک پندارۀ مجازی است که در دو دهۀ اخیر به وجود آمده و به وسیلۀ جوامع ایرانیان خارج از کشور رواج پیدا کرده است. البته در دوران رضاشاه، وی با الهام از تبلیغات نازی، اصطلاح و هویت قومی کاذبی به نام فارس را تقویت می‌کرد که البته این اصطلاح مجال تثبیت نیافت، ولی در سال‌های اخیر مجدداً نیروهای خارج سعی می‌کنند هویت کاذب فارس را احیا و ترویج کنند.

زبان فارسی نیز، زبان هیچ یک از اقوام و خرده‌فرهنگ‌های ایرانی نیست. در واقع باید گفت «فارس» کسی است که زبان یا گویش محلی خود را فراموش کرده است و به زبان معیار سخن می‌گوید. حتی مردم ورامین و ونک نیز که نزدیک تهران‌اند، در گذشته‌ای نه چندان دور زبان‌های خود را داشته‌اند که ظاهراً نزدیک به طبری بوده است و یا مردم قم، جاسب، نراق و … به زبان راجی صحبت می‌کرده‌اند. زبان مردم تهران در 150 یا 200 سال پیش، مازنی یا راجی بوده است.

فارسی یک زبان koine است، یک زبان فراقومی یا میانجی است که 1300-1400 سال عمر دارد. اینکه می‌گویند ادبیات فارسی متعلق به فارس‌هاست، کاملاً اشتباه است، فردوسی هم گویش خودش را داشته است. وقتی زبان فارسی از ماوراء‌النهر برگشت، در خود فارس، دیگر زبان فارسی آن فارسی پیشین نبود. درست مثل اینکه مادر را جایی بفرستند و به دلیلی جوان بماند و وقتی برمی‌گردد بچه‌ها یا نوه‌ها و نبیره‌های خود را در حالی ببیند که پیر شده‌اند. زبان فارسی هم وقتی به عنوان مادر به خانۀ خویش در فارس بازگشت نبیره‌هایش را دید، دیگر حتی فرزندانش هم نبودند و در خود فارس به گویش‌های دیگری صحبت می‌کردند. 1300 سال پیش وقتی گروهی از ایرانیان به ماوراءالنهر فرار کردند و به دنبال آن هنگامی که ایرانیان مسلمان به همراه اعراب به آن منطقه رفتند، بنابر دلایل سیاسی و فرهنگی، زبان فارسی به دومین زبان اسلام در آن منطقه و به زبان نرماتیو (normative) یعنی زبان معیار دیوانی، ادبیات و علم  تبدیل شد و سیر تکاملی آن در همین زمان، یعنی 1300سال پیش متوقف گشت.

بازماندۀ واقعی زبان فارسی بعد از حملۀ اعراب، همان گویش‌های قشم،کیش، میناب، بندرعباس و … است. زبان فارسی امروز در قرن هفتم – هشتم میلادی متوقف شده است. بعضی از عزیزان می‌گویند زبان فارسی پدیدۀ جالبی است و در طول 1300 سال هیچ رشدی نکرده است. این عزیزان برای اثبات نظر خود از زبان‌های غربی شاهد می‌آورند و مثلاً می‌گویند یک فرد یونانی معاصر، حتی اگر متون یونانی دوران بیزانس را بخواند نمی‌فهمد، حال چه برسد به آثار هومر، یا یک آلمانی از خواندن و درک متون چند صد سال قبل این زبان عاجز است، یا یک روس متون روسی 700- 800 سال پیش را به طور جسته گریخته درمی‌یابد، ولی زبان فارسی در طول 1300 سال هیچ تغییری نکرده‌ است و امروز یک ایرانی تحصیل‌کرده به‌آسانی می‌تواند شاهنامۀ فردوسی، اشعار منجیک یا ترجمه‌های قرن 9 و 10 میلادی قرآن را – به‌جز بعضی واژه‌های مهجور- به آسانی بخواند و بفهمد.

● بر اثر چه عواملی پیشرفت یک زبان در یک برهۀ زمانی خاص متوقف می‌شود؟

وقتی یک زبان، به زبان یک فرهنگ و تمدن تبدیل می‌شود، یعنی وضعیت هنجاری یا نرماتیو به خود می‌گیرد، در زمان متوقف می‌شود، ولی گونۀ اصلی که در زبان گفتاری مردم منعکس است، سیر تکاملی خود را طی می‌نماید. مثلاً وقتی زبان لاتین به زبان معیار کاتولیسسیم تبدیل شد، دیگر رشدی نکرد و هم‌اکنون تنها در مدارس علوم دینی (seminary) کاتولیک به زبان لاتینی صحبت می‌کنند و می‌نویسند. لیکن گونه‌های گفتاری زبان لاتین که «وولگارلاتین» نامیده می‌شوند، سیر تکاملی خود را طی نموده و به زبان‌های فرانسوی، اسپانیولی، رومانیایی، مولداویایی و… تبدیل شده‌اند.

هم‌اکنون لاتین، به عنوان یک زبان مادر، با نبیره‌های خودش،یعنی فرانسوی، اسپانیولی و … در یک برهۀ زمانی قرارگرفته است، هرچند گسترۀ آن بر خلاف فارسی بسیار محدود است. مثال‌های بسیاری در این رابطه می‌توان آورد، مثلاً نمی‌توانیم بگوییم آن زبان عربی که زبان قرآن است و امروز در مدارس کشورهای عرب‌زبان تدریس می‌شود یک زبان طبیعی است. گونۀ طبیعی زبان عربی، زبان عربی مصر، عراق، یمن و… است. سیر تکاملی زبان عربی در همان زمان که به زبان قرآن و کتابت اسلامی، یا به عبارت دیگر زبان دین تبدیل شد، متوقف گشت و دیگر تغییری نکرد. برای روشن شدن این موضوع مثال دیگری می‌آورم؛ ما امروز در فارسی معاصر هنوز واژۀ «بیابان» را داریم، در صورتی که اگر زبان فارسی سیر طبیعی خودش را طی کرده بود واژۀ بیابان امروز باید «باوان» یا «واوان» تلفظ می‌شد که این نام هم‌اکنون، در جاینامی بین قم و تهران وجود دارد و به همین شکل مانده است. چون جاینام‌ها گونه‌های مختلف زبانی را در طول زمان حفظ می‌کنند. در تالشی که از زبان‌های شمال غربی است این واژه به «ویَوون» تبدیل شده و البته تحول معنایی یافته است و به معنی «بدبختی و فلاکت» به کار می‌رود. تالشان برای مفهوم بیابان از همان واژۀ بیابان استفاده می‌کنند که از فارسی معیار به وام گرفته‌اند.

خلاصۀ سخن آنکه وقتی یک زبان، به زبان دینی یا پرستشی و یا تمدنی تبدیل می‌شود، جنبۀ نرماتیو معیاری به خود می‌گیرد و دیگر رشد نمی‌کند و هیچ کس هم نباید آن را تغییر دهد، مثلاً نمی‌توان آیات قرآن را با لهجۀ عربی یمن یا عراق قرائت کرد. مثال دیگر، زبان ارمنی باستان است که در قرن پنجم میلادی نرماتیو شد و تا قرن دهم که دیگر کسی به این زبان صحبت نمی‌کرد به همان شکل باقی ماند، درست مانند لاتین و اکنون نیز زبان رسمی کلیسای ارمنی همان زبان ارمنی باستان است و هیچ کس اجازه ندارد متون مذهبی کلیسای ارمنی را موقع اجرای مراسم مذهبی حتی در حد یک کلمه تغییر دهد و اصلاً این کار گناه بزرگی محسوب می‌شود. اصولاً تمام متون مذهبی ماهیت غیرقابل تغییر دارند و نمی‌توان در آنها دخل و تصرف کرد.

البته فارسی زبان دینی نیست و جنبۀ پرستشی ندارد، ولی بار تمدنی و فرهنگی بسیار غنی دارد و در واقع زبان ادب و کتابت است. زبان فارسی زبان‌های بومی را تحت تأثیر قرار داده و از امکانات این زبان‌ها برای غنای هرچه بیشتر بهره برده است. آری! فارسی هم مانند لاتین، عربی یا ارمنی باستان متوقف شده است. هیچ جای ایران نیست که بتوانید نشان بدهید و بگویید که در 200 سال پیش زبان خود را نداشته است. هیچ کس به فارسی معیار صحبت نمی‌کرده حتی در خراسان. زبان فارسی در نقش یک lingua franca بوده و مردم را به هم پیوند می‌داده است. بنابراین وقتی شما می‌گویید من شاهنامه را می‌فهمم این بدین معنی نیست که زبان فارسی رشد نکرده است، خیر. زبان‌های ایرانی هم به سرعت رشد می‌کنند و متحول می‌شوند.

ببینید حتی وقتی زبان فارسی به عنوان koine یا زبان ادبیات و علم به خود فارس برگشت، مردم دیگر این زبان را نمی‌فهمیدند، چون در خود شیراز یا فارس، مردم به صورت‌های پیشرفته‌تر زبان فارسی صحبت می‌کردند که در فهلویات منعکس است؛ مانند فهلویات فارس، همدان و … . در ضمن باید در اینجا یک موضوع را خاطر نشان سازم،  و آن اینکه زبان فهلویات فارس و همدان بنابر شاخص‌های زبان‌شناسی به گروه مادی تعلق دارند نه فارسی و در واقع شاخص‌های شمال‌غربی را منعکس می‌کنند. حتی زبان زرتشتیان فارس و کرمان که گبری نامیده می‌شود متعلق به گروه شمال‌غربی است نه جنوب غربی. این مسئله گویای این است که مردم قبل از حملۀ اعراب در خود فارس یک زبان آمیغی داشته‌اند، البته زبان متون پهلوی یک زبان تمام عیار جنوب غربی (پارسی) است که به هیچ وجه زبان زندۀ مردم فارس را در دورۀ استیلای تازیان منعکس نمی‌نماید بلکه وابسته به سنت نوشتاری اوایل قرون میلادی است.

من زمانی فکر می‌کردم که چرا حافظ می‌گوید: ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه/ که لطف طبع و سخن گفتن دری داند؛ یعنی چه؟ چرا حافظ که در شیراز نشسته چنین چیزی می‌گوید؟ مگر مردم عصر حافظ در شیراز، سخن او را نمی‌فهمیده‌اند؟ من برای پاسخ به این سؤال به نسخه‌بدل‌های دیوان حافظ مراجعه کردم و با بررسی آنها متوجه شدم که گویا این سؤال به ذهن کاتبان دیوان حافظ نیز خطورکرده است، زیرا هر یک سعی کرده‌اند به‌زعم خویش این بیت را اصلاح کنند، به همین سبب این بیت در نسخه‌های مختلف دیوان حافظ ضبط‌های گوناگونی دارد، مثلاً در برخی نسخه‌ها، به جای «سخن گفتن دری»، «سرّ سخنوری» آمده است. پس واقعاً مردم شیراز شعر حافظ را نمی‌فهمیده‌اند، زیرا زبان دری، یک زبان مدرسی بوده و فقط اهل علم و کتابت با آن سر‌ وکار داشته‌اند.

خلاصۀ سخن آنکه که زبان فارسی، متعلق به قومی به نام «فارس» یا اکثریت (51 درصد) مردم ایران نیست و در واقع زبان مشترک و میراث فرهنگی و تمدنی همۀ مردم ایران به شمار می‌آید و آنها را به یکدیگر پیوند می‌دهد. در خلق میراث علمی- ادبی زبان فارسی تمامی مردم ایران مشارکت داشته‌اند و این میراث فرهنگی متعلق به یک قوم شرطی به نام فارس نیست. زبان فراقومیِ فارسی متعلق به همۀ خرده‌فرهنگ‌های ایران است. هیچ قومی در ایران نمی‌تواند ادعا کند که من فارسم، حتی خود فارس‌ها در فارس. مثلاً اگر ما از شاعران، نویسندگان و دانشمندان ایرانی که در زمینۀ ادبیات، تاریخ یا فلسفه و … اثری از خود به جای گذاشته‌اند لیستی تهیه کنیم، متوجه خواهیم شد که تمامی مردم ایران از گروه‌های زبانی مختلف در خلق این آثار شرکت داشته‌اند؛ از آذربایجانی و کرد و بلوچ گرفته تا مازندرانی و شیرازی و اصفهانی و کاشی و … .

در اینجا نکتۀ دیگری را هم باید خاطرنشان سازم؛ گویش‌های لری مانند بختیاری، ممسنی، بویراحمدی یا گویش‌های سواحل شمالی خلیج‌ فارس مانند گویش قشم، کیش، و … همه از گویش‌های جنوب‌غربی هستند و در واقع گویش‌های «پارسی» به شمار می‌آیند. ولی خود زبان «فارسی» نیز لهجه‌ها و گویش‌های خاص خود را دارد مانند لهجۀ اصفهانی یا کرمانی که با کشیدن برخی آواها و نحوۀ تلفظ و … شناخته می‌شوند. اگر شما به گویش‌های زبان فارسی در داخل ایران توجه کنید خواهید دید که همۀ آنها – مانند لهجۀ تهرانی که امروز اساس زبان معیار فارسی را تشکیل می‌دهد-  به گونۀ معیار زبان فارسی نزدیک‌اند که این مسئله نشان می‌دهد که زبان فارسی به عنوان یک زبان نرماتیو، در اثر ارتباطات انسانی، آموزش در مدارس و گسترش رسانه‌ها بر روی زبان این مناطق تأثیر گذاشته و این مردم به‌تدریج گویش‌های اصیل خود را فراموش کرده‌اند. برخی از این گویش‌ها هم اصلاً از زمرۀ گویش‌های پارسی نبوده اند بلکه به گویش‌های مادی یعنی گویش‌های شمال غربی تعلق داشته‌اند. حتی گویش‌های خود فارس نیزآن‌گونه که از فهلویات برمی‌آید بیشتر به گویش‌های مادی شبیه‌اند تا گویش‌های پارسی. زبان معیار در طول زمان به‌تدریج بر روی گویش‌های بومی «پارسی» تأثیر گذاشته و آنها را به گویش‌های «فارسی» تبدیل کرده است که نمونۀ آن را امروز در کرمان و کاشان می‌بینیم.

وقتی به دلایلی زبان مردم یک خطّه عوض می‌شود، زبان غالب، هم از لحاظ فونتیک و هم از لحاظ عناصر لغوی و حتی دستوری تحت تأثیر زبان بومی آن ناحیه قرار می‌گیرد و عناصری از آن را به خود جذب می‌کند، به‌ویژه اگر این زبان جدید با زبان پیشین مردم آن منطقه خویشاوند باشد، مانند زبان فارسی بخارا. برای همین در فارسی بخارا عناصر سغدی بسیاری وجود دارد و ما می‌دانیم که تا قرن 10-11 میلادی، در بخارا به زبان سغدی صحبت می‌کرده‌اند. از این‌رو وجود گویش‌های فارسی در یک منطقه، دلیلی بر آن نیست که مردم آنجا را فارس بپنداریم.

گویش‌های فارسی در خارج از حیطۀ جغرافیایی ایران نیز وضعیت خاص خود را دارند. مثلاً اگر شما به هرات بروید بعید است از گویش فارسی هروی یک فرد روستایی چیز زیادی متوجه شوید. یک تهرانی گویش کردی کرمانشاه را بهتر درک می‌کند تا گویش فارسی هرات را. در هرات شما باید خیلی با دقت گوش کنید که چیزی از زبان مردم بفهمید ولی گویش کردی کرمانشاه را تا 70 درصد متوجه خواهید شد. گونه‌های مختلف زبان فارسی یا به اصطلاح دیگر لهجه‌های فارسی بر پایۀ زبان‌ها و گویش‌های بومی ایرانی شکل گرفته‌اند. عناصر قدیمی بسیاری از زبان کهن هرات در گویش فارسی هروی وجود دارد که مثلاً در آثار خواجه عبدالله انصاری مانند طبقات الصوفیه منعکس است. خواجه عبدالله واژگان نادری به کار می‌برد که از زبان قدیم خود هرات -که البته از زبان‌های ایرانی بوده- اقتباس شده‌اند. بنابراین رواج گویش‌های مختلف زبان فارسی در یک منطقه، به هیچ وجه نشانۀ «فارس» بودن مردم آن ناحیه نیست؛ نمی‌توانیم بگوییم مردم هرات یا بخارا فارس هستند چون به گویش‌های فارسی صحبت می‌کنند.

گویش‌های فارسی افغانستان یا تاجیکستان از لحاظ سیستم فونتیکی و دستوری کهن‌گراتر از زبان فارسی معیار ایران هستند. نظام مصوّت‌های فارسی آسیای مرکزی، حالت مصوّت‌های فارسی میانه و کلاسیک را حفظ کرده است، زیرا فارسی رایج در آسیای میانه از لحاظ زمان شکل‌گیری و پایۀ تاریخی، کهن‌تر از زبان فارسی کشور ایران است. خلاصۀ کلام، نباید تصور کرد زبان کسانی که در حال حاضر به گویش‌ها و لهجه‌های مختلف فارسی صحبت می‌کنند از قدیم الایام فارسی بوده و به تبع آن می‌توان همگی آنها را فارس نامید.

● مردم ایران از نظر پارامترهای آنتروپولوژی فیزیکی در چه گروه نژادی‌ای قرار می‌گیرند؟

اکثریت قریب به اتفاق مردم ایران از نظر پارامترهای آنتروپولوژی فیزیکی، یعنی گروه خونی، موی بدن، شکل جمجمه و مدل برش چشم، به نژاد قفقازی تعلق دارند که خود به سه گروه شمالی، آلپی و مدیترانه‌ای تقسیم می‌شود. بیشتر مردم ایران جزو گروه آلپی یا کله‌گرد قرار می‌گیرند. گروه آلپی نیز خود از دو زیرگروه آرمنوئید (Armenoid) و ایرانوئید (Iranoid) تشکیل می‌شود. ویژگی‌های نژادی آرمنوئید، بین مردم جنوب قفقاز به ویژه در میان ارمنیان دیده می‌شود و اصلاً به همین دلیل است که این گروه نژادی را آرمنوئید می‌نامند. مازندرانی‌ها، آذری‌ها، گیلک‌ها و بخشی از اهالی خراسان، بیشتر آرمنوئید و ساکنان مناطق مرکزی، شمال‌غربی، شرق و جنوب ایران بیشتر خصوصیات نژادی ایرانوئید را نشان می‌دهند. بخش کوچکی از جمعیت ایران نیز مغولوئید (Mongoloid) و سیاه‌پوست (Negritos) هستند. ویژگی‌های نژادی مغولوئید تنها در بین هزاره‌ها و ترکمن‌ها دیده می‌شود. براهویی‌ها و ساکنان خلیج فارس نیز به گروه سیاه‌پوستان تعلق دارند. بافت نژادی کشور ایران در طول این سه هزار سال، یعنی پیش از ورود آریایی‌ها به فلات ایران تغییر چندانی نکرده است. فقط مغولوئیدها هستند که در دورۀ بعد از اسلام به ایران وارد شده‌اند.

● خاورشناس شهیر روس، ولادیمیر مینورسکی کردها را از اعقاب مادها دانسته که همراه فارس‌ها و پارت‌ها به داخل فلات ایران مهاجرت کرده‌اند و نظریۀ منشأ مادی کردها، مدت‌هاست از سوی پژوهشگران ایرانی پذیرفته شده است. نظر شما به عنوان یک قوم‌شناس در این باره چیست؟

کردها همان‌قدر با مادها ارتباط و پیوستگی دارند که تالش‌ها، گیلک ها، مازندرانی، سیوندی ها، ابیانه‌ای‌ها و ساکنین جاسب و کلاً تمامی اقوامی که امروز به زبان‌های شمال‌غربی صحبت می‌کنند، نه کمتر و نه بیشتر. کما اینکه کلمۀ «کرد» به عنوان یک قوم‌نام (ethnonym) از قرن 12- 13 میلادی به وجود آمده و قبل از آن «کرد» به معنی «دامدار و چوپان» بوده است. البته حاملین گویش‌های کردی از اواخر دورۀ اشکانی وجود داشته‌اند ولی آنها را به عنوان قومی به نام «کرد» نمی‌شناخته‌اند و فقط از نظر زبانی قابل تفکیک بوده‌اند.

● یعنی واژۀ «کرد» در متون حقوقی زبان پهلوی نیز بار قومیتی نداشته است؟

خیر! در متون حقوقی و در کارنامۀ ادشیر بابکان، «کرد» به معنی «دامدار،کوچ‌رو و چوپان» است که در شاهنامه هم اتفاقاً به همین معنی آمده است. این واژه هنوز هم در گویش‌های جنوب دریای خزر به معنی «شبان گوسفند» -در مقابل «گالش» به معنی «شبان گاو»- به کار می‌رود. نسبت کردان با کردوخ‌ها نیز پایه و اساس علمی ندارد. در ضمن بگویم که خود مینورسکی هم که در ابتدا چنین نظری ابراز داشته، در نوشته‌های بعدی خود از این نظریه عدول کرده است. باز هم تأکید می‌کنم که ما در ایران پیش از اسلام دو قوم بزرگ داشته‌ایم؛ با نام شرطی ماد و فارس، هر گروه قومی که امروز در ایران وجود دارد ، از این دو به وجود آمده‌اند. در گسترۀ ایران امروزی هیچ‌گاه annexation یا الحاق سرزمین‌های اقوام دیگر اتفاق نیفتاده است، یعنی هیچ گروهی امروز در ایران نمی‌تواند ادعا کند که حکومت مرکزی ایران سرزمین آنها را تسخیر کرده و به ایران الحاق گردانده است. چنانکه گفتم در ایران دو نژاد وجود دارد: یکی نژاد ایرانی و دیگری ترک، که تنها نمایندۀ آنها در ایران ترکمن‌ها هستند. حتی قشقایی‌ها را هم که تا حدی ریشۀ ترکی دارند، نمی‌توان ترک به شمار آورد، زیرا در بسیاری از موارد هم از نظر آنتروپولوژی و هم از لحاظ فرهنگی، شاخص‌های ایرانی به دست آورده‌اند و در میهن‌پرستی و پایبندی به مصالح کشور ایران نیز همواره پیشتاز بوده‌اند. در خراسان هم حدود شصت هزار عرب بوده‌اند که اکنون همگون شده و فارسی زبانند. مردم آذربایجان هم هرچند به ترکی تکلم می‌کنند اما از نژاد اصیل ایرانی و از اخلاف آذری‌های باستان هستند که به گروه «ماد» تعلق دارند. البته در کنفدراسیون شاهسون گروه‌های کوچکی از اقوام ترک نژاد وجود دارند. اصلاً گفتمان قومیت در ایران پایه ندارد و محصول القائات خارجی است.

● پس قومی به نام «کرد» از چه زمانی شکل گرفته و خاستگاه آن به کجا باز می‌گردد؟

اصولاً خاستگاه گویشوران کردی و گستره‌ای که این زبان در آنجا شکل گرفته، بنابر داده‌های زبانی، مناطق مرکزی ایران است. بعدها و به‌ویژه در سده‌های نخستین هزارۀ دوم بعد از میلاد، کوچ این مردم به شمال شروع شده است. دربارۀ خاستگاه نژادی کردها، من در مقاله‌ای با عنوانProlegomena to the study of the Kurds  که در مجلۀ  Iran and the Caucasusچاپ شده است به تفصیل سخن رانده‌ام و خوانندگان را برای آگاهی بیشتر در این باره به مقالۀ مزبور ارجاع می‌دهم.

● بنابراین بهتر نیست که در تحقیقات علمی، ایران را به گروه‌های زبانی- مذهبی تقسیم کنیم نه گروه‌های قومی؟

به نظر بنده اصطلاح خرده‌فرهنگ گویاتر و مناسب‌تر است، مثلاً خرده فرهنگ آذربایجان، خرده فرهنگ فارس یا خوزستان و … ، هر چند بعضی از فعالان فرهنگی ایران این اصطلاح را توهین‌آمیز تلقی می‌کنند. صفت «خرده» در این اصطلاح اصلاً جنبۀ تحقیرآمیز ندارد بلکه مبیّن محلی و منطقه‌ای بودن این فرهنگ است. بنابراین ما می‌توانیم این اصطلاح را به فرهنگ بومی یا محلی اصلاح نماییم. من فکر می‌کنم این جنبۀ توهین‌آمیز ممکن است در ذهن کسانی شکل بگیرد که از بیرون به مسئله نگاه می‌کنند نه از درون و فرهنگ بومی خود را در تقابل با فرهنگ ملی می‌بینند، یعنی خود را عضو خانواده نمی‌پندارند. نکتۀ مهم دیگر اینکه چنانکه در بالا اشاره کردم، دو اصطلاح «اقلیت» و «اکثریت» در ایران اصلاً معنا ندارد. اقلیت و اکثریت در ایران فقط مرتبط با مسایل دینی است که مثلاً مسیحیان اقلیت‌اند و مسلمانان اکثریت و در واقع فقط غیرمسلمانان را می‌توان اقلیت به معنای مذهبی آن به شمار آورد. حتی در رابطه با سنی و شیعه این اصطلاحات مصداق ندارد؛ فقط می‌توانیم بگوییم اقلیت مسیحی، یهودی، مندایی، زرتشتی و بهایی. لبّ مطلب آنکه وجود گروه‌های قومی در ایران پدیده‌ای است مجازی و بسیار شرطی، تنها گروه‌های زبانی یا به عبارت بهتر خرده فرهنگ‌ها یا فرهنگ‌های بومی مختلف در ایران وجود دارد و ما با گوناگونی زبان ها و گویش‌ها در این کشور مواجه هستیم.

● به نظر شما چطور می‌توان از به وجود آمدن هویت‌های قومی کاذب جلوگیری کرد؟

ببینید با یک اصطلاح یا با یک نام می‌توان روی روندهای سیاسی تأثیرگذاشت. اصولاً اصطلاحات یا ترمین‌ها از جمله قوم‌نام‌ها خود یک مقولۀ سیاسی هستند و از طرف محافل ذینفع با هدف خاصی استفاده می‌شوند و اهرم مهمی در سیاستگذاری به شمار می‌آیند. با استفاده از یک اصطلاح می‌توان هویت کاذب به وجود آورد، می‌توان تشنج به وجود آورد یا تشنج‌زدایی کرد … . مثلاً وقتی ساکنان آذربایجان را – که در اصالت ایرانی آنها هیچ شک و تردیدی وجود ندارد – ترک بنامیم، رفته رفته در آنها هویت ترکی به وجود می‌آید. البته من می‌دانم واژۀ ترک در ایران بار نژادی ندارد و تنها برای اشاره به زبان به کار می‌رود، ولی به هر حال اگر در استفاده از واژۀ ترک حساسیت لازم به خرج داده نشود، خواه‌ناخواه مردم آذربایجان با هویت ترکی و به تبع آن با ترکیه، جمهوری باکو یا با جمهوری‌های ترک‌زبان آسیای مرکزی پیوند داده شده و از ایران طرد می‌گردند که این وضع، در نهایت موجب به وجود آمدن قومی علیحده در ایران خواهد شد. این مسئله به هیچ وجه گناه مردم نیست، چطور می‌شود آنها را ترک نامید و بعد انتظار داشت گرایش‌های ترکی نداشته باشند و از تأثیرات مخرب پان‌ترکیسم مصون بمانند؟!

مردم خطّۀ شریف آذربایجان را فقط باید آذری یا آذربایجانی نامید، همانند کاشی یا کاشانی، تهرانی، خراسانی، یزدی و … . در عین حال باید توجه داشت که برای نامیدن مردم ترک زبان شمال ارس، یعنی ساکنان جمهوری باکو به هیچ وجه نباید از واژه‌های آذری یا آذربایجانی استفاده کرد؛ زیرا آن منطقه هرگز آذربایجان نبوده، بلکه «اران» نام داشته است و مردم این منطقه نیز هرچند ترک‌زبان‌اند ولی با مردم آذربایجان ایران علایق تکوینی ندارند و از نظر فرهنگی کاملاً جدا هستند. اصلاً به وجود آوردن جمهوری‌ای به نام آذربایجان به این نیّت بوده است که در آینده، آذربایجان ایران را به این جمهوری همنام ملحق نمایند. در این رابطه، دانشمندانی که خود برخاسته از خطۀ آذربایجان هستند تحقیقات ارزشمندی انجام داده‌اند، از جمله: احمد کسروی تبریزی، سید حسن تقی‌زاده، محمد امین ریاحی، یحیی ذکاء، عبدالعلی کارنگ، عباس زریاب خویی و … . استاد مرحوم عنایت‌الله رضا هم در این زمینه تحقیقات مبسوطی کرده و کتاب‌ها و مقالات متعددی به چاپ رسانده‌ است.

یا وقتی از جنگ آذری‌ها و ارامنه صحبت می‌شود، خلط مبحث می‌شود و مردم ناخودآگاه تصور می‌کنند منظور آذربایجان ایران است، در صورتی که ارامنه از ساکنان بومی آذربایجان بوده‌ و همواره زندگی مسالمت‌آمیزی در کنار مسلمانان این دیار داشته‌اند. بنابراین باید روند نامگذاری را تحت کنترل درآورد و به رسانه‌های گروهی ابلاغ کرد که از به کار بردن اصطلاحات کاذب و نام‌هایی که پشتوانۀ تاریخی ندارند و موجب به وجود آوردن هویت کاذب می‌شوند، پرهیز کنند. من معتقدم که دولت باید  نامگذاری‌های جغرافیایی و تاریخی‌ را تحت کنترل شدید درآورد. اصولاً نام‌های تاریخی، قومی و نژادی  به منزلۀ کوره‌راهی است که دشمنان سعی می‌کنند به وسیلۀ آن در هر دژ مستحکمی‌ نفوذ نمایند.

● البته بعضی از سیاستمداران ایرانی هم سال‌ها پیش دربارۀ دخالت‌های خارجی و هویت سازی‌های کاذب هشدار داده‌اند، از جمله محمد علی فروغی در جایی گفته است: «تخم لق کردستان مستقل را هم انگلیس‌ها در دهن اکراد شکسته‌اند و خاطر دولت ترکیه را از این جهت متزلزل ساخته‌اند و البته ما هم باید مثل آنها متزلزل باشیم …».

بله! اصولاً تجزیۀ کشورها یکی از خویشکاری‌های امپریالیسم جهانی است، مخصوصاً بریتانیایی‌ها در این زمینه تبحر خاصی دارند! و می‌توانند یک منطقۀ کاملاً یکپارچه را در عرض چند سال تجزیه کنند، نمونۀ بارز آن هندوستان است یا کشور یوگسلاوی. تمام مردم یوگسلاوی یک قوم هستند؛ قوم اسلاو. زبان و فرهنگ و فولکلور و همه فاکتورهای قومی آنها یکی است. در دورۀ کمونیستی و در زمان حکومت تیتو، وی سعی می‌کرد تفاوت‌های دینی خرده‌فرهنگ‌های یوگسلاوی را – ارتدکس، کاتولیک و مسلمان، که این مسلمانان هم بیشتر پیرو فرقۀ بکتاشیه هستند- کمرنگ کند و می‌گفت مردم یوگسلاوی یک قوم هستند، همه به یک زبان صحبت می‌کنند و از نظر آنتروپولوژی تفاوتی ندارند. ولی غرب آمد و این اختلافات را پر‌رنگ کرد و هویت‌های مختلفی به وجود آورد. مثلاً می‌گویند بوسنیایی‌ها، مگر بوسنیایی‌ها قومند؟! یا می‌گویند زبان بوسنیایی، در حالی که زبانی به نام بوسنیایی وجود ندارد و این زبان، همان زبان «صربی» یا «صرب وکرواتی» است. حالا همین مدل هم ممکن است در ایران پیاده شود. بنابراین دولتمردان و سیاستگذاران ایرانی باید به این موضوع توجه خاصی داشته باشند. متأسفانه چنانکه من به عنوان یک ناظر خارجی می‌بینم، در رقابت‌های انتخاباتی برخی نامزدها سعی می‌کنند با مطرح کردن مسائل قومی آرای بیشتری به دست آورند، ولی این مقوله، بسیار حساس است و نباید از آن برای کسب آرای مردم بهره‌برداری کرد.

اجازه دهید در این رابطه خاطره‌ای نقل کنم: من حدوداً 15 سال پیش، در سفری به اردبیل، روزی به بقعۀ شیخ صفی‌الدین اردبیلی – که در آن زمان هنوز مرمت نشده بود- رفته‌ بودم. در آنجا دیدم گروهی از دانش‌آموزان یک دبستان که گویا کلاس دوم یا سوم ابتدایی بودند به همراه خانمی که معلمشان بود به بقعۀ شیخ صفی آمده‌اند. من با یکی از بچه‌ها شروع به صحبت کردم و فهمیدم زبان فارسی را بسیار خوب می‌داند. معلم که متوجه این موضوع شده بود، جلو آمد و پرسید چرا با بچه صحبت می‌کنید؟ من گفتم که می‌خواستم ببینم زبان فارسی را می‌داند یا نه؟ آن خانم برافروخته شد و پاسخ داد: زبان فارسی، زبان مادریش است، چطور ممکن است نداند؟! و این برای من بسیار خوشحال کننده بود. بله! در آن زمان نه چندان دور، از دید من به عنوان یک پژوهشگر خارجی، وضع این‌گونه بود ولی امروز متأسفانه، گفتمان‌های تفرقه‌افکنی در سطح جامعۀ ایران به چشم می‌خورد که ممکن است عاقبت خوبی نداشته باشد.

● سؤالی که تا اینجای بحث برای من پیش آمده این است که دلیل نگرانی و دغدغۀ خاطر شما به عنوان یک دانشمند و پژوهشگر خارجی، در باب مسائل ایران چیست؟ آیا این نگرانی‌ها ناشی از این نیست که تمامیت ارضی ایران برای منافع ملی جمهوری ارمنستان نیز مهم است؟

سؤال جالبی است! بله، تمامیت ارضی ایران برای منافع جمهوری ارمنستان مهم است، کسی نمی‌تواند منکر اهمیت این موضوع شود. ولی بنده از منظر دیگری به مسئله نگاه می‌کنم؛ اولاً، ایران و کشورهای اطراف حیطۀ مطالعاتی بنده است و ثانیاً من ارمنیان و فرهنگ ارمنی را جزئی از فرهنگ بزرگ هند‌و‌ایرانی می‌دانم و و معتقدم ارمنیان هم در شکل‌گیری فرهنگ ایرانی سهیم‌اند. بنابراین نمی‌توانم منافع ملّی ارمنستان را از منافع ملّی ایران جدا کنم. به عبارت دیگر، ایران‌دوستی بنده جنبۀ بنیادین و فلسفی دارد و نه مقطعی. ما می‌دانیم حتی از دورۀ هخامنشی نیز ارمنیان برای حفظ تمامیت و استحکام ایران کوشیده‌اند. در زمان انقلاب مشروطه و غائلۀ پیشه‌وری نیز ارمنیانی مانند اردشیر آوانسیان که عضو حزب توده بودند بر خلاف پیشه‌وری بینش دیگری داشتند و همواره بر تمامیت ارضی ایران تأکید می‌کردند.

نکتۀ دیگر آنکه، هر ملتی عناصر میهن‌پرستی یا «پاتریوتیسم» خاص خود را دارد. مثلاً در میان وطن‌پرستان‌ روس‌، ایجاد امپراطوری و یگانگی قوم اسلاو و کلیسای ارتدکس روس از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است، اینها از عناصر مهم جهان‌بینی وطن‌پرستان روس است. ولی در میان ارامنه، یکی از عناصر مهم میهن‌پرستی، ایران‌گرایی است. شما نمی‌توانید یک وطن‌پرست ارمنی را که عرق ملی دارد پیدا کنید که مثلاً بگوید ما نباید با ایران رابطه داشته باشیم. حتی ممکن است این فرد به روس‌ها نگاه حسنه‌ای نداشته باشد، ولی مطمئناً  کشور ایران برایش مهم است. باور کنید این مسئلۀ اصلاً ربطی به مسائل ژئواستراتژیک ندارد و باید ریشۀ آن را در تاریخ جست.

از همه مهم‌تر اینکه، ایران یک پدیدۀ فراملّی، فرامنطقه‌ای و جهانی است. فرهنگ ایرانی بخشی از میراث بشری است و همان‌قدر که برای خود ملت ایران اهمیت دارد، برای مردم جهان نیز مهم است. خدشه‌دار شدن تمدن ایرانی، خدشه‌دار شدن بخشی از میراث بشری است. کمتر کشوری پیدا می‌شود که چنین جایگاهی در جهان داشته باشد. اگر ایران، شکل کنونی خود را از دست بدهد، بشریت بخشی از میراث خود را گم می‌کند. حفظ فرهنگ ایران، حفظ میراث بشری است، ایران‌گرایی، مترادف با مرام و معرفت و بزرگ‌منشی است.

کشورهایی مانند ایران و روم که چنین جایگاهی در تمدن بشری داشته‌اند در طول تاریخ کم بوده‌اند. البته در سده‌های اخیر روسیه نیز سعی کرده است جایگاه خود را از نظر فرهنگی به همین درجه در جهان ارتقا دهد. من خود دیده‌ام افرادی که تاتار یا ازبک هستند، ارتدکس شده‌اند و خود را روس معرفی می‌کنند، نه اینکه طرفدار قوم روس باشند بلکه خواهان فرهنگ و تمدنی هستند که نقش پررنگ‌تری در میراث بشری دارد. روسیه این جنبه را در دویست، سیصد سال اخیر به خود گرفته ‌است، ولی ایران سه هزار سال است که چنین جایگاهی دارد. در جهان امروز اگر آمریکا به شکل فعلی، وجود داشته باشد یا نه، چیزی از میراث بشری از دست نمی‌رود.

البته اروپا در کل پدیدۀ دیگری است و مانند ایران یک قطب فرهنگی و تمدنی است. اگر اروپا نیز در کلیت آن دچار معضل شود ضربه‌ای به میراث بشری و فاجعۀ بزرگی برای تمدن انسانی خواهد بود که متأسفانه، این اتفاق در حال روی دادن است و من از این بابت بسیار نگرانم. اگر راستش را بخواهید من در جهان کنونی دو قطب بزرگ تمدنی می‌بینم: یکی ایران و دیگری اروپا، خدشه دار شدن هریک از اینها ضربۀ بزرگی بر پیکرۀ بشریت وارد می‌آورد. تمام دستاوردهای بشری از علم گرفته تا فلسفه، محصول اروپا است و  فرهنگ انسانی، امروز بر پایۀ میراث فرهنگی اروپا استوار است.

● حال بپردازیم به مسئلۀ زبان مادری: به نظر شما آموزش زبان مادری در ایران با چه موانع و مشکلاتی روبروست و آیا در حال حاضر این امر امکان‌پذیر است؟

دربارۀ آموزش زبان مادری در کنار زبان معیار، باید تمام جوانب را در نظر گرفت. چطور باید این زبان‌ها را در مدرسه تدریس کرد؟ بر اساس کدام گونه باید برای این زبان‌ها کتاب درسی تدوین شود؟ و از کجا باید معلمانی برای تدریس این زبان‌ها پیدا کرد؟ برخی گمان می‌کنند سمنانی، سیوندی، حتی گیلکی و مازنی لهجه‌اند در حالی که کردی و بلوچی زبانند. در صورتی که سیوندی، سمنانی یا مازنی تفاوت بیشتری با زبان فارسی دارند تا کردی، کردی مهاباد و کرمانشاه به فارسی نزدیک‌ترند تا زبان‌های فوق. بنابراین با همان معیارهایی که ما کردی را زبان به شمار می‌آوریم گزی یا ابیانه‌ای هم زبانند، نه گویش. کردی را در مدارس بر اساس کدام گونه باید تدریس کرد؟ گویش مهابادی، کرمانشاهی، بیجاری یا خراسانی؟ آموزش زبان مادری در کنار زبان فارسی یک فانتزی است. ترکی آذربایجانی هم چنین وضعیتی دارد.

● بنابراین شما با آموزش این زبان‌ها مخالف نیستید، ولی معتقدید چنین چیزی عملی نیست و فقط یک رؤیاپردازی است.

بله، رویاپردازی است! البته برخی، از بازگو کردن مسئلۀ تدریس زبان مادری در مدرسه نیت بدی در سر ندارند، ولی از موانع و مشکلاتی که در سر راه وجود دارد بیخبرند.

● قبل از اینکه این بحث را ادامه دهیم، خواهش می‌کنم توضیح دهید تعریف شما از زبان مادری چیست؟ چون عدم شفافیت در به کار بردن این اصطلاح، ممکن است سبب برخی سوءبرداشت‌ها شود.

خدمت شما باید عرض کنم که تعریف مقوله‌ای به نام «زبان مادری» بسیار دشوار است. در حال حاضر شاید بیش از 10- 15 تعریف از این پنداره وجود داشته باشد. من احساس می‌کنم چیزی که به پندارۀ «زبان مادری» جنبۀ احساسی داده است وجود لفظ «مادر» در این اصطلاح است. ابداع اصطلاح زبان مادری یا به آلمانی Muttersprache،  به اوایل قرن نوزدهم میلادی بازمی‌گردد؛ یعنی زمانی‌که مکتب فیلولوژی تطبیقی- تاریخی هند‌و‌اروپایی در حال شکل‌گیری بود و مفهومی که بنیانگذاران این مکتب از اصطلاح زبان مادری اراده می‌کردند بیشتر جنبۀ رمانتیک داشت. البته بعضی نیز می‌گویند این اصطلاح را روحانیون کلیسای کاتولیک به وجود آورده‌اند، زیرا با وجود اینکه مراسم مذهبی کلیسای کاتولیک به زبان لاتین بود ولی وقتی روحانیون، مردم را موعظه می‌کردند به زبان‌های بومی سخن می‌گفتند تا راحت‌تر بتوانند آنها را به کاتولیسیسم دعوت کنند.

زبان مادری را زبان اصلی، زبان اول یا زبان بومی نیز می‌نامند. همۀ اینها نام‌هایی است که به مفهومی به نام زبان مادری اطلاق می‌شود. بنابراین ابتدا باید ببینیم این اصطلاح چه مفهومی را می‌رساند یا چه پدیده‌ای را توصیف می‌کند؟ به عنوان مثال وقتی یک زن ایرانی در آلمان با یک آلمانی ازدواج می‌کند، درست است که فرزند آنها زبان فارسی را خواهد آموخت ولی به دلیل آنکه در آلمان زندگی می‌کنند، زبان آلمانی به زبان اول آن کودک تبدیل خواهد شد، بنابراین ما دیگر نمی‌توانیم بگوییم زبان فارسی، زبان مادری این کودک است، اگرچه در معنای عام، زبان مادری او فارسی است. بنابراین مفهوم زبان مادری در واقع فقط به مادر مربوط نمی‌شود. نویسندۀ معروف آمریکایی، جی. آر. آر. تالکین، برای مفهومی به نام زبان مادری اصطلاح جالبی ابداع کرده، وی زبانی را که مادر با کودک صحبت می‌کند «زبان گهواره» نامیده است. در حال حاضر من حس می‌کنم برداشت برخی مردم ایران از زبان مادری همین زبان گهواره است. در اینجا باید به‌صراحت بگویم که زبان اول همۀ ایرانیان فارسی است و آن زبانی که آنها با آن در خانه سخن می‌گویند در واقع زبان گهواره است و با زبان گهواره نمی‌توان در مدرسه تحصیل کرد. آموزش در مدرسه و دانشگاه‌ها باید حتماً به زبان اوّل یا زبان اصلی باشد.

اصولاً از هر اصطلاحی یک تعریف عینی وجود دارد و یک تعریف ذهنی یا حتی عامیانه (vulgar). برخی زبان مادری را به معنای تحت‌اللفظی آن می‌فهمند. اگر تعریف ما از زبان مادری اینگونه باشد باید بگوییم در ایران هر دهکده‌ا‌ی، زبان مادری خودش را دارد. مثلاً در مناطق کردنشین ایران، قومی وجود دارد  به نام گوران که بین مریوان تا گوران‌کرند ساکنند، یعنی از استان کردستان تا کرمانشاه و گروهی از آنها هم در عراق زندگی می‌کنند. همان‌طور که می‌دانید گوران‌ها کرد نیستند و به گروه‌های مختلف مانند اورامان‌ها، باجلان‌ها و ساکنان دهکدۀ کندولا و … تقسیم می‌شوند و هر کدام گویش خاص خود را دارند و جمعیت آنها نیز چیزی حدود یک میلیون نفر است. حال بفرمایید اینها باید کدام گویش را در مدرسه بیاموزند؟ به‌علاوه زبان هر روستایی با روستاهای دیگر اختلافات محسوس دارد. این حالت در مورد گویش‌های کردی نیز صادق است.

از طرفی بر طبق همان معیارهایی که کردی زبان محسوب می‌شود گویش‌های خور یا گز را هم باید زبان تلقی کنیم، پس بچه‌های این مناطق نیز باید زبان مادری خود را در مدرسه بیاموزند؛ اگر قانونی اجرا می‌شود باید در مورد همه به طور یکسان اجرا شود. اما آیا چنین چیزی را می‌توان در ایران تصور کرد؟! وزارت آموزش و پرورش چطور می‌تواند برای همه این زبان‌ها کتاب درسی تهیه کند؟ برای تدریس یک زبان در مدارس، ابتدا باید شکل نرماتیو یا استاندارد آن را بر اساس همۀ گویش‌ها و گونه‌های آن درست کرد و بر پایۀ آن کتاب‌ درسی تدوین نمود. حال بگویید برای گورانی، سمنانی، کردی یا ترکی آذری چطور می‌شود یک زبان استاندارد یا معیار به وجود آورد؟ البته این امر امکان‌پذیر است ولی کاری است بسیار خطیر، زمان‌بر و دشوار و در برخی از موارد، حتی غیرممکن.

پس زبان مادری مردمی که در ایران زندگی می‌کنند، فارسی است که زبان اصلی و زبان اول آنهاست و این را صراحتاً باید گفت. زبان‌ها و گویش‌هایی که مردم در خانه صحبت می‌کنند گونه‌های فرهنگی و زبان‌های محلی (local) هستند. زبانی که مادر به وسیلۀ آن با کودک خود سخن می‌گوید تعریفی عامیانه یا وولگار از زبان مادری است.کودکی که در اورامان متولد می‌شود و مادرش با او به این زبان سخن می‌گوید، طبیعی است که در ابتدا زبان فارسی را نداند، ولی این مسئله دالّ بر این نیست که دولت باید برای او یک کتاب درسی اورامانی چاپ کند. ببینید اینها حقایقی است که باید پذیرفت. بالاخره دربارۀ مقوله‌ای به نام زبان محدودیت‌هایی وجود دارد که مردم باید بپذیرند و در مورد آنها کاری از دست دولت ساخته نیست. این گونه گرایش‌های و قالب‌های فکری کاذب، مردم ایران را از فرهنگ غنی ایرانی محروم می‌کند. همان‌طور که سرزمین ایران متعلق به همه ایرانیان است، زبان فارسی نیز میراث مشترک همه آنهاست.

● برخی در ایران خواستار تأسیس فرهنگستان زبان و ادبیات کردی هستند. به نظر شما تأسیس چنین نهادی تا چه حد ضروری و یا حتی امکان‌پذیر است؟ البته فکر نمی‌کنم کسی منکر لزوم تحقیق و پژوهش دربارۀ زبان‌های ایرانی باشد، همان‌طور که هم‌اکنون نیز در فرهنگستان زبان و ادب فارسی گروهی به نام «زبان‌ها و گویش‌های ایرانی» وجود دارد و این هدف را دنبال می‌کند. اما آیا تأسیس فرهنگستان‌ مستقل برای زبان‌ کردی یا مثلاً ترکی منطقی است؟

برخی گمان می‌کنند برای هر زبانی می‌توان فرهنگستان به وجود آورد. موقعیت زبان فارسی با کردی متفاوت است. زبان فارسی یک زبان فراملی و فراقومی است و پشتوانه‌ای غنی از فرهنگ و تمدن دارد، این زبان در سطح جهانی مطرح است و آثاری که به این زبان خلق شده از ادبیات گرفته تا فلسفه، مرزهای جغرافیایی ایران را درنوردیده و در سطح جهانی جلوه‌گر شده است. گفتن سخنانی از این دست سفسطه‌گری است.

همان‌طور که گفتید در فرهنگستان زبان و ادب فارسی، گروه زبان‌ها و گویش‌های ایرانی وجود دارد. برای زبان ترکی آذری نیز می‌توان چنین گروهی در فرهنگستان درست کرد یا می‌توان برای پژوهش بیشتر دربارۀ زبان کردی یا زبان‌های دیگر، گروه زبان‌ها و گویش‌های ایرانی را توسعه داد. ولی حالا فرض کنیم که فرهنگستان زبان و ادبیات ترکی هم تأسیس شد و «دده قورقود» و «کوراوغلی» را هم چاپ کردند و یا فرهنگستان زبان کردی راه‌اندازی شد و حکایات کردی یا «مه‌م‌وزین» احمد خانی را به طبع رساندند، بعد چه؟

از طرفی در ایران هر سال صدها کتاب و نشریه دربارۀ زبان‌ها و فرهنگ‌های رایج در ایران منتشر می‌شود و محدودیتی از این نظر وجود ندارد. مسئلۀ مهم دیگر این است که فرهنگ بومی را نباید با فرهنگ به معنای عام آن اشتباه کرد. فرهنگی که به جنبۀ فلسفی نرسیده است فرهنگ بومی است. هر دهکده‌ای فرهنگ بومی خود را دارد و باید مطالعه شود.

● اینکه یک فرهنگ به مرحلۀ فلسفی نرسیده است، یعنی چه؟

یعنی یک فرهنگ باید ارتقا یابد و جایگاه جهانی پیدا کند. مثلاً وقتی می‌گوییم فرهنگ مردم گیلان، سمنان یا کردستان، فرهنگ منطقه‌های ایران را در نظر داریم که هر چند منحصر‌‌‌به‌فرد است لیکن جنبۀ بومی دارد و به جایگاه جهانی نرسیده است. برای فرهنگی که هنوز در سطح بومی قرار دارد نمی‌توان فرهنگستان ساخت. البته ساختن فرهنگستان کار دشواری نیست و اگر امکانات باشد می‌توان برای هر دهکده‌ای یک فرهنگستان به وجود آورد، مثلاً فرهنگستان ورزقان یا فرهنگستان سقز یا بوکان، ولی این که فرهنگستان نشد.

● ایران در زمینۀ زبان‌های بومی موقعیت خاصی دارد، به همین دلیل نمی‌دانم که مقایسه ایران با کشورهای اروپایی از نظر موقعیت زبان‌های محلی تا چه حد درست است؟ آیا اینکه مثلاً در فرانسه زبان‌هایی با گویشوران اندک را دوباره زنده کرده و حتی برنامه‌هایی به گویش‌های محلی پخش می‌کنند در ایران هم قابل اجراست؟ البته در ایران نیز همان طور که می‌دانید شبکه‌های محلی بسیاری وجود دارد که برنامه‌هایی با گویش‌های محلی پخش می‌کنند.

امکان ندارد که این زبان‌ها روزی احیا شوند و شما نباید به این پدیده به چشم یک الگو نگاه کنید. زبان‌ها سیر طبیعی خود را طی می‌کنند و در جامعۀ بزرگ ادغام می‌شوند. نباید فکر کنید که فرانسوی‌ها دارند زبان‌های مردۀ خود را احیا می‌کنند درحالی که شما دارید آنها را نابود می‌کنید. البته این کار زیبایی است. ببینید در سیستم گلوبالیسم یک نوع نوستالژی نسبت به گذشته به وجود آمده و اینها می‌خواهند جنبۀ انسانی به جامعۀ گلوبالیست غرب بدهند و این یکی از کوشش‌هایی است که در این راستا می‌کنند و از طرفی نیز عده‌ای از این طریق امرار معاش می‌کنند وگرنه این پروژه‌ها جدی نیست؛ مردم پروژه می‌نویسند، به شهرداری یا وزارت فرهنگ می‌دهند، پولی می‌گیرند و امرار معاش می‌کنند. به این مسئله باید به این شکل نگاه کرد. احیای زبان‌های بومی در فرانسه یک خیال‌پردازی است.

● بنابراین معتقدید که این کارها بیشتر جنبۀ احساسی دارد و نمی‌توان این گویش‌ها را زنده کرد؟

بله، کاملاً درست است. البته کوشش‌هایی از این دست بد نیست و نشان می‌دهد که برخی از مردم می‌خواهند به ریشه‌هایشان برگردند. ببینید وقتی که ما می‌گوییم که زبان‌ها و گویش‌های ایرانی – به‌جز فارسی البته- غنای لازم برای آموزش را ندارند به این معنا نیست که حاملان این زبان‌ها سطح فرهنگی نازلی دارند، به‌هیچ‌وجه این‌‌طور نیست، چون زندگی آنها این‌طور اقتضا می‌کرده است. مثلاً ممکن است در یک گویش خاص برای آغل، ده‌ها واژه وجود داشته باشد، ولی ممکن است برای مفاهیم بسیار پیش‌پاافتاده نتوان واژه‌ای یافت و این کلمات را باید از فارسی وام گرفت. بنابراین وقتی کسی می‌خواهد متنی بنویسد بیشتر واژه‌هایی که به‌‌کار می‌برد، ناگزیر فارسی است.

●در پایان اگر مطلبی به ذهنتان می‌رسد که گمان می‌کنید طرح آن در این گفت‌وگو ضروری است، بفرمایید.

نکته‌ای که می‌خواهم به آن اشاره کنم این است که در ایران یک فرهنگ ملّی وجود دارد و صدها فرهنگ بومی. ‌فرهنگ‌های بومی باید در فرهنگ ملی تأثیر بگذارند و باعث غنای هرچه بیشتر آن شوند نه اینکه به مقابله با آن برخیزند. «آموزش به زبان مادری» در ایران، مانند بمبی است که فتیلۀ آن از روزی که قرار شود این قانون به اجرا درآید روشن خواهد شد، حال این فتیله چه زمانی به بمب می‌رسد مشخص نیست، ولی دیر یا زود منفجر خواهد شد  و پیامد آن تجزیه و تکه تکه شدن ایران است.

مسئلۀ دیگر اینکه از چنین گفتمان‌هایی باید پرهیز شود چرا که نتیجۀ خوبی به بار نخواهند آورد. این گفتمان‌ها در خارج طرح‌ریزی می‌شوند و و تنها هدف آنها به وجود آوردن روندهای مخرب در جامعه است. اینها بر خلاف ظاهر جذابی که دارند بسیار سست و بی‌مایه هستند. البته نمی‌توان جلوی آزادی اندیشه را گرفت و بنده که خود، دوران شوروی را تجربه کرده‌ام با پدیده‌ای به نام سانسور مخالفم. ولی باید به کسانی که به این گفت‌وگوها دامن می‌زنند، هشدار داد که اندیشه‌هایی از این دست حاصلی جز ویرانی کشورشان در بر نخواهد داشت. اصولاً تأثیرگذاری بر روی کشورهایی مانند ایران با حملۀ نظامی امکان‌پذیر نیست بلکه با به وجود آوردن چنین گفتمان‌ها و قالب‌های فکری است که گلوبالیسم جهانی سعی می‌کند در جوامع سنت‌گرایی مانند ایران تأثیرگذار شود.

دیروز یکی از دانشجویان دکتری من که اهل تبریز است، به دفترم آمد و دیوان شهریار را برای من هدیه آورد. با وجود آنکه به نشانه‌ها اعتقادی ندارم با باز‌کردن دیوان شهریار به قصیده‌ای برخوردم که در باب آذربایجان سروده است. دو بیت از آن قصیده در خاطرم مانده که می‌خواهم در اینجا برای شما نقل کنم:

اختلاف لهـجه ملیّت نزایـد بهـر کـس     ملتی با یک زبان کمـتر به یاد آرد زمـان

گر بدین منطق تو را گفتند ایرانی نه‌ای   صبح را خوانند شام و آسمان را ریسمان

لبّ لباب مسائلی را که من کوشیده‌ام در این گفت‌وگوی چند ساعته با حضرت‌عالی به نحوی شرح دهم، شاعر بزرگ ایران در چند کلمه به‌طور فشرده، کامل، زیبا و شاعرانه بیان کرده است.

● از اینکه وقت خود را در اختیار بنده گذاشتید، بسیار سپاسگزارم.

خواهش می‌کنم.

20 دسامبر 2016 میلادی/30 آذر 1395 خورشیدی

دانشگاه دولتی روسی- ارمنی (اسلاونی)- ایروا

 

https://www.khorasanzameen.net/php/images_new/in_contents/g_asaturian.jpg

از «پهنه های اریایی» تا افسانه های آذربایجانی- پرفسور گارنیک آساطوریان

از «پهنه های اریایی» تا افسانه های آذربایجانی

[و نیز همبودی  ها و همریشگی های زبانی و تباری در گستره ایران و  افغانستان-گ.] [1]

https://www.khorasanzameen.net/php/images_new/in_contents/g_asaturian.jpg

نویسنده: پروفیسور داکتر گارنیک آساطوریان

گزارنده: عزیز آریانفر

https://www.khorasanzameen.net/php/images_new/authors/arianfar.png

٩ ثور (اردیبهشت) ١٣٩٢

پیش درآمد:

نوشته دست داشت، نسخه فشرده یادداشت های نویسنده (2)به زبان روسی برای سیمینارهای تبارشناسی (اتنولوژی) ایرانی در دانشکده خاورشناسی دانشگاه دولتی ایروان است که در برگیرنده بخش هایی از مضمون کنون دارای مبرمیت ویژه  به دلیل برخی از فرایندهای سیاسی – و  همانا، موضوع «اقلیت آذری» در ایران، و شمار نفوس آن، مسایل «تورکی زبانی زدگی» (tyurkofonii) برانگیختن گرایش های جدایی خواهی در این کشور و هویت سازی های مصنوعی، تاریخ ریختیابی تبارهای تورکی زبان در جنوب قفقاز، مسائل مربوط به کردها، بلوچ ها، گوران ها، تات ها، عرب ها، و… است.»

در روند بررسی دایره اصلی مسایل، همچنین به عرصه های ناپیدای («باطنی» یا ایزوتیریک) مربوط به این موضوع، از جمله برداشت کارشناسیک از تبارشناسی مردم شناسانه (اتنودموگرافی

–  etnodemografii ) ایران و ایده دولت، مساله درستی کاربرد چنین واژه های شناخته شده و تعاریف در قبال  ایران معاصر؛ مانند «کشور چند ملیتی» (کثیرالمله)، «اکثریت»/ «اقلیت»، و ….نیز پرداخته شده است.

گذشته از این ها، امیدوارم همان گونه که خود می پندارم، توانسته باشم حتا برخی از سازه های شماری از تبارها (اتنوس ها)ی تثبیت شده را نشان بدهم که با  نگاه دقیق تر در کانتکست ایران چیزی بیش از مفاهیم گمراه کننده و توهم آور، عاری از اشکال واقعی انگاشته نمی شوند.

برای نمونه، موضوع اقلیت 30 میلیونی (شاید 20 میلیونی یا 18 میلیونی و شاید هم 13 میلیونی) آذربایجانی ها در ایران از کجا برخاسته و ریشه گرفته است؟ و باشندگان آذری ایران چه پیوندی به مردم جمهوری ماورای قفقازیی کنونی آذربایجان دارند، در صورتی که این جمهوری چندی پیش، به تازگی ایجاد شده است و آذربایجان نام داده شده است؟ (منتفی نیست که در میان سالمندان معمر قفقازی هنوز هم شاهدان پدیدآیی این کشور به روی نقشه های جغرافیایی زنده باشند) آیا نزدیکی زبان و گفتار بخشی از باشندگان یک کشور با زبان رسمی دولت همسایه – نشانه یگانگی تباری و فرهنگی-ژنتیکی «ملت پارچه شدهه»؟! است؟

…و سر انجام، «اکثریت پارسی» یی که در برابر اقلیت های  «آذربایجانی» و دیگر «اقلیت» ها در ایران قرار داده می شوند، در اوضاعی که در ایران هیچ کسی خود را به نام فانتومی «اکثریت» نمی خواند، چه کسانی اند؟

بسیاری از کلیشه های نادرست و دروغین تبلیغی که به تدریج به ذهن مردم نشانده شده اند، پرزه ها (جزئیات) فنی طرح کلی پیاده سازی پروژه «آذربایجان» [بزرگ] اند که در بیرون از منطقه طراحی و برنامه ریزی شده اند و رسیدن به هدف چندپارچه سازی ایران و مرزبندی های نو ناموجه از دیدگاه  تاریخی در سراسر منطقه آسیایی قدامی (جنوب باختری) را مد نظر دارند.

بر این موضوع و بسیاری از مسائل دیگر که همچنین به کردها، بلوچ ها، گوران ها (gourmets)، اعراب، باشندگان کرانه های دریای کسپین (خزر، مازندران) ربط می گیرند،  شاید به گونه عینی نه از راه تقسیم ارادی (voluntarist) جمعیت ایران به «گروه های تباری»، «توده ها» و «اکثریت» و «اقلیت»، بل که تنها از راه بررسی جامع زمانی (دیاکرونیک) ( diachronic survey) واقعیت های تبارشناسی مردمی (اتنودموگرافی) روشنایی افگنده شده و پوشش داده شده باشد.

نبشته دست داشته، که مبرم ترین مسائل تبارشناسی (اتنولوژی) ایران را به بررسی می گیرد، تلاشی است که همانا داشتن این چنین نگاه جامع در باره موضوعات مطروحه را مد نظر دارد. از این منظر، بر آنم که اثر دست داشته در بُعد تدوین چارچوب شالوده های متدولوژیک (روش شناسانه) برای پژوهش در باره  توده های باشنده ایران و منطقه در کل سودمند خواهد بود.

گرانباری سیاسی مسایل مورد بررسی در این نبشته، باعث گردید که ناخواسته، تا اندازه یی از روش نگارش آزاد مطالب کار بگیریم که بیشتر ویژه نوشته های سبک روزنامه نگاری می باشند. این کار نویسنده را برانگیخت تا به رغم پابند ماندن در چهارچوب تجزیه و تحلیل علمی- اکادمیک، به گونه چشمگیر دستگاه گستره علمی کار را کوچکتر ساخته، به استثنای موارد لازم، تنها جستارها و رویکردها  به تازه  ترین مآخذ در باره موضوع را رفرنس بدهد.

پس منظر تاریخی بررسی مساله:

کشور ایران کنونی، بخش باختری (غربی) اریانم ویجه یعنی گستره اریایی (به بیان اوستا) یا هرگاه اصطلاح نو تر عهد ساسانی را به کار ببریم- ایرانشهر را در بر می گیرد. (3)

تاریخ پدیدآیی و توسعه ایده ایران در ابعاد سیاسی، فرهنگی و گستره یی- زمانی آن به گونه مفصل در اثر  استاد فقید- پروفسور ژیراردو نولی ایتالیایی به بررسی گرفته شده است. (4)

Gherardo Gnoli, The Idea of Iran: An Essay on its Origin, Roma, 1989

بخش خاوری این «پهنه»  سراسر گستره آسیای میانه کنونی و افغانستان لغایت تا هند را در بر می گیرد. خط جداگر میان خاور و باختر جهان ایرانی، نوار بیابانی دشت کویر و دشت لوت است که از دروازه های کسپین در نزدیکی سمنان در شمال تا بلوچستان در جنوب پهن است.

از آوان ورود آریایی ها به پشته ایران در [گستره کنونی- گ.] افغانستان و آسیای میانه (از نیمه نخست هزاره دوم پیش از میلاد- نگاه شود به بندهای3-4 همین نبشته) و ایرانی شدن (Iranization) این گستره پهناور، و تا دگرگونی های اتنودموگرافیک (تباری-مردم شناسی) عمدتا مربوط به گستره یابی ترک ها و گسترش اسلام، تقریبا در همه این گستره در زمان های گوناگون، توده هایی ساکن گردیدند که روی هم رفته به زبان های ایرانی سخن می گفتند: در باختر- پارس ها، پارت ها (اشکانیان) و مادها، و در خاور توده های برشمرده شده در اوستا- بلخیان یا باکتریها (Bactrians)، سغدیان، مرغیانی ها (margian)، خوارزمیان، و گروه های مختلف آراخوزی ها و گروه های گوناگون ساک ها.

یادمان های نوشتاری چندی هم به زبان های بیشترینه این توده ها بر جا مانده اند. شاید هم توده های اسرارآمیز یفتلیان (Eftalits) [(هون های سفید)-گ.] که حتا در دوره های بعدی ساسانی در گستره افغانستان کنونی و شمال باختری هند دولتی برپا داشتند، ایرانی باشند. (5)

چشم انداز تنها در پایان هزاره یکم و آغاز هزاره دوم میلادی، هنگامی به گونه چشمگیر دگرگون گردید که در نتیجه سرازیر شدن چشمگیر عنصر تورکی به آسیای میانه، بر بستر لایه ها (substrate) ی  تباری ایرانی، اقوام (نارودنوست) هایی پدید می آیند با داشتن لهجه های تورکی، که بازماندگان شان برای مثال، کنون ازبیک ها، قرغیزها، ترکمن ها و ….می باشند. (6)

این گونه، گستره ایرانی زبان سرزمین های خاوری ایران به پیمانه چشمگیری کاهش یافت.

امروزه،  گویندگان زبان های ایرانی در [سرزمین های خاوری ایران] به طور عمده افغان ها و تاجیک ها اند. به طور معمول، در بافتار تاجیک ها مردمان کوهنشین پامیر را (که تاجیک ها آن ها را گلچه γalča   (7) می خوانند)، شامل می سارند و افغان نه تنها پشتون ها، بل که همه باشندگان پارسی زبان افغانستان، از جمله گروه منگولویید (دارای چهره های مغولی) هزاره را (که بر خلاف اکثریت افغان های سنی، پیرو مذهب شیعه اند) را در بر می گیرد.

باشندگان پامیر، شیعه اسماعیلی اند. در کل، همه باشندگان آسیای میانه به شمول تاجیک ها، سنی اند.  بخشی از مردم پامیر در افغانستان بود و باش دارند. در این کشور همچنین  گروه های کوچک ایرانی زبان مانند ارومری ها (در بره کی برک در ناحیه لوگر و در کانیگورام در وزیرستان جنوبی) و پشه یی ها (در شمال خاوری کابل) بود و باش دارند.

در نقشه تباری افغانستان افزون بر این، ازبیک ها، ترکمن ها، بلوچ ها و ملیت های کوچک دیگر هم دیده می شوند. در نورستان، در شمال شرق کشور، مردمانی بسر می برند که به زبان های «کافری» و  «دردی» سخن می گویند.

گوشه غربی (باختری) «گستره اریایی»- ایران باختری، که روی هم رفته، کنون با گستره امروزی جمهوری اسلامی ایران همخوانی دارد، از دیدگاه تباری یکپارچه تر بوده است: در این جا، سازه های ایران باختری در دو سیما چیرگی داشته است: سازه شمال باختری- «ماد» (پسانتر، اشکانی یا پارتی) و جنوب باختری- «پارسی»Persic). )

اکنون، بیشترینه مردم ایران، بازماندگان بلافصل همین دو سازه اند. همه گروه های بومی، که در چند دهکده و روستا و در برخی از موارد در سراسر یک استان، بسر می برند، در فرجام یا از آرایه های تباری شمال باختری ایران اند و یا هم از جنوب باختری آن.

تقریبا تا سده نهم میلادی، هر دوی این آرایه ها (شمال باختری و جنوب باختری) هنوز هم  یکپارچگی خود را نگه داشته بودند، هر چند هم برخی از بخش های آن ها به گونه چشمگیر با بافتارهای تباری آمیزه یی دیده می شدند. در هر صورت، داده هایی درخور اعتمادی در باره موجودیت شاخه های کوچکتر این کتله های کنگلومرا (همجوش) در دست نیست. (8)

چنین آمیزه یی از فرهنگ های بومی را که کنون در ایران می بینیم، نمی توان در منابع دست داشته زبان پارسی میانه اشکانی و منابع دیرین اسلامی (عربی یا فارسی) یافت.

هیچ گونه اطلاعاتی نه در باره کردها و نه در باره بلوچ ها در دست است. حال چه رسد به سمنانی ها، گورانی ها، سیوانی ها، کاشانی ها و …راستش، چند واژه که گواه بر موجودیت جوامع معین مردم اند، مانند راچی ها (پسان ها- رازی ها)، ساکی ها (پسان ها سکزی ها) و اتراپاتیچ ها و..، در متون کلاسیک ارمنی دیده می شوند که به معنای باشندگان کدامین جا اند. این گونه، راغی ها (باشندگان ری)، سکستانی ها (Sakastan، باشندگان سیستان) و آتروپاتاکانی ها (Aturpatakana – باشندگان آذربایجان). چنانی که باشندگان رم را به زبان سغدی «فرومی» می خواندند.

اسطخری- جغرافی دان عرب سده های میانه، در مسالک الممالک از عشیره یی به نام منوج (ان)  نام می برد که در کرمان زندگی می کردند. در همان جا، هنوز هم جایی به نام منوجان (Manudzhan ) است که باشندگان آن به شاخه خاصی از فارسی کرمانی سخن می زنند.

روشن است چنین واژه هایی بار تباری ندارند [و به داشتن پیوند با کدام قوم خاصی دلالت ضمنی نمی نمایند]. همین گونه، «کُرد» در متون پهلوی، به گونه یی که من نشان داده ام، به گمان غالب، به معنای موقعیت اجتماعی گروهی از مردم است که (دامدار، رمه دار، شبان، کوچرو، چادرنشین، خانه به دوش و…») بوده اند، تا داشتن پیوند و وابستگی تباری به کدامین گروه ویژه. (9)

کلمه کُرد به همین مفهوم مدت درازی تا سده دوازدهم کاربرد داشت که آشکارا در نوشته های جغرافی دانان عربی بازتاب یافته است. افزون بر این، «کُرد» در گویش های باشندگان پیرامون کسپین،  تا به امروز به معنای «چوپان، شبان گوسفندان و بزها) کار برد دارد. چنانچه همین مردم کلمه «گلِش» (galesh ) را به معنای «گله دار»، «پاده بان» یا «گاوچران» به کار می برند. (10)

رساندن نام قبایل بلوچ به سنگنوشته (کتیبه) های پارسی باستان اکوفاچیا (akaufachiya) نمونه بارز ریشه شناسی (ایتمولوژی) مردمی است. بلوچ، در آثار جغرافیایی عربی به شکل «بلوث» (Balus)  آمده است که آشکارا وابستگی قبیله یی را نشان می دهد. این کلمه، همین گونه بار معنایی تباری را در شاهنامه فردوسی (11) (به شکل کوچ و بلوچ kūč-U-balūč ) بر پشت می کشد. بازتاب دیرین تر واژه بلوچ در رساله پهلوی «شهرستان های ایرانشهر» بر اساس بازخوانی جوزف مارکورت به شکل جمع آن بلوچان (balōčān) بس پرسش برانگیز می نماید.

بار همانندی را همین گونه، کلمه کوفیچ (kufich) [(شاید هم کوفی؟)-گ.] دارد (به عربی- کوبیث یا (کوبیس Kubis یا کوفیس (Kuphis) – نام قبیله دیگر، که همراه با بلوچ ها ذکر شده است.  کوفیچ (Kufich) به معنای کوهی یا کوهنشین و هم (پشتِ کوهی) است (از پارسی میانه. (12) kōfēč) ) )

Kufichi ، به نظر می رسد، که همو بازماندگان  akaufachiyaهایی اند که شاید منشاء دراویدی داشته اند.

واژه «لُر» (جمع آن به عربی- الور) که نیز در منابع عربی دیده می شود، همین گونه، نام باشندگان یک محل است، نه نام کدام تبار (اتنوس). «لُر»، به گونه یی که مینورسکی (13) نشان داده است، بر می گردد به نام شهر ال- لور، محلی در شمال خوزستان، که جغرافی دانان عرب از آن نام می برند. به باور مینورسکی، لُر، نام رومی شده پایتخت سند- رور (به عربی الرور) است که نام کولی ها(14) در ادبیات کلاسیک پارسی- لولی ها (لولیان) از آن گرفته شده است.  لر یا لور، چنین بر می آید که در نزدیکی  شهر اندیمشک کنونی قرار داشت.

این همه، البته، به این معنا نیست که در زنجیره یاد شده  زبانی ایران باختری، کانون های تشکل های گویشی وجود نداشته است. شاید در دوره بعدی ارشاکیدی(arshakid) (سده های نخستین میلادی)، اما به هیچ رو، نه پیش تر از آن، گستره هایی که پسان تر، پرده پرداز چنین تصویر رنگارنگ گویشی در ایران غربی گردیدند، پدید آمدند.

مقارن همین زمان، شاید لهجه گونه (protodialekt) هایی که پسان تر در شالوده گویش هایی چون کردی، ایران مرکزی، سمنانی، بلوچی و دیگر گویش های خویشاوند و همریشه ریخته شدند، وجود داشتند. اما در آن هنگام، این پروتودیالکت ها تنها گونه های به آسانی محسوس گستره یگانه زبانی بوند، نه چیزی بیشتر از آن. (15) و در باره کدامین جوامع جداگانه تباری (اتنیکی) یعنی جوامع تشکل یافته، با هویت های تباری دارای خودشناسی، در حدود  این گستره حتا سخن هم نمی تواند در میان باشد.

شاید، منطقه کسپین جنوبی، جایی که پیش از ورود آریایی ها، یعنی پیش از ایرانی سازی زبانی این گستره، تیره های بومی مانند کادوسی ها (Kaduses)، گیل ها، تاپیرها ( tapirs)، دیلیمای ها، کاسپ ها (کسپ ها)، مارد ها (اماردها)- نیاکان تالشی ها، گیلانی ها، مازندرانی ها (طِبری ها) و دیلمی های قدیم بود و باش داشتند، تا جایی استثاء قرار گیرد.

لاهی ها(lāh)، که نام تباری (اتنونیمethnonym) شان به شکل ایرانی شده ( Iranicized)- لاهیجی Lahij (lāhīǰ)، با پسوند-īǰ ، از زبان ایرانی میانه اولی- -ē/īč تشکیل شده، و در نام های شهر لاهیجان(Lāhīǰān) – در جنوب گیلان و شهرستان لاهیج در اران بازتاب یافته است، نیز به گروه های قبیله یی ماقبل ایرانی نوار ساحلی  کسپین تعلق می گیرند.

آنانیا شیراکاتسی(Anania Shirakatsi)– تاریخنگار ارمنی کشور لاه ها/ لاهیجی (Ałahēč-k را در منطقه کنونی کاشاتاغ (Kashatagh) (لاچین) در جمهوری قره باغ کوهستانی یادآور می گردد.

شاید به دلیل ویژگی های خاص سرزمینی، خصوصیات سازمان قبیله یی، نوع راه و روش و شیوه زندگی، ظاهرا، حتا پس از پذیرش زبان ایرانی؛ ویژگی های تباری مردم این منطقه حفظ گردیده باشد. همین چیز را می توان در باره خودویژگی فرهنگی این منطقه باقدمت گفت. حتا اسلام به این جا پسان تر از سایر نقاط ایران آمد. در هر صورت، چنین بر می آید که تا سده بیستم، در این جا هنوز هم پیروان فرقه های باستانی وجود داشتند.

محیط و فضای غیر جزمی (غیر دگماتیک) در منطقه جنوبی دریای کسپین، زمانی زیدی ها و شمار بسیار دیگر فرقه هایی را که به اسلام ارتدکس (سنی) پیوند داشتند، پناه داده بود.

انرژی عظیم پرشور انباشته شده در منطقه کسپین جنوبی، دودمان آل بویه را زایید که در میانه های  سده دهم میلادی، در عمل اندکی بیش از دو سده پس از فتح ایران از سوی عرب ها – با گرفتن بغداد، از آن ها انتقام کشیدند و حاکمیت خود را در مرکز خلافت برپا نمودند.

مسافری ها در آذربایجان یا آتورپاتاکان ((Aturpatakane، نیز از دیلمی ها بودند.

در همان دوره، امواج مهاجرت ها از منطقه و از دیلم (منطقه بلند کوهستانی گیلان) به طور خاص، در یک سخن، آسیای قدامی یا خاور نزدیک را به سان سیلابی زیر گرفته و پوشانده بود.  دیلمی ها چونانِ سپاهیان مزدور در بسیاری از ارتش های جهان اسلام خدمت کرده اند. رد پای دیلمی ها هم در توپونومی (نام های مکان) و هم دموگرافی (مردم شناسی، جمعیت شناسی) منطقه قابل مشاهده است. به عنوان مثال، زازها (نام خودی دیمل ها) که اکنون در آناتولی زندگی می کنند، به گمان غالب، از شاخه های دیرین سرکشیده از گستره پیرامون کسپین باشند.

همچنین پیشینه تاریخی طالش ها (تالاش ها) که سرشار از نمونه های کارروایی های رزمی، ایجاد تشکل های دولتی، همراه با گرمجوشی حاد مبارزه و شور و شوق است؛ نیز می تواند چونانِ تصویر روشنی از تکاپوهای باشندگان گستره جنوبی دریای کسپین ارزیابی گردد.

ویژگی معین باشندگان گستره پیرامون کسپین در غرب ایران در تلاش های آن ها در راستای پدیدآوری سنت های ادبی خودی شان نیز تبارز نموده است. شایان یادآوری است که نخستین ترجمه های قرآن همگام با پارسی، به زبان های طبری، که امروزه نیز در مازندران به آن سخن می گویند، صورت گرفته بود.

در میان گویش های نو ایرانی، جایگاه گویش طبری- که دارای آثار ادبی تثبیت شده قدیمی است، در واقع، پس از پارسی دوم است. این در حالی است که در زبان های [دیگر ایرانی، مانند-گ.] کردی، افغانی [(پشتو)-گ.] و بلوچی، نخستین نمونه های ادبی تنها در سده های شانزدهم و هفدهم پدید آمدند(16)

با این حال، به رغم برخی از خودزیستایی باشندگان گستره پیرامون کسپین، این مردم همواره بخش جدایی ناپذیری از کلیت باشندگان ایران باختری به شمار بوده اند و هرگز خود را بیرون از گستره  سرزمینی ایران نخوانده اند.

ناگفته پیدا و آشکار است که «رنسانس پارسی» (رستاخیز پارسی) در باختر ایران، که تجلی آن در شگوفایی و بالندگی چشمگیر علم و فرهنگ در سده های پانزدهم  و شانزدهم پدیدار گردیده بود، همانا به برکت سیاست های [خردورزانه-گ.] آل بویه دیلمی بود. (چیزی که در خاور ایران، با نام سامانیان گره و پیوند می خورد)

3-با توجه به پارامترهای انتروپولوژی یا انسان شناسی (شکل سر، ویژگی های ژنتیکی، پوست سر، مو و برش چشم و…)، بیشترینه ایرانیان – به استثنای تعداد کمی از باشندگان دارای سیمای مغولی (Mongoloids) مانند [بخش هایی از- گ.] ترکمن ها و هزاره ها، و چندین هزار  نگرویید یا سیاهپوست چهره نما ها Negroid)   ((در برخی از نواحی ساحلی خلیج پارس) متعلق به نژاد «قفقازی سیما» یا قفقازی شکل (kaukazoid) اند به ویژه، نوع آلپی (ALPINE) یا گِرد سر یا گِرد کله Roundheads) آن، هر چند نمایندگان دو زیرگروه دیگر از همان نژاد – شمالی و دریای مدیترانه یی (میانزمینی) نیز به چشم می خورند.

در این حال، هر دو شکل از نوع آلپی- ارمنی نما یا ارمنی مانند (Armenoid) و ایرانی نما (iranoid)  به پیمانه برابر در جاهای مختلف ایران با شیوع نوع نخست در شمال باختری و در نوار کرانه یی کسپین دیده می شوند.

به غیر از گروه های های یاد شده مغولی سیما (هزاره ها و ترکمن ها) و نگروییدها (Negroid) که در ایران در نتیجه فرآیندهای فرعی و یا روندهای دموگرافیک بعدی پدید آمدند، ویژگی های انسان شناسیک یا انسانشناختی باشندگان باستانی پشته ایران تا ایرانی شوی (ایرانیزاسیون-Iranization ) زبانی آن ها، به گمان غالب، همان بود که کنون هست.

در عمل، سیما و نمای باشندگان ایران [بزرگ-گ.] در هزاره های پسین، حتا پس از یورش های ترکی- مغولی و تسلط آن ها در نقاط گوناگون کشور برای چندین سده، دستخوش دگرگونی های شایانی نگردیده است. در هر صورت، موجودیت آشکارepicanthus   (ویژگی های اصلی) متعلق به نژاد مغولی در ایران، تنها در ترکمن ها و تا جایی در میان  هزاره ها دیده می شود.

برخی تغییرات را می توان تنها در ویژگی های انسان شناسیک بلوچ هایی که ناشی از تماس های تنگاتنگ با براهویی ها (Brahui) و گروه های نگرویید Negroid  نوار ساحلی خلیج پارس،   اند، ردیابی کرد. به نمونه های دیگر هم می توان اشاره کرد: برای مثال، نمایندگان قبایل اوغوز اینالو (اینه لو یا عینه لو؟) و افشار، چشم هایی اندکی کشیده و پهن دارند. آن چه مربوط به  ایل قشقایی ها در استان فارس (که بدون شک، ریشه های ترکی دارند) می گردد، نشانه های مغولی نما بسیار کمرنگ دیده می شود.

با این هم، همه این ها- موارد نادری اند که ره آورد آمیزش های دیرین و همپیوندی های دموگرافیک نیستند و به صورت عمومی، تصویر کلی را تغییر نمی دهند.

در پیوند با آن چه که در بالا برشمردیم، این پرسش مطرح می شود که: پس تاثیر هند و اروپایی ها- ایرانی ها (یا آریایی ها) در ریختیابی سیمای بیرونی باشندگان ایران چگونه است و به طور کلی تر، خود آن ها به کدام نژاد متعلق بوده اند؟

تعیین تاریخ دقیق استیلای ایران از سوی آریایی ها، روشن است، ناممکن می باشد. با این حال، بر پایه داده های باستانشناسیک و شواهد زبانی، می توان با اطمینان گفت که این رویداد در نتیجه سرازیر شدن  چند موج  مهاجرت سر از احتمالا نیمه نخست هزاره دوم پیش از میلاد رخ داده بود.

در سپیده دم نخستین کوچیدن ها و راهپیمایی های آریایی ها در منطقه (در این جا به چگونگی مسیرهای راه های رسیدن آن ها به گستره ایران  و این که از کجا به این جا آمده اند، نمی پردایم)،  در این سرزمین، مردمی با فرهنگ ویژه، که برخی از آن ها پیشرفت های شایانی هم داشتند، زندگی می کردند. در گام نخست – ایلامیان (عیلامی ها)، که دارای نوشتار و سنت هزاران ساله دولتداری بودند(17) .

در کنار باشندگان بومی برشمرده کرانه های دریای کسپین، در کوهپایه های زاگرس- لولوب ها (18)  (lulub)، گوت ها (یا کوت ها)، کاسیت ها (Cassites ) ؛ در خوزستان- خوزها، و در شمال بین النهرین (میانرودان)- خوری ها، کَردویی ها یا کردوهی ها (karduhi)، کیرتی هاKirti   یا (کیورتی ها)، (19)  گوری ها یا گورانی ها (نگاه شود به: فصل چهارم، بند سوم) و… زندگی می کردند.

این مردمان، هند و اروپایی نبودند. زبان ایلامیان، که به ما در بدنه شگفتی برانگیز متون خط میخی، (که اسناد دفتری هخامنشی نیز با آن نوشته شده است)، رسیده است، که قابل شناسایی و رمزگشایی معین نیستند. این زبان مانند زبان های خوری (Hurrian) – اورارتی ها، بستگان آشکاری ندارد. تلاش ها برای فرض نمودن پیوندهای ژنتیکی میان زبان ایلامی و زبان های دراویدی تا کنون قرین موفقیت نبوده اند(20)..

دراویدی ها، احتمالا باشندگان مک (مکران)، بلوچستان کنونی (مردم مچیا  machiya) بوده اند، که براهویی ها از نوادگان ایشان شمرده می شوند. طبقه قابل توجه لکسم ها (نشانه ها)ی ایرانی (بلوچی) قدیمی، در زبان براهویی- تنها ریلیکت (اثر) بازمانده از باشندگان دراویدی کرمان و بلوچستان – گواه بر پردامنه بودن  تماس های ایرانی- دراویدی در این منطقه می باشد.

زبان های دیگر مردمان باستانی پشته ایران، که دارای نوشتار نبوده اند، به جز از برخی از نام های آمده در آثار نوشته شده به زبان های دیگر، نیز از دید وابستگی ژنتیکی (همریشگی، همپیوندی) ناشناخته مانده اند. این زبان ها یا زبان های تجرید شده بوده اند، یا با زبان های خورتی- اورارتی یا ایلامی خویشاوندی داشته اند.

بخش مهمی از موزاییک رنگین تباری ایرانی- بین النهرینی را آرامی ها و سامی ها می سازند، که نقش بزرگی در رسانایی دانش در خاور نزدیک (میانه) بازی کرده بودند. زبان آرامی (که زبان امپراتوری آرامی نیز نامیده می شود)، زبان اصلی دفتری و کارپردازی در شاهنشاهی هخامنشی نیز بود، و پسان ها، یکی از شاخه ها یا انواع اخیر آن- زبان سوری، در شمار زبان های عمده ادبیات دینی مسیحیت شرقی در آمد.

4. بیشتر، گسترش زبان ها به دلیل برخی از زمینه های تاریخی معین، چونانِ تعویض کامل کدامین محیط تباری پنداشته می شود.  گمان برده می شود که گویندگان زبان (زبان های) پیشین، یا از میان می روند و یا به جای دیگری می کوچند و در بهترین حالت در عنصر بیگانه (از راه رسیده) با از دست دادن زبان و ویژگی های تباری خویش، جذب و هضم می گردند.

در عمل، گسترش خانواده های زبانی، از جمله هند و اروپایی، در دوران باستان به شیوه مسالمت آمیز و بیخی به شیوه  دیگر اتفاق افتاده بود. نخست، نابودسازی کامل باشندگان بومی به منظور «پاکسازی» و روفتن گستره نو زندگی (Lebensraum)  بیخی برای جوامع باستانی غیر معمول بود. تبعید و اخراج بومیان نیز به ندرت رخ می داده است. همه این ها- واقعیت های زمان جدید است. در دوران باستان، حتا جایگزینی بخشی از جمعیت را نمی توان بدون دلایل موجه، تصور کرد.

روند تغییر بستر زبانی در دوران باستان تقریبا چنین رخ می داده است: کوچ آمدگان (مهاجران) نخست در حاشیه یک جامعه تباری-فرهنگی جا می گرفتند و به دلیل برتری های نظامی، اقتصادی و یا بالادستی های دیگر (مانند مصرف فرآورده های لبنی یا مواد مغذی متنوع تر و…) معمولا از طریق پیوندهای خویشاوندی و به دست آوردن مواضع برجسته، به تدریج موقف نخبگان را در جامعه به دست می آوردند.

زبان آن ها که دیگر چونانِ زبان نخبگان شمرده می شد، به زبان باشکوه و معتبر (با پرستیژ) مبدل می گردید و به سراسر قلمرو بود و باش تبار بومی («بستر»)، به شمول نواحی یی که با مهاجران تماس مستقیم نداشتند، گسترش می یافت.

سپس، پس از چند قرن دو زبانه بودن، زبان بیگانه سرانجام حتمی چیرگی می یافت. در این حال، بیگانگان خود یا بیخی در میان بومیان حل می گردیدند، یا در مقایسه با آن ها یک اقلیت کوچک و ناچیز می ماندند. در واقع، تغییر کامل جمعیتی هرگز اتفاق نمی افتاد. در عهد باستان، مردم بومی همواره در هنگام تغییرات عمده زبانی، چونانِ عنصر غالب می ماندند.

چنین بر می آید که ایرانی سازی (ایرانیزاسیون) (Iranization) پشته ایران نیز همین گونه رخ داده باشد. افزون بر آن، نیاکان هند و اروپایی ایرانیان غربی، درست مانند بومیان، خود به نژاد دارای سیماهای اروپایی(قفقازی نما یا قفقازی چهره Caucasoid) متعلق بودند (21)  با این حال، این اصلا مهم نیست: شمار آریایی های بیگانه در مقایسه با بومیان فلات ایران آن قدر کم بود که چشم انداز کلی  انسان شناسیک (انتروپولوژیک) جمعیت بومی دیگر ایرانی زبان شده، در هر صورت دگرگون نمی گردید.

تازه واردان ایرانی، درست مانند شاخه دیگری هند و ایرانی ها که در هند جاگزین گردیدند، همه خود را به یک نام می خواندند- اریایی (arya)، است که به وفور در متون کهن در زبان های ایرانی و هندی، در نام های قبایل ایرانی (برای مثال، آلن Allon، سرزمین اوستیای (22) خودگردان در اثر حماسی نارت (Nart)، در نام های اشخاص (که در ده های اخیر موضوع تحقیقات بنیادی پژوهشگرانی چون گیرشویچ (Gershevich، مایرهوفر ( M. Mayrhofer)، آر. اشمیت و  و. آ. لیوشیتس ( Livshits) و… دیگران قرار گرفته اند)، و نیز در توپونمومی ها (نام های مکان)، و….به چشم می خورد.

شناخته شده ترین نمونه های تشکل های توپونومیک (مکان نامی) با کلمه آریا: همو نام مکانی  «اریانم ویجه» (خاستگاه یا بنگاه اریایی ها) (نگاه شود به، 1§)، نام کشور «ایران» گرفته شده از «ایریانم» (aryānām )- حالت جمع  ژنیتف (حالت جنسی) کلمه اِریا (arya)، به معنای (کشور) اریایی ها – شکل مخفف ایرانشهرShahr   Eran-) ( ) که با کنار گذاشتن «شهر» به معنای  کشور، تنها ایران آن مانده است) (نگاه شود به: زیر نویس شماره 3) و اریاورته(Āryāvarta) است (که نیز به معنای کشور اریایی ها بوده است که در شمال هند و بخشی از آن در سرزمین میان رودهای جمنا و گنگا موقعیت داشت).

از نام های مکانی معاصر ایران، که در بر دارنده «اریا» اند و ریشه در این کلمه دارند، می توان از «هرزند» (ارزند)- روستای کوچکی در نزدیکی مرند در استان آذربایجان شرقی، یاد کرد که به باور من، به کلمه ایرانی باستان «*arya-zantu» (اریا زنتو) بر می گردد. یعنی (محل بود و باش) قبایل اریایی یا جمعیت اریایی (نگاه شود به:  فصل سوم، بند 4)

«جامعه آریایی»، چونانِ یک واقعیت تاریخی در یک گستره خاص، البته، زمانی وجود داشته است. جای بود و باش نیاکان اریایی ها (خاستگاه نخستین اریایی ها)- موضوع خاصی است که نیاز به بررسی دقیق و مفصل دارد (که مستقیما مربوط به موضوع مورد ارزیابی نوشته دست داشته نمی گردد). یعنی به راستی مردمانی بوده اند که به زبان اریایی (هند و ایرانی) زبان نیاکان ایرانیان و هندی های کنونی سخن می گفته اند (به گمان غالب، کنفدراسیون بزرگی از قبایل کوچرو دامدار یا رمه دار)، که به دو بخش تقسیم شدند- «پروتو ایرانیان» یا نیاکان ایرانیان نخستین، و «پروتو هندی ها» (نیاکان هندی ها) که هند را استیلا کردند.

تاریخ اریایی (هندوایرانی ها) هم به همین خلاصه می گردد- آن ها به طور کامل نمای فرهنگی- زبانی منطقه گسترده یی را دگرگون ساختند و خود در میان باشندگان بومی حل شدند و برای همیشه صحنه تاریخ را ترک کردند. راستش، آن ها افزون بر زبان، عناصر فرهنگ، جهان بینی، اسطوره ها، آیین، ساختار اجتماعی، و هنجارهای اخلاقی خود را نیز به ارث گذاشتند که در توسعه ارگانیک تمدن سترگ «هندو- ایرانی» ریختیافته در درازای سده ها و هزاره ها، بازتاب نمایانی یافته است.

با این هم، این داستان دیگری است- داستان دوباره پدید آمده در روند فرایندهای پرشور ریختیابی تباری توده هایی که به زبان های اریایی سخن می گفتند، از آیین های اریایی پیروی می کردند، خود را اریایی می خواندند، و حتا به آن افتخار هم می کردند و می بالیدند، اما، در واقع، آن ها دیگر به مفهوم کامل کلمه، «اریایی» نه، بل که ادامه اریایی ها در ماسک «پوشش اریایی» بودند با فاکتورهای اتنوژنیتک(ethnogenetic) باشندگان اصلی سرزمین های استیلاء شده.

همین گفته ها تقریبا در باره همه توده هایی که به زبان های هند و اروپایی سخن می گویند، صدق می کند. به عنوان مثال، زبان ارمنی ها- از زبان های هند و اروپایی است. ارمنی ها، از دید ژنتیکی فرزندان بازمانده از باشندگان باستانی کوهستان های ارمن- خوری ها و اورارتو ها، اند- شاید هم با برخی از سازه های آناتولی، بالکانی و ایرانی (احتمالا اشکانی). ارمنی ها، در واقع، تنها زبان هند و اروپایی دارند.

نام اریا (arya ایرانی و ārya هندی)، مانند بسیاری از نام های تباری (اتنونیم ها ethnonyms) ها ریشه شناسی (ایتمولوژی) تثبیت شده ندارد. اگر چه ادبیات «مساله اریایی» بسیار گسترده است. معانی یی چون «نجیب» (سرشناس) و «آزاد» به این واژه – در دوره های بعدی، در نتیجه آلودگی (کانتونوماسیون) های ثانوی یا هم آمیزی دو سازه همنام (اومونیم) داده شده است.

5 هرچه هست، باشندگان کنونی ایران، بدون توجه به آن که در کدام بخش کشور زندگی می کنند، و این که به پارسی و یا دیگر گویش های ایرانی سخن می گویند، به عربی و یا لهجه های ترکی، با اکثریت قریب به اتفاق، فرزندان باشندگان کهن پشته ایران می باشند.

عناصر آمده از بیرون در این گستره یگانه تباری، به گونه یی که خاطرنشان ساخیتم، تنها ترکمن های باشنده استان گرگان (گلستان) در جنوب خاوری کسپین (که شمار شان به نزدیک به یک میلیون نفر می رسد)، براهویی ها در استان سیستان- بلوچستان ( که دارای خاستگاه دراویدی اند و شمار شاه به 150 هزار نفر می رسد)، و نیز مندی ها یا سمیت ها (به تعداد نزدیک به 20 هزار نفر در خوزستان)، هزاره ها در خراسان (مغولی های پارسی زبان آمدخ از افغانستان که شمار شان به 250 هزار نفر می رسد)، عرب های خراسان که دیگر تقریبا با باشندگان بومی اسیمیله شده اند و شمار شان به 50 هزار نفر می رسد) و کولی ها یا غربتی ها (سگون ها یا جت ها) در بخش های مختلف کشور که در اصل در اوایل هزاره دوم میلادی از هند به این جا آمده اند و شمار شان به نزدیک به 1.5 میلیون نفر می رسد. و گرو قبایل تورک زبان قشقایی، افشار، شاهسِون، ایانلو، بهارلو، خَلَج (روی هم رفته، 1.5 میلیون نفر(23).

به این آمار می توان ارمنی ها را (که شمار شان به 150 هزار نفر می رسد)، یهودان (که نزدیک به 15 هزار نفر اند)، گرجی ها (که شمار شان نزدیک به ده هزار نفر سر می زند)، و همچنین افغان ها (پتان ها) را نیز افزود که در خراسان نزدیک به صد هزار تن از ایشان بود و باش دارند.

در نتیجه، می توان گفت که از مجموع باشندگان ایران غربی که به سال 2006 شمار کل آن ها نزدیک به 70.5 میلیون نفر می رسید، تنها 6.4 درصد باشندگان غیر بومی اند(24).

این گونه، نزدیک به 95٪ ایرانیان امروزی با باشندگان بومی پشته ایران (که پیش از آمدن آریایی ها به فلات ایران در آن ساکن بودند)، ریشه ها و پیوستگی های تباری دارند.

با این حال، به دلیل جا به جایی های دموگرافیک ناشی از شرایط طبیعی و آب و هوایی – به عنوان مثال، کمبود آب و نبود سامانه های آبیاری بارانی (دیمه یا للمی)-، پیوند زدن محدوده های گویشی امروزی به گروه های مشخص تباری امکان پذیر نیست.

با این هم، باشندگان پیرامون دریای گسپین، آذربایجان (Aturpatakana) یا اتروپاتاکان و خوزستان جنوبی – به لطف هوای گوارا و آب فراوان، کمتر متحرک بوده اند و احتمالا ادامه مستقیم سازمان های تباری یی اند که در دوران باستان در این سرزمین ها زندگی می کردند. عرب های نامهناد خوزستانی، اصلا عرب تبار یعنی از قوم (سامی) نیستند، بل که بازماندگان خوزها اند که در سنگنبشته ها (کتیبه ها)ی هخامنشی از آن ها یاد شده است. آن ها پسان ها عرب زبان شده اند (نگاه شود به: فصل هفتم). در باره باشندگان کرانه های جنوبی کسپین،  پیشتر یادآور شدیم، اما در باره آتروپاتاکانی ها (aturpatakan) یا آذری ها باید چند نکته را یادآور شویم:

ایران کنونی، در واقع، گستره یی است با تمامیت کامل تباری-فرهنگی، سیاسی و تمدنی، که به اعماق هزاره ها ریشه دارد. هیچ بخشی از این کشور با جمعیتی که بر روی آن زندگی می کنند، با توسل به زور فتح نشده است و یا به گونه مصنوعی در روند تاریخ به آن ضمیمه نشده است. این  یک ساختار طبیعی، در نوع خود منحصر به فرد با ویژگی های تکرارناشدنی است که پیوسته در درون خود انرژی و شور باز می آفریند که  به آن توان زیستاری پایدار و چیره شدن بر سرنوشت می بخشد.

(1) در این نوشته بسیار جالب، افزون بر بررسی تبارشناسانه باشندگان کشور همسایه- ایران، مطالبی در باره باشندگان افغانستان هم آمده است. از همین رو، آن را به پارسی دری در آوردیم تا هم میهنانی که در جستجوی یافتن هویت راستین خود می باشند، از آن بهره مند شوند و سود ببرند. –گزارنده ( از این پس- گ.)

(2) استاد داکتر گاریک آساطوریان(Garnik Asatryan)- مدیر کرسی ایرانشناسی دانشکده خاورشناسی دانشگاه دولتی ایروان، کارشناس بزرگ مسایل مذاهب و زبان های ایرانیان باستان؛ فرهنگ؛ زبان شناسی تطبیقی؛ گویش شناسی ایرانی؛ نژاد شناسی ایرانی؛ جامعه چادرنشین ایرانی؛ کردشناسی؛ نژاد سیاسی و توسعه ناحیه یی نژاد، آمارگیری و …استاد زبان های ایرانی (زبان های پارسی میانی، پارتی (اشکانی)، سغدی و نیز گویش های نو ایرانی: کردی، زازی، لری، گبری، گویش کاشانی و…؛ تبارنگاری؛ تاریخ فرهنگی؛ فرهنگ عامه؛ مذاهب؛ تاریخچه نژادی ارمنی- ایرانی  و… اند.

ایشان ده کتاب و بیشتر از 130 مقاله پژوهشی چاپ شده به زبان های روسی، ارمنی، انگلیسی، آلمانی، فرانسوی، فراسی، ترکی و کردی دارند.-گ.

(3) مفهوم گستره اریایی، یا پهنه اریایی- اِریانم ویجه (*aryānām waiǰ a-)، چنین بر می آید که در عهد ایران باستان وجود داشته بود و به معنای زمین ها یا سرزمین های اریایی بود که باشندگان آن تیره های اریایی بودند.

هر چه هست، این واژه در دیرین ترین یادمان به زبان ایرانی- اوستا،  به شکل(airiianəm vaēǰ ah ) «ایریانم ویجه» و به زبان پارسی میانه به شکل اِیران ویج  (Ērān-vēz) دیده می شود.

در دوره ساسانی، برای این مفهوم، واژه  ایرانشهر (Ērān-šahr) پدید آمد، که بر می گردید به واژه ایران باستان « اِریانم خشسترام»  *aryānām xšaϑ ram یعنی پادشاهی (یا کشور) اریایی ها. هر چند، این واژه در زمان های دیرین تر شواهد متنی ندارد (یعنی پیش از دوره ساسانیان کاربرد نداشته است). برای به دست آوردن آگاهی های بیشتر نگاه شود به:

E. Benveniste, “L’Ērān-vēž et l’origine légendaire des Iraniens”, BSOS, vol. VII/2,

pp. 265-274; A. Christensen, Le premier chapitre du Vendidad et l’histoire primitive des tribus iraniennes, København, 1943, pp. 72-74).

یادداشت گزارنده: همچنین نگاه شود به: مقاله «تیوری قطبی پیدایش اریایی ها»ف ترجمه همین قلم در تارنمای کانون مطالعات و پژوهش های افغانستان .www.arianfar.cim

(4) برای مطالعه ترجمه پارسی دری بخش هایی از این اثر ارزنده،  نگاه شود به: کتاب «زمینه های تاریخی- جغرافیایی روندهای همگرایی در گستره ایرانستان» نوشته آریانفر در تارنمای کانون مطالعات و پژوهش های افغانستان .www.arianfar.cim

یادداشت گزارنده: باید یادآور گردیم که از دیدگاه علم ژنیتیک، هیچ تفاوتی میان انسان ها به عنوان یک نوع نیست. مگر، از دید علومی چون اتنوگرافی، دموگرافی و… انسان ها را از روی نشانه های رنگ پوست و ریخت سیماهای شان، به چهار نژاد سپید پوست، سیاه پوست، سرخ پوست و زرد پوست رده بندی می کنند که به نوبه خود از روی نشانه های به خصوص تر، به تبارها، اقوام، قبایل، طوایف وتیره ها رده بندی می شوند. (شایان یادآوری است که در نشان رسمی المپیا، نیز چهاردایره به هم پیوسته نمادین به چهار رنگ آمده است که نشانگر همبستگی چهار نژاد بشری می باشد).

آن چه مربوط به آریایی ها می گردد، باید گفت که در آغاز نام «اریا» یا «اریا» تنها نام جای بوده است و همانا سرزمین نخستین سپیدپوستان اریایی- ایریانا ویجه. سپس این نام بر زبان و تیره این گروه از سپیدپوستان اطلاق گردیده است- ایری ها، اری ها یا ایرها. به سان این که امروز هم کسانی نظر به خاستگاه شان شناسایی می شوند؛ مانند هراتی ها، کابلی ها، بخاری ها و… گروهی هم از روی زبان شان مانند پارسی زبان، پشتو زبان، اردو زبان و…

از این جا بر می آید که اریایی ها، نام تیره های نخستین ایرانی- هندی و نیز تورانی بوده است و سایر سپیدپوستان از جمله ژرمن ها و انگلوساکسون ها و… دست کم تا نیمه های سده بیستم به این نام خوانده نمی شده اند. هر چند برخی بر آن اند که نام کشور ایرلند، از همین «ایر» گرفته شده است و سرزمین ایرها یا اریایی ها (ایرانی ها) معنا می دهد.

با این هم، نشانه هایی اند دال بر این که برخی از تیره های روسی نیز خود را ایری می خوانده اند (نگاه شود به مقاله تیوری قطبی پیدایش آریایی ها، ترجمه آریانفر- تارنمای کانون مطالعات و پژوهش های افغانستان). کلمه اریا به عنوان نام کدام نژاد، (دقیق تر اصلا) در ادبیات مکتوب ما در درازای هزاران سال پیشینه ندارد. با این هم، چونانِ نام زبان و مکان آمده است. مانند سنگنبشته های برجامانده از کوشانیان یا هخامنشیان. آن چه هم که یونانیان «اریانا» خوانده اند، در آغاز، بخش خاوری گستره شاهنشاهی پارت ها یا اشکانیان بوده است که در برگیرنده بلخ نبوده است. هر چند، آن ها پسانتر این نام را برای سراسر پشته منهای استان پارس اطلاق نمودند. باید گفت که اریانا نه نام کدام کشور، بل که نام یک سرزمین بوده است که از رود «اری» (هری) و منطقه هرات گرفته شده است. از این رو، نام هایی چون آریانا، آریانا افغان، آریانا افغانستان، آریانای کبیر و آریانای باستان همه جعلی اند.

در ادبیات اروپایی هم در گذشته نام اریایی چونان شناسه نژاد سپیدپوست کاربرد نداشته است. تنها با به میان آمدن فاشیسم، اندیشه پردازان این ایدئولوژی آن را به منظور بهره برداری های آزمندانه سیاسی برای همه نژاد سپید پوست عام ساختند و این نژاد- نژاد اریایی را نژاد برتر خواندند. این بود که مفاهیمی چون نژادپرستی، تبعیض نژادی و … پدید آمد.

در ادبیات ما، با توجه به این که ایرانیان باختری، این واژه را به شکل آریایی یا حرف «آ» تلفظ می کنند، به شکل «آریایی» رواج پیدا کرد. ورنه همان اریایی است. در ادبیات پارسی، برای نخستین بار واژه آریایی را میرزا آقا خان کرمانی  به همان شکل اروپایی آن- «آرین» به کار برد. سپس دکتر رضا زاده شفق آن را به شکل «آریایی» که  در واقع، ترجمه همان آرین می باشد، استعمال کرد. کنون، همه سپید پوستان، اعم از سپیدپوستان هند و ایرانی و تورانی و انگلوساکسون و ژرمن و روس و… را به همین نام آریایی می خوانند که در واقع همان سپیدپوستان اند. با توجه به این که این کلمه دیگر بسیار رایج شده است و جا افتاده است، دشوار است آن را ویرایش کرد. کنون برای تفکیک و تمایز اریایی های ایرانی از دیگر سپیدپوستان، برخی ها ترجیح می دهند آن ها را اریایی های ایرانی بخوانند و سایر سپیدپوستان را تنها «اریایی». هر چه هست، اریایی امروز چونانِ همتاواژه مژاد سپید پوست عام شده است و کاربرد فراگیر دارد.

شایان یادآوری است که در زمینه آمدن اریایی ها به پشته ایران و مهاجرت های اریایی ها هم پرسش های فراوانی هست. علم پالئونتولوژی (دیرین شناسی) (که خوشبختانه نویسنده هنگام تحصیل در دانشکده زمین شناسی دانشگاه دولتی مسکو، دو سمستر درس آن را زیر نظر تنی چند از سرشناس ترین و بزرگترین دانشمندان آن خوانده است)، نشان می دهد که نوع انسان اولیه مربوط گروه پستانداران بوده، در عهد پلستوسن- دوره نئوزوییک بعدی در 1.5 تا 2 میلیون پیش پیدا شده است.   انسان خردمند (نام علمی: ‘Homo sapiens’) یا به زبان عامه انسان (یا بشر)، یک پستاندار دوپا از خانواده انسان‌سانان است. مدارک به‌دست‌آمده از دی‌ان‌ای نشان‌دهنده آن است که انسان‌های امروزی نزدیک به ۲۰۰٫۰۰۰ سال پیش از افریقا سرچشمه گرفته اند (گونه ای متکامل تر آن ها حدود 140 هزار سال پیش پدیدار گردیدند). پلیستوسن (Pleistocene) یکی از دورهای زمین‌شناسی است که از ۱٫۸ میلیون سال پیش تا ۱۰ هزار سال پیش را پوشش می‌دهد.

انقراض گروه بزرگی از پستانداران و شمار زیادی از گونه‌های پرندگان از اواخر دور پلیستوسن (حدود ۱۰۰۰۰ سال پیش) آغاز شد و تا دور هولوسین ادامه یافت که شاید دلیل آن پایان عصر یخبندان بوده‌است. نخستین انسان تکامل یافته (هوموساپینس)، در پلیستوسن پدید آمد.

به هر رو، دو فرضیه در زمینه داریم: یکی این که نوع انسان با توجه به فراهم آمدن زمینه برای نشو و نموی پستانداران عالی، در سراسر سیاره باید همزمان در جاهای مختلف پدید آمده باشند که این فرضیه تا  کنون تایید نگردیده است. فرضیه دومی این است که نوع انسان، نخست در یک جا پدید آمده، سپس به جاهای دیگر کوچیده باشد. هر چند، سنگواره های انسان نخستین در قاره افریقا پیدا شده است، مگر تا کنون هیچ ثبوتی دال بر مهاجرت گروهی گله ها یا رمه های انسانی از باختر به خاور در دست نیست که این خود به پیچیدگی مساله می افزاید. هر چند شماری بر آن اند که اگر مهاجرتی هم صورت گرفته باشد، در ابعاد خیلی کوچک بوده و به چند صدنفر محدود می شده است.

البته، می توان گمان زد که چنین مهاجرت هایی با توجه به این که در زمانه های بسیار قدیم صورت گرفته است، از همین رو تا کنون موفق به ردیابی آن نگردیده ایم. با این هم می شود گمان برد که انسان ها اولیه با توجه به افزایش شمار برای یافتن خوراک و محل های بود و باش بهتر و شاید هم به دلیل گرم شدن سیاره زمین، به سوی سرزمین های سردتر شمال کوچیده باشند.

در این حال، همین گونه می شود گمان زد که پسان ها در اثر سرد شدن سیاره، روند وارونه و باژگونه صورت گرفته باشد. یعنی از مناطق سرد شمالی، کوچیدن ها به سوی خاور و جنوب گرم و نیز باختر معتدل صورت گرفته باشد. هر چه است، کنون بیشتر دانشمندان بر آن اند که چنین مهاجرت هایی صورت گرفته و مهاجرت تیره های سپید پوست اریایی به پشته ایران نیز در شمار همین گونه مهاجرت ها است.

دریافت خود من هم همین گونه است. یعنی برآنم که در آغاز انسان ها از افریقا به شمال- بیشتر مناطق جنوبی و یا حتا شمال روسیه کوچیده اند. سپس از مناطق سرد شمالی  و شاید هم قطبی، گروهی به سوی شرق (خاور دور) و از آن جا به قاره امریکا،گروهی به سوی غرب (اروپا) و گروهی هم به سوی جنوب شرق (چین) و برخی هم به سوی جنوب- دشت های سایبریای جنوبی و قزاقستان آمده اند و از جمع آن ها، سپیدپوستان اریایی (ایرانی) به سوی دامنه های پامیر شتافته اند و باز هم به علت سرد شدن هوا یا افزایش شمار، از آن جا به خاور پشته ایران سرازیر شده اند و از آن جا به جنوب و باختر آن رفته اند. در این حال، سپیدپوستان تورانی که برخی ها آن ها را آریایی های تورانی می خوانند، در پشته های آسیای میانه به شیوه چادرداری و بیابانگردی پاییده اند.

(5) در میان دانشمندان، پیوسته کنکاش های فراوانی در باره وابستگی نژادی و تباری یفتلی ها یا هون های سفید که عرب ها آن ها هیاطله می خواندند، روان بوده است. مگر، تاکنون به کدام نتیجه قطعی نرسیده اند. آن چه روشن است، این است که هون ها کنفدراسیون بزرگی بوده اند که در برگیرنده تیره های بسیار می گردید. در باره زردپوست بودن سایر  تیره های هون تردیدی نیست. مگر، هون های سفید، زبانی غیر از سایر هون ها داشته اند که بیشتر به گروه زبان های ایرانی نزدیک بوده است. همه تلاش ها مبنی بر ثابت ساختن همریشگی زبانی هون های سپید با دیگر تیره های زرد پوست از جمله دیگر هون ها بیهوده از کار برآمده اند.

از سوی دیگر، خود نام آن ها بر پایه برخی از داده ها، دلالت بر سپیدپوست بودن آن ها می نماید. یک نکته هست،  و آن این که با توجه به این که هون ها در مرز ایران  و چین می زیسته اند، روشن است آمیزش هایی با هر دو نژاد سپید پوست و زردپوست داشته اند. گمان غالب این است که هون های سپید، در اصل ایرانی بوده اند. اما، در عین حال، برخی از تیره های آن ها با برخی از تیره های زرد پوست هم آمیزش داشته اند. یعنی در آن ها سازه های نژاد زرد هم است.

تا جایی که برای علم تاریخ و باستانشناسی روشن است و اکادمیسین بارتلد- بزرگترین ترک شناس هم آن را تایید نموده است، این  است که هیچ نشانه یی  از  حضور تیره های زرد پوست در گستره پشته ایران پیش از سده ششم میلادی دیده نمی شود.

زمینه سرازیر شدن تیره های زرد پوست به مرزهای خاوری پشته ایران تنها هنگامی فراهم آمد که شاپور اول ساسانی، یفتلیان را در هم کوبید. همانا همین یفتلی ها بزرگترین سد در برابر رخنه زرد پوستان به پشته ایران بودند. پس از تارو مار شدن یفتلی ها، قبایل توکیو ها که پسان ها به نام تورک ها (ترک ها) شهرت یافتند، به پشته ایران کوچیدند. این قبایل در دامنه های کوه های آلتایی (زرین) بود و باش داشتند و با توجه به این که از سوی مغول ها و چینی ها زیر فشار بودند، به سوی مرزهای خاوری پشته ایران کوچیدند و به گونه مسالمت آمیز به این سرزمین پناه آوردند. شکست ساسانیان از اعراب، زمینه را برای کوچیدن بیشتر آن ها فراهم نمود.

توکیو ها بیشتر مردمان کوچرو، بیابانگرد و دامدار بودند و از همین رو بیشتر در دشت ها و دره ها- جایی که چراگاه های خوب داشت، سکنا می گزیدند.

به هر رو، عرب ها به اشتباه یفتلی ها را ترک خواندند که پس از آن ها شمار بسیاری از دانشمندان شتابزده باخترزمین، به پیروی از تاریخ نگاران عرب، هون های سپید یا یفتلی ها را ترک خواندند. عین اشتباه در باره تورانی ها نیز تکرار شد. در حالی که در باره سپیدپوست بودن تورانی ها هیچ تردیدی از دیدگاه علمی وجود ندارد.

آن چه مربوط به هون های سپید می گردد، گروه های بزرگی از آن ها پس از شکست از سوی شاپور یکم، به سوی کوهستان های جنوبی  و مرکزی افغانستان کنونی پناه بردند و با آمیزش با باشندگان بومی، شالوده پشتون های غلجایی و همین گونه، هزاره ها را ساختند. از همین رو، می توان گفت که پشتون های غلجایی با تاجیک های بدخشانی و هزاره ها همریشگی تباری دارند. البته، آمیزش برخی از تیره های هزاره با مغول ها و تورک زبانان بیشتر به دوره یورش چنگیز خان و تیمورلنگ بر می گردد.

فراوانی واژه های سکایی در گویش هزاره ها می رساند که پیش از آمدن اریایی های ایرانی، در سرزمین آن ها همانا همین سکایی ها یا ساک ها (اسکیت ها) بود و باش داشتند. شایان یادآوری است که سیتسان که معرب آن سجستان می شود، نیز ریشه در سکستان دارد. این می رساند که سکایی ها پیش از اریایی ها در این سرزمین بود و باش داشته اند.

در یک سخن، هزاره ها یکی از اسرار آمیز ترین باشندگان کهن سرزمین ما اند که از بازماندگان ساک های تورانی اند که در روند ریختیابی تاریخی، با اریایی های ایرانی، یونانیان و اریایی های کوشانی و یفتلی آمیزش پیدا نموده، پسان ها با مغول های چنگیزی و تورک زبان های تیموری اسیمیله شده اند. مگر، با این هم زبان خود را نگه  داشتند. -گ.

(6) با شکست ساسانیان از اعراب، چینی ها به سوی مرزهای ایران یورش آوردند. مگر با شکست دیدن از دست اعراب، عقب نشستند. این گونه، از رخنه لگام گسیخته زردپوستان جلوگیری گردید. مگر، درست در دوره سامانیان بود که تورک زبان ها به ویژه توکیو ها، در پهلوی سایر تیره های تورک زبان مانند غزها، سلجوقی ها و … در ارتش سامانیان وظیفه نگهداری از مرزهای بیرونی شهرها را به دوش گرفتند و آهسته آهسته همه ارکان جنگی دولت را عهده دار شدند. و از آن جمله بود آلب تکین و سبکتگین- پدر شاه محمود غزنوی.

دودمان سامانی به دست قبایل زرد پوست قره خانیان یا قره ختایان به رهبری ایلک خان به گونه مسالمت آمیز بر افتاد و از همین هنگام سرازیری اقوام زرد پوست به گستره خاوری ایران بیشتر شد.  با این هم، تورک زبان ها با باشندگان بومی آمیزش پیدا نموده، با گذشت زمان با آن ها همگون (اسیمیله) شدند. تنها با یورش مغول ها به رهبری چنگیزخان بود که در بخش های شمال خاوری و شمالی ایران، زردپوستان چیرگی یافتند.

در دوره امیر تیمور کورگانی(تیمور لنگ) با کشتاری که او در میان پارسی زبانان به راه انداخت، عنصر تورک زبان به گونه نهایی بر باشندگان بومی چیرگی یافت. به گونه یی که تا سرکوب شیبانی خان ازبیک به دست شاه اسماعیل صفوی که از آذربایجان ایران بود، ادامه یافت. پس از آن، تا آمدن روس ها، تاجیک های پارسی زبان بیشتر بر عرصه های اقتصادی و فرهنگی آسیای میانه دست بالا داشتند. هر چند قدرت نظامی و سیاسی به دست تورک زبان ها بود. برای مثال، هشتاد درصد باشندگان امیرنشین بخارا- مهم ترین دولت آسیای میانه یی را همین تاجیک ها می ساختند.

در اصل همه اقوام و تیره های باشنده آسیای میانه از جمله قرغیزها و قره قرغیرها ( قزاق ها) سپید پوست یا آریایی با موهای بور بودند که با آمیزش یافتن با توکیو ها (تورک ها) و به ویژه با مغول ها چهره های منگولویید پیدا نمودند و زبان شان آمیزه یی شد از سازه های ترکی- مغولی و پارسی.-گ.

(7) درست آن «گرچه» است . «گر» به معنای کوه- یعنی مردمان کوهنشین. کلمه گره (گوره) در زبان روسی نیز به معنای کوه است. غور و غوریان و نیز «غر» پشتو ریشه در همین کلمه دارند.- گ.

(8) یعنی تا سده نهم میلادی کردها و پارت ها یا اشکانیان و همین گونه پارس ها  یکپارچگی تباری خود را حفظ نموده بودند و هنوز به شاخه های کوچکتر تقسیم نشده بوند

(9) Garnik Asatrian, “Die Ethnogenese der Kurden und frühe kurdisch-armenische Kontakte”, Iran and  the Caucasus, vol. 5, Brill Academic Publishers, 2001, pp. 41-75; G. Asatrian, Prolegomena to the Study of the Kurds”, Iran and the Caucasus, vol. 13.1 (2009), pp. 1-58.

(10) گلش (galesh) کنون، یک نام اتنونیمی (ethnonym نام تباری)- اجتماعی می باشد- یک گروه زیر قومی گیلانی ها  که در کوهستان ها بود و باش دارند، و به گویش ویژه  گیلانی سخن می زنند و بیشتر دامدار اند، به این نام یاد می شوند. (نگاه شود به: رساله دکتری بهروز کلاری رودبارکی گیلانی که به سال 2012 در بخش مطالعات ایرانی دانشگاه دولتی ایروان، در ساحه پژوهش های اتنولینگویستیک (تباری-زبانشناسیک) گلش ها انجام یافته است.

(11) در شاهنامه فردوسی، در داستان «سرگذشت رستم با کک کوهزاد» آمده است:

چنین گفت دهقان دانش پژوه- مر این داستان را ز پیشین گروه

که نزدیک زابل به سه روزه راه- یکی کوه بد سرکشید به ماه

به یک سوی او دشت خرگاه بود- دگر دشت زی هندوان راه بود

نشسته درآن دشت بسیار کوچ- ز افغان و لاچین و کرد و بلوچ-گ.

(12) در بدخشان ما هم جایی به  نام کوف است که باشندگان آن به کوفی ها معروف اند. روشن نیست که آیا این «کوف» هم به معنای پشت کوه است یا نه؟

(13) V. Minorsky, “Les tsiganes lūlī et les lurs persans”, JA, 1931, pp. 281-305.

(14) در افغانستان- جت ها، در اروپا- سگون ها.

(15) وضعیت کنونی مطالعات ایرانی اجازه می دهد تا به ترسیم خطوط تقریبی آن گستره جغرافیایی بپردازیم که در آن برای مثال پروتو دیالکت های ایرانی غربی که در آینده به زبان های پارسی، کردی و بلوچی زندگی بخشیدند، ریخت یافتند.

جالب است که حوزه ریختیابی سامانمند این سه گویش (پارسی، کردی و بلوچی)، در مرکز ایران است. آن هم در حالی که نظر به بازسازی های پیشنهادی د. ان. مکنزی بر پایه آواهای فونیتیک (آواشناسیک)، گویشگرانِ پروتو دیالکت پارسی، در استان کنونی فارس بود و باش داشتند، گویشگراِنی که پروتو دیالکت کردی سخن می گفتند، در شمال و شمال خاوری استان فارس زندگی می کردند و گویشگران پروتو دیالکت بلوچی در جنوب خاوری همین منطقه بسر می بردند.

(D.N. Mackenzie, “The Origins of Kurdish”, TPhS 1961, pp. 68-86),

من، در آینده، توانستم فرضیه مکنزی را با شماری از داده های نو تحکیم ببخشم:

(G.S. Asatrian, “Die Ethnogenese der Kurden und frühe kurdisch-armenische Kontakte…”, pp. 47-48).

فرضیه رشد مثلت زبانی «پارسی- کردی- بلوچی» پیشنهادی جرنوت ویندفور (Gernot Windfuhr)- خاورشناس امریکایی در شمال خاوری ایران- در خراسان، نیروی ثبوتی کافی  نداشته، به ویژه، با حقایق تاریخی پشتیبانی نمی شود.

(G. Windfuhr, “Isoglosses: A Sketch on Persians and Parthians, Kurds and Medes”, Acta Iranica – 5, Leiden, 1975, pp. 457-472)

(16) به گونه یی که دیده می شود، استاد گارنیک آساطوریان نیز تاریخ پیدایی نخستین اثر مکتوب به زبان پشتو را سده های شانزدهم- هفدهم میلادی می داند که با حقایق علمی بیخی همخوانی دارد. تا جایی که از دیدگاه علمی ثابت شده است، نخستین اثر مکتوب به زبان پشتو «خیر البیان» می باشد که به قلم بایزید انصاری، معروف به پیر روشان نوشته شده است. پیش از وی، اثری به زبان پشتو در دست نیست. جالب این است که بایزید انصاری خود، نه پشتون، بل که برخاسته از یک عشیره کوچک خاور کابل بود. با توجه به همین واقعیت، می توان گفت که اصالت سایر آثار مکتوب به زبان پشتو، از جمله کتاب مجهول «پته خزانه» (که از سوی دانشمندان پشتون پاکستانی- پروفیسور داکتر قلندر مومند در کتاب «پته خزانه فی المیزان» و پروفیسودر داکتر افریدی در کتاب «پته خزانه فی الحقیقت» با آوندهای گران علمی- اکادمیک رد گردیده است)، زیر سوال می رود.-گ.

(17) روشن است، نخستین دولتی که در گستره ایران در دوره تاریخی تشکیل گردیده بود، همو، دولت ایلامی ها بود. ایلامی ها، پیش از آمدن آریایی ها به پشته ایران، در گستره شمال باختری ایران کنونی می زیستند و از خود ساختارهای دولتی داشتند.

(18) پیونددهی ژنتیکی میان لُرهای کنونی و لولوب های باستانی (از روی تشابه یا هم آوایی اتنونیم ها (ethnonyms )  را می توان بی باکانه به دسته نظریه های دیگر منسوخ، نسبت داد.

(19) تیوری تا جایی بسیار شایع در خاورشناسی قدیم و کنون بس دلپذیر در محافل و حلقه های آماتور، در باه آن که کردوهی ها (karduhi )  گویا  اجداد کردها بوده باشند، به گونه بنیادی از سوی  تئودور نولدکه در اواخر سده نزدهم رد گردید (نگاه شود به: تئودر نولدکه، کردیی و کردها، گزیده مقالات برای بزرگداشت از کیپرت (Kiepert)، برلین، 1898، صص 77-81).

(Th. Nöldeke, “Kardū und Kurden”, Festschrift für H. Kiepert, Berlin, 1898, pp. 77-81).

آن چه مربوط می گردد به کیورتی ها، آن ها هم به گونه یی که من، چندی پیش نشان دادم،. نگاه شود به:

(G.S. Asatrian, “Prolegomena to the Study of the Kurds”, pp. 22-30)

روی هم رفته، هیچ پیوندی با کردها ندارند. هر چند اتنونیم آن ها شاید در شالوده  نام قبیله یی کرد چونانِ نتیجه  رفرنسیشن (پیوند به بیرون) ثانویه نهفته باشد. (نگاه شود به: فصل چهارم، بند سوم)

در باره استیلای ایران از سوی آریایی ها نگاه شود به:  اثر وزین دیاکونف «ایران خاوری تا کورش (در باره امکان طرح تازه مساله)، تاریخ دولت و فرهنگ ایران، مسکو، 1971، ص. 122-153.

(20) همین سان، احتمال پیوندهای همریشگی میان زبان های خوری- اورارتی و زبان های شمال قفقاز از سوی بیشترینه پژوهشگران بس با شک و تردید نگریسته می شود.

(21) پرسشی که مطرح می گردد، این است که باشندگان بومی پشته ایران پیش از آمدن اریایی های ایرانی یه این جا از کدام نژاد بوده اند؟ داده های علمی ارتباط آن ها را با نژاد زرد بیخی رد می کند. چون پیش از سده ششم میلادی هیچ رد پایی از حضور نژاد زرد در پشته ایران دیده نمی شود. از سوی دیگر، سامی بودن آن ها هم پرسش برانگیز است. تنها چیزی که روشن است، اروپایی نما بودن یا قفقازی نما بودن چهره های آن ها است. از این رو، می شود نتیجه گرفت که پیش از آمدن اریایی های ایرانی، در این سرزمین، باید اریایی های تورانی یا توریایی که با اریایی های ایرانی همنژاد بودند، ساکن بوده باشند. مانند سکایی ها یا ساک ها (اسکیت ها).

شایان یادآوری است که عرب ها با توجه به همانندی کلمه های توران و تورک، به اشتباه تورانیان را تورک خواندند و این اشتباه را به پیروی از آنان، دیگران، از فردوسی گرفته تا دانشمندان اروپایی تکرار کردند. تا این که در سده های اخیر دانشمندان روسی تحقیقات فروان باستانشناسی و انسان شناسی انجام دادند و ثابت ساختند که تورانی ها ترک نه، بل که از نژادسپیدپوستان هند و اروپایی یعنی اریایی اند.

هر چند پان ترکیست ها کوشیده اند یفتلیان را ترک تبار معرفی کنند، اما موفق نشده اند. نه تورانی ها و نه یفتلی ها هیچکدام تورک نبودند. من با بسیاری از محافل علمی ترکمنستان، ازبیکستان، قزاقستان، قرغیزستان و تاجیکستان آشنایی دارم. از هر که پرسیده ام، همه به یک زبان می گویند که هیچ مدرکی دردست نیست که تورک ها و مغولی ها پیش از سده ششم میلادی به آسیای میانه و ایران شرقی (افغانستان کنونی) آمده باشند.

(22) اوست‌ها» خود را «ایرونی»، زبان و خود را نیز «ایرونی» و سرزمین خود را «ایرستان» یعنی سرزمین «ایرها» یا «ایرانی‌ها» می‌نامند.

(23) اکثریت تورک زبانان (حدود 900،000) – نمایندگان کنفدراسیون قشقایی در استان فارس اند، که، هر چند هنوز هم در خانه و به زبان ترکی سخن می زنند،  بیش از دیگر گروه های ترک زبان، پارسی شده اند (به استثنای، شاید، خلج ها که دیگر مدت هاست به زبان پارسی رو آوردن اند). جالب است که قشقایی ها همیشه در گرداب رخدادهای تاریخی ایران، تاریخ ساز بوده اند.

امروز، درصدی درگیری در سیاست و زندگی اجتماعی در فرزندان این ایل بسیار بالا است. در این حال، تقریبا همه دانشمندان، هنرمندان و سیاستمداران ایرانی برخاسته از محیط قشقایی، هواداران شاخه تندرو ایدئولوژی ناسیونالیستی ایران اند. برای مثال می توان از شادروان پروفیسور مهیار نوابی- پژوهشگر برجسته گویش ها و ادبیات پهلوی- رییس پیشین دانشگاه شیراز و مدیر پیشین «پژوهشکده آسیایی» تاسیس شده در زمان شاه، و همچنین کاوه بیات – تاریخ نویس نامدار (پسر یکی از رهبران قبیله  قشقایی) و ….نام برد.

شایان یادآوری است، که در یک کشور مذهبی- جایی که در آن رسما به مردم توصیه می شود تا بر  کودکان خود نام های مسلمانی بگذارند، و گذاشتن نام های ناب ایرانی کنون چندان رواج ندارد، بیشتر در میان روشنفکران «ارثی» قشقایی؛ سرسختانه بر نامگذاری های ایرانی پا می فشارند. در میان ایرانیان امروزی نام هایی چون اردشیر، کاوه، فریدون، آرش، اسفندیار، بیژن، منیژه، ناهید، تهمینه و …. بیشتر آشکارا در میان قشقایی ها دیده می شود.

(24) برای به دست آوردن اطلاعات مفصل تر نگاه شود به اثر مولف به زبان پارسی:

« بافت زندگی مردم ایران : گوناگونی قومی یا گوناگونی زبانی؟، فرهنگ مردم، تهران، 2011، صفحات 10-26.

سرگذشت زبان فارسی

سرگذشت زبان فارسی

«دکتر جلال خلقی مطلق»

خالقی.jpg

از آنجا که در نجد پهناور ایران، هر یک از تیره‌های ایرانی به یکی از زبان‌ها و گویش‌های ویژه‌ی خود سخن می‌گفتند، از دیرباز، وجود یک زبان فراگیر که وسیله‌ی تفاهم میان آنان باشد، نیازی سخت آشکار بود.

در زمان هخامنشیان، با آنکه در کنار وحدت سیاسی و در زیر نفوذ آن، کم‌کم خودآگاهی به همبستگی ملی بیدار می‌گردید، ولی باز هنوز نمی‌توان از وجود یک زبان رسمی ‌فراگیر سخن گفت و زبان پارسی باستان، با آنکه از زمان داریوش بزرگ زبان نوشتار نیز شد، ولی نتوانست به عنوان زبان گفتار پا از قلمروی خود بیرون نهد. دلیل آن چون این است که در این دوره هیچ یک از شاخه‌های زبان‌های ایران باستان هنوز تا آن اندازه از تنه‌ی اصلی و یگانه‌ی خود دور نشده بود که برای گویندگان زبان دیگر کاملا بیگانه باشند. به سخن دیگر، ماد‌ها سخنان برادران پارسی خود را به خوبی در می‌یافتند و حتی میان پارسی باستان و زبان اوستایی، ناهمگونی‌های چندان بزرگی نیست. گذشته از این، هخامنشیان که قدرت جهانی زمان خود بودند، سیاستی که برای نگهداری آن قدرت در درون و بیرون ایران به کار می‌بستند، بر پایه‌ی احترام به مذهب و فرهنگ اقوام دیگر بود و این موضوع طبعاً آنان را از تحمیل زبان خود به اقوام دیگر نیز باز می‌داشت،(١) چون آنکه مثلاً نامه‌های رسمی ‌دولتی به زبان آرامی ‌نوشته می‌شد و سنگ‌نوشته‌های آنها علاوه بر پارسی باستان، به زبان‌های عیلامی‌ و بابلی نیز نوشته شده است. با این حال، قلمروی  زبان پارسی باستان و مادی و پارتی باستان که هر سه سخت به یکدیگر نزدیک بودند، تمام غرب و شمال و مرکز ایران را فرا می‌گرفت. ولی از یک سو هر چه گروه زبان‌های خاوری و باختری، با گذر از دوره‌ی کهن به دوره‌ی میانه، از یکدیگر دورتر می‌گشتند، و از سوی دیگر هر چه همبستگی سیاسی، ملی و فرهنگی، میان تیره‌های ایرانی نزدیک‌تر می‌شد، به همان اندازه نیاز به یک زبان رسمی فراگیرتر می‌گشت. تا اینکه پیرامون هزار و پانصد سال پیش، یکی از گویش‌های جنوب باختری به نام دری، رفته‌رفته به دیگر بخش‌های ایران گسترش یافت.

کهن‌ترین گزارشی که درباره‌ی زبان دری داریم گفته‌ی ابن مقفع است که ابن ندیم در کتاب الفهرست آورده است. ابن ندیم می‌نویسد: «عبدالله بن مقفع گوید، زبان‌های فارسی عبارت‌اند از فهلوی و دری و فارسی و خوزی و سریانی. فهلوی منسوب است به فهله، نام پنج شهر است و آن اصفهان و ری و همدان و ماه نهاوند و آذربایجان است و اما دری زبان شهرهای مداین بود و درباریان به آن سخن می‌گفتند و منسوب به درگاه پادشاهی است و از میان زبان‌های مردم خراسان و خاور، زبان مردم بلخ در آن بیشتر بود و اما فارسی، زبان موبدان و دانشمندان و مانند آنان بود و آن زبان مردم فارس است و اما خوزی زبانی است که با آن شاهان و امیران در خلوت و هنگام بازی و خوشی با پیرامونیان خود سخن می‌گفتند و سریانی زبان اهل سواد و نوشتن و هم نوعی از زبان سریانی فارسی بود.» (۲)

پارسی باستان یک زبان نوشتار ادبی و کهن بود که با زبان گفتار فاصله‌ی زیاد داشت و زبان نوشتار پارسیگ، اگر چه دنباله‌ی آن زبان است، ولی دنباله‌ی راست آن نیست، بلکه از زبان گفتار سخت تاثیر دیده است

آنچه ابن مقفع درباره‌ی زبان خوزی و زبان سریانی می‌گوید، در اینجا موضوع گفت‌و‌گوی ما نیست. آنچه او درباره‌ی زبان فهلوی، یعنی پهلوی و پیوستگی آن با فهله یعنی پهله می‌گوید و پنج شهری که نام می‌برد، همه می‌رسانند که خواست او همان زبان پهلوی پارتی یا پهلویک یا پهلوانیک است. (٣) و اما اصطلاح فارسی را دو بار به کار گرفته است. بار نخست، فارسی را به معنی مطلق زبان ایرانی آورده و زبان‌های فارسی، یعنی زبان‌های ایرانی؛ ولی بار دوم که می‌گوید فارسی، زبان موبدان و دانشمندان و مردم فارس بود، روشن می‌شود که خواست او در اینجا از فارسی، زبان پهلوی ساسانی یا پارسیگ یا پارسی میانه است که بیشتر نوشته‌های مانده از ادبیات پهلوی به همین زبان است و اشاره‌ی او به اینکه فارسی زبان مردم فارس بود، تعیین محل اصلی این زبان است در برابر محل اصلی زبان پهلویگ که پهله یا پارت بود که ابن مقفع به پنج شهر از آن نام برده است.

زبان پهلوی ساسانی یا پارسیگ و زبان پهلوی پارتی یا پهلویگ چنان به یکدیگر نزدیک بودند که مردم این دو زبان سخن یکدیگر را به خوبی درمی‌یافتند و همین اندازه خویشاوندی و نزدیکی را نیز می‌توان پیش از آن میان دو زبان پارسی باستان و مادی گمان برد که هر یک در همان محلی که سپس‌تر میهن زبان پارسیگ و پهلویگ بود رواج داشتند. برخلاف پارسیگ که دنباله‌ی پارسی باستان است، پهلویگ دنباله‌ی مادی نیست؛ ولی دوره ی باستانی پهلویگ که با زبان مادی خویشاوند نزدیک بود، چنان که هنینگ ( W.B. Henning ) از آن‌ها به عنوان زبان‌های خواهر نام می‌برد.(۴) نام ماد نیز در روی یکی از پنج شهری که ابن مقفع از آن جزو پنج شهر پارت نام برده است، یعنی نهاوند، بر جای مانده است.(۵)

در بالا گفته شد که پارسیگ، دنباله‌ی پارسی باستان است. این مطلب نیازمند توضیحی است: پارسی باستان بدین‌گونه که در سنگ‌نوشته‌های بیستون و تخت جمشید و نقش رستم و چند جای دیگر آمده است، نه می‌تواند در زمان خود زبان گفتار بوده باشد، و نه می‌تواند با گذشت پانصد سال، تا این اندازه که در زبان پارسیگ می‌بینیم، ساده گردد. از این رو باید گفت که پارسی باستان یک زبان نوشتار ادبی و کهن بود که با زبان گفتار فاصله‌ی زیاد داشت و زبان نوشتار پارسیگ، اگر چه دنباله‌ی آن زبان است، ولی دنباله‌ی راست آن نیست، بلکه از زبان گفتار سخت تاثیر دیده است.

بر اساس دانش زبانشناسی، زبانی که رودکی سمرقندی و فردوسی طوسی و نظامی ‌گنجوی و سعدی‌ شیرازی بدان نوشته‌اند و امروزه با برخی ناهمسانی‌های گویشی، زبان رسمی ‌ایران و افغانستان و تاجیکستان است، یک زبان جنوب باختری است و خویشاوند با پارسیگ یا پهلوی ساسانی که با زبان‌های بلوچی و کردی و لری و گویش‌های تاتی و تالشی و بسیاری از گویش‌های شمالی و مرکزی و جنوبی ایران و زبان‌های ایرانی میانه، چون پارسیگ و پهلویگ و زبان‌های ایرانی باستان، چون پارسی باستان و مادی، گروه زبان‌های ایران باختری را تشکیل می‌دهند. در برابر، زبان‌های پشتو در افغانستان و آسی در قفقاز و گویش‌های پامیر (چون وخی، سنگلیچی، مونجی، شغنی، بزغلامی‌ و جز آن) و یغنوبی در زرافشان و زبان‌های ایرانی میانه، چون سغدی، خوارزمی‌ و ختن‌سکایی و زبان ایرانی باستان اوستایی، گروه زبان‌های ایران خاوری را تشکیل می‌دهند

و اما آنچه ابن مقفع درباره‌ی زبان دری می‌گوید نیاز به بررسی بیشتری دارد. اینکه می‌گوید دری، زبان درباریان و منسوب به دربار پادشاهی بود، از این سخن نخست این نکته درست می‌گردد که دری از در به معنی درگاه است که ابن مقفع آن را به “باب” ترجمه کرده است و خواست از در و درگاه در اینجا، پایتخت، و دری زبان مردم شهرنشین پایتخت ساسانی و شهرهای مداین بود و اینکه می‌گوید از میان زبان‌های اهل خراسان و خاور، زبان مردم بلخ در زبان دری بیشتر است، بدین معنی است که این زبان دری، از باختر ایران به خاور نفوذ کرده بود و در آنجا با زبان‌های آن سامان آمیخته بود.

اگر این تعبیر ما از گفته‌ی ابن مقفع درست باشد، نظر او با نظریه‌ی دانش زبانشناسی درباره‌ی خاستگاه و جهت نفوذ زبان دری با فارسی مطابقت دارد: بر اساس دانش زبانشناسی، زبانی که رودکی سمرقندی و فردوسی طوسی و نظامی ‌گنجوی و سعدی‌ شیرازی بدان نوشته‌اند و امروزه با برخی ناهمسانی‌های گویشی، زبان رسمی ‌ایران و افغانستان و تاجیکستان است، یک زبان جنوب باختری است و خویشاوند با پارسیگ یا پهلوی ساسانی (۶) که با زبان‌های بلوچی و کردی و لری و گویش‌های تاتی و تالشی و بسیاری از گویش‌های شمالی و مرکزی و جنوبی ایران و زبان‌های ایرانی میانه، چون پارسیگ و پهلویگ و زبان‌های ایرانی باستان، چون پارسی باستان و مادی، گروه زبان‌های ایران باختری را تشکیل می‌دهند. در برابر، زبان‌های پشتو در افغانستان و آسی در قفقاز و گویش‌های پامیر (چون وخی، سنگلیچی، مونجی، شغنی، بزغلامی‌ و جز آن) و یغنوبی در زرافشان و زبان‌های ایرانی میانه، چون سغدی، خوارزمی‌ و ختن‌سکایی و زبان ایرانی باستان اوستایی، گروه زبان‌های ایران خاوری را تشکیل می‌دهند.

بنابراین زبان گفتار پایتخت هخامنشی که صورت بسیار ساده شده‌ای از زبان ادبی و کهن کتیبه‌های هخامنشی بود، پانصد سال پس از آن به نام زبان دری، همگام با پایگیری قدرت سیاسی ساسانیان، در بسیاری از نقاط ایران به عنوان زبان تفاهم میان تیره‌های ایرانی رواج گرفت. پیش از آن و هم زمان با رواج زبان دری، با نفوذ زبان پهلویگ و سپس زبان پارسیگ، که به ترتیب زبان‌های نوشتار در زمان اشکانیان و ساسانیان بودند و همه‌ی فرمان‌ها و نامه‌های دولتی به آن‌ها نوشته می‌شد و نیز تبلیغات مانی و شاگردان او در خاور ایران به زبان پهلویگ، راه برای پیشرفت زبان دری که با پارسیگ و پهلویگ خویشاوندی نزدیک داشت و بسیاری از واژه‌های این دو زبان را گرفته بود، کوبیده و هموار شده بود. همچنین دستور بسیار ساده و کاملا با قاعده و یاد نشین و در عین حال پرتوان این زبان، که آن را در شمار ساده‌ترین زبان‌های جهان ساخته بود (۷)، عامل بسیار مهم دیگری در رواج سریع این زبان بود.

پس از سقوط ساسانیان، زبان نوشتار نخست هنوز همان زبان پارسیگ (و تا حدودی پهلویگ) بود، چنانکه بیشتر آثاری که از این زبان‌ها در دست است، تالیف یا نوپردازی‌هایی است از همین سده‌های نخستین هجری، ولی نام این زبان‌ها دیگر از پارسیگ و پهلویگ به پارسی و پهلوی تغییر یافته بود و از همین روست که ابن مقفع صورت معرّب آن‌ها را فارسی و فهلوی ثبت کرده است. ولی با کم شدن موبدان و گرویدن دهقانان به دین نوین، موقعیت زبان پارسیگ روز به روز ضعیف‌تر می‌گشت و کم‌کم بر سر جانشینی آن، مبارزه‌ای میان دری و عربی در گرفت.

زبان فارسی تا زمانی که تنها زبان گفتار بود به آن دری می‌گفتند و نه پارسی؛ ولی پس از آنکه در میانه‌ی سده‌ی سوم هجری به جای زبان پارسیگ، زبان نوشتار گردید نام پارسی هم بدان داده شد و از این زمان دارای سه نام گردید: پارسی، دری و پارسی ‌دری

نخست، پیروزی با عربی بود که با داشتن همه‌ی ویژگی‌های یک زبان توانا و به عنوان زبان دین و دستگاه خلافت اسلامی ‌و مجهز به خطی که با همه‌ی نواقص خود بهتر از خط پهلوی بود، همچون سرداری که تا آن زمان روی شکست ندیده بود، پا به میدان نهاد. ترجمه‌ها و تالیفات بی‌شمار ایرانیان به زبان عربی در دو سه سده‌ی نخستین هجری، مهم‌ترین نشانه‌ی این پیروزی موقتی زبان عربی است و نشانه‌ی اینکه ایرانیان کم کم خود را برای یک کوچ فرهنگی و وداع با گذشته آماده می‌کردند؛ ولی در میانه‌ی سده‌ی سوم، با طلوع دولت یعقوب، ورق برگشت و به فرمان امیری که از میان توده‌ها برخاسته بود و جز زبان نیاکان خود زبانی نمی‌دانست، دری رسماً زبان نوشتار شد. (۸ )

زبان دری، وقتی زبان نوشتار شد، به همان گونه که خط را از عربی گرفت، از زبان نوشتار پیشین، یعنی پارسیگ نیز، که اکنون پارسی خوانده می‌شد، نام را گرفت. به سخن دیگر: زبان فارسی تا زمانی که تنها زبان گفتار بود به آن دری می‌گفتند و نه پارسی؛ ولی پس از آنکه در میانه‌ی سده‌ی سوم هجری به جای زبان پارسیگ، زبان نوشتار گردید نام پارسی هم بدان داده شد و از این زمان دارای سه نام گردید: پارسی، دری و پارسی ‌دری؛ ولی روشن بود که چند نام برای یک زبان واحد تولید سوء تفاهم نیز خواهد کرد و به زودی برای هر نام تعریفی جداگانه به وجود خواهد آمد.

زبان فارسی سده‌ی چهارم هجری را می‌توان به دو سبک بخش کرد. یکی سبک آثاری که در آن‌ها واژه‌های گویش خراسان زیاد به کار رفته بود. از این زمره بودند منظومه‌های رودکی، سندباد نامه‌ی قنارزی، اشعار منجیک تزمذی و برخی شعرای دیگر، این سبک را دری یا پارسی دری می‌گفتند. دوم سبک آثاری که در ترجمه و تالیف به پارسیگ و پهلویگ و به زبان فارسی استاندارد در بیشتر نقاط ایران نزدیک بود. از این نمونه اند ترجمه‌ی تفسیر طبری، ترجمه‌ی تاریخ طبری، آفرین‌نامه‌ی بوشکور، شاهنامه‌ی ابومنصوری، شاهنامه‌ی فردوسی، هدایه المتعلمین، حدودالعالم، تفسیر قرآن پاک و اشعار شاعرانی چون شهید بلخی، بوشکور و غیره. این سبک را پارسی می‌نامیدند. این دو سبک، جز آن وجه تمایزی که از آن نام رفت، در سادگی و کوتاهی جملات و فقدان آرایش‌های لفظی و کمی ‌واژه‌ها و عبارات و امثال و حکم تازی، وجه اشتراک دارند

مگر نه این بود که دری زبان درگاه بود؟ پس با پای گرفتن فرمانروایی سامانیان، دری که زمانی نام زبان درگاه ساسانیان بود، اکنون نام زبان درگاه سامانیان، یعنی نام زبان مردم خراسان گشت، در برابر، فارسی به عنوان زبان دیگر جاها، و به‌ویژه پس از آنکه فارسی خراسان به دلیل آمیختن با گویش‌های محلی، تفاوت‌هایی نیز با فارسی نقاط دیگر پیدا کرد، این اختلاف نام، مجوز دیگری نیز یافت؛ چون واقعاً بسیاری از این واژه‌های گویشی خراسان، برای سخنوران غیر خراسانی مهجور و نامفهوم بود. البته فارسی تنها با گویش‌های محلی خراسان نیامیخته بود، بلکه این زبان در هر بخشی از ایران که نفوذ می‌کرد طبعاً مقداری از واژه‌های زبان‌ها و گویش‌های آنجا را می‌گرفت که از این مقدار، تعدادی به وسیله‌ی مولفان آن سرزمین، درون زبان فارسی نوشتار می‌شد که از آن باز تعدادی از راه همان آثار به فارسی نوشتار استاندارد راه می‌یافت؛ ولی از آنجا که خراسان از نیمه‌ی دوم سده‌ی سوم هجری تا مدت زمانی مهم‌ترین مهد ادبی فارسی بود و آثاری که در این سرزمین به وجود آمد، در اندک زمانی در سراسر ایران شهرت یافت، طبعاً سهم نفوذ واژه‌های گویشی آن، چه در فارسی نوشتار خراسان و چه در فارسی نوشتار استاندارد، بیشتر از نقاط دیگر ایران بود.

از همین‌روست که قطران تبریزی در سال ۴٣۸ هجری، هنگام برخورد با ناصر خسرو قبادیانی بلخی، مشکلات خود را در دریافت شعر منجیک ترمذی و دقیقی طوسی از او می‌پرسد و به همین دلیل ناصر خسرو درباره‌ی او می‌گوید: «شعری نیک می‌گفت، اما زبان فارسی نیکو نمی‌دانست» (۹) که خواست ناصر خسرو از فارسی، فارسی دری خراسان است. البته این هم محتمل است که قطران که زبان گفتار او با همشهری‌هایش زبان ایرانی آذری بود، هر چند هنگام نوشتن بر زبان فارسی تسلط داشت، ولی در سخن گفتن به این زبان کمی ‌کند بود. در هر حال به دلیل همین مشکلات مردم آذربایجان و دیگر نقاط ایران در دریافت واژه‌ها و اصطلاحات گویش‌های خراسان در شعر فارسی است که اسدی طوسی در همین زمان، لغت فرس را برای مردم اران و آذربایجان تالیف کرد و نیز به علت همین واژه‌های گویشی خراسان است که عنصرالمعالی گرگانی در سال ۴۷۵ هجری در کتاب خود قابوس‌نامه، به فارسی‌نویسان سفارش می‌کند تا از نوشتن فارسی دری بپرهیزند و می‌نویسد: «و اگر نامه پارسی بود، پارسی مطلق منبیس که ناخوش است؛ خاصه پارسی دری که نه معروف بود، آن خود نباید نبشت به هیچ حال که خود ناگفته بهتر از گفته بود.» (١۰)

پس از آن که زبان دری یا پارسی زبان نوشتار شد، نه تنها سخنوران خراسان، چون رودکی سمرقندی و بوشکور بلخی و مسعودی مروزی و بوعلی‌سینای بخارایی و بوریحان بیرونی خوارزمی ‌و منجیک ترمذی و سنائی غزنوی و خواجه عبدالله انصاری و هروی و فردوسی طوسی و خیام نیشابوری و منوچهری دامغانی به این زبان نوشتند، بلکه نیز سخنوران جاهای دیگر چون فرخی سیستانی و غضایری رازی و بوسلیک گرگانی و جمال‌الدین‌اصفهانی و قطران تبریزی و خاقانی شروانی و نظامی ‌گنجوی و مسعود سعد لاهوری و بابا طاهر همدانی و سعدی شیرازی و صدها سخنور دیگر از هر گوشه و کنار این سرزمین

از این گفته‌ی عنصرالمعالی نیک پیداست که او پارسی را از پارسی دری که در آن زمان به فارسی مردم خراسان می‌گفتند، جدا دانسته است. این فارسی دری به دلیل واژه‌های گویشی آن، برای فارسی‌زبانان بیرون از خراسان دشوار و از این رو از دید عنصرالمعالی زبانی دور از شیوایی بود؛ همچنان‌که او پارسی مطلق، یعنی فارسی سره را نیز که به واژه‌ها و عبارات و امثال و حکم تازی آراسته نباشد، دور از شیوایی می‌داند.

همچنین آنجا که محمد ظهیری سمرقندی مولف سندباد نامه، درباره‌ی نگارش پیشین این کتاب که خواجه عمید ابوالفوارس قنارزی در سال ٣٣۹ هجری از پهلوی به فارسی ترجمه کرد، می‌نویسد: «این کتاب را (قنارزی) به عبارت دری پرداخت، لکن عبارت عظیم نازل بود و از تزیین و تجلی عاری و عاطل … » (١١)، خواست او از دری،  باز همان زبانی است که از یک سو واژه‌های گویش شرقی آن برای دیگر فارسی‌زبانان مهجور بود و از سوی دیگر سبک ساده و بی‌پیرایه‌ی آن به چشم متاخران عاری از شیوایی می‌نمود.

به گمان من همچنین نام پارسی دری که فردوسی در شاهنامه، به ترجمه‌ی کلیله و دمنه، که در زمان سامانیان توسط ابوالفضل یا به سرپرستی او انجام گرفت و سپس رودکی آن را به نظم کشید، می‌دهد (١۲) از همین سهم بزرگ واژه‌های گویش خراسان در این منظومه است. فردوسی در جایی دیگر، زبان شاهنامه‌ی خود را پارسی می‌نامد، (١٣) همچنان‌که پیش از او ابوعلی بلعمی ‌نیز زبان ترجمه‌ی خود را از تاریخ طبری پارسی نامیده است. (١۴)

به سخن دیگر، زبان فارسی سده‌ی چهارم هجری را می‌توان به دو سبک بخش کرد. یکی سبک آثاری که در آن‌ها واژه‌های گویش خراسان زیاد به کار رفته بود. از این زمره بودند منظومه‌های رودکی، سندباد نامه‌ی قنارزی، اشعار منجیک تزمذی و برخی شعرای دیگر، این سبک را دری یا پارسی دری می‌گفتند. دوم سبک آثاری که در ترجمه و تالیف به پارسیگ و پهلویگ و به زبان فارسی استاندارد در بیشتر نقاط ایران نزدیک بود. از این نمونه اند ترجمه‌ی تفسیر طبری، ترجمه‌ی تاریخ طبری، آفرین‌نامه‌ی بوشکور، شاهنامه‌ی ابومنصوری، شاهنامه‌ی فردوسی، هدایه المتعلمین، حدودالعالم، تفسیر قرآن پاک و اشعار شاعرانی چون شهید بلخی، بوشکور و غیره. این سبک را پارسی می‌نامیدند. این دو سبک، جز آن وجه تمایزی که از آن نام رفت، در سادگی و کوتاهی جملات و فقدان آرایش‌های لفظی و کمی ‌واژه‌ها و عبارات و امثال و حکم تازی، وجه اشتراک دارند.

به دلیل این گسترش زبان فارسی است که رستم لارجانی حدود سال ۴۰۰ هجری برای فرمانروایان همدان، شاهنامه می‌سراید و در زمان فرمانروایی خاندان کاکویه در اصفهان، ابن سینا دانشنامه‌ی علایی را به زبان فارسی تالیف می‌کند و کمی‌ بعد فخرالدین اسعد گرگانی ویس و رامین را می‌سراید و باز به دلیل گسترش زبان فارسی است که اسدی طوسی، در نیمه‌ی نخستین سده‌ی پنجم، از طوس راه می‌افتد و به دربار جستانیان طارم (سرزمین میان قزوین و زنجان و گیلان) می‌رود و شاهان آنجا را به زبان فارسی می‌ستاید و سپس از آنجا به دربار شیبانیان در نخجوان می‌رود و برای امیر آنجا گرشاسب‌نامه را می‌سراید و می‌بیند که اهل ادب آنجا مجلس شاهنامه‌خوانی دارند یا شاعر هم‌زمان او، قطران تبریزی همه‌ی امیران آذربایجان و اران را به فارسی مدیحه می‌سراید یا عنصرالمعالی در همان زمان‌ها از گرگان به گنجه می‌رود و در آنجا با امیر ابوالاسوار شدادی به فارسی سخن می‌گوید. پیداست که زبان فارسی نمی‌توانست در فاصله ی یکی دو قرن به عنوان زبان نوشتار همه‌ی سرزمین ایران را بگیرد. اگر پیش از آن قرن‌ها به عنوان زبان گفتار در سراسر ایران رواج نمی‌داشت

اینکه اختلاف میان دری و پارسی تنها اختلاف میان دو سبک است و نه دو زبان، از مقدمه‌ی ترجمه‌ی تفسیر طبری نیز پیداست که در آغاز می‌نویسد: «و این کتاب تفسیر بزرگ است از روایت محمد بن جریر الطبری رحمه الله علیه، ترجمه کرده به زبان پارسی و دری» (١۵)، یعنی نام پارسی و دری را دو نام برای یک زبان گرفته است و از آن پس پنج بار دیگر که از زبان کتاب نام می‌برد، همه‌جا آن را تنها پارسی می‌نامد و در یکجا می‌نویسد: «و اینجا بدین ناحیت (خراسان و ماوراء النهر) زبان پارسی است.» (١۶)

بنابراین در عین حال که سخنوران عموماً فرقی میان پارسی و دری و پارسی ‌دری نگذاشته‌اند و هر سه نام را به‌جای یکدیگر به کار برده‌اند؛ ولی گاه نیز دری و پارسی ‌دری را فارسی خراسان و پارسی را زبان همه‌ی ایران نامیده‌اند؛ ولی در اینجا نیز همانگونه که اشاره شد، نه به عنوان دو زبان مستقل، بلکه به عنوان دو سبک از یک زبان واحد.

در هر حال از میانه ی سده‌ی پنجم هجری، با نفوذ بیشتر زبان و سبک تازی در نوشته‌های فارسی، هر دو سبک دری و پارسی که در سده‌ی چهارم متداول بود از رواج افتاد؛ به‌ویژه سبک دری و به همین دلیل آثار آن نیز بیش از آثار سبک پارسی دستخوش نابودی گردید و بسیاری از واژه‌های مهجور آن که در سده ی چهارم به زبان فارسی راه یافته بود و نمونه‌های آن در لغت فرس اسدی دیده می‌شود، سپس‌تر در زبان فارسی کهنه شد و از کار افتاد. (١۷) پس از آن که زبان دری یا پارسی زبان نوشتار شد، نه تنها سخنوران خراسان، چون رودکی سمرقندی و بوشکور بلخی و مسعودی مروزی و بوعلی‌سینای بخارایی و بوریحان بیرونی خوارزمی ‌و منجیک ترمذی و سنائی غزنوی و خواجه عبدالله انصاری و هروی و فردوسی طوسی و خیام نیشابوری و منوچهری دامغانی به این زبان نوشتند، بلکه نیز سخنوران جاهای دیگر چون فرخی سیستانی و غضایری رازی و بوسلیک گرگانی و جمال‌الدین‌اصفهانی و قطران تبریزی و خاقانی شروانی و نظامی ‌گنجوی و مسعود سعد لاهوری و بابا طاهر همدانی و سعدی شیرازی و صدها سخنور دیگر از هر گوشه و کنار این سرزمین.

زبان فارسی یا دری، حدود دو هزار و پانصد سال پیشینه دارد که از آن حدود، هزار سال نخستین زبان گفتار در جنوب غربی ایران و سپس حدود هزار و پانصد سال زبان گفتار و حدود هزار و صد سال اخیر آن، زبان نوشتار در بخش بزرگ سرزمین‌های فلات ایران بوده است و روزگاری به عنوان زبان فرهنگ و ادب به کشورهای دیگر نیز نفوذ کرده است.

به دلیل این گسترش زبان فارسی است که رستم لارجانی حدود سال ۴۰۰ هجری برای فرمانروایان همدان، شاهنامه می‌سراید و در زمان فرمانروایی خاندان کاکویه در اصفهان، ابن سینا دانشنامه‌ی علایی را به زبان فارسی تالیف می‌کند و کمی‌ بعد فخرالدین اسعد گرگانی ویس و رامین را می‌سراید. (١۸) و باز به دلیل گسترش زبان فارسی است که اسدی طوسی، در نیمه‌ی نخستین سده‌ی پنجم، از طوس راه می‌افتد و به دربار جستانیان طارم (سرزمین میان قزوین و زنجان و گیلان) می‌رود و شاهان آنجا را به زبان فارسی می‌ستاید (١۹) و سپس از آنجا به دربار شیبانیان در نخجوان می‌رود و برای امیر آنجا گرشاسب‌نامه را می‌سراید و می‌بیند که اهل ادب آنجا مجلس شاهنامه‌خوانی دارند (۲۰) یا شاعر هم‌زمان او، قطران تبریزی همه‌ی امیران آذربایجان و اران را به فارسی مدیحه می‌سراید یا عنصرالمعالی در همان زمان‌ها از گرگان به گنجه می‌رود و در آنجا با امیر ابوالاسوار شدادی به فارسی سخن می‌گوید. (۲١) پیداست که زبان فارسی نمی‌توانست در فاصله ی یکی دو قرن به عنوان زبان نوشتار همه‌ی سرزمین ایران را بگیرد. اگر پیش از آن قرن‌ها به عنوان زبان گفتار در سراسر ایران رواج نمی‌داشت. (۲۲)

زبان فارسی یا دری، حدود دو هزار و پانصد سال پیشینه دارد که از آن حدود، هزار سال نخستین زبان گفتار در جنوب غربی ایران و سپس حدود هزار و پانصد سال زبان گفتار و حدود هزار و صد سال اخیر آن، زبان نوشتار در بخش بزرگ سرزمین‌های فلات ایران بوده است و روزگاری به عنوان زبان فرهنگ و ادب به کشورهای دیگر نیز نفوذ کرده است.

برگرفته از : فصلنامه‌ی ایرانشناسی (به سردبیری دکتر جلال متینی)، سال نخست

یادداشت‌ها

١ – ایرانشناس سوئدی ویکاندر بر این است که چون سیاست جهانداری هخامنشیان یر پایه‌ی احترام به مذهب و فرهنگ اقوام دیگر بود، آن‌ها در نشان دادن آگاهی ملی احتیاط می‌کردند و آگاهی ملی در ایرانیان در واقع با اشکانیان آغاز می‌گردد و نیز از همین زمان است که درفش کاویانی درفش ملی و نام ایران، نام رسمی‌ این سرزمین می‌گردد. نگاه کنید به:

  1. Wikander, der arische Mannerbund, Lund 1938, S. 102 f.

۲ –  ابن‌الندیم، الفهرست، به کوشش گوستاو فلوگل (G. Flügel)، ص ١١٣، ترجمه‌ی فارسی از رضا تجدد، تهران، ١٣۴٣.

٣ – فهلوی و فهلویات را سپس‌تر به شعرهای محلی شهرهای پارت می‌گفتند و سپس اصطلاحی شد برای اشعار محلی و گویش‌های محلی عموماً.

۴ –  W. B. Henning, „ Mitteliranisch“,  in Handbuch der Urientalistik, 4. Bd., 1.Absch., Leiden, Köln, 1958, S. 93

۵ –  در پارسی باستان حرف د پس از مصوت، در پهلوی و فارسی به ه و ی تبدیل می‌گردد. از این رو ماد تبدیل می‌شود به ماه و مای. صورت ماه و در ویس و رامین آمده است که همان ماد است. همچنین در کارنامک ( بخش ۵ ، بند ١) صورت ماهیگ به معنی مادی آمده است. صورت مای در شاهنامه آمده است که در برخی جاها شهری در هند است و در برخی جاها شهری در ایران که باز همان ماد است. ضمناً همانگونه که پهلوی و پهله که همان پارت است به معنی مطلق شهر نیز درآمده است، ماه نیز که همان ماد است معنی مطلق شهر گرفته است و ماه نهاوند، یعنی شهر نهاوند. همچنین مای که به معنی ماد است به معنی مطلق شهر هم هست و در شاهنامه در مواردی که بتوان مای مَرغ خواند به معنی شهر مرو است. در شاهنامه مرغ نیز گذشته از مرو، نام شهری در هند هم شده است.

۶ –  هنینگ، همان جا، ص ۹۲ ، پی نویس ١ ، زبان فارسی را آمیخته‌ای از عناصر شمال باختری و جنوب باختری می‌داند و نه یک زبان جنوب باختری با واژه‌ها و ساخت‌های عاریتی از زبان شمال باختری.

۷ –  برخی از زبانشناسان، زبان فارسی را به علت سادگی و رسیدگی بی‌مانند آن، شایسته‌ترین زبان برای یک زبان همگانی و جهانی می‌دانند. نگاه کنید به: احمد کسروی، زبان پاک، چاپ چهارم، تهران ۲۵٣۶ ، ص ۶۴ . و نیز نگاه کنید به:

Das Fischer Lexikon, Sprachen, Frankfurt, 1961, S. 219

۸ –  آمده است که چون شاعران یعقوب را به تازی ستایش گفتند و او سخن آنان را درنیافت، گفت: «چیزی که من اندر نیابم، چرا باید گفت» و از آن پس شعر رسماً زبان دری گشت. نگاه کنید به: تاریخ سیستان، به کوشش محمدتقی بهار، تهران ١٣١۴، ص ۲۰۹.

۹ –  ناصرخسرو، سفرنامه، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران ۲۵٣۶ ، ص ۹.

١۰ –  عنصرالمعالی کیکاووس، قابوسنامه، به کوشش غلامحسین یوسفی، تهران ١٣۴۵، ص ۲۰۸ .

١١ –  محمد بن علی بن محمد ظهیری سمرقندی، سندبادنامه، به تصحیح احمد آتش، استانبول ١۹۴۸، ص ۲۵ به جلو.

١۲ –  شاهنامه، چاپ مسکو، ۸ ⁄ ۲۵۴ ⁄ ٣۴۵۸ ، در متن، فارسی و دری آمده است.

١٣ –  شاهنامه، ۹ ⁄ ۲١۰ ⁄ ٣٣۷١.

١۴ –  ابوعلی محمد بن محمد بن بلعمی، تاریخ بلعمی، به تصحیح محمدتقی بهار و محمد پروین گنابادی، چاپ دوم، تهران ١٣۵٣، ج ١، ص ۲.

١۵ –  ترجمه‌ی تفسیر طبری، به تصحیح حبیب یغمایی، چاپ سوم، تهران ١٣۵۶، ج ١، ص ۵.

١۶ – همچنین حکیم میسری در دانشنامه که در سال ٣۷۰ هجری در دانش پزشکی سروده است، آنجا که در دیباچه‌ی کتاب خود سخن می‌گوید، پارسی و دری را یک زبان گرفته است (به کوشش برات زنجانی، تهران ١٣۶۶، بیت ۸۵ – ۸۰). چهارصد سال پس از آن نیز، حافظ شیرازی شعر خود را هم پارسی می‌داند و هم دری.

                 ز  شعر  دلکش  حافظ  کسی   بُوَد  آگاه       که لطف نظم و سخن گفتن دری داند

                 شکر   شکن  شوند  همه  طوطیان  هند     زین  قند  پارسی  که  به  بنگاله  می‌ رود

                 چو عندلیب فصاحت فرو شد ای حافظ       تو  قدر  او به سخن گفتن دری بشکن

١۷ – اکنون بر اساس این تعریف، می‌توان به خوبی منظور فخرالدین اسعد گرگانی را در مقدمه‌ی ویس و رامین دریافت. (به تصحیح م. نودوا- ا. گواحاریا، تهران ١٣۴۹، ص ۲۸- ۲۹) او می‌گوید: اصل داستان ویس و رامین به زبان پهلوی بود و در اصفهان (که از زمان فرمانروایی خاندان کاکویه ترجمه از آثار پهلوی به فارسی رواج داشت) دوستداران زبان پهلوی این زبان را از راه متن پهلوی ویس و رامین می‌آموختند؛ ولی این داستان را سخندانان پیشین به فارسی هم ترجمه کرده بودند؛ منتها فارسی آنها دارای الفاظ غریب و فاقد زیورهای لفظی و امثال و حکم بود.

در اینجا روشن است که اشاره‌ی گرگانی به یک ترجمه‌ی منظوم این کتاب از سده‌ی چهارم هجری است که در آن واژه‌های مهجور گویش دری بسیار به کار رفته بود و فاقد زیورهای لفظی بود. بنابراین گرگانی – همان گونه که مصححان کتاب به درستی شناخته‌اند –  این کتاب را از زبان پهلوی به فارسی برنگردانده است، بلکه صورت منظوم آن را که به فارسی دری سده‌ی چهارم سروده شده بود به فارسی سده‌ی پنجم در آورده است. به سخن دیگر، همان نظری را که ظهیری سمرقندی در سده‌ی ششم درباره‌ی سندبادنامه قنارزی گفته، 110 سال پیش از او، گرگانی درباره‌ی متن اساس کار خود گفته است.

١۸ –  نگاه کنید به: ایران‌نامه، سال یکم ١٣۶٣، شماره ی ١، ص ۵۰ به جلو.

١۹ –  نگاه کنید به: مجله‌ی دانشکده‌ی ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی  ۴  ⁄ ۲۵٣۶ ، ص ۶۷۸ – ۶۴٣.

۲۰ –  اسدی طوسی، گرشاسب‌نامه، به کوشش حبیب یغمایی، چاپ دوم، تهران ١٣۵۴، ص ١٣، بیت ١ – ۲١.

۲١ –  قابوس‌نامه، ص ۴١ – ۴٣ .

۲۲ –  ایرانیان شعوبی در برابر تفاخر عرب‌ها به زبان عربی، به نوبه‌ی خود به زبان فارسی فخر می‌ورزیدند و زبان دری یا پارسی را زبان فرشتگان و پیامبران می‌نامیدند. (به عنوان نمونه نگاه کنید به ترجمه‌ی تفسیر طبری، ج ١، ص ۵. به مناظره‌ی عرب و عجم نوشته‌ی اسدی طوسی، به کتاب فضائل بلخ تالیف ابوبکر واعظ بلخی ترجمه‌ی عبدالله حسینی بلخی، به کتاب داراب‌نامه طرسوسی به کوشش ذبیح‌الله صفا، تهران ۲۵٣۸، و به کتاب تنزیه الشریعه المرفوعه تالیف ابی الحسن علی بن محمد بن عراق الکنانی ۹۰۷ – ۹۶٣ هجری، بیروت، ١۹۸١).

پیروان برتری زبان عربی نیز البته بیکار نمی‌نشستند. برای مثال در ص ١٣۷ کتاب تنزیه الشریعه المرفوعه آمده است: خوارترین زبان نزد خداوند، فارسی است و زبان دیوان، خوزی است و زبان دوزخ‌نشینان، بخاری و زبان بهشتیان، عربی.

هفت فرنود مهادین (دلیل اصلی) ناسازگاران با پالایش زبان پارسی « آریا سرور»

هفت فرنود مهادین (دلیل اصلی) ناسازگاران با پالایش زبان پارسی

« آریا سرور»

 

پرسشهای ناسازگاران:

١- زبان، زبان است دیگر چه این، چه آن، آماج تنها پیوند میان مردم است.

٢- زبان پاک و سره هیچ جای جهان نداریم و داشتن وام‌واژه‌ چیزی بهنجار است.

۳- نیمی‌ از زبان انگلیسی وام‌واژه هست؛ ولی زبان انگلیسی بسیار کامیاب است.

۴- زبان “فارسی” به انگیزه‌ی واژه‌های عربی، زبانی فاخر است و بی‌ آنها، لخت و برهنه و “الکن”!

۵- زبان پارسی سره خنده‌دار و ریشخندی است (مسخره است).

۶- زبان چون پویاست، پس ولش کنیم که واژه‌ها با روند “طبیعی” بیایند و بروند.

۷- زبان در پیشرفت یا واپس‌ماندگی گویندگان آن زبان، هنود (تاثیر) ندارد.

 و اما پاسخها:

1- زبان، زبان است دیگر چه این، چه آن، آماج تنها پیوند میان مردم است.

آماج یک حاجی، رفتن به مکه است. او هم می‌تواند از هواپیما و هم از شتر برای این کار بهره بجوید. هر دوی این ابزار، او را به مکه می‌رسانند. پس آیا آن دو ابزار یکسان و هم‌ارزش‌اند؟ پاسخ، نه هست. درباره‌ی زبانها هم همین سخن رواست.

کارآیی و توانایی رسانه‌ای و پرمایگی و آسانی یا سختی، زیبایی و … هر زبانی برابر زبان دیگر نیست. پس این گزاره که ” زبان زبان است، چه این و چه آن” یک سفسته بیش نیست؛ چراکه ویژگیهای مهند زبانها را به فراموشی می‌سپارد. مانند اینکه بگوییم که موش و نهنگ (وال) یکسان هستند؛ چون هر دو بچه می‌زایند.

٢- زبان پاک و سره هیچ جای جهان نداریم و داشتن وام‌واژه‌ چیزی بهنجار است.

وام‌واژه، چنانکه از نامش پیداست، واژه‌ای بوده که‌ زبانی نداشته و ناچار آن را وام گرفته، آنهم از راه داد و ستد فرهنگی و دانشیک و فندی. مانند تلویزیون، کامیون، سماور و …

واژه‌ای که جای یک واژه همسان را گرفته باشد (مانند تشکر که جای سپاس را گرفته و این واژه را بیرون کرده) وام‌واژه نیست و از راه دادوستد فرهنگی هم نیامده، بسا که زورواژه است که با شمشیر آمده و با زبان و کلک چاپلوسان بیگانه‌پرست گسترش یافته.

از این گذشته، ۷0 درسد زبان ما واژه‌های تازی‌اند، پس این دیگر داد و ستد فرهنگی نبوده، “یورش” بیابانی بوده است.

پس این سخن هم سفسته‌ی سنجش نابرابر (قیاس مع‌الفارق) است.

۳- نیمی‌ از زبان انگلیسی وام‌واژه هست؛ ولی زبان انگلیسی بسیار کامیاب است.

زبان انگلیسی یک زبان با ریشه‌ی میانه‌ای ژرمنیک و از ریشه‌ی بنیادین هندواروپایی است. وام‌واژه‌های زبان انگلیسی نیز کمابیش از هند و اروپایی (لاتین) هستند. پس این وام از یک زبان همساز و همساختار و نزدیک و همریشه‌ی انگلیسی گرفته شده و نه از یک زبان سراسر بیگانه و ناهمریشه، مانند زبان سامی‌ عربی که ناهمساختار باشد و ناساز. اگر ما هم وام‌واژه از هندی یا کردی و سغدی کهن گرفته بودیم (که گرفتیم) هیچ باکی نبود؛ چون خار در تن زبان ما نیستند، بساکه برادران و خواهران زبان پارسی‌اند.

پس این سخن هم باز سفسته‌ی سنجش نابرابر بود که “نابرابری” در آن، همان سامانه و ساختار و ناهمسازی یا همسازی این “وام‌واژه“هاست.

۴- زبان “فارسی” به انگیزه‌ی واژه‌های عربی، زبانی فاخر است و بی‌آنها، لخت و برهنه و “الکن”!

فردوسی با سرودن شاهنامه پاسخی درخور به این سخن بیهوده داده است، با کمترین کاربرد واژه‌های تازی، بالاترین شاهکار زبان پارسی را آفریده که سرشار از پنداره و گوهر است.

رودکی و بلعمی‌ و دیگران هم نوشته‌های پارسی کمابیش سره دارند که گویایی توانایی زبان پارسی بوده؛ ولی گروهی تازی‌پرست و شیفتگان به دشمنان پیروزمند، جامه‌ی باشکوه خودی زبان پارسی را از تنش درآوردند و جامه‌ی بیگانه‌ی تازی را بر او پوشانیدند (چراکه از دید روانی، مردم شکست‌خورده، دشمن پیروزمند را در روان ناخودآگاه خود برتر از خود دانسته و می‌کوشند خود را به آنان ببندند که این هم همواره بجا نیست).

آماج ما هم بیرون کردن این جامه‌ی ناجور و ناروا و بدرد نخور بیگانه است که ما پس از پوشیدن آن، هیچ دستاورد اندیشه و دانش و فند و … نداشته‌ایم که شایان یادآوری باشد و جز آفتابه به جایی نرسیده‌ایم، چنان که می‌بینید و پوشانیدن دوباره‌ی جامه‌ی خودمان است که با آن، برترین اندیشه‌ها از “منشور حقوق بشر” کوروش و خردگرایی زرتشت گرفته تا سوسیالیسم مزدک و اندیشه‌ی مانی و پند بزرگمهر و دانشگاه گـُندی شاپور و شاهنامه را پدید آورده و هزار سال، همواره‌ یکی از دو کشور نیرومند جهان بودیم.

پس اینهم باز سخن بیهوده‌ی کسانی است که شیفته‌ی این جامه‌ی بیگانه‌اند و چنان می‌نمایند که ما پیش از این وام جامه‌ی زورچپان، برهنه و بی‌زبان (عجمی‌ و الکن!) بوده‌ایم.

2 ب- با پارسی‌سازی، حافظ و خیام را از دست می‌دهیم!؟

یکی دیگر از سفسته‌های دشمنان پارسی‌سازی این است که گویا با پارسی‌سازی، حافظ و خیام (!) و سعدی و .. را از دست می‌دهیم؛ چون آنها چند درسدی واژگان تازی بکار برده‌اند که ‌یاوه‌ای بیش نیست. هم‌اکنون هم برای خواندن سعدی نیاز به واژه‌نامه است. پارسی‌سازی، کنار نهادن واژگان تازی، در گفتار روزانه و در دانش و فرهنگ و نوشتار است و نه ناروا (ممنوع) کردن آن.

روشن است که کسی که فقه می‌خواند بخواند یا چامه‌های پر از واژگان عربی، می‌تواند این واژگان را برای کار خودش یاد بگیرد. نه اینکه به وارونه به انگیزه‌ی اینگونه کاربردهای اندک مانند فقه و چند تا دیوان، زبان پارسی را از مدرن شدن و زایا شدن بازداریم. در کشورهای اروپایی هم ادبسار “کلاسیک” که واژه‌های کهن لاتین و … دارد، جای خودش را در نسکخانه‌ها و موزه‌ها دارد و کسی را از خواندن آنها بازنداشته‌اند.

روشن است که اگر اندیشه‌ی درخشانی در دیوانها باشد، خود به خود رو می‌آید و بر سر زبانهاست؛ هرچند که واژگان تازی در آن به کار رفته باشد؛ وگرنه نمی‌توان مرده را به زور زنده نگه داشت.

۵- زبان پارسی سره خنده‌دار و ریشخندی است (مسخره است).

هر سخن و واژه‌ی ناآشنا، خنده‌دار می‌نماید؛ ولی مردم دو گروه‌اند: گروه فرهنگیده (فرهیخته) که پیش از خنده، کمی ‌هم اندیشه‌شان را به کار می‌اندازند که آیا به واژه‌های زبان مهادین و خودی‌ام و زبان نیاکانم بخندم یا نه و گروهی بی‌فرهنگ و ناآگاه هرزخند که برای آنان زبان و فرهنگ بی‌ارزش بوده یا ارزشی برابر یک “اس.ام.اس” خنده‌دار دارد.

در گذشته هم گروهی از این بی‌فرهنگان و تازی‌پرستان به واژه‌هایی چون “دادگستری” به جای “عدلیه” و “شهربانی” به جای “نظمیه” و “بازنشسته” به جای “متقاعد”! و “دبستان” به جای “مکتب” و … اینان می‌خندیدند. اگر ما به ریشخند اینگونه بی‌فرهنگان و دشمن‌پرستان بها می‌دادیم، هنوز هم نام “تهران”، “دارالخلافه‌ی طهران” بود و هنوز هم در دبستان (ببخشید مکتبخانه!) به “دماسنج” می‌گفتیم “میزان الحرارة”.

پس این سخن هم تنها گویای بی‌فرهنگی یا ناآگاهی گوینده‌ی آن است.

۶- زبان چون پویاست،، پس ولش کنیم که واژه‌ها با روند “طبیعی” بیایند و بروند.

آدمی‌ و سازمانهای همبودین (اجتماعی) نیز بخشی از “طبیعت” هستند. امروز ما با دستکاری ژنها و … گندم و گوجه فرنگی بهتری درست می‌کنیم یا داروهای کارساز فرامی‌آوریم (تولید می‌کنیم) و با ساختن کانالها، از تندآبهای ویرانگر پیشگیری می‌کنیم و با ساختن آب‌بندها، انرژی پدید می‌آوریم که همه‌ی اینها، کاریار بهزیستی ما و در راستای خوشبختی هرچه بیشتر مردمان‌اند. اگر می‌خواستیم که در هر جایی به روند “طبیعی” میدان بدهیم، بایستی پزشکان را از کار برداریم که هر کودکی که بیمار شد و خودش بهبود نیافت، به گونه‌ی “طبیعی” بمیرد و هر که از پس سرماخوردگی‌اش برنیامد، به گونه‌ی “طبیعی” بمیرد و دیگر بایستی دست از پنی‌سیلین که دستبرد در کار “طبیعت” است، برمی‌داشتیم.

زبان پارسی هم یک پدیده‌ی پویا و جاندار مانند یک کودک است و بر ماست که از آگاهیها و ابزار خود سود ببریم که این زبان “دیمی” نشود و از بیماریها و کژیها برکنار بماند. در پی همین اندیشه‌های خردمندانه بود که در ایران (و در بسیاری از کشورهای جهان) فرهنگستان زبان پدید آمد که پزشک و راهنمایی برای زبان باشد (اگر بز را باغبان نکنیم!).

خود فرهنگستان کنونی هم درست دارد همین کار پالایش را انجام می‌دهد ولی خب، به جان وام‌واژه‌ی فرنگی افتاده که بیشتر به انگیزه‌ی “تعهد است تا تخصص”!

از این رو، این سخن ناسازگاران با پالایش زبان نیز، برخاسته از ناآگاهی یا اگر از روی آگاهی است، همان زبانزد “یک بام و دو هواست”.

۷- زبان در پیشرفت یا واپس‌ماندگی گویندگان آن زبان، هنود (تاثیر) ندارد.

زبان بخش بسیار بزرگی از فرهنگ است و پایه‌ی اندیشه به شمار می‌رود. زبان و اندیشه در پیوند دوسویه‌ی دیالکتیکی با هم هستند. واژه‌ها به اندیشه‌های پیکر می‌دهند و باز این اندیشه است که به پیدایی واژه‌های نوین می‌انجامد. مغز آدمی‌ می‌تواند با آمایش (ترکیب) پنداره‌ها، پنداره‌های نوینی که نیازش را برآورده می‌کنند یا به انگارش پرو بال می‌بخشند، پدید بیاورد. مغز مانند یک مهراز (معمار) است که نه تنها از آجرها سود می‌جوید که ساختمانی را بسازد، بساکه آجرهای نوینی نیز پدید می‌آورد. او “اسب و “بال” را با هم آموده و “پگاسوس” (اسب بالدار) را در ویر خود پدید می‌آورد و برای آن داستان می‌بافد و از روی این الگو، زمانی هم به اندیشه‌ی ساختن هواپیما می‌افتد. ژول ورن توانست پنداره‌ی زیردریاییهای نوین اتمی‌ را پیش از پدید آنها در داستان “20 هزار فرسنگ زیر دریا” پدید بیاورد چون مغز و اندیشه‌ی او به پنداره‌های زیرساختی فندی و فیزیکی و … آشنا بود. روشن است که اگر ژول ورن در عربستان زاده شده و زبان او دارای واژه‌ها و پنداره‌هایی مانند پیستون و موتور و فشار آب و پروانه‌ی چرخشی و نور فسفری و کارواژه‌های دریانوردی و ناوبری و ده‌ها و سدها واژه‌ی بایسته‌ی دیگر نبود، شترچران خوبی از آب در می‌آمد و شاید داستان “لیلی و مجنون” را می‌نوشت؛ ولی نه “پیرامون جهان در ۸۰ روز” یا ” آبخست رازآمیز”.

*

کمابیش همه‌ی آفریده‌های فلسفی جهان به زبانهای هندواروپایی هستند (آنهم که پورسینا و … به عربی نوشته، برگردان از ایران باستان، یونانی و … بوده و تازه زبان مادری خود پورسینا و خیام و رازی و فارابی و ابوریحان بیرونی و … همه پارسی کمابیش سره بوده است). آیا از خود پرسیدیم، چرا؟ چرا نمی‌توان پنداره‌های سخن نیچه را هتّا با بهترین بازگردانها، آنچنان دریافت که با زبان مهادین آن، آلمانی؟ چون در آن زبان واژه‌هایی هستند که نماینگر پنداره‌های ویژه هستد که در زبانهای دیگر همتا ندارد. یا در فیزیک کوانتوم، هتّا انگلیسیها هم واژه‌هایی مانند  Eigenwertرا از آلمانی گرفته‌اند و همانگونه به کار می‌برند؛ چون برابری گویا در زبان خود نیافتند.*

رایانه‌ای به نام مغز از کودکی با روش و سامانه‌ی زبان مادری خود آشنا می‌شود و آن “الگوریتم” و “فرنودسار” (منطق) که در زبان نهفته است در مغز او جایگزین شده و مانند چوبی که در کنار نهال نونشانده فرو می‌کنند که به رویش او راستا بدهد، راستای و توان اندیشه‌ی زندگی او را راستا می‌بخشد. ما ایرانیان مانند انگلیسیان “به پایین نمی‌افتیم”، ما “زمین می‌خوریم”. انگلیسیان “سرما را می‌گیرند”، آلمانیان “خود را به سرما می‌دهند” و ما “سرما می‌خوریم”.

اندیشه‌ی کودکی عرب، گرفتار همان کالبدهای زبانش است. در زبان عربی ریشه‌ها در کالبدها (قالب)ها ریخته می‌شوند و کسی نمی‌تواند کالبدشکنی کرده یا کالبد تازه‌ای بسازد. برای نمونه ریشه “ک ت ب” در کالبد کارگیری “مفعول” ریخته می‌شود و می‌شود مکتوب. کسی نمی‌تواند برای نمونه، واژه‌ی کتمب بسازد؛ چون کالبد “فعمل” ندارند.

ب.ن. آنان برای نام جایگاه، یک کالبد دارند. برای نمونه مستراح = جای استراحت، مدرسه = جای درس. دیگر کالبد دیگری در دست نیست. اگر این جای آموزش بزرگ باشد، همان مدرسه است و کوچک هم باشد همچنین. آموزشگاه و آموزشکده و آموزش‌سرای و .. همه مدرسه‌اند.

برای هر کار و پنداره‌ی نوین که در جهان پدید آید، عرب ناچار از گذاشتن یک چم (= معنی) فراتر بر یک ریشه‌ی در دسترس یا یافتن ریشه‌‌ای نوین است؛ چراکه آمایش (ترکیب) در آن زبان روا نیست و جایی ندارد. برای نمونه، واژه‌ی فروبار (دانلود) کردن، در عربی نیست و بایستی ریشه‌ای بسازند یا بر ریشه‌‌ای کهن، یک چم دیگر بیفزایند. از همین روست که بسیاری از ریشه‌های زبان عربی، دارای چندین بارِ پنداره‌ای هستند که تنها در بافتار سخن یا نوشته، می‌توان گمان برد که کدام پنداره در آنجا، به کار رفته است.

برای نمونه، “کارآگاه”( دتکتیو) یک پیشه و یک پنداره‌ی نوین است. ما از واژه‌ی پهلوی کارآگاه (= استاد در کار خود) که آموده‌ای از کار و آگاهی است سود جستیم؛ ولی عرب چون کارواژه‌ی برای این کار ندارد، برابرهای زیر را به کار برده:

رَجُلُ التَّحَرِّي، أو المَبَاحِث، مُخْبِرُ تَحَرٍّ (القوامیس)

یا ما برای کارواژه‌های نوین دانلود و آپلود می‌توانیم به آسانی بگوییم “فروبار” کردن و “فرابار” کردن؛ ولی عرب گیر می‌کند؛ چون ریشه‌ای که این کار را برساند ندارد و باید یا بسازد یا یک ریشه‌ی دیگر را باز هم با این چم نوین، سنگینتر سازد.

نبودن شایند آمایش (امکان ترکیب) در زبان تازی، دست و پای زبان و اندیشه‌ی آنان را بسته و مغز به آمایش پنداره‌ها خوی نگرفته و آنچه را که ما با یک واژه می‌نمایانیم، آنان در دو یا چند واژه انجام می‌دهند. برای نمونه، انگلیسی می‌گوید “ایرمیل” که ما در پارسی می‌توانیم بگوییم “هواپست” ولی اندیشه‌ی عربی تنها می‌تواند بگوید “پست هوایی” (افزایش دو واژه به هم) = البرید جوّی.

پس می‌بینیم که در جایی که زبانهای هند و اروپایی دست کم دو گزینه دارند: هواپُست و پست هوایی، عربی یک گزینه بیشتر ندارد.

یکی دیگر از کاستیهای اندیشه‌ی کالبدی این است که اگر پنداره‌ای فرای کالبدها هم باشد، بایستی آن را به زور در یک کالبد نزدیکتر چپاند.

برای نمونه، در زبانهای هندواروپایی، به “مثلث” می‌گویند “تری انگل” سه کنج یا سه‌گوشه، (سه‌گوش). اکنون دو کودک تازه دبستانی، یکی عربی و یکی هندواروپایی را بینگارید که هنوز هندسه نخوانده‌اند و پنداره‌ی هندسی “مثلث” (القوامیس) را نمی‌شناسند. کودک عرب به کالبدها آشناست و می‌داند که کالبد “مفعّل” مانند مشبک (شبکه شبکه)، یا مشجر (درخت‌دار) چه بر می‌آورد. و ریشه‌ی ثلث را هم می‌شناسد (= سه). کودک هندواروپایی هم می‌داند که سه، کدام پنداره است و کنج و گوشه هم چیست. پس کودک عرب دو آگاهی دارد، یکی چم ریشه و ‌دیگری کار کالبد و با شنیدن نام مثلث، می‌داند که این یک “چیزی”ست که “سه‌تایی” است. کودک هندواروپایی هم می‌داند که چم ریشه‌ها چیستند. اکنون اگر به این دو که هرگز تاکنون یک مثلث هندسی ندیده‌اند، هر کدام یک برگ بدهیم که در آن، نگاره‌های گوناگون، مانند گیاه سه‌برگ، نردبان سه‌پله و … و سرانجام یک مثلث هندسی هم در آن باشد، کودک هندواروپایی با داشتن آگاهی بیشتر که سه‌گوشه، چیزی است که سه تا گوشه دارد، زودتر سراغ ریخت هندسی سه گوش می‌رود، در جایی که کودک عرب که از واژه‌ی مثلث تنها می‌داند یک چیز سه‌تایی را باید بیابد، گیر می‌کند چون نمی‌داند سه تا چی؟ سه تا پله؟ سه تا گوشه، سه تا پایه؟

ب.ن. ما به “تریپود” می‌گوییم سه‌پایه (تری = سه+پود = پای). عرب چون مثلث را برای هندسه به کار برده و سه و پا را نمی‌تواند با هم بیاماید، ناچار است روی به همتاهای دیگر آورده و بر چم یک یا چند واژه‌ی کهن بیفزاید:

حَمَّالَة، سِيبَة، مِحَفَّة، مَحْمَل، مَحْمِل، مِنْصَب، نَقَّالَة (القوامیس)

ب.ن. ما به آسانی به جای اکتاپوس همانگونه می‌گوییم هشت‌پا (اُکت = هشت + پوس= پا) . عرب در اینجا گیر می‌کند؛ چون به سادگی نمی‌تواند هشت را با پا در یک واژه بیاماید. این است که می‌گوید: أُخْطُبُوط!!( القوامیس)

برای نمونه در زبان آلمانی کارواژه‌ی umdenken= um + denken ~ rethink (denken = اندیشیدن) هست که به چم دگرگون ساختن اندیشه است و زبان آلوده‌ی ما توانایی یافتن برابری گویای برای این واژه‌ را ندارد و شاید بتوان با چشم‌پوشی، کارواژه‌ی نزدیک “بازاندیشیدن” را به جای آن نهاد؛ ولی در عربی همین اندک هم شدنی نیست؛ چون چنین ریشه‌ای در زبانشان یافت نمی‌شود و بایستی بگویند “تغییر تفکر ” یا چیزی همانند این یا یکی از ریشه‌های دیگرشان را به جای این هم به گاری شکسته‌ی زبان “کامل” عربی ببندند.

 برای نمونه، واژه‌ی “مراجعه” که یک دو جین چم گوناگون دارد

پس اندیشه‌ی هندواروپایی که هم کالبدواره‌های آزاد را دارد [مانند ریشه‌ی کارواژه + نده = کارور (فاعل)، نمونه گوینده = گوی + نده = کسی که می‌گوید] و هم توان آمایش را دارد، رایانه نورونی مغز را با توان آمایشی با راه‌های پرشمار آمایشیک ( کمبیناتوریک) پرورش می‌دهد و زبان عربی، اندیشه را در زنجیر کالبدها در بند می‌کشد.

شاید گفته شود که ما در زبان کنونی، هر دوی این “برتریها”! را داریم، نه چنین نیست؛ چون این دو، دو روند در راستاهای ستیزنده‌اند. کار کودک ایرانی از عرب هم سخت‌تر است و میان دو راه گیر کرده: نشسته‌ام به میان دو دلبر و دو دلم. یک مغز مانند یک رایانه، توان شمارگری مرزمند دارد و اگر توان آن در چند شاخه و برای چند گماشتگی (تسک) در راه باشد، هرگز توان 100 درسد خود را در راستا به کار نمی‌برد و همین کاهش توان، برای شمارگری زباله‌های تازی به کاهش توان سراسری می‌انجامد.

می‌دانیم که دگرسانی میان یک آدم و یک میمون هم تنها در کمتر از یک درسد ژنهای آنهاست و در میان آدمها هم، کسی که ١۰۰ درسد توان مغزی را در یک راستا به کار می‌برد، همواره پیشروتر از کسی است که همان مغز را دارد؛ ولی توان آن را برای چند کار (تاسک) بخش کرده و نمی‌تواند در یک راستا، توان 100 درسد را به کار گیرد.

به گواهی تاریخ هم می‌بینیم که عرب در ٢۰۰۰ سال هیچ نوآوری، اندیشه‌ی نوین، یافته‌ی نوین، ساخته‌ی نوین و چیزی که باری از دوش مردمان و جهانیان بردارد پدید نیاورده و همواره گسارنده (مصرف‌کننده) یا چپاولگر بوده. ایرانیان هم از هزار سال پیش که آلودگی زبانشان آغازید چیز چندانی برای جهانیان یا دست کم برای خودشان به دست نیاورده‌اند.

کودک ایرانی که تازه پای در کلاس هندسه می‌نهد با واژه‌های چون “مثلث متساوی‌الاضلاع”! رودرو می‌شود و گریزان از هندسه و دستور زبان (ماضی التزامی‌!) و ادبسار یا همان “ادبیات” (تجزیه و تحلیل، نکره، معرفه، شبه جمله!) و مزداهیک یا همان “ریاضیات” (مشتق ثانی منحنی هذلولی مماس بر …) و فلسفه و منطق (علة العلل، واجب‌الوجود! قیاس مع‌الفارق!) و من پیمان می‌بندم که بیشتر خوانندگان هتا دانش‌آموخته هم هنوز نمی‌دانند که “سفسطه‌ی قیاس مع‌الفارق” به چه چمی‌ است و از بیخ به چی می‌گویند!

این گرفتاری اندیشه در کالبدها و ریختها چنان میان ما بیداد می‌کرده و می‌کند که در گذشته، کسانی به نام “عریضه‌نویس”ها باید یک نامه‌ی دیوانی و درخواست ساده را در کالبدهای پیش ساخته می‌ریختند که دیوانیان دست کم نگاهی به آن بیندازند.

کوتاه سخن، زمانی که توان آمایشگری و پردازشگری مغز کاستی می‌یابد، توان نوآوری و توان انگار و پندار و نوپندار (ایماژیناسیون، فانتزی، اننوواسیون) از میان می‌رود؛ همان توان نوآفرینی و نوآوری که پایه‌ی اندیشه‌های نو، ساخته‌های نو، فندهای نو، دانشهای نو و هنرهای نوین است.

این است که هیچ چیز نوی “به فکرمان” نمی‌رسد و همواره با پیروی و برگردانها و ترزبانها از بیگانه زنده‌ایم و در “کپی” کردن استاد شده‌ایم؛ آنهم پس از سالها دیرکرد. از روس و کره و اینجا و آنجا، چیزهایی می‌خریم یا می‌دزدیم و نامش را می‌گذاریم “فنّاوری شگفت‌انگیز دانشمندان متعهد کشور”.

*

از سوی دیگر، همانگونه که گفتیم، فرنودسار (منطق) و ساختار درونی زبان هم یک کارگزار (فاکتور، عامل) دیگر است که با پیشرفت و نوآوری و اندیشه‌پروری سروکار دارد. برای نمونه، ما در پارسی کارواژه‌ی “پرسیدن” را داریم و همچنین کارواژه‌ی “بازپرسیدن” و در مغز خود می‌دانیم که” بازپرسیدن”، یک جوری از “پرسیدن” است و اگر هم تا کنون واژه‌ی “بازپرسی” یا “همه‌پرسی” را ندانسته باشیم، باز هم مغز ما به آسانی “همه” را با “پرسیدن” می‌آماید (ترکیب می‌کند) و کمابیش در می‌یابیم که این یک جور پرسیدن است از همه، یا اینکه همه چیزی را می‌پرسند و سرانجام به آن چم می‌رسیم؛ ولی زبان تازی برای هر کدام از این‌ها، یک ریشه نیاز دارد که هیچگونه پیوند واژگانی هم با هم ندارند؛ یکی هست سؤال یا استسفار! یکی هست اِسْتَقْصَى و دیگری می‌شود ااِسْتَطْلَعَ رَأْيَ الجُمْهُورِ! (= همه پرسی). (القوامیس)

پس در اینجا یک مغز که با زبان هندواروپایی پرورش یافته، میان واژگان که چمهای نزدیک دارند از بخشهای خود همان واژه، پیوند میان واژگان را برپا می‌سازد و همواره‌ یک شبکه‌ی واژگانی که به هم پیوسته‌اند (لینک شده‌اند) در ویر او آماده است. او می‌تواند در گاه نیاز به تندی یک سازه‌ی دیگر را پدید بیاورد یا دگرگون کند. برای نمونه، کارواژه‌ی “هرزپـُـرسی” را بسازد. شما هم تاکنون این واژه را نشنیده‌اید چون من همین اکنون ساختم؛ ولی بیدرنگ می‌دانید که این به چم پرسش بیهوده و پوچ است!

ولی آلودگی با روش اندیشه و زبان عرب، بسیاری از ما را هم از اینکار بازداشته و مغزمان را کند کرده است و اینکه اکنون اینجور نوآوریها افزایش یافته، بیشتر در پی کوششهای سره‌گویان و پارسی‌دوستان است و گرنه هنوز بیشترینه‌ی مردم گرفتار این زندان‌اند.

در پی آلودگی هرچه بیشتر به واژه‌های و اندیشار تازی، اکنون ما بیشتر کارواژه‌ها را در دو یا چند بخش، با “کردن ” به کار می‌بریم: تخریب کردن! (آن هم در جایی که تخریب خودش همان “خراب کردن” است!)، تشویق کردن، تقاضا کردن، توزیع کردن، تاسیس کردن و … کار به جایی رسیده که به جای “گریستن” پارسی هم می‌گوییم “گریه کردن”! نوشته‌ها و گفته‌های ما پر از “کردن” و “به عمل آوردن” است! کارواژه‌ای را که همچون زبانهای نیالوده‌ی هندواروپایی دیگر، یکپارچه می‌توانستیم بگوییم، مانند پرسیدن (اسک در انگلیسی) می‌گوییم پرسش کردن، سؤال کردن! اینگونه باز هم، بار و رنج شمارگری رایانه‌ی مغزی خودمان را افزایش داده و کارآیی آن را می‌کاهیم.

درازنوشت و کوتاه سخن:

* زبان تازی، گرفتار کالبدهاست و اندیشه را نیز ناگزیر در همان مرز گرفتار کرده.

* سازه‌های زبان تازی، گویایی سازه‌های زبانهای هندواروپایی را ندارند.

* واژگان تازی به انگیزه نبودن نوآوری هر کدام با چند چم بار شده‌اند که زبان را گنگ کرده.

* زبان تازی جای آمایش پنداره‌ها را در واژگان ندارد و توان آمایشگری اندیشه را از میان می‌برد.

* زبان تازی، توان نوآوری و کالبدشکنی را از میان می‌برد.

*آلودگی زبان تازی، مغز ما را از کارکرد ١۰۰ درسد در یک راستا بازداشته.

* آلودگی زبان تازی، توان پیوندسازی میان واژگان/کارواژگان را از ما گرفته است. (تا جایی که ‌فرهنگستانی ما هم نمی‌دانست که فرسایش با سایش درپیوند است!)

* آلودگی زبان تازی، فروزه‌های روشن‌گویی و کوتاه‌گویی زبان پارسی را کاسته (= تقلیل داده است!).

linguistic contacts between Iran and the Caucasus

The posting below by Professor Fridrik Thordarson’s discussion on the linguistic contacts between Iran and the Caucasus was orginally published in the  Encyclopedia Iranica.

=========================================================================

Caucasian (or Ibero-Caucasian) languages is the designation of those languages of the area that do not belong to any other known family of languages. They fall into four distinct groups: a) the Kartvelian or South Caucasian languages: Georgian, Svan, and Mingrelian (mainly spoken in the Georgian S.S.R.), and Laz (mostly spoken in Turkey). b) The Northwest Caucasian languages: Abkhaz (in the Karachai-Cherkes A.O., R.S.F.S.R.), Adyge (West Circassian, in the Adyge A. O., R.S.F.S.R.), Kabardian (East Circassian, in the Kabard-Balkar A.S.S.R., R.S.F.S.R.), and Ubykh (in Turkey, now all but extinct). c) The North-central Caucasian (Nakh) languages: Ingush and Chechen (in Chechen-Ingush A.S.S.R., R.S.F.S.R.) and Bats (in the Georgian S.S.R). d) The Northeast (Dagestanian) languages: Avar, the various Andi, Dido, Lak-Dargva, and Lezgian languages (Dagestanian A.S.S.R., R.S.F.S.R., and the Azerbaijanian S.S.R.). Some scholars include the Nakh languages in the Northeast Caucasian group. Otherwise the genetic affinities between the four groups are uncertain.

Turkic languages

a) Azeri (in the Azerbaijanian S.S.R and in northwestern Iran). b) Anatolian Turkish (in a few communities in Transcaucasia). c) Kumyk (mainly in Dagestanian A.S.S.R.). d) Nogay (in various places in north Caucasus). e) Karachai-Balkar (in the Karachai-Balkar A.S.S.R. and the Kabard-Balkar A.S.S.R.).

Indo-European languages (Armenian, Greek, Slavonic)

a) Armenian (mainly in the Armenian S.S.R., but also in the Georgian and Azerbaijanian S.S.R. and in various countries outside the Soviet Union). b) Greek (in the Georgian S.S.R. and in north Caucasus). c) Slavonic languages (Russian, Ukrainian, mainly in north Caucasus; Russian is also used as an administrative language all over the area, in part beside the indigenous languages). d) Various Iranian languages (see below).

The only Caucasian language with an old literary tradition is Georgian (texts since a.d. the 5th century); in some of the other languages literatures have arisen in modern times, mainly after the establishment of Soviet power. Today twelve of the Caucasian languages have status of literary languages: Georgian, Abkhaz, Abaza, Adyge, Kabard-Cherkes, Chechen, Ingush, Avar, Lak, Dargva, Lezgi, Tabasaran.

Christian literature in Caucasian Albanian (possibly a Lezgian language still surviving as Udi in northern Azerbaijan) is known to have existed in late Antiquity; it became extinct in the Middle Ages (Mnacakanjan; Schulze).

The Armenian literature dates back to a.d. the 5th century. The Greek and Slavic groups have no indigenous literature. For Iranian languages, see below. (For general surveys see Comrie and Hewitt; Deeters; Faensen; Yazyki narodov SSSR.)

Indo European Iranian Languages in the Caucasus

The following Iranian languages are spoken in the Caucasus and Transcaucasia (see Oranskij, Schmitt, in addition to the works referred to above): Kurdish (Kurmanji), in the Soviet republics of Armenia, Azerbaijan, and Georgia (ca. 75,000 speakers); Tati in southern Dagestan and northern Azerbaijan (ca. 10,000); Ṭāleši in Azerbaijan (ca. 10,000); and Ossetic (ca. 480,000) in the northern Caucasus and Georgia (South Ossetia; figures taken from the Soviet census of 1979, except that for Ṭāleši speakers, which is from 1959; see Faensen, pp. 103-04). Bilingualism (or multilingualism) is widespread, even the rule, in all these language communities. In Soviet Azerbaijan the majority of the Tati- and Ṭāleši-speaking populations also speak Azeri Turkish, which is the language of instruction and administration, and claim ethnic identification with Azeris; the census figures for these two languages may thus be too low. Ṭāleši is also spoken in Iranian Azerbaijan. Both Kurdish and Ossetic are written languages, with rich literatures. See also individual articles on Azeri (azerbaijan viii), Kurdish, Ossetic, Tati, and Ṭāleši, and cf. azerbaijan vii.

Kurdish. The Georgian Kurds, who live for the most part in the region of Tbilisi, are immigrants from Armenia, whereas the Kurds of Azerbaijan mainly occupy the territory along the Armenian border. The language of these communities is almost identical with that of the Armenian Kurds (see Bakaev, 1973, 1977).

Tati. Tati belongs to the group of so-called Southwest Iranian languages and is closely related to Persian (for bibliography see Oranskij, II) and should not be confused with the Tati dialects spoken in Azerbaijan, Zanjān and Qazvīn and which belong to the Northwest Iranian (see E. Yarshater, A Grammar of Southern Tati Dialects, The Hague and Paris, 1969). It is spoken by two main groups, one Jewish (Russ. gorskie evrei, mountain Jews), the other Muslim; there is also a small group of Christian Tati-speakers in Armenia. According to tradition, speakers of Tati are descended from military colonists of southwestern Iran who were settled in southern Dagestan in the Sasanian period (Yazyki narodov SSSR I, p. 281 ). For the Jews of this region Tati is also a literary language. Tati has drawn heavily upon the vocabulary of Azeri, the predominant language of the region. Even postpositions, conjunctions, and particles and derivational suffixes (e.g., -lik, -lýk, -lug, -lïq, primarily used to form abstract nouns; -či, denoting practitioner of a profession (Gryunberg, 1963, p. 19) have been borrowed. Numerous Arabic words, especially those relating to Islam, have also been adopted, partly through Azeri. Other borrowings include Persian words, either directly or through Azeri; modern Russian loanwords, usually in their Azeri form; and numerous words from the Northeast Caucasian (Lezgian) languages of southern Dagestan. Syntactic loans in the form of calques are frequent, but, despite the strong influence exerted by Azeri, Tati grammar remains predominantly Iranian. Azeri influence on the sound system manifests itself especially clearly in a tendency to introduce vowel harmony (Gryunberg, 1963, p. 11; in Yazyki narodov SSSR I, pp. 281-301; Oranskij, I, pp. 163-69; Sokolova, pp. 122-47).

Ṭāleši. Tāleši belongs to the group of so-called Northwest Iranian languages, which prevailed throughout Azerbaijan from antiquity to the later Middle Ages. Like Tati, Ṭāleši has borrowed extensively from Azeri. Paired Azeri and indigenous synonyms are common. Azeri suffixes like -lik (-li, -luk) and -či are found in derivations of Ṭāleši words. Azeri participles in -miš are used to form compound verbs (allatmiš karde “to deceive,” kečmiš be “to forgive”). In the 1930s an attempt was made to introduce a written form of Ṭāleši, but it was soon abandoned. (See Miller, in Yazyki narodov SSSR I, pp. 302-22; Sokolova, I, pp. 104-21.)

Ossetic. Ossetic is spoken in a comparatively small area in the central Caucasus flanked on all sides by Caucasian and Turkic-speaking areas. On the east it is bordered by the Nakh languages (Ingush, Chechen), on the west by Kabardian (Circassian) and Balkar (Turkic). In South Ossetia the bulk of the Ossetic population is bilingual in Ossetic and Georgian. Since the middle of the 18th century Russian has gradually spread through the northern Caucasus and must now be considered the predominant language of the area. There is evidence, however, that Ossetic (or its ancestor language, Alania, see alans) formerly had much greater currency, especially in the northwestern Caucasus, where in the Middle Ages it seems to have been a language of status. Iranian (Scythian, Sarmatian) languages have been spoken in southern Russia and the Ponto-Caspian steppes since at least as early as the first half of the 1st millennium b.c. It has even been maintained that the Scythians and Sarmatians may have been indigenous to those areas, the descendants of Aryan tribes who remained in their ancient habitat when the majority of their sister tribes migrated to the east and south (Abaev, 1965; Jettmar, pp. 62-64). Iranian cultural influence in the northern Caucasus was also apparently strong in former times. The epic cycle of the Narts, current in many parts of the northern Caucasus and in various languages, seems to be largely of Iranian origin (see Dumézil, tr., and 1968, pp. 441-575; Abaev, 1945; Nartị kaddżiṯä). The former spread of Ossetic (Alanic) is borne out by numerous place names in territories now occupied by Circassian (Kabardian) tribes: river names in -dan = Oss. don “water, river,” names of gorges or ravines in -kam = Oss. kom “mouth, gorge,” and so on. In these territories Ossetic has gradually been ousted by Turkic- and, in particular, Circassian-speaking tribes, who in the late Middle Ages began to spread north and east from the coasts of the Black Sea (Abaev, 1949, passim, and 1987; Gagloĭti; Kaloev; Istoriya Severo-osetinskoĭ ASSR I; see also Âčarkas). In the 16th and 17th centuries the feudal lords of Kabarda had hegemony over the northern Caucasus, and their language was predominant (Istoriya Severo-osentinskoĭ ASSR I, pp. 104-19). A number of lexical affinities between Ossetic and Circassian-Kabardian attest the close relations between the speakers of these languages (Abaev, 1949, I, p. 88 and passim; Thordarson, in Schmitt, ed.). Mutual borrowings have also taken place between Ossetic and Abkhas, Mingrelian, and Svan (Abaev, 1949, I, passim); today these language areas are separated from the Ossetic area by Turkic- and Circassian-speaking populations. On the other hand, there is some evidence that Ossetic is now spoken in territory that was formerly occupied by Nakh tribes: The oldest strata of the southern Ossetic-speaking population are descended from immigrants from the north who settled in the Java district around the upper reaches of the Didi Liaxvi river in the late Middle Ages or early modern times (Ocherki istorii I).

Today there are two chief dialects of Ossetic, Digor (West Ossetic) and Iron (East Ossetic). South Ossetic is a local variant of Iron but has been more strongly exposed than North Ossetic to lexical influence from Georgian (Abaev, 1949, I, pp. 494-506; Tedevi, 1983); plant names and other lexemes referring to local conditions in Transcaucasia are largely of Georgian origin (Tekhov, pp. 110-22 and passim). A number of lexical affinities that connect Digor and Kabardian are not shared by Iron. The population of the Ordzhonikidze area (eastern Ossetia) is partly bilingual in a Nakh dialect (Ingush) and Iron, which has resulted in a good deal of mutual lexical borrowing. Among Ossetic words that seem to have been adopted from Nakh at an early date are bäx “horse” (attested in the so-called “Yass word list,” written in Hungary in the 15th century but deriving from an Alanic colony established there in the 13th century; see Németh, 1959; Thordarson, in Schmitt, ed.) and läg “man” (a probable reading of the Alanic inscription from the Zelenchuk river, 11th-12th century; see Zgusta, 1987); the words for “hand,” “foot,” and “mouth” (I. kʾux/D. kʾox; kʾax; I. dzix/D. dzux; çʾux respectively), which have ousted the older words arm, fad, kom, may also have been borrowed from Nakh. All these words are common to both dialects.

Since Khazar times (a.d. 6th century) there have been language contacts between Ossetic (Alanic) and various Turkic tribes. The influence exerted by the Turkic languages upon Ossetic seems to have been much more profound than that of the Caucasian languages, at least as far as vocabulary is concerned. Turkic languages have apparently acted as intermediaries between Ossetic and Uralic and Altaic languages in southern Russia and Central Asia; quite a number of plant names seem to be migratory words that have entered the Caucasus from the north (see Tekhov). In the Zelenchuk inscription at least one Turkic proper name is attested (pakathar [in Greek script] = Bäqätar < Turk. *baγatur, cf. OTurk. batur, Mong. bagatur “hero,” which in various forms is used as a proper name all over the Caucasus). Today Ossetic shares numerous proper names of Turkic derivation with neighboring Caucasian languages. In modern Ossetic (I.) Asị/(D.) As(s)i, the ancient ethnic name of the Alans, is applied to the Balkars, a Turkic tribe occupying former Alanic territory (see asii).

Among the structural features of Ossetic that seem to reflect the influence of Caucasian or Turkic languages spoken in the area before the advent of the Ossetes (substratum) and later in neighboring areas (adstratum) are the following: 1. Phonology. The introduction of unvoiced glottal stops and affricates: pʾ, tʾ, cʾ (čʾ, in Iron only), kʾ, and an unvoiced uvular stop: q (in Digor only in loanwords) is no doubt attributable to bilingual contacts. The same is true of the prosodic pattern (with word accent subordinate to syntagmatic accent), in which Ossetic seems to accord with Nakh and Georgian. 2. Morphology and syntax. In contrast to other Iranian languages Ossetic has developed a comparatively complex case system (nine cases in Iron, eight cases in Digor). Nothing quite parallel is found in neighboring languages, however, though there is some similarity to the case system of Nakh. On the other hand, the agglutinative character of the declensions (with the same case endings for singular and plural, in the latter with plural marker -t-) is of Iranian origin and has parallels in Sogdian and Yaghnobi. It also seems natural to attribute the vigesimal system of counting to the influence of neighboring languages. An important structural innovation is the gerund in -gæ ( < *-akā, the instrumental of a verbal noun in *-aka-), the use of which has parallels in neighboring Caucasian and Turkic languages. Subordination is, however, mainly achieved by means of conjunctions and finite clauses. Another innovation that is clearly attributable to influence from Caucasian languages is the two-dimensional system of local preverbs, in which both the direction of the action and the position of the observer are indicated: Ir. a-cịd “he went out (away from the observer)” versus ra-cịd “he came out (toward the observer),” etc. An analogous system is found in Georgian. There are also many loan translations and semantic and phraseological calques.

It should be stressed, however, that in many semantic, phraseological, and lexical similarities between Ossetic and one or more of the neighboring languages the direction of borrowing cannot be determined. Even when some influence is admitted as an explanation of typological change, it is difficult to establish with certainty which is the source language. (See Abaev 1949, I, passim; for other works by Abaev on the same subject see Isaev.)

Despite long-standing bilingual relations with various adjacent languages Ossetic has in fact been remarkably conservative and has largely retained the character of an “Eastern” Middle Iranian language, especially in the morphology and syntax of verbs (see, e.g., the relevant chapters in Schmitt, ed.). In lexical composition it also exhibits striking tenacity, most of the core vocabulary being of Iranian origin (see Bielmeier). Lexical borrowing is usually linked to geographical and cultural peculiarities of the Caucasus, that is, the word has been borrowed together with its referent.

Iranian influence on Caucasian languages

There is general agreement that Iranian languages predominated in Azerbaijan from the 1st millennium b.c. until the advent of the Turks in a.d. the 11th century (see Menges, pp. 41-42; Camb. Hist. Iran IV, pp. 226-28, and VI, pp. 950-52). The process of Turkicization was essentially complete by the beginning of the 16th century, and today Iranian languages are spoken in only a few scattered settlements in the area. Their social and cultural prestige is low, and in a few generations they will probably have become extinct. It is likely that Northeast Caucasian languages were formerly spoken much farther south and west than they are today and that they have shared the fate of the Iranian idioms of the area. Today Udi, which may be descended from the language of ancient Caucasian Albania (q.v. ), is spoken in only two villages in northern Soviet Azerbaijan and one small village in eastern Georgia (Schulze, pp. 281-93), which suggests that there may have been contact between Northwest Iranian and Northeast Caucasian (Dagestanian) languages in prehistoric times. Modern ignorance of these languages and their exact relations with later recorded languages hampers investigation of this question, however. Political and cultural influence from the Iranian empires was already apparent in Transcaucasia in pre-Christian times. Iranian loanwords may have entered Georgian (q.v.) as early as the Median period (Andronik’ašvili, pp. 11-40). During the Parthian and Sasanian periods Iranian proper name were fashionable among the aristocracy of Albania and eastern Georgia (Andronik’ašvili, chap. 3). Iranian influence was at its height under the Sasanians, when Mazdaism was the religion of the Iberian upper classes (Wesendonk). From inscriptions found at Armazi, in eastern Georgia it appears, however, that Aramaic, the lingua franca of the Near East, was used as a chancery language in the first centuries after Christ (bibliography in Gignoux, p. 44). Iranian (Parthian, Middle Persian) loanwords are found in the earliest Georgian texts (late 5th century), partly borrowed via Armenian; among them are a number of Zoroastrian terms: ešma, ešmakʾi “devil,” cf. Av. aēšma- “rage” (q.v.; a demon), jojoxeti “hell,” (cf. Av. daožahva- “hell,” Pahl. dušox “hell,” Arm. d`ox-kʿ [plur. form]). In most instances lexical borrowings are linked with political, economic, and cultural relations between Iranians and Georgians and do not reflect direct bilingual contact. (See Andronik’ašvili.)

Caucasian languages in Iran. In Iran today Georgian is spoken in a few settlements in the county (šahrestān) of Farīdan (Georgian Pereidnelebi) by descendants of prisoners of war transported by Shah ʿAbbās at the beginning of the 17th century (Čikobava; Gigineišvili et al., pp. 251-68, texts and bibliography). The language of these settlements is only imperfectly known. The influence of Persian on the vocabulary seems to have been strong, whereas the grammatical structure has largely retained its Georgian character. Although Shah ʿAbbās also transferred a large number of Georgians to various other places in Iran (Khorasan, Māzanderān, Gīlān, Fārs), they were absorbed into the surrounding populations and lost their language. Colonies of “Circassians” (i.e., northwestern Caucasians) were also founded in Fārs, but nothing precise is known about their nationality or language (cf. Oberling).

Bibliography

V. I. Abaev, Nartovskiĭ èpos, Izvestiya Severo-osetinskogo nauchno-issledovatel’skogo instituta 10/1, Dzhaudzhikau, 1945. Idem, Osetinskiĭ yazyk i fol’klor I, Moscow and Leningrad, 1949. Idem, Istoriko-ètimologicheskiĭ slovar’ osetinskogo yazyka I-III, Moscow and Leningrad, 1958-79. Idem, Skifo-evropeĭskie izoglossy, Moscow, 1965. Idem, “Skifo-sarmatskie narechiya,” in Osnovy iranskogo yazykoznaniya I: Drevneiranskie yazyki, Moscow, 1987. M. Andronik’ašvili, Nark’vevebi iranul-kartuli enobrivi urtiertobidan (Studies in Iranian-Georgian linguistic contacts) I, Tbilisi, 1966. Ch. Kh. Bakaev, Yazyk Kurdov SSSR, Moscow, 1973. Idem, Rol’ yazykovykh kontaktov v razvitii yazyka Kurdov SSSR, Moscow, 1977. R. Bielmeier, Historische Untersuchung zum Erb- und Lehnwortschatzanteil im ossetischen Grundwortschatz, Europäische Hochschulschriften, ser. XXVII, vol. 2, Frankfurt, etc., 1977. A. Čikobava, “Pereidnulis mtavari taviseburebani” (The main peculiarities of the Georgian language of Farīdan), in T’pilisis universit’et’is moambe (Bulletin of the University of Tbilisi) 7, 1927, pp. 196-247 (contains texts and a glossary). B. Comrie and B. G. Hewitt, The Languages of the Soviet Union, Cambridge Language Surveys, Cambridge, 1981 , chaps. 2, 4, 5. G. Deeters, “Die kaukasischen Sprachen,” in HO I/VII: Armenisch und Kaukasisch, Leiden and Cologne, 1963. G. Dumézil, Mythe et épopée I, Paris, 1968. Idem, tr., Le livre des héros. Légendes sur les Nartes, Paris, 1965. N. G. Dzhusoĭty, Istoriya osetinskoĭ literatury, Tbilisi, II, pp. 99-207. J. Faensen, Sprachen in der USSR, Osnabrück, 1983 (location of languages and numbers of speakers). Y. S. Gagloĭti, Alany i voprosy ètnogeneza osetin, Tbilisi, 1966. I. Gigineišvili et al., Kartuli dialekt’ologia I, Tbilisi, pp. 251-68 (texts and bibliography). Ph. Gignoux, Glossaire des inscriptions pehlevies et parthes, Corpus Inscr. Iran., Suppl. Ser. I, London, 1972. A. L. Gryunberg, Yazyk severoazerbaĭdzhanskikh Tatov, Leningrad, 1963. W. B. Henning, “The Ancient Language of Azerbaijan,” TPS, 1954, pp. 157-77 (repr. in idem, Selected Papers II, Acta Iranica 15, Tehran and Liege, 1977, pp. 457-77). M. I. Isaev, Vaso Abaev. K 80-letiyu so dnya rozhdeniya, Ordzhonikidze, 1980, pp. 134-43 (bibliography of Abaev’s works). Istoriya Severo-osetinskoĭ ASSR I, Moscow, 1959. K. Jettmar, “Mittelasien und Sibirien in vortürkischer Zeit,” in HO I/V, V: Geschichte Mittelasiens, Leiden and Cologne, 1966. B. A. Kaloev, Osetiny. Istoriko-ètnograficheskoe issledovanie, Moscow, 1967. K. H. Menges, The Turkic Languages and Peoples. An Introduction to Turkic Studies, Ural-altaische Bibliothek 15, Wiesbaden, 1968. B. V. Miller, Talyshskiĭ yazyk, Moscow, 1953. A. Sh. Mnacakanyan, O literature kavkazkoĭ Albanii, Yerevan, 1969. J. Németh, Eine Wörterliste der Jassen, der ungarländischen Alanen, Abh. der Deutschen Akademie der Wissenschaften zu Berlin, Kl. für Sprachen, Literatur und Kunst, 1958, no. 4, Berlin, 1959. P. Oberling, “Georgians and Circassians in Iran,” Studia Caucasica (The Hague) 1, 1963, pp. 127-43. Ocherki istorii Yugo-osetinskoĭ avtonommoĭ oblasti I, Tbilisi, 1985. I. M. Oranskiĭ, Die neuiranischen Sprachen der Sowjetunion, The Hague and Paris, 1975, I, pp. 129-72, II, bibliography. Z. Šarašenije, Pereidneli “Gurjebi” (The Georgians of Farīdan), Tbilisi, 1979 (with texts). R. Schmitt, ed., Compendium Linguarum Iranicarum, Wiesbaden, 1989. W. Schulze, Die Sprache der Uden in Nord-Azerbajdžan. Studien zur Synchronie und Diachronie einer süd-ostkaukasischen Sprache, Wiesbaden, 1982. V. S. Sokolova, Ocherki po fonetike iranskikh yazykov I, Moscow and Leningrad, 1953. O. Tedevi, Nark’vevebi kartul-osuri enobrivi urtiertobidan (Studies in Georgian-Ossetic linguistic contacts), Tbilisi, 1983. O. G. von Wesendonk, “Über georgisches Heidentum,” Caucasica 1, Leipzig, 1924, pp. 1-102. E. Yarshater, A Grammar of Southern Tati Dialects, The Hague and Paris, 1969. Idem, in EIr. III/3, pp. 238-45. Yazyki narodov SSSR I, II, IV, Moscow, 1966-67. L. Zgusta, The Old Ossetic Inscription from the River Zeleṇčuk, Sb. der Österreichischen Akademie der Wissenschaften 468, Veröffentlichungen der Iranischen Kommission 21, Vienna, 1987.

http://www.torghabehonline.com/upload_images/images_medium/611_0_87058.jpg

پاسداران زبان پارسی در تاجیکستان

پاسداران زبان پارسی در تاجیکستان

«هومر آبرامیان»

C:\Users\Al\Desktop\800px-Rudaki_Park,_Dushanbe,_Tajikistan.JPG

بوستان رودکی در شهر دوشنبه

تاجیکستان نام یک سرزمین باستانی با مردمی ایرانی تبار در آسیای میانه است. این کشور از جنوب با افغانستان، از باختر با ازبکستان، از شمال با قرقیزستان، و از خاور با چین همسایه است.

شمار مردم تاجیکستان درسرشماری سال 1387 خورشیدی هفت میلیون و دویست و پانزده هزار و هفت سد تن برآورد شد.

نزدیک به هشتاد درسد از مردم تاجیکستان ایرانی تبارند و بزبان پارسی سخن می گویند، پانزده درسد ازبک، و پنج در سد دیگر روس، اوکراینی، چینی ، کره یی و تاتار هستند.

رودکی سمرکندی(1) و برخی دیگر از سخنپردازان پارسی گوی از همین سرزمین برخاسته اند. در روزگار پس از اسلام نیزخراسان و فرارود خاستگاه فرهنگ و دانش بود و بزرگانی مانند فارابی و پورسینا در همان بخش از ایران بزرگ زاده شدند و بالیدند.

پایتخت تاجیکستان شهر دوشنبه، و پول آن سامانی نام دارد.

تاجیکستان در بستر زمان

تاجیکستان امروز در برگیرنده ی سرزمینهای تاریخی خُجند(2) – فرغانه(3)– زرافشان(4) و پامیر(5)

است. تاجیکان امروز خود را بازماندگان فرهنگی سُغدیان(6)- بلخیان (7)- خوارزمیان(8) و سکاییان(9) می

دانند.

در چرخه های گوناگون تا هنگام تازش مسلمانان، تاجیکستان بخشی از فرمانرو دولت های بلخ در جنوب، و سُغد در شمال بود، رشته کوههایی که امروزه ترکستان نامیده می شوند، آنها را از هم جدا می کردند.

Related image

بخشی از رشته کوهای ترکستان

در روزگار هخامنشیان این دو سرزمین در شمار ساتراپ های ایران جا داشتند.

پس از فروپاشی شاهنشاهی هخامنشی درسال 329 پیشازایش، اسکندرگجستک به آنسوی آمودریا و سیردریا (جیحون و سیحون) لشکرکشید، اسپندمان جنگ سالار سُغد به نبرد با سپاهیان اسکندر برخاست و در راه پاسداری از مرزهای میهن اهورایی جان باخت، مردم فرارود او را یکی از قهرمانان ملی خود می دانند و با گرامیداشت بسیار از او نام می برند، از اسپندمان دختری بنام آپاما برجای ماند که سلوکس یکم جانشین اسکندر او را به همسری گرفت، از آپاما فرزندی بنام آنتیوخس زاده شد و پس از سلوکس بر تخت پادشاهی ایران و سوریه نشست.

پس از اسکندر، تاجیکستان بزیر فرمان دولت یونانی بلخ (10) درآمد. در سده ی یکم زایشی کوشانیان(11) بربلخ چیره گشتند و تا سده ی چهارم برآن سرزمین فرمان راندند. در فرمانرو کوشانیان افزون بر آیین مزدیسنا که از دیرزمان در آن مرزوبوم روایی داشت آیین های بودایی و مانوی هم جای ویژه یی برای خود دست و پا کردند. راه پُررفت و آمد ابریشم از میان این سرزمین می گذشت وزمینه ی فراپویی و بهروزگاری مردم آن سامان را فراهم می آورد.

در نیمه های سده ی ششم ترسایی تُرکان بیابانگرد به آسیای میانی آمدند و با دولت ساسانی درگیر شدند. سرزمین های کنونی تاجیکستان جنوبی و ازبکستان(12) و ترکمنستان (13) در فرمانرو شاهنشاهان ساسانی ماندند و بخشهای شمالی بدست ترکان کوچور افتادند.

در نیمه های سده ی ششم، شاهنشاهان ساسانی، هپتالیان(14) را شکست دادند و سرزمینهای فرارود و شهرهای سُغد را بزیر فرمان خود درآوردند.

در آستانه ی یورش تازیان بیابانگرد، سُغد و بلخ دو کانون بزرگ فرهنگ ایرانشهری بودند. مردم سُغد بیشتر به بازرگانی و فناوری گرایش داشتند‌ و مردم بلخ بیشتر به کشاورزی می پرداختند، این گرایش دوگانه تا به امروز نیز در شمال و جنوب تاجیکستان دیده می شود.

در روزگار سامانیان (261- 395 ماهشیدی= 245 تا 384 خورشیدی) خراسان و فرارود و تخارستان(15)

نیز بزیر فرمان این دودمان ایرانی تبار در آمدند. امیر اسماعیل سامانی بنیادگذار دودمان سامانی شهر بخارا را به پایتختی برگزید و در زنده کردن زبان پارسی و بازگشت به فرهنگ ایرانشهری بسیار کوشید.

Related image

تندیس امیر اسماعیل سامانی در شهر دوشنبه

تاجیکستان پس از اسلام

از پیرامون سال پنجاه تا آغاز دهه ی 130 کوچی ماهشیدی، تازشگران مسلمان کلان ترین استانهای این سرزمین را یکی پس از دیگری میدان تاخت و تاز خود کردند و مانند همه ی دیگر بخشهای ایرانِ بزرگ، در نابود سازی فرهنگ و آییینهای ایرانشهری کوشیدند.

با روی کار آمدن سامانیان (سده های سوم و چهارم) فرهنگ ایران در خوارزم و خراسان و فرارود دو باره بالیدن گرفت، زبان پارسیِ دری برزبان عربی چیره گشت، دیوان ها بزبان پارسی آراسته شدند، پنچ شاهنامه پیش از شاهنامه ی فردوسی بدست ابوالمؤید بلخی – ابوعلی بلخی – مسعودی مروزی – شاهنامه ی ابومنصوری و گشتاسب نامه ی دقیقی پدید آمدند، ایران باستان از میان رزمنامه ها ی ملی سر بر آورد و چهره ی این ایران در پشت زنگار سختی های روزگار بسی زیباتر و پرشکوه تر رُخ نشان داد. خراسان کانون این نوزایی فرهنگی، و زبان پارسی شیرازه بند ملیت تاجیکان آسیای میانی شد. با فراگیر شدن زبان پارسیِ دری که زبان پیوندی ایرانی تباران بود، دیگر گویشهای ایرانی مانند: سُغدی- بلخی- و خوارزمی رفته رفته رنگ باختند و خرده فرهنگ‌های بومی نیز در فرهنگ کلان ایران که ادب پارسی گرانیگاه آن بود آمیختند و یکسره از میان رفتند. همزمان با رویکرد به فرهنگ ایرانشهری و گسترش و بالش این فرهنگ جهان آرا، بازرگانی و فناوری نیز روبه فراپویی گذاشتند و زیست مردم این سرزمینها راسامان بهتری بخشیدند، بگونه یی که گیتا شناسان آن روزگار از فراورد بنام یکی از آبادترین سرزمینهای ایرانی یادکرده اند. در کاوش های باستان شناسی نیز نشانه های فراوان از گسترش شهرها و افزایش روز افزون مردم در روزگار سامانیان دیده می شود.

Image result for tajikistan people

زیبارویان تاجیک در کنار سبزه ی نوروزی زیباترهم شده اند.

در سال 389 ماهشیدی ترکان قراخانی(16) پس از چیره شدن بر بخارا، دولت سامانی را سرنگون کردند و سرزمینهای آسیای میانه را بزیر فرمان خود در آوردند.

در نیمه ی دوم سده ی پنجم کوچی ترکان سلجوقی به آسیای میانی آمدند و ترکان قراخانی را باژ‌گزار خود کردند. در پی کوچ ترک تباران از سوی مرزهای شمالی، بویژه پس از یورش مغول، همه ی سرزمینهای فرارود بزیر فرمان ترکان درآمدند.

در سال 771 ماهشیدی تیمورلنگ برتاجیکستان دست یافت. در آغازسده ی دهم ماهشیدی ( شانزدهم زایشی) ازبک‌های شیبانی(17) دولت تیموریان را از میان برداشتند.

بهنگام فرمانروایی خانات شیبانی(18) و هشترخانی(19) در بخارا، بسیاری از زمینهای جمهوری ازبکستان کنونی به چنگ تبارهای ازبک افتاد و زبان ترکی جغتایی(20) در روستاهای پارسی زبان رو به ‌پیشرفت گذاشت و بسیاری از پارسی زبانان آن سرزمین یکسره ترک زبان شدند.

درسال 1153 نادرشاه افشار بخارا را گرفت و همه ی ترک تبارانِ آن سرزمین را بزیر فرمان خود درآورد.

تاجیکستان در امپراتوری روسیه

درسال (1866 زایش) روس‌ها خُجند و اوراتپه (21) و قلعه بلند(22)، و در پی آن بخش بالای رود زرافشان و پنجکنت(23) را گرفتند.

درسال1869 امیربخارا، بر حصار و کولاب (24) چنگ انداخت، شمال تاجیکستان به فرمانرو روسیه تزاری و جنوب آن به امارت بخارا پیوست. درسال 1892 نیروهای روسی سراسر پامیر خاوری را گرفتند.

تاجیکستان شوروی

در پی جنبش بلشویکی روسیه درسال 1917، شمال تاجیکستان که پیش تر باژگزار امپراتور روسیه بود،

بخشی از جمهوری خود مختار شوروی ترکستان شمرده شد. در دوم سپتامبر 1920 ارتش شوروی بخارا را گرفت و دستگاه فرمانروایی امیران را یکسره برچید. عالم‌خان واپسین امیر بخارا به بخارای خاوری گریخت و برای رویارویی با ارتش سرخ به گردآوری سپاه پرداخت.

C:\Users\Al\Desktop\تتت.jpg

عالم خان واپسین امیر بخارا در سال 1911

 در روز بیست و یکم فوریه سال 1921 نیروهای شوروی به ‌روستای دوشنبه رسیدند وآنجا را کانون فرمانروایی خود در بخارای خاوری ساختند.

در سال 1924 پس از شکست عالم خان و فروپاشی دستگاه فرمانروایی او جمهوری شوروی سوسیالیستی بخارا پایه ریزی شد و به اتحاد جماهیر شوروی پیوست، ولی از آنجا که جمهوری‌های شوروی بنام تبارهایی که درآن می زیستند نامگذاری می شدند، دراکتبر همان سال (جمهوری شوروی سوسیالیستی بخارا) ، جمهوری سوسیالیستی ازبکستان شوری نام گرفت و بخش بخارای خاوری به پایتختی دوشنبه (جمهوری اجتماعی شوروی خود مختار تاجیکستان) نامیده شد .

جمهوری نو بنیاد تاجیکستان که دربرگیرنده ی دوازده بخش از جمهوری خودمختار ترکستان، و پنج استان بخارای خاوری بود، در گستره ی جمهوری شوروی سوسیالیستی ازبکستان جا گرفته بود. در این بخش بندی، تاجیکان ازسرزمین‌های پارسی‌زبان فرارود و کانون‌های کلانِ فرهنگی مانند سمرکند و بخارا بی‌بهره ‌ماندند، و از دیدگاه کشورداری هم فرمانبردارازبکستان شدند، پدیده یی که برای تاجیکان بسیار ناگوار بود.

میدان‌ داری پان ترکیستها، نویسندگان و سخن پردازان انگشت شمار تاجیک را از میدان بدر کردند. ولی دلبستگی مردم بخارا به فرهنگ ایرانشهری و کوشش در شناخت کارنامه ی نیاکان از یکسو، و آغاز سرکوب اندیشه ی پان‌ترکیسم از سوی دولت شوروی از سوی دیگر، زمینه یی فراهم آورد که تاجیکان بالا برافرازند و

برای بدست آوردن هوده های مردمی بکوشند.

در دیماه سال 1304 خورشیدی (ژانویه ی 1925 زایش) استان پامیر به جمهوری خودمختار تاجیکستان پیوست.

خیزش باسماچیان (25) در ستیز با چیرگی شوروی ها تا سال 1305 خورشیدی (1926) با نیروی هرچه

بیشتر پی گرفته شد.

در روز بیست و چهارم مهرماه سال 1308 خورشیدی شانزدهم اکتبر 1929 استان خُجند که پیش از آن بخشی از ازبکستان بود به جمهوری شوروی سوسیالیستی تاجیکستان پیوست، ولی سمرکند و بخارا و برخی از بارورترین جلگه‌های تاجیک ‌نشین همچنان در جمهوری ازبکستان بجا ماندند.

نخستین داد بنیاد(قانون اساسی) جمهوری شوروی سوسیالیستی تاجیکستان در سال 1310 خورشیدی 1931 با رای بیشترینه ی مردم نهادینه شد.

در روزگار فرمانروایی شوروی، زمینهای تاجیکستان ملی شدند و برخی از فناوریهای سبک وسنگین در تاجیکستان پدید آمدند، با اینهه مردم همچنان درتنگدستی و فشار بسر می بردند. مسجدها و آموزشگاههای اسلامی بسته شدند.

ازسال 1306 خورشیدی 1927 دبیره پارسی کنار گذاشته شد و دبیره لاتین، و سپس تر دبیره سیرلیک برجای آن نشست.

در نخستین دهه ی فرمانروایی شوروی بسیاری از کسانی که از چیرگی شوروی بر تاجیکستان ناخرسندی نشان داده و یا به جنبش شوروی ستیز باسماچیان پیوسته بودند، به شمال افغانستان گریختند.

در سالهای 1306 تا 1310 خورشیدی (927 تا 1931) استالین رهبران کمونیست تاجیکستان را ملی گرا و بازیچه ی دست بریتانیا خواند و دست به سرکوب آنها دراز کرد، تا سال 1935 نزدیک به 66% از رهبران برجسته ی کمونیستِ تاجیکستان بگناه دشمنیاری و همکاری با کارگزاران دولت بریتانیا از کار برکنار، گروهی زندانی و شماری به دار آویخته شدند.

در دهه ی 1930 همه ی بلند پایگان و دولتمردان تاجیک جای خود را به روس‌ها دادند.

از دهه ی 1970 رفته رفته اسلام گرایی در میان تاجیکان بالا گرفت، مردم برای بازگشایی مسجدها به دولت کمونیست فشار آوردند.

جدا سری و خود گردانی تاجیکستان

درسپتامبر 1990 شورای عالی تاجیکستان خواهان جداسری شد، و در سال 1991 به گروه کشورهای

خودگردان پیوست.

در سال 1992 شهردار دوشنبه تندیس لنین را از میدان شهر برداشت و تندیس فردوسی را بر جای آن گذاشت.

دولت کمونیست تاجیکستان، اکرام اف شهردار دوشنبه را بپاس این گستاخی! بزندان افکند، مردم به

هواداری شهردار به خیابانها آمدند، راهپیمایی ها و شورش مردم در نشان دادن بیزاری خود از دولت کمونیستی هر روز فزونی گرفت، ولی دولت کمونیست هم هواداران خود را از کولاب و خجند به دوشنبه آورد تا در برابر ملی گرایان به خیابانها بیایند. در پی این در گیری ها که در 51 روز، یک سد و پنجاه تن کشته برجای گذاشتند دولتی با وزیران کمونیست و ملی گرا بر سر کار آمد.

http://www.jadidonline.com/files/userfiles/image/2009/16-06-2009-Tajik_imam_lenin_258.jpg زبان فارسی

تندیس لنین در شهر دوشنبه تندیس فردوسی در شهر دوشنبه

جنگ درونی تاجیکستان

از ماه مه سال 1992 درگیریهای خونین میان رزمندگان جبهه ی خلق تاجیک که بیشترینه ی آنها از کولاب و فرغانه بودند از یکسو و نیروهای اسلام گرا از سوی دیگرآغاز شد. کولابی های کمونیست می گفتند اسلام گرایان تاجیک از گروههای اسلامی افغانستان، بویژه حزب اسلامی گلبدین حکمتیار(26) جنگ ابزار دریافت می کنند و در پایگاه‌های اسلامی افغانستان آموزش می‌بینند.

(اتحاد دموکراتیک ـ اسلامی) هم می گفتند دولت روسیه جنگ ابزار به رزمندگان کمونیست می رساند « به سخن دیگر مردم تاجیکستان در بازی شترنگ میان مسکو و لندن بخاک و خون کشیده می شدند! مسکو بیاری کمونیست ها برخاسته ومهره های خود را جابجا می کرد، و لندن هم که همواره سود خود را در گسترش اسلامِ ناب محمدی می دید از راه افغانستان بیاری تاجیکان مسلمان شتافته بود تا بنیروی دین باوری مسکو را شه مات کند».

در روزهای پایانی ماه اوت 1992 کولابی های کمونیست سدها تن از مسلمانان و ملی گرایان را در قرغان تپه(27) کشتند و در روزهای پایانی ماه سپتامبر بر قرغان تپه چیره شدند، نزدیک به 130 هزار تن از مردم قرغان تپه از دست کولابی های کمونیست به شهر دوشنبه گریختند. از آنسو مسلمانان به کاخ ریاست جمهوری یورش بردند و 35 تن از بلندپایگان کمونیست را گروگان گرفتند.

اسکندراف رهبر جمهوری تاجیکستان که در پایان بخشیدن به جنگ درونی شکست خورده بود در دهم نوامبر 1992 به همراه دولت خود از کار کناره گرفت. شورای عالی تاجیکستان{که کمونیست‌ها کرسی های بیشتری را در آن داشتند} امامعلی رحمانف (28) از مردم کولاب را به رهبری کشور، وعبدالملک عبداللّه جانف را به نخست‌وزیری برگزیدند.

C:\Users\Karmina\Desktop\rahman.jpg

امامعلی رحمان بزرگمرد فرزانه یی که از سال 1992 با دلبستگی به فرهنگ ایرانشهری،

به رهبری سرزمین پارسی زبان تاجیکستان برگزیده شد.

در گزینش ریاست جمهوری که در ششم نوامبر 1994 انجام گرفت، امامعلی رحمانف بر تنها هماورد خود پیروز شد. در همین گزینش داد بنیاد(قانون اساسی) تاجیکستان نیز با90% از رای مردم نهادینه شد.

در دسامبر 1992 نیروهای هوادار دولت، شهر دوشنبه را گرفتند، سدها تن از رزمندگان اسلام گرا کشته شدند. تا ژانویه ی سال 1993، نزدیک به شست هزار تن از تاجیکان مسلمان به افغانستان پناه بردند و بسیاری از آنها به رزمندگان مسلمان افغانی پیوستند. در این درگیری‌ها نزدیک به پنجاه هزار، و برابر برخی گزارش ها تا یک سد هزار تن کشته شدند. شمار زیادی از روس‌ها و کسانی که ریشه ی تاجیکی نداشتند از تاجیکستان بیرون رفتند، نزدیک به 800 هزار تن از مردم در شهرهای گوناگون تاجیکستان جابجا شدند، این بزرگترین جابجایی مردم در آسیای میانه از زمان همگانی شدن زمینهای کشاورزی در دهه ی 1930 بود. در این جابجایی بزرگ، چند شهر کوچک و بزرگ و شمار فراوانی روستا و کشتزار و کارخانه از میان رفتند.

http://www.hajij.com/fa/images/stories/pics/1394/09/940925-tajikestan-13.jpg

کاخ ریاست جمهوری تاجیکستان

Image result for ‫پرچم تاجیکستان‬‎

درفش تاجیکستان

Emblem of Tajikistan.svg

نشان تاجیکستان

سرخ نشان خورشید- جانبازی- پیروزی – همبستگی و سپید نشان پاکی، پالودگی و نابی، سبز نشان سر سبزی و شادابی است. تاج نشان شکوه و سربلندی، هفت ستاره نشان رازوارگی و جاودانگی فرهنگ ایرانشهری

http://bp2.blogger.com/_jZWOWgzTFhY/RoXBSPITJ5I/AAAAAAAAAzE/La1Yx44QMss/s400/Bist-Samaani+1.jpg

پورسینا بر اسکناس بیست سامانی

همايش بين المللی زرتشت شناسی در تاجيكستان

در سال 2002 امامعلی رحمان رهبرخردمند تاجیکستان از سازمان یونسکو خواست که سال 2003 بنام سومین هزاره ی آموزه های زرتشت، در دفتر آن سازمان آگاشته شود، این درخواست از سوی سازمان یونسکو پذیرفته شد. شوربختانه نه تنها جمهوری اسلامی (که همواره با ارزشهای فرهنگ ایرانشهری درستیز است)، ونکه سازمانها و کانونهای فرهنگی ایرانیان برونمرزی هم بی کمترین واکنش کنار نشستند و کمترین کاری که نشان دهنده ی گرایش آنها به فرهنگ نیاکانشان باشد از خود نشان ندادند، تنها بیناد فرهنگ ایران در استرالیا به سرپرستی نویسند(هومرآبرامیان) با برگزاری یک همایش با شکوه در دانشگاه مکواری سیدنی Macquarie University به سپاس گویی از کار بسیار خجسته ی رهبر گرانمایه ی تاجیکستان و سازمان یونسکو برخاست و بیست و دو تن از اوستا شناسانی را که نامهای بزرگ دارند از سراسر جهان به سیدنی استرالیا فراخواند. کار این همایش سه روز به درازا کشید. یکی از سخنرانان بانوی گرانمایه یی بود بنام:

Professor Alison Betts ,Senior Lecturer in West Asian archaeology at the University of Sydney.

این بانوی فرزانه که همان روزها از کندوکاوهای باستانشناسی از تاجیکستان بازگشته بود، با نشان دادن بنمایه های گوناگون از ماندمانهای کهن نشان داد که وارون آنچه که برخی از زرتشت شناسان می گمانند، زادگاه اشو زرتشت ورجاوند کرانه های دریاچه ی آرال است نه باختر ایران کنونی.

«همایش بین المللی آیین زرتشت و چایگاه آن در تمدن جهانی

پنجم سپتامبر 2003 – شهر دوشنه پایتخت تاجیکستان

گزارشگر: خورشید همدم از دوشنبه

همايش بين المللی ” آئين زرتشت و جايگاه آن در تمدن جهانی” كه در شهر دوشنبه پايتخت تاجيكستان برپا شده بود با تدوين چند سند و كارپايه یی جهت گسترش اين آیين به كار خود پايان داد.

سازمان يونسكو (سازمان علمی، آموزشی و فرهنگی سازمان ملل متحد) در برپایی اين همايش نقش نخست را ايفا كرد و دولت تاجيكستان نيز امكانات ضروری برای برپایی آن را فراهم ساخت تا رهبران و سخنگويان انجمن ها و كانون های زرتشتيان سراسر جهان بتوانند از اقصی نقاط جهان در دوشنبه جمع شده و در اين همآيش شركت كنند.

کارشناسان، اقدامات دولت تاجيکستان در جهت بزرگداشت فرهنگ زرتشتی را نوعی بازنگری به هويت ملی مردم اين کشور ارزيابی می کنند

با آنكه ايران كانون اصلی آیين زرتشت است و تا دوره ساسانيان مذهب و آئين رسمی مردم ايران زرتشت بوده است، نه تنها جمهوری اسلامی، بلكه سفارت آن در تاجيكستان نيز كوچكترين همكاری با اين همايش نكردند. اين درحالی است كه تصور می شد اكنون كه با برپایی چنين همايشی در ايران موافقت نمی شود و حكومت با آن موافق نيست، دستکم رهبران و پيشوايان زرتشيان ايران بتوانند در اين همايش شركت كنند. هنوز در بخش هایی از فلات مركزی ايران نه تنها آثار آتشكده های زرتشت برپاست، بلكه در شهرهای مركزی ايران نظير يزد، كرمان، كاشان و فارس زرتشيان ايران بعنوان يك اقليت دينی زندگی می كنند و آیين آنان رسميت دارد.

در همايش تاجيكستان، شركت كنندگان نه تنها بر حفظ و گسترش آئين زرتشت در جهان تاكيد كردند، بلكه حفظ فرهنگ و تمدن آريايی و پژوهش روی نكات ناروشن اين تمدن نيز وظيفه زرتشتيان اعلام داشتند. در همين زمينه، برخی محققان حاضر در همايش از نحوه پژوهش آئين زرتشت در جهان طی چند دهه اخير اعلام نارضایی كردند. آنها تاكيد كردند كه در صورت غفلت و بوجود نيآمدن يك همت آیينی اين خطر روز به روز بيشتر می شود كه اين آیين باستانی و كهن از ميان برود.

در اين همايش، هيات هایی از كشورهای آمريكا، كانادا، فرانسه، بلژيك و بويژه هندوستان كه شمار بسياری زرتشتی در آن زندگی می كنند و طرفداران آیين بودا نيز به نوعی با اين آیين نزديك است و همچنين چند كشور ديگر جهان شركت داشتند. “كردار نيك- گفتار نيك- رفتار نيك” سه اصل پايه ای آیين زرتشت است كه تا پيش انقلاب اسلامی سال ها كتاب های دبستانی ايران با اين شعار شروع می شد، پس از انقلاب اين آثار بكلی از كتاب

های درسی ايران حذف شد و تبليغ شعارهای اسلامی جای آن را گرفت.

خانك عشقی صنعتی، محققی كه از كانادا در همايش تاجيكستان شركت كرده بود بر همين شعار انگشت نهاد و گفت: آموزش آیين و فرهنگ زرتشتی راهی برای پاك زيستن و سعادت خواهی انسان است. آيين زرتشت همان رفتار و كردار و انديشه نيك است. اگر جهان بر بنياد گفته های زرتشت رفتار كند، ازجنگ، شكنجه و تبعيضی اثری در جهان باقی نخواهد ماند.

در همين حال، مسعود سپند، از آمريكا از نحوه و شيوه پژوهش افكار فرهنگ زرتشتی در جهان ابراز نارضايتی كرد و گفت: “تحقيقات به اين سادگی تمام نمی شود، دليلش اين است كه سالهای دراز آرياييها زير فشار و ظلم قرار داشتند و نمی توانستند فرهنگ زرتشتی را به جهانيان اعلام كنند، به خاطر اينكه تعدادی از دانشمندان هنوز هراس دارند و از واقعيت می ترسند ولی واقعيت اين است كه زرتشت انسان خردگراييی بود و او نگفته كه من پيامبرم، او نگفته كه من از آسمان آمدم. او گفته كه من انسان زمينی ام و زرتشت را نبايد به عنوان وسيله استفاده كرد.”

بيش از نود و پنج درصد جمعيت تاجيكستان مسلمانند و به گفته كارشناسان، پژوهش در فرهنگ، آيين و تمدن زرتشتی در ميان علما و محققان دوران شوروی كمتر بازتاب داشته است.

پس از استقلال تاجيكستان برای بار نخست در سده بيستم ميلادی پژوهش و تحقيق در آيين زرتشتی وسعت گرفت و حتی برخی از تاجيكان به دين زرتشتی گرويدند.

دو سال پيش با حمايت يونسكو در تاجيكستان جشن بزرگداشت دو هزار و هفتصدمين سالگرد تأليف اوستا، كتاب زرتشتيان تجليل شد.

كارشناسان، اقدامات دولت تاجيكستان در جهت بزرگداشت فرهنگ زرتشتی را نوعی بازنگری به هويت ملی مردم اين كشور ارزيابی می كنند، زيرا به گفته اين كارشناسان، برخی از كشورهای منطقه در چند سال اخير مدعی وراثت اين ميراث فرهنگی شده اند.

بانوان پیشتاز و سخنپرداز تاجیک

Related image

فرزانه ی خُجندی

بانو فرزانه خجندی سخنپرداز و نویسنده ی تاجیک، همانگونه که از نام او پیدا است از مردم خُجند است.

درسروده های فرزانه نشانه های بسیار پررنگ از کارهای فروغ فرخزاد – مولوی بلخی و شاهنامه ی فرودسی را به روشنی می توان دید. او را فروغ تاجیکستان هم می نامند. تا کنون دفترهایی زیر از او بچاپ رسیده اند:

طلوع خنده ‌ریز، دوشنبه ، 1987

شبیخون برق، دوشنبه  1989

برگ‌های زرین، (به زبان پارسی و روسی)  مسکو 1990

آیت عشق، دوشنبه ، 1994

تا بی‌کرانه‌ها، 1997

پیام نیاکان، تهران  1376

قطره‌یی از مولیان (درسه پوشنه) خجند 2003

سوز ناتمام، تهران 1385

گلرخسار صفی اِوا

گُلرُخسار صفی اِوا

گُلرُخسار صفی اِوا را مادر ملت تاجیک نام داده‌اند. گلرخسار از دوازده سالگی به سرودن پرداخت، نخستین سروده ی او خانه ی پدری نام داشت، سروده یی که در پانزده سالگی او در روزنامه ها بچاپ رسید و آغازگر دفترهای فراوانی شد که تا کنون از اوبچاپ رسیده اند.

گلرخسار می‌گوید: خویشکاری ما پاسداری از ماندمانهای کلانی است که بزرگانمان برجای گذارده‌اند.

اندوهنمدانه در دو سد سال گذشته، ما از همدیگر جدا بوده‌ایم. می‌خواهم پافشاری کنم که ما ملتی آریایی هستیم که اگرچه به زور ما را از هم جدا کرده اند، ولی اندیشه و زبان ما، ما را به هم می پیوندد.

پیوند

عطر «جوی مولیان» و نکهتش

ما ز شعر رودکی بوییده‌ایم

ما همه از آب رودک خورده‌ایم

ما ز درد رودکی روییده‌ایم!

ایران

ای میهن سبز مهر

ای شه‌رگ نبض شعر

ای دور به جان نزدیک

ای نور دل و دیده

در هر ورق سنگت

شعری است اهورایی.

از هر وجب خاکت،

یک نابغه روییده،

ایران عزیز من،

ای جان عزیز من!

کارون تو انشا کرد،

قانون سعادت را.

جمشید تو بینا کرد،

کاخ فر ملت را.

منصور تو بالا کرد،

قدر سر بی‌ مرگی.

خیام تو افشا کرد،

اسرار محبت را.

ایران عزیز من،

ای جان عزیز من!

تیر نظر آرش،

در سینه نهان دارم.

«شهنامه»‌ی عالم‌ساز،

از فضل کیان دارم.

بر قصد کمان‌بازان،

بر رغم کمان‌سازان،

چون ماه نو تهران،

ابروی کمان دارم.

ایران عزیز من،

ای جان عزیز من!

با عشق خدادادت،

پیمان وفا باقی است.

از دخت «صفی» بهرت،

پیکی ز صفا باقی است.

از میر بخارایی،1

ناداریِ دارایی.

از پیر سمرقندی،

پیغام سخا باقی است.

ایران عزیز من،

ای جان عزیز من!

ما را به دل تنگت،

ای یار به هم آور.

سد بار تو را میرم،

یک بار به هم آور.

بر گلشن گلخندت،

بر فرق دماوندت،

گلخار نمی‌زیبد،

گلنار به هم‌آور،

ایران عزیز من،

ای جان عزیز من!

پیوند نیاکانی،

پیوند دل و جانی،

پرورده ی شیرِ شعر،

پروده ی عرفانی،

ای عشق فلک پیچم،

بهر تو اگر هیچم،

بهر من ناقابل،

جایزه یزدانم

ایران عزیز من،

ای جان عزیز من!

چرا تاجیکستان دفاتر سفارت ایران را بست؟!

روز نوزدهم ژوئن سال 2017 دولت تاجیکستان، دو دفتر سفارت ایران در شهر خُجَند را که زیر نام:

نمایندگی تجاری سفارت جمهوری اسلامی ایران و رایزنی فرهنگی سفارت ایران در تاجیکستان کار می کردند بست.

کارگزاران جمهوری اسلامی ایران، در راستای شیعه گستری می کوشیدند تا با رساندن برخی یارانه های ناچیز به مردم تنگدست تاجیکستان، آنها را بفریبند و به دشمنی با دولت ملی گرای تاجیک بشورانند.

از دیگر زشتکاریهای این دو دفتر، فریفتن برخی از دانشجویان و استادان دانشگاه از راه رساندن یارمندیهای مالی بود تا با فراگفت های اسلامی از گونه ی شیعه باوری، مغز و روان دیگر دانشجوایان تاجیک را تباه کنند و آنان را در کنار بسیجیان خرد باخته ی خود جا دهند.

از دیگر انگیزه های ناسازگاری دولت تاجیکستان با دستگاه ملاکراسی ایران این بود که جمهوری اسلامی از نهضت اسلامی تاجیکستان که برابر داد بنیاد آن کشور پروانه ی کارکردن ندارد، پشتیبانی می کند و با سرمایه های کلان آن را یاری می رساند.

در دی ماه سال 1396 خورشیدی محی الدین کبیری رهبر نهضت اسلامی تاجیکستان مهمان ویژه ی علی خامنه یی رهبر جمهوری اسلامی ایران بود، دستگاه ولایت فقیه ایران به جای فراخواندن بلندپایگان کشور تاجیکستان، دو تن از رهبران دینی و ستیزنده با دولت مردمی تاجیکستان ( سید مکرم عبدالقادرزاده، سرپرست کانون اسلامی و محی الدین کبیری، رهبر نهضت اسلامی) را که زیر پیگرد دولت تاجیکستان هستند به بیست‌و‌نهمین کنفرانس بین‌المللی وحدت اسلامی در تهران که در روزهای ششم تا نهم دی ماه 1394 برگزار گردید، فراخواند.

در پی اینگونه کنش های بدهنجارِ ملایان، دولت تاجیکستان نیز از دامنه ی پیوندهای خود با جمهوری اسلامی کاست و بر فشارهای رامیاری و بازرگانی بر حکومت ملایان افزود.

چندی پیش رسانه‌های روسیه گزارش دادند که به شوندِ نا همدلی تاجیکستان، کوشش جمهوری اسلامی برای

پیوستن به سازمان همکاری شانگهای تا کنون به جایی نرسیده است. ‏ تاجیکستان از بنیادگذاران این سازمان و دارای حق وتو است. ‏

کشورتاجیکستان در دی ماه سال 1394 خورشیدی در یک آگاهینامه ی همگانی به آگاهی همگان رساند که از این پس دانشجو به ایران نخواهد فرستاد.

نورالدین سعیداف، وزیر معارف و علوم تاجیکستان در سخنرانی خود در روز دوشنبه بیست و یکم دیماه 1394 گفت: تاجیکستان جوانانش را بزرگ نمی کند تا این درختان تنومند با گرایش به گروه‌های افراطی بریده شوند.

درپی برگزاری کنفرانس وحدت اسلامی در تهران، دولت تاجیکستان دامنه ی همکاریهای فرهنگی و بازرگانی با عربستان سعودی را گسترش داد و دفترهای کمیته امداد جمعیت هلال احمر و بیمارستان های همبهره ی ایران و تاجیکستان که وابسته به سازمان هلال احمر هستند با فشار دولت تاجیکستان بسته شدند.

پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی ، جمهوری اسلامی ایران با بهره گیری ازنابسامانیها و گرفتاریهای درونی کشورهای خودسالار، کوشید تا با دهش های مالی مردم ستم کشیده ی آن سرزمین ها را بسوی خود کشاند و در راستای شیعه گستری و دیگرآرمانهای پلید خود بکارگیرد. ولی با نیرو گرفتن توان مالی این کشورها دست ایران از همه ی آن سرزمینها کوتاه گردید و برنامه ی شیعه گستری ملایان با شکست روبرو گردید.

پانوشت

سمرقند تازی ‌شده ی واژه ی پهلوی «سَمَرکند»، و چم آن «سنگ‌ دژ» است. ریشه ی بخش یکم «سَمَر»

ازپارسی باستان «اسمرا» به چم سنگ وخاره، و بهرِ دوم «کند» از پارسی باستانی «کنتا» در زبان «سُغدی

«کنت» به چم «دژ» یا شهر است. واژه ی یونانی  آن « مَرَکنده (Maracanda) می ‌باشد»

خُجند نام شهری در تاجیکستان، و کانون استان سُغد، و دومین کلان شهر پس از دوشنبه است. در زمان شوروی لنین آباد گفته می شد. برخی از واژه شناسان چم آن را « مردم بالانشین » و برخی دیگر آفتاب شهر یا شهر آفتابی نوشته اند.

فرغانه نام شهری است در خاور ازبکستان و در 400 کیلومتری تاشکند. مولوی بلخی در چامه ی بسیار زیبایی از این شهر نام برده است:

از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد

در هر نظرش مُضمر سد گلشن و کاشانه

چون کشتی بی لنگر کژ می شد و مَژ می شد

وز حسرت او مُرده سد عاقل و فرزانه

گفتم زکجایی تو، تَسخَر زد و گفت ای جان

نیمیم ز ترکستان، نیمیم ز فرغانه

نیمیم ز آب و گل، نیمیم ز جان و دل

نیمیم لب دریا، نیمی همه دردانه

زرافشان نام شهرکی در شمال باختری تاجیکستان و در بخش عینی استان سُغد است.

پامیر نام رشته کوههایی وابسته به هیمالیا است که بر فراز کوهستانهای تیان شان- قراقروم- کونلون – هندوکش و در میان بلند ترین سرزمینهای جهان جا گرفته است. از روزگار باستان تا کنون این سرزمین را «بام جهان» گفته اند. بخش بزرگی از پامیر وابسته به تاجیکستان و قرقیزستان، و بخشهای دیگر وابسته به افغانستان و پاکستان هستند. پامیراز خاوربه دشتها و ریگزارهای ترکستان چین می رسد، در شمال به فرغانه، و از سوی باختر در راستای تند آبه هایی که آمودریا را پدید می آورند فرو می نشیند. کوه قره قروم در جنوب پامیر بالا برافراشته است.

Image result for ‫پامیر‬‎

بلندای این سرزمین نزدیک به چهارهزار متر بالاتر از دریاست. بادهای سردِ[زمستانِ هفت ماهه] زندگی را بر زیستمدان بسیار سخت و ناگوار می سازند. دریاچه های کوچک و بزرگ بسیار در پامیر هستند ولی شوربختانه بیشتینه ی آنها یا خشکیده اند و یارو به خشکیدن اند.

سُغد یا سُغد باستان که گاه سُغدیانا هم گفته می شود، سرزمینی است دربرگیرنده تاجیکستان کنونی و بخش

خاوری ازبکستان، میان کوه های تیان شان و آمودریا. کانون آن سمرکند و کلان شهرآن بخارا است. مردم آن که نیاکان تاجیکان شمرده می شوند، به زبان سُغدی( یکی از زبانهای ایرانی میانه) سخن می گفتند، شهرگانی سغدیان در پی یورش تازیان بیابانگرد فروپاشید. برخی از آیین های ایرانی مانند سوگ سیاوش یا سووشون ریشه در سرزمین سُغد دارد. در کشور ما سوگ حسین در ماه محرم بر جای سوگ سیاوش نشسته است.

شهر بَلخ  که با نامهای :{باختر- باکتریا- باکترا و زری اسپهZariaspa «دارنده ی اسب زرین» }نیز آمده است، از کلان شهرهای خراسان بزرگ و ازکهن ترین شهرهای افغانستان کنونی است که امروزه دربازه ی بیست کیلومتری از شهر مزار شریف [کانون استان بلخ] جا گرفته است. بلخ با پیشینه یی بیش از شش هزار سال، یکی از کهن ترین شهرها در کارنامه ی جهان شناخته می شود. بسیاری از زرتشت شناسان بر این باورند که اشوزرتشت ورجاوند در بلخ چشم به جهان گشود و در همانجا بالید، و گرشاسب کیانی را به آیین خود فراخواند. در روزگار پیش از اسلام بلخ کانون زبان اوستایی و آیین شکوهمند زرتشتی بود.

خوارَزم که با نام‌های دیگر مانند: خیوه- خوراسمیه، خوراسمیا نیز شناخته می شود، سرزمینی است فراخدامن در ازبکستان و ترکمنستان کنونی که در دلتای  رود آموی  و در کنار دریاچه ی خوارزم جا گرفته و کارنامه یی بسیار کهن دارد. خوارزم پس از یورش مغولان خیوه نامیده شد. برخی از واژه شناسان چم واژه ی خوارزم را «رزمگاه پایین» و برخی دیگر آن را برآمده از خورشید دانسته و به سرزمینی که خورشید از بالای آن می آید گزارش کرده اند. خوارزم به‌ شوند همسایگی با رود آمودریا  و باروری زمین و آمد و شد کاروانهای‌ بازرگانی، مردمان بسیاراز تبارهای گوناگون را به سوی خود کشیده است.

سَکاها گروهی از مردمان کوچ‌نشین ایرانی تبار بودند که پیشینه ی آنها به پیش از هخامنشیان برمی‌گردد. این

مردم ایرانی تبار از درون آسیای میانه [از ترکستان چین تا دریای آرال و خود ایران] با نامهای گوناگون مانند: آلان‌ها، سکیت‌ها، ماساژت‌ها شناخته می شدند.

C:\Users\Al\Desktop\نن.jpg

فرانمایی از سربازان سکایی که از روی یک پیاله کشیده شده‌است.

دولت یونانیِ بلخ یا دولت یونانی باختر (250 تا 125 پیشا زایش) دولتی از بازماندگان دودمان سلوکی بود که بر بخشهای باختری سُغد  که امروزه در برگیرنده ی شمالی و شمال باختری افغانستان و بخشهایی از آسیای میانه می شود فرمان می راند. گسترش دولت یونانی بلخ تا سرزمنیهای شمالی هند در سال 180 پیشازایش انگیزه ی پیدایی دولت هند و یونانی را فراهم آورد و تا پیرامون سال دهم زایش دنباله یافت .

امپراتوری کوشانی نام امپراتوریِ همسایه ی خاوری اشکانیان است که  از سال 60 تا 375 زایشی برآسیای میانه و شمال هند فرمان می راند. فرمانرو کوشانیان در سده ی سوم زایش به دست ساسانیان افتاد. کوشانیان را با تخاریان خویشاوند می دانند. در امپراتوری کوشانیان، آیین بودایی روایی داشت. تندیس های بودای بامیان یادگاری از روزگار کوشانیان هستند.

ازبکستان  کشوری است در آسیای میانه  با مرزهای همبهره با کشورهای افغانستان – تاجیکستان- ترکمنستان – قرقیزستان و قزاقستان. پایتخت ازبکستان شهر تاشکند و گستره ی خاک آن 447٬400 کیلومتر چهارپهلوست. زبان مردم آن ازبکی از خانواده ی زبانهای ترکی است.

ترکمنستان کشوری است در آسیای میانه که تا سال 1991 با نام جمهوری شورایی ترکمنستان یکی از

جمهوری‌های پدید آورنده ی اتحاد جماهیر شوروی بود. ترکمنستان از جنوب با افغانستان و ایران، از شمال با ازبکستان و قزاقستان، و از باختر با دریای مازندران همسایه است، و از راه این دریا به کشورهای جمهوری آذربایجان و روسیه می رسد. بیشتر مردم این کشور از تبار ترکمن هستند و زبانشان ترکمنی است.

هپتالیان یا هفتالیان یا هونهای سپید مردمان کوچوری بودند که از سرزمین گانسوی چین به پیرامون تخارستان یورش آوردند. از سال 420 زایشی هر روز نیرومندتر شدند و سرانجام در سال 567 با همازوری نیروهای ارتش شاهنشاهی خسرو انوشیروان و ترکان از میان رفتند.

تخارستان نام یک سرزین فراخدامن باستانی است که در بخش خاوری ایران بزرگ دامن گسترانیده بود. تخارستان را باختر- باختریش – باکتریا- و باکتریانا نیز گفته اند. تخارستان از شمال با سُغد و آمودریا و از خاور با چین، و از جنوب با هندوستان و رشته کوههای هندوکش همسایه بود. پایتخت آن شهر باختر یا زری اسپا که اکنون بلخ می گویند، و کانون آن شهر مزار شریف در شمال افغانستان است.

بفرمان ارشبد عطا محمد نور استاندار ورجاوند بلخ، دیواری بنام دیوار فرهیختگان در شهرمزار شریف ساخته

شد و چهره ی فرزانگان خراسان مانند اشوزرتشت ورجاوند- فردوسی توسی- رودکی سمرغندی – مولوی بلخی

– پورسینا و بسیاری فرزانگان دیگر آرایه بخش آن شدند.

G:\Bonyad-e Ariana\deewarfarekhtagaan 1.jpg

دیوار فرهیختگان

کمی آنسوی تر یک برج سه پایه به نشان پیوندهای همکاری میان فرهنگیاران ایران و تاجیکستان و افغانستان بر پا شد و یک تاج زیبا بنام تاج آریانا بر فرازآن، و نگاره ی بزرگ فردوسی توسی درپایین آن جا گرفتند.

نگارنده(هومرآبرامیان) در سال 1389 خورشیدی در نامه یی از ارتشبد عطا محمد نور استاندار ورجاوند بلخ بامی در خواست نمودم : میدانی را در که نزدیکی دیوار فرهیختگان و برج پیوند است میدان کوروش بنامند و تندیس کوروش بزرگ را هم در آن برپا کنند، این درخواست از سوی استاندار گرانمایه ی بلخ پذیرفته شد.

G:\Bonyad-e Ariana\Borje Payvand.jpg

برج پیوند

C:\Users\Al\Desktop\My  Documents\Cyrus The Great\arteshbod.jpg

قراخانیان یا ایلک خانیان یا آل افراسیاب دودمان ترک ‌نژادی بودند که از سال 840 تا 1211 زایشی بر بخش‌هایی از آسیای میانه، و بخش های شمالی و جنوبی کوه‌های تیانشان  فرمان راندند.

ازبک‌ها یکی ازتبارهای ترک در آسیای میانه هستند که افزون بر ازبکستان  در دره ی فرغانه که در برگیرنده شمال و باختر تاجیکستان و جنوب قرقیزستان می‌شود و همچنین کرانه های آمودریا در خاور ترکمنستان و شمال افغانستان نیز پراکنده هستند و هرگروه با نام ویژه یی مانند شیبانی و… شناخته می شوند.

خانات بخارا  یک سرزمین خان خانی بود که از آغاز سده شانزدهم زایشی تا پایان سده ی هجدهم  بر بخش‌هایی ازآسیای میانه [از جنوب ازبکستان  و جنوب تاجیکستان  کنونی] فرمان می راند. بنیاد گذار این سامانه ی فرمانروایی محمد شیبانی سردودمان شیبانیان بود که با گرفتن سمرکند در سال 1500 و گرفتن بخارا در سال 1506، این دستگاه فرمانروایی را پی گذاشت و بخارا را به پایتختی برگزید. توانش و گسترش خان نشین بخارا در روزگار عبدالله خان دوم 1577- 1598 به بالاترین گامه رسید. در سده های هفدهم و هجدهم زایشی، دودمان جانی (هشترخانی) بر این امیرنشین فرمان روایی داشتند، در سال 1740 نادرشاه افشار آن را گرفت ولی درسال 1747 با مرگ نادر، فرزندان امیرخان بار دیگر برسرکار آمدند. به سال 1785 شاه مراد از نوادگان امیرخان، خانات بخارا را به امارات بخارا دگرگون ساخت. در سال 1868 امارات بخارا از امپراتوری روسیه شکست خورد و با واگذاری بخشی از فرمانرو خود[ازآن میان سمرکند] زیر فرمان تزارروس جا گرفت. پس

از انقلاب بلشویکی روسیه ، ارتش سرخ بخارا را گرفت و جمهوری شوروی خلق بخارا را بنیاد گذاشت.

قاسم هشترخانی پیرامون سال 1466 زایشی فرمانروایی خانات هشترخان را بنیاد گذاشت. قاسم هشترخانی سرورخاندان اردا شاخه یی از تبار سیراردو بود. فرزندان او تا سال 1554زایشی برسرکار بودند.

ترکان جُغتایی مردمانی از دودمان جغتای خان پسر چنگیزخان مغول بودند.

اوراتپه یا اوراتیوبه که اِستَروشَن هم گفته می شود نام یکی از شهرهای باستانی استان سُغد در کشور تاجیکستان نزدیک شهرخجند و سیردریاست. کوروش بزرگ شهرکوروش کده را برای پیشگیری از یورش بیابانگردان در آنجا بساخت.

قلعه بلند نام شهرکی در شمال باختری تاجیکستان در بخش اِستَروشَن در استان سُغد است .

پَنجَکَنت یا پنجکند یا پنجیکت شهری است درنزدیکیهای استان سُغد در کشور تاجیکستان. نام «پنج کند» به چم پنج شهراست. در آغاز «پنج ‌ده» نامیده می شده است. رودکی سمرکندی دراین شهر زاده شد.

کولاب چهارمین شهر بزرگ در جنوب تاجیکستان است. بسیاری از بلندپایگان تاجیکستان از آن میان فرزانه امام علی رحمان رهبر ورجاوند کشورتاجیکستان از این شهر برخاسته اند. پیشینه ی این شهر به 2700 سال پیش می‌رسد. باستان‌شناسان در این شهر دژی بازمانده از روزگار هخامنشیان یافته‌اند که آن را دژکولاب یا قلعه کولاب می گویند. نام ایرانی این شهرکُتّل، و روزگاری یکی از پایگاههای فرمانروایی شاهنشاهان ساسانی بود و زبان پارسی میانه در آن روایی داشت، پس از یورش تازیان و گسترش زبان عربی در ایران، مردم کولاب پیش از دیگرتبارهای ایرانی بزبان پارسی باز گشتند. کولان تا سال 1750 ختلان گفته می شد، پس از آن کولاب نام گرفت.

باسماچی در زبان روسی به چم یاغی و شورشگر است، ریشه ی آن « باسماق» در زبان ترکی و به چم یورش آوردن و آشوب کردن است. باسماچیان گروهی از مسلمانان ترکستان بودند که از سال 1918 تا 1930 در ستیز با دولت شوروی بپاخاستند.

گلبدین حکمتیار  جنگ سالار و نخست وزیر پیشین افغانستان بود، بسیاری از مردم افغانستان او را قصاب افغانستان می نامند. هزاران تن از مردم افغانستان بفرمان او کشته شدند و شهر کابل در پی زشتکاریهای او به ویرانی کشیده شد. جنگ های کابل در دهه ی 1990 در پی زشتکاریهای او رُخ داد. گلبدین شهر کابل را زیر باران راکت گرفت و سپاهیانش دست به چپاول و دستیازی به زنان شهر گشودند. گلبدین حکمتیار هم اکنون رهبر گروه بزرگی ار مسلمانان افغانستان است.

قُرغان‌تَپه کانون استان ختلان و سومین شهر بزرگ درجمهوری تاجیکستان و در 100 کیلومتری شهر دوشنبه است.

امامعلی شریفوویچ رحمان رهبر فرزانه و خردمند تاجیکستان در سال 1952 در شهر دانگارا Dangara در استان کولاب دیده به جهان گشود. دانشنامه ی خود را در رشته ی ترازداری(اقتصاد) از دانشگاه دولتی تاجیکستان بدست آورد. در سال 1971 در کارخانه ی فرآورده های شیری در شهر قرغان تپه بکار پرداخت. در سالهای 1973 و 74 در ارتش جماهیر شوری زاوری (خدمت) کرد. پس از پایان سربازی دوباره به همان کارخانه ی فرآورده های شیری باز گشت. در سال 1976 تا 1988 به دبیری و سرپرستی کمیته ی اتحادیه تجاری تعاونی های کشاورزی بخش دانگارا برگزیده شد، و همزمان به کار رامیاری (سیاست) پرداخت. در سال1992 سرپرست کمیته اجرایی شورای نمایندگان مردم کولاب شد، در نوزدهم نوامبر همان سال سرپرستی شورای عالی جمهوری تاجیکستان به او سپرده شد، و سرانجام در نوامبرسال 1994 بنامِ سومین رئیس جمهور تاجیکستان از سوی مردم برگزیده شد و تاکنون ( سال2018) با خردمندی و مهر ویژه به فرهنگ ایرانشهری مردم تاجیکستان را بسوی زندگانی بهتر پیش می برد.

زیبا رویان تاجیک در کاروان نوروزی نیویورک

نشان پیوند فرهنگی میان ایرانی تباران

در گرماگرم تاراج ضحاک و افراسیابهای زمانه، و ستیز آشتی ناپذیر حکومت ایرانسوز اسلامی با فرهنگ و آیین های ایرانشهری، بویژه کوشش ملایان در خوار شمردن نوروز و آیین های شادی بخش آن، چهار خانواده ایرانی: دکتر مهشید و دکتر سیروس اسدی- دکتر شبنم و دکتر رودی رضا زاده – بانو ناهید و دکتر شاهرخ احکامی – بانو نینا و دکتر ضیاء قوامی در شهر نیویورک بپا خاستند تا به نیروی دانش و توانش خود، نوروز و آیین های ورجاوند آن را که جانمایه و شیرازه بند فرهنگ ایرانشهری است پاس بدارند.

C:\Users\Al\Desktop\New folder\ویراستاری شده ها\کاروان نوروزی\20150419_093743.jpg

نخستین کاروان شادی بخش نوروزی در ماه مارچ سال 2004 در خیابان Madison در بخش Manhattan در شهر زیبای نیویورک براه افتاد و نزدیک به چهار هزارتن ازهم میهنان ما افزون بر شماری بزرگ از شهروندان آمریکایی در آن هوای سرد نیویورک، به تماشا آمدند.

C:\Users\Al\Desktop\New folder\ویراستاری شده ها\کاروان نوروزی\P22.jpg

هم زبانان تاجیک که از گرامی ترین اندامهای پیکر باشکوه ایران بزرگ اند، از همان آغاز به همازوری با کارگزاران این جنبش بزرگ فرهنگی برخاستند و به کاروان شکوهمند نوروزی پیوستند.

C:\Users\Al\Desktop\Downloads\IMG_0117.JPG

کاروان شادی بخش نوروزی آتش شورآفرینی بود که فروزه های آسمان سایش در آن هوای سرد نیویورک شور و گرمای امید در دل ایران پرستان آفرید و یکبار دیگر نشان داد که اهرمن زادگان را توان رزمیدن با نوروز نیست! نوروز همان فَرّ کیانیِ نیرومندِ مزدا آفریده است، فَرّی که برتر از دیگر آفریدگان است، فَرّی که از آن اهورا مزدا است، فَرّی که اهورا مزدا بدان آفریدگان را پدید آورد، فراوان و خوب، فراوان و زیبا، فراوان و دلپذیر، فراوان و کار آمد، فراوان و درخشان…

اهورا مزدا بیاری نوروز گیتی را نو می کند، گیتی پیر ناشدنی ، نا میرا ، تباهی ناپذیر ، نا پژمردنی، جاودان زنده، جاودان بالنده و کامروا را … جهان زنده به نوروز است، اگر نوروز نبود، جهان پیر و فرسودنی و تباهی پذیر می گردید.

C:\Users\Al\Desktop\Downloads\IMG_0118.JPG

کاروان نوروزی نیویورک اخگر فرهنگ ایران را در دل نیویورک فروزان کرد و فرزندان ایران بوم از راههای دور و نزدیک خود را به نیویورک رساندند تا پیرامون این آتش اهواریی با سرانگشتان مهر دلهای یکدگر را نوازش کنند، ارمنی ها- کردها – بلوچ ها -آذربایجانی ها- یهودیها – زرتشتی ها – همدانی ها- گیلانی ها – لرها- اسپهانی ها- مازندرانی ها… همه وهمه آمدند، ولی آنچه که بیش از هرچیز کاروان نوروزی را شکوه و شادمانی بخشید، بودن ایرانی تباران از سرزمینهای دیگربود که به این کاروان شادی بخش پیوستند و نشان دادند که جدایی سرزمینها نخواهد توانست فرزندان نیابوم اهورایی را از هم جدا کند، اگر چه دست زورآوران زمانه آن نیابوم بزرگ را پاره پاره کردند و از میان آن سرزمین فراخدامنِ تاریخی کشورهای کوچکی مانند افغانستان و تاجیکستان و آذربایجان و گرجستان و… پدید آوردند، ولی هرگز نتوانستند و نخواهند توانست فَرّکیانی مزدا آفریده را از میان بردارند، این همان فَرّکیانی، و همان گوهر فرهنگ ایرانشهری است که در هنگامه های بایسته دست ایرانی و افغانی و تاجیک و ارمنی و یهودی و کرد و لُر و ترک زبان و گرجی و… را در دست هم می گذارد تا شانه به شانه ی هم پای بکوبند و دست بیفشانند و زمین را جشنگاهی بسازند برای خود و برای دیگر مردم جهان.

هنگامی که کاروان نوروزی نیویورک در سال 2004 به پایان راه رسید، مردم با نگرانی از هم می پرسیدند: آیا نوروز آینده هم این کاروان را خواهیم دید؟ آیا کارگزاران این جُنبش بزرگ فرهنگی می توانند در برابر فشارها و سختی روزگار پایداری کنند؟ آیا اخگر این کاروان هم مانند بسیاری از دیگر جنبش های فرهنگی که در اینجا و آنجای جهان درخشیدند و پس از چندی خموشیدند، فروکش خواهد کرد؟.

آن روز کمتر کسی می توانست بباورد که این اخگر فروزان، در پی کوشش نستوه کارگزاران و پشتیبانیهای بیدریغ فرهنگیاران نه تنها فرو نخواهد نشست، ونکه فروزه های شادی بخش آن در کران تا کران جهان پرتو افکن خواهند شد.

C:\Users\Al\Desktop\Downloads\IMG_0116.JPG

C:\Users\Al\Desktop\New folder\ویراستاری شده ها\کاروان نوروزی\20150419_100332.jpg

C:\Users\Al\Desktop\New folder\ویراستاری شده ها\کاروان نوروزی\P32.jpg

C:\Users\Al\Desktop\New folder\ویراستاری شده ها\کاروان نوروزی\P25.jpg

تاجیکستان از نگاه دوربین

Related image

Related image

اسماعیل سامانی

آرامگاه امیر اسماعیل سامانی(بنیادگذار دودمان سامانی) در بخارا

C:\Users\Al\Desktop\Rudaki_Tomb_in_Panjkent-after_restored.jpg

آرامگاه رودکی

http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1395/01/07/13950107000391_PhotoL.jpg

نوروزدر تاجیکستان

http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1395/01/07/13950107000387_PhotoL.jpg

http://www.torghabehonline.com/upload_images/images_medium/611_0_87058.jpg

زنان زیبای تاجیک در جامه های بومی

https://scontent-sea1-1.cdninstagram.com/t51.2885-15/s480x480/e35/c0.135.1080.1080/17661973_1972271603059399_2463703557220597760_n.jpg?ig_cache_key=MTQ4MzU3NjM1MDQ1NDM2NDAxNg%3D%3D.2.c

C:\Users\Al\Desktop\دد.jpg

امامعلی رحمان هفت دختر با نام‌های «فیروزه»، «آزاده»، «رخشانه»، «تهمینه»، «پروینه»، «زرینه» و «فرزانه» و دو پسر به نام‌های «رستم» و «سامان» دارد.

بنمایه ها :

میراث باستانی ایران: ریچارد فرای – برگردان مسعود رجب نیا

تاجیکان : باباجان غفوروف

دانشنامه تاریخ: محمود طلوعی

افغانستان در مسیر تاریخ: میرغلام محمد «غبار»

دانشنامه ویکی پدیا

گسترش فرهنگ از راه زبان

دکتر محمد علی سجادیه

واژگان فارسی آن اندازه دیرینگی دارند و برگه‌هایی در این باره نیز در دست، که دیگر جای بحث نمی‌ماند. اما امروزه با این پرسش روبروییم که برای زبان فارسی چه باید کرد؟ چون خیلی بی‌قانون شده و هر واژه‌ای به آن وارد می‌شود. این در حالی است که، زبان فارسی به آن اندازه که باید، خودش واژه دارد و نیز می‌تواند هر اندازه که بخواهد، واژه بسازد.

«استار» به معنای ستاره است. واژۀ «استوره» هم که به کار برده می‌شود و برای نمونه، «می‌گویند فلانی استورۀ زمان خود است» از همین واژه است، به این معنا که او ستارۀ زمان خود است. همچنین بیماریی داریم به نام هیستریا، و آن همان ستاره‌زدگی است.(گونه‌ای صرع) واژه‌ای دیگر هم در انگلیسی داریم که History است به معنای «تاریخ»، و این واژه هم با ستاره (استار) پیوند دارد. بدینگونه که در روزگار باستان، ستارگان نقش مهمی در تاریخ (کین، کیان در زبان ایرانی) داشته‌اند؛ و برای نمونه می‌گفته‌اند، «فلان ستاره در فلان برج بود که فلان رویداد رخ داده است».(واژۀ «تاریخ» از واژۀ پهلَوی «ماه‌روز – روچ» آمده که نخست «مورخ» و سپس «تاریخ» از آن گرفته شده است)

واژۀ «پولیس» به معنای «شهر» است، و نمونۀ آن اینکه «پرس‌پولیس» به معنای «پارسه‌شهر» آمده است. به همین روی نیز، واژۀ «شهربانی» برای نامیدن نگهبان‌های شهر، رساتر و درست‌تر از واژۀ بیگانه «پلیس» است. واژۀ پولیس، از واژۀ «پور» در زبان‌های ایرانی، به معنای «شهر» گرفته شده است. این واژۀ در سانسکریت به همین گونه برجاست، مانند سنگاپور (شهرِ شیر یا سنگ). واژۀ پُل نیز از همین واژه است، مانند پل‌آپات در اَنشان باستانی (ایلام) که به معنای «شهر آجری» است. سرانجام این واژه به گونۀ «پولیس» به زبان یونانی نیز راه یافت.

واژۀ دیگری که اینک یونانی‌ها خیلی هم به آن می‌نازند، «آپولو» است و چنین گمان می‌کنند که نام یکی از خدایانشان (خدای پزشکی) است. در صورتی که خدایان یونانی، هیچکدام نامشان یونانی نیست و آن نام‌ها از مصر آمده است. اما جالب است که این نام‌ها در سنگ‌نوشته‌های مصری نیز دیده نمی‌شوند، و درست آنست که نام خدایان یونانی، از ایلام باستان و از واژگان ایرانی وام گرفته شده‌اند. «ایزد آپولیتی» که امروزه «موشک آپولو» شده، ریشه‌اش ایرانی است.

واژۀ «نپ» در نام «نپتون» که نام کُره‌(سیاره)ای در گردونۀ خورشیدیِ ماست، به معنای فروزان در اوستای کهن آمده است. ایرانیان کهن به خدایانشان «نَپیر (Napir)» به معنای «خدا» می‌گفتند و تابناک نیز معنا می‌دهد. و نام نپتون نیز که کُره‌ای درخشان و فروزنده است، در اوستا آمده. در فارسی، واژۀ «نفت» را داریم که از همین ریشه است، زیرا نفت هم به هنگام آتش گرفتن، فروزان می‌شود و در ریشه به گونۀ «ناپ» بوده که «نفت» شده است. واژگانی مانند «نوه (Nephew، فرزندِ فرزند)» نیز از همین ریشه است، که تبار نیای خود را فروزان نگه می‌دارد.

واژۀ دیگر، «کَند» است به معنای خانه، که در اصل «دهکده» و «کشور» است. در انگلیسی نیز، «کانتری – country» به معنای کشور و روستا آمده است. اگر نگاه کنیم، می‌بینیم که واژۀ «کَند» از ریشۀ کندن و کنده شدن است، مانند سمرقند (سمرکند) و تاشکند، به معنای جایی که می‌کنده‌اند تا در آن بمانند.

در انگلیسی، به «شهر» می‌گویند «City»، که از ریشۀ «کَت» فارسی است و در انگلیسی Cy و Ci را «سی» می‌خوانند، مانند کوروش که آن را «سایروس، سیروس» می‌گویند.(شکل دیگر واژۀ «کت»، امروزه به گونۀ «خط» نیز در زبان ما به کار می‌رود که به نادرست گمان می‌شود عربی است. همچنین این ریشه در عربی به گونۀ «کتب» در آمد و صرف شد، و نیز واژۀ «قصه» هم فارسی است و از «کتَه» می‌آید) روستا (دِه) در انگلیسی «رستیک (Rustic)» گفته می‌شود، به معنای «روستایی»، و در زبان‌های اسلاوی هم به همین معنا آمده است.

«پرس» به معنای پارس – فارس، که واژگان دیگری نیز از آن ساخته شده است. در زبان آلمانی، به هلو «پرزیش» می‌گویند، و در ایتالیایی «پرسیکو». چون هلو، میوه‌ای است که از ایران به آنجا رفته و در زبان عبری به آن «فارسک» می‌گویند. همچنین یکی از قهرمانان افسانه‌ای یونان «پرسئوس» است که از همان واژۀ پرس ایرانی گرفته شده.

در عربی، واژۀ فردوس را داریم، که در زبان پارسی باستان، به باغ‌های دیواردار «پردیس» می‌گفتند، و در عبری (تورات) هم پردیس به معنای بهشت وارد شده است. این واژه را در انگلیسی «پارادایز» گویند.

واژۀ «بانک» ایرانی است که در ایتالیایی «لا وانکا» می‌گویند و «بُن – گاه» نیز واژه‌ای است که ما امروزه به کار می‌بریم، و نیز آگاهیم که نخستین سکه‌ها و صرافی‌ها در ایران بوده است. «چک» هم یک واژۀ ایرانی است که در نوشته‌های کهن به گونۀ صک – زک به معنای «پرداخت» آمده است. این واژه از اَنشان باستان است به معنای پول دادن، و هنگامی که داریوش بزرگ می‌خواسته به کسی حقوق بدهد، در رسیدش می‌نوشته‌اند «صک – زک».

واژۀ «کُت» همان کُرته بوده که ایرانی‌ها روی شانه می‌انداخته‌اند و در نوشته‌های کهن ایرانی فراوان به چشم می‌خورد.(کراوات نیز همان خراواسه است که در نگاره‌های تخت جمشید هم به چشم می‌خورد)

«دُن» در زبان ایرانی به معنای «آب» آمده است، که در اروپا نیز رودخانه‌های دنیپر و دانوب را داریم. «اردن – جردن» هم از همین ریشه است، و یکی از دانشمندانی که به دستور کلیسا سوزانده شد، نامش جردانو برونو بود که واژۀ «دن» به روشنی در آن دیده می‌شود. واژه‌هایی به مانند ناودان و تُنگِ (دنگ) آب نیز از همین ریشه است. همچنین واژۀ «دنیز» به معنای دریا، که امروزه در ترکیه به کار می‌رود، ریشه در همین واژۀ ایرانی «دن» دارد.

واژۀ «سواد» هم بر خلاف آنکه گمان می‌کنند عربی است، اما فارسی سره است. در ایتالیایی واژۀ «ساپیر (Sapire)» را داریم به معنای دانستنی و در فرانسه نیز «ساژ» به معنای دانا. در زبان پراکریت که یکی از شاخه‌های سانسکریت است، واژۀ «ساود» به معنای دانستن است و با واژه‌های ایرانی در اوستا از یک ریشه می‌باشد.

در انگلیسی واژۀ Pen را داریم به معنای قلم، و در فارسی هم «پناق» به معنای قلم‌زن (منشی) آمده است.(قلم نیز از واژۀ خامه در زبان ایرانی آمده، که نخست به لاتین رفته – Khalamos – و سپس در عربی و آنگاه در فارسی، دوباره به گونۀ قلم در آمده است)

واژۀ «دکتر (Doctrine)» از بن‌واژۀ ایرانی «داختن – داکتن» به معنای دانش آموختن آمده است.(واژۀ «دستور» هم از همین ریشه است، که به عربی نیز راه یافته و «دساتیر» در عربی به معنای قانون اساسی است) البته روشن است که دانش الگوریتم نیز، از نام «ال – خوارزمی» ریاضی‌دان برجستۀ ایرانی و بنیانگذار «جبر» گرفته شده است.

شوربختانه، مسئولان و پژوهشگران ما همواره در غفلت به سر می‌برند و به این باور نادرست تن داده‌اند که زبان فارسی همین است که هست! بنابراین در اینجا بخشی از این موضوع را گسترش دادم، تا دانسته شود چه اندازه با میراث خود بیگانه‌ایم.

زبان و هنر نگارش

بزرگ امید

اکتبر 2010

میان بیداران ایرانی کم نیستند آگاهان امیدواری که روند شوم 32 ساله را گشایندۀ کیسۀ ننگ 1400 ساله انگاشته – به آن دل بسته و باور دارند: آدم ایرانی سرانجام بر سرنوشت تلخ خویش چیره خواهد شد و سر از لاک کهنۀ روزگار درخواهد آورد. آنان گویاترین نشانه های این خوشبینی ی سازنده را در زیر و رو شدن باور دینخوی شهروند ایرانی میبینند که تا پیش از این روند آزارنده، خواب و خیالی خام بیش نبود. آرزوهای بزرگ زنان و مردان بافرهنگی چون فتحعلی آخوندزاده، آقاخان کرمانی، تالبوف تبریزی، مشیرالدوله سپهسالار، زرینتاج برغانی، پروین اعتصامی، حسن تقی زاده، ابراهیم پورداود، احمد کسروی و بسیاری دیگر از چهارچوب سخن فراتر نرفته و هیچکدام به جائی نرسیده بود. برنامۀ تند سردارسپه هم که میتوانست برآورندۀ آن آرزوها باشد، چون رخنه ای در دل تودۀ گمراه نداشت، به بن بست بدآموزیهای بدکیش نانخوار شیر پیر رسید و از هم پاشید تا به گفتۀ دیو نوفل شاتو “همه باهم” سر از خودکشی ی 1979 درآوریم.

تیغ کند آزادیخواهان، در گیر و دار 32 ساله هنوز آنچنان تیز نشده تا بر جان دیو و دد بنشیند و پروندۀ ننگ دیرین را برای همیشه بربندد. ولی تا آنروز باید همچنان جنگید و امیدوار بود و استوار پابرجا ماند. چگونه؟ آنجاکه جنگ افزاری تند و تیز و برا چون پتکی کوبان به کار نیآید، با ابزار توفندۀ فرهنگ خانگی باید به نبرد دشمن رفت. کاراترین ابزار نیرومندی را که شب و روز و گاه و بیگاه میتوان در میدان این پیکار در دسترس دید و آنرا به کار گرفت، گویش و نگارش به زبان شیرین و خوش آهنگ خانگیست. اگر چنین نبردی روزی ویژۀ دانشگاه و پژوهشکده یا کاردانان کمیاب میبود، امروز آنرا میان توده های بیزار از بدکیش و بدکیشی باید گسترد تا فرهنگ زیبای خانگی را هرچه فراگیرتر دید. روند شوم 32 ساله با همۀ زشتیهای بیشمارش، این بخت فرداساز را پیش روی آدم ایرانی نهاده تا به ریشه های دیرین زبان و فرهنگ پدران و مادران خویش دست یابد و توفیر فراوان داده های ارجمند نیاکان را با ننگ آزارنده ای که 14 سده بر ایران و ایرانی چیره بوده، بشناسد.

شناسنامۀ فرهنگ خانگی را از نو باید آراست. دستکاریهای زشت بیگانه را از این تنها نماد شناخت آدم ایرانی باید زدود. گمراه خودباخته را میتوان با پشتوانۀ آزادی ی اندیشه از بند بدکیش و دام بدکیشی رهاند. شرم از ننگ گزنده را با همۀ خورده ریزهایش باید دور ریخت و برخاست و روز و روزگاری تازه آغازید. روز و روزگار روشن دلپذیری شایستۀ بالیدن و نازیدن فردائیان و همزیستی با مردم دنیا، بی انگ آدمخوار و بی نشان بیگانه (شیعه). پارسی اندیشی، پارسی نویسی، پارسی گوئی و خودداری از کاربرد آئین و آرمان و زبان بیگانۀ درنده ای که فرهنگ خانگی را آلوده، ارزنده ترین گامیست که فرهنگمدار دگراندیش ایرانی میتواند بردارد. این گام کارا با خودسازی میآغازد و با آموزش و دیگرسازی پیگیری میشود تا در پیشبرد این باور کارگر افتد. پایبندی و کاربرد چنین باوریست که آدم ایرانی را سرانجام در برابر مزدور بیگانه، سر و شانه ای بالاتر خواهد نشاند.

کاری کارستان در مهر به مام بیمار میهن با بیداری و خودآئی دامنگستر میشود تا به بلندای آزادی ی اندیشه رسد. آنگاه که داشته ها و بوده های پیشین را در سوئی از ترازوی خرد مینهیم و در دیگر سو خیرۀ ناداشته ها و نابودیهای امروز میمانیم، میبینیم که نه مردمی در تاریخ آفرینش به اندازۀ ما ستم دیده و نه دشمنی خانگی اینگونه مایۀ گسترش روانبیماریهای رنگارنگ شده – پیکار کارای فرهنگی بر این راستا، از پالودگی در پندار و کردار و گفتار نیکی مایه میگیرد که ریشه ای توانا در تار و پود هستیشناسی ی تاریخ زادگاهمان دارد.

زبان دروازۀ همیشه گشودۀ فرهنگ توده هاست و هنر شبنم دلچسب روزگاران که از کوزۀ زبان به تن فرهنگ میتراود. دلسوختگان برجسته مان در تاخت و تاز میان زشت و زیبا، آنرا به امروز رسانده اند تا فردائیان به آیندگان بسپارند. شادیها و دردهای خورد و کلان گذشته را در آئینۀ گویای زبان و فرهنگ، میان غبار تاریخ میتوان دید و ارزنده ترینها را برای بهروزی برگزید. بدکیش بدآموز که سر به آئین بیگانه سپرده و در دشمنی با همزاد هممیهن سر از پا نشناخته، کوشیده با دستکاری در این دو پدیده، زبان و هنر خانگی را بیآلاید تا بیخ و بن اندیشۀ ایرانی بساید و بفرساید. پیروزیهای بی چون و چرای 1400 سالۀ بدکیش در بن بست شرمبار 32 ساله، به دیوار بیداران به خود آمده ای خورده که آنانرا در سه گروه میبینیم:

1 – بیداران بیزار از دین و دینبازی، بی آنکه دنبال ستاره ای سرخ باشند،

2 – بیداران بیزار از بدکیش و بدکیشی که جستجوگر خدائی دیگرند،

3 – نیمه بیداران بیزار از رژیم که هنوز از آئین بیگانۀ خانگی دل نکنده اند.

دو دستۀ نخست با خواستۀ دستیابی به شناسنامۀ پاک و دستنخوردۀ ایرانی در بن بست 32 ساله به بدکیش و باور بیگانه ستای وی پشت کرده و بخش بزرگی از دستۀ سوم نیز دیر یا زود به آنان خواهد پیوست. این موج رو به افزایش میان لایه های شهری و روستائی که واکنشی خودجوش از سوی توده در برابر تندرویهای بدکیش زورگوست، نشانگر بی ریشه بودن آئینی بیگانه میان مردم پایبندیست که پس از 14 سده ستم و سرکوب، هنوز کششها و  وابستگیهای خانگی را از دست نداده – نکتۀ سرنوشت سازی که میان شهروندان دیگر کشورهای همکیش کمتر دیده میشود. سه پدیدۀ نیرومند تاریخی – روانشناختی، آدم ایرانی را بر سر کشورهای 54 گانۀ پیرو کیش تازی مینشاند و او را آمادۀ رفورمی بنیادین میکند:

1 – هیچیک از این کشورها دارای پیشینۀ روشن و گویای فرهنگی – سیاسی مانند ایران پیش از سال 638 نیستند (سال یورش تازی به ایرانزمین)،

2 – مردم هیچیک از این کشورها سازنده و برنامه ریز اپوزیسیون 1400 ساله “شیعه” در برابر یورشگر تازی نبوده اند. بخشی از مردمی که در عراق و لبنان و کویت و بحرین و… پیرو این اندیشه مانده اند، همه از تبار ایرانیان آن روزگارانند،

3 – آرمان رهائی از زور چیرۀ آئینی برونمرزی، هرگز در هیچیک از آن کشورها مانند ایرانیان تا امروز زنده نمانده و زیر پوست تن همگان نجوشیده – هیچ گروهی سختتر از (شیعه) بر کیش مادر نتازیده (جنگهای 1400 سالۀ شیعه – سنی) و شگفتا، هیچ سازمانی گسترده تر از این تبار ایرانسوز، مایۀ بی آبروئی ی ایران و ایرانی نشده – سر اژدهای نیمه جان را در خانه باید کوفت تا دیگر برنخیزد. جز مشتی باجخور بی سر و پای ایرانستیز، همۀ مردم دنیا میتوانند در این کوبش با ما همداستان شوند.

نخستین نشانه های فروریزی ی کیش بیگانه در ایران، با دستمالی شدن آن کیش از سوی آگاهان ایرانی، یا پیدایش آئین پلشتی زیر نام “شیعه” پدید آمده – فرودست ماندن این تیرۀ بینوا که زورگوئی به هممیهن را از یورشگر همسایه آموخته، در برابر سران کیش بیگانه (دستگاه خلافت)، نبردی آرمانی با خواستۀ زنده نگاه داشتن پدیدۀ ستمکش و لهیدۀ ایرانی بوده – ولی در درازای 14 سده افت و خیز، همین پدیدۀ خودساختۀ درونمرزی، بزرگترین دشمن زبان و هنر و فرهنگ و بینش خانگی شده و در ستایش بیگانۀ یورشگر تا توانسته خود و دیگران را دریده – بازی به پایان رسیده و برای ساختن فردائی بهتر باید آماده شد.

پس از رخداد 11 سپتامبر 2001، چند تن را در باختر میشناسید که آماده باشد به زبان و فرهنگ و باور آدمخواری به نام “بن لادن” گردن نهد؟ چرا شهروند ایرانی باید پذیرای درندگیهائی از اینگونه شود که 1400 سال یکدم جانش را گرفته، مالش را برده و آبرویش را سکۀ یک پول کرده؟ آنانکه در دل مرز پرگهر، هنوز مست جادوی بیگانه مانده اند، فریاد بیزاری ی پنجاه میلیون تن جوان گریزان از بدکیش و بدکیشی در خانه را نمیتوانند نادیده و ناشنوده گیرند. لبها را دوختن، با سرنیزه گلوها را فشردن و خاموشیهای زورکی را بر سرها میخکوب کردن، چندی بیش نخواهد پائید. نه آن سرنیزه داران برای همیشه مزدور دشمن میمانند و نه دژخیمان خاموشیزا، بردۀ جاودانۀ اهرمن. دیو خانگی را دیر یا زود، بیداران خانگی فروخواهند کوفت و روسیاهی به دیگهای شکم گنده خواهد ماند. پشتیبانی از زبان و هنر و فرهنگ خانگی، رخنه ناپذیرترین سنگر توانا در پدافند از مام میهن گرفتاریست که تا روز رهائی میتوان به آن نازید و پس از آنهم به میوۀ گوارایش بالید.

شیفتگیهای زبان و فرهنگ و هنر خانگی

 بزرگ امید – اوت 2018 – اورشلیم 

هفته ی پیش، از پیشینه ی زبان پیشینیانمان برایتان نوشتم. سپاسهای فراوان برای پیامهای شایان سپاسی که در واکنش به آن نوشته برایم نوشتید. با فروتنانه ترین کرنشها در پیشگاه یکایکتان که به مهری فراوان یادی از چند و چون آن نوشته کرده و هرازگاه نکته هایی را یادآور شده بودید، بسیار آموختم. این بار پیش از پیگیری ی آن پیشینه و ارزیابی ی ریشه هایش، به شیفتگیهایی در چهارچوب زبان و فرهنگ و هنر خانگیمان میپردازم که به گویش چندی از شما به راستی جای سخن دارد. امید بسیار دارم بتوانم آنچه را که باور دارم و برایتان مینویسم، بتواند بازگوی نکته هایی باشد که یادآور شده بودید.

ما دوستداران این زبان و فرهنگ و هنر، همه شیفته ی آنیم. نه تنها از آنرو که پیر فرزانه ی توسمان، سی سال رنج برده و نگاشته و سروده تا زبان و فرهنگ و هنر خانگیمان را جانی نو بخشد و به امروزمان رساند – ولی همسایه ی بیگانه پای خانگی از پیکر ناجنبایش هم ترسیده تا در خاک زادگاهش، تابران توس به خاک سپرده نشود! – که از آنرو شیفته ی این زبان و فرهنگیم که پدربزرگ آن پیر بزرگ، تبار یهود را از بند بیگانه ی زورگو رهانده تا به خانه بازگردند و خانه ای نو بسازند و مزه ی گوارای آزادی را بچشند – ولی بیگانه پای دیگری چپ و راست موی دماغشان شده و میشود که چرا چنینتان چنانست و فلانتان بهمان؟ هرچند آن کلان رهاننده را سران دنیای سده ی بیست و یکم نماد حقوق بشر میخوانند و نوشته ی کوتاهش پس از 2500 سال، هنوز تاج سر آزادیخواهان چپ و راست دنیا مانده تا مایه ی سرفرازیشان خوانده شود.

شیفته ی این زبان و فرهنگ و هنریم از آنرو که آموزگاری توانا پرورده و سخنی دلنشین و زیبا بر زبانش رانده تا همگان را به پاکی و فرزانگی و بردباری فراخواند – تا ریشه ی هرگونه دشمنی و بدخواهی را میان خودی و ناخودی برچیند. آموزگار آموزگاران آفرینش، بدی و ناپاکی را نه تنها برای آدمیزاده، که بر جانور و گیاه و آب و هوا هم روا ندانسته و آنها را هم بهامند شناخته – گرانمایه آموزگاری که خداوندان اندیشه ی یونان به شاگردی اش سرفراز بوده و بارها جای والایش را بر سر نهاده اند. شیفته ی زبان و فرهنگ و هنر پویا و پایای پیشینیان خویشیم از آنرو که دهشی چنین ارزنده ارزانیمان داشته تا با دلی پر از مهر و دوستی و دستی انباشته از بخشودگی و وارستگی به پیشواز فرداییانی رویم، سازگار با همباوگان آشنا و ناآشنای دوران خویش تا همه بدانند بهای آزادی چندان ارزان نیست – و تا همه بدانند، ما باختیم، شما نباید ببازید. ما با سرمایه ای چنین کلان باختیم تا شما برندگان دوران خویش باشید و سربلندانه بتوانید ابزار برد دیگر بازندگان را هم فراهم آورید. شیفته ی زبان و فرهنگ و هنر خداوندان خانه ی خویشیم، چراکه هرچه نیکی و پاکی و فرزانگیست در آن جسته ایم و هرچه پلیدی و پلشتی و ناپاکی و ددمنشی بوده، دور از آن دیده ایم.

ولی چرا هرکه بر شناسنامه اش نامواژه ی زیبای ایرانی نوشته شده، باید به آن ببالد و بنازد؟ مردم کدام کشوری را در تاریخ آفرینش میشناسید که به اندازه ی شهروند ایرانی با پشتوانه ی نیرومندی به گواهی ی تاریخ از بالای بام جهان برتران به ژرفای بدنامی فرو افتاده – ولی همچنان پایدار مانده و با امید به فردایی بهتر از تلاش برای بهزیستی و به چنگ آوردن آزادی، دستانش را هرگز بالا نگرفته؟ – میان کشورهای پنجاه و چهار گانه ی پیرو کیش تازی، مردم کدام کشوری را میشناسید که شمار بزرگی از شهروندان بیدارش پس از چهارده سده فروریزی و آبروسوزی، همچنان برای دستیابی به دین و فرهنگ و هنر و زبان خانگی، دست به گریبان دشمن خانگی مانده و بر سرکوبگر خونخوار خویش شوریده باشند؟

ابزار کارای فراسازی که شهرود ایرانی را با گویش و بینش و نگرش و منشهای رنگارنگ خانگی، به هم گره زده و یکدستشان کرده تا اینچنین توانا و انگیزه مند پایدار بمانند، جز همین زبان و فرهنگ و هنر خانگی چیست؟ کدام مردمی را در دنیای دیروز و امروز به راستی میشناسید که هنر و اندیشه ی پویایش را دشمن ستمگرش از آغاز تا پایان به نام خود جا زده و موزه های دنیا را با همین بازی ی ساختگی فریفته باشد (هنر اسلامی)؟ ارنست رنان (پاریس 1823-1892) میگفت: اگر داده های ایرانی را از اسلام بگیرید، عرب میماند و شتر و شمشیرش!” آدم بیدار ایرانی نباید شیفته ی پیشینه ای چنین توانا باشد و در نوسازی ی آن پیشینه از جان مایه نهد؟ هنر کارای زبانی شیوا و فرهنگی گویا که اینهمه شیفتگی زاده، کدامست؟ در بازگشت به خویش؟ چگونه؟

نخستین گام:

شیفتگی بر راستای پیشگفتار بالا زیبا و ستودنیست. کسی نمیتواند آنرا نادیده انگارد و خورده ای بر چند و چونش گیرد. چراکه همگان را بیداری میبخشد و میانشان انگیزه میزاید – ولی بیداری و انگیزه مندی، بی بهره برداری از اندیشه و چاره جویی یا بی جنبیدن و جنباندن، خود به خود سر از گمراهیهای زیانبار درمیآورد (منمهای میان تهی). نخستین گام کارا در این بازی ی شورانگیز کدامست؟ آگاهی و نه بیش – باید آگاه شد تا بیدار شد و دست به کار کاری کارستان شد. آگاهی از چه؟ آگاهی از آنچه که بر پیشینیان بردبارمان گذشته و هریک به گونه ای در دوران خویش به پاسداری از زبان و فرهنگ و هنر خانگی کوشیده و هرگز از پا درنیامده اند. چرا آن کوششها تاکنون به رهایی نیانجامیده و همچنان چوبخوار دشمن در خانه ی نیمه ویران خویش مانده ایم؟ آگاهی از لایه ی ویژگان (الیت – خواص)، هرگز به رده ی توده های کوچه و خیابان رخنه نکرده (همگان – عوام) – نکته ای کلیدی که در چهار دهه ی گذشته دارد گام به گام پیشتر میرود و دمبدم شتابی دیدنی تر میگیرد. نخستین گام را با آگاهی از چون و چراهای روز و باور به همین جند نکته ی کوچک باید برداشت.

ریشه شناسی:

خاک و خس دروغ آباد 1400 ساله را باید کاوید تا ریشه های نیرومند راستی را از آن ته بیرون کشید. خاک فراموشی از جانشان باید زدود و هریک را به جای نیک خویش نشاند. ریشه ها را در آزمایشگاه خرد و پژوهش، دانه دانه باید آزمود تا پیشینه ها را به درستی شناخت. شناخت تازه، ایران آبستن رخدادهای بنیادین را آماده میکند تا فرزندان بیدارش را از هر گوشه ای به خود خواند تا زیربنای فردا را گام به گام و دست در دست هم با امید به بهروزی پی ریزند.

ریشه های کهن زبان و فرهنگ و هنر کارای خانگی با اینهمه شیفتگی، به پیش از دوران باستان در تاریخ آریابوم میرسد. همآنگونه که زبان دنیای باختر نیز به پیش از فرهنگ گسترده و گویش توانای زبانهای لاتین، یونان و روم بازمیگردد (جیمز دارمستتر 1849-1894). ریشه ی باستانی ی زبان نیاکانمان به گواهی ی تاریخ جهان، روزی از بالکان تا دل دریای پارس و از آسیای میانه تا بنگال را میپوشانده – سرگذشت این زبان مانند دیگر زبانهای دنیا با کوچهای خواسته ناخواسته، یورشها و دیگر انگیزه های فراگیر میان توده های پراکنده ی مردم یا کاربران این زبان و فرهنگ جابجا شده – ریشه های هر زبان کهن پر یادمانه ای در داد و ستدهای فرهنگی – گویشی و سپس آوایی – دستوری به هم گره میخورند تا بیش از پیش زایا و بارور شوند. نگارش هنرمندانه ای که روزی میخی خوانده شده، نگارش کهن زبان پارسی است که بر بلندبالا سخره ها در دل کوههای ایرانزمین، سکه ها و پیماننامه ها و آنچه که از پیامهای فرمانروایان به دست پیکهای ویژه در سراسر کشور به آگاهی ی مردم میرسیده، یادگارهای به جا مانده از آن روزگارانند (نگارشهای گوناگون دبیره ی میخی مانند هخامنشی، ایلامی، سومری، آکادی، بابلی و اوگاریتی). کیست آنکه شیفته ی اینهمه شکوه نباشد؟ آنانکه به پوزخندی میپرسند: “از آنان به شما چه؟ خود نمیدانند که در گسستن پیوندی خانوادگی، بیهوده میکوشند!

زبان تبار پارتی از فراسوی خراسان در درازای سده ها به پهنه ی ایرانزمین رسیده و آنچه را که از پیشینیان فراچنگ آورده در گستره ی آریابوم، به آنسوی تیسفون در میانرودان رسانده – رامشگران چیره دست دوران اشکانی و سپس ساسانی، نام آور هنرمندانی بوده اند با آوازهای ویژه و خوش آهنگ خویش که به زبان شیوای خانگی، برای مردمان آن دوران سروده و میخوانده اند. نوشته ها و نمادهای کهن زروانیان، میتراییان، زرتشتیان و سپس تبار مانویان به زبانهای پارسی، پارتی، پهلوی و دیگر زبانهای روز میان مردمان دوران باستان را در تکه های بزرگی از دنیای باختر پیش از مسیحیت میبینیم (آرتور کریستین سن، کپنهاگ 1875-1945) – زبان و فرهنگ بالنده ای که به دوران پیامبرشاه یهود (داوید هملخ 900 پیش از میلاد)، پی ریز خانه ی خدای یگانه بازمیگردد که بنیانگذار اسرائیل یکپارچه شده – سرباز دلیر آگاهی که سه هزار سال پیش دانسته چرا باید پایتخت خانه ی کوچک اسراییل را از حبرون به ایرهاشالوم – آشتی شهر بکشاند. گستره ی زبان پارتی – پارسی و آمیختگیهایش با گویشهای بومی چون سغدی، آرامی، سریانی، بخارایی، کلدانی، کردی، لری و … زبان و فرهنگ و هنر مادر را میان مردمان دنیای کهن پرورده تا در سده های پسین در خراسان بزرگ دوران سامانی، فردوسی، رودکی، بلخی، دقیقی و … را بزاید و بپرورد و شیفتگی را بیافزاید (ژیلبر لازار 1920-2013).

خداوند ماه نخشب (روزبه پورداودبه – ابن مقفّع 725-763) باور داشت زبان‌ پـارسی‌ پس از یورش تازی، زبان موبدان، هیربدان و دانشمندانی شده که از تیغ تیز درندگان بیگانه رسته و بیشتر در پنهان کوشیده اند دین و فرهنگ و زبان و هنر خانگی را پاس دارند (نوروز، سده، مهرگان، تیرگان و دیگر گاهنبارها). همین تلاش است که ریشه های زبان خانگی را به دوران زبان پارسی ی میانه رسانده و زبـان و گویش مـردم را بارور کرده – زبانی که چند و چون گویش و نگارش ایرانیان را در پهنه ی هستی کم و بیش از پایان دوران سـاسانی به‌‌ سده‌های پسین کشانده – آگاهان دلسوز زرتشتی (خداوندان فرهنگ خانه ی پهناور پارس)، کوشیده اند در دوره ی شوم یورش بیگانه به پاسداری از زبان نوشتاری و‌ گویش خانگی‌ پردازند و آنرا هرچه بارورتر سازند.

زبان یا گویش و نگارش دری:

پارسی‌ گویی و پارسی نگاری ی هممیهنان یهودی در دوره های گوناگون‌ تاریخ ایرانزمین (راشی – نگارشی ویژه که گویش عبری را به زبان بومی مینگاشته اند)، به ویژه پس از یورش تازی از سویی و نگارش پازند خداوندان خانه “زرتشتیان” از دیگر سو، ابزار پایداری ی فرهنگی را تواناتر کرده (هردو دسته در هراس از خودکامگانی که گونه ای آلودگی و آمیختگی ی گویشی – نگارشی با زبان و فرهنگ خانگی را در آریابوم میپراکنده اند) – خود به خود به پایداری در برابر خواسته ی گسترش کیش بیگانه در ایرانزمین انجامیده تا گویش و نگارش زبان خانگی کمتر به دست انداز افتد و دستمایه ی چندپارگی در‌ این‌ زبان میان شهروندان در ساتراپ نشینهای دور و نزدیک کشور نشود. چنانچه در روند تاریخ دوره های پیش از این شومبختی میبینیم که‌‌ زبان و گویشهای مردمان جنوب‌ باختری (ایلامیان) یا سومریان و آکدیان در درازای یورشها و تاخت و تازهای خورد و کلان و در برخورد با دشواریهای فرساینده، آرام آرام زبـان و فرهنگ و باورهایشـان‌ را از دست داده و گام به گام خود از میان رفته اند.

پاسداری از هـمین زبان‌ و نگهبانی از همین فرهنگ و هنر بود‌ه که‌ در پرتو پایداریهای پراکنده، شهروند پایبند و وفادار ایرانی را به سرزمینهای خاوری کوچانده (سیستان) تا از گزند یورشگر بیابانی هرچه دورتر باشد. هرکه دستش به دهانش رسیده چاره را از سر ناچاری در گریز دیده و کوشیده به سرزمینهای هرچه دورتر بکوچد (گرایش ایرانیان، به ویژه سران زرتشتی – ساسانی پس از یورش تازی به پناهندگی در هند و چین و هرچه دورتر از دوزخ درندگان). ولی پیش از آن دوران، گویش شمالی در ایرانزمین، پی‌آمد پا نهادن گویشگران زبان پارسی به جغرافیای زبـان پارتـی در دوره های آغازین‌‌ ساسانیان‌ بوده که برخی نوگراییها و آمیختگیهای سازنده ی گویشی را پی ریخته – در ایـن دوره زبانی نوگرا (آمیختگی میان زبانهای بومی در گویش‌ پارتی) بسیاری از‌ واژگان نهادین‌ خود را از دست داده تا پذیرای واژگانی‌ تازه و تواناتر از خویش گردد. پژوهشگرانی در ارزیابی ی شیوه های گویشی – نگارشی ی مردمان در پایـان‌ دوران‌ ساسانی‌ را در برخی گوشه های آریابوم آن دوران وارسیده اند (شمس الدّین ابو عبد الله‌ مقدسی در نوشته هایش کوشیده ویـژگیهای زبانی در بسیاری از شهرها را با خواننده در میان نهد – هرچند نه چندان پاسخگو – 945-991، اورشلیم). آنگونه که خداوند ماه نخشب مینویسد:

“دری، زبان مردمان شهرهای‌ پیرامون تیسفون بزرگ‌‌ یا زبان درباریان دوران ساسانی بوده – این واژه “دری” از دو تکه‌ “در” و “دربار” پدید آمده – گویا دری تنها زبان‌ گویشی‌ بوده که بیشتر کاربرد درباری در پایتخت داشته – بنابراین باید‌ گویش‌ شمالی ی پارسی زبانان آن دوران شمرده میشده – تیسفون پیش از ساسانیان،‌ پایـتخت شـاهان‌ اشکانی‌ بوده که مردمانش به زبان پارتی سخن میگفته و مینوشته اند. ساسانیان جانشین اشکانیان، همان شیوه را در زبان گویشی – نگارشی پی گرفته اند. برخی درگیریهای فراگیر‌‌ در پایان دوران ساسانی در زمینه ی‌ این‌ گویش با دیگر گویشها به ویژه در‌ جنوب‌ ایران، نامواژه ی “دری”‌ یا پارسی ی دری– پارسـی ی درباری را در برابر پارسی ی توده ها نشانده – همچنین میدانیم که‌ در‌ پهنه ی خراسان بزرگ، به ویژه در بلخ، زبان پارسی ی دری، یکسره‌ جای‌‌ زبانهای‌ بومی‌ را چه پارتی‌ و چه‌ بلخی گرفته – زبان‌ گویشی – نگارشی ی مردم خراسان بزرگ به ویژه شیوه ی سخن مردم‌ بلخ‌ را‌ مردمان آن روزگاران، بهترین‌ شیوه‌ سخن پارسی در خاور ایرانزمین‌ میشمرده اند. فراوانند آنانکه زبـان مـردم‌ بلخ را به ‌ویژه در نامه ‌نگاری، از بهترینهای آن دوران شناخته اند (مقدسی). زبان مردمان دوران ماد کهن (کم و بیش کردستان، کرمانشاهان، تهران، اصفهان، قزوین، همدان و تبریز امروز) زبان پارتی بوده‌ – ریشه ی گـویشهای‌ امـروزین در برخی روستاهای این بخش، گویای این نکته است. پارسی ی دری در دوره های پسین‌ به‌ این تکه از پهنه ی ایرانزمین راه ‌یافته بـود‌. آنگونه که از نوشته های خداوند ماه نخشب برمیآید، هر زبانی را ویژه ی بخشی از مردم ایران شناخته – چنانچه میگوید: “زبان پارسی در پارس، پهلوی‌ در‌ ماد و دری در پایـتخت و خـاور ایـرانزمین زبان مردمان بوده …” – چنینست که زبان دری در گوشه گوشه ی ایرانزمین کاربردی ‌روشن یافته و خود به خود زبان فرهنگ و ادب نوین شمرده شده – به ‌ویژه در دورانی کـه این زبان بردی تواناتر گرفته – شماری از خداوندان خانه ی ایرانزمین (زرتشتیان) در سده های پسین که دلیری کرده و نوشته هایی بلند و کوتاه به ویژه در آنسوی مرزها نگاشته اند، این زبان را پاس داشته اند. افزون بر آن، روشن اندیشانی در سده‌های‌ دهم و یازدهم هـنوز بـه زبان و فرهنگ و باورهای خانگی – پهلوی‌ به سختی دلبستگی‌ داشته ‌اند‌. فخر الدین اسعد گرگانی (استرآباد 1067-999)، نگارنده ی کار زیبای ویس و رامین مینویسد:

در این اقـلیم، آن دفـتر بـخوانند         بدان  تا  پهلوی  ‌‌از‌ وی بدانند

بسا مردم  در این  اقلیم  هموار        بوند آن لفظ شیرین  را‌ خریدار‌

کم نیستند آنانکه زبان و فرهنگ و ادب پهلوی را دستکم تا سده ی یازدهم، ارجی نهاده و آنرا ستوده ‌اند. آنـانکـه بـه زبان و نگارش نوین نوشته اند، باور میداشتند که زبانشان‌ ریشه در زبـان پـارسی‌ ی‌ باستان دارد که امروز “دری” خوانده میشود، هرچند به واتهای تازی مـینویسند. آنان میپنداشتند ایـن زبان‌ پارسی ی ویژه‌ای است به نام “پارسی ی دری” زرتشتیان ایرانی وفادارترین پاسداران در کاربرد این زبان خانگی بوده و آنرا یادگار پیشینیان خویش انگاشته اند.

بر این راستا، ناگفته پیداست که پیدایش و ماندگار شدن هر زبـان و فرهنگی‌، پدیده ای بیگمان پیچیده است. به ویژه آنگاه که یورشها و درگیریها و زد و خوردهایی سرنوشت سوز به واژگونی ی فرهنگی انجامد و شیوه ی گویش و نگارش توده های بزرگ از زیر و رو دگرگون شود. همچنین آنگاه که این دگرگونی ی ناخواسته، بار شوم ستیزی دیرین را با خود به همراه داشته باشد و بخواهد همه ی سامانهای کهن را از ریز و درشت زیر پا نهد تا باورهای خود را بالاتر بنشاند! بنابراین داستان ریشه‌های زبان شیرین پارسی در خانه و زادگاه خود، مانند تاریخ چوبخورده ی ایـن سرزمین، پر است از فرودها و فـرازهایی با پیچ ‌و خمهایی انباشته از افت و خیز. پایبندیهای پاکدلانی دلبسته به فرهنگ و زبان و هنر پیشینیان است که این داده ی ارزنده را تاکنون در برابر توفانهای سخت، سر پا نگه داشته و بیگمان تا پایان تاریخ همچنان استوار خواهد ایستاد.

زبان کهنی که در دورانی درخشان پدیدار شده و در خاکی توانا به دست مردمی فرهنگمدار ریشه گرفته، پیامی دارد برای فرداییان – پیامی انباشته از مهر و دوستی و دستی بخشنده برای یکایک آنانی که خواهان روزگاری بهتر برای همگانند و بی هیچ چون و چرا و اگر و مگری، هستی را دهش ارزنده ی پروردگاری یکتا میشناسند که جز مهر ورزیدن و دوست داشتن، اندرزی دیگر به فرزندانش بر روی زمین نداشته و ندارد. زبانی‌ پر از فروتنی در برابر دیگران با هر باور و نگرش و اندیشه ای – زبان شیوا و گویا و کارای شاهنشاه کورش هخامنشی که پس از 25 سده، هنوز نماد همبستگی میان سربازان مهر و دوستی مانده و تا پایان هستی، همچنان خواهد ماند. زبان توانایی که دوست و دشمن آنرا ستوده اند، زبانیست کارا به آهنگ گوشنواز ترانه و چکامه و سروده – پاکی و زیبایی را ستوده و همواره کوشیده زشتی و نکوهیدگی را از بیخ و بن براندازد. گویش خوش آهنگ و نگارش شکوهمند این زبان در پهنه ی ماهواره و اینترنت دنیای نو، بی هیچ نیازی به هیچ گزافه ای، خود گویای هنر بیتای اندرونش شده و میتواند نشانگر شکوه ماندگارش باشد. اگر چنین نیست، پس چیست انگیزه ی اینهمه مهر جوشان ته دلهایمان به این فرهنگ و زبان و هنر؟

***

*** پیشینه ی زبان پیشینیانمان ***

بزرگ امید

اوت 2018 اورشلیم

کهن تبار ایرانی – هندی، ریشه ای به درازای تاریخ فرهنگ آسیا دارد. شانه به شانه ی خاندان بزرگ زبان هند و اروپایی، زبان مردم تاجیکـ (تاجیکی) و افغانیان (دری) که تا چندی پیش، تکه هایی از آریابوم شناخته میشدند، زبـان شیرین پارسی بوده و هست و خواهد بود که چون دیگر ایرانیان به این زبان گفته و نوشته و سروده اند.

پیشینه ی توانمند این تبار کهن از چهار هزاره فراتر میرود. شـاخه ی بارور ایرانـی اش بیش از سه هـزاره در پهنه ی آریابوم گسترده بوده و مرزهای مجارستان و ترکستان چین را میپوشانده – کهنترین گویش این شاخه از دوران وداها، زبان اوستا و زبـان دوران هخامنشیان پارس و ماد بوده که پس از یورش ارتش یونان (331 پیش از میلاد – گسترش فرهنگ هلنیستی) روزگاری نو را آغازیده – زبانی که به دنبال یورش تازی با فرمان رویگرزاده ی دلیر، دری شده (یعقوب لیث، 254 یزدگردی) – گویشهای سغدی، سکایی، خوارزمی، بلخی، کردی، ارمنی و آشوری از هند تا اروپا و از آنسوی خوارزم تا بستر خلیج پـارس را در چنبره ی هنر خود داشته – شگفتی ندارد که میبینیم گسترده کرانه هایش از نیمه ی دوم سده ی شانزدهم به امریکا، افریقا، اقیانوسیه و دیگر گوشه های دنیا رسیده – اینهمه، پیشینه ای گویا از شاخه های رنگارنگ گلستان زبان پارسی است. بر راستای این پیشگفتار کوتاه، شماری از کارشناسان هممیهن و آگاهان دنیای آزاد، پیشینه ی این زبان را به سه دوره بخشبندی میکنند:

1 – دوره ی باستان که از کهنترین گاهان به جا مانده و با فروریزی ی دودمان هخامنش به پایان میرسد.

2 – دوره ی میانه، از آغاز اشکانیان تا پایان ساسانیان.

3 – دوره ی نوین که با یورش شوم تازی به این سرزمین آغازیده و به امروز رسیده – ما چه بخواهیم و چه نخواهیم، با هزار افسوس، بازندگان دوران سوم این بخشبندی در زبان خانه ی خویشیم. دوران شوم زیانباری که بیگانه ای زورگو، گفتار و نوشتار مردم این سامان را به گندی آلوده که پالایش آن نیازمند کاری سترگ است. هرچند کم نیستند آنانکه میپندارند این آمیزش زورکی، رنگ و رویی فراخور به این زبان بخشیده! – درگیری میان این دو دسته چهارده سده پاییده و هنوز به پایانش نرسیده ایم. پاسداری از این زبان با پیشینه ای چنین پر افت و خیز، نیازمند پایداری ی دانشوران دلیر بیداری است تا آنرا دست در دست هم، با پشتکار و هنر خانگی، جان و روانی تازه بخشند. بنابراین بیجا نخواهد بود اگر بگوییم:

“بیداران آگاه این خانه ی نیمه ویران، روزی تیغ زهرین نشسته بر پهلوی زبان خانگی را از گرده ی زخمین مام بیمار میهن بیرون خواهند کشید تا جانی تازه بر زبان و فرهنگ و هنر سرکوبشده شان بخشند. همه ی یورشگران خورد و کلان آمده و رفته اند، مگر شاگردان دست آموز اهرمن که 1400 سال پیش در این خانه جا خوش کرده و تاکنون نرفته اند (تازی رفته، ولی آرمان پلشتش را مشتی روانپاره در سرنوشت مردم بومی چهارمیخ کرده اند). باران زهر دمادمی که روانپریش تازی ستا بر این زبان و فرهنگ باریده، تنها با خشکاندنش و رستن از کاربرد آن یا خودداری از دوباره گویی و دوباره نویسی اش درمان میشود (روشنترین و گویاترین نماد پیکار فرهنگی در برابر زورگوی خودکامه). خواسته ی توانای ریشه داری که روند 40 ساله، نمایی تازه به آن بخشیده تا هم خود و هم پیشینه ی زبانمان را بهتر بشناسیم.”

زبان و فرهنگ بیزار از زورگو:

از فروریزی ی فرهنگ زیبای خانگی به دست تازی و فرماندهی ی ناجای مزدکی، تا دوران پهلوانان سیستان (صفایان)، تبار مانوی با گسترش گویش پهلوی، بیش از دیگران پاسدار این زبان شده اند تا از گند آمیختگی با زبان بیابانیان پیشگیری کنند. بیزاری از بیگانه ی زورگو، بخشی سواناپذیر از فرهنگ خانه ای شده که دشمن خانگی، زبان میزبانش را دو سده بریده تا گویش و نگرش و بینش بومی را براندازد (دو قرن سکوت، عبدالحسن زرینکوب). زبان خانه ی پهناور پارس، پایدار مانده، هرچند در دربار خانهای مغول، به ویژه در پهنه ی هندوستان، زبان دربار خوانده شده (دری) تا در دوران سرکردگان سلجوق در آسـیای میانه، ریشه بدواند و هنرمندانه به دربار ترکان عثمانی رخنه کند. رخنه ی بدکیش و بدکیشی هرچه ایران و ایرانی را در دوران شوم 1400 ساله زمینگیرتر کرده، دست باختر آزمند در چاپیدن دار و ندار مردم این سامان درازتر شده تا بیخ و بن فرهنگ خانگی، سختتر بپوسد و بفرساید و به دریوزگی آلاید (نامه ی عباس میرزا و نگاه وی به پدیده ی زشتی زیر نام آخوند) – گونه ای سستی و جادوزدگی ی کاربران این زبان را در برابر ترفندهای سرنوشت سوز بدکیش، از دردانگیزترین بیگانه ستاییهای شوم این دوران میشناسیم (استعمار باختر، پیمانهای ترکمنچای، گلستان، هرات و …).

برخی آمیختگیهای سازنده ی فرهنگی در چهارچوب زبانشناسی (یونانی، رمی – پارتی – سغدی)، جای خود را به بدبیاریهای پیشین سپرده (638 میلادی شکست ننگین ارتش ایران) تا به دوران آمیزش با واژگان روسی – تاجیکی، پشتون – افغانی و به داده های نوین باختر در زبان پارسی برسیم (فرهنگستان ایران). هریک از این فرازها، واژگان نوین خود را ساخته اند که هرازگاه دستمایه ی گسترش فرهنگ زبان، دگرشدهای آوایی – دستوری و نوآفرینیهایی ارزنده شده اند. مانده های زبان کهن و برخی نوشته های پیش از آن یورش شوم و آمیزش زورمدارانه ی زبان خانگی و بیگانه ی درنده، آرایش آوایی، دستور زبان (سیبویه) و آمیختگیهای خواسته ناخواسته ی خود را پدید آورده تا در جنگل پسارستاخیز همگانی (انقلاب مشروطه 1906)، به دنیای نوین رسانه برسیم. این دوران، دستمایه ی خود را به همراه آورده و گنجینه ی پربار زبان پارسی را نیرویی تازه بخشیده (آمیزش واژگان یونانی، رومی، هندی، تازی، مغولی، ترکی و دیگر زبانهای باختر). کاربرد زبان و فرهنگ و هنر خانگی هرچه فراتر رفته، نیروی بدکیش فروتر ریخته تا پدیده ی آزادی ی اندیشه، بال و پری فراختر گشاید و بیزاری از بیگانه دینی، دیدنی تر شود – بی نیازی به زیاده گویی، وارونه اش را در روند 40 ساله به روشنی میبینیم.

از تازی گریزی تا زبان دنیای نو:

گرایش به زدودن واژگان بیگانه (تازی) که خواسته ناخواسته با بار دینی – سیاسی ی  یورشگر همراه بوده، به نگارش پیر بزرگ توس و شاه نامه های پارس (شهنامه) بازمیگردد تا به دوران پیدایش فرهنگستان (سردودمان خاندان پهلوی، 1314 یزدگردی) برسیم. هرچند وامدار واژگانی چون (جنگل، نیلوفر، نارگیل هندی)، (تاق، یونجه، سنجاق ترکی)، (آقا، اردو، سوغات مغولی) یا (یوتوپیا، والیبال، فوتبال، بسکتبال، پیانو، تلفن، تلویزیون فرنگی) باختریم و گام به گام آنها را پذیرفته ایم (فرهنگستان، زبان دانش نوین). زبان زنده ی رایانه (کامپیوتر – اینترنت و ماهواره)، دنیای شتابان خود را دارد که جهان کوچک مالتوس را دهکده ای کوچکتر کرده – مرز میان زبان ادب و فرهنگ کهن با زبان دانش روز، خواه ناخواه کششها، کنشها و واکنشهای خود را دارد (داده های گذشتگان – آگاهی رسانی، رسانه). روند 40 ساله و تلاش نوگرایان برای تازی زدایی و برابریابی میان واژگان کاربردی در زبان پارسی، هم مایه در گرایش به فرهنگ پاک خانگی دارد و هم نشان از بیزاری ی ناخواسته از بیگانه ای دارد که همواره دستمایه ی شرم و سرشکستگی ی شهروند ایرانی بوده – زبان دانش و ادب و پیشرفت، نیازمند نوسازی، نوشدگی و دگرگونی ی سازمان یافته ای بر راستای نیاز روز و چهارچوب دستور و فرهنگ هر زبانی است. روان رنجور و آسیبدیده ی شهروند بیدار ایرانی، پاسداری از زبان و دین و فرهنگ و هنر خانگی را میجوید و خواهان گسترش آنست. سواسری از مانده های تازی را درمانی کارا میشناسد و جا دارد این خواسته ی 1400 ساله را برای نخستین بار در پهنه ی توده های همزبان به میدان بیآورد (روانپارگی – روند خداشناسی، آسیبها و گرایشهای بیمارگونه ی روانی نزد ایرانیان، بزرگ امید).

تلاش آگاهان دلسوز:

دست اندرکاران زبان توانـای پارسی در آرایش و پیرایش و ویرایش آن فراوان کوشیده اند. این رویکرد بـا فرایند واژه سازی در آفرینش واژگانی کارا انجام شده – نخـستین تلاشهای سال 1303 یزدگردی، یازده سال پیش از برپایی ی نخستین فرهنگستان، در انجمنی از سران فرهنگ کشور برپا شده تا با آفرینش برخی نیازهای روز فراهم آید. افزون بر 300 واژه ی نو مانند هواپیما، فرودگاه، خلبان، آتشبار، گردان، هنگ، تیپ، هواسنج، بادسنج، وابـسته ی ارتش و … برگزیده و نگاشته اند. فرهنگستان پی ریزی شده تا با شیوه ای پخته و آزموده، کاری کارستان به میدان آید و برنامه را سر و سامان دهد (خـرداد 1314 یزدگردی).

سره گویی و سره نویسی و تلاش در خودداری از کاربرد واژگان تازی که این روزها پشتیبانانی رو به فزونی یافته، همراه گرایش به آمیزش با دیگر زبانها و گویشها، بی سر سوزنی چون و چرا گوشه هایی از جنگ روانی ی 1400 ساله را به نمایش نهاده – پدیده ای که در روند 40 ساله دارد اوجی تازه  میگیرد و باید چشم به فردایی بارور بدوزیم تا زبان خانگی را فرداییان پاکتر از دیروزیان ببینیند (بدکیشی، بزرگ امید، تابستان 2003).

 

گزینش واژگان نوین:

فرایند واژه سازی در زبان پارسی، بیشتر میدان پهناور سروده را در بر میگرفته – این تلاش با دو انگیزه به میدان آماده:

1 – نخست آنکه واژگان مورد نیـاز پهنه ی دانش روز را در زبان پارسی پدید آورند،

2 – دیگر اینکه شاخه های گسترده ی این پدیده را هرچه ژرفتر وارسند و نوسازی کنند. شیوه ی گزینش واژگان نوین، نگاهی کارا به سرچشمه ی زبان، وابستگیهای دستوری و پایبندیها، آهنگ سخن و میانگین پذیرندگی ی آن میان مردم داشته و سرانجام اینکه واژگان نو به گوش شنونده خوش آیند تا کاربردی فراگیر یابند.

بهره برداری از دیگر گویشها چون کردی، لری، بلوچی، گیلکی، مازندرانی، شـیرازی، خراسانی، کرمانی، کاشی، سیوندی و به ویژه گویش فرزانگان زرتشتی که با سرشت این زبان به خوبی سازگارند، یار و یاور پیشگامان شده – روشی سنجیده و موشکافانه در بهره برداری از ایندست واژگان، بازآفرینی شده تا در کار پردازش نوین واژگان رهگشا گردد. گرایشهای وارونه بین در این میدان کم نبوده اند. آنانکه سستیها، کاهلیها و بدبینیهاشان را رنگ در رنگ به میدان کشانده و چپ و راست از ناامیدی و بیهودگی بافته اند تا دیوار بلندبالای بن بستها را هرچه دست نیافتنی تر سازند، کم نبوده و نیستند (اگر زبان را نوسازی کنیم، تکلیف حافظ و سعدی و جامی و رومی و … چه میشود؟ خورشیدک، بزرگ امید، پاییز 2001).

 

پیشینه ی فرهنگستان:

شمار بزرگی از آگاهان دلسوز کشور از سویی دین و فرهنگ و تاریخ زادگاهشان را گرفتار ننگ بدکیش و بدکیشی دیده و از دیگر سو چاره جوی برونرفتی از شکست ننگین 1400 ساله، به این در و آن در کوفته و تاکنون به جایی نرسیده اند. شماری از سران این تبار بیدار بوده اند که سردودمان پهلوی را به برپایی ی فرهنگستان واژگان زبان پارسی انگیزه مند ساخته اند (20 اردیبهشت 1314 خوشیدی ی یزدگردی). آیینامه ی فرهنگستان در شانزده ماده در دانشکده ی حقوق دانشگاه تهران نگاشته شده – نخستین رسانه ی همگانی در این زمینه با نگاهی نو به فردای فرهنگ خانگی به بازار آمده (جواد مهدویان، پاییز 1320 خورشیدی) – در آن رسانه میخوانیم که تا آنروز بالای دوهزار واژه ی نو به فرهنگستان زبان پارسی افزوده بودند.

برگزیده فرهیختگان نامداری چون (ذکاالملک فروغی، رشید یاسمی، پورداود، دهخدا، فروزانفر، بهار و قریب)، زیربنای فرهنگستان را پی ریخته اند. شماری از بزرگان جهان فرهنگ و ادب و رسانه، به یاران وابسته ی فرهنگستان پیوسته اند (حسنین هیکل سردبیر الاهرام، کریستین سن نگارنده سرشناس دانمارکی، رفعت پاشای مصری، هنری ماسه نگارنده فرانسوی، اقبال پاکستانی، رابیتسو بولوفسکی کارشناس روسی و چندی دیگر از سرآمدان).

در نخستین دوره ی فرهنگستان، واژگانی بیگانه چون (مالیه، نظمیه، عدلیه، بلدیه و اطفائیه)، شده اند (دارایی، شهربانی، دادگستری، شهرداری و آتش نشانی) که آرام آرام میان مردم جا افتاده و واژگانی مانند (برات، براتگیر و براتکش، پیشاهنگ، انجمن، برش، بهداشت، بارنامه و دادگاه) به میدان زندگی پا نهاده اند. در دوره ی پسین، واژگانی چون (فلسفه، هندسه، الهیات، منطق، منجم، حمل و نقل)، شده اند (خرددوستی، زمین پیمایی، خداشناسی، چمگویی، ستاره شناس و ترابری). واژگانی چون “لسان الثور” و “لسان العصفور” شده اند “گل گاوزبان” و “زبان گنجشگ”، یا واژگانی از باختر مانند (Primer, Dramatist, Duplication, Assimilation, Vegetarian, Reactor, Action, Apical-Body, Temperature, Make-Up, Carwash, Gemstone, Skyscraper) شده اند (آسمانخراش، گوهرسنگ، خودروشویی، چهره پردازی، گرماسنج، نازک تن، کنش، واکنش، کنشگر، گیاهخوار، همگونی، نمایشنامه نویس و آغازگر).

آگاهان فرهنگستان، واژگانی از گویشهای باستانی و میانه ی آریابوم را نیز به گلستان سخن خانگی افزوده اند، هرچند در برخی فرازها پاره ای دگرگونیها میان مردم میدانی باز نکرده – واژگانی مانند (تخشایی جای اسلحه سازی، پروانچه جای دیپلم که سپس دانشنامه شده یا پوشینه جای کپسول و شوربای توفبار جای رعد و برق که سپس شده تندر و آذرخش یا میان خوشآب (گویش نیشابوری) و آب میوه، دومی برگزیده شده – پیشینه ی کار ارزنده ی فرهنگستان، در دو سوی دور از هم آشکارتر دیده میشود:

  • یکی در گرایشی روشن به افزایش واژگان کاربردی در پرتو دگرشدهای شتابان فن ورزی ی دنیای نو (ابزار کار توسعه و مدرنیته)،
  • دیگری در کاستن از نیروی پنهان دستگاه بدکیش و بدکیشی که جز بدنامی و پژمردگی و پسماندگی ره آوردی دیگر برای مردم نداشته – این دگرگونی ی شایسته را در شیوه ی نگارش سران دیرپای این زبان هم میتوان یافت. چنانچه از پورسینا واژگانی چون (اندریافت جای اداراک یا اندریافته را جای مدرک) میخوانیم. از غزالی واژگانی چون (بینا جای بصیر، یافته جای موجود، نایافته جای نامعلوم) میبینیم. همچنین از ناصرخسرو قبادیانی واژگانی چون (آرمیده جای ساکن، چونی جای کیفیت، چرایی جای علت)، یا در نوشته های افضل الدین کاشانی واژگانی چون (آمیخته جای خلط و مخلوط، دشخواریاب جای صعب الوصول و دانستگی را جای علم) میخوانیم (برخی گزارشهای فرهنگستان).

روند آموزنده ی 40 ساله با همه ی زیانهای بیشمار و دردهای فراوانش، این سود ارزنده را داشته که پرونده ی شوم بدکیش و بدکیشی را نه تنها برای مردم دنیا، که برای توده های کوچه و خیابان ایرانزمین نیز گشوده تا ریز و درشت، دوست و دشمن زادگاهشان را بهتر بشناسند. بی سر و پایی به نام (حداد عادل)، از سوی همدستان دیو نوفل شاتو (روح الله مصطفوی، معروف به خمینی)، به سرپرستی ی فرهنگستان ایران برگزیده شده که در دشمنی با دین و زبان و فرهنگ مردم این سامان همتایی ندارد. این دوران بد، دیر یا زود به سر خواهد آمد تا فرداییان آگاهتر از دیروزیان، ارزش آزادی ی اندیشه را به درستی دریابند و با شناختی فراخور، فرهنگستان زبان خویش را بارورتر کنند.

***

روشنگری در مورد زبان دری و غزلهای کلاسیک ایران

«دکتر عبدالحمید شیبانی »

این نوشته به منظور آشنا شدن با طرز تفکر بزرگان ادب ایران، با تکیه روی غزلهای حافظ

تهیه شده و در آن مطالب زیر به بحث  گرفته شده است:

  • مقدمه
  • توضیحات کلی در مورد زبان دری
  • توضیحی مختصر در مورد راز و رمز در غزلهای حافظ، گویای هدف و روش حافظ در غزل سرائی
  • مختصری در مورد روش ساخت لغت، در زبان دری، توسط حافظ
  • اشاره ای به شخصیت حافظ
  • جزئیاتی از طرز تفکر حافظ
  • برخورد حافظ با مطالبی از قرآن که با علوم تجربی، هماهنگ نمی باشد
  • نمونه ای از ابیاتی که بخصوص باید به متن دری آن توجه شود
  • نظر حافظ در مورد خداوند
  • مناظرۀ حافظ با قرآن
  • حافظ شاد و شوخ

مقدمه

هنگامی که بخواهیم با دنیا آشنا شویم اولین مسئلۀ ما این خواهد بود که پاسخ سؤال به این بزرگی را از کجا شروع نمائیم . همین مسئله در آشنا شدن با دنیای تفکر بزرگان ادب ایران وجود دارد . چون در این نوشته تکیه بر غزلهای حافظ میباشد لازم به یادآوری است که عده ای میگویند لطافت زبانی که حافظ به وسیلۀ آن به دل ما رسوخ میکند و اعماق اندیشه های عاطفی و عاشقانۀ ضمیر ما را به حرکت میآورد احتیاج به تعبیر و تفسیر ندارد. غزلهای حافظ را باید همانطوری که هست خواند و از آن لذت برد . تفسیر سحر آنچه از دل برآید و بر دل نشیند زیاده گوئی خواهد بود .

این افراد، غزلهای بزرگان ادب ایران را به زبان فارسی میخوانند و بر این اساس، ضمن خواندن غزلها، انواع احساسهای قلبی و تفکرات شخصی خود را مرور نموده و شیفتۀ احساسهای عاشقانه و عاطفی خود میگردند . این افراد توجه ندارند که غزلهای بزرگان ادب ایران، از قبیل سعدی و حافظ به زبان دری میباشد. جاذب بودن زبان عاشقانۀ حافظ نباید موجب شود که از عمق تفکر او غافل شویم . قسمت عمدۀ غزلهای ایرانی، به زبان دری، مطالب قرآن را به بحث گرفته اند

حافظ شخصیتی میباشد که به مقابله با خشونتها، ابهامها و مطالب غیر قابل قبول قرآن برخواسته وبه زبان دری، ضمن ریشه کن کردن افسارهای دنیای تعبد، درب دنیای تفکر را به روی ما بازنموده است و تلاش نموده روابط اجتماعی ما بر اساس پایدار شکل گیرد . این دنیای او و دیگر متفکرین ایرانی، دنیای دیگری میباشد که از طریق آشنا شدن به زبان دری میتوان به آن پی برد و فرهنگ ایران را ارزیابی نمود .

زبان دری

افرادی مانند سعدی و حافظ که ما به علت وجود آنان به ایرانی بودن و فرهنگ خود افتخار میکنیم به ما میگویند اگر میخواهید بدانید در غزلهای خود چه میگوئیم باید زبان دری بدانید . شعر آنها به زبان فارسی میباشد، چرا میگویند برای فهم مطلب، باید به زبان دری آشنا باشید؟ زبان دری چه زبانی است ؟

کتاب لغت، زبان دری را زبان ادبیات ایران بعد از اسلام معنی میکند . با پیدایش اسلام، چه اتفاقی پیش آمده که در ایران، زبانی به نام زبان دری ایجاد شده باشد؟ بدون شک، پس از حمله و تسلط اعراب بر ایران، مقدار زیادی لغت از زبان عربی به زبان مردم اضافه شده است . وارد شدن لغت از یک زبان به زبان دیگر، زبان را غنی تر میکند ولی آن را تغییر نمیدهد . پس چه عاملی موجب شده است که بعد از اسلام، در ایران، زبانی به نام زبان دری به وجود آمده باشد؟  این عامل را باید در محتوای متن قرآن و اسلام جستجو نمود .

اعراب به اتکاء مطالب کتابی به ایران حمله کردند که آن را وحی های پروردگار عالم میدانستند . فکر میکردند پروردگار جهان، آنچه را بشر از علم لازم دارد برای او دیکته فرموده و دستور داده که افرادی که این وحی ها و این دستورات را نپذیرند بکشید و زن و مال و متعلقات آنها را تصاحب نمائید . بعبارت دیگر، اسلام به صورت مکتب ترور فکر وعقیده، از طریق کشتار مردم به ایرانی تحمیل شد . مبلغین این مکتب، با اضافه کردن تحریفاتی به آن، به افراد سادۀ اجتماع گفتند اگر تردید کنندگان در این ابهامها را نکشید تا روز ابد، در آتش جهنم خواهید سوخت . بعبارت دیگر، ترور فکر و عقیده و آدمکشی را وارد وجدان جامعه نمودند .

متفکرین ایرانی میدیدند که پروردگار جهان به انسان هوش عطا فرموده است . از طریق هوش، قدرت تشخیص تضاد در بیان را به او داده، قدرت تشخیص خوب از بد به او داده، او را جستجوگر و خلاق آفریده است . پروردگاری که اختصاصاتی به بشر داده که او را از حیوان متمایز مینماید تعبد را به صورت افساری که به گردن الاغ می اندازند به او تحمیل نمیکند و اختصاص تمایز انسان از حیوان را از او نمیگیرد . بعبارت دیگر، متفکرین ایرانی نمیتوانند قبول کنند که اینهمه تضاد مطلب، ابهام و مطالب خلاف دانش بشر که در قرآن ذکر شده است الهامهای خالق جهان باشد . مشکل متفکرین ایرانی این بود که اگر این مطلب را به زبان میآوردند کشته میشدند . مجبور بودند به جستجوی راهی برای رفع این مشکل برآیند و ضمن حفظ قدرت خلاقیت بشر، روابط اجتماعی انسانها را بر پایه ای استوار شکل دهند.

درجستجوی این راهیابی، نکات زیر، توجه آنها را جلب نمود : آیۀ شصت و نه  سورۀ “یس” متذکر شده است که چون کسی به حرف شعرا گوش نمیدهد بگذارید هرچه میخواهند بگویند بگویند . آیات آخر سورۀ شعراء متذکر شده است که شعرائی که خدا را پرستش کنند میتوانند احساس خود از ظلمی که به آنها شده منعکس نمایند . ایرانی، پروردگار جهان را به نیکی میشناخت و او را نیایش میکرد و مسئله ای برای پرستش پروردگار جهان نداشت . این بود که این آیات را دریچه کوچکی برای بیان افکار خود دید. بعلاوه متوجه شد که قرآن متذکر شده است که خدا یار شماست او را پرستش کنید . این افراد، در زندگی زمینی خود نیز یار و یاوری داشتند که با علاقۀ زیادی با او ازدواج نموده بودند . هوش آنها به آنها توجه داد که اگر علاقۀ به یار زمینی خود را به حد پرستش درآورند میتوانند مطالبی را که به یار و یاور آسمانی خود نمیتوانند بگویند به یار و یاور زمینی خود بگویند ولی در اشاره به یار و یاور آسمانی معرفی شده در قرآن. بطور مثال، هنگامی که به یار زمینی خود میگویند به عهد خود وفا کن، عهد شکنی نکن، با اشاره، به یار آسمانی خود تذکر داده باشند که به وعده هائی که در مکه داده اند عمل فرمایند .

در این مرحله بود که متفکرین ایرانی، نبوغ خود را در استفاده از اختصاصات زبان نشان دادند . به چه صورت ؟   زبان، صداهائی میباشد که برای بیان مفاهیم مختلف به کار میبریم . بطور مثال، عضو بینائی خود را با صدای “چشم” معرفی مینمائیم . این صداها را از طریق حروف، به صورت لغت و جمله درمیآوریم و بصورت نوشته به یکدیگر منتقل مینمائیم . از یک صدا برای بیان مفاهیم مختلف نیز استفاده میکنیم . بطور مثال، اگر از ما بخواهند کاری انجام دهیم ممکن است بگوئیم چشم  . یعنی از صدای چشم، به معنی دیگری نیز استفاده کرده باشیم . و حتی اگر همین صدا را کمی شل بیان نموده باشند ازآن به مفهوم دیگری استفاده نمائیم . از صداهای مختلف نیز برای بیان یک مفهوم استفاده میکنیم بطور مثال، چشم خود را با صدای عضو بینائی، عضو بصر، وسیلۀ دیدن نیز معرفی مینمائیم .

اختلاف زبانهای مختلف در چه میباشد؟  از اختلاف گرامر زبانها که بگذریم اختلاف آنها در این میباشد که برای بیان مفاهیم مختلف، از صداهای مختلف استفاده مینمایند . بطور مثال، عضوی را که فارسی زبانان، با صدای چشم بیان میکنند انگلیسی زبانها با صدای “آی” و عرب زبانها با صدای “عین” معرفی مینمایند . به بیان دیگر، صداها در زبانهای مختلف، معرف مفاهیم مختلف میباشند .بطور مثال ،صدای من، که در زبان پارسی برای اشاره به خود و یا در اشارۀ به واحد وزنی معادل سه کیلو به کار میرود در زبان انگلیسی به معنی مرد به کار میرود . این بیان، توجه میدهد که هنگامی که شعری را به زبان فارسی میخوانیم ولی به ما میگویند برای فهم مطلب، باید زبان دری بدانید، لغاتی را که در زبان فارسی به معنی ای مورد استفاده قرار میدهند در زبان دری، به مفهوم دیگری مورد استفاده قرار داده اند.

به نکته ای دیگر از اختصاصات زبان نیز باید توجه نمود. مفهومی که از صداهای مختلف درک میکنیم بستگی به آنچه مورد اشاره میباشد دارد . بطور مثال، هنگامی که میشنویم “چه گل جالبی” اگر این گفته در اشاره به یک گل باشد، در اشاره به طرح یک پارچه باشد، در اشاره به یک سنجاق سینۀ فلزی باشد، به هدف تعارف گفته شده باشد، در اشاره به کودک تمیزی که کاری جالب انجام میدهد باشد و یا اگر در اشارۀ به یک بازی فوتبال باشد، در شرایط مختلف، از آن، درک متفاوت خواهیم داشت. توجه به این نکات از این نظر مهم میباشد که توجه داشته باشیم ششصد، هفتصد، هشتصد و یا هزار سال قبل، متفکرین ایرانی، در شرایط ترور فکر و عقیده، با استفاده از زبانی سری و با تمهیداتی مختلف، مطالبی را بصورت غزل ( گفتگوی با زن ) بیان نموده اند اگر از هدف آنها مطلع نباشیم، اگر ندانیم لغات را به چه معنی استفاده نموده اند، اگر ندانیم مطلبی را که میگویند در اشاره به چه موضوع میباشد و یا اینکه چه نوع اشاره هائی را به کار برده اند، درک ما از آنچه بخوانیم، بر اساس احساسات عاشقانه و تفکرات خود ما خواهد بود و از هدف گویندۀ غزل که راهنمائی جامعه در شکل دادن روابط اجتماعی بر اساس پایدار میباشد بی بهره خواهیم ماند. با توجه به این نکات، اگر بخواهیم با فرهنگ ایران آشنا شویم باید این راز و تمهیدات را مورد توجه قرار دهیم .

راز و رمز در غزلهای حافظ

به گوشه ای از تذکرات حافظ، در مورد تمهیداتی که به علت شرایط ترور فکر و عقیده در محیط اسلامی، دربیان مطالب خود به کار برده است توجه نمائید. می گوید:

چو من ماهی کلک آرم به تحریر           تو از نون القلم میپرس تفسیر

و در جائی دیگر تذکر می دهد:

ز حافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد   لطائف حِکَمی با نکات قرآنی

در این ابیات، چه می گوید؟ نون القلم، چیست؟   سوره های قرآن، با الفاظی مانند النون و القلم، الف لام میم، یس و ص شروع میشود . در توضیح این الفاظ، ذکر شده است که اینها اسرار الهی میباشند و کسی غیر از خدا از مفهوم آن آگاه نیست ولی همۀ علما بگویند معنی آنرا میدانند . ( بگذریم از اینکه هر سورۀ قرآن، با تعلیم دروغ شروع میشود) حافظ در این دو بیت، با اشاره، به ما می گوید ماهیت نوشتۀ مرا باید با توجه به مطالب قرآن معنی نمائید. نکاتی از قرآن و لطیفه هائی حکمت دار، مطرح نموده ام .  البته بعدا خواهید فهمید که لطیفه های او در مورد نکات قرآنی میباشد .

حافظ در موردهدف خود از غزل گفتن چه میگوید؟  به گوشه ای از گفتۀ او در این مورد توجه نمائید:

روان را با خرد در هم سرشتم     وز آن تخمی که حاصل بود کشتم

                                                                       

                                         فرحبخشی در این ترکیب پیداست    که نغز شعر و مغز جان اخراست

ساده کنم!.  به ما میگوید غرائز خود، انگیزه های خود و آرزوهای خود را به خرد آمیختم، پرورش دادم ،شادی آفرینی، حاصل آن بود، هم شعر زیبا بدست آمد، شادی هم که اساس زندگی حقیقی ابدی میباشد.  به توجیه زیبای او توجه نمائید. بیان قرآن که زندگی حقیقی را زندگی بهشتی معرفی مینماید مستند قرار داده میگوید زندگی یعنی شادی .

اگر قرآن را به زبانی که بفهمید چه میخوانید خوانده باشید خواهید دید که تذکر داده شده است که علم و دانش آنچیزی است که در قرآن آمده، عالم کسی است که مطالب قرآن را تعبدا بپذیرد . تردید در مطالب قرآن، حکم قتل به دنبال دارد. حافظ با چه تمهیدی توانسته است مطالبی که خرد به او دیکته میکند بیان نماید؟ به گوشه ای از این تمهیدات توجه نمائید، می گوید:

به چشم کرده ام ابروی  ماه سیمائی     خیال سبز خطی نقش بسته ام جائی

امید هست که منشور عشقبازی  من    از آن کمانچۀ ابرو رسد به طغرائی

با مراجعه به کتاب لغت و آشنا شدن به زبان دری، ملاحظه خواهید نمود که اشاره مینماید که ضمن نگاه کردن به ابروی چهره ای زیبا، توهم های خط رنگ آسمانی داده شده ای (قرآن) را مطرح نموده ام و امیدوارم آنچه بصورت عشقبازی در مورد آن رفتار منحرف از راه مستقیم میگویم، کتابی را شکل دهد.  و چون مفهوم از زبان فارسی غزلها، با مفهوم از زبان دری آن اختلاف دارد به ما تذکر داده است که:

تو گوهر بین و از خرمهره بگذر           ز طرزی کان نگردد شهره بگذر

اشارۀ او در این بیت، این میباشد که مواردی از مطالب او را که خالی از خرد می بینیم باید تعمق نمائیم که به زبان دری چه گفته است .

این خلاصه به ما میفهماند در غزلهای بزرگان ادب ایران، مفهومی بیش از عشق و عاشقی نهفته میباشد هدف متفکرین ایرانی بحث مسائل زندگی و راهیابی روابط اجتماعی سالم بوده است. عشق و عاشقی که موضوعی جالب بوده وسیلۀ تجزیه و تحلیل قرآن قرار داده اند. بنا براین، اولین قدم در راه آشنائی با فرهنگ ایران، آشنا شدن عمقی با مطالب قرآن میباشد .

تکنیک ساخت و استفادۀ از لغت توسط حافظ

آشنا شدن با روش حافظ در مفهوم دادن به لغات و استفادۀ از لغات، ساده ترین راه آشنا شدن با طرز شکل گرفتن زبان دری میباشد. توجه به غزلهای حافظ، چند تکنیک او را در استفادۀ از لغات نشان میدهد:

  • استفادۀ مستقیم از قرآن که خداوند را دارای کلیۀ نامهای نیک معرفی مینماید
  • مقابلۀ متن قرآن با ابیاتی که ترجمان آیات قرآن میباشد به انتخاب کنیۀ حافظ مفهوم میدهد
  • استفاده از ابیاتی که اشاره به معنی خاص از لغت دارد
  • استفادۀ از لغات به مفهومی جدید
  • استفاده از اشاره در بیان یک مطلب

استفاده از کتاب لغت

علاوه بر مواردی که از محتوای متن دیوان حافظ میتوان دریافت، از لغتنامه های زبان اهل تصوف و عرفان نیز باید نام برد . بعضی از این لغتنامه ها که توسط دراویش، بصورت محرمانه نگهداری میشود به نظر میرسد در قرون هفتم و هشتم نوشته شده باشد. بطور نمونه از رساله های زیر میتوان نام برد :

“لطیفه های غیبی، تألیف محمدبن محمد دارابی” ، “فرهنگ اصطلاحات استعاری صوفیه به نام رشف الالحاظ فی کشف الالفاظ، تألیف شرف الدین حسین بن الفتی تبریزی، و شناخت شاخص های عرفانی، مجموع سه رساله در شرح اصطلاحات مکتب عرفان، با مؤلفان، مولانا محمد طبسی، فخرالدین ابراهیم عراقی و غلامحسین فیض کاشانی. از لغتنامه های دیگری به نام لغتنامۀ نوربخش نیز میتوان نام برد.

استفادۀ مستقیم از آیۀ قرآن که خداوند را  دارای کلیۀ نامهای نیک معرفی مینماید

این آیه موجب شده است که حافظ از نامهای متعددی مانند آسمان، سپهر، جهان، دهر، زمانه، سرو، گل ، ونرگس در اشاره به اله استفاده نماید . نمونه هائی از این موارد، در شرحی که زیر نام نظر حافظ در مورد خدا بیان شده خواهدآمد .

انتخاب کنیه

مقابلۀ متن قرآن با ابیاتی که ترجمۀ آیات قرآن میباشد مورد استفاده از لغت “حافظ” را روشن مینماید . به عنوان نمونه به بیت زیر توجه نمائید:

حافظ وظیفۀ تو دعاکردن است و بس       در قید آن نباش که نشنید یا شنید

این گونه مطلب از شخصی که میگوید “روان را با خرد در هم سرشتم” قابل قبول به نظر نمیرسد . مگر به او نگفته اند  “نابرده رنج گنج میسر نمیشود” چه فردی به او میگوید فقط به دعا خواندن اکتفا نماید  پاسخ این سؤال را اشارۀ او به این که غزلهای او در مورد قرآن میباشد روشن مینماید. ببینیم در قرآن چه خوانده است . در قرآن خوانده است “ای رسول فقط تو موظف به پرستش من میباشی . دیکران اگر خواستند مرا میپرستند اگر نخواستند نمی پرستند . من میدانم با آنها چکنم . تا من نخواهم کسی راهنمائی نخواهد شد” . تعمق در این بیت و آیات، نشان میدهد که حافظ، برای خود، کنیه و نام مستعاری انتخاب نموده که بتواند از آن، هم برای اشاره به اله که حافظ همۀ مردم معرفی شده و هم برای رسول که حافظ صحت انتقال وحی ها معرفی شده و هم برای اشاره به پروردگار جهان استفاده نماید . به ریزه کاری او در اینکه در این بیت، خود را مسلمان نشان میدهد که از حکم قتل، در امان بماند ولی عملا دستورات مغایر احکام جهاد را به رسول تذکر میدهد . توجه نمائید که گوشه ای از تضادگوئی های قرآن را متذکر میشود . از همین روش مقابلۀ آیات قرآن با متن ابیات میتوان به معانی استفاده شده برای سایر لفات پی برد . بطور مثال، در بیت <زاهد تو دان و خلوت تنهائی و نیاز     عشاق را حواله به عیش مدام رفت> در این بیت با کدام زاهد صحبت میکند . چرا به او میگوید گوشه گیری کند و آنچه میخواهد از خدا بخواهد ؟  چه کسی عشاق را حواله به عیش مدام داده است ؟ حافظ در قرآن خوانده است <ای رسول از مردم بپرهیز و به خدای خود بپرداز . پرستندگان من همیشه از شادی و همۀ نعم برخوردار خواهند بود> اگر تعجب میکنید که چرا رسول را با سابقۀ دستور قتل، زاهد خطاب میکند به کتاب لغت مراجعه فرمائید که زاهد را بدخو نیز معنی مینماید .

ابیاتی که اشاره به معنی ای خاص از لغت دارد

شرایط ترور فکر و عقیده در محیط اسلامی موجب شده است که حافظ در مواردی، در لفافه و به اشاره به ما بگوید از لغت به چه معنی استفاده نموده است . بطور مثال، هنگامی که میگوید:

ندیم و مطرب و ساقی همه اوست    خیال  آب و گل  در ره  بهانه

در این بیت، منظور او از “او” چه میباشد ؟   توجه به آیات حاکی از توهم ساخته شدن آدم از گل سرشته شده در قرآن که راه زندگی را مشخص میکند این سؤال را روشن مینماید . با اشاره به ما می فهماند که نامهای دوست، یار، مطرب و ساقی را در اشاره به اله نیز به کار برده است . هنگامی که میگوید “دلق ملمع زنار راه است  صوفی نداند این رسم و این راه” با توجه به اینکه “زنار” وسیلۀ سمبولیکی میباشد که مذهب پوشندۀ آن سمبول را معرفی میکند، حافظ، در لفافه و با اشاره، به ما میگوید دلق و خرقه را که لباسهای تکه پینه دار دراویش میباشد در اشاره به قرآن به کار برده است . یعنی قرآن را مذهب ساخته شده از قطعات مذاهب کهنۀ دیگر میداند .

استفادۀ از لغت، به معنی جدید

بطوری که قبلا اشاره شد، هدف از ایجاد زبانی به نام زبان دری، این بود که بتوانند از طریق بیان احساسات عاشقانه، ابهامها، تضادها و مطالب و دستورات غیر قابل قبول یار آسمانی را به نحوی به بحث بگیرند که مشمول حکم قتل نشوند .

ابتدائی ترین جاذبه های یار زمینی که بتوان به شرح آن پرداخت، جاذبۀ ناز، غمزه، کرشمه، عشوه ،چشم، ابرو، گیسو، لب، خال صورت، فرورفتگی چانه و همچنین قد و قامت یار میباشد . مراجعۀ به کتاب لغت، نشان میدهد که ناز به معنی فخرفروشی، غمزه به معنی خونریزی، کرشمه و عشوه به معنی مطالب نامفهوم، قد به معنی قطع کردن و قامت به معنی به نماز ایستادن نیز آمده است . معنی سایر این لغات را باید در اشاره های کلی حافظ و تطبیق شعر، با متن قرآن دریافت نمود به نمونه هائی از این موارد توجه نمائید :

چشم را به معنی الهامها به کار میبرد که هنگامی که در ظاهر، علاقۀ خود را به چشم سیاه یار زمینی خود منعکس مینماید الهامهای سیاه یار آسمانی خود را به بحث بگیرد . هنگامی که حافظ میگوید

چشمان سیاه تو به دلداری عشاق       دادند قراری و  ببردند قرارم

فقط غرق زیبائی چشمان سیاه سیه چشمان شیرازی نشوید . چه قراری، قرار را از حافظ سلب نموده است؟  حافظ به صورت اشاره به ما گفته است که به زبان دری و در مورد قرآن صحبت میکند . حافظ در قرآن، در روی سخن به پرستندگان خدا، خوانده است بکشید در راه خدا، اگر کشته شدید به بهشت فرستاده خواهید شد . این قرار میباشد که به صورت الهامهای سیاه، آرامش را از امثال حافظ سلب نموده چشمهای دختر مورد علاقۀ حافظ، در حجاب اسلامی دیده نمیشد و قرار او با عشاق دیگر به سنگسار او می انجامید .

ابرو را به معنی رفتار به کار برده است که بتواند ضمن اشاره به زیبائی انحنای ابروی یار زمینی خود ،انحراف از راه مستقیم رفتار یار آسمانی را بیان کند . هنگامی که میگوید :

در نمازم خم ابروی تو بر یاد آمد    حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

فقط به نمازی نخندید که بجای غرق شدن در توجه به خدا، ابروی یار، توجه او را جلب نموده است . به متن مطالبی که هنگام نماز، به زبان میآورید نیز توجه داشته باشید “صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم ولاالضالین” . آنچه در نماز، فریاد حافظ را بلند نموده انحراف از راه مستقیمی است (خم ابرو) که در رفتار دستور دهندۀ نماز می بیند . از پروردگار جهان، انتظار تبعیض در هدایت و گمراهی مردم را ندارد. به نکتۀ ظریف و هنر دیگری که حافظ در تمام کار خود به کار برده نیز توجه داشته باشید . هنگامی که این بیت به زبان فارسی خوانده شود، حافظ را فردی نمازخوان شوخ طبع نشان میدهد . شوخ طبعی او در حدی نیست که قاضی شرع، حکم قتل او را صادر نماید . ولی به زبان دری ،اساس نماز و عدالت خدا و همچنین ادعای نظام عالم را به بحث گرفته است .

زلف، طره، گیسو و مو را به معنی مذهب نیز به کار میبرد که بتواند ضمن بیان احساسات عاشقانه ای که به یار زمینی خود دارد به بیان سیه کاریها، پریشانگوئی ها، ابهامها و تضادهای یار آسمانی نیز بپردازد.

هنگامی که میگوید :

حضور مجلس انس است و دوستان جمع اند         و ان یکاد   بخوانید  و در  فراز   کنید

معاشران  گره   از  زلف  یار   باز  کنید         شبی خوشست بدین قصه اش دراز کنید

درست است که در بیت اول، با مسلمان نشان دادن خود، دستور قرآن درمورد قرآن خواندن با صدای بلند تا پاسی بعد از نیمه شب را اعلام می دارد. ولی در بیت دوم، با نشان دادن شوخ طبعی، به صورت بسیار جدی، به زبان دری، از مردم میخواهد شب را به بازکردن پیچیدگی های مذهب یار آسمانی (زلف یار)، (ابهامها، تضادها و مطالب خلاف دانش قرآن) درازکنند . شوخ طبعی حافظ را باید به زبان دری خواند.

حافظ، لب را به معنی بیانات نیز به کار برده است که بتواند بیانات یار آسمانی را به بحث بگیرد هنگامی که میگوید :

لب چون آتشش  آب حیات است       ز آبش آتشی در ما گرفتست

ز دریای  دو چشمم گوهر اشک       جهان در لؤلؤ لالا  گرفتست

چرا شیرینی لب یار را به آتش تشبیه میکند ؟  به ما گفته است در مورد قرآن و به زبان دری صحبت میکند . در زبان دری، از لب به معنی بیانات استفاده نموده است . کتاب لغت، آب را رونق، رخشندگی ، رواج و طرز و طریق نیز معنی میکند . با دقت در این نکات، توجه خواهید یافت که آتش گرفتن حافظ ،از راه و روشی میباشد که آدمکشی را وسیلۀ رسیدن به عمر ابدی قرار داده است . چرا اشک خود را گوهر معرفی میکند؟  چون در این اشک ریزی ها است که به تلاش در شکل دادن روابط اجتماعی بر اساس پایدار و انسانی پرداخته است . در همین زمینه ها است که حافظ، خال را به معنی سیه کاریها ،فرورفتگی چانه را به معنی دام بیهوده گوئیها، و قد و قامت یار را در اشاره به قطع کردن دست و پا و به نماز ایستادن به کار برده است .

استفاده از اشاره به بهار و گل و بلبل

آیات قرآن نشان میدهد که خدا از گردش وضعی و انتقالی زمین و وجود چهار فصل، آگاه نمیباشد . دستورات نماز و روزه نیز حاکی از عدم اطلاع خداوند از اختلاف زیاد شب و روز، در نقاط مختلف دنیا میباشد . معیار تقویم قراردادن گردش ماه، برای تنظیم امور معیشت نیز لااقل در امور کشاورزی ،موجه به نظر نمیرسد . این قبیل موارد، موجب شده است متفکرین ایرانی، قرآن را به عنوان کتاب خدا نپذیرند و در اشاره به بهار و گل و بلبل، جعلی بودن قرآن را متذکر سازند و با شوخ طبعی، به پیشنهاد می نوشیدن بپردارند . آنچه باید به آن توجه داشت این است که شوخ طبعی آنها به زبان دری میباشد و می نوشیدن را به معنی شادی آفرینی از طریق محبت و نیکی کردن، به کار میبرند .

استفاده از کتاب لغت

اگر به تنوع معنی لغات فارسی آشنا باشید ملاحظه خواهید نمود که برای درک آثار بزرگان ادب ایران ،باید از کتاب لغت نیز کمک گرفت . معانی مختلف لغت آب را قبلا تذکر دادم . به معانی لغت رعنا نیز توجه نمائید . رعنا به معنی زنی زیبا و بلند اندام و همچنین به معنی زن خودبین خودپسند خودآرای خود رأی محیل احمق . توجه به زیر و زبر و پیش لغات نیز ضروری میباشد چون صفت را تغییر میدهد . لغاتی مانند مشکین و مشکین، منزل و منزل، دل و دل، نمونه ای از این موارد میباشند . در درک غزلها باید معنی ای از لغت را به کار برد که با توجه به راهنمائی های گویندۀ غزل، گفته ای صریح به دست آید .

اشاره ای به شخصیت حافظ

دقت نظر در غزلهای حافظ، او را شخصی شاد، شوخ و واقع بین نشان میدهد که مطالب قرآن را با دقت نظر، به بحث گرفته و در مورد جزئیات آن، نظر اعلام میدارد . به توهمات مذهبی و عرفانی، در مورد خدا، بهشت، جهنم، روح و زندگی پس از مرگ ،اعتقاد ندارد. زندگی را شادی میداند . موجودات را اسیر دامگه حادثه ای می بیند که هیچ موجود زنده ای بدون خوردن موجود زندۀ دیگر نمیتواند به زندگی خود ادامه دهد . تعالیم او درجهت راهنمائی برای راه عبور از این دامگه حادثه، بر اساس نیروئی میباشد که به زندگی موجودات، بقاء داده است . این نیرو را عشق، محبت مادری و روابط پدر فرزندی می بیند  با تکیه بر این نیرو است که شادی آفرینی از طریق محبت و نیکی کردن را اساس روابط اجتماعی قرار میدهد . با توجه به مبارزه ای که با خشونت دارد میتوان دید که در بهشت افکار خود زندکی می نموده و زندگی را به فرهیختگی گذرانده است . ارزش دارد که راه او پیگیری شود .

جزئیاتی از طرز تفکر حافظ

این بحث، چون بسیار مفصل میباشد در این نوشته به بیان نمونه هائی از ابهامها و سؤالهای حافظ در مورد مطالب قرآن و  نظر او درمورد مواردی که قابل قبول به نظر نمیرسد اکتفا شده است .  حافظ صفات بی نیازی، کرامت، مهربانی که قرآن به خداوند نسبت داده است همآهنگ با بیانات و دستورات ناثواب خشن قرآن نمی بیند . و چون به اتکاء این صفات است که مردم، خداوند را بصورت مأمن روحی و تکیه گاه خود پذیرفته اند سؤالها و نظرات خود را به هدف راهنمائی مردم اعلام میدارد . به نمونه ای از این مطالب توجه نمائید:

خداوند بی نیاز از پرستش، چرا تحکم به مدح و ثنا و پرستش مینماید ؟

گوهر پاک تو از مدحت ما مستغنیست       فکر مشاطه چه با حسن خداداد کند

اگر کریم است چرا تحکم به نماز میکند ؟

ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست      در حضرت کریم تمنا چه حاجتست

اگر مهربان است چرا خشونت میکند ؟

به پای شوق گر این ره بسر شدی حافظ (خدا)   بدست هجر(اشاره به هجرت رسول) ندادی کسی عنان فراق (دستور ترک خانه و به کشتار جهاد پرداختن)

اگر دنیا نظام دارد چرا خدا دلبخواه عمل میکند ؟

صاحب دیوان ما گوئی نمیداند حساب     کاندرین  طغرا  نشان حسبت  لله   نیست

هر که خواهد گو بیا و هرکه خواهد  گو برو      گیر و دار و حاجب و دربان درین درگاه نیست

چرا خداوند از فرستادن پیغمبران متعدد، تجربه نمیگیرد ؟

پدر تجربه توئی آخر ز چه روی      طمع مهر و وفا زین پسران می داری

آیاتی از قرآن حاکی از آن است که مقدر مردم، در ابتدای خلقت، بر اساس مصلحت بینی خدا تعیین شده است . این آیات، با دستورات و تکالیفی که برای مردم تعیین شده و آنها را به نثار جان در راه خدا ملزم میکند و با آیات تذکر به رسول، در مورد این که تا من نخواهم کسی راهنمائی شود راهنمائی نخواهد شد هماهنگی ندارد . این عدم هماهنگی، وسیلۀ لطیفه گوئی در جهت بی اعتبار نشان دادن قرآن به وجود آورده است . به نمونه هائی از آن توجه نمائید :

عاشقان (پرستندگان) را بر سر خود حکم نیست     هرچه فرمان تو باشد آن کنند

عید رخسار تو کو تا عاشقان       در وفایت جان خود قربان کنند

گر رنج پیشت آید و گر راحت ای حکیم (رسول)         نسبت مکن به غیر که اینها خدا کند

حقا که در زمان برسد مژدۀ  امان       گر سالکی به عهد امانت وفا کند

سرمست در قبای (مذهب) زر افشان (روزی دهنده) چو بگذری      یک بوسه (جذبۀ باطن) نذر ( بر خود واجب کن) حافظ پشمینه پوش (رسول) کن…

( به کتاب لغت و به آیات مربوط به وضع روحی رسول به علت ایمان نیاوردن مردم توجه داشته باشید)

چگونه شاد شود اندرون غمگینم   به اختیار که از اختیار بیرون است

( به آیات متضاد در مورد در غم آفریدن مردم و وعدۀ شادی دادن به آنها توجه داشته باشید)

 

برخورد حافظ با مطالبی از قرآن که با علم تجربی همآهنگ نمیباشد

حافظ در قرآن خوانده است ،( زمین را فرش کردم، هر روز خورشید و ماه را از یک طرف بیرون میآورم و در طرف دیگر مخفی مینمایم، آنها را به طرزی در مداری میگردانم که بهم نخورند . گردش ماه را معیار تقویم قرار دهید) . با اینکه ساده ترین زارع ایرانی میفهمد که نمیتواند امور زراعت را بر اساس تقویم قمری نظم دهد، اگر حافظ به اساس تقویم قمری ایراد میگرفت کشته میشد. مجبور میشود در بیان مطلب خود از اشاره استفاده نماید . نظر او را به شرح زیر می بینیم :

گفتا برون شدی به تماشای ماه نو    از ماه ابروان منت شرم باد و رو

مفروش عطر عقل به هندوی(راه و روش) زلف (آئین) ما     کانجا هزار نافۀ مشکین به نیم جو

توجه داشته باشید که هزار سال قبل از ظهور اسلام، در زمان داریوش بزرگ، منجمین ایرانی، از گردش وضعی و انتقالی زمین آگاه بوده و طول سال شمسی را با تقریب قابل قبول، محاسبه نموده بودند با توجه به این مطلب، میتوان فهمید که گفتا برون شدی به تماشای ماه نو را در اشاره به معیار تقویم قرار دادن گردش ماه، به کار گرفته است . و با توجه به احکام قتل جهاد است که دانش منعکس در قرآن را عقل سیاه مینامد .

حافظ در قرآن میخواند رودخانه ها را به اندازۀ گنجایش آبی که میفرستم ساخته ام . حافظ که شاهد سیل هائی میباشد که مناطق وسیع را میپوشاند،شوخ طبعانه فکر میکند لابد این گونه آیات را خدا در خواب نازل نموده، عکس العمل او را به شرح زیر می بینیم :

بیدار شو ای خواجه (خداوند) که ایمن نتوان بود    زین سیل دمادم که درین منزل خواب است

نمونه ای از ابیاتی که  بخصوس باید به متن دری آن توجه نمود

جالب این است که حافظ مطالب عمیقی را در ابیاتی بیان نموده که ظاهر شوخ طبعی دارد . بطور مثال هنگامی که میگوید :

ساقی  به  نور  باده  بر افروز  جام  ما      مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق     ثبت است  بر جریدۀ عالم دوام ما

اگر به خواندن این ابیات به زبان فارسی اکتفا نمائید حافظ را به صورت جاهلی ارزیابی خواهید نمود که با آواز کوچه باغی، هوس مشروب خوری و خوشگذرانی خود را اعلام میدارد . باید توجه داشت که حافظ به ما گفته است به زبان دری و در مورد قرآن صحبت میکند . در زبان دری، لغات ساقی و مطرب به معنی اله، باده به معنی شادی آفرینی از طریق محبت و نیکی کردن، و جام به معنی مذهب ،آئین و روش زندگی، و همچنین عشق به معنی جاذبۀ محبت و زیبائی به کار گرفته شده است. حافظ ،ادعای نور آسمان بودن خدا و نور هدایت بودن قرآن را نمی پذیرد . در تحمیل تعبد از طریق آدمکشی ،نور نمی بیند . و چون می بیند که آرزوها و انگیزه های ما زندگی ما را شکل میدهد نکتۀ زیر را به خدا دیکته میکند : برای شکل دادن روش زندگی ما، آرزوها و انگیزه های ما را با نور شادی آفرینی از طریق محبت و نیکی کردن، و جهت دادن به نیروی خلاقیت انسان شکل بده .

نمونه ای دیگر : هنگامی که حافظ میگوید:

مصلحت دید من آنست که یاران     همه کار بگذارند و خم طرۀ  یاری گیرند

اگر این بیت را به زبان فارسی بخوانید، اگر به این طرز تفکر، اعتراض نکنید آن را شوخی تلقی خواهید نمود . ولی حافظ به ما گفته است به زبان دری و در مورد قرآن صحبت میکند . در زبان دری ،”طره” به معنی مذهب و “یار” در اشاره به آنهائی که خود را پروردگار جهان معرفی مینمایند به کار برده شده است . مصلحت بینی های زیادی که در قرآن، برای مردم، بیان شده توجه حافظ را به خود جلب نموده است . از جمله این که چون خداوند به شیطان وعده داده اند که جهنم را از انس و جن پر نمایند به بعضی ثروت زیاد میدهند که خدا را فراموش کنند که بتوانند طبق وعدۀ خود، جهنم را از انسان پر نمایند . توجه به تجارت سود آور نیز یکی از مصلحت بینی های خداوند میباشد . تجارت سود آور شما این است که به خدا وام نیکو دهید . بکشید در راه خدا، اگر کشته شدید در آن دنیا اجر بیشتر به شما داده خواهد شد . ضمن این گونه مصلحت بینی ها نکتۀ دیکری که توجه حافظ را جلب مینماید دلبخواه عمل نمودن خداوند میباشد . خدای تو هرکه را خواهد روزی وسیع دهد و هرکه را خواهد تنگ روزی گرداند که او به صلاح کار بنده گان کاملا آگاه و بصیر است . در مقابل این گونه مصلحت بینی های قرآن است که حافظ مصلحت می بیند بصورت بیت ذکر شده در بالا از مردم بخواهد روشن کردن انحراف از راه مستقیم مذاهبی )خم طرۀ( که از طرف خدا صحبت میکنند جزء کارهای خود قرار دهند .

نظر حافظ در مورد خداوند

حافظ پس از مطالعۀ کتبی که از طرف پیغمبران مطرح شده نظر خود را در مورد خدا به شرح زیر بیان مینماید .

طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک     چو در تو درد نبیند که را دوا بکند

این بیت را ساده نگیرید . طبیب عشق، اشاره به دانای ماهر مورد پرستش میباشد. اشارۀ حافظ در این بیت، این است که پروردگار جهان، اول باید دردی ایجاد بفرمایند تا به مداوای آن بپردازند . بیشتر دقت نمائید . به زبان صریح میگوید پروردگار جهان نمیتواند الرحمان و الرحیم باشد . حافظ دنیای تنازع بقاء را می بیند و به شرح زیر بیان مینماید :

دیدی آن قهقهۀ کبک خرامان حافظ (رسول)       که ز سرپنجۀ شاهین قضا (حکم خدا) غافل بود

اگر با متن قرآن آشنا باشید که همۀ موجودات را همیشه در حال پرستش خداوند معرفی مینماید و بعلاوه با توجه به وعده های متعددی که به پرستندگان خدا داده شده است متوجه خواهید شد که حافظ به رسول میگوید مگر نمی بینی که کبک خرامان، در حال پرستش خدا بود که دچار سرپنجۀ شاهین حکم خدا شد . با این دید است که حافظ از آیه ای از قرآن که خدا را دارای کلیۀ اسمای خوب معرفی نموده استفاده می نماید و نام های متعددی از قبیل سپهر، جهان، دهرو زمانه را در اشاره به خداوند به کار برده و در ابیات متعددی عکس العمل خود را نشان داده است.

می گوید :

سپهر برشده پرویزنی (فاتحی) است خون افشان    که ریزه اش سر کسری و تاج پرویز است

ز دهر غیر جفا  و ستم طلب کردن             زهی تصور باطل زهی خیال محال

جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیست        ز مهر او چه میپرسی در او همت چه میداری

(رعنا به معنی زن خود بین خودخواه خود پسند خود آرای خود رأی احمق مکار)

زمانۀ بد هرجا که فتنه ای باشد     چو نوعروسش در چشم من بیاراید

در این بیت دقت نمائید، حافظ در مورد چه فتنه هائی صحبت میکند؟!.  زمانه که با کسی صحبت نمی کند!. حافظ به ما گفته است به زبان دری و در مورد قرآن صحبت میکند . باید دید در قرآن چه خوانده است . قرآن به مطالب زیادی از تورات اشاره دارد و حضرت موسی را پیغمبر خدا معرفی مینماید . حافظ، احکام قتل آخر هریک از ده فرمان حضرت موسی را حاصل یک فتنه و انقلاب می بیند . نو عروس دیگر خدا چه شخصی میباشد ؟  قرآن توضیحات مفصلی در مورد حضرت عیسی دارد و ایشان را پیغمبر خدا معرفی مینماید . در این امر، اشارۀ حافظ به فتنه و انقلابی میباشد که قتل عام میترائیست ها را در سطح اروپا به وجود آورد . نو عروس دیگر چه شخصی میباشد؟  بنیاد گذار فتنه و انقلاب صدر اسلام در لباس جهاد.

مناظرۀ حافظ  با  قرآن

حافظ درقرآن میخواند اعراب به محمد بن عبدالله ایراد میگیرند که مطالبی که میگوئی، از طرف خدا نیست محمد بن عبد الله پاسخ میدهند که مطالبی به این زیبائی نمیتواند گفتۀ کسی غیر از خدا باشد . شما اگر می توانید بهتر از آن بگوئید، بگوئید تا من از شما پیروی کنم . این آیات، موجب میشود که بزرگان ادب ایران، به مناظره با مطالب قرآن بپردازند . به نمونه ای از مناظرۀ حافظ توجه نمائید :

گفتی ز سر عهد ازل یک سخن بگو     آنگه بگویمت که دو پیمانه سرکشم

من  بگویم  که  سروری  چه  بود   گر توانی ز من نیوشیدن

مملکت را ز غم رهانیدن            در مراعات خلق کوشیدن

حافظ (رسول) عروس طبع مرا جلوه آرزوست     آئینه ای ندارم از آن آه میکشم

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه (فساد) در دینم       بیا کز چشم ( الهامها) بیمارت هزاران درد برچینم

(به آیات فرستادن فرشته به جنگهای جهاد توجه داشته باشید)

گر زنده دلی شنو ز مستان (گله مندان) در گلشن  جان  صدای  یا  حی (زندگی)

با درد درآ به بوی (بودن)  درمان        کونین نگر ز عشق لا شیی  (ماده پرستی)

به علم است آدمی انسان مطلق          چو علمش نیست شد حیوان مطلق

عمل بی علم باشد جهل مطلق             به جهل ای جان نشاید یافتن حق

ذره را تا نبود همت عالی حافظ (رسول)       طالب چشمۀ خورشید درخشان نشود

چیزی مگو که از تو پریشان شود دلی    کاری مکن که از تو به نفسی رسد خلل

در هیچکس بچشم حقارت نظر مکن     هستند نیک و زشت و بد و خوب در محل

سگ برآن آدمی شرف دارد              که دل مردمان بیازارد

نی دولت دنیا به ستم می ارزد       نی راحت هستیش  الم می ارزد

نی هفت هزار ساله شادی جهان      این محنت هفت روز غم می ارزد

ساقیا (خداوندا) سایۀ ابرست و بهار و لب جوی من   نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی

گوش بگشای که بلبل به فغان میگوید      خواجه( خداوندا) تقصیر مفرما گل توفیق ببوی

( اینهمه از صفات بدی که در انسان ایجاد کردی صحبت مکن . از موفقیت در کارت صحبت کن)

حافظ شاد و شوخ

دنیای شاد و لطیفه گوئیهای حافظ نیز دنیای وسیعی است که تیزبینی، دقت و قدرت واقع بینی او به وجود آورده است . خشونت طبیعت و برخوردهای زندگی، نه تنها او را افسرده نکرده بلکه به او قدرتی داده که در شدیدترین شرایط ترور فکر و عقیده، به مزاح آمیزترین روش، افسار تعبد دیکته شدۀ مذهبی و اعتقادات عمومی جامعۀ خود را پاره پاره کند و در جهت زندگی مثبت هدایت نماید .

هنگامی که تقدیر معیین خدا را به او دیکته میکنند وسیلۀ شوخی و تفریح به دست او میدهند که هر نظر مخالف دستور قرآن را که اعلام میدارد بگوید، من مقصر نیستم، مقدر من این است که این مطالب را به شما بگویم . گفتۀ قرآن که در خواب، به بعضی افراد، دنیای حقیقی نشان داده میشود وسیلۀ لطیفه گوئی به دست او میدهد که به صورت فردی نظرکرده، در خوابهای شیرین خود، ممنوعه های قرآن را توصیه نماید . هنگامی که قرآن، بادها را بشارت آور رحمت خدا معرفی مینماید وسیله ای به دست حافظ میدهد که بتواند دهها تذکر و لطیفۀ زیبا، از طریق باد صبا برای خدا ارسال دارد . چون اختلاف باکره بودن و همیشه باکره بودن را تشخیص میدهد همیشه باکره بودن فرشته ها وسیلۀ لطیفه گوئی به دست حافظ میدهد . هنگامی که در قرآن میخواند، خدا چون دانست در شبهای ماه رمضان، در مباشرت با زنهای خود، خود را به ورطۀ گناه می افکنید از امشب این کناه شما بخشوده شد، این مطالب، وسیلۀ لطیفه گوئی به دست حافظ میدهد

این گونه مضامین، چون زیاد میباشد در جلسۀ دیگر، با توضیح بیشتر، به آن پرداخته خواهد شد .

عبدالحمید شیبانی

10 -6 – 2015