آیاکریسمس همان یلداست؟ بخش پنجم

جشن  یلدا  و پیشینه ی آن

«هومر آبرامیان»  

بخش پنجم : گزیده هایی از مهر یشت – مهر نیایش – خورشید نیایش

 

آنچه را که در بخش های پیشین  این نوشتار آوردم بیشتر رنگ و بوی باختری داشت، چنانچه پیشتر نیز نمارش  کرده بودم ، در گستره ی فراخدامنی که این آیین  از جایی به جایی و از سرزمینی به سرزمین دیگر رفت،  و برای سده های بسیار از خاستگاه خود بدور افتاد، بسیاری از ویژگیهای نخستین را از دست بداد و چهره ی دگرگونه یی بخود گرفت . در این واپسین بخش جا دارد که  میترا را در آیینه ی فرهنگ ایران بنگریم و فَرّ و فروغش را آنچنان که هست بستاییم .

      نام این ایزد بلند پایه در سنگ نبشته های هخامنشی به گونه ی میثرَ Mithra  در پهلوی میتر Mitr از ریشه Mith در زبان سانسکریت،  بچم ( پیوستن)، و در پارسی امروز مهرگفته می شود. میترا Mitra گویش سانسکریت آن است .

برخی از خاورشناسان آرش درست آن را میانجی دانسته اند .  یوستی  خاورشناس نامی آن را میانجی و پیوند میان فروغ ازلی و فروغ آفریده شده می داند ، به سخن دیگر  مهر  میانجی آفریدگار است با آفریدگان.

در گاتها ( سرود های اشو زرتشت ورجاوند)  تنها یکبار در بند پنجم یسنا 46  به گونه ی میثرَ آمده است:

           ای مزدا اهورا ، اگر دانا و توانایی که پیرو راستی است ، و بدرستی زندگی می کند ، بر پایه ی آیین ایزدی و از راه مهر میثرَ  دروندی (آدم ناراستکاری) را که از او یاری می جوید بگرمی بپذیرد ، با خرد خود می تواند او را از گمراهی و تباهی و گزند برهاند و به خود شناسی برساند.

 

در بخشهای دیگر اوستا مانند وندیداد و یشت دهم  بچم پیمان و ایزد پیمان آمده است.

برخی دیگر از خاورشناسان مانند دارمستتر آن را بچم دوستی و مهر ورزی گرفته اند .

در  زبان سانسکریت میثره فرشته ی روشنایی و پاسبان راستی و پیمان است .

کهن ترین نوشته یی که نام میترا در آن آمده پیمان نامه یی است که در 1400 پیشازایش میان هیتی ها Hittites و میتانی ها Mitannniens  بسته شده  و از میترا  و وارونا Varuna    دو خدای بزرگ هند و ایرانی در خواست شده که نگاهبان آن باشند. این پیمان نامه که بر روی یک پلمه (=لوح) گلی نوشته شده در گنج خانه کاپاتوکا  نگهداری می شود .

«میثرَ یشت» (یشت دهم) یا مهر یشت در اوستا ویژه ی ستایش مهر است. این  کهن ترین یشتی است که

 بدست ما رسیده ست.

در سرآغاز این یشت  مهر، دارنده ی دشت های فراخ  ستوده شده است ، او ایزدی است که شکوه و بزرگی می بخشد، خانه و خانواده ی مهر ورزان و راستان و پیمانداران را سرشار از سرور و شادمانی می کند، ولی خان و مان دشمنان و بدکاران و پیمان شکنان و نا راستکاران را ویران، و روزگارشان را تیره و تار می سازد.

از پرتو فروغ او است که خانواده و روستا و شهر و کشور سامان می یابند و استوار می مانند .

از فر و فروغ او است که در روستا و خانواده زنان زیبای بلند بالا ، فرزندان دلیر و مهین پرست ، اسبان تیز تک و گردونه های استوار و بنا های با شکوه و بِستر های نرم و نازک و خوشبو پدید می آیند .

از فر و فروغ او است که مهر زنان در دل مردان و مهر مردان در دل زنان می نشیند تا فرزندان دلیر و بالا بلند و میهن دوست پدید آورند و خانمان و روستا و شهر و کشور را آباد و سر شار از دارشمندی و شاد زیوی کنند.

جایگاه فرمانروایی مهر،  گستره ی آسمان است و فراخنای زمین، پناهگاهی است روشن و تابنده،  و بیرون از هر نیاز .

مهر در میان دو سپاه هماورد پدیدار می شود، بازوان و چشمان جنگاورانی را که دروغ گفته باشند،  که پیمان شکسته باشند،  که ناراستکاری کرده باشند، که دغاکاری و ناسپاسی کرده باشند،  از کار می اندازد- گوشهاشان را نا شنوا- چشمانشان را نا بینا – و پاهاشان را ناتوان می کند تا در چنگ هماورد پُر زور گرفتار آیند.

اهورا مزدا از برای مهر بر چکاد بلند و درخشان البرز  زیباترین جایگاهها را فرا ساخته است .

مهر برای گسترش آیین بهی به همه جا سر می کشد و در همه جا  فرود می آید و فروغ و فرغش را بر هفت کشور روی زمین می گستراند.

او نیرومند و چالاک و شتابنده است.  بخشنده ی همه ی  نیکی ها وارزش ها است.

اوست که گله و رمه را تندرست و شاد و سرشار نگه می دارد.

او ست که بزرگی و شکوهمندی می بخشد.

او ست که فرزندان برومند در خانواده پدید می آورد .

او نه تنها ایزد جنگ است ، که خود جنگ آوری است پر شکوه و پیروز گر.

مهر  ایزد روشنایی و فروغ است ، ایزد پیمان و نگهبان پای بندی و پیمانداری است.

ایزد پاسدار خانواده و شهر و کشور است، ایزد بخشنده ی دارایی و  توانایی است ، ایزد پیروزی است ، ایزد شهریاری و توانمندی و چیرگی است.

ایزد راستی و سخن راست و زیباست ، ایزدی است که همه،  از : شهریار – فرماندار- کدخدا – سرور خانواده و همه ی دیگر مردمان به او پناه می برند و از او یاری می جویند.

هر زمان دو تن پیمان ببندند دست ها را پیش رو نگهداشته و نام او را بر زبان جاری می سازند تا گواه پیمانشان باشد.

 

 اهوره مزدا به سپیتمان زرتشت گفت:

         ای سپیتمان، بدان هنگام که من مهر فراخ چراگاه را هستی بخشیدم ، او را در شایستگی و ستایش و برازندگی نیایش برابر خود که اهوره مزدایم بیافریدم .

ای سپیتمان،

        مبادا که پیمان بشکنی: نه آن پیمان که با یک دروند(= ناراستکار)  بسته یی و نه آن پیمان که با یک اشون (= راستکار ) بسته ای،  چه پیمان با هر دو درست است خواه با دروند و خواه با اَشَوَن…

سیاوش پسر کیکاووس برای گریز از زشتکاریهای سودابه ، از پدر می خواهد که او را در پایگاه فرمانده ی سپاه به جنگ با تورانیان بفرستد که به مرزهای ایران دستیازی کرده بودند، در کوتاه زمان سپاه توران بدست ایرانیان که از فرماندهی سیاوش و کاردانی رستم بهره مند بودند درهم شکسته می شود، تورانیان از در آشتی در می آیند، سیاوش که پهلوانی است بالا بلند و والامنش، پیشنهاد آشتی را می پذیرد، ولی یک سد تن از فرزندان بزرگان توران را گرو گان می ستاند تا چنانچه  تورانیان  پیمان بشکنند و درد سری برای ایرانیان فراهم آورند همه آنان بدست ایرانیان کشته شوند.

رستم جهان پهلوان ایرانی ، آگهی این پیروزی و داستان گروگان ها را به درگاه کیکاوس می برد،  ولی کیکاوس خِرَد باخته تر از آن است که به چنین پیمانی تن سِپارَد :

به رستم چنین گفت گیرم که اوی    جوان است و بَد نارسیده است بروی

تو که خود پهلوانِ پیر و  جهان دیده ی چرا چنین پیمان پذیرفتی:

                       بنزد    سیاوش   فرستم     کنون          یکی  مرد   با   دانش   پر    فسون ( = کاردان)

                       بفرمایمش      کاتشی   کن    بلند          به  بندِ  گران    پای   ترکان    ببند

                       پس آن بستگان را برِ  من فرست          که سرشان بخواهم ز تن شان گسِست

رستم پرورش دهنده و آموزگار سیاوش است،  او می داند که سیاوش پیمان با افراسیاب را به هیچ روی نخواهد

شکست، این درست است که افراسیاب دشمنی است فرومایه و زشتکار، ولی اینهم درست است که پیمان را

بدستاویز فرو مایگی دشمن نمی توان  شکست،  پس به کیکاوس می گوید :

                              ز فرزند پیمان شکستن مخواه       مگر  آنچه اندر خورد  با گناه

                              نهانی  چرا   گفت  باید  سَخُن        سیاوش  ز پیمان  نگردد  زبُن

 

ولی کیکاوس که سرشتی بیگانه با خوی ایرانی و  فرهنگ ایرانزمین دارد پیکی را به پیامبری  بسوی سیاوش می فرستد که گروگانها را نزد من بفرست تا بدست دژخیمان خود سر از تنشان جدا کنم و تو خود به جنگ با افراسیاب برخیز و کار تورانیان را یکسره کن .

سیاوش مرد جنگ است، ولی نه مرد جنگی بی فرهنگ، او خود آیینه ی تمام نمای فرهنگ ایران است، او می داند که کشتن زیستمندان کشتن زندگی است، که خون بی گناهان را نباید ریخت، که پیمان بسته شده را نباید شکست، که جنگ برای کوتاه کردن دست دشمنان است نه برای فزون خواستن و خون ریختن و نغمه ی شادمانی را از روی زمین برداشتن:

                               ز کار  پدر  دل  پر اندیشه  کرد     ز   ترکان   و   از    روزگار   نبرد

                               همی گفت سد مرد  گرد سوار      زخویشان شاهی چنین  نامدار

                               همه نیک خواه و همه  بیگناه      اگرشان فرستم   بنزدیک  شاه

                               مپرسد    نیندشد   از   کارشان      همانگه کند زنده  بر   دارشان

                               بنزدیک  یزدان چه  پوزش برم       بد  آید  ز  کار  پدر   بر   سرم

 

سیاوش می داند که شکستن پیمان شکست اهورا مزدا و پیروزی اهریمن است ، و او مردی نیست که با شکستن پیمان، پشت به اهورامزدا و روی به اهریمن کند.  فرمان پدر و فرمان شاه را می توان شکست ولی پیمان را نمی توان شکست، پس به افراسیاب می گوید:

                               ز  پیمان  تو  سر   نکردم   تهی      و گر چه بمانم  ز تخت   مهی

                               یکی    راه    بگشای   تا  بگذرم       بجایی که کرد ایزد  آبشخورم

                               یکی کشوری  جویم اندر جهان      که  نامم  ز  کاوس  ماند  نهان

                               ز خوی بد  او  سخن   نشنوم       ز پیکار  او  یک   زمان   بغنوم

می گوید راه بر من بگشا تا بروم به هر جا که اینجا نیست! به جایی که فرمانِ شکستنِ پیمان در کار نباشد، بادا که از ناراستکاریهای پدر بیاسایم. افراسیاب با مهری پدرانه سیاوش را به توران فرامی خواند و دختر خود فرنگیس را هم به همسری به او می دهد، ولی هنگامی که در پی دُژ مَنِشی های گرسیوز آهنگ کشتن او می کند، در آنجا هم سیاوش برای پدافند از جان خود دست بسوی جنگ ابزار نمی برد تا بهیچ روی پیمان با افراسیاب را نشکسته باشد، چراکه پیمان بسته بود که من با تو نخوهم جنگید!. این یکی از پرفروغ ترین نمادهای فرهنگ ایران است که از داستانها ی شاهنامه سر برون کشیده .

این ویژگی  فرهنگ ایران را دشمنان هم می دانند، در یکی از جنگهای سخت میان ایران و توران،  سپاه ایران به یک پیروزی بزرگ دست می یابد، بزرگان توران به زنهار خواهی نزد شاه می روند که دست بکشتار تورانیان نگشاید و پروانه دهد که سپاهیان توران به آرامی به خانه های خود بازگردند، شهریار والاتبار ایرانزمین این زنهار خواهی می پذیرد و پیمان می بندند که جنگاوران توران می توانند جنگ ابزار بر زمین بگذارند و بی هراس به خانه های خود بازگردند، برخی از سپاهیان  جوان و کار نا آزموده ی توران اندیشناک می شوند که مبادا  ایرانیان با یورشی دو باره  سراسر سپاه بی جنگ ابزار توران را یکسره از میان بردارند! ولی بزرگان و پیرانشان که کار آزموده ترند به آنان دل آسودگی می دهند که بیم به دل راه مدهید:

                              ز پیمان نگردند ایرانیان       از این در کنون نیست بیم زیان

ایرانیان با ما پیمان بسته اند که اگر جنک ابزار بر زمین بگذاریم، می توانیم بی هراس به خانه ها ی خود باز گردیم، اگر آسمان و زمین بهم ریزند، اگر دریاها بخشکند و کوهها فرو ریزند ، ایرانیان پیمانی را که بسته اند نخواهند شکست.

اینگونه سخن ها در شاهنامه برای خوشایند دلها نیست، اینها نمادهایی درخشان از فرهنگ ورجاوند بنیاد ایران اند، و اینهمه از پرتو فروغ «مهر» است.  پس جا دارد که همانند نیاکان فرمند خود والامندیش را بستاییم:

برای خشنودی اهورا مزدا، می ستایم او را با بهترین نمازها – و ستایش، بلند آوازگی و پیروزی باشد برای مهر ایزد – ایزدی که هزار گوش دارد و ده هزار چشم و دارنده ی دشت های فراخ است .

می ستایم مهر ایزد را و درود و ستایش می کنم ایزدی را که چراگاههای سبزگون و گسترده اش بر گاهواره ی زمین آرامش بخش است . ستایشم پیش کش آن ایزدی باد که نگاهبان راست ترین گفتار است – که نیکویی هایش از شمار فزون است – که پیکرش برازنده و بلند و استوار – و با هزار چشم ِ همیشه بیدار، بینای دورترین دورها است – که همیشه بیدار و بی خواب و نا فریفتنی است .

که چون نگینی زرین پیرامون کشور را فرا گرفته ، که نگاهبان پیمان ها است ، که هماره همه جا هست – در درون کشور و در بیرون کشور و فراز و فرود آن .

می ستایم مهر ایزد را ، و آن اهورای بزرگ بی همتای آفریننده آن را – با آیین های دین – با شاخه های سبز برسم ( شاخه های باریک و کوتاه که از درخت گز یا درخت انار با آیینها ی ویژه می چیدند و بهنگام نیایش بدست می گرفتند)  می ستایم ماه را ، و آن خورشید را ، ستارگان را و مهر را که سرور همه ی کشور ها است .

می ستایم با همه ی جان – آن ایزدی را که شکوهمند است – می ستایمش با آیین های دین ، آن ایزدی را که دارنده دشتهای سبزه رسته ی فراخ ، که آسایش بخش و نگاهبان سرزمین ایران است .

می ستایم مهر ایزد خوش پیکر نیرومند را که هیچ گاه به دام فریب پای نمی افکند . می ستایمش که ره آورد ما می سازد آن بهترین بخشش های اهورایی را: آزادی و بهروزی و رهایی در داوری و تندرستی و پیروزی و پاکی و پارسایی را…

من می ستایم – می ستایم آن ایزد فرازین پایگاه گرفته را… با همه ی جان و نیرو می ستایم آن نیرومند ترین و سود رسان ترین ایزد را با آیین های دین ، با سرود های دل انگیز از جان خاسته که با بهترین گفتارهای آیینی بهم آمیخته – اینهمه را برای ایزد مهر که دارنده ی دشت های فراخ است .

و مزدا اهورا است که همه آگاهی از کردارهای راستین ستایشگرانه ی مردم دارد – و پاداش اهورایی از آن زنان و مردانی است که نگاهداری آیین ها ی دین شان، و ستایش آنان برای مهر ایزد به راستی و درستی باشد.

 

از آنجا که مهر با خورشید پیوندی ناگسستنی دارد، شایسته است که نگاهی هم به خورشید نیایش داشته باشیم :

 

«  پیروز و فرخنده باد خورشید درخشان ، خورشید بی مرگ ، و خورشید تیز اسب .

با اندیشه و گفتار و کردار نیک ، به سوی خورشید روی کرده و می ستایمش. ای اهورا مزدا، خورشید درخشان تیز اسب را می ستایم که آفریده ی تو است .

و ستایش بر شما باد همگان – ای امشاسپندان که بسان خورشید – شکوهمند هستید . منم رهرو راه اهورا مزدا، که درخشش روشنایی خورشید – فروغ او است ، و منم بر افکننده ی و خوار کننده ی انگره مینو( منش خشم آگین)  – و این است راه پارسایان، راهی که اندیشه ی نیک – گفتار نیک و کردار نیک را می آموزد .

منم ستاینده ی نیک اندیشی و نیک گفتاری و نیک کرداری با همه ی جان و روان – منم گریزنده از بداندیشی و بد گفتاری وبد کرداری با همه ی جان وروان . اکنون سرود می خوانم و نیایش می کنم برای شما ای امشاسپندان، و پیشکشتان می کنم اندیشه و گفتار و کردار نیک را .

می پرستم اهورا مزدا و ستایش می کنم امشاسپندان و مهر ایزد را که دارنده ی دشت های فراخ است. و خورشید تیز اسب درخشان را – و ستایش می کنم روان آفرینش را و کیومرس انسان نخستین را – و می ستایم آن فروهر پاک زرتشت را – و ستایش من باشد برای همه ی آفریده های نیک و پاک که بودند و هستند و خواهند بود .

بر گزیده ام راه راستی را ، راه نیک اندیشی را ، و آن راه نیرومند را.   اکنون در پرتو این گزینش، ای مزدای بزرگ،  مرا زندگی بهی بخش . اینک دست ها را بسوی خورشید، آن درخشان ترین بر می آورم و سرود گویان می ستایمش .

برایش سرود می سرایم – برایش سرود می خوانم این چنین : خورشید جاودان تیز اسب را می ستایم که دارنده دشت های فراخ است . خورشید را می ستایم که زرین و درخشنده است ، که نام آور و دارنده ی هزار گوش و ده هزار چشم می باشد، که بی خواب، همیشه بیدار، شاه همه ی کشورها، تیز نگر و زیبا و با زیب و فر و بلند بالا و خوش پیکر است .

اهورامزدا میان ایزدان او را درخشان ترین بیافرید، باشد که به یاری ما در آیند، اهورا مزدا و آن فروغ جاودانش .

ستاره ی باران زای تشتر را می ستایم و ستاره هایی را که گردش جای دارند .

سپهر بی پایان را ستاینده ام ، و زمان بی کران ( زروان ) را که جام سپهر است . پاکی را می ستایم ، و دانش را که مزدا داده است و نمایاننده ی راست ترین راه .

 ستایشگر آیین بهی مزدا هستم ، می ستایم همه ی ایزدان مینوی را، و همه ی ایزدان این گیتی را، –  می ستایم  روان خودم را – و فروهرم را و همه ی فروشی های پاکان و پارسایان را ، و ستایشم برای آن خورشید فروغمند بی مرگ تیز اسب باشد.

ستایشگرم آن خورشید جاودانه ی تیز اسب را، می ستایم خورشید را درپگاه ، آن هنگامی که زرینه پرتوش گیتی را در خشان می سازد . ایزدان بلند پایه ی مینوی ، سد ها و هزارها و آن ایزدان ، آن ذره های روشن تابناک را که از چشمه ی خورشید می تراود ، از سپهر بالا بر زمین می گسترانند ، به زمینی که داده  ی اهورا مزدا است و این روشنایی که از سر چشمه ی خورشید بر بستر بال ایزدان ، برپهنه ی زمین سرازیر می شود ، تن و پیکر زمین را از غبار تاریکی و آلودگیها می شوید و گیاهان در جام خاک ؛ این انگبینی را که از چشمه ی خورشید ره آورد شده می نوشند و می بالند . و این روشنی زرین – پاک کننده است ، آن چنانکه زندگی بخش می باشد. پاک می کند آبهای روان و ایستاده را ، آب چاه ها کاریز ها ، دریاها ، برکه ها  ، و رود ها را .

و این خورشید زرینه بال تیز اسب بی مرگ را می ستایم ، که هر گاه رخ نمی نمود و تاریکی اهریمنی را که پیکر زمین را پنهان ساخته بود ، نمی زودود – دیوان آن چه را که در هفت کشور هستی داشت به تباهی می کشیدند و ایزدان مینوی نیز توانایی نداشتند تا راه گیرشان باشند .

کسی که می ستاید خورشید را ؛ یاریش می نماید تا در برابر تاریکی ، تباهی دیوان و راهزنی دزدان نیروی دو چندان یابد .

او که می ستاید خورشید را، مرگ را از دروازه ی زندگی خود می راند، ستایش خورشید، ستودن اهورا مزدا است ، ستایش امشاسپندان است و ستایش آن فروهر بلند پایه خود .

او که می ستاید خورشید بی مرگ تیز اسب را می ستاید همه ی ایزدان مینوی سپهر بالا و زمین را .

ستاینده ام آن مهر ایزدرا ، که دارنده ی دشت های فراخ و گسترده است – که ده هزار گوش دارد – و ده هزار چشم – و او است که جنگ ابزارش گرزی است دیو افکن .

با همه ی جان می ستایم مهر ایزد را ، و دوستی و همگرایی را ، آن دوستی بی ریو و رنگ و بی آلایش را، چونان دوستی یی که میانه ی ماه است و خورشید .

زرینه پرتوش گیتی گستر است . آن خورشید تابنده ی بی مرگ تیز اسب و می ستایمش که اورنگ جهان است ، که فرش پایانی ندارد . می ستایمش  با همه ی آیین های دین و با گفتار و کردار و و اندیشه ی نیک .

ستایشگرم آن مردان و زنانی را را که نگاهدارنده ی آیین و به جا آورنده ی آیین های دین اند و آگاه است مزدا اهورا – آن بهترین ، از این شایسته ترین مردان و زنان درست آیین .

 

بنمایه ها :

دین مهر: نوشته ی فرانتز کومون – برگردان احمد آجودانی

گسترش یک آیین ایرانی در اروپا : نگارش پرفسور المار شورتهایم – برگردان نادر قلی درخشانی

آیین مهر: نگارش و پژوهش هاشم رضی

تاریخ تمدن: ویل دورانت

فرهنگ ایران باستان: نگارش  پور داود

پژوهشی در اساطیر ایران : نگارش مهر داد بهار

تاریخ اساطیری ایران: نگارش ژاله آموزگار

بغ مهر: احمد حامی

اوستا:  گزارش جلیل دوستخواه

اوستا: گزارش هاشم رضی

یشت ها: گزارش پور داود

فرهنگ نامهای اوستا : گزارش هاشم رضی

پنج نیایش: گزارش هاشم رضی

گاتها: گزارش : حسین وحیدی

آیا کریسمس همان یلداست؟ بخش چهارم

جشن  یلدا  و پیشینه ی آن

«هومر آبرامیان»

بخش چها رم: مهر  زاده می شود  

گفتیم: زُروان که خدایی نیرومند بود دو فرزند زایید، یکی زیبا و خوشبو بنام اورمَزد، و دیگری زشت و بد خو بنام اهریمن،  این دو در توانایی برابر بودند، اورمَزد پشتیبان راستی و پیش برنده ی نیکی،  و اهریمن پشتیبان دروغ و پیش برنده ی بدی ها بود.

زُروان تندر و آذرخش را ( که نماد چیرگی اند)  در دست اورمَزد گذاشت تا با آن به نبرد اهریمن بر خیزد و راه بر تبهکاریهای او ببندد، در گرماگرم این جنگ کیهانی نیک و بد،  آذرخش که در دست اورمَزد بود با  سنگ مَرمَر سپید رنگی در درون گاباره یی )= غاری ( که بر چکاد دماوند بود برخورد،  وازبرخورد این دو،  مهر( = خورشید)  زاده شد.

ولی کومون زاده شدن مهر را از درون سنگ خارایی در کنار رودخانه یی می داند که درخت انجیری هم برآن سایه افکنده بود.

این رُخداد خجسته  چه در پی برخورد آذرخش با (سنگ مرمر سپید در درون گاباره یی تاریک) روی داده باشد،  چه از ( درون سنگ خارا در کنار رودخانه یی)، همان است که بُنمایه ی داستان زاده شدن عیسا را از یک دوشیزه ی باکره ( بخوانید سنگ خارا یا سنگ مرمر سپید!)  فراهم آورد.

این رخداد فرخنده در آغاز چله زمستان ( روز یکم دیماه برابر بیست و دوم دسامبر) روی داد، و سپس تر در پی لغزشهایی که درگاهشماری اروپاییان رخ نمود به بیست و پنجم دسامبر کشانده شد، و کلیسای ایران (= کلیسای شرق پارسی) برای اینکه خود را از گرفتاریهایی که در پی جنگ ایران و روم برای مسیحیان ایران پیش آمده بود برهاند، روز زاده شدن عیسی را به (ششم ژانویه)  فرا برد تا به هیچ روی همانندی با کلیسای روم نداشته باشد، شایان یاد آوری است که ارمنیان هنوز هم ششم ژانویه را زاد روز عیسا می دانند نه بیست و پنجم دسامبر را.

کلیسای ایران که کلیسای شرق پارسی گفته می شود، به این هم بسنده نکرد، ونکه مسیحیان روم کلیسای باختر را برای اینکه روز  زاده شدن مهر را بنام (زاد روز عیسا)  جشن می ساختند، و درخت سرو در خانه هاشان می گذاشتند و آن را با تارهای زرین به نشانه ی خورشید  پیروزگر، و تارهای سیمین به نشانه ی ایزد ماه می آراستند، بت پرست! نامید، و از همین جا پایه های دشمنی و ناسازگاری میان دو کلیسای ایران و روم شالوده ریزی شد واین تنش تا سال 1995 دنباله یافت. در آن سال پاتریارک ماردنخا چهارم ( یک سد و بیست و چهارمین پاتریارک کلیسای خاور)  گامی بسوی دوستی برداشت و بدیدار پاپ شتافت و از آن زمان آتش دشمنی میان این دو کلیسا تا اندازه بی فرو نشست.

در برخی از نگاره ها که ازمیتراخانه ها ی اروپایی بدست آمده مرد جوان بالا بلندی در میانه، و دو مرد کوچکتر ولی با چهره ای همسان  در دو سوی او ایستاده و هر یک شماله ای ( = مشعلی)  بدست دارند، یکی شماله ی خود را رو به بالا و دیگری رو به پایین  دارند.

1.jpg

آن جوان بالا بلند که در میانه ایستاده، همان خورشید یا مهر است که در میانه ی روز، بزرگ و پُر شکوه و  پیروز گر پرتو می افشاند،  آنکه شماله ی خود را  رو به بالا نگهداشته،  باز خود مهر است که از کرانه ی خاور سر برون می کشد،  و آنکه شماله ی خود را رو به پایین دارد باز خود مهر است که در کرانه ی باختری رو به فرو شدن است. آن دو شماله دار همکاران مهر یا مهربانان نامیده می شوند.

اکنون یکبار دیگر این سروده ی حافظ را بخوانید:

یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست

خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی

حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت برنیامد سال‌هاست

تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار

مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند

کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد

سدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست

عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

زُهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت

کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش

از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد

مهر و مهربانانش اگر چه در سه پیکرند  ولی هر سه نُماد روشنایی  و این همان اند . همانگونه که در مسیحیت  پدر و پسر و روح القدس  این همان اند!

مهر و مهربانان از زادگاه خود به سوی  آسمان فرا می روند و در هفت اشکوبِ (= طبقه)ی سپهر جای می گیرند و به گونه ی که در زیر خواهد آمد هفت اختران یا هفت روشنان را پدید می آورند:

خورشید در سپهر یکم

تیر  یا عطارد  در سپهر دوم

ناهید یا زُهره  در سپهر سوم

ماه  در سپهر چهارم

بهرام  یا مریخ  در سپهر پنجم

برجیس یا مشتری در سپهر ششم

کیوان یا زُحل در سپهر هفتم .

در این جایگزینی هفت آسمان پدید می آیند که برترین آنها آسمان چهارم، جایگاه خورشید- و فرود ترین آنها آسمان هفتم جایگاه کیوان است. بدین  گونه مهر که برترین روشنان است، خورشیدی است که در برترین سپهر نشسته است. در درخشندگی و در سنجش با توپالها (= فلزات)  زر است و به رنگ زرد. در سنجش با جانداران شیر است که نُماد دلیری و شکوه و شادمانی است.

کیوان  در پایین ترین جایگاهِ مهربان خوربری (= مغربی) است و از این روی رنگ آن بگفته یی سیاه و به گفته یی نیلی است، در سنجش با جانداران بُزغاله (= جدی) است که نشانه ی ترس و بُز دلی و نیز دشمنی و کینه توزی است، در سنجش با توپالها (= فلزات) سُرب است.

تیر یا (عطارد) که در سپهر دوم جاگرفته، به رنگ سرخ است که در باور مهریان چون به هنگام دمیدن خورشید بر کرانه نمایان می گردد، والاترین رنگ ها و گاه نماد خرد خداوندی است( جامه ی سرخ کاردینالها از این نماد برگرفته شده است) . تیر یکی از جایگاهها ی مهربان خورآیی یا مشرقی است. در سنجش با توپالها سیماب یا جیوه است،  در سنجش با جانوران آدمی یا دو پیکر آدمی (= جوزا) است، او را دبیر سپهر و نُماد خرد و دانایی دانسته اند. تیر دراوستا با نامTeshtar    یا Teshtraya از جایگاه بسیار والایی برخوردار است ، او ایزدی است که با درخشندگی فراوان و بارانیدن باران،  خاکِ تَفته را سیراب می کند  و نو شوندگی و سر خوشی را برای زمینیان به ارمغان می آورد .

افسانه ی دلکش تشتر در اوستا ، ستیز میان شایست و ناشایست، روشنایی و تاریکی – خشکسالی و ترسالی را به زیباترین چهره نشان می دهد.

ناهید یا (زهره)  در آسمان سوم است،  در سنجش با توپالها مس،  رنگ آن سبز، و در سنجش با جانداران ورزا یا گاونر است. ناهید نماد شکوفیدن و بارندگی و شیفتگی است، ناهید  نیز یکی از جایگاههای مهربان خورآیی (= مشرقی) است.

ماه در آسمان چهارم است. در سنجش با جانداران لاک پشت،  در سنجش با توپالها سیم یا نقره، و رنگ آن آبی است، ماه نماد افسردگی – خود خواهی و خواب آلودگی دانسته شده و از جایگاههای مهربان خوربری (= مغربی) است.

بهرام یا (مریخ)  در آسمان پنجم است، آن را دژخیم یا (جلاد) سپهر نیز می خوانند . در سنجش با توپالها آهن و به گفته یی برنج و رنگ آن نارنجی است، با آن که بهرام نُماد جنگ و خونریزی و ستمگری است، با اینهمه در سنجش با جانداران بره (= حمل) است!  بهرام نیز یکی از جایگاههای مهربان خور بری (= مغربی) است.

برجیس یا  (مُشتری)  در آسمان ششم است . در سنجش با جانداران ماهی (= حوت)  و در سنجش با توپالها ارزیر یا قلع است، رنگ آن خاکستری یا بنفش است. برجیس یکی از پایگاههای آسمانی مهربان خور آیی (= مشرقی) است، این اختر را داور سپهر خوانده اند و نُماد دادگری و داوری است. بدینگونه است که برخی از این روشنان مانند ماه و بهرام و کیوان با آن که در  نمای بیرونی (= در ظاهر) دستیاران مهرند، ولی  درونمایه شان گراینده به سوی اهریمنِ تاریکی است! و برخی دیگر مانند  تیر و ناهید و برجیس همراه با مهر یا خورشید گراینده به سوی اورمزد و روشنایی، شماره ی روشنان در وابستگی به دو مهربان برابر است و بار دیگر یاد آور بایستگی برابری یا (تعادل) در جهان،  از این روی بوده است که ایرانیان باستان و پس از آنان هرکس که در زمینه ی اختر ماری یا Astrology گام نهاده کیوان را مَرَخشِه ی بزرگ یا  نحس اکبر  و برجیس یا مشتری را  همایون بزرگ  یا سعد اکبر  دانسته است.

(ابوالقاسم پرتو  فصلنامه ره آورد شماره  18 بهار 1367)

مولوی بلخی در دفتر یکم مثنوی در پیوند سرنوشت آدمیان با ستارگان می گوید:

هر که را با اختری پیوستگی است    مه ورا با اختر خود هم تکی است

 

این که از دیر باز برخی از روزهای هفته را برای انجام کاری شایست و برای انجام کاری نا شایست دانسته اند در پیوند هریک از روزها با یکی از هفت روشنان است . گویا مهریان باورداشته اند که روشنایی هر اختر در روز ویژه یی بیشتر به زمین می رسد و از این روی روزهای هفته را در پیوند با اختران بگونه ی زیر نام نهادند:

مه شید که همان دو شنبه  و در پیوند با تابش ماه است ، در زبان انگلیسی هم Monday نشان دهنده همین پیوند است.

بهرام شید: سه شنبه

تیر شید:که چهار شنبه

برجیس شید:  پنجشنبه ( در برخی از گاهشمارها اورمزد شید آمده است)

ناهید شید: آدینه

کیوان شید:  شنبه

و مهر شید که همان یکشنبیه و آسوده روز مهریان بود هنوز هم آسوده روز مسیحیان است ، در زبان انگلیسی هم Sunday   یا خورشید روز است.

پس از روشنان آسمان می رسیم به زمین  که در سنجش با جانوران گاو ماده است :

من گاو زمینم که جهان بردارم      یا چرخ چهارمم که خورشید کشم ؟!

(پانویس برهان قاطع)

             خون قربان رفته از زیر زمین تا پشت گاو     گاو بالای زمین از بهر قربان آمده

گاو بالای زمین اشاره به ماه است ( خاقانی)

شاه بود آگه که وقت ماهی و گاو زمین     کلی اجزای گیتی را کنند از هم جدا

(خاقانی)

حمل سپاه ترا خاک چو طاقت نداشت    گاو زمین آمدش چون سپر اندر جبین

(خواجه سلمان)

این همان گاو است که در شاهنامه بنام گاو برمایون – یا گاو پرمایه  فریدون را با شیر خود پرورش داد.

از سوی دیگر « گاو» نُماد ماه و نماد زمستان هم هست.

درپیکره ی که از مهرابه های اروپایی بدست آمده و در گنج خانه ی واتیکان نگهداری می شود،  مرد جوانی زانوی چپش را بر پشت گاوی فشارداده و دشنه ی خود را در گردن گاو فرو برده است، این پیکره همانندی بسیار با سنگ نگاره های پلکان تخت جمشید دارد که شیری بر پشت گاوی پریده و در کار دریدن او است، بی شک میان پیکره ی واتیکان و سنگ نگاره ی تخت جمشید پیوندی در میان است که نگاه مهربان پژوهشگری را در خواست می کند.

پیش تر گفتیم که  مهر یا خورشید در سنجش با توپالها زر ،  و در سنجش با جانوران شیر است.

این همان شیر است که در سنگ نگاره ی تخت جمشید بر پشت گاوی پریده و در کار پاره کردن او است.

در اینجا گاو نماد زمستان است، و اسب و شیر هر دو نماد تابستان، این شیری که در نگاره ی تخت جمشید بر پشت گاوی جهیده، بگونه ی نمادین  چیرگی تابستان =) شیر)  را بر زمستان (=  گاو ) نشان می دهد .

2.jpg

نگاره ی تخت جمشید

در پیکره ی گنج خانه ی واتیکان هم، آن مرد جوانی که زانوی خود را بر پشت گاو فشرده و دشنه را در گردنش فرو برده است  همان بغ مهر، یا خورشید است.

3.jpg

مهر – گاو ( = خورشید و زمین )

دشنه یی که در گردن گاو فرو رفته بگونه ی نمادین  پرتو خورشید است که بر زمین تابیده و آن را بارور کرده است.

در این پیکره و پیکره های دیگری که در گنج خانه های اروپا نگهداری می شوند یک سگ و یک مار و یک خرچنگ  در پیرامون گاو دیده می شوند.

 سگ از جانورانی است که ایرانیان باستان از دیرزمان ارزش آن را دریافتند و در کار و زندگی  یار و یاور خود کردند، با اینکه ایران سرزمین بهترین گربه هاست، ولی این جانور هرگز نتوانست جایگاه والایی در فرهنگ ایران برای خود دست و پا کند، ولی سگ که جانوری است دلیر و وفادار و پاس دارنده ی خوبی، بیش از هر جانور دیگری توانست خود را به ایرانیان نزدیک کند . گفته اند که نیروی شنوایی سگ هشتاد برابر بیش از آدمی است،  و در نیروی بویایی هیچ یک از جانداران بپایش نمی رسند. در اوستا سگ در کنار اسب و شتر و گاومیش و خروس ستوده شده است، و در (دینکرد) که یکی دیگر از نامه های دینی ایرانیان است  می خوانیم:

        « سگی که همیشه پاسبان گله است خوب می داند که بره یی در میان گله از آن کدام مادر است! هرچند هوا ناسازگار باشد و باد و دمه رنج رساند، سگ از نگاهداری گله روی بر نگرداند و آسیب ناگهانی را دریافته گوسپندان را از گزند توفان برهاند. در هنگام روز گله را بچراگاه راهنمایی کند و پاس دارد که گوسپندی از چراگاه بیرون نشود و یا بچراگاه همسایه در نیاید. در شب هنگام کارش دشوارتر و سخت تر است شب را بیدار می گذراند ، بجایگاه خود نمی رود و هیچگونه آسایش نمی پذیرد…

شوربختانه پس از اسلام سگ از جایگاهی والایی که نزد ایرانیان داشت فرو افتاد و در رده ی باشندگان ناپاک یا نجس ها جا گرفت!

در این پیکره بودن سگ در کنار میترا نشان دهنده ی نیروهای نیک مزدایی برای پاسداری و نگاهبانی از داده های زمین است که در پی فرو رفتن دشنه ی میترا در گردن گاو یا  تابش پرتو خورشید بر زمین پدیدار می شوند.

ههه.jpg

جانور دوم مار است که چندین ویژگی دارد ، نخست اینکه همه ساله پوست کهنه را از خود دور می اندازد و پوستی نو به تن می کِشد، در فرهنگ ایران این پوست اندازی نماد نو شوندگی و نوزایی،  و بگفته اشو زرتشتِ ورجاوند فرش کرت Frash Kart  و بگفته ی اروپاییان رنسانس Renaissance است.

نوشوندگی و نو سازی جهان،  بنیاد آموزه های زرتشت و فرهنگ ایران است. دراین جهان بینی، آفرینش فراگردی است نا ایستا، نه آغازی دارد و نه فرجامی. و از آنجا که آدمی دستیار اهورا مزدا در کار آفرینش است، پس کار آدمی همان کار خداست.  اَشَوَن (= راستکار – پیرو اشا) کسی است که بتواند مارگونه باشد،  نه تنها اندیشه و گفتار و کردار خود را نو به نو بگرداند، بلکه در نو سازی و بهسازی جهان نیز بکوشد و هر روز جهان نو تری برای خود و فرزندان خود و روستا و شهر کشور، و جهان پیرامون خود فراهم بیاورد:

هرزمان نو می شود دنیا و ما            بیخبر از نو شدن اندر بقا

(مولوی بلخی)

زرتشت این گوهر نو شوندگی را می شناخت، همچنانکه نگارگرانی که پیکر میترا را می ساختند آن را می شناختند، هنرمندان فرزانه یی که تندیس فروهر کوروش بزرگ را  در پاسارگاد بر روی سنگ می کندند، با آگاهی از اینگونه نُماد ها بود که دو مار به نشان نوشوندگی و داشتن چشمان خورشید گونه، بر دو سوی تاج شاهنشاهی کوروش بزرگ گذاشتند، مار در کنار میترا جا داده شد تا نشان دهنده ی نوزایی و نو شوندگی زمین و پویش نا ایستای آفرینش باشد.

دوم اینکه مار با چشمان خورشید گونه ی خود می تواند راه خویش را در ژرفای تاریکی دریابد . این بزرگترین آرمان ایرانی بوده است که بتواند همانند مار با چشمانی دور نگر و همیشه بیدار شایست از نا شایست باز شناسد و در چاه نادانی نیافتد .

سوم اینکه مار  با همه ی تن بر روی زمین می خزد،  به سخن دیگر با همه ی اندامهای تن با زمین در پیوندی همیشگی است، نه مانند ما آدمها که تنها دو کف پای خود را برزمین داریم و آنها را هم در  موزه فرو کرده ایم تا پیوند خود را با زمین  یکسره از میان برداریم و خود را از دهش های زندگی بخشش بی بهره بگذاریم.

نیچه فرزانه ی بزرگ نام آلمانی هم در سر آغاز  چنین گفت زرتشت  به این مار نمارش می کند آنجا که می گوید:

 زرتشت سی ساله بود که زادبوم و دریاچه ی زادبوم خویش را ترک گفت و به کوهستان رفت. اینجا با جان و تنهایی خویش سر خوش بود و ده سال از آن آزرده نشد. ولی سراجام دلش دگر گشت – و بامدادی با سپیده دم برخاست، برابر خورشید گام نهاد و با او چنین گفت: ( ای اختر بزرگ ، تو را چه نیک بختی می بود اگر نمی داشتی آنانی را که روشنی شان می بخشی! تو ده سال اینجا به غارم برآمدی، اگر من و (عقاب) و (مارم) نمی بودیم تو از فروغ خویش و از این راه سیر می شدی، لیک ما هر بامداد چشم براهت بودیم، سر ریزت را از تو بر می گرفتیم و تو را بهر آن سپاس می گذاشتیم…

بروشنی پیدا است که عقاب  همان فروهر یا ارتا فرورد – و مار  همان فرش کرت Frash Kart  است  که جانمایه ی آموزه های زرتشت است .

برخی از مهر شناسان مار را در این پیکره،  نماد گذشت زمان،  و برخی دیگر مانند زنده یاد احمد حامی  نماد زایندگی و باروری نیز دانسته اند .

جانور سوم کژدم است که بیشک یک باشنده ی اهریمنی است. در این نگاره  کژدم بر زُهار(= آلت تناسلی)  گاو چسبیده و می خواهد با نیش زهر آگین خود زمین را از باروری و آبادانی باز بدارد.

در این نگاره سگ و مار از یاران نزدیک و همکاران مهر،  و کژدم از یاران اهریمن است ، ولی نکته ی بسیار شایان ژرف نگری اینجاست که دُم کژدم رو ببالا و آماده ی نیش زدن نیست، پایین و در راستای زمین است ، این نشان می دهد که اهریمن نیروی خود را از دست داده و توان آسیب رساندن بر زهار گاو و باز داشتن زمین را از باروری ندارد.

در برخی از نگاره ها از جای دشنه ی مهر بر پشت گاو  یا از برخورد تیغه ی آفتاب بر زمین  خوشه  گندم و بوته ی مو روییده و باروری زمین آغاز گشته است.

در نگاره یی که در رومانی یافته اند در نمایش بارور کردن زمین پنج تن همراه مهر هستند، یکی از مهربانان شماله ی خود را رو ببالا و دیگری رو به پایین دارد ( که نشان فرا شد و فرو شد خورشید اند)، دو ستاره روشن همانند فرشتگان در آسمان دیده می شوند.

در نگاره یی که در گنج خانه ( = موزه) ی کارلسروهه نگاهداری می شود، « بغ مهر» یا میترا با کمان خود ابرها را نشانه گرفته تا ببارند و بر سرسبزی و خرمی زمین بیافزایند.

5ر.jpg

در سوی راست آسمان در این نگاره ، نیم تنه ی زن بسیار زیبایی در میان کمان دیده می شود، آن کمان، ماه نو ، و آن زن زیبا ماه پُر،  و در سوی چپ آسمان در بالای سر مهربان خور آیی (= مشرقی) زن دیگری است که فرشته وار بال گشوده  انگاری که می خواهد همه را بهم همبسته کند.

6.jpg

در این نگاره باز هم  مهر، پرتو خود را دشنه وار بر پُشت گاو ( زمین) فرو کرده، مهربانان خورآیی و خوربری شماله های خود را رو ببالا و روبه پایین دارند ، باز همان سگ و مار و ماه و ستاره…

7.jpg

یکی از آیینهای جشن یلدا پاره کردن  انار است، چه پیوندی میان انار و خورشید می توان یافت؟ آیا پوست کلفت انار نمایانگر همان سنگ مرمر در درون گاباه نیست؟

آیا دانه های سرخ انار همان سرخی آسمان پیش از فرا شد خورشید و بهنگام فرو شد خورشید نیستند؟

آیا این همان سرخ نیست که خود بر جامه ی کاردینالها گسترده است؟

آیا میان این (سرخ) و (عقل سرخ) سهروردی پیوندی در میان نیست؟

8.jpg

نگاره ی دیگری از مهر

10.jpg

این آتش که نماد مهر است در سینه ی عیسا چه می کند؟ هنرمندی که این نگاره را آفریده از آیین مهری چه می دانسته است؟

در پشت آن دل که مسیح به آن نمارش می کند، آن فروغ شادی بخش خورشید چیست؟ آیا پیوندی میان عیسا و بغ مهر  نمی توان دید؟

ووو.jpg

نگاره های دیگری از مهر در بارورکردن زمین

در بخش پنجم این جستار را ادامه خواهیم داد

آیا کریسمس همان یلداست؟ بخش سوم

جشن  یلدا  و پیشینه ی آن    

بخش سوم: جای  پای زَروانَ در آیین میترایی

پژوهشگری که می خواهد در زمینه ی میترا شناسی به کند وکاو پردازد، ناگزیر باید از زَروانَ بیاغازد. بدون شناخت شالوده های زَروان گری نمی توان کرانه های پیدا و ناپیدای  آیین مهر را شناخت.

این واژه در اوستا بگونه ی Zrvan  و در پهلوی Zurvan   یا  Zarvan آمده و  به چم زمان  و زمانه،  و نام ایزدی است که از او همواره با فروزه های:  (زروان اَکَرَن Akarana Zurvan   زمان  بی کرانه) – ( زروان دراژه  Zurvan Drajah زمان دراز )  –  ( زروان دِرِنگه  Zurvan Drengah  زمان درنگنده ،  زمان دیرپای) –  ( زروان دَرِغو خودات  Dareghokhvadata Zurvan زمان درنگ خدای) یاد می شود.

در پهلوی هم از دو زمان سخن به میان آمده ،  یکی زُروان اَکنارَک {زمان بی پایان} که از آنِ اورمزد است  و دیگری زمان کنارکومند{زمان کرانمند} که درازایش دوازده هزار سال است.  اورمزد از روی پیش دانشی، این زمان را برای نبرد با اهریمن به چهار چرخه ی سه هزار ساله بخش کرد، و اهریمن از روی پس دانشی آن را پذیرفت.  در پایان این چرخهه های  سه هزار ساله ( زمان کرانمند) دست اهریمن برای همیشه از هستی اهورایی کوتاه خواهد شد.

        « در ازل،  هُرمزد بود و اهریمن، یکی در روشنایی لایتناهی  بر فراز،  و دیگری در تاریکی بی پایان، در فرود. هُرمزد دارنده ی دانش یله از بودن اهریمن و آمیختگی دو آفرینش و نبرد آینده آگاهی داشت. پس آفرینش را ، که ابزار جدایی فرجامین است،  به مینویی بیافرید.  سه هزار سال از آفرینش مینُویی هُرمزد گذشت که تازش اهریمن سرگرفت. در آغازِ تازش، اهریمن دیوان را ساخت و به جهان روشنان بر تاخت. هُرمزد زمان کارزار را به نُه هزار سال پیمان نهاد و با سرودن «اهونور» او را باز به تاریکی مدهوش افکند، به سه هزار سال.

راندن اهریمن جز به روایی آفرینش نشود و آفرینش جز به زمان رواج نیابد و با آفریدن  زمان، ناگزیر هر دو آفرینش پدید می آیند، آفریدگان هُرمزد و آفریدگان اهریمن. پس هُرمزد زمانِ بیکران را کرانمندی بخشید و تنِ آفریدگان خویش را از روشنایی پدید آورد…

اهریمن به مقابله، در برابر هر آفریده ی نیکِ هرمزد، به خلقی زشت و پلید دست یازید…

هُرمزد چون آفرینش اهریمن را دید- آن آفرینش سهمگین، پوسیده، بد و بد آفریده – او را پسند نیافتاد و ایشان را بزرگ نداشت. پس اهریمن آفریدگان هُرمزد را دید- آن آفرینش بس ژرف، پیروز و پُر خویشکاری- او را پسند افتاد و آفرینش هُرمزدی را بزرگ داشت.

آنگاه هُرمَزد با دانستن این که فرجام کار آفرینش به چه آیین خواهد بود نیز به مقابله ی اهریمن آشتی برداشت و گفت: اهریمن! بر آفریدگان من یاری بَر، ستایش کن، تا به پاداش آن بی مرگ ، بی پیری ، نا فرسودنی و نا پوسیدنی شوی، و آن را علت این است که اگر نبرد را نیاغازی، خود را از کار نیافکنی و ما هر دو را از آن سود در بر است.

اهریمن گفت که « بر آفریدگان تو یاری نبرم، و نیز آن را نستایم، بلکه تو و آفریدگان تو را جاودانه بمیرانم و همه ی آفرینش تو را به نادوستی تو و دوستی خود بگروانم»

هُرمَزد گفت: ای اهریمن، هر کاری از تو برنیاید، که تو مرا نتوانی میراندن و آفریدگان مرا نیز چنان نتوان کردن که به خویشی من باز نرسند، پس هُرمَزد به همه آگاهی دانست که اگر او را زمان کار زار تعیین نکنم، آنگاه تواند کردن بر آفریدگان من همان گونه که تهدید کرد و نبرد، به آمیختگی، همیشگی خواهدشد، و او را توانایی خواهد بود در آمیختگی آفرینش نشستن و آن را از آنِ خویش کردن، همان گونه که اکنون نیز مردم، در این دورانِ آمیختگی، بسیارند که بدی پیش ورزند تا نیکویی، که کام اهریمن بیش می ورزند.

      هرمزد به اهریمن گفت: زمان تعیین کن تا کارزار را بدین پیمان به نُه هزار سال فراز افکنیم، زیرا که بدین زمان کردن، اهریمن را از کار بیافکند و آنگاه اهریمن، به سبب نا دیدنِ فرجامِ کار ، بدان پیمان همداستان شد، به همان گونه که دو مردِ هم نبرد زمان فراز کنند که « ما بَهمان روز تا شب کارزار کنیم» . هُرمَزد این را نیز به همه آگاهی دانست که در این نُه هزار سال ، سه هزار سال همه کام هُرمَزد بود، سه هزار سال ، در آمیختگی ، کامِ هُرمَزد و اهریمن هر دو رَوَد، و  بدان فرجامین نبرد.  اهریمن را از کار توان انداختن و پتیارگی را از آفرینش باز داشتن …

 هُرمَزد پیش از آفرینش، خدای نبود، پس از آفرینش، خدای و سود خواستار و فرزانه و ضد بدی  و آشکار و سامان بخشِ همه، و افزونگر و نگران شد. نخستین آفرینشی را که خودی بخشید نیکو روشی بود، آن مَینُو که چون آفرینش را اندیشید، بدان تنِ خویش را نیکو بکرد، زیرا خدایی او از آفرینش بود. هُرمَزد به روشن بینی دید که اهریمن هرگز از پتیارگی نگردد، آن پتیارگی جز به آفرینش از کار نیافتد، آفریدگان  را جز به زمان گسترش نباشد، اما اگر زمان را بیافریند، آفریدگان اهریمن نیز رواج یابند.

او بنا چار ، برای از کار افکندنِ اهریمن، زمان را فراز آفرید. آن را سبب این است که اهریمن جز به کارزار از کار نیافتد . کارزار را گزارش این است که کار  به چاره مَندی کردن باید. سپس از زمان بیکرانه زمان درنگ خدای را فراز آفرید باشد که زمان کرانه مندش خوانند. از زمان درنگ خدای،  ناگذرایی را فراز آفرید که چیز هرمزد از میان نرود. از ناگذرایی نا آسانی پیدا شد که دیوان را آسانی نرسد. از نا آسانی بخت رفتاری، مینوُی بی گردشی پدید آمد، آن مینو که آنچه هرمزد را  است،از آنچه به آغاز آفرینش داده شد دگرگون نشود… ( مهرداد بهار، پژوهشی در اساطیر ایران ، رویه 34)

در اوستای کهن نامی از زَروان در میان نیست، در اوستای نوین نیز بجای  زروان همواره از یک ایزدی بنام زمان  سخن بمیان آمده است.

در زات اسپرم Zat sparam   که یکی از نامه های ارزشمند و بجا مانده از زبان  پهلوی است زروان  آفریده ی اهورا مزدا نامیده شده است نه آفریدگارهستی.. ولی در یکی دیگر از نامه های پهلوی بنام «مینو خرد » در باره ی زروان  گفته شده است که: … همه ی کارهای جهان وابسته به اراده و خواست او ست که دوره فرمانرواییش بی کرانه بوده و ایستا برگوهر خود است ...

باز می گوید: …هیچ نیرویی را در کار سرنوشت کارساز نمی توان دانست، سرنوشت گریز ناپذیر است، هنگامی که فرارسد دانا و توانا در کار خود درمانده می شود و چه بسا نادان و نا توان که کار خود را بخوبی به پیش برد، هنگامی که سرنوشت فرارسد، خرد و اندیشه را توان چاره جویی نیست، و آنچه باید به فرجام می رسد.» .

گرایش بسوی اندیشه های  زروانی  یا جبریگری بیشک از زمان یورش اسکندر و شکست ایرانیان آغاز شد و سپس تر در در روزگار اشکانی و ساسانی ، جایی برای خود در میان ایرانیان دست و پا کرد و بنام یک آیین جدا سر شناخته شد.

در « روایات هرمزد یار » آمده است :

       « … دیگر بدانند در آفرینش جهان و اختران و گردش فلک ها و روشنی و تاریکی – و نیکویی و بدی در جهان پدید  است، ولی درنامه های پهلوی جهان را آفریده گویند و پیداست که جز از  زمان   دیگر همه آفریده است و آفریدگار زمان را هم گویند (زمانه ) – (زمانه ) را کرانه نیست، بالا نیست، و بُن پدید نیست، همیشه بوده است و همیشه باشد – هر که خردی دارد نگوید که زمانه از کجا پدید آمد … » ( روایات داراب هرمزد یار – پوشنه ی دوم رویه 62 از روایت دستور برزو)

در اینگونه نوشته ها،  زمینه ی باورهای زروانی به روشنی دیده می شود، سپس تر  دهریه  که روزگار و زمان را گوهرِ  نخستین و آفریدگار هستی می دانستند از باورهای زروانی بار برداشتند و خود زروانی ها نیز دهریه نام گرفتند .

قدریه – دهریه –  و جبریه  سه گروه از گروههای اسلامی هستند که از این آیین ایرانی بارور گردیدند.

ازبرخی از نوشته های اسلامی  دانسته می شود که این آیین در عربستان پیش از اسلام نیز جایگاه ویژه یی برای خود داشته است چنانچه در آیه ی بیست و سوم  سوره ی الجاثیه آمده است :

        «  کافران گفتند زندگی ما جز همین نشئه دنیا  نیست،  مرگ و زندگی طبیعی است و جز  دهر کسی ما را نمی میراند و حشر و نشر و قیامتی نیست.»

در « مجمع البحرین » آمده است:

       « در خبر است که جمعی در زمان حضرت رسالت از پریشانی وقت شکایت کردند واز شدت زمانه و مشقت ایام گله نمودند و در اثنای شکوه و گله زمانه را بَد گفتند و دشنام دادند که بدا روزگارا  که ما در وی گرفتاریم،  حضرت رسالت ایشان را منع فرمود و نهی کرد و فرمود: ( دهر را بد نگویید، زیرا که دهر خدا است!) . ( مجمع البحرین زیر واژه ی دهر، برگرفته از فرهنگ نامهای اوستا پوشنه ی دوم – رویه ی 640 )

آنتیوخس Antiochos یکم  (69  تا 34 پیشازایش) در سنگ نبشته ی خود از خدایان ایرانی و برابرهای  یونانی آنها  یاد کرده است، برای نمونه:

 زئوس ارمس دس Zeus – Oromasdes  = اهورا مزدا

میترس Mitres  = میثر Mithra  مهر

آرتا گنس Artagenes  = بهرام 

و سرانجام  کرونوس آپی رس Khronos Apiros   = زروان اکرن  .

cimrm545.gif

نگاره یی از زروان  خدای زمان با سر شیر و بال شاهین و ماری که بر پیکر خود پیچیده  دارد

در استوره های یونانی کرونوس Cronos فرزند اورانوس (= آسمان) و خداوندگار زمان را که فرزندان خود را پس از زاده شدن تکه تکه می کرد و می خورد می توان تا اندازه یی با زروان ایرانی هم گوهر شناخت. مولوی بلخی در چامه ی بسیار دل انگیز شگفتی خود را از کرد و کار زروان نشان می دهد:

                                      من  این   ایوان نُه   تو را  نمی دانم  نمی دانم!

                                                                                    من  این  نقاش  جادو را نمی دانم  نمی دانم!

                                      همی  گیرد   گریبانم، همی  دارد   پریشانم!

                                                                                  من این خوشخوی بد خو را نمی دانم نمی دانم!

                                      یکی شیری همی بینم جهان پیشش گله ی آهو

                                                                                    که من این شیر و آهو را نمی دانم نمی دانم!

                                     زمین چون زن فلک چون شو خورند فرزند چون گربه

                                                                            من  این  زن  را  و این  شو را نمی  دانم نمی دانم

                                      خَمُش کن چندمی گویی؟ چه قیل و قال می جویی

                                                                                       که قیل و قال و قالو را نمی دانم نمی دانم

 

در افسانه های ودایی نیز از خدای  زمان بی کرانه  نشانه هایی داریم .  درآنجا شیوا Shiva خدای نابودی و تباه کننده ی چیزها است، خدایی است که مردم از او در هراسند . خدایی است که آغاز و انجامش پیدا نیست، دو خدای دیگر برهما و ویشنو خواستند تا آغاز و انجامش را بیابند، یکی بسوی بالا رفت و دیگری به ژرفا ها فرود آمد، اینها میلیونها سال فراپویی و فروپویی خود را پی گرفتند و سرانجام دانستند که شیوا همان زمان بیکران است که او را نه سری هست و نه بُنی .

زروان =  زمان =   زمانه =  روزگار = دهر = و تقدیر  آنچنان بیمی در دل مردم باستان پدید آورد که نگاره ها و تندیس های  هراس آوری از او ساختند و به نیایشش پرداختند، این نگاره ها و تندیس ها براستی آنچنان هراس انگیزند که امروز هم از دیدنشان لرزه بر اندام آدمی می افتد، از همین نگاره ها که از مهرابه ها یا نیایشگاهها ی میترایی بدست آمده اند می توان به پیوندهایی میان این دو آیین راه یافت

همه ی ویژگیهای تندیس زروان در مهرابه  ها با ویژگیهای کال  Kala که پیکری است از شیوا،  خدای بی آغاز و  بی فرجامِ  زمان، در آیین ودایی برابری دارند،  برای نمونه :

2.jpg

نگاره ی زروان در نیایشگاههای میترایی

  • سر شیر در نگاره ی زروانشیوا نیز شیری یا ببری را می کشد و پوستش را به تن می کند . زروان دارای ویژگی  زنانگی و مردانگی است، زهار( = آلت تناسلی)  هردو را در کنارهم  دارد، شیوا نیز چنین است، دو نشان همبسته یکی  لینگا  Linga   که زهار مردانه، و دیگری  یونی Yoni که زهار زنانه است، این دو در کنار یکدیگر نیروی آفرینش و زایندگی شیوا را نشان می دهند.
  • گرداگرد پیکر هردو ماری چنبره زده است.
  • هر دو با آتش سر و کار دارند…. و بسیاری نکته های همانند دیگر .

هر گاه فرنام ها و فروزه های  شیوا و  زروان  را کنار هم بگذاریم در آنجا نیز همانندیهای بسیار خواهیم دید، برای نمونه  فروزه ها (= صفت) ها ی شیوا:

اگ هر Aghar  ( هراس آور )

*  ای شانَ  Ishana ( چیره گر و فرمانروا)

* مَهشَ  Mahesha  (خداوند بزرگ) و پیشنام های دیگر همانند اینها همه با فرنامها ی زروان  این همانی دارند.

شایان یادآوری است  که  الله  نیز در قران با فروزه هایی مانند:  ملک القدوس: ( = پادشاه مقدس)  جبار: ( = زورگو- چیره گر)  متکبر:(=  خود خواه – خود بین – گردنکش )   قهار: ( =  بسیار چیره – سخت چیره )   قابض🙁 = درمشت گیرنده – تنگ کننده – درهم شکننده)  خافض: ( = فرا اندازنده – پست کننده – خوار کننده) – مُذل: ( =  ذلیل کننده –  خوار کننده – پست کننده )  قادر: (= توانمند – نیرومند – زورآور- توانا )  منتقم: ( = انتقام گیرنده – عقوبت دهنده – کینه کش)  مکار: (=  بسیار مکر کننده – فریب دهنده – پر مَکر- دو دوزه باز- فریبکار )  و جز اینها نام برده شده است…

در برخی از نگاره های میترایی  زروان با سر شیری دُژَم نمودار گشته است..

                                                   یکی شیری همی بینم جهان پیشش گله ی آهو

                                                                                که  من این شیر و آهو  را  نمی دانم نمی دانم  (مولوی)

بر تارک این شیر نگاره ی سرگاو و یا شیر دیگری به اندازه ی کوچکتر نگاشته شده ولی  پیکرش پیکر آدمی است که بر روی کره ای ایستاده است. کره نشان گیتی است.

مار بزرگی هفت بار بگرد پیکرش چرخیده است.  دُم این مار بر روی کره و سرش آنچنان با سر شیر پیوسته است  که گویی یک سر است.

در یکی از نگاره ها در دست راستش، دستواره ( =عصا ) و با دست چپش بند گشایی (= کلیدی) را می فشارد، و در نگاره یی دیگر دو بند گشا در هر دو دست دارد.. اکنون ببینیم که این نماد ها چیستند:

  • چگونگی چهره ی شیر که گاه با پوزه ی نیم گشوده و گاه با خشمی هراس آور دیده می شود، نشان چیرگی ونا مهربانی و نا دلنوازی روزگار است.
  • دهان نیم باز و چانه ی او که بگونه ی هراس انگیزی بهم فشرده، نشان نیرومندی تباه کننده ی زمان است که همه چیز را به کام می کشد و از میان می برد:

اگر باره ی  آهنینی بپای      سپهرت بساید نمانی بجای   (فردوسی)

زمادر همه مرگ را زاده ایم      همه بنده ایم گرچه آزاده ایم (فردوسی)

  • ماری که بر پیکر زروان چرخیده نشانِ گردش خورشید است بر پرگاره ی ( = مدار) خود .
  • در برخی از نگاره ها نشانه های  نیسنگ اختران (= منطقه البروج)  بر روی پیکر زروان نگاشته شده و در بیشتر جاها  مار هفت بار به گرد او چرخیده است،  این هفت چنبره ی مار نشان نیسنگ اختران ( منطقه البروج) است.
  • چوبدستی که در دست دارد نشان توانمندی و فرمانروایی بی چون و چرای اوست که سرکوب گرانه فرمان می راند و بگونه یی با الله (قادرمتعال) همانند است.
  • بند گشایی ( = کلیدی) که در دست  او است نشان آن است که بستن و گشودن همه ی درب ها در آسمان و زمین در دستان او است… عیسی نیز به یکی از شاگردان خود  بنام پطرس گفت : کلید های ملکوت آسمان را بتو می سپارم و آنچه بر زمین ببندی درآسمان بسته گردد و آنچه در زمین گشایی در آسمان گشوده شود .متی 19:16

  و در جای دیگری به کیش بانان یهود گفت : وای بر شما ای فقها زیرا کلید معرفت ( = معرفت چگونگی  راهیابی به ملکوت آسمان)  را بر داشته اید، خود داخل نمی شوید و داخل شوندگان را هم مانع می شوید  لوقا 52:11

یوحنای رسول نیز در باب یکم مکاشفه ی خود عیسا را چنین می ستاید:

       « پایهایش مانند برنج صیقلی که در کوره تابیده شود و آواز او مثل صدای آبهای بسیار* و در دست راست خود هفت ستاره داشت و از دهانش شمشیری دو دَمه ی تیز بیرون می آمد و چهره اش چون آفتاب بود که در قوتش می تابد ( نمارش به آفتاب نیمروز است،  بیاد داشته باشیم که شیر نماد آفتاب هم هست!) و چون او را دیدم مثل مرده پیش پاهایش افتادم و دست راست خود را بر من نهاده گفت ترسان مباش * من هستم اول و آخر و زنده و مرده شدم و اینک تا ابد الاباد زنده هستم و  کلید های موت و عالم اموات  نزد من است !)

  • دو بال که بر پیکر خود دارد نشان دهنده ی شتاب رفتار او( زمان شتابنده ) است.
  • زروان با اینکه در همه ی نگاره ها برهنه دیده می شود ولی برهنگی اش بگونه یی است که هرگز نمی توان  به زن یا مرد بودنش پی برد، مار در پیچش خود زهارش را پوشانده است.   بی شک این کار از روی آگاهی انجام گرفته چرا که زروان خدایی است خود زا که هم خودش را می زاید و هم سراسر هستی را،  او نیز همانند شیوا  خدایی است دو جنسی. بیاد داشته باشیم که واژه  خدا نیز در زبان پهلوی نیز بچم خود آفریده  است!..
  • تندیسی که از زروان در باختر آفریقا یافت شده درپایانه ی سرش گودالی است که در آن آتش می افروخته اند، و در نگاره ی دیگری از دهانش زبانه های آتش بیرون می جهند و این زبانه ها با زبانه های آتشگاههای پیرامونش بهم آمیخته و این همان گشته اند.  در نوشته های ودایی نیز مها – کال  Maha Kala خدای بیکران ( = شیوا) دارنده ی آذرخش و زبانه ی آسمانی است،  از پرتو این آتش آسمانی است که بر روی زمین آتش ها ی دیگری هستی می یابند،  این نکته همانندی بسیاری با زروان دارد چرا که  زروان نیز در این نگاره ها دارنده ی آتش و آذرخش آسمانی است.

زروان که خدایی نیرومند بود دو فرزند می زاید، که یکی اورمزد است و دیگری اهریمن و این دو در توانایی برابر بوده اند اورمزد پشتیبان راستی و پیش برنده ی نیکی، و اهریمن پشتیبان دروغ و پیش برنده ی بدی ها بود .

زروان تندر و آذرخش را  (که نماد چیرگی است) در دست اورمزد می نهد تا با آن به جنگ بدی برخیزد، از برخورد این جنگ ابزار با سنگ مرمر سپید رنگی در درون کُنامی (غاری) بر چکاد دماوند، در آغاز چله زمستان،  (یکم دیماه برابر بیست و دوم  دسامبر و گاه به نادرست (ششم ژانویه) و امروز( بیست و پنجم دسامبر) مهر زاده می شود. بدین گونه  مهر نخست به درون گاباره ی تاریک و سپس به سراسر جهان روشنی بخشید، در آغاز بهار بسوبی آسمان فرا رفت و در آغاز چله ی بزرگ تابستان بر تارُک گنبد نیلگون رسید و در آغاز پاییز بزیر آمد  نره گاوی را کشت و هستی را از آن پدید آورد .

پایان بخش سوم. دنباله دارد

 

2

آیا کریسمس همان یلداست؟ بخش دوم

جشن  یلدا  و پیشینه ی آن

آیا کریسمس همان یلدا است؟

«هومر آبرامیان»

 

بخش دوم: آیینهایی که از میتراییسم به مسیحیت در آمدند

 

در سده های گذشته پدران کلیسا کوشش بسیار بکار بردند  تا نشان  دهند: آیینهایی که امروزه در کلیسای مسیح برگزار می شوند پیوندی با مهر ندارد، ولی بگفته ی سلیمان: « همه ی آنها بطالت و در پی باد زحمت کشیدن بود، کج را راست و ناقص را بشمار نتوان آورد…» ( تورات، کتاب جامعه، باب اول)

عیسا که  در کلیسای مسیح « خداوند»  نامیده می شود،  هرگز واژه ی کلیسا  را نیز بر زبان  نیاورد تا چه رسد به آیینهای کلیسا.  این واژه کوتاه شده ی  اِکلِزیاEcklesia   در زبان یونانی،  و به چِم «انجمن» است.  عیسا با مردم کوچه و بازار یهودیه سخن می گفت و می دانست که آنان زبان یونانی را نمی دانند، همچنانکه  خود ش نیز آن زبان را نمی دانست.

 

عیسا هرگز در اندیشه ی سازماندهی انجمن یا چیزی همانند آن نبود. او می خواست دلهای شکسته ی مردمی را بنوازد که در زیر چکمه های سپاهیان آهن پوش روم ، و ستم کاهنان یهودی خرد و لهیده شده بودند، او برای نواختن دلهای شکسته ی این مردمِ از اسب فرو افتاده، نه به زبان یونانی نیاز داشت و نه به سازمانی فراخدامن، و نه به آیینهایی نا سازگار با آموزه های او…  اینها همه آیینهای میترایی، و برخی  برآمده از آیینهای پیش از مسیحیت اند  که کلیسای روم و در پی آن کلیسای خاور ( کلیسای شرق پارسی)، بر شالوده های آن پایه ریزی گردید.

عیسا هرگز نگفت که پیروانش روز بیست و پنجم دسامبر را به نشان زاد روز او جشن بسازند! این کار را چندین سده پیش از او پیروان میترا می کردند و روز بیست و پنجم دسامبر را که خورشید به دور ترین جا از زمین می رسد،  به نشان زاده شدن خورشید پیروزگر جشن می ساختند و آن را Natalis Inverts Solis  (زاد روز خورشید شکست ناپذیر ) می نامیدند.

                                                 (ویل دورانت – تاریخ تمدن – پوشنه ی سوم رویه ی 183 )

عیسا هرگز نگفت که در روز بیست و پنجم دسامبر درخت کاج در خانه هاشان بگذارند و آن را با تارهای  زرین و سیمین  به نشانه ی خورشید و ماه بیارایند، و بر فراز آن ستاره یی (خورشیدی)  بگذارند! این کار را چندین سده پیش از مسیح  میترا پرستان می کردند .

عیسا هرگز نگفت پیروانش در کلیسا سرود بخوانند و ارغنون (= ارگ ) بنوازند! سرود خواندن و ارغنون نواختن در نیایشگاه از سده ها پیش از مسیح کار میترا پرستان بود، آنها بودند که ترانه های شورانگیز برای مهر می سرودند و با خُنیای دلنواز، شکوه خداوندیش را می ستودند.

عیسا هر گز نگفت که پیروانش یکدگر را  برادر  بنامند! این کاری بود که میتراییان از سده ها پیش از او می کردند و به هر سرزمینی که می رسیدند هم کیشان خود را برادر می خواندند تا نشان دهند که همه پدید آمده از زهدان یک مادرند که همان ماگنا ماترا یا ( مادر زمین) است.

عیسا هرگز واژه های (کشیش) و (اسقف) و (کاردینال) و (پاپ) و (شماس) را بکار نبرد .

شماس یا شماشا که برنام یکی از کیش بانان در کلیسای (شرق پارسی) است برآمده از واژه ی Shemsha در زبان آرامی و «شمس» در زبان تازی، و همان خورشید است. پس  شماشا می شود: آفتاب پرست  همین نام بروشنی نشان می دهد که این پایگاه از آیین میترایی به مسیحیت راه یافته  و کاری با آموزه های عیسا ندارد.

واژه ی اسقف را که باز هم یک واژه ی یونانی است  نخستین بار پیروان عیسا  برای خود او بکار بردند، برای نمونه پطرس درباب دوم رساله ی یکم خود می نویسد : « … شما گوسپندان گمشده بودید  ولکن الحال بسوی شبان و اسقف جانهای خود برگشته اید .»    

و پولوس نیز درباب سوم رساله ی خود به  تیموتاوس می نویسد:

      « این سخن امین است که اگر کسی منصب اسقفی را بخواهد کار نیکو می طلبد*  پس اسقف باید بی ملامت و صاحب یک زن و هوشیار و خردمند صاحب نظام و میهمان نواز و راغب به تعلیم باشد *  نه میگسار یا زننده یا طماع سود قبیح*  بلکه حلیم،  و نه جنگجو و نه زرپرست.»

کاردینال Cardinal  یک واژه ی فرانسوی است، این واژه  نه بر زبان عیسا و نه بر زبان  شاگردان او روان گردیده و هیچ کاری با آموزه ها عیسا ندارد، ولی رنگ جامه ی آنها برآمده از آیین مهر پرستی است.

عیسا هرگز نگفت که کشیشان جامه ی سیاه و کاردینال ها جامه سرخ بتن کنند… جامه ی سیاهی که کشیشان بتن می کنند نشان «کلاغ» و نخستین گامه از هفت گامه ی پارسایی بود که میتراییان در می نوردیدند، و جامه ی سرخی که کاردینال ها بتن می کنند نشان سرخی آسمان بهنگام فراشد و فروشد خورشید در خورآیان و خوربران (= مشرق و مغرب) است.  میان عقل سرخ  سهروردی و جامه سرخ کاردینالها می توان پیوندی جستجوکرد ، ولی  جستجو برای پیدا کردن پیوندی میان سرخی جامه ی کاردینال ها و آموزه های مسیح،  آب در هاون کوبیدن و در پی باد دویدن است!.

عیسا نگفت بالاترین پایگاه کلیسا را  پاپ (= پدر)  بنامید . این بالاترین پایگاه در آیین میترایی بود که (پدرها = کیشبانانِ بلند پایه) در رده ی بالا جا می گرفتند و سالار پدر ها را  Pater Patrum می گفتند.

عیسا هرگز نگفت روز یکشنبه دست از کار بکشید و به نیایش و آسودگی بپردازید، او شنبه را هم که آسوده روز  یهودیان  بود و در آیین یهود بسیار گرامی دانسته می شد و کارکردن در آن روز گناهی بزرگ بشمار می آمد را نا دیده گرفت،  تا آنجا که یهودیان آهنگ کشتن او کردند.( یوحنا 17:5 )    این میتراییان بودند که روز یکشنبه را « خورشید روز=  Sun day» می نامیدند و دست از کار می کشیدند و به نیایش و پرورش تن و روان پرداختند.

نه تنها از آیین میترایی، ونکه از آیین زرتشتی نیز برخی از آیین ها به مسیحیت راه یافتند، به نمونه های زیر نگاه می کنیم :

در آیین زرتشتی موبدان نان و آب را می ستودند (تقدیس می کردند)  و سپس آن را  با  افشُره ی «هوم» که گیاهی است با نامِ دانشیک Ephedra، می آمیختند و می خوردند.  این آب در اوستا زاوثرَ Zaothra ، و در پهلوی و پارسی  زَور Zavr یا  زور Zor  گفته می شود و همان آب مقدس یا Holy water  است که در کلیساها در آوندهای بزرگِ سنگی می ریزند تا نمازگزاران بهنگام در آمدن به نیایشگاه چند چکه از آن رابر سر و روی خود بیافشانند.

در آیین زرتشت به همراه زور Zavr ، چهار یا شش تکه نان هم می خورند. نام این نان در اوستا درَونَ یا «درَونَنکه» آمده  که امروز آنرا  « درون » می گویند، و آن نان کوچکِ سپید، بدون خمیر مایه یی است که در آیینهای دینی به درگاه ایزد سروش پیشکش می  برند. این نان نشانه و نماد همه ی پیشکشهای نا آبکی مانند نان و گوشت  و میوه و جز اینهاست که «میَزد»  خوانده می شود.

زنده یاد مهرداد بهار در باره ی این نان می نویسد:

       « این نان که در اندازه های کوچک یا بزرگ از آرد گندم تهیّه می شود، نماد این جهان است. برجستگی دایره ی دور نان، نماد کوه البرز است که زمین را چون حلقه یی فراگرفته. «گُوشواد» که روغن نهاده در میان نان است، نماد چکاد دائیتی است که در میان زمین است. قرص نان، نماد خورشید است ، نانی که بصورت هلال تهیّه می شود، نماد ماه است. سه تکه چوب بویایی که در سفره است، نماد اندیشه و گفتار و کردار نیک است، آب ، سبزی ، میوه ، نماد دریاها، مرغزارها و جنگلهاست  (پژ.رویه های 126 -125)

امروزه همین کار ها را در کلیسا انجام می دهند و آنرا عشاء ربانی می نامند، با این اندک دگرگونی که  تکه های نان بدون خمیرمایه را همراه با می سرخ  بنام گوشت و خون عیسای مسیح  نوش جان می کنند.

با دلیری می توان گفت که کلیسای مسیح بر شالوده های میتراییسم و برخی دیگر از آیینهای ایرانی ساخته شد و در درازای زمان  کاخی بلند از آن فراز آمد.

پیشینه ی مهر پرستی

از سال 334 تا 323 پیشازایش ، اسکندر گُجستک در بخشهایی ازجهان باستان  به تاخت  و تاز پرداخت و بسیار جاها را به آتش کشید و ویران کرد  و سرانجام در جوانی بمُرد.

پس از او سلوکی ها روی کار آمدند و تا سال 250 فرمان راندند،  در این چرخه ی هشتاد ساله باورهایی دینی در میان مردمان گوناگونی که با سلوکی ها در پیوند بودند بهم آمیخت و آیینهای نوینی  پدید آمد . این آمیختگی و داد ستد دینی بیشتر در کاخ فرمانروایان و در پشت باروهای لشکری و در میان سپاهیان روی می داد، در برون از این کاخ ها مردم ایران همچنان به آیین پیشین خود که آیین زرتشت بود وفادار ماندند . ( دکتر علی اکبر جعفری – فصلنامه ی ره آورد شماره ی 26 )

در سال 250 پیشازایش اشکانیان بر سر کار آمدند و تا سال 224 پس از او بر سر کار ماندند . از برخی از گزارش های  بجا مانده از  روزگاران دور دانسته می شود که  گردآوری دوباره اوستا، از زمان پادشاهی بلاش یکم که در سال 54 تا 78 زایشی ترسایی بر تخت پادشاهی بود آغاز گردید. در باره ی کیش ها و آیین های زمان اشکانی سخنان گوناگون بسیار گفته شده،  ولی آنچه به روشنی پیداست این است که اشکانیان هم مانند هخامنشیان زرتشتی بودند،  پس از روی کار آمدن ساسانیان کوشش بسیار در زدودن ماندمانها اشکانی بکار گرفته شد تا آنجا که فردوسی هم آگاهی چندانی از آنها نداشته است:

                          از ایشان بجز نام نشنیده ام      نه در نامه ی خسروان دیده ام

برخی به نادرست گمان برده اند که که اشکانیان « مهری»  بوده اند، این گمان نادرست از آنجا برآمده که برخی از پادشاهان این چرخه «مهرداد» نام داشته اند، ولی از یاد نباید برد  که  نام بسیاری دیگر از پادشاهانِ این چرخه « تیرداد » و « بلاش » و « اردوان»  هم بوده است از این رو نمی توان برای داشتن نام «مهرداد» آنان را پیرو آیین مهر بشمار آورد، افزون برآنکه نام مهرداد را از زمان هخامنشیان هم داریم .

همزمان با اشکانیان چند تبار دیگر ایرانی هم بر سر کار بودند  که از آن میان می توان از سکایان نام برد که دست یونانیان را از فرمانروایی بر ایران کوتاه کردند و در کشور گشایی تا مرز « دکن »  در جنوب هند تاختند و تا زمان یورش لشکریان اسلام به دره ی سند بر آن بخش از جهان فرمان راندند. اینها نیز  مهر را می پرستیدند و پرستشگاههای ویژه یی برای ستایش این روشنی بخش جهان می ساختند و آن را  Surya Mandira  ( نیایشگاه خورشید ) می  گفتند، ولی پس از گذشت زمان، اندک اندک به آیینهای هندی گرویدند، برخی بودایی و برخی دیگر به آیین هندو روی آوردند و با هندیان درآمیختند .

در خراسان جای اینها را«کوشانیان» گرفتند که یکی دیگراز تبارهای ایرانی بودند که پادشاهی نیرومندی پدید آوردند و پهنه ی فرمانروایی خود را از افغانستانِ امروز تا باختر هند گسترش دادند، پادشاهان اینها نیز مانند هخامنشیان خود را «شاهنشاه» می خواندند . اینها در آغاز پیرو آیین زرتشت بودند و بر پولهای خود نگاره های گوناگونی از ایزدان با نامها ایرانی می زدند که یکی از آنها هم «مهر» بود که با پرتوهای خورشیدی بر گردونه ی چهار اسبی خود سواربود ، همان است که در یونانی   Helios  گفته می شود.

با روی کار آمدن ساسانیان (652- 224)   و فروپاشی فرمانروایی اشکانیان و سکاییان و کوشانیان در ایرانزمین،  « مهر»  همچون ایزد کیش زرتشتی بجای خود بازگشت و همچنانکه پیشتر بود ایزد پیمان و (جدا از خورشید)  به شمار آمد .

چنانچه پیشتر گفته شد آوازه ی مهر همچون خدای پیروزگر و  خورشید درخشان در میان جنگاوران بیگانه که در سپاه ایران  به مزد  می جنگیدند پیچیده بود،  پس از چیرگی یونانیان،  و سپس تر، رفت و آمدهای میان ایران و روم،  آوازه ی مهر همچنان برجای ماند و بسیاری از سپاهیان سرزمینهای باختری،  از خود امپراتور گرفته تا جنگاوران ساده،  دلباخته ی این خدای پیروزی بخش شدند و پیروزی خود را از اودانستند.  دنباله دارد

آیا کریسمس همان یلداست؟ بخش یکم

جشن یلدا و پیشینه ی آن

آیا کریسمس همان یلدا است؟

«هومر آبرامیان»

بخش یکم

این جستار در سال 2006 نوشته  و پخش گردید، با اینهمه  جا دارد که همه ساله بهنگام کریسمس  یکبار دیگر بازنگری شود تا ایرانیان این سخن بباورند که (بیست و پنجم دسامبر) یک شاد روز بزرگ ایرانی است و (آیین های کریسمس) مانند آراستن درختِ کاج یا سرو آزاده (که یکی از نمادهای باشکوه ایرانی است)  با رشته های زرین به نشان خورشید و رشته های سیمین به نشان ماه و  نهادن ستاره بر فراز آن که نشان ایزد مهر است، و سرود خواندن کنار این درخت، و پیشکشی دادن به یکدیگر، و همه دیگر آیینهای کریسمس یکسره ایرانی اند که از سوی کلیسای رُم مصادره شدند و هیچ پیوندی با مسیحیت ندارند!. در این گرماگرم تاراج  ضحاک و افراسیابهای روزگار که می کوشند خاورمیانه را شخم بزنند و شناسه ی مردمی و تاریخی ما ایرانیان را از بیخ و بن بر کنند ، شایسته است که ما ایرانیان اینگونه داشته های فرهنگی خود را بشناسیم و هر آنچه را که در گذر روزگار از دست داده ایم باز پس گیریم، مانند، روشن کردن سپندار {= شمع} در جشن زاد روز که یک آیین سد در سد ایرانی است، یا پوشیدن جامه های سپید و سیاه اروس و داماد در جشن زنانشویی و بسیاری از آیین های دیگر.

ایرانیان سپندار را به نشان آتش زندگانی می افروختند و در پاسداری از آن بسیار می کوشیدند، و خاموش شدن آن را بد شگون می دانستند، ولی اروپاییان که این آیین از ایرانیان آموختند بی آنکه رازوارگیهای آن را بشناسند، به نشان سالهای زندگی سپندار روشن می کنند و با یک پُفِ برخاسته از شکم نادانی، بگونه نمادین به زندگی خود پایان می بخشند! اگرکسی از پُف کننده بپرسد: چرا سپندارها را خاموش کردی؟  خواهد گفت: برای اینکه نشان دهم به شمار این سپندارها سال از زندگانی من گذشت!  و اگر پرسشگر بگوید: ولی شما هنوز زنده اید!.. پس آن سپندار که نشانِ زنده بودن شما باشد کجاست؟ پاسخی نخواهد شنید، چرا که  خاموش کننده، آیین را از جای دیگری آورده ولی رازوارگیهایش را نشناخته و با خود نیاورده است!.  شوربختانه امروزه بسیاری از ایرانیان  نیز چنین می کنند بی آنکه بدانند که با خود چه می کنند! در پانویس این جستار به چگونگی انجام این آیین در ایران باستان نگاه خواهیم کرد.

جشن یلدا و پیشینه ی آن

واژه ی « یلدا »  برآمده از زبان سریانی و بچم زایش است، چنانچه هنوزهم در زبان آشوری که از خویشاوندان بسیار نزدیک  زبان سریانی است به زاد روز ، می گویند: بِت یلدا

زبان سُریانی ( ܠܫܢܐ ܣܘܪܝܝܐ لِشّاناء سُریایاء)  یکی از گویش های پُر اَرج  و برآمده از شاخه خاوری زبان آرامی است، برخی آنرا زبان تورات و انجیل نیز دانسته اند. این زبان در ایران از خودِ زبان آرامی هم شناخته تر بود. دبیره یی که برای نوشتن زبان سریانی بکار می بردند با اندک دگرگونی همان دبیره ی آرامی است .

پیش از تاخت و تاز اسکندر، سرزمین میانرودان بزرگترین کانون زبان سریانی بود و توانمندی بسیار برای نوشتن جُستارهای دینی و فلسفی از خود نشان داد،  بگونه یی که در روزگار ساسانی، در رده ی زبانهای دانشیک بخش بزرگی از جهان جا گرفت و (مانی) فرزانه ی نامدار ایرانی  شش نبیگ(=کتاب) خود را به این زبان نوشت.

ریشه ی زبان آشوریها و کلدانیهای ایران و سوریه و عراق و ترکیه،  همان سریانی است، اگر چه  گویش آشوریها با گویش کلدانیها اندک دگرگونی دارد.

کانون زبان سریانی  شهر اِدِسا Edessa در باختر میانرودان (عراق کنونی) و نیمروز، یا جنوب ترکیه بوده است.

سریانی زبانان، خودشان این شهر را  اورحی Urhai می گفتند،  و همان است که در نوشتارهای عربی الرُها  گفته شده است.  این شهر در سال 1637 بدست دولت عثمانی افتاد و عثمانیان آن را  اورفه گفتند و در سده بیستم کشتار بزرگی از ارمنیان و آشوریان مسیحی در آنجا براه انداختند و برگ ننگین دیگری بر برگهای شرم آور کشتار در راه خدا افزودند.

مسیحیان ایرانی که بزبان سریانی سخن می گفتند، روز بیست و پنجم دسامبر را که روز زایش عیسا بشمار می آوردند یلدا نامیدند، و ایرانیان نیز که خو نکرده اند بزبان خود سخن بگویند! هنوزهم بی آنکه بدانند آرِش این واژه چیست و از کجا آمده است!  این جشن بزرگ ایرانی را  یلدا  می گویند.

این جشن یکی از کُهن ترین جشن های ایرانی است که آن را شب چله  هم گفته اند.  چله ی بزرگ از يکمين روز دی ماه آغازمی شود و تا دهم بهمن ماه که جشن سده است فرا می رود.

روز هشتم دیماه  جشن خرم روز است. در این جشنِ بزرگ آیین چنین بود که پادشاه  جامه ی سپید بتن می کرد و به همراه دهگانان و کشاورزان بر روی زمین می نشست و می گفت: من هم یکی از شما وهمانند شمایم ، کار جهان بر کشاورزی و آبادنی استوار است و این هر دو بدون شما نمی شود ، ما به شما همان اندازه نیازمندیم که شما به ما . پس ما و شما یکی هستیم.

چله ی کوچک از روز یازدهم بهمن ماه  فرا می رسد و تا روز بيستم اسفند ماه دنباله دارد.

نخستین روز از چله ی بزرگ که خورشید به دورترین جا نسبت به زمین می رسید، زاد روز مهر یا روز پیروزی خورشيد بود.

باید بیاد داشت در زمانی که بنیاد زندگی مردمان بر کشاورزی وگله داری  استوار گشته بود، خورشید جایگاه بسیار والایی در زندگی مردمان داشته است. این مردم کشاورز و گله دار اندک اندک به چرخه زمان پی بردند و توانستند کار و کُناک خود را با گردش زمین به گرد خورشید هماهنگ سازند و اندک اندک دریافتند که واپسین روزِ پاییز، کوتاهترین روزِ سال، وشب آن بلندترين شب، وآغازچله ی بزرگ زمستان است .

از سوی دیگر همین دراز ترین شب سال، آغاز فراپویی خورشید و درازتر شدن روزها نیز هست،  از همین رو آن را شب زایش خورشیدِ پیروزگر  دانستند و جشنی بزرگ فراهم آوردند، بگونه یی که هنوز هم دربسیاری از شهر های ایران  یلدا  همراه  با آینهای ویژه  برگزار می شود.

آیا کریسمس همان یلداست؟

برای پیدا کردن پاسخ این پرسش بهتر است که نخست به سراغ  «انجیل»،  نامه ی دینی مسیحیان که «عهد جدید» هم گفته می شود برویم  و پژوهشِ خود  را از همانجا بیاغازیم. این نامه  از هفت بخش فراهم گشته است:

بخش نخست: «انجیل های چهار گانه» با نامهای:  متی – مرقس – لوقا – و یوحنا

بخش دوم: «اعمال رسولان» . این بخش به گزارش چگونگی کرد و کار شاگردان عیسا پس از فرارفتنش به آسمان می پردازد.

بخش سوم:  « رساله ها» ی پولوس و دیگر شاگردان مسیح.

بخش چهارم  «مکاشفه ی یوحنا»   که  خود  سر شار  از  زبانزدها (=اصطلاحات) مهری است که در جای خود به آنها خواهیم پرداخت.

در سه بخش پایانی که اعمال رسولان-  رساله ها – و مکاشفه ی یوحنا  هستند هیچ سخنی از زمان زاده شدن عیسا در میان نیست.

از چهار انجیل نامبرده سه تای آنها: متی – مرقس – یوحنی در باره ی زمان زاده شدن عیسا که باید بزرگترین رخداد در جهان مسیحیت بشمار آید یکسره خاموش اند.

متی گزارش خود را از آنجا می آغازد که مریم مادر عیسا به نامزدی یوسف نجار درآمد ولی پیش از اینکه با یوسف تن آمیزی کند از روح القدس پُرشده و آبستن گردید…  ولی متی بما نمی گوید که مریم در  کدامین روز  و در چه زمان از روح القدس با برداشت و کدامین روز بار بر زمین گذاشت .

مَرقس گزارش خود را از زمانی می آغازد که عیسا در سن سی سالگی برای تعمید یافتن بدست یحیی  تعمید دهنده به رود اردن رفته بود، مَرقس نه تنها زمان زاده شدن عیسا را بها نمی دهد، ونکه آن سی سال زندگانی عیسا پیش از تعمید را نیز در خور نگرش نمی داند .

یوحنا که از نزدیکترین شاگردان عیسا و بگفته ی خودش «شاگرد محبوب خداوند» و چهارمین انجیل نویس است در سرآغاز گزارش خود می نویسد:

در ابتدا کلمه بود، و کلمه نزد خدا بود، و کلمه خدا بود، و کلمه جسم گردید ودر میان ما ساکن شد پر از فیض و راستی، و جلا ل  او را دیدیم جلالی شایسته ی پسر یگانه ی پدر …

ولی این « شاگرد محبوب خداوند »  به ما  نمی گوید که این « کلمه »  در چه زمانی « جسم گردید»  و در چه روزی از مادر  زاده شد.  پس باید برویم بسراغ لوقا

لوقا Luke   یک پزشک یونانی بود، اگرچه هرگز عیسا را ندید و آنچه را که نوشت از شنیده های خود نوشت، ولی از آنجا که مردی دانش آموخته و پرورش یافته بود گزارش او نیز ازسامان بیشتری برخور دار است، با اینهمه او نیزبه روشنی سخنی از زمان زاده شدن عیسا بمیان نمی کشد، ولی در «باب دوم» انجیل خود نشانه هایی بدست می دهد که می توان از آنها بهره گرفت  و با دلیری گفت که عیسا درهر زمان دیگری می توانسته زاده شده باشد جز  روز بیست و پنجم دسامبر.

یکی از برجسته ترین نشانه ها،  بودن شبانان در بیابان است!  می گوید:

…و در آن نواحی شبانان در صحرا بسر می بردند و در شب پاسبانی گله های خویش می کردند * ناگاه فرشته ی خداوند برایشان ظاهر شد و کبریایی خداوند بر گرد ایشان تابید و بغایت ترسان گشتند * فرشته ایشان را گفت مترسید زیرا اینک بشارت خوشی عظیم به شما می دهم که برای جمیع قوم خواهد بود، که امروز برای شما در شهر داود نجات دهنده ای که مسیح خداوند باشد متولد شد* و چون فرشتگان از نزد ایشان به آسمان رفتند شبانان با یکدگر گفتند الان به بیت لحم برویم و این چیزی که واقع شده و خداوند آنرا به ما اعلام نموده است به بینینم …

شایسته ی یاد آوری است که بیست و پنجم دسامبر آغاز چله ی بزرگ زمستان و هوا بسیار سرد است و شبانان هرگز  گوسپندان  خود را شباهنگام در بیابان نگه نمی دارند! ونکه می کوشند تا پیش ازفروشد خورشید به روستای خود باز گردند. پس همین یک نشانه بس که با دلیری بگوییم که عیسا در چنین شبی زاده نشده است، ولی اگربپرسد: درچه روزی زاده شده است؟  خواهم گفت من نمی دانم! همچنانکه لوقا و دیگر شاگردان عیسا نیز نمی دانستند! اگر می دانستند ما را  اینچنین دچار سرگردانی نمی کردند!

برپایه ی یکی دیگر از نشانه هایی که لوقای پزشک به ما می دهد شماره ی 2018 نیز برای سال زاده شدن عیسا یکسره نا پذیرفتنی است، می گوید:

… در آن ایام حُکمی از اگوستس قیصر روم صادر گشت که تمام ربع مسکون را اسم نویسی کنند هنگامی که کیرینیوس والی سوریه بود * پس همه ی مردم هر یک به شهر خود برای نام نویسی می رفتند* و یوسف نیز از جلیل از بلده ی ناصره به یهودیه به شهر داود که بیت لحم نام داشت رفت زیرا  که او از خاندان و آل داود بود  تا نام او با مریم که نامزد او بود و نزدیک به زاییدن بود ثبت گردد* وقتیکه ایشان در آنجا بودند هنگام وضع او رسیده بود…

این اسم نویسی  که لوقا به آن یاد می کند، همان است که ما امروز سرشماری می گوییم . از گزارش کهن نویسان  دانسته می شود که درآن زمان، امپراتوری روم بر بخشهای بزرگی ازجهان فرمان می راند و سود کلانی از دریافت باژ سالیانه بدست می آورد. این دولت برای سرو سامان بخشیدن به کار باژ گیری  هر چند سال یکبار، مردم را درهمه ی سرزمینهای زیر فرمان شمارش می کرد  تا اندازه ی در آمد از هر شهر و روستا را بداند.  بهنگام سر شماری هر کس می بایست در زادگاه خود باشد، از این رو است که یوسف نجار که به جلیل رفته بود ناگزیر دست نامزدش مریم را می گیرد و به شهر داود که همین اورشلیم باشد برمی گردد و در میانه ی راه در جایی بنام بیت لحم  عیسا زاده می شود .

بگفته ی لوقا این سرشماری  در زمانی انجام گرفت که: کیرینیوس والی سوریه بود..

ویل دورانت فرزانه ی بزرگ آمریکایی در «تاریخ تمدن» می نویسد:

« …ما می دانیم که کویرینیوس میان سالهای 6 و12 میلادی فرماندار سوریه بوده است، یوسفوس از یک سرشماری که این شخص در یهودا انجام داد یاد می کند ولی تاریخِ آن را بین سالهای 6 و 7 میلادی ذکر می کند، از این سرشماری در جای دیگر ذکری به میان نیامده است . ترتولیانوس روایت می کند که به فرمان ساتورتینوس فرماندار سوریه در سال 7 – 8 قبل از میلاد یک سرشماری در یهودا انجام گرفت. اگر این سرشماری همان باشد که منظور نظر لوقا است، تولد حضرت عیسی را باید پیش از سال ششم قبل از میلاد دانست!. در باره ی روز تولد عیسی هیچ اطلاعی در دست نداریم، کلمنس اسکندرانی {نزدیک 200 میلادی} عقاید مختلفی را که در روزگار وی در باره ی روز تولد عیسی وجود داشته مطرح می کند و می گوید: برخی گاهشماران این روز را نوزدهم آوریل و برخی بیستم ماه مه معین می کنند، اما خود او این تاریخ را هفدهم نوامبر سال سوم قبل از میلاد می داند!  در قرن دوم میلادی مسیحیان شرقی جشن تولد عیسی را روز ششم ژانویه برگزار می کردند. در سال 354 برخی از کلیساهای غربی از جمله کلیسای روم مراسم سالروز تولد مسیح را در روز 25 دسامبر گرفتند ، و در آن زمان  آن روز را بخطا روز انقلاب شتوی (زمستانی) که از آن روزبه بعد طول روز رو به فزونی می نهد محاسبه کرده بودند . این روز از قبل نیز روز جشن اصلی کیش میترا یعنی روز تولد مهر شکست ناپذیر بود . کلیساهای مشرق زمین تا مدتی دست از همان تاریخ ششم ژانویه بر نداشتند و همکیشان غربی شان را به  «آفتاب پرستی» و « بت پرستی»  متهم کردند ولی در پایان قرن چهارم روز بیست و پنجم دسامبر در مشرق زمین هم پذیرفته شد . ( ویل دورانت – تاریخ تمدن – پوشنه ی سوم – برگردان حمید عنایت – پرویزداریوش – علی اصغر سروش –  چاپ انتشارات علمی و فرهنگی  – رویه ی 675)

دیدیم که ویل دورانت،  فرزانه ی نامدار آمریکایی و نویسنده ی تاریخ تمدن نیز گواهی می دهد که بیست و پنجم  دسامبر هیچ پیوندی با زاده شدن عیسا ندارد، پس جا دارد بپرسیم: چرا مسیحیان جشن زاده شدند عیسای مسیح را در چنین روزی برگزار می کنند؟.

می دانیم که پیش از روی کار آمدن مسیحیت، آیین دیگری بنام میتراییسم  دربخشهای بزرگی از جهان کهن، بویژه در سرزمیهای پیرامون دریای مدیترانه دامن گسترانید و باورمندان به آن از سوریه تا اسکاتلند پرستشگاههایی برای  پروردگار خورشید یا  میترا برپا کردند بگونه یی که تا امروز بیش از یک سد و سی  نیایشگاه مهری از زیر خاک سر برون کشیده اند.

در آغاز سده ی نوزدهم، پس از پیدا شدن اینگونه  نیایشگاهها، پژوهشهای فراخدامنی در زمینه ی میترا شناسی درسراسر اروپا آغاز شد و نگاره هایی که از این نیایشگاهها بدست آمده بودند جای ویژه ای برای خود در جهان دانش دست و پا کردند.

mitra

لاژارد Lajarde   که یک باستان شناس فرانسوی و از پیشگامان  دانش میترا شناسی بود بیش از پنجاه سال در این زمینه کار کرد و بُنمایه های بسیاری گرد هم آورد که همه ی آنها پس از مرگش در پاریس چاپ و پخش گردیدند.

فرانتزکومون Franz Cumont  بلژیکی پژوهشگر برجسته ی دیگری بود که نامی بزرگ در زمینه میترا شناسی از خود بر جای گذاشت. ( کومون در سال 1868 زاده شد و در سال 1947 چشم از جهان فرو بست) .

کومون از آغاز جوانی به کارنامه ی جهان باستان و به ویژه کارنامه ی سرزمینهای خاوری گرایش بسیار داشت، چندین بار به سرزمینهای خاوری رفت و سرانجام نبیکی( = کتابی) زیر نام  رازهای میترا  نوشت و در اروپا بچاپ رسانید.

در ایران نخستین بار شاد روان ذبیح بهروز بر نوشته های این دانشمند بلژیکی خرده گرفت و نوشت : …در نوشته های کومون صفحه یی نیست که از عبارات « بت پرست »  و « آتش پرست » و «دین بربر» و « دین شرقی» پُر نشده باشد . چون اروپاییان از اینگونه کلمات در نتیجه ی تبلیغات نفرت دارند او هم در بکار بردن آنها کوتاهی نکرده است . سبک کومون در تالیفاتش سبک روحانیون مُتعصب است ، یعنی هرجا به صرفه و منظور او نبوده راه غلو و ستایش را پیش گرفته و هر جا صرفه نداشته چیزی از تحقیر و سِب و لعنت فروگذار نکرده است. رویهمرفته این دانشمند هر چه نوشته با نظر طرفداری از کلیسا می باشد و ارزش آن ناچیر است… (برگرفته از دیباچه قصه ی سکندر ودارا  نوشته ی دکتر اصلان غفاری – رویه  39).

سرانجام رازهای میترا نوشته ی  فرانتز کومون بدستیاری احمد آجودانی به زبان پارسی سَره بر گردانده

و از سوی « انجمن پاسداری از زبان و فرهنگ ایرانی» در سال 1996 در لُس آنجلس بچاپ رسید.

ولی پیش از آن شادروان ابراهیم پورداود در پوشنه یکم یشت ها ( چاپ دانشگاه تهران سال 2536 شاهنشاهی ) با برنام:  آیین مهر در رُم  گزارش فراگیری ازاین آیین را که خود از نوشته های کومون برگرفته بود فرا دست ما گذاشت .

از این گزارش دانسته می شود که چون پادشاهان ایران گرایش ویژه یی به مهر داشتند و سپاهیان ایرانی پیروزی خود را از او می دانستند، آیین ستایش و نیایش مهر اندک اندک دامن گسترانید و به همه سرزمینهایی که زیر فرمانروایی شاهنشاهان ایران بودند فرا رسید.

کیش بانان مهر مردمی مِهر پرور بودند، برای اینکه با پریستاران (= کیش بانان) دینهای دیگر در نیافتند به هر سرزمینی که پا می گذاشتند بی آنکه به بُنیادهای آیین خود آسیبی برسانند، برخی از نام های آیین خود را با نام خدایان بومی آن سرزمین سازش می دادند، چنان که ارماسدس و ژوپیتر همان  آسمان  در دین مهر است و ژوئن همان  سپنتا آرمئیتی- یا زمین   و آبم ناپات} همان پهناب یا اقیانوس است .

در بابل که یکی از پایتخت های ایران و مانِشگاه زمستانی پادشاهان ایران بود مهر با خدای خورشیدی آن سرزمین که شاماش  Schamasch  نام داشت این همان شد و به دید مردم بابل بیگانه نیامد هچنانکه ناهید ایرانی با ایشتار بابلی برابر گرفته شد .

اندک اندک این آیین از بابل بسوی آسیای کوچک دامن کشید و از آنجا به سرزمینهای یونانی فرا رفت و با پروردگار خورشید یونانی هلیوس Helios  خویشی بهم رسانید ، کوتاه سخن اینکه مهر  به هرجایی که رسید با پروردگار بومی خورشید سازش یافت و مردم رابی هیچ فشاری  به پرستش خود فراخواند.  بدین گونه  گستره ی خاک مهر از ایران تا فراسوی دریای سیاه و دریای یونان Egee در باختر، و از اینسو تا دره ی سند و هندوستان فرا رفت .

سپاهیان رومی در فرا بردن این آیین کوشش بسیار بکار بردند چرا که آنان نیز همانند  ایرانیان مهر را پشتیبان جنگاوران می دانستند و خداوندگاریش را می ستودند.

شوربختانه عیسویان آن زمان با پی ورزیهای کوردلانه ی  خود همه ی ماندمانهای این آیین را از میان برداشتند  و نشانی از این هماورد نیرومند برجای نگذاشتند تا امروز بدرستی بدانیم که شیوه ی پرستش مهر و نمازها و نیایش های روزانه ی آن چگونه بوده اند، ولی از نگاره هایی که از نیایشگاههای مهری بدست آمده اند می توان تا اندازه ای  به شکوه این آیین پی برد.

شک نیست که در گستره ی فراخدامنی که این آیین از جایی به جایی و از سرزمینی به سرزمین دیگر رفت، و برای سده های بسیار ازخاستگاه خود بدور افتاد، بسیاری از ویژگیهای نخستین را از دست بداد و چهره ی دگرگونه یی بخود گرفت تا آنجا که برخی از فرزانگان ایرانی مانند مهندس سیروس ابراهیم زاده، بودن چنین آیینی را در ایران  باستان یکسره نا درست  پنداشتند و بنیادش را ایرانی ندانستند.( نگاه کنید به افسانه ی میترا پرستی ایرانیان – ره آورد شماره 31 )

در رُم بجز سپاهیان و جنگاوران، بسیاری از امپراتوران و بزرگان روم  نیز از مهر پیروی کردند و گاه  مانند امپراتور دسیوس Decius  در سال 250 به آزار و کشتار مسیحیان پرداختند و برگهای ننگینی از خود در  کارنامه ی روم برجای گذاشتند.

در سال 274 امپراتور اورلیان Aurelian پیروزی خود را در جنگ با (زنوب Zenob شهبانوی پامیر) از پرتو مهر دانست  و فرمان داد که نیایشگاه بزرگی برای این خدای پیروزگر بسازند.

امپراتور دیوکلسیان Diocletian  که از سال 284 تا 305 بر تخت فرمانروایی نشست، کوشید تا  دربار خود را همانند دربار ساسانیان  بیاراید. او نیز در گسترش آیین مهر و براندازی دین مسیح  بسیار کوشا بود و در سال  303  فرمود تا مسیحیان را یکسره از میان بردارند .

پس از او امپراتور گالریوس Galerius  که از 306 تا 311 بر سر کار بود با توان هر چه بیشتر عیسویان را پی گرفت و درگسترش آیین مهر کوشید.

بگفته ی رنان فرزانه ی نامدارفرانسوی 1892-1823   اگر درپی انگیزه و رخدادی عیسویت از پیشرفت باز می ایستاد هر آیینه جهان از آن مهر می شد! .

سرانجام آن انگیزه پیش آمد و با روی کار آمدن کنستانتین در سال 324  پویش روزگار دگرگونه شد. در نبردی که بر سرکرسی امپراتوری میان او و لیسیلیوس Licilius درگرفت، کنسانتین مسیحی بر لیسیلیوس مهری  پیروز شد،  بگفته ی برخی از گزارشگران، خورشید از چلیپا شکست خورد!

مهر  بپوشید رو،  ریخت  ز  مُغ  آبرو      ترسا چون شب پره  دیده ی بینا گرفت

لاف زد و هرزه گفت، مهر خدایی نهُفت    زبانِ  گستاخ  چون  زنگ کلیسا  گرفت

کنستانتین  با هوشمندی پی برده بود که کشتار مسیحیان نه تنها برای کشورش سودی ندارد ونکه زیان های بزرگ نیز بهمراه دارد،  اگر آزار مسیحیان دنباله یابد، به خیزشی بزرگ و سرنوشت ساز از سوی مسیحیان خواهد انجامید و همه چیز را زیر و زبر خواهدکرد،  چرا نباید از این آیین به سود خود «در جنگ با ایران»  بهره گیریم؟..

همین اندیشه، چرخه ی روزگار را دگرگونه کرد.

ویل دورانت می نویسد:

..آیا این کار یک تغییر مذهب صادقانه، یک عمل ناشی از اعتقاد مذهبی بود یا یک مانور خردمندانه سیاسی؟ فرض اخیر احتمالش بیشتر است. هِلِنا مادر وی وقتی کنستانتینوس طلاقش داد،  به مسیحیت گرویده بود. بی گمان وی پسر را با منافع و مزایای مسیحیت آشنا کرده بود، و بی شک خود او نیز تحت تاثیر پیروزیهای پی در پی قرار گرفته بود که در زیر لوا و صلیب مسیح نصیب ارتشش گشته بود. ولی تنها یک آدم شکاک می توانست از احساسات مذهبی بشر چنین ماهرانه بهره برداری کند …. یک مسیحی مؤمن و معتقد در وهلۀ نخست مسیحی و در وهلۀ بعد دولتمرد است!. در مورد کنستانتین این امر برعکس بود، مسیحیت برای او وسیله بود نه هدف… (ویل دورانت – تاریخ تمدن – پوشته سوم رویه 765)

کنستانتین در نبرد با هماوردان پیروز گردید ورومیان را به پیروی از دین مسیح وا داشت، در زمان

فرمانروای او چلیپا بجای درفش در میدانهای نبرد بکار گرفته شد و پیروزی در پی پیروزی برای روم ارمغان آورد.

در پی این پیروزیها،  پیروان عیسا دلیر گشته و کوشیدند تا مهر و نیایشگاهها و کیش بانانش را از میان بردارند،  چنانکه مامِر Mamer  پیشوای بزرگ مسیحیان که در سال 474 درگذشت، نوشته است که در زمان فرمانروایی کنستانتین کسی را یارای آن نبود که به خورشید و دیگر روشنان آسمان نگاهی بیندازد.

مهرپرستان درتمام سالهای فرمانروایی کنستانتین گرفتارتاخت وتازسپاهیان او وکینه توزیهای عیسویان بودند تا آنکه در سال 361 زایشی نوبت به فلاویوس کلاودیوس یولیانوس Julianus   برادر زاده ی کنستانین رسید.

کنستانتین پیش از مرگ همان کاری را کرد که پیش از او فریدون در شاهنامه کرده بود، بدین گونه که از روی اُمیدی خوشباورانه فرمانروایی امپراتوری فراخدامنی را که بدست آورده بود میان فرزندان خود بخش کرد، فرانسه و ایتالیا و انگلستان را به پسربزرگش کنستانتین دوم داد – آسیای کوچک و سوریه و مصر را به پسر دومش کنستانتینوس واگذاشت – باختر آفریقا – ایلوریکوم و تراکیا را به پسر کوچکترش کنستانس بخشید ، ارمنستان و مکادونیه و یونان رابه دو برادرزاده اش گالوس و یولیانوس داد.

نخستین امپراتور مسیحی همه ی زندگانی خود را در راه گسترش امپراتوری رُم و یک دست کردن باور مردمانش  هزینه کرده بود، ولی مرگ او در سال 337 همه ی دستاوردهایش را در گذرگاه باد گذاشت .

پس از درگذشت کنستانتین، کار کُشتار و خونریزی برای بدست آوردن تاج و تخت پادشاهی  میان بازماندگان و بلندپایگان آغاز شد، همه پسران امپراتور بجز دو برادر زاده اش  کُشته شدند، گالوس بیمار بود و نوید مرگی زود رس را می داد و یولیانوس پنجساله بود، کنستانتیوس که رهبری کشتار خاندان شاهی را بدست گرفته بود این کودک پنح ساله را سزاوار کشته شدن ندانست.  او را به نیکومدیا فرستادند تا در دامن اسقف ائوسبیوس  از او یک مسیحی باورمند بار بیاورند، ولی او بجای مسیح به  هومر و هزیود دلباخت و سپس با بُنیاد های فلسفه آشنا گردید، هنگامی که برتخت فرمانروایی نشست، در نامه یی به یکی از دوستانش نوشت:.. اگر کسی ترا مجاب کرده است که برای نوع بشر چیزی سودمند تر از تحصیل بی وقفه ی فلسفه وجود دارد بدان که فریب خورده یی است که می خواهد ترا فریب دهد…  (ویل دورانت عصر ایمان بخش یکم رویه ی 22 )

یولیانوس وارون عمویش کنستانتین، مسیحیت را آیینی خرد ستیز می دانست، از اینرو بدور از چشم همگان به آیین میترایی درآمد. هنگامی که شنید که مسیحیان نیایشگاههای پیروان آینهای دیگر را ویران و دارایی آنها را میان خواجه سرایان  و درباریان بخش می کنند از فشار اندوه گریست.

ویل دورانت می نویسد :… آن مشرکان پاکیزه را که وارث یک فرهنگ هزار ساله بودند، با خداشناسان  خشک و سرسختی که در نیکومدیا احاطه اش کرده بودند، یا با آن دولتمردان پارسا که کشتن پدر و برادرانش و بسیاری دیگر را واجب دانسته بودند سنجید، دریافت که سبُع تر از مسیحیان هیچ درنده یی نمی توان یافت… (ویل دورانت- عصر ایمان بخش یکم رویه ی 17 )

یولیانوس اگر چه زیر دست اسقف ها پرورش یافته و تعمید گرفته بود، ولی از کودکی دلش با خورشید بود، و خود را برانگیخته ی خورشید و پسر مینُوی او می دانست، از این رو هنگامی که بر تخت فرمانروایی رُم نشست، فرمان داد تا نیایشگاههای پیشین را بازسازی کنند، خود نیز نیایشگاهی بزرگ در کاخ  امپراتوری برپا کرد و در نوشتاری بسیار شیوا زیر نام  بر ضد جلیلیان نوشت:

« انجیل ها ناقض یکدیگرند، و تنها نکات مشترکشان سخنان باور نکردنی است» (همان – رویه  22)

در  روزگار فرمانروایی او مهر پرستان دوباره جان گرفتند و یکی از بزرگترین پیشوایان عیسوی را که می خواست بر روی ویرانه های یکی از نیایشگاههای مهری کلیسایی بسازد گرفته و بزندان افکندند و در روز بیست و چهارم دسامبر  درست یک روز پیش از جشن سالیانه ی خورشید او را به زشت ترین چهره کشتند .

یولیانوس خود را برخوردار از پشتیبانیهای بیدریغ  خورشید می پنداشت، همین باور به او دلیری بخشید تا بسوی ایران لشکر کشد.

      «… بزرگترین آرزویش این بود که با اسکندر و تراژان هم چشمی کند و پرچم روم را در پایتخت ایران بر افرازد و خطر پارس را برای همیشه از میان بردارد، شاپور دوم پادشاه ساسانی با چند مانور جنگی حساب شده عقب نشست و او را بدنبال خود به درون مرزهای ایران کشاند، ولی تمام کشتزارهای مسیر حرکت او را نابود کرد و چاهها و چشمه ها را کور و ویران ساخت. در بیابانهای پیرامون پایتخت (تیسفون) اسواران جنگی ایران ضد حمله ی خود را آغاز کردند.  در گرماگرم نبرد سهمگینی که پدید آمده بود، نیزه ای تهیگاه امپراتور را درید و او را از پای درآورد، جانشین وی در همان جا با شاپور از در سازش در آمد و سرزمینهای از دست رفته به ایران بازگردانده شدند.»

                                                                                                            (همان رویه ی 27 )

پس از سپری شدن روزگار کوتاه یولیانوس مهر پرستان دوباره بی یاور شدند.  درسال 371 شمار بزرگی از آنان بدست مسیحیان پای ورز  از پای در آمدند،  نیایشگاههاشان یکسره تاراج و در کام آتش فرو رفتند چنانکه هنوز هم نیایشگاههایی که از زیر خاک بیرون کشیده می شوند نشان از سوختن و ویران شدن دارند .

«میترایسم» بیش از سیسد سال در سراسر امپراتوری روم پایدار بماند و بسیاری از بنیاد هایش مانند:  آسیب گردان (= فدیه)  –  باورداشت به رستاخیز مردگان –  دوزخ و برزخ و بهشت –  روز داوری و بسیاری آیینهای دیگرش را  به کلیسا سپرد . در بخش دوم این نوشتار به اینگونه آیین ها نگاهی خواهیم داشت .

پاینده ایران – هومر آبرامیان