آیا می توان بر «دینخویی» ایرانی غلبه کرد؟ فاضل غیبی

آیا می‌توان بر «دینخویی» ایرانی غلبه کرد؟

فاضل غیبی

9.jpg

آرامش دوستدار «دینخویی» را بدرستی مهم‌ترین مانع ایرانیان در راه پیشرفت دانسته است. او دینخویی را «برخوردی عاری از سنجش و شک با امور»(1) تعریف می کند. یعنی اینکه نتوانیم در باورهایی که دین در ما نهادینه کرده شک کنیم و در آنها بازنگری نماییم. البته چنین برخوردی نه ویژگی عوام است و نه منحصر به افراد مذهبی:

«دینخویی که زمانی از شکم دین‌ زاده، در دامن آن .. بالیده، در روزگار ما .. به نوعی استقلال نیز دست یافته است. نه فقط مؤمن  .. منحصراً به‌گونه‌ای می‌پرسد و یاد می‌گیرد که از پیش قرار است بپرسد و بیاموزد؛ یعنی به‌گونه‌ای که جهانبینی دینی‌اش را لااقل نقض نکند، بلکه هر مارکسیست مکتبی نیز که مارکس برایش «کاشف قوانین ازلی و ابدی» تاریخی‌ـ اجتماعی‌ست..»(1)

بنابراین « دینخویی الزاماً با دین به مفهوم تاریخی یا متداول آن و نیز با پارسایی اصیل که از شرایط دین است کاری ندارد.»(1)، بلکه به شیوۀ برخورد ما با آرا و عقاید گذشتگان نظر دارد.

پس از فاجعۀ انقلاب اسلامی، طبیعی می بود، که ایرانیان از هر مذهب و مکتبی به خود آمده، در باورهای  خود از مذهبی گرفته تا سیاسی شک کنند و در آنها تجدید نظر نمایند. اما شگفتا که نه تنها چنین نشده است که بازار مذهب‌زدگی گرم‌تر شده و شنوندگان سخنگویان اسلامی فزونی یافته است. اگر مردم مسلمان از دیدن قیافۀ آخوندها بیزارند و پس از آنکه مسجد به پایگاه حکومت اسلامی بدل شده است، از رفتن به آن خودداری می‌کنند، اینک به کمک دستگاه تبلیغی حکومت اسلامی و استفاده از شبکۀ یوتیوب دهها «فیلسوف»، «پژوهشگر» و «استاد» نسل جدید (مانند:  رائفی‌پور،  آقامیری، عباسی..) بویژه ذهن میلیونها جوان ایرانی را بمباران می‌کنند. در خارج از کشور نیز کسانی مانند سروش، کدیور، شبستری..  با سخنرانی در بهترین دانشگاه‌های اروپا و آمریکا  در این ارکستر نوای «منادیان اسلام نوین» را می‌نوازند.

برخی مهاجرت میلیونی ایرانیان فرهیخته به خارج از کشور و نزول سطح هوشی ناشی از آن در جامعۀ ایران را زمینۀ رشد جریانات درویشی، عرفانی و نمایشات چندش‌آور خرافی می دانند.  اما واقعیت این است که از یک سو نارسایی   انتقاد مذهبی و از سوی دیگر مجازات مرگ برای ترک اسلام، مسلمانان را وامی‌دارد، که همواره بدنبال اسلامی باشند با چهرۀ بهتری از «اسلام وحشی بدوی»، که چهل سال است بر ایران حکومت می‌کند. با توجه به این نیاز، هر ملایی به ظاهری دیگر بساطی گسترده و همان جنس را به شیوه ای دیگر ارائه می‌کند. از این رو «اسلام فروشی» را می‌توان بازاری دانست که در آن انبوهی از حجره‌های رنگارنگ در حال «مهندسی افکار عمومی» هستند.

امروزه پرمشتری‌ترین حجره در این بازار را «عرفان فروشی» تشکیل می دهد. جالب است که نه تنها کسانی که از مذهب رسمی بریده‌اند مشتریان این حجره‌اند، بلکه حتی انبوهی از چپ‌های پیشین نیز به انگیزۀ آشنایی با ادیبان و سرایندگان بزرگ ایرانی خریدار «فیلسوفان عارف» شده‌اند.

به منظور آنکه عیار واقعی فریبکاران یاد شده را دریابیم به نمونه‌ای نظر کنیم. نامدارترین «فیلسوف عارف‌مشرب» حسین الهی‌قُمشه‌ای است.  او با تسلط بر چهار زبان و از بر کردن صدها بیت، در سخنرانی‌های پرشمار خود، در نهایت خوش‌بیانی، ارزش‌های والای انسانی و اجتماعی را به کمک سرایش سرایندگان بزرگ ایرانی توصیف می‌کند. قمشه‌ای هدف خود را نهادینه کردن «دانایی، زیبایی و نیکی» در جوانان اعلام کرده است. منتها او با استناد بر آیاتی از قرآن می‌خواهد القا کند که این ارزش ها از اسلام سرچشمه گرفته‌اند، که نه تنها همۀ ادب و اندیشۀ ایرانی را سیراب کرده است، بلکه حتی اندیشمندان بزرگ جهانی نیز در نهایت چیز دیگری نگفته‌اند، جز آنکه در قرآن نیز آمده است!

تنها اشکال کار اینجاست که ما ایرانیان چهل سال است که با اسلامی طرفیم که جز شناعت و جنایت نمی داند و متولیان آن حاضر نیستند به خاطر انسانیت سرسوزنی از تعداد شلاق‌ها، سال‌های زندان و شدت شکنجه بر دگرباوران بکاهند. حکومتگران اسلامی با استناد بر قرآن و تأکید بر اینکه «جز این اسلامی نیست!»، حکومتی را بر ما ایرانیان تحمیل کرده‌اند، که به تبه‌کاری، بیداد و انسان‌ستیزی در تاریخ بشر بی‌سابقه  است.

گفتن ندارد که قمشه‌ای در سخنرانی‌های خود در داخل و خارج از کشور همیشه پرچم حکومت اسلامی را در برابر خود می‌نهد و هیچگاه سخنی در انتقاد از رفتار حکومتگران اسلامی و انتقاد از آنچه با ایران کرده‌اند، بر زبان نمی آورد. بنابراین باید پذیرفت که او مانند همۀ دیگر همکارانش نه تنها به عمد دربارۀ اسلام دروغ‌پردازی می‌کند، بلکه از همه‌گونه پشتیبانی حکومت اسلامی نیز برخوردار است.

روشن است که دروغگویی بیشرمانۀ ملایان نه با خمینی شروع شد و نه با قمشه‌ای پایان خواهد یافت. از اینرو دیگر کافی نیست که بگوییم هر کوشش مبلغان اسلام برای آنکه چهره‌ای دیگر از اسلام بدوی نشان دهند، دروغین و فریب‌کارانه است، بلکه این گامی در جهت غلبه بر «دینخویی» است که نشان دهیم آنچه ملایان در وصف «اسلام رحمانی» می‌بافند از کجا دزدیده اند.

در این میان جالب است که چون به سخنان قمشه‌ای ‌دقیق شویم و آنها را با  دیگر خطوط فکری و مذهبی مقایسه کنیم، شگفت‌زده خواهیم شد، که ببینیم گویی او موبمو تبلیغ بهائیت می کند! زیرا آنچه می گوید، نه تنها خلاف اسلام، بلکه متضاد با آن است، اما دقیقاً با آموزه‌های بهائی همخوانی دارد. تنها بعنوان نمونه:

  جستجوی حقیقت، ترک تعصب و مدارای مذهبی ، مهرورزی بی قید وشرط بجای خشونت، بخشندگی بجای انتقام، دوری از ناراستی و استواری بر راستی بعنوان بزرگترین پاسدار سرافرازی انسانی، سرخوشی در زندگی و ستایش شادی، تکیه بر مقام والای انسان، ستایش مقام والای زنان، ایران دوستی در عین جهان‌وطنی، برداشت نمادین از نوشته‌های مذهبی، تکیه بر پرورش اخلاقی بعنوان مهمترین اهرم پیشرفت اجتماعی …(2)

حال اگر بیاندیشیم که اینها در فرهنگ دیرین ایرانی ریشه دارند و در بهائیت در واقع با زنده شدن آنها در دوران معاصر روبروییم، به حقیقت مهمتری می‌رسیم و آن اینکه در گذشته نیز اسلام‌پناهان برای پوشاندن انسان‌ستیزی اسلام، اندیشه‌های والا و فرازهای انسانی در آثار اندیشمندان و سرایندگان ایرانی را به اسلام نسبت داده‌اند و به دروغ چهره‌های درخشان تاریخ ایران را «مسلمان» کردند. چنانکه الهی‌قمشه‌ای نیز چنان وقیحانه راه آنان را ادامه می دهد، که مثلاً حتی ادعا می کند که فردوسی و خیام مسلمانانی عارف‌مسلک بودند که اولی   افسانه‌هایی به هدف «نهی از منکر و امر به معروف» نقل کرده و خیام را دغدغه‌ای جز «می معنوی» نبوده است‌!

بنابراین «رمز موفقیت» متولیان اسلام، این است که با دزدیدن اندیشه‌ها و  رگه‌های فکری در کشورهای زیر سلطۀ خون‌آلود خود توانستند از توحش عربی هویتی اسلامی دست و پا کنند.  اما چگونه ممکن بود آنان  به چنین جعل بی‌نظیری موفق شوند؟

هر آیین و مکتبی در دنیا از چهره و درونمایه‌ای مشخص برخوردار است. زیرا «منطقی» نیست که آیینی  و یا مکتبی،  دو آموزۀ متضاد را نمایندگی کند. اما منطقی اندیشیدن در انسان نهادینه نیست و بشر پس از چند صدهزار سال تکامل اجتماعی، تازه در دوران شهرنشینی توانست رفته رفته منطقی بیاندیشد و آگاهانه اصولی را که نخستین بار در آثار ارسطو بازتاب یافت بکار بندد.

پس از آن نظامات فکری از ساختاری منطقی برخوردار شدند و نمی توانستند جزئی را که در تضاد با اجزای دیگر باشد در خود بپذیرند. اما اسلام از آنجا که از دوران بیابان‌گردی و پیشاشهرنشینی برخاست و بدین سبب با منطق بیگانه بود، می توانست هر پدیدۀ فکری دیگری را «اسلامی» کند. از این راه در طول قرنها و دزدی‌های مداوم تا به امروز، باتلاقی فراهم آمده که در آن همه نوع خطوط و جریانات فکری (از زرتشتی تا مزدکی و از مدرن تا سوسیالیستی) یافت می شود، اما از آنجا که آنها در باتلاق اسلامی با هم هیچگونۀ رابطۀ منطقی ندارند، مسخ می‌شوند و بدین سبب که از تعامل با دیگر اجزا درمی مانند، نیروی حیاتی خود را از دست می‌دهند. بدین سبب اسلام نه تنها نتوانست مانند همۀ دیگر ادیان تکامل یابد و همچنان بدویتی ماند که بود، بلکه به مسخ دیگر جریانات فکری  و زوال  اندیشه در کشورهای اسلامی  دامن زد.

از این نظر ترک «دینخویی» می‌تواند بدین روش صورت پذیرد که با تکیه بر اندیشه و اخلاق انسانی،  «ایرانی» و «اسلامی» را از هم تمیز دهد. زیرا «دینخویی» مورد نظر آرامش دوستدار چیزی جز آن نیست که خردمندانه در باورهایی که دیگران (پدر و مادر، آموزگاران، پیشوایان دینی و اندیشمندان گذشته ..) در ما نهادینه کرده‌اند، تجدیدنظر کنیم و بکوشیم، خود را از «نابالغی خودخواسته»(کانت) رها نماییم.  این همانست که نیچه نیز با توجه به بارهای فکری که در کودکی و جوانی بر انسان هموار می شود، او  را در این مرحله «شتر باربر» خوانده است و خواستار آن است که او خود را از آنچه دیگران بر ذهنش سوار کرده‌اند برهاند و همچون «شیری در صحرای اندیشۀ خود» جولان نماید، تا به پاکی و راستی «کودکانه» برسد و زایندۀ اندیشه‌های نوین گردد.

به عبارت دیگر بر دینخویی عملاً چنین می‌توان غلبه کرد که در هر مورد و مطلبی در حدّ امکان از دانسته های موجود آگاهی یابیم و بدون آنکه رأی کسی را بنا به اقتدار معنوی، پیشوایی مذهبی و یا حتی کاردانی علمی بپذیریم به کمک آگاهی‌های موجود و اندیشۀ مستقل خود به جستجوی حقیقت بکوشیم.

آرامش دوستدار هرچند که تأیید می کند که هر فردی « قابلیتش را دارد و باید به‌سهم خود با بردباری بجویـد و بیابد که چگونه می‌توان پرده از سیمای سدچهرۀ دینخویی برداشت»  اما دغدغه اش نه دینخویی عوام، بلکه دینخویی خواص است:

 «دینخویی، در حدی که مدعی فهمیدن به معنای جدی آن است، نه از آن عوام بلکه منحصر به خواص است.  »(1)

براستی نیز «خواص» (نخبگان) تنها زمانی شایستۀ این نام هستند که اندیشه‌ای نوین و سوای گذشتگان به میان آرند، وگرنه تکرار و استناد به گفتار «بزرگان» از هر «عامی» برمی آید. چنین است که طبعاً غلبه بر دینخویی وظیفه ای است تاریخی که نخبگان جامعه با عمل بدان می توانند به شمار هرچه بیشتری به پیشروان فکری بدل گردند. چنانکه در تاریخ اروپا نیز تا همین یکی دو سدۀ پیش شمار رهیدگان از دینخویی انگشت شمار بود.  تا آنکه اندیشمندان بزرگی در همۀ رشته‌ها طرحی نو درافکندند و راهنمای گروهی هرچه بزرگتر از نخبگان شدند.

در ایران، چنانکه اشاره شد، راه غلبه بر دینخویی (نه غیرممکن، اما) بسیار دشوار است. زیرا نخست باید میراث فرهنگی خود را از جعل و تصرف اسلامی برهانیم، تا سپس بتوانیم آرای گذشتگان را با خردمندی انتقاد کنیم و به افق‌های نوینی دست یابیم.

از این نظر شایسته می بود که اندیشمندان معاصر ما در این راه پیشگام شوند و بوِیژه خود آرامش دوستدار پس از بررسی گستردۀ دینخویی، راه‌های غلبه بر آن را روشن کند. اما دوستدار با وجود آنکه بسیاری از او خواسته‌اند که از «دردشناسی» به «درمانگری» روی آورد، تا بحال چنین نکرده است.  اشارۀ زیرین شاید روشنگر علت آن باشد:

آرامش دوستدار در نوشتار «فروپاشی وحدت سه‌گانۀ ایران در اسلام» هرچند «خیال‌های حریری و احساس‌های رؤیایی و انسان‌دوستانۀ» حافظ را می ستاید، اما از این دفاع می‌کند که: او «قرآنی می‌اندیشیده» و «فقط از سر عناد یا به زور آرزو می‌شود تأثیر قرآن را در حافظ انکار کرد.» (3)

دوستدار که هم دیوان حافظ و هم قرآن را می‌شناسد، باید بداند که میان بدویت انسان‌ستیز قرآن و انسان‌دوستی والای حافظ نمی‌تواند کوچکترین رابطه‌ای وجود داشته باشد، بلکه تأثیرپذیری حافظ از قرآن دروغی است که ملایان پراکنده‌اند و در واقع توهینی به اوست.

 توگویی دوستدار نیز بر این تضاد آگاه باشد، برای به کرسی نشاندن حکم خود ابتدا (ظاهراً به مصداق لقمان حکیم!) ادعا می کند که: «اگر انگیزه‌های ناآگاه آدمی ایجاب کنند، بسیاری از چیزها می‌توانند از ضد خود برآیند.»(2) بدین معنی، حافظ که می‌سرود: «من از بازوی خود دارم بسی شُکر، که زور مردم آزاری ندارم.. »،  نگرش خود را از قرآنی برداشت کرده است که به کشتن کافران و چهار پاره کرده مفسدان فرمان می‌دهد!

قابل تصور نیست، که آرامش دوستدار توجه نداشته باشد، میان انسان‌ستیزی قرآن و انسان‌دوستی حافظ دوران دراز تکامل بشری از بدویت بیابانگردی به شهرنشینی متعالی طی شده است. به هر حال او پس  از این، به هدف اثبات «قرآنی اندیشی» حافظ، به دستاویزی متوسل می شود که بارزترین نشانۀ دینخویی است و آن همانا استناد به فلان شخص معروف و یا صاحب‌نظر مشهور است!

فراتر از این، دوستدار در تأیید خود بجای استناد به حافظ‌شناسانی مانند، فروغی، غنی، قزوینی، خانلری و معین … به دو نفری استناد می کند که اتفاقاً در این مورد بهیچ‌وجه صلاحیت ندارند:

ـ اولی، گوته است که روشن است آشنایی او با فارسی و عربی نمی توانست چندان باشد که در این باره داوری کند و جز نقل شنیده های خود کاری نکرده است.

ـ دیگری، بهاءالدین خرمشاهی ، ملایی کلاهی است که با نوشتن 12کتاب درست به هدف دامن زدن به همین دروغ وقیحانه گوی سبقت را از ملایانی مانند مرتضی مطهری ربوده است.

 آیا آرامش دوستدار نمی‌داند که هیچ دیوانی به اندازۀ دیوان حافظ مورد جعل و تصرف و تجاوز ملایان نبوده است و «حافظ قرآن» دروغی است که به کمک جعل چند بیت به او بسته‌اند؟ وانگهی، امروزه حتی یکی از نوملایان به نام  ‌آقامیری می گوید، حفظ‌کردن کاری «احمقانه» است و قرآن را باید فهمید نه آنکه حفظ کرد! با این وصف، آیا توهینی به هوش و درایت حافظ نیست که او را حافظ قرآن بدانیم؟

اگر دوستدار بدین می اندیشید که حافظ چگونه مسلمانی بوده است که حتی یک بیت در ستایش محمد، علی، حسین .. نسروده، اما دیوانش پر است از ستایش «کاووس و کِی»، « بهمن و قباد»، «پرویز و باربد»، «جمشید و فریدون» …(4) نه تنها می توانست حافظ را از جعل و تصرف اسلامیون نجات دهد، بلکه نمونه‌وار شیوۀ غلبه بر «دینخویی» را نیز نشان می‌داد.

(1)آرامش دوستدار، دینخویی چیست؟، پژواک ایران

(2)ن.ک. به کتاب تازه منتشرشده: محمود صباحی، تأملات دیرهنگام در باب آغازگری باب و آموزگری بهائی، انتشارات فروغ.

(3) آرامش دوستدار، «فروپاشی وحدت سه‌گانۀ ایران در اسلام»

(4)دلارام مشهوری، «حافظ دیوانۀ سرسامی یا فرزانۀ جاودانی»، در «دو گفتار»، خاوران (پاریس)، 1379

کوتوله‌ی سیاسی در دربار خلیفه؛ به مناسبت دیدار وزیر خارجه‌ی آلمان


کوتوله‌ی سیاسی در دربار خلیفه؛ به مناسبت دیدار وزیر خارجه‌ی آلمان

از سران حکومت اسلامی در تهران

« فاضل غیبی»

C:\Users\Admin\Desktop\فرتورها\9.jpg

– سیاست خارجی آلمان در ایران، هیچگاه از کاردانی رقیبی مانند انگلیس برخوردار نشد. دو حرکت سیاسی در رابطه با ایران (پیش و پس از انقلاب اسلامی) بیانگر میزان «ناشیگری» سیاست‌گذاران آلمانی است؛ یکی برگزاری «شب‌های شعر گوته» یک سال پیش از انقلاب اسلامی و دیگری برگزاری «کنفرانس برلین» در سال 1379 بجای تقویت «اصلاح طلبان» که به خوراک تبلیغاتی رژیم اسلامی به منظور سرکوب بیشتر مخالفان بدل گشت.

– بی‌شک توافق «برجام» نخستین بار در تاریخ نبود که کشوری با تهدید  به ترور و جنگ موفق شد، شرایط مطلوب خود را به دیگر کشورها تحمیل کند. برای جهانیان روشن است که حکومت اسلامی به عنوان رژیمی که بدون سلاح اتمی، بزرگترین صادرکننده‌ی جنگ و ترور است در صورت دستیابی به سلاح اتمی چگونه امیال ضدانسانی خود را به جهانیان تحمیل خواهد کرد.

پنج شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۸ برابر با ۱۳ ژوئن ۲۰۱۹

پس از تقسیم آلمان به دو بخش شرقی و غربی نه تنها بخش شرقی گوش به فرمان شوروی بود، بلکه آلمان غربی نیز تا مدت‌ها استقلال سیاسی نداشت و در دهه‌های پس از جنگ جهانی دوم در زیر چتر حمایت ناتو، با استفاده از کمک‌های ایالات متحده به بازسازی اقتصادی مشغول بود. در چنین موقعیتی  نه تنها بازسازی بخش غربی آلمان با شتاب به پیش رفت، بلکه در روندی که «معجزه‌ی اقتصادی» نام گرفت، آلمان غربی در همان دهه‌ی ۶۰ م. به «غول  اقتصادی» بدل گردید، هرچند که به گفته‌ی ناظران هنوز هم از نظر سیاسی «کوتوله» باقی مانده است.

C:\Users\Admin\Desktop\maas_zarif_10june2019_1.jpg

محمدجواد ظریف و هایکو ماس؛ تهران؛ ۱۰ ژوئن۲۰۱۹

جالب آنکه دولت آلمان غربی از این نقش خود نه تنها ناراضی نبود، بلکه آن را فرصتی یافت تا بدون دغدغه‌ی سیاسی و رعایت ارزش‌های مدنی، با همه‌ی کشورها (به ویژه کشورهای دیکتاتوری و کمونیستی) روابط سودآور اقتصادی برقرار کند و این نقش را چنان مطلوب یافت که حتی امروزه نیز پس از فروپاشی دیوار برلین و  تبدیل آلمان متحد به  بزرگترین قدرت اقتصادی  اروپا، چندان علاقه‌ای به بر عهده گرفتن مسئولیت سیاسی از خود نشان نمی‌دهد. فراتر از آن،  چه در «اتحادیه‌ی اروپا» و چه در رابطه با دیگر کشورها،  برای سودآوری اقتصادی اولویت ویژه‌ای قائل است.

به عنوان نمونه بجای کمک به کشورهای با اقتصاد ضعیف (مانند یونان و اسپانیا) با دنبال کردن سیاست بانکی خشن، ورشکستگی تولیدات محلی (در رقابت با محصولات آلمانی) و بالاخره جلب نیروی کار ارزان (با استفاده از بیکاری فراگیر)، به شکاف‌های اقتصادی و در نهایت به زمین‌لرزه‌های سیاسی در اروپا دامن می‌زند.

نمونه‌ی دیگر لوله‌کشی چند میلیاردی در دریای شمال برای خرید گاز از روسیه است که از طرفی باعث وابستگی اقتصادی و سیاسی به پوتین می‌شود و از طرف دیگر با دور زدن کشورهای اروپای شرقی (به ویژه لهستان)  شکاف منافع میان کشورهای اروپایی را افزایش بیشتر خواهد داد.

آلمان در مورد کشورهای غیراروپایی نیز چنین سیاستی را دنبال می‌کند و از چین و روسیه گرفته تا کشورهای آفریقایی و عربی، بدون آنکه کوچکترین دغدغه‌ای درباره‌ی موقعیت سیاسی و اوضاع اجتماعی به خود راه دهد، بدون در نظر گرفتن جوانب انسانی، فقط در فکر منافع اقتصادی بوده و هست. در این میان همواره مترصد است که کجا می‌تواند در رقابت با ایالات متحده و دیگر کشورهای اروپایی جای پایی بیابد.

روابط میان ایران و آلمان از این لحاظ نمونه‌ی جالبی است. بدین معنی که  آلمان در سده‌ی گذشته ابتدا در رقابت با انگلیس و روس و سپس با ایالات متحده و فرانسه   همواره در پی روابط اقتصادی بهتری با ایران می‌کوشید. از سوی دیگر برای ایرانیان میهن‌دوست، تمرکز آلمان بر امیال اقتصادی (و ظاهراً غیرسیاسی) این کشور را به «نیروی سومی» بدل می‌ساخت که  تحکیم روابط با آن ممکن بود به کسب استقلال سیاسی کمک کند.

البته این واقعیت از نظر ایرانیان پنهان ماند که آلمان نیز به عنوان قدرتی که دیرتر از دیگران وارد صحنه‌ی سیاست جهانی شده بود، در درجه‌ی اول در پی آن بود که سهمی در تقسیم استعماری دنیا به دست آورد.   تبلیغ  اسلام در آستانه‌ی جنگ جهانی اول (به منظور جلب امت مسلمان و ائتلاف با عثمانی و ایران) و گسترش شبکه‌های اس اس در آستانه‌ی جنگ دوم جهانی در ایران نشان  داد که آلمانی‌ها از نظر روش و رفتار سیاسی دست کمی از دیگر قدرت‌های استعماری نداشته‌اند.

البته باید انصاف داد که سیاست خارجی آلمان در ایران، هیچگاه از کاردانی رقیبی مانند انگلیس برخوردار نشد. دو حرکت سیاسی در رابطه با ایران (پیش و پس از انقلاب اسلامی) بیانگر میزان «ناشیگری» سیاست‌گذاران آلمانی است.

نخست برگزاری «شب‌های شعر گوته» یک سال پیش از انقلاب اسلامی بود که در «فضای باز سیاسی»، بجای کوشش برای نزدیکی ایرانیان به سوی آشتی ملی، تریبونی در اختیار شخصیت‌های اغلب چپگرا و اسلامی قرار داد تا با تبلیغ اهداف انقلابی به تشنج اجتماعی دامن زنند.

نمونه‌ی دیگر برگزاری «کنفرانس برلین» (۱۳۷۹) بود که  بجای تقویت «اصلاح طلبان»، به خوراک تبلیغاتی رژیم اسلامی به منظور سرکوب بیشتر مخالفان بدل گشت.

البته نباید ناشیگری را تنها ویژگی سیاست خارجی آلمان دانست، بلکه دست‌کم در رابطه با کشورهای خاورمیانه باید جنبه‌ی دیگری را نیز در نظر گرفت و آن نگرش ساده‌لوحانه‌ای است که از دوران استعمار به ارث رسیده است. بنا بر این نگرش، برخی سیاست‌گذاران اروپایی ظاهراً هنوز فکر می‌کنند که با شیخ‌هایی از دنیا بی‌خبر سر و کار دارند و  به کلی از دیدن قدرت مانور و «نابکاری سیاسی» کارگردانان رژیم‌هایی مانند رژیم اسلامی غافل‌اند.  سفر اخیر هایکو ماس Heiko Maas وزیر خارجه‌ی آلمان و گفتگو با سردمداران حکومت اسلامی آخرین نمونه‌ی چنین رفتار ساده‌لوحانه‌ای است که بجای «به راه آوردن»  رژیم، تریبونی در اختیار سردمداران آن قرار داد تا از اهداف جنایتکارانه‌ی خود در پوشش دیپلماتیک دفاع کنند.

بی‌شک توافق «برجام» نخستین بار در تاریخ نبود که کشوری با تهدید  به ترور و جنگ موفق شد، شرایط مطلوب خود را به دیگر کشورها تحمیل کند. برای جهانیان روشن است که حکومت اسلامی به عنوان رژیمی که بدون سلاح اتمی، بزرگترین صادرکننده‌ی جنگ و ترور است در صورت دستیابی به سلاح اتمی چگونه امیال ضدانسانی خود را به جهانیان تحمیل خواهد کرد. از این رو «برجام» کوششی بود تسلیم‌طلبانه  و ساده‌لوحانه در برابر حکومت اسلامی، به این امید که با دادن امتیازاتی (که تداوم حکومت فاشیستی بر مردم ایران مهمترین آنها بود)  رژیم را از کوشش برای دستیابی به سلاح اتمی بازدارد.

اما ماهیت حکومت اسلامی ایجاب می‌کند که نه تنها به برنامه‌ی اتمی خود ادامه دهد، بلکه دریافت‌های مالی را بجای صرف در راه بهبود اوضاع اسفناک اقتصادی، تماماً خرج نیروهای دست‌نشانده‌ی خود در منطقه و گروه‌های تروریستی در جهان کند. بدین سبب خروج از برجام نه تنها اقدامی ضروری و عاجل بود، بلکه خطر بزرگی را از سر دنیا دور کرد.

روشن است این اقدام موجب نارضایتی و کارزار تبلیغی از سوی دو طرف شد: طرف اول رژیم اسلامی بود که پیروزی بزرگی را از دست داد و فریادهای جگرخراشی که از این لحاظ می‌کشد، خود نشانه‌ی کافی است برای اهمیتی که برجام در دستیابی به اهدافش داشت.

طرف دیگر، متأسفانه کشورهای اروپایی بودند، که با نادیده گرفتن ماهیت رژیم اسلامی و خطری که تداوم آن برای مدنیت جهانی دارد، درآمدهای ناشی از روابط اقتصادی و تجاری با رژیم را از دست رفته دیدند. به ویژه آلمان (بنا به گزارش شبکه دو تلویزیون دولتی آلمان ZDF ) به راستی امید بسته بود که حجم روابط تجاری با ایران را از سالانه ۴ میلیارد یورو به ۲۰۰میلیارد در ده سال آینده برساند! بدین سبب جای شگفتی نیست که ناامیدی از چنین درآمدهایی کشورهای اروپایی را (با استفاده از جوّ ضدترامپی موجود) به کوششی مذبوحانه برای نجات برجام واداشته است.

البته این را دیگر نمی‌توان با ساده‌لوحی توجیه کرد، خاصه آنکه دیپلماسی رسمی، خود را نه خشمناک از سودهای از دست رفته، بلکه از این نگران می‌نمایاند، که مبادا حکومت اسلامی فعالیت خود را برای دستیابی به بمب اتمی از سر گیرد. اما با توجه به رفتار کشورهای اروپایی در گذشته، می‌توان یقین داشت که این «نگرانی» ظاهری است! زیرا مثلاً وقتی سال ۲۰۰۳ افشا شد که حکومت اسلامی با وجود امضای «پیمان منع گسترش سلاح‌های اتمی» NPT  همواره برای دستیابی به سلاح اتمی کوشیده است و  حتی وزیر خارجه‌ی وقت (و رئیس جمهور کنونی) آلمان فرانک والتر اشتاینمایر Frank Walter Steinmeier (از حزب سوسیال دمکرات) تأیید کرد که: «تهران ۱۸ سال تمام با تخلف از مقررات پیمان منع سلاح‌های اتمی به انجام تحقیقاتی مبادرت نموده است که بیشتر برای مصارف و اهداف نظامی اهمیت دارند»(۱) اما این تخلف  برای وزیر خارجه‌ی دیگر آلمان یوشکا فیشر Joschka Fischer (از حزب سبزها) چنان بی‌اهمیت بود که به دعوت حکومت اسلامی پاسخ گفت و به همراهی  وزرای خارجه‌ی انگلیس و فرانسه (گروه تروئیکا) «اظهارنامه‌ی تهران» را امضا کرد، که در آن حکومت اسلامی  متعهد می‌شد از تکنولوژی اتمی تنها استفاده‌ی صلح‌آمیز داشته باشد! بدین وسیله از ارجاع تخلف به شورای امنیت سازمان ملل جلوگیری شد و رژیم تهران توانست بی‌درنگ به کوشش برای تهیه‌ی سلاح اتمی ادامه دهد.(۲) این در حالیست که بی‌شک کشورهای اروپایی  درباره‌ی ماهیت و اهداف آشکار حکومت اسلامی آگاه بوده‌اند، مثلاً به  اینکه  بنا به ماده‌ی ۱۵۱ قانون اساسی (با استناد به  آیه‌ی ۶۰ از سوره‌ی انفال: «خود را مسلح کنید و در برابر آنها تا می‌توانید نیرو و اسبان سواری آماده کنید، تا دشمنان اللّه و دشمنان خود را..مرعوب کنید..») (۳) حکومت اسلامی به حکم قرآنی چاره‌ای جز این ندارد که همواره برای کسب سلاح‌های هرچه بیشتر بکوشد.

اما ظاهراً نه تنها این ویژگی حکومت اسلامی از دید سیاست‌گذاران آلمانی پنهان مانده، بلکه آنان به دیگر ویژگی‌های ضدانسانی این رژیم نیز بی‌اعتنا هستند. آیا به درایت و آگاهی زیادی نیاز است که دریابیم حکومت اسلامی از دو نمونه‌ی تاریخی خود یعنی رژیم‌های هیتلری و استالینی ستمگرتر است؟  رژیمی که دگراندیشان را نجس و خونشان را هدر می‌داند، زنان را هم‌ارز بیضه‌ی مردان می شمارد و با آنان نیز (با توسل به صیغه و حجاب و مهریه…) چنین رفتاری دارد، نه تنها آزادی پوشش را جرم اعلام کرده، بلکه هنر و شادی را لگدمال می‌کند. نه تنها مظاهر فرهنگ و هویت ملی را نابود می‌کند، بلکه حتی دانشمندان و پژوهشگران (مثلاً در زمینه‌ی حفاظت از محیط زیست) را می‌کشد. نه تنها فساد و رشوه و دروغ را گسترش می‌دهد، که به منافع ملی اعلام جنگ داده است. از هیچگونه توهین و تحقیری نسبت به دیگر کشورهای جهان ابا ندارد، که با خودی و بیگانه با زبان  کشتار و ترور سخن می‌گوید و بالاخره نه تنها به پیمان‌های بین‌المللی پایبند نیست، که خشونت، ارعاب و فریب را محور رفتار خود قرار داده است.

این واقعاً جای شگفتی است که سیاستمداران آلمانی در مورد ویژگی‌های  حکومت اسلامی دچار کورچشمی هستند، در حالی که آنان به عنوان نمایندگان کشوری که توانست نهادهای دمکراتیک را جانشین  ساختارهای فاشیستی کند، می‌بایست از حساسیت ویژه‌ای در برابر چنین رفتارهایی برخوردار باشند. اما چنان رفتار می‌کنند که گویی نه تنها تفاوتی میان رژیم تهران و دولت‌های متمدن وجود ندارد، بلکه دیپلماسی آلمانی وظیفه‌ی خود می‌داند که حکومت اسلامی را به حق خود برای استفاده‌ی از تکنولوژی اتمی برساند!

میهن‌دوستان ایرانی همواره به آلمان و ویژگی‌های مثبت مردمش به دیده‌ی مهر و ستایش نگریسته‌اند و امیدوارند که در این سخت‌ترین دوران تاریخی از دوستی و کمک معنوی همه‌ی کشورهای متمدن و انسان دوست برخوردار گردند.

در محافل روشنفکری اروپا گفته می‌شود که چون آلمان پس از دوران فاشیسم، «دمکراسی را از آمریکا هدیه گرفت»، در مقایسه با فرانسه یا انگلیس قدرش را به درستی نمی داند، تا چه رسد که بخواهد آن را گسترش دهد!

با اینهمه دست‌کم وزنه‌ی سیاسی آلمان  ایجاب می‌کند که این کشور در راه دفاع از دمکراسی و حقوق بشر در کنار مردم ستمدیده‌ی دنیا قرار گیرد. وانگهی چگونه ممکن است حکومتی که از احزاب سوسیال مسیحی و سوسیال دمکرات تشکیل شده و در سیاست داخلی همواره در پی تحقق بیشتر آزادی‌ها است و پیوسته برای رفع تبعیض درباره‌ی زنان، دگراندیشان و دگرباشان می‌کوشد، در سیاست خارجی خود دست در دست چنین ابلیس آدم‌رویی بگذارد؟

تحقق دمکراسی و برقراری ارزش‌ها و روابط شایسته‌ی انسانی هدف والا و پایان راهی است که مردم همه‌ی کشورهای دنیا دیر یا زود بدان خواهند رسید. مبارزه‌ی ایرانیان با رژیمی همسان رژیم هیتلری به مرحله‌ی پایانی خود نزدیک می‌شود و با کمک کشورهای دوست و مردمان مترقی در سطح جهانی دیری نخواهد پایید که ایران نیز جایگاهی شایسته در میان کشورهای دمکراتیک و پیشرفته خواهد یافت. ما مردم ایران، دوستان و همراهان خود را فراموش نخواهیم کرد.

نخبه پروری در ایران – فاضل غیبی

نخبه‌پروری در ایران

« فاضل غیبی »

C:\Users\Admin\Desktop\فرتورها\9.jpg

“همۀ قبیلۀ من عالِمان دین بودند.”

سعدی

دیدیم که نخبگان اروپا جملگی دست پروردۀ فرهنگی نخبه‌پروراند؛ فرهنگی که استعدادهای موجود را پیگیرانه در محیط خانواده و مراکز آموزشی تربیت می‌کند. در زندگینامۀهاناآرنت این پرسش به میان آمد که آیا ما هم فرهنگ نخبه‌پروریداشته‌ایم؟

چندی پیش در ایران کتابی منتشر گشت بنام ” جامعه‌شناسینخبه‌کشی” که استقبال فراوان از آن باعث شد که در طول شش ماه ده بار تجدید چاپ شود. مطلب اصلی کتاب آنستکه:

“جامعۀ ایرانی در حالت عادی، امثال سالارها و آصف‌الدوله‌ها و میرزا آقاخان‌ها را تولید می‌کرد و اگر استثنائاً و اشتباهاً اشخاصی مثل قائم‌مقام یا امیرکبیر پا به عرصۀ فعالیت می‌گذاشتند، این فرهنگ به سرعت رفع اشتباه می‌کرد و در فاصلۀ یکی دو سال این بزرگان را می‌کشت که به راستی این ملت در خور این بزرگان نبود.”[1]

نویسنده هرچند از یکی دو “نخبۀ” دیگر یاد می‌کند، اما نه تنها کلمه‌ایدربارۀ چگونگی پیدایش آنان نمی‌نویسد که اصولاً بدین پرسش نمی‌پردازد، که پیش‌شرط “نخبه‌کشی”، همانا نخبه‌پروری است و “ملتی” چنین نخبه‌کش به یقین نمی‌توانستنخبگانی مانند امیرکبیر را (که نویسنده آنان را همچون خدایان ستایش کرده![2]) تربیت کند. آنهم:

“ملت ایران که عملکردش در این چند قرن درجا زدن و اتلاف سرمایه‌های معنوی و مادی این سرزمین بوده است.”![3]

***

برآمدن نخبگان، تنها در دامان فرهنگی نخبه‌پرور ممکن است. فرهنگ نخبه‌پروری نیز تنها زمانی ممکن است که دستکم بخشی از جامعه با پیگیری، به امر آموزش و پرورش بپردازد. چنین امری بنوبۀ خود وابسته به “فرهنگی آموزشی” است و تنها با کوشش بسیار می‌تواند گسترش یابد. بدین سبب، اگر پیش از اسلام در ایران تمدنی وجود داشته است، منطقاً برای ساختن آن می‌بایستشبکۀ آموزشی گسترده و حساب شده‌ای وجود می‌داشت.

پژوهش دربارۀ فرهنگ آموزشی در ایران باستان نشان داده است که آموزش در گسترده‌ترین سطح بدین صورت بوده است که “پدر، پیشۀ خود را که همان پیشۀنیاکانش بود، به فرزند می‌آموخت.”[4]

با آنکه آموزش در این سطح، در پهنۀ روستاها و در میان طبقات پایینی جامعه رواج داشت، خود به خود نبوده، بلکه زیر نظارت جامعه صورت می‌گرفته است:

“دولت و نیز شهروندان حتی بدون اجازۀ داوران (قضات)می‌توانند کودکی را که از خوراک و پرستاری شایسته و بایسته برخوردار نیست از پدر بگیرند و به فرزندی بپذیرند. دادگاه می‌تواند پدر ناشایسته و ناکارآمد را از جایگاه پدری کنار بگذارد.”[5]

به روایت فردوسی، از زمان اردشیر، ایرانیان فرزندان خویش را به فرهنگیان می‌سپردند و در هر برزن، دبستانی در کنار آتشکده بود که کودکان در آنجا به آموزش همگانی می‌پرداختند:

همان کودکان را به فرهنگیان سپردی چو بودی از آهنگیان

به هر برزن اندر دبستان بدی همان جای آتش پرستان بدی[6]

نظامی گنجوی هم وجود دبستان در جوار آتشکده را گزارش کرده است:

چنین بود رسم اندر آن روزگار که باشد در آتشگه آموزگار[7]

وجود دبستان خود نشانۀ کافی براین است که دستکم در شهرها امر آموزش و پرورش مهمتر از آن بوده است که بعهدۀ پدر و مادر گذاشته شود و پویایی آموزش لازم می‌داشت که کودکان را آموزگارانی برعهده گیرند که از کاردانی و دانش لازم برخوردار باشند. گزنفون، تاریخ نگار یونانی، از شبکۀدبستان‌ها در ایران آنروزگار گزارش کرده است:

« به همۀ پارسیان رواداشته‌اند که فرزندان‌شان را به آموزشگاه‌های همگانی بفرستند، اما تنها کسانی که کودکان خود را بی آنکه کار کنند، خوراک و پوشاک می‌دهند، چنین می‌کنند.»[8]

در سطح بالاتر به لایۀ مرفه جامعه می‌رسیم که آموزشی چند‌جانبه را پیگیری می‌کرده است:

“اگر پدر به اندازه‌ای دارا باشد که بتواند آموزگارانی بکار گیرد و به آنها نیرو دهد نباید از این کار بپرهیزد. از این گذشته بلندپایه‌ترین مردان دربارنیز این آموزه‌ها را به فرزندان خود می‌دهند.”[9]

بنابراین شبکۀ آموزشی در درون هرم جامعه جای گرفته بود و از پایین به بالا از اهمیت و توجه بارزتری برخوردار می‌گشت. چنانکه آموزش دختران در لایه‌های پایین و میانی بیشتر در خانه و زیر نظر مادر صورت می‌گرفت و به روش خانه داری محدود می‌شد، درحالیکه دختران اقشار بالا برای حفظ برتری خود آموزش می‌دیدند:

“دوشیزۀبزرگزاده از آموزش و پرورشی شایستۀ نام و جایگاه اجتماعی خویش برخوردار می‌شود. درس هنر و ادب و به ویژه موسیقی می‌خواند، به ورزش‌های بزرگان می‌پردازد و برای یاد گرفتن شکار به کارآموزیمی‌رود. او کوشش می‌کند تا در پرتو دانش، فهم و زیرکی خود، از دختران تودۀ مردم بازشناخته شود.”[10]

چنانکه می‌توان گفت ، نزد بزرگ‌زادگان تفاوتی میان پسر و دختر وجود نداشته است:

“آذربادمهراسپندان در پندنامۀ خود به یکتا فرزند خویش می‌گوید: اگر ترا فرزندیست، خواه پسر و خواه دختر، او را به دبستان فرست و زن و فرزند را از آموزش هنر بازمدار تا غم و اندوه به خانۀ تو راه نیابد.”[11]

دربارۀدورنمایۀ آموزش و پرورش، همین بس که ایرانیان باستان به نوباوگان همچون بزرگسالان می‌نگریستند و از آنان نیز انتظار داشتند که به راستگویی و داد رفتار کنند. هرودوت(425ـ488پ.م.)دراین باره گزارش کرده است:

“کودکان را به دادگاه می‌بردند تا داوری‌ها را ببینند و بشنوند و با دادگستری از کودکی آشنا شوند.»[12]

ایرانیان پرورش را بر آموزش برتری می‌دادند. چنانکه گزنفون از کوروش نقل می‌کند:

“ما باید بکوشیم تا خوی پسندیده را در نهاد فرزندان پرورش دهیم زیرا که بدین سان می‌توانیم هر روز نیکوتر از روز پیش باشیم و اگر فرزندان‌مان بخواهند راه نادرست پیش گیرند، چون در پیرامون خود جز پاکی و راستی نمی‌بینند و جز سخنان شایسته و سودمند نمی‌شنوند ناگزیر راه نادرستی بر آنان بسته خواهد بود.”[13]

اشاره شد که آموزش در میان بزرگان از گسترۀپهناوری برخوردار بود:

“درس‌هاینوآموزگانبزرگ‌زاده عبارت بوده است از: متون دینی، دانش و هنر دبیری، شامل خواندن و نوشتن و آشنایی با رسم‌خط‌های گوناگون، تاریخ یا کارنامه (زندگینامۀ بزرگان)، آموزش‌هایسپاهی‌گری شامل کمان‌وری و سواری، سرود (شعر و چکامه)، هم‌آوازی با موسیقی، نواختن چنگ و دیگر سازها، ستاره شناسی و شطرنج.” روشن است که برای آموزشی بدین گستردگی:”کودکانبزرگ‌زاده که همگی چیزهای بسیار یاد می‌گرفتند، هرکدام یکی دو آموزگار داشتند.”[14]

یونانیان باستان با “بربر” خواندن همۀ غیریونانیان، بدین تصور نادرست دامن زدند که اندیشۀ فلسفی تنها در یونان ریشه دوانده بود. درست آنستکه هرچند اندیشه‌ورزی در ایران باستان رنگ دینی داشت، اما نگاهی به آموزه‌هایمزدایی در دبستان‌ها که به روش پرسش و پاسخ آموخته می‌شد، زمینۀ نیکی برای اندیشه ورزی بود:

” ای کودک، ما کیستیم؟ از آن که‌ایم؟ از کجا می‌آییم و به کجا می‌رویم؟ فرزندان کیستیم؟ آن چه بر دوش ماست در روی زمین و پاداش روحانی آن چیست؟ … چه راه‌هاییمی‌توانیم در پیش بگیریم؟ نیکی چیست و بدی کدام؟ دوست و دشمن ما کیست؟ جهان بر چند بُن است، یکی یا دو تا؟ … قانون از که سرچشمه می‌گیرد و برِ قانون از که؟ بخشش از که به سوی ما می‌آید و خشونت از که؟»[15]

آشنایی با روش‌ها و نهادهای آموزشی در ایران باستان از این نظر مهم است که آن‌هاشیرازۀ جامعه را تشکیل می‌دهند و همانطور که در روندی طولانی بوجودمی‌آیند، در ورایدگرگونی‌های ظاهری دوام می‌آورند و تا حدی از سخت جانی بهره‌مندند. بهرحال سیستم آموزشی در ایران باستان چنان دیرپا بود که در ایران اسلامی هم کمابیش دوام آورد.

از حملۀ اعراب به ایران تا تسلط نظامی آنان بر امپراتوری وسیع پارس سالیان بسیار گذشت. از آن طولانی‌تر روند گسترش اسلام در ایران بود که قرن‌ها به طول انجامید. عرب مسلمان توانست ایرانیان را به “دو قرن سکوت”[16] مجبور کند، اما چیرگی بر روان و نابودی فرهنگی ایرانیان به آسانی ممکن نبود.وگرنه باید پرسید، دانش و بینش بزرگان ما در سدۀ سوم و چهارم از کدام چشمه می‌جوشید؟

فراموش نکنیم که در پیشاپیش آنان فردوسی را داریم که گذشته از آگاهی شگفت‌انگیز وی از دوران باستان، چنانکه پژوهش‌های تازه نشان داده، « با فلسفۀ یونانینیز آشنایی داشته ‌است.»[17]

البته ممکن است که در مناطقی کوشش اعراب در جهت سرکوبی فرهنگی ایرانیان موفق بوده باشد، اما بهیچ‌وجهنمی‌توانست برای همۀ سرزمین پهناور و جمعیت زیاد ایران در شهر و روستا ممکن گردد:

“چون قُتِیبه بن مُسلم باهلی بر مردم خوارزم دست یافت، نویسندگان ایشان را به هلاکت رسانید و هیربدان را بکشت و کتب و رسائل آنها را بسوزانید. از آن پس مردم خوارزم در نادانی فرو رفتند و آنچه را هم از احکام و علوم می‌دانند همه را سینه به سینه نقل کرده‌اند و تنها از روی حافظه می‌گویند.”[18]

وانگهی پژوهش های نوین نشان داده است که:

“تا سده‌ها پس از پیروزی اعراب، کیش زردشتی و آتشکده‌ها در ایران پا برجا بود و میزان فشار اعراب برای جابجایی مذهب، بسته به ایستادگی مردم ناهمسان بوده است.”[19]

و همین مردم طبعاً از آثار دینی و فرهنگی خود نگهداری می‌کردند:

“موبدان و دانشمندان زردشتی پس از پیروزی اعراب، در نگهداری آثار ملی ایران نقشی بزرگ داشته‌اند. اینان آنچه از آثار فرهنگ ایرانی در دست داشتند، درنزد خود یا در آتشکده‌ها و در جاهای امن نگه می‌داشتند و پیوسته به نسخه‌برداری و آموزش و گفتگو پیرامون آنها می‌پرداختند. بدین ترتیب آن‌ها را از نابودی نجات می‌دادند.”[20]

” گزارشی وجود دارد که در سدۀ چهارم در باب‌العامۀ بغداد، تصویر مانی و 14 کیسه از کتاب‌های پیروان او را آتش زدند.”[21] این گزارش تأییدی بر آن نیز هست که سده‌ها پس از حملۀ اعراب هنوز اینجا و آنجا کتاب‌های مانی یافت می‌شد.

چون با این دید به تاریخ آموزش و پرورش در ایران بنگریم، می‌توان تصور کرد که فرهنگ دیرپای آن در دورۀ اسلامی کمابیش رواج داشت.

به فرهنگ پرور چو داری پسر نخستین نویسنده کن از هنر

نویســنده را دســت گویــــا بود گل دانش از دلش بویا بود[22]

اسدی توسی

شاخص مهم فرهنگ آموزشی در دورۀ اسلامی، اندرزنامه‌ها است. از جملۀاندرزنویسان باید از ابن‌مسکویه(421،325ق. نویسندۀ :”تجارب‌الامم”)،عطار نیشابوری(618ـ540ق.”پند‌نامه”) و ابونصر فارابی (339ـ260ق.”تحصیل‌السعادت”) یاد کرد که نظرات پرورشی خود را به زبانی فاخر بیان داشته‌اند.[23]

در میان اندرزنامه‌ها “قابوس‌نامه”(کتاب پندها) از شکل بیانی و محتوای تربیتی بارزی برخوردار است. آنرا امیر کیکاوس وشمگیر(488 ـ412ق.) از شاهزادگان خاندان زیار در سال 475ق. برای فرزند خود گیلان‌شاه نوشت؛ هدف وی آن بود که:

” آداب جنگ، کشورداری و دانش‌ها و فن‌های زمان را به فرزند بیاموزد تا اگر در آینده بازرگان، پزشک، ستاره شناس، شاعر، خنیاگر، خادم پادشاه، دبیر، وزیر، سپهسالار، پادشاه، دهقان و یا جوانمرد شد، بتواند از این آموزش‌ها بهره ببرد… نویسنده در این کتاب تا اندازه‌ای از مقام و جایگاه قدرت خویش فاصله می‌گیرد و با روشنگری و موشکافی و از دیدگاهی متفاوت با فرزند خود سخن می‌گوید. از اینرو کتابی فراهم آمده بصورتفرهنگ‌نامه‌ای از تمامی سنت فرهنگی ایران آن روزگار.”[24]

جالب آنکه این “سنت فرهنگی” در خطوط اصلی همانست که در عهد باستان در ایران ریشه دوانده بود:

«پس باید که هرچه آموختنی باشد از فضل و هنر را همه بیاموزی تا حق پدری و شفقت پدری بجای آورده باشی که از حوادث عالم ایمن نتوان بود و نتوان دانست که برسر مردمان چه گذرد. هر هنری و فضلی روزی بکار آید. پس در فضل و هنر آموختن، تقصیر نباید کردن.”[25]

در این میان رسالۀ “تدبیرالمنازل” ابن‌سینا(428ـ370م.) نه تنها در سطحی بالاتر از اندرزنامه‌ها قرار دارد که کتابی بی‌نظیردربارۀ آموزش و پرورش است:

“عیسی صدیق در میان دانشمندان و حکیمان ایران پس از اسلام، ابن‌سینا را نخستین کسی می‌داند که به شکل آگاهانه و روش‌منددربارۀ آموزش و پرورش کودکان سخن گفته و کتاب نوشته است.”[26]

نظرات ابن‌سینا در “تدبیر منزل” هنوز هم تازگی خود را حفظ کرده است: او تربیت اخلاقی را مقدم بر آموزش می‌داند و به پدر و مادر هشدار می‌دهد که باید آموزگاری دیندار، خردمند و با اخلاق پسندیده انتخاب کنند. فراتر از آن:

“باید که پدر و مادر بکوشند تا فرزندشان با بزرگ‌زادگان و صاحبان اخلاق عالیه همدرس باشد زیرا که کودک از کودک تقلید کند و به او انس گیرد.”

او آموختن علم را کافی نمی‌داند و توصیه می‌کند که دانش‌آموزان باید حرفه و صنعتی نیز فراگیرند و در آن مهارت کسب کنند.

***

ابن‌سینا یکی از نخبگان ایرانی است و زندگینامۀ او بخوبی نشان می‌دهد که “نوابغ” در این سوی جهان نیز، بر همان زمینه و با همان روش برآمده‌اند که در اروپا!

ابن‌سینااز این‌رونمونۀ خوبی است، که شاید تنها کسی باشد که زندگینامۀ خود را (برای شاگردش “گرگانی”) بیان کرده است:

در زندگینامه‌هایی که دیگران دربارۀابن‌سینانوشته‌اند، غالباً چندان سخنی از پیشینیان او بمیاننمی‌آید؛ جز آنکه:”در یکی از روستاهای اطراف بخارا بدنیا آمد”؛ یعنی روستازاده بود!

درحالیکه نشان دادن اصل و نسب بزرگان از نظر نقشی که در نخبه‌پروریمی‌تواند داشته باشد بسیار مهم است. خوشبختانه خود او تصریح کرده که پدرش “عهده‌دار کارهای دیوانی و حکومتی” بوده است. آموزش او بسیار زود آغاز شد و چون در ده سالگی ” ادب و قران و پاره‌ای علوم دیگر” را فراگرفته بود پدرش او را به شاگردی “ناتلی” نامی “که با فلسفه آشنایی داشت” گذاشت:

“ناتلی به من منطق و هندسهآموخت و چون مرا در دانش‌اندوزی بسیار توانا دید به پدرم سفارش کرد کهمبادا مرا جز به کسب علم به کاری دیگر وادار سازد و به من نیز تاکید کردجز دانش‌آموزی شغل دیگر برنگزینم.”[27]

بنابراین در مورد ابن‌سینا نیز مانند همۀ دیگر نخبگان، نخبه‌پروری صورت گرفته است. محیط فرهنگی به اضافۀ آموزش پیگیر، زمینه‌ای را تشکیل می‌دهد که بر آن با پشتکار، هر دانشی دست یافتنی است:

“.. کمتر شبی سپری شد که به بیداری نگذرانده باشم و کمتر روزی گذشت که جز به مطالعه به کار دیگری دست زده باشم.”[28]

پرکاریابن‌سینا ـ حتی زمانی که مقام پرزحمت وزارت را برعهده داشت ـ ادامه یافت:

«ابن‌سینا از حیث نیروی جسمانی، مردی نیرومند بود و به همین خاطر از کارکردن احساس خستگی نمی‌کرد. او با داشتن نیروی فراوان جسمی می‌توانستاز پس کار وزارت فرمانروایان برآید و همیشه چه در سفر و چه در نبرد همراهآنان باشد و علاوه بر این به کار دانش و نوشتن نیز بپردازد. می‌گویند کهاو شب‌ها تا دیرگاه به نوشتن کتاب و رساله می‌پرداخت و در این کار افراطمی‌کرد.» [29]

سخن دربارۀ پشتکار بزرگان هنر و ادب ایرانی به درازا می‌کشد. روشن است، آنان تنها با پشتکاری سترگ ممکن بود به چنین پایگاهی برسند. از جمله دربارۀ ابوریحان بیرونی گفته‌اند:

“پیوسته تفکر و مطالعه می‌کرد و فقط دو روز در سال یعنی، عید نوروز و مهرگان از کار دست می‌کشید.”[30]

دو نکتۀاساسی دیگر، نخبه‌پروری در مورد ابن‌سینارا کاملاً “اروپایی” جلوه می دهد!:

ـ به یاد داریم که بالاترین مرحلۀ رشد نخبه‌پروری در محیطی مأنوس و صمیمی صورت می‌گیرد که در آن دوستان و همفکرانی او را به آفرینش وامی‌دارند و از نوآوری او استقبال می‌کنند. در مورد نیچه این محیط،، محفل دانشجویی در لایپزیگ بود و در مورد هاناآرنت همسر و دوستانش در نیویورک.

بزرگان اندیشه در ایران همواره به پرورش شاگردانی می‌کوشیدند و از میان آنان تنی چند را بعنوان “مونس و یار سفر و حضر” برمی‌گزیدند. گرگانی (ابوعبیدجوزجانی) یکی از شاگردان ابن‌سینا بود که تاریخ این وظیفه را به گردن او گذاشت:

“از او خواستم که بر آثار ارسطو شرح بنگارد، وی ابا کرد و گفت: من شارح نیستم، ولی اگر کتابی مستقل در فلسفه بخواهید می‌نویسم و بدین گونه کتاب “شفا” را نوشت.”[31]

نکته دوم آنکه، ابن‌سینا به چه انگیزه‌ایمی‌آموخت و پژوهش می‌کرد؟ مسّلّم است که او نه در پی مال بود و نه در پی جاه. زیرا اولی را گرد نیاورد و با آنکه به دومی رسید باید آنرا بی نهایت سست یافته باشد:

در شرح حال خود، دربارۀانگیزۀدانش‌آموزیاظهاری نکرده است. اما یکبار سرافرازی و سرخوشی در کلام او اوج می‌گیرد و آن زمانی است که از دست یافتن به “کتاب” یاد می‌کند!:

“نوح پسر منصور سخت بیمار شد، اطبا از درمان وی درماندند و چون من در پزشکی آوازه و نام یافته بودم مرا به درگاه بردند و از نوح خواستند که مرا به بالین خود فراخواند. من نوح را درمان کردم و اجازه یافتم تا در کتابخانۀ او به مطالعه پردازم. کتاب های بسیاری در آنجا دیدم که اغلب مردم حتی نام آنها را نمی‌دانستند من هم تا آن روز ندیده بودم و از مطالعۀ آنها بسیار سود جستم.”[32]

آیا شکی بجا می‌ماند که انگیزۀ او همان بود که هاناآرنت در دو کلمه بیان داشت؟:

“می‌خواهم بفهمم!”

***

یکی از عوامل ناشناخته ماندن فرهنگ نخبه‌پروری در تاریخ ایران،اینستکه به پشتکار لازم برای آفرینش علمی و هنری توجه نشده است و توانایی نخبگان را به “نبوغ” نسبت داده‌اند. این در زمینۀ آفرینش هنری و بویژه شاعری رخ داده است. گویا کافی است کسی از “قریحۀ” شعری برخوردار باشد تا روزی سرایش آغاز کند. چنانکه بعنوان نمونه، حافظ شاگرد نانوا(که گویا قران از حفظ داشته!) بجای آنکه حرفۀملایی پیشه کند، ناگهان به (پارسی؟) زبان به غزلسرایی می‌گشاید!

در میان نسخه‌های گوناگون دیوان حافظ شاید فقط در دیوان چاپ امیرکبیر اشاره‌ای شده باشد به آنکه:

“در نزدیک همان دکّان نانوایی مکتب‌خانه‌ای بود که حافظ آنجا در ساعات فراغت تحصیل می‌کرد و در همان نزدیکی مرد بزّازی بود که شعر می‌گفت .. مشاهدۀ استقبال مردم از شعر، حافظ را خوش آمد .. و از اوان جوانی به طبع‌آزمایی در شعر می‌پرداخت.”[33]

اینکه حافظ «بین کسب معاش و آموختن سواد»[34]بعنوان شاگرد نانوا(که کارش احتمالاً هیچ روزی تعطیل بردار نبود!) چه چیزی در مکتب خانه فراگرفت، بر کسی روشن نیست و ظاهراً مهم هم نیست، زیرا همانطور که خود اشاره کرده شعرش بر او وحی می‌شده است!:

در پس آینه طوطی صفتمداشته‌اند آنچه استاد ازل گفت بگو می‌گویم!

کافیست در پس این افسانه‌ها به سرگذشت بزرگان شعر و حماسه دقیق‌تر بنگریم، تا با چهره‌ای دیگر از آنان آشنا شویم:

فردوسی در کودکی و نوجوانی نزد پدر آموزش یافت. آموزش در کودکی از پدری دانشمند، کشش به آموختن را در او نهادینه کرد. در زندگینامۀ او اغلب صحبت از آن است که “دهگان‌زاده”ای بود که در سی سالگی به یکباره تصمیم گرفت به کنجی بنشیند و شاهنامه‌سرایی کند و فراموش می‌شود که او پیش از آن سالهای بسیاری را در راه پژوهش در تاریخ ایران صرف کرده بود. کوشش او برای یافتن ادبیات تاریخی چنان شدید بود که در جوانی برای یافتن تنها یک کتاب (“شاهنامۀ ابومنصوری”) از توس به بخارا سفر کرد! سختی چنین سفری طولانی از میان صحرای ترکستان دیگر قابل تصور نیست. (گویا او ناامید از یافتن کتاب به توس بازگشت، اما رونوشتی از آن را نزد حاکم توس یافت.[35])

سده‌ها پس از فردوسی ارزش کتاب و شبکۀ آموزش در کشور همچنان برجا بود. چنانکه علوی توسی در اواخر قرن ششم اسلامی می‌نویسد:

“چون به جانب عراق افتادم، به شهر اصفهان رسیدم. در کوچه‌ها و مدرسه‌ها و بازارها می‌گشتم تا به مدرسۀتاج‌الدین رسیدم. چون در رفتم، جماعتی دیدم نشسته و در کتابخانه باز نهاده و هر کسی چیزی می‌نوشت و چون آن جمعیت دیدم پیش رفتم و سلام کردم و نشستم و گفتم: در این خزانه شهنامۀ فردوسی هست؟ صاحب خزانه گفت: هست. برخاست و مجلّد اول از شهنامه به من داد. گفتم: چند مجلد است؟ گفت: چهار جلد است و در هر مجلدی پانزده هزار بیت. چون بازکردم، خطی دیدم که صفت آن باز نتوان داد و جدولی و تذهیبی که به از آن نباشد..”[36]

می‌دانیم که در دورۀ اسلامی به سبب ممنوعیت هنرهای تجسمی، دامنۀهنرورزی تقریباً به شاعری محدود گشته بود و هر که را میل به هنر بود باید که در “شعربافی” بخت خود می‌آزمود. بنابراین می‌توان تصور کرد در هر کوی و برزنی کسانی مدعی شاعری بودند. با توجه به شمار بزرگ سخن‌سرایان جالب است « شرایط قبول شاعر در حوزۀ شعرا» چنانکه نظامی عروضی بیان داشته روشن گردد:

«…اما شاعر بدين درجه نرسد الّاكه در عنفوان شباب و در روزگار جوانيبيست هزار بيت از اشعار متقدمانيادگيرد و ده هزار كلمه از آثار متأخرانپيش چشم كند و پيوستهدواوين استادان همی‌خواند و ياد همی‌‏گيردكه در آمد و بيرون شد ايشان از مضايق و دقايق سخن بر چه وجه بوده است تا طرق و انواع شعر در طبع او مرتسم شود و عيب و هنر شعر بر صحيفۀ خرد او منقش گردد تا سخنش روی در ترقی دارد و طبعش به جانب علو ميلكند. هر كرا طبع در نظم شعر راسخ شد و سخنش هموار گشت روی به علم شعر آورد و عروض بخواند و گرد تصانيف استاد ابوالحسن السرخی‌البهرامی گردد چون غايةالعروضين و كنزالقافيه، و نقد معانی و نقد الفاظ و سرقات و تراجم و انواع اينعلوم بخواند بر استادی كه آن داند تا نام استادی را سزاوار شود و اسم او در صحيفه روزگار پديدآيدچنانكه اسامی ديگر استادان كه نامهای ايشانيادكرديم.»[37]

آری، تنها با چنین کوشش‌هایی ممکن بود کسی در زمرۀ نخبگان فرهنگی درآید. می‌دانیم که نخبگان ما ـ چه سخن‌سرا و چه دانشمند ـ در دربارها مورد استقبال بودند. اینرا برخی منفی دیده‌اند و دریوزگی نزد اربابان زر و زور نامیده‌اند. رأیی که به هیچ‌وجه درست نیست. دربارهای ایران همواره محل گردهمایی بزرگان فرهنگی بودند و آنان چه بعنوان رایزن و مشاور و چه بعنوان گروه صاحب‌منصبان و دیوانیان نقش اساسی در ادارۀ کشور داشتند. حال اگر موفق نشدند بر خودکامگی خودکامان لگام بزنند و کشور را به راه امنیت و ترقی بیاندازند، دلایل دیگری داشته است.

هرچه بود در دوران اسلامی کشور بارها و بارها دستخوش ایلغار و ناامنی‌های دیرپا گشته است و در چنین شرایطی روشن است که فرهنگ نخبه‌پروری رو به ناتوانی نهد. نخستین یورش بر نخبگان در این دوران را هارون‌الرشید( “خلیفۀ فرهنگ پرور”) مرتکب شد و نه تنها دیوانسالارانبرمکی در دربار خود را یکشبه نابود کرد، که در کشتاری که باید آن “نسل کشی” نامید، 1200 نفر از خاندان برمکی از خویشاوندان و دوستان و زن و بچه را از دم تیغ گذراند.[38]

با اینهمه فرهنگ نخبه‌پروری تا دورۀ صفوی کمابیش برقرار بود. از این دوران است که روند تضعیف رو بشدت نهاد و برآمدن نخبگان را به پدیده‌هایی استثنایی بدل ساخت، که امیرکبیر یکی از آخرین آنان بود. جالب است که حتی در مورد او هم به زودی افسانه جای واقعیت را گرفت و نوشتند که از آشپزی به صدراعظمی رسید. درحالیکه فریدون آدمیت بدرستیمی‌نویسد:

« امیرکبیر فرزند توده‌های محروم نبود. از پرولتاریا هم نبود، پدرش آشپزباشی قائم مقام و صاحب مُلک و آب بود و به حج هم رفت، خودش با پسران قائم‌مقام نزد معلم سرخانه درس خواند و با آنان در دستگاه حاکم بزرگ شد و هیچ محرومیتی نداشت.»[39]

اما آنچه که او را از فرزندی قربانعلی‌آشپز به صدارت‌عظما رساند، پشتکار او بود:

“بسیار پرکار بود. به همان اندازه پرکار بود که غیرت مسئولیت داشت، روزها و هفته‌هامی‌گذشت که از بام تا شام کار می‌کرد و نصیب خود را همان وظیفۀ مقدس می‌دانست و دشواری ها و نیرنگ ها نیز او را از کار سست و دلسرد نمی‌کرد.”[40]

با برقراری حکومت رضاشاه و گسترش نظام نوین آموزشی، نخبه‌پروری بر مداری دیگر قرار گرفت و دیگر به شیوۀ سنتی رواج نداشت.

برای ادای دِین به یکی از آموزگاران شایستۀ فلسفه در ایران معاصر از یحیی مهدوی (استاد فلسفه دانشگاه تهران) یاد می‌شود که یکی از آخرین کسانی بود که به روش سنتی تربیت شد. در زندگینامۀ او آمده است:

يحيیمهدوی (1379ـ 1287ش.) در تهران به دنيا آمد. تحصيلات مقدماتی را در منزلگذراند، پس از مدتی به دارالفنون رفت، سپس تحصيلات خود را در رشتۀادبيات و فلسفه در دانشسرای عالی ادامه داد و پس از اخذ ليسانس، درسال 1310ش.، برای ادامۀتحصيل عازم فرانسه شد. او با تلاش و كوشش فراوانموفق به دريافتگواهينامه‌های متعددی از مراجع علمی آنجا گرديد. وی از سال 1320 تا 1352 كه با رتبه استادی بازنشسته شد، در دانشگاه تهرانتدريس نمود.

پدرشتربيت فرزندان خود را بسيار به جدّمي گرفت و تمام دلمشغولی‌اشاين بود كهفطرت پاك آنان، زلال و پاك بماند و آلاينده‌هایمحيط آنان را نيالايد. بههمين سبب با مكتب و مدرسه رفتن فرزندان و اساساً با تنها از خانه بيرونرفتن ايشان مخالف بود، مبادا از كودكانكوی و برزن و همبازی ها و مصاحبانناجنس لفظی ناشايستياحركتی زشت بياموزند. يحيیمهدوی خواندن و نوشتن را بوسيلۀ معلم سرخانه آموخت. آنگاه قرآن، فارسی، عربی و کتاب‌های معمول در مکاتب را نزد معلمیديگرفراگرفت. برای آموختن خوشنويسی هم، معلم ديگری داشت ، سپس جغرافيا ورياضي و زبان فرانسه و ساير درس های دبيرستانی را نزد مرحوم گل‌گلاب درمنزل آموخت. بنابراينيحيی چند سال با مراقبت خاص پدر و انگيزۀ درونیخود، با اشتياق و شور فراوان در خانه به آموختن پرداخت، بدون اينكه هرگزقدم به مكتبیيا به مدرسه‌ای بگذارد.[41]

  1. جامعه شناسینخبه‌کشی، علیِرضاقلی، نشر نی، چاپ یازدهم، تهران 1377ش.، ص 160
  2. در ستایش امیرکبیر از قول شمس می نویسد:”به وجه کبریای که چون برمی‌نگری کلاه می‌افتد”! ص110
  3. همانجا، ص227
  4. تاریخ ادبیات کودکان ایران، محمدهادی محمدی، جلد نخست، نشرچیستا،1380، ص129
  5. همانچا، ص 130
  6. شاهنامۀ فردوسی و فلسفۀ تاریخ ایران ، مرتضی ثاقب فر، نشر قطره ـ معین،تهران1377م.،ص285
  7. تاریخ ادبیات کودکان ایران، محمدهادی محمدی، جلد نخست، نشرچیستا،1380، ص 133
  8. یونانیان و بربرها، امیرمهدی بدیع، ترجمۀ احمد آرام، تهران، نشر پرواز، 1364ش.، ص55
  9. خانوادۀ ایرانی در روزگار پیش از اسلام، علی اکبر مظاهری، قطره،1373،ص195
  10. همانجا، ص 203
  11. زن در ایران باستان، هدایت الله علوی، تهران، هیرمند، 1377ش.، ص110
  12. ایران باستان یا تاریخ مفصل ایران قدیم ..، حسن پیرنیا، تهران، دنیای کتاب، جلد2، ص1353
  13. کورش نامه، گزنفون، ترجمه رضا مشایخی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب،1342ش، ص16
  14. تاریخ ادبیات کودکان ایران، محمدهادی محمدی، جلد نخست، نشرچیستا، تهران1380، ص135
  15. همانجا، ص133
  16. اشاره به کتاب: “دو قرن سکوت”، عبدالحسین زرین کوب
  17. فردوسی، محمدامین ریاحی،چاپ سوم، تهران: طرح نو، ۱۳۸۰،ص 74
  18. فرهنگ ایرانی پیش از اسلام و آثار آن در تمدن اسلامی…، محمد محمدی، توس،1373، ص4
  19. تاریخ ادبیات کودکان ایران، محمدهادی محمدی، جلد دوم، نشرچیستا، تهران 1380، ص5
  20. همانجا، ص 10
  21. همانجا، ص 4
  22. همانجا، ص18
  23. همانجا، ص25
  24. همانجا، ص 35
  25. همانجا، 36. ر.ک: گزیدۀقابوس نامه، به کوشش غلامحسین یوسفی، ویرایش 3، امیرکبیر، ص147
  26. نظریات ابن‌سینا در باب آموزه و تربیت و مقایسۀ اجمالی با نظریات افلاطون و ارسطو، مجلۀ دانشکدۀ ادبیات، سال2، شماره 1، مهر1333ش.
  27. http://fa.wikipedia.org/wikiسینا/_ابن
  28. تقدم پرورش بر آموزش از دیدگاه ابن‌سینا، محمدعلی ندائی، روزنامه “خراسان، 01/06/1388
  29. همانجا
  30. تاریخ فلاسفۀ ایرانی، از آغاز تا امروز، علی اصغر حلبی، زوار، تهران 1381ش.، ص 330.
  31. روزنامه “خراسان”، تقدم پرورش بر آموزش از دیدگاه ابن‌سینا، محمدعلی ندائی، 01/06/1388
  32. همانجا
  33. دیوان حافظ، خط جواد شریفی، انتشارات امیرکبیر، چاپ پنجم، 1343ش.، ص9
  34. تاریخ ادبیات در ایران، ذبیح الله صفا، جلد سوم، بخش دوم، انتشارات دانشگاه، 1346، ص1066
  35. http://fa.wikipedia.org/wiki/فردوسی
  36. ابوالفضل خطیبی،”نگاهی به فرهنگهای شاهنامه از آغاز تا امروز”، نامۀ فرهنگستان، سال4، شماره3،1377
  37. چهار مقاله، نظامی عروضی، مقالت دوم ” در ماهیت علم شعر و صلاحیت شاعر”، به کوشش محمد معین، انتشارات جامی، 1375ش.
  38. تاریخ ادبیات کودکان ایران، محمدهادی محمدی، جلد دوم، نشرچیستا، تهران 1380.، ص10
  39. آشفتگی در فکر تاریخی، فریدون آدمیت، مقاله در “نامۀ نهضت”، شماره 1، ص 142.
  40. رابرت واتسون، منشی سفارت انگلیس در”تاریخ قاجاریه”، نقل از: امیرکبیر و ایران، فریدون آدمیت،خوارزمی، چاپ چهارم، 1354ش.، ص 39.
  41. ر.ک: مهدوی نامه، جشن نامۀ استاد دکتر یحیی مهدوی ، تهران، 1378

نتردام کجاست؟ فاضل غیبی

نتردام کجاست

فاضل غیبی

تتت.jpg

واکنش دو گروه ایرانی در برابر آتش سوزی نوتردام ذلت فرهنگی ما را در نتیجۀ چهار دهه حکومت اسلامی بخوبی نشان می‌دهد. گروه نخست اسلام ‌زدگانی هستند که به توحش داعشی بر هرچه بوی تمدن و انسانیت دارد، خنجر می کشندونه تنها از مرگ کافران خشنودند که حتی از نابودی نیایشگاه‌ها هم هلهله سر می‌دهند. این توحش همانست که میرزا آقاخان کرمانی 150 سال پیش سرچشمه اش را نشان داد:

«ﮐﺠﺎﻳﻨﺪ ﭘﻴﺸﻴﻨﻴﺎن ﺍﻳﺮﺍن ﮐﻪ ﺳﺮ ﺍﺯ ﺩﺧﻤﻪ ﺑﺮﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ببینند ﺧﻮﻯ ﺯﺷﺖ ﺷﺘﺮﭼﺮﺍﻧﺎن ﻋﺮﺏ،چنان ﺩﺭ ﻧﻬﺎﺩ  ﺍﻳﺮﺍﻧﻴﺎنﺭﺧﻨﻪ ﮐﺮﺩه ﮐ ﻪ ﺭﻳﺨﺘﻦ ﺧﻮن ﺭﺍ ﺑﺴﻴﺎﺭ مبارک ﻣﻰ ﭘﻨﺪﺍﺭﻧﺪ..» (1)

با اینهمه باید سپاسگزار بود که وابستگان به این گروه همان هستند که می‌نمایند. اما گروه دوم چپ‌های جهان‌سومی هستند که از زندگی طولانی در کشورهای غربی تنها این را یاد گرفته‌اند که بدویت اسلامی را در پس «عدالت طلبی» پنهان کنند.  آنان بر این طبل می کوبند، که کاش میلیونرهای فرانسوی بجای پرداخت هزینۀ بازسازی بنایی از سنگ و چوب، ثروت خود را میان «جلیقه زردها» و دیگر نیازمندان تقسیم می‌کردند:

       « سنبل خرافه و جهل سوخت. شوکه شدید؟ اما آیا از فلاکت و کشتار و بدبختی و ستمی که بر انسان رفته و می‌رودهم شوکه می‌شوید؟ نگران نباشید جهان سرمایه این سنبل جهل و خرافه اش را زیباتر بازسازی خواهد کرد تا بدین وسیله جهل و خرافه و مذهب را زنده نگه دارد..»(سیاوش کهرنگ)

3291703.jpg

       «اکنون پاریس غمگین است، اما بشردوستی آنها نیز طبقاتی است. برخوردشان به حفظ آثار فرهنگی و میراث بشریت نیز طبقاتی و غارتگرانه است...ما اگر به خرافات معتقد بودیم، آتش‌گیری نوتردام را محصول «آه » مردم سوریه و یمن می‌دانستیم  ..» (توفان، حزب کار ایران،  اردیبهشت 1398)

در کنار این تمدن‌ستیزان گروه بزرگ دیگری نوتردام را نه بنایی با اهمیت مذهبی، بلکه بنایی با ارزش تاریخی و فرهنگی می‌دانند و یادآور می شوند که در اروپا «اكثريت مردم آزادانديش و روشنفكراند و به دين پشيزي ارزش نمي‌دهند.»

اما این تصور نیز درست نیست و دستکم این تناقض را نشان می‌دهد که هرچند اکثر اروپاییان (حدود 70درصد) دیگر مذهبی نیستند (بدین معنی که نیروهای آن‌جهانی را در زندگی این جهانی مؤثر نمی‌دانند)، اما دین را بعنوان امری مهم در زندگی اجتماعی در نظر دارند و هرچند دیگر بطور منظم به کلیسا نمی روند، اما نهادهای دینی را بعنوان ضرورتی اجتماعی پذیرفته‌اند.

این ویژگی برای ما ایرانیان از اهمیت خاصی برخوردار است، زیرا با وحشی‌ترین حکومت مذهبی دست به گریبانیم، که نه تنها از قتل دگراندیشان ابایی ندارد، بلکه حتی برداشتن روسری را رسماً با یک سال زندان مجازات می‌کند. صرفنظر از چگونگی برکناری رژیم اسلامی این پرسش پاسخ خود را می جوید که اسلام در ایران آینده از چه جایگاهی برخوردار خواهد بود. خاصه آنکه امروزه گروه بزرگی از ایرانیان خود را مذهبی نمی داند. آنان نه تنها اسلام، بلکه اصولاً دین را با عقب ماندگی و خرافات یکی می گیرند و آرزو می‌کنند ایران آینده از هرگونه دینی عاری باشد.

گرچه چنین واکنشی با توجه به جنایات حکومت اسلامی کاملاً قابل فهم است، اما همانقدر پایه در احساسات دارد،که چهار دهه پیش استقبال توده‌های ایرانی از انقلاب اسلامی داشت. بنابراین ضروری است، پیش از آنکه شکاف بزرگ میان مذهب‌زدگان و مذهب ستیزان کشور را در جنگ داخلی فرو برد، دربارۀ دین و نقش آن در جامعه به گفتگو و روشنگری گسترده پرداخته شود.

در این نوشتار اشاره‌ای می شود به پژوهش های اخیر در این باره و اینکه نقش دین در جامعه را باید در روندی تاریخی بررسی کرد و نه تنها ادیان از ماهیتی یکسان برخوردار نیستند، بلکه آنها نیز (مانند مسیحیت در سده‌های گذشته)می‌توانند دگرگونی های بنیادینی بیابند.

Émile Durkheim(1917ـ1858م.) بنیاد گذار دانش جامعه شناسی، به هدف شناخت ماهیت ناب و مشترک ادیان، به پژوهش دربارۀ آیین‌های جوامع بدوی پرداخت. زیرا بدین نتیجه رسیده بود، که ادیان امروزی در بسیاری وِیژگی ها از یکدیگر تأثیر پذیرفته اند و ترکیبی هستند.

پژوهش‌های او نشان داد که دین در جوامع بدوی از نقشی بنیانی برخوردار بود و به وسیلۀ آن اصولاً شکل‌گیری جوامع بشری ممکن گشته است. بدین صورت که  ذهن انسان برای آنکه قادر به فکر و سپس عمل در رابطه با محیط خویش باشد، به بسیاری عناصر ذهنی نیاز دارد. این عناصر در فرد a priori نهادینه نیستند و بواسطۀ تربیت و در اشتراک با دیگر انسان‌ها در ذهن او نقش می بندند.  از جمله، تصور از «زمان» و «مکان» باید میان افراد جامعه مشترک باشد و گرنه نخواهند توانست در رابطه با هم به اندیشه و عمل دست زنند.(2)

دورکیم ثابت کرد که مراسم مذهبی و بنای نیایشگاه نقشی اساسی در بوجود آمدن تصور انسان از زمان و مکان داشته است. نیایشگاه در مرکز روستا امکان می داد، در ذهن انسان‌هاتصورات مشترکی دربارۀ شمال و جنوب، و یا راست و چپ بوجود ‌آید. همچنین با تکرار مراسم مذهبی در هر فردی تصوری مشترک از گذشت “زمان” شکل گرفت. بدین ترتیب دین با شکل دادن چنین مفاهیم مشترکی به بشر امکان داد تا  موازینی برای همزیستی در جامعه بیابد و زندگی اجتماعی را سامان دهد.

دورکیم با پژوهش خود شناخت از نقش دین را تحولی انقلابی بخشید. پیش از آن تصور می‌شد،که جوامع دینی از همبستگی پیروانی تشکیل می شوند، که از اعتقادات مذهبی مشترکی برخوردارند. اما امیل دورکیم کشف کرد، که دین در انسان نهادینه نیست، بلکه از راه تربیت بصورت باورهایی در ذهن فرد نشانده می شود. انسان این باورها را می پذیرد، نه آنکه آنها عقلی و علمی باشند، بلکه از اینرو که پذیرش آنها موجب وابستگی به گروهی می شود که او در میانشان (همچنانکه در خانواده) احساس ایمنی، ثبات و گرمی می‌کند.

بنابراین دین در کنار دانش، فلسفه و هنر زمینۀ مستقلی از شناخت بشری است و همانطور که هنر و یا فلسفه را نمی‌توان و نباید باعلم سنجید، سنجش دین با علم ویافلسفه نیز نارواست. سرمایۀ دین، اعتقاداتی ثابت است و با تکیه بر آن گروه مؤمنان به ثبات روحی و احساسی می رسند؛ از اینرو آن را بویژه با فلسفه نیز که بنیانش پرسشگری است نباید سنجید.

از سوی دیگر، می‌توان و باید کوشید که چهار زمینۀ شناخت آدمی(علم، فلسفه، هنر و دین)با هم هماهنگ شوند. زیرا همانطور که بدون بهره‌گیری از دانش و مرتبه‌ای از هنردوستی نمی‌توان عضو جامعه ای پیشرفته بود، وابستگی به دینی خرافی و اعمالی انسان‌ستیز نیز مانع پیشرفت اجتماعی است. شهروندان کشورهای اروپایی پس از برخوردهای شدیدی که در دو سه سدۀ گذشته میان زمینه های شناخت برقرار بود، اینک به سوی تأمین هماهنگی میان آنها به پیش می روند.

بویژه برای اربابان کلیسا که تا چند سده پیش همۀ فعالیت های علمی، فلسفی و هنری را در سایۀ دین می دیدند بسیار دشوار بود که استقلال آنها رابپذیرند.خاصه آنکه تصور می‌شد که دین از مجموعۀ دست آوردهای  علمی، فلسفی و هنری تشکیل شده است و اگر آنها به استقلال برسند، از آن دیگر چیزی بجا نخواهد ماند. اما پس از آنکه بویژه دانش و فلسفه با پیشرفت های شگرفی استقلال خود از کلیسا را به کرسی نشاندند، روشن شد که دین می‌تواند و باید پاسخگوی نیازهای اجتماعی ویژه‌ای باشد و اگر خود را درگیر دیگر زمینه های شناخت نکند، دیگر بر کرسی اتهام خردستیزی و تاریک اندیشی نیز نخواهد نشست.

وظیفۀ ویژۀ دین این است که با تحکیم روابط اجتماعی و پیوندهای احساسی میان پیروان، اعتماد میان آنان را تحکیم بخشد و آنان را به پیمانی آزادانه و مسئولانه برای بهبود اوضاع اجتماعی جلب کند. دین از این راه می تواند بر “قوۀ تشخیص فرد” ability to judge تأثیری مثبت بگذارد وشعور اجتماعیsocial awareness را بهبود بخشد. در این صورت دین نقش مثبتی در پیشرفت اجتماعی بازی خواهد کرد، که از فلسفه، علم و یا هنر برنمی آید.

در دوران روشنگری به هدف مبارزه برای درهم شکستن مخالفت کلیسا با پیشرفت علم و فلسفه، همۀ خرافات و جنایات تاریخ به حساب دین نوشته شد. روشنگران سدۀ 18م. بر ویژگی دوگانۀ دین آگاه نبودند و چنان جلوه می‌دانند که دین بلایی آسمانی است و بدون آن جوامع بشری سعادتمندتر می‌بودند.

درحالیکه،چنانکه اشاره شد، بدون دین اصولاً جامعۀ بشری شکل نمی گرفت و دین بعنوان روح جمعی و پدیدۀ فراگیر اجتماعی که همۀ نیکی‌ها و بدی‌های بشری را بازتاب می‌داد،در مراحلی باعث شکوفایی و پیشرفت می‌شد و در دوران‌هایی به ارتجاع و جنایت دامن می زد.

از این  نظر جالب است که پژوهش‌های اخیر نشان می‌دهند، مدنیت نوین نه در مبارزه با دین بوجود آمد، بلکه در دامان آن پرورش یافت!  برای روشن شدن مطلب کافیست بپرسیم دوران نوین از چه زمان آغاز شد؟

برخی برآنند که دوران نوین، در اروپا با انقلاب علمی و صنعتی در سدۀ 19م. آغاز شد. در حالیکه بدون «دوران روشنگری» و پیدایش فیلسوفانی که دلاورانه باورهای کهن را به کنار افکندند، انقلاب علمی در اروپا امکان نمی‌یافت. از سوی دیگر، اکثر جامعه شناسان برآنند که رفرم مذهبی مارتین لوتر که باعث دوپاره شدن کلیسا و جنگ‌های مذهبی سی ساله شد، عامل اولیۀ تحولات بسوی دنیای مدرن بود، زیرا نافرجامی جنگ های مزبور طرفین را مجبور به «صلح وستفالی» کرد که در آن  آزادی عقیده به رسمیت شناخته شد و در نتیجه پیدایش اندیشمندان دوران روشنگری ممکن گشت.در حالیکه برخی دیگر (مانند نیچه) باور دارند، که یک سده پیشتر، این رنسانس در سدۀ 15م.بود که از انسان در کانون هستی نقشی نوین در افکند و بدین تکانه، به قرون وسطا پایان داد.

در این میان، تحولی که سده‌ها پیشتر آغاز شده بود از نظرها دور مانده است و آن کوشش برای ساختن کلیساهای عظیم در شهرهای اروپایی بود، که از سدۀ پنجم آغازید و در سدۀ 11م. اوج گرفت و به ساختن بیش از 400 Cathedral منجر شد، که اغلب چنان بزرگ بودند که می توانستند کل جمعیت شهر را در خود جای دهند. (فقط در سدۀ 12م. 80کاتدرال ساخته شد!)

روشن است که ساختن این «ستون های زمین» Pillars of the Earth، که در رقابت با هم باید هرچه بلندتر ساخته می‌شدند، بدون پیشرفت در همۀ زمینه‌های علمی ممکن نبود. همین نکته با توجه به اینکه جمعیت اروپا از سدۀ هفتم تا چهاردهم سه برابر شد، نشان می دهد که «قرون وسطا» چنانکه تصور می رود، نه تنها دوران تاریکی نبوده است، بلکه در سایۀ کلیسا، دانش‌های نوین، هرچند بطور نامحسوس، در حال رشد بودند. بنا بر این شور و شوق مذهبی مسیحیان را که باعث می شد هزینه های سرسام‌آور بنای کلیساها را بپردازند، باید عامل اصلی پیدایش دوران نوین دانست.

پذیرش این مطلببرای ما  آسان نیست، زیرا نمی‌توانیم تصور کنیم، که ایمان مسیحیان در قرون وسطا چنین صمیمانه و فداکارانه بوده باشد!بدین سبب که اجبار به پذیرش اسلام (با توجه بدینکه پیشینیان ماپیش از آن به یکی از ادیان بزرگ جهانی ایمان داشتند) باعث شد نسبت به آن ریاکارانه رفتار کنند. شاهد آنکه، آنچه در سرایش پارسی،در نکوهش اسلام می‌یابیم، اصلاً قابل مقایسه با آثار ضددینی «قرون وسطای» اروپایی نیست.  نخستین ناظر خارجی که متوجه این نکته شد، دو گوبینو، سفیر فرانسه در سدۀ 19م. بود:

      «ﻣﻦ ﺑﺎ ﺑﺴﻴﺎﺭﻯ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﺩﺭﺑﺎﺭﻯ ﻭ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ… ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺧﺼﻮﺹ ﺻﺤﺒﺖ ﻛﺮده ﺍﻡ، ﻭﻟﻰ ﻫﻴﭽﻴﻚ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻨﺪ، ﺑﻤﻦ ﺑﮕﻮﻳﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﻯ ﭼﻪ، ﺍﻳﺮﺍﻧﻰ ﺍﻳﻨﻘﺪﺭ ﺭﻳﺎﻛﺎﺭ شده ﻭ ﭼﺮﺍ اینﺍﻧﺪﺍزه ﺩﺭ ﺗﻘﺪﺱ ﻭ ﺍﻇﻬﺎﺭ ﺯﻫﺪ ﻏﻠﻮّ ﻣﻴﻨﻤﺎﻳﺪ ﻭ ﺣﺎﻝ ﺁﻧﻜﻪ ﺑﺎﻃﻨاً اینﺍﻧﺪﺍزه ﻣﺆﻣﻦ ﻧﻴﺴﺖ. ﻭ ﺑﺮﺍﻯ ﭼﻪ ﻏﺎﻟﺐ ﺍﻳﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺣﺮﻓﻰ ﺭﺍ ﻛﻪ ﻣﻰ ﺯﻧﻨﺪ، ﻏﻴﺮ ﺍﺯﺁﻧﺴﺘﻜﻪ حقیقتاً ﻓﻜﺮ ﻣﻰ ﻛﻨﻨﺪ.» 

زیان دورویی مذهبی ایرانیان این بود که اسلام (صرفنظر از اینکه بکلی با موازین ایرانشهری تضاد داشت) حتی پس از تبدیل به دین اکثریت نیز، نتوانست در میان ایرانیان به همدلی و همکاری در راه سازندگی دامن زند. اما دوگانگی ایرانی امروزه سودی بزرگ دارد و آن اینکه تودۀ بزرگی از فرهیختگان(در مقایسه با دیگر کشورهای اسلامی)  به سادگی ترک اسلام می‌کنند.

اما اگر این گام با بازیافت اخلاق والای ایرانی، توأم نباشد، گامی مثبت نیست و  می تواند به ستیزه ‌جویی و ناراستی، شکاف میان ایرانیان را تشدید کند. وانگهی، چنانکه اشاره شد، دین در فرد بر «قدرت تشخیص» و در جامعه بر شعور اجتماعی تأثیر می گذارد. بدین سبب ترک اسلام تنها زمانی مثبت است که نگرش مهرورزانه را جانشین ستیزه جویی کند و از این راه به شعور اجتماعی بالاتری دامن زند .در زمینۀ فردی برای رسیدن بدین هدف لازم است که هر شهروندی برای آشنایی با هر چهار زمینۀ  فلسفی، علمی، هنری و دینی بکوشد، تا بتواند در زندگی مانند خود رویی متعادل، به آزادگی و مسئولیت پذیریبه پیش رود.

جامعه نیز مانند فرد، برای آنکه به تعادل و پیشرفت دست یابد، نیاز دارد که بداند تا بحال چه راهی پیموده و  از چگونه هویتی برخوردار است. این دو در میراث فرهنگی و هویت ملی تبلور می یابند.  همانطور که هویت دینی جامعه، بخشی از هویت ملی است، میراث مادی نیز نیمۀ مهم میراث فرهنگی است.

آتش‌سوزی در نوتردام نشان داد که میراث فرهنگی به چه حدّ برای جوامع پیشرفته اهمیت دارد. در این میان نوتردام خود میراث فرهنگی درخشانی است. نه تنها بدینکه در 850 سال گذشته مکاناغلب رویدادهای تاریخی(مانند تاجگذاری ناپلئون و جشن پیروزی بر فاشیسم…) بوده است، بلکه پیش از آن نیز در این نقطه کلیسای دیگری قرار داشت که خود جایگزین پرستشگاهی رومی شده بود.  به عبارت دیگر، در این نقطه از دیرباز تاریخ، همواره نیایشگاهی برپا بوده که بنا به دورکیم ذهن اجتماعی فرانسویان را تا به امروز شکل داده است. جالب است که در پنجاه متری در ورودی نوتردام، علامتی برنزی بر زمین نصب است که «نقطۀ صفر جاده در فرانسه» را نشانه‌گذاری می کند. (3)

چون از این منظر به ایران اسلام‌زده بنگریم، جامعه‌ای را می یابیم، که میراث معنوی‌ آن دریده و مخدوش شده و از  کوشش نسل‌های گذشته جز خرابه‌هایی بجا نمانده است. جامعۀ سرگشته‌ای رامی‌یابیم که پس از آنکه سده های دراز آشیان ادیان بزرگ جهانی بود، بر آن بزور شمشیر، مذهبی حاکم شد که قبله‌اش بیرون از مرزهای کشور قرار دارد. مذهبی که اعتقادات آن بازتاب زندگی بیابانگردی بود و در جهت مخالف وِیژگی های مشترک جامعۀ شهرنشین ایرانی قرار داشت. بدیهی است که در سایۀ چنین مذهبی سرافرازی ملی و  آرامش اجتماعی نمی‌توانست و نخواهد توانست چهره بگشاید.

راهی که حاکمان مسلمان در هزارۀ گذشته و ملایان حکومت‌گر در چهار دهۀ اخیر به هدف تداوم تسلط خود بر جامعۀ ایران در پیش گرفتند، درهم‌کوفتن جلوه‌های مادی و معنوی ایرانشهر بود تا جامعۀ ایران بازتاب خود را در اسلام بیابد. از جمله، امروزه بیش از ده هزار «امام‌زاده» امید دارند، که هویت ایرانی را برای همیشه دگرگون کنند. بدین سبب هر گامی در جهت بازیافت میراث ملی کشور، از پاسارگاد و تخت جمشید تا دژ بابک و ارگ بم، راهی است که به هر گامی که در آن رویم، قدمی به سوی هویت ملی و سرافرازی ملی خود برداشته‌ایم.

(1) میرزا آقاخان کرمانی، سه مکتوب، انتشارات نیما، ص 180

(2) امیل دورکیم، صور بن‍یانی حی‍ات دین‍ی (1912م.)، ترجمه باقر پرهام،نشر مرکز، ص27

(3)رضا نوری، «بازسازی نوتردام: ناپلئون و ناصرالدین شاه کلیسا را خواهند شناخت؟»، برگرفته از: تلویزیون میهن

Philosophy of Holocaust-Fazel Gheybi

Philosophy of Holocaust

Fazel Gheybi

9.jpg

English Translation by Payman Akhlaghi

Philosophers of the past spoke in a language too complicated for most people to understand. Perhaps, it was for this reason, that the ancient Greeks saved a place for the philosophers next to gods on Mount Olympus. In recent times, however, the definition of philosophy, and our expectations thereof, have undergone a change, as more individuals widely identified as philosophers appear in print and on TV screens to talk about ordinary issues of daily life, from the challenges of democracy, to the raising of children, or the role of the Internet.

This phenomenon, that has emerged quietly, is a significant turn in the history of humankind. Though in line with actualizing Plato’s dream, who said that humanity would not attain happiness unless either philosophers ruled the world, or the rulers turn to philosophy. Although the increasing involvement of some of the swiftest minds and most informed intellects in solving an array of humanity’s minor and major problems has been  limited, it has helped many of humankind’s oldest desires to come to fruition at an astonishing rate, over the mere span of two or three decades.

This has raised hopes that after the 20th century, when heinous crimes and most horrifying massacres were carried out under the reign of infernal regimes, it will become possible in the 21st century to realize humankind’s long-standing longing for liberty, democracy and welfare for all.

Such optimism stems from the fact that progressive humanity today has no doubt that prosperity may never be achieved without democracy and freedom, and that conflicts of any kind, whether racial, religious or class-related, would be impediments to progress. We can no more find an intellectual person of a sound mind who would defend Fascism, Communism, or Imperialism, as the road to happiness. Humanity has come a long way since half a century ago, when Hannah Arendt described these ideologies as “The Three Pillars of Hell” [1].

Could this spring time of freedom, this harbinger of a heaven before us, be in some way the outcome of the hell through which humanity suffered during the 20th century? Sadly, the answer is affirmative.

On the other hand, would it be any exaggeration to say that the three aforementioned regimes were “hellish”? After all, did not hundreds of millions of the supporters of fascistic and communist regimes, believe, on the contrary, that these regimes were the fulfillment of heaven on earth; and worship their leaders like gods?

Only after the collapse of these systems did everyone realize that Fascism, Stalinism, Pol Potism, etc., [2], were not only lethal for non-conformist thinkers, but also they were preparing a true hell for the world’s entire population. And, before they were shattered, they had managed to sacrifice millions of lives for the sake of their ideologies. In a way, they fulfilled Dostoevsky’s prophecy: “If God is not there, everything is permitted.”

It was after the defeat of Nazism that the gates of the death camps, the gas chambers, and the human furnaces were opened and the world came to realize that the Holocaust had been a much darker and more miserable experience than the hell of religious scriptures, or Dante’s Inferno. At least the punishment in hell is in proportion to the committed sin, while throughout the Holocaust, it was innocents – young and old, man and woman, adult and child – who were indifferently tortured and murdered. The spectacle of the previously unimaginable crime and cruelty of the Holocaust showed the world how ‘man can be a wolf to man’. Oh, let us not defame the wolf! These criminals did not consider the murder of millions of women and men, young and old, to be a crime, but, on the contrary they deemed it a requirement for progress. [3]

Not only did they not have a feeling of regret for these massacres, but with shocking calm, they took pride in the order and discipline which had enabled them to carry forward such a cause, in a short period of time, while engaged in the war.

Both before and after the Holocaust, millions of innocent lives were lost in Gulags, in Cambodian death camps, in China and in African civil wars. But what made the Holocaust a unparalleled tragedy in the history of humankind, was the annihilation of half of the 12 million, the fact that the Nazis had confiscated the wealth and properties of the Jews years before, and because Hitler’s regime, engaged in war with the Soviet Union, had to bear heavy expense for the transport and annihilation of millions of Jews from all over Europe. This meant that at times, they had to divert even military trains otherwise reserved for carrying soldiers to the frontiers, for this purpose.

There can be no dispute over how many millions of Jews were murdered and destroyed, or whether the murderers participated in these crimes out of blind obedience, a foolish sense of duty, or even under duress. The important thing is that in one of the most developed countries of the world, with a people endowed with a rich culture, who like to think of their country as “the land of poets and philosophers”, one group of people, without any benefit,  brought annihilation upon another group. Such a scenario drove Hannah Arendt to write:

“It really was as if the abyss had opened. Before that, the assumption was that we could compensate for the crime and restore justice. But not this time. This should have never happened and we will always be engaged with this drama.”[4]

Hannah Arendt is the first philosopher to research this subject, and to speak about the motivations of the murderers who, in cold blood, sent millions to the gas chambers. She noticed that these crimes had been carried out by a new type of criminals, in a pattern of behavior unprecedented throughout history. These criminals, whose crimes would render us stunned and speechless, as she put it, should be called “bureaucratic criminals.” Not only did they not suffer from psychological pathologies, but they lacked the common incentives of ordinary criminals, such as hatred, greed, the desire for fame, or even vengeance. [5]

Hence, Arendt referred to them as “criminals without a motive.” [6] They are infinitely more dangerous than the ordinary criminals, to the extent that there is no provision in the criminal law for appropriate punishments for their kind. That is because they basically have no feeling of regret for their crimes, which would enable them to be re-educated. The world hasn’t forgotten Eichmann in the Jerusalem courthouse, when he stated that he felt no remorse over his crimes, because he considers a feeling of remorse as a childish feeling. [7]

Thus Arendt wrote, “A radical evil is one which should not have happened, and, once having happened it is impossible to reconcile with. It is a destiny that one cannot be reconciled to and cannot be aside with silence. It is a crime that no one is able to accept responsibility for because its consequences are not predictable and there can be no punishment to fit it [8]

Evil takes roots in an individual when he evades responsibility, and this becomes possible when his relationship with his social environment is disturbed. To give meaning to his life, an irresponsible person becomes dependent on an ideology, crawls under the umbrella of a despot, and believes in a necessity which basically has no relation to his life. Anti-Semitism had turned into a “necessity” for the Nazis, because it gave meaning to their lives. They had been indoctrinated with the idea that Jews were the biggest obstacle on Germany’s road to progress, and their ‘final solution’ was the only way by which the country could achieve the position it deserved in the world.

Hannah Arendt demonstrates that anti-Semitic sentiments, strong as they were, could not have led in and by themselves to such crimes, and that the establishment of the gas chambers became possible only after the Nazi propaganda was perceived as an unavoidable necessity. Hence, no voice of protest rose anywhere in the German society.

Some have claimed that Hitler’s regime, the Holocaust in particular, was an “operating accident” in human history. But a look at the socio-cultural path of European history would suffice to show us that the Holocaust was to great extent, the unavoidable result of a certain historical trend. We know that the thinkers of the Enlightenment criticized religions and rejected the bases of religious belief. Most importantly, at the climax of the Enlightenment, such philosophers as Immanuel Kant demonstrated that morality did not have religious roots. Instead, it was dependent on social life that in various communities and in different times has been going through change. Therefore, European intellectuals called for reason not faith to be the guide of conscience and moral behavior.

 This was a fundamental blow to religious faith, and it caused a vast stratum of 19th century Europeans, from the lower classes to the elites of society, to become alienated from religion. The assumption was that a mature human being could distinguish good from evil by relying on his or her own intellect. It is sufficient to free oneself of  superstitions and religious beliefs to let reason and conscience blossom, with no need for any authority to rule over his/her will and behavior.

 But this seemingly reasonable and logical demand was disastrous! For, while in previous eras, evil men did wrong, to a more or less extent, despite fears of punishment in an afterlife, the result of this new approach to morality was that  a new wave of criminals emerged who would not shun committing any crime, because their intellect dictated the approval of their behavior!

Within the framework of this transformation, not only did anti-Judaism, which until then had seemed to have religious roots, not disappear, but instead, the way was cleared for anti-Semitism. Whereas “anti-Judaism” had been of a religious nature, the new “anti-Semitism” had a racial aspect to it. It was enforced by those who considered themselves “intellectuals” and devoid of any religious bias. During the nineteenth century, in most of Europe, anti-Judaism was replaced by the anti-Semitism. But in Germany, the two attitudes increasingly reinforced each other to such an extent that during 1873 to 1900 alone, more than 500 books were published on this subject. [9]

Another factor that reinforced anti-Semitism in Germany, and which led to the Holocaust, was the anti-Judaism of some of the greatest thinkers and artists of that country. Except for one or two such as Friedrich W. Nietzsche, almost everyone, from Kant and Hegel to Martin Luther and Richard Wagner, were against Judaism. Hence, whereas the true reason behind anti-Semitism in other countries was social jealousy, and thus was rather more widely spread among the commoners than the elite, anti-Semitism in Germany had a surprising presence in the gatherings of its prominent figures, and it was viewed as a sign of German patriotism and intellectualism.

All these factors had also been present, more or less, in other European countries. But it was the formation of a new class in 20th century Europe, which became the most important ground for establishing a regime that would annihilate millions without public protests taking place. This was the class that consisted of villagers who had flooded cities in search of work. Uprooted from their habitats, they had lost their old cultural identity, and were in need of a new identity. Thus, they were readily attracted to the kind of propaganda which promised a heaven, and which was able to replace their old religious beliefs.

In this regard, Arendt wrote, “History books describe dictators as some ‘generals’ who conquered lands, whereas, in fact, they all emerge from within society and respond to the urgent needs of people who have lost their ability to think and to act for themselves, and who want someone else do it for them;  people who, instead of taking risks for freedom, accompany tyrants and oppressors, only to claim later that they had no other choice. But even in the harshest of situations, there is always a way to avoid blind following and that is – not to follow! Everyone can refer to his/her own conscience and say “I will not collaborate” and separate himself.  For this reason, a person can avoid saying” we” and learn to say” I”; meaning that each individual perceives things on his/her own. Such individuals can be found among all layers of society. [10]

Ultimately, totalitarian regimes became possible because they were promising the end of the world and the opening of the gates of heaven. They asked their followers to sacrifice today for such a tomorrow, and not only allowed the use any means to attain such a tomorrow, but deemed it necessary.

As Arendt discovered, this vast class of new city dwellers was an outcome of the Industrial Revolution and did not exist before that point in  history. That was why the totalitarian regimes that were built upon this class fundamentally differed from the despots of the past. Today, such a class may also be observed in many cities across the world, from Iran to China, Venezuela and Egypt.

To understand how the Holocaust became possible, we would need to closely examine new characteristics of the Nazi regime. The Holocaust, as Arendt emphasized, became possible only through a regime which was the embodiment of hell on earth. She cautions though, that we shouldn’t confuse every despotic regime with Totalitarianism. We all have some idea of the bestiality which reigned in the death camps of Nazi Germany. But German Fascism had a doppelganger, too, a comparison which could help us better understand what Arendt meant by “hell”.

Evidently, in the years after 1938, estimated averages of about two million people were held at a time at the Stalinist Gulags. The aim of the Gulags, as opposed to the Nazi death camps, was not to annihilate the prisoners. Rather, the primary goal was to kill the human spirit within the prisoners, so that they could be put to hard work like creatures without a will. That’s why Arendt refers to this system, in comparison to Nazi Germany, as the “introduction to hell”. [11]

To that end, it was the common practice at these labor camps to have the political prisoners lined up every morning, to be insulted first by common prisoners consisting of murderers, thieves and the like. Next, the head of the Gulag would address the common prisoners with the following message:

“You might have committed murder or theft, but you’re still Russians, while these traitors have betrayed Russia. They are anti-revolutionaries, and our common enemies, and their crime is irredeemable. You should watch them carefully, and they have to obey you!”[12]

Repeating this scene, encouraging the common criminals to harass the political prisoners, openly stealing their daily ration was meant to destroy the human dignity and rights of the innocents on a daily basis. As Hannah Arendt has carefully described, hard labor, limited sleeping spaces, inadequate nutrition, and an utter lack of hygienic facilities, which were deliberately planned, resulted every year in the death of at least one fifth of the prisoners, until 1956, when the Gulag colonies were finally closed down.

By the end of the WWII, when the crimes of the death camps in Nazi Germany were revealed, although the Gulag tragedy in the communist countries were  not yet known, only few believed in an idealistic future for humanity, even though not long beforehand,  European intelligentsia had been busy debating how to realize on  earth what religions had promised in heaven.

All the 19th century philosophers proclaimed the rule of intellect and humanity, and one after another kept giving out blueprints of an ideal world. From Hegel to Marx, from Kant to Nietzsche, Europe’s pioneering intellectuals deemed human history to be on an evolutionary path, one that had always been undergoing constant growth and progress. But now, with the savagery displayed by humankind in the Holocaust, the idealistic palaces of the past had crumbled. The Holocaust surely went beyond the imagination of the common man, but also beyond the mental capacity of great thinkers. And it toppled the image and design of the future of humanity that philosophy had drawn.

The emergence of totalitarian regimes on shoulders of people with a relatively high intelligence, who were well-informed, and who appreciated the arts, demonstrated the phenomenon that a human being could easily deceive his intellect, and force his feelings to kneel before idols; to commit crimes in the service of ideologies and send millions of his species to the slaughterhouse, just to garner a minimum degree of social acceptance.

The savagery of Fascism had a shocking impact on philosophical thought, because it wiped away the long-standing belief in the progressive evolution of history.. Now the traditional wars between two countries had given way to a world war that involved tens of countries. Thus, thinkers were led to ponder the possible dimensions of a third world war. They wondered whether the result of all that enlightenment and philanthropic thought had to be such a downfall into the abyss of savagery.

From this point of view, the massacre of millions of people in civilized Europe, on the mere basis of ethnic associations, religious or political beliefs, color of the skin, or even a certain illness or disease, bore a frightening consequence. Faced with the immensity of these crimes, humanitarian thinkers began to ask whether the more advanced the culture and learning, the greater the expected crimes? After Jews, Communists, gypsies, blacks and Slavs, whose turn would it be next, to be sacrificed at the altar of power-thirsty dreams?

Considering this horrifying turn in human history, Theodor Adorno and Max Horkheimer co-authors of, “Eclipse of Reason” start the book with the following sentence: “The Enlightened men tried to enable humankind to overcome their fear and in this way achieve mastery of the world, but the enlightened world has completely sunk into the darkness of misery. Enlightenment should have ended dogmatic belief and removed vain imaginings through science.[13]. “Our duty in this book is to respond to this question as to why (as a result of enlightenment) humankind, instead of entering a truly human era, has fallen into a kind of savagery” [14] (1947)

Horkheimer and Adorno identified a one directional dependence on reason as a cause for humanity’s darkness. They justly deemed the Holocaust as a departure from civilized behavior, and a halt in the developmental history of human evolution. Furthermore, they were so disillusioned with emotion, as well as thought, that Adorno wrote, “To write poetry after Auschwitz is barbaric. After the gas chambers philosophy has no meaning.” [15]

Fortunately, soon after, most mid-twentieth century philosophers, instead of drowning in the hopelessness and stagnation of despair, placed an exalted aim before humanity, which could be described as follows:

Auschwitz must not be repeated again!

Adorno wrote that the disaster of Auschwitz was not imaginable at the heart of “civilized Europe”; yet it did take place. Thus, not only can we not deny the possibility that it could be repeated if effective measures are not considered, we must also acknowledge that it will surely be repeated. He wrote:

 “It happened, and it could happen again. That’s our main point.” [16]

Elsewhere, he declared:

 “Hitler caused humanity to add another command to the 10 commandments;. Thou shalt act as such that Auschwitz may never and nowhere be repeated!” [17]

At Auschwitz, the largest number of victims were Jews. But Gypsies, Communists and handicapped people, were [also] annihilated with the same cruelty. Adorno warns that in the future, genocide could aim at a different target, as it had done in the past, when at the height of WWI, more than two million Armenians, Assyrians and Greeks were massacred in genocides carried out by the Young Turks in the Turkish Ottoman Empire.

Genocide is especially cruel, in that the victims don’t have the slightest possibility to either defend themselves or have their cries heard by the world. That was why Adorno called for the implementation of fundamental and unprecedented measures to prevent another Holocaust. Those would include striving to raise a new race of human beings from the early days of childhood. He wrote,

“The first thing to consider in education is that Auschwitz must not be repeated.” [18]

Hence, he urges education to be based on two main pillars; one of which is independent thinking and the other is an expression of a feeling that goes beyond mere “sympathy”. Ancient Greeks called this feeling “empathy”, and we might explain it as being able to place ourselves in another person’s shoes. Empathy leads to closeness and kindness, because it endows us with a sense of security. Through empathy, a human being also becomes aware of his/her own feelings

“Education after Auschwitz must be based on de-barbarization of human beings. The barbarism that was demonstrated in Auschwitz is the result of the lack of human love and warmth; it is coldness, the inability to understand the suffering of others. The inability, to place oneself in another person’s condition and in different situations. In other words: Barbarism is the inability to empathize.” [19]

Another factor in this situation is that to the same extent that a lack of cultural roots in industrial societies provides the grounds for the rise of totalitarian ideologies, an authoritarian education that could effectively produce Neo-Nazis

We should also emphasize another fundamental point. The critique of absolute rationalism, as put forward by the philosophers of the second half of the twentieth century, was not meant as a denial of the importance of reason. On the contrary, Adorno and others stated the progress of humanity towards adulthood should be based on two foundations: Critical Thinking and Human Empathy.

The power of reason prevents the emergence of violent and aggressive behavior, even as it keeps out “thoughtlessness”. Thoughtlessness, recalling what Arendt demonstrated in the case of Eichmann, opens the space to crimes. As Adorno wrote;

“One who thinks wouldn’t get violent.” [20]

When Adorno’s hopes are fulfilled, the enlightenment era in Europe would have a befitting future and human endeavour in building a foundation for modern societies, based on love for humanity, would come to fruition. But arriving at philanthropic intellectualism is no simple task, either for an individual, or for societies that have a mediaeval nature and are at that stage of growth. Adorno calls this period the stage of adolescence and expresses that the growth to adulthood (maturity), both in human and societies is very critical and painful. He writes:

“To attain maturity and responsible behavior, humankind has to pass through a frightening stage. Every child experiences this stage at the time of adolescence. He/she must tolerate deep injuries until he will be able to attain the characteristics of adulthood.” [21]

In Arendt’s view, the Holocaust from the social and political aspect also showed us that no God determines human history. It is humankind who could make society a great place, in which to live a worthwhile life, or make a hell out of it.

He said, a person may keep his body healthy by proper nutrition and exercise, and lead an effective, useful life; or on the contrary, he may mistreat it badly, say, by abusing drugs. Likewise, humankind could improve its environment; or could do the opposite, and allow evil and savagery into the arena. Therefore, whether the human society follows a path of progressive evolution, or of downfall, it is a choice within the reach of humankind’s free will and capabilities.

Indeed, if we look back at the road we have traveled ever since the Holocaust, the farther we have come from it, the better we can appreciate the larger historic significance of that blind genocide and unparalleled bestiality. The Holocaust was a shock that allowed humanity to repair the moral rift which had been caused by the Enlightenment some two centuries earlier. In a sense, the Holocaust was a  turning point of the era of humanity’s adulthood. The human being, who by denying the story of creation, and rejecting his ancient beliefs, had immersed himself into a deep crisis, henceforth became aware  shed  empty ideals, and began to think realistically about building his society on a foundation that was so solid and good that the repetition of such a disaster would be prevented. He began to ponder how to end racial, religious and class differences, and how to secure democracy in order to change human society, in every way, into a fitting place worthy of a happy prosperous life.

 A glance through the countries that are still passing through the painful stage of adolescence show us clearly that there is no short cut  from mediaeval conditions to democracy and modernism. Enlightenment was a significant, epoch-making period, during which European societies, guided by their pioneering minds, stepped onto a dangerous, slippery road. At the outset of the journey, they couldn’t have even hoped for a happy ending. They set out on this path bravely, and they could never have imagined that rejecting ancient beliefs would place humanity at the edge of a cliff, nor that it would lead to a road at the end of which the perpetrators of the Holocaust would descend into the abyss of savagery.

Those thinkers, who learned responsibly from the experiences of the century that had led to the Holocaust, managed to place an ending period to humanity’s intellectual and ethical crisis, as they indelibly established certain values in civilized societies. That the life of an individual human being is sacred, and it ought not to be ever sacrificed for other sanctities, regardless of any justification. That individual and social violence, in all forms and to any end, is wrong. That democracy and human liberties are not[only] privileges or gifts of  providence, but rather, they are among the  undeniable rights of every human being, whatever his or her ethnic, national, class or religious origins.

Before the Holocaust, these values had only had played a role in the mirror of human aspirations] but it was after the Holocaust that a large group of people in advanced societies made serious efforts to bring them about. Indeed, we may dare claim, that as an outcome of such efforts, the possibility of a war between members of the European Union does no longer exist.

We can take pride in the fact that human beings in the East and the West were able to  peacefully‎ dismantle the Communist system, which had become the largest and the most heavily armed empire in history, and to give a new light to the dawn of spreading democracy. In South Africa, following much bloodshed, it became possible to wisely let go of contempt and hatred, and step toward mass reconciliation. The starting point of such indelible achievements was the shock that civilized humanity received from the Holocaust.

And finally, Hegel was the first philosopher of the modern period who tried to find logic behind historical changes, and as such, developed a philosophy of history. He said that if we see the God’s fingerprint in creation’s phenomena, why don’t we consider that God’s will is operating in human being and his/her deeds? And if we do that, we should then accept that history is driven by a divine will.

In some people’s view the crimes of the Holocaust were so colossal, and the innocence of its victims so immense, that it was as if God had forgotten them. But if Hegel could have seen the history of positive transformations over the half century since the Holocaust, perhaps he would have concluded that it was God who willed to create a turning point in the history of human kind by the Holocaust and its victims!

[1]Hannah Arendt, For love of the World, Elisabeth Young-Bruehl, 2.Edition, 2004, Yale University Press, s.200

[2]The „Stone Age communism“ under Pol Pot in Cambodscha (1975-79), under which one third of the six million citizen died.

[3] Arendt, Hannah. “Total Domination” A World of Ideas: Essential Readings for College Writers. 7th ed. New York: Bedford/St. Martins, 2006. S.88

[4] TV interview with Günter Gaus, 1964

[5] Hannah Arendt in a radio interview with Joachim Fest, 1964.

[6]>[5]

[7]>[5]

[8] „Book of Thoughts“, Denktagebuch. 1950-1973, Piper Verlag, 2002, Bd.1, S. 7.

[9]The Vidal Sassoon International Center for the Study of Anti-Semitism: “Judenfrage“

[10]>[5]

[11] Arendt, Hannah, The Origins of Totalitarianism, Subject: Totalitarianism; Imperialism; Antisemitism, Cleveland, World Pub. Co., 1958, S.669

[12] Achim Kilian, Die Häftlinge in den sowjetischen Speziallagern der Jahre 1945-1950. S.13

[13] M. Horkheimer, Th. Adorno: ECLIPSE OF REASON. New York, Oxford University Press, 1947

[14] Ibid.

[15] Holocaust, Erziehung und Unterricht, Prof. Dr. Ido Abram; Amsterdam. 1988

[16] Ibid.

[17] Adorno, Theodor, Negative Dialektik,   Original text is copyright © 1997 by Suhrkamp Verlag. English translation 2001 Dennis Redmond, s.358

[18]>[15]

[19>[15]

[20] The report by the joint TV of Germany and France, October 18th, 1999, honoring the 30th anniversary of Adorno’s passing.

[21] >[13] S. 56.

* The article is published in Persian on www.Iran-Emrooz.net,   April 12th, 2012

Dedicated to Shirindokht Daghighian

 for  Her Valuable Philosophical Works

این متن را تقدیم می کنم به شیرین‌دخت دقیقیان

به سپاس از آثار فلسفی ارزشمند او

Some contemporary Philosophers (pictured on the cover):

Hannah Arendt (1906-1975)

Walter Benjamin  (1892-1940)

Max Horkheimer (18951973)

Georg Lukács (1885-1971)

Simone Veil   (1927)

Herbert Marcuse (18981979)

Jacques Derrida (1930-2004)

Erich Fromm (1900-1980)

Leo Strauss (1899-1973)

Theodor W. Adorno ( 1903-1969)

Hilary Whitehall Putnam (1926)

Thomas Nagel (1937)

Hans Reichenbach (1891-1953)

Emil Ludwig Fackenheim (1916-2003)

Ernst Bloch (1885-1977)

 Karl Raimund Popper (19021994)

Ayn Rand (1905-1982)

Avram Noam Chomsky (1928)

Emmanuel Levinas (1905-1906)

Margarete Susman (1872-1966)

فلسفه پس از هولوکاست- فاضل غیبی

فلسفه پس از هولوکاست

« فاضل غیبی»

9.jpg

  در گذشته فیلسوفان به زبانی آنچنان پیچیده سخن می‌گفتند که دریافتش برای همگان ممکن نبود. شاید هم بدین سبب یونانیان باستان برای فیلسوفان جایی بر کوه المپ در کنار دیگر خدایان در نظر گرفته بودند. درحالیکه چندی است که تعریف و انتظار از فلسفه تغییر یافته و رفته رفته اینجا و آنجا کسانی را می‌بینیم که به فیلسوف مشهورند، اما در روزنامه و تلویزیون دربارۀ مسایل زندگی ما، از مشکلات دمکراسی گرفته تا تربیت کودکان و نقش اینترنت، سخن می‌گویند.

این پدیده که بی‌سرو صدا بوجود آمده است تحولی بسیار مهم در تاریخ بشر است و در جهت تحقق آرزوی افلاتون که گفت، زمانی بشر به خوشبختی دست می‌یابد که یا فیلسوفان حکومت کنند و یا حکومتگران به فلسفه بپردازند. واقعاً نیز همین دخالت فزایندۀ چابک‌ترین اندیشمندان و داناترین خردمندان در حل مشکلات بزرگ و کوچک بشری، هرچند هنوز محدود است، در دو سه دهۀ گذشته کمک کرده است که بسیاری از آرزوهای دیرین بشر با شتابی شگفت انگیز تحقق یابند و این امید را در دلها بوجود آورده است که پس از قرن بیستم که در آن بزرگترین جنایت‌ها و دهشتناک‌ترین کشتارها در سایۀ رژیم‌هایی جهنمی رخ داد، قرن بیست و یکم بتواند آرزوهای دیرین بشر را در زمینۀ تحقق آزادی، دمکراسی و رفاه در سراسر جهان جامۀ عمل بپوشاند.

این خوش بینی از آنجا ناشی می‌شود که امروزه برای بشریت پیشرو دیگر شکی نیست که بدون دمکراسی و آزادی هرگز نمی‌توان به رفاه دست یافت و هرگونه اختلاف، خواه نژادی، خواه مذهبی و خواه طبقاتی مانعی در راه پیشرفت است. هیچ انسان سالم و روشنفکری را دیگر نمی‌توان یافت که از فاشیسم، کمونیسم و یا امپریالیسم بعنوان راه خوشبختی بشر دفاع کند. از نیم قرن پیش که ‌هانا آرنت این سه ایدئولوژی را “سه پایۀ جهنم”[۱] توصیف کرد تا به امروز بشریت راهی طولانی را پشت سرگذاشته است.

آیا این بهار آزادی و طلیعۀ بهشتی که در پیش رو داریم بنحوی نتیجۀ جهنمی نیست که بشریت در قرن بیستم از سرگذرانده؟ متأسفانه جواب این سئوال آری است.

از طرف دیگر، آیا اینکه می‌گوییم سه نظام یاد شده “جهنمی” بودند مبالغه است؟ مگر نه آنکه صدها میلیون هواداران رژیمهای فاشیستی و کمونیستی چنین باوری نداشتند که برعکس این نظام‌ها را در حال تحقق بهشت بر روی زمین می‌دانستند و رهبران آنها را چون خدایان ستایش می‌کردند؟  تنها پس از درهم شکستن آنها بود که همگان دریافتند که فاشیسم، استالینیسم، پول پوتیسم [2] و غیره نه تنها برای دگراندیشان مرگبار بودند، بلکه جهنم واقعی را برای همه جهانیان تدارک می‌دیدند و پیش از آنکه درهم شکسته شوند، میلیونها نفر را قربانی ایدئولوژی‌های خود کردند. گویی آنان این پیش بینی داستایوسکی را متحقق ساختند که گفته بود:

«اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است!»

پس از آنکه با شکست فاشیسم درهای اردوگاههای مرگ و کوره‌های آدم سوزی گشوده شد، جهانیان دریافتند که هولوکاست به مراتب از جهنم، چنانکه در کتابهای مذهبی و یا مثلاً در کمدی الهی دانته تصویر شده است، پرادبارتر بوده است. دستکم بدین سبب که عذاب جهنم تناسبی با گناهان مرتکب شده دارد، درحالیکه در هولوکاست پیر و جوان و زن مرد و کودک بدون گناهی و تفاوتی شکنجه و کشتار می‌شدند. جنایت و قساوت غیرقابل تصور در هولوکاست به جهانیان نشان داد که چگونه انسان می‌تواند گرگ انسان باشد. گرگ را بدنام نکنیم! این جنایتکاران نه تنها قتل میلیونها زن و مرد و پیر و جوان را جنایت نمی‌دانستند که آنرا ضرورتی برای پیشرفت می‌پنداشتند. [3]

نه تنها از این کشتارها احساس پشیمانی نمی‌کردند که با خونسردی تکان دهنده‌ای از نظم و ترتیبی که توانستند با آن در مدتی کوتاه و با وجود درگیری در جنگ چنین امری را به پیش برند احساس غرور نیز می‌کردند.

هم پیش و هم پس از هولوکاست میلیونها بیگناه در گولاگ‌ها، در اردوگاههای مرگ در کامبوج، در چین و در جنگهای داخلی در آفریقا جان خود را از دست دادند. اما آنچه هولوکاست را به رویدادی یگانه در تاریخ بشر تبدیل کرد، این بود که نیمی از دوازده میلیون یهودی اروپایی بدون هیچگونه منفعت اقتصادی و یا سیاسی نابود گشتند. بدون هیچگونه منفعتی، زیرا نازیها دارایی یهودیان را سالها پیش از این متصرف شده بودند و رژیم هیتلری در این دوران که در حال جنگ با روسیه بود مجبور شد برای انتقال و نابودی میلیونها یهودی از سراسر اروپا به اردوگاههای مرگ هزینۀ سنگینی را متحمل شود. چنانکه حتی گاهی قطارهایی را که مخصوص حمل و نقل سربازان به جبهه بودند بدین منظور از خط خارج می‌کردند.

بحثی دراین باره نمی‌تواند باشد که چند میلیون یهودی نابود شدند و یا قاتلان آنان بنا به اطاعت کورکورانه و وظیفه شناسی ابلهانه و یا حتی به اجبار، شریک این جنایات شدند. مهم آنستکه در یکی از پیشرفته‌ترین کشورهای جهان با مردمی برخوردار از فرهنگی غنی که خود را “سرزمین شاعران و اندیشمندان” می‌داند، جمعی بدون منفعتی، جمعی دیگر را به ورطۀ نابودی کشاندند. در برابر چنین منظره‌ای بود که ‌هانا آرنت (75ـ1905م.) نوشت:

” واقعاً چنین بود که گویی جهنم دهان باز کرده باشد. زیرا پیش از آن تصور می شد که هر جنایتی را می توان به گونه ای جبران کرد و عدالت را برقرار ساخت. ولی اینرا نه؛  آنچه (در اردوگاه‌های مرگ ) اتفاق افتاد هرگز نمی بایست اتفاق می افتاد و ما همیشه درگیر این فاجعه خواهیم بود.”[4]

او نخستین فیلسوفی است که در این باره پژوهید و دربارۀ انگیزۀ جانیانی که با خونسردی میلیونها نفر را به کوره‌های مرگ سپردند سخن گفت. او دقت کرد که این جنایت‌ها بدست زمرۀ نوینی از جانیان صورت گرفت که رفتارشان در تاریخ بی‌سابقه است. آنان را که بقول آرنت آدم از جنایاتشان «از حیرت زبانش بند می‌آید»، باید جانیان «پشت میز‌نشین» نامید. آنان نه تنها ناهنجاری روانی ندارند، که از انگیزه‌های عادی جنایتکاران مانند: نفرت، کسب مال، شهوت شهرت و حتی انتقام‌جویی برخوردار نیستند.[5]

بدین سبب هانا آرنت از آنان بعنوان “جانیان بی‌انگیزه”[6] یاد کرد. آنان از جانیان عادی بی‌نهایت خطرناک‌تر هستند. به حدی که در قوانین جزایی مجازات درخوری برای چنین جانیانی در نظر گرفته نشده است، چون آنان اصولاً از جنایات خود احساس پشیمانی نمی‌کنند تا بتوانند تجدید تربیت شوند. دنیا هنوز فراموش نکرده است که آیشمن در دادگاه اورشلیم گفت که از جنایاتش احساس پیشیمانی نمی‌کند زیرا پشیمانی را احساسی بچه گانه می‌داند.[7]

بدین سبب‌هانا آرنت نوشت:

” “شرّ مجسم” چیزی است که نباید اتفاق بیافتد و اگر اتفاق افتاد نمی توان با آن آشتی کرد. سرنوشتی است که بهیچوجه نمی توان با آن کنار آمد و یا به سکوت از کنار آن گذشت. جنایتی است که هیچکس قادر نیست مسئولیت آنرا به گردن بگیرد، زیرا عواقبش قابل پیش بینی نیست و مجازاتی در خور آن نمی‌توان یافت.” [8]

بدی در انسان زمانی ریشه می‌دواند که او از مسئولیت فرار کند و این هنگامی میسر است که روابطش با محیط اجتماعی مختل و ناسالم باشد. انسان نامسئول برای آنکه به زندگیش معنی بدهد نیاز دارد که خود را زیر دامان مستبدی بکشاند؛ به یک ایدئولوژی وابسته کند و از این طریق به ضرورتی ایمان آورد که اصلاً به زندگی او ربطی ندارد. چنانکه ضد‌یهودی بودن برای نازی‌ها به “ضرورتی” تبدیل شده بود که با آن زندگی‌شان معنی می‌یافت. به آنان تلقین شده بود که یهودیان بزرگترین سدّ راه پیشرفت آلمان هستند و نابودی آنان تنها وسیله‌ای است که بدان کشور خواهد توانست به مقام شایستۀ خود در جهان دست یابد.

آرنت نشان می‌دهد که احساس ضدیهودی، هر اندازه هم که قوی می‌بود، نمی‌توانست به چنین جنایاتی بیانجامد و برپایی کوره‌های آدم‌سوزی زمانی ممکن شد که در نتیجۀ تبلیغات نازیها بعنوان ضرورتی اجتناب ناپذیر درک گشته بود. بدین سبب هم هیچ ندای اعتراضی از هیچ جای جامعۀ آلمانی برنخاست.

برخی ادعا می‌کنند رژیم هیتلر و بویژه هولوکاست تصادفی (operating accident) در تاریخ بشر بوده است. اما کافیست به نگاهی سیر حرکت  اجتماعی و فرهنگی در اروپا را از نظر گذراند تا ببینیم که هولوکاست تا حد زیادی نتیجۀ اجتناب ناپذیر روندی تاریخی بوده است. می‌دانیم که در دوران روشنگری اندیشمندان به انتقاد از ادیان پرداختند و مبانی اعتقادات دینی را رد کردند. از همه مهمتر در اوج دوران روشنگری فیلسوفانی مانند امانوئل کانت نشان دادند که اخلاق زادۀ دین نیست، بلکه مایۀ زندگی اجتماعی است و در جوامع مختلف و زمان‌های گوناگون در حال دگرگونی بوده و هست. بدین سبب روشنگران اروپایی خواستار آن شدند که نه ایمان، بلکه عقل فراراه وجدان و رفتار اخلاقی قرار گیرد.

این ضربه‌ای اساسی بر مذهب بود و باعث شد که در طول قرن نوزدهم اقشار وسیعی از اروپاییان از طبقات پایینی تا سرآمدان جامعه با اعتقادات مذهبی بیگانه شوند. فرض این بود که انسان بالغ با تکیه بر عقل خود می‌تواند بد و خوب را تشخیص دهد و کافیست که خود را از خرافات و اعتقادات مذهبی برهاند تا عقل و وجدان او شکوفا شوند و بی‌نیاز از هرگونه مرجعی حاکم بر اراده و رفتار خود باشد. اما این خواست بنظر منطقی و درست، فاجعه‌انگیز بود! زیرا اگر بدکاران پیش از آن کمابیش با وجود ترس از جزای آن جهانی بدی می‌کردند، اینک جانیانی پیدا شدند که چون عقل‌شان بر درستی رفتارشان فرمان می‌داد از هیچ جنایتی روی‌گردان نبودند!

در چهارچوب این تحول بجای آنکه ضدیهودیت که تا بحال بظاهر ریشۀ مذهبی داشت از میان برود جای خود را به “آنتی سمیتیسم” داد. با این تفاوت که اگر “ضدیهودیت” مذهبی بود “آنتی سمیتیسم” رنگ نژادی داشت و از سوی کسانی اعمال می‌شد که خود را روشنفکر و عاری از تعصب مذهبی می‌دانستند. در قرن نوزدهم در اغلب کشورهای اروپایی ضدیهودیت جای خود را به آنتی سمیتیسم داد. اما در آلمان ایندو بطور فزاینده‌ای همدیگر را تشدید می‌کردند. چنانکه تنها در ۲۷ سال آخر قرن نوزدهم (از 1873 تا 1900م.) در آلمان بیش از ۵۰۰ نوشتار در این باره انتشار یافت. [9]

عامل دیگری که موجب تشدید یهودی ستیزی در آلمان شد و باعث گشت که هولوکاست در این کشور بوقوع بپیوندد، یهودی ستیزی بزرگان اندیشه و هنر این کشور بود. به استثنای یکی دو تن مانند نیچه  و شلینگ تقریباً همگی از کانت و هگل گرفته تا مارتین لوتر  و  ریشارد واگنر ضدیهود بودند.

 اگر در دیگر کشورها علت واقعی یهودستیزی حسد اجتماعی بود و در میان عوام بیشتر رواج داشت تا در میان نخبگان، در آلمان، یهودی ستیزی در محافل بزرگان رواجی شگفت انگیز داشت و شاخص میهن دوستی و روشنفکری آلمانی بود.

همۀ این عوامل کم و بیش در دیگر کشورهای اروپایی نیز وجود داشتند اما آنچه که به مهمترین زمینه برای برقراری رژیمی بدل شد که میلیونها تن را نابود کرد، اما با اعتراضی از سوی مردم روبرو نشد بوجود آمدن طبقه‌ای جدید در اروپای قرن بیستم بود. طبقه‌ای که متشکل بود از روستاییانی که بدنبال کار به شهرهای سرازیر شده بودند. آنان کنده شده از محیط خود هویت فرهنگی پیشین را از دست داده به هویت جدیدی نیاز داشتند. از اینرو بسادگی جذب تبلیغاتی می‌شدند که بهشت را وعده می‌داد و قادر بود اعتقادات مذهبی پیشین را جایگزین کند.

آرنت دراین باره نوشت: «کتابهای تاریخ دیکتاتورها را “سردارانی” توصیف می‌کنند که مملکتی را متصرف شده‌اند. درحالیکه آنان از درون جامعه برمی‌آیند و پاسخگوی نیاز مبرم مردمی هستند که توانایی فکر و عمل را از دست داده‌اند و میل دارند که آنرا کس دیگری بجایشان انجام دهد. مردمی که بجای آنکه به آزادی خطر کنند، با زورمندان همراهی می‌کنند و بعد هم ادعا می‌کنند که راه دیگری نداشته‌اند. درحالیکه در سخت‌ترین شرایط همیشه راهی برای اجتناب از دنباله‌روی وجود دارد و آن راه این است: دنباله روی نکردن! هرکس به عقل خود مراجعه کند و بگوید: من همکاری نمی کنم! و کنار برود. بدین جهت باید از “ما” گفتن پرهیز کرد و یاد بگیریم “من” بگوییم. یعنی هرکس به شخصه تشخیص دهد. چنین کسانی را در میان همۀ اقشار مردم می توان یافت.»[10]

رژیم‌های توتالیتر در نهایت به این سبب ممکن شدند که پایان جهان و بازشدن درهای بهشت را وعده می‌دادند. از پیروان خود می‌خواستند که امروز را فدای چنین فردایی کنند و هر وسیله‌ای را برای رسیدن به این فردای خوشبخت نه تنها مجاز، بلکه لازم جلوه می‌دادند.

چنانکه‌ هانا آرنت کشف کرد این قشر عظیم در نتیجۀ انقلاب صنعتی بوجود آمد و پیش از آن در تاریخ وجود نداشت. به همین سبب نیز رژیمهای توتالیتری که با تکیه بر آن بوجود آمد با خودکامگان پیشین تفاوتی اساسی داشتند. چنانکه امروزه نیز چنین قشری را در شهرهای بسیاری کشورها از ایران تا چین و از ونزوئلا تا مصر می‌توان مشاهده کرد.

بدین ترتیب تنها با توجه به مشخصات جدید رژیم نازی می‌توان درک کرد که چگونه هولوکاست ممکن شد. هولوکاست چنانکه‌ هانا آرنت نیز تأکید کرده است تنها از سوی رژیمی ممکن شد که تجسم جهنم بر  روی زمین بود. البته او هشدار می‌دهد که نباید هر رژیم خودکامه‌ای، مانند دیکتاتوری نظامی و یا استبداد سلطنتی، را با توتالیتاریسم اشتباه کرد.

همۀ ما کمابیش از توحشی که بر اردوگاههای مرگ در آلمان نازی حاکم بود تصوری داریم. اما فاشیسم آلمانی همزادی داشت که از مقایسۀ ایندو می‌توان فهمید که مقصود آرنت از جهنم چیست.

مشخصاً در  “اردوگاه های کار” استالینی بنام “گولاگ”  از سال ۱۹۳۸م. بطور متوسط دو میلیون نفر اسیر بودند. هدف از گولاگ برخلاف اردوگاههای مرگ در آلمان نازی نابودی زندانیان نبود، بلکه در درجۀ اول هدف این بود که شخصیت انسانی در آنان کشته شود تا بعنوان موجودی بی‌اراده بکارهای شاقه وادار شوند. از اینرو نیز آرنت از آنها در مقایسه با آلمان نازی بعنوان “پیش درآمد جهنم”[11] یاد می‌کند.

بدین منظور روال عادی اردوگاه‌های کار در روسیه این بود که زندانیان هر روز صبح به صف می‌شدند و ابتدا از سوی زندانیان عادی اعم از قاتلان و دزدان مورد دشنام قرار می‌گرفتند. سپس فرماندۀ گولاگ برای زندانیان عادی نطقی می‌کرد که محتوای آن چنین بود:

” شماها هرچند مرتکب قتل و یا دزدی شده اید، اما روس هستید، درحالیکه اینها خائنان به روسیه، ضدانقلابی و دشمن مشترک ما هستند و جرمشان جبران ناپذیر است. شما باید مواظب اینها باشید و آنها باید از شما اطاعت کنند!” [12]

 تکرار این صحنه و تشویق جانیان به آزار محکومان سیاسی و دزدی علنی جیرۀ آنان باید بطور روزمره تشخص انسانی و حقوقی بیگناهان را نابود می کرد و نیروی اراده را در آنان می کشت و چنانکه‌هانا آرنت به دقت شرح داده است، کار با اعمال شاقه، تنگی جای خواب، تغذیۀ ناکافی و عدم امکانات نظافتی عامداً چنان بود که تا سال ۱۹۵۶م. که گولاگ‌ها تعطیل شدند هر ساله دستکم یک پنجم زندانیان درمی‌گذشتند.

با پایان جنگ جهانی دوم و افشای جنایات اردوگاههای مرگ در آلمان نازی هرچند هنوز فاجعۀ گولاگ در کشورهای کمونیستی برملا نشده بود، کمتر کسی به آینده‌ای آرمانی برای بشر باور داشت. درحالیکه تا چندی پیش از آن اندیشمندان اروپایی بدین پرداخته بودند که چگونه می‌توان آنچه را که ادیان در آسمانها وعده داده‌اند بر روی زمین تحقق بخشید.

 همۀ فیلسوفان قرن نوزدهم حکومت عقل و انسانیت را نوید می‌دادند و از چپ و راست جهان آرمانی طرح می‌ریختند. از هگل تا مارکس و از کانت تا نیچه، پیشوایان فکری اروپا، تاریخ بشر را تاریخی متحول و در جهت رشد و تکامل می‌دیدند. اما اینک با توحشی که انسان در هولوکاست از خود نشان داده بود، همۀ کاخهای آرمانی در هم فروریخته بود. اردوگاه‌های مرگ نه تنها از تصور انسان‌های عادی بلکه از گنجایش ذهنی اندیشمندان بزرگ نیز فراتر می‌رفت و تصوری را که فلسفه از انسان و آیندۀ او طرح ریخته بود سرنگون می‌ساخت.

برآمدن رژیمهای توتالیتر بر دوش انسان‌هایی که از عقل و دانش و هنردوستی نسبتاً بالایی هم برخوردار بودند، نشان داد که انسان میتواند به سادگی عقل خود را فریب دهد و احساسش را به زانو زدن در برابر بت‌ها وادارد؛ در خدمت ایدئولوژی‌ها به جنایت دست زند و برای دست یافتن به حداقلی از مقبولیت اجتماعی میلیون‌ها همنوع خود را به مسلخ بفرستد.

بربریت فاشیسم برای اندیشۀ فلسفی بدین سبب از معنای تکان دهنده‌ای برخوردار بود که باور به سیر تکاملی تاریخ را از میان برد: جنگهای پیشین میان دو کشور، اینک جای خود را به جنگ جهانی داده بود که دهها کشور را به جان هم می‌انداخت. بدین سبب اینک اندیشمندان از خود می‌پرسیدند، جنگ جهانی سوم چه ابعادی خواهد داشت؟ آیا نتیجۀ همۀ آن روشنگری‌ها و اندیشه‌های انساندوستانه، سقوطی این چنین به مغاک بربریت بود؟

از این دیدگاه کشتار میلیونها تن از مردم اروپای متمدن تنها به سبب وابستگی قومی، عقیدۀ دینی، باور سیاسی، رنگ پوست و یا حتی بیماری، از بار وحشتناکی برخوردار بود. اندیشمندان انسان‌دوست در برابر این جنایات از خود می‌پرسیدند، آیا هرچه فرهنگ و دانش پیشرفته‌تر، باید در انتظار جنایات بزرگتری باشیم؟ پس از یهودیان، کمونیستها، کولی‌ها، سیاهپوستان و اسلاوها، نوبت کدام گروه خواهد بود که در پیشگاه رویاهای قدرت‌طلبانه قربانی شوند؟

تئودور آدورنو و ماکس هورکهایمر با توجه به همین گردش وحشتناک در تاریخ بشر، کتاب مشترک خود بنام “ظلمت خِرَد” (Eclipse of Reason) را با این جمله آغاز کردند:

«روشنگران کوشیدند انسان را توانا سازند بر ترس خود غلبه کند و از این ‌راه به سروری و آقایی بر جهان برسد؛ اما دنیای روشن شده، کاملاً در تیرگی بدبختی فرو رفته است. روشنگری می بایست به اعتقادات اساطیری پایان دهد و بوسیلۀ دانش، تصورات واهی را نابود سازد.. [13] وظیفه ای که ما (در این کتاب) بر عهده گرفته ایم پاسخ گفتن به این پرسش بود که چرا بشر بجای آنکه (در نتیجۀ روشنگری) به دورانی واقعاً انسانی گام بگذارد در نوعی توحش فرومی رود.» (۱۹۴۷م.)[14]

هورکهایمر و آدورنو تکیۀ یکسویه بر عقل را باعث ظلمت انسان دانستند و بدرستی هولوکاست را گسست مدنی و وقفه در تاریخ تکامل انسان می‌یافتند. فراتر از آن نه تنها به اندیشه که به احساس نیز چنان سرخورده و مأیوس بودند که آدورنو نوشت:

«پس از آشویتس شعر گفتن بربریت است. پس از کوره‌های آدم‌سوزی فلسفه هم دیگر معنا ندارد.»[15]

خوشبختانه اکثر فیلسوفان نیمۀ قرن بیستم بجای فروماندن در یآس و درجا زدن در ناامیدی، بزودی هدفی والا در برابر بشر گذاشتند که می‌شود آنرا به یک کلام چنین بیان کرد:

آشویتس دیگر نباید تکرار شود!

آدورنو نوشت، فاجعۀ آشویتس در قلب “اروپای متمدن” قابل تصور نبود؛ اما اتفاق افتاد. از اینرو نه تنها امکان تکرار آنرا نمی‌توان نفی کرد که اگر تدابیر مؤثری اختیار نشود به یقین تکرار خواهد شد. او نوشت:

«اتفاق افتاد و می‌تواند دوباره اتفاق بیفتد. حرف اصلی ما اینست.»[16]

و در جایی دیگر اعلام کرد:

« هیتلر باعث شد که بشر فرمانی به ده فرمان کهن اضافه کند: کاری کن که آشویتس هیچگاه در هیچ جا تکرار نشود!»[17]

در آشویتس پرشمارترین قربانیان یهودی بودند. اما کولیان، کمونیست‌ها و معلولین نیز به همان قساوت نابود گشتند. آدورنو هشدار می‌دهد که نسل‌کشی (Genocide) در آینده می‌تواند مشخصۀ دیگری را هدف گیرد. چنانکه پیش از آن نیز در بحبوحۀ جنگ جهانی اول بیش از دو میلیون ارمنی، آشوری و یونانی در ترکیۀ عثمانی بدست “ترکان جوان” نسل‌کشی شدند. قساوت نسل‌کشی در این است که قربانیانش نه کوچکترین امکان دفاع دارند و نه می‌توانند فریاد خود را به گوش جهانیان برسانند.

بدین سبب آدورنو خواستار شد که به منظور پیشگیری از هولوکاست تدابیری اساسی و بیسابقه اتخاذ شود. از جمله باید کوشید که از همان کودکی هدف پرورش، انسان نوینی باشد. او نوشت:

“اینکه آشویتس تکرار نشود، نخستین چیزی است که باید در تربیت در نظر داشت.”[۱8]

او از این نظر تربیت را بر دو پایۀ اصلی بنا می‌خواهد: یکی یافتن اندیشۀ مستقل و دیگری نشاندن احساسی که از “همدردی” فراتر می‌رود. این احساس را یونانیان کهن (Empathy) نامیدند. در توضیح آن می‌توان گفت: اینکه بتوانیم خود را به جای دیگران بگذاریم. “همدردی” (Empathy) هم موجد نزدیکی و مهر می‌شود و هم به انسان احساس ایمنی می‌بخشد. بوسیلۀ “همدردی” انسان دربارۀ احساسات خود نیز آگاهی می‌یابد.

 “تربیت پس از آشویتس باید از انسان توحش‌زدایی کند. توحشی که در آشویتس نمایان شد، نتیجۀ کمبود محبت و گرمای انسانی است، نتیجۀ عدم درک از محنت دیگران است. ناتوانی از اینکه انسان بتواند خود را جای کسی دیگر و یا موقعیت متفاوتی بگذارد. به بیان دیگر توحش، ناتوانی از همدردی است.” [۱9]

 به همان نسبت که بی‌ریشگی فرهنگی در جوامع صنعتی زمینۀ رشد ایدئولوژی‌های توتالیتر را فراهم می‌آورد، “تربیت آتوریته” نیز در بوجود آمدن نئونازی‌ها مؤثر است.

بر این نکتۀ اساسی نیز باید انگشت گذاشت که انتقاد فیلسوفان نیمۀ دوم قرن بیستم به عقل گرایی مطلق به معنی انکار اهمیت عقل نیست، برعکس آنان، از جمله آدورنو، خواستار آنند که بلوغ انسانی بر دو پایه استوار شود: خرد انتقادی و همدردی انسانی.

اندیشه به “بی‌فکری” میدان نمی‌دهد. “بی‌فکری” چنانچه ‌هانا آرنت در مورد آدولف آیشمن نشان داد، خود زمینه ساز جنایت است. فراتر از آن نیروی اندیشه از برآمدن رفتار خشونت‌آمیز و پرخاش‌گرانه جلوگیری می‌کند. چنانکه آدورنو نوشت:

«آنکه می‌اندیشد خشمناک نمی‌شود.»[20]

آنگاه که خواستۀ آدورنو تحقق یابد، دوران روشنگری در اروپا سرانجام شایسته‌ای خواهد یافت و کوشش در جهت بنای جوامع مدرن و انساندوستانه به ثمر خواهد رسید.

اما رسیدن به اندیشمندی انسان دوستانه، نه برای فرد ساده است و نه برای جوامعی که هنوز از سرشت قرون وسطایی برخوردارند و از نظر مرحلۀ رشد در آن دوران بسرمی برند. آدورنو این دوران را دوران نابالغی دانسته و تحول به بلوغ را هم در فرد انسان و هم در گسترۀ اجتماعی تحولی بسیار خطیر و دردناک توصیف کرده است. او در این باره می‌نویسد:

«برای دست یافتن به بلوغ و رفتار مسئولانه، انسان می‌بایست مرحلۀ وحشتناکی را از سربگذراند. چنین مرحله‌ای را هر کودکی (هنگام بالغ شدن) تجربه می‌کند. او باید در این مرحله زخم‌های عمیقی را متحمل شود تا آنکه بتواند به ویژگی‌های بلوغ، استقلال و مردانگی دست یابد. جای این زخم‌ها همواره بر روان او باقی خواهد ماند.»[21]

به نظر‌هانا آرنت، هولوکاست در بعد اجتماعی و سیاسی نیز نشان داد که خدایی تاریخ بشر را تعیین نمی‌کند، بلکه خود اوست که می‌تواند جامعه را به جایگاهی نیک برای زندگی شایسته بدل کند و یا از آن جهنمی بسازد.

او می‌گفت، فرد انسان می‌تواند جسم خود را با تغذیۀ خوب و ورزش، سالم نگهدارد و زندگی کارآمد و مفیدی داشته باشد و یا برعکس، با بدرفتاری با بدن خود (مثلاً بوسیلۀ مواد مخدر) آنرا از کار بیاندازد. همینطور نیز، بشر هم می‌تواند جامعه و محیط خود را نیک سازد و یا برعکس به شرارت و توحش میدان دهد. پس اینکه آیا جامعۀ بشری سیر تکاملی و یا نزولی طی کند، در حیطۀ اراده و توانایی خود بشر است.

آری، هرچه از هولوکاست دورتر می‌شویم و به راهی که بشر از زمان وقوع آن تا بحال رفته بنگریم می‌توان معنی تاریخی مهمتری را برای آن کشتار کور و توحش بی‌نظیر قایل شد. هولوکاست تکانی بود که به بشر امکان داد، گسست اخلاقی ناشی از دوران روشنگری را پس از دو قرن به سامان رساند. بدین معنی ‌هالوکاست مرحلۀ بلوغ انسان اجتماعی را نشانه گذاری کرد.

انسانی که با انکار افسانۀ آفرینش و نفی اعتقادات عتیقه خود را برای دو قرنی در بحرانی عمیق فروبرده بود، با هولوکاست تکان خورد و بهوش آمد تا آرمانهای واهی را به کناری بیافکند و واقع بینانه بیاندیشد، چگونه می‌توان برای جلوگیری از تکرار فاجعه، جامعه را بر بنیانی نیک استوار ساخت. به اختلافات نژادی، مذهبی و طبقاتی پایان داد و با تحکیم دمکراسی جامعه را از هر جهت به مکانی نیک برای زندگی پرآسایش بدل ساخت.

نگاهی به کشورهایی که هنوز درگیر مرحلۀ دردناک بلوغ هستند بخوبی نشان می‌دهد که روشنگری را نمی‌توان دور زد و از وضع قرون وسطایی به مردم سالاری و مدرنیته میان‌بر زد. دوران روشنگری از اهمیت دورانسازی برخوردار بوده است و جوامع اروپایی به هدایت اندیشمندان خود در راهی لغزان و پرخطر گام نهادند و ابتدا حتی نمی‌توانستند به فرجام نیکی امیدوار باشند. آنان شجاعانه به این راه رفتند و نمی‌توانستند تصور کنند که نفی اعتقادات کهن، بشریت را بر لبۀ پرتگاه قرار خواهد داد و راهی را در برابر بشر خواهد گذارد که در پایان آن عاملان جنایت هولوکاست به بربریت سقوط خواهند کرد.

با تجربه آموزی از قرنی که به هولوکاست منجر شد، اندیشمندانی که مسئولانه از آن درس گرفتند توانستند بر بحران فکری و اخلاقی بشر نقطۀ پایانی بگذارند و در جوامع مترقی ارزشهایی را بطور نازدودنی به کرسی نشاندند. اینکه زندگی فرد انسان مقدس است و نباید آنرا به هیچ توجیهی در برابر دیگر مقدسات قربانی کرد. اینکه خشونت فردی و اجتماعی به هر صورت و هدفی ناشایست است. اینکه دمکراسی و برخورداری از آزادی‌های بشری نه یک موهبت و یا نعمت الهی، بلکه حق خدشه ناپذیر هر انسانی با هر خاستگاه قومی، ملی، طبقاتی و یا مذهبی است.

پیش از هولوکاست نیز این ارزشهای در آینۀ آرزوهای بشری نقش داشتند؛ اما از آن پس بود که جمع بزرگی در کشورهای پیشرفته با جدّیت در راه تحقق آنها کوشیدند. آری، به جرأت می‌توان ادعا کرد که در نتیجۀ این کوششها، برای مثال دیگر جنگی میان کشورهای اتحادیۀ اروپا ممکن نیست. می‌توان سرافراز بود بدانکه انسانها در شرق و غرب توانستند سیستم کمونیستی را، که بصورت بزرگترین و مسلح‌ترین امپراتوری تاریخ بشر درآمده بود، بطور مسالمت آمیز درهم شکنند و طلیعۀ گسترش دمکراسی را در شمار بزرگی از کشورها روشنی تازه‌ای بخشند. در افریقای جنوبی پس از خونریزی‌های بسیار ممکن شد که خردمندانه کینه‌های کهنه را بدور اندازند و به سوی آشتی همگانی گام بردارند. بدون تردید نقطۀ آغاز چنین دست آوردهایی نازدودنی تکانی بود که هولوکاست به بشریت مترقی وارد آورد.

بعنوان کلام آخر: گئورگ ویلهلم هگل در دوران نوین نخستین فیلسوفی بود که کوشید منطقی در ورای تحولات تاریخی بیابد و از اینراه برای تاریخ، فلسفه‌ای بپردازد. او بیان داشت که اگر در پدیده‌های هستی، اثر انگشت خدا را می‌بینیم، چرا در انسان و عمل او خواست الهی را در نظر نگیریم؟ و اگر چنین کنیم، باید بپذیریم که تاریخ را، اراده‌ای ایزدی به پیش می‌راند.

بنظر برخی، جنایات هولوکاست و مظلومیت قربانیانش چنان عظیم بود که گویی خدا آنها را فراموش کرده بود. اما اگر هگل تاریخ تحولات مثبت نیم قرن اخیر از هولوکاست تا به امروز را مشاهده می‌کرد، شاید به این نتیجه می‌رسید که خدا بود که اراده کرد با هولوکاست و قربانیانش نقطۀ عطفی در تاریخ بشر بوجود آید!

 * این مقاله بتاریخ 12آپریل 2012م. در نشریۀ الکترونیکی «ایران امروز» منتشر شده است.

[۱] Elisabeth Young-Bruehl, Hannah Arendt. Leben,Werk und Zeit, Frankfurt/Main 1991, S. 286.

[۲] منظور نظام کمونیستی بدوی در کامبوج است که از 1975 تا 1979م. به رهبری پل پت در این کشور برقرار بود و به نابودی دو میلیون از شش میلیون کامبوجی انجامید.

[3] Viola Weinert, Jochen Mattern, Die Hölle auf Erden. Eine Annäherung an Hannah Arendts Analyse totaler Herrschaft

[۴] هانا آرنت در مصاحبۀ تلویزیونی با Günter Gaus  1964م. در برنامۀ دوم تلویزیون آلمان.

[۵]‌هانا آرنت در مصاحبۀ رادیویی با Joachim Fest  1964م.

[6]‌=[۵]‌

[7]‌=[۵]‌

[8] Hannah Arendt: Denktagebuch. 1950-1973, Piper Verlag, 2002, Bd. 1 , S. 7.

[9] The Vidal Sassoon International Center for the Study of Anti-Semitism: Liste historischer Titel “Judenfrage“

[10] =[۵]‌

[11]Arendt, Hannah: Elemente und Ursprünge totaler Herrschaft. Antisemitismus, Imperialismus, Totalitarismus. München/Zürich 1998, S.669

[12]Achim Kilian, Die Häftlinge in den sowjetischen Speziallagern der Jahre 1945-1950. S.13

[13]M. Horkheimer, Th.. W. Adorno: Dialektik der Aufklärung, Entzauberte Welt; A. Riebe,s. 1

[14] همانجا، ص 199

[15]Holocaust, Erziehung und Unterricht, Prof. Dr. Ido Abram; Amsterdam. 1988

[16]همانجا

[17] Adorno, Theodor W.: Negative Dialektik, Frankfurt/ M.: Suhrkamp 1969. s.358

[18]Holocaust, Erziehung…Ibid

  [19]همانجا

[20]گزارش کانال مشترک فرانسه و آلمان به نام Arte بمناسبت سی امین سال درگذشت تئودور آدورنو، 18 اکتبر 1999

[21]Max Horkheimer/Theodor W. Adorno: Dialektik der Aufklärung. Philosophische Fragmente. In: Max Horkheimer: Gesammelte Schriften, Band 5. Fischer, Frankfurt am Main 1987, S. 56.

 

 

آیا ایران آینده بهایی خواهد بود؟

آیا ایران آینده بهائی خواهد بود؟

«فاضل غیبی»

تتت.jpg

– محمدرضاشاه در پی تدابیری بود که به پیشرفت جامعه دامن زند، اما این تدابیر یکسره در جهت آموزه‌های بهائی قرار داشت و دشمنی ملایان مرتجع را برمی انگیخت و تهمت بهائی بودن را متوجه او می ساخت. بدین سبب این وظیفه بر عهده‌ی ساواک گذاشته شد که از هر جهت از انجمن حجتیه پشتیبانی کند، با این هدف که برای مبارزه با بهائیت، بجای استفاده از اسلام سنتی، انجمنی به میدان آید که بدلی از بهائیت باشد!

 امروزه حجتیه‌ای‌ها بر اهرم‌های قدرت سوارند، اما در پیشگاه تاریخ به سهم خود مسئول سقوط انسانی و فساد گسترده‌ی اخلاقی در ایران امروز هستند و بهائیان که نیمی مجبور به ترک میهن و نیمی دیگر به تبعید در وطن، با هر نوع محرومیت قابل تصوری دست به گریبان هستند، گروهی اجتماعی را تشکیل می‌دهند که بدون آنان تولدی دیگر برای جامعه‌ی ایران قابل تصور نیست.

پنج شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۸ برابر با ۱۸ آپریل ۲۰۱۹

چهار دهه حکومت اسلامی باید برای هر ایران‌دوستی انگیزه‌ی کافی باشد، درباره‌ی سرنوشت میهن خود بیاندیشد. حکومت اسلامی که روی کار  آمدنش قابل  پیش‌بینی و تصور نبود، در چهار دهه‌ی گذشته نه تنها بر بحران‌های بزرگی غلبه کرده، که خود به بزرگترین  بحران‌آفرین در سطح جهانی بدل گشته است و  چنین وانمود می‌کند که در چهار دهه‌ی آتی نیز بدون کوچکترین تغییری در سیاست سرکوبگرانه در داخل و بحران آفرینی در خارج، دوام خواهد آورد.

اما دوام حکومت اسلامی بیش از هر چیز مدیون ناتوانی اپوزیسیون است. رژیم با استفاده از این ناتوانی نه تنها با تبلیغات گسترده نفوذش را در میان اقشار عقب‌مانده‌ی مذهبی گسترش  داده، بلکه با دمیدن در بوق «مبارزه‌ی ضدامپریالیستی» قشرهای چپ‌زده را نیز از ترس «حمله‌ی دشمن» به پشتیبانی از خود واداشته؛ گهگاه نیز از «بازی با برگ ملی‌» ابایی ندارد.

در اینسو، نیروی مخالف رژیم پس از چهل سال «مبارزه»، در خوش‌بینانه‌ترین نگاه از رهبرانی تشکیل  شده است، که دیگر هواداران چندان فعالی ندارند. در حالی که هواداران آشکار و پنهان حکومت اسلامی و همچنین طیف رنگارنگی از مبلغان «اسلام نوین و انقلابی»، از ژاپن تا آمریکا و از مسکو تا لندن، «هدایت» امت مهاجر ایرانی را به دست گرفته‌اند و با استفاده از جوّ  آمریکاستیزی به سوی تشکیل جبهه‌ی مشترک چپ اسلامی در خارج از کشور به پیش می‌روند.

در سوی دیگر، ناتوانی اپوزیسیون نه به سبب ناآگاهی و یا کمبود میهن‌دوستی، بلکه در وهله‌ی نخست ناشی از نارسایی اخلاقی است. این نارسایی خود را در صحنه‌ی زندگی سیاسی،  به صورت دورویی نشان می‌دهد، که مادر همه‌ی دیگر نارسایی‌ها است. به حدی که گویی، پس از تحقق پیش‌بینی احمد کسروی درباره‌ی اینکه ملایان روزی حکومت را در ایران به دست خواهند گرفت، باید چهار دهه از تسلط حکومت اسلامی بگذرد، تا   هشدار هزار ساله‌ی فردوسی برآورده شود که:

«سخن‌ها به کردار بازی بوَد».

آیا با این وصف می‌توان تصویری مثبت  از آینده‌ی ایران به دست داد. حتی اگر به معجزه‌ای حکومت اسلامی سرنگون شود، کدام نیروی مخالفی را می‌شناسیم که «بازی دمکراسی» را جدی بگیرد و به نقشی در اقلیت راضی باشد؟

فرهنگ سیاسی بخشی از فرهنگ اجتماعی است و با فرهنگ «روشنفکری» خویشاوندی نزدیک دارد. چنانکه  ویژگی امروزی روشنفکران روند سیاسی جامعه  در آینده را تعیین می‌کند. اگر گرایش عمده‌ی روشنفکران در دوران پهلوی به چپ اسلامی،  بدین معنی بود که در صورت برکناری حکومت شاه، ایران به دامن حکومتی چپ و یا اسلامی درخواهد غلتید، امروزه پریشانی روشنفکران مخالف حکومت اسلامی نشان می‌دهد، برآمدن جنبشی دمکراتیک و فراگیر برای برکناری حکومت اسلامی در آینده‌ای نزدیک ممکن نیست.

برای تأیید این ادعا، کافیست به جدال‌های قلمی میان هواداران شاه و مصدق، و یا هواداران نظام پادشاهی با جمهوریخواهان و یا هر مورد دلخواه دیگری بنگریم تا به میزان پریشانی موجود پی بریم و به این واقعیت اعتراف کنیم که اگر اوضاع اپوزیسیون به همین گونه بماند، حکومت اسلامی، ایران را نابود خواهد کرد، اما سرنگون نخواهد شد.

با اینهمه می‌توان از تاریخ این درس را گرفت، که در مواردی پس از آنکه به نظر می‌رسد، حکومتی ضحاکی همه‌ی مخالفان را سرکوب کرده باشد، نیرویی ناشناخته از درون جامعه برمی آید که نه تنها نظام بیدادگر را برمی‌اندازد، بلکه با همیاری همان مردمان پیشین، نظامی با ارزش‌های کاملاً متفاوت  برقرار می‌سازد.

امپراتوری برده‌دار روم پس از شش سده سلطه‌ی پرقدرت بر نیمی از جهان، به دست  مسیحیانی برافتاد که پیش از آن چنان پیگرد می‌شدند که مراسم مذهبی خود را در غارهای زیرزمینی  بجا می‌آوردند. امپراتوری شوروی نیز در نیمه‌ی دهه‌ی هشتاد قرن گذشته در اوج قدرت و گسترش تاریخی خود ظاهرآ همه‌ی گرایش‌های دمکراسی‌خواهانه را (از مجارستان تا لهستان و از آلمان شرقی تا چکسلواکی) نابود کرده بود، اما دمکراسی‌خواهی در گروهی از حلقه‌ی رهبری، باعث شد که از درون فروپاشد.

البته باید به این درس مهم تاریخ نیز توجه داشت که نظام توتالیتر، چنانکه در ماهیت اوست، هیچگاه نمی‌تواند جای خود را به نظامی نیمه‌توتالیتر بدهد، بلکه باید به کلی سرنگون و جای خود را به نظامی با ارزش‌های کاملاً دیگری بدهد. بنابراین همانطور که در هیچ جا «سوسیالیسم با چهره‌ی انسانی» socialism with a human face   نتوانست جانشین رژیم‌های کمونیستی شود، حکومت اسلامی نیز نخواهد توانست جای خود را به حکومتی  با اسلام نیم‌بند بدهد.

بدین سبب برای یافتن آلترناتیو واقعی برای حکومت اسلامی، منطقاً باید به جریانی توجه کرد، که از ارزش‌هایی کاملاً متفاوت برخوردار است و بدین سبب نظام حاکم آن را دشمن خود می‌انگارد و با تمام قوا سرکوب می‌کند، زیرا   وجودش در هر محدوده‌ای کافیست تا قدرت و نفوذ رژیم «توتالیتر» (تمامیت‌خواه) را محدود  کند.

یافتن چنین جریانی در سایه‌ی حکومت اسلامی دشوار نیست، زیرا رفتار دشمنانه‌ی حکومت‌گران اسلامی با بهائیان به حدی است، که جای شکی بجا نمی‌گذارد که رژیم جریان بهائی را خطرناک‌ترین دشمن خود می‌شمارد و فتوای نجاست و تحریم هرگونه تماس با آنان از سوی ولی فقیه  و رهبر انقلاب، شاهد کوچکی بر این واقعیت است.

نابودی کامل جریان بهائی در ایران  از همان فردای انقلاب  اسلامی بالاترین هدف داخلی حاکمیت اسلامی بود و با وجود اعتراضات گسترده‌ی جهانی با قاطعیت دنبال شد. کشتار و غارت بهائیان در همه‌ی شهرها و روستاها، اخراج بدون استثنا از تمامی نهادهای کشوری و تصرف اموال و سرمایه‌ها و جلوگیری از تحصیل دانشجویان و دانش آموزان بهائی به روشنی هدف بی چون چرای حکومتگران اسلامی را مبنی بر نابودی جریان بهائی به نمایش گذاشت.

برای آنکه علت دشمنی هیستریک ملایان با بهائیان را دریابیم، شاید آسان‌ترین راه نگاهی به «انجمن حجتیه» باشد. این انجمن که پیش از انقلاب «انجمن ضدبهائیت» نامیده می‌شد، در دهه‌ی سی خورشیدی با پشتیبانی همه جانبه‌ی ساواک از یکسو و ملایان از سوی دیگر شروع به کار کرد. پشتیبانی ساواک از این رو بود که بهائیان با جمعیتی چند صدهزار نفری بزرگترین تشکیلات موجود در ایران را تشکیل می‌دادند و ظاهراً برای حکومت شاه لازم می‌نمود که تشکیلاتی اسلامی و منسجم، از رشد بهائیت در ایران جلوگیری  کند.

ملایان نیز، به ویژه پس از کوشش دولت برای به رسمیت شناختن حقوقی برای اقلیت‌های مذهبی و سپس انقلاب سفید که در جهت تحدید نفوذ اسلام سیر می‌کرد، پایگاه قدرت خود را با گسترش بهائیت در خطر می‌دیدند و اگر در نظر گیریم که جمعیت بهائیان در دهه‌ی پنجاه فقط در پایتخت از مرز دویست هزار گذشته بود، می‌توان دریافت که چرا طیف وسیعی از آخوندها (و حتی خمینی) با پرداخت بخشی از «سهم امام»،  حجتیه را از امکاناتی بیکران برخوردار می‌کردند.

پشتیبانی ساواک از انجمن حجتیه، از یکسو بی‌پایگی تبلیغات اسلامی درباره‌ی نفوذ بهائیان در دستگاه اداری و سیاسی آن دوران را نشان می‌دهد و از سوی دیگر بن‌بست واقعی حکومت شاه را برملا می‌کند. محمدرضاشاه در پی تدابیری بود که به پیشرفت جامعه دامن زند، اما این تدابیر یکسره در جهت آموزه‌های بهائی قرار داشت و دشمنی ملایان مرتجع را برمی انگیخت و تهمت بهائی بودن را متوجه او می ساخت. بدین  سبب این وظیفه بر عهده‌ی ساواک گذاشته شد که از هر جهت از انجمن حجتیه پشتیبانی کند، با این هدف که برای مبارزه با بهائیت، بجای استفاده از اسلام سنتی،  انجمنی به میدان آید که بدلی از بهائیت باشد!

پس از آنکه برای کندترین اذهان نیز روشن شده بود که بهائیان را می توان کشت و یا آزار داد، اما با افکار پوسیده و خرافی اسلامی نمی‌توان از رسوخ خواسته‌های امروزین و مدرن بهائی (مانند برابری حقوق زن و مرد، حقوق شهروندی برای همه، آزادی بیان، دمکراسی پارلمانی، جدایی دین و دولت  و بالاخره اعلام وابستگی مذهبی به عنوان امری خصوصی) جلوگیری کرد.

انجمن حجتیه می‌کوشید با تقلید از بهائیان در کلاس‌های غیرعلنی هفتگی که در آنها «تریبون و صندلی جای منبر و قالی» را گرفته بود، جوانان مسلمان را از طرفی با آموزه‌های بهائی و از طرف دیگر با ایرادات وارده بر آنها آشنا کند. از این راه به برانگیختگی ذهنی و همچنین به اعتماد به نفس اسلامی دامن زده می‌شد و کادرهای ورزیده‌ای برای نفوذ در تشکیلات بهائی تربیت می‌شدند.

از آنسو، با بهره‌گیری از آموزه‌های بهائی، از اسلام تصویری نوین ارائه می‌کردند، که برای نسل جوان مسلمان نیز جالب بود. مثلاً  مدعی شدند که اسلام (که بنا به قران، دینی است برای «ام القرا وَ مَن حولَها» (مکه و اطرافش) دیانتی جهانی ورای ملیت، نژاد و جنس است. اعتقاد اسلامی،  مخالف دخالت در سیاست است و نباید در پی گسترش اسلام به وسیله‌ی جنگ جهادی بود. باید ظاهری آراسته و لباسی پاکیزه داشت و از نشست و برخاست با پیروان دیگر ادیان ابا نکرد و «برخورد جدلی و غیرهیجانی» را جایگزین کوشش برای حذف فیزیکی دگراندیشان کرد. اما از همه مهمتر، کوشش برای برخورد عقلانی به اعتقادات مذهبی بود، که جوانان عضو حجتیه را (حتی در مقایسه با هواداران مجاهدین) به سرآمدان نسل نوین مسلمان بدل می‌کرد.

البته تقلید آموزه‌های بهائی از این نظر خطرناک بود که می توانست به جلب اعضای جوان حجتیه به بهائیت منجر شود، از این رو رهبران انجمن به شدت بر چند ویژگی اسلامی تکیه می‌کردند و می‌کوشیدند بدین وسیله هویت اسلامی اعضا را تضمین کنند. از جمله «امر به معروف و نهی از منکر» بود که  اعضا را در زیر کنترل متقابل قرار می‌داد. دیگر اعتقاد به «ظهور مهدی موعود» که با مراسم دعا و از طرف دیگر با برخورد و توهین به اعتقادات بهائی تشدید می‌شد. اما از همه مهمتر، استفاده از «تقیه» (دروغ) به عنوان وسیله‌ی مهم برای جلب اعتماد بهائیان و  ورود به گردهمایی‌های آنان بود. تشکیلات حجتیه با چنین ویژگی‌هایی در نیمه‌ی دهه‌ی چهل به بزرگترین تشکّل اسلامی در ایران بدل شد و گویا حتی در کشورهای همسایه مانند هند و پاکستان گسترش یافت.

پس از انقلاب نیز همین برتری‌ها کمک می‌کرد که اعضای حجتیه به سرعت اهرم‌های حکومت اسلامی را به ویژه در زمینه‌های اقتصادی، سیاست خارجی، آموزشی و رسانه‌ای تصرف کنند. به حدّی که به وحشت ملایان سنتی دامن زده شد و خمینی پنج سال پس از انقلاب انجمن را با تهدید شدید به تعطیلی مجبور کرد. با اینهمه اعضای سابق حجتیه در مقایسه با آخوندهای حکومت‌گر حکم «یک چشم‌ها در شهر کوران» را داشتند و تنها آنان بودند که می‌توانستند «با گفتمانی مدرن از سنت دفاع کنند». به همین سبب هم با وجود حملات تبلیغی علیه حجتیه، اعضای سابق آن (مانند پرورش، باهنر، ولایتی، صیاد شیرازی، حداد عادل، عبدالکریم سروش و کمال خرازی…) بسیاری پست‌های کلیدی حکومت اسلامی را در دست گرفتند.

از این رو باید پرسید، چرا  حجتیه‌ای‌ها نتوانستند با تأثیری که از بهائیت گرفته بودند، به نوبه‌ی خود تأثیر مثبتی بر حکومت اسلامی بگذارند و در نهایت به عنوان پادو آخوندهای سنتی عمل کردند؟

پاسخ این است که آنان آموزه‌های بهائی را با ماهیت این آیین اشتباه می‌گرفتند. آموزه ها و اعتقادات مذهبی تنها ظاهر ادیان را می‌سازند و ادیان را باید نه با آنها، بلکه از نظر موفقیت در تربیت اخلاقی پیروان سنجید. اعضای حجتیه با آموزه‌های بهائی آشنا شدند، اما نمی‌توانستند راستی گفتار و درستی رفتار را از آنان بیاموزند؛ وانگهی از درک تشخص فردی و سرافرازی انسانی که محور آموزه‌های بهائی است ناتوان ماندند.

کانون تربیت اخلاقی، راستی است و بدون آن دیگر موازین اخلاقی نقش بر آب است. در نهایت نیز التزام حجتیه به تقیه و پایبندی بهائیان به راستی، باعث شد که این دو گروه دو قطب آشتی‌ناپذیر در جامعه‌ی ایران را تشکیل دهند، که اولی با تکیه بر تقیه به بالاترین مقامات در حکومت اسلامی دست یافت و بهائیان که به کلمه‌ای می‌توانستند وابستگی مذهبی خود را انکار کنند، به خاطر استواری در راستگویی، بزرگترین آزارها و صدمات قابل تصور را به جان خریدند.

امروزه حجتیه‌ای‌ها بر اهرم‌های قدرت سوارند، اما در پیشگاه تاریخ به سهم خود مسئول سقوط انسانی و فساد گسترده‌ی اخلاقی در ایران امروز هستند و بهائیان که نیمی مجبور به ترک میهن و نیمی دیگر به تبعید در وطن، با هر نوع محرومیت قابل تصوری دست به گریبان هستند، گروهی اجتماعی را تشکیل می‌دهند که بدون آنان تولدی دیگر برای جامعه‌ی ایران قابل تصور نیست. بهائیان درست با تکیه بر سلامت اخلاقی توانستند، چه در دانشگاه مخفی در ایران و چه در خارج از کشور، انبوه چند صدهزار نفری از متخصصان را تربیت کنند که در نوسازی ایران آینده نقش مهمی برعهده خواهند داشت. همین امروز نیز در خارج از کشور نخبگان منسوب به جریان بهائی، از بهرام بیضایی تا فرهنگ هلاکویی و از احسان یارشاطر تا آرامش دوستدار، کم نیستند.

چپگرایی، شیشه‌ی عمر  حکومت اسلامی

چپگرایی، شیشه‌ی عمر  حکومت اسلامی

«فاضل غیبی »

https://i2.wp.com/cyruseducation.com/wp-content/uploads/2019/03/unnamed-file.jpg?ssl=1&h=160

امروزه پس از چهار دهه باید شهامت داشته باشیم اعتراف کنیم نا آگاهی جمعی ایرانیان، آنان را پذیرای تبلیغات چپ ‌- اسلامی کرد. آیا شگفت‌انگیز نیست ملایانی که بدویت را نمایندگی می‌کردند و کشورهای کمونیستی که از برآوردن نیازهای اولیه‌ی مردمشان ناتوان بودند با تبلیغاتی پوشالی نسل ما را فریب دادند؟ آیا جای شگفتی نیست که در آستانه‌ی انقلاب، پس از  چهار دهه آموزش همگانی و شبکه‌ی گسترده‌ی دانشگاهی در تمام ایران حتی انگشت ‌شماری اندیشمند نداشتیم که درباره‌ی پرتگاهی که در برابر ایران دهان گشوده بود هشدار بدهند؟

پنج شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۷ برابر با ۰۷ مارس ۲۰۱۹

کنفرانس ورشو  (۱۳ تا ۱۴ فوریه۲۰۱۹) با شرکت نمایندگان ۶۰ کشور به هدف «جلوگیری از نفوذ ایران در کشورهای منطقه» با شکست کامل روبرو شد چرا که شرکت‌کنندگان حتی درباره‌ی محکومیت رژیم تهران نیز به توافق نرسیدند. کنفرانس ورشو باری دیگر بن‌بست جامعه‌ی جهانی را در برخورد با حکومت اسلامی نشان داد. این بن‌بست ناشی از آن است که  تنها کاری که جامعه‌ی جهانی می‌تواند بکند، پشتیبانی از  جنبشی دمکراتیک در برابر حکومت اسلامی است، اما  نه تنها چنین جنبشی وجود ندارد که ناظران هنوز هم با توجه به میزان بالای شرکت در انتخابات، بخش بزرگی از مردم را پشتیبان حکومت اسلامی می‌پندارند.

بنابراین هم انتظارات کسانی که چشم به راه «برخورد قاطع» دیگر کشورها با حکومت اسلامی هستند و هم سرخوردگی از اینکه «آنها فقط در پی منافع خود هستند!» بی‌مورد است.  امروزه رویدادهای ونزوئلا نمونه‌ی تاریخی بارزی است که نشان می‌دهد حتی با وجود جنبش دمکراتیک و گسترده، برکناری حکومتی پوپولیستی به چه‌اندازه دشوار است، تا چه رسد به حکومتی توتالیتر مانند حکومت اسلامی.

به هر حال چنانکه در ورشو دیدیم اپوزیسیون ایرانی فرسنگ‌ها از جنبشی گسترده و توانمند به دور است، چنانکه نتوانسته بود حتی نماینده‌ای به کنفرانس بفرستد و شمار اندک تظاهرکنندگان در  مقابل محل برگزاری کنفرانس بیشتر نمایشگر نارسایی  تشکل جنبش مخالف با حکومت اسلامی بود.

این در حالیست که حکومت اسلامی در چهار دهه‌ی گذشته از هیچ وحشیگری در سرکوب و آوارگی میلیون‌ها ایرانی و خرابی زیربنای مادی و روبنای معنوی کشور فروگذار نکرده و با صدور تروریسم و دخالت نظامی، صلح و امنیت جهانی را نیز  به مخاطره‌ انداخته است. از این نظر طبعاً اکثریت قاطع ایرانیان باید مخالف چنین حکومتی می‌بودند و برکناری آن را مهمترین هدف فعالیت اجتماعی و سیاسی خود می‌دانستند. خوشبختانه چنین نیز هست و صرف نظر از  وابستگان رژیم در ایران و کسانی که برایشان نابسامانی کشور بهانه‌ای بوده است تا خود به سواحل امن و رفاه کشورهای پیشرفته برسانند، اکثریت قاطع ایرانیان از ضرباتی که رژیم اسلامی بر پیکر میهن وارد ساخته و می‌سازد رنجورند و آرزوی روزی را دارند که ایران نیز در پهنه‌ی آزادی و سربلندی به پیش برود.

بنابراین پرسش اصلی این است که مانع اصلی در راه همبستگی ایرانیان برای نجات کشور کدام است؟ و چون نیک بنگریم، همان ذهنیتی را می‌یابیم که اصولاً باعث وقوع انقلاب اسلامی شد: چپگرایی!

لازمه‌ی چپگرایی هواداری از سازمان‌ها و جریانات چپ نیست، بلکه ویژگی نگرش سیاسی است؛ نگرشی که در بنیان، ایالات متحده را عامل اصلی بی‌عدالتی‌ها و جنگ‌ها و کارگردان کودتاها،  پشتیبان دیکتاتورها و همه‌ی دیگر بدبختی‌های بشری می‌یابد!

اینجا نه مجال است و نه این هدف که به شبهه‌زدایی از  این توهم بپردازیم. تنها اینکه صرف نظر از ماهیت آمریکا، دشمنی با آن باعث همسویی با حکومت اسلامی می‌شود که مقبولیت خود را  با «مبارزه با امپریالیسم و همدستانش» توجیه می‌کند. آمریکاستیزی بزرگترین سرمایه‌ی تبلیغاتی حکومت اسلامی است و تا زمانی که اکثر ایراندوستان نتوانند بر آن غلبه کنند نخواهند توانست به مبارزه‌ای کارا با حکومت اسلامی دست بزنند.

امروزه پس از چهار دهه باید شهامت داشته باشیم اعتراف کنیم ناآگاهی جمعی ایرانیان، آنان را پذیرای تبلیغات چپ‌- اسلامی کرد. آیا شگفت‌انگیز نیست ملایانی که بدویت را نمایندگی می‌کردند و کشورهای کمونیستی که از برآوردن نیازهای اولیه‌ی مردمشان ناتوان بودند با تبلیغاتی پوشالی نسل ما را فریب دادند؟ آیا جای شگفتی نیست که در آستانه‌ی انقلاب، پس از  چهار دهه آموزش همگانی و شبکه‌ی گسترده‌ی دانشگاهی در تمام ایران حتی انگشت‌شماری اندیشمند نداشتیم که درباره‌ی پرتگاهی که در برابر ایران دهان گشوده بود هشدار بدهند؟

اما امروزه پس از تجربیات سخت، بخش بزرگی از ایرانیان در داخل و خارج از کشور با بازیافت ارزش‌های والای ایرانی و انسانی دریافته‌اند که کوشش برای بازسازی و نوسازی ایران باید والاترین هدف و آرزوی ایرانی باشد. باید به روشنی دید که بازسازی ایران به صورت میهنی امن، سرافراز و مرفه برای ما و فرزندانمان، با دشمنی و ستیزه‌جویی با دیگر کشورهای جهان ممکن نیست.

با اینهمه نگاهی به رسانه‌های گروهی و دنیای مجازی نشان می‌دهد که هنوز هم نه تنها هواداران ولایت فقیه، بلکه بخش بزرگی از میهن‌دوستان و حتی فرهیختگان ما بر همان طبل دیرین می‌کوبند. آنان از طرفی چنان ناتوانند که نمی‌توانند از تجربه‌ی تلخ چهار دهه‌ی گذشته این درس ساده را بگیرند، که در همه‌ی روابط انسانی آنکه باد می‌کارد توفان درو خواهد کرد و از طرف دیگر خود را مهندس انقلابات و مفسر حرکات سیاسی در  سطح ایران و جهان می‌پندارند!

از اینکه هم‌میهنان بهائی آنان از طرف بالاترین مقام دینی و کشوری، «نجس» خوانده می‌شوند، خم به ابرو نمی‌آورند، اما درباره‌ی نژادپرستی در اروپا و آمریکا قلم‌فرسایی می‌کنند. در هماوایی با ملایان، ایران باستان را «عصر جاهلیت» می‌نامند، اما «توهین به مقدسات اسلامی» را جنایت علیه بشر قلمداد می‌کنند! کشتار  یهودیان به دست نازی‌ها را را محکوم می‌کنند، اما برای اسرائیل به عنوان کشور بازماندگان این قربانیان حق حیات قائل نیستند.

اگر برای اسلامیون «سیاست عین دیانت است» و ستیزه‌جویی برای گسترش اسلام در آنان نهادینه است، چپ‌اندیش ایرانی نیز دچار دوپارگی ذهنی است: از سویی ایراندوست است و از سوی دیگر می‌خواهد با ستیزه‌جویی به ایران خدمت کند. از  سویی برای ایران آزادی، دمکراسی، پیشرفت علمی‌ و اجتماعی آرزو دارد و از سوی دیگر، کشورهای پیشرفته‌ی جهان به ویژه ایالات متحده  را به عنوان مهد دمکراسی، ضامن آزادی و پیشتاز دانش‌پژوهی برنمی‌تابد و چنان کوته‌بین است که نمی‌بیند  اگر در ایالات متحده فیلم‌ها و گزارش‌ها، بیشتر نابسامانی‌ها را نشان می‌دهند، بدین سبب که می‌خواهند برای غلبه بر  آنها راه‌جویی ‌کنند و اگر هر کسی می‌تواند بالاترین مقامات کشوری را به تندترین انتقادات نکوهش کند، نشان از سلامت دمکراسی دارد، در حالی که نابسامانی‌ها در دیگر نقاط جهان و به ویژه در کشورهای بیرون از حیطه‌ی جهان آزاد به مراتب شدیدتر است و  اغلب پس از مرگ و یا برکناری سیاستمداران روشن می‌شود که چه «جانواران سیاسی» بوده‌اند.

تبلیغات چپ‌زده به منظور دامن زدن به آمریکاستیزی به وارونه‌نمایی و دروغ‌پردازی‌های گسترده‌ای دست زده، که آنها را به سه مطلب می‌توان محدود کرد:

–نخست آنکه با وارونه‌نمایی تاریخ جهان پس از جنگ جهانی دوم، مدعی‌اند که «ایالات متحده و همدستانش» در تجاوز نظامی و سیاسی به دیگر کشورها دست داشته و باعث و بانی  اغلب جنگ‌ها و  عملیات کودتاگرانه بوده‌اند. بدین سبب نیز دوستی و همکاری با کشورهای امپریالیستی جز  سرسپردگی و زیان نتیجه‌ای ندارد. این مدعیان فراموش می‌کنند که بلوک کمونیسم پس از موفقیت در تسخیر نیم بزرگتر جهان در  پیامد جنگ جهانی دوم با تمام قوا در پی تسلط کامل بر  دنیا بود و از هیچگونه سلاح تبلیغی و عملیات نظامی برای رسیدن به این هدف ابا نداشت. در این میان ایالات متحده و دیگر کشورهای آزاد جهان وظیفه‌ای تاریخی و انسانی بر عهده داشتند که به قیمت کوشش فراوان و قربانی‌های زیاد از تهاجم جهانی کمونیسم جلوگیری کنند و اگر امروزه این خطر عظیم بر طرف شده است آن را باید مدیون مبارزه‌ی جهان آزاد دانست.

البته که چنین مبارزه‌ی عظیمی‌ با دشمنی  که اینک می‌دانیم از هیچگونه وسیله‌ای برای رسیدن به مقصود ابا نداشت با قربانی‌های بسیار در هر دو طرف توأم بود، اما مسئولیت آن متوجه جنبش جهانی کمونیستی است و کسانی که بر آن خرده می‌گیرند باید پاسخگو باشند که آیا حاضرند خود و فرزندانشان در جهانی کمونیستی زندگی کنند؟ به هر حال، کشورهایی که بیشترین قربانی را در راه مبارزه با کمونیسم متحمل شدند از ویتنام تا شیلی از این بابت خشنودند و در راه پیشرفت همه‌جانبه در پی روابط دوستانه‌ی هرچه بهتر با ایالات متحده هستند.

– دیگر آنکه ادعا می‌کنند که چون آمریکا «سرمایه‌داری جهانی» را سرکردگی می‌کند، به «امپریالیسم هاری» بدل شده است و هر نوع رابطه‌ی اقتصادی با آن به وابستگی و غارت منابع طبیعی و انسانی منجر می‌شود. این دروغ عظیم زمانی برملا می‌شود که این واقعیت را در نظر بگیریم که همه‌ی کشورهایی که در رابطه‌ی اقتصادی با ایالات متحده قرار دارند، از  چین و هند گرفته تا برزیل و آرژانتین بدون آنکه به سرسپردگی سیاسی دچار شده باشند، به نسبت گستردگی این  روابط به رشد اقتصادی بهتری  نیز دست یافته‌اند. آیا شگفت‌انگیز نیست که کشورهای عربی «دست نشانده» نیز با استفاده از پول نفت به شکوفایی اقتصادی دست یافتند، اما روسیه و ونزوئلا با وجود منابع عظیم نفتی از اقتصادی بیمار رنجورند؟

–مطلب سومی که چپ‌زدگان پایه‌ی تبلیغات خود قرار داده‌اند، عدالت اجتماعی است. آنان مدعی‌اند که چون سرمایه‌داری بر پایه‌ی تولید ارزش اضافی قرار دارد ناچار همواره با استثمار و اختلاف طبقاتی توأم است. آنان نادیده می‌گیرند که روند تولید، روندی زنده و پویاست و همپای دانش و فنّ پیشرفت می‌کند و ناگزیر با رشد مداوم سطح آگاهی و تکنولوژی بهتر پیوند دارد.

مفهوم «عدالت» مانند هر مفهوم اجتماعی نسبی است. چنانکه تصور  از عدالت در دوران گذشته، با تصور امروزی از زمین تا آسمان تفاوت دارد. وانگهی در هیچ دوره‌ی تاریخی اوضاع زندگی زحمتکشان در مقایسه با دو سده‌ی  گذشته بهبود نیافته است. علت اصلی آن هم نه چنانکه ادعا می‌شود مبارزات چپ‌ها، بلکه ناشی از ماهیت سرمایه‌داری است که در  رقابت بازار آزاد، هر واحد تولیدی مجبور به بهبود کیفیت و کمیت تولید است و بدین منظور به فن‌آوری هرچه پیشرفته‌تر و تولیدکنندگانی با سطح هر چه بالاتری از آموزش و آگاهی نیاز دارد. انتقاد مارکس به سرمایه‌داری از آنجا ناشی می‌شد که فکر می‌کرد، گسترش تولید به استثمار هرچه شدیدتر زحمتکشان منجر خواهد شد. او نمی‌توانست بداند که رشد تکنولوژی به ماشینی‌شدن و  تولید انبوه دامن خواهد زد و در نتیجه سطح زندگی و رفاه زحمتکشان همواره رو به رشد خواهد بود.

بر خلاف ادعای دروغین کمونیست‌ها لازمه‌ی پیشرفت عدالت اجتماعی و در نهایت گذار به سوسیالیسم، در هم کوفتن  «ماشین دولتی» نیست زیرا، چنانکه بسیاری اندیشمندان مارکسیست مانند گرامشی هشدار دادند، «ماشین دولتی» بزرگترین و پیچیده‌ترین دستآورد جوامع بشری است و درهم کوفتن آن فقط می‌تواند به توحش استالینی و پل‌پوتی منجر شود.  بنابراین عدالت واقعی تنها می‌تواند در سایه‌ی رشد هرچه بیشتر مناسبات سرمایه‌داری و گسترش آگاهی زحمتکشان تحقق یابد و دفاع از هر آلترناتیو دیگری رفتن به راهی است که در پیامد «انقلابات سوسیالیستی»، قرن بیستم را به قرن وحشت و جنایت بدل کرد.

«چپ‌زدگی» در کوران انقلاب ۵۷ در میان نسل جوان ایرانی به گسترشی انفجاری رسید و تبلیغات چپ‌روانه بر زمینه‌ی ناآگاهی سیاسی در رقابت و همپایی با اسلام سیاسی در جامعه رسوخ کرد. این رسوخ بر زمینه‌ی اعتقادات شیعی موجود رخ داد و بر همان اعتقادات سوار شد و جوانانی که می‌خواستند برای خدمت به میهن، راه صد ساله را یکشبه بروند، از آنجا که از نقد مذهب به مارکسیسم نرسیده بودند، به برداشت جهان سومی‌ از آن مؤمن شدند.  پس از شکست از اسلامیون در تسخیر انحصاری قدرت، مورد آزار و کشتار قرار گرفتند، اما با تعصب و شور مذهبی «بر سر موضع» مقاومت کردند. با این تفاوت که شیعیان به پاداش آن‌جهانی مؤمن‌اند، اما چپ‌ها نمی‌توانند چنین انتظاری داشته باشند. شاید بدین سبب بخش بزرگی از آنان، زندگی در کشورهای مرفه را پاداش مبارزات قهرمانانه‌ی خود یافته است.

حکومت اسلامی پس از آنکه بزرگترین خیانت‌ها و جنایت‌ها را بر ایران و ایرانی روا داشته، هنوز هم بر دو پایه باقی است‌: نخست باورهای مذهبی عقب‌مانده‌ترین قشرها و دیگر  چپگرایی که هنوز هم در بخشی از جامعه در داخل و حتی خارج از کشور شایع است و در  آمریکاستیزی و دشمنی با اسرائیل  نمایان می‌شود.

روشن است که خرافات و اعتقادات عقب‌مانده‌ترین قشرهای جامعه پایه‌ی محکمی‌نیست که حکومتی بتواند چهار دهه بر آن استوار بماند، اما پشتیبانی قشر بزرگی که ظاهراً نیز نه تنها مذهبی نیست، بلکه بخشی از تحصیلکردگان را نیز در بر می‌گیرد، سرمایه‌ی عظیمی‌است که حکومت اسلامی از آن خرج می‌کند و با کوشش‌های تبلیغی عظیم، مستقیم و یا غیرمستقیم آن را زنده نگه‌ می‌دارد. همین نیز پایه‌ی اصلی حکومت اسلامی و  مانع عمده در راه برکناری رژیم  و برقراری حکومت دمکراتیک، مستقل و ملی را تشکیل می‌دهد.

نخستین اندیشه‌ی مارکسیستی این است که باید بکوشیم «عامل عمده» را در میان «عوامل غیرعمده» تشخیص دهیم زیرا در هر پدیده‌ی زنده‌ای فقط یک عامل عمده می‌تواند سرنوشت‌ساز باشد. اما شما با زیر پا گذاشتن این اصل بدیهی، از یکسو از رفتار حکومت اسلامی با ایران نالانید و از سوی دیگر از رژیم به خاطر «مبارزه‌ی ضد امپریالیستی» پشتیبانی می‌کنید!  بدانید که مبارزه‌ی ضد امپریالیستی‌تان توهمی‌ بیش نیست، اما پشتیبانی‌تان از حکومت اسلامی واقعی و باعث سرافکندگی فرزندانتان خواهد بود. اگر خود را مارکسیست و ایران‌دوست می‌دانید، شهامت داشته باشید و نجات ایران از حکومت اسلامی را مبارزه‌ی عمده در مرحله‌ی کنونی اعلام کنید!

پس از چهل سال کجای کاریم

پس از چهل سال کجای کاریم؟

»فاضل غیبی«

download.jpg

– در رویدادهای اجتماعی و به ویژه رویدادی مانند انقلاب ایران عوامل بی‌شماری به مراتب گوناگونی مؤثرند، اما فقط یک عامل عمده می‌تواند تعیین کننده باشد و این عامل آن توده‌ی میلیونی بود که هیچ نیروی داخلی و خارجی توانایی مقابله با آن را نداشت.

-هر کس این حکومت را حکومتی توتالیتر تشخیص دهد که چهار دهه پیش بر دوش اکثریت ایرانیان به قدرت رسید، می‌تواند خود را مخالف آن بداند و درباره‌ی راه‌های برکناری آن کنکاش کند. اما  آنکه عوامل داخلی و خارجی دیگری را عامل عمده‌ی برقراری رژیم اسلامی می‌داند، در انتخابات شرکت  می‌کند و یا با تحریم رژیم مخالف است، صرف نظر از هرگونه انگیزه و توجیهی، در جهت پشتیبانی از حکومت اسلامی گام بر می‌دارد.

-خط میان پشتیبانان و مخالفان واقعی حکومت اسلامی، نه از میان مسلمان و غیرمسلمان، بلکه از میان هواداران و دشمنان دوستی با ایالات متحده و اسرائیل می‌گذرد و وقت آن رسیده که مدعیان ایران‌دوستی و عدالت خواهی، که برکناری حکومت اسلامی را همانا  «بازگشت جهانخواران و غارتگران منابع کشور» قلمداد می‌کنند به عنوان بدترین مدافعان حکومت اسلامی افشا گردند.

                                                           (پنج شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۷ برابر با ۰۷ فوریه ۲۰۱۹)

ما مخالفان حکومت اسلامی پس از چهل سال همانجایی هستیم که بودیم، یعنی می‌دانیم که چه چیزی را نمی‌خواهیم، اما تصوری از آنچه می‌خواهیم و مهمتر از آن، تصویر درستی از راهی که باید برویم نداریم.  معمولاً عدم اتحاد «نیروهای اپوزیسیون» به عنوان کمبود اساسی در کار فروبسته‌ی ایران قلمداد می‌گردد و از آنجا که اغلب می‌پنداریم درد مشترک به نزدیکی و همسویی کمک می‌کند، بیشتر به توصیف نابسامانی‌ها و نارسایی‌ها مشغولیم.

با اندیشه درباره‌ی سه مانع مهم در راه پیشرفت جنبش آزادیخواهانه ایرانیان (نبود شناخت مشترک از ماهیت رژیم،  نارسایی آگاهی درباره هدف از برکناری آن و بالاخره بحران اخلاقی فراگیر)  سمت و سوی جنبشی که می‌تواند حکومت اسلامی را برکنار کند روشن می‌شود

اما نشان دادن نارسایی‌ها بدون ارائه پیشنهادی برای برطرف کردن آنها، نه تنها مفید نیست، بلکه ناامیدی را نیز به نارسایی می‌افزاید. از سوی دیگر چنانکه خواهیم دید، بررسی درست موقعیت امروز می‌تواند سمت و سوی راه آینده را روشن کند. این نوشتار کوششی است برای بررسی اوضاع ایران معاصر در سه محور اصلی:

نخست آنکه، همین که اکثریت بزرگ ایرانیان پس از چهار دهه تصور کمابیش مشترکی از این دارند، که چه نمی‌خواهند، خود دستآورد بزرگی است. همین که به تجربیات تلخ دریافته‌ایم که هیچگونه دیکتاتوری نمی‌خواهیم، هیچگونه تبعیض جنسی، مذهبی و قومی میان ایرانیان را تحمل نمی‌کنیم و هیچگونه دشمنی با دیگر کشورهای جهان را برنمی‌تابیم… خود نشان از بلوغ نسبی اجتماعی و سیاسی دارد. اما زمانی به آگاهی مشترک درباره آنچه می‌خواهیم، خواهیم رسید که شناخت علمی مشترکی از تاریخی داشته باشیم که ما را بدینجا کشانده است. به عبارت دیگر اگر از انقلاب اسلامی که حکومتی را نصیب ما ساخت که دارد کار ایران را تمام می کند، شناخت درست و مشترکی نداشته باشیم، طبعاً نخواهیم توانست به اشتراک عمل دست یابیم.

شگفت آنکه حتی بسیار کسانی که خود شاهد، درگیر و حتی قربانی انقلاب اسلامی بوده‌اند، اینجا و آنجا از «نقش بی‌بی‌سی» و یا «توطئۀ گوادلوپ»، از «اشتباه کارتر» و یا از «توطئۀ ساواک» سخن می‌گویند. البته که عوامل بزرگ و کوچک مانند «دیکتاتوری شاه»، «بگیر و ببند ساواک» ، «فساد اداری» و بسیاری عوامل دیگر در شکل‌گیری جامعه‌ای که به سوی انقلاب می رفت تأثیر داشتند، اما تأثیرشان نسبی بود زیرا در رویدادهای اجتماعی و به ویژه رویدادی مانند انقلاب ایران عوامل بی‌شماری به مراتب گوناگونی مؤثرند، اما فقط یک عامل عمده می‌تواند تعیین کننده باشد و این عامل آن توده‌ی میلیونی بود که هیچ نیروی داخلی و خارجی توانایی مقابله با آن را نداشت.

درباره چگونگی فراهم آمدن چنین توده‌ای نیز کافیست به فضای فرهنگی و تبلیغات سیاسی در ۲۵ سال پیش از آن، از ۲۸ مرداد به اینسو نگریست تا دریابیم، ایدئولوژی چپ- اسلامی مرحله به مرحله از نفوذ و گسترش بیشتری برخوردار می‌شد، در حالی که در سوی دیگر، آگاهی ملی و دمکراتیک در جامعه بنیان نیافته بود.

از دید امروز اینکه فرهیختگان کشوری مانند ایران (از دانشجو و استاد گرفته تا مدیران و هنرمندان) واقعاً تصور می‌کردند تحقق شعارهای چپ و یا اسلامی، بر همه نابسامانی‌ها  نقطه‌ی پایانی خواهد گذاشت، شگفت‌انگیز است. اما باید در نظر گرفت که در آن دوران  نه تنها «جنبش جهانی چپ» در اوج قدرت و گسترش تاریخی خود قرار داشت، بلکه حتی در کشورهای پیشرفته نیز این امید وجود داشت که «بیداری اسلامی» بتواند توده‌های کشورهای مسلمان را علیه تحجر اسلامی به حرکت درآورد.

بنابراین می‌توان جمع بست که درغلتیدن کشور به یکی از  دو رژیم توتالیتر، یعنی چپ و یا اسلامی، اجتناب‌ناپذیر بود  و به سبب ناتوانی جنبش دمکراسی‌خواه، هر تغییر و تحولی در ایران ناگزیر به اینسو می‌راند. البته در صورت پیروزی چپ‌ها، مبارزه‌ی اسلامیون با آنان به جنگ داخلی نیز دامن می‌زد و سرنوشتی مانند افغانستان را برای ایران فراهم می‌آورد.

در ایران ملایان در نبرد قدرت پیروز شدند و چپ‌‌ها را بی‌رحمانه سرکوب کردند. در این میان جالب است که سازمان‌های چپ‌ از بابت اینکه شکست آنها در نبرد قدرت ده‌ها هزار جوان ایرانی را به زندان، شکنجه و فرار از میهن دچار کرد و هزاران تن از  هواداران آنها به بی‌گناهی جان خود را از دست دادند، نه تنها مسئولیتی برعهده نگرفته‌اند، بلکه خون  آنان را   به حساب ملت ایران نیز گذاشتند و دلیل حقانیت خود قلمداد می‌کرده‌اند.

با توجه به تسلط کامل ایدئولوژی چپ- اسلامی، سخن گفتن از اینکه اگر شاه چنین می‌کرد و یا اگر نماینده فلان کشور چنین نمی‌گفت، اگر پای خمینی به پاریس نمی‌رسید و یا ارتش تسلیم نمی‌شد، چنان واقعیت را مخدوش می‌کند که نه تنها برازنده‌ی هیچ ایران‌دوستی نیست، بلکه حتی گفتاری ضدملی است چرا که اگر واقعاً رژیم اسلامی را «اجانب» آوردند، منطقاً فقط همان‌ها هم می‌توانند ببرندش! در حالی که تغییر رژیم به دست ایرانی تنها زمانی ممکن خواهد بود که به دست خود ایرانیان برقرار شده باشد.

شناخت  درست از ماهیت حکومت اسلامی پیش‌شرط  شیوه‌ی درست مبارزه با آن است. اگر شناخت ما از ماهیت رژیم درست و دقیق نباشد، طبعاً شیوه‌ی مبارزه نیز جواب نخواهد داد.  مثلاً برخی از فعالان اپوزیسیون واژه‌های «فاشیستی» یا «توتالیتر»  را نه به عنوان ویژگی رژیم، بلکه به صورت دشنام به کار می برند یا برخی دیگر در مورد حکومت اسلامی از واژه‌های غیرعلمی مانند «فرقه‌ی تبهکار» و یا «رژیم اشغالگر» استفاده می‌کنند.

به هر حال، پس از چهار دهه باید به روشنی دید که حکومت اسلامی با وجود کوشش‌های بسیار برای مقابله با آن، از جمله بدین دلیل دوام آورده است که از سرشت ویژه‌ای برخوردار است و فقط با توجه به این سرشت می‌توان شیوه‌های مؤثری در برابرش به کار برد. مثلاً اگر رژیم دیکتاتوری بود و انتخابات برگزار می‌کرد، با شرکت در آن به خوبی ممکن بود که آن را برکنار و یا دست‌کم تعدیل کرد. اما حکومت توتالیتر، چنانکه همه‌ی نمونه‌هایش نشان داده‌اند و انتخابات در چهار دهه‌ی گذشته در ایران نیز نشان داده است، از برگزاری انتخابات فقط به عنوان ترفندی تبلیغی  استفاده می‌کند.

بدین مفهوم امروزه پس از چهار دهه می‌توان مرز میان موافقان و مخالفان حکومت اسلامی را بدینگونه مشخص کرد که هر کس این حکومت را حکومتی توتالیتر تشخیص دهد که چهار دهه پیش بر دوش اکثریت ایرانیان به قدرت رسید، می‌تواند خود را مخالف آن بداند و درباره‌ی راه‌های برکناری آن کنکاش کند. اما  آنکه عوامل داخلی و خارجی دیگری را عامل عمده‌ی برقراری رژیم اسلامی می‌داند، در انتخابات شرکت  می‌کند و یا با تحریم رژیم مخالف است، صرف نظر از هرگونه انگیزه و توجیهی، در جهت پشتیبانی از حکومت اسلامی گام بر می‌دارد.

دوم آنکه، باید اندیشید اگر حکومت اسلامی مشخصات اصلی دو رژیم نازی و استالینی را دارد برای برکناری آن چه می‌توان کرد؟ خاصه آنکه، دو ویژگی مهم رژیم توتالیتر، برخورداری از «پایگاه توده‌ای» و مهارت تبلیغاتی آن نیز در سطحی بالاست. آنها با سرکوب و کشتار بیرحمانه‌ی مخالفان و دگراندیشان، از یکسو توده‌ی زیر سلطه‌ی خود را مرعوب می‌کنند و از سوی دیگر با وعده‌ی بهشت و نوید پیروزی بر جهان، عقب‌مانده‌ترین لایه‌های اجتماعی را تحت تأثیر تبلیغات خود قرار می‌دهند.

آلمان نازی به سال ۱۹۴۰م. پس از پیروزی بر فرانسه همه اروپا را تسخیر کرده بود و به نظر می رسید یک قدم بیشتر با تسلط بر جهان فاصله ندارد. در دهه ۷۰م. نیز به نظر می رسید کمونیسم به زودی بر جهان تسلط خواهد یافت. اما هر دو قدرت توتالیتر (متأسفانه به قیمت قربانی‌های بی‌شمار)، بی‌بازگشت از صحنه‌ی تاریخ بیرون رفتند.

از این نظر، در مقام مقایسه، حکومت اسلامی حتی در اوج قدرت برجامی خود، مضحکه‌ای بیش نیست و به عنوان قدرت منطقه‌ای شناخته نمی‌شود تا چه رسد که بتواند در برابر قدرت‌های جهانی بایستد. با اینهمه خطای بزرگی است اگر تصور رود که با بالا گرفتن بحران اقتصادی و اجتماعی رژیم اسلامی از درون فرو خواهد ریخت زیرا تاریخ و تجربه نشان می‌دهد که وفاداری پایگاه توده‌ای رژیم‌های توتالیتر به آنها جان‌سخت است. این نکته به ویژه در ایران که رژیم اسلامی از احساسات و عقاید مذهبی توده‌ها در جهت تبلیغات سیاسی خود سوء استفاده می‌کند، بزرگترین مشکل را فراهم آورده است.

با اینهمه چنانکه نمونه‌های پیشین نشان داده‌اند، هرگاه که فشار جهانی با خیزش همبسته‌ی مردم توأم شود، حتی برکناری رژیمی مانند حکومت اسلامی نه تنها ممکن، بلکه پرشتاب خواهد بود. اما به شرطی که آلترناتیو مشخص و ملموسی بتواند شوق و شور مخالفان رژیم را برانگیزد و هدایت کند.

در این میان باید توجه داشت که مردم درون کشور زیر فشار حکومت توتالیتر (از فشار تبلیغی تا سرکوب جمعی) طبعاً نمی‌توانند به تنهایی کار برکناری حکومت اسلامی را به پیش ببرند و آنان که «شورش در کف خیابان» را تنها راه یکسره شدن کار ایران اعلام می‌کنند، کاملاً بی‌مسئولانه عمل می‌کنند زیرا در نظر نمی‌گیرند که شورش خیابانی بدون پشتوانه‌ی جنبشی ملی، فقط و فقط توجیه‌گر  خشونت‌افزایی از سوی نیروهای سرکوبگر حکومتی می‌شود و مهمتر از آن، اگر هدف از برکناری حکومت اسلامی برقراری نظامی دمکراتیک است، به این هدف تنها با همگامی گسترده‌ترین اقشار ملت ایران و با روش مسالمت آمیز و اقناعی می‌توان رسید و هر روش دیگری به خشونت بیشتر و به برقراری حکومتی خودکامه‌تر منجر خواهد شد.

صرف نظر از تصورات واهی و بچگانه باید در نظر گرفت که  میلیون‌ها ایرانی در چهار دهه‌ی گذشته به خارج از کشور رانده شده‌اند که بخش بزرگی از آنان در آرزوی رهایی و آبادی میهن از دست رفته روزشماری می‌کنند.  چنین سرمایه‌ی بزرگی تا کنون در برابر هیچ رژیم توتالیتری فراهم نبوده است. نه تنها این نیروی بزرگ باید به میدان مبارزه با رژیم اسلامی جلب شود، بلکه بدون فعالیت آن اصولاً مبارزه‌ی مؤثر برای برکناری حکومت اسلامی شانس موفقیت ندارد.

از دستآوردهای مهم مبارزه‌ی ایرانیان یکی این است که به موازات تبلور اراده‌ی اکثریت برای برکناری حکومت اسلامی، رفته رفته نقش ضدایرانی «چپ»ها روشن شده، که در ایران و خارج از کشور هواداران خود را در پس واژه‌پراکنی میهن‌دوستانه در «بیم و امید» نگهداشته‌اند: بیم از «امپریالیسم» که گویا در پی فرصت برای حمله و غارت کشور است و امید به اینکه حکومتگران اسلامی که با کشتار و جنایت به قدرت رسیده‌اند، روزی ماهیتی دیگر  یابند و راه دمکراسی و خدمت به ایران در پیش گیرند!

اما پس از چهار دهه روشن شده است که خط میان پشتیبانان و مخالفان واقعی حکومت اسلامی، نه از میان مسلمان و غیرمسلمان، بلکه از میان هواداران و دشمنان دوستی با ایالات متحده و اسرائیل می‌گذرد و وقت آن رسیده که مدعیان ایران‌دوستی و عدالت خواهی، که برکناری حکومت اسلامی را همانا  «بازگشت جهانخواران و غارتگران منابع کشور» قلمداد می‌کنند به عنوان بدترین مدافعان حکومت اسلامی افشا گردند.

با توجه به نکات یاد شده، جای شگفتی است که چرا تا حال چنین شمار بزرگی از ایرانیان که غربت را در برابر زندگی در سایه‌ی حکومت اسلامی انتخاب کرده‌اند، هنوز نتوانسته به «جنبش جهانی دمکراسی برای ایران» دامن زنند.

از این رهگذر به سومین نارسایی می‌رسیم که باعث دوام چهل ساله‌ی حکومت اسلامی شده است. با انقلاب اسلامی، ایرانیان دچار بزرگترین شوکی شدند که شاید تا حال ملتی با آن دست به گریبان بوده است. بدین صورت که اکثریت پیش از آن تصور می کردند که ارزش های زندگی اجتماعی در ایران از اسلام ناشی شده و پیشوایان این مذهب،  بانیان و محافظان آن هستند. اما با توحشی که ملایان برای کسب قدرت انحصاری به نمایش  گذاشتند، دیری نپایید که برای اکثر ایرانیان، «اسلام راستین» به کابوسی بدل  شد. از سوی دیگر آماس بخش چپ‌زده‌ی جامعه‌ی ایران به برآمدن نسلی منجر شد که مدعی است از هرگونه وابستگی مذهبی رها شده، اما مشخص نیست به کدام موازین اخلاقی پایبند است. در این میان تجربه نشان داده است که ردّ اعتقادات اسلامی بدون غلبه  بر «اخلاق اسلامی» که رفتار بخشی از ایرانیان را آلوده، نه تنها مشکلی را حل نمی‌کند، بلکه از این جهت خطرناک است که در پس ظاهری آراسته و واژگانی متفاوت تداوم می‌یابد.

به هر حال، مسئولیت  تاریخی سقوط اخلاقی بخشی از جامعه‌ی ایران متوجه «واعظان» است که چهار دهه با آنچه در سده‌های گذشته در «خلوت» می‌کردند، سراسر جامعه را آلوده‌اند تا در تیرگی فساد فراگیر، بتوانند از مسئولیت تاریخی خود فرار کنند.

جامعه ایران پس از چهار دهه حکومت اسلامی بیش از پیش به سینه‌ای بدل شده است که در آن دو قلب با آهنگی مخالف در تپش هستند و دو گروه با سرشت فرهنگی و اخلاقی کاملاً مختلف در کنار هم قرار گرفته‌اند که به سبب نبود اعتماد متقابل و پایبندی به پیمان ملی، توانایی همکاری جمعی ندارند. شاهد آنکه در دهه های گذشته دست‌کم در خارج از کشور هزاران بار  کوشش برای تشکیل نهادهای فرهنگی و سیاسی با شکست مواجه شده است.

ابعاد فجیع این پدیده و پیامدهای آن چنان است که عملاً کار مبارزه با حکومت اسلامی را به حدّ صفر رسانده است. چنانکه برای ناظران خارجی نیز شگفت‌انگیز است که انبوه ایرانیان خارج از کشور با وجود رسانه‌های بی‌شمار نمی‌توانند دست‌کم نقض فاحش، روزمرّۀ و گسترده‌ی حقوق بشر در ایران را افشا کنند. چنانکه جهانیان تصور کاملاً مخدوش و متناقضی از حکومت اسلامی دارند و طبعاً نمی‌توانند پشتیبان جنبش  دمکراسی‌خواهانه‌ی ایرانیان باشند (ن.ک. «سی سال تلاش»: گفتگو با محمود رفیع، بنیانگذار جامعه دفاع از حقوق بشر در ایران- برلن(.

با اندیشه درباره‌ی سه مانع مهم در راه پیشرفت جنبش آزادیخواهانه ایرانیان (نبود شناخت مشترک از ماهیت رژیم،  نارسایی آگاهی درباره هدف از برکناری آن و بالاخره بحران اخلاقی فراگیر)  سمت و سوی جنبشی که می‌تواند حکومت اسلامی را برکنار کند روشن می‌شود.

با توجه به خرابی‌های مادی و معنوی ناشی از چهار دهه حکومت اسلامی بدیهی است که چنین جنبشی نمی‌تواند خود به خود و به یکباره پدید آید، به عبارت دیگر به هیچ وجه نمی‌تواند «شورشی کف خیابانی» باشد، بلکه جنبشی متکی بر خرد جمعی خواهد بود که گروه رهبری آن با گفتاری خردمندانه و رفتاری نیک، اعتماد و مهر ایرانیان را جلب کند. به منظور دامن زدن به چنین رستاخیز فرهنگی نیازمندیم که راه‌های نوینی در پیش گیریم. از جمله با توجه به اینکه تا به امروز نیز اخلاق والای ایرانی در وابستگان به اقلیت‌های مذهبی از زرتشتی و کلیمی تا ارمنی و بهائی تداوم یافته است، بی‌شک جنبش ملی ایرانی از شرکت فعال آنان زیان نخواهد دید.