نخبه پروری در ایران – فاضل غیبی

نخبه‌پروری در ایران

« فاضل غیبی »

C:\Users\Admin\Desktop\فرتورها\9.jpg

“همۀ قبیلۀ من عالِمان دین بودند.”

سعدی

دیدیم که نخبگان اروپا جملگی دست پروردۀ فرهنگی نخبه‌پروراند؛ فرهنگی که استعدادهای موجود را پیگیرانه در محیط خانواده و مراکز آموزشی تربیت می‌کند. در زندگینامۀهاناآرنت این پرسش به میان آمد که آیا ما هم فرهنگ نخبه‌پروریداشته‌ایم؟

چندی پیش در ایران کتابی منتشر گشت بنام ” جامعه‌شناسینخبه‌کشی” که استقبال فراوان از آن باعث شد که در طول شش ماه ده بار تجدید چاپ شود. مطلب اصلی کتاب آنستکه:

“جامعۀ ایرانی در حالت عادی، امثال سالارها و آصف‌الدوله‌ها و میرزا آقاخان‌ها را تولید می‌کرد و اگر استثنائاً و اشتباهاً اشخاصی مثل قائم‌مقام یا امیرکبیر پا به عرصۀ فعالیت می‌گذاشتند، این فرهنگ به سرعت رفع اشتباه می‌کرد و در فاصلۀ یکی دو سال این بزرگان را می‌کشت که به راستی این ملت در خور این بزرگان نبود.”[1]

نویسنده هرچند از یکی دو “نخبۀ” دیگر یاد می‌کند، اما نه تنها کلمه‌ایدربارۀ چگونگی پیدایش آنان نمی‌نویسد که اصولاً بدین پرسش نمی‌پردازد، که پیش‌شرط “نخبه‌کشی”، همانا نخبه‌پروری است و “ملتی” چنین نخبه‌کش به یقین نمی‌توانستنخبگانی مانند امیرکبیر را (که نویسنده آنان را همچون خدایان ستایش کرده![2]) تربیت کند. آنهم:

“ملت ایران که عملکردش در این چند قرن درجا زدن و اتلاف سرمایه‌های معنوی و مادی این سرزمین بوده است.”![3]

***

برآمدن نخبگان، تنها در دامان فرهنگی نخبه‌پرور ممکن است. فرهنگ نخبه‌پروری نیز تنها زمانی ممکن است که دستکم بخشی از جامعه با پیگیری، به امر آموزش و پرورش بپردازد. چنین امری بنوبۀ خود وابسته به “فرهنگی آموزشی” است و تنها با کوشش بسیار می‌تواند گسترش یابد. بدین سبب، اگر پیش از اسلام در ایران تمدنی وجود داشته است، منطقاً برای ساختن آن می‌بایستشبکۀ آموزشی گسترده و حساب شده‌ای وجود می‌داشت.

پژوهش دربارۀ فرهنگ آموزشی در ایران باستان نشان داده است که آموزش در گسترده‌ترین سطح بدین صورت بوده است که “پدر، پیشۀ خود را که همان پیشۀنیاکانش بود، به فرزند می‌آموخت.”[4]

با آنکه آموزش در این سطح، در پهنۀ روستاها و در میان طبقات پایینی جامعه رواج داشت، خود به خود نبوده، بلکه زیر نظارت جامعه صورت می‌گرفته است:

“دولت و نیز شهروندان حتی بدون اجازۀ داوران (قضات)می‌توانند کودکی را که از خوراک و پرستاری شایسته و بایسته برخوردار نیست از پدر بگیرند و به فرزندی بپذیرند. دادگاه می‌تواند پدر ناشایسته و ناکارآمد را از جایگاه پدری کنار بگذارد.”[5]

به روایت فردوسی، از زمان اردشیر، ایرانیان فرزندان خویش را به فرهنگیان می‌سپردند و در هر برزن، دبستانی در کنار آتشکده بود که کودکان در آنجا به آموزش همگانی می‌پرداختند:

همان کودکان را به فرهنگیان سپردی چو بودی از آهنگیان

به هر برزن اندر دبستان بدی همان جای آتش پرستان بدی[6]

نظامی گنجوی هم وجود دبستان در جوار آتشکده را گزارش کرده است:

چنین بود رسم اندر آن روزگار که باشد در آتشگه آموزگار[7]

وجود دبستان خود نشانۀ کافی براین است که دستکم در شهرها امر آموزش و پرورش مهمتر از آن بوده است که بعهدۀ پدر و مادر گذاشته شود و پویایی آموزش لازم می‌داشت که کودکان را آموزگارانی برعهده گیرند که از کاردانی و دانش لازم برخوردار باشند. گزنفون، تاریخ نگار یونانی، از شبکۀدبستان‌ها در ایران آنروزگار گزارش کرده است:

« به همۀ پارسیان رواداشته‌اند که فرزندان‌شان را به آموزشگاه‌های همگانی بفرستند، اما تنها کسانی که کودکان خود را بی آنکه کار کنند، خوراک و پوشاک می‌دهند، چنین می‌کنند.»[8]

در سطح بالاتر به لایۀ مرفه جامعه می‌رسیم که آموزشی چند‌جانبه را پیگیری می‌کرده است:

“اگر پدر به اندازه‌ای دارا باشد که بتواند آموزگارانی بکار گیرد و به آنها نیرو دهد نباید از این کار بپرهیزد. از این گذشته بلندپایه‌ترین مردان دربارنیز این آموزه‌ها را به فرزندان خود می‌دهند.”[9]

بنابراین شبکۀ آموزشی در درون هرم جامعه جای گرفته بود و از پایین به بالا از اهمیت و توجه بارزتری برخوردار می‌گشت. چنانکه آموزش دختران در لایه‌های پایین و میانی بیشتر در خانه و زیر نظر مادر صورت می‌گرفت و به روش خانه داری محدود می‌شد، درحالیکه دختران اقشار بالا برای حفظ برتری خود آموزش می‌دیدند:

“دوشیزۀبزرگزاده از آموزش و پرورشی شایستۀ نام و جایگاه اجتماعی خویش برخوردار می‌شود. درس هنر و ادب و به ویژه موسیقی می‌خواند، به ورزش‌های بزرگان می‌پردازد و برای یاد گرفتن شکار به کارآموزیمی‌رود. او کوشش می‌کند تا در پرتو دانش، فهم و زیرکی خود، از دختران تودۀ مردم بازشناخته شود.”[10]

چنانکه می‌توان گفت ، نزد بزرگ‌زادگان تفاوتی میان پسر و دختر وجود نداشته است:

“آذربادمهراسپندان در پندنامۀ خود به یکتا فرزند خویش می‌گوید: اگر ترا فرزندیست، خواه پسر و خواه دختر، او را به دبستان فرست و زن و فرزند را از آموزش هنر بازمدار تا غم و اندوه به خانۀ تو راه نیابد.”[11]

دربارۀدورنمایۀ آموزش و پرورش، همین بس که ایرانیان باستان به نوباوگان همچون بزرگسالان می‌نگریستند و از آنان نیز انتظار داشتند که به راستگویی و داد رفتار کنند. هرودوت(425ـ488پ.م.)دراین باره گزارش کرده است:

“کودکان را به دادگاه می‌بردند تا داوری‌ها را ببینند و بشنوند و با دادگستری از کودکی آشنا شوند.»[12]

ایرانیان پرورش را بر آموزش برتری می‌دادند. چنانکه گزنفون از کوروش نقل می‌کند:

“ما باید بکوشیم تا خوی پسندیده را در نهاد فرزندان پرورش دهیم زیرا که بدین سان می‌توانیم هر روز نیکوتر از روز پیش باشیم و اگر فرزندان‌مان بخواهند راه نادرست پیش گیرند، چون در پیرامون خود جز پاکی و راستی نمی‌بینند و جز سخنان شایسته و سودمند نمی‌شنوند ناگزیر راه نادرستی بر آنان بسته خواهد بود.”[13]

اشاره شد که آموزش در میان بزرگان از گسترۀپهناوری برخوردار بود:

“درس‌هاینوآموزگانبزرگ‌زاده عبارت بوده است از: متون دینی، دانش و هنر دبیری، شامل خواندن و نوشتن و آشنایی با رسم‌خط‌های گوناگون، تاریخ یا کارنامه (زندگینامۀ بزرگان)، آموزش‌هایسپاهی‌گری شامل کمان‌وری و سواری، سرود (شعر و چکامه)، هم‌آوازی با موسیقی، نواختن چنگ و دیگر سازها، ستاره شناسی و شطرنج.” روشن است که برای آموزشی بدین گستردگی:”کودکانبزرگ‌زاده که همگی چیزهای بسیار یاد می‌گرفتند، هرکدام یکی دو آموزگار داشتند.”[14]

یونانیان باستان با “بربر” خواندن همۀ غیریونانیان، بدین تصور نادرست دامن زدند که اندیشۀ فلسفی تنها در یونان ریشه دوانده بود. درست آنستکه هرچند اندیشه‌ورزی در ایران باستان رنگ دینی داشت، اما نگاهی به آموزه‌هایمزدایی در دبستان‌ها که به روش پرسش و پاسخ آموخته می‌شد، زمینۀ نیکی برای اندیشه ورزی بود:

” ای کودک، ما کیستیم؟ از آن که‌ایم؟ از کجا می‌آییم و به کجا می‌رویم؟ فرزندان کیستیم؟ آن چه بر دوش ماست در روی زمین و پاداش روحانی آن چیست؟ … چه راه‌هاییمی‌توانیم در پیش بگیریم؟ نیکی چیست و بدی کدام؟ دوست و دشمن ما کیست؟ جهان بر چند بُن است، یکی یا دو تا؟ … قانون از که سرچشمه می‌گیرد و برِ قانون از که؟ بخشش از که به سوی ما می‌آید و خشونت از که؟»[15]

آشنایی با روش‌ها و نهادهای آموزشی در ایران باستان از این نظر مهم است که آن‌هاشیرازۀ جامعه را تشکیل می‌دهند و همانطور که در روندی طولانی بوجودمی‌آیند، در ورایدگرگونی‌های ظاهری دوام می‌آورند و تا حدی از سخت جانی بهره‌مندند. بهرحال سیستم آموزشی در ایران باستان چنان دیرپا بود که در ایران اسلامی هم کمابیش دوام آورد.

از حملۀ اعراب به ایران تا تسلط نظامی آنان بر امپراتوری وسیع پارس سالیان بسیار گذشت. از آن طولانی‌تر روند گسترش اسلام در ایران بود که قرن‌ها به طول انجامید. عرب مسلمان توانست ایرانیان را به “دو قرن سکوت”[16] مجبور کند، اما چیرگی بر روان و نابودی فرهنگی ایرانیان به آسانی ممکن نبود.وگرنه باید پرسید، دانش و بینش بزرگان ما در سدۀ سوم و چهارم از کدام چشمه می‌جوشید؟

فراموش نکنیم که در پیشاپیش آنان فردوسی را داریم که گذشته از آگاهی شگفت‌انگیز وی از دوران باستان، چنانکه پژوهش‌های تازه نشان داده، « با فلسفۀ یونانینیز آشنایی داشته ‌است.»[17]

البته ممکن است که در مناطقی کوشش اعراب در جهت سرکوبی فرهنگی ایرانیان موفق بوده باشد، اما بهیچ‌وجهنمی‌توانست برای همۀ سرزمین پهناور و جمعیت زیاد ایران در شهر و روستا ممکن گردد:

“چون قُتِیبه بن مُسلم باهلی بر مردم خوارزم دست یافت، نویسندگان ایشان را به هلاکت رسانید و هیربدان را بکشت و کتب و رسائل آنها را بسوزانید. از آن پس مردم خوارزم در نادانی فرو رفتند و آنچه را هم از احکام و علوم می‌دانند همه را سینه به سینه نقل کرده‌اند و تنها از روی حافظه می‌گویند.”[18]

وانگهی پژوهش های نوین نشان داده است که:

“تا سده‌ها پس از پیروزی اعراب، کیش زردشتی و آتشکده‌ها در ایران پا برجا بود و میزان فشار اعراب برای جابجایی مذهب، بسته به ایستادگی مردم ناهمسان بوده است.”[19]

و همین مردم طبعاً از آثار دینی و فرهنگی خود نگهداری می‌کردند:

“موبدان و دانشمندان زردشتی پس از پیروزی اعراب، در نگهداری آثار ملی ایران نقشی بزرگ داشته‌اند. اینان آنچه از آثار فرهنگ ایرانی در دست داشتند، درنزد خود یا در آتشکده‌ها و در جاهای امن نگه می‌داشتند و پیوسته به نسخه‌برداری و آموزش و گفتگو پیرامون آنها می‌پرداختند. بدین ترتیب آن‌ها را از نابودی نجات می‌دادند.”[20]

” گزارشی وجود دارد که در سدۀ چهارم در باب‌العامۀ بغداد، تصویر مانی و 14 کیسه از کتاب‌های پیروان او را آتش زدند.”[21] این گزارش تأییدی بر آن نیز هست که سده‌ها پس از حملۀ اعراب هنوز اینجا و آنجا کتاب‌های مانی یافت می‌شد.

چون با این دید به تاریخ آموزش و پرورش در ایران بنگریم، می‌توان تصور کرد که فرهنگ دیرپای آن در دورۀ اسلامی کمابیش رواج داشت.

به فرهنگ پرور چو داری پسر نخستین نویسنده کن از هنر

نویســنده را دســت گویــــا بود گل دانش از دلش بویا بود[22]

اسدی توسی

شاخص مهم فرهنگ آموزشی در دورۀ اسلامی، اندرزنامه‌ها است. از جملۀاندرزنویسان باید از ابن‌مسکویه(421،325ق. نویسندۀ :”تجارب‌الامم”)،عطار نیشابوری(618ـ540ق.”پند‌نامه”) و ابونصر فارابی (339ـ260ق.”تحصیل‌السعادت”) یاد کرد که نظرات پرورشی خود را به زبانی فاخر بیان داشته‌اند.[23]

در میان اندرزنامه‌ها “قابوس‌نامه”(کتاب پندها) از شکل بیانی و محتوای تربیتی بارزی برخوردار است. آنرا امیر کیکاوس وشمگیر(488 ـ412ق.) از شاهزادگان خاندان زیار در سال 475ق. برای فرزند خود گیلان‌شاه نوشت؛ هدف وی آن بود که:

” آداب جنگ، کشورداری و دانش‌ها و فن‌های زمان را به فرزند بیاموزد تا اگر در آینده بازرگان، پزشک، ستاره شناس، شاعر، خنیاگر، خادم پادشاه، دبیر، وزیر، سپهسالار، پادشاه، دهقان و یا جوانمرد شد، بتواند از این آموزش‌ها بهره ببرد… نویسنده در این کتاب تا اندازه‌ای از مقام و جایگاه قدرت خویش فاصله می‌گیرد و با روشنگری و موشکافی و از دیدگاهی متفاوت با فرزند خود سخن می‌گوید. از اینرو کتابی فراهم آمده بصورتفرهنگ‌نامه‌ای از تمامی سنت فرهنگی ایران آن روزگار.”[24]

جالب آنکه این “سنت فرهنگی” در خطوط اصلی همانست که در عهد باستان در ایران ریشه دوانده بود:

«پس باید که هرچه آموختنی باشد از فضل و هنر را همه بیاموزی تا حق پدری و شفقت پدری بجای آورده باشی که از حوادث عالم ایمن نتوان بود و نتوان دانست که برسر مردمان چه گذرد. هر هنری و فضلی روزی بکار آید. پس در فضل و هنر آموختن، تقصیر نباید کردن.”[25]

در این میان رسالۀ “تدبیرالمنازل” ابن‌سینا(428ـ370م.) نه تنها در سطحی بالاتر از اندرزنامه‌ها قرار دارد که کتابی بی‌نظیردربارۀ آموزش و پرورش است:

“عیسی صدیق در میان دانشمندان و حکیمان ایران پس از اسلام، ابن‌سینا را نخستین کسی می‌داند که به شکل آگاهانه و روش‌منددربارۀ آموزش و پرورش کودکان سخن گفته و کتاب نوشته است.”[26]

نظرات ابن‌سینا در “تدبیر منزل” هنوز هم تازگی خود را حفظ کرده است: او تربیت اخلاقی را مقدم بر آموزش می‌داند و به پدر و مادر هشدار می‌دهد که باید آموزگاری دیندار، خردمند و با اخلاق پسندیده انتخاب کنند. فراتر از آن:

“باید که پدر و مادر بکوشند تا فرزندشان با بزرگ‌زادگان و صاحبان اخلاق عالیه همدرس باشد زیرا که کودک از کودک تقلید کند و به او انس گیرد.”

او آموختن علم را کافی نمی‌داند و توصیه می‌کند که دانش‌آموزان باید حرفه و صنعتی نیز فراگیرند و در آن مهارت کسب کنند.

***

ابن‌سینا یکی از نخبگان ایرانی است و زندگینامۀ او بخوبی نشان می‌دهد که “نوابغ” در این سوی جهان نیز، بر همان زمینه و با همان روش برآمده‌اند که در اروپا!

ابن‌سینااز این‌رونمونۀ خوبی است، که شاید تنها کسی باشد که زندگینامۀ خود را (برای شاگردش “گرگانی”) بیان کرده است:

در زندگینامه‌هایی که دیگران دربارۀابن‌سینانوشته‌اند، غالباً چندان سخنی از پیشینیان او بمیاننمی‌آید؛ جز آنکه:”در یکی از روستاهای اطراف بخارا بدنیا آمد”؛ یعنی روستازاده بود!

درحالیکه نشان دادن اصل و نسب بزرگان از نظر نقشی که در نخبه‌پروریمی‌تواند داشته باشد بسیار مهم است. خوشبختانه خود او تصریح کرده که پدرش “عهده‌دار کارهای دیوانی و حکومتی” بوده است. آموزش او بسیار زود آغاز شد و چون در ده سالگی ” ادب و قران و پاره‌ای علوم دیگر” را فراگرفته بود پدرش او را به شاگردی “ناتلی” نامی “که با فلسفه آشنایی داشت” گذاشت:

“ناتلی به من منطق و هندسهآموخت و چون مرا در دانش‌اندوزی بسیار توانا دید به پدرم سفارش کرد کهمبادا مرا جز به کسب علم به کاری دیگر وادار سازد و به من نیز تاکید کردجز دانش‌آموزی شغل دیگر برنگزینم.”[27]

بنابراین در مورد ابن‌سینا نیز مانند همۀ دیگر نخبگان، نخبه‌پروری صورت گرفته است. محیط فرهنگی به اضافۀ آموزش پیگیر، زمینه‌ای را تشکیل می‌دهد که بر آن با پشتکار، هر دانشی دست یافتنی است:

“.. کمتر شبی سپری شد که به بیداری نگذرانده باشم و کمتر روزی گذشت که جز به مطالعه به کار دیگری دست زده باشم.”[28]

پرکاریابن‌سینا ـ حتی زمانی که مقام پرزحمت وزارت را برعهده داشت ـ ادامه یافت:

«ابن‌سینا از حیث نیروی جسمانی، مردی نیرومند بود و به همین خاطر از کارکردن احساس خستگی نمی‌کرد. او با داشتن نیروی فراوان جسمی می‌توانستاز پس کار وزارت فرمانروایان برآید و همیشه چه در سفر و چه در نبرد همراهآنان باشد و علاوه بر این به کار دانش و نوشتن نیز بپردازد. می‌گویند کهاو شب‌ها تا دیرگاه به نوشتن کتاب و رساله می‌پرداخت و در این کار افراطمی‌کرد.» [29]

سخن دربارۀ پشتکار بزرگان هنر و ادب ایرانی به درازا می‌کشد. روشن است، آنان تنها با پشتکاری سترگ ممکن بود به چنین پایگاهی برسند. از جمله دربارۀ ابوریحان بیرونی گفته‌اند:

“پیوسته تفکر و مطالعه می‌کرد و فقط دو روز در سال یعنی، عید نوروز و مهرگان از کار دست می‌کشید.”[30]

دو نکتۀاساسی دیگر، نخبه‌پروری در مورد ابن‌سینارا کاملاً “اروپایی” جلوه می دهد!:

ـ به یاد داریم که بالاترین مرحلۀ رشد نخبه‌پروری در محیطی مأنوس و صمیمی صورت می‌گیرد که در آن دوستان و همفکرانی او را به آفرینش وامی‌دارند و از نوآوری او استقبال می‌کنند. در مورد نیچه این محیط،، محفل دانشجویی در لایپزیگ بود و در مورد هاناآرنت همسر و دوستانش در نیویورک.

بزرگان اندیشه در ایران همواره به پرورش شاگردانی می‌کوشیدند و از میان آنان تنی چند را بعنوان “مونس و یار سفر و حضر” برمی‌گزیدند. گرگانی (ابوعبیدجوزجانی) یکی از شاگردان ابن‌سینا بود که تاریخ این وظیفه را به گردن او گذاشت:

“از او خواستم که بر آثار ارسطو شرح بنگارد، وی ابا کرد و گفت: من شارح نیستم، ولی اگر کتابی مستقل در فلسفه بخواهید می‌نویسم و بدین گونه کتاب “شفا” را نوشت.”[31]

نکته دوم آنکه، ابن‌سینا به چه انگیزه‌ایمی‌آموخت و پژوهش می‌کرد؟ مسّلّم است که او نه در پی مال بود و نه در پی جاه. زیرا اولی را گرد نیاورد و با آنکه به دومی رسید باید آنرا بی نهایت سست یافته باشد:

در شرح حال خود، دربارۀانگیزۀدانش‌آموزیاظهاری نکرده است. اما یکبار سرافرازی و سرخوشی در کلام او اوج می‌گیرد و آن زمانی است که از دست یافتن به “کتاب” یاد می‌کند!:

“نوح پسر منصور سخت بیمار شد، اطبا از درمان وی درماندند و چون من در پزشکی آوازه و نام یافته بودم مرا به درگاه بردند و از نوح خواستند که مرا به بالین خود فراخواند. من نوح را درمان کردم و اجازه یافتم تا در کتابخانۀ او به مطالعه پردازم. کتاب های بسیاری در آنجا دیدم که اغلب مردم حتی نام آنها را نمی‌دانستند من هم تا آن روز ندیده بودم و از مطالعۀ آنها بسیار سود جستم.”[32]

آیا شکی بجا می‌ماند که انگیزۀ او همان بود که هاناآرنت در دو کلمه بیان داشت؟:

“می‌خواهم بفهمم!”

***

یکی از عوامل ناشناخته ماندن فرهنگ نخبه‌پروری در تاریخ ایران،اینستکه به پشتکار لازم برای آفرینش علمی و هنری توجه نشده است و توانایی نخبگان را به “نبوغ” نسبت داده‌اند. این در زمینۀ آفرینش هنری و بویژه شاعری رخ داده است. گویا کافی است کسی از “قریحۀ” شعری برخوردار باشد تا روزی سرایش آغاز کند. چنانکه بعنوان نمونه، حافظ شاگرد نانوا(که گویا قران از حفظ داشته!) بجای آنکه حرفۀملایی پیشه کند، ناگهان به (پارسی؟) زبان به غزلسرایی می‌گشاید!

در میان نسخه‌های گوناگون دیوان حافظ شاید فقط در دیوان چاپ امیرکبیر اشاره‌ای شده باشد به آنکه:

“در نزدیک همان دکّان نانوایی مکتب‌خانه‌ای بود که حافظ آنجا در ساعات فراغت تحصیل می‌کرد و در همان نزدیکی مرد بزّازی بود که شعر می‌گفت .. مشاهدۀ استقبال مردم از شعر، حافظ را خوش آمد .. و از اوان جوانی به طبع‌آزمایی در شعر می‌پرداخت.”[33]

اینکه حافظ «بین کسب معاش و آموختن سواد»[34]بعنوان شاگرد نانوا(که کارش احتمالاً هیچ روزی تعطیل بردار نبود!) چه چیزی در مکتب خانه فراگرفت، بر کسی روشن نیست و ظاهراً مهم هم نیست، زیرا همانطور که خود اشاره کرده شعرش بر او وحی می‌شده است!:

در پس آینه طوطی صفتمداشته‌اند آنچه استاد ازل گفت بگو می‌گویم!

کافیست در پس این افسانه‌ها به سرگذشت بزرگان شعر و حماسه دقیق‌تر بنگریم، تا با چهره‌ای دیگر از آنان آشنا شویم:

فردوسی در کودکی و نوجوانی نزد پدر آموزش یافت. آموزش در کودکی از پدری دانشمند، کشش به آموختن را در او نهادینه کرد. در زندگینامۀ او اغلب صحبت از آن است که “دهگان‌زاده”ای بود که در سی سالگی به یکباره تصمیم گرفت به کنجی بنشیند و شاهنامه‌سرایی کند و فراموش می‌شود که او پیش از آن سالهای بسیاری را در راه پژوهش در تاریخ ایران صرف کرده بود. کوشش او برای یافتن ادبیات تاریخی چنان شدید بود که در جوانی برای یافتن تنها یک کتاب (“شاهنامۀ ابومنصوری”) از توس به بخارا سفر کرد! سختی چنین سفری طولانی از میان صحرای ترکستان دیگر قابل تصور نیست. (گویا او ناامید از یافتن کتاب به توس بازگشت، اما رونوشتی از آن را نزد حاکم توس یافت.[35])

سده‌ها پس از فردوسی ارزش کتاب و شبکۀ آموزش در کشور همچنان برجا بود. چنانکه علوی توسی در اواخر قرن ششم اسلامی می‌نویسد:

“چون به جانب عراق افتادم، به شهر اصفهان رسیدم. در کوچه‌ها و مدرسه‌ها و بازارها می‌گشتم تا به مدرسۀتاج‌الدین رسیدم. چون در رفتم، جماعتی دیدم نشسته و در کتابخانه باز نهاده و هر کسی چیزی می‌نوشت و چون آن جمعیت دیدم پیش رفتم و سلام کردم و نشستم و گفتم: در این خزانه شهنامۀ فردوسی هست؟ صاحب خزانه گفت: هست. برخاست و مجلّد اول از شهنامه به من داد. گفتم: چند مجلد است؟ گفت: چهار جلد است و در هر مجلدی پانزده هزار بیت. چون بازکردم، خطی دیدم که صفت آن باز نتوان داد و جدولی و تذهیبی که به از آن نباشد..”[36]

می‌دانیم که در دورۀ اسلامی به سبب ممنوعیت هنرهای تجسمی، دامنۀهنرورزی تقریباً به شاعری محدود گشته بود و هر که را میل به هنر بود باید که در “شعربافی” بخت خود می‌آزمود. بنابراین می‌توان تصور کرد در هر کوی و برزنی کسانی مدعی شاعری بودند. با توجه به شمار بزرگ سخن‌سرایان جالب است « شرایط قبول شاعر در حوزۀ شعرا» چنانکه نظامی عروضی بیان داشته روشن گردد:

«…اما شاعر بدين درجه نرسد الّاكه در عنفوان شباب و در روزگار جوانيبيست هزار بيت از اشعار متقدمانيادگيرد و ده هزار كلمه از آثار متأخرانپيش چشم كند و پيوستهدواوين استادان همی‌خواند و ياد همی‌‏گيردكه در آمد و بيرون شد ايشان از مضايق و دقايق سخن بر چه وجه بوده است تا طرق و انواع شعر در طبع او مرتسم شود و عيب و هنر شعر بر صحيفۀ خرد او منقش گردد تا سخنش روی در ترقی دارد و طبعش به جانب علو ميلكند. هر كرا طبع در نظم شعر راسخ شد و سخنش هموار گشت روی به علم شعر آورد و عروض بخواند و گرد تصانيف استاد ابوالحسن السرخی‌البهرامی گردد چون غايةالعروضين و كنزالقافيه، و نقد معانی و نقد الفاظ و سرقات و تراجم و انواع اينعلوم بخواند بر استادی كه آن داند تا نام استادی را سزاوار شود و اسم او در صحيفه روزگار پديدآيدچنانكه اسامی ديگر استادان كه نامهای ايشانيادكرديم.»[37]

آری، تنها با چنین کوشش‌هایی ممکن بود کسی در زمرۀ نخبگان فرهنگی درآید. می‌دانیم که نخبگان ما ـ چه سخن‌سرا و چه دانشمند ـ در دربارها مورد استقبال بودند. اینرا برخی منفی دیده‌اند و دریوزگی نزد اربابان زر و زور نامیده‌اند. رأیی که به هیچ‌وجه درست نیست. دربارهای ایران همواره محل گردهمایی بزرگان فرهنگی بودند و آنان چه بعنوان رایزن و مشاور و چه بعنوان گروه صاحب‌منصبان و دیوانیان نقش اساسی در ادارۀ کشور داشتند. حال اگر موفق نشدند بر خودکامگی خودکامان لگام بزنند و کشور را به راه امنیت و ترقی بیاندازند، دلایل دیگری داشته است.

هرچه بود در دوران اسلامی کشور بارها و بارها دستخوش ایلغار و ناامنی‌های دیرپا گشته است و در چنین شرایطی روشن است که فرهنگ نخبه‌پروری رو به ناتوانی نهد. نخستین یورش بر نخبگان در این دوران را هارون‌الرشید( “خلیفۀ فرهنگ پرور”) مرتکب شد و نه تنها دیوانسالارانبرمکی در دربار خود را یکشبه نابود کرد، که در کشتاری که باید آن “نسل کشی” نامید، 1200 نفر از خاندان برمکی از خویشاوندان و دوستان و زن و بچه را از دم تیغ گذراند.[38]

با اینهمه فرهنگ نخبه‌پروری تا دورۀ صفوی کمابیش برقرار بود. از این دوران است که روند تضعیف رو بشدت نهاد و برآمدن نخبگان را به پدیده‌هایی استثنایی بدل ساخت، که امیرکبیر یکی از آخرین آنان بود. جالب است که حتی در مورد او هم به زودی افسانه جای واقعیت را گرفت و نوشتند که از آشپزی به صدراعظمی رسید. درحالیکه فریدون آدمیت بدرستیمی‌نویسد:

« امیرکبیر فرزند توده‌های محروم نبود. از پرولتاریا هم نبود، پدرش آشپزباشی قائم مقام و صاحب مُلک و آب بود و به حج هم رفت، خودش با پسران قائم‌مقام نزد معلم سرخانه درس خواند و با آنان در دستگاه حاکم بزرگ شد و هیچ محرومیتی نداشت.»[39]

اما آنچه که او را از فرزندی قربانعلی‌آشپز به صدارت‌عظما رساند، پشتکار او بود:

“بسیار پرکار بود. به همان اندازه پرکار بود که غیرت مسئولیت داشت، روزها و هفته‌هامی‌گذشت که از بام تا شام کار می‌کرد و نصیب خود را همان وظیفۀ مقدس می‌دانست و دشواری ها و نیرنگ ها نیز او را از کار سست و دلسرد نمی‌کرد.”[40]

با برقراری حکومت رضاشاه و گسترش نظام نوین آموزشی، نخبه‌پروری بر مداری دیگر قرار گرفت و دیگر به شیوۀ سنتی رواج نداشت.

برای ادای دِین به یکی از آموزگاران شایستۀ فلسفه در ایران معاصر از یحیی مهدوی (استاد فلسفه دانشگاه تهران) یاد می‌شود که یکی از آخرین کسانی بود که به روش سنتی تربیت شد. در زندگینامۀ او آمده است:

يحيیمهدوی (1379ـ 1287ش.) در تهران به دنيا آمد. تحصيلات مقدماتی را در منزلگذراند، پس از مدتی به دارالفنون رفت، سپس تحصيلات خود را در رشتۀادبيات و فلسفه در دانشسرای عالی ادامه داد و پس از اخذ ليسانس، درسال 1310ش.، برای ادامۀتحصيل عازم فرانسه شد. او با تلاش و كوشش فراوانموفق به دريافتگواهينامه‌های متعددی از مراجع علمی آنجا گرديد. وی از سال 1320 تا 1352 كه با رتبه استادی بازنشسته شد، در دانشگاه تهرانتدريس نمود.

پدرشتربيت فرزندان خود را بسيار به جدّمي گرفت و تمام دلمشغولی‌اشاين بود كهفطرت پاك آنان، زلال و پاك بماند و آلاينده‌هایمحيط آنان را نيالايد. بههمين سبب با مكتب و مدرسه رفتن فرزندان و اساساً با تنها از خانه بيرونرفتن ايشان مخالف بود، مبادا از كودكانكوی و برزن و همبازی ها و مصاحبانناجنس لفظی ناشايستياحركتی زشت بياموزند. يحيیمهدوی خواندن و نوشتن را بوسيلۀ معلم سرخانه آموخت. آنگاه قرآن، فارسی، عربی و کتاب‌های معمول در مکاتب را نزد معلمیديگرفراگرفت. برای آموختن خوشنويسی هم، معلم ديگری داشت ، سپس جغرافيا ورياضي و زبان فرانسه و ساير درس های دبيرستانی را نزد مرحوم گل‌گلاب درمنزل آموخت. بنابراينيحيی چند سال با مراقبت خاص پدر و انگيزۀ درونیخود، با اشتياق و شور فراوان در خانه به آموختن پرداخت، بدون اينكه هرگزقدم به مكتبیيا به مدرسه‌ای بگذارد.[41]

  1. جامعه شناسینخبه‌کشی، علیِرضاقلی، نشر نی، چاپ یازدهم، تهران 1377ش.، ص 160
  2. در ستایش امیرکبیر از قول شمس می نویسد:”به وجه کبریای که چون برمی‌نگری کلاه می‌افتد”! ص110
  3. همانجا، ص227
  4. تاریخ ادبیات کودکان ایران، محمدهادی محمدی، جلد نخست، نشرچیستا،1380، ص129
  5. همانچا، ص 130
  6. شاهنامۀ فردوسی و فلسفۀ تاریخ ایران ، مرتضی ثاقب فر، نشر قطره ـ معین،تهران1377م.،ص285
  7. تاریخ ادبیات کودکان ایران، محمدهادی محمدی، جلد نخست، نشرچیستا،1380، ص 133
  8. یونانیان و بربرها، امیرمهدی بدیع، ترجمۀ احمد آرام، تهران، نشر پرواز، 1364ش.، ص55
  9. خانوادۀ ایرانی در روزگار پیش از اسلام، علی اکبر مظاهری، قطره،1373،ص195
  10. همانجا، ص 203
  11. زن در ایران باستان، هدایت الله علوی، تهران، هیرمند، 1377ش.، ص110
  12. ایران باستان یا تاریخ مفصل ایران قدیم ..، حسن پیرنیا، تهران، دنیای کتاب، جلد2، ص1353
  13. کورش نامه، گزنفون، ترجمه رضا مشایخی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب،1342ش، ص16
  14. تاریخ ادبیات کودکان ایران، محمدهادی محمدی، جلد نخست، نشرچیستا، تهران1380، ص135
  15. همانجا، ص133
  16. اشاره به کتاب: “دو قرن سکوت”، عبدالحسین زرین کوب
  17. فردوسی، محمدامین ریاحی،چاپ سوم، تهران: طرح نو، ۱۳۸۰،ص 74
  18. فرهنگ ایرانی پیش از اسلام و آثار آن در تمدن اسلامی…، محمد محمدی، توس،1373، ص4
  19. تاریخ ادبیات کودکان ایران، محمدهادی محمدی، جلد دوم، نشرچیستا، تهران 1380، ص5
  20. همانجا، ص 10
  21. همانجا، ص 4
  22. همانجا، ص18
  23. همانجا، ص25
  24. همانجا، ص 35
  25. همانجا، 36. ر.ک: گزیدۀقابوس نامه، به کوشش غلامحسین یوسفی، ویرایش 3، امیرکبیر، ص147
  26. نظریات ابن‌سینا در باب آموزه و تربیت و مقایسۀ اجمالی با نظریات افلاطون و ارسطو، مجلۀ دانشکدۀ ادبیات، سال2، شماره 1، مهر1333ش.
  27. http://fa.wikipedia.org/wikiسینا/_ابن
  28. تقدم پرورش بر آموزش از دیدگاه ابن‌سینا، محمدعلی ندائی، روزنامه “خراسان، 01/06/1388
  29. همانجا
  30. تاریخ فلاسفۀ ایرانی، از آغاز تا امروز، علی اصغر حلبی، زوار، تهران 1381ش.، ص 330.
  31. روزنامه “خراسان”، تقدم پرورش بر آموزش از دیدگاه ابن‌سینا، محمدعلی ندائی، 01/06/1388
  32. همانجا
  33. دیوان حافظ، خط جواد شریفی، انتشارات امیرکبیر، چاپ پنجم، 1343ش.، ص9
  34. تاریخ ادبیات در ایران، ذبیح الله صفا، جلد سوم، بخش دوم، انتشارات دانشگاه، 1346، ص1066
  35. http://fa.wikipedia.org/wiki/فردوسی
  36. ابوالفضل خطیبی،”نگاهی به فرهنگهای شاهنامه از آغاز تا امروز”، نامۀ فرهنگستان، سال4، شماره3،1377
  37. چهار مقاله، نظامی عروضی، مقالت دوم ” در ماهیت علم شعر و صلاحیت شاعر”، به کوشش محمد معین، انتشارات جامی، 1375ش.
  38. تاریخ ادبیات کودکان ایران، محمدهادی محمدی، جلد دوم، نشرچیستا، تهران 1380.، ص10
  39. آشفتگی در فکر تاریخی، فریدون آدمیت، مقاله در “نامۀ نهضت”، شماره 1، ص 142.
  40. رابرت واتسون، منشی سفارت انگلیس در”تاریخ قاجاریه”، نقل از: امیرکبیر و ایران، فریدون آدمیت،خوارزمی، چاپ چهارم، 1354ش.، ص 39.
  41. ر.ک: مهدوی نامه، جشن نامۀ استاد دکتر یحیی مهدوی ، تهران، 1378

Philosophy of Holocaust-Fazel Gheybi

Philosophy of Holocaust

Fazel Gheybi

9.jpg

English Translation by Payman Akhlaghi

Philosophers of the past spoke in a language too complicated for most people to understand. Perhaps, it was for this reason, that the ancient Greeks saved a place for the philosophers next to gods on Mount Olympus. In recent times, however, the definition of philosophy, and our expectations thereof, have undergone a change, as more individuals widely identified as philosophers appear in print and on TV screens to talk about ordinary issues of daily life, from the challenges of democracy, to the raising of children, or the role of the Internet.

This phenomenon, that has emerged quietly, is a significant turn in the history of humankind. Though in line with actualizing Plato’s dream, who said that humanity would not attain happiness unless either philosophers ruled the world, or the rulers turn to philosophy. Although the increasing involvement of some of the swiftest minds and most informed intellects in solving an array of humanity’s minor and major problems has been  limited, it has helped many of humankind’s oldest desires to come to fruition at an astonishing rate, over the mere span of two or three decades.

This has raised hopes that after the 20th century, when heinous crimes and most horrifying massacres were carried out under the reign of infernal regimes, it will become possible in the 21st century to realize humankind’s long-standing longing for liberty, democracy and welfare for all.

Such optimism stems from the fact that progressive humanity today has no doubt that prosperity may never be achieved without democracy and freedom, and that conflicts of any kind, whether racial, religious or class-related, would be impediments to progress. We can no more find an intellectual person of a sound mind who would defend Fascism, Communism, or Imperialism, as the road to happiness. Humanity has come a long way since half a century ago, when Hannah Arendt described these ideologies as “The Three Pillars of Hell” [1].

Could this spring time of freedom, this harbinger of a heaven before us, be in some way the outcome of the hell through which humanity suffered during the 20th century? Sadly, the answer is affirmative.

On the other hand, would it be any exaggeration to say that the three aforementioned regimes were “hellish”? After all, did not hundreds of millions of the supporters of fascistic and communist regimes, believe, on the contrary, that these regimes were the fulfillment of heaven on earth; and worship their leaders like gods?

Only after the collapse of these systems did everyone realize that Fascism, Stalinism, Pol Potism, etc., [2], were not only lethal for non-conformist thinkers, but also they were preparing a true hell for the world’s entire population. And, before they were shattered, they had managed to sacrifice millions of lives for the sake of their ideologies. In a way, they fulfilled Dostoevsky’s prophecy: “If God is not there, everything is permitted.”

It was after the defeat of Nazism that the gates of the death camps, the gas chambers, and the human furnaces were opened and the world came to realize that the Holocaust had been a much darker and more miserable experience than the hell of religious scriptures, or Dante’s Inferno. At least the punishment in hell is in proportion to the committed sin, while throughout the Holocaust, it was innocents – young and old, man and woman, adult and child – who were indifferently tortured and murdered. The spectacle of the previously unimaginable crime and cruelty of the Holocaust showed the world how ‘man can be a wolf to man’. Oh, let us not defame the wolf! These criminals did not consider the murder of millions of women and men, young and old, to be a crime, but, on the contrary they deemed it a requirement for progress. [3]

Not only did they not have a feeling of regret for these massacres, but with shocking calm, they took pride in the order and discipline which had enabled them to carry forward such a cause, in a short period of time, while engaged in the war.

Both before and after the Holocaust, millions of innocent lives were lost in Gulags, in Cambodian death camps, in China and in African civil wars. But what made the Holocaust a unparalleled tragedy in the history of humankind, was the annihilation of half of the 12 million, the fact that the Nazis had confiscated the wealth and properties of the Jews years before, and because Hitler’s regime, engaged in war with the Soviet Union, had to bear heavy expense for the transport and annihilation of millions of Jews from all over Europe. This meant that at times, they had to divert even military trains otherwise reserved for carrying soldiers to the frontiers, for this purpose.

There can be no dispute over how many millions of Jews were murdered and destroyed, or whether the murderers participated in these crimes out of blind obedience, a foolish sense of duty, or even under duress. The important thing is that in one of the most developed countries of the world, with a people endowed with a rich culture, who like to think of their country as “the land of poets and philosophers”, one group of people, without any benefit,  brought annihilation upon another group. Such a scenario drove Hannah Arendt to write:

“It really was as if the abyss had opened. Before that, the assumption was that we could compensate for the crime and restore justice. But not this time. This should have never happened and we will always be engaged with this drama.”[4]

Hannah Arendt is the first philosopher to research this subject, and to speak about the motivations of the murderers who, in cold blood, sent millions to the gas chambers. She noticed that these crimes had been carried out by a new type of criminals, in a pattern of behavior unprecedented throughout history. These criminals, whose crimes would render us stunned and speechless, as she put it, should be called “bureaucratic criminals.” Not only did they not suffer from psychological pathologies, but they lacked the common incentives of ordinary criminals, such as hatred, greed, the desire for fame, or even vengeance. [5]

Hence, Arendt referred to them as “criminals without a motive.” [6] They are infinitely more dangerous than the ordinary criminals, to the extent that there is no provision in the criminal law for appropriate punishments for their kind. That is because they basically have no feeling of regret for their crimes, which would enable them to be re-educated. The world hasn’t forgotten Eichmann in the Jerusalem courthouse, when he stated that he felt no remorse over his crimes, because he considers a feeling of remorse as a childish feeling. [7]

Thus Arendt wrote, “A radical evil is one which should not have happened, and, once having happened it is impossible to reconcile with. It is a destiny that one cannot be reconciled to and cannot be aside with silence. It is a crime that no one is able to accept responsibility for because its consequences are not predictable and there can be no punishment to fit it [8]

Evil takes roots in an individual when he evades responsibility, and this becomes possible when his relationship with his social environment is disturbed. To give meaning to his life, an irresponsible person becomes dependent on an ideology, crawls under the umbrella of a despot, and believes in a necessity which basically has no relation to his life. Anti-Semitism had turned into a “necessity” for the Nazis, because it gave meaning to their lives. They had been indoctrinated with the idea that Jews were the biggest obstacle on Germany’s road to progress, and their ‘final solution’ was the only way by which the country could achieve the position it deserved in the world.

Hannah Arendt demonstrates that anti-Semitic sentiments, strong as they were, could not have led in and by themselves to such crimes, and that the establishment of the gas chambers became possible only after the Nazi propaganda was perceived as an unavoidable necessity. Hence, no voice of protest rose anywhere in the German society.

Some have claimed that Hitler’s regime, the Holocaust in particular, was an “operating accident” in human history. But a look at the socio-cultural path of European history would suffice to show us that the Holocaust was to great extent, the unavoidable result of a certain historical trend. We know that the thinkers of the Enlightenment criticized religions and rejected the bases of religious belief. Most importantly, at the climax of the Enlightenment, such philosophers as Immanuel Kant demonstrated that morality did not have religious roots. Instead, it was dependent on social life that in various communities and in different times has been going through change. Therefore, European intellectuals called for reason not faith to be the guide of conscience and moral behavior.

 This was a fundamental blow to religious faith, and it caused a vast stratum of 19th century Europeans, from the lower classes to the elites of society, to become alienated from religion. The assumption was that a mature human being could distinguish good from evil by relying on his or her own intellect. It is sufficient to free oneself of  superstitions and religious beliefs to let reason and conscience blossom, with no need for any authority to rule over his/her will and behavior.

 But this seemingly reasonable and logical demand was disastrous! For, while in previous eras, evil men did wrong, to a more or less extent, despite fears of punishment in an afterlife, the result of this new approach to morality was that  a new wave of criminals emerged who would not shun committing any crime, because their intellect dictated the approval of their behavior!

Within the framework of this transformation, not only did anti-Judaism, which until then had seemed to have religious roots, not disappear, but instead, the way was cleared for anti-Semitism. Whereas “anti-Judaism” had been of a religious nature, the new “anti-Semitism” had a racial aspect to it. It was enforced by those who considered themselves “intellectuals” and devoid of any religious bias. During the nineteenth century, in most of Europe, anti-Judaism was replaced by the anti-Semitism. But in Germany, the two attitudes increasingly reinforced each other to such an extent that during 1873 to 1900 alone, more than 500 books were published on this subject. [9]

Another factor that reinforced anti-Semitism in Germany, and which led to the Holocaust, was the anti-Judaism of some of the greatest thinkers and artists of that country. Except for one or two such as Friedrich W. Nietzsche, almost everyone, from Kant and Hegel to Martin Luther and Richard Wagner, were against Judaism. Hence, whereas the true reason behind anti-Semitism in other countries was social jealousy, and thus was rather more widely spread among the commoners than the elite, anti-Semitism in Germany had a surprising presence in the gatherings of its prominent figures, and it was viewed as a sign of German patriotism and intellectualism.

All these factors had also been present, more or less, in other European countries. But it was the formation of a new class in 20th century Europe, which became the most important ground for establishing a regime that would annihilate millions without public protests taking place. This was the class that consisted of villagers who had flooded cities in search of work. Uprooted from their habitats, they had lost their old cultural identity, and were in need of a new identity. Thus, they were readily attracted to the kind of propaganda which promised a heaven, and which was able to replace their old religious beliefs.

In this regard, Arendt wrote, “History books describe dictators as some ‘generals’ who conquered lands, whereas, in fact, they all emerge from within society and respond to the urgent needs of people who have lost their ability to think and to act for themselves, and who want someone else do it for them;  people who, instead of taking risks for freedom, accompany tyrants and oppressors, only to claim later that they had no other choice. But even in the harshest of situations, there is always a way to avoid blind following and that is – not to follow! Everyone can refer to his/her own conscience and say “I will not collaborate” and separate himself.  For this reason, a person can avoid saying” we” and learn to say” I”; meaning that each individual perceives things on his/her own. Such individuals can be found among all layers of society. [10]

Ultimately, totalitarian regimes became possible because they were promising the end of the world and the opening of the gates of heaven. They asked their followers to sacrifice today for such a tomorrow, and not only allowed the use any means to attain such a tomorrow, but deemed it necessary.

As Arendt discovered, this vast class of new city dwellers was an outcome of the Industrial Revolution and did not exist before that point in  history. That was why the totalitarian regimes that were built upon this class fundamentally differed from the despots of the past. Today, such a class may also be observed in many cities across the world, from Iran to China, Venezuela and Egypt.

To understand how the Holocaust became possible, we would need to closely examine new characteristics of the Nazi regime. The Holocaust, as Arendt emphasized, became possible only through a regime which was the embodiment of hell on earth. She cautions though, that we shouldn’t confuse every despotic regime with Totalitarianism. We all have some idea of the bestiality which reigned in the death camps of Nazi Germany. But German Fascism had a doppelganger, too, a comparison which could help us better understand what Arendt meant by “hell”.

Evidently, in the years after 1938, estimated averages of about two million people were held at a time at the Stalinist Gulags. The aim of the Gulags, as opposed to the Nazi death camps, was not to annihilate the prisoners. Rather, the primary goal was to kill the human spirit within the prisoners, so that they could be put to hard work like creatures without a will. That’s why Arendt refers to this system, in comparison to Nazi Germany, as the “introduction to hell”. [11]

To that end, it was the common practice at these labor camps to have the political prisoners lined up every morning, to be insulted first by common prisoners consisting of murderers, thieves and the like. Next, the head of the Gulag would address the common prisoners with the following message:

“You might have committed murder or theft, but you’re still Russians, while these traitors have betrayed Russia. They are anti-revolutionaries, and our common enemies, and their crime is irredeemable. You should watch them carefully, and they have to obey you!”[12]

Repeating this scene, encouraging the common criminals to harass the political prisoners, openly stealing their daily ration was meant to destroy the human dignity and rights of the innocents on a daily basis. As Hannah Arendt has carefully described, hard labor, limited sleeping spaces, inadequate nutrition, and an utter lack of hygienic facilities, which were deliberately planned, resulted every year in the death of at least one fifth of the prisoners, until 1956, when the Gulag colonies were finally closed down.

By the end of the WWII, when the crimes of the death camps in Nazi Germany were revealed, although the Gulag tragedy in the communist countries were  not yet known, only few believed in an idealistic future for humanity, even though not long beforehand,  European intelligentsia had been busy debating how to realize on  earth what religions had promised in heaven.

All the 19th century philosophers proclaimed the rule of intellect and humanity, and one after another kept giving out blueprints of an ideal world. From Hegel to Marx, from Kant to Nietzsche, Europe’s pioneering intellectuals deemed human history to be on an evolutionary path, one that had always been undergoing constant growth and progress. But now, with the savagery displayed by humankind in the Holocaust, the idealistic palaces of the past had crumbled. The Holocaust surely went beyond the imagination of the common man, but also beyond the mental capacity of great thinkers. And it toppled the image and design of the future of humanity that philosophy had drawn.

The emergence of totalitarian regimes on shoulders of people with a relatively high intelligence, who were well-informed, and who appreciated the arts, demonstrated the phenomenon that a human being could easily deceive his intellect, and force his feelings to kneel before idols; to commit crimes in the service of ideologies and send millions of his species to the slaughterhouse, just to garner a minimum degree of social acceptance.

The savagery of Fascism had a shocking impact on philosophical thought, because it wiped away the long-standing belief in the progressive evolution of history.. Now the traditional wars between two countries had given way to a world war that involved tens of countries. Thus, thinkers were led to ponder the possible dimensions of a third world war. They wondered whether the result of all that enlightenment and philanthropic thought had to be such a downfall into the abyss of savagery.

From this point of view, the massacre of millions of people in civilized Europe, on the mere basis of ethnic associations, religious or political beliefs, color of the skin, or even a certain illness or disease, bore a frightening consequence. Faced with the immensity of these crimes, humanitarian thinkers began to ask whether the more advanced the culture and learning, the greater the expected crimes? After Jews, Communists, gypsies, blacks and Slavs, whose turn would it be next, to be sacrificed at the altar of power-thirsty dreams?

Considering this horrifying turn in human history, Theodor Adorno and Max Horkheimer co-authors of, “Eclipse of Reason” start the book with the following sentence: “The Enlightened men tried to enable humankind to overcome their fear and in this way achieve mastery of the world, but the enlightened world has completely sunk into the darkness of misery. Enlightenment should have ended dogmatic belief and removed vain imaginings through science.[13]. “Our duty in this book is to respond to this question as to why (as a result of enlightenment) humankind, instead of entering a truly human era, has fallen into a kind of savagery” [14] (1947)

Horkheimer and Adorno identified a one directional dependence on reason as a cause for humanity’s darkness. They justly deemed the Holocaust as a departure from civilized behavior, and a halt in the developmental history of human evolution. Furthermore, they were so disillusioned with emotion, as well as thought, that Adorno wrote, “To write poetry after Auschwitz is barbaric. After the gas chambers philosophy has no meaning.” [15]

Fortunately, soon after, most mid-twentieth century philosophers, instead of drowning in the hopelessness and stagnation of despair, placed an exalted aim before humanity, which could be described as follows:

Auschwitz must not be repeated again!

Adorno wrote that the disaster of Auschwitz was not imaginable at the heart of “civilized Europe”; yet it did take place. Thus, not only can we not deny the possibility that it could be repeated if effective measures are not considered, we must also acknowledge that it will surely be repeated. He wrote:

 “It happened, and it could happen again. That’s our main point.” [16]

Elsewhere, he declared:

 “Hitler caused humanity to add another command to the 10 commandments;. Thou shalt act as such that Auschwitz may never and nowhere be repeated!” [17]

At Auschwitz, the largest number of victims were Jews. But Gypsies, Communists and handicapped people, were [also] annihilated with the same cruelty. Adorno warns that in the future, genocide could aim at a different target, as it had done in the past, when at the height of WWI, more than two million Armenians, Assyrians and Greeks were massacred in genocides carried out by the Young Turks in the Turkish Ottoman Empire.

Genocide is especially cruel, in that the victims don’t have the slightest possibility to either defend themselves or have their cries heard by the world. That was why Adorno called for the implementation of fundamental and unprecedented measures to prevent another Holocaust. Those would include striving to raise a new race of human beings from the early days of childhood. He wrote,

“The first thing to consider in education is that Auschwitz must not be repeated.” [18]

Hence, he urges education to be based on two main pillars; one of which is independent thinking and the other is an expression of a feeling that goes beyond mere “sympathy”. Ancient Greeks called this feeling “empathy”, and we might explain it as being able to place ourselves in another person’s shoes. Empathy leads to closeness and kindness, because it endows us with a sense of security. Through empathy, a human being also becomes aware of his/her own feelings

“Education after Auschwitz must be based on de-barbarization of human beings. The barbarism that was demonstrated in Auschwitz is the result of the lack of human love and warmth; it is coldness, the inability to understand the suffering of others. The inability, to place oneself in another person’s condition and in different situations. In other words: Barbarism is the inability to empathize.” [19]

Another factor in this situation is that to the same extent that a lack of cultural roots in industrial societies provides the grounds for the rise of totalitarian ideologies, an authoritarian education that could effectively produce Neo-Nazis

We should also emphasize another fundamental point. The critique of absolute rationalism, as put forward by the philosophers of the second half of the twentieth century, was not meant as a denial of the importance of reason. On the contrary, Adorno and others stated the progress of humanity towards adulthood should be based on two foundations: Critical Thinking and Human Empathy.

The power of reason prevents the emergence of violent and aggressive behavior, even as it keeps out “thoughtlessness”. Thoughtlessness, recalling what Arendt demonstrated in the case of Eichmann, opens the space to crimes. As Adorno wrote;

“One who thinks wouldn’t get violent.” [20]

When Adorno’s hopes are fulfilled, the enlightenment era in Europe would have a befitting future and human endeavour in building a foundation for modern societies, based on love for humanity, would come to fruition. But arriving at philanthropic intellectualism is no simple task, either for an individual, or for societies that have a mediaeval nature and are at that stage of growth. Adorno calls this period the stage of adolescence and expresses that the growth to adulthood (maturity), both in human and societies is very critical and painful. He writes:

“To attain maturity and responsible behavior, humankind has to pass through a frightening stage. Every child experiences this stage at the time of adolescence. He/she must tolerate deep injuries until he will be able to attain the characteristics of adulthood.” [21]

In Arendt’s view, the Holocaust from the social and political aspect also showed us that no God determines human history. It is humankind who could make society a great place, in which to live a worthwhile life, or make a hell out of it.

He said, a person may keep his body healthy by proper nutrition and exercise, and lead an effective, useful life; or on the contrary, he may mistreat it badly, say, by abusing drugs. Likewise, humankind could improve its environment; or could do the opposite, and allow evil and savagery into the arena. Therefore, whether the human society follows a path of progressive evolution, or of downfall, it is a choice within the reach of humankind’s free will and capabilities.

Indeed, if we look back at the road we have traveled ever since the Holocaust, the farther we have come from it, the better we can appreciate the larger historic significance of that blind genocide and unparalleled bestiality. The Holocaust was a shock that allowed humanity to repair the moral rift which had been caused by the Enlightenment some two centuries earlier. In a sense, the Holocaust was a  turning point of the era of humanity’s adulthood. The human being, who by denying the story of creation, and rejecting his ancient beliefs, had immersed himself into a deep crisis, henceforth became aware  shed  empty ideals, and began to think realistically about building his society on a foundation that was so solid and good that the repetition of such a disaster would be prevented. He began to ponder how to end racial, religious and class differences, and how to secure democracy in order to change human society, in every way, into a fitting place worthy of a happy prosperous life.

 A glance through the countries that are still passing through the painful stage of adolescence show us clearly that there is no short cut  from mediaeval conditions to democracy and modernism. Enlightenment was a significant, epoch-making period, during which European societies, guided by their pioneering minds, stepped onto a dangerous, slippery road. At the outset of the journey, they couldn’t have even hoped for a happy ending. They set out on this path bravely, and they could never have imagined that rejecting ancient beliefs would place humanity at the edge of a cliff, nor that it would lead to a road at the end of which the perpetrators of the Holocaust would descend into the abyss of savagery.

Those thinkers, who learned responsibly from the experiences of the century that had led to the Holocaust, managed to place an ending period to humanity’s intellectual and ethical crisis, as they indelibly established certain values in civilized societies. That the life of an individual human being is sacred, and it ought not to be ever sacrificed for other sanctities, regardless of any justification. That individual and social violence, in all forms and to any end, is wrong. That democracy and human liberties are not[only] privileges or gifts of  providence, but rather, they are among the  undeniable rights of every human being, whatever his or her ethnic, national, class or religious origins.

Before the Holocaust, these values had only had played a role in the mirror of human aspirations] but it was after the Holocaust that a large group of people in advanced societies made serious efforts to bring them about. Indeed, we may dare claim, that as an outcome of such efforts, the possibility of a war between members of the European Union does no longer exist.

We can take pride in the fact that human beings in the East and the West were able to  peacefully‎ dismantle the Communist system, which had become the largest and the most heavily armed empire in history, and to give a new light to the dawn of spreading democracy. In South Africa, following much bloodshed, it became possible to wisely let go of contempt and hatred, and step toward mass reconciliation. The starting point of such indelible achievements was the shock that civilized humanity received from the Holocaust.

And finally, Hegel was the first philosopher of the modern period who tried to find logic behind historical changes, and as such, developed a philosophy of history. He said that if we see the God’s fingerprint in creation’s phenomena, why don’t we consider that God’s will is operating in human being and his/her deeds? And if we do that, we should then accept that history is driven by a divine will.

In some people’s view the crimes of the Holocaust were so colossal, and the innocence of its victims so immense, that it was as if God had forgotten them. But if Hegel could have seen the history of positive transformations over the half century since the Holocaust, perhaps he would have concluded that it was God who willed to create a turning point in the history of human kind by the Holocaust and its victims!

[1]Hannah Arendt, For love of the World, Elisabeth Young-Bruehl, 2.Edition, 2004, Yale University Press, s.200

[2]The „Stone Age communism“ under Pol Pot in Cambodscha (1975-79), under which one third of the six million citizen died.

[3] Arendt, Hannah. “Total Domination” A World of Ideas: Essential Readings for College Writers. 7th ed. New York: Bedford/St. Martins, 2006. S.88

[4] TV interview with Günter Gaus, 1964

[5] Hannah Arendt in a radio interview with Joachim Fest, 1964.

[6]>[5]

[7]>[5]

[8] „Book of Thoughts“, Denktagebuch. 1950-1973, Piper Verlag, 2002, Bd.1, S. 7.

[9]The Vidal Sassoon International Center for the Study of Anti-Semitism: “Judenfrage“

[10]>[5]

[11] Arendt, Hannah, The Origins of Totalitarianism, Subject: Totalitarianism; Imperialism; Antisemitism, Cleveland, World Pub. Co., 1958, S.669

[12] Achim Kilian, Die Häftlinge in den sowjetischen Speziallagern der Jahre 1945-1950. S.13

[13] M. Horkheimer, Th. Adorno: ECLIPSE OF REASON. New York, Oxford University Press, 1947

[14] Ibid.

[15] Holocaust, Erziehung und Unterricht, Prof. Dr. Ido Abram; Amsterdam. 1988

[16] Ibid.

[17] Adorno, Theodor, Negative Dialektik,   Original text is copyright © 1997 by Suhrkamp Verlag. English translation 2001 Dennis Redmond, s.358

[18]>[15]

[19>[15]

[20] The report by the joint TV of Germany and France, October 18th, 1999, honoring the 30th anniversary of Adorno’s passing.

[21] >[13] S. 56.

* The article is published in Persian on www.Iran-Emrooz.net,   April 12th, 2012

Dedicated to Shirindokht Daghighian

 for  Her Valuable Philosophical Works

این متن را تقدیم می کنم به شیرین‌دخت دقیقیان

به سپاس از آثار فلسفی ارزشمند او

Some contemporary Philosophers (pictured on the cover):

Hannah Arendt (1906-1975)

Walter Benjamin  (1892-1940)

Max Horkheimer (18951973)

Georg Lukács (1885-1971)

Simone Veil   (1927)

Herbert Marcuse (18981979)

Jacques Derrida (1930-2004)

Erich Fromm (1900-1980)

Leo Strauss (1899-1973)

Theodor W. Adorno ( 1903-1969)

Hilary Whitehall Putnam (1926)

Thomas Nagel (1937)

Hans Reichenbach (1891-1953)

Emil Ludwig Fackenheim (1916-2003)

Ernst Bloch (1885-1977)

 Karl Raimund Popper (19021994)

Ayn Rand (1905-1982)

Avram Noam Chomsky (1928)

Emmanuel Levinas (1905-1906)

Margarete Susman (1872-1966)

فلسفه پس از هولوکاست- فاضل غیبی

فلسفه پس از هولوکاست

« فاضل غیبی»

9.jpg

  در گذشته فیلسوفان به زبانی آنچنان پیچیده سخن می‌گفتند که دریافتش برای همگان ممکن نبود. شاید هم بدین سبب یونانیان باستان برای فیلسوفان جایی بر کوه المپ در کنار دیگر خدایان در نظر گرفته بودند. درحالیکه چندی است که تعریف و انتظار از فلسفه تغییر یافته و رفته رفته اینجا و آنجا کسانی را می‌بینیم که به فیلسوف مشهورند، اما در روزنامه و تلویزیون دربارۀ مسایل زندگی ما، از مشکلات دمکراسی گرفته تا تربیت کودکان و نقش اینترنت، سخن می‌گویند.

این پدیده که بی‌سرو صدا بوجود آمده است تحولی بسیار مهم در تاریخ بشر است و در جهت تحقق آرزوی افلاتون که گفت، زمانی بشر به خوشبختی دست می‌یابد که یا فیلسوفان حکومت کنند و یا حکومتگران به فلسفه بپردازند. واقعاً نیز همین دخالت فزایندۀ چابک‌ترین اندیشمندان و داناترین خردمندان در حل مشکلات بزرگ و کوچک بشری، هرچند هنوز محدود است، در دو سه دهۀ گذشته کمک کرده است که بسیاری از آرزوهای دیرین بشر با شتابی شگفت انگیز تحقق یابند و این امید را در دلها بوجود آورده است که پس از قرن بیستم که در آن بزرگترین جنایت‌ها و دهشتناک‌ترین کشتارها در سایۀ رژیم‌هایی جهنمی رخ داد، قرن بیست و یکم بتواند آرزوهای دیرین بشر را در زمینۀ تحقق آزادی، دمکراسی و رفاه در سراسر جهان جامۀ عمل بپوشاند.

این خوش بینی از آنجا ناشی می‌شود که امروزه برای بشریت پیشرو دیگر شکی نیست که بدون دمکراسی و آزادی هرگز نمی‌توان به رفاه دست یافت و هرگونه اختلاف، خواه نژادی، خواه مذهبی و خواه طبقاتی مانعی در راه پیشرفت است. هیچ انسان سالم و روشنفکری را دیگر نمی‌توان یافت که از فاشیسم، کمونیسم و یا امپریالیسم بعنوان راه خوشبختی بشر دفاع کند. از نیم قرن پیش که ‌هانا آرنت این سه ایدئولوژی را “سه پایۀ جهنم”[۱] توصیف کرد تا به امروز بشریت راهی طولانی را پشت سرگذاشته است.

آیا این بهار آزادی و طلیعۀ بهشتی که در پیش رو داریم بنحوی نتیجۀ جهنمی نیست که بشریت در قرن بیستم از سرگذرانده؟ متأسفانه جواب این سئوال آری است.

از طرف دیگر، آیا اینکه می‌گوییم سه نظام یاد شده “جهنمی” بودند مبالغه است؟ مگر نه آنکه صدها میلیون هواداران رژیمهای فاشیستی و کمونیستی چنین باوری نداشتند که برعکس این نظام‌ها را در حال تحقق بهشت بر روی زمین می‌دانستند و رهبران آنها را چون خدایان ستایش می‌کردند؟  تنها پس از درهم شکستن آنها بود که همگان دریافتند که فاشیسم، استالینیسم، پول پوتیسم [2] و غیره نه تنها برای دگراندیشان مرگبار بودند، بلکه جهنم واقعی را برای همه جهانیان تدارک می‌دیدند و پیش از آنکه درهم شکسته شوند، میلیونها نفر را قربانی ایدئولوژی‌های خود کردند. گویی آنان این پیش بینی داستایوسکی را متحقق ساختند که گفته بود:

«اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است!»

پس از آنکه با شکست فاشیسم درهای اردوگاههای مرگ و کوره‌های آدم سوزی گشوده شد، جهانیان دریافتند که هولوکاست به مراتب از جهنم، چنانکه در کتابهای مذهبی و یا مثلاً در کمدی الهی دانته تصویر شده است، پرادبارتر بوده است. دستکم بدین سبب که عذاب جهنم تناسبی با گناهان مرتکب شده دارد، درحالیکه در هولوکاست پیر و جوان و زن مرد و کودک بدون گناهی و تفاوتی شکنجه و کشتار می‌شدند. جنایت و قساوت غیرقابل تصور در هولوکاست به جهانیان نشان داد که چگونه انسان می‌تواند گرگ انسان باشد. گرگ را بدنام نکنیم! این جنایتکاران نه تنها قتل میلیونها زن و مرد و پیر و جوان را جنایت نمی‌دانستند که آنرا ضرورتی برای پیشرفت می‌پنداشتند. [3]

نه تنها از این کشتارها احساس پشیمانی نمی‌کردند که با خونسردی تکان دهنده‌ای از نظم و ترتیبی که توانستند با آن در مدتی کوتاه و با وجود درگیری در جنگ چنین امری را به پیش برند احساس غرور نیز می‌کردند.

هم پیش و هم پس از هولوکاست میلیونها بیگناه در گولاگ‌ها، در اردوگاههای مرگ در کامبوج، در چین و در جنگهای داخلی در آفریقا جان خود را از دست دادند. اما آنچه هولوکاست را به رویدادی یگانه در تاریخ بشر تبدیل کرد، این بود که نیمی از دوازده میلیون یهودی اروپایی بدون هیچگونه منفعت اقتصادی و یا سیاسی نابود گشتند. بدون هیچگونه منفعتی، زیرا نازیها دارایی یهودیان را سالها پیش از این متصرف شده بودند و رژیم هیتلری در این دوران که در حال جنگ با روسیه بود مجبور شد برای انتقال و نابودی میلیونها یهودی از سراسر اروپا به اردوگاههای مرگ هزینۀ سنگینی را متحمل شود. چنانکه حتی گاهی قطارهایی را که مخصوص حمل و نقل سربازان به جبهه بودند بدین منظور از خط خارج می‌کردند.

بحثی دراین باره نمی‌تواند باشد که چند میلیون یهودی نابود شدند و یا قاتلان آنان بنا به اطاعت کورکورانه و وظیفه شناسی ابلهانه و یا حتی به اجبار، شریک این جنایات شدند. مهم آنستکه در یکی از پیشرفته‌ترین کشورهای جهان با مردمی برخوردار از فرهنگی غنی که خود را “سرزمین شاعران و اندیشمندان” می‌داند، جمعی بدون منفعتی، جمعی دیگر را به ورطۀ نابودی کشاندند. در برابر چنین منظره‌ای بود که ‌هانا آرنت (75ـ1905م.) نوشت:

” واقعاً چنین بود که گویی جهنم دهان باز کرده باشد. زیرا پیش از آن تصور می شد که هر جنایتی را می توان به گونه ای جبران کرد و عدالت را برقرار ساخت. ولی اینرا نه؛  آنچه (در اردوگاه‌های مرگ ) اتفاق افتاد هرگز نمی بایست اتفاق می افتاد و ما همیشه درگیر این فاجعه خواهیم بود.”[4]

او نخستین فیلسوفی است که در این باره پژوهید و دربارۀ انگیزۀ جانیانی که با خونسردی میلیونها نفر را به کوره‌های مرگ سپردند سخن گفت. او دقت کرد که این جنایت‌ها بدست زمرۀ نوینی از جانیان صورت گرفت که رفتارشان در تاریخ بی‌سابقه است. آنان را که بقول آرنت آدم از جنایاتشان «از حیرت زبانش بند می‌آید»، باید جانیان «پشت میز‌نشین» نامید. آنان نه تنها ناهنجاری روانی ندارند، که از انگیزه‌های عادی جنایتکاران مانند: نفرت، کسب مال، شهوت شهرت و حتی انتقام‌جویی برخوردار نیستند.[5]

بدین سبب هانا آرنت از آنان بعنوان “جانیان بی‌انگیزه”[6] یاد کرد. آنان از جانیان عادی بی‌نهایت خطرناک‌تر هستند. به حدی که در قوانین جزایی مجازات درخوری برای چنین جانیانی در نظر گرفته نشده است، چون آنان اصولاً از جنایات خود احساس پشیمانی نمی‌کنند تا بتوانند تجدید تربیت شوند. دنیا هنوز فراموش نکرده است که آیشمن در دادگاه اورشلیم گفت که از جنایاتش احساس پیشیمانی نمی‌کند زیرا پشیمانی را احساسی بچه گانه می‌داند.[7]

بدین سبب‌هانا آرنت نوشت:

” “شرّ مجسم” چیزی است که نباید اتفاق بیافتد و اگر اتفاق افتاد نمی توان با آن آشتی کرد. سرنوشتی است که بهیچوجه نمی توان با آن کنار آمد و یا به سکوت از کنار آن گذشت. جنایتی است که هیچکس قادر نیست مسئولیت آنرا به گردن بگیرد، زیرا عواقبش قابل پیش بینی نیست و مجازاتی در خور آن نمی‌توان یافت.” [8]

بدی در انسان زمانی ریشه می‌دواند که او از مسئولیت فرار کند و این هنگامی میسر است که روابطش با محیط اجتماعی مختل و ناسالم باشد. انسان نامسئول برای آنکه به زندگیش معنی بدهد نیاز دارد که خود را زیر دامان مستبدی بکشاند؛ به یک ایدئولوژی وابسته کند و از این طریق به ضرورتی ایمان آورد که اصلاً به زندگی او ربطی ندارد. چنانکه ضد‌یهودی بودن برای نازی‌ها به “ضرورتی” تبدیل شده بود که با آن زندگی‌شان معنی می‌یافت. به آنان تلقین شده بود که یهودیان بزرگترین سدّ راه پیشرفت آلمان هستند و نابودی آنان تنها وسیله‌ای است که بدان کشور خواهد توانست به مقام شایستۀ خود در جهان دست یابد.

آرنت نشان می‌دهد که احساس ضدیهودی، هر اندازه هم که قوی می‌بود، نمی‌توانست به چنین جنایاتی بیانجامد و برپایی کوره‌های آدم‌سوزی زمانی ممکن شد که در نتیجۀ تبلیغات نازیها بعنوان ضرورتی اجتناب ناپذیر درک گشته بود. بدین سبب هم هیچ ندای اعتراضی از هیچ جای جامعۀ آلمانی برنخاست.

برخی ادعا می‌کنند رژیم هیتلر و بویژه هولوکاست تصادفی (operating accident) در تاریخ بشر بوده است. اما کافیست به نگاهی سیر حرکت  اجتماعی و فرهنگی در اروپا را از نظر گذراند تا ببینیم که هولوکاست تا حد زیادی نتیجۀ اجتناب ناپذیر روندی تاریخی بوده است. می‌دانیم که در دوران روشنگری اندیشمندان به انتقاد از ادیان پرداختند و مبانی اعتقادات دینی را رد کردند. از همه مهمتر در اوج دوران روشنگری فیلسوفانی مانند امانوئل کانت نشان دادند که اخلاق زادۀ دین نیست، بلکه مایۀ زندگی اجتماعی است و در جوامع مختلف و زمان‌های گوناگون در حال دگرگونی بوده و هست. بدین سبب روشنگران اروپایی خواستار آن شدند که نه ایمان، بلکه عقل فراراه وجدان و رفتار اخلاقی قرار گیرد.

این ضربه‌ای اساسی بر مذهب بود و باعث شد که در طول قرن نوزدهم اقشار وسیعی از اروپاییان از طبقات پایینی تا سرآمدان جامعه با اعتقادات مذهبی بیگانه شوند. فرض این بود که انسان بالغ با تکیه بر عقل خود می‌تواند بد و خوب را تشخیص دهد و کافیست که خود را از خرافات و اعتقادات مذهبی برهاند تا عقل و وجدان او شکوفا شوند و بی‌نیاز از هرگونه مرجعی حاکم بر اراده و رفتار خود باشد. اما این خواست بنظر منطقی و درست، فاجعه‌انگیز بود! زیرا اگر بدکاران پیش از آن کمابیش با وجود ترس از جزای آن جهانی بدی می‌کردند، اینک جانیانی پیدا شدند که چون عقل‌شان بر درستی رفتارشان فرمان می‌داد از هیچ جنایتی روی‌گردان نبودند!

در چهارچوب این تحول بجای آنکه ضدیهودیت که تا بحال بظاهر ریشۀ مذهبی داشت از میان برود جای خود را به “آنتی سمیتیسم” داد. با این تفاوت که اگر “ضدیهودیت” مذهبی بود “آنتی سمیتیسم” رنگ نژادی داشت و از سوی کسانی اعمال می‌شد که خود را روشنفکر و عاری از تعصب مذهبی می‌دانستند. در قرن نوزدهم در اغلب کشورهای اروپایی ضدیهودیت جای خود را به آنتی سمیتیسم داد. اما در آلمان ایندو بطور فزاینده‌ای همدیگر را تشدید می‌کردند. چنانکه تنها در ۲۷ سال آخر قرن نوزدهم (از 1873 تا 1900م.) در آلمان بیش از ۵۰۰ نوشتار در این باره انتشار یافت. [9]

عامل دیگری که موجب تشدید یهودی ستیزی در آلمان شد و باعث گشت که هولوکاست در این کشور بوقوع بپیوندد، یهودی ستیزی بزرگان اندیشه و هنر این کشور بود. به استثنای یکی دو تن مانند نیچه  و شلینگ تقریباً همگی از کانت و هگل گرفته تا مارتین لوتر  و  ریشارد واگنر ضدیهود بودند.

 اگر در دیگر کشورها علت واقعی یهودستیزی حسد اجتماعی بود و در میان عوام بیشتر رواج داشت تا در میان نخبگان، در آلمان، یهودی ستیزی در محافل بزرگان رواجی شگفت انگیز داشت و شاخص میهن دوستی و روشنفکری آلمانی بود.

همۀ این عوامل کم و بیش در دیگر کشورهای اروپایی نیز وجود داشتند اما آنچه که به مهمترین زمینه برای برقراری رژیمی بدل شد که میلیونها تن را نابود کرد، اما با اعتراضی از سوی مردم روبرو نشد بوجود آمدن طبقه‌ای جدید در اروپای قرن بیستم بود. طبقه‌ای که متشکل بود از روستاییانی که بدنبال کار به شهرهای سرازیر شده بودند. آنان کنده شده از محیط خود هویت فرهنگی پیشین را از دست داده به هویت جدیدی نیاز داشتند. از اینرو بسادگی جذب تبلیغاتی می‌شدند که بهشت را وعده می‌داد و قادر بود اعتقادات مذهبی پیشین را جایگزین کند.

آرنت دراین باره نوشت: «کتابهای تاریخ دیکتاتورها را “سردارانی” توصیف می‌کنند که مملکتی را متصرف شده‌اند. درحالیکه آنان از درون جامعه برمی‌آیند و پاسخگوی نیاز مبرم مردمی هستند که توانایی فکر و عمل را از دست داده‌اند و میل دارند که آنرا کس دیگری بجایشان انجام دهد. مردمی که بجای آنکه به آزادی خطر کنند، با زورمندان همراهی می‌کنند و بعد هم ادعا می‌کنند که راه دیگری نداشته‌اند. درحالیکه در سخت‌ترین شرایط همیشه راهی برای اجتناب از دنباله‌روی وجود دارد و آن راه این است: دنباله روی نکردن! هرکس به عقل خود مراجعه کند و بگوید: من همکاری نمی کنم! و کنار برود. بدین جهت باید از “ما” گفتن پرهیز کرد و یاد بگیریم “من” بگوییم. یعنی هرکس به شخصه تشخیص دهد. چنین کسانی را در میان همۀ اقشار مردم می توان یافت.»[10]

رژیم‌های توتالیتر در نهایت به این سبب ممکن شدند که پایان جهان و بازشدن درهای بهشت را وعده می‌دادند. از پیروان خود می‌خواستند که امروز را فدای چنین فردایی کنند و هر وسیله‌ای را برای رسیدن به این فردای خوشبخت نه تنها مجاز، بلکه لازم جلوه می‌دادند.

چنانکه‌ هانا آرنت کشف کرد این قشر عظیم در نتیجۀ انقلاب صنعتی بوجود آمد و پیش از آن در تاریخ وجود نداشت. به همین سبب نیز رژیمهای توتالیتری که با تکیه بر آن بوجود آمد با خودکامگان پیشین تفاوتی اساسی داشتند. چنانکه امروزه نیز چنین قشری را در شهرهای بسیاری کشورها از ایران تا چین و از ونزوئلا تا مصر می‌توان مشاهده کرد.

بدین ترتیب تنها با توجه به مشخصات جدید رژیم نازی می‌توان درک کرد که چگونه هولوکاست ممکن شد. هولوکاست چنانکه‌ هانا آرنت نیز تأکید کرده است تنها از سوی رژیمی ممکن شد که تجسم جهنم بر  روی زمین بود. البته او هشدار می‌دهد که نباید هر رژیم خودکامه‌ای، مانند دیکتاتوری نظامی و یا استبداد سلطنتی، را با توتالیتاریسم اشتباه کرد.

همۀ ما کمابیش از توحشی که بر اردوگاههای مرگ در آلمان نازی حاکم بود تصوری داریم. اما فاشیسم آلمانی همزادی داشت که از مقایسۀ ایندو می‌توان فهمید که مقصود آرنت از جهنم چیست.

مشخصاً در  “اردوگاه های کار” استالینی بنام “گولاگ”  از سال ۱۹۳۸م. بطور متوسط دو میلیون نفر اسیر بودند. هدف از گولاگ برخلاف اردوگاههای مرگ در آلمان نازی نابودی زندانیان نبود، بلکه در درجۀ اول هدف این بود که شخصیت انسانی در آنان کشته شود تا بعنوان موجودی بی‌اراده بکارهای شاقه وادار شوند. از اینرو نیز آرنت از آنها در مقایسه با آلمان نازی بعنوان “پیش درآمد جهنم”[11] یاد می‌کند.

بدین منظور روال عادی اردوگاه‌های کار در روسیه این بود که زندانیان هر روز صبح به صف می‌شدند و ابتدا از سوی زندانیان عادی اعم از قاتلان و دزدان مورد دشنام قرار می‌گرفتند. سپس فرماندۀ گولاگ برای زندانیان عادی نطقی می‌کرد که محتوای آن چنین بود:

” شماها هرچند مرتکب قتل و یا دزدی شده اید، اما روس هستید، درحالیکه اینها خائنان به روسیه، ضدانقلابی و دشمن مشترک ما هستند و جرمشان جبران ناپذیر است. شما باید مواظب اینها باشید و آنها باید از شما اطاعت کنند!” [12]

 تکرار این صحنه و تشویق جانیان به آزار محکومان سیاسی و دزدی علنی جیرۀ آنان باید بطور روزمره تشخص انسانی و حقوقی بیگناهان را نابود می کرد و نیروی اراده را در آنان می کشت و چنانکه‌هانا آرنت به دقت شرح داده است، کار با اعمال شاقه، تنگی جای خواب، تغذیۀ ناکافی و عدم امکانات نظافتی عامداً چنان بود که تا سال ۱۹۵۶م. که گولاگ‌ها تعطیل شدند هر ساله دستکم یک پنجم زندانیان درمی‌گذشتند.

با پایان جنگ جهانی دوم و افشای جنایات اردوگاههای مرگ در آلمان نازی هرچند هنوز فاجعۀ گولاگ در کشورهای کمونیستی برملا نشده بود، کمتر کسی به آینده‌ای آرمانی برای بشر باور داشت. درحالیکه تا چندی پیش از آن اندیشمندان اروپایی بدین پرداخته بودند که چگونه می‌توان آنچه را که ادیان در آسمانها وعده داده‌اند بر روی زمین تحقق بخشید.

 همۀ فیلسوفان قرن نوزدهم حکومت عقل و انسانیت را نوید می‌دادند و از چپ و راست جهان آرمانی طرح می‌ریختند. از هگل تا مارکس و از کانت تا نیچه، پیشوایان فکری اروپا، تاریخ بشر را تاریخی متحول و در جهت رشد و تکامل می‌دیدند. اما اینک با توحشی که انسان در هولوکاست از خود نشان داده بود، همۀ کاخهای آرمانی در هم فروریخته بود. اردوگاه‌های مرگ نه تنها از تصور انسان‌های عادی بلکه از گنجایش ذهنی اندیشمندان بزرگ نیز فراتر می‌رفت و تصوری را که فلسفه از انسان و آیندۀ او طرح ریخته بود سرنگون می‌ساخت.

برآمدن رژیمهای توتالیتر بر دوش انسان‌هایی که از عقل و دانش و هنردوستی نسبتاً بالایی هم برخوردار بودند، نشان داد که انسان میتواند به سادگی عقل خود را فریب دهد و احساسش را به زانو زدن در برابر بت‌ها وادارد؛ در خدمت ایدئولوژی‌ها به جنایت دست زند و برای دست یافتن به حداقلی از مقبولیت اجتماعی میلیون‌ها همنوع خود را به مسلخ بفرستد.

بربریت فاشیسم برای اندیشۀ فلسفی بدین سبب از معنای تکان دهنده‌ای برخوردار بود که باور به سیر تکاملی تاریخ را از میان برد: جنگهای پیشین میان دو کشور، اینک جای خود را به جنگ جهانی داده بود که دهها کشور را به جان هم می‌انداخت. بدین سبب اینک اندیشمندان از خود می‌پرسیدند، جنگ جهانی سوم چه ابعادی خواهد داشت؟ آیا نتیجۀ همۀ آن روشنگری‌ها و اندیشه‌های انساندوستانه، سقوطی این چنین به مغاک بربریت بود؟

از این دیدگاه کشتار میلیونها تن از مردم اروپای متمدن تنها به سبب وابستگی قومی، عقیدۀ دینی، باور سیاسی، رنگ پوست و یا حتی بیماری، از بار وحشتناکی برخوردار بود. اندیشمندان انسان‌دوست در برابر این جنایات از خود می‌پرسیدند، آیا هرچه فرهنگ و دانش پیشرفته‌تر، باید در انتظار جنایات بزرگتری باشیم؟ پس از یهودیان، کمونیستها، کولی‌ها، سیاهپوستان و اسلاوها، نوبت کدام گروه خواهد بود که در پیشگاه رویاهای قدرت‌طلبانه قربانی شوند؟

تئودور آدورنو و ماکس هورکهایمر با توجه به همین گردش وحشتناک در تاریخ بشر، کتاب مشترک خود بنام “ظلمت خِرَد” (Eclipse of Reason) را با این جمله آغاز کردند:

«روشنگران کوشیدند انسان را توانا سازند بر ترس خود غلبه کند و از این ‌راه به سروری و آقایی بر جهان برسد؛ اما دنیای روشن شده، کاملاً در تیرگی بدبختی فرو رفته است. روشنگری می بایست به اعتقادات اساطیری پایان دهد و بوسیلۀ دانش، تصورات واهی را نابود سازد.. [13] وظیفه ای که ما (در این کتاب) بر عهده گرفته ایم پاسخ گفتن به این پرسش بود که چرا بشر بجای آنکه (در نتیجۀ روشنگری) به دورانی واقعاً انسانی گام بگذارد در نوعی توحش فرومی رود.» (۱۹۴۷م.)[14]

هورکهایمر و آدورنو تکیۀ یکسویه بر عقل را باعث ظلمت انسان دانستند و بدرستی هولوکاست را گسست مدنی و وقفه در تاریخ تکامل انسان می‌یافتند. فراتر از آن نه تنها به اندیشه که به احساس نیز چنان سرخورده و مأیوس بودند که آدورنو نوشت:

«پس از آشویتس شعر گفتن بربریت است. پس از کوره‌های آدم‌سوزی فلسفه هم دیگر معنا ندارد.»[15]

خوشبختانه اکثر فیلسوفان نیمۀ قرن بیستم بجای فروماندن در یآس و درجا زدن در ناامیدی، بزودی هدفی والا در برابر بشر گذاشتند که می‌شود آنرا به یک کلام چنین بیان کرد:

آشویتس دیگر نباید تکرار شود!

آدورنو نوشت، فاجعۀ آشویتس در قلب “اروپای متمدن” قابل تصور نبود؛ اما اتفاق افتاد. از اینرو نه تنها امکان تکرار آنرا نمی‌توان نفی کرد که اگر تدابیر مؤثری اختیار نشود به یقین تکرار خواهد شد. او نوشت:

«اتفاق افتاد و می‌تواند دوباره اتفاق بیفتد. حرف اصلی ما اینست.»[16]

و در جایی دیگر اعلام کرد:

« هیتلر باعث شد که بشر فرمانی به ده فرمان کهن اضافه کند: کاری کن که آشویتس هیچگاه در هیچ جا تکرار نشود!»[17]

در آشویتس پرشمارترین قربانیان یهودی بودند. اما کولیان، کمونیست‌ها و معلولین نیز به همان قساوت نابود گشتند. آدورنو هشدار می‌دهد که نسل‌کشی (Genocide) در آینده می‌تواند مشخصۀ دیگری را هدف گیرد. چنانکه پیش از آن نیز در بحبوحۀ جنگ جهانی اول بیش از دو میلیون ارمنی، آشوری و یونانی در ترکیۀ عثمانی بدست “ترکان جوان” نسل‌کشی شدند. قساوت نسل‌کشی در این است که قربانیانش نه کوچکترین امکان دفاع دارند و نه می‌توانند فریاد خود را به گوش جهانیان برسانند.

بدین سبب آدورنو خواستار شد که به منظور پیشگیری از هولوکاست تدابیری اساسی و بیسابقه اتخاذ شود. از جمله باید کوشید که از همان کودکی هدف پرورش، انسان نوینی باشد. او نوشت:

“اینکه آشویتس تکرار نشود، نخستین چیزی است که باید در تربیت در نظر داشت.”[۱8]

او از این نظر تربیت را بر دو پایۀ اصلی بنا می‌خواهد: یکی یافتن اندیشۀ مستقل و دیگری نشاندن احساسی که از “همدردی” فراتر می‌رود. این احساس را یونانیان کهن (Empathy) نامیدند. در توضیح آن می‌توان گفت: اینکه بتوانیم خود را به جای دیگران بگذاریم. “همدردی” (Empathy) هم موجد نزدیکی و مهر می‌شود و هم به انسان احساس ایمنی می‌بخشد. بوسیلۀ “همدردی” انسان دربارۀ احساسات خود نیز آگاهی می‌یابد.

 “تربیت پس از آشویتس باید از انسان توحش‌زدایی کند. توحشی که در آشویتس نمایان شد، نتیجۀ کمبود محبت و گرمای انسانی است، نتیجۀ عدم درک از محنت دیگران است. ناتوانی از اینکه انسان بتواند خود را جای کسی دیگر و یا موقعیت متفاوتی بگذارد. به بیان دیگر توحش، ناتوانی از همدردی است.” [۱9]

 به همان نسبت که بی‌ریشگی فرهنگی در جوامع صنعتی زمینۀ رشد ایدئولوژی‌های توتالیتر را فراهم می‌آورد، “تربیت آتوریته” نیز در بوجود آمدن نئونازی‌ها مؤثر است.

بر این نکتۀ اساسی نیز باید انگشت گذاشت که انتقاد فیلسوفان نیمۀ دوم قرن بیستم به عقل گرایی مطلق به معنی انکار اهمیت عقل نیست، برعکس آنان، از جمله آدورنو، خواستار آنند که بلوغ انسانی بر دو پایه استوار شود: خرد انتقادی و همدردی انسانی.

اندیشه به “بی‌فکری” میدان نمی‌دهد. “بی‌فکری” چنانچه ‌هانا آرنت در مورد آدولف آیشمن نشان داد، خود زمینه ساز جنایت است. فراتر از آن نیروی اندیشه از برآمدن رفتار خشونت‌آمیز و پرخاش‌گرانه جلوگیری می‌کند. چنانکه آدورنو نوشت:

«آنکه می‌اندیشد خشمناک نمی‌شود.»[20]

آنگاه که خواستۀ آدورنو تحقق یابد، دوران روشنگری در اروپا سرانجام شایسته‌ای خواهد یافت و کوشش در جهت بنای جوامع مدرن و انساندوستانه به ثمر خواهد رسید.

اما رسیدن به اندیشمندی انسان دوستانه، نه برای فرد ساده است و نه برای جوامعی که هنوز از سرشت قرون وسطایی برخوردارند و از نظر مرحلۀ رشد در آن دوران بسرمی برند. آدورنو این دوران را دوران نابالغی دانسته و تحول به بلوغ را هم در فرد انسان و هم در گسترۀ اجتماعی تحولی بسیار خطیر و دردناک توصیف کرده است. او در این باره می‌نویسد:

«برای دست یافتن به بلوغ و رفتار مسئولانه، انسان می‌بایست مرحلۀ وحشتناکی را از سربگذراند. چنین مرحله‌ای را هر کودکی (هنگام بالغ شدن) تجربه می‌کند. او باید در این مرحله زخم‌های عمیقی را متحمل شود تا آنکه بتواند به ویژگی‌های بلوغ، استقلال و مردانگی دست یابد. جای این زخم‌ها همواره بر روان او باقی خواهد ماند.»[21]

به نظر‌هانا آرنت، هولوکاست در بعد اجتماعی و سیاسی نیز نشان داد که خدایی تاریخ بشر را تعیین نمی‌کند، بلکه خود اوست که می‌تواند جامعه را به جایگاهی نیک برای زندگی شایسته بدل کند و یا از آن جهنمی بسازد.

او می‌گفت، فرد انسان می‌تواند جسم خود را با تغذیۀ خوب و ورزش، سالم نگهدارد و زندگی کارآمد و مفیدی داشته باشد و یا برعکس، با بدرفتاری با بدن خود (مثلاً بوسیلۀ مواد مخدر) آنرا از کار بیاندازد. همینطور نیز، بشر هم می‌تواند جامعه و محیط خود را نیک سازد و یا برعکس به شرارت و توحش میدان دهد. پس اینکه آیا جامعۀ بشری سیر تکاملی و یا نزولی طی کند، در حیطۀ اراده و توانایی خود بشر است.

آری، هرچه از هولوکاست دورتر می‌شویم و به راهی که بشر از زمان وقوع آن تا بحال رفته بنگریم می‌توان معنی تاریخی مهمتری را برای آن کشتار کور و توحش بی‌نظیر قایل شد. هولوکاست تکانی بود که به بشر امکان داد، گسست اخلاقی ناشی از دوران روشنگری را پس از دو قرن به سامان رساند. بدین معنی ‌هالوکاست مرحلۀ بلوغ انسان اجتماعی را نشانه گذاری کرد.

انسانی که با انکار افسانۀ آفرینش و نفی اعتقادات عتیقه خود را برای دو قرنی در بحرانی عمیق فروبرده بود، با هولوکاست تکان خورد و بهوش آمد تا آرمانهای واهی را به کناری بیافکند و واقع بینانه بیاندیشد، چگونه می‌توان برای جلوگیری از تکرار فاجعه، جامعه را بر بنیانی نیک استوار ساخت. به اختلافات نژادی، مذهبی و طبقاتی پایان داد و با تحکیم دمکراسی جامعه را از هر جهت به مکانی نیک برای زندگی پرآسایش بدل ساخت.

نگاهی به کشورهایی که هنوز درگیر مرحلۀ دردناک بلوغ هستند بخوبی نشان می‌دهد که روشنگری را نمی‌توان دور زد و از وضع قرون وسطایی به مردم سالاری و مدرنیته میان‌بر زد. دوران روشنگری از اهمیت دورانسازی برخوردار بوده است و جوامع اروپایی به هدایت اندیشمندان خود در راهی لغزان و پرخطر گام نهادند و ابتدا حتی نمی‌توانستند به فرجام نیکی امیدوار باشند. آنان شجاعانه به این راه رفتند و نمی‌توانستند تصور کنند که نفی اعتقادات کهن، بشریت را بر لبۀ پرتگاه قرار خواهد داد و راهی را در برابر بشر خواهد گذارد که در پایان آن عاملان جنایت هولوکاست به بربریت سقوط خواهند کرد.

با تجربه آموزی از قرنی که به هولوکاست منجر شد، اندیشمندانی که مسئولانه از آن درس گرفتند توانستند بر بحران فکری و اخلاقی بشر نقطۀ پایانی بگذارند و در جوامع مترقی ارزشهایی را بطور نازدودنی به کرسی نشاندند. اینکه زندگی فرد انسان مقدس است و نباید آنرا به هیچ توجیهی در برابر دیگر مقدسات قربانی کرد. اینکه خشونت فردی و اجتماعی به هر صورت و هدفی ناشایست است. اینکه دمکراسی و برخورداری از آزادی‌های بشری نه یک موهبت و یا نعمت الهی، بلکه حق خدشه ناپذیر هر انسانی با هر خاستگاه قومی، ملی، طبقاتی و یا مذهبی است.

پیش از هولوکاست نیز این ارزشهای در آینۀ آرزوهای بشری نقش داشتند؛ اما از آن پس بود که جمع بزرگی در کشورهای پیشرفته با جدّیت در راه تحقق آنها کوشیدند. آری، به جرأت می‌توان ادعا کرد که در نتیجۀ این کوششها، برای مثال دیگر جنگی میان کشورهای اتحادیۀ اروپا ممکن نیست. می‌توان سرافراز بود بدانکه انسانها در شرق و غرب توانستند سیستم کمونیستی را، که بصورت بزرگترین و مسلح‌ترین امپراتوری تاریخ بشر درآمده بود، بطور مسالمت آمیز درهم شکنند و طلیعۀ گسترش دمکراسی را در شمار بزرگی از کشورها روشنی تازه‌ای بخشند. در افریقای جنوبی پس از خونریزی‌های بسیار ممکن شد که خردمندانه کینه‌های کهنه را بدور اندازند و به سوی آشتی همگانی گام بردارند. بدون تردید نقطۀ آغاز چنین دست آوردهایی نازدودنی تکانی بود که هولوکاست به بشریت مترقی وارد آورد.

بعنوان کلام آخر: گئورگ ویلهلم هگل در دوران نوین نخستین فیلسوفی بود که کوشید منطقی در ورای تحولات تاریخی بیابد و از اینراه برای تاریخ، فلسفه‌ای بپردازد. او بیان داشت که اگر در پدیده‌های هستی، اثر انگشت خدا را می‌بینیم، چرا در انسان و عمل او خواست الهی را در نظر نگیریم؟ و اگر چنین کنیم، باید بپذیریم که تاریخ را، اراده‌ای ایزدی به پیش می‌راند.

بنظر برخی، جنایات هولوکاست و مظلومیت قربانیانش چنان عظیم بود که گویی خدا آنها را فراموش کرده بود. اما اگر هگل تاریخ تحولات مثبت نیم قرن اخیر از هولوکاست تا به امروز را مشاهده می‌کرد، شاید به این نتیجه می‌رسید که خدا بود که اراده کرد با هولوکاست و قربانیانش نقطۀ عطفی در تاریخ بشر بوجود آید!

 * این مقاله بتاریخ 12آپریل 2012م. در نشریۀ الکترونیکی «ایران امروز» منتشر شده است.

[۱] Elisabeth Young-Bruehl, Hannah Arendt. Leben,Werk und Zeit, Frankfurt/Main 1991, S. 286.

[۲] منظور نظام کمونیستی بدوی در کامبوج است که از 1975 تا 1979م. به رهبری پل پت در این کشور برقرار بود و به نابودی دو میلیون از شش میلیون کامبوجی انجامید.

[3] Viola Weinert, Jochen Mattern, Die Hölle auf Erden. Eine Annäherung an Hannah Arendts Analyse totaler Herrschaft

[۴] هانا آرنت در مصاحبۀ تلویزیونی با Günter Gaus  1964م. در برنامۀ دوم تلویزیون آلمان.

[۵]‌هانا آرنت در مصاحبۀ رادیویی با Joachim Fest  1964م.

[6]‌=[۵]‌

[7]‌=[۵]‌

[8] Hannah Arendt: Denktagebuch. 1950-1973, Piper Verlag, 2002, Bd. 1 , S. 7.

[9] The Vidal Sassoon International Center for the Study of Anti-Semitism: Liste historischer Titel “Judenfrage“

[10] =[۵]‌

[11]Arendt, Hannah: Elemente und Ursprünge totaler Herrschaft. Antisemitismus, Imperialismus, Totalitarismus. München/Zürich 1998, S.669

[12]Achim Kilian, Die Häftlinge in den sowjetischen Speziallagern der Jahre 1945-1950. S.13

[13]M. Horkheimer, Th.. W. Adorno: Dialektik der Aufklärung, Entzauberte Welt; A. Riebe,s. 1

[14] همانجا، ص 199

[15]Holocaust, Erziehung und Unterricht, Prof. Dr. Ido Abram; Amsterdam. 1988

[16]همانجا

[17] Adorno, Theodor W.: Negative Dialektik, Frankfurt/ M.: Suhrkamp 1969. s.358

[18]Holocaust, Erziehung…Ibid

  [19]همانجا

[20]گزارش کانال مشترک فرانسه و آلمان به نام Arte بمناسبت سی امین سال درگذشت تئودور آدورنو، 18 اکتبر 1999

[21]Max Horkheimer/Theodor W. Adorno: Dialektik der Aufklärung. Philosophische Fragmente. In: Max Horkheimer: Gesammelte Schriften, Band 5. Fischer, Frankfurt am Main 1987, S. 56.

 

 

پاسخ فرمانده سرخ پوستان به رییس جمهور آم ریکا در باره ی فروش زمین

در سال ۱۸۵۴ [فرانکلین پیرس Franklin Pierce ] چهاردهمین رییس جمهورآمریکا[ ۱۸۵۳ تا ۱۸۵۷] به سرخ پوستان [سوکوامیش Suquamish ] پیشنهاد کرد که زمین های خود را در برابر دریافت پول به دولت آمریکا بفروشند.

Related image

فرانکلین پیرس

سیاتلSeattle فرمانده ی سرخ پوستان آن سرزمین در پاسخ رییس جمهور گفت:

« چگونه می توان آسمان، و یا گرمای یك سرزمین را خرید یا آنها را فروخت؟ پنداشت چنین چیزی برای ما بسیار ناگواراست. درجایی که ما دارنده ی شادابی هوا و درخشندگی آبها نیستیم، چگونه می ‌توان آنها را از ما خرید؟ هربخشی از خاك این سرزمین برای مردم من مقدس است. هر برگ سوزنی درختان كاج، هر کرانه ی شنی این سرزمین، مِهی كه در دل جنگل‌های تاریك پیچیده است، هر حشره‌یی كه طبیعت را پاك می سازد، و سدای هر حشره ، در زندگی و در یادمان مردم من از ارزش بسیار والایی برخوردار است..

هنگامی که مردان سپید می ‌روند تا درمیان ستارگان گام نهند، مردگان آنها زادگاهشان را از یاد خواهند بُرد. ولی مردگان ما هرگز این سرزمین زیبا را كه مادر مرد سرخ است، ازیاد نخواهند بُرد. ما بخشی از زمین هستیم و زمین بخشی از ماست. گل‌های خوشبو خواهران ما، و آهوان- اسب‌ها – و شاهین بزرگ برادران ماهستند. خاره سنگ های بلند – شیره ی گیاهان در دل سبزه‌ ها – گرمای بدن اسبان كوچك – و سگها و مردمان، همه وابسته به یک خانواده اند… آب پاکیزه یی كه دررودخانه‌ ها و جویبارها روان است، آب نیست، خون نیاكان ماست. اگر ما این سرزمین را به شما بفروشیم، باید بیاد داشته باشید كه این ‌جا مقدس است، باید به فرزندان خود نیز آموزش دهید كه این ‌جا سرزمین مقدس است، و باز تاب هرگوشه ی آن، در آب‌های درخشان دریاچه‌هایش، بازگو كننده ی رویدادها و پیشامد های مردم من خواهد بود. زمزمه آب، سدای نیاكان من است.

C:\Users\Karmina\Desktop\dd9b1afee28cfdf0e46ee464972c51c4.jpg

سیاتل فرمانده ی سرخپوستان سوکوامیش

رودخانه‌ها، برادران ما هستند، ما را سیراب می کنند. کرجی های ما را به پیش می‌ رانند، و كودكان ما را خوراک می دهند. اگرما سرزمین مان را به شما بفروشیم، باید همواره بیاد داشته باشید، و به فرزندان خود نیز آموزش دهید كه رودخانه‌ها برادران ما هستند، و از این پس باید مانند برادران خود با آنها مهربان باشید. ما می‌دانیم كه مردان سفید رفتار ما را در نمی یابند. برای آنها هر بخشی از زمین، با دیگر بخش‌های آن یکی است زیرا مرد سفید، بیگانه‌یی است كه شبانه هر آن ‌چه می‌خواهد از زمین به یغما می‌ بَرَد. برای مرد سپید زمین مانند یك برادر نیست، مانند دشمن اوست. هنگامی آن‌ را فراچنگ خود گرفت، باز هم به پیش می‌ رود. او آرامگاه نیاکان خود را پشت سر می ‌نهد، و بهره فرزندان خود را از یاد می ‌برد. او با مادرِ خود، زمین، و با برادر خود، آسمان، مانند چیزهایی رفتار می ‌كند كه می‌ توان آنها را خرید، یا به یغما بُرد، یا این‌ كه مانند گوسفندان یا گوهرهای درخشان به فروش رسانید. او با سیری ناپذیری و فزون خواهی ‌اش زمین را نابود می‌ كند و جز بیابانی خشك وبی بَر و بار، چیزی در پشت سر بر جای نمی نهد.

نمی‌دانم، راه ما با راه شما یکی نیست. چشم انداز شهرهای شما، چشمان مرد سرخ را می‌آزارد. ولی شاید این برای آن باشد كه مرد سرخ، چیزی از ارزش های شما درنمی یابد.

در شهرهای شما، هیچ جای آرام و خاموشی نیست، جایی كه بتوان به هنگام بهار، سدای باز شدن برگ‌ ها را شنید، و یا جایی كه بتوان به سدای ملایم بال زدن حشرات گوش فرا داد. هیاهوی شهرهای شما، گوش را می‌آزارد. اگرآدمی نتواند فریاد مرغ شب، و یا گفتگوی وزغ ‌هایی كه شباهنگام در كنار بركه‌یی گردآمده‌اند را بشنود، زندگی چه ارزشی می‌تواند داشته باشد؟ من یك مرد سرخ هستم و چیزی از ارزشهای شما نمی دانم. سرخپوست‌ها سدای ملایم باد را بر روی بركه‌ها، و بوی باد آمیخته با شادابی باران، و بوی درختان كاج را دوست دارند .

آدمی بدون جانوران چه خواهد كرد؟ اگر همه ی جانوران از میان بروند، آدمی در تنهایی و انزوای بزرگ روانش خواهد مُرد. زیرا هر آنچه كه برای جانوران رُخ دهد، زودخواهد بود که برای آدمی نیز رُخ خواهد داد، همه چیز به هم پیوسته است

باید به فرزندان خود بگویید كه زمینِ زیر پایشان، خاكستر نیاكان ماست، باید به این سرزمین ارج بگذارند. به فرزندان خود بگویید كه این زمین سرشار از روان نیاکان ماست. به فرزندان خود آموزش دهید كه زمین مادر ماست، همان‌گونه كه ما این ‌را به فرزندان خود آموختیم. هر آن ‌چه كه بر زمین روا گردد، بر فرزندان زمین نیز روا خواهد شد.

آدمی، تار سرنوشت را نمی ‌تَنَد، او خود نیز تنها رشته‌یی تنیده در میان این تار است. هر آن‌ چه بر این تار روا دارد، برخود روا داشته است.

این سخنان شورانگیز سیاتل راهنمای بسیاری از جنبشهای زیست بومی در روزگار ما بوده است. شایان یاد آوری است که کانون استان واشنگتن در پایانه ی شمال باختری آمریكا به بپاس گرامیداشت او سیاتل نام گرفت.

ایکاش آخوندهای با عمامه و آخوندهای بی عمامه یی که دستار سیاه را بر مغزشان بسته اند و با زشت ترین رفتارها، برنیابوم اهورایی ما فرمان می رانند، اندکی از بینش و منش این مرد بزرگ را می داشتند…ایکاش سخنان او را می شنیدند تا درازا و پهنای زشتی خود را در آیینه ی اندیشه های اوببینند، ایکاش می دانستند که در فرهنگ ایران نیز زمین مادر ، و آسمان پدر است، مولوی می گوید:

زمین چون [زن] فلک چون [شو] خورند فرزند چون گربه

من این [زن] را و این [شو] را نمی دانم، نمی دانم

در گاهشمارایرانی روز پنجم هرماه سپنت آرمئیتیSpenta Armaiti یا اسفند نام دارد که نام یکی از امشاسپند بانوان، و از پرتوهای شش گانه ی گوهرهستی بخش خدا، و نگهبان زمین است. اوست که زمین را خرّمی می بخشد، اوست که چراگاههای سبز و خرم پدید می آورد… اوست که درختان بارده را ببار می نشاند و میوه های خوش آب و رنگ را بوی خوش و مزه ی خوش می بخشد.. اوست که جانوران را در زایش و بالش یاری می رساند او دختر اهوره مزدا و مادر گلها و گیاهان و درختان و جانوران و مردمان و پاسدار مهربان زمین است. در انجمن آسمانی همواره در کنار پدر می نشیند.

زنان و مردان خردمندی که در پرورش گل و گیاه و جانور، و پاسداری از داده های زمین می کوشند، لبخند شادمانی بر لبان سپندارمذ می نشانند و در پرتو مهر او آسایش و رامش به خانه های خود می برند، ولی دروغگویان و پیمان شکننان و خشم آوران و آزار دهندگانِ جان، آسیب زنندگان به آب و خاک و گیاه و جانور مایه ی رنج و بیزاری او را فراهم می آورند.

نوشته ی زیر، ژرفای اندوه این مهربان مادر را فرا دید ما می گذارد:

سال سیاه محیط زیست

«برداشت از تارنمای تابناک»

پدیدار شدن نشانه های فرونشست زمین در استان اردبیل، یورش به دیرینه ترین باغ گیاه شناسی ایران در نوشهر و نابودی ۱۱۲۹۵ اصله درخت در کمتر از هفتاد دقیقه، سوختن چهل هزار هکتار از رویشگاه های جنگلی ایران، مجوز احداث جاده در تالاب میانکاله، رکوردشکنی آلودگی هوا در تهران و چند کلانشهر دیگر و در مورد اخیر دفن بی خردانه زباله های کلاردشت در جنگل های رنگین و منحصر به فرد جهان در عباس آباد…

« ایران یکی از ده کشور اصلی تخریب کننده محیط زیست در جهان است»

این اعتراف کسی نیست، جز آقای «محمد جواد محمدی زاده» ریاست سازمان حفاظت محیط زیست که این جمله را در همان آغازین روزهای صدارتش بر سبزترین صندلی کابینه دهم انجام داد. البته بعدها خبری از قول وی منتشر شد، مبنی بر این که «موفقیت های سازمان در دوره ریاست او، رشدی سه برابری داشته است!».

شواهد بسیاری گویای این واقعیت است که محیط زیست ایران زمین با وجود پتانسیل های شگفت انگیز و منحصر به فرد جهانی، هم اکنون با روندی شتابان رو به نابودی و قهقراست. با وجود این ادعا، امروز شاید کمتر ناظر بی طرفی را بتوان پیدا کرد که عنوان {سیاه ترین سال محیط زیست ایران} را مناسب سال ۱۳۸۹ نداند، سالی که بیش از دویست هزار هکتار از محدوده طبیعی دریاچه اورمیه به نمکزار تبدیل شد، دریاچه پریشان با عنوان بزرگترین دریاچه آب شیرین داخلی کشور، کاملاً خشک شد و بسیاری دیگر از تالاب ها و دریاچه های دیگر کشور هم بدترین وضعیت خود را تجربه کردند که از آن میان، باید به تالاب بختگان، انزلی، گاوخونی، میقان، طشک، کم جان، هامون، مهارلو، میانکاله، گندمان، شادگان، هورالهویزه، هورالعظیم و … اشاره کرد.

این سیاهه، هنگامی نگران کننده تر می شود که بدانیم وضعیت بیشتر رودخانه های دایمی کشور هم در این سال، بسیار ناگوار بوده است که از آن جمله باید به کاهش شدید آب رودخانه کارون ـ که زمانی پرآب ترین رود ایران بود ـ اشاره شود، وضعیتی که سبب شده تا نزدیک یک میلیون نفر از نخل های پایاب این رودخانه در خرمشهر و اروندکنار در اثر شوری و خیز معکوس آب از خلیج فارس تلف شوند. همین گونه خشک شدن رودخانه زاینده رود به عنوان تنها شریان حیاتی مرکز ایران فاجعه یی بود که کمتر مسئول و رسانه ای آن را جدی گرفته باشد.

همه و همه نشانه آن است که سازمان حفاظت محیط زیست نه تنها نتوانسته از شیب منفی تخریب طبیعت ایران بکاهد، بلکه در سالیان اخیر، بر شتاب این شیب هم شوربختانه افزوده است.

اما همه خبرهای بد، تنها به خشکسالی و اثرات متأثر کننده آن محدود نمی شود، چه، اگر با وجود مخالفت بسیاری از متخصصان محیط زیست، سازمان حفاظت محیط زیست مجوز صدور و اکتشاف نفت در پارک ملی کویر و توسعه تأسیسات نفتی عسلویه در مجاورت منطقه حفاظت شده «مند» را می دهد، اگر پارک ملی نایبند در برابر چشمان ریاست سازمان حفاظت محیط زیست، پرپر می شود، اگر بیش از یک ماه، ارزشمندترین پارک ملی کشور در گلستان می سوزد، اگر به بهانه انتقال لوله گاز بیش از هزاران درخت بلوط در دنا و با مجوز سازمان حفاظت محیط زیست قطع می شود، اگر شتاب سدسازی و طرح های انتقال آب، همچنان وضعیت پایاب بیشتر رودخانه ها و جلگه های حاصلخیز کشور را بحرانی تر می کند، اگر وزارت راه با نگاه صرف عمرانی و ضد محیط زیستی خود بدون درک ارزش افزوده اکولوژیک محیط زیست جنگل ابر بر احداث جاده در دل این زیباترین جنگل پای می فشارد، همه و همه نشانه آن است که سازمان حفاظت محیط زیست نه تنها نتوانسته از شیب منفی تخریب طبیعت ایران بکاهد، بلکه در سالیان اخیر، بر شتاب این شیب هم شوربختانه افزوده است.

و سرانجام، ضعف اعتقاد برخی از مسئولان و صاحب منصبان به موضوع محیط زیست و عدم پرداخت جدی به معضلاتی که روز به روز در شکل پیچیده تری نمایان می شود، در حالی رخ می دهد که مدیریت درست محیط زیست، یکی از مولفه های مهم مدیریت مطلوب به شمار می رود.

در این باره، البته از دستگاه های قانونگذاری و نظارتی مانند مجلس شورای اسلامی و قوه قضاییه نیز انتظار می رود هر یک رسالت خویش را ایفا کنند.

آمارها نشان می دهند، مساحت کل جنگل های ایران (طبیعی و دست کاشت) نزدیک ۲/۱۴ میلیون هکتار است که البته در گذشته ‌نه چندان دور، این میزان به هجده میلیون هکتار می رسید، اما در اثر افزایش جمعیت، توسعه‌ شهرها و زمین های کشاورزی، ایجاد تأسیسات و صنایع و همچنین تخریب و تجاوز و در پایان، بی توجهی مسئولان میزان آن کاهش چشمگیری یافته است.

از سوی دیگر، معضل آلودگی هوا امروز به یک تهدید جدی در شهرهای بزرگ تبدیل شده و هر ساله، جان بسیاری از انسان ها را می گیرد، به گونه ای که امروز آلودگی ناشی از گرد و غبار، ترافیک سنگین، وجود خودروهای قدیمی گازوئیل ‌سوز (اتوبوس های دولتی)، نبود شبکه حمل و نقل عمومی مناسب و استفاده زیاد از خودروهای شخصی، وجود پالایشگاه ها در درون و حاشیه شهر، استقرار کارخانه‌ها و صنایع آلوده در حوالی شهرهای بزرگ، از جمله علل اصلی افزایش آلاینده ها در هوای کلان شهرها به شمار می آید.

از سوی دیگر، برخی کارشناسان محیط زیست بر این باورند که در سال های اخیر، روند منقرض شدن برخی گونه ها همچون قوچ ایرانی در مناطق خوش ییلاق بسیار دیده شده و این امر از سوی سازمان حفاظت محیط زیست مورد توجه قرار نگرفته است.

کارشناسان بر این باورند که در بیشتر مناطق حفاظت شده محیط بانان تجهیزات لازم برخورد با شکارچیان غیر مجاز را ندارند، بنابراین، برای مقابله با آنان همواره با مشکلات عدیده ای روبه رو هستند و این امر حتی انگیزه آنان را برای مقابله با شکارچیان از دست داده است.

«ایران یکی از ده کشور اصلی تخریب کننده محیط زیست در جهان است»

مسئولانی که حفاظت از محیط زیست کشور، وظیفه اصلی آنان است، چرا در برابر چنین رخدادهایی که خود مسبب اصلی آن هستند، سکوت می کنند و به کاستی ها و بی توجهی های خود اعتراف نمی کنند؟!

آلودگی هوا، افزون بر بروز پیامدهای منفی در حوزه اقتصادی، ضریب سلامت و بهداشت شهروندان را شدیداً در معرض خطر جدی قرار می دهد. سالانه نزدیک چهل هزار شهروند تهرانی به دلیل مرگ و میر ناشی از آلودگی هوا كه چهار برابر بیشتر از نرخ مرگ و میر ناشی از بیماری ایدز است، می میرند.

سال هاست که طرفداران و فعالان محیط زیست در ایران به شنیدن خبرهای تخریب، آتش سوزی، شکار غیرقانونی، انقراض گونه های اندمیک، خشک شدن تالاب ها و دریاچه ها و آلوده شدن شتابان آب، هوا و خاک وطن عادت کرده اند، ولی پرسش این است که چرا این روند هنوز متوقف نشده است؟ بی گمان اگر مردم هر کشوری، ضرورت دفاع و پاسداری از محیط زیست را درک کنند، باعث خواهند شد که دولتمردان به سمت حفاظت از این مواهب طبیعی سوق یابند.

یکی از مهمترین مشکلات محیط زیست ایران فقر فرهنگی است، فقری همراه با فقر اقتصادی. در کشوری که بنا بر آمار رسمی، دست کم پانزده میلیون نفر زیر خط فقر مطلق اقتصادی زندگی می کنند و آمار غیر رسمی این رقم را تا ۳۵ میلیون نفر اعلام می کند از نقشی عمده در نابودی محیط زیست ایران برخوردار است.

برای پیشگیری از هجوم ریزگردها که سلامتی بسیاری از ایرانیان را در معرض خطر قرار داده است، چه همکاری بین سازمان محیط زیست و وزارت خارجه به انجام رسیده است؟ ـ چه کاری برای برآورد ارزش اقتصاد منابع طبیعی و محیط زیست ایران انجام پذیرفته، آیا اصولا ارزش گذاری اقتصادی محیط زیست طبیعی ایران جایگاهی در برنامه های بلند مدت سازمان محیط زیست دارد؟

اقدام سازمان حفاظت محیط زیست در برابر اقدام یک طرفه و بی سر و صدای امارات برای تغییر اکوسیستم طبیعی خلیج فارس و خشک کردن بخش های گوناگون این دریا برای پروژه های بلندپروازانه و عظیم نخیل چه بوده است؟

در همین راستا دوستداران محیط زیست منتظرند ببینند بیلان اقدامات سازمان حفاظت محیط زیست در برابر صید مخفیانه و غیر مجاز و قاچاق حیات وحش نادر و در معرض انقراض ایران از جمله شاهین و هما و هوبره و دلیجه و عقاب و… به شیخ نشین های خلیج فارس که هر روز ابعاد وسیع تری می یابد، چه بوده است؟!

با توجه به گسترش روز افزون مواد غذایی غیر بهداشتی، بطری های پت برای انواع نوشیدنی ها و ظروف یک بار مصرف پلاستیکی که افزون بر بیماری زا بودن و افزایش احتمال سرطان برای مردم به شدت آلاینده محیط زیست هم است، چه هماهنگی هایی بین سازمان محیط زیست و وزارتخانه های بهداشت و صنایع شده است؟ و…

بدیهی است، بیان این نکات به معنای این نیست که افکار عمومی و رسانه ها به عنوان چشم بیدار مردم، انتظار حل همه این مشکلات را در یک دوره مدیریت داشته باشند، بلکه مسأله اینجاست که دستگاه های مسئول در این باره چه کارهایی انجام داده و چه تلاش هایی کرده اند؟ قطعا توقع زیادی نیست، اگر افکار عمومی به روشنی از فعالیت های مسئولین آگاه شده و از کم کاری های آنان گله مند باشند.

« اهریمن هنگامی که از کار افتادگی خویش و همه ی دیوان را از مرد پرهیزگار دید سُست شد و سه هزار سال به سُستی فرو افتاد. در آن سُستی دیوان جدا جدا گفتند: برخیز پدرما، زیرا که ما در گیتی آن گونه کارزار کنیم که هرمزد و امشاسپندان را ازآن، تنگی و بدی رسد.

ایشان جدا جدا بد کرداری خویش را به گستردگی بر شمردند، آن اهریمن تبهکار آرام نیافت و به سبب بیم ازمرد پرهیزگار، ازآن سُستی بر نخاست، تا آنکه [جهی] تبهکار [دختر اهریمن یا همان حکومت ننگین درفش اسلامی] در پایان سه هزار سال آمد و گفت که: « برخیز پدرما! زیرا من در آن کارزار چندان درد بر مرد پرهیزگار و همه ی جانوران هِلَم که به سبب کردار من زندگی نباید. فَرَّه ایشان را بدزدم، آب را بیازار، زمین را بیازارم، آتش را بیازارم ، گیاه را بیازارم، همه ی آفرینش هرمزد آفریده را بیازارم».

او آن بد کرداری را چنان به گستردگی بر شمرد که اهریمن آرامش یافت واز آن سستی فراز جَست…(مهرداد بهار، پژوهشی در اساطیر ایران، رویه 86)

سخنی با فرهیختگان

سخنی با فرهیختگان

هومر آبرامیان

در کارنامه ی هر ملتی روزگاری فرا می رسد که باورها و آیین های پیشین توان همگامی با پدیده های نوین را از دست می دهند و در زیر چرخ های شتابنده ی روزگار نو همانند گوش ماهی های بهم فشرده خُرد و نابود می شوند.

جُنبش نو اندیشی در اروپا پدیده ی نوینی بود که کاخ سد ستون باورهای دینی و آیین های کهن را تکان داد و زمینه ی دگرگونیهای بزرگ را در کرانه های گوناگون زیست مردمان در پی آورد.

انقلاب فرانسه، و دگر گشت شتابنده ی فناوری در بخش های بزرگی از جهان، همه، پی آیند همان چرخه ی نواندیشی بودند که در سالهای 1300 زایشی زیر نام Renaissance در اروپا رخ نشان داد و گردش روزگار را دگرگون کرد. این چرخه را چرخه ی خرد گرایی و مردم سالاری نیز دانسته اند، در این چرخه بود که دین سالاری جای خود را به مردم سالاری سپرد و خرد ورزی در جای خرافه باوری نشست.

فرانچسکو گویچیاردینی کارنامه نویس ایتالیایی سده ی شانزدهم در « تاریخ ایتالیا» نوشت:

« پدران کلیسا که نیروی فرمانروایی بر بخش های بزرگی از جهان را بدست آورده بودند، بجای اینکه خار رنجی از پای گرانباران بیرون کشند، به گِرد آوری سپاه پرداختند و با کُشتار و شکنجه ی مردم بیگناه – انباشتن دارایی های روز افزون – پیدا کردن شیوه های نوین برای غارت و چپاول دسترنج ستم دیدگان – و گُستَرِش دامنه ی خرافه باوری، بر سیه روزگاری مردم ستم کشیده افزودند.»

در پی جُنبش نو اندیشی در اروپا، مردم توانستند بی هراس از شکنجه و چوبه ی دار، نوشته های دینی را بخوانند و شایست از نا شایست، و هوده از بیهوده باز شناسند، این چرخشی بود بسیار بزرگ، با پیایندهای بسیار خجسته در تاریخ اندیشه.

با کوتاه شدن دست خونریزِ کیش بانان ستم پیشه از سر مردم، خوان دانش فرا روی همگان گسترده شد – دانش پژوهان توانستند بی هراس از فرمانهای دُژخیمانه ی پدران کلیسا به کند و کاو در زمینه های ناشناخته بپردازند و چهره ی جهان را به ارزشهای نوین آراسته بگردانند – هنر چاپ نردبان فراپویی را پیش پای جویندگان دانش گذاشت – نیروی بخار کار دریانوردی و ترابری و بازرگانی را سامانی شایسته تر بخشید – خشکسار بزرگ آمریکا شناخته شد – شهرها و سنگ نبشته ها و دیگر ماندمانهای جهان باستان یکی از پس از دیگری از زیر خاک سر برون کشیدند – دانش پزشکی و دارو سازی با شتابی روز افزون رو پیشرفت گذاشت.

نیکولاس کپرنیک ستاره شناس لهستانی، نا درستی باور پیشینیان که زمین را کانون سپهر می دانستند نشان داد و بجای زمین، خورشید را میانگاه فلک شمرد. از آن پس زمین گرانیگاه جهان نبود! و آدمی برترین آفریده شمرده نمی شد. کپرنیک نه تنها داده های کیهان شناسی پیشین را که بر بنیاد آموزه های ارستو استوار گشته بود بهم ریخت، ونکه آموزه های دینی را نیز به ریشخند گرفت.

C:\Users\Al\Desktop\ل.jpg

نیکولاس کپرنیک ستاره شناس لهستانی

در سال ۱۵۳۳ دستاوردهای کیهان شناسی کوپرنیک آنچنان جایی برای خود در جهان دانش دست و پا کردند که پاپ کلمنت هفتم چاره یی جز پذیرش آنها ندید و از او خواست که کاردینالها و بزرگان کلیسا را نیز با دریافت های شگفت انگیز خود آشنا بگرداند . کاردینال نیکلاس فون شونبرگ در نامه‌ یی که به کوپرنیک نوشت، او را « فرزانه ی بزرگ» نامید و از او خواست که بی هراس از نفرین و دشنام کشیشان، آنچه را که در پژوهشهای خود بدست آورده فرا دست نخبگان بگذارد.

گالیلئو گالیله Galileo Galilei یکی دیگر از اندیشمندان برجسته ی روزگار نو اندیشی، با دریافتی نُوین از جهان هستی، شالوده های بنیادین آموزه های کتاب مقدس را بهم ریخت!.

C:\Users\Al\Desktop\Galileo_Galilei_1.jpg

گالیلئو گالیله ستاره شناس و فیزیدکدان ایتالیایی

او می گفت:

جهان هستی بی هیچ پرده پوشی خود را در برابر دید ما برهنه کرده و هیچ رازی را در پس پرده نگه نداشته است، به سخن دیگر پرده یی در کار نیست تا بتوان رازهای مگو را در پس آن پنهان کرد!.. این خویشکاری ماست که با کار و کوشش، در پرتو خرد و اندیشه ی نیک، چند و چون جهان را بشناسیم و بر توانمندیهای خود بیافزاییم. برای شناخت چندی و چونی جهان، باید زبان دانش را بیاموزیم و کاری به کار دین کاران و دین باوران نداشته باشیم. دین گذاران و دین کاران چشمی برای دیدن برهنگی هوش ربای جهان، و هوشی برای دریافت رازوارگیهای هستی ندارند!..

گالیله می گفت:

آیین نامه ی سپهر را با زبان گیتی نوشته اند نه با آیه های آسمانی!..

می گفت:

دانش و ایمان دو مینُوی نا سازگارند، کسی که دل به داده های دینی ببندد، هرگز زبان دانش را نخواهد فهمید، و آنکس که زبان دانش را آموخت دل به گفته های شبانان بیابانگرد نخواهد سپرد!..

می گفت:

دین و ایمان، با دانش و فرزانگی سر سازگاری ندارد، آن کس که دین و ایمان دارد، دانشمند و فرزانه نمی شود، و آنکه بینشور و فرزانه است دین دار و با ایمان نخواهد بود!..

می گفت:

برای شناخت چیستی و چگونگی چیزها، بجای هر گونه گُمانه زنی، باید آنها را اندازه‌ بگیریم و به سنجه بگذاریم، چیزهایی را که هنوز توان اندازه گیری شان را نداریم، باید بکوشیم تا راهی برای به سنجه گذاشتن شان پیدا کنیم…

بدین شیوه گالیله و دیگر بینشوران چرخه ی روشنگری، دانش کیهان شناسی را از دکان خرافه پروری کلیسا بیرون کشیدند و خرد و بینش آدمی را جایگزین ایمان او کردند.

رنه دکارت یکی دیگر از فرزانگان روزگار نو اندیشی است که نامهای بزرگ دارند. دکارت داده های دینی و هستی شناسی «کتاب مقدس» را پشیزی بها نداد و با کوتاه کردن دست خرافه بافِ پدران کلیسا از میدان دانش، چرخشی بزرگ در پویش تاریخ جهان پدید آورد، و با سخنان اندیشه انگیز خود، راه بند خرافه باوری را از پیش پای جویندگان دانش برداشت.

C:\Users\Al\Desktop\00.jpg

رنه دکارت، رایشگر(رایضی دادن) و دانشمند بزرگ فرانسه یی

او می گفت: آیا براستی خدایی هست؟. اگر هست، آیا خردمند است و راستکار، یا فریبنده و نادان؟.

ما خود باید دست بکار شویم و از راه دانش و بینش و آزمایش، نخست هستی و نا هستی خدا را دریابیم، سپس اگر دانسته شد که خدایی هست!.. آنگاه ببینیم که خردمند است یا کینه توز و قهار و بیگانه با جهان هستی؟!. هنگامی که پاسخِ این پرسش را نیز یافتیم، آنگاه باید ببینیم که فزاینده و بهمنش است، یا فریبکار و بد منش !..

فرانسوا – ماری آروئه  François Marie Arouetفرزانه ی بلند پایگاه فرانسه یی که سپس تر نام ولتر Voltaire را برای خود بر گزید، یکی دیگر از برجسته ترین اندیشمندان چرخه ی روشنگری بود که در سال 1694 زاده شد و در سال 1778 چشم از جهان فرو بست.

ولتر خرافه های دینی را بزرگترین راه بند آدمی در راه پیشرفت و فراپویی می شمرد. آشتی ناپذیری او با کلیسا و آموزه های دینی، نام ارجمند او را گردن آویز تاریخ روشنگری کرد.

C:\Users\Al\Desktop\ننن.jpg

فرانسوا – ماری آروئه {ولتر} فرزانه ی نامدار فرانسوی

ولتر را بی باک ترین اندیشمند روزگار روشنگری دانسته اند. او تا واپسین دم زندگی دست از پیکار با خرافه باوری بر نداشت و هرگز سر سازگاری با دینکاران خدا فروش از خود نشان نداد. نوشته های دینی را دشنامی به خرد آدمی، و دین گذاران و دین کاران را مشتی مردم فریبکار – و دستگاه دین باوری را دکان خدا فروشان بی دین می دانست.

فردریش ویلهلم نیچه Friedrich Wilhelm Nietzsche از دیگر پهلوانان بالا بلند تاریخ اندیشه بود که در سال 1844 در لایپزیک پروس زاده شد و در سال 1900 چشم از جهان فرو بست.

C:\Users\Al\Desktop\خخ.jpg

فردریش ویلهلم نیچه

نیچه خدا و دین را زاده ی پندار می شمرد و می گفت:

  • جهان چیزی نیست جز آنچه که هست!
  • جهانِ فراسو دروغی بیش نیست!
  • سود ما در آن است که خدا را در درون خود بکُشیم و بجای خدا، به زیستمندان مهر بورزیم!
  • برای ما بهتر است که پیشکار مردمان باشم تا آنکه در راه خدایان پنداری خون بریزیم!
  • دین را برای کسانی ساخته اند که کمترین بویی از خرد نبرده اند!..
  • آنان که نمی دانند خدا آفریده ی شبانان بیابانگرد است به این باشنده ی پنداری پناه می برند!..

می گفت: تنها یک مسیحی راستین در جهان بود که او را نیز بر چلیپا کشیدند و کشتند!..

می گفت: در سرتا سر کتاب مقدس تنها یک سخن با شکوه دیده می شود، آنجا که پیلات از عیسا پرسید: راستی چیست؟ و بزرگترین شاهکار عیسا این بود که لب فرو بست و هیچ نگفت!..

می گفت: عیسا جهان را زشت و بد نامید، و همین سخن نا درست، جهان را زشت و بد کرد!..

نیچه دلباخته ی زرتشت بود، در سال 1884«چنین گفت زرتشت» را نوشت و با شیواترین سخن از زبان زرتشت «مرگ خدا» را بشارت داد:

« پس «خدا مرده است» و شما، ای زور مداران، ديگر نخواهيد توانست به نام او نهادهای خود را سرپا نگاه داريد!.. ﺧﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍﻣﯽ ﺩﯾﺪ، ﺣﺘﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ: ﻣﯽ ﺑﺎﯾﺴﺖ ﺑﻤﯿﺮﺩ! آدمی ﺗﺎﺏ ﺁﻥ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﭼﻨﯿﻦ ﺷﺎﻫﺪﯼ را زنده نگهدارد… آری، «خدا مرده است!» پليدی مردمان او را کشت!..

« من به شما اَبَر انسان را می آموزانم، انسان چیزی است که بر او چیره می باید شد، برای چیره شدن بر او چه کرده اید؟.. همه ی باشندگان تا کنون چیزی فراتر از خویش آفریده اند: اما شما می خواهید فرو نشستن این مَد بزرگ باشید و بس؟ و بجای چیره شدن بر انسان، چه بسا به حیوان باز گردید؟…

بوزینه در برابر انسان چیست؟ چیزی خنده آور یا چیزی مایه ی شرم دردناک!.. انسان در برابر اَبَر انسان همین گونه خواهد بود، چیزی خنده آور یا چیزی مایه ی شرم دردناک!. شما اکنون راهی را که از کرم به انسان می رسد در نوردیده اید و هنوز بسا چیزهای کرم وار در شماست!. روزگاری بوزینه بودید و هنوز نیز انسان از هر بوزینه یی بوزینه تر است!..

بدین گونه، اندیشمندان دلیرِ چرخه ی روشنگری در اروپا، توانستند کلیسا را سنگر به سنگر پس برانند و با کوتاه کردن دست خونریز کیش بانانِ تبه کار از سر مردم، سیمرغ اندیشه را از بند خرافه باوریهای دینی رهایی بخشند، ولی شوربختانه فروغ این خورشیدِ تابناک، به نیابوم ما که روزی روزگاری شبچراغ روزگاران بود، نرسید.

در میهن بلا دیده ی ما دیر زمانی بود که خورشیدِ دانش فرو نشسته و توان سر برون کشیدن از ژرفای تاریک خرافه باوریهای هزار و چهارسد ساله را نداشت، انگاری که در اینجا، بجای خدا، خورشید مرده بود!.

سدها سال جنگ و ستیزِ با اُزبَک ها در شمال، و تُرک ها در باختر، و شورش پی در پی سران ایل ها و تبارهای گوناگون ایرانی در درون کشور، زمان برای پدید آمدن آرامش و بی هراسی، که بایسته پیشرفت فرهنگ و نیروی سازنده ی آینده نگر است بر جای نگذاشت، و از سوی دیگر سدِ سِتُرگ امپراتوری عثمانی در باختر – برای چندین سده ی پیاپی، پیوندهای سیاسی و فرهنگی ایران را با کشورهای در راه پیشرفت از بیخ و بن بریده بود. بدین گونه دامنه ی آن تکاپوی جهانی به ایران نرسید و فروغ خورشید روشنگری بر سرزمین ما نتابید.

در پی یورش تازیان بیابانگرد بی فرهنگ به نیابوم فرهنگ خیز ما، و پس از آن تُرکتازیهای تُرکان مُغول و دیگر تبارهای بیابانی، نه تنها خورشیدِ خرد، بلکه خورشیدِ آزادگی نیز در آسمان فرهنگ ایران فرو نشست!. در این چرخه ی دراز هزار و چهارسد ساله، ستاره های فراوانی در آسمان فرهنگ ایران درخشیدند، ولی فروغ آنها چاره ساز مردم ایران نگشت، و رهایی بخش سیمرغ اندیشه از سیاهچال خرافه باوریهای خانمانسوز نشد… شاهنامه ی فردوسی که دستاورد سی سال کار و کوشش پیر خردمند توس بود از دست دینکاران دُژ مَنِش به قهوه خانه ها پناه برد!.. دیوان حافظ همنشین جویندگان فال شد!.. از عبید زاکانی چیزی جز موش و گربه اش برجای نماند!… منصور حلاج بگناه راستگویی سرش بر دار رفت!.. اندیشمندان و بینشوران ایرانی یکی پس از دیگری بر سر آرمان خود جان باختند و نامِ بس بسیارانشان در غبار تاریخ گم گشت. دامنه ی نُخبه کُشی از میرزا آقا خان کرمانی و احمد کسروی نیز گذشت و تا به روزگار ما رسید، و سد ها فرزانه ی دلباخته ی فرهنگ ایرانشهری مانند دکتر کوروش آریامنش را به خاک و خون کشید.

***

با روی کار آمدن شاه اسماعیل صفوی چرخه یی در تاریخ ایران آغاز شدکه می توان آن را چرخه ی سوارکاران زور آور، و یا زور آوران سوارکار ( شوالیه ها) نامید. هر که تیغش برنده تر بود آن را بر گردن ما کشید و بر ژرفای تیره روزگارهایمان افزود.

این چرخه ی خونبار، با مرگ آغا محمد خان قاجار بپایان رسید و با روی کار آمدن فتحعلی شاه قاجار برگ نوینی در کارنامه ی ایران گشوده شد که می توان آن را چرخه ی شترنگ سیاسی و یا روزگار تاخت و تاز سیاست پیشه گان بیگانه در ایرانشهر نام گذاشت.

در این چرخه {که شاید بتوان آن را سیاه ترین برگ در کارنامه ی ایران بشمار آورد}، شترنگ بازان کهنه کار سیاسی که پیش از رسیدن به ایران، بسیاری از سرزمین های بزرگتر و آباد تر از میهن ما را از پای درآورده، و فرهنگ و زبان و شناسه ی مردمی آنها را تباه کرده بودند، پایشان به ایران رسید. اینها با بهره گیری از خرافه پردازی دینکاران، و دین باوری مردم، و فزونخواهی فرمانروایان خود کامه، همه ی آنچه را که از پس یورش تازیان و تُرکان و ایلخانان و سرداران و دینکاران برجای مانده بود بتاراج بردند، و مغز و خرد و اندیشه ی ما را تباه تر از آنچه بود کردند.

در پایانه ی سده ی شانزدهم زایشی، در گرماگرم آن تکاپوی جهانی که مردم اروپا در کار پیشرفت و نو آوری بودند، یک رشته پیوندهای سیاسی میان دولت ایران و دولت پادشاهی انگلیس {به میانجیگری برادران شرلی} بر پا شد. در سال 1622 دولت انگلیس با بستن پیمانی با ایران {که در آن زمان در گیر جنگ با پرتغالی ها بود} با ایران همازور شد و دهانه ی شاخاب پارس را از دست پرتغالی ها بیرون کشید.

کمپانی هند شرقی که در هم چشمی با فرانسه یی ها در هندوستان برپا شده بود، در سال 1617 با گرفتن فرمانی از شاه عباس یکم، برای فرستادن نماینده یی به دربار ایران، دامنه ی کار خود را از هند تا به ایران گسترش داد.

در سال 1750 ارتش انگلیس، ارتش فرانسه را در هندوستان در هم شکست و پس از چیره شدن بر هند به سوی ایران خیز برداشت.

در سال 1763 دولت پادشاهی انگلیس از کریم خان زند پروانه گرفت که یک {دفتر بازرگانی!} در بوشهر برپا کند. لرد کرزن  Lord Curzon سیاستمدار و ایرانشناس نامدار انگلیسی در جایی گفته بود: گشودن یک دفتر بازرگانی ساختگی، در پی آن حقوق سیاسی! و سپس فرا خواست های دیگر خواهند آمد!.

در سال 1800 زایشی با در آمدن یک کارگزار انگلیسی بنام سر جان ملکوم به ایران، دست بیگانگان برای غارت و چپاول میهن ما درازتر شد.

سیاست کاران انگلیس برای چیره گشتن بر دستگاه فرمانروایی و اداره کردن سرزمینهای گوناگون، پیش از هر چیز، اَهرُمهایی را جستجو می کردند که بیارمندی آنها بتوانند بر مغز و روان مردم آن سرزمین چیره گردند و دارش و دسترنج شان را به یغما بَرَند، در میهن بلا دیده ی ما، کار آمد ترین اَهرُم، نیروی دین باوری مردم بود. آنها بزودی پی بردند که در ایران آخوند زده، دین از دولت تواناتر است!.. در این راستا آنچه را که می بایست می آموختند این بود که این نیروی سِتُرگ دین باوری را چگونه در راستای آرمانهای ایرانسوز خود بکار اندازند و همه ی ارزشهای فرهنگ ایرانشهری را بمیرانند. و سرانجام دانستند:

باید با رخنه کردن در میان بزرگ عمامه داران«مراجع دین» به هر بهایی که شده آنها را بخرند و با خود همراه کنند!..

باید بیارمندی دینکاران، مردم را نسبت به پادشاه بدبین، و دستگاه فرمانروایی را از توان بیاندازند.

باید با بهره گیری از فرهنگ شبان رمه یی! پایه های دستگاه ولایت فقیه را هر چه استوار تر، و بندهای تباه کننده ی خرافه باوری را هر چه تنگ تر بر دست و پای مردم ایران فرو بندند!..

باید پادشاه را نیز بمیان «رمه!» بکشانند و آخوند مزدوری بنام قائد اعظم را به شبانی او بر گمارند!..

باید مردم را نسبت به شناسه ی مردمی و فرهنگ و تاریخ خود بد بین کنند!.. (نگاه کنید به گفتارها و نوشتار های مرتضی مطهری- علی شریعتی- جلال آل احمد- ناصر پورپیرار و…)

باید با گسترش دروغ و دغا و چاپلوسی و دزدی و رشوه خواری در میان مردم، کاری کنند که ایرانیان، خود را خوار ترین مردم، و هر بیگانه ی فرومایه را بر تر از خود بشمارند!.

باید مردم را از آسایش و شادمانی که زمینه ساز جَهِش و جُنبش و کار و کوشش اند دور نگهدارند!..

باید هرچه بیشتر بر سنگینی بار گرانباران بیفزایند!..

باید در میان مردم جدایی بیافکنند و آتش ناسازگاری میان شیعه و سنی و مُسلم و مؤمن و کُرد و بلوچ و فارس و آذری و لُر و دیگران را هرچه فروزان تر کنند!.

باید کاری کنند که مردم پادشاه را دشمن، و رهبران دینی را دوستان خود بدانند!.

باید با گرفتار کردن سپاه ایران در جنگهای خانمانسوز، توان هرگونه سرپیچی دولت را از خواسته های بد فرجام خود از میان بردارند!..

باید کاری کنند که پایوران کشور و کوتوله های سیاسیت باز گمان بَرند که بازی شترنگ سیاسی را آموخته اند!.. با این نیرنگ آنها را بر سر میز شترنگ بنشانند و دار و ندار کشور را یکجا ببرند!..

در راستای چنین آماج بد فرجامی بود که فتحعلی شاه قاجار با دریافت «فرمان جهاد» از بزرگ عمامه داران روزار خود ، به روسیه لشکر کشید و در پی شکستی شرم آور، بخش های بزرگی از آن خاک آخوند زده را به روسیه تزاری بخشید!..

آخوندهای ایرانسوز به او گفته بودند که اگر خود را آماده کار زار با ارتش روسیه نکند، خود دست بکار جهاد علیه کفار! خواهند شد!..

سید محمد باقر بهبهانی از کربلا به تهران آمد و به امامان جمعه و جماعت در همه ی شهرهای ایران نامه نوشت و آنان را به همازوری فرا خواند تا شاه را به پذیرش فرمان جهاد از سوی مراجع دین وا بدارند!.. شمار بزرگی از آخوندها، کسانی مانند: حاج ملا محمدجعفر استرآبادی، آقا سید نصرالله استرآبادی، حاج سید محمد تقی برغانی، سید عزیزالله طالشی و بسیاری دیگران، به مانشگاه تابستانی فتحعلی شاه در سلطانیه رفتند تا راه گریز از جنگ را بر او ببندند.. چند آخوند دیگر مانند احمد نراقی وملا عبدالوهاب قزوینی با کفن های سپید آمدند تا شاهِ خرد باخته ی خرافه باور را به پذیرش فرمان جهاد اسلامی و نبرد با کفار روسیه وا بدارند!..

فتحعلی شاه قاجار که خرد خود را در بازار دین گم کرده بود، از سید محمد مجاهد خواست که فرمان خود را بر روی کاغذی بنویسد تا در شب اول قبر آن نوشته را به نکیر ومنکر نشان دهد و بگوید: من به فرمان خدا دست به لشکرکشی علیه کفار زدم!..

بدین ترتیب شمشیری را که دولت پادشاهی انگلیس، بدستاویز جهاد با کفار! و بیارمندی مراجع دین در دست شاه قاجار گذاشته بود، هفده شهر زیبای قفقاز را از دامن مام میهن پاره کرد، و شیر ایران را به ریخت گربه در آمد.

این شترنگ سیاسی در راستای نا خجسته ی خرافه پروری همچنان دنباله یافت تا به روزگار ناصرالدین شاه رسید.

گزارش حاج سیاح پس از باز گشت از اروپا، گوشه یی از سیه روزگاری مردم ایران را در آن روزگار تیره فرا دید ما می گذارد:

«…جماعت عمامه بسرها همه جا را پر کرده و همه مقامات را صاحب شده اند، کسی نمی داند کدامیک از آنها فهم و سواد دارد و کدامیک ندارد، همه نام آیت الله و حجت الاسلام و شیخ و ملا دارند، و کارشان این است که به اسم شریعت هر چه می خواهند بکنند و جلوهر چه را نمی خواهند بگیرند. مومن می سازند، تکفیر می کنند، معامله ی بهشت و جهنم می کنند، کسی جرات ندارد بگوید آقا دروغ می گوید، زیرا بیرق وا شریعتا بلند می شود، به آنها ایراد می گیری، می گویند ایراد به مجتهد جایز نیست، تکذیب می کنی مثل این است که خدا و پیغمبر را تکذیب کرده ای، به هیچ آخوند گردن کلفتی نمی توان گفت که مجتهد نیست یا که عادل نیست زیرا جمعی قلچماق پشت سرش دارد که هر چه بگوید می کنند… و اما مردم، گرد اندوه بر روی همه نشسته است، رنگها زرد، بدنها لاغر، لباسها کثیف، لب ها آویخته، چشم ها بر زمین، گویا خرمی و نشاط از این مملکت رخت بربسته و بجز نوحه و زاری چیزی برجای نمانده است، آنچه باقی مانده است زیارت رفتن و نعش کشیدن و نمازجماعت خواندن است …»

سر انجام همین مردمی که جز زیارت رفتن و نعش کشیدن و نمازجماعت خواندن کاری نداشتند! با همان بدنهای لاغر و جامه های چرکین و لبهای آویخته، به جنبش مشروطه پیوستند تا خود را از زیر تیغ و تازیانه ی فرمانروایان ستم پیشه برهانند، ولی این بار هم آنکه پیروز از میدان بدر شدآخوند بود نه مردم!..

شیخ فضل الله نوری یکی از سر سخت ترین دشمنان جنبش مشروطه در برابر آزادی خواهی مردم بالا برافراشت و به مردمی که برای فرو بردن یک دم هوای آزادی بپا خاسته بودند گفت:

«.. ای خدا پرستان، این شورای ملی و حُریت و آزادی و مساوات و برابری و اساس قانون مشروطه ی حالیه لباسی است به قامت فرنگستان دوخته که اکثر و اغلب طبیعی مذهب و خارج از قانون الهی و کتاب آسمانی هستند هویداست. این فرقه فرنگان که سپاس دین و آیین ندارند قهراً و بالضروره ناگزیر از تأسیس ذاکون و قانونی خواهند بود که اساس مملکت‌ داری و سیاست‌ گذاری و تنظیمات ملکیه و انتظامات کلیه و حفظ حقوق و نفوسشان در تحت آن قانون و مربوط بدان ذاکون باشد و الا حیات و زندگانی صورت نبندد، بلکه مجبور از مشروطیت نیز خواهند بود… ولی ما فرقه علیه اسلامیان که با افتخار و مباهات بحمدالله و المنه کتابی داریم آسمانی، ناسخ صحف انبیا جپن قرآن مجید و پیغمبری عقل اول و صفوت آدمیان که و ما ینطق عن الهوی ان هولا وحی یوحی، عاشیهٔ رسالتش به دوش و حلقهٔ اطاعتش در گوش چگونه توانیم به مجلس آزادان در آییم و شورای ملی و مساوات بخواهیم متابعت فرنگان خسیس و مشروطه‌ طلبان پاریس و انگلیس نماییم دین به دنیا فروشیم و در تحریف کتاب خدا بکوشیم…»

شیخ تازی پرست ایرانسوز در باره ی آزادی می گفت:

«… بنای قرآن بر آزاد نبودن قلم و لِسان است!. اعتقاد به آزادی حرف اشتباهی است و این سخن در اسلام کلیتاً کفر است!.. اگر از من می ‌شنوید، لفظ آزادی را بردارید که عاقبت این حرف ما را مفتضح خواهد کرد!!..

هنگامی که سخن از برابری بمیان آمد، و گفته شد که مردم جدای از دین و باورشان باید در برابر قانون برابر شمرده شوند گفت:

« ای بی ‌شرف و ای بی غیرت! ببین صاحب شرع برای این که تو منتحل به اسلامی، برای تو شرف مقرر فرموده و امتیاز داده تو را و تو خودت از خودت سلب امتیاز می‌ کنی و می ‌گویی: من باید با مجوس و ارمنی و یهودی برادر و برابر باشم؟»

در پاسخ کسانی که خواهان بنا کردن دبستان برای دختران بودند، به ناظم االسلام کرمانی که روز نامه ‌نگار و از هواداران برپایی کانونهای آموزشی برای پسران و دختران بود گفت:

« ناظم الاسلام، تو را به حقیقت اسلام قسم می‌ دهم. آیا این مدارس جدیده خلاف شرع نیست؟ و آیا ورود به این مدارس مصادف با اضمحلال دین اسلام نیست؟ آیا درس زبان خارجه و تحصیل شیمی و فیزیک عقائد شاگردان را سخیف و ضعیف نمی‌کند؟!..»

شیخ فضل الله نوری در رویارویی با سردمداران جنبش مشروطه شکست خورد و سرانجام به دار کشیده شد، ولی چنانچه دیدیم ، در آن آوردگاه سرنوشت ساز نیز پیروزی فرجامین از آن شیخ فضل الله نوری بود نه از آنِ رهبران جنبش مشروطه!..به سخن دیگر، آنکه پیروز از آن میدان بدر آمد آخوند بود نه روشنفکرِ آزاده!… آخوندها با بهره گیری از نیروی دین باوری مردم، اصل دوم متتم قانون اساسی را بدین شیوه گردن آویز آن جنبش مردمی کردند:

« مجلس مقدس شورای ملی که بتوجه و تأیید حضرت امام عصر عجل الله فرجه؟! و بذل مرحمت اعلیحضرت شاهنشاه اسلام! خلدالله سلطانه و مراقبت حجج اسلامیه کثر‌الله امثالهم!.. و عامه ملت ایران تأسیس شده است باید در هیچ عصری از اعصار مواد قانونیه آن مخالفتی با قواعد مقدسۀ اسلام و قوانین موضوعه حضرت خیرالانام صلی‌الله علیه و آله و سلم نداشته باشد و معین است که تشخیص مخالفت قوانین موضوعه با قواعد اسلامیه بر عهدۀ علمای اعلام ادام‌الله برکات وجودهم بوده و هست لهذا رسماً مقرر است در هر عصری از اعصار هیئتی که کم‌ تر از پنج نفر نباشد از مجتهدین و فقهای متدینین که مطلع از مقتضیات زمان هم باشند باین طریق که علمای اعلام و حجج اسلام مرجع تقلید شیعه اسلام بیست نفر از علماء که دارای صفات مذکوره باشند معرفی بمجلس شورای ملی بنمایند پنج نفر از آن‌ها را یا بیش‌ تر بمقتضای عصر اعضای مجلس شورای ملی بالاتفاق یا بحکم قرعه تعیین نموده بسمت عضویت بشناسند تا موادیکه در مجلسین عنوان میشود بدقت مذاکره و غور رسی نموده هریک از آن مواد معنونه که مخالفت با قواعد مقدسه اسلام داشته باشد طرح ورد نمایند که عنوان قانونیت پیدا نکند و رأی این هیأت علماء در این باب مطاع و متبع خواهد بود و این ماده با زمان ظهور حضرت حجت‌عصر عجل‌الله فرجه تغییر پذیر نخواهد بود…

در چنین مجلس آخوند زده بود که آیت الله مدرس هنگامی که سخن از حق رای زنان بمیان آمد گفت:

« … از اول عمر تا به حال بسیار در بر و بحر ممالک اتفاق افتاد بود برای بنده، ولی بدن بنده به لرزه درنیامد و امروز بدنم به لرزه آمد. اشکال بر کمسیون اینکه اسم نسوان را در منتخبین برد، که از کسانی که حق انتخاب ندارند نسوان هستند!.. خداوند قابلیت در این‌ها قرار نداده ‌است که لیاقت حق انتخاب داشته باشند، مستضعفین و مستضعفات و آن‌ها از این نمره‌اند که عقول آن‌ها استعداد ندارد. گذشته از اینکه در حقیقت نسوان در مذهبِ اسلام تحت قیمومیتند ، الرجال قوامون علی النساء، در تحت قیمومیت رجال  هستند!..

و سرانجام در چنین مجلسی بود که در نظامنا‌مه ی آن، زنان در کنار دیوانگان و دزدان و قاتلان و گدایان جا گرفتند:

« زنان – خارج شدگان از دین اسلام – دیوانگان – تبعه خارجه – دزدان و قاتلین – گدایان و متکدیان و اشخاصی که کمتر از ۲۰ سال داشتند، فاقد حق رأی شناخته می شوند!.

آری، شیخ فضل الله نوری بفرمان رهبران جنبش مشروطه بر دار کشیده شد، ولی مردم ایران که نمی توانستند سر از بند ضحاک بیرون کنند، پیروزی فرجامین را به او ارمغانِ کردند… سالها پس از هنگامه مشروطه خواهی، جلال آل احمد در « خدمت و خیانت روشنفکران » نوشت:

«… از آن روز بود که نقش غرب زدگی را همچون داغی بر پیشانی ما زدند و من نعش آن بزرگوار! را بر سردار همچون پرچمی می ‌دانم که به علامت استیلای غرب ‌زدگی پس از ۲۰۰ سال کشمکش بر بام سرای این مملکت افراشته شد!..»

جلال آل احمد که در آن روزها همراه با سیمین دانشور و علی اصغر حاج سید جوادی و ایران ستیزان دیگری همانند آنها درفش روشنفکری را بر دوش می کشید! در ستایش از شیخ فضل الله نوری از خمینی هم پیشی گرفت. خمینی گفته بود:

« لکن راجع به همین مشروطه و این که مرحوم شیخ فضل الله رحمة الله ایستاد که مشروطه باید مشروعه باشد، باید قوانین موافق اسلام باشد. در همان وقت که ایشان این امر را فرمود و متمم قانون اساسی هم از کوشش ایشان بود. مخالفین و خارجی‌ هایی که قدرتی را در روحانیت می ‌دیدند کاری کردند که برای شیخ فضل الله مجاهد مجتهد و دارای مقامات عالیه یک دادگاه درست کردند و یک نفر منحرف روحانی نما، او را محاکمه کرد و در میدان توپخانه، شیخ فضل الله را در حضور جمعیت به دار کشیدند… جرم شیخ فضل الله بیچاره چه بود؟ جرم شیخ فضل الله این بود که قانون باید اسلامی باشد. جرم شیخ فضل الله این بود که احکام قصاص غیر انسانی نیست. انسانی است او را دار زدند و از بین بردند و شما حالا به او بدگویی می‌ کنید…»

سر انجام در چنین راستای بد فرجامی که ما را به آن کشانده بودند به سال 57 رسیدیم…

بگفته ی سیمین دانشور: « دوره ی قهر الهی را پشت سر گذاشتیم و به دوره ی لطف الهی رسیدیم»

علی اصغر حاج سید جوادی که از درفش داران جنبش روشنفکری در ایران بود، در هفته نامه ی جنبش نوشت:

« امام با صدای نوح و تیشه ی ابراهیم، با عصای موسی و با هیأت صمیمی عیسی، و با کتاب محمد و دشت های سرخ شقایق آمد و خطبه ی رهایی انسان را فریاد کشید… وقتی امام بیاید دیگر کسی دروغ نمی گوید!.. دیگر کسی به در خانه ی خود قفل نمی زند!.. دیگر کسی به باج گزاران باج نمی دهد!.. مردم برادر هم می شوند و نان شادی هاشان را با یکدگر به عدل و صداقت تقسیم می کنند!.. دیگر صفی وجود نخواهد داشت!.. صف های نان و گوشت و نفت و بنزین، صف های مالیات، صف های نام نویسی برای استعمار؟!.. و صبح بیداری و بهار آزادی لبخند می زند، باید امام بیاید تا حق به جای خودش بنشیند و باطل و خیانت و نفرت در روزگار نماند…»

« خط مَشی زندگی فکری و سیاسی و اجتماعی آیت الله خمینی در مسیر ولایت فقیه، یعنی دوستی و مُحِبَت، و نمونه یی از شجاعت و فَضِیلت و تقوا، هر لحظه از زندگی امام می تواند سرمَشقی عظیم از ایثار و اخلاص و قاطعیت رای ما باشد…»

و این چنین شد که ما بدستیاری دانش آموختگان پرورش نیافته ی خود از آستانه ی سده ی بیست و یکم به روزگار حجاج ابن یوسف پرتاب شدیم.

دریغا و دردا که هنوز در میان خیزابه های در هم شکننده ی باورهای دینی و آیینهای بیابانگردان دست و پا می زنیم و راهی بسوی رستگاری نمی یابیم.

خیزابه های پر خروش این دریای بهم ریخته هر روز ما را از کرانه های جان بخش فرهنگ ایرانشهری دور و دور تر می کنند، دریغا که نه کشتی نجاتی هست و نه حتی تخته پاره یی..

امروزه دهها هزار پزشک و کارد پزشک ورزیده داریم که هر یک در رشته ی خود از بهترین های جهان اند، ولی یک پزشک کار آزموده که نسخه یی برای دردهای بی درمان ما بنویسد نداریم!..

سد ها هزار مهندس راهساز داریم که توان ساختن پیشرفته ترین جاده ها را دارند، ولی یک مهندس کار کُشته که راهی برای رهایی از این روزگار بد هنجار پیش پای ما بگذارد نداریم!..

سدها هزار مهندس خانه ساز داریم که می توانند با شکوه ترین کاخ ها را در جهان بسازند، ولی یک مهراز کارشناس که بتواند خانه یی برای روان سرگردان ما بسازد نداریم!..

سد ها هزار سیاست باز داریم، ولی یک سیاست ورز چاره ساز نداریم!..

ما با شتابی سر سام آور بسوی نا کجا آباد پیش می رویم…

اگر بپذیریم که خاستگاه این پریشان روزگاری، همان بیدانشی و خرافه باوری و نا آگاهی ما است ( که جز پذیرش هم چاره یی هم نیست) آنگاه باید این سخن را نیز بپذیریم که یگانه راه رهایی از این روزگار بدهنجار پدید آوردن یک کانون توانمند دانش افشانی است.

در اینجا سخن از دانش پزشکی و مهندسی و زمین شناسی و کیهان شناسی و دیگر دانشهایی از این دست در میان نیست، در اینجا سخن از آنگونه دانش در میان است که رهایی بخش میهن از این پریشان روزگاری باشد.

فرهنگستان جهانی کوروش بزرگ بیارمندی گروهی از دوستداران فر و فرهنگ ایرانشهر در راستای چنین آرمان والایی بنیاد گذاری شد.

در آرمان نامه ی این فرهنگستان در زمینه ی رشته های آموزشی می خوانیم:

فرهنگستان جهانی کوروش بزرگ همه ی رشته هایی را که بتوان از راه ماهواره های تلویزیونی – فرستنده های رادیویی – و سامانه های اینترنتی آموزش داد در برنامه ی کار خود جا خواهد داد ولی در آموزش دانش هایی که از دانشگاههای ایران برچیده می شوند کوشش بیشتری خواهد نمود .

ایران شناسی که امروزه از نگاه نا مهربان دوست و دشمن رنج می برد، باید همانند گردن آویزی گرانبها بر سینه ی هر زن و مرد ایرانی بدرخشد.

هر ایرانی از زن و مرد و پیرو جوان ، باید سرگذشت نیاکان فرمند خود را بداند تا بتواند پلی میان دیروز و امروز و فردای خود، و زادمانهای آینده اش بنا کند.

هر ایرانی باید شالوده های بنیادین فَرّ و فرهنگ ایرانشهر را بشناسد تا بتواند در پرتو آن آینده ی میهن اش را برنامه ریزی کند.

هر ایرانی باید از چند و چون ماندمانهای ارزشمند نیاکان خود آگاهی داشته باشد تا بتواند دشمنان را از دستیازی به آنها باز دارد.

هر ایرانی باید کرانه های کشور، دریاها و دریاچه ها و تالاب ها، کوهها و رودخانه ها و آبخوست ها، جنگل ها و چراگاهها و کویرها، کانهای زیر زمینی: نفت و گاز و توپالها، دد و دام و پرندگان، و دیگر دارش های بوم زادی سرزمین خود را بشناسد تا بتواند آنها را پاس بدارد.

هر ایرانی باید کشورهای همسایه، و چگونگی زیست مردم آن سرزمینها، و دین و آیین شان را بشناسد و از سرگذشت آنها در گذرگاه تاریخ آگاهی داشته باشد تا بتواند آینده ی کشور و پیوند با همسایگان خود را بر پایه ی چنین شناختی برنامه ریزی کند.

ایران در همیشه ی تاریخ سرزمین فرهنگهای گوناگون ، تبارهای گوناگون ، و جهان بینی های گوناگون بوده و در پرتو این هم آمیزی فرهنگها درخشیده و بالیده است، از این رو بایسته است که هر ایرانی هم میهنان کرد و بلوچ و ترکمن و لُر و بختیاری و عرب و آشوری و ارمنی و یهودی و دیگر تبار های ایرانی را بشناسد تا بتواند در پرتو مهر و همبستگی، ارزشهای فرهنگی و داده های بوم زادی میهن خود را پاس بدارد.

هر ایرانی باید بُنمایه های کلان فرهنگ ایران مانند: گرامی نامه ی اوستا – شاهنامه ی فردوسی- دینها و آیینهای ایران پیش از اسلام – جشنها و شاد روزهای ایرانی را بشناسد تا بتواند آینده ی کشور را بر شالوده های بنیادین فرهنگ جهان آرای خود استوار بگرداند.

فرهنگستان جهانی کوروش بزرگ، بیارمندی دانشبانان و فرزانگان بلند پایه یی که در زمینه های گوناگون ایرانشناسی نامهای بزرگ دارند راه را برای رسیدن به این آرمانشهرِ والا هموار خواهد ساخت.

 

ب – دانش سیاسی

سیاست شترنگ سرنوشت سازی است که فراپویی یا فروپویی ملت ها بسته به آگاهی یا نا آگاهی آنان از چند و چون این بازی است. در چند سده ی گذشته بازیگران این شترنگ توانستند بسیاری از مردم جهان را ببازی بگیرند و چهره ی جهان را بدلخواه خود دگرگون کنند، سرزمین اهورایی ما از زمان روی کار آمدن فتحعلی شاه قاجار تا کنون یکی از میدانهای بازیگران بزرگ شترنگ سیاسی بوده و از باخت های پیاپی در این میدان رنج بسیار برده است.

فرهنگستان جهانی کوروش بزرگ آموزش این رشته از دانش را در بالاترین رده ی خویشکاری خود جا خواهد داد و در این راستا تنها به آموزش جوانان بسنده نخواهد کرد، بلکه ترتیبی خواهد داد که هر زن و مرد ایرانی بتوانند بدور از « زنده باد و مرده باد » از سر ریز دانش ویژه کاران بهره بگیرد و خود را به این دانش والا آراسته بگرداند.

ج – دانش دینی

فرهنگ ایران آگاهی را سر آغاز آزادی و ناآگاهی را بنمایه ی گرفتاری مردمان می داند..

نا آگاهی دینی در همیشه ی تاریخ زمینه یی فراهم آورده است تا دینکاران سیه دل بتوانند مغز و روان و اندیشه ی مردمان را تباه کنند و آنان را از داشتن سرمایه ی گرانبهای راستی و خرد نیک باز دارند. زرتشتِ بزرگ، این کژ اندیشان بد خو را « آموزگاران بد!» می نامد، آموزگارانی که با گفتار و کردار نادرست خود اندیشه ی مردم را چنان پریشان کرده اند که راست از نا راست – شایست از نا شایست – و هوده از بیهوده نمی شناسند.

زرتشت تنها راه رهایی از بند این کژ اندیشان بد خو را گسترش دانش در میان توده های مردم و پیروی از اندیشه و گفتار و کردار نیک می داند، از این دیدگاه دانش دینی چراغ پر فروغی است که در پرتو آن مردم می توانند راه از چاه باز شناسند و در دام دینکاران تبهکار گرفتار نشوند، از اینرو بایسته است که:

هر ایرانی دین خود را بدرستی بشناسد و به آنچه از پدر و مادر و رهبران دینی خود شنیده است بسنده نکند.

فرهنگستان جهانی کوروش بزرگ، با یارمندی استادان گرانمایه ای که در زمینه ی دانش های دینی ویژه کار هستند، خواهد کوشید که چراغ دانش برافروزد تا هر ایرانی بتواند راه زندگی خود را آگاهانه بر گزیند.

نا گفته پیدا است که چنین آرمان والایی بدون یارمندی ایرانیاران فرهیخته به جامه ی کردار در نخواهد آمد. از این رو کار گزاران فرهنگستان جهانی کوروش بزرگ با تکیه بر اخگر مهر ایران که در دل هر ایرانی زبانه می کشد، همه ی سالار زنان- همه ی آزاده مردان- فرهیختگان – دانش پژوهان – دانشبانان- استادان – جویندگان دانش – همه ی توانمندان – هر پیر و جوان و زن و مرد و شهری و روستایی- همه جوانمردان و جوان زنان – و همه ی دوستداران فرهنگ ایرانشهری را که خواهان رهایی مام میهن از این پریشان روزگاری اند به همازوری در این کاروان بزرگ فرهنگی فرا می خوانند.

با پیوستن به فرهنگستان جهانی کوروش بزرگ بیاری میهن بلا دیده بر خیزید و چراغ دانش نیک – بینش نیک و منش نیک را فرا روی هم میهنان خود بر افروزید.

پاینده ایران – کارگزاران فرهنگستان جهانی کوروش بزرگ .

زمانی که زشتی در پوشش اخلاق ستايش می شود

 

 

مردو آناهید

 

اين درست است که نيکی يا بدی در هر عقيده يا انديشه ای نسبی است و بخشی از هرکدام می تواند از نگرشی زيبا و همان بخش از نگرشی ديگر زشت جلوه کند. ولی اين درست نيست که انسان بايد هر عقيده يا انديشه ای را بپذيرد و با آن خو کند چون بخشی از آن عقيده يا انديشه خوب است. اين پندار هم درست نيست که پديده ی نيکی به عقيده ای چسبيده است و کسی که نيکی را ستايش می کند بايد به عقيده ای ايمان بياورد. کسی که پديده ای را نيکو يا زشت می داند بدون داشتن ايمان به عقيده ای هم می تواند نيکويی يا زشتی آن پديده را در بينش خود بگنجاند. مانند کسی که راستی را دوست دارد او بايد راستکار باشد و نيازی ندارد که راستی و کژی را با عقيده ای بسنجد. کسی که گمان می کند که از کژی بيزار است ولی پديده ی کژی را با معيار عقيده اش می سنجد او از کژی و دروغ های معيار سنجش خود بی خبر می ماند. برای يک انديشمند دشوارترين گام آن است که نخست راستی و درستی معيارهای انديشه ی خود را بسنجد. راستی و درستی يک انديشه  هم جاودانه نيستند چون ارزشهای جامعه در هر زمان و مکانی  يکسان نمی مانند.

برخی می پندارند که داشتن عقيده های مذهبی پديده های اخلاقی را در جامعه نگهداری می کند. در اين پندارهای خام روند پديده های جهان و نيازهای مردم را يکنواخت می دانند. از اين گذشته گمان می برند که اخلاق و ضد اخلاق هم مانند عقيده ای سخت شده و در خور شناسايی همگان است. ولی پديده ی اخلاق در هر عقيده ای چهره های گوناگونی پيدا می کند زيرا هر عقيده آن اخلاق ويژه ای را، که خود بر آن بنا شده است، در ذهن مردم زيبا جلوه گر می سازد نه آن نيکويی هايی که در سرشت انسان هستند يا مردم به آنها نياز دارند. بسان اينکه مردم خواستار اين هستند که در آسايش زندگی کنند يعنی بدون ترس از تبهکارانی که سامان مردمی را به هم می زنند. عقيده های مذهبی که حاکم بر ذهن مردم شده اند می کوشند که ستمکاری را، با نام توانايی، در ويژگی های خدايی بگنجانند تا پيوسته مردم، از ترس نيرويی قهار، که در ذهن مردم جای گرفته است، دست به تبهکاری نزنند.

با اشاره ی کوتاهی به بنيادهای اخلاقی اسلام اين ديدگاه را روشن می کنيم. براساس اين عقيده انسان مخلوق الله است و بدون راهنمايی رسول الله گمراه می شود. اين انسان بدبخت بايد پيوسته الله را عبادت کند، نماز را برپا دارد، زکوت بدهد و در راه الله جهاد کند. او برای کرده ها و ناکرده های خودسرانه مجازات می شود. الله صاحب همه  چيز، قدرتمند و قهار است که برای هر سرپيچی از اوامرش غضبناک می شود و عذاب های عظيمی را به مردم وعده می دهد. عبادت و خاکساری در برابر الله بن مايه ی سرافرازی در انسان را نابود می کند، انسان را با خوی چاپلوسی و فروتنی پرورش می دهد. پرداخت ذکوت نه تنها فريبکاری و گدا پروری است بلکه وجدان شرمنده، از سخت دلی، در انسان را به خواب می کند چون با پرداخت پول می توان خود را از هر تبهکاری يا جنايتی پاک ساخت. خوی درندگی، در جهاد که کشتن و غارت دگرانديشان است، در مسلمان پرورش داده می شود حتا اگر مسلمانی در جهاد شرکت نداشته باشد کشتن نامسلمانان را وظيفه ی خود می داند و از اين کردار ننگ ندارد. مبارک ترين روز مسلمانان جهان روزی است که سدها هزار گوسفند و گاو را سرمی برند و آن روز را عيد قربان می نامند. چگونه می تواند کسی باور داشته باشد که در انبوه اين خشونت ها اخلاق پسنديده ای به وجود می آيد.

اگر انسان نگاهی به قوانين مجازات اسلامی بيندازد از خوی درندگی که در چنين قانون هايی نمايان است شرمسار می شود، البته اگر از ديدگاه انسانی نگاه کند. در اين احکام برای برپاداشتن اخلاق های اجتماعی مجازات هايی را پيش بينی می کنند که حتا در خوی جانوران درنده هم يافت نمی شوند. تازيانه زدن، از خانمان دورساختن، بريدن دست راست و پای چپ، بريدن دست چپ و پای راست، به صليب کشيدن، سنگسار کردن، به دارآويختن، تيرباران کردن از احکامی هستند که به کردار در حکومت اسلامی قانونی بشمار می آيند و هر مسلمان با ايمان بايد چنين خشونت هايی را بپسندد. در اين عقيده برای ترساندن کسانی از دزدی کردن بريدن دست و پای انسان را با تبر اخلاقی و عدالت الاهی می نامند. آيا برای برپاداشتن اخلاق اجتماعی نياز است که انسانی به آنگونه برانگيخته شود که بی شرمانه جان انسان ديگری را بگيرد. آيا کشتن خويشان به دست مردی که به خلافکاری زنش، دخترش يا خواهرش گمان می برد، کرداری است پسنديده. می بينيم که اينگونه جانستانی در اخلاق اسلامی کاری است بس افتخارآميز و مردی که چنين خشونتی نداشته باشد سرزنش و حتا مجازات می شود. ( به مجازات ديوث، در قوانين مجازات اسلامی، بنگريد).

مردم مسلمان با خودفريبی، برای گسترش اخلاق و عدالت اسلامی، نيکويی های سرشت بشر را در خود می سوزانند.  آنها انسانيت را در اجرای احکام مردم ستيز اسلام می بينند يعنی در اين عقيده ها اندک اندک اخلاقی، که ضد منش و ضد سرشت انسان است، وجدان آگاه اجتماع را خشک می کند و به کردار خشونت های دينی معيار سنجش اخلاق جامعه می شوند.

نيکی يا بدی از پديده هايی هستند که در بينش جامعه سنجيده و ارزشيابی می شوند. با وجود اينکه اندازه های سنجش به بينش انسان از جهان هستی بستگی دارند ولی انگيزه های انسان، که او را به سوی پديده ای می کشد يا از پديده ای دور می کند، بيشتر از سرشت انسان نيرو می گيرند. مانند کشش جانداران ماده و نر به سوی يکديگر، که در سرشت زن و مرد هم هست، اين کشش از معيارهای يک عقيده پيروی نمی کند ولی اين نيروی کشش در عقيده های گوناگون زيبا يا زشت شمرده می شود. مردمی که به عقيده ای ايمان می آورند براساس معيارهای آن عقيده می پذيرند که آميزش زن با مرد زشت يا زيبا ست. اين کسان از خرد، خو و سرشت خود اين پديده را ارزشيابی نمی کنند ولی با وجوديکه اين کسان از خرد و انديشه ی خود بريده شده اند، آنها نمی توانند از سرشت خود جدا باشند. آنها يا همواره از انگيزه ی درونی خود پيروی يا انگيزه ی سرشت خود را سرکوب می کنند. به هر روی، در عقيده های دينی مانند اسلام، آميزش آزاد برای زن و مرد جرم شناخته می شود. از آنجا که انگيزه ی کشش ميان زن و مرد راز هستی و گسترش انسان در جهان است اين است که همه ی مسلمانان خواه ناخواه خود را گناه کار می پندارند و از برانگيختن شادی های درون خود شرمسار می شوند. می بينيم که سخن سرايان اين کشش درون خود را سرکشی و ديوانگی ی دل می نامند و می پندارند که دنيا و اخرت را در بهای پيروی از سرشت خود از دست می دهند ولی از هوشمندی خود را ديوانه می خوانند تا به تازيانه ی تکفير گرفتار نشوند.

چون ما نمی توانيم، با معيارهای جامعه ی امروز، بن سرشت پيوند زن و مرد را به درستی بررسی کنيم اين است که من در اين بخش به پديده و سامان اخلاقی اين پيوند اشاره می کنم. از اين روی بايد، تا اندازه ای بی پرده سخن بگويم، کلمه ها را نزديک به کارکرد پديده ها برگزينم تا هسته ی گفتار روشن شود. از بکار بردن کلمه هايی که شايسته ی بانوان نيستند شرمنده هستم و پوزش می خواهم.

در اجتماع ايران، يا هر اجتماع اسلامی ديگر زن، يا دستکم بخش زيبايی و زنانگی اين انسان ماده، جانداری است مصرفی که، با همه ی خودفريبی اجتماع ، به راستی انسانی آزاد نيست. صاحب يا ارباب او ولايت و سرپرست زن را در دست دارد، يعنی اختيار خودانديشی از زنان گرفته شده است.  زن، تا پيش از آنکه به مردی سپرده شود، پدر، بردار بزرگتر يا مردی که ولايت او را دارد زن را سرپرستی می کنند يعنی يک زن 40 ساله که مردی ندارد صغير است و نياز به ولايت مردی دارد و اجازه ندارد که آزادانه با مردی ازدواج کند. پس از ازدواج فرمانروای او مردی است که بهای او را پرداخته و تا زمانی، که با آن مبلغ در عقد گفته شده، زن در تصرف آن مردی است.

عقد ازدواج، پيمانی است که در آن، زن خود را در بهای مبلغی معلوم برای مدتی معلوم يا دايم در تصرف مردی می گذارد. از احکام مَهريه، که در اسلام مفهوم اجرت را دارد، می توان دانست که اين مبلغ بهای همخوابگی، تصرف زن، از سوی مرد نامبرده است. البته زنان ايران می پندارند که آنها همسری را برای خود برمی گزينند ولی اگر ما گوش هايمان را نبنديم می شنويم که آخوند، به عربی، از زن می پرسد :  آيا به من وکالت می دهيد که شما را با اين مبلغ در اين مدت برای بغل خوابی به اين مرد .. واگذار کنم. با گفتن بله، اين ضعيفه دستکم بيشتر آزادی های خود را، به ويژه آن بخشی که به شادمانی درونی و شگفتی زنانگی او بستگی دارد، به مرد خريدار واگذار می کند. در اين عقد اسلامی، يعنی پيمان زن فروشی، حتا به زن گفته نمی شود که با گفتن اين بله، او چه وظيفه هايی را پذيرفته است. مانند اينکه اگر او اندکی پای خود را از مرزهای تنگ اين عقد فراتر بگذارد گناهکار است و به سختی مجازات می شود.

اگر بتوانيم در آيينه ی واقعيت به سيمای اخلاقی خود نگاه کنيم می بينيم که اين خريد و فروش با دلالی آخوند معيار اخلاق اجتماع ما شده است. از اين روی ما آميزش آزادانه ی  زن و مرد را که  ورای تصرف کردن زن باشد کرداری خلاف اخلاق و زشت می شماريم. با زبانی ديگر در بينش آلوده شده ی ما زشتی پسنديده و راستی ناپسند می نمايد.

درست است که بيشتر ايرانيان خواهان همسر شدن زن و مرد هستند ولی چون بی دادگری معيارهای اخلا قی اجتماع را ساختار شده است اين ستمکاری، برای اجتماع، نه تنها تن فروشی و دربدری زنان را به همراه آورده بلکه بی مهری و خشونت را در جامعه قانونی نشان داده است. مردم در ذهن خود آميزش آزاد زن و مرد جرم و در خور مجازات می دانند. اگرچه بيشترين کسان سنگسار را کرداری ننگين می شمارند ولی مجازات کردن زنی را، که به دلخواه با مردی به جز شوهرش نزديکی داشته باشد، عدالت می پندارند. آنها از پرداخت کردن و گرفتن پول، خريدن و فروختن برای همخوابگی ننگی ندارند، اگر دلال اين معامله آخوند باشد. آنها حق تصرف و مصرف شدن زنان را پذيرفته اند ولی آمادگی ندارند که به ماهيت اين کردار انديشه کنند.

برگرديم به هسته ی سخن: آيا برای پرورش پديده های اخلاقی به داشتن عقيده ای دينی نياز داريم. انسان ده ها و شايد سدها هزار سال پيش از پيدايش دين در روی زمين می زيسته است. حقوق انسانی با آنها زاييده شده بود، آنها از انگيزه های درون و بيداری خرد خود پيروی می کرده اند، نيازی نداشتند که کسی برای آنها زيبايی و زشتی، خوبی و بدی را تعيين کند. با پيدايش زورورزان و حکمرانان مردم به پذيرفتن معيارهايی که بيشتر بر ضد سرشت انسان بوده اند مجبور شده اند. پديده ای که بر ضد سرشت يا آگاهی مردم نباشد در خود مردم پرورش می يابد و نياز به کسی نيست که برای مردم خواسته های آنها را بشمارد.

اگر مردمی بدانند که با پديده های هستی پيوند دارند آن مردم پديده هايی که هستی خود را در آنها می بينند آلوده نمی کنند. تازيانه ی قانون برای کسانی است که به درستی مفهوم اين پيوند را نمی شناسند. اگر کسی تنها از ترس تازيانه ی قانون زمين را آلوده نمی کند او مفهوم پاک نگهداشتن زمين را نفهميده ولی مجازات قانون را پذيرفته است او از ترس خشم ناپسند قانون از کردار خود چشم می پوشد ولی زشتی ی ستم کردن را در کردار خود نمی بيند.

جامعه ای که آگاهی داشته باشد نياز به زور قانون و ترس از مجازات ندارد. اکنون در کشورهای اروپايی، که انبوهی از مردمان گوناگون به آنها وارد شده اند، می بينيم که قانون های سخت تری و آزادی های کمتری برای همگان ساخته می شوند. برای آنکه برخی از تازه واردان به اين کشورها با پيوندهای اجتماعی، که به بينش راستکاری بستگی دارند، آشنايی نداشته اند. اين سخت گيری های قانونی از خوی انسانی و منش های نيک مردم می کاهد و زندگی آنها را دشوار می سازد. مردم کم کم از زشتی ی بد کرداری آزرده نمی شوند چون بدمنشی را در سرشت خود می پندارند آنها خشونت های قانونی در خور ستايش می دانند تا بتوانند کسانی را از تبهکاری بازدارند. قانون های خشونت ستمی بر ستم ستمکار می افزايد و مردم را به خشونت پروری وادار می کند.

بريدن دست و پای دزد، ترس بيشتری، نه آگاهی و شناخت بيشتری، در دزد ايجاد می کند از اين کردار زشت شايد سيمای پديده ی دزدی اندکی دگرگون شود ولی ريشه ی دزدی کنده نمی شود. اينگونه مجازات، که انسانی را برای بريدن دست انسان ديگری بگمارد، منش و خوی انسان را پست تر از خوی درندگان تربيت می کند. کسی که به دارايی ديگران دست درازی می کند زشتی ی اين کردار را نمی شناسد ولی کسانی که به بريدن دست انسانی دست می برند انسانيت را نمی شناسند. اگر اخلاق جامعه در ترس و خشم پرورده شود ساختار آن اخلاق هم از ترس و خشم است.

کسانی که دزدی را نکوهش می کنند و خشم خود را در جدا ساختن بخش های پيکر انسان نشان می دهند توانايی نخواهند داشت که نيکويی را به مردم بياموزند. مردمی که دور از انسانيت پروده شوند معيارها و قانون های آنها هم دور از انسانيت ساخته می شوند. در اجتماع جانوران درنده می بينيم که درند ه ای جانور ديگری را شکار می کند تا خود زنده بماند ولی، هرگز ديده نشده است که گرگ، شير، ببر يا کفتاری برای نشان دادن زورمندی خود دست و پای جانور ديگری را بکند يا شکاری را بدار بياويزد يا به بسان مجازات های اسلامی به صليب بکشد.

بنا براين نمی توان گمان برد که مردم آزاده می توانند منشی پست تر و کرداری زشت تر از اخلاقی داشته باشند که امروز در جامعه ی ايران عدالت ناميده می شود. اخلاقی که در قوانين مجازات اسلامی پديدار می شود، اخلاقی است بر ضد سرشت انسان و منش راستکاران. اين قانون ها ناخودآگاه از مردم مهربان انسان های ستمکار و خشمگين می سازند. ببنيم سعدی که می گويد “بنی آدم اعضای يکديگرند” چگونه او سلطانی را اندرز می دهد:

امروز بکش که می توان کشت                کآتش چو بلند شد جهان سوخت

مگذار که زه کند کمان را             دشمن که به تير می توان دوخت

اين چندان مهم نيست که امروز حکومت اسلامی تا چه اندازه توانايی دارد که قوانين مجازات اسلامی را اجرا کند مهم اين است که مردم به شريعتی ايمان دارند که از اين خشونت ها ساختار يافته است يعنی معيار سنجش عدالت در ذهن اين مردم از خشم و غضب است.

 

انسان خرافاتی در مرداب نادانی از دريای دانش می لافد

مردو آناهید

خرافات تنها اين نيست که انسان به عقيده های مذهبی پايبند باشد بلکه روشنفکرانی که، بدون بررسی پديده های جامعه، تصوير آينده ی آنرا پيش بينی می کنند خرافاتی هستند. يک خرافی مذهبی پديده های هستی را که نمی شناسد به الاهياتی، که او در ذهنش پرورانده است، پيوند می دهد، يک روشنفکر خرافاتی برآيند برخورد پديده ها را در آينده، که او هم نمی شناسد، به تصورهای خود پيوند می زند. البته انسان می تواند با دانش و بررسی، در روند پديده های جامعه و با ژرفنگری، آينده ی نزديکی را برای جامعه پيش بينی کند ولی اين يک خرافه است که روشنفکری بتواند، حتا با داشتن انديشه ای نيک، بدون شناخت و بررسی پديد های اجتماع، آينده ی جامعه را تصوير و تفسير کند. هر خردمندی می تواند با دانش و کوشش اندکی از روند گذشته را تا اين زمان بداند، او نمی تواند از ساختار پديده های آينده آگاه باشد، ولی می تواند آينده را به آنگونه که او می خواهد آرزو کند، شايد هم بتواند تا اندازه ای جريان پديده ها را بسوی آرمانش بکشاند. اگر بگويم من برداشت خوانندگان را از نوشته ی خود می دانم، يک خرافه است، ولی اگر بگويم من از برداشت خوانندگان می آموزم، يک آرزوست.

مقاله ی پيشين ” در باران ترس ميوه ی انديشه های شيرين، تلخ است” با کاستی نوشته شده است و از اين روی پرسش هايی از سوی خوانندگان ايراد شده اند که شايد بتوانم تا اندازه ای بخشی از آن ها را روشن سازم.

برخی بر اين باورند: اگر هرکس بکوشد که خودش خوب باشد و راه خودش را برود همه خوب خواهند شد. اين است که کسانی هم می پندارند، همه ی دشواری های اجتماع را با فرمان ” انديشه نيک، گفتار نيک، کردار نيک” برکنار می سازند، ولی آن ها نمی توانند که سيمای نيکی را از  زشتی باز شناسند. برخی که در جهان گذران زندگی می کنند، عقيده دارند ” که هرکس توی گور خودش می خوابد” ، آتش به گور آن کسی می گيرد که سزاوار است، ولی آن ها در زندگی فکری برای آتشی که به خانمان سوزی می گرايد ندارند.

در زبان آلمانی هم يک سخنی است که می گويند: هر کس بايد جلوی خانه ی خودش را جاروب کند. البته اين سخن تا زمانی که اينهمه خارجی در آلمان نبود به راستی در شهرهای کوچک کارآيی داشت و خيابان ها هم، از اين پيمان نانوشته، پاکيزه بودند ولی امروز کمتر جايی اين گفته کاربرد دارد. به هر روی چنين سخنی هنگامی درست است که همزيستان يک خيابان خواستار پاکيزه بودن خيابان باشند نه اينکه وظيفه ی جاروب کردن جلوی خانه ی خودشان به آنها تحميل شده باشد. ديگر اينکه همزيستان آن خيابان بايد، دستکم در سامان فکر خود، همآهنگی داشته و مفهوم پاکيزگی و آلودگی را درک کرده باشند.

در هر جامعه ای هم نياز به چنين سازمانی است که ميان پديده های اجتماع همآهنگی ايجاد کند و پيوند يا برخورد پديده ها را سامان بخشد. اينکه هرکس بايد خودش را درست کند تا اجتماع درست شود، شعاری است بی بنياد چون در جامعه ی آلوده و پليد همه چيز ناپاک می شود، پاکی و درستکاری برخی کسان هم در برخورد با جريان های ديگر آلوده می شوند. برای پاک انديشی بايد نخست آلودگی های انديشه را شناسايی کرد، برای آزادانديشی بايد مرزهای ايمان و عقيده خود را شناخت. جامعه ی ايران بيش از هزار سال است که به اسلام، دورغ، تزوير، خشم، ترس و انسان ستيزی آلوده شده است و ما در درون اين آلودگی ها پرورش يافته ايم. کسی که به اسلام ايمان دارد در حکومت اسلامی آزاد است که با منش های اسلامی زهد و تقوای خود رامحکمتر کند. زاغی که بال پرواز ندارد در قفسی با همنشينانش آزاد است و نيازی به پرواز بيشتری ندارد ولی شاهينی که با آن ها گرفتار آمده در آن قفس خواهد مرد.

اين از ساده انگاری است که نيروی شناخت و آگاهی انسان را برآيند پنج حس آشگار او می  پندارند. انسان حس های گوناگون ديگری هم دارد که پنهان يا در نماد انگيزه ای آميخته از چند حس پديدار می شوند. از اين شمار حس های گرسنگی و سيری، حس مهر و کين، حس شادی و اندوه و آنچه که مورد گفتگوی ماست حس ترس و اميد را می توان نام برد. انگيزنده ی همه ی حس های پيدا و پنهان در هر کس پرورش يا پرستش خود انسان است. بيشترين کوشش انسان در نگهداری و پروراندن جان خودش است. او ناخودآگاه گوهر هستی خود را در پيکر خود می يابد. به کردار برای انسان همه ی عقيده های روحانی  بی ارزش می مانند هرچند هم که او با روح خود دلخوش است. آنچه که بتواند بر پيکر انسان آزاری برساند در او ايجاد ترس می کند. برانگيزندگان ترس گوناگون هستند که گاهی از دانايی و شناخت و دورنگری ولی بيشتر از ناآگاهی و نادانی و کوتاه فکری در انسان پديدار می شوند. ترس از مرگ، آزار، بيماری، گرسنگی، دوزخ، خشم زورمندان به ويژه اگر کسی چون الله نا ديدنی و سخت گير باشد از زايندگان اين حس هستند که، هميشه برای سرکوبی، بهره کشی و به بند داشتن مردم، به کار گرفته می شوند.

بهره ای که می خواهم از اين حاشيه پردازی بگيرم نماياندن اين است که ترس در سرشت هر انسانی با جان او آميخته شده است. انسان می تواند در هر زمان از نشانه ای، پنداری، دروغی  يا راستی به ترس برانگيخته شود. همچنان که ترس از بيماری در مردم پسمانده، برای دعانويس ها، وردشناس ها و طلسم سازها، بازار نان آوری است، در مردم پيشرفته هم، برای شرکت های داروسازی، کتاب نويسان بهداشتی و سازندگان ابزارها ورزشی، چشمه زار پول است. در آشوب ترس خرد، دانش، آگاهی و راستی در انسان به کاستی می گرايد و تزوير، خودفريبی، دروغ و کژی در اجتماع گسترش می يابد.

درست است که بی دادگری و مردم ستيزی از پسماندگی فرهنگی در مردمی به وجود می آيد يعنی، دادگستری و آزادی در اجتماع به نسبت پيشرفتگی فرهنگ آن مردم است، ستم ورزی و انديشه سوزی حکومت اسلامی در ايران هم از مسلمانی مردم ايران نيرو می گيرد نه از نادانی آن ها. ولی گسترش يک عقيده يا يک ايدئولوژی، اگر همراه با ترس بر مردمی سايه افکند، کمتر به نيکی يا زشتی آن عقيده يا به پيشرفتگی پديده های جامعه بستگی دارد چون ترس نه تنها با پديده های اجتماع بلکه با سرشت انسان پيوند دارد. اين است که شمار اندکی بی فرهنگ می توانند خشم خود را با کشتار انبوهی از مردم بنمايانند، تا سايه ی ترس، اميد را از مردم جدا کند، و در زمان کوتاهی مردم ترس ديده را فرمانبردار خود سازند. چنانچه اگر زمان درازتری خشم بی دادگران و ترس ستمديدگان شدت يابد، اميد خشکيده ی ستمديدگان در نيروی خشم  آن ها جوانه می زند، آنگاه مردم خود يکديگر را می درند تا شايد برخی از ستمکشان خود در جامعه ی خشم حاکم شوند.

پيروزی انقلاب اکتبر در روسيه ی تزاری تنها زاييده ی ستمکاری تزارها نبود بلکه پيشتر از ترس خشم انقلابی ها و از آن بدتر ترس از کسانی بود که تا آن زمان در بند و برای ستمکاری، در راه انقلاب، آزاد شده بودند. خشم شماری از ستمکشان به نيروی انقلابی ها افزود و مردمان شوروی را، بيش از هفتاد سال، فرمانبردار کومونيست ها کرد. امروز کردار اين مردمان نشانگر آن است که آن ها با تزور و ريا خود را کومونيست می نماياندند و هيچگاه کومونيست نشده بودند. آنگاه که ترس اين مردمان از ستم، و گمان آن ها به کومونيست بودن همزيستان خود، فروريخت سيمای راستين خود را نمايان ساختند. کسانی که در درازای هفتاد سال کومونيست نشده بودند يک شبه به شبانی گرگ های کليسا تن در دادند.

تفاوت دوران حکومت سوسياليسم در شوروی با خلافت واليان اسلام در ايران اين است که در سرزمين های روسيه، پس از هفتاد سال آموزش کومونيسم، کمتر کومونيستی بر جای مانده است ولی در ايران، سی سد( 300) سال پس از هجوم مجاهدين اسلام، ايرانيان خود نيز از اسلام پروران و خشم آوران از خود بيگانه شده بودند.

در درازای هزار سال گذشته ميليون ها ايرانی با شمشير اسلام کشته و بسياری شهرها در زير بيرق اسلام ويران شده اند ولی بيشتر آن ها به پشتيبانی ايرانيان از اسلام بوده است. قبيله های ترک هم توانايی نداشتند که يکباره همه ی ايران را بگيرند و بر همه ی مردم حکومت کنند. بيشتر آنها نخست به کوشش ايرانيان مسلمان شدند، سپس سپهدار و سلطان و سايه ی الله گشتند، و پس از آن با فرمان جهاد به کشتار ايرانيان سرکش و گستاخ پرداختند.

خودباختگان ايرانی نه تنها با دانش و کوشش خود اسلام را گسترش داده اند بلکه ارزش های فرهنگی ايرانی را به اسلام آلوده کرده اند. پيوند مهرورزی و عرفان ايرانی به اسلام نيز از پوشش های دروغينی هستند که، به کوشش ايرانيان نيک انديش، چهره ی خشمگين اسلام راستين را پوشانده اند.

امروز هم بدترين دشمن آزادی ايرانيان همان آلودگی هايی هستند که در تار و پود جامعه ی ايران رخنه کرده اند. سخن ها به کردار، برای بيشتر مردم ايران، بازی هستند و کمتر کسی به مفهوم واژه ها می انديشد، اين است که حکومت ها هم به آسانی آنها را به بازی می گيرند. نمونه : زنان انقلاب اسلامی، در حکومت ولايت فقيه، خواستار آن بودند که آن ها هم بتوانند در انتخاب کردن و انتخاب شدن شرکت داشته باشند. آن  زن ها به خواسته ی خود رسيده اند و در بيعت های اسلامی شرکت می کنند ولی آن ها به آزادی نرسيده اند چون آن ها آزادی را نمی شناختند که بخواهند به آن برسند. برخی از زنان نمی خواهند چادر يا روبند بپوشند و بر ضد حجاب مبارزه می کنند. حکومت اسلامی برای آن ها پوشش ديگری را پيش نويس می کند. اين زن ها تنها از حکم حجاب ناخشنود هستند نه از حکمرانی مسلمانان و احکام زن ستيزی در اسلام. اين زنان عقيده دارند که بايد پوشش آن ها را واليان اسلام تعيين کنند.

زنان مسلمان دشمن سرسخت آزادی زن هستند چون آن ها به حکمت الله ايمان دارند و خود را موجودی پست تر، کم ارزش تر و نادان تر از مرد می دانند. يک نمونه  از اين زنان، نخستين زن مسلمانی بود، که به او جايزه ی ” نوبل” برای صلح دادند. برای اين جايزه  مفهوم ”  صلح” ، در ذهن بيشتر روشنفکران به نادرستی، با درک ” تلاش در راه آزادی” همانی پيدا می کند. با وجود اينکه به کردار اين جايزه به کسی داده می شود که بتواند شعله های خشم مردم ستمديده ای را فرونشاند و به آن ها بردباری بياموزد که از گستاخی پرهيز کنند. چون جهان آزاد خواستار اين است که، فرآورده های گيتی، در آرامش، به نسبت زور جنگ افزارهای مردمان، تقسيم شوند. اين بخشيابی زورمندانه، که در پايان هر رزمی خواه ناخواه به ” حقيقت” می پيوندد، آنگاه از سوی ستمکشان پذيرفته می شود که آن ها صلح جو باشند.( البته گاهی در گذشته اين جايزه را به کسی هم داده اند که، در کشورهای کومونيستی، مردم را به آشوب فراخوانده است، چون آشوب در آن کشورها برای کشورهای غرب آرامش بخش بوده است.)

از آنجا که ايمان چشم خرد را کور می کند، اين زن مسلمان هم که گويا دانش حقوقی دارد، هيچ گونه تضادی در احکام اسلامی با منشور حقوق بشر نمی بيند. چون کسی که به اسلام و حکمت الله ايمان داشته باشد به کاستی انسان به ويژه به پستی زن هم ايمان خواهد داشت، چنين کسی توانايی بررسی حقوق انسان آزاد را ندارد. سازمان ” نوبل” از آن روی آن زن مسلمان را، با جايزه ی صلح، ستايش می کند  که او مسلمان است و حقوق زنان را با احکام زن ستيز شريعت اسلام سازگار می داند و عدليه اسلامی را نشان دادخواهی و حقوق بشر می پندارد.

خوشبختانه، جايزه به مسلمان بودن آن زن، نه به ايرانی بودن او، داده شده است. همان که گفتارش به کام خردمند شيرين نيامده ولی به گوش مسلمان عبادتی بوده که اجرش با الله يا با حکومت اسلامی است.

درست است که احکام شريعت اسلام کهنه، زورپرور و مردم ستيزند ولی روش هايی که برای گسترش اين عقيده به کار گرفته می شوند در همآهنگی ميان عقيده و خواسته بی مانند هستند. مسلمانان بايد از راه خشم، ترس در دل کافر ايجاد کنند. کافر بايد مسلمان شود وگر نه زود کشته می شود يا در فشار جزيه پرداختن در زمان درازی نابود خواهد شد. هر انديشه ای که خلاف اوامر الله باشد کفر است و با خشم و ستم سرکوب می شود. وظيفه ی مسلمانان عبادت، پرداخت ذکات و انجام جهاد است. دروغ، تزوير، ريا، نيرنگ و هر کردار زشتی در راه نگه داشتن اسلام مجاز است. گرچه اين منش ها خشن و آشفته جلوه می کنند ولی، در راه گسترش اين عقيده، با هم در تضاد نيستند.

در حاليکه انديشه ی دمکراسی يا مردم سالاری يا هر ايده آل خردمندانه ای که تا کنون برای آزادی انسان از قيد و بندهای خرافات ساختار پيدا کرده است با پايه و اساس مفهوم ” آزادی” در تضاد هستند، يعنی آن ايده آل خردمندانه هست ولی بر پايه ی خرد استوار نيست. برای روشن شدن سخن به نمونه ای اشاره می کنم. آزاد انديشان جوانمرد بر اين باورند که در اجتماع هر انديشه و عقيده ای بايد آزاد باشد تا امکان رشد داشته باشد. بر اين اساس، انديشه ای که آزادی را برای همه می خواهد به عقيده ی آن کسی ميدان گسترش می دهد که او آزادی هيچ انديشه ای را به جز عقيده ی خود نمی پذيرد. در نتيجه آن عقيده ی ستم ورز نيرومند می شود و زمينه ی جنبش آزاد انديشی از بين می برد. يعنی آزادی برای انديشه در جامعه ای می تواند آماده شود، که مردم آن جامعه انديشه سوز نباشند، که خود منش دمکراسی داشته باشند. به زبانی ديگر، دمکراسی از مردمی ساختار پيدا می کند که خود آزاد باشند نه اينکه با آوردن دمکراسی مردم آزاد می شوند.

می بينيم که هيچ کس نمی تواند خردمندانه، آزادانه و بدون ترس، نه تنها در اجتماع مسلمانان بلکه در هر اجتماعی که مسلمان هم وجود داشته باشد، از پسگرايی اسلام سخن بگويد. يک مسلمان به کردار خشم آوری و ستمکاری را می پذيرد،  خشم خود را در راه اسلام به کار می برد، ولی خشم خود را در آينه ی اسلام نمی بيند. حتا گفتار همين جمله هم يک مسلمان را به کردار خشمگين می کند ولی او عقيده دارد که اسلام جلوی فکر کسی را نگرفته و الله رحمان و رحيم است. از اين روی اسلام پديده ای خودکام، خودزا و خودپرور است،  عقيده و احکام آن برای رسيدن به هدف اسلامی همساز هستند. اندک تضادی که ديده می شود در خواسته های مسلمانان با تصور آن ها از اسلام است که چندان مشکلی، برای اسلام پروری، نمی سازد آنچه برای مسلمان مشکل ساز است تضاد پيشرفت انديشه در جهان با پسماندگی اسلام می باشد.

يک مسلمان هم شايد از خود بپرسد، که اين چه حکمتی است؟ چرا الله از نمايان شدن موی زنی در برابر مرد به خشم می آيد ولی او، يعنی الله، از فروش همان زن در بازار صيغه خشنود می شود. ولی هيچ گاه يک مسلمان از خود نمی پرسد که چرا در تجاوز، مردان به زنان، برای مرد سرفرازی و برای زن سرافکندگی است. چون اين کسان معيارهای اسلامی را در درون خود جای داده اند، حتا اگر عقيده ی خود را هم از اسلام جدا کنند، بدون ژرف انديشی به آن آگاهی نمی رسند که معيارهای سنجش خود را، از عقيده ای که آنرا دورانداخته اند، جدا سازند.

آزاديخواهانی که از شناخت و بررسی  آلودگی های جامعه ی ايران می ترسند، با خودستايی و خودفريبی و دروغ چهره ی زشت جامعه را بزک می کنند، آن ها خودباختگانی از خويشتن بيگانه هستند که از مفهوم” آزادی” بيزارند.

اندیشه  به دانه یی می ماند که زمانی درخت می شود

مردو آناهید

برخی می پندارند: انديشه ای که چندان خواستاری ندارد، چون اکنون تکان دهنده نيست، ارزشی هم ندارد. براين پندار پژوهش در مورد اينگونه انديشه ها، که خريدار ندارند، سودبخش نيست. از اين ديدگاه انسان بايد بتواند بازده ی انديشه خود را پيش بينی کند و اگر او بازده ی انديشه ی خود را ناچيز می بيند بهتر است از پی گيری و کاوش در آن انديشه خودداری کند.

شايد اين پندار در مورد کردار يا گفتاری درست باشد ولی در مورد “انديشه” نادرست است. چون انديشه برآيند برخورد آگاهی ها و دانستنی ها در انسان است و هيچگاه بی ارزش نيست. هميشه در يک انديشه ارزشی وجود دارد ولی در هر زمانی ارزش آن شناخته شده يا درخور ارزشيابی نيست. گاهی خود انديشه سودبخش نيست ولی او می تواند برانگيزنده ی انديشه ی بزرگ و سودبخشی بشود. چه بسا انديشمندانی از پرسش ساده ی کودکی برانگيخته شده اند و برای پاسخ دادن به آن پرسش ساده سالها به پژوهش و کاوش پرداخته اند ولی آنها نمی توانسته اند که برآيند پژوهش خود را پيش بينی کنند.

يکی از بنيان گزاران دانش مدرن ” ايساک نيوتن” بوده است. افتادن سيبی از درخت او را به انديشه برمی انگيزد: چه نيرويی سيب را به سوی زمين می کشد؟. هزاران هزار سال انسان افتادن ميوه ها را از درختان می شناخت ولی او چنين پرسشی را از خود نکرده بود شايد برای اينکه او به نيروی آسمانی عقيده داشت ولی نيوتن نيرو و ماده را به هم پيوسته می دانست و نيروی جدا از ماده  را باور نمی داشت.  نيازی به اين اشاره نيست که پيشرفت تمدن در جهان به دانشی بستگی داشت و دارد که نيوتن آنرا پايه نهاده است و پی بردن به نيروی کشش زمين از يافته های بزرگ او بود. اگر در آن زمان نيوتن از کشيش کليسا می پرسيد، به آسانی پاسخ خود را می گرفت، بیهوده در کار پدر آسمانی کنجکاوی نمی کرد. چون پرسش او از انديشيدن در مورد چيزی بود که او نمی دانست و او به همه ی دانستنی هايی که در تورات و انجيل بودند شک می ورزيد.

يکی از پرسش هايی که زرتشت از اهورامزدا داشت اين است: چرا ماه فزاينده و سپس کاهنده است؟ دانشمندان، بدون آنکه پرسش زرتشت را شنيده باشند، پس از دوهزارسال به آن پاسخ می دهند. البته برخی براساس عقيده ی خود در اين پندارند که اين پرسش ها به چه کار می آيند؟، چه دردی را مداوا می کنند؟، دانستن و شناخت گردش ماه چه سودی دارد؟ شايد من هم پاسخ برنده ای برای اين پندارها نداشته باشم ولی انسان از آغاز پيدايش خود در پژوهش و کاوش است و زندگی بدون جويندگی مرگ انسان است. شناخت انسان از پديده های هستی راهنمای سازندگی و گره گشای دشواری های زندگی او ست.

هسته ی انديشه هميشه زمينه ی گسترش و رشد ندارد يا خام و ناتوان است ولی اين امکان وجود دارد که، در زمان و مکانی ديگر، در آميزش با انديشه های ديگر، انديشه ی توانايی را باردار کند. گسترش انديشه های نو به جهان سيمای نوينی می بخشند، گاهی زيباتر و زمانی زشت تر از سيمای پيشين. ميوه های انديشه هميشه شيرين و جان بخش نيستند گاهی هم تلخ و زهرآگين می شوند. جان بخشی يا جانکاهی انديشه ای به زمينه ی فرهنگی مردمی بستگی دارد که تخم انديشه در آن کاشته می شود ” در باغ لاله رويد و در شوره زار خار”.

اروپايی ها برای نخستين بار در چين با باروت آشنا شده اند که چينی ها سدها سال پيش از آن زمان باروت را در جشن هايشان به کار می برده اند. چينی ها از سوختن باروت برای شادمانی ايزدها يا ترساندن ديوهايی که در باور آنها بوده اند سود می بردند. يعنی مردم باروت را در جشن هایی، که بر اساس پندارها “خرافات” آنها بوده اند، به کار می برده اند. آذرخش باروت جرقه ی شگفتی را به خرمن انديشه ی اروپايی ها وارد می کند و همين شراره کشورهای اروپا را در کشورگشايی و جهانگيری ياری می رساند. انديشه ی بهره گيری از نيروی باروت به آنگونه پيشرفت تمدن را در جهان دگرگون ساخته است که پيآيند آن را امروز می تواند در دست يافتن به نيروی هسته ای تماشا کرد.

در اين نوشتار سخن از توانايی و ارزش انديشه است. بيشترين انديشه های نو در زمانی که زاييده شده اند نه تنها خريداری نداشته بلکه با آتش انديشه سوزان هم روبرو بوده اند. کسانی که پيرو عقيده ای هستند و انديشه های شناخته شده را، بدون شناخت، ستايش می کنند آنها فروشنده ی انديشه هستند نه انديشمند. چون آنها از پديده ای سخن می گويند که از ايمان آنها برمی خيزد نه از بينشی که پرورده ی آگاهی خودشان باشد. البته برآيند انديشه ی ديگران می تواند با بينش کسانی آميخته شود و جهان بينی آنها را دگرگون سازد.

انديشمند از آگاهی ها، شناخت، برخورد و بررسی پديده ای به انديشه ای آبستن می شود او انديشه ی تازه ای را، بر اساس منش و بينش خودش، می زايد. انديشه ی تازه بسان دانه ای است که در زمين می شکافد و جوانه می زند و گاهی درخت می شود. سود و زيان يا گسترش اين جوانه به زمينه ای بستگی دارد که در آن پروروده می شود.

نام حافظ رقم نيک پذيرفت ولی            پيش رندان رقم سود و زيان اين همه نيست

همين حافظ ، که بيشترين روشنفکران از شيرينی سخنش در شگفت هستند، سخنانی براساس جهان بينی خودش سروده است و او هرگز نمی دانسته است که پس از 800 سال استادان سخن از گفتار او برانگيخته می شوند. مهم اين نيست که حافظ چه کرداری داشته است. مهم اين است که هر کس، در خور گنجايش دانش خودش، از انديشه ی حافظ ارزشی را برداشت می کند. انديشه ی او نه تنها نخشکيده بلکه به ارزش آن در بينش خردمندان افزوده شده و در پندار سياه فکران، به لسان الغيب، کاهش يافته است. شايد حافظ، برای پيمانه ای يا از ترس تازيانه، حاکمی را ستايش می کرده است ولی گوهر انديشه ی او در هسته ی سروده هايش نهفته است.

برخی می پندارند که ما امروز به چامه و سروده هايی که دانش يا فلسفه ای را به روشنی بيان نمی کنند نيازی نداريم چون دانش امروز راه و روش بهتر زيستن را بررسی کرده است و ما می توانيم بهترين آنها را برای خود برگزينيم. همين انديشه هم، که ما را به انديشه نکردن راهنمايی می کند، بی ارزش نيست زيرا خودباختگی اين کسان ديگران را به خود می آورد که به انديشيدن در اين مورد بپردازند.

انديشمندان اروپا از بازنگری و بررسی اسطوره های يونان توانسته اند به برده پروری دين های سامی پی ببرند و پايه های دموکراسی را بر اساس بينش فراموش شده ی يونان کهن پيشنهاد کنند. انديشه های يونان پيشين با بينش اروپايی ها، در آن زمان که فرسودگی مسيحيت را شناخته بوده اند، سازگاری داشت. از ساده انگاری است که برخی از روشنفکران گمان می کنند که می توان از دستگاه انديشه ی اروپايی های رونوشت گرفت و بر مردم ايران، که در آلودگی فرهنگی به خواب رفته اند، وارد ساخت. اين کسان از تنگ نگری می پندارند که ايرانيان با نوشتن قانون اساسی بر پايه ی حقوق بشر، بدون پاکسازی بينش مردم از آلودگی های مذهبی، به دموکراسی می رسند.

هر فنی يا دانشی حتا انديشه ای را می تواند از ديگران آموخت، خريد يا دزديد و با دروغ هم می توان چشم و گوش مردم را از راستی برگردانيد. ولی، بينش فرهنگی را نمی توان از کسانی رونوشت برداشت و به مردمی ديگر فرو کرد، فرهنگ بايد از درون انديشه های خود مردم بجوشد. تا مردمی بينش دموکراسی نداشته باشند، با هيچ قانون و نمايشی، آن مردم نمی توانند به دموکراسی برسند.

چنانچه گفته شد فرهنگ تراوش انديشه های بنيادی است. چنين انديشه هايی در درازای زمان دگرگون، پاره پاره، پوشيده به پوشش های زشت يا زيبا و از بينش مردم دور می شوند ولی بيشترين آنها با سيمايی ديگری در لابلای واژه ها، داستان ها، اسطوره ها، خرافه ها و آيين های اجتماع پنهان می مانند. پاره پاره های انديشه در کتاب تاريخ نگاشته نمی شوند که کسی بتواند آنها را به آسانی گردآوری کند.

منوچهر جمالی از لابلای واژه ها، اسطوره ها و نوشته های کهن ترين دين های ايران به ساختار فرهنگ ايران پی برده و بخش های پرارزش آن را از زير خاشاک زمان بيرون کشيده است. او روشن می کند فرهنگ ايران، که بسيار پيشرفته تر از فرهنگ يونان کهن بوده، براساس بينش زايندگی و نوشوندگی بنا شده است. يعنی هر پديده ای از پديده ی ديگری پيدايش يا زاييده می شود. همان گونه که در دانش امروز هم از زاييده شدن ستارگان و کهکشان ها سخن می گويند. منوچهر جمالی روشن می کند که در فرهنگ ايران خدا و جانداران با هم پيوند تنگاتنگ دارند و هيچگاه از يکديگر بريده و جدا نمی شوند. خدا تخمی است خودزا بسان انسان که از آميزش خدايان زاييده می شود. خيلی کوتاه می توان گفت که در فرهنگ ايران انسان به نيروی خرد آراسته شده است، او از پديده های هستی برآمده و خودش توانايی دارد که بهشت را در روی زمين بسازد، او مخلوق کسی نيست، نياز به رسول و پيروی از احکام خدايی را ندارد.

در اين انديشه می بينيم که فرهنگ باستانی ايران، که برخی آن انديشه ها را خرافه و بی ارزش می پندارند، چندان از دانش پيشرفته ی امروز دور نبوده ولی تا کنون کسی آن را شناسايی نکرده است. از ديدگاه دانش هر سلول جانداری، چه از گياه و چه از جانور، توانايی دارد که خودش را بارها بيافريند. يعنی هرسلولی  تخم خودزا است و در آميزش با پديده های هستی سلول های زاينده ی ديگری را هم به وجود می آورد. به زبانی ساده در فرهنگ ايران همه ی جانداران پيوند انبوهی از خدايان هستند و خودشان خدا و خدا آفرين می باشند. می بينيم که اين فرهنگ نه تنها با تصورهای دين های سامی در تضاد است بلکه می تواند با دانش امروز هم همآهنگی داشته باشد چون اين فرهنگ پيوسته در نوشوندگی ونوزايی است.

البته می توان پرسيد که پژوهش و شناخت اين فرهنگ، که در خودآگاه ما فراموش شده است، چه سودی دارد. مگر هر کس که بخواهد آزادانه انديشه کند نياز به شناختن انديشه ی پيشنيان و منشور آزادی کوروش را دارد.  بايد بگويم که راه رسيده ايرانيان به آزادی از راه شناخت فرهنگ خودشان می گذرد. چون در اين انديشه انسان آزاد و آراسته به خرد است و هيچ خدايی يا خالقی بر او حاکم نيست. حکومت هر مردمی از بينش همان مردم ساختار پيدا می کند. در بينشی که خرد انسان کارگشای دشواری ها است انسان در آن ديدگاه آزاد است و خرد او زاينده ی انديشه های تازه خواهد بود. در عقيده ای که انسان به اراده ی خالقی به وجود آمده است انسان عبد همان خالق است و تا خود را از بردگی اين خالق رها نکند برده و بنده ی او خواهد ماند. البته هر کس نيازی به شناختن منشور کوروش را ندارد ولی در جامعه ای که امکان راست گفتاری نيست می تواند خواندن يک سنگ نوشته هم سود بخش باشد. زيرا در اجتماعی که احکام شريعت، قصاص و جهاد، حکمفرماست، تنها تاريک فکران امکان گفتار دارند، مردم نمی توانند تضادهای شريعت و حقوق بشر را بشناسند و دروغ پردازان، که با دروغ چهره ی زشت خود را پنهان کرده اند، در مردم پخش می کنند که “اسلام هيچ تضادی با منشور حقوق بشر ندارد”.

اين است که هر ايرانی به اين آگاهی نياز دارد که بداند: تا زمانی که او زمينه ی انديشه ی خود را از آلودگی های مذهبی پاک نکند او نمی تواند انديشه ای را به راستی بررسی کند. شايد برخی هم با شناختن منشور کوروش بهتر بتوانند پسماندگی اجتماع کنونی ايران را بشناسند و بدانند که بينش ايرانيان در درازای زمان پس رفت کرده است.

در اين نوشتار از انديشه ای سخن رانده می شود که هسته ی آن در درون کسی بارور شده باشد و ميوه ی آن از راه گفتار به برون تراوش کند. کسی که به عقيده ای ايمان دارد، او از خودش انديشه ای ندارد، او سرسپرده ی ايمانش است، او خرد خود را در اختيار ايمانش گذارده است. همه ی تلاش يک مسلمان آرايش دادن احکام اسلامی است. او هرچه را که در اين احکام زشت باشند تعبير و تفسير می کند تا آن زشتی ها را پنهان سازد. سازندگان اسلام های راستين همگی دروغ پرداز و انسان ستيز هستند. انديشه ی آنها در راستای ايمانشان است و برای پوشاندن زشتی ها و پوسيدگی های احکام اسلامی به هر راهی، که بتوانند به دروغ های مردم فريب بپردازند، فکر می کنند ولی هرگز به دروغ بودن ايمان خودشان انديشه نمی کنند. دروغ ميوه ی ترس و ترس پرورنده ی ستمکار و ستمکار دروغ پرور و مردم ستيز است.

کسانی سخن سرايان را ياوه گويان آشفته مغز می پندارند و سروده های آنها را شايسته ی بررسی نمی دانند. البته برخی هم، که با ايمان ملکوتی، به بررسی اين سروده ها پرداخته اند چيزی به جز ياوه گويی از آنها برداشت نکرده اند که بتوانند بازگو کنند. ولی يک سخن سرا دارای يک جهان بينی است که کم و بيش از جامعه، انديشه ها و فرهنگ زمان خودش، ساختار يافته است. گاهی می توان، در سروده های يک روشن انديش، به شيوه ی زندگی و آيين های اجتماع آن دوران، که ناخواسته در واژه های سراينده به کار رفته اند، پی برد. در نوشته های تاريخ، اگر بر جای مانده و به خواست کسانی نابود نشده اند، بيشتر به برخورد مردمان و فرمانروايان اشاره شده است و کمتر انديشه های مردم را ارزشيابی می کنند. گاهی انديشه ای زمان درازی در لابلای کنايه ها و شوخی ها پنهان می ماند تا زمينه ای برای آشکار شدن آن پيدا شود و آنگاه با شتاب بسياری در همه جا پخش می گردد. بسان انديشه ی مارکسيسم که سدها سال پيش از مارکس در بينش مزدکی ها و مانی ها آشگار بوده است ولی تا زمان مارکس زمينه ی گسترش آن انديشه کمتر وجود داشته است. اکنون هم که مارکسيسم شعله ور و سپس خاکستر شده، اگر به ژرفی نگاه کنيم، می بينيم که شيره ی اين انديشه ها در هر ديدگاه اجتماعی و سياسی رخنه کرده است.

به هر روی پرسشی پيش می آيد اين است که ما به اين افسانه ها چه نيازی داريم که بايد از لابلای آنها فرهنگ پيشينيان را شناسايی کنيم. ما را که امروز، در جهان مدرن، درب های دانش و دانستنی های به رويمان باز است چرا بايد در انديشه ی نياکانمان کاوش کنيم.

نياز ما در اين است که بتوانيم خودمان بينديشيم تا آنچه را که نياز داريم خودمان شناسايی کنيم. کسانی که انديشيدن را فراموش کرده يا آن را ياد نگرفته اند آنها بايد به دنبال دستورهايی بگردند که ديگران برای آنها پيش نويس کرده اند. امروز نه تنها دانستنی ها، سوی پيشرفت و نيازهای ما را ديگران برای ما می نويسند بلکه نيکی و بدی، زشتی و زيبايی، آزادی و گرفتاری را هم ديگران برای ما می سنجند و تعريف می کنند. ما از آزادی، دموکراسی و پيشرفت سخن می گوييم ولی مفهوم اين پديده ها را از ديگران، که آنها را داشته اند، شنيده ايم و خودمان آنها را نمی شناسيم. شايد تعريفی که از آزادی از ديگران شنيده ايم سد در سد درست نباشد، شايد برداشت ما از آن تعريف نادرست باشد، شايد هم ما در زمان و مکانی ديگری زندگی می کنيم و زمينه ی فرهنگی ما با بينش ديگران برابر نيست.

برخی از روشنفکران که خود را از شناسايی شاهنامه بی نياز می دانند، داستان ها آن را يک مشت خرافات کهنه و بی ارزش می پندارند، آنها از بررسی کردن بينش مردم ايران  روی گردان هستند. آنها براين پندارند که می توان سامان اروپايی را برای مردم ايران، که مسلمان هستند، پياده کرد. در حاليکه روشنفکران اروپا از بررسی و باز سازی اينگونه خرافات، فلسفه ی خدايان يونان، به پسماندگی دين مسيحی پی برده اند. اگر انديشمندان اروپا اسطوره های يونان را شناسايی نمی کردند، آنها را پوچ و بی ارزش می دانستند، هرگز مردم اروپا نمی توانستند خود را از چنگال ستم کليسا بيرون بياورند. در ضمير ناخودآگاه اروپايی ها همان خدايان فراموش شده ی يونان وجود داشته اند. اگر به ژرفی بنگريم می بينيم در نهانخانه ی خاموش برخی از ايرانيان هم هنوز همان پروردگاران، ايزدها، پريان، ماه، خورشيد و آسمان، با همان بن مايه ها، وجود دارند.

زال در هنگام زادن رستم پری از سيمرغ را بر آتش می زند و سيمرغ از ابر سياهی فرود می آيد. سيمرغ او را راهنمايی می کند تا بتواند، شکم رودابه را شکافته، رستم را از زهدان مادر بيرون بياورد و سپس زخم رودابه را مداوا کند. هزار سال پس از شاهنامه، چند هزار سال پس از آن انديشه، اين کردار در بيمارستان ها به نام ” سزار” سزارين انجام می شود. داستان سزار هم، بسان داستان زادن رستم، افسانه ای بيش نيست. کسانی، شايد هم به درستی،  شناختن ارزش اين داستان ها را بيهوده می شمارند ولی آنها همين داستانها را به افکار اسلامی آلوده می کنند و به دروغ  به امامان و بستگان شيعه می چسپانند. آنها با خرافه بودن داستان های شاهنامه ستيزی ندارند بلکه با ايرانی بودن شاهنامه درستيزند چون خود آنها از سازندگان خرافات و طامات هستتند. اين خرافات سازان با شگفتی و ديدگان باز به رفتار انبوهی از مردم، که گورهای هزار ساله را ستايش می کنند، می نگرند. آنها بر اين باورند که نبايد عقيده های مردم را نکوهش کرد چون شايد مردم، از نکوهش کردن نادانی، برنجند. کسی که بيش از هزار سال است که با زخم شمشير کشته شده و نتواسته است که از خودش نگهداری کند. اکنون کسانی از اين مرده ی هزار ساله مدد می خواهند و می گويند “يا علی مدد” ، “علی نگهدارت”. مردم حق دارند که مرده پرست و نادان باشند ولی مردم هم حق به دانستن دارند که مردم دوست باشند و مرده پرست نباشند.

آيا بهتر نيست که با خرافاتی مبارزه شود که مردم را گرفتار “ولايت فقيه” کرده است؟ اينکه در داستانی جمشيد جام جهان بين داشته است، برانگيزنده ی خرد است، اگر مردم را به جهان بينی نرساند به کور هم نمی رساند.

کسی که می خواهد با خرافات مبارزه کند دستکم بايد ماهيت خرافات را شناسايی کند. اگر در شاهنامه از ديو سياه و ديو سفيد يا از فرورفتن پای رستم، به هنگام رفتن، در زمين سخن آمده است نياز به مبارزه با آن بينش نيست چون کسی، ديو يا فرورفتن پای رستم در زمين را، باور ندارد. انسان انديشمند با خرافاتی پيکار می کند که خرد مردم را خشکانيده و ديدگاه آنها را تاريک ساخته است.

اگر بينش نياکان ما اين بوده است که خورشيد از ماه زاييده می شود بديهی است که اين بينش نادرست و خرافات است چون خورشيد، زمين و ماه پاره هايی از پديده ای پيشين هستند و درست تر اين بود که می گفتند ماه از زمين جدا شده است. ولی اين خرافات، ماه را فرمانده ی مردم نمی داند و ماه هم رسول و نماينده ای ندارد که به مردم امر و نهی کند. پيامی که در اين بينش وجود دارد اين است که ايرانيان شش هزار سال پيش با جهان بينی ماتراليسم به پديده های هستی می نگريستند. امروز هم نه شناسايی اين انديشه برای ما زيان بخش و نه مبارزه با اين خرافات سود بخش است.

امروز، پس از شش هزار سال، مردمی مجبور به داشتن عقيده ای هستند، که خالقی همه ی پديده های هستی را در شش روز خلق کرده است و مردمان هم بندگان او هستند و بايد فرمانبردار رسول و خليفه ی او باشند. اين خرافات زنجير نادانی و بردگی را به گردن انسان می بندد و پيشرفت انديشه را از جنبش بازمی دارد. اگر کسی آزاده و آزاديخواه است بايد با اين خرافات پيکار کند تا حکومت الله را براندازد. آخوندها انگل های مرداب الله هستند، با برچيده شدن حکومت الله، توان آخوندها گرفته خواهند شد. شايد نقد و بررسی اسلام مسلمانان را برنجاند و آنها را خشمگين تر کند ولی نقد نکردن اسلام ستمکاری بر انسانيت است. مسلمانان از ديدن سيمای اسلام و نادانی خودشان می رنجند ولی جهانيان از خشم و بی داد مسلمانان خشمگين و بی دادگر می شوند.

مردو آناهيد

دريافت بازتاب از ديدگاه خوانند گان:                             MarduAnahid@yahoo.de

باروخ اسپینوزا ستاره ی همیشه درخشان یهود

بزرگ امید، پاییز2012

زیانبارترین بازمانده ی جنگهای چلیپایی پس از ماندگار شدن دشمنی درنده در خانه ی خدا، پیدایش پدیده ی شومی به نام “انکیزیسیون” بود. چلیپا به دوشان همسوگند اگر نتوانستند یورشگر را از اورشلیم برانند، دو سده آنسوتر فردیناند از میانشان سر برافراشت و اسپانیای انگلزده (اندلس – غرناطه) را از گندشان پالود و ریز و درشتشان را از خانه ی آبایی تاراند. سربلندی ی برآمده از آن پیروزی و نیاز مالی برای پاکسازی ی کشوری تازی زده، فرمانروای تازه را به جان یهودیانی انداخت که چند سده پیش از آن رخداد به این سرزمین کوچیده، با تلخ و شیرین روزگار ساخته و زبان لادینو را پی ریخته بودند. پیرو فرمان فردیناند، یهودیان اسپانیای آزاد و رسته از چنگ دد و دیو، یا باید آیین مسیح را میپذیرفتند و همرنگ دیگران میشدند، یا خاک این دیار را برای همیشه ترک میکردند. از آن پس بود که بازیگران کارآزموده ی انکیزیسیون نو، یهودی را دریدند و چاپیدند و کباب کردند و از هیچ ستمی در راندن این توده ی شوربخت درمانده کوتاهی نکردند.

بگیر و ببند هیاهوچیان نوپا، پریشانی میان خانواده های یهودی را فراگیر کرد تا هرکه هرچه دارد بردارد و به گوشه ای بیرون از آن دوزخ بگریزد. شنیده شده کریستف کلومبوس یهودی زاده دنبال پایگاهی شایسته برای همکیشان گریزپا از ستم فردیناند میگشته – در پناه بادبانهای توانا و پاروهای بلند ملوانانش از این دریا به آن دریا میشتافته که چرخ بازیگر سرنوشت او را به امریکا رسانده (1492) – همکیشانی فردانگر، بخشی از هزینه ی درازترین سفر دریایی ی وی را پرداخته اند تا نخستین باشندگان دیار تازه (ینگه دنیا – جهان یانکیها)، به شمار آیند. فرزندان دوراندیش همان فردانگران، امروز بزرگترین پشتیبانان اسراییل جوان در خاورمیانه ی پیرند.

در افت و خیز آن سالهای سخت، هزاران خانواده ی آواره ی یهودی از سر ناچاری از این در به آن در و از این گوشه به آن گوشه گریخته و بهای سنگین زیانهای بیشماری را پرداخته اند که تاریخ گواه گویای آنست. خانواده ی دینمدار و پایبند باروخ اسپینوزا، یکی از خانواده های گریزان پرتغالی بوده که چندگاهی با کشتیهای فرسوده ی بومی میان دریانوردان و بندرهای فرانسه و انگلیس و اسپانیا سرگردان بوده اند، تااینکه مرزداران هلندی آنانرا به شهروندی پذیرفته اند. زندگی بیرون از زادگاه، دشواریهای پیچیده ی خود را دارد. رفتار پسندیده ی میزبانان فروتن با میهمانان یهودی، آنانرا یاری داده تا نخستین کنیسای آمستردام را در سال 1589 بسازند. نگارگریهای رامبراند نامدار نشان میدهد که یهودیان آن دوران در هلند، خوشبخترینها میان همکیشان آواره از این آشیان به آن سامان بوده اند.

اوری ال آکوستا، پژوهشگر جوان یهودی، آنروزها به موج توفانزای رنسانس فرهنگی

 پیوسته و پدیده ی پایان هستی Eschatologyرا آنگونه که در سخن خداوند (تورا) آمده، در فلسفه ی آفرینش رد میکرد. سران همکیش برآشفته و بر او شوریده اند. تنها چاره ی رهایی از کیفر سنگین، پشیمانی و پس گرفتن همه ی گفته ها و نوشته هایش بوده – گرفتاری از برخورد تلخ سران همکیش فراتر رفته و به گله مندیهای مسیحیانی رسیده که همیشه با آنان مهربان و فروتن بوده و اکنون در برابر نوشته های دینستیز وی شگفتزده بودند. برای پیشگیری از درگیریهای زیانبار، اوری ال باید در آستانه ی درب کنیسا میخوابیده و همگان با خواندن نیایش ویژه از روی تن گناه آلود وی میگذشته اند. جوان نوآور اندوهگین پس از انجام آن آیین سخت، به خانه بازگشته و به فردای گنگ خویش اندیشیده – با نگارش نامه ای سختتر از آنچه که در گذشته نوشته، بر رفتار نکوهیده ی همکیشان خورده ها گرفته و خود را از رنج زندگی رهانده (1640) – باروخ اسپینوزا، در آن رویداد اندوهبار، پسرکی 8 ساله بوده که گویا پیکره ی بیجان اوری ال را آویخته از آستانه ی درب خانه اش دیده و هرگز نتوانسته آن روز گزنده را از سر کوچک خویش بزداید و از یادش ببرد.

باروخ گوشه گیر از کودکی شیفته ی خواندن بود. تورا و تلمود و شولخان اروخ و میشنا و میدراشیم و زوهر را بارها بیش از گنجایش کودکی نوآموز میشناخت. در نوجوانی با بینش دگراندیشان یهود آشنا شد و آرام آرام راه فردا را کاوید. نوشته های نامدارانی چون میمندی (موشه بن میمون)، لوی بن گرسون، بن عزرا، هاسدای کرسکاس، بن گبرول و بسیاری را چون جام شیرین سر کشید. به بلندایی رسید که میپنداشت جهان، جان خداست. هرچه پیشتر میرفت، بار دودلیهای آشوبنده، درون کاوشگر را سختتر میگزید و نیش شیرین، روان نیازمندش را شیفته تر میکرد. در دوباره خوانیهای پیاپی، خورده هایی تاریک و روشن بر برخی از نوشته هایی گرفت که در آغاز آنها را میستود. سرانجام دریافت که کاراترین پاسخها به پرسشهای دینی، جایی ناتوانند و لنگ میزنند.

هرچه پیشتر آمد و ژرفتر نگریست، کوه دودلیهای پرسش برانگیز فراتر رفت. با خواندن نوشته های سرشناسان مسیحی در زمینه ی دینشناسی، سختتر در خود پیچید. شب و روزش میان خرمنی از نوشته های رنگارنگ میگذشت و هرچه بیشتر میخواند، تشنه تر میشد و کاوشی ژرفتر او را سختتر به خود میخواند. در یکی از روزهای سال 1665، دخترک زیبای فان دون انده (استاد زبان لاتین)، دل فیلسوف جوان را برد. ولی پیش از انجام آیین همسری، جوانک سرمایه داری از راه رسید و گل نورس را ربود تا اسپینوزای دلسوخته با نوشته های ریز و درشتش تنها بماند.

زبان لاتین را به نیکی آموخت تا سقراط و افلاطون و ارسطو و دیوژانس و ذیمقراتیس و زنون و اپیکور و لوکرسیوس و بطلمیوس و… را بهتر بشناسد و از آگاممنون و آشیل تا ژوپیتر و مفیستافلیس را درنوردد. با خواندن نوشته های داغ جوردنو برونو (1600-1548) که همه ی برفهای دنیا نمیتوانست آنرا سرد کند، بریان شد. روان پاک برونوی مسیحی که در آتش دینبازان انکیزیسیون کباب شده بود، در سر و جان فیلسوف جوان یهودی جایی تازه گشود و جانی نو گرفت. آشنایی ی اسپینوزای دلبسته ی فلسفه با بینش پدر اندیشه ی روز (رنه دکارت 1650-1596) که با گویش (میاندیشم، پس هستم Cogito ergo Sumدر برابر کسی ایستاده بود که انگلیسها او را “پدر دانش” میخواندند (فرنسیس بیکن 1626-1561)، آماده ی پروازی بی بازگشت شد. فراموش نکنیم که میوه ی جهانبینی ی نامدارانی چون لایپ نیتز و هیوم و لاک و برکلی و کانت و روسو و…همه از بذر نیرومند بیکن رسته بود.

چکه ی کارایی که از اندیشه ی دکارت خردگرا در جام خام اسپینوزای جوان چکید و تا پایان زندگی، بر رنج دانستن فیلسوف نوگرا افزود، دریای بی ته دکارت در شناخت ریشه های دستنخورده ی هستی یا دو پدیده ی استخواندار، چون دو خرمن انباشته بود که یکی بر ماده و دیگری بر روان تکیه داشت. در یکی گوهر هستی (عالم ماده) را برون آمده از شکم آفرینشی میدید گنگ با کورسویی از کوه بلندبالای خرد – و در دیگری روان پنهان (عالم روح) را چون جهانی پیچیده و چکیده از نیرویی مینگریست که از مادر آفرینش سوا نیست و بر گمانه استوارست که مثل Mossolافلاطون از گوشه هایش سرک میکشید.

دکارت جز خدا، همه چیز را بر راستای قانونی ویژه و خردمدار ارزیابی میکرد که از لیوناردو وینچی و گالیلو گالیله به جا مانده و آندو از آناکساگورس آتنی آموخته بودند (منطق هندسی). آنچه لاپلاس و لوتر و کانت و شوپنهاور و زوینگی و ریدلی و…به آن افزودند، گویای هنر خدای نادیده ای بود که آفرینش زاده ی اوست و مکانیسم خودکار رخدادهای پسین، هریک نمادی از او، ولی رها در پهنه ی هستی بوده و هستند.

برگ درختان سبز،  در نظر هوشیار         هر ورقش دفتریست، معرفت کردگار

اسپینوزا در شاهکار فلسفی و نگارش بیهمتایش “رساله ی اخلاق” کار بزرگی را پایان داد که دکارت بزرگ با بیزبانی آنرا آغازیده – ولی نتوانسته بود به فرجام برساند. فیلسوف جوان یهودی همان اندیشه ی پهناوری را بر باور آیندگان چکاند که بیکن در ارغنون 2، به نیاز بی گفتگوی آن در نگاه آدمی به هستی پرداخته، بی آنکه راهی بر برونرفت از آن بگشاید. چه بوده آن راز بزرگ و پنهان در بینش فلسفی که برجستگانی چون دکارت و بیکن از چشمه ی پدران آن نگرش در یونان نوشیده و هنوز پهنه ی نادیده ی آنرا به نیکی درنیافته بودند تا فشرده ی گوهرینش را در چهارچوبی سزاوار بگنجانند؟ زیر و بم آفرینش و آنچه که هستی را ساخته، باید به شیوه ای خردمدار و خردپسند (منطق ریاضی – هندسی) در فلسفه روشن شود تا ارزشی ماندگار یابد – وگرنه داستان سرودن و چیدن مشتی واژه ی بیجان کنار هم، از دست همانهایی برمیآمده که از هزاره های دور، مردم را به نام “دین” سرگرم کرده و جز کوره راههای توده نرم کن، به جایی نرسیده اند. باروخ اسپینوزای 34 ساله، به گناه گفتن و نوشتن آنچه که میپنداشت درست است و بود، سیانور جانگیر و ارسنیک تلخ توده ی یهود آمستردام یا شاید هم استرکنین دمگداز یهودی – مسیحی ی دوران خویش شناخته شد. سران کنیسای آمستردام از او پرسیدند:

“درست است که به دوستانت گفته ای ماده برابر با تن خداست و فرشتگان، زاده ی گمان آدمی اند و تورا چنین و چنانست و…؟

آنان از فیلسوف جوان خواستند در پاسداری از دین پدرانش، زبان در کام گیرد و با دریافت پول خوبی از کنیسا، کاری دیگر راه اندازد. نپذیرفت و پیرو آیین یهود از کنیسا رانده شد (22 ژوییه 1666). آنروز پس از اینکه تلاش سران کنیسا به دنبال ماهها گفتگو به جایی نرسیده و دهها تن گفته های دینستیز باروخ را در دادگاه ویژه گواهی داده بودند، در آیین و نیایشی ویژه، چراغها آرام آرام خاموش شدند و بانگ اندوهی دلسوز، سرشته در اشکهایی پنهان در کنیسای آمستردام به گوش میرسید که بیگمان از چشمان زنان و مردان پیر و جوان خانواده و بستگان و یاران فیلسوف جوان میبارید. بانگی لرزان که گویی از پس هزاره های دردانگیز سرک میکشید، این واژه ها را نهفته در خشمی فروخورده برون میریخت:

“پیرو دستور دین و فرمان فرشتگان، ما همه ی سران کنیسای آمستردام در پیشگاه سخن خداوند (تورا) که ششصد و سیزده فرمان روشن بر ما دارد، باروخ اسپینوزا را از خود رانده (لعن و تکفیر و تفسیق) و او را همانگونه ناپاک میشناسیم که الیشعا فرزندان را شناحت. همه ی این دستورها را که در دفتر ویژه “احکام” آمده، شایسته ی او میشناسیم. روز و شبش در خواب و بیداری، در آمدن و رفتن و در هر گونه ای که هست، زهرین باد (ملعون باشد). خدای یکتا او را نبخشد و نپذیرد. آتش خشم پروردگار او را و هستی اش را بسوزاند و همه ی بدیهای جهان را بر او بباراند. نام او از دفتر آسمان زدوده شود. گناه نابخشودنی و گام نادرستش که او را از خاندان ایسرایل رانده، به نفرین جاودانه دچار گردد… بدینگونه به آگاهی میرسانیم که هیچکس نباید با او گفتگو کند. کسی نباید با او نامه نگاری کند. هیچکس نباید دست او را بگیرد و با وی در یک سرا بزید. کسی نباید بیش از 4 گام (زرع) به او نزدیک شود. هیچکس نباید نوشته های او را بخواند…هاراو راشی آمستردام، منشه بن ایسرایل”

فیلسوف نام آور یهود به سختی کیفر شد و آن کیفر را شایسته ی خویش دید. چراکه سختترین یورشها را به بینشی آغازیده بود که نه تنها نیرومندترین پشتوانه ی دین و فرهنگ و آبروی همکیشان شمرده میشد و هزاره ها از آن پاسداری کرده بودند. کیشمداران کشور میزبان نیز آنرا ریشه ی کیش خویش شناخته و به آن میبالیدند. خورده گیری بر پناهگاهی چنین استوار در سرزمینی بیگانه که شهروندانش آنهمه از آوارگان یهودی پشتیبانی کرده بودند، با دوراندیشی و خرد همزیستی سازگار نبود. گواینکه نوآوریهای فلسفی ی باروخ با گنجایشهای آن دوران ناسازگار بود، ولی شاید میتوانست همه را به یک چوب نراند و تازیانه بر پشت دین را همانگونه نکوبد که روم، مسیح را کوفت و انکیزیسون یهود و هر دگراندیشی را. گواینکه همشانه دیدن اندیشه ی باروخ نوگرا با خردستیزان روم و انکیزیسیون به هیچ رو روا نیست، ولی در فرجام دیدیم که همه ی راهها به روم پایان یافت. سران کنیسا بیگمان نمیخواستند فرزند دانشمند، ولی سرکش خود را به این آسانی از دست دهند. ولی چاره چه بود؟ آنها نمیتوانستند در خانه ی میزبان بر دین وی چون و چرایی آورند و خود و او را سکه ی پولی سیاه کنند. به ویژه آنروزها که درگیری میان کاتولیکها و پروتستانها به اوج خود رسیده و همه چیز همگان، درد دین بود و نه بیش از آن.

پدر دردمندی که فرزندی برومند را برای روزهای بزرگ خاندان یهود پرورده بود، اشگ ریزان از او سوا شد. خواهر و مادر گریان و یاران و همبازیهای دوران کودکی، همه و همه از او بریدند. فیلسوف آواره میان توده ی پریشان، تنهای تنها ماند. گناه بزرگش این بود که با هیچ دینی جز هنر خرد، میانه ای خوش ندارد. روزی بی سر و پای ولگردی در خیابان به پاسداری از دین برخاست و به فیلسوف جوان یورش آورد. باروخ زخمی برداشت و گریخت و دانست آمستردام برایش تنگست. در روستایی میان خانواده ای مسیحی خانه گزید و به کاوش در بیخ و بن نوشته های این و آن پرداخت و به فردایی بهتر دل بست. همانجا بود که به کار شیشه تراشی (عینکسازی) سرگرم شد که در نوجوانی از استاد همکیش آموخته بود. نام “باروخ” را از شناسنامه اش زدود و واژه ی “بندیکت” را جایش نوشت. در سال 1669 همراه همان خانواده به شهر راینزبورگ کوچید. خیابان کوچک زیبایی که آنروزها با آن خانواده در آن میزیست، امروز “خیابان اسپینوزا” خوانده میشود.

آن چند سالی که گوشه ی آن خانه با کم خوردن و گرد خفتن و آرامش به سر برده بود، از پربارترین دورانهای زندگی اش شد. دو نوشته ی ارزشمند “اصلاح قوه ی مدرکه” و “اخلاق به شیوه ی هندسه”، پس از مرگش به چاپ رسیدند که دستآورد همان دورانند. “اصول فلسفه ی دکارت” ده سال خاک خورد تا به چاپ رسید. نوشته ی ارزشمندش “در باب دین و دولت” سال 1670، بی نام و پشت سفید چاپ شد و دولتیان بیدرنگ آنرا “زیانبار” خواندند. یوهان کولروس (چاپچی) درباره ی آن شاهکار نوشت:

“گنجینه ی بزرگیست که کسی نمیتواند بهایش را بشناسد. این شاهکار، جاودانه خواهد شد.” برخی هم در واکنش به آن کار بیهمتا، نوشتند:

“بیدینی که تاریخ آفرینش، نمونه اش را ندیده و هرگز نخواهد دید.”

نگاه بیتای اسپینوزا به فلسفه ی هستی، میان دانشگاهیان و پژوهشگران و درباریان، روز به روز افزوده میشد و پشتیبانانی بیشتر مییافت. بسیاری از سرمایه داران خواهان دهشها و پیشکشهایی ارزنده تر به وی بودند. او همه ی آن پیشنهادهای دست و دلبازانه را رد میکرد. تا جایی که لویی چهارم با پیشنهاد دستمزدی ارزنده به میدان آمد. فیلسوف نوگرا، آن پیشنهاد را هم با فروتنی رد کرد و برتر دید با کم بسازد و زیر بار شاهان و فرمانروایان نرود. در 1673 که فرمانروای پروس، استادی ی فلسفه در دانشگاه هایدلبرگ را به وی پیشنهاد کرد، آنرا نیز با سپاس فراوان نپذیرفت. چراکه میدانست در پدیده ی دین و دینمداری، درگیر خواهد شد.

جان فرسوده اش در 44 سالگی به مرز ناتوانی رسید. نوشته هایش را در بسته ای پیچید و آنرا به خداوند خانه سپرد تا پس از مرگش به دست جان ریورتز چاپچی برساندJohn Rivertzنیمروزان یکشنبه 20 فوریه ی 1677 که خانواده از کلیسا بازمیگشتند، اسپینوزا را در چهاردیواری ی تاریک نمورش، مرده یافتند. مرد ریز پیکر تکیده، همه ی نیرویش را برای پایداری در برابر سل از دست داده بود. اگر ارسطو در اسکندر همانی را میدید که گوته در ناپلیون یا نیچه در مرد برتر (اشوزرتشت اسپنتمان)، اسپینوزا در بیکرانه اندیشه اش همانی را میکاوید که خدا در هنر خود.

 

***

آزادی نه در داشتن، بلکه در نقد، ایمان است

مردو آناهید

آزادیخواهانی، که از ستم حکومت های دینی رنج می برند و شیفته ی سامان مردمسالاری هستند، می توانند دستکم از خود بپرسند: آیا، در مردمسالاری، عقیده ای حق حاکمیت و حق حکمرانی بر مردم را دارد یا ندارد؟

اگر عقیده ای چنین حقی را داشته باشد آن عقیده بر خرد و اندیشه ی مردم حاکم است. یعنی بیشترین شمار این مردم، با چشم آن عقیده، به جهان هستی نگاه می کنند.

پس به کردار در چنین اجتماعی انتخابات، مجلس، نماینده و آرای مردم تنها پوسته ای هستند میان تهی که برای نمایش در سازمان های جهانی به کار می روند. زیرا در این اجتماع فتوا مقدس و هر اندیشه ای، که در ورای آن فتوا باشد، کفر است. دانش و آزمون های این مردم راهنمای آینده ی آنها نیستند و زندگانی ی آنها در تنگنای آن عقیده مرزبندی می شود.

اگر مردمسالاری، جدا از هر عقیده ای، تنها بر پایه ی دانش و خرد همگان سامان می یابد پس هیچ عقیده ای حق حاکمیت و حق حکمرانی بر مردم ایران را ندارد.

سامان اجتماعی، “سکولار” یا “لاییک” ، که امروزه برای آینده ی ایران بر سر زبان  برخی از روشنفکران روان شده است، تنها در پندار این کسان می تواند مفهوم مردمسالاری را داشته باشد. زیرا با ویژگی هایی که آنها در این پندار گنجانده اند، آن پندار در ایران، بازده ای به جز مردمسالاری خواهد داشت. در آن سامان باورمندان مذهبی آزاد هستند که بینش مردم را تاریک نگهدارند ولی هیچ اندیشه ای، که بتواند پسماندگی های این عقیده ها را آشگار سازد، آزاد نیست.

اگر در اجتماعی از چالش و کاوش، در پیرامون عقیده ها، پیشگیری بشود در آن سامان آزادی نیست. آزادی زمانی ارزشمند است که مردم به کاستی ها و پسماندگی های جامعه بپردازند تا بتوانند جامعه ی خود را نو به نو تازه کنند. شریعتمداران که عقیده ای پوسیده و سست به بازار آورده اند، آن را حقیقت مطلق می نامند، ولی هیچ خردمندی این دروغ را نمی پذیرد، پس آنها مجبورند به کشتار دگراندیشان فتوا بدهند. پیروان از فتوای یک مفتی یا مجتهد اطاعت می کنند زیرا آنها از خردورزی می ترسند و  ناخودآگاه آزموده اند که خرد با ایمان آنها سازگار نیست.

احکام اسلامی با هر حکومتی، به جز حکومت الله، در تضاد هستند. از این روی در اجتماع مسلمانان، که در آن حتا اندکی عقیده ی اسلامی حاکم باشد، هرگز نمی تواند سامانی “سکولار” یا “لاییک” یا هر سامانی، که بر اندیشه ی مردم ساختار داشته باشد، پدیدار بشود. زیرا اسلام بر پایه ی خشم و جهاد استوار شده است نه بر شیوه ی انباز و نیاز.

برخی بهبود و پیشرفت بینش فرهنگ اجتماعی را با بهبود و پیشرفت ابزارهای تولیدی به هم پیوسته می انگارند. این است که آنها آلودگی های ذهن مردم را روبنایی می دانند و به آنها نمی پردازند.

اشاره ای کوتاه به تفاوت فراهم ساختن ابزار با آماده ساختن بینش اجتماعی:

انسان آزموده است که، او می تواند از بیشتر پدیده های تمدن بهره مند شود، او می تواند همسان فرآورده های ساخته شده، که ویژگی های آنها را می شناسد، بسازد یا با پرداخت پول آنها را بخرد. مانند مردمی که سال ها با هنر ساختن ابزارهای توانمند آشنایی نداشته اند واکنون می توانند با پرداخت ” نفت” از آنها بهره برداری کنند.

با این وجود، بهره برداری از ابزارهای تمدن مدرن نسبت به بینش و فرهنگ هر مردمی گوناگون است.

می بینیم که کاربرد یک ابزار پُرتوان (مانند جرثقیل) به نگرش مردمی بستگی دارد که بر آن فرمانروا هستند. هنرمندان سختی  های کار را با آن ابزار آسان می سازند و فرومایگان آن را برای ایجاد ترس در مردمان به کار می برند.

مردمان، چه هنرمند و چه فرومایه باشند، کمتر برای ساختن ابزاری، که سود آور نیست، کوشش می کنند. هیج کس(به جز نوح) هراندازه هم که پولدار، حتا نادان باشد، او برروی رودخانه-ی کم آب یا بستر سیلآبی کشتی نمی سازد. برای نمونه می توان گفت حتا ساختن دانشگاه، که نماد دانش آزمون شده و پیشرفته است، برای برخی از مردمان، که آنها تا کنون با تمدن مدرن برخوردی نداشته-اند، کاربردی ندارد. زیرا یک دانش زمانی سودبخش است که بتوان آن را به کار گرفت و از بازده-ی آن بهره مند شد.

پدیده-های اجتماعی هم چکیده-ی آزمون هایی هستند که در درازای زمان در بینش مردمان آمیخته شده-اند. این گونه پدیده-ها ابزاری نیستند که بتوان مانند آن را ساخت یا آن را وارد کرد. پدیده-های پُر ارزش اجتماعی، که در جامعه-های پیشرفته کارآیی پیدا کرده-اند، کارکرد آنها با بینش مردمان همان جامعه-ها پیوند دارد.

پدیده-هایی مانند “سکولاریته” ، “لاییک”  یا دموکراسی، که برخی از روشنفکران برای وارد کردن آن به ایران کوشش می کنند، تنها با بینش انبوه-مردمی پدیدار می شوند که آنها در دیدگاهی”سکولار” ، “لاییک”” یا دموکرات به جهان هستی بنگرند. تا زمانی که هسته-ی این مفهوم-ها در بینش مردم آمیخته نشوند آنها  پوک و گنگ هستند و به کردار کارآیی نخواهند داشت.

یک مفهوم اجتماعی، که در آمیختگی با بینش مردم به وجود می آید، خواه ناخواه در کردار همان مردم آشگار می شود. یعنی با ستایش کردن شگفتی  های یک مفهوم، که تنها در پندار نیک اندیشان درخشان شده است، بازده-ی کردار مردم ایران دگرگون و زیبا نمی شود.

روشنفکران، برای بهبود جامعه-ی ایرانی، از  سامانی به نام “سکولاریته”، که در پندار آنها آراسته شده است، سخن می گویند و بر این باورند، که با وارد کردن چنین ساختاری، نگرش مردم ایران هم سکولار می شود. آنها فراموش می کنند که این پدیده ساختمان یا دارویی نیست که بتوان آن را برای مردم ساخت یا آن را به آنها خورانید.

بینشی که، به خشم و کینه آلوده باشد، او با جهان آزاد و آزادگان در ستیز است  او نمی تواند به جامعه حتا به خودش بپردازد. این پدیده-ها، از راه بازگو کردن نیکی های آنها، در بینش مردم کاشته نمی شوند. یعنی اگر همه-ی مردم ایران هم بدانند، که جامعه-ی سکولار زیبا و سودبخش است، آنها به کردار سکولار نیستند. این مردم، به امر الله خلق شده-اند، از ترس جهنم و در آرزوی بهشت زنده-اند، آنها از اوامر الله پیروی می کنند نه از خرد خویشتن.

                                                              ره نمودن به خیر ناکس را      پیش اعمی چراغ  داشتن  ست (  اعما = نابینا )

                                                              نیکویی با بدان  و بی ادبان     تخم در شوره  بوم کاشتن ست   (از سعدی)

 آزادی درختی ست گسترده که باید نخست تخم آن در بینش (ذهن) مردم کاشته و سپس آبیاری بشود تا جوانه بزند و اندک اندک بروید. ذهن مردم ایران به پلیدی آلوده و در تصرف آخوند است. پس نخست باید در ذهن مردم رخنه و آن را از پلیدی پاک کرد تا بتوان تخم آزادی را در آن کاشت.

سامان هر کشوری با بینش مردمان همان جامعه پیوند دارد نه با منشور جهانی-ی حقوق بشر یا دیدگاه کانت و نیچه. مسلمانان تسلیم و مطیع اوامر الله هستند. وظیفه-ی آنها جهاد با کسانی است که به الله و احکام اسلام ایمان نیاورند. این مردمان از هر اندیشه-ی سودبخشی هم، مانند ابزاری تازه، برای پیشبرد اوامر الله سود می برند.

 شیوه-های سکولار، منشور آزادی-ی حقوق بشر، سامان دموکراسی، که از اندیشه-ی آزادیخواهان برخاسته-اند، فرآورده-هایی هستند که در جهان بینی-ی مسلمانان راه ندارند. ولی والیان اسلام، که تضاد آنها را با شریعت اسلام می شناسند، هسته-ی”آزادی” را از این مفهوم ها جدا می کنند و آن واژه-های بدون هسته را مانند جنگ افزاری به سود خود و زیان آزادی به کار می بندند.

شوربختی در این است که بیشتر روشنفکران ایران نمی خواهند، در سامان کشورداری، به نقش باز دارنده-ی عقیده-ی همگان برخورد کنند. آنها، در برنامه-های خود، نیازی به شکافتن عقیده-های مذهبی نمی بینند. شاید هم آنها خود را در پیکار، با هیولای سرسخت مذهب، ریز و ناتوان می پندارند. به هر روی آنها، در راه مبارزه، سرسخت ترین دشمن آزادی را، که در ذهن مردم پنهان است، نادیده می گیرند.

والیان اسلامی از این کاستی، که در کردار روشنفکران است، سود می برند و به آسانی کهنه-های احکام خود را در هر اندیشه-ای، که مردم پذیرای آن بشوند، جاسازی می کنند. از آنجا که این روشنفکران، تضاد نواندیشی را با شریعت اسلام روشن نمی کنند، آنها ناخودآگاه، به جای گسستن بندهای پسماندگی، زنجیرهای تازه-ای را برای به بند کشیدن ذهن جویندگان آزادی به دست شریعتمداران می سپارند.

شریعتمداران با آرمان های روشنفکران، که مردم شیفته ولی با هسته-ی آنها بیگانه هستند، پیکار نمی کنند. آنها پیکر احکام اسلامی را در پشت این آرمان ها پنهان می دارند تا مردم با تلاش خودشان از دری تازه به همین زندان بازگردند.  یعنی تنها از زیبایی های ” منشور جهانی-ی حقوق بشر” ، جامعه-ی سکولار و لاییک یا دموکراسی سخن راندن، بدون برخورد به زشتی های عقیده- های دینی، به برداشتن سنگ بزرگی می ماند که سرانجام روی پای همین روشنفکران خواهد افتاد.

( یادآوری: کلمه-ی “عقیده” در نوشتارهای من به مفهوم باورهای مذهبی است نه اندیشه-ی آزموده شده)

البته به روشنی می توان دید که: آرمان مردمان پاکستان، افغانستان، عراق حتا مردم ترکیه رسیدن به جامعه-ای آزاد نیست بلکه انگیزه-ی آنها یافتن راهی است که یک راست به جنت برسد. این مردمان خواهان حکومتی هستند که او امکانات گناه کردن را از اجتماع بگیرد تا مبادا آنها از سرشت انسانی-ی خود وسوسه شوند و ریسمان الله را، برای زمانی کوتاه، رها کنند.

درست است که دیدگاه ایرانیان گسترده تر از عقیده-ی مردمان نامبرده است؛ با این وجود می بینیم:  برخی از ایرانیان، که اسلام را از رسول الله هم بهتر می شناسند، نه تنها عبد  الله هستند بلکه آنها خود را به کردار غلام امامان عرب نژاد می دانند.

می توان گفت: که پیروان اسلام در نازندگی زنده-اند و زندگی-ی آنها پس از مرگ آغاز می شود؛ البته آنها از نیازهایی، که در سرشت انسان نهفته است، چشم نمی پوشند و از این انگیزه-ها ست که مسلمانان خود را گناهکار و درخور مجازات می پندارند. این مردمان پیوسته به الله رشوه می دهند، که الله گناهان آنها را ندیده بگیرد، یعنی الله را با ساختن مسجدها و اجرای احکام اسلامی خشنود می سازند.

شاید مفهوم “سکولاریته” را بتوان بدین گونه بازگو کرد: که انبوه مردمان می توانند، جدا از هر عقیده-ای که دارند، با خرد و آگاهی های خود، روند جامعه و کشور را، برای زندگی در همین جهان، سامان بدهند. ولی می بینیم که اسلام فروشان درون مایه-ی “سکولاریته” با هسته-ی اسلامی به مردم می فروشند.

مفهومی که اسلام فروشان در این پدیده جاسازی می کنند چنین است:

عقیده-ای که بیشترین شمار مردم دارند باید بر جامعه حاکم بشود. البته همه-ی عقیده-ها هم می توانند در لابلای حکومت خودنمایی کنند. ولی چون بیشترین مردم ایران، که خود اسلام را نمی شناسند، به اسلام عقیده دارند و آخوند است که احکام اسلامی را می شناسد پس تنها آخوند، به وکالت این مردمان صغیر، می تواند احکام اسلامی را به اجرا درآورد. ( درست است: عقیده-ی مردم همیشه در پیرامون چیزی است که آن را نمی شناسند)

به هر روی پی آیند “سکولاریته” در اسلام چنین خواهد بود: عقیده  خرد مردم را و آخوند زندگی-ی مردم را بی بهره می سازد. پس بازده-ی تلاش روشنفکران سیاسی را می توان چنین پیش بینی کرد:

نام “سکولاریته” جایگزین خلافت فقیه می شود.

سخنی که برخی از روشنفکران به کار می برند این است: مردم با هر عقیده-ای که دارند می توانند در حکومت های سکولار و لاییک شرکت کنند. ولی این کسان هسته-ی و برآیند گفتار خود را بررسی نمی کنند و نمی اندیشند که: برداشت همه کس از این سخنان یکسان نیست.

1) آیا نیاز است که عقیده-ای بر مردم حکومت کند؟

2)  آیا حکومت عقیده-ها مفهوم آزادی یا سکولار پیدا می کنند؟

3) آیا معیار عقیده-ها برای سنجش ارزش های اجتماعی  یکسان است؟

4) آیا آزادی، در پروراندن و داشتن عقیده، پدیدار می شود؟

هسته-ی این پرسش ها یادآور سرکوب خرد و آزادی-ی انسان است. ولی این روشنفکران در پندار سکولار خود به این پرسش ها برخورد نمی کنند  که، برای پیش گیری از سرکوب آزادی، چاره-ای بیندیشند.

گرامی داشت عقیده-ها و پرهیز از نقد آنها، برابر با، روانه ساختن خرد انسان به کشتارگاه شریعت اسلام است. حتا آزادانه، عقیده-ای را پذیرفتن، نشان از خودبیگانگی و چشم پوشیدن از آزادی است. نقد اسلام می تواند پیش زمینه-ی آزادی در ایران باشد.

در پیوند با پرسش های نامبرده، به زیان های برخاسته از عقیده، اشاره می کنم:

1 ) کسی که به عقیده-ای ایمان دارد آن عقیده بر خرد او حاکم است.

2) جامعه-ی سکولاری، که از نقد اسلام بترسد، زمینه-ی تقدس عقیده را فراهم می کند و از این راه خلافت اسلامی در درون “سکولاریته” رخنه خواهد کرد.

3) زمانی که پسماندگی و کاستی های عقیده-ی حاکم آشگار نشوند ارزش های اجتماعی هم با معیارهای همان عقیده سنجیده می شوند.

4) پرهیز از پژوهش به سرکوب پژوهشگر تبدیل می شود: می بینیم با وجودی که “سکولاریته” هنوز در پندار برخی از روشنفکران است ولی آنها از هم اکنون با آشگار ساختن ماهیت اسلام در ستیز هستند.

چندان نیاز به ژرف بینی و آینده نگری نیست که چگونه مسلمانان، حتا بدون آن که در حکومت باشند، آزادی را از مردمان می گیرند. زیرا می بینیم که روشنگران و آزاداندیشان کشورهای اروپایی هم از ترس مسلمانان نمی توانند اندیشه-ی خود را در پیرامون پسماندگی و انسان ستیزی احکام اسلامی بازگو کنند.

( باش تا صبح دولتت بدمد—- کین هنوز از نتایج سحر است)

دموکراسی نمی تواند با پیام همزیستی از خشونت در اسلام بکاهد ولی اسلام می تواند با شعار ” لا اله الا الله” آزادی را از آزادگان بگیرد. زیرا دموکراسی از رُشد شاخه-های اندیشه و اسلام از سوختن آنها پایدار می شود.

هر کس زیبایی یا زشتی را، در پدیده-های اجتماعی، با معیارهایی که در ذهن او جای دارند می سنجد. یعنی خوب بودن یا بد بودن پدیده-ای به بینش کسی بستگی دارد که او آن پدیده را ارزیابی می کند. به زبان روشن: الله از راه شریعت معیار-های سنجش پدیده-ها را در ذهن مسلمانان فرو کرده است.

کردار یا اوامر الله حکمتی است که تنها الله به آن آگاهی دارد و مسلمانان اجازه و توان بررسی کردن آنها را ندارند. الله خالق و صاحب مسلمانان است، او حاکم بر انسان و جهنم او عدالت است، بردگان را بر صاحب خود هیچ حقی نیست. حتا چون و چرایی، که هنوز بر زبان نیامده باشد،  نشان شک داشتن است و سخت ترین عذاب ها برای کسانی است که به اوامر الله شک کنند.

الله می ترساند، او غضب می کند، او بر کافران بلاهای ناگهانی فرود می آورد، الله سدها بار آتش سوزان جهنم را به کافران وعده می دهد و او از رسولش می خواهد که مسلمانان را به جهاد یعنی کشتار دگراندیشان تشویق کند.

الله زمین را پهن و آسمان را بدون ستون برای مسامانان خلق کرده است. کسانی که به اسلام ایمان نیاورند کافر هستند، کافر نجس است، او بر روی زمین حق زندگی ندارد مگر تا زمانی که برای اسلام سودآور باشد.

این ویژگی ها، که در دیدگاه خردمندان زشت شمرده می شوند، برای یک مسلمان، که در زندان ایمان گرفتار است، زیبا می نمایند. بهتر بگویم در زندان ایمان زشتی یا زیبایی مفهومی ندارد. درعقیده-ی یک مسلمان سخن از سود و زیان برای زندگی یا سخن از زیبایی و زشتی برای شادمانی نیست بلکه سخن از واجبات و منکرات است.

کردار مسلمانان با ویژگی های الله همخوانی دارد. یک مسلمان با ایمان، هم نازک دل  است و هم سخت دل، هم دلیر است و هم ترسو، او هم خودپرست است و هم  خودستیز.

او از شنیدن قصه-هایی که دروغوندان برای امامانشان بافته-اند می گرید، او آشگارا  و با شادی گروگان ها (کافران) را جلوی دوربین سرمی برد، او برای رسیدن به جنت به پیشواز مرگ می رود، او از ترس جهنم برخود می لرزد، او برای خودنمایی و فریب دیگران گنبدهای زرنگار می سازد، او فرهنگ و نشانه-های نیاکان خود را آلوده و نابود می کند.

همه-ی این تضادها، که در عقیده-ی  یک مسلمان انباشته شده-اند، کمترین درنگی در کردار او ایجاد نمی کنند زیرا او خود را نادان و الله را عالم بر همه چیز می پندارد. او کردار دیگران را هم با ترازوی ایمانش می کشد ولی او ترازویی برای سنجیدن ایمانش ندارد.

درست است که انسان با خرد خود می تواند بیشتر دشواری های اجتماعی را چاره کند. درست است خرد انبوه مردم بسیار تواناتر از خرد یک شهروند است و دیدگاه انبوه مردم بسیار گسترده تر از دیدگاه یک کس است. یعنی همگان هستند که، در همیاری و هماندیشی، می توانند بر دشواری های همگانی پیروز گردند و یک هموند، بدون پیوند با نیرو و خواسته-ی مردم، نمی تواند ناچاری های انبوه مردم را چاره ساز باشد؛ ولی:

همیاری و هماندیشی-ی همگان زمانی کارآیی خواهد داشت که همیاران و هماندیشان با خرد خود و آزادانه در پیرامون گشودن راه پیشرفت جامعه اندیشه کنند. عقیده تنها یک نگرش پوسیده است که خرد پیروان را از اندیشیدن بازمی دارد و شمار انبوه پیروان از زهر و زیان عقیده-ی آنها نمی کاهد. یعنی اگر همه-ی مردمان ایران هم با ایمان باشند این نشان درستی و نیکویی شریعت اسلام نیست بلکه این نشان پسماندگی و آلودگی-ی بینش این مردمان است.