غم دل

غم دل

IMAG0002.jpg

در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من

خموشم و او در فغان و در غوغاست

چه کنم، چه چاره سازم، غم دل را به که گویم

چاره دیدم غم دل بر همه گویم

احساس درد میکنم هنگامی که می بینم عده ای آخوند، از احساس احتیاج مردم به مأمن استفاده نموده ازطریق ترور فکر و عقیده و آدمکشی به نام دستور خدا اجازۀ استفادۀ از هوش خداداد را از جامعۀ ما سلب نموده اند .

احساس درد میکنم هنگامی که می بینم ترور فکر و عقیدۀ محیط اسلامی، اکثر مردم جامعۀ ما را ترسو، دهان بین، نوکرباب و گداصفت بارآورده است

در این نوشته سعی شده است درتمام مطالب مطرح شده، اطلاعاتی بصورت بسیار خلاصه در اختیار خواننده قرار داده شود که خود خواننده بتواند مقدار استفادۀ از هوش، در جامعۀ ما را در انتخاب آئین، مذهب، سیاست، فرهنگ و انقلاب هزارو سیصد و پنجاه هفت را تشخیص دهد و با آفت دهان بینی آشنا شود .

آئین

در طول هزاران سالی که هنوز شخصی ادعا نکرده بود که پروردگار عالم با او تماس گرفته، مردم، برخوردهای با عوامل طبیعی را از طریق حواس پنجگانۀ خود، درک و تعبیر می نموده اند . هوش آنها وسیله ای بود که بر اساس تجربه و تبادل نظر با دیگران، بتدریج، از توهم تعبیرات خود به کاهند و مسیر رشد فرهنگی را بپیمایند . تعبیر حوادثی مانند صائقه، سیل و طوفان، توهمی را به وجود آورد که این عوامل را موجودی خشن، سفاک و کینه توز در آسمانها به وجود میآورد . از تاریکی میترسیدند، روشنائی را برای کسب روزی مفید میدیدند . از حیوانات وحشی میترسیدند، حیواناتی که به تأمین معاش آنها کمک میکرد مفید میدیدند . کم کم توهم جداکردن خدای بد از خدای نیک شکل گرفت .

بشر موجود ضعیفی است که بدون محبت مادری و روابط پدرفرزندی و همکاری و همیاری دیگران نمیتواند به زندگی خود ادامه دهد . این مشکل را هوش او از طریق اجتماعی شدن حل میکند .اجتماعی شدن، مسئلۀ روابط اجتماعی، اخلاق و مدیریت جامعه را شکل میدهد (خانواده، ده، قبیله، شهر، منطقه و کشور( . مدیریت باید به احتیاجات عمومی توجه داشته باشد . افرادی که در راهنمائی فعالیتهای عمومی تسلط بیشتری در توجه به خواستهای عمومی نشان دهند به رهبری انتخاب میشوند .

زنده، زندگی میخواهد . اساسی ترین احتیاج انسان، امنیت جانی، مالی، ناموسی و احترام و همچنین تأمین احتیاجات زندگی میباشد . رهبر باید به این نکات توجه داشته باشد . این امر، در عمل، موجب میشود که رهبر جامعه به صورت حافظ جان و مال و ناموس و احترام مردم شناخته شود و صورت پدر و نماد فرهنگ جامعه را بخود بگیرد .

مسیر تکامل چند هزار سالۀ این امر، در ایران، منتج به شکل گرفتن شاهنشاهی ایران در دوران زندگی کورش بزرگ میشود . ارثی شدن رهبری به علت اعتماد به رهبر، به هدف حفظ فرهنگ و جلوگیری از خونریزی قدرت طلبان شکل گرفته است . شاهنامۀ فردوسی بهترین سند معرف سطح تفکری میباشد که از طریق تعبیر حوادث و استفادۀ از هوش، در تجربه های مختلف، در ایران بزرگ شکل گرفته است . ساختمان تخت جمشید، معرف پیشرفت تکنولوژی در استفاده از هوش میباشد .

مذهب

در بین رهبران فکری جوامع، سه نفر ادعای نزدیکی و الهام گیری از پروردگار جهان مینمایند و نظراتی را به عنوان دستورات لازم الاجرای پروردگار به مردم ابلاغ میکنند . از آنجا که اعتقادات شکل گرفتۀ مردم، برای مردم به صورت حقیقت اجتماعی درمیآید و به آسانی تغییر نمیکند، ادعای این افراد، مورد تردید قرار میگیرد، به بحث و انتقاد و مشاجره و نزاع و آشوب کشیده میشود . حاصل نهائی این آشوبها در قوم یهود به احکام قتل آخر هریک از ده فرمان یهوه خلاصه میشود . در عیسویت، پس از قوت گرفتن پیروان حضرت عیسی، با قتل عام میترائیست ها و پیروان مانی در اروپا مشاهده میشود و در اسلام با احکام جهاد . این احکام، استفادۀ از هوش برای فکر کردن در تعبیر تجربۀ جدید و پیشرفت فرهنگ جامعه را در جامعۀ مورد نفوذ خود متوقف میکند .

به مختصری از الهامهای مورد ادعای محمد بن عبدالله آشنا شوید . بعضی از سوره های قرآن با الفاظی مانند “النون و القلم”، “یس”، و “الف لام میم” شروع میشود و در مورد آن توضیح داده شده که این الفاظ، گویای اسراری میباشد که فقط پروردگار عالم به آن آگاه میباشد ولی همۀ علما بگویند میدانیم چیست و صحیح هم میباشد . آیا در درک این مطلب، هوش به کار میبرید ؟ پروردگار عالم به علمای دین تعلیم دروغ گفتن میدهد ؟ امری که ایرانی به اهرمن نسبت میدهد .

الله که میفرماید مقدّر شما را روز ازل به مصلحتی که میدانم تعیین کرده ام، خود را کریم، عادل و نظام دهندۀ به عالم معرفی مینمایند و با این که به پیغمبر خود تذکر داده اند که تو نمی توانی کسی را راهنمائی نمائی، تا من نخواهم، کسی راهنمائی نخواهد شد، دستور نماز میدهند که باید تا آخر عمر، روزی چند مرتبه پیشانی بر زمین گذارد و درخواست نمود که به راه گمراه شدگان هدایت نشوند . آیا در پذیرفتن این دستور هوش به کار میبرید ؟ ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست، در حضرت کریم تمنی چه حاجتست آیا در درک دستور نماز، هوش به کار میبرید ؟ آیا در این دستور، اثری از کرامت می بینید، اثری از عدالت می بینید، اثری از نظام عالم می بینید ؟

الله که خود را مهربان معرفی میفرمایند دستور فتل عام میدهند . یهودیها همه را بکشید، هرکس تثلیث میگوید بکشید، هرکس میگوید من پسری دارم بکشید . آیا در پذیرفتن این مطالب هوش به کار میبرید ؟ آیا در این دستورات، اثری از مهربانی می بینید ؟

الله که خود را بی نیاز از پرستش اعلام میفرمایند و تذکر میدهند لا اکراه فی الدین، دستور میدهند هر کس مرا نپرستد بکشید، بکشید تا همۀ مردم اسلام آورند . آیا هوش انسان، تضادگوئی را میپذیرد ؟

بحث ابهامها، مطالب متضاد و اطلاعات غیرواقعی قرآن، این نوشته را بسیار طولانی خواهد نمود ولی تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل . فقط به چند نکته از موذیگری آخوندها توجه نمائید . هنگامی که محمد بن عبدالله، داستانی از کتاب تورات را از حافظۀ خود بیان مینمایند اعمالی که به دو نفر نسبت داده شده جابجا مینمایند، یهودیها از ایشان میخواهند که درست آن را بگویند تا آن را بپذیرند . محمدبن عبدالله پاسخ میدهند من که نمیدانم، من که نمیتوانم کلام الله را عوض کنم . آخوندهای مزور، این بیان را، قرآن باید به زبان عربی خوانده شود تعبیر مینمایند . در حالی که متن قرآن صراحت دارد که اگر متن قرآن به عربی برای عجم خوانده شود حق دارد آنرا نپذیرد .

هنگامی که اعمال خلاف دستورات قرآن را به آخوندها تذکر دهید سنت پیغمبر را بهانۀ اعمال خود خواهند خواند . اگر قرآن را به زبانی که بفهمید چه میخوانید بخوانید متوجه تذکر صریح به پیغمبر در مورد این که تو بشری بیش نیستی و غیر از آنچه من از طریق الهام به تو میگویم نمیدانی، متوجه موذیگری آخوندها در توسل به سنت خواهید شد .

موذیگری دیگر آخوندها تفسیر کلام مبین میباشد . آیا از هوش خود استفاده میکنید ؟ آیا معجز مبین بودن هم تفسیر لازم دارد ؟ آخوندها تذکر علت مبین بودن را به این که قرآن را همه باید بخوانند، بهانۀ نظر و عمل به گفتۀ دیگران، پذیرفته نخواهد شد را ندیده میگیرند . بحث موذیگری آخوندها و عدول آنها از دستورات قرآن نیز مفصل میباشد و این نوشته را طولانی خواهد نمود، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل .

فکر میکنم این مطالب خلاصه شده برای درک این که چرا نگریم زار و چرا نمویم زار کافی باشد، بخصوص اینکه فردوسی به نقل قول از رستم فرخزاد نیز عواقب پیروی از آخوندها را به ما متذکر شده است و افرادی مانند سعدی و حافظ که به علت وجود آنها به ایرانی بودن خود افتخار میکنیم به زبان دری، این مطالب را به ما تذکر داده اند و با جایگزین کردن نام الله به خدا، ما را به بازگشت به پیروی از اختصاصات ایزد دانا و پروردگار نیکی ها هدایت نموده اند .

سیاست

اگر تعریف سیاست را از استاد علوم سیاسی بپرسید آن را قانع کردن دیگران به درپیش گرفتن رفتار مورد نظر سیاستمدار تعریف خواهد نمود . اگر برای آشنا شدن به سیاست از هوش خود کمک بگیرید، به اختلاف گفته و عمل سیاستمدار توجه خواهید نمود . در چهار دهۀ گذشته شاهد سخنرانی های مفصل حاکی از نوعدوستی سیاستمداران، و مطالب رسانه های غرب و حرارتی که در رعایت حقوق بشر، پیگیری آزادی، دمکراسی و مبارزۀ با دیکتاتوری نشانداده اند بوده ایم . عمل بلوک غرب در این چهاردهه در مورد کمک به مردم سایر کشورها چه بوده است ؟ حملۀ نظامی به کشورهائی مانند افغانستان، عراق، لیبی و سوریه و آتش بیار بودن در جنگ عمان . حاصل دلسوزیهای دولت امریکا برای مردم کشورهای مورد حمله نظامی چه بوده است ؟ چندین میلیون کشته، بیخانمان شدن میلیون ها خانواده، ازبین رفتن اعتماد در روابط اجتماعی کشورهای مورد حمله، متوقف شدن توسعۀ اقتصادی این کشورها، مرگ و میر روزانۀ هزاران کودک بی گناه . از هوش خود استفاده نمائید، دهان بینی و توجه یه نشریات ژورنالیستیک را کنار بگذارید، در مجریان این سیاستها چه اختصاصاتی می بینید ؟ طمع، سودجوئی، قدرت طلبی، توفق جوئی، ماجراجوئی، تسلط بر منابع طبیعی کشورهای دیگر . در مجریان این سیاستها چه اختصاصاتی نخواهید دید ؟ شرم، حیا، انسانیت، مردانگی و آنچه را من و شما شرف می نامیم .

بیشتر از هوش خود استفاده کنید، ابزار این سیاستمداران در موجه جلوه دادن به این آشوبها چه بوده ؟ ایجاد فتنه در استفادۀ از آرزوهای مردم که در آزادی، دمکراسی، رعایت حقوق بشر و مبارزۀ با دیکتاتوری خلاصه میشود و همچنین در سؤء استفاده از طرز تفکر و اعتقادات مردم . در چهار دهۀ گذشته با لغت منافع ملی از زبان این سیاستمداران آشنا شده ایم . هوش شما به شما خواهد گفت منافع ملی، منافع اقتصادی میباشد، یعنی اقتصاد در خدمت و ابزار سیاست .

اقتصاد در خدمت سیاست

توجه به امور اقتصادی، ابتدا به صورت تفکر فلسفی شروع شد . شخصی به نام آدام اسمیت فکر کرد به نظر میرسد سودجوئی به صورت دست غیبی به پیشرفت اقتصاد کشور کمک میکند و بر این اساس، پیشنهاد کرد دولت نباید در امور اقتصادی مداخله نماید . این پیشنهاد، پیروانی پیدا کرد و نام مکتب کاپیتالیزم به خود گرفت . در عمل، کشورهائی که شروع به صنعتی شدن نموده بودند دچار نوسانهای کسب میشدند و صدمه میدیدند و برای جلوگیری از این صدمه باید به جستجوی راه حل برمیآمدند . در این جهت، کارل مارکس نظر داد که سودجوئی، عامل نوسانهای کسب میباشد و پیشنهاد کرد به هدف جلوگیری از این نوسانها باید صنایع و خدمات دولتی شود . این طرز تفکر نیز طرفدارانی پیدا کرد و نام مکتب مارکسیزم را به خود گرفت . مکتب مارکسیزم مشکل نوسانهای کسب را کم میکرد ولی انگیزۀ پیشرفت صنعت را ازبین میبرد . درطول یکصد سال، محققین رشتۀ اقتصاد، نکات مثبت و منفی هرکدام از این دو مکتب فلسفی را روشن نمودند، در نتیجه، تفکر فلسفی دیگری به نام سوسیالیزم به وجود آمد که چیزی بین دو مکتب قبلی بود، مکتبی که هم نوسان کسب را کم کند و هم انگیزۀ سرمایه گذاری را حفظ کند .

سیاستمداران، به تدریج، این دو مکتب را به منظور کنترل نبض جامعه، به صورت مکتب اعتقادی سرگرم کنندۀ مردم، یعنی نوعی مذهب درآوردند . البته تداوم تحقیقات اقتصاد دانان، امور اقتصادی را به صورت علم درآورد . اثر نیروهای اقتصادی فرموله شد و اکونومتریک نامیده شد .

اعمال مردم بر اساس افکار آنها شکل میگیرد . مردم از مکتب های مختلف فکری پیروی میکنند و عوامل مختلف، در رفتار آنها تغییر ایجاد میکند . موضوع علم اقتصاد، شناسائی مشکلاتی میباشد که رفتار اقتصادی مردم به وجود میآورد و راه حل این مشکلات را روشن مینماید . علم جای بحث زیاد ندارد و با شناسائی اطلاعات بیشتر، تکامل پیدا میکند ولی فلسفه برای منحرف کردن افکار مردم جا برای بحث باز میگذارد . آنچه مورد استفادۀ سیاستمداران قرار میگیرد فلسفه های اقتصادی میباشد .

با این که یکصد سال از شروع برداشت علمی توجه به امور اقتصادی میگذرد دانشگاه های دنیا مکتب های فلسفی اقتصادی، یعنی آزادی تجارت و مارکسیزم را نیز جداگانه تدریس میکنند . سیاستمداران، نتیجه گیریهای تئوریک این مکتب ها را در جهت اغوای مردم، به صورت حقیقت علمی جلوه میدهند

در جنگ روانی ابرقدرتها، بلوک غرب، روی آزادی تجارت تکیه میکنند و بلوک شرق، فلسفۀ مارکس را علم معرفی مینمایند . هردوی اینها با استفادۀ از آرزوهای مردم به آزادی، دمکراسی و رعایت حقوق بشر، ضمن تبلیغات شدید، افکار مردم را از پیگیری روش علمی حل مسائل اقتصادی، منحرف میکنند .

مکتب آزادی تجارت به صورت زیر خلاصه میشود : در شرایط ثبات تکنولوژی، در شرایط اشتغال کامل، در شرایط آزادی رفت و آمد کارگر بین کشورها، در شرایط آزادی دسترسی به پول، در شرایط عام بودن اطلاعات لازم برای ایجاد صنعت، کشورها به تولید کالائی خواهند پرداخت که در آن صنعت، راندمان بیشتر داشته باشند . آیا از هوش خود استفاده میکنید ؟ کدام یک از این فرضیات، در دنیای عملی وجود دارد که این نتیجه گیری، علم عملی معرفی شود و به صورت سیاست اقتصادی پذیرفته شود ؟

سیاستمدار برای موجه جلوه دادن هدف جنایت آمیز خود، با مطرح کردن آزادی، دمکراسی و رعایت حقوق بشر، خود را انسان جلوه میدهد، رقابت ها و محدودیت های فرضیات آزادی تجارت را نادیده میگیرد و با استفاده از لغتی زیبا به نام “گلوبالایزیشن” و دهکدۀ دنیائی، توهم آزادی تجارت را دیکته میکند و با این تمهید، امکان پیشرفت اقتصادی کشورهای عقب مانده را از آنها سلب میکند

نمونۀ این اغوا شدن را در کشور خود به صور زیر می بینیم :

اقتصاد دانان مسئول در دولت ایران، ایجاد صنایعی را که قیمت تولید آنها ده درصد بیشتر از قیمت واردات آن کشور باشد مجاز نمیدانستند، حتی با ایجاد صنعت ذوب آهن نیز مخالفت میکردند . هوش شما به شما خواهد گفت در این طرز تفکر به رقابت های نامشروع توجه نشده است، به مسیر رشد اقتصادی و پیشرفت و تحولات تکنولوژی توجه نشده است، و به اثر ضریب افزایش درآمد ملی در ایجاد صنعت جدید توجه نشده است .

ضریب افزایش درآمد ملی در اثر ایجاد صنعت جدید چه میباشد ؟ در کشوری که کارگر بیکار وجود دارد هنگامی که صنعت جدیدی راه اندازی شود افراد جدیدی به کار گمارده خواهند شد و دستمزد دریافت خواهند نمود، این مقدار دستمزد پرداخت شده، درآمد ملی را اضافه خواهد نمود، این کارکنان، مقداری از پولی که دریافت میکنند صرفه جوئی میکنند و بقیه را صرف احتیاجات خود میکنند، یعنی به مقداری که خرج مایحتاج خود نموده اند تقاضا برای کالا و خدمات جدید ایجاد شده است، پاسخ دهندگان به تقاضای جدید به کادر خود اضافه میکنند و به آنها دستمزد پرداخت میکنند، اینها هم مقداری از دریافتی خود را صرفه جوئی و بقیه را خرج میکنند . بعبارت دیگر، یک سلسلۀ ایجاد کار و افزایش درآمد به وجود خواهد آمد . ریاضی دانان، مقدار این افزایش را محاسبه میکنند و با فرمول یک تقسیم بر تمایل ملی به صرفه جوئی نشان میدهند . به طور مثال، اگر صرفه جوئی ملی کشوری پنج درصد درآمد ملی آن کشور باشد ضریب افزایش درآمد ملی در آن کشور، یک تقسیم بر پنج صدم، یعنی بیست خواهد بود . یعنی در آن کشور، ایجاد صنعت جدید، بیست برابر قیمت خرده فروشی کالای جدید به درآمد ملی اضافه خواهد نمود .

اقتصاد دانان سازمان برنامه که از مشورت کارشناسان امریکائی، به نام هاروارد گروپ، بهرمند میشدند درآمد دولت را هم صرفه جوئی ملی به حساب میآوردند و درنتیجه، ضریب درآمد ملی در ایران را نزدیک به پنج درنظر میگرفتند . از هوش خود استفاده نمائید . درآمد دولت، چه ارتباط با ایجاد کار جدید دارد ؟ مفهوم این نوع محاسبه این خواهد بود که تصمیم گیری دولت در مورد اقداماتی که باید برای ادارۀ اقتصاد کشور انجام دهد بر اساس اطلاعات غلط انجام شود .

نکتۀ عجیب دیگری که اقتصاد دانان سازمان برنامه با مشورت کارشناسان امریکائی انجام میدادند این بود که تورم را در محاسبات خود درنظر نمیگرفتند . بطور مثال، برای طرح ذوب آهن آریامهر، طرحی که مذاکرات و مقدمات طراحی آن سه سال، و اجرای آن پنج سال طول کشید بدون توصیه و پیشنهاد کارشناسان شرکت ملی ذوب آهن ایران، هزینه ای بر اساس قیمت تخمینی روز مذاکرات قرارداد درنظر گرفتند . در عمل، که به علت تورم، هزینۀ انجام کار، بیش از ارقام هزینۀ درنظر گرفتۀ آنها شده بود، جناب هویدا در جلسۀ شورای عالی اقتصاد، به عرض شاهنشاه آریامهر میرسانند که شرکت ملی ذوب آهن ایران، دولت را در شرایطی گزارده است که دولت برای آن راه حل ندارد . بی توجهی به مسئلۀ تورم، موجب شده بود بیش از یکصد و چهل طرح عمرانی کشور، متوقف بماند و با اینکه میلیونها ریال، روی آنها خرج شده بود به مرحلۀ بهره برداری نرسد و جامعه از ضریب افزایش درآمد ملی این طرح ها بهرمند نشود .

چرا این مطالبی که مربوط به شصت، هفتاد شال قبل میباشد مطرح مینمایم ؟ احساس درد میکنم هنگامی که می بینم همۀ این اقتصاد دانان، پس از انقلاب، در مصاحبه هائی که به صورت تاریخ شفاهی، از طرف دانشگاه هاروارد انجام میگرفت شاهنشاه آریامهر را مقصر و دیکته کنندۀ کار خود معرفی می نمودند . با این درد دل، گوشه ای از مشکلات تاریخ گذشته را بیان میکنم شاید آیندگان از آن درس گیرند

احساس درد میکنم هنگامی که می بینم شاهنشاه آریامهر توجه یافتند که امریکا نتوانست در جنگ های وییتنام و کره از سلاح اتمی استفاده کند و ابر قدرتها نمیتوانند با هم بجنگند و جنگ روانی آنها به منظور تسلط بر منابع کشورهای عقبمانده میباشد، موقعیت استراتژیک ایران اجازه میدهد سیاست مستقل ملی به خود بگیریم ، و بعلاوه احتمال جنگ بین ابرقدرتها به علت یک اشتباه وجود دارد که در چنین حالتی امکان محو شدن کشور ما و خسارت غیر قابل جبران برای تمام دنیا وجود دارد، در جهت کاستن این خطر، پیگیر صلح بین اروپا و شوروی شدند . دولت شوروی دارای سرزمین وسیع و همه گونه مواد مورد نیاز صنایع بود ولی مردم آن به علت رژیم مارکسیستی در شرایط فقر زندگی میکردند، کشورهای اروپائی دارای جمعیت زیاد و سطح بالای تکنولوژی، محتاج مواد اولیۀ صنعتی میباشد . اگر اقتصاد شوروی و اروپا به هم وابستگی پیدا کند جنگ روانی را کنار خواهند گذارد و خطر برخورد ناشی از یک اشتباه ازبین خواهد رفت . این نقش را میتواند ارسال منابع انرژی زای جنوب ازطریق شوروی به اروپا انجام دهد . با اینکه دولت شوروی برای بیش از بیست سال تلاش کرده بود از طریق جنگ روانی، ریشۀ سلطنت و فرهنگ ایران را قطع نماید، شاهنشاه آریامهر که سلطنت بر مردم فقیر را افتخار نمی دانستند و راه رفاه مردم را در صنعتی شدن کشور میدیدند صلح دادن بین شوروی و اروپا را وسیله ای دیدند که با ریسک کردن جان خود، رقابت آنها را به مسیر کمک به صنعتی شدن کشور به کشانند . امریکا تحمل چنین تصمیمی را نداشت، اروپا را با خود همراه نمود و رقابت مورد نظر شاهنشاه آریامهر را از طریق اتهامات به خودکامگی و دیکتاتوری و از طریق ایادی که در سازمان برنامه داشت، از طریق قراردادهای “کاست پلاس” به طرف غارت ایران و سقوط شاهنشاهی ایران کشاند . چهار دهه از این وقایع گذشته است، طمع دولت امریکا امنیت اروپا را به خطر انداخته است . امید است هم میهنان ما بتوانند با استفادۀ از هوش خود، راه چاره بیابند .

شاهنشاه آریامهر، فهمیده ترین، انسان ترین، دمکرات ترین عاشق پیشرفت ایران را چه افرادی به دیکتاتوری متهم میکردند ؟ چپ گراهائی که قتل مالکین، کارخانه داران و افراد فهمیده را تبلیغ میکردند دولت امریکا که کشورهای دارای منابع زیرزمینی دارند به خاک و خون کشیده است . شایعه پراکنان کشورهای دارای سابقۀ استعمارگری، افراد خارج گود جویای آرزوهای خود . دهان بینان و افرادی که از هوش خود کمک نمیگیرند . افرادی که به تاریخ مشکلات دوران سلطنت شاهنشاه آریامهر توجه ندارند و به ضعف دانشی طبقۀ تحصیل کردۀ ایران بی توجه میباشند . جوجه دیکتاتورهای کشور ما .

جوجه دیکتا تورها ؟

کشور را چه افرادی میبایست اداره میکردند ؟ افراد تحصیل کرده ای که با علوم روز آشنا بودند . دانشگاه ها اغلب، علوم تئوریک را درس میدادند و کمتر به تعلیم کار عملی میپرداختند . شایعه پراکنان چپ و راست به پراکندن شایعه در مورد دیکتاتوری شاهنشاه آریامهر میپرداختند و به این طریق، قدرت استقلال کار را از جوانان سلب می نمودند . تحصیل کرده هائی که به علت داشتن مدارک تحصیلی سطح بالا به کار گمارده میشدند نیز هنگامی که در مورد تصمیمی، مورد سؤال قرار میگرفتند برای آسان کردن کار خود در جوابگوئی، عمل خود را دستور از بالا عنوان میکردند و به این صورت به شایعۀ دیکتاتور بودن شاهنشاه آریامهر دامن میزدند و وضعی را به وجود میآوردند که خاطرۀ داستان ملا نصرالدین را به ذهن میآورد . ملانصرالدین برای این که از دست مزاحمین راحت شود شایع کرد در فلان منزل، نذری میدهند و خودش هنگامی که از دیگران خبر نذری را شنید برای گرفتن نذری به آن محل مراجعه می نماید . لازم میدانم دو موردی که شاهد بی نظری و دمکرات بودن شاهنشاه آریامهر بوده ام به هدف روشن کردن امر، بیان نمایم .

وزیر اقتصاد، مدیر عامل شرکت ملی ذوب آهن ایران را احضار مینماید و میگوید نمایندۀ سفره سید (پیمانکار فرانسوی) را بخواهید و پیش نویس برای قرارداد ساختن ذوب آهن تهیه کنید . مدیر عامل شرکت ملی ذوب آهن ایران (برادر من) اظهار میکند هنوز گزارش مهندس مشاور به ما نرسیده مسائل زیادی برای ما روشن نیست چه قراردادی تهیه کنم . وزیر اقتصاد میگوید به مسائلی که بالاتر از سطح شماست دخالت نکنید، این دستور من است اجرا کنید . در مهمانی دولت، رئیس سازمان برنامه سؤال میکند آیا قرارداد ذوب آهن آماده شده است؟ ایشان هم همین جواب را میشنوند ولی میگویند این قرارداد فوریت دارد و باید درظرف چهل و هشت ساعت تهیه شود . صبح روز بعد برادر من به جناب اصفیا وزیر مشاور تلفن میکند و میپرسد آیا در مقامات سطح بالای دولت، صحبتی در مورد ذوب آهن درمیان می باشد ؟ ایشان اظهار میکنند نه، چطور ؟ برادرم دستور وزیر اقتصاد و صحبت رئیس سازمان برنامه را مورد اشاره قرار میدهد . جناب اصفیا اظهار میکنند تو به این کارها چه کار داری، وزیر تو دستوری داده آن را اجرا کن . برادرم از وزیر دربار وقت، جناب قدس نخعی، وقت ملاقات میگیرد و به عنوان امین اعلیحضرت، نظر مشورتی ایشان را میخواهد . میگوید نه میدانیم چه تکنولوژی انتخاب کنیم، نه چه ظرفیتی انتخاب کنیم، نه چه محلی ازنظر اقصاد عمومی کشور انتخاب کنیم و نه چه معادنی انتخاب کنیم چنین دستوری ازطرف اعلیحضرت میدهند . اگر پیش جناب نخست وزیر بروم و ایشان هم همین دستور را بدهند که من مجبورم استعفا بدهم، درمورد صنعتی که دولت باید برنامۀ صد ساله و دویست سالۀ روشن داشته باشد که نمیتوان به این طرز عمل نمود . جناب قدس نخعی میفرمایند مطالبی را که از طرف اعلیحضرت میگویند به آن توجه نکنید، مقداری از اختصاصات اعلیحضرت تعریف میکنند و اضافه مینمایند بهتر است که اعلیحضرت به مطالبی که میگوئید آشنا باشند، سعی میکنم برای شما وقت شرفیابی بگیرم . شاهنشاه آریامهر ساعت چهار بعد از ظهر چلۀ تابستان برادرم را میپذیرند و برای یک ساعت و نیم به سؤال میگیرند و هنگامی که متوجه میشوند که مدیر عامل شرکت به کار خود آشنا میباشد اظهار میفرمایند به کار خود ادامه دهید و هر چند ماه یک بار مرا نیز در جریان قرار دهید . هنگامی که وزیر اقتصاد، پیگیر پیش نویس قرارداد میشود مدیر عامل شرکت ملی ذوب آهن ایران پاسخ میدهد جناب عالیخانی، هنگامی که شما دستور میدادید و من دستور شما را اجرا میکردم شما مدیر عامل شرکت بودید و من معاون شما بودم و دستور شما را اجرا میکردم، امروز من مدیر عامل این شرکت میباشم، وظائف مرا قانون مصوب مجلس شورای ملی تعیین نموده، نمیتوانم به دستور شخصی دیگر، از خود سلب مسئولیت نمایم .

در وزارت اقتصاد که خدمت میکردم گزارشی به دستم رسید که متوجه شدم قانونی گذرانده اند که بیست درصد سهام کارخانه ها به کارگران داده شود، به برادرم که معاون وزارت اقتصاد بودند اظهار کردم این قانون مشکلاتی ایجاد خواهد کرد . برادرم اظهار کرد شاهنشاه آریامهر از دولت خواسته اند در مقابل فتنه گریهای گروه چپ، راهی برای تشویق کارگران به کار جستجو کنند، وزیر اقتصاد و وزیر کار و دستگاه امنیت کشور، این راه را توصیه نموده اند و به پیشنهاد دولت، مجلس آن را تصویب نموده است . چون مسئله موضوع مهمی میباشد و جزء برنامۀ انقلاب شاه و ملت قرار گرفته است از آقای مهندس دانشراد کمک بگیر و مطالب خود را روی کاغذ بیاور . به اتفاق آقای مهندس دانشراد (از مشاورین عالی وزارتخانه) گزارش کوتاهی در یک صفحه که حاوی یک جدول محاسبۀ اجرای این قانون بود و اساس آن را اختلاف سرمایه گذاری روی کارگر در صنایع مختلف تشکیل میداد تهیه کردیم برادرم در شرفیابی برای گزارش کار وزارتخانه این گزارش را نیز تقدیم میکند . شاهنشاه بلافاصله متوجه مشکل میشوند و دولت را در جریان قرار میدهند . دولت، پس از مدتی، دوباره موضوع را به مجلس میبرد و مجلس، بیست درصد را به تا بیست درصد تغییر میدهد . مشاور عالی وزارتخانه که در پیشنهاد اولیۀ این قانون دست داشته به دفتر من آمد و چند بار که اظهار تأسف نمود پرسیدم ازچه تأسف میخورید، اظهار کرد هفت هشت نفر بودیم سه چهار نفر ما هم دکترای اقتصاد داشتند چرا چنین مطلب ساده ای را متوجه نشدیم . ولی آقای عالیخانی، پس از انقلاب، در مصاحبه ای میگویند من در پیشنهاد این قانون نقش نداشتم و مقام بالاتر را مقصر معرفی مینماید . هنگامی که متوجه این گونه شخصیت ها میشوم احساس میکنم چرا نگریم زار و چرا نمویم زار .

قضاوت عمومی مردم بر اساس توهم و شایعات شکل میگیرد . مردم با مشکلات ادارۀ مملکت آشنا نبودند، با تحریکات خارجی آشنا نبودند، با ضعف دانشی تحصیل کرده های ما آشنا نبودند و نمی توانستند بفهمند شاهنشاه آریامهر در چه شرایطی قرار کرفته اند که به اجرای امری موافقت میفرمایند .

مثالی میزنم . دولت امریکا روی نفت ایران نظر داشت . اکثریت کادر سطح بالای دولت و وکلای مجلس ایران را مالکین بزرگ تشکیل میدادند . این افراد، دولت انگلیس را حامی ثبات خود میدیدند . اکثریت آنها به امریکائیها بله قربان میگفتند و در عمل، برخلاف گفتۀ خود عمل می نمودند، در نتیجه، رجال قدیمی ایران، از نظر مقامات امریکائی افراد قابل اعتماد نبودند . علاقۀ مقامات امریکائی به نظری که در مورد نفت ایران داشتند و مالکین بزرگ را مانع خود میدیدند موجب شد به کم کردن نفوذ مالکین بزرگ بپردازند تا با روی کار آوردن جوانان نفوذ سیاسی خود را افزایش دهند . سیاستمدار برای اجرای هدف خود جملات دلگرم کنندۀ زیبا پیدا میکند . عالیجناب کندی، رئیس جمهوری امریکا رفرم اجتماعی را به دولت ایران پیشنهاد میکند . در ارزیابی این پیشنهاد به نکات زیر توجه داشته باشید :

تحصیل کرده ای نداشتیم که از رئیس جمهور امریکا بپرسد در یکصد سال گذشته که کشاورزان امریکا از پنجاه درصد جمعیت به دو درصد جمعیت امریکا رسیده است چه قانونی این تحول را به وجود آورده است جز اثر توسعۀ صنعتی .

بعد از انقلاب اکتبر شوروی که املاک مالکین به زارعین داده شد مشکلات تأمین غدای شهرها موجب شد ده سال بعد، با کشتن شش میلیون زارع، املاک را پس بگیرند تا خود را با شرایط جدید صنعت تطبیق دهند .

ایادی دولت شوروی در حزب توده، با استفاده از شعار مساوات و عدالت، به تبلیغ کشتن مالکین و واگذاری زمین کشاورزی به کشاورزان ادامه میدادند .

نشریات ایران به بیان خشونتها و بیدادگریهای مالکین بزرگ پرداختند . مردم از هوش خود استفاده نمی کردند که برای رفع خشونت باید از قوانین جزا کمک گرفت .

به این صورت، شرایط فکری برای جامعۀ ما فراهم شد که دولت مجبور شود به نام رفرم اجتماعی، به نام ریشه کن کردن ارباب رعیتی، به نام پایان دادن به ملوک الطوایفی که در زمان رضا شاه بزرگ انجام شده بود، اساس حفظ مالکیت، یعنی پایۀ فرهنگ ملی ایران، یعنی انتظاری که مردم از خدا و از شاه دارند ریشه کن کنند و با این عمل از مسیر طبیعی سرمایۀ مالکین به صنعت جلوگیری کنند . جای تأسف است که تحصیل کرده های کشور ما از هوش خود استفاده نکردند و متوجه نشدند که سلب مالکیت مالکین و کارخانه داران موجب اصلی ریشه کن شدن فرهنگ شاهنشاهی ایران شد . هنگامی که می بینم بی تجربه بودن تحصیل کرده های ما عامل اصلی فتنۀ خمینی شد احساس میکنم چرا نگریم زار و چرا نمویم زار .

فرهنگ

قبلا اشاره شد که فرهنگ شاهنشاهی ایران، بر اساس استفادۀ از هوش در بررسی تجارب مختلف شکل گرفت . فردوسی سطح تفکر ایرانیان قبل از حملۀ اعراب را منعکس نموده است . ساختمان تخت جمشید، معرف سطح زیبا شناسی، معماری، کشاورزی . آب شناسی دوهزار و پانصد سال قبل ایران را نشان میدهد . بعلاوه تذکر داده شد که احکام جهاد، استفادۀ از هوش، برای فکر کردن در تعبیر تجربۀ جدید و پیشرفت فرهنگ جامعه را متوقف نمود .

مغز انسان، تضاد را نمی پذیرد، هوش خداداد انسان، راهگشای حل مسائل میباشد . در قرآن اثری از توجه به هنر دیده نمیشود . توجه به لذات دنیا منع شده است . از نظر آخوندها مجسمه سازی بت سازی تلقی میشود، نقاشی تقلید کار خدا به حساب میآید و نوشتۀ برخلاف مطالب قرآن، حکم قتل دارد . به عبارت دیگر، آخوندها راه خلاقیت انسان را بسته اند، هوش انسان باید راهی برای حل این مشکل و بروز خلاقیت انسان باز نماید . هوش انسان برای حل این مشکل چگونه به کار گرفته شد : فلسفه، روایت، شعر و زبان دری

فلسفه

تضادگوئی در مطالب قرآن، موجب شد از طریق تفسیرهای مختلف متن قرآن و توجه به سنت پیغمبر و سیرۀ خلفای راشدین، به سفسطه و فلسفه بپردازند، در نتیجه انشعاب های اسلام شکل گرفت .

روایت

روایت سازی به صورت راه فرار درجهت باز کرده راه خلاقیت مردم، مورد استفاده گرفت . به طور مثال، روایتی ساختند که دختر محمد بن عبدالله از پدر خود میپرسند وضع حکام چه خواهد شد پدر ایشان پاسخ میدهند به حکامی که طبق قرآن به عدالت فرمان دهند آنچه در آن دنیا داده شود در این دنیا نیز داده خواهد شد . این روایت، راه خلاقیت ایرانی را در تجسم بهشت که بسیار زیباتر از این دنیا میباشد باز میکند . نقش های قالی، معرف باغهای بهشت میشود، مینیاتور، چهرۀ حوریان بهشت را منعکس میکند اشکال هندسی در کارهای ساختمانی، در جهت تصویری از کاخهای بهشت به کار میرود . آخوندهای موذی به این هنرها نام هنر اسلامی میدهند . حقیقت آین است که هوش ایرانی راه خلاقیت هنرمندان ایرانی را باز نمود .

شعر و زبان دری

آیۀ شصت و نه سورۀ “یس” توجه میدهد که چون کسی به حرف شعرا گوش نمیدهد بگذارید هرچه میخواهند بگویند بگویند . بر اساس این آیه شعر گفتن مجاز میشود حتی اگر برخلاف متن قرآن باشد . آیه های آخر سورۀ شعرا، مؤمنین را در بیان احساس خود از تعدی دیگران، مجاز اعلام میدارد . ایرانی که بیشترین رنج را از اجرای احکام جهاد دیده است برای بیان این حقیقت باید راه حلی پیدا کند که مشمول حکم قتل نشود . آیۀ خدا یار و یاور شماست به مدد او میرسد . انسان، یار و یاوری نیز روی زمین دارد که با علاقۀ زیاد با او ازدواج کرده است . هوش ایرانی ، او را متوجه میکند که مطالبی را که اگر به یار آسمانی خود بگوئی مشمول حکم قتل میشوی به یار زمینی خود بگو، فقط در جائی دیگر، معماوار بگو صحبت تو در مورد مطالب قرآن میباشد . افراد هوشیار که با متن قرآن آشنا باشند خواهند فهمید چه میگوئی . بطور مثال به یار خود بگو به وعدۀ خود عمل کن، با عهد شکنی مرا آزار مده . افراد هوشیار خواهند فهمید که روی سخن تو با الهام کنندۀ قرآن و یادآوری اختلاف وعده های آیات مکی و خشونتهای آیات مدنی میباشد و به عبارت دیگر، تضادگوئی های قرآن را مطرح نموده ای . این فکر مقدماتی، بنیان طرحی میگردد که باید پرورده شود . حسن بیان احساسات عاشقانه این میباشد که به عمق احساسات انسان اثر میگذارد و میتوان در متن آن، احساس دوستی، محبت، وفای به عهد و سایر اصول اخلاقی را به جامعه تلقین نمود . متفکرین ایرانی در پروراندن این طرح اولیه، نبوغ خود را در شناسائی اختصاصات زبان به کار بردند . متوجه شدند با به کار بردن لغات به معانی مختلف میتوانند در بیان یک جمله، مفاهیم مختلف را بیان نمایند و در یک گفته، دو موضوع را بیان کنند . به این ترتیب زبانی سّری خلق کردند که سعدی و حافظ از آن به نام زبان دری نام میبرند (به درب میگویم دیوار تو بشنو) و بعدها زبان اهل تصوف و عرفان نام گرفت . به عبارت دیگر، غزلهای کلاسیک ایران، دو زبانه میباشد، به زبان فارسی در مورد گفتگوی با معشوق میباشد و در زبان سّری دری، مطالب قرآن را به بحث گرفته است . در مورد یار زمینی خود چه میتوانستند بگویند ؟ از ناز او، غمزۀ او، چشم او، ابروی او، گیسوی او می توانستند صحبت کنند به چند نمونه از معانی دیگر این لغات توجه نمائید : ناز به معنی فخر فروشی، غمزه به معنی خونریزی، چشم به معنی الهام، ابرو به معنی رفتار، مو به معنی مذهب، ساقی به معنی اله، مطرب به معنی اله . در کتابهای لغت اهل تصوف و عرفان معانی لغات بسیار را میتوان یافت .

باید اضافه نمود که بزرگان ادب ایران، برای مسلمان جلوه دادن خود به منظور فرار از شمول حکم قتل، تمهیداتی به کار بردند . بطور مثال، سعدی و حافظ، کنیه هائی برای خود انتخاب کردند که بتوانند در اشاره به پروردگار جهان، الله که خود را پروردگار جهان معرفی مینماید و همچنین در اشاره به محمد بن عبدالله، بر اساس صفاتی که قرآن برای ایشان قائل شده است نیز به کار برند آیه ایکه الله را دارای تمام نامهای نیک معرفی مینماید نیز وسیله ای شده است که در بیان بسیاری از نامها از قبیل سرو، گل، جهان، سپهر، زمانه، دهر، اشاره به الله باشد . تمهید دیگر آنها این بوده است که از یک بحث کامل در یک غزل خود داری کنند، در یک غزل،مطالب مختلف را به بحث گیرند که ارتباط مطالب قطع شود و راه برای تعبیرات مختلف باز شود . حتی با تغییر ردیف اشعار غزل، ابهام به وجود آورند .

جای تاسف است که ترور فکر و عقیده در محیط اسلامی و همچنین آسایش روانی پذیرفتن مأمن، حتی اگر توهمی بیش نباشد و حتی ترس از این که قانون نتواند جایگزین ترس از خدا شود موجب شد در دوران شکوفائی سلطنت پهلوی ها نیز دانشگاه های ما به بازکردن زبان دری نپردازد اطلاعاتی که دانشگاه های ما به جامعه میدادند از حد مکتوبات به زبان پارسی بزرگان ادب ایران خارج نبود . بعبارت دیکر، ما از تلاش هزار سالۀ متفکرین ایرانی در مبارزۀ با ترور فکر و عقیده و بازگرداندن مسیر فرهنگ ایرانی در جهت به کار بردن هوش، و استفاده از تجارب علمی محروم مانده ایم و هنوز به صورت عروسک های خیمه شب بازی، به صورت مجری مطامع سیاستمداران داخلی و خارجی عمل میکنیم . یادآور میشوم آیندۀ ما را افکار ما شکل میدهد، بزرگان ادب ایران، مکتب های فکری متفاوت توصیه نموده اند، عدم شناسائی این مکتب ها مارا در انتخاب راه زندگی، دچار اشتباه خواهد نمود . بطور مثال، در مکتب فکری مولوی، بالاترین سطح اخلاق و انسانیت و مستحیل شدن در حق، هنگامی میباشد که انسان، از تعلقات دنیائی بری شود . به واقعیت توجه نمائید، تلفن دستی شما که با فشار چند نکته، هر اطلاعی را که بخواهید، در اختیار شما قرار میدهد و به راحتی شما کمک میکند ترک تعلقات دنیائی به وجود نیاورده است، به وجود آورندۀ این ابزار راحتی، کنجکاوی، جستجوگری، سود جوئی، رقابت و حس تسلط بر محیط بوده است . اسیر افکار گذشتگان نباید بود، باید با مسیر تفکر آنها آشنا شد و در تکمیل فرهنگی که راهنمای جهان به انسانیت شده بود به پیشرفت تمدن کمک نمود عدم کوشش دانشگاهیان ما به روشن کردن زبان دری و شناساندن مکتب های فکری بزرگان ادب ایران نیز از مواردی میباشد که احساس کنم چرا نگریم زار و چرا نمویم زار . بهتر بگویم این بی توجهی را عاملی بزرگ در شکل گرفتن فتنۀ خمینی می بینم .

انقلاب هزارو سیصد و پنجاه و هفت ایران

در بهمن هزارو سیصد و پنجاه و هفت، شاهد بلائی بودیم که از نظر خسارت به کشور، بزرگتر از هرگونه بلای آسمانی بود . مردم، امنیت جانی، مالی، ناموسی و احترام خود را از دست دادند برای جلوگیری از تکرار آن باید بدون تعصب به بررسی آن پرداخت و علل آن را شناسائی نمود. تاکنون اظهار نظرهای مختلف در مورد آن را شنیده اید . عده ای تکیه را منحصرا بر سیاست استعماری جدید غرب میگزارند . عده ای آن را انقلاب خود جوش داخلی میدانند . چپ گرا هائی که کشتن مالکین، کارخانه داران و افراد فهمیده در برنامۀ خود داشتند نبودن آزادی و سانسور نشریات را عامل نارضائی مردم معرفی میکنند . نشریات کشورهائی که به افغانستان، یوگسلاوی، عراق، لیبی و سوریه حملۀ نظامی نموده ساکنین این کشورها را از هستی ساقط نموده اند خودکامگی و دیکتاتوری شاهنشاه آریامهر را عامل انقلاب معرفی نموده اند . واقعیت امر این میباشد که شاهنشاه آریامهر، فهمیده ترین، انسان ترین، دمکرات ترین شاهنشاهی بودند که در چند قرن اخیر داشته ایم . مسئله، شاهنشاه آریامهر نبودند . مسئله، تحصیل کرده های ما بودند . ترور فکر و عقیدۀ محیط اسلامی اجازۀ استفاده از هوش را از جامعۀ ما گرفته بود . در صفحات قبل به عدم آشنائی جامعۀ ما به متن قرآن و عدم آشنائی جامعه به زبان دری و مبارزۀ هزار و دویست سالۀ متفکرین ایرانی با ترور فکر و عقیده و همچنین با ضعف دانشی تحصیل کرده های ما در درک رشته های سیاسی، اقتصادی و روانشناسی جامعه تذکراتی داده شد و یادآور گردید که هنگامی که شاهنشاه آریامهر توجه یافتند که ابرقدرتها نمی توانند با هم بجنگند، و موقعیت استراتژیک ایران اجازه میدهد سیاست مستقل ملی را توصیه فرمایند، عملا با ریسک کردن جان خود به مقابلۀ با مطامع خارجی پرداختند . حاصل روکردن به صنعت، تحول بزرگ در موقعیت اجتماعی مردم شد . روکردن مردم از ده به شهر و تحصیل اطلاعات جدید برای به عهده گرفتن کار جدید، تحولی در موقعیت اجتماعی مردم ایجاد نمود . اختلاف درآمد در حرفه های مختلف به تغییر در موقعیت اجتماعی مردم کمک نمود . با اینکه رویهم رفته درآمد همه اضافه میشد اختلاف افزایش درآمد، نارضایتی به وجود میآورد . به اینگونه مسائل، ضعف دانش و اخلاق عده ای از تحصیل کرده ها را به خصوص در درک امور سیاسی را اضافه نمائید شرایط روحی به وجود آمد که دشمن بتواند با ایجاد یک جرقه، جامعه را به آتش بکشد . این جرقه برای ایجاد هیستریای دستجمعی، توسط رسانه های غرب و بخصوص امریکا و انگلیس انجام گرفت

برای ریشه یابی سیاست غرب، بجای گوش دادن به رسانه های ژورنالیستیک غرب و سخنرانی های سیاستمداران این کشورها باید به مشکلات اقتصادی آنها توجه نمود . کاپیتالیزم، همۀ مسائل نوسانهای کسب را حل نکرده است . عوامل متعددی از قبیل ضریب افزایش درآمد ملی با ایجاد صنعت جدید، به عقب انداختن این نوسانها کمک نموده است . مطالعات آینده نگری اقتصاد دانان امریکا در سال هزار و نهصد و هفتاد و یک در کتابی که دانشگاه هاروارد، به نام “ورلد داینامیک” منتشر کرد انعکاس یافته است . در این کتاب، مشکلات کشورهای صنعتی شده، به علت افزایش سرعت توسعۀ اقتصادی و افزایش جمعیت دنیا و همچنین محدودیت مواد اولیۀ غیر قابل جایگزینی، به تفصیل مورد بررسی قرار گرفته است . بر اساس اطلاعات منتشر شده در این کتاب، “ام آی تی” (دانشگاه بزرگ امریکا) در سال بعد، طی گزارشی به کلوب رم (متنفذین اداره کنندۀ دنیا)، توصیه میکند که توسعۀ اقتصادی دنیا و افزایش جمعیت دنیا باید متوقف شود . مسیر اجرای این پیشنهاد را کتابهای دستور العمل جنگ روانی روشن میکند . به خلاصه ای از آن توجه نمائید :

خون صنایع و اقتصاد دنیا، مواد انرژی زا میباشد . با کنترل منابع انرژی و قیمت گزاری آن میتوان به محدود کردن توسعۀ اقتصادی سایر کشورهای جهان پرداخت .

مؤثرترین عامل در متوقف کردن پیشرفت دانش را ترور فکر و عقیدۀ مذهبی به وجود آورده است منتهی چون به صورت اعتقاد مردم و اخلاق جامعه و بصورت حقیقت اجتماعی درآمده است و پایۀ آن احتیاج انسان به مأمن میباشد تقویت و تأیید مذهب، ایجاد سؤء ظن نخواهد نمود . (به اعتراف خانم کلینتن، وزیر خارجۀ امریکا در مورد این که ما عربستان را به ایجاد مدارس متعدد و تدریس مکتب وهابی اسلام تشویق کردیم توجه داشته باشید) به تعداد اتباع کشورهای اروپائی که تفنگ به دست گرفتند و به کشورهای مسلمان، به هدف ایجاد دمکراسی اسلامی رفتند و همچنین به تأمین کنندۀ اسلحه برای آنها توجه داشته باشید .

جامعه ما را به نحوی تربیت میکند که علاقمند به طرز رفتار خود میشویم . تشویق فرهنگ های محلی ایجاد سؤء ظن نخواهد کرد ولی میتوان از آن برای ایجاد اختلاف قومی استفاده نمود .

آرزوی آزادی، دمکراسی، رعایت حقوق بشر، غریزۀ طبیعی انسان میباشد تبلیغ آن موجب سؤء ظن نخواهد شد، سطح آرزوهای آنها را بالا خواهد برد و چون تشخیص نمیدهند که سطح رفاه جامعه را سطح تفکر و سطح دانش و تکنولوژی جامعه تعیین میکند از طریق اتهام به فساد طبقۀ حاکمه میتوان اساس ارتباطات سنتی آنها را بهم زد و توسعۀ اقتصادی آنها را متوقف نمود . مختصر کنم، ضعف دانشی ما در سیاست، اقتصاد و روانشناسی جامعه موجب شد دست جنایت آمیز استعمار جدید را نبینیم و به دنبال آرزوهای خود، به طرف قتلگاه دستجمعی خود روان شویم . چرا نگریم زار و چرا نمویم زار ؟ بخصوص که امروز تمام خاور میانه در خون خود میغلطد

امید به آینده

آیندۀ ایران را افکار امروز ایرانیان شکل خواهد داد : افکار مردم داخل کشور و نقش اثرگزاری افکار ایرانیان خارج کشور . ایرانیان داخل کشور، اسیر مکتب ترور فکر و عقیده میباشند و سطح تفکر اقتصادی دولتمداران آنها از حد تفکر فلسفه های اقتصادی تجاوز نمیکند و عمل آنها نشان میدهد با علم اقتصاد آشنائی ندارند، حتی تشخیص نمیدهند علت تورم قیمتها در ایران،سلب امنیت سرمایه و خروج سرمایه از کشور میباشد . انسانیت برای آنها در گدا پروری خلاصه میشود منابع ثروت کشور را میفروشند و میخورند و به فکر آیندگان نیستند، ندانمکاری های آنها نشان میدهد که نمی فهمند که در عمل، خواسته های استعمارگران جدید را انجام میدهند . تداوم این بحث، این نوشته را طولانی خواهد کرد . چون دیگران در مورد اشتباهات اقتصادی چهار دهۀ گذشتۀ ایران کتاب نوشته اند این بحث را پایان میدهم و به ارزیابی افکار ایرانیان فعال سیاسی در خارج از کشور میپردازم .

به نظر میرسد بسیاری از ایرانیان خارج از کشور هنوز تحت تأثیر تبلیغات جنگ روانی خارجی میباشند و به انقلاب ایران از دید سؤء ظن فساد رهبری و دیکتاتوری نگاه میکنند . ارتباط اداری یا حزبی بین ایرانیان خارج کشور بسیار محدود میباشد . خاطرۀ انگلوفیل بودن، روسوفیل بودن و امریکانوفیل بودن گذشتگان نیز به عدم اعتماد آنها به یکدیگر کمک میکند . آنچه به آن توجه ندارند این میباشد که بدون اعتماد به یکدیگر نیز نمیتوانند کار مثبت دستجمعی انجام دهند . برای ایجاد اعتماد، باید هدف مشترک خود را روشن کنند و بدانند چه میخواهند . بیان آرزوهای متناهی کافی نمی باشد . همۀ گروههای مختلف، آرزوی ایرانی مرفه و موفق و آبرومند دارند . همه آزادی بیان میخواهند . همه دمکراسی و حکومت سکیولار میخواهند . در نوع حکومت اختلاف دارند .

آزادی بیان

هدف از آزادی بیان، باز نمودن راه استفادۀ از هوش در حل مسائل جامعه میباشد . آزادی بیان، شامل افترا و ایجاد حس نفرت بین گروهها نمی باشد . مسئلۀ امروز کشور ما ترور فکر و عقیدۀ حاکم بر کشور میباشد . اکثر تحصیل کرده های خارج کشور، در مبارزۀ با مکتب ترور فکر و عقیدۀ حاکم بر ایران سکوت دارند و با بیان اینکه حرمت اسلام در ایران ازبین رفته است روشنگری مذهبی امری فرهنگی و طولانی میباشد آن را تعلیق به آینده مینمایند .

از هوش خود استفاده نمائید . آیندۀ ایران را افکار امروز طبقۀ رهبری ایران خواهد ساخت . امروز باید به فکر فردا بود . عقب انداختن روشنگری در مورد مکتب ترور فکر و عقیدۀ حاکم بر امروز ایران، در حکم تداوم وضع فعلی و تداوم آب به آسیاب دشمن ریختن میباشد .

دمکراسی و حکومت سکیولار

“آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد” . از حافظۀ خود کمک بگیرید، مردم در شاهنشاهی ایران، زبانهای مختلف، آئین و مذاهب مختلف و اعتقاد به خداهای متعدد داشته اند . رهبری در لباس شاهنشاه، حافظ جان، مال، ناموس و احترام تمام مردم منطقه خلاصه میشده است . بعبارت دیگر، فرهنگ ایران، فرهنگ انسانی و سکیولار میباشد . اگر نمیخواهید به دو هزار سال قبل برگردید به انتظارات از شاه که در صفات شاه خلاصه میشود به آثار فردوسی، سعدی و حافظ که ستون مرکزی فرهنگ ایران را شکل داده است مراجعه نمائید، این صفات، انعکاس آرزوهای مشترک مردم ایران بوده است . جای تأسف است که هنوز عده ای از تحصیل کرده های ما اغوا شدۀ تلقین های جنگ روانی استعمار گران میباشند و شاهنشاهی را دیکتاتوری معرفی میکنند . از هوش خود استفاده نمائید، در دورانی که امکان مسافرت، بیش از چهار فرسنگ در روز نبود نقش شاه در زندگی مردم مناطق دور افتادۀ ایران به نقش صفاتی محدود میشد که به صورت انگیزه، از طریق داستانهای مردمی، آئین جوانمردی و نوشته های بزرگان ادب ایران به مردم تلقین میشد . هر ده، شهرو منطقه طبق تعلیمات کدخدا، ملاو حکام محلی، در سطح دانش خود به زندگی ادامه میدادند . زندگی روستائی، در دوران چند هزار ساله شکل گرفته بود . نقش و وظیفه و حاصل کار مشاغل مختلف به نظم درآمده بود .

مبازۀ با ترور فکر و عقیدۀ کلیسا در اروپا راه استفادۀ از هوش را برای اروپائیان باز نمود . پیشرفت دانش و صنعت، تحول و مسائل جدید و پیچیده ای به وجود آورد که ادارۀ جامعه را مستلزم داشتن تشکیلات اداری بزرگ مینمود . پیچیدگی روابط دنیائی موجب انقلاب مشروطیت ایران شد که در نتیجۀ آن، مجلس شورای ملی به عنوان مشاور شاه، قوانین مربوط به روابط اجتماعی مردم را که به صورت نوشته وجود نداشت و هر روز پیچیده تر میشد به صورت نوشته و قانون درآورد . از هوش خود کمک بگیرید آیا بازی با لغات به صورت سلطنت یعنی دیکتاتوری کمکی به حل مشکل امروز ایران میکند یا به ایجاد اختلاف کمک میکند .

نوع حکومت

با اصطلاح اختلاف بیانداز و حکومت کن آشنا میباشید . اشخاصی که اختلاف دنیای عملی و دنیای تئوریک را تشخیص ندهند به آسانی به دام آرزوهای خود و به دام اختلاف اندازان گرفتار میشوند . در دنیای عملی، جمهوری شدن آلمان، شوروی و چین، یکصد میلیون کشته به جای گذارد تا فهمیدند عامل پیشرفت کشورشان پیشرفت دانش اقتصادی و تکنولوژی آنها میباشد نه نوع حکومت و مکتب های فلسفی آنها . راه دور نرویم به خود و به همسایه های خود نگاه کنیم آرزوی آزادی، دمکراسی، رعایت حقوق بشر و حکومت مردمی موجب شد در عمل، آدمکشان پیرو مکتب ترور فکر و عقیده بر جامعۀ ما حاکم شوند . به کودتاهای متعدد پاکستان توجه داشته باشید . جمهوری عراق جمهوری مادام العمر شد . جمهوری سوریه به صورت جمهوری مادام العمر ارثی درآمد . جمهوری افغانستان، مردم آن کشور را از هستی ساقط نمود . جمهوری برای این کشورها چه هدیه ای آورده است . از هوش خود استفاده کنید، آیا افزایش رفاه اجتماعی را افزایش دانش اقتصادی و پیشرفت تکنولوژی تضمین میکند یا ایجاد اختلاف

آنچه از رهبری جامعه باید خواسته شود آزادی بیان در حل مسائل میباشد، در تضمین جان، مال، ناموس و احترام افراد جامعه میباشد . در جلوگیری از خونریزی های قدرت طلبان میباشد . در آشنا کردن مردم با سوابق فکری موجب شکل گرفتن مکتب های فکری که به نامهای کاپیتالیزم، مارکسیزم، سوسیالیزم، لیبرالیزم و ….نامیده میشوند . از هوش خود استفاده نمائید، جوانهائی را که اسیر آرزوهای خود میباشند میتوان راهنمائی نمود . ولی آیا با همکاری با رسانه های تجاری که بر طبل جمهوری میکوبند و نان ایجاد اختلاف را میخورند میتوان جلب اعتماد عمومی نمود

جای تأسف است که شایعه سازیها و اتهامات گروه چپ گرا و مریدان فراماسیونری، به همراه ضعف دانش سیاسی، اقتصادی و روانشناسی طبقۀ تحصیل کزدۀ مسئول ادارۀ کشور، به همراه مسائل ناراحتی روحی ناشی از توسعۀ صنعتی کشور ما، به همراه اتهامات تبلیغاتی رسانه های پیگیرمنافع خارجی، زمینۀ فکری را فراهم آورد که عدۀ زیادی از ایرانیها، شاهنشاه آریامهر، دمکرات ترین شاهنشاه ایران را دیکتاتور بدانند . ترس از دیکتاتوری، بخصوص که کشور ما امروز اسیر وحشی ترین نوع دیکتاتوری شده است و مردم حسرت فرهنگ ملی خود را می خورند، توهمی را به وجود آورده است که عده ای از فعالین سیاسی طرفدار پادشاهی پارلمانی، پیگیر قانون اساسی با پادشاه بدون قدرت اجرائی باشند . مسائل اجتماعی از قبیل آموزش، بهداشت و اقتصاد، دائم در حال تغییر میباشند و راه حل آن بستگی به سطح دانش و امکانات مالی کشور دارد . قانون اساسی نباید در اینگونه مسائل، محدودیتی برای دولت و مجلس ایجاد کند . دولت با کسب نظر کارشناسان، قوانین مورد لزوم را به مجلس ارائه مینماید و بر اساس قوانین مصوب مجلس به انجام امور کشور میپردازد . قانون اساسی باید محدودیت های دولت و مجلس را روشن کند . باید تضمین کنندۀ حفظ جان، مال، ناموس و احترام همۀ اتباع کشور باشد . قانون اساسی نباید محدود به پیروی از مکتب فکری خاص باشد . چه مقامی تضمین کنندۀ این حقوق عمومی خواهد بود ؟ از هوش خود استفاده نمائید . دنیای تئوریک، بسیار زیبا میباشد ولی در خارج از توهم ما وجود ندارد . در فرهنگ ملی ما در دوران زندگی روستائی، شاه، وظیفه دار این امر بوده است . در دوران زندگی صنعتی، انواع مسائل جدید به وجود میآید . اختلاف نظرهای پارلمانی نیز زیاد میشود . این اختلاف نظرها بهتر است از طریق حکمیت حل شود . نظر حکم باید مجری شود . قوای حافظ امنیت کشور باید زیر نظر حکم باشد از هوش خود استفاده کنید قدرتی که اجرا نشود حذف میشود .

مسئلۀ دیگری که افکار بعضی از ابرانیان خارج از کشور را به خود مشغول داشته انتظاری میباشد که از وارث تاج و تخت سلطنت در به عهده گرفتن رهبری حرکت عمومی بر ضد حکومت آخوندها منعکس مینمایند . آیا این افراد از هوش خود برای فکر کردن استفاده میکنند . آیا جنایتهائی که به رهبری امریکا در چهار دهۀ گذشته، در خاور میانه انجام گرفته نمی بینند . تعارفات سیاسی آقای کارتر به شاهنشاه آریامهر را از یاد یرده اند . در به وجود آمدن ژاپونی دیگر در خاور میانه چه منافعی برای امریکا می بینند ؟ چرا پیش از آنکه تشکیلات لازم برای برکنار کردن آخوند، از طریق فلج کردن نیروی آدمکشی او شکل داده اند جان نماد فرهنگ ملی خود را به خطر میاندازند . چه هوشی به آنها میگوید فرماندهی دربند، جان خود را فدای سربازان کند . کجا هستند سربازان پیرو کاوۀ آهنگر که جان خود را فدای بازگرداندن فرهنگ آزادی تفکر نمایند . به امید روزی که تحصیل کرده های جامعۀ ما دهان بینی را کنار بگذارند با استفاده از هوش خود، با فریاد جاوید شاه، به مطامع خارجی و خفت امروز ایرانی خاتمه دهند .

عبدالحمید شیبانی

دهم ماه می دو هزار و نوزده

نخبه پروری در ایران – فاضل غیبی

نخبه‌پروری در ایران

« فاضل غیبی »

C:\Users\Admin\Desktop\فرتورها\9.jpg

“همۀ قبیلۀ من عالِمان دین بودند.”

سعدی

دیدیم که نخبگان اروپا جملگی دست پروردۀ فرهنگی نخبه‌پروراند؛ فرهنگی که استعدادهای موجود را پیگیرانه در محیط خانواده و مراکز آموزشی تربیت می‌کند. در زندگینامۀهاناآرنت این پرسش به میان آمد که آیا ما هم فرهنگ نخبه‌پروریداشته‌ایم؟

چندی پیش در ایران کتابی منتشر گشت بنام ” جامعه‌شناسینخبه‌کشی” که استقبال فراوان از آن باعث شد که در طول شش ماه ده بار تجدید چاپ شود. مطلب اصلی کتاب آنستکه:

“جامعۀ ایرانی در حالت عادی، امثال سالارها و آصف‌الدوله‌ها و میرزا آقاخان‌ها را تولید می‌کرد و اگر استثنائاً و اشتباهاً اشخاصی مثل قائم‌مقام یا امیرکبیر پا به عرصۀ فعالیت می‌گذاشتند، این فرهنگ به سرعت رفع اشتباه می‌کرد و در فاصلۀ یکی دو سال این بزرگان را می‌کشت که به راستی این ملت در خور این بزرگان نبود.”[1]

نویسنده هرچند از یکی دو “نخبۀ” دیگر یاد می‌کند، اما نه تنها کلمه‌ایدربارۀ چگونگی پیدایش آنان نمی‌نویسد که اصولاً بدین پرسش نمی‌پردازد، که پیش‌شرط “نخبه‌کشی”، همانا نخبه‌پروری است و “ملتی” چنین نخبه‌کش به یقین نمی‌توانستنخبگانی مانند امیرکبیر را (که نویسنده آنان را همچون خدایان ستایش کرده![2]) تربیت کند. آنهم:

“ملت ایران که عملکردش در این چند قرن درجا زدن و اتلاف سرمایه‌های معنوی و مادی این سرزمین بوده است.”![3]

***

برآمدن نخبگان، تنها در دامان فرهنگی نخبه‌پرور ممکن است. فرهنگ نخبه‌پروری نیز تنها زمانی ممکن است که دستکم بخشی از جامعه با پیگیری، به امر آموزش و پرورش بپردازد. چنین امری بنوبۀ خود وابسته به “فرهنگی آموزشی” است و تنها با کوشش بسیار می‌تواند گسترش یابد. بدین سبب، اگر پیش از اسلام در ایران تمدنی وجود داشته است، منطقاً برای ساختن آن می‌بایستشبکۀ آموزشی گسترده و حساب شده‌ای وجود می‌داشت.

پژوهش دربارۀ فرهنگ آموزشی در ایران باستان نشان داده است که آموزش در گسترده‌ترین سطح بدین صورت بوده است که “پدر، پیشۀ خود را که همان پیشۀنیاکانش بود، به فرزند می‌آموخت.”[4]

با آنکه آموزش در این سطح، در پهنۀ روستاها و در میان طبقات پایینی جامعه رواج داشت، خود به خود نبوده، بلکه زیر نظارت جامعه صورت می‌گرفته است:

“دولت و نیز شهروندان حتی بدون اجازۀ داوران (قضات)می‌توانند کودکی را که از خوراک و پرستاری شایسته و بایسته برخوردار نیست از پدر بگیرند و به فرزندی بپذیرند. دادگاه می‌تواند پدر ناشایسته و ناکارآمد را از جایگاه پدری کنار بگذارد.”[5]

به روایت فردوسی، از زمان اردشیر، ایرانیان فرزندان خویش را به فرهنگیان می‌سپردند و در هر برزن، دبستانی در کنار آتشکده بود که کودکان در آنجا به آموزش همگانی می‌پرداختند:

همان کودکان را به فرهنگیان سپردی چو بودی از آهنگیان

به هر برزن اندر دبستان بدی همان جای آتش پرستان بدی[6]

نظامی گنجوی هم وجود دبستان در جوار آتشکده را گزارش کرده است:

چنین بود رسم اندر آن روزگار که باشد در آتشگه آموزگار[7]

وجود دبستان خود نشانۀ کافی براین است که دستکم در شهرها امر آموزش و پرورش مهمتر از آن بوده است که بعهدۀ پدر و مادر گذاشته شود و پویایی آموزش لازم می‌داشت که کودکان را آموزگارانی برعهده گیرند که از کاردانی و دانش لازم برخوردار باشند. گزنفون، تاریخ نگار یونانی، از شبکۀدبستان‌ها در ایران آنروزگار گزارش کرده است:

« به همۀ پارسیان رواداشته‌اند که فرزندان‌شان را به آموزشگاه‌های همگانی بفرستند، اما تنها کسانی که کودکان خود را بی آنکه کار کنند، خوراک و پوشاک می‌دهند، چنین می‌کنند.»[8]

در سطح بالاتر به لایۀ مرفه جامعه می‌رسیم که آموزشی چند‌جانبه را پیگیری می‌کرده است:

“اگر پدر به اندازه‌ای دارا باشد که بتواند آموزگارانی بکار گیرد و به آنها نیرو دهد نباید از این کار بپرهیزد. از این گذشته بلندپایه‌ترین مردان دربارنیز این آموزه‌ها را به فرزندان خود می‌دهند.”[9]

بنابراین شبکۀ آموزشی در درون هرم جامعه جای گرفته بود و از پایین به بالا از اهمیت و توجه بارزتری برخوردار می‌گشت. چنانکه آموزش دختران در لایه‌های پایین و میانی بیشتر در خانه و زیر نظر مادر صورت می‌گرفت و به روش خانه داری محدود می‌شد، درحالیکه دختران اقشار بالا برای حفظ برتری خود آموزش می‌دیدند:

“دوشیزۀبزرگزاده از آموزش و پرورشی شایستۀ نام و جایگاه اجتماعی خویش برخوردار می‌شود. درس هنر و ادب و به ویژه موسیقی می‌خواند، به ورزش‌های بزرگان می‌پردازد و برای یاد گرفتن شکار به کارآموزیمی‌رود. او کوشش می‌کند تا در پرتو دانش، فهم و زیرکی خود، از دختران تودۀ مردم بازشناخته شود.”[10]

چنانکه می‌توان گفت ، نزد بزرگ‌زادگان تفاوتی میان پسر و دختر وجود نداشته است:

“آذربادمهراسپندان در پندنامۀ خود به یکتا فرزند خویش می‌گوید: اگر ترا فرزندیست، خواه پسر و خواه دختر، او را به دبستان فرست و زن و فرزند را از آموزش هنر بازمدار تا غم و اندوه به خانۀ تو راه نیابد.”[11]

دربارۀدورنمایۀ آموزش و پرورش، همین بس که ایرانیان باستان به نوباوگان همچون بزرگسالان می‌نگریستند و از آنان نیز انتظار داشتند که به راستگویی و داد رفتار کنند. هرودوت(425ـ488پ.م.)دراین باره گزارش کرده است:

“کودکان را به دادگاه می‌بردند تا داوری‌ها را ببینند و بشنوند و با دادگستری از کودکی آشنا شوند.»[12]

ایرانیان پرورش را بر آموزش برتری می‌دادند. چنانکه گزنفون از کوروش نقل می‌کند:

“ما باید بکوشیم تا خوی پسندیده را در نهاد فرزندان پرورش دهیم زیرا که بدین سان می‌توانیم هر روز نیکوتر از روز پیش باشیم و اگر فرزندان‌مان بخواهند راه نادرست پیش گیرند، چون در پیرامون خود جز پاکی و راستی نمی‌بینند و جز سخنان شایسته و سودمند نمی‌شنوند ناگزیر راه نادرستی بر آنان بسته خواهد بود.”[13]

اشاره شد که آموزش در میان بزرگان از گسترۀپهناوری برخوردار بود:

“درس‌هاینوآموزگانبزرگ‌زاده عبارت بوده است از: متون دینی، دانش و هنر دبیری، شامل خواندن و نوشتن و آشنایی با رسم‌خط‌های گوناگون، تاریخ یا کارنامه (زندگینامۀ بزرگان)، آموزش‌هایسپاهی‌گری شامل کمان‌وری و سواری، سرود (شعر و چکامه)، هم‌آوازی با موسیقی، نواختن چنگ و دیگر سازها، ستاره شناسی و شطرنج.” روشن است که برای آموزشی بدین گستردگی:”کودکانبزرگ‌زاده که همگی چیزهای بسیار یاد می‌گرفتند، هرکدام یکی دو آموزگار داشتند.”[14]

یونانیان باستان با “بربر” خواندن همۀ غیریونانیان، بدین تصور نادرست دامن زدند که اندیشۀ فلسفی تنها در یونان ریشه دوانده بود. درست آنستکه هرچند اندیشه‌ورزی در ایران باستان رنگ دینی داشت، اما نگاهی به آموزه‌هایمزدایی در دبستان‌ها که به روش پرسش و پاسخ آموخته می‌شد، زمینۀ نیکی برای اندیشه ورزی بود:

” ای کودک، ما کیستیم؟ از آن که‌ایم؟ از کجا می‌آییم و به کجا می‌رویم؟ فرزندان کیستیم؟ آن چه بر دوش ماست در روی زمین و پاداش روحانی آن چیست؟ … چه راه‌هاییمی‌توانیم در پیش بگیریم؟ نیکی چیست و بدی کدام؟ دوست و دشمن ما کیست؟ جهان بر چند بُن است، یکی یا دو تا؟ … قانون از که سرچشمه می‌گیرد و برِ قانون از که؟ بخشش از که به سوی ما می‌آید و خشونت از که؟»[15]

آشنایی با روش‌ها و نهادهای آموزشی در ایران باستان از این نظر مهم است که آن‌هاشیرازۀ جامعه را تشکیل می‌دهند و همانطور که در روندی طولانی بوجودمی‌آیند، در ورایدگرگونی‌های ظاهری دوام می‌آورند و تا حدی از سخت جانی بهره‌مندند. بهرحال سیستم آموزشی در ایران باستان چنان دیرپا بود که در ایران اسلامی هم کمابیش دوام آورد.

از حملۀ اعراب به ایران تا تسلط نظامی آنان بر امپراتوری وسیع پارس سالیان بسیار گذشت. از آن طولانی‌تر روند گسترش اسلام در ایران بود که قرن‌ها به طول انجامید. عرب مسلمان توانست ایرانیان را به “دو قرن سکوت”[16] مجبور کند، اما چیرگی بر روان و نابودی فرهنگی ایرانیان به آسانی ممکن نبود.وگرنه باید پرسید، دانش و بینش بزرگان ما در سدۀ سوم و چهارم از کدام چشمه می‌جوشید؟

فراموش نکنیم که در پیشاپیش آنان فردوسی را داریم که گذشته از آگاهی شگفت‌انگیز وی از دوران باستان، چنانکه پژوهش‌های تازه نشان داده، « با فلسفۀ یونانینیز آشنایی داشته ‌است.»[17]

البته ممکن است که در مناطقی کوشش اعراب در جهت سرکوبی فرهنگی ایرانیان موفق بوده باشد، اما بهیچ‌وجهنمی‌توانست برای همۀ سرزمین پهناور و جمعیت زیاد ایران در شهر و روستا ممکن گردد:

“چون قُتِیبه بن مُسلم باهلی بر مردم خوارزم دست یافت، نویسندگان ایشان را به هلاکت رسانید و هیربدان را بکشت و کتب و رسائل آنها را بسوزانید. از آن پس مردم خوارزم در نادانی فرو رفتند و آنچه را هم از احکام و علوم می‌دانند همه را سینه به سینه نقل کرده‌اند و تنها از روی حافظه می‌گویند.”[18]

وانگهی پژوهش های نوین نشان داده است که:

“تا سده‌ها پس از پیروزی اعراب، کیش زردشتی و آتشکده‌ها در ایران پا برجا بود و میزان فشار اعراب برای جابجایی مذهب، بسته به ایستادگی مردم ناهمسان بوده است.”[19]

و همین مردم طبعاً از آثار دینی و فرهنگی خود نگهداری می‌کردند:

“موبدان و دانشمندان زردشتی پس از پیروزی اعراب، در نگهداری آثار ملی ایران نقشی بزرگ داشته‌اند. اینان آنچه از آثار فرهنگ ایرانی در دست داشتند، درنزد خود یا در آتشکده‌ها و در جاهای امن نگه می‌داشتند و پیوسته به نسخه‌برداری و آموزش و گفتگو پیرامون آنها می‌پرداختند. بدین ترتیب آن‌ها را از نابودی نجات می‌دادند.”[20]

” گزارشی وجود دارد که در سدۀ چهارم در باب‌العامۀ بغداد، تصویر مانی و 14 کیسه از کتاب‌های پیروان او را آتش زدند.”[21] این گزارش تأییدی بر آن نیز هست که سده‌ها پس از حملۀ اعراب هنوز اینجا و آنجا کتاب‌های مانی یافت می‌شد.

چون با این دید به تاریخ آموزش و پرورش در ایران بنگریم، می‌توان تصور کرد که فرهنگ دیرپای آن در دورۀ اسلامی کمابیش رواج داشت.

به فرهنگ پرور چو داری پسر نخستین نویسنده کن از هنر

نویســنده را دســت گویــــا بود گل دانش از دلش بویا بود[22]

اسدی توسی

شاخص مهم فرهنگ آموزشی در دورۀ اسلامی، اندرزنامه‌ها است. از جملۀاندرزنویسان باید از ابن‌مسکویه(421،325ق. نویسندۀ :”تجارب‌الامم”)،عطار نیشابوری(618ـ540ق.”پند‌نامه”) و ابونصر فارابی (339ـ260ق.”تحصیل‌السعادت”) یاد کرد که نظرات پرورشی خود را به زبانی فاخر بیان داشته‌اند.[23]

در میان اندرزنامه‌ها “قابوس‌نامه”(کتاب پندها) از شکل بیانی و محتوای تربیتی بارزی برخوردار است. آنرا امیر کیکاوس وشمگیر(488 ـ412ق.) از شاهزادگان خاندان زیار در سال 475ق. برای فرزند خود گیلان‌شاه نوشت؛ هدف وی آن بود که:

” آداب جنگ، کشورداری و دانش‌ها و فن‌های زمان را به فرزند بیاموزد تا اگر در آینده بازرگان، پزشک، ستاره شناس، شاعر، خنیاگر، خادم پادشاه، دبیر، وزیر، سپهسالار، پادشاه، دهقان و یا جوانمرد شد، بتواند از این آموزش‌ها بهره ببرد… نویسنده در این کتاب تا اندازه‌ای از مقام و جایگاه قدرت خویش فاصله می‌گیرد و با روشنگری و موشکافی و از دیدگاهی متفاوت با فرزند خود سخن می‌گوید. از اینرو کتابی فراهم آمده بصورتفرهنگ‌نامه‌ای از تمامی سنت فرهنگی ایران آن روزگار.”[24]

جالب آنکه این “سنت فرهنگی” در خطوط اصلی همانست که در عهد باستان در ایران ریشه دوانده بود:

«پس باید که هرچه آموختنی باشد از فضل و هنر را همه بیاموزی تا حق پدری و شفقت پدری بجای آورده باشی که از حوادث عالم ایمن نتوان بود و نتوان دانست که برسر مردمان چه گذرد. هر هنری و فضلی روزی بکار آید. پس در فضل و هنر آموختن، تقصیر نباید کردن.”[25]

در این میان رسالۀ “تدبیرالمنازل” ابن‌سینا(428ـ370م.) نه تنها در سطحی بالاتر از اندرزنامه‌ها قرار دارد که کتابی بی‌نظیردربارۀ آموزش و پرورش است:

“عیسی صدیق در میان دانشمندان و حکیمان ایران پس از اسلام، ابن‌سینا را نخستین کسی می‌داند که به شکل آگاهانه و روش‌منددربارۀ آموزش و پرورش کودکان سخن گفته و کتاب نوشته است.”[26]

نظرات ابن‌سینا در “تدبیر منزل” هنوز هم تازگی خود را حفظ کرده است: او تربیت اخلاقی را مقدم بر آموزش می‌داند و به پدر و مادر هشدار می‌دهد که باید آموزگاری دیندار، خردمند و با اخلاق پسندیده انتخاب کنند. فراتر از آن:

“باید که پدر و مادر بکوشند تا فرزندشان با بزرگ‌زادگان و صاحبان اخلاق عالیه همدرس باشد زیرا که کودک از کودک تقلید کند و به او انس گیرد.”

او آموختن علم را کافی نمی‌داند و توصیه می‌کند که دانش‌آموزان باید حرفه و صنعتی نیز فراگیرند و در آن مهارت کسب کنند.

***

ابن‌سینا یکی از نخبگان ایرانی است و زندگینامۀ او بخوبی نشان می‌دهد که “نوابغ” در این سوی جهان نیز، بر همان زمینه و با همان روش برآمده‌اند که در اروپا!

ابن‌سینااز این‌رونمونۀ خوبی است، که شاید تنها کسی باشد که زندگینامۀ خود را (برای شاگردش “گرگانی”) بیان کرده است:

در زندگینامه‌هایی که دیگران دربارۀابن‌سینانوشته‌اند، غالباً چندان سخنی از پیشینیان او بمیاننمی‌آید؛ جز آنکه:”در یکی از روستاهای اطراف بخارا بدنیا آمد”؛ یعنی روستازاده بود!

درحالیکه نشان دادن اصل و نسب بزرگان از نظر نقشی که در نخبه‌پروریمی‌تواند داشته باشد بسیار مهم است. خوشبختانه خود او تصریح کرده که پدرش “عهده‌دار کارهای دیوانی و حکومتی” بوده است. آموزش او بسیار زود آغاز شد و چون در ده سالگی ” ادب و قران و پاره‌ای علوم دیگر” را فراگرفته بود پدرش او را به شاگردی “ناتلی” نامی “که با فلسفه آشنایی داشت” گذاشت:

“ناتلی به من منطق و هندسهآموخت و چون مرا در دانش‌اندوزی بسیار توانا دید به پدرم سفارش کرد کهمبادا مرا جز به کسب علم به کاری دیگر وادار سازد و به من نیز تاکید کردجز دانش‌آموزی شغل دیگر برنگزینم.”[27]

بنابراین در مورد ابن‌سینا نیز مانند همۀ دیگر نخبگان، نخبه‌پروری صورت گرفته است. محیط فرهنگی به اضافۀ آموزش پیگیر، زمینه‌ای را تشکیل می‌دهد که بر آن با پشتکار، هر دانشی دست یافتنی است:

“.. کمتر شبی سپری شد که به بیداری نگذرانده باشم و کمتر روزی گذشت که جز به مطالعه به کار دیگری دست زده باشم.”[28]

پرکاریابن‌سینا ـ حتی زمانی که مقام پرزحمت وزارت را برعهده داشت ـ ادامه یافت:

«ابن‌سینا از حیث نیروی جسمانی، مردی نیرومند بود و به همین خاطر از کارکردن احساس خستگی نمی‌کرد. او با داشتن نیروی فراوان جسمی می‌توانستاز پس کار وزارت فرمانروایان برآید و همیشه چه در سفر و چه در نبرد همراهآنان باشد و علاوه بر این به کار دانش و نوشتن نیز بپردازد. می‌گویند کهاو شب‌ها تا دیرگاه به نوشتن کتاب و رساله می‌پرداخت و در این کار افراطمی‌کرد.» [29]

سخن دربارۀ پشتکار بزرگان هنر و ادب ایرانی به درازا می‌کشد. روشن است، آنان تنها با پشتکاری سترگ ممکن بود به چنین پایگاهی برسند. از جمله دربارۀ ابوریحان بیرونی گفته‌اند:

“پیوسته تفکر و مطالعه می‌کرد و فقط دو روز در سال یعنی، عید نوروز و مهرگان از کار دست می‌کشید.”[30]

دو نکتۀاساسی دیگر، نخبه‌پروری در مورد ابن‌سینارا کاملاً “اروپایی” جلوه می دهد!:

ـ به یاد داریم که بالاترین مرحلۀ رشد نخبه‌پروری در محیطی مأنوس و صمیمی صورت می‌گیرد که در آن دوستان و همفکرانی او را به آفرینش وامی‌دارند و از نوآوری او استقبال می‌کنند. در مورد نیچه این محیط،، محفل دانشجویی در لایپزیگ بود و در مورد هاناآرنت همسر و دوستانش در نیویورک.

بزرگان اندیشه در ایران همواره به پرورش شاگردانی می‌کوشیدند و از میان آنان تنی چند را بعنوان “مونس و یار سفر و حضر” برمی‌گزیدند. گرگانی (ابوعبیدجوزجانی) یکی از شاگردان ابن‌سینا بود که تاریخ این وظیفه را به گردن او گذاشت:

“از او خواستم که بر آثار ارسطو شرح بنگارد، وی ابا کرد و گفت: من شارح نیستم، ولی اگر کتابی مستقل در فلسفه بخواهید می‌نویسم و بدین گونه کتاب “شفا” را نوشت.”[31]

نکته دوم آنکه، ابن‌سینا به چه انگیزه‌ایمی‌آموخت و پژوهش می‌کرد؟ مسّلّم است که او نه در پی مال بود و نه در پی جاه. زیرا اولی را گرد نیاورد و با آنکه به دومی رسید باید آنرا بی نهایت سست یافته باشد:

در شرح حال خود، دربارۀانگیزۀدانش‌آموزیاظهاری نکرده است. اما یکبار سرافرازی و سرخوشی در کلام او اوج می‌گیرد و آن زمانی است که از دست یافتن به “کتاب” یاد می‌کند!:

“نوح پسر منصور سخت بیمار شد، اطبا از درمان وی درماندند و چون من در پزشکی آوازه و نام یافته بودم مرا به درگاه بردند و از نوح خواستند که مرا به بالین خود فراخواند. من نوح را درمان کردم و اجازه یافتم تا در کتابخانۀ او به مطالعه پردازم. کتاب های بسیاری در آنجا دیدم که اغلب مردم حتی نام آنها را نمی‌دانستند من هم تا آن روز ندیده بودم و از مطالعۀ آنها بسیار سود جستم.”[32]

آیا شکی بجا می‌ماند که انگیزۀ او همان بود که هاناآرنت در دو کلمه بیان داشت؟:

“می‌خواهم بفهمم!”

***

یکی از عوامل ناشناخته ماندن فرهنگ نخبه‌پروری در تاریخ ایران،اینستکه به پشتکار لازم برای آفرینش علمی و هنری توجه نشده است و توانایی نخبگان را به “نبوغ” نسبت داده‌اند. این در زمینۀ آفرینش هنری و بویژه شاعری رخ داده است. گویا کافی است کسی از “قریحۀ” شعری برخوردار باشد تا روزی سرایش آغاز کند. چنانکه بعنوان نمونه، حافظ شاگرد نانوا(که گویا قران از حفظ داشته!) بجای آنکه حرفۀملایی پیشه کند، ناگهان به (پارسی؟) زبان به غزلسرایی می‌گشاید!

در میان نسخه‌های گوناگون دیوان حافظ شاید فقط در دیوان چاپ امیرکبیر اشاره‌ای شده باشد به آنکه:

“در نزدیک همان دکّان نانوایی مکتب‌خانه‌ای بود که حافظ آنجا در ساعات فراغت تحصیل می‌کرد و در همان نزدیکی مرد بزّازی بود که شعر می‌گفت .. مشاهدۀ استقبال مردم از شعر، حافظ را خوش آمد .. و از اوان جوانی به طبع‌آزمایی در شعر می‌پرداخت.”[33]

اینکه حافظ «بین کسب معاش و آموختن سواد»[34]بعنوان شاگرد نانوا(که کارش احتمالاً هیچ روزی تعطیل بردار نبود!) چه چیزی در مکتب خانه فراگرفت، بر کسی روشن نیست و ظاهراً مهم هم نیست، زیرا همانطور که خود اشاره کرده شعرش بر او وحی می‌شده است!:

در پس آینه طوطی صفتمداشته‌اند آنچه استاد ازل گفت بگو می‌گویم!

کافیست در پس این افسانه‌ها به سرگذشت بزرگان شعر و حماسه دقیق‌تر بنگریم، تا با چهره‌ای دیگر از آنان آشنا شویم:

فردوسی در کودکی و نوجوانی نزد پدر آموزش یافت. آموزش در کودکی از پدری دانشمند، کشش به آموختن را در او نهادینه کرد. در زندگینامۀ او اغلب صحبت از آن است که “دهگان‌زاده”ای بود که در سی سالگی به یکباره تصمیم گرفت به کنجی بنشیند و شاهنامه‌سرایی کند و فراموش می‌شود که او پیش از آن سالهای بسیاری را در راه پژوهش در تاریخ ایران صرف کرده بود. کوشش او برای یافتن ادبیات تاریخی چنان شدید بود که در جوانی برای یافتن تنها یک کتاب (“شاهنامۀ ابومنصوری”) از توس به بخارا سفر کرد! سختی چنین سفری طولانی از میان صحرای ترکستان دیگر قابل تصور نیست. (گویا او ناامید از یافتن کتاب به توس بازگشت، اما رونوشتی از آن را نزد حاکم توس یافت.[35])

سده‌ها پس از فردوسی ارزش کتاب و شبکۀ آموزش در کشور همچنان برجا بود. چنانکه علوی توسی در اواخر قرن ششم اسلامی می‌نویسد:

“چون به جانب عراق افتادم، به شهر اصفهان رسیدم. در کوچه‌ها و مدرسه‌ها و بازارها می‌گشتم تا به مدرسۀتاج‌الدین رسیدم. چون در رفتم، جماعتی دیدم نشسته و در کتابخانه باز نهاده و هر کسی چیزی می‌نوشت و چون آن جمعیت دیدم پیش رفتم و سلام کردم و نشستم و گفتم: در این خزانه شهنامۀ فردوسی هست؟ صاحب خزانه گفت: هست. برخاست و مجلّد اول از شهنامه به من داد. گفتم: چند مجلد است؟ گفت: چهار جلد است و در هر مجلدی پانزده هزار بیت. چون بازکردم، خطی دیدم که صفت آن باز نتوان داد و جدولی و تذهیبی که به از آن نباشد..”[36]

می‌دانیم که در دورۀ اسلامی به سبب ممنوعیت هنرهای تجسمی، دامنۀهنرورزی تقریباً به شاعری محدود گشته بود و هر که را میل به هنر بود باید که در “شعربافی” بخت خود می‌آزمود. بنابراین می‌توان تصور کرد در هر کوی و برزنی کسانی مدعی شاعری بودند. با توجه به شمار بزرگ سخن‌سرایان جالب است « شرایط قبول شاعر در حوزۀ شعرا» چنانکه نظامی عروضی بیان داشته روشن گردد:

«…اما شاعر بدين درجه نرسد الّاكه در عنفوان شباب و در روزگار جوانيبيست هزار بيت از اشعار متقدمانيادگيرد و ده هزار كلمه از آثار متأخرانپيش چشم كند و پيوستهدواوين استادان همی‌خواند و ياد همی‌‏گيردكه در آمد و بيرون شد ايشان از مضايق و دقايق سخن بر چه وجه بوده است تا طرق و انواع شعر در طبع او مرتسم شود و عيب و هنر شعر بر صحيفۀ خرد او منقش گردد تا سخنش روی در ترقی دارد و طبعش به جانب علو ميلكند. هر كرا طبع در نظم شعر راسخ شد و سخنش هموار گشت روی به علم شعر آورد و عروض بخواند و گرد تصانيف استاد ابوالحسن السرخی‌البهرامی گردد چون غايةالعروضين و كنزالقافيه، و نقد معانی و نقد الفاظ و سرقات و تراجم و انواع اينعلوم بخواند بر استادی كه آن داند تا نام استادی را سزاوار شود و اسم او در صحيفه روزگار پديدآيدچنانكه اسامی ديگر استادان كه نامهای ايشانيادكرديم.»[37]

آری، تنها با چنین کوشش‌هایی ممکن بود کسی در زمرۀ نخبگان فرهنگی درآید. می‌دانیم که نخبگان ما ـ چه سخن‌سرا و چه دانشمند ـ در دربارها مورد استقبال بودند. اینرا برخی منفی دیده‌اند و دریوزگی نزد اربابان زر و زور نامیده‌اند. رأیی که به هیچ‌وجه درست نیست. دربارهای ایران همواره محل گردهمایی بزرگان فرهنگی بودند و آنان چه بعنوان رایزن و مشاور و چه بعنوان گروه صاحب‌منصبان و دیوانیان نقش اساسی در ادارۀ کشور داشتند. حال اگر موفق نشدند بر خودکامگی خودکامان لگام بزنند و کشور را به راه امنیت و ترقی بیاندازند، دلایل دیگری داشته است.

هرچه بود در دوران اسلامی کشور بارها و بارها دستخوش ایلغار و ناامنی‌های دیرپا گشته است و در چنین شرایطی روشن است که فرهنگ نخبه‌پروری رو به ناتوانی نهد. نخستین یورش بر نخبگان در این دوران را هارون‌الرشید( “خلیفۀ فرهنگ پرور”) مرتکب شد و نه تنها دیوانسالارانبرمکی در دربار خود را یکشبه نابود کرد، که در کشتاری که باید آن “نسل کشی” نامید، 1200 نفر از خاندان برمکی از خویشاوندان و دوستان و زن و بچه را از دم تیغ گذراند.[38]

با اینهمه فرهنگ نخبه‌پروری تا دورۀ صفوی کمابیش برقرار بود. از این دوران است که روند تضعیف رو بشدت نهاد و برآمدن نخبگان را به پدیده‌هایی استثنایی بدل ساخت، که امیرکبیر یکی از آخرین آنان بود. جالب است که حتی در مورد او هم به زودی افسانه جای واقعیت را گرفت و نوشتند که از آشپزی به صدراعظمی رسید. درحالیکه فریدون آدمیت بدرستیمی‌نویسد:

« امیرکبیر فرزند توده‌های محروم نبود. از پرولتاریا هم نبود، پدرش آشپزباشی قائم مقام و صاحب مُلک و آب بود و به حج هم رفت، خودش با پسران قائم‌مقام نزد معلم سرخانه درس خواند و با آنان در دستگاه حاکم بزرگ شد و هیچ محرومیتی نداشت.»[39]

اما آنچه که او را از فرزندی قربانعلی‌آشپز به صدارت‌عظما رساند، پشتکار او بود:

“بسیار پرکار بود. به همان اندازه پرکار بود که غیرت مسئولیت داشت، روزها و هفته‌هامی‌گذشت که از بام تا شام کار می‌کرد و نصیب خود را همان وظیفۀ مقدس می‌دانست و دشواری ها و نیرنگ ها نیز او را از کار سست و دلسرد نمی‌کرد.”[40]

با برقراری حکومت رضاشاه و گسترش نظام نوین آموزشی، نخبه‌پروری بر مداری دیگر قرار گرفت و دیگر به شیوۀ سنتی رواج نداشت.

برای ادای دِین به یکی از آموزگاران شایستۀ فلسفه در ایران معاصر از یحیی مهدوی (استاد فلسفه دانشگاه تهران) یاد می‌شود که یکی از آخرین کسانی بود که به روش سنتی تربیت شد. در زندگینامۀ او آمده است:

يحيیمهدوی (1379ـ 1287ش.) در تهران به دنيا آمد. تحصيلات مقدماتی را در منزلگذراند، پس از مدتی به دارالفنون رفت، سپس تحصيلات خود را در رشتۀادبيات و فلسفه در دانشسرای عالی ادامه داد و پس از اخذ ليسانس، درسال 1310ش.، برای ادامۀتحصيل عازم فرانسه شد. او با تلاش و كوشش فراوانموفق به دريافتگواهينامه‌های متعددی از مراجع علمی آنجا گرديد. وی از سال 1320 تا 1352 كه با رتبه استادی بازنشسته شد، در دانشگاه تهرانتدريس نمود.

پدرشتربيت فرزندان خود را بسيار به جدّمي گرفت و تمام دلمشغولی‌اشاين بود كهفطرت پاك آنان، زلال و پاك بماند و آلاينده‌هایمحيط آنان را نيالايد. بههمين سبب با مكتب و مدرسه رفتن فرزندان و اساساً با تنها از خانه بيرونرفتن ايشان مخالف بود، مبادا از كودكانكوی و برزن و همبازی ها و مصاحبانناجنس لفظی ناشايستياحركتی زشت بياموزند. يحيیمهدوی خواندن و نوشتن را بوسيلۀ معلم سرخانه آموخت. آنگاه قرآن، فارسی، عربی و کتاب‌های معمول در مکاتب را نزد معلمیديگرفراگرفت. برای آموختن خوشنويسی هم، معلم ديگری داشت ، سپس جغرافيا ورياضي و زبان فرانسه و ساير درس های دبيرستانی را نزد مرحوم گل‌گلاب درمنزل آموخت. بنابراينيحيی چند سال با مراقبت خاص پدر و انگيزۀ درونیخود، با اشتياق و شور فراوان در خانه به آموختن پرداخت، بدون اينكه هرگزقدم به مكتبیيا به مدرسه‌ای بگذارد.[41]

  1. جامعه شناسینخبه‌کشی، علیِرضاقلی، نشر نی، چاپ یازدهم، تهران 1377ش.، ص 160
  2. در ستایش امیرکبیر از قول شمس می نویسد:”به وجه کبریای که چون برمی‌نگری کلاه می‌افتد”! ص110
  3. همانجا، ص227
  4. تاریخ ادبیات کودکان ایران، محمدهادی محمدی، جلد نخست، نشرچیستا،1380، ص129
  5. همانچا، ص 130
  6. شاهنامۀ فردوسی و فلسفۀ تاریخ ایران ، مرتضی ثاقب فر، نشر قطره ـ معین،تهران1377م.،ص285
  7. تاریخ ادبیات کودکان ایران، محمدهادی محمدی، جلد نخست، نشرچیستا،1380، ص 133
  8. یونانیان و بربرها، امیرمهدی بدیع، ترجمۀ احمد آرام، تهران، نشر پرواز، 1364ش.، ص55
  9. خانوادۀ ایرانی در روزگار پیش از اسلام، علی اکبر مظاهری، قطره،1373،ص195
  10. همانجا، ص 203
  11. زن در ایران باستان، هدایت الله علوی، تهران، هیرمند، 1377ش.، ص110
  12. ایران باستان یا تاریخ مفصل ایران قدیم ..، حسن پیرنیا، تهران، دنیای کتاب، جلد2، ص1353
  13. کورش نامه، گزنفون، ترجمه رضا مشایخی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب،1342ش، ص16
  14. تاریخ ادبیات کودکان ایران، محمدهادی محمدی، جلد نخست، نشرچیستا، تهران1380، ص135
  15. همانجا، ص133
  16. اشاره به کتاب: “دو قرن سکوت”، عبدالحسین زرین کوب
  17. فردوسی، محمدامین ریاحی،چاپ سوم، تهران: طرح نو، ۱۳۸۰،ص 74
  18. فرهنگ ایرانی پیش از اسلام و آثار آن در تمدن اسلامی…، محمد محمدی، توس،1373، ص4
  19. تاریخ ادبیات کودکان ایران، محمدهادی محمدی، جلد دوم، نشرچیستا، تهران 1380، ص5
  20. همانجا، ص 10
  21. همانجا، ص 4
  22. همانجا، ص18
  23. همانجا، ص25
  24. همانجا، ص 35
  25. همانجا، 36. ر.ک: گزیدۀقابوس نامه، به کوشش غلامحسین یوسفی، ویرایش 3، امیرکبیر، ص147
  26. نظریات ابن‌سینا در باب آموزه و تربیت و مقایسۀ اجمالی با نظریات افلاطون و ارسطو، مجلۀ دانشکدۀ ادبیات، سال2، شماره 1، مهر1333ش.
  27. http://fa.wikipedia.org/wikiسینا/_ابن
  28. تقدم پرورش بر آموزش از دیدگاه ابن‌سینا، محمدعلی ندائی، روزنامه “خراسان، 01/06/1388
  29. همانجا
  30. تاریخ فلاسفۀ ایرانی، از آغاز تا امروز، علی اصغر حلبی، زوار، تهران 1381ش.، ص 330.
  31. روزنامه “خراسان”، تقدم پرورش بر آموزش از دیدگاه ابن‌سینا، محمدعلی ندائی، 01/06/1388
  32. همانجا
  33. دیوان حافظ، خط جواد شریفی، انتشارات امیرکبیر، چاپ پنجم، 1343ش.، ص9
  34. تاریخ ادبیات در ایران، ذبیح الله صفا، جلد سوم، بخش دوم، انتشارات دانشگاه، 1346، ص1066
  35. http://fa.wikipedia.org/wiki/فردوسی
  36. ابوالفضل خطیبی،”نگاهی به فرهنگهای شاهنامه از آغاز تا امروز”، نامۀ فرهنگستان، سال4، شماره3،1377
  37. چهار مقاله، نظامی عروضی، مقالت دوم ” در ماهیت علم شعر و صلاحیت شاعر”، به کوشش محمد معین، انتشارات جامی، 1375ش.
  38. تاریخ ادبیات کودکان ایران، محمدهادی محمدی، جلد دوم، نشرچیستا، تهران 1380.، ص10
  39. آشفتگی در فکر تاریخی، فریدون آدمیت، مقاله در “نامۀ نهضت”، شماره 1، ص 142.
  40. رابرت واتسون، منشی سفارت انگلیس در”تاریخ قاجاریه”، نقل از: امیرکبیر و ایران، فریدون آدمیت،خوارزمی، چاپ چهارم، 1354ش.، ص 39.
  41. ر.ک: مهدوی نامه، جشن نامۀ استاد دکتر یحیی مهدوی ، تهران، 1378

نتردام کجاست؟ فاضل غیبی

نتردام کجاست

فاضل غیبی

تتت.jpg

واکنش دو گروه ایرانی در برابر آتش سوزی نوتردام ذلت فرهنگی ما را در نتیجۀ چهار دهه حکومت اسلامی بخوبی نشان می‌دهد. گروه نخست اسلام ‌زدگانی هستند که به توحش داعشی بر هرچه بوی تمدن و انسانیت دارد، خنجر می کشندونه تنها از مرگ کافران خشنودند که حتی از نابودی نیایشگاه‌ها هم هلهله سر می‌دهند. این توحش همانست که میرزا آقاخان کرمانی 150 سال پیش سرچشمه اش را نشان داد:

«ﮐﺠﺎﻳﻨﺪ ﭘﻴﺸﻴﻨﻴﺎن ﺍﻳﺮﺍن ﮐﻪ ﺳﺮ ﺍﺯ ﺩﺧﻤﻪ ﺑﺮﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ببینند ﺧﻮﻯ ﺯﺷﺖ ﺷﺘﺮﭼﺮﺍﻧﺎن ﻋﺮﺏ،چنان ﺩﺭ ﻧﻬﺎﺩ  ﺍﻳﺮﺍﻧﻴﺎنﺭﺧﻨﻪ ﮐﺮﺩه ﮐ ﻪ ﺭﻳﺨﺘﻦ ﺧﻮن ﺭﺍ ﺑﺴﻴﺎﺭ مبارک ﻣﻰ ﭘﻨﺪﺍﺭﻧﺪ..» (1)

با اینهمه باید سپاسگزار بود که وابستگان به این گروه همان هستند که می‌نمایند. اما گروه دوم چپ‌های جهان‌سومی هستند که از زندگی طولانی در کشورهای غربی تنها این را یاد گرفته‌اند که بدویت اسلامی را در پس «عدالت طلبی» پنهان کنند.  آنان بر این طبل می کوبند، که کاش میلیونرهای فرانسوی بجای پرداخت هزینۀ بازسازی بنایی از سنگ و چوب، ثروت خود را میان «جلیقه زردها» و دیگر نیازمندان تقسیم می‌کردند:

       « سنبل خرافه و جهل سوخت. شوکه شدید؟ اما آیا از فلاکت و کشتار و بدبختی و ستمی که بر انسان رفته و می‌رودهم شوکه می‌شوید؟ نگران نباشید جهان سرمایه این سنبل جهل و خرافه اش را زیباتر بازسازی خواهد کرد تا بدین وسیله جهل و خرافه و مذهب را زنده نگه دارد..»(سیاوش کهرنگ)

3291703.jpg

       «اکنون پاریس غمگین است، اما بشردوستی آنها نیز طبقاتی است. برخوردشان به حفظ آثار فرهنگی و میراث بشریت نیز طبقاتی و غارتگرانه است...ما اگر به خرافات معتقد بودیم، آتش‌گیری نوتردام را محصول «آه » مردم سوریه و یمن می‌دانستیم  ..» (توفان، حزب کار ایران،  اردیبهشت 1398)

در کنار این تمدن‌ستیزان گروه بزرگ دیگری نوتردام را نه بنایی با اهمیت مذهبی، بلکه بنایی با ارزش تاریخی و فرهنگی می‌دانند و یادآور می شوند که در اروپا «اكثريت مردم آزادانديش و روشنفكراند و به دين پشيزي ارزش نمي‌دهند.»

اما این تصور نیز درست نیست و دستکم این تناقض را نشان می‌دهد که هرچند اکثر اروپاییان (حدود 70درصد) دیگر مذهبی نیستند (بدین معنی که نیروهای آن‌جهانی را در زندگی این جهانی مؤثر نمی‌دانند)، اما دین را بعنوان امری مهم در زندگی اجتماعی در نظر دارند و هرچند دیگر بطور منظم به کلیسا نمی روند، اما نهادهای دینی را بعنوان ضرورتی اجتماعی پذیرفته‌اند.

این ویژگی برای ما ایرانیان از اهمیت خاصی برخوردار است، زیرا با وحشی‌ترین حکومت مذهبی دست به گریبانیم، که نه تنها از قتل دگراندیشان ابایی ندارد، بلکه حتی برداشتن روسری را رسماً با یک سال زندان مجازات می‌کند. صرفنظر از چگونگی برکناری رژیم اسلامی این پرسش پاسخ خود را می جوید که اسلام در ایران آینده از چه جایگاهی برخوردار خواهد بود. خاصه آنکه امروزه گروه بزرگی از ایرانیان خود را مذهبی نمی داند. آنان نه تنها اسلام، بلکه اصولاً دین را با عقب ماندگی و خرافات یکی می گیرند و آرزو می‌کنند ایران آینده از هرگونه دینی عاری باشد.

گرچه چنین واکنشی با توجه به جنایات حکومت اسلامی کاملاً قابل فهم است، اما همانقدر پایه در احساسات دارد،که چهار دهه پیش استقبال توده‌های ایرانی از انقلاب اسلامی داشت. بنابراین ضروری است، پیش از آنکه شکاف بزرگ میان مذهب‌زدگان و مذهب ستیزان کشور را در جنگ داخلی فرو برد، دربارۀ دین و نقش آن در جامعه به گفتگو و روشنگری گسترده پرداخته شود.

در این نوشتار اشاره‌ای می شود به پژوهش های اخیر در این باره و اینکه نقش دین در جامعه را باید در روندی تاریخی بررسی کرد و نه تنها ادیان از ماهیتی یکسان برخوردار نیستند، بلکه آنها نیز (مانند مسیحیت در سده‌های گذشته)می‌توانند دگرگونی های بنیادینی بیابند.

Émile Durkheim(1917ـ1858م.) بنیاد گذار دانش جامعه شناسی، به هدف شناخت ماهیت ناب و مشترک ادیان، به پژوهش دربارۀ آیین‌های جوامع بدوی پرداخت. زیرا بدین نتیجه رسیده بود، که ادیان امروزی در بسیاری وِیژگی ها از یکدیگر تأثیر پذیرفته اند و ترکیبی هستند.

پژوهش‌های او نشان داد که دین در جوامع بدوی از نقشی بنیانی برخوردار بود و به وسیلۀ آن اصولاً شکل‌گیری جوامع بشری ممکن گشته است. بدین صورت که  ذهن انسان برای آنکه قادر به فکر و سپس عمل در رابطه با محیط خویش باشد، به بسیاری عناصر ذهنی نیاز دارد. این عناصر در فرد a priori نهادینه نیستند و بواسطۀ تربیت و در اشتراک با دیگر انسان‌ها در ذهن او نقش می بندند.  از جمله، تصور از «زمان» و «مکان» باید میان افراد جامعه مشترک باشد و گرنه نخواهند توانست در رابطه با هم به اندیشه و عمل دست زنند.(2)

دورکیم ثابت کرد که مراسم مذهبی و بنای نیایشگاه نقشی اساسی در بوجود آمدن تصور انسان از زمان و مکان داشته است. نیایشگاه در مرکز روستا امکان می داد، در ذهن انسان‌هاتصورات مشترکی دربارۀ شمال و جنوب، و یا راست و چپ بوجود ‌آید. همچنین با تکرار مراسم مذهبی در هر فردی تصوری مشترک از گذشت “زمان” شکل گرفت. بدین ترتیب دین با شکل دادن چنین مفاهیم مشترکی به بشر امکان داد تا  موازینی برای همزیستی در جامعه بیابد و زندگی اجتماعی را سامان دهد.

دورکیم با پژوهش خود شناخت از نقش دین را تحولی انقلابی بخشید. پیش از آن تصور می‌شد،که جوامع دینی از همبستگی پیروانی تشکیل می شوند، که از اعتقادات مذهبی مشترکی برخوردارند. اما امیل دورکیم کشف کرد، که دین در انسان نهادینه نیست، بلکه از راه تربیت بصورت باورهایی در ذهن فرد نشانده می شود. انسان این باورها را می پذیرد، نه آنکه آنها عقلی و علمی باشند، بلکه از اینرو که پذیرش آنها موجب وابستگی به گروهی می شود که او در میانشان (همچنانکه در خانواده) احساس ایمنی، ثبات و گرمی می‌کند.

بنابراین دین در کنار دانش، فلسفه و هنر زمینۀ مستقلی از شناخت بشری است و همانطور که هنر و یا فلسفه را نمی‌توان و نباید باعلم سنجید، سنجش دین با علم ویافلسفه نیز نارواست. سرمایۀ دین، اعتقاداتی ثابت است و با تکیه بر آن گروه مؤمنان به ثبات روحی و احساسی می رسند؛ از اینرو آن را بویژه با فلسفه نیز که بنیانش پرسشگری است نباید سنجید.

از سوی دیگر، می‌توان و باید کوشید که چهار زمینۀ شناخت آدمی(علم، فلسفه، هنر و دین)با هم هماهنگ شوند. زیرا همانطور که بدون بهره‌گیری از دانش و مرتبه‌ای از هنردوستی نمی‌توان عضو جامعه ای پیشرفته بود، وابستگی به دینی خرافی و اعمالی انسان‌ستیز نیز مانع پیشرفت اجتماعی است. شهروندان کشورهای اروپایی پس از برخوردهای شدیدی که در دو سه سدۀ گذشته میان زمینه های شناخت برقرار بود، اینک به سوی تأمین هماهنگی میان آنها به پیش می روند.

بویژه برای اربابان کلیسا که تا چند سده پیش همۀ فعالیت های علمی، فلسفی و هنری را در سایۀ دین می دیدند بسیار دشوار بود که استقلال آنها رابپذیرند.خاصه آنکه تصور می‌شد که دین از مجموعۀ دست آوردهای  علمی، فلسفی و هنری تشکیل شده است و اگر آنها به استقلال برسند، از آن دیگر چیزی بجا نخواهد ماند. اما پس از آنکه بویژه دانش و فلسفه با پیشرفت های شگرفی استقلال خود از کلیسا را به کرسی نشاندند، روشن شد که دین می‌تواند و باید پاسخگوی نیازهای اجتماعی ویژه‌ای باشد و اگر خود را درگیر دیگر زمینه های شناخت نکند، دیگر بر کرسی اتهام خردستیزی و تاریک اندیشی نیز نخواهد نشست.

وظیفۀ ویژۀ دین این است که با تحکیم روابط اجتماعی و پیوندهای احساسی میان پیروان، اعتماد میان آنان را تحکیم بخشد و آنان را به پیمانی آزادانه و مسئولانه برای بهبود اوضاع اجتماعی جلب کند. دین از این راه می تواند بر “قوۀ تشخیص فرد” ability to judge تأثیری مثبت بگذارد وشعور اجتماعیsocial awareness را بهبود بخشد. در این صورت دین نقش مثبتی در پیشرفت اجتماعی بازی خواهد کرد، که از فلسفه، علم و یا هنر برنمی آید.

در دوران روشنگری به هدف مبارزه برای درهم شکستن مخالفت کلیسا با پیشرفت علم و فلسفه، همۀ خرافات و جنایات تاریخ به حساب دین نوشته شد. روشنگران سدۀ 18م. بر ویژگی دوگانۀ دین آگاه نبودند و چنان جلوه می‌دانند که دین بلایی آسمانی است و بدون آن جوامع بشری سعادتمندتر می‌بودند.

درحالیکه،چنانکه اشاره شد، بدون دین اصولاً جامعۀ بشری شکل نمی گرفت و دین بعنوان روح جمعی و پدیدۀ فراگیر اجتماعی که همۀ نیکی‌ها و بدی‌های بشری را بازتاب می‌داد،در مراحلی باعث شکوفایی و پیشرفت می‌شد و در دوران‌هایی به ارتجاع و جنایت دامن می زد.

از این  نظر جالب است که پژوهش‌های اخیر نشان می‌دهند، مدنیت نوین نه در مبارزه با دین بوجود آمد، بلکه در دامان آن پرورش یافت!  برای روشن شدن مطلب کافیست بپرسیم دوران نوین از چه زمان آغاز شد؟

برخی برآنند که دوران نوین، در اروپا با انقلاب علمی و صنعتی در سدۀ 19م. آغاز شد. در حالیکه بدون «دوران روشنگری» و پیدایش فیلسوفانی که دلاورانه باورهای کهن را به کنار افکندند، انقلاب علمی در اروپا امکان نمی‌یافت. از سوی دیگر، اکثر جامعه شناسان برآنند که رفرم مذهبی مارتین لوتر که باعث دوپاره شدن کلیسا و جنگ‌های مذهبی سی ساله شد، عامل اولیۀ تحولات بسوی دنیای مدرن بود، زیرا نافرجامی جنگ های مزبور طرفین را مجبور به «صلح وستفالی» کرد که در آن  آزادی عقیده به رسمیت شناخته شد و در نتیجه پیدایش اندیشمندان دوران روشنگری ممکن گشت.در حالیکه برخی دیگر (مانند نیچه) باور دارند، که یک سده پیشتر، این رنسانس در سدۀ 15م.بود که از انسان در کانون هستی نقشی نوین در افکند و بدین تکانه، به قرون وسطا پایان داد.

در این میان، تحولی که سده‌ها پیشتر آغاز شده بود از نظرها دور مانده است و آن کوشش برای ساختن کلیساهای عظیم در شهرهای اروپایی بود، که از سدۀ پنجم آغازید و در سدۀ 11م. اوج گرفت و به ساختن بیش از 400 Cathedral منجر شد، که اغلب چنان بزرگ بودند که می توانستند کل جمعیت شهر را در خود جای دهند. (فقط در سدۀ 12م. 80کاتدرال ساخته شد!)

روشن است که ساختن این «ستون های زمین» Pillars of the Earth، که در رقابت با هم باید هرچه بلندتر ساخته می‌شدند، بدون پیشرفت در همۀ زمینه‌های علمی ممکن نبود. همین نکته با توجه به اینکه جمعیت اروپا از سدۀ هفتم تا چهاردهم سه برابر شد، نشان می دهد که «قرون وسطا» چنانکه تصور می رود، نه تنها دوران تاریکی نبوده است، بلکه در سایۀ کلیسا، دانش‌های نوین، هرچند بطور نامحسوس، در حال رشد بودند. بنا بر این شور و شوق مذهبی مسیحیان را که باعث می شد هزینه های سرسام‌آور بنای کلیساها را بپردازند، باید عامل اصلی پیدایش دوران نوین دانست.

پذیرش این مطلببرای ما  آسان نیست، زیرا نمی‌توانیم تصور کنیم، که ایمان مسیحیان در قرون وسطا چنین صمیمانه و فداکارانه بوده باشد!بدین سبب که اجبار به پذیرش اسلام (با توجه بدینکه پیشینیان ماپیش از آن به یکی از ادیان بزرگ جهانی ایمان داشتند) باعث شد نسبت به آن ریاکارانه رفتار کنند. شاهد آنکه، آنچه در سرایش پارسی،در نکوهش اسلام می‌یابیم، اصلاً قابل مقایسه با آثار ضددینی «قرون وسطای» اروپایی نیست.  نخستین ناظر خارجی که متوجه این نکته شد، دو گوبینو، سفیر فرانسه در سدۀ 19م. بود:

      «ﻣﻦ ﺑﺎ ﺑﺴﻴﺎﺭﻯ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﺩﺭﺑﺎﺭﻯ ﻭ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ… ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺧﺼﻮﺹ ﺻﺤﺒﺖ ﻛﺮده ﺍﻡ، ﻭﻟﻰ ﻫﻴﭽﻴﻚ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻨﺪ، ﺑﻤﻦ ﺑﮕﻮﻳﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﻯ ﭼﻪ، ﺍﻳﺮﺍﻧﻰ ﺍﻳﻨﻘﺪﺭ ﺭﻳﺎﻛﺎﺭ شده ﻭ ﭼﺮﺍ اینﺍﻧﺪﺍزه ﺩﺭ ﺗﻘﺪﺱ ﻭ ﺍﻇﻬﺎﺭ ﺯﻫﺪ ﻏﻠﻮّ ﻣﻴﻨﻤﺎﻳﺪ ﻭ ﺣﺎﻝ ﺁﻧﻜﻪ ﺑﺎﻃﻨاً اینﺍﻧﺪﺍزه ﻣﺆﻣﻦ ﻧﻴﺴﺖ. ﻭ ﺑﺮﺍﻯ ﭼﻪ ﻏﺎﻟﺐ ﺍﻳﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺣﺮﻓﻰ ﺭﺍ ﻛﻪ ﻣﻰ ﺯﻧﻨﺪ، ﻏﻴﺮ ﺍﺯﺁﻧﺴﺘﻜﻪ حقیقتاً ﻓﻜﺮ ﻣﻰ ﻛﻨﻨﺪ.» 

زیان دورویی مذهبی ایرانیان این بود که اسلام (صرفنظر از اینکه بکلی با موازین ایرانشهری تضاد داشت) حتی پس از تبدیل به دین اکثریت نیز، نتوانست در میان ایرانیان به همدلی و همکاری در راه سازندگی دامن زند. اما دوگانگی ایرانی امروزه سودی بزرگ دارد و آن اینکه تودۀ بزرگی از فرهیختگان(در مقایسه با دیگر کشورهای اسلامی)  به سادگی ترک اسلام می‌کنند.

اما اگر این گام با بازیافت اخلاق والای ایرانی، توأم نباشد، گامی مثبت نیست و  می تواند به ستیزه ‌جویی و ناراستی، شکاف میان ایرانیان را تشدید کند. وانگهی، چنانکه اشاره شد، دین در فرد بر «قدرت تشخیص» و در جامعه بر شعور اجتماعی تأثیر می گذارد. بدین سبب ترک اسلام تنها زمانی مثبت است که نگرش مهرورزانه را جانشین ستیزه جویی کند و از این راه به شعور اجتماعی بالاتری دامن زند .در زمینۀ فردی برای رسیدن بدین هدف لازم است که هر شهروندی برای آشنایی با هر چهار زمینۀ  فلسفی، علمی، هنری و دینی بکوشد، تا بتواند در زندگی مانند خود رویی متعادل، به آزادگی و مسئولیت پذیریبه پیش رود.

جامعه نیز مانند فرد، برای آنکه به تعادل و پیشرفت دست یابد، نیاز دارد که بداند تا بحال چه راهی پیموده و  از چگونه هویتی برخوردار است. این دو در میراث فرهنگی و هویت ملی تبلور می یابند.  همانطور که هویت دینی جامعه، بخشی از هویت ملی است، میراث مادی نیز نیمۀ مهم میراث فرهنگی است.

آتش‌سوزی در نوتردام نشان داد که میراث فرهنگی به چه حدّ برای جوامع پیشرفته اهمیت دارد. در این میان نوتردام خود میراث فرهنگی درخشانی است. نه تنها بدینکه در 850 سال گذشته مکاناغلب رویدادهای تاریخی(مانند تاجگذاری ناپلئون و جشن پیروزی بر فاشیسم…) بوده است، بلکه پیش از آن نیز در این نقطه کلیسای دیگری قرار داشت که خود جایگزین پرستشگاهی رومی شده بود.  به عبارت دیگر، در این نقطه از دیرباز تاریخ، همواره نیایشگاهی برپا بوده که بنا به دورکیم ذهن اجتماعی فرانسویان را تا به امروز شکل داده است. جالب است که در پنجاه متری در ورودی نوتردام، علامتی برنزی بر زمین نصب است که «نقطۀ صفر جاده در فرانسه» را نشانه‌گذاری می کند. (3)

چون از این منظر به ایران اسلام‌زده بنگریم، جامعه‌ای را می یابیم، که میراث معنوی‌ آن دریده و مخدوش شده و از  کوشش نسل‌های گذشته جز خرابه‌هایی بجا نمانده است. جامعۀ سرگشته‌ای رامی‌یابیم که پس از آنکه سده های دراز آشیان ادیان بزرگ جهانی بود، بر آن بزور شمشیر، مذهبی حاکم شد که قبله‌اش بیرون از مرزهای کشور قرار دارد. مذهبی که اعتقادات آن بازتاب زندگی بیابانگردی بود و در جهت مخالف وِیژگی های مشترک جامعۀ شهرنشین ایرانی قرار داشت. بدیهی است که در سایۀ چنین مذهبی سرافرازی ملی و  آرامش اجتماعی نمی‌توانست و نخواهد توانست چهره بگشاید.

راهی که حاکمان مسلمان در هزارۀ گذشته و ملایان حکومت‌گر در چهار دهۀ اخیر به هدف تداوم تسلط خود بر جامعۀ ایران در پیش گرفتند، درهم‌کوفتن جلوه‌های مادی و معنوی ایرانشهر بود تا جامعۀ ایران بازتاب خود را در اسلام بیابد. از جمله، امروزه بیش از ده هزار «امام‌زاده» امید دارند، که هویت ایرانی را برای همیشه دگرگون کنند. بدین سبب هر گامی در جهت بازیافت میراث ملی کشور، از پاسارگاد و تخت جمشید تا دژ بابک و ارگ بم، راهی است که به هر گامی که در آن رویم، قدمی به سوی هویت ملی و سرافرازی ملی خود برداشته‌ایم.

(1) میرزا آقاخان کرمانی، سه مکتوب، انتشارات نیما، ص 180

(2) امیل دورکیم، صور بن‍یانی حی‍ات دین‍ی (1912م.)، ترجمه باقر پرهام،نشر مرکز، ص27

(3)رضا نوری، «بازسازی نوتردام: ناپلئون و ناصرالدین شاه کلیسا را خواهند شناخت؟»، برگرفته از: تلویزیون میهن

مثنوی گربه – اسماعیل وفا یغمایی

مثنوی گربه نامه.

تقدیم به تمام سگها و گربه های عالم

تتتت.jpg

اسماعیل وفا یغمائی
مثنوی گربه نامه را بیاد شعله رئوفی زن مهربانی که حامی گربه ها بود و با دویست گربه اش در آتش بیرحمی دین پناهان و وحشیگری سوخت باز میخوانیم
چند سطری بیاد شعله رئوفی به مقدمه اضافه میشود
***
اول دفتر بنام گربه ها
نی خدا نی انبیا نی اولیا
اول دفتر بنام آن عطوف
«
شعله» آن بانوی پر مهر و «رئوف»
دوستدار با وفای گربه ها
پای تا سر مهربانی و صفا
شعله بود و سوخت اندر شعله ها
رفت او همراه خیل گربه ها
نام او در قلبها جاوید باد
روی بام دل چنان خورشید باد
باش تا از او بیاموزیم ما
مهر ورزی بی تمسک بر خدا!
**
ای بسا حیوان کز انسان برتر است
گر چه نامش گربه و سگ یا خر است
ای بسا انسان که شیطان رجیم
زو گریزدتا کجا؟ عمق جحیم
ای بنی حیوان خوشا احوالتان
باد شادان قیل تان و قال تان
عر عر و عوعویتان پاینده باد
تا جهان هست این نواها زنده باد
من گمان دارم «میوی »گربه ها
هست بانگ «هارمونیکای» خدا
در یقینم چون سگان وق وق کنند
بی گمان شکر و سپاس حق کنند
من یقین دارم که بی واق سگان
بود کم، چیز قشنگی در جهان
یاد باد آن روستا ی پر طرب
بوی نخلستان و باد نیمه شب
نیم خفته روی آن بام بلند
ماه افکنده به روی شب پرند
کفتران گه گاه اندر بغبغو
همچو درویشان گرفته ذکر او
از کران «گرمه» گلبانگ سگان
غرقه در مهتاب تا استارگان
در طویله قوچ نرپف پف کنان
مرغها و جوجه ها در مرغدان
گاهگاهی عرعری از دوردست
از الاغی سر دماغ و شیر مست
از میان دشت آواز شغال
مرغ شب تا صبحدم در قیل و قال
روستائی مردمان، بی نامها
خفته معصومانه روی بامها
نی سیاست نی کیاست نی دروغ
نی حدیث مکتب و دین، کشک و دوغ
مردمان، همسایه با آئینشان
راستی و مهربانی دینشان
هر دری بر روی دلها باز بود
هر دلی با مهر هم آواز بود
یاد باد آن روزگاران یاد باد
روح آن سگها و بزها شاد باد
ای بزان و بره ها بع بع کنان
شادمان سازید گوش این جهان
ای بنی حیوان خوشا آئین تان
گر که دین دارید خوبا دین تان
گرشمایان را رسول است و خدا
بررسول و رب تان صد مرحبا
کو خداتان، گربه ها!تا در نماز
ایستم در پیش او با صد نیاز
از خدای این بنی نوع بشر
مانده ام در وحشت! آن هم مستمر
گشته آویزان میان آسمان
[
زین مثل ،بخشید من را ای خران]
همچو ایر خرفراز این زمین
وای بر ما از خدائی این چنین
جنب جنبان در میان آسمان
زیر تخمش اشک و خون مردمان
بر فراز کله ها از چپ به راست
هست در جولان خدایا! این خداست؟
در چپ اش! چپ های مومن در نماز
سمت دیگر راست ها دست نیاز
برده سوی آسمان ازقعر دل
ای دل من راست و چپ را بهل
هردوتا را بنده کردم تجربه
هر دوتا بالله ز جنس یک گهه!
خصم آزادی و شادی شعور
یار ظلمت دشمن یک ذره نور
دشمن آزادگی و زندگی
دوستداربردگان و بندگی
چون خدای هر دو صف واحد بود
بحث بیش از این دگر زائد بود
کبر او هموزن با احلیل فیل
در تنفر از جمال و از جمیل
چیست پیغامش بجزفریاد بیم
زین خدا بایست خوردن حب جیم
دائما انگشت تهدیدش بلند
مستمرا در پی دستور و پند
گر بگوزی تو بدون اذن او
نیمسوزی میکند در تو فرو
گر بشاشی بی که استبرا کنی
باید از خشمش بسی پروا کنی
دوزخ او صبح تا شب شعله ور
اندرو سوزند با هم خشک و تر
پایه های اقتدارش دوزخ است
گردن او با چنین دوزخ شخ است
من به آنانی که او را بنده اند
زیر تخم او به شادی زنده اند
گویم ای گولان اگر از احمقی
آتش اندازد کسی بریک سگی
مردمان از شهر بیرونش کنند
بعد از آنکه چوب در کونش کنند
چون پرستید این خدائی را که او
دوزخش زآغاز اندر های و هو؟
این خدای بد پک و بد پوز را؟
این خدای رذل آدمسوز را؟
شیخنائی هست او در آسمان
طول ریشش لیک قدرکهکشان
گر بگوزد، باد توفان میشود
گر بشاشد ابر باران میشود
گر بریند در فلک غوغا شود
بر زمین دینی دگر پیدا شود
بس که دارد زآدمی تردید و شک
گوید او هر لحظه از اوج فلک
پنج بار از صبحدم تا شب بمال
خایه ام را تا کنم این بنده حال
تا بدانم بندگانی مخلصید
از هر آنکو غیر مخلص!خالصید
آخر ای الدنگ !رب بی نیاز
چه نیازش هست، با ذکر و نماز
بودن هستی نشان بود اوست
هرچه باشد هر زمان مسجود اوست
کهکشانها زعشق او گردش کنان
آسمان در آسمان در آسمان
هرطرف صد قبله از رویش پدید
در ستاره یا که برگ شنبلید
در نگاه مهر ورز گربگان
درطنین بانگ زیبای سگان
مسجد او ملک بی مرز خرد
در ورای داستان خوب و بد
عشق مهر است و محبت جانماز
تپ تپ هر دل نماز اهل راز
این خدای ماست اما شیخنا
میکند ذکر خدای خویش را
آن خدای جاکش پر ریش و پشم
هر زمان تف تف کنان دریای خشم
یک طرف «بن لادن»ش تیغی به کف
یک طرف «بوبکر بغدادی» به صف
پیش رو «روح الله» عالیمقام
پشت سر «خلخالی» زیبا مرام
آن خدا راذره ذره ساخته
تا هر آنجائی که باید تاخته
از کجاها؟ از سر ما تا به پا
بعد از آن فرموده :هذا ربنا
آنکه باید منبع خیر و شرف
شد عصای دست شیخ بیشرف
آنکه استاد بزرگ روزگار
شاملو آن شاعر حافظ تبار
داد در پستوی دل او را پناه
این خدا بود آه روی من سیاه!؟*
آنکه فردوسی سرودش در سخن
بود آیا آن خدا این اهرمن؟
انکه مولانا سرودش نغمه خوان
در حدیث عشق موسی ، شبان؟
آن خدائی که شوم من چاکرش
دستکش بوسم بمالم پایکش
وقت خواب آیم بیاندازم براش
رختخواب و صاف سازم متکاش
سر گذارم روی کتفش کاندر آن
غرق گردش صد هزاران کهکشان
بی هراس و ترس بوسم روی او
اندکی بازی کنم با موی او
آنکه من را داد در دشت وجود
خلعت هستی و امکان شهود
چون رفیقی سرکنم با او به درد
قصه از شبهای تلخ و تار و سرد
بانگ الحمد من، بر سجاده نیست
جز ز بوس یار وجام باده نیست
ای خوشا مستی ویا رب یا ربی
چشم بسته لب نهاده بر لبی
آنکه در لبهای گلگون زنان
مستتر فرمود لبهای جهان
زین سبب من بوسه با لبهای یار
میزنم بر هستی آن کردگار
آنکه درچشمان هر جانانه ای
کرده پنهان گوشه ی میخانه ای
آنکه پیش از عاشقان عشق آفرید
کرد در هر ذره ای آنرا پدید
تا برقصد کهکشان در کهکشان
این جهان از جاودان تا جاودان
آنکه هستی نی زاو، هستی هموست
هر بلندی اوست هر پستی هموست
[
زندگی را دوست دارم چونکه اوست
مرگ را هم،چون تنم انداخت پوست
چون برآید بالهای جان من
بی نهایت، میشود کیهان من]
آنکه هرکو، هرچه باشد جمله او
هم سکوت هستی و هم های و هو
این خدا باشد ؟که شیخش شد نماد؟
رحمت حق باد بر ابن زیاد!
آنکه باید منبع خیر و جمال
شد نماد زشتی و مرگ و زوال
آنکه باید خود نماد خویشتن
شد نمادش چند رذل قلتشن
این خدا مدفوع شیطان است و بس
زاده ی ماتحت شیخان است و بس
ای رفیقان وقت شد تا سر کشیم
خشتک او را به فرقش برکشیم
وقت آن امد که ما توفان کنیم
این خدا را شاف بر شیخان کنیم
از همان جائی که شیخش در جهاند
باید اورا در همانجا در تپاند
از همان سوراخ کو آمد برون
رهنمائی کرد رو بر اندرون
من خدائی را کزو ترسم دلا
می نهم در گوشه چاه خلا
رابط انسان و او عشق است و بس
نی هراس از او، و از شیخ و عسس
شیخ او را شکل خود منقوش کرد
طلعت زیبای او مخدوش کرد
پیش بی پایان او ما چیستیم
گر چه ما تک تک بجز او نیستیم
بندگانیم و ز لطف او شهان
ما در اوپیدا و او در ما نهان
آه یکدم دوستش دار و ببین
آسمان آید در آغوش زمین
نک به پایان آورم این داستان
باز گردم تا خداوند سگان
کو خداوند سگان تا در سجود
اوفتم با شوق و با قلب و وجود
آنکه آئین بنی حیوان از او
گشت پیدا نیست به زو،هیچ هو
نیست در دین شما شیخ و امام
زهد و تزویر و ریا ومکر و دام
نیست در دین شما رجم و حجاب
نیست قطع دست و اعدام و طناب
هیچ سگ نگذاشت برقع برسرش
رحمت حق باد بر پیغمبرش
نیست در دین شما زندان و بند
رهبران حیله گر، پر مکر و فند
هیچ سگ با سگ چنین کاری نکرد
کادمی با آدمی در کار کرد
هیچ روباهی رفیق خویش را
کی بگوید: اطلاعاتی! حیا
هیچ سگ با خواهرش «ماماچه» گفت
از خر و از خوک کس این را شنفت
هیچ شیری مانده اندر غارها
در جهان پنهان، چنان، نر- شیر ما
بوده شیری کو به جمعی گویدا:
– «
دیلماج» م راه لوطی پویدا ؟
دیده ای اینگونه شیری؟ لوش و لش
جوهر ذاتش پر از تزویر و غش
پاچه ورمالیده و رذل و لجن
حرف میهن بر لب ، اما بیوطن
در هوای کسب قدرت بی مهار
بر هوای نفس خود چابک سوار
راست را آمیخته با صد دروغ
حرفهایش کشک و کشکش جمله دوغ
دیده ای شیری که حتی ماده میش
در شجاعت یا شرف از اوست بیش
دیده ای شیری که دارد روح موش
رستم دستان ولی مثل مموش
هیچ گربه دیده ای در این جهان
کو رود بر راه و رسم داعشان؟
هیچ خر در هیچ اصطبلی مجو
چون مرید ابله پر های و هو
هیچ گاوی گاو دیگر را نکرد
در شکنجه گاه غرق رنج و درد
هیچ گرگی با بهانه ی انبیا
خون گرگی را کند در شیشه ها ؟
هیچ خرسی خرس دیگر را ترور
می کند در کوی و برزن گرر و گرر؟
هیچ تمساحی به فتوائی بلیغ
گردن تمساح دیگر زد به تیغ؟
هیچ ببری بچه ببری را نکشت
(
که تو بیدینی) به دندان و به مشت
هیچ خوکی ماده خوک دیگری
با بهانه ی اینکه: – خوکا! کافری
همسرش را سر برید!؟او را سپوخت؟
صبح در بازارها او را فروخت؟
عوعوی زیبایتان هان ای سگان
خوشتر ازبانگ شیوخ روضه خوان
ای خران بانگ و نوای عرعری
نیکتر از زوزه ای بر منبری
ای خوشا گاوان و بانگ «ماغ»شان
تا ابد آباد بادا باغشان
ای خداوند سگان و گربه ها
گوشه چشمی کنون بنما به ما
زآدمی بودن خدایا خسته ایم
زخم خورده بال و پر بشکسته ایم
غرق شرم از این که نی دد، آدمیم
زآدمی بودن خدایا در غمیم
ای خدا بشنو کنون فریاد ما
دادخواهیم ای خدا! ده دادما
با سگان و گربه ها مان جور کن
با بنی حیوان همی محشور کن
بعد عمری که «وفا» با شور و شر
بود شاعر پیش تخت بولبشر
بنده را مداح حیوانات کن
سر بلند وسر فراز و شاد کن

 


دوازده ژانویه دو هزار و پانزده
————————————
گرمه. روستائی در دشت کویر در منطقه خور وبیابانک
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.در این بن بست. شاملو

 

 

 

 

چگونه دین بازی ایرانیان دنیا را در خذافه فرود برد – بخش پایانی

چگونه دین بازی ما ایرانیان دنیا را در خرافه فرو برد

بخش پایانی

دکتر روزبه آذربرزین

روزبه آذربرزین.jpg

واقعه رژی و ایجاد نهضت ملی که به منظور مخالفت با دادن امتیاز تنباکو به انگلستان رخداد دو نتیجه بزرگ ببار آورد : جان گرفتن دوباره مفت خور های دستاربند و دخالت در امور کشور و دوم نفوذ این طبقه در بین مردم مسخ شده و بازیچه دست تازی پرستان . اینکار باعث شد تا دولت از موضع ضعف با این مسئله بر خورد کند . پس از مرگ میرزا محمد حسن شیرازی ، آخوند ها فاضل شر بیانی و شیخ محمود حسن ممقانی که در عتبات بودند در انتصابات دولتی دخالت و حتی دارای حق وتو بودند . ( خاطرات سیاسی امین الدوله ، رویه های 164 تا 168).

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\247px-Ayatollah_Shirzai.jpg

آخوند میرزا محمد حسن شیرازی

آخوند سید محمد حسن میرزا معروف به شیرازی فرزند سید محمود ، در صبح روز پانزدهم جمادی الاولی سال ۱۲۳۰ هجری به دنیا آمد وی در کودکی پدرش را از دست داد و سر پرستی او را دائی اش سید میرزا حسین موسوی معروف به مجد الاشراف به عهده گرفت .

در جمهوری اسلامی او را قهرمان ملی و پیشتاز مبارزات ضد استعماری معرفی کردند .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\tanbaco.jpg

بر خلاف ادعای جمهوری اسلامی ، چنانچه از کارنامه و عملکرد آخوند های رژیم هویداست ، آنچه برای ملا اهمیت دارد ، حفظ قدرت ، سرکوب مردم و چاپیدن کشور و ملت است . آخوند هیچگاه در راه مبارزه با استعمار قدم بر نداشته که خود عامل استعمار و مواجب بگیر آنهاست .جمهوری اسلامی سالهاست که برای بیرنگ کردن تحصن و بست نشینی دستار بندان در سفارت انگلیس ( تیرماه 1285 ) که به مدت 21 روز ادامه داشت میکوشد ، ولی این داغ ننگ چنان زشتی ی به چهره آنان داده که هیچ متخصص زیبائی قادر به رفع آن نیست .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\300px-Tahason2.jpg

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\M27511_130990_00 - Copy.jpg

در مدت 20 شبانه روز ، یار غار آخوند ها ، یعنی بازاریان و در راس آنها حاج محمد تقی بنکدار شکم این مفت خور های تازی پرست بی وطن را سیر میکرد.

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\250px-Bonakdar.jpg

حاج محمد تقی بنکدار – سمت راست فرتور

این آخوند ها بودند که در میان توده های اسلام زده ما شایعه ساخته و پراکنده بودند که مشروطه خواهان می خواهند کشور را به خارجی ها بفروشند !( منبع بالا ، رویه های 231 تا 239 ) . آخوند ها به منظور تامین منافع طبقاتی و شخصی خود و با سود جوئی از حربه دین و دفاع و حفظ اسلام عزیز در صدد مبارزه با دولت وقت بر آمده ، به تحریک مردم از طریق مسجد و منبر و روضه حتی در خانه ها مبادرت ورزیده و با سود جوئی از ایمان مذهبی مردم و فریب آنها به تحکیم مقام و موقعیت صنفی خود پرداخته و می پردازند .هر دولتی که خواست جلوی این گروه مفت خور به ایستد و دست آنها را در امور مملکتی کوتاه کند با وا مصیبتا که دین از دست رفت … اسلام را از ما گرفتند … شریعت به خطر افتاده است ….. این چه ظلمی است که بر امت مسلمان روا میدارند و…. مواجه میشود . حربه ای که سده هاست کار می کند و هنوز برندگی خود را از دست نداده ، چون تیز کنندگان این خنجر خود ما هستیم

پانزده سال پیش ( آپریل 2006 میلادی ) در نشریه پیام ما آزادگان که بنیانگذار آن زنده یاد دکتر کورش آریا منش بود که به دست مزدوران جمهوری اسلامی در فرانسه به قتل رسید و سپس تا اکتبر سال 2005 انتشار آن توسط زنده یاد دکتر مسعود انصاری دنبال میشد و سپس به من( نویسنده نوشتار ) محول گردید. مبادرت به چاپ کاریکاتوری دردناک گرفتم که در زیر ملاحظه می کنید . 38 سال از عمر پیام ما آزادگان که بعد ها با موافقت دکتر مسعود انصاری” ما ” آن حذف گردید میگذرد . 38 سال است که تنها حرف ما که یکی است ، تکرارشده است، هم میهن ، ایران و ایرانی تنها یک دشمن واقعی دارد و آن اسلام است .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\IMG_5085.jpg

در سالهای 1323و 24 بنا بر آنچه گفته شده ، طبقه روحانیون در اصل مخالف مشروطیت بودند ، ولی از طرفی تمایل مردم به ملی گرائی و مبارزه با استبداد و اقدامات اواخر دوره قاجار توسط دولتمردان آن برای جلو گیری از جاه طلبی ملاها ، این طبقه انگل و مفت خور را وادار بدان نمود که ادای آزادیخواهی و مشروطه خواهی ، آنهم توسط اندک آخوند را در آورند .

در سال 1323 دولت قاجار آخوند میرزا محمد رضا ، مجتهد کرمان را به علت دخالت در امور غیر مذهبی و سوء استفاده از مقام روحانیت و احتکار غله به چوب و فلک می بندد و هم زمان نسبت به سایر دستار بندان سخت گیریهائی روا میدارد و به آنها گوشزد می کند که باید به وظایف مذهبی خود عمل کرده و از دخالت در امور دولت دست بر دارند . این کار دولت بمنزله زنگ خطری برای ملاهای مفت خور و جاه طلب به صدا در می آید . آخوند ها تصمیم میگیرند که بطور یکپارچه برای جلوگیری از تضعیف خود در برابر دولت قد علم کنند . در بحبوحه مبارزات بین دولت و آخوند ها ، سید جمال اصفهانی، واعظ معروف و مرشد طبقه دستار بندان در شوال سال 1323 به آخوند ها میگوید : وظیفه دینی آنها ایجاب می کند که به عنوان رهبران ملت و نواب امام زمان ، در حفظ جامعه شیعه ایران هر اقدامی که لازم است را انجام دهند . ( تاریخ بیداری ایرانیان ، پوشینه اول ، رویه 94 ) .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\page-9453.jpg

سید جمال واعظ اصفهانی

در نامه ای که آخوند سید محمد طباطبائی به مظفر الدین شاه نوشت ، خود را رهبر ملت خوانده و شاه را شخص اول دولت منظور میدارد .آخوند ها بهبهانی و طباطبائی نه از روی علاقه به مشروطه ، بلکه بخاطر مطالبی که شرح آن رفت ، تسلیم مشروطه خواهان شدند.در خواست آنها در راستای تاسیس عدالتخانه نشان از حفظ موقعیت طبقاتی آنها داشت . در آن زمان سه آخوند دیگر : سید مرتضی آشتیانی، سید محمد جعفر صدر العلما و سید جمال الدین افجه ای به طرفداری از آنها وارد میدان شدند .

آخوند طباطبائی در جمادی الاول سال 1324 در معروفترین نطق خود بجای تاسیس مجلس شورای ملی، درخواست تاسیس مجلس مشروعیه عدالتخانه را نمود . ( منبع بالا ، رویه 210 تا 213 ) .

در مقابل این آخوند ها ، دستاربندان حکومتی : سید ریحان الله ، شیخ عبدالنبی ، ملا محمد آملی و سید احمد طباطبائی که جیره خوار دولت بودند به طرفداری از دولت عین الدوله صف آرائی کردند . آخوند سید علی آقا یزدی که شاه از او تقلید میکرد !! اعلام بیطرفی نمود تا نقش میانجی را بازی کند . دولت اقدام به تبعید شیخ محمد واعظ کرده و آخوندی بنام سید عبدالحمید را به قتل میرساند . آخوند ها در اعتراض ، تهران را ترک گفته و به قم میروند . آخوند شیخ حسین شیخ العراقین ، دستار بند مشهور و متمول اصفهانی نیز به قم میرود . آخوند آقا نجفی که نامزدهای پست نمایندگی مجلس شورا از شهر اصفهان را شخصا و با استخاره !! تعین میکرد نیز به صف مخالفان تشکیل مجلس شورای ملی پیوسته و خواهان تشکیل عدالتخانه شد . مظفر الدین شاه ، شاه اسلام زده و بی کفایت قاجار در نطق افتتاحیه مجلس در شعبان 1324 که 17 دستار بند به عنوان

رهبران ملت در آن حضور داشتند ، از این رخداد شوم به عنوان اتحاد ملت و دولت یاد می کند . زمانیکه ملایان در قم بست نشسته بودند ، طرفداران قانون اساسی توانستند واژه ویرانگر اسلام را از روی مجلس شورای اسلامی بر داشته و آنرا با ملی جایگزین سازند .در سال 1357 خورشیدی و روی کار آمدن ملایان و تعین مجلس شورای اسلامی بجای مجلس شورای ملی ، خون هزاران میهن خواهی که با نثار جانشان نهال تازه پای مشروطیت را آبیاری کرده بودند ، پایمال شد . بدنبال تصویب قانون اساسی مورخ 14 ذیقعده 1324 ، موج نارضایتی جامعه آخوند ها را گرفت . در محرم همان سال ، شیخ فضل الله نوری ادعا کرد که در قانون اساسی ، حقوق مسلمانان از سایر اقلیت های مذهبی متمایز نشده . مگر میشود در یک کشور اسلامی که مذهب رسمی آن شیعه است ، حقوق یک فرد مسلمان شیعه با یک مسلمان سنی و زبانم لال با یهودی ، مسیحی و یا زرتشتی یکسان باشد ؟ بهائی ها که جزو مردم این مملکت حساب نشده و باید آنها را کشت ! محمد علی شاه قاجار که در پی جلب حمایت ملایان برای شکستن اساس انقلاب مشروطیت بود ، به جانبداری از شیخ فضل الله نوری بر آمد . این شاه مستبد و اسلام زده قاجار به مجلس دستور داد که اصول قانون اساسی باید بر موازین هجو نامه قرآن و یا شریعت محمد پایه ریزی و تنظیم شود .

در محرم همان سال ، دستار بندی بنام سید اکبر شاه بر بالای منبر با صراحت از قانون اساسی بد گوئی کرده و پا منبری ها به شورش علیه آن بر می انگیزد ، که ناموفق است . این آخوند به همراه آخوند ها شیخ زین الدین زنجانی ، سید محمد تفرشی و 80 دستار بند دیگر در حرم شاه

عبدالعظیم شهر ری بست می نشینند . در این زمان اتفاق های دیگری می افتد که نقاب از چهره آخوند بد کردار بدسرشت بر میدارد . در ماه های صفر و ربیع الاول 1326 گروهی از کشاورزان که از ظلم و تعدی و اجحاف آخوند ها ی مالدار نظیر حاج آقا حسین ، مجتهد ثروتمند اراک به ستوه آمده بودند به مجلس پناه میبرند . اختلاف نظر بین آخوند ها در شهرستانها بالا میگیرد . مردم تبریز از طرز رفتار آخوند میرزا حسن ، مجتهد آن شهر و گروهی از روحانیون تبریز به ستوه آمده و آنها را از شهر اخراج می کنند . نگرانی آخوند ها از ایجاد و تصویب قانون اساسی و پیروی آنها از شیخ نابکار فضل الله نوری تا ماه ربیع الثانی که امین السلطان با حمایت آخوند نوری به نخست وزیری انتخاب میشود ، در پس پرده و غیر آشکار بود . فضل الله نوری در مجلس بر ضد قانون اساسی موضع گرفته و پیشنهاد میدهد که یک گروه از روحانیون متشکل از 5 تن ، بنام کمیته تطبیق قوانین با مقررات اسلامی در مجلس به وجود آید

این آخوند وژن ، تعدادی از طلاب را بیرون مجلس گمارده بود تا علیه قانون اساسی شعار بدهند و نمایندگانی را که موافق قانون اساسی هستند مورد ضرب و شتم قرار دهند . مخالفت با قانون اساسی توسط دستار بندان به شهرستانها کشیده شد . حاج محسن اراکی تا آنجا که در توان داشت در این شهر طرفداران قانون اساسی را تحت فشار قرار داد .

این آخوند ثروتمند کسی است که در فیضیه اراک ، حجره نزدیک بیت خود را به خمینی 16 ساله که تازه از خمین به عنوان طلبه به اراک آمده بود داده بود .( 5 آذر ماه 1293 ) حاج محسن اراکی از دوستان نزدیک شیخ فضل الله نوری و از طرفداران پر و پا قرص ولایت فقیه بود .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\250px-Mojtahede_araki.jpg

حاج محسن سلطان آبادی اراکی مرشد خمینی

حاج محسن اراکی دارای 80 پارچه آبادی و ده بود . هزینه حوزه علمیه او نیز توسط انجمن مسلمانان هند پرداخت میشد .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\pho1d2ac3bcf85c238c0b550a7c8d989448.jpg

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\pho648c1ccbf35ada1646669fb50a0ceefc.jpg

حوزه علمیه و بیت حاج محسن اراکی با آنکه ثبت میراث فرهنگی است به ویرانه ای تبدیل شده است .

حاج محسن اراکی ، فرزند میرزا ابوالقاسم در سال 1247 هجری به دنیا آمد . با ساخته شدن شهر اراک به دستور یوسف خان گرجی و به منظور جلب مردم برای سکونت در این شهر ، تعدادی از روحانیون منجمله جد حاج محسن اراکی ( آخوند سید احمد مکی ) و برادر دوقلویش ( سید محمد مکی ) ساکن اراک شدند . یوسف خان سید احمد مکی را در محله قلعه و برادرش را درمحله حصار جا داد . سرپرستی حوزه دینی سپهدار با سید احمد مکی بود که بطور ارثی ابتدا به میرزا ابوالقاسم پدر حاج محسن و سپس به خود او رسید . حاج محسن اراکی با نارنج خانم بیات ازدواج می کند و از اوصاحب 23 فرزند ( 10 پسر و 13 دختر ) میشود .(خاندان محسن اراکی ، خاکباز ، رویه های 21 تا 63 ).

زمانیکه انگلیس ها به منظور ساختن قم به عنوان پایگاه تشیع در مقابل نجف و کربلا ، آخوند عبدالکریم حائری یزدی را به این شهر فرستادند ، بنا به توصیه حاج محسن اراکی ، خمینی را که 21 سال داشت برای خدمت به او به قم فرستاد .خمینی به عنوان رئیس دفتر این آخوند در گام نخست ارتباط حائری را با مردم قطع کرده و گروهی را نزدیک حرم معصومه میگمارد که از جفت شدن دمپائی پیش پای حضرت حائری یزدی !! و شفا دادن ده ها کور !!! و سایر معجزات آخوند حائری برای زوار داد سخن بدهند . به دستور خمینی گروهی مواجب بگیر مامور شده بودند تا هنگام بیرون رفتن عبدالکریم حائری به بیرون خانه و خصوصا در صحن معصومه به پا های او افتاده و آنها را ببوسند . ( دیو مقدس ، دکتر روزبهانی ، انتشارات نیو هرایزون لس آنجلس ، رویه های 14 تا 22).

حوزه آیت الله عبدالکریم حائری یزدی ، دارای اندرونی ، بیرونی ، سفره خانه ،آبدارخانه،کتابخانه واطاق پذیرائی بود.در کنار این خانه مدرسه دارالشفاء قرار داشت که مرکز کار این آخوند بود .

در نیشابور آخوند حاج میرزا حسن با انجمن شهر مذکور که از مشروطیت طرفداری می کنند به مبارزه بر می خیزد . آخوند ملا قربانعلی در زنجان و آخوند سید جمال در قزوین مردم را به شورش علیه قانون اساسی وامیدارند . در جمادی الاول سال 1325 فضل الله نوری توانست کمیته تطبیق قوانین را به مجلس تحمیل کند . مخالفت آخوند ها با قانون اساسی و تشخیص درست این طبقه مفت خور انگل از پیاده شدن قانون اساسی عامل مخالفت آنها بود نه حفظ اسلام عزیز . آخوند بخوبی دریافته بود که قانون اساسی با خود قوانین جدید قضائی بهمراه آورده و دکان محاکم شرع را می بندد . آخوند دریافته بود که قانون اساسی ، سیستم آموزشی جدید و تعلیم و تربیت نوین به دنبال دارد و در مکتب خانه و مراکز فساد آنها را می بندد.

در صفر 1326 مجلس مزایای مربوط به تیولداری ( ملک و زمینی که پادشاه به برخی که بیشتر ملاها بودند ، داده تا از در آمد آن سود بجویند ) را لغو می کند . این اقدام مجلس که در رابطه مستقیم قطع منافع مالی آخوند هاست آنها را بیش از بیش عصبانی می کند . عین همین ماجرا در سال 1342 خورشیدی در جریان اصلاحات ارضی شاه فقید رخ میدهد که در آن زمان روح الله خمینی بخاطر از دست دادن 17 آبادی و ده، فتنه 15 خرداد 42 را به وجود می آورد .

آخوند نقیب السادات شیرازی با کمک تیولداران که بیشترین دستار بند هستند و تعدادشان به 500 تن میرسد در حضرت عبدالعظیم بست می نشینند . ( تاریخ مشروطه ایران ، احمد کسروی ، پوشینه اول ، رویه های 364 ، 375و376).

در زمان سه ماه تحصن ملاها در شاه عبدالعظیم ، فضل الله نوری به آرایش طبقه روحانیون علیه قانون اساسی می پردازد . او اعتراضات خود را اینک در پوشش مبارزه با تاسیس مدارس دخترانه و اختصاص بودجه روضه خوانی برای تاسیس کارخانه پنهان می کند . این ملای خشک مغز عقب مانده و جنایتکار باور دارد که تاسیس هر مدرسه دخترانه در ایران به منزله باز کردن یک فاحشه خانه است و ایجاد مجلس شورای ملی باعث ترویج آداب و رسومی خواهد شد که کفر و بیدینی را اشاعه میدهد و مجلس شورای ملی سبب تحریف قوانین و مقررات اسلامی خواهد شد . شیخ فضل الله نوری از برابری حقوق روحانیت با مردم عادی و خصوصا اقلیت های مذهبی وحشت دارد .

او خود را در سنگر مجازی اسلام و حفظ آن پنهان کرده است . نوری ایجاد پارلمان و قوانین آنرا مغایر روح اسلام و رسوم مقدس آن میداند !!

سئوالی که در اینجا برای من مطرح میشود این است : مگر چه مدت زمانی از تاریخ مشروطیت گذشته بود که علیرغم تمام سیاه کاری های آخوندها در امر سنگ اندازی و مخالفت با قانون اساسی ، همه را در سال 57 از یاد بردیم و خود را به چاه ویل جمهوری اسلامی انداختیم تا آنچه فضل الله نوری ها نتوانستند انجام دهند، به شکلی ترسناکی خمینی وژن و دستار بندان رژیم اسلامی انجام دهند ؟

شیخ فضل الله نوری می گفت : ما مردم مسلمان دارای یک قانون مقدس ازلی و آسمانی هستیم و نیازی به قوانین اروپائی نداریم . مجلس باید مرکزی برای امر به معروف و نهی از منکر باشد ! نه اینکه به مسائل کشوری بپردازد !!! آخوند فضل الله نوری نسبت به مشروطه حساسیت داشت و می خواست آنرا با مشروعه عوض کند . ( روزنامه شیخ فضل الله نوری ، تالیف رضوانی ، رویه 200 ) .

شیخ فضل الله نوری را در میدان توپخانه به دار کشیدند ، اما مخوف تر از او، روح الله خمینی در سال 57 بازگشت . خمینی به شیخ فضل الله نوری بی وطن خائن که با عملکرد ضد ملی اش به روحانیت داغ ننگ زد ، عنوان شهید مظلوم میدهد و در راه راندن ایران به خفقان فاشیتی و پس رفت اسلامی از وی سبقت میگیرد . در زمان شاه فقید ، علیرغم پیروزی ظاهری مشروطه ، سایه آخوند در همه جا و حتی به عنوان رئیس مجلس ( آیت الله کاشانی ) به چشم میخورد . کتابهای درسی توسط آخوند هائی چون بهشتی و با هنر با زیر بنای مذهبی در دسترس دانش آموزان قرار میگیرد .در بحبوحه انقلاب مشروطیت ، سیل روزنامه ها از هندوستان ، مصر ، لبنان و ایران به نجف سرازیر شد و طلاب نجف یک شبه سیاسی شده و خود را در صحنه سیاست ایران وارد نمودند . آنها خود را جندالله یا ارتش خدا نامیدند که امروز این نام در جنوب ایران نامی است آشنا که مسلمانان سنی برای خود انتخاب کرده اند . در نجف آخوند سید کاظم یزدی بزرگترین مخالف مشروطیت بود که در بین عوام و مردم ناآگاه و مسخ شده بیشترین محبوبیت را داشت . در هنگامی که فضل الله نوری در تحصن شاه عبدالعظیم بسر میبرد ، امین السلطان به قتل میرسد و خللی در کار نوری پیش می آید . محمد علی شاه بسوی مشروطه خواهان دست دوستی دراز می کند ولی حمله بی امان روزنامه ها او را منصرف و باردیگر به آخوند ها نزدیک میشود . سید محمد کاظم یزدی و سید اکبر شاه دو آخوند مرتجع شعار : ما دین نبی خواهیم ، مشروطه نمی خواهیم را روی زبان مردم اسلام زده ایران می اندازند . احمد کسروی در کتاب تاریخ مشروطه ایران جلد اول ، رویه 505 می نویسد : وقتی این دو آخوند به منبر میرفتند می گفتند : زنا بکن ، دزدی بکن ، آدم بکش ، اما نزدیک این مجلس مرو !!! ان الله یغفرالذنوب جمیعا . سید علی آقا یزدی و میرزا ابو طالب زنجانی دو آخوند متمول دیگر نهایت کوشش خود را برای شکست دادن مشروطه بکار میبردند .

در ذیقعده 1326 درست مشابه خرداد سال 1342 و بکرات در جمهوری اسلامی ، اراذل و اوباش دست پرورده آخوند ها که امروزه نام بسیجی بخود گرفته اند، در توپخانه تظاهراتی بر علیه مشروطیت و پارلمانتاریسم بر پا کردند. در این تظاهرات بسیاری از آخوند های درجه اول شرکت داشتند . دستار بندان در آن روز ، مشروطیت را دین مزدک اعلام کردند و فتوا دادند که ریختن خون مشروطه خواهان حلال است . اراذل و اوباش به غارت و مجروح و مقتول نمودن مردم دست زدند . ( ایران در دوره سلطنت قاجار، علی اصغر شمیم ، رویه 406).

علی اصغر شمیم در کتاب خود به سندی اشاره می کند که ادوارد براون آنرا به شاپشال فرمانده روسی گارد سلطنتی نسبت میدهد . این سند رسوا کننده نشان میدهد ، چگونه هزینه و مزد و پاداش اراذل و تبهکاران فاجعه آخوندی میدان توپخانه تامین شده است . این سند نشان میدهد که شاه قاجار با ودیعه گذاشتن نشان و تمثالهای خودش به همراه زر و زیور آلات و سه تسبیح مروارید و سپردن آنها به بانک استقراضی روس 60 هزار تومان وام گرفته تا جهت مبارزه با مشروطیت به عوامل چماق کش خود بدهد . حوادث توپخانه در حقیقت کودتای کوچکی بود از طرف محمد علی شاه که با کارگردانی آخوند ها : شیخ فضل الله نوری ، میرزا ابو طالب زنجانی و شیخ محمد آملی تدارک و اجرا شد . پس از شش ماه که از فاجعه توپخانه گذشت بود ، محمد علی شاه تصمیم به تخریب مجلس میگیرد . آخوند ها : میرزا هاشم و میرزا حسن مجتهد در تبریز ، کلیه آخوند ها رامتقاعد به ضدیت با قانون اساسی می کنند . آنها انجمن اسلامیه را تشکیل میدهند و اعلامیه پشت اعلامیه صادر میشود که : چون رافضین به عنوان طرفداری از قانون اساسی در صدد نابودی اسلام هستند ، بر همه مسلمانان واجب است که به منظور دفاع از دین مبین اسلام برای جهاد آماده شوند . ( تاریخ انقلاب آذربایجان و بلوای تبریز ، تالیف ویجاویه ، رویه های 20 تا 23 ).انجمن دیگری با نام ، انجمن آل محمد با شعار آل محمد مشروطه نمی خواهد توسط آخوند ابوالقاسم طباطبائی تشکیل میشود . شاه اسلام زده ایران ( محمد علی شاه ) از آخوند میرزا ابوطالب زنجانی برای به توپ بستن مجلس درخواست استخاره !!!!! می کند . با استخاره این آخوند دغلکار و جنایتکار و خوب آمدن آن ، محمد علی شاه در روز 23 جمادی الاول 1326 ، مجلس را به توپ می بندد .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\78068_456.jpg

به توپ بستن مجلس توسط محمد علی شاه قاجار

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\th.jpg

شاه مستبد و اسلام زده قاجار ، محمد علی شاه

از نکات قابل تامل در رخداد انقلاب مشروطیت و ثابت قدم نبودن ملایان در این امر باید به کتاب تاریخ بیداری ایرانیان ناظم الاسلام کرمانی اشاره داشت .کتاب مذکور در سال 1363 خورشیدی توسط انتشارات امیر کبیر چاپ مجدد میشود . آخوند کرمانی در ابتدا خود را طرفدار مشروطه نشان داده ( پوشینه اول ) و پیش از به توپ بستن مجلس ،

پوشینه دوم کتاب که در می آید ، دیگر نشانی از شور مشروطه خواهی در آن ملاحظه نمی شود . آخوند کرمانی از نهضت آزادیخواهی به عنوان یک ایده لوژی غیر لازم و هرج و مرج طلب نام میبرد که به وسیله تحصیلکرده های غیر مسلمان پایه گزاری شده و هدفش بر هم زدن نظم اجتماعی و ایجاد آشوب و نا امنی است !! چرخش 180 در جه ای این آخوند وقتی تجلی می کند که او میگوید : عنقریب امام زمان ظهور خواهد کرد !!!!!( کتاب الامام الظهور ، ناظم الاسلام کرمانی ، 1329 هجری ، چاپ تهران ) . پس از 1326 بکرات این آخوند میگوید : مشروطه در جامعه مسلمان ایران جائی ندارد و همه مردم ایران با آن مخالف هستند !!!( تاریخ بیداری ایرانیان ، پوشینه دوم ، رویه های 161 تا 164).آخوند کرمانی معتقد بود که در شهر 300 هزار نفری تهران ، به زحمت میتوان 100 تن را موافق مشروطه پیدا کرد !! ( منبع بالا ، رویه های 236تا 238) .

از آنجائیکه دروغ ، زیر بنای مذهب واپسگرا ، خون ریز و فاسد اسلام است ، تمامی آخوند به تبعیت از پیامبر زنباره ، دزد و دروغگوی اسلام ، محمد بن عبدالله ، به این زشت کاری دست میزنند .

نکته قابل توجه در آن بحبوحه ، تحصن آخوند سید علی آقا یزدی در حرم شاه عبدالعظیم بود . آین آخوند ، همان کسی بود که بلوای میدان توپخانه که منجر به کشته شدن شهروندان تهرانی شد را اداره کرده بودو بنا بود که محمد علی شاه از 60 هزار تومان پول قرضی از بانک روس ، مبلغی به او به عنوان دست خوش بدهد و چون این پول به او نمی رسد ، تحصن پیشه می کند ! ( خاطرات و اسناد ظهیر الدوله ، رویه 414).

در ذیعقده 1327 هجری ، نهضت مشروطه به اوج خود میرسد . آخوند فضل الله نوری از توطئه قتلی که بر ضد او تدارک دیده اند ، جان سالم بدر میبرد ، اما بشدت زخمی میشود .بسیاری از آخوند ها که خطر را حس میکنند ، بلافاصله رنگ عوض کرده و مشروطه خواه میشوند . در جمادی الثانی 1327 محمد علی شاه تسلیم مشروطه خواهان شد و در آخر این ماه از سلطنت خلع گردید . مشروطه خواهان ، آخوند ها : میرزا مسعود قزوینی ، حاج خمامی مجتهد رشت ، شیخ احمد فومنی و بحر العلمای رشتی به اضافه میرزا هاشم ، مجتهد تبریر را دستگیر و اعدام می کنند . ادوارد براون در کتاب انقلاب ایران ، رویه های 407 و 408 می نویسد . به هنگام اعدام میرزا هاشم ، از جیب او 1000 پوند انگلیسی( 30 هزار تومان ) در آوردند که دولت آنها را ضبط کرد .

شیخ فضل الله نوری نیر پس از دستگیری در رجب 1327 در میدان توپخانه به دار آویخته شد . پسرش مهدی ، حاضر به تحویل گرفتن جسد پدرش نشد .

خیانت های ملایان در دراز نای تاریخ ایران از زمان صفویه تا امروز نیاز به کتابی مجزا و قطور دارد . در این زمان طولانی ، آنچه برای دستار بندان مطرح بوده ، تنها منافع طبقاتی این گروه انگل مفت خور بوده است . آخوند جماعت برای پیشبرد مقاصد ننگین و ضد ملی خود دست به هر دروغ و جنایتی زده است . در جریان انقلاب مشروطیت ، آخوند نابکار سید محمد کاظم یزدی ، اعلامیه هائی به امضاء بهائیان ایران

در طرفداری از مشروطه پخش میکرد که بعدا مشخص شد تمامی آنها جعلی بوده است . ( حیات یحیی ، دولت آبادی ، پوشینه دوم ، رویه 232).

بنا به باور من ، قانون اساسی و مشروطیت ، هیچگاه در ایران پیاده نشد و شکل نیم بند آن که در در دوران پهلوی ها بود ، آن چیزی نبود که خواست آزادیخواهان راستین ایران باشد . مگر میشود حرف از مذهب رسمی ، شیعه اثنی عشری زد و خود را آزادیخواه دانست ؟ مگر میشود پذیرفت که لااقل 5 دستاربند جامع الشرایط !! در مجلس یک مملکت حق وتو داشته باشند و باز سخن از آزادی و آزادیخواهی زد ؟ مجلس زمان شاه ما ، بدون هیچ کاستی ، خواست های شیخ بدکردارو جنایتکار شیخ فضل الله نوری را دنبال میکرد . مگر در زمان شاه نبود که آخوند جنایتکار ابوالقاسم کاشانی که دستور قتل سپهبد رزم آرا را به خلیل طهماسبی داده بود ، به عنوان رئیس مجلس شورای ملی بر کرسی ریاست پارلمان ایران تکیه زد ؟

بر طبق نوشته حائری در کتاب تشیع و قانون اساسی ، رویه 115 ، آخوند سید محمد بهبهانی که ملایان او را قهرمان ملی میدانند ، پیش از به قتل رسیدن در رجب 1328 با یاری آخوند های نجف علیه غربیهای بی دین به پا خاسته بود . در سال 1329 با حمله روسها به ایران ، بهانه حفظ اسلام عزیز در مقابل کمونیست های بی خدا ، بهترین دستاویز آخوند ها بود که از نا آگاهی توده ها به نفع خودشان سود ببرند . آخوند ها سید محمد کاظم یزدی ، شیرازی که بیطرفی اختیار کرده بود و خراسانی که در ظاهر طرفدار مشروطه بود با هم ائتلاف می کند و همزمان با آخوند های نجف برای حفظ سنگر دین مبین اسلام به صحنه سیاست ایران بر میگردند . ( تشیع و قانون اساسی ، رویه های 122و 123 ) .

رابرت گراهام در کتاب” ایران ” که در سال 1980 میلادی در نیویورک چاپ شد نوشته است : از زمانی که قانون اساسی در ایران به وجود آمد ، ملاهائی که با مشروطیت مخالف بودند ، پیوسته انتظار می کشیدند تا بنیاد قانون اساسی که منافع آنها را محدود کرده بود ، براندازند . با روی کار آمدن رضا شاه بزرگ ، اختیارات بی حد و حصری که آخوند ها داشتند ، محدود شده و با سرکوب ملایان ، جراحت التیام ناپذیری بر روح جاه طلبی آخوند وارد شد . جراحتی که سال 79 در قالب کینه ای بزرگ ایران را نابود ساخت .

با جلوس محمد رضا شاه پهلوی بر تخت سلطنت ، دستار بندان به میدان سیاست ایران باز گشتند . شاه تحصیلکرده ایران که دموکراسی را باور داشت ، به تازی پرستان بی وطن آزادی کامل داد تا به کار و حرفه خود که در حقیقت فریب و خدعه و میهن فروشی بود بازگردند .

علت اینکه آخوند ها در وقایع ملی شدن نفت دخالت نکردند این بود که دکتر محمد مصدق به عنوان یک رهبر ملی و ضد امپریالیست در ایران ظهور کرده بود و افکار و عملکردش به درست یا نادرست مورد تائید توده های مردم بود . اگر آخوند ها نتوانستند به عنوان نایب امام زمان در امر نفت دخالت کنند ، صرفا بخاطر وجود دکتر محمد مصدق بود .هر چند دو دوزه بازی کردن شیخ موذی و دغلکار آیت الله ابوالقاسم کاشانی و حزب خائن توده باعث شکافی عمیق بین طرفداران شاه و مصدق شد که هنوز هم ادامه دارد .

ابوالقاسم کاشانی در ابتداء از مصدق طرفداری میکرد و بنا به خصلت آخوندی( ابن الوقتی و منافع شخصی ) به رهبر ملی پشت کرد و به مخالفت علیه او بر خاست . پشت کردن کاشانی به مصدق درست کپی مخالفت شیخ فضل الله نوری به مشروطه خواهان بود . جمهوری اسلامی

و شخص خمینی از هر دو آخوند بی وطن ، نوری و کاشانی تجلیل کرده و عکس این دو آخوند خبیث را بر روی تمبر دولتی خود قرار داده است

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\th (7).jpg

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\Sheikh_Fazlollah_stamp.jpg

مجله اشپیگل آلمانی می نویسد : خمینی نه تنها با نهضت ملی مصدق هیچ گونه همکاری به عمل نیآورد ، بلکه پس از سقوط رژیم شاه با متمرکز کردن فکر مردم روی ضدیت با شاه و رژیم او ، کوشش کرد تا اذهان عمومی را از دکتر محمد مصدق پاک کند و مصدقیسم را بکلی از یاد مردم ببرد و نهضت ملی را در بین مردم خاموش کند .(اشپیگل ، 22 ژانویه 1979 ، رویه 101 ).البته اینکار خمینی در ابتدا به منظور پاک کردن اذهان عمومی مبنی بر اینکه نهضت ملی و اشخاصی چون بازرگان ، سنجابی ، فروهر ، پیمان ، حاج سید جوادی ، سیف پور فاطمی و… پلکان بالا رفتن خمینی شدند ، به عمل آورد و پس از خلع سلاح کامل ملی – مذهبی ها و کنار گذاشتن آنها ار صحنه سیاست کشور ، به منظور تفرقه و سودجوئی از نفاق بین طرفداران مصدق و شاه به این شکاف دامن زد .

در زمان مصدق آخوند ها و حزب خائن توده با هدف های مشترک که تضعیف سلطنت شاه و دادن کشور به بیگانگان بود عمل میکردند .

زمانیکه رضا شاه بزرگ ، عرصه سیاسی ایران را ترک کردند ، 27 تن از اعضای جوان گروه مارکسیست های 53 نفری زندانی که بزرگ علوی هم جزو آنها بود در تهران ، سیزده روز پس از استعفای رضا شاه بنیاد یکی از مخوفترین و ضد ایرانی ترین حزب را با عنوان بلند پروازانه و فریبکارانه حزب توده ایران اعلام کردند . حزبی در خدمت مقاصد شوم روسیه در ایران که در طول حیات ننگینش ضربه های هولناکی بر پیکر سیاسی – اقتصادی – اجتماعی و فرهنگی ایران وارد کرد . این 27 تن افراد پشت به وطن کرده ، سلیمان اسکندری رادیکال را به عنوان دبیر کل حزب خود تعین کردند . اسکندری کسی بود که در تشکیل فرقه دموکرات در مجلس دوم شرکت داشت . اهداف چهارگانه و ابتدائی این گروه عبارت بود از : آزادی باقی مانده گروه 53 نفر از زندان ، به رسمیت شناساندن حزب خود ، انتشار روزنامه و کمرنگ کردن مذهب ، بدون تحریک آخوند ها !!!! در زمانی کوتاه و زیر 6 ماه ، این اهداف تامین شد . باقی مانده گروه 53 نفری هم آزاد شدند . دولت اجازه داد تا حزب برای مرگ تقی ارانی ، سالگرد بگیرد . نکته جالب توجه در مراسم سالگرد تقی ارانی این بود که حزب با نیت تحریک نکردن آخوند ها ، مراسم را کاملا اسلامی با روضه و تلاوت قرآن اجراء کرد. بعد ها در راستای فریب آخوند ها ، حزب توده برای آخوندخشک مغزی چون مدرس و فرخی شاعر ، مراسم بزرگداشت گرفت . روزنامه حزب نیز توسط عباس اسکندری ، پسر عموی سلیمان اسکندری هم چاپ شد . اعضای حزب شروع به فریب مردم کردند : ما می خواهیم توده های کارگران ، دهقانان ، تجار، صنعتگران و روشنفکران را علیه فاشیسم داخلی !! متحد کنیم . مبارزه ما علیه امپریالیسم !!!! زمین داران غایب ، سرمایه داران استثمار گر و صاحبان چپاولگر صنایع است . ( سخنرانی ایرج اسکندری در 13 شهریور 1323 ) .

زمانیکه ایران در آتش جنگ می سوخت و نارسائی های زیادی گریبان مردم را گرفته بود ، حزب توده ، هم خود را در مبارزه با دشمن روسیه ، یعنی هیتلر و موسو لینی گذاشته بود !! اعضای حزب بنا به مقتضیات روز و جو ضد کمونیستی حاکم بر ایران و نرنجاندن آخوند ها از به کار بردن واژه کمونیست برای حزب خود پرهیز کردند و به نام حزب توده ایران اکتفا نمودند . در آن زمان حزب دیگری در آذربایجان داشتیم بنام حزب کمونیست ایران که هم میهنان من راجع به آن و شخص پیشه وری آگاهی دارند . کارشناسان خام اندیش غربی فکر میکردند که پیشه وری ، حزب توده را رهبری می کند . سازمان سیا آمریکا هم تصورش این بود که حزب توده توسط کامران کنترل و هدایت میشود . آنها نمی دانستند که پیشه وری ، همان سلطانزاده ، کمونیست کهنه کار و کامران سر سپرده دیگر ، در جریان تصفیه استالین در 1930 میلادی از بین رفتند .

G.Lenczowski: Russia and the West in Iran 1918-1948

pp.223-225

در مهر ماه 1321 خورشیدن ، تعداد اعضای حزب در کل ایران 6 هزار تن بودند . که 1500 تن آنها را روشنفکران !!!!!! تشکیل میدادند . ( رادمنش ، خطاب به افراد شرکت کننده در کنفرانس تهران ، 10 بهمن 1321).

عباس اسکندری ، دبیر کل حزب بخاطر همکاری نزدیک با قوام اخراج میشود و مالکیت و مسئولیت روزنامه سیاست را از دست میدهد . روزنامه رهبر ، جای این نشریه را می گیرد . جدال های داخلی آغاز میگردد . روزنامه رهبر ، به پر و پای سید ضیاء که حزب توده را حزبی کمونیست شناسائی می کند ، می پیچد . حزب توده در یک سری شارلاتان بازی و در راستای فریب مردم ، خود را پای بند ، قانون اساسی مشروطیت جلوه میدهد . آنها به مردم می گفتند که هدفشان ، متحد کردن آنها علیه استمار گران بوده و تنها به ساختن یک جامعه دموکرات فکر می کنند !!( روزنامه رهبر ، 28 اردیبهشت 1323 ) . حزب ، خواب تغییر نظام را می بیند . ( چگونه نظام را تغییر دهیم ، از راه انقلاب یا مجلس ، روزنامه مردم 30 آذر 1322 ) . رهبران بعدی حرب توده از چهره های شناخته شده ای چون دکتر محمد بهرامی ، دکتر مرتضی یزدی ، ایرج اسکندری ، نورالدین الموتی ، عبدالحسین نوشین ، علی کباری ، نصرت الله اعزازی ، ابراهیم محضری ، رضا روستا ، دکتر فریدون کشاورز ، اردشیر آوانسیان ، دکتر رضا رادمنش ، علی امیر خیزی و ضیاء الموتی بودند . تمامی این افراد ، پشت به وطن کرده هائی بودند که با بورسیه دولت در زمان رضا شاه بزرگ به اروپا رفته تا بعد ها تخصص خود را در خدمت توده ها بکار گیرند . آنها خنجر به دست به ایران بازگشتند تا تیغ خود را در قلب مردم ایران فرو کنند .

دکتر بهرامی در برلین به دام تقی ارانی افتاد . مرتضی یزدی ، یکی از شناخته ترین جراحان ایران بود که شوربختانه کرسی استادی دانشگاه تهران را هم داشت و بسیاری از دانشجویان را فریب داد . ایرج اسکندری ، برادر زاده سلیمان اسکندری و فرزند یحیی میرزای اسکندری بود که در انقلاب مشروطه کشته شد . او نیز با بورسیه دولت به فرانسه رفت و در بازگشت به وطن در انتشار نشریه دنیا با تقی ارانی همکاری داشت . . نورالدین الموتی ، حقوقدان برجسته . عضو حزب دموکرات و تحریک کننده روستائیان منطقه الموت قزوین . عبدالحسین نوشین از مشهور ترین کارگردانهای تاتر ایران و فردی نزدیک به تقی ارانی . این فرد نیز با بورسیه دولت به فرانسه رفت تا تحصیل کند . علی کباری ، کارمند وزرارت راه و از همکاران روزنامه جنگلی های میرزا کوچک خان جنگلی که در گیلان ، خواهان تجزیه گیلان و الحاق آن به شوروی بود .. این پشت به وطن کرده ، نام رژیم خود را ، جمهوری سوسیالیستی شوروی ایران !!!!! گذاشته بود . در آن زمان وثوق الدوله ، تیمور تاش را مامور سرکوب این بیگانگان وطن فروش کرد . جنگلی ها تار و مار شدند ، قوای دولتی دکتر حشمت را که از نزدیکان میرزا بود دستگیر و در رشت به چوبه اعدام سپرد . در 28 مرداد 1299 خورشیدی ، وقتی ارتش شوروی به بهانه تعقیب روس های سفید به بندر پهلوی حمله می کنند ، جنگلی ها از این فرصت سود جسته و رشت را اشغال می کنند . روس ها ، این پشت به وطن کرده ها را تشویق می کنند تا تهران را بگیرند !

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\220px-Mirza_Kochak_Khan.jpg

میرزا کوچک خان جنگلی

عاقبت این پشت به وطن کرده ، یخ زدن در کوه های خلخال به هنگام فرار بود . این وطن فروش مورد تائید آخوندها ، علیرغم مرام کمونیستی او میباشد ، هر چند امروزه از سرسپردگی سید علی خامنه ای

به روسها کمتر کسی است که آگاه نباشد .

C:\Users\Al\Desktop\مم.jpg

تجلیل جمهوری اسلامی از دشمنان ایران

رضا روستا ، فارغ التحصیل مدرسه کشاورزی گیلان ابتدابه حزب سوسیالیست و سپس به شاخه جوانان حزب کمونیست پیوست . در زندان او با گروه 53 نفر آشنا شد .

دکتر فریدون کشاورز ، استاد دانشکده پزشکی دانشگاه تهران که با بورسیه دولت تحصیلاتش را در فرانسه تمام کرد .

اردشیر آوانسیان ، سرپرست شاخه جوانان حزب کمونیست ایران . او به مدت دو سال در روسیه بسر برد و در بازگشت زندانی شده و به گروه 53 نفر می پیوندد . انگلیس ها او را یکی از زیرک ترین اعضای حزب توده شناسائی کرده اند .

رضا رادمنش ، فیزیکدان که با پول مردم ایران به فرانسه رفت تا تحصیل کند . در فرانسه با تقی ارانی آشنا شد . او روزنامه مردم را انتشار میداد .

با روی کار آمدن رضا شاه بزرگ ، تحول عظیمی در اعزام دانشجو به

خارج از کشور به وجود آمد . تنها در سال 1301 خورشیدی ، 60 دانشجو برای فراگیری فنون نظامی به فرانسه رفتند . در سالهای بعد اعزام دانشجو برای رشته های دیگر در دستور کار قرار گرفت . در زمان رضا شاه و در شهریور 1308 خورشیدی برابر با تصویب لایحه وزارت معارف،100 دانشجوی ممتاز ایرانی با بورس دولتی عازم اروپا گشتند تا تحصیل علم و دانش بیاموزند، با اتمام تحصیلات به هر کدام مشاغل مهم اداری و دانشگاهی و لشکری مملکت اعطا شد تا زیربنای استقلال ملی میهنی کشور را فراهم کنند!!!!! رضا شاه نسبت به وزارت فرهنگ و شاگردان مدارس سخت علاقمند بود و مخصوصأ میل داشت وزارت فرهنگ از آن رخوت و سستی دیرینه اش بدر آمده کاری بزرگ را آغاز کند، بدستور وی وزارت معارف لایحه ای تنظیم کرد و آن را به مجلس پیشنهاد نمود که از آخر سال تحصیلی امسال برای مدت پنج سال، سالی یکصد نفر محصل جهت تحصیل در رشته های مختلف به اروپا اعزام شوند (بر حسب پیشنهاد وزارت فرهنگ، شاگردان اول و دوم دانشکده‌های دانشگاه تهران و دیگر مدارس عالی، برای اعزام به خارج در نظر گرفته شدند و این روند، تا بروی کار آمدن رژیم اسلامی همچنان با تغییری در جزئیات ادامه داشت)، چیزی نگذشت که مجلس لایحه را تصویب نمود و بودجه ای نیز توسط آقای تقی زاده وزیر مالیه وقت تهیه گردید و از میان محصلین واجد شرایط برای نخستین بار صد نفر انتخاب شدند تا به خارج اعزام گردند. در دیدار با دانشجویان انتخاب شده، رضا شاه به دانشجویان نزدیک شد و آنان به دور ایشان حلقه زدند. وی با یک

یک آنان دست داد و خطاب به آنها گفت؛ آیا میدانید که شماها برای چه به خارج میفرستیم؟ لحظه ای سکوت حکمفرما شد و سپس یکی از شاگردان جرأت به خرج داد و گفت؛ برای تحصیلات عالیه تا به مملکت خدمت بکنیم. شاه نگاهش را به او دوخت و بعد خطاب به محصلین گفت؛ ببینید آقایان! فرض میکنیم من و شما نسبت به هم وظایفی داریم. درست شد؟ وظیفه من مراقبت از شماهاست، و وظایف شماها اندوختن علم ودانش است تا میهن خود را بسازید .

در دورۀ رضا شاه چند دوره دانشجو به خارج از کشور اعزام گردید که همین افراد بنیانگذاران بسیاری از شاخه های علوم و فنون و صنایع نوین در ایران بشوند !!!! آنها به خارج رفتند تا با اندوخته علمی ، ایران را بسازند ، ولی در عوض ، این بیگانه پرستان بی وطن ، بازگشتند تا ایران را نابود و ایرانی را بخاک سیاه بنشانند . . مهمترین مقصد های دانشجویان ایرانی اعزامی، به ترتیب فرانسه و آلمان و انگلستان و در درجات بعدی آمریکا و …. بود، با کشور و مردم خود چه کردید ؟

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\960911-5.jpg

حزب خائن توده ، پس از نخستین کنفرانس تهران ، روی به شهرستانها کرده و خطه شمال ایران را مورد یورش خود قرار داد . اصفهان نیز پذیرای این پشت به وطن کرده ها شد . شوربختانه گروه و فرقه های سیاسی فریب حزب توده را خورده و در آنها ادغام میشدند که نمونه آن درمشهد ، گروه روشنفکران فارسی زبان ! و کارگران ترک زبان جامعه مهاجرین محلی ! بودند .

از بزرگترین خیانت ها حزب توده در حق مردم ما ، ایجاد شکاف های دهشتناک بین ایرانیان نقاط مختلف بود . این حزب خائن توده بود که خلق ترک ، خلق ترکمن ، خلق لر ، خلق بلوچ و خلق عرب را ساخت .

یکی دیگر از عملکرد های حزب توده ، دایر کردن شعبه در دل گروه ها بود . برای مثال در اتحادیه های آموزگاری ، در گردهم آئی شالی کوبان و توتونکاران شعبه باز کرده بود . ایران در تابستان 1322 در کام خائنین حرب توده فرو رفت . در شمال کشور در 30 شهر که بین ده هزار تا بیست هزار تن جمعیت بودند ، شعبه داشت . در جنوب کشور در 9 شهر بزرگ فعالیت داشته و در اصفهان ، اراک ، قم ، همدان ، کرمانشاه و همدان شبکه های مخفی داشت . در آن زمان حزب شش روزنامه رسمی داشت که خط مش آنرا کا گ ب و روسها تعین میکردند در انتخابات مجلس چهاردهم ، حزب توده 23 نامزد انتخاباتی از جمله ده تن از کادر مرکزی خود را داشت . در این موقع سلطانزاده یا همان پیشه وری معروف با حزب توده ائتلاف کرده بود ( رادمنش ، گزارشی از نتایج انتخابات ، روزنامه رهبر ، 13 مرداد 1323 ) .

توده های فریب خورده ایران بیشترین رای را به خائنین وطن دادند . این 23 نامزد انتخاباتی در مجموع 200 هزار رای را بخود اختصاص دادند که بیش از 70 درصد آرای ریخته شده در صندوق ها بود . ( روزنامه مردم ، 30 مهر 1322 ) .

وقتی سلیمان اسکندری مرد ، بیش از 25 هزار اصفهانی در مراسم تشیع جنازه او شرکت کردند .

گام بعدی در راه نفاق بین مردم ایران در کنگره حزب در مرداد 1323 بود که اعضا تصمیم گرفتند ، چون 44 تن از آذربایجان آمده اند ، زبان کنگره فارسی و ترکی باشد !!!! که با اعتراض دیگر هموندان نقاط مختلف ایران مواجه شد . ( روزنامه رهبر 16 شهریور 1323 ) .

این اقدام حزب توده ، حقیقت انکار ناپذیری را برملا می کند که نمایندگانی که از آذربایجان فرا خوانده شده بودند ، حتی قادر به تکلم زبان رسمی ایران که فارسی است ، نبودند . خیلی زود ماهیت کثیف حزب توده در آن سالها رو شد تا جائیکه نماینده گیلان گله کرد که دهقانان و روستائیان اصلا بحساب نمی آیند . ( کام بخش ، حزب توده در مبارزه برای یک ایجاد جبهه متحد دموکراتیک ، روزنامه دنیا ، شماره 5 ، پائیز 1323) .

حزب توده با نیت مبارزه با رضا شاه بزرگ قدم به میدان سیاسی ایران گذاشت ولی خیلی زود دست خود را رو کرد و به اصطلاح خودشان ماهرانه ، فئودال ها و سرمایه داران که چرخ این مملکت را می چرخاندند را ، هدف قرار داد . در ترفندی رندانه ، آنها حرف از سوسیالیست میزدند ، در حالیکه در شکل ظاهری در چهار چوب قانون اساسی شکلک در می آوردند .

در سال 1323 ، تعدادی تازه وارد به حزب پیوستند که بعد ها نقش مخرب و ایران بر باد ده آنها بر یکایک ما روشن شد . تازه واردین عبارت بودند از : پروین گنابادی ، محمود بقراطی ، احسان طبری که بعد ها تئوریسین حزب شد ، عبدالصمد کام بخش ، حسین جودت ، خلیل ملکی ، علی علوی ، احمد قاسمی و نورالدین کیانوری که به دبیر کلی حزب رسید و با افتضاح و در اوج خواری و ذلت در جمهوری اسلامی دولا و راست شد و برای اسلام نقد مثبت نوشت و در اوج مذلت ، مرد .

حزب خائن توده ، پیش از فرو پاشی ، آخرین خیانت را در حق مردم ایران مرتکب شد . به دستور کا گ ب و به منظور نابودی کامل ارتش ایران ، تعدادی از افسران دلاور نیروی هوائی را فریب داد و طرح کودتای نوژه را پیش روی آنها گذاشت و در فرصت مناسب ، نام تمام کسانیکه می خواستند قیام کند را در اختیار خمینی وژن قرار داد و آن دلاوران را به جوخه های اعدام سپرد .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\is (5).jpg

پیشینه تازه واردین : پروین گنابادی ، رئیس مدرسه دخترانه در مشهد و عضو فرقه دموکرات . احسان طبری ، تئوریسین و نظریه پرداز حزب ، کارمند شرکت نفت ایران و انگلیس . زمین دار مشهور مازندرانی .او در دانشگاه تهران با تقی ارانی آشنا شد . بقراطی : رئیس مدرسه پسرانه در مشهد و عضو شاخه جوانان حزب کمونیست ایران . کام بخش ، تحصیلکرده روسیه . عضو حزب سوسیالیست و حزب کمونیست ایران . این پشت به وطن کرده را دولت برای تحصیل در رشته مهندسی مکانیک به روسیه فرستاد . جودت ، فیزیکدان ، او نیز با بورسیه دولت به فرانسه رفت تا تحصیل کند . خلیل ملکی ، تحصیلکرده آلمان و دبیر علوم در وزارت آموزش و پرورش . خلیل ملکی ، بزرگترین منتقد رهبران پیشین حزب بود . او بارها پته فریبکارانه رهبران حزب توده را روی دایره ریخت . او رهبران حزب را مشتی فرصت طلب و خواهان قدرت و اشغالگران کرسی مجلس معرفی کرد و گفت : حزب تنها با شعار کارگران را سرگرم کرده است . رهبران حزب خواستند از راه پارلمان به سوسیالیسم دست یابند که اصلا وجود خارجی ندارد . علوی ، مهندس راه و ساختمان بود که بعدا کشته میشود . احمد قاسمی ، نظریه پرداز حزب ، رئیس اداره آموزش و پرورش استانهای یزد و کرمانشاه . کیانوری ، دبیر اول حزب ، استاد معماری دانشگاه تهران و نوه شیخ فضل الله نوری ، آخوند خشک مغز دوران مشروطیت که در میدان توپخانه به دار کشیده شد . این خائن بی وطن نیز با بورسیه دولت برای تحصیل به آلمان رفت .

زمانیکه آموزش و پرورش جوانان ما به دست مشتی بی وطن سر سپرده ، محول شد ، آیا سقوط کشورمان دور از ذهن و تصور بود .

عضو گیری حزب شدت یافته بود . حزب تعدادی روزنامه استانی باز کرد : صفا در ساری ، صورت در رشت ، بیستون در کرمانشاه ، سروش در شیراز ، رهبر یزد در یزد ، راهنما در همدان و آهنگر در اصفهان . اینک ایران یکپارچه در چنگال میهن فروشان توده ای قرار داشت . با به قدرت رسیدن حزب ، زمان خوش خدمتی به روسها فرا رسید . در آبان ماه 1323 دولت تصمیم گرفت که از واگذاری امتیاز نفت به روسها خود داری کند . حزب خائن توده تنها 3500 تن از طرفداران خرد گم کرده خود را مقابل مجلس و در میدان بهارستان جمع کرد . در همان موقع روزنامه نیویورک تایمز نوشت : عامل سقوط دولت ، تظاهرات توده ای ها بوده است . تظاهرات پشت تظاهرات با مناسبت های گوناگون صورت می گرفت . حزب برای روز کارگر 60 هزار تن را در تهران به خیابان کشید . در تهران شمار خوانندگان خرد باخته روزنامه رهبر به 120 هزار تن رسیده بود . در پنجمین سالگرد حزب ، 100 هزار تن راه پیمائی کردند . ( روزنامه رهبر ، 14 مهر ماه 1325 ) . در تابستان 1325 خورشیدی ، حزب ، کشاورزان را ترغیب میکرد که محصول خود را به دولت ندهند . فریدون توللی شاعر معروف شیرازی به دام حزب افتاد و توده ای شد . حزب برای پیشبرد مقاصد خود ، آخوند استخدام میکرد . آخوند های تعلیم دیده ، بین مردم شایعه پراکنی میکردند که حزب توده می خواهد قانون چند همسری را لغو کند ، بعد خودشان یکی دوتا از محل های کوچک حزب را آتش میزدند و با اینکارشان به اوضاع و جو حاکم آن زمان و مخالفت روحانیون محک میزدند . کارخانه داران ، چاقو کشانی استخدام کرده بودند که اعضای اتحادیه های کارگری را بترسانند ، مشابه امروز ایران که اوباشان در استخدام دولت هستند . قوام که قدرت حزب را درک کرده بود در مرداد 1325 ، سه پست مهم وزارت را به کشاورز ، یزدی و ایرج اسکندری داد . نفاق افکنی هدف اصلی حزب توده بود . در یزد ، زرتشیان تمایل خود را به ترک تابیعت ایرانی و پذیرفتن تابیعیت انگلستان ابراز داشتند . British Consul in Kerman , 15 Aug. and 15 Feb. 1945 .F.O.371.

اعتصابات سازمان داده شده توسط حزب در خوزستان با درگیری های خیابانی آن در سه روز ، جان 19 تن را گرفت و بیش از 300 مجروح بجا گذاشت . قوام ، نخست وزیر وقت ، هیتی را برای میانجی گری به

خوزستان فرستاد تا شرکت نفت را در مقابل خواست تظاهر کنندگان متقاعد کند . هیت نمایندگی و اعزامی قوام را بطور صد درصد توده ای ها تشکیل داده بودند ..

انگلیس ها که ناظر به قدرت رسیدن توده ای ها با پشتیبانی مسقیم روس ها و ارتباط تنگاتنک حزب توده با حزب کمونیست شوروی بودند ، در صدد مقابله بر آمدند .طرح آنها شامل ، تقویت نیرو های مسلح در عراق ، فرستادن کشتی های جنگی به آبادان ، تشویق عشایر و ایلات و مردم توسط آخوند ها به شورش و خود مختاری دادن به استانهای جنوبی ایران بود . در سفارت انگلیس در تهران ، بخشی برای تضعیف ، حزب توده به وجود آمده بود .

شورش های عشایر در جنوب و تغییر خط مش قوام به راست و تسلط دوباره براستانهای شمال غربی،آغاز چهار سال سرکوب حزب توده بود .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\th (9).jpg

جمهوری اسلامی ، حرکتی دوباره در راستای صدور خرافه ، واپسگرائی ، و حشت و سلب آرامش جهانیان

سخت گیری های رضا شاه بزرگ ، قطع در آمدهای اوقاف آخوند ها توسط محمد رضاشاه ،نارضایتی های بی بنیاد مردم از سرسیری و سوء استفاده ازباورمذهبی توده های اسلام زده نا آگاه و هیاهوی مزگت و منبر ، فرصتی به دستار بندان بی وطن داد تا بار دیگر به احیای مزایای طبقاتی و اجتماعی خود دست یابند.

مجله سیاست روز( پالیتیک تودی ) آمریکائی در شماره های مارچ و آپریل 1980 میلادی می نویسد : از سال 1953 تا 1977 ، سازمان سیا بطور مرتب ، میلیونها دلار به آیت الله ها و ملاهای ایران پرداخت میکرد تا همکاری آنها را در راستای حمایت از رژیم شاه جلب کند و آنها را از هر گونه مخالفتی با شاه بازدارد . در سال 1977 جیمی کارتر با وجود مخالفت شدید سیا ، دستور به قطع این کمک میدهد . سیا معتقد بود اگر این پول آخوندها قطع شود ، حکومت شاه ایران بخطر می افتد. عدم پرداخت آمریکا و قطع در آمد اوقاف ، باعث شورش آخوند ها علیه نظام شاهنشاهی شد .این مجله می نویسد که اسرار پرداخت پول به آیت الله ها و فعل و انفعالاتی که منجر به سقوط رژیم شاه شد ، به وسیله 6 تن از کارمندان و تحلیل گران سیا که در تهران فعالیت داشتند فاش شده است .

ویلیام کورسون در کتاب ارتش های جهل خود ، رویه 11که راجع به تاریخ معاصر سیستم های اطلاعاتی آمریکا است می نویسد :کرمیت روزولت مبلغ 20 میلیون دلار به منظور بر گزاری یک تظاهرات 6 هزار نفره به نفع شاه ایران و هم چنین جلب حمایت آخوند ها هزینه می کند . به استناد نوشته های این کتاب بطور کامل آشکار میشود که چرا آخوند کاشانی به مصدق پشت کرد.

باید خاطر نشان ساخت که کسی بدون جلب موافقت مساجد نمی تواند حکومت کند ( منبع بالا ).پس از مراجعت شاه برای مدت ده سال سیا بطور محرمانه به آخوند های ایران رشوه میداد . انقلاب سفید شاه باعث شد تا عمده اراضی آخوند ها ملی اعلام شود . این اولین ضربه به آخوند ها بود . دومین ضربه قطع در آمد اوقاف بود . این دو اقدام شاه روحانیون را بر انگیخت و تظاهرات دامنه داری به رهبری خمینی علیه شاه صورت گرفت .ارتش این شورش را سرکوب کرد و خمینی از ایران تبعید و به ترکیه رفت . در آن تاریخ شاه برای آخوند ها حقوق و مزایا تعین کرد و ملایان با گرفتن مواجب به مدت 13 سال آرام گرفتند . در سال 1976 ، شاه فراموشکار ایران ، از قدرت ویرانگر آخوند ها در هنگامیکه منافع آنها به خطر می افتد ، غافل شده بود دستور به قطع حقوق آخوند ها را میدهد .درزمان شاه فقید ، 200 هزارملا درایران وجود داشت که از پائین درجه آن که ملای ده بود تا بالاترین مقام که آیت الله بود دارای سازمان مذهبی گسترده ای بودند که پولهای جمع آوری شده رادر سراسر کشورو بین ملایان پخش میکردند .

کمک بیگانگان به ملاهای ایرانی دارای یک سابقه 300 ساله است که از زمان ورود انگلیس ها به هندوستان وتشکیل کمپانی هند شرقی آغاز شده است .

محمود محمود مولف ” تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در قرن نوزدهم ” می نویسد :

« انگلیس ها از آغاز قرن نوزده چنین احساس کردند که غیر از هیت حاکمه خائن در ایران ، نیروئی وجود دارد که اهمیت آن از لحاظ توسعه و بسط و نفوذ اجانب کمتر از هیت حاکمه نیست و این گروه، ملایان هستند . از آنجا که مردم ایران مقلد آیات عظام در نجف و کربلا هستند ، هر سه ماه به سه ماه 15 هزار روپیه به آخوند های نجف و 15 هزار روپیه به آخوند های کربلا می پرداختند .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\Mahmud_mahmud.jpg

محمود محمود

این ترتیب با روی کار آمدن کلنل نیو مارچ به سمت ژنرال کنسول انگلیس در بغداد بهم خورده و بنا شد به هر آخوند 500 روپیه در ماه پرداخت شود .

با اینکه در سال 1976 شاه مواجب آخوند ها و اوقاف را قطع کرده بود ، هنوز پول سازمان سیا قسمت اعظم نیار ملایان را تامین میکرد .

کارتربا پرداخت باج به دولت های خارجی مخالف بود .او در اولین گام خود، 10 میلیون دلاری راکه سالیانه به ملک حسین، پادشاه اردن میداد قطع کرد و در گام بعدی پولی را که بمدت 25 سال آمریکا به ملایان ایرانی میداد را قطع کرد .دستور کارتر را تحلیکران مسائل سیاسی به بی تجربگی و سادگی او ربط میدهند!که به نظر درست نمی آید . کارتر تصمیم به سقوط شاه گرفته بود و چه وسیله ای بهتر از آخوند میتوانست او را به هدفش برساند .کارتر و مشاورش برژینسکی به این نتیجه رسیده بودند که نیروئی که در ایران سقوط کرده میتواند در مقابل روسها به ایستد ، یک حکومت افراطی اسلامی است . که بعد ها دیدیم چقدر تصمیم کارتر و مشاورش غلط از آب درآمد وبا بیرون آمدن دیو اسلام ،در مقابل اژدهای کمونیست چطور دنیا در کام وحشت و خرافه و خشونت فرو رفت .

ویلیام سولیوان بجای ریچارد هلمز رئیس سابق سازمان سیا و سفیر منتخب نیکسون به تهران میآید ووضع ایران راانفجارآمیز توصیف می کند .

قدر مسلم فاجعه ای که سال 57روی داد با دو علت زیر بنائی : تامین منافع مالی آخوند و نا آگاهی مردم ما گره خورده بود .

سولیوان شاه ایران را در فشار قرار داده و مصرا از وی می خواهد ایران را ترک کند . شاه کشور را ترک می کند و بار دیگر ایران به دست تازیان می افتدو چهل سال خواری ، ذلت و خاکستر نشینی نصیب ملتی میشود که سال 57 داشت سری بین سر های ملل جهان در میآورد و با بی درایتی آنچه را که رشته بود ، پنبه کرد .

پایان

بهار 2577 ایرانی

2019 میلادی

لس آنجلس

گفتگو با پرفسور گارنیگ آساطوریان- امیر ضیغمی

The interview below in Persian has been provided by Professor Garnik S. Asatrian (پروفسور گارنیک آساطوریان) (Chair, Iranian Studies Dept., Yerevan State University; Editor, “Iran and the Caucasus”, BRILL, Leiden-Boston) regarding Language and Ethnicity in Iran. Kaveh Farrokh has contributed to the 2015 special edition of the Iran and Caucasus journal honouring Professor Garnik S. Asatrian:

Farrokh, K. (2015). The Military Campaigns of Shah Abbas I in Azerbaijan and the Caucasus (1603-1618). Studies on Iran and The Caucasus (Studies in Honour of Prof. Garnik S. Asatrian; Edited by U. Bläsing, V. Arakelova & M. Weinreich), Leiden: Brill, pp.75-95.

http://kavehfarrokh.com/wp-content/uploads/2017/03/Studies-on-Iran-and-Caucasus-Asatriyan-Text-1030x727.jpg

The cover and back page of the special edition Studies on Iran and The Caucasus (Studies in Honour of Prof. Garnik S. Asatrian; Edited by U. Bläsing, V. Arakelova & M. Weinreich). This edition was dedicated to Professor Asatrian for his long-time and exemplary academic contributions to the domain of Iranian Studies.

=====================================================================================

گفت‌‌وگو با پروفسور گارنیک آساطوریان

C:\Users\Al\Desktop\پرونده ها\فرتورها\گارنیک آساطوریان.jpg

امیر ضیغمی

کشور ایران از لحاظ گوناگونی زبانی و فرهنگی، پدیدۀ کم‌نظیری است. البته این تنوع فرهنگی، به سبب برخی سوءبرداشت‌ها به اختلافات و مشکلاتی نیز دامن زده است. به‌عنوان مثال، مسئلۀ «آموزش زبان مادری» یا حتی «آموزش به زبان مادری» در سال‌های اخیر، محل بحث و مناقشۀ بسیار بوده است. در سال 1392 عده‌ای از اعضای «فرهنگستان زبان و ادب فارسی» دیدگاه خود را دربارۀ مسائل مزبور بیان کردند که بعضاً با واکنش تند برخی از فعالان سیاسی و فرهنگی و اصحاب رسانه روبه‌رو شد. نظراتی مانند «آنچه اهمیت دارد پژوهش و کار علمی روی این زبان‌هاست» یا «اگر بخواهیم زبان‌های مادری مان را به عنوان زبان علمی و آموزشی به‌ کار ببندیم به‌طور حتم به گذشته برخواهیم گشت»، که از سوی اعضای فرهنگستان اظهار شده، قطعاً قابل تأمل است و نباید سرسری از آنها گذشت، چه این سخنان، دیدگاه کسانی است که در این زمینه صاحب‌نظرند و فارغ از هرگونه غرض‌ورزی به مسائل می‌نگرند. به‌راستی اگر فرهنگستان زبان و ادب فارسی صلاحیت اظهارنظر دربارۀ این موضوع را نداشته باشد، کدام مرجع دیگری صاحب صلاحیت است؟

نظرات برخی از منتقدان، دربارۀ دیدگاه‌های مزبور، نشان‌دهندۀ این بود که از فعالیت‌های علمی- پژوهشی فرهنگستان زبان و ادب فارسی اطلاع کافی ندارند و گویا نمی‌دانند در بطن این نهاد، گروهی به نام «زبان‌ها و گویش‌های ایرانی» وجود دارد که به‌طور روشمند به جمع‌آوری مواد زبان‌ها و گویش‌های ایرانی و پژوهش دربارۀ آنها می‌پردازد. گویا عده‌ای گمان می‌کنند تنها کاری که در این نهاد انجام می‌شود، «واژه‌گزینی و معادل‌یابی» است. بگذریم از اینکه برخی نیز، بسیاری از واژه‌هایی را که از باب طنز در بین مردم رواج دارد به فرهنگستان نسبت می‌دهند و حتی بر این باورند که فرهنگستان، بودجۀ مملکتی را با ساختن چنین واژه‌هایی به‌ هدر می‌دهد.

در این میان، برخی دیگر از صاحب‌نظران و استادان بنام نیز دیدگاه خویش را در موافقت یا مخالفت با آموزش زبان مادری بیان کرده‌اند که هر یک در جای خود ارزشمند است و اصولاً نیل به حقیقت، از رهگذر همین اصطکاک افکار دست‌یافتنی است. ولی نقیصه‌ای که در اینجا به چشم می‌خورد این است که افراد مزبور که فیلسوف، جامعه‌شناس، روان‌شناس، انسان‌شناس یا استاد علوم سیاسی هستند، هر یک از منظر تخصصی خود به موضوع نگریسته‌اند که کاملاً طبیعی و اتفاقاً بجاست، ولی نگاه زبان‌شناختی و قوم‌شناختی به این مسئله نیز نه تنها لازم، بلکه واجب است. به همین جهت نگارندۀ این سطور صلاح دید که این موضوع را با یک زبان‌شناس و قوم‌شناس نیز در میان بگذارد و نظر وی را در این‌باره جویا شود.

گفت‌وگویی که در ادامه می‌آید دیدگاه پروفسورگارنیک آساطوریان، استاد دانشگاه روسی- ارمنی (اسلاونی) کشور ارمنستان و سردبیر مجلۀ بین‌المللی Iran and the Caucasus (انتشارات «بریل»: لیدن- بوستون)، دربارۀ «زبان، قومیت و حق آموزش به زبان مادری» است. ایشان چند سال پیش کتابی نیز در این زمینه با عنوان ترکیب قومی ایران: از پهنۀ آریایی تا اسطورۀ آذربایجان به زبان روسی تألیف کرده‌اند که متأسفانه هنوز به فارسی ترجمه نشده‌ است. البته چکیدۀ این کتاب، در مقاله‌ای با عنوان «بافت نژادی مردم ایران: گوناگونی قومی یا گوناگونی زبانی؟» در مجلۀ فرهنگ مردم (سال دهم، شمارۀ 37 و 38، بهار و تابستان 90) به چاپ رسیده است.

● ابتدا می‌خواهم بپرسم، تلقی، تعریف و برداشت شما از قومیت چیست؟ زیرا همان‌طورکه می‌دانید قومیت از آن دست مفاهیمی است که در تعریف آن بین صاحب‌نظران اجماع وجود ندارد.

قومیت یک مفهوم چندوجهی (multifaceted) است، یعنی جنبه‌های مختلف دارد. نمی‌توان قومیت را در یک جمله یا در چند سطر تعریف کرد، این پدیده در هر حیطۀ جغرافیایی و در هر برهه از زمان، تعریف خاص خود را دارد و نمی‌توان یک تعریف را به زمان‌ها و مکان‌های مختلف تعمیم داد. به همین دلیل ما اکنون، فقط دربارۀ مفهوم قومیت در ایران معاصر صحبت خواهیم کرد.

در رابطه با ایران، قومیت یک اصطلاح شرطی است، چون به نظر بنده، در این کشور قومیت به مفهوم عام وجود ندارد، هرچند می‌دانم غالباً ایران را کشوری کثیرالاقوام (multiethnic) می‌پندارند و این گفتۀ بنده ممکن است با انتقاد برخی محافل روبه‌رو شود. من اصلاً معتقدم که در ایران تنوع قومی وجود ندارد، بلکه ما با گوناگونی زبانی (در بیشتر موارد گویشی) و خرده‌فرهنگ‌های بومی مواجه هستیم.

قومیت بر چند اصل بنیادین استوار است: نخست، خاستگاه نژادی و حافظۀ تاریخی مشترک؛ دوم، گسترۀ جغرافیایی ویژه، یعنی این که یک قوم از کجا به وجود آمده است و از نظر تاریخی متعلق به چه سرزمینی است؛ سوم، زبان مشترک؛ چهارم، فرهنگ مشترک؛ و پنجمین فاکتور که از همه مهم‌تر است، خودآگاهی و هویت قومی است که با وجود اهمیتی که دارد، پدیده‌ای بسیار نوسان‌پذیر است و بسته به یکی از عوامل فوق‌الذکر ممکن است شدت و ضعف پیدا کند و حتی اشکال مختلف، از جمله کاذب به خود بگیرد. با این همه، اعلان وجود یک قومیت وابسته به مؤلفۀ خودآگاهی قومی است و به طور مستقیم تحت تأثیر آن قرار دارد البته این فاکتور در برهه‌های زمانی مختلف می‌تواند حتی حالت مجازی نیز داشته باشد. اگر برای تشریح این پدیده از اصطلاحات مارکسیستی استفاده کنیم می‌توانیم بگوییم خاستگاه نژادی و حافظۀ تاریخی، سرزمین (ethnic territory)، زبان و فرهنگ، جنبۀ «زیربنایی» دارند و هویت، جنبۀ «روبنایی». اگر قومیت را به یک ساختمان تشبیه کنیم، چهار مؤلفۀ اول، خودِ ساختمان را می‌سازند و خودآگاهی، نمای آن را. البته جوامع قومی- مذهبی یا قومی- دینی (ethno-religious communities)، یعنی گروه‌هایی که هویت قومی آنان بر پایۀ یک دین معین بنا شده است پدیده‌ای علیحده هستند و آنها را باید به گونۀ دیگری تشریح کرد. در جوامع مذکور، هویت بر عکس جنبۀ زیربنایی دارد و بقیۀ مؤلفه‌ها، روبنایی. در ضمن در تشریح قومیت، گاهی ویژگی‌های روحی و خلق و خوی بومی نیز به مثابۀ شاخص قومیت به شمار می‌روند ولی به نظر من این مورد اخیر اکتسابی است و جنبۀ ثانوی دارد، هرچند در بعضی از موارد می‌تواند یک فاکتور جداگانه در تعریف قومیت محسوب شود.

قومیت در ایران پیش از اسلام به شکل فعلی آن وجود نداشته است؛ یعنی در آن برهه از تاریخ، لر،کرد، بلوچ، کلهر، لک، گوران و هر قومی دیگری که اکنون وجود دارد، نداشته‌ایم. در ایران آن زمان از دو قوم شرطی بزرگ می‌توان نام برد: یکی «فارس» در جنوب ایران؛ یعنی مردمی که به گویش‌های جنوب‌ غربی صحبت می‌کردند و دیگری «ماد»؛ یعنی کسانی که به گویش‌های شمال غربی تکلم می‌کردند. در شرق ایران؛ یعنی در گسترۀ آسیای مرکزی و ماوراءالنهر وضعیت به گونۀ دیگری بوده است که خود موضوع جداگانه‌ای است و از حوصلۀ بحث ما خارج است. قوم بزرگ «فارس» بعداً تمام اقوام و خرده‌فرهنگ‌هایی را به وجود آورد که اکنون به گویش‌های جنوب‌غربی صحبت می‌کنند و قوم «ماد»، نخست مادهای میانه، پارت‌ها، آذری‌ها و سپس خرده‌فرهنگ‌هایی را تشکیل داد که به زبان‌ها و گویش‌های شمال‌غربی صحبت می‌کنند؛ مثلاً بلوچ‌ها، کردها، سیوندی‌ها، کاشی‌ها، سمنانی‌ها، گیلک‌ها، مازندرانی‌ها، تالش‌ها، مردم اطراف اصفهان و … . در واقع در ایران پیش از اسلام، فقط این دو پدیدۀ قومی وجود داشته‌اند و این دو نیز در بیشتر موارد با یکدیگر همگون شده و از نظر زبانی نیز قادر به درک یکدیگر بوده‌اند. قوم‌نام‌هایی (ethnonym) که امروز در ایران می‌بینید همه در دوران پس از اسلام به وجود آمده‌اند. بنابراین هیچ‌یک از ‌- به اصطلاح – اقوام یا خرده فرهنگ‌ها یا ساکنان یکی از مناطق ایران نمی‌توانند ادعا ‌کنند که این سرزمین از بدو تاریخ متعلق به ماست. نام‌های نادر قومی هم که در متون باستان در رابطه با سرزمین «ایران امروزی» به چشم می‌خورد- مانند  akaufachiyaکه برخی قوم بلوچ را به آن نسبت می‌دهند- تا به حال به‌درستی توجیه نشده‌اند. در مورد اقوامی که در متون یونانی و لاتین از آنان نام برده شده است، مانند کاسپی‌ها، تپورها، امردها، کردوخ‌ها، کادوسان و یا خوری‌ها، کاسیت‌ها، لولوبی‌ها و … که در نوشتارهای باستانی میان‌رودان ذکر شده‌اند نیز باید گفت که این اقوام، ساکنان فلات ایران قبل از مهاجرت آریایی‌ها بودند و بعدها در ایرانیان ادغام شدند، و در این مقطع از تاریخ که ما دربارۀ آنها صحبت می‌کنیم دیگر وجود نداشتند. عیلامی‌ها هم که از باشندگان کهن فلات ایران بوده‌اند و تاریخ چندهزار ساله داشته‌اند، در این برهۀ زمانی دیگر همگون شده بودند و به زبان ایرانی صحبت می‌کردند.

البته وقتی می‌گویم در دورۀ باستان در محدودۀ جغرافیایی امروز ایران دو قوم شرطی بزرگ وجود داشته که با دو گویش بسیار نزدیک با یکدیگر صحبت می‌کرده‌اند، به هیچ وجه منظورم این نیست که در ایران آن زمان مردم کاملاً یکپارچه و یکدست بوده‌اند، خیر. روند به وجود آمدن گویش‌ها و زبان‌های امروزی به همان زمان بازمی‌گردد؛ یعنی نطفۀ زبان‌ها و گویش‌های امروزی ایران در دوران باستان شکل گرفته و به‌تدریج سیر تکاملی خود را طی کرده و به شکل‌گیری وضعیت زبانیِ حال حاضر ایران انجامیده است.

● پس باید گفت در شکل‌گیری این دو قوم بزرگ – حداقل در مراحل اولیۀ آن- اقوام متعددی نقش داشته‌اند، این‌طور نیست؟

بله! این نظر تا حدی درست است، ولی خواهش می‌کنم این دو پنداره را با هم نیامیزید: نخست، «قوم» و «قبیله» و دوم، «زبان» و «قوم» را. قبیله‌ها، عشایر و خانواده‌های بزرگ به مثابۀ شکلی از زندگی اجتماعی حتماً وجود داشته‌اند و نقش مهمی در زندگی سیاسی کشور ایفا می‌کرده‌اند. مگر هخامنشیان، قبیله یا خانوادۀ بزرگ نبودند؟ خانواده‌های دوران اشکانی یا ساسانی چطور؟ من در گفت‌وگو با حضرت‌عالی قوم را به معنی ethnos یا نژاد به‌ کار می‌برم. نکتۀ مهم دیگر اینکه زبان را به هیچ وجه نباید با قوم یکسان دانست. وقتی دربارۀ نیاکان و پیشینیان اقوام امروز ایران در دوران باستان سخن می‌گوییم منظور ما حاملان حالت‌های اولیۀ گویش‌ها و زبان‌های امروزی است؛ مثلاً می‌گوییم گویشوران لهجه‌های کردی یا سمنانی یا سیوندی یا مرکزی یا بلوچی در دوران اشکانی یا ساسانی و … . در زمان هخامنشیان این گویش‌ها هنوز شکل نگرفته بودند حتی من فکر می‌کنم در دورۀ اشکانیان نیز زبان‌های این مردم نخستین مراحل شکل‌گیری را طی می‌کرده‌ و اصلاً خبری از اقوامی با نام‌های امروزی نبوده است. با استفاده از ایماژ ساختمان می‌توان گفت که در آن زمان فقط پایۀ این ساختمان‌ها و شاید دیوارهای آنها چیده شده بود و بنابراین این ساختمان‌ها نمی‌توانستند  نماهای جداگانه‌ یا به عبارت دیگر هویت قومی یا گروهی داشته باشند.

پس با خیال راحت می‌توانیم تأکید نماییم که  ایران به شکل امروزی آن یک ساخت طبیعی است که در سه هزار سال قبل شکل گرفته است. هیچ بخشی از این کشور در طول تاریخ با جنگ و لشگرکشی تسخیر نشده است که سپس به آن الحاق شود.

وقتی من دربارۀ ایران فکر می‌کنم درخت تنومندی در ذهنم مجسم می‌شود که تنۀ ستبری دارد و از آن شاخه‌های متعددی منشعب شده‌اند و این شاخه‌ها نه تنها به تنه بلکه به یکدیگر نیز متصل‌اند. قسمت سبز این درخت یا تاج آن مثل گنبدی یکپارچه تنه را زینت می‌دهد، این شاخه‌ها چنان با یکدیگر پیوند دارند و چنان در یکدیگر فرورفته‌اند که حتی دست بردن بین آنها امکان‌پذیر نیست. به طور بسیار شرطی می‌توان حملۀ تازیان را به ایران محل اتصال تنه به شاخه‌ها دانست و تأکید کرد که صحبت از تنه بدون اشاره به شاخه‌ها یا همان گنبد و توصیف گنبد بدون صحبت کردن از تنه اصلاً امکان‌پذیر نیست. این تشبیه گویای آن است که گروه‌های فرهنگی- قومیِ ایران امروز پس از استیلای اعراب به وجود آمده‌اند و پیش از آن وجود خارجی نداشته‌اند. ایماژ باغ یا گلستانی با گل‌های رنگارنگ که برخی در رابطه با ایران امروزی به کار می‌برند ایماژ درستی نیست، زیرا باغ یا گلستان، بیشتر یادآور یک پدیدۀ موقت و مصنوعی است و تنوع گل‌ها نیز غالباً دشت و صحرا را به خاطر می‌آورد.

بنابراین ایران یک پدیدۀ منحصر‌‌‌‌‌به‌فرد طبیعی است و وقتی آن را با کشورهایی مانند اتحاد جماهیر شوروی سابق مقایسه می‌کنیم مرتکب یک اشتباه متدولوژیک فاحش می‌شویم، یعنی یک ساخت طبیعی را در مقابل یک پدیدۀ مصنوعی قرار می‌دهیم.

●اگر ممکن است دربارۀ ساخت‌های طبیعی و مصنوعی در کشورهای کثیرالاقوام کمی بیشتر توضیح دهید.

ببینید اصولاً کشورهایی را که تنوع قومیتی در آنها بسیار برجسته است، از نظر ساخت می‌شود به سه دسته تقسیم کرد: 1- کشورهایی با ساخت طبیعی، مانند ایران، هندوستان و پاکستان؛ 2- کشورهایی با ساخت مصنوعی یا سیاسی، مانند اتحاد جماهیر شوروی سابق، که ساختی بسیار ناپایدار دارند و دیر یا زود دچار فروپاشی می‌شوند، همان طور که در مورد شوروی سابق این اتفاق افتاد. در اینجا لازم است اشاره کنم که بیشتر امپراطوری‌های دنیای باستان بر پایۀ همین ساخت شکل گرفته‌اند؛ 3- کشورهای دارای ساخت نیمه مصنوعی یا نیمه سیاسی، مانند فدراسیون روسیه یا بلژیک که در نتیجۀ روندهای طبیعی و تا حدودی با بهره‌گیری از قدرت سیاسی، اقوام مختلفی را با یکدیگر متحد نموده‌اند. دوام چنین ساخت‌هایی تا حد زیادی بستگی به سیاست‌گذاری‌های دولت مرکزی و تلاش برای همگونی اقوام مخلتف و ادغام آنها در قوم اصلی (title-nation) دارد.

البته این رده‌بندی نمی‌تواند پایۀ موثقی برای مقایسه و نتیجه‌گیری شود. مثلاً برای تشریح مسائل قومی- زبانی ایران نمی‌شود هندوستان را مثال آورد، چون ایران و هندوستان در عین حال که ساخت طبیعی دارند بسیار با یکدیگر متفاوتند. کشور هندوستان ترکیبی است از اقوامی بسیار ناهمگون- آریایی‌ها، دراویدها، مونداها و …- که هر یک چندین میلیون نفر جمعیت دارند و تقریباً همه نیز از کتابت و فرهنگ چند هزار ساله برخوردارند. بنابراین از این لحاظ ایران هیچ سنخیتی با هندوستان ندارد و الگو گرفتن از این کشور برای حل مسائل ایران اشتباهی بزرگ است.

● پس طبیعی بودن ساخت قومی در ایران بدین معنی است که قومیت اقوام ایرانی زبانِ عهد باستان – که اخلاف ساکنان اولیۀ فلات ایران بوده‌اند- به طور طبیعی دگرگون شده و این همگونی قومی حاصل دخالت‌های سیاسی نبوده است. بنابراین می‌توانیم بگوییم که آنچه در ایران از آن به گروه‌های قومی تعبیر می‌شود در واقع گروه‌های زبانی –  مذهبی‌ای هستند، که سده‌ها در کنار یکدیگر زندگی مسالمت‌آمیز داشته‌اند و دارای حافظۀ تاریخی مشترک‌اند و به همین دلیل مقایسۀ ایران با کشورهایی مانند امریکای شمالی یا اتحاد جماهیر شوروی، قیاسی مع‌الفارق است.

آری! حتی می‌توان گفت که در ایران تنها، گروه‌های زبانی وجود دارد، نه مذهبی. حتی عرب‌های ایران را نمی‌توانیم عرب به معنی واقعی آن به شمار آوریم، چون اکثر عرب‌ها بازماندگان عیلامی‌هایی هستند که ابتدا ایرانی‌زبان و سپس در دوران استیلای عرب، عرب‌زبان شده‌اند. به‌طور کلی در ایران، فقط دو نژاد وجود دارد؛ یکی نژاد ایرانی و دیگری نژاد ترک، که همان ترکمن‌ها هستند و جمعیت آنها هم بیش از نیم میلیون نفر نیست. این وضعیت در ایران از سه هزار سال پیش شروع شده است. البته در دوران قبل از هجوم آریایی‌ها، از حاشیۀ دریای خزر تا خیلج فارس و از غرب تا قندهار، چنانکه پیشتر اشاره شد اقوام مختلفی وجود داشته‌اند ولی همگی آنها به‌تدریج از لحاظ قومی با مهاجران آریایی همگون شدند و گویا از نظر فاکتورهای آنتروپولوژی و فرهنگی نیز با مهاجران تفاوتی نداشته‌اند، ظاهراً تنها قوم متفاوت همان عیلامی‌ها بوده‌اند که می‌توان آنها را از لحاظ فاکتورهای آنتروپولوژی یک قوم جداگانه به حساب آورد. حتی من فکر می‌کنم، خود هند‌و‌ایرانی‌هایی هم که وارد فلات ایران شدند، از نظرآنتروپولوژی تفاوت فاحشی با بومیان ایران نداشته‌اند، بنابراین گوشه گوشۀ ایران متعلق به همه ایرانیان است. ترک زبان شدن بعضی از مردم ایران هم، از جمله در آذربایجان جنبۀ ثانوی داشته و مربوط به سده‌های اخیر است  و دربارۀ آن تحقیقات بسیاری انجام شده است.

●برداشت شما از اصطلاحات اکثریت و اقلیت در ایران چیست؟ به‌ نظر جناب‌عالی، استفاده از این اصطلاحات تا چه حد در ایران معنادار است؟

به نظر بنده پنداره‌های «اکثریت» و «اقلیت» به آن صورتی که در کشورهای دیگر مطرح است، در ایران وجود ندارد. مثلاً یک فرد ابیانه که به زبان بومی خود صحبت می‌کند -که هیچ فرقی با کردی و بلوچی و … ندارد و یک زبان تمام عیار است- تا زمانی که در روستای خودش زندگی می‌کند «اقلیت» است، ولی همین شخص وقتی به کاشان می‌آید «اکثریت» می‌شود. یا کسی که در مراغه در خانۀ خود به زبان ترکی صحبت می‌کند یک اقلیت است، ولی زمانی که به دانشگاه یا اداره می‌رود دیگر جزء «اکثریت» به شمار می‌آید. اجازه دهید برای روشن شدن این مطلب مثالی بزنم: ایران مانند خانقاهی است که هر کسی در آنجا زاویه و حجرۀ خودش را دارد و در کنج خلوت خویش منحصر‌به‌فرد است ولی وقتی همین شخص برای شرکت در مراسم سماع از حجرۀ خویش بیرون می‌آید با بقیه همرنگ می‌شود و نمی‌توان این فرد را از دیگران تمییز داد. دو پدیدۀ اکثریت و اقلیت در ایران چنان درهم‌تنیده‌اند که نمی‌توان برای آنها مرزی تعیین کرد، رویکرد به این مسئله در ایران باید این‌گونه باشد. وقتی الگوهای خارجی را به طور مکانیکی در ایران پیاده می‌کنیم مشکلات بسیاری به وجود می‌آید و متأسفانه بسیاری از کژفهمی‌ها و هویت‌های کاذب که در این کشور در حال شکل‌گیری است حاصل همین سوءبرداشت‌هاست.

در خارج از ایران برخی می‌گویند که 51 درصد مردم ایران، فارس یا همان اکثریت هستند و 49 درصد اقلیت و متأسفانه، در ایران نیز برخی این سخنان را تکرار می‌کنند. ولی حقیقت این است که در ایران اصلاً «فارس» وجود ندارد، فارس کیست؟! آیا گیلک‌ها فارس هستند یا نه؟ سیوندی‌ها چطور؟ کاشی فارس است یا نه؟ چطور می‌توان اهالی گز، ابیانه، سیوند، سمنان و یا حتی گیلک‌ها و مازندرانی‌ها و … را که به زبان مادری خودشان صحبت می‌کنند و زبانشان دست کمی از کردی و بلوچی ندارد، «فارس» پنداشت ولی کرد و بلوچ را نه؟! بله، در  تهران مردم فارسی صحبت می‌کنند. فارس یک چیز بسیار شرطی و یک پندارۀ مجازی است که در دو دهۀ اخیر به وجود آمده و به وسیلۀ جوامع ایرانیان خارج از کشور رواج پیدا کرده است. البته در دوران رضاشاه، وی با الهام از تبلیغات نازی، اصطلاح و هویت قومی کاذبی به نام فارس را تقویت می‌کرد که البته این اصطلاح مجال تثبیت نیافت، ولی در سال‌های اخیر مجدداً نیروهای خارج سعی می‌کنند هویت کاذب فارس را احیا و ترویج کنند.

زبان فارسی نیز، زبان هیچ یک از اقوام و خرده‌فرهنگ‌های ایرانی نیست. در واقع باید گفت «فارس» کسی است که زبان یا گویش محلی خود را فراموش کرده است و به زبان معیار سخن می‌گوید. حتی مردم ورامین و ونک نیز که نزدیک تهران‌اند، در گذشته‌ای نه چندان دور زبان‌های خود را داشته‌اند که ظاهراً نزدیک به طبری بوده است و یا مردم قم، جاسب، نراق و … به زبان راجی صحبت می‌کرده‌اند. زبان مردم تهران در 150 یا 200 سال پیش، مازنی یا راجی بوده است.

فارسی یک زبان koine است، یک زبان فراقومی یا میانجی است که 1300-1400 سال عمر دارد. اینکه می‌گویند ادبیات فارسی متعلق به فارس‌هاست، کاملاً اشتباه است، فردوسی هم گویش خودش را داشته است. وقتی زبان فارسی از ماوراء‌النهر برگشت، در خود فارس، دیگر زبان فارسی آن فارسی پیشین نبود. درست مثل اینکه مادر را جایی بفرستند و به دلیلی جوان بماند و وقتی برمی‌گردد بچه‌ها یا نوه‌ها و نبیره‌های خود را در حالی ببیند که پیر شده‌اند. زبان فارسی هم وقتی به عنوان مادر به خانۀ خویش در فارس بازگشت نبیره‌هایش را دید، دیگر حتی فرزندانش هم نبودند و در خود فارس به گویش‌های دیگری صحبت می‌کردند. 1300 سال پیش وقتی گروهی از ایرانیان به ماوراءالنهر فرار کردند و به دنبال آن هنگامی که ایرانیان مسلمان به همراه اعراب به آن منطقه رفتند، بنابر دلایل سیاسی و فرهنگی، زبان فارسی به دومین زبان اسلام در آن منطقه و به زبان نرماتیو (normative) یعنی زبان معیار دیوانی، ادبیات و علم  تبدیل شد و سیر تکاملی آن در همین زمان، یعنی 1300سال پیش متوقف گشت.

بازماندۀ واقعی زبان فارسی بعد از حملۀ اعراب، همان گویش‌های قشم،کیش، میناب، بندرعباس و … است. زبان فارسی امروز در قرن هفتم – هشتم میلادی متوقف شده است. بعضی از عزیزان می‌گویند زبان فارسی پدیدۀ جالبی است و در طول 1300 سال هیچ رشدی نکرده است. این عزیزان برای اثبات نظر خود از زبان‌های غربی شاهد می‌آورند و مثلاً می‌گویند یک فرد یونانی معاصر، حتی اگر متون یونانی دوران بیزانس را بخواند نمی‌فهمد، حال چه برسد به آثار هومر، یا یک آلمانی از خواندن و درک متون چند صد سال قبل این زبان عاجز است، یا یک روس متون روسی 700- 800 سال پیش را به طور جسته گریخته درمی‌یابد، ولی زبان فارسی در طول 1300 سال هیچ تغییری نکرده‌ است و امروز یک ایرانی تحصیل‌کرده به‌آسانی می‌تواند شاهنامۀ فردوسی، اشعار منجیک یا ترجمه‌های قرن 9 و 10 میلادی قرآن را – به‌جز بعضی واژه‌های مهجور- به آسانی بخواند و بفهمد.

● بر اثر چه عواملی پیشرفت یک زبان در یک برهۀ زمانی خاص متوقف می‌شود؟

وقتی یک زبان، به زبان یک فرهنگ و تمدن تبدیل می‌شود، یعنی وضعیت هنجاری یا نرماتیو به خود می‌گیرد، در زمان متوقف می‌شود، ولی گونۀ اصلی که در زبان گفتاری مردم منعکس است، سیر تکاملی خود را طی می‌نماید. مثلاً وقتی زبان لاتین به زبان معیار کاتولیسسیم تبدیل شد، دیگر رشدی نکرد و هم‌اکنون تنها در مدارس علوم دینی (seminary) کاتولیک به زبان لاتینی صحبت می‌کنند و می‌نویسند. لیکن گونه‌های گفتاری زبان لاتین که «وولگارلاتین» نامیده می‌شوند، سیر تکاملی خود را طی نموده و به زبان‌های فرانسوی، اسپانیولی، رومانیایی، مولداویایی و… تبدیل شده‌اند.

هم‌اکنون لاتین، به عنوان یک زبان مادر، با نبیره‌های خودش،یعنی فرانسوی، اسپانیولی و … در یک برهۀ زمانی قرارگرفته است، هرچند گسترۀ آن بر خلاف فارسی بسیار محدود است. مثال‌های بسیاری در این رابطه می‌توان آورد، مثلاً نمی‌توانیم بگوییم آن زبان عربی که زبان قرآن است و امروز در مدارس کشورهای عرب‌زبان تدریس می‌شود یک زبان طبیعی است. گونۀ طبیعی زبان عربی، زبان عربی مصر، عراق، یمن و… است. سیر تکاملی زبان عربی در همان زمان که به زبان قرآن و کتابت اسلامی، یا به عبارت دیگر زبان دین تبدیل شد، متوقف گشت و دیگر تغییری نکرد. برای روشن شدن این موضوع مثال دیگری می‌آورم؛ ما امروز در فارسی معاصر هنوز واژۀ «بیابان» را داریم، در صورتی که اگر زبان فارسی سیر طبیعی خودش را طی کرده بود واژۀ بیابان امروز باید «باوان» یا «واوان» تلفظ می‌شد که این نام هم‌اکنون، در جاینامی بین قم و تهران وجود دارد و به همین شکل مانده است. چون جاینام‌ها گونه‌های مختلف زبانی را در طول زمان حفظ می‌کنند. در تالشی که از زبان‌های شمال غربی است این واژه به «ویَوون» تبدیل شده و البته تحول معنایی یافته است و به معنی «بدبختی و فلاکت» به کار می‌رود. تالشان برای مفهوم بیابان از همان واژۀ بیابان استفاده می‌کنند که از فارسی معیار به وام گرفته‌اند.

خلاصۀ سخن آنکه وقتی یک زبان، به زبان دینی یا پرستشی و یا تمدنی تبدیل می‌شود، جنبۀ نرماتیو معیاری به خود می‌گیرد و دیگر رشد نمی‌کند و هیچ کس هم نباید آن را تغییر دهد، مثلاً نمی‌توان آیات قرآن را با لهجۀ عربی یمن یا عراق قرائت کرد. مثال دیگر، زبان ارمنی باستان است که در قرن پنجم میلادی نرماتیو شد و تا قرن دهم که دیگر کسی به این زبان صحبت نمی‌کرد به همان شکل باقی ماند، درست مانند لاتین و اکنون نیز زبان رسمی کلیسای ارمنی همان زبان ارمنی باستان است و هیچ کس اجازه ندارد متون مذهبی کلیسای ارمنی را موقع اجرای مراسم مذهبی حتی در حد یک کلمه تغییر دهد و اصلاً این کار گناه بزرگی محسوب می‌شود. اصولاً تمام متون مذهبی ماهیت غیرقابل تغییر دارند و نمی‌توان در آنها دخل و تصرف کرد.

البته فارسی زبان دینی نیست و جنبۀ پرستشی ندارد، ولی بار تمدنی و فرهنگی بسیار غنی دارد و در واقع زبان ادب و کتابت است. زبان فارسی زبان‌های بومی را تحت تأثیر قرار داده و از امکانات این زبان‌ها برای غنای هرچه بیشتر بهره برده است. آری! فارسی هم مانند لاتین، عربی یا ارمنی باستان متوقف شده است. هیچ جای ایران نیست که بتوانید نشان بدهید و بگویید که در 200 سال پیش زبان خود را نداشته است. هیچ کس به فارسی معیار صحبت نمی‌کرده حتی در خراسان. زبان فارسی در نقش یک lingua franca بوده و مردم را به هم پیوند می‌داده است. بنابراین وقتی شما می‌گویید من شاهنامه را می‌فهمم این بدین معنی نیست که زبان فارسی رشد نکرده است، خیر. زبان‌های ایرانی هم به سرعت رشد می‌کنند و متحول می‌شوند.

ببینید حتی وقتی زبان فارسی به عنوان koine یا زبان ادبیات و علم به خود فارس برگشت، مردم دیگر این زبان را نمی‌فهمیدند، چون در خود شیراز یا فارس، مردم به صورت‌های پیشرفته‌تر زبان فارسی صحبت می‌کردند که در فهلویات منعکس است؛ مانند فهلویات فارس، همدان و … . در ضمن باید در اینجا یک موضوع را خاطر نشان سازم،  و آن اینکه زبان فهلویات فارس و همدان بنابر شاخص‌های زبان‌شناسی به گروه مادی تعلق دارند نه فارسی و در واقع شاخص‌های شمال‌غربی را منعکس می‌کنند. حتی زبان زرتشتیان فارس و کرمان که گبری نامیده می‌شود متعلق به گروه شمال‌غربی است نه جنوب غربی. این مسئله گویای این است که مردم قبل از حملۀ اعراب در خود فارس یک زبان آمیغی داشته‌اند، البته زبان متون پهلوی یک زبان تمام عیار جنوب غربی (پارسی) است که به هیچ وجه زبان زندۀ مردم فارس را در دورۀ استیلای تازیان منعکس نمی‌نماید بلکه وابسته به سنت نوشتاری اوایل قرون میلادی است.

من زمانی فکر می‌کردم که چرا حافظ می‌گوید: ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه/ که لطف طبع و سخن گفتن دری داند؛ یعنی چه؟ چرا حافظ که در شیراز نشسته چنین چیزی می‌گوید؟ مگر مردم عصر حافظ در شیراز، سخن او را نمی‌فهمیده‌اند؟ من برای پاسخ به این سؤال به نسخه‌بدل‌های دیوان حافظ مراجعه کردم و با بررسی آنها متوجه شدم که گویا این سؤال به ذهن کاتبان دیوان حافظ نیز خطورکرده است، زیرا هر یک سعی کرده‌اند به‌زعم خویش این بیت را اصلاح کنند، به همین سبب این بیت در نسخه‌های مختلف دیوان حافظ ضبط‌های گوناگونی دارد، مثلاً در برخی نسخه‌ها، به جای «سخن گفتن دری»، «سرّ سخنوری» آمده است. پس واقعاً مردم شیراز شعر حافظ را نمی‌فهمیده‌اند، زیرا زبان دری، یک زبان مدرسی بوده و فقط اهل علم و کتابت با آن سر‌ وکار داشته‌اند.

خلاصۀ سخن آنکه که زبان فارسی، متعلق به قومی به نام «فارس» یا اکثریت (51 درصد) مردم ایران نیست و در واقع زبان مشترک و میراث فرهنگی و تمدنی همۀ مردم ایران به شمار می‌آید و آنها را به یکدیگر پیوند می‌دهد. در خلق میراث علمی- ادبی زبان فارسی تمامی مردم ایران مشارکت داشته‌اند و این میراث فرهنگی متعلق به یک قوم شرطی به نام فارس نیست. زبان فراقومیِ فارسی متعلق به همۀ خرده‌فرهنگ‌های ایران است. هیچ قومی در ایران نمی‌تواند ادعا کند که من فارسم، حتی خود فارس‌ها در فارس. مثلاً اگر ما از شاعران، نویسندگان و دانشمندان ایرانی که در زمینۀ ادبیات، تاریخ یا فلسفه و … اثری از خود به جای گذاشته‌اند لیستی تهیه کنیم، متوجه خواهیم شد که تمامی مردم ایران از گروه‌های زبانی مختلف در خلق این آثار شرکت داشته‌اند؛ از آذربایجانی و کرد و بلوچ گرفته تا مازندرانی و شیرازی و اصفهانی و کاشی و … .

در اینجا نکتۀ دیگری را هم باید خاطرنشان سازم؛ گویش‌های لری مانند بختیاری، ممسنی، بویراحمدی یا گویش‌های سواحل شمالی خلیج‌ فارس مانند گویش قشم، کیش، و … همه از گویش‌های جنوب‌غربی هستند و در واقع گویش‌های «پارسی» به شمار می‌آیند. ولی خود زبان «فارسی» نیز لهجه‌ها و گویش‌های خاص خود را دارد مانند لهجۀ اصفهانی یا کرمانی که با کشیدن برخی آواها و نحوۀ تلفظ و … شناخته می‌شوند. اگر شما به گویش‌های زبان فارسی در داخل ایران توجه کنید خواهید دید که همۀ آنها – مانند لهجۀ تهرانی که امروز اساس زبان معیار فارسی را تشکیل می‌دهد-  به گونۀ معیار زبان فارسی نزدیک‌اند که این مسئله نشان می‌دهد که زبان فارسی به عنوان یک زبان نرماتیو، در اثر ارتباطات انسانی، آموزش در مدارس و گسترش رسانه‌ها بر روی زبان این مناطق تأثیر گذاشته و این مردم به‌تدریج گویش‌های اصیل خود را فراموش کرده‌اند. برخی از این گویش‌ها هم اصلاً از زمرۀ گویش‌های پارسی نبوده اند بلکه به گویش‌های مادی یعنی گویش‌های شمال غربی تعلق داشته‌اند. حتی گویش‌های خود فارس نیزآن‌گونه که از فهلویات برمی‌آید بیشتر به گویش‌های مادی شبیه‌اند تا گویش‌های پارسی. زبان معیار در طول زمان به‌تدریج بر روی گویش‌های بومی «پارسی» تأثیر گذاشته و آنها را به گویش‌های «فارسی» تبدیل کرده است که نمونۀ آن را امروز در کرمان و کاشان می‌بینیم.

وقتی به دلایلی زبان مردم یک خطّه عوض می‌شود، زبان غالب، هم از لحاظ فونتیک و هم از لحاظ عناصر لغوی و حتی دستوری تحت تأثیر زبان بومی آن ناحیه قرار می‌گیرد و عناصری از آن را به خود جذب می‌کند، به‌ویژه اگر این زبان جدید با زبان پیشین مردم آن منطقه خویشاوند باشد، مانند زبان فارسی بخارا. برای همین در فارسی بخارا عناصر سغدی بسیاری وجود دارد و ما می‌دانیم که تا قرن 10-11 میلادی، در بخارا به زبان سغدی صحبت می‌کرده‌اند. از این‌رو وجود گویش‌های فارسی در یک منطقه، دلیلی بر آن نیست که مردم آنجا را فارس بپنداریم.

گویش‌های فارسی در خارج از حیطۀ جغرافیایی ایران نیز وضعیت خاص خود را دارند. مثلاً اگر شما به هرات بروید بعید است از گویش فارسی هروی یک فرد روستایی چیز زیادی متوجه شوید. یک تهرانی گویش کردی کرمانشاه را بهتر درک می‌کند تا گویش فارسی هرات را. در هرات شما باید خیلی با دقت گوش کنید که چیزی از زبان مردم بفهمید ولی گویش کردی کرمانشاه را تا 70 درصد متوجه خواهید شد. گونه‌های مختلف زبان فارسی یا به اصطلاح دیگر لهجه‌های فارسی بر پایۀ زبان‌ها و گویش‌های بومی ایرانی شکل گرفته‌اند. عناصر قدیمی بسیاری از زبان کهن هرات در گویش فارسی هروی وجود دارد که مثلاً در آثار خواجه عبدالله انصاری مانند طبقات الصوفیه منعکس است. خواجه عبدالله واژگان نادری به کار می‌برد که از زبان قدیم خود هرات -که البته از زبان‌های ایرانی بوده- اقتباس شده‌اند. بنابراین رواج گویش‌های مختلف زبان فارسی در یک منطقه، به هیچ وجه نشانۀ «فارس» بودن مردم آن ناحیه نیست؛ نمی‌توانیم بگوییم مردم هرات یا بخارا فارس هستند چون به گویش‌های فارسی صحبت می‌کنند.

گویش‌های فارسی افغانستان یا تاجیکستان از لحاظ سیستم فونتیکی و دستوری کهن‌گراتر از زبان فارسی معیار ایران هستند. نظام مصوّت‌های فارسی آسیای مرکزی، حالت مصوّت‌های فارسی میانه و کلاسیک را حفظ کرده است، زیرا فارسی رایج در آسیای میانه از لحاظ زمان شکل‌گیری و پایۀ تاریخی، کهن‌تر از زبان فارسی کشور ایران است. خلاصۀ کلام، نباید تصور کرد زبان کسانی که در حال حاضر به گویش‌ها و لهجه‌های مختلف فارسی صحبت می‌کنند از قدیم الایام فارسی بوده و به تبع آن می‌توان همگی آنها را فارس نامید.

● مردم ایران از نظر پارامترهای آنتروپولوژی فیزیکی در چه گروه نژادی‌ای قرار می‌گیرند؟

اکثریت قریب به اتفاق مردم ایران از نظر پارامترهای آنتروپولوژی فیزیکی، یعنی گروه خونی، موی بدن، شکل جمجمه و مدل برش چشم، به نژاد قفقازی تعلق دارند که خود به سه گروه شمالی، آلپی و مدیترانه‌ای تقسیم می‌شود. بیشتر مردم ایران جزو گروه آلپی یا کله‌گرد قرار می‌گیرند. گروه آلپی نیز خود از دو زیرگروه آرمنوئید (Armenoid) و ایرانوئید (Iranoid) تشکیل می‌شود. ویژگی‌های نژادی آرمنوئید، بین مردم جنوب قفقاز به ویژه در میان ارمنیان دیده می‌شود و اصلاً به همین دلیل است که این گروه نژادی را آرمنوئید می‌نامند. مازندرانی‌ها، آذری‌ها، گیلک‌ها و بخشی از اهالی خراسان، بیشتر آرمنوئید و ساکنان مناطق مرکزی، شمال‌غربی، شرق و جنوب ایران بیشتر خصوصیات نژادی ایرانوئید را نشان می‌دهند. بخش کوچکی از جمعیت ایران نیز مغولوئید (Mongoloid) و سیاه‌پوست (Negritos) هستند. ویژگی‌های نژادی مغولوئید تنها در بین هزاره‌ها و ترکمن‌ها دیده می‌شود. براهویی‌ها و ساکنان خلیج فارس نیز به گروه سیاه‌پوستان تعلق دارند. بافت نژادی کشور ایران در طول این سه هزار سال، یعنی پیش از ورود آریایی‌ها به فلات ایران تغییر چندانی نکرده است. فقط مغولوئیدها هستند که در دورۀ بعد از اسلام به ایران وارد شده‌اند.

● خاورشناس شهیر روس، ولادیمیر مینورسکی کردها را از اعقاب مادها دانسته که همراه فارس‌ها و پارت‌ها به داخل فلات ایران مهاجرت کرده‌اند و نظریۀ منشأ مادی کردها، مدت‌هاست از سوی پژوهشگران ایرانی پذیرفته شده است. نظر شما به عنوان یک قوم‌شناس در این باره چیست؟

کردها همان‌قدر با مادها ارتباط و پیوستگی دارند که تالش‌ها، گیلک ها، مازندرانی، سیوندی ها، ابیانه‌ای‌ها و ساکنین جاسب و کلاً تمامی اقوامی که امروز به زبان‌های شمال‌غربی صحبت می‌کنند، نه کمتر و نه بیشتر. کما اینکه کلمۀ «کرد» به عنوان یک قوم‌نام (ethnonym) از قرن 12- 13 میلادی به وجود آمده و قبل از آن «کرد» به معنی «دامدار و چوپان» بوده است. البته حاملین گویش‌های کردی از اواخر دورۀ اشکانی وجود داشته‌اند ولی آنها را به عنوان قومی به نام «کرد» نمی‌شناخته‌اند و فقط از نظر زبانی قابل تفکیک بوده‌اند.

● یعنی واژۀ «کرد» در متون حقوقی زبان پهلوی نیز بار قومیتی نداشته است؟

خیر! در متون حقوقی و در کارنامۀ ادشیر بابکان، «کرد» به معنی «دامدار،کوچ‌رو و چوپان» است که در شاهنامه هم اتفاقاً به همین معنی آمده است. این واژه هنوز هم در گویش‌های جنوب دریای خزر به معنی «شبان گوسفند» -در مقابل «گالش» به معنی «شبان گاو»- به کار می‌رود. نسبت کردان با کردوخ‌ها نیز پایه و اساس علمی ندارد. در ضمن بگویم که خود مینورسکی هم که در ابتدا چنین نظری ابراز داشته، در نوشته‌های بعدی خود از این نظریه عدول کرده است. باز هم تأکید می‌کنم که ما در ایران پیش از اسلام دو قوم بزرگ داشته‌ایم؛ با نام شرطی ماد و فارس، هر گروه قومی که امروز در ایران وجود دارد ، از این دو به وجود آمده‌اند. در گسترۀ ایران امروزی هیچ‌گاه annexation یا الحاق سرزمین‌های اقوام دیگر اتفاق نیفتاده است، یعنی هیچ گروهی امروز در ایران نمی‌تواند ادعا کند که حکومت مرکزی ایران سرزمین آنها را تسخیر کرده و به ایران الحاق گردانده است. چنانکه گفتم در ایران دو نژاد وجود دارد: یکی نژاد ایرانی و دیگری ترک، که تنها نمایندۀ آنها در ایران ترکمن‌ها هستند. حتی قشقایی‌ها را هم که تا حدی ریشۀ ترکی دارند، نمی‌توان ترک به شمار آورد، زیرا در بسیاری از موارد هم از نظر آنتروپولوژی و هم از لحاظ فرهنگی، شاخص‌های ایرانی به دست آورده‌اند و در میهن‌پرستی و پایبندی به مصالح کشور ایران نیز همواره پیشتاز بوده‌اند. در خراسان هم حدود شصت هزار عرب بوده‌اند که اکنون همگون شده و فارسی زبانند. مردم آذربایجان هم هرچند به ترکی تکلم می‌کنند اما از نژاد اصیل ایرانی و از اخلاف آذری‌های باستان هستند که به گروه «ماد» تعلق دارند. البته در کنفدراسیون شاهسون گروه‌های کوچکی از اقوام ترک نژاد وجود دارند. اصلاً گفتمان قومیت در ایران پایه ندارد و محصول القائات خارجی است.

● پس قومی به نام «کرد» از چه زمانی شکل گرفته و خاستگاه آن به کجا باز می‌گردد؟

اصولاً خاستگاه گویشوران کردی و گستره‌ای که این زبان در آنجا شکل گرفته، بنابر داده‌های زبانی، مناطق مرکزی ایران است. بعدها و به‌ویژه در سده‌های نخستین هزارۀ دوم بعد از میلاد، کوچ این مردم به شمال شروع شده است. دربارۀ خاستگاه نژادی کردها، من در مقاله‌ای با عنوانProlegomena to the study of the Kurds  که در مجلۀ  Iran and the Caucasusچاپ شده است به تفصیل سخن رانده‌ام و خوانندگان را برای آگاهی بیشتر در این باره به مقالۀ مزبور ارجاع می‌دهم.

● بنابراین بهتر نیست که در تحقیقات علمی، ایران را به گروه‌های زبانی- مذهبی تقسیم کنیم نه گروه‌های قومی؟

به نظر بنده اصطلاح خرده‌فرهنگ گویاتر و مناسب‌تر است، مثلاً خرده فرهنگ آذربایجان، خرده فرهنگ فارس یا خوزستان و … ، هر چند بعضی از فعالان فرهنگی ایران این اصطلاح را توهین‌آمیز تلقی می‌کنند. صفت «خرده» در این اصطلاح اصلاً جنبۀ تحقیرآمیز ندارد بلکه مبیّن محلی و منطقه‌ای بودن این فرهنگ است. بنابراین ما می‌توانیم این اصطلاح را به فرهنگ بومی یا محلی اصلاح نماییم. من فکر می‌کنم این جنبۀ توهین‌آمیز ممکن است در ذهن کسانی شکل بگیرد که از بیرون به مسئله نگاه می‌کنند نه از درون و فرهنگ بومی خود را در تقابل با فرهنگ ملی می‌بینند، یعنی خود را عضو خانواده نمی‌پندارند. نکتۀ مهم دیگر اینکه چنانکه در بالا اشاره کردم، دو اصطلاح «اقلیت» و «اکثریت» در ایران اصلاً معنا ندارد. اقلیت و اکثریت در ایران فقط مرتبط با مسایل دینی است که مثلاً مسیحیان اقلیت‌اند و مسلمانان اکثریت و در واقع فقط غیرمسلمانان را می‌توان اقلیت به معنای مذهبی آن به شمار آورد. حتی در رابطه با سنی و شیعه این اصطلاحات مصداق ندارد؛ فقط می‌توانیم بگوییم اقلیت مسیحی، یهودی، مندایی، زرتشتی و بهایی. لبّ مطلب آنکه وجود گروه‌های قومی در ایران پدیده‌ای است مجازی و بسیار شرطی، تنها گروه‌های زبانی یا به عبارت بهتر خرده فرهنگ‌ها یا فرهنگ‌های بومی مختلف در ایران وجود دارد و ما با گوناگونی زبان ها و گویش‌ها در این کشور مواجه هستیم.

● به نظر شما چطور می‌توان از به وجود آمدن هویت‌های قومی کاذب جلوگیری کرد؟

ببینید با یک اصطلاح یا با یک نام می‌توان روی روندهای سیاسی تأثیرگذاشت. اصولاً اصطلاحات یا ترمین‌ها از جمله قوم‌نام‌ها خود یک مقولۀ سیاسی هستند و از طرف محافل ذینفع با هدف خاصی استفاده می‌شوند و اهرم مهمی در سیاستگذاری به شمار می‌آیند. با استفاده از یک اصطلاح می‌توان هویت کاذب به وجود آورد، می‌توان تشنج به وجود آورد یا تشنج‌زدایی کرد … . مثلاً وقتی ساکنان آذربایجان را – که در اصالت ایرانی آنها هیچ شک و تردیدی وجود ندارد – ترک بنامیم، رفته رفته در آنها هویت ترکی به وجود می‌آید. البته من می‌دانم واژۀ ترک در ایران بار نژادی ندارد و تنها برای اشاره به زبان به کار می‌رود، ولی به هر حال اگر در استفاده از واژۀ ترک حساسیت لازم به خرج داده نشود، خواه‌ناخواه مردم آذربایجان با هویت ترکی و به تبع آن با ترکیه، جمهوری باکو یا با جمهوری‌های ترک‌زبان آسیای مرکزی پیوند داده شده و از ایران طرد می‌گردند که این وضع، در نهایت موجب به وجود آمدن قومی علیحده در ایران خواهد شد. این مسئله به هیچ وجه گناه مردم نیست، چطور می‌شود آنها را ترک نامید و بعد انتظار داشت گرایش‌های ترکی نداشته باشند و از تأثیرات مخرب پان‌ترکیسم مصون بمانند؟!

مردم خطّۀ شریف آذربایجان را فقط باید آذری یا آذربایجانی نامید، همانند کاشی یا کاشانی، تهرانی، خراسانی، یزدی و … . در عین حال باید توجه داشت که برای نامیدن مردم ترک زبان شمال ارس، یعنی ساکنان جمهوری باکو به هیچ وجه نباید از واژه‌های آذری یا آذربایجانی استفاده کرد؛ زیرا آن منطقه هرگز آذربایجان نبوده، بلکه «اران» نام داشته است و مردم این منطقه نیز هرچند ترک‌زبان‌اند ولی با مردم آذربایجان ایران علایق تکوینی ندارند و از نظر فرهنگی کاملاً جدا هستند. اصلاً به وجود آوردن جمهوری‌ای به نام آذربایجان به این نیّت بوده است که در آینده، آذربایجان ایران را به این جمهوری همنام ملحق نمایند. در این رابطه، دانشمندانی که خود برخاسته از خطۀ آذربایجان هستند تحقیقات ارزشمندی انجام داده‌اند، از جمله: احمد کسروی تبریزی، سید حسن تقی‌زاده، محمد امین ریاحی، یحیی ذکاء، عبدالعلی کارنگ، عباس زریاب خویی و … . استاد مرحوم عنایت‌الله رضا هم در این زمینه تحقیقات مبسوطی کرده و کتاب‌ها و مقالات متعددی به چاپ رسانده‌ است.

یا وقتی از جنگ آذری‌ها و ارامنه صحبت می‌شود، خلط مبحث می‌شود و مردم ناخودآگاه تصور می‌کنند منظور آذربایجان ایران است، در صورتی که ارامنه از ساکنان بومی آذربایجان بوده‌ و همواره زندگی مسالمت‌آمیزی در کنار مسلمانان این دیار داشته‌اند. بنابراین باید روند نامگذاری را تحت کنترل درآورد و به رسانه‌های گروهی ابلاغ کرد که از به کار بردن اصطلاحات کاذب و نام‌هایی که پشتوانۀ تاریخی ندارند و موجب به وجود آوردن هویت کاذب می‌شوند، پرهیز کنند. من معتقدم که دولت باید  نامگذاری‌های جغرافیایی و تاریخی‌ را تحت کنترل شدید درآورد. اصولاً نام‌های تاریخی، قومی و نژادی  به منزلۀ کوره‌راهی است که دشمنان سعی می‌کنند به وسیلۀ آن در هر دژ مستحکمی‌ نفوذ نمایند.

● البته بعضی از سیاستمداران ایرانی هم سال‌ها پیش دربارۀ دخالت‌های خارجی و هویت سازی‌های کاذب هشدار داده‌اند، از جمله محمد علی فروغی در جایی گفته است: «تخم لق کردستان مستقل را هم انگلیس‌ها در دهن اکراد شکسته‌اند و خاطر دولت ترکیه را از این جهت متزلزل ساخته‌اند و البته ما هم باید مثل آنها متزلزل باشیم …».

بله! اصولاً تجزیۀ کشورها یکی از خویشکاری‌های امپریالیسم جهانی است، مخصوصاً بریتانیایی‌ها در این زمینه تبحر خاصی دارند! و می‌توانند یک منطقۀ کاملاً یکپارچه را در عرض چند سال تجزیه کنند، نمونۀ بارز آن هندوستان است یا کشور یوگسلاوی. تمام مردم یوگسلاوی یک قوم هستند؛ قوم اسلاو. زبان و فرهنگ و فولکلور و همه فاکتورهای قومی آنها یکی است. در دورۀ کمونیستی و در زمان حکومت تیتو، وی سعی می‌کرد تفاوت‌های دینی خرده‌فرهنگ‌های یوگسلاوی را – ارتدکس، کاتولیک و مسلمان، که این مسلمانان هم بیشتر پیرو فرقۀ بکتاشیه هستند- کمرنگ کند و می‌گفت مردم یوگسلاوی یک قوم هستند، همه به یک زبان صحبت می‌کنند و از نظر آنتروپولوژی تفاوتی ندارند. ولی غرب آمد و این اختلافات را پر‌رنگ کرد و هویت‌های مختلفی به وجود آورد. مثلاً می‌گویند بوسنیایی‌ها، مگر بوسنیایی‌ها قومند؟! یا می‌گویند زبان بوسنیایی، در حالی که زبانی به نام بوسنیایی وجود ندارد و این زبان، همان زبان «صربی» یا «صرب وکرواتی» است. حالا همین مدل هم ممکن است در ایران پیاده شود. بنابراین دولتمردان و سیاستگذاران ایرانی باید به این موضوع توجه خاصی داشته باشند. متأسفانه چنانکه من به عنوان یک ناظر خارجی می‌بینم، در رقابت‌های انتخاباتی برخی نامزدها سعی می‌کنند با مطرح کردن مسائل قومی آرای بیشتری به دست آورند، ولی این مقوله، بسیار حساس است و نباید از آن برای کسب آرای مردم بهره‌برداری کرد.

اجازه دهید در این رابطه خاطره‌ای نقل کنم: من حدوداً 15 سال پیش، در سفری به اردبیل، روزی به بقعۀ شیخ صفی‌الدین اردبیلی – که در آن زمان هنوز مرمت نشده بود- رفته‌ بودم. در آنجا دیدم گروهی از دانش‌آموزان یک دبستان که گویا کلاس دوم یا سوم ابتدایی بودند به همراه خانمی که معلمشان بود به بقعۀ شیخ صفی آمده‌اند. من با یکی از بچه‌ها شروع به صحبت کردم و فهمیدم زبان فارسی را بسیار خوب می‌داند. معلم که متوجه این موضوع شده بود، جلو آمد و پرسید چرا با بچه صحبت می‌کنید؟ من گفتم که می‌خواستم ببینم زبان فارسی را می‌داند یا نه؟ آن خانم برافروخته شد و پاسخ داد: زبان فارسی، زبان مادریش است، چطور ممکن است نداند؟! و این برای من بسیار خوشحال کننده بود. بله! در آن زمان نه چندان دور، از دید من به عنوان یک پژوهشگر خارجی، وضع این‌گونه بود ولی امروز متأسفانه، گفتمان‌های تفرقه‌افکنی در سطح جامعۀ ایران به چشم می‌خورد که ممکن است عاقبت خوبی نداشته باشد.

● سؤالی که تا اینجای بحث برای من پیش آمده این است که دلیل نگرانی و دغدغۀ خاطر شما به عنوان یک دانشمند و پژوهشگر خارجی، در باب مسائل ایران چیست؟ آیا این نگرانی‌ها ناشی از این نیست که تمامیت ارضی ایران برای منافع ملی جمهوری ارمنستان نیز مهم است؟

سؤال جالبی است! بله، تمامیت ارضی ایران برای منافع جمهوری ارمنستان مهم است، کسی نمی‌تواند منکر اهمیت این موضوع شود. ولی بنده از منظر دیگری به مسئله نگاه می‌کنم؛ اولاً، ایران و کشورهای اطراف حیطۀ مطالعاتی بنده است و ثانیاً من ارمنیان و فرهنگ ارمنی را جزئی از فرهنگ بزرگ هند‌و‌ایرانی می‌دانم و و معتقدم ارمنیان هم در شکل‌گیری فرهنگ ایرانی سهیم‌اند. بنابراین نمی‌توانم منافع ملّی ارمنستان را از منافع ملّی ایران جدا کنم. به عبارت دیگر، ایران‌دوستی بنده جنبۀ بنیادین و فلسفی دارد و نه مقطعی. ما می‌دانیم حتی از دورۀ هخامنشی نیز ارمنیان برای حفظ تمامیت و استحکام ایران کوشیده‌اند. در زمان انقلاب مشروطه و غائلۀ پیشه‌وری نیز ارمنیانی مانند اردشیر آوانسیان که عضو حزب توده بودند بر خلاف پیشه‌وری بینش دیگری داشتند و همواره بر تمامیت ارضی ایران تأکید می‌کردند.

نکتۀ دیگر آنکه، هر ملتی عناصر میهن‌پرستی یا «پاتریوتیسم» خاص خود را دارد. مثلاً در میان وطن‌پرستان‌ روس‌، ایجاد امپراطوری و یگانگی قوم اسلاو و کلیسای ارتدکس روس از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است، اینها از عناصر مهم جهان‌بینی وطن‌پرستان روس است. ولی در میان ارامنه، یکی از عناصر مهم میهن‌پرستی، ایران‌گرایی است. شما نمی‌توانید یک وطن‌پرست ارمنی را که عرق ملی دارد پیدا کنید که مثلاً بگوید ما نباید با ایران رابطه داشته باشیم. حتی ممکن است این فرد به روس‌ها نگاه حسنه‌ای نداشته باشد، ولی مطمئناً  کشور ایران برایش مهم است. باور کنید این مسئلۀ اصلاً ربطی به مسائل ژئواستراتژیک ندارد و باید ریشۀ آن را در تاریخ جست.

از همه مهم‌تر اینکه، ایران یک پدیدۀ فراملّی، فرامنطقه‌ای و جهانی است. فرهنگ ایرانی بخشی از میراث بشری است و همان‌قدر که برای خود ملت ایران اهمیت دارد، برای مردم جهان نیز مهم است. خدشه‌دار شدن تمدن ایرانی، خدشه‌دار شدن بخشی از میراث بشری است. کمتر کشوری پیدا می‌شود که چنین جایگاهی در جهان داشته باشد. اگر ایران، شکل کنونی خود را از دست بدهد، بشریت بخشی از میراث خود را گم می‌کند. حفظ فرهنگ ایران، حفظ میراث بشری است، ایران‌گرایی، مترادف با مرام و معرفت و بزرگ‌منشی است.

کشورهایی مانند ایران و روم که چنین جایگاهی در تمدن بشری داشته‌اند در طول تاریخ کم بوده‌اند. البته در سده‌های اخیر روسیه نیز سعی کرده است جایگاه خود را از نظر فرهنگی به همین درجه در جهان ارتقا دهد. من خود دیده‌ام افرادی که تاتار یا ازبک هستند، ارتدکس شده‌اند و خود را روس معرفی می‌کنند، نه اینکه طرفدار قوم روس باشند بلکه خواهان فرهنگ و تمدنی هستند که نقش پررنگ‌تری در میراث بشری دارد. روسیه این جنبه را در دویست، سیصد سال اخیر به خود گرفته ‌است، ولی ایران سه هزار سال است که چنین جایگاهی دارد. در جهان امروز اگر آمریکا به شکل فعلی، وجود داشته باشد یا نه، چیزی از میراث بشری از دست نمی‌رود.

البته اروپا در کل پدیدۀ دیگری است و مانند ایران یک قطب فرهنگی و تمدنی است. اگر اروپا نیز در کلیت آن دچار معضل شود ضربه‌ای به میراث بشری و فاجعۀ بزرگی برای تمدن انسانی خواهد بود که متأسفانه، این اتفاق در حال روی دادن است و من از این بابت بسیار نگرانم. اگر راستش را بخواهید من در جهان کنونی دو قطب بزرگ تمدنی می‌بینم: یکی ایران و دیگری اروپا، خدشه دار شدن هریک از اینها ضربۀ بزرگی بر پیکرۀ بشریت وارد می‌آورد. تمام دستاوردهای بشری از علم گرفته تا فلسفه، محصول اروپا است و  فرهنگ انسانی، امروز بر پایۀ میراث فرهنگی اروپا استوار است.

● حال بپردازیم به مسئلۀ زبان مادری: به نظر شما آموزش زبان مادری در ایران با چه موانع و مشکلاتی روبروست و آیا در حال حاضر این امر امکان‌پذیر است؟

دربارۀ آموزش زبان مادری در کنار زبان معیار، باید تمام جوانب را در نظر گرفت. چطور باید این زبان‌ها را در مدرسه تدریس کرد؟ بر اساس کدام گونه باید برای این زبان‌ها کتاب درسی تدوین شود؟ و از کجا باید معلمانی برای تدریس این زبان‌ها پیدا کرد؟ برخی گمان می‌کنند سمنانی، سیوندی، حتی گیلکی و مازنی لهجه‌اند در حالی که کردی و بلوچی زبانند. در صورتی که سیوندی، سمنانی یا مازنی تفاوت بیشتری با زبان فارسی دارند تا کردی، کردی مهاباد و کرمانشاه به فارسی نزدیک‌ترند تا زبان‌های فوق. بنابراین با همان معیارهایی که ما کردی را زبان به شمار می‌آوریم گزی یا ابیانه‌ای هم زبانند، نه گویش. کردی را در مدارس بر اساس کدام گونه باید تدریس کرد؟ گویش مهابادی، کرمانشاهی، بیجاری یا خراسانی؟ آموزش زبان مادری در کنار زبان فارسی یک فانتزی است. ترکی آذربایجانی هم چنین وضعیتی دارد.

● بنابراین شما با آموزش این زبان‌ها مخالف نیستید، ولی معتقدید چنین چیزی عملی نیست و فقط یک رؤیاپردازی است.

بله، رویاپردازی است! البته برخی، از بازگو کردن مسئلۀ تدریس زبان مادری در مدرسه نیت بدی در سر ندارند، ولی از موانع و مشکلاتی که در سر راه وجود دارد بیخبرند.

● قبل از اینکه این بحث را ادامه دهیم، خواهش می‌کنم توضیح دهید تعریف شما از زبان مادری چیست؟ چون عدم شفافیت در به کار بردن این اصطلاح، ممکن است سبب برخی سوءبرداشت‌ها شود.

خدمت شما باید عرض کنم که تعریف مقوله‌ای به نام «زبان مادری» بسیار دشوار است. در حال حاضر شاید بیش از 10- 15 تعریف از این پنداره وجود داشته باشد. من احساس می‌کنم چیزی که به پندارۀ «زبان مادری» جنبۀ احساسی داده است وجود لفظ «مادر» در این اصطلاح است. ابداع اصطلاح زبان مادری یا به آلمانی Muttersprache،  به اوایل قرن نوزدهم میلادی بازمی‌گردد؛ یعنی زمانی‌که مکتب فیلولوژی تطبیقی- تاریخی هند‌و‌اروپایی در حال شکل‌گیری بود و مفهومی که بنیانگذاران این مکتب از اصطلاح زبان مادری اراده می‌کردند بیشتر جنبۀ رمانتیک داشت. البته بعضی نیز می‌گویند این اصطلاح را روحانیون کلیسای کاتولیک به وجود آورده‌اند، زیرا با وجود اینکه مراسم مذهبی کلیسای کاتولیک به زبان لاتین بود ولی وقتی روحانیون، مردم را موعظه می‌کردند به زبان‌های بومی سخن می‌گفتند تا راحت‌تر بتوانند آنها را به کاتولیسیسم دعوت کنند.

زبان مادری را زبان اصلی، زبان اول یا زبان بومی نیز می‌نامند. همۀ اینها نام‌هایی است که به مفهومی به نام زبان مادری اطلاق می‌شود. بنابراین ابتدا باید ببینیم این اصطلاح چه مفهومی را می‌رساند یا چه پدیده‌ای را توصیف می‌کند؟ به عنوان مثال وقتی یک زن ایرانی در آلمان با یک آلمانی ازدواج می‌کند، درست است که فرزند آنها زبان فارسی را خواهد آموخت ولی به دلیل آنکه در آلمان زندگی می‌کنند، زبان آلمانی به زبان اول آن کودک تبدیل خواهد شد، بنابراین ما دیگر نمی‌توانیم بگوییم زبان فارسی، زبان مادری این کودک است، اگرچه در معنای عام، زبان مادری او فارسی است. بنابراین مفهوم زبان مادری در واقع فقط به مادر مربوط نمی‌شود. نویسندۀ معروف آمریکایی، جی. آر. آر. تالکین، برای مفهومی به نام زبان مادری اصطلاح جالبی ابداع کرده، وی زبانی را که مادر با کودک صحبت می‌کند «زبان گهواره» نامیده است. در حال حاضر من حس می‌کنم برداشت برخی مردم ایران از زبان مادری همین زبان گهواره است. در اینجا باید به‌صراحت بگویم که زبان اول همۀ ایرانیان فارسی است و آن زبانی که آنها با آن در خانه سخن می‌گویند در واقع زبان گهواره است و با زبان گهواره نمی‌توان در مدرسه تحصیل کرد. آموزش در مدرسه و دانشگاه‌ها باید حتماً به زبان اوّل یا زبان اصلی باشد.

اصولاً از هر اصطلاحی یک تعریف عینی وجود دارد و یک تعریف ذهنی یا حتی عامیانه (vulgar). برخی زبان مادری را به معنای تحت‌اللفظی آن می‌فهمند. اگر تعریف ما از زبان مادری اینگونه باشد باید بگوییم در ایران هر دهکده‌ا‌ی، زبان مادری خودش را دارد. مثلاً در مناطق کردنشین ایران، قومی وجود دارد  به نام گوران که بین مریوان تا گوران‌کرند ساکنند، یعنی از استان کردستان تا کرمانشاه و گروهی از آنها هم در عراق زندگی می‌کنند. همان‌طور که می‌دانید گوران‌ها کرد نیستند و به گروه‌های مختلف مانند اورامان‌ها، باجلان‌ها و ساکنان دهکدۀ کندولا و … تقسیم می‌شوند و هر کدام گویش خاص خود را دارند و جمعیت آنها نیز چیزی حدود یک میلیون نفر است. حال بفرمایید اینها باید کدام گویش را در مدرسه بیاموزند؟ به‌علاوه زبان هر روستایی با روستاهای دیگر اختلافات محسوس دارد. این حالت در مورد گویش‌های کردی نیز صادق است.

از طرفی بر طبق همان معیارهایی که کردی زبان محسوب می‌شود گویش‌های خور یا گز را هم باید زبان تلقی کنیم، پس بچه‌های این مناطق نیز باید زبان مادری خود را در مدرسه بیاموزند؛ اگر قانونی اجرا می‌شود باید در مورد همه به طور یکسان اجرا شود. اما آیا چنین چیزی را می‌توان در ایران تصور کرد؟! وزارت آموزش و پرورش چطور می‌تواند برای همه این زبان‌ها کتاب درسی تهیه کند؟ برای تدریس یک زبان در مدارس، ابتدا باید شکل نرماتیو یا استاندارد آن را بر اساس همۀ گویش‌ها و گونه‌های آن درست کرد و بر پایۀ آن کتاب‌ درسی تدوین نمود. حال بگویید برای گورانی، سمنانی، کردی یا ترکی آذری چطور می‌شود یک زبان استاندارد یا معیار به وجود آورد؟ البته این امر امکان‌پذیر است ولی کاری است بسیار خطیر، زمان‌بر و دشوار و در برخی از موارد، حتی غیرممکن.

پس زبان مادری مردمی که در ایران زندگی می‌کنند، فارسی است که زبان اصلی و زبان اول آنهاست و این را صراحتاً باید گفت. زبان‌ها و گویش‌هایی که مردم در خانه صحبت می‌کنند گونه‌های فرهنگی و زبان‌های محلی (local) هستند. زبانی که مادر به وسیلۀ آن با کودک خود سخن می‌گوید تعریفی عامیانه یا وولگار از زبان مادری است.کودکی که در اورامان متولد می‌شود و مادرش با او به این زبان سخن می‌گوید، طبیعی است که در ابتدا زبان فارسی را نداند، ولی این مسئله دالّ بر این نیست که دولت باید برای او یک کتاب درسی اورامانی چاپ کند. ببینید اینها حقایقی است که باید پذیرفت. بالاخره دربارۀ مقوله‌ای به نام زبان محدودیت‌هایی وجود دارد که مردم باید بپذیرند و در مورد آنها کاری از دست دولت ساخته نیست. این گونه گرایش‌های و قالب‌های فکری کاذب، مردم ایران را از فرهنگ غنی ایرانی محروم می‌کند. همان‌طور که سرزمین ایران متعلق به همه ایرانیان است، زبان فارسی نیز میراث مشترک همه آنهاست.

● برخی در ایران خواستار تأسیس فرهنگستان زبان و ادبیات کردی هستند. به نظر شما تأسیس چنین نهادی تا چه حد ضروری و یا حتی امکان‌پذیر است؟ البته فکر نمی‌کنم کسی منکر لزوم تحقیق و پژوهش دربارۀ زبان‌های ایرانی باشد، همان‌طور که هم‌اکنون نیز در فرهنگستان زبان و ادب فارسی گروهی به نام «زبان‌ها و گویش‌های ایرانی» وجود دارد و این هدف را دنبال می‌کند. اما آیا تأسیس فرهنگستان‌ مستقل برای زبان‌ کردی یا مثلاً ترکی منطقی است؟

برخی گمان می‌کنند برای هر زبانی می‌توان فرهنگستان به وجود آورد. موقعیت زبان فارسی با کردی متفاوت است. زبان فارسی یک زبان فراملی و فراقومی است و پشتوانه‌ای غنی از فرهنگ و تمدن دارد، این زبان در سطح جهانی مطرح است و آثاری که به این زبان خلق شده از ادبیات گرفته تا فلسفه، مرزهای جغرافیایی ایران را درنوردیده و در سطح جهانی جلوه‌گر شده است. گفتن سخنانی از این دست سفسطه‌گری است.

همان‌طور که گفتید در فرهنگستان زبان و ادب فارسی، گروه زبان‌ها و گویش‌های ایرانی وجود دارد. برای زبان ترکی آذری نیز می‌توان چنین گروهی در فرهنگستان درست کرد یا می‌توان برای پژوهش بیشتر دربارۀ زبان کردی یا زبان‌های دیگر، گروه زبان‌ها و گویش‌های ایرانی را توسعه داد. ولی حالا فرض کنیم که فرهنگستان زبان و ادبیات ترکی هم تأسیس شد و «دده قورقود» و «کوراوغلی» را هم چاپ کردند و یا فرهنگستان زبان کردی راه‌اندازی شد و حکایات کردی یا «مه‌م‌وزین» احمد خانی را به طبع رساندند، بعد چه؟

از طرفی در ایران هر سال صدها کتاب و نشریه دربارۀ زبان‌ها و فرهنگ‌های رایج در ایران منتشر می‌شود و محدودیتی از این نظر وجود ندارد. مسئلۀ مهم دیگر این است که فرهنگ بومی را نباید با فرهنگ به معنای عام آن اشتباه کرد. فرهنگی که به جنبۀ فلسفی نرسیده است فرهنگ بومی است. هر دهکده‌ای فرهنگ بومی خود را دارد و باید مطالعه شود.

● اینکه یک فرهنگ به مرحلۀ فلسفی نرسیده است، یعنی چه؟

یعنی یک فرهنگ باید ارتقا یابد و جایگاه جهانی پیدا کند. مثلاً وقتی می‌گوییم فرهنگ مردم گیلان، سمنان یا کردستان، فرهنگ منطقه‌های ایران را در نظر داریم که هر چند منحصر‌‌‌به‌فرد است لیکن جنبۀ بومی دارد و به جایگاه جهانی نرسیده است. برای فرهنگی که هنوز در سطح بومی قرار دارد نمی‌توان فرهنگستان ساخت. البته ساختن فرهنگستان کار دشواری نیست و اگر امکانات باشد می‌توان برای هر دهکده‌ای یک فرهنگستان به وجود آورد، مثلاً فرهنگستان ورزقان یا فرهنگستان سقز یا بوکان، ولی این که فرهنگستان نشد.

● ایران در زمینۀ زبان‌های بومی موقعیت خاصی دارد، به همین دلیل نمی‌دانم که مقایسه ایران با کشورهای اروپایی از نظر موقعیت زبان‌های محلی تا چه حد درست است؟ آیا اینکه مثلاً در فرانسه زبان‌هایی با گویشوران اندک را دوباره زنده کرده و حتی برنامه‌هایی به گویش‌های محلی پخش می‌کنند در ایران هم قابل اجراست؟ البته در ایران نیز همان طور که می‌دانید شبکه‌های محلی بسیاری وجود دارد که برنامه‌هایی با گویش‌های محلی پخش می‌کنند.

امکان ندارد که این زبان‌ها روزی احیا شوند و شما نباید به این پدیده به چشم یک الگو نگاه کنید. زبان‌ها سیر طبیعی خود را طی می‌کنند و در جامعۀ بزرگ ادغام می‌شوند. نباید فکر کنید که فرانسوی‌ها دارند زبان‌های مردۀ خود را احیا می‌کنند درحالی که شما دارید آنها را نابود می‌کنید. البته این کار زیبایی است. ببینید در سیستم گلوبالیسم یک نوع نوستالژی نسبت به گذشته به وجود آمده و اینها می‌خواهند جنبۀ انسانی به جامعۀ گلوبالیست غرب بدهند و این یکی از کوشش‌هایی است که در این راستا می‌کنند و از طرفی نیز عده‌ای از این طریق امرار معاش می‌کنند وگرنه این پروژه‌ها جدی نیست؛ مردم پروژه می‌نویسند، به شهرداری یا وزارت فرهنگ می‌دهند، پولی می‌گیرند و امرار معاش می‌کنند. به این مسئله باید به این شکل نگاه کرد. احیای زبان‌های بومی در فرانسه یک خیال‌پردازی است.

● بنابراین معتقدید که این کارها بیشتر جنبۀ احساسی دارد و نمی‌توان این گویش‌ها را زنده کرد؟

بله، کاملاً درست است. البته کوشش‌هایی از این دست بد نیست و نشان می‌دهد که برخی از مردم می‌خواهند به ریشه‌هایشان برگردند. ببینید وقتی که ما می‌گوییم که زبان‌ها و گویش‌های ایرانی – به‌جز فارسی البته- غنای لازم برای آموزش را ندارند به این معنا نیست که حاملان این زبان‌ها سطح فرهنگی نازلی دارند، به‌هیچ‌وجه این‌‌طور نیست، چون زندگی آنها این‌طور اقتضا می‌کرده است. مثلاً ممکن است در یک گویش خاص برای آغل، ده‌ها واژه وجود داشته باشد، ولی ممکن است برای مفاهیم بسیار پیش‌پاافتاده نتوان واژه‌ای یافت و این کلمات را باید از فارسی وام گرفت. بنابراین وقتی کسی می‌خواهد متنی بنویسد بیشتر واژه‌هایی که به‌‌کار می‌برد، ناگزیر فارسی است.

●در پایان اگر مطلبی به ذهنتان می‌رسد که گمان می‌کنید طرح آن در این گفت‌وگو ضروری است، بفرمایید.

نکته‌ای که می‌خواهم به آن اشاره کنم این است که در ایران یک فرهنگ ملّی وجود دارد و صدها فرهنگ بومی. ‌فرهنگ‌های بومی باید در فرهنگ ملی تأثیر بگذارند و باعث غنای هرچه بیشتر آن شوند نه اینکه به مقابله با آن برخیزند. «آموزش به زبان مادری» در ایران، مانند بمبی است که فتیلۀ آن از روزی که قرار شود این قانون به اجرا درآید روشن خواهد شد، حال این فتیله چه زمانی به بمب می‌رسد مشخص نیست، ولی دیر یا زود منفجر خواهد شد  و پیامد آن تجزیه و تکه تکه شدن ایران است.

مسئلۀ دیگر اینکه از چنین گفتمان‌هایی باید پرهیز شود چرا که نتیجۀ خوبی به بار نخواهند آورد. این گفتمان‌ها در خارج طرح‌ریزی می‌شوند و و تنها هدف آنها به وجود آوردن روندهای مخرب در جامعه است. اینها بر خلاف ظاهر جذابی که دارند بسیار سست و بی‌مایه هستند. البته نمی‌توان جلوی آزادی اندیشه را گرفت و بنده که خود، دوران شوروی را تجربه کرده‌ام با پدیده‌ای به نام سانسور مخالفم. ولی باید به کسانی که به این گفت‌وگوها دامن می‌زنند، هشدار داد که اندیشه‌هایی از این دست حاصلی جز ویرانی کشورشان در بر نخواهد داشت. اصولاً تأثیرگذاری بر روی کشورهایی مانند ایران با حملۀ نظامی امکان‌پذیر نیست بلکه با به وجود آوردن چنین گفتمان‌ها و قالب‌های فکری است که گلوبالیسم جهانی سعی می‌کند در جوامع سنت‌گرایی مانند ایران تأثیرگذار شود.

دیروز یکی از دانشجویان دکتری من که اهل تبریز است، به دفترم آمد و دیوان شهریار را برای من هدیه آورد. با وجود آنکه به نشانه‌ها اعتقادی ندارم با باز‌کردن دیوان شهریار به قصیده‌ای برخوردم که در باب آذربایجان سروده است. دو بیت از آن قصیده در خاطرم مانده که می‌خواهم در اینجا برای شما نقل کنم:

اختلاف لهـجه ملیّت نزایـد بهـر کـس     ملتی با یک زبان کمـتر به یاد آرد زمـان

گر بدین منطق تو را گفتند ایرانی نه‌ای   صبح را خوانند شام و آسمان را ریسمان

لبّ لباب مسائلی را که من کوشیده‌ام در این گفت‌وگوی چند ساعته با حضرت‌عالی به نحوی شرح دهم، شاعر بزرگ ایران در چند کلمه به‌طور فشرده، کامل، زیبا و شاعرانه بیان کرده است.

● از اینکه وقت خود را در اختیار بنده گذاشتید، بسیار سپاسگزارم.

خواهش می‌کنم.

20 دسامبر 2016 میلادی/30 آذر 1395 خورشیدی

دانشگاه دولتی روسی- ارمنی (اسلاونی)- ایروا

 

پهلوی ها و اسلام – سیاوش لشگری

پهلوی‌ها و اسلام

« سیاوش لشگری»

سیاوش لشگری.jpg

سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۸ برابر با ۳۰ آپریل ۲۰۱۹

در هر جمع دوستانه که شرکت می‌کنید، در میان گفتگوها به ویژه  اگر سیاسی هم باشد یکی  از حضار که سخنی برای گفتن ندارد  بی‌مقدمه و بی‌مورد می‌گوید، به نظر من اگر شاه مانند پدرش در برابر آخوندها سفت و محکم می‌بود و پوست آخوندها را می‌کند  در ایران انقلاب نمی‌شد! همین یک جمله کافیست  برای ادامه یک بحث تکراری بی‌نتیجه. بلافاصله یکی دیگر که تا آن لحظه فقط شنونده بوده  سر ذوق می‌آید و گویی به کشف جدیدی نائل شده پای جلو می‌گذارد و اظهار می‌کند اگر شاه جلوی انتشار کتاب خمینی را نمی‌گرفت و اجازه می‌داد ملت آن را بخواند هرگز کسی به دنبال خمینی نمی‌رفت. فرد دیگری که فکر می‌کند اگر در این بحث مهم و حیاتی شرکت نکند او را بی‌خبر و بی‌سواد می‌پندارند می‌پرد میان میدان سخن و می‌گوید اشتباه شاه آنجا بود که خمینی را اعدام نکرد  و برعکس پدرش رضاشاه ، محمدرضا  شاه اسلامی بود. گفتگو‌ها آنقدر ادامه پیدا می‌کند که گاهی کار به تلخی و تندی و قهر نیز می‌کشد.

در اینجا و پیش از اینکه وارد اصل بحث شوم از همه آنها که می‌گویند چرا شاه ایران یک فرد  مذهبی بود می‌پرسم، چرا شاه ایران نباید مذهبی می‌بود؟! چرا باید شاه از لحاظ باورهای  مذهبی با مردم میهن‌اش که اکثریت مسلمان بودند فرق می‌داشت؟ شاه ایران مگر از یک پدر و  مادر مسلمان به وجود نیامده بود؟ شاه ایران مگر گفته بود من آتئیست هستم؟! یا از اسلام   دست کشیده‌ام؟ مگر هر کس که شاه شد باید از دین رسمی کشورش بیرون برود؟ و ضد دین گردد؟ مذهبی بودن یک رهبر و پادشاه  کشوری که دارای مردمانی مذهبی است   باید جزو محاسن آن رهبر محسوب شود  نه اینکه آن را عیبی بزرگ تلقی کنند. حالا کاری نداریم که اگر شاه مذهبی هم نمی‌بود ایراد‌ها بر می‌گشت به اینکه چرا شاه  مذهبی نبود!

متاسفانه در میان ایرانیان یک نظر غیرمنصفانه و نادرست  دیگر به دست نویسندگان و یا خود مردم  جا افتاده است که گفته می‌شود، محمدرضا شاه مذهبی بود و پدرش رضا شاه ضد مذهب بود؛ و یا اینکه محمدرضا شاه یاور آخوندها  و رضاشاه دشمن آخوندها بود! نظری کاملا نادرست و  وارون  با واقعیت! پیش از اینکه سندی دال بر غیرواقعی بودن  این اتهام نادرست ارائه دهم لازم به گفتن است، ایران یکی از قدیمی‌ترین کشورهای مسلمان  در جهان است و شاید هم نخستین کشور تسلیم  شده در جهان باشد که اکثر مردم‌اش به زور  و شاید تعداد کمی‌ هم  به میل اسلام آورده‌اند. امروز پس از۱۲۰۰ سال اکثریتی که در روستا‌ها و شهرهای مذهبی زندگی می‌کنند و تقریبا ۷۰ درصد ایرانیان را تشکیل می‌دهند علاقمند و باورمند به اسلام‌اند و به این آسانی‌ها هم حاضر به ترک آن نیستند. البته که  تعداد آنها پیش از آمدن خمینی  به ایران  بیشتر بود و پس از انقلاب تعداد زیادی از مردم به ویژه جوانان، دل از اسلام  وهر دینی بریده‌اند ولی حالا حالا  کار دارد و تلاش فوق‌العاده می‌طلبد تا اکثریت مردم به آگاهی‌های لازم برسند و صدالبته که رهبر چنین کشور ی مجبور است  دست‌کم یک مسلمان  معمولی باشد و معلوم نیست چرا ایرانیان توقع دارند شاه مملکت باید بی‌دین و یا یک ضد دین باشد ، شاهی که  قانون اساسی هم او را مأمور و ملزم به ترویج دین نموده بود چگونه می‌توانست ضد دین عمل کند؟

بر می‌گردم به اینکه چرا محمدرضاشاه پهلوی اتفاقا آنگونه که شایع است مذهبی نبود و رضاشاه هم  آنطور که شهرت دارد ضدآخوند و ضددین نبود  و هر دو این ادعا‌ها جز اتهام برای کوبیدن  محمدرضاشاه پهلوی  از یکسو و رضاشاه بزرگ از سوی دیگر نیست. برای اثبات این دو موضوع  به یک سند تاریخی و دقیق نیاز داریم. سندی که اگر نادرست می‌بود تا به امروز سرو صدای افراد بسیاری را درآورده بود. برای دیدن چنین سندی که در دسترس همگان هم هست، با شما خواننده این سطور سری می‌زنیم به «ویکی پدیا» بخش رضاشاه، قسمت دین تا ببینیم رضاشاه اسلامی‌تر بود یا محمدرضا شاه. در بخش دین مربوط به رضا شاه نوشته است: «در زمان رضاشاه حوزه‌های علمیه در قم، اصفهان و نجف خودمختار باقی ماندند.» عجب ، تا آنجا که ما شنیده بودیم مردم می‌گفتند رضاشاه درب حوزه‌های علمیه را تخته کرده بود! در ادامه می‌نویسد: «در زمان رضا شاه وزارت  آموزش و پرورش (وزارت فرهنگ) آموزش مذهبی را در مدارس دولتی اجباری کرد!» پس آموزش مذهبی در دوره پادشاهی رضاشاه نه اینکه از بین نرفت بلکه اجباری هم شد.

ادامه مطلب: «در زمان رضاشاه، با کنترل محتوای این دروس جلوی هر عقیده‌ای را که بویی از شک‌آوری به مذهب داشت گرفته می‌شد! هدف رضا شاه حاکم کردن دولت بر تبلیغ و ترویج اسلام بود تا  تضعیف مذهب با اندیشه‌های سکولار…» نوشته ادامه پیدا می‌کند: «وی زندگی سیاسی‌اش را با رهبری قزاق‌ها در آیین‌های ماه محرم آغاز کرد. رضاشاه واعظان سرشناس را برای ارائه برنامه‌های مذهبی به رادیوی سراسری دعوت کرد.»

هم‌میهنانی که بدون وقفه در هر فرصتی  به دست می‌آورند می‌گویند رضاشاه حقوق آخوندها را قطع و محمدرضا شاه دوباره آن را برقرار کرد توجه فرمایند. در همانجا می‌نویسد: «رضاشاه سنت شاهیِ تامین بودجه مالی مدارس علمیه و بزرگداشت مجتهدین اعظم و سفرهای زیارتی حتا به نجف و کربلا را استمرار بخشید. رضا شاه نام بسیاری از فرزندانش را نام‌های امامان شیعه گذاشت. او به هشت روحانی  در سال ۱۹۲۱ / ۱۳۰۰ که از عراق گریخته بودند پناهندگی داد. رضاشاه مجتهد بزرگ عبدالکریم حائری یزدی را به اقامت در شهر قم و تبدیل آن به مرکزی مانند نجف ترغیب و تشویق کرد. لقب آیت‌الله و حجت‌الاسلام در همین سال‌های رضاشاهی بین عموم رایج شد. رضا شاه طلاب علوم دینی را از انجام سربازی معاف نمود. در زمان رضاشاه ادیان دیگر مانند ارامنه تحت فشار قرار گرفتند و مبارزه شدیدی علیه اقلیت مسیحی آغاز شد.»

چرایی همه این کارهای رضاشاه خیلی روشن است؛ چون او پادشاه یک کشور مسلمان شده بود و ناگزیر به اجرای فرامین اسلامی می‌گردید و صدالبته همه اینها که در مورد دین و رضاشاه در ویکی پدیا آمده  نمی‌تواند کوچکترین خلل و تردیدی به خدمات معجزه‌آسای رضاشاه بزرگ  وارد آورد که در ظرف شانزده سال ایران را از ژرفای خاکستر سیاه تاریخ بیرون کشید و به ایرانی زندگی بخشید و این قلم  می‌خواهد نخست باعث رفع اتهام از محمدرضا شاه  پهلوی گردد که تقریبا همگان او را مذهبی‌تر از رضاشاه می‌پندارند و مذهبی بودن او را هم یکی از ضعف‌های او و عاملی برای رخ دادن  انقلاب می‌نامند. در حالی که اتفاقا  محمدرضا شاه پهلوی تا حدود زیادی از رسومات اسلامی را به دور انداخته بود و اجرا نمی‌کرد و می‌شود آن موارد را در ده‌ها صفحه به روی کاغذ آورد ولی  مخالفین سیاسی او  همواره تهمت مذهبی بودن به او می‌زدند و هنوز هم می‌زنند تا گناه انقلاب را به گردن شاه بیندازند.

جالب است گفته شود که اتفاقا فقط آخوندها متوجه موضوع  شده بودند که محمدرضاشاه در پی بر کندن حضور اسلام از حکومت است و به طریقی گام به گام و طبیعی درآن مسیر پیش می‌رود. آنها خوب می‌دانستند اگر محمد رضاشاه ده سال دیگر در پادشاهی باقی می‌ماند جنازه نقش اسلام در حکومت را به دست خودش به خاک می‌سپرد ولی افسوس که دشمنان خارجی و هم‌میهنان داخلی دست به دست هم داده ریشه پادشاهی مقبول و پیشرونده‌ی  پهلوی دوم را از بیخ و بن کندند و  خود را هم به همراه همه مردم جهان به زحمت و گرفتاری انداختند.

و اما این نوشته برای رفع اتهام از رضاشاه بزرگ نیز هست که او را به غلط یک پادشاه ضددین  لقب داده‌اند. در واقع نه محمدرضاشاه پهلوی مذهبی‌تر از پدرش بود و نه رضاشاه یک انسان غیرمذهبی  چنانکه شهرت یافته است بود. آنها دو تن ایراندوست مسلمان  معمولی و معقول مانند همه مردم ایران بودند و بس!

در پایان ضروری است گفته شود تا زمانی که دین رسمی مردم ایران اسلام است و تا زمانی که اکثریت قابل  توجهی از هم‌میهنان ما به ویژه در رده‌ی با سوادان کشور علاقمند به حفظ  این دین هستند هیچ رهبری، هیچ رئیس جمهوری و هیچ پادشاهی در ایران نمی‌تواند دم از سکولاریسم بزند و یا به اسلام بی‌اعتنا باشد. بدبختانه با ادامه داشتن این دین هم  در ایران  بالاخره روزی بار دیگر و بارهای دیگر شور حسینی مردمی ‌که عاشق حسین و علی و محمد و زینب‌اند به طغیان‌های دیگری تبدیل خواهد شد  و این ملک زرخیز را به تجزیه و یا به ویرانه‌ای تبدیل خواهد کرد، مگر اینکه ایران هم مثلا مانند کشور اسپانیا خردمندانه خود را از چنگال این دین بیرون آورد تا رستگارشده و در ردیف کشورهای پیشرفته درآید.

https://www.khorasanzameen.net/php/images_new/in_contents/g_asaturian.jpg

از «پهنه های اریایی» تا افسانه های آذربایجانی- پرفسور گارنیک آساطوریان

از «پهنه های اریایی» تا افسانه های آذربایجانی

[و نیز همبودی  ها و همریشگی های زبانی و تباری در گستره ایران و  افغانستان-گ.] [1]

https://www.khorasanzameen.net/php/images_new/in_contents/g_asaturian.jpg

نویسنده: پروفیسور داکتر گارنیک آساطوریان

گزارنده: عزیز آریانفر

https://www.khorasanzameen.net/php/images_new/authors/arianfar.png

٩ ثور (اردیبهشت) ١٣٩٢

پیش درآمد:

نوشته دست داشت، نسخه فشرده یادداشت های نویسنده (2)به زبان روسی برای سیمینارهای تبارشناسی (اتنولوژی) ایرانی در دانشکده خاورشناسی دانشگاه دولتی ایروان است که در برگیرنده بخش هایی از مضمون کنون دارای مبرمیت ویژه  به دلیل برخی از فرایندهای سیاسی – و  همانا، موضوع «اقلیت آذری» در ایران، و شمار نفوس آن، مسایل «تورکی زبانی زدگی» (tyurkofonii) برانگیختن گرایش های جدایی خواهی در این کشور و هویت سازی های مصنوعی، تاریخ ریختیابی تبارهای تورکی زبان در جنوب قفقاز، مسائل مربوط به کردها، بلوچ ها، گوران ها، تات ها، عرب ها، و… است.»

در روند بررسی دایره اصلی مسایل، همچنین به عرصه های ناپیدای («باطنی» یا ایزوتیریک) مربوط به این موضوع، از جمله برداشت کارشناسیک از تبارشناسی مردم شناسانه (اتنودموگرافی

–  etnodemografii ) ایران و ایده دولت، مساله درستی کاربرد چنین واژه های شناخته شده و تعاریف در قبال  ایران معاصر؛ مانند «کشور چند ملیتی» (کثیرالمله)، «اکثریت»/ «اقلیت»، و ….نیز پرداخته شده است.

گذشته از این ها، امیدوارم همان گونه که خود می پندارم، توانسته باشم حتا برخی از سازه های شماری از تبارها (اتنوس ها)ی تثبیت شده را نشان بدهم که با  نگاه دقیق تر در کانتکست ایران چیزی بیش از مفاهیم گمراه کننده و توهم آور، عاری از اشکال واقعی انگاشته نمی شوند.

برای نمونه، موضوع اقلیت 30 میلیونی (شاید 20 میلیونی یا 18 میلیونی و شاید هم 13 میلیونی) آذربایجانی ها در ایران از کجا برخاسته و ریشه گرفته است؟ و باشندگان آذری ایران چه پیوندی به مردم جمهوری ماورای قفقازیی کنونی آذربایجان دارند، در صورتی که این جمهوری چندی پیش، به تازگی ایجاد شده است و آذربایجان نام داده شده است؟ (منتفی نیست که در میان سالمندان معمر قفقازی هنوز هم شاهدان پدیدآیی این کشور به روی نقشه های جغرافیایی زنده باشند) آیا نزدیکی زبان و گفتار بخشی از باشندگان یک کشور با زبان رسمی دولت همسایه – نشانه یگانگی تباری و فرهنگی-ژنتیکی «ملت پارچه شدهه»؟! است؟

…و سر انجام، «اکثریت پارسی» یی که در برابر اقلیت های  «آذربایجانی» و دیگر «اقلیت» ها در ایران قرار داده می شوند، در اوضاعی که در ایران هیچ کسی خود را به نام فانتومی «اکثریت» نمی خواند، چه کسانی اند؟

بسیاری از کلیشه های نادرست و دروغین تبلیغی که به تدریج به ذهن مردم نشانده شده اند، پرزه ها (جزئیات) فنی طرح کلی پیاده سازی پروژه «آذربایجان» [بزرگ] اند که در بیرون از منطقه طراحی و برنامه ریزی شده اند و رسیدن به هدف چندپارچه سازی ایران و مرزبندی های نو ناموجه از دیدگاه  تاریخی در سراسر منطقه آسیایی قدامی (جنوب باختری) را مد نظر دارند.

بر این موضوع و بسیاری از مسائل دیگر که همچنین به کردها، بلوچ ها، گوران ها (gourmets)، اعراب، باشندگان کرانه های دریای کسپین (خزر، مازندران) ربط می گیرند،  شاید به گونه عینی نه از راه تقسیم ارادی (voluntarist) جمعیت ایران به «گروه های تباری»، «توده ها» و «اکثریت» و «اقلیت»، بل که تنها از راه بررسی جامع زمانی (دیاکرونیک) ( diachronic survey) واقعیت های تبارشناسی مردمی (اتنودموگرافی) روشنایی افگنده شده و پوشش داده شده باشد.

نبشته دست داشته، که مبرم ترین مسائل تبارشناسی (اتنولوژی) ایران را به بررسی می گیرد، تلاشی است که همانا داشتن این چنین نگاه جامع در باره موضوعات مطروحه را مد نظر دارد. از این منظر، بر آنم که اثر دست داشته در بُعد تدوین چارچوب شالوده های متدولوژیک (روش شناسانه) برای پژوهش در باره  توده های باشنده ایران و منطقه در کل سودمند خواهد بود.

گرانباری سیاسی مسایل مورد بررسی در این نبشته، باعث گردید که ناخواسته، تا اندازه یی از روش نگارش آزاد مطالب کار بگیریم که بیشتر ویژه نوشته های سبک روزنامه نگاری می باشند. این کار نویسنده را برانگیخت تا به رغم پابند ماندن در چهارچوب تجزیه و تحلیل علمی- اکادمیک، به گونه چشمگیر دستگاه گستره علمی کار را کوچکتر ساخته، به استثنای موارد لازم، تنها جستارها و رویکردها  به تازه  ترین مآخذ در باره موضوع را رفرنس بدهد.

پس منظر تاریخی بررسی مساله:

کشور ایران کنونی، بخش باختری (غربی) اریانم ویجه یعنی گستره اریایی (به بیان اوستا) یا هرگاه اصطلاح نو تر عهد ساسانی را به کار ببریم- ایرانشهر را در بر می گیرد. (3)

تاریخ پدیدآیی و توسعه ایده ایران در ابعاد سیاسی، فرهنگی و گستره یی- زمانی آن به گونه مفصل در اثر  استاد فقید- پروفسور ژیراردو نولی ایتالیایی به بررسی گرفته شده است. (4)

Gherardo Gnoli, The Idea of Iran: An Essay on its Origin, Roma, 1989

بخش خاوری این «پهنه»  سراسر گستره آسیای میانه کنونی و افغانستان لغایت تا هند را در بر می گیرد. خط جداگر میان خاور و باختر جهان ایرانی، نوار بیابانی دشت کویر و دشت لوت است که از دروازه های کسپین در نزدیکی سمنان در شمال تا بلوچستان در جنوب پهن است.

از آوان ورود آریایی ها به پشته ایران در [گستره کنونی- گ.] افغانستان و آسیای میانه (از نیمه نخست هزاره دوم پیش از میلاد- نگاه شود به بندهای3-4 همین نبشته) و ایرانی شدن (Iranization) این گستره پهناور، و تا دگرگونی های اتنودموگرافیک (تباری-مردم شناسی) عمدتا مربوط به گستره یابی ترک ها و گسترش اسلام، تقریبا در همه این گستره در زمان های گوناگون، توده هایی ساکن گردیدند که روی هم رفته به زبان های ایرانی سخن می گفتند: در باختر- پارس ها، پارت ها (اشکانیان) و مادها، و در خاور توده های برشمرده شده در اوستا- بلخیان یا باکتریها (Bactrians)، سغدیان، مرغیانی ها (margian)، خوارزمیان، و گروه های مختلف آراخوزی ها و گروه های گوناگون ساک ها.

یادمان های نوشتاری چندی هم به زبان های بیشترینه این توده ها بر جا مانده اند. شاید هم توده های اسرارآمیز یفتلیان (Eftalits) [(هون های سفید)-گ.] که حتا در دوره های بعدی ساسانی در گستره افغانستان کنونی و شمال باختری هند دولتی برپا داشتند، ایرانی باشند. (5)

چشم انداز تنها در پایان هزاره یکم و آغاز هزاره دوم میلادی، هنگامی به گونه چشمگیر دگرگون گردید که در نتیجه سرازیر شدن چشمگیر عنصر تورکی به آسیای میانه، بر بستر لایه ها (substrate) ی  تباری ایرانی، اقوام (نارودنوست) هایی پدید می آیند با داشتن لهجه های تورکی، که بازماندگان شان برای مثال، کنون ازبیک ها، قرغیزها، ترکمن ها و ….می باشند. (6)

این گونه، گستره ایرانی زبان سرزمین های خاوری ایران به پیمانه چشمگیری کاهش یافت.

امروزه،  گویندگان زبان های ایرانی در [سرزمین های خاوری ایران] به طور عمده افغان ها و تاجیک ها اند. به طور معمول، در بافتار تاجیک ها مردمان کوهنشین پامیر را (که تاجیک ها آن ها را گلچه γalča   (7) می خوانند)، شامل می سارند و افغان نه تنها پشتون ها، بل که همه باشندگان پارسی زبان افغانستان، از جمله گروه منگولویید (دارای چهره های مغولی) هزاره را (که بر خلاف اکثریت افغان های سنی، پیرو مذهب شیعه اند) را در بر می گیرد.

باشندگان پامیر، شیعه اسماعیلی اند. در کل، همه باشندگان آسیای میانه به شمول تاجیک ها، سنی اند.  بخشی از مردم پامیر در افغانستان بود و باش دارند. در این کشور همچنین  گروه های کوچک ایرانی زبان مانند ارومری ها (در بره کی برک در ناحیه لوگر و در کانیگورام در وزیرستان جنوبی) و پشه یی ها (در شمال خاوری کابل) بود و باش دارند.

در نقشه تباری افغانستان افزون بر این، ازبیک ها، ترکمن ها، بلوچ ها و ملیت های کوچک دیگر هم دیده می شوند. در نورستان، در شمال شرق کشور، مردمانی بسر می برند که به زبان های «کافری» و  «دردی» سخن می گویند.

گوشه غربی (باختری) «گستره اریایی»- ایران باختری، که روی هم رفته، کنون با گستره امروزی جمهوری اسلامی ایران همخوانی دارد، از دیدگاه تباری یکپارچه تر بوده است: در این جا، سازه های ایران باختری در دو سیما چیرگی داشته است: سازه شمال باختری- «ماد» (پسانتر، اشکانی یا پارتی) و جنوب باختری- «پارسی»Persic). )

اکنون، بیشترینه مردم ایران، بازماندگان بلافصل همین دو سازه اند. همه گروه های بومی، که در چند دهکده و روستا و در برخی از موارد در سراسر یک استان، بسر می برند، در فرجام یا از آرایه های تباری شمال باختری ایران اند و یا هم از جنوب باختری آن.

تقریبا تا سده نهم میلادی، هر دوی این آرایه ها (شمال باختری و جنوب باختری) هنوز هم  یکپارچگی خود را نگه داشته بودند، هر چند هم برخی از بخش های آن ها به گونه چشمگیر با بافتارهای تباری آمیزه یی دیده می شدند. در هر صورت، داده هایی درخور اعتمادی در باره موجودیت شاخه های کوچکتر این کتله های کنگلومرا (همجوش) در دست نیست. (8)

چنین آمیزه یی از فرهنگ های بومی را که کنون در ایران می بینیم، نمی توان در منابع دست داشته زبان پارسی میانه اشکانی و منابع دیرین اسلامی (عربی یا فارسی) یافت.

هیچ گونه اطلاعاتی نه در باره کردها و نه در باره بلوچ ها در دست است. حال چه رسد به سمنانی ها، گورانی ها، سیوانی ها، کاشانی ها و …راستش، چند واژه که گواه بر موجودیت جوامع معین مردم اند، مانند راچی ها (پسان ها- رازی ها)، ساکی ها (پسان ها سکزی ها) و اتراپاتیچ ها و..، در متون کلاسیک ارمنی دیده می شوند که به معنای باشندگان کدامین جا اند. این گونه، راغی ها (باشندگان ری)، سکستانی ها (Sakastan، باشندگان سیستان) و آتروپاتاکانی ها (Aturpatakana – باشندگان آذربایجان). چنانی که باشندگان رم را به زبان سغدی «فرومی» می خواندند.

اسطخری- جغرافی دان عرب سده های میانه، در مسالک الممالک از عشیره یی به نام منوج (ان)  نام می برد که در کرمان زندگی می کردند. در همان جا، هنوز هم جایی به نام منوجان (Manudzhan ) است که باشندگان آن به شاخه خاصی از فارسی کرمانی سخن می زنند.

روشن است چنین واژه هایی بار تباری ندارند [و به داشتن پیوند با کدام قوم خاصی دلالت ضمنی نمی نمایند]. همین گونه، «کُرد» در متون پهلوی، به گونه یی که من نشان داده ام، به گمان غالب، به معنای موقعیت اجتماعی گروهی از مردم است که (دامدار، رمه دار، شبان، کوچرو، چادرنشین، خانه به دوش و…») بوده اند، تا داشتن پیوند و وابستگی تباری به کدامین گروه ویژه. (9)

کلمه کُرد به همین مفهوم مدت درازی تا سده دوازدهم کاربرد داشت که آشکارا در نوشته های جغرافی دانان عربی بازتاب یافته است. افزون بر این، «کُرد» در گویش های باشندگان پیرامون کسپین،  تا به امروز به معنای «چوپان، شبان گوسفندان و بزها) کار برد دارد. چنانچه همین مردم کلمه «گلِش» (galesh ) را به معنای «گله دار»، «پاده بان» یا «گاوچران» به کار می برند. (10)

رساندن نام قبایل بلوچ به سنگنوشته (کتیبه) های پارسی باستان اکوفاچیا (akaufachiya) نمونه بارز ریشه شناسی (ایتمولوژی) مردمی است. بلوچ، در آثار جغرافیایی عربی به شکل «بلوث» (Balus)  آمده است که آشکارا وابستگی قبیله یی را نشان می دهد. این کلمه، همین گونه بار معنایی تباری را در شاهنامه فردوسی (11) (به شکل کوچ و بلوچ kūč-U-balūč ) بر پشت می کشد. بازتاب دیرین تر واژه بلوچ در رساله پهلوی «شهرستان های ایرانشهر» بر اساس بازخوانی جوزف مارکورت به شکل جمع آن بلوچان (balōčān) بس پرسش برانگیز می نماید.

بار همانندی را همین گونه، کلمه کوفیچ (kufich) [(شاید هم کوفی؟)-گ.] دارد (به عربی- کوبیث یا (کوبیس Kubis یا کوفیس (Kuphis) – نام قبیله دیگر، که همراه با بلوچ ها ذکر شده است.  کوفیچ (Kufich) به معنای کوهی یا کوهنشین و هم (پشتِ کوهی) است (از پارسی میانه. (12) kōfēč) ) )

Kufichi ، به نظر می رسد، که همو بازماندگان  akaufachiyaهایی اند که شاید منشاء دراویدی داشته اند.

واژه «لُر» (جمع آن به عربی- الور) که نیز در منابع عربی دیده می شود، همین گونه، نام باشندگان یک محل است، نه نام کدام تبار (اتنوس). «لُر»، به گونه یی که مینورسکی (13) نشان داده است، بر می گردد به نام شهر ال- لور، محلی در شمال خوزستان، که جغرافی دانان عرب از آن نام می برند. به باور مینورسکی، لُر، نام رومی شده پایتخت سند- رور (به عربی الرور) است که نام کولی ها(14) در ادبیات کلاسیک پارسی- لولی ها (لولیان) از آن گرفته شده است.  لر یا لور، چنین بر می آید که در نزدیکی  شهر اندیمشک کنونی قرار داشت.

این همه، البته، به این معنا نیست که در زنجیره یاد شده  زبانی ایران باختری، کانون های تشکل های گویشی وجود نداشته است. شاید در دوره بعدی ارشاکیدی(arshakid) (سده های نخستین میلادی)، اما به هیچ رو، نه پیش تر از آن، گستره هایی که پسان تر، پرده پرداز چنین تصویر رنگارنگ گویشی در ایران غربی گردیدند، پدید آمدند.

مقارن همین زمان، شاید لهجه گونه (protodialekt) هایی که پسان تر در شالوده گویش هایی چون کردی، ایران مرکزی، سمنانی، بلوچی و دیگر گویش های خویشاوند و همریشه ریخته شدند، وجود داشتند. اما در آن هنگام، این پروتودیالکت ها تنها گونه های به آسانی محسوس گستره یگانه زبانی بوند، نه چیزی بیشتر از آن. (15) و در باره کدامین جوامع جداگانه تباری (اتنیکی) یعنی جوامع تشکل یافته، با هویت های تباری دارای خودشناسی، در حدود  این گستره حتا سخن هم نمی تواند در میان باشد.

شاید، منطقه کسپین جنوبی، جایی که پیش از ورود آریایی ها، یعنی پیش از ایرانی سازی زبانی این گستره، تیره های بومی مانند کادوسی ها (Kaduses)، گیل ها، تاپیرها ( tapirs)، دیلیمای ها، کاسپ ها (کسپ ها)، مارد ها (اماردها)- نیاکان تالشی ها، گیلانی ها، مازندرانی ها (طِبری ها) و دیلمی های قدیم بود و باش داشتند، تا جایی استثاء قرار گیرد.

لاهی ها(lāh)، که نام تباری (اتنونیمethnonym) شان به شکل ایرانی شده ( Iranicized)- لاهیجی Lahij (lāhīǰ)، با پسوند-īǰ ، از زبان ایرانی میانه اولی- -ē/īč تشکیل شده، و در نام های شهر لاهیجان(Lāhīǰān) – در جنوب گیلان و شهرستان لاهیج در اران بازتاب یافته است، نیز به گروه های قبیله یی ماقبل ایرانی نوار ساحلی  کسپین تعلق می گیرند.

آنانیا شیراکاتسی(Anania Shirakatsi)– تاریخنگار ارمنی کشور لاه ها/ لاهیجی (Ałahēč-k را در منطقه کنونی کاشاتاغ (Kashatagh) (لاچین) در جمهوری قره باغ کوهستانی یادآور می گردد.

شاید به دلیل ویژگی های خاص سرزمینی، خصوصیات سازمان قبیله یی، نوع راه و روش و شیوه زندگی، ظاهرا، حتا پس از پذیرش زبان ایرانی؛ ویژگی های تباری مردم این منطقه حفظ گردیده باشد. همین چیز را می توان در باره خودویژگی فرهنگی این منطقه باقدمت گفت. حتا اسلام به این جا پسان تر از سایر نقاط ایران آمد. در هر صورت، چنین بر می آید که تا سده بیستم، در این جا هنوز هم پیروان فرقه های باستانی وجود داشتند.

محیط و فضای غیر جزمی (غیر دگماتیک) در منطقه جنوبی دریای کسپین، زمانی زیدی ها و شمار بسیار دیگر فرقه هایی را که به اسلام ارتدکس (سنی) پیوند داشتند، پناه داده بود.

انرژی عظیم پرشور انباشته شده در منطقه کسپین جنوبی، دودمان آل بویه را زایید که در میانه های  سده دهم میلادی، در عمل اندکی بیش از دو سده پس از فتح ایران از سوی عرب ها – با گرفتن بغداد، از آن ها انتقام کشیدند و حاکمیت خود را در مرکز خلافت برپا نمودند.

مسافری ها در آذربایجان یا آتورپاتاکان ((Aturpatakane، نیز از دیلمی ها بودند.

در همان دوره، امواج مهاجرت ها از منطقه و از دیلم (منطقه بلند کوهستانی گیلان) به طور خاص، در یک سخن، آسیای قدامی یا خاور نزدیک را به سان سیلابی زیر گرفته و پوشانده بود.  دیلمی ها چونانِ سپاهیان مزدور در بسیاری از ارتش های جهان اسلام خدمت کرده اند. رد پای دیلمی ها هم در توپونومی (نام های مکان) و هم دموگرافی (مردم شناسی، جمعیت شناسی) منطقه قابل مشاهده است. به عنوان مثال، زازها (نام خودی دیمل ها) که اکنون در آناتولی زندگی می کنند، به گمان غالب، از شاخه های دیرین سرکشیده از گستره پیرامون کسپین باشند.

همچنین پیشینه تاریخی طالش ها (تالاش ها) که سرشار از نمونه های کارروایی های رزمی، ایجاد تشکل های دولتی، همراه با گرمجوشی حاد مبارزه و شور و شوق است؛ نیز می تواند چونانِ تصویر روشنی از تکاپوهای باشندگان گستره جنوبی دریای کسپین ارزیابی گردد.

ویژگی معین باشندگان گستره پیرامون کسپین در غرب ایران در تلاش های آن ها در راستای پدیدآوری سنت های ادبی خودی شان نیز تبارز نموده است. شایان یادآوری است که نخستین ترجمه های قرآن همگام با پارسی، به زبان های طبری، که امروزه نیز در مازندران به آن سخن می گویند، صورت گرفته بود.

در میان گویش های نو ایرانی، جایگاه گویش طبری- که دارای آثار ادبی تثبیت شده قدیمی است، در واقع، پس از پارسی دوم است. این در حالی است که در زبان های [دیگر ایرانی، مانند-گ.] کردی، افغانی [(پشتو)-گ.] و بلوچی، نخستین نمونه های ادبی تنها در سده های شانزدهم و هفدهم پدید آمدند(16)

با این حال، به رغم برخی از خودزیستایی باشندگان گستره پیرامون کسپین، این مردم همواره بخش جدایی ناپذیری از کلیت باشندگان ایران باختری به شمار بوده اند و هرگز خود را بیرون از گستره  سرزمینی ایران نخوانده اند.

ناگفته پیدا و آشکار است که «رنسانس پارسی» (رستاخیز پارسی) در باختر ایران، که تجلی آن در شگوفایی و بالندگی چشمگیر علم و فرهنگ در سده های پانزدهم  و شانزدهم پدیدار گردیده بود، همانا به برکت سیاست های [خردورزانه-گ.] آل بویه دیلمی بود. (چیزی که در خاور ایران، با نام سامانیان گره و پیوند می خورد)

3-با توجه به پارامترهای انتروپولوژی یا انسان شناسی (شکل سر، ویژگی های ژنتیکی، پوست سر، مو و برش چشم و…)، بیشترینه ایرانیان – به استثنای تعداد کمی از باشندگان دارای سیمای مغولی (Mongoloids) مانند [بخش هایی از- گ.] ترکمن ها و هزاره ها، و چندین هزار  نگرویید یا سیاهپوست چهره نما ها Negroid)   ((در برخی از نواحی ساحلی خلیج پارس) متعلق به نژاد «قفقازی سیما» یا قفقازی شکل (kaukazoid) اند به ویژه، نوع آلپی (ALPINE) یا گِرد سر یا گِرد کله Roundheads) آن، هر چند نمایندگان دو زیرگروه دیگر از همان نژاد – شمالی و دریای مدیترانه یی (میانزمینی) نیز به چشم می خورند.

در این حال، هر دو شکل از نوع آلپی- ارمنی نما یا ارمنی مانند (Armenoid) و ایرانی نما (iranoid)  به پیمانه برابر در جاهای مختلف ایران با شیوع نوع نخست در شمال باختری و در نوار کرانه یی کسپین دیده می شوند.

به غیر از گروه های های یاد شده مغولی سیما (هزاره ها و ترکمن ها) و نگروییدها (Negroid) که در ایران در نتیجه فرآیندهای فرعی و یا روندهای دموگرافیک بعدی پدید آمدند، ویژگی های انسان شناسیک یا انسانشناختی باشندگان باستانی پشته ایران تا ایرانی شوی (ایرانیزاسیون-Iranization ) زبانی آن ها، به گمان غالب، همان بود که کنون هست.

در عمل، سیما و نمای باشندگان ایران [بزرگ-گ.] در هزاره های پسین، حتا پس از یورش های ترکی- مغولی و تسلط آن ها در نقاط گوناگون کشور برای چندین سده، دستخوش دگرگونی های شایانی نگردیده است. در هر صورت، موجودیت آشکارepicanthus   (ویژگی های اصلی) متعلق به نژاد مغولی در ایران، تنها در ترکمن ها و تا جایی در میان  هزاره ها دیده می شود.

برخی تغییرات را می توان تنها در ویژگی های انسان شناسیک بلوچ هایی که ناشی از تماس های تنگاتنگ با براهویی ها (Brahui) و گروه های نگرویید Negroid  نوار ساحلی خلیج پارس،   اند، ردیابی کرد. به نمونه های دیگر هم می توان اشاره کرد: برای مثال، نمایندگان قبایل اوغوز اینالو (اینه لو یا عینه لو؟) و افشار، چشم هایی اندکی کشیده و پهن دارند. آن چه مربوط به  ایل قشقایی ها در استان فارس (که بدون شک، ریشه های ترکی دارند) می گردد، نشانه های مغولی نما بسیار کمرنگ دیده می شود.

با این هم، همه این ها- موارد نادری اند که ره آورد آمیزش های دیرین و همپیوندی های دموگرافیک نیستند و به صورت عمومی، تصویر کلی را تغییر نمی دهند.

در پیوند با آن چه که در بالا برشمردیم، این پرسش مطرح می شود که: پس تاثیر هند و اروپایی ها- ایرانی ها (یا آریایی ها) در ریختیابی سیمای بیرونی باشندگان ایران چگونه است و به طور کلی تر، خود آن ها به کدام نژاد متعلق بوده اند؟

تعیین تاریخ دقیق استیلای ایران از سوی آریایی ها، روشن است، ناممکن می باشد. با این حال، بر پایه داده های باستانشناسیک و شواهد زبانی، می توان با اطمینان گفت که این رویداد در نتیجه سرازیر شدن  چند موج  مهاجرت سر از احتمالا نیمه نخست هزاره دوم پیش از میلاد رخ داده بود.

در سپیده دم نخستین کوچیدن ها و راهپیمایی های آریایی ها در منطقه (در این جا به چگونگی مسیرهای راه های رسیدن آن ها به گستره ایران  و این که از کجا به این جا آمده اند، نمی پردایم)،  در این سرزمین، مردمی با فرهنگ ویژه، که برخی از آن ها پیشرفت های شایانی هم داشتند، زندگی می کردند. در گام نخست – ایلامیان (عیلامی ها)، که دارای نوشتار و سنت هزاران ساله دولتداری بودند(17) .

در کنار باشندگان بومی برشمرده کرانه های دریای کسپین، در کوهپایه های زاگرس- لولوب ها (18)  (lulub)، گوت ها (یا کوت ها)، کاسیت ها (Cassites ) ؛ در خوزستان- خوزها، و در شمال بین النهرین (میانرودان)- خوری ها، کَردویی ها یا کردوهی ها (karduhi)، کیرتی هاKirti   یا (کیورتی ها)، (19)  گوری ها یا گورانی ها (نگاه شود به: فصل چهارم، بند سوم) و… زندگی می کردند.

این مردمان، هند و اروپایی نبودند. زبان ایلامیان، که به ما در بدنه شگفتی برانگیز متون خط میخی، (که اسناد دفتری هخامنشی نیز با آن نوشته شده است)، رسیده است، که قابل شناسایی و رمزگشایی معین نیستند. این زبان مانند زبان های خوری (Hurrian) – اورارتی ها، بستگان آشکاری ندارد. تلاش ها برای فرض نمودن پیوندهای ژنتیکی میان زبان ایلامی و زبان های دراویدی تا کنون قرین موفقیت نبوده اند(20)..

دراویدی ها، احتمالا باشندگان مک (مکران)، بلوچستان کنونی (مردم مچیا  machiya) بوده اند، که براهویی ها از نوادگان ایشان شمرده می شوند. طبقه قابل توجه لکسم ها (نشانه ها)ی ایرانی (بلوچی) قدیمی، در زبان براهویی- تنها ریلیکت (اثر) بازمانده از باشندگان دراویدی کرمان و بلوچستان – گواه بر پردامنه بودن  تماس های ایرانی- دراویدی در این منطقه می باشد.

زبان های دیگر مردمان باستانی پشته ایران، که دارای نوشتار نبوده اند، به جز از برخی از نام های آمده در آثار نوشته شده به زبان های دیگر، نیز از دید وابستگی ژنتیکی (همریشگی، همپیوندی) ناشناخته مانده اند. این زبان ها یا زبان های تجرید شده بوده اند، یا با زبان های خورتی- اورارتی یا ایلامی خویشاوندی داشته اند.

بخش مهمی از موزاییک رنگین تباری ایرانی- بین النهرینی را آرامی ها و سامی ها می سازند، که نقش بزرگی در رسانایی دانش در خاور نزدیک (میانه) بازی کرده بودند. زبان آرامی (که زبان امپراتوری آرامی نیز نامیده می شود)، زبان اصلی دفتری و کارپردازی در شاهنشاهی هخامنشی نیز بود، و پسان ها، یکی از شاخه ها یا انواع اخیر آن- زبان سوری، در شمار زبان های عمده ادبیات دینی مسیحیت شرقی در آمد.

4. بیشتر، گسترش زبان ها به دلیل برخی از زمینه های تاریخی معین، چونانِ تعویض کامل کدامین محیط تباری پنداشته می شود.  گمان برده می شود که گویندگان زبان (زبان های) پیشین، یا از میان می روند و یا به جای دیگری می کوچند و در بهترین حالت در عنصر بیگانه (از راه رسیده) با از دست دادن زبان و ویژگی های تباری خویش، جذب و هضم می گردند.

در عمل، گسترش خانواده های زبانی، از جمله هند و اروپایی، در دوران باستان به شیوه مسالمت آمیز و بیخی به شیوه  دیگر اتفاق افتاده بود. نخست، نابودسازی کامل باشندگان بومی به منظور «پاکسازی» و روفتن گستره نو زندگی (Lebensraum)  بیخی برای جوامع باستانی غیر معمول بود. تبعید و اخراج بومیان نیز به ندرت رخ می داده است. همه این ها- واقعیت های زمان جدید است. در دوران باستان، حتا جایگزینی بخشی از جمعیت را نمی توان بدون دلایل موجه، تصور کرد.

روند تغییر بستر زبانی در دوران باستان تقریبا چنین رخ می داده است: کوچ آمدگان (مهاجران) نخست در حاشیه یک جامعه تباری-فرهنگی جا می گرفتند و به دلیل برتری های نظامی، اقتصادی و یا بالادستی های دیگر (مانند مصرف فرآورده های لبنی یا مواد مغذی متنوع تر و…) معمولا از طریق پیوندهای خویشاوندی و به دست آوردن مواضع برجسته، به تدریج موقف نخبگان را در جامعه به دست می آوردند.

زبان آن ها که دیگر چونانِ زبان نخبگان شمرده می شد، به زبان باشکوه و معتبر (با پرستیژ) مبدل می گردید و به سراسر قلمرو بود و باش تبار بومی («بستر»)، به شمول نواحی یی که با مهاجران تماس مستقیم نداشتند، گسترش می یافت.

سپس، پس از چند قرن دو زبانه بودن، زبان بیگانه سرانجام حتمی چیرگی می یافت. در این حال، بیگانگان خود یا بیخی در میان بومیان حل می گردیدند، یا در مقایسه با آن ها یک اقلیت کوچک و ناچیز می ماندند. در واقع، تغییر کامل جمعیتی هرگز اتفاق نمی افتاد. در عهد باستان، مردم بومی همواره در هنگام تغییرات عمده زبانی، چونانِ عنصر غالب می ماندند.

چنین بر می آید که ایرانی سازی (ایرانیزاسیون) (Iranization) پشته ایران نیز همین گونه رخ داده باشد. افزون بر آن، نیاکان هند و اروپایی ایرانیان غربی، درست مانند بومیان، خود به نژاد دارای سیماهای اروپایی(قفقازی نما یا قفقازی چهره Caucasoid) متعلق بودند (21)  با این حال، این اصلا مهم نیست: شمار آریایی های بیگانه در مقایسه با بومیان فلات ایران آن قدر کم بود که چشم انداز کلی  انسان شناسیک (انتروپولوژیک) جمعیت بومی دیگر ایرانی زبان شده، در هر صورت دگرگون نمی گردید.

تازه واردان ایرانی، درست مانند شاخه دیگری هند و ایرانی ها که در هند جاگزین گردیدند، همه خود را به یک نام می خواندند- اریایی (arya)، است که به وفور در متون کهن در زبان های ایرانی و هندی، در نام های قبایل ایرانی (برای مثال، آلن Allon، سرزمین اوستیای (22) خودگردان در اثر حماسی نارت (Nart)، در نام های اشخاص (که در ده های اخیر موضوع تحقیقات بنیادی پژوهشگرانی چون گیرشویچ (Gershevich، مایرهوفر ( M. Mayrhofer)، آر. اشمیت و  و. آ. لیوشیتس ( Livshits) و… دیگران قرار گرفته اند)، و نیز در توپونمومی ها (نام های مکان)، و….به چشم می خورد.

شناخته شده ترین نمونه های تشکل های توپونومیک (مکان نامی) با کلمه آریا: همو نام مکانی  «اریانم ویجه» (خاستگاه یا بنگاه اریایی ها) (نگاه شود به، 1§)، نام کشور «ایران» گرفته شده از «ایریانم» (aryānām )- حالت جمع  ژنیتف (حالت جنسی) کلمه اِریا (arya)، به معنای (کشور) اریایی ها – شکل مخفف ایرانشهرShahr   Eran-) ( ) که با کنار گذاشتن «شهر» به معنای  کشور، تنها ایران آن مانده است) (نگاه شود به: زیر نویس شماره 3) و اریاورته(Āryāvarta) است (که نیز به معنای کشور اریایی ها بوده است که در شمال هند و بخشی از آن در سرزمین میان رودهای جمنا و گنگا موقعیت داشت).

از نام های مکانی معاصر ایران، که در بر دارنده «اریا» اند و ریشه در این کلمه دارند، می توان از «هرزند» (ارزند)- روستای کوچکی در نزدیکی مرند در استان آذربایجان شرقی، یاد کرد که به باور من، به کلمه ایرانی باستان «*arya-zantu» (اریا زنتو) بر می گردد. یعنی (محل بود و باش) قبایل اریایی یا جمعیت اریایی (نگاه شود به:  فصل سوم، بند 4)

«جامعه آریایی»، چونانِ یک واقعیت تاریخی در یک گستره خاص، البته، زمانی وجود داشته است. جای بود و باش نیاکان اریایی ها (خاستگاه نخستین اریایی ها)- موضوع خاصی است که نیاز به بررسی دقیق و مفصل دارد (که مستقیما مربوط به موضوع مورد ارزیابی نوشته دست داشته نمی گردد). یعنی به راستی مردمانی بوده اند که به زبان اریایی (هند و ایرانی) زبان نیاکان ایرانیان و هندی های کنونی سخن می گفته اند (به گمان غالب، کنفدراسیون بزرگی از قبایل کوچرو دامدار یا رمه دار)، که به دو بخش تقسیم شدند- «پروتو ایرانیان» یا نیاکان ایرانیان نخستین، و «پروتو هندی ها» (نیاکان هندی ها) که هند را استیلا کردند.

تاریخ اریایی (هندوایرانی ها) هم به همین خلاصه می گردد- آن ها به طور کامل نمای فرهنگی- زبانی منطقه گسترده یی را دگرگون ساختند و خود در میان باشندگان بومی حل شدند و برای همیشه صحنه تاریخ را ترک کردند. راستش، آن ها افزون بر زبان، عناصر فرهنگ، جهان بینی، اسطوره ها، آیین، ساختار اجتماعی، و هنجارهای اخلاقی خود را نیز به ارث گذاشتند که در توسعه ارگانیک تمدن سترگ «هندو- ایرانی» ریختیافته در درازای سده ها و هزاره ها، بازتاب نمایانی یافته است.

با این هم، این داستان دیگری است- داستان دوباره پدید آمده در روند فرایندهای پرشور ریختیابی تباری توده هایی که به زبان های اریایی سخن می گفتند، از آیین های اریایی پیروی می کردند، خود را اریایی می خواندند، و حتا به آن افتخار هم می کردند و می بالیدند، اما، در واقع، آن ها دیگر به مفهوم کامل کلمه، «اریایی» نه، بل که ادامه اریایی ها در ماسک «پوشش اریایی» بودند با فاکتورهای اتنوژنیتک(ethnogenetic) باشندگان اصلی سرزمین های استیلاء شده.

همین گفته ها تقریبا در باره همه توده هایی که به زبان های هند و اروپایی سخن می گویند، صدق می کند. به عنوان مثال، زبان ارمنی ها- از زبان های هند و اروپایی است. ارمنی ها، از دید ژنتیکی فرزندان بازمانده از باشندگان باستانی کوهستان های ارمن- خوری ها و اورارتو ها، اند- شاید هم با برخی از سازه های آناتولی، بالکانی و ایرانی (احتمالا اشکانی). ارمنی ها، در واقع، تنها زبان هند و اروپایی دارند.

نام اریا (arya ایرانی و ārya هندی)، مانند بسیاری از نام های تباری (اتنونیم ها ethnonyms) ها ریشه شناسی (ایتمولوژی) تثبیت شده ندارد. اگر چه ادبیات «مساله اریایی» بسیار گسترده است. معانی یی چون «نجیب» (سرشناس) و «آزاد» به این واژه – در دوره های بعدی، در نتیجه آلودگی (کانتونوماسیون) های ثانوی یا هم آمیزی دو سازه همنام (اومونیم) داده شده است.

5 هرچه هست، باشندگان کنونی ایران، بدون توجه به آن که در کدام بخش کشور زندگی می کنند، و این که به پارسی و یا دیگر گویش های ایرانی سخن می گویند، به عربی و یا لهجه های ترکی، با اکثریت قریب به اتفاق، فرزندان باشندگان کهن پشته ایران می باشند.

عناصر آمده از بیرون در این گستره یگانه تباری، به گونه یی که خاطرنشان ساخیتم، تنها ترکمن های باشنده استان گرگان (گلستان) در جنوب خاوری کسپین (که شمار شان به نزدیک به یک میلیون نفر می رسد)، براهویی ها در استان سیستان- بلوچستان ( که دارای خاستگاه دراویدی اند و شمار شاه به 150 هزار نفر می رسد)، و نیز مندی ها یا سمیت ها (به تعداد نزدیک به 20 هزار نفر در خوزستان)، هزاره ها در خراسان (مغولی های پارسی زبان آمدخ از افغانستان که شمار شان به 250 هزار نفر می رسد)، عرب های خراسان که دیگر تقریبا با باشندگان بومی اسیمیله شده اند و شمار شان به 50 هزار نفر می رسد) و کولی ها یا غربتی ها (سگون ها یا جت ها) در بخش های مختلف کشور که در اصل در اوایل هزاره دوم میلادی از هند به این جا آمده اند و شمار شان به نزدیک به 1.5 میلیون نفر می رسد. و گرو قبایل تورک زبان قشقایی، افشار، شاهسِون، ایانلو، بهارلو، خَلَج (روی هم رفته، 1.5 میلیون نفر(23).

به این آمار می توان ارمنی ها را (که شمار شان به 150 هزار نفر می رسد)، یهودان (که نزدیک به 15 هزار نفر اند)، گرجی ها (که شمار شان نزدیک به ده هزار نفر سر می زند)، و همچنین افغان ها (پتان ها) را نیز افزود که در خراسان نزدیک به صد هزار تن از ایشان بود و باش دارند.

در نتیجه، می توان گفت که از مجموع باشندگان ایران غربی که به سال 2006 شمار کل آن ها نزدیک به 70.5 میلیون نفر می رسید، تنها 6.4 درصد باشندگان غیر بومی اند(24).

این گونه، نزدیک به 95٪ ایرانیان امروزی با باشندگان بومی پشته ایران (که پیش از آمدن آریایی ها به فلات ایران در آن ساکن بودند)، ریشه ها و پیوستگی های تباری دارند.

با این حال، به دلیل جا به جایی های دموگرافیک ناشی از شرایط طبیعی و آب و هوایی – به عنوان مثال، کمبود آب و نبود سامانه های آبیاری بارانی (دیمه یا للمی)-، پیوند زدن محدوده های گویشی امروزی به گروه های مشخص تباری امکان پذیر نیست.

با این هم، باشندگان پیرامون دریای گسپین، آذربایجان (Aturpatakana) یا اتروپاتاکان و خوزستان جنوبی – به لطف هوای گوارا و آب فراوان، کمتر متحرک بوده اند و احتمالا ادامه مستقیم سازمان های تباری یی اند که در دوران باستان در این سرزمین ها زندگی می کردند. عرب های نامهناد خوزستانی، اصلا عرب تبار یعنی از قوم (سامی) نیستند، بل که بازماندگان خوزها اند که در سنگنبشته ها (کتیبه ها)ی هخامنشی از آن ها یاد شده است. آن ها پسان ها عرب زبان شده اند (نگاه شود به: فصل هفتم). در باره باشندگان کرانه های جنوبی کسپین،  پیشتر یادآور شدیم، اما در باره آتروپاتاکانی ها (aturpatakan) یا آذری ها باید چند نکته را یادآور شویم:

ایران کنونی، در واقع، گستره یی است با تمامیت کامل تباری-فرهنگی، سیاسی و تمدنی، که به اعماق هزاره ها ریشه دارد. هیچ بخشی از این کشور با جمعیتی که بر روی آن زندگی می کنند، با توسل به زور فتح نشده است و یا به گونه مصنوعی در روند تاریخ به آن ضمیمه نشده است. این  یک ساختار طبیعی، در نوع خود منحصر به فرد با ویژگی های تکرارناشدنی است که پیوسته در درون خود انرژی و شور باز می آفریند که  به آن توان زیستاری پایدار و چیره شدن بر سرنوشت می بخشد.

(1) در این نوشته بسیار جالب، افزون بر بررسی تبارشناسانه باشندگان کشور همسایه- ایران، مطالبی در باره باشندگان افغانستان هم آمده است. از همین رو، آن را به پارسی دری در آوردیم تا هم میهنانی که در جستجوی یافتن هویت راستین خود می باشند، از آن بهره مند شوند و سود ببرند. –گزارنده ( از این پس- گ.)

(2) استاد داکتر گاریک آساطوریان(Garnik Asatryan)- مدیر کرسی ایرانشناسی دانشکده خاورشناسی دانشگاه دولتی ایروان، کارشناس بزرگ مسایل مذاهب و زبان های ایرانیان باستان؛ فرهنگ؛ زبان شناسی تطبیقی؛ گویش شناسی ایرانی؛ نژاد شناسی ایرانی؛ جامعه چادرنشین ایرانی؛ کردشناسی؛ نژاد سیاسی و توسعه ناحیه یی نژاد، آمارگیری و …استاد زبان های ایرانی (زبان های پارسی میانی، پارتی (اشکانی)، سغدی و نیز گویش های نو ایرانی: کردی، زازی، لری، گبری، گویش کاشانی و…؛ تبارنگاری؛ تاریخ فرهنگی؛ فرهنگ عامه؛ مذاهب؛ تاریخچه نژادی ارمنی- ایرانی  و… اند.

ایشان ده کتاب و بیشتر از 130 مقاله پژوهشی چاپ شده به زبان های روسی، ارمنی، انگلیسی، آلمانی، فرانسوی، فراسی، ترکی و کردی دارند.-گ.

(3) مفهوم گستره اریایی، یا پهنه اریایی- اِریانم ویجه (*aryānām waiǰ a-)، چنین بر می آید که در عهد ایران باستان وجود داشته بود و به معنای زمین ها یا سرزمین های اریایی بود که باشندگان آن تیره های اریایی بودند.

هر چه هست، این واژه در دیرین ترین یادمان به زبان ایرانی- اوستا،  به شکل(airiianəm vaēǰ ah ) «ایریانم ویجه» و به زبان پارسی میانه به شکل اِیران ویج  (Ērān-vēz) دیده می شود.

در دوره ساسانی، برای این مفهوم، واژه  ایرانشهر (Ērān-šahr) پدید آمد، که بر می گردید به واژه ایران باستان « اِریانم خشسترام»  *aryānām xšaϑ ram یعنی پادشاهی (یا کشور) اریایی ها. هر چند، این واژه در زمان های دیرین تر شواهد متنی ندارد (یعنی پیش از دوره ساسانیان کاربرد نداشته است). برای به دست آوردن آگاهی های بیشتر نگاه شود به:

E. Benveniste, “L’Ērān-vēž et l’origine légendaire des Iraniens”, BSOS, vol. VII/2,

pp. 265-274; A. Christensen, Le premier chapitre du Vendidad et l’histoire primitive des tribus iraniennes, København, 1943, pp. 72-74).

یادداشت گزارنده: همچنین نگاه شود به: مقاله «تیوری قطبی پیدایش اریایی ها»ف ترجمه همین قلم در تارنمای کانون مطالعات و پژوهش های افغانستان .www.arianfar.cim

(4) برای مطالعه ترجمه پارسی دری بخش هایی از این اثر ارزنده،  نگاه شود به: کتاب «زمینه های تاریخی- جغرافیایی روندهای همگرایی در گستره ایرانستان» نوشته آریانفر در تارنمای کانون مطالعات و پژوهش های افغانستان .www.arianfar.cim

یادداشت گزارنده: باید یادآور گردیم که از دیدگاه علم ژنیتیک، هیچ تفاوتی میان انسان ها به عنوان یک نوع نیست. مگر، از دید علومی چون اتنوگرافی، دموگرافی و… انسان ها را از روی نشانه های رنگ پوست و ریخت سیماهای شان، به چهار نژاد سپید پوست، سیاه پوست، سرخ پوست و زرد پوست رده بندی می کنند که به نوبه خود از روی نشانه های به خصوص تر، به تبارها، اقوام، قبایل، طوایف وتیره ها رده بندی می شوند. (شایان یادآوری است که در نشان رسمی المپیا، نیز چهاردایره به هم پیوسته نمادین به چهار رنگ آمده است که نشانگر همبستگی چهار نژاد بشری می باشد).

آن چه مربوط به آریایی ها می گردد، باید گفت که در آغاز نام «اریا» یا «اریا» تنها نام جای بوده است و همانا سرزمین نخستین سپیدپوستان اریایی- ایریانا ویجه. سپس این نام بر زبان و تیره این گروه از سپیدپوستان اطلاق گردیده است- ایری ها، اری ها یا ایرها. به سان این که امروز هم کسانی نظر به خاستگاه شان شناسایی می شوند؛ مانند هراتی ها، کابلی ها، بخاری ها و… گروهی هم از روی زبان شان مانند پارسی زبان، پشتو زبان، اردو زبان و…

از این جا بر می آید که اریایی ها، نام تیره های نخستین ایرانی- هندی و نیز تورانی بوده است و سایر سپیدپوستان از جمله ژرمن ها و انگلوساکسون ها و… دست کم تا نیمه های سده بیستم به این نام خوانده نمی شده اند. هر چند برخی بر آن اند که نام کشور ایرلند، از همین «ایر» گرفته شده است و سرزمین ایرها یا اریایی ها (ایرانی ها) معنا می دهد.

با این هم، نشانه هایی اند دال بر این که برخی از تیره های روسی نیز خود را ایری می خوانده اند (نگاه شود به مقاله تیوری قطبی پیدایش آریایی ها، ترجمه آریانفر- تارنمای کانون مطالعات و پژوهش های افغانستان). کلمه اریا به عنوان نام کدام نژاد، (دقیق تر اصلا) در ادبیات مکتوب ما در درازای هزاران سال پیشینه ندارد. با این هم، چونانِ نام زبان و مکان آمده است. مانند سنگنبشته های برجامانده از کوشانیان یا هخامنشیان. آن چه هم که یونانیان «اریانا» خوانده اند، در آغاز، بخش خاوری گستره شاهنشاهی پارت ها یا اشکانیان بوده است که در برگیرنده بلخ نبوده است. هر چند، آن ها پسانتر این نام را برای سراسر پشته منهای استان پارس اطلاق نمودند. باید گفت که اریانا نه نام کدام کشور، بل که نام یک سرزمین بوده است که از رود «اری» (هری) و منطقه هرات گرفته شده است. از این رو، نام هایی چون آریانا، آریانا افغان، آریانا افغانستان، آریانای کبیر و آریانای باستان همه جعلی اند.

در ادبیات اروپایی هم در گذشته نام اریایی چونان شناسه نژاد سپیدپوست کاربرد نداشته است. تنها با به میان آمدن فاشیسم، اندیشه پردازان این ایدئولوژی آن را به منظور بهره برداری های آزمندانه سیاسی برای همه نژاد سپید پوست عام ساختند و این نژاد- نژاد اریایی را نژاد برتر خواندند. این بود که مفاهیمی چون نژادپرستی، تبعیض نژادی و … پدید آمد.

در ادبیات ما، با توجه به این که ایرانیان باختری، این واژه را به شکل آریایی یا حرف «آ» تلفظ می کنند، به شکل «آریایی» رواج پیدا کرد. ورنه همان اریایی است. در ادبیات پارسی، برای نخستین بار واژه آریایی را میرزا آقا خان کرمانی  به همان شکل اروپایی آن- «آرین» به کار برد. سپس دکتر رضا زاده شفق آن را به شکل «آریایی» که  در واقع، ترجمه همان آرین می باشد، استعمال کرد. کنون، همه سپید پوستان، اعم از سپیدپوستان هند و ایرانی و تورانی و انگلوساکسون و ژرمن و روس و… را به همین نام آریایی می خوانند که در واقع همان سپیدپوستان اند. با توجه به این که این کلمه دیگر بسیار رایج شده است و جا افتاده است، دشوار است آن را ویرایش کرد. کنون برای تفکیک و تمایز اریایی های ایرانی از دیگر سپیدپوستان، برخی ها ترجیح می دهند آن ها را اریایی های ایرانی بخوانند و سایر سپیدپوستان را تنها «اریایی». هر چه هست، اریایی امروز چونانِ همتاواژه مژاد سپید پوست عام شده است و کاربرد فراگیر دارد.

شایان یادآوری است که در زمینه آمدن اریایی ها به پشته ایران و مهاجرت های اریایی ها هم پرسش های فراوانی هست. علم پالئونتولوژی (دیرین شناسی) (که خوشبختانه نویسنده هنگام تحصیل در دانشکده زمین شناسی دانشگاه دولتی مسکو، دو سمستر درس آن را زیر نظر تنی چند از سرشناس ترین و بزرگترین دانشمندان آن خوانده است)، نشان می دهد که نوع انسان اولیه مربوط گروه پستانداران بوده، در عهد پلستوسن- دوره نئوزوییک بعدی در 1.5 تا 2 میلیون پیش پیدا شده است.   انسان خردمند (نام علمی: ‘Homo sapiens’) یا به زبان عامه انسان (یا بشر)، یک پستاندار دوپا از خانواده انسان‌سانان است. مدارک به‌دست‌آمده از دی‌ان‌ای نشان‌دهنده آن است که انسان‌های امروزی نزدیک به ۲۰۰٫۰۰۰ سال پیش از افریقا سرچشمه گرفته اند (گونه ای متکامل تر آن ها حدود 140 هزار سال پیش پدیدار گردیدند). پلیستوسن (Pleistocene) یکی از دورهای زمین‌شناسی است که از ۱٫۸ میلیون سال پیش تا ۱۰ هزار سال پیش را پوشش می‌دهد.

انقراض گروه بزرگی از پستانداران و شمار زیادی از گونه‌های پرندگان از اواخر دور پلیستوسن (حدود ۱۰۰۰۰ سال پیش) آغاز شد و تا دور هولوسین ادامه یافت که شاید دلیل آن پایان عصر یخبندان بوده‌است. نخستین انسان تکامل یافته (هوموساپینس)، در پلیستوسن پدید آمد.

به هر رو، دو فرضیه در زمینه داریم: یکی این که نوع انسان با توجه به فراهم آمدن زمینه برای نشو و نموی پستانداران عالی، در سراسر سیاره باید همزمان در جاهای مختلف پدید آمده باشند که این فرضیه تا  کنون تایید نگردیده است. فرضیه دومی این است که نوع انسان، نخست در یک جا پدید آمده، سپس به جاهای دیگر کوچیده باشد. هر چند، سنگواره های انسان نخستین در قاره افریقا پیدا شده است، مگر تا کنون هیچ ثبوتی دال بر مهاجرت گروهی گله ها یا رمه های انسانی از باختر به خاور در دست نیست که این خود به پیچیدگی مساله می افزاید. هر چند شماری بر آن اند که اگر مهاجرتی هم صورت گرفته باشد، در ابعاد خیلی کوچک بوده و به چند صدنفر محدود می شده است.

البته، می توان گمان زد که چنین مهاجرت هایی با توجه به این که در زمانه های بسیار قدیم صورت گرفته است، از همین رو تا کنون موفق به ردیابی آن نگردیده ایم. با این هم می شود گمان برد که انسان ها اولیه با توجه به افزایش شمار برای یافتن خوراک و محل های بود و باش بهتر و شاید هم به دلیل گرم شدن سیاره زمین، به سوی سرزمین های سردتر شمال کوچیده باشند.

در این حال، همین گونه می شود گمان زد که پسان ها در اثر سرد شدن سیاره، روند وارونه و باژگونه صورت گرفته باشد. یعنی از مناطق سرد شمالی، کوچیدن ها به سوی خاور و جنوب گرم و نیز باختر معتدل صورت گرفته باشد. هر چه است، کنون بیشتر دانشمندان بر آن اند که چنین مهاجرت هایی صورت گرفته و مهاجرت تیره های سپید پوست اریایی به پشته ایران نیز در شمار همین گونه مهاجرت ها است.

دریافت خود من هم همین گونه است. یعنی برآنم که در آغاز انسان ها از افریقا به شمال- بیشتر مناطق جنوبی و یا حتا شمال روسیه کوچیده اند. سپس از مناطق سرد شمالی  و شاید هم قطبی، گروهی به سوی شرق (خاور دور) و از آن جا به قاره امریکا،گروهی به سوی غرب (اروپا) و گروهی هم به سوی جنوب شرق (چین) و برخی هم به سوی جنوب- دشت های سایبریای جنوبی و قزاقستان آمده اند و از جمع آن ها، سپیدپوستان اریایی (ایرانی) به سوی دامنه های پامیر شتافته اند و باز هم به علت سرد شدن هوا یا افزایش شمار، از آن جا به خاور پشته ایران سرازیر شده اند و از آن جا به جنوب و باختر آن رفته اند. در این حال، سپیدپوستان تورانی که برخی ها آن ها را آریایی های تورانی می خوانند، در پشته های آسیای میانه به شیوه چادرداری و بیابانگردی پاییده اند.

(5) در میان دانشمندان، پیوسته کنکاش های فراوانی در باره وابستگی نژادی و تباری یفتلی ها یا هون های سفید که عرب ها آن ها هیاطله می خواندند، روان بوده است. مگر، تاکنون به کدام نتیجه قطعی نرسیده اند. آن چه روشن است، این است که هون ها کنفدراسیون بزرگی بوده اند که در برگیرنده تیره های بسیار می گردید. در باره زردپوست بودن سایر  تیره های هون تردیدی نیست. مگر، هون های سفید، زبانی غیر از سایر هون ها داشته اند که بیشتر به گروه زبان های ایرانی نزدیک بوده است. همه تلاش ها مبنی بر ثابت ساختن همریشگی زبانی هون های سپید با دیگر تیره های زرد پوست از جمله دیگر هون ها بیهوده از کار برآمده اند.

از سوی دیگر، خود نام آن ها بر پایه برخی از داده ها، دلالت بر سپیدپوست بودن آن ها می نماید. یک نکته هست،  و آن این که با توجه به این که هون ها در مرز ایران  و چین می زیسته اند، روشن است آمیزش هایی با هر دو نژاد سپید پوست و زردپوست داشته اند. گمان غالب این است که هون های سپید، در اصل ایرانی بوده اند. اما، در عین حال، برخی از تیره های آن ها با برخی از تیره های زرد پوست هم آمیزش داشته اند. یعنی در آن ها سازه های نژاد زرد هم است.

تا جایی که برای علم تاریخ و باستانشناسی روشن است و اکادمیسین بارتلد- بزرگترین ترک شناس هم آن را تایید نموده است، این  است که هیچ نشانه یی  از  حضور تیره های زرد پوست در گستره پشته ایران پیش از سده ششم میلادی دیده نمی شود.

زمینه سرازیر شدن تیره های زرد پوست به مرزهای خاوری پشته ایران تنها هنگامی فراهم آمد که شاپور اول ساسانی، یفتلیان را در هم کوبید. همانا همین یفتلی ها بزرگترین سد در برابر رخنه زرد پوستان به پشته ایران بودند. پس از تارو مار شدن یفتلی ها، قبایل توکیو ها که پسان ها به نام تورک ها (ترک ها) شهرت یافتند، به پشته ایران کوچیدند. این قبایل در دامنه های کوه های آلتایی (زرین) بود و باش داشتند و با توجه به این که از سوی مغول ها و چینی ها زیر فشار بودند، به سوی مرزهای خاوری پشته ایران کوچیدند و به گونه مسالمت آمیز به این سرزمین پناه آوردند. شکست ساسانیان از اعراب، زمینه را برای کوچیدن بیشتر آن ها فراهم نمود.

توکیو ها بیشتر مردمان کوچرو، بیابانگرد و دامدار بودند و از همین رو بیشتر در دشت ها و دره ها- جایی که چراگاه های خوب داشت، سکنا می گزیدند.

به هر رو، عرب ها به اشتباه یفتلی ها را ترک خواندند که پس از آن ها شمار بسیاری از دانشمندان شتابزده باخترزمین، به پیروی از تاریخ نگاران عرب، هون های سپید یا یفتلی ها را ترک خواندند. عین اشتباه در باره تورانی ها نیز تکرار شد. در حالی که در باره سپیدپوست بودن تورانی ها هیچ تردیدی از دیدگاه علمی وجود ندارد.

آن چه مربوط به هون های سپید می گردد، گروه های بزرگی از آن ها پس از شکست از سوی شاپور یکم، به سوی کوهستان های جنوبی  و مرکزی افغانستان کنونی پناه بردند و با آمیزش با باشندگان بومی، شالوده پشتون های غلجایی و همین گونه، هزاره ها را ساختند. از همین رو، می توان گفت که پشتون های غلجایی با تاجیک های بدخشانی و هزاره ها همریشگی تباری دارند. البته، آمیزش برخی از تیره های هزاره با مغول ها و تورک زبانان بیشتر به دوره یورش چنگیز خان و تیمورلنگ بر می گردد.

فراوانی واژه های سکایی در گویش هزاره ها می رساند که پیش از آمدن اریایی های ایرانی، در سرزمین آن ها همانا همین سکایی ها یا ساک ها (اسکیت ها) بود و باش داشتند. شایان یادآوری است که سیتسان که معرب آن سجستان می شود، نیز ریشه در سکستان دارد. این می رساند که سکایی ها پیش از اریایی ها در این سرزمین بود و باش داشته اند.

در یک سخن، هزاره ها یکی از اسرار آمیز ترین باشندگان کهن سرزمین ما اند که از بازماندگان ساک های تورانی اند که در روند ریختیابی تاریخی، با اریایی های ایرانی، یونانیان و اریایی های کوشانی و یفتلی آمیزش پیدا نموده، پسان ها با مغول های چنگیزی و تورک زبان های تیموری اسیمیله شده اند. مگر، با این هم زبان خود را نگه  داشتند. -گ.

(6) با شکست ساسانیان از اعراب، چینی ها به سوی مرزهای ایران یورش آوردند. مگر با شکست دیدن از دست اعراب، عقب نشستند. این گونه، از رخنه لگام گسیخته زردپوستان جلوگیری گردید. مگر، درست در دوره سامانیان بود که تورک زبان ها به ویژه توکیو ها، در پهلوی سایر تیره های تورک زبان مانند غزها، سلجوقی ها و … در ارتش سامانیان وظیفه نگهداری از مرزهای بیرونی شهرها را به دوش گرفتند و آهسته آهسته همه ارکان جنگی دولت را عهده دار شدند. و از آن جمله بود آلب تکین و سبکتگین- پدر شاه محمود غزنوی.

دودمان سامانی به دست قبایل زرد پوست قره خانیان یا قره ختایان به رهبری ایلک خان به گونه مسالمت آمیز بر افتاد و از همین هنگام سرازیری اقوام زرد پوست به گستره خاوری ایران بیشتر شد.  با این هم، تورک زبان ها با باشندگان بومی آمیزش پیدا نموده، با گذشت زمان با آن ها همگون (اسیمیله) شدند. تنها با یورش مغول ها به رهبری چنگیزخان بود که در بخش های شمال خاوری و شمالی ایران، زردپوستان چیرگی یافتند.

در دوره امیر تیمور کورگانی(تیمور لنگ) با کشتاری که او در میان پارسی زبانان به راه انداخت، عنصر تورک زبان به گونه نهایی بر باشندگان بومی چیرگی یافت. به گونه یی که تا سرکوب شیبانی خان ازبیک به دست شاه اسماعیل صفوی که از آذربایجان ایران بود، ادامه یافت. پس از آن، تا آمدن روس ها، تاجیک های پارسی زبان بیشتر بر عرصه های اقتصادی و فرهنگی آسیای میانه دست بالا داشتند. هر چند قدرت نظامی و سیاسی به دست تورک زبان ها بود. برای مثال، هشتاد درصد باشندگان امیرنشین بخارا- مهم ترین دولت آسیای میانه یی را همین تاجیک ها می ساختند.

در اصل همه اقوام و تیره های باشنده آسیای میانه از جمله قرغیزها و قره قرغیرها ( قزاق ها) سپید پوست یا آریایی با موهای بور بودند که با آمیزش یافتن با توکیو ها (تورک ها) و به ویژه با مغول ها چهره های منگولویید پیدا نمودند و زبان شان آمیزه یی شد از سازه های ترکی- مغولی و پارسی.-گ.

(7) درست آن «گرچه» است . «گر» به معنای کوه- یعنی مردمان کوهنشین. کلمه گره (گوره) در زبان روسی نیز به معنای کوه است. غور و غوریان و نیز «غر» پشتو ریشه در همین کلمه دارند.- گ.

(8) یعنی تا سده نهم میلادی کردها و پارت ها یا اشکانیان و همین گونه پارس ها  یکپارچگی تباری خود را حفظ نموده بودند و هنوز به شاخه های کوچکتر تقسیم نشده بوند

(9) Garnik Asatrian, “Die Ethnogenese der Kurden und frühe kurdisch-armenische Kontakte”, Iran and  the Caucasus, vol. 5, Brill Academic Publishers, 2001, pp. 41-75; G. Asatrian, Prolegomena to the Study of the Kurds”, Iran and the Caucasus, vol. 13.1 (2009), pp. 1-58.

(10) گلش (galesh) کنون، یک نام اتنونیمی (ethnonym نام تباری)- اجتماعی می باشد- یک گروه زیر قومی گیلانی ها  که در کوهستان ها بود و باش دارند، و به گویش ویژه  گیلانی سخن می زنند و بیشتر دامدار اند، به این نام یاد می شوند. (نگاه شود به: رساله دکتری بهروز کلاری رودبارکی گیلانی که به سال 2012 در بخش مطالعات ایرانی دانشگاه دولتی ایروان، در ساحه پژوهش های اتنولینگویستیک (تباری-زبانشناسیک) گلش ها انجام یافته است.

(11) در شاهنامه فردوسی، در داستان «سرگذشت رستم با کک کوهزاد» آمده است:

چنین گفت دهقان دانش پژوه- مر این داستان را ز پیشین گروه

که نزدیک زابل به سه روزه راه- یکی کوه بد سرکشید به ماه

به یک سوی او دشت خرگاه بود- دگر دشت زی هندوان راه بود

نشسته درآن دشت بسیار کوچ- ز افغان و لاچین و کرد و بلوچ-گ.

(12) در بدخشان ما هم جایی به  نام کوف است که باشندگان آن به کوفی ها معروف اند. روشن نیست که آیا این «کوف» هم به معنای پشت کوه است یا نه؟

(13) V. Minorsky, “Les tsiganes lūlī et les lurs persans”, JA, 1931, pp. 281-305.

(14) در افغانستان- جت ها، در اروپا- سگون ها.

(15) وضعیت کنونی مطالعات ایرانی اجازه می دهد تا به ترسیم خطوط تقریبی آن گستره جغرافیایی بپردازیم که در آن برای مثال پروتو دیالکت های ایرانی غربی که در آینده به زبان های پارسی، کردی و بلوچی زندگی بخشیدند، ریخت یافتند.

جالب است که حوزه ریختیابی سامانمند این سه گویش (پارسی، کردی و بلوچی)، در مرکز ایران است. آن هم در حالی که نظر به بازسازی های پیشنهادی د. ان. مکنزی بر پایه آواهای فونیتیک (آواشناسیک)، گویشگرانِ پروتو دیالکت پارسی، در استان کنونی فارس بود و باش داشتند، گویشگراِنی که پروتو دیالکت کردی سخن می گفتند، در شمال و شمال خاوری استان فارس زندگی می کردند و گویشگران پروتو دیالکت بلوچی در جنوب خاوری همین منطقه بسر می بردند.

(D.N. Mackenzie, “The Origins of Kurdish”, TPhS 1961, pp. 68-86),

من، در آینده، توانستم فرضیه مکنزی را با شماری از داده های نو تحکیم ببخشم:

(G.S. Asatrian, “Die Ethnogenese der Kurden und frühe kurdisch-armenische Kontakte…”, pp. 47-48).

فرضیه رشد مثلت زبانی «پارسی- کردی- بلوچی» پیشنهادی جرنوت ویندفور (Gernot Windfuhr)- خاورشناس امریکایی در شمال خاوری ایران- در خراسان، نیروی ثبوتی کافی  نداشته، به ویژه، با حقایق تاریخی پشتیبانی نمی شود.

(G. Windfuhr, “Isoglosses: A Sketch on Persians and Parthians, Kurds and Medes”, Acta Iranica – 5, Leiden, 1975, pp. 457-472)

(16) به گونه یی که دیده می شود، استاد گارنیک آساطوریان نیز تاریخ پیدایی نخستین اثر مکتوب به زبان پشتو را سده های شانزدهم- هفدهم میلادی می داند که با حقایق علمی بیخی همخوانی دارد. تا جایی که از دیدگاه علمی ثابت شده است، نخستین اثر مکتوب به زبان پشتو «خیر البیان» می باشد که به قلم بایزید انصاری، معروف به پیر روشان نوشته شده است. پیش از وی، اثری به زبان پشتو در دست نیست. جالب این است که بایزید انصاری خود، نه پشتون، بل که برخاسته از یک عشیره کوچک خاور کابل بود. با توجه به همین واقعیت، می توان گفت که اصالت سایر آثار مکتوب به زبان پشتو، از جمله کتاب مجهول «پته خزانه» (که از سوی دانشمندان پشتون پاکستانی- پروفیسور داکتر قلندر مومند در کتاب «پته خزانه فی المیزان» و پروفیسودر داکتر افریدی در کتاب «پته خزانه فی الحقیقت» با آوندهای گران علمی- اکادمیک رد گردیده است)، زیر سوال می رود.-گ.

(17) روشن است، نخستین دولتی که در گستره ایران در دوره تاریخی تشکیل گردیده بود، همو، دولت ایلامی ها بود. ایلامی ها، پیش از آمدن آریایی ها به پشته ایران، در گستره شمال باختری ایران کنونی می زیستند و از خود ساختارهای دولتی داشتند.

(18) پیونددهی ژنتیکی میان لُرهای کنونی و لولوب های باستانی (از روی تشابه یا هم آوایی اتنونیم ها (ethnonyms )  را می توان بی باکانه به دسته نظریه های دیگر منسوخ، نسبت داد.

(19) تیوری تا جایی بسیار شایع در خاورشناسی قدیم و کنون بس دلپذیر در محافل و حلقه های آماتور، در باه آن که کردوهی ها (karduhi )  گویا  اجداد کردها بوده باشند، به گونه بنیادی از سوی  تئودور نولدکه در اواخر سده نزدهم رد گردید (نگاه شود به: تئودر نولدکه، کردیی و کردها، گزیده مقالات برای بزرگداشت از کیپرت (Kiepert)، برلین، 1898، صص 77-81).

(Th. Nöldeke, “Kardū und Kurden”, Festschrift für H. Kiepert, Berlin, 1898, pp. 77-81).

آن چه مربوط می گردد به کیورتی ها، آن ها هم به گونه یی که من، چندی پیش نشان دادم،. نگاه شود به:

(G.S. Asatrian, “Prolegomena to the Study of the Kurds”, pp. 22-30)

روی هم رفته، هیچ پیوندی با کردها ندارند. هر چند اتنونیم آن ها شاید در شالوده  نام قبیله یی کرد چونانِ نتیجه  رفرنسیشن (پیوند به بیرون) ثانویه نهفته باشد. (نگاه شود به: فصل چهارم، بند سوم)

در باره استیلای ایران از سوی آریایی ها نگاه شود به:  اثر وزین دیاکونف «ایران خاوری تا کورش (در باره امکان طرح تازه مساله)، تاریخ دولت و فرهنگ ایران، مسکو، 1971، ص. 122-153.

(20) همین سان، احتمال پیوندهای همریشگی میان زبان های خوری- اورارتی و زبان های شمال قفقاز از سوی بیشترینه پژوهشگران بس با شک و تردید نگریسته می شود.

(21) پرسشی که مطرح می گردد، این است که باشندگان بومی پشته ایران پیش از آمدن اریایی های ایرانی یه این جا از کدام نژاد بوده اند؟ داده های علمی ارتباط آن ها را با نژاد زرد بیخی رد می کند. چون پیش از سده ششم میلادی هیچ رد پایی از حضور نژاد زرد در پشته ایران دیده نمی شود. از سوی دیگر، سامی بودن آن ها هم پرسش برانگیز است. تنها چیزی که روشن است، اروپایی نما بودن یا قفقازی نما بودن چهره های آن ها است. از این رو، می شود نتیجه گرفت که پیش از آمدن اریایی های ایرانی، در این سرزمین، باید اریایی های تورانی یا توریایی که با اریایی های ایرانی همنژاد بودند، ساکن بوده باشند. مانند سکایی ها یا ساک ها (اسکیت ها).

شایان یادآوری است که عرب ها با توجه به همانندی کلمه های توران و تورک، به اشتباه تورانیان را تورک خواندند و این اشتباه را به پیروی از آنان، دیگران، از فردوسی گرفته تا دانشمندان اروپایی تکرار کردند. تا این که در سده های اخیر دانشمندان روسی تحقیقات فروان باستانشناسی و انسان شناسی انجام دادند و ثابت ساختند که تورانی ها ترک نه، بل که از نژادسپیدپوستان هند و اروپایی یعنی اریایی اند.

هر چند پان ترکیست ها کوشیده اند یفتلیان را ترک تبار معرفی کنند، اما موفق نشده اند. نه تورانی ها و نه یفتلی ها هیچکدام تورک نبودند. من با بسیاری از محافل علمی ترکمنستان، ازبیکستان، قزاقستان، قرغیزستان و تاجیکستان آشنایی دارم. از هر که پرسیده ام، همه به یک زبان می گویند که هیچ مدرکی دردست نیست که تورک ها و مغولی ها پیش از سده ششم میلادی به آسیای میانه و ایران شرقی (افغانستان کنونی) آمده باشند.

(22) اوست‌ها» خود را «ایرونی»، زبان و خود را نیز «ایرونی» و سرزمین خود را «ایرستان» یعنی سرزمین «ایرها» یا «ایرانی‌ها» می‌نامند.

(23) اکثریت تورک زبانان (حدود 900،000) – نمایندگان کنفدراسیون قشقایی در استان فارس اند، که، هر چند هنوز هم در خانه و به زبان ترکی سخن می زنند،  بیش از دیگر گروه های ترک زبان، پارسی شده اند (به استثنای، شاید، خلج ها که دیگر مدت هاست به زبان پارسی رو آوردن اند). جالب است که قشقایی ها همیشه در گرداب رخدادهای تاریخی ایران، تاریخ ساز بوده اند.

امروز، درصدی درگیری در سیاست و زندگی اجتماعی در فرزندان این ایل بسیار بالا است. در این حال، تقریبا همه دانشمندان، هنرمندان و سیاستمداران ایرانی برخاسته از محیط قشقایی، هواداران شاخه تندرو ایدئولوژی ناسیونالیستی ایران اند. برای مثال می توان از شادروان پروفیسور مهیار نوابی- پژوهشگر برجسته گویش ها و ادبیات پهلوی- رییس پیشین دانشگاه شیراز و مدیر پیشین «پژوهشکده آسیایی» تاسیس شده در زمان شاه، و همچنین کاوه بیات – تاریخ نویس نامدار (پسر یکی از رهبران قبیله  قشقایی) و ….نام برد.

شایان یادآوری است، که در یک کشور مذهبی- جایی که در آن رسما به مردم توصیه می شود تا بر  کودکان خود نام های مسلمانی بگذارند، و گذاشتن نام های ناب ایرانی کنون چندان رواج ندارد، بیشتر در میان روشنفکران «ارثی» قشقایی؛ سرسختانه بر نامگذاری های ایرانی پا می فشارند. در میان ایرانیان امروزی نام هایی چون اردشیر، کاوه، فریدون، آرش، اسفندیار، بیژن، منیژه، ناهید، تهمینه و …. بیشتر آشکارا در میان قشقایی ها دیده می شود.

(24) برای به دست آوردن اطلاعات مفصل تر نگاه شود به اثر مولف به زبان پارسی:

« بافت زندگی مردم ایران : گوناگونی قومی یا گوناگونی زبانی؟، فرهنگ مردم، تهران، 2011، صفحات 10-26.

سرگذشت زبان فارسی

سرگذشت زبان فارسی

«دکتر جلال خلقی مطلق»

خالقی.jpg

از آنجا که در نجد پهناور ایران، هر یک از تیره‌های ایرانی به یکی از زبان‌ها و گویش‌های ویژه‌ی خود سخن می‌گفتند، از دیرباز، وجود یک زبان فراگیر که وسیله‌ی تفاهم میان آنان باشد، نیازی سخت آشکار بود.

در زمان هخامنشیان، با آنکه در کنار وحدت سیاسی و در زیر نفوذ آن، کم‌کم خودآگاهی به همبستگی ملی بیدار می‌گردید، ولی باز هنوز نمی‌توان از وجود یک زبان رسمی ‌فراگیر سخن گفت و زبان پارسی باستان، با آنکه از زمان داریوش بزرگ زبان نوشتار نیز شد، ولی نتوانست به عنوان زبان گفتار پا از قلمروی خود بیرون نهد. دلیل آن چون این است که در این دوره هیچ یک از شاخه‌های زبان‌های ایران باستان هنوز تا آن اندازه از تنه‌ی اصلی و یگانه‌ی خود دور نشده بود که برای گویندگان زبان دیگر کاملا بیگانه باشند. به سخن دیگر، ماد‌ها سخنان برادران پارسی خود را به خوبی در می‌یافتند و حتی میان پارسی باستان و زبان اوستایی، ناهمگونی‌های چندان بزرگی نیست. گذشته از این، هخامنشیان که قدرت جهانی زمان خود بودند، سیاستی که برای نگهداری آن قدرت در درون و بیرون ایران به کار می‌بستند، بر پایه‌ی احترام به مذهب و فرهنگ اقوام دیگر بود و این موضوع طبعاً آنان را از تحمیل زبان خود به اقوام دیگر نیز باز می‌داشت،(١) چون آنکه مثلاً نامه‌های رسمی ‌دولتی به زبان آرامی ‌نوشته می‌شد و سنگ‌نوشته‌های آنها علاوه بر پارسی باستان، به زبان‌های عیلامی‌ و بابلی نیز نوشته شده است. با این حال، قلمروی  زبان پارسی باستان و مادی و پارتی باستان که هر سه سخت به یکدیگر نزدیک بودند، تمام غرب و شمال و مرکز ایران را فرا می‌گرفت. ولی از یک سو هر چه گروه زبان‌های خاوری و باختری، با گذر از دوره‌ی کهن به دوره‌ی میانه، از یکدیگر دورتر می‌گشتند، و از سوی دیگر هر چه همبستگی سیاسی، ملی و فرهنگی، میان تیره‌های ایرانی نزدیک‌تر می‌شد، به همان اندازه نیاز به یک زبان رسمی فراگیرتر می‌گشت. تا اینکه پیرامون هزار و پانصد سال پیش، یکی از گویش‌های جنوب باختری به نام دری، رفته‌رفته به دیگر بخش‌های ایران گسترش یافت.

کهن‌ترین گزارشی که درباره‌ی زبان دری داریم گفته‌ی ابن مقفع است که ابن ندیم در کتاب الفهرست آورده است. ابن ندیم می‌نویسد: «عبدالله بن مقفع گوید، زبان‌های فارسی عبارت‌اند از فهلوی و دری و فارسی و خوزی و سریانی. فهلوی منسوب است به فهله، نام پنج شهر است و آن اصفهان و ری و همدان و ماه نهاوند و آذربایجان است و اما دری زبان شهرهای مداین بود و درباریان به آن سخن می‌گفتند و منسوب به درگاه پادشاهی است و از میان زبان‌های مردم خراسان و خاور، زبان مردم بلخ در آن بیشتر بود و اما فارسی، زبان موبدان و دانشمندان و مانند آنان بود و آن زبان مردم فارس است و اما خوزی زبانی است که با آن شاهان و امیران در خلوت و هنگام بازی و خوشی با پیرامونیان خود سخن می‌گفتند و سریانی زبان اهل سواد و نوشتن و هم نوعی از زبان سریانی فارسی بود.» (۲)

پارسی باستان یک زبان نوشتار ادبی و کهن بود که با زبان گفتار فاصله‌ی زیاد داشت و زبان نوشتار پارسیگ، اگر چه دنباله‌ی آن زبان است، ولی دنباله‌ی راست آن نیست، بلکه از زبان گفتار سخت تاثیر دیده است

آنچه ابن مقفع درباره‌ی زبان خوزی و زبان سریانی می‌گوید، در اینجا موضوع گفت‌و‌گوی ما نیست. آنچه او درباره‌ی زبان فهلوی، یعنی پهلوی و پیوستگی آن با فهله یعنی پهله می‌گوید و پنج شهری که نام می‌برد، همه می‌رسانند که خواست او همان زبان پهلوی پارتی یا پهلویک یا پهلوانیک است. (٣) و اما اصطلاح فارسی را دو بار به کار گرفته است. بار نخست، فارسی را به معنی مطلق زبان ایرانی آورده و زبان‌های فارسی، یعنی زبان‌های ایرانی؛ ولی بار دوم که می‌گوید فارسی، زبان موبدان و دانشمندان و مردم فارس بود، روشن می‌شود که خواست او در اینجا از فارسی، زبان پهلوی ساسانی یا پارسیگ یا پارسی میانه است که بیشتر نوشته‌های مانده از ادبیات پهلوی به همین زبان است و اشاره‌ی او به اینکه فارسی زبان مردم فارس بود، تعیین محل اصلی این زبان است در برابر محل اصلی زبان پهلویگ که پهله یا پارت بود که ابن مقفع به پنج شهر از آن نام برده است.

زبان پهلوی ساسانی یا پارسیگ و زبان پهلوی پارتی یا پهلویگ چنان به یکدیگر نزدیک بودند که مردم این دو زبان سخن یکدیگر را به خوبی درمی‌یافتند و همین اندازه خویشاوندی و نزدیکی را نیز می‌توان پیش از آن میان دو زبان پارسی باستان و مادی گمان برد که هر یک در همان محلی که سپس‌تر میهن زبان پارسیگ و پهلویگ بود رواج داشتند. برخلاف پارسیگ که دنباله‌ی پارسی باستان است، پهلویگ دنباله‌ی مادی نیست؛ ولی دوره ی باستانی پهلویگ که با زبان مادی خویشاوند نزدیک بود، چنان که هنینگ ( W.B. Henning ) از آن‌ها به عنوان زبان‌های خواهر نام می‌برد.(۴) نام ماد نیز در روی یکی از پنج شهری که ابن مقفع از آن جزو پنج شهر پارت نام برده است، یعنی نهاوند، بر جای مانده است.(۵)

در بالا گفته شد که پارسیگ، دنباله‌ی پارسی باستان است. این مطلب نیازمند توضیحی است: پارسی باستان بدین‌گونه که در سنگ‌نوشته‌های بیستون و تخت جمشید و نقش رستم و چند جای دیگر آمده است، نه می‌تواند در زمان خود زبان گفتار بوده باشد، و نه می‌تواند با گذشت پانصد سال، تا این اندازه که در زبان پارسیگ می‌بینیم، ساده گردد. از این رو باید گفت که پارسی باستان یک زبان نوشتار ادبی و کهن بود که با زبان گفتار فاصله‌ی زیاد داشت و زبان نوشتار پارسیگ، اگر چه دنباله‌ی آن زبان است، ولی دنباله‌ی راست آن نیست، بلکه از زبان گفتار سخت تاثیر دیده است.

بر اساس دانش زبانشناسی، زبانی که رودکی سمرقندی و فردوسی طوسی و نظامی ‌گنجوی و سعدی‌ شیرازی بدان نوشته‌اند و امروزه با برخی ناهمسانی‌های گویشی، زبان رسمی ‌ایران و افغانستان و تاجیکستان است، یک زبان جنوب باختری است و خویشاوند با پارسیگ یا پهلوی ساسانی که با زبان‌های بلوچی و کردی و لری و گویش‌های تاتی و تالشی و بسیاری از گویش‌های شمالی و مرکزی و جنوبی ایران و زبان‌های ایرانی میانه، چون پارسیگ و پهلویگ و زبان‌های ایرانی باستان، چون پارسی باستان و مادی، گروه زبان‌های ایران باختری را تشکیل می‌دهند. در برابر، زبان‌های پشتو در افغانستان و آسی در قفقاز و گویش‌های پامیر (چون وخی، سنگلیچی، مونجی، شغنی، بزغلامی‌ و جز آن) و یغنوبی در زرافشان و زبان‌های ایرانی میانه، چون سغدی، خوارزمی‌ و ختن‌سکایی و زبان ایرانی باستان اوستایی، گروه زبان‌های ایران خاوری را تشکیل می‌دهند

و اما آنچه ابن مقفع درباره‌ی زبان دری می‌گوید نیاز به بررسی بیشتری دارد. اینکه می‌گوید دری، زبان درباریان و منسوب به دربار پادشاهی بود، از این سخن نخست این نکته درست می‌گردد که دری از در به معنی درگاه است که ابن مقفع آن را به “باب” ترجمه کرده است و خواست از در و درگاه در اینجا، پایتخت، و دری زبان مردم شهرنشین پایتخت ساسانی و شهرهای مداین بود و اینکه می‌گوید از میان زبان‌های اهل خراسان و خاور، زبان مردم بلخ در زبان دری بیشتر است، بدین معنی است که این زبان دری، از باختر ایران به خاور نفوذ کرده بود و در آنجا با زبان‌های آن سامان آمیخته بود.

اگر این تعبیر ما از گفته‌ی ابن مقفع درست باشد، نظر او با نظریه‌ی دانش زبانشناسی درباره‌ی خاستگاه و جهت نفوذ زبان دری با فارسی مطابقت دارد: بر اساس دانش زبانشناسی، زبانی که رودکی سمرقندی و فردوسی طوسی و نظامی ‌گنجوی و سعدی‌ شیرازی بدان نوشته‌اند و امروزه با برخی ناهمسانی‌های گویشی، زبان رسمی ‌ایران و افغانستان و تاجیکستان است، یک زبان جنوب باختری است و خویشاوند با پارسیگ یا پهلوی ساسانی (۶) که با زبان‌های بلوچی و کردی و لری و گویش‌های تاتی و تالشی و بسیاری از گویش‌های شمالی و مرکزی و جنوبی ایران و زبان‌های ایرانی میانه، چون پارسیگ و پهلویگ و زبان‌های ایرانی باستان، چون پارسی باستان و مادی، گروه زبان‌های ایران باختری را تشکیل می‌دهند. در برابر، زبان‌های پشتو در افغانستان و آسی در قفقاز و گویش‌های پامیر (چون وخی، سنگلیچی، مونجی، شغنی، بزغلامی‌ و جز آن) و یغنوبی در زرافشان و زبان‌های ایرانی میانه، چون سغدی، خوارزمی‌ و ختن‌سکایی و زبان ایرانی باستان اوستایی، گروه زبان‌های ایران خاوری را تشکیل می‌دهند.

بنابراین زبان گفتار پایتخت هخامنشی که صورت بسیار ساده شده‌ای از زبان ادبی و کهن کتیبه‌های هخامنشی بود، پانصد سال پس از آن به نام زبان دری، همگام با پایگیری قدرت سیاسی ساسانیان، در بسیاری از نقاط ایران به عنوان زبان تفاهم میان تیره‌های ایرانی رواج گرفت. پیش از آن و هم زمان با رواج زبان دری، با نفوذ زبان پهلویگ و سپس زبان پارسیگ، که به ترتیب زبان‌های نوشتار در زمان اشکانیان و ساسانیان بودند و همه‌ی فرمان‌ها و نامه‌های دولتی به آن‌ها نوشته می‌شد و نیز تبلیغات مانی و شاگردان او در خاور ایران به زبان پهلویگ، راه برای پیشرفت زبان دری که با پارسیگ و پهلویگ خویشاوندی نزدیک داشت و بسیاری از واژه‌های این دو زبان را گرفته بود، کوبیده و هموار شده بود. همچنین دستور بسیار ساده و کاملا با قاعده و یاد نشین و در عین حال پرتوان این زبان، که آن را در شمار ساده‌ترین زبان‌های جهان ساخته بود (۷)، عامل بسیار مهم دیگری در رواج سریع این زبان بود.

پس از سقوط ساسانیان، زبان نوشتار نخست هنوز همان زبان پارسیگ (و تا حدودی پهلویگ) بود، چنانکه بیشتر آثاری که از این زبان‌ها در دست است، تالیف یا نوپردازی‌هایی است از همین سده‌های نخستین هجری، ولی نام این زبان‌ها دیگر از پارسیگ و پهلویگ به پارسی و پهلوی تغییر یافته بود و از همین روست که ابن مقفع صورت معرّب آن‌ها را فارسی و فهلوی ثبت کرده است. ولی با کم شدن موبدان و گرویدن دهقانان به دین نوین، موقعیت زبان پارسیگ روز به روز ضعیف‌تر می‌گشت و کم‌کم بر سر جانشینی آن، مبارزه‌ای میان دری و عربی در گرفت.

زبان فارسی تا زمانی که تنها زبان گفتار بود به آن دری می‌گفتند و نه پارسی؛ ولی پس از آنکه در میانه‌ی سده‌ی سوم هجری به جای زبان پارسیگ، زبان نوشتار گردید نام پارسی هم بدان داده شد و از این زمان دارای سه نام گردید: پارسی، دری و پارسی ‌دری

نخست، پیروزی با عربی بود که با داشتن همه‌ی ویژگی‌های یک زبان توانا و به عنوان زبان دین و دستگاه خلافت اسلامی ‌و مجهز به خطی که با همه‌ی نواقص خود بهتر از خط پهلوی بود، همچون سرداری که تا آن زمان روی شکست ندیده بود، پا به میدان نهاد. ترجمه‌ها و تالیفات بی‌شمار ایرانیان به زبان عربی در دو سه سده‌ی نخستین هجری، مهم‌ترین نشانه‌ی این پیروزی موقتی زبان عربی است و نشانه‌ی اینکه ایرانیان کم کم خود را برای یک کوچ فرهنگی و وداع با گذشته آماده می‌کردند؛ ولی در میانه‌ی سده‌ی سوم، با طلوع دولت یعقوب، ورق برگشت و به فرمان امیری که از میان توده‌ها برخاسته بود و جز زبان نیاکان خود زبانی نمی‌دانست، دری رسماً زبان نوشتار شد. (۸ )

زبان دری، وقتی زبان نوشتار شد، به همان گونه که خط را از عربی گرفت، از زبان نوشتار پیشین، یعنی پارسیگ نیز، که اکنون پارسی خوانده می‌شد، نام را گرفت. به سخن دیگر: زبان فارسی تا زمانی که تنها زبان گفتار بود به آن دری می‌گفتند و نه پارسی؛ ولی پس از آنکه در میانه‌ی سده‌ی سوم هجری به جای زبان پارسیگ، زبان نوشتار گردید نام پارسی هم بدان داده شد و از این زمان دارای سه نام گردید: پارسی، دری و پارسی ‌دری؛ ولی روشن بود که چند نام برای یک زبان واحد تولید سوء تفاهم نیز خواهد کرد و به زودی برای هر نام تعریفی جداگانه به وجود خواهد آمد.

زبان فارسی سده‌ی چهارم هجری را می‌توان به دو سبک بخش کرد. یکی سبک آثاری که در آن‌ها واژه‌های گویش خراسان زیاد به کار رفته بود. از این زمره بودند منظومه‌های رودکی، سندباد نامه‌ی قنارزی، اشعار منجیک تزمذی و برخی شعرای دیگر، این سبک را دری یا پارسی دری می‌گفتند. دوم سبک آثاری که در ترجمه و تالیف به پارسیگ و پهلویگ و به زبان فارسی استاندارد در بیشتر نقاط ایران نزدیک بود. از این نمونه اند ترجمه‌ی تفسیر طبری، ترجمه‌ی تاریخ طبری، آفرین‌نامه‌ی بوشکور، شاهنامه‌ی ابومنصوری، شاهنامه‌ی فردوسی، هدایه المتعلمین، حدودالعالم، تفسیر قرآن پاک و اشعار شاعرانی چون شهید بلخی، بوشکور و غیره. این سبک را پارسی می‌نامیدند. این دو سبک، جز آن وجه تمایزی که از آن نام رفت، در سادگی و کوتاهی جملات و فقدان آرایش‌های لفظی و کمی ‌واژه‌ها و عبارات و امثال و حکم تازی، وجه اشتراک دارند

مگر نه این بود که دری زبان درگاه بود؟ پس با پای گرفتن فرمانروایی سامانیان، دری که زمانی نام زبان درگاه ساسانیان بود، اکنون نام زبان درگاه سامانیان، یعنی نام زبان مردم خراسان گشت، در برابر، فارسی به عنوان زبان دیگر جاها، و به‌ویژه پس از آنکه فارسی خراسان به دلیل آمیختن با گویش‌های محلی، تفاوت‌هایی نیز با فارسی نقاط دیگر پیدا کرد، این اختلاف نام، مجوز دیگری نیز یافت؛ چون واقعاً بسیاری از این واژه‌های گویشی خراسان، برای سخنوران غیر خراسانی مهجور و نامفهوم بود. البته فارسی تنها با گویش‌های محلی خراسان نیامیخته بود، بلکه این زبان در هر بخشی از ایران که نفوذ می‌کرد طبعاً مقداری از واژه‌های زبان‌ها و گویش‌های آنجا را می‌گرفت که از این مقدار، تعدادی به وسیله‌ی مولفان آن سرزمین، درون زبان فارسی نوشتار می‌شد که از آن باز تعدادی از راه همان آثار به فارسی نوشتار استاندارد راه می‌یافت؛ ولی از آنجا که خراسان از نیمه‌ی دوم سده‌ی سوم هجری تا مدت زمانی مهم‌ترین مهد ادبی فارسی بود و آثاری که در این سرزمین به وجود آمد، در اندک زمانی در سراسر ایران شهرت یافت، طبعاً سهم نفوذ واژه‌های گویشی آن، چه در فارسی نوشتار خراسان و چه در فارسی نوشتار استاندارد، بیشتر از نقاط دیگر ایران بود.

از همین‌روست که قطران تبریزی در سال ۴٣۸ هجری، هنگام برخورد با ناصر خسرو قبادیانی بلخی، مشکلات خود را در دریافت شعر منجیک ترمذی و دقیقی طوسی از او می‌پرسد و به همین دلیل ناصر خسرو درباره‌ی او می‌گوید: «شعری نیک می‌گفت، اما زبان فارسی نیکو نمی‌دانست» (۹) که خواست ناصر خسرو از فارسی، فارسی دری خراسان است. البته این هم محتمل است که قطران که زبان گفتار او با همشهری‌هایش زبان ایرانی آذری بود، هر چند هنگام نوشتن بر زبان فارسی تسلط داشت، ولی در سخن گفتن به این زبان کمی ‌کند بود. در هر حال به دلیل همین مشکلات مردم آذربایجان و دیگر نقاط ایران در دریافت واژه‌ها و اصطلاحات گویش‌های خراسان در شعر فارسی است که اسدی طوسی در همین زمان، لغت فرس را برای مردم اران و آذربایجان تالیف کرد و نیز به علت همین واژه‌های گویشی خراسان است که عنصرالمعالی گرگانی در سال ۴۷۵ هجری در کتاب خود قابوس‌نامه، به فارسی‌نویسان سفارش می‌کند تا از نوشتن فارسی دری بپرهیزند و می‌نویسد: «و اگر نامه پارسی بود، پارسی مطلق منبیس که ناخوش است؛ خاصه پارسی دری که نه معروف بود، آن خود نباید نبشت به هیچ حال که خود ناگفته بهتر از گفته بود.» (١۰)

پس از آن که زبان دری یا پارسی زبان نوشتار شد، نه تنها سخنوران خراسان، چون رودکی سمرقندی و بوشکور بلخی و مسعودی مروزی و بوعلی‌سینای بخارایی و بوریحان بیرونی خوارزمی ‌و منجیک ترمذی و سنائی غزنوی و خواجه عبدالله انصاری و هروی و فردوسی طوسی و خیام نیشابوری و منوچهری دامغانی به این زبان نوشتند، بلکه نیز سخنوران جاهای دیگر چون فرخی سیستانی و غضایری رازی و بوسلیک گرگانی و جمال‌الدین‌اصفهانی و قطران تبریزی و خاقانی شروانی و نظامی ‌گنجوی و مسعود سعد لاهوری و بابا طاهر همدانی و سعدی شیرازی و صدها سخنور دیگر از هر گوشه و کنار این سرزمین

از این گفته‌ی عنصرالمعالی نیک پیداست که او پارسی را از پارسی دری که در آن زمان به فارسی مردم خراسان می‌گفتند، جدا دانسته است. این فارسی دری به دلیل واژه‌های گویشی آن، برای فارسی‌زبانان بیرون از خراسان دشوار و از این رو از دید عنصرالمعالی زبانی دور از شیوایی بود؛ همچنان‌که او پارسی مطلق، یعنی فارسی سره را نیز که به واژه‌ها و عبارات و امثال و حکم تازی آراسته نباشد، دور از شیوایی می‌داند.

همچنین آنجا که محمد ظهیری سمرقندی مولف سندباد نامه، درباره‌ی نگارش پیشین این کتاب که خواجه عمید ابوالفوارس قنارزی در سال ٣٣۹ هجری از پهلوی به فارسی ترجمه کرد، می‌نویسد: «این کتاب را (قنارزی) به عبارت دری پرداخت، لکن عبارت عظیم نازل بود و از تزیین و تجلی عاری و عاطل … » (١١)، خواست او از دری،  باز همان زبانی است که از یک سو واژه‌های گویش شرقی آن برای دیگر فارسی‌زبانان مهجور بود و از سوی دیگر سبک ساده و بی‌پیرایه‌ی آن به چشم متاخران عاری از شیوایی می‌نمود.

به گمان من همچنین نام پارسی دری که فردوسی در شاهنامه، به ترجمه‌ی کلیله و دمنه، که در زمان سامانیان توسط ابوالفضل یا به سرپرستی او انجام گرفت و سپس رودکی آن را به نظم کشید، می‌دهد (١۲) از همین سهم بزرگ واژه‌های گویش خراسان در این منظومه است. فردوسی در جایی دیگر، زبان شاهنامه‌ی خود را پارسی می‌نامد، (١٣) همچنان‌که پیش از او ابوعلی بلعمی ‌نیز زبان ترجمه‌ی خود را از تاریخ طبری پارسی نامیده است. (١۴)

به سخن دیگر، زبان فارسی سده‌ی چهارم هجری را می‌توان به دو سبک بخش کرد. یکی سبک آثاری که در آن‌ها واژه‌های گویش خراسان زیاد به کار رفته بود. از این زمره بودند منظومه‌های رودکی، سندباد نامه‌ی قنارزی، اشعار منجیک تزمذی و برخی شعرای دیگر، این سبک را دری یا پارسی دری می‌گفتند. دوم سبک آثاری که در ترجمه و تالیف به پارسیگ و پهلویگ و به زبان فارسی استاندارد در بیشتر نقاط ایران نزدیک بود. از این نمونه اند ترجمه‌ی تفسیر طبری، ترجمه‌ی تاریخ طبری، آفرین‌نامه‌ی بوشکور، شاهنامه‌ی ابومنصوری، شاهنامه‌ی فردوسی، هدایه المتعلمین، حدودالعالم، تفسیر قرآن پاک و اشعار شاعرانی چون شهید بلخی، بوشکور و غیره. این سبک را پارسی می‌نامیدند. این دو سبک، جز آن وجه تمایزی که از آن نام رفت، در سادگی و کوتاهی جملات و فقدان آرایش‌های لفظی و کمی ‌واژه‌ها و عبارات و امثال و حکم تازی، وجه اشتراک دارند.

به دلیل این گسترش زبان فارسی است که رستم لارجانی حدود سال ۴۰۰ هجری برای فرمانروایان همدان، شاهنامه می‌سراید و در زمان فرمانروایی خاندان کاکویه در اصفهان، ابن سینا دانشنامه‌ی علایی را به زبان فارسی تالیف می‌کند و کمی‌ بعد فخرالدین اسعد گرگانی ویس و رامین را می‌سراید و باز به دلیل گسترش زبان فارسی است که اسدی طوسی، در نیمه‌ی نخستین سده‌ی پنجم، از طوس راه می‌افتد و به دربار جستانیان طارم (سرزمین میان قزوین و زنجان و گیلان) می‌رود و شاهان آنجا را به زبان فارسی می‌ستاید و سپس از آنجا به دربار شیبانیان در نخجوان می‌رود و برای امیر آنجا گرشاسب‌نامه را می‌سراید و می‌بیند که اهل ادب آنجا مجلس شاهنامه‌خوانی دارند یا شاعر هم‌زمان او، قطران تبریزی همه‌ی امیران آذربایجان و اران را به فارسی مدیحه می‌سراید یا عنصرالمعالی در همان زمان‌ها از گرگان به گنجه می‌رود و در آنجا با امیر ابوالاسوار شدادی به فارسی سخن می‌گوید. پیداست که زبان فارسی نمی‌توانست در فاصله ی یکی دو قرن به عنوان زبان نوشتار همه‌ی سرزمین ایران را بگیرد. اگر پیش از آن قرن‌ها به عنوان زبان گفتار در سراسر ایران رواج نمی‌داشت

اینکه اختلاف میان دری و پارسی تنها اختلاف میان دو سبک است و نه دو زبان، از مقدمه‌ی ترجمه‌ی تفسیر طبری نیز پیداست که در آغاز می‌نویسد: «و این کتاب تفسیر بزرگ است از روایت محمد بن جریر الطبری رحمه الله علیه، ترجمه کرده به زبان پارسی و دری» (١۵)، یعنی نام پارسی و دری را دو نام برای یک زبان گرفته است و از آن پس پنج بار دیگر که از زبان کتاب نام می‌برد، همه‌جا آن را تنها پارسی می‌نامد و در یکجا می‌نویسد: «و اینجا بدین ناحیت (خراسان و ماوراء النهر) زبان پارسی است.» (١۶)

بنابراین در عین حال که سخنوران عموماً فرقی میان پارسی و دری و پارسی ‌دری نگذاشته‌اند و هر سه نام را به‌جای یکدیگر به کار برده‌اند؛ ولی گاه نیز دری و پارسی ‌دری را فارسی خراسان و پارسی را زبان همه‌ی ایران نامیده‌اند؛ ولی در اینجا نیز همانگونه که اشاره شد، نه به عنوان دو زبان مستقل، بلکه به عنوان دو سبک از یک زبان واحد.

در هر حال از میانه ی سده‌ی پنجم هجری، با نفوذ بیشتر زبان و سبک تازی در نوشته‌های فارسی، هر دو سبک دری و پارسی که در سده‌ی چهارم متداول بود از رواج افتاد؛ به‌ویژه سبک دری و به همین دلیل آثار آن نیز بیش از آثار سبک پارسی دستخوش نابودی گردید و بسیاری از واژه‌های مهجور آن که در سده ی چهارم به زبان فارسی راه یافته بود و نمونه‌های آن در لغت فرس اسدی دیده می‌شود، سپس‌تر در زبان فارسی کهنه شد و از کار افتاد. (١۷) پس از آن که زبان دری یا پارسی زبان نوشتار شد، نه تنها سخنوران خراسان، چون رودکی سمرقندی و بوشکور بلخی و مسعودی مروزی و بوعلی‌سینای بخارایی و بوریحان بیرونی خوارزمی ‌و منجیک ترمذی و سنائی غزنوی و خواجه عبدالله انصاری و هروی و فردوسی طوسی و خیام نیشابوری و منوچهری دامغانی به این زبان نوشتند، بلکه نیز سخنوران جاهای دیگر چون فرخی سیستانی و غضایری رازی و بوسلیک گرگانی و جمال‌الدین‌اصفهانی و قطران تبریزی و خاقانی شروانی و نظامی ‌گنجوی و مسعود سعد لاهوری و بابا طاهر همدانی و سعدی شیرازی و صدها سخنور دیگر از هر گوشه و کنار این سرزمین.

زبان فارسی یا دری، حدود دو هزار و پانصد سال پیشینه دارد که از آن حدود، هزار سال نخستین زبان گفتار در جنوب غربی ایران و سپس حدود هزار و پانصد سال زبان گفتار و حدود هزار و صد سال اخیر آن، زبان نوشتار در بخش بزرگ سرزمین‌های فلات ایران بوده است و روزگاری به عنوان زبان فرهنگ و ادب به کشورهای دیگر نیز نفوذ کرده است.

به دلیل این گسترش زبان فارسی است که رستم لارجانی حدود سال ۴۰۰ هجری برای فرمانروایان همدان، شاهنامه می‌سراید و در زمان فرمانروایی خاندان کاکویه در اصفهان، ابن سینا دانشنامه‌ی علایی را به زبان فارسی تالیف می‌کند و کمی‌ بعد فخرالدین اسعد گرگانی ویس و رامین را می‌سراید. (١۸) و باز به دلیل گسترش زبان فارسی است که اسدی طوسی، در نیمه‌ی نخستین سده‌ی پنجم، از طوس راه می‌افتد و به دربار جستانیان طارم (سرزمین میان قزوین و زنجان و گیلان) می‌رود و شاهان آنجا را به زبان فارسی می‌ستاید (١۹) و سپس از آنجا به دربار شیبانیان در نخجوان می‌رود و برای امیر آنجا گرشاسب‌نامه را می‌سراید و می‌بیند که اهل ادب آنجا مجلس شاهنامه‌خوانی دارند (۲۰) یا شاعر هم‌زمان او، قطران تبریزی همه‌ی امیران آذربایجان و اران را به فارسی مدیحه می‌سراید یا عنصرالمعالی در همان زمان‌ها از گرگان به گنجه می‌رود و در آنجا با امیر ابوالاسوار شدادی به فارسی سخن می‌گوید. (۲١) پیداست که زبان فارسی نمی‌توانست در فاصله ی یکی دو قرن به عنوان زبان نوشتار همه‌ی سرزمین ایران را بگیرد. اگر پیش از آن قرن‌ها به عنوان زبان گفتار در سراسر ایران رواج نمی‌داشت. (۲۲)

زبان فارسی یا دری، حدود دو هزار و پانصد سال پیشینه دارد که از آن حدود، هزار سال نخستین زبان گفتار در جنوب غربی ایران و سپس حدود هزار و پانصد سال زبان گفتار و حدود هزار و صد سال اخیر آن، زبان نوشتار در بخش بزرگ سرزمین‌های فلات ایران بوده است و روزگاری به عنوان زبان فرهنگ و ادب به کشورهای دیگر نیز نفوذ کرده است.

برگرفته از : فصلنامه‌ی ایرانشناسی (به سردبیری دکتر جلال متینی)، سال نخست

یادداشت‌ها

١ – ایرانشناس سوئدی ویکاندر بر این است که چون سیاست جهانداری هخامنشیان یر پایه‌ی احترام به مذهب و فرهنگ اقوام دیگر بود، آن‌ها در نشان دادن آگاهی ملی احتیاط می‌کردند و آگاهی ملی در ایرانیان در واقع با اشکانیان آغاز می‌گردد و نیز از همین زمان است که درفش کاویانی درفش ملی و نام ایران، نام رسمی‌ این سرزمین می‌گردد. نگاه کنید به:

  1. Wikander, der arische Mannerbund, Lund 1938, S. 102 f.

۲ –  ابن‌الندیم، الفهرست، به کوشش گوستاو فلوگل (G. Flügel)، ص ١١٣، ترجمه‌ی فارسی از رضا تجدد، تهران، ١٣۴٣.

٣ – فهلوی و فهلویات را سپس‌تر به شعرهای محلی شهرهای پارت می‌گفتند و سپس اصطلاحی شد برای اشعار محلی و گویش‌های محلی عموماً.

۴ –  W. B. Henning, „ Mitteliranisch“,  in Handbuch der Urientalistik, 4. Bd., 1.Absch., Leiden, Köln, 1958, S. 93

۵ –  در پارسی باستان حرف د پس از مصوت، در پهلوی و فارسی به ه و ی تبدیل می‌گردد. از این رو ماد تبدیل می‌شود به ماه و مای. صورت ماه و در ویس و رامین آمده است که همان ماد است. همچنین در کارنامک ( بخش ۵ ، بند ١) صورت ماهیگ به معنی مادی آمده است. صورت مای در شاهنامه آمده است که در برخی جاها شهری در هند است و در برخی جاها شهری در ایران که باز همان ماد است. ضمناً همانگونه که پهلوی و پهله که همان پارت است به معنی مطلق شهر نیز درآمده است، ماه نیز که همان ماد است معنی مطلق شهر گرفته است و ماه نهاوند، یعنی شهر نهاوند. همچنین مای که به معنی ماد است به معنی مطلق شهر هم هست و در شاهنامه در مواردی که بتوان مای مَرغ خواند به معنی شهر مرو است. در شاهنامه مرغ نیز گذشته از مرو، نام شهری در هند هم شده است.

۶ –  هنینگ، همان جا، ص ۹۲ ، پی نویس ١ ، زبان فارسی را آمیخته‌ای از عناصر شمال باختری و جنوب باختری می‌داند و نه یک زبان جنوب باختری با واژه‌ها و ساخت‌های عاریتی از زبان شمال باختری.

۷ –  برخی از زبانشناسان، زبان فارسی را به علت سادگی و رسیدگی بی‌مانند آن، شایسته‌ترین زبان برای یک زبان همگانی و جهانی می‌دانند. نگاه کنید به: احمد کسروی، زبان پاک، چاپ چهارم، تهران ۲۵٣۶ ، ص ۶۴ . و نیز نگاه کنید به:

Das Fischer Lexikon, Sprachen, Frankfurt, 1961, S. 219

۸ –  آمده است که چون شاعران یعقوب را به تازی ستایش گفتند و او سخن آنان را درنیافت، گفت: «چیزی که من اندر نیابم، چرا باید گفت» و از آن پس شعر رسماً زبان دری گشت. نگاه کنید به: تاریخ سیستان، به کوشش محمدتقی بهار، تهران ١٣١۴، ص ۲۰۹.

۹ –  ناصرخسرو، سفرنامه، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران ۲۵٣۶ ، ص ۹.

١۰ –  عنصرالمعالی کیکاووس، قابوسنامه، به کوشش غلامحسین یوسفی، تهران ١٣۴۵، ص ۲۰۸ .

١١ –  محمد بن علی بن محمد ظهیری سمرقندی، سندبادنامه، به تصحیح احمد آتش، استانبول ١۹۴۸، ص ۲۵ به جلو.

١۲ –  شاهنامه، چاپ مسکو، ۸ ⁄ ۲۵۴ ⁄ ٣۴۵۸ ، در متن، فارسی و دری آمده است.

١٣ –  شاهنامه، ۹ ⁄ ۲١۰ ⁄ ٣٣۷١.

١۴ –  ابوعلی محمد بن محمد بن بلعمی، تاریخ بلعمی، به تصحیح محمدتقی بهار و محمد پروین گنابادی، چاپ دوم، تهران ١٣۵٣، ج ١، ص ۲.

١۵ –  ترجمه‌ی تفسیر طبری، به تصحیح حبیب یغمایی، چاپ سوم، تهران ١٣۵۶، ج ١، ص ۵.

١۶ – همچنین حکیم میسری در دانشنامه که در سال ٣۷۰ هجری در دانش پزشکی سروده است، آنجا که در دیباچه‌ی کتاب خود سخن می‌گوید، پارسی و دری را یک زبان گرفته است (به کوشش برات زنجانی، تهران ١٣۶۶، بیت ۸۵ – ۸۰). چهارصد سال پس از آن نیز، حافظ شیرازی شعر خود را هم پارسی می‌داند و هم دری.

                 ز  شعر  دلکش  حافظ  کسی   بُوَد  آگاه       که لطف نظم و سخن گفتن دری داند

                 شکر   شکن  شوند  همه  طوطیان  هند     زین  قند  پارسی  که  به  بنگاله  می‌ رود

                 چو عندلیب فصاحت فرو شد ای حافظ       تو  قدر  او به سخن گفتن دری بشکن

١۷ – اکنون بر اساس این تعریف، می‌توان به خوبی منظور فخرالدین اسعد گرگانی را در مقدمه‌ی ویس و رامین دریافت. (به تصحیح م. نودوا- ا. گواحاریا، تهران ١٣۴۹، ص ۲۸- ۲۹) او می‌گوید: اصل داستان ویس و رامین به زبان پهلوی بود و در اصفهان (که از زمان فرمانروایی خاندان کاکویه ترجمه از آثار پهلوی به فارسی رواج داشت) دوستداران زبان پهلوی این زبان را از راه متن پهلوی ویس و رامین می‌آموختند؛ ولی این داستان را سخندانان پیشین به فارسی هم ترجمه کرده بودند؛ منتها فارسی آنها دارای الفاظ غریب و فاقد زیورهای لفظی و امثال و حکم بود.

در اینجا روشن است که اشاره‌ی گرگانی به یک ترجمه‌ی منظوم این کتاب از سده‌ی چهارم هجری است که در آن واژه‌های مهجور گویش دری بسیار به کار رفته بود و فاقد زیورهای لفظی بود. بنابراین گرگانی – همان گونه که مصححان کتاب به درستی شناخته‌اند –  این کتاب را از زبان پهلوی به فارسی برنگردانده است، بلکه صورت منظوم آن را که به فارسی دری سده‌ی چهارم سروده شده بود به فارسی سده‌ی پنجم در آورده است. به سخن دیگر، همان نظری را که ظهیری سمرقندی در سده‌ی ششم درباره‌ی سندبادنامه قنارزی گفته، 110 سال پیش از او، گرگانی درباره‌ی متن اساس کار خود گفته است.

١۸ –  نگاه کنید به: ایران‌نامه، سال یکم ١٣۶٣، شماره ی ١، ص ۵۰ به جلو.

١۹ –  نگاه کنید به: مجله‌ی دانشکده‌ی ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی  ۴  ⁄ ۲۵٣۶ ، ص ۶۷۸ – ۶۴٣.

۲۰ –  اسدی طوسی، گرشاسب‌نامه، به کوشش حبیب یغمایی، چاپ دوم، تهران ١٣۵۴، ص ١٣، بیت ١ – ۲١.

۲١ –  قابوس‌نامه، ص ۴١ – ۴٣ .

۲۲ –  ایرانیان شعوبی در برابر تفاخر عرب‌ها به زبان عربی، به نوبه‌ی خود به زبان فارسی فخر می‌ورزیدند و زبان دری یا پارسی را زبان فرشتگان و پیامبران می‌نامیدند. (به عنوان نمونه نگاه کنید به ترجمه‌ی تفسیر طبری، ج ١، ص ۵. به مناظره‌ی عرب و عجم نوشته‌ی اسدی طوسی، به کتاب فضائل بلخ تالیف ابوبکر واعظ بلخی ترجمه‌ی عبدالله حسینی بلخی، به کتاب داراب‌نامه طرسوسی به کوشش ذبیح‌الله صفا، تهران ۲۵٣۸، و به کتاب تنزیه الشریعه المرفوعه تالیف ابی الحسن علی بن محمد بن عراق الکنانی ۹۰۷ – ۹۶٣ هجری، بیروت، ١۹۸١).

پیروان برتری زبان عربی نیز البته بیکار نمی‌نشستند. برای مثال در ص ١٣۷ کتاب تنزیه الشریعه المرفوعه آمده است: خوارترین زبان نزد خداوند، فارسی است و زبان دیوان، خوزی است و زبان دوزخ‌نشینان، بخاری و زبان بهشتیان، عربی.

هفت فرنود مهادین (دلیل اصلی) ناسازگاران با پالایش زبان پارسی « آریا سرور»

هفت فرنود مهادین (دلیل اصلی) ناسازگاران با پالایش زبان پارسی

« آریا سرور»

 

پرسشهای ناسازگاران:

١- زبان، زبان است دیگر چه این، چه آن، آماج تنها پیوند میان مردم است.

٢- زبان پاک و سره هیچ جای جهان نداریم و داشتن وام‌واژه‌ چیزی بهنجار است.

۳- نیمی‌ از زبان انگلیسی وام‌واژه هست؛ ولی زبان انگلیسی بسیار کامیاب است.

۴- زبان “فارسی” به انگیزه‌ی واژه‌های عربی، زبانی فاخر است و بی‌ آنها، لخت و برهنه و “الکن”!

۵- زبان پارسی سره خنده‌دار و ریشخندی است (مسخره است).

۶- زبان چون پویاست، پس ولش کنیم که واژه‌ها با روند “طبیعی” بیایند و بروند.

۷- زبان در پیشرفت یا واپس‌ماندگی گویندگان آن زبان، هنود (تاثیر) ندارد.

 و اما پاسخها:

1- زبان، زبان است دیگر چه این، چه آن، آماج تنها پیوند میان مردم است.

آماج یک حاجی، رفتن به مکه است. او هم می‌تواند از هواپیما و هم از شتر برای این کار بهره بجوید. هر دوی این ابزار، او را به مکه می‌رسانند. پس آیا آن دو ابزار یکسان و هم‌ارزش‌اند؟ پاسخ، نه هست. درباره‌ی زبانها هم همین سخن رواست.

کارآیی و توانایی رسانه‌ای و پرمایگی و آسانی یا سختی، زیبایی و … هر زبانی برابر زبان دیگر نیست. پس این گزاره که ” زبان زبان است، چه این و چه آن” یک سفسته بیش نیست؛ چراکه ویژگیهای مهند زبانها را به فراموشی می‌سپارد. مانند اینکه بگوییم که موش و نهنگ (وال) یکسان هستند؛ چون هر دو بچه می‌زایند.

٢- زبان پاک و سره هیچ جای جهان نداریم و داشتن وام‌واژه‌ چیزی بهنجار است.

وام‌واژه، چنانکه از نامش پیداست، واژه‌ای بوده که‌ زبانی نداشته و ناچار آن را وام گرفته، آنهم از راه داد و ستد فرهنگی و دانشیک و فندی. مانند تلویزیون، کامیون، سماور و …

واژه‌ای که جای یک واژه همسان را گرفته باشد (مانند تشکر که جای سپاس را گرفته و این واژه را بیرون کرده) وام‌واژه نیست و از راه دادوستد فرهنگی هم نیامده، بسا که زورواژه است که با شمشیر آمده و با زبان و کلک چاپلوسان بیگانه‌پرست گسترش یافته.

از این گذشته، ۷0 درسد زبان ما واژه‌های تازی‌اند، پس این دیگر داد و ستد فرهنگی نبوده، “یورش” بیابانی بوده است.

پس این سخن هم سفسته‌ی سنجش نابرابر (قیاس مع‌الفارق) است.

۳- نیمی‌ از زبان انگلیسی وام‌واژه هست؛ ولی زبان انگلیسی بسیار کامیاب است.

زبان انگلیسی یک زبان با ریشه‌ی میانه‌ای ژرمنیک و از ریشه‌ی بنیادین هندواروپایی است. وام‌واژه‌های زبان انگلیسی نیز کمابیش از هند و اروپایی (لاتین) هستند. پس این وام از یک زبان همساز و همساختار و نزدیک و همریشه‌ی انگلیسی گرفته شده و نه از یک زبان سراسر بیگانه و ناهمریشه، مانند زبان سامی‌ عربی که ناهمساختار باشد و ناساز. اگر ما هم وام‌واژه از هندی یا کردی و سغدی کهن گرفته بودیم (که گرفتیم) هیچ باکی نبود؛ چون خار در تن زبان ما نیستند، بساکه برادران و خواهران زبان پارسی‌اند.

پس این سخن هم باز سفسته‌ی سنجش نابرابر بود که “نابرابری” در آن، همان سامانه و ساختار و ناهمسازی یا همسازی این “وام‌واژه“هاست.

۴- زبان “فارسی” به انگیزه‌ی واژه‌های عربی، زبانی فاخر است و بی‌آنها، لخت و برهنه و “الکن”!

فردوسی با سرودن شاهنامه پاسخی درخور به این سخن بیهوده داده است، با کمترین کاربرد واژه‌های تازی، بالاترین شاهکار زبان پارسی را آفریده که سرشار از پنداره و گوهر است.

رودکی و بلعمی‌ و دیگران هم نوشته‌های پارسی کمابیش سره دارند که گویایی توانایی زبان پارسی بوده؛ ولی گروهی تازی‌پرست و شیفتگان به دشمنان پیروزمند، جامه‌ی باشکوه خودی زبان پارسی را از تنش درآوردند و جامه‌ی بیگانه‌ی تازی را بر او پوشانیدند (چراکه از دید روانی، مردم شکست‌خورده، دشمن پیروزمند را در روان ناخودآگاه خود برتر از خود دانسته و می‌کوشند خود را به آنان ببندند که این هم همواره بجا نیست).

آماج ما هم بیرون کردن این جامه‌ی ناجور و ناروا و بدرد نخور بیگانه است که ما پس از پوشیدن آن، هیچ دستاورد اندیشه و دانش و فند و … نداشته‌ایم که شایان یادآوری باشد و جز آفتابه به جایی نرسیده‌ایم، چنان که می‌بینید و پوشانیدن دوباره‌ی جامه‌ی خودمان است که با آن، برترین اندیشه‌ها از “منشور حقوق بشر” کوروش و خردگرایی زرتشت گرفته تا سوسیالیسم مزدک و اندیشه‌ی مانی و پند بزرگمهر و دانشگاه گـُندی شاپور و شاهنامه را پدید آورده و هزار سال، همواره‌ یکی از دو کشور نیرومند جهان بودیم.

پس اینهم باز سخن بیهوده‌ی کسانی است که شیفته‌ی این جامه‌ی بیگانه‌اند و چنان می‌نمایند که ما پیش از این وام جامه‌ی زورچپان، برهنه و بی‌زبان (عجمی‌ و الکن!) بوده‌ایم.

2 ب- با پارسی‌سازی، حافظ و خیام را از دست می‌دهیم!؟

یکی دیگر از سفسته‌های دشمنان پارسی‌سازی این است که گویا با پارسی‌سازی، حافظ و خیام (!) و سعدی و .. را از دست می‌دهیم؛ چون آنها چند درسدی واژگان تازی بکار برده‌اند که ‌یاوه‌ای بیش نیست. هم‌اکنون هم برای خواندن سعدی نیاز به واژه‌نامه است. پارسی‌سازی، کنار نهادن واژگان تازی، در گفتار روزانه و در دانش و فرهنگ و نوشتار است و نه ناروا (ممنوع) کردن آن.

روشن است که کسی که فقه می‌خواند بخواند یا چامه‌های پر از واژگان عربی، می‌تواند این واژگان را برای کار خودش یاد بگیرد. نه اینکه به وارونه به انگیزه‌ی اینگونه کاربردهای اندک مانند فقه و چند تا دیوان، زبان پارسی را از مدرن شدن و زایا شدن بازداریم. در کشورهای اروپایی هم ادبسار “کلاسیک” که واژه‌های کهن لاتین و … دارد، جای خودش را در نسکخانه‌ها و موزه‌ها دارد و کسی را از خواندن آنها بازنداشته‌اند.

روشن است که اگر اندیشه‌ی درخشانی در دیوانها باشد، خود به خود رو می‌آید و بر سر زبانهاست؛ هرچند که واژگان تازی در آن به کار رفته باشد؛ وگرنه نمی‌توان مرده را به زور زنده نگه داشت.

۵- زبان پارسی سره خنده‌دار و ریشخندی است (مسخره است).

هر سخن و واژه‌ی ناآشنا، خنده‌دار می‌نماید؛ ولی مردم دو گروه‌اند: گروه فرهنگیده (فرهیخته) که پیش از خنده، کمی ‌هم اندیشه‌شان را به کار می‌اندازند که آیا به واژه‌های زبان مهادین و خودی‌ام و زبان نیاکانم بخندم یا نه و گروهی بی‌فرهنگ و ناآگاه هرزخند که برای آنان زبان و فرهنگ بی‌ارزش بوده یا ارزشی برابر یک “اس.ام.اس” خنده‌دار دارد.

در گذشته هم گروهی از این بی‌فرهنگان و تازی‌پرستان به واژه‌هایی چون “دادگستری” به جای “عدلیه” و “شهربانی” به جای “نظمیه” و “بازنشسته” به جای “متقاعد”! و “دبستان” به جای “مکتب” و … اینان می‌خندیدند. اگر ما به ریشخند اینگونه بی‌فرهنگان و دشمن‌پرستان بها می‌دادیم، هنوز هم نام “تهران”، “دارالخلافه‌ی طهران” بود و هنوز هم در دبستان (ببخشید مکتبخانه!) به “دماسنج” می‌گفتیم “میزان الحرارة”.

پس این سخن هم تنها گویای بی‌فرهنگی یا ناآگاهی گوینده‌ی آن است.

۶- زبان چون پویاست،، پس ولش کنیم که واژه‌ها با روند “طبیعی” بیایند و بروند.

آدمی‌ و سازمانهای همبودین (اجتماعی) نیز بخشی از “طبیعت” هستند. امروز ما با دستکاری ژنها و … گندم و گوجه فرنگی بهتری درست می‌کنیم یا داروهای کارساز فرامی‌آوریم (تولید می‌کنیم) و با ساختن کانالها، از تندآبهای ویرانگر پیشگیری می‌کنیم و با ساختن آب‌بندها، انرژی پدید می‌آوریم که همه‌ی اینها، کاریار بهزیستی ما و در راستای خوشبختی هرچه بیشتر مردمان‌اند. اگر می‌خواستیم که در هر جایی به روند “طبیعی” میدان بدهیم، بایستی پزشکان را از کار برداریم که هر کودکی که بیمار شد و خودش بهبود نیافت، به گونه‌ی “طبیعی” بمیرد و هر که از پس سرماخوردگی‌اش برنیامد، به گونه‌ی “طبیعی” بمیرد و دیگر بایستی دست از پنی‌سیلین که دستبرد در کار “طبیعت” است، برمی‌داشتیم.

زبان پارسی هم یک پدیده‌ی پویا و جاندار مانند یک کودک است و بر ماست که از آگاهیها و ابزار خود سود ببریم که این زبان “دیمی” نشود و از بیماریها و کژیها برکنار بماند. در پی همین اندیشه‌های خردمندانه بود که در ایران (و در بسیاری از کشورهای جهان) فرهنگستان زبان پدید آمد که پزشک و راهنمایی برای زبان باشد (اگر بز را باغبان نکنیم!).

خود فرهنگستان کنونی هم درست دارد همین کار پالایش را انجام می‌دهد ولی خب، به جان وام‌واژه‌ی فرنگی افتاده که بیشتر به انگیزه‌ی “تعهد است تا تخصص”!

از این رو، این سخن ناسازگاران با پالایش زبان نیز، برخاسته از ناآگاهی یا اگر از روی آگاهی است، همان زبانزد “یک بام و دو هواست”.

۷- زبان در پیشرفت یا واپس‌ماندگی گویندگان آن زبان، هنود (تاثیر) ندارد.

زبان بخش بسیار بزرگی از فرهنگ است و پایه‌ی اندیشه به شمار می‌رود. زبان و اندیشه در پیوند دوسویه‌ی دیالکتیکی با هم هستند. واژه‌ها به اندیشه‌های پیکر می‌دهند و باز این اندیشه است که به پیدایی واژه‌های نوین می‌انجامد. مغز آدمی‌ می‌تواند با آمایش (ترکیب) پنداره‌ها، پنداره‌های نوینی که نیازش را برآورده می‌کنند یا به انگارش پرو بال می‌بخشند، پدید بیاورد. مغز مانند یک مهراز (معمار) است که نه تنها از آجرها سود می‌جوید که ساختمانی را بسازد، بساکه آجرهای نوینی نیز پدید می‌آورد. او “اسب و “بال” را با هم آموده و “پگاسوس” (اسب بالدار) را در ویر خود پدید می‌آورد و برای آن داستان می‌بافد و از روی این الگو، زمانی هم به اندیشه‌ی ساختن هواپیما می‌افتد. ژول ورن توانست پنداره‌ی زیردریاییهای نوین اتمی‌ را پیش از پدید آنها در داستان “20 هزار فرسنگ زیر دریا” پدید بیاورد چون مغز و اندیشه‌ی او به پنداره‌های زیرساختی فندی و فیزیکی و … آشنا بود. روشن است که اگر ژول ورن در عربستان زاده شده و زبان او دارای واژه‌ها و پنداره‌هایی مانند پیستون و موتور و فشار آب و پروانه‌ی چرخشی و نور فسفری و کارواژه‌های دریانوردی و ناوبری و ده‌ها و سدها واژه‌ی بایسته‌ی دیگر نبود، شترچران خوبی از آب در می‌آمد و شاید داستان “لیلی و مجنون” را می‌نوشت؛ ولی نه “پیرامون جهان در ۸۰ روز” یا ” آبخست رازآمیز”.

*

کمابیش همه‌ی آفریده‌های فلسفی جهان به زبانهای هندواروپایی هستند (آنهم که پورسینا و … به عربی نوشته، برگردان از ایران باستان، یونانی و … بوده و تازه زبان مادری خود پورسینا و خیام و رازی و فارابی و ابوریحان بیرونی و … همه پارسی کمابیش سره بوده است). آیا از خود پرسیدیم، چرا؟ چرا نمی‌توان پنداره‌های سخن نیچه را هتّا با بهترین بازگردانها، آنچنان دریافت که با زبان مهادین آن، آلمانی؟ چون در آن زبان واژه‌هایی هستند که نماینگر پنداره‌های ویژه هستد که در زبانهای دیگر همتا ندارد. یا در فیزیک کوانتوم، هتّا انگلیسیها هم واژه‌هایی مانند  Eigenwertرا از آلمانی گرفته‌اند و همانگونه به کار می‌برند؛ چون برابری گویا در زبان خود نیافتند.*

رایانه‌ای به نام مغز از کودکی با روش و سامانه‌ی زبان مادری خود آشنا می‌شود و آن “الگوریتم” و “فرنودسار” (منطق) که در زبان نهفته است در مغز او جایگزین شده و مانند چوبی که در کنار نهال نونشانده فرو می‌کنند که به رویش او راستا بدهد، راستای و توان اندیشه‌ی زندگی او را راستا می‌بخشد. ما ایرانیان مانند انگلیسیان “به پایین نمی‌افتیم”، ما “زمین می‌خوریم”. انگلیسیان “سرما را می‌گیرند”، آلمانیان “خود را به سرما می‌دهند” و ما “سرما می‌خوریم”.

اندیشه‌ی کودکی عرب، گرفتار همان کالبدهای زبانش است. در زبان عربی ریشه‌ها در کالبدها (قالب)ها ریخته می‌شوند و کسی نمی‌تواند کالبدشکنی کرده یا کالبد تازه‌ای بسازد. برای نمونه ریشه “ک ت ب” در کالبد کارگیری “مفعول” ریخته می‌شود و می‌شود مکتوب. کسی نمی‌تواند برای نمونه، واژه‌ی کتمب بسازد؛ چون کالبد “فعمل” ندارند.

ب.ن. آنان برای نام جایگاه، یک کالبد دارند. برای نمونه مستراح = جای استراحت، مدرسه = جای درس. دیگر کالبد دیگری در دست نیست. اگر این جای آموزش بزرگ باشد، همان مدرسه است و کوچک هم باشد همچنین. آموزشگاه و آموزشکده و آموزش‌سرای و .. همه مدرسه‌اند.

برای هر کار و پنداره‌ی نوین که در جهان پدید آید، عرب ناچار از گذاشتن یک چم (= معنی) فراتر بر یک ریشه‌ی در دسترس یا یافتن ریشه‌‌ای نوین است؛ چراکه آمایش (ترکیب) در آن زبان روا نیست و جایی ندارد. برای نمونه، واژه‌ی فروبار (دانلود) کردن، در عربی نیست و بایستی ریشه‌ای بسازند یا بر ریشه‌‌ای کهن، یک چم دیگر بیفزایند. از همین روست که بسیاری از ریشه‌های زبان عربی، دارای چندین بارِ پنداره‌ای هستند که تنها در بافتار سخن یا نوشته، می‌توان گمان برد که کدام پنداره در آنجا، به کار رفته است.

برای نمونه، “کارآگاه”( دتکتیو) یک پیشه و یک پنداره‌ی نوین است. ما از واژه‌ی پهلوی کارآگاه (= استاد در کار خود) که آموده‌ای از کار و آگاهی است سود جستیم؛ ولی عرب چون کارواژه‌ی برای این کار ندارد، برابرهای زیر را به کار برده:

رَجُلُ التَّحَرِّي، أو المَبَاحِث، مُخْبِرُ تَحَرٍّ (القوامیس)

یا ما برای کارواژه‌های نوین دانلود و آپلود می‌توانیم به آسانی بگوییم “فروبار” کردن و “فرابار” کردن؛ ولی عرب گیر می‌کند؛ چون ریشه‌ای که این کار را برساند ندارد و باید یا بسازد یا یک ریشه‌ی دیگر را باز هم با این چم نوین، سنگینتر سازد.

نبودن شایند آمایش (امکان ترکیب) در زبان تازی، دست و پای زبان و اندیشه‌ی آنان را بسته و مغز به آمایش پنداره‌ها خوی نگرفته و آنچه را که ما با یک واژه می‌نمایانیم، آنان در دو یا چند واژه انجام می‌دهند. برای نمونه، انگلیسی می‌گوید “ایرمیل” که ما در پارسی می‌توانیم بگوییم “هواپست” ولی اندیشه‌ی عربی تنها می‌تواند بگوید “پست هوایی” (افزایش دو واژه به هم) = البرید جوّی.

پس می‌بینیم که در جایی که زبانهای هند و اروپایی دست کم دو گزینه دارند: هواپُست و پست هوایی، عربی یک گزینه بیشتر ندارد.

یکی دیگر از کاستیهای اندیشه‌ی کالبدی این است که اگر پنداره‌ای فرای کالبدها هم باشد، بایستی آن را به زور در یک کالبد نزدیکتر چپاند.

برای نمونه، در زبانهای هندواروپایی، به “مثلث” می‌گویند “تری انگل” سه کنج یا سه‌گوشه، (سه‌گوش). اکنون دو کودک تازه دبستانی، یکی عربی و یکی هندواروپایی را بینگارید که هنوز هندسه نخوانده‌اند و پنداره‌ی هندسی “مثلث” (القوامیس) را نمی‌شناسند. کودک عرب به کالبدها آشناست و می‌داند که کالبد “مفعّل” مانند مشبک (شبکه شبکه)، یا مشجر (درخت‌دار) چه بر می‌آورد. و ریشه‌ی ثلث را هم می‌شناسد (= سه). کودک هندواروپایی هم می‌داند که سه، کدام پنداره است و کنج و گوشه هم چیست. پس کودک عرب دو آگاهی دارد، یکی چم ریشه و ‌دیگری کار کالبد و با شنیدن نام مثلث، می‌داند که این یک “چیزی”ست که “سه‌تایی” است. کودک هندواروپایی هم می‌داند که چم ریشه‌ها چیستند. اکنون اگر به این دو که هرگز تاکنون یک مثلث هندسی ندیده‌اند، هر کدام یک برگ بدهیم که در آن، نگاره‌های گوناگون، مانند گیاه سه‌برگ، نردبان سه‌پله و … و سرانجام یک مثلث هندسی هم در آن باشد، کودک هندواروپایی با داشتن آگاهی بیشتر که سه‌گوشه، چیزی است که سه تا گوشه دارد، زودتر سراغ ریخت هندسی سه گوش می‌رود، در جایی که کودک عرب که از واژه‌ی مثلث تنها می‌داند یک چیز سه‌تایی را باید بیابد، گیر می‌کند چون نمی‌داند سه تا چی؟ سه تا پله؟ سه تا گوشه، سه تا پایه؟

ب.ن. ما به “تریپود” می‌گوییم سه‌پایه (تری = سه+پود = پای). عرب چون مثلث را برای هندسه به کار برده و سه و پا را نمی‌تواند با هم بیاماید، ناچار است روی به همتاهای دیگر آورده و بر چم یک یا چند واژه‌ی کهن بیفزاید:

حَمَّالَة، سِيبَة، مِحَفَّة، مَحْمَل، مَحْمِل، مِنْصَب، نَقَّالَة (القوامیس)

ب.ن. ما به آسانی به جای اکتاپوس همانگونه می‌گوییم هشت‌پا (اُکت = هشت + پوس= پا) . عرب در اینجا گیر می‌کند؛ چون به سادگی نمی‌تواند هشت را با پا در یک واژه بیاماید. این است که می‌گوید: أُخْطُبُوط!!( القوامیس)

برای نمونه در زبان آلمانی کارواژه‌ی umdenken= um + denken ~ rethink (denken = اندیشیدن) هست که به چم دگرگون ساختن اندیشه است و زبان آلوده‌ی ما توانایی یافتن برابری گویای برای این واژه‌ را ندارد و شاید بتوان با چشم‌پوشی، کارواژه‌ی نزدیک “بازاندیشیدن” را به جای آن نهاد؛ ولی در عربی همین اندک هم شدنی نیست؛ چون چنین ریشه‌ای در زبانشان یافت نمی‌شود و بایستی بگویند “تغییر تفکر ” یا چیزی همانند این یا یکی از ریشه‌های دیگرشان را به جای این هم به گاری شکسته‌ی زبان “کامل” عربی ببندند.

 برای نمونه، واژه‌ی “مراجعه” که یک دو جین چم گوناگون دارد

پس اندیشه‌ی هندواروپایی که هم کالبدواره‌های آزاد را دارد [مانند ریشه‌ی کارواژه + نده = کارور (فاعل)، نمونه گوینده = گوی + نده = کسی که می‌گوید] و هم توان آمایش را دارد، رایانه نورونی مغز را با توان آمایشی با راه‌های پرشمار آمایشیک ( کمبیناتوریک) پرورش می‌دهد و زبان عربی، اندیشه را در زنجیر کالبدها در بند می‌کشد.

شاید گفته شود که ما در زبان کنونی، هر دوی این “برتریها”! را داریم، نه چنین نیست؛ چون این دو، دو روند در راستاهای ستیزنده‌اند. کار کودک ایرانی از عرب هم سخت‌تر است و میان دو راه گیر کرده: نشسته‌ام به میان دو دلبر و دو دلم. یک مغز مانند یک رایانه، توان شمارگری مرزمند دارد و اگر توان آن در چند شاخه و برای چند گماشتگی (تسک) در راه باشد، هرگز توان 100 درسد خود را در راستا به کار نمی‌برد و همین کاهش توان، برای شمارگری زباله‌های تازی به کاهش توان سراسری می‌انجامد.

می‌دانیم که دگرسانی میان یک آدم و یک میمون هم تنها در کمتر از یک درسد ژنهای آنهاست و در میان آدمها هم، کسی که ١۰۰ درسد توان مغزی را در یک راستا به کار می‌برد، همواره پیشروتر از کسی است که همان مغز را دارد؛ ولی توان آن را برای چند کار (تاسک) بخش کرده و نمی‌تواند در یک راستا، توان 100 درسد را به کار گیرد.

به گواهی تاریخ هم می‌بینیم که عرب در ٢۰۰۰ سال هیچ نوآوری، اندیشه‌ی نوین، یافته‌ی نوین، ساخته‌ی نوین و چیزی که باری از دوش مردمان و جهانیان بردارد پدید نیاورده و همواره گسارنده (مصرف‌کننده) یا چپاولگر بوده. ایرانیان هم از هزار سال پیش که آلودگی زبانشان آغازید چیز چندانی برای جهانیان یا دست کم برای خودشان به دست نیاورده‌اند.

کودک ایرانی که تازه پای در کلاس هندسه می‌نهد با واژه‌های چون “مثلث متساوی‌الاضلاع”! رودرو می‌شود و گریزان از هندسه و دستور زبان (ماضی التزامی‌!) و ادبسار یا همان “ادبیات” (تجزیه و تحلیل، نکره، معرفه، شبه جمله!) و مزداهیک یا همان “ریاضیات” (مشتق ثانی منحنی هذلولی مماس بر …) و فلسفه و منطق (علة العلل، واجب‌الوجود! قیاس مع‌الفارق!) و من پیمان می‌بندم که بیشتر خوانندگان هتا دانش‌آموخته هم هنوز نمی‌دانند که “سفسطه‌ی قیاس مع‌الفارق” به چه چمی‌ است و از بیخ به چی می‌گویند!

این گرفتاری اندیشه در کالبدها و ریختها چنان میان ما بیداد می‌کرده و می‌کند که در گذشته، کسانی به نام “عریضه‌نویس”ها باید یک نامه‌ی دیوانی و درخواست ساده را در کالبدهای پیش ساخته می‌ریختند که دیوانیان دست کم نگاهی به آن بیندازند.

کوتاه سخن، زمانی که توان آمایشگری و پردازشگری مغز کاستی می‌یابد، توان نوآوری و توان انگار و پندار و نوپندار (ایماژیناسیون، فانتزی، اننوواسیون) از میان می‌رود؛ همان توان نوآفرینی و نوآوری که پایه‌ی اندیشه‌های نو، ساخته‌های نو، فندهای نو، دانشهای نو و هنرهای نوین است.

این است که هیچ چیز نوی “به فکرمان” نمی‌رسد و همواره با پیروی و برگردانها و ترزبانها از بیگانه زنده‌ایم و در “کپی” کردن استاد شده‌ایم؛ آنهم پس از سالها دیرکرد. از روس و کره و اینجا و آنجا، چیزهایی می‌خریم یا می‌دزدیم و نامش را می‌گذاریم “فنّاوری شگفت‌انگیز دانشمندان متعهد کشور”.

*

از سوی دیگر، همانگونه که گفتیم، فرنودسار (منطق) و ساختار درونی زبان هم یک کارگزار (فاکتور، عامل) دیگر است که با پیشرفت و نوآوری و اندیشه‌پروری سروکار دارد. برای نمونه، ما در پارسی کارواژه‌ی “پرسیدن” را داریم و همچنین کارواژه‌ی “بازپرسیدن” و در مغز خود می‌دانیم که” بازپرسیدن”، یک جوری از “پرسیدن” است و اگر هم تا کنون واژه‌ی “بازپرسی” یا “همه‌پرسی” را ندانسته باشیم، باز هم مغز ما به آسانی “همه” را با “پرسیدن” می‌آماید (ترکیب می‌کند) و کمابیش در می‌یابیم که این یک جور پرسیدن است از همه، یا اینکه همه چیزی را می‌پرسند و سرانجام به آن چم می‌رسیم؛ ولی زبان تازی برای هر کدام از این‌ها، یک ریشه نیاز دارد که هیچگونه پیوند واژگانی هم با هم ندارند؛ یکی هست سؤال یا استسفار! یکی هست اِسْتَقْصَى و دیگری می‌شود ااِسْتَطْلَعَ رَأْيَ الجُمْهُورِ! (= همه پرسی). (القوامیس)

پس در اینجا یک مغز که با زبان هندواروپایی پرورش یافته، میان واژگان که چمهای نزدیک دارند از بخشهای خود همان واژه، پیوند میان واژگان را برپا می‌سازد و همواره‌ یک شبکه‌ی واژگانی که به هم پیوسته‌اند (لینک شده‌اند) در ویر او آماده است. او می‌تواند در گاه نیاز به تندی یک سازه‌ی دیگر را پدید بیاورد یا دگرگون کند. برای نمونه، کارواژه‌ی “هرزپـُـرسی” را بسازد. شما هم تاکنون این واژه را نشنیده‌اید چون من همین اکنون ساختم؛ ولی بیدرنگ می‌دانید که این به چم پرسش بیهوده و پوچ است!

ولی آلودگی با روش اندیشه و زبان عرب، بسیاری از ما را هم از اینکار بازداشته و مغزمان را کند کرده است و اینکه اکنون اینجور نوآوریها افزایش یافته، بیشتر در پی کوششهای سره‌گویان و پارسی‌دوستان است و گرنه هنوز بیشترینه‌ی مردم گرفتار این زندان‌اند.

در پی آلودگی هرچه بیشتر به واژه‌های و اندیشار تازی، اکنون ما بیشتر کارواژه‌ها را در دو یا چند بخش، با “کردن ” به کار می‌بریم: تخریب کردن! (آن هم در جایی که تخریب خودش همان “خراب کردن” است!)، تشویق کردن، تقاضا کردن، توزیع کردن، تاسیس کردن و … کار به جایی رسیده که به جای “گریستن” پارسی هم می‌گوییم “گریه کردن”! نوشته‌ها و گفته‌های ما پر از “کردن” و “به عمل آوردن” است! کارواژه‌ای را که همچون زبانهای نیالوده‌ی هندواروپایی دیگر، یکپارچه می‌توانستیم بگوییم، مانند پرسیدن (اسک در انگلیسی) می‌گوییم پرسش کردن، سؤال کردن! اینگونه باز هم، بار و رنج شمارگری رایانه‌ی مغزی خودمان را افزایش داده و کارآیی آن را می‌کاهیم.

درازنوشت و کوتاه سخن:

* زبان تازی، گرفتار کالبدهاست و اندیشه را نیز ناگزیر در همان مرز گرفتار کرده.

* سازه‌های زبان تازی، گویایی سازه‌های زبانهای هندواروپایی را ندارند.

* واژگان تازی به انگیزه نبودن نوآوری هر کدام با چند چم بار شده‌اند که زبان را گنگ کرده.

* زبان تازی جای آمایش پنداره‌ها را در واژگان ندارد و توان آمایشگری اندیشه را از میان می‌برد.

* زبان تازی، توان نوآوری و کالبدشکنی را از میان می‌برد.

*آلودگی زبان تازی، مغز ما را از کارکرد ١۰۰ درسد در یک راستا بازداشته.

* آلودگی زبان تازی، توان پیوندسازی میان واژگان/کارواژگان را از ما گرفته است. (تا جایی که ‌فرهنگستانی ما هم نمی‌دانست که فرسایش با سایش درپیوند است!)

* آلودگی زبان تازی، فروزه‌های روشن‌گویی و کوتاه‌گویی زبان پارسی را کاسته (= تقلیل داده است!).