C:\Users\Ruzbeh\Pictures\th (9).jpg

سینماتوگرافی در ایران – بخش سوم

سینماتو گرافی در ایران

بخش سوم

پژوهشی متفاوت در احوال سینما

پژوهشگر و راوی : دکتر روزبه آذر برزین

در سالهائی که دکتر اسماعیل کوشان ، مهدی رئیس فیروز ، پرویز خطیبی ، سیامک یاسمی و ساموئل خاچیکیان یکه تاز سینما در ایران بودند ، فرد دیگری نیز وجود داشت که کمتر پژوهشگر سینمای ایران به او پرداخته است . او شخصی بود بنام مهدی بشارتیان که هم تهیه کننده بود و کارگردان ، فیلمنامه نویس و فیلمبردار و ادیتور. مهدی بشارتیان در سال 1304 خورشیدی در تهران به دنیا آمد .اولین استودیوئی که توسط او تاسیس شد ، هنر فیلم نام داشت که در آن فیلم یاغی را ساخت . استودیوی بعدی او تحت فرنام موسئسه سینمائی ونوس فیلم در سال 1334 فعالیت داشت .او موسئسه سینمائی سوفیا فیلم را در سال 1337 و اسکار فیلم را در سال 1338 تاسیس نمود . بشارتیان تا سال 1350 در ایران بود و در آن زمان به آلمان رفت و دیگر به ایران بر نگشت .

فیلم های مهدی بشارتیان ( به عنوان کارگردان – تهیه کننده – سناریست –فیلمبردار و ادیتور ):

یاغی – 1331

نیمه راه زندگی -1332

مریم – 1332

ملانصرالدین – 1332

شب های معبد – 1333

دماغ سوخته ها- 1334

چهل طوطی -1337

انگشتر جادو -1337

فرشته وحشی -1338

ماجرای پروین -1339

حادثه جزیره -1340

در میان فرشته ها – 1343

فرشته وحشی . تهیه کننده مهدی بشارتیان

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\دانلود-فیلم-قدیمی-فرشته-وحشی-۱۳۳۸.jpg

در سال 1332 دکتر کاووسی و مدیر شهرزاد فیلم ، آقای طائفی دزد بندر را میسازند . فیلمبردار این فیلم احمد شیرازی بود . این فیلم در سال 1334 در سینما های مایاک و تهران به روی پرده رفت . فیلمبرداری احمد شیرازی درخور توجه بود . او برای نخستین بار یک کار سینمائی ، نه تاتری ارائه داده بود .

مشکل اصلی کاووسی با طائفی بر سر صحنه های رقص و آواز و پا های لخت هنرپیشگان زن فیلم بود ، بدعتی که تا سال 57 در سینمای ایران به عنوان رونق فیلم وجود داشت . سینمای ایران و تماشاچیان آن به رقص و آواز و دعوای کافه معتاد بودند . کمتر فیلمی ساخته میشد که این صحنه ها در آن وجود نداشته باشد .

فیلمسازان دهه 1330 سینمای ایران برای موزیک فیلم خود بیشتر به آهنگسازانی مثل بتهوون و یا چایکووسکی و اثر آنها روی می آوردند که همراهی آهنگ این بزرگان با صحنه های ضعیف فیلم ، نا خوش آیند بود

لازم به تذکر است که دکتر کاووسی ، هیچگاه در سینمای ایران نتوانست اثری قابل ارزش ارائه دهد .

در سال 1334 خورشیدی ، مجله ستاره سینما پس از نمایش آخرین شب ، جادو و غروب عشق می نویسد : صنعت سینمای ایران در حال سقوط است . با نمایش فیلم فارسی آخرین شب ، آخرین پرده نمایش غم انگیزیکه صنعت سینمای ایران خوانده میشود ، به پایان غیر قابل اجنتاب خود نزدیکتر میشود .چند سالی بود که پدیده ای بنام صنعت ملی سینمای ایران در میان سایر شئون زندگی ما خود نمائی میکرد و واقعا کسانیکه غرور ملی و عشق به وطن داشتند از ته دل شاد بودند که بالاخره ما هم در ایران صاحب سینما شدیم . لیکن این نمایش مضحک و رقت بار آخرین مراحل خود را پیموده و تقریبا شبیه محتضری است که با مرگ دست و پنجه نرم می کند ..صعنت سینمای ایران در حال احتضار است . در حال خفقان است . در حال فنا و نابودی است . دکتر کوشان ، پدر سینمای ایران در پارس فیلم را بسته و به خرید و فروش فیلم های خارجی مشغول است . آقای رئیس فیروز دست روی دست گذاشته و نگران آینده است . دیانا فیلم با آن همه مو فقیت و حضور ساموئل خاچیکیان ، تنها یک فیلم جلوی دوربین دارد . مهدی میثاقیه با اینکه چند صد هزار تومان وسیله خریده ، آنها در انبار گذاشته است . چرا و بچه دلیل سینمای ایران به این وضع تاسف بار روبرو شده ؟ عامل اصلی عدم توجه مسئولین و دولتمردان به صنعت سینما و کارشکنی آخوند ها و دوما عدم تعهد تولید کنندگان و ساده فروشی و تولید فیلم های بی سر وته و عوام پسندانه است . امین امینی با اعمال سیاست های بدون پشتوانه هنری و فنی ، استودیوی عصر طلائی عزیزاله کردوانی را تبدیل به یک استودیو درجه سوم کرد .روزی نیست که با اعمال نفوذ ملایان و حمایت دولت از آنها در سینمائی بسته نشود . در پایان سال 1334 خورشیدی ساموئل خاچیکیان فیلم خون و شرف را میسازد . او و مدیر استودیو دیانا فیلم با تماس با دولتمردان آن زمان ، زمان نمایش را به 21آذر روز نجات آذربایجان موکول کرده و این قول را گرفته که محمد رضا شاه این فیلم را دیده و به منظورتشویق سازندگانش ، دستور لغو عوارض آنرا به شهرداری بدهند

بر خلاف انتظار ، شاه این فیلم را تماشا نمی کند و شهرداری هم دیناری از عوارض خود نمی گذرد . فیلم با نمایش 7 شب در سینما مایاک ، دو هفته در سینمادیانا و نزدیک به یکماه در سینما ونوس لاله زار با شکست مواجه میشود .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\خون وشرف.jpg

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\th (2).jpg

ساموئل خاچیکیان سمت راست فرتور

فیلم هائی که در 1334 خورشیدی به نمایش در آمدند عبارت بودند آز :

راهزن – سیامک یاسمی

چهار راه حوادث – ساموئل خاچیکیان

برای تو – جمشید شیبانی

امیر ارسلان نامدار – شاپور یاسمی

خواب و خیال – مجید محسنی

دزد بندر – دکتر کاووسی

آخرین شب – حسین دانشور

خون و شرف – ساموئل خاچیکیان

فرزند گمراه – امین امینی

مهتاب خونین – موشق سروری

جادو – سالار عشقی

خسیس – محمدرضا زندی

پنجمین ازدواج – نصرت الله وحدت

خانه شیاطین – پرویز خطیبی

غروب عشق – احمد فهمی

دماغ سوخته ها – مهدی بشارتیان

در دیماه 1330 خورشیدی بخشیان کاشانی مدیر سینما متروپل اصفهان نامه ای به نخست وزیر می فرستد و از دست استاندار شکایت کرده و میگوید : چون انحصار فیلم های آمریکائی در دست چند یهودی از خدا بی خبر است . یکسال است که 60 هزار تومان ضرر کرده ام . می خواهم فیلم های روسی نشان بدهم که استانداری نمیگذارد .شکایت به وزیر کشور کشیده شده و وزیر کشور از استاندار حمایت می کند . در اسفند ماه 1330 بشیر فرهمند رئیس اداره کل انتشارات و تبلیغات از نخست وزیر می خواهد تا جلوی نمایش فیلم های تبلیغاتی انگلیس در سینما های ایران گرفته شود . در مرداد 1331 خورشیدی ، ایتالیائی ها علاقمند به ساختن فیلم های مستند در ایران میشوند . با موافقت نخست وزیر، دکتر مصدق کادر فیلمبرداری ایتالیا وارد ایران میشود .

در اسفند 1331 ، سینمای ایران مورد هجوم دستار بندان قرار میگیرد . آخوند های خوی اجازه بازگشائی سینما در نزدیکی مسجد جامع آن شهر را نمیدهند . استدلال ابلهانه آنها مبنی بر اینکه اگر آپارات سینما کار کند موجب تخریب بنای مسجد میشود به آگاهی دکتر محمد مصدق نخست وزیر میرسد . امام مسجد ،آخوند الاحقرجابرالفاضلی الخوئی به همراهی چند آخوند و معتمدین خوی : امامعلی جراحی ، آخوند محمد حسین قرقره چی ، علی محرر، محمد حسن محرر ، مجید شاهین پور ، حاج اسماعیل ، محسن همدانی زاده ، حمید همتی ، یوسف فیاضی برای دکتر محمد مصدق شکوائیه می فرستند . دکتر غلامحسین صدیق وزیر کشور در خصوص تغییر محل سینما به استانداری آذربایجان و فرمانداری خوی دستوراتی میدهد .استاندار آذربایجان ، اردلان به دکتر صدیق نامه میدهد که : این سینما پانزده سال است که جنب مسجد جامع است ، تا این زمان کسی از آن شکایت نکرده ، حال چگونه یک شبه آپارات آن ،بنای مسجد را تهدید کرده از آن حرف هاست . بطوریکه فرمانداری گزارش کرده ، با بر داشتن بلند گوی بیرون سینما تصور میشود که رفع شکایت شود . آخوند ها خوی و پیش نماز مسجد شیخ جابر فاضلی خوئی زیر بار نمی رود تا جائیکه فروغی فرماندار خوی به صدیق و اداره سیاسی نامه ای محرمانه فرستاده و پیشنهاد می کند : ارتش حاضر است در تیپ خوی و در قسمتی از حیاط باشگاه افسران محل سینما را قرار دهد !

در این زمان عین ماجرای بالا در شاهرود اتفاق می افتد.علی محمدی نائینی با صرف هزینه و وقت سینمائی در آن شهر باز می کند که آخوند های شاهرود با فرستادن نامه به رئیس مجلس آیت الله کاشانی مانع از کار سینما میشوند . محمد ی نائینی از تصمیم آیت الله کاشانی به دکتر محمد مصدق شکایت می برد .دکتر صدیق وارد ماجرا میشود و از کمال الدین صالحی فرماندار شاهرود می خواهد تا مسئله را فیصله بدهد . فرماندار میگوید : بخاطر اعمال نفوذ روحانیون ، مدتی است سینما تعطیل است

در این شهر دو دستگی !!!حکمفرماست . تا زمانیکه شهربانی تصمیم نگیرد ، سینما تعطیل خواهد ماند !

در31 شهریور 1332 به سندی بر میخوریم که در آن وارطان دانیال پطروسیان مدیر سینما متروپل مشهد با ارسال نامه ای به نخست وزیر سر لشگر فضل الله زاهدی از خساراتی که اوباش به سینمای او در جریان 28 مرداد زده اند ، درخواست خسارت می کند : متظلمانه به شرف عرض میرساند در عصر روز 28 مرداد 32 که مژده مسرت بخش سقوط کابینه آقای دکتر مصدق و مخصوصا اجرای اوامر جهان مطاع ملوکانه در شهر مشهد پخش شد و دعای صمیمانه ملت شاه دوست ایران مستجاب گردید و کارکنان سینما شادی میکردند .عده ای معلوم الحال به تحریک مخالفین شروع به غارت دکاکین و منجمله این سینما نمودند . آنها کلیه اموال و اثاثیه سینما را غارت کرده و مبادرت به آتش زدن آن نمودند . تنها سینما متروپل از حادثه 28 مرداد خسارت ندید . در پی نا آرامی های مشهد سینما های این شهر به تعطیلی کشیده شده و 114 تن از خدمه سینما بیکار شدند . نماینده کارکنان سینما در مشهد ، محسن نجفی شرح حالی از وضعیت بد کارکنان برای سرلشگر زاهدی می فرستد . اقدام دیگر آخوند ها در مشهد جلوگیری از باز شدن سینما ها پس از پانزدهم محرم در این شهر بود . در این مورد مدیران سینما های متروپل ( وارطان پطروسیان ) ، سینما شهرزاد ( محمود رضائی ) سینما هما ( کریمی ) سینما فردوسی ( آوانس مهرابیان ) و سینما ایران ( زاخاری ) برای سرلشگر زاهدی شکوائیه فرستادند . در دهه 1330 بخاطر اعمال نفوذ آخوند ها ، دولت از 8 محرم تا 14 محرم در سراسر کشور دستور به تعطیلی سینما ها میداد . طبق خواست آخوند ها در مشهد ، استانداری خراسان دستور داده بود که تا ماه صفر ، یعنی به مدت دوماه سینما ها کار نکنند .

در آن سالها دولت از ترس روحانیون بر فشار خود روی سینما و تولیدکنندگان فیلم می افزود . شهرداری شهر های مختلف ایران هم تا میتوانستند برای وارد کنندگان و تولید کنندگان فیلم و صاحبان سینما عوارض تراشی میکردند . در خرداد 1333 در شهرداری تهران کمیسیونی در امر سینما تشکیل میشود که در آن حتی یک صاحب سینما و یا صاحب استودیو فیلمسازی شرکت داده نمی شود.

درسال 1333 اتفاق جالبی می افتد که در کمتر پژوهشی راجع به سینمای ایران از آن یاد شده است . در ارتش شاهنشاهی ایران و زیر نظر سرگرد گلسرخی استودیوی فیلمسازی ارتش ، فیلم نقلعلی را با شرکت کمدین آن زمان اصغر تفکری و عباس مصدق میسازد . سرگرد گلسرخی از شهرداری می خواهد تا در عوارض چهل درصدی خود تخفیف دهد و بر قیمت بلیط دو ریال افزوده و آنرا از تماشاچی گرفته و به صاحب سینما بدهد . درخواست سرگرد گلسرخی تسلیم نخست وزیر میشود . این فیلم 80 هزار تومان خرج بر میدارد . سرگرد گلسرخی به نخست وزیر قول میدهد که 5 در صد از عواید فیلم را به خانواده شهدای 28 مرداد بدهد .

شهردار تهران به درخواست گلسرخی تنها در مورد افزایش بهای بلیط به میزان دو ریال به نفع صاحب سینما موافقت می کند .

در شهریور 1333 خورشیدی تنها سینمای مهاباد طعمه حریق میشود .

در دیماه 1333 فرمانداری همدان تصمیم به تعطیلی سینما تاتر بوعلی میگیرد . منصور باقری مدیر سینما تاتر به نخست وزیر متوسل میشود .

پزشک پور ، فرماندار همدان طی نامه ای به معقول سرپرست بازرسی کل نخست وزیری پرده از تصمیم فرمانداری بر میدارد : تعطیلی سینما تاتر بوعلی پیرو شکایت روحانیون طراز اول همدان صورت گرفته است . چون این مرکز ( سینما تاتر ) در جوار مدرسه زنگنه که حوزه علیمه همدان است قرار دارد ، لذا با مخالفت آیت الله بنی صدر، پدر ابوالحسن بنی صدر اولین ریئس جمهور رژیم آخوندی ، متولی مدرسه و دیگر روحانیون مواجه شده است .سرلشگر زاهدی دستور میدهد : برای سینما محل دیگری پیدا کنید !!!!!!!!

جالب اینجاست که یکسال بعد ، یعنی در دیماه 1334 ، آخوند آیت الله بنی صدرمتولی مدرسه زنگنه ی علوم دینی ، سینما تاتر تاج همدان را هم به تعطیلی می کشاند . مدیر این سینمای مدرن و مجلل همدان ثروت الله سعیدی بود .بنی صدر از صاحبان ملک می خواهد تا سینما را منهدم و بجای آن حسینیه بسازند . آیت الله بنی صدر از بهائی بودن ثروت الله سعیدی سود جسته و علیه او جو سازی می کند .

زمانیکه در سال 1333 پرویز خطیبی فیلم قیام پیشه وری را میسازد ، سرتیپ عبدالله هدایت وزیر جنگ از نخست وزیر می خواهد تا جلوی نمایش این فیلم بخاطر تبلیغات کمونیستی آن گرفته شود . بر خلاف نظر وزیر جنگ ، پرویز خطیبی میگوید : من این فیلم را برای به سخره کشیدن پیشه وری ساختم و بر خوردهای زلفعلی گاریچی و غلام یحیی گواه کار منست .

در همین سال وزیر فرهنگ ، رضا جعفری از نخست وزیر سپهبد زاهدی می خواهد تا جلوی فیلم های خلاف عفت خارجی گرفته شود .

از طرف وزیر کشور که خود سپهبد زاهدی بود ، محمد حسین جهانبانی بر درخواست وزیر فرهنگ مهر تائید میزند . در این رابطه پای سناتور خواجه نوری و سر لشگر علوی مقدم به کمیسیون نظارت فیلم باز میشود . پایان سال 1333 خورشیدی پس از تظاهرات مردم برو جرد برای برداشتن عکس شاه فقید از بالای پرده سینما و حذف سرود شاهنشاهی فرماندار بروجرد و بهبهان ، علی محمد وجدی تسلیم تظاهر کنندگان شده و دستور به برداشتن عکس و حذف سرود میدهد . بازرسی کل نخست وزیری بلافاصله واکنش نشان داده و فرماندار را احضار می کند .

شهریور 1334 خورشیدی ماجرای مضحکی در آمل رخ میدهد . مدیران سینما فرهنگ ، حبیب الله سعادت و داود منفرد از نظر رقابت با سینما متروپل ، اقدام به تشکیل مجلس روضه خوانی امام حسین می کنند که با مخالفت روحانیون و اهالی محل مواجه میشوند . دولت سرتیپ همایونفر بازرس عالی شهربانی را با سرباز به محل می فرستد و کار این افتضاح به وزیر کشور ( نخست وزیر ) و دکتر پرویز ناتل خانلری می کشد .

در مهر 1334 خورشیدی انجمن اصلاحات اجتماعی تهران بر ضرورت سانسور فیلم ها ، خواندن نماز جماعت به هنگام ظهر در ادارات ، حذف ساز و آواز از رادیو و منع شراب خواری و قمار بازی اعلامیه صادر می کند .

این درخواست ، تسلیم حسین علاء نخست وزیر میشود . در خلال بررسی این سند ، متوجه میشویم که روحانیت واپسگرا و تازی پرست چگونه در آن سالها در ساختار دولت نفوذ داشته و در راستای پیاده کردن فرامین قرون وسطائی و ضد انسانی اسلام می کوشیدند .

در اسفند1334 خورشیدی ، حسین علا نخست وزیر ، وزیر کشور و شهربانی کل کشور را در جریان نمایش فیلم های عشقی مهیج !!!! که برخی از سینما ها در سانس صبح روزهای هفته نمایش داده و باعث شده اند که کارمندان دولت ، محل کار خود را ترک و به سینما بروند !!!! و دانش آموزان به مدرسه نرفته و فیلم عشقی تماشا کنند !!! میگذارد .

شهردار تهران ، نصرت الله منتصر دستور میدهد که سانس صبح سینما ها در روزهای وسط هفته حذف شود !!!!!!

در تاریخ 27 مرداد 1335 خورشیدی ،فرخ استاندار خراسان مقابل آخوند ها ایستاده و از حسین علا نخست وزیر می خواهد تا با قوه قهریه آخوند ها در امر دخالت در امور باز و بستن سینما ها در ایام محرم در مشهد باز دارد :جناب نخست وزیر ، آقای حسین علاءشما که دستور فرمودید ، سینما های مشهد با تاخیر در ایام محرم باز شوند ، چه اثری دارد که چهاردهم باز شود یا بیستم ؟مذاکره با آخوند ها و عماد تربتی بی اثر است در اینجا سید قمی ( منظور روح الله خمینی ) ناراحت است و ممکن است تحریکاتی بنماید . اگر دولت مایل است که شدت عمل نشان دهد ، اشکالی نیست و اگر دولت مرعوب و تسلیم آخوند بازی است ، با تردید نمی توان سیاست را اداره نمود ، زیرا با رضایت عامه جاهل و آخوند فریب کار، موافقت غیر ممکن است . امضاء استاندار خراسان – فرخ .

سال 1335 خورشیدی برای سینمای ایران سال یاس و نومیدی است . فیلم های خارجی و دوبله نفس سینمای ایران را گرفته است . فیلم های هندی جای پای وسیعی در ایران باز کرده است . تماشاچی ساده اندیش ایرانی خود را تسلیم فیلم های خارجی کرده ودر این بین متجددین !

از دیدن فیلم فارسی اکراه داشته و پرداختن به فیلم فارسی را نوعی بی فرهنگی !!!! برای خود میدانند . دلسردی در بین هنرمندان سینما نهادینه شده و ناصر ملک مطیعی به دوبله فیلم های خارجی رو می کند . نصرت وحدت تمام فعالیتش را در تاتر فردوسی متمرکز کرده است . هوشنگ بهشتی و محسن مهدوی به امید یافتن محیطی جدید برای فعالیت راهی آلمان و انگلیس میشوند .

C:\Users\Ruzbeh\Desktop\Naser-malekmotiei-.jpg          C:\Users\Ruzbeh\Desktop\th (3).jpg

ناصر ملک مطیعی نصرت الله وحدت

C:\Users\Ruzbeh\Desktop\th (4).jpg C:\Users\Ruzbeh\Desktop\mohsen-mahdavi01.jpg

محسن مهدوی هوشنگ بهشتی

آرمان هنرمند توانای سینمای ایران نمایندگی ورود فیلم های خارجی را در استان گیلان به عهده میگیرد . دلکش بازی در سینما را کنار گذاشته و در کاباره ها برنامه اجراء می کند . جمشید شیبانی به آمریکا بر میگردد

تنها کسی که نا امید نیست وآتش عشق وطن و فرهنگ ایران در دلش

زبانه می کشد ، دکتر اسماعیل کوشان است .در این بین مهوش خواننده کوچه و بازار به داد سینمای ایران میرسد .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\20130729101743-43ddb82c-me.jpg

مهوش

مجید محسنی با فیلم زندگی شیرین است ، سال 1335 را آغاز می کند

داستان پسر فقیر و دختر پولدار باز تکرار میشود .این فیلم در دو سینمای دیانا و ونوس به نمایش در می آید . در این سال سینمای ایران صاحب کاراکتر صفر علی ( وحدت ) در مقابل عمقلی صمد ( مجید محسنی ) میشود . فیلم خورشید می درخشد ، ساخته سردار ساکر متاثر از سینمای تجاری هند ، 525 هزار تومان فروش دارد . در این فیلم است که مهوش ظهور می کند . موفقیت تجاری خورشید می درخشد باعث میشود که وحدت بکرات از نقش صفرعلی سود برده و فیلم های بعدی سینمای ایران یک یا دو صحنه از رقص مهوش را در خود جای دهند .

سال 1335 خورشیدی با تحولی بزرگ در سینمای ایران مواجه می شویم برای اولین بار خانم شهلا ریاحی در مقام کارگردان و تهیه کننده مبادرت به ساختن فیلم مرجان می کند .در این فیلم محمد علی جعفری ، شهلا ، تقی ظهوری ، قدکچیان ، رحیم روشنیان و تاجی احمدی ایفاء نقش می کنند . این فیلم با حمله بی امان منتقدان فیلم آن زمان روبرو میشود . فیلم مرجان پس از سه هفته نمایش در سینما های دیانا ، پارک و خورشید نو با از دست دادن سرمایه خانم شهلا ریاحی باعث میشود که دیگر خانم شهلا به فیلمسازی تمایلی نشان ندهد . مرجان به عنوان نخستین فیلم ایرانی که یک خانم آنرا کارگردانی کرده ثبت تاریخ سینمای ایران میشود ، علیرغم اینکه برخی ها از فروغ فرخ زاد و فیلم خانه سیاه است او یاد می کنند .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\fun1766.jpg

شهلا ریاحی

سال 1335 خورشیدی با کار توام با شکست دکتر هوشنگ کاووسی و فیلم هفده روز به اعدام او پایان یافت .

فیلم های ساخته شده در سال 1335 خورشیدی

زندگی شیرین است – مجید محسنی

مستشار جزیره – جمشید شیبانی

اتهام – شاپور یاسمی

لیلی و مجنون – علی محمد نوربخش

ماجرای عجیب – سرژآزاریان

دزدان معدن – حسین امیر فضلی

خورشید می درخشد – سردار ساکر

یوسف و زلیخا – سیامک یاسمی

مرجان – شهلا ریاحی

بوسه مادر – عطا الله زاهد

هفده روز به اعدام – هوشنگ کاووسی

طلسم شیطان – محسن فرید

کلاه غیبی – سالار عشقی

سال 1336 خورشیدی از راه میرسد . هیچگونه تبلیغی نمی تواند تماشاگران سینما را به خرید بلیط برای فیلم فارسی تشویق کند . مطبوعات ایران برای انتقاد به فیلم های فارسی در رقابت بسر میبرند .

سینماگران ایران برای نجات سینما با دو فیلم حماسی رستم و سهراب و قزل ارسلان به میدان می آیند .

دکتر شاهرخ رفیع که از مریدان پر و پا قرص فردوسی بزرگ است و در ضمن دکترای اقتصاد دارد به این نتیجه میرسد که در این تنگنا که سینمای ایران در آن دست و پا میزند ، تنها ترین راه نجات ،شاهنامه فردوسی و حماسه رستم و سهراب است .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\IMG_5041.JPG

حسین معطردر نقش رستم و روفیا در نقش تهمینه بازی می کنند .فیلمبرداری این فیلم به عهده ژرژ لیچنسکی مهندس آرشیتکت بود که بعدا به کار مهندسی پرداخت و طراحی بلوار الیزابت ( کشاورز ) از کارهای اوست .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\250px-Keshavarz_Boulevard.jpg

بلوار الیزابت در زمان شاه فقید

دکتر شاهرخ رفیع برای ساختن فیلم رستم و سهراب ضمن ساختن ماکت عظیم اژدهای متحرک ، صدها سیاهی لشکر به ساختن 750 سپر ، 300 نیزه ، 700 کلاه خود و 750 دست لباس عهد باستان ایران مبادرت می ورزد . دکور های عظیم این فیلم که بر روی تراس سینما دیانا ساخته شده بود همراه با لشکر کشی های پرخرج و صدای الهه ، داریوش رفیعی و مصطفی پایان و… تماشاگران را جلب نکرده و فیلم با شکست مالی سنگین مواجه میشود .

فیلم قزل ارسلان شاپور یاسمی با سرمایه دکتر اسماعیل کوشان هم مورد بی مهری صاحبان قلم قرار میگیرد. در آن زمان کوبیدن فیلم های فارسی نوعی افتخار برای قلم گردانهای مطبوعات بحساب می آید .

نشریه ستاره سینما از مردم می خواهد تا این فیلم را تحریم کنند !!!!!!!

نویسنده این نشریه می نویسد : فیلم قزل ارسلان نوار متحرکی است بی سرو ته . استودیوی پارس فیلم پس از امیرارسلان ، اینک به پسرش قزل ارسلان پرداخته و فردا بدنبال نوه و نبیره و نتیجه امیر ارسلان میرود و چه بسا در آینده فیلم خاله و عمه و کلفت و نوکر امیر ارسلان را بسازد !

در آن زمان که سینما های ایران مبادرت به نمایش هرکول ، خشم هرکول ، هرکول باز میگردد ، هرکول و خدایان ، هرکول و زنان آمازون ، هرکول و مغولها ، پسر هرکول و….یا تارزان ، پسر تارزان ، فرار تارزان ، تارزان در نیویورک ، تارزان مرد میمونی ، تارزان و گنج گمشده و… میکردند ، در نشریه ستاره سینما کسی از آنها سخنی نمی گفت و نمی نوشت .

در آن سالها عابرینی که از ساختمان پلاسکو عبور میکردند به مغازه بزرگی بر میخوردند که هنرمند نقاشی بنام هایک اجاقیان پوستر ها و یا بهتر بگویم پرده کوب های فیلم های فارسی را نقاشی میکرد . دنباله روی کار او میشا گیراگوسیان ، محسن دولو ، احمد مسعودی ، محمد علی حدت ، مسعود بهنام ، داداش جمالی ، فرشید مثقالی ، علی اکبر شیر افکن ، مرتضی ممیز ،آرشامیان ، محمد علی باطنی ، آیدین آغداشلو ، سیروس شقاقی ، سعیدی ، قباد شیوا ، قاضی زاده و مظاهری بودند .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\01-v-e-at-r-rangmagazine.jpg

محمد علی حدت

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\07-v-e-at-r-rangmagazine.jpg

طراح پوستر: محمد علی حدت

تاریخ پوستر فیلم در ایران ، قدمتی به اندازه تاریخ سینمای ما دارد . هنر پوستر شانه به شانه هنر سینما با کژی و کاستی ، خلاقیت و یا تقلید و کپی گام بر داشته است .در جهان همراه با تولید فیلم ، لیتو گرافی پا به عرصه وجود می گذارد . سینما نه تنها از تمام امکانات تاتر بهره برد بلکه دیوار کوبی و پوستر را در خدمت خود گرفت . برادران لومیر به عنوان نخستین سفارش دهندگان پوستر فیلم از لوران هیل ، طراح صاحب نام پوستر های تاتردعوت به همکاری می کنند . بعد از لوران هیل ، شاهد کار های زیبای ابل تروشه و بریسپوت هستیم .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\20161225145148_15121101000002-Org.jpg

برادران لومیر

در ایران و در ابتدا ء بیشتر پوستر ها چاپ سنگی داشتند و در نقاط مختلف ایران غالبا به سه زبان فارسی – روسی و فرانسه نوشته میشدند .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\IMG_5042.jpg

در غرب ، مترو گلدین مایر و پارامونت در آمریکا و پاته و بابلزبرک در اروپا پوستر سازان خود را داشتند .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\IMG_5063.jpg  C:\Users\Ruzbeh\Pictures\IMG_5050.jpg

دو پوستر از فیلم بن هور

دختر لر با پوستری متفاوت و در عین حال ساده که کارچانداوارکر ، پوستر ساز امپریال فیلم بمبی است و در دانشکده هنر بمبی چاپ میشود همراه فیلم به ایران می آید . پوستر فیلم فردوسی در قطع دختر لر و سپس پوستر لیلی و مجنون که متمایز از ان دو میباشد و توسط پوستر ساز کمپانی ایست ایندیا ؛ ام جان طراحی شده و تصویر خانم فخر الزمان جبار وزیری بر آن نقش بسته ،تحولی در کار پوستر سازی بشمار میرود . در سالهای دهه20 و 1330 باید به پلاکارد به عنوان وسیله تبلیغ موثر برای فروش فیلم اشاره کنم . پوستر کوچک فیلم را بر روی قسمت جلو و عقب تخته ای به همان اندازه می چسباندند و این تخته دسته دار توسط افراد که بیشتر کودکانی بودند که در اذای حمل پلاکارد درخیابانها به مدت چند ساعت حق ورود به سینما و دیدن فیلم را داشتند به چرخش در می آمد .

این کار از روی ابتکار غربی ها که دو صفحه بزرگ تبلیغاتی را در جلوو پشت افراد نصب میکردند ، صورت گرفته بود .

C:\Users\Al\Desktop\llll.jpg

در سال 1316 خورشیدی ، تهران با داشتن 17 سینما و نیم میلیون سکنه

سیلی از مشتاقان را بسوی خود جلب می کند . با گذشت هرسال بر تعداد تماشاگران افزوده میشود . این فزونی نیاز به کار تبلیغاتی دارد و پوستر های فرنگی برای فیلم های دوبله با دخل و تصرف سینما چیان و وارد کنندگان فیلم همراه است . روی پوستر خارجی ، نام فیلم و هنر پیشگان را بفارسی می نویسند . پرکارترین پوستر ساز دهه 1330 تا 40 ، محسن دولو(1299-1376خورشیدی ) بود .در دهه 1340 تا 50 شاهد کارهای زیبای فرشید مثقالی (برای نمونه ، گاو داریوش مهرجوئی ) هستیم . مرتضی ممیز در سال 1351 پوستر فیلم بلوچ مسعود کیمیائی ،ستار خان علی حاتمی و در سال بعد آرامش در حضور دیگران ناصر تقوائی و مغولهای پرویز کیمیاوی و در سال 1354 ، غریبه و مه بهرام بیضائی و طبیعت بیجان سهراب شهید ثالث را می کشد . گرافیست و طراح دیگری به نام ابراهیم حقیقی برای فیلم های کانون پرورش فکری کودکان و نو جوانان پوستر میسازد . هنر پوستر سازی تا پیش از فتنه خمینی از خلاقیت هنرمندان این رشته سرچشمه میگرفت و پس از روی کار آمدن ملایان در کنار سقوط هولناک سینمای ایران و افتادن آن به دست کسانیکه سینما را حرام میدانستند ، هنر پوستر سازی نیز اسلامی و تقلبی شد( دزدی از ایده دیگران و کپی کار خارجیان ) سرباز اسلام ساخته امان منطقی ، کپی پوستر شیر و باد جان میلیوس ( 1975 ) است

 

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\IMG_5080.jpg

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\2206027_f520.jpg

در پوستر فیلم انفجار ساموئل خاچیکیان ( 1359) در کمال حیرت دستی که یک نارنجک را مشت کرده در قسمت اعظم پوستر می بینیم ، کاری غیر طبیعی در عرصه پوستر فیلم .در فیلم قدغن علیرضا داود نژاد با این نو آوری جمهوری اسلامی و سینمای آن بار دیگر بر خورد می کنیم . دست بزرگی که زنجیر اسارت را بریده !!!!

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\IMG_5082.JPG       C:\Users\Ruzbeh\Pictures\IMG_5084.JPG

در سینمای جمهوری اسلامی ، آنچه مطرح نیست ذوق و هنر پوستر ساز است . همه چیز سفارشی بوده و از زیر تیغ وزارت ارشاد اسلامی رد شده .در سال 1362 خورشیدی ، وزارت ارشاد اسلامی در کنار سانسور شدید فیلم ها ، تعین تکلیف کردن برای سوژه و فیلمنامه ها و بیکار کردن سینما گران سابق که تسلیم خواست آنها نشده بودند ، دست به پالایش پوستر ها هم زد . هنر مندانی چون ایرج اسکندری ، حبیب الله صادقی ، حسین خسرو جردی ، کاظم چلیپا ، علی وزیریان ثانی ، مجید قادری ، احمد آقا قلی زاده ، ابوالفضل عالی ،محسن سید محمودی ، محمد رضا دادگر ، مسعود دشتیان ، علی خسروی ، پرویز محلاتی ، مهرنوش معصومیان ، سیامک والی پور ، آندرانیک آقا زاریان ، مجید اخوان ، منوچهر عبدالله زاده سعید جلالی ، کمال کاملیا ، فرح اصولی ، بیژن جناب ، بهزاد قریب پور و ابراهیم حقیقی به عنوان پوستر ساز در خدمت سینمای جمهوری اسلامی در آمدند .

جمهوری اسلامی ضد هنر بخاطر رسیدن آخوند به مقاصد ضد ملی و اشاعه خرافه و پیاده کردن زشتی های اسلام ، سینما را دستمایه خود قرار داد و پوستر سازان را وادار کرد تا شرافت کار خود را به سهولت در امر متابعت و آسان گیری بفروشند .در این میان خلاقیت به عامه پسندی و سفارش آخوند باخت . سینما گران امروز ایران با آنکه میدانستند دستی را که سیلی میزند نباید بوسید ، به چنان خفتی افتاده اند که غیر از بوسیدن دست به بوسیدن نعلین و آفتابه ملایان روی آورده اند . محمد رضا شریفی نیا هنرمند دون پایه بیت رهبری بخاطر دم جنبانی برای آخوند ها،کاروان خانه خدا برای هنرمندان راه می اندازد .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\th (8).jpg

C:\Users\Al\Desktop\pppp.jpg

حاجیه خانم های سینمای ایران عبارتند از : مهناز افشار ، الناز شاکر دوست ، الهام حمیدی ، سحر قریشی ، سمانه پاکدل و تینا آخوند تبار .

C:\Users\Al\Desktop\llll.jpg

حاجیه خانم : مهناز افشار

حاج آقا های سینمای ایران : محمد رضا شریفی نیا ( سرپرست حج ) محمد رضا گلزار ، حسام نواب صفوی ، مسلم آقا جان زاده و داریوش فرضییائی .

سینمای امروزایران ، صرفا هنر تسلیم شده به ملایان است . فیلمسازان امروز ایران برای گرفتن مجوز کار تن به هر خفتی میدهند . برخی نیز برای گرفتن صله ناچیز شرف و وطن خود را می بازند که از نمونه های بارز آن میتوان به محمد رضا ورزی ، داود میر باقری ، ابراهیم حاتمی کیا ، و مجید مجیدی اشاره داشت .

سینما گران امروز امنیت کار خود و استمرار آنرا در سلیقه های نخ نمای مشتی دستار بند اشغالگر تازی پرست می بینند .

درآغاز سال 1336 خورشیدی شاهد دخالت آخوند ها در امر نمایش هستیم . آخوند الاحقر باقر نهاوندی، پیش نماز امام زاده یحیی با فرستادن نامه ای به نخست وزیر وقت دکتر منوچهر اقبال تحت مضمون زیر : جناب آقای دکتر اقبال ، نخست وزیر ایران زید اجلاله ، به عرض محترم عالی میرساند : بعد از عرض سلام و ارادت ، البته میدانید که در این ماه مبارک در منابر و مساجد دعاگو می باشم . امروز در مسجدی که دعا میکردم ، چند هزار نفری !!!!!!! از مردم از من خواستند تا اعتراض آنها را مبنی بر اجرای نمایشنامه در تاتر تهران که تقلید امیرالمومنین را در می آورند و میدانم که جناب نخست وزیر از علاقمندان جدی به ساحت مقدس علی ابن ابیطالب میباشید !!!!به آگاهی جنابعالی برسانم . تصدیق می فرمائید در محلی که چند زن خارجی در آن می رقصند ، تاتر علی علیه السلام بسیار زننده است . استدعا می کنم ، دستور تعطیل این تاتر را بدهید !!و مسلمین را خوشحال کنید !! یقین دارم که نخست وزیر محترم با علاقه ای که به دین و کشور دارند راضی نمی شوند که این بی احترامی نسبت به ساحت مقدس پیشوای بزرگ عالم اسلام بشود . مسلما تعطیل این تاتر در دل مسلمین و شیعه اثر نیکوئی از آن جناب باقی خواهد گذارد .( توضیح آنکه امام زاده عزالدین یحیی واقع در خیابان ری بوده و مشتریان این فسادکده ، تاتر برو نبودند که چند هزار تن آنها به واعظ امام زاده شکایت ببرند )

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\teh-gardi-910106-0.jpg

امامزاده یحیی

به دستور دکتر اقبال ، سلیمی پور بازرس نخست وزیر مامور رسیدگی میشود !! او در گزارش مفصل خود که اصل پیس نمایشنامه همراه آنست می نویسد : نمایشنامه هیچ ارتباطی به امیر المومنین ندارد . داستان عشق جوانی بنام رفیع به دختری بنام پروانه است که در یورش اعراب به ایران دختر به بردگی درآمده و به بغداد برده میشود تا در بازار برده فروشان فروخته شود . سربازان هارون الرشید دختر را برای خلیفه میبرند و رفیع کینه خلیفه را به دل میگیرد .

اگر در دیالوگ نمایشنامه بازیگران به هارون الرشید ، امیرالمومنین خطاب میکردند ، هیچ ارتباطی به حضرت علی ندارد !!! از مسئولین تاتر خواستم که بجای امیرالمومنین ، بگویند ظل الله !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نخست وزیر اسلام زده و ترسوی ایران در تاریخ 4 اردیبهشت 1336 با ارسال نامه شماره 1839 دفتر نخست وزیری به آخوند نهاوندی : جناب آقای شیخ باقر نهاوندی واعظ محترم دامت افاضه !!!! در موضوع نمایشنامه تاتر تهران و توهم به ساحت مقدس امیرالمومنین علی علیه السلام اسائه ادب شده !!!، فورا دستور دادم رسیدگی شود . موضوع نمایشنامه مظالم هارون الرشید بوده و حتی نام حضرت علی برده نشده است . نخست وزیر : منو چهر اقبال

تصور اینکه این نامه به دست آخوند دون پایه ی اما م زاده یحیی برسد و خوشحالی و حیرت اورا دید ، موجب خنده و تاسف بسیاری خواهد گشت .

قابل توجه کسانیکه فرو پاشی دودمان پهلوی را صرفا بخاطر تو طئه خارجی توصیف می کنند باید گفت : ریشه ی ما را موریانه خورده بودو ما تنها به بر گهای باقی مانده دلخوش بودیم .

هنوز افتضاح نخست وزیری در مورد پاسخگوئی به پیش نماز امام زاده یحیی پایان نیافته بود که آخوند ابوالحسن شریف العلما خراسانی از دست بازیگران تاتر تهران بخاطر نمایش پرو فسور سوسول به دکتر منوچهر اقبال شکایت می کند که در نمایشنامه این تاتر یک تن را به لباس روحانیت در آورده و به شئونات سر دفتران توهین کرده اند !!! به دستور نخست وزیر جلوی اجرای این نمایشنامه گرفته میشود . با دیدن فیلم مار مولک در جمهوری اسلامی متوجه ترس دولتمردان زمان شاه از آخوند های وژن و بی مقدارمیشویم .تصور اینکه نمایشنامه پرو فسور سوسول راه به نخست وزیری و دکتر منوچهر اقبال ، ناصر ذوالفقاری بازرس نخست وزیری ، نصرت الله معینیان اداره کل انتشارات و رادیو و مهرداد پهلبد باز کرده ، شرم آور است .

در ادامه دین بازی دکتر منوچهر اقبال و سر لشگر علوی مقدم رئیس شهربانی کشور ، مقر میشود که در مشهد سینما های این شهر از اول تا بیستم محرم و از بیستم صفر تا آخر این ماه تعطیل شوند ودر ایامی که باز هستند تاتر ها مجاز به پخش موسیقی نمی باشند !!!!! در راستای خوش خدمتی دکتر منوچهر اقبال برای به دست آوردن دل ملایان هر چه بگویم ، کم گفته ام .دستور او به وزیر کشور، فتح الله جلالی مبنی بر حذف عکس های نیمه عریان در مطبوعات که موجب ناراحتی علمای اعظام را پیش آورده در خور تامل است . وزیر کشور هم درج عکس های نیمه عریان را جرم مطبوعاتی بحساب آورده وازفرمانداری ها و سازمان اطلاعات و امنیت کشورمی خواهد که با نهایت شدت با این مسئله بر خورد کنند !!!!!!! . ( عکس نیمه عریان یک هنرپیشه و یا مدل میتوانست امنیت کشور را به خطر بیندازد !) فتح الله جلالی ضمن ارسال دستور بالا بار دیگر بر لزوم سانسور فیلم ها تاکید می کند .

در سال 1336 خورشیدی شاهد نمایش فیلم بلبل مزرعه مجید محسنی هستیم . این فیلم از 18 اردیبهشت در سینما های دیانا ، فردوسی و سیلوانا به نمایش در آمده و در این سه سینما فروشی برابر با 527 هزار تومان داشته است . منتقدان سینمائی آنروز از این فیلم به عنوان بهترین فیلمی که سینمای ایران ساخته یاد می کنند . این فیلم درمسکو با حضور مجید محسنی نمایش داده میشود .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\بلبل مزرعه.jpg

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\322.jpg

مجید محسنی و حمید قنبری دربلبل مزرعه

مجید محسنی در بازگشت به ایران بیان میدارد : در مسکو من دستخوش احساس شدم . در سالن نمایش فیلم ناگهان فریاد الله اکبر و قرائت اذان شنیدم !!!! خوشحالیم از آن جهت بود که فیلم من ندای اسلام و فریاد الله اکبر را در قلب یک کشور کمو نیستی بلند کرده است !!!( ستاره سینما

شماره 188 ، 9 دیماه 1337 ) .

فیلم یعقوب لیث صفاری پس از دو نیم سال که شروع ساختن آن گذشته بود و در این مدت دو بازیگر نقش اول آن یعنی مهر اقدس خواجه نوری و منیر تسلیمی فوت می کنند و پارس فیلم از خانم ژاله برای پایان بردن فیلم دعوت می کند ، در سال 1336 در سینماهای هما و ونوس به نمایش در می آید و با شکست مالی بزرگی مواجه میشود . قلم بدست های توده ای که مطبوعات را اشغال کرده بودند تا آنجا که در توان داشتند به این فیلم تاختند .دکتر هوشنک کاووسی که در کارنامه سینمائی خود نمره ردی دارد در نشریه فردوسی شماره 312 مهر ماه 1336 می نویسد : آرزو مندم که یعقوب لیث ، دکتر کوشان را ببخشد و از ابتلای او به مرض قولنج معافش دارد !!ضمنا امیدوارم خلیفه المتعهد بالله مدال درجه یک هنر را در آخرت به سینه دکتر کوشان بیآویزد !!! آمین یا رب العالمین !!! نحوه بر خورد منتقدین سینما با ملی سازی چون دکتر کوشان به راستی شرم آور بوده و در هیچ کجای دنیا این نوع بر خورد را نمی بینید .

دولتمردان بی اختیار ایران بدون کوچکترین حمایت از فیلمسازان ایرانی به یاوه های قلم مزد بگیران مطبوعات گوش کرده و کمترین اعتراض از سوی آنان بگوش نمیرسد . دولتمردانی که با شکایت یک آخوند دون ، ارکان دولتی را به حال آماده باش در می آوردند ، وقتی توده ای خائنی می نوشت : سعی و کوشش پارس فیلم که قهرمانان ملی ما را با این دقت به جهانیان معرفی می کند در خور تحسین است . جهانیان با دیدن این فیلم ( یعقوب لیث ) خواهند دانست که قهرمان ملی ما عاشق رقص شکم ( بیلی دنس ) و شکر پنیر است !!!!!و به کمک چندتا کلاه نمدی افیونی چه فتوحاتی کرده است !!( ایرج پزشکزاد ، نویسنده دائی جان ناپلئون ، نشریه فردوسی ، شماره 312 مهرماه 1336 خورشیدی ) .دولت کوچکترین اعتراضی نمی کند . آیا توهین به یعقوب کمتر از آنست که در نمایشنامه ای که هارون الرشید را امیرالمومنین خطاب می کنند ، به ساحت مقدس دژخیم محمد علی اسائه ادب میشود ؟و یا اگر بازیگری به لباس روحانیون در نمایشنامه پروفسور سوسول در آید ، ارکان اسلام متزلزل میشود ؟

سال 1336 رخداد دیگری در سینمای ایران روی میدهد و آن به نمایش در آمدن فیلم شب نشینی در جهنم است . سینما پلازا که تا آن زمان تنها فیلم های پرشکوه تاریخی سینمای آمریکا نظیر ال سید را نشان میداد ، مبادرت به نمایش این فیلم می کند . این فیلم در سینماهای متروپل ، ایران و البرز نیز به نمایش گذاشته میشود . این فیلم در مدت کوتاهی 750 هزار تومان فروش می کند . تهیه کننده این فیلم مهدی میثاقیه و کارگردان آن موشق سروری و ساموئل خاچیکیان هستند . ( در اواسط فیلم بین موشق سروری و مهدی میثاقیه اختلاف بروز کرده و سروری از ادامه کارگردانی سر باز می زند و میثاقیه ، خاچیکیان را بجای او بر می گزیند ). نشریه سینمائی پست تهران شماره 9 ، دیماه 1336 در مورد این فیلم می نویسد : در این فیلم الفبای کارگردانی رعایت نشده ! فیلمبردار ، عکس بر داشته نه فیلم ! مونتاژ کار هم برای خودش کار کرده ! نیروئی در بالای سر وجود ندارد که وظایف افراد را گوشزد کند ! برای دکور این فیلم زحمت کشیده اند ، ولی این دکور را میشد در صحنه تاتر هم ساخت !! اگر دکور باعث میشود که فیلمی خوب باشد ، پس تمام فیلم های هالیوودی مثل شب های عرب و چنگیر خان خوب هستند . نویسنده اضافه می کند که خانه از پای بست ویران است و خواجگانی که خواهان آن هستند که سینمای ایران را در ردیف سینماهای کشور های بزرگ برسانند ، در بند نقش ایوان هستند !

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\th (9).jpg

ادامه دارد

 

 

“زمادر همه مرگ را زاده ایم”

ز مادر همه مرگ را زاده ايم     همه بنده ايم ارچه آزاده ايم

شاهرخ مسکوب

با شاهرخ مسکوب.jpg

شاهرخ مسکوب و هومر آبرامیان در پاریس

در آن اولين سفرم به اروپا (1964) يک جلد شاهنامه بروخيم (داستان سياوش) با خودم داشتم. در لندن به اين بيت برخوردم:

زمادر همه مرگ را زاده ايم     همه بنده ايم ارچه آزاده ايم

 يادم هست که شعر زير و زبرم کرد، از روشنی، درستی و سادگی، از ژرفای انديشه و بداهت، از اينکه مثل نفس کشيدن و تپيدن قلب بديهی و بی واسطه است، از سِحر سخن و حقيقت بی زمان، حقيقتي که در هرجا و هروقت صادق است، از حضور مرگ و زندگی پيوسته اش در ما، از اينکه مرگ را زندگی مي کنيم، از فردوسی و از اينکه يک چنين شاعری بوده است، از چنين امکان و “شدنی”، از آزادی دربندگی و بنده بودن و آزادی را در اراده برگزيدن، از اين پيوند نا گُسسته آزادی و بندگی، اسير مرگ بودن، به آن آگاه بودن، آن را نپذيرفتن و تا نفی مرگ راندن و در همان حال به بيهودگي و بی ثمری اين نفی و انکار واقف بودن و دانسته دست رد بر وقوف خود زدن، آگاهانه آگاهی خود را نپذيرفتن و به آن سوی زندگي و مرگ که معلوم نيست کجاست، به نا شناخته و ناممکن پريدن و . . . هزار چيز ديگر. از همه چيز حيرت می کردم و حيرت زده مجذوب و مشتاق در شعر بسر می بردم. شعر را نفس می کشيدم و در سينه حبس می کردم و به هزار توی رگ ها می فرستادم. روزها و روزها”بيت” در تنم جاری بود و آن را آبياري می کرد و سرريز می شدم. نمی توانستم طاقت بياورم. مانند برکه کوچکی پياپی از اين نهر زلال و زاينده و جوشنده سرريز می شدم. يادم هست که درآن بی تابی نامه یی به امير اميرحسين جهانبگلو نوشتم. از کشف اين بيت که ناگهان راهم را به سوی خودم باز کرد، مرا به من نشان داد، از شگفتی کلام و نمی دانم چه چيزهای ديگری نوشتم. ذوق زده از مرگ، از يافتنش درآغاز تولّد و در کنه زندگی و زيستنش در ما. حالا بيشتر از يک سال و نيم است که امير مرده است. ديگر مرگ در او زندگی نمی کند، مرگ هم مرده است، آن مرگی که در هرتپش قلب يک ضربه می زد و در هرنفس دمی از هوای عدم را در وی می دميد، آن مرگِ سرشارِ خستگي ناپذير که هرچه از ما کم می کرد به خود می افزود و آنقدر از هوای خودش پر می شد تا ديگر گنجايش نداشته باشد و مثل گلوله یی سنگين بيافتد يا درخواب مثل نفسی برنيامده درآخرِ راه محو شود و يا با تلاش و تقلاّ، با شکنجه ییبنيان کن خودش را بجَوَد تا تمام کند، مرگی که در خانه تن زنده ها می رقصد، عيش و نوش و بدمستی می کند يا پنهان و شرمزده، در سايه راه خودش را می پيمايد و با کسی کاری ندارد. هرجور مرگی  در امير مرده است، آمده بود او را ببرد خودش هم رفتنی شد، وقتي که او را کشت ديگر جایی نداشت که بماند بی خانمان شد. اي مرگ بيچاره، آواره، ای کشته کرا کشتی. . . چه خوب جا خوش کرده بودی، در مغز استخوان رفيق من. خانه ات را خراب کردی و می خواستی آواره و خانه خراب نشوی! چه مهمان ناخوانده بی معرفتِ ميزبان کشی، نمک خور نمک دان شکن و نمک به حرامی! مگر نه اينکه هر چيز برای مردن به دنيا مي آيد؟ براي مرگ؟ خُب، وقتی آن را کشتی، خودت هم رفته یی. يکی بر سرشاخ بُن می بريد. . . زندگيت را با زندگی چيزها شروع می کنی اما زمان همه چيز را، تن و گوشت و پوست چيزها را که لانه و پناهگاه توست، همه را دگرگون و تو را آواره می کند، تو هم بازيچه زمانی و از گردش يکنواخت، خستگی ناپذير، پياپی و ابدی (مُضحک است، “همانگونی” است که بگویيم ابديت ابدی است) آن در امان نيستی. تو فقط سپر بلایی، مترسکی هستی که زمان ترا به بر می کند، در جامه و هيأت تو، پشت صورتک همْشکل تو ظاهر می شود و بيشتر وقت ها، حتّی وقتی که منتظرش هستی، غافلگيرت می کند، انگار مثل صدای گلوله می ترکد و آسمان را منفجر می کند و به صخره های سينه کش کوه می خورد و واگوی آن در هوا موج می زند و دور می شود تا در بی نهايت غرق شود. شکارچی در کمين نشسته با چشم های تيزِ دوربين دار، صبر ايّوب دارد، نفس نمی کشد تا مبادا حيوان بيچاره را بِرَمانَد، فقط بو می گيرد و نگاه می کند و منتظر است.

بی گمان خواهد رسيد، يک روز، زير تيغ آفتاب، در تاريک روشنِ دم غروب، يا نه، در دل تاريکی شب می رسد، و ناگهان گلوله آتش می گيرد، خون فوّاره می زند و قوچ وحشی بی خيال با سينه ستبر، گردن افراشته، شاخ های پيچ در پيچ و پاهای گريزنده و تيز دو از بالای بلند پرتگاه به ته دره می افتد و مرگ که دانه اش را در تن او کاشته بود و سبز می کرد، آن هم در يک زمان با قلب و در قلب حيوان خاموش مي شود. مرگ او رسيده و نرسيده، درآنی بسر می رسد. فقط زمان است که می ماند. درخانه یی بی سقف، بی در و پيکر جا گرفته ايم و در معرض باد و باران، سرمای برف و سوزش بی رحم آفتابيم. خاکستر زمان از بالا می ريزد، اندک اندک، نامحسوس، تا پنهانمان کند. به مرور دهور. «همه بنده ايم». پس آزادگی در کجاست؟ آزادگی، نه آزادی! چونکه آدميزاد آزاد نيست. چونکه آزادی بدون حق انتخاب، بدون امکان انتخاب بی معنی است و آدم تولّد و مرگش (زمانش) را انتخاب نمی کند. مکانش را هم همينطور. او را مثل باری درجایی به زمين می گذارند. بودنش دست خودش نيست. وجود دارد چون به وجود آورده اندش. اراده و خواست او در آن نقشی نداشته. وجود او پيشين است و اراده پسين. در وجود، اراده و خواست پيدا می شود نه برعکس. آدم وجود دارد برای اينکه وجود دارد، چه بخواهد چه نخواهد. “آزادی” درسياست چيز ديگری است، ولی آزادی وجودی-existential-  وجود ندارد. آزادگی در وجود، در وجودِ بنده وار، دربند وجود، اين هست، در آگاهی به بندگی همگانی از ماه و ستاره و آفتاب و مهتاب تا آدميزاد و دد و دام، از اينکه همه آيندگانی رونده اند، همه اسير و گرفتار زمانند، چيزی که درآنها نفس می کشد، مثل هوا در تار و پودشان می گذرد و آنرا می فرسايد و می پژمرد تا ناچيز، تا هيچ شود. اين آگاهي، اين حقيقت را ديدن و دانستن و از درونِ آن برآمدن -مثل آفتابی که برای تماشای آسمان از دل دريا برون می آيد- اين آزادگی، علی رغم بندگی وجود دارد.

حالتی روانی، حقيقتی معنوی که دائم خود را از اسارت جهان، از لحظه های ناگزير همه چيز و همه کس، از زمان و مکان پيوسته همگاني بيرون مي کشد- اگرچه دائم در آن است، اگرچه می داند که «برون شدی» نيست، اگرچه می داند که بيهوده می کوشد، که تلاش تباه است و در نهايت به هيچ، به عدم می پيوندد. مثل سياوش!:

سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو      گر دهد دست که دامن ز جهان در چينم

 سر بر کشيدن و از حد خلق، از بلندی فرو دست، از قامت کوتاه و پست روح، سليقه و آرمان های اخلاقی و آرزوهای روزمره آنها فراگذشتن، به حاشيه افتادن و بر کنار ماندن است. بيگانه شدن در اجتماع و غريب ماندن است: غريبه در شهر، خانه و کاشانه خود. آزادگی! آدم آزاده در وطن خود غريب و ناشناس است نه می شناسد و نه می شناسندش. مگر از روی شگفتی، مگر چون عنصری خارجی و ناساز، چيزی، موجودی، پديده یی عجيب، ديوانه یی شايد عاقلْ نما. شايد! (عقلای مجانين) انگشت نمای خاص و عام. اگر چنين کسی بخواهد دامن از جهان در چيند؟ جهان را ناچيز انگارد، درجهان باشد و آن را به چيزی نگيرد، جايگاه، جامه، تنی را که در آن جا گرفته نفی کرده، از زمينی که برآن ايستاده گريخته و درعدم شتافته، به سوی بيرون از جهان، به آنسوترِ هستي چيزها! آنسوي بودني ها کجاست به جز هيچ؟ آزادگی گريختن درعدم است؟  از مادر برای مرگ زاده شده ايم تا بسوی مرگ بشتابيم؟ اين که همان بندگی است، آزادگی شتاب در بندگی است؟ چگونه می توان از اين دور باطل، از دايره پيوسته گردنده رونده باز آينده  ی هميشگی، از اين تکرار پايان ناپذير بيرون افتاد؟ اين سامان استوار افلاکی را در هم ريخت و اين سپهر سيّار را از رفتن باز داشت؟ يا خود را از اين چرخ گردنده بيرون کشيد و به آن سوی جهان رفت؟ آن سوی جهان کجاست؟ آنجا که زمان ايستاده و مرگ چون شکارچی از نفس افتاده خسته یی، بسيار خسته یی، به خواب رفته.

اگر همان طور که مولانا می پنداشت و در ديوان شمس و مثنوی آمده، عدم سرچشمه وجود بود، آن وقت گريختن در عدم پيوستن به سرچشمه بودنی ها، يکی شدن با گوهر زمان و اصل مکان بود. يا همانطور که عرفا می گويند وصل به حق، رسيدن به خدا بود. در «وحدت وجود». ما که چون تصوير آیينه بازتابی از هستی اوييم، نقش خود را- حتّا در زندگی- می توانيم از ميانه برداريم تا همه او، «معشوق»، «دوست» شويم. به خدا برسيم. و خدا، بی زمان و همه زمان، هستی و نيستی، مکان و لامکان، «برتر از خيال و گمان و وهم و آنچه در وهم نايد» سرمدی است. پيوستن به چنين سرچشمه يا نميدانم چه یی، پادشاه همه زمان ها و مکان ها بودن و هستی، هست و نيست را زير پا داشتن، در وراء آزادگی، آزادی مطلق است. يکی شدن عشق و عاشق و معشوق! اما همه اينها «طفيل عشق» است، در خورد انديشه، خيال انديشنده مولانا و حافظ و . . . است نه استاد توس. در فکر او اين آزادی محال است. اين به انديشه «محال انديش» حافظ خطور می کند که «خيال حوصله بحر می پزد» و آگاه است که «قطره» یی بيش نيست و با برداشت خلاف انديشی که از هستی دارد خود را – آدمی را- چون قطره یی به پهنای دريا و دريایی در دل قطره می بيند- و نمی بيند- همْ اين هر دو هست و هم نيست. هستی و نيستيی توامان معشوق و عاشق، وصل و فراقی همزاد! اما فردوسي به اينها نمی انديشيد، چون تصوّری از اين گونه در زمان او هنوز هستی نپذيرفته بود. باز هم“زمان” و “هستی” در زمان، در انديشه او زمان به هيچ چيز- امان نمی دهد حتا به خود. زمان بيکران (اکرانه)، زمان کرانمند را در مغاک بی انتهای خود فرو می برد، زاده خود را می بلعد و هيچ می کند. زمان فردوسی خيّامی است. از پس سد هزار سال هم اميد بردميدنی نيست. حتا چون ساقه سبزه ناچيزی با عمر کوتاه يک روزه یی. زمان فردوسی حتا پس از مرگ هم رها نمی کند. وقتی سياوشِ بهشتی را در خواب مي بينند و از او می پرسند که در آن دنيا، در عالم ارواح چونی؟ پاسخ می دهد:

به زير گل اندر هم می خوريم     چه دانيم کاين باده تا کی خوريم؟

 (چه بهشتي! گل و باده، زيبایی و سرخوشی، نه «شير وعسل» خوردن و سوسمار) نمی داند اين موهبت گل و باده تا کی دوام خواهد آورد، تا کي “زمان” دارد. نه او می داند و نه ديگری، “ندانيم”، هيچ کس نمی داند. چرخ زمانْ پس از مرگ، درفراسوی زمان نيز باز نمی ايستد. عمر آدم ها، چيزها، زندگی و مرگ و خوشبختی و بدبختی آنها، عمر بخت يا سرنوشت، عمر زندگی و مرگ ( از گفته سياوش چنين بر می آيد که گوئی مرگ هم بختی و عمری، زمانی از آنِ خود دارد)، زمان ويژه هريک را کسی نمی داند. راز زمان را کسي نمي داند. اين چگونه چيزی است که پس از خود نيز هست. چه موجی است که دم بدم برمي خيزد و برنخاسته فرو می شکند و در همين شکستنِ خود برخاسته و برجای است. «زنده ميرا» (چون ما)؟ هست و نيستی توأم؟ گذشته و آينده یی فشرده در اکنون؟ و اکنونی که تا می خواهد “باشد”، به وجود نيامده در گذشته و مرده است؟

 مرگی، نبودنی مدام، نيستی پيوسته در جلوه هستی يا هستی نا پايدارِ هردم نيست شونده؟ آنات نيست شدن هستی؟ راز زمان را که می داند، و «دامی که نهاده و دانه یی که دارد»؟ و آن انبانه بخت ما که با او و در اوست و هر زمان چيزی، سعد و نحسی از آن بيرون می کشد و سرنوشت ما را زير و رو می کند؟ که می داند، چه می دانيم؟ همه بنده ايم، بنده زمان و مرگی که در ذاتِ ذات، درگوهر اوست، مرگی که او پيوسته در فراگذشتن ازآنست، مدام آنرا پس پشت می نهد ولی ما نمی توانيم، نمي توانيم مرگِ خود را پشت سر بگذاريم. ما زمان نيستيم. بنده زمانيم، آمدن و بودن و رفتنمان به خواست نادانستنی اوست. پس آزادگی ما در اين دوکرانه زمان، دراين کوتاهِ غمناکِ دلپذير، درکجاست؟ چه چيز مرگ را تباه می کند، شدّت و سختی ناگوار و دردناک آن را هيچ و پوچ مي کند؟

“نام”! چيزی بی نام و نشان، مبهم، کلی و همگانی،  ارزشی که مثل هوا فضای روح را فرا گرفته و “اخلاق” در آن نفس مي کشد، به آن زنده است و از برکت وجود آن رفتار می کند. توانایی “رفتار” يا “کردار” می يابد. برای “نام” است که پهلوانان بنا به ارزش های اخلاقی زندگی می کنند و می ميرند، يا به پيشباز مرگ می شتابند. چون که زندگی بی “نام” به زيستن نمی ارزد و می ارزد که انسان برای “نام” بميرد. نمي دانم کدام پهلوان و در کجاست که می گويد:

«به نام نکو گر بميرم رواست        مرا نام بايد که تن مرگ راست»

تن مردنی است، اسير زمان است و درنهايت مال اوست، همانطور که آورده، می بَردَش. اما نام را، نمی تواند. تن می رود و نام می ماند. از دام مرگ، از بندگی، از مرز زمان به بيرون می گريزد. سلاح زمان-مرگ- در او کارگر نيست، حتی اگر زمان ها بگذرد و نام از ياد کسان برود. چون که “نام” فقط ارزش اخلاقی عملی و کاربردی نيست که دامنه اثرش در رابطه با ديگران، در اجتماع و تاريخ باشد. فراتر از اين، ارزشی متعالی، کيهانی و قدسی است. انسان بودن آدمی به “نام” است. “نام” نه به معنای اسمی که آدم ها را به آن می نامند- هرچند که آن هم مقدّس است، از آسمان می آيد، به دشمن نبايد گفت، دانستن آن خودْ گامی است در راه داشتن و به دست آوردن صاحب آن و . . . – بلکه به معنای آن حقيقت والایی که در آدمی است و او را از غريزه های پست، خشم و کين و کشتار، آز، و در يک کلمه فرومايگی دور می دارد، از درندگان و بهایم جدا می کند- يا امکان می دهد که جدا شود- و خود را بالا، بالاتر از فلک، سپهر و ستاره، به سوی آفريدگار بالا بکشد، بی آنکه از جاودانگی آنها برخوردار باشد. و اين برآمدن و صعود دردناک بنده ايست که در جستجوی آزادگی چنگ در ستاره می زند، چون که آگاه است، خوب می داند که ستاره می ماند و او،  مرگ شکارگر در انتظار پرواز اوست تا تيرش را در قلب شکار بنشاند. و با اين همه بال می زند زيرامرگ تن او را خاک می کند ولی به “نام”، آنْ گوهری که معيار همه ارزش های ديگر است، به آن دست نمی يابد. هم سنجه، هم مجموعه و هم ذات ارزش ها و در نتيجه فراتر از اخلاق، نسبت به آن پيشين، امری هستی شناختی است. جسم «خور و خوابِ تنها» يکسره اسير زمان و بنده اوست. چه از آن ما باشد و چه از آن دام و دد. اما انسان خردمندِ هوشيارِ فردوسی که از فلک برتر است، دارای دانایی و توانایی است، می داند، بر می گزيند، جوينده و يابنده “نام” است حتی به بهای مرگ و گاه اين کمترين بهاست برای وجود داشتن به آيين جهان و جهانْ آفرين، نه فقط بودنی جسمانی، «تن اومند» و جاندار بلکه “بودنی” آزادتر از جسم و جان، درآن جای ناشناخته که انسان در راستی، درستی و سربلندی روان خود آن را می سازد، در نام، که چون برساخته روان، باورها يا ارزش هاست، همگانی و آسان نيست، مه آلود و نا روشن است و چون در جان نشست از کوه استوارتر است، مه آلود و نا روشن است، چون ديده نمی شود، چون چيزی نيست که آنجا، در برابر ايستاده باشد، «برابر ايستا» نيست، مثل روح بهار است که هنوز نيامده، ريشه طبيعت را تسخير می کند تا روزی که سبز و آباد زير چشم خورشيد گسترده شود. آرزوی “نام” (ودلواپسی ننگ، “نام و ننگ”) نيز به همان شيوه است. چون روان پهلوان را تسخيرکرد، چون در جان او ريشه کرد، اراده و خواست، رفتار و انديشه او را آن چنان که خود می خواهد، می سازد. اصلاً با انديشه و کردار او يکی می شود، چون ملاک و ارزش ارزش هاست. مثل پول در روزگار ما که ارزش های ديگر، که خوبی و بدی و دوستی و دشمنی را می سازد، براي پول با هم دوست می شوند، دشمنی می ورزند، همديگر را می کشند، که سياست و جنگ، هنر و علم و ادبيات، موسيقی، نقاشی و مافيا را می آورد و می برد. در بعضی دانشگاه های امريکا نويسندگی درس می دهند -مثل جودو، کاراته- فن نوشتن رمان های پرفروشِ سوپر مارکتی، شغل پر در آمد نويسندگی. دور شدم. همانطور که امروز برای پول آسان جان خود را می دهيم، پهلوانان شاهنامه برای “نام” از مرگ حذر نمی کردند که هيچ، بلکه به پيشباز آن می رفتند تا سربلندی خود را، آنچه مردانگی، شرف و بزرگی ناميده می شد، از دست ندهند، تا به “ننگ” فرومايگان دچار نشوند. “نام جویی” از ترس مرگ نيرومند تر است. «جوان است و جويای نام آمدست» و برای همين درست و راست است و به همين سبب کشته می شود (چون دروغ را نمی شناسد، جز راست در خاطرش خطور نمی کند، پس دروغ هم نبرد را باور می کند) و پدری که در انديشه برد و باخت است نه “نام”، فرزند کش!

«چنين گفت پيران که مردن به نام        به ار  زنده دشمن براو شادکام»

(عجب مردي است پيران!) جنگ بزنگاه نام و ننگ است، جایی که گره “زمان” همنبردان گشوده می شود. مرگ و زندگی؟ چگونگي ماندن يا رفتن است که به هستی، به زمانِ ويژه هرکسی، به عمر، معنا مي دهد نه تداوم زمان به هر بهایی. برای همين مردانی خواست های دل و خوشی زيستن را وا می نهند تا “نام” خود را برآورند، اما در ساحتی فراتر از کامجویی، از شادنوشی و شادخواری و لذت سرشار زنده بودن، آنجا که مردی جويای معنای هستی خود است يا اراده می کند که به آن معنا بدهد، آنگاه “کام” او (همان گونه که گُستهم به بيژن مي گويد) در زيستن و مردن به “نام” است،  درآزادگي،  چون که “بودن” و نبودن ما در زمان است بی خواستِ ما. اما چگونگی بودنِ ما، با سرفرازي يا سرافکندگی، به خواست خودِ ماست، زمان را به آن راه نيست. در اينجاست که اراده خود را بر زمان فرمانروا می کنيم، از بندگی او آزاد می شويم. بدينسان «چگونه مردن» به زندگی معنا می دهد يا آن را از هر معنایی تهی می کند. در جنگ، آنجا که مرگ رويارو ايستاده کمندش را تاب می دهد تا به گردن ما بيندازد. آنگاه در دو راهه نام و ننگ ناگزير يکی را بايد برگزيد. اگر از مرگ- که سلاح زمان است- ترسيديم خواست زمان برما فرمانرواست، اسير اویيم، در زادن. و مردن بنده ايم. اما اگر نهراسيديم و خطر کرديم اراده خود را بر زمانِ بنده پرور فرمانروا کرده و از بندگي رسته ايم. ولی جنگ بزنگاه زندگی و مرگ است. آنکه کشته می شود چگونه آزاد می شود؟ آزادی در مرگ؟ اين که پيروزی زمان است. آزاده و آزادگی، نه آزاد و آزادی! زيرا همه ارزش ها، کمالِ انسان بودن در “نام بلند”، در بلندی نام متبلور می شود! همه آنچه که گوهر آدمی را می سازد و او را سزاوار انسانيت می کند، نه در پادشاهی و سروری است نه در زورمندی و جنگاوری و چيزهای ديگر از اين دست، حتی در حماسه، به چيرگی بر ديگران نيست، به نام بلند به بلندی نام است که مايه سر بلندی، سرافرازی است. همه اين اشاره ها به بالایی و بلندی و افراشتگی در سخن، نمودار انديشه یی “فرازنده”، نمودار مفهومی متعالی است. نام که مردانگی مرد بسته به آنست برتر وفراتر می رود و براو پيروز می شود و تن و جانش را فرا میی گيرد تا آنجا که برای بزرگی و مردانگی از سر جان بگذرد تا به بلندی نام برکشيده شود و در پايگاهي بالاتر و بلندتر از «سياهي لشکر» نام بلند را، که ديگر مفهومی مجرد است و ای بسا با مرگ ملازمه دارد و چون همزاد مرگ است، نافی واقعيت و جهان است، تا اين “نام” را پاس دارد.

پهلوانی در نفی واقعيت و جهان نيست بلکه به عکس، کامرانی تن و جان درجهان است. اما طلب نامْ خود کام کام هاست تا آنجا که منوچهرِ پادشاه کام خويش به خاک مي افکند، تا «برکشد نام خويش» و نام آوری او در خونخواهی ايرج است که بيدادگرانه کشته شد و کشندگانْ، “داد” را که آيين گردش کيهان و رستگاری آدمی است تباه کردند. پس برکشيدن نام-حتی به بهای مرگ- نفی هستی خود است به سود جهانی به آيين، نه انکار و نفی جهان. پس مرگي که همزاد ی است نفي زمان خود- عمر- است برای پيروزی بر زمان خود تا عمر را به هيچ و پوچ نگذرانده باشيم، تا بيهوده نبوده و بيهوده نمانده باشيم، تا نام خودرا برکشيده و از فراز سرهمگنان و همانندان و ديگران به آن سوتر از زمان خود پرواز داده باشيم!

                            همان  نام  بايد که  ماند  بلند      چومرگ افکند سوی ما بر کمند

                               که کس درجهان جاودانه نماند      به گيتی به ما جز فسانه  نماند

پس چون رفتيم جز “نام” چيزي نمی ماند و نام افسانه یی بيش نيست. نامی و افسانه یی،  برای همين که آزاد نيستيم- نه در زندگی روزانه، درگفتار و کردار و رفتار، و نه در هستی زمانمند- به “آزادگی”، به آزادی نفسانی، آزادی روح دل بسته ايم. از آزادی که نيست، و نبود آن نه به خواست ماست و نه در اختيار ما، به تعالی آن- آزادی روان، آزادگی- پناه برده ايم، آن هم از راه برکشيدن و ماندگار کردن نام بلند که پس از ما به گيتی چون افسانه یی بماند. افسانه نام. بر گذشتن، از فراز سر نيستی به آن سوی مرز يا حصار زمان پريدن– “نمردن” و زنده بودن در نام- افسانه است. به ياری نام مرگ را پس پشت می نهيم، به ياری افسانه! اما همين افسانه چون مانند ستاره راهنما و هدفی پس از مرگ در اکنونِ ما، در زندگي حضور دارد رفتار و کردار ما را شکل مي دهد و راه را به ما می نمايد، و چون به همه اين کارها تواناست در آدمی بدل به حقيقت، (واقعيتی نفسانی) می شود و وجود او را تسخير می کند،  او را از ترس که برادر مرگ است، از ابتذال «مشتي فرومايه» بيرون مي کشد. “افسانه” بر واقعيت موجود، بر دنياي مرد پيروز می شود،  مرد و زن! همين پيروزی افسانه بر واقعيت، بر جسم و جان را  در تهمينه می بينم که «به کردار افسانه از هرکسی» داستان رستم را بسيار شنيده و بر او عاشق شده، (و چه عشق بنيان کنی که بی هراس از نام و ننگ و رسم و آيينِ سخت ريشه، جان عاشقِ بی خويشتن را به آتش کشيد)، عاشقي از داستان ها و افسانه های شنيده. مگر شاهنامه خود افسانه زنده کردن مردگان نيست؟ (زندگی  مردگان و زيستن آنها در ما و زندگی يافتن ما در پرتو هستی آنها، آنها را حس کردن، در آنها و به آنها انديشيدن و به خود باز آمدن!)

«چو عيسی من اين مردگان را تمام     سراسر همه زنده کردم به نام». (شعر را درست به خاطر دارم؟)

زنده کردن مردگان و از اين راه (و از برکت سخن) خودْ زندگي ديگر يافتن وگفتن که «نميرم از اين پس که زنده ام». به ياریی سخن مردگان را به نام زنده کردن و «از اين پس» خود نمردن، پس از يک زمانی مرگ را انکار کردن و خود را از گردش ناگزير آن برون افکندن و از بندگی آن رهيدن در تن، نيست شدن و درجانِ آزاده گريختن و به “نام” در سخن ماندن، چه نام را به ياری سخن می توان ناميد.

کوششی درشناخت سیُونیزم – بخش دوم، فرگرد سوم

بخش دوم: در شناخت تورات

 فرگرد سوم

در فرگرد دوم از بخش دوم این پژوهش، از صحیفه ی یوشع تا غزلِ غزلهای سلیمان را نگاهی گذرا  کردیم و بررسی کتب انبیاء را به این بخش وا نهادیم، و گفتیم که بدون ژرف نگری در کتب انبیاء نه کارنامه ی فرزندان اسراییل را آنگونه که هست خواهیم شناخت، نه جایگاه تورات را در فرهنگ سیاسی یهود خواهیم یافت و نه به دانش بسنده برای شناخت آرمانشهر سیاسی سیُونیزم آراسته خواهیم گشت، از اینرو شایسته است که بخش جداگانه یی را ویژه ی این جُستار کنیم.

نخستین بخش از این نامه های هفده گانه « کتاب اشعیاء نبی» است. بسیاری از کارشناسان این نامه را نوشته ی دو، و برخی بیش از دو تن دانسته اند. ولی آنچه که از پذیرش همگان برخوردار است اینکه از باب اول تا باب سی و نهم نوشته ی اشعیاء یکم و باب های 40 تا 66 نوشته کسان دیگر است.

بهنگام پیرامون بندی اورشلیم  ازسوی سپاهیان آشور، اشعیاء نبی در چهره ی  یکی از بزرگترین مردان یهود بالا بر افراشت و نشان داد که بهنگام سختی، تنها خِردِ کارساز، و پایداری در برابر سختی هاست که می تواند گره از کار بگشاید. اشعیاء نبی را می توان همانند عاموس نبی از زمینه سازان مسیحیت و سوسیالیسم بشمار آورد، کتاب او نیز مانند دیگر کُتب انبیاء سرشار از بیم و امید است، بیم از سخنان هراس انگیز خداوند یهوه صبایوت:

       «.. ای آسمان بشنو و ای زمین گوش بگیر، زیرا خداوند سخن می گوید: پسران پروردم و بر افراشتم اما ایشان برمن عصیان ورزیدند.  گاو مالک خویش را و الاغ آخور صاحب خود را می شناسد، اما اسراییل نمی شناسند و قوم من فَهم ندارند.  وای براُمت خطا کار و قومی که زیر بار گناه می باشند، و بر ذُریت شریران و پسران مُفسِد.  خداوند را ترک کردند و قدوس اسراییل را اهانت نمودند…  تمامی سَر بیمار است و تمامی دل مریض. از کف پا تا بسر در آن تندرستی نیست، بلکه جِراحت و کوفتگی و زَخم مُتِعَفِن که نه بَخیه شده و نه بَسته گشته و نه با روغن التیام شده است.  وِلایت شما ویران و شهرهای شما بآتش سوخته شده است، غَریبان، زمین شما را در برابر چشمان شما می خورند و دختر صهیون مانند سایه بان در تاکستان و مثل کَپَر در بوستانِ خیار، و مثل شهرِ محاصره شده متروک است …  (باب اول)

«… اینک خداوند یَهُوَه صَبایوت پایه و رُکن را از اورشلیم و یهودا، یعنی تمامی پایه ی نان و پایه  ی آب را دور خواهد کرد. و برقوم او سِتَم خواهد آمد…   وای برجانهای ایشان، زیرا بجهة خویشتن شرارت را بعمل آورده اند» (باب  سوم)

وامید اینکه :

     « خداوند می گوید: چنانچه اوامِر مرا اطاعت کنید،  گناهان شما اگر مثل ارغوان باشد مثل برف سفید خواهد شد و اگر مِثل قِرمِز سُرخ باشد مانند پَشم خواهد شد.  آنگاه نیکوییِ زمین را خواهید خورد.  اما اگر اِبا نموده تَمّرد کنید شمشیر شما را خواهد خورد زیرا که دهان خداوند چنین می گوید. بنا بر این خداوند یهوه صبایوت قَدیر اسراییل می گوید: هان، من از خَصمان خود استراحت خواهم یافت و از دُشمنان خویش انتقام خواهم کشید.  و دست خود را برتو کشیده ناپاکی ترا بالکلّ پاک خواهم کرد، و پلیدی را از تو دور خواهم نمود.  و داوران ترا مثل ابتدا خواهم برگردانید، و بعد از آن بشهر عدالت و قریه ی امین مُسَمی خواهی شد. صَهیُون به انصاف فدیه داده خواهد شد و انابت کنندگانش بعدالت…»    (باب اول)

    «.. درآن روز خواهی گفت که ای خداوند ترا حَمد می گویم زیرا بمن غَضبناک بودی اما غَضَبَت بر گردانیده شده مرا تَسلی می دهی.  اینک خداوند نجات من است بر او توکل نموده نخواهم ترسید.  زیرا یَهُوَه قوت و تسبیح من است و نجات من گردیده است. بنا بر این با شادمانی از چشمه های نجات آب خواهد کشید.  و درآن روز خواهید گفت خداوند را حَمد گوئید و نام او را بخوانید و اعمال او را میان قوم اعلام کنید و ذکرنمائید که اسم او متعال می باشد.   برای خداوند بسرائید زیرا کارهای عظیم کرده است و این در تمام ی زمین معروف است.  ای ساکنان صَهیُون صدا را برافراشته بسرائید زیرا قدوس اسرائیل در میان تو عَظیم است…»    (باب دوازدهم)

      « و نهالی از تنه ی یسی (پدرداود) بیرون آمده… و روح خداوند بر او قرار خواهد گرفت (مسیحیان این نهال را همان عیسای مسیح می دانند)  یعنی روح حِکمت و فهم و روح مَشورت  و قوت و روح معرفت و ترس خداوند…  مسکینان را به عدالت داوری خواهد کرد، و به جهت مظلومان به راستی حکم خواهد نمود، و جهان را به عَصای دهان خویش زده، شریران را به نَفخِه ی لبهای خود خواهد کُشت… و کمربند کَمَرش عدالت خواهد بود و کمربند میانش امانت. و گرگ با بره سکونت خواهد داشت و پلنگ با بزغاله خواهد خوابید و گوساله و شیر و پرواری با هم، وطفل کوچک آنها را خواهد راند.  و گاو با خرس خواهد چرید، و بچه های آنها باهم خواهند خوابید.  و در تمامی کوه مقدس من (کوه مقدس همان سیون است)  ضرر و فسادی نخواهند کرد زیرا جهان از معرفت خداوند پر خواهد بود مثل آبهاییکه دریا را می پوشاند.  و ایشان شمشیرهای خود را برای گاو آهن، و نیزه های خویش را برای ارّه ها خواهند شکست، و اُمتی بر اُمتی شمشیر نخواهد کشید و بار دیگر جنگ نخواهد آموخت …»  (باب یازدهم)

   « زیرا خداوند بر یعقوب ترحم فرموده اسرائیل را بار دیگر برخواهد گُزید و ایشان را در زمینشان آرامی خواهد داد و غُرَبا با ایشان مُحلق شده با خاندان یعقوب مُلصَق خواهند گردید. و قومها ایشان را برداشته به مکان خودشان خواهند آورد و خاندان اسرائیل ایشان را در زمین خداوند برای بندگی و کنیزی مملوک خواهند ساخت، و اسیر کنندگان خود را اسیر کرده بر ستمکاران خویش حکمرانی خواهند نمود…»   (باب چهاردهم)

      «… اینک خداوند بر اَبرِ تیز سوار شده به مِصر می آید و بُتهای مِصر از حضور وی خواهند لرزید و دلهای مِصریان در اندرون ایشان گداخته خواهد شد.  و مِصریان را بر مِصریان بر خواهم انگیخت، برادر با برادر و همسایه با همسایه ی خویش و شهر با شهر و کشور با کشور جنگ خواهند نمود و روح مصر در اندرونش افسرده شده مشورتش را باطل خواهم گردانید.  و مصریان را بدست آقای ستم کیش تسلیم خواهم نمود و پادشاه زور آور بر ایشان حکمرانی خواهد کرد…»   ( باب نوزدهم)

دومین بخش از این کتابهای هفده گانه،  کتاب ارمیاء نبی است. ارمیاء در چرخه یی می زیست که پادشاهانی مانند یوشیا و یهویاقیم و صَدقیا و جَدلیا بر سر کار بودند. یوشیا در سن 8 سالگی بجای پدرش آمون برتخت نشست و 31 سال با داد و خردمندی برمردم خود فرمان راند. در جنگ با فرعون مصر دلاوریهای بسیار ازخود نشان داد و سرانجام در سن سی و نه سالگی بزخمهای سنگین از پای درآمد و مردم خود را در سوگی سنگین  فرو نشاند.

پس از درگذشت یوشیا  پسرش یَهُو آحاز در سن بیست و سه سالگی از سوی مرم به پادشاهی برگزیده شد، ولی در پی کردارهای زشت و ناپسند خود نتوانست بیش از سه ماه بر آن کرسی بنشیند و بفرمان فرعون ببند کشیده شد و یکی از برادرانش بنام الیاقیم که از زن دیگری بود از سوی فرعون به پادشاهی برگزیده شد و نامش از الیاقیم به یهویاقیم برگردانده شد. یهویاقیم بیست و پنجساله بود که پادشاه شد و تا سی و شش سالگی با بدترین آیین بر مردم یهود فرمان راند و زمین اورشلیم را با خون مردم بیگناه خود رنگین نمود، و سرانجام در بند اسارت و بندگی نبوکد نَصَر (بخت النصر) پادشاه بابل رَخت از جهان بر کشید و پسر 18 ساله اش بنام یهویاکین برجای او نشست و تنها سه ماه و ده روز پادشاهی کرد و سی و هفت سال در اسارت بابل بسر برد.

 پس از یهویاکین کاکو (عمو)ی او که پسر یوشیا و نامش ناتانیا بود، در سن بیست و یکسالگی از سوی نبوکد نَصَر پادشاه بابل برکرسی پادشاهی یهودا نشانده و نامش از ناتانیا به صَدقیا برگردانده شد.

صَدقیا با همه ی نابخردیها و زشتکاریهایی که داشت توانست  از سال 598 تا 588 پیشازایش بر بنی اسراییل پادشاهی کند و مردم خود را بسوی پرتگاه سیه روزگاری بکشاند. در سال 588 نبوکد نَصَر پادشاه بابل بر یَهودیِه لشکر کشید و اورشلیم را گُشود – صَدقیا با تنی چند از بزرگان گریخت ولی سرانجام گرفتار شد و نبوکد نَصَر فرمان داد که نخست فرزندانش را در برابر چشمان او بکُشند و سپس چشمان خودش را بکِنَند و با غُل و زنجیر به بابل بِبَرند.

در گیرودار این روزگار بدهنجار، ارمیاء نبی بپا خاست و با زبانی بسیار تلخ و گزنده به نکوهش این شاهانِ بزهکار پرداخت. سخن ارمیاء با همه ی تلخی و گزندگی از شیوایی بسیار دلچسبی برخوردار است. این نبی بلند پایه ی یهود، یورش تباه کننده ی  نبوکد نَصَر به سرزمین یهودا را پیش بینی می کرد و بابل را تازیانه یی در دست خدا می دانست که برای گوشمالی بنی اسراییل بر پیکر آن مردم فرود خواهد آمد و مردم را اندرز می داد که بی هیچ پایداری تن به تازیانه های خدا بسپارند و بند اسارت و بندگی  ننگین بابل را بپذیرند:

        «  و کلام خداوند برمن نازل شده گفت: برو و بگوش اورشلیم ندا کرده بگو خداوند چنین می گوید: غیرت جوانی تو و محبت نامزد شدن ترا حِینیکه از عقب من در بیابان میخرامیدی بیادت می آورم  (یادآوری می کند برگزیدگی تبار اسراییل از سوی یهوه را)  اسراییل برای خداوند مقدس و نوبر محصول او بود…»   ( باب دوم )

      «..ای خاندان یعقوب و جمیع قبایل و خانواده ی اسراییل کلام خداوند را بشنوید.  خداوند می گوید: من شما را بزمین بُستانها (سرزمین اسراییل) در آوردم تا میوه ها و طَیبات آن را بخورید اما چون داخل شدید زمین مرا نَجس ساختید و میراث مرا مکروه داشتید* خداوند می گوید چون بر من عاصی شده اید و  تأدیب را نمی پذیرید، شمشیر مثل شیرِ درنده، شما را هلاک خواهد کرد.  در کوچه های اورشلیم گردش کرده ببینید و بفهمید و در چهار سوهایش تفتیش نمایید که آیا کسیرا که بانصاف عمل نماید و طالب راستی باشد توانید یافت تا من آنرا بیامرزم… خداوند می گوید: ای خاندان اسراییل اینک من اُمتی را از دور بر شما خواهم آورد اُمتی که زور آورند و اُمتی که قدیمند و اُمتی که زبان ایشان را نمی دانی و گفتار ایشان را نمی فهمی»     ( باب پنجم)

      «  کاشکی سر من آب می بود و چشمانم چشمه ی اشک ، تا روز و شب برای کُشتگان دختر قوم خود گریه می کردم.  کاشکی در بیابان منزل می داشتم تا قوم خود را ترک کرده از نزد ایشان می رفتم چونکه همگی ایشان زناکار و جماعت خیانت پیشه گانند.  زبان خویش را مثل کمان خود بدروغ می کشند، در زمین قوی شده اند اما نه برای راستی… زیرا خداوند می گوید شرارت می کنند و مرا نمی شناسند…»

      «… کلامیکه ازجانب خداوند به ارمیاء نازل شده گفت: بدروازه ی خانه ی خداوند بایست و این کلام را در آنجا ندا کرده بگو: ای تمامی یهودا که باین دروازها داخل شده خداوند را سجده مینمائید کلام خداوند را بشنوید.  یهوه صبایوت خدای اسرائیل چنین می گوید: طریقها و اعمال خود را اصلاح کنید و من شما را دراین مکان ساکن خواهم گردانید.  زیرا اگر بتحقیق طریقها و اعمال خود را اصلاح کنید و خدایان غیر را بجهة ضرر خویش پیروی ننمائید.  آنگاه شما را در این مکان در زمینی که بپدران شما از ازل تا بابد داده ام ساکن خواهم گردانید…»    (باب هفتم)

پس از کتاب ارمیاء نبی نوشته ی دیگری از همین نبی آمده که سوگنامه یا «مراثی ارمیا» نام دارد. باب اول و دوم این سوگنامه گزارش چگونگی شکست و ویرانی اورشلیم است:

      « ..چگونه شهری که پُر از مردم بود مُنفرد نشسته است. چگونه آنکه میان اُمتها بزرگ بود مثل بیوه زن گشته است.  چگونه آنکه در میان کشورها ملکه بود خراجگزار گردیده است.  شبانگاه زار زار می گرید و اشکهایش بر رخساره هایش فرو می غلطند.  از جمیع دوستانش برای وی تسلی دهنده ای نیست. تمامی زیبایی دختر صهیون (اورشلیم) از او زایل شده سرورانش مثل غزالهایی که مَرتعی پیدا نمی کنند گردیده اند… اورشلیم بشدت گناه ورزیده و از این سبب مکروه گردیده است. نِجاست او در دامنش می باشد و آخرت خویش را بیاد نمی آورد. صَهیُون دستهای خود را دراز می کند اما برایش تسلی دهنده ای نیست…»   (باب اول)

    «… چگونه خداوند از غَضَبِ خود دختر صَهیُون را بظلمت پوشانده و جلال اسرائیل را بزمین افکنده است…  خداوند تمامی مسکنهای یعقوب را هلاک کرده و شَفِقَت ننموده است.  قلعه های دختر یهودا را درغضب خویش مُنهَدِم ساخته است.  و سلطنت سرورانش را بزمین انداخته بی عِصمَت ساخته است.  در حِدَت خَشم خود تمامی شاخ {شاخ نماد نیرومندی است} های اسرائیل را منقطع ساخته، دست راست خود را از پیش روی دشمن برگردانده است.  همه  آنانیکه در دختر صَهیُون نیکو منظر بودند بقتل رسانده غَضَب خویش را مثل آتش فرو ریخته است.  خداوند مثل دشمن شده اسرائیل را هلاک کرده و تمامی قلعه هایش را منهدم ساخته است.  یَهُوَه قصد نموده است که حصارهای دختر صَهیُون را مُنهَدِم سازد.   دروازه هایش برزمین فرو افتاده، پشت بندهایش راخورد و خراب کرده است.   مشایخ دختر صهیون   { بلند پایگان اورشلیم} بر زمین نشسته خاموش می باشند و خاک بر سر افشانده و پلاس می پوشند… یَهُوَه آنچه را که قصد نموده است بجا آورده و کلامی را که از ایام قدیم فرموده بود به انجام رسانده و شَفِقَت ننموده است.  دُشمَنت را بر تو مسرور گردانیده شاخ خَصمت {نیروی دشمنت} را بر افراشته است.  دل ایشان نزد خداوند فریاد برآورده می گوید: ای دختر صَهیُون شبانه روز مثل رود اشک بریز و خود را آرامی مَده و مردُمَک چَشمَت راحت نبیند.  شبانگاه برخاسته فریادی از دل بر آور و دل خود را مثل آب پیش روی خداوند بریز، دستهای خود را بخاطر جانِ اطفالت که از گرسنگی بسر هر کوچه می میرند نزد او بر افراز و بگو: ای یهوه بنگر و ملاحظه فرما که چنین عمل را به چه کس نموده ای.  آیا میشود که زنان میوه ی رَحِم خود و اطفالیرا که بناز پرورده بودند بخورند؟ وآیا می شود که کاهنان و انبیاء در مَقدَس خداوند {خانه ی خدا} کُشته شوند؟ جوانان و پیران در کوچه ها بر زمین می خوابند. دوشیزگان و جوانان من بشمشیر کُشته می شوند.  در روز غَضَب خود ایشان را بقتل رسانده و شَفِقَت ننمودی… ( باب دوم )

 

چگونه طلا زنگ گرفته و زَرِخالص منقلب گردید است ( نمارش به فر و شکوه  از میان رفته ی اسراییل) سنگهای قُدس بسر هر کوچه ریخته شده است ( قدس، همان خانه یی است که سلیمان با دسترنج بیش از یک سد و هشتاد و سه هزارتن برای خداوند ساخت و اکنون بدست سپاهیان نبوکد نَصَر ویران و سنگهایش پراکنده گشته اند) چگونه پسران گرانبهای صَهیُون {بنی اسراییل} که با زرِناب برابر بودند مثل ظروف سُفالین که عمل دست کوزه گر باشد خوار گشته اند.  شُغالها نیز بچه های خود را شیرمی دهند. اما دختر قوم من مانند شُتُر مرغ بیابانی بیرحم گردیده است. زبان اطفال شیرخواره از تشنگی بکام ایشان میچسبَد.  کودکان نان می خواهند و نان دهنده ای نیست.  آنانکه خوراکهای خوشمزه می خوردند در کوچه ها بینوا گشته خاکروبه ها را جستجو می کنند. آنانیکه در جامه های فاخر تربیت یافته اند مَذبله ها را در آغوش می کشند.  زیرا که عصیان دختر قوم من {بنی اسراییل} از گناه سدوم {شهری که خداوند آن را باتش کشید} زیاده تر است * بدن ایشان از لَعل سُرخ تَر و جلوه ی ایشان مثل یاقوت بود* اما اینک صورت ایشان از هر سیاهی سیاه تر شده است که در کوچه ها شناخته نمی شوند. کُشتگان شمشیر از کُشتگان گرسنگی بهترند.  زنان بدستهای خویش، اولاد خود را می پزند ومی خورند.  خداوند غَضَب خود را به اتمام رسانیده، حِدَت خشم خود را فرو ریخته و آتشی در صَهیُون افروخته که اساس آن را سوزانیده است… (باب چهارم)

هیچ سخنی نمی توانست شوربختی مردمی از اسب فروافتاده را تلخ تر از این  فرادید مردم جهان بگذارد، شیوایی در سُخن، آرمانگرایی، ژرف نگری در انگیزه های پدید آورنده ی این سیه روزگاری – دوری گزیدن از چاپلوسی و پرهیز از پنهانکاری،  آدمی را به ستایش از این مردان بزرگ بر می انگیزد. اینگونه مردان در همیشه ی روزگار، چشمِ خورشید گونه ی ملتها بوده اند تا دینکاران فرومایه و شهریاران ناراستکار بتوانند زشتی گفتار و کردار خود را ببینند و بدانند که با خود و با مردم خود چه می کنند.

در پی این سوگ نامه ی جگرسوز می رسیم به کتاب حِزقیال نبی .

    حزقیل یا حزقیال در یک خانواده ی دینکار در یهودیه زاده شد. پدرش یکی از کاهنان بلند پایگاه یهودیه  بود. دوران کودکی را در همانجا بسر برد. در سال 598 پیشازایش  درست 60 سال پیش از اینکه کوروش بزرگ ببابل در آید، همراه با دیگر یهودیان به اسارتِ سپاهیان بابل در آمد و همراه باگروه بزرگی از اسیران یهودی در کنار رود خابور در سرزمین بابل مانِش گزید. او از دوستان نزدیک ارمیاء نبی بود و بپاس راستکاری –  دلیری – خردمندی – و شیوایی در سخن، از گرامیداشت ویژه یی در نزد مردم خود برخوردار گردید و به  جایگاه والایی در فرهنگ یهود فراز آمد.

حزقیال نیز مانند همه ی دیگر انبیاء یهود دچار بیم و امیدی بود که از یک باور دیرینه برمی خاست . باور به اینکه یهوه صَبایوت ابراهیم را از میان همه ی مردم جهان برای دل خود برگزید و با او پیمان بست که: « این زمین را از نهر مصر تا بنهر عظیم یعنی نهر فرات بنسل تو بخشیدم …(سفرپیدایش باب 15 آیه 18 )

این پیمان، بار دیگر از سوی یَهُوَه صَبایوت با یعقوب نوه ی ابراهیم و پدر بنی اسراییل استوار گردید:

       « یعقوب یکی از سنگهای آنجا را گرفته زیرسرِخود نهاد و در همانجا بِخُسبید* و خوابی دید که ناگاه نردبانی بر زمین برپا شده که سرش بآسمان می رِسَد و اینک فرشتگان خدا بر آن صعود و نزول می کنند * در حال خداوند بر سرِ آن ایستاده می گوید: من هستم یَهُوه خدای پدرت ابراهیم و خدای اِسحَق، این زمینی را که تو بر آن خفته ای بتو و ذُریتِ تو می بخشم * و ذُریتِ تو مثل غُبارِ زمین خواهند شد و بمغرب و مشرق و شمال و جنوب مُنتشر خواهی شد و از تو و از نسل تو جمیع قبایل زمین برکت خواهند یافت* و اینک من با تو هستم و ترا در هر جایی که روی محافظت فرمایم تا ترا بدین زمین باز آورم زیرا که تا آنچه بتو گفته ام بجا نیاورم ترا رها نخواهم کرد..». (پیدایش آیه 12های  تا 15 )

این پیمان بارها از سوی خداوند به فرزندان یعقوب یاد آوری گردید. در برابرِ این داد و دَهِش خداوندی، بنی اسراییل می بایست هیچ خدای دیگری بجز یَهُوَه صبایوت را پیروی نکنند و برابر آیینی که به موسا آموزش داده بود تنها او راعبادت کنند، ولی بنی اسراییل این پیمان را شکستند و بارها و بارها فرمانهای دین را زیر پا گذاشتند و خشم خداوند را برانگیختند، این همان {وای} و هراسِ استخوانسوزی است که در سُخن همه ی انبیاء یهود شنیده می شود، ولی در برابراین هراسِ نفس گیر، امید ورجاوندی هست و آن اینکه: « خداوند نیکو است و رحمت او تا ابدالاباد». (مزامیر داود)

با این پیشگفتار کوتاه نگاه می کنیم به کتاب حزقیال نبی که از والاترین بخشهای تورات بشمار می رود و از دیگاه ادبی هم بسیار پُرمایه و دل نشین است :

       «.. و کلام خداوند بر من نازل شده گفت* ای پسرِ انسان، اورشلیم را از رِجاساتش (پلیدیهایش) آگاه بگردان* و بگو خداوند یَهُوَه باورشلیم چنین می فرماید: در روزیکه متولد شدی نافَت را نبُریدند، و با آب پاکیزه ات نکردند، وبه قُنداقه نپیچیدند* چشمی برتو شَفِثَقت ننمود و بر تو رَحمَت نفرمود تا یکی از این کارها را برای تو بعمل آورد. بلکه در روز ولادتت جان ترا خوار شمُرده ترا بر روی صحرا افکندند { نمارش می کند به روزگار بردگی و رنج بیخانمانی در مصر} ومن از نزد تو گذر کردم و ترا درخونت غلطان دیدم ، پس ترا گفتم: ای که در خونت آلوده هستی زنده شو* آری گفتم ای که بخونت آلوده هستی زنده شو*  و ترا مثل نباتات صحرا بسیار افزودم تا نمو کرده بزرگ شدی و بزیبایی کامل رسیدی( آغاز چرخه ی فراپویی در اورشلیم) پستانهایت برخاسته و موهایت بلند شد لیکن برهنه و عُریان بودی* و چون از نزد تو گذر کردم برتو نگریستم و اینک زمان تو زمان محبت بود ( چرخه ی بلوغ جنسی) پس دامن خود را بر تو بگشوده وعُریانی ترا مَستور ساختم* و خداوند یَهُوَه می گوید که با تو قَسَم خوردم، و با توعهد بستم و از آنِ من شدی ( یادآوری پیمان میان خداوند و ابراهیم و اسحق و یعقوب و موسا)  و ترا بآب غُسل داده ترا از خونت طاهر ساختم و ترا به روغن تدهین کردم* و ترا بلباس قلابدوزی مُلّبَس ساختم* و ترا بزیورها زینت داده دستبند ها بر دستت و گردن بندی برگردنت نهادم * و حلقه ای در بینی و گوشواره ها در گوشهایت و تاج جمالی بر سرت نهادم* پس با طلا و نقره آرایش یافتی و لباست از کتان نازک و ابریشم قلابدوزی بود و آرد گندم وعَسَل و روغن خوردی و بینهایت جَمیل شده بدرجه ی ملوکانه مُمتاز گشتی (روزگاری که اسراییل توانست در میان ملتهای بزرگ سر برافرازد} و آوازه ی تو بسبب زیبائیت درمیان اُمتها شایع شد زیرا خداوند یَهُوَه می گوید که آن زیبایی از جمال من که بر تو نهادم  کامل شد*.. ( باب شانزدهم آیه های 1 تا 14)

این بخش از گفتار حزقیال یاد آور آن پیمان خُجسته یی است که شالوده های بنیادین فرهنگ دینی و آرمانشهر سیاسی مردم یهود را فراهم آورده است، ولی شوربختانه این پیمان از سوی بنی اسراییل شکسته شد:

       « اما تو بزیبایی خود توکل نمودی و بسبب آوازه ی خویش زناکار گردیدی و زنای خویش را بر هر رهگذر ریختی و از آن او شدی (نمارش به پیروی از خدایان بیگانه) و از لباسها خود گرفتی و مکانهای بلند رنگارنگ {زارتگاهها} برای خود ساخته برآنها زنا نمودی * زیورهای زینت خود را از طلا و نقره  یی که من بتو داده بودم گرفته تمثالهای مردان را ساخته {تندیسهای خدایان} با آنها زنا نمودی* و لباس قلابدوزی خود را گرفته به آنها پوشاندی و روغن  و بخور مرا پیش آنها گذاشتی (روغن و بخور با آیینهای ویژه باید به یهوه صبایوت ارمغان شوند} * و نان مرا که بتو داده بودم و آرد گندم و عَسَل و روغن را که رِزق تو کرده بودم برای هدیه ی خوشبو پیش آنها نهادی* و پسران و دخترانت را که برای من زاییده بودی گرفته بجهت خوراک آنها ذِبح نمودی* آیا زنا کاری تو کم بود که پسران مرا نیز کُشتی{ نمارش می کندبه فرزندانی که بنی اسراییل برای بتی بنام مولَک می کشتند، برای آگاهی بیشتر نگاه کنید به  «جهنم» از همین نویسنده و در همین تارنما ) آیا زناکاری تو کم بود که پسران مرا نیز کُشتی و ایشان را تسلیم نمودی که برای آنها از آتش گذرانیده شوند ( نکته ی بسیار شایان ژرف نگری اینجاست که خداوند پسران اسراییل را «پسران من» می نامد) و در تمامی رجاسات و زنای خود ایام جوانی خود را در زمانی که عریان و برهنه بودی و درخون خود می غلطیدی بیاد نیاوردی*  وخداوند می گوید وای برتو، وای برتو، زیرا بعد از تمامی شرارت خود* خراباتها برای خود بنا نمودی و عمارات بلند {بت کده ها} درهر کوچه برای خود ساختی * بر سر هر راه عمارتهای بلند خود را بنا نموده زیبایی خود را مکروه ساختی و برای هر راهگذاری { پیروان خدایان دیگر} پایهای خویش را گشوده زناکاریهای خود را افزودی* و با همسایگان خود پسران مصرکه بزرگ گوشت می باشند زنا نمودی و زناکاری خود را افزوده خشم مرا بهیجان آوردی*  لهذا من اینک دست خود را برتو دراز کرده وظیفۀ ترا قطع نمودم و ترا بآرزوی دشمنانت یعنی دختر فلسطینیان که از رفتار قبیح تو خِجل بودند تسلیم نمودم * چونکه سیر نشدی با بنی آشور نیز زنا نمودی و با ایشان زنا نموده سیر نگشتی* و زناکاریها خود را از زمین کنعان تا زمین کلدانیان {بابل} زیاد نمودی و از این هم سیرنشدی{ نارش می کند به پرستش خدایان ملتهای گوناگون، واژه ی زنا را برای اینگونه پرستش ها بکار می برد} خداوند یَهُوَه می گوید دل تو چقدر ضَعیف است که تمامی این اعمال را که کار زن زانیۀ سلیطه می باشد بعمل آوردی* که بسر هر راه خرابات {بتکده ها} خود را بنا نمودی و در هر کوچه عمارات بلند{ نیایشگاه برای بتها} خود را ساختی و مثل فاحشه های دیگر نبودی چونکه اُجرت را خوار شمردی * ای زن زانیه { بنی اسراییل} که غریبان را بجای شوهر می گیری {خدایان دیگر را بجای یهوه می گیری. در اینجا یهوه خود را شوهر بنی اسراییل می نامد} بجمیع فاحشه ها اُجرت می دهند ، اما تو بتمامی عاشقانت اُجرت می دهی و ایشان را اَجیرمی سازی که از هر طرف بجهة زناکاریهایت نزد تو بیایند*  وعادت تو در زناکاریت برعکس زنان است چونکه کسی بجهة زناکاری بدنبال تو نمی آید، این تویی که اُجرت می دهی*  بنا بر این ای زن زانیه کلام خداوند را بشنو: {این آن هراس استخوانسوزی است که گفتیم در سخن همه ی انبیاء یهود شنیده می شود}  خداوند یهوه چنین می گوید: چونکه نَقد تو ریخته شد {دارایی تو از دست رفت} و عریانی تو از زنا کاریت با عاشقانت و با همۀ بُتهای رجاساتت و از خون پسرانت که بآنها دادی مکشوف گردید*  لهذا، من جمیع عاشقانت را که بایشان مُتِلذِذ بودی و همۀ آنانیرا که دوست داشتی با همۀ کسانیکه از ایشان نفرت داشتی جمع خواهم کرد و ایشان را از هر طرف نزد تو خواهم آورد و برهنگی ترا بایشان مکشوف خواهم ساخت تا تمامی برهنگی ات را ببینند * و بر تو فتوای زنانی را که زنا می کنند و خونریز می باشند خواهم داد، و خونِ غَضَب و غیرت را بر تو وارد خواهم آورد* و ترا بدست ایشان تسلیم خواهم نمود*  خراباتیهای ترا خراب و عمارات بلند ترا مُنهَدِم خواهند ساخت و لباست را خواهند کند* و زیورهای زیبای ترا خواهند گرفت و ترا عریان و برهنه خواهند گذاشت * و گروهی برتو آورده ترا بسنگها سنگسار خواهند نمود { یورش نبوکد نَصَر و روزگار اسارت بابل} و بشمشیرها ی خود ترا پاره پاره خواهند نمود* و خانه ی ترا بآتش سوزانده {ویرانی اورشلیم} در نظر زنان بسیار بر تو عقوبت خواهند رسانید پس من ترا از زناکاری باز خواهم داشت و باردیگر اُجرت نخواهی داد* و شدت خشم خود را بر تو فرو خواهم نشاند و غیرت من از تو خواهد برگشت و آرام گرفته بار دیگرغَضب نخواهم نمود*  خداوند یهوه چنین می گوید: تو قسم خود را خوار شمرده عهد را با من شکستی*  لیکن من عهد خود را با تو استوار خواهم داشت* وخواهی دانست که من یهوه هستم (باب شانزدهم آیه های 15 تا 63  )

کتاب حزقیال نبی 48 باب دارد و از پرمایه ترین کُتب انبیاء بشمار می رود. کسانیکه خواهان پژوهش در فرهنگ و آیین یهود هستند بی نیاز از بررسی این کتاب نخواهند بود.

پس از آن می رسیم به  کتاب دانیال نبی.

دانیال از خاندان پادشاهی داود بود که در سال 606 پیشازایش به اسارت بابل بُرده شد. از آنجا که جوان دانش آموخته و پرورش یافته یی بود، به همراه تنی چند از یاران همدل بنام حَننیا و میشاییل و عَزرا با گرامیداشت ویژه به دربار بابل برده شد و در کوتاه زمان فرهنگ و زبان اسیر کنندگان خود را آموخت ولی از خوردن خوراک و نوشاک آنان خود داری کرد و بیشتر به گیاهخواری پرداخت و خود را از آلوده شدن به آیینهای بُت پرستی دور نگهداشت. پس از سه سال به پیشکاری پادشاه بابل برگزیده شد و خوابگزار ویژه ی پادشاه گردید.

پس از آزادی یهود از بند اسارت بابلیها بفرمان کوروش بزرگ، از داد و دهِش شاهنشاه ایران نیز برخوردار شد.

کتاب دانیال نبی را می توان به دو پاره بخش کرد . پاره ی یکم از باب اول تا باب ششم گزارش رخدادهای تاریخی است، و باب های دیگر پیشگوییهای اوست که از دیدگاه مسیحیت ارزش بسیار والایی دارند بگونه یی که کتاب دانیال نبی یکی از استوارترین تکیه گاهها ی کلیسای مسیح است. بسیاری از پژوهندگان بر این باورند که کتاب دانیال نبی نوشته ی خود او نیست ونکه نوشتاری است که در 168 سال پیش از زاده شدن عیسا بدست دیگر نویسندگان یهودی نوشته شده است. ولی کلیسا بسختی با این سخن در ستیز است چرا که اگر چنین سخنی پذیرفته شود بسیاری از ستونهای کلیسا از بیخ و بن تکانی سخت خواهند خورد. از آنجا که چنین جُستاری بیرون از پژوهش ما است، از آن چشم می پوشیم و تنها به چند آیه از باب نهم این نامه که در پیوند با گفتار ماست بسنده می کنیم:

      « .. در سال اول سلطنت داریوش، من دانیال عدد سالهائیرا که کلام خداوند در بارۀ آنها به ارمیای نبی نازل شده بود از کُتُب فهیمدم که هفتاد سال در خرابی اورشلیم خواهد شد* پس روی خود را بسوی خداوند خدا متوجه ساختم تا با دعا و تَضَرُعات و روزه و پلاس و خاکستر مسئلت نمایم* و نزد یَهُوَه خدای خود دعا کردم و اعتراف نموده گفتم ای خداوند خدای عَظیم و مهیب که عهد و رَحمت را با مُحبان خویش و آنانیکه فرایض ترا حفظ می نمایند نگاه می داری*  ما گناه و عصیان و شرارت ورزیده و تمرد نموده  و از احکام تو تجاوز کرده ایم* و ببندگانت انبیائی که باسم تو به پادشاهان و سروران و پدران ما و بتمامی قوم سخن گفتند گوش نگرفته ایم*  ای خداوند عدالت از آن تو است و رسوایی از آن ماست چنانکه امروز شده است از مردان یهودا و ساکنان اورشلیم و همۀ اسرائیلیان چه نزدیک و چه دور در همۀ زمینهایی که ایشان را بسبب خیانتی که بتو ورزیده اند در آنها پراکنده ای*  ای خداوند، رسوایی از آن ما و پادشاهان و سروران و پدران ما است زیرا که بتو گناه ورزیده ایم * و کلام یَهُوَه خدای خود را نشنیده ایم تا در شریعت او که بوسیلۀ بندگانش انبیاء پیش روی ما گذارده شد سلوک نماییم*  تمامی اسرائیل از شریعت تو تجاوز نموده و روگردان شده به آواز تو گوش نگرفته اند* بنا براین لَعنت و سوگندی که در تورات موسی بندۀ خدا مکتوب است بر ما مستولی گردیده چونکه باو گناه ورزیده ایم * و او کلام خود را بِضِد ما و بِضِد داوران ما که بر ما داوری مینمودند گفته بود استوار نموده وبلای عظیمی بر ما وارد آورده است زیرا که زیر تمامی آسمان حادثۀ واقع نشده مانند آنکه بر اورشلیم واقع شده است*  تمامی این بلا بر وفق آنچه در تورات موسی مکتوب است بر ما وارد شده است * معهذا نزد یهوه خدای خود مسئلت ننمودیم تا از مَعصیت خود باز گشت نموده راستی ترا بفهمیم* زیرا که یهوه خدای ما در همه کارهایی که می کند عادل است* پس الان ای خداوند خدای ما که قوم خود را بدست قوی از زمین مصر بیرون آورده اسمی برای خود پیدا کرده یی، ما گناه ورزیده و شرارت نموده ایم* ای خداوند مسئلت اینکه برحَسب تمامی عدالت خود خَشم و غَضَب خویش را  از شهر خود اورشلیم و از کوه مقدس خود{ سیُون} برگردانی زیرا بسبب گناهان ما و معصیت های پدران ما اورشلیم و قوم تو نزد همۀ مجاوران ما رسوا شده است* پس حال ای خداوند  دعا و تضرعات بندۀ خود را اجابت فرما و روی خود را بر مَقدَس خویش {اورشلیم} که خراب شده است بخاطر خداوندیت مُتجلی فرما* ای خداوند گوش خود را فراگیر و بشنو و چشمان خود را باز کن و بخرابیهای ما و شهریکه نام ترا دارد نظر فرما زیرا که ما تضرعات خود را نه برای عدالت خویش بلکه برای رَحمتهای عظیم تو بحضور تو مینمائیم * ای خداوند بشنو و بیامرز و برای خاطر خودت تأخیر منما زیرا که شهر تو و قوم تو باسم تو مسمی می باشند*   

لابه ها و پیشگوییهای دانیال نبی از آغاز گُسترش مسیحیت تا به امروز، تکیه گاه استواری بوده اند برای مبلغین مسیحی،  و امروزه مبلغین بهایی نیز بهره های بسیار از آن می برند، از این رو پیش از اینکه خود را با این دو گروه درگیر کرده باشیم، خوب است که با شتاب از اینگونه دردسرها  و سنگسارها که ما را از بِستَر پژوهش خود دور خواهند کرد بگذریم!

در پی این گریز! می رسیم به هوشع نبی که با برخی از انبیاء بلند پایه ی یهود مانند اشعیا و میکا و عاموس هم  روزگار بود.  نامه ی  او چهارده فرگرد یا (باب ) دارد و از آغاز تا پایان،  سخن از خیانت اسرائیل به یهوه صبایوت در میان است، و هیچ  سخن نو ندارد که تا کنون نیاورده باشیم، پس از آنهم می گذریم و می رسیم به کتاب یوئیل که در بلندی پایگاه به اشعیاء و ارمیاء و حزقیال نمی رسد وکتاب او نیز باز گفت همان سخنان پیشین است.

ولی کتاب عاموس نبی که در پی آن آمده زبانی آنچنان گزنده و  با شکوه دارد که نمی توان بآسانی از آن گذشت،  جا دارد که اندکی از شتاب خود بکاهیم و سخنان این شبان شیوا سخن را با گوش جان بشنویم.

عاموس مانند اشعیاء و حزقیال و دانیال، یک مرد دانش آموخته و پرورش یافته نبود، او شبان ساده دلی بود که با نگاه ژرف خود، روزگار بدهنجاری را که دینکاران سیه دل و برخی از پادشاهان بدسرشت برای مردم او فراهم آورده بودند می دید و جانش آزرده می شد، سرانجام کار شبانی را رها کرد و زبان تند و تیز و دراز خود را همانند تازیانه یی بر پیکر ستم پیشگانِ سیه دل  فرود آورد تا آنجا که بسیاری برآن شدند تا او را از شهر برانند:

      «..ای گاوان باشان ( جایی در کنعان و نام کوهی است در آن سرزمین) که بر کوههای سامره می باشید و بر مِسکینان ظُلم نموده فقیران را ستم می کنید* این کلام را بشنوید: خداوند یهوه به قدوسیت خود سوگند خورده است که اینک ایامی بر شما فرا خواهند رسید که شما را با غُلها و زنجیرها خواهند کشید، و باقی ماندگانتان را باقلابهای ماهی…»    (باب چهارم)

     « ای خاندان اسرائیل این کلام را که برای مرثیۀ شما می خوانم بشنوید*  دختر باکرۀ اسرائیل افتاده است و دیگر برنخواهد خاست* بر زمین خود انداخته شده و احدی نیست تا او را برخیزانَد…»

     «… خداوند بضد شما ای بنی اسرائیل و بضد تمامی خاندانی که از مصر بیرون آورده سخن می گوید:  من تنها شما را از تمامی قبایل زمین برای خود برگزیدم، پس عقوبت تمام گناهان را بر شما خواهم رساند.. خداوند یهوه به ذات خود قسم خورده و فرموده است که من از حِشمَتِ یعقوب نفرت دارم، قصرهایش نزد من مکروه است، پس شهرها را با هر چه که در آن است تسلیم خواهم نمود و اگر ده نفر در یک شهر باشند خواهند مُرد… خداوند می گوید: مکانها ی بلندِ اِسحَق ویران و مَقدَسهای اسرائیل خراب خواهند شد و بضد خاندان یَرُبعانم { پادشاه اسراییل} با شمشیر بر خواهم خاست * یَرُبعام بشمشیر خواهد مُرد و اسرائیل از زمین خود به اسیری خواهد رفت…»

   «… خداوند مرا از عقب گوسفندان گرفت و مرا گفت برو و بر قوم من اسراییل نبوت کن* خداوند می گوید: پسران و دخترانت بشمشیر خواهند افتاد و زمینت به ریسمان تقسیم خواهد گردید و تو در زمینِ نَجِس{ سرزمین بیگانه} خواهی مُرد و اسراییل از زمین خود البته به اسیری خواهد رفت…» (باب هفتم)

       «… و خداوند را دیدم که نزد مذبح ایستاده بود و گفت: تاجهای ستونها را بزن تا آستانه ها بلرزد و آنها را بر سرهمۀ مردم بیانداز، باقی ماندگان را بشمشیر خواهم کُشت و کسی از ایشان نتواند گریخت، و باقی مانده یی از ایشان نخواهد رَست* اگر به هاویه{ ژرفای زمین} فرو روند دست من ایشان را از آنجا خواهد گرفت، و اگر بآسمان صعود کنند ایشان را  از آنجا فرود خواهم آورد * و اگر به قلعۀ کرمل{کوهی در حیفا} پنهان شوند ایشان را تفتیش نموده از آنجا خواهم گرفت، و اگر در قعر دریا خویشتن را مخفی بسازند، مارها را خواهم فرمود که ایشان را بگزند، و اگرپیش دشمنان خود به اسیری روند شمشیر را درآنجا امر خواهم فرمود تا ایشان را بکُشد، و نظر خود را برای بدی خواهم داشت و نه برای نیکویی… خداوند یهوه می گوید که خاندان یعقوب را بالکُل هلاک نخواهم کرد* زیرا اینک من امر فرموده خاندان اسرائیل را در میان همۀ امتها خواهم بیخت چنانکه غَله در غَربال بیخته می شود و دانه یی بر زمین نخواهد افتاد* جمیع گناهکارانِ قوم من که می گویند بلا بما نخواهد رسید و ما را در نخواهد گرفت بشمشیر خواهند مُرد…) 

 در پی اینگونه سخنان هراس انگیز که درهشت فرگرد پیاپی لرزه بر اندام هر باورمند می اندازد، در پایان بخش نهم، آهنگ سخن بناگهان دگرگون می شود و بوی امیدی خوش، جانهای کوفته را آرامشی جانفزا می بخشد:

      «.. در آن روز خیمه ی داود را که افتاده است بر پا خواهم نمود و شکافهایش را مَرمِت خواهم کرد و خرابیهایش را برپا نموده و آنرا مانند روزهای پیشین بنا خواهم کرد* تا ایشان بقیه اَدُوم و همه ی اُمتها را که اسم من بر ایشان نهاده شده است بتصرف  آورند خداوند که این را بجا می آورد تکلم نموده است* اینک خداوند می گوید ایامی می آید که کوهها  عصیر انگور را خواهند چکاند و تمامی تَل ها بسیلان خواهند آمد* و اسیری قوم خود اسرائیل را بر خواهیم گردانید و شهرهای ویران شده را بنا خواهم کرد تا در آنها ساکن شوند، و تاکستانها غَرس کرده شراب آنها را خواهند نوشید و باغها ساخته و میوۀ آنها را خواهند خورد* و یهوه خدایت می گوید من ایشان را در زمین ایشان غرس خواهم نمود و بار دیگر از زمینکه بایشان داده ام کنده نخواهند شد (با ب نهم )

این آن اُمید ورجاوندی است که به درازای دوهزار و پانسد سال اسراییل را بر سرپا نگهداشته و برگشت به سیُون را بزرگترین آرمانشهر سیاسی این مردم باستانی کرده است.

دربخش سوم بر می گردیم تا انگیزه های فروپویی و شکست اسراییل را بازنگری کنیم.

پاینده ایران –  هومر آبرامیان

شادباش به آزادگان در بزرگداشت روز زن

 

 

مردو آناهید

شایسته است که، در روز جهانی زن، پیشرفت بانوان آزاده را، در راه گسستن بندهای زن ستیز، به آزادیخواهان جهان شادباش گفت. به ویژه این شادباش و آفرین شایسته ی آزادگانی است، که پای بسته در زیر ستم احکام اسلام، از پیشرفت بازنمانده و در برابر خشم انسان ستیزان سر فرود نیاورده اند.

پای بسته جمع ما را پیشتاز       ما به تو بسته تو از ما بی نیاز

درست است مردان، همیشه نسبت به بینش و دانشی که داشته اند، برای رسیدن به آزادی در جامعه تلاش کرده اند. در هر گامی، که مردان در راه آزادی به پیروزی نزدیک شده اند، پیوسته از نیروی دانش و کوشش زنان برخوردار بوده اند .

پیروزی ی زنان از آن روی برانگیزنده ی شگفتی و شایسته ی ستایش است که این سرفرازان نازپیکر، یکه تاز، در چندین رزمگاه جنگیده و درهای شادمانی را گشوده اند. این زنان نه تنها در جامعه ی مذهبی با احکام انسان ستیز درگیر بوده اند بلکه آنها هرگز از ستم و ستیز مردان، پدران، برادران، پسران و حتا از سوی مادران و زنان، که هنوز در سیاهچال نادانی گرفتار و ستایشگر پلیدی هستند، آرام نداشته اند.

پیکار زنان به تلاش بنفشه ای ماند که، او از سرمای زمستان جان بدر برده است، نازک جوانه ی او زمین یخزده را ‌شکافته، با شکوه و زیبایی، همگان را شادمانی می‌بخشد.

روز زن، که نویدآور پیروزی و شکوه آزادگی است، بر همه ی آزادگان شاد باد.

به درستی می‌توان گفت: پیشرفت هر جامعه، در راه آزادی و تمدن، بدون همیاری و هماندیشی زنان بسیار کُند و کوتاه است. جامعه ای از پیشرفت بازمی‌ماند که فرهنگ و نگرش آن اجتماع آلوده و پسمانده باشد. در جامعه ای که زنان آزادی نداشته باشند، هیچگاه مردان آن جامعه آزاد نخواهند بود، عقیده های پوسیده به همراه ترس بر خرد آن مردم فرمانروایی می‌کنند.

مردمانی که آزادی را از زنان اجتماع گرفته اند همه ی آنها بردگانی هستند کوراندیش. آن اجتماع بسان کسی است که از کاربرد یک چشم، یک گوش، یک پا و یک دست خود پرهیز کند به گمان این که در دوگانگی همرنگی و همآهنگی نیست. پیروان هرگز با پدیده ی آزادی و مفهوم انسان آزاد آشنا نخواهند شد. زیرا این کوراندیشان در بردگی و با زنجیر بردگی زاییده شده اند، آنها خود را برده می‌پندارند و زنجیر را نشان ایمان خود می‌دانند، آنها با همان ایمان زنان خود را هم به بند می‌کشند.

برای رسیدن به آزادی نیاز است که نخست نشانه های پدیده ی آزادی را شناخت تا بتوان آن را جستجو کرد.

هر کس آزاد زاییده شده و به نیروی خرد آراسته است. انسان می‌تواند بر پایه ی آگاهی‌های که فرا گرفته است زیبایی یا زشتی را آزمون و شناسایی کند. ولی انسانی که در بند عقیده ای گرفتار است او آزاد نیست که ویژگی‌های پدیده ای را آزمون کند. آگاهی‌های او از عقیده اش برداشت می‌شوند.

آزادی ی انسان را نمی‌توان به نسبت درازای زنجیر دینمداران سنجید.  انسان آزاده با خرد و اندیشه ی خود راه و روند زندگی را می‌جوید، می‌آزماید و برمی‌گزیند. هیچ رسول یا پیامبری برای انسان آزاد احکام پیش نوشته ای نمی‌سازد. پدیده ی آزادی در احکام هیچ مذهب یا ایدئولوژی نمی‌گنجد و نمی‌توان آزادی را با میزان ستمکاری در احکام آنها ارزیابی کرد.  زیرا هر مذهب یا هر ایدئولوژی بر اندیشه ی پیروانش فرمانروایی می‌کند. یعنی پیروان با معیارهای مذهب خود احکام آن مذهب را می‌سنجند و همیشه آنها را نیک می‌پندارند.

پذیرفتن حجاب، یعنی پوشش ویژه ای برای بانوان، به هر نام و تفسیر و تعبیری که باشد، پذیرفتن خفت است.  پیروی از عقیده یعنی پذیرفتن اوامر پیشوایانی که خود را شبان مردم می‌پندارند. برخی، که زن‌ستیزی در بینش آنها نهفته است و بر چهره ی زشت خود ماسک روشنفکری زده اند، چنین می‌فریبند:  ” همان گونه که برداشتن حجاب از سر زنان نادرست بوده است پس نباید زنان را مجبور به پوشیدن آن کرد”.

این گونه سخنان دروغ و فریبنده هستند و از پسماندگی ی عقیده ی کسانی برمی‌خیزند که آنها نادان پروری را آزادی می‌پندارند.  اگر کسانی در تاریکی زیست داشته باشند، چشمان آنها با روشنایی آشنا نیست، از جوانمردی است که آنها را از تاریکخانه ی ترس بیرون کشید تا آنها در کوری زندگانی را به سر نبرند.

ولی ناجوانمردی است که کسانی را در تاریکی پرورانید تا از دیدن و شناختن زیبایی و راستی دور بمانند.

انسان آزاد می‌تواند خردمندانه و از شناخت خودش پدیده ای را برگزیند. ولی به مسلمان امر می‌شود، که اطاعت کند، او چیزی برای برگزیدن ندارد.

این که برخی از زنان، با داشتن ایمان به زن ستیزی، می‌توانند دانشی را فرابگیرند، این آموزش را نمی‌توان، نشان آزادی در اسلام و خردمندی ی آن زنان دانست. اگر پژشکی به مکه رفت و به شیطان سنگ پرتاب کرد و دور سیاه سنگی چرخید، این نابخردی، نشان آن نیست که رفتن حج در دانش پزشکی پذیرفته شده است بلکه نشان آن است که دانشگاه رفتن و آموختن دانش پزشکی هم دیدگاه تنگ مسلمانان را نمی‌گشاید.

دانستنی‌هایی، که امروز در دانشگاه ها به مردم می‌آموزند، آگاهی‌هایی هستند شناخته شده که برای تولید کالا و نیازهای اجتماعی به کار می‌روند. کاربرد دانش را به کسانی می‌آموزند که آنها بتوانند پیشه ای را در اجتماع بپذیرند.

این آگاهی‌ها را می‌توان در مغز رایانه ای هم پیاده کرد. از مغز این رایانه هم می‌توان، بسان این دانشدانان بی فرهنگ، سود برد و دستگاهی را ساخت یا کلیه ی بیماری را عوض کرد. این کردار نشان آزادی و خردمندی ی یک رایانه نیست.

می‌توان آزمود و بررسی کرد که عقیده ی دینی جایگزین خرد در وجود  پیروان آن دین می‌شود. از این روی پیروان دینی چه زن و چه مرد، خودآگاه یا ناخودآگاه، دشمن خویشتن هستند. مردانی که زنان را پست و خوار می‌شمارند آنها به عقیده هایی انسان ستیز ایمان دارند. این نشان مرد بودن آنها نیست بلکه نشان پستی و فرمایگی ی عقیده ی آنهاست. یعنی اگر زنی  به این عقیده های پسمانده ایمان داشته باشد اوهم انسان ستیز است او هم زنان را پست و خوار می‌داند.

برای نمونه: اگر زنی برترین نشان را از کلیسای کاتولیک یا از حکومت اسلامی بگیرد، این برتری نشان ایمان استوار این زن به احکام آن دین است نه نشان برتر بودن زن در احکام آن دین.

زمانی که اندازه های سنجش در جامعه ای آلوده و نادرست باشند مردان و زنان نمی‌توانند پدیده های آن جامعه را به درستی ارزشیابی کنند. هرگاه این مردم، با وجود معیارهای آلوده، به زشتی ی پدیده ای پی ببرند آنها، آگاهانه با دروغ، زشتی را در پوششی زیبا پنهان می‌کنند. یعنی این کسان، که خود را محکوم به پذیرفتن زشتی می‌پندارند، به خودفریبی می‌پردازند تا زشتی را در ستم حاکم بر جامعه نبینند.

اگر ما به نیاز یا حق طبیعی انسان نگاه کنیم، دستکم باید بپذیریم که انسان حق دارد همسر خود را آزادانه برگزیند و جفت‌ها می‌توانند به دلخواه با هم آمیزش کنند یا به دلخواه از پیمان همسری برگردند. ( این حقی است که بیشتر جانوران آزاد هم دارند)

آمیزش آزاد و دلخواه حقی است که با هر جانداری زاییده شده ولی حکمرانان ستمکار این حق را از انسان گرفته اند. جای خشنودی است: حقی که هزاران سال از انسان ربوده شده بود سرانجام در منشور جهانی ی حقوق بشر گنجانده شده است

ماده ۱۶ از این منشور_

1-  هر زن و مرد همسرپذیر حق دارند بدون هیچ مرزی در زمینه‌ی نژاد ، ملیت یا مذهب در پیوند همسری درآیند و خانواده‌ای را بنیان گذارند. آنها در پیوند و هنگام  همسری یا گسستن از یکدیگر دارای حقوق برابر می‌باشند.

2-   پیمان آنها باید در آزادی و تنها به خواست آنها بسته شود.

3- خانواده زمینه‌ی و ساختار نخستین بخش جامعه است و حق دارد که از پشتیبانی‌ی هموندان و قانون‌گذاران برخوردار شود.

ما در ایران زنان را، بر اساس احکام اسلامی، با مبلغی معلوم برای تصرف، به مردان واگذار می‌کنیم، کودکانی را که از زنان اجاره ای (صیغه ای) زاییده شده‌اند از جامعه دور می‌سازیم، زنانی که به خواست خود با مردی آمیزش داشته باشند مجازات می‌کنیم. با این آلودگی‌های فرهنگی گمان می‌کنیم که ما خواستار اجرای مواد “منشور جهانی حقوق بشر” هستیم. (گمانی بس نسنجیده)

بیشترین مسلمانان به کردار زن را به بهایی، به نام کابین یا مَهر(Mahr)، می‌خرند و مصرف می‌کنند. (ایرانیان، که از این خرید و فروش ننگ دارند، کابین را به نادرستی مِهر(Mehr) می ‌گویند و مرد پرداخت پول را تعهد می‌کند)   در ایران مردان می‌ توانند زنان را برای زمانی کوتاه با مبلغی به مصرف برسانند. این زنان تا زمانی که تاریخ مصرف آنها نگذشته باشد در نهایت انسان ستیزی به مردان واگذار می‌شوند.

زهر این احکام به آنگونه بینش همگان را آلوده کرده است که نه تنها مردان مسلمان بلکه بیشتر زنان هم این خواری و خفت را‌ حق خود می‌پندارند. (شرمی نیست که وظیفه ی مرد پرداخت پول و وظیفه زن تمکین است)

مسلمانان محکوم به اطاعت از احکام قرآن می‌باشند. در قرآن زنان کشتزار مردان و مردان سرور زنان نامیده شده‌اند.

سخن از بررسی و شناخت بخشی از آلودگی‌های فرهنگی است که از ما توان شناسایی ی ارزش‌های اجتماعی را گرفته است.

در حکومت اسلامی مجازات تازیانه برای آمیزشی است که، بدون عقد نکاح، به دلخواه زن و مرد انجام شود و سنگسار مجازات آمیزش زنانی است که پیش‌فروش شده باشند. در این اجتماع بدترین خفت و دشنام‌ برای کسی است که خواهر، مادر، دختر یا زن او را تن‌ فروش(جنده) بنامند.

مردان مسلمان آزادند که زن یا دختر و حتا خواهر خود را، که بدون عقد نکاح، با مردی نزدیکی کرده است بکشند. مسلمانان به کردار و بارها، از بدگمانی، دختر یا زن خود را کشته اند. اگر در گفتار زن کسی را روسپی بنامند او به خشم می‌آید و بر پایه ی احکام اسلامی دشنام دهنده را مجازات می‌کنند.

همین مردم مسلمان دختر یا خواهر خود را به اجاره (صیغه) یا به فروش( با مَهر، مبلغ المعلوم) می‌رساند. همین مردم زن خود را از بازار صیغه برای زمانی معلوم می‌خرند. مگر رسپی‌گری به جز زن‌‌فروشی است؟

زشتی و ننگ در ماهیت کردار انسان‌‌فروشی است نه در میزان مبلغ و زمان یا نام آن کردار.

نیش زبان من بسوی زنان با ایمان نیست، آنها از احکامی که به آنها امر شده است پیروی می‌کنند، ولی روی سخن با بانوانی است برای “عقد نکاح” و گرفتن کابین گران تلاش می‌کنند و خود را آزاده می‌پندارند. “عقد نکاح” قراداد مجامعت و تصرف زن از سوی مردی است که مَهر یا کابین آنرا پرداخت می‌کند. با دروغ نمی‌توان از زشتی و پستی ی زن‌فروشی، که در این گونه قردادها آشگار است، کاست.

پدیده ای که درون‌مایه ی آن زشت است، شاید بتوان، با گرداندن نام آن یا با تفسیر و تحریف، زشتی ی آن پدیده را پوشیده ولی هسته ی زشتی در آن پدیده برجای می‌ماند. در روسپی‌گری ی شرعی، که آن را صیغه نامیده اند، مرد برای مجامعت زنی را اجاره می‌کند. در این کردار، که مرد زنی را می‌خرد و زن که خود می‌فروشد، آزادی ی انسان لگدمال می‌شود. این کسان با مفهوم سرفراز بودن و آزاد بودن انسان بیگانه اند. آزادی در این نیست که انسان از مرد یک خدای نابخرد و بی مهر و از زن یک کشتزاری پست و آلوده بسازد.

درست است که انسان در تنگی و در درماندگی با هر پستی و ننگی می‌سازد. کسانی  که، در زیر فشار اجتماع ستمکاران، خواری و خفت را بر خود هموار می‌کند در خور نکوهش نیستند. در این گفتار سخن از ارزش آزادی ی انسان و شناسایی ارزش‌های فرهنگی است. سخن از ننگی است که به نام احکام اسلامی بر بشریت تحمیل می‌شود و کمتر کسی دلیرانه بیزاری ی خود را از این احکام بازگو می‌کند.

می‌توان گندزاری را در زیر پارچه ای از ابریشم زیبا پنهان کرد ولی از زیان درون مایه ی آن گندزار کاسته نمی‌شود. انسان خردمند و سرفراز هیچگاه پستی را ستایش نمی‌کند و زشتی را به دروغ نمی‌پوشاند.

شیره ی گفتار این است:

یا زنان را الله برای همخوابی و فرمانبرداری از مردان خلق کرده است پس نیازی نیست که ما از خرید و فروش زنان و دختران خود شرم داشته باشیم و نمی‌توانیم زنان را به جرم کرداری که الله در خلقت آنها سرشته است مجازات کنیم.

اگر زنان هم آزاد، همسان مردان از پدیده های هستی، آفریده شده اند پس مردان و هیچ خدایی بر آنها فرمانروا نیست و کسی نمی‌تواند برای زنان دستور پوشش و آمیزش را پیش‌نویس کند.

سرشت و انگیزه های انسان در ساختار پیکر او آمیخته شده اند. ویژگی‌های انسان، که با او زاییده می‌شوند، با هیچ اندرز، قانون، حکم و بینشی دگرگون نمی‌شوند.

اگر نیاز جامعه به کسانی است، که کاستی‌های آمیزشی ی مردان را برآورده کنند، پس این اجتماع به کارکنان ویژه ای نیازمند است. بسان این که اجتماع به پزشک، آرایشگر، روانشناس، دوزنده و راننده نیازمند است. ویژگی ی این کارکنان در این است که زنان بهتر می‌توانند به این پیشه بپردازند. کار این بانوان نوازش پیکر و روان مردانی است که در کمبود آن نوازش رنج می‌برند یا از وجود آن شادمان می‌گردند.

کارکنان در این پیشه، که من آنها را پیکرنواز می‌نامم، با ویژگی‌های نامبرده، نیکو کار نه زشت کار شمرده می‌شوند. این بانوان هم مانند پیشه وران دیگر بخشی از نیازهای اجتماع را برآورده می‌کنند. در چنین سامانی این بانوان، که چند ساعتی در هفته به پیشه ی پیکرنوازی می‌پردازند، می‌توانند همان گونه زندگی کنند که شایسته ی یک انسان است، آنها هم می‌توانند آزاد و سربلند و از آسایش اجتماعی برخوردار باشند. آنها دیگر با نام صیغه یا زن موقتی تن‌فروشی نمی‌کنند بلکه پیشه ورانی هستند گرامی و کارآزموده.

مردو آناهید

دريافت بازتاب از ديدگاه خوانند گان:                             MarduAnahid@yahoo.de

 

سخنانی از بدبينی يا از ژرفنگری

مردو آناهید

روشنفکران ِ ايران بيشتر از اسلامزدگی خودپرست، خودنما و وارونه کردار هستند. برخی خود و مردمی را، برای سودی اندک و زودگذر، می فروشند. برخی، که بسيار ناچيز هستند، با تکيه کردن بر سخنان ِ بزرگان خود را بزرگ می نمايانند. برخی، که بد منش و زشت کردار هستند، بيشتر ويژگی های نيک و زيبا را ستايش می کنند.

از اين روی اسلامزدگان بيشتر از خردمندی، بينايی و دانايی و کمتر از نابخردی، کورانديشی و نادانی در آدمها سخن می رانند. درست است که، چشمه ی خرد کم و بيش در ساختار ِ آدم هستی دارد، آذرخش ِ برخاسته از اين چشمه، می تواند در ديدگاه ِ برخی از آدمها، روزنه ای به سوی بينايی بگشايد و بر شناخت و آگاهی ی آنها بيفزايد.

به راستی چشمه ی خرد در بيشترين شمار از مردمان بسيار تنگ و تاريک است. افزون بر اين، چکه ها برآمده از خرد، در انبوه ِ بی شماری از اين مردمان، به زهر ِ عقيده های خردسوز آلوده شده است. از اين روی از شن زار ِ خرد ِ چندين ميليارد انسان، که به عقيده های مذهبی ايمان دارند، نه آذرخشی می جهد و نه انديشه ای تراوش می کند. به زبانی ساده: بازده ی 6 ميليارد چراغ خاموش تاريکی است.

بيشترين روشنفکران که از اين انبوه مردمان برخاسته اند به بيماری ی دين زدگی گرفتار هستند. از اين روی بيشتر ِ روشنفکران ايرانی اسلامزده، به زبانی ديگر، کورانديش يا نادان هستند. بيشتر اين اسلامزدگان بر اين پندارند که کاربُرد ِ ابزارهای هوشمند، پُرزور و توانا نشانی از پيشرفت ِ بينش و خرد ِ انبوه ِ مردمان است.

اين برداشت نشانی از کورانديشی و خردسوختی ی اين روشنفکران است که آنها نمی توانند ببينند، با اين همه يافته های دانش و نشانه های آشگار در پهنه ی هنر ِ ابزارسازی، هنوز نگرش  ِ بيشترين شمار از مردمان ِ روی زمين از کوتاهی و پسماندگی های سه هزار سال ِ پيش هم فراتر نرفته است. از پيوستن و گردهمآيی های ميلياردها انسان، که پيروان ِِ دين های گوناگون هستند، هيچ گاه انديشه ای روشن، ازسنگسرای پندار ِ آنها، تراوش نکرده است.

آيا نبايد پذيرفت که چشمه ی خرد، در روشنفکران ِ اسلامزده خشکيده است. زيرا آنها نمی بينند: کسانی که امروز، با هواپيماهای بلند پرواز، به مکه آورده می شوند درست همان کردار ِ ابلهانه ای را دارند که خرسواران ِ هزار سال پيش داشته اند. اين کورانديشان هرگز از خود نپرسيده اند که پيشرفت اين همه ابزار و دانش چه تراشه ای را در تاريکخانه ای ميلياردها مسلمان و هندو يا بودايی فروزان کرده است.

آيا نبايد پرسيد ميليونها دانشنامه دار که در مکتب خانه هايی به نام دانشگاه، پروده شده اند چه بويی از دانش برده اند که ماه ِ محرم برای آدمکشان ِ عرب خود را به خاک و خون می کشند. يا اين مکتب ديدگان، در ژرفای نادانی، کتاب ِ احکام ِ جهادگران را بر سر می نهند تا مرده ای هزارساله آرزوهای آنها را برآورده کند.

<< پرسشی از عارف قزوينی: در کدامين طويله ای از دير>< ديده ای خر به خود زند زنجير؟ >>

سخن کمتر از برده منشی يا ناآگاهی ی انبوه ِ مردمان ِ ايران است وآنکه سخن بيشتر از بيماری ی کورانديشی  است که بيشنرين شمار از روشنفکران ِ ايران را از خودانديشی و نوانديشی دور ساخته است. روشن است کسانی که  در دارالعبادشان، که آن را دانشگاه می پندارند، کورانديش می پرورانند، خودشان هم به گورپرستی و به برده منشی بيمار هستند و از آزادگی گريزانند.

روشنفکرانی هم وجود دارند که از شرمندگی خود را، نامسلمانان، می شمارند و از اطاعت در عبادت های امر شده سرپيچی می کنند. اين کسان که خود را به انجمن هايی، مانند توده ای، فدايی، سوسياليسم، مارکسيسم، پيوند داده اند، در شورش 57، در ژرفای کورانديشی به دنبال آخوندی ابله روان شدند و به ستايش ِ احکام ِ جهادگران ِ عرب و پوشيدن ِ پليدی های شريعت ِ اسلام پرداختند. (سخن از نادانی است نه دشمنی با نادان هاست)

اين کسان، که هنوز هم سر از بردگی ی ايران ستيزان برنداشتند، نادانی و کورانديشی ی خود را با سخنانی چنين توجيه می کنند: ما نمی دانستيم که …..، ما فکر می کرديم که ….، ما به مردم تکيه کرديم که ..، ما فريب ِ سخنان ِ دروغ را خورديم که .. . آنها با اين پوزش های بدتر از گناه روشن می کنند که در نادانی و از کورانديشی با انسان ستيزان و ايران ستيزان همراه شدند و با اين کاستی ها خود را هم سزاوار ِ سرزنش و نکوهش نمی دانند.

بايد برهان ِ اين کسان را پذيرفت و از گناه ِ آنان چشم پوشيد. زيرا کرداری در خور ِ بازخواست يا سزاوار ِ تنبيه است که کسی آگاهانه و آزادانه انجام داده باشد. از اين روی در سامان  ِ مردمداری يا جهانداری از کودکان، سربازان، ديوانگان و بردگان، که ناخواسته يا به فرمان ِ سرکردگانی به تبهکاری دست می ببرند، بازخواست نمی شود. زيرا سود يا زيان، پی آيند يا برآيند ِ کردار ِ اين کسان با انديشه ی آنها پيوندی ندارد. آنها که نادان هستند نمی توانند به درستی در پيرامون ِ کردار ِ خود و بازده ی آن انديشه کنند.

بدين سان جهادگرانی، که تن ِ خود را با بُمب می ترکانند تا از الله پاداش بگيرند، نادان هستند و کردار اين کسان شايسته ی ارزشيابی نيست. زيرا آنها، مانند يک جنگ ابزار ِ خودکار، بی خرد هستند. جهادگران زشتکاری و کينه ورزی را از احکامی برداشت می کنند که آنها را رسول الله به مسلمانان امر کرده است.

احکام ِ اسلام به مسلمانان ِ با ايمان حکم می شوند. مسلمانان، در ژرفای نادانی، محکوم به انجام ِ کرداری هستند که الله امر کرده است. آنها پاسخگوی جهان آزاری و انسان ستيزی های خود نيستند.

اگر اندکی بينديشيم خواهيم پذيرفت که جهادگران يا هر کس، که به ياوه هايی پوچ ايمان دارد، او نمی تواند پروانه  يا ميزانی داشته باشد که بتواند زشتی يا زيبايی، راستی يا کژی، سود يا زيان ِ کردارش را شناسايی کند، اين کس، اگر هم مجتهد يا علامه خوانده شود، او نابخرد و نادان است.

از اين روی خردمندان نبايد کرداری را به پيروان عقيده های خردسوز واگذار کنند که زيان ِ برخاسته از آن کردار جان يا هستی ی ديگران را بيازارند. زيرا پيروان را نمی توان برای کرداری که از ايمان آنها، يعنی از نابخردی و نادانی، برخاسته است سرزنش کرد يا پاداش بخشيد.

به چند نمونه از کارهای بيهودگی، که تنها بر نادانی روييده اند، اشاره می کنم.

همه ساله چندين ميليون مسلمان به مکه می روند تا به دور سنگ ِ سياهی، حجرالاسود، بچرخند و در جايگاهی به شيطانی، که در تنگه ی ديدگاه ِ تاريک ِ آنها پنهان است، سنگ پرتاب کنند. اين کار از بزرگی و شکوه ِ سنگی برنخاسته است، گمان هم نمی رود، که پس از 1400 سال تکرار، از ناآگاهی ی اين پيروان باشد. زيرا بسياری از آنها دانشی را از کافران آموخته اند تا به پيشه ای بپردازند. اين کردار نشان از نادانی و خردسوختگی یِ انبوه ِ مسلمانان است.

ديگر اين که روزانه سدهاهزار شيعه در گورخانه هايی، که خودشان آنها را از نادانی ساخته اند، به ستايش و نيايش می پردازند و هيچگاه از زشتی ی کردار ِ خود شرمنده هم نمی شوند. کردار ِ اين گورپرستان از ناآگاهی نيست، از منجلاب  ِ زهرآگين ِ اسلام هم برنخاسته است وآنکه تنها از نادانی و بی خردی ی شيعيان است.

ديگر اين که مسلمانان از ديدن يا نشان دادن ِ زيبايی های زنان، از شنيدن نوايی شادی بخش، از نوشيدن باده ی نوشين پرهيز می کنند يا می ترسند. کسانی که، دگرسو با سرشت و انگيزه های سرشت جانداران به ويژه سرشت ِ آدمها، احکامی را پذيرفته و به کردار پيروی می کنند، توان ِ شناسايی ی انگيزه های درون خودشان را هم ندارند.

اين کسان بدان گونه نادان پروده شده اند که نمی توانند برون از تاريکخانه ی ِ ايمان ِ خود انديشه  کنند. از اين روی بازده ی کردار ِ آنها، هر چه باشد، تنها برای پايداری ی احکام ِ انسان ستيز ِ دينمداران سودبخش است.

بدانگونه که سخن رفت کرداری که از نادانی برخاسته باشد شايسته ی ارزشيابی نيست و نادانان سزاوار سرزنش يا بازخواست نيستند. در اين جا سخن از جهانداران، انديشمندان، آزادانديشان و روشنفکران ِ آزاديخواه است که همه دست به دست يکديگر داده اند تا به نيروی پُر توان و خروشنده ی انبوه ِ مردمان، که در نادانی پروده شده اند، بر جهانيان حکم برانند.

چرا بايد انبوهی از مردم در نادانی پرورده بشوند که جهانداران بتوانند از نيروی آنها برای سروری و ستمگری بهره برداری کنند. روشن است مردمی، که از نادانی به بردگی و گورپرستی گرويده اند، کردار ِ آنها هم دگرسو با خرد ِ انسان و بازدارنده ی شناسايی ی داد از بيداد است. زيرا در بينشی، که به زهر ِ ايمان آلوده شده باشد، هر ارزشی با هرزگرد ِ ايمان سنجيده می شود. ( ايمان خردسوز است، چشم ِ جان را کور می کند.)

شريعتمداران، که با دروغ و فريب سنگ ِ سياهی را برای مسلمانان باشکوه و گزندناپذير ساخته اند، هم آنها هم می توانند همان مردم را، با همان دروغ ها، بسوی نمايشی به نام انتخابات برانند. در اين نمايش ِ شوم دروغوندانی، که بيشترين شمار از مردم را فريفته اند، می توانند در انجمن ِ گماشتگان ِ جهانداران پذيرفته بشوند.

آزاديخواهان يا روشنفکرانی، که خواستار ِ سامانی دموکراسی بر زمينه ی منشور حقوق ِ بشر هستند، ندانسته و به کردار از حکومت ِ دروغوندان ِ انسان ستيز و برده سازان ِ دينمدار پشتيبانی می کنند و بر مردمان به ويژه بر آزادگان ستم می رانند.

زيرا بيشترين شمار ِ از مردم نه شناخت و نه توان ِ شناسايی راهکار ِ کشورآرايی را دارند و نه خواهان ِ رسيدن به فرمانروايی هستند. اين انبوه، در سامانی، که امروز آن را دموکراسی ناميده اند، به ابزاری خودکار، خروشان و خودستيز درآمده اند تا در بندهای بردگی، که با وردهای رسانه ها بافته شده اند، خود را آزاد بپندارند .

دست يافتن ِ فرومايگان، به سرکردکی و حکمرانی بر جهانيان، گواه براين پندار است. افزون بر حاکميت ِ نادان پروران، بينش ِ روشنفکران و آزاديخواهان در دموکراسی، به افيون برده منشی، به نام ِ حقوق بشر، آلوده شده است. اين افيون زدگان، که از خوشباوری، خودباخته ی منشور هستند، بر اين باورند، که آزادگان را به دينمداران سپردن، بخشی از حقوق بشر است.

يعنی بشر، که پست تر از يک خرگوش پنداشته می شود، حق دارد که آزادانه زنجير ِ بردگی ی يک شارلاتان ِ دينفروش را به گردن بنهد. اگر اين روشنفکران دين زده و برده منش هستند، اين نشانی آن نيست، که اين فرومايگان حق دارند، حقوق ِ برده داران را، بزک شده، برای بشر بازنويسی کنند. دينمداران تا به امروز به جز زنجيرهای بردگی چيزی نبافته اند که آهنگی به جز ننگ و مرگ را بنوازد.

منشور حقوق ِ بشر، در بنده ِ 18، به انسان ِ آزاد حق برده شدن و به دينمداران ِ ستمکار حق ِ برده ساختن داده است. آزاديخواهانی که بندهای بردگی را، که در منشور حقوق ی بشر بافته شده اند، می پذيرند يا خودشان نابخرد و برده منش هستند يا دروغوند و انسان ستيز.

انبوه ِ مردمان را نمی توان برای تبهکاری هايی، که در همبستگی و در پيوند با عقيده های پليد، انجام می دهند سزاوار بازخواست يا نکوهش دانست. زيرا آنها در ژرفای کوتاهنگری از اوامر ِ شريعتمداران ِ تبهکار پيروی می کنند. سربازان و آدمکشانی که در جنگ ها فرمانبر افسران و سپبدان هستند دانسته و به خواست ِ خود به جنگ نمی پردازند. از اين روی بازده ی کردار ِ پيروان هر چه زشت و زيان بخش باشد با دانايی و آگاهی ی آنها پيوندی ندارد. زيرا آنها هم مانند سربازان اوامری را از روی ناچاری يا از نادانی انجام می دهند.

در اين جا سخن از ريشه های کورانديشی و فرومايگی است که در کردار ِ بسياری از روشنفکران ايران نمايان هستند. چگونه کسانی که خود را سياست پيشه و روشنفکر می پنداشتند، در شورش 57، گوسپندوار از خواسته های پسمانده ترين کينه ورزان و دروغوندان ِ هر دورانی يعنی از آخوندهای خردسوز و انسان ستيز پشتيبانی کردند و کشور ِ ايران را به دشمنان ِ ديرينه ی ايرانيان سپردند.

آيا اين کسان تا آن اندازه نادان بودند که نمی توانستند بدانند احکامی، که چادرنشينيان ِ راهزن در 1400 سال پيش داشته اند، برای سامان ِ کشور داری زيان بخش هستند. آيا اين کسان نمی توانستند بدانند که پذيرفتن ِ ننگين  ترين حکومت، يعنی ولايت فقيه، پذيرفتن ِ حاکميت ِ گله داری است.

افزون بر اين کژروی ها، هنوز اين کورانديشان نتوانسته اند دريابند که درونمايه ی خلافت فقيه نادان پروری و مردم آزاری است. آنها هنوز در نمايش های بيعت گيری، به نام انتخابات، به همراه آخوندها خور خور و وز و وز می کنند، هنوز از انتخابات و آرای مردم سخن می گويند. هنوز نمی دانند مردمی که به زهر ِ ايمان آلوده شده اند بردگانی خودستيز و ستم پذير هستند، که تنها برای بافتن ِ زنجيرهای بردگی جانفشانی می کنند، خرد ِ آنها خشکيده و وجدان آنها در تاريکخانه ی ايمان ميخکوب شده است.

اين روشنفکران ِ کورانديشِ به خلافت های اسلامی در سرزمين های آلوده به شريعت اسلامی رشک می برند. يعنی به حکومت هايی رشک می برند، که سامان ِ آنها به خواست ِ جهانداران، با شيوه ی گله رانی، سازمان يافته اند. آنها از دموکراسی در عراق و سودان و هند سخن می رانند. درست است که دموکراسی در جهان ِ امروز حکومت ِ دروغورزان و انسان ستيزان بر مردمان ِ فريبخورده است. ولی در گمان اين روشنفکران، درونمايه ی سامان ِ دموکراسی، حاکميت مردم بر مردم يعنی مردم سالاری است. از اين کژگمانی می توان برداشت کرد که اين کسان هنوز نمی توانند تفاوت ِ مردمسالاری و مردمرانی را بشناسند.

شيره ی گفتار در اين است: در بينش مردمانی که به زهر ِ اسلام آلوده شده است راستی، زيبايی، نيکويی و بهزيستی راه نيافته است. در بينش اين مردمان تنها احکام ِ شريعت ِ اسلام نگاشته شده است. آنها نمی توانند، برون از اين تنگنای، پديده ای را بشناسند و ارزشيابی کنند. اين است که سنجه ی بيشتر ِ آزادیخواهان و روشنفکران هم ناخودآگاه از همين تاريکخانه برداشت شده است. تا زمانی که زهر ِ اين افيون از بينش اين اسلامزدگان زدوده نشود کمترين شمار از آنها می تواند به خردورزی و خودانديشی گرايش پيدا کنند

زمانی که زشتی در پوشش اخلاق ستايش می شود

 

 

مردو آناهید

 

اين درست است که نيکی يا بدی در هر عقيده يا انديشه ای نسبی است و بخشی از هرکدام می تواند از نگرشی زيبا و همان بخش از نگرشی ديگر زشت جلوه کند. ولی اين درست نيست که انسان بايد هر عقيده يا انديشه ای را بپذيرد و با آن خو کند چون بخشی از آن عقيده يا انديشه خوب است. اين پندار هم درست نيست که پديده ی نيکی به عقيده ای چسبيده است و کسی که نيکی را ستايش می کند بايد به عقيده ای ايمان بياورد. کسی که پديده ای را نيکو يا زشت می داند بدون داشتن ايمان به عقيده ای هم می تواند نيکويی يا زشتی آن پديده را در بينش خود بگنجاند. مانند کسی که راستی را دوست دارد او بايد راستکار باشد و نيازی ندارد که راستی و کژی را با عقيده ای بسنجد. کسی که گمان می کند که از کژی بيزار است ولی پديده ی کژی را با معيار عقيده اش می سنجد او از کژی و دروغ های معيار سنجش خود بی خبر می ماند. برای يک انديشمند دشوارترين گام آن است که نخست راستی و درستی معيارهای انديشه ی خود را بسنجد. راستی و درستی يک انديشه  هم جاودانه نيستند چون ارزشهای جامعه در هر زمان و مکانی  يکسان نمی مانند.

برخی می پندارند که داشتن عقيده های مذهبی پديده های اخلاقی را در جامعه نگهداری می کند. در اين پندارهای خام روند پديده های جهان و نيازهای مردم را يکنواخت می دانند. از اين گذشته گمان می برند که اخلاق و ضد اخلاق هم مانند عقيده ای سخت شده و در خور شناسايی همگان است. ولی پديده ی اخلاق در هر عقيده ای چهره های گوناگونی پيدا می کند زيرا هر عقيده آن اخلاق ويژه ای را، که خود بر آن بنا شده است، در ذهن مردم زيبا جلوه گر می سازد نه آن نيکويی هايی که در سرشت انسان هستند يا مردم به آنها نياز دارند. بسان اينکه مردم خواستار اين هستند که در آسايش زندگی کنند يعنی بدون ترس از تبهکارانی که سامان مردمی را به هم می زنند. عقيده های مذهبی که حاکم بر ذهن مردم شده اند می کوشند که ستمکاری را، با نام توانايی، در ويژگی های خدايی بگنجانند تا پيوسته مردم، از ترس نيرويی قهار، که در ذهن مردم جای گرفته است، دست به تبهکاری نزنند.

با اشاره ی کوتاهی به بنيادهای اخلاقی اسلام اين ديدگاه را روشن می کنيم. براساس اين عقيده انسان مخلوق الله است و بدون راهنمايی رسول الله گمراه می شود. اين انسان بدبخت بايد پيوسته الله را عبادت کند، نماز را برپا دارد، زکوت بدهد و در راه الله جهاد کند. او برای کرده ها و ناکرده های خودسرانه مجازات می شود. الله صاحب همه  چيز، قدرتمند و قهار است که برای هر سرپيچی از اوامرش غضبناک می شود و عذاب های عظيمی را به مردم وعده می دهد. عبادت و خاکساری در برابر الله بن مايه ی سرافرازی در انسان را نابود می کند، انسان را با خوی چاپلوسی و فروتنی پرورش می دهد. پرداخت ذکوت نه تنها فريبکاری و گدا پروری است بلکه وجدان شرمنده، از سخت دلی، در انسان را به خواب می کند چون با پرداخت پول می توان خود را از هر تبهکاری يا جنايتی پاک ساخت. خوی درندگی، در جهاد که کشتن و غارت دگرانديشان است، در مسلمان پرورش داده می شود حتا اگر مسلمانی در جهاد شرکت نداشته باشد کشتن نامسلمانان را وظيفه ی خود می داند و از اين کردار ننگ ندارد. مبارک ترين روز مسلمانان جهان روزی است که سدها هزار گوسفند و گاو را سرمی برند و آن روز را عيد قربان می نامند. چگونه می تواند کسی باور داشته باشد که در انبوه اين خشونت ها اخلاق پسنديده ای به وجود می آيد.

اگر انسان نگاهی به قوانين مجازات اسلامی بيندازد از خوی درندگی که در چنين قانون هايی نمايان است شرمسار می شود، البته اگر از ديدگاه انسانی نگاه کند. در اين احکام برای برپاداشتن اخلاق های اجتماعی مجازات هايی را پيش بينی می کنند که حتا در خوی جانوران درنده هم يافت نمی شوند. تازيانه زدن، از خانمان دورساختن، بريدن دست راست و پای چپ، بريدن دست چپ و پای راست، به صليب کشيدن، سنگسار کردن، به دارآويختن، تيرباران کردن از احکامی هستند که به کردار در حکومت اسلامی قانونی بشمار می آيند و هر مسلمان با ايمان بايد چنين خشونت هايی را بپسندد. در اين عقيده برای ترساندن کسانی از دزدی کردن بريدن دست و پای انسان را با تبر اخلاقی و عدالت الاهی می نامند. آيا برای برپاداشتن اخلاق اجتماعی نياز است که انسانی به آنگونه برانگيخته شود که بی شرمانه جان انسان ديگری را بگيرد. آيا کشتن خويشان به دست مردی که به خلافکاری زنش، دخترش يا خواهرش گمان می برد، کرداری است پسنديده. می بينيم که اينگونه جانستانی در اخلاق اسلامی کاری است بس افتخارآميز و مردی که چنين خشونتی نداشته باشد سرزنش و حتا مجازات می شود. ( به مجازات ديوث، در قوانين مجازات اسلامی، بنگريد).

مردم مسلمان با خودفريبی، برای گسترش اخلاق و عدالت اسلامی، نيکويی های سرشت بشر را در خود می سوزانند.  آنها انسانيت را در اجرای احکام مردم ستيز اسلام می بينند يعنی در اين عقيده ها اندک اندک اخلاقی، که ضد منش و ضد سرشت انسان است، وجدان آگاه اجتماع را خشک می کند و به کردار خشونت های دينی معيار سنجش اخلاق جامعه می شوند.

نيکی يا بدی از پديده هايی هستند که در بينش جامعه سنجيده و ارزشيابی می شوند. با وجود اينکه اندازه های سنجش به بينش انسان از جهان هستی بستگی دارند ولی انگيزه های انسان، که او را به سوی پديده ای می کشد يا از پديده ای دور می کند، بيشتر از سرشت انسان نيرو می گيرند. مانند کشش جانداران ماده و نر به سوی يکديگر، که در سرشت زن و مرد هم هست، اين کشش از معيارهای يک عقيده پيروی نمی کند ولی اين نيروی کشش در عقيده های گوناگون زيبا يا زشت شمرده می شود. مردمی که به عقيده ای ايمان می آورند براساس معيارهای آن عقيده می پذيرند که آميزش زن با مرد زشت يا زيبا ست. اين کسان از خرد، خو و سرشت خود اين پديده را ارزشيابی نمی کنند ولی با وجوديکه اين کسان از خرد و انديشه ی خود بريده شده اند، آنها نمی توانند از سرشت خود جدا باشند. آنها يا همواره از انگيزه ی درونی خود پيروی يا انگيزه ی سرشت خود را سرکوب می کنند. به هر روی، در عقيده های دينی مانند اسلام، آميزش آزاد برای زن و مرد جرم شناخته می شود. از آنجا که انگيزه ی کشش ميان زن و مرد راز هستی و گسترش انسان در جهان است اين است که همه ی مسلمانان خواه ناخواه خود را گناه کار می پندارند و از برانگيختن شادی های درون خود شرمسار می شوند. می بينيم که سخن سرايان اين کشش درون خود را سرکشی و ديوانگی ی دل می نامند و می پندارند که دنيا و اخرت را در بهای پيروی از سرشت خود از دست می دهند ولی از هوشمندی خود را ديوانه می خوانند تا به تازيانه ی تکفير گرفتار نشوند.

چون ما نمی توانيم، با معيارهای جامعه ی امروز، بن سرشت پيوند زن و مرد را به درستی بررسی کنيم اين است که من در اين بخش به پديده و سامان اخلاقی اين پيوند اشاره می کنم. از اين روی بايد، تا اندازه ای بی پرده سخن بگويم، کلمه ها را نزديک به کارکرد پديده ها برگزينم تا هسته ی گفتار روشن شود. از بکار بردن کلمه هايی که شايسته ی بانوان نيستند شرمنده هستم و پوزش می خواهم.

در اجتماع ايران، يا هر اجتماع اسلامی ديگر زن، يا دستکم بخش زيبايی و زنانگی اين انسان ماده، جانداری است مصرفی که، با همه ی خودفريبی اجتماع ، به راستی انسانی آزاد نيست. صاحب يا ارباب او ولايت و سرپرست زن را در دست دارد، يعنی اختيار خودانديشی از زنان گرفته شده است.  زن، تا پيش از آنکه به مردی سپرده شود، پدر، بردار بزرگتر يا مردی که ولايت او را دارد زن را سرپرستی می کنند يعنی يک زن 40 ساله که مردی ندارد صغير است و نياز به ولايت مردی دارد و اجازه ندارد که آزادانه با مردی ازدواج کند. پس از ازدواج فرمانروای او مردی است که بهای او را پرداخته و تا زمانی، که با آن مبلغ در عقد گفته شده، زن در تصرف آن مردی است.

عقد ازدواج، پيمانی است که در آن، زن خود را در بهای مبلغی معلوم برای مدتی معلوم يا دايم در تصرف مردی می گذارد. از احکام مَهريه، که در اسلام مفهوم اجرت را دارد، می توان دانست که اين مبلغ بهای همخوابگی، تصرف زن، از سوی مرد نامبرده است. البته زنان ايران می پندارند که آنها همسری را برای خود برمی گزينند ولی اگر ما گوش هايمان را نبنديم می شنويم که آخوند، به عربی، از زن می پرسد :  آيا به من وکالت می دهيد که شما را با اين مبلغ در اين مدت برای بغل خوابی به اين مرد .. واگذار کنم. با گفتن بله، اين ضعيفه دستکم بيشتر آزادی های خود را، به ويژه آن بخشی که به شادمانی درونی و شگفتی زنانگی او بستگی دارد، به مرد خريدار واگذار می کند. در اين عقد اسلامی، يعنی پيمان زن فروشی، حتا به زن گفته نمی شود که با گفتن اين بله، او چه وظيفه هايی را پذيرفته است. مانند اينکه اگر او اندکی پای خود را از مرزهای تنگ اين عقد فراتر بگذارد گناهکار است و به سختی مجازات می شود.

اگر بتوانيم در آيينه ی واقعيت به سيمای اخلاقی خود نگاه کنيم می بينيم که اين خريد و فروش با دلالی آخوند معيار اخلاق اجتماع ما شده است. از اين روی ما آميزش آزادانه ی  زن و مرد را که  ورای تصرف کردن زن باشد کرداری خلاف اخلاق و زشت می شماريم. با زبانی ديگر در بينش آلوده شده ی ما زشتی پسنديده و راستی ناپسند می نمايد.

درست است که بيشتر ايرانيان خواهان همسر شدن زن و مرد هستند ولی چون بی دادگری معيارهای اخلا قی اجتماع را ساختار شده است اين ستمکاری، برای اجتماع، نه تنها تن فروشی و دربدری زنان را به همراه آورده بلکه بی مهری و خشونت را در جامعه قانونی نشان داده است. مردم در ذهن خود آميزش آزاد زن و مرد جرم و در خور مجازات می دانند. اگرچه بيشترين کسان سنگسار را کرداری ننگين می شمارند ولی مجازات کردن زنی را، که به دلخواه با مردی به جز شوهرش نزديکی داشته باشد، عدالت می پندارند. آنها از پرداخت کردن و گرفتن پول، خريدن و فروختن برای همخوابگی ننگی ندارند، اگر دلال اين معامله آخوند باشد. آنها حق تصرف و مصرف شدن زنان را پذيرفته اند ولی آمادگی ندارند که به ماهيت اين کردار انديشه کنند.

برگرديم به هسته ی سخن: آيا برای پرورش پديده های اخلاقی به داشتن عقيده ای دينی نياز داريم. انسان ده ها و شايد سدها هزار سال پيش از پيدايش دين در روی زمين می زيسته است. حقوق انسانی با آنها زاييده شده بود، آنها از انگيزه های درون و بيداری خرد خود پيروی می کرده اند، نيازی نداشتند که کسی برای آنها زيبايی و زشتی، خوبی و بدی را تعيين کند. با پيدايش زورورزان و حکمرانان مردم به پذيرفتن معيارهايی که بيشتر بر ضد سرشت انسان بوده اند مجبور شده اند. پديده ای که بر ضد سرشت يا آگاهی مردم نباشد در خود مردم پرورش می يابد و نياز به کسی نيست که برای مردم خواسته های آنها را بشمارد.

اگر مردمی بدانند که با پديده های هستی پيوند دارند آن مردم پديده هايی که هستی خود را در آنها می بينند آلوده نمی کنند. تازيانه ی قانون برای کسانی است که به درستی مفهوم اين پيوند را نمی شناسند. اگر کسی تنها از ترس تازيانه ی قانون زمين را آلوده نمی کند او مفهوم پاک نگهداشتن زمين را نفهميده ولی مجازات قانون را پذيرفته است او از ترس خشم ناپسند قانون از کردار خود چشم می پوشد ولی زشتی ی ستم کردن را در کردار خود نمی بيند.

جامعه ای که آگاهی داشته باشد نياز به زور قانون و ترس از مجازات ندارد. اکنون در کشورهای اروپايی، که انبوهی از مردمان گوناگون به آنها وارد شده اند، می بينيم که قانون های سخت تری و آزادی های کمتری برای همگان ساخته می شوند. برای آنکه برخی از تازه واردان به اين کشورها با پيوندهای اجتماعی، که به بينش راستکاری بستگی دارند، آشنايی نداشته اند. اين سخت گيری های قانونی از خوی انسانی و منش های نيک مردم می کاهد و زندگی آنها را دشوار می سازد. مردم کم کم از زشتی ی بد کرداری آزرده نمی شوند چون بدمنشی را در سرشت خود می پندارند آنها خشونت های قانونی در خور ستايش می دانند تا بتوانند کسانی را از تبهکاری بازدارند. قانون های خشونت ستمی بر ستم ستمکار می افزايد و مردم را به خشونت پروری وادار می کند.

بريدن دست و پای دزد، ترس بيشتری، نه آگاهی و شناخت بيشتری، در دزد ايجاد می کند از اين کردار زشت شايد سيمای پديده ی دزدی اندکی دگرگون شود ولی ريشه ی دزدی کنده نمی شود. اينگونه مجازات، که انسانی را برای بريدن دست انسان ديگری بگمارد، منش و خوی انسان را پست تر از خوی درندگان تربيت می کند. کسی که به دارايی ديگران دست درازی می کند زشتی ی اين کردار را نمی شناسد ولی کسانی که به بريدن دست انسانی دست می برند انسانيت را نمی شناسند. اگر اخلاق جامعه در ترس و خشم پرورده شود ساختار آن اخلاق هم از ترس و خشم است.

کسانی که دزدی را نکوهش می کنند و خشم خود را در جدا ساختن بخش های پيکر انسان نشان می دهند توانايی نخواهند داشت که نيکويی را به مردم بياموزند. مردمی که دور از انسانيت پروده شوند معيارها و قانون های آنها هم دور از انسانيت ساخته می شوند. در اجتماع جانوران درنده می بينيم که درند ه ای جانور ديگری را شکار می کند تا خود زنده بماند ولی، هرگز ديده نشده است که گرگ، شير، ببر يا کفتاری برای نشان دادن زورمندی خود دست و پای جانور ديگری را بکند يا شکاری را بدار بياويزد يا به بسان مجازات های اسلامی به صليب بکشد.

بنا براين نمی توان گمان برد که مردم آزاده می توانند منشی پست تر و کرداری زشت تر از اخلاقی داشته باشند که امروز در جامعه ی ايران عدالت ناميده می شود. اخلاقی که در قوانين مجازات اسلامی پديدار می شود، اخلاقی است بر ضد سرشت انسان و منش راستکاران. اين قانون ها ناخودآگاه از مردم مهربان انسان های ستمکار و خشمگين می سازند. ببنيم سعدی که می گويد “بنی آدم اعضای يکديگرند” چگونه او سلطانی را اندرز می دهد:

امروز بکش که می توان کشت                کآتش چو بلند شد جهان سوخت

مگذار که زه کند کمان را             دشمن که به تير می توان دوخت

اين چندان مهم نيست که امروز حکومت اسلامی تا چه اندازه توانايی دارد که قوانين مجازات اسلامی را اجرا کند مهم اين است که مردم به شريعتی ايمان دارند که از اين خشونت ها ساختار يافته است يعنی معيار سنجش عدالت در ذهن اين مردم از خشم و غضب است.

 

زشت کيشان دشمن انديشه اند

 

 

مردو آناهید

 

اگراز بينش يا فرهنگ مردمی سخن رانده می شود، سخن از برآيند همه ی ديدگاه ها يا انديشه های آن مردم است وگرنه کمتر کسانی يافت می شوند که ديدگاه آنها همسان باشد. حتا گاهی يک انسان هم به پديده های گوناگون از يک ديدگاه نمی نگرد.  يک پزشک ممکن است استخوان های انسان را از بينش ماترياليستی (فيزيکی) بشناسد و همان پزشک به به پيوند و نيروی جنبش استخوان ها از ديدگاه متافيزيکی نگاه کند. پس هنگامی که از جهان بينی مردمی گفتگو می کنيم سخن از برآيند همه ی بينش هاست که بر آن مردم حاکم شده است نه از ويژگی های جهان بينی يک کس يا بخشی از کسان. به زبانی ساده سخن اين نوشتار تنها برای همپرسی با خوانندگان است. سخن از اين است که می توان از بررسی پديده هايی به برآيند ساختار بينش مردم پی برد.  مانند اينکه شمار بيمارستان ها و شمار دعانويس هايی که در شهرهای بزرگ ديده می شوند نشان می دهند که آن مردم تا چه اندازه از کارکرد پيکر خود آگاهی دارند.

درست است اين تنها بينش نيست که مردم را به سوی پديده ای می کشاند يا از آن دور می کند ولی در تنگنايی که انسان مجبور به برگزيدن يک راه از ميان راه های ديگر باشد او آن راه را بر اساس بينش خود برمی گزيند. مانند آنکه اگر مردمی در تنگنای اقتصادی گير کرده باشند از ميان آنها هم يابندگان راه رهايی و هم فريبندگان تبهکار پديدار می شوند. ولی، کسانی يابنده می شوند که توانگری خود را در توانايی ديگران ببيند، آنکه دروغوند است توانايی خود را در تنگدستی ديگران می بيند. براين اساس، می توان گفت: در دوران بی چارگی، بيشترين زورآوران و ستمکاران در مردمی پديدار می شوند که آنها بينش انسان ستيزی داشته باشند. زيرا هرکسی در تنگ دستی به هستی ديگران دست درازی نمی کند يا از زندگی خود چشم نمی پوشد مگر آنکه در جهان بينی او آن کردار پذيرفته شود.

ما در ايران مردمی را می بينيم که آرزو يا خواسته های خود را می نويسند و به چاهی می اندازند تا کسی، که هزار سال در ذهن آنها پرورانده شده است، خواسته  های آنها را برآورده کند. آنها را می بينيم که بر گور مردگان گنبد زرين می سازند، از آن مردگان هزارساله می خواهند تا دردهای آنها را درمان کنند، دارايی خود را به مردگان می بخشند تا پس از مرگ در باغی به شير و عسل برسند. چنين کردارهايی که از اين مردم سرمی زند کم نيستند که انسان بتواند آنها را به گروه کوچکی از مردم نسبت بدهد. برآيند بينش مردم ايران در اين کردارها نمايان است، ما نمی توانيم پسماندگی و تاريکی بينش اين مردم را پنهان کنيم، هر چند که ما از روشنفکران بی همتا، کتابهای پرارزش، دانشمندان و سخنوران سرشناش سخن بگوييم.

بينش اين مردم آيينه ی است که عقيده ی دينی آنها را نشان می دهد. بر اساس قرآن، الله  انسان را نادان و ناتوان خلق کرده و بدون راهنمايی رسول و فرستاده های او درمانده و بی چاره است. می بينيم که اين مردم نادانی و ناتوانی خود را باور کرده اند و پيوسته به دنبال کسی می گردند که برای آنها چاره سازی کند.

در سرتاسر تاريخ پس از اسلام می بينيم که هميشه در مردم مايه و انگيزه ی جنبش و پيشرفت وجود داشته است ولی کمتر زمانی جنبشی، با آرمان شناخته شده ای، از سوی خود مردم برخاسته است. پيوسته کسانی از مردم برای رسيدن به آرمانی که مردم آنرا نمی شناختند سود برده اند و هيچگاه اين مردم به ارزش های پايداری دست نيافته اند چون آنها هيچگاه ارزش ها اجتماعی را به درستی نمی شناخته اند. از جنبش مشروطه بسيار سخن گفته می شود ولی اگر به درستی به گوشه و کنار آن نگاه کنيم می بينيم که، در قانون اساسی مشروطه احکام اسلامی را جاسازی کرده اند که آنها با حقوق بشر در تضاد هستند، آخوندهای مسلمان که پيشرونده ی اين جنبش شناخته شده اند از درک تضادهای اسلام با مشروطه ناتوان بوده اند، از همه مهمتر نه يکسال حتا يکماه هم همان قانوهای نيم بند  در ايران اجرا نشده اند. اگر اين جنبش از سوی مردم شناسايی شده بود که کسی نمی توانست آنرا به آسانی زير پا بريزد و مردم را به اين سو و آن سو پرتاب کند.

اگر مردم 30 تير 1331 آگاهانه خواهان مصدق بودند پس چگونه ممکن بود در يک روز، 28 امرداد 1332، به آسانی کودتا بشود آنهم تا سال 57 دوام داشته باشد. اگر مردم به دلخواه به انقلاب سفيد محمد رضا شاه رای داده اند چرا ناگهان دنبال خمينی را افتادند و فريادهای جاويد شاه به خمينی رهبر تبديل شدند.  اگر مردم حکومت اسلامی را می خواستند چرا هزاران نفر از همين مردم را تيرباران کرده اند و چرا اين حکومت از مردم می ترسد و پيوسته بر آنها يورش می برد. از اين پرسش ها بسيار هستند که همگی يک پاسخ دارند: بينش مردم ايران با عقيده های اسلامی آلوده شده است بدين سبب آنها توانايی شناخت ارزش های اجتماعی را ندارند. آنها به اميد رسيدن به آزادی خود را گرفتار زنجيرهای استبداد می کنند چون ماهيت آزادی را نمی شناسند. با اينکه برآنها پيوسته ستم وارد می شود از آنجا که با نيروی خرد انسان بيگانه هستند خود را ناتوان می پندارند و به دنبال يک قهرمان می گردند که آنها را نجات دهد.

آشفتگی ديدگاه تاريک اين مردم را می توان در ساختار سازمان های آنها ديد. در اجتماع ما حتا يک سازمان يافت نمی شود که يک دست يا يک رنگ آلوده باشد. من تاکنون تنوانسته ام در اجتماع ايران يک برگ نوشته ای از تاريخی را پيدا کنم که در آن دروغ بکارنرفته باشد. بی شرمانه ترين دروغ های تاريخی را در همين زمان جلوی چشمان بيدار خودمان می نويسند حتا نوشته های پيشين را با ديد اسلامی بازنويسی می کنند و کسی در انديشه ی پيشگيری از اين تبهکاری های فرهنگی نيست چون ساختار اجتماع ما با دروغ پايه گذاری شده است. مگر اين مردم همه روزه نمی گويند ” لا اله الا الله”. کدام ايرانی الله را می شناخته که پيوسته به يگانگی او شهادت می دهند و اگر همين گفته را هم به راستی شهادت می دادند پس چرا غلامان امامانی شده اند که خود مخلوق الله هستند.

شتابان از ميان اين آشفته بازار می گذريم و تنها به سردر اين کهنه فروشان اشاره می کنم. اميدوارم خود خوانندگان گسترش اين نابسامانی ها را به ياد بياورند.

بيشترين مردم ايران مسلمانند ولی نه مسلمان محمدی بلکه مسلمان ” شيعه دوازده امامی” از همين سه کلمه پيداست که اين مسلمانان نه مفهوم توحيد را درک کرده اند و نه به نبوت محمد اهميت می دهند. اولين امامشان ولی الله است يعنی علی سرپرست الله است او ولايت الله را بر عهده دارد همان گونه که پدری ولی فرزند صغيرش است يا کسی ولايت يک نفر نادانی را بر عهده دارد به همين سان هم فقيه ولايت مردم صغير ايران را بر خود کشانده است.  از آنجا که يازدهمين امام اين بی خبران بی نسل بوده است و زمين بدون امام متلاشی می شود، دوازدهمين امام را از نيست ساخته اند و زود غيب کرده اند تا هميشه زنده و پاينده باشد. اين مردم، که زمانی انديشمندان جهان را از راستگويی خود به شگفت آورده بوده اند، پس از اسلام هر افسانه، داستان، اسطوره و دروغی را که می شناختند و می يافتند به دروغ بر تن اين امامان بافته اند و بدينسان کتاب هايی از حديث و رواياتی نوشته اند که می توان گردآوری های آنها را باتلاق دروغ های جهان ناميد. نگاهی به چرندگان اين باتلاق بياندازيم.

يکی از اين شيعه ها که گويا از هند هم وارد ايران و در خمين بزرگ شده بوده خواهان اين می شود که، برای زنده کردن اسلام و رساندن عربها به سرزمين بنی اسراييل، ايران را از دست مستکبرين جهانی بيرون بياورد و در زير پای عمامه سياهان قم فرش کند. نيازی نيست که به تضادهای اين هدف فکر کنيم چون تضاد های بزرگ تری از اينجا آغاز می شوند. زمانی که خمينی می بيند مردم از افسون او مست و بی هوش شده اند بر سر آنها گام می نهد و از کسانی، که خود را مليون می خواندند، می خواهد که زمينه ی خلافت الله را در ايران فراهم کنند. بايد اشاره کنم که اسلام به ويژه شيعه ضد مليت و به ويژه ضد مليت ايرانی هست ولی سردسته ی شيعه ها از مليون کمک می خواهد. شايد فکر کنيد اين يک شوخی است چون مانند آنست که کسی از دشمن خود بخواهد که خانه اش را برای غارت بيگانگان فراهم سازد. ولی نه در آشفتگی بينش اين مردم هر تضادی فرو می رود. اگر آن دشمن از خود بيگانه باشد، او هوش خودآگاهی ندارد، از نادنی به خودش هم خيانت می کند. به هر روی اين مليون هم از آشفتگی های همين مردم برخاسته اند، همه دوپهلو و دروغ پرور، آنها آزادی و استقلال ايران را در زير لوای اسلام می دانند، آنها حتا عبد الله هم نبوده اند، حتا غلام علی و غلام حسين و غلام رضا هم نبوده اند بلکه آنها بردگی و خاکساری يک آخوند را سرفرازی خود می پنداشته اند. مردمی که مليون های آنها عرب پرست باشند چه اميدی از عمامه سياهان آنها می توان داشت.

بلاخره زمانی که غلامان امام خمينی ملت و مليت ايران را به خليفه ی و خلافت الله سپردند خمينی صادقانه نادانی مليون را آشکار می سازد او می گويد: مليون مشرک هستند مشرکين هم نجس. ولی اين گفته نه به مليون که ريزه خواران عمامه دارن بوده اند برمی خورد نه آن ريزه خواران به گفته ی خمينی برخورد می کنند. اندکی پس از اين زمان جنگ گرگ های درنده بر سر شکار سربريده ی ايران آغاز می شود. آنگاه امام نه تنها ايران را به عنوان ملکی از ممالک اسلامی می پذيرد بلکه به امت مسلمان ايرانی امر می کند که برضد امت مسلمان عراقی بجنگد تا اسلام راستين پيروز شود. حتا اين اميرالمومنين به پاسداران اسلام فرمان می دهد، ايرانيان کرد را که امت امام نشده بودند و سرکشی می کردند بکشند و تار و مار سازند. البته آنها با مهروزی اسلامی اين جنايات را انجام می دهند و ما امروز در شگفتيم که چرا برخی از کردها از ايرانی بودن خود خسته شده اند. برگرديم به ادامه ی سخن.

مليون حکومت اسلامی را، برای اين مردم دروغ پرست، جمهوری اسلامی نام نهاده اند و مانند هميشه زهر را در پيمانه ی نوش به کام مردم ريختند. اينکه در جمهوری مردم تعيين کننده هستند و در اسلام شريعت، اينکه محمد فرستاده شده که مردم را به زور مسلمان کند اوست که برای مردم تکليف می گذارد نه مردم برای او، اينکه اگر جمهوری باشد پس ولايت فقيه را به کجای مردم می توان فرو کرد، چنين پرسش هايی برای آخوند مشکل ساز نيستند چون آخوند در مردم فريبی تجربه ی هزاره ای دارد. البته اين پرسش ها برای مردمی پيش می آيند که دستکم روشنفکران آنها بتوانند در مورد ارزش پديده ها انديشه کنند. در مردمی که، بيشترين آنها دنبال يک پيشوای ناب می گردند، انديشيدن هم تنها در مورد شيوه ی های شبانی پيشروی پيدا می کند. مردمی که، پس از اين همه ستم کشی، از ميان آنها گروهی برمی خيزند که ملی مذهبی ناميده می شوند بايد گفت، چشم اين مردم روشن، که هنوز نفهميده اند که مذهب آنها امت اسلام را می شناسد و ميهن پروری شرک شمرده می شود.  ملی مذهبی بودن مانند آن است که، انسان بپندارد مردانی آبستن شده اند، چون آنها با کسانی آميزش کرده اند، اکنون او به دنبال ماما بگردد. شگفتی در اين است که برخی ديگر از کردار اين نازايندگان خشنود هستند و می گويند: هرچی باشد بالاخره بهتر از هيچی است. ولی من که تا کنون تنوانستم بدانم: مردی که بيست درسد آبستن باشد چند درسد بچه می زايد.

سامان اين حکومت اسلامی هم مانند بينش مردمش بی سامان است يعتی مجلس و وزات خانه هم دارد ولی پيوند قانونی ميان وزات خانه ها آشفته است. هر وزيری هر کاری که زورش برسد می کند نه او کاری به قانون دارد و نه قانون کاری با او. در اين حکومت سازمان هايی هستند که کار آنها همسو و برضد يکديکر هست ولی بدون آنکه آنها با هم درگيری داشته باشند هر کدام از آنها به اندازه ی توانايی آخوندهای پشتيبانش مردم را چپاول می کنند. در اين حکومت شما ارتش می بينيد که عسکر اسلام شده و در انتظا ر فرمان امام غايب نشسته است. پاسدارن را می بينيد که مردم از ترس پاسداری آنها خواب خوش ندارند. گروه های مردم ستيزی مانند حزب الله ، سارالله، امر به معرف و نهی از منکر، کميته ، چماقداران، چاقوکشان و گروه های فشار را می بينيد که همه مانند بهترين ماشين کار می کنند و نسبت به نياز حکومت و به خواست آخوندی فشار را بر مردم کم و زياد می کنند. اين سازمانها مانند هر پديده ی ديگری در حکومت از دروغ ساختار پيدا کرده اند. آنها هم پيدا و هم پنهان، هم به وزارتی پيوند دارند هم خودکامه هستند، هم قانونی بشمار می آيند هم هيچ قانونی آنها را بوچود نياورده، هم قاضی هستند هم مجری، هم حق ستمکاری بر مردم دارند هم مردم هيچ حقی به آنها نداده اند بالاخره اين سازمان های مردم ستيز از درون بينش همين مردم ستمکش رشد کرده اند و آبياری می شوند.

مردمی که سالها با اين سازمانهای پر زور و بی مهر برخورد داشته است و آموخته که آنها هيچ حقی ندارند و محکوم به فرمانبرداری هستند، ولی آن مردم با اميدواری بسيار در اين حکومت و برای همين حکومت يک عمامه سياهی را انتخاب می کنند که برای آنها حقوق بشر وارد کند. مانند آنست که روباه آموزگار پرواز کبوتران بشود. اين مردم هنوز نفهميده اند که، آنها خودشان بشر هستند و حقوق آنها در بشر بودن آنهاست، کسيکه به داشتن عمامه ی سياه فخر می فروشد با مفهوم بشر و بشريت بيگانه است، عمامه سياه او ننگ و خفت مردم ايران است.

برآيند اين انتخاب آن بود که آن سرکرده نه تنها چند سالی به ريش مردم خنديد بلکه همه ی سرکردگان جهان را فريب داد. چون اين سرکرده آخوند، گفتار و کردارش از دروغ سرشته شده است، پس کار کرد آخوند فريب دادن مردم است. نمونه ی از گفتار شيرين خانمی می آورم که گويا حقوقدان هم است و جايزه ی نوبل گرفته است. اين خانم با هوش سرشاری که در حقوق شناسی دارد نه تنها فهميده که اسلام با حقوق بشر در تضاد نيست بلکه کشف کرده است: کسانی که زنها را در”روز زن” کتک زده اند مجوز قانونی نداشته اند. شايد تنها حقوقدان های ايران می پندارند که برای چماق زدن به مجوز قانونی نياز است. شايد اين خانم پيش امام زينب درس حقوق شناسی ياد گرفته است که نمی داند که در حکومت اسلامی برای کشتار دگرانديشان به فتوای فقيه ی نياز است نه به مجوز قانونی. او نمی داند که احکام اسلامی مشروعيت خود را از الله می گيرند نه از مردم. در سال 67 مجريان شريعت اسلامی ، که اسلام آنها از ديد اين خانم با حقوق بشر هيچ تضادی ندارد، ده ها هزار مردم را دسته دسته تيرباران کردند و به دارآويختند، به آنگونه که چشم جهانيان به اين جنايات خيره مانده است، آنها نيازی به مچوز قانونی نداشته اند چون آنها جهادگرند و اوامر خود را از الله می گيرند نه از کميته ی حقوق بشر.

تنها آخوندها نيستند که هستی آنها به اسلام پيوند دارد بلکه بسيار کسانی هستند که ايران و مردم ايران را، برای استوار ساختن اسلام، دوست دارند چون آنها در کشورهای ديگر کسی به شمار نمی آيند. همه ی تلاش اين اسلامزدگان در اين است که در ذهن مردم ايران اسلامی را فرو کنند که مردم به خفت خود و حکومت عمامه دارن تن دردهند. اين بدکيشان برآن می کوشند که ايمان را در مردم بپرورانند. آنها دشمن انديشه هستند چون هر ريزه انديشه ای که در مردم پرورانده شود از ايمان آنها کاسته می شود. اندک اختلاف اين کسان با حکومت اسلامی از تفاوت ديدگاه آنها در شيوه ی گسترش دادن اسلام است نه از مردم دوستی يا ميهن پروری آنها. ايمان به اسلام همه ی وجود اسلامزدگان را آلوده کرده است. باور داشتن، به نادانی انسان و دانايی الله، از هر روشنفکری مسلمان با ايمانی می پروراند. يعنی کسی که مسلمان است به کردار ايران و هر مردمی را فدای اسلام خواهد کرد.

بينش مردمی که در اينگونه آشوب های ذهنی فرو رفته باشد توانايی آنرا ندارند که پديده ای را به درستی بشکافند و ارزش هايی را شناسايی کنند. آنها با اندک درخششی به شگفت می آيند و آرمان های خود را در تاريکی ی پس از آن درخشش می پندارند. هنگامی که انسان پديده ای را نمی شناسد پس نمی تواند خواهان آن باشد و نيازی هم ندارد که آن پديده را بجويد.  زمانی که انسان، از يک بيماری که در تن او رخنه کرده است، درد می کشد ولی بنمايه ی درد خود را نمی شناسد او نه تنها هر دارويی را برای مداوا دردش می پذيرد بلکه پديده های گوناگونی را برانگيزنده ی بيماری خود می پندارد.  چنين بيماری، بسان جامعه ی ايران، ممکن است از ناآگاهی  به جای مداوا کردن بيماری، ساختار بيماری خود را پرورش دهد و آنگاه زمانی فرامی رسد که ساختار پيکر بيمار را همان بيماری پر می کند.

بهتر است که روشنفکر ايرانی بداند که معيارهای سنجش خود را از اجتماعی گرفته که بينش آنها با احکامی پست آلوده شده است و او نمی تواند با آن معيارهای آلوده راستی و درستی را بسنجد. تا زمانی که در انسان زمينه ی خودانديشی فراهم نشده است او نمی تواند ارزش ها و پديده های جامعه را به درستی بررسی کند.

بهتر است روشنفکر بپذيرد که روشن انديش در اجتماع آلوده پرورش نمی يابد و هرکس بايد در نخست درستی بينش خود را بررسی کند. البته نه براساس معيارهای آلوده ای که او از اجتماع برداشت کرده است بلکه بر پايه ی يک جهان بينی که برای آزادانديشی مرز و کرانه ای نداشته باشد. آنکس که با خردکارآی خود بينش مردم ايران را بررسی کند می تواند بپذيرد که اين جامعه در زير حکومت عقيده ها توان خود بودن و خودانديشيدن را از دست داده است چون هر عقيده، دين، کيش و مذهبی به جای پيروان خود می انديشد آنها دشمن انديشيدن هستند. زمانی که روشنفکر به راستی و روشنی انديشه کند در بينش او عقيده خواهد مرد و تا زمانی که عقيده ها بر بينش مردم حاکم هستند مردم غلام عقيد ی خود خواهند ماند، حتا اگر آنها بابک، آزاده، سمين و پرويز نام داشته باشند.

 

روشنفکران بت تراش يا قهرمان سازان روشنفکر

 

مردو آناهید

انسان امروز ديگر برده نيست ولی آزادی در زندگی او بستگی به گردش سرمايه و کالا در بازار تمدن جهان دارد. ابزار های مدرن، زمينه های ساختن کالای آسان و فراوان را ورای نيازهای انسان فراهم کرده اند. سازندگان کالا نمی توانند در بازار آزاد کالايی را بفروشند که مردم آزاد به آن نياز ندارند و تنها توليد بسيار و ارزان سود آور نيست. اين است که سازندگان نخست در مردم نياز آن کالای تازه را به وجود می آورند و بازار داغی را می آفرينند وسپس کالا رابه فروش می گذارند.

با اين هنر، که در مردم نياز در بی نيازی ايجاد کرده اند، هم کالای خود را، پيش از دور انداختن آن، می فروشند و هم نيروی کار مردم را ارزانتر می خرند.  نمونه های ساده ای از اين روش را می توان روزانه در رسانه ها کشورها در  بازاريابی برای ابزارها و پوشاک های ورزشی يا سرگرمی ديد. يعنی از راه رسانه ها، سلامتی بدن، پيشگيری از بيماری، را در آن ورزشی ستايش می کنند که ابزار يا کالايی برای آن آماده ی فروش دارند. مردم از ترس بيماری نيازمند آن کالا می شوند. هر چه بر نيارهای مردم افزوده شود از ارزش  زندگی آن ها کاسته می شود.

اين شيوه ی را هم کشورهايی که حکومت  دمکراسی دارند، برای مردم فريبی، بکار می برند.  چون اين حکومت ها رسانه های کشورها را در گردانه ی خود دارند، به آنگونه مردم را می پزند که خواسته های حکومت ها از زبان مردم بيرون بيايند، از اين راه هم سامان دمکراسی را نشکسته اند و هم روزنه ی ديدگاه و بال های انديشه ی مردم بسته اند. مردم، آگاهی خود را از رسانه های موجود می گيرند و می پندارند که آگاهند، انديشه ای را باور می کنند و گمان دارند که می انديشند، سخنی را که حکومت می خواهد بازگو می کنند و حکومت آن سخن را به نام مردم پخش می کند.

کسانی که زندگی خود را در راه تلاش برای برآوردن نيازهای سوداگران سرمايه به کار می بندند نه توان و نه امکان آنرا دارند که در مورد آرزوها و آرمان های خود انديشه کنند و آنچه را که از رسانه های آزاد می شنوند آزادانه از آن خود می پندارند و دنبال می کنند.

در شگفتم که چگونه و چه سازمانی برنامه ی تلاش شمار زيادی از روشنفکران ايران را پيش نويس می کند که با وجود تکرار و کهنه گی می تواند، نو به نو، اين روشنفکران به بازی بگيرد.

با اينکه بيشتر سياست پيشه های ايران، که آرمان رسيدن به آزادی را در سر می پرورانند و حکومت ستمکار اسلامی را دشمن خود می دانند، به کردار بسان همين انسان های انديشه در بند ولی آزاد هستند. گرچه اين گونه روشنفکران از آرمانی هم سخن می گويند ولی ساختار آرمان خود را نمی شناسند. آن ها در کنار هر جنبشی، که با حکومت اسلامی هم سو نباشد، هميار و همکارند و آرمان خود را با آن جنبش همانی می دهند. اين سياستدانان از پرورش يا کاشتن تخم هر انديشه ای، که روينده ی درخت آزادی باشد، گريزانند. آن ها می خواهند به فرماندهی برسند نه به آزادی. آن ها در درون مفهوم آزادی تنها آزادی خود را می بينند و می پندارند: زمانی مردم ايران آزادی دارند که اين روشنفکران، هرکدام به تنهايی، بتواند آزادانه حکومت کنند. شايد هريک از آن سياست پيشه ها می پندارد که تنها او می تواند مردم را به آزادی برساند. البته اگر همه از او پيروی می کردند. چون کمتر کسی از او پيروی می کند پس او دنبال همه کس راه می افتد تا همه او را بشناسند و او سری در ميان سرها داشته باشد.

البته يک آزادی خواه زرنگ از هر پيش آمدی که او را در راه رسيدن به آزادی ياری کند بهره گيری می کند تا او را به آرمانش نزديک کند. ولی يک روشنفکر نبايد خود را با هر پيش آمدی همانی دهد چون يک انديشه، همه ی پيش آمدها را در بر نمی گيرد. برای روشن شدن سخن به نمونه ای اشاره می کنم: يک روشنفکر می تواند از پديده ی همه پرسی، رفراندم، پشتيبانی  کند تا نشان دهد که مردم هستند که بايد ساختار کشورآرايی را سامان بدهند نه يک شريعت کهنه و جدا از مردم. اين روشنفکر بايد بداند، آزادی حقانيتی است که با انسان زاييده می شود، حکومت اسلامی حقانيت آزادی را از انسان دزديده و به الله سپرده است. حکومت اسلامی مشروعيت اسلامی خود را به نام حقانيت مطلق به سياست پيشه های از خود بيگانه فروخته است. ولی حکومت اسلامی هيچ حقانيتی ندارد که به جای مردم يا برای مردم در ساختار سازمانی ريشه حتا شاخه ای داشته باشد. سخن از پوشش يک واژه نيست بلکه سخن از ارزش هسته ی يک پديده است. هر پديده، هر سازمان، هر واژه ی مردم پسندی که در حکومت اسلامی بر پا شود، پوشش های فريبنده ای هستند که مردم را از آزادی دور می کنند. نمونه ی ديگر برانگيخته شدن همبستگی ی بيشتر روشنفکران با ” اکبر گنجی” است.  بديهی است که پشتيبانی از آزادی خواهان بخشی از پيکار در راه آزادی است. زندانی بودن اين گزارشگر نشان دهنده ی آن است که بسيار مردمی که در زندان های ايران گرفتارند، کسانی هستند که، ورای خواسته های حکومت اسلامی، انديشه ی ديگر يا سخن ديگری را دارند. يک آزاديخواه می تواند از کردار اين زندانی گستاخ و دلير بهره بگيرد تا ساختار نمايش انتخابات حکومت اسلامی را نشان دهد نه اينکه آزادی يک زندانی سياسی را آرمان آزاديخواهی خود بداند. نه با آزادی يک زندانی مردم ايران به آزادی می رسند و نه با جانبازی يک آزاديخواه، مردم به جنبش می آيند يا، از جنبش می مانند. کردار، خودآگاهانه يا ناخودآگاه، روشنفکران قهرمان پرور بر ضد شناسايی و روشن ساختن ماهيت ” آزادی” است. تنها برتری که اين زندانی نسبت به ديگر کسانی که بر ضد ستمکاری حکومت اسلامی گام می گذارند اين است که ” اکبر گنجی” از جان گذشته و دلير است. يکی از شوربختی ايرانيان هم اين است که بيشتر روشنفکرانشان انديشه ای از خودشان ندارند که آنرا پرورش دهند از اينروست که آن ها به قهرمانی نياز دارند تا او را بپرورانند.

البته اين زندانی برای واليان اسلام يک روشنفکر، يک مبارز، يک گستاخ، يک شرور و بدعت گذار است ولی اگر خواسته های او، با اندازه های سنجش آزاديخواهی ارزيابی شوند، نه تنها چيز تازه ای را بيان نمی کنند بلکه آن ها  کاستی ها و آلودگی های دارند که نشان اسلام زدگی او هستند.

با واليان اسلام نمی توان به جنگ ستمکاری ی شريعت اسلام رفت، با گفتار آيت الله يی نمی توان با رفتار آيت الله ی ديگری جنگيد. دشمنی ی روشنفکری، که انديشه ی روشن دارد، با ولايت فقيه از اينرو است که در حکومت اسلامی حق خواستن، حق انديشيدن، حق خرد داشتن و حق خود بودن از مردم گرفته شده است. بايد به روشنی دانست که دشمنی  با فقيه نيست بلکه با احکام نبوت و امامت و ولايت است. به زبانی ديگر هر انديشه ای که حق انديشيدن را از مردم بگيرد نمی تواند در سوی آزادی مردم باشد.

کسانی که جانبازی و جانفشانی کسی را ستايش می کنند و او را مقدس می شمارند، به ارزش جان انسان ستم می ورزند. چون جانبازی، برای دست درازی به فرماندهی يا کوتاه کردن دست ديگری از فرماندهی، بيشتر از ناتوانی و درماندگی است. البته جانبازی و جانفشانی در راه نگهداری ميهن و مردمان، در برابر خشم بيگانگان، کرداری بس پسنديده و در خور ستايش است. همچنين انديشمندانی را ستايش می کنيم که، با گستاخی و دليری، تنگنای شريعت اسلام را می شکنند و جان خود را در اين راه می افشانند. ما بازده يا ارزش کرداری را ستايش می کنيم نه خود کردار را. ما پاسداری و نگهداری ميهن را ستايش می کنيم نه کشته شدن نگهبان آن را. ما دليری ی انديشمند را می ستاييم نه جان باختن او را. اگر به جز اين بود، بايستی خشم آوران بی فرهنگ را ستود، که جان انسان دوستان را به ستم می گيرند. ” شهادت طلب ها” که پيروان يک شريعت هستند و در راه عقيده ی خود، جهاد می کنند، به کشتار دگرانديشان دست می برند، در خور نکوهش و نفرت هر انسان دوست هستند. ولی يک انديشه، هر اندازه هم که رهايی بخش باشد، هيچ نيازی به قربانی ی باورمندان خود ندارد. کشته شدن و قربانی دادن در راه يک عقيده يا شريعت نشان خردمندی يا برتری آن عقيده و شريعت نيست. اگر روشنفکرانی خودآزاری ، اعتصاب غذا تا پای جان، را از سوی کسی می ستايند پس بايد در برابر کسانی سر خم کنند که آکاهانه با متلاشی کردن پيکر خود فريضه ی جهاد را انجام می دهند تا نامسلمانان را کشتار کنند.

آزادی انسان از آزدی انديشه ی او سرچشمه می گيرد. قهرمان سازی، بدون شناساندن و بررسی انديشه ی او، بدون کاربرد آن برای پرورش انديشه  ی آزاد مردم، نشان سرگردانی روشنفکران و خوار شمردن خرد انسان است. تفاوت  قهرمان ساز با يک بت تراش اين است که بت تراش از تصور خودش سيمای بت را می تراشد ولی قهرمان ساز از تصور قهرمانش بت می سازد.  مردم را می توان با نام قهرمانان، که بت های گوناگون هستند، فريب داد و در سايه ی تنديس اين بت ها فرمانروايی کرد. هر معبودی يک بت، يعنی، مقدس است و هرچه مقدس شد زورگو، زورپرور، زورمند و ستمکار می شود. هرآنگاه که از يک قهرمان بتی ساخته شد او به ساختار يا به پديده ای بدون کاستی و آلودگی به مردم تحميل می شود. نيازی به بزرگی و برتر بودن انديشه ی قهرمان نيست حتا نيازی به هستی وجود او هم نيست. بت ساز، يا قهرمان پرور، اندازه ای برای سنجش نيکی و بدی ندارد بلکه قهرمانش را سرآمد همه ی نيکی ها می داند، او همه ی زشتی ها، کاستی ها و آلودگی هايی که در معبودش نمايان می شوند تعبير و تفسير می کند. به زبان روشن می توان گفت که پيامد قهرمان ساز دروغوندی، خشم، کينه ورزی و مردم ستيزی است.

يهوه، پدرآسمانی، الله حتا خود موسی و عيسی را هم هيچ کس به چشم نديده است ولی آنها قهرمانانی يا بت هايی هستند که می توان در سايه ی آن ها بر مردمان حکومت کرد. گورهای سد ساله و هزار ساله ی امامزادگان در ايران بت خانه های حکمرانان انديشه سوز هستند. اکنون هم بهترين راه رسيدن به حکمرانی در ايران آفريدن يک ” امام زمان” است، شگفتی نباشد اگر برخی، از روشنفکران که از خود و با انديشه ی خود بيگانه هستند، به او هم ايمان بيآورند. قهرمان يا بت دروغ است، دروغ تنها با ستمکاری و انسان ستيزی می تواند برمردم حکومت کند، آنگاه ستمکار بر مردم حاکم می شود که مردم به آن قهرمان ايمان بياورند.

هنگامی که روشنفکرانی خود را تنها با بيان کردن واژه ها سرگرم می کنند، نمی توانند، روش ها و نهاد هايی را که برای رسيدن به آزادی به کار می بندند، ارزشيابی کنند. انسان می تواند چيزی را ارزشيابی کند که ساختار نهادهای آن چيز را بشناسد و بتواند اندازه بگيرد. برای نمونه: کسی می تواند يک کامپيوتر را ارزيابی کند که به ساختار بخش های آن آشنايی داشته باشد نه کسی که کامپيوتر را به کار می گيرد.

يکی از پايه های پس ماندن ايرانيان از آرمان های خود اين است که روشنفکران بيشترين نيروی خود را برای ساختن قهرمان ها، بت های خود يا برای درهم شکستن بت های ديگران به کار می گيرند. پيروان، عباد، عاشق، خاکسار کسی می شوند که به او ايمان می آورند. اين کسان، عباد، با پستی و بندگی خود، بزرگی و شکوه معبود را در ذهن بی خبران تداعی می کنند و از بزرگ شدن معبود برای خود بزرگی فراهم می سازند يعنی پستی و خواری خود در برابر معبود به نام سربلندی به بت پرستان می فروشند. عباد يا پيروان بت ها از خود انديشه ای ندارند که بتوان از راه همپرسی در او رخنه کرد چون بت نماد حقيقت است و حقيقت در خور دگرگون ساختن نيست.  پيروان هر بتی می خواهند که بت آن ها بيشترين بندگان را داشته باشد از اين روی آن ها به شکستن بت های ديگر می کوشند تا تنها يک بت برای پرستيدن وجود داشته باشد. بيشتر روشنفکران ايران که در بت سازی و بت تراشی می کوشند، برآن هستند که بت های حکم را بشکنند. آن ها بر ضد بت پرستی و رابطه ی عابد و معبود نيستند.

اگر اندکی به نوشتارهای همگانی بنگريم می بينيم که بيشتر سياست دانان يا روشنفکران سياسی با بت سازی و بت شکنی و بت پرستی سخت درگيرند و کمتر زمانی برای آن ها می ماند که به انديشيدن و بررسی کردن کردار خود بپردازند. اين است که بيشتر به ساختن و ستايش يا شکستن بت هايی چون کوروش، داريوش، زرتشت، بابک، مارکس، لنين، کسروی، شاه، مصدق، محمد، علی، خمينی، شريعتی و حتا بت چه هايی بسان منتظری، کديور، اکبرگنجی و… کوشا هستند. کمترين آن ها به بررسی و ارزشيابی انديشه و کردار کسانی، که از آن ها بت می سازند، می پردازد. در حاليکه تنها بررسی و ارزشيابی در انديشه و کردار اين کسان برای جامعه و شناختن نيرو های جامعه ارزشمند است نه خود اين کسان، چون اين قهرمانان هم از ميان مردم زمان خودشان روييده اند، هيچ کدام تافته ی جدا بافته ای نيستند. بررسی انديشه يا کردار آن ها از اين روی ارزش دارد که بتوان به منش و فرهنگ مردم زمان آن ها آشنا شد و از تجربه های آن ها سود برد. ولی بررسی کردن، انديشه يا کردار قهرمان تاريخی يا استوره ای، زمانی ارزش دارد که هنوز آن قهرمان” بت” نشده باشد چون بت مقدس است و نمی توان زشتی و زيبايی يا سستی و کاستی او را بررسی کرد. ريشه ی وجود بت ساز، بت  و بت پرست نبودن انديشمند است.

در اين برخورد، خرده گيری از قهرمان سازان يا قهرمانان نيست بلکه نکوهش از قهرمان سازی و پيامد شوم اين کردار است که توان انديشه ی جوشان و خروشان ايرانيان را در درازای زمان آلوده ساخته است. نهايت قهرمان سازی به سرسپردن و پيروی از يک فرد، يک شريعت، يک ايده آل  می انجامد يعنی پرورش يک زورمند، يک ستمکار وسرکوب انديشه ی مردم آزادانديش است.

سدها سال است که بيشتر مردم ايران به آن گونه در بت  پرستی يا قهرمان ستايی فرو رفته اند که هجوم مجاهدين اسلام و کشتار بی شرمانه ی پدران خود ستايش می کنند چون ستمکاران بی فرهنگ قهرمانان مقدس آن ها شده اند و کردار بت ها هر چه ننگين باشند مقدس شناخته می شوند.

اکنون روشنفکران ايران نياز به انديشه ای دارند که آن ها را به خود بياورد تا بدانند که آن ها بايد به انديشه ای که با خرد خود پخته اند تکيه کنند. بايد بدانند که هيچ کس، هيچ شريعت، هيچ ايدئولوژی، هيچ کتاب و هيچ انديشه ای نمی تواند و نبايد به جای خرد انسان بر جامعه فرمانروايی داشته باشد.

خردش را می خشکانند تا انسانی عاقل بشود

مردو آناهید

افيون يا اُپيوم زهری است که انگيزه های گستاخ را در سرشت ِ انسان فرو می نشاند و انسان را سرخوش و بدون ِ آرمان در چنگال ِ خود گرفتار می سازد. دين را افيون ِ جامعه ناميده اند. زيرا دين خرد ِ انسان را می خشکاند و وجدان او را به گروگان می گيرد. به سخنی ساده: دين، از آدمهایِ آزاد، بردگانی خودکار، نابخرد و بيگانه با خويشتن پرورش می دهد.

دين ويژگی های اُپيوم را دارد، که با احکام ِ پيش نوشته، انسان را از رنج ِ انديشيدن رها و در بندهای ايمان گرفتار می کند. افزون بر اين دين يا مذهب انگيزه های سرشت ِ انسان را نکوهش می کند تا هر کس خود را گمراه و گناهکار بپندارد. زهر ِ مذهب، مانند اُپيوم، در پوششی زيبا، که با درونمايه ی آن همخوانی ندارد، به خورد ِ مردم داده می شود.

مانند افيونی که در ايران آن را “ترياک” ناميدند تا مردمان آن را بسان ِ پادزهر يا به جای نوشدارو به کار ببرند.

دين زهری است مانند اَفيون که مردمان را رنجور می سازد ولی پايدارتر و خردسوزتر از هر افيونی است. زيرا اَفيون زهری است که تنها جانها را می آزارد. افزون بر اين، زيان های اَفيون را می توان شناسايی کرد و آنها را در رسانه ها به همگان نشان داد. از اين گذشته، زهر ِ اَفيون در جانی فرو می نشيند که آن را نوشيده باشد. بيمار ِ افيون زده اگر مداوا نشود، رنج او با مرگ ِ او به خاک سپرده می شود، ولی کمتر آيندگان را می آزارد.

مذهب يا دين در پوشش هايی زيبا، واژگانیِ ارزشمند و مژدگانی هايی دروغ در بينش ِِ مردمان نگاشته می شود. پيروان، که خودباختگان ِ مذهبی هستند، خرد ِ خود را به واليان آن مذهب می سپارند. آنها نمی توانند به بيماری ی خود و زيان های برآمده از  زهرآب ِ آن عقيده پی ببرند. اين آلودگی از خانواده به فرزندان و از فرزندان به آيندگان می رسد.

همه ی دينمداران مانند واليان ِ اسلام انسان را مخلوقی نادان می دانند که او نياز به اوامر خالق ِ خود دارد. آنها سرپيچی از احکام شريعت را گناه می شمارند و با خشمی سنگين با گستاخان و با دگرانديشان برخورد می کنند.

افيون های خردسوز، که مردمان را از خود بيخود می کنند، هميشه و در هر زمان، در پيمانه ی دين به کام ِ مردمان ريخته نمی شوند. ولی هميشه در واژگانی زيبا پيچيده و بر سفره های زربفت گسترده می شوند. روشن است کسانی، که می خواهند بيشترين مردمان را به يک افيون بند کنند، بايد زهرآب ِ آن را به شيرينی در جام های زرين و جهان پسند به بازار بياورند تا جهانيان به دلخواه و آزادانه آن را خريدار کنند و خود را در آن افيون ببازند.

در اين زمان، که مردمان، به جز مسلمانان، کمتر جن و جبرييل را باور می کنند، بايد اَفيونی گيراتر و فريبنده تر از دين به بازار ِ جهانی وارد کرد تا روشنفکران و دانشنامه داران در بندهای آن گرفتار بشوند. زيرا بيشتر ِ روشنفکران، که زمينه ی بينش ِ مردمان را می نگارند، کمتر از آتش ِ جهنم می ترسند و کمتر هم شيفته ی جوی  های شير و عسل می شوند.

از اين روی مردمشناسان ِ خوش انديش اُپيومی به زيبايی و دلربايی حقوق بشر آفريده اند.

مردمان در هر کجای جهان می دانند که آنها بشر هستند و بيشترين آنها می دانند که بر آنها ستم وارد می شود. از اين روی همه مردمان خواهان ِ سامانی هستند که در آن سامان ستم بر آنها وارد نيايد. اين خواسته نشان آن نيست که مردمان از ستمکاری بيزار هستند وآنکه بيشتر خواهان آن هستند که آنها در بارگاه ِ ستمکاری جایگزين بشوند.

ستمديدگان درونمايه ی آرزوهای خود را، که آزادی، دادگری، برابری و حقوق بشر هستند، نمی شناسند. اين است که آنها بسوی هر سرآبی، که نشانی از آرزوهای آنها را داشته باشد، می شتابند.

دورنمايی که بتواند همه ی گمشدگان و تشنگان راه ِ آزادی را به سوی خود بکشد بايد جلوه گر آرزوهای همه ی جهانيان، که خود را بشر می دانند، باشد. پس سرابی، که بتواند همه ی روشنفکران ِ جهان را به خود  بکشد، منشور جهانی حقوق بشر نام گرفته است.

تا کنون هيچ يک از بندهای اين منشور، که پيشنهادهايی هستند دلربا و آرامبخش، در هيچ کجای جهان به راستی پياده نشده اند.  ولی هزاران روشنفکر، در هر تار مويی از اين دلدار ِ ناديدنی، گرفتار شده اند، آنها به اميد کاميابی، به نوازش و ستايش ِ زيبايی های اين منشور می پردازند.

شايد برخی که، در نخستين بار، با نگرشی ساده به رويه ی دلفريب ِ اين منشور نگريسته باشند، بتوانند بگويند: به راستی که پاره ها و بندهای اين منشور در خور ستايش هستند و سزاوار است که آنها را در سراسر جهان گسترش داد. زيرا هر پاره و هر بند ِ آن زيبا، دلنشين، اميدبخش و فريبنده نگاشته شده اند.

اين منشور، در اين زمان، به همان نيکويی است که از ده فرمان ِ موسا، از پيام ِ عيسا و از خروش ِ شريعت اسلام سخن رانده شده است. تفاوت ِ اين منشور با پيامهای نامبرده اين است که ما امروز می توانيم خردسوختگی و ازخودبيگانی را در پيروی آن پيامها ببينيم. ولی برآيند ِ سرسپردگی به نوای اين منشور را، به جز با ژرفنگری و دورانديشی، نمی توانيم دريابيم.

راست ترين و درست ترين بند ِ اين منشور نخستين ماده ی آن است. (که نمايندگان ِ مسلمانان در مصر آن را نپذيرفته اند)

در اين جستار اندکی به شيره ی تلخی که در اين ماده ی شيرين نهفته است اشاره می کنم.

ماده ۱ از منشور جهانی حقوق بشر (برگردان از آلمانی)

>>  همه ی آدمها آزاد و به شایستگی با حقوق یکسان زاییده شده اند. همه به خرد و وجدان آراسته هستند و بایست با منشی برادرانه با یکدیگر برخورد کنند.<<

اين که آدم آزاد زاييده شده است يک يافته ی بزرگی نيست که نياز به پژوهندگان ِ بزرگ داشته باشد. زيرا هر جانوری هم آزاد زاييده شده است. ولی انسان، آزادی را از برخی جانوران گرفته و با مهربانی آنها را “عاقل” کرده است. انسان از آن جانوران که “عاقل” شده اند سواری می گيرد و از هستی ی آنها سود می برد و با ديگر ِ جانوران، که آزاد( کافر) مانده اند، جهاد می کند.

آدم هم از نخست آزاد بوده و نيازی نداشته است که کسانی آزادی را به او پيش کش کنند. چند هزار سال است که زورمندان به کمک دينمداران آزادی را از آدمها گرفته اند، خرد ِ آنها را سوخته اند و مردمان را “عاقل” کرده اند. از آن پس مردمان ِ عاقل شده، به فرمان دينمداران، برده وار جانفشانی می کنند و ديگران را می کشند تا پس از مرگ به رستگاری برسند.

اکنون بيشترين مردمان ِ جهان عاقل و پيروان ِ واليان ِ دينی هستند. آنها خود را برده ی خالقی می پندارند که دروغوندان آن را، برای حاکميت بر مردمان، خلق کرده اند.

اگر اين حق شناسان براستی براين باورند که آدم آزاد زاييده شده است؟ پس بايد نخست زنجيرهای بردگی را، که دينمداران بر گردن ِ بشر انداخته اند، باز کنند. دستکم بنده سازی و بنده شدن را نادرست، ناحق، ناسزا و ناشايست بخوانند. انسانی، که آزاد زاييده شده است، به هيچ خدايی بدهکار نيست که بايد برای او بندگی کند.

اين کسان، که در اين منشور انسان را آزاد خوانده اند، دگرسو با آزادی ی بشر، گستردن ِ دين را هم آزاد خواننده اند. آنها به راستی برده سازی، برده شدن و برده پروردن را آزاد شمرده اند. پس آنها به دروغ انسان را آزاد خوانده اند تا او بندهای بردگی را بخشی از آزادی بپندارد.

اگر هم اين حقوقدانان انسان را مخلوقی می پندارند که او محکوم به اطاعت از اوامر ِِ خالق خودش است. پس آنها به دروغ از پديده ای سخن رانده اند که درونمايه ی آن را نمی شناخته اند. اين درست مانند ِ آن است که پوست فروشان کشتار جانوران را نفرين کنند و بر پوستين دوزان و پوستين پوشان آفرين بگويند.

باز در همين بند ِ منشور گفته می شود که آدم به شايستگی با حقوق برابر زاييده شده است. روشن نيست که اين حقوقدانان کور و کر بوده اند يا در جرگه ای دور از بشر می زيسته اند يا اين که آگاهانه چنين دروغی را نوشته اند.

آيا فرزندان در يک خانواده به يک اندازه تنومند، خردمند، هوشمند و توانمند هستند که منشور نويسان می پندارند: همه ی مردمان ِ جهان به شايستگی و حقوق برابر زاييده شده اند.

آيا اين کوتاهنگران نمی دانسته اند که برخی از مردمان، در کنار دريای خروشان، برخی در کنار کوير ِ نمک، برخی در زمين های يخ زده، کسانی در جنگل های انبوه، کسانی نزديک به جانوران ِ آبزی، کسانی روی کوهستانهای کورگذار، شماری کوتاه، شماری دراز، شماری سياه، شماری سفيد، شماری زيبا و اندک شماری ناخوشآيند زاييده می شوند.

ويژگی های زادگاه، ويژگی های خانواده، ويژگی های نژاد، ويژگی های بُن سرشت و ديگر ويژگی ها، آدمها را گوناگون کرده اند. رازهای آفرينش ِ جانداران در همين گوناگونی های آنها نهفته اند. اين بشر نشناسان، اگر نادان نبوده اند بی گمان از راه ِ مردمفريبی گفته اند که همه ی آدمها با ويژگی های يکسان زاييده شده اند.

مگر بشر به تازگی در کارخانه ای ساخته شده است که برايش دستور کاربرد بنويسند. مگر اين همه گوهر ِ گوناگونی که در ساختمان تن و بُن سرشت جهانيان به کار رفته اند يکسان و برابرند که بتوان با يک سخن همه را يکسان انگاشت و فرمان داد که انسان بايد سرشت و انگيزه های خود را با دستورهای حقوق بشر همساز کند.

بايد بسيار خودفريب و کورانديش باشيم تا بتوانيم بپذيريم: مردمی، که در کناره ی کوير ِ نمک زيست دارند، با مردمی، که در کنار ِ دريای مديترانه می زيند، آنها به شايستگی و با حقوقی برابر زاييده شده اند.

در دنباله ی ماده ی نخست از اين منشور گفته شده است که همه ی آدمها به خرد و وجدان آراسته هستند. اگر بتوان خرد را با عقل همانی داد، شايد بتوان به گزاف پذيرفت که انسان، از نابخردی، با آن عقل، که به ايمانش بند است، هر دروغی را به جای آگاهی پذيرفته و در خودش انبار کرده است تا او را عاقل بشمارند.

تنها در اين ويژگی می توان گفت: بيشترين کسان از انگيزه ی خودفريبی، که آن را عقل ناميده اند، برخوردار هستند.

از ديدگاه ِ فرهنگ ِ ايران: خرد چشم ِ جان و چشمه ی جوشان ِ انديشه است، که شراره ی آن نيروبخش ِ جويندگی و راهنمای شناسايی ی راستی و کژی است. بر اين پندار: بيشترين شمار از مردمان از آن اندازه خرد برخوردار هستند که می توانند تنها در پيرامون ِ نيازهايی، که در سرشت آدمی هستند، بينديشند. اين است که آنها هم به سادگی فريب می خورند و عاقل می شوند.

به هر روی در اين زمان، که دانشمندان هسته ی برخی از پديده های ناشناخته را شکافته و به پيدايش هستی پی برده اند، باور داشتن ِ دروغ های شگفت انگيز، که در تورات، انجيل و قرآن بافته شده اند، نشان کوتاه خردی است. ميلياردها آدم هنوز از ديدگاهی به جهان هستی می نگرند که دروغوندانی چند هزار سال پيش برای آنها نگاشته اند.

نويسندگان حقوق بشر، که دستکم خودشان بايد به خرد و انديشه ای آزاد آراسته باشند، از خود نپرسيده اند:

اگر انسان گوسپند نيست و به خرد آراسته است، پس او چه نيازی به چوبداران ِ دينفروش دارد؟ زيرا انسان با اندکی خرد می تواند راستی و کژی را شناسايی کند.

اگر هم انسان مخلوقی نادان است و نياز به گله بانان ِ الهی دارد، پس مخلوق چه حقی بر خالق خود دارد؟ مخلوق بنده ی خالق است و بايد بی چون و چرا از اوامر ِ صاحب خود اطاعت کند. دينمداران به جای پيروان می انديشند، کاستی ها و پسماندگی های احکام الهی را “عقلی” می سازند، عاقلان هم از کوتاه خردی آنها می پذيرند.

مردمان پيوسته با يافته ها نو و ابزارهايی، که برآمده از دانش هستند، برخورد می کنند. زيربنای هر دانشی با عقيده های پسمانده ی مردمان ِ امروز ناسازگاراست. آيا نبايد پذيرفت، که اين مردمان، پسمانده تر از مردمان ِ سه هزارسال ِ پيش هستند که نگرش ِ اين مردمان کوتاهتر و ديدگاه آنها تنگتر شده است.

زيرا در آن زمان جادوگران و رمالان بر بينش و منش ِ مردمان فرمانروايی داشته اند. ولی در اين زمان بيشترين آدمها، برای زيستن نياز به آموزش دارند، آنها هر پيشه يا هنری را که بياموزند با دانشی پيوند دارد، هر دانشی هم با عقيده های پسمانده ی آنها ناسازگار است. آنها با اندک آگاهی، دستکم با ريزه ای از هوش، می توانند ببينند که، هيچگاه چيزی از هيچ پديدار نمی شود.

پيروان ِ دين ها در سراسر جهان، به کردار، از راه ِ انجام ِ آيين های مذهبی، نشان می دهند که نگرش آنها، از ديدگاه پسماندگان ِ سه هزار سال پيش، اندکی هم فراتر نمی رود. اين پسماندگی نشان آن است که آدمها همه می توانند عاقل، يعنی پيرو، باشند. ولی شمار خردمندان در انجمن آدميزاد بسيار اندک است.

جانوران، که از اندکی خرد برخوردارند، هيچگاه کار ِ بيهوده ای را بارها و بارها تک رار نمی کنند، مگر آنکه آدميان، برای سودجويی، آنها را “عاقل” کرده باشد. ولی همه ساله ديده می شود که ميليونها مسلمان، در انجام احکام حج، به شيطان سنگ پرتاب می کنند. آنها پس از 1400 سال، هنوز هم به بيهوده بودن ِ اين کار پی نبرده اند.

به نمونه هايی بينديشيم: حکومت اسلامی از خشمآورانی ساختار دارد که آنها مردم و کشور ايران را، برای امام زمان، آماده می کنند. امام زمان ناموجودی است که هرگز زاييده نشده است.

آيا برآيند ِ خرد و دانش ِِ کسانی، که چشم براه ِ مهدی هستند، از خرد و دانش ِ يک دانش آموز ِ آزاده، در اروپا، کوتاه تر و کمتر نيستند؟

آيا ديدگاه ِ همه ی واليان اسلام تنگ تر از ديدگاه نيچه يا هگل نيست و دانش همه ی آنها، روی هم رفته، کمتر از دانش ِ يک آزاده ی مُرتد نيست؟

آيا ديدگاه ِ جورج واشينگتن با ديدگاه جورج بوش به يک اندازه هستند؟

آيا می توان چرچيل و تونی بلر به يک اندازه تيزهوش دانست؟

چون سخن از ميزان خرد و نا بخردی است پس بايد پذيرفت، که نويسندگان ِ حقوق ِ بشر يا دروغوند و مردمفريب بوده اند يا اين که خودشان هم نابخرد و کورانديش.

اکنون بپردازيم به بخش ِ پايانی از نخستين ماده ی منشور جهانی حقوق بشر. بر زمينه ی اين بند از منشور همه ی مردمان داری وجدان هستند. يعنی انسان از انگيزه ای، که در سرشت او است، از آزردن ِ هر پديده ای پرهيز می کند. به راستی هم انسان ِ آزاده، که به عقيده ای آلوده نباشد، از رنج ديگران رنج می برد و از شادمانی ی ديگران شادمان می شود.

سخن از تلاش ِ آزمندان ِ جهان در راه ِ ساخت و فروش ِ جنگ ابزارهای پُر توان نيست که تنها برای آزردن مردمان به کار برده می شوند. زيرا جهانداران از زور و از خشم سخن می گويند نه از وجدان. پس سخن از آدمهايی است که آنها در پوشش ِ مهر، با وجدان ِ خفته، جانستانی می کنند.

آيا تا به امروز، دينی در جهان يافت شده است که بدون کشتار و ويرانگری استوار شده باشد؟

آيا دينی وجود داشته است که از کشتار دگرانديشان پرهيز کرده باشد؟

آيا پيروان ِ يهودی و مسلمانان با وجدانی پاک بر يکديگر می خروشند و کشتار می کنند؟

آيا شمار کسانی که برای مسيح کشتار کرده اند کمتر از آدمکشانی بوده است که برای زراندوزی بر ديگران  تاخته اند؟

آيا اسلام می تواند، بدون خشم و بدون کشتار ِ دگرانديشان و بدون ِ گستردن ِ ترس، پايدار بماند؟

آيا ستمورزی، خشمآوری، بیدادگری، نادان پروری، دروغوندی، انسان ستيزی، نژاد پرستی، جهاد، امر به معروف و نهی از منکر، که احکام ِ اسلام از اين ويژگی ها سرشته شده اند، همه برآمده از وجدان ِ پاک ِ مسلمانان هستند، که، در اين منشور، آموزش و اجرای اين پليدی ها و ستمکارها را، در ماده ی 18، بخشی از حقوق بشر ناميده اند.

روشن است با اين همه تخم ِ خشم و آتش ِ کينه ای که جهانداران، در هر کجای زمين، می کارند و می افشانند، هيچگاه مردمان نمی توانند، در روی زمين، با منش ِ برادری با يکديگر زندگی کنند.

اگر بتوان اندکی راستی و درستی، در منشور  حقوق بشر پيدا کرد، در نخستين ماده ی آنست که من به کژی هايی، که در پوسته های زيبای واژگان پنهان هستند، اشاره کردم. پس نيازی نمی بينم در اين جستار به زهری که، در بندهای ديگر اين منشور، به ويژه در بندهای 16تا 21، آشگار هستند برخورد کنم.

خانه ی دشمن کجاست؟

مردو آناهید

چیزی که بیشتر آزادیخواهان ایران خواهان آن هستند سرنگونی ی حکومت اسلامی است. البته آرمان آنها، که در پی آیند این سرنگونی نگاشته می شود، بسیار گوناگون است. بیشتر آنها گمان می برند که راه رسیدن به این آرمان  را بررسی کرده اند و از نشانه های پیروزی در این راه سخن می رانند. با این وجود همه یا بیشتر گروه های سیاسی پشت دیوار شهر زورمندی ایستاده اند و در آرزوی فروریختن این دیوار روزشماری می کنند. چون آنها برنامه هایی برای فرمانروایی آماده کرده اند که، پس از گشودن این دیوار، آنها را به جریان بیندازند.

بیشتر برنامه های این آزادیخواهان برای زمانی است که این حکومت یا این دیوار فروریخته باشد. زیرا در پندار آنها با سرنگونی ی حکومت اسلامی مردم ایران هم آزاد می شوند و می توانند با اندیشه ی روشن از دروغوندان دور و به راستکاران نزدیک شوند. شگفتی در این است که کمترین آنها در مورد زمینه و چگونگی  ی سرنگون کردن این حکومت اندیشه ای دارد که بتوان راستی و درستی آن اندیشه را بررسی کرد.

برخی از این آزادیخواهان به این امید دلخوشند که به نیروی بیگانه یعنی با زور آمریکا این حکومت کنار زده شود و راه ورود آنها به ایران هموار گردد. این گروه براین باورند که آرمان آمریکا بدست آوردن بازاری سودآور است نه حکمرانی بر ایران. بنا براین سود آمریکا به زیان آزادی نیست یا آزادی ی ما از سود آمریکا نمی کاهد.

برخی دیگر از آزادیخواهان پشتبانی آمریکا را که با زور سپاه باشد نمی پذیرند. زیرا آنها براین باورند که با ورود نیروی آمپریالیسم آمریکا استقلال سیاسی و اقتصادی ایران از دست می رود و پس از آن ایرانیان گرفتار و بدهکار نیروهایی خواهند شد که به نام نیروی آزادی بخش فرماندار گشته اند. از این روی بهتر است که ما اکنون با زندانبان خود بسازیم؛ زیرا از همه ی جهان بزرگ و آزاد همین زندان مال ماست که ما به دیوار آن زنجیر شده ایم.

اگر اندکی ژرفتر به برخوردهای فرمانروایان جهان بیندیشیم می توانیم دریابیم که آرمان های آزادیخوان در برنامه های جهانداران جایی ندارند. درست است که آمریکا خواهان بازاریابی در جهان به ویژه در ایران است ولی سرنگون کردن حکومت اسلامی تنها و بهترین راهی نیست که او را به این بازار برساند. نه تنها آمریکا نیاز به بازار ایران دارد بلکه آخوندها برای پایداری حکمرانی ی خود نیاز به کالا و کمک های آمریکا دارند که هم اکنون هم تا اندازه ای از آنها برخوردار هستند. آمریکا خواهان حکومتی است که مردم را مهار شده در دست داشته باشد نه خواهان کسانی است که شاید روزی آنها بتوانند مردم را همراه خود سازند. جهانداران می دانند: مردمی که هرگز آزادی ندیده اند در آزادی به هرسویی می جهند، ولی نه همآهنگ بلکه ناهنجار، پس آنها به آسانی سازمان پذیر نیستند.

برخورد به دیدگاه دوم: مگر امروز استقلال سیاسی و اقتصادی ی ایران به دست مردم ایران است؟ شاید به راستی الله گوش برخی از روشنفکران را قفل کرده است که سخنان رسول او را نشوند. ولایت فقیه به چه زبانی باید بگوید که او حکومت اسلامی را در ایران اجرا می کند نه کشور ایران را می آراید. حکومت اسلامی یعنی گسترش حکمرانی ی والیان اسلام بر مردمانی که هزار و چهارسد سال پیش با شمشیر مجاهدین سرکوب شده اند. والیان این شریعت چگونه باید برای برخی روشنفکران آشفته فکر روشن کنند که آرمان آنها پایداری و سرفرازی اسلام است. نشان سرفرازی اسلام حکمرانی ی الله و خاکساری بندگان در برابر او می باشد.

از آن روی ایران یکی از پایگاه های اسلام است که مردمی از این مردم رام تر و خودباخته تر و بخشنده تر و فراموشکارتر در جهان یافت نمی شود. این پایگاه غنیمتی است که از هزار و چهارسد سال پیش بر گورستان ایران دوستان بنا شده است و تا کنون هم خود ایرانیان از این پایگاه برای سرافکندگی ی ایرانیان و سر بلندی مسلمانان پاسداری کرده اند. این مهاجمین حتا برای کسانی که زبان اسلام را نمی فهمند با گذاشتن عمامه ی سیاه برتری خود و خفت ایرانی را به کردار نشان داده اند تا این مردم خاکساری و پستی خود را در برابر عربزادگان فراموش نکنند.

بی خبری و از خود بیگانگی ایرانیان از این آشگار است که از حکمرانی ی بیگانگان عمامه سیاه و ولایت فقیه شرمسار نمی شوند و حتا بر جهادگران و غارتگران و ویرانگران کشورشان نماز می گذارند. شگفتی در این است که کسانی که بیش از هزار سال به خفت امیران اسلامی تن در داده اند از سروری آمریکا بر ایران ننگ دارند و آزرده می شوند. شاید این کسان فراموش کرده اند که بیش از دویست سال است که حکومت های بیگانه به ویژه حکومت انگلیس بر روند و کارکرد امیران اسلامی در ایران فرمانروا هستند.

رجزخوانی آمریکا هم تنها برای ترساندن حکومت آخوندها یا پشتیبانی از مردم ایران نیست بلکه بیشتر برای تهدید انگلستان است تا شاید انگلیس از پی آیند سرنگونی ی حکومت اسلامی نگران شود و بخشی از بازار ایران را به او واگذار کند.

رشته ی گفتار از دست بگریخت. سخن از این بود که برخی از آزایخواهان در این پندارند که روزی آمریکا مهرمی ورزد و آخواندها را ناپدید می سازد و ما همگی آرام آرام به چشمه ی آزادی خواهیم رسید. برخی دیگر براین باورند که اگر آمریکایی بخواهد به زور وارد ایران شود باید به یاری ی آخوندها بر خاست تا از گسترش آمپریالیسم جهانخوار پیش گیری کرد.

به هر روی بررسی این پندارها بسان داستان چوپانی است که کوزه ی روغنی داشت و برای زنش امیدهای خود را بدین گونه بازگو می کرد: که او به شهر می رود و از پول فروش روغن بُزی می خرد که در هرسال دو بُزغاله می زاید، پس از زمانی، از پرورش آنها صاحب دارایی خواهد شد و نیز اسب تیزپایی می خرد که با آن به گردش در جهان می تازد. زنش که از این اندیشه های زیبا شاد گشته بود می گوید:هنگامی که تو از جهان گردی برگشتی منهم بر آن اسب سوار می شوم و یک بار دور باغچه می رانم. چوپان با چوبدستی خود زنش را به باد کتک می گیرد که چرا این زن بی مروت می خواهد اسب خسته را سوار شود. البته چوبدستی به کوزه می خورد و کوزه می شکند و روغن به خاک می ریزد. تفاوت این داستان با نابسامانی ایران زمین در این است که “ایران اسب” نه در پندار بلکه به کردار هزار و چهارسد سال است که به دشمن سواری می دهد.

اگر از آرزو و پندارهای نیک اندیشان چشم بپوشیم به پدیده ای برخورد می کنیم که به راستی وجود دارد و آن پدیده پایگاه هزار و چهارسد ساله ی آخوندهای مسلمان یعنی ایران ستیزان است. گرچه در گذشته خود آخوندها کمتر خلیفه بوده اند ولی خلیفه، سلطان و شاهان به دلخواه آنها گماشته می شده اند و به امر آنها حکمرانی می کرده اند. اکنون که والیان اسلام در ایران مزه ی حکمرانی را هم چشیده اند، شمار آنها هم از شمار همه ی گرگ های جهان گذشته است، چگونه باید امیدوار بود که روزی مردم ایران در هوایی که، به زهر نفس آخوندها، آلوده نباشد دم بزنند.

چندسدهزار آخوند که یکباره حتا با نیروی سپاه آمریکا هم ناپدید نمی شوند. اگر هم آنها در پندار برخی کسان ناپدید شوند زهر هزار ساله ی آنها که در عقیده و ایمان مردم فرو رفته است برجای می ماند. مگر زور و زیان امام غایب کمتر از آن رنجی است که مردم از امام آشگار می کشند؟

البته داشتن آرزوی سرنگون کردن حکومت اسلامی و پروراندن آرمان آزادی بسیار نیک و پسندیده است. آرمان و آرزو هر اندزه هم که دور و راه آن دشوار باشد شکوهمند است و روزی انسان بر دشواری های راه پیروز می شود و آرمان خود را در بر می گیرد. ولی در جنبش و آزمون و شناخت گام به گام است که انسان می توان راه رسیدن به آرمان خود را پیدا کند.

حکومت اسلامی تنها با عمامه ی آخوندها نمی چرخد بلکه بیشتر به عقیده هایی بستگی دارد که در ذهن مردم فرورفته اند. مسلمانان مجبور به اطاعت از اوامر الله هستند و مسلمان در مورد نیکی یا بدی آنها نمی اندیشد. بنابراین کسی که از راه بدگمانی زن خود را می کشد و در تنگدستی دختر خود را به بازار صیغه واگذار می کند اندیشه ای از خود ندارد بلکه او مطیع شرع اسلام است.

بهتر است که اندکی به پایه هایی بپردازیم که حکومت اسلامی بر آنها استوار شده است.

حکومت اسلامی بر سه ستون کُهن برپا شده است. این ستون ها بر یکدیگر تکیه دارند و از یکدیگر نیرو می گیرند. بسان اینکه اگر ایمان اسلامی به درون کسی وارد شود او آبستن جهادگری می شود و برای اسلامفروشان زور و پول می زاید. با این وجود در کاستی یا ویران شدن، هریک از این ستون ها، حکومت اسلامی سرنگون خواهد شد. گرچه این ستون ها ساختار پیچیده ای دارند ولی می توان آنها را در واژه های ” زور”، ” پول” و “ایمان”  بازگو کرد. تکیه گاه این ستون ها در ذهن مردم فرو رفته و توان گستاخی را از آنها گرفته است.

زور که با خشم بر مردم وارد شود ترس را در آنها گسترش می دهد. انسان در ترس به هر خواری و پستی تن درمی دهد و هستی و توانایی خود را به زورآوران پیش کش می کند. پدیده ی ترس از آغاز ابزار زورمندی در اسلام بوده است.

>>سوره ی التوبه، آیه ی 123 :

بکشید کافران را از پس هم، تا جد یت و خشم شما را احساس کنند.

سوره ی محمد، آیه ی 035 :

سستی نکنید، به صلح تن در ندهید, چون الله شما را قویتر و بی نقص گردانده است.

سوره ی محمد، آیه ی 004 :

کفار را در هر کجا یافتید گردن بزنید تا زمین از خون آنها رنگین شود. اسیران را محکم ببندید که قادر به گریز نباشند.<<

ستون زور:

با “زور” سرکشان سرکوب می شوند، توانمندان ناتوان می شوند، خردمندان نابخرد و ستمگران نیرومند می شوند، غارتگران توانگر و راستکاران دروغ کردار می شوند. سیه دودی که امروز بر سرتاسر ایران سایه افکنده است برآیند زوری است که در درازای هزار و چهارسد سال توان اندیشه ی همگان را سوخته است. حکومت اسلامی چکیده ی ستمی است که از پسمانده ی مرداب دروغ بر مردم ایران فروریخته شده است.

بنا براین بدون شراره ای که خرد همگان را برانگیزد و اندیشه ی آنها به شکوفایی وادار کند مردم نمی توانند بر ترس خود پیروز شوند و تا زمانی که اندیشه ی آنها در سیاهچال ترس زندانی است زور ستمکاران شکست ناپذیر خواهد بود.

ستون پول:

گرچه “پول” از راه زور افزایش می یابد یعنی پول فرآورده ی زور است ولی زورمندی و زورآوری به پول نیاز دارد. گسترش ترس بدون فرودآوردن خشم جهادگران بر مردم دشوار است و نگهداری ی پاسدارن جهاد خرج دارد. نه تنها جهادگران بلکه پاسداران و پرورندگان آنها نیز به پول نیاز دارند. آخوندی که از راه اسلامفروشی به دارایی و توانایی نرسد چندان انگیزه ای برای پرورش پیروان جان برکف ندارد. درست است که جان برکف ها در میان مردم درمانده و بی چیز بیشتر به وجود می آید ولی آنها باید امیدوار باشند که در آن اجتماع دستکم به سربلندی خواهند رسید. نمایش این دروغ ها و جاسازی کردن آنها در ذهن مردم به پرداخت پول بستگی دارد. اسلام و آخوند  کارکرد کشور و حکومت را به مفهوم کشورآرایی نمی شناسند. آنها که جهادگر و جهادپرور هستند درآمد کشور را بسان غنیمت در جهاد از آن خود می دانند و از این دیدگاه هم اکنون آخوندها درآمد ایران را در دست دارند.

می بینیم که آنها با پول مردم ایران به نام خود در کشورهای بیگانه سرمایه گذاری می کنند در حالیکه می دانند که مردم ایران بیشتر از مردمان دیگر به این سرمایه گذاری ها نیازمند هستند. آخوند می داند که دارایی و توانایی او از سرسپردگی ی او به اسلام رشد کرده است پس او برای بازاری ساختن و بزک کردن اسلام کوشا است و در آرمان ها و کردار او نشانی از مردم و کشور ایران دیده نمی شود. ایرانی و ایران برای آخوند تنها ابزار و چشمه ی درآمدی هستند که اسلام را استوار می سازند.

والیان اسلام، با دست یافتن بر سرزمین ایران، چنگال های ستمگر خود را در هستی ی این مردم فرو کرده اند و هرچه که به چنگ می آورند در جان فرتوت اسلام می ریزند تا آن را زنده نگهدارند. توانایی ی اسلامفرشان، به ویژه اسلام راستین فروشان، به نیرمندی ی  اسلام و این نیرومندی به سرمایه  و نادانی ی مسلمانان بستگی دارد. آخوندها ایران را غنیمت جهاد اسلامی می پندارند و برای غارت و چپاول آن حمکرانی می کنند.

ستون ایمان:

به هر روی “ایمان” نیرومندترین ستونی است که حکومت های اسلامی بیش از هزارسال بر آن استوار شده اند.   ایمان به یک مذهب، براین زمینه بنا شده است که انسان نادان و گمراه است و نیاز به راهنمایی رسولی دارد که از سوی خالق انسان فرستاده شده است. چون مسلمان هم توانایی برای شناسایی نیکی و زشتی را ندارد او ناچار است هر چه را که رسول الله امر کرده است بدون شک و اندیشه بپذیرد. کاستی و زشتی هایی را که انسان در احکام اسلام شناسایی می کند، هرچند که خردمندانه باشند، آنها را وسوسه ی شیطان می دانند.

با سخنی کوتاه می توان گفت انسان با ایمان  کسی است که مهار خرد و اندیشه خود را به والیان دین سپرده و با خوداندیشی بیگانه است. انسان مهار شده پیروی است که، خود را به دنبال پیشوا می بندد تا راه را گم نکند، پیشوایان برای کشیدن او به ریسمانی نیاز ندارد. کردار انسان با ایمان نادانسته است از همین نادانی است که او با توان خود می کوشد تا فرزندان خود را چشم و گوش بسته تربیت کند که خودسرانه پدیده ای را شناسایی نکنند و به احکام کهنه ی شریعت و گفتار فقها ایمان بیاورند.

اگر کسی ریشه ی نادانی و پسماندگی مسلمانان را بشکافد این کردار نشانی بر نکوهش کردن مسلمانان نیست بلکه  نمایان ساختن زهری است که هستی آنها را بیمار کرده است. بیماری ایمان نه تنها خرد انسان را می خشکاند نه تنها آزاداندیشی را از او می گیرد بلکه جامعه و نسل های آینده را عبد الله و از خود بیگانه می کند.

روش آسانی که برخی برای رام کردن فیل های آزاد به کار می برند بسان همین روشی است که مردم ایران را مسلمان کرده اند. برای رام کردن یک فیل  آزاد نخست او را به زنجیر می کشند و بسختی می زنند ” تا جدیت و خشم آنها را احساس کنند”. پس از زمانی که فیل بی چاره خوب گرسنه شد او را با زور ابزار نوک تیزی به سوی حصاری، که در آن فیل های رام شده خورد و خواب دارند، روانه می کنند. فردای آن روز کودکی بر گردن آن فیل که اکنون رام شده است، یعنی ایمان آورده است، می نشیند و با زدن چکش او را به انجام کارهای دشوار وادار می کند. برخی به دروغ به ” فیل های آزاد” فیل های وحشی و به ” فیل سرکوب شده” فیل رام شده می گوید. همین سان هم آخوندها به انسان آزاداندیش جاهل و به کسی که عبد الله شود عاقل می گویند.

کسانی که گمان می برند که می توان با برخی از آخوندها هم در مورد کشورآرایی و مردمسالاری گفتگو کرد آنها تفاوت مفهوم  “عقیده” با “دانش” را نمی شناسند. آخوند از سرشتش دروغوند و فریبکار است؛ او دانشی ندارد که پدیده ای را بشناسد؛ او تنها به اسلام و نادانی ی مردم ایمان دارد و این عقیده را بارها و بارها آزموده است؛ او اگر به خرد و دانش انسان تکیه کند به کردار باید از اسلام روی بگرداند و از وجود خودش ننگ داشته باشد.

شیره ی این جستار در این است که حکومت اسلامی پایگاه هزار و چهارسد ساله ای دارد که با  زور و به نیروی ایمان، که در ذهن مردم فرو رفته است، بر مردم ایران ستم می راند. پول و زور او را خود مردم فراهم می کنند چون آنها از خود بیگانه شده اند و مهار روند آنها در دست والیان اسلام است. شاید با وجود رسانه های نو نیازی به هزاران مسجد و سدهاهزار آخوند نباشد ولی کارکرد و برآینده پایگاه ایران ستیزان با گذشته تفاوتی ندارد. یعنی از حاکمان قم اوامر سرکوب کردن دگراندیشان صادر و در اندک زمان در سراسر شبکه ی ایران از سوی آخوندها اجرا می شود. به زبانی ساده: ایمان، نیروی مردم را در راه رسیدن آنها به آزادی از کارکرد می اندازد. تخم این پسماندگی ها به خواست والیان اسلام در ذهن مردم کاشته و آبیاری می شود و برآیند آن در درون خود مردم پرورش می یابد. اسلامفروشان راستین، یعنی آخوندهای پیشرو و اصلاح طلب، برای اینکه ریشه ی این تخم در ذهن مردم نخشکد از هر راهی  و به هر زبانی می کوشند که تلخی ی مزه ی اسلام را با دروغ های گندیده بپوشانند.

زیرا اسلامفروشان از زشتی یا پستی ی کرداری سخن نمی گویند بلکه تلاش می کنند که زشتی و پستی ی آن کردار را در اسلام پنهان کنند. یعنی آنها می خواهند که در این اجتماع هر نیکی و بدی با معیار اسلامی سنجیده شود. از این روی هر پدیده ی زشتی را که مردم از آن گریزانند با دروغ در قرآن می پوشانند و هر نیکی را که مردم خواهان باشند به دروغ به اسلام پیوند می زنند تا هیچگاه دانایی و خرد انسان معیار سنجش قرار نگیرد.

انسان یا از خرد گسسته است یا از ایمان. آرایش کردن ایمان نشان خوار ساختن خرد انسان است.

کسانی می توانند ایرانیان را در سرنگون ساختن حکومت اسلامی یاری دهند که بتوانند بر پایگاه ایران ستیزان، که گرداندگان آن در قم و نجف خانه کرده اند، پیروز شوند. پس آنگاه می توانند پیوند هسته ی فرماندهی را با آخوندهای زیرفرمان پاره کنند. تا زمانی که والیان اسلام دارای سازمانی هستند، که می توانند پیوسته دود سیاه نادانی را بر سراسر ایران بپوشانند، هیچ حکومتی به جز احکام ایران ستیزی و انسان ستیزی بر ایران حکمفرما نخواهد شد.

شریعت اسلام در احکامی تعریف می شود که، در اجرای اوامر الله، حکومت الله را در جهان پیاده می کند. خلیفه مامور اجرای این اوامر و امیرالمومنین است. اجرای احکام اسلامی بدون داشتن سازمان حکمرانی، بدون داشتن مجاهدین، بدون سرکوب دگراندیشان، بدون مسجد و آخوند و از همه مهمتر بدون پسماندگی ی فرهنگی در مردم، که آنرا ایمان به اسلام می نامند، امکان پذیر نیست. روشنفکرانی و آزادیخوانی که می خواهند، در کنار آخوند و در میان مسلمانان، به آزادی و مردمسالاری برسند کسانی هستند که تفاوت آزاده با عبد الله را و تفاوت مردمسالاری با حاکمیت الله را ندیده می گیرند.

در ایران الله حکومت می کند نه مردم، شریعت اسلام قانونگزار است نه آخوند، مردم در ایمان به اسلام گرفتارند نه در زندان پس باید دست های ضحاک را در پایگاهش بست و او را در کوه البرز میخکوب کرد تا پیوند او با خویشانش گسسته شود و مردم از ستم هزار و چهارسد ساله او رهایی یابند.