از «هنوم» تا «جهنم»

از « هنوم » تا « جهنم»

«هومر آبرامیان»

آنچه که ایسرائل دور انداخت در قران مایه ی رستگاری شد

ارمغانی از فرهنگستان جهانی کوروش بزرگ به آنان که خواهان دانستن اند

از گزارش شاهنامه و دیگر داده های دانش در می یابیم که درآغاز، آدمی نیز بهمراه دیگر جانوران ریز و درشت در یک زیستگاه بسر می بُرده است:

دَد و دام وهرجانور کش بدید      ز گیتی بنزدیک او آرمید

دَد، جانوران درنده مانند شیر و ببر و پلنگ بودند، و دام جانوران سودمند و نرمخویی مانند گاو و گوسپند و اسب و الاغ و شُتُر که نه تنها خوی درندگی نداشتند بلکه در بسیاری از زمینه می توانستند یار و یاور آدمی باشند.

ز گیتی نبودش کسی دشمنا جز اندر نهان ریمن اهریمنا

رِیمَن به چِم: پلید – فریبکار- چرک آلود و زشتخو است. در این چرخه از کارنامه ی آدمی ، زمین همانند مادری مهرورز، آغوش به روی همه ی فرزندان خود گشوده و هنوز به کشورها و سر زمینها پاره پاره نگشته است. هنوز نه «اُمتی» در میان است و نه «مِلتی» درکار، سینه ی سرسبز زمین است و آسمانِ باز، ابرهای بازیگوش، و چرخه ی زمان. از بام تاشام خورشید در آن بالا فرمانروایی می کند، و شباهنگام ماه گردن آویزسپهرمی شود، و ستارگان ریز و درشتی که کارشان تنها چشمک زدن و شکوهمندی ماه را ستایش کردن است. نه جنگی در میان است و نه زیاده خواهی درکار.. ولی این چرخه در برابر توانمندیها و فزونخواهی مردمان پایدار نماند.

این درست است که بسیاری از جانداران از سُهش های پنجگانه ی تنی مانند بینایی – شنوایی – چِشایی – بویایی و بَساوایی {لامسه} برخوردار اند ولی آدمی سُهش های دیگری دارد که دیگرجانداران از آنها بی بهره اند. ازاین سُهش ها یکی هوش است که می تواند نیک از بد، وشایست از نا شایست باز شناسد، دوم ویر است یا «غریزه» و سوم یاد است که کارش انبارکردن دیده ها و شنیده ها و چشیده ها و بوییده ها است، چهارم گویایی است که می تواند اندیشه را زبانی کند، و سرانجام، پویایی است که اندیشه را به کردار در می آورد. هوش و غریزه را کم بیش همه ی دیگر جانوران نیز دارند ولی یاد و پویایی و گویایی ویژه ی آدمی هستند. افزون براینها آدمی از نیروی شگفت انگیزی بنام اندیشه برخوردار است که بیارمندی آن می تواند بیک چشم بهم زدن به دورترین زمان برود و همانند شاهین بلند پرواز در جاودانگیها و بیکرانگیها بپرواز درآید. همین نیروی اندیشه است که آدمی را برانگیخت تا آنچه را که در پیرامون خود داشت بشناسد، او می خواست بداند که این خورشید که هر بامداد از کرانه ی خاوران سر برمی کشد، و شبا هنگام که در کرانه ی دیگر رُخ پنهان می کند، بکجا می رود؟ این ماه چرا گاه پُر و گاه باریک می شود؟ این باد که چنین با شِتاب می وَزَد، اینهمه شتابش برای چیست؟ وسرانجام در کجا خانه می کند؟ چه چیزی آسمان را در آن بالا، و زمین را در پایین نگهداشته است؟ چرا شکم برخی از زنان گاه بزرگ می شود و پس از چندی آدمک کوچکی از درون آن بیرون می خزد؟ چرا برخی کسان که می خوابند، دیگر بیدار نمی شوند؟ در این خوابِ بی بازگشت بکجا می روند و در آنجا چه می کنند؟ آیا جهانی که بدان کوچ می کنند همانند همین جهان است یا ازگونه ی دیگری است؟

اینگونه پرسشها از یکسو شالوده های کاخِ سد ستونِ دانش را فراهم آوردند و ازسوی دیگر بُنیاد دین را پی گذاشتند.

گروهی برآن شدند تا درپرتو خِرد و آزمون، بیخ و بُن پدیده ها و رازوارگیهای هستی را بشناسند و پاسخی در خور برای پُرسشهای پایان ناپذیر خود بیابند. اینها راهیان دانش اند که هنوزهم کارشان جستجو و کاوش و پژوهش است.

گروه دیگرخُرافه پردازان خِرد ستیزند که درهمیشه ی روزگار کارشان تاراج مَغزها و تباه کردن روانها بوده است. این گروه برآن شدند تا در بازار این {پرسشها} دکانی برای خود باز کنند و کالای خِرَد سوز خود را که خریدار بسیارهم داشت و هنوز هم بس بسیار دارد فرادست مردمان بگذارند.

در دکان این خرافه پردازانِ تاراجگر، همه ی رُخدادها و پدیده های بوم زادی برآمده از نیروهای نادیدنی و نابَسودنی بنام «خدایان» بودند.

خُشکسالیها و ترسالیها و زمین لرزه ها و دریا لرزه ها و آتشفشانها و بادهای خاک برافشان و بیماری ها و مرگ های نا بهنگام وهمه ی دیگر پدیده های سودمند و رُخدادهای زیانبار، همه و همه برآمده ازخُرسندی، یا ناخُرسندی دل این خدایانِ پنداری بودند.

این همان پدیده ای است که فردوسی بزرگ آن را « ریمن اهریمن» می نامد:

بگیتی نبودش کسی دشمنا       جز اندر نهان ریمن اهریمنا

برخی از این خدایان نرمخو و نیک سرشت و نیک منش بودند مانند ایزد مهر، و ایز بانواردویسورَ آناهیتا…

و برخی زشتخو و دُژمَنِش، و برخی دیگر هم این بودند و هم آن، هم قهار و جبار و مکار و مُنتقم و ذو مُنتقم و مُذل بودند و هم رحمان و رَحیم.

خدایان دُژمَنِش و زشتخو اَبرهای سپید باران دزد را می فرستادند تا ابرهای سیاه باران زا را بمیرانند و خشکالیهای مرگبار در پی بیاورند٬ ولی خدایان نیک سرشت با جنگ ابزار آذرخش و تُندَر به نبرد با دیو خشکسالی بر می خاستند تا ابرهای باران دزد را بتارانند و ابرهای سیاه باران زا را از چنگال دیو خشکسالی برهانند..

خدایان بَد سرشت بیماری ومرگهای نابهنگام پدید می آوردند، و خدایان نیک سرشت با داد و دهشهای خداوندی دلها را آرامش می بخشیدند، و آن دسته از خدایان که هم نیک سرشت بودند و هم بد سرشت، کرد و کارشان بسته به خُرسندی یا نا خُرسندی آنها از کُناک مَردُم بود، اگر مَردُم بَندِ بندگیشان را بگردن می گرفتنند و سراز فرمانهای خرد ستیزشان برنمی تافتند وهمه ی باید بودها و نباید بودها را بجا می آوردند، آنگاه همه چیز در پرتو رَحمت آنان رام و بهنجار می شد، ولی اگر سر از فرمان برمی تافتند و باید بودها و نباید بودها را بجا نمی آوردند، آنگاه آسمان و زمین و پُری آنها دچار تباهی می گشتند، شهرهای بزرگ مانند سدوم و عموره در آتش خشم این خدایان پنداری می سوختند، سراسرزمین تا چکاد بلند ترین کوهها بزیرآب فرو می رفت( داستان نوح)، رودها و دریاچه ها و تالاب ها بخون آغشته می گشتند (داستان موسی و فرعون)، سنگهای آتشین برسر مردمان باریدن میگرفتند(داستان یوشع در تورات و داستانهای همانند در قران).. و بسیاری زشتکاریهای دیگر که بجزخدایان پنداری، هیچ اهریمنی به انجامشان توانا نبود.در روزگار ما نیز سیل و زمین لرزه و دریا لرزه و خشکسالی پی آیند بد حجابی بانوان ایرانی دانسته شد)

این خدایانِ زشت و زیبا اندک اندک از جهان بی جنبش اندیشه به پیکر بُت درآمدند تا جای بیشتری در زندگی مردم دست و پا کنند و بر شیرینی بازار خدا فروشان بیافزایند.

از آنجا که می خواهیم جای پای این خدایان را از «تورات» تا «جهنم» پی بگیریم، به سراغ باورهای دیگر نمی رویم وپژوهش خود را از همان تورات می آغازیم:

یَعقوب پسرِ اِسحَق – نوه ی ابراهیم – و پدرِ بنی ایسرائل است. در آغازِ جوانی « بَرکتِ پدر» را که از آنِ برادرش «عیسو » بود می دزدد و به رهنمود مادر، نزد خالوی خود «لابان» می گریزد، در آنجا هردو دختران خالو را بزنی می گیرد و دارای چندین پسر و دختر می شود، و پس از چند سال:

«.. خداوند به یعقوب گفت بزمین پدرانت و بمولَد خویش مراجعت کُن و من با تو خواهم بود*» (سفرپیدایش باب سی و یکم آیه 3 )

«.. آنگاه یَعقوب برخاسته فرزندان و زنان خود را بر شُتُران سوار کرد* و تمام مواشی و اموال خود را که اندوخته بود برداشت تا نزد پدر خود اِسحَق بزمین کنعان برگردد* لابان (خالوی یعقوب) برای پَشم بُریدَنِ گلۀ خود رفته بود. و راحیل بُتهای پدر خود را دزدید* (سفر پیدایش باب سی ویکم آیه های 17 تا 19 )

این نازنین بانو که خدایان پدرش را دزدید، مادرهمان یوسف است که داستانهای بسیار در پیرامونش تنیده شد و نامی بزرگ در دینهای ابراهیمی از خود برجای گذاشت.

در روز سوم، «لابان» از فرار یعقوب آگاه می شود، بهمراه برادران خود در پی او می رود و درروز هفتم به او می رسد، و می گوید:

« چرا مرا فریب دادی و دخترانم را مانند اسیران شمشیر برداشته رفتی * چرا مخفی فرار کرده مرا فریب دادی و مرا آگاه نساختی تا ترا با شادی و نَغماتِ دَف و بَربَط مُشایعت نمایم * و مرا نگذاشتی که پسران و دختران خود را ببوسم* اکنون که بخانۀ پدر خود رغبتی تمام داشتی البته می بایست که می رفتی، لکن خدایان مرا چرا دزدیدی؟* یعقوب گفت سبب این بود که ترسیدم شاید دختران خود را بزور از من بگیری * اما خدایان ترا من ندزدیده ام، خدایانت را نزد هر که یافتی زنده نماند، پس بیا و در حُضور برادرانت آنچه را که از اموال توست مُشَخَص کُن و برای خود بگیر* یعقوب ندانست که راحیل ( زنی را که بسیار دوست می داشت) آنها را دزدیده است * پس لابان به خیمۀ یعقوب و خیمۀ لیه و بخیمۀ دو کنیز رفت و خدایان خود را نیافت، و از خیمۀ ی لیه بیرون آمده به خیمۀ راحیل درآمد* اما راحیل بُت ها را گرفته زیر جهازِ شُتُر نهاد و برآن بنشست و لابان تمام خیمه را جستجو کرده خدایان را نیافت* او به پدر خود گفت بنظر آقایم بد نیاید که درحضورت نمی توانم برخاست زیرا عادت زنان بر من است* (پیدایش باب سی و یکم آیه های 26 تا 35)

ولی این خدایان نمی توانستند همواره همچنان کوچک و بی آزار بمانند تا آنجا که بتوان با تنی آلوده بر رویشان نشست و در زیر باسن پنهانشان کرد، اینگونه خدایانِ بی آزار، بازار خدا فروشان فرومایه را بی خریدار خواهند گذاشت!.. باید خدایان دیگری ساخته می شدند تا بر داغی بازار بیافزایند. چنین شد که خدایان اندک اندک بزرگ و بزرگتر شدند و در جایگاههای بلند فراز آمدند تا مردمان در برابرشان خوار و ناچیز شمرده شوند.

یکی از این خدایان بزرگ که همانند «الله» هم قهار و هم جبار و هم مکار و هم مُذِل و هم مُنتَقِم و هم ذو منتقم بود، و هم هر روز بر شمار عبادت کنندگانش افزوده می شد «مولَک» نام داشت که پدید آمده از اندیشه های بیمار خدا سازان «عمونی» بود. عمونیان مردمی بودند که در بخش خاوری دریای نمک می زیستند و بهنگام کوچ بنی ایسرائل از مصر بسوی کنعان، میان آنها و فرزندان یعقوب تَنِش های مرگباری پیش آمد.

کاهنان عمونی پیکر این خدای هراس انگیز را که گاه « مَلکُوم » هم گفته شده است، همانند مردِ زور آوری می ساختند که برتختگاهی فراز نشسته و آماده ی پذیرفتن و در آغوش گرفتن قربانیها ازسوی عبادت کنندگان است. برای اینکه بر هراس انگیزی اش بیفزایند سرش را همانند سر گاو می ساختند و تاجی بزرگ بر آن سرِ گاو گونه می گذاشتند. این تندیس از یک پوسته ی مسی و بگونه یی ساخته می شد که اندرونه اش تهی بماند. از دریچه یی که در پُشت سر داشت هیزمی فراوان در شکمش می ریختند و آتشی بزرگ می افروختند، هنگامی که پیکر این خدای هراس انگیز از گرمای درون سرخ می شد، کودکان خود را برهنه می کردند و یکی پس از دیگری در آغوشِ سوزان او می انداختند تا از خشمش بکاهند، و برای اینکه فریادهای جگر خراش کودکان بی گناه خود را نشنوند، تبیره می نواختند و هَلهَله می کردند…

اگر نگاهی ژرف به پیرامون خود بیافکنیم خواهیم دید که هنوز هم این مولک است که نام خود را دگرگون کرده و همچنان فرزندان ما را در آتش خشم خونین درفشِ خود می سوزاند، و ما برای اینکه فریادهای آزادیخواهانه ی فرزندانمان را نشنویم همچنان تبیره می نوازیم و هَلهَله می کنیم، انگاری که مولک ( بخوانید اله هان پنداری) لایه یی کلفت از روان ما گشته است!..

چنین شد که سلیمان پادشاه بلند پایگاه ایسرائل نیز با همه ی دانش و بینِش و شکوهی که داشت سرانجام به عبادت مولک روی آورد:

« و سلیمان پادشاه، سُولی دختر فرعون، وزنان غریب بسیاری را از موآبیان وعَمّوُنیان و اَدومیان و صیدونیان و حِتّیان دوست می داشت* از اُمتهایی که خداوند در باره ی ایشان بنی اسراییل را فرموده بود که شما بایشان در نیایید و ایشان به شما در نیایند مبادا دل شما را به پیروی از خدایان خود مایل گردانند. و سُلیمان با اینها به مُحبت مُلصَق شد* و او را هفتصد زنِ بانو( زن آزاد) و سیصد مُتعَه (زنی که برای بهره برداری جنسی برای کوتاه زمان به شبستان برده می شود) بود و زنانش دل او را بگردانیدند* و در وقتِ پیریِ سلیمان واقع شد که زنانش دل او را به پیروی خدایان غریب مایل ساختند و دل او مثل دلِ پدرش داود با خدایش کامل نبود. پس سُلیمان درعقبِ عَشتُورَت خدای صیدونیان و درعقب مِلکُوم رِجِس(= پلیدی- گناه- کارِ بد) عَمّونیان رفت * و سُلیمان درنظرخداوند شرارت ورزیده مثل پدرخود داود خداوند را پیروی کامل ننمود * آنگاه سُلیمان در کوهی که روبروی اورشلیم است مکانی بلند بجهة کَمُوش که رِجِس (پلیدی) موآبیان است و بجهة مُولَک رِجِس بنی عَمّون بنا کرد* و همچنین بجهة همۀ زنان غریب خود که برای خدایان خود بخور میسوزانیدند و قربانیها می گذرانیدند عمل نمود…(کتاب اول پادشاهان باب یازدهم)

شوربختانه شمار بزرگی از بنی اسراییل هم به پیروی از سلیمان، خدایان بی آزاری را که مادر بزرگشان راحیل از پدرش دزدیده بود دور انداختند و به عبادت مولک روی آوردند و خشم انبیاء یهود را بر انگیختند:

« .. اما شما ای پسران ساحِره و اولادِ فاسِق و زانیه، باینجا نزدیک آیید* بر کِه تمسخر می کنید؟ و بر کِه دهان خود را باز می کنید و زبان را دراز می نمایید؟* آیا شما اولاد عِصیان، و ذُریت کِذب نیستید که در میان بلوطها و زیر هر درخت سبز، خویشتن را بحرارت می آورید و اطفال را در وادی ها زیر شکاف صخره ها ذبح مینمایید*. (اشعیاء نبی باب پنجاه و هفت)

« ..ای پسر انسان، اُورشلیم را از رِجاساتَش (پلیدیهایش) آگاه ساز و بگو خداوند یَهُوَه می گوید: من ترا به آب غُسل داده ازخونت طاهر ساختم.. ترا به روغن تَدهِین کردم .. و ترا به قلاب دوزی مُلبَس ساختم و نَعلینِ پوستِ خَز بپایت کردم و به کتان نازک آراسته و به ابریشم پیراسته ساختم.. گوشواره ها در گوشت و تاج جمالی بر سرت گذاشتم، و آوازۀ تو بسبب زیباییت در میان اُمتها شایع شد، زیرا خداوند یَهُوَه می گوید: که آن زیبایی از جَمال من که بر تو نهاده بودم کامل شد* اما تو بزیبایی خود توکل نمودی .. و پسران و دخترانت را که برای من زاییده بودی گرفته بجهت خوراک ایشان ذبح نمودی.. (کتاب حزقیال نبی باب شانزدهم)

شک نیست که سُلیمان در گُسترش چنین آیین شرم آور و ننگین در میان مردم خود دستی دراز داشته است از اینرو:

« .. خشم خداوند بر سُلیمان افروخته شد از آن جهة که دلش از یَهوه خدای اسراییل منحرف گشت…» (اول پادشاهان- باب یازده آیه 9 )

اگر بخواهیم کرد و کارِانبیاء یهود را به سنجه بگذاریم، خواهیم دید که گرانمایه ترین کار آنها نکوهش پادشاهان بد کاره از بدکارگی، باز داشتنِ فرمانرویان ستم پیشه از ستم بارگی، و برانگیختن توانمندان به دادگری بوده است.

چنانچه در نوشتار دیگری بنام سیونیزم نشان داده ام(نگاه کنید به سیونیزم در همین تارنما) بنی ایسرائل در پی زشتکاریهای پادشاهان بِزهکار، و دینکاران سیه دل، اندک اندک از پرستش یَهُوَه صَبایوت روی گردانده و پرستش خدایان دیگر پیش گرفتند، در این میان تنی چند از کاهنان دلسوز و برخی از انبیای یهود به اندیشه افتادند تا با نوشتن تورات از پراکندگی مردم و مرگ یک آیین کهن جلوگیرند . «یوشیا» که در این زمان بر کُرسی پادشاهی یهودا نشسته بود این اندیشه را پَسندید و در پیشبُرد آن بسیار کوشید. در سال هجدهمِ پادشاهی او یکی از کاهنان بنام حِلقّیا به فرستاده ی پادشاه گفت:

«.. کتاب توراة را در خانۀ خداوند یافته ام. و حِلقّیا آن کتاب را به شافانِ کاتب داد که آنرا خواند* و شافانِ کاتب نزد پادشاه برگشت و آنرا به حُضور پادشاه خواند* پس چون پادشاه سخنان سِفر توراة را شنید لباس خودرا درید..(کتاب دوم پادشاهان – باب 22 )

از گزارش تورات نمی توان دریافت که در آن نوشته یی که در خانه ی خدا پیدا شد و حِلقیای نبی آن را «تورات» نامید چه چیزی نوشته شده بود. همین اندازه می دانیم که این نوشته چرخشی بزرگ در تاریخ سیاسی و دینی یهودیان، و پدیده ی نوینی در فرهنگ دینهای ابراهیمی در پی آورد.

یوشیا فرمان داد همه ی کشتارگاههای خدایان بیگانه را در هم بکوبند، همه ی پیاله ها و جام هایی را که برای «خدای بَعل» ساخته شده بود از «خانه خدا» بیرون بریزند. «بَعل» یکی از خدایان خورشیدی بود که مردم فینیقیه و کنعان و بسیاری از همسایگان آنها می پرستیدند و فرزندان خود را برای او قربانی می نمودند و هَنوم را پلید شمرد تا دیگر کسی پسر یا دختر خود را درآنجا برای مولک نسوزاند.. (این همان چیزی است که ما پدیده یی نوین در فرهنگ دینهای ابراهیمی بشمار آوردیم.) برای شناخت این پدیده که دامنگیرِ مردم جهان گردید، باید نگاه ژرفتری به «هَنُوم» بیاندازیم تا بدانیم چه شد که امروزه میلیاردها تن از مردمِ جهان بی آنکه بدانند، در زیر هَنایِش دین و فرهنگ یهود بسرمی برند.

در این راستا اگر چه اندکی از بِستَرِ پژوهش خود دور خواهیم افتاد ولی خوب است بدانیم که: گوهر یک اندیشه چگونه درگذرگاه زمان چهره دگرگون می کند، و یک آرمان خُجسته چگونه بلای جان مردم جهان می شود.

«هَنوم» نامِ دره یی است در جنوب اورشلیم که کوه سیون (صَهیُون) را از تل العماره جدا می کند.

در همین دره بود که سُلیمان جایگاههای بلندی برای بُتهای زنان خود، بویژه بُت آدمسوز «مولک» ساخت… ( اول پادشاهان باب یازده آیه 7 )

این تبهکاری تا بدانجا دامن گسترانید که بسیاری از بنی ایسرائل و از آن میان آحاز پادشاه یهودا:

«… در وادی هَنُوم بخور سوزانید و پسران خود را بر حسب رجاسات اُمتهاییکه خداوند از حُضور بنی اسراییل اخراج نموده بود سوزانید… (کتاب دوم تواریخ ایام – باب بیست و هشتم و اول پادشاهان – باب 11 آیه 7 )

و در پی او پادشاه دیگری بنام « مَنَسیّ » :

« … دوازده ساله بود که پادشاه شد و پنجاه و پنج سال در اورشلیم سَلطنت نمود * و آنچه در نظر خداوند نا پسند بود موافق رِجاسات اُمتهاییکه خداوند آنها را از حُضور اسراییل اخراج کرده بود عمل نمود * زیرا مکانهای بلند را که پدرش حِزقیا خراب کرده بود بار دیگر بنا نمود و مَذبحها برای بَعلیم برپا کرد و پسران خود را در وادی هنوم از آتش گذراند.. (کتاب دوم تواریخ ایام – باب 33 آیه 1 تا 6 )

بسیاری از انبیاء گرانمایه ی یهود این کارِزشتِ پادشاهان و مردم خود را با تلخ ترین زبان بباد نکوهش گرفتند:

«… خداوند چنین گفت برو و کوزۀ سفالین از کوزه گر بخر و بعضی ازمشایخ قوم و مشایخ کَهَنَه را همراه خود بردار* به وادی اِبن هِنوم که نزد دهنۀ دروازهّ کوزه گران است بیرون رفته سخنانی را که بتو خواهم گفت در آنجا ندا کن* و بگو: ای پادشاهان یهودا و سَکنۀ اورشلیم، کلام خداوند را بشنوید* یَهُوَه صَبایوت خدای اسراییل چنین می گوید: اینک براین مکان چنان بلائی خواهم آورد که گوش هرکس که آنرا بشنود صدا خواهد کرد* ز آن رو که مرا ترک کردند، و این مکان را خوارشمردند و بخور درآن برای خدایان غیر، که نه خودِ ایشان و نه پدران ایشان و نه پادشاهان یهودا آنها را شناخته بودند سوزانیدند* و این مکان را از خونِ بیگناهان مملو ساختند و مکانهای بلند برای بَعل بنا کردند تا پسرانِ خود را بجای قربانیهای سوختنی برای بَعل بسوزانند* که من آن را اَمر نفرموده و نگفته و در دلم نگذشته بود* بنا براین، خداوند می گوید: اینک ایامی می آید که این مکان به تُوفَت یا به وادی ابن هِنوم دیگر نامیده نخواهد شد بلکه به وادی قتل… (کتاب ارمیاء نبی باب نوزدهم آیه های 1 تا 7 )

و سرانجام دیدیم که یوشیا پادشاهِ یَهودا این آیین دل آشوبِ ننگین را بر انداخت و « وادی ابن هِنوم» را ناپاک یا {نجس} نامید، و فرمان داد که استخوانهای مردگان ولاشه های سگ ها و گربه ها، و خاکروبه ها و آخالها وهمه ی دیگر ناپاکیهای شهررا در آنجا بریزند و در آتشی که هرگز خاموش نشود بسوزانند، این کارِ بزرگِ یوشیا نه تنها شهر زیبای اورشلیم را از گند و آلودگی رهایی بخشید، ونکه بگونه ی نمادین دشنامی بود به «مولک» و «بَعل» و دیگر خدایان آدمی خوار تا نشان دهد که چنین خدایانی نه شایسته فرو بردن کودکان ما، ونکه شایسته ی آن اند که پلیدی هایمان را در کام آتشین شان فرو ریزیم.

نکته یی که تا کنون گفته نشد این است که چنین جایی در زبان پارسی «درّه » – به گویش تازی: «وادی» و در زبان عبری که همریشه با زبان آرامی است ،( گِ Geh) و همکردِ آن با «هنوم» می شود گِهنوم یا Gehennoom یا گِهَنَه Gehenna.

در واژه نامه ی انگلیسی این واژه چنین گزارش شده است:

Ge.hen.na (gi.hen.na) :The Valley of Hinnom near Jerusalem, where offal was thrown and fires kept burning to purify the air 2 a place of torment. 3 in the New Testament, hell; hellfire

در اینجا بایسته است که دیدگاه سه دین ابراهیمی در باره ی چگونگی جایگاه پس از مرگ را بشناسیم تا بدانیم چه شد که «جهنم» از «گهنوم» سر برون کشید، و چیزی را که دین گذاران یهود با خشم و بیزاری برون افکندند، دین گذار اسلام همان را مایه ی پیروزی خود ساخت.

در تورات هیچ نشانی نه از بهشت هست و نه از جهنم. در برخی از بخشهای تورات واژه « هاویه» بکار رفته است که برگردانی است از واژه ی « شیول » عبری. واژه ی هاویه از واژه های تازی و آرش آن (ژرفای زمین) و جایگاه مردگان است، در تورات نیز بیشتر با همین آرش بکار رفته است:

«..زیرا آتشی درغَضَبِ من افروخته شد و تا هاویۀ پایین ترین شعله ور خواهد بود* و زمین را با حاصِلَش می سوزانَد و اَساس کوهها را آتش خواهد زد*..». (سِفرتثنیه باب سی و دوم آیه های 19 تا 25 )

در اینجا به روشنی پیداست که سخن یهوه نمارش به جایگاه مردگان در زیر زمین است، و هیچ نشانی از جَهَنَم بدانگونه که درقُران آمده دیده نمی شود.

« .. او نمی داند که مُردگان در آنجا هستند و دعوت شدگانش در عُمق های هاویه می باشند»( امثال سلیمان باب نهم آیه 18)

«..ای پسر من اگر گناهکاران ترا فریفته سازند، قبول مَنما* اگر گویند همراه ما بیا تا برای خون در کمین بنشینیم، و برای بیگناهان بیجهت پنهان شویم * مثل هاویه ایشان را زنده خواهم بلعید و تندرست مانند آنکه بگور فرو می روند..» ( مثال 1 آیه 10 تا 12 )

در هر دو گفتار بالا سخن از ژرفای زیر زمین و جایی است که مردگان را در آنجا می نهند، نه جهنم و مار غاشیه و عقرب جرار و حمیم جهنم و درخت زقوم و غَساق و خیالپردازیهای بد هنجار دیگر!

« .. ای خدا در کثرت رَحمانیت خود و راستیِ نجاتِ خود، مرا مُستجاب فرما* مرا از خلاب (گِل و لای) خلاصی ده تا غرق نشوم * و از نفرت کنندگانم و از ژرفی های آب رستگار شوم* مگذار که سیلاب آب مرا بپوشاند و «ژرفی» مرا به بلعد و «هاویه» دهان خود را بر من ببندد..» ( مزمور69 آیه های 14 و 15 )

«..آیا برای مُردگان کاری عَجیب خواهی کرد؟ مگر مُردگان برخاسته ترا حَمد خواهند گفت؟ آیا رَحمت تو در قبر مذکور خواهد شد؟ و امانت تو در هلاکت؟ آیا کار عَجیب تو در ظُلمت اعلام می شود و عدالت تو در زمین فراموشی؟..» ( مزمور 88 آیه 11 12)

از دو مزمور بالا به روشنی دانسته می شود که هاویه در تورات همان ژرفای گور، و سرزمین فراموشی است و هیچ کاری به آتش و مار و زَقّوم و غساق و یاوه های دیگری که در قران آمده ندارد.

«..من گفتم اینک در فیروزی ایّام خود به درهای هاویه می روم و از بقیۀ سالهای خود محروم می شوم* گفتم خداوند را مشاهده نمی نمایم * خداوند را در زمین زندگان نخواهم دید* من با ساکنان عالم فنا انسان را دیگر نخواهم دید* خانۀ من کنده گردید و مثل خیمۀ شبان از من بُرده شد..». (اشعیاء نبی بای سی و هشتم آیه های 10 تا 12)

« .. از این جهت هاویه حرص خود را زیاد کرده و دهان خویش را بی حد باز نموده است و جلال و جِمهُور و شوکت ایشان و هر که در ایشان شادمان باشد درآن فرو می رود..» ( اشعیاء نبی باب 5 آیه 14 )

در هر دوگفتار اشعیاء نبی سُخن از مرگ و فرو رفتن به ژَرفای زمین در میان است و هیچ نشانی از جهان پرجُنب و جوش پس از مرگ در میان نیست.

«..روزهای من گذشته قَصدهای من و فکرهای دلم مُنقطع شده است* شب را به روز تبدیل می کنند، با وجود تاریکی می گویند روشنایی نزدیک است* وقتیکه اُمید دارم هاویه خانۀ من می باشد و بِستَر خود را در تاریکی می گُستَرانم * و بهلاکت می گویم تو پدر من هستی و به کِرم که تو خواهرمن می باشی* پس اُمید من کجا است، و کیست که اُمید مرا خواهد دید* تا بندهای هاویه را فرو ریزد هنگامی که با هم در خاک نزول نماییم.» (کتاب ایوب باب 17 آیه 11 تا 16 )

« ایکاش مرده بودم! چرا در رَحَم مادرم نمردم* هنگامی که از شکم مادرم بیرون آمدم چرا جان ندادم* چرا زانوهای مادر ، مرا پذیرفتند و پستانهایش تا مکیدم* زیرا اگر می مُردم تا کنون می خوابیدم و آرام می شدم، در خواب می بودم و استراحت می یافتم* همراه با پادشاهان و مُشیرانِ جهان که خرابها برای خویشتن بنا نمودند، یا با سروران که طلای بسیار داشتند و خانه های خود را از نقره پُر ساختند* یا مثل سِقطِ پنهان شده نیست می بودم* مثل بچه هایی که روشنایی را ندیدند* درآنجا شریران از شورش باز می ایستند وخستگان می آرامند * درآنجا اسیران در اطمینان با هم ساکنند و آواز و کلام را نمی شنوند* کوچک و بزرگ در آنجا یک اند* و غلام از آقایش آزاد است* چرا روشنی به مُستمَند داده شود و زندگی به تلخ جانان که انتظار مُوت را می کِشَند و نمی یابند * و برای آن حُفره می زنند بیشتر از گنجها، و شادمان می شوند هنگامی که قبر را می یابند..» (کتاب ایوب باب سوم آیه های 11 تا 22 )

« .. زیرا که ازحیات خود، از زحمتی که زیر آفتاب می کشی نصیب تو همین است* هر چه دستت بجهت عَمل نمودن بیابد همانا با توانایی خود بعمل آور، چونکه در عالم اَموات که بآن می روی نه کار و نه تدبیر و نه علم و نه حِکمت است..» (جامعه باب نهم آیه 10)

ازهر دو «کتاب ایوب» و «کتاب جامعه» به روشنی دانسته می شود که سخن از فراموشخانه ی مردگان در میان است، جاییکه آدمی پس از اُفت وخیز بسیار کوله بار رنجها را بر زمین می گذارد و آرام و آسوده می خوابد، نه آتشی در کار است و نه حور و غلمانی در میان، به سخن دیگر می توان گفت که یهوه صبایوت، بنی اسراییل را از رفتن به جهنم بخشودگی داده است!. پس می رویم بسراغ مسیحیت تا ببینیم که گهنوم در آنجا چه سرنوشتی پیدا کرد.

عیسا خود یک یهودی، و بسیار باورمند به آیین یهود بود، او می دانست «گهنوم کجاست» ، آن را بارها دیده و با فراز و فرود رخدادهایش آشنا بود و می دانست نمی توان یک شبه از « گی هنوم» یک «جهنم» ساخت، از اینرو هنگامی که از آن سخن می گوید ، می داند چه می گوید:

« و من نیز ترا می گویم که تویی پِطرس و براین صخره که تویی کلیسای خود را بنا می کنم و ابواب جهنم برآن استیلا نخواهند یافت » (متی باب 16 آیه 18)

این نخستین بار است که در برگردان انجیل بزبان پارسی با واژه ی جهنم بر می خوریم. پیداست که مترجم این بخش از کتابِ مقدس با «فرهنگ جهنمی محمد و آل محمد» آشنایی دیرینه داشته که توانسته است این واژه را بجای «جهان مرگ» بر زبان عیسا بگذارد. این سخن در برگردان انگلیسی چنین است:

And so I tell you, Peter: you are the rock, and on this rock foundation I will build my Church and not even death will ever be able to over com it. Good News Bible. United Bible Societies

در برگردان زبان آشوری نیز که شاخه ی خاوری زبان آرامی است، بجای جهنم واژه ی « شیول» آمده که همان هاویه و اشاره به جایگاه مردگان در زیر زمین است و کاری به جهنمِ محمدی ندارد.

اندک اندک واژه ی گی هنوم از ایسرائل بیرون رفت و به یونان رسید و یک پزشک یونانی بنام لوقا یا لوکاس Lukas دلباخته ی اندیشه های مسیح شد وسخنانی را که از دیگران شنیده بود گزارش کرد و با همین گزارش { ابواب جهنم} را برروی مسیحیان گشود:

«..شخصی دولتمند بود که ارغوان و کتان می پوشید و هر روزه در عیاشی با جلال بسر می برد* و فقیری بینوا بود ایلعازَر نام که او را بر درگاه او می گذاشتند* و آرزو می داشت که از پاره هایی که از خوان آن دولتمند می ریخت خود را سیر کند بلکه سگان نیز آمده زبان بر زخمهای او میمالیدند* باری آن فقیر بمُرد و فرشتگان او را بآغوش ابراهیم بُردند و آن دولتمند نیزمرد و او را دفن کردند* پس چشمان خود را در عالم اموات گشوده خود را درعذاب یافت و ابراهیم را از دور و ایلعازر را در آغوشش دید* آنگاه بآواز بلند گفت ای پدرِ من ابراهیم، بر من ترحم فرما و ایلعازر را بفرست تا سرانگشت خود را بآب تر کرده زبان مرا خُنَک سازد زیرا در این نار معذبم * ابراهیم گفت ای فرزند بخاطر آور که تو در ایام زندگانی چیزهای نیکوی خود را یافتی و همچنین ایلعازر چیزهای بد را، لیکن او الان در تسلی است و تو در عذاب.. » (انجیل لوقا باب شانزدهم آیه های 19 تا 25 )

این داستانِ تنیده از تارهای خرافه باوری که لوقا آن را در گزارش خود آورده، در گزارش هیچک از سه انجیل نویس دیگر که عیسا را دیده و سخنان او را با گوشهای خود شنیده اند دیده نمی شود، و اگر اندکی ژرف بنگریم خواهیم دید که در هیچ بخشی از سخنان عیسا نامی از جهنم بمیان نیامده است، در همه جا سخن از جایگاه مردگان در میان است. برای نمونه عیسا می گوید:

« ..و تو ای کفرناحوم که تا بِفلّک سر افراشته ای بجهنم سرنگون خواهی شد..» (انجیل متی باب یازده آیه 23)

واژه ی جهنم که در برگردان پارسیِ این آیه آمده، در برگردانهای آشوری، عبری و سریانی هنوز همان شیول است نه جهنم ، و گفتیم که شیول همان هاویه و هاویه همان جایگاه مردگان در ژرفای زمین است و کاری به جهنم ندارد، پیداست که مترگم پارسی، که فرهنگ جهنمی آشنا بوده، شتاب بیشتری برای رسیدن به جهنم داشته است. ولی دیری نمی پاید که اندک اندک هاویه که تا آن زمان جایگاه آرامش و بی رنجی بود، بدست بنیادگذاران کلیسای مسیح جای خود را به جایگاه درد و رنج و آتش و دود می دهد، و جانوران جان آزار آرامشش را بهم می زنند:

« و چون فرشتۀ پنجم نواخت ستاره یی را دیدم که بر زمین افتاده بود و کلید چاه هاویه بدو داده شد* و چاه هاویه را گشود و دودی چون دود تنوری عظیم از چاه بالا آمد و آفتاب و هوا از دود چاه تاریک گشت* و ازمیان دود ملخها بزمین برآمدند و بآنها قوتی چون قوت عَقربهای زمین داده شد* بدیشان گفته شد که ضرر نرسانند نه بگیاه زمین و نه به هیچ سبزی و نه بدرختی، بلکه بآن مردمانیکه مُهر خدا را برپیشانی خود ندارند* بآنها گفته شد که ایشان را نکُشند بلکه تا مدت پنج ماه مُعذَب بدارند و اذیت آنها مثل اذیت عقرب بود وقتیکه کسی را نیش بزند* و در آن ایام مردم طَلَب مُوت خواهند کرد و آنرا نخواهند یافت و تمنای مرگ خواهند نمود و مرگ از آنها خواهد گریخت * صورت مَلَخها چون اسبهای آراسته شده برای جنگ بود و بر سر ایشان مثل تاجهای شبیه طلا و چهره های ایشان شبیه صورت انسان بود و مویی داشتند چون موی زنان و دندانهایشان مانند دندانها ی شیران بود * و جوشنها داشتند چون جوشنهای آهنین و صدای بالهای ایشان مثل صدای عرابه های اسبهای بسیار که بجنگ همی تازند و دُمها چون عقربها با نیشها داشتند و در دُم آنها قدرت بود که تا مدت پنج ماه مردم را اذیت نمایند* وبر خود پادشاهی داشتند که ملک الهاویه است. » (مکاشفه یوحنا باب نهم آیه های 1 تا11 )

« و دیدم فرشته یی را که از آسمان نازل می شود و کلید هاویه را دارد و زنجیری بزرگ بردست وی است * و اژدها، یعنی مار قدیم را که ابلیس و شیطان می باشد گرفتار کرده او را تا مدت هزار سال در بند نهاد و او را بهاویه انداخت و در را بروی او بسته مُهر نمود تا اُمتها را دیگر گمراه نکند تا مدت هزارسال به انجام رسد..» ( مکاشفه یوحنا باب بیستم آیه های 1 تا 3 )

شش سد سال پس از عیسا دین گذار دیگری بنام محمد در عربستان برآن شد تا دین نوینی بر شالوده ی دینهای پیشین پدید آورد، در آن زمان هر دو آیین یهودیت و مسحیت در سراسرعربستان و یمن و شام و جاهای دیگر شناخته شده بودند، برخی از دینهای ایرانی مانند زروان گرایی- آیین مهری و زرتشتیگری نیز در همه ی آن سرزمینها گسترده و شناخته شده بودند، پس با اینهمه زمینه های یاوه باوری، پدید آوردن یک کیش نو با کارمایه ی خرافه باوریهای پیشین، کار دشواری نبود، چنانچه « پُل چینوند» از اوستا به قران رسید و نامش «پُل صراط» شد، یا فرشتگانی مانند جبرائیل و اسرافیل و میکائیل و عزرائیل از دستگاه یزدان شناسی یهود به قران کوچیدند و در آنجا مانش گزیدند، و داستانهای خرد سوزی مانند «توفان نوح» ، « داستان ایوب» ، « داستان ابراهیم» ، « داستان موسی و فرعون» و «داستان سلیمان» و چندین داستان دیگر که در تورات از یک هنجار شایان ستایش ادبی برخوردار بودند، بگونه ی بسیار کژ و کوژ و بد ریخت و بهم ریخته و بدون سامان و هنجار ادبی از قران سر درآوردند…

عیسا در جایی گفته بود: گذراندن ریسمانی کُلفت از سوراخ سوزن آسانتر است از رسیدن یک دولتمند به پادشاهی خدا… « هر آینه به شما می گویم که شخص دولتمند بملکوت آسمان بدشواری داخل می شود* و باز شما را می گویم که گذشتن شتر از سوراخ سوزن آسانتر است از دخول شخص دولتمند در ملکوت خدا …» ( انجیل متی باب نوزدهم آیه 23)

این آیه در برگردان اننگلیسی King James نیز به همین گونه آمده است:

23. Then said Je-sus unto hid disciples. Verily I say unto you. That a rich man shall hardly inter into the kingdom of heaven.

24. And again I say unto you, It is easier for a camel to go through the eye of a needle, than for a rich man to inter into the kingdom of God.

در زبان آرامی که عیسا بدان سخن می گفت واژه ی گَملَه Gamla ریسمان کلفتی است که لَنگَر کشتی را به آن می بندند، این واژه در عربی شده است جُمّلَ Jomla – و واژه ی گوملَه Goomla به چِم شُتُر است که در انگلیسی شده است Camel و در عربی شده است جَمَل و در زبان آشوری که شاخه خاروی زبان آرامی است همان گوملَه Goomla گفته می شود. عیسا که با گروهی ماهی گیر سخن می گفت می خواست نشان دهد، همانگونه که «ریسمانِ لَنگَر» را نمی توان از سوراخ سوزن گذراند، آدم سرمایه دار نیز نمی تواند به پادشاهی آسمان راه یابد. ولی کسانی که انجیل را برای نخستین بار به زبان یونانی بر می گرداندند به این نکته ی بسیار باریک پی نبردند و ریسمان را «شُتُر » پنداشتند، و سخن عیسا را بدینگونه برگرداندند که :« گذشتن شُتر از سوراخ سوزن آسانتراست از دخول شخص دولتمند در ملکوت خدا»

در اینجا مترگم به این نکته ی باریک ننگریست که آنچه با سوزن سروکار دارد نخ و ریسمان است نه شُتُر یا اسب و الاغ ، ولی این سخنِ نادرست جای خود را در انجیل گشود، تا اینکه محمد به دین گذاری پرداخت و چون از این سخن خوشش آمده بود آنرا بدینگونه بکارگرفت: « همانا آنان که آیات الله را تکذیب کنند و از کِبر و نِخوَت سر به آن فرود نیاورند هرگز درهای آسمان بروی آنان باز نشود و به بهشت در نیایند تا آنکه شُتُر از چشمۀ سوزن در آید داخل شدن آنها به بهشت بدان ماند که شُتُر به چشمه ی سوزن رود و این محال باشد..». (سوره اعراف آیه 39 برگردان مهدی الهی قمشه ای )

محمد شنیده بود که در آیین یهود جایی بنام Ge.hen.na یا Gehennoom بوده که در آن آتشی بد خیم جانها را می آزرده است.

می دانیم که در زبان عربی چهار وات: گ . چ . ژ . پ بر زبان جاری نمی شوند، از این رو وات {گ} جای خود را به {ج} می دهد و گهنوم به جهنمی هراس انگیز دگرگون می شود.

بدین گونه آن چیزی را که یهودیان ازراه خردِ و دانش و بینشِ نیک دور افکندند، در قران مایه ی رستگاری مسلمانان شد!.

از آنجا که اسلام می بایست «کامل ترین دین » می شد، پس جهنمش نیز می بایست بکمال می رسید، از این روی افزون برآتش و دود و جانورانِ آزار دهنده ی جان، می بایست برای جهنم نشینان خوراک و نوشاک و پوشاکِ شایسته نیز فراهم می گردید:

« ای رسول ما آیا خبرهولناک قیامت و بلیه عالمگیر برتو حکایت شده است که آنروز رُخسار گروهی ترسناک و ذلیل باشد و همه کارشان رَنج و مَشِقَت است و پیوسته در آتش فروزان دوزخ مُعذبند و از چشمۀ آب گرم جهنم آب نوشند و طعامی غیر ضریعِ دوزخ {گیاهی خاردار و بسیار بد بو} برآنها نیست که آن طعام هر چه خورند نه فربه شوند و نه سیرگردند» (سوره غاشیه آیه های 6 و 7 )

« همانا درخت زقوم خوراک بد کاران است آن غذا در شکمشان چون مس گداخته می جوشد آنسان که آب بر روی آتش جوشان است. آنگاه خطاب قهر رسد بگیرید بد کاران را در میان دوزخ افکنید پس از آن آب جوشان بر سرش فرو ریزند.(سوره دخان آیه های 44 تا 47)

« آنگاه شما ای گمراهان از درخت زقوم تلخ خواهید خورد و شکمها را از آن پر خواهید کرد و روی آن، آب جوشان و سوزان خواهید نوشید و همچون نوشیدن شُتُرانی که مبتلا به بیماری تشنگی شده‌اند، از آن خواهید نوشید.» (سوره واقعه آیه های 51 – 55)

« او را بگیرید و به غُل و زنجیرکشید تا بازش به دوزخ درافکنید، آنگاه به زنجیری که طولش هفتاد ذَرع است او را به آتش در کشید و طعامی غیر ازغِسلین ندارد{ غِسلین و غَساق آبی است که زخم وچرک در آن شسته می شود- زردآبه و خون و چرکهایی که از پوست و جسم دوزخیان جاری می ‌شود و گفته ا‌ند: چیزی است که از شرمگاه زنان زناکار بیرون می آید.» ( سوره حاقه آیه های 35 و37 )

«اهل کُفر و طغیان را بدترین منزلگاه است آنجا به دوزخ درآیند که بسیار آرامگاه بدی است و آنجا آب گرم و عَفِن حَمیم و غَساق را باد بچشند.». (سوره ص آیه 58 )

« و اگر از شدت عَطش آبی درخواست کنند آبی مانند مِس گداخته به آنها دهند که رویها را بسوزاند» (سوره کهف- آیه 29 )

« در آن روزگاران بد گردنکشان را زیرزنجیرقَهرِخدا مشاهده خواهی کرد و بینی که پیراهنهایی ازمِس گداختۀ آتشین برتن دارند ودرشعلۀ آتش چهرۀ آنها پنهان است». (سوره ابراهیم آیه های 49 – 50 )

« آنان را که به آيات ما کافر شدند به آتش خواهيم افکند هر گاه پوست تنشان بپزد پوستی ديگرشان دهيم ، تا عذاب خدا را بچشند خدا پيروزمند وحکيم است». (سوره نساء آیه 56)

« آنگاه که غلها را به گردنشان اندازند و با زنجيرها بکشندشان ،  در آب جوشان ، سپس در آتش ، افروخته شوند ؛ آنگاه به آنها گفته شود : آن شريکان که برای خدا می پنداشتيد کجا هستند؟ (سوره غافر آیه 71، 72، 73)

« برای جهنم بسياری از جن و انس را بيافريديم ايشان را دلهايی است ، که بدان نمی فهمند و چشمهايی است که بدان نمی بينند و گوشهايی است که بدان نمی شنوند اينان همانند چارپايانند حتی گمراه تر از آنهايند اينان خود غافلانند ( سوره اعراف آیه 179)

« جهنم در انتظار باشد؛طاغيان ، را منزلگاهی است ؛ زمانی دراز در آنجا درنگ کنند  ؛ نه خنکی چشند و نه آب، جز آب جوشان و خون و چرک ؛ اين کيفری است برابر کردار  زيرا آنان به روز حساب اميد نداشتند» (سوره النبأ آیات 21 تا 25)

« و هر گاه چنين نکنيد که هرگز نتوانيد کرد پس بترسيد از آتشی که برای کافران مهيا شده و هيزم آن مردمان و سنگها هستند.» ( سوره بقره آیه 24 )


« کافران را داراييها و فرزندانشان هرگز از عذاب خدا نرهاند آنها خود، هيزم آتش جهنمند
» (سوره آل عمران آیه 10)

بدین شیوه، از یک کار بسیار زشت «عموریان» و «صیدونیان» و برخی از یهودیان در سرزمین کنعان، جهنمی ساخته شد که هنوز هم مغز و روان و اندیشه ی میلیاردها مردم دانش آموخته و دانش نیاموخته را در سراسر جهان می سوزاند و زندگی را برآنان تلخ می گرداند. آیا زمان آن نرسیده است که خود و فرزندانمان را از این هراس روانسوز رهایی بخشیم و با آب دانش و بینش و منش نیک، آتش این جهنم خانمانسوز را خاموش کنیم.

پاینده ایران – هومر آبرامیان

از « هنوم » تا « جهنم»

«هومر آبرامیان»

آنچه که ایسرائل دور انداخت در قران مایه ی رستگاری شد

ارمغانی از فرهنگستان جهانی کوروش بزرگ به آنان که خواهان دانستن اند

از گزارش شاهنامه و دیگر داده های دانش در می یابیم که درآغاز، آدمی نیز بهمراه دیگر جانوران ریز و درشت در یک زیستگاه بسر می بُرده است:

دَد و دام وهرجانور کش بدید ز گیتی بنزدیک او آرمید

دَد، جانوران درنده مانند شیر و ببر و پلنگ بودند، و دام جانوران سودمند و نرمخویی مانند گاو و گوسپند و اسب و الاغ و شُتُر که نه تنها خوی درندگی نداشتند بلکه در بسیاری از زمینه می توانستند یار و یاور آدمی باشند.

ز گیتی نبودش کسی دشمنا جز اندر نهان ریمن اهریمنا

رِیمَن به چِم: پلید – فریبکار- چرک آلود و زشتخو است. در این چرخه از کارنامه ی آدمی ، زمین همانند مادری مهرورز، آغوش به روی همه ی فرزندان خود گشوده و هنوز به کشورها و سر زمینها پاره پاره نگشته است. هنوز نه «اُمتی» در میان است و نه «مِلتی» درکار، سینه ی سرسبز زمین است و آسمانِ باز، ابرهای بازیگوش، و چرخه ی زمان. از بام تاشام خورشید در آن بالا فرمانروایی می کند، و شباهنگام ماه گردن آویزسپهرمی شود، و ستارگان ریز و درشتی که کارشان تنها چشمک زدن و شکوهمندی ماه را ستایش کردن است. نه جنگی در میان است و نه زیاده خواهی درکار.. ولی این چرخه در برابر توانمندیها و فزونخواهی مردمان پایدار نماند.

این درست است که بسیاری از جانداران از سُهش های پنجگانه ی تنی مانند بینایی – شنوایی – چِشایی – بویایی و بَساوایی {لامسه} برخوردار اند ولی آدمی سُهش های دیگری دارد که دیگرجانداران از آنها بی بهره اند. ازاین سُهش ها یکی هوش است که می تواند نیک از بد، وشایست از نا شایست باز شناسد، دوم ویر است یا «غریزه» و سوم یاد است که کارش انبارکردن دیده ها و شنیده ها و چشیده ها و بوییده ها است، چهارم گویایی است که می تواند اندیشه را زبانی کند، و سرانجام، پویایی است که اندیشه را به کردار در می آورد. هوش و غریزه را کم بیش همه ی دیگر جانوران نیز دارند ولی یاد و پویایی و گویایی ویژه ی آدمی هستند. افزون براینها آدمی از نیروی شگفت انگیزی بنام اندیشه برخوردار است که بیارمندی آن می تواند بیک چشم بهم زدن به دورترین زمان برود و همانند شاهین بلند پرواز در جاودانگیها و بیکرانگیها بپرواز درآید. همین نیروی اندیشه است که آدمی را برانگیخت تا آنچه را که در پیرامون خود داشت بشناسد، او می خواست بداند که این خورشید که هر بامداد از کرانه ی خاوران سر برمی کشد، و شبا هنگام که در کرانه ی دیگر رُخ پنهان می کند، بکجا می رود؟ این ماه چرا گاه پُر و گاه باریک می شود؟ این باد که چنین با شِتاب می وَزَد، اینهمه شتابش برای چیست؟ وسرانجام در کجا خانه می کند؟ چه چیزی آسمان را در آن بالا، و زمین را در پایین نگهداشته است؟ چرا شکم برخی از زنان گاه بزرگ می شود و پس از چندی آدمک کوچکی از درون آن بیرون می خزد؟ چرا برخی کسان که می خوابند، دیگر بیدار نمی شوند؟ در این خوابِ بی بازگشت بکجا می روند و در آنجا چه می کنند؟ آیا جهانی که بدان کوچ می کنند همانند همین جهان است یا ازگونه ی دیگری است؟

اینگونه پرسشها از یکسو شالوده های کاخِ سد ستونِ دانش را فراهم آوردند و ازسوی دیگر بُنیاد دین را پی گذاشتند.

گروهی برآن شدند تا درپرتو خِرد و آزمون، بیخ و بُن پدیده ها و رازوارگیهای هستی را بشناسند و پاسخی در خور برای پُرسشهای پایان ناپذیر خود بیابند. اینها راهیان دانش اند که هنوزهم کارشان جستجو و کاوش و پژوهش است.

گروه دیگرخُرافه پردازان خِرد ستیزند که درهمیشه ی روزگار کارشان تاراج مَغزها و تباه کردن روانها بوده است. این گروه برآن شدند تا در بازار این {پرسشها} دکانی برای خود باز کنند و کالای خِرَد سوز خود را که خریدار بسیارهم داشت و هنوز هم بس بسیار دارد فرادست مردمان بگذارند.

در دکان این خرافه پردازانِ تاراجگر، همه ی رُخدادها و پدیده های بوم زادی برآمده از نیروهای نادیدنی و نابَسودنی بنام «خدایان» بودند.

خُشکسالیها و ترسالیها و زمین لرزه ها و دریا لرزه ها و آتشفشانها و بادهای خاک برافشان و بیماری ها و مرگ های نا بهنگام وهمه ی دیگر پدیده های سودمند و رُخدادهای زیانبار، همه و همه برآمده ازخُرسندی، یا ناخُرسندی دل این خدایانِ پنداری بودند.

این همان پدیده ای است که فردوسی بزرگ آن را « ریمن اهریمن» می نامد:

بگیتی نبودش کسی دشمنا جز اندر نهان ریمن اهریمنا

برخی از این خدایان نرمخو و نیک سرشت و نیک منش بودند مانند ایزد مهر، و ایز بانواردویسورَ آناهیتا…

و برخی زشتخو و دُژمَنِش، و برخی دیگر هم این بودند و هم آن، هم قهار و جبار و مکار و مُنتقم و ذو مُنتقم و مُذل بودند و هم رحمان و رَحیم.

خدایان دُژمَنِش و زشتخو اَبرهای سپید باران دزد را می فرستادند تا ابرهای سیاه باران زا را بمیرانند و خشکالیهای مرگبار در پی بیاورند٬ ولی خدایان نیک سرشت با جنگ ابزار آذرخش و تُندَر به نبرد با دیو خشکسالی بر می خاستند تا ابرهای باران دزد را بتارانند و ابرهای سیاه باران زا را از چنگال دیو خشکسالی برهانند..

خدایان بَد سرشت بیماری ومرگهای نابهنگام پدید می آوردند، و خدایان نیک سرشت با داد و دهشهای خداوندی دلها را آرامش می بخشیدند، و آن دسته از خدایان که هم نیک سرشت بودند و هم بد سرشت، کرد و کارشان بسته به خُرسندی یا نا خُرسندی آنها از کُناک مَردُم بود، اگر مَردُم بَندِ بندگیشان را بگردن می گرفتنند و سراز فرمانهای خرد ستیزشان برنمی تافتند وهمه ی باید بودها و نباید بودها را بجا می آوردند، آنگاه همه چیز در پرتو رَحمت آنان رام و بهنجار می شد، ولی اگر سر از فرمان برمی تافتند و باید بودها و نباید بودها را بجا نمی آوردند، آنگاه آسمان و زمین و پُری آنها دچار تباهی می گشتند، شهرهای بزرگ مانند سدوم و عموره در آتش خشم این خدایان پنداری می سوختند، سراسرزمین تا چکاد بلند ترین کوهها بزیرآب فرو می رفت( داستان نوح)، رودها و دریاچه ها و تالاب ها بخون آغشته می گشتند (داستان موسی و فرعون)، سنگهای آتشین برسر مردمان باریدن میگرفتند(داستان یوشع در تورات و داستانهای همانند در قران).. و بسیاری زشتکاریهای دیگر که بجزخدایان پنداری، هیچ اهریمنی به انجامشان توانا نبود.در روزگار ما نیز سیل و زمین لرزه و دریا لرزه و خشکسالی پی آیند بد حجابی بانوان ایرانی دانسته شد)

این خدایانِ زشت و زیبا اندک اندک از جهان بی جنبش اندیشه به پیکر بُت درآمدند تا جای بیشتری در زندگی مردم دست و پا کنند و بر شیرینی بازار خدا فروشان بیافزایند.

از آنجا که می خواهیم جای پای این خدایان را از «تورات» تا «جهنم» پی بگیریم، به سراغ باورهای دیگر نمی رویم وپژوهش خود را از همان تورات می آغازیم:

یَعقوب پسرِ اِسحَق – نوه ی ابراهیم – و پدرِ بنی ایسرائل است. در آغازِ جوانی « بَرکتِ پدر» را که از آنِ برادرش «عیسو » بود می دزدد و به رهنمود مادر، نزد خالوی خود «لابان» می گریزد، در آنجا هردو دختران خالو را بزنی می گیرد و دارای چندین پسر و دختر می شود، و پس از چند سال:

«.. خداوند به یعقوب گفت بزمین پدرانت و بمولَد خویش مراجعت کُن و من با تو خواهم بود*» (سفرپیدایش باب سی و یکم آیه 3 )

«.. آنگاه یَعقوب برخاسته فرزندان و زنان خود را بر شُتُران سوار کرد* و تمام مواشی و اموال خود را که اندوخته بود برداشت تا نزد پدر خود اِسحَق بزمین کنعان برگردد* لابان (خالوی یعقوب) برای پَشم بُریدَنِ گلۀ خود رفته بود. و راحیل بُتهای پدر خود را دزدید* (سفر پیدایش باب سی ویکم آیه های 17 تا 19 )

این نازنین بانو که خدایان پدرش را دزدید، مادرهمان یوسف است که داستانهای بسیار در پیرامونش تنیده شد و نامی بزرگ در دینهای ابراهیمی از خود برجای گذاشت.

در روز سوم، «لابان» از فرار یعقوب آگاه می شود، بهمراه برادران خود در پی او می رود و درروز هفتم به او می رسد، و می گوید:

« چرا مرا فریب دادی و دخترانم را مانند اسیران شمشیر برداشته رفتی * چرا مخفی فرار کرده مرا فریب دادی و مرا آگاه نساختی تا ترا با شادی و نَغماتِ دَف و بَربَط مُشایعت نمایم * و مرا نگذاشتی که پسران و دختران خود را ببوسم* اکنون که بخانۀ پدر خود رغبتی تمام داشتی البته می بایست که می رفتی، لکن خدایان مرا چرا دزدیدی؟* یعقوب گفت سبب این بود که ترسیدم شاید دختران خود را بزور از من بگیری * اما خدایان ترا من ندزدیده ام، خدایانت را نزد هر که یافتی زنده نماند، پس بیا و در حُضور برادرانت آنچه را که از اموال توست مُشَخَص کُن و برای خود بگیر* یعقوب ندانست که راحیل ( زنی را که بسیار دوست می داشت) آنها را دزدیده است * پس لابان به خیمۀ یعقوب و خیمۀ لیه و بخیمۀ دو کنیز رفت و خدایان خود را نیافت، و از خیمۀ ی لیه بیرون آمده به خیمۀ راحیل درآمد* اما راحیل بُت ها را گرفته زیر جهازِ شُتُر نهاد و برآن بنشست و لابان تمام خیمه را جستجو کرده خدایان را نیافت* او به پدر خود گفت بنظر آقایم بد نیاید که درحضورت نمی توانم برخاست زیرا عادت زنان بر من است* (پیدایش باب سی و یکم آیه های 26 تا 35)

ولی این خدایان نمی توانستند همواره همچنان کوچک و بی آزار بمانند تا آنجا که بتوان با تنی آلوده بر رویشان نشست و در زیر باسن پنهانشان کرد، اینگونه خدایانِ بی آزار، بازار خدا فروشان فرومایه را بی خریدار خواهند گذاشت!.. باید خدایان دیگری ساخته می شدند تا بر داغی بازار بیافزایند. چنین شد که خدایان اندک اندک بزرگ و بزرگتر شدند و در جایگاههای بلند فراز آمدند تا مردمان در برابرشان خوار و ناچیز شمرده شوند.

یکی از این خدایان بزرگ که همانند «الله» هم قهار و هم جبار و هم مکار و هم مُذِل و هم مُنتَقِم و هم ذو منتقم بود، و هم هر روز بر شمار عبادت کنندگانش افزوده می شد «مولَک» نام داشت که پدید آمده از اندیشه های بیمار خدا سازان «عمونی» بود. عمونیان مردمی بودند که در بخش خاوری دریای نمک می زیستند و بهنگام کوچ بنی ایسرائل از مصر بسوی کنعان، میان آنها و فرزندان یعقوب تَنِش های مرگباری پیش آمد.

کاهنان عمونی پیکر این خدای هراس انگیز را که گاه « مَلکُوم » هم گفته شده است، همانند مردِ زور آوری می ساختند که برتختگاهی فراز نشسته و آماده ی پذیرفتن و در آغوش گرفتن قربانیها ازسوی عبادت کنندگان است. برای اینکه بر هراس انگیزی اش بیفزایند سرش را همانند سر گاو می ساختند و تاجی بزرگ بر آن سرِ گاو گونه می گذاشتند. این تندیس از یک پوسته ی مسی و بگونه یی ساخته می شد که اندرونه اش تهی بماند. از دریچه یی که در پُشت سر داشت هیزمی فراوان در شکمش می ریختند و آتشی بزرگ می افروختند، هنگامی که پیکر این خدای هراس انگیز از گرمای درون سرخ می شد، کودکان خود را برهنه می کردند و یکی پس از دیگری در آغوشِ سوزان او می انداختند تا از خشمش بکاهند، و برای اینکه فریادهای جگر خراش کودکان بی گناه خود را نشنوند، تبیره می نواختند و هَلهَله می کردند…

اگر نگاهی ژرف به پیرامون خود بیافکنیم خواهیم دید که هنوز هم این مولک است که نام خود را دگرگون کرده و همچنان فرزندان ما را در آتش خشم خونین درفشِ خود می سوزاند، و ما برای اینکه فریادهای آزادیخواهانه ی فرزندانمان را نشنویم همچنان تبیره می نوازیم و هَلهَله می کنیم، انگاری که مولک ( بخوانید اله هان پنداری) لایه یی کلفت از روان ما گشته است!..

چنین شد که سلیمان پادشاه بلند پایگاه ایسرائل نیز با همه ی دانش و بینِش و شکوهی که داشت سرانجام به عبادت مولک روی آورد:

« و سلیمان پادشاه، سُولی دختر فرعون، وزنان غریب بسیاری را از موآبیان وعَمّوُنیان و اَدومیان و صیدونیان و حِتّیان دوست می داشت* از اُمتهایی که خداوند در باره ی ایشان بنی اسراییل را فرموده بود که شما بایشان در نیایید و ایشان به شما در نیایند مبادا دل شما را به پیروی از خدایان خود مایل گردانند. و سُلیمان با اینها به مُحبت مُلصَق شد* و او را هفتصد زنِ بانو( زن آزاد) و سیصد مُتعَه (زنی که برای بهره برداری جنسی برای کوتاه زمان به شبستان برده می شود) بود و زنانش دل او را بگردانیدند* و در وقتِ پیریِ سلیمان واقع شد که زنانش دل او را به پیروی خدایان غریب مایل ساختند و دل او مثل دلِ پدرش داود با خدایش کامل نبود. پس سُلیمان درعقبِ عَشتُورَت خدای صیدونیان و درعقب مِلکُوم رِجِس(= پلیدی- گناه- کارِ بد) عَمّونیان رفت * و سُلیمان درنظرخداوند شرارت ورزیده مثل پدرخود داود خداوند را پیروی کامل ننمود * آنگاه سُلیمان در کوهی که روبروی اورشلیم است مکانی بلند بجهة کَمُوش که رِجِس (پلیدی) موآبیان است و بجهة مُولَک رِجِس بنی عَمّون بنا کرد* و همچنین بجهة همۀ زنان غریب خود که برای خدایان خود بخور میسوزانیدند و قربانیها می گذرانیدند عمل نمود…(کتاب اول پادشاهان باب یازدهم)

شوربختانه شمار بزرگی از بنی اسراییل هم به پیروی از سلیمان، خدایان بی آزاری را که مادر بزرگشان راحیل از پدرش دزدیده بود دور انداختند و به عبادت مولک روی آوردند و خشم انبیاء یهود را بر انگیختند:

« .. اما شما ای پسران ساحِره و اولادِ فاسِق و زانیه، باینجا نزدیک آیید* بر کِه تمسخر می کنید؟ و بر کِه دهان خود را باز می کنید و زبان را دراز می نمایید؟* آیا شما اولاد عِصیان، و ذُریت کِذب نیستید که در میان بلوطها و زیر هر درخت سبز، خویشتن را بحرارت می آورید و اطفال را در وادی ها زیر شکاف صخره ها ذبح مینمایید*. (اشعیاء نبی باب پنجاه و هفت)

« ..ای پسر انسان، اُورشلیم را از رِجاساتَش (پلیدیهایش) آگاه ساز و بگو خداوند یَهُوَه می گوید: من ترا به آب غُسل داده ازخونت طاهر ساختم.. ترا به روغن تَدهِین کردم .. و ترا به قلاب دوزی مُلبَس ساختم و نَعلینِ پوستِ خَز بپایت کردم و به کتان نازک آراسته و به ابریشم پیراسته ساختم.. گوشواره ها در گوشت و تاج جمالی بر سرت گذاشتم، و آوازۀ تو بسبب زیباییت در میان اُمتها شایع شد، زیرا خداوند یَهُوَه می گوید: که آن زیبایی از جَمال من که بر تو نهاده بودم کامل شد* اما تو بزیبایی خود توکل نمودی .. و پسران و دخترانت را که برای من زاییده بودی گرفته بجهت خوراک ایشان ذبح نمودی.. (کتاب حزقیال نبی باب شانزدهم)

شک نیست که سُلیمان در گُسترش چنین آیین شرم آور و ننگین در میان مردم خود دستی دراز داشته است از اینرو:

« .. خشم خداوند بر سُلیمان افروخته شد از آن جهة که دلش از یَهوه خدای اسراییل منحرف گشت…» (اول پادشاهان- باب یازده آیه 9 )

اگر بخواهیم کرد و کارِانبیاء یهود را به سنجه بگذاریم، خواهیم دید که گرانمایه ترین کار آنها نکوهش پادشاهان بد کاره از بدکارگی، باز داشتنِ فرمانرویان ستم پیشه از ستم بارگی، و برانگیختن توانمندان به دادگری بوده است.

چنانچه در نوشتار دیگری بنام سیونیزم نشان داده ام(نگاه کنید به سیونیزم در همین تارنما) بنی ایسرائل در پی زشتکاریهای پادشاهان بِزهکار، و دینکاران سیه دل، اندک اندک از پرستش یَهُوَه صَبایوت روی گردانده و پرستش خدایان دیگر پیش گرفتند، در این میان تنی چند از کاهنان دلسوز و برخی از انبیای یهود به اندیشه افتادند تا با نوشتن تورات از پراکندگی مردم و مرگ یک آیین کهن جلوگیرند . «یوشیا» که در این زمان بر کُرسی پادشاهی یهودا نشسته بود این اندیشه را پَسندید و در پیشبُرد آن بسیار کوشید. در سال هجدهمِ پادشاهی او یکی از کاهنان بنام حِلقّیا به فرستاده ی پادشاه گفت:

«.. کتاب توراة را در خانۀ خداوند یافته ام. و حِلقّیا آن کتاب را به شافانِ کاتب داد که آنرا خواند* و شافانِ کاتب نزد پادشاه برگشت و آنرا به حُضور پادشاه خواند* پس چون پادشاه سخنان سِفر توراة را شنید لباس خودرا درید..(کتاب دوم پادشاهان – باب 22 )

از گزارش تورات نمی توان دریافت که در آن نوشته یی که در خانه ی خدا پیدا شد و حِلقیای نبی آن را «تورات» نامید چه چیزی نوشته شده بود. همین اندازه می دانیم که این نوشته چرخشی بزرگ در تاریخ سیاسی و دینی یهودیان، و پدیده ی نوینی در فرهنگ دینهای ابراهیمی در پی آورد.

یوشیا فرمان داد همه ی کشتارگاههای خدایان بیگانه را در هم بکوبند، همه ی پیاله ها و جام هایی را که برای «خدای بَعل» ساخته شده بود از «خانه خدا» بیرون بریزند. «بَعل» یکی از خدایان خورشیدی بود که مردم فینیقیه و کنعان و بسیاری از همسایگان آنها می پرستیدند و فرزندان خود را برای او قربانی می نمودند و هَنوم را پلید شمرد تا دیگر کسی پسر یا دختر خود را درآنجا برای مولک نسوزاند.. (این همان چیزی است که ما پدیده یی نوین در فرهنگ دینهای ابراهیمی بشمار آوردیم.) برای شناخت این پدیده که دامنگیرِ مردم جهان گردید، باید نگاه ژرفتری به «هَنُوم» بیاندازیم تا بدانیم چه شد که امروزه میلیاردها تن از مردمِ جهان بی آنکه بدانند، در زیر هَنایِش دین و فرهنگ یهود بسرمی برند.

در این راستا اگر چه اندکی از بِستَرِ پژوهش خود دور خواهیم افتاد ولی خوب است بدانیم که: گوهر یک اندیشه چگونه درگذرگاه زمان چهره دگرگون می کند، و یک آرمان خُجسته چگونه بلای جان مردم جهان می شود.

«هَنوم» نامِ دره یی است در جنوب اورشلیم که کوه سیون (صَهیُون) را از تل العماره جدا می کند.

در همین دره بود که سُلیمان جایگاههای بلندی برای بُتهای زنان خود، بویژه بُت آدمسوز «مولک» ساخت… ( اول پادشاهان باب یازده آیه 7 )

این تبهکاری تا بدانجا دامن گسترانید که بسیاری از بنی ایسرائل و از آن میان آحاز پادشاه یهودا:

«… در وادی هَنُوم بخور سوزانید و پسران خود را بر حسب رجاسات اُمتهاییکه خداوند از حُضور بنی اسراییل اخراج نموده بود سوزانید… (کتاب دوم تواریخ ایام – باب بیست و هشتم و اول پادشاهان – باب 11 آیه 7 )

و در پی او پادشاه دیگری بنام « مَنَسیّ » :

« … دوازده ساله بود که پادشاه شد و پنجاه و پنج سال در اورشلیم سَلطنت نمود * و آنچه در نظر خداوند نا پسند بود موافق رِجاسات اُمتهاییکه خداوند آنها را از حُضور اسراییل اخراج کرده بود عمل نمود * زیرا مکانهای بلند را که پدرش حِزقیا خراب کرده بود بار دیگر بنا نمود و مَذبحها برای بَعلیم برپا کرد و پسران خود را در وادی هنوم از آتش گذراند.. (کتاب دوم تواریخ ایام – باب 33 آیه 1 تا 6 )

بسیاری از انبیاء گرانمایه ی یهود این کارِزشتِ پادشاهان و مردم خود را با تلخ ترین زبان بباد نکوهش گرفتند:

«… خداوند چنین گفت برو و کوزۀ سفالین از کوزه گر بخر و بعضی ازمشایخ قوم و مشایخ کَهَنَه را همراه خود بردار* به وادی اِبن هِنوم که نزد دهنۀ دروازهّ کوزه گران است بیرون رفته سخنانی را که بتو خواهم گفت در آنجا ندا کن* و بگو: ای پادشاهان یهودا و سَکنۀ اورشلیم، کلام خداوند را بشنوید* یَهُوَه صَبایوت خدای اسراییل چنین می گوید: اینک براین مکان چنان بلائی خواهم آورد که گوش هرکس که آنرا بشنود صدا خواهد کرد* ز آن رو که مرا ترک کردند، و این مکان را خوارشمردند و بخور درآن برای خدایان غیر، که نه خودِ ایشان و نه پدران ایشان و نه پادشاهان یهودا آنها را شناخته بودند سوزانیدند* و این مکان را از خونِ بیگناهان مملو ساختند و مکانهای بلند برای بَعل بنا کردند تا پسرانِ خود را بجای قربانیهای سوختنی برای بَعل بسوزانند* که من آن را اَمر نفرموده و نگفته و در دلم نگذشته بود* بنا براین، خداوند می گوید: اینک ایامی می آید که این مکان به تُوفَت یا به وادی ابن هِنوم دیگر نامیده نخواهد شد بلکه به وادی قتل… (کتاب ارمیاء نبی باب نوزدهم آیه های 1 تا 7 )

و سرانجام دیدیم که یوشیا پادشاهِ یَهودا این آیین دل آشوبِ ننگین را بر انداخت و « وادی ابن هِنوم» را ناپاک یا {نجس} نامید، و فرمان داد که استخوانهای مردگان ولاشه های سگ ها و گربه ها، و خاکروبه ها و آخالها وهمه ی دیگر ناپاکیهای شهررا در آنجا بریزند و در آتشی که هرگز خاموش نشود بسوزانند، این کارِ بزرگِ یوشیا نه تنها شهر زیبای اورشلیم را از گند و آلودگی رهایی بخشید، ونکه بگونه ی نمادین دشنامی بود به «مولک» و «بَعل» و دیگر خدایان آدمی خوار تا نشان دهد که چنین خدایانی نه شایسته فرو بردن کودکان ما، ونکه شایسته ی آن اند که پلیدی هایمان را در کام آتشین شان فرو ریزیم.

نکته یی که تا کنون گفته نشد این است که چنین جایی در زبان پارسی «درّه » – به گویش تازی: «وادی» و در زبان عبری که همریشه با زبان آرامی است ،( گِ Geh) و همکردِ آن با «هنوم» می شود گِهنوم یا Gehennoom یا گِهَنَه Gehenna.

در واژه نامه ی انگلیسی این واژه چنین گزارش شده است:

Ge.hen.na (gi.hen.na) :The Valley of Hinnom near Jerusalem, where offal was thrown and fires kept burning to purify the air 2 a place of torment. 3 in the New Testament, hell; hellfire

در اینجا بایسته است که دیدگاه سه دین ابراهیمی در باره ی چگونگی جایگاه پس از مرگ را بشناسیم تا بدانیم چه شد که «جهنم» از «گهنوم» سر برون کشید، و چیزی را که دین گذاران یهود با خشم و بیزاری برون افکندند، دین گذار اسلام همان را مایه ی پیروزی خود ساخت.

در تورات هیچ نشانی نه از بهشت هست و نه از جهنم. در برخی از بخشهای تورات واژه « هاویه» بکار رفته است که برگردانی است از واژه ی « شیول » عبری. واژه ی هاویه از واژه های تازی و آرش آن (ژرفای زمین) و جایگاه مردگان است، در تورات نیز بیشتر با همین آرش بکار رفته است:

«..زیرا آتشی درغَضَبِ من افروخته شد و تا هاویۀ پایین ترین شعله ور خواهد بود* و زمین را با حاصِلَش می سوزانَد و اَساس کوهها را آتش خواهد زد*..». (سِفرتثنیه باب سی و دوم آیه های 19 تا 25 )

در اینجا به روشنی پیداست که سخن یهوه نمارش به جایگاه مردگان در زیر زمین است، و هیچ نشانی از جَهَنَم بدانگونه که درقُران آمده دیده نمی شود.

« .. او نمی داند که مُردگان در آنجا هستند و دعوت شدگانش در عُمق های هاویه می باشند»( امثال سلیمان باب نهم آیه 18)

«..ای پسر من اگر گناهکاران ترا فریفته سازند، قبول مَنما* اگر گویند همراه ما بیا تا برای خون در کمین بنشینیم، و برای بیگناهان بیجهت پنهان شویم * مثل هاویه ایشان را زنده خواهم بلعید و تندرست مانند آنکه بگور فرو می روند..» ( مثال 1 آیه 10 تا 12 )

در هر دو گفتار بالا سخن از ژرفای زیر زمین و جایی است که مردگان را در آنجا می نهند، نه جهنم و مار غاشیه و عقرب جرار و حمیم جهنم و درخت زقوم و غَساق و خیالپردازیهای بد هنجار دیگر!

« .. ای خدا در کثرت رَحمانیت خود و راستیِ نجاتِ خود، مرا مُستجاب فرما* مرا از خلاب (گِل و لای) خلاصی ده تا غرق نشوم * و از نفرت کنندگانم و از ژرفی های آب رستگار شوم* مگذار که سیلاب آب مرا بپوشاند و «ژرفی» مرا به بلعد و «هاویه» دهان خود را بر من ببندد..» ( مزمور69 آیه های 14 و 15 )

«..آیا برای مُردگان کاری عَجیب خواهی کرد؟ مگر مُردگان برخاسته ترا حَمد خواهند گفت؟ آیا رَحمت تو در قبر مذکور خواهد شد؟ و امانت تو در هلاکت؟ آیا کار عَجیب تو در ظُلمت اعلام می شود و عدالت تو در زمین فراموشی؟..» ( مزمور 88 آیه 11 12)

از دو مزمور بالا به روشنی دانسته می شود که هاویه در تورات همان ژرفای گور، و سرزمین فراموشی است و هیچ کاری به آتش و مار و زَقّوم و غساق و یاوه های دیگری که در قران آمده ندارد.

«..من گفتم اینک در فیروزی ایّام خود به درهای هاویه می روم و از بقیۀ سالهای خود محروم می شوم* گفتم خداوند را مشاهده نمی نمایم * خداوند را در زمین زندگان نخواهم دید* من با ساکنان عالم فنا انسان را دیگر نخواهم دید* خانۀ من کنده گردید و مثل خیمۀ شبان از من بُرده شد..». (اشعیاء نبی بای سی و هشتم آیه های 10 تا 12)

« .. از این جهت هاویه حرص خود را زیاد کرده و دهان خویش را بی حد باز نموده است و جلال و جِمهُور و شوکت ایشان و هر که در ایشان شادمان باشد درآن فرو می رود..» ( اشعیاء نبی باب 5 آیه 14 )

در هر دوگفتار اشعیاء نبی سُخن از مرگ و فرو رفتن به ژَرفای زمین در میان است و هیچ نشانی از جهان پرجُنب و جوش پس از مرگ در میان نیست.

«..روزهای من گذشته قَصدهای من و فکرهای دلم مُنقطع شده است* شب را به روز تبدیل می کنند، با وجود تاریکی می گویند روشنایی نزدیک است* وقتیکه اُمید دارم هاویه خانۀ من می باشد و بِستَر خود را در تاریکی می گُستَرانم * و بهلاکت می گویم تو پدر من هستی و به کِرم که تو خواهرمن می باشی* پس اُمید من کجا است، و کیست که اُمید مرا خواهد دید* تا بندهای هاویه را فرو ریزد هنگامی که با هم در خاک نزول نماییم.» (کتاب ایوب باب 17 آیه 11 تا 16 )

« ایکاش مرده بودم! چرا در رَحَم مادرم نمردم* هنگامی که از شکم مادرم بیرون آمدم چرا جان ندادم* چرا زانوهای مادر ، مرا پذیرفتند و پستانهایش تا مکیدم* زیرا اگر می مُردم تا کنون می خوابیدم و آرام می شدم، در خواب می بودم و استراحت می یافتم* همراه با پادشاهان و مُشیرانِ جهان که خرابها برای خویشتن بنا نمودند، یا با سروران که طلای بسیار داشتند و خانه های خود را از نقره پُر ساختند* یا مثل سِقطِ پنهان شده نیست می بودم* مثل بچه هایی که روشنایی را ندیدند* درآنجا شریران از شورش باز می ایستند وخستگان می آرامند * درآنجا اسیران در اطمینان با هم ساکنند و آواز و کلام را نمی شنوند* کوچک و بزرگ در آنجا یک اند* و غلام از آقایش آزاد است* چرا روشنی به مُستمَند داده شود و زندگی به تلخ جانان که انتظار مُوت را می کِشَند و نمی یابند * و برای آن حُفره می زنند بیشتر از گنجها، و شادمان می شوند هنگامی که قبر را می یابند..» (کتاب ایوب باب سوم آیه های 11 تا 22 )

« .. زیرا که ازحیات خود، از زحمتی که زیر آفتاب می کشی نصیب تو همین است* هر چه دستت بجهت عَمل نمودن بیابد همانا با توانایی خود بعمل آور، چونکه در عالم اَموات که بآن می روی نه کار و نه تدبیر و نه علم و نه حِکمت است..» (جامعه باب نهم آیه 10)

ازهر دو «کتاب ایوب» و «کتاب جامعه» به روشنی دانسته می شود که سخن از فراموشخانه ی مردگان در میان است، جاییکه آدمی پس از اُفت وخیز بسیار کوله بار رنجها را بر زمین می گذارد و آرام و آسوده می خوابد، نه آتشی در کار است و نه حور و غلمانی در میان، به سخن دیگر می توان گفت که یهوه صبایوت، بنی اسراییل را از رفتن به جهنم بخشودگی داده است!. پس می رویم بسراغ مسیحیت تا ببینیم که گهنوم در آنجا چه سرنوشتی پیدا کرد.

عیسا خود یک یهودی، و بسیار باورمند به آیین یهود بود، او می دانست «گهنوم کجاست» ، آن را بارها دیده و با فراز و فرود رخدادهایش آشنا بود و می دانست نمی توان یک شبه از « گی هنوم» یک «جهنم» ساخت، از اینرو هنگامی که از آن سخن می گوید ، می داند چه می گوید:

« و من نیز ترا می گویم که تویی پِطرس و براین صخره که تویی کلیسای خود را بنا می کنم و ابواب جهنم برآن استیلا نخواهند یافت » (متی باب 16 آیه 18)

این نخستین بار است که در برگردان انجیل بزبان پارسی با واژه ی جهنم بر می خوریم. پیداست که مترجم این بخش از کتابِ مقدس با «فرهنگ جهنمی محمد و آل محمد» آشنایی دیرینه داشته که توانسته است این واژه را بجای «جهان مرگ» بر زبان عیسا بگذارد. این سخن در برگردان انگلیسی چنین است:

And so I tell you, Peter: you are the rock, and on this rock foundation I will build my Church and not even death will ever be able to over com it. Good News Bible. United Bible Societies

در برگردان زبان آشوری نیز که شاخه ی خاوری زبان آرامی است، بجای جهنم واژه ی « شیول» آمده که همان هاویه و اشاره به جایگاه مردگان در زیر زمین است و کاری به جهنمِ محمدی ندارد.

اندک اندک واژه ی گی هنوم از ایسرائل بیرون رفت و به یونان رسید و یک پزشک یونانی بنام لوقا یا لوکاس Lukas دلباخته ی اندیشه های مسیح شد وسخنانی را که از دیگران شنیده بود گزارش کرد و با همین گزارش { ابواب جهنم} را برروی مسیحیان گشود:

«..شخصی دولتمند بود که ارغوان و کتان می پوشید و هر روزه در عیاشی با جلال بسر می برد* و فقیری بینوا بود ایلعازَر نام که او را بر درگاه او می گذاشتند* و آرزو می داشت که از پاره هایی که از خوان آن دولتمند می ریخت خود را سیر کند بلکه سگان نیز آمده زبان بر زخمهای او میمالیدند* باری آن فقیر بمُرد و فرشتگان او را بآغوش ابراهیم بُردند و آن دولتمند نیزمرد و او را دفن کردند* پس چشمان خود را در عالم اموات گشوده خود را درعذاب یافت و ابراهیم را از دور و ایلعازر را در آغوشش دید* آنگاه بآواز بلند گفت ای پدرِ من ابراهیم، بر من ترحم فرما و ایلعازر را بفرست تا سرانگشت خود را بآب تر کرده زبان مرا خُنَک سازد زیرا در این نار معذبم * ابراهیم گفت ای فرزند بخاطر آور که تو در ایام زندگانی چیزهای نیکوی خود را یافتی و همچنین ایلعازر چیزهای بد را، لیکن او الان در تسلی است و تو در عذاب.. » (انجیل لوقا باب شانزدهم آیه های 19 تا 25 )

این داستانِ تنیده از تارهای خرافه باوری که لوقا آن را در گزارش خود آورده، در گزارش هیچک از سه انجیل نویس دیگر که عیسا را دیده و سخنان او را با گوشهای خود شنیده اند دیده نمی شود، و اگر اندکی ژرف بنگریم خواهیم دید که در هیچ بخشی از سخنان عیسا نامی از جهنم بمیان نیامده است، در همه جا سخن از جایگاه مردگان در میان است. برای نمونه عیسا می گوید:

« ..و تو ای کفرناحوم که تا بِفلّک سر افراشته ای بجهنم سرنگون خواهی شد..» (انجیل متی باب یازده آیه 23)

واژه ی جهنم که در برگردان پارسیِ این آیه آمده، در برگردانهای آشوری، عبری و سریانی هنوز همان شیول است نه جهنم ، و گفتیم که شیول همان هاویه و هاویه همان جایگاه مردگان در ژرفای زمین است و کاری به جهنم ندارد، پیداست که مترگم پارسی، که فرهنگ جهنمی آشنا بوده، شتاب بیشتری برای رسیدن به جهنم داشته است. ولی دیری نمی پاید که اندک اندک هاویه که تا آن زمان جایگاه آرامش و بی رنجی بود، بدست بنیادگذاران کلیسای مسیح جای خود را به جایگاه درد و رنج و آتش و دود می دهد، و جانوران جان آزار آرامشش را بهم می زنند:

« و چون فرشتۀ پنجم نواخت ستاره یی را دیدم که بر زمین افتاده بود و کلید چاه هاویه بدو داده شد* و چاه هاویه را گشود و دودی چون دود تنوری عظیم از چاه بالا آمد و آفتاب و هوا از دود چاه تاریک گشت* و ازمیان دود ملخها بزمین برآمدند و بآنها قوتی چون قوت عَقربهای زمین داده شد* بدیشان گفته شد که ضرر نرسانند نه بگیاه زمین و نه به هیچ سبزی و نه بدرختی، بلکه بآن مردمانیکه مُهر خدا را برپیشانی خود ندارند* بآنها گفته شد که ایشان را نکُشند بلکه تا مدت پنج ماه مُعذَب بدارند و اذیت آنها مثل اذیت عقرب بود وقتیکه کسی را نیش بزند* و در آن ایام مردم طَلَب مُوت خواهند کرد و آنرا نخواهند یافت و تمنای مرگ خواهند نمود و مرگ از آنها خواهد گریخت * صورت مَلَخها چون اسبهای آراسته شده برای جنگ بود و بر سر ایشان مثل تاجهای شبیه طلا و چهره های ایشان شبیه صورت انسان بود و مویی داشتند چون موی زنان و دندانهایشان مانند دندانها ی شیران بود * و جوشنها داشتند چون جوشنهای آهنین و صدای بالهای ایشان مثل صدای عرابه های اسبهای بسیار که بجنگ همی تازند و دُمها چون عقربها با نیشها داشتند و در دُم آنها قدرت بود که تا مدت پنج ماه مردم را اذیت نمایند* وبر خود پادشاهی داشتند که ملک الهاویه است. » (مکاشفه یوحنا باب نهم آیه های 1 تا11 )

« و دیدم فرشته یی را که از آسمان نازل می شود و کلید هاویه را دارد و زنجیری بزرگ بردست وی است * و اژدها، یعنی مار قدیم را که ابلیس و شیطان می باشد گرفتار کرده او را تا مدت هزار سال در بند نهاد و او را بهاویه انداخت و در را بروی او بسته مُهر نمود تا اُمتها را دیگر گمراه نکند تا مدت هزارسال به انجام رسد..» ( مکاشفه یوحنا باب بیستم آیه های 1 تا 3 )

شش سد سال پس از عیسا دین گذار دیگری بنام محمد در عربستان برآن شد تا دین نوینی بر شالوده ی دینهای پیشین پدید آورد، در آن زمان هر دو آیین یهودیت و مسحیت در سراسرعربستان و یمن و شام و جاهای دیگر شناخته شده بودند، برخی از دینهای ایرانی مانند زروان گرایی- آیین مهری و زرتشتیگری نیز در همه ی آن سرزمینها گسترده و شناخته شده بودند، پس با اینهمه زمینه های یاوه باوری، پدید آوردن یک کیش نو با کارمایه ی خرافه باوریهای پیشین، کار دشواری نبود، چنانچه « پُل چینوند» از اوستا به قران رسید و نامش «پُل صراط» شد، یا فرشتگانی مانند جبرائیل و اسرافیل و میکائیل و عزرائیل از دستگاه یزدان شناسی یهود به قران کوچیدند و در آنجا مانش گزیدند، و داستانهای خرد سوزی مانند «توفان نوح» ، « داستان ایوب» ، « داستان ابراهیم» ، « داستان موسی و فرعون» و «داستان سلیمان» و چندین داستان دیگر که در تورات از یک هنجار شایان ستایش ادبی برخوردار بودند، بگونه ی بسیار کژ و کوژ و بد ریخت و بهم ریخته و بدون سامان و هنجار ادبی از قران سر درآوردند…

عیسا در جایی گفته بود: گذراندن ریسمانی کُلفت از سوراخ سوزن آسانتر است از رسیدن یک دولتمند به پادشاهی خدا… « هر آینه به شما می گویم که شخص دولتمند بملکوت آسمان بدشواری داخل می شود* و باز شما را می گویم که گذشتن شتر از سوراخ سوزن آسانتر است از دخول شخص دولتمند در ملکوت خدا …» ( انجیل متی باب نوزدهم آیه 23)

این آیه در برگردان اننگلیسی King James نیز به همین گونه آمده است:

23. Then said Je-sus unto hid disciples. Verily I say unto you. That a rich man shall hardly inter into the kingdom of heaven.

24. And again I say unto you, It is easier for a camel to go through the eye of a needle, than for a rich man to inter into the kingdom of God.

در زبان آرامی که عیسا بدان سخن می گفت واژه ی گَملَه Gamla ریسمان کلفتی است که لَنگَر کشتی را به آن می بندند، این واژه در عربی شده است جُمّلَ Jomla – و واژه ی گوملَه Goomla به چِم شُتُر است که در انگلیسی شده است Camel و در عربی شده است جَمَل و در زبان آشوری که شاخه خاروی زبان آرامی است همان گوملَه Goomla گفته می شود. عیسا که با گروهی ماهی گیر سخن می گفت می خواست نشان دهد، همانگونه که «ریسمانِ لَنگَر» را نمی توان از سوراخ سوزن گذراند، آدم سرمایه دار نیز نمی تواند به پادشاهی آسمان راه یابد. ولی کسانی که انجیل را برای نخستین بار به زبان یونانی بر می گرداندند به این نکته ی بسیار باریک پی نبردند و ریسمان را «شُتُر » پنداشتند، و سخن عیسا را بدینگونه برگرداندند که :« گذشتن شُتر از سوراخ سوزن آسانتراست از دخول شخص دولتمند در ملکوت خدا»

در اینجا مترگم به این نکته ی باریک ننگریست که آنچه با سوزن سروکار دارد نخ و ریسمان است نه شُتُر یا اسب و الاغ ، ولی این سخنِ نادرست جای خود را در انجیل گشود، تا اینکه محمد به دین گذاری پرداخت و چون از این سخن خوشش آمده بود آنرا بدینگونه بکارگرفت: « همانا آنان که آیات الله را تکذیب کنند و از کِبر و نِخوَت سر به آن فرود نیاورند هرگز درهای آسمان بروی آنان باز نشود و به بهشت در نیایند تا آنکه شُتُر از چشمۀ سوزن در آید داخل شدن آنها به بهشت بدان ماند که شُتُر به چشمه ی سوزن رود و این محال باشد..». (سوره اعراف آیه 39 برگردان مهدی الهی قمشه ای )

محمد شنیده بود که در آیین یهود جایی بنام Ge.hen.na یا Gehennoom بوده که در آن آتشی بد خیم جانها را می آزرده است.

می دانیم که در زبان عربی چهار وات: گ . چ . ژ . پ بر زبان جاری نمی شوند، از این رو وات {گ} جای خود را به {ج} می دهد و گهنوم به جهنمی هراس انگیز دگرگون می شود.

بدین گونه آن چیزی را که یهودیان ازراه خردِ و دانش و بینشِ نیک دور افکندند، در قران مایه ی رستگاری مسلمانان شد!.

از آنجا که اسلام می بایست «کامل ترین دین » می شد، پس جهنمش نیز می بایست بکمال می رسید، از این روی افزون برآتش و دود و جانورانِ آزار دهنده ی جان، می بایست برای جهنم نشینان خوراک و نوشاک و پوشاکِ شایسته نیز فراهم می گردید:

« ای رسول ما آیا خبرهولناک قیامت و بلیه عالمگیر برتو حکایت شده است که آنروز رُخسار گروهی ترسناک و ذلیل باشد و همه کارشان رَنج و مَشِقَت است و پیوسته در آتش فروزان دوزخ مُعذبند و از چشمۀ آب گرم جهنم آب نوشند و طعامی غیر ضریعِ دوزخ {گیاهی خاردار و بسیار بد بو} برآنها نیست که آن طعام هر چه خورند نه فربه شوند و نه سیرگردند» (سوره غاشیه آیه های 6 و 7 )

« همانا درخت زقوم خوراک بد کاران است آن غذا در شکمشان چون مس گداخته می جوشد آنسان که آب بر روی آتش جوشان است. آنگاه خطاب قهر رسد بگیرید بد کاران را در میان دوزخ افکنید پس از آن آب جوشان بر سرش فرو ریزند.(سوره دخان آیه های 44 تا 47)

« آنگاه شما ای گمراهان از درخت زقوم تلخ خواهید خورد و شکمها را از آن پر خواهید کرد و روی آن، آب جوشان و سوزان خواهید نوشید و همچون نوشیدن شُتُرانی که مبتلا به بیماری تشنگی شده‌اند، از آن خواهید نوشید.» (سوره واقعه آیه های 51 – 55)

« او را بگیرید و به غُل و زنجیرکشید تا بازش به دوزخ درافکنید، آنگاه به زنجیری که طولش هفتاد ذَرع است او را به آتش در کشید و طعامی غیر ازغِسلین ندارد{ غِسلین و غَساق آبی است که زخم وچرک در آن شسته می شود- زردآبه و خون و چرکهایی که از پوست و جسم دوزخیان جاری می ‌شود و گفته ا‌ند: چیزی است که از شرمگاه زنان زناکار بیرون می آید.» ( سوره حاقه آیه های 35 و37 )

«اهل کُفر و طغیان را بدترین منزلگاه است آنجا به دوزخ درآیند که بسیار آرامگاه بدی است و آنجا آب گرم و عَفِن حَمیم و غَساق را باد بچشند.». (سوره ص آیه 58 )

« و اگر از شدت عَطش آبی درخواست کنند آبی مانند مِس گداخته به آنها دهند که رویها را بسوزاند» (سوره کهف- آیه 29 )

« در آن روزگاران بد گردنکشان را زیرزنجیرقَهرِخدا مشاهده خواهی کرد و بینی که پیراهنهایی ازمِس گداختۀ آتشین برتن دارند ودرشعلۀ آتش چهرۀ آنها پنهان است». (سوره ابراهیم آیه های 49 – 50 )

« آنان را که به آيات ما کافر شدند به آتش خواهيم افکند هر گاه پوست تنشان بپزد پوستی ديگرشان دهيم ، تا عذاب خدا را بچشند خدا پيروزمند وحکيم است». (سوره نساء آیه 56)

« آنگاه که غلها را به گردنشان اندازند و با زنجيرها بکشندشان ،  در آب جوشان ، سپس در آتش ، افروخته شوند ؛ آنگاه به آنها گفته شود : آن شريکان که برای خدا می پنداشتيد کجا هستند؟ (سوره غافر آیه 71، 72، 73)

« برای جهنم بسياری از جن و انس را بيافريديم ايشان را دلهايی است ، که بدان نمی فهمند و چشمهايی است که بدان نمی بينند و گوشهايی است که بدان نمی شنوند اينان همانند چارپايانند حتی گمراه تر از آنهايند اينان خود غافلانند ( سوره اعراف آیه 179)

« جهنم در انتظار باشد؛طاغيان ، را منزلگاهی است ؛ زمانی دراز در آنجا درنگ کنند  ؛ نه خنکی چشند و نه آب، جز آب جوشان و خون و چرک ؛ اين کيفری است برابر کردار  زيرا آنان به روز حساب اميد نداشتند» (سوره النبأ آیات 21 تا 25)

« و هر گاه چنين نکنيد که هرگز نتوانيد کرد پس بترسيد از آتشی که برای کافران مهيا شده و هيزم آن مردمان و سنگها هستند.» ( سوره بقره آیه 24 )


« کافران را داراييها و فرزندانشان هرگز از عذاب خدا نرهاند آنها خود، هيزم آتش جهنمند
» (سوره آل عمران آیه 10)

بدین شیوه، از یک کار بسیار زشت «عموریان» و «صیدونیان» و برخی از یهودیان در سرزمین کنعان، جهنمی ساخته شد که هنوز هم مغز و روان و اندیشه ی میلیاردها مردم دانش آموخته و دانش نیاموخته را در سراسر جهان می سوزاند و زندگی را برآنان تلخ می گرداند. آیا زمان آن نرسیده است که خود و فرزندانمان را از این هراس روانسوز رهایی بخشیم و با آب دانش و بینش و منش نیک، آتش این جهنم خانمانسوز را خاموش کنیم.

پاینده ایران – هومر آبرامیان

For Centuries, Everyone Thought Pope John VIII Was Really Pope Joan

By Katie Serena

Published October 31, 2017

Updated December 18, 2017

Despite being denied by the Church, many people still believe there may have been a Pope Joan.

Wikimedia Commons A French illustration of Pope Joan.

Since the dawn of Catholicism, the highest office in the religion has been the Pope. Whoever holds it serves as the leader of the entire religion, and the closest thing mere humans have to a divine link.

Of course, since Peter the disciple was crowned the first pope by Jesus Christ, all 266 popes have been men.

However, legend has it that one woman slipped through the cracks, and worked her way up the religious ranks to become pope. For hundreds of years, many people, both devout Catholics and conspiracy theorists alike, believed that Pope John VIII, who served in the 9th century, was actually a woman named Joan.

Word of Pope Joan first appeared in the 13th century and spread widely through Europe.

The most widely accepted version of the legend is that she dressed as a man to visit her lover at the Church, which ultimately sparked her interest in religious studies. She then devoted herself entirely to them, quickly becoming well known as an educated man.

As most thought of her as an accomplished man, she rose through the ranks of the Church hierarchy and was eventually elected pope.

It was only revealed that she was a woman after she became pregnant, and gave birth during a procession. According to legend, she died shortly after, either by murder or complications from the birth.

2222.jpg

Wikimedia Commons An illustration of Joan giving birth during the procession.

It was said that God punished the people for letting a woman enter the papacy. Petrarch wrote of the horrors that occurred after her womanliness was revealed in his Chronica de le Vite de Pontefici et Imperadori Romani .

“… in Brescia, it rained blood for three days and nights. In France there appeared marvelous locusts, which had six wings and very powerful teeth. They flew miraculously through the air, and all drowned in the British Sea. The golden bodies were rejected by the waves of the sea and corrupted the air, so that a great many people died.”

The legend of Pope Joan was recorded by more than just Petrarch.

Bartolomeo Platina, the prefect of the Vatican Library, wrote an excerpt in his book, allegedly at the request of Pope Sixtus IV, that detailed how Joan ascended to the office.

He claimed that there was no one more qualified than her and that upon the death of Pope Leo IV, Joan was chosen by “common consent” during the Conclave. He also corroborated the story of Joan’s death.

For two hundred years, mention of Pope Joan popped up in art and literature, most of which lined up with the original legend. Countless authors through the years set out to prove she existed, publishing articles and books on the subject, and even creating historical timelines that supported her existence.

Ads by Revcontent

3333.jpg

Getty ImagesA woodcut depicting Joan riding in the papal carriage

Then, in 1601, Pope Clement VIII declared the legend to be untrue, ordering the bust removed and replaced by a definitively male pope, Pope Zachary.

The Church officially denies the existence of a female pope. Many historians have argued that the woman who gave birth during the procession in which Joan was supposed to have been revealed was most likely actual Pope Urban VIII’s niece.

They also argued that the timeline doesn’t fit, and had there actually been a female pope she would probably have existed between 1086 and 1108, not the 13th century. During those years the Vatican was occupied by Henry IV, the Holy Roman Emperor, and the papacy was highly contested. Historians have pointed out that several men had staked their own individual claims to the throne, making it easy to believe that a woman could also have done so.

Despite the Church’s denunciation of Pope Joan, many people are still believers. It is widely believed that the statue in Rome, Joanna With A Papal Crown depicts Pope Joan.

زنی که پاپ شد

اندر پاپا شدن زن

 بزرگ امید

نوامبر 2014

فرانکفورت

دو دهه پیش کسی میدانست؟

راز سربستۀ آن بازی را

که چه سان دخترکی از دل یک جنگل دور

آمده شهر و به سر بنهاده

کله پاپ بزرگ؟

چه کسی پوشاندست، سر این راز شگفت؟

 

دخترک جنگلی:

دخترک شیرین بود

سیزده ساله، ولی چرک و پریش و پکر و ژولیده

پدرش اشتیفان، مادرش هم میریام

خواهرش آندره آس و برادر یوهان

 

یوهانس با سری انباشته از خواسته ها

آرزوی گذر از جنگل و دیدار جهان بر سر داشت

گاهگاهی پدر خشم زده با تندی

داد میزد سر دختر: “دامنت بالا زن”

دخترک گریه کنان خم میشد

دامن پیرهن ژندۀ خود پشت کمر در مشتش

تا بکوبد پدرش با ترکه

بر کپل یا کمر و بر رانش

که چرا؟

تکه نانی که بدزدیده ز پشت پستو

تخم مرغی ز پس لانه ی مرغ

یا سرانگشت رسانده است به خیک عسلی

یا که بشکانده سبو

و گهی دیر بشسته رخت چرک دگران

 

خانه یک کلبه ی چوبینه همانند دگر غمکده ها

همه گرد هم و در جنگل دور

تو بخوانش: “فولدا”

یک خر مردنی و یک سر گاو

چند سر مرغ و خروس

گربه با یک سگ پیر

دم در آتشدان، یا اجاقی که فرو رفته کف کلبه ی تاریک نمور

دو سه جام و قدح و دیگ و سفالین کاسه

داس و بیل و تبر و خورده پشیزی زیندست

سپه ساس و شپش، مار و مور و مگس و موش و دگر جانداران

همه ی دار و ندار کلبه، کم و بیشی، همه ی زندگی ی ژرمن بود

 

شبی آمد پدر مست به فریاد و فغان

داد و بیداد سر زن –  که چرا زیر و بمش گشته چنان

رشته ی بافته ی موی زنک در مشتش، دست دیگر به کمر

کوفته چهره ی زن بر دیوار، دمر انداخته اش بر کف آن کلبه ی سرد

زن به شیون، فریاد –  تیغ مست آمده بیرون ز نیام

رشته موی سر زن ببریده –  و بیانداخته در آتشدان

زده بالا دامن، بدریده تنبان –  هق هق و گریه ی زن در پایان

 

نیم خیز آندره آس آن گوشه  –  دست خواهر و برادر در دست

هرسه ترسان و خزان از کلبه – زده بیرون که نبیند پدر مست ملنگ

نشنود هق هق مادر یا که دشنام پدر

مانده در بارش تند باران –  به پناه آمده در زیر درخت

میدهد دلداری، به برادر، خواهر – که نترسید، پدر دیوانه است

این همینست که خود باید بود

 

آرزوی پدر:

تندخو پدرر باده گسار، به سرش میپرورد

پسرش نیک بخواند انجیل – و کشیشی بشود پخته و فرمانفرما

و چنین بوده که جامی عسل ارزانی ی پیر استادی

و خروسی پیشکش کرده به استاد دگر

ولی افسوس که ترس از پدر و ترکۀ او – بسته بوده است زبان پسرک

من منی کرده و ناخوان میخواند:

“خو خو خدایا…نا نا نان امروز روز روز ما را به ما بده ده ده ده…

ما ما ما را در در در آز آز آزمایش نیآور ور ور ور … و تپق از پی هم”

بارها در تب ترس از پدر و سیلی ی سخت

تو نگو شاشیده است، توی تنبانک و شلوارک خویش

 

زن انجیل بخوان؟

روزی آمد که کشیش ده فولدا و پدر

از یوهان خواسته اند، تا بخواند انجیل – “نامۀ پولس والا به کلیسای کورنت”

من منی کرده جوانک و گهی زمزمه ای – بار دشنام و زبان تلخیها – بارش از بام پدر

“مایۀ ننگ، مترسک، گه بدبوی چرند، بی خرد، بی سر و بی پای ملنگ” و هزاران دگر

یوهانس، خواهرک مهرافزون –  از سر مهر گران – تا زداید بر شرم از سر وی

برگرفت انجیلش –  و بخواند آن نامه – و تو گوئی که خودش بنوشته است

خیرۀ خواندن وی مانده پدر – و کشیش از سر بشکفتگی اش

زده زانو بر خاک، هله لویا گویان – که مسیحا هنرت را دیدم

همه سرگشته، پدر با فریاد – زن انجیل بخوان!؟

 

مادر از ترس گنه یا که پریشانی ی خویش

ناگهان جسته و بگرفته ز دستش انجیل – داده در دست کشیش – که ببخش این دختر!

آفرینباد کشیش

“چه کسی بوده زبردست استاد – به تو آموخته نیک؟”

یوهانس خاموش است – ولی انگشت به سوی یوهان

“چه به تنهائی ی این خانه، چه در جنگل سبز – چه به شب یا در روز،

بوده استادم او … و از او خرسندم، این به ما یک بازی است.”

 

زن و انجیل؟:

و پدر بار دگر با فریاد: “رفته اهریمن بدکاره درون سر این پتیاره!”

و درآورده کشیش – دفتری دیگر از انبان ردا

و بداده است به وی – و بگفته است: “بخوان.”

دخترک میخواند، همگان خیرۀ وی

و به پایان، پدر اندر چالش، با کشیش شادان

“دخترک را بفرستش به کلیسای خدا!” گفتۀ نیک کشیش

و پدر میگوید: “زن و انجیل؟ کجا آئین است؟

این یوهان است که باید به کلیسا برود، یوهانس یاور مادر باشد!”

 

هفته ها بگذشته – تا یکی نامه رسان آمده از خانۀ اسقف آنجا

گشته فولدا و بسی جار زده – “یوهانس، های یوهانس”

و رسیده است به آن کلبۀ سرد – و پدر میپرسد:

کیستی؟ ز کجا آمده ای؟ و چه میخواهی از این دخترکم؟

نامه رسان میپرسد: “نام تو؟

“اشتفان فولدائی”

نامۀ اسقف والا خوانده – که بباید بسپارد یوهانس دست سوار – تا رساند بر دیر

و پدر میگوید: “چه کسی بشناسد، چند و چون فرزند؟

چون پدر، کو پدرست؟ این یوهان یار کلیسای تو باد

یوهانس همدم خانه است، نیازش دارم.”

مادرک گیج و پریش و گریان – سفرۀ گوشت و نان، بسته بر پشت یوهان

پسرک گیج و ملنگ، جسته بر پشت سوار – به ره خود رفتند

تاخت چون باد کنار ره باریکۀ آن جنگل سخت

چند سنگی که گذشت، تیر زهرین ناگه، خورده بر چشم سوار

تیر دیگر بر دل، آهی از ژرف نهان، پیکر افتاده به خاک

اسب رم کرده و یوهان لرزان

ناگهان رهزن ژولیده سری، سر برآورده از آنسوی کمین

تیغ هندی در دست، خیره در چشم بوهان

گام آرام بیآمد تا پیش، لرز یوهان افزون

خنجری در دستش، رهزن انگشت سوار، کنده با تیغ پلید

نیمه انگشت به خاک، برگرقت انگشتر، رفت و گم شد و جوان سرگردان

مانده در جنگل سرد، نگهی اینسو و آنسوی پریشان آباد

آمده بر سر آن مرده سوار، خون روان از سینه، چهره خونین، دست و پا بی جنبش

نه دم و بازدمی، ترس جانگیر فراتر ز گمان، هاج و واج و به شگفت از این بخت

لب باریکۀ ره، روی یک کنده درخت، بنشسته و در اندیشه که اکنون چه کنم؟

 

گاه در گریه و افسوس و به اندوهی سخت

در هراس از هر بانگ، و از این بختک تلخ، و به پرسش از خویش

به کجا باید رفت؟ کلبه و درد پدر – یا که بر خانۀ اسقف که نه نامی و نشانی دارم؟

چندگاهی بگذشت – و به خود آمد و دید – شب و تاریکی ی آن نزدیک است

و شگفتا! چیست این خشخش آرام نژند – که تو گوئی گام است؟

بانگ یک گام؟ و یا گام درست؟ گام آرام سر خرمن برگ – برگ زرد پائیز

یا گمانیست که میپندارم؟ آه، نه این گمان نیست – کسی از دور به این سو آید

پشت آن کنده کمین کرد وهر از گه سرکی تازه کشید

سرک از درز درخت – در پریشانی ی خویش – آنچه را دید، شگفتیش افزود

باورش نتوان کرد – نگهی تیز و بسا تیزترک – واشکفتا که چه من میبینم؟

یوهانس، این توئی میآئی؟

مهر استاد به شاگرد – و یا مهر برادر، خواهر

از پس کندۀ سخت – همه جوشیده و جوشان

یوهانس خسته و آشفته در آغوش یوهان

و زبانهاست که چسبیده به کام

این از آن در پرسش – آن از این در جویش – که چه ها بگذشته است؟

بی نیازی به زبان

 

دخترک دیده تن مرده سوار – مرد خونین که به خاک افتاده است

و شنید از یوهان – تیر زهرین ز کمینگاه نهان – و برادر را گفت:

“دلم از رفتن تو تاب نداشت – رستم از ترکه و از رنج پدر

که دمادم به زبان چون ماران – نیش میزد تا بشویم ز سرم

سر به سر دفتر آموخته ها”

 

هردو سرگشته از این بازی ی تلخ – هردو دلپاک و امیدی به مسیحاشان بود

گوشه ای دورتر از مرده سوار – آتشی کرده به پا، سفرۀ نان بگشودند

و پنیر بز و گوشت – نوش جان تا که بمیرد شب تار و بدرخشد خورشید

دخترک زمزمه در گوش برادر: که “یوهان؟

باورم هست که در خانۀ اسقف، توده از رنگ و مرامی دگرند

باید آهنگ نوی پی گیریم.”

 

راه تازه:

بامدادی دگر و هردو جوان در راهند – دره ها در پس و تپه، کتل و ره در پیش

ره و بی ره همه را پیمودند – افت و خیزان و به پرسیدن از این یا از آن

و شنیدند سرانجام که اسقف آنجاست

به شگفتی که چرا خانۀ وی چوبین نیست؟ کی بدیدند چنین خانه ز سنگ؟

ده کلبه در آن گنجد و شاید افزون – به در و دروازه – نیزه داران برازنده به گشت

مردی آمد که کلاهش رنگین – جامه رنگین و لبش خندان بود – و بپرسید:

“که هستید؟ چه خواهید اینجا؟”

“خواندۀ اسقف والای جهان آرائیم – من یوهان، خواهر من یوهانس

هردو از جنگل و از فولدائیم.”

مرد رنگین جامه – رفته از پیش و جوانان از پس

و یوهان میفشرد، دست خواهر در دست – تا رسیدند به تالار گران

چه کهن تالاری؟ به بلندای سر شش کلبه – و درازا، پهنا – نیمی از دهکدۀ فولدا بود

گرد تا گرد – همه پیر و جوان – و شنیدند که آن جشن گنهکاران است

ساز و رامشگر و دستکزن و نی – خم و پیمانه و بازیگر و می

باده و یاوه چرانی، همگان دست افشان پا کوبان

بره بریان و کباب از تیهو، جام و جامه بدران شادی گو

مردکی خیک وش و غول آسا – زنکی چوب به دست از پس وی

چوبدستی که سرش آتش بود – آمدند از ته تالار میان میدان

مرد، بالای سکوئی که در آن میدان بود

کنده تنبان و بگشته است خمان  – و دو دستش به سر زانوها

آتشین چوب زنک – دم سوراخ پس آن مردک – باد گوز و گذر گاز و شرار آتش

توده چون بمب ز خدیدن و شادی ترکید

 

نوجوانان، سر انگشت گزان – خیرۀ آن بیهدگی

مانده در سینه کش درب و کناری که بر آن دیدی نیست

و ز خود پرسانند – واخدایا، که چه ها میبینیم؟

اسقف مرد خدا، اینهمه سان هرملگی؟

مرد رنگین جامه – رفته بر شاه نشین تالار –  زمزمه بر در گوش اسقف

پیر چاقی به رخی سرخ و برازنده ردا

یوهانس با یوهان – هر دو دیدند که رنگین جامه – دست بالا زده میجنباند

تا ببینند و بیآیند بر خوان کلان – همدم و همسخن اسقف والا بشوند

 

دو جوان از فولدا – ژنده پوشان پریش – گامزن از ته تالار به اینسوی روان

تا که در شاه نشین، دست اسقف بوسند

اسقف پیر نگاهی به سراپای جوانان انداخت – و به آرامش گفت:

“یوهانس، از کشیش فولدا، بشنیدم که مسیحا به تو مهری به فراخوار دارد

از خودت، از پدرت، مادر، از فولدا گو.”

“پدرم اشتیفان، پدرش مارک و مادر، دبور فولدائی، چون پدرهای دگر

مادرم هم میریام، دخت شوشن از ده بادن بادن، چون دگر مادرها”

تا به یادم آید، همۀ بازیمان، خواندن و خواندن و خواندن بوده است

در ره بیشۀ فولدا، رهزنی، نامه رسانت را کشت – نامه ات دست پدر”

داستان سفر دور و دراز، رهزن انگشتر، ماندن شب به دل جنگل دور،

تا رسیدن در آن کاخ شگفت، همه را موی به مویش برگفت

اسقف پیر در اندیشه ز یوهان پرسید:

“پسرم، چند زمستان تو به هستی دیدی؟

و یوهان پاسخ داد:

“پانزده بار بهاران دییدم – خواهرم هم سیزده دور خزان را دیده است.”

اسقف سرخ، کمی سرختر و همهمۀ تودۀ تالار نشین

دست بر ریش، دگر باره بپرسید از او:

“این چه بازیست که بیننده بهاری – یوهانس دیده خزان؟”

“پدرم از پدرش بشنیده است – در بهاران مردان – زور مردانگی از دست خدا میگیرند

تا به پائیز آن زور – در تن کودکی از ران زنی  – سر برآرد بیرون

و چنینست که زن پائیزی – و بهارست شمارش به سنین مردان!”

تودۀ سرخوش تالار به یکدم ترکید از خنده

اسقف از زیر ردا – دستی آورده برون – رو به آن تودۀ خندان، خاموش!

مردکی از ته تالار به فریاد بلند:

“باز از پند پدر گو که مرا چون عسلی شیرین است.”

مرد رنگین جامه – رو به اسقف و بجست از جایش – کرنشی پر تب و تاب

و شنید از اسقف، آنچه که باید بشنود.

 

خانه ای تازه:

او به پیش و دو جوان از پی وی – گذر از آن تالار

و رسیدند به یک خانه در آن برزن تنگ

و در آن راه به آنان میگفت:

“آری آری … و به یکروز به هر سال، جناب اسقف

بارگهش بر پایست، تا گنهکار و بزهکار به گردش یکجا

راه نو جسته بدانند خدا – گوشۀ میکده هم پا برجاست!”

 

و در آن خانۀ بی آلایش گرم – مهربان پخته زنی چون دایه

گردۀ سدر به آنان داده – تا بشویند گل و گرد ره از تن خویش

جامۀ پاک بپوشند و نشینند سر خوان و خورش

 

بامدادن چو نشستند به چاشت – چشمشان بسته و دستان درهم – به نیایش گویا

دایه از دفتر لوکاس خوانده است

دفترش دارده به دست یوهان – و از او خواسته او پی گیرد

و جوان خوانده به پایان دفتر – بی کم و کاست، نه من من و نه گمراهی و هر کمبودی

یوهانس شادان بود – شادی اش مرز نداشت

چونکه میدید، برادر شده پاک از دردش – و زبان، پخته و کارا گشته است

بی سخن با یوهان، نیک دانست که ترس از پدر و ترکۀ او، بسته زبان یوهان

 

نیمروزان همه در خانۀ اسقف و تنی چند کشیش و رهبان

هریکی پرسشی از چون و چرا– چه ز باور چه ز پیشینۀ آنان به زبان آوردند

و به پایان مرد رنگین جامه – داده انجیل به دست یوهان

و بگفته است: “بخوان”

“از کجایش خوانم؟”

“هرچه خواهی خوان!”

و جوان با نیایش آرام، بوسه بر انجیلش

بگشود آن دفتر و سراسر برخواند (کارهای پیامبران، بخش ششم، بند هشتم)

نوجوان نیکو خواند، سره و پاک و درست

گوئی از نو شده بود آدم دیگر با خویش

یا خدایش به زبان تاب و توان بخشیده

“بخش دیگر تو بخوان.” گفتۀ اسقف پیر

آندو با خواندن خود یاد پدر را در سر – به دم و بازدمی زنده و پویا دیدند

اشتفان، نام پدر، گوهر بیتای خدا – خون خود داده، جهان ارزش والای چلیپا بیند

و پس از پرسش و پاسخهائی چند – آفرینباد همه – و بیافزوده یوهان:

“رهبری کن گره از کار گشا، کز این دم – روز و شب، سر به ره و گوش به فرمان داریم

نوجوانیم و به سر سوداها، گو که از دور زمانها گله ها از غم پنهان داریم.”

اسقف پیر بگفت:

“یوهانس را ببریدش به دژ راهبه ها و یوهان را هم دیر

تا بخوانند و بدانند هرآنچه باید.”

“اگر از من تو بپرسی که چرا باید از این ره بروم؟

پاسخی نشنوی از من که خودش راز گرانیست به دل

سر از این راز گشودن، نه زبان آید و نی گفتنی است

که ز آغاز به پایان زمان در گرو بی خودی است” زمزمۀ زیر لب یوهانس

 

سرنوشت بازیگر:

هشت سالی که گذشت، دخترک گشته پزشکی کارا – و یوهان پخته کشیشی پویا

مادر از دنیا رفت، آندره اس مادر چندین فرزند – و پدر پیرتر و باده گساری برپا

و هزاران افسوس – نشنیدند ز هریک چه بر او بگذشته است

 

روز خیزش و به پا خاستن جان مسیحا از خاک

جشن پر همهمه ای گشته به پا

مردمان آمده از هر گوشه، تا نیایشگر این روز پر از راز و شکفتن گردند

چست و والا و برازنده جوانی خوشرو – تیز و چالاک که فرماندۀ یک گردان بود

ز دهانها بشنید از مردم – که پزشکی است میان ردۀ راهبگان

نام او یوهانس، چاره گر، چیره، زدایندۀ درد

“مادرم بیمارست، و پزشکانی چند، به سر بالینش، ناامید از چاره، گره ای نگشودند

مادر رنجورم، زین و زان داروها، خورده، نوشیده، نگشته درمان

خواهشم را پذیری و ببینی مادر – تا که هستی به تن و جان و روانم بر جاست

سر و دل در گرو مهر تو و زنده مسیحا دارم” گویش افسر هنگ

 

پزشک درمانگر:

روز دیگر یوهانس خانۀ بیمار نزار – آگه از درد و چراهای فراوان شدۀ بی پاسخ

و دو ماهی بگذشت از درمان – مام بیمار، ببسته بستر

و پذیرای پزشکی شده کز جان مسیحاش یکی فرمان داشت

و در این دورۀ هر بام به شام – مهر رزم آور دانا به پزشکش افزون

دل و دین باختۀ راهبۀ درمانگر – سر و جان پای دل و راز نهانش بنهاد

افسر هنگ شده دلداده – دلبرش راهبه ای باورمند

چه بدیدی که همان راهبه هم باخته دل – کارشان سخت شده، این گریز آن پویان

و گهی آن به فراموش و این سرگردان – کار دلدادگی از سر بگذشت

رخنه در دل که ندارد چاره – مگر از جان بگذشتن که بسی شیرین است

مهر و دلدادگی ی پنهانی – شور و شیرینی ی چندان دارد

مهر اگر از ته جان برجوشد – مرز قانون شکند، بخروشد

بشود دورنمائی که جهان – هستی از چشمۀ آن برنوشد

هردو در پیشگه اسقف خویش – چاره جویند و بگویند چه ها باید کرد

 

اسقف پیر بسا پند گرانشان داده – پند و دلباختگی، بیخ و بنش ناهمرنگ

این ز آتش، دگری آب روان

“آنکه دل را به مسیحا داده – دل ندارد که به افسر بدهد

به گمانم یوهانس بیمارست – باید او تا سه مه آینده

در سراپرده بماند – شب و روزش به نیایش گذرد

تو جوان هم بنشین بر زانو – توبه از این گنه زشت پلشت

تا مسیح از گنهت درگذرد” سخن اسقف پیر

 

مهر دردانگیز:

این به سوزش و گدازش در دیر – آن به پیچش و گزارش در هنگ

هفته ها در پی یک چارۀ دیگر بودند

 

روز یکشنبه همه مردم شهر – به نیایش به کلیسای بزرگ، گرد هم بنشستند

“آن خدائی که به ما سرور بی چون و چراست – داور هردو جهان در همه جائی با ماست

مهربان با همۀ آدمیان چون فرزند – پدری ژرف و نهان بین، آشنائی داناست

یارمان باد که هر روزو  شبی در گردش –

نام ماناش سرآغاز سخنها برماست… گویش اسقف پیر

که به ناگه غول شمشیر به دست، با لگد درب کلیسا بگشود

همگان خیرۀ غول، گامها، پتک به سر شانۀ رهبان و کشیش و اسقف

اشک خاموش همه راهبه ها … تا به محراب رسید

خیرۀ اسقف پیر، تا بجنبد و بپرسد سخنی، رهبر پیر کلیسا از وی

تیغ آن غول پریش، بوسه بر گردن اسقف – و به آنی سر بی تن به کف پا افتاد

و به کوتاهی ی یک پلک زدن، سیل دیوانۀ شمشیرکش از پنجره و دروازه

سیل خون بارانده – و در آن کشمکش جنگ و گریز، داد آن غول شنیدند که گفت:

“هنگتان شسته به خون”

یوهانس شد مدهوش، خسته در دامن آن دایۀ پیر – و سر دایه ز تن گشت سوا

خون بشسته تن مدهوش، تو گوئی مرده است

همۀ راهبگان، رهبانان – مردم از ریز و درشت و زن و مرد – مرده در یکدم و دزدان پیروز

آنچه از سیم و زر آنجا جستند – با خود از خورد و کلانشان بردند

 

روزی دیگر:

کار او را نتوان خورده گرفت – یوهانس چشم گشوده در خون

دایه و اسقف و یوهان مرده – مردمان مرده و هستی مرده

چشمها باز، ولی ناجنبا – همه خاموش، ولی بس ترسان

شهر هم مرده و گوئی که زمان از گردش – خسته در دامن آن دایۀ بیجان خفته است

افسر هنگ کجاست؟ مرده در گوشه ای از میدانی

یوهانس گیج و پریشان، گریان – به خیالش که به خوابی رفته

گامها از پی هم در پویش – هین، که آنجا رودیست

خون ز تن شستن و موهای سرش را چیدن – بستن سینه به یک پارچۀ شال آسا

پوشش راهب مرده بر تن، یوهانس، یوهان شد

 

پای در راه دگر، رفتن از آن دردسرا

“من دگر خواب نی ام، راهبی ژرمنی از جنگلی دور

که خدایش گوئی، از نژادی دگرست” زمزمۀ زیر لب یوهانس

 

سخت باور:

رفت و بگذشت ز دشت و دمن و کوه بلند

خورش از برگ درخت و چمن و هرچه که بود

سر برآورده ز دیری، ته یک درۀ تنگ

زانوان بر کف دیر، دستها در گره ای سخت و پرنگ

چشمها بسته و پیشانی ی تر، تکیه بر پشت سرانگشتی سرد

دل به سودای مسیحای رهانندۀ خویش – گوشه اش افسر هنگ

و چلیپای بزرگ محراب، روبرو آویزان – به نیایش که “پدر باز سپاس،

بوده نابوده ام از روز نخست – تا به پایان که تو دانی و ندانم چون است

همه بنوشته به آئین تو باد”

 

بختی تازه:

روزها مانده در آن دیر خموشان ته آن درۀ سبز

گشته درمانگر بیمار فراوان آنجا – همه خرسند ز رهبان یوهان

نام و آوازه اش از دره فراتر رفته – و رسیده است به آبادی و شهر

دیر یوهان، تو بخوان: “پایگه بیماران”

 

روزی آزاده کشیشی برسید از شهرش – اورلئان، آنسوی مرز، از کاتدرال بزرگ

بوسه بر دست یوهان

“رهبرمان بیمارست، نام و آوازۀ تو بشنوده است

آمدم با یاران، تو برادر بشوی همرهمان – بلکه درمانگر آن مرد خدا گردی و ما

سر به گامت بنهیم که سزاواری تو

 

بامدادان به گه تابش خورشید جهان افروزان – رود و دریا، که و جنگل در پس

چند روزی به تلاش رفتن – هین رسیدیم خدا با ما بود

شاد و خندان همه در اورلئان

“شهر شیران” تو بخوان، گرچه که شیر آنجا نیست

مگر آنانکه به میدان چلیپاپوشان

ساراسن را همه از خورد و کلان، راهی ی دوزخ کردند

شهر در گویش عبری “اور” است و “شالوم” آشتی است

اورشلیم، اورشالوم، شهرک آشتی ی مردم دنیا بوده است

 

آشنائی:

همرهان گرد سفر از تن و جان برشستند – همه در پیشگه رهبر خویش

کاردینال پیر گرانمایه به بستر با درد – نام او “ژرژ نکوکار” و از کشور گل

پخته رهبر به کلیسای مسیح – همه جا نام خوشش در گردش

و به رم دست توانائی داشت

چهره رنجور، بسی بی جان است – نیمی از روز به تب، نیم دیگر لرزان است

چندش از خوردن و نوشیدن و بیزار ز هستی، همه گه نالان است

آشنائی، خوش و بش کوته بود – بارش پرسش یوهان از پیر و هرآنکس که به او همدم بود

و پزشک دانا، کار درمان به دو ره آغازید

خورش و نوشش پیر، همه از ریشه دگرگون گردد

پوشش و بستر وی، همه زین پس به فلان مرهم و دارو، تف و جوشانده شود

شیرۀ میوه و سبزی، گل و ریشه – بره و ماهی و مرغ و هرآن خوردنی ی نیروزا

همه در پیکرۀ داروئی، بشود مرهم بیمار نزار

نخورد کاسۀ آش، نجوند نان و دگرگونه خوراک از همه دست

دایه هم جز دو سه باری در روز، نشود موی دماغ

پنجره باز، هوای آزاد، دمبدم در گردش – سردی و گرمی ی خانه نشود بیش و کم از اندازه

و ز هر بام به شامی یوهان – شیوۀ پرسش و پاسخ، آزمونی دگر اندر پی هم

سنجش واکنش مرهم و بیمار تکاپو میکرد

هفتۀ سوم درمان که به پایان برسید – کاهشی در تب و لرز بیمار،

رنگ مهتابی ی رخساره کمی سرخ شده – نیمروزان به پرستارش گفت:

“هوس آش جو و شیرۀ خرما دارم!”

و به پایان دو هفته پس از آن – ژرژ نکوکار به محراب کاتدرال بزرگ

به نیایش و کشیشان همگان شاد ز کار یوهان

به زبانهای سپاس انگیزی، که مسیحاش چنان بخردی و دانش نیکو داده است

گرۀ دوستی ی ژرژ و یوهان، چون پدری با فرزند، میتنید از همه سو روز به روز

“من پزشکان فراوان دیدم، همه از یک رده اند

ز که آموخته ای کار پزشکی زینسان؟” پرسش ژرژ ز رهبان یوهان

“خوانده ام نامۀ مردی که پزشکی است شگفت

مردی از پارس که نامش سیناست – فیلسوفیست، جهان باید از او آموزد

آتش داغ خدا در دل او رخشان است،

مردی از تیرۀ بهدین اشو اسپنتان، به ره یزدان است

من ندیدم به پزشکی و خرد همچون او – شیوۀ کار هم او شیوۀ کارم شده است

ورنه در کار پزشکی چو دگر همکیشان،

بستۀ تاب و تب دور کهن میماندم – و هم او میگوید:

“آدمی تا که نباشد، نشود سازنده

بودن ار با خرد انباز شود، رنگ به هستی بخشد

بی خرد، بود و نبودش چه دگرگون سازد؟

جز زیان بر خود و مردم که همه نابودیست”

جای دیگر گوید:

“بودن آنست میان دو نبودن که سری بر همه سرها باشی

ورنه توفیر تو و جانور بیشه به چیست؟

بود اول شکم مادر بیچاره که خود نابودی است

بود دیگر دل خاکی است که نابودی از آن والاتر”

 

دیدار پدر:

نام و آوازۀ رهبان یوهان، مرز ژرمن بگشود

همۀ مردم بیمار از او داد سخنها دادند که چنینست و چنان

این نکوزادۀ بیداردل فولدائی، دست در دست مسیحای نمیرا دارد

و پدر در هوس دیدن وی در راه است

 

زندگی بس سخت است – و اگر بازی ی سختی به روندش دگر افزوده شود

سختتر میشود و تاب و توان میشکند

یک جوان زن، به میان مردان – سالها پوشش و رفتار و خور و خواب و نهانش پنهان

رفته در پوست مردی که شب و روزش به گمان

همه در دید و دمادم پی دیگر شدن است

 

ز نگهبان کلیسا سر بالین کسی میشنود – پدرش آمده از شهری دور

دوست دارد که ببوسد پسرش یوهان را

و جوان لرزه به پیکر که بجوید ره این بازی را – “به پدر برگوئید:

برود دیر، نشیند به شبستان تا من

سر این کودک بیمار گذارم مرهم” گفتۀ رهبان یوهان به نگهبان کلیسای بزرگ

شیون کودک کل – و تلاش پدرش – تا که نگریزد و داروی پزشک – بنشیند سر زخم

خود زمانی شده بود – تا بیاندیشد و یابد که چه باید بکند با پدرش

 

به شبستان که رسید، پا به ایوان ننهاد. به نگهبانش گفت:

“پای محراب کلیسا به نیایش هستم – به پدر گو که بیآید آنجا”

و به تاریکی ی محراب به زانو بنشست – دستها خفته به روی نرده، چهره بر روی دو دست

تونوکش هم بر سر، به نیایش خاموش – و پدر آمد و در گوشه ای از محرابه

خیرۀ جان پسر در محراب – به خودش میبالد – که پسر در پایان،

شده والای گران، بیش از آن لایه که او میپنداشت

این به خاموشی و آن زمزمه اش

“گفته بودم که پسرجان که مسیحا با توست – مادر از داغ تو مرد

خواهرت آندره آس رفته بر خانۀ بخت – همسر بی هنرش، مردکی فولدائیست

و پس انداخته شش دخترک اندر پی هم – و چه بدبختی از این بالاتر!

پسرم، میدانی؟ نه به فولدا، که به ژرمن، سر سرها گشتی

دست من بس تهی است – بیگمان میخواهی یار و یاور به پدر باشی، هان؟”

همه بشنیده نیایشگر آن محرابه – و ز درز تونوکش – دیده او را که شده پیر و نزار

ژنده پوشی رنجور، چوبدستی زیر بغل – آه و ناله و فغان از دوران

و شگفتا که به میدان سخن، به زبان نآورده – نام یوهانس خویش

بار اندوه زمان در دل تنگش ترکید – و جوان با خشمش – دل به دریا زد و ناگه برخاست

تونوک از سر بگرفت، خیره در چشم پدر – نیمه فریادی تلخ

پیر رنجور ز بیخ و بن جان – از دهان بیرون ریخت: “یوهانس!”

آه یوهانس… و بیافتاد و بمرد

 

کاش آن پیکر بیجان میشد، چشم بگشاید و بیند، چو بزرگان کلیسای بزرگ

در دل شهرک شیران، به چنان آئینیی، با شکوهی بیتا،

خفته بر خاک خدا – تا روانش بشود مرد نکونام خدا

 

دیدار پاپا:

“من تو را چون فرزند، پیلۀ جان بینم

پاپ باید که تو را بشناسد، دانش و کار تو نیک ارزنده است

چه بسا پاپ نیازش به تو بیش از من و مایان باشد” گویش ژرژ نکوکار به رهبان یوهان

و یوهان در محراب، همچنان خاموش است

چند ماهی بگذشته است ز دیدار پدر

سر شوریده ندارد هوس گاه کشی

این سرشتی است که از دیرزمان در سر خود پرورده است

او نه بیهوده گر و مشت به سندان کوب است

نه هوسباز که هردم به خیالی بجهد بر بامی

سرنوشتش همه جا همچو خودش یکرنگ است

چند روزی بگذشت، پیر خشنود و یوهان در ره رم، پا به پای دگران، رهبانان

کاردینال ژرژ نکوکار ز گل – یار و یاور و هم اندیشه و همدورۀ پاپ

جایگاهش به فراز و رده اش نزد کسان بالا بود

 

واتیکان، واژۀ عبری و چمش: “کهنه سرا” است – کاردینال هم عبری است

و همانست که “خوانندۀ قانون خدا” میدانیم

 

ژرژ از پیش و یوهان از پس او، تا درآیند به ایوانگه پاپای بزرگ

گفتگوها همه آماده، گزارش از گل، پیشکش گردد و ژرژ

دست رهبان جوان را بنهد دست کلان مرد خدا – که به افسوس شنیدند، پدر بیمارست

همگان بر سر بالین پدر آرامند

گفتۀ کوته ژرژ از یوهان، توی گوش بیمار، که پزشکی است گران

و مرا چون بسیاری دگران، زندگی بخشیده است

پاپ بیمار به بستر و تلاش – ناتوان دست به پیشانی و ناف – و دو سرشانۀ خویش

تا نمادی ز چلیپای خدا را به سپاس، پاسخ ژرژ و یوهان گرداند

 

نای جنبش و سخن در تن وی فرسوده، دهنش جنبا نیست

دم زدن باز دمیدن دشوار – دمبدم تشنه، ولی راهبه ای گاه به گاه

جام آبی و لب چاک به چاک بیمار – تا دگر دم، جام دیگر گیرد

هرچه میخورد، به یکدم همه اش برمیگشت

روی زرد و توان مرده و قی یکباره – جان فرسودۀ وی را به فراچنگ بلا میافشرد

سرپزشکش میگفت: “پدر از هفتۀ پیش، مانده در تب سوزان، دمبدم تشنه و از نوشیدن

سیری اش بی پایان، کارمان تا این دم، سر به سر بیهوده، گره پیچیده و ما سرگردان”

 

ژرژ با نیم نگاهی به یوهان – گفتنیها را گفت – و یوهان در پاسخ

پخته آرام بگوشش گفتا: “روش سینائی”

ژرژ در گوش پرستار به آرامشی از کار یوهان – گفت آنرا که بباید بکند

همه بیرون، سرپزشک آنجا ماند – و یوهان رفت به سوی هرۀ پاتختی

برگرفت آن قدح آب و به همکارش گفت:

“هر یکی چکه از این، کیسه زهریست به جان بیمار

جای آن افشرۀ نار و تورنجش بدهید

مرهم از گردۀ ترتیزک و عناب و سه پستان جوان – سوده در سنبلۀ گاوزبان

شبدر و تخمۀ گشنیز که خفته است به اسپرغم و ناس – مانده در شیرۀ شنگی سازید

بخورد بام به شام از پی هم – که زدایندۀ انگل، قی و آشفتگی از جان گوارش باشد

تب بر است و ببرد سودا را – دود کندر و بخور گل سدر، دو سه باری در روز

همزمان شاف گل ختمی و پونه و کمی بابونه – زردی از جان جگر برگیرد

بادکش تا که به تن خون بدود – جوز و کنجد، عسل و شهدانه، نیروی رفته بگرداند باز

همه کوبیده و پرورده به زاج و تره و شیرۀ ناس

مایه خشکیده به دود فسفر، برش اندازۀ یک دانه نخود

بی نیازی به جویدن، بنشیند به گوارشگه بیمار، نداند که خوراکیست گران

 

چون سه هفته بگذشت – پاپ برخاسته از بستر خویش – شاد و خندان بنشسته بر تخت

راهب و راهبگانش همه شاد – نیک آئین به سپاس از دهش و کار مسیحای خدا

ژرژ در پیشگه پاپ و رهبان یوهان – با دو دست از دو سوی شانه به خاک،

چهره در خاک و شکم، پا در خاک

همۀ تن دمر افتاده به خاک، پیش پای و به نشستنگه پاپ

که خود آئین نخستین دیدار، به کلیسا و هم آنانی بود

که پس از دورۀ پر کشمکش رهبانی، کله و جامۀ کاردینال را، به سر و تن پوشند

بشنوند از یاران، رهگشا یا که نمایندۀ پاپند به ایوانگه خود

 

پاپ برخاسته برخیزاند، تن یوهان از خاک

شیوۀ دستگزاری به سرش، با شکوهی بیتا، همه یکباره به یکدم هله لویا خواندند

همه جا همهمه و شور نیایش برپا، و به آن نیک آئین

خان و خانزاده و شه – و کلان ناموران، سروران یا که دبیران همگی

سر به سر خیرۀ آن جشن بزرگ

پاپ با دست خودش، کله سرخ دو لب بر سر وی بنهاده – و سپس جامۀ کاردینالی

به سر شانۀ یوهان جوان آویزان

چه ز لشگر، چه ز کشور – و چه از تیرۀ بازرگانان – همه در بارگه واتیکان

گوش تا گوش تماشاگر و در جایگه مهمانان – آگهان داد سخنها دادند

و نیایش به زبانها و سپاس از همگان

 

افسر هنگ:

دستیاری به چلیپای بزرگی بر دست – آمده سوی یوهان، تا به آئین کهن

بدهد دست جوان کاردینال – که نمادیست چو سوگند وفاداری ی بی چون و چرا

که نه تنها به مسیحای خدا، که به قانون کلیساش نگهبان باشد

سخنی یا که پیامی دارد، بازگوید ز وفاداری ی خویش

و چلیپاش بداده است به دست یوهان

به رسا بانگ و شکوهی گیرا – شادباشش به زبان رانده، سپس افزوده

“… و گرانمند خدا، کاردینال فولدائی”

همگان خیرۀ یوهان و جوان هم نگهی داشت ورانداز کنان

خیرۀ تودۀ مهمان خدا – که به ناگه، نگهش با نگه افسر هنگ آن گوشه

آذرخشی زد و یک لرزش سخت – خورۀ جان و روان، خارش تن شد به دمی

تب و سرگیجۀ آنی، بی زبان با خود خویشش میگفت:

“یا مسیحا، این اوست؟ او که مرده است، چه سان زنده شده است؟”

سخنش کوته و گرمای نیایش و سپاس از همگانش افزود:

“جان اگر هست، فدای تو و آئین تو باد

سر اگر هست، هم افتادۀ در راه تو باد

سر و جان نیست مرا تا که کنم قربانیت

اینکه هست، آینۀ توست، مرا داده به باد”

چه کسی میدانست؟ آن میان شور و شرار و دل پر تاب و تب آن زن را؟

این مسیحای جهانساز و یا مهر به خاک افتاده است

که سر از خاک برافراشته تا آتش جانش گردد؟

آتش ار هست، همین گرما نیست، که تبش ژرف نهان میسوزد؟

سر پریشان و دل افشان و خیالش بی تاب، به ته آید سر این نیک آئین

بنشیند دمی آسوده کنارش و بداند، چه گذشته است بر او در یورش غول پریش؟

نه مگر بشنیده است، هنگ را یکسره گردن زده اند؟

و در آن هنگ نمانده است کسی زنده و او – زنده اینجا و دل دلبر دیرین غوغاست؟

چو به پایان برسید آن آئین، دید او را که سوا از توده

آمد آرام بدون سخنی، زده زانو بر خاک، بوسه بر دست جوان کاردینال

هین که جنگ نگه است، بی سخن، بار هزاران سخنش در پنهان

نگهی ژرف به ژرفای زمان – هردو خاموش، ولی مست تماشای همند

شانه بر شانه و آرام به گامی سنگین، راهی ی باغ پس کاخ بلند

گامها بر دل آن سبزه چمن، تا رسند آن گوشه

جوی آب خنک خوش آهنگ

 

افسر هنگ که امروز یکی سرهنگ است – خوش زبان باورمند – و وفادار به پیمان کهن

گفتش آنروز به آن شوم یورش – در سفر بوده، پس از آمدنش – دیده هنگش به چپاول رفته

پشته از کشته به هر گوشه، بلا روزافزون – و همانروز همان دستۀ بربر به کلیسای مسیح

یورش آورده و غوغا کرده – اسقف پیر و جوان و زن و مرد

همه را کشته نمانده است کسی زنده در آن دیر و کلیسای خدا – “و تو را ای همۀ جان و تنم

رفته در در خانۀ والای مسیحا و همآوای پدر میدیدم

هان که چشمم پس از این دورۀ سخت، دیده چشمان تو را

تندری برجسته، آذرخشی بدرخشیده که باور دارم

شیوۀ کار خدائیست که هردم با ماست، بس شگفت است و ندارد همتا”

یوهانس، هرچه بر او بگذشته است، سر به سر گفت و به پایان افزود:

“مارکوس، مهربان دلبندم، باید این بخت پر از بازی را

به توانای فراتر ز خودی بسپاریم، که ز فردای زمان آگاهست

من و تو سربازیم، هردو سرباز خدائی که جهان با همۀ نیک و بدش – خورده بازیچۀ اوست

مهر تو در دل من، شور سوزان شرارانگیزی است، که مرا سوخته و بار دگر پرورده

ولی افسوس که با سوزش خویش، شمع سوزان جهانها گردیم

این جهان یا که جهان دیگر – آدمی بودن و سرباز خدا بودن را، رایگان بر همگان آموزیم

و تو ای پارۀ جانم که مرا رهبر و فرمانداری

تیز دندان به جگر گز و بمان همپیمان، تا ببینیم چه فردای دگر در پیش است

 

شیدائی:

و دو سالی بگذشت، روزها چاره گر درد کسان – شبها به نیایش و همآوائی ی با رهبانان

نام و آوازۀ این مرد خدا، که شبانیست فرادست شبانان دگر، همه جا افروزان

کاتولیکهای رم از لایۀ بالا و سران کشور، همه بیمار یوهان کاردینال

و یوهان همدم پاپ، به سران سرور شد – ژرژ هم نامه نگاری به همه همردگان

جای والای یوهان را چه بسا والاتر – و تو گوئی تک و دردانۀ آن میدان شد

 

گاهگاهی که دلش تنگ و سرش بارور از یاد نمیرا میشد

جوی آبش ته باغ، لانۀ مرغک غمگین نزاری میشد

تا ببوسد سر و جان و تن یار، و ببوسد سر و بالای خیالی که دمی آنجا بود

رامشش زمزمۀ آب روان، مستی اش یاد خوش یار و با او بودن

و گهی کیسۀ تابش لبریز، میفرستاد پیامی سوی هنگ

تا ببیند سر و بالای تنی را که بر او مرهم بود

 

ته آن باغ، پس کاخ بزرگ، جنگلی بود و درختان گشن

کاردینال آمده بیرون ز نیایشگه خویش – گام میزد به درازای همان جوی روان

تا رسد بر سر سرچشمه در آن بیشه گشن – و ببیند یارش

دیده سرهنگ که چشمش نگران، تشنۀ دیدن مانده – تشنۀ دیدن دلبر و فرو ریختن مرز گناه

تشنۀ وسوسۀ داغ پر از آدمی اش – که سرشتی است نهان در ته جان، بیخ روان

داد و گرمای سخن از همه سو جوشیده – دل زن گرمتر از آب و هوا پر تب و تاب

و به گرما، جوشان، برگرفت از سر زن، آن کله سخت درشت

سر زن با همۀ شور و کشش داغ و افروخته از آتش مهر – بی خود از خود، کف دستانی گرم

هوس انگیز دو دستی که گنه پوشان است – و زدایندۀ هر درد پریش

دو نوازشگر پوشندۀ گوش – وای اگر لب بنوازد لب یار

نشنوی گردش هستی، مگرت همهمۀ شیفتگی

و نبینی چیزی – جز دو چشمی که تو را آب کند، چکه ای از دورآباد

رخنۀ کشمکشی بی پروا، یادگاری ز شدن یا بودن – مانده از روز نخست

و زن آرام، به آرامش کبک، پوشش از تن بگسست

تن برهنه و شناور در آب، هوس پوست تن، گره خوردن درهم

ز هم انباشته گشتن و تهی گشتن از ایوانک تنهائی ی خویش

هین که سرهنگ جوان در آبست

آندو شیدای هم و واله و دل بسپرده به هم – هریک از آن دگری شیداتر

در گذرگاه زمان گهگاهی، جام و پیمانه و مهر

لب آب، نوش جان گشته و پیمان کهن بر جا بود

 

شوم رخداد:

بامدادی که پرستار جهاندیدۀ پاپ – چاشت را بر لب تختش میبرد

نشنیده است “سپاس” از دهن پاپ بزرگ

و بدیده است که آن پیر گرانمایه ندارد دمی و بازدمی

داد و فریاد و به سر بر کوبان، همگان آگه و رخدادۀ شوم – از سراپرده، برون افتاده است

همه یاران و پزشکان سراسیمۀ پاپ – گرد تا گرد به پیرامون تخت…یا مسیحاگویان

همه در رایزنی – هرکه از مرگ پدر با سخنی یا که گمانی دیگر

و پزشکان به تلاشی پیگیر، آزمونی دگر و چارۀ بیدرمانی

بازگرداندن آن مرغ پریده به قفس میکردند

و به پایان همگان دانستند، پیرشان رفته و هموند مسیحا گشته

باید آئین سپردن بر خاک، کار و برنامۀ آنان گردد

 

همۀ رم شده یک پارچه شور

توده گریان و درفش سیه مرگ به پا – و چنین گشت که آن مرد خدا خفته به خاک

جانشینان، همه در کنکاشند – تا کدامین بنشیند پس وی

و در آن بارگه پاپ بزرگ، بشود رهبر بیتای جهان کاتولیک

ژرژ از راه رسید و دگران از ره دور و نزدیک

روش کار گزینش بشود پیگیری، همه در بارگه کاخ بزرگ

همه همراز و هماندیشه و همتای همند – گوش تا گوش نشستند بر خوان کلان

بارها دودکش کاخ بزرگ – همه دیدند که خاکستری و تیره شده

کاردینالها یک یک، مینویسند به برگی کاغذ

نام آن همتا را، که پس از پاپ بزرگ

بهترین رهبر آن کاخ و کلیسای جهان کاتولیکی بشود

چند روزی بگذشت، تا ببینند همه دود سپید از آن بام

مردم رم همگی دانستند، کاردینال یوهان است

کله پاپ به سر دارد و زرینه ردایش بر دوش

سخنی تازه برای رم و دنیا دارد

سخن پاپ نوین، بر همه دلها بنشست – آشتی، مهر و فروتن بودن، سازشی در همه جا 

 

چندگاهی که گذشت – پاپ شد راهی ی شهر شیران، تا که در پرتو ژرژ

مردمان گل و رم، یار و همبسته شوند

پاپ، تکیه بر جایگهش روی کجاوه شادان

چهارگوشش به سر شانۀ ورزیده تنانی همه زرین کمران

به سرش سرپوشی است، بافته از زر و سیم و پرک ابریشم

تیزه داران زره پوش همه گرداگرد، همگی در راهند

بی شگفتی مارکوس، یا همان افسر فرماندۀ هنگ

شده فرماندۀ گردان نگهبان بر پاپ

مردمان در کرنش، توده در شور  و به فریاد و نیایش و ستایش درهم

وآن کجاوه زرین، میرود سرخوش و آرام به سان کبکان

پاپ هم با نگهی بر چپ و راست – و به انگشت چلیپای نمادین سازان

نیمه خندان و سپاس از مردم

ناگهان دستۀ ولگرد سراپا خشمی – شده همپای کجاوه، لابلای مردم

و بسا نیشزنی، یاوه چرانی بر پاپ – تشنۀ خون مسیحی، ساراسنهای پلشت

زان میان هرزه جوانی یله و زورآور –  دست در جوی لجن

چوب بلالی کرده پرتاب به پاپ – و بیآلوده سراپای کجاوه با پاپ

گیر و دار و زد و خورد و همه جا درهم و برهم و به هم ریختگی

تا بجنبند و لجن از سر و پا و قد و بالای کجاوه شویند

افسر هنگ بتازیده سوی گلۀ گرگ – تا بگیرد و ببندد دشمن

کوچه پسکوچه و بازار ده و برزن و کوی

گشته رو در روی آنانکه خداشان خشم است

این به شمشیر و جوانان به فلاخن، قمه و خنجر و سنگ

بی شگفتی نگه پاپ به دنبال سوار، پسلۀ همهمه و درگیری است

همه بیننده و آشفته، پریشان گشتند – بس دریغا که به پایان سرهنگ

خورده سنگی به سرش، گیج به خاک افتاده است

تیغ ولگرد، سر و جان و تنش بدریده است – نیزه داران همه در همهمه و توده به شور

این به فریاد و دگر داد در آن دامگه بدفرجام

پاپ، گریان و پریشان و به اندوه گران – و به فریاد به آن پیلتنان

دمی آرام، روم بر سر آن پیکر پاک – نه مگر یار گذشته است از جان؟

میخروشد با چنگ، بکند تن ز تن تخت روان

و دوان سوی سوارش که به خاک افتاده است

ناگهان دامن آن زرینه ردا – زیر پا مانده، زمین خورده گرامی پاپا

و شگفتا، همۀ دامن آن ویژه ردا – سر به ته خونین است

خون زن – خون تن ماهانه

 

 

 

 

آیاکریسمس همان یلداست؟ بخش پنجم

جشن  یلدا  و پیشینه ی آن

«هومر آبرامیان»  

بخش پنجم : گزیده هایی از مهر یشت – مهر نیایش – خورشید نیایش

 

آنچه را که در بخش های پیشین  این نوشتار آوردم بیشتر رنگ و بوی باختری داشت، چنانچه پیشتر نیز نمارش  کرده بودم ، در گستره ی فراخدامنی که این آیین  از جایی به جایی و از سرزمینی به سرزمین دیگر رفت،  و برای سده های بسیار از خاستگاه خود بدور افتاد، بسیاری از ویژگیهای نخستین را از دست بداد و چهره ی دگرگونه یی بخود گرفت . در این واپسین بخش جا دارد که  میترا را در آیینه ی فرهنگ ایران بنگریم و فَرّ و فروغش را آنچنان که هست بستاییم .

      نام این ایزد بلند پایه در سنگ نبشته های هخامنشی به گونه ی میثرَ Mithra  در پهلوی میتر Mitr از ریشه Mith در زبان سانسکریت،  بچم ( پیوستن)، و در پارسی امروز مهرگفته می شود. میترا Mitra گویش سانسکریت آن است .

برخی از خاورشناسان آرش درست آن را میانجی دانسته اند .  یوستی  خاورشناس نامی آن را میانجی و پیوند میان فروغ ازلی و فروغ آفریده شده می داند ، به سخن دیگر  مهر  میانجی آفریدگار است با آفریدگان.

در گاتها ( سرود های اشو زرتشت ورجاوند)  تنها یکبار در بند پنجم یسنا 46  به گونه ی میثرَ آمده است:

           ای مزدا اهورا ، اگر دانا و توانایی که پیرو راستی است ، و بدرستی زندگی می کند ، بر پایه ی آیین ایزدی و از راه مهر میثرَ  دروندی (آدم ناراستکاری) را که از او یاری می جوید بگرمی بپذیرد ، با خرد خود می تواند او را از گمراهی و تباهی و گزند برهاند و به خود شناسی برساند.

 

در بخشهای دیگر اوستا مانند وندیداد و یشت دهم  بچم پیمان و ایزد پیمان آمده است.

برخی دیگر از خاورشناسان مانند دارمستتر آن را بچم دوستی و مهر ورزی گرفته اند .

در  زبان سانسکریت میثره فرشته ی روشنایی و پاسبان راستی و پیمان است .

کهن ترین نوشته یی که نام میترا در آن آمده پیمان نامه یی است که در 1400 پیشازایش میان هیتی ها Hittites و میتانی ها Mitannniens  بسته شده  و از میترا  و وارونا Varuna    دو خدای بزرگ هند و ایرانی در خواست شده که نگاهبان آن باشند. این پیمان نامه که بر روی یک پلمه (=لوح) گلی نوشته شده در گنج خانه کاپاتوکا  نگهداری می شود .

«میثرَ یشت» (یشت دهم) یا مهر یشت در اوستا ویژه ی ستایش مهر است. این  کهن ترین یشتی است که

 بدست ما رسیده ست.

در سرآغاز این یشت  مهر، دارنده ی دشت های فراخ  ستوده شده است ، او ایزدی است که شکوه و بزرگی می بخشد، خانه و خانواده ی مهر ورزان و راستان و پیمانداران را سرشار از سرور و شادمانی می کند، ولی خان و مان دشمنان و بدکاران و پیمان شکنان و نا راستکاران را ویران، و روزگارشان را تیره و تار می سازد.

از پرتو فروغ او است که خانواده و روستا و شهر و کشور سامان می یابند و استوار می مانند .

از فر و فروغ او است که در روستا و خانواده زنان زیبای بلند بالا ، فرزندان دلیر و مهین پرست ، اسبان تیز تک و گردونه های استوار و بنا های با شکوه و بِستر های نرم و نازک و خوشبو پدید می آیند .

از فر و فروغ او است که مهر زنان در دل مردان و مهر مردان در دل زنان می نشیند تا فرزندان دلیر و بالا بلند و میهن دوست پدید آورند و خانمان و روستا و شهر و کشور را آباد و سر شار از دارشمندی و شاد زیوی کنند.

جایگاه فرمانروایی مهر،  گستره ی آسمان است و فراخنای زمین، پناهگاهی است روشن و تابنده،  و بیرون از هر نیاز .

مهر در میان دو سپاه هماورد پدیدار می شود، بازوان و چشمان جنگاورانی را که دروغ گفته باشند،  که پیمان شکسته باشند،  که ناراستکاری کرده باشند، که دغاکاری و ناسپاسی کرده باشند،  از کار می اندازد- گوشهاشان را نا شنوا- چشمانشان را نا بینا – و پاهاشان را ناتوان می کند تا در چنگ هماورد پُر زور گرفتار آیند.

اهورا مزدا از برای مهر بر چکاد بلند و درخشان البرز  زیباترین جایگاهها را فرا ساخته است .

مهر برای گسترش آیین بهی به همه جا سر می کشد و در همه جا  فرود می آید و فروغ و فرغش را بر هفت کشور روی زمین می گستراند.

او نیرومند و چالاک و شتابنده است.  بخشنده ی همه ی  نیکی ها وارزش ها است.

اوست که گله و رمه را تندرست و شاد و سرشار نگه می دارد.

او ست که بزرگی و شکوهمندی می بخشد.

او ست که فرزندان برومند در خانواده پدید می آورد .

او نه تنها ایزد جنگ است ، که خود جنگ آوری است پر شکوه و پیروز گر.

مهر  ایزد روشنایی و فروغ است ، ایزد پیمان و نگهبان پای بندی و پیمانداری است.

ایزد پاسدار خانواده و شهر و کشور است، ایزد بخشنده ی دارایی و  توانایی است ، ایزد پیروزی است ، ایزد شهریاری و توانمندی و چیرگی است.

ایزد راستی و سخن راست و زیباست ، ایزدی است که همه،  از : شهریار – فرماندار- کدخدا – سرور خانواده و همه ی دیگر مردمان به او پناه می برند و از او یاری می جویند.

هر زمان دو تن پیمان ببندند دست ها را پیش رو نگهداشته و نام او را بر زبان جاری می سازند تا گواه پیمانشان باشد.

 

 اهوره مزدا به سپیتمان زرتشت گفت:

         ای سپیتمان، بدان هنگام که من مهر فراخ چراگاه را هستی بخشیدم ، او را در شایستگی و ستایش و برازندگی نیایش برابر خود که اهوره مزدایم بیافریدم .

ای سپیتمان،

        مبادا که پیمان بشکنی: نه آن پیمان که با یک دروند(= ناراستکار)  بسته یی و نه آن پیمان که با یک اشون (= راستکار ) بسته ای،  چه پیمان با هر دو درست است خواه با دروند و خواه با اَشَوَن…

سیاوش پسر کیکاووس برای گریز از زشتکاریهای سودابه ، از پدر می خواهد که او را در پایگاه فرمانده ی سپاه به جنگ با تورانیان بفرستد که به مرزهای ایران دستیازی کرده بودند، در کوتاه زمان سپاه توران بدست ایرانیان که از فرماندهی سیاوش و کاردانی رستم بهره مند بودند درهم شکسته می شود، تورانیان از در آشتی در می آیند، سیاوش که پهلوانی است بالا بلند و والامنش، پیشنهاد آشتی را می پذیرد، ولی یک سد تن از فرزندان بزرگان توران را گرو گان می ستاند تا چنانچه  تورانیان  پیمان بشکنند و درد سری برای ایرانیان فراهم آورند همه آنان بدست ایرانیان کشته شوند.

رستم جهان پهلوان ایرانی ، آگهی این پیروزی و داستان گروگان ها را به درگاه کیکاوس می برد،  ولی کیکاوس خِرَد باخته تر از آن است که به چنین پیمانی تن سِپارَد :

به رستم چنین گفت گیرم که اوی    جوان است و بَد نارسیده است بروی

تو که خود پهلوانِ پیر و  جهان دیده ی چرا چنین پیمان پذیرفتی:

                       بنزد    سیاوش   فرستم     کنون          یکی  مرد   با   دانش   پر    فسون ( = کاردان)

                       بفرمایمش      کاتشی   کن    بلند          به  بندِ  گران    پای   ترکان    ببند

                       پس آن بستگان را برِ  من فرست          که سرشان بخواهم ز تن شان گسِست

رستم پرورش دهنده و آموزگار سیاوش است،  او می داند که سیاوش پیمان با افراسیاب را به هیچ روی نخواهد

شکست، این درست است که افراسیاب دشمنی است فرومایه و زشتکار، ولی اینهم درست است که پیمان را

بدستاویز فرو مایگی دشمن نمی توان  شکست،  پس به کیکاوس می گوید :

                              ز فرزند پیمان شکستن مخواه       مگر  آنچه اندر خورد  با گناه

                              نهانی  چرا   گفت  باید  سَخُن        سیاوش  ز پیمان  نگردد  زبُن

 

ولی کیکاوس که سرشتی بیگانه با خوی ایرانی و  فرهنگ ایرانزمین دارد پیکی را به پیامبری  بسوی سیاوش می فرستد که گروگانها را نزد من بفرست تا بدست دژخیمان خود سر از تنشان جدا کنم و تو خود به جنگ با افراسیاب برخیز و کار تورانیان را یکسره کن .

سیاوش مرد جنگ است، ولی نه مرد جنگی بی فرهنگ، او خود آیینه ی تمام نمای فرهنگ ایران است، او می داند که کشتن زیستمندان کشتن زندگی است، که خون بی گناهان را نباید ریخت، که پیمان بسته شده را نباید شکست، که جنگ برای کوتاه کردن دست دشمنان است نه برای فزون خواستن و خون ریختن و نغمه ی شادمانی را از روی زمین برداشتن:

                               ز کار  پدر  دل  پر اندیشه  کرد     ز   ترکان   و   از    روزگار   نبرد

                               همی گفت سد مرد  گرد سوار      زخویشان شاهی چنین  نامدار

                               همه نیک خواه و همه  بیگناه      اگرشان فرستم   بنزدیک  شاه

                               مپرسد    نیندشد   از   کارشان      همانگه کند زنده  بر   دارشان

                               بنزدیک  یزدان چه  پوزش برم       بد  آید  ز  کار  پدر   بر   سرم

 

سیاوش می داند که شکستن پیمان شکست اهورا مزدا و پیروزی اهریمن است ، و او مردی نیست که با شکستن پیمان، پشت به اهورامزدا و روی به اهریمن کند.  فرمان پدر و فرمان شاه را می توان شکست ولی پیمان را نمی توان شکست، پس به افراسیاب می گوید:

                               ز  پیمان  تو  سر   نکردم   تهی      و گر چه بمانم  ز تخت   مهی

                               یکی    راه    بگشای   تا  بگذرم       بجایی که کرد ایزد  آبشخورم

                               یکی کشوری  جویم اندر جهان      که  نامم  ز  کاوس  ماند  نهان

                               ز خوی بد  او  سخن   نشنوم       ز پیکار  او  یک   زمان   بغنوم

می گوید راه بر من بگشا تا بروم به هر جا که اینجا نیست! به جایی که فرمانِ شکستنِ پیمان در کار نباشد، بادا که از ناراستکاریهای پدر بیاسایم. افراسیاب با مهری پدرانه سیاوش را به توران فرامی خواند و دختر خود فرنگیس را هم به همسری به او می دهد، ولی هنگامی که در پی دُژ مَنِشی های گرسیوز آهنگ کشتن او می کند، در آنجا هم سیاوش برای پدافند از جان خود دست بسوی جنگ ابزار نمی برد تا بهیچ روی پیمان با افراسیاب را نشکسته باشد، چراکه پیمان بسته بود که من با تو نخوهم جنگید!. این یکی از پرفروغ ترین نمادهای فرهنگ ایران است که از داستانها ی شاهنامه سر برون کشیده .

این ویژگی  فرهنگ ایران را دشمنان هم می دانند، در یکی از جنگهای سخت میان ایران و توران،  سپاه ایران به یک پیروزی بزرگ دست می یابد، بزرگان توران به زنهار خواهی نزد شاه می روند که دست بکشتار تورانیان نگشاید و پروانه دهد که سپاهیان توران به آرامی به خانه های خود بازگردند، شهریار والاتبار ایرانزمین این زنهار خواهی می پذیرد و پیمان می بندند که جنگاوران توران می توانند جنگ ابزار بر زمین بگذارند و بی هراس به خانه های خود بازگردند، برخی از سپاهیان  جوان و کار نا آزموده ی توران اندیشناک می شوند که مبادا  ایرانیان با یورشی دو باره  سراسر سپاه بی جنگ ابزار توران را یکسره از میان بردارند! ولی بزرگان و پیرانشان که کار آزموده ترند به آنان دل آسودگی می دهند که بیم به دل راه مدهید:

                              ز پیمان نگردند ایرانیان       از این در کنون نیست بیم زیان

ایرانیان با ما پیمان بسته اند که اگر جنک ابزار بر زمین بگذاریم، می توانیم بی هراس به خانه ها ی خود باز گردیم، اگر آسمان و زمین بهم ریزند، اگر دریاها بخشکند و کوهها فرو ریزند ، ایرانیان پیمانی را که بسته اند نخواهند شکست.

اینگونه سخن ها در شاهنامه برای خوشایند دلها نیست، اینها نمادهایی درخشان از فرهنگ ورجاوند بنیاد ایران اند، و اینهمه از پرتو فروغ «مهر» است.  پس جا دارد که همانند نیاکان فرمند خود والامندیش را بستاییم:

برای خشنودی اهورا مزدا، می ستایم او را با بهترین نمازها – و ستایش، بلند آوازگی و پیروزی باشد برای مهر ایزد – ایزدی که هزار گوش دارد و ده هزار چشم و دارنده ی دشت های فراخ است .

می ستایم مهر ایزد را و درود و ستایش می کنم ایزدی را که چراگاههای سبزگون و گسترده اش بر گاهواره ی زمین آرامش بخش است . ستایشم پیش کش آن ایزدی باد که نگاهبان راست ترین گفتار است – که نیکویی هایش از شمار فزون است – که پیکرش برازنده و بلند و استوار – و با هزار چشم ِ همیشه بیدار، بینای دورترین دورها است – که همیشه بیدار و بی خواب و نا فریفتنی است .

که چون نگینی زرین پیرامون کشور را فرا گرفته ، که نگاهبان پیمان ها است ، که هماره همه جا هست – در درون کشور و در بیرون کشور و فراز و فرود آن .

می ستایم مهر ایزد را ، و آن اهورای بزرگ بی همتای آفریننده آن را – با آیین های دین – با شاخه های سبز برسم ( شاخه های باریک و کوتاه که از درخت گز یا درخت انار با آیینها ی ویژه می چیدند و بهنگام نیایش بدست می گرفتند)  می ستایم ماه را ، و آن خورشید را ، ستارگان را و مهر را که سرور همه ی کشور ها است .

می ستایم با همه ی جان – آن ایزدی را که شکوهمند است – می ستایمش با آیین های دین ، آن ایزدی را که دارنده دشتهای سبزه رسته ی فراخ ، که آسایش بخش و نگاهبان سرزمین ایران است .

می ستایم مهر ایزد خوش پیکر نیرومند را که هیچ گاه به دام فریب پای نمی افکند . می ستایمش که ره آورد ما می سازد آن بهترین بخشش های اهورایی را: آزادی و بهروزی و رهایی در داوری و تندرستی و پیروزی و پاکی و پارسایی را…

من می ستایم – می ستایم آن ایزد فرازین پایگاه گرفته را… با همه ی جان و نیرو می ستایم آن نیرومند ترین و سود رسان ترین ایزد را با آیین های دین ، با سرود های دل انگیز از جان خاسته که با بهترین گفتارهای آیینی بهم آمیخته – اینهمه را برای ایزد مهر که دارنده ی دشت های فراخ است .

و مزدا اهورا است که همه آگاهی از کردارهای راستین ستایشگرانه ی مردم دارد – و پاداش اهورایی از آن زنان و مردانی است که نگاهداری آیین ها ی دین شان، و ستایش آنان برای مهر ایزد به راستی و درستی باشد.

 

از آنجا که مهر با خورشید پیوندی ناگسستنی دارد، شایسته است که نگاهی هم به خورشید نیایش داشته باشیم :

 

«  پیروز و فرخنده باد خورشید درخشان ، خورشید بی مرگ ، و خورشید تیز اسب .

با اندیشه و گفتار و کردار نیک ، به سوی خورشید روی کرده و می ستایمش. ای اهورا مزدا، خورشید درخشان تیز اسب را می ستایم که آفریده ی تو است .

و ستایش بر شما باد همگان – ای امشاسپندان که بسان خورشید – شکوهمند هستید . منم رهرو راه اهورا مزدا، که درخشش روشنایی خورشید – فروغ او است ، و منم بر افکننده ی و خوار کننده ی انگره مینو( منش خشم آگین)  – و این است راه پارسایان، راهی که اندیشه ی نیک – گفتار نیک و کردار نیک را می آموزد .

منم ستاینده ی نیک اندیشی و نیک گفتاری و نیک کرداری با همه ی جان و روان – منم گریزنده از بداندیشی و بد گفتاری وبد کرداری با همه ی جان وروان . اکنون سرود می خوانم و نیایش می کنم برای شما ای امشاسپندان، و پیشکشتان می کنم اندیشه و گفتار و کردار نیک را .

می پرستم اهورا مزدا و ستایش می کنم امشاسپندان و مهر ایزد را که دارنده ی دشت های فراخ است. و خورشید تیز اسب درخشان را – و ستایش می کنم روان آفرینش را و کیومرس انسان نخستین را – و می ستایم آن فروهر پاک زرتشت را – و ستایش من باشد برای همه ی آفریده های نیک و پاک که بودند و هستند و خواهند بود .

بر گزیده ام راه راستی را ، راه نیک اندیشی را ، و آن راه نیرومند را.   اکنون در پرتو این گزینش، ای مزدای بزرگ،  مرا زندگی بهی بخش . اینک دست ها را بسوی خورشید، آن درخشان ترین بر می آورم و سرود گویان می ستایمش .

برایش سرود می سرایم – برایش سرود می خوانم این چنین : خورشید جاودان تیز اسب را می ستایم که دارنده دشت های فراخ است . خورشید را می ستایم که زرین و درخشنده است ، که نام آور و دارنده ی هزار گوش و ده هزار چشم می باشد، که بی خواب، همیشه بیدار، شاه همه ی کشورها، تیز نگر و زیبا و با زیب و فر و بلند بالا و خوش پیکر است .

اهورامزدا میان ایزدان او را درخشان ترین بیافرید، باشد که به یاری ما در آیند، اهورا مزدا و آن فروغ جاودانش .

ستاره ی باران زای تشتر را می ستایم و ستاره هایی را که گردش جای دارند .

سپهر بی پایان را ستاینده ام ، و زمان بی کران ( زروان ) را که جام سپهر است . پاکی را می ستایم ، و دانش را که مزدا داده است و نمایاننده ی راست ترین راه .

 ستایشگر آیین بهی مزدا هستم ، می ستایم همه ی ایزدان مینوی را، و همه ی ایزدان این گیتی را، –  می ستایم  روان خودم را – و فروهرم را و همه ی فروشی های پاکان و پارسایان را ، و ستایشم برای آن خورشید فروغمند بی مرگ تیز اسب باشد.

ستایشگرم آن خورشید جاودانه ی تیز اسب را، می ستایم خورشید را درپگاه ، آن هنگامی که زرینه پرتوش گیتی را در خشان می سازد . ایزدان بلند پایه ی مینوی ، سد ها و هزارها و آن ایزدان ، آن ذره های روشن تابناک را که از چشمه ی خورشید می تراود ، از سپهر بالا بر زمین می گسترانند ، به زمینی که داده  ی اهورا مزدا است و این روشنایی که از سر چشمه ی خورشید بر بستر بال ایزدان ، برپهنه ی زمین سرازیر می شود ، تن و پیکر زمین را از غبار تاریکی و آلودگیها می شوید و گیاهان در جام خاک ؛ این انگبینی را که از چشمه ی خورشید ره آورد شده می نوشند و می بالند . و این روشنی زرین – پاک کننده است ، آن چنانکه زندگی بخش می باشد. پاک می کند آبهای روان و ایستاده را ، آب چاه ها کاریز ها ، دریاها ، برکه ها  ، و رود ها را .

و این خورشید زرینه بال تیز اسب بی مرگ را می ستایم ، که هر گاه رخ نمی نمود و تاریکی اهریمنی را که پیکر زمین را پنهان ساخته بود ، نمی زودود – دیوان آن چه را که در هفت کشور هستی داشت به تباهی می کشیدند و ایزدان مینوی نیز توانایی نداشتند تا راه گیرشان باشند .

کسی که می ستاید خورشید را ؛ یاریش می نماید تا در برابر تاریکی ، تباهی دیوان و راهزنی دزدان نیروی دو چندان یابد .

او که می ستاید خورشید را، مرگ را از دروازه ی زندگی خود می راند، ستایش خورشید، ستودن اهورا مزدا است ، ستایش امشاسپندان است و ستایش آن فروهر بلند پایه خود .

او که می ستاید خورشید بی مرگ تیز اسب را می ستاید همه ی ایزدان مینوی سپهر بالا و زمین را .

ستاینده ام آن مهر ایزدرا ، که دارنده ی دشت های فراخ و گسترده است – که ده هزار گوش دارد – و ده هزار چشم – و او است که جنگ ابزارش گرزی است دیو افکن .

با همه ی جان می ستایم مهر ایزد را ، و دوستی و همگرایی را ، آن دوستی بی ریو و رنگ و بی آلایش را، چونان دوستی یی که میانه ی ماه است و خورشید .

زرینه پرتوش گیتی گستر است . آن خورشید تابنده ی بی مرگ تیز اسب و می ستایمش که اورنگ جهان است ، که فرش پایانی ندارد . می ستایمش  با همه ی آیین های دین و با گفتار و کردار و و اندیشه ی نیک .

ستایشگرم آن مردان و زنانی را را که نگاهدارنده ی آیین و به جا آورنده ی آیین های دین اند و آگاه است مزدا اهورا – آن بهترین ، از این شایسته ترین مردان و زنان درست آیین .

 

بنمایه ها :

دین مهر: نوشته ی فرانتز کومون – برگردان احمد آجودانی

گسترش یک آیین ایرانی در اروپا : نگارش پرفسور المار شورتهایم – برگردان نادر قلی درخشانی

آیین مهر: نگارش و پژوهش هاشم رضی

تاریخ تمدن: ویل دورانت

فرهنگ ایران باستان: نگارش  پور داود

پژوهشی در اساطیر ایران : نگارش مهر داد بهار

تاریخ اساطیری ایران: نگارش ژاله آموزگار

بغ مهر: احمد حامی

اوستا:  گزارش جلیل دوستخواه

اوستا: گزارش هاشم رضی

یشت ها: گزارش پور داود

فرهنگ نامهای اوستا : گزارش هاشم رضی

پنج نیایش: گزارش هاشم رضی

گاتها: گزارش : حسین وحیدی

آیا کریسمس همان یلداست؟ بخش چهارم

جشن  یلدا  و پیشینه ی آن

«هومر آبرامیان»

بخش چها رم: مهر  زاده می شود  

گفتیم: زُروان که خدایی نیرومند بود دو فرزند زایید، یکی زیبا و خوشبو بنام اورمَزد، و دیگری زشت و بد خو بنام اهریمن،  این دو در توانایی برابر بودند، اورمَزد پشتیبان راستی و پیش برنده ی نیکی،  و اهریمن پشتیبان دروغ و پیش برنده ی بدی ها بود.

زُروان تندر و آذرخش را ( که نماد چیرگی اند)  در دست اورمَزد گذاشت تا با آن به نبرد اهریمن بر خیزد و راه بر تبهکاریهای او ببندد، در گرماگرم این جنگ کیهانی نیک و بد،  آذرخش که در دست اورمَزد بود با  سنگ مَرمَر سپید رنگی در درون گاباره یی )= غاری ( که بر چکاد دماوند بود برخورد،  وازبرخورد این دو،  مهر( = خورشید)  زاده شد.

ولی کومون زاده شدن مهر را از درون سنگ خارایی در کنار رودخانه یی می داند که درخت انجیری هم برآن سایه افکنده بود.

این رُخداد خجسته  چه در پی برخورد آذرخش با (سنگ مرمر سپید در درون گاباره یی تاریک) روی داده باشد،  چه از ( درون سنگ خارا در کنار رودخانه یی)، همان است که بُنمایه ی داستان زاده شدن عیسا را از یک دوشیزه ی باکره ( بخوانید سنگ خارا یا سنگ مرمر سپید!)  فراهم آورد.

این رخداد فرخنده در آغاز چله زمستان ( روز یکم دیماه برابر بیست و دوم دسامبر) روی داد، و سپس تر در پی لغزشهایی که درگاهشماری اروپاییان رخ نمود به بیست و پنجم دسامبر کشانده شد، و کلیسای ایران (= کلیسای شرق پارسی) برای اینکه خود را از گرفتاریهایی که در پی جنگ ایران و روم برای مسیحیان ایران پیش آمده بود برهاند، روز زاده شدن عیسی را به (ششم ژانویه)  فرا برد تا به هیچ روی همانندی با کلیسای روم نداشته باشد، شایان یاد آوری است که ارمنیان هنوز هم ششم ژانویه را زاد روز عیسا می دانند نه بیست و پنجم دسامبر را.

کلیسای ایران که کلیسای شرق پارسی گفته می شود، به این هم بسنده نکرد، ونکه مسیحیان روم کلیسای باختر را برای اینکه روز  زاده شدن مهر را بنام (زاد روز عیسا)  جشن می ساختند، و درخت سرو در خانه هاشان می گذاشتند و آن را با تارهای زرین به نشانه ی خورشید  پیروزگر، و تارهای سیمین به نشانه ی ایزد ماه می آراستند، بت پرست! نامید، و از همین جا پایه های دشمنی و ناسازگاری میان دو کلیسای ایران و روم شالوده ریزی شد واین تنش تا سال 1995 دنباله یافت. در آن سال پاتریارک ماردنخا چهارم ( یک سد و بیست و چهارمین پاتریارک کلیسای خاور)  گامی بسوی دوستی برداشت و بدیدار پاپ شتافت و از آن زمان آتش دشمنی میان این دو کلیسا تا اندازه بی فرو نشست.

در برخی از نگاره ها که ازمیتراخانه ها ی اروپایی بدست آمده مرد جوان بالا بلندی در میانه، و دو مرد کوچکتر ولی با چهره ای همسان  در دو سوی او ایستاده و هر یک شماله ای ( = مشعلی)  بدست دارند، یکی شماله ی خود را رو به بالا و دیگری رو به پایین  دارند.

1.jpg

آن جوان بالا بلند که در میانه ایستاده، همان خورشید یا مهر است که در میانه ی روز، بزرگ و پُر شکوه و  پیروز گر پرتو می افشاند،  آنکه شماله ی خود را  رو به بالا نگهداشته،  باز خود مهر است که از کرانه ی خاور سر برون می کشد،  و آنکه شماله ی خود را رو به پایین دارد باز خود مهر است که در کرانه ی باختری رو به فرو شدن است. آن دو شماله دار همکاران مهر یا مهربانان نامیده می شوند.

اکنون یکبار دیگر این سروده ی حافظ را بخوانید:

یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست

خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی

حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت برنیامد سال‌هاست

تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار

مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند

کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد

سدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست

عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

زُهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت

کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش

از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد

مهر و مهربانانش اگر چه در سه پیکرند  ولی هر سه نُماد روشنایی  و این همان اند . همانگونه که در مسیحیت  پدر و پسر و روح القدس  این همان اند!

مهر و مهربانان از زادگاه خود به سوی  آسمان فرا می روند و در هفت اشکوبِ (= طبقه)ی سپهر جای می گیرند و به گونه ی که در زیر خواهد آمد هفت اختران یا هفت روشنان را پدید می آورند:

خورشید در سپهر یکم

تیر  یا عطارد  در سپهر دوم

ناهید یا زُهره  در سپهر سوم

ماه  در سپهر چهارم

بهرام  یا مریخ  در سپهر پنجم

برجیس یا مشتری در سپهر ششم

کیوان یا زُحل در سپهر هفتم .

در این جایگزینی هفت آسمان پدید می آیند که برترین آنها آسمان چهارم، جایگاه خورشید- و فرود ترین آنها آسمان هفتم جایگاه کیوان است. بدین  گونه مهر که برترین روشنان است، خورشیدی است که در برترین سپهر نشسته است. در درخشندگی و در سنجش با توپالها (= فلزات)  زر است و به رنگ زرد. در سنجش با جانداران شیر است که نُماد دلیری و شکوه و شادمانی است.

کیوان  در پایین ترین جایگاهِ مهربان خوربری (= مغربی) است و از این روی رنگ آن بگفته یی سیاه و به گفته یی نیلی است، در سنجش با جانداران بُزغاله (= جدی) است که نشانه ی ترس و بُز دلی و نیز دشمنی و کینه توزی است، در سنجش با توپالها (= فلزات) سُرب است.

تیر یا (عطارد) که در سپهر دوم جاگرفته، به رنگ سرخ است که در باور مهریان چون به هنگام دمیدن خورشید بر کرانه نمایان می گردد، والاترین رنگ ها و گاه نماد خرد خداوندی است( جامه ی سرخ کاردینالها از این نماد برگرفته شده است) . تیر یکی از جایگاهها ی مهربان خورآیی یا مشرقی است. در سنجش با توپالها سیماب یا جیوه است،  در سنجش با جانوران آدمی یا دو پیکر آدمی (= جوزا) است، او را دبیر سپهر و نُماد خرد و دانایی دانسته اند. تیر دراوستا با نامTeshtar    یا Teshtraya از جایگاه بسیار والایی برخوردار است ، او ایزدی است که با درخشندگی فراوان و بارانیدن باران،  خاکِ تَفته را سیراب می کند  و نو شوندگی و سر خوشی را برای زمینیان به ارمغان می آورد .

افسانه ی دلکش تشتر در اوستا ، ستیز میان شایست و ناشایست، روشنایی و تاریکی – خشکسالی و ترسالی را به زیباترین چهره نشان می دهد.

ناهید یا (زهره)  در آسمان سوم است،  در سنجش با توپالها مس،  رنگ آن سبز، و در سنجش با جانداران ورزا یا گاونر است. ناهید نماد شکوفیدن و بارندگی و شیفتگی است، ناهید  نیز یکی از جایگاههای مهربان خورآیی (= مشرقی) است.

ماه در آسمان چهارم است. در سنجش با جانداران لاک پشت،  در سنجش با توپالها سیم یا نقره، و رنگ آن آبی است، ماه نماد افسردگی – خود خواهی و خواب آلودگی دانسته شده و از جایگاههای مهربان خوربری (= مغربی) است.

بهرام یا (مریخ)  در آسمان پنجم است، آن را دژخیم یا (جلاد) سپهر نیز می خوانند . در سنجش با توپالها آهن و به گفته یی برنج و رنگ آن نارنجی است، با آن که بهرام نُماد جنگ و خونریزی و ستمگری است، با اینهمه در سنجش با جانداران بره (= حمل) است!  بهرام نیز یکی از جایگاههای مهربان خور بری (= مغربی) است.

برجیس یا  (مُشتری)  در آسمان ششم است . در سنجش با جانداران ماهی (= حوت)  و در سنجش با توپالها ارزیر یا قلع است، رنگ آن خاکستری یا بنفش است. برجیس یکی از پایگاههای آسمانی مهربان خور آیی (= مشرقی) است، این اختر را داور سپهر خوانده اند و نُماد دادگری و داوری است. بدینگونه است که برخی از این روشنان مانند ماه و بهرام و کیوان با آن که در  نمای بیرونی (= در ظاهر) دستیاران مهرند، ولی  درونمایه شان گراینده به سوی اهریمنِ تاریکی است! و برخی دیگر مانند  تیر و ناهید و برجیس همراه با مهر یا خورشید گراینده به سوی اورمزد و روشنایی، شماره ی روشنان در وابستگی به دو مهربان برابر است و بار دیگر یاد آور بایستگی برابری یا (تعادل) در جهان،  از این روی بوده است که ایرانیان باستان و پس از آنان هرکس که در زمینه ی اختر ماری یا Astrology گام نهاده کیوان را مَرَخشِه ی بزرگ یا  نحس اکبر  و برجیس یا مشتری را  همایون بزرگ  یا سعد اکبر  دانسته است.

(ابوالقاسم پرتو  فصلنامه ره آورد شماره  18 بهار 1367)

مولوی بلخی در دفتر یکم مثنوی در پیوند سرنوشت آدمیان با ستارگان می گوید:

هر که را با اختری پیوستگی است    مه ورا با اختر خود هم تکی است

 

این که از دیر باز برخی از روزهای هفته را برای انجام کاری شایست و برای انجام کاری نا شایست دانسته اند در پیوند هریک از روزها با یکی از هفت روشنان است . گویا مهریان باورداشته اند که روشنایی هر اختر در روز ویژه یی بیشتر به زمین می رسد و از این روی روزهای هفته را در پیوند با اختران بگونه ی زیر نام نهادند:

مه شید که همان دو شنبه  و در پیوند با تابش ماه است ، در زبان انگلیسی هم Monday نشان دهنده همین پیوند است.

بهرام شید: سه شنبه

تیر شید:که چهار شنبه

برجیس شید:  پنجشنبه ( در برخی از گاهشمارها اورمزد شید آمده است)

ناهید شید: آدینه

کیوان شید:  شنبه

و مهر شید که همان یکشنبیه و آسوده روز مهریان بود هنوز هم آسوده روز مسیحیان است ، در زبان انگلیسی هم Sunday   یا خورشید روز است.

پس از روشنان آسمان می رسیم به زمین  که در سنجش با جانوران گاو ماده است :

من گاو زمینم که جهان بردارم      یا چرخ چهارمم که خورشید کشم ؟!

(پانویس برهان قاطع)

             خون قربان رفته از زیر زمین تا پشت گاو     گاو بالای زمین از بهر قربان آمده

گاو بالای زمین اشاره به ماه است ( خاقانی)

شاه بود آگه که وقت ماهی و گاو زمین     کلی اجزای گیتی را کنند از هم جدا

(خاقانی)

حمل سپاه ترا خاک چو طاقت نداشت    گاو زمین آمدش چون سپر اندر جبین

(خواجه سلمان)

این همان گاو است که در شاهنامه بنام گاو برمایون – یا گاو پرمایه  فریدون را با شیر خود پرورش داد.

از سوی دیگر « گاو» نُماد ماه و نماد زمستان هم هست.

درپیکره ی که از مهرابه های اروپایی بدست آمده و در گنج خانه ی واتیکان نگهداری می شود،  مرد جوانی زانوی چپش را بر پشت گاوی فشارداده و دشنه ی خود را در گردن گاو فرو برده است، این پیکره همانندی بسیار با سنگ نگاره های پلکان تخت جمشید دارد که شیری بر پشت گاوی پریده و در کار دریدن او است، بی شک میان پیکره ی واتیکان و سنگ نگاره ی تخت جمشید پیوندی در میان است که نگاه مهربان پژوهشگری را در خواست می کند.

پیش تر گفتیم که  مهر یا خورشید در سنجش با توپالها زر ،  و در سنجش با جانوران شیر است.

این همان شیر است که در سنگ نگاره ی تخت جمشید بر پشت گاوی پریده و در کار پاره کردن او است.

در اینجا گاو نماد زمستان است، و اسب و شیر هر دو نماد تابستان، این شیری که در نگاره ی تخت جمشید بر پشت گاوی جهیده، بگونه ی نمادین  چیرگی تابستان =) شیر)  را بر زمستان (=  گاو ) نشان می دهد .

2.jpg

نگاره ی تخت جمشید

در پیکره ی گنج خانه ی واتیکان هم، آن مرد جوانی که زانوی خود را بر پشت گاو فشرده و دشنه را در گردنش فرو برده است  همان بغ مهر، یا خورشید است.

3.jpg

مهر – گاو ( = خورشید و زمین )

دشنه یی که در گردن گاو فرو رفته بگونه ی نمادین  پرتو خورشید است که بر زمین تابیده و آن را بارور کرده است.

در این پیکره و پیکره های دیگری که در گنج خانه های اروپا نگهداری می شوند یک سگ و یک مار و یک خرچنگ  در پیرامون گاو دیده می شوند.

 سگ از جانورانی است که ایرانیان باستان از دیرزمان ارزش آن را دریافتند و در کار و زندگی  یار و یاور خود کردند، با اینکه ایران سرزمین بهترین گربه هاست، ولی این جانور هرگز نتوانست جایگاه والایی در فرهنگ ایران برای خود دست و پا کند، ولی سگ که جانوری است دلیر و وفادار و پاس دارنده ی خوبی، بیش از هر جانور دیگری توانست خود را به ایرانیان نزدیک کند . گفته اند که نیروی شنوایی سگ هشتاد برابر بیش از آدمی است،  و در نیروی بویایی هیچ یک از جانداران بپایش نمی رسند. در اوستا سگ در کنار اسب و شتر و گاومیش و خروس ستوده شده است، و در (دینکرد) که یکی دیگر از نامه های دینی ایرانیان است  می خوانیم:

        « سگی که همیشه پاسبان گله است خوب می داند که بره یی در میان گله از آن کدام مادر است! هرچند هوا ناسازگار باشد و باد و دمه رنج رساند، سگ از نگاهداری گله روی بر نگرداند و آسیب ناگهانی را دریافته گوسپندان را از گزند توفان برهاند. در هنگام روز گله را بچراگاه راهنمایی کند و پاس دارد که گوسپندی از چراگاه بیرون نشود و یا بچراگاه همسایه در نیاید. در شب هنگام کارش دشوارتر و سخت تر است شب را بیدار می گذراند ، بجایگاه خود نمی رود و هیچگونه آسایش نمی پذیرد…

شوربختانه پس از اسلام سگ از جایگاهی والایی که نزد ایرانیان داشت فرو افتاد و در رده ی باشندگان ناپاک یا نجس ها جا گرفت!

در این پیکره بودن سگ در کنار میترا نشان دهنده ی نیروهای نیک مزدایی برای پاسداری و نگاهبانی از داده های زمین است که در پی فرو رفتن دشنه ی میترا در گردن گاو یا  تابش پرتو خورشید بر زمین پدیدار می شوند.

ههه.jpg

جانور دوم مار است که چندین ویژگی دارد ، نخست اینکه همه ساله پوست کهنه را از خود دور می اندازد و پوستی نو به تن می کِشد، در فرهنگ ایران این پوست اندازی نماد نو شوندگی و نوزایی،  و بگفته اشو زرتشتِ ورجاوند فرش کرت Frash Kart  و بگفته ی اروپاییان رنسانس Renaissance است.

نوشوندگی و نو سازی جهان،  بنیاد آموزه های زرتشت و فرهنگ ایران است. دراین جهان بینی، آفرینش فراگردی است نا ایستا، نه آغازی دارد و نه فرجامی. و از آنجا که آدمی دستیار اهورا مزدا در کار آفرینش است، پس کار آدمی همان کار خداست.  اَشَوَن (= راستکار – پیرو اشا) کسی است که بتواند مارگونه باشد،  نه تنها اندیشه و گفتار و کردار خود را نو به نو بگرداند، بلکه در نو سازی و بهسازی جهان نیز بکوشد و هر روز جهان نو تری برای خود و فرزندان خود و روستا و شهر کشور، و جهان پیرامون خود فراهم بیاورد:

هرزمان نو می شود دنیا و ما            بیخبر از نو شدن اندر بقا

(مولوی بلخی)

زرتشت این گوهر نو شوندگی را می شناخت، همچنانکه نگارگرانی که پیکر میترا را می ساختند آن را می شناختند، هنرمندان فرزانه یی که تندیس فروهر کوروش بزرگ را  در پاسارگاد بر روی سنگ می کندند، با آگاهی از اینگونه نُماد ها بود که دو مار به نشان نوشوندگی و داشتن چشمان خورشید گونه، بر دو سوی تاج شاهنشاهی کوروش بزرگ گذاشتند، مار در کنار میترا جا داده شد تا نشان دهنده ی نوزایی و نو شوندگی زمین و پویش نا ایستای آفرینش باشد.

دوم اینکه مار با چشمان خورشید گونه ی خود می تواند راه خویش را در ژرفای تاریکی دریابد . این بزرگترین آرمان ایرانی بوده است که بتواند همانند مار با چشمانی دور نگر و همیشه بیدار شایست از نا شایست باز شناسد و در چاه نادانی نیافتد .

سوم اینکه مار  با همه ی تن بر روی زمین می خزد،  به سخن دیگر با همه ی اندامهای تن با زمین در پیوندی همیشگی است، نه مانند ما آدمها که تنها دو کف پای خود را برزمین داریم و آنها را هم در  موزه فرو کرده ایم تا پیوند خود را با زمین  یکسره از میان برداریم و خود را از دهش های زندگی بخشش بی بهره بگذاریم.

نیچه فرزانه ی بزرگ نام آلمانی هم در سر آغاز  چنین گفت زرتشت  به این مار نمارش می کند آنجا که می گوید:

 زرتشت سی ساله بود که زادبوم و دریاچه ی زادبوم خویش را ترک گفت و به کوهستان رفت. اینجا با جان و تنهایی خویش سر خوش بود و ده سال از آن آزرده نشد. ولی سراجام دلش دگر گشت – و بامدادی با سپیده دم برخاست، برابر خورشید گام نهاد و با او چنین گفت: ( ای اختر بزرگ ، تو را چه نیک بختی می بود اگر نمی داشتی آنانی را که روشنی شان می بخشی! تو ده سال اینجا به غارم برآمدی، اگر من و (عقاب) و (مارم) نمی بودیم تو از فروغ خویش و از این راه سیر می شدی، لیک ما هر بامداد چشم براهت بودیم، سر ریزت را از تو بر می گرفتیم و تو را بهر آن سپاس می گذاشتیم…

بروشنی پیدا است که عقاب  همان فروهر یا ارتا فرورد – و مار  همان فرش کرت Frash Kart  است  که جانمایه ی آموزه های زرتشت است .

برخی از مهر شناسان مار را در این پیکره،  نماد گذشت زمان،  و برخی دیگر مانند زنده یاد احمد حامی  نماد زایندگی و باروری نیز دانسته اند .

جانور سوم کژدم است که بیشک یک باشنده ی اهریمنی است. در این نگاره  کژدم بر زُهار(= آلت تناسلی)  گاو چسبیده و می خواهد با نیش زهر آگین خود زمین را از باروری و آبادانی باز بدارد.

در این نگاره سگ و مار از یاران نزدیک و همکاران مهر،  و کژدم از یاران اهریمن است ، ولی نکته ی بسیار شایان ژرف نگری اینجاست که دُم کژدم رو ببالا و آماده ی نیش زدن نیست، پایین و در راستای زمین است ، این نشان می دهد که اهریمن نیروی خود را از دست داده و توان آسیب رساندن بر زهار گاو و باز داشتن زمین را از باروری ندارد.

در برخی از نگاره ها از جای دشنه ی مهر بر پشت گاو  یا از برخورد تیغه ی آفتاب بر زمین  خوشه  گندم و بوته ی مو روییده و باروری زمین آغاز گشته است.

در نگاره یی که در رومانی یافته اند در نمایش بارور کردن زمین پنج تن همراه مهر هستند، یکی از مهربانان شماله ی خود را رو ببالا و دیگری رو به پایین دارد ( که نشان فرا شد و فرو شد خورشید اند)، دو ستاره روشن همانند فرشتگان در آسمان دیده می شوند.

در نگاره یی که در گنج خانه ( = موزه) ی کارلسروهه نگاهداری می شود، « بغ مهر» یا میترا با کمان خود ابرها را نشانه گرفته تا ببارند و بر سرسبزی و خرمی زمین بیافزایند.

5ر.jpg

در سوی راست آسمان در این نگاره ، نیم تنه ی زن بسیار زیبایی در میان کمان دیده می شود، آن کمان، ماه نو ، و آن زن زیبا ماه پُر،  و در سوی چپ آسمان در بالای سر مهربان خور آیی (= مشرقی) زن دیگری است که فرشته وار بال گشوده  انگاری که می خواهد همه را بهم همبسته کند.

6.jpg

در این نگاره باز هم  مهر، پرتو خود را دشنه وار بر پُشت گاو ( زمین) فرو کرده، مهربانان خورآیی و خوربری شماله های خود را رو ببالا و روبه پایین دارند ، باز همان سگ و مار و ماه و ستاره…

7.jpg

یکی از آیینهای جشن یلدا پاره کردن  انار است، چه پیوندی میان انار و خورشید می توان یافت؟ آیا پوست کلفت انار نمایانگر همان سنگ مرمر در درون گاباه نیست؟

آیا دانه های سرخ انار همان سرخی آسمان پیش از فرا شد خورشید و بهنگام فرو شد خورشید نیستند؟

آیا این همان سرخ نیست که خود بر جامه ی کاردینالها گسترده است؟

آیا میان این (سرخ) و (عقل سرخ) سهروردی پیوندی در میان نیست؟

8.jpg

نگاره ی دیگری از مهر

10.jpg

این آتش که نماد مهر است در سینه ی عیسا چه می کند؟ هنرمندی که این نگاره را آفریده از آیین مهری چه می دانسته است؟

در پشت آن دل که مسیح به آن نمارش می کند، آن فروغ شادی بخش خورشید چیست؟ آیا پیوندی میان عیسا و بغ مهر  نمی توان دید؟

ووو.jpg

نگاره های دیگری از مهر در بارورکردن زمین

در بخش پنجم این جستار را ادامه خواهیم داد

آیا کریسمس همان یلداست؟ بخش سوم

جشن  یلدا  و پیشینه ی آن    

بخش سوم: جای  پای زَروانَ در آیین میترایی

پژوهشگری که می خواهد در زمینه ی میترا شناسی به کند وکاو پردازد، ناگزیر باید از زَروانَ بیاغازد. بدون شناخت شالوده های زَروان گری نمی توان کرانه های پیدا و ناپیدای  آیین مهر را شناخت.

این واژه در اوستا بگونه ی Zrvan  و در پهلوی Zurvan   یا  Zarvan آمده و  به چم زمان  و زمانه،  و نام ایزدی است که از او همواره با فروزه های:  (زروان اَکَرَن Akarana Zurvan   زمان  بی کرانه) – ( زروان دراژه  Zurvan Drajah زمان دراز )  –  ( زروان دِرِنگه  Zurvan Drengah  زمان درنگنده ،  زمان دیرپای) –  ( زروان دَرِغو خودات  Dareghokhvadata Zurvan زمان درنگ خدای) یاد می شود.

در پهلوی هم از دو زمان سخن به میان آمده ،  یکی زُروان اَکنارَک {زمان بی پایان} که از آنِ اورمزد است  و دیگری زمان کنارکومند{زمان کرانمند} که درازایش دوازده هزار سال است.  اورمزد از روی پیش دانشی، این زمان را برای نبرد با اهریمن به چهار چرخه ی سه هزار ساله بخش کرد، و اهریمن از روی پس دانشی آن را پذیرفت.  در پایان این چرخهه های  سه هزار ساله ( زمان کرانمند) دست اهریمن برای همیشه از هستی اهورایی کوتاه خواهد شد.

        « در ازل،  هُرمزد بود و اهریمن، یکی در روشنایی لایتناهی  بر فراز،  و دیگری در تاریکی بی پایان، در فرود. هُرمزد دارنده ی دانش یله از بودن اهریمن و آمیختگی دو آفرینش و نبرد آینده آگاهی داشت. پس آفرینش را ، که ابزار جدایی فرجامین است،  به مینویی بیافرید.  سه هزار سال از آفرینش مینُویی هُرمزد گذشت که تازش اهریمن سرگرفت. در آغازِ تازش، اهریمن دیوان را ساخت و به جهان روشنان بر تاخت. هُرمزد زمان کارزار را به نُه هزار سال پیمان نهاد و با سرودن «اهونور» او را باز به تاریکی مدهوش افکند، به سه هزار سال.

راندن اهریمن جز به روایی آفرینش نشود و آفرینش جز به زمان رواج نیابد و با آفریدن  زمان، ناگزیر هر دو آفرینش پدید می آیند، آفریدگان هُرمزد و آفریدگان اهریمن. پس هُرمزد زمانِ بیکران را کرانمندی بخشید و تنِ آفریدگان خویش را از روشنایی پدید آورد…

اهریمن به مقابله، در برابر هر آفریده ی نیکِ هرمزد، به خلقی زشت و پلید دست یازید…

هُرمزد چون آفرینش اهریمن را دید- آن آفرینش سهمگین، پوسیده، بد و بد آفریده – او را پسند نیافتاد و ایشان را بزرگ نداشت. پس اهریمن آفریدگان هُرمزد را دید- آن آفرینش بس ژرف، پیروز و پُر خویشکاری- او را پسند افتاد و آفرینش هُرمزدی را بزرگ داشت.

آنگاه هُرمَزد با دانستن این که فرجام کار آفرینش به چه آیین خواهد بود نیز به مقابله ی اهریمن آشتی برداشت و گفت: اهریمن! بر آفریدگان من یاری بَر، ستایش کن، تا به پاداش آن بی مرگ ، بی پیری ، نا فرسودنی و نا پوسیدنی شوی، و آن را علت این است که اگر نبرد را نیاغازی، خود را از کار نیافکنی و ما هر دو را از آن سود در بر است.

اهریمن گفت که « بر آفریدگان تو یاری نبرم، و نیز آن را نستایم، بلکه تو و آفریدگان تو را جاودانه بمیرانم و همه ی آفرینش تو را به نادوستی تو و دوستی خود بگروانم»

هُرمَزد گفت: ای اهریمن، هر کاری از تو برنیاید، که تو مرا نتوانی میراندن و آفریدگان مرا نیز چنان نتوان کردن که به خویشی من باز نرسند، پس هُرمَزد به همه آگاهی دانست که اگر او را زمان کار زار تعیین نکنم، آنگاه تواند کردن بر آفریدگان من همان گونه که تهدید کرد و نبرد، به آمیختگی، همیشگی خواهدشد، و او را توانایی خواهد بود در آمیختگی آفرینش نشستن و آن را از آنِ خویش کردن، همان گونه که اکنون نیز مردم، در این دورانِ آمیختگی، بسیارند که بدی پیش ورزند تا نیکویی، که کام اهریمن بیش می ورزند.

      هرمزد به اهریمن گفت: زمان تعیین کن تا کارزار را بدین پیمان به نُه هزار سال فراز افکنیم، زیرا که بدین زمان کردن، اهریمن را از کار بیافکند و آنگاه اهریمن، به سبب نا دیدنِ فرجامِ کار ، بدان پیمان همداستان شد، به همان گونه که دو مردِ هم نبرد زمان فراز کنند که « ما بَهمان روز تا شب کارزار کنیم» . هُرمَزد این را نیز به همه آگاهی دانست که در این نُه هزار سال ، سه هزار سال همه کام هُرمَزد بود، سه هزار سال ، در آمیختگی ، کامِ هُرمَزد و اهریمن هر دو رَوَد، و  بدان فرجامین نبرد.  اهریمن را از کار توان انداختن و پتیارگی را از آفرینش باز داشتن …

 هُرمَزد پیش از آفرینش، خدای نبود، پس از آفرینش، خدای و سود خواستار و فرزانه و ضد بدی  و آشکار و سامان بخشِ همه، و افزونگر و نگران شد. نخستین آفرینشی را که خودی بخشید نیکو روشی بود، آن مَینُو که چون آفرینش را اندیشید، بدان تنِ خویش را نیکو بکرد، زیرا خدایی او از آفرینش بود. هُرمَزد به روشن بینی دید که اهریمن هرگز از پتیارگی نگردد، آن پتیارگی جز به آفرینش از کار نیافتد، آفریدگان  را جز به زمان گسترش نباشد، اما اگر زمان را بیافریند، آفریدگان اهریمن نیز رواج یابند.

او بنا چار ، برای از کار افکندنِ اهریمن، زمان را فراز آفرید. آن را سبب این است که اهریمن جز به کارزار از کار نیافتد . کارزار را گزارش این است که کار  به چاره مَندی کردن باید. سپس از زمان بیکرانه زمان درنگ خدای را فراز آفرید باشد که زمان کرانه مندش خوانند. از زمان درنگ خدای،  ناگذرایی را فراز آفرید که چیز هرمزد از میان نرود. از ناگذرایی نا آسانی پیدا شد که دیوان را آسانی نرسد. از نا آسانی بخت رفتاری، مینوُی بی گردشی پدید آمد، آن مینو که آنچه هرمزد را  است،از آنچه به آغاز آفرینش داده شد دگرگون نشود… ( مهرداد بهار، پژوهشی در اساطیر ایران ، رویه 34)

در اوستای کهن نامی از زَروان در میان نیست، در اوستای نوین نیز بجای  زروان همواره از یک ایزدی بنام زمان  سخن بمیان آمده است.

در زات اسپرم Zat sparam   که یکی از نامه های ارزشمند و بجا مانده از زبان  پهلوی است زروان  آفریده ی اهورا مزدا نامیده شده است نه آفریدگارهستی.. ولی در یکی دیگر از نامه های پهلوی بنام «مینو خرد » در باره ی زروان  گفته شده است که: … همه ی کارهای جهان وابسته به اراده و خواست او ست که دوره فرمانرواییش بی کرانه بوده و ایستا برگوهر خود است ...

باز می گوید: …هیچ نیرویی را در کار سرنوشت کارساز نمی توان دانست، سرنوشت گریز ناپذیر است، هنگامی که فرارسد دانا و توانا در کار خود درمانده می شود و چه بسا نادان و نا توان که کار خود را بخوبی به پیش برد، هنگامی که سرنوشت فرارسد، خرد و اندیشه را توان چاره جویی نیست، و آنچه باید به فرجام می رسد.» .

گرایش بسوی اندیشه های  زروانی  یا جبریگری بیشک از زمان یورش اسکندر و شکست ایرانیان آغاز شد و سپس تر در در روزگار اشکانی و ساسانی ، جایی برای خود در میان ایرانیان دست و پا کرد و بنام یک آیین جدا سر شناخته شد.

در « روایات هرمزد یار » آمده است :

       « … دیگر بدانند در آفرینش جهان و اختران و گردش فلک ها و روشنی و تاریکی – و نیکویی و بدی در جهان پدید  است، ولی درنامه های پهلوی جهان را آفریده گویند و پیداست که جز از  زمان   دیگر همه آفریده است و آفریدگار زمان را هم گویند (زمانه ) – (زمانه ) را کرانه نیست، بالا نیست، و بُن پدید نیست، همیشه بوده است و همیشه باشد – هر که خردی دارد نگوید که زمانه از کجا پدید آمد … » ( روایات داراب هرمزد یار – پوشنه ی دوم رویه 62 از روایت دستور برزو)

در اینگونه نوشته ها،  زمینه ی باورهای زروانی به روشنی دیده می شود، سپس تر  دهریه  که روزگار و زمان را گوهرِ  نخستین و آفریدگار هستی می دانستند از باورهای زروانی بار برداشتند و خود زروانی ها نیز دهریه نام گرفتند .

قدریه – دهریه –  و جبریه  سه گروه از گروههای اسلامی هستند که از این آیین ایرانی بارور گردیدند.

ازبرخی از نوشته های اسلامی  دانسته می شود که این آیین در عربستان پیش از اسلام نیز جایگاه ویژه یی برای خود داشته است چنانچه در آیه ی بیست و سوم  سوره ی الجاثیه آمده است :

        «  کافران گفتند زندگی ما جز همین نشئه دنیا  نیست،  مرگ و زندگی طبیعی است و جز  دهر کسی ما را نمی میراند و حشر و نشر و قیامتی نیست.»

در « مجمع البحرین » آمده است:

       « در خبر است که جمعی در زمان حضرت رسالت از پریشانی وقت شکایت کردند واز شدت زمانه و مشقت ایام گله نمودند و در اثنای شکوه و گله زمانه را بَد گفتند و دشنام دادند که بدا روزگارا  که ما در وی گرفتاریم،  حضرت رسالت ایشان را منع فرمود و نهی کرد و فرمود: ( دهر را بد نگویید، زیرا که دهر خدا است!) . ( مجمع البحرین زیر واژه ی دهر، برگرفته از فرهنگ نامهای اوستا پوشنه ی دوم – رویه ی 640 )

آنتیوخس Antiochos یکم  (69  تا 34 پیشازایش) در سنگ نبشته ی خود از خدایان ایرانی و برابرهای  یونانی آنها  یاد کرده است، برای نمونه:

 زئوس ارمس دس Zeus – Oromasdes  = اهورا مزدا

میترس Mitres  = میثر Mithra  مهر

آرتا گنس Artagenes  = بهرام 

و سرانجام  کرونوس آپی رس Khronos Apiros   = زروان اکرن  .

cimrm545.gif

نگاره یی از زروان  خدای زمان با سر شیر و بال شاهین و ماری که بر پیکر خود پیچیده  دارد

در استوره های یونانی کرونوس Cronos فرزند اورانوس (= آسمان) و خداوندگار زمان را که فرزندان خود را پس از زاده شدن تکه تکه می کرد و می خورد می توان تا اندازه یی با زروان ایرانی هم گوهر شناخت. مولوی بلخی در چامه ی بسیار دل انگیز شگفتی خود را از کرد و کار زروان نشان می دهد:

                                      من  این   ایوان نُه   تو را  نمی دانم  نمی دانم!

                                                                                    من  این  نقاش  جادو را نمی دانم  نمی دانم!

                                      همی  گیرد   گریبانم، همی  دارد   پریشانم!

                                                                                  من این خوشخوی بد خو را نمی دانم نمی دانم!

                                      یکی شیری همی بینم جهان پیشش گله ی آهو

                                                                                    که من این شیر و آهو را نمی دانم نمی دانم!

                                     زمین چون زن فلک چون شو خورند فرزند چون گربه

                                                                            من  این  زن  را  و این  شو را نمی  دانم نمی دانم

                                      خَمُش کن چندمی گویی؟ چه قیل و قال می جویی

                                                                                       که قیل و قال و قالو را نمی دانم نمی دانم

 

در افسانه های ودایی نیز از خدای  زمان بی کرانه  نشانه هایی داریم .  درآنجا شیوا Shiva خدای نابودی و تباه کننده ی چیزها است، خدایی است که مردم از او در هراسند . خدایی است که آغاز و انجامش پیدا نیست، دو خدای دیگر برهما و ویشنو خواستند تا آغاز و انجامش را بیابند، یکی بسوی بالا رفت و دیگری به ژرفا ها فرود آمد، اینها میلیونها سال فراپویی و فروپویی خود را پی گرفتند و سرانجام دانستند که شیوا همان زمان بیکران است که او را نه سری هست و نه بُنی .

زروان =  زمان =   زمانه =  روزگار = دهر = و تقدیر  آنچنان بیمی در دل مردم باستان پدید آورد که نگاره ها و تندیس های  هراس آوری از او ساختند و به نیایشش پرداختند، این نگاره ها و تندیس ها براستی آنچنان هراس انگیزند که امروز هم از دیدنشان لرزه بر اندام آدمی می افتد، از همین نگاره ها که از مهرابه ها یا نیایشگاهها ی میترایی بدست آمده اند می توان به پیوندهایی میان این دو آیین راه یافت

همه ی ویژگیهای تندیس زروان در مهرابه  ها با ویژگیهای کال  Kala که پیکری است از شیوا،  خدای بی آغاز و  بی فرجامِ  زمان، در آیین ودایی برابری دارند،  برای نمونه :

2.jpg

نگاره ی زروان در نیایشگاههای میترایی

  • سر شیر در نگاره ی زروانشیوا نیز شیری یا ببری را می کشد و پوستش را به تن می کند . زروان دارای ویژگی  زنانگی و مردانگی است، زهار( = آلت تناسلی)  هردو را در کنارهم  دارد، شیوا نیز چنین است، دو نشان همبسته یکی  لینگا  Linga   که زهار مردانه، و دیگری  یونی Yoni که زهار زنانه است، این دو در کنار یکدیگر نیروی آفرینش و زایندگی شیوا را نشان می دهند.
  • گرداگرد پیکر هردو ماری چنبره زده است.
  • هر دو با آتش سر و کار دارند…. و بسیاری نکته های همانند دیگر .

هر گاه فرنام ها و فروزه های  شیوا و  زروان  را کنار هم بگذاریم در آنجا نیز همانندیهای بسیار خواهیم دید، برای نمونه  فروزه ها (= صفت) ها ی شیوا:

اگ هر Aghar  ( هراس آور )

*  ای شانَ  Ishana ( چیره گر و فرمانروا)

* مَهشَ  Mahesha  (خداوند بزرگ) و پیشنام های دیگر همانند اینها همه با فرنامها ی زروان  این همانی دارند.

شایان یادآوری است  که  الله  نیز در قران با فروزه هایی مانند:  ملک القدوس: ( = پادشاه مقدس)  جبار: ( = زورگو- چیره گر)  متکبر:(=  خود خواه – خود بین – گردنکش )   قهار: ( =  بسیار چیره – سخت چیره )   قابض🙁 = درمشت گیرنده – تنگ کننده – درهم شکننده)  خافض: ( = فرا اندازنده – پست کننده – خوار کننده) – مُذل: ( =  ذلیل کننده –  خوار کننده – پست کننده )  قادر: (= توانمند – نیرومند – زورآور- توانا )  منتقم: ( = انتقام گیرنده – عقوبت دهنده – کینه کش)  مکار: (=  بسیار مکر کننده – فریب دهنده – پر مَکر- دو دوزه باز- فریبکار )  و جز اینها نام برده شده است…

در برخی از نگاره های میترایی  زروان با سر شیری دُژَم نمودار گشته است..

                                                   یکی شیری همی بینم جهان پیشش گله ی آهو

                                                                                که  من این شیر و آهو  را  نمی دانم نمی دانم  (مولوی)

بر تارک این شیر نگاره ی سرگاو و یا شیر دیگری به اندازه ی کوچکتر نگاشته شده ولی  پیکرش پیکر آدمی است که بر روی کره ای ایستاده است. کره نشان گیتی است.

مار بزرگی هفت بار بگرد پیکرش چرخیده است.  دُم این مار بر روی کره و سرش آنچنان با سر شیر پیوسته است  که گویی یک سر است.

در یکی از نگاره ها در دست راستش، دستواره ( =عصا ) و با دست چپش بند گشایی (= کلیدی) را می فشارد، و در نگاره یی دیگر دو بند گشا در هر دو دست دارد.. اکنون ببینیم که این نماد ها چیستند:

  • چگونگی چهره ی شیر که گاه با پوزه ی نیم گشوده و گاه با خشمی هراس آور دیده می شود، نشان چیرگی ونا مهربانی و نا دلنوازی روزگار است.
  • دهان نیم باز و چانه ی او که بگونه ی هراس انگیزی بهم فشرده، نشان نیرومندی تباه کننده ی زمان است که همه چیز را به کام می کشد و از میان می برد:

اگر باره ی  آهنینی بپای      سپهرت بساید نمانی بجای   (فردوسی)

زمادر همه مرگ را زاده ایم      همه بنده ایم گرچه آزاده ایم (فردوسی)

  • ماری که بر پیکر زروان چرخیده نشانِ گردش خورشید است بر پرگاره ی ( = مدار) خود .
  • در برخی از نگاره ها نشانه های  نیسنگ اختران (= منطقه البروج)  بر روی پیکر زروان نگاشته شده و در بیشتر جاها  مار هفت بار به گرد او چرخیده است،  این هفت چنبره ی مار نشان نیسنگ اختران ( منطقه البروج) است.
  • چوبدستی که در دست دارد نشان توانمندی و فرمانروایی بی چون و چرای اوست که سرکوب گرانه فرمان می راند و بگونه یی با الله (قادرمتعال) همانند است.
  • بند گشایی ( = کلیدی) که در دست  او است نشان آن است که بستن و گشودن همه ی درب ها در آسمان و زمین در دستان او است… عیسی نیز به یکی از شاگردان خود  بنام پطرس گفت : کلید های ملکوت آسمان را بتو می سپارم و آنچه بر زمین ببندی درآسمان بسته گردد و آنچه در زمین گشایی در آسمان گشوده شود .متی 19:16

  و در جای دیگری به کیش بانان یهود گفت : وای بر شما ای فقها زیرا کلید معرفت ( = معرفت چگونگی  راهیابی به ملکوت آسمان)  را بر داشته اید، خود داخل نمی شوید و داخل شوندگان را هم مانع می شوید  لوقا 52:11

یوحنای رسول نیز در باب یکم مکاشفه ی خود عیسا را چنین می ستاید:

       « پایهایش مانند برنج صیقلی که در کوره تابیده شود و آواز او مثل صدای آبهای بسیار* و در دست راست خود هفت ستاره داشت و از دهانش شمشیری دو دَمه ی تیز بیرون می آمد و چهره اش چون آفتاب بود که در قوتش می تابد ( نمارش به آفتاب نیمروز است،  بیاد داشته باشیم که شیر نماد آفتاب هم هست!) و چون او را دیدم مثل مرده پیش پاهایش افتادم و دست راست خود را بر من نهاده گفت ترسان مباش * من هستم اول و آخر و زنده و مرده شدم و اینک تا ابد الاباد زنده هستم و  کلید های موت و عالم اموات  نزد من است !)

  • دو بال که بر پیکر خود دارد نشان دهنده ی شتاب رفتار او( زمان شتابنده ) است.
  • زروان با اینکه در همه ی نگاره ها برهنه دیده می شود ولی برهنگی اش بگونه یی است که هرگز نمی توان  به زن یا مرد بودنش پی برد، مار در پیچش خود زهارش را پوشانده است.   بی شک این کار از روی آگاهی انجام گرفته چرا که زروان خدایی است خود زا که هم خودش را می زاید و هم سراسر هستی را،  او نیز همانند شیوا  خدایی است دو جنسی. بیاد داشته باشیم که واژه  خدا نیز در زبان پهلوی نیز بچم خود آفریده  است!..
  • تندیسی که از زروان در باختر آفریقا یافت شده درپایانه ی سرش گودالی است که در آن آتش می افروخته اند، و در نگاره ی دیگری از دهانش زبانه های آتش بیرون می جهند و این زبانه ها با زبانه های آتشگاههای پیرامونش بهم آمیخته و این همان گشته اند.  در نوشته های ودایی نیز مها – کال  Maha Kala خدای بیکران ( = شیوا) دارنده ی آذرخش و زبانه ی آسمانی است،  از پرتو این آتش آسمانی است که بر روی زمین آتش ها ی دیگری هستی می یابند،  این نکته همانندی بسیاری با زروان دارد چرا که  زروان نیز در این نگاره ها دارنده ی آتش و آذرخش آسمانی است.

زروان که خدایی نیرومند بود دو فرزند می زاید، که یکی اورمزد است و دیگری اهریمن و این دو در توانایی برابر بوده اند اورمزد پشتیبان راستی و پیش برنده ی نیکی، و اهریمن پشتیبان دروغ و پیش برنده ی بدی ها بود .

زروان تندر و آذرخش را  (که نماد چیرگی است) در دست اورمزد می نهد تا با آن به جنگ بدی برخیزد، از برخورد این جنگ ابزار با سنگ مرمر سپید رنگی در درون کُنامی (غاری) بر چکاد دماوند، در آغاز چله زمستان،  (یکم دیماه برابر بیست و دوم  دسامبر و گاه به نادرست (ششم ژانویه) و امروز( بیست و پنجم دسامبر) مهر زاده می شود. بدین گونه  مهر نخست به درون گاباره ی تاریک و سپس به سراسر جهان روشنی بخشید، در آغاز بهار بسوبی آسمان فرا رفت و در آغاز چله ی بزرگ تابستان بر تارُک گنبد نیلگون رسید و در آغاز پاییز بزیر آمد  نره گاوی را کشت و هستی را از آن پدید آورد .

پایان بخش سوم. دنباله دارد

 

2

آیا کریسمس همان یلداست؟ بخش دوم

جشن  یلدا  و پیشینه ی آن

آیا کریسمس همان یلدا است؟

«هومر آبرامیان»

 

بخش دوم: آیینهایی که از میتراییسم به مسیحیت در آمدند

 

در سده های گذشته پدران کلیسا کوشش بسیار بکار بردند  تا نشان  دهند: آیینهایی که امروزه در کلیسای مسیح برگزار می شوند پیوندی با مهر ندارد، ولی بگفته ی سلیمان: « همه ی آنها بطالت و در پی باد زحمت کشیدن بود، کج را راست و ناقص را بشمار نتوان آورد…» ( تورات، کتاب جامعه، باب اول)

عیسا که  در کلیسای مسیح « خداوند»  نامیده می شود،  هرگز واژه ی کلیسا  را نیز بر زبان  نیاورد تا چه رسد به آیینهای کلیسا.  این واژه کوتاه شده ی  اِکلِزیاEcklesia   در زبان یونانی،  و به چِم «انجمن» است.  عیسا با مردم کوچه و بازار یهودیه سخن می گفت و می دانست که آنان زبان یونانی را نمی دانند، همچنانکه  خود ش نیز آن زبان را نمی دانست.

 

عیسا هرگز در اندیشه ی سازماندهی انجمن یا چیزی همانند آن نبود. او می خواست دلهای شکسته ی مردمی را بنوازد که در زیر چکمه های سپاهیان آهن پوش روم ، و ستم کاهنان یهودی خرد و لهیده شده بودند، او برای نواختن دلهای شکسته ی این مردمِ از اسب فرو افتاده، نه به زبان یونانی نیاز داشت و نه به سازمانی فراخدامن، و نه به آیینهایی نا سازگار با آموزه های او…  اینها همه آیینهای میترایی، و برخی  برآمده از آیینهای پیش از مسیحیت اند  که کلیسای روم و در پی آن کلیسای خاور ( کلیسای شرق پارسی)، بر شالوده های آن پایه ریزی گردید.

عیسا هرگز نگفت که پیروانش روز بیست و پنجم دسامبر را به نشان زاد روز او جشن بسازند! این کار را چندین سده پیش از او پیروان میترا می کردند و روز بیست و پنجم دسامبر را که خورشید به دور ترین جا از زمین می رسد،  به نشان زاده شدن خورشید پیروزگر جشن می ساختند و آن را Natalis Inverts Solis  (زاد روز خورشید شکست ناپذیر ) می نامیدند.

                                                 (ویل دورانت – تاریخ تمدن – پوشنه ی سوم رویه ی 183 )

عیسا هرگز نگفت که در روز بیست و پنجم دسامبر درخت کاج در خانه هاشان بگذارند و آن را با تارهای  زرین و سیمین  به نشانه ی خورشید و ماه بیارایند، و بر فراز آن ستاره یی (خورشیدی)  بگذارند! این کار را چندین سده پیش از مسیح  میترا پرستان می کردند .

عیسا هرگز نگفت پیروانش در کلیسا سرود بخوانند و ارغنون (= ارگ ) بنوازند! سرود خواندن و ارغنون نواختن در نیایشگاه از سده ها پیش از مسیح کار میترا پرستان بود، آنها بودند که ترانه های شورانگیز برای مهر می سرودند و با خُنیای دلنواز، شکوه خداوندیش را می ستودند.

عیسا هر گز نگفت که پیروانش یکدگر را  برادر  بنامند! این کاری بود که میتراییان از سده ها پیش از او می کردند و به هر سرزمینی که می رسیدند هم کیشان خود را برادر می خواندند تا نشان دهند که همه پدید آمده از زهدان یک مادرند که همان ماگنا ماترا یا ( مادر زمین) است.

عیسا هرگز واژه های (کشیش) و (اسقف) و (کاردینال) و (پاپ) و (شماس) را بکار نبرد .

شماس یا شماشا که برنام یکی از کیش بانان در کلیسای (شرق پارسی) است برآمده از واژه ی Shemsha در زبان آرامی و «شمس» در زبان تازی، و همان خورشید است. پس  شماشا می شود: آفتاب پرست  همین نام بروشنی نشان می دهد که این پایگاه از آیین میترایی به مسیحیت راه یافته  و کاری با آموزه های عیسا ندارد.

واژه ی اسقف را که باز هم یک واژه ی یونانی است  نخستین بار پیروان عیسا  برای خود او بکار بردند، برای نمونه پطرس درباب دوم رساله ی یکم خود می نویسد : « … شما گوسپندان گمشده بودید  ولکن الحال بسوی شبان و اسقف جانهای خود برگشته اید .»    

و پولوس نیز درباب سوم رساله ی خود به  تیموتاوس می نویسد:

      « این سخن امین است که اگر کسی منصب اسقفی را بخواهد کار نیکو می طلبد*  پس اسقف باید بی ملامت و صاحب یک زن و هوشیار و خردمند صاحب نظام و میهمان نواز و راغب به تعلیم باشد *  نه میگسار یا زننده یا طماع سود قبیح*  بلکه حلیم،  و نه جنگجو و نه زرپرست.»

کاردینال Cardinal  یک واژه ی فرانسوی است، این واژه  نه بر زبان عیسا و نه بر زبان  شاگردان او روان گردیده و هیچ کاری با آموزه ها عیسا ندارد، ولی رنگ جامه ی آنها برآمده از آیین مهر پرستی است.

عیسا هرگز نگفت که کشیشان جامه ی سیاه و کاردینال ها جامه سرخ بتن کنند… جامه ی سیاهی که کشیشان بتن می کنند نشان «کلاغ» و نخستین گامه از هفت گامه ی پارسایی بود که میتراییان در می نوردیدند، و جامه ی سرخی که کاردینال ها بتن می کنند نشان سرخی آسمان بهنگام فراشد و فروشد خورشید در خورآیان و خوربران (= مشرق و مغرب) است.  میان عقل سرخ  سهروردی و جامه سرخ کاردینالها می توان پیوندی جستجوکرد ، ولی  جستجو برای پیدا کردن پیوندی میان سرخی جامه ی کاردینال ها و آموزه های مسیح،  آب در هاون کوبیدن و در پی باد دویدن است!.

عیسا نگفت بالاترین پایگاه کلیسا را  پاپ (= پدر)  بنامید . این بالاترین پایگاه در آیین میترایی بود که (پدرها = کیشبانانِ بلند پایه) در رده ی بالا جا می گرفتند و سالار پدر ها را  Pater Patrum می گفتند.

عیسا هرگز نگفت روز یکشنبه دست از کار بکشید و به نیایش و آسودگی بپردازید، او شنبه را هم که آسوده روز  یهودیان  بود و در آیین یهود بسیار گرامی دانسته می شد و کارکردن در آن روز گناهی بزرگ بشمار می آمد را نا دیده گرفت،  تا آنجا که یهودیان آهنگ کشتن او کردند.( یوحنا 17:5 )    این میتراییان بودند که روز یکشنبه را « خورشید روز=  Sun day» می نامیدند و دست از کار می کشیدند و به نیایش و پرورش تن و روان پرداختند.

نه تنها از آیین میترایی، ونکه از آیین زرتشتی نیز برخی از آیین ها به مسیحیت راه یافتند، به نمونه های زیر نگاه می کنیم :

در آیین زرتشتی موبدان نان و آب را می ستودند (تقدیس می کردند)  و سپس آن را  با  افشُره ی «هوم» که گیاهی است با نامِ دانشیک Ephedra، می آمیختند و می خوردند.  این آب در اوستا زاوثرَ Zaothra ، و در پهلوی و پارسی  زَور Zavr یا  زور Zor  گفته می شود و همان آب مقدس یا Holy water  است که در کلیساها در آوندهای بزرگِ سنگی می ریزند تا نمازگزاران بهنگام در آمدن به نیایشگاه چند چکه از آن رابر سر و روی خود بیافشانند.

در آیین زرتشت به همراه زور Zavr ، چهار یا شش تکه نان هم می خورند. نام این نان در اوستا درَونَ یا «درَونَنکه» آمده  که امروز آنرا  « درون » می گویند، و آن نان کوچکِ سپید، بدون خمیر مایه یی است که در آیینهای دینی به درگاه ایزد سروش پیشکش می  برند. این نان نشانه و نماد همه ی پیشکشهای نا آبکی مانند نان و گوشت  و میوه و جز اینهاست که «میَزد»  خوانده می شود.

زنده یاد مهرداد بهار در باره ی این نان می نویسد:

       « این نان که در اندازه های کوچک یا بزرگ از آرد گندم تهیّه می شود، نماد این جهان است. برجستگی دایره ی دور نان، نماد کوه البرز است که زمین را چون حلقه یی فراگرفته. «گُوشواد» که روغن نهاده در میان نان است، نماد چکاد دائیتی است که در میان زمین است. قرص نان، نماد خورشید است ، نانی که بصورت هلال تهیّه می شود، نماد ماه است. سه تکه چوب بویایی که در سفره است، نماد اندیشه و گفتار و کردار نیک است، آب ، سبزی ، میوه ، نماد دریاها، مرغزارها و جنگلهاست  (پژ.رویه های 126 -125)

امروزه همین کار ها را در کلیسا انجام می دهند و آنرا عشاء ربانی می نامند، با این اندک دگرگونی که  تکه های نان بدون خمیرمایه را همراه با می سرخ  بنام گوشت و خون عیسای مسیح  نوش جان می کنند.

با دلیری می توان گفت که کلیسای مسیح بر شالوده های میتراییسم و برخی دیگر از آیینهای ایرانی ساخته شد و در درازای زمان  کاخی بلند از آن فراز آمد.

پیشینه ی مهر پرستی

از سال 334 تا 323 پیشازایش ، اسکندر گُجستک در بخشهایی ازجهان باستان  به تاخت  و تاز پرداخت و بسیار جاها را به آتش کشید و ویران کرد  و سرانجام در جوانی بمُرد.

پس از او سلوکی ها روی کار آمدند و تا سال 250 فرمان راندند،  در این چرخه ی هشتاد ساله باورهایی دینی در میان مردمان گوناگونی که با سلوکی ها در پیوند بودند بهم آمیخت و آیینهای نوینی  پدید آمد . این آمیختگی و داد ستد دینی بیشتر در کاخ فرمانروایان و در پشت باروهای لشکری و در میان سپاهیان روی می داد، در برون از این کاخ ها مردم ایران همچنان به آیین پیشین خود که آیین زرتشت بود وفادار ماندند . ( دکتر علی اکبر جعفری – فصلنامه ی ره آورد شماره ی 26 )

در سال 250 پیشازایش اشکانیان بر سر کار آمدند و تا سال 224 پس از او بر سر کار ماندند . از برخی از گزارش های  بجا مانده از  روزگاران دور دانسته می شود که  گردآوری دوباره اوستا، از زمان پادشاهی بلاش یکم که در سال 54 تا 78 زایشی ترسایی بر تخت پادشاهی بود آغاز گردید. در باره ی کیش ها و آیین های زمان اشکانی سخنان گوناگون بسیار گفته شده،  ولی آنچه به روشنی پیداست این است که اشکانیان هم مانند هخامنشیان زرتشتی بودند،  پس از روی کار آمدن ساسانیان کوشش بسیار در زدودن ماندمانها اشکانی بکار گرفته شد تا آنجا که فردوسی هم آگاهی چندانی از آنها نداشته است:

                          از ایشان بجز نام نشنیده ام      نه در نامه ی خسروان دیده ام

برخی به نادرست گمان برده اند که که اشکانیان « مهری»  بوده اند، این گمان نادرست از آنجا برآمده که برخی از پادشاهان این چرخه «مهرداد» نام داشته اند، ولی از یاد نباید برد  که  نام بسیاری دیگر از پادشاهانِ این چرخه « تیرداد » و « بلاش » و « اردوان»  هم بوده است از این رو نمی توان برای داشتن نام «مهرداد» آنان را پیرو آیین مهر بشمار آورد، افزون برآنکه نام مهرداد را از زمان هخامنشیان هم داریم .

همزمان با اشکانیان چند تبار دیگر ایرانی هم بر سر کار بودند  که از آن میان می توان از سکایان نام برد که دست یونانیان را از فرمانروایی بر ایران کوتاه کردند و در کشور گشایی تا مرز « دکن »  در جنوب هند تاختند و تا زمان یورش لشکریان اسلام به دره ی سند بر آن بخش از جهان فرمان راندند. اینها نیز  مهر را می پرستیدند و پرستشگاههای ویژه یی برای ستایش این روشنی بخش جهان می ساختند و آن را  Surya Mandira  ( نیایشگاه خورشید ) می  گفتند، ولی پس از گذشت زمان، اندک اندک به آیینهای هندی گرویدند، برخی بودایی و برخی دیگر به آیین هندو روی آوردند و با هندیان درآمیختند .

در خراسان جای اینها را«کوشانیان» گرفتند که یکی دیگراز تبارهای ایرانی بودند که پادشاهی نیرومندی پدید آوردند و پهنه ی فرمانروایی خود را از افغانستانِ امروز تا باختر هند گسترش دادند، پادشاهان اینها نیز مانند هخامنشیان خود را «شاهنشاه» می خواندند . اینها در آغاز پیرو آیین زرتشت بودند و بر پولهای خود نگاره های گوناگونی از ایزدان با نامها ایرانی می زدند که یکی از آنها هم «مهر» بود که با پرتوهای خورشیدی بر گردونه ی چهار اسبی خود سواربود ، همان است که در یونانی   Helios  گفته می شود.

با روی کار آمدن ساسانیان (652- 224)   و فروپاشی فرمانروایی اشکانیان و سکاییان و کوشانیان در ایرانزمین،  « مهر»  همچون ایزد کیش زرتشتی بجای خود بازگشت و همچنانکه پیشتر بود ایزد پیمان و (جدا از خورشید)  به شمار آمد .

چنانچه پیشتر گفته شد آوازه ی مهر همچون خدای پیروزگر و  خورشید درخشان در میان جنگاوران بیگانه که در سپاه ایران  به مزد  می جنگیدند پیچیده بود،  پس از چیرگی یونانیان،  و سپس تر، رفت و آمدهای میان ایران و روم،  آوازه ی مهر همچنان برجای ماند و بسیاری از سپاهیان سرزمینهای باختری،  از خود امپراتور گرفته تا جنگاوران ساده،  دلباخته ی این خدای پیروزی بخش شدند و پیروزی خود را از اودانستند.  دنباله دارد

آیا کریسمس همان یلداست؟ بخش یکم

جشن یلدا و پیشینه ی آن

آیا کریسمس همان یلدا است؟

«هومر آبرامیان»

بخش یکم

این جستار در سال 2006 نوشته  و پخش گردید، با اینهمه  جا دارد که همه ساله بهنگام کریسمس  یکبار دیگر بازنگری شود تا ایرانیان این سخن بباورند که (بیست و پنجم دسامبر) یک شاد روز بزرگ ایرانی است و (آیین های کریسمس) مانند آراستن درختِ کاج یا سرو آزاده (که یکی از نمادهای باشکوه ایرانی است)  با رشته های زرین به نشان خورشید و رشته های سیمین به نشان ماه و  نهادن ستاره بر فراز آن که نشان ایزد مهر است، و سرود خواندن کنار این درخت، و پیشکشی دادن به یکدیگر، و همه دیگر آیینهای کریسمس یکسره ایرانی اند که از سوی کلیسای رُم مصادره شدند و هیچ پیوندی با مسیحیت ندارند!. در این گرماگرم تاراج  ضحاک و افراسیابهای روزگار که می کوشند خاورمیانه را شخم بزنند و شناسه ی مردمی و تاریخی ما ایرانیان را از بیخ و بن بر کنند ، شایسته است که ما ایرانیان اینگونه داشته های فرهنگی خود را بشناسیم و هر آنچه را که در گذر روزگار از دست داده ایم باز پس گیریم، مانند، روشن کردن سپندار {= شمع} در جشن زاد روز که یک آیین سد در سد ایرانی است، یا پوشیدن جامه های سپید و سیاه اروس و داماد در جشن زنانشویی و بسیاری از آیین های دیگر.

ایرانیان سپندار را به نشان آتش زندگانی می افروختند و در پاسداری از آن بسیار می کوشیدند، و خاموش شدن آن را بد شگون می دانستند، ولی اروپاییان که این آیین از ایرانیان آموختند بی آنکه رازوارگیهای آن را بشناسند، به نشان سالهای زندگی سپندار روشن می کنند و با یک پُفِ برخاسته از شکم نادانی، بگونه نمادین به زندگی خود پایان می بخشند! اگرکسی از پُف کننده بپرسد: چرا سپندارها را خاموش کردی؟  خواهد گفت: برای اینکه نشان دهم به شمار این سپندارها سال از زندگانی من گذشت!  و اگر پرسشگر بگوید: ولی شما هنوز زنده اید!.. پس آن سپندار که نشانِ زنده بودن شما باشد کجاست؟ پاسخی نخواهد شنید، چرا که  خاموش کننده، آیین را از جای دیگری آورده ولی رازوارگیهایش را نشناخته و با خود نیاورده است!.  شوربختانه امروزه بسیاری از ایرانیان  نیز چنین می کنند بی آنکه بدانند که با خود چه می کنند! در پانویس این جستار به چگونگی انجام این آیین در ایران باستان نگاه خواهیم کرد.

جشن یلدا و پیشینه ی آن

واژه ی « یلدا »  برآمده از زبان سریانی و بچم زایش است، چنانچه هنوزهم در زبان آشوری که از خویشاوندان بسیار نزدیک  زبان سریانی است به زاد روز ، می گویند: بِت یلدا

زبان سُریانی ( ܠܫܢܐ ܣܘܪܝܝܐ لِشّاناء سُریایاء)  یکی از گویش های پُر اَرج  و برآمده از شاخه خاوری زبان آرامی است، برخی آنرا زبان تورات و انجیل نیز دانسته اند. این زبان در ایران از خودِ زبان آرامی هم شناخته تر بود. دبیره یی که برای نوشتن زبان سریانی بکار می بردند با اندک دگرگونی همان دبیره ی آرامی است .

پیش از تاخت و تاز اسکندر، سرزمین میانرودان بزرگترین کانون زبان سریانی بود و توانمندی بسیار برای نوشتن جُستارهای دینی و فلسفی از خود نشان داد،  بگونه یی که در روزگار ساسانی، در رده ی زبانهای دانشیک بخش بزرگی از جهان جا گرفت و (مانی) فرزانه ی نامدار ایرانی  شش نبیگ(=کتاب) خود را به این زبان نوشت.

ریشه ی زبان آشوریها و کلدانیهای ایران و سوریه و عراق و ترکیه،  همان سریانی است، اگر چه  گویش آشوریها با گویش کلدانیها اندک دگرگونی دارد.

کانون زبان سریانی  شهر اِدِسا Edessa در باختر میانرودان (عراق کنونی) و نیمروز، یا جنوب ترکیه بوده است.

سریانی زبانان، خودشان این شهر را  اورحی Urhai می گفتند،  و همان است که در نوشتارهای عربی الرُها  گفته شده است.  این شهر در سال 1637 بدست دولت عثمانی افتاد و عثمانیان آن را  اورفه گفتند و در سده بیستم کشتار بزرگی از ارمنیان و آشوریان مسیحی در آنجا براه انداختند و برگ ننگین دیگری بر برگهای شرم آور کشتار در راه خدا افزودند.

مسیحیان ایرانی که بزبان سریانی سخن می گفتند، روز بیست و پنجم دسامبر را که روز زایش عیسا بشمار می آوردند یلدا نامیدند، و ایرانیان نیز که خو نکرده اند بزبان خود سخن بگویند! هنوزهم بی آنکه بدانند آرِش این واژه چیست و از کجا آمده است!  این جشن بزرگ ایرانی را  یلدا  می گویند.

این جشن یکی از کُهن ترین جشن های ایرانی است که آن را شب چله  هم گفته اند.  چله ی بزرگ از يکمين روز دی ماه آغازمی شود و تا دهم بهمن ماه که جشن سده است فرا می رود.

روز هشتم دیماه  جشن خرم روز است. در این جشنِ بزرگ آیین چنین بود که پادشاه  جامه ی سپید بتن می کرد و به همراه دهگانان و کشاورزان بر روی زمین می نشست و می گفت: من هم یکی از شما وهمانند شمایم ، کار جهان بر کشاورزی و آبادنی استوار است و این هر دو بدون شما نمی شود ، ما به شما همان اندازه نیازمندیم که شما به ما . پس ما و شما یکی هستیم.

چله ی کوچک از روز یازدهم بهمن ماه  فرا می رسد و تا روز بيستم اسفند ماه دنباله دارد.

نخستین روز از چله ی بزرگ که خورشید به دورترین جا نسبت به زمین می رسید، زاد روز مهر یا روز پیروزی خورشيد بود.

باید بیاد داشت در زمانی که بنیاد زندگی مردمان بر کشاورزی وگله داری  استوار گشته بود، خورشید جایگاه بسیار والایی در زندگی مردمان داشته است. این مردم کشاورز و گله دار اندک اندک به چرخه زمان پی بردند و توانستند کار و کُناک خود را با گردش زمین به گرد خورشید هماهنگ سازند و اندک اندک دریافتند که واپسین روزِ پاییز، کوتاهترین روزِ سال، وشب آن بلندترين شب، وآغازچله ی بزرگ زمستان است .

از سوی دیگر همین دراز ترین شب سال، آغاز فراپویی خورشید و درازتر شدن روزها نیز هست،  از همین رو آن را شب زایش خورشیدِ پیروزگر  دانستند و جشنی بزرگ فراهم آوردند، بگونه یی که هنوز هم دربسیاری از شهر های ایران  یلدا  همراه  با آینهای ویژه  برگزار می شود.

آیا کریسمس همان یلداست؟

برای پیدا کردن پاسخ این پرسش بهتر است که نخست به سراغ  «انجیل»،  نامه ی دینی مسیحیان که «عهد جدید» هم گفته می شود برویم  و پژوهشِ خود  را از همانجا بیاغازیم. این نامه  از هفت بخش فراهم گشته است:

بخش نخست: «انجیل های چهار گانه» با نامهای:  متی – مرقس – لوقا – و یوحنا

بخش دوم: «اعمال رسولان» . این بخش به گزارش چگونگی کرد و کار شاگردان عیسا پس از فرارفتنش به آسمان می پردازد.

بخش سوم:  « رساله ها» ی پولوس و دیگر شاگردان مسیح.

بخش چهارم  «مکاشفه ی یوحنا»   که  خود  سر شار  از  زبانزدها (=اصطلاحات) مهری است که در جای خود به آنها خواهیم پرداخت.

در سه بخش پایانی که اعمال رسولان-  رساله ها – و مکاشفه ی یوحنا  هستند هیچ سخنی از زمان زاده شدن عیسا در میان نیست.

از چهار انجیل نامبرده سه تای آنها: متی – مرقس – یوحنی در باره ی زمان زاده شدن عیسا که باید بزرگترین رخداد در جهان مسیحیت بشمار آید یکسره خاموش اند.

متی گزارش خود را از آنجا می آغازد که مریم مادر عیسا به نامزدی یوسف نجار درآمد ولی پیش از اینکه با یوسف تن آمیزی کند از روح القدس پُرشده و آبستن گردید…  ولی متی بما نمی گوید که مریم در  کدامین روز  و در چه زمان از روح القدس با برداشت و کدامین روز بار بر زمین گذاشت .

مَرقس گزارش خود را از زمانی می آغازد که عیسا در سن سی سالگی برای تعمید یافتن بدست یحیی  تعمید دهنده به رود اردن رفته بود، مَرقس نه تنها زمان زاده شدن عیسا را بها نمی دهد، ونکه آن سی سال زندگانی عیسا پیش از تعمید را نیز در خور نگرش نمی داند .

یوحنا که از نزدیکترین شاگردان عیسا و بگفته ی خودش «شاگرد محبوب خداوند» و چهارمین انجیل نویس است در سرآغاز گزارش خود می نویسد:

در ابتدا کلمه بود، و کلمه نزد خدا بود، و کلمه خدا بود، و کلمه جسم گردید ودر میان ما ساکن شد پر از فیض و راستی، و جلا ل  او را دیدیم جلالی شایسته ی پسر یگانه ی پدر …

ولی این « شاگرد محبوب خداوند »  به ما  نمی گوید که این « کلمه »  در چه زمانی « جسم گردید»  و در چه روزی از مادر  زاده شد.  پس باید برویم بسراغ لوقا

لوقا Luke   یک پزشک یونانی بود، اگرچه هرگز عیسا را ندید و آنچه را که نوشت از شنیده های خود نوشت، ولی از آنجا که مردی دانش آموخته و پرورش یافته بود گزارش او نیز ازسامان بیشتری برخور دار است، با اینهمه او نیزبه روشنی سخنی از زمان زاده شدن عیسا بمیان نمی کشد، ولی در «باب دوم» انجیل خود نشانه هایی بدست می دهد که می توان از آنها بهره گرفت  و با دلیری گفت که عیسا درهر زمان دیگری می توانسته زاده شده باشد جز  روز بیست و پنجم دسامبر.

یکی از برجسته ترین نشانه ها،  بودن شبانان در بیابان است!  می گوید:

…و در آن نواحی شبانان در صحرا بسر می بردند و در شب پاسبانی گله های خویش می کردند * ناگاه فرشته ی خداوند برایشان ظاهر شد و کبریایی خداوند بر گرد ایشان تابید و بغایت ترسان گشتند * فرشته ایشان را گفت مترسید زیرا اینک بشارت خوشی عظیم به شما می دهم که برای جمیع قوم خواهد بود، که امروز برای شما در شهر داود نجات دهنده ای که مسیح خداوند باشد متولد شد* و چون فرشتگان از نزد ایشان به آسمان رفتند شبانان با یکدگر گفتند الان به بیت لحم برویم و این چیزی که واقع شده و خداوند آنرا به ما اعلام نموده است به بینینم …

شایسته ی یاد آوری است که بیست و پنجم دسامبر آغاز چله ی بزرگ زمستان و هوا بسیار سرد است و شبانان هرگز  گوسپندان  خود را شباهنگام در بیابان نگه نمی دارند! ونکه می کوشند تا پیش ازفروشد خورشید به روستای خود باز گردند. پس همین یک نشانه بس که با دلیری بگوییم که عیسا در چنین شبی زاده نشده است، ولی اگربپرسد: درچه روزی زاده شده است؟  خواهم گفت من نمی دانم! همچنانکه لوقا و دیگر شاگردان عیسا نیز نمی دانستند! اگر می دانستند ما را  اینچنین دچار سرگردانی نمی کردند!

برپایه ی یکی دیگر از نشانه هایی که لوقای پزشک به ما می دهد شماره ی 2018 نیز برای سال زاده شدن عیسا یکسره نا پذیرفتنی است، می گوید:

… در آن ایام حُکمی از اگوستس قیصر روم صادر گشت که تمام ربع مسکون را اسم نویسی کنند هنگامی که کیرینیوس والی سوریه بود * پس همه ی مردم هر یک به شهر خود برای نام نویسی می رفتند* و یوسف نیز از جلیل از بلده ی ناصره به یهودیه به شهر داود که بیت لحم نام داشت رفت زیرا  که او از خاندان و آل داود بود  تا نام او با مریم که نامزد او بود و نزدیک به زاییدن بود ثبت گردد* وقتیکه ایشان در آنجا بودند هنگام وضع او رسیده بود…

این اسم نویسی  که لوقا به آن یاد می کند، همان است که ما امروز سرشماری می گوییم . از گزارش کهن نویسان  دانسته می شود که درآن زمان، امپراتوری روم بر بخشهای بزرگی ازجهان فرمان می راند و سود کلانی از دریافت باژ سالیانه بدست می آورد. این دولت برای سرو سامان بخشیدن به کار باژ گیری  هر چند سال یکبار، مردم را درهمه ی سرزمینهای زیر فرمان شمارش می کرد  تا اندازه ی در آمد از هر شهر و روستا را بداند.  بهنگام سر شماری هر کس می بایست در زادگاه خود باشد، از این رو است که یوسف نجار که به جلیل رفته بود ناگزیر دست نامزدش مریم را می گیرد و به شهر داود که همین اورشلیم باشد برمی گردد و در میانه ی راه در جایی بنام بیت لحم  عیسا زاده می شود .

بگفته ی لوقا این سرشماری  در زمانی انجام گرفت که: کیرینیوس والی سوریه بود..

ویل دورانت فرزانه ی بزرگ آمریکایی در «تاریخ تمدن» می نویسد:

« …ما می دانیم که کویرینیوس میان سالهای 6 و12 میلادی فرماندار سوریه بوده است، یوسفوس از یک سرشماری که این شخص در یهودا انجام داد یاد می کند ولی تاریخِ آن را بین سالهای 6 و 7 میلادی ذکر می کند، از این سرشماری در جای دیگر ذکری به میان نیامده است . ترتولیانوس روایت می کند که به فرمان ساتورتینوس فرماندار سوریه در سال 7 – 8 قبل از میلاد یک سرشماری در یهودا انجام گرفت. اگر این سرشماری همان باشد که منظور نظر لوقا است، تولد حضرت عیسی را باید پیش از سال ششم قبل از میلاد دانست!. در باره ی روز تولد عیسی هیچ اطلاعی در دست نداریم، کلمنس اسکندرانی {نزدیک 200 میلادی} عقاید مختلفی را که در روزگار وی در باره ی روز تولد عیسی وجود داشته مطرح می کند و می گوید: برخی گاهشماران این روز را نوزدهم آوریل و برخی بیستم ماه مه معین می کنند، اما خود او این تاریخ را هفدهم نوامبر سال سوم قبل از میلاد می داند!  در قرن دوم میلادی مسیحیان شرقی جشن تولد عیسی را روز ششم ژانویه برگزار می کردند. در سال 354 برخی از کلیساهای غربی از جمله کلیسای روم مراسم سالروز تولد مسیح را در روز 25 دسامبر گرفتند ، و در آن زمان  آن روز را بخطا روز انقلاب شتوی (زمستانی) که از آن روزبه بعد طول روز رو به فزونی می نهد محاسبه کرده بودند . این روز از قبل نیز روز جشن اصلی کیش میترا یعنی روز تولد مهر شکست ناپذیر بود . کلیساهای مشرق زمین تا مدتی دست از همان تاریخ ششم ژانویه بر نداشتند و همکیشان غربی شان را به  «آفتاب پرستی» و « بت پرستی»  متهم کردند ولی در پایان قرن چهارم روز بیست و پنجم دسامبر در مشرق زمین هم پذیرفته شد . ( ویل دورانت – تاریخ تمدن – پوشنه ی سوم – برگردان حمید عنایت – پرویزداریوش – علی اصغر سروش –  چاپ انتشارات علمی و فرهنگی  – رویه ی 675)

دیدیم که ویل دورانت،  فرزانه ی نامدار آمریکایی و نویسنده ی تاریخ تمدن نیز گواهی می دهد که بیست و پنجم  دسامبر هیچ پیوندی با زاده شدن عیسا ندارد، پس جا دارد بپرسیم: چرا مسیحیان جشن زاده شدند عیسای مسیح را در چنین روزی برگزار می کنند؟.

می دانیم که پیش از روی کار آمدن مسیحیت، آیین دیگری بنام میتراییسم  دربخشهای بزرگی از جهان کهن، بویژه در سرزمیهای پیرامون دریای مدیترانه دامن گسترانید و باورمندان به آن از سوریه تا اسکاتلند پرستشگاههایی برای  پروردگار خورشید یا  میترا برپا کردند بگونه یی که تا امروز بیش از یک سد و سی  نیایشگاه مهری از زیر خاک سر برون کشیده اند.

در آغاز سده ی نوزدهم، پس از پیدا شدن اینگونه  نیایشگاهها، پژوهشهای فراخدامنی در زمینه ی میترا شناسی درسراسر اروپا آغاز شد و نگاره هایی که از این نیایشگاهها بدست آمده بودند جای ویژه ای برای خود در جهان دانش دست و پا کردند.

mitra

لاژارد Lajarde   که یک باستان شناس فرانسوی و از پیشگامان  دانش میترا شناسی بود بیش از پنجاه سال در این زمینه کار کرد و بُنمایه های بسیاری گرد هم آورد که همه ی آنها پس از مرگش در پاریس چاپ و پخش گردیدند.

فرانتزکومون Franz Cumont  بلژیکی پژوهشگر برجسته ی دیگری بود که نامی بزرگ در زمینه میترا شناسی از خود بر جای گذاشت. ( کومون در سال 1868 زاده شد و در سال 1947 چشم از جهان فرو بست) .

کومون از آغاز جوانی به کارنامه ی جهان باستان و به ویژه کارنامه ی سرزمینهای خاوری گرایش بسیار داشت، چندین بار به سرزمینهای خاوری رفت و سرانجام نبیکی( = کتابی) زیر نام  رازهای میترا  نوشت و در اروپا بچاپ رسانید.

در ایران نخستین بار شاد روان ذبیح بهروز بر نوشته های این دانشمند بلژیکی خرده گرفت و نوشت : …در نوشته های کومون صفحه یی نیست که از عبارات « بت پرست »  و « آتش پرست » و «دین بربر» و « دین شرقی» پُر نشده باشد . چون اروپاییان از اینگونه کلمات در نتیجه ی تبلیغات نفرت دارند او هم در بکار بردن آنها کوتاهی نکرده است . سبک کومون در تالیفاتش سبک روحانیون مُتعصب است ، یعنی هرجا به صرفه و منظور او نبوده راه غلو و ستایش را پیش گرفته و هر جا صرفه نداشته چیزی از تحقیر و سِب و لعنت فروگذار نکرده است. رویهمرفته این دانشمند هر چه نوشته با نظر طرفداری از کلیسا می باشد و ارزش آن ناچیر است… (برگرفته از دیباچه قصه ی سکندر ودارا  نوشته ی دکتر اصلان غفاری – رویه  39).

سرانجام رازهای میترا نوشته ی  فرانتز کومون بدستیاری احمد آجودانی به زبان پارسی سَره بر گردانده

و از سوی « انجمن پاسداری از زبان و فرهنگ ایرانی» در سال 1996 در لُس آنجلس بچاپ رسید.

ولی پیش از آن شادروان ابراهیم پورداود در پوشنه یکم یشت ها ( چاپ دانشگاه تهران سال 2536 شاهنشاهی ) با برنام:  آیین مهر در رُم  گزارش فراگیری ازاین آیین را که خود از نوشته های کومون برگرفته بود فرا دست ما گذاشت .

از این گزارش دانسته می شود که چون پادشاهان ایران گرایش ویژه یی به مهر داشتند و سپاهیان ایرانی پیروزی خود را از او می دانستند، آیین ستایش و نیایش مهر اندک اندک دامن گسترانید و به همه سرزمینهایی که زیر فرمانروایی شاهنشاهان ایران بودند فرا رسید.

کیش بانان مهر مردمی مِهر پرور بودند، برای اینکه با پریستاران (= کیش بانان) دینهای دیگر در نیافتند به هر سرزمینی که پا می گذاشتند بی آنکه به بُنیادهای آیین خود آسیبی برسانند، برخی از نام های آیین خود را با نام خدایان بومی آن سرزمین سازش می دادند، چنان که ارماسدس و ژوپیتر همان  آسمان  در دین مهر است و ژوئن همان  سپنتا آرمئیتی- یا زمین   و آبم ناپات} همان پهناب یا اقیانوس است .

در بابل که یکی از پایتخت های ایران و مانِشگاه زمستانی پادشاهان ایران بود مهر با خدای خورشیدی آن سرزمین که شاماش  Schamasch  نام داشت این همان شد و به دید مردم بابل بیگانه نیامد هچنانکه ناهید ایرانی با ایشتار بابلی برابر گرفته شد .

اندک اندک این آیین از بابل بسوی آسیای کوچک دامن کشید و از آنجا به سرزمینهای یونانی فرا رفت و با پروردگار خورشید یونانی هلیوس Helios  خویشی بهم رسانید ، کوتاه سخن اینکه مهر  به هرجایی که رسید با پروردگار بومی خورشید سازش یافت و مردم رابی هیچ فشاری  به پرستش خود فراخواند.  بدین گونه  گستره ی خاک مهر از ایران تا فراسوی دریای سیاه و دریای یونان Egee در باختر، و از اینسو تا دره ی سند و هندوستان فرا رفت .

سپاهیان رومی در فرا بردن این آیین کوشش بسیار بکار بردند چرا که آنان نیز همانند  ایرانیان مهر را پشتیبان جنگاوران می دانستند و خداوندگاریش را می ستودند.

شوربختانه عیسویان آن زمان با پی ورزیهای کوردلانه ی  خود همه ی ماندمانهای این آیین را از میان برداشتند  و نشانی از این هماورد نیرومند برجای نگذاشتند تا امروز بدرستی بدانیم که شیوه ی پرستش مهر و نمازها و نیایش های روزانه ی آن چگونه بوده اند، ولی از نگاره هایی که از نیایشگاههای مهری بدست آمده اند می توان تا اندازه ای  به شکوه این آیین پی برد.

شک نیست که در گستره ی فراخدامنی که این آیین از جایی به جایی و از سرزمینی به سرزمین دیگر رفت، و برای سده های بسیار ازخاستگاه خود بدور افتاد، بسیاری از ویژگیهای نخستین را از دست بداد و چهره ی دگرگونه یی بخود گرفت تا آنجا که برخی از فرزانگان ایرانی مانند مهندس سیروس ابراهیم زاده، بودن چنین آیینی را در ایران  باستان یکسره نا درست  پنداشتند و بنیادش را ایرانی ندانستند.( نگاه کنید به افسانه ی میترا پرستی ایرانیان – ره آورد شماره 31 )

در رُم بجز سپاهیان و جنگاوران، بسیاری از امپراتوران و بزرگان روم  نیز از مهر پیروی کردند و گاه  مانند امپراتور دسیوس Decius  در سال 250 به آزار و کشتار مسیحیان پرداختند و برگهای ننگینی از خود در  کارنامه ی روم برجای گذاشتند.

در سال 274 امپراتور اورلیان Aurelian پیروزی خود را در جنگ با (زنوب Zenob شهبانوی پامیر) از پرتو مهر دانست  و فرمان داد که نیایشگاه بزرگی برای این خدای پیروزگر بسازند.

امپراتور دیوکلسیان Diocletian  که از سال 284 تا 305 بر تخت فرمانروایی نشست، کوشید تا  دربار خود را همانند دربار ساسانیان  بیاراید. او نیز در گسترش آیین مهر و براندازی دین مسیح  بسیار کوشا بود و در سال  303  فرمود تا مسیحیان را یکسره از میان بردارند .

پس از او امپراتور گالریوس Galerius  که از 306 تا 311 بر سر کار بود با توان هر چه بیشتر عیسویان را پی گرفت و درگسترش آیین مهر کوشید.

بگفته ی رنان فرزانه ی نامدارفرانسوی 1892-1823   اگر درپی انگیزه و رخدادی عیسویت از پیشرفت باز می ایستاد هر آیینه جهان از آن مهر می شد! .

سرانجام آن انگیزه پیش آمد و با روی کار آمدن کنستانتین در سال 324  پویش روزگار دگرگونه شد. در نبردی که بر سرکرسی امپراتوری میان او و لیسیلیوس Licilius درگرفت، کنسانتین مسیحی بر لیسیلیوس مهری  پیروز شد،  بگفته ی برخی از گزارشگران، خورشید از چلیپا شکست خورد!

مهر  بپوشید رو،  ریخت  ز  مُغ  آبرو      ترسا چون شب پره  دیده ی بینا گرفت

لاف زد و هرزه گفت، مهر خدایی نهُفت    زبانِ  گستاخ  چون  زنگ کلیسا  گرفت

کنستانتین  با هوشمندی پی برده بود که کشتار مسیحیان نه تنها برای کشورش سودی ندارد ونکه زیان های بزرگ نیز بهمراه دارد،  اگر آزار مسیحیان دنباله یابد، به خیزشی بزرگ و سرنوشت ساز از سوی مسیحیان خواهد انجامید و همه چیز را زیر و زبر خواهدکرد،  چرا نباید از این آیین به سود خود «در جنگ با ایران»  بهره گیریم؟..

همین اندیشه، چرخه ی روزگار را دگرگونه کرد.

ویل دورانت می نویسد:

..آیا این کار یک تغییر مذهب صادقانه، یک عمل ناشی از اعتقاد مذهبی بود یا یک مانور خردمندانه سیاسی؟ فرض اخیر احتمالش بیشتر است. هِلِنا مادر وی وقتی کنستانتینوس طلاقش داد،  به مسیحیت گرویده بود. بی گمان وی پسر را با منافع و مزایای مسیحیت آشنا کرده بود، و بی شک خود او نیز تحت تاثیر پیروزیهای پی در پی قرار گرفته بود که در زیر لوا و صلیب مسیح نصیب ارتشش گشته بود. ولی تنها یک آدم شکاک می توانست از احساسات مذهبی بشر چنین ماهرانه بهره برداری کند …. یک مسیحی مؤمن و معتقد در وهلۀ نخست مسیحی و در وهلۀ بعد دولتمرد است!. در مورد کنستانتین این امر برعکس بود، مسیحیت برای او وسیله بود نه هدف… (ویل دورانت – تاریخ تمدن – پوشته سوم رویه 765)

کنستانتین در نبرد با هماوردان پیروز گردید ورومیان را به پیروی از دین مسیح وا داشت، در زمان

فرمانروای او چلیپا بجای درفش در میدانهای نبرد بکار گرفته شد و پیروزی در پی پیروزی برای روم ارمغان آورد.

در پی این پیروزیها،  پیروان عیسا دلیر گشته و کوشیدند تا مهر و نیایشگاهها و کیش بانانش را از میان بردارند،  چنانکه مامِر Mamer  پیشوای بزرگ مسیحیان که در سال 474 درگذشت، نوشته است که در زمان فرمانروایی کنستانتین کسی را یارای آن نبود که به خورشید و دیگر روشنان آسمان نگاهی بیندازد.

مهرپرستان درتمام سالهای فرمانروایی کنستانتین گرفتارتاخت وتازسپاهیان او وکینه توزیهای عیسویان بودند تا آنکه در سال 361 زایشی نوبت به فلاویوس کلاودیوس یولیانوس Julianus   برادر زاده ی کنستانین رسید.

کنستانتین پیش از مرگ همان کاری را کرد که پیش از او فریدون در شاهنامه کرده بود، بدین گونه که از روی اُمیدی خوشباورانه فرمانروایی امپراتوری فراخدامنی را که بدست آورده بود میان فرزندان خود بخش کرد، فرانسه و ایتالیا و انگلستان را به پسربزرگش کنستانتین دوم داد – آسیای کوچک و سوریه و مصر را به پسر دومش کنستانتینوس واگذاشت – باختر آفریقا – ایلوریکوم و تراکیا را به پسر کوچکترش کنستانس بخشید ، ارمنستان و مکادونیه و یونان رابه دو برادرزاده اش گالوس و یولیانوس داد.

نخستین امپراتور مسیحی همه ی زندگانی خود را در راه گسترش امپراتوری رُم و یک دست کردن باور مردمانش  هزینه کرده بود، ولی مرگ او در سال 337 همه ی دستاوردهایش را در گذرگاه باد گذاشت .

پس از درگذشت کنستانتین، کار کُشتار و خونریزی برای بدست آوردن تاج و تخت پادشاهی  میان بازماندگان و بلندپایگان آغاز شد، همه پسران امپراتور بجز دو برادر زاده اش  کُشته شدند، گالوس بیمار بود و نوید مرگی زود رس را می داد و یولیانوس پنجساله بود، کنستانتیوس که رهبری کشتار خاندان شاهی را بدست گرفته بود این کودک پنح ساله را سزاوار کشته شدن ندانست.  او را به نیکومدیا فرستادند تا در دامن اسقف ائوسبیوس  از او یک مسیحی باورمند بار بیاورند، ولی او بجای مسیح به  هومر و هزیود دلباخت و سپس با بُنیاد های فلسفه آشنا گردید، هنگامی که برتخت فرمانروایی نشست، در نامه یی به یکی از دوستانش نوشت:.. اگر کسی ترا مجاب کرده است که برای نوع بشر چیزی سودمند تر از تحصیل بی وقفه ی فلسفه وجود دارد بدان که فریب خورده یی است که می خواهد ترا فریب دهد…  (ویل دورانت عصر ایمان بخش یکم رویه ی 22 )

یولیانوس وارون عمویش کنستانتین، مسیحیت را آیینی خرد ستیز می دانست، از اینرو بدور از چشم همگان به آیین میترایی درآمد. هنگامی که شنید که مسیحیان نیایشگاههای پیروان آینهای دیگر را ویران و دارایی آنها را میان خواجه سرایان  و درباریان بخش می کنند از فشار اندوه گریست.

ویل دورانت می نویسد :… آن مشرکان پاکیزه را که وارث یک فرهنگ هزار ساله بودند، با خداشناسان  خشک و سرسختی که در نیکومدیا احاطه اش کرده بودند، یا با آن دولتمردان پارسا که کشتن پدر و برادرانش و بسیاری دیگر را واجب دانسته بودند سنجید، دریافت که سبُع تر از مسیحیان هیچ درنده یی نمی توان یافت… (ویل دورانت- عصر ایمان بخش یکم رویه ی 17 )

یولیانوس اگر چه زیر دست اسقف ها پرورش یافته و تعمید گرفته بود، ولی از کودکی دلش با خورشید بود، و خود را برانگیخته ی خورشید و پسر مینُوی او می دانست، از این رو هنگامی که بر تخت فرمانروایی رُم نشست، فرمان داد تا نیایشگاههای پیشین را بازسازی کنند، خود نیز نیایشگاهی بزرگ در کاخ  امپراتوری برپا کرد و در نوشتاری بسیار شیوا زیر نام  بر ضد جلیلیان نوشت:

« انجیل ها ناقض یکدیگرند، و تنها نکات مشترکشان سخنان باور نکردنی است» (همان – رویه  22)

در  روزگار فرمانروایی او مهر پرستان دوباره جان گرفتند و یکی از بزرگترین پیشوایان عیسوی را که می خواست بر روی ویرانه های یکی از نیایشگاههای مهری کلیسایی بسازد گرفته و بزندان افکندند و در روز بیست و چهارم دسامبر  درست یک روز پیش از جشن سالیانه ی خورشید او را به زشت ترین چهره کشتند .

یولیانوس خود را برخوردار از پشتیبانیهای بیدریغ  خورشید می پنداشت، همین باور به او دلیری بخشید تا بسوی ایران لشکر کشد.

      «… بزرگترین آرزویش این بود که با اسکندر و تراژان هم چشمی کند و پرچم روم را در پایتخت ایران بر افرازد و خطر پارس را برای همیشه از میان بردارد، شاپور دوم پادشاه ساسانی با چند مانور جنگی حساب شده عقب نشست و او را بدنبال خود به درون مرزهای ایران کشاند، ولی تمام کشتزارهای مسیر حرکت او را نابود کرد و چاهها و چشمه ها را کور و ویران ساخت. در بیابانهای پیرامون پایتخت (تیسفون) اسواران جنگی ایران ضد حمله ی خود را آغاز کردند.  در گرماگرم نبرد سهمگینی که پدید آمده بود، نیزه ای تهیگاه امپراتور را درید و او را از پای درآورد، جانشین وی در همان جا با شاپور از در سازش در آمد و سرزمینهای از دست رفته به ایران بازگردانده شدند.»

                                                                                                            (همان رویه ی 27 )

پس از سپری شدن روزگار کوتاه یولیانوس مهر پرستان دوباره بی یاور شدند.  درسال 371 شمار بزرگی از آنان بدست مسیحیان پای ورز  از پای در آمدند،  نیایشگاههاشان یکسره تاراج و در کام آتش فرو رفتند چنانکه هنوز هم نیایشگاههایی که از زیر خاک بیرون کشیده می شوند نشان از سوختن و ویران شدن دارند .

«میترایسم» بیش از سیسد سال در سراسر امپراتوری روم پایدار بماند و بسیاری از بنیاد هایش مانند:  آسیب گردان (= فدیه)  –  باورداشت به رستاخیز مردگان –  دوزخ و برزخ و بهشت –  روز داوری و بسیاری آیینهای دیگرش را  به کلیسا سپرد . در بخش دوم این نوشتار به اینگونه آیین ها نگاهی خواهیم داشت .

پاینده ایران – هومر آبرامیان