بازسرایی آبان یشت- میرزا آقا عسگری مانی

بازسرایی آبان یشت

 

« میرزا آقا عسگری مانی»

مانی.jpg

بخشی از کتاب منتشر شدۀ «از باستان تا آستان»(1)

سرودۀ مانی.

پخش از یوتیوب.2017

پیش نویسی بر «آبان یشت»

یشت‌ها بخشی از کتاب اوستا (کتاب دینی زرتشتیان) هستند. این‌ها سروده‌ها و مزامیری دینی–آیینی‌اند که به دست مؤبدان، سراینده‌گان و باورمندان به آیین زرتشت نوشته و یا سروده شده‌اند و پیوندی با خود زرتشت و گاتاهایش ندارند. بسیاری از نگاشته‌های زرتشتیان بارها در یورش‌های بیگانه‌گان یا در واگریزی‌ها و جنگ‌های فرقه‌ای و دینی سوزانده شده و از بین رفته‌اند و دوباره از یادمان و یادمانده‌های آنانی که این سروده‌ها را از بَر داشته‌اند برگرفته و بازنویسی شده‌اند.

بیشتر این سروده‌ها در دوران اشکانیان (پارت‌ها) دوباره گردآوری، بازنویسی و نگه‌داری شده‌اند. بنابراین می‌توان پذیرفت که کم و بیش در گذر زمان، دستخوش دگرگونی‌های شده باشند.

هرچه باشد، این نوشته‌ها بخشی از باورهای پیروان آیین زرتشت، مهر، میترا و آناهیتا بوده که درهم و برهم هنایش و آمیختگی داشته‌اند. این‌ها واگویه‌های بسیاری از مردم در زمان خود بوده‌اند و در برگزاری آیین‌ها، جشن‌ها و در دربارها خوانده می‌شده‌اند. به گونه‌ای روشن نمی‌توان گفت سرچشمه‌ی هریک از این باورها و نوشته‌ها در کجای زمان و مکان بوده است.

آبان یشت یکی از این یشت های21 گانه‌ی اوستا است و در ستایش ایزدبانوی باران آناهیتا نگاشته شده است. ارج و برتری آناهیتا در استوره‌ها و باورهای ایرانیان، همتای اهورامزدا و زرتشت بوده است. اهورامزدا از زرتشت می‌خواهد که آناهیتا را به خاطر او ستایش کند. حتا اهورامزدا خود، گاهی از آناهیتا می‌خواهد تا خواسته‌های او را برآورد. این سه به ویژه در دوره‌ی اشکانی رئوس یک سه‌گوشه را می‌ساخته‌اند. آناهیتا -ایزد آب- ازاین روی درخور نِگَر است که فلات ایران همواره از کمبود باران و آب در رنج بوده و پیدایش و آفرینش فرشته‌ای برتر و توانا برای باران و آب چیزی درخور ارزیابی ‌و پذیرش است. برتری آناهیتا تا به‌‌آنجا بوده که از شمال تا اپاختر، و از خاور تا باختر ایران برایش نیایشگاه‌های باشکوهی برپای کرده بودند. هنوز ویرانه‌های برخی از این ستایش‌گاه‌ها در برخی از شهرهای ایران -از آن میان در همدان، کنگاور، خراسان، خوزستان و … – برجا است و در کاوش‌های باستان‌شناسی(ی مهران) صد ساله‌ی پسین، از شکم زمین و تاریخ ‌اندک‌اندک سربرآورده و رخ می‌نمایند. نه تنها در بسیاری جاهای ایران برای آناهیتا نیایش‌کده ساخته بودند، نگاره یا پیکره‌های کوچک و بزرگ آناهیتا نیز در جای جای ایران فراوان بوده و برخی از آن‌ها هنوز هم در برخی از موزه‌های اروپایی و ایرانی نگهداری می‌شوند. حتا نگاره‌ی او بر زینت افزارِ زنان آن زمانه هم نقش می‌بسته است.

من نه زرتشتی‌ام و نه به دینی باور دارم اما چون ایرانی‌ام، زرتشت یکی از بُن‌مایه‌های شناسه‌ی فرهنگی من هم هست. خود زرتشت و گاتاهایش را می‌گویم و نه «دین زرتشتی» را.

چندین و چند سال پیش زرتشت را نخستین شاعر بزرگ ایران‌زمین، و بزرگترین فیلسوف ایرانی دوران باستان نامیدم. زرتشت در گاتاها یک اندیشه‌ورزِ شاعر و یک شاعر فیلسوف است. بیشتر نگرش‌ها و اندیشه‌های زرتشت در گاتاهای او که دوسوم‌اش برجای مانده هنوز هم با زمانه‌ی ما سازگار است چرا که سرشار از ژرف‌اندیشی و آرزوهای انسان در هرجای زمین و زمان است. بیهوده نیست که فریدریش ویلهلم نیچه یکی از مهمترین کتاب‌های فلسفی‌اش را «چنین گفت زرتشت» نام نهاد و ریچارد اشتراوس آهنگساز برجسته‌ی آلمانی نیز در سده‌ی نوزدهم یکی از دلنشین‌ترین و ماندگارترین سینفونی‌های شاعرانه‌اش را چنین نام داد: Also sprach Zahrathstra

گرایش زرتشت به هستی آدمیان و ارج‌گذاری‌اش به پاکیزه نگه‌داشتن آب، خاک و هوا درخور ستایش بسیار است. او کوشید از کشتن چهارپایان زیر نام «قربانی» جلوگیری کند و آن‌چه را در این باره از نگرش‌های دینی گذشته‌گان و درگذشته‌گان برجای مانده بود به کناری نهد.

همه‌ی یشت‌ها از دیدگاهِ زیبایی‌شناختی و چکامه‌سُرایی، یکسان نیستند. آبان‌یشت یکی از زیباترین‌های آن‌هاست.

 نخست : چون در ستایش یک زن است، یک ایزدبانو، یک زن-خدا. آن هم در سرزمین‌هایی که مردان دست بالا را در میان خدایان، پادشاهان، رهبران تیره‌ها، ایل‌ها و خانواده‌ها داشته‌اند.

دوم: ازین روی که در این یشت، یک خدای اساطیری و افسانه‌ای در پیکر یک زن زمینی در برابر چشم مردم و پیروانش پیدا و دیدنی می‌شود. ازاین‌جاست که یک سروده‌ی دینی که نیم‌رُخی آسمانی دارد، نیم‌رخی زمینی و این جهانی هم پیدا می‌کند. دراین سروده می‌توان پیکر زیبای آناهیتا را همان‌گونه که مردمان و پیکرتراشان پیکره‌های او را می‌تراشیده‌اند تصور کرد. آبان یشت چکامه‌گونه‌ای‌ست که ذهنیات،‌ اندیشه‌ها، زیباگرایی، آرزوها و نیازهای ایرانیان را یک‌جا در خود بازتاب می‌دهد. از این روی من این یشت را برای بازسُرایی برگزیدم.

اما چرا بازسرایی؟

برگرداننده‌گان و پژوهش‌گرانی که یشت‌ها و گاتاها را از زبان اوستایی و پهلوی به فارسی امروز برگردانده‌اند هیچ‌یک چکامه‌سُرا نبوده‌اند. گرچه کیست در ایران که از ذوق شعری بی‌بهره باشد. خواندن آن بازگردان‌ها کمتر چنگی بر دل ایرانیان شعر‌دوست می‌زند. گاهی چم و درونه‌ی آنچه از این نگاره‌های کهن به پارسی امروز برگردانده شده روشن نیست! البته پیداست که این پژوهش‌گران ارجمند و بردبار کوشیده‌اند متن‌های کهن را واژه به واژه و «تحت‌اللفظی» ترجمه کنند تا به اصل وفادار بمانند و چیزی کم یا زیان نشود و این، البته که خویش‌کاری هر پژوهشگر راستین است. اگر رنج و کار آن‌ها نبود من که نه زبان اوستایی می‌دانم و نه زبان پهلوی، چگونه می‌توانستم با آن متن‌ها آشنا شوم؟ و روشن است که نمی‌توانستم این بازسُرایی آزاد از آبان‌یشت را پیش‌کِش خواهنده‌گان‌اش کنم. اگر شما تنها چهار خط از یشت‌ها یا گاتاها را از بازگردان و گزارش 4 تن از اوستاپژوهان و گزارنده‌گان پارسی باهم بسنجید، بی‌گمان گیج می‌شوید که این‌ها چرا این‌همه با هم ناهمخوان و نایکسان‌اند و چرا در بیشتر جاها دریافتنی نیستند و پیدا نیست که چم و معنای این نوشته‌ها چه بوده و اکنون چیست؟! یافتن معناهای اصلی و نزدیک به متنی که درخور فهم امروزیان هم باشد چندان شدنی نیست. مگر این که کسی بارها و بارها به جمله‌ها باریک شود و آن‌ها را در برابر هم بسنجد تا کم و بیش به معنای آن‌ها و به چمِ نزدیک به بُنِ آن‌ها راه بیابد یا گمانه‌زنی کند. من چندین برگردان گوناگون از آبان‌یشت را بارها خواندم و سنجیدم. آماجم یافتن اصل معانی آن‌ها بود تا به آن‌ها در این بازنگاری وفادار بمانم. اما سرانجام زبان و شیوه‌ی سُرایشگری‌ی خویش را به‌کار بستم تا مگر این یشت درخشان را به شعردوستانِ فرهنگ‌دوست، به جوانان امروز و شاید فردا نزدیک و نزدیکتر کنم. آن‌چه در این بازسُرایی خواهید خواند نه دور از بُنِ آبان‌یشت است و نه روبرداری برابر اصل از بازگردانده‌های آن. گونه‌ای بازسرایی آزاد است.

خوب است این‌جا به گاتاها، تنها نوشتاری که از خود زرتشت است اشارتی کنم. گاتاها برگرداننده‌های پرشماری دارد که هریک با چامه و روش زبانی خود آن‌ها را پارسی‌نویسی کرده است. اینان یا به زبان اوستایی و پهلوی آشنا بوده‌اند یا ترجمه‌ها را از روی دست هم یا در برابرسنجی برگردان‌های دیگر بازنویسی کرده‌اند. همه‌ی این گزارش‌ها ارجمندند و سندیت دارند. اما کمتر می‌توانند در میان همه‌گان روان و رایج شوند. من بازسرایی آبان یشت را با نگاه به چند برگردان و گزارش ازجمله برگردان‌های دو پژوهشگر ارجمند انجام داده‌ام: استادان جلیل دوستخواه و پرویز رجبی ‌و نیز چند سرچشمه‌ی پراکنده‌ی دیگر.

چنان که نوشتم، خواسته و هدف من از این برگردان این بوده وهست که بخشی از چکامه‌های ایران زمان ساسانی و اشکانی را به زبانی امروزین درآورم تا به ذوق و سلیقه‌ی شماری از شعردوستان و شعرخوانان امروز پارسی‌زبان نزدیک باشد و پذیرفتنی.

کوشیده‌ام دراین بازسرایی، هم سرشت کُهن‌زبانی سروده‌ها را نگهدارم و هم آن را به چکامه‌سرایی امروز پارسی در ایران نزدیک‌تر کنم.

در برخی جاها چند خط یا بند را افزوده‌ام تا فضای آرکائیک، باستانی و آیینی آبان‌یشت را روشن‌تر بنگارم. خواننده‌ی کنجکاو می‌تواند این بازسروده را با َبرگردان‌های موجود دیگر برابر نهد تا دریابد همانندی‌ها و ناهمانندی‌هایشان در کجاهاست.

امیدوارم این بازنویسی یا بازسُرایی برای آن دسته از ایرانیانی که کمتر با متون کهن کنار می‌آیند خواندنی و دلپذیر باشد. آبان یشت از آن دسته کهن‌سروده‌هایی است که آن‌ها را «از هر زبان که می‌شنوی نامکرر است.»

میرزاآقا عسگری مانی

فوریه و مارس 2017

**آبان یَشت

آن‌گاه بزرگاخَرَد -اهورامزدا-

 به زرتشت چنین گفت:

     -«ای کهن‌دادگرِ ایران‌زمین!

آناهیتا، ایزدبانوی آب

و سرچشمه‌ی همه‌ی آب‌های گیتی را

                         به خاطرِ من بستای!

که درمان‌بخش است، مزدامَنِش است

که دامن در فراخنای جهان گسترانده است.

در جهانِ استومند، اوست برازنده‌ی ستایش

سزاوار نیایش اوست

آفریننده‌ی جان است و رَمه‌ها

آفریننده‌ی داشته‌ها و کشور

افزاینده‌ی گیتی است، او را بستای!

آناهیتا تخمه‌ی همه‌ی مردان را پاک کند،

زهدان همه‌ی زنان را بپالاید تا نیکو زایند،

                              نیکان را زایند!

زایمان زنان را آسان کند

در پستان‌هایشان شیرِ پرورنده روان کند.

ایزدبانویی‌ست برومند و بلندآوازه، بستای او را!

فرّه‌مند است هم‌چندِ هرچه آب بر زمین است و در زمین

نیرومندست که از کوه ِ«هُکر»

 باران و رود را به دریای فراخ‌کَرت بَرَد.

ایزدبانوی زیبا پیکر است آناهیتا

دارنده‌ی هزار دریاچه است

دارنده‌ی هزار رود،

هریک به درازای چهل روز راهِ سوارکاری چابک،

که به سوی دریای فراخ‌کَرت روان‌اند.

روان‌اند این‌همه رود

تا گُرده‌ی دریا فراز شود

تا کرانه‌هایش به خروش برآیند.

تو ای زرتشتِ سپیدمنش وی را بستای

زان که شادابی‌ی ‌جهان

از شادی‌ی آبهایی‌ست که او روان می‌کند!

از این‌همه آب که از آنِ من است

رودی روان کند به هفت کشور،

آسان و یک‌سان

به زمستان و به تابستان.

تا خوشنودم کند، آناهیتا

آب را تازه می‌گرداند،

تخمه‌ی مردان و زهدان زنان را می‌پالاید.

او را من –اهوره مزدا–

به نیروی خویش هستی بخشیدم.

تا خانه و روستای شما را آبادان کنم

شهرها و کشور شما را خُرّم کنم.

او را من آفریدم تا پشتی‌بان شما باشد،

پناه‌بخش و نگاه‌بان شما باشد.

بنگر چه زیباست این بلورپیکر و برهنه‌اندام

بنگر چه بخشاینده است و شادی‌بخش

                این بانوی آب‌ها و دریاچه‌ها!

ای زرتُشت!

آناهیتا از سوی من برمی‌خیزد

بازوان زیبا و سپیدش را می‌گشاید،

آن بازوان را که به ستبری کتف اسپ‌اند،

               آراسته به زیورهای گران‌مایه.

آن نازنینِ زیباسیما و زیباجان

 روان می‌شود به نیرومندی،

و می‌اندیشد:

چه کسانی مرا نیایش کنند؟

کیست که مرا افشره‌ی آمیخته

با گیاهِ جان‌افزای هَوم نذری آورد؟

افشره‌ای درآمیخته با شیر؟

چنین نیک‌دلانی را شادمانی آرزو کنم و

               خرمی‌ی ‌‌پایدار ببخشایم!

من که اهوره مزدایم

به این زیبابانو کُرنش می‌برم.

وی را با آوایی بلند نیایش می‌کنم

ازیرا که‌اش فَرّه روشنایی است.

ای آناهیتای رخشان‌رو! سپیدبازو!

باشد که از پی دادخواهی به یاری‌مان بشتابی!

تا نیک‌ترت بستاییم

با هُومِ به شیر ‌اندر شده

با تُردترین شاخه‌های نازک اناربُن

با بَرسَم، با سخنِ خَرَد و منَثَره

با اندیشه‌ی نیک، گفتار و کردار نیک

با نوشاک و سخنی رسا

                    چنین باد!

نشسته بر گردونه

لگام در دست همی‌راند

این زن-خدای بلندبالا، زیبا

                              آناهیتا.

جویای نام می‌راند و

با خود چنین می‌اندیشد:

-«کدامین کَس مرا نیایش کند؟

«کدامین کَسان مرا نیایش کنند؟

کیست که مرا نوشاکِ آمیخته با گیاهِ نیروبخش

افشره‌ی درآمیخته با شیر پیش‌کش کند؟»

چنین نیک‌دل مردمان را خوشی روادارم،

                              شادمانی و خرمی.

این رخشان‌بانوی‌ خردمند

با چهار اسپ سپید گردونه‌اش

به نبرد دشمنان می‌تازد.

با چهار سپیداسپِ یکسان‌نژاد و زیباپیکر

به نبرد با دیوان و دروغ‌بندان می‌تازد،

تا با جادوان و پری‌های بدکردار

با کَوی*‌ها و کَرَپن*‌های ستم‌کار نبرد کند.

اوست آناهیتا!

زورمندی تابنده و شتابنده

بالابلند و بُرزومند که روان می‌شود

با نیرومندی همه‌ی رودها و دریاها

در شب‌ها و روزها

در گذشته‌ها و هنوزها!

او را بستود و می‌ستاید اهورامزدا!

او را بستود و می‌ستاید در ایران‌ویج

در کرانه‌ی رود وَنگوهی دایتیا*ی روشن سِرشت.

اکنون با هومِ آمیخته به شیر،

با شاخه‌های نازکِ بَرسَم* در دست،

با سخنِ به‌سامان در دهان،

با نیک‌اندیشی، نیک‌گفتاری و نیک‌کرداری،

با نیرومندی و با آوازی بلند و روان

ایزدبانوی آب‌ها و باران‌ها

زن–خدای دریاها و رودها

                         آناهیتا.

دانایی بزرگ –اهوره مزدا–

از آناهیتا چنین می‌خواهد:

     زرتشت پسر پوروشَسپ را کام‌یابی ‌بخش تا:

     دانایانه بیندیشد،

     دانایانه سخن براند،

     دانایانه رفتار کند.

خود نیز

     پذیرای پیش‌کش آورنده‌گان باش!

     پذیرای پیش‌کشی‌ها باش!

+++

زان‌پس:

هوشنگ‌شاه پیشدادی

در دامنه‌ی هَراکوه

آناهیتا را صد اسپ و

هزار گاو و ده‌هزار گوسپند ارزانی داشت.

پس گفت:

ای نیک‌ترین بانو، ای تواناترین!

ای آناهیتای سپیدبازو!

کام‌یابی‌ام ده تا بزرگ‌ترین شهریار جهان گردم،

تا چیره شوم بر:

     دیوان و دروغ‌بندان،

     جادوان و پری‌های بدکردار

     کَوی‌ها و کَرَپن‌های ستم‌کار.

یارایی‌ام ده

تا دوسوم دیوان مَزَندری *

و دُروندان وَرِن* را بر زمین افگنم!

آن‌گاه آناهیتا

آن بانوی نیالوده و بی‌آلایش

آن نیرو‌دهنده به رودِ اَرِد*

که افشره و نوشدارو

با آب گوارا و

گیاهِ سودبخش و

میوه‌های خوش‌گُوار می‌آفریند،

آن فزاینده‌ی گیاهان و بالاننده‌ی درختان

آن که خواستار پیش‌کشی و

پذیرای پیش‌کش آورنده‌گان است-

هوشنگ را کامروایی ارزانی داشت.

+++

آن‌گاه

جمشید خوب‌رَمه

در کمرکشِ هُکَرکوه

     در پیش‌گاهِ آناهیتا صد اسپ و

     هزار گاو و

     ده‌هزار گوسپند قربانی کرد.

پس گفت:

ای نیکوترین بانو، ای تواناترین!

کامیابی‌ام دِه

تا یاری‌گر شهرها باشم و شهروندان

تا بزرگ‌ترین شهر-یارِ گیتی گردم،

تا چیره شوم بر:

     دیوان و دروغ‌بندان،

     جادوان و پری‌های بدکردار.

توانم ببخش

تا کَوی‌ها و کَرَپن‌های ستم‌کار را بر زمین افگنم!

تا دیوانِ زورگو و رُباینده‌گان داشته‌های کشور را

     از دارایی و سود

     از فراوانی رمه

     و از خشنودی و سرفرازی بی‌بهره کنم!

پس، آناهیتای نرم‌اندام

     آن خواستارِ پیش‌کشی‌ها

     و پذیرای پیشکش آورنده‌گان

جمشید را

     کامروایی ارزانی داشت.

+++

آن‌گاه اَژی دهاکِ

     سه پوزه،

     سه کله

     شش چشم

     آن دیو دروغ‌بسیارِ نیرومند

که در آسیب رساندن به مردمان

هزار چُستی و چالاکی دارد،

آن آژی‌دهاک

که زورمندترین آفریده‌ی اهریمن است

     در ستیز با جهان و جهانیان،

در پیشگاهِ ایزدبانو

صد اسپ و

هزار گاو و

ده‌هزار گوسپند می‌کُشد.

و می‌خواهد:

     آی آناهیتا

     مرا کام‌یابی ‌ده

     تا هفت کشور را از مردمان تهی کنم!

آناهیتا کام‌روایش نمی‌کند!

+++

فریدون فرزندِ آبتین

از خاندان توانمند در سرزمین چهارگوشه‌ی وَرِنَ

     آناهیتا را صد اسپ و

     هزار گاو و

     ده‌هزار گوسپند فراپیش نهاد.

پس گفت:

ای نیکوترین بانو، ای تواناترین!

مرا این کام‌یابی ارزانی دار

تا بر اَژی‌دهاکِ سه پوزه، سه کله، سه چشم

آن دارنده‌ی چالاکی هزارگانه،

آن دیوِ بسیار زورمندِ دروغ‌بند

آن دُروندِ ویران‌گرِ جهان

که اهریمن‌اش برای نابودی جهانِ اشه آفرید

که اهریمن‌اش پتیاره و به پتیاره‌گی در جهان استومند آفرید

چیره آیم.

یاری‌ام بخش

تا هر دو همسرش شهرناز و ارنواز را

که برازنده‌ی زایش و افزایش فرزندان نیک‌اند و

شایسته‌ی نگاه‌داری از دودمان ما،

                                   از او برُبایم!

آن‌گاه آناهیتا

-خواستار پیش‌کش‌ها و پذیرای پیش‌کش‌آورنده‌گان-

آرزوی او برآورد.

+++

وآن‌گاه

گرشاسپِ نریمان

در کرانه‌ی دریاچه‌ی پیشینه

     آناهیتا را صد اسپ و

     هزار گاو و

     ده‌هزار گوسپند ارزانی داشت.

و گفت:

ای نیکوترین بانو، ای تواناترین!

کامیابی‌ام ده تا بر گَندَرِوَای زرین‌پاشنه

در کرانه‌ی دریای پرخیزابه‌ی فراخ‌کَرت چیره آیم.

تا بر این زمین پهناورِ گوی‌سان و ناپیداکرانه بتازم

 یاری‌ام بخشای

تا به سرای آن استوار دُروغ پرداز و نابکار

                                        چیره درآیم.

افراسیاب تورانی نابکار

گرشاسپ نریمان را اما

در پناه‌گاه کاخ‌آسای زیر زمینی خود می‌کُشد

تا به آن فرِّ شناور در فراخ‌کرت دست یابد

به همان فرّی که از پیش و اکنون

و تا به همیشه از آنِ سرزمین‌های ایرانی،

و از آنِ زرتشت است.

گرشاسپ به بی‌داد کشته می‌شود اما

افراسیاب کام‌یاب نمی‌گردد!

شگفتا این جهان و آن‌چه در آن روی می‌دهد!

+++

زان پس

کاووس شاهِ توانا

پیشاکوهِ شاهین

     آناهیتا را صد اسپ و

     هزار گاو و

     ده‌هزار گوسپند در پیش‌گاه نهاد.

پس بانگ برآورد:

ای نیکوترین بانو، ای تواناترین!

یاری‌ام ده تا بزرگ‌ترین شهر-یارِ جهان شوم

تا چیره شوم بر:

دیوان و دروغ‌بندان،

بر جادوان و پری‌های بدکردار،

یاری بخشم باش

تا کَوی‌ها و کَرَپن‌های ستم‌کار را بر زمین افگنم!

آناهیتا

آن خواستار پیش‌کشی‌ها و

پذیرای پیش‌کش‌آورنده‌گان،

کاووس را کامیابی ارزانی داشت.

+++

کی‌خسرو پهلوان ایران زمین

آن استوار‌دارنده‌ی کشور

در کرانه‌ی دریاچه‌ی ژرف و پهناور چیچَست

     آناهیتا را صد اسپ و

     هزار گاو و

     ده‌هزار گوسپند بر زمین زد.

و به آوازی بلند وی را گفت:

ای نیکوترین بانو، ای تواناترین!

ای ایزد آب‌ها و بارا‌ن‌ها‌ی گیتی!

ای دارنده‌ی چشمه‌ها، رودها و دریاها

مرا کامیابی بخش

تا بزرگ‌ترین شهریار جهان شوم

تا پیوسته پیشاپیشِ همه‌ی گردونه‌ها برانم و

در پهنانوردِ نبردگاه به تکاپو باشم.

توانایی‌ام بخشای

تا بر:

          دیوان و دروغ‌بندان،

          جادوان و پری‌های بدکردار

                                        چیره گردم،

کَوی‌ها و کَرَپن‌های ستم‌کار را ریشه از زمین برکَنَم!

یاری‌ام دِه!

مبادا من و رزم‌آورانم

به هنگام یورشِ دشمن تباه‌کار و بداندیش

به دام‌اش ‌اندرافتیم.

آناهیتای نیالوده و تابنده

آن خواستار پیش‌کشی‌ها

و پذیرای پیش‌کش‌آورنده‌گان-

کی‌خسرو را پیروزی ارزانی داشت.

+++

پس آن‌گاه

توسِ یل و جنگ‌آور

نشسته بر اسپ

تازان و رخشان

آناهیتا را بستود.

گفت:

از تو خواهان تن‌درستی‌ی خویش و

                         هم‌رزمانِ خویش،

خواستار نیرومندی اسپان خویش‌ام!

تا دشمنان را از دور بازشناسند

تا هم‌آوردانِ کینه‌ورز را

با یک یورش از پای درافگنند.

ای نیکوترین بانو، ای تواناترین!

مرا کام‌یابی بخش

تا بر زاده‌گانِ دلیر وَیسه

در گذرگاه خشَشروسوکه

بر فرازِ کَنگِ بالابلند و اَشَوَن پیروز آیم.

پُشتی‌بان‌ام باش

تا شهرهای توران‌زمین را براندازم

تا دشمنان ایران‌زمین را

     پنجاه‌ها، صدها،

     صدها، هزارها،

     هزارها، ده‌هزارها

     ده‌هزارها، صدهزارها

     بر خاک افگنم!

آن‌گاه آناهیتا

آن خواستار پیش‌کشی‌ها

آن پذیرای پیش‌کش‌آورنده‌گان

آن فره‌مند و برزومند

توس پهلوان را

توانِ پیروزی ارزانی داشت.

+++

زان‌سپس

دلیرزاده‌گان دودمان ویسِه

به گذرگاه خشَشروسوکه برآمدند

بر شانه‌ی کَنگ‌کوهِ تنومند.

ایزدبانو آناهیتا را

صد اسپ و

هزار گاو و

صدهزار گوسپند فدا کردند.

در پَی گفتند:

ای نیکوترین بانو، ای تواناترین!

ما را کامیابی ارزانی دار

تا بر پهلوان توسِ نبردآزما چیره آییم

تا شهرها و آبادی‌های ایران را ویران کنیم،

و مردمان‌اش را در شماری بسیار بکوبیم:

     پنجاه‌ها، صدها،

     صدها، هزارها،

     هزارها، ده‌هزارها،

     ده‌هزارها، صدهزارها!

آناهیتای پیرو راستی،

آنان را کامیابی ‌نبخشید

چنین بود و چنین باد!

+++

آن‌گاه

پهلوانِ پیروزمند، فریدون

پااوروَه کشتی‌رانِ کاردان را

چون کرکسی در هوا به پرواز واداشت!

سه شبان‌روز در هوا می‌چرخید

سه شبان‌روز به جستجوی سرای خویش به پرواز بود

نه‌اش می‌یافت، نه می‌توانست فرود آید!

پس،

در سپیده‌دمان سومین شب

در روشنانِ سپیده‌دم بانگ برآورد:

آهای‌ی‌ی‌ی… ای آناهیتا!

ای ماده‌خدای خوش‌پیکر،

ای ایزد آب‌ها، باران‌ها و دریاها!

به یاری‌ام بشتاب

تا دیگر بار به زمین مزداآفریده بازگردم

                                   به سرای خویش .

زان‌پس تو را در کرانه‌ی دریاچه‌ی رنگ‌ها

هزار افشره‌ی به‌آیین‌ساخته و پالوده

آمیخته با بوته‌ی خوشبوی هُوم و

خوابانده در شیر تازه پیش‌کش آورم.

پس، آناهیتای پاک‌دامن و رخشان‌رُخ

در پیکر دوشیزه‌ای زیبا و بُرزومند،

کمربسته و بالابلند،

آزاده و نژاده،

بزرگوار و شکوهمند،

با پاپوش‌های درخشان تا مچ پا،

با بندهای زرین بر گِرداگردِ کمرش،

                                   روانه شد.

بازوان کشتی‌ران را به چالاکی برگرفت

و به چشم برهم زدنی

وی را به زمینِ مزداآفریده بازگرداند

                    از آن‌گونه که پیش‌تر بود.

بی‌ناخوشی و بی‌گزند

وی را به سرای و دودمان‌اش بازآورد.

و چنین بود

که ایزدبانوی نیازپذیر و ستایش‌گر پیش‌کش‌آوران

کشتی‌بانِ کاردان را کامیابی ارزانی داشت.

+++

سپس

جاماسپ

سپاه دُروندان دیوپرست را بدید

که با آرایشِ جنگی از دور به نزدیک همی‌آیند.

پس، آناهیتا را

     صد اسب و

     هزار گاو و

     ده هزار گوسپند به نیاز فراپیش نهاد.

گفت:

ای نیکوترین بانو، ای تواناترین!

مرا این نیک‌بختی فراهم آر

تا هم‌چندِ ایرانیان

از پیروزی‌ی بزرگ بهره یابم.

آناهیتا

آن زن‌خدای خواستار پیش‌کشی‌ها

آن پذیرای پیشکش‌آورنده‌گان

جاماسپ را بهره‌مند و پیروز گرداند.

+++

دیگرگاه

اشوَزدَنگهَه پسر پوروذاخشتی

و نیز، پسران سایوژدری: ثریت و اشوَزدَتگهَه

نزد ایزدِ بزرگ و شهریار تابان اَپم‌نَپاتِ* تیزاسب

فراز آمدند به نیاز.

وی را

     صد اسب و

     هزار گاو و

     ده هزار گوسپند قربانی کردند.

پس گفتند:

باشد که نیکوترین بانو، آن تواناترین!

آن والاگُهرِ پاک‌اندیش و پاک‌سرشت،

ما را در کارزار جهانی با تورانیان دانو

در کَرَه و وَرَه دودمان اَسَه‌بَنَه

یاری دهاد، پیروز گرداناد!

زان که در نبرد با دورَاِکَیته بازمانده‌ایم!

چون این بشنید آناهیتا،

آن خواستار پیش‌کشی‌ها و

پذیرای پیشکش‌آورندگان

نیازشان برآورد.

+++

کمی پس‌تر

ویستَورو از خاندان نوذر

بر کناره‌ی دریای ویتَنگوهَیتی

پیش‌کش‌ها فراروی آناهیتا بنهاد

و چنین گفت:

ای بانوی ستایش شونده

ای چرخاننده‌ی آب در هوا و بر زمین

ای نیروبخشِ چشمه‌ها و رودها

ای جنباننده‌ی رودها و دریاها

ای خدابانو، آناهیتا!

در سرتاسر ایران‌زمین

این سخن به آیین راستی،

و به درستی بر زبان‌ها می‌رود که:

من از دودمان نوذر

به شماره‌ی موهای سرم از دیوپرستان بر خاک افگنده‌ام.

پس تو ای گشاینده‌ی راه‌ها

مرا گذرگاهی خشک پدید آور

          در این پهناور آبِ تندرو،

           در این دریای ویتَنگوهَیتی،

تا از این‌سو به آن‌سوی‌اش بگذرم!

پس، اردویسور آناهیتا

در پیکر دوشیزه‌ای زیبا، برومند و بُرزومند،

در آن جای‌گاه بود

کمر بسته بود و بالابلند

آزاده و نژاده

بزرگ‌وار و شکوه‌مند

با پاپوش‌های درخشان تا مچ پا

با بندهای زرین در میان بسته .

این بشنود و روانه شد.

باریکه‌ای از آب را از رفتن بازبداشت

دیگر باریکه‌ها بگذاشت تا همچنان روان باشند.

چنین شد که آن پهلوان را

گذرگاهی خشک پدید آورد

تا از این‌سو به آن‌سوی آب ویتَنگوهَیتی برآمد!

چنین بود که آناهیتا

ویستورو را کامیاب کرد.

+++

ازآن‌پس

یُوایشته از خاندان فریانِ

در جزیره‌ی خیزاب‌شِکن رنگ‌ها

آناهیتا را

     صد اسب و

     هزار گاو و

     ده هزار گوسپند قربانی کرد.

پس گفت:

ای نیکوترین بانو، ای تواناترین!

اختیه‌ی نیرنگ‌بازِ خیره‌سر

دشمنانه

نود و نُه پرسش دشوار در برابرم نهاده که:

                              -«هان، پاسخ‌گوی»!

و من نتوانم!

توانایی‌ام دِه

باشد پاسخ‌اش دهم به درستی!

آناهیتا این بشنود

وی را دانایی و توانایی‌ی فزاینده بخشید

و پیروز و بهروزاش گرداند.

+++

در پایان

اهورامزدای نیک‌کُنش

               -آن بزرگاخَرَد–

فرمان چنین داد:

ای ایزدبانوی زیباپیکرِ درست‌کار،

ای آناهیتای پرستیدنی و نیکورفتار!

دیگربار

از فراز ستاره‌گان به زمین که من آفریدم بشتاب!

تا فرمان‌رَوایان بی‌باک، تو را نیایش کنند

تا بزرگان و بزرگ‌زاده‌گان تو را بستایند

باید که ارتش‌تارانِ دلیر از تو یاری خواهند:

          در فراچنگ آوردنِ اسبانِ تیزتک

          در یابشِ «فرِّ» برتر.

باید که آتُربانانِ پارسا

آن پرورش‌دهنده‌گانِ جان و ورجاوندی

در دست‌یابی ‌بر دانش،

 از تو یاری خواهند.

ای آناهیتای من!

از میانِ ستاره‌گانِ جهان

به سوی زمین بشتاب

به آهنگِ پیروزگرداندانِ آفریده‌های من.

باید که دوشیزه‌گانِ کوشا و شایسته‌ی هم‌سر

از تو در یافتن شوی،

در یافتنِ خانه‌خدایی دلیر یاری خواهند.

باشد تا زنان جوان

از دشواری‌ی زایش به آسودگی بگذرند.

این‌ها همه را تو به‌جای توانی آورد آناهیتای من!

زان‌پس که این کارها کرده آمد،

دیگربار به جهانِ ستاره‌گان بازآی!

چنین بود که آناهیتا از فرازِ ستاره‌گان

به سوی زمینِ اهوراآفریده فرود آمد.

رو به زرتشتِ سپیتمان:

به نرمی ‌‌چنین گفت!

ای پاک‌سرشت و راستی‌آور!

خوشا که اهوره‌مزدا

تو را به سروری جهان خاکی برگزید!

و مرا به نگاه‌بانی‌ی آفرینشِ راستی و درستی!

از پرتوِ و فرِّ من است

که ستوران خُرد و کلان

و مردمان کِهینه و مِهینه

بر این زمین به گردش‌اند.

راستی را که من نگاه‌دارِ

همه‌ی مزداآفریده‌گانِ نیک‌رَوِش و درست‌کُنِش‌ام،

آن‌گونه که آغلی، چهارپایان را در خود نگاه می‌دارد.

زرتُشت پرسید:

ای خدابانوی بی‌همتا، ای آناهیتا!

ای که مزدا،

گذرگاهِ تو را بر فرازِ خورشید نهاد،

تا مارها و گزندگان، تو را گزند نتوانند رسانید،

چگونه‌ات بستایم که سزاوار تو باشد؟

به کدام نیایش، آیینِ تو را برگزارم؟

پس آن‌گاه آناهیتا

وی را ازین‌گونه پاسخ بگفت:

ای سپیدمنشِ راست‌مایه!

مرا این‌گونه بستای

و آیین مرا چنین برگزار:

     از هنگامِ فرازآمدن خورشید

     تا به گاهِ فرورفتن آن،

     از این افشره، این آشامیدنیِ گوارا که مراست

     با خوشنودی بنوش

     از نوشاکِ مرگ‌زُدای من بیاشام.

     گوارایت باد این افشره، این نوشاکِ جان‌افزای من

     که آمیخته با دَم‌کرده‌ی خوشبوترین گیاهان است،

     و درآمیخته با شیر تازه.

     گوارا باد نیز بر آتُربانان دین‌آگاه و خردمند،

     بر پارسایانِ آزموده و پاکیزه.

 اما مباد که از آن

هَرِته، تب‌دار، نارسا تن، بیمار‌اندام، و نابه‌سامان پیکر بنوشند.

مباد که زنِ ناپارسایی که گات‌ها نمی‌خواند،

و پیسِ بُریده‌تَن که به دور از دیگران باید سرکند.

                                   از آن بنوشند!*

من بدان آیینِ افشره‌نوشی

     –آن جشنِ نوشابه‌گساری-

که کور، کر، کوتاه‌بالا،

نابه‌خَرَد، غشی

و دیگر داغ‌خورده‌گان اهریمن؛ برگزارنده‌ی آن‌اند

                                             پای به‌نگذارم!

از این نوشابه‌ی من، گوژسینه، و گوژپشت،

کوتاه‌تن و تباه‌دندان

               مباد که بنوشند!

زرتشت پرسید:

ای آناهیتا!

پس آن نوشاک و آن چهارپایان

که دیوپرستان و دُروندان

از پَیِ فرورفتن خورشید برای تو قربانی کنند

چه خواهند شد؟

آناهیتا پاسخ داد:

ای سپیدمنش، ای زرتشت اَشَوَن!

آن جشن -آن آیینِ افشره‌گساری-

که من بدان پای نگذارم

     شایسته‌ی ستایش دیوان است!

در چنان آیینی به جای من

شش‌صدهزار تن از هراس‌انگیزان و یاوه‌سُرایان

از هرزه‌درایان و فرومایه‌گان پای نهند!

+++

آن‌گاه کوه زرین هُکَر ستوده می‌شود

که به بلندای هزار بالای آدمی‌ست.

کوهی که آناهیتا از فراز آن فرومی‌خرامد

          تا ستوده شود.

اوست که در فره‌مندی بسیار

هم‌چندِ همه‌ی آب‌های روی زمین است.

اوست که روان شود با نیرومندی.

اوست که مزداپرستان

با شاخه‌های بَرسَم در دست به گرداگردش فراهم آیند

                                        تا بستایندش.

او را هوُوَه‌ها* ستودند و از وی دارایی خواستند

او را نوذریان ستودند و از وی اسپان تکاور خواستند

نه چندان دیرتر از توانگر شدن هوُوَه‌ها،

نوذریان کام‌روا شدند

و گُشتاسب در این سرزمین‌ها

بر اسبانِ چابک و تیزرو دست یافت.

آناهیتا که دارنده‌ی هزار دریاچه و هزار رود است

-هریک به درازای چهل روز راهِ مردی چابک سوار-

در کرانه‌ی هر دریاچه کاخی خوش‌نما برپای داشت

     هریک با یک‌صد پنجره‌ی درخشان،

     با هزار ستون خوش‌تراش،

     کاخی کلان‌پیکر

     استوار بر هزار پَی.

     در هر یک

     خواب‌گاهی زیباست

     با بالش‌هایی خوش‌بو

     نهاده بر تختی خوش‌بوتر.

ای زرتشت!

در چنین جایی

آناهیتا، ایزدبانوی باران

از کوهی به بلندای هزار آدم فروریزد،

به پایین خرامد

     زیبا‌اندام و گشوده‌چهره

     بازوستبر و گردن‌سپید

     با تن‌پوشِ نازکِ مِه

     با شانه‌هایی چون کتفِ اسپان، رخشان.

اوست که در بزرگی

برابر با همه‌ی آب‌های روی زمین است

اوست ایزدبانوی آب و باران

زن-خدای تازه‌گی و تَری

ایزدبانویِ رویش و برآیش گیاهان و درختان.

اوست که هماره به نیرومندی روان شود.

زرتشتِ بلندجایگاه، او را بستود.

زرتشت بلندجایگاه

آناهیتا را در آریاویج بستود.

وی را در کرانه‌ی رود دایتیای نیک‌سرشت

               با آوایی رسا و شمرده بستود.

با دَم‌کرده‌ی هوم

-آن گیاه دوردارنده‌ی مرگ-

آمیخته به شیر،

با شاخه‌های نازکِ بَرسَم به دست،

با سخنِ دانایی در دهان،

با اندیشه، گفتار و کردار نیک‌اش

با نوشاک و با آواز نامیرایش

بستود،

ایزدبانوی آب‌آفرین را بستود.

و از وی چنین خواست:

ای آناهیتای نیک، ای تواناترین!

یاری‌ام ده

تا کی‌گُشتاسپ دلیر

پسر لُهراسپ را برآن دارم تا هماره :

     دینی اندیشد

     دینی سخن گوید

     دینی رفتار کند!

چنین بود که آناهیتا

آرزوی زرتشت اَشَوَن  را برآورد.

+++

کی‌گشتاسپِ گران‌مایه

بر کناره‌ی آبِ فرَزدانُو

     صد اسپ و

     هزار گاو و

     ده‌هزار گوسپند

فراپیشِ بانوی آب‌ها و دریاها نهاد.

و از وی خواست:

ای آناهیتای نیک، ای تواناترین!

کام‌یابی ‌ده مرا

تا در کارزار جهان

بر تُثریاوُنتِ بددین

و پَشَتَه‌ی دیوسِتا

و بر ارجاسپِ دُروغ‌بندِ دیوپرست پیروز گردم.

چنین بود که آناهیتا

پیش‌کش‌هایش پذیرفت

و آرزوی وی برآورد.

+++

آن‌گاه

زریر

 سواره بر اسپی تیزتک، رزم‌کنان

هم، بر کرانه‌ی دریای دایتیا

     صد اسپ و

     هزار گاو و

     ده‌هزار گوسپند

فراپیش آناهیتا قربانی کرد.

و گفت

ای نیک، ای تواناترین،

ای بانوی آذرخشِ آسمان و تندرِ ابر!

مرا نبردی جهانی پیشاروی است!

یاری ارزانی‌ام دار

تا بر هومَه یَکَه‌ی دیوسِتای گشوده‌چنگال

همو که در هشت کاخِ آذین یافته می‌زیید پیروز شوم،

و نیز،

بر ارجاسپِ دُروند و دیوپرست پیروز گردم.

چنین بود که آناهیتا

-آن خواهنده‌ی پیش‌کش‌ها

و پذیرنده‌ی پیش‌کش‌آورنده‌گان –

زریر را کام‌روا کرد.

+++

به پسین‌گاه

وَندَرِمی‌نیش برادر ارجاسپِ

به نزدیکای دریای فَراخ‌کَرت دررسید

بدان جایی که مادینه‌خدای آب‌ها و دریاها بود.

پس،

     صد اسپ و

     هزار گاو و

     ده‌هزار گوسپند

در پیش‌گاه آناهیتا سربُرید

و بانگ برآورد:

آی ای آناهیتای نیک‌آفرین، ای تواناترین!

مرا یاری رسان

تا بر کَی‌گشتاسپ دلیر و نشسته بر زریر

-آن سوارکار جنگ‌آور و جنگ‌پذیر

که مرا و دودمان مرا دُژمن است-

                              چیره آیم!

توان‌‌ام ببخش

تا سرزمین‌های ایرانی را فروکوبم

تا ایرانیان را از میان بردارم پرشمار

پنجاه‌ها، صدها،

صدها، هزارها،

هزارها، ده‌هزارها،

ده‌هزارها، صدهزارها!

آناهیتای پرستیدنی

آن ایزدبانوی دوست‌دار ایرانیان

آن ستاینده‌ی راستان و راست‌مایه‌گان

وَندَرِمی‌نیش مردم ستیز را کامیابی ‌نبخشید.

چنان که شایسته‌ی اوست

برازنده‌ی اوست.

+++

هم بدین چشم‌زد

اهورا مزدا

 آناهیتا را چهار اسپ نیرومند پدید آورد:

از باد، از باران

از برف، از تگرگ .

نیک‌بانوی راستی‌دوست

در جای‌گاه خویش استاده

در اندیشه بود:

چه کسی مرا خواهد ستود؟

چه کسانی مرا نیایش خواهند برد؟

چه کسی نوشاکِ گوارا، افشره‌ی روان‌افزا

     به من پیش‌کش خواهد کرد؟

     نوشاکی فراهم آمده به آیین،

     نیک پالوده

     به شیر درآمیخته،

     درهم شده با گیاهِ خوش‌بو و روان‌افزای هوم؟

     این‌ها را چه کسی

     چه کسانی نذر و نیاز خواهند کرد؟

     برای چنین پیمان‌شناسانی

     دل‌خوشی پسندم و سرخوشی

     خرمی‌ی پایا و شادی‌ی مانا!

آناهیتا

این‌ها بگفت و

بر چهار اسپ نیرومند

چنین پدیدار آمد در دیدگاه مردمان:

به پیکر دوشیزه‌ای جوان و برومند

بلندبالا و زیبا، برزومند

کمر برمیان بسته،

آزاده و نژاده،

بزرگوار و رخشنده

با تن‌پوشی زرین و گران‌بها

دامنی پُرچین و خوش‌نما.

شاخه‌ی بَرسَم‌اش به دست،

گوشواره‌های زرین چهارگوشه‌اش بر گوش

خرامان و رخشان

با گردن‌بندی خوش‌تراش

آن‌گونه که برازنده‌ی اوست

چونان همیشه.

کمر تنگ بسته

تا گوی پستان‌های‌اش برجسته‌تر بنماید،

                         دلنشین‌تر باشد.

تاج زیبایش را هشت گوشه است

چونان چرخی است آذین‌یافته با خُرده‌ستاره‌گان

تاجی با چنبره‌ای چشم‌نواز در پیش.

وه وه که چه باشکوه است ایزدباران ما!

پوشه‌ای بر تن دارد

از پوستِ سه‌صد ماده‌ببرِ آب‌زی

که هریک چهار بچه زاید.

چه زیباتر جانداری‌ست ببر ماده!

که‌اش موی، انبوه هست و نرم.

چه زیباتر جانوری‌ست این ببر

 که در آب‌های آناهیتاآفریده می‌زید.

با موهایش گرم و درخشان

هم‌چون پرتوهای خورشید.

چه خوش جان‌داری‌ست ماده‌ببرِ آب‌زی!

و فرازتر از همه و هرچیز

وه وه که چه بشکوه است

زن-خدای سرزمین‌های ایران

                                    آناهیتا!

+++

پس

آوایی بلند در کوه پیچید و در دشت:

تو را دُرود می‌گویم و می‌ستایم

تو را به بام‌داد و شام‌گاه می‌نیایم

ای آناهیتای نیک‌آفرین، ای تواناترین!

اکنون خواستار آن‌ام

که بسی ارجمند باشم و

به کلان‌شهریاری دست یابم!

در سرزمینی که در آن

خورش‌ها و نوشاک‌های بسیار فراهم آید،

بهره‌ی مرمان از آن‌ها بسیار باشد،

جایی که اسپان‌اش به نیرومندی شیهه برکشند

گردونه‌هایش بخروشند

و به هنگام تاخت،

آوای تازیانه‌ی گردونه‌ها بپیچد در هوا.

سرزمینی را آرزومندم که انبارهایش

سرشار باشند از خوردنی‌های خوشبو،

از آن همه چیزهایی که کسان‌اش آرزو کنند

و سزاوار آرامش باشد و به‌زیستی.

ای پاک‌بانوی نیک‌آگاه، ای تواناترین!

ازان پس آرزومندِ پسری چابک‌سوارم،

فرزندی که به نبرداهنگام، چالاک باشد و

گردونه‌ی جنگی‌اش را استادانه براند.

آرزومندِ اسپی چابک‌رَو و تیزتک‌ام،

که سنگرهای گسترده‌ی دشمن را درهم کوبد

                              از چپ به راست

                              از راست به چپ.

+++

آن‌گاه

واپسین آوا، مزدا را بود

که در تالار گیتی فروپیچید:

ای بانوی پاک‌سرشت و بی‌آلایش!

ای نیرو دهنده به رودِ اَرِد

ای ایزدِ نوش‌آفرین

          از آبِ گوارا و پاک،

ای فزاینده‌ی گیاهان و بالاننده‌ی درختان،

ای آناهیتا!

از پی این همه ستایش و نیایش،

اکنون به سوی این‌همه پیش‌کشی بشتاب

که مردمان تو را به نیاز آورده‌اند.

بر چهار اسپِ سپید و بر ارابه‌ی شتابنده‌ات

از فرازِ ستاره‌گان

به زمین اهوره‌آفریده بتاز

به یاری خواهنده‌گان رهایی بشتاب

که تو را فراخوانده‌اند تا رهایشان کنی!

به یاری هرکسی بشتاب

که تو را افشره‌ی روان‌افزا آورد

               -به‌آیین‌ساخته و پالوده-

همراه با نازک‌ترکه‌های خوشبوی بَرسَم،

با شیره‌ی گیاه جان‌افزای هَوم،

و این‌همه را پیشکش‌ات کند.

بشتاب ای ایزدبانوی زیباپیکر

ای فرّهی‌بخش به جان!

باشد دلاوران دوردست را همه

چونان کِی‌گشتاسپ به خانمان خویش بازگردانی!

به این ایزدبانو درود می‌فرستیم.

از جای جای ایران‌زمین

اَشِم وُهو

اَهمایی رَیشچَه

+++

بازنگاری و بازسُرایی آزاد از میرزاآقا عسگری مانی. فوریه و مارس 2017 ترسایی

چند نکته:

کریستین‌سِن نگارش یا بازنگاری آبان‌یشت را از زمان اردشیر دوم (404 – 358 پیش از زایش مسیح) می‌داند. آبان یشت در 30 کرده (کَرت، بخش) و 133 بند سروده شده که بسیاری از بندهایش چون نیایش‌های کهن در بسیاری از زبان‌ها بازآوری شده است.

نگارش پایانی آبان‌یشت ای بسا در دوره‌ی اشکانیان (پارت‌ها) انجام گرفته باشد و می‌توان آن را نمونه‌ای از سروده‌های دینی-پهلوانی در زمان اشکانی دانست. آبان‌یشت را به‌راستی باید نام‌نامه‌ی نام‌وران و برخی از شاهان پیشدادی و کیانی و اسطوره‌ای ایران دانست.

اپَم نبات = یکی از ایزدان

استومند = دارای  «است» و «هست»= هستی‌گاه. جهان استومند، جهانی که زیستمندان را در خود دارد.

اَشَه، اشا: راستی

اَشَوَن: پیرو اشا، پیرو راستی در برابر دروغ‌مند

اردوی سور: آبان‌نیایش، ایزدبانوی آب و سرچشمه‌ی آب‌های جهان

اَرِدوی، اَرِد: (به چمِ افزایش دهنده و برآورنده) نام یکی از رودهای افسانه ای در آریاویج (ایران‌ویچ: سرزمین‌های ایران بزرگ زمان باستان). اَرِد بیشتر با نام سورَه به معنی زَور می‌آید.

زَور (zavr) چنین که برمی‌آید زَور نام نوشیدنی یا جوشانده‌ای بوده که در گردهمایی‌های آیینی پیش‌کش می‌کرده‌اند و بر خوان آیینی می‌نهاده و می‌نوشیده‌اند. چیزی مانند شراب. چون شادی‌بخش و نیروزا بوده، من واژه‌های افشُره، نوشاک، نوشدارو و نوشابه را در برابر آن نهاده‌ام.

هَوم: گونه‌ای گیاه کم‌یاب در کوهستان‌های خاور ایران است که از جوشانده یا شیره‌ی آن نوشابه‌ای خوش‌بو و خوشی‌بخش درست کرده و می‌نوشیده‌اند. من تکه‌ای از ساقه‌ی آن را که یکی از دوستانم از کوهستان‌های خراسان پیش‌کشی آورده در خانه‌ی خود نگه‌داشته‌ام. زرتشتیان به این گیاه ارج بسیار می‌نهاده و از آن بهره می‌گرفتند به ویژه در آیین‌های دینی. از شیره‌ی آن برای تقویت و خوشبو کردن انفیه نیز بهره می‌گرفته‌اند.

بَرسَم: دسته‌ای از شاخه‌های باریک و بی‌گِره‌ِ درخت (مانند اناربُن) است که موبدان به هنگام برگزاری آیین دینی و نیایش به دست می‌گیرند.

سپیتمان: نام خانوادگی زرتشت، به چَمِ سپیدمنش هم هست.

میترا: خدای راستی و پیمان (خدای هنباز = خدای مشترک هند و ایرانی). در زمان اشکانیان اهورامزدا (خرد بزرگ) آناهیتا و میترا یک سه گوش دینی را می‌ساخته‌اند.

قربانی (واژه‌ای تازی است)=کُرپانی، گُرپانی، یَزیدن، برخی کردن. قربانی کردن از هزاره‌های پیشین در میان تیره‌ها و مردمان گوناگون رواگ داشته است. در میان ایرانیان و هندیان نیز به همین گونه. قربانی کردن از آن‌جا به ادیان ابراهیمی راه یافته. نذر کردن، پیش‌کش کردن و کشتن گاو، اسپ، گوسپند و بز در پیش‌گاه خدایان یا در آیین‌های دینی رواگِ گسترده داشته است. قربانی کردن برای برآورده شدن نیازها و آرزوهای برآورده نشده انجام می‌شده. من دراین بازسرایی بیشتر جاها از پیش‌کش کردن به جای قربانی کردن بهره گرفتم.

کَوی = نام و شناسه ای برای پادشاهان، فرماندهان و بزرگان  کشور.

کَرپن = نام و شناسه ای برای پیشوایان و رهبران دینی (دیوها). مانند واژگانِ رافضی، سلفی، تکفیری و… که امروزه بکار می برند.

نام‌های استوره‌ای – در خودِ آبان‌یشت و در این بازسروده واژه‌گان ناشناخته‌ای هستند که یا نام کسان‌اند یا نام جاها. روشن نیست این کسان استوره‌ای چه کسانی بوده و این جاهای استوره‌ای در کجاهای سرزمین‌های ایرانی بوده‌اند. بنابراین به همان صورتی که در خودِ نگاشته‌ها آمده در این بازسروده هم آمده‌اند.

مَزندری = مازندرانی = در اوستا از دیوان مازندران با نام «دیوان مَزَنی» یا «دیوان مَزَندَری، دیوان مَزَنَ» نام برده شده است.

* مانی: پیداست که بندهای زیر از آبان‌یشت با درک امروز آدمیان  پذیرفتنی نیست:

 

«اما مباد که از آن

هَرِته، تب‌دار، نارسا تن، بیمار‌اندام، و نابه‌سامان پیکر بنوشند.

مباد که زنِ ناپارسایی که گات‌ها نمی‌خواند،

و پیسِ بُریده‌تَن که به دور از دیگران باید سرکند.

 از آن بنوشند!

 

من بدان آیینِ افشره‌نوشی

 آن جشنِ نوشابه‌گساری –

که کور، کر، کوتاه‌بالا،

نابه‌خَرَد، غشی

و دیگر داغ‌خورده‌گان اهریمن؛ برگزارنده‌ی آن‌اند

 پای به‌نگذارم!

از این نوشابه‌ی من، گوژسینه، و گوژپشت،

کوتاه‌تن و تباه‌دندان

 مباد که بنوشند!»

انتشارات استورنوس

از باستان تا آستان

میرزاآقا عسگری مانی

تابستان 2017

انتشارات استورنوس

نگاره‌ی جلد و صفحه آرایی: زهرا نیسانی

عکس پشت جلد: رحیم کاکایی

حق انتشار با استرنوس فرلاگ است.

لینک سفارش کتاب : www.sturnus-verlag.de یا در آمازون

قیمت: 10 یورو. 172 صفحه

آستان: آن بخش از زمین و واقعیت که نزدیک در است. رو به واقعیت امروز و آینده. درگاه. آستانه. پیشاروی.

رنسانس فرهنگی از تئوری تا واقعیت – گفت و شنود اسداله علیمحمدی با میرزا آقا عسگری ‌مانی

 

رنسانس فرهنگی ‌از تئوری ‌تا  واقعیت

میرزاآقا عسگری ‌مانی

Mani-Mirza-Agha-Asgari.jpg

پرسش:بر پیشانی ‌سایت رادیو مانی ‌نوشته‌ شده: «رادیو مانی، صدای‌ نوزایی‌ فرهنگی ‌ایران»  یا همان رنسانس فرهنگی.  ویژگی‌های ‌اساسی‌ این نوزایی ‌چیستند؟

ایران در پایانه‌های‌ خواب و خیالی ‌چندصد ساله‌، و در آستانۀ گام نهادن به ‌نوزایی ‌فرهنگی‌است. این تغییر اما از امروز به‌فردا صورت نمی‌گیرد. روندی ‌پرفراز و نشیب، دشوار- و شاید در برش‌هایی ‌از زمان خونین- دارد. چرا که‌ «عالمی ‌از نو بباید ساخت و ز نو آدمی»  برای ‌بیان نوزایی ‌نخست باید وضعیت پیش از آن را بشناسیم. باید ‌گذشته ‌و فرایندهای‌ آن در امروز را بشناسیم.  ما مردمی ‌گذشته‌گرا بوده‌ایم. به‌جای ‌نگاه ‌به‌ آینده، نوستالژی ‌گذشته ‌را داشته‌‌ام. هنوز هم داریم. چرا که ‌فکر می‌کنیم  مردمانی کهن و لاجرم متمدن ‌هستیم و گذشته ‌انبانِ گنج تجربه‌های‌ ما است. گنجی ‌که‌ زیر ویرانه، زیر  ویرانی ‌تاریخ، دین و سرگذشت ما مدفون شده ‌و باید به‌آن گذشته ‌برگردیم. این که گذشته ‌سرشار از تجربه‌هاست درست است اما الزاما سکوی پرش نوزایی ‌و پیش‌روی‌ به‌سوی‌ آینده‌ نیست. انبان گنج‌ها مادامی ‌که ‌کشف نشوند، و بهره‌گیری از آن‌ها سازماندهی‌ی درست نشوند، به‌مایه‌ یا‌ سرمایه‌ای‌ برای‌ حرکت به‌آینده ‌تبدیل نمی‌شوند. در چنین حالتی، آموخته‌های گذشته با توده‌ای ‌از سنگ‌های ‌عظیمی ‌که ‌زیر ویرانه‌های ‌تاریخ مانده‌اند فرقی ‌ندارند. اگر گذشته‌ بخواهد مدلی ‌برای ‌آینده ‌باشد، بر آینده ‌چنبره‌ خواهد زد و امکان دگرگشت‌های‌ هارمونیک و شتابان را کُند خواهد کرد. نمی‌توانیم هم‌زمان، هم در گذشته ‌بمانیم و هم در آینده‌ جای ‌بگیریم. راه ‌رفته ‌را نباید برگردیم. مقصد ما دیگر گذشته‌های ‌دور و نزدیک ما نیست، عالمی ‌دیگر است با آدمیانی ‌دیگر. کاملا روشن است که‌ ناف بسیاری از ایرانیان هنوز به ‌دوران اسطوره‌ای ‌و تاریخی ‌پیشااسلام بسته ‌است. بسیاری ‌از انگاره‌های‌ کهن هنوز در ما زندگی ‌می‌کنند و کنش‌های ‌ما را زیر درایش و تاثیر خود دارند. شکست سنگین سیاسی، نظامی ‌و فرهنگی ‌ما از تازیان مسلمان موجب  دو شقه ‌شدن گوهر ایرانی‌ ما شد. دچار دوپارگی و سپس خودستیزی ‌شگفت‌انگیزی شدیم. می‌خواستیم هم ایرانی ‌باشیم و هم مسلمان. اما این دو جمع‌شدنی  نبودند فقط نوعی‌ پریشانی ‌هویتی ‌و فرهنگی ‌در ما ایجاد کردند که‌ دیگر نه‌ این‌جایی‌ بودیم و نه‌ آن‌جایی. نه‌ توانستیم مسیر تکامل تدریجی‌ خود بسوی‌ آینده را ادامه‌ دهیم و نه‌ می‌خواستیم به تمامی در دین و فرهنگ کسانی ‌که ‌ما را درهم شکسته ‌بودند فرورویم. اما با گذشت زمان و طی ‌نسل‌ها، حضور و حرکت در فرهنگ و دین مسلمانان عرب افزونتر شد و به‌ بخشی‌ از خودآگاهی ‌ما تبدیل شد. هرچه ‌زمان پیش‌تر رفت بخش بزرگ‌تری از خودآگاهی ‌ما را پر کرد و  شناسه ‌یا هویت ایرانی ‌ما کم کم به ژرفای‌ ضمیر ناخودآگاه ‌ما واپس نشست. کم رنگ و کم رنگ‌تر شد. اکنون هویت ما دست‌کاری‌ ‌شده ‌بود. دی.‌ان.آی ‌ما دست‌کاری ‌شده ‌بود. نیایش‌سوی ‌ما‌ مکه، کربلا، نجف و سوریه ‌شده ‌بود. ما در برابر نمادهای ‌دینی ‌و تاریخی ‌تازیانِ‌ زانو زدیم، به سجده، عبادت و نیایش درآمدیم. دیگر نمی‌دانستیم  مرکزیتی ایرانی ‌برای‌ نیایش خود داشته ‌باشیم تا بر اساس آن همبستگی ‌ملی ‌خود را نیرومند کنیم و بتوانیم در برابر یورش‌های‌ چنگیز، تیمور و ترکان آسیای ‌میانه‌ پایداری ‌کنیم. در هر جنگی ‌که ‌آعاز کردیم یا برما تحمیل شد شکست خوردم چون هویتی ‌شکست خورده‌ داشتیم. از شکستِ رستم فرخزاد – سرکردۀ سپاه ‌ایران در پایان دوران ساسانی- ‌تا به ‌امروز مگر در بُرش‌هایی- همواره شکست خورده‌ایم.  در تمام این دوران حسرتِ بازگشت به‌عصر هخامنشی، اشکانی ‌و ساسانی ‌را داشتیم. حسرت بازگشت به‌ فرهنگ و آیینی ‌که‌ محور آن گفتار، اندیشه‌ و کردار نیک بود. چون دوپاره‌گی ‌روانی ‌و تاریخی ‌یافته ‌بودیم دو رو شدیم. در برابر دشمن کرنش می‌کردیم اما در نهان از آن بیزار بودیم. دلاوری ‌راندن دشمن در ما غروب کرده‌ بود. سیل سلسله‌های ‌ترک و عرب و مسلمان یکی ‌پس از دیگری ‌در ایران حاکم و جاری‌ شدند. از سلاطین دست نشاندۀ خلفای‌ بغداد در ایران ‌بگیر تا حکومت‌هایی ‌که‌ اگر چه‌ دیگر سکه ‌به‌ نام امیرالمومنین خلیفه‌ی بغداد نمی‌زدند اما دربرابر دین خلیفه‌ سجده‌ می‌رفتند. مساجد و گورهای ‌خود را به‌سوی‌ مکه‌ درست می‌کردند. شب‌ها رو به‌ قبله‌ می‌خوابیدند و نه‌ پشت به‌ آن. وقتی ‌به ‌زیات امام‌زاده‌ای‌ می‌رفتند، عقب عقب برمی‌گشتند تا مبادا پشتشان به ‌آن امام‌ یا امام‌زادۀ عرب شود.  هم‌زمان که ‌طلا، فرش و پول تقدیم مرقدهای‌ تازیان می‌کردیم به‌ آثار باستانی‌ خود سنگ می‌زدیم.  به‌ ایرانیانی ‌که ‌توانسته‌ بودند آیین زرتشی-‌ایرانی ‌را با هر ترفندی ‌نگهدارند مجوس،  جادوگر، بددین و آتش‌پرست لقب دادیم. آن‌ها را به‌ هندوستان، به‌ چین و ژاپن، به‌ شرق اروپا کوچاندیم. حالا ضمن ناف نابریده‌ و نازکی ‌که ‌در ضمیر پنهان و خاطرۀ قومی ‌با پیش از اسلام خود متصل داشتیم، نمی‌توانست جلوی تغذیه فرهنگی‌مان از زبان، فرهنگ، دین و رسومات مسلمانان و عرب‌ها بگیرد. آن‌ها را تقدیس می‌کردیم. سوگ سیاوش جای ‌خود را به ‌سوگ برای ‌حسین ابن علی ‌داد . علی ‌در ذهن ما جای ‌رستم را گرفت. دیگر پیدا نبود چند درصد ایرانی ‌هستیم و چند درصد عرب. مردمانی ‌شدیم نسبتا از دست رفته، سرکوب شده، شکست‌خورده ‌و سر به ‌سرنوشت سپرده. جهان ایرانی‌ ویران شده‌ بود. ویژگی‌های‌ ایرانی، جهان‌نگری ‌ایرانی، فلسفۀ ایرانی‌غروب کرده ‌بودند. سلاطین مسلمان و روحانیت یوغ برگردنمان نهاده و به‌ هرسوی که ‌می‌خواستند می‌راندند وبه‌ هرکاری ‌می‌خواستند وامی‌داشتند. در همۀ این احوال، نه‌ خاطرۀ قومی ‌به ‌تمامی ‌مرد و نه‌ سایه‌ای که ‌شناسۀ ایرانی‌ ‌در ضمیر ناخودآگاه‌ ما پنهان داشت. این دو همان‌هایی‌ هستند که ‌در 40 سال اخیر- حضور دوباره اهریمن یا جنگ دوم قادسیه را موجب شدند.  و در همین حال و با تجربۀ همین چهل سال حکومت مطلف اسلامی، هویت ایرانی بگونه‌ای ‌آرام و ترسیده‌ رو به ‌طلوعی دوباره دارد. دارد از پس ذهن به‌ جلوی‌ ذهن یعنی ‌به‌ سطح خودآگاهی‌ می‌آیند تا شکل نهایی بگیرند و بتوانند نوزایی ‌فرهنگی‌ را بیافرینند یا پشتیبانی ‌کنند

اما گذشته‌گرایی‌ هنوز نیرومند است. درچند صدسال نخست پس از پیروزی ‌اعراب مسلمان آرزوی ‌بازگشت به ‌دوران ساسانی‌ را داشتیم. در دوران صفویه ‌آرزوی ‌بازگشت به ‌دوران غزنویان و سلجوقیان را داشتیم. بخش بزرگی از شاعران و اندیشه‌وران در دوران مارهای صفوی به هندوستان گریختند. در دوران محمودافغان آرزوی ‌بازگشت به‌ دوران صفویان را داشتیم، در دوران قاجار آرزوی‌ بازگشت به ‌دوران نادر را داشتیم. انقلاب مشروطه را به مشروعه تبدیل کردیم. در دوران پهلوی ‌بازگشت به صدر اسلام را عملی کردیم و به ‌1400 سال پیش برگشتیم وحالا آرزوی ‌بازگشت به ‌دوران پهلوی‌ها را داریم. میل به ‌گذشته ‌چیزی ‌مانند مرض جوع و اشتهایی سیری‌ناپذیر ‌برای‌ رفتن به‌ زمان‌هایی‌ است که‌ سپری ‌شده‌اند. با آن که کشور ما را«مملکت امام زمان»! نام نهاده‌اند، گویا درکی از زمان نداریم. نگاه ‌ما بیش‌تر متوجه ‌گذشته ‌بوده‌ و نه ‌معطوف به ‌آینده. از دانش که ‌قرار بود ز گهواره ‌تا گور در جستجوی  آن باشیم گذشتیم و رفتیم به ‌مساجد پای ‌منبر آخوند. رفتیم به‌ حسینیه‌ پای ‌منبر علی‌شریعتی. رفتیم به‌ جماران به ‌دست‌بوسی‌ خمینی. علوم و دانش در ایران مرد. دیگر نه رازی و خیام داشتیم و نه ابن سینا و بزرگمهر. همه‌ چیزمان یا فرنگی‌است یا چینی. قبله‌گاه و دین‌مان عربی‌ است. زبان‌مان ملغمه‌ای‌ از پارسی‌– عربی ‌است. مهر و تسبیح‌مان چینی‌است. گورمان رو به‌قبله‌ است. امیدمان برای‌خروج از این بن‌بست تلخ به ‌امام زمان و چاه‌ جمکران است.  خوب، در واقع همه‌ چیزمان خلاف عقربۀ ساعت، خلاف رود جهانی‌ به‌سوی ‌آینده‌ بوده ‌و هست. ما در برابر تاریخ و آینده‌ تا سرحد خودکشی ‌فرهنگی، خودزنی ‌سیاسی‌ و ویرانی‌ بزرگ مقاومت کرده‌ایم. آیا این‌ها همه‌ نوعی ‌بازنگری‌ به‌ خود و نوزایی‌ فرهنگی‌ را نمی‌طلبند؟ آیا زمان زایش این نوشوندگی‌ نرسیده‌ است؟ آیا نباید دی.‌ان.آی‌  فرهنگی ‌ایرانیان تغییر کند؟ اکنون چگونه‌ باید هویت مخدوش را بازسازی‌ کرد؟ مهندسی‌ فرهنگی‌ بسیار دشوارتر و کُندگذرتر از مهندسی‌ سیاسی ‌یا اقتصادی ‌است اما تا مهندسی‌ فرهنگی‌ پیش و پیش‌تر نرود، جامعه‌ مرتب خود را در استبداد دینی ‌و سیاسی‌، در میل به ‌گذشته‌ بازسازی‌ می‌کند.

بخشی‌از شاخص‌های ‌درجازدگی‌ فرهنگی‌ را گفتید. اگر بخواهید خلاصه‌ کنید این عوامل را چگونه‌ دسته‌بندی ‌می‌کنید؟

فقر فرهنگی، بیماری ‌فرهنگی، مرگِ اندیشۀ علمی، میل و وصل به‌ قبور، به ‌گذشته، ترسیدگی ‌نهادینه ‌شده ‌از مستبدان سیاسی ‌و دینی‌ که‌ صدها سال برما حکومت کرده‌اند، عدم تساهل دینی ‌و بی‌دینی، عدم درک آزادی ‌برای ‌دگراندیشان، عبادت، عبودیت، تقدس‌گرایی ‌و دین‌خویی. تقلید از مراجع سیاسی ‌یا دینی، نبود آزادی ‌اندیشه‌ و بیان، نبود برابری‌ در برابر قانون و حقوق اجتماعی، مرده‌پرستی، ضدیت با جهانیان، نشناختن دوست از دشمن، درون‌گرایی ‌به‌ جای ‌برون‌گرایی، قومیت‌گرایی ‌به‌جای ‌جهان‌گرایی، لگد مال کردن فرد و فردیت زیر پای ‌امت و جماعت،  نپرسیدن. پذیرفتن به‌جای ‌قانع شدن.

این‌ها نشانه‌های ‌جامعه‌ای ‌پیشامدرن است که‌ تنها در یک نوزایی‌ بزرگ و سازمان‌یافته‌ می‌تواند از درجازدگی رها شود.

خوب، حال بگویید چه‌ باید کرد؟

اگر رنسانس اروپایی ‌را بازخوانی ‌کنیم می‌بینیم آن‌ها لشگری ‌از روشنگران داشتند. شاعران، فیلسوفان، دانشمندان، کاشفان، فیزیک‌دانان، تئوری‌پردازان و نواندیشان در بسیاری ‌از کشورهای ‌اروپایی ‌با شجاعتی ‌بی‌مانند  در کار نوزایی‌ شرکت داشتند. از نیوتن تا ولتر، از منتسکیو تا گوتنبرگ، از مارتین لوتر تا لسینگ، از نیچه ‌تا کوپرنیک، از اسپینوزا تا داروین، لایبنیتس، کانت و جان لاک،  از شکسپیر تا گوته، از بتهون تا یوزف هایدن… این‌ها همه ‌نخست در برابر نظم کهن و کلیسای ‌کاتولیک و سپس در برابر خاندان‌های ‌پادشاهی ‌صف‌بندی ‌کردند. البته نه ‌به صورت نظامی ‌بل که‌ به ‌صورت تولید دانش، فلسفه ‌و فرهنگ. درکنار اینان جمعی ‌وسیع و به‌تنگ آمده ‌از نظام‌های ‌دینی‌– سیاسی‌‌ی سده‌های‌ میانه‌ پشت روشنگران را گرفتند. توفانی‌ از اندیشه‌، دانش، نواندیشی ‌و تفکر فلسفی ‌به‌راه‌ افتاد تا زمینه ‌را برای ‌انقلاب فرانسه‌ و سپس درتمام غرب فراهم کرد. خواست آن‌ها درچند سرخط مهم خلاصه‌ می‌شد:

آزادی ‌اندیشه ‌و بیان آن

آزادی ‌بشر از قید خدا، کلیسا ، پاپ، پادشاه و فئودال‌ها

دانش‌گرایی ‌و ایقان علمی‌ – فلسفی‌ به‌جای ‌ایمان دینی ‌و زانوسایی ‌در برابر «جبر و تقدیر» آسمانی‌ – زمینی

عقلانیت به‌جای‌عبودیت

پرسیدن به‌جای ‌باورداشتن و یقین

جانشین کردن انسان به‌جای ‌خدا

جا‌نشین کردن قوانین مدرن و منطبق با حقوق مردم به‌جای ‌رجوع به‌ کتب آسمانی

تقسیم قدرت سیاسی‌ – اجتماعی ‌به‌صورت افقی‌ به‌جای‌ بازتولید هرم قدرت

سکولاریسم و لائیسیته‌ به‌جای ‌حکومت‌های‌ مشترک روحانی‌ و شاه و فئودال

تقویت اخلاق مدرن به‌جای ‌اخلاق کهنه‌ و کلیسایی

ایجاد جامعۀ صنعتی

شکافتن کیهان برای ‌شناخت آن. شناختن گیاهان و جانوران برای‌ درک تکامل انواع

کشف قاره‌ها، سرزمین‌ها و جزایر ناشناخته

خوب، این‌ها مال سده‌های ‌16 تا 19 است. انقلاب فرانسه را یک زن میان‌سال که آشپز دربار لویی 16 بود کلید زد.  پس از برآورده‌ شدن این خواسته‌ها کار تعطیل نشد. آینشتاین و هایزنبرگ هم در راه ‌بودند. فیزیک مدرن هم در راه‌ بود تا فیزیک کلاسیک را نقد کند و پیش برود. فیزیک کوانتوم در راه‌ بود تا اساس تفکر بشر را یک‌بار دیگر از بنیان تغییر دهد. فلسفۀ کوانتوم در راه‌ بود تا رازهای ‌پنهان و دوردست از اتم تا کیهان را بگونه‌‌ای قابل آزمون و سنجش‌پذیر تغییر دهد. حالا جوامعی ‌که ‌رنسانس و انقلاب‌های ‌آن  را سرانجام داده‌ بودند به ‌آقای ‌دانش، فن و پیشرفت تبدیل شدند. به‌ آقای ‌تکنولوژی ‌و مدنیت نوین اجتماعی ‌و تعمیق دستاوردهای‌ حقوق بنیادین بشر تبدیل شدند. سپس گام بر ماه‌ گذاشتند. دستگاه‌های ‌هوشمندشان را به ‌مریخ فرستادند، به‌ انتهای ‌کهکشان راه شیری‌ رسیدند و از آن‌جا در حال پیشرفت به‌ژرفای ‌دوردست کیهان‌اند. در حال ‌شناخت نقطۀ پیدایش یا مهبانگ هستند. اکنون سخن از مولتی‌کیهان به‌ جای ‌کیهان درمیان است. همان‌گونه ‌که ‌کیهان در حال بازشدن و انبساط است، دانش و توان اینان چه‌ در روی ‌زمین، چه ‌در ژرفای‌ آن، چه ‌در داخل اجزاء اتم (کوارک‌ها)، چه ‌در ژرفای ‌کهکشان‌ها، چه ‌در سلول‌های ‌گیاهان، چه ‌در ویرانه‌های‌ تاریخ در کاوش، کنج‌کاوی ‌و گسترش و انبساط‌اند. همه‌چیز از رد کلیسا و حکومت‌های ‌مستبد پادشاهی ‌آغاز شد تا به‌این‌جا رسیده‌اند که ‌بزودی‌ چیزی ‌بنام خدا و آفریدگار را برای ‌همیشه‌ خط بزنند و بساط دین را از روی ‌زمین برچینند. کار ولتر شجاع جواب داد. کار جوردانو برونو جواب داد. کار نیوتون و لوتر جواب داد. آن لشکر روشنگران توانستند جهان را دوباره‌ طراحی‌ کنند، بدون حضور حکام مستبد و دستگاه‌ دین و روحانیت.

آیا کشورهای ‌دین‌باور و واپسمانده ‌آماده‌اند این مسیر را که‌ امروزه‌ هموار و دست‌یافتنی ‌شده‌ به‌ سرعت بپیمایند؟ دست‌کم پا جای ‌پای ‌رفتگان این راه بگذارند؟ آیا ایران حاضر است به ‌گورستان‌ها پشت کند، به‌ امامزاده‌ها پشت کند، به ‌مکه‌ و کربلا، به‌ مجتهد و ملا و شاه ‌و شیخ پشت کند و روی خود را به ‌سوی‌ آینده‌ای که از 4 قرن پیش در غرب آغاز شده‌ بگرداند؟ لشگر روشنگران ما کیان‌اند؟ ولترها و داورین‌های ‌ما کیان‌اند؟

پرسش خوبی‌ است! راستی ‌ما چنین کسانی‌ داریم؟ کیانند؟ کجا هستند؟

ما بسیار پیشتر از عصر روشنگری ‌در اروپا، شماری ‌از دانشمندان، اندیشه‌مندان و شاعران پیشرو داشتیم. پیشرو به‌ نسبت زمان خودشان  و جهان. زکریای ‌رازی‌ را داشتیم با حدود 167 کتاب علمی ‌و فلسفی‌ که‌ همه‌شان به‌ دست مسلمانان ناب محمدی ‌‌در ایران نابود شدند.

زکریای رازی در قرن چهارم هجری می‌زیست. او همه‌چیزدان، پزشک، فیلسوف و شیمی‌دان ایران بود. رازی آثار ماندگاری در زمینهٔ پزشکی و شیمی و فلسفه نوشته‌است و به‌عنوان کاشف الکل، جوهر گوگرد (اسید سولفوریک) و نفت سفید مشهور است. وی همچنین دربارهٔ کیهان‌شناسی، منطق و ریاضیات نیز آثاری دارد. به‌ گفتهٔ جرج سارتن، پدر تاریخ علم، رازی «بزرگ‌ترین پزشک ایران در زمان قرون وسطی بود». (ویکی‌پدیا)

 خیام ریاضی‌دان و فیلسوف را داشتیم که ‌فریاد می‌زد:  کس نامد از آن جهان که ‌پرسم من از او، احوال مسافران دنیا چون شد؟ سهره‌وری‌ فیلسوف را داشتیم که ‌جوان‌مرگش کردند. فردوسی ‌را داشتم که ‌در ناداری ‌و گوشه‌نشینی ‌مرد. در دوران نزدیک‌تر ایرج میرزا و میرزاده‌عشقی را ‌داشتیم، احمدکسروی ‌و صادق هدایت را داشتیم. و جلوتر که ‌بیاییم شاملو، فریدون فرخزاد و دکتر مسعود انصاری ‌را داشتیم، کوروش آریامنش و رضا فاضلی‌ را داشتیم. محمدمختاری ‌و شجاع‌الدین شفا را داشتیم، و هنوز هم داریم: هومرآبرامیان، مرتضا میرآفتابی، سیاوش لشگری، هوشنگ معین‌زاده، و این اواخر فاضل غیبی، اسماعیل  وفا یغمایی، بهرام مشیری، بهرام چوبینه، علی‌مهرآسا، علیرضا آثار، مردوآناهید، پرویز مینویی، محمد جلالی‌چیمه‌، شاهین‌ نژاد، پری ‌صفاری ‌و ده‌ها شاعر و نویسندۀ دیگر را داریم. اما این‌ها اندک‌شمارند. رژیم رابطۀ اینان را با مردم ایران بریده‌ است. صدایشان کم‌دامنه‌ و کم‌تآثیر است. لشگری‌ عظیم و جرار در برابر اینان صف کشیده‌اند: «اصلا‌ح‌طلبان دینی» یا به‌گفتۀ غلط‌اندازِ خودشان «نواندیشان دینی» مانند سروش و کدیور از یک‌سو، و دستگاه‌عظیم و عریض روحانیت شیعه‌ و سنی ‌از سوی ‌دیگر، منتظران مهدی‌صاحب‌زمان از سویی ‌و خیل میلیونی ‌زائران مکه، کربلا، مشهد و نجف از سویی ‌دیگر. چکمه‌پوشان پاسدار از سویی ‌و یقه ‌سه‌سانتی‌های ‌پرشمار حکومتی ‌در سویی ‌دیگر. آن چند نفر روشنگر نیم‌گرسنه ‌و متواری ‌و تبعیدی‌ دربرابر لشگر عظیم جهل در ایران و بیرون از ایران چه‌ می‌توانند بکنند جر همین کاری ‌که‌ می‌کنند و گاهی ‌رو به‌خلاء سخن می‌گویند یا فریاد می‌کشند؟

ما هنوز تا گلو در گورستان تاریخ دفن شده‌ایم. ما هنوز در مثلث شوم دین ، روحانیت و حکام مستبد گیر افتاده‌ایم. در مداری ‌کندگذر در گوشه‌ای ‌تاریک در کهکشان. شاید هم در آستانۀ سیاه‌چالۀ سرنوشت! ما مانند کسی هستیم که درود دایرّ پره مانند پا می زنیم و فکر می‌کنین داریم پیش می‌رویم حال آن که داریم درجا می‌زنیم. مانند کسی هستیم که از پله برقی‌ای که رو به پایین حرکت می‌کند  در جهت وارونه و مثلا به رو به بالا حرکت می‌کنیم. راه‌ این است که ‌توده‌های ‌جوان‌تر و آگاه‌تر به‌ سپاه‌ روشنایی ‌بپیوندند. راه ‌این است که ‌ترس را کنار بگذاریم، بگوییم و بپژوهیم و بنویسیم. راهش این است که ‌کانون‌های ‌مستقل و غیرسیاسی ‌در زمینۀ دانش، فلسفه، جامعه‌شناختی، تاریخ‌شناسی، کیهان‌شناسی، جهان‌شناسی، دین‌شناسی ‌و اسطوره‌شناسی ‌برپا کنیم. پژوهش‌کده‌های ‌کوچک وغیردولتی ‌اما تخصصی‌ برپا کنیم. امکانش در جهان مجازی ‌فراهم شده. ایران نیاز به‌ صدها و هزاران کارشناس و متخصص ‌برای ‌شناخت خود و جهان دارد. برای‌ شناخت ‌گذشته‌ و امروز. برای ‌شناخت راهبردی‌ به ‌آینده. همین رسانۀ رادیومانی ‌یکی ‌از این کانون‌هاست. ما جمعی ‌از نواندیشان، پژوهشگران، شاعران و نویسندگان‌ایم که ‌بی‌ادعا و مدعی ‌داریم کار خودمان را به‌ آرامی ‌پیش می‌بریم. رادیومانی ‌در واقع کانون کوچکی‌است از روشنگران برای ‌روشنگران. پژوهشکده‌ای‌ است که‌ گرانیگاهِ کارش روشنگری‌ فرهنگی‌ برای ‌نوزایی ‌فرهنگی‌است. امیدوارم با حضور دانشمندان و شجاعان تقویت شویم و مردم  رسانۀ ما را تقویت کنند باشد بماند و نخموشد.

برگردیم  به ‌نوزایی‌ فرهنگی ‌در ایران و راهکارهای ‌رسیدن یا گسترش دادن آن. به‌ نظر شما اکنون ایران در کجای ‌این مسیر قرار دارد؟

ببینید، برای ‌نوزایی ‌باید نخست روحِ بسته ‌به ایمان و گذشته، به یقین و دین در ما بمیرد. پدیدۀ نوزایی ‌پس از نقد و نفی دیالک‌تیکی نازایی و مرگ شکل می‌گیرد. این در گوهر طبیعت هم هست. وقتی‌ یک ستاره‌ در وضعیت فوق‌العاد ‌یا سوپرنوا قرار می‌گیرد متلاشی ‌می‌شود. اما نور و انرژی و موادش از بین نمی‌روند،  بل‌ که‌ به ‌صورت کهکشانی ‌تازه‌ شکل می‌گیرد. رنسانس اروپا به ‌معنای ‌مرگ جهان کهن بود. به‌معنای ‌ترک گورستان دینی ‌و فرهنگی ‌توسط پیشاهنگان روشنگری ‌و سپس توده‌های ‌وسیع‌تر بود.  دین و مذهب فضای ‌زایش، رویش و گسترش نواندیشی و نوزایی ‌را در ایران بشدت تنگ کرده‌اند. مهم نیست که ‌ما حکومت اسلامی ‌فعلی ‌را براندازیم ،مهم این است که‌ فرهنگ این حکومت را از جان و اندیشۀ خود پاک کنیم تا دوباره ‌این دوالپا از ژرفای‌ ما نعره‌زنان سربرنکشد و یک حکومت دینی – ‌استبدادی ‌دیگری ‌تحویل نسل‌های آینده‌ ندهد. انداختن یک حکومت به‌ مراتب آسان‌تر از انداختن ایدئولوژی، دین و فرهنگ آن است. آیا مردم ایران پس از فروپاشی ‌حکومت جمهوری ‌اسلامی ‌دیگر به‌ زیارت مشهد، کربلا، نجف، مکه و مشهد ‌نخواهند رفت؟ آیا آنان پس از فروشد این رژیم اهریمنی ‌دیگر عاشورا و تاسوعا و اربعین را برپا نخواهند کرد؟ نوزایی ‌فرهنگی ‌را نمی‌توان در خلاء انجام داد. در فضایی ‌که ‌در آن فضایی ‌برای‌ سپاه ‌روشنگران نباشد نمی‌توان روشنگری ‌و نوزایی ‌را به‌ژرفا برد. این کار ده‌ها سال و ای‌بسا صد سال به ‌درازا خواهد انجامید. آموزش دانش، شناخت تاریخ ایران و جهان به‌ دور از گرایشات دینی‌ یا حکومتی ‌باید از دوران کودکی‌ سازماندهی‌ شود. در خانواده‌ و مدرسه ‌و دانشگاه. در رسانه‌ها و سینماها و تئاترها. حتی ‌باید در ادارات دولتی‌ روزی‌ یکساعت را به‌آموزش فلسفه، دانش نوین و مدنیت امروزین اختصاص داد. کارمندان نیروی مانع و‌ماند در ایران هستند. روزی‌8 ساعت در اداره‌اند و کمتر از ده‌ دقیقه ‌کار مفید می‌کنند. یعنی ‌پول مفتی ‌از درآمد ملت می‌گیرند و هرگاه‌ حکومت بخواهد آن‌ها را به‌عنوان لشگر طرفدار خود به‌ خیابان‌ها و مراسم‌اش می‌برد. کارمندان «تحصیلات» خود را تمام شده‌ می‌دانند. حال آن که‌ باید همواره ‌درحال آموختن باشند تا به ‌نیرویی ‌گندیده‌ و وردستی ‌تبدیل نشوند. تا بتوانند خلاق باشند، کشور خود را بشناسند، مسئولیت خود را بشناسند و به‌آن عمل کنند. باید این فرهنگ در آن‌ها جا بیفتد که‌ دارند کشورشان را داوطلبانه‌ می‌سازند اما دولت حقوقی ‌به‌ آن‌ها می‌دهد تا نگران نباشند و حواس‌شان متمرکز روی ‌کارشان باشد. نه ‌این که‌ فکر کنند کارمندند چون می‌خواهند حقوق بگیرند و در دل بگویند گور پدر کشور و مردم!  فردوسی ‌سروده‌ بود زگهواره‌ تا گور دانش بجوی . یکی از شعارهای عصر روشنگری این بود:«دانستن، توانایی است.» ‌فردوسی بسیار پیش‌تر از آن‌ها سروده بود: توانا بود هرکه دانا بود، ز دانش دل پیر برنا بود. باید مساجد را پس از جمهوری ‌اسلامی ‌به‌ سالن‌های‌ فرهنگی و آموزشی ‌در محله‌ها تبدیل کنیم. باید گنبد و مناره‌های‌شان را برداریم و با تغییراتی ‌آن‌ها را به‌سالن‌هایی ‌برای ‌شهروندان تبدیل کنیم تا در آن‌ها جشن تولد بگیرند، عروسی ‌کنند، دیسکو براه‌ اندازند، بتوانند جلسات شعرخوانی ‌و سخنرانی ‌و نمایش برپا کنند. تا کانون‌های ‌محلی ‌زنان، مردان، سالمندان، کودکان، جوانان، بتوانند جلسات آموزشی‌ و دانشی در آن‌ها‌ برگزارکنند. سازماندهی‌ نوزایی‌ فرهنگی‌ باید از روستاهای ‌دوردست تا شهرهای‌ بزرگ را در چندین لایه پوشش دهد. آن‌گاه‌ که‌ یخ ِمخ‌های ‌منجمد اندک اندک ذوب شد می‌توان به‌  جاری شدن نوزایی ‌فرهنگی‌ اندیشید ونه ‌به‌ چکه‌های‌ روشنگری

آیا امروزه نشانه‌های ‌روشنگری‌ و نوزایی ‌در ایران وجود دارند؟

هم آری ‌(در سطحی‌اندک) و هم نه ‌(در ابعادی ‌وسیع). ببینید  نوزایی‌ در آغاز، یک محور کوچک اما نیرومند دارد و سپس در چرخش خود امواج دریا را بگرد خویش به ‌چرخش در می‌آورد. هرگاه‌ شما دیدید  نام‌های ‌ایرانی ‌به‌ جای ‌نام‌های ‌عربی ‌بر شمار عظیمی ‌از فرزندان ایرانی ‌گذاشته‌ شده‌ و نام فامیل‌هایی‌ مانند حسنی، حسینی، رضوی‌، فاطمی، محمدی،علوی و عسگری ‌به‌ نام فامیل‌هایی ‌ایرانی ‌تبدیل شده‌اند، هرگاه‌ شما دیدید نام خیابان‌ها و اماکن در ایران از عربی ‌به‌ پارسی ‌برگشته‌اند، هرگاه ‌شما دیدید مساجد به ‌کانون‌های‌ سکولار فرهنگی تبدیل شده‌اند بدانید که‌ امواج نوزایی‌ به ‌بدنۀ جامعه‌ رسیده‌ است. از آن‌جا به‌ بعد است که ‌می‌توان گفت جامعه ‌وارد فاز نوزایی ‌شده. این‌ها البته‌ نمونه‌های ‌کوچکی ‌هستند.  نمونه‌های ‌کامل‌ترش را باید همان کانون‌های‌ فکری ‌که‌ هنوز بوجود نیامده‌اند به‌گونه‌ای‌ شدنی ‌و سنجیده‌ و از هم اکنون طراحی ‌کنند. می‌شود نخست از همین بیرون از کشور کار را آغاز کرد و آزمود. یک اپوزیسیون صالح اگر فکرش تنها تصرف قدرت برای ‌ثروت و حکومت نباشد باید از همین اکنون و حول محور نوزایی‌ فرهنگی ‌کانون‌هایی ‌برای‌ صدها کاری ‌که‌ باید بلافاصله‌ پس از فروپاشی‌ رژیم در ایران آغاز شود برنامه‌ریزی‌ کند. چیزی ‌که ‌اصلا به‌فکرش نیستند چون بی‌که‌ بدانند تابع کهن‌الگویی ‌هستند. بوی‌ گذشته‌ را می‌دهند. بوی‌ ساختار فکری ‌دینی ‌و مذهبی ‌می‌دهند. شجاعت برائت از اسلام را ندارند. می‌کوشند روشن‌اندیشان را  منزوی ‌کنند و شاید البته‌ بعد در ایران سرکوب و نابود کنند. این اپوزیسیون از نظر الگوهای ‌سیاسی ‌و جهان‌نگری‌ آن‌سوی ‌سکۀ همین حکومت فعلی ‌و حکومت‌های ‌پیش از آن است. اینان در کفنی ‌کهن، در گورستانی ‌کهن دراز کشیده ‌و در خوابی ‌کهن دچار کابوس یا رویاهای‌ شیرین خود هستند. اینان نقشۀ راه برای دگرگشت‌های بنیادین برای آینده ندارند. تئوریسن‌های آگاه و دانا و توانا ندارند، فیلسوف ندارند. برای ‌نوزایی ‌باید از نو زاده‌ شویم. این‌ها مانند ظلمت زدگان از نور بیزارند. اگر کسی زمانی دراز در تاریکی محض زیسته باشد و ناگهان نوری بر او تابیده شود دوست ندارد چشمانش را باز کند. از نور وحشت دارد. زمان می‌برد تا به روشنایی عادت کند و چشمانش را به تمامی بگشاید. به نظر می‌رسد ما در چنین وضعیتی هستیم چون هم توده‌ها و هم رهبران سیاسی اپوزیسیون مدت‌ها در ظلمات زیسته‌اند و از روشنایی، روشنگری و روشن‌گران روی گردان‌اند.

آیا امیدی ‌به ‌این‌گونه‌ تحولات بنیادین دارید؟

آدمی ‌به ‌امید زنده‌ است. اگر امید نداشتم که‌ نمی‌گفتم. بی‌عملی‌ی‌ توده‌ها و مدعیان سیاسی ‌ایران از روی ‌ناامیدی ‌به‌آینده‌ است. گویی ‌پروندۀ امید دربین تودۀ کرخت و اپوزیسیون بدبخت بسته ‌شده‌ است. سیاست برای‌ این‌گونه ‌آدم‌ها نوعی ‌قهوه‌خانه‌نشینی ‌است. سرگرمی ‌پای ‌بازی‌ تخته‌نرد است. نوعی ‌خودارضایی‌ سیاسی‌ست!  بنیادگرایی ‌فرهنگی ‌و رسوبات سنت در ذهن چنین جماعتی‌ مانند سنگ‌های ‌عظیمی‌ هستند که ‌بر پای‌ خود بسته ‌و به‌ مرداب پریده‌اند تا مسابقۀ شنا بدهند! نشانه‌های ‌این درماندگی ‌همانا دین‌باوری، زیارت‌پیشه‌گی، شیعی‌مسلکی، قدرت‌محوری ‌(فرقی نمی کند چه نوع نظامی در کار باشد) ،پیرسالاری،  خودپرستی، کینه‌ورزی، ‌وبیماری‌ خودبزرگ‌بینی هستند. اما مهبانگ یا بیگ‌بانگی ‌در انتظار ایران است برای‌ نوشدن، از نو زاده ‌شدن و نوزایی ‌فرهنگی. با فروپاشی ‌رژیم کنونی، زمان و وضعیت سوپرنوا و بیگ بانگ  نزدیک و نزدیک‌تر خواهد شد. این مهبانگ، من و شما را هم درخواهد نوردید. باید هم چنین شود تا چیزی‌ از نو زاده ‌شود.  ایران باید کتاب سرگذشت‌اش را از نو بنویسد. باید موضوع سرنوشت یا تقدیر تاریخی‌ را کنار بگذارد و فصلی به کلی‌نوین و متفاوت در کتاب سرنوشت خود رو به‌سوی ‌آینده‌ بگشاید. نظام خانواده‌ باد بکلی ‌دگرگون شود.  جهان‌نگری اسطوره‌گرای ما‌ باید بکلی ‌دگرگون شود. از همین اکنون و در کانون‌های ‌نوزایی ‌باید این کارها نطفه ‌ببندند. ما اجازه‌ نداریم ارثیۀ شوم پیرسالاری، شاه‌ سالاری، شیخ‌سالاری ‌و دین‌سالاری‌ را در کوله‌پشتی ‌فرزندانمان بگذاریم.باید درهای ‌اتم تا کهکشان را به‌ روی ‌آن‌ها بگشاییم تا ببینند و بیندیشند و خردمندانه به‌جهان بنگرند. حافظۀ تاریخی ‌فرزندانمان را نباید از احادیث، خرافات و افسانه‌ها و داستان‌های ‌دروغ  پرکنیم. آن‌ها نباید مانند ما فکر کنند که ‌مرکز جهان‌ و میراثٍ‌دار «تمدن»ی‌ هفت‌هزار ساله‌اند. آن‌ها باید حافظه‌ای ‌سرشار از دانش نوین و اندیشه‌های ‌نوین و بشریت مدرن داشته ‌باشند تا انسان‌های ‌طراز نویی ‌شوند. کعبۀ آنان باید دانش، فن‌آوری ‌و نوگرایی‌ فلسفی ‌باشد، جهان‌گرایی ‌و انسان‌گرایی ‌بی‌مرز باشد. جامعۀ مدرن بدون مردمی ‌براستی ‌متمدن امکان تحقق ندارد. روحی ‌که ‌در قید الله‌ و قرآن است نمی‌تواند به ‌دانش و فلسفه ‌نزدیک شود. نوزایی ‌فرهنگی ‌به نسل‌های‌ تازه ‌و آینده‌ شکل خواهد داد و به‌ ثمر خواهد نشست. من امیدوارم که‌ این وضعیت در ایران آینده‌ پیش خواهد آمد هرچند ای بسا دردناک، طولانی ‌و ای‌بسا همراه‌ با هزینه‌های ‌زیاد باشد.

29 اسفند 1397

خود کشی فرهنگی ایرانیان – میرزا آقا عسگری(مانی)

خودکشی فرهنگی ایرانیان

« میرزا آقا عسگری (مانی»

C:\Users\Al\Desktop\Mani-Mirza-Agha-Asgari.jpg

هنگامی که سامانه ی سیاسی ایران به دست لشگر مسلمان عمر درهم شکست، کمتر ایرانی‌ای در آن روزگار می‌توانست باور کند که چیرگیِ تازیان بر امپراتوری ایران بیش از ۱۴ سده بدرازا انجامد. فراتر از آن کمتر کسی می‌توانست بپندارد که در درازای این ۱۴ سده، هویتِ فرهنگی، زبان پارسی، جهان‌نگری و شیوه ی زندگی ایرانیان آن‌چنان دستخوش ویرانی و دگرگونی گردد که ایرانیان، آیین نیاکانی خود را کنار بگذارند، دین دشمن را بناچار بپذیرند، سیل واژگان تازی را به زبان مادری خود راه دهند، نام‌های دشمنان و سرکوبگران خود را بر فرزندان خود بنهند، و جشن‌ها و آیین‌های هزاران ساله‌ی خود را فراموش کنند و آیین‌های سوگواری برای مرگ چیره‌یافته‌گان بر ایران برگزار نمایند. در آغاز فروپاشی سامانه‌ی ساسانیان، کمتر ایرانی می‌توانست گمانه ‌زنی کند که در سده‌های آینده، نیایش‌گاهها و آتشکده‌هاشان ویران و فراموش خواهند گشت و به جای آن‌ها آیین‌هایی مانند عاشورا، تاسوعا وعید قربان را برگزار خواهند شد. کمتر کسی می‌توانست بباورد که آیین سوگ سیاوش فراموش خواهد شد، آرامگاه بزرگمرد تاریخ ایران – کوروش – در غبار گم خواهد شد و مردم ایران به جای دیدار از آن‌، به زیارت گورهای نمایندگان سیاسی قوم چیره شده بر ایران در « مشهد، قم، نجف و کربلا » خواهند شتافت. در آن روزگار تاریک شکست، کمتر ایرانی‌ای می‌توانست باور کند که روزی روزگاری جشن‌های تیرگان، بهمن‌گان، اردیبهشت‌گان و مهرگان به فراموش‌گاه تاریخ خواهند رفت، و به جایش « نیمه‌ی شعبان» و «مراسم ماه رمضان» و «عاشورا و تاسوعا » برگزار خواهد شد.

ولی شوربختانه، همه ی این رخدادهای شوم دامن گستردند. تباهی فرهنگی، فراخدامن شد. فرومایگی و زانوسایی در برابر بیگانگان گسترش یافت و بخش گسترده‌ای از مردم ایران ، خود کارگزارِ اندیشه‌ها، روش‌ها، آیین‌ها و جهان‌نگری دشمنان خود شدند، و دیگر هم‌میهنان خود را که پایداری می‌کردند سرکوب کردند. توده‌های ایرانی، نام ویران‌کنندگان سرزمین و فرهنگ خود را برفرزندان خود نهادند. نام‌های عمر، علی، محمد، حسن، حسین، فاطمه، رقیه، مهدی و رضا که جای خود دارند، ایرانیان حتا نام‌های اسکندر، چنگیز، تیمور و حسن فضل‌الله را بر فرزندان خود نهادند. به جای پاسداری از راه و نام کورُش و زرتُشت و بابک و رستم فرخزاد، در هر دهکوره‌یی برای خود « امامزاده و زیارتگاههای اسلامی » برپاکردند و یکسره به رمال‌ها، خرافه‌سازان و آخوندهای وارداتی دل بستند. به جای خُنیاگران باربدی و نکیسایی، زوزه‌کشانی مانند آهنگران آمدند. زبان پارسی تا گلوگاه در زبان تازی فرورفت. سوگواری جای جشن و شادمانی را گرفت. توده‌های ایرانی رخت سیاه‌ پوشیدند و با قمه و زنجیر برسر و روی خود زدند، و برای دست‌یابی به خوشبختی، سر درچاه جمکران فروبردند و به امامزاده‌ها دخیل بستند.

کار خودزنی و خود کشی فرهنگی ایرانیان به جایی رسید که شاه اسماعیل صفوی برای شیعه کردن ایرانیانی که دوسوم شان سُنی شده بودند دویست و پنجاه هزار ایرانی را کشت و از لبنان و سرزمین‌های عربی آخوند و ملا وارد کرد تا مردم را در خرافات فروبرند. او می‌گفت: « مرا به این کار وا داشته‌اند و خدای عالم و حضرات (ائمه‌ی معصومین) همراه من‌اند و من از هیچ‌کس باک ندارم و به توفیق الله تعالی اگر رعیت هم حرفی بگویند شمشیر می‌کشم و   یک کس را زنده نمی‌گذارم »! *

این شاه ایرانی آماده بود برای شیعه کردن مردم ایران همه‌ی آن‌ها را بکشد! شاه صفوی نام خود را «کلب‌علی» (سگ علی) گذاشته بود. زنجیر به گردن خود می‌انداخت و با گفتن : «یا علی سگم به درگاهت!» عوعو می‌کرد! شاهان صفوی آدمخواران حرفه‌یی تربیت کرده بودند برای کشتن و پختن و خوردن ایرانیانی که در برابر فرهنگ تازی پایداری می‌کردند!

سلطان محمود غزنوی شاه ایران که خود را «غلام حلقه به گوش خلیفه‌ی مسلمین» می‌دانست، می‌ گفت: « انگشت در کرده‌ام در همه ی جهان و قَرمَطی می‌جویم و آن‌چه یافته آید و درست گردد بر دار می‌کشند»! حتا نمایندگان فکری ایرانیان مانند خواجه‌نظام‌الملک، دانشمندان و مبارزان دگر اندیش ایرانی را مجوس و نجس ودشمن اسلام می‌نامیدند تا زمینه‌ی کشتار گروهی‌ی آن‌ها را فراهم ‌کنند. در زمان‌های پسین‌تر، شاعر کمونیست ایران خسروگلسرخی نیز برپایه ی درک کژ و کوژِ روزگارِ خود که ما هم در آن هم بهره بودیم می ‌گفت «من سوسیالیسم را از مولایم علی آموختم». می‌گفت «امام حسین سرور شهیدان خاورمیانه است»! و شاید نمی‌دانست که علی و خاندان او چه بر سر مردم میهنش آورده‌اند!

شاه دوم پهلوی – که پدرش با کوشش بسیار توانسته بود گروه آخوندهای خرافه‌ساز را اندکی به کناری براند – خود را « کمر بسته ی امام رضا » می‌دانست و درحسینیه‌های تهران پای منبر آخوندها می‌نشست!

کار خودکشی ملی ایرانیان به جایی رسیده است که امروزه مردم ایران که نمی‌دانند آرامگاه زرتشت در کجای میهن‌شان گم شده، در هر کنج وکناری امام‌زاده‌‌یی برپا کرده‌اند تا به آن‌ها دخیل ببندند ، و فرمانروایان اسلامی درایران از بردن نام ایران بیزارند وکشورما را« کشوربقیة ‌الله ‌الاعظم »، « کشور امام زمان »، « ام‌القرای اسلام » و « کشور مقدس جمهوری اسلامی؟! » می‌نامند و توده‌های مردم هم برای هرجمله‌ی آنان، فریاد « الله ‌اکبر » برمی‌آورند.

اما نا امیدتان نکنم. در درازای این ۱۴سده‌ی سیاه و شرم‌آور،همواره لایه ی نازکی از ایرانیان بوده‌اند که جایگاه تاریخی، ملی و فرهنگی خود را باز شناخته‌ اند. آن‌ها در کورانِ شمشیرهای خونین اسلام، و در میدان‌های ترس و مرگ و خون، چراغ فرهنگ ایرانی و هویت ملی ما را روشن نگهداشتند. آنان گفتند، نوشتند، آفریدند و بیشترشان کشته یا دربدر شدند. فرهیختگان این لایه‌ی نازک – که مایه ی سربلندی هر ایرانی میهن‌دوست هستند – نگذاشتند همه‌چیز  برای همیشه از دست برود. فردوسی به نگهداری زبان پارسی و حماسه‌های پهلوانی ایرانیان همت گماشت. بابک خرمدین تا واپسین چکه‌ی خون خود از ایران و ایرانی پاسداری کرد، خیام، زندگی این ‌جهانی را در برابر زندگی دروغین در بهشت نهاد، حافظ، رندی و سرخوشی را به جای پرت و پلاگویی شیخ و زاهد و عابد گذاشت، و احمدشاملو در برابر خمینی نوشت: «من عدوی تو نیستم، انکار توام! ».

هریک از ما می‌توانیم و شایستگی آن را داریم که در گستره‌ی توان خود، این چراغ هویت ملی – فرهنگی ایرانی را روشن نگهداریم.

این که در ایران آزاد و مردم‌سالار آینده، سازماندهان سیاسی و فرهنگی ایران چه روش‌ها و منش‌هایی برای پاسداشت و گسترش سویه‌های پذیرفتنی‌ِ فرهنگ ایرانی بکار بندند، امری است پیوسته به آینده.آن‌چه اما با ما پیوند دارد نگهداشت و بهسازی این فرهنگ و هویت در درون خانواده، هم پیوندان و هم‌اندیشانمان است.

یادمان نرود که همین پارسی دری دست و پاشکسته‌یی که امروزه با آن سخن می‌گوییم و توانسته سرشت فرهنگی ما را تا اندازه‌ای در خود نگهدارد، در ده کوره‌های ‌پرت، درکوچه پس‌ کوچه‌های ایران و در درون خانواده‌های ایرانی زنده ماند. ما هم می‌توانیم جشن‌ها و آیین‌های بسامان- اما فراموش شده ی خود مانند جشن نوروز، مهرگان، آبانگان، آذرگان، بهمنگان، یلدا، چهارشنبه ‌سوری و سیزده بدر… را زنده نگهداریم و درمیان خود بگسترانیم. می‌توانیم از رفتن به آیین‌های سوگواری اسلامی پرهیز کنیم.

به باور من، پیروزی دوباره ی اسلام در ایران به دست خمینی، آغاز شکستن و فروپاشی اسلام سیاسی در جهان بود و هست. چرا که با روی کار آمدن این حکومت در ایران، آتش اسلام سیاسی در خاورمیانه دامنگستر شد، به گونه‌یی که امروزه، اسلام و اسلام سیاسی به درستی تهدیدی برای همه ی تمدن بشری و دستاوردهای آن بشمار می‌رود. اکنون بسیاری از جهانیان دریافته‌اند که اگر اسلام سیاسی از تخت فرمانروایی فروکشانده نشود، همانند صدراسلام، جهان را خواهد بلعید. ما نشانه‌های چالش و رودرویی فرهنگی، هنری و سیاسی جهان متمدن را با اسلامی که حکومت تهران سرچشمه ی مالی و سیاسی آن است می‌بینیم. از درج کاریکاتور محمد گرفته تا سخنان پاپ بندیکت که اسلام را دین خون و شمشیر و زور بر شمرد، از کتاب آیات شیطانی رشدی گرفته تا آن‌چه که روشنفکران ایرانی می‌گویند و می‌نویسند و می‌سُرایند نشان می‌دهد که آغاز پایان اسلام سیاسی را آزمون می‌کنیم.

ما ایرانیان می‌توانیم برای بازگرداندن همه‌ی آن‌چه را که از دست داده‌ایم، و برای بازیابی جایگاه شایسته‌ی خود در میان جهانیان پیشرفته و نواندیش، هریک به اندازه‌ی توان خود، گامی در بازآفرینی فرهنگی و بهسازی هویت ملی خود برداریم. این نکته را هم بگویم که خواسته‌ی من از این سخنان، ستیز با تازیان نیست. چالش من با کسانی است که کارگزاران فرهنگ و دین و سیاست تازیان ۱۴ سده پیش در ایرانند.

هریک از ما – اگر نه در سخن و گفتار، دست کم در کردار و اندیشه – می‌توانیم یک فردوسی باشیم . هریک از ما – اگر نه در رزم، دست‌کم در میهن‌دوستی – می‌توانیم یک بابک باشیم .

مانی

مهرماه ۱۳۸۴ خورشیدی