C:\Users\Ruzbeh\Desktop\images (3).jpg

خلقیات زشت ما ایرانیان- بخش نهم

خلقیات زشت ما ایرانیان بخش نهم

«دکتر روزبه آذر برزین»

C:\Users\Al\Desktop\فرتورها\روزبه آذربرزین.jpg

در بخش پیشین به بردگی و بندگی اختیاری که ما ایرانیان از 1400 سال پیش تا کنون انتخاب کرده و هم چنان به این دریوزگی افتخار می کنیم ، پرداختم .به ماهیت استبداد و هم چنین به ساختار دولت استبدادی که تنها در سایه تفاهم بین ظالم و مظلوم پیش می آِید اشاره کردم . به این نتیجه بزرگ و کلی رسیدم که تمام حکومت های خود کامه و مستبد بر پایه توافق توده ها بنا میشود ، بنابراین تنها راه سرنگونی رژیم جمهوری جهل اسلامی ، باز پس گیری رضایت توده هاست . روشن شدن آنهاست ، نوزائی عقلانی است که سالها راجع به آن صحبت می کنیم . کودتای نظامی ، دخالت نظامی بیگانگان ، هیچ دردی را دوا نمی کند . برای غلبه بر نظام جور و ظلم و واپسگرای اسلامی کافی است که مردم دست از توافق خود با اسلام و ملا بکشند ، آنوقت حکومت سید علی خامنه ای و نظام ضد ایرانی جمهوری اسلامی فرو می ریزد . اگر امروز رژیم جمهوری اسلامی هار شده است ، بخاطر تسلیم و مطیع بودن مردم ماست قدرت سید علی خامنه ای ، و سران دزد و جنایتکار جمهوری اسلامی را مردم ما به آنها داده اند که خود آنها را به میخ بکشند ، زندان کنند ، شکنجه دهند ، اعدام کنند و در فقر مطلق نگه دارند . بازوی جبر و جور را شما هم میهنان من ، به آنها پیشکش کرده اید . همکاری شما با ظالمان باعث شده که در غل و زنجیر بمانید . ندادن صدقه ، خمس و زکوه و پول نریختن در فساد کده های مذهبی همراه با ندادن مالیات کمر آخوند و رژیم جمهوری اسلامی را می شکند . به راستی اینکار بزرگ و غیر ممکن است ؟ خمینی وژن جمهوری اسلامی را با فریب توده ها بر ایرانیان تحمیل کرد و بخاطر تسلیم شدن مردم با ترفند هائی چون به راه انداختن و کش دادن جنگ بین ایران و عراق ، خیلی زود پایه های رژیمش را بر زور و ارعاب و کشتار بنا کرد که دهشتناک ترین آن کشتار 67 بود که امروز صحبت از کشتن سی هزار دگر اندیش در آن زمان است .

پیشینه 1400 سال بردگی اختیاری باعث شده که ایرانی بطور کل آزادی را نشناسد ! ایرانی برده و بنده به دنیا می آید و در کانون جهل و خرافه بزرگ میشود . در تمام طول زندگی از ابتدا آموزگاران برده به او زهر جهل و جهالت اسلامی تزریق می کنند و پدر و مادر ابله و برده با قمه سربچه های نوزاد خود را می شکافند و در جوانی برای ادامه تحصیل و یا یافتن کار ، نخست باید پای سند بردگی خود را امضاء کنند تا بتواند به زندگی خفت بار خود در سایه اسلام کثافت ادامه دهند .

C:\Users\Ruzbeh\Desktop\images (3).jpg

C:\Users\Ruzbeh\Desktop\download (1).jpg

C:\Users\Ruzbeh\Desktop\download (2).jpg

C:\Users\Ruzbeh\Desktop\download (3).jpg

C:\Users\Ruzbeh\Desktop\images (1).jpg

C:\Users\Ruzbeh\Desktop\images (2).jpg

آخوند کثافت از اینکه چهار چنگولی سنت را چسبیده ، هدف دارد

این تازی پرستان بی وطن خوب میدانند که عادت و سنت بردگی می آورد .

شوربختانه جامعه نخبه کش ما ، از آزاده ای که بخواهد مقابل ظالم به ایستد ، نه تنها حمایت نمی کند ، بلکه باعث انصراف او از مبارزه و چه بسا مرگ او نیز میشود . البته در این بین اشتباهی هم از سوی نخبگان صورت می پذیرد که آنها را شکننده میسازد و آن غافل شدن از تشکیل سپاه مقاومت است ، دور هم جمع کردن مخالفین است ، اتحاد افراد همفکر است و در این زمینه دشمن هوشیارانه عمل کرده و مانع انسجام و اتحاد مخالفین خود میشود . نمونه بارز آنرا میتوان در رسانه برون مرزی لس آنجلس در چهل سال اخیر دید . کمتر رسانه ای را میتوان یافت که حقایق راجع به اسلام را به عنوان دشمن واقعی ایران و ایرانی بگوید . آنها از مرداب متعفن اسلام حرفی نمی زنند و تنها به پشه های ناقل عفونت ، یعنی آخوند ها اشاره می کنند . انگشت شمار کسانی بودند و هستند که زندگی خود را در راه بیداری مردم خود گذاشتند که میبایستی از این بزرگان یاد کنم : شجاع الدین شفا ، کورش آریامنش ، مسعود انصاری ، سیاوش لشگری ، محمد علی مهر آسا ، بهرام مشیری ، فرود فولادوند ، سرور سهیلی ، امید کاویانی ، جمشید شارمهد ، آله دالفک

میرزا آقا عسگری ( مانی ) ،احمد ایرانی ، محمد عاصمی ، هوشنگ معین زاده ، بهرام چوبینه ، رضا فاضلی و پیش از این بزرگان ، صادق هدایت ، احمد کسروی ،میرزا آقا خان کرمانی ، میرزا فتح علی آخوند زاده و عبدالرحیم طالبوف .سئوال این است که پس از چهل سال دیدن فجایع انسانی و سقوط همه جانبه و نابودی ایران ، من باید به 25 تن اشاره کنم ، آنهم از یک جمعیت 70-80 میلیونی . جای تاسف و شرمندگی بسیار دارد !

آیا باید عدم وجود یک اپوزیسیون قدرتمند ، آنهم پس از چهل سال را در قالب خلقیات زشت ما ایرانیان جمع بندی نمود و گنجاند ؟ که چشم دیدن یکدیگر را نداشته ، تنگ نظری تار و پودمان را در نوردیده ، همدیگر را قبول نداریم و تک تازی را دوست داریم .معنی اتحاد را نمیدانیم و از درک داستان پدری که بچه هایش را صدا کرد و به دست آنها ترکه ای از چوب نازک داد تا آنرا بشکنند و بچه ها آن کار را به راحتی کردند و پدر هر بار بر تعداد ترکه های چوب افزود تا جائی که هیچکدام از بچه ها قادر به شکستن آنها نبودند و پدر گفت : تنها در سایه اتحاد است که هیچکس نمی تواند شما را شکست دهد . نسل ما این داستان را در کتابهای درسی دوران ابتدائی خوانده ، ولی هیچگاه معنی آنرا درک نکرده است .

چهل سال تمام پیشتازان راه بیداری سعی بر بیدار کردن توده های مردم داشته و دارند ، چون باور آنها این است که : بیداری مردم ، پایه رضایت آنان را از استبداد دینی سست می کند ، اینکار صورت گرفت ولی نتیجه ی آن رضایت بخش نیست .

ترفند ها ، فریب ها ، وعده های پوشالی همراه با جو پلیسی حاکم بر مدارس و دانشگاه ها و کارخانه ها به اضافه بر خورداری از باور مردم به اسلام و بیشتر فرو کردن آنها در مرداب متعفن جهل و خرافه و همواره دشمن خارجی ساختن ، اسباب کار سران جنایتکار جمهوری اسلامی است که از آنها نهایت سود را میبرند . تبلیغاتی که چهل سال است ذهن مردم ما را نشانه گرفته و مردم مسخ شده ی ما توان جا خالی دادن و کنار کشیدن سر خود را ندارند . صدقه بدهید که صدقه دفع بلا می کند !!!!! بیمار خود را به ضریح امام رضا قفل کنید تا شفا یابد !!!!!

پول داخل ضریح امامزاده صالح بریزید تا زن خوبی نصیبتان بشود !!!!!

برای امام حسین شعله زرد نذری بدهید تا قیامت از شما شفاعت کند !!!!

شب پنجشنبه بچه درست کنید تا در آینده شهید شود !!!!!! و هزاران دری وری و مزخرف دیگر که در تمام طول این سالها به خورد مردم ما دادند.

درد بزرگ امروز ما این است که روشنفکران و تحصیلکرده های ما در خدمت مستبدان دینی در آمده اند .صاحبان رسانه ها در خدمت خلیفه خیابان پاستور تهران در آمده اند . کسیانیکه به مسائل بنیادی می پردازند ، تعدادشان از انگشتان دست کمتر است . پرداختن به بهره کشی اقتصادی

چگونگی بهره کشی ، منافع اقتصادی ، ماهیت زشت و ضد انسانی اسلام به عنوان کانون اصلی عفونت ،و خنثی کردن سمی که جیره خواران حکومت در بدن مردم می ریزند . شوربختانه مردم ما به راحتی تحت تاثیر تبلیغات قرار گرفته و زیر نفوذ کارشناسان تازی پرست و بی وطن حکومت سر در گم میشوند . کاری که در بیست سال گذشته توسط بنیانگذار پیام آزادگان دکتر کورش آریا منش، آله دالفک و دکتر مسعود انصاری و رادمردی چون سیاوش لشگری در نشریه بیداری صورت گرفت ، باعث شد تا تقدس این مزدوران تازی پرست به همراه پیامبر دزد و زنباره اسلام و بولدوزر او ، علی شکسته شود ، کاری که پس از 1400 سال شکل گرفت و به بهترین وجه پیاده شد . در کدام دوره ای از تاریخ ایران سراغ دارید که 15 جلد دائره المعارف خنده بنام ریشنامه تنها اختصاص به ریشخند محمد و آل او داشته باشد .

مردم ما باید هر چه زودتر حساب خود را از حامیان حکومت جدا کرده و با آنها بر خوردی جدی داشته باشند . اصولا در نظام جمهوری اسلامی سه دسته از مردم به نظام وابسته اند : اول : لومپن ها ، دزد ها ، چاقو کش ها ، جاکش ها و باج گیرها که در حال حاضر نیرو های پاسدار ، بسیجی و انجمن های اسلامی را تشکیل داده اند . اینها رژیم جمهوری اسلامی را به مثابه ابزاری که به آنها قدرت داده تا به جاه طلبی ، سود جوئی و کاهش عقده های روانی برسند ، میدانند . دوم : ساده لوحان و فریب خوردگان که اکثر مردم ما در این طبقه قرار دارند . با شرمندگی این توده را که علیرغم آگاهی های بسیار ، هم چنان حود را به خواب زده اند در رده احمق ها و ابلهان حکومتی باید طبقه بندی کرد . این فریب خوردگان ، تصور می کنند که رژیم جمهوری اسلامی بهترین حکومت روی زمین است که آخرت را برای آنها آورده است.

گروه سوم : کسانیکه به ماهیت جمهوری اسلامی پی برده و در خفا مخالف آن هستند ولی بخاطر پست و مقام و منافع شخصی حاضر به همکاری با مخالفان و چشم پوشی از منافع خود نیستند و دست خود را در دست آخوند ناپاک تازی پرست گذاشته اند .

نقش خطیر دگر اندیشان و مبارزین راستین میهن در مرحله نخست ، شناسائی ، یکپارچه سازی ، پرورش و گسترش اپوزیسیون هم آهنگ و یکپارچه است که تمامی اعضاء آن به یک اصل واحد که همانا جدائی دین از حکومت باشد ، اعتقاد داشته باشند . هدف این افراد باید در انتخاب رهبری که مورد تائید توده های مردم باشد ، متمرکز گردد .

با بررسی خلقیات ایرانی ، به این نتیجه رسیده ام که : رهبر داشتن به مراتب بیشتر از سازمان و ارگان داشتن برای مردم ما اهمیت دارد .

این کمال ساده پنداری است که فکر کنیم : ظلم و فقر و بدبختی و تاراج سرمایه های ملی منجر به یک انقلاب رهائی بخش میشود . چهل سال نظاره کردن بر جور و ظلم و اعدام و سرکوب باید این درس را بما داده باشد که اگر فکر کنیم فشار رژیم بر مردم باعث شورش و خیزش مردم میشود ، یک فکر باطل است . باید رهبری داشت که با مشورت با مشاوران میهن دوست ، راه های نیک بختی و نیک زیستی و آزادگی را به مردم ما نشان دهد. باید کاری کرد که گروه سوم طرفداران حکومت راضی به ترک خامنه ای و رژیم او شوند . باید کاری کرد که مردم ما که 1400 سال است زیر یوغ اسلام به این خقت و ذلت خو گرفته اند ، آزاد شوند .

1400 سال است که ایرانی را به اطاعت کورکورانه و تسلیم در برابر زورگو عادت داده اند و آنرا بشکل سنت در آورده اند . در کنار این پلیدی ، جبر اندیشی اسلامی را نیز افزوده اند : سرنوشت تمامی ما دست الله است و بدون اراده ی او برگی از درخت فرو نمی افتد !!!!!!!!!!!

امروز باید به این بازی مسخره ذلت ساز پایان داد . ساختن و یافتن رهبری دلیر ، آگاه ، دور اندیش که به فکر مردم بوده و هدفش سر بلندی مردم کشورش باشد ، بیش از هر زمان حس میشود . در انتخاب رهبر نباید بیم داشت که در فردای آزادی میهن ، او مستبد شود یا خیر

وقتی به مردم خود یاد دهیم که با زورگو توافق نکنند ، این نگرانی بر طرف میشود .

بزرگترین مبارزه مردم ما با رژیم جمهوری اسلامی این است که توقعی از آخوند مکار و مفت خور نداشته باشند ، کافی است که چیزی به او نداده و پای منبرش برای شنیدن مهملاتش نه نشینیم . به همین سادگی .

لازم نیست که مردم برای نجات خود دست به کاری بزنند ، آنان همینکه بند ناف خود را از اسلام و آخوند ببرند ، کافی است . مردم ما باید گلوی خود را از زیر تیغ آخوند در بیآورند و به فلاکت و بدبختی خود خاتمه دهند .

هم میهن : آتش بر خاسته از کشیدن یک کبریت تا زمانی که ماده سوختنی در کار باشد ، شعله می کشد . برای خاموش کردن آن نیازی به آب و یا پودر اطفای حریق نیست . کافی است ماده سوختنی را از آتش دریغ کنیم ، خودش خاموش میشود . رژیم جمهوری اسلامی تا زمانیکه تو در دسترسش باشی قدرت دارد و آتش افروزی می کند . اگر تو فرزندت را به سوریه نفرستی ، فکر میکنی که سید علی خامنه ای فرزندانش مجتبی و یا میثم را به سوریه خواهد فرستاد ؟

هم میهن : این تو هستی که به درخت زهر آگین اسلام ، آب و غذا میدهی اگر اینکار را قطع کنی ، ساقه و برگ آن خشک میشود و درخت میمیرد .

دگر اندیشان آزاده و دلیر برای نیک بختی مردم خود از خطر واهمه ندارند و نمی هراسند ، آنها از تحمل رنج نمی گریزند . تنها ترسو ها و بی تفاوتان هستند که کناری نشسته و چشم امید به دستان آقای ترامپ دارند تا میهنشان را آزاد کند !!! شوربختانه 99 درصد مبارزان !!!!!!! ما رویائی بوده و شهامت کوچکترین اعتراضی را در یک جمع صد نفره ندارند . آنها تنها در حد آرزو کردن در جا میزنند . گفتم که ایرانی با آزادی بیگانه است ، اگر چنین نبود ، تمام تاریخ سرزمین ما از حکام جبار و زورگو پر نمی شد . ملت ما ، خودش مسبب تمام بدبختی هایش میباشد ، ملتی که با پرده ی سیاه اسلام جلوی چشمانش را بسته اند و هر طور که بخواهند ، او را به این ور و آنور میبرند و نهایتا او را به مسلخ برده و ذبح اسلامی می کنند . این تباهی ، بدبختی ، خفت و ذلت نه از دشمن خارجی ، بلکه از دشمنی داخلی به شما میرسد که خودتان به او قدرت بخشیده اید . دشمنی که بخاطرش به جنگی میروید که هیچ ارتباطی به سرزمین تو ندارد . دشمنی که 1400 سال است تو را در غم و ماتم بزرگی فرو برده . دشمنی که به راحتی به ناموس تو دست درازی می کند ، زنت را وادار به فاحشگی کرده و در مسجد و کلاس قرآن به بچه هایت تجاوز می کند و ماه ها حقوقت را نمی دهد و تو را گرسنه نگهمیدارد . دشمنی که سرمایه و هست و نیستت را تاراج می کند و کاری از دست تو برای پس گرفتن آن ، جز خوردن باتون و اشک ریختن بخاطر اسپری فلفل بر نمی آید .

مردم ما ، روشنفکران ما ، یک لحظه فکر نکردند که خمینی ، این آخوند وژن با افکار کپک زده ، چه امتیازی به شاه دارد که باید او را به قدرت برسانند ؟ و یا خامنه ای ابله جنایتکار چه ویژه گی خاصی دارد که باید ولی فقیه باشد ؟ آنچه خمینی را به قدرت رساند و آنچه باعث ماندگاری خامنه ای بر اریکه قدرت شده ، حماقت توام با توافق بین این ظالمان با مردم ماست .

اجداد ما را با زور و جزیه وادار به پذیرفتن دین بیابانی اسلام کردند و ما را با فریب و خدعه برده ی این مذهب واپسگرا و ضد انسانی نگهداشتند

این داستان تا به کی باید ادامه پیدا کند ؟ سالهاست که پیشتازان راه بیداری ، از بندگی و بردگی اختیاری مردم خود سخن میگویند ، چه میشود که کوچکترین تکانی را نمی بینیم ؟ آیا نبود یک رهبر عامل این ایستائی و خاموشی است ؟

مردم میهنم را با حیوانات مقایسه می کنم ! قصد توهین ندارم ، آشفته نشوید و مطالبم را بخوانید . وقتی حیوانی به دام می افتد ، چنان با چنگ و دندان و منقار و سم .. . مقاومت می کند که هر ناظری متوجه میشود که این حیوان برای به دست آوردن آزادی از هیچ کوششی فرو نمیگذارد

و اگر نتوانست خود را آزاد کند ، از حسرت آزادگی چنان پژمرده و دلگیر میشود که نپرس .

ولی در مورد مردم میهن من چه ؟ 1400 سال است که برده و بنده اسلام شده اند و پس از این همه زبونی و خواری مایل به بازگشت به اصل خود نیستند !

مردم ایران همه نوع ستمگری را دیده اند ، اما انتخاب نوع مطلق اسلامی آن ، نوبری بود که روشنفکران ما در کام ما نهادند . استبداد آخوندی که از سینه ی مفت خوری و فریب شیر خورده بود . این حرامیان بی وطن ، برای ارعاب و مهار مردم با حربه دین ، دست به چنان شقاوتی زدند که تاریخ ما نظیرش را ندیده . آنها کاری کرده اند که آزادی و آزادگی از ذهن مردم ما پاک شده . درد و بدبختی امروز مردم ما از جهالت خود آنهاست که نمی خواهند فکر کنند . ما در زمانی زندگی می کنیم که وسائل ارتباط جمعی ، دنیا را تبدیل به محله کوچک کرده است . امروزه ما میلیارد ها خبرنگار داریم که هرکدامشان با یک تلفن همراه ، کوچکترین اتفاقات را به تمام دنیا از طریق یو تیوب و یا تلگرام و فیس بوک و ……. مخابره می کنند . جای هیچگونه عذر و بهانه ای باقی نمانده است .

وقتی ملت ما برده و بنده مذهب و فرهنگ ریگزار شد ، آزادی را به فراموشی سپرد و چنان آنرا از یاد برد که دیگر تصوری از باز یافتن آن و برگشت به گذشته ی پر افتخارش به ذهنش بر نگشت . ایرانی به صرف اینکه در خانواده مسلمان به دنیا آمده ، چنان سهل و آسان تسلیم موهومات و چرندیات اسلام شدکه هر ناظری فکر می کند : این تیره روزان از اینکه در بند هستند ، چقدر خشنودند و به آن افتخار می کنند . ایرانی به زهر بردگی عادت کرده است و این کار درمان را مشکل میسازد .

برای من جای تعجب بسیار دارد ، میگویند : آدمی برای چیزی که هرگز نداشته حسرت نمی خورد . آرزو ها تنها زمانی شکل می گیرند که قبلا تجربه شده اند و در بحبوعه درد و رنج است که خاطره لذت های گذشته شکل میگیرد . به راستی بر سر ما چه آمده ؟ما که از گذشته با شکوهمان با خبریم . ما که پرچمدار حقوق بشر در جهان بوده ایم . ما که دروغ گفتن را گناه میدانستیم . ما که تجربه نیک رفتاری ، نیک گفتاری و نیک اندیشی را داشتیم . ما که لذت بخشش آزادی به اسیران کشور خود را داشتیم ، چه بر سر ما آمده که همه را فراموش کرده و تن به بندگی داده ایم ؟ چه کسی به آخوند های بی مقدار لجن پروانه ی فرمانروائی داده است ؟

کار امروز ما باید پرداختن به ارزش های گذشته باشد ، کاری که در حق آن خیلی کوتاهی کردیم .

باید کاری کرد که ترس مردم ما بریزد . شهامت و شجاعت به آنها بر گردد . برای داشتن غیرت به خود افتخار کنند . آن وقت قهرمان پروری را کنار گذاشته و هر کدامشان رهبری دلیر و میهن دوست خواهند شد .

سران دستار بند جمهوری اسلامی برای تقویت قدرت خویش دست به هر کاری زده و میزنند . آنها نهایت سوء استفاده از باور مردم را کرده ، در کنار اطاعت وبردگی توده ها ، با تبلیغات و ساختن پر خرج ترین مقبره جهان برای خمینی وژن ، حساب سالهای آینده را می کنند ، تا در کنار مقبره رضای تازی و خواهرش معصومه ، دکان دیگری باز کنند .کاری می کنند تا توده های عوام از آنها بت بسازند و آنها را مقدس بشمارند !

برخی از دوستان ، باورشان این است که سپاه پاسداران و نیروهای مزدور بسیجی دو پایگاه اصلی برای استقرار و ماندگاری ولایت فقیه هستند .

البته من دیدگاه دیگری به این مسئله دارم . از دید من ، سپاه پاسداران و بسیج مترسک هائی هستند که هیچگونه هویت و اصالتی در آنها دیده نمی شود .

ملت ما ، پرنده ای است که از مترسک می ترسد و بخاطر این ویژه گی محکوم به فنا است .

سپاه پاسداران و بسیجی ها درست مثل براده آهن هستند که جذب آهنربا شده اند . اگر قدرت کشش آهنربا را از بین ببریم ، هرکدام از اعضا سپاه پاسداران ، سوراخ موش را یک میلیون تومان میخرند . آیا سپاه پاسداران را میتوان با ارتش زمان شاه مقایسه کرد ؟ ارتشیان ما با مردم و کشور خودشان چه کردند که توقع از مشتی لومپن و دزد و چپاولگر باید داشت .

قدرت سپاه و بسیج تنها مقابله با مردم بی دفاع و بی سلاح است .شما تصور می کنید که سپاه در مقابل شیر زنان و شیر مردان مسلح ایرانی می ایستد . باور من این است که سپاه پاسداران و بسیج به محض اینکه خودشان را در خطر ببینند ، اولین تیر را به مغز سید علی خامنه ای خودشان شلیک می کنند . اگر امروز سپاه پاسداران و سران آن در کمال وقاحت میگویند : وظیفه ما حفظ تمامیت ارضی ایران نیست ، وظیفه ما حفظ ولایت فقیه است ، بخاطر آنست که خامنه ای وژن دست آنها را در چپاول مملکت آزاد گذاشته است . سپاه پاسداران ارگان غارتگر ، ثروت اندوز ، سرکوبگر داخلی و آتش افروز خارجی است .

امروزه ، لومپن ها و آقا زاده ها که بر سر سفره انقلاب نشسته و ایران و مردم آنرا را می چاپند ، نگهدارنده جمهوری اسلامی هستند .پاسداران و بسیجی ها شعور آنرا ندارند که واقعیت های دردناک در جامعه ی خود را درک کنند ، اگر می فهمیدند ، متوجه میشدند که از همه بیچارگانی که زیر سم ملایان له شده اند ، گرفتار ترند . آنها سگ های هاری هستند که آخوند ها به جان مردم انداخته اند .پاسدار و بسیجی عاری از عاطفه ، انسانیت ، شرف و مردانگی ، بدون حق انتخاب ، درست مانند ربات هستند که دستورات آخوند وژنی مثل سید علی خامنه ای را باید اجرا کنند به راستی میتوان این را زندگی نامید، که پاسداران و بسیجی ها برای خود و خانواده خود ساخته اند ؟ سران دزد جمهوری اسلامی ، چهل سال است که مشغول تاراج ایران و چاپیدن ایرانی هستند و سگ های پاسدار آنان با تکه استخوانی خرسند . این بدبخت ها باید بدانند که در فردای آزادی ایران آخوند ها همراه با آقازاده هائی که دو پاسپورته هستند ، فرار کرده و پاسداران و بسیجی ها میمانند و یک ملت خشمگین .چند هزار بار باید تاریخ تکرار شود ؟

سید علی خامنه ای به دست یکی از محافظانش به قتل خواهد رسید ، او استثنا ء تاریخ نیست .بین او و محافظانش تنها بیرحمی ، عدم وفاداری و بی عدالتی حاکم است . چندی پیش ، یکی از محافظان ولی فقیه بطرز مشکوکی به قتل رسید . تنها کافی است که محافظی مورد ظن ارباب قرار گیرد ، بلافاصله ترتیب او را داده و او را می کشند .نزدیکان سید علی خامنه ای و خود او هیچگاه احساس امنیت نمی کنند . اشرار نسبت به هم احساس و عاطفه ندارند ، این ترس است که آنها را به هم نزدیک می کند و هم چنین جرمی که در آن شریکند .

ادامه دارد

Physical geography, population, and economy of the Caucasus

The posting below by Professor Pierre Thorez regarding the physical geography, population, and economy of the Caucasus was orginally published in the  Encyclopedia Iranica on August 15, 2006.

==========================================================================

I. Physical geography

Relief and structure. The Caucasus range (the Great Caucasus in Russian terminology) is about 1,100 km long, extending from the vicinity of the Taman (or Anapa) peninsula to the Apsheron peninsula, on an axis oriented west-northwest to east-southeast. Its total area is about 145,000 km2, and it is 180 km wide in the region of Mount Elbrus. A dozen or so peaks surpass an elevation of 5,000 m. On its north side the range, which is generally interpreted as an enormous complex of anticlines (Gvozdetskiĭ and Mil’kov, pp. 356, 380; Gerasimov, pp. 228-39), rises gradually in a series of parallel chains above the Kuban and Terek plains, which are separated by the Stavropol sill; on the south side it towers over the basins of the Transcaucasia, two opposing triangles that open toward the Black Sea (the Colchian lowlands) and the Caspian Sea (the Kura and Araxes basins) respectively with their apexes meeting in the Surami sill. In addition to this dissymmetry between the northern and southern faces, the range is divided by Mounts Elbrus and Kazbek into three distinct regions on its southern side: the western, central, and eastern Caucasus.

The northern side of the range consists of a series of monoclinal folds, in the form of cuestas, with escarpments facing toward the main chain and the more gradual back slopes fanning out into plateaus of varying sizes, all inclining toward the north at angles of from 5 to 15 degrees. The northernmost ridge, the Neocene cuesta (Lesistyĭ, or “forested,” ridge), rises from the alluvial zones of the piedmont. The next (Pastbishchnyĭ, or “pastoral,” ridge), consisting of Upper Cretaceous limestones, rises to 1,200-1,500 m (the Burgustan and Dzhinal spurs). The highest, the Skalistyĭ (“rocky”) ridge, so-called because of its imposing wall of Lower Cretaceous and Upper Jurassic limestones, reaches an elevation of 3,646 m. It has undergone glaciation in the Quaternary, and its plateaus contain numerous karstic forms. A series of longitudinal depressions has developed along the bases of these cuestas, but only the Jurassic northern depression south of the Skalistyĭ ridge is of significant size. Even there, however, the trough is not continuous, and the component basins are clearly distinct from one another. Each monoclinal fold is steeply cut by the deep gorges of cataclinal rivers (e.g., the Kuban, Baksan, and Terek). In the eastern Caucasus, particularly in Dagestan, the flat lands are much more extensive and part of a more complex structure, in which synclinal plateaus are developing on top of the Jurassic and Cretaceous limestones that dominate the Koysu gorges. Farther upstream the Middle and Upper Jurassic schists have been intensely eroded. The Samur valley and the upper basin of the Koysu constitute a single longitudinal depression.

http://www.kavehfarrokh.com/wp-content/uploads/2011/10/Figure-51-1024x860.jpg

Figure 1 [Click to Enlarge]. Relief map of the Caucasus (after Kavkaz 1966 and in Encyclopedia Iranica)

http://www.kavehfarrokh.com/wp-content/uploads/2011/10/Figure-5-Map-of-Caucasus-Encyclopedia-Iranica1-1024x860.jpg

Figure 2 [Click to Enlarge]. Map of the Caucasus (in the Encyclopedia Iranica)

The backbone of the Caucasian orographic system (Gvozdetskiĭ and Mil’kov, p. 380) is composed of principal and lateral chains, which mark the watershed. The principal chain is in the central part of the Caucasian anticlinorium. It consists of horsts of primary crystalline rock (schists and gneiss with granitic intrusions), which rise above 4,000 m. The highest peaks are in the lateral chain; they include the volcanic cones of Mount Elbrus (5,642 m) and Mount Kazbek (5,033 m), which rest on foundations of crystalline and Jurassic rock respectively. It is in this axial zone of the central Caucasus that the most beautiful high-mountain topography is found and that glaciation is most extensive. In the western Caucasus the elevations gradually diminish, and the crystalline foundation disappears under Jurassic, Cretaceous, and Paleocene deposits. Several peaks in the eastern Caucasus rise above 4,000 m (Mount Tebulos Mta 4,493 m, Bazar Dyuzi, 4,466 m, Shakh Dag 4,260 m); although glaciation is minimal in that region, erosion has been particularly severe because of the presence of Jurassic schists.

The steep, narrow southern face of the range, which measures barely 20 km from the crest of the principal chain to the Alazani valley, consists of a series of individual ridges and troughs reflecting repeated longitudinal fractures and displacements toward the south. Along the western section of the mountains, in Abkhazia, an important karstic network has developed among the rectangular folds of the Upper Jurassic and Cretaceous limestones. In the extreme west the range plunges directly into the Black Sea. Farther east the southern slope of the Surami sill is prolonged by the ancient Dzirulo massif, which links it to the mountain system of the Lesser Caucasus, separating the Colchian lowlands from the Kura basin.

Both these lowland areas are deep depressions partly filled by enormous deposits of Tertiary sediment (several kilometers thick) and Pliocene and Quaternary alluvia (up to 700 m thick in the Colchian lowlands; Gvozdetskiĭ and Mil’kov, p. 394). Equally large deposits occur in the shallower Kuban and Terek basins flanking the Stavropol sill in Northern Caucasia, where, in the region of Pyatigorsk, the foundation emerges in a series of laccoliths (e.g., Mount Beshtau).

These broad structural assemblages were established in the Miocene and Pliocene (Gerasimov, pp. 234-39), with the formation of the monumental Caucasian anticlinal folds and the basins of the Black and Caspian seas and the concomitant sinking of the Scythian plate and the Transcaucasian basins. These movements have continued in the Quaternary, accompanied by powerful volcanic activity; according to Soviet authors, the present formations, especially the transversal gorges, are mainly the results of tectonic shifts in the Holocene. Recent measurements (Lilienberg) have permitted estimates of the lift during the 20th century; 0-2 mm a year in the northwestern Caucasus, 10-13mm a year in the central and eastern Caucasus, 5-8 mm a year in the extreme southeast. Conversely, the Terek basin is sinking 2-3.5 mm a year. These shifts are accompanied by major seismic activity. Several earthquakes registering higher than 8 on the Richter scale have struck Dagestan in recent decades (1948, 1966, 1970, 1975). Shemakha in Azerbaijan has been destroyed several times. The upper Terek valley and the Kuban plains have also experienced earthquakes of great magnitude in the course of the 20th century.

Climate. The Caucasus is situated on the boundary between the temperate and subtropical climatic zones, and the orientation and height of the range reinforce the contrasts between the two. At sea level the average annual temperatures are approximately 10° C in Northern Caucasia and 16° C in Transcaucasia. The differences are more pronounced in winter, when Northern Caucasia is subject to thermal anticyclones from Russia, bringing average January temperatures of -5° C on the Kuban plains and an absolute minimum of -35° C, whereas in the more sheltered Transcaucasia the January average is 3° C in the west and 6° C in the east, with an absolute minimum close to -20° C on the plains. In summer the temperatures are very similar in all parts of the Caucasus, though slightly higher in the east at noon, owing to more continental location (23-24° C in the west, 25-29° C in the east). Winters are not much more severe in the mountains than on the piedmont because the cold air remains stationary at lower elevations; in the Klukhor pass in the central Caucasus (elevation 2,037 m) average January temperatures range from -8° to 4° C (absolute minimum -31° C; Radvanyi, 1977, pp. 22-28). The summers are hot, averaging 16.5° C at Klukhor in August, with an absolute maximum of 32° C. In July the zero-degree isotherm reaches elevations of 3,700-4,000 m.

In addition, the Caucasus is also the region of translation between humid Atlantic and Mediterranean winds, on one hand, and dry continental air currents, on the other. On the plains the transition occurs on the Stavropol and Surami sills and in the mountains between Mounts Elbrus and Kazbek. West of this line the Kuban depression in the north receives 400-800 mm of precipitation, the mountains more than 1,500mm (up to 4,000 mm on certain peaks), the Colchian lowlands in the south 1,500-2,000mm. To the east of the line it is dry: Less than 1,000 mm of precipitation falls in the mountains, the basins in the interior lowlands of Dagestan are semiarid (250 mm at Botlikh, elev. 1,300 m), and less than 200 mm falls on the Apsheron peninsula. Precipitation comes from the west, in storm systems that are replenished over the waters of the Black Sea, which explains the contrasts between the eastern and western ends of the Caucasus range and also between the well-watered Colchian face and the dryer northern slopes. In the western Caucasus maximum rainfall occurs in winter, in the central and eastern Caucasus in summer. Furthermore, the depth and duration of the snow cover also vary between the western and eastern sections of the range. At an elevation of 1,900 m the western Caucasus receives an average of 1,200 mm of solid precipitation between November and March, compared to only 395 mm at the same elevation in the eastern Caucasus (Kotlyakov and Krenke, p. 248). These figures can vary considerably, however; for example, 10 m of snow fell on the Krestov pass in January 1987. The permanent snow line rises in parallel fashion: from 2,900-3,100 m in the western Caucasus to 3,200-3,500 m in the central Caucasus and 3,600-3,900 m in the eastern Caucasus.

There are 2,047 glaciers in the Caucasus range, covering a total of 1,424 km2. More than half (1,110) are situated in the central Caucasus; they cover an area of 1,033 km2, that is, 72.5 percent of the total glaciated surface in the entire range. There are 565 glaciers in the western Caucasus and 372 in the eastern Caucasus, with surface areas of 278 km2 and 113 km2 respectively. The total volume of ice in the 1980s was estimated at 118.6 km2 (Kotlyakov and Krenke, pp. 246-47). Between 1880 and 1960 it had shrunk about 25 percent, but it appears that now the glaciers are receding more slowly and are even becoming stabilized in certain basins (Kotlyakov and Krenke, p. 261).

The large rivers—the Kuban, Baksan, Terek, Sulak, and Samur on the northern slope and the Inguri, Rioni, Aragvi, and Iori on the southern slope—are fed by the glaciers, and the period of high water thus begins in March, when the snow melts, and lasts into July and August. The greatest volume occurs in summer, when the silt content of the streams is considerable. It is even greater in the east, where there is less vegetation cover: 200 g/m3 in the Kuban, 1,925 g/m3 in the Terek at Ordzhonikidze, 6,570 g/m3 in the Samur at Usukhchaĭ (Radvanyi, 1977, pp. 31-32). These figures attest the strength of the erosion process. In addition, there are frequent sels (mudflows or freshets laden with mud) during prolonged periods of rain and melting snow.

Vegetation and soils. The geographical position of the Caucasus provides favorable conditions for a great range of flora. More than 6,000 species have been enumerated in the region (Zimina and Saint Giron, p. 331). The distribution of flora, which is determined by the terrain and climate, permits identification of several distinct regions, each with its own sequence of zones of elevation.

In the western and central Caucasus the lower forest zone consists of deciduous trees on gray or brown forest soils; oaks (Quercus petraea and Quercus robur on the northern slopes, Quercus iberica in western Georgia and on the Pontic slopes) predominate, along with hornbeams (Carpinus betulus). The zone of transition to piedmont vegetation distinguishes the Kuban regions on the north from the Colchian slopes in the south. In the former these oak and birch forests yield to a wooded steppe, which gradually gives way to the steppe proper, or chernozem. On the other hand, the hornbeams, chestnuts, and oaks of the vestigial Colchian forest, including Castanea sativa, Carpinus caucasica, Celtis caucasica, which shelter a thick undergrowth of perennials (Rhododendron ponticum, Hedera colchica) mingled with several species of liana (Smilax excelsa), predominate up to elevations of 500-600 m, on brownish-yellow or carboniferous soils.

Above 900-1,100m in the western Caucasus there are wide expanses of beech trees (Fagus orientalis) on brown soils, the most common formation in the mountains. On the moist southern slopes they are succeeded above 1,500-1,600 m by a mixed forest of conifers (spruces and pines, Picea orientalis, Abies nordmanniana) and beeches on brown podzolic soils, often succeeded in the upper mountain zone by a forest of dark conifers up to 2,000-2,200 m. In the more arid valleys on the northern slopes beeches and spruces do not appear; instead above the oak trees there is a zone of pine trees, including Pinus silvestris, Pinus sosnowskvi, and Pinus hamata (Grebenshchikov and Ozenda, p. 345). Conversely, on the southern face of the central Caucasus, especially on the north side of the Alazani basin, beeches cover the entire slope up to the limit of the forest zone (Radvanyi, 1977, p. 47), though the upper part of this zone, between 1,800 and 2,500 m, generally consists of a mixture of small deciduous trees (birches, maples, and even beeches).

The lower reaches of the alpine zone (2,000-2,500 m) in the western Caucasus are characterized by tall grasses (Altherbosa), notably Campanula lactiflora and Campanula latifolia, which stand taller than a man, mingled with flowering shrubs (Rhododendron caucasicum; Livret, 1974, pl. 13). These high meadows grow on brownish-gray mountain chernozem (Livret, 1974, p. 40) or spongy peat soils (Gvozdetskiĭ and Mil’kov, p. 388). From 2,500 m up to the snow line (3,200 m in the western Caucasus, 3,600 in the central Caucasus) the ground is covered with alpine grasses and wild grains.

In the eastern Caucasus the vegetation is different because of the greater aridity, which is hospitable to mountain xerophytes. In Dagestan the semiarid piedmont steppes, on chestnut or light-chestnut soils, rise to elevations of 500-700 m. Vegetation consists especially of artemisias (Artemisia lercheana, Artemisia taurica). The forests, which have been largely destroyed by lumbering, extend up the outer slopes, where a few oak trees (Quercus petraea) and occasional stands of beeches (Fagus orientalis) survive. On the northern inner slopes of the range there are pines (Pinus sosnowskyi) and birches (Betula raddeana; Radvanyi, 1977, p. 286; Livret, 1982). In the zone between 500-700 m and 2,000-2,500 m the most characteristic formations are the shibliak and mountain steppes. The shibliak is a loose formation of Mediterranean semixerophilous caducifoliate shrubs (on limestone surfaces Rhamnus pallasii, Ephedra procera, and the like, otherwise Paliuris spina-Christi, Lonicera iberica, Berberis vulgaris, and so on). They grow on chestnut soils, usually the products of forest decay. The plateaus are covered by dry mountain steppes on mountain chernozem, which occurs in several variants, with xerophilous graminaceae (Festuca sulcata) and andropogons (Gvozdetskiĭ and Mil’kov, p. 390). The alpine zone, from 2,500 to 3,600 m and higher, is equally impoverished in comparison with the western and central Caucasus; it consists entirely of xerophytic meadows (Festuca varia).

On the interior southern slopes the characteristics are comparable to those of the northern slopes, but the forests are more abundant and the shibliak and steppes do not constitute a separate zone.

In order to protect the vegetation and fauna, notably bears and endemic animal species (Capra Severtzovi, Capra cylindrocornus, Prometheomys Schaposhnikovi, Lyrusus mlokosiewiezi, Tatraogallus Caucasicus), about twenty nature preserves have been created in the Caucasus. The oldest, at Lagodekhi, was established in 1912, the two largest (the Caucasus preserve, 266,000 ha, and the Teberda-Arkhyz preserve, 83,400 ha) in 1924 and 1936. In addition, lumbering has been restricted.

Owing to its natural features, the Caucasus exhibits a degree of biogeographical continuity with the northwestern regions of Persia, but its mountainous terrain has served as an important obstacle to population movements between the two areas.

II. Population

The population within the boundaries of the Caucasus range has been estimated at 1.25 million in an area of 103,000 km2 (Thorez, 1983, pp. 661-62), that is, an average density of more than twelve per km2. In fact, a large part of the western Caucasus is almost uninhabited, as are several valleys in the central Caucasus, whereas in the eastern Caucasus the population density is often extremely high: In Dagestan in 1970 it rose along with the altitude up to 1,500 m (below 500 m: 26.8, 500-1,000m: 28.3, 1,000-1,500 m: 42.1, 1,500-2,000 m: 36.0, above 2,000 m: 3.7) and was greater in the mountains than on the plains (Reparaz and Thorez, pp. 103-04). These differences partly reflected natural conditions like the broad expanses of the Dagestan plateaus but even more the history of the 19th and 20th centuries.

The population has experienced and is still experiencing the effects of the Russian conquest of the northern piedmont. For example, after their defeat in 1864 the Circassians were driven from the mountains; this displaced population has been estimated at about half a million (Pokshishevskiĭ, pp. 514-28). The western Caucasus remains almost entirely uninhabited because no group has come to replace the Circassians. In the central and eastern Caucasus colonization of the piedmont by the Cossacks drove the Caucasians into the mountains. Then, when the Cossacks went to war in 1914, their departure was followed by massive migrations of mountain dwellers into the abandoned stanitsas(Cossack villages; Khristianovich, pp. 61-67).

After the establishment of Soviet power there was an administrative reorganization, based primarily on national and linguistic criteria (Radvanyi, 1985, p. 26). The Caucasus today is thus partitioned among three federated republics (Russian Soviet Federated Socialist Republic, Azerbaijan Soviet Socialist Republic, Georgian Soviet Socialist Republic), five autonomous republics (Kabardino-Balkarian Autonomous Soviet Socialist Republic, North Ossetian Autonomous Soviet Socialist Republic, Checheno-Ingush Autonomous Soviet Socialist Republic, Dagestan Autonomous Soviet Socialist Republic, Abkhazian Autonomous Soviet Socialist Republic), and three autonomous oblasts(Adygei Autonomous Oblast, Karachayevo-Cherkess Autonomous Oblast, and South Ossetian Autonomous Oblast). All these entities also include territory outside the mountains. Their capitals are located on the piedmont and, except for Tbilisi in Georgia and Baku in Azerbaijan, have long been inhabited mainly by Russians, a circumstance that for a considerable time slowed the exodus of the mountain people, who were hesitant to leave their auls (mountain villages) and settle in a milieu unfamiliar to them (Thorez, 1983, pp. 673-74). Subsequently, however, new villages were founded on the plain and large-scale migrations organized. In the 1920s the populations of twenty-two Karachai villages were transplanted to the plain, 30,000 mountain dwellers from North Ossetia came to settle in fifteen new villages, and 12,000 Chechen families were also involved in these mass migrations. The situation was different in Georgia, where Georgians are the main component of the population, both in the urban centers of the piedmont and in the mountains. The latter was rapidly depopulated to the benefit of the piedmont, where living conditions are much less difficult (Dzhaoshvili, 1968, p. 295). Between 1942 and 1945 many inhabitants of the Caucasus were evacuated or deported; Balkars, Chechens, Ingush, and Karachai even lost their national rights for a time (Wixman, pp. 126-36). Although a number of them returned to their lands after 1956, the population density has never reached its prewar level.

Today the population of the mountains remains almost exclusively rural. The upper limit of permanent habitation is at an elevation of 2,400 m, in the aul of Kurush in Dagestan. Forms of settlement vary with the region. In the damp climate of the western Caucasus no trace of the old wooden villages of the Circassians survives. The fields of the very large agricultural villages on the piedmont, each with several thousand residents, are laid out along the streams in almost continuous strips. At higher elevations they yield to occasional pastoral and forest villages; the higher the elevation the more widely spaced these villages are and the smaller the number of inhabitants. There are no permanent settlements above 1,300 m in this part of the Caucasus. The houses are built of stone and set in gardens, so that they are separated from one another. The region of aulsbegins east of the Baksan and Kodori rivers. The aul is a village of several dozen to several hundred inhabitants, in which the houses abut each other and the lanes are defined by dry stone or mud-brick walls. Depending on the terrain, the house may adjoin the stable or sheepfold or be placed above it. The traditional rooftop terraces are gradually being replaced by tiled roofs, and new houses are proliferating on the outskirts. This type of village, which is particularly characteristic of Dagestan, also occurs in the central Caucasus, where the houses are larger and often roofed with flat stones. The celebrated towers of Svanetia, used as granaries and places of refuge, are attached to houses consisting of single rooms shared by humans and animals; they are now classified as historic monuments.

New constructions are more homogeneous throughout the Caucasus, despite the variety of materials used in different regions (e.g., dry stone or mud brick). They are cubical in farm, with a ground floor of tamped earth or concrete, which serves for threshing and stabling. The second story, usually reached by an outside staircase, is reserved for living quarters. It is divided into several rooms and surrounded by a balcony or porch. The roof, often covered with metal sheets, but sometimes with flat tiles, is two-paneled in the north central Caucasus and four-paneled on the southern slopes and in the entire eastern Caucasus.

The predominantly rural character of the Caucasian population partly accounts for the high natural growth rate in the eastern Caucasus, though it is declining. Despite the exodus to the piedmont, which was accelerated in the 1960s, the mountain population continued to grow until the beginning of the 1980s, at least in Dagestan and Azerbaijan. Fertility is still high in those regions, in contrast to the western and central Caucasus, where the population has aged and the birth rate declined as a result of the exodus. In those parts of the mountains the most isolated villages are seasonally depopulated, and many are eventually totally abandoned. Beside the traditional migrations associated with transhumance, new forms of temporary migration have appeared; many of those who have left the villages to work in the cities return in the summertime to help with the haying, and young men who have been hired for Siberian work crews come home after several months or even two or three years. In some instances the abandonment of villages is accelerated by natural catastrophes. The exceptionally heavy snowfalls and floods in the Georgian Caucasus during the winter of 1986-87 caused the departure of 2,800 families—about a third of the inhabitants—from Svanetia (Dzhaoshvili, 1988, p. 64).

There are also a few larger towns scattered in the mountains. Most often they are characterized by single economic activities (e.g., extractive industries at Tyrny Auz, Sadon, and Chiatura; tourism at Teberda; hot springs at Tskhaltubo). Small urban centers located in proximity to the mountains, like Karachayevsk, Kuba, Shemakha, Ambrolauri, Tsageri, and Oni, have more diversified functions, notably commercial, administrative, and service.

III. Economy

For reasons of geography (e.g. peripheral location within the U.S.S.R. and constraints of the physical environment), history (e.g., relatively late conquest by the Russians), and ethnic composition (e.g., the presence of many national minorities), the Caucasus, especially its eastern regions, remained far a long time and, despite recent efforts, still remains poorly integrated into the Soviet economy and has been only slightly affected by the changes that have transformed the latter (Durbiano et al., p. 118). Income in the mountains is lower than on the plains; in Georgia individual productivity in the mountains is two or three times lower than the average for the republic as a whole (Kobakhidzhe, p. 58). Economic and social structures have been modified on the same pattern as in the rest of the country, though sometimes only rather late; for example, collectivization of the land did not begin in Svanetia until 1940. Nevertheless, the systems of production have changed little in the mountains, and the Caucasus is still primarily characterized by an agricultural and pastoral mountain economy. More than half the working population is employed in the agricultural sector (Mekhraliev and Salmanov, p. 107).

Production is organized within a tripartite framework, consisting of kolkhozes (collective farms), sovkhozes (state farms), and the auxiliary domestic sector. Each collective farm encompasses several villages. In the central and eastern Caucasus, where transhumance is common, there are cultivated lands near the auls, high summer pastures on the axial chain of the mountain range, and winter pastures and irrigated cultivation on the piedmont (in particular, the Kizlyar and Shirvan steppes). The private sector has for a long lime been limited to parcels of land of 0.25-0.50 ha for personal use and flocks of twenty to fifty sheep. Since 1982 such private endeavor has been encouraged, however, and since 1985 new forms of relationship between the collective and private sectors have been developed, with the introduction of family contracts and the allotment of land, livestock, and means of production to the contractors.

The specific nature of agricultural activities is determined by the zone of elevation, and there are also differences between the western Caucasus, where cattle raising predominates, and the rest of the range, where sheep and goats are the main livestock. Cattle breeding plays an essential economic role, accounting for 40-90% of the income of the mountain people. Cattle raising in the more humid west requires seasonal shifts between villages and summer farms. To improve the milk yield of the small native breeds, which produce only 1,200-2,000 liters a year per cow, crossbreeding has been introduced, and artificial insemination is becoming common. On the other hand, milking barns have been constructed near villages to limit the necessity for moving lactating cows. In the central and eastern Caucasus flocks of several thousand head of sheep and goats are herded in a pattern of inverse transhumance over hundreds of kilometers, sometimes through several republics. The animals are sheared twice a year, when they return to the villages before and after the alpine pasturing. The simple rustic (tushinskiĭ “grazing”) Caucasian species yield modest amounts of wool and meat, but they are very sturdy and inexpensive to raise. As for sheep’s milk, commercial production has only begun.

In the high mountains a much smaller proportion of the land is cultivated; thus, in the mountainous region of Dagestan, crops occupy only 5.4 percent of land for agriculture, hay meadows 15.3 percent, and pastures for flocks 77.9 percent (Durbiano et al., p. 115). In the high valleys crops, mainly a few potatoes, are grown only on the private plots. At medium elevations they are more important, and the total area devoted to them is increasing as specialized crops are introduced or expanded, at least in the eastern Caucasus (Thorez, 1987, pp. 356-60). In addition to cereals (rye and corn), which are grown on the plateaus or, in Dagestan, on slopes divided into strips and terraces, such forage crops as beets have been developed; in the valleys of the eastern Caucasus legumes, fruit trees (e.g., apricots and pears), and grapes are grown on irrigated plots. Private farmers are beginning to install small fences, and slowly mountain agriculture is being transformed.

The industrial sector is dependent on local resources and agricultural products, a sign of underindustrialization. There is a rich handicraft tradition in the eastern Caucasus (See carpets xv. caucasian carpets). The goldsmiths and silversmiths of Kubachi and the weavers of Khuchni and Akhty have been celebrated for centuries, and their work is well known outside the Caucasus. In the Soviet period masters and journeymen have formed craft cooperatives, and this sector, which has been able to maintain a high level of production owing to the Soviet market, has remained vital to the present day. Few industries have been established in the mountains; the primary exceptions are mining (for wolfram and molybdenum at Tyrny Auz, manganese at Chiatura, and polymetallic minerals at Ardon) and quarrying. In the populated eastern region, where the work force is underemployed, small factories (e.g., for preserves and clothing) are beginning to be established.

Industrialization is hampered, however, by inadequate infrastructure, though all the permanently inhabited villages have now been electrified. At first small hydroelectric plants or groups of generators were used, but gradually the distribution grid has been extended. The piedmonts are supplied by large dams and powerful hydroelectric plants, for example, the plant at Chirkeĭ (800 mw) on the Sulak river, which powers several large factories in the valley (Durbiano and Nicod, p. 128), and those at Zhinvali on the Aragvi river and at Dzhvari (1,640 mw) on the Inguri river (Gruzinskaya, p. 122). In the high mountains, on the other hand, where power plants must occupy arable land, the necessary equipment was installed only rather late, for technical reasons arising particularly from the frequency of earthquakes. There are no good roads in the Caucasus. The main axial roads bypass it, and it can be crossed only by the Georgian military road through the Krestov pass or by the Mamison pass. The transverse valleys in the north (e.g., those of the Kuban and Baksan rivers) are accessible, but many villages can be reached only by stony roads. Construction of paved roads was speeded up after 1975, and a Transcaucasian railroad is already under construction between Tbilisi and Ordzhonikidze via the Aragvi and Terek valleys.

The difficulties of travel have also slowed the development of tourism, for which the Caucasus is otherwise well suited. Certain regions (like Svanetia and the interior of Dagestan) are blessed with architectural riches and many picturesque villages, virtual open-air museums (Dzhaoshvili, p. 62). Although springs are abundant, they are still only partially exploited as thermal spas. The largest resorts (e.g., Kislovodsk) are outside the mountains or on their periphery (Radvanyi and Thorez, pp. 187-91). Excursions into the mountains are organized from these and other large resorts on the Black Sea coast (Sochi, Gagra), but available lodgings are insufficient to accommodate many such groups. Since the 1970s winter-sports resorts have been established at Teberda-Dombay, Tseĭ, and Gudauri. Because of growing urbanization on the piedmonts an increasing number of people have second homes in the mountains, often original family homes that have been preserved after migration to the lowlands.

In the depopulated areas of the Caucasus the primary problem today is how to support the remaining population and increase tourist activities. In the eastern Caucasus ways must he found to diversify the economy and introduce new activities that will mobilize an underemployed population.

Bibliography

C. Durbiano and J. Nicod, “Aménagements hydrauliques dans le Caucase oriental et en Crimée,” Méditerranée 2-3, 1987, pp. 125-32. C. Durbiano, J. Radvanyi, and O. Kibalchich, “Les transformations contemporaines de l’économie des montagnes de Crimée et du Caucase oriental, comparison avec les Alpes du sud,” Méditerranée 2-3, 1987, pp. 111-23. V. S. Dzhaoshvili, Naselenie Gruzii, Tbilisi, 1968. Idem, “Puti osvoeniya resursov gornykh territoriĭ SSSR,” Izvestiya AN SSSR, Geographic series 2, 1988, pp. 56-65. I. P. Gerasimov, “Structure géologique et relief du Caucase,” Revue de géographie alpine 69/2, 1981, pp. 225-39. O. S. Grebenshchikov and P. Ozenda, “Principaux traits de ressemblance et de différence de la couverture végétale,” Revue de géographie alpine 69/2, 1981, pp. 333-51. O. S. Grebenshchikov et al., “Les écosystèmes naturels et leur étagement dans le Caucase,” Revue de géographie alpine 62/2, 1974, pp. 169-90. A. A. Grossgheim, Rastitel’nyĭ pokrov Kavkaza, Moscow, 1948. Gruzinskaya sovetskaya entsiklopediya, Tbilisi, 1981. N. A. Gvozdetskiĭ and F. N. Mil’kov, Fizicheskaya geografriya SSSR, Moscow, 1976. Kavkaz, Moscow, 1966. V. P. Khristianovich, Gornaya Ingushiya, Rostov, 1928. E. D. Kobakhidzhe, Sotsial’no-ekonomicheskie i ekonomicheskie problemy gornykh raĭonov Kavkaza, Tbilisi, 1985. V. M. Kotlyakov and A. N. Krenke, “Glaciation actuelle et climat du Caucase,” Revue de géographie alpine 69/2, 1981, pp. 241-64. V. I. Kozlov, Natsional’nosti SSSR, Moscow, 1965. G. M. Lappo and V. S. Dzhaoshvili, “Le peuplement dans le Caucase oriental. Formes traditionelles et actuelles,” Méditerranée 2-3, 1987, pp. 85-93. D. A. Lilienberg, “Particularités morphostructurales du Caucase oriental et du Daghestan,” in Livret guide Caucase orientale 1982, Moscow, 1982. Livret guide Caucase 1974, Tbilisi, 1974. Livret guide Caucase oriental 1982, Moscow, 1982. E. K. Mekhraliev and A. A. Salmanov, “Nekotorie problemy zanyatosti naseleniya i rekreatsionnogo khozyaĭstva gornykh raĭonov Azerbaĭdzhanskoĭ SSR,” Izvestiva AN AzSSR, Nauki o Zemle series 6, Baku, pp. 105-10. A. A. Mints et al., Geografiya khozyaĭstva respublik Zakavkaz’ya, Moscow, 1966. V. V. Pokshishevskiĭ, “Geography of the Prerevolutionary Colonization and Migration Processes in the North Caucasus,” Soviet Geography, September 1984, pp. 514-28. J. Radvanyi, L’influence de l’homme sur la végétation du Caucase, Paris, 1977. Idem, “Milieux naturels et occupation du sol dans le Caucase oriental,” Bulletin de l’Association de géographes français 456-57, 1978, pp. 281-91. Idem, Région et pouvoir en URSS, Paris, 1985. Idem and P. Thorez, “Le tourisme dans le Caucase,” Annales de géographie 468, 1976, pp. 178-205. A. de Reparaz and P. Thorez, “La population et le peuplement dans le Caucase oriental et dans les Alpes du sud, formes traditionnelles, formes contemporaines, différenciations régionales,” Méditerranée 2-3, 1987, pp. 95-110. P. Thorez, “Population et peuplement dans le Grand Caucase,” Annales de géographie 514, 1983, pp. 660-90. Idem, “L’aménagement de l’espace et l’occupation de la population dans le Caucase oriental,” Bulletin de la Société languedocienne de géographie 3-4, 1987, pp. 345-62. S. A. Vodovozov, Problemy razvitiya i razmeshcheniya proizvoditel’nykh sil Severnogo Kavkaza, Moscow, 1975. R. Wixman, Language Aspects of Ethnic Patterns and Process in the North Caucasus, Chicago, 1980. R. P. Zimina and M. C. Saint Giron, “Biogéographie comparée des Alpes et du Caucase,” Revue de géographie alpine 69/2, 1981, pp. 329-32

linguistic contacts between Iran and the Caucasus

The posting below by Professor Fridrik Thordarson’s discussion on the linguistic contacts between Iran and the Caucasus was orginally published in the  Encyclopedia Iranica.

=========================================================================

Caucasian (or Ibero-Caucasian) languages is the designation of those languages of the area that do not belong to any other known family of languages. They fall into four distinct groups: a) the Kartvelian or South Caucasian languages: Georgian, Svan, and Mingrelian (mainly spoken in the Georgian S.S.R.), and Laz (mostly spoken in Turkey). b) The Northwest Caucasian languages: Abkhaz (in the Karachai-Cherkes A.O., R.S.F.S.R.), Adyge (West Circassian, in the Adyge A. O., R.S.F.S.R.), Kabardian (East Circassian, in the Kabard-Balkar A.S.S.R., R.S.F.S.R.), and Ubykh (in Turkey, now all but extinct). c) The North-central Caucasian (Nakh) languages: Ingush and Chechen (in Chechen-Ingush A.S.S.R., R.S.F.S.R.) and Bats (in the Georgian S.S.R). d) The Northeast (Dagestanian) languages: Avar, the various Andi, Dido, Lak-Dargva, and Lezgian languages (Dagestanian A.S.S.R., R.S.F.S.R., and the Azerbaijanian S.S.R.). Some scholars include the Nakh languages in the Northeast Caucasian group. Otherwise the genetic affinities between the four groups are uncertain.

Turkic languages

a) Azeri (in the Azerbaijanian S.S.R and in northwestern Iran). b) Anatolian Turkish (in a few communities in Transcaucasia). c) Kumyk (mainly in Dagestanian A.S.S.R.). d) Nogay (in various places in north Caucasus). e) Karachai-Balkar (in the Karachai-Balkar A.S.S.R. and the Kabard-Balkar A.S.S.R.).

Indo-European languages (Armenian, Greek, Slavonic)

a) Armenian (mainly in the Armenian S.S.R., but also in the Georgian and Azerbaijanian S.S.R. and in various countries outside the Soviet Union). b) Greek (in the Georgian S.S.R. and in north Caucasus). c) Slavonic languages (Russian, Ukrainian, mainly in north Caucasus; Russian is also used as an administrative language all over the area, in part beside the indigenous languages). d) Various Iranian languages (see below).

The only Caucasian language with an old literary tradition is Georgian (texts since a.d. the 5th century); in some of the other languages literatures have arisen in modern times, mainly after the establishment of Soviet power. Today twelve of the Caucasian languages have status of literary languages: Georgian, Abkhaz, Abaza, Adyge, Kabard-Cherkes, Chechen, Ingush, Avar, Lak, Dargva, Lezgi, Tabasaran.

Christian literature in Caucasian Albanian (possibly a Lezgian language still surviving as Udi in northern Azerbaijan) is known to have existed in late Antiquity; it became extinct in the Middle Ages (Mnacakanjan; Schulze).

The Armenian literature dates back to a.d. the 5th century. The Greek and Slavic groups have no indigenous literature. For Iranian languages, see below. (For general surveys see Comrie and Hewitt; Deeters; Faensen; Yazyki narodov SSSR.)

Indo European Iranian Languages in the Caucasus

The following Iranian languages are spoken in the Caucasus and Transcaucasia (see Oranskij, Schmitt, in addition to the works referred to above): Kurdish (Kurmanji), in the Soviet republics of Armenia, Azerbaijan, and Georgia (ca. 75,000 speakers); Tati in southern Dagestan and northern Azerbaijan (ca. 10,000); Ṭāleši in Azerbaijan (ca. 10,000); and Ossetic (ca. 480,000) in the northern Caucasus and Georgia (South Ossetia; figures taken from the Soviet census of 1979, except that for Ṭāleši speakers, which is from 1959; see Faensen, pp. 103-04). Bilingualism (or multilingualism) is widespread, even the rule, in all these language communities. In Soviet Azerbaijan the majority of the Tati- and Ṭāleši-speaking populations also speak Azeri Turkish, which is the language of instruction and administration, and claim ethnic identification with Azeris; the census figures for these two languages may thus be too low. Ṭāleši is also spoken in Iranian Azerbaijan. Both Kurdish and Ossetic are written languages, with rich literatures. See also individual articles on Azeri (azerbaijan viii), Kurdish, Ossetic, Tati, and Ṭāleši, and cf. azerbaijan vii.

Kurdish. The Georgian Kurds, who live for the most part in the region of Tbilisi, are immigrants from Armenia, whereas the Kurds of Azerbaijan mainly occupy the territory along the Armenian border. The language of these communities is almost identical with that of the Armenian Kurds (see Bakaev, 1973, 1977).

Tati. Tati belongs to the group of so-called Southwest Iranian languages and is closely related to Persian (for bibliography see Oranskij, II) and should not be confused with the Tati dialects spoken in Azerbaijan, Zanjān and Qazvīn and which belong to the Northwest Iranian (see E. Yarshater, A Grammar of Southern Tati Dialects, The Hague and Paris, 1969). It is spoken by two main groups, one Jewish (Russ. gorskie evrei, mountain Jews), the other Muslim; there is also a small group of Christian Tati-speakers in Armenia. According to tradition, speakers of Tati are descended from military colonists of southwestern Iran who were settled in southern Dagestan in the Sasanian period (Yazyki narodov SSSR I, p. 281 ). For the Jews of this region Tati is also a literary language. Tati has drawn heavily upon the vocabulary of Azeri, the predominant language of the region. Even postpositions, conjunctions, and particles and derivational suffixes (e.g., -lik, -lýk, -lug, -lïq, primarily used to form abstract nouns; -či, denoting practitioner of a profession (Gryunberg, 1963, p. 19) have been borrowed. Numerous Arabic words, especially those relating to Islam, have also been adopted, partly through Azeri. Other borrowings include Persian words, either directly or through Azeri; modern Russian loanwords, usually in their Azeri form; and numerous words from the Northeast Caucasian (Lezgian) languages of southern Dagestan. Syntactic loans in the form of calques are frequent, but, despite the strong influence exerted by Azeri, Tati grammar remains predominantly Iranian. Azeri influence on the sound system manifests itself especially clearly in a tendency to introduce vowel harmony (Gryunberg, 1963, p. 11; in Yazyki narodov SSSR I, pp. 281-301; Oranskij, I, pp. 163-69; Sokolova, pp. 122-47).

Ṭāleši. Tāleši belongs to the group of so-called Northwest Iranian languages, which prevailed throughout Azerbaijan from antiquity to the later Middle Ages. Like Tati, Ṭāleši has borrowed extensively from Azeri. Paired Azeri and indigenous synonyms are common. Azeri suffixes like -lik (-li, -luk) and -či are found in derivations of Ṭāleši words. Azeri participles in -miš are used to form compound verbs (allatmiš karde “to deceive,” kečmiš be “to forgive”). In the 1930s an attempt was made to introduce a written form of Ṭāleši, but it was soon abandoned. (See Miller, in Yazyki narodov SSSR I, pp. 302-22; Sokolova, I, pp. 104-21.)

Ossetic. Ossetic is spoken in a comparatively small area in the central Caucasus flanked on all sides by Caucasian and Turkic-speaking areas. On the east it is bordered by the Nakh languages (Ingush, Chechen), on the west by Kabardian (Circassian) and Balkar (Turkic). In South Ossetia the bulk of the Ossetic population is bilingual in Ossetic and Georgian. Since the middle of the 18th century Russian has gradually spread through the northern Caucasus and must now be considered the predominant language of the area. There is evidence, however, that Ossetic (or its ancestor language, Alania, see alans) formerly had much greater currency, especially in the northwestern Caucasus, where in the Middle Ages it seems to have been a language of status. Iranian (Scythian, Sarmatian) languages have been spoken in southern Russia and the Ponto-Caspian steppes since at least as early as the first half of the 1st millennium b.c. It has even been maintained that the Scythians and Sarmatians may have been indigenous to those areas, the descendants of Aryan tribes who remained in their ancient habitat when the majority of their sister tribes migrated to the east and south (Abaev, 1965; Jettmar, pp. 62-64). Iranian cultural influence in the northern Caucasus was also apparently strong in former times. The epic cycle of the Narts, current in many parts of the northern Caucasus and in various languages, seems to be largely of Iranian origin (see Dumézil, tr., and 1968, pp. 441-575; Abaev, 1945; Nartị kaddżiṯä). The former spread of Ossetic (Alanic) is borne out by numerous place names in territories now occupied by Circassian (Kabardian) tribes: river names in -dan = Oss. don “water, river,” names of gorges or ravines in -kam = Oss. kom “mouth, gorge,” and so on. In these territories Ossetic has gradually been ousted by Turkic- and, in particular, Circassian-speaking tribes, who in the late Middle Ages began to spread north and east from the coasts of the Black Sea (Abaev, 1949, passim, and 1987; Gagloĭti; Kaloev; Istoriya Severo-osetinskoĭ ASSR I; see also Âčarkas). In the 16th and 17th centuries the feudal lords of Kabarda had hegemony over the northern Caucasus, and their language was predominant (Istoriya Severo-osentinskoĭ ASSR I, pp. 104-19). A number of lexical affinities between Ossetic and Circassian-Kabardian attest the close relations between the speakers of these languages (Abaev, 1949, I, p. 88 and passim; Thordarson, in Schmitt, ed.). Mutual borrowings have also taken place between Ossetic and Abkhas, Mingrelian, and Svan (Abaev, 1949, I, passim); today these language areas are separated from the Ossetic area by Turkic- and Circassian-speaking populations. On the other hand, there is some evidence that Ossetic is now spoken in territory that was formerly occupied by Nakh tribes: The oldest strata of the southern Ossetic-speaking population are descended from immigrants from the north who settled in the Java district around the upper reaches of the Didi Liaxvi river in the late Middle Ages or early modern times (Ocherki istorii I).

Today there are two chief dialects of Ossetic, Digor (West Ossetic) and Iron (East Ossetic). South Ossetic is a local variant of Iron but has been more strongly exposed than North Ossetic to lexical influence from Georgian (Abaev, 1949, I, pp. 494-506; Tedevi, 1983); plant names and other lexemes referring to local conditions in Transcaucasia are largely of Georgian origin (Tekhov, pp. 110-22 and passim). A number of lexical affinities that connect Digor and Kabardian are not shared by Iron. The population of the Ordzhonikidze area (eastern Ossetia) is partly bilingual in a Nakh dialect (Ingush) and Iron, which has resulted in a good deal of mutual lexical borrowing. Among Ossetic words that seem to have been adopted from Nakh at an early date are bäx “horse” (attested in the so-called “Yass word list,” written in Hungary in the 15th century but deriving from an Alanic colony established there in the 13th century; see Németh, 1959; Thordarson, in Schmitt, ed.) and läg “man” (a probable reading of the Alanic inscription from the Zelenchuk river, 11th-12th century; see Zgusta, 1987); the words for “hand,” “foot,” and “mouth” (I. kʾux/D. kʾox; kʾax; I. dzix/D. dzux; çʾux respectively), which have ousted the older words arm, fad, kom, may also have been borrowed from Nakh. All these words are common to both dialects.

Since Khazar times (a.d. 6th century) there have been language contacts between Ossetic (Alanic) and various Turkic tribes. The influence exerted by the Turkic languages upon Ossetic seems to have been much more profound than that of the Caucasian languages, at least as far as vocabulary is concerned. Turkic languages have apparently acted as intermediaries between Ossetic and Uralic and Altaic languages in southern Russia and Central Asia; quite a number of plant names seem to be migratory words that have entered the Caucasus from the north (see Tekhov). In the Zelenchuk inscription at least one Turkic proper name is attested (pakathar [in Greek script] = Bäqätar < Turk. *baγatur, cf. OTurk. batur, Mong. bagatur “hero,” which in various forms is used as a proper name all over the Caucasus). Today Ossetic shares numerous proper names of Turkic derivation with neighboring Caucasian languages. In modern Ossetic (I.) Asị/(D.) As(s)i, the ancient ethnic name of the Alans, is applied to the Balkars, a Turkic tribe occupying former Alanic territory (see asii).

Among the structural features of Ossetic that seem to reflect the influence of Caucasian or Turkic languages spoken in the area before the advent of the Ossetes (substratum) and later in neighboring areas (adstratum) are the following: 1. Phonology. The introduction of unvoiced glottal stops and affricates: pʾ, tʾ, cʾ (čʾ, in Iron only), kʾ, and an unvoiced uvular stop: q (in Digor only in loanwords) is no doubt attributable to bilingual contacts. The same is true of the prosodic pattern (with word accent subordinate to syntagmatic accent), in which Ossetic seems to accord with Nakh and Georgian. 2. Morphology and syntax. In contrast to other Iranian languages Ossetic has developed a comparatively complex case system (nine cases in Iron, eight cases in Digor). Nothing quite parallel is found in neighboring languages, however, though there is some similarity to the case system of Nakh. On the other hand, the agglutinative character of the declensions (with the same case endings for singular and plural, in the latter with plural marker -t-) is of Iranian origin and has parallels in Sogdian and Yaghnobi. It also seems natural to attribute the vigesimal system of counting to the influence of neighboring languages. An important structural innovation is the gerund in -gæ ( < *-akā, the instrumental of a verbal noun in *-aka-), the use of which has parallels in neighboring Caucasian and Turkic languages. Subordination is, however, mainly achieved by means of conjunctions and finite clauses. Another innovation that is clearly attributable to influence from Caucasian languages is the two-dimensional system of local preverbs, in which both the direction of the action and the position of the observer are indicated: Ir. a-cịd “he went out (away from the observer)” versus ra-cịd “he came out (toward the observer),” etc. An analogous system is found in Georgian. There are also many loan translations and semantic and phraseological calques.

It should be stressed, however, that in many semantic, phraseological, and lexical similarities between Ossetic and one or more of the neighboring languages the direction of borrowing cannot be determined. Even when some influence is admitted as an explanation of typological change, it is difficult to establish with certainty which is the source language. (See Abaev 1949, I, passim; for other works by Abaev on the same subject see Isaev.)

Despite long-standing bilingual relations with various adjacent languages Ossetic has in fact been remarkably conservative and has largely retained the character of an “Eastern” Middle Iranian language, especially in the morphology and syntax of verbs (see, e.g., the relevant chapters in Schmitt, ed.). In lexical composition it also exhibits striking tenacity, most of the core vocabulary being of Iranian origin (see Bielmeier). Lexical borrowing is usually linked to geographical and cultural peculiarities of the Caucasus, that is, the word has been borrowed together with its referent.

Iranian influence on Caucasian languages

There is general agreement that Iranian languages predominated in Azerbaijan from the 1st millennium b.c. until the advent of the Turks in a.d. the 11th century (see Menges, pp. 41-42; Camb. Hist. Iran IV, pp. 226-28, and VI, pp. 950-52). The process of Turkicization was essentially complete by the beginning of the 16th century, and today Iranian languages are spoken in only a few scattered settlements in the area. Their social and cultural prestige is low, and in a few generations they will probably have become extinct. It is likely that Northeast Caucasian languages were formerly spoken much farther south and west than they are today and that they have shared the fate of the Iranian idioms of the area. Today Udi, which may be descended from the language of ancient Caucasian Albania (q.v. ), is spoken in only two villages in northern Soviet Azerbaijan and one small village in eastern Georgia (Schulze, pp. 281-93), which suggests that there may have been contact between Northwest Iranian and Northeast Caucasian (Dagestanian) languages in prehistoric times. Modern ignorance of these languages and their exact relations with later recorded languages hampers investigation of this question, however. Political and cultural influence from the Iranian empires was already apparent in Transcaucasia in pre-Christian times. Iranian loanwords may have entered Georgian (q.v.) as early as the Median period (Andronik’ašvili, pp. 11-40). During the Parthian and Sasanian periods Iranian proper name were fashionable among the aristocracy of Albania and eastern Georgia (Andronik’ašvili, chap. 3). Iranian influence was at its height under the Sasanians, when Mazdaism was the religion of the Iberian upper classes (Wesendonk). From inscriptions found at Armazi, in eastern Georgia it appears, however, that Aramaic, the lingua franca of the Near East, was used as a chancery language in the first centuries after Christ (bibliography in Gignoux, p. 44). Iranian (Parthian, Middle Persian) loanwords are found in the earliest Georgian texts (late 5th century), partly borrowed via Armenian; among them are a number of Zoroastrian terms: ešma, ešmakʾi “devil,” cf. Av. aēšma- “rage” (q.v.; a demon), jojoxeti “hell,” (cf. Av. daožahva- “hell,” Pahl. dušox “hell,” Arm. d`ox-kʿ [plur. form]). In most instances lexical borrowings are linked with political, economic, and cultural relations between Iranians and Georgians and do not reflect direct bilingual contact. (See Andronik’ašvili.)

Caucasian languages in Iran. In Iran today Georgian is spoken in a few settlements in the county (šahrestān) of Farīdan (Georgian Pereidnelebi) by descendants of prisoners of war transported by Shah ʿAbbās at the beginning of the 17th century (Čikobava; Gigineišvili et al., pp. 251-68, texts and bibliography). The language of these settlements is only imperfectly known. The influence of Persian on the vocabulary seems to have been strong, whereas the grammatical structure has largely retained its Georgian character. Although Shah ʿAbbās also transferred a large number of Georgians to various other places in Iran (Khorasan, Māzanderān, Gīlān, Fārs), they were absorbed into the surrounding populations and lost their language. Colonies of “Circassians” (i.e., northwestern Caucasians) were also founded in Fārs, but nothing precise is known about their nationality or language (cf. Oberling).

Bibliography

V. I. Abaev, Nartovskiĭ èpos, Izvestiya Severo-osetinskogo nauchno-issledovatel’skogo instituta 10/1, Dzhaudzhikau, 1945. Idem, Osetinskiĭ yazyk i fol’klor I, Moscow and Leningrad, 1949. Idem, Istoriko-ètimologicheskiĭ slovar’ osetinskogo yazyka I-III, Moscow and Leningrad, 1958-79. Idem, Skifo-evropeĭskie izoglossy, Moscow, 1965. Idem, “Skifo-sarmatskie narechiya,” in Osnovy iranskogo yazykoznaniya I: Drevneiranskie yazyki, Moscow, 1987. M. Andronik’ašvili, Nark’vevebi iranul-kartuli enobrivi urtiertobidan (Studies in Iranian-Georgian linguistic contacts) I, Tbilisi, 1966. Ch. Kh. Bakaev, Yazyk Kurdov SSSR, Moscow, 1973. Idem, Rol’ yazykovykh kontaktov v razvitii yazyka Kurdov SSSR, Moscow, 1977. R. Bielmeier, Historische Untersuchung zum Erb- und Lehnwortschatzanteil im ossetischen Grundwortschatz, Europäische Hochschulschriften, ser. XXVII, vol. 2, Frankfurt, etc., 1977. A. Čikobava, “Pereidnulis mtavari taviseburebani” (The main peculiarities of the Georgian language of Farīdan), in T’pilisis universit’et’is moambe (Bulletin of the University of Tbilisi) 7, 1927, pp. 196-247 (contains texts and a glossary). B. Comrie and B. G. Hewitt, The Languages of the Soviet Union, Cambridge Language Surveys, Cambridge, 1981 , chaps. 2, 4, 5. G. Deeters, “Die kaukasischen Sprachen,” in HO I/VII: Armenisch und Kaukasisch, Leiden and Cologne, 1963. G. Dumézil, Mythe et épopée I, Paris, 1968. Idem, tr., Le livre des héros. Légendes sur les Nartes, Paris, 1965. N. G. Dzhusoĭty, Istoriya osetinskoĭ literatury, Tbilisi, II, pp. 99-207. J. Faensen, Sprachen in der USSR, Osnabrück, 1983 (location of languages and numbers of speakers). Y. S. Gagloĭti, Alany i voprosy ètnogeneza osetin, Tbilisi, 1966. I. Gigineišvili et al., Kartuli dialekt’ologia I, Tbilisi, pp. 251-68 (texts and bibliography). Ph. Gignoux, Glossaire des inscriptions pehlevies et parthes, Corpus Inscr. Iran., Suppl. Ser. I, London, 1972. A. L. Gryunberg, Yazyk severoazerbaĭdzhanskikh Tatov, Leningrad, 1963. W. B. Henning, “The Ancient Language of Azerbaijan,” TPS, 1954, pp. 157-77 (repr. in idem, Selected Papers II, Acta Iranica 15, Tehran and Liege, 1977, pp. 457-77). M. I. Isaev, Vaso Abaev. K 80-letiyu so dnya rozhdeniya, Ordzhonikidze, 1980, pp. 134-43 (bibliography of Abaev’s works). Istoriya Severo-osetinskoĭ ASSR I, Moscow, 1959. K. Jettmar, “Mittelasien und Sibirien in vortürkischer Zeit,” in HO I/V, V: Geschichte Mittelasiens, Leiden and Cologne, 1966. B. A. Kaloev, Osetiny. Istoriko-ètnograficheskoe issledovanie, Moscow, 1967. K. H. Menges, The Turkic Languages and Peoples. An Introduction to Turkic Studies, Ural-altaische Bibliothek 15, Wiesbaden, 1968. B. V. Miller, Talyshskiĭ yazyk, Moscow, 1953. A. Sh. Mnacakanyan, O literature kavkazkoĭ Albanii, Yerevan, 1969. J. Németh, Eine Wörterliste der Jassen, der ungarländischen Alanen, Abh. der Deutschen Akademie der Wissenschaften zu Berlin, Kl. für Sprachen, Literatur und Kunst, 1958, no. 4, Berlin, 1959. P. Oberling, “Georgians and Circassians in Iran,” Studia Caucasica (The Hague) 1, 1963, pp. 127-43. Ocherki istorii Yugo-osetinskoĭ avtonommoĭ oblasti I, Tbilisi, 1985. I. M. Oranskiĭ, Die neuiranischen Sprachen der Sowjetunion, The Hague and Paris, 1975, I, pp. 129-72, II, bibliography. Z. Šarašenije, Pereidneli “Gurjebi” (The Georgians of Farīdan), Tbilisi, 1979 (with texts). R. Schmitt, ed., Compendium Linguarum Iranicarum, Wiesbaden, 1989. W. Schulze, Die Sprache der Uden in Nord-Azerbajdžan. Studien zur Synchronie und Diachronie einer süd-ostkaukasischen Sprache, Wiesbaden, 1982. V. S. Sokolova, Ocherki po fonetike iranskikh yazykov I, Moscow and Leningrad, 1953. O. Tedevi, Nark’vevebi kartul-osuri enobrivi urtiertobidan (Studies in Georgian-Ossetic linguistic contacts), Tbilisi, 1983. O. G. von Wesendonk, “Über georgisches Heidentum,” Caucasica 1, Leipzig, 1924, pp. 1-102. E. Yarshater, A Grammar of Southern Tati Dialects, The Hague and Paris, 1969. Idem, in EIr. III/3, pp. 238-45. Yazyki narodov SSSR I, II, IV, Moscow, 1966-67. L. Zgusta, The Old Ossetic Inscription from the River Zeleṇčuk, Sb. der Österreichischen Akademie der Wissenschaften 468, Veröffentlichungen der Iranischen Kommission 21, Vienna, 1987.

اُستوانه ی کورُش بزرگ

استوانه ی کورش بزرگ

«هومر آبرامیان»

C:\Users\Al\Desktop\رررر.jpg

استوانه ی کوروش بزرگ در دیرین کده ی لندن

کورش بزرگ در روز بیست و نهم اکتبر سال 539 پیشازایش با سپاهی بزرگ و پیروزگر به بابل در آمد و رویداد نگاران بابلی را فرمود تا چگونگی این پیروزی بزرگ، و پی آیندهای خُجسته آن را بنویسند و برای آیندگان به سینه ی زمین بسپارند.

این فرمان بر روی استوانه یی گلین با زبان و دبیره ی میخی اکدی ( بابلی نو) به نگارش در آمد و پس از پخته شدن در کوره های ویژه به خاک سپرده شد تا برای دودمانهای آینده بیادگار بماند، و سر انجام در ماه مارچ سال 1879 میلادی (برابر اسفند – فروردین سال 8-1257خورشیدی) بدستیاری هرمز رسام، باستان شناس آشوری تبار ایرانی در نیایشگاه « اِسَگیلا Esagila » از زیر خاک بیرون کشیده شد و هم اکنون در دیرینکده ی لندن نگهداری می شود. این گل نوشته ی گرانبها نشان دهنده بینش و منش نیاکان فَرمَند ما در بامدادان تاریخ است.

پیشینه:

دبیران و رویداد نویسان بابلی در نوشتن این فرمان شاهانه از آیین هزار ساله ی سنگ نبشته های ساختمانی پادشاهان آشوری و بابلی پیروی کردند. پادشاهان آشور و بابل در اینگونه نوشته ها نه تنها از باز سازی پرستشگاه ها، کاخ ها، برج و باروها، آبراهه ها، کانال های آبیاری و زهکشی و دیگر کارهای نیک خود یاد می کردند، ونکه در شناساندن تبار، و نشان دادن پشتیبانی خدایان از شیوه ی فرمانروایی خود بهره می گرفتند و آن گل نوشته ها را در شالوده ها و پایه های ساختمانهای بزرگ جا می دادند به امید اینکه شاهان آینده آن نوشته ها را بیابند و شیوه ی فرمانروایی و کشور داری را از آنها بیاموزند.

C:\Users\Karmina\Desktop\jjj\250px-Nabonidus_cylinder_sippar_bm1.jpg

استوانه نبونید Nabonidus

اینگونه بُنچاک های بجا مانده از جهان باستان، با گزارش کرد و کار فرمانروایان بزرگ آن روزگار، غبار از چهره ی تاریخ کنار می زنند و ما را با سرگذشت نیاکانمان آشنا می سازند.

استوانه ی گلی بُشکه مانندی که از کوروش بزرگ بر جای مانده، همانند دیگر نوشته هایی است که از دوران فرمانروایی پادشاهان آشور و بابل از سده ی هشتم پیشازایش برجای مانده اند. اینگونه استوانه های گلین بُشکه مانند تنها برای نوشتن فرمانهای شاهان به کار می رفتند و پس از پخته شدن در کوره های ویژه، در پی ساختمان های بزرگ به خاک سپرده می شدند. استوانه ی کوروش بزرگ نیز در بستر همین آیین بدست کاهنان نیایشگاه مردوک و رویداد نگاران بابلی نوشته و به سینه ی خاک سپرده شد.

اینگونه گل نوشته های باستانی، به ویژه در آشور و بابل ، با چند واژه ی همیشگی: « آنگاه که من…» آغاز می شد، وبا گزارشی از کرد و کار پادشاه و رُخداد های نیک و بد سالهای پادشاهی او پی گرفته می شد، در این میان پادشاه هرگز از یاد نمی بُرد که خود را برخوردار از پشتیبانی های بیدریغ خدایان بداند و در گرامیداشت آنها بکوشد. استوانه ی کوروش بزرگ یکی از واپسین نمونه های اینگونه فرمانهای تاریخی است.

هرمز رسام در یاد داشت های خود استوانه ی کوروش بزرگ را [گرانمایه ترین دستاورد کاوش های باستانشناسی] دانسته است. این گرانمایه ترین دستاورد کاوندگان زمین در ویرانه های« جیمجیما» در میانرودان پیدا شد و«هنری راولینسون» با خواندن آن دریافت که این گِل نوشته گزارش چگونگی گشودن بابل بدست کورش بزرگ است. هرمز رسام تا پایان زندگی، دریغاگوی آن بخش از این استوانه بود که شکسته و از میان رفته است.

ویژگی های استوانه ی کورش بزرگ

استوانه ی کوروش بزرگ در گذر زمان به دو پاره از هم شکسته شد، پاره ی نخست همان تکه یی است که هرمز رسام آن را در پی کند و کاو خود در جیمجیما بدست آورد، این تکه در بر گیرنده ی 35 رَج از فرمان کورش است، این تکه در همان سال (1879) به دیرینکده ی لندن رفت و با شماره BM90920 در آن دیرین کده جا گرفت. پاره ی دوم تکه ی کوچکتری به ‌اندازه ی ۸٫۶ در ۵٫۶ سانتی‌ متر است که تنها ده رَج ( از 36 تا43 ) را در بر دارد و پیش تر در دیرینکده ی دانشگاه{ ییل Yale} در آمریکا نگهداری می شد. در سال 1971 « پاول – ریچارد برگر» در بر رسیهای خود دریافت که این تکه بخشی از همان استوانه ی کورُش بزرگ است، در پی این دریافت، تکه ی کوچکتر به آیین سپردگانی به دیرین کده ی لندن فرستاده شد تا به تکه بزرگتر بپیوندد.

C:\Users\Karmina\Desktop\jjj\Hormz.jpg

هرمز رسام باستان شناس آشوری تبار ایرانی، کسی که استوانه کورُش بزرگ را از زیر خاک بیرون کشید. درازای این استوانه ۲۲٫۸۶ سانتی ‌متر و پهنای آن ۱۱ سانتی ‌متر است و نزدیک به بیست رج از 45 رج آن ساییده و یکسره از میان رفته اند.

C:\Users\Karmina\Desktop\jjj\کوروش14.jpg

استوانه ی کوروش بزرگ از سوی راست.

زبان و دبیره

زبان و دبیره یی که فرمان کورُش بزرگ با آن نوشته شد « اکدی» ( بابلی نو ) است که در آن روزگار در آشور و بابل زبان ِ ادب و دانش و فلسفه بود.

نویسنده ی فرمان کورُش به این زبان چیرگی بسیار داشته و شیوه ی بکار بردن واژه های بنیادین آن را بخوبی می دانسته است.

جانمایه ی فرمان کورُش بزرگ که خود را {پیام آور شادی و گسترش دهنده ی هنجار زندگی} می شناساند، نشان دهنده ی خویشکاری «شهریار» در فرهنگ جهان آرای ایران است.

C:\Users\Karmina\Desktop\jjj\600px-Cyrus_cylinder_extract.png

نمونه ی از دبیره ی میخی استوانه از رج 15 تا 21

 

تاریخچه ی برگردان فرمان کوروش بزرگ

C:\Users\Karmina\Desktop\jjj\Sir_Henry_Rawlinson.jpg

هنری راولینسون، کسی که برای نخستین بار فرمان کورُش بزرگ را از روی استوانه ی گلین به زبان انگلیسی برگرداند.

پس از پیدا شدن استوانه و جا گرفتن آن در دیرینکده ی بریتانیا در سال ۱۸۸۰ زایشی تئوفیلوس پینچز  نخستین نسخه ‌برداری از روی نوشتار آن را انجام داد و دریافت که این استوانه باید در بر دارنده ی فرمان تاریخی کورُش هخامنشی باشد و بخشی هم از زبان خود اوست که گزارش چگونگی در آمدن او و سپاهیان بی شمارش به بابل است. پس از او هنری راولینسون بر پایه ی این نسخه‌ برداری، در همان سال برای نخستین بار فرمان کورُش بزرگ را به زبان انگلیسی برگرداند و در ماهنامه ی انجمن پادشاهی آسیایی بچاپ رساند. (ابرهارد شرادر Eberhard Schrader‏) نیز در سال 1890 زایشی بر گردانی از نوشتار این استوانه را انجام داد. در آغاز سده ی بیستم میلادی، فرانتس هاینریش وایسباخ آوا نگاری و برگردان آن را در سال 1911 زایشی به‌ همراه دیگر نوشته‌ های شاهان هخامنشی به‌ چاپ رساند. پس از وی نیز کسان دیگری مانند لئو اوپنهایم، ویلهلم آیلرز و هانشپتر شادویگ به کار برگردان این استوانه دست زدند.

در سال 1975 ، پاول ریچارد – برگر، استاد پیشین دانشگاه مونستر نخستین کس بود که رج ۳۶ گل‌ نوشته را خواند زیرا که تا آن زمان به‌ شوند آسیب ‌دیدگی آن رج خوانده نشده بود. پژوهش‌های وی نشان داد که تکه گل ‌نوشته ‌که تا آن زمان در دانشگاه ییل، نگهداری می شد و همگان آن را بخشی از فرمان نبونید پادشاه بابل گمان می بردند، بخشی از استوانه ی کورُش است. او این بخش از نوشته ی فرمان کوروش را آوا نویسی کرد و پیشنهادهایی برای بازسازی برخی از افتادگی ‌ها به‌ زبان آلمانی نوشت.

واپسین برگردان ها از استوانه ی کورش را میکالووسکی و ایروینگ فینکل انجام داده ‌اند.

در ایران این فرمان برای نخستین ‌بار بدستیاری استاد عبدالمجید ارفعی، استاد فرهنگ و زبان ‌های خاور نزدیک باستان، به پارسی برگردانده شد و به ‌تازگی استاد شاهرخ رزمجو  برگردان نوینی از آن را بر پایه ی یافته‌های نوین انجام داده و به چاپ رسانده است .

درونمایه ی فرمان

نوشته ی این استوانه را می توان به دو بخش از هم جدا کرد.

بخش نخست آن است که از نبونید و کوروش بزرگ بگونه ی سوم کس یاد شده است ( رج های یک تا نوزده) کارشناسان نویسنده ی این بخش را یکی از رویداد نویسان (یا کاهنان بابلی) گمان می برند.

بخش دوم، هم درازتر، و هم از زبان کورش گفته می شود( از رَج بیستم تا پایان) . کارشناسان بر این باورند که این بخش از سوی کسی که به هر دو زبان چیرگی بسیار داشته فرا دست نویسنده ی بابلی گذاشته شده و آن نویسنده ، فرمان شاهانه ی کورُش بزرگ را به شیوه ی دبیران و ادیبان آن روز سامان بخشیده است.

سخن با پیشگفتاری آغاز می شود که شوربختانه رَج های نخستین آن از میان رفته اند.

درونمایه ی سخن در رج های 45 گانه بدین گونه است:

رج های ۱–۲: شکسته و از میان رفته اند، کارشناسان گمان می برند که در اینجا سخن از بابل و ستایش مردوک خدای بابل در میان بوده است.

رج های ۳–۸: گزارش کارهای ناشایست نبونید هستند.

رج های ۹–۱۱: نگاه خدایان به رفتارهای ناشایست نبونید و مهر ‌آوردن بر بابلیان.

رج های ۱۲– ۱۵: شناساند کورش و گزینش او از سوی خدایان.

رج های ۱۶–۱۷: گشایش بابل.

رج های ۱۸–۱۹: ستایش مردمان و بزرگان از کورُش و شادمانی آنان از تخت نشینی او.

رج های ۲۰–۲۲: شناساندن کورُش، فرنام ها- و نیاکانش از سوی خود او.

رج های ۲۲–۲۶: گزارش رفتار و کردوکار کورُش در بابل.

رج های ۲۶–۲۷: پشتیبانی مردوک خدای بابلیان از کورُش، کمبوجیه و سپاهیانش.

رج های ۲۸–۳۰: فرمانبرداری مردمان و سرزمین ‌های دیگر از کورُش.

رج های ۳۰–۳۶: بازگرداندن مردمان و خدایان شان به سرزمین‌های خود.

رج های ۳۷–۳۸: افزایش پیشکشی برای خدایان.

رج های ۳۸–۴۳: گزارش کارهای ساختمانی و آباد سازی کورُش در بابل.

رج های ۴۳–44: (شکستگی).

رج 45 شکسته، شاید آرزوی دیر زیوی و پیروزی برای کورُش و خاندانش.

دیرینکده ی بریتانیا این استوانه را « نخستین بیانیه حقوق بشر» نام داده است.

در سال 1971 زایشی، سازمان ملل متحد، یک نسخه ی ساختگی از آن را در جایگاه همیشگی این سازمان در شهر نیویورک جا داد و آن را به شش زبان دیگر برگرداند.

برگردان فرمان کورُش بزرگ بزبان پارسی

این فرمان نزدیک به 30 سال پیش به دستیاری دکتر «عبدالمجید ارفعی» و با یارمندی های بسیار کار ساز «دکتر پرویز ناتل خانلری» به زبان پارسی برگردانده شد. شایان یاد آوری که برگردانهای دیگری که در بازار امروز پراکنده اند هیچیک دارای ارزش دانشیک نیستند.

پیشگفتاری از دکتر پرویز ناتل خانلری

« نوشته‌یی که به زبان بابلی نو، روی استوانه ی گلی در سال های آخر قرن نوزدهم کشف شده و متضمن فرمان کورُش بزرگ هخامنشی هنگام تسخیر شهر بابل است، کهن ترین سند کتبی از دادگستری و مراعات حقوق بشر در تاریخ ایران و مایه‌ ی سرافرازی ایرانیان است.

این سند تا کنون مورد تحقیق دانشمندان کشورهای بیگانه قرار گرفته و به چندین زبان ترجمه شده و بحث های علمی درباره ی آن انجام گرفته است. اما نقل آن به فارسی همیشه از روی ترجمه های دیگران صورت پذیرفته است، لازم بود که پژوهنده یی ایرانی اصل این سند مهم را مورد مطالعه قرار دهد و به فارسی نقل کند، و فرهنگستان ادب و هنر ایران که به لزوم و اهمیت این کار توجه داشت توفیق یافت که این کار را بر عهده ی همکار دانشمند آقای عبدالمجید ارفعی قرار دهید و اینک نتیجه ی تحقیق ایشان منتشر می شود.

C:\Users\Karmina\Desktop\jjj\2029552.jpg

دکتر عبدالمجید ارفع

پیشگفتار استاد عبدالمجید ارفع

« لوحه ی استوانه یی کورُش بزرگ در سال 1879 میلادی توسط « هرمز رسام » در شهر بابل یافته شد. نخستین آوانویسی لوحه توسط ( سر هنری راولینسون (Sir H.C. Rawlinson در « مجله ی انجمن سلطنتی آسیایی» (Journal of the Royal Asiatic Society) سری جدید شماره ی 12 (سال 1885) به چاپ رسید.

نخستین نسخه برداری توسط « تئوفیلوس گ. پینچس » (Theophilus G. Pinches) در کتاب «سنگ نبشته های آسیای غربی» (Cuneiform Inscription of Western Asia) معروف به «پنج راولینسون» در مجلد پنجم شماره 35 در سال 1882 میلادی به چاپ رسید.

در این اواخر تحقیقات جدید نشان داد که قسمتی از یک لوحه ی استوانه یی که آن را نبونئید پادشاه بابل می دانستند و در موزه ی دانشگاه (ییل (Yale در آمریکا نگهداری می شد و در کتاب سنگ نبشته های بابلی در مجموعه ی: «ج.ب. نیس» (Babylonian Inscription in the Collection of J.B. Nies) مجلد دوم شماره 32 به چاپ رسیده است، جزئی از لوحه ی کورش بزرگ از سطر 36 تا 43 می باشد. از این رو قطعه مزبور به انگلستان برده شد و به لوحه ی اصلی ملحق گردید. متن این قطعه همراه با متن لوحه ی اصلی یکجا در سال 1975، به همراه تصحیحات و یاد داشت های بسیار سودمند آقای پروفسور «پاول ریچارد برگر» (Paul Richard Berger استاد دانشگاه «مونستر» (Munster)آلمان در مجله ی آشورشناسی (Zeitehrift für Assyriologie) مجلد 64 (جولای 1975) به چاپ رسید.

به سبب آنکه در نسخه برداری چاپ شده در سال 1882 اشتباهاتی موجود بود از برای برطرف کردن آن اشتباهات و نیز افزودن قطعه ی تازه یافته شده، نسخه برداری جدیدی توسط این جانب انجام گرفت. با این امید که خالی از نقص باشد.

بر خود فرض می داند که از مهربانی های استاد ارجمند جناب آقای « پرویز ناتل خانلری» که از هیچ یاری و یاوری در انجام این کار دریغ نفرمودند، سپاسگزاری کنم.

همچنین از آقای پروفسور برگر سپاسگزارم که نه تنها شفاها راهنمایی بسیار به اینجانب فرمودند بلکه تصحیح نقل به تلفظ لوحه را نیز بر عهده گرفتند. هرچند ایشان به تمامی در انجام این قول کوشیدند اما دریغا که آن یادداشت های تصحیح شده به همراه یاد داشت ها و مقالات مورد نیاز دیگر که ایشان برای اینجانب فرستاده بودند، هیچگاه به دست اینجانب نرسید.

چون تمامی کارهای کتاب انجام گرفته و آماده ی انتشار شد، از اقبال نیک آقای پرفسور برگر به ایران آمد و فرصتی دست داد تا تمامی لوحه را از آغاز تا انجام با یکدیگر بررسی کنیم.

در این بررسی بخش « نقل به تلفظ » که توسط اینجانب انجام گرفته بود، تصحیح شد. همچنین اشتباهاتی که به سبب پاره یی اشتباهات موجود در نسخه برداری رخ داده بود تصحیح گردید. به علاوه ما موفق شدیم قسمت هایی از سطر 36 را بازسازی کرده و بر دانستنی های خود بر این لوحه بیافزاییم.

نکات دستوری این لوحه که توسط آقای پرفسور برگر تهیه شده و هنوز به چاپ نرسیده است، پس از آنکه به فارسی ترجمه شد در چاپ دوم، ضمیمه ی این کتاب خواهد شد.

همچنین بر خود لازم می دانم از هیات امنای موزه ی بریتانیا به ویژه آقای پروفسور «ادموند سولبرژه» (Endmond Sollberger) نگهدارنده ی الواح بابلی آن موزه که در کمال لطف عکس های لوحه و بدل لوحه را در اختیار این جانب گذارده و اجازه ی چاپ آن ها را داده اند سپاسگزاری کنم.

از دوستان و همکاران گرامیم خانم دکتر «مهین صدیقیان» که متن فارسی را تصحیح کرده اند و آقای «بهنام خلیلی» که موارد مشکل مقالات آلمانی را ترجمه کرده، خانم «مهری رحمانی» که نسخه برداری لوحه را آماده چاپ کرده، و آقای «علیرضا رضایی» که در تهیه ی نقشه ی شهر بابل مرا یاری کردند بسیار سپاسگزارم.

C:\Users\Karmina\Desktop\jjj\images (1).jpg

فرتور دیگری از استادعبدالمجید ارفع

متن کامل فرمان کورُش بزرگ

1……………………………………………………………………………………….. [ بنا کرد ] (؟).

2…………………………………………………………………………………………. گوشه ی جهان.

3…………………………………..ناشایستی شگرف بر سروری [1]↓ کشورش چیره شده بود{2}↓

4………………………………………….(فرمود تا به زور) باج گندم و دهش رمه بر آنان بنهند {3}↓

5. (پرستشگاهی) همانند اَسنگیل Esagila [ بنا کر] د … از برای او ur و دیگر جای های مقدس

6. با آیین هایی نه در خور ایشان، آیین پیش کشی قربانی ای نهاد که (پیش از آن) نبود. هر روز به گونه ای گستاخانه و خوار کننده سخن می گفت، و نیز با بد کرداری از بهر خوار کردن (خدایان){4}↓

7. بردن نذورات را (به پرستشگاه ها) برانداخت. او (همچنین) در آیین ها (به گونه هایی ناروا) دست برد. اندوه و ناشادمانی را به (= در) شهرهای مقدس بپیوست. او پرستش مردوک Marduk پادشاه خدایان را از دل خویش بشست.

8. کسی که همواره به شهر وی = شهر مردوک = بابل Bābilion) تباهکاری روا می داشت (و) هر روز به آزردن (آن) سرزمین دست (می یازید)، مردمانش را با یوغی بی آرام به نابودی می کشانید، همه ی آن ها را.

9. از شکوه های ایشان انلیل Enlil خدایان (= سرور خدایان = مردوک) سخت به خشم آمد. [ جای های مقدس رها شدند و یادنمای (آن) پرستشگاه ها (= آثار) به فراموشی سپرده شد ]. دیگر خدایان باشنده در میان ایشان (نیز) پرستشگاه های خویش را ترک کردند.

10. در (برابر) خشم وی (= مردوک) او (نبونئید Nabunaid ) آنان (= پیکره های خدایان) را به بابل فرا برد. لیک مردوک، [ آن بلند پایه که آهنگ جنگ کرده بود ]، از بهر همه ی باشندگان روی زمین که جای های زندگیشان ویرانه گشته بود،

11. و (از بهر) مردم سرزمین های سومر Šumer و اکد Akkad که (بسان) [ کالبد ] مردگان (بیجان) گشته بودند، او (= مردوک) از روی اراده و خواست خویش روی به سوی آنان باز گردانید و بر آنان رحمت آورد و آنان را ببخشود.

12. (مردوک) در میان همه ی سرزمین ها، به جستجو و کاوش پرداخت، به جستن شاهی دادگر، [5]↓ آنگونه که خواسته ی وی (= مردوک) باشد، ‌شاهی که (برای در پذیرفتن او) دستان او به دست خویش گرفت.{6}↓

13. او (= مردوک) کورش، پادشاه شهر انشان Anšan را به نام بخواند (برای آشکار کردن دعوت وی) و او را به نام بخواند (از بهر) پادشاهی بر همۀ جهان.

13. او (= مردوک) سرزمین گوتیان Qutî و تمامی سپاهیان مندَ Manda (= مادها)، [7]↓ را به فرمانبرداری از او (= کورش) واداشت.[8]↓ او (مردوک) – (واداشت تا) – مردم، سیاه سران،[9]↓ به دست کورش شکست داده شوند.

14. (در حالی که) او (= کورش) با راستی و داد پیوسته آنان را شبانی می کرد،‌ خدای بزرگ، نگاهبان مردم خویش، با شادی به کردارهای نیک و دل (پر از) داد او ( = کورش) نگریست.

15. (پس) او را فرمود که به سوی شهر وی، بابل، پیش رود. (مردوک) او (= کورش) را برانگیخت تا راه بابل را در سپرد (و خود) همانند دوست و همراهی در کنار وی همواره گام برداشت.

16. (در حالی که) سپاهیان بی شمار او [10]↓ که همانند (قطره های) آب یک رود به شمارش درنمی آمدند،[11]↓ پوشیده در ساز و برگ جنگ،[12]↓ در کنار وی گام برمی داشتند.

17. او (= مردوک) بی هیچ کارزاری وی (= کورش) را به شهر خویش، بابل، فرا برد. (مردوک) بابل را از هر بدبختی برهانید (و) نبونئید را – پادشاهی که وی (= مردوک) را پرستش نمی کرد – به دست او (= کورش) سپرد.{13}↓

18. همۀ مردم بابل،‌ همگی (مردم) سومر و اکد، (همه ی) شاهزادگان و فرمانروایان [14]↓ به وی (= کورش) نماز بردند و بر دو پای او بوسه دادند (و) از پادشاهی اش شادمان گردیده، چهره ها درخشان کردند.

19. سروری که به یاری وی خدایان ِ(؟) در خطر مرگ (قرار گرفته) زندگی دوباره یافتند و از گزند و آسیب رها شدند، (و) همه ی خدایان (؟) به شادی او را همی ستودند و نامش را گرامی داشتند.

20. من، کورش، پادشاه جهان، شاه بزرگ، شاه نیرومند، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار گوشه جهان،

21. پسر کمبوجه، شاه بزرگ، شاه (شهر) انشان، نوه ی [15]↓ کورش، شاه بزرگ، شاه (شهر) انشان، نبیره ی چیش پیش، شاه بزرگ، شاه (شهر) انشان،

22. از تخمه ی پادشاهی ای جاودانه، آن که پادشاهیش را خداوند [16]↓ (= مردوک) و نبو Nabû دوست می دارند و از بهر شادی دل خویش پادشاهی او را خواهانند.

آنگاه که من (= کورش)‌ آشتی خواهان به بابل اندر شدم،{17}↓

23. با شادی و شادمانی در کاخ شهریاری خویش، اورنگ سروری خویش بنهادم، مردوک، سرور بزرگ، مهر دل گشاده ام را که د[وستدار ] بابل است به خواست خود به [ خویشتن گروانید ] (پس) هر روز پیوسته در پرستش او کوشیدم.{18}↓

24. (و آنگاه که) سربازان بسیار [19]↓ من دوستانه اندر بابل گام برمی داشتند، من نگذاشتم کسی (در جایی) در تمامی سرزمین های سومر و اکد ترساننده باشد.

25. من (شهر) بابل و همه ی (دیگر) شهرهای مقدس را در فراوانی نعمت پاس داشتم. درماندگان باشنده در بابل را که (نبونئید) ایشان را به رغم خواست خدایان یوغی [20]↓ داده بود (؟) نه در خور ایشان،

26. درماندگی هاشان را چاره کردم و ایشان را از بیگاری برهانیدم.{21}↓ مردوک، خدای بزرگ

از کردارهای من شاد شد و

27. (آنگاه) مرا، کورش، پادشاهی که پرستنده ی وی است و کمبوجیه، فرزند ِ زاده شده ی من و همگی سپاهیانم را

28. با بزرگواری، افزونی داد و ما به شادمانی، در آشتی تمام، کردارهایمان به چشم او زیبا جلوه کرد و والاترین پایه ی [22]↓ [ خدائیش ] را ستودیم. به فرمان او (= مردوک) همه ی شاهان بر اورنگ شاهی برنشسته

29. و همگی (شاهان) جهان [23]↓ از زبرین دریا (= دریای مدیترانه) تا زیرین دریا (= دریای پارس)، (همه ی) باشندگان سرزمین های دور دست، همه ی شاهان آموری شاهان Amurrû آموری،[24]↓ باشندگان در چادرها همه ی آن ها

30. باج و ساو بسیارشان [25]↓ را از بهر من؛ (= کورش) به بابل اندر آوردند و بر دو پای من بوسه دادند. از … تا (شهر) آشور Aššur و شوش MŬŠ. ERIN = Šusan

31. آگاده Agade، سرزمین اشنونا Ešnunna، (شهر) زمین مه – تورنو Mê – Turnu، دیر Dēr تا (پایان) نواحی سرزمین گوتیان و نیز (همه ی) شهرهای مقدس آن سوی دجله که از دیرباز ویرانه گشته بود،[26]↓ (از نو باز ساختم).

32. (و نیز پیکرۀ) خدایانی را که در میانۀ آن شهرها (= جای ها) به جای های نخستین بازگردانیدم و (همۀ آن پیکره ها را) تا به جاودان در جای (نخستین شان) بنشاندم (و) همگی آن مردم را (که پراکنده بودند)، فراهم آوردم و آنان را به جایگاه های خویش بازگردانیم.

33. (و نیز پیکره ی) خدایان سومر و اکد را که نبونئید (بی بیم) از خشم سرور خدایان (= مردوک) با بابل اندر آورده بود، به فرمان مردوک، خدای بزرگ به شادی و خوشی

34. در نیایشگاه هایشان بنشاندم – جای هایی که دل آن ها شاد گردد -باشد که خدایانی که من به جای های مقدس (نخستین شان) باز گردانیدم،

35. هر روز در برابر خداوند (= مردوک) و نبو زندگی دیریازی از بهر من بخواهند [27]↓ و هماره در پایمردی من سخن ها گویند، با واژه هایی نیک خواهانه باشد که به مردوک، خدای من، گویند که «به کورش، پادشاهی که (با بیم) تو را پرستنده است و کمبوجیه پسرش،

36. بی گمان باش، بهل تا آن زمان باز سازنده باشند … با روزهایی بی هیچ گسستگی.» همگی مردم بابل پادشاهی را گرامی داشتند و من همه ی (مردم) سرزمین ها را در زیستگاهی آرام بنشانیدم.

37. [ ……………………. یک ؟ غا]ز، دو اردک و ده قمری (فربه) بیش از (رسم ِمعمول ِدادن ِ) غازها، اردک ها و قمریان (معین کردم)

38. [……………بل]ند و بر آن ها بیفزودم. در استوار گردانیدن ب[نای ] باروی «ایمگور – انلیل Imgur – Enlil» باروی بزرگ شهر بابل کوشیدم [28]↓ و. […………….]

39. دیوار کناره ای (ساخته از) آجر  را بر کنار خندق شهر که (یکی از) شاهان پیشین [ ساخته و (بنایش را) به انجام نرسانیده ] بود،

40. [ بدانسان که ] بر پیرامون [ شهر (به تمامی) برنیامده بود ]،[29]↓ آنچه را که هیچ از یک شاهان پیشین (با وجود) افراد به بیگاری گرفته شده ی [ کشورش ] در بابل نساخته بودند،

41. [ ….. از قیر ] و آجر از نو بار دیگر بساختم و [ بنایشا]ن [30]↓ [ را به انجام رسانیدم. ]

42. [ دروازه های بزرگ وسیع مر آن ها را بنهادم ……. و درهایی از چوب سدر ] با پوششی از مفرغ، با آستانه ها و پاشنه [هایی از مس ریخته شده …… هر آن جایی که دروازه ها]یشان (یافت می شد)،

43. [ استوار گردانیدم ………………………………………………………………………. نو]شته ای لوحه ای (در بردارنده ی) نام آشور بانی پال Aššur – bāni – apli شاهی پیش [31]↓ از من [ در میان آن (= بنا) بدید]م.

44……………………………………………………………………………………………………….

45…………………………………………………………………………………… تا به روز جاودان.

C:\Users\Karmina\Desktop\jjj\800px-London_307.JPG

جایگاه استوانه ی کوروش بزرگ در دیرینکده ی لندن

پانوشت ها:

[1] استفاده از واژه ی enūto «سروری» (صفت از واژه ی EN سومری به معنی خداوند، صاحب) احتمالا نمایانگر آن است که هنوز اعتقاد ابتدایی راجع به نزدیکی بسیار بین قدرت حیاتی فرمانروا و ترقی و پیشرفت کشور در میان نویسندگان بابلی رواج داشته. نقل از مرحوم پروفسور «ا. لئو اوپنهایم»(A. Leo Oppenheim) رجوع كنید به :

Anceint Near Eastern Texts Related to Old Testament, ed. James B. Pritchard, 3rd ed. With Supplement (Priceton: Princeton University Press, 1696), P. 315, n. Ι.

[2] معنی لغوی : قرار گرفته بود.

[3] پیش از دوباره خوانی لوحه توسط آقای پروفسور «Paul Richard Berger» به جای واژه ی (؟) buli واژه tamšili بازسازی شده بوده است و از این رو این سطر به گونه ی زیر ترجمه شده بود :[ «… نبوئید راستین پیکره های خدایان را از اورنگ هاشان برداشته و ] (دیگران را) بر آن واداشت تا پیکره های (دروغین) بر آن ها (=  اورنگ ها) جای دهند.»نسخه برداری اینجانب وجود bu را تایید نمی کند و آنچه باقی مانده به ši شباهت بیشتری دارد.

[4] در بازسازی پایان سطر 6 اختلاف نظرهایی وجود دارد. در بازسازی پایان سطر 6 اینجانب نظر شادروان اوپنهایم و فرهنگ آشوری شیکاگو را نقل کرده است. در فرهنگ آشوری شیکاگو (Assyrian Dictionary Chicago) جلد سوم D ص 11 شماره ی 3 در ذیل واژه ی «dabābu» این عبارت به صورت زیر بازسازی شده است. Umišamma iddinibub šipr{I m}agritim««هر روز از رفتارهای خوار کننده سخن می گفت» و این بازسازی در ترجمه ی شادروان پروفسور اوپنهایم نیز آشکار است.

آقای پروفسور برگر این شکستگی را «u ana magriti» بازسازی کرده که با بررسی های دوباره توسط اینجانب و خود آقای برگر، به جهت نبودن فضای کافی برای واژه ی «ana» این بازسازی کنار نهاده شد.

[5] معنی لغوی : درست، با تقوی

[6] شادروان اوپنهایم از آن جهت که شاه می بایست در هنگام انجام آیین های سال نو دست خداوند مردوک را بگیرد این قسمت را چنین ترجمه کرده : « شاهی که درآیین سال نو akîtu) ) یاری اش کند»

[7] واژه یی که به «ماد» باز گردانیده شده به دو صورت «Ummānmanda» ماد و  «Umman Manda» سپاهیان ماد خوانده و ترجمه شده است.

[8] معنی لغوی : آن ها را واداشت تا (در برابر) دو پایش نماز برند.

[9] واژه ی «şalmat qaqqadi» به معنی سیاه سران استعاره ای شاعرانه است برای مردم به طور کلی به سبب آفریده شدن از جانب خدایان و شبانی – نگهبانی – شدن از جانب شاه.

[10] معنی لغوی : به گونه ی وسیعی گسترده.

[11] معنی لغوی : شمارش آن ها غیر قابل شناخت و فهم است.

[12] معنی لغوی : سلاح هایشان بسته شده.

[13] معنی لغوی : دستانش (= دستان کوروش) را از او (= نبونئید) پر کرد.

[14] واژه ی «šakkannakkî» که در این جا به «فرمانروایان» بازگردانیده شده، حکمرانان محلی به ویژه امرای دست نشانده ای بوده اند که در سرزمین های فتح شده از سوی پادشاه پیروز به حکمرانی منصوب می شده اند.

[15] معنی لغوی : پسر ِپسر.

[16] واژه ی «EN = bēl» به معنی مطلق «خداوند» در این زمان تنها برای خداوند مردوک بکار برده می شده است.

[17] در سال هفدهم نبونئید سپاهان کوروش در ماه تشریتو Tašrîtu (شهریور- مهر سال 539 پیش از میلاد) برای نخستین بار سپاهان بابل را به فرماندهی پسر نبونئید در محلی به نام اپیس Opis شكست می دهند. در این هنگام مردم بابل بر (نبونئید) سر به شورش برمی دارند، اما این شورش را نبونئید با کشتاری سهمگین سرکوب می کند. روز چهاردهم تشریتو (10 مهر ماه) شهر سیپر sippar در شصت كیلومتری شمال بابل به دست سپاهیان كورش گشوده می شود. روز 16 تشریتو (= 12 مهرماه) گبریاس فرمانده سپاهان گوتی (= آشور) از راه بستر رود فرات وارد بابل می شود و شهر را بی خونریزی تصرف می کند. روز سوم ماه Arahsamnu ارخسمنو (= 18 آبان) کورش به بابل می آید.
رجوع کنید به : سیدنی اسمیت

Sidney Smith, Babylonian Historical Texts Relating to the Capture and Downfall of Babylonian. London: Methuen and Co. Ltd. 1924.

[18] معنی لغوی : جستجو کردم.

[19] رجوع کنید به زیر نویس 10.

[20] منظور از «یوغ» بیگاری است.

[21] جمله ی  «anhussn upasih usaptir sarbasunu» به گونه های مختلفی ترجمه شده از آن جمله :

a. Weissbach: Verfall besserte ich aus, liess aufgraben ihren Einsturz.

b. Schrader: ihr Schaden besserte ich aus: ihre sarbu liess ich ofnen.

c. oppenheim: I brought relief  to their dilpidated hausing, putting (thus) an end to their (main) complaints.

A. Leo Oppenheim, Ancient Near Eastern Texts. P 316.

d. Paul Richard Berger : schaffte ich Erholung von ihrer Erschopfung, liess ihre fron losen.

P. R. Berger “der Kyros – Zylinder mit dem Zusatzfragment BIN II Nr. 32 und die akkadischen Personennamen in Danielbuch”. Zeitchrift fur Assyriologic, 64 (Juli, 1975), 199.

e. The Assyrian Dictionary, Chicago, Vol. 1/11, p. 120, sub anhutu: I relieve their weariness, unfastening the ropes (they pulled).

در این مرجع به جای واژه ی «sarbasunu» به اشتباه «sardisunu» به چاپ رسیده.

[22] معنی لغوی : مقام اول.

[23] معنی لغوی : تمامی سرزمین های مسکون.

[24] واژه ی Amurru «آموری» چون به قومی اطلاق می شده که در آغاز هزاره ی دوم پیش از میلاد از سوی غرب رود فرات به بین النهرین مهاجرت کردند، به معنی مطلق «غرب» نیز آمده از این رو گروهی این واژه را در این متن غرب نیز معنی کرده اند.

[25] معنی لغوی : سنگین.

[26] معنی لغوی : پایین افتاده شده بود، رها شده بود.

[27] معنی لغوی : گفتگو کنند.

[28] رجوع کنید به زیر نویس16.

[29] معنی لغوی : سبب حصار شدن به تمامی نشده بود.

[30] معنی لغوی : [ کارهایشا]ن.

[31] معنی لغوی : شاهی که پیش من رونده است.بند و شیوه ی فرمانروایی و کشور داری را از آنها بیاموزند.

کورُش بزرگ، راهنمای پدران آمریکا

کوروش بزرگ ، راهنمای پدران آمریکا

«هومر آبرامیان»

C:\Users\Karmina\Desktop\FullSizeRender (2).jpg

شاهین زرین، درفش کوروش بزرگ

C:\Users\Karmina\Desktop\200px-Lord_of_All_He_Surveys_(_Tomoka_Landfill,_just_west_of_Daytona_Beach,_Florida_)_-_Flickr_-_Andrea_Westmoreland.jpg

شاهین زرین

https://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/5/5c/Great_Seal_of_the_United_States_%28obverse%29.svg/600px-Great_Seal_of_the_United_States_%28obverse%29.svg.png

شاهین زرینِ سرسپید نشان ملی آمریکا

این نشان نخستین بار در سال ۱۷۸۲ بکار گرفته شد. بر روی این نشان شاهین سرسپیدی دیده می‌شود که در چنگال های چپ خود ۱۳ تیر و در چنگالهای راست خود یک شاخه زیتون را نگاه داشته است.چم این نشان چنین گزارش شده است: “a strong desire for peace, but will always be ready for war” آرزویی نیرومند برای آشتی، ولی همواره آماده ی جنگ.

دکتر نیل مک گرگور، سرپرست دیرینکده ی بریتانیا در باره ی استوانه ی کوروش بزرگ گفته است:

« این فرمان گرانمایه ترین الگویی است که فرمانروایان بزرگ جهان باید آن را در اداره کردن سرزمین های چند فرهنگی فرا دید خود داشته باشند.»

و این درست همان کاری بود که توماس جفرسون و بنجامین فرانکلین و جورج واشنگتن و دیگر پدران آمریکا در نوشتن قانون اساسی کشور خود انجام دادند.

آشنایی بزرگان آمریکا با شیوه ی کشورداری کورش

در سا‌ل‌های نخستینِ سده ی شانزدهم دولت پادشاهی انگلیس‌ کانون‌های سیزده ‌گانه‌یی را در آمریکا شالوده ریخت، ولی دیری نپایید که مردم آمریکا بپا خاستند و در پی نبردی پیروزگر، دست دولتِ بهره کش و فزونخواه انگلیس را از سرزمین خود کوتاه کردند در روز چهارم جولای سال 1776 یک دولت جدا سر برای خود بر سر کار آوردند. « توماس جفرسون » – « جورج واشنگتن » – و « بنجامین فرانکلین » ستونهای بنیادین این جداسری بودند.

کورش نامه، شیرازه بند قانون اساسی آمریکا

در نمایشگاه بین المللی واشنگتن دی سی افزون بر کُهن مانده های وام گرفته شده از دیرینکده ی بریتانیا، یک نسخه از گزارش تاریخی گزنفون در باره ی شیوه ی فرمانروایی کورش بزرگ زیر نام (سایروپدیا Cyropadia ) یا کوروش نامه دیده می شود. این گزارش در سال 1767 به دو زبان یونانی و لاتین در اروپا چاپ و فرا دست همگان جاگرفت.

گزنفون یا کسنوفون Xenophon فرزانه ی نامدار یونانی از شاگردان سُغرات بود ولی بیشترین سالهای زندگانی خود را در آسیا گذراند.

او در این گزارش از چگونگی اداره ی یک سرزمین فراخدامنِ چند فرهنگی بدست کورش بزرگ یاد می کند و نشان می دهد که کامیابی های آن جهاندار پیروزگر، همه بر آمده از سرچشمه های مهرگستری- مردم داری- شادی پراکنی- نرمخویی- راستگویی- راستکرداری- پیمانداری – گرامیداشت جان- گرامیداشت زیردستان- و کار و کوشش در پرتو خرد و اندیشه نیک بود.

C:\Users\Karmina\Desktop\300px-Xenophon2.jpg

گزنفون فرزانه ی یونانی نویسنده ی کورش نامه و گزارشگر شیوه ی فرمانروایی کورش بزرگ

توماس جفرسون نسخه یی از این گزارش را فرا دست خود داشت، نسخه یی که هم اکنون در کنگره آمریکا نگهداری می شود.

پیشگامان آزادی آمریکا و کسانی که شالوده های بنیادین آمریکای نوین را شالوده می ریختند به گزارش گزنفون در باره ی شیوه ی فرمانروایی آن پارسی بزرگ نگاهی ژرف داشتند. نوشته اند که توماس جفرسون کوروش نامه را نه تنها بارها و بارها خوانده بود، بلکه همکاران و هموندان خانواده ی خود را نیز به خواندن و بررسیدن آن بر می انگیخت، در نامه یی به نوه ی خود نوشته بود:

« هنگامی که زبان یونانی را آموختی، نخستین نوشته ی ارزشمندی که باید بخوانی سایروپیدیا است.»

توماس جفرسون خود به دو زبان یونانی و لاتین چیره بود و به کارنامه ی پیشینیان و دانش مردم شناسی دلبستگی فراوان داشت.

توماس جفرسون Thomas Jefferson سومین رئیس جمهور قانون گذار آمریکا (۱۸۰۱-۱۸۰۹)

توماس جفرسون Tomas Jefferson سومین فَر نشین، و یکی از اندیشمندان بزرگ و پدران بنیادگذار آمریکا. کسی که در زمان پادشاهی فتحعلی شاه قاجار در ایران اعلامیه ی خود سالاری{استقلال} ایالات متحده آمریکا را نوشت .

جورج واشنگتن George Washington یکی دیگر از پیشگامان آزادی آمریکا بود که همانند توماس جفرسون نگاهی به آمریکا و نگاهی به شیوه ی فرمانروایی کوروش بزرگ داشت. او نخستین افسر پنج ستاره‌ بود که بر ارتش آمریکا فرمان راند و سپاه خونریز انگلستان را در هم شکست .

C:\Users\Karmina\Desktop\800px-Washington_Crossing_the_Delaware_by_Emanuel_Leutze,_MMA-NYC,_1851.jpg

جورج واشنگتن بهنگام گذر از رودخانه دلاویر در پیکار با نیروهای انگلیسی

واشنگتن بیارمندی گروهی از رزم آوران آمریکایی و با یاری جُستن از دولت های فرانسه و اسپانیا، ارتشی

بزرگ فراهم آورد و نیروهای رزمی انگلستان را در جنگی که از سال 1775 آغاز و تا سال 1783 دنباله یافت درهم شکست.

پس از بدست آوردن این پیروزی بزرگ، در سال 1787 به دیگر فرهیختگانی پیوست که می بایست قانون اساسی آمریکا را می نوشتند. جورج واشنگتن در سال 1797 از سوی مردم آمریکا به ریاست جمهوری برگزیده شد و تا سال 1789 بنام « نخستین رییس جمهور آمریکا» مردم آن سرزمین را راهبری کرد.

بنجامین فرانکلین Benjamin Franklin یکی دیگر از کسانی بود که در بنیاد گذاری آمریکای نوین نامی بزرگ از خود برجای گذاشت.

C:\Users\Karmina\Desktop\م.jpg

بنجامین فرانکلین یکی از جاودانه مردان آمریکا

بنجامین فرانکلین دانش پژوهی پرکار – نویسنده ای چیره دست – روزنامه نگاری پر توان و نخستین کسی بود که به سرپرستی گروه فیلسوفان آمریکایی برگزیده شد. زندگی پرماجرا، و کرد و کار سیاسی اش او را در پایگاه یکی از نامدارترین مردان آمریکا فرا بردند… نام خُجسته ی او برسکه ها – اسکناس ها – کشتی های جنگی و بسیاری از کانون های آموزشی آمریکا بجا مانده و با شکوهی شایسته گردن آویز تاریخ گشته است.

بنجامین فرانکلین آمریکا را سرزمین کار و کوشش – سرزمین دانش و نو آوری – سرزمین همزیستی و آمیزش فرهنگهای گوناگون – سرزمین سازمان های جدا از دولت Non Governmental Org و سر زمین نا سازگاری با هرگونه خودکامگی دینی و سیاسی می دانست. او بر این باور بود که از راه روشنگری و دانش پراکنی می توان جهان بهتری برای دودمانهای آینده ساخت. او نیز همانند توماس جفرسون و جورج واشنگتن، نگاهی به آمریکا و نگاهی به شیوه ی فرمانروایی کوروش بزرگ داشت.

The Constitution of the United State

Image result

جورج واشنگتن و دیگر بزرگانی که در سال 1787 آسای آمریکا را نوشتند

قانون اساسی آمریکا با این واژه ها آغاز می شود:

We the People of the United States…

مامردم ایالات متحده…

این نخستین بار بود که در گفتمان های سیاسی سخن از«مردم» بمیان کشیده می شد. تا آن زمان ( سال 1780) واژه ی « مردم » در فرهنگ سیاسی کشورمداران جایی نداشت!. در خاور زمین تیغ خونریز زور آوران زمانه بر مردم فرمان می راند و در باخترزمین رهنمودهای نامردمی ماکیاولی چراغ راه فرمانروایان ستم پیشه بود.

ماکیاولی

نیکولو دی برناردو دِ ماکیاولی  Niccolò di Bernardo dei Machiavelli فیلسوف سیاسی، سخن پرداز، آهنگساز و نمایشنامه ‌نویس نامدار ایتالیایی در سال 1469 در فلورانس ایتالیا زاده شد و در سال 1527 درگذشت. در جوانی بکار منشی گری در دولت فلورانس پرداخت و با کار و کوشش وهوشمندی بسیار که داشت گامه های فراپویی را یکی پس از دیگری پیمود و به زودی به کارهای دیپلوماتیک بر گمارده شد و با بسیاری از بزرگان کشور مانند پاپ و لویی دوازدهم پادشاه فرانسه دیدار و گفتگو کرد.

Santi di Tito - Niccolo Machiavelli's portrait headcrop.jpg

نیکولا برناردو ماکیاولی: فیلسوف- سیاست گذار- سخنپرداز و نمایشنامه نویس ایتالیایی زاده ی فلورانس 1469 – 1527

در آن هنگام جوانی بنام (چزاره بورجیا (Cesare Borgia نگاه ماکیاولی را نسبت به شیوه ی کشورداری از بیخ و بن دگرگون ساخت.

C:\Users\Karmina\Desktop\Cesareborgia.jpg

چزاره بورجیا بزرگ زاده ی خاندان بورجیا و سیاستمدار ایتالیایی روزگار رنسانس، فرزند نا روا ( نامشروع)

کاردینال رودریگو بورجیا بود که سپس تر پاپ و رهبر کاتولیک های جهان شد، و خودش نیز به گامه ی کاردینالی رسید و با پشتیبانی پاپ!در پایگاهی بالاتر از (شاهزاده) جا گرفت.

چزاره مردی بسیار ستم پیشه، کینه ورز، فریبکار، پشت هم انداز، دیو خو و بد سرشت بود، درست همان کسی که ماکیاولی در (شهریار) نشان می دهد.

اگر چزاره نبود ماکیاولی ( شهریار The Prince) را نمی نوشت، او بود که انگیزه ی نوشتن این نامه را فراهم آورد.

ماکیاولی می گفت:

فرمانروا شیرازه بند کشور است… مردم بار برانی بیش نیستند!. بار برانی که بار سنگین کشور داری و پایه های سنگین فرمانرایی را بر دوش خود دارند!. تنها نا همسانی این دسته از بار بران با دیگر بار بران چهار پا در این است که چارپایان نمی توانند خوراک و نوشاک و ستورگاه خود را فراهم کنند، از این رو فراهم آوردن خوراک و نوشاک و ستورگاه این دسته از باربران خویشکاری دارندگان آنها است!. ولی مردم از آنجا که خود می توانند خوراک و نوشاک و پوشاک خود را فراهم آورند و سرپناهی برای خود بسازند، فرمانروا از انجام این خویشکاری به دور است!.

… اگر پایه های تخت فرمانروایی سُست و لرزنده شوند، شیرازه ی کشور ازهم پاشیده می شود و همه چیز در هم می ریزد!. فرمانروا بهیچ روی نباید پای بند مَنِش نیک، و خوی و رفتار مردمی باشد، فرمانروا هرجا که بایسته دید باید دروغ بگوید، فریب بدهد، پیمان های دروغین ببندد، پیمان در پی پیمان بشکند، خون بریزد و از هیچگونه زشتکاری روی بر نگرداند!.

داریوش آشوری، فرزانه ی گران ارجی که شاهزاده را بزبان پارسی برگرداند، در نخستین برگه ی این نامه می نویسد:

« در زبان و اصطلاحات سیاسی واژه یی بدنام تر از «ماکیاولیسم» وجود ندارد. بُنیاد این برداشت رهنمودهایی است که ماکیاوللی در کتاب شهریار به کسانی می دهد که جویای قدرتند. ماکیاوللی که نیرنگ بازی و فریب را در بازی قدرت، اصلی ضروری و ناگزیر می شمارد. از همان زمان که دستنویس کتاب پراکنده شد ، در زیر ضرب بدترین تهمت ها و دشنام ها قرار گرفت و نام وی نزد بسیاری کسان همنام شیطان شد…»

جان لاک

سال‌ها پس از ماکیاولی (در سده ی هفدهم) فرزانه ی دیگری بنام )جان لاک John Locke ( و این بار از انگلستان برخاست و اندیشه های ماکیاولی را بسیار نا شایست و زیانبارشمرد.

جان لاک زبانهای یونانی و لاتین را بخوبی می‌دانست و گزارش گزنفون را در باره ی شیوه ی فرمانروایی کورش بزرگ خوانده و به این هوده رسیده بود که پایه های دولت باید در دل مردم استوار باشند نه بر گرده آنها. دولتی که کاخ فرمانروایی خود را بزور تیغ و تازیانه و نیرنگ برگرده ی مردم استوار کرده باشد، کاخ سنگی بزرگی است که بر ماسه های کنار دریا ساخته شده و سر انجامی جز فروپاشی نخواهد داشت.

جان لاک می گفت:

« دانش بر آمده از آزمون است… هر آدمی که پا به هستی می گذارد باید از هوده های شایسته ی مردمی برخوردار باشد… هوده ی زنده بودن – هوده ی آزادی در اندیشه و گفتار و کردار… هوده ی پرداختن به کاری که دوست می دارد، و دوری جستن از کارها و چیزهایی که دوست نمی دارد، آزادی در گزینش رهبران و نمایندگان پاک سرشت، خردمند و دادگر… هوده ی دادرسی در دادگاهی که دارای گروه دادگران و دادگزاران شایسته باشد…هوده ی واخواهی و نپذیرفتن برتری جوییهای بیجا، و نپذیرفتن فرمان های نا سزاوار و ناشایسته ی دولت، اینها و بسیاری هوده های دیگر را به هیچ روی نمی توان و نمی بایست از مردم گرفت، در سرزمینهایی که مردم از چنین هوده هایی ببی بهره باشند، کمترین نشان از پیشرفت و فراپویی و بهزیوی مردمان دیده نخواهد شد.

A portrait of famous political philosopher John Locke.

جان لاک فیلسوف انگلیسی سده ی هفدهم 1632- 1704

از دید این فرزانه ی انگلیسی، خویشکاری دولت پاسداری از هوده های شهروندان است، چرا که دولت بهتر از هر یک از شهروندان در انجام چنین خویشکاری توانا است، انجام این خویشکاری است که درجه ی شایستگی یک دولت را نشان می دهد، اگر دولتی نتواند هوده های شهروندان خود را پاس بدارد، باید کنار برود و جای خود را به کسانی بسپارد که از سوی مردم برگزیده خواهند شد . تنها مردم اند که نشان خواهند داد چه کسی شایسته ی فرمانروایی بر آنها است.

شگفتا که هزاران سال پیش از جان لاک، فرزانه ی دیگری از سرزمین فرهنگ خیز ایران بنام اشو زرتشت ورجاوند گفته بود:

ای مزدا اهورا،

تو به آدمی آزادی گزینش راه داده ای

تا راهبر راستین خویش را بر گزیند

و از راهبر دروغین سر بتابد . یسنا 9/31

ای مزدا،

هنگامی که در آغاز،

با اندیشه ی خویش ،

برای ما تن و خرد و نیروی شناخت آفریدی

و به تن ما جان دمیدی

خواستی که ما باور خویش را

بدلخواه برگزینیم یسنا 11/31

پس شما هیچیک ،

به گفتار و آموزشهای ناراستکان ( دولت های ستم پیشه و ناشایست)

گوش فرا مدهید،

زیرا ناراستکار ( فرمانروایان خودکامه)

بیگمان، خانه و ده و شهر و کشور را

به ویرانی و تباهی می کشاند.

پس در برابر ناراستکار( فرمانروای خودکامه ) بایستید و با او برزمید. یسنا 19/3

پدران آمریکا، بویژه توماس جفرسون – جورج واشنگتن – و بنجامین فرانکلین که می خواستند شالوده های بنیادین یک سرزمین آباد و آزاد را پایه بریزند، می دانستند که جان لاک آنچه را که گفته و نوشته، در پرتو اندیشه های جهان آرای کورش بزرگ دریافته و نوشته است… آنها می دانستند که بر پایه ی اندیشه های ماکیاولی نمی توان کشوری آزاد و آباد ساخت… با چنین بینشی بود که دست بکار نوشتن آسای آمریکا شدند، و سخن را با …We the People of the United States آغاز کردند.

این نخستین بار در کارنامه ی باختر زمین بود که شالوده های کشورداری بر دل مردم استوار می گشت نه بر گرده ی آنها، باید درود و آفرین گفت به آن مردان بزرگ آمریکایی که چنین کردند، ولی بیاد داشته باشیم: هزاران سال پیش از آنکه آن بزرگ مردان آمریکایی واژه ی « مردم » را در پیشانی آسای آمریکا جا دهند و آن را گردن آویز آیین های کشورداری کنند، ، شاهنشاه داریوش بزرگ در سنگ نبشته ی گنجنامه در دامنه کوه الوند نوشت:

خدای بزرگ است اهورامزدا كه این زمین آفرید، كه آن آسمان آفرید، كه مردم آفرید، و شادی برای مردم آفرید…

Image result for ‫گنجنامه همدان‬‎

سنگ نبشته ی شاهنشاه داریوش بزرگ و خشایارشا بر سینه ی کوه الوند در همدان

کورش بزرگ جانمایه ی فرهنگ ایران را جامه ی کردار پوشانید و داریوش بزرگ آن را زبانی کرد. این دو شهریار والاتبار ایرانزمین نشان دادند: آنچه که شیرازه ی کشور را از گزند باد و باران روزگار در پناه نگهمیدارد مردم اند نه شهریار!. شهریار پیشکار مردم است، نه سرور و نه تاجی بر سر آنها… در زبان پارسی {شهر} همان {کشور} است و{ یار} آن نام خوش آهنگی است که تا همیشه ی زندگی همانند {مادر} بر زبانها جاری خواهد بود، پس شهریار کسی است به یاری مردم می شتابد تا خار رنجی از پایشان بیرون کشد و آنان را به خان شادمانی برساند، نه اینکه بر گرده ی آنها سوار شود. کوروش بزرگ نمونه ی چنین شهریاری بود. نامش خجسته و پرتو مهرش همیشه بر سر فرزندان ایران بوم گسترانیده باد

 

مرد بالدار یا کورُش بزرگ

مرد بالدار

یا کورُش بزرگ

ارمغانی از بنیاد فرهنگ ایران در استرالیا (1)

 »هومر آبرامیان«

C:\Users\hoomer\Documents\Koorosh Bozorg\Proposal\Cyrus the Great.jpg

سنگ نگاره ی کورش بزرگ در پاسارگاد

کورُش بزرگ در سال 530 پیشازایش چشم از جهان فرو بست و پسرش کمبوجیه بر جای او نشست و آرامگاه خیال انگیزی در پاسارگاد برای پدر بساخت و پیرامونش را با گلها و گیاهان و درختانی که کورش بزرگ دوست می داشت بیاراست، و فرمان داد تا دو تندیس که نمایانگر فَرّ و شکوه آن بزرگوار باشند از سنگ بتراشند و در دو سوی آرامشگاه کورش بگذارند.

Related image

یکی از این سنگ نگاره ها در سده ی نوزدهم زایشی در نزدیكى استخر در دشت مُرغاب پیدا شد كه به بلندای یك مرد است. این تندیس، كورش بزرگ را بگونه یی نشان می‌دهد كه دو بال همانند بال شاهین از دو سویش برکشیده و تاجى از نمادهای مصری و ایرانی مانند: دو شاخ گاو، دو مار کُبرا و سه چنبر خورشید بسر دارد.

این یگانه تندیس ایرانی نیست که آن را با نمادهای مصری و ایرانی آراسته اند، در سال 1351 کوچی درکاوشهای باستانشناسی که در شوش انجام گرفت تندیس شکسته یی از شاهنشاه داریوش بزرگ بدست آمد که هم اکنون در موزه ایران باستان نگهداری می شود. باستان شناسان بر این باورند که این تندیس در روزگار فرمانروایی داریوش یکم بدست هنرمندان مصری ساخته شده و آن را از مصر به درگاه شاهنشاه ایران ارمغان آورده اند.

بلندای این تندیس با همین شکستگی دو متر و چهل و یک سانتیمتر، و جنس آن از سنگ گرانیت مصری است. این بزرگترین تندیس سه پهلو از روزگار هخامنشی است که برای ما بجا مانده . بر روی جامه ی داریوش به سه زبان پارسی باستان، عیلامی و بابلی نام اهورامزدا نوشته شده و درزیر پای تندیس با دبیره ی هیروگلیف از پیروزی شاهنشاه داریوش بزرگ بر مصر و بیست و چهار ملت دیگر یاد شده است.

روی این تندیس با سه دبیره ی پارسی – ایلامی و بابلی و هیروگلیف مصری نام شاهنشاه داریوش کنده شده و برنام فرعون بزرگ مصر به او داده اند. بر روی پایه ی این تندیس، نگاره هایی از خدایان مصری که در کار گره زدن گل های نیلوفر آبی و پاپیروس مصری به نشان دوستی دو ملت کهنسال ایران و مصر دیده می شود.

download (1).jpg

 

مرد بالدار یا کورُش بزرگ؟

سنگ نگاره ی کورُش بزرگ نمونه ی بسیار برجسته یی از هُنرِ کنده کاری در سنگ، و از چنان والامندی در جهان هنر برخوردار است كه شمار بزرگی از باستان شناسان و دانش پژوهان اروپایی را تنها براى دیدن آن به ایران کشانده است.

خوشبختانه این تندیس هم اکنون در دشت مُرغاب برپا است و به نوشته ی زنده یاد استاد بهرام فروشی این دشت بپاس همین سنگ نگاره دشت مُرغاب نام گرفته است چرا که مردم از دیر زمان پیکر زیبای کوروش بزرگ را با بال هایی که بر شانه دارد یک مرغ آسمانی پنداشته و آن دشت را مُرغاب نام داده اند.

زنده یاد دکتر بهرام فروشی ایرانشناس برجسته ی روزگار ما در نامه ی بسیار ارجمندی بنام ایرانویچ چاپ دانشگاه تهران که تا کنون شش یا هفت بار بزیر چاپ رفته و بیدرنگ نایاب گشته است می نویسد:

جهانگردان و باستانشناسانی که در زمانهای گذشته به ایران آمده اند، از روی پیکره ی بالدار کورُش بزرگ نگاره برداری کرده و فرتورهایی از آن برداشته اند.

یکی از نامدارترین کسانی که این تندیس را دیده و از روی آن نگاره برداشته، کسی است بنام سر رابرت کرپورتر Sir Robert Kerporter سیاستمدار- هنرمند- نویسنده و جهانگرد انگلیسی که در سال 1777 در انگلستان زاده شد، در سال 1818 بدیدار سنگ نگاره ی کوروش بزرگ شتافت و از روی آن با آب و رنگ نگاره بر داری کرد و در سال 1842 چشم از جهان فرو بست.

C:\Users\Karmina\Desktop\Robert_Ker_Porter.jpg

Sir Robert Ker Porter, KCH (1777-1842)

سر رابرت کرپورتر نخستین کسی بود که دانست ساختمانی که تا آن زمان در پاسارگاد بنام: قبر ام النبی- یا قبر مادر سلیمان دانسته می شد، کاری به سلیمان(پسر داود پادشاه اسراییل) و یا مادراو ندارد!. بلکه آرامشگاه بزرگترین مرد تاریخ جهان کورُش بزرگ است.

در نگاره یی که سر رابرت کرپورتر با آب و رنگ از سنگ نگاره ی پاسارگاد کشید، مانند بسیاری از دیگر نگاره هایی که دیگر جهانگردان پیش و پس از او از این سنگ نگاره کشیده اند، با سه دبیره ی پارسی باستان – ایلامی و بابلی نوشته شده است: اَدم کوراش خشَه یَتیا هَخَه مَنَه شیا که برگردان آن به پارسی امروز می شود: منم کورُش پادشاه هخامنشی.

این بخش از این سنگ نگاره در زیر تازیانه های باد و باران روزگار شکسته و از میان رفته است. و شوربختانه در پی بی انگاریهای دولت اسلامی آنچه که بر جای مانده نیز رو به فرسایش و میرِش است!.

مارسل دیولا فوا Marcel Diolafoa باستانشناس نامدار فرانسوی به همراه همسرش ژانت دیولافوا Jeanette Diolafoa سه بار پیاپی از سوی دولت فرانسه برای کاوش های باستانشناسی به ایران فرستاده شدند. مارسل اگر چه مهندس راه آهن فرانسه بود ولی به باستان شناسی بیش از مهندسی دلبستگی داشت. همین دلبستگی او به داشته های جهان باستان بود که در سال 1881 زایشی او و همسرش ژانت را به ایران کشانید. این دو در گشت و گذار خود در خوزستان به تپه های باستانی در شوش رسیدند و سرانجام با همکاری پزشک فرانسوی ناصرالدین شاه قاجار پروانه ی کندوکاو در تپه های شوش را بدست آوردند و از سال 1884 تا سال 1886 شوش را چنان غارت کردند که اسکندر نکرد. از ماندمانهای زیر خاکی، گاوسنگی بزرگی بود که چون نمی توانستند آنرا به فرانسه ببرند، ژانت دیولافوا با پتک آن را تکه تکه کرد و تکه های خرد شده ی آن را با خود به پاریس برد!.

C:\Users\Karmina\Desktop\10977-39343.jpg

مارسل دیولافوا یکی از دُژمنش ترین غارتگران ماندمانهای ایران

مارسل و همسرش ژانت نیز این سنگ نبشته را بر بالای سر سنگ نگاره ی کورش بزرگ دیده و از روی آن نگاره برداری کرده اند.

C:\Users\Karmina\Desktop\مرد بالدار\fgj.jpg

پیش از آنها نیز جهانگردان و باستانشناسان دیگری این سنگ نبشته را دیده و در گزارش خود از آن یاد کرده اند، از نامدارترین آنها می توان از جیمس موریه James Justinian Morier نویسنده و دیپلمات بریتانیایی سده ی نوزدهم نام برد.

C:\Users\Karmina\Desktop\James_Morier.jpg

James Justinian Morier (1780-1849)

جیمز موریه در روزگار فتحعلی شاه قاجار به ایران آمد و از شهرهای بوشهر – شیراز – اسپهان– تبریز و تهران دیدن کرد و مردم ایران را به شوند نا بهره مندی از آزادی، مردمی واپسگرا – پس مانده از تکاپوی جهانی – ستم پذیر- دروغگو- چرب زبان و بت ساز نامید!..

البته از برخی فروزه های نیک ایرانیان نیز مانند میهمان نوازی یاد کرد، از نامدارترین نوشته های او نامه ی بسیار پُر ارزشی است بنام سرگذشت حاجی بابای اصفهانی که بدستیاری میرزا حبیب اصفهانی به پارسی برگردانده شد. موریه در دیدار از شیراز به پاسارگاد و تخت جمشید رفت و از بسیاری از سنگها و سنگ نگاره ها، و از آن میان سنگ نگاره ی کوروش بزرگ نگاره برداری کرد و با خود به انگلستان بُرد. در نگاره یی که او با سیاه غلم کشیده است همان چیزی دیده می شود که در نگاره ی آب و رنگ سر رابرت کرپورتر، و همان سخنان شیوای شاهنشاه کوروش بزرگ که: اَدم کوراش خشَه یَتیا هَخَه مَنَه شیا = منم کورُش پادشاه هخامنشی.

در سال 1851 کشیشی بنام فوستر از این تندیس دیدن کرد و همان چیزی را در گزارش خود نوشت که تنی چند از اروپاییان پیش از او دیده و گزارش کرده بودند.

در سال 1906 ویلیام جکسن باستانشناس نامدار اروپایی بدیدار این سنگ نگاره شتافت و از روی نوشته ی بالای سر آن نگاره برداری کرد و در گزارش خود نوشت:

« بر روی تخته سنگی که 12 پا بلندی و پنج پا پهنا و 2 پا کلفتی دارد پیکره ی شاه بزرگ دیده می شود که بر سر آن تاج پادشاهی مصر نشسته و دو بال شاهین بر شانه های او شکوه شاهانه اش را آنچنان به رُخ می کشند که انگاری سرشت ایزدی دارد، این تندیس پادشاهی است بزرگ که بر بالای سرش نوشته شده است: منم کورُش شاه هخامنشی…»

C:\Users\hoomer\Documents\Koorosh Bozorg\Proposal\Picture1.jpg

در دانشنامه ی کلان لاروس نیز فرتوری از این سنگ نگاره بچاپ رسیده و زیر آن نوشته اند:

« سنگ نگاره ی کورُش بزرگ شاهنشاه هخامنشی».

نکته ی بسیار شایان ژرف نگری در اینجاست که این تندیس پس از دو هزار و پانسد سال همچنان برسر پا ایستاده، و ما می دانیم که بسیاری دیگر از تندیسها و پیکره های سنگی، در دشت مُرغاب یا تخت جمشید، و پاسارگاد، و ایلام، و همدان، و جای جای ایران، بدست روستاییان و شکارچیان شکسته و از میان رفته اند، ولی ایزد گونگی این تندیس، مردم را از آسیب رساندن به آن باز داشته است.

چرا کورُش کفش ندارد؟

برخی گفته اند: اگر این کورش است، چرا کفش ندارد؟ مگر زمان هخامنشیان ایرانیان کفش نمی پوشیدند؟.

پاسخ این است که این سنگ نگاره در زمانی به درازای دو هزار و پانسد سال در زیر تازیانه های باد و باران روزگار بوده و در این رهگذر آسیب های فراوان دیده است، با اینهمه از پای پشتی می توان دریافت که او کفش بدون بند بپا دارد، و ما این را می دانیم که در روزگار هخامنشی تنها شهریاران و شاهزادگان کفش بدون بند می پوشیدند. برای نمونه در سنگ نگاره ی شاهنشاه داریوش بزرگ در تخت جمشید تنها او و پسرش خشایار، کفش بدون بند پوشیده، ولی مگس پران و چتر دار کفش های بند دار بپا دارند..

تن پوش

در این سنگ نگاره، کورش جامه ی بلندی بتن دارد که در میان، دارای نواری است که در سرتاسر آن گلهای نیلوفر آبی در کنار هم چیده شده اند..

والتر هینتس ایران شناس نامدار آلمانی، در باره ی جامه شهریاران ایران می نویسد:

« تن‌پوش شاهان پارسی عبارت است از جامه‌یی سپید با رگه‌های ارغوانی و ردایی ارغوانی زربافتی که در بخش جلو نواری سپید در میان داشت…»

و می افزاید:

«… در نزد هخامنشیان رنگ سپید نشانه روحانیون، رنگ (ارغوانی) نشان جنگجویان و رنگ آبی نشانه کشاورزان بوده است. تنها شاه می‌توانست از جامه با ترکیب رنگ سپید و (ارغوانی) داشته باشد. ریشه‌های چسبیده به نوار گلدار از گروه‌های هفت ریسمانه تشکیل شده‌اند که با توجه به تقدس‌ شماره ی هفت در نزد پارسیان و زرتشتیان قابل توضیح است…»

گل نیلوفر آبی بر کناره ی پیراهن کوروش بزرگ نشان ایزد بانوی والاتبار ایرانزمین اردویسورَ آناهیتا، و نماد شهر یاریِ پسندیده است، همان است که در تخت جمشید در دست راست شاهنشاه داریوش بزرگ دیده می شود.

C:\Users\Karmina\Desktop\داریوش-بزرگ.jpg

نی در دست چپ شاهنشاه داریوش، نشان سیمرغ زنخدای خردمند ایرانی، و گل نیلوفر آبی در دست راست او نشان اردویسور آناهیتا ایزد بانوی آبها است که خود به پرُی و سرشاری همه ی آبهای زمین است . در این تندیس شاهنشاه ایران نماد دو زن خدای ایرانی را در دست گرفته و این یکی از شاهکارهای هستی شناسی و جهان بینی ایرانی است..

گل نیلوفر آبی در خاور زمین همان اندازه ارجمند بود که گل رُز در باختر. این گل از آن رو در ایران و مصر و میان رودان و فینیقیه گرامی داشته می شد که در بیشتر افسانه های کُهن، آب بُنمایه ی آفرینش دانسته شده است. از آنجا که گل نیلوفر آبی در سپیده دم باز، و بهنگام فروشد خورشید بسته می شود، با خورشید همانندی پیدا می کند. خورشید در بیشتر افسانه های آفرینش پدر زندگی است، از این رو گل نیلوفر آبی نُماد روشنایی – آفرینش – باروری – نو شوندگی و بیمرگی است. و از آنجا که برگ و گل و میوه اش چنبری هستند نُماد رسایی هم هست.

از سوی دیگر گل نیلوفر آبی در هستی شناسی ایرانی نشان شکفتن مینُوی است، چرا که ریشه هایش در گِل و لای هستند ولی رویش و بالش آن رو به بالا است. بدین گونه خود را از تیرگیها و پلیدیهای پایین می رهاند و رو به روشنایی بالا می بالد. این بینش ایرانی با آن سخن سعدی که می گوید:

پرتو نیکان نگیرد آنکه بنیادش بد است تربیت نا اهل را چون گردگان بر گنبد است

سر سازگاری ندارد. فرهنگ ایران بر این باور است که نیکی همانند خورشید است و (بدان) ، در بند تاریکیهای نادانی، اگر بد کاران و پتیارگان را از ژرفای تاریکی به جهان روشن اهورایی بیاورند و در پرتو خرد و اندیشه نیک پرورش دهند، دیری نخواهد پایید که همانند گل نیلوفر آبی از آلودگیها خواهند رَست و در جهان روشن و شاد اهورایی رویش و بالش خواهند گرفت…

C:\Users\Karmina\Desktop\images.jpe

گُلی که در دست پادشاهان هخامنشی مانند کورش بزرگ و داریوش بزرگ دیده می شود افزون بر آنچه که گفته شد، نُماد دوستی و مهر گستری و شادی پراکنی هم هست که شالوده های بنیادین فرهنگ ایران اند.

در کنار هم جا گرفتن گلهای نیلوفر آبی در کناره ی پیراهن کوروش نشان همبستگی ملتهاست .همانگونه که گل نیلوفر آبی و پاپیروس مصری در کنار هم در تندیس شاهنشاه داریوش نشان همبستگی دو ملت کهنسال ایران و مصر بوده است.

می رسیم به تاجی که برسر کورُش بزرگ است:

C:\Users\Karmina\Desktop\در باره ی کوورش\تندیس کوروش بزرگ\فرتور شماره 17.jpg

این تاج که با شکوهی سزاوار بر سر کورُش بزرگ جاگرفته همان تاج شاهان بزرگ مصر است و در اینجا راستینگی سخن گزنفون را نشان می دهد که در گزارش خود در باره ی شیوه ی فرمانروایی آن پارسی بزرگ می نویسد:

«… می دانیم که مردمان گوناگون شتابان فرمانبردار کورش گشتند، مردمی که آنچنان از او دور بودند که می بایست آنرا در مدت زیادی از روزها و ماهها بپیمایند، برخی او را هرگز ندیده بودند و برخی می دانستند که او را هیچگاه نخواهند دید . مردم از اینرو فرمانروایی کورش را خواستار بودند که خواست کورش خواست خود آنها بود، و خواست آنها چیزی بجز زیستن به آرامی و بهره داشتن از بهترین شادمانیها نبود .

C:\Users\Karmina\Desktop\rarelief.jpg

این تاج با شکوه، برخی از نُماد های مصر کهن را نشان می دهد که با نُماد های بنیادین فرهنگ ایران بسیار نزدیک و در برخی از زمینه ها این همان اند، مانند:

هآرآس فرزند خدای آسمان و روشنایی و زندگی در بینش مصری که با ایزد مهر ایرانی همانندی بسیار دارد.

C:\Users\Karmina\Desktop\در باره ی کوورش\تندیس کوروش بزرگ\فرتور شماره 18.jpg

هآرآس فرزند خدای آسمان

اُسیریس ( پدر) یا خدای مرگ! که با واژه ی « مَرد» که بُن مُردن است و مَردُم که همان مردنی ها هستند و مُرداد که مردنی است! (وارون اَمُرداد که نا میرندگی است) همانندی بسیار دارد.

C:\Users\Karmina\Desktop\در باره ی کوورش\تندیس کوروش بزرگ\فرتور شماره 18.jpg

اُسیریس

آیزس مادر یا زن خدای سپهر، و نیروی زندگی که با واژه (زن) در زبان پهلوی که بُن زندگی است این همان است.

C:\Users\Karmina\Desktop\در باره ی کوورش\تندیس کوروش بزرگ\فرتور شماره 20.jpg

آیزس

Image result for ‫هاراس خدای مصری‬‎

خدایان مصری درکنار یکدگر ( یاد آور پدر ، پسر ، روح القدس در مسیحیت)

شاخ گاو یا گوسپند نر نماد اشویی جان( تقدس جان) در فرهنگ ایران و نماد توانمندی و شهریاری پسندیده در فرهنگ مصر و اسراییل و ایران است.

C:\Users\Karmina\Desktop\download.jpe

دانیال نبی یکی از انبیاء بزرگ بنی اسراییل در فرگرد هشتم گزارش خود در تورات می نویسد:

« در سـال سوم سلطنت بَلشَصَر پادشاه، رویایی بر من دانیال ظاهر شد، در آن رویا دیدم كـه من در کاخ پادشاهی شوشان که در عیلام میباشد بودم و در عالم رؤیا دیدم که در کنار رود اُولاى(آب های پرزور، نام شاخه ی خاوری رود کرخه که از شوشان می گذشت) می باشم. پس چشمان خود را برافراشته دیدم که ناگاه قوچى نزد نهر ایستاده بود که دو شاخ داشت و شاخ هایش بلند بود و یکی از دیگری بلند تر و بلندترین آنها آخر بر آمد* وقوچ را دیدم که بسمت مغرب و شمال و جنوب شاخ می زد و هیچ وحش با او مقاومت نتوانست کرد و کسی نبود که از دستش رهایی دهد و بر حسب رأی خود عمل نموده بزرگ می شد* و حینیکه متفکر می بودم، اینک بُز نرّی از طرف مغرب بر روی تمامی زمین می آمد و زمین را لمس نمی کرد و در میان چشمان بُز نر شاخی معتبر بود * و به سوی آن قوچ صاحب دو شاخ که آن را نزد نهر ایستاده دیدم آمد و به شدت قوت خویش نزد او دوید* و او را دیدم که چون نزد قوچ رسید با او بشدت غضبناک شده قوچ را زد و هر دو شاخ او را شکست داد و قوچ را یارای مقاومت با وی نبود، پس ویرا بزمین انداخته پایمال کرد و کسی نبود که قوچ را از دستش رهایی دهد * و بُز نر بی نهایت بزرگ شده و چون قوی گشت آن شاخ بزرگ شکسته شد و در جایش چهار شاخ معتبر بسوی بادهای اربعه ی آسمان بر آمد و از یکی از آنها یک شاخ کوچک برآمد و بسمت جنوب و مشرق و فخر زمینهای بسیار بزرگ شد…. اما آن قوچ صاحب دو شاخ پادشاهان مادیان و فارسیان می باشد( کورش؟) و آن بُز نر ستبر پادشاه یونان می باشد( اسکندر؟) وآن شاخ بزرگی که در میان دو چشمش بود پادشاه اول است و آن شکسته شدن و چهار در جایش برآمدن، چهار سلطنت از قوم او اما نه از قوت او بر پا خواهند شد… »

یهودیان که تا آن زمان در اسارت بابل بسر می بردند رویای دانیال نبی را مژده ی رهایی بشمار آوردند و دانستند که زود خواهد بود که بندهای اسارت شان بدست یکی از پادشاهان ایرانزمین گشوده خواهند شد.

دیری نپایید كه كورش بزرگ سرزمینهای ماد و پارس را همبسته کرد و بُنیاد یک شاهنشاهی بزرگ را در ایران پی ریخت، و هـمان‌ گونه كه دانیال در رویاى خود دیده بود كه {آن قوچ، شاخ‌ هایش را به غرب و شمال و جنوب می‌‌زند}، كوروش بزرگ نیز کرانه های شاهنشاهی ایران را در باختر و شمال و جنوب گسترش داد ویهودیان را از بند اسارت ننگین رهایی بخشید و زمینه ی بازگشت آنها را بسرزمین نیاکانشان فراهم آورد.

شاخ گاو در نزد مصریان نشان باروی و دهش خداوندی، وگاو در فرهنگ ایران نماد ورجاوندی و اشویی جان است… بر پایه ی این جهان بینی است که فردوسی بزرگ از زبان ایرج به برادران می گوید:

میازار موری که دانه کش است      که جان دارد و جان شیرین خوش است.

و باز در بستر همین جهان بینی است که شیخ ابوالحسن خرقانی بر سر در خانگاه خود می نویسد:

« هر که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید چه آنکس که به درگاه باریتعالی به {جان} ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد..».

C:\Users\Karmina\Desktop\Larestan.jpg

آن قوچِ دارندِه ی دو شاخ، پادشاه ماد و پارس است…

در استوره های ایرانی که باید آنها را بیخ و بُن فرهنگ ایران شمرد «گاو» و «آدمی» هر دو از جنس آتش اند. در بندهش می خوانیم:

« اهورا مزدا در پنجمین گامه ی آفرینش گاو را در ایرانویچ بر بالای رود وهِ دائیتی که در میانه ی جهان است آفرید، آن گاو سپید و روشن بود چون ماه…

C:\Users\Karmina\Desktop\223-7-pasture.jpg

پس از گاو سپید و ماه گونه، گیومرت ( کیومرس) را بر بالای رود وه دائیتی در ایرانویچ آفرید روشن چون خورشید…

گیومرت بر سوی چپ و گاو بر سوی راستِ هُرمزد آفریده شدند!.. والامندی گاو را در فرهنگ ایران از همین اینجا می توان به روشنی دریافت. بر پایه ی برخی دیگر از استوره های ایرانی، هُرمَزد گاو را از دست راست خویش و گیومرت را از دست چپ خویش آفریده است..

در دنباله ی گزارش بندهش می خوانیم:

« اهورا مزدا از روشنی و سبزی آسمان تخمه ی مردمان و گاوان را فراز آفرید، زیرا این دو تخمه را که آتش تخمه اند نه آب تخمه در تن گاو و گیومرت بداد تا افزایش یافتن مردمان و گوسپندان از آن بُوَد.

واژه ی« گئوش » در گرامی نامه ی اوستا همان است که امروزهگاو می گوییم، این واژه در بر گیرنده ی همه جانهای سود رسان است، همانگونه که واژه گرگ در برگیرنده ی همه جانهای آسیب رسان و پلید است.

در سرود بیست و نهم یسنا{دومین سرود از گاتهای اشو زرتشت ورجاوند}، اهورا مزدا – وهومن – اشا و گئوش تشن {آفریدگار جهان زنده} در کنار هم دیده می شوند، و می بینیم که روان گئوش، که همان گاو یا جهان زنده است به درگاه اهورا مزدا خروش بر می کشد که:

برای چه مرا آفریدی؟!..

که مرا به کالبد هستی درآورد؟.

خشم و زور و دست یازی و سنگدلی و گستاخی

مرا فرا گرفته است،

رهاننده ی نیکی که مرا برهاند بمن بنمای

این سرود را می توان نخستین نمایشنامه تاریخ ادب جهان بشمار آورد.

درفش کویانKavian یا کاویان که از پوست گاو ساخته شده بود نشان اشویی یا تقدس جان بوده است، این درفش که در یورش تازیان بر خاک افتاد و بدست آن بیابانگردان بی فرهنگ تکه پاره شد و سنگهای گرانبهایش بدست مسلمانان بتاراج رفت، همواره پیشاپیش سپاه ایران بر افراشته می شد تا رزم آوران شیردل ایرانی بیاد داشته باشند که کشتن زیستمندان کشتن زندگی و آزردن جان آزردن اهورا مزدا است… و بیاد بیاورند که برای پدافند از ارزشهای والای میهنی به آوردگاه آمده اند نه برای کُشتن و خون ریختن و چاپیدن و آزردن جان!.

جایگاه گاو برمایون را هم در پرورش فریدون از یاد نبریم، اگر این گاو نبود ما هنوز گرفتار بیداد ضحاک بودیم، گاو در استوره های ایرانی یاد آور نبرد روشنایی و تاریکی و خوبی و بدی است . این گاو است که با شیر خود فریدون را می‌پروراند تا با بر افکندن ضحاک، شالوده های شهریاری ایرانی را پی بریزد و زمینه را برای چیرگی دوباره روشنایی بر تاریکی فراهم بیاورد.

نمادین‌ ترین بخش داستان فریدون خیزش کاوه ی آهنگر و درفش اوست که چرم پاره ی آهنگری او بود، این چرم پاره آهنگری که از پوست گاو ساخته شده بود، نماد خیزش آزادگان ایرانی در برابر ستم و بی داد است. فردوسی با بر افراشتن درفش کاویان می خواهد بگوید آنچه که زمینه ی پیروزی خیزش گران ایرانی را در برابر بیداد ضحاک و ضحاکیان فراهم آورد، چرم پاره ی آهنگری کاوه نبود!. بلکه آن اندیشه ی خُجسته یی بود که چرم گاو را که نماد اشویی جانها است کار مایه ی مبارزه کرد و بیارمندی آن بر بیداد چیره گشت.

Image result for ‫کاوه آهنگر‬‎

کاوه آهنگر در کار پاره کردن آنچه که ضحاک خواسته بود

C:\Users\Karmina\Desktop\Faridun_by_Hajji_Agha_Jan.jpg

فریدون و گرز گاو سر

در فرهنگ ایران، کاوه بدون فریدون نا رساست، نیمه کاره است، نا فرجام است!. همچنانکه فریدون بدون کاوه راه بجایی نمی بَرَد! فریدون و کاوه فرجام بخش یکدیگرند، دو نیمرخ گوناگون از خیزش بزرگ ایرانیان در برابر ستم اژدها… و نکته اینجاست که یکی چرم پاره ی آهنگری خود را که از پوست گاو است بر می افرازد، و آن دیگری با گرزه ی گاو روی خود پا به میدان می نهد، هر دو پیوندی نا گُسستنی با گاو دارند!.

سام نریمان، که به سام یک زخم نامور شد با گُرز گاوچهر خود به اژدهای برآمده از کشف رود یورش بُرد و اورا با یک کوبش گرز بکشت. سام نریمان نبرد خود را با اژدها به درگاه منوچهر چنین گزارش می کند:

جهان پیش چشمَم چو دریا نمود      به اَبر سیه بَر، شده تیره دود

ز بانگش بلرزید روی زمین      ز زهرش زمین شد چو دریای چین

بَر او بَر، زدم بانگ بر سان شیر      چنان چون بود کار مرد دِلیر

یکی تیر الماس پیکان خَدنگ      به چرخ اندرون راندم بی دِرَنگ

به سوی دهان کردم آن تیر، رام       بدان تا زبانش بدوزم به کام

چو شد دوخته یک کران از دهانش      بماند از شگفتی به بیرون زبانش

هم اندر زمان دیگری هم چُنان       زدم بر دهانش بپیجید از آن

سه دیگر زدم بر میان زَفَرش      بر آمد همی جوش خون از جگرش ( زفر= دهان)

چو تنگ اندر آورد با من زمین      بر آهیختم آن گاوسر گُرز کین

به نیروی یزدان و گیهان خدای       بر انگیختم پیل تن را ز جای

زدم بر سرش گرزه ی گاو چهر      بر او کوه بارید گفتی سپهر

در ( روایات پهلوی/31) می خوانیم: گرشاسب با همه ی دلاوریها و کارهای برجسته یی که انجام داد ولی در پی گستاخی که با آتش کرد، پروانه ی در آمدن به سرای درخشان مینو را نیافت، تا آنکه گوشورون { روان گاو} بپا خاست و گفت: من او را به دوزخ نهِلَم زیرا نیکی بسیار با من کرد.

بهرام در پهلوی Wahram در گرامی نامه ی اوستا به چم پیروزی، و از والاترین ایزدان زرتشتی است، او در چهره های گوناگون مانند: گاو نر زرین شاخ و زرد گوش، همیشه زیبا و پیروزگر است..

بهرام در شاهنامه پانزدهمین شهریار از زنجیره ی شاهان ساسانی است، دوران کودکی را در دربار مُنذِر بن نعمان فرمانروای حیره گذراند و در همانجا شیوه ی رزم آوری و فرمانروایی آموخت و برای نشستن بر تخت پادشاهی به ایران باز گشت و تاج شاهی را از میان دو شیر برداشت:

همی رفت با گرزه ی گاو روی      چو دیدند شیران پرخاشجوی

یکی زود زنجیر بُگسست و بند      بیامد بر شهریار بلند

بزد بر سرش گرز، بهرام گُرد      ز چشمش همی روشنایی ببرد

بر دیگر آمد بزد بر سرش      فرو ریخت از دیده خون از بَرَش

جهاندار بنشست بر تخت عاج      به سر بر نهاد آن دل افروز تاج

بدینگونه جایی برای چون و چرا کردن و شک ورزیدن بر جای نمی ماند که این دو شاخ گاو بر تاج کورش چه می کنند؟ همین شاخ های گاو بر سر کورش بزرگ اند که او را به پایگاهی آنچنان والا فرا می برند که شبان ملتها از سوی خداوند نامیده می شود، به سخن دیگر او شبانی است که جانها را از آسیب گرگ پاس می دارد…

C:\Users\Karmina\Desktop\mace2.jpg

بهرام گور در کار کشتن شیران با گرز گاو سر

C:\Users\Karmina\Desktop\مرد بالدار\01-rostam-Copy-427x640.jpg

نگاره از از رستم دستان با کلاخودی که دو شاخ گاو بالای آن دارد

مار بر تاج کورُش بزرگ

در بالای این دو شاخ سه چیز همانند کوزه ی آب ، یا ماهی دیده می شوند که به هر روی نماد آب اند و در بالای آنها سه چنبره که نماد خورشید اند.. سه تایی بودن این نمادهای آب و خورشید بیگمان همان پیام پر آوازه ی آیین زرتشتی اندیشه و کردار و گفتار نیک است.. از سوی دیگر آب و خورشید در کنار هم نشان سپندینه بودن اردویسورَ آناهیتا، ایزد آب و ایزد مهر است..

C:\Users\Karmina\Desktop\ddd.jpg

از سویی دیگر اگر نگاهی ژرف تر به این تاج بیندازیم آن را بگونه ی زبانه های آتش نیز خواهیم دید، آنگاه این سخن پذیرفتنی تر خواهد بود که این تاج بگونه ی آشکار و پنهان نشان چهار آخشیج سپندینه در هستی شناسی ایرانی است که همان آب و خاک و هوا و آتش اند..

مار کبرا در جهان بینی مصر کهن دور کننده ی چشم بد، و در جهان بینی ایرانی به شوند پوست اندازی سالانه نشان نوشوندگی است .

Image result for ‫مار کبرا در فرهنگ مصر‬‎

پوست‌اندازی مار چندین کاربرد دارد، نخست آنکه پوست نو بر جای پوست کهنه می نشیند. دوم اینکه به مار یاری می دهد که انگل‌های گوناگون را از خود دور کند. مارگونه بودن یکی از آروزهای دیرینه ایرانیان بود تا بتوانند پوست اندیشه های کهنه و فرسوده را همه ساله از خود دور بیاندازند و خود را از آسیب انگلهای کهنگی و خرافه باوری دور بدارند. واژه ی فرشکرد یا فرَشوکِرتی در گرامی نامه ی اوستا بچم (جهان نوساخته) و در گاهان بچم (نوشوندگی و نو سازی جهان) است. بپاس همین نو شدن همه ساله ی مار است که آن را نماد بهزیوی و درمان دانسته اند .

بیمار

دکتر شاهین سپنتا پژوهشگر و ایرانشناس نامی در پاسخ به پیشنهاد جایگزینی سیمرغ بجای مار در نماد دارو و درمان می نویسد:

«  مار در نشان جهانی دارو و درمان که جامعه پزشکان، داروسازان و دامپزشکان با اندک تفاوت هایی آن را به کار می گیرند، یکی از نماد های آیین مهر است و با باورهایی که مار را از شمار «خرفستران » یا جانوران زیانکار اهریمنی می داند، ارتباطی ندارد.

مار در آیین مهر یک نماد بُنیادی است و زیانکار و نامقدس و اهریمنی نیست. برای شناخت بهتر مفاهیم این نماد آیینی باید به جایگاه این نماد در آثار بازمانده از پیروان آیین میترا توجهی ویژه داشت.

در مصر کهن مار ، بویژه مار کبرای نیل در جرگه ی خدایان جای گرفت و بر تاج فرعون ها نشست.

C:\Users\Karmina\Desktop\220px-Golden_Uraes_Cobra_Tutankhamun's_Throne.jpg

دو سوی نیایشگاه توت عنخ آمون، فرعون مصری با چهار مار کبرا ساخته شده از زر و لاجورد.

چرخه ی پادشاهان 1347 پیشازایش

C:\Users\Karmina\Desktop\tauroctonia_circomassimo_072.jpg

این سنگ نگاره با اندازه های 87 سانتیمتر در 1.64 سانتیمتر کنده شده در سنگ مَرمَر در سال 1931 در ایتالیا بدست آمد

در این سنگ نگاره جوانی را می بینیم که بر پشت گاوی پریده و دشنه ی خود را در شانه ی گاو فرو برده و یک رشته خون از زیر دشنه ی او جاری است. یک سگ و یک مار بسوی این رشته خون خیز برداشته اند. و در آن پایین یک گزدُم هم دیده می شود که می خواهد تخم گاو را نیش بزند و گاو را از زه و زاد بیندازد، ولی چنانچه به روشنی پیدا است دُمَش افتاده و توان نیش زدن ندارد.

در دو سوی نگاره دو جوان دیگر دیده می شوند که یکی فروزانه{مشعل} خود را رو ببالا، و دیگری فروزانه خود را رو بپایین دارد.

در بالا در سوی راست چهره ی زیبای زنی را می بینم که نگاه او رو بپایین است. و در سوی چپ، چهره ی مردی با تاجی از پرتو خورشید بر سر…

آن گاو بباور بسیاری از خاور شناسانگاو مقدس خداوندی! است که به فرمان اهورا مزدا بدست ایزد مهر کشته می شود تا از خون او زندگانی پدید آید!.. و از دید نگارنده این سخن یاوه یی بیش نیست!. هر پژوهنده ی آگاه ایرانی می داند آن گاو نماد زمین است و کاری به گاو مقدس الهی ندارد! آن جوانی که زانوی خود را بر پشت گاو فشرده خورشید یا ایزد مهر است… آن دشنه که در شانه ی گاو فرو کرده پرتو خورشید است که بر زمین گسترانیده می شود تا آن را ببارورد… آن رشته ی خون که از شانه ی گاو جاری است نشان جوشش زندگی است که در پی تابش خورشید بر زمین روان است، به سخن دیگر می توان گفت که نوروز است!( برای آگاهی بیشتر نگاه کنید به یکم مهر ماه در همین دفتر )

در همه نگاره ها و پیکره های های « میترای گاو اوژن » که نمونه های فراوانی از آن در نیایشگاه های میترایی به دست آمده است، داستان « رستاخیز طبیعت به هنگام بهار » در صحنه یی که میترا به عنوان نماد خورشید به کنایه از بهار و به نشانه فناپذیر بودن زمستان، گاوی را از پای در می آورد، تکرار می شود. در این صحنه « مار » به عنوان نماد خاک یا زمین حضور دارد که به نشانه تجدید پذیر بودن زندگی از خون گاو می نوشد تا بارور شود و زمین برکت یابد.. (دکتر شاهین سپنتا )

سگی که بسوی این رشته خون خیز برداشته به پاسبانی زندگی برخاسته است… و آن مار چنانچه دیدیم نشان نوزایی و نو شوندگی است تا زندگی را نا فرسودنی و کهنگی نا پذیر بگرداند…

آن گزدُم که می خواهد تخم گاو را نیش بزند، نماد اهریمن است ولی در پرتو خورشید که زیست مایه و نماد ایزد مهر است زور و توان بر افراشتن دم خود را ندارد، آن جوانی که فروزانه ی خود را رو ببالا دارد همان خورشید است که بهنگام بامداد از خاوران سر بر می کشد، و آن دیگری که فروزانه ی خود را رو بپایین دارد نشان فرو شد خورشید بهنگام شامگاه در باختر است.. آن زن زیبا که در میان نیم چنبره در سوی راست، پایین را می نگرد ایزد ماه است. دو شاخ در کناره های چهره اش ماه نو را نشان می دهند و چهره ی گِردش ماه پُر را در شب چهاردهم…

آن چهره ی مردانه در سوی چپ (در بالا) نشان اهورا مزداست و میان اهورا مزدا و ایزد مهر پرنده یی است که نماد ایزد سروش پیک ایزدی است که پیام اهورا مزدا را به میترا می رساند. نگاه مهر بجای اینکه که بر دشنه و گاو باشد رو به اهورا مزدا و پیک ایزدی است.

C:\Users\Karmina\Desktop\مرد بالدار\002002.JPG

شیری در کار پاره کردن گاو – در اینجا شیر نماد تابستان و گاو نماد زمستان است، این نیز نماد دیگری است از نوروز در فرهنگ بابلی هم مار نشان نوشوندگی و نوزایی است، یک سنگ نگاره ی بابلی در موزه ی لندن ماری را نشان می دهد که زهر خود را در پیاله ی ماه نو فرو می چکاند!

Image result for Moon an sniack in babylon

ماه نو در فرهنگ ایران و بابل، و نیز در فرهنگ مصر کُهن نماد « زهدان آفرینش» است، اینکه مار زهر خود را در زهدان آفرینش فرو می چکاند برای این است که پویش نا ایستای هستی را نو به نو بگرداند و زهدان آفرینش را از پوسیدگی و میرندگی دور نگهدارد! امروز هم در دارو سازی چنانچه دیدیم مار نشان بهزیوی و تندرستی است.

از این رو نباید شگفت زده شد که چرا دو مار کبرا بر روی شاخ های گاو در تاج کورش سر برافراشته اند.

می رسیم به بالهایی که بر پیکر کورش بزرگ دیده می شوند. پیش از اینکه به گزارش این بال ها بپردازیم بد نیست که نگاهی به نگاره فرَوَهَر داشته باشیم:

C:\Users\Karmina\Desktop\images.jpg

مرد فرزانه یی که در نگاره ی فروهر در میان دو بال جا گرفته، نشان آزمون زندگی- جهاندیدگی – خردمندی – کار ورزی و دانایی است .

دست راست پیر مرد به سوی بالاست که نشانِ والامنشی – بلند نگری – پیشرفت – و جهش و جنبش در راستای آموزه های خرد پذیر اهورایی است .

چنبره یی که در دست اوست نشان دهنده ی گیتی بهم پیوسته{پیوند میان تن و جان و روان }- پیمانداری – نیرومندی – و رستگاری و نیروی شهریاری و پیش برندگی است.

بالهای گشوده شده در دو سو، نشان تیز پروازی- بلند پروازی- و پرواز در جاودانگیها و بیکرانگیهاست…

سه لایه بودن بالها نشان اندیشه و گفتار و کردار نیک است.

چنبره یی که کمر او را در بر گرفته نشان شهریاری نیک – نیروی فرمانروایی- و از دیدگاه دیگر نشانی از زمان بیکرانه است.

دو رشته ی آویز در دو سوی پایین نماد سپنتامینُو منش ِ ستوده ی اهورایی، و انگره مینُو منش ِ خشم آلود اهریمنی است.

در هستی شناسی ایرانی، زندگی از آغاز تا پایان آوردگاه این دو نیروی نیک و بد است. این درست آن چیزی است که دو بُنی یا دو گوهری در هستی شناسی زرتشتی بر آن پایه ریزی شده و بسیاری از زرتشت شناسان باختری را به گمراهی کشانده است، تا آنجا که این دو بُن در سرودهای زرتشت را باور داشت به اهورا و اهریمن پنداشتند! در سی ام سرود از یسنا می خوانیم:

اینک،

آن دو مینوی همزاد که در آغاز،

در اندیشه و انگار پدیدار شدند،

یکی نیکی را می نمایاند و آن دیگری بدی را،

و از این دو،

دانا راستی را بر می گزیند، نه نادان!

4/30

و آنگاه،

که در آغاز،

آن دو مینو بهم رسیدند،

زندگی و نازندگی را پدید آوردند.

و تا پایان هستی چنین باشد که

بد ترین منش ها از آن پیروان دروغ

و بهترین منشها از آن پیروان راستی خواهد بود

سه لایه دامنِ پر دار در پایین نشانِ بد اندیشی – بد زبانی – و بد کرداری است… این نکته شایان ژرف نگری است که بدی هرگز از آدمی جدا نیست، از این رو، بدی را نمی توان کُشت یا از میان برداشت، ولی می توان آن را به بند کشید، فریدون هم ضحاک را نکشت، ولی او را در گاباره یی(غاری) در دماوند به زنجیر کشید! آدمی می تواند به نیروی خرد و اندیشه، و گفتار و کردار نیک، بدیها را از خود دور کند و به پایین ترین لایه های روان خود براند، ولی نمی تواند بدی را یکسره از میان بردارد! نبرد کیهانی نیک و بد، یا سپنا مینیوSpenta Mainyu و انگره مینیو Angra Mainyu نبردی است همیشگی ، ولی آدمی توان آن دارد که آزادانه راه خود را برگزیند و به هر یک از دو سپاه نیک و بد بپیوندد.

نگاره ی فروهر را دستکم از زمان روی کار آمدن پادشاهی ماد در ایران می بینیم، این نگاره چه در زمان پادشاهی ماد و چه در چرخه ی هخامنشی و سپس تر در چرخه ی اشکانی، و سرانجام در دورچرخه ی ساسانی همواره نشان ملی و میهنی ایرانیان بوده است.

ایرانیان برای آن نیروی مینُوی که جهش و جنبش و پیشرفت و فراپویی آدمی را در پی می آوَرَد هیچ نمادی را شایسته تر از شاهین نیافتند.

شاهین پرنده یی است بلند آشیان، تیز پرواز، تیز بانگ، سهمگین چنگال – تند نگاه و بلند پرواز که شاه مرغان هم گفته می شود و در بسیاری از زمینه ها با سیمرغ این همانی دارد.

در هستی شناسی ایرانی شاهین با نام ( وارَغنَ Vareghna)  نشان فر کیانی  دانسته می شد.

وارَغنَ یک واژه ی دو بهری از زبان اوستایی است، بهر نخست آن « وار » بچم بال و بهر دوم  غنَ  بچم زدن و کُشتن است، در گرامی نامه ی اوستا این واژه  گاه در کنارمرغ  دیده می شود که آرش آن مرغ بال زن  و نمارش است به همان مرغ شکاری تیز پرواز. بیشینه ی اوستا شناسان آن را به شاهین تیز پرواز برگردانده اند.

در یشت چهاردهم، ایزد بهرام در پیکرهای گوناگون رُخ نشان می دهد که یکی از آنها همین شاهین بلند پرواز دور نگر است:

« بهرامِ » اَهوره آفریده را می ستاییم.

زَرتُشت از اَهوره مَزدا پرسید:

ای اَهورَه مَزدا ! ای سپند ترین مینو! ای دادار جهان اَستومَند! ای اَشَوَن!

کدام یک از ایزدان مینوی زیناوند تر است؟ ( زیناوند = دارنده ی جنگ ابزار)

آنگاه اَهوره مَزدا گفت:

ای سِپیتمان زَرتُشت،

آن ایزد مینوی، بهرامِ اَهوره آفریده است.

2

بهرام اهوره آفریده نخستین بار، به کالبد باد شتابانِ زیبای مزدا آفریده یی به سوی او

(زرتشت) وزید و فرّ مزدا آفریده، فَرَّ نیک مزدا آفریده و درمان و نیرو آورد.

3

آنگاه بهرام اَهورَه آفرید ی بسیار نیرومَند بدو گفت:

من نیرومَند ترین، پیروز ترین، فَرِّه مَند ترین، نیک ترین ، سودمَند ترین و درمان بخش ترین آفریدگانم.

4

من ستیهندگی را، ستیهندگی همه ی دشمنان را – چه جادوان و پریان، چه کوی ها و کَرَپ های ستمکار در هم شکنم. ( کوی ها و کَرَپ ها نام دو گروه از کیش بانان روزگار زرتشت اند)

5

برای فَرّ و فروغش، من او را – آن بهرامِ مزدا آفریده را – با نماز ی به بانگ بلند می ستایم .

19

بهرامِ اَهوره آفریده، هفتمین بار به کالبد « وارِغنَ » که شکار خود را با چنگالها بگیرد و با نوک پاره کند به سوی او «زرتشت» پرید.

… وارَغنَ که در میان پرندگان، تند ترین و در میان بلند پروازان ، سبک پرواز ترین است…

20

در میان جانداران تنها اوست که خود را از تیرِ پرّان – اگر چه آن تیر ، خوب پرتاب شده و در پرواز باشد – تواند رهانید…

اوست که سپیده دمان، شهپر آراسته به پرواز درآید و از بامدادان تا شامگاهان به جست و جوی خوراک بر آید…

21

… اوست که در تنگه های کوهساران {شهپر} بپساود، { پساویدن= لمس کردن – مالیدن} که بر ستیغ کوهها شهپر بپساود، که در ژرفای دره ها شهپر بپساود ، که بر شاخساران درختان شهپر بپساود، و به بانگ مرغان گوش فرا دهد .

بهرام اهوره آفریده اینچنین پدیدار شد.

29

بهرام اهوره آفریده ، او را تخمه ی بارور و نیروی بازوان و تندرستی و پایداری تن آنچنان نیروی بینایی بخشید که ماهی کَرَ Kara در آب داراست که خیزابی همچند مویی را در رود «رَنگها Rangha»یِ دور کرانه ، در ژرفایِ هزار بالای آدمی تواند دید.

33

بهرام اَهوره آفریده ، او را تخمه ی بارور، نیروی بازوان، تندرستی و پایداری تن وآنچنان نیروی بینایی بخشید که کرکس زرین طوق داراست که پاره گوشتی همچند مُشتی از دوری ی نُه کشور باز تواند شناخت، اگر چه در بزرگی، چون تابش سر سوزنی درخشان بنماید.

34

بهرام اهوره آفریده را می ستاییم.

زرتشت از اهوره مزدا پرسید:

ای اَهورَه مزدا، ای سپند ترین مینو، ای دادار جهان استومند، ای اَشَوَن،

اگر من از جادویی مردمان بسیار بد خواه آزرده شوم، چاره ی آن چیست؟

35

آنگاه اهوره مزدا گفت:

پری از مرغ « وارِغنَ » یِ  بزرگ شهپر بجوی و آن را بر تن خود بپساو و بدان پَر، {جادویی ِ} دشمن را ناچیز کن { نگاه کنید به داستان رستم و اسفندیار و پر سیمرغ و زخمهای تن رستم!. و باز نگاه کنید به داستان زاده شدن رستم و یاری رساندن سیمرغ در پی به آتش کشیدن پری از او..}

36

کسی که استخوانی یا پری از این مرغ دلیر با خود داشته باشد، هیچ مرد توانایی او را از جای بدر نتواند برد و نتواند کشت.

آن پَر ِ مرغکان مرغ ( مرغ همه ی مرغان، همانگونه که می گوییم موبد موبدان یا شاه شاهان) بدان کس پناه دهد و بزرگواری و فرِّ بسیار بخشد.

38

آن کس که{ این} پَر  با اوست، همگان از او هراسانند، همان سان که همه ی دشمنان از من (اهورامزدا)  به تن خویش بیمناکند. همه ی دشمنان از نیرومندی و پیروزی که در خویشتن من هست، ترسانند…

41

بهرام اهوره آفریده را می ستاییم.

بشود که پیروزی و فرّ { بهرام}، این خانه و گله و گاوان را فرا گیرد، همان سان که «سیمرغ» و ابر بارور کوهها را فرا گیرند.

در این بند از « سیمرغ » بجای شاهین نام می برده شد، در داستان (زال)، و چگونگی زاده شدن رستم و درمان زخمهای او در نبرد با اسفندیار نیز همین سیمرغ است که شادی بخش دلهای ایرانیان می شود. آیا سیمرغ و شاهین این همان اند؟.

در زامیاد یشت آمده است که «فر کیانی» به پیکر مرغی که همان { وارَغنَ}  یا شاهین باشد از جمشید جدا شد.  این فَرّ در زامیاد یشت چنین ستوده می شود:

فر کیانی نیرومند مزدا آفریده را می ستاییم،

آن فر بسیار ستوده،

زبر دست، پرهیز کار، کار آمد و چالاک را،

که برتر از دیگر آفریدگان است،

فری که از آن اهورا مزدا است،

که اهورا مزدا بدان آفریدگان را پدید آورد،

فراوان و خوب،

فراوان و زیبا،

فراوان و دلپذیر،

فراوان و کار آمد،

فراوان و درخشان .

تا آنان گیتی را نو کنند، گیتی پیر ناشدنی، نا میرا، تباهی ناپذیر،  نا پژمردنی، جاودان زنده، جاودان بالنده و کامروا…

شاهین زرین بر درفش هخامنشی

گزنفونXenophon   ( 354- 430 پیشازایش) در بخش دوم از فرگرد یکم کوروش نامه می نویسد:

« هنگامی که کوروش از فارس لشکر آراسته به سوی بابل می رفت، پدرش تا به مرز فارس او را پسواز کرد و در آنجا شاهین زرینی دید که پیشاپیش آنان در پرواز بود. پدر کوروش آن را به فال نیک گرفت و دانست که پسرش در این پیکار پیروز گر خواهد بود.

گزنفون در جای دیگری در همان کوروش نامه (Kyrupadi ,14 ) می نویسد:

« درفش شاهنشاهی ایران شاهینی بود از زر ناب ساخته شده که بر نیزه ای بر افراشته بودند.»

C:\Users\Karmina\Desktop\FullSizeRender (2).jpg

شاهین تیز پرواز، درفش هخامنشیان

هردوت Herodotus ( 425- 486 پیشازایش) در گزارش خود می نویسد:

« پیش از اینکه داریوش و شش تن از همراهانش به گئومات ستمگر( بردیای دروغین) یورش بَرَند، برخی از آنها دچار دو دلی گشته خواستند از این نبردی که فرجامش دانسته نبود پا پس کِشند، در این زمینه با هم در گفتگو بودند که ناگاه هفت جفت شاهین زرین را دیدند که دو جفت کرکس را دنبال می کنند، این رُخداد را به فال نیک گرفتند و خود را برای نبردی پیروزگر آماده ساختند.

از سوی دیگری آدمی را دارنده ی نیروهای چند گانه ی تنی و روانی دانسته اند، اشو زرتشتِ ورجاوند در بند هجدهم از سرود چهل و چهارم یسنا از این نیروهای تنی و روانی بگونه ی ده اسب و ده شتر یاد می کند:

« این از تو می پرسم، درست بمن بگو ، ای اهورا، چگونه، ای اردیبهشت، به آن مُزد ارزانی خواهم شد، ده مادیان با جفت نر و یک شتر که بمن پیمان داده شده، ای مزدا آنچنان که به رسایی و جاودانی در بخشایش تو؟» ( برگردانِ ابراهیم پوردادود)

« ای هستی بخش یکتا، از تو پُرسشی دارم و خواستارم حقیقت را بر من آشکار سازی. چگونه در پرتو اشا «راستی و پاکی» پاداش دلخواه را که عبارت از تسلط بر ده مادیان حواس با نیروی اسب اندیشه است بدست خواهم آورد و به روشنایی حقیقی سرمدی خواهم رسید ، و ای مزدا از رسایی و جاودانی کِی برخوردار خواهم شد تا هر دو بخشش بزرگ را برای رستگاری مردم جهان ارمغان دهم .» (برگردان موبد آذرگشسب)

« آن از تو می پرسم بمن بفرمای ای اهورا، چگونه آن مُزد را از اشا بیابم، ده مادیان و یک اسپ و یک شتر که بمن پیمان نهاده اند بدهند ، بلکه دوست دارم که بوسیله تو ای مزدا بخشش خُرداد و اَمُرداد را هم بسوی هم نوع بیاورم ( برگردان عباس شوشتری)

« ای مزدا اهوره این از تو می پرسم مرا بدرستی پاسخ گوی : چگونه در پرتو «اَشه» آن پاداش را بدست آورم؟ چگونه نیروهای دهگانه مرا راهبر و روشنگر خواهند شد تا با آنها «رسایی» و « جاودانگی» را در یابم و آنگاه هر دو را بدانان بخشم؟» ( برگردان جلیل دوستخواه)

« اینک از تو می پرسم، خدایا، مرا بدرستی آگاه ساز چگونه از راه پاداش ده مادیان و ده اسب و یک شتر را بدست بیاورم تا ای دانا، راز رسایی و جاودانی را دانسته این هر دو را به آنان دهم.» (برگردان علی اکبر جعفری)

زنده یاد موبد فیروز آذر گشسب در گزارش این بند می نویسد:

« در این بند واژه هایی به کار رفته که در صورت ظاهر معنی حیوانات را می دهند ، ولی در باطن رمز هایی هستند که دارای مفاهیم عرفانی اند. هنگامی که گاتها به صورت مدون در آمدند نه تنها نویسنده ی گات ها بلکه مردم نیز با رمز و راز اینگونه واژه آشنا بودند و نویسندگان نیازی به گزارش اینگونه واژه ها نمی دیدند. ولی اکنون پس از گذشت سدها سال به دلیل نبودن بُنمایه های بسنده کار شناخت نمادهای اینگونه واژه ها سخت گردیده است. اوستا شناسان بیگانه که پایگاه پیامبری زرتشت را بعنوان رهبر روحانی نمی پذیرند، بهنگام ترجمه ی متون اوستا تنها به جنبه ی مادی و ظاهری کلمات و عبارات اکتفا کرده و کوششی ندارند تا جنبه ی معنوی و عرفانی عبارات را درک کنند و به همین دلیل هنگامی که زرتشت در این بند از اهورا مزدا در خواست پاداشی مانند ده مادیان و یک اسب و یک شتر می کند آن را حمل بر دوران و محیطی می نمایند که هدیه کردن چنین حیوانات سودمندی از بزرگترین آرزوهای مردان آن دوران محسوب می شده است و هیچگونه ایرادی هم در آن نمی بینند، ولی هنگامی که یک ایرانی به چنین آرزو و پاداشی آنهم از سوی پیامبر والامنشی مانند زرتشت می اندیشد جملات را بچگانه و بسیار سست می یابد. ولی اگر به مفهوم واقعی واژه هایی مانند : ده مادیان و یک اسب و یک شتر از دیدگاه عرفانی بنگریم خواهیم دید که چه در خواست باشکوهی از جانب اشو زرتشت شده است .

تارا پور والا در بر رسی کتاب کاتو پانیشاد Katopanishad و دیگر پژوهشهای ارزشمند خود روان آدمی را همانند راننده ی گردونه – تن او را خودِ گردونه- و نیروهای دهگانه ی تنی و روانی او را به اسبانی همانند کرده است که گردونه یا تن آدمی را با خود به اینسو و آنسو می کشند.

روان آدمی که گردونه ران است باید آرزوها و خواست های دون پایه ی آدمی را که همانند اسب سرکشی است مهار کند.

Taraporewala-TheDivin Songs of Zarathshra. Hukhta Foundation Bombay 1993 Page:52

نیروهای پنجگانه ی تنی همان: بینایی- شنوایی- چشایی- بویایی و بساوایی اند ، ولی در باره ی نیروهای روانی سخنان گوناگونی در میان است، برخی نیروهای روانی را پنجگانه و بدین گونه می شمارند:

سرشت یا غریزه، کودک نوزاد بیاری همین نیرو است که می داند چگونه پستان مادر را بِمِکد، بیاری همین نیرو است که از راه گریه با آهنگهای گوناگون با مادر پیوند برپا می کند.

هوش که کارش شناختن شایست و نا شایست است.

یاد که کارش انباشتن و نگهداشتن دیده ها و شنیده ها و بوییده ها و چشیده ها و بساواییده ها است.

گویایی که اندیشه را زبانی می کند.

پویایی که اندیشه را به کردار در می آورد.

در گرامی نامه ی اوستا برخی از این پنج نیرو جاودانه، و برخی از میان رفتنی و چنین اند:

اَهو Ahu– دئنا Daena – بئوذه Baooza– اورون Urvan– فروهر Fravahar

ولی در برخی از نوشته های کهن گاه بجای پنج نیرو از چهار نیروی: « جان . روان . بو . آیینه» سخن بمیان آمده . جان و روان را می شناسیم و کرد و کارشان را نیز می دانیم ، ولی شاید کاربرد بو و آیینه را آنچنان که باید ندانیم.

بو، با گویش اوستایی ( بئوذَ Baooza) یکی از نیروهای شناخت شایست و نا شایست در نهانخانه ی آدمی است، امروزه از داده های دانش زیست شناسی دانسته می شود که آدمی تنها از راه بوییدن، و بدون بهره گرفتن از دیگر سهش های تنی، می تواند ده هزار چیزهای گوناگون را بشناسد، برای نمونه با چشمان بسته و تنها از راه بوییدن می تواند نفت – ماهی – سیر – پیاز – بنزین – گل سرخ و ده هزار چیز دیگر را بشناسد، از اینرو بو یا «بئوذَ» یکی از کار مایه های شناخت شایست و نا شایست بشمار می رود، هنوز هم در زبان پارسی گاه می گوییم: « … من بو بردم که… یا فلانی بو برده است..»

چهارمین نیروی شناخت، آیینه و همان است که در گرامی نامه ی اوستا با واژه ی «دئنا Daena » یا دین از آن یاد شده است.

آیینه ابزاری است که ما بیارمندی آن می توانیم خود را ببینیم و بشناسیم، این خود شناسی سرآغاز هستی شناسی است، هنوز هم در زبان پارسی زبانزدی داریم که می گوید: خود را بشناس تا خدای خودت را بشناسی، کسی که خویشتن خود را نشناسد چگونه می تواند ارزشهای فرمانروای بر هستی را بشناسد؟ برای رسیدن به این گامه از شناخت، کار را باید از خود شناسی آغاز کرد و برای این کار آیینه ای باید..

این همان چشم خورشید گونه ی درون بین است که ما به شیوه ی تازی گویان آن را « وجدان » می گوییم، این «دین» ایرانی هیچ پیوندی با آن واژه ی « دین» که برآمده از زبان اکدی از بُن واژه ی «دینو» و در چم داوری و راه و روش است ندارد.

فرهنگ ایران این چهار نیروی درون را چهار بال آدمی برای پرواز بسوی جاودانگیها و بیکرانگیها دانسته است. مولوی بلخی می گوید:

من از کجا، غم و شادی این جهان ز کجا      من از کجا غم باران و ناودان ز کجا

چرا به عالم اصلی خویش وا نروم      دل از کجا و تماشای خاکدان ز کجا

چو خر ندارم و خربنده نیستم ای جان        من از کجا غم پالان و کودبان ز کجا

هزارساله گذشتی ز عقل و وهم و گمان        تو از کجا و فشارات بد گمان ز کجا

تو مرغ چار پری تا بر آسمان پری       تو از کجا و ره بام و نردبان ز کجا

کسی تو را و تو کس را به بُز نمی‌ گیری       تو از کجا و هیاهای هر شبان ز کجا

هزار نعره ز بالای آسمان آمد تو       تن زنی و نجویی که این فغان ز کجا

فرهنگ ایران می گوید: تو مرغی هستی دارنده ی چهار پَرِ پرواز که بیارمندی آنها می توانی بر فراز بام هستی تا جاودانگیها و بیکرانگی ها پرواز کنی، ترا با بام و نردبان چکار! این بام و نردبان را می توان شریعت و پیامبر و امام و آخوند و جز اینها دانست که راه پرواز را به سوی جاودانگی ها و بیکرانگیها می بندند و آدمی را دست و پا بسته اسیر بام و نردبان می کنند..

تو مرغ چارپری تا بر آسمان پری      تو از کجا و ره بام و نردبان ز کجا

از این دیدگاه، این چهار پر یا بالهای شاهین بر پیکر کورش بزرگ نشان دهنده ی پیشرفت – فراپویی – هستی شناسی – والامندی – مهر گستری – شادی پراکنی و آزادگی است.

C:\Users\Karmina\Desktop\My Documents\Cyrus The Great\Sydney\A.JPG

تندیس کورُش بزرگ در روز بیست و نهم اکتبر سال 1994 ( روزجهانی کوروش بزرگ) از سوی بنیاد فرهنگ ایران در استرالیا به سرپرستی هومر آبرامیان در پارک دهکده المیک سیدنی گذاشته شد.

 

استوانه ی کورش بزرگ، گرامی ترین یادگار نیاکان

روزی که پل امیل بوتا کلنگ زمین را می کاوید،

زمین کهنه بود و کهنگی خود را می دانست!.

در سال 1843 یک جوان ایتالیایی تبارِ فرانسوی بنام پُل اِمیل بُوتا Paul Emile Botta که تا آن زمان کُنسول فرانسه در مصر بود، از سوی دولت فرانسه به موصل فرستاده شد. پُل که جوانی دانش آموخته و جویای دانستنی های نو بود، از همان نخستین روز درآمدنش به موصل نگاه کنجکاوش به تپه های ساخته شده از ریگ های سرگردان کشیده شد، اندیشه ی اینکه این تپه های شنی می توانند گنجینه های گرانبهایی از فرهنگ های کهن را در درون خود داشته باشند دمی او را آرام نمی گذاشت، سرانجام آنچنان برانگیخته شد که با سرمایه ی خود کارگرانی بمزد گرفت و آنان را به کند و کاو در زمینهای خُرساباد بکار گُماشت و سرانجام در پی چند سال کار و کوشش پیگیر، به یکی از شهرهای باستانی آشور دست یافت.

خرساباد نام روستایی باستانی در کُردستان عراق و در شمال خاوری شهر موصل است. آوازه ی این روستا از آن رو است که ماندمانهای دِژ و شهر تاریخی سارگون دوم پادشاه آشور را در دل خود نگهداشته است. باستان شناسان، این دژ تاریخی را }دور– شاروکین Dur- Sharrukin به آشوری ܕܘܪ ܫܪܘ ܘܟܢ} یا { دِژِ سارگن} نام داده اند.

آن روز که پل امیل بوتا پای خود را در گودالی گذاشت که بخشی از کاخ امپراتوری آشور کهن از آنجا سر برون کشیده بود، آشور از خواب دو هزار و پانسد ساله بیدار شد. این نخستین گام در زمینه ی باستانشاسی نوین بود.

C:\Users\Karmina\Desktop\download.jpe

Paul Emile Bott

 

آستین هنری لایارد Austen Henry Layard

درسال 1845جوان دیگری، و این بار از انگلستان بنام آستین هنری لایارد که سپس تر از سوی خاندان پادشاهی انگلیس برنام (سِرSir) به او داده شد به کِند و کاو در زمین های شنی موصل پرداخت.

C:\Users\Karmina\Desktop\002.layard-albanian.jpg

Sir Auten Henry Layard

لایارد در دانشگاه لندن رشته ی دادگذاری را بپایان رساند ولی کار دادگویی(وکالت) با سرشت ماجرا جوی او سازگاری نداشت، از اینرو بجای کار در تالارهای تنگ و تاریک دادگستری، به جهان گردی روی آورد، نخست به میانرودان {عراق کنونی} رفت که در آن روزگار بخشی از امپراتوری عثمانی شمرده می شد، سپس به ایران آمد و زمان درازی را در شهرهای سپاهان و همدان و قزوین و رشت گذراند، زبان پارسی را بخوبی آموخت و از راه ایران به روسیه رفت، دوباره به ایران بازگشت و در بازگشت به لندن راه بَصره و موصل پیش گرفت، و سرانجام در موصِل با پُل اِمیل بُوتا آشنا شد و به دستاوردهای شگفت انگیز او دل باخت، و خود نیز با پولی که از کنسول انگلیس وام ستاند، به کند و کاو در زیر تپه های شنی در شهرهای نمرود و نینوا پرداخت و در کوتاه زمانی کاخ آشوربانیپال پادشاه نامدار آشور را از زیر خاک بیرون کشید و پرده از روی بخش بزرگی از سرگذشت جهان باستان برداشت.

دستاورد کار و کوشش این دو جوان ماجراجو، شور بزرگی در دل مردم اروپا برانگیخت. دو کشور فرانسه و انگلیس به پشتیبانی این دو جوان برخاستند و در یک پیشتازی شورانگیز هر یک کوشیدند تا در بدست آوردن ماندمانهای جهان باستان از دیگری پیشی بگیرند.

C:\Users\Karmina\Desktop\150401162405_11.jpg

نگاره ی باز سازی شده از کاخ های آشوربانیپال بدستیاری آستین هنری لایارد

C:\Users\Karmina\Desktop\150401162405_16.jpg

گاو بالدار آشوری به سرپرستی آستین هنری لایارد آماده ی بیرون کشیدن از زیر خاک می شود تا در دیرینکده ی لندن جا بگیرد

هُرمُز رَسام

هرمز رسام یک جوان آشوری تبار از مردم بصره و دانش آموخته در یکی از دانشگاه های لندن بود. از آنجا که هردو زبان عربی و انگلیسی را بخوبی می دانست و از دانش و توانش بسیار بهره داشت، به دستیاری آستین هنری لایارد گمارده شد و پس از چندی نامه سرا (کتابخانه ی) بزرگ آشوربانیپال را از زیر خاک بیرون کشید.

در سال 1879 هنگام کاوش های باستانشاسی گروه بریتانیایی در ویرانه های شهر باستانی بابل در میانرودان

استوانه ی گِلی کورُش بزرگ را از زیر خاک بیرون آورد و نامی بزرگ از خود در کارنامه ی باستانشناسی برجای گذاشت.

C:\Users\Karmina\Desktop\download (1).jpe

Hormuzd Rassam

فرمان شاهانه ی کورُش بزرگ در سال 538 پیشازایش بر روی یک استوانه ی گلی که بیست و دو و نیم سانتیمتر درازا و یازده سانتیمتر کلفتی دارد به زبان و دبیره ی اکدی {بابلی نو} در چهل و پنج رَج نوشته و در نیایشگاه اِسَگیله { نیایشگاه مردوک} در شهر بابل به گنجینه ی روزگار سپرده شد.

C:\Users\Karmina\Desktop\download (2).jpe

گل نوشته یی که پویش کارنامه ی آدمی را رنگ و رخساری دگر بخشید.

این گرانمایه ترین فرمان شاهان، هم اکنون در بخش { ایران باستان} در دیرینکده ی بریتانیا نگهداری می شود.

در سال 1971 سازمان ملل متحد این فرمان را به شش زبان رسمی سازمان چاپ کرد. یک نسخه ی ساختگی از این استوانه نیز در ساختمان آن سازمان در شهر نیویورک نگهداری می شود.

بان کی مون، دبیر کل سازمان ملل متحد هنگامی که به ایران رفته بود، در یک سخنرانی، استوانه ی کورُش بزرگ را نخستین منشور حقوق بشر نامید و این گرانبها ترین گل نوشته ی شاهان را مایه ی سربلندی ملت کهنسال ایران دانست.

در سال 1996 گروهی از باستان شناسان پی بردند که بخشی از یک استوانه ی گلی که تا آن زمان در دانشگاه

ییل (Yale) در آمریکا نگهداری می شد ( و آن را از نوشته های نبونید پادشاه بابل گمان می بردند)، تکه ی جدا شده از استوانه ی گلی کورش بزرگ است. تکه یی که از رَج سی و ششم تا رَج چهل و سوم فرمان کوروش بزرگ را در بر دارد، این پاره از استوانه ی کوروش به لندن فرستاده شد تا در جای شایسته ی خود نشانده شود.

در سال 1955 { ا.ل اپنهایم} فرمان شاهانه ی کوروش بزرگ را باز نگری کرد و توانست چشم انداز شکوهمندی از آیین شهریاری ایران را فرا دید مردم جهان بگذارد.

بررسی های زبان شناسی و دبیره شناسی که از نخستین سالهای سده ی نوزدهم آغاز گشته بود در پی دستاوردهای کاوشگران شتاب بیشتری گرفت و سرانجام توان خواندن زبانهای سومری – آشوری – بابلی نو- بابلی کُهَن – اَکَدی – پارسی باستان – وعیلامی فراهم گشت و پرده از روی بسیاری از رازهای سربسته برداشته شد.

فرمان شاهانه ی کوروش بزرگ بر آن استوانه ی گلی ارمغان بسیار گرانبهایی است از فرهنگ ایران، به جهانی که درمانده از جنگ و کشتار و زور و خشونت است.

چرا یهودیان کورش را « مسیح خداوند – عقاب شرق- و شبان ملتها نام دادند»

C:\Users\Karmina\Desktop\FullSizeRender (2).jpg

درفش کورُش ( عقاب شرق)

فروپاشی اسراییل

در پی درگذشت سلیمان پادشاه توانمند اسراییل، یکی از پسرانش بنام رِحبعام Rehpboamبر جای پدر نشست

و به زشت ترین کردارها دست یازید و آنچه را که نیاکان او با رنج بسیار فراهم آورده بودند در برابر گرد بادِ ویرانی گذاشت.

بنی اسراییل که تا آن زمان مردمی همبسته بودند به دو بخش ستیزه گر از هم جدا شدند، ده تبار از دوازده تبار بنی اسراییل به شاه جوان پشت کردند و کَس دیگری بنام یَرُبعام Yarobam را به پادشاهی برگزیدند، و دو تبار دیگر یعنی خاندان یهودا و بنیامین به پادشاهی رِحبعام گردن نهادند. این پارگی یک رشته جنگهای خانمان سوز را میان فرزندان یک پدر، و برادرانی که تا دیروز غمخوار یکدگر بودند پدید آورد. این آغاز تیره روزگاری بنی اسراییل پس از یک چرخه ی دراز فراپویی بود.

در آن آشفته بازار سیاسی، و تاراج دکانداران دین که برادران خون یکدگر بر زمین می ریختند، و توانمندان جز مال اندوزی و فزون خواهی اندیشه ی دیگری بسر نداشتند، بسیاری از انبیاء بنی اسراییل یکی پس از دیگری بپا خاستند و با زبانهای تند و تیز و دراز، توانمندان و دینکاران و سیاست پیشگانِ بد کُنش را بباد نکوهش گرفتند تا مگر از آنهمه زشتکاری که زمینه ی فروپاشی خاندان بزرگ اسراییل را فراهم می آورد بکاهند.

عاموس نبی که خود را چوپان ساده ای می دانست، خروش خشم خود را همانند تازیانه یی بر پیکراین دین کارانِ خدا فروش، پادشاهان بدکاره، و توانمندانِ فرو مایه که از درد و بیچارگی مردم بیمی بدل راه نمی دادند فرود آورد:

« این کلام را بشنوید که خداوند آن را به ضِد شما ای بنی اسراییل و به ضِد تمامی خاندانی که از زمین مِصر بیرون آوردم تَنَطُق نموده می گوید: من تنها شما را از تمامی قبایل زمین شناختم، پس عقوبت تمام کاهنانِ شما را بر شما خواهم رساند… شیر غرش کرده است کیست که نترسد.. خداوند می گوید: آنانکه ظُلم وغارت را در قصرهای خود ذخیره می کنند، راست کرداری را نمی دانند* بنا براین خداوند یَهُوَه چنین می گوید: دشمن بهر طرفِ زمین تو خواهد بود و قوتِ ترا از تو بزیر خواهد کشید، و قصرهایت تاراج خواهند شد* … خداوند یَهُوه به قدوسیت خود قسم خورده است که اینک ایامی بر شما خواهد آمد که شما را با غُل ها خواهند کشید و باقی ماندگان شما را با قلاب های ماهی..ای خاندان اسراییل این کلام را که برای مرثیه برشما می خوانم بشنوید* دختر باکره اسراییل افتاده است و دیگر برنخواهد خاست، بر زمین خود انداخته شده و احدی نیست که او را برخیزاند.. بنا براین خداوند یَهُوَه خدای لشکرها چنین می گوید: درهمه ی چهارسوها نوحه گری خواهد بود و درهمه ی کوچه ها وای وای خواهند گفت* فلاحان را برای ماتم، و آنانیرا که مرثیه خوانی آموخته اند برای نوحه گری خواهند خواند. (گزیده هایی از سخنان عاموس نبی از باب 1 تا 9 )

در گیر و دار این روزگار بد هنجار، نبوکد نَصَر پادشاه ستم پیشه ی بابل که مانند برخی دیگر از فرمانروایان زورگو، بجز کُشتن و سوختن و بُردن چیز دیگری از پادشاهی نمی دانست! از این فروپویی روز افزون اسراییل بهره گرفت و در سال 605 پیشازایش به اورشلیم تاخت، یهویاکین شاه یهودا را اسیر گرفت و صدقیا را برجای او بر تخت پادشاهی نشاند و با ده هزار اسیر به بابل بازگشت، پس از چندی صدقیا با تکیه بر پیمانی که با فرعون مصر بسته بود بر نبوکد نَصَر شورید، نبوکد نَصَر دو باره به اورشلیم برگشت و آن شهر بزرگ را به آتش کشید، نیایشگاه سلیمان را ویران کرد، پسران صدقیا پادشاه یهودا را در برابر چشمان پدر کُشت و مردم اورشلیم را به بند کشید و با خود به اسیری برد.

این بدترین رُخدادی بود که یک ملت آزاده و سربلند می توانست با آن رو به رو گردد. اسارت و بردگی در زیر دست فرمانروایانی خود کامه. ارمیاء نبی روزگار بد هنجار بنی اسراییل را در پی آن یورش خانمانسوز چنین گزارش می کند:

« .. چگونه آنکه میان ملت ها بزرگ بود همانند بیوه زنان تنها نشسته است* چگونه آنکه شهبانوی کشورها بود خراج گزار گردیده است* خداوند از غَضَبِ خود دختر صَهیُون را به ظلمت پوشانده و جلال اسرائیل را به زمین افکنده است!.. خداوند تمامی مسکن های یعقوب را هلاک کرده و شَفِقَت ننموده است.. قلعه های دختر یهودا را درغضب خویش مُنهَدِم ساخته است.. و سلطنت سرورانش را بزمین انداخته بی عِصمَت ساخته است * در حِدَت خَشم خود تمامی شاخ های اسرائیل را منقطع ساخته، دست راست خود را از پیش روی دشمن برگردانده است.. یَهُوَه قصد نموده است که حصارهای دختر صَهیُون را مُنهَدِم سازد… (فرازهایی از مراثی ارمیاء نبی)

بدین گونه بازماندگان بنی اسراییل با تن های شکسته وخونین به اسارت بابل برده شدند.

دراین هنگام سخنور گمنام دیگری بپا خاست که چون به شیوه ی اشعیاء نبی سخن می گفت سخنانش در همان کتاب اشعیاء نبی جا داده شدند. آنچه که از این گوینده می دانیم این است که در روزگار کوروش بزرگ می زیسته است. این نبی شیوا سخن، دین یهود را رنگ و بویی نوین بخشید. او از خدای مهرورزی سخن گفت که اگر چه نامش همان یهوه صبایوت بود، ولی سرشتی دگرگونه داشت، ویل دورانت تاریخ نگار نامدار آمریکایی در باره ی او می نویسد:

« در همان هنگام که بودا در هند مردم را به سرکوبی خواستهای ناروای خود فرا می خواند، و کنفسیوس تخم دانش را در میان مردم چین می افشاند، اشعیای دوم ، با سخنانی بسیار شیوا، بُنیادهای یکتا پرستی را برای یهودیان دور از میهن آشکار می ساخت و خدای مهربانی را به آنان می شناساند که مهر و بخشایش وی با یهوه خشمگین و سخت گیر ِ اشعیاء یکم به هیچ روی این همانی نداشت:

« روح خداوند یهوه برمن است، زیرا خداوند مرا مسلح کرده است تا مسکینان را بشارت دهم، مرا فرستاده است تا شکسته دلان را التیام بخشم، و اسیران را به رستگاری، و محبوسان را به آزادی ندا کنم». ( تاریخ تمدن – پوشنه ی یکم – رویه 379)

اشعیاء می گفت: یَهُوَه خدای خشم آور و آزار دهنده ی جان نیست، پدر دهشمندی است که همه ی آنچه را که دارد با گشاده دستی فرا دست فرزندان می نهد. خدایی که او به مردم می شناساند جبار و قهار و مکار و انتقام گیرنده و ذلت دهنده و خوار کننده و کینه ستاننده نبود، خدای خوشبو و خوشخویی بود که می خواست شکسته دلان را آرامی بخشد و یهودیان را به سیون (1) ( اورشلیم ) بازگرداند:

« … هردره برافراشته وهرکوه و تَلی پست خواهد شد و کجی ها راست و ناهمواری ها هموار خواهند گردید .. اینک خداوند یهوه با قوت می آید و بازوی وی برایش حکمرانی می نماید.. او مثل شبان گله خود را خواهد چرانید و به بازوی خود بَرّه ها را جمع کرده به آغوش خویش خواهد گرفت، و شیردهندگان را به ملایمت راهبری خواهد نمود…»

بدین گونه آن درخت اُمیدی که انبیاء یهود در دل مردم کاشته و آنان را برای بازگشت به سیون آماده ساخته بودند، در سرزمین بیگانه ببار نشست و سرانجام، روزِ بزرگ رهایی فرا رسید.

شهریار والا تباری بنام کوروش بزرگ از سرزمین فرهنگ خیز ایران، با سپاهیانی که می دانستند کشتن زیستمندان کُشتن زندگی، و آزردن جان، آزردن جان بخش است، به بابل درآمد. او نه تنها خدایان بابلی را خوار نشمرد بلکه مردوک اِلاه بابل را « خداوند» نامید، و درگِل نوشته یی که از خود بر جای گذاشت نوشت:

«من چون مهر گستر ببابل در آمدم، اسیران را آزاد کردم، خانه های افتاده شان را از نو ساختم…»

همین اشعیاء در باره ی او نوشت:

« خداوند به مسیح خویش یعنی کوروش که دست راست او را گرفتم تا بحضور وی امتها را مغلوب سازم و کمرهای پادشاهان را بگشایم، تا درها بحضور وی مفتوح نمایم و دروازه ها دیگر بسته نشوند چنین می گوید: که من پیش روی تو خواهم خرامید و جایهای نا هموار راهموار خواهم ساخت و درهای برنجین را شکسته پشت بندهای آهنین را خواهم بُرید* و گنجهای ظلمت و خزاین مخفی را بتو خواهم بخشید تا بدانی که من یَهُوَه که ترا به اسمت خوانده ام خدای اسراییل هستم… او شهر مرا بنا کرده اسیران را آزاد خواهد نمود اما نه برای قیمت و نه برای هدیه، یهوه صبایوت این را می گوید..». (اشعیاء نبی باب چهل و پنجم)

و ما راستینگی این سخن را می دانیم، ما می دانیم که آن اَبَر شهریار والامنش که در پرتو اندیشه های جهان آرای خود پویش تاریخ را از زشتی به زیبایی دگرگون کرد، آنهمه را برای پاداش نکرد، و نه برای اینکه از او به نیکی یاد کنند! همان گونه که خورشید سر ریزِ پرتو خود را بر زمین نمی پاشد تا او را بستایند و یا ارمغانی به درگاهش بیاورند، کارِ خورشید پرتو افشانی و گرمابخشی، و کار شهریاران شادی پراکنی و مهر گستری است.

کورُش افزون بر آزاد سازی مردم اسراییل همه ی سیم و زری را که نبوکد نَصَر بغارت برده بود به اسراییل باز گرداند و به مردم خود که ایرانیان بودند فرمود که یهودیان را با پول و چهارپا و دیگر زیست مایه های بایسته یاری رسانند و با مهر ویژه ی ایرانی نیازشان را برآورند:

«… کوروش پادشاه فارس در تمامی ممالک خود فرمانی نافذ کرد و آن را نیز مرقوم داشت و گفت: کوروش پادشاه فارس چنین می فرماید: کیست از شما از تمامی قوم او که خدایش با وی باشد، تا به اورشلیم که در یهودا است برود و بناهای فرو افتاده را از نو بنا کند* و هر که باقی مانده باشد { آنانی که می خواهند در ایران بمانند} در هر مکانی که هستند اهل آن مکان {ایرانیان} او را به نقره و طلا و اموال و چهارپایان یاری برسانند… پس رؤسای آبای یهودا {بزرگان خاندان یهودا} و بنیامین و کاهنان و لاویان با همه ی کسانی که خداوند روح آنها را برانگیخته بود برخاسته روانه شدند تا خانه ی خداوند را که در اورشلیم است بنا نمایند* و جمیع همسایگان ایشان {مردم ایران} ایشان را به آلات نقره و طلا و اموال و چهارپایان و تُحفه ها علاوه بر هدایای تَبرّعی اعانت کردند و کوروش پادشاه ظروف خانه ی خداوند را که نبوکد نَصَر آنها را از اورشلیم آورده و در خانه ی خدایان خود گذاشته بود بیرون آورد و به اورشلیم فرستاد.

کارنامه نویسان از مَنِش های شاهانه ی دیگری سخن گفته اند که در تورات اشاره ی روشنی به آنها نشده است، برای نمونه:

آن گروه از بنی اسراییل که خواهان بازگشت به نیابوم خود بودند، بی گمان در میانه ی راه بدست دشمنان دیرینه (مردم فلستین و دیگران) کشته می شدند و زنان و کودکان و دارایی شان به تاراج می رفت. کوروش بزرگ با مَنِشی شاهانه سپاهی از رزمندگان ایرانی را همراه آنان روانه کرد تا از گزند دشمنان دورشان بدارند.

یهودیانی که به نیابوم خود بازمی گشتند بسیاری از توانمندیهای خود را از دست داده بودند، باز سازی خانه های فرو افتاده، نوسازی شهرهای سوخته و ویران، و نیایشگاههای با خاک یکسان شده، کار آن مردم از اسب فرو افتاده نبود، و آن پارسی بزرگ اینهمه را می دانست، از این رو شماری از کارشناسان و کارورزان کارآمدِ ایرانی را همراه آنان فرستاد تا در کار نوسازی روستا و شهر و کشور یاری رسانشان باشند.

یهودیان می بایست با پاهای کوبیده راه درازی را تا سر زمین خود می پیمودند، راهی که نه تنها گذرگاههای سخت گذر، ونکه غم و رنج فراوان بهمراه داشت، شهریار والاتبار ایرانزمین برای کاستن از آنهمه درد و رنجِ راهیان اسراییل ، خنیاگرانی را همراه آنان فرستاد تا با نغمه های شادی بخش از درد و رنج آن کوچوران درمانده بکاهند.

بدین گونه بخش بزرگی از فرزندان یعقوب، توانستند در پرتو منش شاهانه ی آن شهریار خورشید چهر به سر زمین نیاکانی خود باز گردند و زندگی را دو باره از سر گیرند.

کوروش بزرگ ، راهنمای پدران آمریکا

C:\Users\Karmina\Desktop\FullSizeRender (2).jpg

شاهین زرین، درفش کوروش بزرگ

C:\Users\Karmina\Desktop\200px-Lord_of_All_He_Surveys_(_Tomoka_Landfill,_just_west_of_Daytona_Beach,_Florida_)_-_Flickr_-_Andrea_Westmoreland.jpg

شاهین زرین

https://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/5/5c/Great_Seal_of_the_United_States_%28obverse%29.svg/600px-Great_Seal_of_the_United_States_%28obverse%29.svg.png

شاهین زرینِ سرسپید نشان ملی آمریکا

این نشان نخستین بار در سال ۱۷۸۲ بکار گرفته شد. بر روی این نشان شاهین سرسپیدی دیده می‌شود که در چنگال های چپ خود ۱۳ تیر و در چنگالهای راست خود یک شاخه زیتون را نگاه داشته است.چم این نشان چنین گزارش شده است: “a strong desire for peace, but will always be ready for war” آرزویی نیرومند برای آشتی، ولی همواره آماده ی جنگ.

دکتر نیل مک گرگور، سرپرست دیرینکده ی بریتانیا در باره ی استوانه ی کوروش بزرگ گفته است:

« این فرمان گرانمایه ترین الگویی است که فرمانروایان بزرگ جهان باید آن را در اداره کردن سرزمین های چند فرهنگی فرا دید خود داشته باشند.»

و این درست همان کاری بود که توماس جفرسون و بنجامین فرانکلین و جورج واشنگتن و دیگر پدران آمریکا در نوشتن قانون اساسی کشور خود انجام دادند.

آشنایی بزرگان آمریکا با شیوه ی کشورداری کورش

در سا‌ل‌های نخستینِ سده ی شانزدهم دولت پادشاهی انگلیس‌ کانون‌های سیزده ‌گانه‌یی را در آمریکا شالوده ریخت، ولی دیری نپایید که مردم آمریکا بپا خاستند و در پی نبردی پیروزگر، دست دولتِ بهره کش و فزونخواه انگلیس را از سرزمین خود کوتاه کردند در روز چهارم جولای سال 1776 یک دولت جدا سر برای خود بر سر کار آوردند. « توماس جفرسون » – « جورج واشنگتن » – و « بنجامین فرانکلین » ستونهای بنیادین این جداسری بودند.

کورش نامه، شیرازه بند قانون اساسی آمریکا

در نمایشگاه بین المللی واشنگتن دی سی افزون بر کُهن مانده های وام گرفته شده از دیرینکده ی بریتانیا، یک

نسخه از گزارش تاریخی گزنفون در باره ی شیوه ی فرمانروایی کورش بزرگ زیر نام (سایروپدیا Cyropadia ) یا کوروش نامه دیده می شود. این گزارش در سال 1767 به دو زبان یونانی و لاتین در اروپا چاپ و فرا دست همگان جاگرفت.

گزنفون یا کسنوفون Xenophon فرزانه ی نامدار یونانی از شاگردان سُغرات بود ولی بیشترین سالهای زندگانی خود را در آسیا گذراند.

او در این گزارش از چگونگی اداره ی یک سرزمین فراخدامنِ چند فرهنگی بدست کورش بزرگ یاد می کند و نشان می دهد که کامیابی های آن جهاندار پیروزگر، همه بر آمده از سرچشمه های مهرگستری- مردم داری- شادی پراکنی- نرمخویی- راستگویی- راستکرداری- پیمانداری – گرامیداشت جان- گرامیداشت زیردستان- و کار و کوشش در پرتو خرد و اندیشه نیک بود.

C:\Users\Karmina\Desktop\300px-Xenophon2.jpg

گزنفون فرزانه ی یونانی نویسنده ی کورش نامه و گزارشگر شیوه ی فرمانروایی کورش بزرگ

توماس جفرسون نسخه یی از این گزارش را فرا دست خود داشت، نسخه یی که هم اکنون در کنگره آمریکا نگهداری می شود.

پیشگامان آزادی آمریکا و کسانی که شالوده های بنیادین آمریکای نوین را شالوده می ریختند به گزارش گزنفون در باره ی شیوه ی فرمانروایی آن پارسی بزرگ نگاهی ژرف داشتند. نوشته اند که توماس جفرسون کوروش نامه را نه تنها بارها و بارها خوانده بود، بلکه همکاران و هموندان خانواده ی خود را نیز به خواندن و بررسیدن آن بر می انگیخت، در نامه ای به نوه ی خود نوشته بود:

« هنگامی که زبان یونانی را آموختی، نخستین نوشته ی ارزشمندی که باید بخوانی سایروپیدیا است.

توماس جفرسون خود به دو زبان یونانی و لاتین چیره بود و به کارنامه ی پیشینیان و دانش مردم شناسی دلبستگی فراوان داشت.

توماس جفرسون Thomas Jefferson سومین رئیس جمهور قانون گذار آمریکا (۱۸۰۱-۱۸۰۹)

توماس جفرسون Tomas Jefferson سومین فَر نشین، و یکی از اندیشمندان بزرگ و پدران بنیادگذار آمریکا. کسی که در زمان پادشاهی فتحعلی شاه قاجار در ایران اعلامیه ی خود سالاری{استقلال} ایالات متحده آمریکا را نوشت .

جورج واشنگتن George Washington یکی دیگر از پیشگامان آزادی آمریکا بود که همانند توماس جفرسون نگاهی به آمریکا و نگاهی به شیوه ی فرمانروایی کوروش بزرگ داشت. او نخستین افسر پنج ستاره‌ بود که بر ارتش آمریکا فرمان راند و سپاه خونریز انگلستان را در هم شکست .

C:\Users\Karmina\Desktop\800px-Washington_Crossing_the_Delaware_by_Emanuel_Leutze,_MMA-NYC,_1851.jpg

جورج واشنگتن بهنگام گذر از رودخانه دلاویر در پیکار با نیروهای انگلیسی

واشنگتن بیارمندی گروهی از رزم آوران آمریکایی و با یاری جُستن از دولت های فرانسه و اسپانیا، ارتشی

بزرگ فراهم آورد و نیروهای رزمی انگلستان را در جنگی که از سال 1775 آغاز و تا سال 1783 دنباله یافت درهم شکست.

پس از بدست آوردن این پیروزی بزرگ، در سال 1787 به دیگر فرهیختگانی پیوست که می بایست قانون اساسی آمریکا را می نوشتند. جورج واشنگتن در سال 1797 از سوی مردم آمریکا به ریاست جمهوری برگزیده شد و تا سال 1789 بنام « نخستین رییس جمهور آمریکا» مردم آن سرزمین را راهبری کرد.

بنجامین فرانکلین Benjamin Franklin یکی دیگر از کسانی بود که در بنیاد گذاری آمریکای نوین نامی بزرگ از خود برجای گذاشت.

C:\Users\Karmina\Desktop\م.jpg

بنجامین فرانکلین یکی از جاودانه مردان آمریکا

بنجامین فرانکلین دانش پژوهی پرکار – نویسنده ای چیره دست – روزنامه نگاری پر توان و نخستین کسی بود که به سرپرستی گروه فیلسوفان آمریکایی برگزیده شد. زندگی پرماجرا، و کرد و کار سیاسی اش او را در پایگاه یکی از نامدارترین مردان آمریکا فرا بردند… نام خُجسته ی او برسکه ها – اسکناس ها – کشتی های جنگی و بسیاری از کانون های آموزشی آمریکا بجا مانده و با شکوهی شایسته گردن آویز تاریخ گشته است.

بنجامین فرانکلین آمریکا را سرزمین کار و کوشش – سرزمین دانش و نو آوری – سرزمین همزیستی و آمیزش فرهنگهای گوناگون – سرزمین سازمان های جدا از دولت Non Governmental Org و سر زمین نا سازگاری با هرگونه خودکامگی دینی و سیاسی می دانست. او بر این باور بود که از راه روشنگری و دانش پراکنی می توان جهان بهتری برای دودمانهای آینده ساخت. او نیز همانند توماس جفرسون و جورج واشنگتن، نگاهی به آمریکا و نگاهی به شیوه ی فرمانروایی کوروش بزرگ داشت.

The Constitution of the United State

Image result

جورج واشنگتن و دیگر بزرگانی که در سال 1787 آسای آمریکا را نوشتند

قانون اساسی آمریکا با این واژه ها آغاز می شود:

We the People of the United States…

مامردم ایالات متحده…

این نخستین بار بود که در گفتمان های سیاسی سخن از«مردم» بمیان کشیده می شد. تا آن زمان ( سال 1780) واژه ی « مردم » در فرهنگ سیاسی کشورمداران جایی نداشت!. در خاور زمین تیغ خونریز زور آوران زمانه بر مردم فرمان می راند و در باخترزمین رهنمودهای نامردمی ماکیاولی چراغ راه فرمانروایان ستم پیشه بود.

ماکیاولی

نیکولو دی برناردو دِ ماکیاولی  Niccolò di Bernardo dei Machiavelli فیلسوف سیاسی، سخن پرداز، آهنگساز و نمایشنامه ‌نویس نامدار ایتالیایی در سال 1469 در فلورانس ایتالیا زاده شد و در سال 1527 درگذشت. در جوانی بکار منشی گری در دولت فلورانس پرداخت و با کار و کوشش وهوشمندی بسیار که داشت گامه های فراپویی را یکی پس از دیگری پیمود و به زودی به کارهای دیپلوماتیک بر گمارده شد و با بسیاری از بزرگان کشور مانند پاپ و لویی دوازدهم پادشاه فرانسه دیدار و گفتگو کرد.

Santi di Tito - Niccolo Machiavelli's portrait headcrop.jpg

نیکولا برناردو ماکیاولی: فیلسوف- سیاست گذار- سخنپرداز و نمایشنامه نویس ایتالیایی زاده ی فلورانس 1469 – 1527

در آن هنگام جوانی بنام (چزاره بورجیا (Cesare Borgia نگاه ماکیاولی را نسبت به شیوه ی کشورداری از بیخ و بن دگرگون ساخت.

C:\Users\Karmina\Desktop\Cesareborgia.jpg

چزاره بورجیا بزرگ زاده ی خاندان بورجیا و سیاستمدار ایتالیایی روزگار رنسانس، فرزند نا روا ( نامشروع)

کاردینال رودریگو بورجیا بود که سپس تر پاپ و رهبر کاتولیک های جهان شد، و خودش نیز به گامه ی کاردینالی رسید و با پشتیبانی پاپ!در پایگاهی بالاتر از (شاهزاده) جا گرفت.

چزاره مردی بسیار ستم پیشه، کینه ورز، فریبکار، پشت هم انداز، دیو خو و بد سرشت بود، درست همان کسی که ماکیاولی در (شهریار) نشان می دهد.

اگر چزاره نبود ماکیاولی ( شهریار The Prince) را نمی نوشت، او بود که انگیزه ی نوشتن این نامه را فراهم آورد.

ماکیاولی می گفت:

فرمانروا شیرازه بند کشور است… مردم بار برانی بیش نیستند!. بار برانی که بار سنگین کشور داری و پایه های سنگین فرمانرایی را بر دوش خود دارند!. تنها نا همسانی این دسته از بار بران با دیگر بار بران چهار پا در این است که چارپایان نمی توانند خوراک و نوشاک و ستورگاه خود را فراهم کنند، از این رو فراهم آوردن خوراک و نوشاک و ستورگاه این دسته از باربران خویشکاری دارندگان آنها است!. ولی مردم از آنجا که خود می توانند خوراک و نوشاک و پوشاک خود را فراهم آورند و سرپناهی برای خود بسازند، فرمانروا از انجام این خویشکاری به دور است!.

… اگر پایه های تخت فرمانروایی سُست و لرزنده شوند، شیرازه ی کشور ازهم پاشیده می شود و همه چیز در هم می ریزد!. فرمانروا بهیچ روی نباید پای بند مَنِش نیک، و خوی و رفتار مردمی باشد، فرمانروا هرجا که بایسته دید باید دروغ بگوید، فریب بدهد، پیمان های دروغین ببندد، پیمان در پی پیمان بشکند، خون بریزد و از هیچگونه زشتکاری روی بر نگرداند!.

داریوش آشوری، فرزانه ی گران ارجی که شاهزاده را بزبان پارسی برگرداند، در نخستین برگه ی این نامه می نویسد:

« در زبان و اصطلاحات سیاسی واژه یی بدنام تر از «ماکیاولیسم» وجود ندارد. بُنیاد این برداشت رهنمودهایی است که ماکیاوللی در کتاب شهریار به کسانی می دهد که جویای قدرتند. ماکیاوللی که نیرنگ بازی و فریب را در بازی قدرت، اصلی ضروری و ناگزیر می شمارد. از همان زمان که دستنویس کتاب پراکنده شد ، در زیر ضرب بدترین تهمت ها و دشنام ها قرار گرفت و نام وی نزد بسیاری کسان همنام شیطان شد…»

جان لاک

سال‌ها پس از ماکیاولی (در سده ی هفدهم) فرزانه ی دیگری بنام )جان لاک John Locke ( و این بار از انگلستان برخاست و اندیشه های ماکیاولی را بسیار نا شایست و زیانبارشمرد.

جان لاک زبانهای یونانی و لاتین را بخوبی می‌دانست و گزارش گزنفون را در باره ی شیوه ی فرمانروایی کورش بزرگ خوانده و به این هوده رسیده بود که پایه های دولت باید در دل مردم استوار باشند نه بر گرده آنها. دولتی که کاخ فرمانروایی خود را بزور تیغ و تازیانه و نیرنگ برگرده ی مردم استوار کرده باشد، کاخ سنگی بزرگی است که بر ماسه های کنار دریا ساخته شده و سر انجامی جز فروپاشی نخواهد داشت.

جان لاک می گفت:

« دانش بر آمده از آزمون است… هر آدمی که پا به هستی می گذارد باید از هوده های شایسته ی مردمی برخوردار باشد… هوده ی زنده بودن – هوده ی آزادی در اندیشه و گفتار و کردار… هوده ی پرداختن به کاری که دوست می دارد، و دوری جستن از کارها و چیزهایی که دوست نمی دارد، آزادی در گزینش رهبران و نمایندگان پاک سرشت، خردمند و دادگر… هوده ی دادرسی در دادگاهی که دارای گروه دادگران و دادگزاران شایسته باشد…هوده ی واخواهی و نپذیرفتن برتری جوییهای بیجا، و نپذیرفتن فرمان های نا سزاوار و ناشایسته ی دولت، اینها و بسیاری هوده های دیگر را به هیچ روی نمی توان و نمی بایست از مردم گرفت، در سرزمینهایی که مردم از چنین هوده هایی ببی بهره باشند، کمترین نشان از پیشرفت و فراپویی و بهزیوی مردمان دیده نخواهد شد.

A portrait of famous political philosopher John Locke.

جان لاک فیلسوف انگلیسی سده ی هفدهم 1632- 1704

از دید این فرزانه ی انگلیسی، خویشکاری دولت پاسداری از هوده های شهروندان است، چرا که دولت بهتر از هر یک از شهروندان در انجام چنین خویشکاری توانا است، انجام این خویشکاری است که درجه ی شایستگی یک دولت را نشان می دهد، اگر دولتی نتواند هوده های شهروندان خود را پاس بدارد، باید کنار برود و جای خود را به کسانی بسپارد که از سوی مردم برگزیده خواهند شد . تنها مردم اند که نشان خواهند داد چه کسی شایسته ی فرمانروایی بر آنها است.

شگفتا که هزاران سال پیش از جان لاک، فرزانه ی دیگری از سرزمین فرهنگ خیز ایران بنام اشو زرتشت ورجاوند گفته بود:

ای مزدا اهورا،

تو به آدمی آزادی گزینش راه داده ای

تا راهبر راستین خویش را بر گزیند

و از راهبر دروغین سر بتابد . یسنا 9/31

ای مزدا،

هنگامی که در آغاز،

با اندیشه ی خویش ،

برای ما تن و خرد و نیروی شناخت آفریدی

و به تن ما جان دمیدی

خواستی که ما باور خویش را

بدلخواه برگزینیم یسنا 11/31

پس شما هیچیک ،

به گفتار و آموزشهای ناراستکان ( دولت های ستم پیشه و ناشایست)

گوش فرا مدهید،

زیرا ناراستکار ( فرمانروایان خودکامه)

بیگمان، خانه و ده و شهر و کشور را

به ویرانی و تباهی می کشاند.

پس در برابر ناراستکار( فرمانروای خودکامه ) بایستید و با او برزمید. یسنا 19/3

پدران آمریکا، بویژه توماس جفرسون – جورج واشنگتن – و بنجامین فرانکلین که می خواستند شالوده های بنیادین یک سرزمین آباد و آزاد را پایه بریزند، می دانستند که جان لاک آنچه را که گفته و نوشته، در پرتو اندیشه های جهان آرای کورش بزرگ دریافته و نوشته است… آنها می دانستند که بر پایه ی اندیشه های ماکیاولی نمی توان کشوری آزاد و آباد ساخت… با چنین بینشی بود که دست بکار نوشتن آسای آمریکا شدند، و سخن را با …We the People of the United States آغاز کردند.

این نخستین بار در کارنامه ی باختر زمین بود که شالوده های کشورداری بر دل مردم استوار می گشت نه بر گرده ی آنها، باید درود و آفرین گفت به آن مردان بزرگ آمریکایی که چنین کردند، ولی بیاد داشته باشیم: هزاران سال پیش از آنکه آن بزرگ مردان آمریکایی واژه ی « مردم » را در پیشانی آسای آمریکا جا دهند و آن را گردن آویز آیین های کشورداری کنند، ، شاهنشاه داریوش بزرگ در سنگ نبشته ی گنجنامه در دامنه کوه الوند نوشت:

خدای بزرگ است اهورامزدا كه این زمین آفرید، كه آن آسمان آفرید، كه مردم آفرید، و شادی برای مردم آفرید…

Image result for ‫گنجنامه همدان‬‎

سنگ نبشته ی شاهنشاه داریوش بزرگ و خشایارشا بر سینه ی کوه الوند در همدان

کورش بزرگ جانمایه ی فرهنگ ایران را جامه ی کردار پوشانید و داریوش بزرگ آن را زبانی کرد. این دو شهریار والاتبار ایرانزمین نشان دادند: آنچه که شیرازه ی کشور را از گزند باد و باران روزگار در پناه نگهمیدارد مردم اند نه شهریار!. شهریار پیشکار مردم است، نه سرور و نه تاجی بر سر آنها… در زبان پارسی {شهر} همان {کشور} است و{ یار} آن نام خوش آهنگی است که تا همیشه ی زندگی همانند {مادر} بر زبانها جاری خواهد بود، پس شهریار کسی است به یاری مردم می شتابد تا خار رنجی از پایشان بیرون کشد و آنان را به خان شادمانی برساند، نه اینکه بر گرده ی آنها سوار شود. کوروش بزرگ نمونه ی چنین شهریاری بود. نامش خجسته و پرتو مهرش همیشه بر سر فرزندان ایران بوم گسترانیده باد

نگرشی نو به نگاره های تخت جمشید

نگرشی نو به نگاره‌های تخت جمشید

بر پایه‌ی باورهای مذهبی، آیینی و تأثیر شرایط زیست محیطی

خوبچهر کشاورزی

http://www.tavoosonline.com/WebFiles/Articles/Images/TJ13b.jpg

چکیده:

در سرزمین ایران و شمال خاوری خلیج فارس منطقه‌ای است که امروزه فارس و در قدیم پارسه خوانده می‌شده، در این منطقه‌ی کوهستانی کوهی با نام قدیمی مهر و نام امروزی رحمت وجود دارد که در دامنه‌ی آن ویرانه‌ی کاخی به جا مانده که پشینه‌ی آن به 2500 سال پیش می‌رسد. این کاخ در زمان سلسله‌ی هخامنشیان ساخته شده است که از سال 330 تا 550 پیش از میلاد بر ایران فرمانروایی می‌کردند. باوجود پژوهشهای بسیار در بارۀ دین شاهان این سلسله، ایران‌شناسان هنوز به هیچ نظر قطعی در این مورد نرسیده‌اند، یا اگر رسیده‌اند بر اساس شواهد و تعابیری است که هنوز قابل بحث است. در این مقاله بر اساس سنگ‌نوشته‌ها و سنگ‌نگاره‌های این بنا نشان داده می‌شود که شاهان این سلسله بی‌تردید پیرو دین زردشت بوده‌اند که 6 یا 7 سده پیش از میلاد دین خود را به دنیا آورد و تمامی نمادهایی که در این کاخ بی‌همتا به کار رفته ایرانی است و به اشتباه به باورهای مردمان و تمدنهای دیگر نسبت داده شده است.

کلید واژه‌ها:

تخت جمشید ،هخامنشیان، هفت امشاسپند ، باورهای دینی زرتشتیان ، زرتشت ، نیلوفر آبی یا گل تالاب‌ها (لوتوس)، زنبق ، بَرسَم ، نسترن.

پیش‌گفتار

کشور ایران فلاتی از خاورمیانه است که در منطقه ی معتدل شمالی و بین عرض های 20 تا 40 درجه ی شمالی و طولهای 44 تا 64 شرقی قرار گرفته است. این کشور محدود است از شمال به ترکمنستان، دریای خزر ، آذربایجان و ارمنستان، از جنوب به خلیج فارس و دریای عمان، از خاور به پاکستان، افغانستان، از باختر به عراق و ترکیه.

نام ایران در نهایت، کوتاه شده‌ی “ایریانوخشَترَ” (Irianokhashatra) است، بدین معنی که آریاییان که از قبیله‌های بزرگی تشکیل یافته بودند، نام سرزمین خود را ” ایریو دَئینکهونام” (Irioda’eenk-honam) یعنی زیستگاه آریاییان گذاشته بودند و وقتی که دارای دولت و پادشاهی شدند میهن‌شان را “ایریانوخشَترَ” یعنی پادشاهی ایرانیان خواندند. این نام بعدها به “اِئَران شَترَ” (E’aranshatra) و “ایرانشهر” (Iranshahr) تغییر شکل داد و ایران کوتاه شده‌ی همین نام است. در جنوب فلات ایران سرزمینی است که ایرانیان از روزگار قدیم بدان پارس و یونانیان پرسیس می‌گفتند و ما امروز آن را فارس می‌نامیم که از لحاظ جغرافیایی منطقه‌ای کوهستانی است و در شمال خلیج فارس واقع شده و حوزه‌ی مرتفعی را که شیراز- مرکزکنونی فارس- در آن قرار گرفته در بر می‌گیرد.

در سرزمین پارسه آثار به جا مانده‌ای از کاخ پادشاهان دوره‌ی هخامنشی وجود دارد که به مجموعه تخت جمشید معروف بوده و در دل استان فارس امروز و در ارتفاع 1626 متری از سطح دریا بنا شده است و از نظر جغرافیایی در 29 درجه و 56 دقیقه و 68/4 ثانیه ی شمالی و 53 درجه و 53 دقیقه و 1/30 ثانیه ی شرقی قرار دارد (نگاره 1 – الف و ب). ). تخت جمشید پایتخت امپراطوری هخامنشیان از زمان داریوش بزرگ 522 پ.م تا زمان تا فروپاشی این سلسه به دست اسکندر مقدونی در 331 پ.م بود. این کاخ مرکز قدرت شاهی، مکان برگزاری آیین‌های دینی، و بنا به شادروان اصغر داده‌به نخستین دانشگاه مردم (انسان) سازی بوده است.

این آثار به طور خلاصه عبارتند از: پلکان‌های ورودی، دروازه ملل، حیاط و کاخ آپادانا، کاخ اختصاصی داریوش (معروف به تَچَر)‌، کاخ اختصاصی خشایارشا (معروف به هَدیش)، اندرون، کاخ سه دری یا کاخ و تالار اصلی، خزانه، آرامگاه‌های شاهی ، دروازه‌ی نیمه تمام و خزانه‌ی نوشته‌ها(نگاره 2)

http://www.tavoosonline.com/WebFiles/Articles/Images/TJ2.jpg

نگاره‌ی 1- (الف) نگاره‌ی ماهواره ای کوه رحمت (کوه مهر) و موقعیت مجموعه تخت جمشید نسبت به آن. جهات اصلی مجموعه با پیکان مشخص شده است؛ ب) نقشه توپوگرافی کوه مهر (کوه رحمت) و مجموعه تخت جمشید، بر گرفته از کتاب مجموعه آثار معماری سنتی ایران (سازمان جغرافیایی کشور).

http://www.tavoosonline.com/WebFiles/Articles/Images/TJ1.jpg

نگاره‌ی 2- راست- نمای جنوبی تصویر سه بعدی باز‌سازی شده‌ی تخت‌جمشید و موقعیت بناهای اصلی بازسازی شده توسط افهمی و گامبکه 2003 (persepolis3d.com)، استفاده شده با کسب اجازه‌ی کتبی. چپ) پلان تخت جمشید و موقعیت بناهای اصلی نسبت به شمال جغرافیایی، بر گرفته از کتاب مجموعه آثار معماری سنتی ایران (سازمان جغرافیایی کشور).

بنای کاخ تخت جمشید بر روی صخره‌ای در دامنه‌ی کوهی که اکنون آن را کوه “رحمت” می‌خوانند بنا شده و به فاصله ی 57 کیلومتری شمال شرقی شیراز کنونی قرار گرفته است. این مجموعه بنا در باختر بلندی‌های کوه قرار گرفته و آرامگاه‌های شاهی روبه‌روی صدستون و در ارتفاع 40 متری در دل سنگ کنده شده‌اند ( نگاره 2).

بنا به ” لنتز” داریوش بزرگ جایگاه و جهات کوشک تخت جمشید را بنا به محاسبات نجومی ساخته و محور تابش خورشید به هنگام دمیدن در روزهای معینی از سال با محورهای عرضی و طولی تخت جمشید رابطه می‌یابد. ارتباط بین محورهای اصلی بنا و جهت تابش خورشید تنها منحصر به مجموعه تخت جمشید نبوده و در بناهایی چون آتشکده آذرگشسب (واقع در شیز آذربایجان) نیز دیده می‌شود. مقایسه نگاره‌های ماهواره‌ای، همسویی محورهای اصلی آتشکده آذرگشسب را با کوشک تخت جمشید به خوبی نشان می‌دهد (نگاره‌های 1 و 3).

http://www.tavoosonline.com/WebFiles/Articles/Images/TJ3.jpg

نگاره‌ی 3- تصویر ماهواره‌ای آتشکده آذرگشسب واقع در شیز آذربایجان، جهات اصلی مجموعه با پیکان مشخص شده است.

داریوش بزرگ در حدود سال 518 پیش از میلاد دامنه‌ی کوه رحمت را برای ساخت تخت جمشید برگزید؛ این کوه تا حدود 200 سال پیش به اسم ” کوه شاهی” و گویا پیش از آن هم به نام ” کوه مهر” خوانده می‌شد. بیشتر ساختارهای تخت جمشید در زمان داریوش بزرگ و پسرش خشایارشا بنا گردید. کهن‌ترین منبعی که این محل را تخت جمشید خوانده ” عجایب نامه” است که حدود 590 هجری قمری مطابق با 1384 میلادی توسط “محمد بن محمود همدانی” نوشته شده است. نخستین اروپایی که آثار تخت جمشید را دیده “جُزفا باربارو” ونیزی است (1474 میلادی) . ولی از میان اروپاییان ” سر توماس هربرت”جهان‌گرد و تاریخ‌نگار انگلیسی که در سال 1627 میلادی به ایران سفر کرده و نام تخت جمشید را از زبان مردم شنیده، آن را در یادداشت‌های خود ثبت کرده است و پس از آن پژوهشگران دیگری از جمله “پوپ” ، “گیرشمن”، ” هرتزفلد ” از این محل بازدید و در باره‌ی تمامی اجزای این بنا از جمله نگاره‌های آن اظهار نظر کرده‌اند که در نوشته پیش رو از آنها سخن گفته خواهد شد. پیش از هر چیز یادآور می‌شود که مطالب مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفته در این نوشتار برای رمز گشایی نگاره‌هایی است که بیانگر به نگاره درآوردن خردورزی دینی پادشاهان هخامنشی و سیر و سلوک معنوی آنها است، باورهایی که که شالوده‌ی خردمندانه‌ی بنای تخت جمشید بر آن استوار بوده است.

هخامنشیان از قبیله‌ی اصیل زاده پاسارگاده بودند و به کشاورزی اشتغال داشته‌اند. نیای دوردست کوروش یعنی هخامنش با شخصیت و چهره‌ای اسطوره‌ای (چون توسط عقابی پرورش یافته) خاستگاه دودمان هخامنشی پنداشته می‌شود. مدارک و شواهد گوناگونی در دست است که نشان می‌دهد هخامنشیان (به خصوص داریوش کبیر و خشایارشا) زرتشتی بوده‌اند و داریوش پیرو اصلاحات زرتشتی بوده است. برای نمونه:

در کتاب “شاهکارهای هنر ایران” تألیف “پوپ” (اقتباس دکتر “ناتل خانلری”) آمده است: “شاهنشاهی هخامنشی (دولت آزادگان) به دقیق‌ترین معنی این کلمه بود، بزرگواری، صفای باطن، راستی، حسن انتظام، احساس مسئولیت و لطف در روابط اجتماعی با دینی شریف، صفات برجسته‌ی دوران هخامنشی بود و همه‌ی آنها در هنر این دوره تجلی کرده است. صفات خاص این دوره با قدرت سیاسی و شور مذهبی آن در معماری شهر بزرگ تخت جمشید که شاید دل انگیزترین ویرانه‌ی دنیا باشد تجسم یافته. این بنا به فرمان داریوش کبیر آغاز شد و پس از 150 سال نیز ساختمان آن به پایان نرسید. تخت جمشید هیچگاه مقر سلطنتی دائم نبوده و غرض اصلی از این ساختمان آن بوده که مرکز معنوی و سیاسی کشور و کاخ عظیم و با شکوهی برای مراسم نوروز باشد … در زمان کوروش و داریوش ایران دین زرتشت را پذیرفت و نخستین شاهنشاهی جهان تأسیس شد.”

در کتاب فرهنگ فارسی معین درباره‌ی زرتشت و جهانبینی او چنین آمده: “زرتشت پیامبر ایران باستان از خانواده ی سِپِیتَمَه (sepeytamah)، زمان او را غالب خاورشناسان قرن های 7و6 قبل از میلاد می دانند، وی معاصر گشتاسب بود و آن شهریار دین او را پذیرفت. بعضی سرودها (گات‌ها) که در دست است از خود اوست. دینی که زرتشت موجد آن است را زرتشتی گویند. در این آیین اهورامزدا (ahouramazda) خدای بزرگ است. هفت امشاسپند (amshaaspand) و گروه بسیاری از ایزدان (فرشتگان) مجری اراده‌ی اویند. اهریمن (ahriman) روان خبیث است و کُماریکان (komarikan) و گروهی از دیوان یار اهریمن‌اند. سه رکن مهم دین زرتشت پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک است. اعتقاد به جهان دیگر و پل چینود یا سراط و میزان داوری و بهشت و دوزخ در این آیین آشکار است و انسان باید در راه پیروزی نیکی بر بدی بکوشد.”

همانگونه که در بالا اشاره شده امشاسپندان مهین‌فرشتگانی هستند که کارگذار اراده‌ی خدای بزرگ” اهورامزدا” بوده و در این جهان علاوه بر تجلی صفات اهورایی، نگاهبانی از عناصر گرانبهای هستی را به عهده دارند. نام و ویژگی این امشاسپندان به شرح زیر است:

امشاسپند اردیبهشت: نماینده‌ی پاکی و سپنتایی (تقدس) و قانون ایزدی اهورامزداست و در جهان خاکی نگهبانی آتش به او سپرده شده است. دومین ماه سال و سومین روز از هر ماه به نام این امشاسپند خوانده می‌شود. در اوستا به صورت ” اَشَوَهیشتَه Ashavahishta” به معنی بهترین راستی و نظام قانونمندِ کیهانی است. دیو مقابل او اَندر رقیب این ایزد است.

امشاسپند بهمن: در جهان مینوی نماینده‌ی منش نیک اهورامزداست و در جهان خاکی چهارپایان سودمند سپرده به اوست. دومین روز از هر ماه و نیز یازدهمین ماه از سال به نام این امشاسپند است .دیو مخالف او اکومِن می‌باشد.

امشاسپند شهریور: به معنی کشور برگزیده یا پادشاهی برگزیده ( کشور آسمانی اهورامزدا) است. شهریور نماینده‌ی پادشاهی و توانایی مینوی آفریدگار است و در این گیتی نگهبانی فلزات با این امشاسپند است. چهارمین روز از هر ماه و ششمین ماه از سال بدین نام خوانده می‌شود. دیو مخالف او ساوول رقیب این ایزد است.

امشاسپند سپندارمذ (اسفند) (Sepandaarmaz): نماینده‌ی بردباری‌، شکیبایی و سازش اهورامزداست و در این جهان نگهبانی زمین به او سپرده شده. پنجمین روز هر ماه و دوازدهمین ماه از سال سپندارمذ نام دارد. دیو مخالف او ناگهیس یا تَرومَد(ش) و رقیب این ایزد است.

 امشاسپند خرداد: که غالبا با امشاسپند امرداد یکجا در اوستا آمده، نماینده‌ی رسایی و کمال اهورامزداست و در این گیتی به نگهبانی آب گماشته شده است. ششمین روز از هر ماه خرداد نام دارد و سومین ماه سال هم به همین نام خوانده می‌شود. دیو مخالف و رقیب او تَریز است.

 امشاسپند امرداد: نماینده‌ی بی‌مرگی و جاودانگی یا مظهر ذات زوال ناپذیر اهورامزداست. در جهان خاکی نگهبانی گیاهان و رستنی‌ها به او سپرده شده است. نام هفتمین روز از هر ماه و پنجمین ماه از دوازده ماه سال نیز امرداد است. نام دیوِ رقیب او زَریر است. (نگا. بندهش، مهرداد بهار)

اهورامزدا در رأس شش امشاسپند یاد شده قرار دارد که همگی با هم هفت امشاسپند را می‌سازند. امشاسپندان حضور خداوند در ارواح راستکاران را تضمین می‌کنند.

دیگر عناصر سازنده‌ی دین زردشت که آثاری از آنها را در تخت‌جمشید می‌توان یافت عبارتند از:

فَرَه‌وَشی (Farah vashi) (در زبان اوستایی) یا فرَوَهر(Fravahr) (در زبان پهلوی): نیرویی نهانی است که پس از درگذشت آدمی با روان و دین (وجدان) از تن جدا گشته به سوی جهان مینوی می‌گراید. در اوستا آمده فره‌وشی نیرویی است که اهورامزدا از برای نگهداری آفریدگان نیک ایزدی از آسمان فرو فرستاده و نیرویی است که سراسر آفرینش نیک از پرتو آن پایدار است. بازگشت فره‌وشی به سوی اهورامزدا، کانون روشنایی بی‌پایان است.

سروش: در وصف ایزد سروش در اوستا آمده است که او نخستین آفریده‌ی اهورامزداست که او را می‌ستاید و گات‌ها را بر می‌خواند و شاخه‌ی َبرسَم (barsam) می‌گستراند و نیایش را پیشکش اهورامزدا می‌کند. او از همراهان ایزد بهمن است. منظور از سروش شنیدن فرمانهای خداوند یا فرمانبرداری از اهورامزداست.

 بَرسَم: نمودار تمام درختان و نباتات و رستنی‌ها می‌باشد که خدا آفریده است. َبرسَم شاخه‌ی کوچک درخت است که معمولا از انار و مورد بریده می‌شود و با شستشو و خواندن دعا با کارد مخصوص که آن را َبرسَم چین گویند بریده می‌شود. در هنگام به جا آوردن مراسم دعای َبرسَم با بندی که از برگ خرما بافته می‌شود َبرسَم‌ها را به هم می‌بندند. در اوستا این واژه به صورت بَرَسمَن آمده است.

در بُندَهِش bon-dahesh (به معنای آفرینش آغازین) داستان آفرینش و آفریده‌های عالم که به زبان پهلوی نوشته شده، به هر امشاسپندی گلی منسوب شده و به نظر نگارنده گلهایی که در سنگ‌نگاره‌های تخت جمشید دیده می‌شود آنها را نمادپردازی می‌کنند.

امشاسپند اهورامزدا با گل مورد، بهمن با گل یاسمن سپید، اردیبهشت با مرزنگوش، شهریور با ریحان، سپندارمذ با فَرَنجمُشک (بادرنجبویه)، خرداد با سوسن، امرداد با زنبق و رشن (همکار امرداد) با نسترن.

گلها و گیاهانی که در سنگ‌نگاره‌های تخت‌جمشید دیده می‌شوند، همان‌طور که خواهیم دید همگی نمادپردازی امشاسپندان و دیگر عناصر تعیین‌کننده‌ی دین زردشت است. این نکته‌ بسیار مهمی است که از سوی تمامی ایران‌شناسان نادیده گرفته شده است و به اشتباه از آنها به عنوان گیاه دیگری یاد می‌شود که در زیر آمده است:

از َبرسَم دست شاه ( داریوش) به عنوان لوتوس (نیلوفر آبی) یاد شده است.

گل‌های اطراف فره‌وشی ( فروهر) درخت نخل معرفی شده است.

تزئینات گردن گاو را غنچه ی لوتوس و گل دوازده پر نامیده‌اند.

استناد به محبوبیت آناهیتا ایزد بانوی آب و اهمیت او، سبب معرفی لوتوس و حضورش در هنر و معماری ایران شده و به عنوان نماد این ایزد در نگاره‌های تخت جمشید آمده است.

گل‌هایی که شاه و ولیعهد به دست گرفته‌اند، به دلیل شکوفه‌ای که میان دو غنچه قرار گرفته، و آرایش ساقه‌ی آنها مصری پنداشته شده‌اند.

همان طور که در بالا آمد، مدار آموزش‌های زرتشت در گات‌ها ، باور به خداوندی “مزدا اهورَه” (اهورامزدا) آفریدگار یگانه و وجود دو “مِینوی” همزاد یا دو “مِینوی” آغاز آفرینش یعنی “سپند مِینو” (Sepand meynoo) ( مِینوی وَرجاوَند آفرینش) و “اِنگرَه مِینو” (Engrah meynoo) ( مِینوی ستیهنده و دشمن) در برابر یکدیگر است . فروزه‌های هفت گانه‌ی “مزدا اهورَه”(اهورامزدا) یعنی امشاسپندان رهنمون آفریدگان به رستگاری و بهروزی‌اند و همان‌‌طور که آنها حضور اهورامزدا (نیروی خوبی و خیر) را در ارواح راستکاران تضمین می‌کنند، دیوان و رقیبان آنها حضور اهریمن (نیروی دیوسرشت و بدی) در مردمان را نمادپردازی می‌کند و بر مردم درستکار است که آنها را به بند کشند. سنگ‌نگاره‌هایی که تن‌به‌تن شدن شاهان و قهرمانان را به نمایش می‌گذارند در واقع همین به بند کشیدن دیوان نمادپردازی می‌کنند که باز به اشتباه از سوی ایران‌شناسان تعبیر شده‌اند، از جمله:

از نقش لُغازها یا گوشوارهای دیوارهای تالار اصلی که به اتاق‌های آن منتهی می‌شود به عنوان یک قهرمان سلطنتی سرگرم نبرد با شیر، گاو و شیردال غول مانند یاد شده است.

برای نمونه، وارنر مضمون تصاویر قهرمان شاهی که بر غول یا جانور خطرناکی پیروز می‌شود را نمادی تفسیر کرده که از شمایل‌نگاری آشوری به ارث رسیده است. “شاه آشور فقط با شیرهایی مبارزه می‌کرد که مانند انسان بر روی دو پای خود ایستاده بودند حال آنکه قهرمان سلطنتی ایران با غول‌های فوق طبیعی نبرد می‌کرد.”

جهان‌بینی بنیادی زرتشت بر ناسازگاری این مِینوان دوگانه و خویشکاری فروزه‌های هفتگانه استوار است و کشمکشِ‌ گران مِینوان ِ ناسازگار و همکاری همه‌ی آفریدگان نیک. در این میان نقش ” اَشَه ” (ashah) (به معنای دادگری، درستکاری) از همه نمایان‌تر است و ” اَشَه ونان ” (ashah vanaan) (رهروان راه “اَشَه”) در ناسازگاری و ستیزه‌ای همیشگی با ” دُروِندان” (dorvendaan) (پیروان ” دوروج” (dorouj) ) قرار دارند. کمتر بندی از گات‌هاست که در آن سخنی از ” اَشَه” به میان نیامده باشد:

در یسنه – هات 29 – بند 2 – اهنوَد گات آمده :

” آنگاه آفریدگار جهان از اَشَه پرسید چه کسی را به سالاری جهان خواستاری که هواخواهان (( دوروج و خشم )) را در هم بشکند و از کار باز دارد.”

و همچنین در بند 3 می‌خوانیم که: “اَشَه بدو پاسخ داد چنین سرداری به جهان و مردمان بیداد نمی‌ورزد، او مهربان و بی‌آزار است. او باید در میان مردمان نیرومندتر از همه باشد تا هرگاه مرا خواند، به یاریش بشتابم.”

در یسنه – هات 31 – بند 18 – اهنودگات نیز اینچنین آمده است که :

“پس هیچ یک از شما به گفتار و آموزش دُروَند (دیو) که خانمان و روستا و سرزمین را به ویرانی و تباهی می‌کشاند گوش فرا مدهید و با رزم افزار در برابر آنان بایستید.”

اکنون بنا بر شرحی که در بالا داده شد می‌پردازیم به چهار نگاره‌ای که در تالار اصلی مشاهده می‌شود. همانگونه که در نگاره‌ی شماره‌ی 4 دیده می‌شود دو خادم، عضوی از خاندان سلطنتی را همراهی می‌کنند. نکته قابل توجه در این نگاره قامت بلندتر و آرایش متفاوت ریش فرد بلندمرتبه (سلطنتی) است که در سایرکنده‌کاری هم  با همان آرایش تکرار می‌شود (نگاره‌ی شماره‌ی 5). نگاره‌های 6 تا 9 چهار نگاره‌ی تالار اصلی را نشان می‌دهند که در آن نبرد درونی و معنوی شاه به عنوان پیروِ اصول اندیشمندی زرتشت و در اثبات آن با چهار دیو مخالف و رقیب چهار امشاسپند به نگاره درآورده شده است (چهره‌ی مردم (انسان) در هر چهار نگاره واحد – با آرایش ریش سلطنتی است، ولی دیوان متفاوت‌اند) و حضور معنوی امشاسپند در قامت شاه و کشتن دیو (یسنه – هات 31 – بند 18 – اهنودگات) را متجلی می‌سازد .

http://www.tavoosonline.com/WebFiles/Articles/Images/TJ4.jpg

نگاره‌ی 4- تالار شورا( کاخ سه دروازه) – شاهنشاه و دو نفر از خدمتکاران شاهی، برگرفته از کتاب مجموعه آثار معماری سنتی ایران (سازمان جغرافیایی کشور).

http://www.tavoosonline.com/WebFiles/Articles/Images/TJ5.jpg

نگاره‌ی 5- شاهنشاه و ولیعهد در یکی از مراسم مذهبی. همانگونه که دیده می‌شود آرایش ریش خاندان سلطنتی با سایر همراهان تفاوت دارد. این تفاوت در تصویر شماره ی 4 نیز قابل مشاهده است. برگرفته از کتاب مجموعه آثار معماری سنتی ایران (سازمان جغرافیایی کشور).

http://www.tavoosonline.com/WebFiles/Articles/Images/TJ6.jpg

نگاره‌ی 6- تالار اصلی تخت جمشید– الف) نبرد شاه با دیوی به شکل گاو و کشتن دیو؛ ب) دیو دربند شده در قالب سرستون، برگرفته از کتاب مجموعه آثار معماری سنتی ایران(سازمان جغرافیایی کشور)؛ ج) نمونه اصلی سرستون به شکل گاو.

استفاده از رزم افزار (در هر چهار نگاره خنجر) بنا بر مشروح “یسنه- هات 31 – بند 18 – اهنودگات” که در بالا گفته شد و شباهت کامل سر دیوها در زیر سقف‌ها با سر دیوهای تمام قد تالار اصلی برای تأکید پیروزی نیکی شاهان هخامنشی بر بدی می‌باشد (نگاره‌های 6 الی 9). همانگونه که در این نگاره‌ها مشاهده می‌شود، هر چهار دیوی که در گوشوار دیوارهای تالار اصلی به نگاره درآمده‌اند مغلوب نیکی شده‌اند.از این رو، از سر دیوان شکست‌خورده در زیر سقف‌ها و به عنوان سرستون استفاده شده تا اشاره‌ای باشد به اسارت و دربند کردن دیوان (نگاره‌های 6 الی 9). (رستگاری زمانی است که دیوان در بند شوند)

http://www.tavoosonline.com/WebFiles/Articles/Images/TJ7.jpg

نگاره‌ی 7- تالار اصلی تخت جمشید– الف) نبرد شاه با دیوی به شکل شیر شاخدار و کشتن دیو؛ ب) دیو دربند شده در قالب سرستون، برگرفته از کتاب مجموعه آثار معماری سنتی ایران (سازمان جغرافیایی کشور)؛ ج) نمونه اصلی سرستون به شکل شیر.

http://www.tavoosonline.com/WebFiles/Articles/Images/TJ8.jpg

تصویر شماره ی 8- تالار اصلی تخت جمشید– الف) نبرد شاه با دیوی به شکل پرنده و کشتن دیو برگرفته از کتاب مجموعه آثار معماری سنتی ایران(سازمان جغرافیایی کشور)؛ ب) و ج) دیوان دربند شده در قالب سرستون، نمونه اصلی سرستون در محوطه تخت جمشید.

http://www.tavoosonline.com/WebFiles/Articles/Images/TJ9.jpg

تصویر شماره ی 9- تالار اصلی تخت جمشید– الف) نبرد شاه با دیوی به شکل شیر شاخدار (شیردال)؛ ب) دیو دربند شده در قالب سرستون، برگرفته از کتاب مجموعه آثار معماری سنتی ایران(سازمان جغرافیایی کشور)؛ ج) و د) نمونه اصلی سرستون در محوطه تخت جمشید.

توجه و جستجو در متن سنگ‌نوشته‌ها و مقایسه‌ی نوشتاری و تصویری سنگ‌نگاره‌ها حکایت از آن دارد که نگاره‌ها نسخه‌ی کامل همان سنگ‌نوشته‌هاست که به تصویر درآمده یعنی یک مطلب را با دو نوع نگارش (تصویری و نوشتاری) یادآوری کرده‌اند. این روش دقیق و وسواسی بازنمایی به صورت نوشتاری و تصویری را می‌توان در به نگاره‌درآوردن ظاهر و حالات اقوامی هم دید که در سنگ‌نوشته‌ها از آنها یاد شده‌اند، برای نمونه، طوق گردن نشانۀ پارسی‌ها، و دستبند نشانۀ مردمان…. گلدان طلا نمایانگر مردمان …. که تمامی اینها در کاووشهای تخت‌جمشید پیدا شده و اکنون در موزه‌های دنیا نگهداری می‌شود.

بر اساس آموزه‌ی زرتشت، رستگاری مردمی به ترتیب از راه “دانش – اردیبهشت” ، ” مهرورزی – بهمن” و”خدمت‌گزاری – شهریور” و “بردباری و شکیبایی-اسفند” به “رسایی -خورداد” و ” جاودانگی- امرداد” می رسد. در گوشوارهای تالار اصلی تخت جمشید می‌بینیم گذار از چهار امشاسپند- گذارهای اول تا چهارم – با به نمایش درآوردن نگاره‌های کشتن دیوان و سپس استفاده از سر آنها برای سر ستون‌ها گزارش تصویری شده است.

برای پیوستن به اهورامزدا و دریافت کامل او باید دانش ِاندوخته‌ی آدمی با مهر و شور زندگی درآمیزد و به گونه‌ی خدمت‌گزاری به بشریت به بار آید. تنها در این حالت است که رهرو این راه به ایمان استوار “سپندارمذ” و کمال “خرداد” و جاودانگی ” امرداد” می‌پیوندد. فرایند گذار از شش امشاسپند که نزدیک‌ترین ایزدان به اهورا مزدا هستند و دایره‌ی کمال را تشکیل می‌دهند نشانه‌ی یک زرتشتی رستگار است که داریوش و خشایارشا خود را درخور آن می‌بینند. اینچنین است که در سنگ‌نوشته‌های داریوش و خشایارشا عبارات ” همه را به تأیید اهورا مزدا ساختیم” ، ” اهورامزدا مرا بپایاد”، ” کشور مرا و آنچه را که کرده‌ام و آنچه را که پدر من کرده است همه را اهورامزدا بپایاد”، ” این قوم را بپای، اگر این قوم پاییده شود اهورا برکت جاودانی بر این دودمان ارزانی خواهد داشت” دیده می شود.

حال برای گذار پنجم و ششم که رسیدن به کمال “خرداد” و سپس جاودانگی ” امرداد” که دایره‌ی کمال را با مرکزیت اهورامزدا به خیال درمی‌آورد، داریوش و خشایارشا در آرزوهایشان حضور این دو امشاسپند را می‌طلبند که در سنگ‌نوشته‌هایشان دیده می‌شود. در گات‌ها هم مانند اوستا معمولا این دو امشاسپند با هم می‌آیند (یسنه – هات 33 – بند 9 – اهنودگات ؛ یسنه – هات 34 – بند 11 – اهنودگات ؛ یسنه – هات 44 – بند 17 و 18 – اُشتَوَد گات ؛ یسنه – هات 45 – بند 5 ؛ یسنه – هات 47 – بند1 – سپنتمد گات ؛ یسنه – هات 51 – بند 7 – اُشتود گات).

خرداد به معنی کمال و رسایی و امرداد به معنی جاودانگی و پایداری نماینده‌ی آرمانهای نیرومندی و سرچشمه‌ی زندگی، آبادانی، زایش و رویش‌اند؛ آدمی برای پیوستن به اهورامزدا و دریافت کامل او باید رهرو گذار مینوی باشد تا به کمال (خرداد) و جاودانگی (امرداد ) بپیوندد. در اینجا در نگاره‌ها می‌بینیم که حضور این دو امشاسپند به شکل استادانه، ظریف و شاعرانه‌ای با گل نمادپردازی شده، به ویژه در نگاره‌هایی که مفهوم سپنتایی (تقدس) و نگاره‌ی فره‌وشی (فروهر) در آنها نقش بسته  و گیاه زنبق به عنوان نماد دو امشاسپند خرداد و امرداد به نقش درآمده است (به بخش ساقه‌های پیوسته‌ی نگاره‌های 10 و 11 رجوع کنید).

http://www.tavoosonline.com/WebFiles/Articles/Images/TJ10.jpgن
گاره‌ی 10- ساقه‌های گل زنبق : الف- (سمت راست) نگاره‌هـای تخت جمشید، ب- (سمت چپ) گل زنبق پایه بلند (Iris Aphylla).

http://www.tavoosonline.com/WebFiles/Articles/Images/TJ11.jpg
نگاره‌ی 11- الف) نمونه‌ی طبیعی ساقه‌های زیر زمینی گیاه زنبق و اتصال آنها به یکدیگر ؛ ب) رشد ردیفی گیاه زنبق ؛ج) نمونه‌ی سنگ‌نگاره‌ها با ساقه‌های زیر زمینی؛ د) نگاره‌ی کلی سنگ‌نگاره‌ی تخت جمشید. به شباهت ریشه گیاه زنبق در دو تصویر الف و ب توجه کنید.

حضور فره‌وشی (فروهر)- نگاره‌ی 12- که خود نماد سیر و سلوک در دایره ی تکامل ( گذار از شش امشاسپند) و رسیدن به اَشویی و جاودانگی می‌باشد (پیوستن به خاوراَفَخشیا = نورالانوار) در کنار گیاه زنبق، کلیت هفت امشاسپند را که مهمترین بخش خردورزی عروج یک زرتشتی است در تخت جمشید به صورت نگاره درآورده  شده است.

http://www.tavoosonline.com/WebFiles/Articles/Images/TJ12.jpg
نگاره‌ی 12- حضور فره‌وشی (فروهر) به عنوان نماد تکامل (گذار از شش امشاسپند) و رسیدن به اَشویی و جاودانگی در کنار گیاه زنبق.

از سوی دیگر، ایزد رشن (Rashn) در اوستا یکی از همکاران امشاسپند امرداد می‌باشد و گل منسوب به آن چنان که گفته شد گل نسترن است؛ تکرار گل‌هایی که در قاب‌های حاشیه‌ی نگاره‌ها دیده می‌شوند اشاره به داربست‌های گیاه نسترن دارد که گلی با عطری خوش و آرامش‌بخش است و در میانِ ردیف سروها کاشته شده و به‌عنوان سایه‌بان ِمهمانان ِدر حال انتظار از آن سود جسته می‌شده است (نگاره‌ی 13). ادامه‌ی حضور گیاه نسترن به صورت یک باور (برای پاسداری و ماندگاری باغ) را در کتاب ” ارشاد الزراعه” قرن دهم هجری قمری نیز می‌توان دید.

http://www.tavoosonline.com/WebFiles/Articles/Images/TJ13.jpg
تصویر شماره ی 13- تکرار گل در حاشیه قاب‌های مربوط به تالار کوروش به صورت نمادی از داربست‌های نسترن به عنوان سایه‌بان مهمانان در حال انتظار که اشاره دارد به حضور ایزد رشن در این نگاره‌ها. برگرفته از تصاویر قالب‌های نقوش برجسته ایران، چاپ موزه بریتانیا، 1932.

همانگونه که پیشتر هم اشاره شد برخی پژوهشگران حضور گل نیلوفر آبی (لوتوس) را در نگاره‌های تخت‌جمشید، چه به عنوان َبرسَم (نماد تمامی درختان، گیاهان و رستنی‌ها) دست داریوش و چه به عنوان آرایه‌های پیرامون گردن حیوانات بسیار پررنگ کرده‌اند. این در حالی است که گل لوتوس گذشته از شرایط کشت ویژه و مشکلی که از نظر زیست بومی در سرزمین پارسه داشته (محیطی کم باران و خشک) در برابر تغییرات نور و رطوبت بسیار حساس بوده و واکنش نشان می‌دهد. نیلوفر آبی گلی است که در تالاب‌ها می‌روید ، با پایین رفتن سطح تراز آب ایستایی خود را از دست می‌دهد و با کمرنگ شدن نور آفتاب بسته می‌شود از این رو تشبیه آنچه که در دست شاه است چه از چهره (برای نمونه، نوک تیز بودن غنچه‌ها و انحنای رو به داخل گلبرگ‌ها) و چه از ماهیت با این گل آسیب‌پذیر و ناماندگار کمی سهل‌انگارانه می‌نمایاند. از سویی دیگر زمان طولانی مراسم (از زمان دعا خواندن به َبرسَم تا آخر مراسم جشن) گل پر دوامی را می‌خواسته که با ویژگی‌های نیلوفر آبی هم‌خوانی ندارد، نگاره ی 14.

http://www.tavoosonline.com/WebFiles/Articles/Images/TJ14.jpg
نگاره‌ی 14- گل نیلوفر (لوتوس) و شرایط زیست محیطی طبیعی آن (آبزی).

نگاره‌ی 15 شباهت بسیار زیاد ِگیاهی را که به عنوان َبرسَم در دست داریوش است با گل انار نشان می‌دهد. گل انار گذشته از سپنتایی (تقدس) و زیبایی با شرایط اقلیمی منطقه سازگار بوده و از لحاظ ساختاری ( فیزیولوژیک) دارای مقاومت بیشتری در مقایسه با گل‌های آب‌دوست می‌باشد و گذشت زمان در تشریفات جشن آیینی روی آن تأثیری ندارد.

http://www.tavoosonline.com/WebFiles/Articles/Images/TJ15.jpg

نگاره‌ی 15- همانندی َبرسَم دست داریوش (راست) با گل انار (چپ).

در اوستا آمده: ” َبرَسم را می گویند ایزد “سروش” می‌گستراند سه تا، پنج تا، هفت تا، نه تا و نیایش را پیشکش اهورامزدا می‌کند”.

و در یسنه – هات 43 – بند 12 – اهنودگات نیز چنین آمده:

” بدان هنگام که مرا فرمان دادی (( به سوی اَشَه روی آور و آن را فرا شناس)) سخنی هرگز ناشنیده به من گفتی : بکوش تا سروش در اندرون تو راه یابد و پرتو دهش ایزدی را دریابی که به هر دو گروه پاداش و پادافره می‌بخشد.”

سروش از ایزدانی است که در مبارزه و پیکار بر ضد دیوان وظائفی خاص به عهده دارد. در بندهش آمده: سروش نگهبانی کردن را از اورمزد دارد، همان گونه که اورمزد به مینو و جهان سردار است، سروش به جهان سردار است و چنین گویند اورمزد مینویی است روان‌پناه و سروش گیتی‌پناه، زیرا چون آفریدگان آفریده شدند، برای نگهبانی آفریدگان خوش نخفته است. به گفته‌ی ابوریحان، سروش ایزدی است که از شب مراقبت می‌کند و برخی گفتند او جبرئیل است. روان درگذشتگان در پناه سروش به پل چینود رسد. سروش پارسای دلیر، تن به فرمان شگفت زین خدای را می‌ستایم: او را دلیری اینکه چون گرز را به خراسان (خاور) بزند، بیم و هراس فرونشیند، تا آنکه آن را به باختران باز زند. او را تن فرمان اینکه: تن به فرمان یزدان دارد. و او را شگفتی زینکه: دیوان از زنش (ضربت) او راهیی یابند. او را خدایی اینکه: به ارزه (= کشور خاور) و سوه (=کشور باختر) فرمانرواست. (زند آکاسیه 220، اساطیر و فرهنگ ایران در نوشته‌های پهلوی، دکتر رحیم عفیقی)

ازاین رو وجود َبرسَم در دستان شاه و هر کس دیگر به عنوان یک فرد زرتشتی نشانه‌ی توجه دائم به حضور ایزد سروش است.

نتیجه گیری:

همانگونه که در بخشهای پیشین اشاره شد باورهای دینی و آیینی زرتشتی آنگونه با زندگی روزانه ایرانیان باستان درآمیخته بوده است که ردپای آنرا می‌توان در همه ارکان زندگی از جمله معماری آن زمان پیگیری کرد. به تصویر کشیدن نبرد نیکی و بدی و حضور معنوی امشاسپند در قامت شاه در نگاره‌های تخت جمشید و همچنین نمایش نمادین در بند کردن دیوان به صورت قراردادن آنها به عنوان سرستون ها همگی نشان از این آمیختگی دارد. از سویی دیگر می‌دانیم که یکی از کاربردهای بنای تخت جمشید اجرای مراسم آیینی دینی هخامنشیان بوده است و این امر به گونه‌ای صورت گرفته تا رمزهای آن در درجه اول به صورت نمادهای اساطیری ایزدان نشان داده شود، عمل بخردانه و زیرکانه‌ی هخامنشیان در به نمایش درآوردن باورهای بنیادین مذهبی خود در برابر اقوام مختلف با باورهای مذهبی گوناگون تحت حکومت امپراطوری بزرگ ایران، که در مراسم مختلف در کاخ حضور می یافته‌اند نمایشی از التزام تلقی این شاهان با آزادی رفتارهای دینی و فرهنگی اقوام در کل امپراطوری بوده است.در تمام نگاره‌هایی که نشان از تقدس دارند ایزدان “خرداد” و “امرداد” به صورت گل زنبق حضور بسیار پررنگی دارند. همچنین انتساب گلی ویژه به هر امشاسپند بیانگر ارتباط تنگاتنگ باورهای آیینی هخامنشیان با محیط طبیعی و شرایط اقلیمی منطقه می‌باشد که در این ارتباط گل لوتوس فاقد جایگاهی منطقی و عقلانی است.

تجزیه و تحلیل فوق ، کوششی بوده در ارتباط با ایرانی بودن نگاره‌های تخت جمشید با توجه به باورهای دینی آن زمان و ردّ انتساب تشابه نگاره‌ها با تمدن‌های غیر ایرانی. تنگاتنگی باورهای مذهبی و تجلی آن در نگاره‌های تخت جمشید دیدگاهی نوین است که رمزگشایی آن بررسی‌های گسترده ای را طلب می‌کند. امید است که در آینده با انجام پژوهش‌های بیشتر قادر به رمز گشایی گوشه‌ای از این اسرار باشیم.

بنای تخت جمشید بنا بر شواهد و اظهار نظر باستان شناسان، “تجسم باور مذهبی هخامنشیان” می‌باشد، بنابراین با نگرشی نو در سنگ نگاره‌ها می‌توان پیروی از آموزه‌ی زردشت را به صورت تصویری مشاهده نمود و این خود کمک بسیار بزرگی در رمزگشایی جزییات سنگ نگاره‌ها می‌کند، بنابراین با تأکید دوباره بر نگاره‌های یادشده، همانندی دیوها در سنگ‌نگاره‌ها و نقش‌برجسته‌های ستیز شاه و مجسمه‌ی نیم تنه‌ی سر دیوان در استفاده برای سرستون‌ها همانگونه که قبلا توضیح داده شده نشانگر تصویری ستیز معنوی شاه و به بند کشیدن آنها برای رستگاری می‌باشد.

خوبچهر کشاورزی پژوهشگر، آرشیتکت و از خانواده‌ای زردشتی است.

منابع:

علیرضا   شاپورشهبازی، ” راهنمای مستند تخت جمشید” ، (بنیاد پژوهشی پارسه – پاسارگاد، تهران فروردین 1389)

“اطلس جامع گیتاشناسی”، ص: 10

رکس وارنر، ترجمه :ابوالقاسم اسماعیل پور، ” دانشنامه‌ی اساطیر جهان” ،(اسطوره ، چاپ دوم ، تهران 1387 ).

ایلیا گرشویچ، ترجمه‌ی مرتضی ثاقب فر، “از مجموعه تاریخ کمبریج – تاریخ ایران – دوره‌ی هخامنشیان” ، 1387 ، دفتر دوم از جلد دوم.

استوانه ی کوروش بزرگ

استوانه ی کورش بزرگ

«هومر آبرامیان»

قق.jpg

استوانه ی کوروش بزرگ در دیرین کده ی لندن

کورش بزرگ در روز بیست و نهم اکتبر سال 539 پیشازایش با سپاهی بزرگ و پیروزگر به بابل در آمد و رویداد نگاران بابلی را فرمود تا چگونگی این پیروزی بزرگ، و پی آیندهای خُجسته آن را بنویسند و برای آیندگان به سینه ی زمین بسپارند.

این فرمان بر روی استوانه یی گلین با زبان و دبیره ی میخی اکدی ( بابلی نو) به نگارش در آمد و پس از پخته شدن در کوره های ویژه به خاک سپرده شد تا برای دودمانهای آینده بیادگار بماند، و سر انجام در ماه مارچ سال 1879 میلادی (برابر اسفند – فروردین سال 8-1257خورشیدی) بدستیاری هرمز رسام، باستان شناس آشوری تبار ایرانی در نیایشگاه « اِسَگیلا Esagila » از زیر خاک بیرون کشیده شد و هم اکنون در دیرینکده ی لندن نگهداری می شود. این گل نوشته ی گرانبها نشان دهنده بینش و منش نیاکان فَرمَند ما در بامدادان تاریخ است.

پیشینه:

دبیران و رویداد نویسان بابلی در نوشتن این فرمان شاهانه از آیین هزار ساله ی سنگ نبشته های ساختمانی پادشاهان آشوری و بابلی پیروی کردند. پادشاهان آشور و بابل در اینگونه نوشته ها نه تنها از باز سازی پرستشگاه ها، کاخ ها، برج و باروها، آبراهه ها، کانال های آبیاری و زهکشی و دیگر کارهای نیک خود یاد می کردند، ونکه در شناساندن تبار، و نشان دادن پشتیبانی خدایان از شیوه ی فرمانروایی خود بهره می گرفتند و آن گل نوشته ها را در شالوده ها و پایه های ساختمانهای بزرگ جا می دادند به امید اینکه شاهان آینده آن نوشته ها را بیابند و شیوه ی فرمانروایی و کشور داری را از آنها بیاموزند.

C:\Users\Karmina\Desktop\jjj\250px-Nabonidus_cylinder_sippar_bm1.jpg

استوانه نبونید Nabonidus

اینگونه بُنچاک های بجا مانده از جهان باستان، با گزارش کرد و کار فرمانروایان بزرگ آن روزگار، غبار از چهره ی تاریخ کنار می زنند و ما را با سرگذشت نیاکانمان آشنا می سازند.

استوانه ی گلی بُشکه مانندی که از کوروش بزرگ بر جای مانده، همانند دیگر نوشته هایی است که از دوران فرمانروایی پادشاهان آشور و بابل از سده ی هشتم پیشازایش برجای مانده اند. اینگونه استوانه های گلین بُشکه مانند تنها برای نوشتن فرمانهای شاهان به کار می رفتند و پس از پخته شدن در کوره های ویژه، در پی ساختمان های بزرگ به خاک سپرده می شدند. استوانه ی کوروش بزرگ نیز در بستر همین آیین بدست کاهنان نیایشگاه مردوک و رویداد نگاران بابلی نوشته و به سینه ی خاک سپرده شد.

اینگونه گل نوشته های باستانی، به ویژه در آشور و بابل ، با چند واژه ی همیشگی: « آنگاه که من…» آغاز می شد، وبا گزارشی از کرد و کار پادشاه و رُخداد های نیک و بد سالهای پادشاهی او پی گرفته می شد، در این میان پادشاه هرگز از یاد نمی بُرد که خود را برخوردار از پشتیبانی های بیدریغ خدایان بداند و در گرامیداشت آنها بکوشد. استوانه ی کوروش بزرگ یکی از واپسین نمونه های اینگونه فرمانهای تاریخی است.

هرمز رسام در یاد داشت های خود استوانه ی کوروش بزرگ را [گرانمایه ترین دستاورد کاوش های باستانشناسی] دانسته است. این گرانمایه ترین دستاورد کاوندگان زمین در ویرانه های« جیمجیما» در میانرودان پیدا شد و«هنری راولینسون» با خواندن آن دریافت که این گِل نوشته گزارش چگونگی گشودن بابل بدست کورش بزرگ است. هرمز رسام تا پایان زندگی، دریغاگوی آن بخش از این استوانه بود که شکسته و از میان رفته است.

 

ویژگی های استوانه ی کورش بزرگ

استوانه ی کوروش بزرگ در گذر زمان به دو پاره از هم شکسته شد، پاره ی نخست همان تکه یی است که هرمز رسام آن را در پی کند و کاو خود در جیمجیما بدست آورد، این تکه در بر گیرنده ی 35 رَج از فرمان کورش است، این تکه در همان سال (1879) به دیرینکده ی لندن رفت و با شماره BM90920 در آن دیرین کده جا گرفت. پاره ی دوم تکه ی کوچکتری به ‌اندازه ی ۸٫۶ در ۵٫۶ سانتی‌ متر است که تنها ده رَج ( از 36 تا43 ) را در بر دارد و پیش تر در دیرینکده ی دانشگاه{ ییل Yale} در آمریکا نگهداری می شد. در سال 1971 « پاول – ریچارد برگر» در بر رسیهای خود دریافت که این تکه بخشی از همان استوانه ی کورُش بزرگ است، در پی این دریافت، تکه ی کوچکتر به آیین سپردگانی به دیرین کده ی لندن فرستاده شد تا به تکه بزرگتر بپیوندد.

C:\Users\Karmina\Desktop\jjj\Hormz.jpg

هرمز رسام باستان شناس آشوری تبار ایرانی، کسی که استوانه کورُش بزرگ را از زیر خاک بیرون کشید. درازای این استوانه ۲۲٫۸۶ سانتی ‌متر و پهنای آن ۱۱ سانتی ‌متر است و نزدیک به بیست رج از 45 رج آن ساییده و یکسره از میان رفته اند.

C:\Users\Karmina\Desktop\jjj\کوروش14.jpg

استوانه ی کوروش بزرگ از سوی راست.

 

زبان و دبیره

زبان و دبیره یی که فرمان کورُش بزرگ با آن نوشته شد « اکدی» ( بابلی نو ) است که در آن روزگار در آشور و بابل زبان ِ ادب و دانش و فلسفه بود.

نویسنده ی فرمان کورُش به این زبان چیرگی بسیار داشته و شیوه ی بکار بردن واژه های بنیادین آن را بخوبی می دانسته است.

جانمایه ی فرمان کورُش بزرگ که خود را {پیام آور شادی و گسترش دهنده ی هنجار زندگی} می شناساند، نشان دهنده ی خویشکاری «شهریار» در فرهنگ جهان آرای ایران است.

C:\Users\Karmina\Desktop\jjj\600px-Cyrus_cylinder_extract.png

نمونه ی از دبیره ی میخی استوانه از رج 15 تا 21

 

تاریخچه ی برگردان فرمان کوروش بزرگ

C:\Users\Karmina\Desktop\jjj\Sir_Henry_Rawlinson.jpg

هنری راولینسون، کسی که برای نخستین بار فرمان کورُش بزرگ را از روی استوانه ی گلین به زبان انگلیسی برگرداند.

پس از پیدا شدن استوانه و جا گرفتن آن در دیرینکده ی بریتانیا در سال ۱۸۸۰ زایشی تئوفیلوس پینچز  نخستین نسخه ‌برداری از روی نوشتار آن را انجام داد و دریافت که این استوانه باید در بر دارنده ی فرمان تاریخی کورُش هخامنشی باشد و بخشی هم از زبان خود اوست که گزارش چگونگی در آمدن او و سپاهیان بی شمارش به بابل است. پس از او هنری راولینسون بر پایه ی این نسخه‌ برداری، در همان سال برای نخستین بار فرمان کورُش بزرگ را به زبان انگلیسی برگرداند و در ماهنامه ی انجمن پادشاهی آسیایی بچاپ رساند. (ابرهارد شرادر Eberhard Schrader‏) نیز در سال 1890 زایشی بر گردانی از نوشتار این استوانه را انجام داد. در آغاز سده ی بیستم میلادی، فرانتس هاینریش وایسباخ آوا نگاری و برگردان آن را در سال 1911 زایشی به‌ همراه دیگر نوشته‌ های شاهان هخامنشی به‌ چاپ رساند. پس از وی نیز کسان دیگری مانند لئو اوپنهایم، ویلهلم آیلرز و هانشپتر شادویگ به کار برگردان این استوانه دست زدند.

در سال 1975 ، پاول ریچارد – برگر، استاد پیشین دانشگاه مونستر نخستین کس بود که رج ۳۶ گل‌ نوشته را خواند زیرا که تا آن زمان به‌ شوند آسیب ‌دیدگی آن رج خوانده نشده بود. پژوهش‌های وی نشان داد که تکه گل ‌نوشته ‌که تا آن زمان در دانشگاه ییل، نگهداری می شد و همگان آن را بخشی از فرمان نبونید پادشاه بابل گمان می بردند، بخشی از استوانه ی کورُش است. او این بخش از نوشته ی فرمان کوروش را آوا نویسی کرد و پیشنهادهایی برای بازسازی برخی از افتادگی ‌ها به‌ زبان آلمانی نوشت.

واپسین برگردان ها از استوانه ی کورش را میکالووسکی و ایروینگ فینکل انجام داده ‌اند.

در ایران این فرمان برای نخستین ‌بار بدستیاری استاد عبدالمجید ارفعی، استاد فرهنگ و زبان ‌های خاور نزدیک باستان، به پارسی برگردانده شد و به ‌تازگی استاد شاهرخ رزمجو  برگردان نوینی از آن را بر پایه ی یافته‌های نوین انجام داده و به چاپ رسانده است .

 

درونمایه ی فرمان

نوشته ی این استوانه را می توان به دو بخش از هم جدا کرد.

بخش نخست آن است که از نبونید و کوروش بزرگ بگونه ی سوم کس یاد شده است ( رج های یک تا نوزده) کارشناسان نویسنده ی این بخش را یکی از رویداد نویسان (یا کاهنان بابلی) گمان می برند.

بخش دوم، هم درازتر، و هم از زبان کورش گفته می شود( از رَج بیستم تا پایان) . کارشناسان بر این باورند که این بخش از سوی کسی که به هر دو زبان چیرگی بسیار داشته فرا دست نویسنده ی بابلی گذاشته شده و آن نویسنده ، فرمان شاهانه ی کورُش بزرگ را به شیوه ی دبیران و ادیبان آن روز سامان بخشیده است.

سخن با پیشگفتاری آغاز می شود که شوربختانه رَج های نخستین آن از میان رفته اند.

درونمایه ی سخن در رج های 45 گانه بدین گونه است:

رج های ۱–۲: شکسته و از میان رفته اند، کارشناسان گمان می برند که در اینجا سخن از بابل و ستایش مردوک خدای بابل در میان بوده است.

رج های ۳–۸: گزارش کارهای ناشایست نبونید هستند.

رج های ۹–۱۱: نگاه خدایان به رفتارهای ناشایست نبونید و مهر ‌آوردن بر بابلیان.

رج های ۱۲– ۱۵: شناساند کورش و گزینش او از سوی خدایان.

رج های ۱۶–۱۷: گشایش بابل.

رج های ۱۸–۱۹: ستایش مردمان و بزرگان از کورُش و شادمانی آنان از تخت نشینی او.

رج های ۲۰–۲۲: شناساندن کورُش، فرنام ها- و نیاکانش از سوی خود او.

رج های ۲۲–۲۶: گزارش رفتار و کردوکار کورُش در بابل.

رج های ۲۶–۲۷: پشتیبانی مردوک خدای بابلیان از کورُش، کمبوجیه و سپاهیانش.

رج های ۲۸–۳۰: فرمانبرداری مردمان و سرزمین ‌های دیگر از کورُش.

رج های ۳۰–۳۶: بازگرداندن مردمان و خدایان شان به سرزمین‌های خود.

رج های ۳۷–۳۸: افزایش پیشکشی برای خدایان.

رج های ۳۸–۴۳: گزارش کارهای ساختمانی و آباد سازی کورُش در بابل.

رج های ۴۳–44: (شکستگی).

رج 45 شکسته، شاید آرزوی دیر زیوی و پیروزی برای کورُش و خاندانش.

دیرینکده ی بریتانیا این استوانه را « نخستین بیانیه حقوق بشر» نام داده است.

در سال 1971 زایشی، سازمان ملل متحد، یک نسخه ی ساختگی از آن را در جایگاه همیشگی این سازمان در شهر نیویورک جا داد و آن را به شش زبان دیگر برگرداند.

برگردان فرمان کورُش بزرگ بزبان پارسی

این فرمان نزدیک به 30 سال پیش به دستیاری دکتر «عبدالمجید ارفعی» و با یارمندی های بسیار کار ساز «دکتر پرویز ناتل خانلری» به زبان پارسی برگردانده شد. شایان یاد آوری که برگردانهای دیگری که در بازار امروز پراکنده اند هیچیک دارای ارزش دانشیک نیستند.

 

پیشگفتاری از دکتر پرویز ناتل خانلری

« نوشته‌یی که به زبان بابلی نو، روی استوانه ی گلی در سال های آخر قرن نوزدهم کشف شده و متضمن فرمان کورُش بزرگ هخامنشی هنگام تسخیر شهر بابل است، کهن ترین سند کتبی از دادگستری و مراعات حقوق بشر در تاریخ ایران و مایه‌ ی سرافرازی ایرانیان است.

این سند تا کنون مورد تحقیق دانشمندان کشورهای بیگانه قرار گرفته و به چندین زبان ترجمه شده و بحث های علمی درباره ی آن انجام گرفته است. اما نقل آن به فارسی همیشه از روی ترجمه های دیگران صورت پذیرفته است، لازم بود که پژوهنده یی ایرانی اصل این سند مهم را مورد مطالعه قرار دهد و به فارسی نقل کند، و فرهنگستان ادب و هنر ایران که به لزوم و اهمیت این کار توجه داشت توفیق یافت که این کار را بر عهده ی همکار دانشمند آقای عبدالمجید ارفعی قرار دهید و اینک نتیجه ی تحقیق ایشان منتشر می شود.

C:\Users\Karmina\Desktop\jjj\2029552.jpg

دکتر عبدالمجید ارفع

 

پیشگفتار استاد عبدالمجید ارفع

« لوحه ی استوانه یی کورُش بزرگ در سال 1879 میلادی توسط « هرمز رسام » در شهر بابل یافته شد. نخستین آوانویسی لوحه توسط ( سر هنری راولینسون (Sir H.C. Rawlinson در « مجله ی انجمن سلطنتی آسیایی» (Journal of the Royal Asiatic Society) سری جدید شماره ی 12 (سال 1885) به چاپ رسید.

نخستین نسخه برداری توسط « تئوفیلوس گ. پینچس » (Theophilus G. Pinches) در کتاب «سنگ نبشته های آسیای غربی» (Cuneiform Inscription of Western Asia) معروف به «پنج راولینسون» در مجلد پنجم شماره 35 در سال 1882 میلادی به چاپ رسید.

در این اواخر تحقیقات جدید نشان داد که قسمتی از یک لوحه ی استوانه یی که آن را نبونئید پادشاه بابل می دانستند و در موزه ی دانشگاه (ییل (Yale در آمریکا نگهداری می شد و در کتاب سنگ نبشته های بابلی در مجموعه ی: «ج.ب. نیس» (Babylonian Inscription in the Collection of J.B. Nies) مجلد دوم شماره 32 به چاپ رسیده است، جزئی از لوحه ی کورش بزرگ از سطر 36 تا 43 می باشد. از این رو قطعه مزبور به انگلستان برده شد و به لوحه ی اصلی ملحق گردید. متن این قطعه همراه با متن لوحه ی اصلی یکجا در سال 1975، به همراه تصحیحات و یاد داشت های بسیار سودمند آقای پروفسور «پاول ریچارد برگر» (Paul Richard Berger استاد دانشگاه «مونستر» (Munster)آلمان در مجله ی آشورشناسی (Zeitehrift für Assyriologie) مجلد 64 (جولای 1975) به چاپ رسید.

به سبب آنکه در نسخه برداری چاپ شده در سال 1882 اشتباهاتی موجود بود از برای برطرف کردن آن اشتباهات و نیز افزودن قطعه ی تازه یافته شده، نسخه برداری جدیدی توسط این جانب انجام گرفت. با این امید که خالی از نقص باشد.

بر خود فرض می داند که از مهربانی های استاد ارجمند جناب آقای « پرویز ناتل خانلری» که از هیچ یاری و یاوری در انجام این کار دریغ نفرمودند، سپاسگزاری کنم.

همچنین از آقای پروفسور برگر سپاسگزارم که نه تنها شفاها راهنمایی بسیار به اینجانب فرمودند بلکه تصحیح نقل به تلفظ لوحه را نیز بر عهده گرفتند. هرچند ایشان به تمامی در انجام این قول کوشیدند اما دریغا که آن یادداشت های تصحیح شده به همراه یاد داشت ها و مقالات مورد نیاز دیگر که ایشان برای اینجانب فرستاده بودند، هیچگاه به دست اینجانب نرسید.

چون تمامی کارهای کتاب انجام گرفته و آماده ی انتشار شد، از اقبال نیک آقای پرفسور برگر به ایران آمد و فرصتی دست داد تا تمامی لوحه را از آغاز تا انجام با یکدیگر بررسی کنیم.

در این بررسی بخش « نقل به تلفظ » که توسط اینجانب انجام گرفته بود، تصحیح شد. همچنین اشتباهاتی که به سبب پاره یی اشتباهات موجود در نسخه برداری رخ داده بود تصحیح گردید. به علاوه ما موفق شدیم قسمت هایی از سطر 36 را بازسازی کرده و بر دانستنی های خود بر این لوحه بیافزاییم.

نکات دستوری این لوحه که توسط آقای پرفسور برگر تهیه شده و هنوز به چاپ نرسیده است، پس از آنکه به فارسی ترجمه شد در چاپ دوم، ضمیمه ی این کتاب خواهد شد.

همچنین بر خود لازم می دانم از هیات امنای موزه ی بریتانیا به ویژه آقای پروفسور «ادموند سولبرژه» (Endmond Sollberger) نگهدارنده ی الواح بابلی آن موزه که در کمال لطف عکس های لوحه و بدل لوحه را در اختیار این جانب گذارده و اجازه ی چاپ آن ها را داده اند سپاسگزاری کنم.

از دوستان و همکاران گرامیم خانم دکتر «مهین صدیقیان» که متن فارسی را تصحیح کرده اند و آقای «بهنام خلیلی» که موارد مشکل مقالات آلمانی را ترجمه کرده، خانم «مهری رحمانی» که نسخه برداری لوحه را آماده چاپ کرده، و آقای «علیرضا رضایی» که در تهیه ی نقشه ی شهر بابل مرا یاری کردند بسیار سپاسگزارم.

C:\Users\Karmina\Desktop\jjj\images (1).jpg

فرتور دیگری از استادعبدالمجید ارفع

 

متن کامل فرمان کورُش بزرگ

1……………………………………………………………………………………….. [ بنا کرد ] (؟).

2…………………………………………………………………………………………. گوشه ی جهان.

3…………………………………..ناشایستی شگرف بر سروری [1]↓ کشورش چیره شده بود{2}↓

4………………………………………….(فرمود تا به زور) باج گندم و دهش رمه بر آنان بنهند {3}↓

5. (پرستشگاهی) همانند اَسنگیل Esagila [ بنا کر] د … از برای او ur و دیگر جای های مقدس

6. با آیین هایی نه در خور ایشان، آیین پیش کشی قربانی ای نهاد که (پیش از آن) نبود. هر روز به گونه ای گستاخانه و خوار کننده سخن می گفت، و نیز با بد کرداری از بهر خوار کردن (خدایان){4}↓

7. بردن نذورات را (به پرستشگاه ها) برانداخت. او (همچنین) در آیین ها (به گونه هایی ناروا) دست برد. اندوه و ناشادمانی را به (= در) شهرهای مقدس بپیوست. او پرستش مردوک Marduk پادشاه خدایان را از دل خویش بشست.

8. کسی که همواره به شهر وی = شهر مردوک = بابل Bābilion) تباهکاری روا می داشت (و) هر روز به آزردن (آن) سرزمین دست (می یازید)، مردمانش را با یوغی بی آرام به نابودی می کشانید، همه ی آن ها را.

9. از شکوه های ایشان انلیل Enlil خدایان (= سرور خدایان = مردوک) سخت به خشم آمد. [ جای های مقدس رها شدند و یادنمای (آن) پرستشگاه ها (= آثار) به فراموشی سپرده شد ]. دیگر خدایان باشنده در میان ایشان (نیز) پرستشگاه های خویش را ترک کردند.

10. در (برابر) خشم وی (= مردوک) او (نبونئید Nabunaid ) آنان (= پیکره های خدایان) را به بابل فرا برد. لیک مردوک، [ آن بلند پایه که آهنگ جنگ کرده بود ]، از بهر همه ی باشندگان روی زمین که جای های زندگیشان ویرانه گشته بود،

11. و (از بهر) مردم سرزمین های سومر Šumer و اکد Akkad که (بسان) [ کالبد ] مردگان (بیجان) گشته بودند، او (= مردوک) از روی اراده و خواست خویش روی به سوی آنان باز گردانید و بر آنان رحمت آورد و آنان را ببخشود.

12. (مردوک) در میان همه ی سرزمین ها، به جستجو و کاوش پرداخت، به جستن شاهی دادگر، [5]↓ آنگونه که خواسته ی وی (= مردوک) باشد، ‌شاهی که (برای در پذیرفتن او) دستان او به دست خویش گرفت.{6}↓

13. او (= مردوک) کورش، پادشاه شهر انشان Anšan را به نام بخواند (برای آشکار کردن دعوت وی) و او را به نام بخواند (از بهر) پادشاهی بر همۀ جهان.

13. او (= مردوک) سرزمین گوتیان Qutî و تمامی سپاهیان مندَ Manda (= مادها)، [7]↓ را به فرمانبرداری از او (= کورش) واداشت.[8]↓ او (مردوک) – (واداشت تا) – مردم، سیاه سران،[9]↓ به دست کورش شکست داده شوند.

14. (در حالی که) او (= کورش) با راستی و داد پیوسته آنان را شبانی می کرد،‌ خدای بزرگ، نگاهبان مردم خویش، با شادی به کردارهای نیک و دل (پر از) داد او ( = کورش) نگریست.

15. (پس) او را فرمود که به سوی شهر وی، بابل، پیش رود. (مردوک) او (= کورش) را برانگیخت تا راه بابل را در سپرد (و خود) همانند دوست و همراهی در کنار وی همواره گام برداشت.

16. (در حالی که) سپاهیان بی شمار او [10]↓ که همانند (قطره های) آب یک رود به شمارش درنمی آمدند،[11]↓ پوشیده در ساز و برگ جنگ،[12]↓ در کنار وی گام برمی داشتند.

17. او (= مردوک) بی هیچ کارزاری وی (= کورش) را به شهر خویش، بابل، فرا برد. (مردوک) بابل را از هر بدبختی برهانید (و) نبونئید را – پادشاهی که وی (= مردوک) را پرستش نمی کرد – به دست او (= کورش) سپرد.{13}↓

18. همۀ مردم بابل،‌ همگی (مردم) سومر و اکد، (همه ی) شاهزادگان و فرمانروایان [14]↓ به وی (= کورش) نماز بردند و بر دو پای او بوسه دادند (و) از پادشاهی اش شادمان گردیده، چهره ها درخشان کردند.

19. سروری که به یاری وی خدایان ِ(؟) در خطر مرگ (قرار گرفته) زندگی دوباره یافتند و از گزند و آسیب رها شدند، (و) همه ی خدایان (؟) به شادی او را همی ستودند و نامش را گرامی داشتند.

20. من، کورش، پادشاه جهان، شاه بزرگ، شاه نیرومند، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار گوشه جهان،

21. پسر کمبوجه، شاه بزرگ، شاه (شهر) انشان، نوه ی [15]↓ کورش، شاه بزرگ، شاه (شهر) انشان، نبیره ی چیش پیش، شاه بزرگ، شاه (شهر) انشان،

22. از تخمه ی پادشاهی ای جاودانه، آن که پادشاهیش را خداوند [16]↓ (= مردوک) و نبو Nabû دوست می دارند و از بهر شادی دل خویش پادشاهی او را خواهانند.

آنگاه که من (= کورش)‌ آشتی خواهان به بابل اندر شدم،{17}↓

23. با شادی و شادمانی در کاخ شهریاری خویش، اورنگ سروری خویش بنهادم، مردوک، سرور بزرگ، مهر دل گشاده ام را که د[وستدار ] بابل است به خواست خود به [ خویشتن گروانید ] (پس) هر روز پیوسته در پرستش او کوشیدم.{18}↓

24. (و آنگاه که) سربازان بسیار [19]↓ من دوستانه اندر بابل گام برمی داشتند، من نگذاشتم کسی (در جایی) در تمامی سرزمین های سومر و اکد ترساننده باشد.

25. من (شهر) بابل و همه ی (دیگر) شهرهای مقدس را در فراوانی نعمت پاس داشتم. درماندگان باشنده در بابل را که (نبونئید) ایشان را به رغم خواست خدایان یوغی [20]↓ داده بود (؟) نه در خور ایشان،

26. درماندگی هاشان را چاره کردم و ایشان را از بیگاری برهانیدم.{21}↓ مردوک، خدای بزرگ

از کردارهای من شاد شد و

27. (آنگاه) مرا، کورش، پادشاهی که پرستنده ی وی است و کمبوجیه، فرزند ِ زاده شده ی من و همگی سپاهیانم را

28. با بزرگواری، افزونی داد و ما به شادمانی، در آشتی تمام، کردارهایمان به چشم او زیبا جلوه کرد و والاترین پایه ی [22]↓ [ خدائیش ] را ستودیم. به فرمان او (= مردوک) همه ی شاهان بر اورنگ شاهی برنشسته

29. و همگی (شاهان) جهان [23]↓ از زبرین دریا (= دریای مدیترانه) تا زیرین دریا (= دریای پارس)، (همه ی) باشندگان سرزمین های دور دست، همه ی شاهان آموری شاهان Amurrû آموری،[24]↓ باشندگان در چادرها همه ی آن ها

30. باج و ساو بسیارشان [25]↓ را از بهر من؛ (= کورش) به بابل اندر آوردند و بر دو پای من بوسه دادند. از … تا (شهر) آشور Aššur و شوش MŬŠ. ERIN = Šusan

31. آگاده Agade، سرزمین اشنونا Ešnunna، (شهر) زمین مه – تورنو Mê – Turnu، دیر Dēr تا (پایان) نواحی سرزمین گوتیان و نیز (همه ی) شهرهای مقدس آن سوی دجله که از دیرباز ویرانه گشته بود،[26]↓ (از نو باز ساختم).

32. (و نیز پیکرۀ) خدایانی را که در میانۀ آن شهرها (= جای ها) به جای های نخستین بازگردانیدم و (همۀ آن پیکره ها را) تا به جاودان در جای (نخستین شان) بنشاندم (و) همگی آن مردم را (که پراکنده بودند)، فراهم آوردم و آنان را به جایگاه های خویش بازگردانیم.

33. (و نیز پیکره ی) خدایان سومر و اکد را که نبونئید (بی بیم) از خشم سرور خدایان (= مردوک) با بابل اندر آورده بود، به فرمان مردوک، خدای بزرگ به شادی و خوشی

34. در نیایشگاه هایشان بنشاندم – جای هایی که دل آن ها شاد گردد -باشد که خدایانی که من به جای های مقدس (نخستین شان) باز گردانیدم،

35. هر روز در برابر خداوند (= مردوک) و نبو زندگی دیریازی از بهر من بخواهند [27]↓ و هماره در پایمردی من سخن ها گویند، با واژه هایی نیک خواهانه باشد که به مردوک، خدای من، گویند که «به کورش، پادشاهی که (با بیم) تو را پرستنده است و کمبوجیه پسرش،

36. بی گمان باش، بهل تا آن زمان باز سازنده باشند … با روزهایی بی هیچ گسستگی.» همگی مردم بابل پادشاهی را گرامی داشتند و من همه ی (مردم) سرزمین ها را در زیستگاهی آرام بنشانیدم.

37. [ ……………………. یک ؟ غا]ز، دو اردک و ده قمری (فربه) بیش از (رسم ِمعمول ِدادن ِ) غازها، اردک ها و قمریان (معین کردم)

38. [……………بل]ند و بر آن ها بیفزودم. در استوار گردانیدن ب[نای ] باروی «ایمگور – انلیل Imgur – Enlil» باروی بزرگ شهر بابل کوشیدم [28]↓ و. […………….]

39. دیوار کناره ای (ساخته از) آجر  را بر کنار خندق شهر که (یکی از) شاهان پیشین [ ساخته و (بنایش را) به انجام نرسانیده ] بود،

40. [ بدانسان که ] بر پیرامون [ شهر (به تمامی) برنیامده بود ]،[29]↓ آنچه را که هیچ از یک شاهان پیشین (با وجود) افراد به بیگاری گرفته شده ی [ کشورش ] در بابل نساخته بودند،

41. [ ….. از قیر ] و آجر از نو بار دیگر بساختم و [ بنایشا]ن [30]↓ [ را به انجام رسانیدم. ]

42. [ دروازه های بزرگ وسیع مر آن ها را بنهادم ……. و درهایی از چوب سدر ] با پوششی از مفرغ، با آستانه ها و پاشنه [هایی از مس ریخته شده …… هر آن جایی که دروازه ها]یشان (یافت می شد)،

43. [ استوار گردانیدم ………………………………………………………………………. نو]شته ای لوحه ای (در بردارنده ی) نام آشور بانی پال Aššur – bāni – apli شاهی پیش [31]↓ از من [ در میان آن (= بنا) بدید]م.

44……………………………………………………………………………………………………….

45…………………………………………………………………………………… تا به روز جاودان.

C:\Users\Karmina\Desktop\jjj\800px-London_307.JPG

جایگاه استوانه ی کوروش بزرگ در دیرین کده ی لندن

پانوشت ها:

[1] استفاده از واژه ی enūto «سروری» (صفت از واژه ی EN سومری به معنی خداوند، صاحب) احتمالا نمایانگر آن است که هنوز اعتقاد ابتدایی راجع به نزدیکی بسیار بین قدرت حیاتی فرمانروا و ترقی و پیشرفت کشور در میان نویسندگان بابلی رواج داشته. نقل از مرحوم پروفسور «ا. لئو اوپنهایم»(A. Leo Oppenheim) رجوع كنید به :

Anceint Near Eastern Texts Related to Old Testament, ed. James B. Pritchard, 3rd ed. With Supplement (Priceton: Princeton University Press, 1696), P. 315, n. Ι.

[2] معنی لغوی : قرار گرفته بود.

[3] پیش از دوباره خوانی لوحه توسط آقای پروفسور «Paul Richard Berger» به جای واژه ی (؟) buli واژه tamšili بازسازی شده بوده است و از این رو این سطر به گونه ی زیر ترجمه شده بود :[ «… نبوئید راستین پیکره های خدایان را از اورنگ هاشان برداشته و ] (دیگران را) بر آن واداشت تا پیکره های (دروغین) بر آن ها (=  اورنگ ها) جای دهند.»نسخه برداری اینجانب وجود bu را تایید نمی کند و آنچه باقی مانده به ši شباهت بیشتری دارد.

[4] در بازسازی پایان سطر 6 اختلاف نظرهایی وجود دارد. در بازسازی پایان سطر 6 اینجانب نظر شادروان اوپنهایم و فرهنگ آشوری شیکاگو را نقل کرده است. در فرهنگ آشوری شیکاگو (Assyrian Dictionary Chicago) جلد سوم D ص 11 شماره ی 3 در ذیل واژه ی «dabābu» این عبارت به صورت زیر بازسازی شده است. Umišamma iddinibub šipr{I m}agritim««هر روز از رفتارهای خوار کننده سخن می گفت» و این بازسازی در ترجمه ی شادروان پروفسور اوپنهایم نیز آشکار است.

آقای پروفسور برگر این شکستگی را «u ana magriti» بازسازی کرده که با بررسی های دوباره توسط اینجانب و خود آقای برگر، به جهت نبودن فضای کافی برای واژه ی «ana» این بازسازی کنار نهاده شد.

[5] معنی لغوی : درست، با تقوی

[6] شادروان اوپنهایم از آن جهت که شاه می بایست در هنگام انجام آیین های سال نو دست خداوند مردوک را بگیرد این قسمت را چنین ترجمه کرده : « شاهی که درآیین سال نو akîtu) ) یاری اش کند»

[7] واژه یی که به «ماد» باز گردانیده شده به دو صورت «Ummānmanda» ماد و  «Umman Manda» سپاهیان ماد خوانده و ترجمه شده است.

[8] معنی لغوی : آن ها را واداشت تا (در برابر) دو پایش نماز برند.

[9] واژه ی «şalmat qaqqadi» به معنی سیاه سران استعاره ای شاعرانه است برای مردم به طور کلی به سبب آفریده شدن از جانب خدایان و شبانی – نگهبانی – شدن از جانب شاه.

[10] معنی لغوی : به گونه ی وسیعی گسترده.

[11] معنی لغوی : شمارش آن ها غیر قابل شناخت و فهم است.

[12] معنی لغوی : سلاح هایشان بسته شده.

[13] معنی لغوی : دستانش (= دستان کوروش) را از او (= نبونئید) پر کرد.

[14] واژه ی «šakkannakkî» که در این جا به «فرمانروایان» بازگردانیده شده، حکمرانان محلی به ویژه امرای دست نشانده ای بوده اند که در سرزمین های فتح شده از سوی پادشاه پیروز به حکمرانی منصوب می شده اند.

[15] معنی لغوی : پسر ِپسر.

[16] واژه ی «EN = bēl» به معنی مطلق «خداوند» در این زمان تنها برای خداوند مردوک بکار برده می شده است.

[17] در سال هفدهم نبونئید سپاهان کوروش در ماه تشریتو Tašrîtu (شهریور- مهر سال 539 پیش از میلاد) برای نخستین بار سپاهان بابل را به فرماندهی پسر نبونئید در محلی به نام اپیس Opis شكست می دهند. در این هنگام مردم بابل بر (نبونئید) سر به شورش برمی دارند، اما این شورش را نبونئید با کشتاری سهمگین سرکوب می کند. روز چهاردهم تشریتو (10 مهر ماه) شهر سیپر sippar در شصت كیلومتری شمال بابل به دست سپاهیان كورش گشوده می شود. روز 16 تشریتو (= 12 مهرماه) گبریاس فرمانده سپاهان گوتی (= آشور) از راه بستر رود فرات وارد بابل می شود و شهر را بی خونریزی تصرف می کند. روز سوم ماه Arahsamnu ارخسمنو (= 18 آبان) کورش به بابل می آید.
رجوع کنید به : سیدنی اسمیت

Sidney Smith, Babylonian Historical Texts Relating to the Capture and Downfall of Babylonian. London: Methuen and Co. Ltd. 1924.

[18] معنی لغوی : جستجو کردم.

[19] رجوع کنید به زیر نویس 10.

[20] منظور از «یوغ» بیگاری است.

[21] جمله ی  «anhussn upasih usaptir sarbasunu» به گونه های مختلفی ترجمه شده از آن جمله :

a. Weissbach: Verfall besserte ich aus, liess aufgraben ihren Einsturz.

b. Schrader: ihr Schaden besserte ich aus: ihre sarbu liess ich ofnen.

c. oppenheim: I brought relief  to their dilpidated hausing, putting (thus) an end to their (main) complaints.

A. Leo Oppenheim, Ancient Near Eastern Texts. P 316.

d. Paul Richard Berger : schaffte ich Erholung von ihrer Erschopfung, liess ihre fron losen.

P. R. Berger “der Kyros – Zylinder mit dem Zusatzfragment BIN II Nr. 32 und die akkadischen Personennamen in Danielbuch”. Zeitchrift fur Assyriologic, 64 (Juli, 1975), 199.

e. The Assyrian Dictionary, Chicago, Vol. 1/11, p. 120, sub anhutu: I relieve their weariness, unfastening the ropes (they pulled).

در این مرجع به جای واژه ی «sarbasunu» به اشتباه «sardisunu» به چاپ رسیده.

[22] معنی لغوی : مقام اول.

[23] معنی لغوی : تمامی سرزمین های مسکون.

[24] واژه ی Amurru «آموری» چون به قومی اطلاق می شده که در آغاز هزاره ی دوم پیش از میلاد از سوی غرب رود فرات به بین النهرین مهاجرت کردند، به معنی مطلق «غرب» نیز آمده از این رو گروهی این واژه را در این متن غرب نیز معنی کرده اند.

[25] معنی لغوی : سنگین.

[26] معنی لغوی : پایین افتاده شده بود، رها شده بود.

[27] معنی لغوی : گفتگو کنند.

[28] رجوع کنید به زیر نویس16.

[29] معنی لغوی : سبب حصار شدن به تمامی نشده بود.

[30] معنی لغوی : [ کارهایشا]ن.

[31] معنی لغوی : شاهی که پیش من رونده است.

دوازدهم بهمن، روز سیاهی که خمینی به ایران پاگذاشت

دوازدهم بهمن

روز سیاهی که شیخ روح الله خمینی به خاک ایران پا گذاشت

« هومر آبرامیان»

C:\Users\Karmina\Desktop\240px-Imam_Khomeini_in_Mehrabad.jpg

بر تو ایران بزرگ،

بر تو ای مهد شهان،

برتو ای خفته به خاک ،

برتو ای رفته زدست،

برتو ای بارگه فخر کیان می گریم!

در حصار دل خویش،

خسته جان از غم این بار گران می گریم،

در نهانخانه ی دل،

بر جفاکاری این دور زمان می گریم،

مانده ام مات و خموش ،

که چه بر ما بگذشت؟

این نه مام وطن است

که چنین رفته زهوش!

ای خدا، زادگه کوروش و دارا این است؟!

موطن رازی و بیرونی و سینا این است؟!

مهد فردوسی و خاقانی و مولا این است؟!

جلوه گاه سخن حافظ والا این است؟!

بر تو ای کُشته ی کین،

برتو ای آلوده به ننگ!

بر تو ای خفته به خون،

برتو ای زار و زبون،

بر تو ای اختر فرهنگ جهان، می گریم،

پای ویرانه وطن،

بوم سان، در گذر شامگهان می گریم،

همره ابر بهار،

هایهای از دل خونابه فشان می گریم،

ای دریغ، آنچه به ما رفت زدست خود ما است!

نه ز جُور دگری!

این زشوق دل بیگانه پرست خود ما است!

نه زدشمن اثری!

ما فرومانده ی بیداد عزیزان خودیم!

ما فنا گشته ی نادانی یاران خودیم!

لعن و نفرین برلب،

بر خطاکاری این بی خردان می گریم!

آگه از ریب و ریا،

بر دغلبازی این بی وطنان می گریم!

ای زکف رفته وطن، خیز که ایران منی،

با همه رنج و محن، باش که جانان منی،

تب من، کعبه من، قبله و ایمان منی،

ای به تو زنده تن من ، تو همه جان منی!

تا که بر پا خیزی،

تا که برجا مانی،

تا که شادان گردی،

تا که والا مانی ،

در نیایشگه مهر،

سوی زرتشت بَرِ پیر مغان می گریم!

ای ستمدیده وطن،

تو مپندار که مهرت زدل آسان برود!

در خروشان دم رزم،

جان زکف داده ی تو، خوار و هراسان برود!

یا که در شام جزا،

از دم تیغ دَدان، پست و گریزان برود!

روز خونخواهی تو،

پور آریایی تو، با پرچم ایران برود!

آن زمان مَست غرور،

در طربخانه ی دل دست فشان می گریم!

اشک شادی بر چشم ،

بر تماشاگه این باغ جنان می گریم!

(حسن شهباز)

در ساعت 9:27 دقیقه بامداد روز دوازدهم بهمن ماه سال 1357 کوچی خورشیدی ( 2537 شاهنشاهی- 1979 زایشی) هواپیمای ارفرانس که آورنده ی خمینی و گروهی از آدمکشان اهرمن خوی او بود، در فرودگاه مهر آبادِ تهران بر زمین نشست.

دیو بزرگ در میان انبوهی از نگهبانان و غوغای شورانگیز میلیون ها پیشباز کننده یی که خردشان را در بازار دین فروشان گم کرده بودند بر خاک ایران پا گذاشت.

C:\Users\Karmina\Desktop\135443_435.jpg

پس از پیاده شدن از هواپیما خبرنگاری از دیو بزرگ پرسید: حضرت آیت الله ، اکنون که پس از پانزده سال دوری به میهن خود باز گشته اید چه احساسی دارید؟

دیو بزرگ در زیر لب غریدو گفت: هیچ!..

پس از این هیچ بزرگ که آتش به خرمن زندگی مردم ایران زد، یکراست به گورستان بهشت زهرا شتافت تا در کنار مردگان بنشنید و زندگان را نوید بهروزگاری دهد، دریغا که مردم ایران از این کار نمادین خمینی چیزی نفهمیدند، همانگونه که از گفته ها و نوشته های پیشین او چیزی نفهمیده بودند!.

Image result for ‫خمینی در بهشت زهرا‬‎

نگاهی به زندگینامه ی شیخ روح الله خمینی

  سیّد روح الله مصطفوی موسوی خمینی در روز 30 شهریـور 1281 خورشیدی، برابر با 21 سپتامپر 1902 زایشی در شهرستان خمین در استان میانى ایران در یک خانواده ی شیعه مذهب و خرافه پرور زاده شد. گروهی پدر او را یک مسلمان هندی و مادرش را پاکستانی و گروه دیگری ، پدرش را یک جاسوس انگلیسی بنام جورج ویلیام ویلیامسون و مادرش را کشمیری دانسته اند.

در نوروز 1300 خورشیدی برای آموزش یاوه های خرد ستیز شیعه به حـوزه علمیه قم رفت و از همان نو جوانی به ستیز با ارزشهای جهان نو و پیشرفت و فراپویی مردم ایران برخاست .

در نو جوانی به جرگه ی پیروان و شیفتگان آیت الله سید حسن مدرس پیوست.

تلگرافها و نامه های سرگشاده ی او به محمد رضا شاه پهلوی و اسدالله علم، آشوب های بزرگ در پی آورد و بسیاری از مردمان کوته بین، و بازاریانی که سود خود را در خرافه باوری مردم می دانستند را به ستیز با برنامه های شاه و دولت او برانگیخت

خمینی و جهان بینی او

نگاهی به برخی از نوشته های خمینی که سالها پیش از آن هیچ بزرگ گفت و نوشت

« ولایت فقیه» – « احکام دین» – «کشف الاسرار»

ولایت فقیه

این نامه  که گاه: « نامه‌ای از امام موسوی کاشف‌الغطاء»  و گاه «حکومت اسلامی» گفته می شود، در بر گیرنده ی سیزده سخنرانی و آموزه های خمینی در زمینه های گوناگون کشور داری است که در حوزه ی علمیه نجف گفته ونوشته است. این نامه نخستین بار در بهمن ماه سال ۱۳۴۹ در بیروت چاپ شد و به ایران آمد و در سال ۱۳۵۶ همراه با سخنرانی دیگری با نام «جهاد اکبر» بارها بزیر چاپ رفت.

سرنام فرگردهای این نامه و چاپ پیاپی آن نشان می دهند که مردم ایران پیش از خلالوش ایرانسوز اسلامی با جهان بینی خمینی و نگاه خمینی به ارزشهای زندگی آشنایی داشتند، اینکه برخی از روشنفکرنمایان گفته اند و هنوز می گویند که خمینی انقلاب ما را دزدید! سخن یاوه یی بیش نیست! راستی این است که خمینی و نیاکان دیو خوی او از سدها سال پیش خرد ایرانیان را دزده بودند و نیازی به دزدیدن انقلاب نداشتند!

سرنام فرگرد های ولایت فقیه چنین اند:

  • ضرورت و بداهت ولایت فقیه: ( بخوانید: فرهنگ شبان رمه یی!)
  • نقش استعمار در معرفی ناقص و نادرست: این سخن دُرُست است، هنوز هم دولتهای بهره کش نمی گذارند که مردم جهان (بویژه مردم سرزمین های اسلامی) با درونمایه ی خِرَد اسلام ناب محمدی آشنا شوند، از همین روست که در پی هر گونه زشتکاری و آدمکشی و جهاد اسلامی، بیدرنگ در رسانه های همگانی رخ نشان می دهند و بر زشتی آموزه های این دین بیابانی ماله می کشند که: این اینگونه زشتکاریها، کاری به اسلام ندارد!

Islam is religion of peace

  • خود باختگی افراد جامعه در برابر پیشرفت‌های مادی: ( به سخن دیگر، در حکومت اسلامی «اقتصاد مال خر است»)
  • حکومت جزء ولایت است: (فقیه افزون بر حکومت و فرمانروایی، با پنهانی ترین گوشه های زندگی مردم نیز کار دارد، از خلا رفتن و مجامعت کردن و خوردن و خوابیدن و گرمابه رفتن و مردن…)
  • لزوم مؤسسات اجرایی: (در حکومت اسلامی، کشور همان گونه اداره خواهد شد که هزار و چهارسد سال پیش محمد – علی – عمر – ابوبکر -خالد ابن ولید و دیگر خشم آوران بیابانگرد، مُشتی عرب بیابان نشین را بزور تیغ و تازیانه اداره می کردند!).
  • سنت و رویه رسول اکرم: (در حکومت اسلامی از حقوق بشر- دموکراسی – نوگرایی – برابری حقوق زن و مرد – آزادی اندیشه – آزادی سخن – آزادی گزینش راه – آزادی گزینش خوراک و نوشاک و پوشاک – آزادی گزینش دین یا هرگونه آزادی دیگر در میان نیست، الله و رسول همه ی آنچه را که بایسته ی مردم یاوه باور است پیشاپیش گفته و نمایانده اند!)
  • ضرورت استمرار اجرای احکام: اجرای احکام اسلامی یک (باید همیشگی) است وکاری به دیروز و امروز و فردا ندارد! تا هزاره های آینده نیز احکام دست و پا بریدن، سنگسار کردن، چشم از چشمخانه در آوردن به اجرا گذاشته خواهند شد، هرکه گوش دارد بشنود!)
  • رویه ی امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب: (کُشتن، سوختن، سربریدن، ناسازگارانِ با حکومت الله را زنده زنده در میان آتش انداختن، دست و پای مردم نا باور را بریدن، دارش و دسترنج مردمان را بنام غنیمت اسلام چاپیدن، و به زنان و دختران مردم دست یازیدن، زنان را در جرگه ی حیوانات شمردن و هر روز ننگی در پی ننگ دیگر در کارنامه ی اسلام افزودن… اینها هستند آن چیزی که روح الله خمینی در «ولایت فقیه » خود آنها را رویه ی علی بن ابیطالب بر می شمارد)
  • ماهیت و کیفیت قوانین اسلام: ( ماهیت و کیفیت قوانین اسلام ازلی و ابدی هستند. دگرگشت زمانه و سامه های جهان نو آنها را دگرگون نخواهد کرد)
  • احکام مالی: ( در حکومت اسلامی: رانت خواری – دزدی – چپاول ، قاچاق– میهن فروشی- خود فروشی – زن فروشی – دریا فروشی- کوه فروشی – آخوند پروری – امامزاده سازی …« احکام مالی » شمرده می شوند و اقتصاد همچنان مال خر است!
  • احکام دفاع ملی: (در حکومت اسلامی به ارتش سازمان یافته و کار آمد که بخواهد مرزهای میهن را پاس بدارد نیازی نیست! سپاهِ اسلام تنها در دو گروه و بدینگونه سازماندهی خواهد شد: 1- گروهی دبنگ که با داشتن کلیدهای ویژه، بوزینه وار بر روی مین های دشمن جست و خیز خواهند کرد تا از همانجا یکسره راهی روسبی خانه ی الهی شوند و درآغوش روسبیان بهشتی شراب طهورا بنوشند و خوش باشند! و گروه دیگر ی بنام سرداران سپاه با داشتن قپه های میان تهی بر دوش، بچاپند و بدزدند و چوب حراج بر والامندی خود بزنند و مردم را برخاک سیاه بنشانند.
  • احکام احقاق حقوق و احکام جزایی: ( در احکام جزایی اسلام « داد خواستن»، در پی باد دویدن و آب در هاون کوبیدن است. احکام جزایی اسلام بر اندیشه و گفتار کردار محمد استوار گشته اند که همانا کشتن و سر بریدن و زنده زنده به آتش افکندن و زنان و دختران کشته شدگان را به شبستانِ خود بردن و چشم از چشمخانه در آوردن و جوخه های پی در پی مرگ آراستن و هر روز در گوشه یی از کشور چوبه های دار بر پا داشتن و در زندانها به زنان و مردان ایرانی دست یازیدن و تازیانه بر گرده فسرده ی مردم تهیدست کشیدن است!
  • حکومت بر وفق قوانین الهی: ( در حکومت اسلامی مردم «مشتی گوسفند» و آخوندها «شبان» هستند. آیت الله مرتضی مطهری در نوشته یی زیر نام « رهبری در فرهنگ اسلامی » می نویسد:

« … نیاز به رهبری انسانها، بیش از حیوانات است، گله ی گوسفند اداره اش با یک چو پان بی سواد است که مراتع را بشناسد، آبخورها را بشناسد، مانع تفرق شود، مانع گرگ شود، احیاناً اگر گوسفندی مریض شد معالجه کند، اما گوسفند دنیای مرموز روحی ندارد ، گوسفند نیروهای سرگردان ذخیره شده ندارد، گوسفند قوانین پیچیده روحی که لازم است شناخته شود ندارد، گوسفند خلیفه الّله و مظهر صفات اسماء و صفات الهی و دارای احسن تقویم نیست!. به همین دلیل بیش از آنچه گوسفند نیازمند به چوپان باشد، انسان نیازمند به رهبر است، و بیش از تفاوت سطحی چوپان و گوسفند، تفاوت سطحی رهبر انسان با خود انسان لازم است… اسلام نقطه عطفی را در فلسفه رهبری توده ها به میان کشیده بود و “شبان” را برای حراست “گله” می دانست..»

C:\Users\Al\Desktop\139302161829347082697804.jpg

مرتضی مطهری و یک شبان دیگر

  • منصب قضا متعلق به کیست؟ (پاسخ این پرسش را هر ایرانی خرد در بازار دین گم کرده می داند، چه کسی بجز آخوند می تواند دارای چنین منصبی باشد؟!، چه کسی بهتر از آخوند می تواند ریسمان دار بر گردن بیگناهان بیاندازد؟! چه کسی بهتر از آخوند می تواندبا دختران نوجوان در زندانها تن آمیزی کند؟! جه کسی بهتر از آخوند می تواند کران تاکران کشور ، و کران تا کران تاریخ آن کشور را به ننگ هستی خود بیالاید؟! )

C:\Users\Al\Desktop\بق.jpg

  • مقاومت در مبارزه‌ای طولانی: ( آخوندها از زمان صفویه تا روزگار پهلوی سدها سال چشم براه حکومت نشستند و برای در دست گرفتن چوبدست فرمانروایی ( بخوانید عصای شبانی) از هیچ پَستی و فرومایگی روی نگرداندند تا سرانجام در آستانه ی هزاره ی بیست و یکم توانستند سرزمین فرهنگ خیز ایران را به هزار و چهارسد سال پیش برگردانند و با خشکاندن رودها و تالاب ها و دریاچه ها و بریدن جنگلها و واگذاری دریای مازندران به روسها، و بخشیدن آبزیان دریای پارس به چینیان، و فروش خاک ایران به سرزمینهای پیرامون شاخاب پارس،سرزمین سر سبز ایران را همانند بیابان عربستان کنند)
  • اصلاح حوزه‌های روحانیت: (روحانیت نرم خو و مردم گرا بکار اسلام نمی خورد! روحانیون همه باید از جنس خلخالی، خامنه یی، رفسنجانی، محمد ریشهری، احمد جنتی، علم الهدا، مکار شیرازی، محمد یزدی، مصباح یزدی، هاشمی شاهرودی … و قاریان قران همه باید از جنس سعید طوسی باشند.)
  • از بین بردن آثار فکری و اخلاقی استعماری: دانشگاهها باید به شیوه ی حوزه های علمیه قم اداره شوند، علوم انسانی باید از دانشگاهها برچیده شوند و جای خود را به علوم اسلامی بدهند، سیاست باید اسلامی باشد- فلسفه باید اسلامی باشد- روان شناسی و جامعه شناسی چون کاری به اسلام ندارند باید از دانشگاهها برچیده شوند – هنر از آنجا که با در ستیز اسلام است، باید از میان برود- خُنیاگری و ساز و نواز و آواز باید جای خود را به اذان و نوحه خوانی و تلاوت قران بدهند… از آنجا که (زنان در جرگه ی حیوانات شمرده می شوند) مطالعات زنان باید جای خود را به جانور شناسی بدهد، دبستانها ودبیرستانها باید به شیوه مکتب خانه ها اداره شوند، شاگردان باید جاسوس آموزگاران و آموزگاران باید جاسوسی شاگردان کنند!..)
  • اصلاح مقدس ‌نماها: ( مردان باید ریش و پشم داشته باشند و جامه ی چرکین بتن کنند، و زنان باید خود را در گونی ذغال بپیچند)

C:\Users\Al\Desktop\9.jpg

از بین بردندگان آثار فکری و اخلاقی استعماری

فرازهایی از « ولایت فقیه» ( نامه‌ای از امام موسوی کاشف‌الغطاء»)

« اجرای تمام قوانین مربوط به حکومت بعهده فقها است، از گرفتن خمس و زکوه و صدقات و جزیه و خراج تا اجرای حدود و قصاص و حفظ مرز ها و نظم شهر ها ، همه و همه ، همانطور که خداوند پیغمبراسلام را رییس و حاکم مسلمین قرار داده و اطاعتش را واجب شمرده است، فقهای عادل هم بایستی رییس و حاکم باشند و اجرای احکام کنند و نظام اجتماعی را مستقر گردانند…

… در حکومت اسلامی باید فقها متصدی امور باشند، ایشان هستند که بر تمام امور جزایی و اداری و برنامه ریزی کشور مراقبت دارند، نباید بگذارند قوانین اسلام معطل بماند یا در اجرای آن کم و زیاد بشود…

… فقها اوصیای دست دوم رسول اکرم هستند و اموری که از طرف رسول الله به ائمه واگذار شده است برای آنان نیز ثابت است ، فقیه وصی رسول اکرم است و درعصرغیبت؛ هم (امام المعلمین) و هم ( رییس المله) است، فقها حجت بر مردم هستند همانطور که حضرت رسول حجت خدا بود و هیچکس حق تخلف از او را نداشت. همه ی امور و تمام کارهای مسلمین به آنان واگذار شده است . هر کس تخلف کند از آنها ، از خداوند تخلف کرده است!!… (رویه های 80 و 85 و 92 )

C:\Users\Al\Desktop\Ugly-Mullahs-meeting-in-Tehran-Iran.jpg

فقها اوصیای دست دوم رسول اکرم هستند

کشف الاسرار

این نامه نخستین بار در سال 1323 خورشیدی بچاپ رسید و تا به امروز چندین بار بزیر چاپ رفت.

فرازهایی از کشف الاسرار:

«… پیغمبر برای رفتن مستراح – و خلوت کردن با زن و شیر دادن یک طفل – چندین حکم خدایی و فرمان آسمانی آورده و برای هیچ چیز کوچک و بزرگ نیست مگر اینکه تکلیف معین کرده است!..» (رویه ی 107)

« خدایتعالی بتمام مؤمنین واجب نموده اطاعت خود و اطاعت پیغمبر خود و اطاعت صاجبان امر را، خدایتعالی در این آیه که می گوید: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ ۖ فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ ۚ ذَٰلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلًا نساء- 59 )

در این آیه تشکیل حکومت اسلام را داده است تا روز قیامت، و پُر روشن است که فرمان برداری کسی دیگر جز این سه ( خدا – پیغمبر- آخوند) واجب نکرده بر تمام اُمَت و چون بر تمام اُمَت واجب کرده اطاعت از اولوالامر ( ولی فقیه) را ناچار باید حکومت اسلامی یک حکومت بیشتر نباشد و بیش از یک تشکیلات در کار نباشد و گرنه هرج و مرج لازم آید… بعضی می گویند که خدا واجب کرده بر مردم اطاعت و پیروی کنند از سلاطین و پادشاهان خود چنانچه در زمان کمال پاشا رئیس جمهور ترکیه و رضاخان شاه ایران آنها را اولوالامر می دانستند و می گفتند خدا واجب کرده اطاعت آنها را… اینک ما از عقل خداداده داوری می خواهیم خدای جهان پیغمبر اسلام را فرستاد با هزاران احکام آسمانی و مردم را به چیزهایی امر کرد و از چیزهایی نَهی کرد و پس از کوششهای فراوان و تعلیم کردن و اجرایی کردن دستورات خدائی همین خدا که پایۀ عدل را در جهان با فداکاری مسلمانان استوار نمود و از ستمکاریها و بی عفتیها آنطور جلوگیری کرده بمردم امر می کند که باید همه اطاعت کنید از آتاتورک که می گوید دین در مملکت رسمیت ندارد؟ و همه می دانند که با دینداران چکارها کرد و چه بی عفتی ها در ترکیه بجریان انداخت و چه مخالفت هایی با دین خدا کرد یا بگوید از پهلوی اطاعت کنید که همه دیدید چه کرد و برای ریشه کن نمودن دین اسلام چه کوششها کرد که اگر کسی بخواهد مخالفتهای صریح او را با قران خدا بشمارد نیازمند یک کتاب شاید گردد…

«قانونهای اسلام مانند قانون مالیات و قضا و نظام و ازدواج و طلاق و حدود و قصاص و جلوگیری از مسکرات و ساز نواز و زنا و لواط و قوانین تطهیر و تنظیف و وضو و غسل و امثال آنها قوانین ثابت الهی هستند … (رویه ی 315 )

« پس معلوم شد که تکلیف مردم در زمان غیبت امام، آن است که در تمام امورشان رجوع کنند به راویان حدیث و اطاعت از آنها کنند ، چه امام آنها را حجت خود کرده و جانشین خود قرار داده است و جانشین امام جانشین پیغمبر و حجت امام عصر در روی زمین است و خدا اطاعتش را واجب فرموده است، رَدِ او رَد امام، رَدِ امام رَدِ خدا، و رَدِ خدا شرک به خدا است!!». (رویه 327 )

C:\Users\Al\Desktop\2017722232526964882653.JPG

مصطفی پورمحمدی ، آدمکش دیو خویی که بپاس آدمکشهای بیشرمانه اش پاداش گرفت

اینگونه نوشته های خمینی که کرسی خلافتش بدست نخبگانِ مردم فریب برگُرده ی مردم ایران گذاشته شد، به روشنی نشان می دادند که از دید خمینی، برانگیختگی پیامبر اسلام ویژه ی زمان خود او نبوده، محمد برای راهنمایی و فرمانروایی بر همه ی مردم جهان و برای همه ی زمانها و برای همه ی کشورها فرستاده شده است! و تا روز رستاخیز و زنده شدن همه ی مردگان، باید فرمانهای این بکن آن نکن.. این بکش آن نکش، این بخور آن نخور که هزار و چهارسد سال پیش محمد در عربستان گفته است بکار گرفته شوند! این فرمانها تنها در زمینه جنگ و آشتی و مرزداری و بازرگانی و دیگر آیین های کشورداری نیستند، در باره ی هر کاری مانند خوردن وآشامیدن و خوابیدن و جماع کردن و بیت الخلا رفتن و صیغه کردن و طلاق دادن و با جانداران دیگر تن آمیزی کردن و جز اینها نیزهستند:

« شیخ صدوق به اسناد متصله ی خود در کتاب ( اکمال الدین)، و شیخ طوسی در کتاب (غیبت)، وشیخ طبرسی در کتاب (احتجاج)، توقیع (= نامه و فرمان ) شریف امام غایب را نقل می کنند. و در آن توقیع آمده است که: هر حادثه ای که برای شما اتفاق افتد باید رجوع کنید در آن به راویان احادیث( آخوندها)، زیرا که آنها حُجت منند بر شما و من حُجت خدا هستم بر آنها، پس معلوم شد که تکلیف مردم در زمان غیبت امام آن است که در تمام امورشان رجوع کنند به راویان حدیث و اطاعت از آنها کنند ، چه امام آنها را حجت خود کرده و جانشین خود قرار داده است …»

در معانی الاخبار شیخ صدوق و کتاب فقیه که یکی از بزرگترین کتابهای شیعه است از امیر المؤمنین نقل می کند که پیغمبر گفت خدایا رحمت کن جانشینهای مرا، پرسیدند کیانند جانشینهای شما؟ گفت آنهایی که پس از من می آیند و حدیث و سنت مرا روایت می کنند!، پس معلوم شد آنهایی که روایت حدیث و سنت پیغمبر می کنند جانشین پیغمبرند و هرچه برای پیغمبر از لازم بودن اطاعت و ولایت و حکومت ثابت است برای آنها هم ثابت است زیرا که اگر حاکمی کسی را جانشین خود معرفی کرد معنیش این است که کارهای او را در نبودنش او باید انجام دهد…

تحفه العقول از سید الشهدا روایت کند که اجراء همه ی امور بدست علماء شریعت است که امین بر حلال و حرام مردم اند…

«…احادیثی که از پیغمبر اسلام و پیشوایان دین بما رسیده در کتابها ثبت است ، و از همین زمان ما تا زمان پیشوایان دین و ائمه معصومین سلام الله علیهم، در همه ی طبقات اشخاصی که آن روایات را نقل کردند حالاتشان در علم رجال مذکور است و از این علم معلوم می شود که حدیث از چه اشخاصی دست بدست ما رسیده و شرح حالات آنها و خوبی و بدی و چگونگی زندگانی آنها همه در کتابها ضبط است. پس میان اخبار بیشتر تواریخ و اخبار کتب احادیث این فرق روشن است که در تاریخ وثوق و اطمینان نیست زیرا از احوال اشخاصی که نقل شده و وسیله هایی که خبر به ما رسیده درست اطلاعی نداریم لکن در اخبار ما اینطور نیست و علماء و محدثین ما هر حدیثی را که می آورند می توانند از روی کتابهای رجال ثابت کنند که این خبر مورد وثق است یا مورد اطمینان نیست و نیاید به آن عمل کرد … (فرازهایی از رویه های 187 تا 189 کشف الاسرار)

« … الان ما کتابی مثل کافی را از هزار سال پیش در دست داریم که از بزرگترین کتابهای حدیث است ، و روایات آنرا با وسیله ی اشخاص مورد اطمینان و وثوق بطور مسلسل نقل می کنیم . احوال رجال خود « کافی» نیز معلوم و مضبوط است . پس اگر اخبار تاریخ را هم کسی نپذیرد برای آنکه از ناقلین اخبار آن بی اطلاع است ، حق ندارد اخبار کتاب حدیثی مانند کافی را نپذیرد. (کشف الاسرار- رویه 327 )

زن از دیدگاه خمینی و هپالگیهای او

C:\Users\Al\Desktop\download (1).jpg

مردان عراقی که برای زیارت حضرت رضا(ع) به اینجا می آیند، زنان ایرانی که صیغه موقت آنها بشوند و با آنها همبستر شوند، هم ثواب دارد و هم اینکه تبرک است، زیرا چون از عراق آمده اند بوی کربلا و بوی امام حسین را می دهند

روح الله خمینی افزون بر دینکاران ایرانسوز مانند «نورالدین علی بن حسین عبدالعالی كركی» نامور به «محقق ثانی» و «علی بن عبدالعالی» ( که شیخ عرب و خاتم المجتهدین نیز گفته شده) و دینکاران دیگری مانند «ملا محمد باقر مجلسی»، «شیخ صدوق» ، «ثقةالاسلام محمدبن يعقوب كلينی» (نویسنده ی اصول کافی)  که همگی نزد شیعیان نامهای بزرگ دارند، در نو جوانی به جرگه ی پیروان «شیخ فضل الله نوری» و «آیت الله سید حسن مدرس» پیوست.

با نگاهی به کارنامه ی ننگین شیخ فضل الله نوری و سید حسن مدرس به روشنی می توان داغ اندیشه ها و جهان بینی واپسگرای آن اهرمن زادگانِ دیو خو را بر گفتار و کردار خمینی دید.

شیخ فضل الله نوری از دشمنان سر سخت جنبش مشروطه و قانون اساسی بود، او با همه ی توش و توان به ستیز با آزادیخواهان برخاست و به مردمی که برای فرو بردن یک دم هوای آزاد بپا خاسته بودند گفت:

« ای خدا پرستان، این شورای ملی و حُریت و آزادی و مساوات و برابری و اساس قانون مشروطۀ حالیه لباسی است به قامت فرنگستان دوخته که اکثر و اغلب طبیعی مذهب و خارج از قانون الهی و کتاب آسمانی هستند هویداست. این فرقه فرنگان که سپاس دین و آیین ندارند قهراً و بالضروره ناگزیر از تأسیس ذاکون و قانونی خواهند بود که اساس مملکت‌ داری و سیاست‌ گذاری و تنظیمات ملکیه و انتظامات کلیه و حفظ حقوق و نفوسشان در تحت آن قانون و مربوط بدان ذاکون باشد و الا حیات و زندگانی صورت نبندد، بلکه مجبور از مشروطیت نیز خواهند بود… ولی ما فرقه علیه اسلامیان که با افتخار و مباهات بحمدالله و المنه کتابی داریم آسمانی، ناسخ صحف انبیا جپن قرآن مجید و پیغمبری عقل اول و صفوت آدمیان که و ما ینطق عن الهوی ان هولا وحی یوحی، عاشیهٔ رسالتش به دوش و حلقهٔ اطاعتش در گوش چگونه توانیم به مجلس آزادان در آییم و شورای ملی و مساوات بخواهیم متابعت فرنگان خسیس و مشروطه‌ طلبان پاریس و انگلیس نماییم دین به دنیا فروشیم و در تحریف کتاب خدا بکوشیم…

C:\Users\Al\Desktop\1105899_386.jpg

فرقه علیه اسلامیان

اگر قصد مشروطگی حفظ اسلام بود چرا خواستند اساس او را بر مساوات و حریت قرار دهند زیرا هر یک از این دو اصل موذی و مشئوم، خراب کننده قانون الهی است. قوام اسلام به عبودیت است نه به آزادی. بنای احکام قرآن بر اختلاف حقوق اصناف بنی نوع انسان است و بنای قرآن بر آزاد نبودن قلم و لسان است. پس آن کس که به قرآن سوگند یاد می کند با مشروطگی همراه هست مخالفت کتاب مبین را کند”. 

C:\Users\Al\Desktop\1105895_574.jpg

دخالت در امور عامه از باب ولایت است : مگر نمی دانید که در امور عامه وکالت صحیح نیست، این باب ولایت شیعه است . یعنی تکلم در امور عامه و مصالح عمومیِ ناس (مردم) مخصوس است به امام علیه السلام یا نواب عام او (آخوندها) و ربطی به دیگران ندارد، و دخالت غیر آنها در این امور حرام و غصب نمودن مسند پیغمبر علیهم السلام است.

در باره ی آزادی می گفت:

« بنای قرآن بر آزاد نبودن قلم و لِسان است! اعتقاد به آزادی حرف اشتباهی است و این سخن در اسلام کلیتاً کفر است! اگر از من می ‌شنوید، لفظ آزادی را بردارید که عاقبت این حرف ما را مفتضح خواهد کرد!..»

هنگامی که سخن از برابری بمیان آمد، و گفته شد که مردم جدای از دین و باورشان باید در برابر قانون یکسان شمرده شوند گفت:

«… ای بی ‌شرف! و ای بی غیرت! ببین صاحب شرع برای این که تو منتحل به اسلامی، برای تو شرف مقرر فرموده و امتیاز داده تو را و تو خودت از خودت سلب امتیاز می‌ کنی و می ‌گویی: من باید با مجوس و ارمنی و یهودی برادر و برابر باشم؟»

در پاسخ کسانی که خواهان راه اندازی دبستان و دبیرستان برای دختران بودند، به ناظم الاسلام کرمانی روز نامه ‌نگار روزگار مشروطه و از هواداران برپایی کانونهای آموزشی برای پسران و دختران بود گفت:

« .. ناظم الاسلام، تو را به حقیقت اسلام قسم می‌ دهم! آیا این مدارس جدیده خلاف شرع نیست؟! و آیا ورود به این مدارس مصادف با اضمحلال دین اسلام نیست؟ آیا درس زبان خارجه و تحصیل شیمی و فیزیک  عقائد شاگردان را سخیف و ضعیف نمی‌کند؟».

در برابر یاوه پردازیهای شیخ فضل الله نوری، ملک المتکلمین فریاد می زد:

” ای مشروطه خواهان و آزادی طلبان، ما باید پیش از استبداد گذشته از این مشروطه مشروعه که همان مستبدین و دشمنان آزادی هستند، بیم و وحشت داشته باشیم و در بر انداختن آن کوشش کنیم، زیرا اینها می خواهند استبداد را در لباس دین و شریعت دوباره زنده کنند و ظلم و ستمگری و حکومت خود مختاری را با حربهء تکفیر رواج دهند و آزادی و عدالت را مخالف دین اسلام معرفی کنند و مردم عوام را در تحت این عناوین ریا کارانه دور خود جمع و مشروطیت را پایمال نمایند. 

اینک استبداد و کهنه پرستی، سالوسی و عوام فریبی در لباس مشروطه مشروعه بر ضد آزادی و عدالت که با این همه فداکاری بدست آمده قیام نموده و کوشش می کند آنچه را که ما با حسن نیت و علاقه مندی به مملکت و ملت بدست آورده ایم، بیغما ببرند و به دنیا نشان دهند که ایرانی قابل آزادی و تمدن نیست و باید در زیر یوغ استبداد و حکومت جابره و خود مختار آخرین رمقی که از او باقی مانده از دست بدهد و برای همیشه طوق بندگی و بردگی برگردن نهد.” (فرازهایی از تاریخ انقلاب مشروطیت ایران – دکتر مهدی ملک زاده، چاپ سوم)

دومین بت بزرگ شیخ روح الله خمینی ، «آیت الله سید حسن مدرس» بود.

C:\Users\Al\Desktop\Modarres.jpg

سید حسنن مدرس

هنگامی که در سگالشگاه مردمِ ایران سخن از حق رای زنان به میان آمد، این دیو خوی اهرمن زاد که از زهدان اندیشه های محمد بر خاک ایران افتاده بود با خشمی برآمده از بُن جان گفت:

« … از اول عمر تا به حال بسیار در بر و بحر ممالک اتفاق افتاد بود برای بنده، ولی بدن بنده به لرزه درنیامد و امروز بدنم به لرزه آمد!. اشکال بر کمسیون اینکه اسم نسوان را در منتخبین برد، که از کسانی که حق انتخاب ندارند نسوان هستند… خداوند قابلیت در این‌ها قرار نداده ‌است که لیاقت حق انتخاب داشته باشند، مستضعفین و مستضعفات و آن‌ها از این نمره‌اند که عقول آن‌ها استعداد ندارد. گذشته از اینکه در حقیقت نسوان در مذهب اسلام  تحت قیمومیتند ، الرجال قوامون علی النساء، در تحت قیمومیت رجال هستند!.

C:\Users\Al\Desktop\images.jpg

و سرانجام در چنین مجلس کپک زده از اندیشه های واپسگرانه ی اسلامی بود که در نظامنا‌مه ی آن، زنان در کنار دیوانگان و دزدان و قاتلان و گدایان جا گرفتند: زنان – خارج شدگان از دین اسلام – دیوانگان – تبعه خارجه – دزدان و قاتلین – گدایان و متکدیان و اشخاصی که کمتر از ۲۰ سال داشتند، فاقد حق رأی هستند!

خمینی بر منبر شیخ فضل الله نوری و سید حسن مدرس

در سال 1341خورشیدی (2521 شاهنشاهی – 1962 زایشی) دولت شاهنشاهی ایران پیشنهادی بنام: لایحه انجمن های ایالتی و ولایتی را به سگالشگاه مردم بُرد. در این پیشنهاد برای نخستین بار به زنان ایرانی پروانه داده می شد که در کار گزینش نمایندگان در کنار مردان بایستند و نمایندگانی از سوی خود بر گزینند و یا از سوی مردم به نمایندگی در مجلس شورایملی برگزیده شوند.

شیخ روح الله خمینی به پیروی از شیخ فضل الله نوری و سید حسن مدرس به ستیز با این پیشنهاد برخاست و گروهی از آخوند های ایران سوز را به همازوری با خود برانگیخت و پیشنهاد دولت را در دادن حق رأی به زنان به چالش کشید. شاهنشاه آریامهر پیگیری این پیشنهاد را به اسد الله علم (نخست وزیر) سپرد. اسد الله علم در یک سخنرانی گفت: هرگونه ایستادگی در برابر این پیشنهاد، ایستادگی واپسگرایانه در برابر پیشرفت زنان است که نیمی از مردم ایران اند…

با اینهمه خمینی دست از ستیز بر نداشت و در تلگرافی به اسدالله علم نخست وزیر ایران نوشت:

« در تعطیل طولانی مجلسین دیده می‎شود که دولت اقداماتی را در نظر دارد که مخالف شرع اقدس و مُباین صریح قانون اساسی است…

ورود زنها به مجلسین و انجمنهای ایالتی و ولایتی و شهرداری مخالف قوانین محکم اسلام که تشخیص آن به نص قانون اساسی محول به علمای اعلام و مراجع فتوا است و برای دیگران حق دخالت نیست و فقهای اسلام و مراجع مسلمین به حرمت آن فتوا داده و می‎دهند.

در این صورت حق رأی دادن به زنها و انتخاب آنها در همه مراحل، مخالف نَصّ اصل دوم از متمم قانون اساسی است و نیز قانون مجلس شورا. (1)

و در تلگراف دیگری به پیشگاه شاهنشاه آریامهر نوشت:

حضور مبارک اعليحضرت همايونى.

« پس از اهداى تحيت و دعا، به طورى كه در روزنامه‏ها منتشر است، دولت در انجمنهاى ايالتى و ولايتى، اسلام را در رأى دهندگان و منتخبين شرط نكرده و به زنها حق رأى داده است. و اين امر موجب نگرانى علماى اعلام و ساير طبقات مسلمين است!.

وظيفه دينى همه ماست كه بگوييم و بخواهيم كه قانون شركت زنان در انتخابات انجام نشود، اگر اين قانون عملى بشود، دنبالش چيزهاى ديگرى است، و خواسته اكثريت مردم، شرط است! اكثر مردم اين مملكت از اين امر بيزارند!.

و در یک سخنرانی در قم در میان گروه بزرگی از آخوندها و بازاریان گفت:

« اگر تمام دنيا يكطرفه بگويند: بايد بشود، من يكى مى‏گويم: نبايد بشود… زنان نباید حق رای داشته باشند!

image-result-for-37.jpeg

زنهای «عفیف» از دیدگاه خمینی

و در یک {اعلاميه مشترك} به همراه شمار بزرگی از بزرگ عمامه داران که پیرامون خود گرد آورده بود نوشت:

« با اين‏ وضع رقت بار به جاى آنكه دولت درصدد چاره برآيد، سر خود و مردم را گرم مى‏كند به امثال دخالت زنان در انتخابات، يا اِعطاى حق زنها، يا وارد نمودن نيمى از جمعيت ايران را در جامعه و نظاير اين تعبيرات فريبنده، كه جز بدبختى و فساد و فحشا چيز ديگرى همراه ندارد. روحانيون با صراحت مى‏گويند تصويب نامه ی اخير دولت راجع به شركت زنان در انتخابات از نظر شرع بى‏اعتبار و از نظر قانون اساسى لغو است..

دستینه کنندگان این ننگین نامه: مرتضی حسينى لنگرودى، احمد حسينى زنجانى، محمدحسين طباطبائى، محمد موسوى يزدى، محمدرضا موسوى گلپايگانى، سيد كاظم شريعتمدارى، روح الله خمينى، میرزا هاشم آملى و مرتضى حائرى یزدی.

و در پیامی به ملت ایران نوشت:

« دستگاه حاكمه ايران به احكام مقدسه اسلام تجاوز كرد، و به احكام مسلم قرآن قصد تجاوز دارد. نواميس مسلمين در شُرُفِ هتك است. و دستگاه جابره با تصويب نامه‏هاى خلاف شرع و قانون اساسى مى‏خواهد زنهاى عفيف را ننگين و ملت ايران را سرافكنده كند، دستگاه جابره در نظر دارد تساوى حقوق زن و مرد را تصويب و اجرا كند. يعنى احكام ضروريه اسلام و قرآن كريم را زير پا بگذارد، يعنى دخترهاى هجده ساله را به نظام اجبارى ببرد { سپاه دانش و سپاه بهداشت} و به سربازخانه‏ها بكشد، يعنى با زور سرنيزه دخترهاى جوان عفيف مسلمانان را به مراكز فحشا ببرد…».

و در جای دیگری نوشت:

اى مسلمانان عالم! بدانيد در جريان تصويب نامه ی انجمنهاى ايالتى و ولايتى علتِ مخالفت علماى اسلام قضيه شركت زنان در انتخابات نبود، اين قضيه ناچيزتر از آن بود كه آن قيام عمومى را به همراه داشته باشد. مسئله اين بود كه علما و روحانيون ديدند كه دستگاه جبار مى‏خواهد با كيْد شيطانى، اسلام را قلب كند و اوضاع را به عقب برگرداند..

آنها در كنار شعار احترام به مقام حضرت صادق، از تساوى حقوق زن و مرد دم مى‏زنند. تساوى حقوق زن و مرد يعنى قرآن را زير پا گذاردن، يعنى مذهب جعفرى را كنار زدن، يعنى قرآن را مهجور كردن و به جاى آن كتابهاى ضاله قرار دادن.. و ساير كارهايى كه نواميس اسلام و مسلمين را به خطر تهديد مى‏كند!.

C:\Users\Karmina\Desktop\unnamed.jpg

زن ایرانی در روزگار قاجار- پهلوی و جمهوری ننگین دامن اسلامی

C:\Users\Karmina\Desktop\medffad8eyrvfmu7a2q.jpg

چهره های گوناگون از زن ایرانی پس از انقلاب سفید شاه و مردم

گوشه یی است از آن ( فاجعه بزرگ) که از دید خمینی نوامیس اسلام و مسلمین را تهدید می کرد!.

http://1.bp.blogspot.com/-64M6b26h7yU/VCKUgJCzXMI/AAAAAAAAAqM/VbwRvKG5RJY/s1600/madrasa12.JPG

شور زندگی در چهره ی دخترکان نازنین و آموزگار بالا بلند و زیبا رخسار و خویشکار که با همه ی توش و توان به میدان آمده تا نوامیس اسلام و مسلمین را به چالش بکشد!.

http://1.bp.blogspot.com/-646Hzvz2QTc/VCKUrsW5kJI/AAAAAAAAAqc/x_T81CYfnmA/s1600/madrasa14.JPG

دختران نازنینی که می رفتند با دانش و توانشِ خود، ننگ آیین بیابانی را از رخسار میهن اهورایی بشویند

آنچه که خمینی آن را خطری برای نوامیس اسلام و مسلیمن می دانست چهره ی ایران را از بیخ و بن دگرگون کرد، زنانی که در زیر فشار آخوندهایی از جنس خمینی در کفن سیاه ( یا گونی ذغال) پیچانده شده بودند کفن های سیاه را از پیکر زیبای خود دور افکندند و جامه های شاد پوشیدند.

http://mehrkhane.com/files/fa/news/1392/1/26/5359_885.jpg

دریغا که بخش بزرگی از زنان دانش آموخته و فرهخیته نیز فریب یاوه های خمینی را خوردند و بدست خود آتش به خرمن هستی خود زدند!.. زنانی که [این بار بدست خود] آن کفن های سیاه را برسر و پیکر خود پیچیدند و با فریادهای: روح منی خمینی .. بت شکنی خمینی… به خیابانها آمدند و خواستار تباه شدن آزادی و بهروزگاری و روزگار درخشندگی خود شدند!.

https://encrypted-tbn2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcRlHQSoEpJlxPz2gLJX_RrUSsWINDnaVqDW1f0o2Ow29ph_CFBzWQ

نه تنها زنان خرد سوخته ی و دانش نیاموخته، بسیاری از زنان فرهیخته ایرانی هم به سپاه اهریمن پیوستند و به ستیز با آزادی و حقوق زنان برخاستند . سیمین دانشور، نویسنده و استاد دانشگاه (همسر جلال آل احمد) که پیش از انقلاب سیاه خمینی گفته بود:

http://upload7.ir/images/12497743937329596817.jpg

ولی در پیشباز از خمینی همه ی آنچه را که پیشتر گفته و نوشته بود از یاد برد و آسیمه سر به پیشباز خمینی شتافت و سر بر آستان آن دیو خونین درفش سایید و درآمدنش به ایران را لطف خدا! گفت

Simin Daneshvar.jpg

سیمین دانشور نخستین زن ایرانی بود که همراه با کار استادی دانشگاه به نویسندگی روی آورد ویکی از نوشته های داستانی او بنام سو و شون به هفده زبان برگردانده شد. شگفتا که زنی با آن کوله بار سنگین از دانش ولی بی بهره از بینش نیک، در نبرد با سامانه ی شاهنشاهی ایران آنچنان گستاخ و بی پروا تاخت که در پشتیبانی از خمینی در گفتگویی با روزنامه ی آیندگان گفت:

« من غالب اعلاميه ها و مصاحبه های حضرت خمينی را خوانده ام و نوارهايشان را شنيده ام، و در اين كه ايشان همه آزادی های فردی و اجتماعی و سياسی را پاس خواهند داشت، و از حقوق و شرف و حيثت انسانی دفاع خواهند كرد، ترديدی ندارم. فكر می كنم كه دوران قهر الهی بسر آمده و دوره لطف خدا، از راه می رسد.

نخستین خیزش اهریمن

در اساتیر ایران آمده است:

« در دین گوید که اهریمن هنگامی که از کار افتادگی خویش و همه ی دیوان را از مرد پرهیزگار(=کیومرس) بدید، سُست شد و سه هزار سال به سُستی فرو افتاد. در آن سُستی دیوان کُماله (دیوان بزرگ) جدا جدا گفتند که: « برخیز ای پدر ما ، زیرا ما در گیتی آن گونه کار زار کنیم که هُرمَزد و اَمِشاسپندان را از آن تنگی و بدی رسد» . ایشان جدا جدا بد کرداری خویش را به تفصیل بر شمردند، آن اهریمن تبهکار آرام نیافت و به سبب بیم از مرد پرهیزگار(= کیومرس) از آن سُستی برنخاست تا آنکه جَهی Jahi «دختر اهریمن» تبهکار، در پایان سه هزار سال آمده گفت:

« برخیز ای پدر ما، زیرا من در آن کارزار چندان درد بر مرد پرهیزگار و گاو ورزا هِلَم که به سبب من زندگی نباید، فره ی ایشان را بدزدم، آب را بیازارم، گیاه را بیازارم، همه ی آفرینش هرمزد آفریده را بیازارم»..

او آن بدکرداری را چنان بتفصیل بر شمرد که اهریمن آرامش یافت، از آن سُستی فراز جُست و سر «جهی» را ببوسید . ( اساطیر ایران – گزارش مهرداد بهار– رویه 86)

خمینی با زشتکاریهای خود و با بنیاد گذاری حکومت اسلامی در ایران همان کاری کرد که در اساتیر ایران جَهی Jahi «دختر اهریمن تبهکار» کرد. در کارزار با آریامهر چندان درد بر مردم ایران هِلید که به سبب بد کرداریهای او نغمه ی شادمانی از سرزمین فرهنگ خیز ایران برچیده شد، مرده پرستی جای شور زندگی را گرفت، شکوه و والامندی مردم ایران را دزدید، آب را بیازارد، گیاه را بیازارد، همه ی آفرینش هرمزد آفریده را بیازارد…».

در خرداد ماه سال 1342 خمینى با بهره گیری از شور مردم در سوگواری حسین، ایرانیان خرد گم کرده در بازار دین را به ستیز با آریامهر برانگیخت و شهر قم را به خون کشید. در شامگاه روز چهاردهم خرداد دستگیر شد.. بامداد پـانزدهم خرداد مردم تهران، مشهـد، شیـراز ودیگـر شهرهای ایران به هواداری از خمینی برخاستند زیستگاه خود را به آشوب کشیدند.

در آبانماه 1343 بـه آنکارا و در مهر ماه همان سال به کشور عراق فرستاده شد.

در مهر ماه سال 57 خورشیدی در پی یک ساخت و پاخت جهانی با همکاری والری زیسکاردستن رییس جمهور فرانسه، جیمی کارتر رییس جمهور آمریکا، جیمز کالاهان نخست وزیر انگلیس و هلموت شمیت صدر اعظم آلمان، از عراق به نوفل لوشاتو در فرانسه برده شد.

والری ژیسکار دستن که در کنفرانس گوادلوپ میزبان دیگر سران جهان بود، بر زمینه سازی برای بیرون کردن شاه از ایران، و روی کار آوردن یک آخوند واپسگرا که از ژرفای جهان تاریک محمد سر برون کشیده، و می رفت که با ذوالفقار علی، جهان روشن مردم ایران را بتباهی کشد پای فشرد!.

او اگر چه در گفتگو با روزنامه ی توس در سال 1377 گفت: تنها کشوری که در آن نشست زنگ پایان دوران فرمانروایی شاه را به سدا درآورد جیمی کارتر بود… و ما همه شگفت زده بودیم!..

ولی این خودِ ژیسکار دستن بود که با ساخت و پاخت های آنچنانی، زمینه ی جابجایی خمینی از عراق به فرانسه را فراهم ساخت و آن گُجستک برآمده از سیاهیهای سده ی یکم اسلامی را به نوفل لوشاتو بُرد و در زیر درخت سیبی نشاند…

دریغا که آن درخت سیب میوه ی بسیار تلخی برای مردم ایران و جهان ببار آورد!.

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/6/6f/Carter_guadeloupe.gif

جیمی کارتر – ژیسکار دستن – هلموت شمیت و جیمز کالاهان سران کشورهای آمریکا فرانسه آلمان و انگلیس. چهار تبهکار بزرگ که با روی کار آوردن خمینی در ایران ویروس تباه کننده ی جهاد و شهادت اسلامی از خواب چند سد ساله برانگیختند و مردایران را خاکستر نشین کردند

اهریمن در زیر درخت سیب در نوفل لوشاتو در میان خردباختگان

چهار شترنگ باز سیاسی جهان در بهمن ماه سال 57 خورشیدی زمینه ی بازگشت خمینی به ایران را فراهم آوردند. بسیاری از مردم ایران تا آن زمان نام خمینی را هم نشنیده بودند ولی در پی فراگفت های رادیو بی بی سی لندن و دیگر رسانه های ایرانسوز، شوری در میان مردم ایران پدید آمد که انگار کورُش بزرگ پس از گشودن بابل به میهن باز می گردد!

C:\Users\Al\Desktop\شش.jpg

نویدهای دروغین و سخنان فریبنده( در مکه ی اروپا )

کسانی که با کارنامه ی اسلام و چگونگی بالش و گسترش این دینِ بیابانی آشنایی دارند خوب می دانند که آنچه را که محمد در مکه می گفت و مردم را به دین خود فرا می خواند، هیچ همانندی با گفتار و کردار او در مدینه نداشت. محمد هنگامی که در مکه بود و هنوز گوشی برای دهان خود نداشت به بازگفت افسانه های کودکانه ی دینی از تورات و انجیل و برخی از اندرزهای پیشینیان بسنده می کرد.

یک آیه از آیه های مکی نمی توان یافت که بوی خون ورنگ نامردمی داشته باشد، آیه هایی مانند لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ.. هم اگر چه در سوره ی بقره آمده که از سوره های مدنی است، ولی این سوره در ماههای نخست فرار محمد از مکه به مدینه در قران جا گرفته و باید آن را دنباله ی آیه های مکی شمرد. این هنگامی است که محمد هنوز نیرو و توان آدمکشی و چپاول دارش و دسترنج مردم را ندارد! ولی پس از کاروان زنی بر سر چاههای بدر و غارت و چپاول کاروانیان، آهنگ آیه ها دگر گون می شود، اینجا دیگر سخن از اندرز و داستان و فسانه در میان نیست، اینجا سخن از کشتن و خونریختن و چاپیدن و سوختن و اسیر گرفتن و بر نهادن آیین های الهی بزور شمشیر در میان است:

بدترین حیوانات نزد الله آنها هستند که کافِر شدند و ایمان نمی آورند. (آیه 55 سوره انفال)

ومَثَل کافران در شنیدن سُخن اَنبیاء و درک نکردن معنای آن چون حیوانی است که آوازش کنند و از آن آواز معنایی درک نکرده و جز صدایی نشنود کفار هم از شنیدن و گفتن و دیدن حق کر و کورند زیرا عقل خود را کار نمی بندند. (آیه 171 سوره بقره)

هرگز کافران را بسیاری مال و اولاد از عذاب الله نتواند رهانید و آنها اهل جهنم و جاوید در آن معذب خواهند بود (آیه 116 سوری عمران)

همانا من ترس در دل کافِران می اندازم شما گردنشان را بزنید و انگشتانشان را قطع کنید.

(آیه ی سیزدهم سوره انفال)

شما مومنان چون با کافِران روبرو شوید باید آنها را گردن بزنید تا آنگاه که از خونریزی بسیار آنها را از پای در آورید…( آیه ی 4 سوره ی محمد )

کافِران را هر کجا یافتید گرفته بکشید و از آنها نباید یاور و دوستی برگزینید. (آیه ی 89 سوره نساء )

ای اهل ایمان با کافِران به کار زار بر خیزید تا الله آنان را بدست شما عذاب و خوار گرداند. (آیه 14 سوره توبه )

ای رسول ما با کفار و منافقان بجهاد و کارزار پرداز و بر آنها سخت گیر، مأوای آنان دوزخ است که جای بسیار بدی است . (آیه 28 سوره نجم)

ای مومنان با کافِران جهاد کنید که در زمین فتنه و فسادی دیگر نماند. (آیه 39 سوره انفال).

همانا کیفر آنانکه با الله و رسول به مخالفت برخیزند و در زمین به فساد کوشند جز این نباشد که آنها را بقتل رسانده یا بدار کشند یا دست و پایشان بخلاف ببریند ( دست راست را با پای چپ یا وارون آن) یا نفی بلد و تبعید و از سرزمین صالحان دور کنند، این ذِلت و خواری عذاب دنیوی آنها است و اما در آخرت باز به عذابی بزرگ معذب خواهند بود (آیه 33 سوره مائده)

پس از آنکه ماهها ی حرام بسر رسید آنگاه مُشرکین را هر کجا یافتید بقتل برسانید وآنها را دستگیر و محاصره کنید و هر سو درکمین آنها باشید، چنانچه از شِرک توبِه کرده و نماز اسلام بپا داشتند و زکات دادند پس از آنها دست بردارید (آیه 5 سوره توبه)

ای کسانیکه ایمان آورده اید محققا بدانید که مُشرکان نَجِس و