سینماتو گرافی در ایران – بخش یازدهم

سینماتو گرافی در ایران

بخش یازدهم

پژوهشی متفاوت در احوال سینما

تا امروز تاریخ سینمای ایران را چنین ورق نزده بودید .

پژوهشگر و راوی : دکتر روزبه آذربرزین

روزبه آذربرزین.jpg

پس از فاجعه هولناک آتش سوزی سینما رکس آبادان ، سالن های سینما در سراسر ایران از وجود تماشاچی خالی گشت .

محمود کوشان فیلم طغیانگر و هادی صابر فیلم این گروه محکومین را ساخته و بر روی پرده میبرند . طغیانگر که بر اساس نوشته ی هوشنگ مرادی کرمانی ساخته شده طی دو هفته فروشی نزدیک به 800 هزار تومان دارد . فیلم این گروه محکومین با شکست سختی مواجه و تنها دویست و پنجاه هزارتومان فروش می کند . پشتوانه و دانش هادی صابر در ادیت فیلم بوده و او تجربه کارگردانی ندارد . جمشید شیبانی فیلم سه دلباخته را که محصول ایران و ترکیه است در اوج ابتذال ساخته و روانه بازار می کند که با شکست مواجه میشود .

امیر نادری فیلم مرثیه را همزمان با دایره مینا مهرجوئی به نمایش میگذارد . فیلم مرثیه به لمس رقت بار ترین تصاویر از جلوه های فقر و بی پناهی می پردازد . در سال 57 تعدادی دانشجو با ساختن فیلم هشت میلمتری به تضاد طبقاتی جامعه پرداخته و فیلم های شمال شهر و کاخ های آنرا با کپر و آلونک های جنوب شهر مقایسه میکردند . نمایش اینگونه فیلم ها در محیط دانشجوئی بر آهنگ فتنه ی خمینی می افزود . مرثیه امیر نادری هم چنین تاثیری را داشت . این فیلم با کارکردی برابر 340 هزار تومان در زمره فیلم های شکست خورده ی سینما طبقه بندی میشود ، هر چند نظر موافق تنی از منتقدان را جلب می کند . این فیلم در آن زمان بهترین غذای تبلیغاتی آخوند ها بود که فریاد بر آورند : رژیم شاه با کوخ نشین کردم مردم ایران ، کاخ نشین شده است .

فروزان و سعید کنگرانی

دایره مینا داریوش مهرجوئی ، بنا به گفته ی کارگردان فیلم : تمثیلی از خون یک انسان است که به انسان دیگری منتقل میشود . داستان فیلم بر اساس خون فروشان حرفه ای نوشته و فیلم آن ساخته شده است . مهرجوئی با ساختن این فیلم مرکز انتقال خون را به زیر سئوال میبرد . مهرجوئی در این فیلم ادعا می کند که خون مورد نیاز بیماران توسط مشتی معتاد که با فروش خون خود به خرید مواد مخدر می پردازند ، تامین میشود ، آنهم در شرایط غیر بهداشتی و آلوده . فستیوالهای فیلم

فرانسه ( آنتن دو ) و کلیسای کاتولیک برلین ، جایزه بهترین فیلم را به این اثر داده و در جو ضد تبلیغاتی علیه نظام پادشاهی این فیلم در فرانسه ، انگلستان و آمریکا به نمایش عموم گذاشته میشود که : جهانیان ببینید که سیستم انتقال خون در کشوری که می خواهد به دروازه های تمدن بزرگ برسد چگونه است .

این فیلم پنج هفته در سینما اتلانتیک و شش هفته در سینما دیانا به نمایش گذاشته شده و یک میلیون و ششصد هزار تومان فروش می کند .

بوی گندم ، فیلم پنجم و آخرین اثری است که از برادران دلجو شاهدیم .در این فیلم به مسئله اعتیاد جوانان پرداخته میشود .فرزان دلجو میگوید : برای ما مسئله اعتیاد مهم نیست ، انگیزه اعتیاد مهم است . نمایش فیلم زمانی است که مردم ایران پای تلویزیون مشغول تماشای جام جهانی فوتبال در آرژانتین هستند که ضربه ی شدیدی به فروش فیلم میزند .

عباس کیارستمی با ساختن فیلم گزارش ، فیلمی بر خلاف عادات معمول در سینمای ایران می سازد .

این فیلم تنها در سینما سینه موند به مدت دوماه به نمایش در آمد و هشتصد هزار تومان فروش کرد . گزارش اولین فیلم بلند داستانی عباس کیارستمی است . گزارش ترکیبی واقعی از زندگی روزمره است که شهره آغداشلو و کوروش افشار پناه به آن شکل مطلوبی میدهند .

شهره آغداشلو

یک هفته پس از پایان نمایش گزارش ، در حالیکه هیچ فیلم ایرانی روی پرده نیست و گروه های سنتی نمایش فیلمهای ایرانی به نمایش فیلم های خارجی و یا تکراری مشغولند در سی ام خرداد ، سینما داران تهران با حضور مدیر کل نظارت و نمایش وزارت فرهنگ و هنر مجمع عمومی فوق العاده ای را تشکیل میدهند که در آن 137 تن که 48 تن آنها صاحبان سینما های مشهد ، تبریز ، اصفهان ، رشت ، رضائیه ، بابل ، ساری ، گرگان ، شیراز ، بروجن ، نجف آباد ، بهبهان ، اهواز ، اراک ، خرم آباد ، بندر لنگه ، خوی ، مرند ، کرج ، قوچان ، آبادان ، فسا ، بهشهر ، چالوس وعلی آباد گرگان بودند حضور دارند . صاحبان سینما خواهان افزایش بهای بلیط هستند که نماینده وزارت فرهنگ و هنر میگوید : وزارت متبوع او نمی تواند بخاطر منافع چند تن صاحب سینما در بخش خصوصی از منافع ملی و مسائل مملکتی صرفنظر کند . صاحبان سینما به نماینده وزارت فرهنگ حمله کرده و این وزارتخانه را مسئول بی سر و سامانی سینما در ایران و مسئول ورود بی رویه فیلم های مبتذل خارجی ، خصوصا کره ای و هندی میدانند . صاحبان سینما درخواستی بشرح زیر تسلیم نماینده وزارت فرهنگ و هنر می کنند : افزایش بیست درصد بر قیمت بلیط سینما ، تامین امنیت برای صاحبان سینما و تماشاگران ، اقدام فوری برای بیمه کردن سینما ها در قبال آتش زدن از سوی متعصبین مذهبی . چنانچه خواست های فوق صورت نگیرد ، سینما های تهران از صبح روز یکشنبه 11 تیرماه 1357 الزاما از ادامه کار خود داری خواهند کرد . یک هفته مانده به ضرب العجل سینما داران ، نماینده وزارت فرهنگ در گفتگوئی با اطلاعات میگوید : حفظ امنیت سینما ها در اختیارات این وزارتخانه نبوده و ما بلیط سینما را گران نخواهیم کرد . علیرغم خواست صاحبان سینما ، مسعود کیمیائی به درخواست آنها عمل نکرده و سفر سنگ را در ششم تیرماه در سینما های ریولی ، کاپری ، و امپایر به نمایش میگذارد . در هفتم تیر وزارت فرهنگ طی یک عقب نشینی صاحبان سینما را راضی می کند که برای سینما های شهر فرنگ ، شهر قصه ، اتلانتیک ، امپایر ، رادیو سیتی ، پارامونت ، سینه موند ، کاپری ، شهر تماشا ، سانترال ، دیاموند و ریولی در تهران و سه سینمای ممتاز در شیراز ، اصفهان و مشهد قیمت بلیط به هشت تومان افزایش یافته و بهای بلیط سینما های درجه یک ، شش تومان ، درجه دو پنج تومان و درجه سه چهار تومان باشد . با وعده افزایش بهای بلیط سینما های تهران و شهرستانها به کارشان ادامه دادند . ده روز که میگذرد و هنوز خبری از انجام وعده از سوی وزارت فرهنگ نمی شود و صاحبان سینما تصمیم میگیرند که سینما های خود را در تاریخ بیست و ششم تیرماه ببندند و هیچ سینمائی را در اختیار فستیوال فیلم تهران نگذارند .

در این سال بهزاد فراهانی فیلمنامه سفر سنگ را می نویسد و آنرا در اختیار مسعود کیمیائی میگذارد . فیلمی که در فضای بیم و امید سال 57 پر فروش ترین فیلم است . مسعود کیمیائی با تعهدی که به اسلام ناب محمدی دارد بر بازوی رضا فاضلی ورد و دعا و قرآن کوچکی می بندد و بار دیگر به اصطلاح خود قمه اش را برای فئودال هائی که دیگر

وجود ندارند می بندد .کیمیائی با هدف قرار دادن نظام شاهنشاهی ، رسم چاپلوسی و سر سپردگیش را به ملایان به نمایش میگذارد . او می خواهد تا مردم علیه حکومت شاه که فکر می کند ظالم است به پا خیزند .

او بخوبی رژیم شاه را هدف قرار داده و مزد خوش خدمتی اش را در قالب سرپرستی بخش تولید تلویزیون جمهوری اسلامی میگیرد . فیلم او عصیان مردم در برابر ظلم و اخنتاق است . ضدیت با رژیم شاه که در تمام فیلم های او به چشم میخورد و آنچه مهم است ، پایان کارش میباشد ، روی کار آمدن عقب مانده ترین ، بیرحم ترین و کثیف ترین رژیم عالم . نکته دردناک اینجاست که پس از چهل سال هنوز این کارگردان ضد مردمی ، سنگ نظام آخوندی را به سینه زده و سعی بر ماله کشی جنایات ، دزدی ها و ظلم و ستم ملایان دارد . مسعود کیمیائی با ساختن قیصر قیام فردی را به تصویر کشید و با خاک بر وسعت آن افزوده و در سفر سنگ آنرا مردمی می کند . قیام کنندگان سفر سنگ ، فردیت های طغیانگر قیصر ، بلوچ ، خاک و گوزنها هستند . نمایش سفر سنگ بیش از هر فرد یا کسان ، ملایان را خرسند نمود .

با وقوع فاجعه سینما رکس که شرح آن در بخش دهم رفت ، دولت جمشید آموزگار یک روز عزای عمومی اعلام و در آن روز سینما های ایران می بندند . هشت روز بعد از این فاجعه ، آموزگار استعفا میدهد . شریف امامی نیز کاری نمیتواند انجام دهد . اینک سینما ها بطور جدی هدف گروه های توحیدی سینما آتش زن که دستور از هیت موتلفه ی اسلامی میگیرند ، قرار میگیرند . تلاش برای تجدید حیات سینمای ایران با کوشش حسین قاسمی وند و فیلم قول مرد و هم چنین بهرام بیضائی با فیلم کلاغ بجائی نمیرسد . کلاغ را باید بهترین و پخته ترین فیلم بیضائی قلمداد کرد که سال ساخت و زمان نمایشش با فتنه ی خمینی بر خورد کرد . اکثر سینما ها با چیدن آجر عملا ، در محل کسب و کار خود را گل میگیرند .

فیلم های سینمای ایران در سال 1357

کوسه جنوب : ساموئل خاچیکیان

سپرده : ایرج قادری

آقای لر به شهر میرود : امیر شروان

مشکل آقای اعتماد : اسماعیل پور سعید

دایره مینا : داریوش مهرجوئی

غبار نشین ها : داود روستائی

این گروه محکومین : هادی صابر

طغیانگر : محمود کوشان

سه دلباخته : جمشید شیبانی

فریادرس : عزیزاله رفیعی

طوطی : ذکریا هاشمی

مرثیه : امیر نادری

بوی گندم : امیر مجاهد و فرزان دلجو

پرستو های عاشق : فریدون ریاحی

سفر سنگ : مسعود کیمیائی

خان نایب : غلامرضا سرکوب

1358 ، سال سقوط

با روی کار آمدن رژیم دستاربندان اشغالگر سینمای نامشروع جمهوری اسلامی متولد میشود . پدر این طفل نامشروع سینما گران دیروز ایران هستند که کمر خدمت و بندگی به مشتی آخوند می بندند . سینمای جمهوری اسلامی که در آن تنها درس فحشای اسلامی (صیغه و متعه ) ، بی وطنی و تازی پرستی ، اختلاس و دزدی و رشوه ، نامردی و خیانت ، خشونت و آدم کشی و خرافه پرستی و خرافه پراکنی به همراه نابودی فرهنگ ایران داده میشود . بنا به خواست دستار بندان بیمار، سینما گران جمهوری اسلامی ازدواج پیر مرد 70 ساله را با دختران زیر پانزده سال تشویق می کنند و در کمتر فیلم جمهوری اسلامی به مسئله صیغه و خیانت به همسر اشاره نمی شود .سینمای آخوندی ، سینمای غم ، مویه ، دلمردگی و یاس و ترس است . سینما گران امروز ایران چه قدیمی ها و جه جدیدی ها بطور مطلق قلم و دوربین خود را به آخوند ها سپرده اند . آخوند هر چه بخواهد ، همان باید ساخته شود . حجم فیلم های جمهوری اسلامی را تظاهر به دینداری آنهم بشکلی تهوع آور پر کرده است . کسب اجازه برای ساخت فیلم و موافقت کمیسیون بررسی فیلمنامه وزارت ارشاد زمانی مسیر است که صحنه ای از نماز خواندن خانم بزرگ در فیلمنامه گنجانده شود و یا در صحنه ای زن محجبه که با پالتو در رختخواب خوابیده به شوهرش بگوید : برای اینکه زودتر بخانه بیآئی پانصد تا صلوات فرستادم و یا بیست بار سوره حمد و یا قل هوالله احد را خواندم .

با روی کار آمدن رژیم ملایان بسیاری از هنرمندان سینما از همکاری با آنها خود داری کردند و بسیاری از دست اندر کاران دیروز منجمله مسعود کیمیائی ، داریوش مهرجوئی ، بهرام بیضائی ،علی عباسی ، خسرو سینائی ، ناصر تقوائی ، عباس کیارستمی ، امان منطقی ، رضا صفائی ، جمشید مشایخی ، عزت الله انتظامی ، شاپور قریب ، امیر نادری ، محمد متوسلانی ، پروانه معصومی ، فرامرز قریبیان ، علی حاتمی ،بهمن فرمان آرا ، نادره ( حمیده خیر آبادی ) ، سعید راد ، شهلا ریاحی ، رضا کرم رضائی ، محمد علی کشاورز ، نعمت الله گرجی ، علی نصیریان و.. دست در دست ناپاک و فاسد آخوند گذاشتند تا به سینمای نامشروع جمهوری اسلامی که هیچ چیز در اراده و خواست تهیه کننده و کارگردان نیست ، مشروعیت ببخشند . با روی کار آمدن ملایان کسانیکه تا دیروز سینما آتش میزدند ، تمامی کارگردان و فیلمساز شدند . سینمای ایران به همان مسیری رفت که موسیقی ما رفت . هرج و مرج گریبان سینمای ایران را گرفت . بنیاد های مذهبی همگی تهیه کننده شدند . انجمن های اسلامی جای استودیو های فیلمسازی را گرفتند . پیشقدم این هرج و مرج وزارت ارشاد اسلامی بود که با استخدام پشت به وطن کرده هائی چون حسین ترابی ، داود کنعانی ، فرامرز باصری ، باربد طاهری ، مهدی معدنیان ، محمدعلی نجفی ، امان منطقی و حسن آقا کریمی و تنی دیگر شروع به ساختن فیلم های تبلیغاتی برای قتنه ی خمینی نمود .

با فرو پاشی اتحاد جماهیر شوروی ، فستیوال های فیلم جهانی بزرگترین تولید کننده فیلم خود را از دست دادند . این خلاء باعث شد تا سینمای نامشروع جمهوری اسلامی بازار خوبی برای نمایش پیدا کند . فستیوالها جهانی فیلم بدون در نظر گرفتن اینکه در ایران چه میگذرد و رژیم چه بلائی بسر ملت می آورد ، چپ و راست به فیلم های فیلمسازان ایرانی جایزه داده و میدهند و ملایان آنرا به حساب خود میگذارند . رژیم متوجه میشود که میتوان اعضای کمیته اسکار را به راحتی خرید و با آن دست به یک تبلیغ جهانی گسترده زد . دو فیلم ضعیف اصغر فرهادی : جدائی نادر ازسیمین و فروشنده جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی را میگیرند . اعطای این دو جایزه کمیته اسکار را نزد جهانیان بی اعتبار می کند . کمیته اسکار خود را نظیر کمیته صلح نوبل به راحتی فروخت . کمیته ای به تروریست عرب یاسر عرفات ، به ویران کننده جهان ، جیمی کارتر و به رئیس جمهور بی اختیار و مجیز گوی آمریکا سید حسین باراک اوباما و شیرین عبادی که باور دارد : اسلام تنها دینی است که به زنان ارزش و مرتبه داده ،جایزه صلح نوبل میدهد . ایتالیائی ها پیشقدم در دادن جایزه میشوند و به فیلم بی سروته باسیکل ران محسن مخملباف جایزه ریمینی سینمای ایتالیا تعلق میگیرد . فستیوال اول که جایزه داد ، هیت داوران مابقی جشنواره ها نیز بدون اینکه فیلم درخور ربودن جایزه باشد به آن جایزه میدهند ، چرا ؟ چون تنها در جهان چند مشتری بیشتر ندارند . وقتی فستیوال فیلم دمشق چپ و راست به فیلم های جمهوری اسلامی جایزه میدهد ، چه سینمای مطرحی در جهان دارد و سئوال این است : براستی که سوری ها فیلم شناس هستند ؟ یا اینکه برای پول یامفتی که از جمهوری اسلامی میگیرند ، می خواهند به آخوند ها حال بدهند . به راستی جشنواره فیلم کره شمالی با نظام پادگانی اش چه رتبه ای در سینمای جهان دارد که جایزه هایش را چپ و راست به فیلمسازان جمهوری اسلامی میدهد ؟ جشنواره فیلم مسکو به فیلم مبتذل و تبلیغاتی رژیم که : برای آزادی نام دارد و ساخته ی حسین ترابی چهره سر سپرده نظام آخوندی است جایزه میدهد و کسی از هیت داوران نمی پرسد : شما برای کدام آزادی به این فیلم جایزه دادید ؟ دل فیلمسازان ما به این خوش است که از جشنواره فیلم حراره زیمباوه جایزه میگیرند . در میان فیلمسازان جمهوری اسلامی ، این عباس کیارستمی است که رکورد دار است .

جمال امید ، مولف تاریخ سینمای ایران و فرهنگ فیلم های سینمای ایران در کتاب فرهنگ فیلم های سینمای ایران 1358تا 1371 خود می نویسد : تولید 398 فیلم بلند بعد از انقلاب تا زمستان 1370 ، ضرورتی موجه برای چاپ مجموعه ای مستقل در فرهنگ فیلم های سینمای ایران بود .او در چرخشی کاملا مشخص در به دست آوردن دل ملایان اضافه می کند : سینمای ایران علیرغم تاریخ شصت ساله اش ، فقط در زمان جمهوری اسلامی توانست به عنوان یک صنعت فیلمسازی با هویت ، مستقل ، فرهنگی و هنری ظاهر شود !!!!!!! سینمای جمهوری اسلامی هنر فیلمسازی داخل کشور را از قید تسلط سینمای غرب رهانید !!! سینمای جمهوری اسلامی در جذب استعداد های جوان و ترویج روابط متقابل بین فیلمسازان و تماشاگران جوان که بخش عمده جمعیت کشور را تشکیل میدهند بسیار موفق عمل کرده است !!! در جمهوری اسلامی برای نخستین بار در تاریخ سینمای ایران ، فیلمسازان توانستند بدون هراس از شکست مالی ، فیلم خود را بسازند !!!!! اکنون سینماگر ایرانی می تواند آزادانه !!!! بر اساس مضامینی که مستقیما از فرهنگ سنتی اش نشات گرفته ، سرگرم کار های خلاقه شده است !!!!!! نتیجه ی سینمای جمهوری اسلامی این است که جوامع سینمائی بین المللی با روی گشاده پذیرای تولیدات سینمای ایران هستند !!!!! بزرگترین حامی فیلمسازان امروز ایران نظام جمهوری اسلامی است که باعث شده سینمای ایران در عرصه بین المللی جریانی شناخته شده باشد !!! فقط در سال گذشته ( 1369 ) 230 فیلم جمهوری اسلامی در 78 جشنواره جهانی فیلم به نمایش گذاشته شد و بسیاری از درخواست ها توسط رژیم جمهوری اسلامی بلاجواب ماند !!!!!! ( جشنواره فیلم برخی از کشورها خواهش کرده بودند تا جمهوری اسلامی ، فیلمی برای نمایش ارسال کند که ملایان به آن ترتیب اثر نداده اند ) . این اندازه توفیق فرهنگی در عرصه سینمای بین المللی غیر قابل تصور بود !!!! امروزه نظام با افزایش بهای بلیط سینما ، دست فیلمسازان را کاملا باز گشاده است !!! جمال امید که دستمال یزدی نخستش پاره شده ، به مجیزهای خود ادامه میدهد : حالا که نظام سلامت و درستی !!!!!!!!!!!! بر جریان تولید و نمایش حاکم شده ، باید به خلاقیت های حرفه ای بهای بیشتری داد تا افراد با فداکاری، تحرک تازه ای در امور فیلم پدید آورند !!

به راستی شرم بر جمال امید باد که تمام عمرش را صرف نوشتن و جمع آوری تاریخ سینمای ایران کرد و در سالهای پایانی عمر متوجه خطایش شده و بر تمام کارهای گذشته مهر باطل زده ، چون سینمای راستین ایران را در زمان جمهوری اسلامی کشف کرده است .

تاریخ نگار سینمای ایران باور دارد که امروزه فیلمسازان ایرانی نگران سرمایه خود نیستند !!! برای نمونه بنیاد مستضعفان دویست میلیارد تومان در اختیار سر سپرده تازی پرست مجید مجیدی میگذارد تا او زندگی پیامبر زنباره و جنایتکار و گردنه زن اسلام فیلمی ساخته و نامش را شکوفائی فرهنگی بنامد . جمال امید ناجوانمردانه سینمای جمهوری اسلامی را سینمای مستقل و با هویت می شناسد . سینماگر امروز ایران میتواند آزادانه فیلم بسازد !!!! زمانیکه جمال امید این چنین بر کارنامه خود نجاست می پاشید ، چه زده بود و یا نیاز به چه چیزی داشت ؟

جناب جمال امید یکبار از خودت پرسیده ای که هزینه ساختن فیلم “برای آزادی” حسین ترابی را کی داد ؟ وزارت ارشاد اسلامی . پول ساختن فیلم “تپش تاریخ ” را کدام سازمانی به داود کنعانی داد ؟ سیمای جمهوری اسلامی – شبکه اول . هزینه ساخت فیلم “حماسه قرآن “را چه سازمانی قبول کرد ؟ دانشکده هنر های دراماتیک جمهوری اسلامی . پول فیلم “خونبارش” را چه ارگانی به امیر قویدل داد ؟ بخش فرهنگی بنیاد مستضعفان . پول ساخت فیلم “آمریکا نابود است”

را چه ستادی به حسن آقا کریمی داد ؟ ستاد بر گزاری دهه فجر . به راستی که شرم بر جمال امید که یک عمر در نظام شاهنشاهی آقائی کرد . بر بلندای افتخار و شوکت و حرمت نشست و مردم ما فیس و افاده او را با جان و دل خریدند و چنین شد که مجیز مشتی دستار بند بی وطن و دون پایه را گفتند .

سال 1358 آغاز میشود . جمهوری اسلامی نتوانسته سایه ی ترسناکش را بر سینمای ایران بیندازد . چنانچه بعد ها مشاهده می کنیم ، نیازی به اینکار حس نمی شود ، سینماگران قدیمی چنان یک شبه طاهر و دیندار میشوند که باور نکردنی است . دیالوگهای تکراری کافه و کاباره و زیر بازارچه بطور کامل با مهملات مذهبی رنگ و بو میگیرد و با پالتو و مانتو و روسری خوابیدن مد میشود . هیچ کس در هر سن و سال اجازه لمس جنس مخالف را ولو پدر ، مادر و خواهر و برادر را ندارد . ابراهیم حاتمی کیا در فیلم از کرخه تا راین خانمی را به لباس مردانه ملبس می کند تا هما روستا بتواند برادرش را بغل کند . ایرج قادری فیلم حکم تیر را به نمایش میگذارد . در این فیلم بر خلاف سایر فیلم ها که بدی و خوبی در جدال دائم با یگدیگرند ، بدی و خوبی ، خوش بینی و بد بینی ، فرصت طلبی و نارو زدن همه در کنار هم ظاهر شده و تماشاچی در دریائی از اوهام غرق میشود . مهدی فخیم زاده با ساختن فیلم بدادم برس رفیق گریزی دوباره به مسئله فریب دختران و از آنها فاحشه ساختن دارد . مشکلی که بزودی تمام حجم سینمای ایران را در قالب صیغه پر می میکند و بر روی ننگ روسپیگری رنگ سنت پیامبر می پاشد .

رضا صفائی برای اینکه از قافله اسلامی عقب نماند ، فیلم مرد خدا را میسازد . درون مایه فیلم ، سوژه قدیمی فیلم های جاهلی ایرانی است . این بار هم مرد نماز خوانی عاشق فاحشه ای میشود و آب توبه به سر او میریزد ولی روسپی به زندگی قبلی خود بر میگردد . بتدریج بازار دستمال بدست های سینما گر پیدا میشود . معدی معدنیان با ساختن فیلم فریاد مجاهد به بازگوئی قصه فتنه ی خمینی در سال 1342 می پردازد .

به تبعیت از رضا صفائی ، عزیزالله رفیعی فیلم حق و ناحق را میسازد : مرد نماز خوانی در سفر تهران با فاحشه ای که در دام یک خانم رئیس است آشنا میشود و او را نجات داده و بعد متوجه میشود که برادرش احمد عاشق همین فاحشه است . آخر فیلم برای اینکه نه سیخ بسوزد و نه کباب مشخص میشود که فاحشه یک خواهر دوقلو دارد !!!

بنا به سفارش صدا و سیمای جمهوری اسلامی ، داود کنعانی و شخصی بنام حسین فردوست که تشابه اسمی با فردوست ،اعلام کننده ی بی طرفی ارتش دارد ، فیلم تپش تاریخ را که بازگوئی فریب مردم از 17 شهریور تا 22 بهمن 1357 است میسازند . محمد علی نجفی ، سر سپرده ی دیگر رژیم آخوندی فیلم های لیله القدر و جنگ اطهر را میسازد . در این بین

نویسندگان تاتر نظیر محمود استاد محمد با تصور رسیدن به بهشت موعود برای فیلمسازان نو ظهور اسلامی قلم میزنند . علی عباسی نیز برای پیدا کردن جای پائی در سینمای جمهوری اسلامی هزینه ساخت فیلم شهادت را که بازگوئی حرکت های اسلامی از سال 42 تا 57 است را می پردازد . پرویز صیاد ، صمد آقای فیلم های فارسی ، فیلم بن بست را میسازد که در این فیلم به ماجرای عشق دختری به یک ساواکی که برای دستیگری برادر دختر خانه ی آنها را زیر نظر دارد می پردازد . فیلم بعدی پرویز صیاد در ادامه سریالهای صمد آقا ، ساختن فیلم صمد به شهر میرود میباشد که در سکانس آخر فیلم در میان برج های سر بفلک کشیده ، صمد فریاد آب حوض می کشیم را سر میدهد . نوبت به باربد طاهری می افتد که دوربین به دست و با افتخار سقوط 57 را بسازد و با فیلمش نوید آزادی ، برابری ، رفاه ، شادی ، پیشرفت ، امید و سازندگی و والائی بدهد !

پرویز کیمیاوی سازنده فیلم های مغولها و باغ سنگی هم جو گیر شده و تصورش این است که با آمدن ملایان به استعمار خارجیان پایان داده میشود . او در فیلم اوکی مستر که محصول تلویزیون دولتی است ، ناکس دارسی را وارد دهی کرده تا انحصار استخراج نفت را از اهالی بگیرد !!! او همراه خود زنی بنام سیندرلا ( کریستین ماز ) را برده تا عقاید و سنت های اهالی را از آنها گرفته و یک جامعه صد در صد مصرفی بسازد . کوکا کولا ، رادیو و تلویزیون ، سیگار های خارجی حجم ده را پر می کند و اهالی ده انگلیسی صحبت می کنند !!!! تا اینکه مردم با راهنمائی مرد متدین و با خدای ده که نمایندگی آخوند ها را دارد بیدار شده و دارسی را از ده بیرون می کند . در اوکی مستر ، کیمیاوی ، ایران زمان شاه را به دهی تشبیه می کند که مورد هجوم و غارت امپریالیسم

غرب قرار گرفته است . مردم ده با اسلام فاصله گرفته اند ، لباس هیپی ها را پوشیده ، ویسکی میخورند و رقص راک اندرول می کنند !!! به راستی در چه دوره ای از تاریخ ایران چنین وضعی که کیمیاوی به تصویر کشیده نمایان است ؟ منتقدین آن روز سینما این اثر کیمیاوی را به سقوط 57 شاه و نظام پادشاهی تشبیه کردند ، خصوصا آخر فیلم را که ده نابود شده در زیر بطری های پلاستیکی نوشابه دفن شده است . آنها نماد پیرمرد با خدائی که مردم را بیدار کرد به آخوند جنایتکار و عقب مانده ای چون خمینی ارتباط میدهند . البته اینکار زشت و به دور از واقعیت را داریوش مهرجوئی با فیلم هامون و مانی حقیقی با فیلم پذیرائی ساده تکرار می کنند . در پذیرائی ساده که تشابه زیادی با اوکی مستر دارد ، پول آمریکای جهانخوار مردم ده را خریده و مردم ده حاضرند در ازای گرفتن پول از اخلاق و انسانیت بگذرند . پدر جسد کودک تازه مرده اش را به گرگ می سپارد ، برادر به برادر نارو میزند ، مرد دلال حیوان زبان بسته ی رو بمرگ را رها می کند و میرود و آنوقت خمینی جلاد و جنایتکار در قالب پیرمردی عارف که پشت به مادیات کرده است ظاهر میشود . ایکاش کیمیاوی ها و حقیقی ها ، مهرجوئی ها و کیمیائی ها کمی شرف در وجودشان باقی مانده باشد تا ببینند نظام آخوندی مورد حمایت آنان چه بلائی بر سر ایران و ایرانی آورد . چگونه ملایان ایران را در فساد و سقوط اخلاقی فرو بردند . پرویز کیمیاوی همراه با نصیب نصیبی ، ناصر تقوائی ، منوچهر عسگری نصب جزو گروهی بودند که زیر نظر فریدون رهنما در دفتر پژوهش تلویزیون ملی ایران در زمان شاه فقید فیلم مستند و کوتاه می ساختند .

kimiavi1

باغ سنگی ساخته پرویز کیمیاوی

ki

پرویز کیمیاوی

سینمای جمهوری اسلامی به یکبار تمام معیار های دیروز سینمای ایران را بهم ریخت .

اگر تا دیروز در سینمای ما تضادی بین شهر و روستا وجود داشت و در آن شهر مکانی بی انتها با انبوه زشتی ها و رذیلت هاو نامردمی و روستا مکانی برای صمیمت های بیکران و یکرنگی های بی غل و غش بود ، که بکرات نمونه های آنرا در فیلم های مجید محسنی ، وحدت ( صفر علی ) ،سیامک یاسمی، و… دیدیم و شاهد بودیم که چطور روستائیان ساده دل وقتی به شهر می آمدند اسیر دروغ ودوروئی شهر نشینان سیاه دل قرار گرفته و با خاطری آزرده به ده خود باز می گشتند .

در سینمای سنتی ما ، تضاد دیگری وجود داشت و آن بالای شهر و پائین شهر بود . در این نوع فیلم ،قهرمان فیلم گرچه از پائین شهر و از بطن فقر و نداری زاده شده بود ولی پر بود از مردانگی ،صفا ، درستی ، یکرنگی و دلخوش به زندگی ساده ، که در پایان طبقه حریص و فاسد را با انسانیت آشنائی میدهد که نمونه بارز آن گنج قارون بود .

در سینمای دیروز کشورمان یک سوژه ماندگار دیگری هم داشتیم : زن زیبا و خوش صدائی که از بد روزگار و نیاز سر از کافه و کاباره در می آورد ، استثمار گر بی انصافی که او را اسیر می کند و قهرمانی که زن را نجات میدهد .

در ابتداء سینماگران موج نوئی خط فاصله ای میان بدنه سینما و به اصطلاح خودشان سینمای متفاوت به وجود آوردند که حاصلش هر چه بود به ضرر توده ها و نابودی فرهنگ و زوال و سقوط عاطفی منجر شد . جمهوری اسلامی بر روی تمام فروزه های نیک اخلاقی خط کشید و تظاهر به دینداری را چنان زشت و تهوع آور در سینمای خود گنجاند که حال تماشاچی را بهم زده و میزند . بالا و پائین شهر با فقیر شدن تمام مردم از بین رفت و تضادی نو به وجود آمد 95 درصد توده های فقیر و زجر کشیده و 5 درصد ملا و آقا زاده که زندگی آنچنانی دارند . در سینمای جمهوری اسلامی پاکی و صفا و یکرنگی جای خود را با شارلاتانی و خیانت و جنایت عوض کرد .

لطمه ای که سینمای جمهوری اسلامی به زن و مقام او وارد ساخت در حد یک فاجعه است .

سال 57 ، سال یکه تازی مجیز گویان فتنه ی خمینی است . فرامرز باصری با پول دانشکده هنر های دراماتیک و اداره کل تولید فیلم و عکس جمهوری اسلامی ، حماسه قرآن را میسازد . به دنبال این سر سپرده حسین ترابی با پول وزارت ارشاد اسلامی فیلم تبلیغاتی “برای آزادی “را میسازد .

از فیلم های مطرح این سال باید به فیلم سایه های بلند باد ساخته بهمن فرمان آرا اشاره کنم .

دو پوستر از فیلم سایه های بلند باد

بهمن فرمان آرا در عصر جدال سنت و مدرنیته سینمای ایران که زمینه ی سقوط نظام شاهنشاهی را رقم زد ، تفکری نیمه فلسفی و اجتماعی را به تصویر می کشد . شروع فیلم که با سجده افراد ده در مقابل مترسکی( شاه ) شروع میشود که نماد قدرت و نیرو و حکم کننده است . سپس تماشاچی با نمادی پوچ و وانهاده ای بنام عبدالله ( فرامرز قریبیان ) مواجه میشود . عبدالله برای مترسک چشم و ابرو می کشد و به اصطلاح کارگردان به آن روح میدمد . با این کار عبدالله مترسک تبدیل به موجود خوفناکی میشود . مردم از مترسک فاصله میگیرند و تنها عده ای کم دور و بر مترسک میگردند . بهمن فرمان آرا در اوج نامردی و بی بینشی زیر سایه دگر اندیشی !!!! شاه را به مترسک و اطرافیانش را بادنجان دور قاب چین تشبیه می کند و ایران را کوچک کرده و به عنوان دهی بزرگ معرفی می کند .

نقد و بررسی فیلم سایه های بلند باد

فرامرز قریبیان

اهالی از مترسک ( شاه ) فاصله میگیرند و بجای آنها کسانیکه مترسک را بزرگ کرده و به او القاب خداگونه میدهند ، حاکم بر ده میشوند .

فیلم دقیقآ در زمان فتنه ی خمینی علیه حکومت پهلوی ساخته شده و نگاهی کاملآ معترضانه به رژیم و حاکمان نظام شاهنشاهی دارد. به همین دلیل این فیلم در زمان ساختش اجازه ی اکران نگرفت.بنا به تصور بهمن فرمان آرا ، مترسک نمادی از حکومتی دیکتاتوریست که با به وجود آوردن وحشت و هراس به بقای خود ادامه داده و گاهی برای زهر چشم گرفتن، دست به شکار مردمش می زند. حکومتی که بانی اش خود مردمی هستند که امروز از آن وحشت دارند. .
عبدالله همان انقلاب گری است که علیه چنین دولت و رژیم استبدادی ای به پا می خیزد ولی به دلیل حمایت نشدن از طرف مردم جامعه به علت ترس و فرمانبرداری، در این راه تنها مانده و شهید آزادی می شود.( اشاره به سال 1342 و فتنه ی خرداد خمینی که ناکام ماند و در جریان آن این دیو دستار بند را به ترکیه تبعید کردند ) او همان فردی است که جرعه ای از آزادی نوشید و دریا(رژیم حاکم) در مقابلش طغیان کرد.

نقد و بررسی فیلم سایه های بلند باد

خوشبختانه فیلم مهجور سایه های بلند باد پیش و پس از فتنه ی خمینی در ایران گمنام ماند.

فیلم های سال 1358 سینمای جمهوری اسلامی :

حکم تیر : ایرج قادری

بدادم برس رفیق : مهدی فخیم زاده

روز های بی خبری : امیر شروان

سرخ پوست ها : غلامحسین لطفی

مرد خدا : رضا صفائی

نفس گیر : محمود کوشان

فریاد مجاهد : مهدی معدنیان

باغ بلور : ناصر محمدی

لبه تیغ : کامران قدکچیان

ساخت ایران : امیر نادری

حق و ناحق : عزیزالله رفیعی

تپش تاریخ : داود کنعانی

لیله القدر : محمد علی نجفی

شهادت : لودتز بیکر

بن بست : پرویز صیاد

جنگ اطهر : محمد علی نجفی

تا آخرین نفس : کامران قدکچیان

تکیه بر باد : فریدون ژورک

صمد به شهر میرود : پرویز صیاد

زرخرید : رضا صفائی

سقوط 57 : باربد طاهری

اوکی مستر : پرویز کیمیاوی

بر فراز آسمانها : فردین

حماسه قرآن : فرامرز باصری

سایه های بلند باد : بهمن فرمان آرا

برای آزادی : حسین ترابی

خیابانی ها : محمد صفار

گدای اشراف زاده : عزیزالله بهادری

سرنوشت سازان : جهانگیر جهانگیری

زخم خنجر رفیق : عزیزالله بهادری

عبور از مرز شب : محمد باقر خسروی

سال 1359

سال 59 را با فیلم پرواز در قفس حبیب کاوش شروع می کنیم . پسر دارا عاشق مستخدمه خانه شده و پدر و مادر متمول برای حفظ فاصله طبقاتی پسرخود و مستخدمه خانه را با سمی که سگ های ولگرد را می کشند به قتل میرسانند .

علیرضا داود نژاد به تبعیت از کلام خمینی راجع مادر محمود طریق الاسلام که گفته بود : این مادر که بچه اش را لو داد و ما او را کشتیم ، نمونه شد در اسلام ، فیلم قدغن را میسازد . سه دوست به دوست قدیمی خود پناه میبرند ، غافل از اینکه او پاسدار شده و هر سه آنها را تحویل جلادان رژیم میدهد .

بوی تند بی اعتمادی ، خشونت و پاره شدن روابط انسانی با تولیدات سینمای جمهوری اسلامی به مشام میرسد .

تقی کیوان سلحشور که آتش زدن سینما جزو افتخارات زندگیش است ، فیلم پرواز بسوی مینو را میسازد .یک کارگر اخراجی وارد گروه چریکی شده و یک نماینده مجلس زمان شاه را ترور می کند. او تصمیم میگیرد با کمک چند تن زندان اوین را گشوده و زندانیان را آزاد کند که موفق نمی شود .

رضا صفائی که در کارنامه فیلمسازیش ده ها فیلم ساز و ضربی و کاباره ای دارد ، در یک چرخش بوقلمون گونه فیلم قیام را میسازد و ثابت می کند که در هر شرایطی میتواند با نرخ روز نان خورد .

در سال 59 شهرزاد ( کبری سعیدی ) هنر پیشه درجه دو فیلم های فارسی تنها ترین فیلم خود را بنام مریم و مانی میسازد . فیلمی بی مایه با سوژه ای تکراری .

امیر قویدل بنا به توصیه بنیاد مستضعفان دروغ نامه ای بنام خونبارش را به فیلم مبدل میسازد . در این فیلم عاملان کشتار 17 شهریور میدان ژاله را بجای مزدوران فلسطینی ، ارتش معرفی کرده و اینکه چگونه سه سرباز ارتشی میدان را ترک گفته و به مردم می پیوندند . ماموران جهت دستگیری این سه سرباز برآمده ، یکی از آنها را کشته و دو تن دیگر را مجروح می کنند .

چهره قدیمی سینمای سنتی ایران و گریمور صاحب نام که هم نامش و هم اسم فامیلش همواره مورد بحث دوستان و آشنایانش قرار گرفته که چرا آنها را عوض نمی کنی و او اصرار بر حفظ نام و نام فامیلش دارد ، خود را به ملایان خیلی ارزان می فروشد . اصغر بیچاره با ساختن فیلم سند زنده ، ثابت می کند که لایق همان اسم و فامیل است .

خود فروخته های سینمای دیروز ایران کم نیستند . منصور تهرانی با ساختن فیلم فریاد تا ترور ، دست به ترور رئیس دادرسی ارتش میزند .

خسرو سینائی با فیلم زنده باد ، امان منطقی با فیلم سرباز اسلام ، ناصر محمدی با فیلم قدیس تمامی از قماش سینماگران بی هویت هستند که یوغ بندگی ملایان را بگردن انداختند . خسرو سینائی با ساختن فیلم زنده باد ، موفق به دریافت جایزه انجمن مبارزان ضد فاشیسم چکسلواکی میشود .

اکبر صادقی بر اساس داستانی بنام شمر ، فصل جدیدی از تعزیه خوانی را به تصویر می کشد .فیلم او شیطان نام دارد . او داستان امام حسین و شمر را به حاج حسین کارگردان تعزیه و کاظم که نقش شمر را بازی می کند منتقل و آنها را بخاطر عشق مشترکی به یک دختر بجان هم می اندازد و دست آخر شمر ( کاظم ) امام حسین ( حاج حسین ) را می کشد . نزدیکی این داستان به اصل ماجرا که چکونه امام حسین ،ارینب زیبا روی عرب و عشق یزید را ربود و بخاطر این زن جانش را از دست داد ، قابل توجه است . نکته ای که آخوند مغز فندقی متوجه آن نشد .

فیلم های 1359 سینمای جمهوری اسلامی:

پرواز در قفس : حبیب کاوش

قدغن : علیرضا داود نژاد

پرواز بسوی مینو: تقی کیوان سلحشور

نفس بریده : سیروس الوند

مریم و مانی : کبری سعیدی

امشب اشکی می ریزد : منوچهری مصیری

خونبارش : امیر( امید ) قویدل

زمزمه محبت : امیر شروان

برادر کشی : ایرج قادری

سند زنده : اصغر بیچاره

از فریاد تا ترور : منصور تهرانی

مشت مرد : حسین قاسمی وند

زنده باد : خسرو سینائی

شیطان : اکبر صادقی

سرباز اسلام : امان منطقی

با عشق مردن : اکبر صادقی

قدیس : ناصر محمدی

سال 1360 ، دستمایه های جدید آخوند ها در سینمای جمهوری اسلامی

آخوند اشغالگر پیاده کردن مقاصدو کسب قدرت را تنها در کوبیدن رژیم شاهنشاهی و اقدامات بنیادی نظام شاه دنبال می کند . بدعتی که تنها خاص ملایان نبوده و در کشور ما هر رژیمی که روی کار آمده سعی بر نابودی و بیرنگ کردن تمام سازندگی های حکومت قبلی نموده است .

برای انجام این توطئه رذیلانه چه کسانی بهتر از صاحبان قلم و فیلمسازان بی وطن بوقلمون صفت . آغاز سال 1360 را با فیلم آفتاب نشین ها ساخته ی مهدی صباغزاده و بر اساس داستانی از اصلاحات ارضی زمان شاه به قلم فریدون جیرانی شروع می کنیم . اصلاحات ارضی که بخاطر آن آخوند جنایتکار مال پرست ، خمینی ، با از دست دادن هفده آبادی بلوای خرداد سال 1342 را به راه انداخت .

حسن آقا کریمی نیز فیلم شعار گونه و ابلهانه آمریکا نابود است را با پول ستاد بر گزاری دهه فجر میسازد .

دلقکی بنام محمد باقر خسروی با یاری گرفتن از بازی پرویز فنی زاده ، داود رشیدی ، رضا کرم رضائی فیلم اعدامی را میسازد . پرویز فنی زاده با تفنگ بادی به تصویر و چشمان شاه شلیک می کند . این تصاویر به دست ساواک می افتد و ساواک ، سیا و موساد به دنبال کشف توطئه ی قتل شاه فقید بر می آیند . چگونه میشود که کسانیکه در نظام شاهنشاهی رشد کردند و بر بالهای افتخار و شهرت و رفاه نشستند ، یک شبه تن به این همه خفت و نامردمی و بی سپاسی بیالایند .

به راستی محمد باقر خسروی کیست ؟ کارگردان مجموعه تلویزیونی خانواده حمزه علی خان و سازنده فیلم های گرداب و بنفشه زار که نمایش داده نشدند . کسی که حتی ساخته هایش در نظام آخوندی پروانه نمایش نمی گیرد با مسخره کردن شاه ، عزیز ملایان میشود .

منوچهر احمدی ، نو رسیده دیگری از تبار کارگردانهای جمهوری اسلامی با برداشت از داستان مروارید شوم جان اشتاین بک فیلمی بنام موج طوفان با شرکت خودش میسازد و داستان جان اشتاین بک را به فتنه ی خمینی بخیه میزند .

جمشید حیدری هم فیلمی بنام مرز ساخته و نشان میدهد که چگونه اهالی یک ده با کمک یک استوار اخراجی جلوی قوای عراقی را میگیرند .

حسن قلی زاده در قالب فیلمنامه نویس ، تهیه کننده ، کارگردان و فیلمبردار و ادیتور فیلم تبلیغاتی و دور از واقعیت 1936را میسازد که در جریان آن یک کارگر خود را کاندید نمایندگی مجلس شورای اسلامی می کند که در نهایت 1936 رای از محله خود کسب می کند . این فیلم زمانی ساخته میشود که اکثر کرسی های مجلس توسط ملایان اشغال شده است .

صدا و سیمای جمهوری اسلامی برای فیلم تبلیغاتی دیگری علیه نظام شاهنشاهی به داریوش فرهنگ پول میدهد تا فیلم رسول پسر ابوالقاسم که برداشتی از نام پیامبر جنایتکار ، دزد و زنباره ی اسلام است را بسازد .

داریوش فرهنگ رخشانی ، متولد 1326 خورشیدی در آبادان و فارغ التحصیل رشته ی تاتر از دانشکده ی هنر های زیبا دانشگاه تهران . برخی از نمایش های او در زمان شاه فقید : آدم آدم است ، ماجرای باغ وحش ، باغ آلبالو ، پروار بندان ، عروس خون ، پیشخدمت گنگ و داستانی نه تازه . فعالیت سینمائی با ساختن فیلم رسول پسر ابوالقاسم .

در سالهای بعد شاهد فعالیت های او در سینمای جمهوری اسلامی هستیم .

حبیب کاوش که پرواز در قفس او را سال گذشته دیده بودیم بر اساس داستانی از خسرو حکیم رابط ( آنجا که ماهی ها سنگ میشوند ) فیلمی تحت نام فصل خون میسازد . اینک ساواک دستمایه فیلمسازان جمهوری اسلامی شده است . عمو تراب صیاد بندر پهلوی بخاطر فعالیت های سیاسی تحت تعقیب ساواک است . او حرکت مبارزاتی علیه رژیم شاه را با کمک دوستش سید شکل میدهد . ساواک که از عمو تراب واهمه دارد !!!!! شایع می کند که عموتراب ساواکی است !!! مردم هم گول ساواک را خورده و عموتراب را می کشند !!! ولی یکی از جوانان بندر که تحت تاثیر افکار عموتراب قرار گرفته ، پرچم مبارزه را به اهتزاز در می آورد !

حسن رفیعی نیز به دنبال خواست ملایان ، به مسئله ارباب و رعیتی که دیگر وجود ندارد پرداخته و در فیلم دانه های گندم جوانی بنام یدالله زارعین را علیه ارباب می شوراند . ژاندارم های زمان شاه به طرفداری از ارباب ، یدالله را می کشند و آخر فیلم کودکی تفنگ یدالله را برداشته و دور میشود تا سال 57 برگشته و زارعین را از جور ارباب نجات دهد !

پرویز نوری ، متولد 1317 خورشیدی در تهران . منتقد فیلم از سال 1332 در نشریات ستاره سینما و فیلم و هنر . نویسنده فیلمنامه زمین تلخ در سال 1341 . کارگردان فیلم سه تا جاهل ، عیالوار ، خوش غیرت ، ماجراهای علاء الدین و چراغ جادو ، مرد و نامرد ، سه فراری ، یک خوشگل و هزار مشکل و… در چرخشی غیر منتظره قدم در جای پای مسعود کیمیائی گذاشته و در فیلم طلوع انفجار ، قیصر وار چهار ساواکی را که بنا به گفته شخصی پسرش را به قتل رسانده اند می کشد .

زمان ، زمان عصیان کسانی است که تا دیروز چرخ های سینمای ایران را بگردش در می آوردند و امروز در خدمت مشتی بی وطن دستار بند به آرمانهای مردم خود پشت کرده و از ایران آباد دیروز ویرانه ای میسازند که جغد از ماندن در آن واهمه دارد . جهانگیر جهانگیری فیلم عصیانگران را با شرکت گرشا رئوفی میسازد . سید مجتبی که پدرش توسط ارباب به قتل رسیده ، اهالی ده را شورانده ، ارباب و پسرش را به قتل میرساند .

مهره سر سپرده و تغییر ماهیت داده ی رژیم امیر( امید ) قویدل ، متولد 1326 خورشیدی در مشهد ، در 1340 ترک تحصیل کرده و جزو سیاهی لشگر های تاتر پارس به کار تاتری می پردازد . با ساموئل خاچیکیان آشنا میشود و فیلمنامه مرگ در باران را می نویسد . با روی کار آمدن ملایان و خالی شدن صحنه از وجود سینماگران و کرنش خاصی که از خود نشان آخوند ها میدهد به ساختن فیلمهائی چون خونبارش و برنج خونین و نوشتن فیلمنامه میرزا کوچک خان جنگلی ، تجزیه طالب مورد حمایت آخوندها می پردازد .از فیلم های کوتاه این سر سپرده باید به عاشورا در مزینان و السلطان ابوالحسن علی بن موسی الرضا اشاره داشت .

امیر قویدل در برنج خونین داستان مسخره ای را به فیلم تبدیل می کند . آمریکائی ها برای نابودی صنعت کشاورزی ایران اقدام به وارد کردن کرم ساقه خواربرنج می کنند . اهالی آگاه و برنج کاران می خواهند این کرم را از بین ببرند و آن وقت ساواک هر که را که در راه دفع این کرم عمل کند ، می کشد !!!!! منجمله مهندس نادری را که سر دسته مخالفین سیاست های شاه در امر نابودی صنعت کشاورزی ایران است !!!!!!!!!

کجا است امیر قویدل که امروز به معنای واقعی نابودی صنعت کشاورزی در راستای منافع آقا زاده ها ، واقف شود ؟

اکبر صادقی نیز فیلم تبلیغاتی و آخوندی “در محاصره” را میسازد . یک استوار ژاندارمری خانواده اش را شاه دوست بار می آورد ، ولی یکی از فرزندانش بنام سید حسین ، مخالف شاه میشود وفرزندانش را ضد شاه بار می آورد .

در سال 1360 آخوند با دستمایه قرار دادن مسائلی از رژیم شاه ، سعی بر کوبیدن و فریب مردم دارد . این بار مسافران خارجی و توریست ها که پیام آوران فرهنگ منحط غرب هستند !!! مورد حمله قرار میگیرند . جمشید حیدری در فیلم کرکس ها میمیرند ، میدان را به پسر دربان یک هتل بزرگ بنام عزیز داده و او با کمک دوستش امیر هتل را غیر مطمئن ساخته و باعث رفتن توریست ها میشوند .

اوج خفت و سر سپردگی سینما گران دیروز ایران را باید در وجود امیر نادری و فیلم “جستجو” دید . زمانیکه مسعود کیمیائی به سر پرستی بخش تولید فیلم تلویزیون جمهوری اسلامی منصوب میشود ، او امیر نادری را به ساختن این فیلم وامیدارد و نادری دوربین به دست در بهشت زهرا به دنبال تشخیص هویت کشته شدگان فتنه ی خمینی میگردد .

فیلم های سال 1360 سینمای جمهوری اسلامی :

مرز: جمشید حیدری

هزارونهصد و سی و شش : حسن قلی زاده

موج طوفان : منوچهر احمدی

اعدامی : محمد باقر خسروی

آمریکا نابود است : حسن آقا کریمی

میراث من جنون : مهدی فخیم زاده

دست شیطان : حسن زند باف

رسول پسر ابوالقاسم : داریوش فرهنگ

آفتاب نشین ها : مهدی صباغزاده

فصل خون : حبیب کاوش

هجرت : میلاد

دانه های گندم : حسن رفیعی

طلوع انفجار : پرویز نوری

عصیانگران : جهانگیر جهانگیری

برنج خونین : امیر ( امید ) قویدل

در محاصره : اکبر صادقی

خانه آقای حقدوست : محمود سمیعی

کرکس ها میمیرند : جمشید حیدری

جستجو : امیر نادری

جنگ خانمانسوز ایران و عراق که عامل اصلی آن آخوند وژن خمینی بود و این عقب مانده ی جنایتکار از جنگ به عنوان یک موهبت الهی یاد میکرد ، دستمایه ی برای آخوند ها و سینما گران پیروی آنها گشت . این بار هم ملایان فریبکار با یک ترفند حساب شده مسئله دخالت خود در اوضاع عراق و آتش افروزی خویش را به حساب دفاع مقدس گذاشتند و در رسانه های خود بوق و کرنا راه انداختند که نماد سینمای ملی !!!! و فیلمسازی ایرانی و وجود نماد و نشانه های هویتی ملی – مذهبی در دفاع مقدس بسیار واضح تر از مسائلی بوده و هست که سینمای ایران با آن دمخور بوده است .

رژیم اشغالگر جمهوری اسلامی مدعی میشود که آغاز شکل گیری و شروع خلاقیت نسل جدید فیلمسازی از زمان اشغال ایران توسط ملایان شروع شده و این آخوند ها بودند که سینما گران دیروز ایران را با این موهبت آشنا کرده و آنها هنر و خلاقیت خود را در خدمت اسلام عزیز به کار گرفتند .

در توجیه فریب مردم و فیلمسازان آخوند میگوید :سینمای دفاع مقدس را نباید با سینمای جنگ یکسان دانست، سینمای جنگ ملزومات و ساختارها و غالب های خاص خودش را دارد که سینمای شکل گرفته با عنوان سینمای دفاع مقدس هیچ یک از آنان را نمی پذیرد.سینمای دفاع مقدس را میتوان مطمئنا منحصر به جنگ تحمیلی ایران و عراق دانست چرا که سینمای شکل گرفته پیرامون مساله دفاع مقدس برگرفته از همین واقیت جنگ تحمیلی است !!!

مسئله جنگ و دفاع مقدس به دلیل تحمیلی بودن آن !!!!!!!! و مطرح شدن مسئله دفاع و حفظ ناموس و مملکت !!!!! باعث شده بود تا تمامی فیلمسازان و هنرمندان به هر شکلی با این مسئله درگیر شوند چرا که دیگر جنگ با تمام وجوه زندگی مردم جامعه پیوند خورده بود. از زن و بچه گرفته تا پیر و جوان همگی خواسته و نا خواسته درگیر مسئله جنگ بودند که دیگر با زندگی روزمره آنان پیوند خورده بود و فیلمسازان و هنرمندان اگر دغده آرمانهای دفاع مقدس را هم نداشتند به دلیل مواجه بودن با این مسئله به این موضوع پرداختند

آغاز و شکل گیری مباحث هنر دینی !!!!!!!! و سینمای بومی با چشم انداز جهانی نیز در این کلیت کلید خورد و دفاع مقدس مسئله ای برای طرح و آغاز این جریان شده بود و در واقع مسئله دفاع مقدس به دلیل ایرانی !!!!! بودن و کاملا بومی بودن آن اذهان را به سمت هنر بومی و هنر دینی سوق داد.سردمدار این جریان و رهبری فکری و عملی آن نیز با اندیشه ها و آثار هنرمند شهید سید مرتضی آوینی در سینمای ایران شکل گرفت و در واقع با شروع به کار مجموعه ارزشمند روایت فتح، سینمای دفاع مقدس ایران هویت مستقل خود شناخت.

شهید سید مرتضی آوینی کیست ؟

مرتضی ( کامران ) آوینی درشهریور 1326 خورشیدی در شهر ری به دنیا آمد .در سال 1344 به عنوان دانشجوی معماری وارد دانشکده هنر های زیبای دانشگاه تهران شد . مهره پشت به وطن کرده امروز ، مسعود بهنود در مورد او می نویسد : مرتضی بچه ی تند روئی بود . در هر دوره حالی داشت ! یک بار زده بود به مواد مخدر و این جور چیز ها . تمام دستش سوزن سوزن بود . یک دوره هم هیپی شد . قرتی مآب شده بود . دست بند می بست . در سال 56 یکباره زد به عرفان و ادبیات عرفانی .

امیر هوشنگ اردلان همکلاس سابق او میگوید : کامران آوینی هیچ شباهتی به آوینی پس از انقلاب نداشت .

همسرش ، مریم امینی میگوید : پس از انقلاب ، مرتضی سیگار کشیدن را کنار گذاشت . علتش این بود که زشت است جلوی امام زمان کسی سیگار بکشد !!!! وقتی او با افکار و اندیشه های امام خمینی آشنا شد ، انقلابی شد و مسیر زندگیش را تغییر داد .

معمار دیروز بنا به ضرورت انقلاب !!!! فیلمساز میشود ، فیلمسازی که الگوی مابقی مستند سازان جنگ نظیر ابراهیم حاتمی کیا است .

از مستند های او میتوان به شش روز در ترکمن صحرا ، سیل خوزستان ، خان گزیده ها ، حقیقت ، هفت قصه از بلوچستان ، با تیپ المهدی ، شیر مردان خدا کربلا در انتظار است ، روایت فتح و شهری در آسمان که در جریان ساختن آخرین فیلمش شهری در آسمان در منطقه فکه خوزستان بر اثر انفجار مین کشته میشود . آوینی موسسه فرهنگی روایت فتح را به دستور آخوند جنایتکار سید علی خامنه ای تاسیس نمود .

سید مرتضی آوینی ، دوربین به دست .

سینمای جمهوری اسلامی در سال 1361 :

آغاز سال با نمایش فیلم ابراهیم در گلستان که محصول مجتمع فرهنگ و هنر اسلامی است به کارگردانی ایرج امامی شروع میشود . این فیلم سر آغاز فاصله گرفتن از هویت ملی و ضدیت با آن با جا انداختن تازی پرستی است . بعد ها سینماگران تازی پرست جمهوری اسلامی تمام هم خود را صرف بازسازی افسانه های مذهبی ادیان سامی می کنند که به آنها مفصلا اشاره خواهم کرد .

بهرام بیضائی ، فیلم مرگ یزدگرد را میسازد که محصول شبکه اول سیمای جمهوری اسلامی است .در گام بعدی او دست در دست ناپاک مسعود کیمیائی ، نوشته ی خود شب سمور را به کیمیائی میدهد تا او فیلم خط قرمز را بسازد . داستان بر محور ساواک می چرخد . دختری با مامور ساواکی ازدواج می کند و وقتی به شغل همسرش واقف میشود او را می کشد .

فریبرز صالح ، متولد 1323 در تهران . دوبلور فیلمهای خارجی در زمان شاه . بازیگر در فیلم کشتی نوح در سال 1347 در این سال برای خوش خدمتی به ملایان فیلم سفیر را میسازد . اینک پرداختن و بازسازی زندگی ویران کنندگان ایران و نابود کنندگان فرهنگ آن دستمایه جدی سینماگران تازی پرست شده است . امام حسین ، سلیمان خزاعی ، قیس ، ابن زیاد ، مختار ثقفی و…پیامبر گردنه زن اسلام سوژه هائی است برای کسب در آمد و محکم کردن طوق بندگی .

رضا میر لوحی ، متولد 1319 در تهران .آغاز فعالیت تاتری با گروه شاهین سر کیسیان در سال 1342 و پیوستن به گروه بیژن مفید و نویسندگی فیلم رقاصه شهر در سال 1349 .کارگردان فیلم تپلی ( 1351) ، خانواده سرکار غضنفر ( 1351) ، آقای جاهل ( 1352) و چند فیلم دیگر پیش از مرگ ( 24 شهریور 1363) برای اینکه از بیضائی و کیمیائی عقب نماند ، فیلم اشباح را که محصول شبکه اول سیمای جمهوری است میسازد . دو تن ساواکی پس از پیروزی فتنه ی خمینی در یک کلبه جنگلی پنهان میشوند و در انتظار شخص سومی هستند که آنها را از مرز رد کند .

حسن هدایت ،متولد 1334 در تهران ، فارغ التحصیل رشته ی مدیریت صنعتی ، فعالیت سینمائی اش را با پیک جنگل و با پول بنیاد مستضعفان شروع می کند .

حسن هدایت

میرزا کوچک خان جنگلی ، کمونیست و تجزیه طلب همواره مورد علاقه آخوند ها بوده و حسن هدایت هم که بعد ها از کارگردانهای پر کار سینمای جمهوری اسلامی میشود ، سر سپرده خواست ملایان ، سفارش های آنان را مو به مو انجام میدهد .

سال 1361 سینما و فیلمسازی به یکبار در کام پشت به وطنان و تازی پرستان فرو میرود . منوچهر حقانی پرست با سرمایه حوزه اندیشه و هنر اسلامی فیلم تو جیه را میسازد . جوانی مسلمان در رودر روئی با ساواکی ها و مامورین رژیم شاه با انفجاری خود و آنها را می کشد تا به مردم آسیبی نرسد !!!!!!!!!!!

ایرج قادری به زمین و زمان میزند تا آخوند ها او را مثل فردین و یا ناصر ملل مطیعی ممنوع الفیلم نکنند . او بار دیگر به مسئله خان و خان بازی در زمان شاه فقید که سالهاست از بین رفته باز میگردد و مردم ده را به شورش علیه خان تشویق می کند . ساخته ی او” دادا ” نام دارد .

کارگردان جبهه سوم سینمای دیروز ایران علی حاتمی با ساختن فیلم حاجی واشنگتن به اولین سفیر ناصر الدین شاه ، منصور صدر السطنه در آمریکا پرداخته و جنون او را بخاطر دوری از وطن به تصویر می کشد .

فیلم بعدی ایرج قادری برزخی هاست . پس از فتنه ی خمینی عده ای دزد و جنایتکار از زندان آزاد شده و در فرار به دهی مرزی میرسند که کدخدای با خدائی دارد . آنها تحت تاثیر انقلاب اسلامی همراه با کدخدا و اهالی مقابل ارتش صدام حسین می ایستند .

بازار سازمان تبلیغات اسلامی برای فریب نو جوانان و کشیدن آنها به جبهه ، آنهم از پشت میز دبستان و دبیرستان داغ است . یا زهرا نام فیلمی در این خصوص است که توسط جواد شمقدری ساخته میشود .

جواد شمقدری ، متولد 1338 در مشهد . فارغ التحصیل دانشگاه علم و صنعت . کار فیلمسازی را از سال 1360 در شبکه دوم سیمای جمهوری اسلامی آغاز کرد . صدای پای نور فیلم دیگری از این فیلمساز تازی پرست است .

کسانیکه تا دیروز همه کاره کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بودند و می دیدند که در نظام شاهنشاهی به حق و حقوق کودکان توجه میشد و کودک گرسنه ای در کشور سر گرسنه به بالش نمی گذاشت و تغذیه رایگان مدارس چه قدم موثری در راستای بر طرف کردن سو تغذیه کودکان داشت ، یکباره همه چیز را فراموش کرده و فیلم کودک و استثمار را میسازند . محمد رضا اصلانی در سه قسمت با عنوانهای کار ، فرهنگ و محیط به بررسی وضع کار و زندگی کودکان و نوجوانان زمان شاه می پردازد . ایکاش محمد رضا اصلانی امروز اینکار را میکرد که زندگی کودکان کار و خیابانی در جمهوری اسلامی به یک فاجعه ی ملی تبدیل شده است .

وقتی می نویسم که پشت به وطن کرده ها به سینمای نامشروع آخوندی مشروعیت بخشیده اند ، دهان برخی ها کف می کند .

فیلم دیگر سینمای دفاع مقدس !!!! جمهوری اسلامی ، جانبازان ساخته ی ناصر محمدی نام دارد . اینک سینمای اسلامی دو رامبو دارد که به تنهائی ارتش عراق را فلج می کنند .

در پایان سال 1361 ، فیلم فرمان ساخته ی کوپال مشکوه را تماشاگر هستیم . محمود استاد محمد که مفروضات داستان نویسی اش در پنجاه سال گذشته یخ زده است باز به مسئله خان بازی های دهه 1320 و 30 ایران پرداخته و این بار انگلیسی ها را به یاری خان فرستاده که سید که اهالی ده را به شورش واداشته بکشند !!!! در سینمای جمهوری اسلامی نام تمام قهرمانان ، سید است .

فیلم های سال 1361 جمهوری اسلامی :

ابراهیم در گلستان : ایرج امامی

مرگ یزد گرد : بهرام بیضائی

خط قرمز : مسعود کیمیائی

سفیر : فریبرز صالح

اشباح : رضا میر لوحی

جاده : محمد علی سجادی

پیک جنگل : حسن هدایت

توجیه : منوچهر حقانی پرست

دادا : ایرج قادری

حاجی واشنگتن : علی حاتمی

برزخی ها : ایرج قادری

یا زهرا : جواد شمقدری

کودک و استثمار : محمد رضا اصلانی

جانبازان : ناصر محمدی

ادامه دارد

هنر نمایش در ایران

هنر نمایش در ایران

هومر آبرامیان

C:\Users\Karmina\Desktop\2153362.jpg

در سال ۱۹۶۱ سازمان جهانی نمایش The International Theatre Institute ITI  از سازمان یونسکو خواست که روز بیست و هفتم ماه مارس را در گاهشمارخود بنام ( روزجهانی نمایش world theatre day) آگاشته کند، این درخواست ازسوی سازمان یونسکو پذیرفته، وازهمه ی کشورهای هموند و کانون های فرهنگی جهان خواسته شد که همه ساله در روز بیست و هفتم ماه مارس، در گرامیداشت این هنر والا، آیین های ویژه بر گزار کنند. این درخواست با همیاری نامبردگان زیر فراهم گردید:

ژان کوکتو Jean Cocteau چامه پرداز، نگارگر، فیلم ساز، نمایش نامه نویس و کارگردان فرانسوی.

آرتور اشر میلر Arthur Asher Miller نویسنده و نمایش نامه نویس آمریکایی که با نوشتن نمایش نامه های فراوان نام بزرگی از خود بر جای گذاشت .

پابلو نرودا Pablo Neruda سیاست پیشه، سناتور و سخن پردازی که گاه با نام سپنجی [ریکاردو الیسرنفتالی Ricardo Eliecer Neftali] و گاه «پان نرودا شاعر اهل چک» می نوشت.

بانو جسیکا کاوا ( استاد دانشگاه – نویسنده و کارگردان نامدار اوگاندایی ) در گرامیداشت روزجهانی نمایش در پیامی زیرنام: مجالی برای تئاتر در خدمت بشریت نوشت:

« گردهمایی امروز بازتابی حقیقی از قدرت بالقوه و بی‌پایان تئاتر در راه بسیج کردن جوامع بشری و از میان برداشتن فاصله‌هاست.

تاکنون تصور کرده‌اید که تئاتر تا چه اندازه می‌تواند ابزاری قدرتمند برای صلح و آشتی باشد؟ در موقعیتی که ملت‌های جهان مبالغ هنگفتی پول برای ماموریت‌های صلح ‌طلبانه در سرزمین‌های درگیر جنگ صرف می‌کنند، به تئاتر به عنوان راه حلی دیگر و جایگزینی مناسب در راه حل و مدیریت مناقشات توجه چندانی نمی‌شود. ساکنان این کره خاکی چگونه می‌توانند به صلح جهانی دست یابند؟ حال آن که ابزار برقراری صلح از سوی قدرت‌های سلطه جو طرح می‌شود!

تئاتر با ظرافتی هر چه تمام‌تر روح انسان دربندِ ترس و بدگمانی را در بر می‌گیرد و در این راه، از انسان تصویر دیگری می‌سازد و برای جامعه و همچنین جوامع بشری پنجره‌ای باز می‌کند به روی افق‌ها و انتخاب‌های تازه. تئاتر می‌تواند به وقایع روزمره معنا دهد و آینده نا مطمئن پیش‌ رو را محکم سازد. تئاتر می‌تواند صریح و ساده در معادلات دنیای امروز جای گیرد و به خاطر این طبیعت دربرگیرنده قادر است تجربه‌یی ارائه دهد که در آن کج فهمی‌های گذشته تغییر یافته باشند.

علاوه بر همه این‌ها، تئاتر وسیله‌ای است برای تبلیغ و پیشبرد ارزش‌های جمعی که همه ما به آنها اعتقاد داریم و اگر روزی مورد تعرض واقع شود داوطلبانه به دفاع از آن برمی‌خیزیم.

در این زمان پر مخاطره برای صلح، برای اینکه به پیشواز آینده‌ای مملو از آشتی برویم باید مسیر را با ابزارهای صلح آمیزی آغاز کنیم که در پی درک متقابل و احترام باشند و تلاش‌های تک تک افراد در این راه را ارج نهند و تئاتر همان زبان بین‌المللی است که به وسیله آن می‌توانیم پیام صلح و آشتی را گسترش دهیم.

تئاتر می‌تواند با درگیر کردن افراد بسیار باعث گردد انسان‌ها عقاید گذشته خود را بشکنند و به این ترتیب به هر فرد این فرصت را بدهد تا دیگر بار متولد شود و این بار زندگی‌اش را بر پایه شناخت و واقعیات دوباره بنا سازد. برای بالندگی تئاتر٬ در میان سایر فرم‌های هنری، باید قدمی محکم برای شرکت دادن تئاتر در زندگی روزمره و همچنین مباحث مناقشات و صلح برداریم.

در راه تغییر و اصلاح جوامع، تئاتر در میان ملت‌های جنگ زده و درگیر فقر و بیماری مفرط همیشه وجود داشته، مواردی که تئاتر توانسته جوامع را با گسترش آگاهی در راه کمک به بازماندگان جنگ بسیج کند بسیار بوده، در این راستا بنیادهایی فرهنگی همچون “انستیتو بین‌المللی تئاتر” با هدف “مستحکم کردن صلح و آشتی در میان مردم” در حال فعالیت هستند.

بنابراین در شرایط کنونی به نظر بی‌مورد است اگر که با وجود آگاهی از توانایی تئاتر ساکت بمانیم و اجازه دهیم سلاح‌ها و بمب‌ها نقش صلح ‌آفرینی در دنیای ما را ایفا کنند. به راستی چگونه افزایش ابزار از خود بیگانگی می‌تواند به برقراری صلح و آشتی منجر شود؟

از شما می‌خواهم در این روز جهانی تئاتر به این چشم‌انداز بیشتر فکر کنید و تئاتر را در راه استفاده به عنوان وسیله‌ای جهانی برای گفت ‌و گو و تغییر و تحول اجتماعی به کار برید. در حالی که سازمان ملل منابع مالی هنگفتی را برای ایجاد صلح بر کره زمین صرف می‌کند، تئاتر راه حلی بی ‌واسطه، انسانی، کم هزینه و به مراتب تاثیر گذارتر ارائه می‌کند.

شاید تئاتر تنها راه حل برای ایجاد صلح نباشد، اما بی‌شک باید به عنوان ابزاری موثر در برنامه‌های برقراری صلح به کار گرفته شود.”..

پیشینه ی هنر نمایش در ایران

هنر نمایش در ایران پیشینه یی بس دراز دارد، برای یافتن ریشه های این هنر در کارنامه ی ایران باید به سراغ جشنواره ها و آیین های ویژه یی رفت که ایرانیان باستان درستایش شهریاران نیک سرشت و پهلوانان والامنش، و نمایش برخی از داستان های شورانگیز مانند «گذر سیاوش از آتش و کشته شدن او بدست افراسیاب» بر گذار می کردند.

« آیین های سوگ سیاوش» پس از یورش تازیان و گسترش اسلام در ایران جای خود را به «رخداد کربلا و سوگ حسین » سپرد. پس از چیره گی اسلام بویژه پس از روی کار آمدن دولت صفوی و گسترش مذهب شیعه، آنچه که از هنر نمایش در ایران برجای ماند همان «تعزیه خوانی» و نمایش های سوگواری برای کشته شدگان کربلا بود.

در روزگار ناصرالدین شاه قاجار به پیروی از تماشاخانه ی اروپایی، با همکاری گروهی از هنرمندان نمایش کریم شیره یی پا گرفت و از پشتیبانی های کارساز ناصرالدین شاه و دربار نشینان بر خوردار شد.

کریم شیره یی در میان مردم ازچنان پایگاهی بر خوردار شد که زبانزد خرِکریم را نعل کردن هنوزهم برزبانها روان است!. ناصرالدین شاه او را [دوشاب الملک] نام داد و مردم او را [کریم عسلی] گفتند.

C:\Users\Karmina\Desktop\کریم_شیره-ای.jpg

کریم شیره یی و عباس گُنده در نمایش بقال بازی

یکی از بیاد ماندنی ترین نمایش نامه های آن روزگار [حکومت زمان خان بروجردی و سرگذشت آن ایام] نوشته ی میرزا آقا تبریزی بود که با زبانی آمیخته به شوخی، شیوه ی فرمانروایی پیش از مشروطه را به ریشخند گرفته و بی کمترین پرده پوشی فساد و تباهی و رشوه خواری بزرگان کشور را به نمایش گذاشت. در آن روزگار هنرمندانی مانند شیخ شیپور – شیخ کرنا- و کریم شیره یی نمایش های از پیش نا نوشته بازی می کردند و مایه سرگرمی شاه و دربار نشینان (و گاه مردم) را فراهم می آوردند.

ناصرالدین شاه پس از رفتن به اروپا و بازدید از تالارهای بزرگ اپرا در پاریس آنچنان دلباخته ی هنر نمایش شد که در بازگشت به ایران فرمان داد یک تالار بزرگ نمایش در تهران بسازند.

« سرگذشت وزیر خان لنکران» نمایشنامه ی بسیار پر بیننده یی بود که میرزا فتحعلی آخوند زاده در سال ۱۸۵۱ زایشی آن را بزبان ترکی آذری نوشت و میرزا جعفر قراچه داغی آن را به فارسی برگرداند.

این نمایشنامه در سال ۱۹۳۰ به کوشش [گای لسترنجGuy le Strange ] ایرانشناس نامدار انگلیسی در لندن بنمایش گذاشته شد.

با آغاز جُنبش مشروطه، دگرگونیهای بنیادی در فرهنگ و ادب ایران پدید آمد و هنر نمایش نیز همانند دیگر شاخه ها از این دگرگونی بهره برد. نخستین تماشاخانه با نام « تئاتر فرهنگ » در ساختمان مسعودیه در میدان بهارستان بکار پرداخت. همکاران بلند آوازه ی ای تماشاخانه فرهیختگانی مانند محمد علی فروغی – عبدالله مستوفی – علی اکبر داورفر – فهیم الملک و سید علی نصر بودند.

دومین تماشاخانه ی بزرگ ایران را سید عبدالکریم محقق بنام « تئاتر ملی» در سال ۱۳۲۰ پایه ریزی، و نخستین نمایشنامه خود را در « هتل فاروس » در لاله زار به نمایش گذاشت، دیری نپایید که لاله زار کانون تماشاخانه های تهران شد.

سید علی نصر پس از بازگشت از اروپا در سال 1295 خورشیدی، نخستین تماشاخانه سازمان یافته ی ایرانی بنام «کمدی ایران» را پایه ریزی کرد. شمار بزرگی ازهنرپیشگان نامی آن روزگار مانند بهرامی، رفیع حالتی، فضل‌الله بایگان، غلامرضا فکری، علی اصغر گرمسیری، هنر بازیگری را دراین تماشاخانه آموختند. در همان سالها ارباب افلاتون شاهرخ تماشاخانه ی نکیسا را بنیاد گذاشت و خود نمایشنامه های ارزشمندی برای آن نوشت. در پی او ابراهیم مهرتاش تماشاخانه ی جامعه باربد را پایه ریزی کرد. بسیاری از هنرمندان آن روزگار هنر بازیگری را در این دو کانون بزرگ هنری آموختند.

دیری نپایید که تماشاخانه میدان تاخت و تاز اندیشه های سیاسی شد و نیروهای چپ گرا گوی پیشتازی از دیگران ربودند، در چنین هنگامه یی بود که گروه تئاتر ملی با پرداختن به ارزشهای فرهنگ ایرانی در برابر بیگانه پرستان بالا بر افراشت. این گروه را شاهن سرکسیان در سال ۱۳۳۴ سازماندهی کرد. شاهن سرکیسیان در سال ۱۲۸۹ خورشیدی در بلغارستان زاده شد، در سال ۱۳۱۷ به ایران آمد و در پی همنشینی با فرزانگانی مانند صادق هدایت و حسن قائمیان و دیگر روشنفکران ایرانی دلباخته ی فرهنگ ایران شد. شاهن زبان فرانسه را بخوبی می دانست و بسیاری از نمایش نامه های فرانسه یی را به فارسی برگرداند.

در پایان این جستار باید از عبدالحسین نوشین نمایشنامه نویس- کارگردان و شاهنامه پژوه ایرانی، و نیز از محمد عاصمی– نویسنده – سخن پرداز- بازیگر و کارگردان نمایش نیز یاد کنیم.

عبدالحسین نوشین در شهر تربت حیدریه در یک خانواده ی دین باور چشم به جهان گشود، پس از آموزش سالهای آغازین در آموزشگاه سن لویی فرانسه به آموختن هنر نمایش روی آورد و در گرما گرم برگزاری هزاره فردوسی چند داستان از شاهنامه را به نمایش گذاشت.

عبدالحسین نوشین با نام « بزرگ ‌ترین کارگردان و هنرپیشه ی بی‌ هماورد ایران» در کنار صادق هدایت و دیگر بزرگان فرهنگ و ادب ایران به جاودانگی پیوست و با نوشتن واژه نامک و پژوهش های بسیار ارزشمند درزمینه شاهنامه شناسی، نامی خوش از خود به یادگار گذاشت.

محمد عاصمی سخن پرداز و نویسنده ‌یی پرشور – گوینده یی شیوا سخن – روشنفکری کار آزموده و بسیار مهربان بود. سروده های شورانگیز عاصمی، گاه با نام سپنجی «شرنگ» زینت بخش رسانه های پارسی زبان می شدند. عاصمی در جوانی با «ایرن»، بازیگر نامدار تئاتر و سینمای ایران پیوند زناشویی بست، این پیمان اگر چه پایدار نماند ولی تا واپسین روز زندگی دوستی بسیار شیرین میان آن دو بر پا بود.

“مرگ در صحنه” به ياد محمد عاصمی

«مجيد فلاح‌زاده»

در طول بيست و يک سالی که در آلمان هستم، هر بار «دکترعاصمی» را می‌ديدم حرف عمده‌اش اين بود که «حتما يک بار با هم تئاتر کار کنيم»! برای من هم بسيار جالب بود که با يکی از آخرين بازمانده شاگردـ ياران «نوشين» و «تئاتر نوشين»، تئاتر کار کنم. اما، چه نمايشی؟!

در عرض ده سال گذشته نيز، هر سال در ماه نوامبر مهمان «فستيوال تئاتر ايرانی در کلن» بود و گاهی تمام دوهفته‌ی فستيوال را در کلن می‌ماند. سخنرانی می‌کرد، شعر می‌خواند، بحث و جدل می‌کرد. رژيم جمهوری اسلامی را دشمن بشريت می‌شمرد، از فستيوال، در سال‌های بحرانی نفاق‌ها، به دليل دعوت گروه‌ها از ايران، دفاع می‌نمود، «کاوه» تبليغ می‌کرد و از رنج چهل ساله‌ی انتشار آن سخن می‌گفت، و گاهی نيز در بزرگداشت‌های شخصيت‌های برجسته‌ی ايرانی از سوی «انجمن تئاتر ايران و آلمان»، نقش می‌گرفت و گل می‌کاشت. چنان که در بزرگداشت «به‌آذين» بزرگ گل‌ها کاشت! و سرانجام، در پايان هر فستيوال با نگاهی پرسش‌گر که «مجيد چه شد؟!» خداحافظی کرده و می‌رفت… اما، در تلفن و در نامه‌های کوتاهی که گه‌گاه به‌خاطر «کاوه» و جشن‌های ملی می‌نوشت، باز هم «موضوع» را تکرار می‌کرد!

و بالاخره، در ميانه‌های سال 2006 بود که روزی «بهرخ» نمايشنامه «خرس» از «آنتون چخوف» را برابرم نهاد و گفت : «اين را کار کن!»، گفتم : «با کی؟!». گفت : «با عاصمی!». گفتم «خرس؟!». گفت : «خودش است!». مدت کوتاهی سکوت کردم و بعد با خنده ای زير لب گفتم : «آره… خودش است»! هم نمايشنامه‌ی کوتاهی است، پس او را در آن سن پيری زياد خسته نمی‌کند؛ هم کم پرسوناژ، پس «عاصمی» قدری گوشت تلخ را با شلوغی‌ها عاصی نمی‌کند؛ هم از لحاظ دراماتورگی قوی! پس او را خوش می‌نمايد؛ هم پر بذله و پُر طمطراق، پس با شخصيت‌اش می‌خواند؛ و هم به‌ احتمال فراوان، از نظر تمايلات «روسو فيلی» هر دوی‌مان، باب طبع او! از «بهرخ» پرسيدم، نقش مقابل «يلنا ايوانونا پوپووا»، حرفام را قطع کرد و گفت: «خودم»! گفتم: «با خودش در ميان گذاشته‌ای»؟ گفت: «مدت‌هاست»!… پس بايد شروع می‌کرديم. نمايشنامه را همراه نامه‌ی کوتاهی و ترجمه آن نفرستاده، نامه‌ی زير و پيشنهاد و ترجمه‌ی زير را فرستاد.

http://news.gooya.com/politics/archives/images/asemi2.gif

ابتدا قرار شد ما در شهرمان «بُن» و او،به قول خودش، در ده‌اش «اُبرتاف کيرشن»، نمايشنامه را خوانده و

نظرات خود را يادداشت کنيم… و در اولين فرصت که پيش آمد (اوايل اکتبر ٢٠٠٦) به «بُن» آمد و مدت چهل

روز و شب با نمايشنامه کلنجار رفتيم تا نمايش آماده شد!

در طول اين چهل شب و روز– به استثنای چند شب که نزد دوست قديمی‌اش خانم «دکتر توکلی» رفت– شب‌ها ويسکی بود و بحث و گفتگو و خاطرات. از «ايرن» می‌گفت که هنوز دوست‌اش داشت و اين که چون يکديگر را دوست داشتند نمی‌توانستند با هم زندگی کنند!…

http://news.gooya.com/politics/archives/images/asemi1.jpg

محمد عاصی هنگام بازی در نمایشنامه ی «خرس» نوشته ی آنتون چخوف

دکتر «محمد عاصمی» در دوران جوانی شعر زيبای «اشک هنرپيشه» را سرود. و در پيری، زمانی که سرطان جان‌اش را می‌خورد، و اما او لب فرو بسته بود و به کس نمی‌گفت، هنگام بازی در«خرس»، توگويی آن«کودک مرده» در «اشک هنرپيشه»، خودش بود که از مرگ خود بر صحنه می‌گفت، و کس باور نمی‌کرد، نمی‌شنويد … نمی‌ديد!

دسامبر٢٠١٠
مجيد فلاح‌زاده

محمد عاصمی در روز شنبه بیست و یکم آذر ماه در سن 84 سالگی در بیمارستانی در مونیخ درگذشت.

زیاد الله شهیدی ، پدر خنیای نوین تاجیک

زیاد الله شهیدی ، پدر خُنیای نوین تاجیکستان

هومر آبرامیان

پس از جنگ جهانی دوم ، در سال 1946  گروهی از جوانان تاجیک برای آموختن هنر خنیاگری  به مسکو رفتند و  به کنسرواتوار  دولتی چایکوفسکی پیوستند.

کنسرواتوار دولتی چایکوفسکی یکی از برترین کانونهای آموزشی در روسیه است. این کانون  در سال 1866 در  مسکو  بنیادگذاری شد و پس از کنسرواتوار سنت پیترزبورگ کهن ترین کنسرواتوار روسیه بشمار آمد .

پیش از روی کار آمدن بلشویک ها در روسیه، نام این  کانون آموزشی کنسرواتوار پادشاهی مسکو بود ولی در سال 1940  نام پیوتر ایلیچ چایکوفسکی بر آن نهاده شد.

از میان آن گروهِ بزرگ جوانان تاجیک که برای آموختن هنرِ خنیاگری به مسکو رفته بودند  تنها یک تن توانست گامه های فراپویی را  یکی در پی دیگری در نوردد و به بالاترین گامه فرا رسد ، و او « زیاد الله شهیدی» بود .

زیاد الله در سال 1985 در شهر زیبای سمرکند ازبکستان دیده بجهان گشود. در آن هنگام جهان دستخوش آسیب های سخت بود. هموندان خانواده ی بزرگ « اتحاد جماهیر شوروی» افزون بر سختیهایی که پی آیند دو جنگ بزرگ جهانی بودند، می بایست فشارهای بیشتر و گاه مرگباری که از سوی دولت بلشویکی روسیه، بر گرده آنها نهاده می شد را  بردباری کنند . در زیر چنین فشارهای مرگبار بود که در سال 1937 ، «مُقدس خان شهیدی» ( Mucadaskhan Shahidi) ، پدر  «زیاد الله خان شهیدی»  بدست خشم آوران بلشویک کشته شد.

«زیاد الله خان» پیش از آنکه پژواک نامش جهانگیر شود،  در تاشکند و سمرکند به نواختن ساز های بومی مانند نی و تنبور و دو تار  پرداخت و سرانجام به شهر دوشنبه پایتخت تاجیکستان رفت ، آن شهر زیبا را مانشگاهی شایسته برای خود دید و در همانجا  به آفرینش کارهای جهان پسندِ خود پرداخت.

«زیاد الله خان شهیدی»  بی کمترین آسیب بر پیکر خنیای بومی ،  توانست خنیای تاجیک را با خُنیای سمفونیک بهم آمیزد  و از هم آمیزی این دو ، شاهکارهای بزرگ بیافریند.

ایده ی همامیزی فرهنگ ها نخستین بار از سوی « پورسینا» فرزانه ی بزرگ نام ایرانی بمیان کشیده شد، و « زیاد الله خان » آن ایده  را  در شاهکارهای خود به کالبد هستی در آورد.

در سال 1946 هنگامی که خورشید زندگانیش به نیمه ی راه رسیده بود، به هموندی «کنسرواتوار چاکوفسکی» پذیرفته شد. جاییکه  خُنیای  روس و قفقاز و آسیای میانه بهم می رسیدند و  پدیده های نو آورد در پی می آوردند.

پیوستن «زیاد الله خان» به کنسرواتوار چایکوفسکی زمینه ی آشنایی او با خنیاگران برجسته ی آن روزگار، مانند : Schostakovich-  Kara-Karaev- Khrennikow—khachaturyan… را فراهم ساخت و  آموختنی های بسیار آموخت.

نخستین کار  نمایشی «زیاد الله خان شهیدی» در سال 1948 ،  و در پی آن «کنسرت برای پیانو و ویلون» در سال 1949 به اجرا گذاشته شد

برگردان چامه های سخنپردازان بزرگ پارسی گوی مانند رودکی و سعدی و حافظ و ریختن  جانمایه ی سخن آنها در جام خُنیای جهان پسند،  و بهره گیری از سخن پردازانی مانند: Lohuti- Tursun- Zoda- Rahimi- Dehoti   دروازه های نوینی از هنر را به روی دلباختگان خُنیا گشود.

شاهکارهای استاد «زیاد الله شهیدی» در دهه های 50 و 60 همواره از رادیوهای تاجیک، ازبک ، تهران و افغانستان بگوش دوستدارانش می رسید و نام ارجمندش نوازشگر  دلها می شد .

دلبستگی «زیاد الله شهیدی»  به سروده های سخنپردازان خوش پرداز پارسی گو،  زمینه ی رویش و بالش شیوه ی نوینی در خنیاگری را در پی آورد.

اپرای « Gulomon the Slaves » در سال 1978 پیاله یی  بود که سروده های سخنپرداز پارسی گوی «عبدالقادر بیدل» را در کام تشنگان هنر فرو ریخت و  مستان را سر مستی بیشتری بخشید..

سمفونی Buzruk   در سال 1972 ، دور شدن  او از اندیشه ی بلشویکی  را  بنمایش گذاشت.

در گرامیداشت این هنرمند بزرگ،  در سال 1992 بُنیادی بنام  «زیادالله شهیدی» پدید آمد  تا کانونی باشد برای شناساندن خنیای تاجیک و گرامیداشت آن هنرمند بزرگ.

 

گذشته چراغ راه آینده نشد!

گذشته چراغ راه آینده نشد !

نمایشنامه کوتاه  در یک پرده

نویسنده : دکتر روزبه آذربرزین

آدم های بازی :

حسام : پیرمردیست رگ گو که بی پرده و بدون ملاحظه حرف میزند .

سرور : زن حسام

فرخ : برادر زن حسام  که آرام سخن میگوید و 55 سال از عمر او گذشته است .

جمشید : برادر کوچک حسام .مرد شوخ طبعی است که همه چیز را به مسخره میگیرد .

بابک : پسر حسام که جوانی 25 ساله با قدی بلند است .

ساقی : دختر حسام  ، جوان با شور انقلابی

نمای ظاهری صحنه :

اتاق نشیمن خانه ای در تهران  که تلویزیون صفحه بزرگی در آن تعبیه شده . روی میز وسط اتاق ، ظرفی میوه با چند زیر دستی ، همراه با ظرفی خرما و پسته به چشم میخورد . چند استکان خالی هم روی میز قرار دارد .در سمت چپ صحنه چراغ پایه داری قرار دارد . در روی دیوار چند تابلوی مینیاتور و اشعار خیام که خوشنویسی شده به چشم می خورد .در روی میز کوچک کنار مبل ، تلفنی قرار دارد .

اعضای خانواده به سریال تلویزیونی شهرزاد چشم دوخته اند .

فرهاد دماوندی و شهرزاد سعادت وارد بازار مسکرهای اصفهان میشوند و به مغازه آقا عطاء میروند .

فرهاد : آقا عطا …آقا عطا….سلام

عطاء : به به آقا فرهاد حالت چطوره … خیلی دیر اومدی ..

فرهاد : احوال شما … خوبی ….

فرهاد رو بسوی شهرزاد بر گردانده و او را به عطاء معرفی می کند

فرهاد : شهرزاد خانم … که صحبت ایشونو  کرده بودم

عطاء :  بله … بله .. خیلی تعریف شما رو شنیده بودم ..  بفرمائید …بفرمائید .

هر سه وارد مغازه شده و روی صندلی می نشینند . دختری با سینی چای نزدیک شده و چائی تعارف می کند .عطا سینی چای را گرفته و آنرا سمت فرهاد و شهرزاد میگیرد .

عطاء : به بخشید خانوم ، حجره درویشی است و پذیرائی هم درویشی .

فرهاد : دست شما درد نکند .

شهرزاد : اختیار دارید ، خیلیم عالیه

عطاء : آقا فرهاد قابل ندوستند که آمدنتون را زود تر به ما خبر بدند تا راسته بازار را براتون چراغونی کنم و گوسفندی براتون به زمین بزنم و یک عروسی قلم زنی هم اینجا براتون بگیرم .

فرهاد : اصلا فکر نمیکردم پیداتون کنم . شما هم که نه تلفنی ، نه نامه ای ، نه تلگرافی…. رفتید و بی نشون شدید . به قول شعرا گوشه عزلت و سکوت پیشه کردید .

عطاء : شما به این همه سر و صدا میگید سکوت ! من از هیاهو به هیاهو کوچ کردم . از هیاهوی باختر امروز و خطرات روزهای  بعد کودتا به هیاهوی راسته قلم زنان .دست کم این هیاهو به یک سینی و آینه و شمعدون ختم میشه که به یه دردی میخوره .

شهرزاد : یعنی فکر می کنید که اون همه مبارزه قبل از کودتا  و زندانی شدنتون پس از کودتا …. یعنی به درد نمی خوره ؟

عطاء : اگر به درد خورده بود خانم ..  من کجا و شغل اجدادی پدر و پدر بزرگم کجا …. که بنشینم اینجا و دق و دلم را سر این مس بی زبون در آرم ؟ کجا این همه جوون از دست میرفتند ؟ دکتر مصدق هم که در بنده و حسین هم تیرباران شد .

فرهاد به شهرزاد نگاه می کند و میگوید :

فرهاد : منظور از حسین ، دکتر فاطمیه … آقا عطاء و دکتر فاطمی یه

مدرسه میرفتند .رفقای گرمابه و گلستان بودند از بچگی .

عطاء : هیچکس مثل من نمی دونست که حسین خدا بیامرز چی چی تو سر داشت .اون همش غم مردم را داشت .همیشه می گفت آیا روزی میآد که نه دستی بسته باشه و نه زبونی . الان چطور شد ؟کجا رفت اون همه خیال و خواست …. تبدیل شد به یه مشت خاک

گریه عطاء

شهرزاد : متاسفم … ولی من فکر می کنم ، همه اون چیزی که پیش اومد .. همه اون خونهائی که ریخته شد … همه آدم های خوش فکری که به زندون افتادند … نمی شه که همه اش یکدفعه باد هوا بشه … حتما هر کدام به موقعش تاثیر خودشونو در تاریخ  میگذارند… شاید زمانش نرسیده بوده … ولی زمانش بلاخره میرسه …نباید نا امید شد .

عطاء : به به ما رو باش که می خواستیم یه جور به عروس خانم هشدار بدیم که مواظب زبون سرخ آقا فرهاد باشید که سر سبزشو به باد نده .. حالا یه نفر باید بچسبد به زبون عروس خانم که اصلا آقولیا وا نمی قله !!!

فرهاد : یعنی آبها هیچ جوری از آسیاب نمی افته .

در سکانس بعدی سریال ، فرهاد و شهرزاد زیر سی و سه پل قدم میزنند و شهرزاد مقاله ای  را که فرهاد برای درج در روزنامه نوشته می خواند

شهرزاد : .. در  جمود زمستان، درختان از ما ایستاده ترند که ما  دوسال است خوابیده ایم و بیدار نمی شویم .انگار بیدار نخواهیم شد …این خواب

زمستانی تا به کی و به کجا …. زمان ما را به یغما میبرد … و ما فراموش می کنیم روزهای دشواری را که شور بهاری در خزان اندوه و سر خوردگی خاموش شد .روزی که قطب نمای وجودمان را گم کردیم و گم شدیم …..

انتهای  سکانس و دیدن کردیت های( اسامی هنرپیشگان و کادر فنی فیلم )  پایان فیلم .

در ضبط دیجیتالی نمایشنامه ، بکرات کلوزآپ آدم های بازی در حین تماشای تلویزیون نشان داده شود .

حسام با ریموت کنترل تلویزیون را خاموش می کند .

  حسام : ببینید ، چطور حسن فتحی ، کارگردان فیلم با قلم و دوربینش سر سپردگی خودشو به آخوند ها نشون میده ؟ این مردک از چه کسی طرفداری می کنه . از کسی که با ملی کردن نفت ، مرتکب بزرگترین خطای سیاسی شد . کاری که مصدق کرد یک اشتباه محاسبه اقتصادی و یک خبط عمده بود . البته تمام تقصیر ها را نباید گردن او انداخت ، تمام اطرافیانش کوچکترین آگاهی از صنعت نفت نداشتند. مشاور نفتی مصدق ، سید کاظم حسیبی ، تحصیلاتش در راه آهن و معدن مس بود . این مردک میگه .. حسین فاطمی یارگرمابه و گلستان مصدق بوده … فاطمی روزنامه نگار با اینکه تعصب شدیدی به مصدق داشت ، می نویسد : نخست وزیری دکتر مصدق ، مقدمه اختلاف در جبهه ملی شد ، زیرا عناصری که سالها مشق اقلیت کرده اند ، خیلی در حفظ وجاهت کوشا هستند ، حالا نمی توانند کار اکثریت بکنند و حکومت را اداره نمایند

مکی پس از خلع ید خیلی مغرور شده بود و بد دهنی میکرد . او به

رفقایش توهین میکرد و تحقیر روا میداشت . حرفهای زشت و درشت میزد . مکی و بقائی و سنجابی که مشاوران مصدق بودند ، سایه همدیگر را با تیر میزدند ، بارها کتک کاری کردند . به گفته دکتر غلامحسین صدیقی ، وزیر کشور مصدق : مشکل ما چه در کادر سیاسی و چه در رده نظامی و فرماندهی این بود که مردانمان انگشت شمار بودند ، ما در آن دوران نیاز به اشخاص با شخصیت و عالم و میهن دوست داشتیم .

فرخ :توقع داشتید ، یکی یه چیزی بگه ، مابقی مثل مجلسیان زمان شاه بگویند : بله  …  احسنت ! در یک جامعه آزاد و دموکراتیک ، همه باید  اعتراض خود را بهر شکل که میدانند ، ابراز کنند .در ضمن حسام خان احترام شما واجبه . … ببینم ، مصدق عالم و میهن دوست و با شخصیت نبود که شما حرف صدیقی را تکرار می کنید ؟

حسام: پس بفرمائید برای اداره یک مملکت ، یک تن کافی است ؟پس فرق بین مصدق با سید علی خامنه ای ، ولی فقیه چیست ؟

سرور : باز ما خواستیم یه فیلم تماشا کنیم ، بچه ها می بینید که باباتون دست از سر هیچکس بر نمیداره .

حسام : خانم ، خواهش می کنم ، جو سازی نکن . اگر یه کلمه حرف ناحق زدم بگو . آخه کجای دنیا میشه با سوار شدن بر موج احساسات مردم عوام و سخنرانی های تحریک آمیز زمامداری کرد .

جمشید : حسام خان ، مگر ملی کردن نفت از لحاظ تاریخی منطبق با

نظریه های سوسیالیستی و کمونیستی نیست ؟ با این حساب میشه به دکتر

 مصدق انگ چپی زد !! آخه در اقتصاد آزاد که بر پایه رقابت بنا شده ،

ملی کردن جائی نداره .

حسام : آفرین …آفرین …یک کلمه هم از مادر عروس بشنویم ! نه جانم به دکتر مصدق نمیشه انگ چپی زد ، هرچند قسمت دوم حرف تو را می پسندم . در اقتصاد آزاد ، ملی کردن ، تنها بازی با واژه هاست و به روایتی دیگر فریب دادن .

فرخ : حسام خان ، فرخ خان ، دکتر مصدق هیچگاه قصد فریب مردم را نداشت . او وطن پرستی بود که دومی نداشت .

جمشید : نه بفرمائید ، شخص اعلیحضرت وطن دوست نبود . عجب !

حسام : آقایون ، خواهش می کنم . به باور من ، هم اعلیحضرت و هم دکتر مصدق هردو عاشق کشورشان بودند ، مشکل آنها که بعدا به طرفداران دو طرف انتقال پیدا کرد ، از سلیقه و نحوه کار آنها سرچشمه گرفته بود .

سرور : یکی از شماها بمن بگه : آیا ملی کردن نفت برای کشور در حال توسعه ای مثل ایران ضروری بود ؟ مکزیک در سال 1938 میلادی ، یعنی 12 سال پیش از مملکتمون ، نفتشو ملی کرد ، ولی جز ناکامی و فقر بهره ای نبرد . کوبا یک نمونه دیگر آنست که همه چیزش ملی شد ولی آیا مردمش روی رفاه را دیدند

ساقی : من با حرفای مامانم موافقم . روزی که جمهوری اسلامی سر کار آمد وهمه چیز را در انحصار سپاه پاسداران وبنیاد هائی نظیر مستضعفان وبنیاد شهید قرار داد که نوعی ملی کردن بود ، البته از نوع اسلامیش ،

همه چیز خوابید . چرخ صنایع از حرکت ایستاد و کارخانه ها و مراکز

تولیدی تعطیل شدند .

جمشید : درست مثل زمان مصدق که بزرگترین پالایشکاه نفت جهان تعطیل و مردم ما به امید دریافت کردن روزی سیصد هزار لیر دست بسوی خزانه خالی دولت دراز کردند .

فرخ : این بی لطفی است که کسی تنها به قاضی برود . تنها گذاشتن مصدق در آن روزگار پربلا توسط مظفر بقائی ، حسین مکی و سید ابوالقاسم کاشانی آخوند ، ضربه به آرمان خواهی دکتر مصدق زد .

جمشید : فرخ جان ، لطف کن بگو : نزدیکی بیش از حد دکتر به توده ای های خائن کار دستش داد .

حسام : ملی کردن نفت ، کار اشتباهی بود .

بابک : پدر جان ، یک سیاستمدار به من نشان بده که اشتباه نکرده باشد ؟ آیا اعلیحضرت که شما به جقه ایشان قسم میخورید ، اشتباهی مرتکب نشدند .

حسام : درست میگوئی پسرم ، ولی بعضی از اشتباهات غیر قابل جبران هستند و به دست دشمنان وطنمان گزک میدهند و آنها از این اشتباه نهایت سوء استفاده را میبرند . گیرم که دکتر مصدق اشتباه اول را کرد . چرا

پنهانی و بدون کسب اجازه از مجلس اسکناس بدون پشتوانه چاپ کرد ؟

بر خلاف نص صریح قانون اساسی ، اختیارات قانونگذاری را از مجلس سلب و بخود اختصاص داد . افزون بر آن با انحلال دیوان کشور و

محاکم اختصاصی ، قوه قضائیه را هم در انحصار خودش قرار داد . اصل تفکیک سه قوه قضائیه ، مجریه و مقننه در زمان ایشان بکلی از بین رفت . شما شاه را به داشتن حکومت مطلقه محکوم می کنید ، در حالیکه حکومت مطلقه از آن دکتر مصدق بود . لایحه ضد خرابکاری دکتر مصدق ، یکی از ظالمانه ترین و مستبد ترین قوانینی است که در تاریخ معاصر ما به تصویب رسیده بود . دولت دکتر مصدق طرح قانون امنیت اجتماعی را به مجلس داد که در آن دست دولت برای تعقیب و زندانی کردن افراد باز گذاشته شد . تمام مغرضین قلم فرسائی می کنند که پس از قیام 32 ، شاه تمام آزادی ها را  سلب کرد . حتی دکتر بقائی هم با قانون امنیت اجتماعی مخالف بود . کاری که دکتر مصدق کرد ، درست مثل طرح امنیت ملی جمهوری اسلامی است که هر مخالفی را با انگ تهدید رژیم سرکوب می کند .دکتر زحمت این را بخود نداد که این طرح را با حقوقدانهائی چون دکتر کریم سنجابی ، دکتر علی شایگان و دکتر شمس الدین امیر علائی مطرح کند .

فرخ : چرا شما چشمان خود را بر روی حقایق بسته اید ، مگر آمریکائی ها نبودند که با هزینه کردن پنج میلیون دلار و راه انداختن پابرهنگان جنوب شهر و لومپن هائی مثل شعبان بی مخ و تعدادی از بانوان محله بدنام ، کودتای 28 مرداد را راه انداختند ؟

جمشید : فرخ عزیز تو هم که حرف توده ای ها را میزنی . چطور میشود که نخست وزیر محبوب مردم ، با مشتی دلار و به خیابان آمدن مشتی لومپن ، سقوط کند . فرخ جان تو اصلا میدونستی که شعبان جعفری اول طرفدار آخوند کاشانی بود و وقتی این شیخ دو دوزه باز از

سوی مصدق رانده و به سمت شاه رفت ، شعبان جعفری هم همراه او شاه الهی شد . در ضمن شما ها اعتقاد دارید که آخوند ها دو دوزه بازی کردند ، مگر حزب توده اینکار را نکرد . کمیته مرکزی حزب توده در اواخر سال 1332 ، چند ماه پس از 28 مرداد ، با یک چرخش 180 درجه ای جزوه ای را منتشر کرد که خط مشی حزب توده را نسبت به مصدق منعکس میکرد : مردم به خوبی میدانند که جبهه ملی چه معجونی است و چگونه استعمار برای فریب توده ها را  به وجود آورده است . مردم هیچ وقت فراموش نمی کنند که پیشوای جبهه ، پیرمرد مکاری که نیم قرن است به اغفال و فریب خلق مشغول است ، در عمر دراز خود ، چه شعبده های رنگارنگی به قالب زده است . مگر همین پیشوا نبود که در مجلس چهاردهم طرح الغای قرار داد نفت را امضاء نکرد ؟ پس چطور جبهه معلوم الحال کمر به الغای قرار داد نفت بسته است ؟ آیا معجزه ای روی داده است ؟

ساقی : آنچه در خلال حرفهای شما دستگیرم میشود ، نقش مخرب حزب توده و نماینده آخوند های شیعه ، ابوالقاسم کاشانی است که باید بیشتر به آن توجه نشان بدهیم . ایکاش طرفداران مصدق و شاه بجای محکوم کردن یکدیگر ، بیشتر روی این دو گروه کار میکردند . به سخنان و

عملکرد آخوند ها و حزب توده پیش و پس از ماجرای 28 مرداد توجه بیشتری نشان میدادند. باور کنید ، اگر اینکار صورت میگرفت ، ما امروز مشکل شاه و مصدق را نداشتیم .

فرخ : حاصل اشتباه مصدق ، خیانت حزب توده ، دو دوزه بازی کردن کاشانی هر چه بود ، برای مردم ما پس از کودتای 32 چه ارمغانی آورد

؟ حذف آزادیهای فردی و اجتماعی ، سانسور مطبوعات ، از بین رفتن امنیت قضائی ، دزدی های کلان ، ریخت و پاش های مالی و زندانی شدن روشن اندیشان و دگر اندیشان  .

جمشید : جای شاه و دکتر مصدق خالی که ببینند ، آخوند ها چه بهشتی برای ما ساخته اند !!!

حسام : آقا جان داریم جدی حرف میزنیم .

ساقی : آقا جون ، عمو جان راست میگه

حسام : در حسن نیت اعلیحضرت نباید کوچکترین شک روا داشت . وقتی رزم آراء به قتل رسید ، شاه ، حسین علاء را که مورد اعتمادش بود به نخست وزیری انتخاب کرد . شاه می خواست تا علاء با کاردانی و روابط دوستانه ای که با مجلسیان داشت ، مسئله نفت را حل کند ، اما آتشی که دکتر مصدق در سراسر ایران روشن کرده بود ، چنان زبانه می کشید که تنها شخص شاه قادر به خاموش کردن آن بود . از این روی پس از دو ماه زمامداری علاء ، شاه برای آرامش کشور به دکتر مصدق

رجوع و از او خواست تا نخست وزیر بشود . مصدق با ارائه طرح 9  گانه خود در امر ملی کردن نفت پافشاری کرد و قانون ملی شدن صنعت نفت در اردیبهشت 1330 به تصویب مجلسین رسید .

فرخ : حسام جان ، این حسن نیت شاه نبود ، شاه چاره ای غیر از آنچه تو گفتی نداشت . طوفانی که دکتر مصدق بپا کرد در تمام تاریخ ایران بی

سابقه بود . اگر غیر از این بود تا کنون صدها کتاب راجع به آن ننوشته

بودند .

سرور : فرخ جان میتوانی بمن بگوئی ، حاصل این صد تا کتاب نوشته شده تا امروز چه بوده ؟ اگر این کتابها کار ساز بودند ، چرا امروز قدرت در دست دو قطب میهن خواه ، یعنی طرفداران میهن پرست شاه و طرفداران میهن خواه دکتر محمد مصدق نیست . این وسط چه گروهی از این نفاق سود جسته و در قدرت ماند ؟ آیا تو کسی غیر از آخوند را در میدان می بینی ؟ سال 57 ، آخوند از این نفاق ما سود جست و جبهه ملی و طرفداران وطن پرست مصدق که مخالف شاه بودند  را نردبان بالا رفتن خود قرار داد و زمانیکه به قدرت رسید ، یا آنها را

کشت و یا به زندان انداخت و یا آواره ساخت . یکبار از

خودمان نپرسیده ایم : چرا پس از چهل سال هنوز ، آخوند ها به جنگ بین شاه و مصدق دامن میزنند . خیلی روشن است : قدرت آنها در نفاق ما خلاصه میشود .

فرخ : سرور عزیزم : آیا مدرکی میتوانی به من نشان دهی که ادعای مرا رد کند .

ساقی : چه ادعائی دائی جون

فرخ : تقریبا تمام مردم ایران از انتخاب دکتر محمد مصدق به نخست وزیری خرسند بودند . حزب توده که غلام حلقه بگوش روس ها بود و جمعیت کثیری از طبقات مختلف را در پرتو تبلیغات درو غین خود جذب کرده بود و 25 هزار عضو و بیش از نیم میلیون تن طرفدار داشت ، روی کار آمدن مصدق را بهترین وسیله برای متزلزل شدن پایه های سلطنت شاه می دید . در آن موقع اعضای جبهه ملی هم سخت طرفدار دکتر مصدق بودند . مذهبی ها ، خصوصا فدائیان اسلام ، به رهبری آیت الله کاشانی

و  جامعه مجاهدین اسلام نیز در جدال با دربار و شاه ،

تمایل به سمت دکتر مصدق داشتند . این دو گروه یعنی توده ای ها و مذهبی ها ، مصدق را فدا کردند تا به خواست های خود برسند .

من به جرات میگویم : هیچ زمامداری به اندازه مصدق در روابط بین المللی تاثیر گذار نبوده است . کشور های تحت سلطه استعمار ، مثل

مصر از مصدق الگو گرفته و انگلیس ها را از کشورشان بیرون و کانال سوئز را ملی کردند . مردم الجزایر برای استقلال خود از دست فرانسوی ها ، از دکتر مصدق الهام گرفتند . عراقی ها ، بحرینی ها تظاهرات شدیدی علیه شرکت های نفت انگلیس و آمریکا راه انداختند . مجله تایمز دکتر مصدق را مرد سال انتخاب و عکسش را روی جلد مجله چاپ کرد .

حسام : فرخ جان ، ملل جهان از مصدق الگو گرفتند ، عایدی کارهای او برای ما چه بود ؟

با تامین کاهش نفت توسط کویت ، عراق و عربستان ، در آمد ما بخاطر ملی کردن نفت  به صفر رسید .بزرگترین پالایشگاه جهان سه سال بسته شد . عربستان از ما جلو افتاد . تمام امتیازات خودمونو در شرکت های تابعه نفت انگلیس از دست دادیم . بیش از 60 هزار کارمند و کارگر بیکار شدند . اون موقع 100 میلیون تومان زیان بما وارد شد .

جمشید : اگر به نرخ امروز دلار حساب کنیم ، چیزی نمیشه !!!

ساقی : عمو …..

حسام : خجالت بکش …. کی میخوای بزرگ بشی ….

جمشید : داداش ، من خیلی وقته بزرگ شدم و کسی نمی بینه . به بخشید ، فرمایشات شما چه دردی را دوا میکنه . چرا بجای بمیان کشیدن نام شاه و مصدق ، فکری برای دفع آخوند بی پدر و مادری که این اختلاف را بین ما انداخت و حالا داره به ریش ما می خنده ، نمی کنید .

ساقی:آقاجون ، عمو راست میگه . 65 ساله که شما بزرگان ما،  دست از بازی شاه و مصدق بر نمیدارید. این خصومت ، این نفاق تا زمانیکه ادامه داشته باشه ، آخوند از اون سود جسته و به ترکتازی خودش ادامه میده .

جمشید : قربون دهنت … ساقی جون که حرف دل عموتو زدی ….

فرخ : تا مسائل تاریخی برملا و حل نشه ، شکاف بین طرفداران شاه و مصدق پر نمیشه . وضع اقتصادی – سیاسی ایران پس از کودتا ی 32…

حسام :  کودتا ، نه ، قیام …

فرخ بدون توجه به اصلاحیه حسام

فرخ : شبیه وضع بیماری بود که پزشک حاذقی چون دکتر محمد مصدق غده بزرگی از مغز اون بیرون آورد .

جمشید : فرخ جان ، وقتی دکتر ، غده را در آورد ، چه بر سر بیمار آمد ؟ مرد !!!! احسنت و مرحبا گفتن ما برای موقع عمل بود . وقتی مریض

را به بخش آوردند تا دوره ریکاوری را طی کند ، چه بر سرش آمد ؟ این عمل سه سال طول کشید . صدای احسنت و مرحبا هنوز در گوش بسیاری از زنده های ما می پیچه . نطق های آتشین مظفر بقائی ، سید علی شایگان ، حسین مکی ، سید حسین فاطمی ، کریم سنجابی در مدح مصدق ، اجازه نمیداد تا کسی حال مریض را بپرسد !

فرخ : جمشید جان اشتباه تو اینجاست که فکر میکنی ، مریض را مصدق کشت . نه جانم مریض را ، شاه کشت که پس از کودتای 32 ، آزادی های نسبی را گرفت . روزنامه های کثیر الانتشار را تعطیل کرد .

احزاب را از بین برد و جاش دو تا حزب دولتی و فرمایشی گذاشت . انتخابات مجلس شورای ملی فرمایشی شد . آزادی گفتار و نوشتار سلب شد و یک دوره اختناق شدید پدید آمد .

سرور : فرخ عزیز ، تو اگر جای شاه بودی چکار میکردی ، میگذاشتی تا شاه دست حزب خائن توده را باز بگذارد تا مملکت را دو دستی تحویل روس ها بدهند ؟

حسام : این فرخ ما در شیدائی دکتر محمد مصدق غرق شده . بررسی اسناد وزارت خارجه بریتانیا نشان میدهد که در ترازنامه 1949 میلادی ، کمپانی نفت انگلیس 53 میلیون لیراز کل 81 میلیون لیر سرمایه گذاری در صنعت نفت ایران را که شامل کلیه تاسیات میشد را باز گردانده بود . کافی بود در بین یاران دکتر مصدق یک حسابدار خبره وجود داشت و به تیم مصدق می گفت : با پرداخت 28 میلیون لیر صاحب کل تاسیات می شویم و مالکیت آنها نصیب ایرانی میشود ، نه اینکه با ندانم کاری دست

به عملی بزنیم که شرکت نفت انگلیس ، 60 در صد این 28 میلیون لیر را به آمریکائی ها و فرانسوی ها به 600 میلیون لیر بفروشد و با 40 درصد باقیمانده در کنسرسیوم نفت ایران شریک شود . فرخ جان ، تحریک فضای ضد انگلیسی توسط حزب توده و جبهه ملی ، کار دست ما داد . دکتر مصدق را آخوند ها و توده ای ها بدبخت کردند . این مرد وطن پرست ، گول این دو طبقه را خورد .

فرخ : ایکاش شما فامیل محترم ، کمی به مسائل پشت پرده هم توجه نشان دهید . آیا شما خاطرات ایدن را خوانده اید از هریمن و نقش او چه میدانید

؟ کدام آدم وطن پرستی مثل مصدق مقابل ترومن و چرچیل ایستاده و گفت : ایرانیان خر نیستند که باز بگذارند آنها را افسار کنند !!! البته خود مصدق از گفتن ایرانیان خر پوزش خواست و گفت : در حین عصبانیت این کلمات دور از نزاکت و ادب را به هندرسن گفته ام . تاسف اینجاست که شخص شاه که از نیت پاک مصدق بخوبی آگاه بود بجای اینکه با آمال و آرزوهای ملت خود که آزادی و استقلال مملکت بود ، موافقت کند و با دولت دکتر مصدق همراهی و مساعدت کند ، نه اینکه با یک کودتای آمریکائی ، او را ساقط نماید . ایدن و آچسن دو وزیر خارجه انگلیس و آمریکا از کنفرانس آتلانتیک شمالی که در لیسبون بر گزار شد ، سود برده و مذاکرات خود را در خصوص نفت ایران از سر گرفتند . انگلیس ها از آمریکائی ها خواستند تا در کار استخراج نفت ایران همکاری و بهتر بگویم ، مداخله کنند . آمریکائی ها برای دکتر مصدق بپا گذاشته بودند که اگر دکتر با روس ها تماس گرفت ، آنرا به دولت خود اطلاع

دهند .در آن زمان روس ها با کمک حزب توده باعث شدند که چند بار

سادچیکف ، سفیر روسیه با دکتر در منزلش ملاقات داشته باشد . البته من در کتاب خاطرات و تالمات دکتر مصدق رویه 184 خوانده ام که ملاقات دکتر با روس ها سر مسئله شیلات شمال بود و ارتباطی به مسئله نفت نداشته است .

حسام جان ، سرور عزیز ، جمشید .. بابک و ساقی عزیزم ، آیا شما راجع به توطئه 9 اسفند که در آن عده ای از دربار ، شخص آیت الله کاشانی که تا دیروز طرفدار مصدق بود و آن روز به صف مخالفان او پیوسته بود و حتی برخی از اعضای جبهه ملی با هم توطئه و وانمود

کردند که دکتر میخواهد شاه را از مملکت خارج کند ، بنابراین آنها منتظر بودند تا مصدق از کاخ خارج شود تا او را گرفته و به دهانه توپ ببندند و کاشانی بر جنازه دکتر نماز میت بخواند .

مطالبی که تا امروز راجع به 9 اسفند و خروج شاه و توطئه به قتل رساندن مصدق نوشته شده در پرده ابهام قرار دارد . مصدق یک جور میگوید ، شاه در کتاب ماموریت برای وطنم طور دیگر میگوید . آنطوریکه باید و شاید کسی راجع به نقش هندرسن ، سفیر آمریکا موشکافی نکرده .

جمشید : فرخ جان ، فکر میکنی ، اگر زنده یاد دکتر محمد مصدق زنده بود و سال 57 را می دید به هندرسن چی می گفت ؟

بابک : عمو جان ، اگر را کاشتیم در نیآمد ! هیچوقت یادم نمیره که

ژیسکار دستن فرانسوی که خودش در سقوط شاه شرکت داشت ، با

تعجب گفته بود : مگر میشود ، یک ملت ، میلیونی دست به خودکشی بزند . سال 57 با نکاتی که شماها  به آنها اشاره می کنید ، یک نکته غیر قابل انکار در ذهن من روشن شده که ملت و سیاستمداران ما به روحانیت و حزب توده ، بازی را باختند . حاصل این باخت را در سال 57 با فریبی که خمینی مردم ، ارتشیان ، استاد های دانشگاه ، سران جبهه ملی ، مجاهدین ، فدائیان و گروه های

چپ را داد ، میتوان دید . آخوند ها با رو در رو قرار دادن دو جبهه وطن پرست ، یعنی طرفداران شاه و طرفداران دکتر مصدق به مقصود خود رسیدند و زمانیکه بر اریکه قدرت نشستند ، یاران  و همفکران مذهبی خودشان را از میدان بدر کردند .

تا امروز هر مطلبی که در این خصوص نوشته و انتشار یافته است ، مغرضانه بوده است . مگر میشود یک تن به شاه تعصب داشته باشد و قلمش راجع به وطن پرستی های مصدق بچرخد و یا درست عکس آن که مصدقی ها راجع به ایران خواهی رضاشاه بزرگ و فرزندش محمد رضا شاه مطلبی در خور سپاس از خدمات آنها بنویسند . از این نفاق که عامل

اصلی آن روحانیت شیعه بود ، چه کسی سود برده که 65 سال است با این بازی بر گرده مردم ما سوار شده است ؟

ساقی : درود به برادر گلم ، که با تیز بینی نیشتر بر دمل چرکینی کشید که تا امروز پدران و مادران ما از درک آن عاجز مانده بودند . جا دارد آن کسانیکه هنوز در پیله فریب آخوندی و حزب توده گرفتارند با مروری مجدد بر نوشته ها  که صد البته برای امروز مملکت ما یک غاز هم ارزش ندارد وصرفا برای روشن شدن خود

آنهاست ، اینکار را بکنند .

بابک : آقا جون ، مامان سرور ، عمو جان ، فرخ خان و جمشید عزیز

من زمانی به دنیا آمدم که جنگ ایران و عراق تموم شده بود . اما در تمام طول این سالها، تیره روزی و خاکستر نشینی مردم کشورم را با پوست و استخوانم لمس کردم . در دانشگاه دانشجوی ستاره دار شدم . فقر و بدبختی مردم ، اعتیاد و فحشاء هموطنانم را دیدم . شاهد دزدی ها ، اختلاس های نجومی و قتل و کشتار دگر اندیشان میهنم بودم . بهت زده به حراج خاکم ، کشورم نظاره کردم و می بخشید ، گاهی از فرط خشم نسبت به ندانم کاری شما بزرگان ناسزا گفتم که چه سرنوشتی را برای ما رقم زدید . سال 57 فریب

آخوند ها و حزب خائن توده را خوردید و کشور را به اشغالگران دستار بند تازی پرست سپردید . با این ندانم کاری بزرگ ، دست از تنگ نظری و لجاجت بر نداشتید و برای فریبی که خورده بودید ، موضع گیری هائی که در خور شان شما نیست اتخاذ کردید . در این چهل سال هیچگاه نخواستید تا متحد شوید .

بابک رو به پدرش می کند و میگوید :

بابک : آقا جون ، یادتونه ، تابستون چند سال پیش که رفته بودیم بابلسر کنار دریا ، به من و ساقی یک ترکه چوب دادید و گفتید : این ترکه را بشکنید . من وساقی نگاهی بهم کردیم و به راحتی ترکه هایمان را شکستیم . شما گفتید : حالا دو قسمت شکسته را کنار هم بگذارید و بشکنید . ما اینکار را کردیم ، اما به آسانی بار اول نبود . درخواست شما دوبار دیگر که تکرار شد ، ما دیگر قادر به شکستن ترکه ها نبودیم . شما با خنده گفتید : با اتحاد هیچکس نمی تواند به شما آسیب برساند . آقا جون ، شما که این درس را بما دادید ، پس چرا،  امروز که آزادی کشورمان بستگی به اتحاد نیروهای وطن خواه دارد ، دست از بازی مسخره شاه و مصدق بر نمیدارید . چرا شما و دائی جان فرخ در

یک خط حرکت نمی کنید ؟ اصرار بر داشتن یک تعصب کودکانه ، آیا بر نابودی میهن و در فقر و فلاکت زندگی کردن خود و مردم و نداشتن آزادی ، شادی ، امید و فردائی روشن می چربد ؟ امروز ما جوانان اول باید ایران اشغال شده را از دست تازی پرستان دستار بند نجات بدهیم و بعد این ویرانه را بسازیم و مهمتر از همه نگهداری کنیم تا بار دیگر مردم ما و خصوصا جوانان به دام تبهکاران مذهبی و سر سپردگانی چون علی شریعتی و سید حسین نصر و احمد فردید و جلال آل احمد نیفتند . آقا جون … اختلاف سیاسی شاه و مصدق که 65 سال پیش اتفاق افتاد و یا جنگ بر سر کودتای 28 مرداد ، یا قیام 28 مرداد ، حتی یک گره از هزاران گره کور ما را باز نمی کنه . مسئله شاه و مصدق نه ارتباطی بما داره و نه به درد ما میخوره و صادقانه بگم ، هیچ تجربه و آگاهی خاصی نداره که بخواهیم از آن استفاده کنیم و بگویئم : گذشته چراغ راه آینده است . آقا جون ، نفت این چراغ 65 ساله که تمام شده و آخوند با پیه  نفاق شما ها با هم  اونو روشن نگهداشته .آقا جون … فرخ خان … مادرم …. جمشید خان .. شاه و مصدق به تاریخ پیوستند . توی

کشورهای مترقی و پیشرفته ، پیش از انتخابات ، سران احزاب و طرفداران آنها پدر همدیگر را در می آورند ، برای هم میزنند ، جو سازی می کنند ، ولی بعد از انتخابات همشون برای سربلندی کشورشون و رفاه مردم دوشادوش قدم بر میدارند . این چه بدبختی بزرگی است که نصیب ما شده . پس از 65 سال بجان هم می افتیم که شاه چه گفته و چه کرده و مصدق چه گفته و چه کرده . آنها برای ایران قلبشان می طپید .آنها عشقشان سربلندی ایران و ایرانی بود . هر دو در راه وطن جان دادند و مثل تمام سیاستمداران تاریخ که مرتکب اشتباه میشوند ، آنها نیز اشتباه کردند . امروز ما باید با خنثی کردن ترفند آخوند دغلکار و حیله ساز  ، کشورمان را آزاد و آنرا بسازیم . کاری کنیم که اعتبار و آبرو بما بر گردد . ما باید طرحی نو ارائه بدهیم که هیچ رابطه ای به 65 سال پیش نداشته باشد . سیاست های 65 سال پیش کار نکرد . به امروز فکر کنید . یک سیاستمدار واقعی آنکسی است که با جریانات روز خودش را همگام کند . من به آن فردی که مغزش در سال 32 یخ زده ، نه تنها سیاستمدار نمی گویم ، بلکه او را خائن به مردم و میهن می شمارم . چهل سال است که آخوند ها سر ما و اپوزیسیون خارج از کشور را با نفاق بین شاه و مصدق گرم کرده اند . یک روز باید به این بازی ایران بر باد ده خاتمه داد . آنروز که طرفداران میهن دوست شاه با طرفداران میهن خواه دکتر محمد مصدق دست اتحاد بدهند ، روز مرگ آخوند های اشغالگر تازی پرست است .

ساقی : درود به برادر گلم … در این زمانه پر بلا که کشور ما در سلطه تازی پرستان بی وطن که چون اختاپوس و بختکی روی آن چنگ انداخته اند بسر میبرد ،  مطرح کردن مسئله شاه و مصدق ، تنها برداشتن تیشه و زدن آن به ریشه خودمان است . آخوند با نفاق ما زنده است . اگر تا امروز ، آخوند ها با این همه مشکلات اقتصادی ، سیاسی ، اجتماعی و فرهنگی سر کار مانده اند بخاطر تفرقه ماست . امروز هر فردی که به طرفداری از شاه و مصدق به نفاق بین مردم دامن بزند ، دشمن ایران و ایرانی است .

از دیماه گذشته که فصل جدیدی در تاریخ مبارزه ایرانیان علیه امپراتوری 1400 ساله اسلام و آخوند ها گشوده شد ، مردم ما یک صدا خواهان جدائی دین از سیاست هستند ، خواهان سرنگونی بدوی ترین ، مخوف ترین ، واپسگرا ترین ، فاسد ترین و جاهل پرور ترین حکومت جهان که همانا ولایت فقیه است ، هستند . حال ما جوانان اجازه نمیدهیم که شما ها با افکار منجمد خود سد راه ما بشوید . آقا جون … دائی جون …  بگذارید ما بدون دغدغه های فکری شما که به هیچ وجه به درد امروز نمیخوره و سالها به عنوان سدی برای حصول آزادی در کشورمان عمل کرده  ، کاری نداشته باشیم و به راه خودمان برویم .شاه و مصدق به تاریخ پیوستند ، قضاوت آنها تنها در درس تاریخ دانشکده های ادبیات و علوم انسانی و تاریخ نگاران بی طرف ، باید صورت گیرد . . ما اجازه نمیدهیم تا این سم کشنده را که آخوند و حزب خائن توده به شما ها تزریق کردند  ، بما هم تزریق کنید .

جمشید از جا بلند میشود و در حالیکه دست میزند میگوید

جمشید : بابا دمتون گرم … حسام خان … سرور خانم … من که باور نمی کنم این دو پهلوان را شما ها تربیت کرده باشید ..

ساقی :  عمو جون …..

جمشید : شوخی کردم … باور کنید من شخصا در مقابل بینش تو و برادرت سر تعظیم فرود می آورم . به راستی دست مریزاد . با این فکر من مطمئن هستم که آزادی سرزمینم را خواهم دید .

تلفن اتاق زنگ میزند ، بابک آنرا بر میدارد و پس از چند لحظه رو به

ساقی کرده و میگوید

بابک : ساقی ، بهزاد و مهرنوش میگن ، می خوان برند سینما … دلت میخواد ما هم برویم ؟

ساقی : بدم نمیآد

بابک و ساقی اتاق را ترک می کنند .

سرور : بچه ها خوش بگذره …. شب زود بیآئید …. مواظب خودتون باشید.

سرور ، ضمن خارج شدن از اتاق میگوید

سرور : من هوس چای تازه دم کرده ام ، همتون می خواهید ؟

صدای بله همه بگوش میرسد . حسام از جا بلند میشود ، از اتاق بیرون

رفته و لحظاتی بعد با یک کتاب بر میگردد.

حسام : فرخ جان … بیا اینو بخون تا روشن شی

فرخ :کتاب چیه ؟

حسام : آسیب شناسی یک شکست دکتر علی میر فطروس . بخوان تا بدانی که دکتر محمد مصدق پل انتقال یا ارتباط تجربیات تاریخی ملت ما از انقلاب مشروطیت به انقلاب اسلامی سال 57 است .

فرخ : این اوج بی لطفی آقای دکتر میرفطروس است که تصور می کنند ، دکتر محمد مصدق جاده صاف کن ، خمینی وژن بوده . اتفاقا من کتاب

ایشان را همراه با کتاب سوداگری با تاریخ آقای محمد امینی خوانده ام .

در این کتاب آقای محمد امینی با سند و مدرک به آقای میر فطروس پاسخ داده اند .

جمشید : من هم هر دو کتاب را خوانده ام .اینگونه بحث ها به مخالفان و موافقان شاه و دکتر محمد مصدق محدود نمی شود . نکته مهم و درخور اهمیت این است که اینگونه بحث ها ، آنهم پس از 65 سال به چه درد امروز میخورد ؟ من منکر این پژوهش ها نیستم . جای این پژوهش ها در کلاس درس تاریخ است .مطرح کردن این مسائل و دمیدن در آتش نفاق بین دو گروه میهن پرست شاه و مصدق تنها به سود دستار بندان اشغالگر و تازی پرست جمهوری اسلامی است .

فرخ : مگه میشه …. به راحتی از کنار همه چیز گذشت !!! من که نمی تونم تلاش های وطن پرستانه دکتر مصدق را در شورای امنیت سازمان

ملل برای محکوم کردن انگلیس از یاد ببرم !

حسام :  کدوم تلاش … مصدق اگر زرنگ بود … اگر در داد و ستد های دیپلماتیک کمی انعطاف داشت .. که آچ مز نمی شد وبا دست خالی به تهران بر نمی گشت …. فرخ جان این ها برای کسانی بگو که سرشون تو حساب نیست . مصدق در آمریکا تنها بود ،حتی  یکی از مشاورانی که همراه برده بود به درد نمی خوردند ….  در ضمن اختلافات بین المللی را نمی توان با غوغا سالاری و نمایشات خیابانی و شعار های عوام

الناس حل کرد . باید علل موجه را یافت و آنها را از بین برد . تغییرات

پدید آمده با اصل علت و معلول با هم مرتبط هستند و رابطه علیت ، یک

رابطه علمی خدشه ناپذیر است . باید به این نکات توجه داشت … الله بختکی که کاری درست نمی شود … بینش و دانش آن کار ، خصوصا سر مسئله ای به این بزرگی باید وجود داشته باشد . …آیا پشنهاد های ماک گی را بیآد میآری یا برات بگم .

جمشید : کنجکاوم که بدانم ….هر چند  خوب شد که بابک و ساقی رفتند و شاهد نفاق و جدال شما نیستند .

حسام : کدوم جدال …. فقط داریم حرف میزنیم … پیشنهادات ماک گی بشرح زیر بود : یک شرکت نفت ملی ایران تاسیس میشه که مسئولیت کامل استخراج و بهره برداری و حمل و نقل را به عهده خواهد داشت .

پالایشگاه نفت آبادان به یک شرکت غیر انگلیسی فروخته خواهد شد که کارکنان فنی را خودش انتخاب بکند . قرارداد با این سازمان 15 سال

اعتبار خواهد داشت که دست کم سالی 30 میلیون تن نفت را باید بفروشد . قیمت نفت با توافق بین ایران و انگلیس تعین خواهد شد . اجرای این طرح باعث میشود تا بهره نفت ایران ، پنجاه ، پنجاه بیت دو کشور ایران و انگلیس تقسیم شود . این روش ، همان روشی بود که در عربستان اجراء میشد . اما چی شد …. بقیه شو تو بگو …

فرخ : درست میگی … اما درد ما نداشتن مشاوران کارآموزده و لایق بود ..

حسام : فرخ جان … مشاوران را که من انتخاب نکرده بودم … آخه شخصی مثل مهندس حسیبی که تو عمرش یک بار بوی نفت به مشامش نرسیده و مهندسی راه آهن داره که نباید مشاور نفتی مصدق بشه !

فرخ : درست میگی … در آمریکا دکتر بقائی کار را خراب کرد … مصدق راضی به پیشنهاد ماک گی بود … ولی در جشن سفارت آمریکا که اسفندیاری به مناسبت تولد شاه گرفته بود ، اون بود که گفت : دکتر .. شما اگر پیشنهاد ماک گی را قبول کنید ، با انتخابات مجلس هفدهم چکار می کنید … شما به مردم ما قول ملی شدن نفت را داده اید !! مردم ایران به این نتیجه ها راضی نیستند !!! ما دوره هفدهم را می بازیم !!!

جمشید : عجب … عجب … مردم ما … این مردم ” ه ” را از  “ب ” تشخیص نمیدهند … در تمام جوامع ، فرق نمی کنه که ایران باشه یا آمریکا و یا آلمان … سه درصد از مردم این کشور ها ، جامعه را رهبری می کنند و 97 درصد پیرو تصمیم این سه درصد هستند که البته

در این سه درصد ، آدم هائی مثل مظفز بقائی فراوونه !

در این موقع ، سرور با سینی چای وارد میشه و استکانهای چای را مقابل حاضرین میگذارد

سرور : درست شنیدم …. جمشید ، تو اعتقاد و باورت اینه که مردم ما  ه را از  ب  تشخیص نمیدهند … تو که تا دقایقی پیش تا کمر مقابل بابک و ساقی خم شدی …. به بینش آنها دست مریزاد گفتی .. ببینم .. بچه های من جزو سه درصدی های دزد و جنایتکار و وطن فروشان حاکم هستند ، یا جزو 97 درصدی های مردم کشور ؟

جمشید : زن داداش … ناراحت نشو … من از خودمون دلخورم که سال 57 آن خبط بزرگ را مرتکب شدیم … وگرنه ، دید من از دیماه سال گذشته به اینور عوض شده . من نوزائی عقلانی را در جوانان دیدم … من رنسانس فکری را در کشاورزان اصفهانی که در نماز جمعه پشت به امام جمعه کردند و گفتند : پشت به دشمن … رو به میهن .. دیدم . صدای شعار آنها که نشان از پیدا کردن شناسنامه گم شده آنها و رسیدن به هویت ملی است را شنیده ام .

صدای زنگ در بگوش میرسد . سرور از اتاق خارج میشود . صدای او از بیرون اتاق بگوش میرسد :

سرور : مگه شما نمی خواستید برید سینما

سرور همراه بابک و ساقی وارد اتاق میشوند .

ساقی : سر خیابون ، گشت ارشاد به ما گیر داده بود که من که هستم که در اتوموبیل این آقا نشسته ام. من هرچی می گفتم ، این آقا برادرمه

بخرج آنها نمی رفت . شانس آوردیم سید نصرالله خان بنگاهی ما رو دید و به گشتی ها گفت : بابا اینا بچه های حسام خان محلاتی هستند . با وساطت نصرالله خان ، گشت دست از سر ما برداشت و ما هم که حسابی حالمون گرفته شده بود از خیر سینما گذشتیم و به بچه تلفنی ماجرا را گفته و پوزش خواستیم .

بابک : ما که به سینما نرسیدیم ، امیدوارم آقا جون و دائی جون به تفاهم رسیده باشند .

فرخ : فکری بسرم رسیده که خوب شد با همگی در میان بگذارم . بهتره در این شرایط حساس که جمهوری اسلامی در منگنه تحریم ها داره له میشه ، کدورت را موقتا به کنار بگذاریم و پس از فرو پاشی رژیم آخوندی این مهم را به کمیته حقیقت که در مجلس تشکیل میشه واگذاریم که آنها به حساب شاه و مصدق رسیدگی کنند .

بابک : هیچوقت فکر نمیکردم که افکار منجمد شده و یخ زده تا این اندازه فرد را اسیر خودش بکنه . بزرگان ما ، سران جبهه ملی فریب حزب توده و آخوند ها را خوردند و مملکت ما را به آخوند ها سپردند . آخوند ها از نردبان بازرگان ها ، سنجابی ها ، فروهرها و سیف فاطمی ها بالا رفتند و بعد تمامی آنها را تار و مار ساختند . آیا ما باید بازیگر پیس  نفاق و شکافی که آخوند ها نوشته اند باشیم . دائی جان پیشنهاد شما ، یعنی سلب مسئولیت و فرار از زیر بار گناه فریبی است که خورده اید ، کمیته حقیقت پیشنهادی شما ، یعنی اجازه حیات دادن به مسئله شاه و مصدق  به عنوان عامل دو دستگی ، نفاق و کدورت است است که برای مردم ما ، خصوصا جوانان هیچ جاذبه ای ندارد . شده یکبار مثل بیشتر

مردم دنیا وقتی خواستیم اتاق را تمیز کنیم ، آشغالها جمع آوری شده را به ظرف زباله بیندازیم ، نه اینکه گوشه فرش را به کناری زده و آشغال ها را زیر آن پنهان کنیم . کمیته حقیقت ، همان آشغالهائی است که دارید زیر فرش پنهان می کنید . همانطوریکه گفتم : ما هیچ رغبتی به کش دادن مسئله شاه و مصدق نداریم .

بابک و ساقی اتاق را ترک می کنند .

حسام و فرخ ، همزمان از جا بلند میشوند به سمت همدیگر میروند . آن دو با هم دست میدهند .

حسام : تا امروز اشتباه کردیم و گول آخوند ها را خوردیم … بهتره دور این حرفها را یک خط بزرگ بکشیم و فکر کنیم ، چطور میتونیم به جوانان کمک کنیم ، .

فرخ : پس از سالها فریب خوردن … امشب دو زاری کجم افتاد … چقدر ما آب به آسیاب دشمن ریختیم.

سرور : چائیتون سرد شد …..بزرگترین کمک ما به جوانان اینه که آتوئی که دست آخوند ها دادیم ، پس بگیریم . با آشتی ملی ترفند این تازی پرستان بیگانه و بی وطن را خنثی کنیم . کار سختی نیست . امروز برای نجات میهن باید از افکار موذی و نفاق بر انگیز فاصله بگیریم .با خودمان صادق باشیم و کمی بیندیشیم که آزادی ایران و ایرانی مهمتر است یا دامن زدن به جنگ بین شاه و مصدق .جنگی که کوچکترین سودی برای ما نداشته ولی بزرگترین حربه دست  دشمنان واقعی ایران و

ایرانی ، دستار بندان اشغالگر تازی پرست است. پایان