Image result for holocaust pictures

هشتم بهمن ماه، روز جهانی هولوکاست

هشتم بهمن 27 ژانویه روز جهانی هولوکاست

Image result for holocaust remembrance day

واژه ی هولوکاست برآمده از زبان یونانی و به چم همه سوزی و کشتار همگانی است.

این واژه پس از جنگ جهانی دوم جایگاه بسیار ویژه یی در فرهنگ سیاسی پیدا کرد تا نگاه همه ی مردم جهان را به یک پدیده ی بد شگون بکشاند و آنان را در برابر اینگونه کُنش های بد فرجام همازور کند.

از سال 1941 تا پایان سال 1945 نزدیک به یازده میلیون تن از مردم جهان، از زن و مرد و کودک و پیر و جوان تنها بگناه باورداشت های دینی یا سیاسی، و یا وابستگی به یک تیره مردمی به زشتترین چهره بدست سپاهیان آلمان نازی کشته شدند.

در سال 1935، آدلف هیتلر یاساهای نورنبرگ (Nürnberger Gesetze) را پیش کشید. آماج از این یاساهای های نو آورد، پاسداری از تخمه و نژاد مردم آلمان بود که از دیدگاه نازی ها، تخمه و نژاد برتری شناخته می شد. برابر یاساهای نورنبرگ، آلمانی تباران از زناشویی با یهودیان و مردمان دیگری که شهروند آلمان نبودند باز داشته شدند. آلمانی تباران به هیچ روی نمی بایست با یهودیان داد و ستد می کردند.

شایان یاد آوری است که جُنبش یهود ستیزی یک پدیده ی نو آورد نبود که از اندیشه و گفتار و کردار آدلف هیتلر برآمده باشد، این جُنبش ریشه یی بسیار کهن تر از روزگار هیتلر داشت. یهود ‌ستیزی از سده ی دوم زایشی برگ برگ تاریخ اروپا را به ننگ آلود و از سوی کلیسای مسیح ( که خود یهودی بود) به سختی پی گرفته شد. از سده های چهارم و پنجم که مسیحیت دین دولتی شد، آموزه های مسیح از کلیسا رَخت بربستند و جای خود را به آیین شرم آور یهود کشی و یهود آزاری سپردند، در سده های سیاهی که در اروپای مسیحی دین و دولت این همان بودند، بفرمان پدران کلیسا، کنیسه های یهود ویران و یهودیان بنام فرزندان شیطان از هیچ آزار و شکنجه یی بر کنار نماندند.

پدران کلیسا به مسیحیان ساده دل باورانده بودند که یهودیان کودکان مسیحی را می کُشند و خون آنها را در اجرای آیین های دینی و درمان بیمارانشان بکار می برند!.. زهر در چاهها و چشمه ها می ریزند!.. بیماری و مرگ را در همبودگاههای مسیحی می گسترانند!..

نبود سامه های بهداشتی در اروپا و انداختن گناه بیماریهای واگیر

و مرگ و میر گسترده به گردن یهودیان!.

تا سده ی سیزدهم زایشی و پس از آن نیز شهروندان پاریسی بجای آبریزگاه کاسه هایی در کنار خوابگاه خود می گذاشتند و بامداد روز دیگر آن را از پنجره به کوچه می ریختند! پس از بروز مرگ سیاه [بیماری طاعون] در سال 1531 زایشی، دولت فرانسه فرمان داد که مردم باید در هر خانه های خود یک آبریزگاه بهداشتی بسازند، ولی مردم فرانسه این فرمان را گردن ننهادند و به همان شیوه ی پیشین سرگین و پساب خود را در کوچه ها و گذرگاهها ریختند، در انگلستان کار از اینهم بد تر بود، جهانگردانی که در آن روزگار به کمبریج رفته اند از بوی گند و پلیدی شهر گزارش های بسیار دل آشوب از خود بر جای گذاشته اند..

کلیسا که در آن روزگار تنها کانون آموزش و پرورش در اروپا بود، این اندیشه ی تباه کننده را در میان مردم می پراکند که: خداوند، بپاد افره گناه آدم که از میوه ی درخت دانش خورد، زمین را دچار لعنتی جاودانه کرده است تا فرزندان آدم، از هنگام زاده شدن تا مرگ، کوله بار رنجهای پایان ناپذیر را بر دوش خود کشند و با کف سد پای برهنه از خار زار رنجی جانکاه بگذرند، پس ما که در این «لعنت کده» بسر می بریم، نه تنها باید در برابر این رنجهای پایان ناپذیر شکیبایی پیشه کنیم، بلکه باید سپاسگذار خدای مهربان باشیم که با خون پاک خداوند ما عیسای مسیح، ملکوت خدا را در جهان پس از مرگ برای ما فراهم کرده است!.

در پی چنین آموزه های بد فرجام بود که از سال 1347 تا 1350 زایشی سراسر اروپا دچار یک بیماری پر مرگ شد، در پی این بیماری فراگیر، در کمتر از دو سال، بیست و پنج میلیون تن از مردم اروپا جان باختند. مردم برای گریز از این بیماری مرگزا به کلیساها پناه می بردند تا از پدران کلیسا چاره بجویند، ولی آن پدران بی پدر که پاسخی نداشتند و چاره یی نمی دانستند به آنها می گفتند بروید جامه از تن بدر کنید و بدست خود تازیانه بر پیکر برهنه ی خود بزنید شاید که از بار گناهانتان کاسته شود!.

برخی از کشیشان این بیماری را پاد افره گناه یهودیانی بشمار آوردند که عیسای مسیح را بر چلیپا کُشته بودند، بدین گونه روزگار یهودیان در اروپا یکبار دیگر به تیرگی گرایید!

گوسپندان عیسای مسیح بفرمان شبانان کلیسا به خانه های یهودیان بیگناه یورش بُردند، خانه هاشان را به آتش کشیدند و پیر و جوان و زن و مرد و کودکشان را کشتند تا راه ملکوت خدا را بر خود هموار بگردانند.

لوتر ( بنیاد گذار پروتستانیسم) در آغاز کوشش زیادی در برداشتن اینهمه رنج از گرده ی یهودیان بکار برد و در نوشتاری زیر نام مسیح یک یهودی مادر زاد است، کوشید تا به پیروان خود بباوراند که کشتن کودکان مسیحی و بهره گیری از خون آنها برای درمان بیماران دروغ زشتی بیش نیست، ولی پس از چندی دیدگاه خود را دگرگون ساخت و از پاپ های یهود ستیز نیز پیشی گرفت و در نوشته یی زیر نام « از یهودیان و دروغهایشان» زشت ترین دشنامهای نا روا را ارزانی یهودیان کرد و پیروان را به سوزاندن کنیسه ها و ویران کردن خانه های یهودیان و گرفتن دارایی آنها و وادارکردنشان به کارهای سخت بدنی بدون دستمزد بر انگیخت.

بیزاری و خشمی که لوتر از پایگاه یک رهبر دینی در میان پیروان بی شمار خود در دشمنی با مردم یهود برانگیخت، پانسد سال پس از او بیارمندی فناوریهای پیشرفته با ساز و برگهایی مانند تالارهای گاز و کوره‌های آدم سوزی ننگین ترین برگها را در تاریخ کلیسا بیادگار گذاشت.

در سده ی نوزدهم گروهی از دانشمندان و فیلسوفان و هنرمندان و سیاست پیشگان آلمانی جنبش دیگری بنام ولکیش پدید آوردند، این جنبش، یهودی را سرشتی نا سازگار با نژاد آلمانی بر شمرد.

یکی از رهبران این جنبش به نام (هاینریش کلاس Heinrich Claß  ) می گفت: یهودیان همراه با کولی ها نمی بایست در رده ی شهروندن آلمانی شمرده شوند… به یهودیان نباید پروانه داد که در آلمان زمین و خانه بخرند و به کار داد و ستد بپردازند… یهودیان را نمی بایست در کارهای دولتی – روزنامه نگاری – بانکداری و کارهای همانند آن راه داد.

C:\Users\Karmina\Desktop\220px-Heinrich_Claß.jpg

هاینریش کلاس یکی از رهبران یهود ستیز جنبش ولکیش

در میانه ی سده ی نوزدهم، جنبش یهود ستیزانه ولکیش در آلمان نیرو گرفت. یکی از خواسته های بُنیادین این گروه برترشماری مسیحیان آلمانی نسبت به یهودیان، و جلوگیری از پیوندهای زناشویی یهودیان با دیگران بود. در پی فشار مردم، دولت آلمان ناگزیر شد که راهبندهای سخت تری پیش روی یهودیان بگذارد.

باهَمادِ سوسیال ناسیونال در سال 1919 پایه گذاری شد و به پشتیبانی از در خواستهای گروه ولکیش برخاست و آن را نیرویی دوباره بخشید. این جنبش پس از روی کار آمدن نازیها در سال 1933 توان بیشتری یافت و روزگار یهودیان را تیره تر کرد. در روز یکم آوریل سال 1933 نازیها فرمان دادند که مردم آلمان باید از هرگونه خرید و فروش و داد و ستد با یهودیان خود داری کنند.

در بهار و تابستان سال 1935 گروهی از افسران برآن شدند که بی نگر به آیین های شهریگری، خود دست بکار شوند و به آزار و شکنجه ی یهودیان برخیزند. از این زمان یورش به فروشگاهها و بنگاههای بازرگانی یهودیان آغاز شد و هر روز دامنه ای فراخ تر گرفت.

در روز هشتم اوت همان سال، آدلف هیتلر فرمان جلوگیری از یورش های خود سرانه به فروشگاههای یهودی داد. هالمار شاکت سرپرست بانک مرکزی آلمان بارها یادآور شد که یهود ستیزی و آزار یهودیان آسیب های بسیار سخت به بازرگانی و سازمان پولی آلمان می زند، با اینهمه دولت آلمان نه تنها دست از یهود ستیزی بر نداشت ونکه هر روز بر کرانه های پیدا و نا پیدای آن فزود.

در سال 1935در گردهمایی بزرگ نازیها، گرهارد واگنر به آگاهی مردم آلمان رسانید که دولت به زودی آیین نامه ی نوینی را برای پاسداری از نژاد آلمانی به آگاهی همگان خواهد رساند. نخستین نسخه ی این آیین نامه در روز چهاردهم سپتامبر به چاپ رسید.

فرازهایی از آیین نامه ی نوربنرگ:

برای پاسداری از تخمه و نژاد برتر، هیچ آلمانی نباید با یهودی زناشویی کند.

هرگونه پیوند جنسی میان یهودیان و آلمانی ها پاد افره سخت برای هردو سو خواهد داشت.

یهودیان نباید زنان آلمانی کمتر از ۴۵ سال را به نام کارگر خانگی بکارگیرند.

یهودیان نمی بایست پرچم ملی را به نمایش درآورند.

با برنهادن این آیین نا مردمی، یهودیان از کارهای دادگزاری – پزشکی – داروسازی – روزنامه نگاری و بسیاری کارهای دیگر، و نیز بهره گیری از بیمارستانهای دولتی– پارکهای همگانی- کتابخانه ها وآموزشگاههای دولتی باز داشته شدند.

در روز هفدهم اوت سال 1938 فرمان دیگری بر آیین نامه های پیشین افزوده شد: یهودیانی که نامهایی بجز نام های یهودی داشتند، می بایست یک نام میانی مانند ( ایسرائل ) برای مردان و ( سارا) برای زنان برای خود بر می گزیدند. گذرنامه یهودیان باید دارای یک واک “J” بزرگ می بود. یهودی با این گذرنامه می توانست از آلمان بیرون رود ولی نمی توانست به آلمان باز گردد .

هیتلر می گفت: « اگر[گرفتاری یهود] را نتوان بیارمندی این آیین نامه ها از میان برداشت، آنگاه [باید آن را به رهبران ناسیونال سوسیالیست واگذاشت تا راهی برای برون رفت از گرفتاری یهود پیدا کند و آن را به اجرا گذارد.»

بسیاری از یهودیان توان پایداری در برابر این آیین های نامردمی نیاوردند و نا گزیر از خاک آلمان بیرون رفتند.

در روز هفتم نوامبر سال 1938، یک یهودی بنام هرشل گرونسپان یکی از دیپلمات‌های آلمان نازی به نام ارنست فم رات را در پاریس کشت.

این رُخداد خشم سیاست پیشگان آلمان و باهمادِ ناسوینال سوسیالیست را برانگیخت و بر تیره روزگاری یهودیان آلمان افزود.

 

هولوکاست

ستمگری انسانها به انسانها

«دکتر اردشير بابک نيا»

Image result for international holocaust remembrance day

‬برای 100 ميليون قربانيان بی پناه نسل کشی های 100 سال گذشته که تنها به خاطر تفاوت رنگ پوست، ايمان، نژاد و يا مليتی ديگر جان خود را بيهوده از دست دادند و به پاس از فداکاری های نيکوکارانی که با به خطر انداختن جان خود به ستمديدگان نسل کشی ها ياری رساندند.

هولوکاست، طرح منظم و حساب شده ی کُشتار همگانی يهوديان اروپا در دوران جنگ جهانی دوم، رويدادی بيرون از درک وحتی تصور انسان است. فاجعه یی که يهوديان اروپا قربانيان آن بودند و عوامل نازی و همدستان شان نقش شيطانی کُشتارگران آن را ايفا ميکردند. گرچه يهوديان اروپا قربانيان هولوکاست هستند، ليکن اين پديده ی مخوف يک فاجعه و يا يک مسئله يهودی نيست و تنها به يهوديان تعلق ندارد. منحصر دانستن هولوکاست به يهوديان، به مثابه بنا کردن ديواری بين يهودی و غير يهودی است که همان خواست نازی هاست.

– هولوکاست مرگ اخلاق انسانی است.

– هولوکاست شکست اخلاقی دموکراسی است.

– هولوکاست معمای بی پاسخی است که در آن قربانيان فقط يک حق داشتند، و آن نداشتن حق بود.

– هولوکاست ستمگری انسانها در حق انسانهاست و زاييده ی افکار و رفتار حساب شده ی سياستمداران و بوروکراتهای بیعاطفه ی مرگ پيشه است، شيطان هم نمی تواند تا بدين حد ستمگر، بيرحم، نامروت و حسابگر باشد.

– هولوکاست نقطه عطفی در تاريخ انسانهاست. ليکن هيچ کس قادر به درک اين معما نيست که:

– چگونه در قرن بيستم و در قلب اروپای «متمدن»، در جوامعی که از مذهب و ارزش های اخلاقی عيسی مسيح و فرهنگ و سنتهای غرب سيراب بودند واقعه یی به اين سهمناکی و در اين ابعاد اتفاق افتاد؟

– چگونه جهان و جهانيان اجازه دادند که اين فاجعه رُخ دهد؟

– چه کاستی در طبيعت انسان و جوامع انسانی است که وقایعی مانند هولوکاست را ممکن می کند؟

– با کدامين درک و منطق ميتوان پذيرفت که بيش از يک ميليون کودک بيگناه و بی پناه تنها به جرم مذهبی که با آن متولد شده اند به قتل رسيده باشند؟

– چگونه ممکن است رژيمی در مدت کوتاه 12 سال حکومت خود، قادر به ايجاد کشوری شود که در آن کشتارهايی چنین ستمگرانه و غیر انسانی، به وظيفه ملی و مدنی بدل شوند؟

C:\Users\Karmina\Desktop\58d23fe8fecf4375fd64bed85247de82.jpg

حکومت نازی توانست تمامی ارزش ها و موازين اخلاق انسانی و تمدن غرب را مختل و زير و رو کند و ستمگرانی خلق کند که قربانيان خود را بخشی از نژاد و خانواده بزرگ انسانی نمی ديدند، بلکه آنها را به چشم اشيا و يا جانورانی مینگريستند که از بين بردن آنها نه تنها نادرست و گناه نبود، بلکه امری ضروری و وظيفه یی ملی به شمار میرفت. طی تلاشهای متمادی برای نابود کردن ارزشها و نمادهای انسانی در قربانيان شان، خود نيز اين ارزشها را از دست دادند و خوی جانورانی درنده و موجوداتی شيطانی را پيدا کردند. اين دگرگونی ها موجب شد کشتارگران نازی خود را کارگزارانی فرمانبر و مجری دستورات سياستمدارن و بوروکراتهای سنگدل بدانند. دگر ديسی فکری و احساسی کشتارگران ستمکار وسنگدل آن چنان بود که اخلاق و وجدان انسانی را يکسره به دست فراموشی سپرده بودند و هنگام قتل عمد انسانی ديگر احساس گناه، ترحم و يا پشيمانی نمی کردند.

برای نخستين بار در تاريخ، «انسانها» همنوعان شان را تبديل به ماده کردند، آن هم هنگامی که قربانيان هنوز زنده بودند.

درآلمان هيتلری، مردمانی «پيشرفته و متمدن» در قرن بيستم، منطق و روش هايی برای نابودی ميليونها انسان از جمله کودکان و نوزادان بيگناه و بی پناه و تبديل آنها به خاکستر با «کمترين هزينه» خلق کرده بودند و دولت آلمان برای نيل به هدف خود و به انجام رساندن اين طرح از همه سازمانها و تشکيلات دولتی و ملی و پيشرفته ترين تکنولوژیهايی که در اختيار داشت بهره می گرفت، در آلمان نازی، قتل انسانهای ديگر، بخشی از زندگی شده بود.

عقل سليم چنين حکم ميکند که وقتی نوبت به قتل کودکان برسد، دست و دل کشتارگر بلرزد، چرا که نمیتوان بدون کشتن وجدان (خدای درون)، دست به خون کودکان آلود. ليکن بيدادگران نازی چنين نبودند، آنها به آسانی بيش از يک ميليون کودک بيگناه را نيز به کوره های آدم سوزی سپردند.

متأسفانه پژوهش، بررسی و آگاهی از جزئيات اين فاجعه درک آن را آسان تر نمی کند. بسياری از پژوهشگران معتقدند که درک هولوکاست و رويدادهای شوم، رقت بار و ويران کننده آن ممکن است هيچ گاه ميسر نشود و «ديواری نفوذناپذير» تا ابد پژوهشگران و تاريخ نويسان را از واقعيت اين فاجعه جدا نگاه دارد، گويی دنيای دوزخی آشويتس از آنِ سياره ديگری بوده است.

C:\Users\Karmina\Desktop\HOLOCAUST-men.GIF

الی ويزل نیز بر اين باور است که:

«آشويتس با موازين و معيارهای عقل انسانی قابل درک نيست و رويدادهای وابسته به آن حتی قابل تصور هم نيستند و فقط در خاطر کسانی می مانند که آشويتس را خود تجربه کرده اند. بين قربانيان و بازماندگان هولوکاست و ديگر انسانها، شکافی است که هيچ گاه، هيچ کس قادر به درک آن نخواهد بود و از اين رو نوشتن درباره هولوکاست هميشه با محدوديتهايي رو به رو خواهد بود. اين محدوديت ها موجب می شوند که با نوشتن نتوان واقعيت اين فاجعه غير انسانی و نابخردانه را شرح داد و درد و رنجهای قربانيان هولوکاست را به تصوير کشيد.»

با آن که می دانيم هرچه درباره هولوکاست و نسل کشی های ديگر نوشته شود، ناقص و نا رسا و ناکافی است، باز هم نوشتن در اين باره لازم و ضروری است، زيرا سکوت در اين مورد ميدان دادن به شيادان و تحريف گران و يا به فراموشی سپردن اين رويدادهاست. فراموش کردن هولوکاست به معنای مرگ واقعی قربانيان آن و ارزانی کردن پيروزی به کشتارگران آن هاست. اگر در مورد هولوکاست سکوت و بی اعتنايی کنيم، در عمل ما نيز به رويداد هولناک سوزاندن ميليون ها انسان پشت کرده ايم.

هرچند هولوکاست در گرماگرم يک درگيری بين المللی رُخ داد، خود يک درگيری بين المللی نبود و همان گونه که لوسی داويدويچ يکی از پژوهشگران پيشرو اين فاجعه نوشته است:

«هولوکاست جنگی عليه يهوديان بود، ليکن در اين زمان جنگی بين يهوديان و نازي ها وجود نداشت و در تمام مدت اين رويداد، يهوديان اروپا قربانيان محکوم به فنای اين جنگ يک جانبه بودند.»

C:\Users\Karmina\Desktop\Einsatzgruppe_2.jpg

گرچه همه قربانيان دستگاه کشتار نازی يهودی نبودند، ليکن نابودی همه يهوديان هدف کشتارگران نازی بود. رأی دولتمردان آلمان نازی بر آن بود که مردم قوم يهود حق زندگی نداشته باشند، در حالی که هيچ شخص و هيچ حکومتی نبايد اختيارگرفتن چنين تصميمی را داشته باشد. آلمانی ها به بهانه ايجاد بهشت موعودِ خود و ايجاد سرزمينی آرمانی با مردمی از نژاد «پاک و شريف» آريايی، بايد برای يهوديان جهنمی بر روی زمين تدارک می ديدند، جهنمی که درآن افزون بر شش ميليون يهودی اروپايی بيش از بيست و پنج ميليون انسان بيگناه ديگر نيز در آن سوختند.

C:\Users\Karmina\Desktop\114142_441.jpg

در آن دوران، تاريکی همه جا را فراگرفته بود، زمين و آسمان و بهشت همه به دوزخی تاريک و سوزان تبديل شده بودند و گويی همه درهای رحم و شفقت بسته شده بودند. کشتارگران بيهوده می کشتند و قربانيان نيز بيهوده کشته می شدند. رهبران قدرتمند جهان نيز عاطفه و همدردی با انسانهای ستمديده و دردمند را فراموش کرده بودند. جهانيان نيز يا با کشتارگران همدستی کرده و يا بی تفاوت و بی اعتنا ناظر اين ستمگری ها و جنايات بودند و فقط افراد معدودی دلواپس اين بي عدالتیها بودند و شجاعت توجه به اين مسئله را داشتند. اينان با به خطر انداختن جان خود و خانوادهشان به ياری قربانيان برخاستند.

اين نيکوکاران از جان گذشته با اقدام های خود نه تنها موجب نجات جان پناهجويان يهودی شدند، بلکه فداکاريشان نمايانگر بزرگواری، آبرو، شرافت و کرامت انسانی در اين دوران تاريک تاريخ بشر بود – اين افراد انسانهای والايی بودند که بايد همواره به يادشان داشته باشيم و از آنان کرامت انسانی بياموزيم.

گرچه يهوديان اروپا قربانيان هولوکاست هستند ليکن اين پديده مخوف يک فاجعه و يا يک مسئله يهودی نيست و تنها به يهوديان تعلق ندارد. منحصر دانستن هولوکاست به يهوديان به مثابه بنا کردن ديواری بين يهودی و غير يهودی است که همان خواست نازی هاست. از سوی ديگر، گرچه آلمانیها عوامل اين فاجعه بودند، ليکن هولوکاست يک مسئله آلمانی و فقط منحصر به آلمانی ها نيست. هولوکاست يک فاجعه بشری و زنگ خطری برای همه انسانهاست. زنگ خطری که به ما گوشزد می کند «انسانها» برای اعمال ستم و جنايات غيرقابل تصور در حق همنوعان خود چه قابليتها و تواناييهای نامعقولی دارند و اين وحشيگريهای باورنکردنی را در هر زمان و در هر نقطه از جهان میتوانند بروز دهند چنان که يک نسل پيش از هولوکاست بر ارامنه ترکيه و يک نسل پس از آن بر مسلمانان بوسنی و يا بودائيان کامبوج رفت و هم اکنون نيز گروهی انسان بی پناه در دارفور قربانيان اين گونه جنايات هستند.

C:\Users\Karmina\Desktop\2a109a3900000578-3142142-image-a-89_1435523463375.jpg

گستردگی رويدادهای سهمناک، دور از تصور و مصيبت باری که در آشويتس رُخ دادند، بارزترين نمونه از هم گسيختگی تمدن بشری است. اين رويدادها ديد انسانها را در مورد انسانها تغيير داد.

آشويتس نماد شرارت مطلق انسانی بود.

آشويتس فاجعه های ديگر انسانی مانند هيروشيما و کشتارهای قومی ديگر را ممکن کرد.

ليکن رويدادهايی مانند هولوکاست با کشتار انسانها آغاز نمی شوند. در بدو امر با سوءاستفاده از قدرت، بيرحمی های مهارنشده، پايمال کردن حقوق فردی و اجتماعی، تحقير، بی حُرمتی، وحشت پراکنی و ظلم، بيرون راندن مردم از خانه هاشان، غصب اموال و املاک آنها، اسير کردنشان در گتوها، اردوگاه ها و زندانها، گرسنگی و غيره رو به رو هستيم که سرانجام به کشتار همگانی ختم می شود. از اين رو سکوت و بی تفاوتی در برابر تبعيض، ستمگری و ديگرستيزی در هر زمان و در هر نقطه از جهان و به هر دليل از بزرگترين گناهان است. سکوت و بی تفاوتی است که ستمگران را گُستاخ و بی پروا مي کند. هنگامی که هيتلر در سال 1939 نزد ژنرالهايش از قصد خود برای نابودی يهوديان اروپا پرده برداشت، با مشاهده واکنش ايشان گفت: چه کسی امروز از کشتار بيش از يک ميليون ارامنه ترکيه در يک نسل پيش صحبت ميکند؟..

الی ويزل درباره سرگذشت غم انگيز نابودی بيش از نيم ميليون يهودی زادگاهش در دوران هولوکاست گفته است: «.. آنها بی يار و ياور، تنها و مأيوس بودند. با آن که جهانيان خبر داشتند، ساکت ماندند. انسانها اجازه دادند آنها درد و عذاب بکشند و آزار ببينند و سرانجام نيز نابود شوند. ليکن آنها به تنهايی نابود نشدند، زيرا بخشی از وجود يکايک ما نيز با آنها نابود شد.»

بی اعتنايی به ستم ها و جنايت هايی که در حق مردمی با قوميت، باورها و رنگ پوست متفاوت میشود و پوشاندن احساسات خود با «عايق بی تفاوتی» به سرنوشت آن گروه از انسان هايی که «ديگران» ميخوانيم و بدين سبب از نظر عاطفی و اخلاقی خود را از آنها جدا می کنيم، گناهی نابخشودنی است و جنايتکاران را گستاخ و تشويق به ادامه ستمگری هايشان ميکند.

C:\Users\Karmina\Desktop\42e7628e1f124abf50807bd2fd67a031.jpg

بدانيم که زندگی هر انسانی استحقاق دفاع کردن دارد و دفاع از بی پناهان، نشانگر اثبات حقانيت زنده بودن ماست و بدانيم که متضاد واژه عشق، تنها تنفر نيست ، بی تفاوتی نيز هست، زيرا ارزش انسانها چه از لحاظ فردی و چه اجتماعی زمانی در بوته آزمايش قرار ميگيرد که مرز بين انسانيت و بیعدالتی تيره و تار ميشود.

مارتين نيمولر، فيلسوف آلمانی که پس از جنگ در بيانيه یی مردم آلمان را به دليل پشتيبانی و پيروی از نازی ها و آغاز جنگ گناهکار خوانده بود، در يکی از نوشته های ماندنی خود درباره بی اعتنايی انسانها به سرنوشت همنوعان شان سروده است:

نخست به سراغ يهودي ها رفتند،

من يهودی نبودم، اعتراضی نکردم

سپس به لهستانی ها حمله بردند،

من لهستانی نبودم، اعتراضی نکردم

آنگاه به ليبرال ها فشار آوردند،

من ليبرال نبودم، اعتراضی نکردم

سپس نوبت کمونيست ها رسيد،

کمونيست نبودم، بنابراين اعتراضی نکردم

سر انجام به سراغ من آمدند،

هرچه فرياد زدم کسی نمانده بود که اعتراض کند.

پانزده سال پيش که تصميم به پژوهش و نگارش اين کتاب(1) گرفتم انگيزه ام يافتن پاسخ اين پرسش بود که هنگام وقوع جنايات نازی ها، رهبران جهان کجا بودند؟ در چه زمان و تا چه حدی از طرح نابودی همگانی يهوديان اروپا آگاهی داشتند و واکنش آن ها در اين مورد چه بود؟

هيتلر بارها عزم راسخ خود را برای نابودی يهوديان در سخنرانی ها و نوشته های خود آشکارا مطرح کرده بود، ليکن عده زيادی تهديدهای او را به تمسخر گرفته و جدی تلقی نکردند. حتی پس از آغاز کشتارها، با وجود دريافت گزارش های بيشماری از منابع موثق، رهبران دولتهای اروپا و آمريکا توجهی به اين گزارش ها نکردند و از انجام اقدامی قاطع برای پيشگيری از اين جنايت ها و نجات قربانيان اين فاجعه طفره رفتند.

هولوکاست، ستمگری انسانها به انسانها در چهار پوشنه،

چاپ مؤسسه وایمن برای مطالعات هولوکاست- واشنگتن ، آمریکا

اين کتاب، به واکنش آمريکا به هولوکاست می پردازد.

C:\Users\Karmina\Desktop\tasvirezendegi.ir1257.jpg

چگونه میتوان پذيرفت و يا حتی تصور کرد که قدرتمندترين کشور جهان با زيربنای دموکراتيک و قابليتهای

عظيمی که در اختيار دارد، و ارزشهای اخلاقی و انسانی که از ايمان مسيح الهام میگيرند، سرزمينی که در دو قرن گذشته پناهگاهی امن برای دردمندان و ستمديدگان جهان بوده است، در بحرانی ترين دوران زندگی قربانيان جنايت های نازی روی از آنان برگرداند؟ اين شکست اخلاقی عظيم نه تنها متوجه مردم، روزنامه نگاران، رهبران مذهبی و سياسی، بلکه بيش از همه متوجه رهبر «بسيار محبوب و قدرتمند» اين کشور پرزيدنت روزولت می شد. رهبری که در «انساندوستی و نوعپرستی» شهره ی خاص و عام بود. (4-1)

گرچه نازی ها طراحان و مجريان جنايت هايی بودند که به نام هولوکاست میدانیم، ليکن ميزان بی اعتنايی و بی عاطفگی رهبران آمريکا در مورد قربانيان اين فاجعه چنان بوده است که برخی از تاريخ نويسان و پژوهشگران رابطه آمريکا و هولوکاست، آن را نوعی همدستی پشت پرده (Passive complicity) قلمداد کردهاند. (5,6 )

بين سالهای 1941 تا 1945، نزديک به شش ميليون زن و مرد و کودک يهودی اروپايي به دست نازيها و همدستان شان به قتل رسيدند. گرچه در اين سالها به خاطر تسلط آلمان نازی بر بخش عمده خاک اروپا و عزم راسخ هيتلر مبنی بر نابودی يکايک يهوديان اين سرزمينها نجات همه يهوديان اسير در چنگ نازیها عملی نبود، ليکن بسياری از تاريخ نويسان و پژوهشگران هولوکاست و جنگ جهانی دوم بر اين باورند که يک طرح اساسی و منظم برای نجات قربانيان جنايت های نازيها میتوانست جان صدها هزار تن از آنها را نجات دهد، بی آن که خللی در اقدام های ضروری برای پيروزی در جنگ عليه نازيها وارد شود. ليکن بنا بر اسناد و مدارک به دست آمده در شصت و چند سال پس از جنگ چنين اقدام نوع دوستانه و خيرخواهانهای فقط در صورتی امکان پذير بود که آمريکا ابتکار عمل را به دست می گرفت و پيشگام می شد. دريغا که چنين نشد. (4-1)

C:\Users\Karmina\Desktop\women-slave-labor.jpg

به گفته مايکل ماروس، يکی از پژوهشگران هولوکاست:

«پرزيدنت روزولت هيچ برنامه ی خاصی برای نجات پناهندگان يهودی اروپا نداشت و در تمام دوران حکومت خود، فقط گهگاه و آن هم در نتيجه فشارهای وارده از سوی گروههای امداد و سازمانهای يهودی و برای فرونشاندن و خاموش کردن اعتراض هايی که به کوتاهی و سُستی حکومت او در کمک به پناهندگان يهودی اروپا می شد و برای آن که نشان دهد دولت آمريکا نگران وضع پناهندگان است، مثل يک سازمان خيريه که به طور موقت به کمک قربانيان يک رويداد و يا فاجعه می رود، بدون هيچ برنامه، طرح پيشين، بی مطالعه و حتی گاه به طور غيررسمی و به اقتضای زمان به کمک پناهندگان می رفت و يا فقط وعده کمک میداد.» (7)

آمريکا تنها هنگامی «مجبور» به انجام اقدامی در اين باره شد که نازيها ميليونها نفر از يهوديان اروپا را از بين برده بودند و در آن زمان نيز اين فعاليتها چنان محدود بودند که رئيس فداکار و متعهد هيئت پناهندگان جنگ – هيئتی که پرزيدنت روزولت در سال 1944 برای کمک به پناهندگان «مجبور» به تشکيل آن شد – سال ها بعد گفت: «آنچه ما در اين هيئت برای کمک به پناهجويان اروپايي در دوران هولوکاست انجام داديم بسيار دير و ناچيز بود.» (8)

در اين که دولت، کنگره آمريکا و از همه بالاتر پرزيدنت روزولت از اخبار کشتار همگانی يهوديان اروپا در هنگام وقوع آن باخبر بودند هيچ ترديدی نيست. مدارک موجود در آرشيو ملی آمريکا، وزارت امور خارجه و کتابخانههای گوناگون از جمله کتابخانه کنگره و کتابخانه روزولت نشان میدهند که پس از تابستان 1942 درباره کشتارهای همگانی يهوديان اروپا به دست نازی ها اطلاعات موثق و کافی از ديپلمات های آمريکايی در کشورهای مختلف اروپايی و نيز خبرنگاران نشريات و نمايندگان سازمانهای يهودی در اروپا مرتب به وزارت امور خارجه، کاخ سفيد و نشريات آمريکا میرسيدند. (10, 9 )

C:\Users\Karmina\Desktop\77295-700.jpg

اين کتاب با بررسی اطلاعات به دست آمده از اين اسناد، مدارک و نيز پژوهشهای انجام شده در اين زمينه در نيم قرن گذشته، به بررسی دلايل اين کوتاهی و شکست اخلاقی مردم آمريکا و رهبران آن در کمک به نجات قربانيان اين فاجعه میپردازد. عللی که به طور خلاصه به شرح زير هستند:

مهمترين علت اين کوتاهی آن بود که وزارت امور خارجه آمريکا هيچ گاه، علاقهای به آزاد شدن شمار زيادی از يهوديان اروپايي از چنگ نازيها نداشت، زيرا در چنين حالتی میبايست در صدد تدارک محلی «امن» برای نگاهداري آنان برمیآمد. به همين دليل نيز مقامات عاليرتبه اين وزارتخانه هيچ گاه نه تنها به يهوديان گرفتار نازيها کمکی نمیکردند بلکه مرتب و با حيلههای مختلف حتی از ورود آن گروه از پناهجويانی که قادر به رهايي از چنگ نازي ها شده بودند نيز به اين کشور پيشگيری می کردند. (4,7-1)

بی اعتنايی بسياری از مقامات عاليرتبه وزارت امور خارجه آمريکا به ويژه گروه مسئول اداره امور پناهندگان اين وزارتخانه به سرنوشت شوم يهوديان اروپايي در اين دوران آن چنان بود که ديويد وايمن (David S. Wyman) يکی از پژوهشگران پيشرو رابطه آمريکا و هولوکاست در اين باره گفت: «ديوارهای کاغذی و موانع بوروکراتيک که وزارت امور خارجه آمريکا در دوران حکومت نازی و به ويژه در دوران هولوکاست بر سر راه پناهجويان يهودی اروپايي قرار میداد، بسيار بلند تر و استوارتر از ديوارهای واقعی برای پيشگيری از ورود آن ها به اين کشور بودند. » (1,2)

در دوران هولوکاست 1941 تا 1945 گروهی در اين وزارتخانه به سرپرستی برکنريج لانگ (Breckinridge Long) دستيار وزير امور خارجه و دوست نزديک پرزيدنت روزولت با توسل به بهانه ها و حيله های مختلف از ورود پناهجويان يهودی اروپايی به اين کشور پيشگيری می کردند، به گونه یی که در برخی از سالهای بسيار بحرانی (1945-1943 ) حتی 90 درصد سهميه قانونی سالانه مهاجران کشورهای زير سلطه نازی به آمريکا خالی می ماند. آقای لانگ نه تنها از کمک به پناهجويان يهودی اروپايی دريغ می کرد بلکه در بسياری از موارد با استفاده از نفوذ خود بر کنسولهای آمريکا در سراسر اروپا سدها و موانع بزرگی بر سر راه هرگونه اقدامی که ممکن بود منجر به کمک به قربانيان هولوکاست شود، قرار میداد (11)

C:\Users\Karmina\Desktop\l-horreur-des-einsatzgruppen-rencontre-avec-michael-prazan,M137160.jpg

اگر سهميه قانونی سالانه مهاجران کشورهای اروپايي زير سلطه نازي به آمريکا همه ساله پُر می شد هرسال دست کم 60,000 نفر پناهنده میتوانستند به اين کشور مهاجرت کنند. دستيار وزير امور خارجه نه تنها اجازه نمی داد اين سهميه قانونی مهاجران اروپايی پُر شود بلکه در سال 1940 سهميه سالانه مهاجران اين کشورها را به نصف رساند. سال بعد – سالی که کشتار همگانی يهوديان اروپا از سوی نازيها آغاز شد – به بهانه پيشگيری از ورود جاسوسان آلمانی زير پوشش پناهجو با تصويب قانون جديدی اين رقم را به 25 درصد کاهش داد. ليکن در هيچ يک از اين سالها او حتی اجازه نمیداد که اين حداقل سهميه نيز پر شود تا جايی که برخی سالها حتی تا 90 درصد سهميه سالانه مهاجران خالی میماند. با اين همه در تمام دوران جنگ جهانی دوم وزارت امور خارجه، موفق نشد ثابت کند که حتی يک جاسوس آلمانی زير پوشش پناهنده وارد اين کشور شده باشد. در مورد کاهش سهميه سالانه مهاجران کشورهای اروپايي، پرزيدنت روزولت نه تنها هيچ گونه نگرانی از خود نشان نمیداد بلکه موافقت خود را با تصميم دستيار وزير امور خارجه اعلام کرده بود، اين موانع موجب شدند که از پايان سال 1941 تا پايان جنگ جهانی دوم (مه 1945) فقط 21,000 نفر پناهنده اروپايی از کشورهای زير سلطه نازی وارد آمريکا شوند، رقمی حدود 10 درصد سهميه قانونی سالانه مهاجران اين کشورها به آمريکا. (4-1)

يکی از غم انگيزترين بازی های سرنوشت در دوران بحرانی ستمگری نازيها در حق يهوديان اروپا وجود افرادی مانند برکنريج لانگ در مصدر چنين مشاغل حساسی بود. ديويد وايمن در رابطه با رفتار دولت و مردم آمريکا با پناهندگان يهودی آلمانی در دوران حکومت نازی گفته است: «برکنريج لانگ به احتمال زياد در اين دوران تاريک يکی از مسيحيان آمريکايی در مصدر قدرت بود که عاطفه و همدردی با انسان های ستمديده و دردمند را فراموش کرده بود و شوربختانه در اين سال ها شمار اين گونه افراد در جامعه آمريکا کم نبودند.» (1,2)

C:\Users\Karmina\Desktop\Einsatzgruppe_2.jpg

به گفته ی آرتور مورس (Arthur D. Morse) روزنامه نگار و نويسنده شهير آمريکايي: «بين سال های 1933 تا 1944 سنت های ديرينه آمريکا به عنوان يک پناهگاه امن برای ستمديدگان جهان نه تنها به فراموشی سپرده شده بودند، بلکه در نتيجه مصالح سياسی، به بهانه ها و حيله های ديپلماتيک و نيز در نتيجه افکار و احساسات انحصارطلبی، بی اعتنايی، بی توجهی، تبعيض و تعصب های بی جا، اين سنت ها به کلی ريشه کن شده بودند.»(12)

عامل ديگر، کوتاهی و غفلت نشريات آمريکا در اهميت دادن به خبرهای مربوط به هولوکاست بود: (13)

اسناد و مدارک موجود نشان میدهند که از بهار سال 1942 اطلاعات وسيعی درباره اين جنايت ها در اختيار مردم آمريکا نيز قرار می گرفت، ولی نکته مهم اين است که نشريات آمريکا اخبار و گزارشهای مربوط به جنايت های نازيها را چگونه به مردم عرضه می کردند.

نشريات رابط مردم با اخبارند. رسانه ها شيوه تفکر مردم را تعيين نمی کنند، ولی بر آنچه مردم فکر میکنند تأثير فوقالعادهای می گذارند. توجه رسانه ها به يک مسئله موجب بالا رفتن اهميت آن در ديدگاه مردم و برعکس، چشم پوشی از يک خبر موجب بی اهميتی آن در نظر مردم می شود. بدبختانه در اين دوران مطبوعات آمريکا اهميت لازم و کافی را به خبرهای رسيده از اروپا درباره اين کشتارهای وحشتناک نمیدادند و به جز چند نشريه، آن هم در چند مورد پراکنده، اکثر نشريات اخبار کشتار صدها هزار و حتی ميليونها انسان بيگناه را در صفحه های ميانی نشريه خود چاپ می کردند. اين امر حتی شامل خبرهايی می شد که از گزارشگران خبره و کارکشته خود در محل وقوع اين جنايت ها دريافت می کردند.

نا باوری و ترديد در انتشار گزارش کشتارهای وحشتناکی با اين گستردگی در قلب اروپای «متمدن» و در قرن بيستم، يکی از عوامل اساسی غفلت ارباب جرايد بود. از سويی نيز نازيها مرتب اخبار منتشرشده درباره اين جنايت ها را تکذيب می کردند و با انتشار بيانيه ها و دروغهای رسمی از سوی دولت آلمان و سفارت اين کشور در واشنگتن بر شک و ترديد سردبيران نشريات می افزودند. اين ترديد و بدگمانی شوربختانه با گذشت زمان و شدت گرفتن ستمگریها و جنايت های نازيها نه تنها از بين نرفت، بلکه در تمامی دوران هولوکاست ادامه داشت.(13)

کوئنتن رنولدز (Quentin Reynolds)، يکی از روزنامه نگاران کهنه کار آ ن زمان ، در اين باره نوشت:

« مردم آمريکا و انگلستان با شنيدن اخبار جنايت های نازيها در حق يهوديان شانه های خود را بالا می اندازند و می گويند اوضاع يهوديان نمیتواند به اين بدی باشد که به گوش میرسد. واقعيت امر اين بود که آن ها درست حدس می زدند، زيرا اوضاع يهوديان آلمان بسيار بدتر از آن بود که به گوش میرسيد.» (14)

برای درک عامل سوم بايد به اين موضوع توجه داشت که در آمريکا اعتراضهای مردم و تظاهرات عمومی عليه سياستهای نادرست دولت معمولاً منجر به اقدامی از سوی دولت و کنگره اين کشور برای اصلاح اين سياستها می شود. اين احتمال وجود داشت که فشار از سوی مردم آمريکا و به ويژه يهوديان اين کشور منجر به اقدامی مؤثر در کمک به نجات قربانيان يهودی نازیها شود، ليکن چندين عامل موجب شدند که چنين تظاهراتی انجام نگيرد. از مهمترين اين عوامل گسترش احساسات و افکار ضد يهودی و ضد مهاجر در دهه های 1930 و 1940 در ميان مردم، نشريات و حتی نمايندگان کنگره و ديگر رهبران آمريکا بود. (1,2)

بی اعتنايی مردم آمريکا به سرنوشت شوم يهوديان اروپا که آن ها را غريبه می انگاشتند و همنوع خود نمی دانستند نيز، از عوامل اساسی شکست اخلاقی آمريکا در اين مورد بود. (15) رهبران آمريکا از رئيس جمهور گرفته تا نمايندگان کنگره هيچ گاه در خلاء تصميم نمی گيرند و بسياری از تصميم های آن ها رابطه نزديکی با افکار عمومی مردم اين کشور دارد. اين واقعيت به ويژه در مورد پرزيدنت روزولت صدق میکرد. گفته اند که روزولت علاقه و وابستگی فراوانی به افکار عمومی داشت و هرگاه مردم پشتيبان او بودند احساس امنيت فراوانی می کرد. (13 ,1,2)

عامل چهارم بی توجهی رهبران مذهبی آمريکا به بيداری وجدان مردم کشورشان برای کمک به يهوديان ستمديده اروپا بود. به ظاهر اين رهبران نيز يهوديان اروپا را غريبه می پنداشتند و درد آنها را درد همنوع خود به حساب نمی آوردند. بسياری از آن ها حتی يک بار نيز در موعظه های هفتگی خود در کليساها و يا در نشريات خود در اين باره سخن نگفتند. (1)

عامل پنجم، شکست رهبران يهوديان آمريکا در برانگيختن عواطف و احساسات شهروندان و رهبران کشورشان برای کمک به يهوديان اروپا بود. با آن که رهبران سازمان ها و رسانه های يهودی آمريکا از نخستين هفته هايی که نازيها آزار يهوديان آلمان را آغاز کردند به اقدام هايی برای آگاه کردن مردم و دولت اين کشور دست زدند و به مقامات رهبری آمريکا فشار آوردند تا به نجات پناهجويان اروپايی کمک کنند، ليکن کوشش های آنها نيز به سبب عوامل بی شماری از جمله نفاق بين رهبران اين سازمانها و اختلاف عقيده در مورد چگونگی کمک به پناه جويان و مهمتر از همه روبه رو شدن با سدهای بی شماری که وزارت امور خارجه آمريکا بر سر راه کوشش های آنها می گذاشت، آن چنان مؤثر نبودند. (16)

لوئيس اشتراوس (Lewis Strauss) يکی از اين رهبران، سال ها بعد گفت: «من گناه کوتاهی و غفلت يهوديان آمريکا در کمک به نجات برادران پناهجوی اروپايی ام را در دوران هولوکاست با خود به گور خواهم برد، زيرا ما فقط آنچه که توانستيم برای نجات آنها انجام داديم، نه آنچه را که بايد.» (17)

عامل ششم به رئيس جمهور وقت آمريکا بر می گردد. خط مشی سياسی آمريکا از سوی رئيس جمهور اين کشور تعيين میشود. پرزيدنت روزولت از نخستين هفته های آغاز ستمگريهای نازيها بر يهوديان آلمان آشکارا و در عمل نشان داد که هيچ علاقه ای به درگيری در اين مسئله ندارد و در تمام دوران حکومت طولانیش (1945-1933) که منطبق با دوران حکومت نازی بود، به رغم همه کوشش های دوستان نزديک و با نفوذ يهودی اش هيچ گاه گامی مؤثر و عملی برای نجات يهوديان اروپا برنداشت . (4,7-1) در تمام دوران رياست جمهوری خود حتی زمانی که به يقين روشن شده بود که نيروهای متفقين بر نازيها پيروز خواهند شد، پرزيدنت روزولت هيچ گاه حاضر به پذيرفتن کوچکترين اقدامی برای نجات يهوديان که موقعيت سياسی او را در بين مردم آمريکا به خطر اندازد نبود، حتی وقتی پای نجات گروهی کودک بی پناه و گرفتار در چنگ نازیها به ميان میآمد. (4,7-1)

C:\Users\Karmina\Desktop\be1a88833c379b2786d313bc81eb2cf1.jpg

در اين مورد او با زيرکی و حيله گری ويژه یی، وعده های مبهم و پيشنهادهای نمادين بشردوستانه می داد که حاکی از «نوع پرستی و خيرخواهی» آقای رئيس جمهور و ميل او به نجات پناهجويان بود و به اين ترتيب موج اعتراض های رهبران يهوديان آمريکا را فرو می نشاند و آنها را آرام می کرد. ليکن اين وعده ها تا آغاز سال 1944 در همين مرحله پيشنهاد باقی ماندند و هيچ گاه نه تنها منجر به اقدامی مؤثر برای نجات پناهجويان يهودی اروپايی نشدند، بلکه کاخ سفيد و وزارت امور خارجه اين وعده ها را دست آويز وقت کشی خود و وسيله خاموش کردن صدای معترضان می کردند. (4,7-1) سياستهای غيرانسانی وزارت امور خارجه آمريکا در اين دوران حساس زندگی يهوديان اروپا آن قدر غيرعادی به نظر میرسيد که حتی جورج وارن (George Warren) يکی از مشاوران رئيس جمهور در امور پناهجويان آن را «ديواری نفوذ ناپذير بر سر راه پناهجويان» خوانده بود.

انتقاد از پرزيدنت روزولت و ديگر رهبران متفقين به کوتاهی آن ها در نجات پناهجويان يهودی در دوران هولوکاست به مفهوم ناديده گرفتن نقش عظيم آن ها در دوران جنگ جهانی دوم در رويارويی با هيتلر و نازيسم و شکست دادن آن ها نيست. در دوران جنگ، هيتلر در دو جبهه می جنگيد، در صحنه اروپا برای گسترش قلمرو مرزی کشور و امپراتوری رايش سوم و نيز در مبارزه ايدئولوژيکی عليه يهوديان. در اين جنگ در حالی که متفقين در مبارزه با هيتلر برای گسترش قلمرو مرزی پيروز شدند، ليکن هيتلر نيز در مبارزه با يهوديان به پيروزی رسيد. به گفته پژوهشگران اين دوران از تاريخ آمريکا، مسائل مربوط به جنگ چنان بر روزولت غلبه کرده بودند که او احترام به آزاديهای اجتماعی و فردی را به طور کامل فراموش کرده بود. در اين زمينه فکری و زمانی بود که روزولت، با هرگونه سختگيری در مقررات صدور ويزای ورود به آمريکا و محدود کردن شمار مهاجران موافقت کامل میکرد. در اين دوران، انصاف و نوع پرستی که در کمک به پناهندگان اروپا متجلی میشد ديگر هيچ جايی در فکر و قلب رئيس جمهور آمريکا نداشت.

C:\Users\Karmina\Desktop\2a109a3900000578-3142142-image-a-89_1435523463375.jpg

در آغاز سال 1944 نيز هنگامي که بيش از پنج ميليون نفر از يهوديان اروپا توسط نازيها نابود شده بودند وقتی پرزيدنت روزولت تحت فشار وزير دارايی آمريکا و از ترس افشا شدن اقدامهای غيرانسانی وزارت امور خارجه و به ويژه دوست نزديکش، برکنريج لانگ و برای پيشگيری از يک رسوايی بزرگ سياسی به تشکيل هيئت پناهندگان جنگ تن در داد، به خاطر بی اعتنايی و عدم پشتيبانی او و وزرای جنگ و امور خارجه اش از اين هيئت و تأخير طولانی در آغاز فعاليتهای آن و در اختيار نداشتن نيروی انسانی و بودجه کافی (بيش از 90 درصد بودجه ناچيز اين هيئت توسط سازمانهای خيريه يهودی آمريکا از جمله شورای جوينت تأمين میشد)، اين هيئت در تمام دوران خدمت 15 ماهه اش موفق به انجام وظايفش نشد. (18)

يکی از خواستهای پياپی اين هيئت و بسياری از رهبران سازمانهای يهودی آمريکا و جهان که به بهانه های مختلف و دلايل کاذب هيچ گاه مورد موافقت وزارت جنگ آمريکا و پرزيدنت روزولت قرار نگرفت تقاضای بمباران تأسيسات مرگ (اتاقهای گاز و کورههای آدمسوزی) اردوگاه آشويتس و نيز خطوط راه آهنی بود که به اين اردوگاه منتهی می شد، اقدامی که می توانست دست کم سرعت اين کشتارها را به ميزان قابل ملاحظه ای کاهش دهد. (21)

مسئله ای که هنوز پس از گذشت شصت و چند سال پرسشی است بسيار مشروع که در تابستان و پاييز 1944 هنگامی که هواپيماهای بمب افکن نيروی هوايی آمريکا مرتب تأسيسات صنعتی، نفتی و نظامی اطراف اردوگاه آشويتس را بمباران میکردند، چرا هيچ گاه تأسيسات کشتار آشويتس را بمباران نکردند؟ (19) پرسشی که بسياری از دولتمردان آمريکا از جمله پرزيدنت جورج بوش (George W. Bush) در ماه ژانويه 2008 هنگام بازديد خود از موزه يدوشم از وزير امور خارجه آمريکا کرد: «چرا ما هيچ گاه آشويتس را بمباران نکرديم؟» (20)

شکست اخلاقی رهبران و مردم آمريکا در کمک به نجات قربانيان هولوکاست تا بدان درجه است که پرزيدنت کلينتون در 19 آوريل 1993 هنگام بازديد از موزه ياد بود هولوکاست در واشنگتن گفت: «آمريکا به خاطر کوتاهی در کمک به نجات يهوديان پناهجو در دوران هولوکاست شريک جرم اين فاجعه است.» (21)

Image result for holocaust pictures

1. David S. Wyman, Abandonment of the Jews: America and the Holocaust 1941-1945 (New York, 1984).

2. David S. Wyman, Paper Walls, American and the Refugee Crisis, 1938-1941 (University of Massachusetts Press, 1968).

3. Irwin F. Gellman, Secret Affairs: Franklin Roosevelt, Cordell Hall and Sumner Welles (The Johns Hopkins University Press, Baltimore, 1955).

4. Richard Breitman and Alan Kraut, American Refugee Policy and European Jewry, 1933-1945 (Indiana University Press, Indianapolis 1987).

5. David S. Wyman, Abandonment of the Jews (1984) p.ix.

6. Elie Wiesel, Allies Fiddled as Jews Burned, Hadassah 49:7 (March 1968) P16-17.

7. Transcript of the Summary of the Conference on “Policies and Resposes of the American Government toward the Holocaust” in: Verne W. Newton, FDR And the (Holocaust New York, 1996 pp1-.28.)

8. David S. Wyman, (The Abandonment of the Jews 1984 p. 287.)

9. Arthur D. Morse, While Six Million Died: A Chronicle of American Apathy (New York, 1967 pp.3-22)

10. David S. Wyman, Ed., America and the Holocaust, Vol. 2 and 4(New York, 1990).

11. Richard Breitman and Alan Kraut, (1987) pp. 126-145 and 227-249.

12. Arthur D. Morse, While Six Million Died (New York, 1967 p.99.)

13. Deborah Lipstadt, Beyond Belief: The American Press and the Coming of the Holocaust (New York, 1986.)

14. Quentin Reynolds, Collier’s, February 11, 1939. p.12.

15. Charles H. Stember et al., Jews in the Mind of America (New York, 1966) pp. 110-135.

16. American Jewish Disunity, in: David S. Wyman, Ed., America and the Holocaust, Vol. 5 (New York, 1990).

17. Lewis L. Strauss, Men and Decisions (New York, 1962 pp. 101-113.)

18.” Little and Late”, in: David S. Wyman, (The Abandonment of the Jews 1984 p p. 1255-287.)

19. Martin Gilbert, Auschwitz and the Allies: A devastating Account of How the Allies Responded to the News of Hitler’s Mass Murder (New York, 1981).

20. New York Times, January 14, 2008.

21. Verne W. Newton, FDR and the Holocaust (New York, 1996 p. 25.)

گرچه چنين به نظر می رسد که در دوران هولوکاست هر که بيرون از حلقه کشتارگران و قربانيان اين فاجعه بود، توجه خاصی به اين ستمگری ها و جنايت های بي سابقه نشان نمیداد، ليکن چنين نبود و بسياری از رهبران دست نشانده نازيها در کشورهای اروپای شرقی (از جمله مجارستان، رومانی، بلغارستان، اوکراين) (4- 2) و اروپای غربی (اتريش، فرانسه) (6, 5) در نابودی يهوديان کشورشان با نازيها همکاری و همدستی نزديک و گسترده یی داشتند و حتی آن گروه از رهبرانی که به ظاهر در برابر اين جنايت ها سکوت اختيار کردند (انگلستان، سويس، واتيکان) (9-7) با سکوت مرگبارشان رضايت خود را از کشتار ميليون ها انسان بی پناه اعلام کرده بودند و به گفته تاريخ نويسان و پژوهشگران هولوکاست، همدستان پشت پرده (Passive accomplices) اين فاجعه محسوب میشدند. در آن دوران کشورهای معدودی نيز بودند که رهبران و مردمشان درهای قلب و دروازه های کشورشان را به روی اين پناهجويان گشوده بودند و با وجود همه خطرات، به آنها پناه میدادند (دانمارک، سوئد) (10) و يا در اين دوران تاريک پناهگاهی امن برايشان بودند (شانگهای چين، ايران). (12, 11)

Image result for holocaust pictures

در کشورهای ديگری از جمله فرانسه و بلغارستان با آن که سران کشور با نازيها همکاری میکردند، مردم شريف اين کشورها در برابر اقدامات غيرانسانی نازيها و همدستی رهبران کشورشان در اين جنايت ها، مقاومت کردند و نگهبان هموطنان يهودی خود شدند و اين اقدامات انسان دوستانه را نه تنها وظيفه اخلاقی و وجدانی خود، بلکه امری عادی می دانستند. (13, 6)

فصلهای مختلف اين کتاب به واکنش و رفتار رهبران دولتها و مردم کشورهای مختلف اروپايی و نيز واتيکان و پاپ اعظم به جنايت های نازيها در دوران هولوکاست میپردازد.

انگلستان به خاطر حفظ منافع خود در سرزمين فلسطين که در دوران حکومت نازی زير قيمومت اين کشور بود در تمام دوران هولوکاست نه تنها هيچ گاه کمک و يا حتی کوششی برای نجات قربانيان هولوکاست به عمل نياورد، بلکه در سراسر دوران هولوکاست فعالانه و از راه های گوناگون (قانونی و يا حتی حيله های سياسی و ديپلماتيک) سد راه نجات اين پناهجويان میشد. (7)

مقامات دولتی انگلستان حتی چندين بار آشکارا در جلسات رسمی دولتی و يا ارتباط های خود، اين مسئله غيرانسانی را عنوان کرده بودند که «در صورت آزاد شدن احتمالی صدها هزار نفر يهودی اروپايي اسير در چنگ نازيها، تکليف دولت انگلستان برای يافتن محلی برای سکنی دادن آن ها چيست؟»…

در جلسه یی در ماه ژانويه 1943 در مورد مسئله يهوديان اروپا در وزارت امور خارجه انگلستان گفته شد: «اين خطر وجود دارد که آلمانیها سياست نابود کردن يهوديان را بار ديگر به سياست بيرون راندن آن ها تغيير دهند و هدفشان مانند سال های پيش از جنگ اين باشد که با سرازير کردن سيل مهاجران برای کشورهای ديگر توليد گرفتاری کنند. آن زمان است که ما گروهی انسان ساده لوح و احمق جلوه خواهيم کرد.»(14)

Image result for ‫قربانیان آشویتس‬‎

در 17 مه 1939 چند ماه پيش از آغاز جنگ جهانی دوم (سپتامبر 1939) و شدت گرفتن اوضاع بحرانی يهوديان اروپا، دولت انگلستان با صدور«لايحه سفيد» مهاجرت يهوديان را به سرزمين فلسطين به شدت محدود کرد (15,000 نفر در سال) ليکن وزارت مستعمرات انگلستان نيز مانند وزارت امور خارجه آمريکا در اين سال های بسيار بحرانی هيچ گاه به طور قانونی حتی اجازه ورود همين شمار مهاجر را به اين سرزمين نمیداد، حتی يهوديانی را نيز که در اين سال ها به گونه ای معجزهآسا از چنگ نازيها گريخته و به گفته انگليسیها، خود را از راه های «غيرقانونی» به اين سرزمين رسانده بودند دستگير و زندانی میکردند. در اين دوران تاريک، دولت انگلستان رهبران کشورهای ديگر از جمله بلغارستان، رومانی، پرتغال، ترکيه و حتی کشورهای آمريکای جنوبی را هم از کمک به قربانيان هولوکاست بازمیداشت. (7)

«جنگ» مسلحانه قوای نظامی نيروی دريايی انگلستان عليه يهوديان بی سلاح و بی دفاعی که قصد پناهنده شدن به سرزمين فلسطين را داشتند نه تنها در تمام دوران جنگ ادامه داشت، بلکه حتی پس از پايان جنگ در رويارويی با انسان های نيمه زنده یی که از اردوگاه های نازی نجات پيدا کرده بودند، نيز ادامه يافت. ليکن هنوز پس از نزديک به هفتاد سال از گذشت اين رويدادها دولت انگلستان هيچ گاه به اشتباهات تاريخی و گناهان خود در خودداری و حتی جلوگيری از کمک به قربانيان هولوکاست اعتراف نکرده و طلب بخشش و پوزش نکرده است.

شرح آنچه در دوران حکومت نازی در فرانسه بر يهوديان اين کشور رفت با آنچه از فرانسه به عنوان مهد آزادی و پناهگاهی امن برای پناهجويان جهان میدانيم تفاوتی فاحش و باورنکردنی دارد. در سال 1940 فقط چند هفته پس از اشغال اين کشور از سوی نازيها، رهبران رژيم ويشی فرانسه قوانينی عليه يهوديان کشور خود وضع کردند که همه حقوق و آزادی های شهروندی را از آن ها سلب میکرد. به علاوه اين رهبران آشکارا و فعالانه برای نابود کردن يهوديان کشور خود همکاری نزديک و مستقيمی با دستگاه کشتار نازی داشتند و بيش از هفتاد هزار نفر از يهوديان از جمله بيش از يازده هزار کودک خردسال فرانسوی را گردآوری و به اردوگاه مرگ

آشويتس فرستادند. (13, 6)

C:\Users\Karmina\Desktop\ShowImage.jpg

در عين حال، فرانسه يکی از بالاترين درصد يهوديان بازمانده از هولوکاست را در بين کشورهای اروپايي زير سلطه نازی داشت. در دوران هولوکاست نزديک به 75 درصد از يهوديان فرانسه – رقمی بيش از 250,000 نفر از يهوديان اين کشور – در نتيجه هوشياری خودشان و کمک های انسان دوستانه مردم شريف فرانسه و اعضای نيروهای مقاومت ملی اين کشور از چنگ نازيها جان سالم به در بردند. نکته جالب اين که، بيشتر يهوديان فرانسوی که از اين مهلکه نجات يافته بودند، نجات خود را مرهون کوشش های رهبران سياسی و نظامی اين کشور و حتی کوشش های رهبران سازمان های يهودی فرانسوی نبودند بلکه در برخی از موارد رفتار بسياری از رهبران اين گروه ها و سازمان ها در رويارويی با هولوکاست رفتاری غيرانسانی و شرمآور بوده است. (13, 6)

C:\Users\Karmina\Desktop\bundesarchiv_bild_101i-680-8285a-08_budapest_festnahme_von_juden.jpg__800x600_q85_crop.jpg

C:\Users\Karmina\Desktop\Holocaust jewish victims.jpg

پرزيدنت ژاک شيراک در سال 1995، رويدادهايی را که در دوران هولوکاست برای يهوديان فرانسه رخ داده بود، رويدادهايی سهمناک و غم انگيز و برخلاف آرمانهای ملی فرانسه مبنی بر پشتيبانی از انسان های ستمديده و پناهجو خواند و از قربانيان اين جنايت ها، طلب بخشش و پوزش کرد. در سال 2010 پارلمان و دولت فرانسه نيز رسماً به همکاری و همدستی غيرانسانی رهبران دولت ويشی و نيروهای انتظامی اين کشور از جمله پليس فرانسه با نازيها برای اعزام يهوديان کشورشان به اردوگاه های مرگ اعتراف کردند و درخواست پوزش و بخشش نمودند.

نقش دولت فدرال و بانک های سويس از لحاظ همکاری نزديک با دستگاه رهبری نازی در تمام دوران حکومت رايش سوم در آلمان و به ويژه در سال های جنگ جهانی دوم و دوران هولوکاست نقشی پر ابهام و غم انگيز است. بسياری از جوانب آن از جمله رفتار غيرانسانی و غيراخلاقی دولت و پليس فدرال اين کشور با پناهندگان يهودی اروپايی که برای يافتن سرزمينی امن و نجات جان خود و خانواده هاشان به اين کشور پناه آورده بودند، از جمله بازگرداندن آن ها به آلمان و به چنگ نازيها و يا ادامه کمکهای مالی و تدارک قطعات و ابزارهای مورد نياز تسليحات ارتش نازی در دوران جنگ، کاملاً برخلاف قوانين و قراردادهای بين المللی کشورهای بيطرف و موازين وجدان و اخلاق انسانی است. (15, 8)

اسناد و مدارک بانک های سويس نشان می دهند که در تمامی دوران جنگ، بسياری از سازمان ها و مؤسسه های مالی اين کشور و به ويژه بانک ملی سويس طلاهای غارت شده و دزدی شده از خزانه های دولتی، بانک ها و دارايی يهوديان کشورهای تسخير شده از سوی ارتش نازی را مرتب و به طور رسمی و حتی قاچاقی و غيرقانونی می خريدند و در عوض در همه دوران جنگ جهانی دوم از راه فرستادن ارز خارجی، نيازهای مالی ارتش نازی، سازمان های جاسوسی رايش و حتی اردوگاه های مرگ نازی را برآورده می کردند. (15, 8)

پژوهشگران و تاريخ نويسان جنگ جهانی دوم بر اين باورند که هيتلر هيچ گاه قادر نبود بدون کمک ها و پشتيباني های مالی بانک های سويس به جنگ ادامه دهد، به ويژه پس از شکست استالينگراد که نازيها نه تنها متحمل صدها ميليون مارک هزينه شدند بلکه جان صدها هزار سرباز و افسر آلمانی هم از دست رفت. ارتش نازی بدون در اختيار داشتن فرانک سويس در سال های پايانی جنگ حتی توان تهيه مواد اوليه برای توليد ابزارهای جنگی خود نبود، زيرا مارک آلمان در اين دوران از پشتوانه و اعتبار فرانک سويس برخوردار نبود. (15, 8)

دولت فدرال، بانک ها و شرکت های بيمه سويس نه تنها در دوران جنگ با اقدامات غيراخلاقی و غيرقانونی خود به همه موازين ملی و بين المللی يک کشور بيطرف پشت پا زدند، بلکه سال ها پس از پايان جنگ نيز در بازگرداندن اموال بازماندگان هولوکاست در بانک های خود و يا پرداخت بيمه ساختمان ها و تأسيسات يهوديان آلمان که در آشوب های کريستال ناخت و ساير اقدامات ويران کننده نازيها عليه يهوديان از بين رفته بود و يا بيمه سرقت شاهکارهای هنری و اشياء قيمتی دزدی شده از سوی نازيها طفره می رفتند. حتی در دهه 1990، بيش از 50 سال پس از پايان جنگ، زمانی که بسياری از نشريات و مردم سويس و جهان، رهبران اين کشور را زير فشار گذاشتند تا مسئوليت جبران اشتباه های گذشته سويس، جبران خسارات و پرداخت غرامت به بازماندگان هولوکاست را بر عهده بگيرند، آنان از پذيرش اين مسئوليت سرباز میزدند. (15, 8)

C:\Users\Karmina\Desktop\1526579_10153719117165314_2098439513_n.jpg

واکنش دولت ها و مردم کشورهای اروپای شرقی و از جمله روسيه در برابر کشتارهای همگانی يهوديان اين کشورها بسته به موقعيت تاريخی و درجه احساسات و افکار ضد يهودی در اين کشورها و رابطه آن ها با يهوديان پيش از دوران هولوکاست تفاوت های ويژه خود را داشت. (4- 2) در بسياری از اين کشورها نيز چون عده یی از يهوديان از طبقه های تحصيلکرده و مرفه مردم کشورشان بودند، به احتمال زياد چشمداشت به اموال و املاک و حتی موقعيت های اجتماعی آن ها يکی از عوامل واکنش های غيرانسانی رهبران و حتی برخی از مردم سودجو و فرصت طلب اين کشورها (مجارستان، ليتوانی، اوکراين …) در برابر هموطنان يهودی خويش بود. بايد به اين نکته هم توجه کرد که بيش از 90 درصد يهوديان نابود شده در دوران هولوکاست، يهوديان اروپای شرقی بودند و کشتار بسياری از آن ها از جمله کشتار بيش از 430,000 نفر از يهوديان مجارستان در مدتی کمتر از 8 هفته، آن هم در آخرين سال جنگ بدون همکاری مستقيم و گسترده رهبران و نيروهای انتظامی و ژاندارمری اين کشور امکان پذير نبود. ( 2) ليکن رفتار مردم شريف برخی از کشورهای اروپای شرقی از جمله بلغارستان با يهوديان کشورشان در مقايسه با واکنش ساير کشورهای زير سلطه نازی در اروپای شرقی از جمله لهستان و رومانی و کشورهای بالکان بسيار انسان دوستانه و قابل تقدير بود و به احتمال زياد اين رفتار مردم بلغارستان، يکی از عوامل مهمی بود که موجب شد نازيها در تابستان 1943 از تصميم خود مبنی بر تداوم اعزام يهوديان اين کشور به اردوگاه های مرگ چشمپوشی کنند. (3)

Image result for holocaust pictures

حال که به واکنش مردم و سران برخی کشورهای اروپايی اشاره کرديم ببينيم واکنش مردم خود آلمان به کشتارهای همگانی يهوديان آلمان و اروپا چه بود. (16)

آگاهی همگانی مردم آلمان از طرح راه حل نهايی مسئله يهوديان لازمه پشتيبانی آنان از اين طرح و به سود حکومت نازی بود، ليکن ميزان اين آگاهی را دولت تعيين می کرد تا تأثير دلخواه را بر افکار عمومی بگذارد. به همين سبب، رهبران نازی در سراسر دوران هولوکاست کمترين اطلاعات مورد نياز را برای آگاهی از کليات اين طرح در اختيار مردم آلمان می گذاشتند، ولی جزئيات چگونگی اجرای آن را افشا نمیکردند. بنابراين آگاهی مردم آلمان از هولوکاست به اندازهای بود که رژيم میخواست. ليکن بسياری از مردم آلمان در اين مورد آن قدر آگاهی داشتند که بدانند به سود آن هاست که بيش از اين باخبر نشوند.

هانز مامزن (Hans Mammsen) اين پديده را چنين بيان کرده است: «درباره کشتارها نبايد پرسيد چه کسی

چه اطلاعاتی داشت، بلکه پرسش اين است که هر کس چه ميزان از اين اطلاعات را می خواست باور کند.» به گفته او:

«با آن که مردم آلمان شدت و وخامت اين جنايت ها را حس کرده بودند، ليکن بايد بين احساس گناه، شرمساری و انکار مسئوليت ناشی از آگاهی يکی را انتخاب میکردند. از اين رو بيشتر مردم آلمان کوشش میکردند اين فجايع را ناديده بگيرند. بسياری از مردم آلمان احساسات خود را با «عايق بیتفاوتی» پوشانده و به سرنوشت يهوديان کشورشان بیاعتنا شده بودند و از نظر اخلاقی خود را از اين ماجرا جدا کرده بودند – به ويژه هنگامی که ترس از انتقام الهی و جهانيان از آن ها به عنوان ملتی که مرتکب اين جنايت هاي سهمناک و بيرحمانه شدهاند، بر آن ها چيره میشد.» (17)

به گفته ابرهارد ياکل (Eberhard Jackel): «هر چند طرح راه حل نهايی مسئله يهوديان محرمانه بود و رهبران نازی بيشترين کوشش خود را برای سری نگاه داشتن آن در دنيای خارج به کار می بُردند، ليکن طرح نابودی يهوديان اروپا در تمامی دوران اجرای آن حداقل در آلمان «راز آشکار هيتلر» بود.» (18)

اينک که با واکنش کشورهای مختلف به کشتار همگانی يهوديان آشنا شديم ببينيم رهبر کاتوليکهای جهان يعنی پاپ پايوس دوازدهم در مورد اين مسئله چه اقدامی کرده ا ست؟

C:\Users\Karmina\Desktop\PopeMain.jpg

«بی اعتنايی پاپ پايوس دوازدهم، پدر مقدس مسيحيان، به جنايت هايی چنين عظيم و بی سابقه و سياست او مبنی بر سکوت در برابر چنين يورش و بیحرمتی به اخلاق انسانی نشان می دهد که او از مسئوليت رهبری مسيحيان چشم پوشيده است.»

اين بخشی از گزارش سر فرانسيس دارسی آزبورن، سفير انگلستان در واتيکان در اکتبر 1942 در مورد بیاعتنايی پاپ اعظم به جنايات نازی بود. (19)

هارولد تيتمن سفير آمريکا در واتيکان نيز در همين سال به وزارت امور خارجه آمريکا نوشت: «من از شيوه

بر خورد پدر مقدس با مسائل مربوط به نازيها احساس می کنم که او هيچ حساسيتی به اين رفتار غير انسانی

آنها نشان نمیدهد و حتی رهبران ديگر در واتيکان از اين رفتار او نه تنها اظهار شگفتی می کنند، بلکه نگرانند.»(20)

C:\Users\Karmina\Desktop\pope-pius-xii_1018356c.jpg

فرمان ششم از ده فرمان يعنی «قتل مکن»، در دوران جنگ جهانی دوم ميليون ها بار از سوی ده ها هزار مسيحی «مؤمن» که همه روزه فرائض ديگر دينی خود را به جای میآوردند، نقض شد!.

سرپيچی از اين فرمان و نقض آن در مذهب کاتوليک يک گناه کبيره محسوب می شود. ليکن به ظاهر برای پاپ پايوس دوازدهم، رهبر کاتوليکهای جهان و پاپ دوران هولوکاست کشتار نزديک به شش ميليون يهودی اروپايی که بيش از يک ميليون نفر از آن ها را کودکان خردسال و بيگناه تشکيل میدادند، بی اعتنايی به اخلاق و وجدان انسانی محسوب نمی شد!. کوتاهی قائم مقام مسيح در اعتراض به اين جنايت ها و محکوم کردن اعمال غيرانسانی نازيها در دوران هولوکاست نشان دهنده آن است که اين جنايت ها نه تنها موجب خشم او نشده، بلکه به سبب تأثر او نيز نشده بودند و به گفته جان کورنول (John Cornwell): «در اين دوران تاريک تاريخ بشر، پاپ پايوس دوازدهم يک انسان بی طرف نبود. او يکی از همکاران و همدستان هيتلر در اين جنايت ها به شمار می رفت و برای عملی شدن طرح شيطانی هيتلر بهترين پاپ ممکن بود. او سرباز سرسپرده هيتلر و پاپ دلخواه وی بود.» (21)

مدارک نشان میدهند که رهبران کليسا حتی پس از جنگ به فرار جنايتکاران نازی از چنگ عدالت کمک کردند. مايکل فيير(Michael Phayer) يکی از پژوهشگران پاپ ، واتيکان در رابطه با هولوکاست نامه ای به قلم اسقف الوئيسوس مونچ (Bishop Aloisius Muench)، نماينده مستقيم پاپ در آلمان، به دست آورده که در آن او به پاپ و واتيکان هشدار میدهد که «از کوشش های خود برای کمک به فرار جنايتکاران نازی از چنگ عدالت دست بردارند.».

C:\Users\Karmina\Desktop\Stepinac-i-NDH.jpg

به گفته ی مايکل فيير اين نامه که به زبان ايتاليايی نوشته شده است در بايگانی دانشگاه کاتوليک آمريکا (Catholic University of America) موجود است. (22)

C:\Users\Karmina\Desktop\hitler-begins-holocaust.jpg

با توجه به واقعيت و حقيقت موجود در کتاب های دوم و سوم اين مجموعه درباره واکنش و رفتار رهبران جهان با پناهجويان يهودی در دوران هولوکاست و ناتوانی يهوديان در نجات خود از چنگ نازيها و پی آيندهای سهمگين اين فاجعه به آسانی میتوان دريافت که افسانه «قدرت نامرئی يهود بينالملل» که حتی رهبران خيالیِ آن را مسئول رکود اقتصادی شديد جهان در اين دوران میخواندند، و نيز «پشتيبانی جهانيان» به خصوص رهبران جهان غرب از يهوديان، افسانه ای بيش نيست. اگر يهوديان از چنين قدرت و پشتيبانی در جهان برخوردار بودند، کشتار ميليون ها انسان بیپناه در چنين ابعادی امکانپذير نبود. اگر يهوديان بر مصدر کار بودند و از قدرت و نفوذ سياسی گستردهای برخوردار بودند، بيش از يک ميليون از نوزادان و کودکان بيگناهشان آن چنان قربانی نمیشدند.

بی تفاوتی و بی اعتنایی گسترده و سکوت مرگبار بسياری از رهبران بانفوذ و قدرتمند سياسی و روحانی جهان به کشتارهای همگانی يهوديان اروپا در دوران هولوکاست گويی بخشی از قراردادی نانوشته (Gentleman’s agreement) بين اين رهبران بود که، اکنون که «ديوانهای» قصد حل مسئله يهوديان را از راه کشتار همگانی آنها دارد، بياييم او را به حال خود بگذاريم. ليکن به گفته الی ويزل: «بی اعتنايي و سکوت در برابر اين گونه جنايت ها، صحه گذاردن بر سوزاندن بيش از يک ميليون کودک بيگناه به خاطر به دنيا آمدن با مذهبی متفاوت از مذهب کشتارگران و نظارهگران اين جنايت ها است».

1. Quoted in S. Shapiro, “Hearing the Testimony of Radical Negation,” in: The Holocaust as Interruption (Edinburgh, 1984 p. 3-4.)

2. Randolph L. Braham, (The Politics of Genocide: The Holocaust in Hungary Wayne State University Press, Detroit, 2000.)

3. Ioanid Radu, (The Holocaust in Romania: The Destruction of Jews and Gypsies Under the Antonescu Regime 1940-1944 2008.)

4. YitzhakArad, (The Holocaust of Soviet Jewry in the Occupied Territories of the Soviet Union, in: Yad Vashem Studies XXI Jerusalem, 1991 pp. 1-49.)

5. Raul Hilberg, (The Destruction of the European Jews Yale University Press, New Haven, 2003)

6. Susan Zuccotti, (The Holocaust, the French and the Jews New York, 1993).

7. Bernard Wasserstein, (Britain and the Jews of Europe 1939-1945 London, 1979 pp. 1-39.)

8. Adam LeBor (, Hitler’s Secret Bankers: The Myth of Swiss Neutrality during the Holocaust Birch Lane Press, N.J., 1997).

9. Robert S. Wistrich,”The Vatican and the Shoah”: Modern Judaism, Vol.21, May 2001, pp.83-107. )

10. Scandinavia, in: Nora Levin. The Holocaust: The Destruction of European Jewry, 1933-1945 (New York, 1968) pp.389-401. )

11. Avraham Altman and Irene Eber. Flight to Shanghai, 1938-1940. Yad Vashem Studies vol 28, Jerusalem, pp. 51-86

12. Devora Omer, (The Tehran Operation: The Rescue of Jewish Children from the Nazis Washington D.C., 1991).

13. Jacques Adler, (The Jews of Paris and the Final Solution, 1940-1944 (New York, 1987).

14. David S. Wyman, Abandonment of the Jews (1984) p. 105.

15. International Commission of Experts: (Switzerland, National Socialism and the Second World War, Final Report Chronos Verlag, Zurich, 2002).

16. David Bankier, (The Germans and the Final Solution: Public Opinion under Nazism Blackwell Publishers, Oxford, 1996) pp. 67-139.

17. Hans Mommsen and Dieter Obst, “Die Reaktion der deutschen Bevolkerung auf die Verfolgung der Juden, in Hans Mommsen and Susan Willems, eds., Herrschaftsalltag im Dritten Reich. Studien und Texte, Schwann, (Dussldorf, 1989) pp. 199-200.

18. Eberhard Jackel, Public Awareness of the Holocaust: “Hitler’s Open Secret; in: On Germans and the Jews under Nazi Regime, ed., Moshe Zimmermann (Jerusalem, 2006) pp. 215-221.)

19. Sir Francis Darsy Osborn, cited in: John Cornwell, Hitler’s Pope: The Secret History of Pius XII, (New York, 1999 p. 285.)

20. Harold Tittman’s papers cited in: Owen Chadwick, Britain and the Vatican (Cambridge Library) p. 207.

21. John Cornwell, Hitler’s Pope: The Secret History of Pius XII, (1999 pp. 296-297.)

22. Michael Phayer, Pius XII, the Holocaust, and the Cold War, (Indiana University Press, Bloomington, 2007. pp.197-205)

کتاب چهارم اين مجموعه چهار فصل متفاوت دارد و مکمل سه کتاب ديگر است.

C:\Users\Karmina\Desktop\images.jpg

نخستين فصل اين کتاب، درباره پايان هولوکاست و آزاد سازی اردوگاه های نازی، بازتاب رويدادهای آخرين هفته ها و روزهای اردوگاه های مرگ و اسارتگاه های نازی است. گرچه برای بسياری از مردم جهان تصاوير غم انگيز و سهمناک اسيران آزاد شده از اردوگاه های نازی در روز رهايی آنها نماد جنايات غيرانسانی و بيسابقه نازی ها است، ليکن اين تصاوير تنها تأثير اقدامات نازيها را در اسارتگاه هايی چون برگن- بلسن، بوخنوالد و داخاو نشان می دهند و جنايتهای خوفناک رخ داده در اردوگاه های مرگ از جمله بلزک، تربلينکا و آشويتس را منعکس نمی کنند.(1)

اين فصل نه تنها به چگونگی آزاد سازی اردوگاه ها بلکه به شرح کوتاهی از ستمگریها و جنايت های نازی ها در اين اردوگاهها از زبان بازماندگان و نيز چگونگی بازگشت آنان به زندگی دوباره می پردازد.

برگن – بلسن يکی از معروفترين و منفورترين اسارتگاههای نازی بود که اسيران آن در روز 15 آوريل 1945 توسط نفرات نيروهای ارتش هشتم انگلستان رهايی يافتند. چند هفته پس از رهايی برگن- بلسن، انگليسی ها اين اردوگاه را با همه تشکيلات و ساختمان هاي آن به آتش کشيدند تا آثار جنايات نازی ها را از بين ببرند، (2) ليکن در همان زمان، سردبير نشريه تايمز نوشت: «سوزاندن اين اردوگاه در سرکوب انگيزه و ميل جنايتکارانی که دست به چنين اقداماتی زدند بی تأثير است و تنها شواهد فيزيکی اين جنايات را از بين می برد. برای ريشه کن کردن نسل کشی که محدود به ملت و مرام و مذهب خاصی نمی شود، آگاه سازی لازم است و بايد انگيزه و علل نسل کشیها را از ميان برداريم وگرنه در آينده، برگن- بلسن های ديگری به وجود خواهند

آمد.» (3)

تاريخ نشان داده است که اگر به رويدادهايی مانند هولوکاست و آنچه در برگن- بلسن روی داد فقط به چشم يک جنايت نگاه کنيم و چند جنايتکار را مجازات کنيم، موجب پيشگيرط از تکرار جنايت ها مشابه در آينده نخواهيم شد، زيرا برای پَست کردن و از بين بردن ارزش های انسانی و جنايت عليه بشريت، هيچ مجازاتی کافی نيست .

فصل بعدی کتاب بازتاب بخشی از اسناد و مدارک موجود در آرشيوهای ملی سرزمين ها و اردوگاههايی است که اين رويدادها در آنها رخ داده اند و يا از خاطرات و نوشته های ستمگران، شاهدان، نظاره گران و يا بازماندگان اين فاجعه گرفته شده اند. آزاد شدن صدها هزار مدرک موجود در آرشيوهای دولتی آلمان، کشورهای اروپای شرقی و غربی و آمريکا در دهه های اخير، اطلاعات ارزشمندی را در مورد اين فاجعه فاش کرده است. از سويی نيز وسواس خاص نازی ها در ثبت مراحل تصميم گيری و طرح و اجرای اين جنايات، بدون هيچ ترديدی هولوکاست را يکی از مستندترين رويدادهای تاريخ بشر کرده است. رهبران نازی حتی در هنگام اجرای اين طرح ويرانگر اخلاقی، کشتار ميليونها انسان بيگناه را «باشکوه ترين و شگفت انگيزترين برگ تاريخ خود» می خواندند. (4)

در اين فصل ميخوانيم که چگونه هيتلر نه تنها در دوران کشتارهای همگانی يهوديان اروپا، بلکه از دو دهه پيش از آن، آشکارا از طرح پاکسازی آلمان از يهوديان سخن گفت و بيرون راندان يهوديان از آلمان و در صورت لزوم نابود کردنشان با استفاده از گازهای سمی را تنها راه حل می دانست، (5) اما تهديدهای او هيچ گاه جدی تلقی نشدند.

می خوانيم که چگونه وقتی نازی ها متوجه شدند کشتار ميليونها يهودی اروپای شرقی اسير در چنگشان، از راه تيرباران آنها عملی نيست و يا تيرباران مادران و کودکان خردسال موجب آزار روانی برخی از کشتارگران جوان می شود که خود فرزندان خردسال داشتند، در صدد يافتن روشهای «بهتر» و مؤثرتری برای کشتارهای جمعی بر آمدند: روشهايی سريعتر، کاراتر و «ارزانتر» برای کشتار ميليونها انسان ديگر. (6)

می خوانيم که چگونه هيتلر بارها در سخنراني های خود گفته بود: «پيروزی نظامي ما در جنگ، بدون نابودی بلشويسم يهودی يک پيروزی کامل نخواهد بود.» و يا: « نابودی يهوديان بخشی از پيروزی ما در اين جنگ است.» (7)

فصل سوم درباره شخصيتها، رويدادها، اماکن . . . در رابطه با هولوکاست است. در مورد شخصيتها، شرح کوتاهی درباره اقدامات آنها در رابطه با هولوکاست نوشته شده است. مجال پرداختن به باقی زندگينامه آنها در اين کتاب نيست.

در صد سال گذشته، بيش از صد ميليون انسان بيگناه به جرم تفاوتهای مذهبی، نژادی، ملی، قومی و عقيدتی قربانی خشم، سنگدلی و بيرحمی انسان هاي ديگر شده اند. (10-8)

آخرين فصل اين کتاب، ساير نسلکشیهای صد سال گذشته را به اختصار شرح داده است:

نسل کشی ارامنه در ترکيه در سال 1915 نخستين نسل کُشی قرن بيستم بود و سرمشق بسياری ديگر از کشتارهای اين قرن شد. در اين کشتار همگانی که به فرمان رهبران ناسيوناليست افراطی ترکيه روی داد، نزديک به يک ميليون انسان بيگناه و بی پناه، بيهوده جان خود را از دست دادند و نزديک به يک ميليون نفر ديگر نيز برای هميشه خانه و زندگی و سرزمين نياکانی خود را ترک کردند و آواره شدند. اين يکی از ظالمانه ترين و بی رحمانه ترين جنايات قرن بود. پس از گذشت نزديک به صد سال از اين نسلکشی، دولتمردان ترکيه نه تنها هرگز مسئوليت اين فاجعه را به گردن نگرفتند، بلکه در هر فرصت و موقعيتی انکار کرده اند که اصولاً اين جنايات در تعريف نسل کشی بگنجند. (11)

در سال 1919 و هنگام برگزاری کنفرانس صلح پاريس پس از پايان جنگ جهانی اول، تئودور روزولت، رئيس جمهور سابق آمريکا، کشتار بيش از يک ميليون انسان بيگناه از جامعه ارامنه ترکيه را فقط به خاطر آن که دينی متفاوت از رهبران ناسيوناليست افراطی ترکيه داشتند، بزرگترين جنايت دوران جنگ و شکست و کوتاهی بزرگ در سياست آمريکا و ساير کشورهای بزرگ در کمک به نجات آنها خواند. او گفت: «در برابر اين کوتاهی و شکست اخلاقی رهبران جهان، گفتار آنان در مورد برقراری صلح جهانی يک مشت شعار و وعده پوچ و بيهوده است که به هيچ روی منجر به ايجاد دنيايی امن و دموکراتيک نخواهد شد. در عوض کوتاهی اين رهبران موجب گستاخی و جسارت ديکتاتورها و رهبران کشتارهای ديگر در آينده خواهد شد.» (12)

تحقق پيش بينی بيست و ششمين رئيس جمهور آمريکا به ربع قرن هم نکشيد. هنگامی که هيتلر پس از آغاز جنگ جهانی دوم، قصد خود برای نابودی يهوديان اروپا را با ژنرالهايش در ميان گذاشت، با مشاهده ترديد آنان گفت: «چه کسي امروز از کشتار بيش از يک ميليون ارامنه ترکيه در يک نسل پيش صحبت می کند؟» (13)

صفحات ديگر اين فصل، به نسل کشی های مردم کامبوج توسط رژيم خِمِر سرخ، مسلمانان بوسنی توسط صِربها، مردم قوم توتسی توسط افراطی های هوتو در روآندا، و مسلمانان غير عرب دارفور توسط کشتارگران رژيم خارطوم و همدستان جنايتکار آنها، شبه نظاميان جانجاويد در دارفور می پردازند.

وجه مشترک اين نسلکشی ها تنها نفرت رهبران و مردم از گروهي «ديگر» با رنگ پوست، ايمان، اعتقاد و نژاد متفاوت نيست، بلکه مهمتر از آن بی اعتنايي و بی تفاوتی رهبران و مردم جهان به سرنوشت شوم قربانيان اين نسلکشیها است؛ قربانيانی که آنها را بيگانه و «ديگری» قلمداد می کنند و درد آنها را درد همنوع خود به حساب نمی آورند و يا سرنوشت آنها را در امنيت و يا منافع ملي خود بی تأثير می بينند.

با دقت در مفهوم فرافکنی خطر بيگانه سازی گروهی از انسان ها که آنها را متفاوت از خود می انگاريم، بهتر روشن میشود. شخصی که فرافکنی می کند آنچه را قادر نيست آگاهانه در ضمير خود پذيرا باشد به ديگری نسبت می دهد. پس به جای آن که ناچار باشد با صفت مذمومی در نهاد خود رويارو شود، می تواند تقصير را به گردن آن ديگری بياندازد و خود را متفاوت و برتر بيانگارد. اما فرافکنی فقط فردی نيست و ای بسا جوامعی که از همين قاعده پيروي ميکنند و بر گروهی که يا خارجی هستند يا مسلک و مذهب و نژاد متفاوتی دارند و يا به هر دليلی «ديگر» و «بيگانه» به شمار میآيند برچسب صفت های منفور و ترسناکی را می زنند که اگر شهامت يا آگاهی بيشتری داشتند و می توانستند نيک نظر کنند، پَر خويش در آن مي ديدند يا به عبارت ديگر همه اين ويژگی ها را در خود نيز می يافتند.

ديوارهايی که به اين شيوه ميان افراد يک جامعه که به گونه ای با هم تفاوت دارند بنا می شوند به يک باره تا به ثريا نمیروند، بلکه چنان آرام آرام و آجر به آجر قد می کشند که شايد در ابتدا توجه هيچ فردی را جلب نکنند. نخستين نشانههای فرافکني جمعی شايد همان لطيفههای به ظاهر بی ضرری باشند که دهان به دهان نقل می شوند و بی سر و صدا، فرهنگسازی می کنند. ديری نمی پايد که يک مليت به وحشيگری معروف می شود و يک نژاد به کم هوشي و يک قوم به شيادی. آجرها به همين سادگی روی هم قرار می گيرند و « ما » و «نا خودی» را از هم جدا می کنند. تفاوتها در نظرمان پررنگ می شوند و وجوه اشتراک رنگ می بازند. ديگر بنی آدم را از يک گوهر نمی دانيم مگر آن که زبان و مذهب و آداب و نژادشان عيناً مثل ما باشد.

هنگامی که ديوارهای بين ما و غير ما بلند تر و ضخيم تر شدند، ناديده گرفتن رنج آن ديگران، وجدانمان را آزار نمی دهد. حتی شنيدن و خواندن و ديدن مُدام مصيبت هايی که بر سر آن گروه می رود گويی افکار ما را بيش از پيش تخدير می کند و حساسيت خود را در اين قبال به کلی از دست می دهيم. چرا بايد نگران سرنوشت گروهی باشيم که در نظر ما از فرديت و انسانيت تهی شده و به تودهای بی تمايز بدل شده اند که همگی وحشی يا کم هوش يا شيادند؟

در اين هنگام است که اگر سياستمداری لبريز از کينه کور يا دست نشانده سودجويانی که حفظ ثروت و نفوذ خود را در گرو شوربختی مردمان و برپايی جنگ و خونريزی می بينند بر مصدر قدرت بنشيند و نخست به سلب آزادی های فردی و حقوق شهروندي آن گروه مطرود، فرمان دهد و با سخنان و اقدامات خود بذر ترس و نفرت از اين عده را در دل ملت خويش بکارد و سرانجام به فرمان کشتار آنان را دهد، اکثريتی که به تدريج فرا گرفتهاند اين قربانيان را به سبب تفاوتهای مذهبی، نژادی، آيينی و غيره از خود ندانند با اشتياق و آمادگی در صف فرمانبران کسی چون هيتلر قرار می گيرند و يا فرياد التماس آميز قربانيان را ناشنيده می گيرند و خود را از هر مسئوليتی در برابر اين گروه مبرا می دانند. چرا که باور دارند اين عده که زبان، نژاد، رنگ پوست، آداب و يا باورهايشان با آنها فرق می کند، ارتباطی به آنان ندارند و چه بسا سزاوار مهربانی و ياری ايشان هم نباشند و معتقدند که بودجه و امکانات محدود جامعهشان نبايد صرف نجات «بيگانگان» شود.

رويدادهای هولوکاست و ساير نسل کشی ها بايد بازگو شوند. با خواندن و شنيدن شرح اين فجايع است که تلاش خواهيم کرد از تکرار آنها پيشگيری کنيم. اگر بتوانيم، از هولوکاست و نسل کشی های ديگری که در تاريخ بشر روی داده اند درس بگيريم و اجازه ندهيم که مرزبندی و نفرت ورزی در ميان انسان ها فاصله بياندازد. بايد به هوش باشيم و با توجه به تاريخ، نشانه های خطر را دريابيم. زمانی که بابهره گيری از بيگانه هراسی اين باور شايع شود که اگر عده خاصی در ميان ما نباشند زندگی ما شيرين تر و فرزندانمان ايمن تر خواهند بود، خطر نزديک است. زمانی که مردم را متقاعد کنند که هر که مذهب، مليت، نژاد يا عقيده خاصی دارد، متعصبی است که آرزويش نابود کردن شما و تصرف اموالتان است، خطر نزديک است. زمانی که در مورد نژادی، قومی، پيروان مذهبی و… قضاوتی سطحی و کلی داشته باشيم و همه آنان را به يک چشم بنگريم خطر نزديک است. زمانی که جمله معروف و مشمئز کننده «سرخپوست خوب سرخپوست مرده است» و يا «يهودي خوب يهودی مرده است» در مورد عده ای ديگر به کار رود که به چشم ما به همان اندازه متفاوت و خطرناک بيايند که سرخپوستان در چشم ژنرال شريدان ويهوديان در چشم هيتلر جلوه می کردند خطر نزديک است. اگر از هولوکاست درس گرفته باشيم اين خطر را جدی تلقي می کنيم. دست روی دست نمی گذاريم و بر تهديدی که می دانيم متوجه همنوع ماست و به زودی ممکن است به فاجع های انسانی بدل شود، چشم نمی بنديم.

بايد به ياد داشته باشيم هنگامی که مي گوييم «ديگر هرگز» “Never Again ” اين اعتراض نبايد منحصر به اتاقهای گاز و کشتارهای همگانی باشد. چرا که اين آخرين گناهی بود که نازيها مرتکب شدند. نخستين گناه زمانی بود که نازی ها يهوديان را از حقوق فردی و اجتماعی محروم کردند، محروميت از حق کار، حق رأی، آزادی بيان، حق دوست داشتن و با غير خودی ازدواج کردن، حق اعتقاد به ايمان خود و حقوقی که بنای موجوديت هر فردی است و از بين بردن آنها راه را برای نابوديشان در آينده باز می کند. سکوت در برابر بی عدالتی و رويدادهای سهمناکي با چنين گستردگی، بی حرمتی به شرافت و اخلاق انسانی است. بی اعتنايی به هولوکاست، جدی تلقی نکردن سوزاندن کودکان است. رو به رو نشدن با هولوکاست، رو در رويی دوباره با فاجعه یی همانند هولوکاست در آينده است.

تاريخ بايد به ما آموخته باشد که ديوار بين انسان ها را نبايد به حال خود رها کنيم تا سر به فلک بکشند. بايد شباهت ها را مبنا قرار دهيم نه تفاوت ها را. بايد مرزها را در نورديم و همدلی، شناخت و گفت و گو را گسترش دهيم تا هيچ رهبری را يارای برافروختن شعله نفرت و«ديگر ستيزی» در دل مردمان نباشد، تا هيچ سرکردهای با اطمينان از بی تفاوتی جهانيان دستور کشتار بيگناهان را صادر نکند و يا کشتار ميليونها انسان بيگناه را «باشکوه ترين و شگفت انگيزترين برگ تاريخ خود» نخواند.

نگذاريم که هياهوی روزانه رسانه ها فجايع انسانی را در نگاه ما به آماری عادی تقليل دهد. نگذاريم که سخنوری سياستمداران ما را به مهره بازی صاحبان زر و زور بدل کند. حساسيت و آگاهی خود را بالا ببريم و برای انسانيت مرز و طبقه قائل نشويم. اجازه ندهيم که تاريخ چون سنگ آسيابی که بر گرده اسبان چشم بند خورده بسته اند، پيوسته بر مدار فاجعه بچرخد. هنگام آن است که راه را بر روی دادن هولوکاستي ديگر ببنديم. برای دستيابی به اين آرمان بايد به درسهای تلخ و عبرت آموز تاريخ توجه کنيم. انکار و فراموش کردن نسل کُشيها، زمينه ساز ناآگاهی نسلهای بعدی است تا باز با غفلت و بی همتی يا با نفرت و بيرحمی پا جای پای گذشتگان بنهند و چه خود دست به کشتار بزنند و چه نظاره گران خاموش و بی اعتنای اين فجايع باشند، باز ميليونها نفر تنها به جرم «تفاوت داشتن» به مسلخ خواهند رفت. پس بر ماست که مشعلدار حرکتی همگانی و قاطع، برای پيشگيری از تکرار اين نسل کشیها باشيم و آينده روشنتری براي بشريت به ارمغان بياوريم. به اميد آن که اين کتابها روشنگر و راهنمای ما در اين مسير باشد. ایدون باد و ایدون تر باد.

1. Jon Bridgman, (The End of the Holocaust: The Liberation of the Camps Portland Oregon, 1990.)

2. Derrick Sington (, Belsen Uncovered London, 1966).

3. Times, June 30, 1945).

4. Heinrich Himmler, Speech in Posen on Oct.ober 4, 1943, in: Howard J. Langer ( The History of the Holocaust (New Jersey, 1997 P. 182)

5. A. Hitler, Mein Kampf, “My Struggle”, English translation: (New York, 1969) pp. 293-296.

6. Statement by A. Becker Ph.D., Gas-Van Inspector, March 3rd 1960: 9 AR-Z, 220/59, Vol. I. P. 194 ff.

7. Nuremberg Trials Documents, NO-205.

8. Adam Jones, Genocide: A Comprehensive Introduction (New York, 2006).

9. Ben Kiernan, Blood and Soil: (A World History of genocide and Extermination Yale University Press, 2007 ide: Utopias of Race and Nation (Princeton University Press, 2003).

11. Peter Balakian, The Burning Tigris: (The Armenian Genocide and America’s Response New York, 2003).

12. Wilson’s Quandary, in: Peter Balakian, The Burning Tigris (2003) P.308.

13. Louis P. Lochner, What About Germany? (New york, 1942 P.2.)

در نشست همگانی سازمان ملل متحد در روز یکم نوامبر سال 2005 کشورهای آمریکا – استرالیا – اسراییل – کانادا و روسیه آگاشته کردن یک روز در سال بنام روز جهانی هولوکاست پیشنهاد شد. این پیشنهاد از پشتیبانی 104 کشور برخوردار گردید و روز بیست و هفتم ژانویه برای یاد بود جانباختگان هولوکاست از سوی همگان پذیرفته شد. تنها کشوری که در برابر این پیشنهاد سرناسازگاری نشان داد حکومت جمهور اسلامی بود.

نیایش نورزی با سدای هومر آبرامیان

ایرانیاران گرامی و دوستان بسیار ارجمندم درود برشما

از سوی همه ی همکارانم در فرهنگستان جهانی کوروش بزرگ، نیایش نوروزی را ، همراه با بهترین شادباشها و خجسته بادهای سال نو در لینک زیر ارمغان می کنم . خواهش می کنم در پخش و گسترش آن از هر راه که می توانید، از فیس بوک گرفته تا تویتر و تلگرام و دیگر رسانه هایی که می شناسید، با کارگزاران فرهنگستان جهانی کورش بزرگ همکاری کنید.

بیایید امسال در یک هم نوایی سدا در سدای هم بیاندازیم و بجای:

یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبرالیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال…

که در هزار و چهارسد سال گذشته ما را از شناسه ی مردمی و خویشکاریهای بایسته ی خود دور کرده است، سال نو ایرانی، و نوروز خجسته را با واژه های خوش آهنگ پارسی، و با بینش ایرانی بیاغازیم. بیایید امسال در پاره کردن بند بندگی هزار و چهارسد ساله ی تازیان بیابانگرد همازور شویم و سر از بند ضحاک بیرون کنیم .

اگر کنشگران سیاسی ما نمی توانند همازور شوند و میهن بلادیده را از دست این اهرمن زادگان دیو خو برهانند، بیایید ما هم سدا شویم و فرهنگ ایران و آیین های شادی بخش ایرانی را از دست کیش پیشگان تازی پرست برهانیم.

خواهش می کنم در پخش این نیایش از هیچ کوششی دریغ نورزید، بگذارید امسال میلیونها تن از زنان و مردان و جوانان و نو جوانان و کودکان ایرانی ، با این نیایش سال نو را آغاز کنند، نه با دعاهای ایران سوز تازی.

پاینده ایران – هومر آبرامیان

اُستوانه ی کورُش بزرگ

استوانه ی کورش بزرگ

«هومر آبرامیان»

C:\Users\Al\Desktop\رررر.jpg

استوانه ی کوروش بزرگ در دیرین کده ی لندن

کورش بزرگ در روز بیست و نهم اکتبر سال 539 پیشازایش با سپاهی بزرگ و پیروزگر به بابل در آمد و رویداد نگاران بابلی را فرمود تا چگونگی این پیروزی بزرگ، و پی آیندهای خُجسته آن را بنویسند و برای آیندگان به سینه ی زمین بسپارند.

این فرمان بر روی استوانه یی گلین با زبان و دبیره ی میخی اکدی ( بابلی نو) به نگارش در آمد و پس از پخته شدن در کوره های ویژه به خاک سپرده شد تا برای دودمانهای آینده بیادگار بماند، و سر انجام در ماه مارچ سال 1879 میلادی (برابر اسفند – فروردین سال 8-1257خورشیدی) بدستیاری هرمز رسام، باستان شناس آشوری تبار ایرانی در نیایشگاه « اِسَگیلا Esagila » از زیر خاک بیرون کشیده شد و هم اکنون در دیرینکده ی لندن نگهداری می شود. این گل نوشته ی گرانبها نشان دهنده بینش و منش نیاکان فَرمَند ما در بامدادان تاریخ است.

پیشینه:

دبیران و رویداد نویسان بابلی در نوشتن این فرمان شاهانه از آیین هزار ساله ی سنگ نبشته های ساختمانی پادشاهان آشوری و بابلی پیروی کردند. پادشاهان آشور و بابل در اینگونه نوشته ها نه تنها از باز سازی پرستشگاه ها، کاخ ها، برج و باروها، آبراهه ها، کانال های آبیاری و زهکشی و دیگر کارهای نیک خود یاد می کردند، ونکه در شناساندن تبار، و نشان دادن پشتیبانی خدایان از شیوه ی فرمانروایی خود بهره می گرفتند و آن گل نوشته ها را در شالوده ها و پایه های ساختمانهای بزرگ جا می دادند به امید اینکه شاهان آینده آن نوشته ها را بیابند و شیوه ی فرمانروایی و کشور داری را از آنها بیاموزند.

C:\Users\Karmina\Desktop\jjj\250px-Nabonidus_cylinder_sippar_bm1.jpg

استوانه نبونید Nabonidus

اینگونه بُنچاک های بجا مانده از جهان باستان، با گزارش کرد و کار فرمانروایان بزرگ آن روزگار، غبار از چهره ی تاریخ کنار می زنند و ما را با سرگذشت نیاکانمان آشنا می سازند.

استوانه ی گلی بُشکه مانندی که از کوروش بزرگ بر جای مانده، همانند دیگر نوشته هایی است که از دوران فرمانروایی پادشاهان آشور و بابل از سده ی هشتم پیشازایش برجای مانده اند. اینگونه استوانه های گلین بُشکه مانند تنها برای نوشتن فرمانهای شاهان به کار می رفتند و پس از پخته شدن در کوره های ویژه، در پی ساختمان های بزرگ به خاک سپرده می شدند. استوانه ی کوروش بزرگ نیز در بستر همین آیین بدست کاهنان نیایشگاه مردوک و رویداد نگاران بابلی نوشته و به سینه ی خاک سپرده شد.

اینگونه گل نوشته های باستانی، به ویژه در آشور و بابل ، با چند واژه ی همیشگی: « آنگاه که من…» آغاز می شد، وبا گزارشی از کرد و کار پادشاه و رُخداد های نیک و بد سالهای پادشاهی او پی گرفته می شد، در این میان پادشاه هرگز از یاد نمی بُرد که خود را برخوردار از پشتیبانی های بیدریغ خدایان بداند و در گرامیداشت آنها بکوشد. استوانه ی کوروش بزرگ یکی از واپسین نمونه های اینگونه فرمانهای تاریخی است.

هرمز رسام در یاد داشت های خود استوانه ی کوروش بزرگ را [گرانمایه ترین دستاورد کاوش های باستانشناسی] دانسته است. این گرانمایه ترین دستاورد کاوندگان زمین در ویرانه های« جیمجیما» در میانرودان پیدا شد و«هنری راولینسون» با خواندن آن دریافت که این گِل نوشته گزارش چگونگی گشودن بابل بدست کورش بزرگ است. هرمز رسام تا پایان زندگی، دریغاگوی آن بخش از این استوانه بود که شکسته و از میان رفته است.

ویژگی های استوانه ی کورش بزرگ

استوانه ی کوروش بزرگ در گذر زمان به دو پاره از هم شکسته شد، پاره ی نخست همان تکه یی است که هرمز رسام آن را در پی کند و کاو خود در جیمجیما بدست آورد، این تکه در بر گیرنده ی 35 رَج از فرمان کورش است، این تکه در همان سال (1879) به دیرینکده ی لندن رفت و با شماره BM90920 در آن دیرین کده جا گرفت. پاره ی دوم تکه ی کوچکتری به ‌اندازه ی ۸٫۶ در ۵٫۶ سانتی‌ متر است که تنها ده رَج ( از 36 تا43 ) را در بر دارد و پیش تر در دیرینکده ی دانشگاه{ ییل Yale} در آمریکا نگهداری می شد. در سال 1971 « پاول – ریچارد برگر» در بر رسیهای خود دریافت که این تکه بخشی از همان استوانه ی کورُش بزرگ است، در پی این دریافت، تکه ی کوچکتر به آیین سپردگانی به دیرین کده ی لندن فرستاده شد تا به تکه بزرگتر بپیوندد.

C:\Users\Karmina\Desktop\jjj\Hormz.jpg

هرمز رسام باستان شناس آشوری تبار ایرانی، کسی که استوانه کورُش بزرگ را از زیر خاک بیرون کشید. درازای این استوانه ۲۲٫۸۶ سانتی ‌متر و پهنای آن ۱۱ سانتی ‌متر است و نزدیک به بیست رج از 45 رج آن ساییده و یکسره از میان رفته اند.

C:\Users\Karmina\Desktop\jjj\کوروش14.jpg

استوانه ی کوروش بزرگ از سوی راست.

زبان و دبیره

زبان و دبیره یی که فرمان کورُش بزرگ با آن نوشته شد « اکدی» ( بابلی نو ) است که در آن روزگار در آشور و بابل زبان ِ ادب و دانش و فلسفه بود.

نویسنده ی فرمان کورُش به این زبان چیرگی بسیار داشته و شیوه ی بکار بردن واژه های بنیادین آن را بخوبی می دانسته است.

جانمایه ی فرمان کورُش بزرگ که خود را {پیام آور شادی و گسترش دهنده ی هنجار زندگی} می شناساند، نشان دهنده ی خویشکاری «شهریار» در فرهنگ جهان آرای ایران است.

C:\Users\Karmina\Desktop\jjj\600px-Cyrus_cylinder_extract.png

نمونه ی از دبیره ی میخی استوانه از رج 15 تا 21

 

تاریخچه ی برگردان فرمان کوروش بزرگ

C:\Users\Karmina\Desktop\jjj\Sir_Henry_Rawlinson.jpg

هنری راولینسون، کسی که برای نخستین بار فرمان کورُش بزرگ را از روی استوانه ی گلین به زبان انگلیسی برگرداند.

پس از پیدا شدن استوانه و جا گرفتن آن در دیرینکده ی بریتانیا در سال ۱۸۸۰ زایشی تئوفیلوس پینچز  نخستین نسخه ‌برداری از روی نوشتار آن را انجام داد و دریافت که این استوانه باید در بر دارنده ی فرمان تاریخی کورُش هخامنشی باشد و بخشی هم از زبان خود اوست که گزارش چگونگی در آمدن او و سپاهیان بی شمارش به بابل است. پس از او هنری راولینسون بر پایه ی این نسخه‌ برداری، در همان سال برای نخستین بار فرمان کورُش بزرگ را به زبان انگلیسی برگرداند و در ماهنامه ی انجمن پادشاهی آسیایی بچاپ رساند. (ابرهارد شرادر Eberhard Schrader‏) نیز در سال 1890 زایشی بر گردانی از نوشتار این استوانه را انجام داد. در آغاز سده ی بیستم میلادی، فرانتس هاینریش وایسباخ آوا نگاری و برگردان آن را در سال 1911 زایشی به‌ همراه دیگر نوشته‌ های شاهان هخامنشی به‌ چاپ رساند. پس از وی نیز کسان دیگری مانند لئو اوپنهایم، ویلهلم آیلرز و هانشپتر شادویگ به کار برگردان این استوانه دست زدند.

در سال 1975 ، پاول ریچارد – برگر، استاد پیشین دانشگاه مونستر نخستین کس بود که رج ۳۶ گل‌ نوشته را خواند زیرا که تا آن زمان به‌ شوند آسیب ‌دیدگی آن رج خوانده نشده بود. پژوهش‌های وی نشان داد که تکه گل ‌نوشته ‌که تا آن زمان در دانشگاه ییل، نگهداری می شد و همگان آن را بخشی از فرمان نبونید پادشاه بابل گمان می بردند، بخشی از استوانه ی کورُش است. او این بخش از نوشته ی فرمان کوروش را آوا نویسی کرد و پیشنهادهایی برای بازسازی برخی از افتادگی ‌ها به‌ زبان آلمانی نوشت.

واپسین برگردان ها از استوانه ی کورش را میکالووسکی و ایروینگ فینکل انجام داده ‌اند.

در ایران این فرمان برای نخستین ‌بار بدستیاری استاد عبدالمجید ارفعی، استاد فرهنگ و زبان ‌های خاور نزدیک باستان، به پارسی برگردانده شد و به ‌تازگی استاد شاهرخ رزمجو  برگردان نوینی از آن را بر پایه ی یافته‌های نوین انجام داده و به چاپ رسانده است .

درونمایه ی فرمان

نوشته ی این استوانه را می توان به دو بخش از هم جدا کرد.

بخش نخست آن است که از نبونید و کوروش بزرگ بگونه ی سوم کس یاد شده است ( رج های یک تا نوزده) کارشناسان نویسنده ی این بخش را یکی از رویداد نویسان (یا کاهنان بابلی) گمان می برند.

بخش دوم، هم درازتر، و هم از زبان کورش گفته می شود( از رَج بیستم تا پایان) . کارشناسان بر این باورند که این بخش از سوی کسی که به هر دو زبان چیرگی بسیار داشته فرا دست نویسنده ی بابلی گذاشته شده و آن نویسنده ، فرمان شاهانه ی کورُش بزرگ را به شیوه ی دبیران و ادیبان آن روز سامان بخشیده است.

سخن با پیشگفتاری آغاز می شود که شوربختانه رَج های نخستین آن از میان رفته اند.

درونمایه ی سخن در رج های 45 گانه بدین گونه است:

رج های ۱–۲: شکسته و از میان رفته اند، کارشناسان گمان می برند که در اینجا سخن از بابل و ستایش مردوک خدای بابل در میان بوده است.

رج های ۳–۸: گزارش کارهای ناشایست نبونید هستند.

رج های ۹–۱۱: نگاه خدایان به رفتارهای ناشایست نبونید و مهر ‌آوردن بر بابلیان.

رج های ۱۲– ۱۵: شناساند کورش و گزینش او از سوی خدایان.

رج های ۱۶–۱۷: گشایش بابل.

رج های ۱۸–۱۹: ستایش مردمان و بزرگان از کورُش و شادمانی آنان از تخت نشینی او.

رج های ۲۰–۲۲: شناساندن کورُش، فرنام ها- و نیاکانش از سوی خود او.

رج های ۲۲–۲۶: گزارش رفتار و کردوکار کورُش در بابل.

رج های ۲۶–۲۷: پشتیبانی مردوک خدای بابلیان از کورُش، کمبوجیه و سپاهیانش.

رج های ۲۸–۳۰: فرمانبرداری مردمان و سرزمین ‌های دیگر از کورُش.

رج های ۳۰–۳۶: بازگرداندن مردمان و خدایان شان به سرزمین‌های خود.

رج های ۳۷–۳۸: افزایش پیشکشی برای خدایان.

رج های ۳۸–۴۳: گزارش کارهای ساختمانی و آباد سازی کورُش در بابل.

رج های ۴۳–44: (شکستگی).

رج 45 شکسته، شاید آرزوی دیر زیوی و پیروزی برای کورُش و خاندانش.

دیرینکده ی بریتانیا این استوانه را « نخستین بیانیه حقوق بشر» نام داده است.

در سال 1971 زایشی، سازمان ملل متحد، یک نسخه ی ساختگی از آن را در جایگاه همیشگی این سازمان در شهر نیویورک جا داد و آن را به شش زبان دیگر برگرداند.

برگردان فرمان کورُش بزرگ بزبان پارسی

این فرمان نزدیک به 30 سال پیش به دستیاری دکتر «عبدالمجید ارفعی» و با یارمندی های بسیار کار ساز «دکتر پرویز ناتل خانلری» به زبان پارسی برگردانده شد. شایان یاد آوری که برگردانهای دیگری که در بازار امروز پراکنده اند هیچیک دارای ارزش دانشیک نیستند.

پیشگفتاری از دکتر پرویز ناتل خانلری

« نوشته‌یی که به زبان بابلی نو، روی استوانه ی گلی در سال های آخر قرن نوزدهم کشف شده و متضمن فرمان کورُش بزرگ هخامنشی هنگام تسخیر شهر بابل است، کهن ترین سند کتبی از دادگستری و مراعات حقوق بشر در تاریخ ایران و مایه‌ ی سرافرازی ایرانیان است.

این سند تا کنون مورد تحقیق دانشمندان کشورهای بیگانه قرار گرفته و به چندین زبان ترجمه شده و بحث های علمی درباره ی آن انجام گرفته است. اما نقل آن به فارسی همیشه از روی ترجمه های دیگران صورت پذیرفته است، لازم بود که پژوهنده یی ایرانی اصل این سند مهم را مورد مطالعه قرار دهد و به فارسی نقل کند، و فرهنگستان ادب و هنر ایران که به لزوم و اهمیت این کار توجه داشت توفیق یافت که این کار را بر عهده ی همکار دانشمند آقای عبدالمجید ارفعی قرار دهید و اینک نتیجه ی تحقیق ایشان منتشر می شود.

C:\Users\Karmina\Desktop\jjj\2029552.jpg

دکتر عبدالمجید ارفع

پیشگفتار استاد عبدالمجید ارفع

« لوحه ی استوانه یی کورُش بزرگ در سال 1879 میلادی توسط « هرمز رسام » در شهر بابل یافته شد. نخستین آوانویسی لوحه توسط ( سر هنری راولینسون (Sir H.C. Rawlinson در « مجله ی انجمن سلطنتی آسیایی» (Journal of the Royal Asiatic Society) سری جدید شماره ی 12 (سال 1885) به چاپ رسید.

نخستین نسخه برداری توسط « تئوفیلوس گ. پینچس » (Theophilus G. Pinches) در کتاب «سنگ نبشته های آسیای غربی» (Cuneiform Inscription of Western Asia) معروف به «پنج راولینسون» در مجلد پنجم شماره 35 در سال 1882 میلادی به چاپ رسید.

در این اواخر تحقیقات جدید نشان داد که قسمتی از یک لوحه ی استوانه یی که آن را نبونئید پادشاه بابل می دانستند و در موزه ی دانشگاه (ییل (Yale در آمریکا نگهداری می شد و در کتاب سنگ نبشته های بابلی در مجموعه ی: «ج.ب. نیس» (Babylonian Inscription in the Collection of J.B. Nies) مجلد دوم شماره 32 به چاپ رسیده است، جزئی از لوحه ی کورش بزرگ از سطر 36 تا 43 می باشد. از این رو قطعه مزبور به انگلستان برده شد و به لوحه ی اصلی ملحق گردید. متن این قطعه همراه با متن لوحه ی اصلی یکجا در سال 1975، به همراه تصحیحات و یاد داشت های بسیار سودمند آقای پروفسور «پاول ریچارد برگر» (Paul Richard Berger استاد دانشگاه «مونستر» (Munster)آلمان در مجله ی آشورشناسی (Zeitehrift für Assyriologie) مجلد 64 (جولای 1975) به چاپ رسید.

به سبب آنکه در نسخه برداری چاپ شده در سال 1882 اشتباهاتی موجود بود از برای برطرف کردن آن اشتباهات و نیز افزودن قطعه ی تازه یافته شده، نسخه برداری جدیدی توسط این جانب انجام گرفت. با این امید که خالی از نقص باشد.

بر خود فرض می داند که از مهربانی های استاد ارجمند جناب آقای « پرویز ناتل خانلری» که از هیچ یاری و یاوری در انجام این کار دریغ نفرمودند، سپاسگزاری کنم.

همچنین از آقای پروفسور برگر سپاسگزارم که نه تنها شفاها راهنمایی بسیار به اینجانب فرمودند بلکه تصحیح نقل به تلفظ لوحه را نیز بر عهده گرفتند. هرچند ایشان به تمامی در انجام این قول کوشیدند اما دریغا که آن یادداشت های تصحیح شده به همراه یاد داشت ها و مقالات مورد نیاز دیگر که ایشان برای اینجانب فرستاده بودند، هیچگاه به دست اینجانب نرسید.

چون تمامی کارهای کتاب انجام گرفته و آماده ی انتشار شد، از اقبال نیک آقای پرفسور برگر به ایران آمد و فرصتی دست داد تا تمامی لوحه را از آغاز تا انجام با یکدیگر بررسی کنیم.

در این بررسی بخش « نقل به تلفظ » که توسط اینجانب انجام گرفته بود، تصحیح شد. همچنین اشتباهاتی که به سبب پاره یی اشتباهات موجود در نسخه برداری رخ داده بود تصحیح گردید. به علاوه ما موفق شدیم قسمت هایی از سطر 36 را بازسازی کرده و بر دانستنی های خود بر این لوحه بیافزاییم.

نکات دستوری این لوحه که توسط آقای پرفسور برگر تهیه شده و هنوز به چاپ نرسیده است، پس از آنکه به فارسی ترجمه شد در چاپ دوم، ضمیمه ی این کتاب خواهد شد.

همچنین بر خود لازم می دانم از هیات امنای موزه ی بریتانیا به ویژه آقای پروفسور «ادموند سولبرژه» (Endmond Sollberger) نگهدارنده ی الواح بابلی آن موزه که در کمال لطف عکس های لوحه و بدل لوحه را در اختیار این جانب گذارده و اجازه ی چاپ آن ها را داده اند سپاسگزاری کنم.

از دوستان و همکاران گرامیم خانم دکتر «مهین صدیقیان» که متن فارسی را تصحیح کرده اند و آقای «بهنام خلیلی» که موارد مشکل مقالات آلمانی را ترجمه کرده، خانم «مهری رحمانی» که نسخه برداری لوحه را آماده چاپ کرده، و آقای «علیرضا رضایی» که در تهیه ی نقشه ی شهر بابل مرا یاری کردند بسیار سپاسگزارم.

C:\Users\Karmina\Desktop\jjj\images (1).jpg

فرتور دیگری از استادعبدالمجید ارفع

متن کامل فرمان کورُش بزرگ

1……………………………………………………………………………………….. [ بنا کرد ] (؟).

2…………………………………………………………………………………………. گوشه ی جهان.

3…………………………………..ناشایستی شگرف بر سروری [1]↓ کشورش چیره شده بود{2}↓

4………………………………………….(فرمود تا به زور) باج گندم و دهش رمه بر آنان بنهند {3}↓

5. (پرستشگاهی) همانند اَسنگیل Esagila [ بنا کر] د … از برای او ur و دیگر جای های مقدس

6. با آیین هایی نه در خور ایشان، آیین پیش کشی قربانی ای نهاد که (پیش از آن) نبود. هر روز به گونه ای گستاخانه و خوار کننده سخن می گفت، و نیز با بد کرداری از بهر خوار کردن (خدایان){4}↓

7. بردن نذورات را (به پرستشگاه ها) برانداخت. او (همچنین) در آیین ها (به گونه هایی ناروا) دست برد. اندوه و ناشادمانی را به (= در) شهرهای مقدس بپیوست. او پرستش مردوک Marduk پادشاه خدایان را از دل خویش بشست.

8. کسی که همواره به شهر وی = شهر مردوک = بابل Bābilion) تباهکاری روا می داشت (و) هر روز به آزردن (آن) سرزمین دست (می یازید)، مردمانش را با یوغی بی آرام به نابودی می کشانید، همه ی آن ها را.

9. از شکوه های ایشان انلیل Enlil خدایان (= سرور خدایان = مردوک) سخت به خشم آمد. [ جای های مقدس رها شدند و یادنمای (آن) پرستشگاه ها (= آثار) به فراموشی سپرده شد ]. دیگر خدایان باشنده در میان ایشان (نیز) پرستشگاه های خویش را ترک کردند.

10. در (برابر) خشم وی (= مردوک) او (نبونئید Nabunaid ) آنان (= پیکره های خدایان) را به بابل فرا برد. لیک مردوک، [ آن بلند پایه که آهنگ جنگ کرده بود ]، از بهر همه ی باشندگان روی زمین که جای های زندگیشان ویرانه گشته بود،

11. و (از بهر) مردم سرزمین های سومر Šumer و اکد Akkad که (بسان) [ کالبد ] مردگان (بیجان) گشته بودند، او (= مردوک) از روی اراده و خواست خویش روی به سوی آنان باز گردانید و بر آنان رحمت آورد و آنان را ببخشود.

12. (مردوک) در میان همه ی سرزمین ها، به جستجو و کاوش پرداخت، به جستن شاهی دادگر، [5]↓ آنگونه که خواسته ی وی (= مردوک) باشد، ‌شاهی که (برای در پذیرفتن او) دستان او به دست خویش گرفت.{6}↓

13. او (= مردوک) کورش، پادشاه شهر انشان Anšan را به نام بخواند (برای آشکار کردن دعوت وی) و او را به نام بخواند (از بهر) پادشاهی بر همۀ جهان.

13. او (= مردوک) سرزمین گوتیان Qutî و تمامی سپاهیان مندَ Manda (= مادها)، [7]↓ را به فرمانبرداری از او (= کورش) واداشت.[8]↓ او (مردوک) – (واداشت تا) – مردم، سیاه سران،[9]↓ به دست کورش شکست داده شوند.

14. (در حالی که) او (= کورش) با راستی و داد پیوسته آنان را شبانی می کرد،‌ خدای بزرگ، نگاهبان مردم خویش، با شادی به کردارهای نیک و دل (پر از) داد او ( = کورش) نگریست.

15. (پس) او را فرمود که به سوی شهر وی، بابل، پیش رود. (مردوک) او (= کورش) را برانگیخت تا راه بابل را در سپرد (و خود) همانند دوست و همراهی در کنار وی همواره گام برداشت.

16. (در حالی که) سپاهیان بی شمار او [10]↓ که همانند (قطره های) آب یک رود به شمارش درنمی آمدند،[11]↓ پوشیده در ساز و برگ جنگ،[12]↓ در کنار وی گام برمی داشتند.

17. او (= مردوک) بی هیچ کارزاری وی (= کورش) را به شهر خویش، بابل، فرا برد. (مردوک) بابل را از هر بدبختی برهانید (و) نبونئید را – پادشاهی که وی (= مردوک) را پرستش نمی کرد – به دست او (= کورش) سپرد.{13}↓

18. همۀ مردم بابل،‌ همگی (مردم) سومر و اکد، (همه ی) شاهزادگان و فرمانروایان [14]↓ به وی (= کورش) نماز بردند و بر دو پای او بوسه دادند (و) از پادشاهی اش شادمان گردیده، چهره ها درخشان کردند.

19. سروری که به یاری وی خدایان ِ(؟) در خطر مرگ (قرار گرفته) زندگی دوباره یافتند و از گزند و آسیب رها شدند، (و) همه ی خدایان (؟) به شادی او را همی ستودند و نامش را گرامی داشتند.

20. من، کورش، پادشاه جهان، شاه بزرگ، شاه نیرومند، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار گوشه جهان،

21. پسر کمبوجه، شاه بزرگ، شاه (شهر) انشان، نوه ی [15]↓ کورش، شاه بزرگ، شاه (شهر) انشان، نبیره ی چیش پیش، شاه بزرگ، شاه (شهر) انشان،

22. از تخمه ی پادشاهی ای جاودانه، آن که پادشاهیش را خداوند [16]↓ (= مردوک) و نبو Nabû دوست می دارند و از بهر شادی دل خویش پادشاهی او را خواهانند.

آنگاه که من (= کورش)‌ آشتی خواهان به بابل اندر شدم،{17}↓

23. با شادی و شادمانی در کاخ شهریاری خویش، اورنگ سروری خویش بنهادم، مردوک، سرور بزرگ، مهر دل گشاده ام را که د[وستدار ] بابل است به خواست خود به [ خویشتن گروانید ] (پس) هر روز پیوسته در پرستش او کوشیدم.{18}↓

24. (و آنگاه که) سربازان بسیار [19]↓ من دوستانه اندر بابل گام برمی داشتند، من نگذاشتم کسی (در جایی) در تمامی سرزمین های سومر و اکد ترساننده باشد.

25. من (شهر) بابل و همه ی (دیگر) شهرهای مقدس را در فراوانی نعمت پاس داشتم. درماندگان باشنده در بابل را که (نبونئید) ایشان را به رغم خواست خدایان یوغی [20]↓ داده بود (؟) نه در خور ایشان،

26. درماندگی هاشان را چاره کردم و ایشان را از بیگاری برهانیدم.{21}↓ مردوک، خدای بزرگ

از کردارهای من شاد شد و

27. (آنگاه) مرا، کورش، پادشاهی که پرستنده ی وی است و کمبوجیه، فرزند ِ زاده شده ی من و همگی سپاهیانم را

28. با بزرگواری، افزونی داد و ما به شادمانی، در آشتی تمام، کردارهایمان به چشم او زیبا جلوه کرد و والاترین پایه ی [22]↓ [ خدائیش ] را ستودیم. به فرمان او (= مردوک) همه ی شاهان بر اورنگ شاهی برنشسته

29. و همگی (شاهان) جهان [23]↓ از زبرین دریا (= دریای مدیترانه) تا زیرین دریا (= دریای پارس)، (همه ی) باشندگان سرزمین های دور دست، همه ی شاهان آموری شاهان Amurrû آموری،[24]↓ باشندگان در چادرها همه ی آن ها

30. باج و ساو بسیارشان [25]↓ را از بهر من؛ (= کورش) به بابل اندر آوردند و بر دو پای من بوسه دادند. از … تا (شهر) آشور Aššur و شوش MŬŠ. ERIN = Šusan

31. آگاده Agade، سرزمین اشنونا Ešnunna، (شهر) زمین مه – تورنو Mê – Turnu، دیر Dēr تا (پایان) نواحی سرزمین گوتیان و نیز (همه ی) شهرهای مقدس آن سوی دجله که از دیرباز ویرانه گشته بود،[26]↓ (از نو باز ساختم).

32. (و نیز پیکرۀ) خدایانی را که در میانۀ آن شهرها (= جای ها) به جای های نخستین بازگردانیدم و (همۀ آن پیکره ها را) تا به جاودان در جای (نخستین شان) بنشاندم (و) همگی آن مردم را (که پراکنده بودند)، فراهم آوردم و آنان را به جایگاه های خویش بازگردانیم.

33. (و نیز پیکره ی) خدایان سومر و اکد را که نبونئید (بی بیم) از خشم سرور خدایان (= مردوک) با بابل اندر آورده بود، به فرمان مردوک، خدای بزرگ به شادی و خوشی

34. در نیایشگاه هایشان بنشاندم – جای هایی که دل آن ها شاد گردد -باشد که خدایانی که من به جای های مقدس (نخستین شان) باز گردانیدم،

35. هر روز در برابر خداوند (= مردوک) و نبو زندگی دیریازی از بهر من بخواهند [27]↓ و هماره در پایمردی من سخن ها گویند، با واژه هایی نیک خواهانه باشد که به مردوک، خدای من، گویند که «به کورش، پادشاهی که (با بیم) تو را پرستنده است و کمبوجیه پسرش،

36. بی گمان باش، بهل تا آن زمان باز سازنده باشند … با روزهایی بی هیچ گسستگی.» همگی مردم بابل پادشاهی را گرامی داشتند و من همه ی (مردم) سرزمین ها را در زیستگاهی آرام بنشانیدم.

37. [ ……………………. یک ؟ غا]ز، دو اردک و ده قمری (فربه) بیش از (رسم ِمعمول ِدادن ِ) غازها، اردک ها و قمریان (معین کردم)

38. [……………بل]ند و بر آن ها بیفزودم. در استوار گردانیدن ب[نای ] باروی «ایمگور – انلیل Imgur – Enlil» باروی بزرگ شهر بابل کوشیدم [28]↓ و. […………….]

39. دیوار کناره ای (ساخته از) آجر  را بر کنار خندق شهر که (یکی از) شاهان پیشین [ ساخته و (بنایش را) به انجام نرسانیده ] بود،

40. [ بدانسان که ] بر پیرامون [ شهر (به تمامی) برنیامده بود ]،[29]↓ آنچه را که هیچ از یک شاهان پیشین (با وجود) افراد به بیگاری گرفته شده ی [ کشورش ] در بابل نساخته بودند،

41. [ ….. از قیر ] و آجر از نو بار دیگر بساختم و [ بنایشا]ن [30]↓ [ را به انجام رسانیدم. ]

42. [ دروازه های بزرگ وسیع مر آن ها را بنهادم ……. و درهایی از چوب سدر ] با پوششی از مفرغ، با آستانه ها و پاشنه [هایی از مس ریخته شده …… هر آن جایی که دروازه ها]یشان (یافت می شد)،

43. [ استوار گردانیدم ………………………………………………………………………. نو]شته ای لوحه ای (در بردارنده ی) نام آشور بانی پال Aššur – bāni – apli شاهی پیش [31]↓ از من [ در میان آن (= بنا) بدید]م.

44……………………………………………………………………………………………………….

45…………………………………………………………………………………… تا به روز جاودان.

C:\Users\Karmina\Desktop\jjj\800px-London_307.JPG

جایگاه استوانه ی کوروش بزرگ در دیرینکده ی لندن

پانوشت ها:

[1] استفاده از واژه ی enūto «سروری» (صفت از واژه ی EN سومری به معنی خداوند، صاحب) احتمالا نمایانگر آن است که هنوز اعتقاد ابتدایی راجع به نزدیکی بسیار بین قدرت حیاتی فرمانروا و ترقی و پیشرفت کشور در میان نویسندگان بابلی رواج داشته. نقل از مرحوم پروفسور «ا. لئو اوپنهایم»(A. Leo Oppenheim) رجوع كنید به :

Anceint Near Eastern Texts Related to Old Testament, ed. James B. Pritchard, 3rd ed. With Supplement (Priceton: Princeton University Press, 1696), P. 315, n. Ι.

[2] معنی لغوی : قرار گرفته بود.

[3] پیش از دوباره خوانی لوحه توسط آقای پروفسور «Paul Richard Berger» به جای واژه ی (؟) buli واژه tamšili بازسازی شده بوده است و از این رو این سطر به گونه ی زیر ترجمه شده بود :[ «… نبوئید راستین پیکره های خدایان را از اورنگ هاشان برداشته و ] (دیگران را) بر آن واداشت تا پیکره های (دروغین) بر آن ها (=  اورنگ ها) جای دهند.»نسخه برداری اینجانب وجود bu را تایید نمی کند و آنچه باقی مانده به ši شباهت بیشتری دارد.

[4] در بازسازی پایان سطر 6 اختلاف نظرهایی وجود دارد. در بازسازی پایان سطر 6 اینجانب نظر شادروان اوپنهایم و فرهنگ آشوری شیکاگو را نقل کرده است. در فرهنگ آشوری شیکاگو (Assyrian Dictionary Chicago) جلد سوم D ص 11 شماره ی 3 در ذیل واژه ی «dabābu» این عبارت به صورت زیر بازسازی شده است. Umišamma iddinibub šipr{I m}agritim««هر روز از رفتارهای خوار کننده سخن می گفت» و این بازسازی در ترجمه ی شادروان پروفسور اوپنهایم نیز آشکار است.

آقای پروفسور برگر این شکستگی را «u ana magriti» بازسازی کرده که با بررسی های دوباره توسط اینجانب و خود آقای برگر، به جهت نبودن فضای کافی برای واژه ی «ana» این بازسازی کنار نهاده شد.

[5] معنی لغوی : درست، با تقوی

[6] شادروان اوپنهایم از آن جهت که شاه می بایست در هنگام انجام آیین های سال نو دست خداوند مردوک را بگیرد این قسمت را چنین ترجمه کرده : « شاهی که درآیین سال نو akîtu) ) یاری اش کند»

[7] واژه یی که به «ماد» باز گردانیده شده به دو صورت «Ummānmanda» ماد و  «Umman Manda» سپاهیان ماد خوانده و ترجمه شده است.

[8] معنی لغوی : آن ها را واداشت تا (در برابر) دو پایش نماز برند.

[9] واژه ی «şalmat qaqqadi» به معنی سیاه سران استعاره ای شاعرانه است برای مردم به طور کلی به سبب آفریده شدن از جانب خدایان و شبانی – نگهبانی – شدن از جانب شاه.

[10] معنی لغوی : به گونه ی وسیعی گسترده.

[11] معنی لغوی : شمارش آن ها غیر قابل شناخت و فهم است.

[12] معنی لغوی : سلاح هایشان بسته شده.

[13] معنی لغوی : دستانش (= دستان کوروش) را از او (= نبونئید) پر کرد.

[14] واژه ی «šakkannakkî» که در این جا به «فرمانروایان» بازگردانیده شده، حکمرانان محلی به ویژه امرای دست نشانده ای بوده اند که در سرزمین های فتح شده از سوی پادشاه پیروز به حکمرانی منصوب می شده اند.

[15] معنی لغوی : پسر ِپسر.

[16] واژه ی «EN = bēl» به معنی مطلق «خداوند» در این زمان تنها برای خداوند مردوک بکار برده می شده است.

[17] در سال هفدهم نبونئید سپاهان کوروش در ماه تشریتو Tašrîtu (شهریور- مهر سال 539 پیش از میلاد) برای نخستین بار سپاهان بابل را به فرماندهی پسر نبونئید در محلی به نام اپیس Opis شكست می دهند. در این هنگام مردم بابل بر (نبونئید) سر به شورش برمی دارند، اما این شورش را نبونئید با کشتاری سهمگین سرکوب می کند. روز چهاردهم تشریتو (10 مهر ماه) شهر سیپر sippar در شصت كیلومتری شمال بابل به دست سپاهیان كورش گشوده می شود. روز 16 تشریتو (= 12 مهرماه) گبریاس فرمانده سپاهان گوتی (= آشور) از راه بستر رود فرات وارد بابل می شود و شهر را بی خونریزی تصرف می کند. روز سوم ماه Arahsamnu ارخسمنو (= 18 آبان) کورش به بابل می آید.
رجوع کنید به : سیدنی اسمیت

Sidney Smith, Babylonian Historical Texts Relating to the Capture and Downfall of Babylonian. London: Methuen and Co. Ltd. 1924.

[18] معنی لغوی : جستجو کردم.

[19] رجوع کنید به زیر نویس 10.

[20] منظور از «یوغ» بیگاری است.

[21] جمله ی  «anhussn upasih usaptir sarbasunu» به گونه های مختلفی ترجمه شده از آن جمله :

a. Weissbach: Verfall besserte ich aus, liess aufgraben ihren Einsturz.

b. Schrader: ihr Schaden besserte ich aus: ihre sarbu liess ich ofnen.

c. oppenheim: I brought relief  to their dilpidated hausing, putting (thus) an end to their (main) complaints.

A. Leo Oppenheim, Ancient Near Eastern Texts. P 316.

d. Paul Richard Berger : schaffte ich Erholung von ihrer Erschopfung, liess ihre fron losen.

P. R. Berger “der Kyros – Zylinder mit dem Zusatzfragment BIN II Nr. 32 und die akkadischen Personennamen in Danielbuch”. Zeitchrift fur Assyriologic, 64 (Juli, 1975), 199.

e. The Assyrian Dictionary, Chicago, Vol. 1/11, p. 120, sub anhutu: I relieve their weariness, unfastening the ropes (they pulled).

در این مرجع به جای واژه ی «sarbasunu» به اشتباه «sardisunu» به چاپ رسیده.

[22] معنی لغوی : مقام اول.

[23] معنی لغوی : تمامی سرزمین های مسکون.

[24] واژه ی Amurru «آموری» چون به قومی اطلاق می شده که در آغاز هزاره ی دوم پیش از میلاد از سوی غرب رود فرات به بین النهرین مهاجرت کردند، به معنی مطلق «غرب» نیز آمده از این رو گروهی این واژه را در این متن غرب نیز معنی کرده اند.

[25] معنی لغوی : سنگین.

[26] معنی لغوی : پایین افتاده شده بود، رها شده بود.

[27] معنی لغوی : گفتگو کنند.

[28] رجوع کنید به زیر نویس16.

[29] معنی لغوی : سبب حصار شدن به تمامی نشده بود.

[30] معنی لغوی : [ کارهایشا]ن.

[31] معنی لغوی : شاهی که پیش من رونده است.بند و شیوه ی فرمانروایی و کشور داری را از آنها بیاموزند.

کورُش بزرگ، راهنمای پدران آمریکا

کوروش بزرگ ، راهنمای پدران آمریکا

«هومر آبرامیان»

C:\Users\Karmina\Desktop\FullSizeRender (2).jpg

شاهین زرین، درفش کوروش بزرگ

C:\Users\Karmina\Desktop\200px-Lord_of_All_He_Surveys_(_Tomoka_Landfill,_just_west_of_Daytona_Beach,_Florida_)_-_Flickr_-_Andrea_Westmoreland.jpg

شاهین زرین

https://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/5/5c/Great_Seal_of_the_United_States_%28obverse%29.svg/600px-Great_Seal_of_the_United_States_%28obverse%29.svg.png

شاهین زرینِ سرسپید نشان ملی آمریکا

این نشان نخستین بار در سال ۱۷۸۲ بکار گرفته شد. بر روی این نشان شاهین سرسپیدی دیده می‌شود که در چنگال های چپ خود ۱۳ تیر و در چنگالهای راست خود یک شاخه زیتون را نگاه داشته است.چم این نشان چنین گزارش شده است: “a strong desire for peace, but will always be ready for war” آرزویی نیرومند برای آشتی، ولی همواره آماده ی جنگ.

دکتر نیل مک گرگور، سرپرست دیرینکده ی بریتانیا در باره ی استوانه ی کوروش بزرگ گفته است:

« این فرمان گرانمایه ترین الگویی است که فرمانروایان بزرگ جهان باید آن را در اداره کردن سرزمین های چند فرهنگی فرا دید خود داشته باشند.»

و این درست همان کاری بود که توماس جفرسون و بنجامین فرانکلین و جورج واشنگتن و دیگر پدران آمریکا در نوشتن قانون اساسی کشور خود انجام دادند.

آشنایی بزرگان آمریکا با شیوه ی کشورداری کورش

در سا‌ل‌های نخستینِ سده ی شانزدهم دولت پادشاهی انگلیس‌ کانون‌های سیزده ‌گانه‌یی را در آمریکا شالوده ریخت، ولی دیری نپایید که مردم آمریکا بپا خاستند و در پی نبردی پیروزگر، دست دولتِ بهره کش و فزونخواه انگلیس را از سرزمین خود کوتاه کردند در روز چهارم جولای سال 1776 یک دولت جدا سر برای خود بر سر کار آوردند. « توماس جفرسون » – « جورج واشنگتن » – و « بنجامین فرانکلین » ستونهای بنیادین این جداسری بودند.

کورش نامه، شیرازه بند قانون اساسی آمریکا

در نمایشگاه بین المللی واشنگتن دی سی افزون بر کُهن مانده های وام گرفته شده از دیرینکده ی بریتانیا، یک نسخه از گزارش تاریخی گزنفون در باره ی شیوه ی فرمانروایی کورش بزرگ زیر نام (سایروپدیا Cyropadia ) یا کوروش نامه دیده می شود. این گزارش در سال 1767 به دو زبان یونانی و لاتین در اروپا چاپ و فرا دست همگان جاگرفت.

گزنفون یا کسنوفون Xenophon فرزانه ی نامدار یونانی از شاگردان سُغرات بود ولی بیشترین سالهای زندگانی خود را در آسیا گذراند.

او در این گزارش از چگونگی اداره ی یک سرزمین فراخدامنِ چند فرهنگی بدست کورش بزرگ یاد می کند و نشان می دهد که کامیابی های آن جهاندار پیروزگر، همه بر آمده از سرچشمه های مهرگستری- مردم داری- شادی پراکنی- نرمخویی- راستگویی- راستکرداری- پیمانداری – گرامیداشت جان- گرامیداشت زیردستان- و کار و کوشش در پرتو خرد و اندیشه نیک بود.

C:\Users\Karmina\Desktop\300px-Xenophon2.jpg

گزنفون فرزانه ی یونانی نویسنده ی کورش نامه و گزارشگر شیوه ی فرمانروایی کورش بزرگ

توماس جفرسون نسخه یی از این گزارش را فرا دست خود داشت، نسخه یی که هم اکنون در کنگره آمریکا نگهداری می شود.

پیشگامان آزادی آمریکا و کسانی که شالوده های بنیادین آمریکای نوین را شالوده می ریختند به گزارش گزنفون در باره ی شیوه ی فرمانروایی آن پارسی بزرگ نگاهی ژرف داشتند. نوشته اند که توماس جفرسون کوروش نامه را نه تنها بارها و بارها خوانده بود، بلکه همکاران و هموندان خانواده ی خود را نیز به خواندن و بررسیدن آن بر می انگیخت، در نامه یی به نوه ی خود نوشته بود:

« هنگامی که زبان یونانی را آموختی، نخستین نوشته ی ارزشمندی که باید بخوانی سایروپیدیا است.»

توماس جفرسون خود به دو زبان یونانی و لاتین چیره بود و به کارنامه ی پیشینیان و دانش مردم شناسی دلبستگی فراوان داشت.

توماس جفرسون Thomas Jefferson سومین رئیس جمهور قانون گذار آمریکا (۱۸۰۱-۱۸۰۹)

توماس جفرسون Tomas Jefferson سومین فَر نشین، و یکی از اندیشمندان بزرگ و پدران بنیادگذار آمریکا. کسی که در زمان پادشاهی فتحعلی شاه قاجار در ایران اعلامیه ی خود سالاری{استقلال} ایالات متحده آمریکا را نوشت .

جورج واشنگتن George Washington یکی دیگر از پیشگامان آزادی آمریکا بود که همانند توماس جفرسون نگاهی به آمریکا و نگاهی به شیوه ی فرمانروایی کوروش بزرگ داشت. او نخستین افسر پنج ستاره‌ بود که بر ارتش آمریکا فرمان راند و سپاه خونریز انگلستان را در هم شکست .

C:\Users\Karmina\Desktop\800px-Washington_Crossing_the_Delaware_by_Emanuel_Leutze,_MMA-NYC,_1851.jpg

جورج واشنگتن بهنگام گذر از رودخانه دلاویر در پیکار با نیروهای انگلیسی

واشنگتن بیارمندی گروهی از رزم آوران آمریکایی و با یاری جُستن از دولت های فرانسه و اسپانیا، ارتشی

بزرگ فراهم آورد و نیروهای رزمی انگلستان را در جنگی که از سال 1775 آغاز و تا سال 1783 دنباله یافت درهم شکست.

پس از بدست آوردن این پیروزی بزرگ، در سال 1787 به دیگر فرهیختگانی پیوست که می بایست قانون اساسی آمریکا را می نوشتند. جورج واشنگتن در سال 1797 از سوی مردم آمریکا به ریاست جمهوری برگزیده شد و تا سال 1789 بنام « نخستین رییس جمهور آمریکا» مردم آن سرزمین را راهبری کرد.

بنجامین فرانکلین Benjamin Franklin یکی دیگر از کسانی بود که در بنیاد گذاری آمریکای نوین نامی بزرگ از خود برجای گذاشت.

C:\Users\Karmina\Desktop\م.jpg

بنجامین فرانکلین یکی از جاودانه مردان آمریکا

بنجامین فرانکلین دانش پژوهی پرکار – نویسنده ای چیره دست – روزنامه نگاری پر توان و نخستین کسی بود که به سرپرستی گروه فیلسوفان آمریکایی برگزیده شد. زندگی پرماجرا، و کرد و کار سیاسی اش او را در پایگاه یکی از نامدارترین مردان آمریکا فرا بردند… نام خُجسته ی او برسکه ها – اسکناس ها – کشتی های جنگی و بسیاری از کانون های آموزشی آمریکا بجا مانده و با شکوهی شایسته گردن آویز تاریخ گشته است.

بنجامین فرانکلین آمریکا را سرزمین کار و کوشش – سرزمین دانش و نو آوری – سرزمین همزیستی و آمیزش فرهنگهای گوناگون – سرزمین سازمان های جدا از دولت Non Governmental Org و سر زمین نا سازگاری با هرگونه خودکامگی دینی و سیاسی می دانست. او بر این باور بود که از راه روشنگری و دانش پراکنی می توان جهان بهتری برای دودمانهای آینده ساخت. او نیز همانند توماس جفرسون و جورج واشنگتن، نگاهی به آمریکا و نگاهی به شیوه ی فرمانروایی کوروش بزرگ داشت.

The Constitution of the United State

Image result

جورج واشنگتن و دیگر بزرگانی که در سال 1787 آسای آمریکا را نوشتند

قانون اساسی آمریکا با این واژه ها آغاز می شود:

We the People of the United States…

مامردم ایالات متحده…

این نخستین بار بود که در گفتمان های سیاسی سخن از«مردم» بمیان کشیده می شد. تا آن زمان ( سال 1780) واژه ی « مردم » در فرهنگ سیاسی کشورمداران جایی نداشت!. در خاور زمین تیغ خونریز زور آوران زمانه بر مردم فرمان می راند و در باخترزمین رهنمودهای نامردمی ماکیاولی چراغ راه فرمانروایان ستم پیشه بود.

ماکیاولی

نیکولو دی برناردو دِ ماکیاولی  Niccolò di Bernardo dei Machiavelli فیلسوف سیاسی، سخن پرداز، آهنگساز و نمایشنامه ‌نویس نامدار ایتالیایی در سال 1469 در فلورانس ایتالیا زاده شد و در سال 1527 درگذشت. در جوانی بکار منشی گری در دولت فلورانس پرداخت و با کار و کوشش وهوشمندی بسیار که داشت گامه های فراپویی را یکی پس از دیگری پیمود و به زودی به کارهای دیپلوماتیک بر گمارده شد و با بسیاری از بزرگان کشور مانند پاپ و لویی دوازدهم پادشاه فرانسه دیدار و گفتگو کرد.

Santi di Tito - Niccolo Machiavelli's portrait headcrop.jpg

نیکولا برناردو ماکیاولی: فیلسوف- سیاست گذار- سخنپرداز و نمایشنامه نویس ایتالیایی زاده ی فلورانس 1469 – 1527

در آن هنگام جوانی بنام (چزاره بورجیا (Cesare Borgia نگاه ماکیاولی را نسبت به شیوه ی کشورداری از بیخ و بن دگرگون ساخت.

C:\Users\Karmina\Desktop\Cesareborgia.jpg

چزاره بورجیا بزرگ زاده ی خاندان بورجیا و سیاستمدار ایتالیایی روزگار رنسانس، فرزند نا روا ( نامشروع)

کاردینال رودریگو بورجیا بود که سپس تر پاپ و رهبر کاتولیک های جهان شد، و خودش نیز به گامه ی کاردینالی رسید و با پشتیبانی پاپ!در پایگاهی بالاتر از (شاهزاده) جا گرفت.

چزاره مردی بسیار ستم پیشه، کینه ورز، فریبکار، پشت هم انداز، دیو خو و بد سرشت بود، درست همان کسی که ماکیاولی در (شهریار) نشان می دهد.

اگر چزاره نبود ماکیاولی ( شهریار The Prince) را نمی نوشت، او بود که انگیزه ی نوشتن این نامه را فراهم آورد.

ماکیاولی می گفت:

فرمانروا شیرازه بند کشور است… مردم بار برانی بیش نیستند!. بار برانی که بار سنگین کشور داری و پایه های سنگین فرمانرایی را بر دوش خود دارند!. تنها نا همسانی این دسته از بار بران با دیگر بار بران چهار پا در این است که چارپایان نمی توانند خوراک و نوشاک و ستورگاه خود را فراهم کنند، از این رو فراهم آوردن خوراک و نوشاک و ستورگاه این دسته از باربران خویشکاری دارندگان آنها است!. ولی مردم از آنجا که خود می توانند خوراک و نوشاک و پوشاک خود را فراهم آورند و سرپناهی برای خود بسازند، فرمانروا از انجام این خویشکاری به دور است!.

… اگر پایه های تخت فرمانروایی سُست و لرزنده شوند، شیرازه ی کشور ازهم پاشیده می شود و همه چیز در هم می ریزد!. فرمانروا بهیچ روی نباید پای بند مَنِش نیک، و خوی و رفتار مردمی باشد، فرمانروا هرجا که بایسته دید باید دروغ بگوید، فریب بدهد، پیمان های دروغین ببندد، پیمان در پی پیمان بشکند، خون بریزد و از هیچگونه زشتکاری روی بر نگرداند!.

داریوش آشوری، فرزانه ی گران ارجی که شاهزاده را بزبان پارسی برگرداند، در نخستین برگه ی این نامه می نویسد:

« در زبان و اصطلاحات سیاسی واژه یی بدنام تر از «ماکیاولیسم» وجود ندارد. بُنیاد این برداشت رهنمودهایی است که ماکیاوللی در کتاب شهریار به کسانی می دهد که جویای قدرتند. ماکیاوللی که نیرنگ بازی و فریب را در بازی قدرت، اصلی ضروری و ناگزیر می شمارد. از همان زمان که دستنویس کتاب پراکنده شد ، در زیر ضرب بدترین تهمت ها و دشنام ها قرار گرفت و نام وی نزد بسیاری کسان همنام شیطان شد…»

جان لاک

سال‌ها پس از ماکیاولی (در سده ی هفدهم) فرزانه ی دیگری بنام )جان لاک John Locke ( و این بار از انگلستان برخاست و اندیشه های ماکیاولی را بسیار نا شایست و زیانبارشمرد.

جان لاک زبانهای یونانی و لاتین را بخوبی می‌دانست و گزارش گزنفون را در باره ی شیوه ی فرمانروایی کورش بزرگ خوانده و به این هوده رسیده بود که پایه های دولت باید در دل مردم استوار باشند نه بر گرده آنها. دولتی که کاخ فرمانروایی خود را بزور تیغ و تازیانه و نیرنگ برگرده ی مردم استوار کرده باشد، کاخ سنگی بزرگی است که بر ماسه های کنار دریا ساخته شده و سر انجامی جز فروپاشی نخواهد داشت.

جان لاک می گفت:

« دانش بر آمده از آزمون است… هر آدمی که پا به هستی می گذارد باید از هوده های شایسته ی مردمی برخوردار باشد… هوده ی زنده بودن – هوده ی آزادی در اندیشه و گفتار و کردار… هوده ی پرداختن به کاری که دوست می دارد، و دوری جستن از کارها و چیزهایی که دوست نمی دارد، آزادی در گزینش رهبران و نمایندگان پاک سرشت، خردمند و دادگر… هوده ی دادرسی در دادگاهی که دارای گروه دادگران و دادگزاران شایسته باشد…هوده ی واخواهی و نپذیرفتن برتری جوییهای بیجا، و نپذیرفتن فرمان های نا سزاوار و ناشایسته ی دولت، اینها و بسیاری هوده های دیگر را به هیچ روی نمی توان و نمی بایست از مردم گرفت، در سرزمینهایی که مردم از چنین هوده هایی ببی بهره باشند، کمترین نشان از پیشرفت و فراپویی و بهزیوی مردمان دیده نخواهد شد.

A portrait of famous political philosopher John Locke.

جان لاک فیلسوف انگلیسی سده ی هفدهم 1632- 1704

از دید این فرزانه ی انگلیسی، خویشکاری دولت پاسداری از هوده های شهروندان است، چرا که دولت بهتر از هر یک از شهروندان در انجام چنین خویشکاری توانا است، انجام این خویشکاری است که درجه ی شایستگی یک دولت را نشان می دهد، اگر دولتی نتواند هوده های شهروندان خود را پاس بدارد، باید کنار برود و جای خود را به کسانی بسپارد که از سوی مردم برگزیده خواهند شد . تنها مردم اند که نشان خواهند داد چه کسی شایسته ی فرمانروایی بر آنها است.

شگفتا که هزاران سال پیش از جان لاک، فرزانه ی دیگری از سرزمین فرهنگ خیز ایران بنام اشو زرتشت ورجاوند گفته بود:

ای مزدا اهورا،

تو به آدمی آزادی گزینش راه داده ای

تا راهبر راستین خویش را بر گزیند

و از راهبر دروغین سر بتابد . یسنا 9/31

ای مزدا،

هنگامی که در آغاز،

با اندیشه ی خویش ،

برای ما تن و خرد و نیروی شناخت آفریدی

و به تن ما جان دمیدی

خواستی که ما باور خویش را

بدلخواه برگزینیم یسنا 11/31

پس شما هیچیک ،

به گفتار و آموزشهای ناراستکان ( دولت های ستم پیشه و ناشایست)

گوش فرا مدهید،

زیرا ناراستکار ( فرمانروایان خودکامه)

بیگمان، خانه و ده و شهر و کشور را

به ویرانی و تباهی می کشاند.

پس در برابر ناراستکار( فرمانروای خودکامه ) بایستید و با او برزمید. یسنا 19/3

پدران آمریکا، بویژه توماس جفرسون – جورج واشنگتن – و بنجامین فرانکلین که می خواستند شالوده های بنیادین یک سرزمین آباد و آزاد را پایه بریزند، می دانستند که جان لاک آنچه را که گفته و نوشته، در پرتو اندیشه های جهان آرای کورش بزرگ دریافته و نوشته است… آنها می دانستند که بر پایه ی اندیشه های ماکیاولی نمی توان کشوری آزاد و آباد ساخت… با چنین بینشی بود که دست بکار نوشتن آسای آمریکا شدند، و سخن را با …We the People of the United States آغاز کردند.

این نخستین بار در کارنامه ی باختر زمین بود که شالوده های کشورداری بر دل مردم استوار می گشت نه بر گرده ی آنها، باید درود و آفرین گفت به آن مردان بزرگ آمریکایی که چنین کردند، ولی بیاد داشته باشیم: هزاران سال پیش از آنکه آن بزرگ مردان آمریکایی واژه ی « مردم » را در پیشانی آسای آمریکا جا دهند و آن را گردن آویز آیین های کشورداری کنند، ، شاهنشاه داریوش بزرگ در سنگ نبشته ی گنجنامه در دامنه کوه الوند نوشت:

خدای بزرگ است اهورامزدا كه این زمین آفرید، كه آن آسمان آفرید، كه مردم آفرید، و شادی برای مردم آفرید…

Image result for ‫گنجنامه همدان‬‎

سنگ نبشته ی شاهنشاه داریوش بزرگ و خشایارشا بر سینه ی کوه الوند در همدان

کورش بزرگ جانمایه ی فرهنگ ایران را جامه ی کردار پوشانید و داریوش بزرگ آن را زبانی کرد. این دو شهریار والاتبار ایرانزمین نشان دادند: آنچه که شیرازه ی کشور را از گزند باد و باران روزگار در پناه نگهمیدارد مردم اند نه شهریار!. شهریار پیشکار مردم است، نه سرور و نه تاجی بر سر آنها… در زبان پارسی {شهر} همان {کشور} است و{ یار} آن نام خوش آهنگی است که تا همیشه ی زندگی همانند {مادر} بر زبانها جاری خواهد بود، پس شهریار کسی است به یاری مردم می شتابد تا خار رنجی از پایشان بیرون کشد و آنان را به خان شادمانی برساند، نه اینکه بر گرده ی آنها سوار شود. کوروش بزرگ نمونه ی چنین شهریاری بود. نامش خجسته و پرتو مهرش همیشه بر سر فرزندان ایران بوم گسترانیده باد

 

از «هنوم» تا «جهنم»

از « هنوم » تا « جهنم»

«هومر آبرامیان»

آنچه که ایسرائل دور انداخت در قران مایه ی رستگاری شد

ارمغانی از فرهنگستان جهانی کوروش بزرگ به آنان که خواهان دانستن اند

از گزارش شاهنامه و دیگر داده های دانش در می یابیم که درآغاز، آدمی نیز بهمراه دیگر جانوران ریز و درشت در یک زیستگاه بسر می بُرده است:

دَد و دام وهرجانور کش بدید      ز گیتی بنزدیک او آرمید

دَد، جانوران درنده مانند شیر و ببر و پلنگ بودند، و دام جانوران سودمند و نرمخویی مانند گاو و گوسپند و اسب و الاغ و شُتُر که نه تنها خوی درندگی نداشتند بلکه در بسیاری از زمینه می توانستند یار و یاور آدمی باشند.

ز گیتی نبودش کسی دشمنا جز اندر نهان ریمن اهریمنا

رِیمَن به چِم: پلید – فریبکار- چرک آلود و زشتخو است. در این چرخه از کارنامه ی آدمی ، زمین همانند مادری مهرورز، آغوش به روی همه ی فرزندان خود گشوده و هنوز به کشورها و سر زمینها پاره پاره نگشته است. هنوز نه «اُمتی» در میان است و نه «مِلتی» درکار، سینه ی سرسبز زمین است و آسمانِ باز، ابرهای بازیگوش، و چرخه ی زمان. از بام تاشام خورشید در آن بالا فرمانروایی می کند، و شباهنگام ماه گردن آویزسپهرمی شود، و ستارگان ریز و درشتی که کارشان تنها چشمک زدن و شکوهمندی ماه را ستایش کردن است. نه جنگی در میان است و نه زیاده خواهی درکار.. ولی این چرخه در برابر توانمندیها و فزونخواهی مردمان پایدار نماند.

این درست است که بسیاری از جانداران از سُهش های پنجگانه ی تنی مانند بینایی – شنوایی – چِشایی – بویایی و بَساوایی {لامسه} برخوردار اند ولی آدمی سُهش های دیگری دارد که دیگرجانداران از آنها بی بهره اند. ازاین سُهش ها یکی هوش است که می تواند نیک از بد، وشایست از نا شایست باز شناسد، دوم ویر است یا «غریزه» و سوم یاد است که کارش انبارکردن دیده ها و شنیده ها و چشیده ها و بوییده ها است، چهارم گویایی است که می تواند اندیشه را زبانی کند، و سرانجام، پویایی است که اندیشه را به کردار در می آورد. هوش و غریزه را کم بیش همه ی دیگر جانوران نیز دارند ولی یاد و پویایی و گویایی ویژه ی آدمی هستند. افزون براینها آدمی از نیروی شگفت انگیزی بنام اندیشه برخوردار است که بیارمندی آن می تواند بیک چشم بهم زدن به دورترین زمان برود و همانند شاهین بلند پرواز در جاودانگیها و بیکرانگیها بپرواز درآید. همین نیروی اندیشه است که آدمی را برانگیخت تا آنچه را که در پیرامون خود داشت بشناسد، او می خواست بداند که این خورشید که هر بامداد از کرانه ی خاوران سر برمی کشد، و شبا هنگام که در کرانه ی دیگر رُخ پنهان می کند، بکجا می رود؟ این ماه چرا گاه پُر و گاه باریک می شود؟ این باد که چنین با شِتاب می وَزَد، اینهمه شتابش برای چیست؟ وسرانجام در کجا خانه می کند؟ چه چیزی آسمان را در آن بالا، و زمین را در پایین نگهداشته است؟ چرا شکم برخی از زنان گاه بزرگ می شود و پس از چندی آدمک کوچکی از درون آن بیرون می خزد؟ چرا برخی کسان که می خوابند، دیگر بیدار نمی شوند؟ در این خوابِ بی بازگشت بکجا می روند و در آنجا چه می کنند؟ آیا جهانی که بدان کوچ می کنند همانند همین جهان است یا ازگونه ی دیگری است؟

اینگونه پرسشها از یکسو شالوده های کاخِ سد ستونِ دانش را فراهم آوردند و ازسوی دیگر بُنیاد دین را پی گذاشتند.

گروهی برآن شدند تا درپرتو خِرد و آزمون، بیخ و بُن پدیده ها و رازوارگیهای هستی را بشناسند و پاسخی در خور برای پُرسشهای پایان ناپذیر خود بیابند. اینها راهیان دانش اند که هنوزهم کارشان جستجو و کاوش و پژوهش است.

گروه دیگرخُرافه پردازان خِرد ستیزند که درهمیشه ی روزگار کارشان تاراج مَغزها و تباه کردن روانها بوده است. این گروه برآن شدند تا در بازار این {پرسشها} دکانی برای خود باز کنند و کالای خِرَد سوز خود را که خریدار بسیارهم داشت و هنوز هم بس بسیار دارد فرادست مردمان بگذارند.

در دکان این خرافه پردازانِ تاراجگر، همه ی رُخدادها و پدیده های بوم زادی برآمده از نیروهای نادیدنی و نابَسودنی بنام «خدایان» بودند.

خُشکسالیها و ترسالیها و زمین لرزه ها و دریا لرزه ها و آتشفشانها و بادهای خاک برافشان و بیماری ها و مرگ های نا بهنگام وهمه ی دیگر پدیده های سودمند و رُخدادهای زیانبار، همه و همه برآمده ازخُرسندی، یا ناخُرسندی دل این خدایانِ پنداری بودند.

این همان پدیده ای است که فردوسی بزرگ آن را « ریمن اهریمن» می نامد:

بگیتی نبودش کسی دشمنا       جز اندر نهان ریمن اهریمنا

برخی از این خدایان نرمخو و نیک سرشت و نیک منش بودند مانند ایزد مهر، و ایز بانواردویسورَ آناهیتا…

و برخی زشتخو و دُژمَنِش، و برخی دیگر هم این بودند و هم آن، هم قهار و جبار و مکار و مُنتقم و ذو مُنتقم و مُذل بودند و هم رحمان و رَحیم.

خدایان دُژمَنِش و زشتخو اَبرهای سپید باران دزد را می فرستادند تا ابرهای سیاه باران زا را بمیرانند و خشکالیهای مرگبار در پی بیاورند٬ ولی خدایان نیک سرشت با جنگ ابزار آذرخش و تُندَر به نبرد با دیو خشکسالی بر می خاستند تا ابرهای باران دزد را بتارانند و ابرهای سیاه باران زا را از چنگال دیو خشکسالی برهانند..

خدایان بَد سرشت بیماری ومرگهای نابهنگام پدید می آوردند، و خدایان نیک سرشت با داد و دهشهای خداوندی دلها را آرامش می بخشیدند، و آن دسته از خدایان که هم نیک سرشت بودند و هم بد سرشت، کرد و کارشان بسته به خُرسندی یا نا خُرسندی آنها از کُناک مَردُم بود، اگر مَردُم بَندِ بندگیشان را بگردن می گرفتنند و سراز فرمانهای خرد ستیزشان برنمی تافتند وهمه ی باید بودها و نباید بودها را بجا می آوردند، آنگاه همه چیز در پرتو رَحمت آنان رام و بهنجار می شد، ولی اگر سر از فرمان برمی تافتند و باید بودها و نباید بودها را بجا نمی آوردند، آنگاه آسمان و زمین و پُری آنها دچار تباهی می گشتند، شهرهای بزرگ مانند سدوم و عموره در آتش خشم این خدایان پنداری می سوختند، سراسرزمین تا چکاد بلند ترین کوهها بزیرآب فرو می رفت( داستان نوح)، رودها و دریاچه ها و تالاب ها بخون آغشته می گشتند (داستان موسی و فرعون)، سنگهای آتشین برسر مردمان باریدن میگرفتند(داستان یوشع در تورات و داستانهای همانند در قران).. و بسیاری زشتکاریهای دیگر که بجزخدایان پنداری، هیچ اهریمنی به انجامشان توانا نبود.در روزگار ما نیز سیل و زمین لرزه و دریا لرزه و خشکسالی پی آیند بد حجابی بانوان ایرانی دانسته شد)

این خدایانِ زشت و زیبا اندک اندک از جهان بی جنبش اندیشه به پیکر بُت درآمدند تا جای بیشتری در زندگی مردم دست و پا کنند و بر شیرینی بازار خدا فروشان بیافزایند.

از آنجا که می خواهیم جای پای این خدایان را از «تورات» تا «جهنم» پی بگیریم، به سراغ باورهای دیگر نمی رویم وپژوهش خود را از همان تورات می آغازیم:

یَعقوب پسرِ اِسحَق – نوه ی ابراهیم – و پدرِ بنی ایسرائل است. در آغازِ جوانی « بَرکتِ پدر» را که از آنِ برادرش «عیسو » بود می دزدد و به رهنمود مادر، نزد خالوی خود «لابان» می گریزد، در آنجا هردو دختران خالو را بزنی می گیرد و دارای چندین پسر و دختر می شود، و پس از چند سال:

«.. خداوند به یعقوب گفت بزمین پدرانت و بمولَد خویش مراجعت کُن و من با تو خواهم بود*» (سفرپیدایش باب سی و یکم آیه 3 )

«.. آنگاه یَعقوب برخاسته فرزندان و زنان خود را بر شُتُران سوار کرد* و تمام مواشی و اموال خود را که اندوخته بود برداشت تا نزد پدر خود اِسحَق بزمین کنعان برگردد* لابان (خالوی یعقوب) برای پَشم بُریدَنِ گلۀ خود رفته بود. و راحیل بُتهای پدر خود را دزدید* (سفر پیدایش باب سی ویکم آیه های 17 تا 19 )

این نازنین بانو که خدایان پدرش را دزدید، مادرهمان یوسف است که داستانهای بسیار در پیرامونش تنیده شد و نامی بزرگ در دینهای ابراهیمی از خود برجای گذاشت.

در روز سوم، «لابان» از فرار یعقوب آگاه می شود، بهمراه برادران خود در پی او می رود و درروز هفتم به او می رسد، و می گوید:

« چرا مرا فریب دادی و دخترانم را مانند اسیران شمشیر برداشته رفتی * چرا مخفی فرار کرده مرا فریب دادی و مرا آگاه نساختی تا ترا با شادی و نَغماتِ دَف و بَربَط مُشایعت نمایم * و مرا نگذاشتی که پسران و دختران خود را ببوسم* اکنون که بخانۀ پدر خود رغبتی تمام داشتی البته می بایست که می رفتی، لکن خدایان مرا چرا دزدیدی؟* یعقوب گفت سبب این بود که ترسیدم شاید دختران خود را بزور از من بگیری * اما خدایان ترا من ندزدیده ام، خدایانت را نزد هر که یافتی زنده نماند، پس بیا و در حُضور برادرانت آنچه را که از اموال توست مُشَخَص کُن و برای خود بگیر* یعقوب ندانست که راحیل ( زنی را که بسیار دوست می داشت) آنها را دزدیده است * پس لابان به خیمۀ یعقوب و خیمۀ لیه و بخیمۀ دو کنیز رفت و خدایان خود را نیافت، و از خیمۀ ی لیه بیرون آمده به خیمۀ راحیل درآمد* اما راحیل بُت ها را گرفته زیر جهازِ شُتُر نهاد و برآن بنشست و لابان تمام خیمه را جستجو کرده خدایان را نیافت* او به پدر خود گفت بنظر آقایم بد نیاید که درحضورت نمی توانم برخاست زیرا عادت زنان بر من است* (پیدایش باب سی و یکم آیه های 26 تا 35)

ولی این خدایان نمی توانستند همواره همچنان کوچک و بی آزار بمانند تا آنجا که بتوان با تنی آلوده بر رویشان نشست و در زیر باسن پنهانشان کرد، اینگونه خدایانِ بی آزار، بازار خدا فروشان فرومایه را بی خریدار خواهند گذاشت!.. باید خدایان دیگری ساخته می شدند تا بر داغی بازار بیافزایند. چنین شد که خدایان اندک اندک بزرگ و بزرگتر شدند و در جایگاههای بلند فراز آمدند تا مردمان در برابرشان خوار و ناچیز شمرده شوند.

یکی از این خدایان بزرگ که همانند «الله» هم قهار و هم جبار و هم مکار و هم مُذِل و هم مُنتَقِم و هم ذو منتقم بود، و هم هر روز بر شمار عبادت کنندگانش افزوده می شد «مولَک» نام داشت که پدید آمده از اندیشه های بیمار خدا سازان «عمونی» بود. عمونیان مردمی بودند که در بخش خاوری دریای نمک می زیستند و بهنگام کوچ بنی ایسرائل از مصر بسوی کنعان، میان آنها و فرزندان یعقوب تَنِش های مرگباری پیش آمد.

کاهنان عمونی پیکر این خدای هراس انگیز را که گاه « مَلکُوم » هم گفته شده است، همانند مردِ زور آوری می ساختند که برتختگاهی فراز نشسته و آماده ی پذیرفتن و در آغوش گرفتن قربانیها ازسوی عبادت کنندگان است. برای اینکه بر هراس انگیزی اش بیفزایند سرش را همانند سر گاو می ساختند و تاجی بزرگ بر آن سرِ گاو گونه می گذاشتند. این تندیس از یک پوسته ی مسی و بگونه یی ساخته می شد که اندرونه اش تهی بماند. از دریچه یی که در پُشت سر داشت هیزمی فراوان در شکمش می ریختند و آتشی بزرگ می افروختند، هنگامی که پیکر این خدای هراس انگیز از گرمای درون سرخ می شد، کودکان خود را برهنه می کردند و یکی پس از دیگری در آغوشِ سوزان او می انداختند تا از خشمش بکاهند، و برای اینکه فریادهای جگر خراش کودکان بی گناه خود را نشنوند، تبیره می نواختند و هَلهَله می کردند…

اگر نگاهی ژرف به پیرامون خود بیافکنیم خواهیم دید که هنوز هم این مولک است که نام خود را دگرگون کرده و همچنان فرزندان ما را در آتش خشم خونین درفشِ خود می سوزاند، و ما برای اینکه فریادهای آزادیخواهانه ی فرزندانمان را نشنویم همچنان تبیره می نوازیم و هَلهَله می کنیم، انگاری که مولک ( بخوانید اله هان پنداری) لایه یی کلفت از روان ما گشته است!..

چنین شد که سلیمان پادشاه بلند پایگاه ایسرائل نیز با همه ی دانش و بینِش و شکوهی که داشت سرانجام به عبادت مولک روی آورد:

« و سلیمان پادشاه، سُولی دختر فرعون، وزنان غریب بسیاری را از موآبیان وعَمّوُنیان و اَدومیان و صیدونیان و حِتّیان دوست می داشت* از اُمتهایی که خداوند در باره ی ایشان بنی اسراییل را فرموده بود که شما بایشان در نیایید و ایشان به شما در نیایند مبادا دل شما را به پیروی از خدایان خود مایل گردانند. و سُلیمان با اینها به مُحبت مُلصَق شد* و او را هفتصد زنِ بانو( زن آزاد) و سیصد مُتعَه (زنی که برای بهره برداری جنسی برای کوتاه زمان به شبستان برده می شود) بود و زنانش دل او را بگردانیدند* و در وقتِ پیریِ سلیمان واقع شد که زنانش دل او را به پیروی خدایان غریب مایل ساختند و دل او مثل دلِ پدرش داود با خدایش کامل نبود. پس سُلیمان درعقبِ عَشتُورَت خدای صیدونیان و درعقب مِلکُوم رِجِس(= پلیدی- گناه- کارِ بد) عَمّونیان رفت * و سُلیمان درنظرخداوند شرارت ورزیده مثل پدرخود داود خداوند را پیروی کامل ننمود * آنگاه سُلیمان در کوهی که روبروی اورشلیم است مکانی بلند بجهة کَمُوش که رِجِس (پلیدی) موآبیان است و بجهة مُولَک رِجِس بنی عَمّون بنا کرد* و همچنین بجهة همۀ زنان غریب خود که برای خدایان خود بخور میسوزانیدند و قربانیها می گذرانیدند عمل نمود…(کتاب اول پادشاهان باب یازدهم)

شوربختانه شمار بزرگی از بنی اسراییل هم به پیروی از سلیمان، خدایان بی آزاری را که مادر بزرگشان راحیل از پدرش دزدیده بود دور انداختند و به عبادت مولک روی آوردند و خشم انبیاء یهود را بر انگیختند:

« .. اما شما ای پسران ساحِره و اولادِ فاسِق و زانیه، باینجا نزدیک آیید* بر کِه تمسخر می کنید؟ و بر کِه دهان خود را باز می کنید و زبان را دراز می نمایید؟* آیا شما اولاد عِصیان، و ذُریت کِذب نیستید که در میان بلوطها و زیر هر درخت سبز، خویشتن را بحرارت می آورید و اطفال را در وادی ها زیر شکاف صخره ها ذبح مینمایید*. (اشعیاء نبی باب پنجاه و هفت)

« ..ای پسر انسان، اُورشلیم را از رِجاساتَش (پلیدیهایش) آگاه ساز و بگو خداوند یَهُوَه می گوید: من ترا به آب غُسل داده ازخونت طاهر ساختم.. ترا به روغن تَدهِین کردم .. و ترا به قلاب دوزی مُلبَس ساختم و نَعلینِ پوستِ خَز بپایت کردم و به کتان نازک آراسته و به ابریشم پیراسته ساختم.. گوشواره ها در گوشت و تاج جمالی بر سرت گذاشتم، و آوازۀ تو بسبب زیباییت در میان اُمتها شایع شد، زیرا خداوند یَهُوَه می گوید: که آن زیبایی از جَمال من که بر تو نهاده بودم کامل شد* اما تو بزیبایی خود توکل نمودی .. و پسران و دخترانت را که برای من زاییده بودی گرفته بجهت خوراک ایشان ذبح نمودی.. (کتاب حزقیال نبی باب شانزدهم)

شک نیست که سُلیمان در گُسترش چنین آیین شرم آور و ننگین در میان مردم خود دستی دراز داشته است از اینرو:

« .. خشم خداوند بر سُلیمان افروخته شد از آن جهة که دلش از یَهوه خدای اسراییل منحرف گشت…» (اول پادشاهان- باب یازده آیه 9 )

اگر بخواهیم کرد و کارِانبیاء یهود را به سنجه بگذاریم، خواهیم دید که گرانمایه ترین کار آنها نکوهش پادشاهان بد کاره از بدکارگی، باز داشتنِ فرمانرویان ستم پیشه از ستم بارگی، و برانگیختن توانمندان به دادگری بوده است.

چنانچه در نوشتار دیگری بنام سیونیزم نشان داده ام(نگاه کنید به سیونیزم در همین تارنما) بنی ایسرائل در پی زشتکاریهای پادشاهان بِزهکار، و دینکاران سیه دل، اندک اندک از پرستش یَهُوَه صَبایوت روی گردانده و پرستش خدایان دیگر پیش گرفتند، در این میان تنی چند از کاهنان دلسوز و برخی از انبیای یهود به اندیشه افتادند تا با نوشتن تورات از پراکندگی مردم و مرگ یک آیین کهن جلوگیرند . «یوشیا» که در این زمان بر کُرسی پادشاهی یهودا نشسته بود این اندیشه را پَسندید و در پیشبُرد آن بسیار کوشید. در سال هجدهمِ پادشاهی او یکی از کاهنان بنام حِلقّیا به فرستاده ی پادشاه گفت:

«.. کتاب توراة را در خانۀ خداوند یافته ام. و حِلقّیا آن کتاب را به شافانِ کاتب داد که آنرا خواند* و شافانِ کاتب نزد پادشاه برگشت و آنرا به حُضور پادشاه خواند* پس چون پادشاه سخنان سِفر توراة را شنید لباس خودرا درید..(کتاب دوم پادشاهان – باب 22 )

از گزارش تورات نمی توان دریافت که در آن نوشته یی که در خانه ی خدا پیدا شد و حِلقیای نبی آن را «تورات» نامید چه چیزی نوشته شده بود. همین اندازه می دانیم که این نوشته چرخشی بزرگ در تاریخ سیاسی و دینی یهودیان، و پدیده ی نوینی در فرهنگ دینهای ابراهیمی در پی آورد.

یوشیا فرمان داد همه ی کشتارگاههای خدایان بیگانه را در هم بکوبند، همه ی پیاله ها و جام هایی را که برای «خدای بَعل» ساخته شده بود از «خانه خدا» بیرون بریزند. «بَعل» یکی از خدایان خورشیدی بود که مردم فینیقیه و کنعان و بسیاری از همسایگان آنها می پرستیدند و فرزندان خود را برای او قربانی می نمودند و هَنوم را پلید شمرد تا دیگر کسی پسر یا دختر خود را درآنجا برای مولک نسوزاند.. (این همان چیزی است که ما پدیده یی نوین در فرهنگ دینهای ابراهیمی بشمار آوردیم.) برای شناخت این پدیده که دامنگیرِ مردم جهان گردید، باید نگاه ژرفتری به «هَنُوم» بیاندازیم تا بدانیم چه شد که امروزه میلیاردها تن از مردمِ جهان بی آنکه بدانند، در زیر هَنایِش دین و فرهنگ یهود بسرمی برند.

در این راستا اگر چه اندکی از بِستَرِ پژوهش خود دور خواهیم افتاد ولی خوب است بدانیم که: گوهر یک اندیشه چگونه درگذرگاه زمان چهره دگرگون می کند، و یک آرمان خُجسته چگونه بلای جان مردم جهان می شود.

«هَنوم» نامِ دره یی است در جنوب اورشلیم که کوه سیون (صَهیُون) را از تل العماره جدا می کند.

در همین دره بود که سُلیمان جایگاههای بلندی برای بُتهای زنان خود، بویژه بُت آدمسوز «مولک» ساخت… ( اول پادشاهان باب یازده آیه 7 )

این تبهکاری تا بدانجا دامن گسترانید که بسیاری از بنی ایسرائل و از آن میان آحاز پادشاه یهودا:

«… در وادی هَنُوم بخور سوزانید و پسران خود را بر حسب رجاسات اُمتهاییکه خداوند از حُضور بنی اسراییل اخراج نموده بود سوزانید… (کتاب دوم تواریخ ایام – باب بیست و هشتم و اول پادشاهان – باب 11 آیه 7 )

و در پی او پادشاه دیگری بنام « مَنَسیّ » :

« … دوازده ساله بود که پادشاه شد و پنجاه و پنج سال در اورشلیم سَلطنت نمود * و آنچه در نظر خداوند نا پسند بود موافق رِجاسات اُمتهاییکه خداوند آنها را از حُضور اسراییل اخراج کرده بود عمل نمود * زیرا مکانهای بلند را که پدرش حِزقیا خراب کرده بود بار دیگر بنا نمود و مَذبحها برای بَعلیم برپا کرد و پسران خود را در وادی هنوم از آتش گذراند.. (کتاب دوم تواریخ ایام – باب 33 آیه 1 تا 6 )

بسیاری از انبیاء گرانمایه ی یهود این کارِزشتِ پادشاهان و مردم خود را با تلخ ترین زبان بباد نکوهش گرفتند:

«… خداوند چنین گفت برو و کوزۀ سفالین از کوزه گر بخر و بعضی ازمشایخ قوم و مشایخ کَهَنَه را همراه خود بردار* به وادی اِبن هِنوم که نزد دهنۀ دروازهّ کوزه گران است بیرون رفته سخنانی را که بتو خواهم گفت در آنجا ندا کن* و بگو: ای پادشاهان یهودا و سَکنۀ اورشلیم، کلام خداوند را بشنوید* یَهُوَه صَبایوت خدای اسراییل چنین می گوید: اینک براین مکان چنان بلائی خواهم آورد که گوش هرکس که آنرا بشنود صدا خواهد کرد* ز آن رو که مرا ترک کردند، و این مکان را خوارشمردند و بخور درآن برای خدایان غیر، که نه خودِ ایشان و نه پدران ایشان و نه پادشاهان یهودا آنها را شناخته بودند سوزانیدند* و این مکان را از خونِ بیگناهان مملو ساختند و مکانهای بلند برای بَعل بنا کردند تا پسرانِ خود را بجای قربانیهای سوختنی برای بَعل بسوزانند* که من آن را اَمر نفرموده و نگفته و در دلم نگذشته بود* بنا براین، خداوند می گوید: اینک ایامی می آید که این مکان به تُوفَت یا به وادی ابن هِنوم دیگر نامیده نخواهد شد بلکه به وادی قتل… (کتاب ارمیاء نبی باب نوزدهم آیه های 1 تا 7 )

و سرانجام دیدیم که یوشیا پادشاهِ یَهودا این آیین دل آشوبِ ننگین را بر انداخت و « وادی ابن هِنوم» را ناپاک یا {نجس} نامید، و فرمان داد که استخوانهای مردگان ولاشه های سگ ها و گربه ها، و خاکروبه ها و آخالها وهمه ی دیگر ناپاکیهای شهررا در آنجا بریزند و در آتشی که هرگز خاموش نشود بسوزانند، این کارِ بزرگِ یوشیا نه تنها شهر زیبای اورشلیم را از گند و آلودگی رهایی بخشید، ونکه بگونه ی نمادین دشنامی بود به «مولک» و «بَعل» و دیگر خدایان آدمی خوار تا نشان دهد که چنین خدایانی نه شایسته فرو بردن کودکان ما، ونکه شایسته ی آن اند که پلیدی هایمان را در کام آتشین شان فرو ریزیم.

نکته یی که تا کنون گفته نشد این است که چنین جایی در زبان پارسی «درّه » – به گویش تازی: «وادی» و در زبان عبری که همریشه با زبان آرامی است ،( گِ Geh) و همکردِ آن با «هنوم» می شود گِهنوم یا Gehennoom یا گِهَنَه Gehenna.

در واژه نامه ی انگلیسی این واژه چنین گزارش شده است:

Ge.hen.na (gi.hen.na) :The Valley of Hinnom near Jerusalem, where offal was thrown and fires kept burning to purify the air 2 a place of torment. 3 in the New Testament, hell; hellfire

در اینجا بایسته است که دیدگاه سه دین ابراهیمی در باره ی چگونگی جایگاه پس از مرگ را بشناسیم تا بدانیم چه شد که «جهنم» از «گهنوم» سر برون کشید، و چیزی را که دین گذاران یهود با خشم و بیزاری برون افکندند، دین گذار اسلام همان را مایه ی پیروزی خود ساخت.

در تورات هیچ نشانی نه از بهشت هست و نه از جهنم. در برخی از بخشهای تورات واژه « هاویه» بکار رفته است که برگردانی است از واژه ی « شیول » عبری. واژه ی هاویه از واژه های تازی و آرش آن (ژرفای زمین) و جایگاه مردگان است، در تورات نیز بیشتر با همین آرش بکار رفته است:

«..زیرا آتشی درغَضَبِ من افروخته شد و تا هاویۀ پایین ترین شعله ور خواهد بود* و زمین را با حاصِلَش می سوزانَد و اَساس کوهها را آتش خواهد زد*..». (سِفرتثنیه باب سی و دوم آیه های 19 تا 25 )

در اینجا به روشنی پیداست که سخن یهوه نمارش به جایگاه مردگان در زیر زمین است، و هیچ نشانی از جَهَنَم بدانگونه که درقُران آمده دیده نمی شود.

« .. او نمی داند که مُردگان در آنجا هستند و دعوت شدگانش در عُمق های هاویه می باشند»( امثال سلیمان باب نهم آیه 18)

«..ای پسر من اگر گناهکاران ترا فریفته سازند، قبول مَنما* اگر گویند همراه ما بیا تا برای خون در کمین بنشینیم، و برای بیگناهان بیجهت پنهان شویم * مثل هاویه ایشان را زنده خواهم بلعید و تندرست مانند آنکه بگور فرو می روند..» ( مثال 1 آیه 10 تا 12 )

در هر دو گفتار بالا سخن از ژرفای زیر زمین و جایی است که مردگان را در آنجا می نهند، نه جهنم و مار غاشیه و عقرب جرار و حمیم جهنم و درخت زقوم و غَساق و خیالپردازیهای بد هنجار دیگر!

« .. ای خدا در کثرت رَحمانیت خود و راستیِ نجاتِ خود، مرا مُستجاب فرما* مرا از خلاب (گِل و لای) خلاصی ده تا غرق نشوم * و از نفرت کنندگانم و از ژرفی های آب رستگار شوم* مگذار که سیلاب آب مرا بپوشاند و «ژرفی» مرا به بلعد و «هاویه» دهان خود را بر من ببندد..» ( مزمور69 آیه های 14 و 15 )

«..آیا برای مُردگان کاری عَجیب خواهی کرد؟ مگر مُردگان برخاسته ترا حَمد خواهند گفت؟ آیا رَحمت تو در قبر مذکور خواهد شد؟ و امانت تو در هلاکت؟ آیا کار عَجیب تو در ظُلمت اعلام می شود و عدالت تو در زمین فراموشی؟..» ( مزمور 88 آیه 11 12)

از دو مزمور بالا به روشنی دانسته می شود که هاویه در تورات همان ژرفای گور، و سرزمین فراموشی است و هیچ کاری به آتش و مار و زَقّوم و غساق و یاوه های دیگری که در قران آمده ندارد.

«..من گفتم اینک در فیروزی ایّام خود به درهای هاویه می روم و از بقیۀ سالهای خود محروم می شوم* گفتم خداوند را مشاهده نمی نمایم * خداوند را در زمین زندگان نخواهم دید* من با ساکنان عالم فنا انسان را دیگر نخواهم دید* خانۀ من کنده گردید و مثل خیمۀ شبان از من بُرده شد..». (اشعیاء نبی بای سی و هشتم آیه های 10 تا 12)

« .. از این جهت هاویه حرص خود را زیاد کرده و دهان خویش را بی حد باز نموده است و جلال و جِمهُور و شوکت ایشان و هر که در ایشان شادمان باشد درآن فرو می رود..» ( اشعیاء نبی باب 5 آیه 14 )

در هر دوگفتار اشعیاء نبی سُخن از مرگ و فرو رفتن به ژَرفای زمین در میان است و هیچ نشانی از جهان پرجُنب و جوش پس از مرگ در میان نیست.

«..روزهای من گذشته قَصدهای من و فکرهای دلم مُنقطع شده است* شب را به روز تبدیل می کنند، با وجود تاریکی می گویند روشنایی نزدیک است* وقتیکه اُمید دارم هاویه خانۀ من می باشد و بِستَر خود را در تاریکی می گُستَرانم * و بهلاکت می گویم تو پدر من هستی و به کِرم که تو خواهرمن می باشی* پس اُمید من کجا است، و کیست که اُمید مرا خواهد دید* تا بندهای هاویه را فرو ریزد هنگامی که با هم در خاک نزول نماییم.» (کتاب ایوب باب 17 آیه 11 تا 16 )

« ایکاش مرده بودم! چرا در رَحَم مادرم نمردم* هنگامی که از شکم مادرم بیرون آمدم چرا جان ندادم* چرا زانوهای مادر ، مرا پذیرفتند و پستانهایش تا مکیدم* زیرا اگر می مُردم تا کنون می خوابیدم و آرام می شدم، در خواب می بودم و استراحت می یافتم* همراه با پادشاهان و مُشیرانِ جهان که خرابها برای خویشتن بنا نمودند، یا با سروران که طلای بسیار داشتند و خانه های خود را از نقره پُر ساختند* یا مثل سِقطِ پنهان شده نیست می بودم* مثل بچه هایی که روشنایی را ندیدند* درآنجا شریران از شورش باز می ایستند وخستگان می آرامند * درآنجا اسیران در اطمینان با هم ساکنند و آواز و کلام را نمی شنوند* کوچک و بزرگ در آنجا یک اند* و غلام از آقایش آزاد است* چرا روشنی به مُستمَند داده شود و زندگی به تلخ جانان که انتظار مُوت را می کِشَند و نمی یابند * و برای آن حُفره می زنند بیشتر از گنجها، و شادمان می شوند هنگامی که قبر را می یابند..» (کتاب ایوب باب سوم آیه های 11 تا 22 )

« .. زیرا که ازحیات خود، از زحمتی که زیر آفتاب می کشی نصیب تو همین است* هر چه دستت بجهت عَمل نمودن بیابد همانا با توانایی خود بعمل آور، چونکه در عالم اَموات که بآن می روی نه کار و نه تدبیر و نه علم و نه حِکمت است..» (جامعه باب نهم آیه 10)

ازهر دو «کتاب ایوب» و «کتاب جامعه» به روشنی دانسته می شود که سخن از فراموشخانه ی مردگان در میان است، جاییکه آدمی پس از اُفت وخیز بسیار کوله بار رنجها را بر زمین می گذارد و آرام و آسوده می خوابد، نه آتشی در کار است و نه حور و غلمانی در میان، به سخن دیگر می توان گفت که یهوه صبایوت، بنی اسراییل را از رفتن به جهنم بخشودگی داده است!. پس می رویم بسراغ مسیحیت تا ببینیم که گهنوم در آنجا چه سرنوشتی پیدا کرد.

عیسا خود یک یهودی، و بسیار باورمند به آیین یهود بود، او می دانست «گهنوم کجاست» ، آن را بارها دیده و با فراز و فرود رخدادهایش آشنا بود و می دانست نمی توان یک شبه از « گی هنوم» یک «جهنم» ساخت، از اینرو هنگامی که از آن سخن می گوید ، می داند چه می گوید:

« و من نیز ترا می گویم که تویی پِطرس و براین صخره که تویی کلیسای خود را بنا می کنم و ابواب جهنم برآن استیلا نخواهند یافت » (متی باب 16 آیه 18)

این نخستین بار است که در برگردان انجیل بزبان پارسی با واژه ی جهنم بر می خوریم. پیداست که مترجم این بخش از کتابِ مقدس با «فرهنگ جهنمی محمد و آل محمد» آشنایی دیرینه داشته که توانسته است این واژه را بجای «جهان مرگ» بر زبان عیسا بگذارد. این سخن در برگردان انگلیسی چنین است:

And so I tell you, Peter: you are the rock, and on this rock foundation I will build my Church and not even death will ever be able to over com it. Good News Bible. United Bible Societies

در برگردان زبان آشوری نیز که شاخه ی خاوری زبان آرامی است، بجای جهنم واژه ی « شیول» آمده که همان هاویه و اشاره به جایگاه مردگان در زیر زمین است و کاری به جهنمِ محمدی ندارد.

اندک اندک واژه ی گی هنوم از ایسرائل بیرون رفت و به یونان رسید و یک پزشک یونانی بنام لوقا یا لوکاس Lukas دلباخته ی اندیشه های مسیح شد وسخنانی را که از دیگران شنیده بود گزارش کرد و با همین گزارش { ابواب جهنم} را برروی مسیحیان گشود:

«..شخصی دولتمند بود که ارغوان و کتان می پوشید و هر روزه در عیاشی با جلال بسر می برد* و فقیری بینوا بود ایلعازَر نام که او را بر درگاه او می گذاشتند* و آرزو می داشت که از پاره هایی که از خوان آن دولتمند می ریخت خود را سیر کند بلکه سگان نیز آمده زبان بر زخمهای او میمالیدند* باری آن فقیر بمُرد و فرشتگان او را بآغوش ابراهیم بُردند و آن دولتمند نیزمرد و او را دفن کردند* پس چشمان خود را در عالم اموات گشوده خود را درعذاب یافت و ابراهیم را از دور و ایلعازر را در آغوشش دید* آنگاه بآواز بلند گفت ای پدرِ من ابراهیم، بر من ترحم فرما و ایلعازر را بفرست تا سرانگشت خود را بآب تر کرده زبان مرا خُنَک سازد زیرا در این نار معذبم * ابراهیم گفت ای فرزند بخاطر آور که تو در ایام زندگانی چیزهای نیکوی خود را یافتی و همچنین ایلعازر چیزهای بد را، لیکن او الان در تسلی است و تو در عذاب.. » (انجیل لوقا باب شانزدهم آیه های 19 تا 25 )

این داستانِ تنیده از تارهای خرافه باوری که لوقا آن را در گزارش خود آورده، در گزارش هیچک از سه انجیل نویس دیگر که عیسا را دیده و سخنان او را با گوشهای خود شنیده اند دیده نمی شود، و اگر اندکی ژرف بنگریم خواهیم دید که در هیچ بخشی از سخنان عیسا نامی از جهنم بمیان نیامده است، در همه جا سخن از جایگاه مردگان در میان است. برای نمونه عیسا می گوید:

« ..و تو ای کفرناحوم که تا بِفلّک سر افراشته ای بجهنم سرنگون خواهی شد..» (انجیل متی باب یازده آیه 23)

واژه ی جهنم که در برگردان پارسیِ این آیه آمده، در برگردانهای آشوری، عبری و سریانی هنوز همان شیول است نه جهنم ، و گفتیم که شیول همان هاویه و هاویه همان جایگاه مردگان در ژرفای زمین است و کاری به جهنم ندارد، پیداست که مترگم پارسی، که فرهنگ جهنمی آشنا بوده، شتاب بیشتری برای رسیدن به جهنم داشته است. ولی دیری نمی پاید که اندک اندک هاویه که تا آن زمان جایگاه آرامش و بی رنجی بود، بدست بنیادگذاران کلیسای مسیح جای خود را به جایگاه درد و رنج و آتش و دود می دهد، و جانوران جان آزار آرامشش را بهم می زنند:

« و چون فرشتۀ پنجم نواخت ستاره یی را دیدم که بر زمین افتاده بود و کلید چاه هاویه بدو داده شد* و چاه هاویه را گشود و دودی چون دود تنوری عظیم از چاه بالا آمد و آفتاب و هوا از دود چاه تاریک گشت* و ازمیان دود ملخها بزمین برآمدند و بآنها قوتی چون قوت عَقربهای زمین داده شد* بدیشان گفته شد که ضرر نرسانند نه بگیاه زمین و نه به هیچ سبزی و نه بدرختی، بلکه بآن مردمانیکه مُهر خدا را برپیشانی خود ندارند* بآنها گفته شد که ایشان را نکُشند بلکه تا مدت پنج ماه مُعذَب بدارند و اذیت آنها مثل اذیت عقرب بود وقتیکه کسی را نیش بزند* و در آن ایام مردم طَلَب مُوت خواهند کرد و آنرا نخواهند یافت و تمنای مرگ خواهند نمود و مرگ از آنها خواهد گریخت * صورت مَلَخها چون اسبهای آراسته شده برای جنگ بود و بر سر ایشان مثل تاجهای شبیه طلا و چهره های ایشان شبیه صورت انسان بود و مویی داشتند چون موی زنان و دندانهایشان مانند دندانها ی شیران بود * و جوشنها داشتند چون جوشنهای آهنین و صدای بالهای ایشان مثل صدای عرابه های اسبهای بسیار که بجنگ همی تازند و دُمها چون عقربها با نیشها داشتند و در دُم آنها قدرت بود که تا مدت پنج ماه مردم را اذیت نمایند* وبر خود پادشاهی داشتند که ملک الهاویه است. » (مکاشفه یوحنا باب نهم آیه های 1 تا11 )

« و دیدم فرشته یی را که از آسمان نازل می شود و کلید هاویه را دارد و زنجیری بزرگ بردست وی است * و اژدها، یعنی مار قدیم را که ابلیس و شیطان می باشد گرفتار کرده او را تا مدت هزار سال در بند نهاد و او را بهاویه انداخت و در را بروی او بسته مُهر نمود تا اُمتها را دیگر گمراه نکند تا مدت هزارسال به انجام رسد..» ( مکاشفه یوحنا باب بیستم آیه های 1 تا 3 )

شش سد سال پس از عیسا دین گذار دیگری بنام محمد در عربستان برآن شد تا دین نوینی بر شالوده ی دینهای پیشین پدید آورد، در آن زمان هر دو آیین یهودیت و مسحیت در سراسرعربستان و یمن و شام و جاهای دیگر شناخته شده بودند، برخی از دینهای ایرانی مانند زروان گرایی- آیین مهری و زرتشتیگری نیز در همه ی آن سرزمینها گسترده و شناخته شده بودند، پس با اینهمه زمینه های یاوه باوری، پدید آوردن یک کیش نو با کارمایه ی خرافه باوریهای پیشین، کار دشواری نبود، چنانچه « پُل چینوند» از اوستا به قران رسید و نامش «پُل صراط» شد، یا فرشتگانی مانند جبرائیل و اسرافیل و میکائیل و عزرائیل از دستگاه یزدان شناسی یهود به قران کوچیدند و در آنجا مانش گزیدند، و داستانهای خرد سوزی مانند «توفان نوح» ، « داستان ایوب» ، « داستان ابراهیم» ، « داستان موسی و فرعون» و «داستان سلیمان» و چندین داستان دیگر که در تورات از یک هنجار شایان ستایش ادبی برخوردار بودند، بگونه ی بسیار کژ و کوژ و بد ریخت و بهم ریخته و بدون سامان و هنجار ادبی از قران سر درآوردند…

عیسا در جایی گفته بود: گذراندن ریسمانی کُلفت از سوراخ سوزن آسانتر است از رسیدن یک دولتمند به پادشاهی خدا… « هر آینه به شما می گویم که شخص دولتمند بملکوت آسمان بدشواری داخل می شود* و باز شما را می گویم که گذشتن شتر از سوراخ سوزن آسانتر است از دخول شخص دولتمند در ملکوت خدا …» ( انجیل متی باب نوزدهم آیه 23)

این آیه در برگردان اننگلیسی King James نیز به همین گونه آمده است:

23. Then said Je-sus unto hid disciples. Verily I say unto you. That a rich man shall hardly inter into the kingdom of heaven.

24. And again I say unto you, It is easier for a camel to go through the eye of a needle, than for a rich man to inter into the kingdom of God.

در زبان آرامی که عیسا بدان سخن می گفت واژه ی گَملَه Gamla ریسمان کلفتی است که لَنگَر کشتی را به آن می بندند، این واژه در عربی شده است جُمّلَ Jomla – و واژه ی گوملَه Goomla به چِم شُتُر است که در انگلیسی شده است Camel و در عربی شده است جَمَل و در زبان آشوری که شاخه خاروی زبان آرامی است همان گوملَه Goomla گفته می شود. عیسا که با گروهی ماهی گیر سخن می گفت می خواست نشان دهد، همانگونه که «ریسمانِ لَنگَر» را نمی توان از سوراخ سوزن گذراند، آدم سرمایه دار نیز نمی تواند به پادشاهی آسمان راه یابد. ولی کسانی که انجیل را برای نخستین بار به زبان یونانی بر می گرداندند به این نکته ی بسیار باریک پی نبردند و ریسمان را «شُتُر » پنداشتند، و سخن عیسا را بدینگونه برگرداندند که :« گذشتن شُتر از سوراخ سوزن آسانتراست از دخول شخص دولتمند در ملکوت خدا»

در اینجا مترگم به این نکته ی باریک ننگریست که آنچه با سوزن سروکار دارد نخ و ریسمان است نه شُتُر یا اسب و الاغ ، ولی این سخنِ نادرست جای خود را در انجیل گشود، تا اینکه محمد به دین گذاری پرداخت و چون از این سخن خوشش آمده بود آنرا بدینگونه بکارگرفت: « همانا آنان که آیات الله را تکذیب کنند و از کِبر و نِخوَت سر به آن فرود نیاورند هرگز درهای آسمان بروی آنان باز نشود و به بهشت در نیایند تا آنکه شُتُر از چشمۀ سوزن در آید داخل شدن آنها به بهشت بدان ماند که شُتُر به چشمه ی سوزن رود و این محال باشد..». (سوره اعراف آیه 39 برگردان مهدی الهی قمشه ای )

محمد شنیده بود که در آیین یهود جایی بنام Ge.hen.na یا Gehennoom بوده که در آن آتشی بد خیم جانها را می آزرده است.

می دانیم که در زبان عربی چهار وات: گ . چ . ژ . پ بر زبان جاری نمی شوند، از این رو وات {گ} جای خود را به {ج} می دهد و گهنوم به جهنمی هراس انگیز دگرگون می شود.

بدین گونه آن چیزی را که یهودیان ازراه خردِ و دانش و بینشِ نیک دور افکندند، در قران مایه ی رستگاری مسلمانان شد!.

از آنجا که اسلام می بایست «کامل ترین دین » می شد، پس جهنمش نیز می بایست بکمال می رسید، از این روی افزون برآتش و دود و جانورانِ آزار دهنده ی جان، می بایست برای جهنم نشینان خوراک و نوشاک و پوشاکِ شایسته نیز فراهم می گردید:

« ای رسول ما آیا خبرهولناک قیامت و بلیه عالمگیر برتو حکایت شده است که آنروز رُخسار گروهی ترسناک و ذلیل باشد و همه کارشان رَنج و مَشِقَت است و پیوسته در آتش فروزان دوزخ مُعذبند و از چشمۀ آب گرم جهنم آب نوشند و طعامی غیر ضریعِ دوزخ {گیاهی خاردار و بسیار بد بو} برآنها نیست که آن طعام هر چه خورند نه فربه شوند و نه سیرگردند» (سوره غاشیه آیه های 6 و 7 )

« همانا درخت زقوم خوراک بد کاران است آن غذا در شکمشان چون مس گداخته می جوشد آنسان که آب بر روی آتش جوشان است. آنگاه خطاب قهر رسد بگیرید بد کاران را در میان دوزخ افکنید پس از آن آب جوشان بر سرش فرو ریزند.(سوره دخان آیه های 44 تا 47)

« آنگاه شما ای گمراهان از درخت زقوم تلخ خواهید خورد و شکمها را از آن پر خواهید کرد و روی آن، آب جوشان و سوزان خواهید نوشید و همچون نوشیدن شُتُرانی که مبتلا به بیماری تشنگی شده‌اند، از آن خواهید نوشید.» (سوره واقعه آیه های 51 – 55)

« او را بگیرید و به غُل و زنجیرکشید تا بازش به دوزخ درافکنید، آنگاه به زنجیری که طولش هفتاد ذَرع است او را به آتش در کشید و طعامی غیر ازغِسلین ندارد{ غِسلین و غَساق آبی است که زخم وچرک در آن شسته می شود- زردآبه و خون و چرکهایی که از پوست و جسم دوزخیان جاری می ‌شود و گفته ا‌ند: چیزی است که از شرمگاه زنان زناکار بیرون می آید.» ( سوره حاقه آیه های 35 و37 )

«اهل کُفر و طغیان را بدترین منزلگاه است آنجا به دوزخ درآیند که بسیار آرامگاه بدی است و آنجا آب گرم و عَفِن حَمیم و غَساق را باد بچشند.». (سوره ص آیه 58 )

« و اگر از شدت عَطش آبی درخواست کنند آبی مانند مِس گداخته به آنها دهند که رویها را بسوزاند» (سوره کهف- آیه 29 )

« در آن روزگاران بد گردنکشان را زیرزنجیرقَهرِخدا مشاهده خواهی کرد و بینی که پیراهنهایی ازمِس گداختۀ آتشین برتن دارند ودرشعلۀ آتش چهرۀ آنها پنهان است». (سوره ابراهیم آیه های 49 – 50 )

« آنان را که به آيات ما کافر شدند به آتش خواهيم افکند هر گاه پوست تنشان بپزد پوستی ديگرشان دهيم ، تا عذاب خدا را بچشند خدا پيروزمند وحکيم است». (سوره نساء آیه 56)

« آنگاه که غلها را به گردنشان اندازند و با زنجيرها بکشندشان ،  در آب جوشان ، سپس در آتش ، افروخته شوند ؛ آنگاه به آنها گفته شود : آن شريکان که برای خدا می پنداشتيد کجا هستند؟ (سوره غافر آیه 71، 72، 73)

« برای جهنم بسياری از جن و انس را بيافريديم ايشان را دلهايی است ، که بدان نمی فهمند و چشمهايی است که بدان نمی بينند و گوشهايی است که بدان نمی شنوند اينان همانند چارپايانند حتی گمراه تر از آنهايند اينان خود غافلانند ( سوره اعراف آیه 179)

« جهنم در انتظار باشد؛طاغيان ، را منزلگاهی است ؛ زمانی دراز در آنجا درنگ کنند  ؛ نه خنکی چشند و نه آب، جز آب جوشان و خون و چرک ؛ اين کيفری است برابر کردار  زيرا آنان به روز حساب اميد نداشتند» (سوره النبأ آیات 21 تا 25)

« و هر گاه چنين نکنيد که هرگز نتوانيد کرد پس بترسيد از آتشی که برای کافران مهيا شده و هيزم آن مردمان و سنگها هستند.» ( سوره بقره آیه 24 )


« کافران را داراييها و فرزندانشان هرگز از عذاب خدا نرهاند آنها خود، هيزم آتش جهنمند
» (سوره آل عمران آیه 10)

بدین شیوه، از یک کار بسیار زشت «عموریان» و «صیدونیان» و برخی از یهودیان در سرزمین کنعان، جهنمی ساخته شد که هنوز هم مغز و روان و اندیشه ی میلیاردها مردم دانش آموخته و دانش نیاموخته را در سراسر جهان می سوزاند و زندگی را برآنان تلخ می گرداند. آیا زمان آن نرسیده است که خود و فرزندانمان را از این هراس روانسوز رهایی بخشیم و با آب دانش و بینش و منش نیک، آتش این جهنم خانمانسوز را خاموش کنیم.

پاینده ایران – هومر آبرامیان

از « هنوم » تا « جهنم»

«هومر آبرامیان»

آنچه که ایسرائل دور انداخت در قران مایه ی رستگاری شد

ارمغانی از فرهنگستان جهانی کوروش بزرگ به آنان که خواهان دانستن اند

از گزارش شاهنامه و دیگر داده های دانش در می یابیم که درآغاز، آدمی نیز بهمراه دیگر جانوران ریز و درشت در یک زیستگاه بسر می بُرده است:

دَد و دام وهرجانور کش بدید ز گیتی بنزدیک او آرمید

دَد، جانوران درنده مانند شیر و ببر و پلنگ بودند، و دام جانوران سودمند و نرمخویی مانند گاو و گوسپند و اسب و الاغ و شُتُر که نه تنها خوی درندگی نداشتند بلکه در بسیاری از زمینه می توانستند یار و یاور آدمی باشند.

ز گیتی نبودش کسی دشمنا جز اندر نهان ریمن اهریمنا

رِیمَن به چِم: پلید – فریبکار- چرک آلود و زشتخو است. در این چرخه از کارنامه ی آدمی ، زمین همانند مادری مهرورز، آغوش به روی همه ی فرزندان خود گشوده و هنوز به کشورها و سر زمینها پاره پاره نگشته است. هنوز نه «اُمتی» در میان است و نه «مِلتی» درکار، سینه ی سرسبز زمین است و آسمانِ باز، ابرهای بازیگوش، و چرخه ی زمان. از بام تاشام خورشید در آن بالا فرمانروایی می کند، و شباهنگام ماه گردن آویزسپهرمی شود، و ستارگان ریز و درشتی که کارشان تنها چشمک زدن و شکوهمندی ماه را ستایش کردن است. نه جنگی در میان است و نه زیاده خواهی درکار.. ولی این چرخه در برابر توانمندیها و فزونخواهی مردمان پایدار نماند.

این درست است که بسیاری از جانداران از سُهش های پنجگانه ی تنی مانند بینایی – شنوایی – چِشایی – بویایی و بَساوایی {لامسه} برخوردار اند ولی آدمی سُهش های دیگری دارد که دیگرجانداران از آنها بی بهره اند. ازاین سُهش ها یکی هوش است که می تواند نیک از بد، وشایست از نا شایست باز شناسد، دوم ویر است یا «غریزه» و سوم یاد است که کارش انبارکردن دیده ها و شنیده ها و چشیده ها و بوییده ها است، چهارم گویایی است که می تواند اندیشه را زبانی کند، و سرانجام، پویایی است که اندیشه را به کردار در می آورد. هوش و غریزه را کم بیش همه ی دیگر جانوران نیز دارند ولی یاد و پویایی و گویایی ویژه ی آدمی هستند. افزون براینها آدمی از نیروی شگفت انگیزی بنام اندیشه برخوردار است که بیارمندی آن می تواند بیک چشم بهم زدن به دورترین زمان برود و همانند شاهین بلند پرواز در جاودانگیها و بیکرانگیها بپرواز درآید. همین نیروی اندیشه است که آدمی را برانگیخت تا آنچه را که در پیرامون خود داشت بشناسد، او می خواست بداند که این خورشید که هر بامداد از کرانه ی خاوران سر برمی کشد، و شبا هنگام که در کرانه ی دیگر رُخ پنهان می کند، بکجا می رود؟ این ماه چرا گاه پُر و گاه باریک می شود؟ این باد که چنین با شِتاب می وَزَد، اینهمه شتابش برای چیست؟ وسرانجام در کجا خانه می کند؟ چه چیزی آسمان را در آن بالا، و زمین را در پایین نگهداشته است؟ چرا شکم برخی از زنان گاه بزرگ می شود و پس از چندی آدمک کوچکی از درون آن بیرون می خزد؟ چرا برخی کسان که می خوابند، دیگر بیدار نمی شوند؟ در این خوابِ بی بازگشت بکجا می روند و در آنجا چه می کنند؟ آیا جهانی که بدان کوچ می کنند همانند همین جهان است یا ازگونه ی دیگری است؟

اینگونه پرسشها از یکسو شالوده های کاخِ سد ستونِ دانش را فراهم آوردند و ازسوی دیگر بُنیاد دین را پی گذاشتند.

گروهی برآن شدند تا درپرتو خِرد و آزمون، بیخ و بُن پدیده ها و رازوارگیهای هستی را بشناسند و پاسخی در خور برای پُرسشهای پایان ناپذیر خود بیابند. اینها راهیان دانش اند که هنوزهم کارشان جستجو و کاوش و پژوهش است.

گروه دیگرخُرافه پردازان خِرد ستیزند که درهمیشه ی روزگار کارشان تاراج مَغزها و تباه کردن روانها بوده است. این گروه برآن شدند تا در بازار این {پرسشها} دکانی برای خود باز کنند و کالای خِرَد سوز خود را که خریدار بسیارهم داشت و هنوز هم بس بسیار دارد فرادست مردمان بگذارند.

در دکان این خرافه پردازانِ تاراجگر، همه ی رُخدادها و پدیده های بوم زادی برآمده از نیروهای نادیدنی و نابَسودنی بنام «خدایان» بودند.

خُشکسالیها و ترسالیها و زمین لرزه ها و دریا لرزه ها و آتشفشانها و بادهای خاک برافشان و بیماری ها و مرگ های نا بهنگام وهمه ی دیگر پدیده های سودمند و رُخدادهای زیانبار، همه و همه برآمده ازخُرسندی، یا ناخُرسندی دل این خدایانِ پنداری بودند.

این همان پدیده ای است که فردوسی بزرگ آن را « ریمن اهریمن» می نامد:

بگیتی نبودش کسی دشمنا جز اندر نهان ریمن اهریمنا

برخی از این خدایان نرمخو و نیک سرشت و نیک منش بودند مانند ایزد مهر، و ایز بانواردویسورَ آناهیتا…

و برخی زشتخو و دُژمَنِش، و برخی دیگر هم این بودند و هم آن، هم قهار و جبار و مکار و مُنتقم و ذو مُنتقم و مُذل بودند و هم رحمان و رَحیم.

خدایان دُژمَنِش و زشتخو اَبرهای سپید باران دزد را می فرستادند تا ابرهای سیاه باران زا را بمیرانند و خشکالیهای مرگبار در پی بیاورند٬ ولی خدایان نیک سرشت با جنگ ابزار آذرخش و تُندَر به نبرد با دیو خشکسالی بر می خاستند تا ابرهای باران دزد را بتارانند و ابرهای سیاه باران زا را از چنگال دیو خشکسالی برهانند..

خدایان بَد سرشت بیماری ومرگهای نابهنگام پدید می آوردند، و خدایان نیک سرشت با داد و دهشهای خداوندی دلها را آرامش می بخشیدند، و آن دسته از خدایان که هم نیک سرشت بودند و هم بد سرشت، کرد و کارشان بسته به خُرسندی یا نا خُرسندی آنها از کُناک مَردُم بود، اگر مَردُم بَندِ بندگیشان را بگردن می گرفتنند و سراز فرمانهای خرد ستیزشان برنمی تافتند وهمه ی باید بودها و نباید بودها را بجا می آوردند، آنگاه همه چیز در پرتو رَحمت آنان رام و بهنجار می شد، ولی اگر سر از فرمان برمی تافتند و باید بودها و نباید بودها را بجا نمی آوردند، آنگاه آسمان و زمین و پُری آنها دچار تباهی می گشتند، شهرهای بزرگ مانند سدوم و عموره در آتش خشم این خدایان پنداری می سوختند، سراسرزمین تا چکاد بلند ترین کوهها بزیرآب فرو می رفت( داستان نوح)، رودها و دریاچه ها و تالاب ها بخون آغشته می گشتند (داستان موسی و فرعون)، سنگهای آتشین برسر مردمان باریدن میگرفتند(داستان یوشع در تورات و داستانهای همانند در قران).. و بسیاری زشتکاریهای دیگر که بجزخدایان پنداری، هیچ اهریمنی به انجامشان توانا نبود.در روزگار ما نیز سیل و زمین لرزه و دریا لرزه و خشکسالی پی آیند بد حجابی بانوان ایرانی دانسته شد)

این خدایانِ زشت و زیبا اندک اندک از جهان بی جنبش اندیشه به پیکر بُت درآمدند تا جای بیشتری در زندگی مردم دست و پا کنند و بر شیرینی بازار خدا فروشان بیافزایند.

از آنجا که می خواهیم جای پای این خدایان را از «تورات» تا «جهنم» پی بگیریم، به سراغ باورهای دیگر نمی رویم وپژوهش خود را از همان تورات می آغازیم:

یَعقوب پسرِ اِسحَق – نوه ی ابراهیم – و پدرِ بنی ایسرائل است. در آغازِ جوانی « بَرکتِ پدر» را که از آنِ برادرش «عیسو » بود می دزدد و به رهنمود مادر، نزد خالوی خود «لابان» می گریزد، در آنجا هردو دختران خالو را بزنی می گیرد و دارای چندین پسر و دختر می شود، و پس از چند سال:

«.. خداوند به یعقوب گفت بزمین پدرانت و بمولَد خویش مراجعت کُن و من با تو خواهم بود*» (سفرپیدایش باب سی و یکم آیه 3 )

«.. آنگاه یَعقوب برخاسته فرزندان و زنان خود را بر شُتُران سوار کرد* و تمام مواشی و اموال خود را که اندوخته بود برداشت تا نزد پدر خود اِسحَق بزمین کنعان برگردد* لابان (خالوی یعقوب) برای پَشم بُریدَنِ گلۀ خود رفته بود. و راحیل بُتهای پدر خود را دزدید* (سفر پیدایش باب سی ویکم آیه های 17 تا 19 )

این نازنین بانو که خدایان پدرش را دزدید، مادرهمان یوسف است که داستانهای بسیار در پیرامونش تنیده شد و نامی بزرگ در دینهای ابراهیمی از خود برجای گذاشت.

در روز سوم، «لابان» از فرار یعقوب آگاه می شود، بهمراه برادران خود در پی او می رود و درروز هفتم به او می رسد، و می گوید:

« چرا مرا فریب دادی و دخترانم را مانند اسیران شمشیر برداشته رفتی * چرا مخفی فرار کرده مرا فریب دادی و مرا آگاه نساختی تا ترا با شادی و نَغماتِ دَف و بَربَط مُشایعت نمایم * و مرا نگذاشتی که پسران و دختران خود را ببوسم* اکنون که بخانۀ پدر خود رغبتی تمام داشتی البته می بایست که می رفتی، لکن خدایان مرا چرا دزدیدی؟* یعقوب گفت سبب این بود که ترسیدم شاید دختران خود را بزور از من بگیری * اما خدایان ترا من ندزدیده ام، خدایانت را نزد هر که یافتی زنده نماند، پس بیا و در حُضور برادرانت آنچه را که از اموال توست مُشَخَص کُن و برای خود بگیر* یعقوب ندانست که راحیل ( زنی را که بسیار دوست می داشت) آنها را دزدیده است * پس لابان به خیمۀ یعقوب و خیمۀ لیه و بخیمۀ دو کنیز رفت و خدایان خود را نیافت، و از خیمۀ ی لیه بیرون آمده به خیمۀ راحیل درآمد* اما راحیل بُت ها را گرفته زیر جهازِ شُتُر نهاد و برآن بنشست و لابان تمام خیمه را جستجو کرده خدایان را نیافت* او به پدر خود گفت بنظر آقایم بد نیاید که درحضورت نمی توانم برخاست زیرا عادت زنان بر من است* (پیدایش باب سی و یکم آیه های 26 تا 35)

ولی این خدایان نمی توانستند همواره همچنان کوچک و بی آزار بمانند تا آنجا که بتوان با تنی آلوده بر رویشان نشست و در زیر باسن پنهانشان کرد، اینگونه خدایانِ بی آزار، بازار خدا فروشان فرومایه را بی خریدار خواهند گذاشت!.. باید خدایان دیگری ساخته می شدند تا بر داغی بازار بیافزایند. چنین شد که خدایان اندک اندک بزرگ و بزرگتر شدند و در جایگاههای بلند فراز آمدند تا مردمان در برابرشان خوار و ناچیز شمرده شوند.

یکی از این خدایان بزرگ که همانند «الله» هم قهار و هم جبار و هم مکار و هم مُذِل و هم مُنتَقِم و هم ذو منتقم بود، و هم هر روز بر شمار عبادت کنندگانش افزوده می شد «مولَک» نام داشت که پدید آمده از اندیشه های بیمار خدا سازان «عمونی» بود. عمونیان مردمی بودند که در بخش خاوری دریای نمک می زیستند و بهنگام کوچ بنی ایسرائل از مصر بسوی کنعان، میان آنها و فرزندان یعقوب تَنِش های مرگباری پیش آمد.

کاهنان عمونی پیکر این خدای هراس انگیز را که گاه « مَلکُوم » هم گفته شده است، همانند مردِ زور آوری می ساختند که برتختگاهی فراز نشسته و آماده ی پذیرفتن و در آغوش گرفتن قربانیها ازسوی عبادت کنندگان است. برای اینکه بر هراس انگیزی اش بیفزایند سرش را همانند سر گاو می ساختند و تاجی بزرگ بر آن سرِ گاو گونه می گذاشتند. این تندیس از یک پوسته ی مسی و بگونه یی ساخته می شد که اندرونه اش تهی بماند. از دریچه یی که در پُشت سر داشت هیزمی فراوان در شکمش می ریختند و آتشی بزرگ می افروختند، هنگامی که پیکر این خدای هراس انگیز از گرمای درون سرخ می شد، کودکان خود را برهنه می کردند و یکی پس از دیگری در آغوشِ سوزان او می انداختند تا از خشمش بکاهند، و برای اینکه فریادهای جگر خراش کودکان بی گناه خود را نشنوند، تبیره می نواختند و هَلهَله می کردند…

اگر نگاهی ژرف به پیرامون خود بیافکنیم خواهیم دید که هنوز هم این مولک است که نام خود را دگرگون کرده و همچنان فرزندان ما را در آتش خشم خونین درفشِ خود می سوزاند، و ما برای اینکه فریادهای آزادیخواهانه ی فرزندانمان را نشنویم همچنان تبیره می نوازیم و هَلهَله می کنیم، انگاری که مولک ( بخوانید اله هان پنداری) لایه یی کلفت از روان ما گشته است!..

چنین شد که سلیمان پادشاه بلند پایگاه ایسرائل نیز با همه ی دانش و بینِش و شکوهی که داشت سرانجام به عبادت مولک روی آورد:

« و سلیمان پادشاه، سُولی دختر فرعون، وزنان غریب بسیاری را از موآبیان وعَمّوُنیان و اَدومیان و صیدونیان و حِتّیان دوست می داشت* از اُمتهایی که خداوند در باره ی ایشان بنی اسراییل را فرموده بود که شما بایشان در نیایید و ایشان به شما در نیایند مبادا دل شما را به پیروی از خدایان خود مایل گردانند. و سُلیمان با اینها به مُحبت مُلصَق شد* و او را هفتصد زنِ بانو( زن آزاد) و سیصد مُتعَه (زنی که برای بهره برداری جنسی برای کوتاه زمان به شبستان برده می شود) بود و زنانش دل او را بگردانیدند* و در وقتِ پیریِ سلیمان واقع شد که زنانش دل او را به پیروی خدایان غریب مایل ساختند و دل او مثل دلِ پدرش داود با خدایش کامل نبود. پس سُلیمان درعقبِ عَشتُورَت خدای صیدونیان و درعقب مِلکُوم رِجِس(= پلیدی- گناه- کارِ بد) عَمّونیان رفت * و سُلیمان درنظرخداوند شرارت ورزیده مثل پدرخود داود خداوند را پیروی کامل ننمود * آنگاه سُلیمان در کوهی که روبروی اورشلیم است مکانی بلند بجهة کَمُوش که رِجِس (پلیدی) موآبیان است و بجهة مُولَک رِجِس بنی عَمّون بنا کرد* و همچنین بجهة همۀ زنان غریب خود که برای خدایان خود بخور میسوزانیدند و قربانیها می گذرانیدند عمل نمود…(کتاب اول پادشاهان باب یازدهم)

شوربختانه شمار بزرگی از بنی اسراییل هم به پیروی از سلیمان، خدایان بی آزاری را که مادر بزرگشان راحیل از پدرش دزدیده بود دور انداختند و به عبادت مولک روی آوردند و خشم انبیاء یهود را بر انگیختند:

« .. اما شما ای پسران ساحِره و اولادِ فاسِق و زانیه، باینجا نزدیک آیید* بر کِه تمسخر می کنید؟ و بر کِه دهان خود را باز می کنید و زبان را دراز می نمایید؟* آیا شما اولاد عِصیان، و ذُریت کِذب نیستید که در میان بلوطها و زیر هر درخت سبز، خویشتن را بحرارت می آورید و اطفال را در وادی ها زیر شکاف صخره ها ذبح مینمایید*. (اشعیاء نبی باب پنجاه و هفت)

« ..ای پسر انسان، اُورشلیم را از رِجاساتَش (پلیدیهایش) آگاه ساز و بگو خداوند یَهُوَه می گوید: من ترا به آب غُسل داده ازخونت طاهر ساختم.. ترا به روغن تَدهِین کردم .. و ترا به قلاب دوزی مُلبَس ساختم و نَعلینِ پوستِ خَز بپایت کردم و به کتان نازک آراسته و به ابریشم پیراسته ساختم.. گوشواره ها در گوشت و تاج جمالی بر سرت گذاشتم، و آوازۀ تو بسبب زیباییت در میان اُمتها شایع شد، زیرا خداوند یَهُوَه می گوید: که آن زیبایی از جَمال من که بر تو نهاده بودم کامل شد* اما تو بزیبایی خود توکل نمودی .. و پسران و دخترانت را که برای من زاییده بودی گرفته بجهت خوراک ایشان ذبح نمودی.. (کتاب حزقیال نبی باب شانزدهم)

شک نیست که سُلیمان در گُسترش چنین آیین شرم آور و ننگین در میان مردم خود دستی دراز داشته است از اینرو:

« .. خشم خداوند بر سُلیمان افروخته شد از آن جهة که دلش از یَهوه خدای اسراییل منحرف گشت…» (اول پادشاهان- باب یازده آیه 9 )

اگر بخواهیم کرد و کارِانبیاء یهود را به سنجه بگذاریم، خواهیم دید که گرانمایه ترین کار آنها نکوهش پادشاهان بد کاره از بدکارگی، باز داشتنِ فرمانرویان ستم پیشه از ستم بارگی، و برانگیختن توانمندان به دادگری بوده است.

چنانچه در نوشتار دیگری بنام سیونیزم نشان داده ام(نگاه کنید به سیونیزم در همین تارنما) بنی ایسرائل در پی زشتکاریهای پادشاهان بِزهکار، و دینکاران سیه دل، اندک اندک از پرستش یَهُوَه صَبایوت روی گردانده و پرستش خدایان دیگر پیش گرفتند، در این میان تنی چند از کاهنان دلسوز و برخی از انبیای یهود به اندیشه افتادند تا با نوشتن تورات از پراکندگی مردم و مرگ یک آیین کهن جلوگیرند . «یوشیا» که در این زمان بر کُرسی پادشاهی یهودا نشسته بود این اندیشه را پَسندید و در پیشبُرد آن بسیار کوشید. در سال هجدهمِ پادشاهی او یکی از کاهنان بنام حِلقّیا به فرستاده ی پادشاه گفت:

«.. کتاب توراة را در خانۀ خداوند یافته ام. و حِلقّیا آن کتاب را به شافانِ کاتب داد که آنرا خواند* و شافانِ کاتب نزد پادشاه برگشت و آنرا به حُضور پادشاه خواند* پس چون پادشاه سخنان سِفر توراة را شنید لباس خودرا درید..(کتاب دوم پادشاهان – باب 22 )

از گزارش تورات نمی توان دریافت که در آن نوشته یی که در خانه ی خدا پیدا شد و حِلقیای نبی آن را «تورات» نامید چه چیزی نوشته شده بود. همین اندازه می دانیم که این نوشته چرخشی بزرگ در تاریخ سیاسی و دینی یهودیان، و پدیده ی نوینی در فرهنگ دینهای ابراهیمی در پی آورد.

یوشیا فرمان داد همه ی کشتارگاههای خدایان بیگانه را در هم بکوبند، همه ی پیاله ها و جام هایی را که برای «خدای بَعل» ساخته شده بود از «خانه خدا» بیرون بریزند. «بَعل» یکی از خدایان خورشیدی بود که مردم فینیقیه و کنعان و بسیاری از همسایگان آنها می پرستیدند و فرزندان خود را برای او قربانی می نمودند و هَنوم را پلید شمرد تا دیگر کسی پسر یا دختر خود را درآنجا برای مولک نسوزاند.. (این همان چیزی است که ما پدیده یی نوین در فرهنگ دینهای ابراهیمی بشمار آوردیم.) برای شناخت این پدیده که دامنگیرِ مردم جهان گردید، باید نگاه ژرفتری به «هَنُوم» بیاندازیم تا بدانیم چه شد که امروزه میلیاردها تن از مردمِ جهان بی آنکه بدانند، در زیر هَنایِش دین و فرهنگ یهود بسرمی برند.

در این راستا اگر چه اندکی از بِستَرِ پژوهش خود دور خواهیم افتاد ولی خوب است بدانیم که: گوهر یک اندیشه چگونه درگذرگاه زمان چهره دگرگون می کند، و یک آرمان خُجسته چگونه بلای جان مردم جهان می شود.

«هَنوم» نامِ دره یی است در جنوب اورشلیم که کوه سیون (صَهیُون) را از تل العماره جدا می کند.

در همین دره بود که سُلیمان جایگاههای بلندی برای بُتهای زنان خود، بویژه بُت آدمسوز «مولک» ساخت… ( اول پادشاهان باب یازده آیه 7 )

این تبهکاری تا بدانجا دامن گسترانید که بسیاری از بنی ایسرائل و از آن میان آحاز پادشاه یهودا:

«… در وادی هَنُوم بخور سوزانید و پسران خود را بر حسب رجاسات اُمتهاییکه خداوند از حُضور بنی اسراییل اخراج نموده بود سوزانید… (کتاب دوم تواریخ ایام – باب بیست و هشتم و اول پادشاهان – باب 11 آیه 7 )

و در پی او پادشاه دیگری بنام « مَنَسیّ » :

« … دوازده ساله بود که پادشاه شد و پنجاه و پنج سال در اورشلیم سَلطنت نمود * و آنچه در نظر خداوند نا پسند بود موافق رِجاسات اُمتهاییکه خداوند آنها را از حُضور اسراییل اخراج کرده بود عمل نمود * زیرا مکانهای بلند را که پدرش حِزقیا خراب کرده بود بار دیگر بنا نمود و مَذبحها برای بَعلیم برپا کرد و پسران خود را در وادی هنوم از آتش گذراند.. (کتاب دوم تواریخ ایام – باب 33 آیه 1 تا 6 )

بسیاری از انبیاء گرانمایه ی یهود این کارِزشتِ پادشاهان و مردم خود را با تلخ ترین زبان بباد نکوهش گرفتند:

«… خداوند چنین گفت برو و کوزۀ سفالین از کوزه گر بخر و بعضی ازمشایخ قوم و مشایخ کَهَنَه را همراه خود بردار* به وادی اِبن هِنوم که نزد دهنۀ دروازهّ کوزه گران است بیرون رفته سخنانی را که بتو خواهم گفت در آنجا ندا کن* و بگو: ای پادشاهان یهودا و سَکنۀ اورشلیم، کلام خداوند را بشنوید* یَهُوَه صَبایوت خدای اسراییل چنین می گوید: اینک براین مکان چنان بلائی خواهم آورد که گوش هرکس که آنرا بشنود صدا خواهد کرد* ز آن رو که مرا ترک کردند، و این مکان را خوارشمردند و بخور درآن برای خدایان غیر، که نه خودِ ایشان و نه پدران ایشان و نه پادشاهان یهودا آنها را شناخته بودند سوزانیدند* و این مکان را از خونِ بیگناهان مملو ساختند و مکانهای بلند برای بَعل بنا کردند تا پسرانِ خود را بجای قربانیهای سوختنی برای بَعل بسوزانند* که من آن را اَمر نفرموده و نگفته و در دلم نگذشته بود* بنا براین، خداوند می گوید: اینک ایامی می آید که این مکان به تُوفَت یا به وادی ابن هِنوم دیگر نامیده نخواهد شد بلکه به وادی قتل… (کتاب ارمیاء نبی باب نوزدهم آیه های 1 تا 7 )

و سرانجام دیدیم که یوشیا پادشاهِ یَهودا این آیین دل آشوبِ ننگین را بر انداخت و « وادی ابن هِنوم» را ناپاک یا {نجس} نامید، و فرمان داد که استخوانهای مردگان ولاشه های سگ ها و گربه ها، و خاکروبه ها و آخالها وهمه ی دیگر ناپاکیهای شهررا در آنجا بریزند و در آتشی که هرگز خاموش نشود بسوزانند، این کارِ بزرگِ یوشیا نه تنها شهر زیبای اورشلیم را از گند و آلودگی رهایی بخشید، ونکه بگونه ی نمادین دشنامی بود به «مولک» و «بَعل» و دیگر خدایان آدمی خوار تا نشان دهد که چنین خدایانی نه شایسته فرو بردن کودکان ما، ونکه شایسته ی آن اند که پلیدی هایمان را در کام آتشین شان فرو ریزیم.

نکته یی که تا کنون گفته نشد این است که چنین جایی در زبان پارسی «درّه » – به گویش تازی: «وادی» و در زبان عبری که همریشه با زبان آرامی است ،( گِ Geh) و همکردِ آن با «هنوم» می شود گِهنوم یا Gehennoom یا گِهَنَه Gehenna.

در واژه نامه ی انگلیسی این واژه چنین گزارش شده است:

Ge.hen.na (gi.hen.na) :The Valley of Hinnom near Jerusalem, where offal was thrown and fires kept burning to purify the air 2 a place of torment. 3 in the New Testament, hell; hellfire

در اینجا بایسته است که دیدگاه سه دین ابراهیمی در باره ی چگونگی جایگاه پس از مرگ را بشناسیم تا بدانیم چه شد که «جهنم» از «گهنوم» سر برون کشید، و چیزی را که دین گذاران یهود با خشم و بیزاری برون افکندند، دین گذار اسلام همان را مایه ی پیروزی خود ساخت.

در تورات هیچ نشانی نه از بهشت هست و نه از جهنم. در برخی از بخشهای تورات واژه « هاویه» بکار رفته است که برگردانی است از واژه ی « شیول » عبری. واژه ی هاویه از واژه های تازی و آرش آن (ژرفای زمین) و جایگاه مردگان است، در تورات نیز بیشتر با همین آرش بکار رفته است:

«..زیرا آتشی درغَضَبِ من افروخته شد و تا هاویۀ پایین ترین شعله ور خواهد بود* و زمین را با حاصِلَش می سوزانَد و اَساس کوهها را آتش خواهد زد*..». (سِفرتثنیه باب سی و دوم آیه های 19 تا 25 )

در اینجا به روشنی پیداست که سخن یهوه نمارش به جایگاه مردگان در زیر زمین است، و هیچ نشانی از جَهَنَم بدانگونه که درقُران آمده دیده نمی شود.

« .. او نمی داند که مُردگان در آنجا هستند و دعوت شدگانش در عُمق های هاویه می باشند»( امثال سلیمان باب نهم آیه 18)

«..ای پسر من اگر گناهکاران ترا فریفته سازند، قبول مَنما* اگر گویند همراه ما بیا تا برای خون در کمین بنشینیم، و برای بیگناهان بیجهت پنهان شویم * مثل هاویه ایشان را زنده خواهم بلعید و تندرست مانند آنکه بگور فرو می روند..» ( مثال 1 آیه 10 تا 12 )

در هر دو گفتار بالا سخن از ژرفای زیر زمین و جایی است که مردگان را در آنجا می نهند، نه جهنم و مار غاشیه و عقرب جرار و حمیم جهنم و درخت زقوم و غَساق و خیالپردازیهای بد هنجار دیگر!

« .. ای خدا در کثرت رَحمانیت خود و راستیِ نجاتِ خود، مرا مُستجاب فرما* مرا از خلاب (گِل و لای) خلاصی ده تا غرق نشوم * و از نفرت کنندگانم و از ژرفی های آب رستگار شوم* مگذار که سیلاب آب مرا بپوشاند و «ژرفی» مرا به بلعد و «هاویه» دهان خود را بر من ببندد..» ( مزمور69 آیه های 14 و 15 )

«..آیا برای مُردگان کاری عَجیب خواهی کرد؟ مگر مُردگان برخاسته ترا حَمد خواهند گفت؟ آیا رَحمت تو در قبر مذکور خواهد شد؟ و امانت تو در هلاکت؟ آیا کار عَجیب تو در ظُلمت اعلام می شود و عدالت تو در زمین فراموشی؟..» ( مزمور 88 آیه 11 12)

از دو مزمور بالا به روشنی دانسته می شود که هاویه در تورات همان ژرفای گور، و سرزمین فراموشی است و هیچ کاری به آتش و مار و زَقّوم و غساق و یاوه های دیگری که در قران آمده ندارد.

«..من گفتم اینک در فیروزی ایّام خود به درهای هاویه می روم و از بقیۀ سالهای خود محروم می شوم* گفتم خداوند را مشاهده نمی نمایم * خداوند را در زمین زندگان نخواهم دید* من با ساکنان عالم فنا انسان را دیگر نخواهم دید* خانۀ من کنده گردید و مثل خیمۀ شبان از من بُرده شد..». (اشعیاء نبی بای سی و هشتم آیه های 10 تا 12)

« .. از این جهت هاویه حرص خود را زیاد کرده و دهان خویش را بی حد باز نموده است و جلال و جِمهُور و شوکت ایشان و هر که در ایشان شادمان باشد درآن فرو می رود..» ( اشعیاء نبی باب 5 آیه 14 )

در هر دوگفتار اشعیاء نبی سُخن از مرگ و فرو رفتن به ژَرفای زمین در میان است و هیچ نشانی از جهان پرجُنب و جوش پس از مرگ در میان نیست.

«..روزهای من گذشته قَصدهای من و فکرهای دلم مُنقطع شده است* شب را به روز تبدیل می کنند، با وجود تاریکی می گویند روشنایی نزدیک است* وقتیکه اُمید دارم هاویه خانۀ من می باشد و بِستَر خود را در تاریکی می گُستَرانم * و بهلاکت می گویم تو پدر من هستی و به کِرم که تو خواهرمن می باشی* پس اُمید من کجا است، و کیست که اُمید مرا خواهد دید* تا بندهای هاویه را فرو ریزد هنگامی که با هم در خاک نزول نماییم.» (کتاب ایوب باب 17 آیه 11 تا 16 )

« ایکاش مرده بودم! چرا در رَحَم مادرم نمردم* هنگامی که از شکم مادرم بیرون آمدم چرا جان ندادم* چرا زانوهای مادر ، مرا پذیرفتند و پستانهایش تا مکیدم* زیرا اگر می مُردم تا کنون می خوابیدم و آرام می شدم، در خواب می بودم و استراحت می یافتم* همراه با پادشاهان و مُشیرانِ جهان که خرابها برای خویشتن بنا نمودند، یا با سروران که طلای بسیار داشتند و خانه های خود را از نقره پُر ساختند* یا مثل سِقطِ پنهان شده نیست می بودم* مثل بچه هایی که روشنایی را ندیدند* درآنجا شریران از شورش باز می ایستند وخستگان می آرامند * درآنجا اسیران در اطمینان با هم ساکنند و آواز و کلام را نمی شنوند* کوچک و بزرگ در آنجا یک اند* و غلام از آقایش آزاد است* چرا روشنی به مُستمَند داده شود و زندگی به تلخ جانان که انتظار مُوت را می کِشَند و نمی یابند * و برای آن حُفره می زنند بیشتر از گنجها، و شادمان می شوند هنگامی که قبر را می یابند..» (کتاب ایوب باب سوم آیه های 11 تا 22 )

« .. زیرا که ازحیات خود، از زحمتی که زیر آفتاب می کشی نصیب تو همین است* هر چه دستت بجهت عَمل نمودن بیابد همانا با توانایی خود بعمل آور، چونکه در عالم اَموات که بآن می روی نه کار و نه تدبیر و نه علم و نه حِکمت است..» (جامعه باب نهم آیه 10)

ازهر دو «کتاب ایوب» و «کتاب جامعه» به روشنی دانسته می شود که سخن از فراموشخانه ی مردگان در میان است، جاییکه آدمی پس از اُفت وخیز بسیار کوله بار رنجها را بر زمین می گذارد و آرام و آسوده می خوابد، نه آتشی در کار است و نه حور و غلمانی در میان، به سخن دیگر می توان گفت که یهوه صبایوت، بنی اسراییل را از رفتن به جهنم بخشودگی داده است!. پس می رویم بسراغ مسیحیت تا ببینیم که گهنوم در آنجا چه سرنوشتی پیدا کرد.

عیسا خود یک یهودی، و بسیار باورمند به آیین یهود بود، او می دانست «گهنوم کجاست» ، آن را بارها دیده و با فراز و فرود رخدادهایش آشنا بود و می دانست نمی توان یک شبه از « گی هنوم» یک «جهنم» ساخت، از اینرو هنگامی که از آن سخن می گوید ، می داند چه می گوید:

« و من نیز ترا می گویم که تویی پِطرس و براین صخره که تویی کلیسای خود را بنا می کنم و ابواب جهنم برآن استیلا نخواهند یافت » (متی باب 16 آیه 18)

این نخستین بار است که در برگردان انجیل بزبان پارسی با واژه ی جهنم بر می خوریم. پیداست که مترجم این بخش از کتابِ مقدس با «فرهنگ جهنمی محمد و آل محمد» آشنایی دیرینه داشته که توانسته است این واژه را بجای «جهان مرگ» بر زبان عیسا بگذارد. این سخن در برگردان انگلیسی چنین است:

And so I tell you, Peter: you are the rock, and on this rock foundation I will build my Church and not even death will ever be able to over com it. Good News Bible. United Bible Societies

در برگردان زبان آشوری نیز که شاخه ی خاوری زبان آرامی است، بجای جهنم واژه ی « شیول» آمده که همان هاویه و اشاره به جایگاه مردگان در زیر زمین است و کاری به جهنمِ محمدی ندارد.

اندک اندک واژه ی گی هنوم از ایسرائل بیرون رفت و به یونان رسید و یک پزشک یونانی بنام لوقا یا لوکاس Lukas دلباخته ی اندیشه های مسیح شد وسخنانی را که از دیگران شنیده بود گزارش کرد و با همین گزارش { ابواب جهنم} را برروی مسیحیان گشود:

«..شخصی دولتمند بود که ارغوان و کتان می پوشید و هر روزه در عیاشی با جلال بسر می برد* و فقیری بینوا بود ایلعازَر نام که او را بر درگاه او می گذاشتند* و آرزو می داشت که از پاره هایی که از خوان آن دولتمند می ریخت خود را سیر کند بلکه سگان نیز آمده زبان بر زخمهای او میمالیدند* باری آن فقیر بمُرد و فرشتگان او را بآغوش ابراهیم بُردند و آن دولتمند نیزمرد و او را دفن کردند* پس چشمان خود را در عالم اموات گشوده خود را درعذاب یافت و ابراهیم را از دور و ایلعازر را در آغوشش دید* آنگاه بآواز بلند گفت ای پدرِ من ابراهیم، بر من ترحم فرما و ایلعازر را بفرست تا سرانگشت خود را بآب تر کرده زبان مرا خُنَک سازد زیرا در این نار معذبم * ابراهیم گفت ای فرزند بخاطر آور که تو در ایام زندگانی چیزهای نیکوی خود را یافتی و همچنین ایلعازر چیزهای بد را، لیکن او الان در تسلی است و تو در عذاب.. » (انجیل لوقا باب شانزدهم آیه های 19 تا 25 )

این داستانِ تنیده از تارهای خرافه باوری که لوقا آن را در گزارش خود آورده، در گزارش هیچک از سه انجیل نویس دیگر که عیسا را دیده و سخنان او را با گوشهای خود شنیده اند دیده نمی شود، و اگر اندکی ژرف بنگریم خواهیم دید که در هیچ بخشی از سخنان عیسا نامی از جهنم بمیان نیامده است، در همه جا سخن از جایگاه مردگان در میان است. برای نمونه عیسا می گوید:

« ..و تو ای کفرناحوم که تا بِفلّک سر افراشته ای بجهنم سرنگون خواهی شد..» (انجیل متی باب یازده آیه 23)

واژه ی جهنم که در برگردان پارسیِ این آیه آمده، در برگردانهای آشوری، عبری و سریانی هنوز همان شیول است نه جهنم ، و گفتیم که شیول همان هاویه و هاویه همان جایگاه مردگان در ژرفای زمین است و کاری به جهنم ندارد، پیداست که مترگم پارسی، که فرهنگ جهنمی آشنا بوده، شتاب بیشتری برای رسیدن به جهنم داشته است. ولی دیری نمی پاید که اندک اندک هاویه که تا آن زمان جایگاه آرامش و بی رنجی بود، بدست بنیادگذاران کلیسای مسیح جای خود را به جایگاه درد و رنج و آتش و دود می دهد، و جانوران جان آزار آرامشش را بهم می زنند:

« و چون فرشتۀ پنجم نواخت ستاره یی را دیدم که بر زمین افتاده بود و کلید چاه هاویه بدو داده شد* و چاه هاویه را گشود و دودی چون دود تنوری عظیم از چاه بالا آمد و آفتاب و هوا از دود چاه تاریک گشت* و ازمیان دود ملخها بزمین برآمدند و بآنها قوتی چون قوت عَقربهای زمین داده شد* بدیشان گفته شد که ضرر نرسانند نه بگیاه زمین و نه به هیچ سبزی و نه بدرختی، بلکه بآن مردمانیکه مُهر خدا را برپیشانی خود ندارند* بآنها گفته شد که ایشان را نکُشند بلکه تا مدت پنج ماه مُعذَب بدارند و اذیت آنها مثل اذیت عقرب بود وقتیکه کسی را نیش بزند* و در آن ایام مردم طَلَب مُوت خواهند کرد و آنرا نخواهند یافت و تمنای مرگ خواهند نمود و مرگ از آنها خواهد گریخت * صورت مَلَخها چون اسبهای آراسته شده برای جنگ بود و بر سر ایشان مثل تاجهای شبیه طلا و چهره های ایشان شبیه صورت انسان بود و مویی داشتند چون موی زنان و دندانهایشان مانند دندانها ی شیران بود * و جوشنها داشتند چون جوشنهای آهنین و صدای بالهای ایشان مثل صدای عرابه های اسبهای بسیار که بجنگ همی تازند و دُمها چون عقربها با نیشها داشتند و در دُم آنها قدرت بود که تا مدت پنج ماه مردم را اذیت نمایند* وبر خود پادشاهی داشتند که ملک الهاویه است. » (مکاشفه یوحنا باب نهم آیه های 1 تا11 )

« و دیدم فرشته یی را که از آسمان نازل می شود و کلید هاویه را دارد و زنجیری بزرگ بردست وی است * و اژدها، یعنی مار قدیم را که ابلیس و شیطان می باشد گرفتار کرده او را تا مدت هزار سال در بند نهاد و او را بهاویه انداخت و در را بروی او بسته مُهر نمود تا اُمتها را دیگر گمراه نکند تا مدت هزارسال به انجام رسد..» ( مکاشفه یوحنا باب بیستم آیه های 1 تا 3 )

شش سد سال پس از عیسا دین گذار دیگری بنام محمد در عربستان برآن شد تا دین نوینی بر شالوده ی دینهای پیشین پدید آورد، در آن زمان هر دو آیین یهودیت و مسحیت در سراسرعربستان و یمن و شام و جاهای دیگر شناخته شده بودند، برخی از دینهای ایرانی مانند زروان گرایی- آیین مهری و زرتشتیگری نیز در همه ی آن سرزمینها گسترده و شناخته شده بودند، پس با اینهمه زمینه های یاوه باوری، پدید آوردن یک کیش نو با کارمایه ی خرافه باوریهای پیشین، کار دشواری نبود، چنانچه « پُل چینوند» از اوستا به قران رسید و نامش «پُل صراط» شد، یا فرشتگانی مانند جبرائیل و اسرافیل و میکائیل و عزرائیل از دستگاه یزدان شناسی یهود به قران کوچیدند و در آنجا مانش گزیدند، و داستانهای خرد سوزی مانند «توفان نوح» ، « داستان ایوب» ، « داستان ابراهیم» ، « داستان موسی و فرعون» و «داستان سلیمان» و چندین داستان دیگر که در تورات از یک هنجار شایان ستایش ادبی برخوردار بودند، بگونه ی بسیار کژ و کوژ و بد ریخت و بهم ریخته و بدون سامان و هنجار ادبی از قران سر درآوردند…

عیسا در جایی گفته بود: گذراندن ریسمانی کُلفت از سوراخ سوزن آسانتر است از رسیدن یک دولتمند به پادشاهی خدا… « هر آینه به شما می گویم که شخص دولتمند بملکوت آسمان بدشواری داخل می شود* و باز شما را می گویم که گذشتن شتر از سوراخ سوزن آسانتر است از دخول شخص دولتمند در ملکوت خدا …» ( انجیل متی باب نوزدهم آیه 23)

این آیه در برگردان اننگلیسی King James نیز به همین گونه آمده است:

23. Then said Je-sus unto hid disciples. Verily I say unto you. That a rich man shall hardly inter into the kingdom of heaven.

24. And again I say unto you, It is easier for a camel to go through the eye of a needle, than for a rich man to inter into the kingdom of God.

در زبان آرامی که عیسا بدان سخن می گفت واژه ی گَملَه Gamla ریسمان کلفتی است که لَنگَر کشتی را به آن می بندند، این واژه در عربی شده است جُمّلَ Jomla – و واژه ی گوملَه Goomla به چِم شُتُر است که در انگلیسی شده است Camel و در عربی شده است جَمَل و در زبان آشوری که شاخه خاروی زبان آرامی است همان گوملَه Goomla گفته می شود. عیسا که با گروهی ماهی گیر سخن می گفت می خواست نشان دهد، همانگونه که «ریسمانِ لَنگَر» را نمی توان از سوراخ سوزن گذراند، آدم سرمایه دار نیز نمی تواند به پادشاهی آسمان راه یابد. ولی کسانی که انجیل را برای نخستین بار به زبان یونانی بر می گرداندند به این نکته ی بسیار باریک پی نبردند و ریسمان را «شُتُر » پنداشتند، و سخن عیسا را بدینگونه برگرداندند که :« گذشتن شُتر از سوراخ سوزن آسانتراست از دخول شخص دولتمند در ملکوت خدا»

در اینجا مترگم به این نکته ی باریک ننگریست که آنچه با سوزن سروکار دارد نخ و ریسمان است نه شُتُر یا اسب و الاغ ، ولی این سخنِ نادرست جای خود را در انجیل گشود، تا اینکه محمد به دین گذاری پرداخت و چون از این سخن خوشش آمده بود آنرا بدینگونه بکارگرفت: « همانا آنان که آیات الله را تکذیب کنند و از کِبر و نِخوَت سر به آن فرود نیاورند هرگز درهای آسمان بروی آنان باز نشود و به بهشت در نیایند تا آنکه شُتُر از چشمۀ سوزن در آید داخل شدن آنها به بهشت بدان ماند که شُتُر به چشمه ی سوزن رود و این محال باشد..». (سوره اعراف آیه 39 برگردان مهدی الهی قمشه ای )

محمد شنیده بود که در آیین یهود جایی بنام Ge.hen.na یا Gehennoom بوده که در آن آتشی بد خیم جانها را می آزرده است.

می دانیم که در زبان عربی چهار وات: گ . چ . ژ . پ بر زبان جاری نمی شوند، از این رو وات {گ} جای خود را به {ج} می دهد و گهنوم به جهنمی هراس انگیز دگرگون می شود.

بدین گونه آن چیزی را که یهودیان ازراه خردِ و دانش و بینشِ نیک دور افکندند، در قران مایه ی رستگاری مسلمانان شد!.

از آنجا که اسلام می بایست «کامل ترین دین » می شد، پس جهنمش نیز می بایست بکمال می رسید، از این روی افزون برآتش و دود و جانورانِ آزار دهنده ی جان، می بایست برای جهنم نشینان خوراک و نوشاک و پوشاکِ شایسته نیز فراهم می گردید:

« ای رسول ما آیا خبرهولناک قیامت و بلیه عالمگیر برتو حکایت شده است که آنروز رُخسار گروهی ترسناک و ذلیل باشد و همه کارشان رَنج و مَشِقَت است و پیوسته در آتش فروزان دوزخ مُعذبند و از چشمۀ آب گرم جهنم آب نوشند و طعامی غیر ضریعِ دوزخ {گیاهی خاردار و بسیار بد بو} برآنها نیست که آن طعام هر چه خورند نه فربه شوند و نه سیرگردند» (سوره غاشیه آیه های 6 و 7 )

« همانا درخت زقوم خوراک بد کاران است آن غذا در شکمشان چون مس گداخته می جوشد آنسان که آب بر روی آتش جوشان است. آنگاه خطاب قهر رسد بگیرید بد کاران را در میان دوزخ افکنید پس از آن آب جوشان بر سرش فرو ریزند.(سوره دخان آیه های 44 تا 47)

« آنگاه شما ای گمراهان از درخت زقوم تلخ خواهید خورد و شکمها را از آن پر خواهید کرد و روی آن، آب جوشان و سوزان خواهید نوشید و همچون نوشیدن شُتُرانی که مبتلا به بیماری تشنگی شده‌اند، از آن خواهید نوشید.» (سوره واقعه آیه های 51 – 55)

« او را بگیرید و به غُل و زنجیرکشید تا بازش به دوزخ درافکنید، آنگاه به زنجیری که طولش هفتاد ذَرع است او را به آتش در کشید و طعامی غیر ازغِسلین ندارد{ غِسلین و غَساق آبی است که زخم وچرک در آن شسته می شود- زردآبه و خون و چرکهایی که از پوست و جسم دوزخیان جاری می ‌شود و گفته ا‌ند: چیزی است که از شرمگاه زنان زناکار بیرون می آید.» ( سوره حاقه آیه های 35 و37 )

«اهل کُفر و طغیان را بدترین منزلگاه است آنجا به دوزخ درآیند که بسیار آرامگاه بدی است و آنجا آب گرم و عَفِن حَمیم و غَساق را باد بچشند.». (سوره ص آیه 58 )

« و اگر از شدت عَطش آبی درخواست کنند آبی مانند مِس گداخته به آنها دهند که رویها را بسوزاند» (سوره کهف- آیه 29 )

« در آن روزگاران بد گردنکشان را زیرزنجیرقَهرِخدا مشاهده خواهی کرد و بینی که پیراهنهایی ازمِس گداختۀ آتشین برتن دارند ودرشعلۀ آتش چهرۀ آنها پنهان است». (سوره ابراهیم آیه های 49 – 50 )

« آنان را که به آيات ما کافر شدند به آتش خواهيم افکند هر گاه پوست تنشان بپزد پوستی ديگرشان دهيم ، تا عذاب خدا را بچشند خدا پيروزمند وحکيم است». (سوره نساء آیه 56)

« آنگاه که غلها را به گردنشان اندازند و با زنجيرها بکشندشان ،  در آب جوشان ، سپس در آتش ، افروخته شوند ؛ آنگاه به آنها گفته شود : آن شريکان که برای خدا می پنداشتيد کجا هستند؟ (سوره غافر آیه 71، 72، 73)

« برای جهنم بسياری از جن و انس را بيافريديم ايشان را دلهايی است ، که بدان نمی فهمند و چشمهايی است که بدان نمی بينند و گوشهايی است که بدان نمی شنوند اينان همانند چارپايانند حتی گمراه تر از آنهايند اينان خود غافلانند ( سوره اعراف آیه 179)

« جهنم در انتظار باشد؛طاغيان ، را منزلگاهی است ؛ زمانی دراز در آنجا درنگ کنند  ؛ نه خنکی چشند و نه آب، جز آب جوشان و خون و چرک ؛ اين کيفری است برابر کردار  زيرا آنان به روز حساب اميد نداشتند» (سوره النبأ آیات 21 تا 25)

« و هر گاه چنين نکنيد که هرگز نتوانيد کرد پس بترسيد از آتشی که برای کافران مهيا شده و هيزم آن مردمان و سنگها هستند.» ( سوره بقره آیه 24 )


« کافران را داراييها و فرزندانشان هرگز از عذاب خدا نرهاند آنها خود، هيزم آتش جهنمند
» (سوره آل عمران آیه 10)

بدین شیوه، از یک کار بسیار زشت «عموریان» و «صیدونیان» و برخی از یهودیان در سرزمین کنعان، جهنمی ساخته شد که هنوز هم مغز و روان و اندیشه ی میلیاردها مردم دانش آموخته و دانش نیاموخته را در سراسر جهان می سوزاند و زندگی را برآنان تلخ می گرداند. آیا زمان آن نرسیده است که خود و فرزندانمان را از این هراس روانسوز رهایی بخشیم و با آب دانش و بینش و منش نیک، آتش این جهنم خانمانسوز را خاموش کنیم.

پاینده ایران – هومر آبرامیان

پاسخ فرمانده سرخ پوستان به رییس جمهور آم ریکا در باره ی فروش زمین

در سال ۱۸۵۴ [فرانکلین پیرس Franklin Pierce ] چهاردهمین رییس جمهورآمریکا[ ۱۸۵۳ تا ۱۸۵۷] به سرخ پوستان [سوکوامیش Suquamish ] پیشنهاد کرد که زمین های خود را در برابر دریافت پول به دولت آمریکا بفروشند.

Related image

فرانکلین پیرس

سیاتلSeattle فرمانده ی سرخ پوستان آن سرزمین در پاسخ رییس جمهور گفت:

« چگونه می توان آسمان، و یا گرمای یك سرزمین را خرید یا آنها را فروخت؟ پنداشت چنین چیزی برای ما بسیار ناگواراست. درجایی که ما دارنده ی شادابی هوا و درخشندگی آبها نیستیم، چگونه می ‌توان آنها را از ما خرید؟ هربخشی از خاك این سرزمین برای مردم من مقدس است. هر برگ سوزنی درختان كاج، هر کرانه ی شنی این سرزمین، مِهی كه در دل جنگل‌های تاریك پیچیده است، هر حشره‌یی كه طبیعت را پاك می سازد، و سدای هر حشره ، در زندگی و در یادمان مردم من از ارزش بسیار والایی برخوردار است..

هنگامی که مردان سپید می ‌روند تا درمیان ستارگان گام نهند، مردگان آنها زادگاهشان را از یاد خواهند بُرد. ولی مردگان ما هرگز این سرزمین زیبا را كه مادر مرد سرخ است، ازیاد نخواهند بُرد. ما بخشی از زمین هستیم و زمین بخشی از ماست. گل‌های خوشبو خواهران ما، و آهوان- اسب‌ها – و شاهین بزرگ برادران ماهستند. خاره سنگ های بلند – شیره ی گیاهان در دل سبزه‌ ها – گرمای بدن اسبان كوچك – و سگها و مردمان، همه وابسته به یک خانواده اند… آب پاکیزه یی كه دررودخانه‌ ها و جویبارها روان است، آب نیست، خون نیاكان ماست. اگر ما این سرزمین را به شما بفروشیم، باید بیاد داشته باشید كه این ‌جا مقدس است، باید به فرزندان خود نیز آموزش دهید كه این ‌جا سرزمین مقدس است، و باز تاب هرگوشه ی آن، در آب‌های درخشان دریاچه‌هایش، بازگو كننده ی رویدادها و پیشامد های مردم من خواهد بود. زمزمه آب، سدای نیاكان من است.

C:\Users\Karmina\Desktop\dd9b1afee28cfdf0e46ee464972c51c4.jpg

سیاتل فرمانده ی سرخپوستان سوکوامیش

رودخانه‌ها، برادران ما هستند، ما را سیراب می کنند. کرجی های ما را به پیش می‌ رانند، و كودكان ما را خوراک می دهند. اگرما سرزمین مان را به شما بفروشیم، باید همواره بیاد داشته باشید، و به فرزندان خود نیز آموزش دهید كه رودخانه‌ها برادران ما هستند، و از این پس باید مانند برادران خود با آنها مهربان باشید. ما می‌دانیم كه مردان سفید رفتار ما را در نمی یابند. برای آنها هر بخشی از زمین، با دیگر بخش‌های آن یکی است زیرا مرد سفید، بیگانه‌یی است كه شبانه هر آن ‌چه می‌خواهد از زمین به یغما می‌ بَرَد. برای مرد سپید زمین مانند یك برادر نیست، مانند دشمن اوست. هنگامی آن‌ را فراچنگ خود گرفت، باز هم به پیش می‌ رود. او آرامگاه نیاکان خود را پشت سر می ‌نهد، و بهره فرزندان خود را از یاد می ‌برد. او با مادرِ خود، زمین، و با برادر خود، آسمان، مانند چیزهایی رفتار می ‌كند كه می‌ توان آنها را خرید، یا به یغما بُرد، یا این‌ كه مانند گوسفندان یا گوهرهای درخشان به فروش رسانید. او با سیری ناپذیری و فزون خواهی ‌اش زمین را نابود می‌ كند و جز بیابانی خشك وبی بَر و بار، چیزی در پشت سر بر جای نمی نهد.

نمی‌دانم، راه ما با راه شما یکی نیست. چشم انداز شهرهای شما، چشمان مرد سرخ را می‌آزارد. ولی شاید این برای آن باشد كه مرد سرخ، چیزی از ارزش های شما درنمی یابد.

در شهرهای شما، هیچ جای آرام و خاموشی نیست، جایی كه بتوان به هنگام بهار، سدای باز شدن برگ‌ ها را شنید، و یا جایی كه بتوان به سدای ملایم بال زدن حشرات گوش فرا داد. هیاهوی شهرهای شما، گوش را می‌آزارد. اگرآدمی نتواند فریاد مرغ شب، و یا گفتگوی وزغ ‌هایی كه شباهنگام در كنار بركه‌یی گردآمده‌اند را بشنود، زندگی چه ارزشی می‌تواند داشته باشد؟ من یك مرد سرخ هستم و چیزی از ارزشهای شما نمی دانم. سرخپوست‌ها سدای ملایم باد را بر روی بركه‌ها، و بوی باد آمیخته با شادابی باران، و بوی درختان كاج را دوست دارند .

آدمی بدون جانوران چه خواهد كرد؟ اگر همه ی جانوران از میان بروند، آدمی در تنهایی و انزوای بزرگ روانش خواهد مُرد. زیرا هر آنچه كه برای جانوران رُخ دهد، زودخواهد بود که برای آدمی نیز رُخ خواهد داد، همه چیز به هم پیوسته است

باید به فرزندان خود بگویید كه زمینِ زیر پایشان، خاكستر نیاكان ماست، باید به این سرزمین ارج بگذارند. به فرزندان خود بگویید كه این زمین سرشار از روان نیاکان ماست. به فرزندان خود آموزش دهید كه زمین مادر ماست، همان‌گونه كه ما این ‌را به فرزندان خود آموختیم. هر آن ‌چه كه بر زمین روا گردد، بر فرزندان زمین نیز روا خواهد شد.

آدمی، تار سرنوشت را نمی ‌تَنَد، او خود نیز تنها رشته‌یی تنیده در میان این تار است. هر آن‌ چه بر این تار روا دارد، برخود روا داشته است.

این سخنان شورانگیز سیاتل راهنمای بسیاری از جنبشهای زیست بومی در روزگار ما بوده است. شایان یاد آوری است که کانون استان واشنگتن در پایانه ی شمال باختری آمریكا به بپاس گرامیداشت او سیاتل نام گرفت.

ایکاش آخوندهای با عمامه و آخوندهای بی عمامه یی که دستار سیاه را بر مغزشان بسته اند و با زشت ترین رفتارها، برنیابوم اهورایی ما فرمان می رانند، اندکی از بینش و منش این مرد بزرگ را می داشتند…ایکاش سخنان او را می شنیدند تا درازا و پهنای زشتی خود را در آیینه ی اندیشه های اوببینند، ایکاش می دانستند که در فرهنگ ایران نیز زمین مادر ، و آسمان پدر است، مولوی می گوید:

زمین چون [زن] فلک چون [شو] خورند فرزند چون گربه

من این [زن] را و این [شو] را نمی دانم، نمی دانم

در گاهشمارایرانی روز پنجم هرماه سپنت آرمئیتیSpenta Armaiti یا اسفند نام دارد که نام یکی از امشاسپند بانوان، و از پرتوهای شش گانه ی گوهرهستی بخش خدا، و نگهبان زمین است. اوست که زمین را خرّمی می بخشد، اوست که چراگاههای سبز و خرم پدید می آورد… اوست که درختان بارده را ببار می نشاند و میوه های خوش آب و رنگ را بوی خوش و مزه ی خوش می بخشد.. اوست که جانوران را در زایش و بالش یاری می رساند او دختر اهوره مزدا و مادر گلها و گیاهان و درختان و جانوران و مردمان و پاسدار مهربان زمین است. در انجمن آسمانی همواره در کنار پدر می نشیند.

زنان و مردان خردمندی که در پرورش گل و گیاه و جانور، و پاسداری از داده های زمین می کوشند، لبخند شادمانی بر لبان سپندارمذ می نشانند و در پرتو مهر او آسایش و رامش به خانه های خود می برند، ولی دروغگویان و پیمان شکننان و خشم آوران و آزار دهندگانِ جان، آسیب زنندگان به آب و خاک و گیاه و جانور مایه ی رنج و بیزاری او را فراهم می آورند.

نوشته ی زیر، ژرفای اندوه این مهربان مادر را فرا دید ما می گذارد:

سال سیاه محیط زیست

«برداشت از تارنمای تابناک»

پدیدار شدن نشانه های فرونشست زمین در استان اردبیل، یورش به دیرینه ترین باغ گیاه شناسی ایران در نوشهر و نابودی ۱۱۲۹۵ اصله درخت در کمتر از هفتاد دقیقه، سوختن چهل هزار هکتار از رویشگاه های جنگلی ایران، مجوز احداث جاده در تالاب میانکاله، رکوردشکنی آلودگی هوا در تهران و چند کلانشهر دیگر و در مورد اخیر دفن بی خردانه زباله های کلاردشت در جنگل های رنگین و منحصر به فرد جهان در عباس آباد…

« ایران یکی از ده کشور اصلی تخریب کننده محیط زیست در جهان است»

این اعتراف کسی نیست، جز آقای «محمد جواد محمدی زاده» ریاست سازمان حفاظت محیط زیست که این جمله را در همان آغازین روزهای صدارتش بر سبزترین صندلی کابینه دهم انجام داد. البته بعدها خبری از قول وی منتشر شد، مبنی بر این که «موفقیت های سازمان در دوره ریاست او، رشدی سه برابری داشته است!».

شواهد بسیاری گویای این واقعیت است که محیط زیست ایران زمین با وجود پتانسیل های شگفت انگیز و منحصر به فرد جهانی، هم اکنون با روندی شتابان رو به نابودی و قهقراست. با وجود این ادعا، امروز شاید کمتر ناظر بی طرفی را بتوان پیدا کرد که عنوان {سیاه ترین سال محیط زیست ایران} را مناسب سال ۱۳۸۹ نداند، سالی که بیش از دویست هزار هکتار از محدوده طبیعی دریاچه اورمیه به نمکزار تبدیل شد، دریاچه پریشان با عنوان بزرگترین دریاچه آب شیرین داخلی کشور، کاملاً خشک شد و بسیاری دیگر از تالاب ها و دریاچه های دیگر کشور هم بدترین وضعیت خود را تجربه کردند که از آن میان، باید به تالاب بختگان، انزلی، گاوخونی، میقان، طشک، کم جان، هامون، مهارلو، میانکاله، گندمان، شادگان، هورالهویزه، هورالعظیم و … اشاره کرد.

این سیاهه، هنگامی نگران کننده تر می شود که بدانیم وضعیت بیشتر رودخانه های دایمی کشور هم در این سال، بسیار ناگوار بوده است که از آن جمله باید به کاهش شدید آب رودخانه کارون ـ که زمانی پرآب ترین رود ایران بود ـ اشاره شود، وضعیتی که سبب شده تا نزدیک یک میلیون نفر از نخل های پایاب این رودخانه در خرمشهر و اروندکنار در اثر شوری و خیز معکوس آب از خلیج فارس تلف شوند. همین گونه خشک شدن رودخانه زاینده رود به عنوان تنها شریان حیاتی مرکز ایران فاجعه یی بود که کمتر مسئول و رسانه ای آن را جدی گرفته باشد.

همه و همه نشانه آن است که سازمان حفاظت محیط زیست نه تنها نتوانسته از شیب منفی تخریب طبیعت ایران بکاهد، بلکه در سالیان اخیر، بر شتاب این شیب هم شوربختانه افزوده است.

اما همه خبرهای بد، تنها به خشکسالی و اثرات متأثر کننده آن محدود نمی شود، چه، اگر با وجود مخالفت بسیاری از متخصصان محیط زیست، سازمان حفاظت محیط زیست مجوز صدور و اکتشاف نفت در پارک ملی کویر و توسعه تأسیسات نفتی عسلویه در مجاورت منطقه حفاظت شده «مند» را می دهد، اگر پارک ملی نایبند در برابر چشمان ریاست سازمان حفاظت محیط زیست، پرپر می شود، اگر بیش از یک ماه، ارزشمندترین پارک ملی کشور در گلستان می سوزد، اگر به بهانه انتقال لوله گاز بیش از هزاران درخت بلوط در دنا و با مجوز سازمان حفاظت محیط زیست قطع می شود، اگر شتاب سدسازی و طرح های انتقال آب، همچنان وضعیت پایاب بیشتر رودخانه ها و جلگه های حاصلخیز کشور را بحرانی تر می کند، اگر وزارت راه با نگاه صرف عمرانی و ضد محیط زیستی خود بدون درک ارزش افزوده اکولوژیک محیط زیست جنگل ابر بر احداث جاده در دل این زیباترین جنگل پای می فشارد، همه و همه نشانه آن است که سازمان حفاظت محیط زیست نه تنها نتوانسته از شیب منفی تخریب طبیعت ایران بکاهد، بلکه در سالیان اخیر، بر شتاب این شیب هم شوربختانه افزوده است.

و سرانجام، ضعف اعتقاد برخی از مسئولان و صاحب منصبان به موضوع محیط زیست و عدم پرداخت جدی به معضلاتی که روز به روز در شکل پیچیده تری نمایان می شود، در حالی رخ می دهد که مدیریت درست محیط زیست، یکی از مولفه های مهم مدیریت مطلوب به شمار می رود.

در این باره، البته از دستگاه های قانونگذاری و نظارتی مانند مجلس شورای اسلامی و قوه قضاییه نیز انتظار می رود هر یک رسالت خویش را ایفا کنند.

آمارها نشان می دهند، مساحت کل جنگل های ایران (طبیعی و دست کاشت) نزدیک ۲/۱۴ میلیون هکتار است که البته در گذشته ‌نه چندان دور، این میزان به هجده میلیون هکتار می رسید، اما در اثر افزایش جمعیت، توسعه‌ شهرها و زمین های کشاورزی، ایجاد تأسیسات و صنایع و همچنین تخریب و تجاوز و در پایان، بی توجهی مسئولان میزان آن کاهش چشمگیری یافته است.

از سوی دیگر، معضل آلودگی هوا امروز به یک تهدید جدی در شهرهای بزرگ تبدیل شده و هر ساله، جان بسیاری از انسان ها را می گیرد، به گونه ای که امروز آلودگی ناشی از گرد و غبار، ترافیک سنگین، وجود خودروهای قدیمی گازوئیل ‌سوز (اتوبوس های دولتی)، نبود شبکه حمل و نقل عمومی مناسب و استفاده زیاد از خودروهای شخصی، وجود پالایشگاه ها در درون و حاشیه شهر، استقرار کارخانه‌ها و صنایع آلوده در حوالی شهرهای بزرگ، از جمله علل اصلی افزایش آلاینده ها در هوای کلان شهرها به شمار می آید.

از سوی دیگر، برخی کارشناسان محیط زیست بر این باورند که در سال های اخیر، روند منقرض شدن برخی گونه ها همچون قوچ ایرانی در مناطق خوش ییلاق بسیار دیده شده و این امر از سوی سازمان حفاظت محیط زیست مورد توجه قرار نگرفته است.

کارشناسان بر این باورند که در بیشتر مناطق حفاظت شده محیط بانان تجهیزات لازم برخورد با شکارچیان غیر مجاز را ندارند، بنابراین، برای مقابله با آنان همواره با مشکلات عدیده ای روبه رو هستند و این امر حتی انگیزه آنان را برای مقابله با شکارچیان از دست داده است.

«ایران یکی از ده کشور اصلی تخریب کننده محیط زیست در جهان است»

مسئولانی که حفاظت از محیط زیست کشور، وظیفه اصلی آنان است، چرا در برابر چنین رخدادهایی که خود مسبب اصلی آن هستند، سکوت می کنند و به کاستی ها و بی توجهی های خود اعتراف نمی کنند؟!

آلودگی هوا، افزون بر بروز پیامدهای منفی در حوزه اقتصادی، ضریب سلامت و بهداشت شهروندان را شدیداً در معرض خطر جدی قرار می دهد. سالانه نزدیک چهل هزار شهروند تهرانی به دلیل مرگ و میر ناشی از آلودگی هوا كه چهار برابر بیشتر از نرخ مرگ و میر ناشی از بیماری ایدز است، می میرند.

سال هاست که طرفداران و فعالان محیط زیست در ایران به شنیدن خبرهای تخریب، آتش سوزی، شکار غیرقانونی، انقراض گونه های اندمیک، خشک شدن تالاب ها و دریاچه ها و آلوده شدن شتابان آب، هوا و خاک وطن عادت کرده اند، ولی پرسش این است که چرا این روند هنوز متوقف نشده است؟ بی گمان اگر مردم هر کشوری، ضرورت دفاع و پاسداری از محیط زیست را درک کنند، باعث خواهند شد که دولتمردان به سمت حفاظت از این مواهب طبیعی سوق یابند.

یکی از مهمترین مشکلات محیط زیست ایران فقر فرهنگی است، فقری همراه با فقر اقتصادی. در کشوری که بنا بر آمار رسمی، دست کم پانزده میلیون نفر زیر خط فقر مطلق اقتصادی زندگی می کنند و آمار غیر رسمی این رقم را تا ۳۵ میلیون نفر اعلام می کند از نقشی عمده در نابودی محیط زیست ایران برخوردار است.

برای پیشگیری از هجوم ریزگردها که سلامتی بسیاری از ایرانیان را در معرض خطر قرار داده است، چه همکاری بین سازمان محیط زیست و وزارت خارجه به انجام رسیده است؟ ـ چه کاری برای برآورد ارزش اقتصاد منابع طبیعی و محیط زیست ایران انجام پذیرفته، آیا اصولا ارزش گذاری اقتصادی محیط زیست طبیعی ایران جایگاهی در برنامه های بلند مدت سازمان محیط زیست دارد؟

اقدام سازمان حفاظت محیط زیست در برابر اقدام یک طرفه و بی سر و صدای امارات برای تغییر اکوسیستم طبیعی خلیج فارس و خشک کردن بخش های گوناگون این دریا برای پروژه های بلندپروازانه و عظیم نخیل چه بوده است؟

در همین راستا دوستداران محیط زیست منتظرند ببینند بیلان اقدامات سازمان حفاظت محیط زیست در برابر صید مخفیانه و غیر مجاز و قاچاق حیات وحش نادر و در معرض انقراض ایران از جمله شاهین و هما و هوبره و دلیجه و عقاب و… به شیخ نشین های خلیج فارس که هر روز ابعاد وسیع تری می یابد، چه بوده است؟!

با توجه به گسترش روز افزون مواد غذایی غیر بهداشتی، بطری های پت برای انواع نوشیدنی ها و ظروف یک بار مصرف پلاستیکی که افزون بر بیماری زا بودن و افزایش احتمال سرطان برای مردم به شدت آلاینده محیط زیست هم است، چه هماهنگی هایی بین سازمان محیط زیست و وزارتخانه های بهداشت و صنایع شده است؟ و…

بدیهی است، بیان این نکات به معنای این نیست که افکار عمومی و رسانه ها به عنوان چشم بیدار مردم، انتظار حل همه این مشکلات را در یک دوره مدیریت داشته باشند، بلکه مسأله اینجاست که دستگاه های مسئول در این باره چه کارهایی انجام داده و چه تلاش هایی کرده اند؟ قطعا توقع زیادی نیست، اگر افکار عمومی به روشنی از فعالیت های مسئولین آگاه شده و از کم کاری های آنان گله مند باشند.

« اهریمن هنگامی که از کار افتادگی خویش و همه ی دیوان را از مرد پرهیزگار دید سُست شد و سه هزار سال به سُستی فرو افتاد. در آن سُستی دیوان جدا جدا گفتند: برخیز پدرما، زیرا که ما در گیتی آن گونه کارزار کنیم که هرمزد و امشاسپندان را ازآن، تنگی و بدی رسد.

ایشان جدا جدا بد کرداری خویش را به گستردگی بر شمردند، آن اهریمن تبهکار آرام نیافت و به سبب بیم ازمرد پرهیزگار، ازآن سُستی بر نخاست، تا آنکه [جهی] تبهکار [دختر اهریمن یا همان حکومت ننگین درفش اسلامی] در پایان سه هزار سال آمد و گفت که: « برخیز پدرما! زیرا من در آن کارزار چندان درد بر مرد پرهیزگار و همه ی جانوران هِلَم که به سبب کردار من زندگی نباید. فَرَّه ایشان را بدزدم، آب را بیازار، زمین را بیازارم، آتش را بیازارم ، گیاه را بیازارم، همه ی آفرینش هرمزد آفریده را بیازارم».

او آن بد کرداری را چنان به گستردگی بر شمرد که اهریمن آرامش یافت واز آن سستی فراز جَست…(مهرداد بهار، پژوهشی در اساطیر ایران، رویه 86)

عراق پس از جنگ یکم جهانی

عراق پس از جنگ یکم جهانی

«هومر آبرامیان»

 

پیش زمینه ها

از سال 1880 زایشی دولت آلمان برای دسترسی به نفت عراق خواهان گسترش پیوندهای سیاسی، بازرگانی و رزمی با امپراتوری عثمانی شد.

در سال 1877 میان دو کشور روسیه و عثمانی جنگی در گرفت و به شکست دولت عثمانی و پذیرش پیمان نامه یی به سود روسیه انجامید.

در سال 1882 در پی درخواست «سلطان عبدالحمید” یکی از فرماندهان بلند پایه ی آلمان بنام “فون در گلتز” برای سرو سامان بخشیدن به ارتش عثمانی و آموزش شیوه های نوین رزم به ارتش عثمانی پیوست.

در سال 1898 ویلهلم دوم امپراتور آلمان و همسرش راهی استانبول شدند و برگ نوینی برهمکاری میان دولت های آلمان و عثمانی افزودند. امپراتور آلمان در سخنرانی خود در استانبول خواهان دوستی با مردم ترک و دیگر مسلمانان جهان شد ( درست همان سیاستی که اتحادیه اروپا در پیوند با جمهوری اسلامی و دیگر کشورهای مسلمان در پیش گرفت) . این سیاست سود سرشار برای آلمان و زیانهای بسیار سنگین برای دولت عثمانی در پی آورد، بانکداران و سرمایه داران و بازرگانان آلمانی برای سرمایه گذاری به همه ی سرزمینهای زیر فرمان امپراتوری عثمانی یورش بردند.

در سال 1902، برابر پیمانی که میان دولت های آلمان و عثمانی بسته شد بانک آلمان کار ساختمان راه آهن سراسری میان برلین- بغداد را آغاز کرد و آرام آرام به چاههای نفت عراق نزدیک شد.

در سپتامبر سال 1911 ایتالیا به جنگ دولت عثمانی برخاست. یکسال پس از آن کشورهای بلغارستان، مونته نگرو، صربستان، یونان هم به ایتالیا پیوستند. دولت عثمانی که توان پایداری در برای نیروهای دشمن را در خود نمی دید، در خواست آشتی کرد. در سال 1913 برابر پیمانی که در لندن نوشته شد، تُرکهای عثمانی برخی از سرزمینهای خود را به اروپاییان واگذاردند.

در سال 1914 چهل و دو تن از افسران بلند پایه ی آلمانی به سرپرستی «ژنرال لیمان فن ساندرز» برای آموزشِ سپاهیان، و سروسامان بخشیدن به ارتش عثمانی راهی ترکیه شدند.

در روز یکم اوت سال 1914 آتش خانمانسوزجنگِ جهانی یکم افروخته شد، دولت آلمان کوشش بسیار بکار گرفت تا پای عثمانی را بمیدان جنگ بکشاند. با درآمدن عثمانی ها به میدان جنگ، پیوند دریایی روسیه با بریتانیا و فرانسه بریده می شد. از سوی دیگر عثمانی پلی بود میان آلمان و خاورمیانه و آسیا (به ویژه سرزمین پُر زر و سیم هند که از سوی دولت بهره کش انگلیس تاراج می شد و بر توان رزمی بریتانیا می افزود).

در دوم اوت سال 1914 دولت عثمانی در همازوری با آلمان پا بمیدان جنگ گذاشت.

در نوزدهم فوریه 1915، ناوگان دریایی دو کشور فرانسه و انگلیس سی روز پیاپی نیروهای عثمانی را در دو سوی تنگه داردانل زیر باران گلوله گرفتند ولی کاری از پیش نبردند و هفت ناو جنگی خود را نیز از دست دادند.

در روز بیست و پنجم آوریل همان سال نیروهای هم پیمان روس و انگلیس و فرانسه با هفتاد هزار رزمنده و پشتیبانی 109 ناو جنگی و سدها شناور در«چناق قلعه»(4) پیاده شدند. این نبرد چندین ماه به درازا کشید و با پدافند سرسختانه عثمانی‌ها (به فرماندهی مصطفی کمال آتاتورک) و برجای گذاشتن بیش از نیم میلیون تن کشته از هردوسوی نبرد به سود عثمانی ها پایان گرفت. آتاتورک در یکی از سخنرانی‌های خود به نیروهای زیر فرمان گفته بود: «من به شما فرمان نمی‌دهم که بروید بجنگید، من به شما فرمان می‌دهم بروید و بمیرید»

از سال 1915 کشتار بزرگ ارمنی ها و آشوریها و یونانیها در امپراتوری عثمانی که از سوی ترکان جوان (5) برنامه ریزی شده بود، زیر نگاه دولت آلمان آغاز شد و تا سال 1917 دنباله یافت. در این آدمکشی بزرگ بیش از یک و نیم میلیون تن از مردم ارمنی، بیش از نیم میلیون تن از آشوریان و بیش از نیم میلیون تن از مردم یونان که همگی شهروندان عثمانی بودند به ددمنشانه ترین شیوه کشته شدند.

پایان جنگ

از سال 1918 بدستاویز دروغین “پشتیبانی از حقوق اقلیت های قومی” برنامه ی پاره پاره کردن کشورهاآغاز شد. در ایتالیا کنگره یی بنام (ملت های زیر ستم اتریش – مجارستان) بنیادگذاری شد و بکار تکه پاره کردن امپراتوری اتریش و مجارستان پرداخت.

بلغارستان در روز بیست و نهم سپتامبر 1918 پیمان آتش بس را پذیرفت و همراه با بیرون رفتن از یونان و صربستان به نیروهای هم پیمان(روسیه – انگلیس- فرانسه و آلمان) پروانه داد که از خاک بلغارستان برای رساندن ساز و برگ جنگی بهره گیرند.

در پی این پیمان دولت آلمان راهی جز پذیرش آتش بس ندید. در روز یازدهم نوامبر سال 1918 پیمان آتش بس‌ از سوی همه ی نیروهای درگیر پذیرفته شد.

در روز دهم اوت سال 1920 در راستای کیفر دادن به دولت عثمانی که در همازوری با دولت های آلمان – اتریش و مجارستان، به جنگ با نیروهای هم پیمان انگلیس و فرانسه و روسیه آمده بود، در شهر سور Sèvres فرانسه، پیمانی بنام پیمان سور(Treaty of Sèvres) میان نمایندگان روسیه، بریتانیا فرانسه و عثمانی بسته شد. برابر این پیمان:

  1. همه ی سرزمین‌های عرب و عرب زبان مانند عراق، لبنان، فلستین و حجاز که پیش تر اندامهایی از پیکر امپراتوری عثمانی شمرده می شدند، هر یک جدای از دیگری دولتی برای خود پدید آوردند.
  2. تراکیه (تراس خاوری) که بخش شمالی یونان باستان بود و سرزمینهای پیرامون ازمیر به یونان داده شد.
  3. تنگه‌های بسفر و داردانل که پیشتر در فرمانرو عثمانی بودند همگانی شدند.
  4. یک دولت خود گردان ارمنی در بخش آناتولی خاوری پایه ریزی شد.
  5. سرزمینهای کُرد نشین شمال موصل با دریافت خود مختاری در فرمانرو دولت عثمانی بجا ماندند.

اقلیت های قومی در شترنگ سیاسی

از نيمه هزاره دوم زایشی كشورهايي مانند انگلستان، هلند، پرتغال و اسپانيا بپاس برخورداری از نيروی دريايی پيشرفته، بر بسیاری از سرزمینهای نا شناخته چنگ انداختند و با بی شرمانه ترین شیوه ها به بهره کشی از مردمان بومی سرزمینهای دور و نزدیک پرداختند. دامنه ی اینگونه بهره کشی های بیشرمانه در خاور و باختر زمین از سوی دولت بریتانیا آنچنان فراخی گرفت که زبانزدی بر زبانها افتاد که در امپراتوری انگلستان آفتاب هرگز فرو نمی نشیند. برای رسیدگی به کارچاپیدن اینگونه سرزمین ها، وزارت خانه یی بنام “وزارت مسعتمرات” پایه ریزی شد و توانست با بهره‏ گيری از كارگزارانِ کارکشته، به دستاویز ناسازگاریهای (دینی)، (فرهنگی) و (قومی)، میان مردمان همبسته ی یک سرزمین شکاف و دشمنی بیاندازند و همه ی آنچه را که بر روی زمین و زیر زمین دارند بچاپد و در شکم سیری ناپذیر خود فرو ریزد.

مهره ی «اقلیت» مهره ی بد شگونی بود که نخستین بار از سوی «وزارت مستعمرات انگلیس» به فرهنگ سیاسی جهان راه یافت و بس بسیاران را ببازی گرفت. دستگاه بهره کشی انگلیس از دیرزمان پی برده بود که مردم یک سرزمین یکپارچه را نمی توان چاپید، مردم چنین سرزمینها را باید بدستاویز (اقلیت های قومی) بجان هم بیاندازند، سرزمینشان را تکه پاره کنند و از هر تکه اش کشوری کوچک پدید آورند و گروهی از خود فروختگان آن بخش های کوچک را بر سر کار بگذارند و با همگاری آنان همه ی دارش و دسترنج مردم آن سرزمین را بچاپند، اگر نفت دارند نفتشان را و اگر الماس و سیم و زر دارند زرو سیم شان را و اگر نیشکر دارند شیرینی زندگانیشان را از آنان بدزدند.

uooaouoooa-ouuuuo-ucououou-oou.jpeg

چنگال خونریز وزارت مستعمرات انگلیس در جهان

 

پادشاهی هاشمی در عراق ( المملکة العراقیة الهاشمیة)

فیصل یکم

در سال‌ 1920 پس‌ از پایان گرفتن جنگ‌ یکم جهانی‌ و فروپاشی‌ امپراطوری‌ بزرگ عثمانی،‌ از سه‌ استان‌ بصره، بغداد و موصل‌ کشوری بنام «عراق» زیر نگاه و سرپرستی دولت انگلیس پایه گذاری شد.

با پیشنهاد “لورنس عربستان” «امیر فیصل» پسر شاه حسین، پسرعلی حسنی هاشمی، فرزند فرمانروای حجاز، که هوادار دولت انگلیس بود از سوی وزارت مستعمرات انگلیس بر کرسی پادشاهی نو بنیاد عراق «دل ایرانشهر» نشانده شد. ولی این پادشاهی با خشونت و آشفتگیهای فراوان روبرو گشت.

نخستین کودتا در سال 1315 خورشیدی( 1936 زایشی) به رهبری” ژنرال البکر صدقی “ رخ داد و زمینه ی کودتاهای پیاپی دیگر را فراهم آورد و سرانجام به کودتای 1320 ( 1941) انجامید.

در سال 1324 خورشیدی ( 1945زایشی)  دولت پادشاهی عراق به سازمان ملل متحد پیوست و همراه با نمایندگان پنج کشور مصر – عربستان- اردن – لبنان و سوریه «اتحادیه عرب» را شالوده ریزی کرد. چند روز پس از آن یمن نیز به آنها پیوست.

غازی یکم

«فیصل یکم” در روز هشتم دسامبر سال 1933 در گذشت و پسرش «غازی» برجای او نشست.

غازی وارون پدرش با انگلیسی ها میانه ی خوبی نداشت. آشکارا بیزاری خود را از دست اندازی دولتهای انگلیس و فرانسه در کار دولتهای عربی نشان می داد و ملی گرایان سوریه را برای مبارزه با دولت های انگلیس و فرانسه بر می انگیخت و به آنان پول و جنگ ابزار هم می رساند. او به همان اندازه که از دولتهای انگلیس و فرانسه روی می گرداند از کمونیست ها نیز بیزاری نشان می داد ولی از هیتلر همواره با گرامیداشت بسیار نام می بُرد.

c-users-al-desktop-king_faisal_i_of_iraq-png.png

فیصل یکم نخستین پادشاه عراق

C:\Users\Al\Desktop\Ghazi_of_Iraq.jpg

 غازی یکم جانشین فیصل

در آوریل 1939 دومین پادشاه عراق در یک ساخت و پاخت کارگزاران دولت انگلیس و «نوری السعید» نخست وزیر هوادار بریتانیا بدست یک غلام سودانی کشته شد. مردم عراق که دست پلید دولت انگلیس را آلوده بخون پادشاه جوان خود می دیدند، برای نشان دادن خشم و ناخرسندی خود به خیابانها آمدند و «مونک پاترسون» کنسول انگلیس را به خونخواهی پادشاه خود کشتند و فرزند چهار ساله ی او با نام «شاه فیصل دوم» بر تخت شاهی نشاندند.

C:\Users\Al\Desktop\ککک.jpg

فیصل دوم در پنجسالگی

C:\Users\Al\Desktop\زیق.jpg

فیصل دوم پیش از کشته شدن

دولت پادشاهی عراق در سال 1950 به پیمان سنتو(6) پیوست.

unnamed-file-28.jpeg

فیصل دوم و دوچرخه اش در سال 1964هنگامی که هفت سال از پادشاهیش می‌ گذشت.

unnamed-file-29.jpeg

ملک فیصل دوم هنگام سوگند پادشاهی دوم ژوئن سال 1953

unnamed-file-30.jpeg

شاه فیصل دوم در کنار الیزابت پادشاه انگلستان در لندن سال 1956

unnamed-file-31.jpeg

فیصل دوم هنگام دیدار با الیزابت و خانواده پادشاهی انگلیس در سال 1956

unnamed-file-32.jpeg

شاه فیصل دوم و بن عبدالعزیز پادشاه عربستان. سال 1956

فیصل دوم در بیست و سه سالگی ، در روز چهاردهم جولای 1958 در کودتایی از سوی افسران ارتش عراق به رهبری “عبدالکریم قاسم” همراه با دیگر هموندان خانواده و فرزند خردسالش و “نوری سعید نخست وزیر” بگونه ی بسیار دلخراش کشته شدند. کمونیست ها، پیکر کشته شدگان را تکه پاره کردند و بر دیوارها آویختند.

unnamed-file-33.jpeg

پیکر تکه پاره شده ی “عبدالله” پسر خردسال و جانشین شاه فیصل دوم و نخست ‌وزیر “نوری سعید”.

C:\Users\Al\Desktop\ربف.png
درفش پادشاهی عراق

C:\Users\Al\Desktop\عتئو.gif
نشان پادشاهی عراق

unnamed-file-34.jpeg

خیابان های بغداد روز کودتای 14 جولای 1958

در پی این کودتا سامانه ی پادشاهی هاشمی درعراق از هم پاشید و جای خود را به جمهوری سپرد.

ژنرال عبدالکریم قاسم

C:\Users\Al\Desktop\220px-Qasim_in_uniform.png

عبد الکریم قاسم) ژنرال چپگرای ارتش عراق ) در هنگام کودتا ۴۴ ساله بود، در بازه ی سالهای 1319 تا 1335 گامه های فراپویی را تا پایگاه فرماندهی ستاد ارتش عراق در نوردید بی آنکه از آرمانهای چپ گرایانه ی خود پرده بردارد. کودتای قاسم خشنودی مسکو و قاهره و نگرانی لندن را در پی آورد.

unnamed-file-35.jpeg

عبدالکریم قاسم در روز کودتا در جلسه با اعضاء دولت. جولای 1958

عبدالکریم قاسم رئیس دولت جدید عراق در کنار عبدالسلام عارف معاونش پس از کودتا

دولت چپ گرای قاسم گرایش آشکاری بسوی شوروی نشان داد. در سال 1959 یکسال پس از کودتا به آگاهی همگان رساند که عراق از پیمان سنتو بیرون می رود. در همین هنگام پیمان نامه ی خرید جنگ ابزار از شوروی و پیوستن به اردوی چپ را دستینه کرد.

unnamed-file-37.jpeg

عبدالکریم قاسم پس از کودتا و ریختن خون خاندان پادشاهی فیصل در دیدار با عراقی ها

در فوریه سال 1963 کودتای دیگری و این بار از سوی حزب بعث عراق به رهبری عبدالسلام عارف و عبدالرحمن عارف و پشتیبانی چند افسر ارتش انجام گرفت و عبدالکریم قاسم و تنی چند از هموندان کابینه اش کشته شدند.

unnamed-file-38.jpeg

عبدالکریم قاسم پس از کودتای عارف (افتاده بر روی زمین در سوی چپ) فوریه 1963

همزمان با این کودتا، “صدام حسین” که یکی از بلند پایگان حزب بعث عراق بود از مصر به عراق بازگشت.

در پی این کودتا بعثی ها دست به پاکسازی ارتش زدند تا یک نیروی رزمی یکدست و همسو با آرمان حزب بعث پدید بیاورند.

C:\Users\Al\Desktop\220px-Sallamq.png

عبدالسلام عارف

عبدالسلام عارف در بامداد شانزدهم آوریل 1966 در یک پیشامد ساختگی هوایی در هلی کوپتر کشته شد و برادرش ژنرال “عبدالرحمن محمد عارف” که برای خرید جنگ ابزار به مسکو رفته بود بی درنگ خود را به بغداد رسانید و بجای او بر کرسی ریاست جمهوری نشست.

C:\Users\Al\Desktop\220px-Abdel-Rahman_Aref.jpg

عبدالرحمن عارف

عبدالرحمن محمد عارف بیش از دو سال بر کرسی فرمانروایی نماند. در سالهای فرمانروایی او سروان منیر الرئوف خلبان عراقی هواپیمای میگ 21 روسی را به اسرائیل برد. بعثی‌ها در آگاهینامه های خود گناه این کار را به عبدالرحمن محمد عارف بستند و او را همدست منیر الرئوف و جاسوس سازمان سیا نشان دادند. در همین هنگام رسانه های بزرگ جهان فاش کردند که کودتای بعثی که به کشته شدن ژنرال عبدالکریم قاسم انجامید با همکاری سازمان CIA انجام گرفته است.

در روز هفدهم ژوئیه 1968 حزب بعث عراق کودتای دیگری سازمان داد، در این کودتا که بدون خونریزی به فرجام رسید، ” ژنرال احمد حسن البکر” بر جای او عبدالرحمن نشست .

ژنرال احمد حسن البکر

http://www.farhangnews.ir/sites/default/files/content/images/story/94-02/08/%D8%A7%D9%84%D8%A8%DA%A9%D8%B1.jpg

احمد حسن البکر در کنار صدام

حسن البکر” پیش از پیوستن به ارتش، در یکی از دبستانهای عراق آموزگاری می کرد. در سال 1938 به آموزشگاه ارتش پیوست. در سال 1941 در یک شورش همراه با چند سپاهی دیگر دستگیر و زندانی شد. در سال 1957 دوباره به ارتش بازگشت. او هموند گروهی بود که سامانه ی پادشاهی عراق سرنگون کردند. در سال 1959 در پی برخی از کژرویها، ناگزیر به کناره گیری از ارتش شد. روز بیست و ششم تیرماه 1358 هنگامی که در یک سخنرانی می گفت:

« فرزندم صدام حسین در همه ی سالهای انقلاب از سال 1963 تا کنون در بیشتر جنبش های انقلابی پیشگام بوده و شایستگی خود را بارها نشان داده است، از آنجا که من او را شایسته تر از خود می دانم، صدام را به ریاست جمهوری بر می گزینیم».

در همین هنگام 500 تن از افسران هوادار حسن البکر بازداشت و دور از چشم همگان به رگبار گلوله بسته شدند. حسن البکر نیز در خانه ی خود زیر نگاه بود تا اینکه بفرمان صدام حسین با زهر جانش را گرفتند.

صدام حسین [ از گوسپند چرانی تا ریاست جمهوری]

http://www.farhangnews.ir/sites/default/files/content/images/story/94-02/08/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C.jpg

“صدام حسین عبدالمجید تکریتی” روز بیست و هشتم آوریل 1937 در روستایی بنام العوجه در نزدیکی شهر تکریت Tikrit در 140 کیلومتری شمال غربی بغداد در یک خانواده ی گوسپند چران چشم به جهان گشود. پنج ماه پیش از زاده شدن، پدرش « عبدالمجید » نا پدید شد و چندی پس از آن برادر دوازده ساله اش نیز در پی بیماری درگذشت. مادرش اینهمه بد شگونی را از چشم او دید و او را”صدام” (= بسیار آسیب رسان) نام داد و از نگهداریش سر باز زد. صدام در ده سالگی از تکریت گریخت و نزد عموی خود به بغداد رفت.

در بیست سالگی به حزب بعث عراق پیوست. یک سال پس از آن، هنگامی که با کودتای گروهی از افسران ارتش به رهبری ژنرال عبدالکریم قاسم، سامانه ی پادشاهی عراق از هم پاشیده شد، بعثی ها با دولت کودتا به ستیز برخاستند و در سال 1338 خورشیدی عبداکریم قاسم را ترور کردند. در آن درگیری تیری بپای صدام خورد و با همان پای تیر خورده از راه سوریه به مصر گریخت و در دانشکده ی حقوق دانشگاه قاهره نام نوشت.

در سال 1355( 1976) در ارتش عراق به پایگاه ژنرالی رسید. در آن هنگام عراق گرفتار تنشهای بدهنجار میان عربها و کردها و کشاکش میان پیروان شیعه و سنی بود .

صدام به پیروی از جمال عبدالناصر رییس جمهور مصر، خود را یک رهبر سکولار، نوگرا و مردم دوست نشان می داد. دولتِ بعثی زمینه ی کارکردن زنان در رشته های فن آوری و آموزش در رشته های گوناگون و آزادیهای بیشتر را فراهم آورد… دادگستری نوین عراق دستگاه قصاص اسلامی را از کار انداخت ودست ملایان شیعه و سنی را از سر مردمِ عراق کوتاه کرد…ولی اینگونه نوآوریها بجای اینکه مایه ی خرسندی شیعیان شوند، بر دامنه ی تنش ها افزودند، شیعیان عراق که به پیروی از مراجع تقلید، خواهان یک دولت اسلامی بودند، کوتاه کردن دست ملایان از کارهای کشورداری و دور شدن دولتِ بعثی از آموزه های اسلامی را گناهی بزرگ بشمار و به ستیز با دولت سکولار صدام برخاستند. گرفتاری دیگر صدام کردها بودند که سیاست عرب پروری بعثی ها را بزیان خود و دیگر مردمان عراق می دانستند.

از سال 1973 در پی کوششهای پیگیر شاهنشاه آریامهر بهای نفت در بازارهای جهانی بگونه ی چشم گیری فزونی گرفت. صدام با برانگیختن اندیشه های پان عربی، و با پشت گرمی به در آمدهای هنگفت نفت، دست بکار نوسازی عراق شد. کار نوسازی آنچنان بالا گرفت که بیش از دو میلیون کارگر و کار شناس از کشورهای گوناگون برای کار کردن به عراق آمدند.

بزهکاریهای صدام حسین

در سال 1361( 1982 ) هنگام باز دید از شهرک دجیل در چهل کیلومتری شمال بغداد، کسانی آهنگ کشتن او کردند. نیروهای صدام 160 تن از مردم شهر را درجا به رگبار گلوله بستند یا بدار کشیدند و هزار و پانسد تن از مردم بیگناه را گرفتار بند و زندان و شکنجه کردند و تا ده سال پس از آن نیز به مردم دجیل پروانه ی کشت و کار ندادند. بپاس همین بزهکاری بزرگ بود که پس از فروپاشی دولت او ریسمان دار بر گردنش افتاد.

در ژوئیه 1979  رهبران حزب بعث را به یک نشست همگانی فراخواند . در این نشست نام چند تن از رهبران را بر زبان آورد و فرمان داد همان دم از تالار بیرون ببرند و به رگبار گلوله ببندند. این کار در سالهای پس از آن نیز بارها دنباله یافت و شمار زیادی از بلندپایگان کشور بفرمان صدام به جوخه مرگ سپرده شدند.

چوپان زاده یی برکرسی هارون الرشید.

http://www.farhangnews.ir/sites/default/files/content/images/story/94-02/08/BtCNsOpIUAAEVZ8_0.jpg

صدام در میان مردم تنگدست

صدام حسین با بهره گیری ازسهش های پان عربی و انجام برخی کارهای مردم فریب، خود را « چابک سوار تنگدست»،  «سردار قادسیه»، «چابک سوارعرب»، «آفتاب ملت»، «رهبر خردمند توده های انقلابی»، «پدرملت» و… جز اینها خواند. گاه خود را با «هارون الرشید» خلیفه نامدارعباسی برابر می دانست و گاه خود را «صلاح الدین ایوبی» (یکی از فرمانروایان بزرگ اسلام در نیمه ی دوم سده ی ششم کوچی و بنیاد گذار دولت ایوبیان مصر و شام که صلیبیان را در نبرد حِطَین شکست داد و بیت المقدس را در سال 1187 از آنان پس گرفت) میخواند و گاه می خواست که او را «استالینِ عرب» بنامند.

بیست و چهارم اسفند – سالگرد گرد آوری کارنامک اردشیر پاپکان

بیست و چهارم اسفند – سالگرد گرد آوری کارنامک اردشیر پاپکان

Kārnāmag ī Ardaxšīr ī Pābagān.png

«هومر آبرامیان»

http://images.persianblog.ir/500688_rcpuBxL1.jpg

اردشیریکم در نقش رستم استان پارس

اهورا مزدا چنبر شهریاری را به اردشیر پاپکان می بخشد. اهریمن بخواری در زیر سُم اسب اهورامزدا افتاده است. در پُشت سر اهورا مزدا، ایزد مهر دیده می شود

جایگاه ویژه ی «کارنامک اردشیر پاپکان» در کارنامه ی ایران

كار گرد آوری کارنامه ی اردشیر پاپکان، سر دودمان شاهنشاهی ساسانی، بنام «كارنامك اردشير پاپكان» در روز بیست و چهارم اسفندماه سال 300 زایشی در روزگار شهریاری نَرسه هفتیمن پادشاه ساسانی به فرجام رسید و چند روز پس از آن همراه با برگزاری آیینهای نوروزی در تالار پذيرايي كاخ شهریاری در تيسفون جا گرفت.

کارنامه نویسان رومی نوشته اند نَرسه که نتوانسته بود رومیان را از دستیازی به سرزمینهای ایرانی باز دارد، و در سال 297 در پی شکست از گالریوس، ارمنستان و بخشی از میانرودان را به هماورد رومی خود واگذاشته بود، با خواندن « کارنامه ی اردشیر پاپکان» در زیر فشار اندوه بيمار شد و تاج و تخت پادشاهی را به پسرش «هُرمَز» واگذاشت.

كارنامک اردشير پاپکان در درازای سده های بسیار چراغ راه شهریاران و فرمانروایان ايران بوده است.

نگاهی به روزگار ساسانی

چرخه ی ساسانی یکی از مهندترین چرخه های تاریخ پر فراز و فرود ایران است، در این چرخه ی 427 ساله ( 224 تا 651 میلادی) همانند روزگار هخامنشی، کران تا کران ایرانشهر بزیر فرمان یک دولت در آمد. در این چرخه، هنر و فرهنگ و آیین های شهریگری ایرانی به بالاترین گامه ی شکوفایی رسیدند، پرتو روشنی بخش این شاهنشاهی از مرزهای ایران فراتر رفت و سرزمینهایی مانند هند و چین و اروپای باختری و آفریقا را هم گرما و روشنایی بخشید. همه ی آنچه که از ماندمانهای جهان باستان در زمینه های هنر– ساختمان سازی – خُنیاگری- و بسیاری هنرهای دیگر که امروزه در برخی از دیرینکده ها و دانشگده های خاورشناسی جهان، به نا روا تمدن اسلامی گفته می شوند، همه بجا مانده هایی از شاهنشاهی ساسانی هستند و کمترین پیوندی با اسلام و مسلمانی ندارند!.

شناخت انگیزه های فراپویی و فروپویی این بخش از کارنامه ی ایران برای هر جوان دانش پژوه ایرانی یک باید ملی است. در همین چرخه است که در پی زشتکاریهای برخی از شاهنشاهان ساسانی زمینه ی شکست ارتش شاهنشاهی ایران از گروه کوچکی از تازیانِ بیابانگردِ برهنه پای فراهم گردید و داغ ننگین این شکست شرم آور در برگ برگ کارنامه ی هزار و چهار سد ساله ی ایران پس از اسلام بر جای ماند.

C:\Users\Karmina\Desktop\Derafsh_Kaviani_flag_of_the_late_Sassanid_Empire.svg.png

درفش کاویان نماد سربلندی شاهنشاهی ساسانی

C:\Users\Karmina\Desktop\download.png

سیمرغ ، نشان دیگری از روزگار ساسانی

بدون شناخت انگیزه های راستین شکست ارتش شاهنشاهی ایران از مُشتی تازی بیابانگرد، هرگز نمی توان ایرانی آزاد و آباد و سربلند ساخت، بررسی کارنامه ی اردشیر پاپکان و کردوکار دیگر شهریاران دودمان او که ایران را به بالاترین گامه از شکوه و سربلندی فرا بردند، و به پایین ترین گامه از سیه روزگاری فرو غلتاندند، برگهای بیشتری از این گاهشمار ایرانی را خواهند گرفت تا جوانان ایرانی نیک از بد، و راه از چاه باز شناسند و با شناخت کارنامه ی نیاکان، آینده ی بهتری برای خود و زادمانهای آینده در آن سرزمین اهورایی پدید آورند.

پیش زمینه

شاهنشاهی اشکانی یا اشکانیان (۲۴۷ پیشازایش ۲۲۴ زایشی) که با نام “امپراتوری پارت‌ها” نیز شناخته می‌شود، یکی از نیرومندترین دولت ها در جهان باستان بشمار می رود. اشکانیان به درازای 471 سال بر بخش بزرگی از باختر آسیا فرمان راندند. بنیاد گذار این دودمان ایرانی اشک نام داشت. اشک یکم دست سلوکیان یونانی تبار را از فرمانروایی بر ایران کوتاه کرد و برکران تا کران سرزمینهای ماد و میانرودان چیره شد.

اشکانیان مرزهای ایران را از رود پُرات تا هندوکش و از کوههای کافکاز تا شاخاب پارس گسترانیدند. از آنجایی که جاده ی ابریشم از میان سرزمینهای ایرانی می گذشت، ایران گذرگاه بازرگانی میان امپراتوری توانمند روم، و سرزمینهای پیرامون مدیترانه، و امپراتوری هان در چین شد، ولی در پی کشمکش های درونی برای بدست گرفتن چوبدست فرمانروایی از یکسو، و شکست های پیاپی در بیرون از مرزهای میهن از سوی دیگر، رو به سُستی نهاد و در هر گوشه یی از آن سرزمین فراخدامن گونه یی از تیره شاهی یا ( ملوک الطوایفی) پدید آمد.

اردشیرپاپکان در سال 224 زایشی بر اردوان پنجم واپسین شاهنشاه اشکانی شورید و در نبردی خونین بر او چیره شد و با بنیادگذاری شاهنشاهی ساسانی همه ی تیره های ایرانی را زیر درفش شکوهمند کاویان گرد آورد.

در این هنگام امپراتوری روم به آیین مسیحیت در آمده و کوشش بسیار برای گسترش دین مسیح در سراسر جهان پی گرفته و برآن بود تا بیارمندی دینکاران مسیحی بخش بزرگی از مردم جهان را بزیر درفش امپراتوری روم در آوَرَد. (کاری که سپس تر مسلمانان پی گرفتند و هنوز هم دنبال می کنند.)

دامنه ی آوازه گری مسیحیت بزودی به ایران رسید، بسیاری از ایرانیان به آیین مسیح گرویدند و دیری نپایید که ایران یکی از کانونهای مسیحیت در جهان آن روز شد، نا گفته پیداست که گسترش مسیحیت در ایران به سود امپراتوری روم و به زیان شاهنشاهی ایران بود.

دامنه ی نبردهای سنگین میان دو امپراتوری ایران و روم بر سر ارمنستان و میانرودان و برخی سرزمینهای دیگر هر روز دامنه یی گسترده تر می یافت، در این میان ایرانیانی که به آیین مسیح درآمده بودند نمی توانستند با مسیحیان روم ( که برادران دینی آنها بودند و برای گسترش دین او می جنگیدند) برزمند!. بیم آن می رفت که این برادران دینی! بهم بپیوندند و کاخ شاهنشاهی ایران را از بیخ و بن برکَنَند…( درست همان پیوندی که امروزه میان برادران مسلمان ایرانی و سوریه یی و لبنانی و فلستینی و غزه یی و دیگر سرزمین های اسلامی برپا است تا بنیروی یکدگر با همه ی ارزشهای فرهنگ ایرانشهری و مردم ایران برزمند!)

در چنین هنگامه یی بود که اردشیر پاپکان دین و دولت را بهم آمیخت و بُنیاد شاهنشاهی ساسانی را بر شالوده های دین مزدیسنا استوار ساخت. شوربختانه همین آمیختگی دین ودولت موریانه وار پایه های آن شاهنشاهی توانمند را جوید و مردم ایران را دچار روزگار بدهنجار کرد. چیرگی هزار و چهارسد ساله ی تازیان بیابانگرد بی فرهنگ بر ایرانزمین، پی آیند همان آمیختگی دین و دولت در روزگار ساسانی است.

روانشاد استاد سعید نفیسی می نویسد:

« ساسانیان تعصب دینی سخت حتی گاهی مبالغه آمیز داشتند و هرچه در نیرو داشته اند بکار می برده اند که مردم کشورهای دیگر و نواحی مختلف ایران را به دین خود در آوَرَند و در این زمینه از کُشتار و خونریزی هم خود داری نکرده اند . نیاکان اردشیر بابکان پشت در پشت متولیان آتشکده ی «آناهیته» در شهر استخر بوده اند و اردشیر خود بدینوسیله و به اتکاء روحانیت پدرانش به پادشاهی رسیده است به همین جهت از روز او ل سلطنت ساسانی با روحانیت توأم شده است… ناچار شاهنشاهان ساسانی دست نشانده و زبون روحانیون عصر خود بوده اند و جز فرمانبرداری از ایشان چاره ای نداشته اند.. ( مسیحیت در ایران – برگ های 40 و 41 )

کارنامک اردشیر پاپکان یکی از تکدانه نامه هایی کُهن ایرانی است که از تاراج و ویرانگریهای تازیان ومغولان بدور مانده و بدست ما رسیده است. این گرامی نامه نخستين بار در سال ۱۲۷۲ خورشیدی بدستیاری خدايار دستور شهريار ايرانی بچاپ رسید.

خدایار در سال 1256 خورشیدی در خانواده ی دستور بزرگ یزد زاده شد، در نو جوانی به هندوستان رفت «زند» – « پهلوی» – «اوستایی» و سانسکریت و انگلیسی را فراگرفت. در سال ۱۲۷۲ خورشیدی نامه های بسیار ارجمندی مانند «اندرز نامه ی پهلوی» – «اندرز بهزاد فرخ فیروز» – «اندرز خسرو کبادان» و «مادیگان شترنک» و «کارنامه اردشیر بابکان» را بچاپ رساند.

دستور خدایار دستور شهریار

دستور خدایار استاد زبانهای اوستایی و پهلوی

چند سال پس از آن یکی دیگر از فرزانگان ایرانی بنام استاد بهرامگور انکلسريا کوشش فراوانی برای گردآوری آن بکار گرفت.

بهرام گور تهمورس آنکلِساریا Bahramgore Tahmuras Anklesaria از ایران ‌شناسان نامی هند، و کارشناس زبان و ادب ایران باستان بود که در ۱۸۷۷ در آنکلساریا از بخش های گجرات زاده شد و در نوامبر ۱۹۴۲ در شست و پنجسالگی در شهر بمبئی چشم از جهان فرو بست.

پس از وی شادروان صادق هدايت فرزانه ی گرانمایه ی ایرانی نسخه از آن را به پارسی روان نوشت.

انوشه روان استاد دکتر بهرام فره وشی نسخه ی دیگری از آن را برای پارسی زبانان فراهم آورد.

با سپاس بیکران، و گرامیداشتِ همه ی این فرزانگان، فرازهایی از کارنامک اردشیر پاپکان را نگاه می کنیم تا با شیوه ی گفتار و نوشتار پیشینیان آشنا شویم و سپس برگهایی از کارنامه ی نیاکان را نگاه خواهیم کرد:

« به نام و نيرو و ياری ی دادار اُورمَزد رايومند (درخشان) فَرّهمَند ( با شکوه). تندرستی و دير زيوشنی (دیر زیوی) همگان نيکان و فرارون کنشان ( نيک کرداران) و نام چشتی ( بویژه يادآوری نام ) او که برايش اين نوشته می شود .

انوشه روان باد اردشير شاهنشاه پاپکان و شاهپور شاهنشاه اردشيران و اُورمَزد شاهنشاه شاهپوران. ايدون باد و ايدون تر باد .

اندر ديدن پاپک ساسان را در خواب و دادن دخت بدو:

به کارنامه اردشير پاپکان ايدون نوشته بود که: پس از مرگ اسکندر رومی ايرانشهر را دو صد چهل (240) کدخدای بود ( ایران240 پاره شده و بر هر پاره کسی فرمان می راند.)

ساسان از تخمه دارای دارايان بود، پاپک نمی دانست که ساسان از تخمه دارای دارايان زاده است.

پاپک شبی به خواب ديد وچونانکه خورشيد از سرِ ساسان بتابد و همه گيتی روشن شود . ديگر شب ايدون ديد. چونانکه ساسان به پيلی آراسته سپيد نشسته بود و هرکه اندر کشورند پيرامون ساسان ايستاده اند و نماز بهش برند و ستايش و آفرين همی کنند . سه ديگر شب همگونه ايدون ديد: چونانکه آذرفرنبغ و گُشنَسب و بُرزين مهر ( سه آتش سپنتا ) به خانه ساسان همی وخشند ( فروزان اند) و روشنی به همه ی کيهان همی دهند . پاپک چونش بدان آئينه (شیوه) ديد افد ( شگفت ) نمود . وش ( و او ) دانايان و خواب گذاران را به پيش خواسته و آن هر سه شب خواب چون ديده بود پيش ايشان گفت. خواب گزاران گفتند که آنکه اين خواب پدش (در باره ی او) ديده یی او يا فرزندان آن مرد کسی به پادشاهی کيهان (جهان) خواهد رسيد.

پاپک چونانکه آن سُخَن بشنيد کس فرستاد و ساسان را به پيش خواست و پرسيد که تو از کدام تخمه و دودمانی؟ از پدران و نياکان تو کس بود که پادشاهی و سرداری کرد؟ ساسان از پاپک پشت و زنهار خواست که گزند و زيانم مکن. پاپک پذيرفت و ساسان راز خويش چون بود پيش پاپک گفت.

پاپک شاد شد و فرمود که تن بشوی و پاپک فرمود که تا دستی جامه و پوشاک خدايوار ( شاهانه) بهش آوردند و به ساسان دادند که بپوش . ساسان نيز همانگونه کرد. پاپک ساسان را فرمود که تا چند روز به خورش و دارش نيک و سزاوار پرورد . وش (و او) پس دُخت خويش به زنی او داد…

اندر زادن اردشير پاپکان و چگونگی او با اردوان در نخچيرگاه

« دهش (سرنوشت) بايد بودن را اندر زمان که آن ( بانو ) آبستن شد و اردشير زاده شد. پاپک چونش برازندگی تن و چابکی اردشير بديد دانست که آن خواب که ديدم راست شد. وش (واو) اردشير به فرزندی پذيرفت و گرامی داشت و پَروَرد .

اردشير چون به داد (سن) و هنگام فرهنگ (سن فن ودانش آموزی) رسيد به دبيری و اسوباری (سوارکاری) و ديگر فرهنگ ايدون فرهاخت که اندر پارس نامی شد .

چون اردشير به داد (به سن) پانزده رسيد آگاهی به اردوان آمد که پاپک را پسری هست به فرهنگ و اسوباری

فرهاخته و بايشنی است (شايسته است) . وش (و او) نامه به پاپک کرد که ما شنفتيم که شما را پسری هست بايشتنی (شایسته) و به فرهنگ و اسوباری اوير (نيکوکار) فرهاخته . کامه ماست (خواست ما چنین است) که او را به درگاه ما فرستی تا نزد ما آيد تا با فرزندان سپوهرگان (شاهزادگان) باشد و او به فرهنگ و پاداش فرائيم .

پاپک از آنرو که اردوان مه کامکار تر ( شاهنشاه و زورمندتر) بود ديگر گونه کردن و آن فرمان بسپوختن (نافرمانی) نشايست . وش (واو) اندر زمان اردشير را آراسته باد بنده (پرستار) و بس چيز افد (شگفت آور) بسيار سزاوار به پيش اردوان فرستاد.

اردوان چونش اردشير بديد شاد شد و او را گرای کرد و فرمود که : هر روز با فرزندان و وسپوهرگان خويش به نخچير و چوگان شويد و اردشير همانگونه کرد. به ياری يزدان به چوگان و اسوباری و چترنگ (شترنج) و نَو (تخته نرد ) – اردشير و ديگر فرهنگ از ايشان همگی چير و ورد بود (ماهرتر) .

***

این نمونه یی بود از شیوه ی نگارش کارنامک اردشیر پاپکان. اینک برای شناخت بیشتر این کارنامه، برگهایی از کارنامه ی ساسانی را نگاه می کنیم و سپس به سراغ شاهنامه خواهیم رفت:

شاهنشاهی ساسانی نام یک دودمان ایرانی است که از سال 224 تا سال 651 زایشی بر ایرانشهر فرمان راندند. بنیاد گذار این شاهنشاهی {اردشیر پاپکان} بود .

نام اردشیر یا  اَرتَه خَشَتره یک نامواژه ی دو بهری از زبان اوستایی است، بهر نخست آناَرت یا اَرتَه Arta بچم راستی – پاکی – درستی…  و بهره دوم خَشَتره Khashatra بچم شهریاری است. این واژه بیش از پنجاه بار در سرودهای اشو زرتشت ورجاوند بکار رفته و تر زبانان (مترجمین) آن را به:  فرمانروایی بر خویشتن –  پادشاهی خداوندی – فرمانروایی خرد و اندیشه ی نیک –  نیروی  خواست و کوشش –  کشور بر گزیده اهورایی – نیروی سروری – نیروی هماهنگی- شهریاری نیک و آرمانشهر  گزارش کرده اند . این فروزه به هر یک از آرش های یاد شده برگردان شود نشان دهنده نیروی سازندگی و پیش برندگی، و از دیدگاه روانشناسی نشان منش والا و بزرگواری است.

خشَترا نام سومین امشاسپند از گروه امشاسپندان است، این واژه در پهلوی خشَتریور Khshatrivar یا Shatrivar  گفته شد و در پارسی امروز بگونه ی شهریور در آمد.

در گرامی نامه ی اوستا خَشَترا نماد توانمندی و فَرّ و شکوه پادشاهی اهورا مزداست سرپرستی توپالها (فلزات) بر روی زمین به او سپرده شده است .

برگردان نام اردشیر  به پارسی امروز می شود ( پادشاه راستگو و درستکردار).

http://www.sarve-azade.com/images/Tarikh/sasanian/A.png

نگاره یی از چهره ی اردشیر پاپکان بر روی یک سکه ی زرین

جریر تبری تبار خاندان ساسانی را به پادشاهان کیانی می رساند و می نویسد:

« اردشیر پسربابک، پسرساسان، پسربابک، پسرساسان، پسر مهرس، پسر ساسان، پسر بهمن پسر اسفندیار،  پسر ویشتاسب پسر لُهراسب، پسر اوگی پسر کی مانوش بوده است.»

دودمان ساسانی از استان پارس برخاست و به درازای 427 سال بر بخش بزرگی از آسیای باختری فرمان راند.

نام  ساسانیان از نیای بزرگ اردشیر گرفته شده که ساسان نام داشت، درکارنامک اردشیر بابکان ساسان از نوادگان داریوش سوم هخامنشی  (دارای دارایان)  دانسته شده است، در شاهنامه نیز در بخش خواب دیدن بابک در کار ساسان می خوانیم:

چو دارا به رزم اندورن کُشته شد     همه دوده را روز بر گشته شد

پسر بُد مَر او را یَکی شاد کام  خردمند وجنگی وساسان به نام

پدررا بدان گونه چون کُشته دید    سر بخت  ایرانیان گشته دید

از آن لشکر روم بگریخت اوی      به دام بلا بر نیاویخت اوی

به هندوستان در، به زاری بِمُرد     ز ساسان یکی کودکی ماند خُرد

برین هم نشان  تا چهارم  پسر     همی نام ساسانش کردی پدر

شبانان  بُدندی  و گر  ساربان     همه ساله با درد و رنجِ گران

برون شد پسرجُست کاری به رنج     مگر  یابد از رنج  پاداش گنج

چو نزد شبانانِ   بابک رسید      بدشت آمد و سر شبان را بدید

بدو گفت: مزدورت  آید بکار؟    که ایدر گذارد به بَد روزگار

بپذرفت  بد بخت   را  سر شبان    همی داشت با رنج روز و شبان

چو شد کارگر مَرد آمد  پسند      شبان، سر شبان گشت برگوسپند

شبی خفته بود بابک زود یاب      چنان دید روشن روانش بخواب

که ساسان به پیل ژیان بر نشست      یکی تیغ هندی  گرفته  بدست

هر آن کس که آمد برِ او  فراز     بر او آفرین کرد و بُردَش نماز

بدیگر شب اندرچو بابک بخفت    همی بود با مغزش اندیشه جفت

چنان دید در خواب کاتش پرست     سه آتش فروزان بَبُردی بدست

چو آذر گُشسب و چو خرّاد و مهر       فروزان چو بهرام وناهید و مهر

همه پیش ساسان فروزان بُدی     به هر آتش عود  سوزان بُدی

سر بابک  از خواب بیدار شد     روان و دلش پُر ز تیمار شد

هر آنکس که در خواب دانا بُدند     به هر دانشی  بَر  توانا  بُدند

به  ایوان  بابک شدند انجمن      بزرگان و فرزانه و رای زن

چو بابک سخن بر گشاد از نهفت      همه خواب یکسر بدیشان بگفت

پُر اندیشه شد زان سُخَن رهنُمای     نهاده  بدو گوش، پاسخ سرای

زودیاب: تیز هوش

تیمار: غم و اندوه

 

خوابگزاران در پاسخ بابک می گویند:

کسی را که دیدی تو زین سان به خواب به شاهی بر آرَد سر از آفتاب

چوبابک شنید این سخن گشت شاد     براندازه شان  یک به یک هدیه داد

بابک با شنیدن گزارش شادی بخش خواب گزاران یا بگفته ی فردوسی{ پاسُخ سَرایان} هر کدامشان را ارمغانی در خور می بخشد و ساسان را که سر شبان رَمه های او بود به پیشگاه خود  فرا می خواند، هنگامی که ساسان را می آورند پیرامونیان را از خود دور می کند و در تنهایی با سرشبان بگفتگو می نشیند:

بپرداخت  بابک  ز بیگانه جای    به در شد پرستنده و رهنمای

ز ساسان بپرسید و  بنواختش      بر خویش نزدیک بنشاندنش

بپرسیدش از گو هر و از نژاد     شبان زو بترسید و پاسخ نداد

اُ زان پس بدو گفت: ای شهریار     شبان  را بجان گر دهی زینهار

بگویم ز گوهر همه هرچه هست     چو دستم بگیری به پیمان بدست

که با من نسازی بدی در جهان     نه در آشکارا نه اندر نهان

چو بشنید بابک زبان بر گُشاد     ز یزدان نیکی دِهِش کرد یاد

به بابک چنین گفت از آن پس شبان  که من پور ساسانم ای پهلوان

نبیره ی جهاندار شاه « اردشیر»     که بهمنش خواند همی یاد گیر

سر افراز پورِ یل  اسفندیار     ز گشتاسب اندر جهان یادگار

چو بشنید بابک فرو ریخت آب  از آن چشم روشن که او دید خواب

بدو گفت بابک: به گرمابه شو     همی  باش تا  پیشیاره آرند نو

بیاورد  پس جامه ی خسروی     یکی اسپ با آلت پهلوی

بدو داد  پس دختر خویش  را     پسندیده  و افسر خویش را

چو نُه ماه بگذشت ازآن خوبچهر  یکی کودک آمد چو تابنده مهر

به  ماننده ی نامدار اردشیر     فزاینده  و  فرّخ  و  دلپذیر

همان اردشیرش پدر کرد  نام     که باشد  به دیدار او شاد کام

ریخت آب: گریست

پیشیاره: خلعت

آلت پهلوی: زین و برگِ پهلوانی

چنانچه دیدیم، ریشه و تبار اردشیر پاپکان به ساسان، و پس از چند پشت به اردشیر، و سرانجام به بهمن و اسفندیار و گشتاسپ و لهراسب (پادشاهان کیانی) می رسد.  ساسان پدر اردشیر که در آغاز سرشبان گله های بابک بود به سرپرستی نیایشگاه آناهیتا در شهر استخر در استان پارس گمارده می شود. بدین شیوه اردشیر جوان در دستگاه فرمانروایی بابک که هم موبَد بزرگ آتشکده ی آناهیتا و هم مرزبان پارس بود پرورش می یابد و مردی دلیر و نیرومند و کارآمد می شود و به نبرد با اردوان پنجم اشکانی سپاه می آراید و سر انجام در دشت هرمزگان بر او چیره می شود و در سال در سال 226 زایشی بنام “شاهنشاه ایران” تاج  بر سر می نهد.

http://www.sarve-azade.com/images/Tarikh/sasanian/B.jpg

کاخ اردشیر پاپکان در فیروز آباد فارس

شاپور یکم

سه تن از شهریاران خاندان ساسانی “شاپور” نام دارند. این نام برآمده از بن واژه ی (خشایا پورا

xšāyaθiyahyā-puθra ) در پارسی باستان بچم «پسر پادشاه » یا « شاهزاده » است، چنین می نماید که این واژه در آغاز یک پیشنام بوده و سپس تر بگونه نام بکار رفته است.

«شاپور یکم» پسر «اردشیر یکم» بنیاد گذار شاهنشاهی ساسانی بود. او همراهِ پدرش با اشکانیان جنگید و در میدان رزم، سرد و گرم بسیار چشید. اردشیر او را آرام ترین، با هوش ‌ترین، دلیر ‌ترین، و تواناترین فرزند خود شناخت و در کنار بزرگان کشور او را به جانشینی خود برگزید.

مسعودی و بلعمی نوشته اند که: « اردشیر تاج را با دست ‌های خود بر سر شاپور گذاشت»

چو شاپور بنشست بر تختِ داد       کلاه دل افروز بر سر نهاد

شدند انجمن پیش او بخردان      بزرگان فرزانه و موبدان

چنین گفت با نامور انجمن      بزرگانِ با دانش و رایزن

منم پاک فرزند شاه اردشیر      سراینده ی دانش و یاد گیر

همه گوش دارید فرمان من      مگردید یکسر زپیمان من

و زین هر چه گویم پژوهش کنید      اگر خام گویم نکوهش کنید

اگر شاه با داد و فرخ پی است       خِرَد بیگمان پاسبان وی است

خِرَد پاسبان باشد و نیک خواه     سرش بر گذارد ز ابر سیاه

همه جُستَنَش داد و دانش بُوَد      زدانش روانش به رامش بود

دگر آنکه او ز آزمونِ خِرَد      بکوشد به مردی وگِرد آورد

به دانش ز یزدان شناسد سپاس      خُنُک مردِ دانای یزدانشناس

به شاهی خِرَدمند باشد سزا     به جای خِرَد زر بود بی بها

توانگر شود هر که خشنود گشت      دل آزوَر خانه ی دود گشت

کرا آرزو بیش، تیمار بیش      بکوش و منه میوه ی آز بیش

به آسایش و نیکنامی گرای     گریزان شواز مرد ناپاک رای

به چیز کسان دست یازَد کسی      که بهره ندارد ز دانش بسی

مرا با شما زان فزون است مِهر     که اخترنماید همی بر سِپِهر

همان رسم شاه بلند اردشیر     به جای آورم با شما نا گزیر

ز دهگان نخواهم جز از سی یکی      دِرَم را تا به لشکردهم اندکی

ز چیز کسان بی نیازیم نیز     که دشمن شود دوست از بهرچیز

بَرِ ما شما را گشادَست راه      به مهریم بر مردم داد خواه

مِهان و کهان پاک بر خاستند      زبان ها به خوبی بیاراستند

به شاپور بَر آفرین خواندند      زبَرجَد به تاجش بر افشاندند

همان تازه شد رسم شاه اردشیر     بدو شاد گشتند بُرنا و پیر

کلاه: تاج

خام: نسنجیده

دل آزوَر: فزونخواه، حریص

شاپوریکم پس از نشستن بر کرسی شهریاری ایرانشهر، کار پدر را در باز پس گیری سرزمینهای از

دست رفته پی گرفت و باکتریا  Bactria را از چنگ فرمانروایان یونانی بدر کشید.

نام “باکتریا” در نوشته های سانسکریت بگونه ی بالهیکه و در اوستا بگونه ی بخدی و با فروزه ی “بخدیم سریرام اردو درفشام” به چم: بلخ زیبا و دارای پرچم های بلند آمده است. برخی از اوستا شناسان مانند پرفسور دارمستتر آن را برآمده از ریشه ی “بامیَه” یا “بامی” گرفته اند که بچم “درخشان”است، هنوز هم واژه بلخ را با فروزه “بامی” بگونه ی”بلخ بامی” بکار می برند، که چم “بلخ درخشان” است. اوستا شناسانی که نامهای بزرگ دارند، این سرزمین درخشان را زادگاه اشو زرتشت ورجاوند دانسته اند.

شاپور یکم افزون بر « باکتریا» بخش باختری امپراتوری کوشان را هم گرفت و چندین بار هم به  هماوردی با امپراتوری روم لشکر بیاراست و بسیاری ازسرزمین های ازدست رفته را از رومیان پس گرفت.

تاخت و تازهای شاپور یکم « والریانوس » امپراتور روم را به رویارویی با او برانگیخت.

والرین همانند امپراتور پیش از خود « دسیوس » ( که تازی گویان بپاس داستانی بنام “اصحاب کهف” که در قران آمده او را دقیانوس می گویند) به آزار مسیحیان پرداخت و از هیچ گونه ستم ورزی و بیداد خود داری نورزید. در سال ۲۵۷ زایشی توانست انتاکیه را بگیرد، ولی دو سال پس از آن (پیش از رویارویی با شاپور) در پی بیماری مرگ سیاه ( طاعون) بسیاری از سپاهیان خود را از دست داد و درسال 260 زایشی در نبرد “اِدِسا” در ترکیه ی کنونی  و شمال انتاکیه {در کشورخود} از شاپور شکست خورد و به همراه شمار زیادی از همراهانش که بزرگان و بلند پایگان و سناتورها و سرداران سپاه روم بودند به اسارت شاپوردرآمد. شکست والرین از شاپور، بی پایه بودن افسانه ی شکست ناپذیری امپراتوری روم را به رُخ کشید و بر شکوه خاندان ساسانی در جهان آن روز بیافزود. مسیحیان شکست والرین و اسیر شدن او را در چنگ شاپور پادافره گناهان او بشمار آوردند و در نشان دادن خوار شماری والرین از سوی شاپور یکم گزافه های بسیار گفتند.

شاپور در سنگ نبشته ی کعبه ی زرتشت می‌نویسد:

«… ما اسیران را در سرزمنیهای ایرانی ی پارس– پارت- خوزستان- آسورستان (دل ایرانشهر و نام سرزمین کنونی عراق) و دیگر سرزمینهایی که از آن ما و پدر و نیاکان و پیشینیان ما بود خانه دادیم.

در پی این پیروزی، شاپور به کار آباد سازی کشور پرداخت. بسیاری از مسیحیان که از ستم رومی ها گریخته و به ایران پناه آورده بودند را، در شهرهای نو بنیادی که ساخته بود پناه داد تا آزادانه آیینهای دینی خود را برگزارکنند. شاپور بپاس پیروزی بر والرین فرمان داد پیکره‌ی بزرگ و باشکوهی از او در دل کوه چمگان (کوه رحمت!) که در بخش شمال خاوری شهرستان مرودشت است بسازند.

C:\Users\Karmina\Desktop\A_rock-face_relief_of_Shapur_I_over_the_Roman_Emperor_Valerian.jpg

سنگ نگاره ی نقش رستم که پیروزی شاپور یکم بر والرین امپراتور روم را نشان می دهد

Image result for ‫بیشابور‬‎

تندیس با شکوه شاپور یکم در دل کوه چمگان که امروزه به ناروا « کوه رحمت» گفته می شود

پس از آن دست بکار آبادانی کشور شد و شهر بیشابور را از خود بیادگار گذاشت. بیشاپور یا « وه شاپور» و «اندوشاپور» (به پارسی میانه vēhšābuhr یاbēšābūr  ) یکی از شهرهای باستانی و بسیار خوش آب و هوای  ایران بود که در کازرون در استان فارس به فرمان شاپور یکم ساخته شد و امروزه تنها ویرانه‌هایی از آن برجا ‌است. این شهر با گستره یی بیش از دویست هکتار، یکی از کلانترین شهرهای آن روزگار بشمار می رفت و از ارزش بازرگانی بسیار بالایی برخوردار بود. یکی از زیباترین ساختمانهای بیشابور نیایشگاه ایزد بانو اردویسور آناهیتا بود. این شهر زیبای تاریخی از سده ی هفتم کوچی رو به ویرانی گذاشت.

Related image

ویرانه های بیشابور

Related image

ستونهای بجا مانده از کاخ های شاهنشاهی شاپور یکم در شهر بیشابور

شهر دیگری که به فرمان شاپور یکم ساخته شد نیشابور بود که در میانه ی سده ی سوم زایشی به فرمان شاپور یکم ساخته شد .

در گرامی نامه ی اوستا از نیشابور با فروزه ی «رئونت» بچم (شکوه وبزرگی) یاد شده و در بسیاری از نوشته های پهلوی و مانوی آن را اَبَر شهر نام داده اند. واژه نیشابور در روزگار ساسانی به گونه ی « نیوشاپور» گفته می شد که چم آن «کار خوب شاپور» یا «جای خوب شاپور » است.

نیشابور بپاس داشتن آب و هوای بسیار دلپذیر، و سامه های خوب زندگی، ازهمان آغازِ کار، مردمِ گوناگون از سرزمینهای دور و نزدیک را به سوی خود کشید. طاهریان آن را پایتخت خود کردند و در روزگار امویان و عباسیان، نیشابور یکی از چهار شهر کرسی‌نشین خراسان شد و «ام‌البلاد خراسان» نام گرفت . پس از یورش مغولان چندی هم “شهرشادیاخ” نامیده شد.

دکتر “لقمان بایمت اُف” یکی از فرزانگان خُجندی در جمهوری تاجیکستان، در نوشتاری زیر نام: ( گلزار وصل است سیران ما: جستاری در باره ی پیوندهای فرهنگی خُجند و نیشابور) که در شماره ی 237 ماهنامه کیهان فرهنگی بچاپ رسانید نوشته است:

« هر پدیده ی کوچک تاریخی که هم‌اکنون در این دیار می‌بینید، نشانه‌یی است از فرهنگ ایران بزرگ، عصارهه ی تاریخ و فرهنگ ایران باستان از زبان، رسوم و سنت‌های مردم زحمتکش این خاک و بوم تراوش می‌کند… برای من، نیشابور محل تقدس تاریخ است. البته، تنها خُجندی ای نیستم که این ادعا را دارم…».

شهر دیگری که به فرمان شاپور یکم ساخته شد «گندی شاهپور» (1) بود . نوشته اند که شاپور چون شهر انتاکیه را در شام گرفت، گروهی از مردم آنجا را به خوزستان بُرد و ایشان را در آنجا بساختن شهری گماشت که در آن زمان ساسانیان بدان “وه اندوشاهپوهر” ” شهر شاپور بهتر از انتاکیه” می گفتند زیرا انتاکیه در آن روزگار شهر بسیار زیبایی بود و ایرانیان آن را « اندو» می گفتند.

گُندی شاهپور  بپاس دانشگاه گندی شاهپور از همان آغازِ کار، کانون دانش در جهان آن روز، و نیایش سوی دانشمندان و فرزانگان آن روزگار شد. شاپور فرمان داد که شمار زیادی از نامه های یونانی را که در زمینه های گوناگون پزشکی و فلسفه بودند بزبان پهلوی برگردانند. خسرو انوشیروان در این شهر بیمارستان بزرگی بساخت و بر گستره ی دانشکده ی پزشکی آن افزود.

ابوحنیفه دینوری در اخبارالطوال می نویسد:

« چون شاپور پسر اردشیر بابکان به شهریاری رسید، لشکر به روم کشید، پس چون به عراق باز گشت به خاک اهواز رفت و به  جستجوی جای مناسبی برای احداث شهری پرداخت تا اسیرانی را که از خاک روم با خود آورده بود، در آن جای سکنی دهد، پس شهر جُندی شاپور را بنیاد کرد و این شهر را به زبان خوزی نیلاط می‌گفتند، لیکن مردمش آن را نیلاب می‌خوانند.

مانی پیامبر ایرانی در همین شهر بدار آویخته شد و پیکر او را بر دروازه آویختند و از آن پس آن دروازه را «دروازه ی مانی» گفتند.

http://www.sarve-azade.com/images/Tarikh/sasanian/F.jpg

تندیس مومیایی شاپور یکم در موزه ی تاریخ فارس ( شیراز)

مانی و شاپور یکم

تا پیش از پیدا شدن “تورفان مانی” همه ی آگاهیهای ما در باره ی مانی و آیین او تا سده ی کنونی بر پایه ی داده های یعقوبی و مسعودی و ابن ندیم و شهرستانی و برخی نوشته های یونانی و سریانی بود ، ولی با بدست آمدن نوشته های مانی در تورفان ترکستان (2) و شهر فَیّوم (3) در مصر آگاهیهای بسیار ارزشمندی از مانی و دین او به دست آمد.

مانی در چرخه ی فرمانروایی اردوان پنجم اشکانی پیرامون سال 216 در روستایی در شمال بابل در سر زمین میانرودان( عراق کنونی) زاده شد، نژاد او را از هر دو سو به خاندان اشکانی می رسانند، پدرش بابک پیرو آیین مندایی از آیین های گنوسی و پیرو یحیای تعمید دهنده بود، آیینی که آنرا آیین صابئین و مغتسله نیز گفته اند. مانی تا دوازده سالگی در دامن همین آیین پرورش یافت، ولی بگفته ی خودش در دوازده سالگی فرشته یی بنام توم از سوی «خداوندگار سرای درخشان» بنزد او آمد و در ۲۴ سالگی او را به پشت کردن به آیین مندایی و بنیادگذاری دین برتر برانگیخت. مانی از همین هنگام ( که همزمان با واپسین سال پادشاهی اردشیر پاپکان بود) آیین خود را با پیرامونیان در میان گذاشت و سپس به سرزمین های کوشان و افغانستان و هندوستان رفت و مردم را به دین خود فرا خواند. بسیاری از مردم فرا خوان او را پذیرفتند و آیین او را پیروی کردند.

پس از درگذشت اردشیر پاپکان، مانی بیدرنگ به ایران بازگشت و در خوزستان به درگاه شاه جوان بار یافت. این باریابی به میانجیگری پیروز برادر شاپوریکم که خود آیین مانوی را پذیرفته بود انجام گرفت. مانی چند سالی در گروه همراهان شاپور پذیرفته شد و در برخی از  لشکرکشی‌ها نیز شاه را همراهی کرد.

از آنجا که دین مانی آمیزه یی از باورهای کهن (مهری- زرتشتی- یهودی- و مسیحی) بود، شاپور یکم آیین او را شایسته ترین کارمایه برای پیوندهای فرهنگی میان تبارهای گوناگون ایرانی دانست و دست او را در گسترش اندیشه ها و باورهای خود باز گذاشت.

آسان گیری شاپور در گسترش دین مانی و یارمندیهای او به مانویان، و گرویدن دو تن از برادران شاه به نام‌های «مهرشاه» و «پیروز» به آئین مانی، زمینه خوبی برای پیشرفت کیش مانی را در ایران فراهم آورد. پیوند دوستانه مانی با شاپور آنچنان نیرو گرفت که مانی یکی از نامه های خود را «شاپورگان» نام داد و به شاهنشاه ارمغان کرد. با اینهمه گستره ی دامنه ی فراگفت های مانی، و گسترش دین او ناخرسندی رهبران دینهای دیگر، بویژه کیش بانان زرتشتی را فراهم آورد و سرانجام شاپور در پی فشار موبدان، مانی را از میان همراهان خود کنار گذاشت و او را از بازگفت و گسترش آیین خود باز داشت.

C:\Users\Karmina\Desktop\260px-Mani.jpg

نگاره یی از مانی با دبیره ی سریانی

یعقوبی کارنامه نویس مسلمان می نویسد که شاپور اندیشه ی کُشتن مانی را داشت.

گریگوریوس ابوالفرج ملاطی پیشوای گروه مسیحی یعقوبیه که با نام (ابن عبری Bar-Hebraeus) شناخته می شود، شاپور یکم را کشنده ی مانی می داند، ولی ما نادرستی این سخن را می دانیم.

بسیاری از کارنامه نویسان بر این باورند که بازداشت مانی از گسترش آیین خود، کوتاه آمدن در برابر موبدان زرتشتی نبود، شاپور در پاسدای از همبستگی ملی و آسایش کشور بود که چنین راه بندی را پیش پای مانی گذاشت .

ریچارد فرای ایرانشناس نامدار آمریکایی در نامه ی بسیار ارزشمندی زیر نام «میراث باستانی ایران» می نویسد:

« شاپور به آزادی‌خواهی شناخته شده و به ویژه آزاداندیشی او در دین، روشی بر خلاف روش بازماندگانش بود.»

در پی پیروزی شاپور بر والرین، شمار بزرگی از مسیحیان روم به همراه رهبران دینی خود به ایران آمدند و آزادانه به اجرای آینهای دینی خود پرداختند. خوش رفتاری شاپور یکم با پیروان دینهای دیگر بویژه با مسیحیان، سود سرشاری برای شاهنشاهی ساسانی ببار آورد، ولی گسترش روز افزون مسیحیت در ایران، موبدان زرتشتی را به هراس افکند و شاپوریکم درزیر فشار آنها برخی راهبندها در برابر مسیحیان و مانویان پدید آورد.

شاپور اگرچه همانند شاهنشاهان هخامنشی به آزادی دین باور داشت، ولی خود باورمند به آیین زرتشت بود. در گزارشی که از کارهای خود برجای گذاشت، پیروزیها و خوشکامیهای خود را یکسره در پرتو مهراهورامزدا بر شمُرد و پیش از آنکه چشم از جهان فرو بندد، زمینه ی پادشاهی پسرش اورمزد را فراهم آورد.

اندرز کردن شاپور پسر خود اورمزد را

همی بود شاپور با داد و رای     بلند اختر و تخت شاهی به پای

چوسی سال بگذشت بر سردو ماه      پراکنده شد فَرّ و اروند شاه

بفرمود تا رفت پیش اورمَزد      بدو گفت شد زرد روز فُرَزد

تو بیدار باش و جهاندار باش     اَبَر داد همواره سالار باش

نگر تا به شاهی نداری اُمید     بخوان روز و شب دفتر جمِ شید

به جزداد و نیکی مکُن در جهان        پناه کهان باش و فَرّ مهان

به دینار کم ناز و بخشنده باش      همان داد ده باش و فرخنده باش

مزن بر کم آزار بانگ بلند      چو خواهی که بختت بُوَد یارمند

همه پند من سر بسر یاد گیر     چنان هم که من دارم از اردشیر

بگفت این و رنگ رخش زرد گشت     دل مرد بُرنا پُر از درد گشت

اروند: شکوه و بزرگی

فَرَزد: نو رسیده

پس ازمرگ شاپورِیکم درسال ۲۷۰زایشی، پسرش هُرمَزد اردشیر(هُرمَزیکم) برتخت شهریاری ایران

نشست.

هُرمَزد یا اُورمَزد یکم که در سالهای پادشاهی پدرش در جنگ‌های روم و ارمنستان خوش درخشیده بود، «دلیر» نام گرفت و فرمانروایی پارت، و سپس ارمنستان به او واگذار شد.

اورمَزد وارون پدرش، در کار دین یک زرتشتی پایورز بود. در چرخه ی کوتاه پادشاهی او{کِرتیر یا کِردیر} موبد بزرگ زردشتیان، جایگاه والاتری بدست آورد، با اینهمه رفتارهُرمَزد با مانویان همراه با شکیبایی و خوشرفتاری بود، مسیحیان و پیروان دینهای دیگر نیز همچنان با آرامش و آسایش در ایران بسر می بردند. ولی شوربختانه این آرامش و بهروزگاری دیری نپایید و با روی کار آمدن بهرام یکم برادر هُرمَز یکم روزگار پیروان دینهای دیگر رو به تیرگی گذاشت. هُرمَزد پس از یکسال و دوماه پادشاهی، گرفتار یک بیماری بد خیم شد و تاج و تخت شهریاری را به برادرش بهرام سپرد.

بهرام یا وهرام یکم  چهارمین پادشاه ساسانی در سال 273 زایشی برتخت نشست و تا سال 276 زایشی بر ایرانشهر فرمان راند. فردوسی، بهرام را پسر اورمَزد دانسته، ولی بنمایه های بجا مانده بهرام را برادر اورمزد می شناسانند:

سپردن اورمزد پادشاهی را به بهرام و اندرز کردن و مردن

چو دانست کز مرگ نتوان گریخت      بسی آب خونین ز نرگس بریخت

پسر بُد مر او را یکی خویشکام       خردمند خواندیش بهرام نام

بِگُسترد فرش اندر ایوان خویش       بفرمود تا رفت بهرام پیش

بگفت کای پاک زاده پسر     به مردی و دانش بر آورده سر

بمن نا توانی نهادست روی      که رنگ رُخَم کرد همرنگ موی

خَم آورد بالای سرو سهی      گل سرخ بگرفت رنگ بهی

چو روز تو آید جهاندار باش      خردمند باش و بی آزار باش

نگر تا نپیچی سر از دادخواه        نبخشی ستمکارگان را گناه

زبان را مگردان به گِردِ دروغ      چو خواهی که تاج از تو گیرد فروغ

روانت خرد باد و دستور و شرم      سخن گفتنت خوب و آوای نرم

خداوند پیروز یار تو باد      دل زیر دستان شکار تو باد

بنه کینه و دور باش ازهوا        مبادا هوا بر تو فرمانروا

سخن چین و بی دانش و چاره گر      نباید که یابند پیشت گذر

ز نادان نیابی جز از بد تری        نگر سوی بی دانشانننگری

چنان دان که بی شرم و بسیار گوی        ندارد به نزد کسا آبروی

خِرَد را مِه و خشم را بنده دار     مشو تیز با مرد پرهیز گار

نگر تا نگردد به گرد تو آز      که آز آورد خشم و بیم و نیاز

همه بُرد باری کن و راستی      جدا کن دل از کژی و کاستی

ز راه خِرَد هیچگونه متاب      پشیمانی آرَد دِلَت را شتاب

هر آنکس که باشد خداوند گاه      میانجی خرد را کند بر دو راه

نه تیزی نه سُستی به کار اندرون      خِرَد باد جان ترا رهنمون

ز دشمن مکن دوستی خواستار       و گر چند خواند ترا شهریار

سپهبد کِجا گشت پیمان شکن      بخندد بر او نامدار انجمن

خرد گیر کارایش جان بود      نگهدار گفتار و پیمان بود

هم آرایش تاج و گنج و سپاه       نماینده ی گردش هور و ماه

مَزَن رای جُز با خردمند مَرد       ز آیین شاهان پیشین مگرد

خویشکام: خود پسند

بهی: زرد

کجا: که

ولی بهرام یکم هیچیک از این سخنان را بیاد نسپُرد و بی کمترین شایستگی بر تخت شهریاری نشست و لگام سرنوشت خود و کشور را بدست موبد کرتیر سپرد.

کِرتیر را یکی از دُژ منش ترین و پُر آسیب ترین دینکاران ایرانی در کارنامه ی ایران شناخته اند. او با هفت پادشاه ساسانی: اردشیر پاپکان- شاپور یکم- هُرمَز یکم – بهرام یکم بهرام دوم – بهرام سوم و نرسه هم روزگاربود. اگرچه یگانگی دین و دولت را اردشیر پاپکان بنیاد گذاشت، ولی کوششهای نا خُجسته و بدشگون موبد کرتیر درگسترش زرتشتیگری( آیینی که کمترین نشان از آموزه های زرتشت نداشت!) آسیب های بسیار بزرگ بر پیکر ایران و فرهنگ ایران زد. خود اشو زرتشت ورجاوند پیشاپیش گفته بود:

9/31

ای مزدا اهورا،

تو به آدمی آزادی گزینش راه داده یی

تا راهبر راستین خویش را برگزیند

و از راهبر دروغین سر بتابد.

10/31

مردمان می باید،

راهبری راستین برای خویش بر گزینند

که درست کردار باشد

و اندیشه ی نیک را بیفزاید.

هرگز راهبری فریبکار ،

با وانمود به راستی و پاکی ،

نمی تواند آورنده ی پیام تو باشد!.

11/31

ای مزدا

هنگامی که در آغاز ،

با اندیشه ی خویش،

برای ما تن و خرد و نیروی دریافت آفریدی

و به تن ما جان دمیدی،

و به ما،

توانایی گفتار و کردار بخشیدی ،

خواستی که ما باور خویش را

بدلخواه برگزینیم.

ولی کرتیرِ گوشی برای دهان خوشبوی زرتشت نبود، او از آموزگاران کژ اندیشی بود که زرتشت همه ی دانش و توانش خود را در ستیز با آنان بکار گرفته بود:

3/32

ای کژ اندیشان،

همه ی شما و همه ی آنهایی که

با خیره سری شما را می ستایند،

دارای سرشتی زشت و نا درست و خود ستا

هستید،

و این کردار فریبکارانه است

که شما را در هفت کشور، به بدی

زبانزد کرده است.

4/32

بدینسان شما،

اندیشه ی مردم را

چنان پریشان و آشفته کرده اید،

که بدترین کارها را انجام می دهند،

به دوستی با کژ اندیشان رو می کنند،

از اندیشه ی نیک دوری می جویند،

و از خرد خداوندی و راستی و پاکی می گریزند.

5/32

ای کژاندیشان

بدینسان شما،

با کردار بد اندیشانه

و با اندیشه و گفتار و کردار زشت

و نوید سروری به دروندان( ناراستکاران)

مردم را فریب دادید

و آنها را از زندگی خوب و جاودانه باز داشتید.

9/32

آموزگار بد

گفته های دینی را بر می گرداند و پریشان

می کند.

و با آموزشهای خود،

زندگی خردمندانه را تباه می سازد.

و بدینسان،

مردم را از داشتن سرمایه ی گرانبهای

راستی و اندیشه ی نیک باز می دارد.

کرتیر با روی کارآمدن بهرام یکم تا هنگام پادشاهی نرسه به آنچنان پایگاهی از توانمندی رسید که دینکاران شیعه در روزگار صفویان رسیدند!. چیرگی این موبد دیو خوی زرتشتی را در کارهای کشورداری، می توان با دستِ درازِ دینکارانِ مسلمان در سیاه کردن روزگار مردم ایران در چرخه ها اسلامی برابر شمرد!. سُستی و بی مایگی بهرام یکم از یک سو، و زشتکاریهای « موبد کرتیر» از سوی دیگر، زمینه ی کشته شدن «مانی» و آزار پیروان دینهای دیگر را در کران تا کران ایرانشهر پدید آورد. در چرخه ی کوتاه پادشاهی بهرام یکم، کار کشورداری آنچنان رو به سُستی و آشفتگی گذاشت که رومیان بارها به تیسفون یورش آوردند و بخش های ارزشمندی از ارمنستان را دو باره از ایران جدا کردند. بهرام دوم کرتیر را: « بخت روان وَرهران اورمَزد موبد.» و «هَمشهر مُغ بَد و داور» (موبد و داور همه ی شهرها) نام داد و سرنوشت مردم ایران را به دست او سپرد، درست همانگونه که در روزگار صفوی، شاه تهماسب صفوی سرنوشت کشور و مردم ایران را بدست دینکاربدسرشتی بنام محقق کرکی (که ازجبل عامل به ایران آمده بود) سپرد و دست او را در کردارهای اهریمنی باز گذاشت تا آیین واپس گرای شیعه را در ایران نهادینه کند.

پادشاهان پس از او بهرام دوم ( بگفته ی فردوسی: بهرام بهرام) و بهرام سوم( بگفته ی فردوسی: بهرام بهرامیان) نیز بازیچه یی بیش در دست موبد کرتیر نبودند و هیچک کاری از پیش نبردند تا سرانجام تخت پادشاهی را به نرسی سپردند:

چو نرسی نشست از برِ تخت عاج      به سر بر نهاد آن دل افروز تاج

همه مِهتران با نثار آمدند      ز درد پدر سوگوار آمدند

بر ایشان سپهدار کرد آفرین      که ای مهربانان با داد و دین

بدانید کز کردگار جهان      چنین رفت کار آشکار و نهان

که ما را ز گیتی خرد داد و شرم      جوانمردی و رای و آوای نرم

هم از ایمنی شادمانی بُوَد       گر از اخترت بی زیانی بُوَد

خردمندمرد ار ترا دوست گشت       چنان دان که با تو به یک پوست گشت

تو کردار خوب از توانا شناس       خرد نیز نزدیک دانا شناس

دلیری ز هُشیار بودن بُوَد      دلاور سزای ستودن بُوَد

همان کس که بگریزد از کار کرد       از او دور شد نام و ننگ و نبرد

نَرسی یا نَرسه جانشین بهرام سوم کوشید تا رومی ها را از دست اندازی بر سرزمین های ایرانی باز دارد ولی نه تنها پیروزکام نشد، ونکه همسر و فرزندان او نیز به اسارت سپاهیان روم در آمدند، نرسه ناگزیر شد که برای باز گرداندن همسرو فرزندان خود بخش های ارزشمندی ازایران، وهمه ی ارمنستان را به روم واگذارد. کارنامک اردشیر پاپکان در روزگار او گرد آوری شد.

یک سال پس از این شکست بزرگ، نَرسه در زیر فشار اندوه، چشم از جهان فرو بست و پسرش هُرمَزد دوم بر جای او نشست.

همی زیست نُه سال با رای و پند       جهان را سخن گفتنش سودمند

هرمَز دوم هم مانند پدرش اسیر چنگال بد خیم موبدان و مغان زرتشتی بود، سر انجام پیش از آنکه بتواند کمترین کاری برای بهروزگاری مردم خود انجام دهد بهنگام شکار کشته شد.

نخستین شکوفه های بزرگی ( 309- 379)

پس از درگذشت هرمَز دوم، کشور دچارآشوبهای بسیارگردید، تازیان دست به تاراج گری و چپاول دارش و دسترنج مردم ایران گشودند و در پی یورش به شهرها و روستاهای مرزی، زنان و دختران ایرانی را ربودند و از هیچگونه پستی و فرومایگی خود دار نکردند. در چنین هنگامه ی بد شگونی، بزرگان ایران نخست زاده ی هُرمَز دوم را کُشتند، دومین پسر او را کور کردند و سومین پسرش را به زندان افکندند( که سپس تر به سرزمین روم پناهنده شد) و تخت شهریاری ایران را برای شاپور دوم آماده ساختند.

شاپور دوم هنگامی که هنوز در زهدان یکی از همسران هُرمَز دوم بود، پادشاه ایران نامیده شد. تاج پادشاهی را بر شکم مادرش گذاشتند:

زادنِ شاپور اورمَزد چهل روز پس از مرگِ پدر و تاجور شدنش

به چندین زمان تخت بیکار بود     سر مِهتران پُر ز تیمار بود

نگه کرد مُوبَد شبستان شاه     یکی لاله رُخ دید تابان چو ماه

سر مُژه چون خنجر کابلی     دو زلفش چو پیچان خط بابلی

مُسلسل یک اندر دگر بافته     گره بَر زده سرش بر تافته

پریچهره را بچه بود در نهان     ازآن خوبرُخ شادمان شدجهان

بیاورد موبد ورا شادمان     نشاندش بر افرازِ تختِ کیان

به سر بَرش تاجی بیاویختند     بر آن تاج، زرّ و دِرَم ریختند

بسی بر نیامد کز آن خوبچهر     یَکی کودک آمد چو تابنده مهر

سراینده ی دهگان مُوبَد نژاد      از این داستانم چین داد یاد

که موبد ورا نام شاپور کرد      بدان شادمانی یکی سور کرد

تو گفتی همه فَرَّه ایزدی است      بَرو سایه ی رایت بخردی است

چهل روزه شد رود و می خواستند      یکی تخت شاهی بیاراستند

برفتند گُردان زَرین کَمَر      بیاویختند از برش تاجِ زَر

چو آن خُرد را سیر دادند شیر      نوشتندش اندر میان حریر

چنین تا بر آمد برین چند سال     بر افراخت آن کودک خُردیال

نشسته شبی شاه در تیسفون     خِرَدمَند موبَد به پیش اندرون

بدانگه که خورشید بر گشت زرد      پدید آمد آن چادر لاژورد

خروش آمد از راه اروند رود      به موبد چنین گفت هست این درود

کنون مرد بازاری و چاره جوی      ز کلبه سوی خانه دارند روی

چو بر دگله یک بر دگر بگذرند     چنان تنگ پل را به پی بسپَرند

چنین گفت شاپور با موبدان       که ای راهبر نامور بخردان

یکی پول دیگر باید زدن       شدن را یکی، یک به باز آمدن

بدان تا چنین زیر دستان ما       گر از لشگری، دَر پرستان ما

برفتن نباشند از این سان برنج      دِرَم داد باید فراوان ز گنج

همه موبدان شاد گشتند سخت       که سبز آمداین نارسیده درخت

یکی پُل بفرمود موبد دگر       به فرمان آن کودک تاجور

سور: جشن

رایت: درفش

رود: گونه یی ساز

نوشتندش: پیچیدندش

برافراخت: بالا کشید، بزرگ شد

بسپَرَند: بپیمایند

پول: پل

دَر پرستان: کارگزاران دربار

این گزارشِ فردوسی را کارنامه نویسان نیز آورده و نوشته اند که شاپور دوم در سالهای کودکی آنچنان خردمندانه رفتار می کرد که مایه ی شگفتی و (گاه رشک بزرگان) را فراهم می آوَرد. شامگاهی در تیسفون جویای انگیزه هیاهویی شد که از پُل بر می خاست، گفتند این سدا از انبوه مردمی است که می خواهند از پل رودخانه ی دگله بگذرند، شاپور گفت پل دیگری بسازید که آیندگان و روندگان هر یک از سویی روند و هزینه ی ساخت آن را از خزانه ی شاهی بپردازید.

شاپور دوم هنگامی که به شانزده سالگی رسید (سال 325 زایشی) پا بمیدان کازار با تازیان گذاشت، تبارهای آشوبگر را یکی پس از دیگری در هم شکست، از شاخاب پارس گذشت و به کرانه های بحرین و قطر رسید، تیره های تمیم، و بکربن وائل، و عبدالقیس را گوشمالی داد و آرامش و آسودگی را به مرزهای شاهنشاهی باز گرداند.  در بیست و شش سالگی با سپاهی نه چندان بزرگ ولی بسیار سامان یافته و کار آمد به سرکوبی گروهی از تازیان دیگر بنام ( غساییان)(4) رفت که به رهبری یکی از بزرگان خود بنام طائر به شهرهای ایران یورش می بردند و دارش و دسترنج و  زنان و دختران ایرانی را می ربودند.

http://www.sarve-azade.com/images/Tarikh/sasanian/G.jpg

نگاره ی زیبایی از شاپور دوم

یکی از دختران ربوده شده عمه ی خود شاپور دوم بود. فردوسی بزرگ این رُخداد تاریخی را چنین گزارش کرده است:

ز غساییان  طائر شیر دل       که دادی فلک را به شمشیردل

سپاهی ز رومی  و از پارسی      ز بحرین و از کُرد و ازکادسی (5)

بیامد به پیرامُن تیسفون      سپاهی ز انداز ِ  دانش   فزون

بتاراج داد آن همه بوم و بَر       کرا بود با بیم او پای و پَر

طائر در یکی از همین یورش ها عمه ی شاپور  را می رباید و با او می آمیزد و از این تن آمیزی دختری بنام مالکه زاده می شود:

ز طائر یکی دختش آمد چو ماه      که گفتی نَرسیست با تاج و گاه

پدر مالکه نام کردش چو دید     که دُختش همی مملکت را سزید

چوشاپور را سال شد بیست و شَش      دلاورکیی گشت خورشید فش

به دشت آمد و لشکرش را بدید      ده و دو هزار از یلان بر گزید

اَ با هر یکی باد پایی هَیون     به پیش اندرون مرد سد رهنمون

هَیون بر نشستند واسبان به دست      ببُردند گُردان خسرو پرست

اُ زان پس خود و ویژگان بر نشست      میان کیی تاختن را ببست

برفت  از پسِ  شاهِ  غساییان     سر افراز طائر هژبر ژیان

فراوان کس از لشکر او بکُشت      چوطائر چنان دید بنمود پُشت

بر آمد خروشیدن دار و گیر       و ز ایشان گرفتند چندی اسیر

کلاتی شدند آن سپه در یَمَن     خروش آمد از کودک و مرد و زن

بیاورد شاپور چندان سپاه      که بر مور و بر پشه بر بست راه

و را با سپاهش به دژ دَر بیافت       در جنگ و راه گریزش بتافت

خورشیدفش: بزیبایی خورشید

هیون: اسب، شتر

هژبر ژیان: شیر نیرومند

بنمود پشت: گریخت

در این گیر و دار مالکه دختر طائر که دختر عمه ی شاپور نیز بود از بالای برج، شاه جوان را می بیند و به او دل می بازد:

بشد خواب و آرام از آن خوبچهر     بَرِ دایه   شد با دلی  پُر ز مهر

بدو گفت کاین شاه خورشید فش      که ایدر بیامد چنین کینه کش

بزرگست و خونِ نهان من است      جهان خوانمش کو جهان منست

پیامی ز من سوی شاپور بَر      به رَزم آمدست، از منش سُور بر

بگویش که با تو ز یک گوهرم      هم از تخم نرسی گُند آورم

مرا گر بخواهی کلات آن تُست       چو ایوان بیابی نگار آن تُست

سور: میهمانی

گندآور: پهلوان

بدین شیوه مالکه دروازه ی کلات را به روی شاپور می گشاید و پدرِ بَد سرشت خود را گرفتار بند شاپور می کند:

چنین گفت شاپور، بد نام را      که از پرده چون دُخت بهرام را

بیاری و رسوا کنی دوده را      بر انگیزی این کین آسوده را

به دُژخیم فرمود تا گردنش      زند پس به آتش بسوزد تنش

سر طائر از ننگ درخون کشید      پس آنگاه ازآنجای بیرون کشید

هرآن کس کِجا یافتی از عرب     نماندی که هرگز گشادی دو لب

ز دو دست او دور کردی دو کِفت       جهان مانده از کار او در شگفت

عَرابی ذوالاکتاف کردش لقب        چو از مهره بگشاد کِفت عَرَب

کِجا: که

کِفت: شانه

ذوالاکتاف برابر «هویه سُنبا» (شانه سوراخ‌کن) و «شانگ آهَنج» در زبان پارسی میانه است.

شاپور دوم برای اینکه کرانه های شاخاب پارس را از تاخت و تاز بیابانگردان دور بدارد تا بازرگانان بتوانند بی هراس از دزدان بیابانی به رفت و آمد بپردازند، آن دسته از تازیان یورشگر را که تن به کار و آیین های شهریگری نمی دادند، و با دزدی و چپاول روزگار می گذراندند، به بخشهای میانی عربستان راند، و سرزمینهای پیرامون شاخاب پارس را یکسره از دسترس آنان دور نگهداشت، ولی برخی دیگر از تبارهای عرب را که دست به تازش و دزدی نمی زدند و می خواستند به آرامی در سرزمینهای ایرانی زندگی کنند، به شهرهای گوناگون ایران برد و توان زیستن و کارکردن و پیشرفت شان بخشید. در این جا بجایی تبار تَغْلِب را که از تبارهای بزرگ و نامدار عربِ عدنانی است. در دارین (بندری در بحرین) جا داد. تیره ی عبدالقس را به کرمان بُرد. این تیره ی عرب که در حجاز می زیستند پیش از شاپور دوم دردسرهای بزرگی برای شاهنشاهان ساسانی پدید می آوردند، شاپور دوم آنها را به سختی سرکوبید و بخش بزرگی از بازماندگانشان را همراه با تیره ی دیگری از عرب بنام بکربن وائل در کرمان جا داد.

بنی تَمیم از خاندان تمیم ابن مُر، یکی دیگر از تبارهای عرب بود که بیشتر در عربستان و سرزمینهای پیرامون آن می زیستند و پیش از اسلام، همواره دوست و هم پیمان ایرانیان بودند. شاپور دوم شمار بزرگی از آنها را در میانرودان و خوزستان و حِجر خانه داد. تیره هایی از این مردم، امروزه در کشورهای: مالزی- چین- آلمان- فرانسه- سوئد- برخی از سرزمینهای عربی- ایران – و روسیه دیده می شوند. تمیمی های عرب در میدان جنگ دستی بسیار چیره داشتند و تمیمی های پارسی( ایرانی) در کار هنرهای نمایشی و تئاتر از پیشروان هنر بودند. شمار بزرگی از این مردم در سرزمین عربستان در جایی بنام «حِجر» بسر می برند که بر سر راه کاروان های بازرگانی مدینه و شام جا گرفته است. نوشته اند که « حِجر» همان شهری است که مردمی بنام «ثمود» در آنجا می زیستند.

یکی دیگر از تیره های بزرگ عرب « بنی‌حَنْظَله» از دودمان حَنْظَلة بن مالک بن زید مناة بن تمیمی بودند که شاپور دوم آنها را در در نزدیکی اهواز ماندگار کرد.

***

شاپور، پس از سرو سامان بخشیدن به کار عرب و باز گرداندن آسایش و رامش به مردم ایران به گرفتاریهای میان ایران و روم برسرارمنستان، و سر افکندگیهای برآمده ازشکست نیای بزرگش «نَرسه» ازگالریوس والریوس ماکسیمیانوس Galerius Valerius Maximianامپراتور روم، و پیمان نامه ی ننگین نصیبین که میان ایران و روم بسته شده بود پرداخت، و کوشید تا آن لکه ننگ را از چهره ی مردم ایران بشوید. ولی پیش از آن می بایست مرزهای ایران را از تاخت و تازکوشانیان که می توانستند او را در نبرد با رومیان ناکام بگذارند آسوده نگهدارد. کوشانیان چندین سده بر بخش های فراخی از آسیای میانه و شمال هند فرمان راندند. و بارها دردسرهای بزرگ برای دولت اشکانی و سپس برای دولت ساسانی پدید آوردند، شاپور این بار نیز در پرتو دلیری و کاردانی کامروا شد و سرزمین کوشانیان را بخشی از فرمانرو خود کرد. و سپس در سال 359 به هماوردی با رومیان برخاست.

***

فردوسی می گوید که شاپور برای شناخت توش توان ارتش روم، در جامه ی بازرگانان به روم رفت ولی گرفتار بند و زندان شد:

چو آباد شد زو همه مرز و بوم      چنان آرزو کرد کاید به روم

ببیند که قیصر سزاوار هست     ابا لشکر و گنج و نیروی دست

شتر خواست پرمایه دَه کاروان     به هر کاروان بَر یکی ساروان

ز دینار و ز گوهران بار کرد     از آن سی شُتُر بار دینار کرد

بیامد پر اندیشه ز آباد بوم همی     رفت هم زین نشان تا به روم

بدین شیوه به درگاه امپراتور روم راه می یابد، ولی یک شاهزاده ی پشت به میهن کرده ی ایرانی بنام هرمزد که به روم گریخته و امیدوار بود که بتواند بیارمندی امپراتوروسپاهیان آهن پوش او بر تخت شهریاری ایران بنشیند، شاپور را می شناسد و پرده از راز او بر می دارد:

به قیصر چنین گفت کای سرفراز      یکی نو سخن بشنو از من به راز

که این نامور مرد بازارگان      که دیبا فروشد به دینارگان

شهنشاه شاپور گویم که هست     به گفتار و دیدار و فَرّ و نشست

چو بشنید قیصر سخن خیره شد    همی چشمش از روی او تیره شد

پس از آشکار شدن راز، شاپور را در پوست خری می پیچند، و در سیاهچالی در خانه ی یکی از زنان امپراتور جا می دهند:

یکی خانه‌یی بود تاریک و تنگ     ببردند بدبخت را بی‌ درنگ

بدان جای تنگ اندر انداختند     در خانه را قفل بر ساختند

کلیدش به کدبانوی خانه داد     تنش را بدان چرم بیگانه داد

به زن گفت چندان دهش نان و آب      که از تن نگیرد روانش شتاب

اگر زنده مانَد به یک چندگاه      بداند مگر ارج تخت و کلاه

همان تخت قیصر نیایدش یاد       کسی را کِجا نیست قیصر نژاد

زن قیصر آن خانه را در ببست     به ایوان دگر جای بودش نشست

یکی ماه‌ رُخ بود گنجور اوی      گزیده به هر کار دستور اوی

کز ایرانیا ن داشتی او نژاد      پدر بَر پدر بَر همی داشت یاد

کلیدِ درِ خانه او را سپُرد      به چرم اندرون بسته شاپور گُرد

همسر امپراتور، کنیزک ایرانی تبار خود را به پاسداری از شاپور بر می گمارد تا خوراک و نوشاک روزانه ی او را فراهم آورد.

امپراتور روم که شهریار ایران را در بند خود می بیند:

همان روز ازان مرز لشکر براند     ورا بسته در پوست آنجا بماند

یکی از فرماندهان سپاه یولیانوسهمان هُرمَزد شاهزاده ی بدسرنوشت ایرانی بود. ارشک سوم پادشاه ارمنستان نیزدراین لشکرکشی به امپراتورروم پیوست. این نیروی سه گانه رو بسوی تیسفون نهادند و بی هراس از هماورد پیچیده در پوست خر که در سیاهچال امپراتور، روزهای سیاهی را به سیاهی شب می رساند، هر چه را بر سر راه دیدند با دُژ منشی از میان برداشتند، و مردم بیگناه ِ روستا نشین را همراه با گله ها و رمه هاشان کُشتند و آبادیها را به آتش کشیدند:

چو قیصر به نزدیک ایران رسید      سپه یک به یک تیغ کین برکشید

از ایران همی برد رومی اسیر      نبود آن یلان را کسی دستگیر

به ایران زن و مرد و کودک نماند      همان چیز بسیار و اندک نماند

نبود آگهی در میانِ سپاه        نه مُرده نه زنده ز شاپور شاه

گریزان همه شهر ایران ز روم       ز مردم تُهی شدهمه مرز و بوم

از ایران بی‌اندازه ترسا شدند       همه مرز پیش سکوبا شدند

کنیزک ایرانی تبار که به پاسداری شاپور بر گمارده شده بود به شاپور دل می بازد و بیاری او کمر می بندد:

کنیزک نبودی ز شاپور شاد     از آن کِش ز ایرانیان بُد نژاد

شب و روز زان چرم گریان بُدی      دل او ز شاپور بریان بدی

بدو گفت روزی که ای خوب روی       چه مردی مترس ایچ با من بگوی

که در چرم خر نازک اندام تو       همی بگسلد خواب و آرام تو

چو سروی بُدی بر سرش گِرد ماه      همان ماه در زیر مُشک سیاه

کنون چنبری گشت بالای سَرو     تن پیل وارت به کردار غَرو

دل من همی بر تو بریان شود      دو چشمم شب و روز گریان شود

بدین سختی اندر چه جویی همی      چرا راز با من نگویی همی

بدو گفت شاپور کای خوبچهر      گرت هیچ بر من بجُنبید مهر

به سوگند پیمانت خواهم یَکی      کزان نگذری جاودان اندکی

نگویی به بد خواه رازِ مرا       کنی یاد درد و گداز مرا

بگویم ترا آنچ در خواستی      به گفتار پیدا کنم راستی

کنیزک به دادار سوگند خورد       به زُنّارِ شَماسِ رهبان گُرد

کِش: که او را

غرو: نی

زُنّار کمربند ویژه ای است که کیش بانان مسیحی بویژه در کلیسای کاتولیک و دیگر کلیساهای ارتدکس بر کمر می بندند، و شماس هم نام یک گروه از کیش بانان مسیحی است، سوگند خوردن این بانوی ایرانی تبار به زنار و شماس نشان دهنده ی مسیحی بودن اواست.

به جان مسیحا و سوکِ صلیب      به دارای ایران و مهر و نهیب

که راز تو با کس نگویم ز بُن      نجویم همی برتری زین سَخُن

همه راز شاپور با او بگفت       بماندآن سخن نیک و َد در نهفت

بدو گفت اکنون چو فرمان کنی      بدین راز من دل گروگان کنی

سر از بانوان بر تر آید ترا      جهان زیر پای اندر آید ترا

به هنگام نان شیرگرم آوری      بدان شیر این چرم نرم آوری

به شیر اندر آغاری این چرم خر      که این چرم گردد به گیتی سمر

آغاری: خیس کنی

نازنین بانوی ایرانی هر روز یک پیاله ای شیر گرم با خود می برد و با آن پوست خشکیده ی خر را می خیساند وپس از دو هفته چرم آنچنان نرم می شود که شاپور می تواند خود را از بند آن برهاند:

چو شاپورزان پوست آمد برون     همه دل پرازدرد و تن پر زخون

چنین گفت پس با کنیزک به راز     که ای پاک بینادل و نیک ‌ساز

یکی چاره باید کنون ساختن     ز هر گونه اندیشه انداختن

که ما را گذر باشد از شهر روم     مباد آفرین بر چنین مرز و بوم

کنیزک بدو گفت فردا پگاه      شوند این بزرگان سوی جشنگاه

یکی جشن باشد به روم اندرون      که مرد و زن و کودک آید برون

چو کدبانو از شهر بیرون شود      بدان جشن خرم به هامون شود

شود جای خالی و من چاره‌ یی      بسازم نترسم ز پتیاره یی

دو اسپ و دو کوپال و تیر و کمان      به پیش تو آرَم به روشن روان

چو بشنید شاپور کرد آفرین      بر آن پُر هُنر دختر پیش بین

کوپال: گرز

بدینگونه شاپور به همراه آن نازنین بانوی ایرانی تبار از روم رو به سوی ایران اسب می تازد:

سوی شهر ایران نهادند روی     دو خرم نهان شاد و آرامجوی

شب و روز یکسر همی تاختند      به خواب و به خوردن نپرداختند

شباهنگام به یک روستای بسیار آباد و خرم می رسند، مرد پالیزبان بی آنکه شاهنشاه خود را بشناسد، او و همراهش را بگرمی در خانه ی خود پذیره می شود، پس از خوردن شام و نوشیدن جامی از می ناب:

به پالیزبان گفت کای پاک دین      چه آگاهیَستت ز ایران زمین؟

چنین داد پاسخ که:ای کی منش       ز تو دور بادا بد بد کُنش

به بدخواه تو باد چندان زیان      که از قیصر آمد به ایرانیان

از ایران پراگنده شد هر که بود       نماند اندران بوم کِشت و درود

ز بس غارت و کشتن مرد و زن       پراگنده گَشت آن بزرگ انجمن

و زیشان بسی نیز ترسا شدند        به زنار پیش سکوبا شدند

سکوبا: رهبر مسیحی

شاپور مُهر خود را بر گل نرم می زند و از پالیزبان می خواهد که آن گِل مُهر شده را به نزد موبد موبدان ببرد.

سپیده دمان مرد با مُهر شاه      بر موبدان موبد آمد

بدینگونه ایرانیان از باز گشت شاه آگاه می شوند.

امپراتور پس ازکُشتن و سوختن و بُردن، و مردم ایران را در خون و خاکستر رها کردن، سپاهیان خونریز خود را مانند گله ی بی شبان رها می کند و دست آنها را در انجام هرگونه زشتکاری و پتیارگی در ایران باز می گذارد.

شاپور که نیروی خود را باز یافته است، همه ی توش و توان خود را برای کین ستاندن و گوشمالی دادن امپراتور روم بکار می بندد:

فرستاد شاپور کار آگهان       سوی تیسفون کار دیده مِهان

بدان تا ز قیصر دهند آگهی    بدین بُرز درگاه با فَرَّهی

برفتند کار آگهان ناگهان     نهفته بجُستند کار جهان

چو دیدند هر گونه باز آمدند       بَرِ شاه گردن فراز آمدند

که قیصر زمی خوردن و از شکار       همی هیچ نندیشد از روزگار

سپاهش پراکنده بر هر سویی        به تاراج کردن به هر پهلویی

نه روز دیده ور نه شب پاسبان     سپاهست همچون رَمِه بی شبان

نبیند همی دشمن از هیچ سوی    پسندش بود زیستن بآرزوی

چو بشنیدشاپور از آن شاد گشت     همه رنجها پیش او باد گشت

گزین کرد از ایرانیان سه هزار     زره دار و بر گستوانوار سوار

شب تیره جوشن به بَر در کشید     سپه را سوی تیسفون بر کشید

به تیره شبان تیز بشتافتی      چو روشن شدی روی بر تافتی

همی راندی در بیابان و کوه     بدان راه بیراه خود با گروه

فزون از دو فرسنگ پیش سپاه     همی دیده بان بود بیراه و راه

به لشکرگه آمد گذشته سه پاس     ز قیصرنبودش به دل در هراس

پُر از خیمه آن دشت و خرگاه بود     از آن تاختن خود کی آگاه بود

چو گیتی چنان دید شاپور گُرد    عنان کیی بارگی را سپُرد

سپه را به لشکرگه اندر کشید بزد       دست و گُرز گران بر کشید

به اَبر اندر آمد دَم کرّنای     چرنگیدن گُرز و هندی درای

دها ده بر آمد ز هر پهلویی       چکاچک برخاست از هر سویی

تو گفتی مگر آسمان بترَکد      ز خورشید خون بر هوا برچکد

درفشیدنِ کاویانی درفش      شب تیره و تیغ های بنفش

تو گفتی هوا تیغ بارد همی     جهان یکسره میغ بارد همی

ز گَردِ سپه چرخ شد نا پدید     ستاره همی دامن اندر کشید

سرا پرده ی قیصر بی هُنر     همی کرد شاپور زیر و زبر

سر انجام قیصر گرفتار شد      و زو اختر نیک بیزار شد

چرنگیدن: برخورد دو چیز

میغ: ابر

لشکر کشیدن شاپور به روم و رزم او با یانس « یولیانوس»

از ایران همی راند تا مرز روم     هر آنکس که بود اندر آن مرز و بوم

بکشتند و خانش همی سوختند      جهانی ز آتش بر افروختند

چو آگاهی آمد ز ایران به روم      که ویران شد آن مرز آباد بوم

گرفتار شد قیصر نامدار      شب تیره اندر صفِ کارزار

سراسر همه روم گریان شدند     وز آواز شاپور بریان شدند

همی گفت هر کس که این بَد که کرد     مگر قیصر نا جوانمرد مرد

ز قیصر یَکی کِه برادَرش بود      پدر مرده و زنده مادرش بود

جوانی کجا «یانِسش» بود نام     جهانجوی و بخشنده و شادکام

شدند انجمن لشکری بر درش     دِرَم داد پرخاشخر مادرش

بدو گفت کین برادر بخواه     نبینی که آمدند ز ایران سپاه

چو بشنید یانس بجوشید و گفت     که کین برادر نشاید نهفت

بزد کوس و آوَرد بیرون صلیب     صلیبی بزرگ و سپاهی مهیب

سپه را چو روی اندر آمد به روی      بی آرام شد مردم جنگجوی

رَدِه بر کشیدند و برخاست غو      بیامد دَمان یانسِ پیشرو

بر آمد یکی ابر و گردی سیاه       کزان تیرگی دیده گم کرده راه

سپه را به یَک روی بر کوه بود      دگر آب از آنسو انبوه بود

بر آمد خروشیدن دار و گیر      همان آتش خنجر و گُرز و تیر

ز گَرد سواران هوا شد بنفش      درخشان سِنان و درفشان درفش

بِبَستند گُردان رومی میان        برآن جنگ یکسر چو شیر ژیان

زمین آهنین شد هوا لاژورد       به ابر آمد سر تیره گرد

تو گفتی هوا ابر دارد همی      وزان ابر الماس بارَد همی

همان لشکر شاه ایرانیان     ببستند خون ریختن را میان

برینگونه تا گشت خورشید زرد       ز هر سو همی گشت باد نبرد

بکُشتند چندان که روی زمین     شد از جوشن کشتگان آهنین

چو از قلب شاپور لشکر براند      چپ و راستش ویژگان را بخواند

چو با مهتران گرم کرد اسپ شاه      زمین گشت جُنبان و پیچان سپاه

بدانست یانس که پایاب شاه         ندارد، گریزان بشد با سپاه

پس اندر همی تاخت شاپور گرد       به گَرد از هوا روشنایی ببُرد

به هامون سپاه و چلیپا نماند        به دژها صلیب و سکوبا نماند

به هرجای چندان غنیمت گرفت      که لشکر همی ماند اندرشگفت

ببخشید یکسر همه بَر سپاه       جز از گنج قیصر نبد بهرشاه

غو: بانگ و هیاهو

پایاب: پایداری

در پی این شکست، بزرگان روم یکی از سرداران دلیر و کاردان روم را به فرمانروایی بر می گزینند و بر تخت امپراتوری می نشانند. بزانوش که مردی کارآزموده و سرد و گرم چشیده ی روزگار بود می دانست که او را تاب پایداری در برابر سپاهیان ایران به فرماندهی شاپور دوم نیست، از این رو:

یکی نامه بِنبِشت پُر آفرین       ز دادار بر شهریار زمین

که جاوید تاج تو تابنده باد      همه مهتران پیش تو بنده باد

تو دانی که تاراج و خون ریختن       چه با بیگنَه مردم آویختن

مهان سرافراز دارند شوم     چه با شهر ایران چه با شهر روم

گر این کین ایرج بُدَست از نُخُست     منوچهرکرد آن به مردی دُرُست ( 6)

تن سَلم از آن کین کنون خاک شد     هم از تور روی زمین پاک شد

وگر کین داراست و اسکندری    کهن شد به روم اندرون داوری

مر او را دو دستور بد کشته بود     و دیگر کزو بخت بر گشته بود

ورین کین به قیصر فزاید همی      به زندان تو بند ساید همی

نباید که ویران شود بوم و روم       که چون روم هرگز نبوده است بوم

وگر غارت و کشتنت بود رای      همه روم گشتند بی دست و پای

زن و کودکانشان اسیر تو اند       وگر خسته از دم تیغ و تیز تو اند

گه آمد که کمتر کنی کین و خشم       که هرگز نیاید به هم دین و خشم

فدای تو بادا همه خواسته     کزین کین همی جان شود کاسته

تو دل خوش کن و شهر چندین مسوز       نباید که روز اندر آید به روز

داوری: دشمنی، تنش

دستور: وزیر

خسته : زخمی

گه: زمان

خواسته: دارایی

شاپور با خواندن این نامه:

ببخشود و دیده پُر از آب کرد بروهای جنگی پُر از تاب کرد

بروها: ابروها

و سپس می گوید:

تو گر بخردی خیز و پیش من آی     خود و فیلسوفان پاکیزه رای

چو زنهار دادم نسازیم جنگ      جهان نیست بر مرد هُشیار تنگ

بزانوش همراه با بزرگان روم و گوهر های فراوان به درگاه شاپور می رود

چو دینار پیشش فرو ریختند     بگسترده زر بر گهر بیختند

ببخشود شاپور و بنواختشان      به خوبی بر اندازه بنشاختشان

بزانوش را گفت کز شهر روم     بیامد بسی مرد بیداد و شوم

به ایران زمین آنکه بُد شارسان       کنون یکسر همه خارسان

به جای خواهم آن را که ویران شدست       کنام پلنگان و شیران شده ست

بزانوش گفتش چه خواهی بگوی      چو زنهار دادی مبرتاب روی

چنین داد پاسخ گرانمایه شاه      که خواهی که یکسر ببخشم گناه

ز دینار رومی به سالی سه بار     همی باژ باید دو ره سد هزار

دگر آنکه باشد نصیبین مرا     چو خواهی که کوته شود کین مرا

بزانوش گفتش که ایران تراست     نصیبین و دشت دلیران تراست

پذیرفتم این مایه در باژ و ساو     که با خشم و کینت نداریم تاو

نبشتند عهدی ز شاپور شاه      کزان پس نراند ز ایران سپاه

همی رفت شادان به استخر پارس      که استخر بد بر زمین تاج پارس

بیختند: غربال کردند

بنشاختشان: نشانیدشان

شارسان:آباد

بدینگونه نصیبین دو باره به دامن ایران بازگشت. برابر این پیمان: روم برای سالیان دراز از لشکر کشی به ایران باز داشته می شد. بخشی از سر زمینهای کافکاز مانند ایبری ( گرجستان) و آلبانی از چنگ امپراتوری روم بدر آمد و به ایران واگذار شد. امپراتوری روم از پشتیبانی ارشک سوم دست بر داشت. بدین گونه شاپور دوم کینه ی نیای خود ( نَرسه) را از رومیان گرفت:

ز شاپور از اینگونه شد روزگار       که در باغ با گل ندیدند خار

ز داد و ز رای و ز فرهنگ اوی      ز بس بخشش و کوشش و جنگ اوی

مر او را به هر بوم دشمن نماند      بدی را به گیتی نشیمن نماند

چو نومید گشت او ز چرخ بلند       که شد سالیانش به هفتاد و اند

بفرمود تا پیش او شد دبیر     ابا موبدان و با اردشیر

جوانی که کهتر برادرش بود     به داد و خر بر سر افسرش بود

پسر بُد یکی خُرد شاپور نام     همان نا رسیده ز اختر به کام

چنین گفت پس شاه با اردشیر     به پیش بزرگان و پیش دبیر

که گر بامن از داد پیمان کنی     زبان را ز پیمان گروگان کنی

به فرزند من چون به مردی رسد     که بادِ بزرگی برو بر وزد

سپاری بر او گنج و تخت و کلاه       تو دستور باشی ورا نیکخواه

من این تاج شاهی سپارم به تو    همان گنج و لشکر گذارم به تو

پذیرفت از و این سخن اردشیر      به پیش بزرگان بُرنا و پیر

شاپور دوم در سال 379 در سن هفتاد سالگی چشم از جهان فرو بست و تخت شهریاری ایران را برای برادر نا تنی خود اردشیر دوم برجای گذاشت:

چوبنشست بر گاه، شاه اردشیر     بیاراست آن تختِ شاپور پیر

کمر بست و ایرانیان را بخواند     بَرِ پایه ی تخت زرین نشاند

چنین گفت کز دور ِ چرخِ بلند     نخواهم که باشد کسی را گزند

جهان گر شود رام با کامِ من     نبیند چیزی جز آرام من

ور ایدون که با من نسازد جهان     بسازیم ما با جهانِ جهان

چو شاپور شاپور گردد بلند      شود نزد او تاج و گاه ارجمند

سِپارم بدو تاج و گنج و سپاه     که پیمان چنین بست شاپور شاه

من این تخت را پایکار ویم     همان از پدر یادگار ویم

چو ده سال گیتی همی داشت راست      بخورد و ببخشید چندان که خواست

نَجُست از کسی باژ و ساو و خراج     همی رایگان داشت آن گاه و تاج

مر او را نکو کار از آن خواندند     که هر کس تن آسان از او ماندند

چو شاپور گشت از درِ تاج و گاه     مر او را سپرد آن خجسته کلاه

نگشت آن دلاور ز پیمانِ خویش      به مردی نگه داشت سامان ِ خویش

پایکار: فرمانبردار

C:\Users\Karmina\Desktop\Ardeshir_dovom_sasani.jpg

اردشیر دوم چنبر فرمانروای را از دست اهورا مزدا می گیرد، در پشت سر اردشیر ایزد مهر دیده می شود

اردشیر دوم که به اردشیر نیکوکار نامور است، پس از ده سال تخت نشینی چنانچه پیمان بسته بود تاج و تختِ پادشاهی به شاپور سوم سپرد.

شاپور سوم همراه با سخنان اندرز گونه ی بسیار بر جای اردشیر، و بر کرسی شاپور ذوالکتاف می نشیند و برنامه ی کار خود را بدینگونه با مردم و با بزرگان کشور در میان می گذارد:

بدانید کانکس که گوید دروغ      نگیرد از آن پس بر ما فروغ

که بَر انجمن مرد بسیار گوی      بکاهد به گفتار خویش آبروی

اگر دانشی مرد راند سُخَن      تو بشنو که دانش نگردد کُهَن

مکن دوستی با دروغ آزمای      همان نیز با مرد نا پاک رای

ارمنستان گرانیگاه جنگ ایران و روم

نبرد میان ایران و روم بر سرارمنستان پیشنه یی بس دراز دارد، در روزگار اردشیر پاپکان، پس از جنگ و گریز و نبردهای پیگیر، ارمنستان یکسره به خاک ایران پیوست و بخشی از فرمانرو شاهنشاهی ایران شد، ولی نبرد همچنان دنباله یافت. نرسه هفتمین پادشا ساسانی در نبرد با رومیان زخم برداشت و شماری از همراهان و از آن میان خانواده ی خودش به اسارت رومیان در آمدند . نرسه چاره یی جز پذیرش خوشکامی روم و تن سپردن به پیمان نامه ی « نصیبین » ندید، برابر این پیمان ارمنستان سر زمینی جدا سر شناخته شد ولی بگونه یی از پشتیبانی دولت روم برخوردار گردید.

شاپور دوم برای باز پس گیری ارمنستان به آن سرزمین لشکر کشید، سپاهیان ارمنستان با بر جا گذاشتن کشته های بسیار شکست خوردند و تیران شاه جوان ارمنستان و خانواده اش به اسارت سپاهیان ایران در آمدند.

با شکست یولیانوس از شاپور دوم پیمان نامه ی نصیبین نیز از میان بر داشته شد.

پس از چندی یکی از سرداران ارمنستان بنام موشغ مامیکونیان در برابر ایران سر برداشت، فلاویوس والنتینیانوس آگوستوس امپراتور روم خاوری سپاهی بزرگ بیاری او فرستاد، و آن دو بیارمندی یکدگر ارمنستان را از فرمانرو ایران جدا کردند.

در زمان پادشاهی شاپور سوم باردیگر لشکرکشی‌ها به ارمنستان آغاز شد. شاپور زیر فشار برخی از بزرگان و خاندان‌های توانمند ارمنستان که پشتیبان او بودند، جوانی از خاندان اشکانی به نام خسرو  را به پادشاهی بخش خاوری ارمنستان بر گمارد. همزمان از سوی رومیان نیز کس دیگری بنام آرشاک سوم به پادشاهی بخش باختری ارمنستان گمارده شد.

بدینگونه ارمنستان میان ایران ساسانی و امپراتور روم خاوری دو پاره شد. پس از آن رومیان بارها کوشیدند که ارمنستان خاوری را از چنگ ایران بیرون کشند ولی همواره از سپاهیان ایران شکست خوردند. در روزگار شاپور سوم میان دو دولت ایران و روم پیمان نامه یی بسته شد که برابر آن ارمنستان خاوری از آنِ ایران، و ارمنستان باختری از آن روم باشد و تنش میان دو کشور پایان پذیرد. با اینهمه خسرو پادشاه ارمنستان خاوری که از خاندان اشکانی بود از فرمانبرداری شاپور سوم سربتافت، ولی در نبردی که میان او و شاپور سوم درگرفت شکست خورد، خسرو را دست بسته به تیسفون بردند. پس از چندی با میانجیگری تبارهای بزرگ ارمنی برادر خسرو را بر جای او نشاندند.

پایان کار شاپور سوم

چو شد سالیان پنج با چار ماه        بشد شاه روزی به نخجیرگاه

جهان پُر شد از یوز و بازان و سگ      چه پرنده و چه دونده  به تگ

ستاره زدند از بر خوابگاه      چو چیزی بخورد و بیاسود شاه

سه جام ِ می خسروانی بخوَرد      پر اندیشه شد سر سوی خواب کرد

پراکنده گشتند یاران همه      چو درخواب شد شهریار رَمه

بخفت او از دشت بر خاست باد       که کس بادآنسان ندارد به یاد

فرو برده چوب ستاره بکند       بزد بر سر شهریار بلند

جهانجوی شاپور جنگی بمُرد      کلاه کیی دیگری را سپُرد

تگ: تاخت

ستاره: خیمه

گسترش مسیحیت در ایران سرآغاز آشوبهای خانماسوز

«استادسعید نفیسی»

C:\Users\Al\Desktop\nafisi.jpg

« ولادت مسیح مصادف بوده است با سلطنت فرهاد پنجم از شاهنشاهان اشکانی که از یک سال پیش از میلاد تا سال ششم میلادی سلطنت کرده است. اشکانیان مانند هخامنشیان پادشاهانی آزاد منش و آزادی دوست بوده اند.

دانشمندان تاریخ درین نکته ی مهم اختلاف ندارند که آزادی ادیان و مذاهب و عقاید و آداب و رسوم ارمغانی است که ایرانیان بجهان آورده اند . هخامنشیان نخستین پادشاهانی بوده اند که این سد را در هم شکستند و این اصول را در هم نوردیدند و ملل مغلوب را آزاد و مختار گذاشتند و منتهای احترام و عنایت را به عقاید آنها کردند ، چنانکه یگانه نقشی که بر سنگ از کوروش بزرگ مانده جامه راهبان مصری را در بر دارد و بحالت عبادت کاهنان مصری ایستاده است، و در کتیبه ی بابل اعلان آزادی و استقلال همه ی ادیان را داده است. شاهنشاهان دیگر ایران که به مصر می رفتند در عبادت و مراسم دینی مردم آن سرزمین حاضر می شدند و بعبادتگاهها و بتکده های آنها می رفتند و جامه ی کاهنان را می پوشیدند و با آنها دعا می خواندند. این احترام به ملل زیر دست باندازه ای بود که کتیبه های متعددی از شاهنشاهان هخامنشی در جهان مانده بزبانهای مختلف مللی است که شاهنشاهی هخامنشی را تشکیل می دادند ، و این خود منتهای آزاد منشی و آزادی فکری ایشان را می رساند.

شاهنشاهان اشکانی نیز عیناً همین اصول را رعایت می کردند. در زمان ایشان که تمدن یونانی در آسیا ریشه گرفته بود و عده ی یونانیان و مهاجر نشینان یونانی در آسیا و حتی در ایران فراوان شده بود ، تا مدتهای مدید، تقریباً تا 250 سال، نه تنها روی سکه ها ی خود خط و زبان یونانی را بکار برده اند بلکه بخود عناوین یونانی داده اند و گاه روی سکه ها جامه های یونانی در بر دارند و تاج یونانی بر سر گذاشته اند . اَرد، پادشاه معروف اشکانی و فاتح کراسوس ، سردار معروف رومی ، خود بزبان یونانی کتاب تاریخی نوشته بود و حتی در دربار وی تراژدیهای اورپیدس، نویسنده ی معروف یونانی را بازی می کردند . از این جا پیداست که تا چه اندازه اشکانیان به معارف و آداب و رسوم ملل دیگر احترام می کرده و مانند هخامنشیان کاملاً آزادی برای ملل دیگر قائل بوده اند. در این صورت مانعی نبود که مسیحیت وارد سرزمین ایران شود، و بهمین جهت است که بیشتر تاریخ نویسان آغاز مسیحیت را در دوره ی اشکانیان و از قرن اول میلادی می دانند.

معمولاً مورخان مسیحیت کلیسای عیسوی را به دو قسمت بزرگ جداگانه تقسیم می کنند، دسته یی را کلیسای غرب می گویند و دسته ای را کلیسای شرق، و مقصودشان از این شرق و غرب ، مشرق و مغرب سرزمین فلسطین و اورشلیم است ، یعنی کلیساهای شرق آنهاییست که در مشرق آن سرزمین واقع شده و شامل آسیای مقدم و آسیای مرکزی و شرق دور است، و کلیساهای غرب آنهاییست که در مغرب اورشلیم واقع شده اند، یعنی سراسر اروپا . ولی در این میان چون مصر و شمال آفریقا همیشه رابطه یی با آسیا داشته است کلیساهای مصر و نوبه و سودان و حبشه و زنگبار را هم جزو کلیساهای شرق بشمار آورده ند.

در حدود 498 میلادی ، نستوریان بکلی از کلیسای کاتولیک بریده اند و از همان زمان کاتولیکها ایشان را « کافر» دانسته اند. مرکز مهم فرقه نستوریان شهر معروف « ادس Edes» یا « ادساEdesa» بوده است که در زمانهای بعد به آن «اورفا» و « اورفه» و سپس « رُها» گفته اند، و مدتهای مدید جزو خاک ایران و در قلمرو شاهنشاهی ساسانی بوده است. چندین بار امپراتوران بوزنطیه ( بیزانس) و رومیة الصغرا که این سرزمین را متصرف شده اند کلیسای آنجا را بسته و پیشوایان را تبعید کرده اند و ایشان به نواحی دیگر ایران پناه آورده اند . کلیسای نستوری کلیسای رسمی ایران ساسانی شده است . پیداست که سیاست نیز درین کار دخالت داشته، و چون شاهنشاهان ساسانی از کلیسای نستوری پشتیبانی می کرده اند با رقیبانشان ، یعنی امپراتوری بوزنطیه مخالفت داشته اند .

در باره ی کلیسای ادس و قدمت آن اسنادی بما رسیده است . از آن جمله تیموته ی اول ( بطریق نستوری ) که در قرن هشتم میلادی می زیسته، در نامه ی مفصلی که به کشیشان مارونی نوشته است می نویسد: «مسیحیت پانصد سال پیش از نستور و بیست سال پس از معراج مسیح در میان ما برقرار شده است.»

در باره ی ولادت و بعثت مسیح این نکته را آورده اند که چند تن از موبدان ( مجوسان) در بیت الحم حاضر بوده اند ، و تیموته در همین نامه می گوید که این مجوسان بمحض اینکه به ایران باز گشته اند تعلیمات مسیح را در ایران انتشار داده اند .

در 225 میلادی بالغ بر بیست ناحیه ی اسقفی در بین النهرین و ایران وجود داشته که یکی هم نزدیک بحر خزر بوده است..

قراین بسیاری در دستست که شاهنشاهان اشکانی چندان تعصب دینی نداشته و بیشتر مردم آزاد فکری بوده اند و نه تنها جنبه ی دینی و روحانیت برای خود قائل نبودند بلکه چنان می نماید که در سرتاسر دوره ی اشکانی یک دین رسمی که همه ی مردم کشور مجبور باشند به آن بگروند و یا اینکه در بار مردم را بگرویدن به آن تشویق کرده باشد در میان نبوده است.

ساسانیان بالعکس تعصب دینی سخت و حتی گاهی بسیار مبالغه آمیز داشتند و هر چه در نیرو داشته اند بکار می برده اند که مردم کشورهای دیگر و حتی نواحی مختلف ایران را بدین خود در آورند … ناچار شاهنشاهان ساسانی دست نشانده ی و زبون روحانیان عصر خود بوده اند و جز فرمانبرداری از ایشان چاره نداشته اند …

نخستین بد رفتاری دسته جمعی که در تاریخ ساسانیان دیده می شود در زمان بهرام اول و در باره ی مانویان است.. دین مانی چندان مغایرت و اختلاف فاحشی با دین زرتشت نداشته زیرا که به دو مبداء یزدان و اهریمن و نور و ظلمت معتقد بوده است، در صورتیکه با مانویان بدین گونه رفتار کرده باشند پیداست که با مذاهب دیگر چه سان سخت گیری و خشونت خواهند کرد.

آزار ترسایان ایران بهانه ی دیگری داشت و همیشه سیاست خارجی درین کار مؤثر بوده است . یعنی از روزی که اختلاف و جنگ در میان ساسانیان وامپراتوری روم و بوزنطیه در گرفته است چون احتمال می داده اند در موقع جنگ نصارای ایران طرف رومیان را بگیرند( و گاهی هم این حدس موجه و مدلل بوده است!) گاهی پیش از جنگ آنها را کشتار می کرده اند تا در موقع جنگ دشمن را یاری نرسانند و گاهی هم بانتقام در گیرایگر جنگ و یا پس از جنگ آنها را می کشته اند!.

در سال 313 کنستانتین امپراتور معروف رومیة الصغری یا بوزنطیه( بیزانس) رسماً دین نصارای پذیرفت . از آن روز خطری که متوجه نصارای ایران بود در این رقابتها سخت تر و وخیم تر شد.

پیداست روزی که صلح در میان دو امپراتوری بجنگ بدل شود در سرنوشت نصارای ایران تغییر فاحشی روی خواهد داد . شاپور به محض اینکه نیروی خود را برای برابری با رومیان بسنده دید سفیرانی بدربار بوزنطیه فرستاد و پنج ایالتی را که سابقاً ساسانیان در موقع شکست از رومیان از دست داده بودند خواستار شد. پاسخ سرد رومیان آتش جنگ را روشن کرد و نخستین زد و خوردی که در گرفت در تاریخ بصورت جنگهای مذهبی نمودار می شود. تقصیر قطعاً متوجه کنستانتین امپراتور بوزنطیه است زیرا که وی برای اینکه پیشرفت خود را مطمئن تر کند و از تعصب مردم و کینۀ ایشان حد اکثر بهره را بردارد، جنگ خود را جنبه ی مذهبی داد و نصارای قلمرو خود را به اینکار دعوت کرد. حتی برخی از خلفا ومطران ها و اسقف های درجه ی او ل را با خود همراه کرد و بمیدان جنگ بُرد و در میدان جنگ دعا می خواندند ومراسم دینی را ترک نمی کردند .دامنه ی این کار را باندازه یی وسعت دادند که چادر و سراپره ی مخصوصی بشکل کلیسا درست کردند و در وسط میدان جنگ بر افراشتند و در نماز و دعاهایی که کشیشان در زیر آن چادر می خواندند امپراتور نیز حاضر می شد.

اما پیش از آنکه زد و خورد در بگیرد در 22 ماه مه 337 میلادی کنستانتین در گذشت و کنستانس جانشین وی بلافاصله پس از تاج گذاری بمیدان جنگ رفت . شاپور درین میان که رومیان هنوز مردد و گرفتار عواقب مرگ کنستانتین بودند شهر نصیبین را در حصار گرفت وپس از بیست روز محاصره شهر را گشود. اما چون خبر نزدیک شدن امپراتور رسید آنجا را رها کرد و دو باره به ایران باز گشت. این باز گشت ناگهانی را نصارای آنزمان اثر استجابت دعای سن ژاک سکوبا( اسقف) نصیبین دانستند و البته پیدا است که این عقیده ترسایان را چگونه جری تر می کند و دل می دهد و در یان جنگی که تا پایان سلطنت ژولین یعنی از سال 340 تا سال 363 بیست و سه سال دامنه ی آن کشیده شد ترسایان ایران با ترسایانی که در نواحی مجاور مرزهای غربی ایران بودند آسیب بسیار دیدند .

در آغاز کار اوضاع ایران پریشان بود و مداخلات در باریان متنفذ در دوره ی کودکی شاپور خزانه ی ایرانه را تهی کرده بود و بمحض اینکه جنگی در می گرفت ناچار می شدند مالیات مخصوصی که در دوره ی ساسانیان در موقع جنگ همیشه از مردم می گرفتند بگیرند. در آن زمان ایالات غربی ایران ساسانی که بیشتر سکنه ی آن نصاری بودند آبادترین نواحی شاهنشاهی ساسانی بودند و در هر جنگی که پیش می آمد چون بمردم این نواحی اطمینان نداشتند و از آنها سرباز نمی گرفتند بر خراجی که می بایست بپردازند می افزدوند و مبالغ گزافی که بیشتر صورت جریمه داشت تا صورت مالیات از ایشان می گرفتند…

گذشته از خراجهایی که در موقع جنگ می بایست بدهند و گاهی دو برابر سالهای عادی می شد، در سالهای معمولی هم که جگ نبود باز اتباع ایران که زرتشتی نبودند مالیاتی بیش از آنچه دیگران می پرداختند می بایست بدهند و بهیمن جهت در ایران دو مالیات پرداخته می شد . عامه ی مردم ایران خراج می دادند و کسانی که دین دیگر داشتند مبلغ دیگری می بایست بپردازند که آن را در زمان ساسانیان « گزیت» یا « سرگزیت» می گفتند و همین کلمه است که در زبان تازی « جزیه»(7) گفته اند و در اسلام نیز مالیات سنگین تری بعنوان جزیه می گرفته اند . این اصول را خلفای اسلام از شاهنشاهان ساسانی تقلید کرده اند. ( فرازهایی از «مسیحیت در ایران» برگهای 11 تا 51 )

***

در سده ی چهارم زایشی، مسیحیت به یک نیروی رو به گسترش و هراس انگیز برای شاهنشاهی ساسانی و کیش بانان زرتشتیگری (8) در آمد، رویکرد ارمنی ها به آیین مسیح پیوند آنان را با آیین باستانی‌شان بُرید. ارمنستان و گرجستان با پذیرش مسیحیت، به امپراتوری روم نزدیک‌ شدند. امپراتورهای روم، خودشان را رهبران تمامی مسیحیان جهان می‌شمُردند و شاهنشاهان ساسانی با بد بینی به مسیحیان ایران می نگریستند.

بهرام چهارم

پس از درگذشت نا بهنگام شاپور سوم، پسرش بهرام چهارم بر تخت پادشاهی نشست و برنامه ی کار خود را با موبدان و بزرگان کشور چنین در میان گذاشت:

خردمند و شایسته بهرام شاه     همی داشت سوگ پدر چندگاه

چو بنشست بر جایگاه مِهی      چنین گفت بر تخت شاهنشهی

که هر شاه کز گنج داد     آگنَد بدانید کان گنج نپراگنَد

ز ما ایزدِ پاک خشنود باد     بد اندیش را دل پُر از دود باد

همه دانش او راست ما بنده ایم      که کاهنده و هم فزاینده ایم

کسی کو به بخشش توانا بُوَد      خردمند و بیدار و دانا بُوَد

نباید که بندد درِ گنج سَخت      بویژه خداوند دییهم و تخت

ز نیک و بدی ها به یزدان گرای     چو خواهی که نیکیت ماند به جای

اگر زو شناسی همه خوب و زشت      بیابی به پاداش خرم بهشت

اُ گر بر گزینی ز گیتی هوا       بمانی به چنگ هوا بینوا

چو یزدان بدارد ز تو دست باز      همیشه بمانی به گُرم و گداز

چنانست امیدم به یزدان پاک       که چون سربیارم بدین تیره خاک

جهاندار پیروز دارد مرا      همان گیتی افروز دارد مرا

گر اندر جهان داد بپراگنم       از آن به که بیداد گنج آگنم

که ایدر بماند همی رنج ما      به دشمن رسد بیگمان گنج ما

بد و نیک ماند ز ما یادگار      تو تُخم بدی تا توانی مکار

دود: پرغم

گُرم و گداز: غم و اندوه

هر خواننده یا شنونده ی بیدار دل می داند که این گونه سخن گفتن، شایسته ی رهبران دینی است نه برازنده ی شهریاری که در نخستین روز تخت نشینی می خواهد برنامه ی کار خود را با مردم و بزرگان کشور در میان نهد. فردوسی با شیوا ترین سخنان می خواهد بما بگوید: اینکه سخن می گوید، بازیچه یی است در دست دینکارانِ سیه دل، نه یک شهریار توانمند و دانا که کمر به پیشکاری مردم بسته باشد! در هیچ بخش از برنامه ی کار او نه از مردم سخن در میان هست و نه از سپاه و آیین های کشورداری و فراهم آوردن زمینه های بی هراسی و بهروزگاری برای مردم.

در زمان پادشاهی بهرام چهارم، موبدان زرتشتی، آن دستواری و توانمندی پیشین را که در روزگار شاپور دوم از دست داده بودند دوباره بچنگ آوردند.

بهرام چهارم پس از یازده سال (بگفته ی فردوسی پس از چهارده سال) در پی ساخت و پاخت موبدان کشته شد ولی فردوسی مرگ او را بگونه ی دیگری گزارش می کند:

چو شد سال آن پادشاه بر دو هفت       به پالیز بر، سرو نازان بچفت

به یک چند گه شاه بیمار بود      دل کهتران پُر ز تیمار بود

نبودش پسر، هیچ، دخترش بود      یکی کِهتر از وی برادرش بود

بدو داد آنگاه گنج و سپاه      همان مُهر شاهی و تخت وکلاه

جهاندار برنا ز گیتی برفت       برو سالیان بر گذشته دو هفت

بچفت: خمید

یزدگرد یکم یا « یزدگرد بزهکار »

فردوسی یزدگرد یکم را برادر کوچک بهرام چهارم می داند:

چو شد پادشاه در جهان یزد گِرد      سپه را ز شهر اندر آورد گِرد

کلاهِ برادر به سر بَر نهاد       همی بود از مرگ ناشاد شاد

چنین گفت با نامداران شهر      که هر کس که از داد یابید بهر

نخستین نیایش به یزدان کنید       دل از داد ما شاد و خندان کنید

بدان را نمانم که دارند هوش      مگر آنکه دارند اندرز گوش

کسی کو بجوید زما راستی       بیارامد از کژی و کاستی

به هر جای جاهِ وی افزون کنیم       ز دل کینه و آز بیرون کنیم

سگالش نجوییم جز با رَدان      خردمند و بیدار دل موبدان

کسی را کِجا دل پُر آهو بود      روانش ز مستی به نیرو بود

به بیچارگان بَر ستم سازد اوی       گر از چیز گردن بر افرازد او

بکوشیم و نیروش بیرون کنیم       به درویش ما نازش افزون کنیم

کسی کو نپرهیزد از خشم ما      همی بگذرد تیز بر خشم ما

همی بستر از خاک باید تنش      همان خنجر هندوی گردنش

به فرمان ما چشم روشن کنید      خرد را براین رزم روشن کنید

تن هر کسی گشت لرزان چو بید     کهکوپال و شمشیرشان بُدامید

سِترده شد از جان او مهر و داد     به هیچ آرزو نیز پاسخ نداد

کسی را نبُد نزد او پایگاه        بزودی مکافات کردی گناه

هرآن کس که دستور بُد بر دَرَش       فزاینده ی اختر و افسَرَش

همه عهد کردند یک با دگر       که هرگز نخوانند زآن بوم وبَر

همه یکسر از بیم بیجان شدند       ز هول شهنشاه پیچان شدند

شهر: کشور

هوش: جان، زندگی

سگالش: همپرسی، رایزنی

پُر آهو: پرکاستی، کژرفتاری

چیز: دارایی

کوپال: گُرز

یزدگرد یکم چهاردهمین پادشاه ساسانی از سال 399 تا 420 زایشی بر ایرانشهر فرمان راند. نام یزدگرد از همکرد دو واژه ی « یَزَد»، برگرفته از« یَزنَه » بچم « خدایی، یزدانی » و « کِرتَه» بچم « آفریده» ساخته شده است. همکرد این دو واژه « خدا ساخته» یا « خدا آفریده» است . برخی از کارنامه نویسان او را سازنده شهر کهنسال یزد دانسته اند.

از آنجا که موبدان زرتشتی در گفتار و نوشتار او را « بزه کار» گفته و کارنامه نویسان مسلمان مانند تبری – بلعمی- مسعودی – حمزه اصفهانی – یعقوبی و ثعالبی و دیگران نیز همان شیوه را پی گرفته اند، شایسته است بدانیم که بزهکاری او چه بوده و چرا این پسنام نا خوشایند به این شاهنشاه ساسانی داده شد؟!.

نکته یی که هر پژوهشگر را به ژرف کاوی بیشتر بر می انگیزد این است که وارون نوشته های موبدان زرتشتی و کارنامه نویسان مسلمان، در نوشته های یهودی و مسیحی از او با گرامیداشت بسیار یاد شده است.

داده های تاریخ نشان می دهند که در روزگار او یهودیان و مسیحیان و بوداییان و منداییان و پیروان دینهای دیگر با آرامش و آسودگی در ایران بسر می بردند. هیچ کس بپاس دین و باورش در هراس نبود، دور نیست اگر بگوییم که همین بردباری و آسان گیری یزدگرد نسبت به پیروان دینهای دیگر خشم و بیزاری دینکاران زرتشتی را نسبت به او برانگیخته است.

در برخی از نوشته های زرتشتی مانند « خدای نامه » گفته شده است که او با یک بانوی یهودی پیوند زناشویی بسته بود. ولی در هیچیک از نوشته های یهودی از چنین پیوند نشان دیده نمی شود.

افزون بر سازش و آسان گیری نسبت به پیروان دینهای دیگر، یزدگرد یکم پیمان آشتی دیر پای با امپراتوری روم خاوری بست و آرامش و بی هراسی را به کشور بازگردانید.

پیش از روی کار آمدن یزدگرد یکم نیروی شاهنشاهان ساسانی به اندازه یی رو به کاستی نهاده بود که سه تن از شاهنشاهان پیش از یزد گرد در پی ساخت و پاخت موبدان و بزرگان کشور کشته یا از کار برکنار شدند، یزدگرد می بایست به این روند بد هنجار پایان می‌ بخشید، او این کار را با سخت گیری بر موبدان و ایوران کشور انجام داد گزارش شاهنامه نیز این نکته را پشتیبانی می کند:

بدان را نمانم که دارند هوش      مگر آنکه دارند اندرز گوش

سگالش نجوییم جز با رَدان       خردمند و بیدار دل موبدان

کسی را کِجا دل پر آهو بود      روانش ز مستی به نیرو بُوَد

به بیچارگان بَر ستم سازد اوی     گر از چیز گردن بر افرازد او

بکوشیم و نیروش بیرون کنیم       به درویش ما نازش افزون کنیم

کسی کو نپرهیزد از خشم      ما همی بگذرد تیز بر خشم ما

همی بستر از خاک باید تنش     همان خنجر هندوی گردنش

به فرمان ما چشم روشن کنید       خرد را بر این رزم روشن کنید

تن هر کسی گشت لرزان چو بید        که کوپال و شکمشیر شان بد امید

تئودور نُلدِکه خاورشناس نامدار آلمانی و نویسنده ی« تاریخ ایران و عرب در زمان ساسانیان» در گزارش «خدای نامه » آورده است:

« تمام روایت های ملی ایران در یک کتاب خلاصه و جمع شده بود، این ها روایت های توده ی مردم نبودند، بلکه روایت هایی بودند که از قول بزرگان و روحانیون که با یکدیگر کاملاً مربوط بودند، گردآوری شده بود. عقاید و افکار این دو گروه صاحب‌نفوذ در جامعه ساسانی، به روشنی در همه جای کتاب نمایان است…»

این نامه که به زبان پارسی میانه نوشته شد، خوتای‌نامک، با گویش امروزی خداینامه ، یا همان شاهنامه است. این نامه در سده ی دوم کوچی بدست ابن مقفع به عربی برگردانده شد.

ابوعثمان عمرو بن بحر، نویسنده و ادیب معتزلی که بیشتر با نام « جاحظ » شناخته می شود در باره ی یزدگرد یکم نوشته است:

«یزدگرد یکم، آداب و رسوم ساسانیان را عوض کرد، در زمین آشوب به پا کرد، به مردم ستم کرد و ظالم و فاسد بود».

مجمل‌التواریخ  نامه یی است به زبان پارسی در تاریخ جهان از زمان آفرینش گیتی تا سال ۵۲۰ کوچی ماهشیدی. در اینجا نیز به کوتاهی آمده است: «کاری نکرد جز ستمگری».

ابن بلخی تاریخ نویس ایرانی نیمه ی یکم سده ی ششم ماهشیدی و نویسنده ی «فارس نامه» در باره ی یزدگرد یکم نوشته است:

«مردی ظالمِ بد خویِ دراز دست بود و از این جهت، او را یزدجرد اثیم ( بزهکار) خواندندی».

ولی چنانچه پیشتر گفته شد در نوشته های یهودی و مسیحی از یزدگرد یکم به نیکی یاد شده است. بُنمایه های مسیحی که بزبان سریانی نوشته شده و نامه های یهودی مانند تلمود از او با نام «پادشاهی مهربان » یاد کرده و نوشته اند که با پیروان همه ی دین ها به مهربانی رفتار می کرد و به آنها پروانه می داد که به آرامی زندگی کنند و ببالند.

منش شاهانه و رفتار آزاد اندیشانه ی او با پیروان دین‌ های دیگر از سوی همه ی شهروندان ایرانی بجز موبدان و مُغان زرتشتی ستوده شده است. برخی از نوشته های سریانی او را « شاه شکوهمند و مردمی» { ملکا زاکیا او نشایا malkā zakāyā w naṣihā} خوانده اند.

سُغرات اسکولاستکوس Socrates Scholasticus تاریخ نویس یونانی سده ی پنجم زایشی و نویسنده ی (تاریخ کلیسا Historia Ecclesiastica) نوشته است: یزدگرد مغان را تار و مار کرد.

پروکوپیوس قیصریه‌یی Procopius Caesarensis، برجسته‌ ترین کارنامه ‌نویس سده ی ششم زایشی ی رومی که در فلستین زاده شد یزدگرد را با واژه هایی مانند: پادشاهی با منش والا و پایبند به « پیمان» ستوده است.

آگاثیاس سخن پرداز و کارنامه نویس یونانی که کمتر از پادشاهان ایرانی یاد کرده، از یزدگرد یکم به نیکی نام برده و نوشته است:

« یزدگر هرگز با رومیان نجنگید و هیچ آسیب دیگری به آنان نرسانید و رفتارش همواره آشتی جویانه بود».

در نوشته های ساسانی آمده است که یزدگرد بزهکار پادشاهی بد گمان، ستمکار، و به ویژه با بزرگان سخت گیر بود و آنها نیز همگی از او بیزار بودند!. آنها به درگاه خدا می نالیدند که ایشان را از آسیب این شاه بد کاره آسوده بدارد.

پایان کار یزدگرد یکم

چو گردن کشی کرد شاهِ رَمِه     که از خویشتن دید نیکی همه

ز دریا بر آمد یکی اسپ خِنگ       سُرین گِرد چون گور وکوتاه لِنگ

دمان همچو شیر ژیان پُرزخشم       بلند و سیه خایه و زاغ چشم

کِشان دُم در پای و یال و بُش      سیه سم و کفک افکن و شیر کُش

چنین گفت با مهتران یزد گرد       که این اسپ اندر آرند گرد

بِشُد گُرد چوپان و ده کُرّه تاز       ابا زین و پیچان کمندی دراز

چه دانست راز جهاندار شاه      که آورد آن اژدها را به راه

فروماند چوپان و لشکر همه       بر آشفت از آن شهریار رَمِه

همانگاه بر داشت زین و لگام        به نزدیک آن اسپ شد شادکام

چنان رام شد خنگ برجای خویش      که ننهاده دست ازپس و پای پیش

جهاندار بِستُد ز چوپان لُگام       به زین بر نَهادن همان گشت رام

چو زین بر نهادش بر آهیخت تنگ      نجُنبید بر جای باز آن نهنگ

پَسِ پای او شد که بنددش دُم       خروشان شدآن باره ی سنگ سُم

غُرید و یک جُفته زد بر سرش     به خاک اندر آمد سر و افسرش

زخاک آمد و خاک شد یزدگرد      چه جویی تو زین برشده هفت گِرد

خِنگ: سپید رنگ

یال و بُش: موی گردن اسب

برآهیخت: برکشید

باره: اسب

آنچه که موبدان در خدای نامه نوشتند همین بود که روزی اسبی نژاده و کمیاب در برابر خرگاه شاهی پدیدار می شود. یزدگرد سخت به این اسب دل می بازد و به پیشکاران می فرماید که اسب را بگیرند، ولی هیچیک از پرستاران شاه نمی توانند به این اسپِ سرکش نزدیک شوند، یزدگرد خود بسوی اسپ می رود، اسپ بی درنگ در برابر او رام می شود، ولی دُرُست هنگامی که در کار نوازش کردن و بستن دم اوست، لگدی بر سر پادشاه می زند و او را می کُشَد. موبدان گفتند که آن اسب فرشته‌یی از سوی خدا بود!. ولی با نگاهی به کارنامه ی سیاه موبدان می توان به این هوده رسید که یزدگرد یکم در پی ساخت و پاختِ پنهانی از سوی موبدان کشته شده است.

پس از مرگ یزدگرد، موبدان که دل خوشی از او نداشتند هیچیک از فرزندان او را شایسته ی پادشاهی ندیدند و یکی از نوادگان اردشیر یکم بنام خسرو را بر تخت نشاندند. در آن هنگام، بهرام پسر یزدگرد در دربار مُنذِربن نعمان، شاه حیره که فرمانبردار شاهنشاه ایران بود به سر می ‌بُرد.

بهرام پنجم

پانزدهمین پادشاه ساسانی که بیشتر با نام  بهرام گور شناخته می شود، ازسال ۴۲۱ برجای یزدگر یکم برتخت نشست و تا سال 438 زایشی بر ایرانشهر فرمان راند. بهرام گور یکی از بلند آوازه ‌ترین پادشاهان ساسانی است که داستان‌های بسیاری در باره او پرداخته اند.

هنگامی که از مادر زاده شد اختر شناسان به یزدگرد مژده می دهند که این کودک، پادشاه هفت کشور خواهد شد، سخن اختر شناسان انگیزه ی دلواپسی موبدان را فراهم می آوَرَد: اگر او راه پدر را پیش گیرد بر آنان چه خواهد گذشت؟

نشستند و جُستند هر گونه رای     که تا چاره ی آن چه آید به جای

که این کودک خُرد، خویِ پدر     نگیرد، شود خسروی دادگر

گر ایدونکه خوی پدر دارد او      همه بوم زیر و زِبَر آرَد او

نه موبد بود شاد و نه پهلوان     نه او در جهان شاد وروشن روان

همه موبدان نزد شاه آمدند       گشاده دل و نیک خواه آمدند

بگفتند کین کودک بَر مَنش      ز بیغاره دورست و از سرزنش

جهان سر بسر پیش فرمان تُست     به هر کشوری باژ و پیمان تُست

نگه کن به جایی که دانش بُوَد     ز داننده کشور به رامش بُوَد

هُنر گیرد این شاه خرم نهان       ز فرمان او شاد گردد جهان

بیغاره: نکوهش، سرزنش

یزدگرد رای موبدان را می پذیرد، پیداست که هر دو سو یک آماج را پی گرفته اند!. موبدان می خواهند کودک در کنار پدر و با خوی او نبالد، و یزدگرد می خواهد کودک را از دسترس موبدان دور نگهدارد!. سر انجام بر آن می شوند که کودک را به حیره بفرستند و بدست مُنذِر Monzer هفتمین پادشاه « لخمیان » بسپارند.

***

حیره از شهرهای باستانی میانرودان (عراق کنونی) بود که بفرمان شاپور یکم شاهنشاه ساسانی در جایی نزدک نجف کنونی ساخته شد. آماج از ساختن این شهر فراهم آوردن راهبندی در برابر تازیان بیابانگرد بود که پیاپی به شهرها و روستاهای پیرامون یورش می بردند و پس از تاراج دارش و دسترنج ایرانیان و ربودن زنان خوبچهر ایرانی به دل بیابانهای عرب می گریختند.

شاپور یکم «لخمیان» را که مردمی دلیر و رزم آور و با فرهنگ بودند ( و تا روزگار خسرو پرویز همواره از شاهنشاه ایران فرمان می بردند) در آنجا مانش داد. واژه ی حیره (9) بر آمده از ریشه زبان آرامی و به چم «اردوگاه و خیمه ها» است.

لخمی ها تا پیش از مسیحیت مردمی بُت پرست بودند و در یَمَن می زیستند ولی سپس به دین مسیح در آمدند.

یَمَن از کانونهای بزرگ فرهنگ عرب بود، ساز بربط از همین جا به جهان عرب شناسانده شد.

برفتند نعمان و مُنذِر به شب      بسی نامور نیزه دار از عرب

چنین گفت مُنذِر که ما بنده ایم     خود اندر جهان شاه را زنده ایم

هُنرهای ما شاه داند همی       که او چون شبانست و ما رمه ایم

پُر از مِهر شاهست ما را روان       بدین کار داریم شاها توان

همه پیش فرزند تو بنده ایم      بزرگی ی او را ستاینده ایم

یزدگرد کودک را بدست مُنذِر پادشاه لخمیان می سپارد:

از ایوان شاهِ جهان تا به دَشت      همی اُشتر واسپ وهودج گذشت

پرستنده و دایه ی بی شمار      ز بازارگه تا درِ شهریار

ز دروازه تا پیش درگاهِ شاه      همه بسته آذین به بازارگاه

چو مُنذِر بیامد به شهر یَمَن      پذیره شدندش همه مرد و زن

چو آمد به آرام گاه از نُخُست      فراوان زنان نژادی بجُست

ز دهگان و تازی و پُر مایگان      توانگر گزید و گرانسایگان

از آن مهتران چار زن بر گزید        که اندر گُهر بُد نژادش پدید

دو تازی دو دهگان ز تخم کیان       ببستند بر دایگانی میان

هودج: کجاوه

پرستنده: پرستار

دهگان: ایرانی

گرانسایگان: بلندپایگان، پایوران

دو بانوی عرب و دو بانوی ایرانی که از تخمه ی پادشاهی بودند به دایگی برگزیده می شوند و چهار سال کودک را شیرمی دهند. در هفت سالگی به دست فرهنگیان سپرده می شود تا او را خواندن و نوشتن و شیوه سخن گفتن و آیین شهریاری بیاموزند، همزمان در کنار پهلوانان و رزم آوران، چوگان بازی و اسب سواری و تیر و کمان و شمشیر زدن و نیزه پراندن و آیین های رزم آوری و سپاه کشی می آموزد:

چنان گشت بهرام خسرو نژاد       که اندر هُنر دادِ مردی بداد

چو شد سال آن ناموربر سه شَش       دلاور گوی گشت خورشیدفَش

اینک هنگام آن است که اسبی از میان گله ی اسبان برگزیند، انگاری که رستم دستان یا سهراب یل است که اسبی اینچنین از مُنذِر درخواست می کند:

من آن اسب گُزینم که اندر نشیب      بتازم نپیچم عنان از نهیب

چو با تگ چنان پایدارش کنم       به ناورد با باد یارش کنم

نهیب: ترس

ناورد: جنگ

نعُمان سد اسب از بهترین اسبان برگزیده را به نزد بهرام می آورد و بهرام اسبی بر می گزیند که:

همی آتش افروخت از نعل او      همی خون چکید از بَرِ لعل او

در سواری و تیراندازی چنان می شود که:

بَرِ بُرز کوهی یکی شیر دید      کِجا پشت گور همی بر درید

بر آورد زاغ کمان را به زه     به تندی بر آن شست بر زد گره

دل گور بر دوخت با پشت شیر       پر از خون هُژَبر ازبَر و گور زیر

برزکوهی: کوهی بلند

هژبر: شیر

بهرام بدین شیوه پرورش می یابد و می بالد، ولی او یگانه فرزند یزدگرد نبود، یزدگر دو پسر دیگر به نامهای شاپور و نرسی داشت. شاپور شهریار ارمنستان و نرسی سپهسالار خراسان بود، موبدان و مغان که از آیین کشورداری یزدگرد یکم خرسند نبودند نمی خواستند هیچیک از سه فرزند او را بر تخت شهریاری ایران بنشانند، از این رو جوانی بنام خسرو از نوادگان اردشیر یکم را بر تخت نشاندند. شاپور پس از آگاهی یافتن از درگذشت پدر، بیدرنگ از ارمنستان راهی تیسفون می شود ولی موبدانی که هوادار خسرو بودند با ساخت و پاخت های ویژه ی خود او را در راه آمدن به ایران از میان برمی دارند!. بهرام نیز همین که از درگذشت پدر آگاه می شود به همراه شماری از اسپهبدان و بزرگان حیره به تیسفون می آید و خواهان تاج و تخت پدر می شود. در این هنگام میان موبدان شکاف افتاده است، گروهی خواهان پادشاهی خسرو می شوند و گروهی هوادار بهرام، ابن بلخی در « پارس نامه » می نویسد:

« … پس میان ایشان گفتگوی برخاست، و قومی که هوای خسرو  می‌کردند، گفتند: «ما بر پادشاهیِ او بیعت کردیم و به چه عذر فسخ کنیم؟» دیگران که هوای بهرام می‌کردند، گفتند: «صاحب حق او است و متابعتِ او کردن لازم است.» چون سخن به درازا کشید، بهرام گفت: «مرا نمی‌باید که به این سبب میان شما گفتگوی رود. این پادشاهی میراثِ من است و امروز خواهان دیگری دارد. ما را هر دو به هم رها کنید تا بکوشیم (نبرد تن به تن کنیم) هر که بهتر آید و چیره شود پادشاهی آن کس را بود، وگرنه تاج و زینتِ پادشاهی میان دو  شیر گرسنه بباید نهاد تا هر که از میان آن دو شیر بردارد پادشاهی او را باشد.» چون مردم دانستند که خسرو طاقتِ نبردِ با بهرام را ندارد. قرار به آن افتاد که تاج میان دو شیر بنهند. دو  شیر شرزه آوردند و گرسنه ببستند، و تاج و زینتِ پادشاهی در میان هردوشیر بنهادند و شیران را فراخ ببستند و خسرو را حاضر کردند، و بهرام خسرو  را گفت: پیشتر رو تاج بردار تا این پادشاهی بر تو درست گردد. خسرو گفت: تو به نبرد آمده‌ای و بیانْ تو را باید نمود تا پادشاهی تو را مسلّم شود. «چون دانست که خسرو زَهره ندارد که پیش رود، بهرام   پیش خرامید و  گرزی در دست گرفت. موبد مؤبدان او را گفت: ما از خونِ تو بیزاریم به این خطر که بر خویشتن می‌کنی. جواب داد که «همچنین است.» و چون نزدیکتر رسید شیری از آن دوگانه روی به او نهاد، بهرام  چابکی کرد و بر پشت آن شیر نشست و به هردو پهلوهاش بفشرد و لخت بر سرش می‌زد تا کشته شد، پس روی به آن شیرِ دیگر نهاد و چون شیر از جای برخاست یک گرز  به قوت بر تارکِ سرش زد چنان‌که از آن زخم سُست شد، پس گلویش بگرفت و سرش  بر سرِ آن شیر دیگر که کشته شده بود می‌زد تا بمرد و برفت و تاج برداشت، و مردم از آن حال در شگفت ماندند و بر وی آفرین کردند و گفتند: این است پادشاه به راستی، و همگان تسلیم کردند، و خسرو پشتِ پای بهرام ببوسید و گفت: سزای تاج و تخت توئی، و من نه به اختیار آمدم، باید که مرا زینهار دهی تا بعد از این بندگی کنم. او را زینهار فرمود و بنواخت و خدمتِ خاص فرمود.(فارسنامه ابن بلخی – رویه 77)

فردوسی با دگرگونیهایی این رُخداد را چنین گزارش می کند:

پس ازدرگذشت یزدگرد یکم تنی چند از بزرگان کشور به رایزنی می نشینند تا یکی از نامداران را بر جای او بنشانند، موبدی بنام گُشسب ِ دبیر، به دیگر موبدان و بزرگان کشور می گوید: از آغاز تاریخ تا کنون پادشاهی به زشتکاری یزدگرد نبوده است:

که جزکُشتن و خواری و درد و رنج      ز کهتر نهان کردن رای و گنج

ندانست و آزَرم کس را نداشت      همی آن برین و بَرآن بَر گُماشت

از این شاه ناپاک تر کس ندید       نه از پهلوانان پیشین شنید

نخواهیم بر تخت از این تُخمه کس      ز خاکش به یزدان بنالیم و بس

سر افراز بهرام فرزند اوست       زمغز و دل ورای و پیونداوست

ز مُنذِر گشاید سَخُن سر بسر        نخواهیم بر تخت، بی دادگر

بخوردند سوگندهای گران        هر آنکس که بودنداز ایران سران

کزین تُخمه کس را به شاهنشهی      نخواهیم برآن تخت و تاج مِهی

برین بَر نهادند و بر خاستند      همه شهریاری دگر خواستند

در این میان برخی از سران سپاه خواستار تاج و تخت شاهی می شوند و هریک خود را شایسته تر از دیگران برای پادشاهی می دانند:

جهانی پُر آشوب شد سر بسر       چو از تخت گُم شدسر تاجور

سرانجام یکی از نوادگان اردشیر یکم را که به روزگار پیری رسیده بود بود بر تخت می نشانند.

سپُردند گُردان بدو تاج و گاه        برو انجمن شد ز هر سو سپاه

در این هنگام آگاهی مرگ پدر به بهرام می رسد و نیز اینکه:

بخوردند سوگند یکسر سپاه       کزین تُخمه کس را نخواهیم شاه

که بهرام فرزند اوهم چنوست       از آبِ پدر یافت او مغز و پوست

یَکی مرد بَر گاه بنشاندند       به شاهی همی خسروش خواندند

آب: تُخمه

بهرام هنگامی که آگهی مرگ پدر را می شنود، دو هفته همراه با همه ی مردم یَمَن به سوگ می نشیند، سپس به مُنذِر می گوید اگر تاج و تخت از خاندان ما برداشته شود، ایرانیان به سرزمین شما یورش خواهند آورد و خاکتان را مغاک خواهند کرد!. پس باید بیاری من برخیزید تا تاج از دیگران برگیرم!.

مُنِذر سپاهی گران از تیره های گونان عرب فراهم می آورد و می گوید:

من ایرانیان را نُمایم که شاه      کدامست با نام و گنج و سپاه

در این هنگام که کشور دچار پریشان روزگاری و تخت شاهی تهی از شهریاری توانا است:

ره سورسان تا در تیسفون زمین       خیره شد زیر نعل اندرون

زن و کودکِ خُرد بُردند اسیر     کس آن رنج ها را نُبد دستگیر

پُر از غارت و سوختن شد جهان      چو بیکار شد تخت شاهنشهان

پس آگاهی آمد به روم و به چین     به تُرک و به هند و به مُکران زمین

که شد تخت ایران زخسرو تُهی   کسی نیست زیبای شاهنشهی

همه تاختن را بیاراستند      به تاراج و بی داد بر خاستند

چو از تخم شاهنشهی کس نبود       که یارست تخت کیی را بسود

به ایران همی هر کسی دست آخت        به شاهنشهی نیزگردن فراخت

سورسان: آسورستان

مکران: جنوب پاکستان

زیبای شاهنشهی: برازنده ی شاهنشهی

بسود: بدست آوَرَد

گردن فراخت: سرکشی کرد

ایرانیان به چاره اندیشی می نشینند و چه باید کرد ها می گویند، سرانجام کسی را به پیامبری نزد مُنذِر می فرستند که:

نگهدار ایران و توران تویی!        به هر جای پشت دلیران تویی

چو این تخت بی شاه و بی تاج گشت        زخون مرز چون پَرّ دُرّاج گشت

تو گفتیم باشی خداوند مَرز       که این مرزها را ز تو دیدیم ارز

مُنذِر که فردوسی او را «شاه عرب» می داند به آورنده ی پیام می گوید چرا این سخنان بمن می گویی؟! برو به شاهنشاه ایران « بهرام » بگوی، پیام رسان به نزد بهرام می رود و با دیدن چهره و بالای بلند او درشگفت می شود:

چو بهرام را دید داننده مَرد      بر او آفریننده را یاد کرد

از آن بُرز و بالا و آن یال و کِفت      فرو ماند بینا دل اندر شگفت

همی می چکَد گفتی از روی او       همی بوی مُشک آید از موی او

سخنگوی بی فَرّ و بی هوش گشت       پیامش سراسر فراموش گشت

کِفت: شانه

منذِر به پیام رسان می گوید به بزرگان ایران بگو که شما این نگون بختی بدست خود پدید آوردید، در جاییکه که بهرام سزاوار تخت شاهی بود دیگری را بر تخت نشاندید.

یپام رسان به منذر می گوید:

از ایرانیان گر خِرَد گشته شد       فراوان از آزادگان کشته شد

آزادگان: برنامی است برای ایرانیان

شما با سپاهی از نام آوران عرب به همراه بهرام به ایران بیایید و پریشان روزگاری مردم ایران را پایان بخشید.

موبدان و بزرگانی که زمینه ی کشته شدن یزدگرد یکم و پسرش شاپور را فراهم آورده و خسرو را بر تخت پاشاهی نشانده بودند از گزارش پیام رسان در باره ی بُرز و بازو و بَر و یال بهرام نگران می شوند.

مُنذِر به همراه بهرام و سپاهی از رزم آوران عرب راهی ایران می شود، هنگامی که به جهرم می رسند بهرام از مُنذِر می پرسد که با ایرانیان چه کنیم؟ برزمیم یا به گفتگو بنشینیم؟! مُنذِر می گوید نخست باید بزرگان کشور را به گفتگوی آشتی جویانه فرا بخوانی:

سخن گوی و بشنوازیشان سَخُن      کسی تیز گردد تو تیزی مَکُن

ور ایدون کِجا کین و جنگ آورند        بپیچند و خوی پلنگ آورند

من این دَشت جهرُم چو دریا کنم         ز خورشید تابان ثُرَیّا کنم

بدانم چو بینند چِهر ترا      چنین بُرز و بالا و مهر ترا

خِردمندی و رای و فرهنگ تو        شکیبایی و دانش و سنگ تو

نخواهند جز تو کسی تخت را       کُله را و زیبایی بخت را

ور ایدون که گم کرده دارند راه       بخواهند بُردن همی از تو گاه

من و این سواران و شمشیر تیز       برانگیزم اندر جهان رستخیز

ببینی بروهای پیچان من         فدای تو این تن و جان من

تیزی: خشم

کِجا: که

سنگ: بزرگی

کلُه: تاج

گاه: تخت

بروها: ابروها

در چنین سامه هایی بهرام به همراه مُنذِر و سپاهی از رزم آوران عرب به ایران می رسند، بهرام چنانچه مُنذِر اندرزش داده بود بزرگان کشور را به پیشگاه خود فرا می خواند و به آنها می گوید تاج و تخت پادشاهی از آن من است، ولی آنها می گویند:

نخواهیم یکسر به شاهی ترا        بَر و بوم ما را سپاهی ترا

کزین تُخمه پُر داغ و رنجیم و درد       شب و روز با پیچش و باد سرد

بادسرد: افسوس واندوه

سرانجام مُنذِر پا درمیانی می کند که در میان شما کسی به شایستگی و برازندگی بهرام نیست.

بزرگان زشتکاریهای یزدگرد را یک به یک بر می شمارند، بهرام می گوید:

همه راست گفتید و زین بد ترست پدر را نکوهش کنم در خور است

ولی مرا با پدر کاری نیست، من مِهر شما و مِهر میهن بدل دارم، من هم خردمندم و هم هنرمند و هم رزم آزما، من پادشاهی نیک سرشت و پای بند آیین شهریاری خواهم بود، اینک برای اینکه سخن کوته کنیم دو شیر ژیان از بیشه بیاورید و تاج پادشاهی میان آن دو شیر گرسنه بگذارید، هر یک از داوخواهان پادشاهی که توانست تاج را از میان دو شیر بردارد پادشاهی از آن او باشد، وگرنه:

من و مُنِذر و گرز و شمشیر تیز       ندانند گُردان تازی گریز

بر آریم گَرد از شهنشاهتان       سر افشان کنیم از برِ ماهِتان

بزرگان ایران که چاره یی جز پذیرش نمی بینند، دو شیر ژیان می آورند:

ببستند بر پایه ی تخت عاج       نهادند بر گوشه ی عاج تاج

یکی گُرزه ی گاو سر(9) برگرفت       جهانی بدو مانده اندر شگفت

بدو گفت موبد که ای پادشا      خردمند و با دانش و پارسا

همی جنگ شیران که فرمایدت؟      جز از پادشاهی چه افزایدت؟

تو جان از پی پادشاهی مَدِه       تَنت را به خیره تباهی مَده

همه بی گناهیم و این کار تُست       جهان را همه دل به بازار تُست

بدو گفت بهرام کای دین پژوه      تو زین بیگناهی و دیگر گروه

هماورد این نَرّه شیران مَنّم       خریدار جنگ دلیران منم

همی رفت با گرزه ی گاو روی       چو دیدند شیران پرخاشجوی

یکی زود زنجیر بُگسَست و بَند       بیامد بَرِ شهریار بلند

بزد بر سرش گُرز بهرام گُرد       ز چشمش همه روشنایی بِبُرد

بَرِ دیگر آمد بزد بر سرش       فرو ریخت خون از سرش بر بَرش

جهاندار بنشست بر تخت عاج       به سر بر نهاد آن دل افروز تاج

چرخه ی پادشاهی بهرام گور یکی از درازترین و پُر کشش ترین داستانهای شاهنامه است. در روزگار او کار کشورداری به وزیر خردمندی بنام مهر نرسی سپرده می شود. مهر نرسی مردی کار آزموده و هوشمند از خاندان «سپند باذ» یکی از هفت خاندان برجسته ی ایرانی دوران ساسانی بود. مهر نرسی آتشکده ها و کاخهای بسیار بساخت، کاخ سروستان در کنار راه کاروانی شیراز که ویرانه های آن هنوز بر جاست از کارهای ارزشمند اوست. از آنجا که مِهر ویژه به زرتشتیگری و کینه یی سخت از مسیحیان بدل داشت، نویسندگان مسیحی از او به زشتی یاد کرده اند.

بهرام گور «هیاطله» را که به مرز های خاوری ایران دستیازی می کردند آنچنان گوشمالی داد که تا دیر زمان نشانی از آنها در مرزهای خاوری ایران دیده نشد، ولی در نبرد با رومیان پیروزی چندانی بدست نیاورد، در روزگار او، و پیش از آن نیز ایرانیانی که به آیین مسیح روی می آوردند برای گریز از آزار مُغان زرتشی گروهها گروه به روم پناه می بردند، بهرام از دولت روم خواست که آنها را به ایران باز گرداند، ولی دولت روم این درخواست را نپذیرفت، در جنگی که در پی این تنش پدید آمد، ایران بهره یی نبرد و سرانجام با بسته شدن یک پیمان آشتی هر دو سوی دست از نبرد کشیدند.

بهرام برای شاد نگهداشتن مردم ایران شمار بزرگی از کولیان هند را به ایران آورد تا در کوچه و بازار نغمه پردازی کنند و مردم را سرخوش و شاد نگهدارند. شاد روان علی اکبر دهخدا در این زمینه نوشته است:

« در تاریخ ایران، نام لولیان نخست، در داستان های مربوط به روزگار ساسانیان آمده است ، نوشته اند که بهرام گور بفرمود به شنگلت پادشاه هند نامه نویسند تا چهارهزار تن، از خنیاگران آزموده و رامشگران کار دیده، به در بار وی گسیل دارد. شنگلت بفرستاد و بهرام آنان را، در سراسر کشور خویش بپراکند و فرمان داد تا مردم آنان را به کار گیرند و از آنان بهره برند و مزدی شایسته بدانها بپردازند و این لولیان سیاه که اکنون به نواختن عود و مزمار مشهورند، از بازماندگان آنانند.او به شکار و باده‌گساری، بسیار دلبسته بود.

فردوسی نیز داستان آوردن خنیاگران از هند به ایران را چنین گزارش کرده است:

اُ زان پس به هرموبدی نامه کرد       کسی را که درویش بُد جامه کرد

بپرسیدشان گفت بی رنج کیست       به هر جای درویش و بی گنج کیست

ز کار جهان یکسر آگه کنید      دلم را سوی روشنی ره کنید

بیامدش پاسخ ز هر موبدی     ز هر نامدار و هر بخردی

که آباد بینیم روی زمین    به هر جای پیوسته شد آفرین

مگر مرد درویش کز شهریار      بنالد همی وز بَد روزگار

که چون می گسارد توانگر همی       به سر بَر ز گُل دارد افسر همی

بر آواز رامشگران می خورند      چو ما مردمان را به کس نشمرند

تیهدست بی رود و گل می خورد      شهنشاه از این در یکی بنگرد

بخندید از آن نامه بسیار شاه       هَیونی بر افکند پویان به راه

به نزدیک شنگل فرستاد کس      چنین گفت کای شاه فریاد رس

از آن لوریان برگزین ده هزار      نر و ماده بر زخم بربط سوار

فرستی برِ من مگر کام من       بر آید از آن نامدار انجمن

چو نامه به نزدیک شنگل رسید       سر از فخر بر چرخ کیوان کشید

همانگاه شنگل گزین کرد زود        ز لوری کِجا شاه فرموده بود

رود: گونه یی ساز

بر زخم بربط سوار: در نواختن بربط چیره دست

کجا: که

در بخشی از داستان شاهنامه، بهرام به خواهش شنگل پادشاه هند به نبرد با اژدها می رود:

یکی اژدها بود بر خُشک و آب      به دریا گه و گاه بر آفتاب

همی درکشیدی به دَم ژنده پیل      و زو خاستی موج دریای نیل

همی رفت با نامور سی سوار      ز ایران بزرگان خنجر گُذار

همی تاخت تا پیش دریا رسید      به تاریکی آن اژدها را بدید

بدید آن تن و پیچش و خشم اوی       همی آتش افروخت از چشم اوی

بزرگان ایران خروشان شدند      از آن اژدها نیز جوشان شدند

به بهرام گفتند کای شهریار       تو این را چنان کرگِ پیشین مدار

بدین بَد مَده شهر ایران به باد       مکن دشمنت را بدین بوم شاد

به ایرانیان گفت بهرام گُرد      که جان را به دادار باید سپُرد

مرا گر زمانه بدین اژدهاست       به مردی، فزونی نگیرد نه کاست

کمان را به زه کرد، بگزید تیر      که پیکانش را داده بُد زهر شیر

بر آن اژدها تیر باران گرفت      چپ و راست جنگ سواران گرفت

به پولادِ پیکان دهانش بدوخت      همه خارور از زه او بر فروخت

دگر چار چوبه بزد بر سرش     فرو ریخت با زهر خون از برش

تن اژدها گشت از آن تیر سُست     همی خاک را خون و زهرش بشُست

سبک تیغ و تبرزین بزد گردنش      به خاک اندر افکند پیچان تنش

زمانه: مرگ

خارور: کوتاه شده ی خار دار

یکی از پُر کشش ترین داستانها در فرهنگ دینی، بویژه در اساتیر هند و ایرانی داستان پهلوانی است که به نیروی ایزدی اژدهای آتشین دَم را می کشد. در «هوم یشت» از گرامی نامه ی اوستا می خوانیم:

« آنگاه هَومِ اَشَوَن ِ دور دارنده ی مرگ مرا پاسخ گفت:

سومین بار در میان مردمان جهان اَستومَند، « اَترَت » – توانا ترین مرد خاندان سام از من نوشابه بر گرفت و این پاداش بدو داده شد و این بهروزی بدو رسید که او را دو پسر زاده شدند: «اوراخَشیَه» و «گرشاسب»، یکمین ، داوری دادگذار، و دومین، جوانی زِبَر دست و گیسور{ دارنده ی گیس بلند}، و گُرز بُردار… که اژدهای شاخدار را بکُشت ،آن پتیاره ی شاخداری که اسبان را می بلعید، مردان را می بلعید، آن زهر آلود زرد رنگ را که زهر زرد گونش به بلندای نیزه ای روان بود.»

(بندهای 10 و11 )

همین داستان با اندک دگرگونی در «زامیان یشت» باز گو می شود:

«… سومین بار فَرّ بگسست، آن فَرِّ جمشید، فَرِّ جَم پسر ویونگهان به کالبد مرغ وارغِنَ ( شاهین) به بیرون شتافت. این فَرِّ از جَم گُسسته را گرشاسپ نریمان بر گرفت که بجز زرتشت در دلیری و مردانگی، زورمند ترین مردمان بود … که زور و دلیری به او پیوست .

ما آن دلیری بر پای ایستاده، نا خفته، در بستر آرمیده و بیدار، آن دلیری به گرشاسب پیوسته را می ستاییم.

آن که اژدهای شاخدار را بکُشت، آن بلعنده ی اسب و بلعنده ی مرد را، آن زهر آلود زرد رنگ را که زهر زردگونش به بلندای نیزه ای روان بود. ( بندهای 38 تا 41 )

اسدی توسی در «گرشاسب نامه» پهلوان را به نبرد با اژدها می فرستد:

زدش بر گلو کام و مغزش بدوخت     ز پیکان به زخم آتش اندرفروخت

چو بفراخت سر، دیگری زد به خشم       ز خون چشمه بگشادش از هر دو چشم

دَمید اژدها همچو اَبر از نهیب      چو سیل اندر آمد ز بالا به شیب

به سینه بدرید هامون ز هم       سپر در ربود از دلاور به دَم

به گرز گران یاخت مَرد دلیر     در آمد خروشنده چون تند شیر

بدانسان همی زدش با زور و هنگ      که از کُه به زخمش همی ریخت سنگ

سر و مغزش آمیخت با خاک و خون       شد آن جانور کوه جنگی نگون

در شاهنامه [رزم نامه ی ملی ایرانیان]، نخستین کس که به نبرد با اژدهای سه پوزه ی سه کله ی شش چشم دارنده ی هزار چستی می رود فریدون پسر آتبین است که اژدهای بد کاره یی بنام ضحاک ماردوش را به بند می کشد:

بدان گُرزه ی گاو سر دست بُرد      زد بر سرش ترگ او کرد خُرد

بیامد سروش خُجسته دمان      مَزَن گفت کو را نیامد زمان

همیدون شکسته ببندش چو سنگ       ببر تا دو کوه آیدت پیش تنگ

به کوه اندرون به بُوَد بند اوی       نیاید برش خویش و پیوند اوی

سام نریمان هنگامی که می خواهد دل منوچهر شاه را نرم کند و پروانه ی زناشویی پسرش زال را با رودابه، دختر مهراب کابلی بدست آورد، نبرد پیروزگر خود را با اَژدَها به رُخ می کشد:

ز مَن گر نبودی به گیتی نشان     بر آورده گَردن ز گردن کشان

چُو آن اَژدَها کو ز رودِ کَشَف      برون آمد و کرد گیتی چو کَف

زمین، شهر تا شهر پهنای او       همان کوه تا کوه بالای او

جهان را از او بود دل پُر هراس     همی داشتندی شب و روز پاس

هوا پاک کرده ز پرّندگان      همه روی گیتی ز درّندگان

ز تَفَش همی پَرّ کَرکس بسوخت     زمین زیر زَهَرش همی برفروخت

نهنگِ دُژَم بر کشیدی ز آب     چو شاهین شده برهوا پُرشتاب

زمین گشت بی مردُم و چارپای     جهانی مر او را سپردند جای

به زورِ جهاندار، یزدانِ پاک     بیفکندم از دل همه ترس و باک

میان را ببستم به نامِ بلند      نشستم بر آن پیل پیکر سَمند

به زین اندرون گُرزه ی گاو سر      به بازو کمان و به گردن سپر

برفتم بِسانِ نهنگِ دُژَم     مرا تیز چنگ و وِرا تیز دَم

رسیدمَش و دیدم چو کوهی بلند      کَشان مویِ سر بر زمین چون کمند

زبانَش به سانِ درختی سیاه      زَفَر باز کرده فگنده به راه

چو دو آبگیرَش پُر ازخون دو چشم      مرا دید وغرّید و آمد به خَشم

گُمانی چُنان بردم ای شهریار     که دارد مگر آتش اندر کنار

جهان پیش چشمم چو دریا نمود      به ابر سیه بَر، شده تیره دود

زبانگَ ش بلرزید روی زمین      ز زهرش زمین شدچو دریای چین

بر و بر، زدم بانگ بر سانِ شیر      چُنان چون بُوَد کارِ مرد دلیر

شکستم سرش چون سَرِ ژَندَه پیل      فرو ریخت زو زهر، چون رود نیل

به زخمی چُنان شد که دیگر نخاست      زمغزش زمین گشت با کوه راست

کَشَف رود پر خون و زرداب گشت     زمین جای آرامش و خواب گشت (10)

سمند: اسب زرد رنگ

زَفَر: پوزه

بجز پهلوانان خاندان گرشاسب مانند سام نریمان و رستم دستان، تنی چند از نامداران دیگر نیز با اژدها دست بگریبان می شوند، یکی از برجسته ترین آن ها اسفندیار پسر گشتاسب است. اسفندیار پهلوان دینی، برای رهانیدن خواهران خود از زندان رویین دِژ می بایست از هفت خان بگذرد:

پراز شیر و گرگست و نراژدها       که از چنگشان کس نیابد رها

فریب زن جادو از گرگ و شیر       فزونست و زان اژدهای دلیر

یکی را دریا بر آرد به ماه        یکی را نگون اندر آرد بچاه

بیابان و سیمرغ سرمای سخت        که چون باد خیزد بِدِرّد درخت

کی اژدها پیشت آید دُژَم       که ماهی بر آرد ز دریا به دَم

همی آتش افروزد از کام اوی      یکی کوه خار است اندام اوی

اسفندیار در خان سوم این اژدها را می کشد. شیرینی و کِشش داستان اژدها کُشی که بگونه یی نشان دهنده ی پیروزی نیروهای روشنایی بر نیروهای تاریکی است تا به روزگار بهرام گور دامن می گستراند و بهرام هم ناگزیر اژدهایی را در هند می کشد و به همراه دختر شنگل پادشاه هند به ایران می گریزد!.

پایان کار بهرام

بدینسان همی خورد شست و سه سال      کس اندر زمانه نبودش هَمال

دریغا چنان شاه و آن داد اوی      مبادا که گیری به بد یاد اوی

به پنجاه خسرو ز تخم کیان      که بستند بر تخت ایران میان

نبُد هیچ مانند بهرام گور     به داد و بزرگی و فرهنگ و زور

ورا رستمِ شاه خواندی وزیر      که بشکافتش کوه و آهن به تیر

چو روزش سر آمد درنگش نبود      ازآن زور ومردی وگردی چه سود

چهل روز سوک پدر داشت شاه      بپوشید لشکر کبود و سیاه

نبیند چنو شاه خورشید و ماه     نه زهره نه کیوان نه تخت و کلاه

دریغ آن کیی چهره و فرَّ و بُرز     دریغ آن اختر و دست و گُرز

بدو بود آراسته تخت و تاج      ز روم و ز چین او ستد ساو و باج

همال: همتا، همانند

ساو و باج: مالیات

یزدگرد دوم

پس از درگذشت بهرام گور پسرش یزدگرد دوم از سال 438 زایشی بر جای اونشست و تا سال 457 بر ایرانشهر فرمان راند. او را کی بَغ مزدا پرست نیز گفته اند.

نخستین کار این پادشاه این بود که آیین شاهان پیشین را که در نوروز و مهرگان مردم را بار می دادند و درد دل ها و خواسته هاشان را به گوش می نشستند برانداخت، و بی آنکه کار چشمگیری برای کشور انجام دهد تاج و تخت به پسرش هُرمَزسوم سپرد:

ده و هشت سال بگذشت از برش      بنالید چون تیره گشت اخترش

بزرگان و دانندگان را بخواند     بر تخت زرین به زانو نشاند

چنین گفت: کاین چرخ ناسازگار     نه پرورده داند نه پروردگار

به تاج گران مایگان ننگرد      شکاری که یابد همی بشکرد

کنون روز من بر سر آمد همی     به نیرو شکست اندر آمد همی

سپردم به هُرمَز کلاه و نگین      همان لشکر و گنج ایران زمین

همه گوش دارید و فرمان کنید       ز پیمان ما رامش جان کنید

پس از درگذشت یزدگرد دوم در سال 457 زایشی، هُرمَزسوم برتخت می نشیند ولی برادرش پیروز یکم بر او می شورد و بزرگان و موبدان به پشتیبانی از او بر می خیزند، در این کشاکش هُرمَز کشته می شود و برادرش پیروزیکم در سال 459 برجای او می نشیند. ولی فردوسی می گوید پس از تخت نشینی هرمز، پیروز نزد شاه هپتالیان می رود و برای گرفتن تاج و تخت از او درخواست یاری می کند و با سی هزارسپاهی ی کار آزموده بر هُرمز یورش می برد و او را گرفتار می کند ولی:

چو پیروز روی برادر بدید     دِلش مهر و پیوند او برگزید

بشد تیز و بگرفت دستش به دست     بفرمود تا بارگی برنشست اسب

فرستاد بازش به ایوان خویش      بر او خواند عهد و پیمان خویش

بدو گفت هُرمَز که یزدان سپاس      که دانا بُوَد مرد یزدان شناس

که از من برادر سِتُد تاج و تخت       که پیروز را باد یپروز بخت

بدینگونه پیروز یکم هژدهمین شاهنشاه ساسانی ازسال 459 تا 484 زایشی برتخت شهریاری ایران می نشیند.

پیروز یکم اگر چه سزاوار شهریاری بود، ولی روزگار با او بر سر مهر نبود، در چرخه ی بیست و پنجساله ی پادشاهی او رُخدادهای بسیار بد شگون از هر سو به ایران روی آوردند. در آغاز کشور با یک خشکسالی دیر پایِ هفت ساله روبرو شد، پیروز برای کاستن از رنج مردم از گرفتن باژ سالانه خود داری کرد و با پخش خواربار در میان مردم در آسایش همگان کوشید .

همزمان با این خشکسالی پُر گزند، هپتالیان از مرزهای خاوری به تخارستان یورش آوردند.

پیروز سه بار کوشید تا از تاخت و تاز مرگبار آنها جلوگیرد ولی هر سه بار با شکست روبرو شد. بار یکم به اسارت در آمد، پادشاه بیزانس جان او را خرید. پس از چندی دوباره به هماوردی با هپتالیان سپاه کشید و این بار نیز گرفتار بند اسارت شد و با این پیمان که سی بار اَستَر سکه ی زر به پادشاه هپتالیان بپردازد آزادی خود را خرید. در سومین نبرد خود و سپاهیانش در یک بیابان بی آب و گیاه گرفتار شدند، همه ی سپاهیان ایران در آن بیابان از میان رفتند.

بدینسان نگون شد سر هفت شاه      همه نامداران زَرّین کلاه

وزان جایگه شاد دل خوشنواز     به نزدیکی کَنده آمد فراز

برآورد ازآن کَنده هرکس که زیست      همی تخت بر بخت ایشان گریست

شکسته سر و پشت ِ پیروز شاه      سر نامداران با فَرّ و جاه

ز شاهان نبُد زنده کس جز غَباد      شد آن لشکر و پادشاهی به باد

همی راند با کام دل خوشنواز      سر افراز با لشکری رَزم ساز

از ایرانیان چند بردند اسیر       چه افکنده برخاک تیره به تیر

خوشنواز: شاه هپتالیان

پیکر بیجان پیروز در آن بیابان هرگز پیدا نشد. در این نبردِ بد فرجام، بسیاری از داشته های ایرانیان همراه با موبدموبدان و شماری از زنان شبستان شاه بدست هپتالیان افتادند، در میان آن زنان، دختر پیروز یکم به نام پیروزدخت بود که خوشنواز پادشاه هپتالیان او را به شبستان خود فرستاد. ترکان بیابانگرد در نبودن شاه، تا مرو تاختند و همه ی آن سرزمینها را گرفتند و دارش و دسترنج مردمان را بتاراج بردند. ایران در پریشان روزگاری بسیار اندوهبار فروغلتید، در این هنگام یکی از اسپهبدان ایران بنام زرمهر که یک لشکر بزرگ را به ارمنستان برده بود، با آگاه شدن از سرگذشت شاهنشاه و آنچه که بر ایران گذشته بود، بی درنگ راهی تیسفون می شود و بیاری برخی از بزرگان، بلاش برادر پیروز یکم را بر تخت می نشاند تا از نابودی کشور جلو گیرد.

چو بنشست با سوک، ماهی بلاش        سرش پرزگرد و رخش پرخراش

سپاه آمد و موبد موبدان     دلیران و هم نامور بخردان

فراوان بگفتند با او ز پند      سخن ها که بودی ورا سودمند

بر آن تخت شاهیش بنشاندند      بسی زرّ و گوهر بر افشاندند

در این هنگام یکی از اسپهبدان ایران بنام سوفرای که از سوی پیروز یکم پایگاه یافته بود با شنیدن آنچه که بر شاهنشاه گذشته:

ز مژگان سرشکش به رُخ بر چکید     همه جامه ی خسروانی درید

ز سر بر گرفتند گُردان کلاه      به ماهی نشستند بر سوک شاه

بدانست کان کار بی سود گشت     سر تخت شاهی پُر از دود گشت

سپاه پَراگنده را گِرد کرد      بزد کوس و از دشت برخاست گرد

فراز آمدش تیغ زن سد هزار      همه رزمجوی و همه کینه دار

دِرَم داد و آن لشکر آباد کرد      دل مردم کینه ور شاد کرد

یکی نامه بنوشت پر داغ و درد       دو دیده پُراز آب و رخساره زرد

به نامه درون پَندها کرد یاد       ز جمشید و کیخسرو و کیغباد

اُ زان پس فرستاد نزد بلاش      که شاها تو ازمرگ غمگین مباش

که این درد هر کس بخواهد چشید      شکیبایی و نام باید گزید

کنون من بدستوری شهریار      بسیجم بدین کینه و کارزار

که از کینه ی خون پیروزشاه     بنالد همی بر فلک هور و ماه

فرستاده زین روی برداشت پای       اُ زان روی پُرکین بشد سوفرای

بیاراست لشکر چو پرّ تذرو      بیامد ز زابلستان سوی مَرو

یکی مرد بگزید بیدار دل     که آهسته دارد به گفتار دل

نویسنده ی نامه را گفت خیز       که آمد سر خامه را رستخیز

یکی نامه بنویس زی خوشنواز      که ای بی خرد ریمَنِ دیو ساز

گهنکار کردی به یزدان تَنَت     شود مویه گر بر تو پیراهنت

یکی کین نو ساختی در جهان    که آن کینه هرگز نگردد نهان

چرا پیش او چون سگ چاپلوس     نرفتی چو برخاست آوای کوس

نیای تو زین خاندان زنده بود     پدر پیش بهرام چون بنده بود

من اینک به مرو آمدم کینه جوی    نمانم به هیتالیان رنگ وبوی

اسیران و آن خواسته هر چه هست        کزان رزمگاه آمدستت بدست

همه باز خواهم به شمشیر کین     به مرو آورم خاک توران زمین

نمانم جهان را به فرزند تو      بسوزم همه خویش و پیوند تو

به فرمان یزدان ببُرّم سَرَت      زخون همچو دریا کنم کشورت

نه کین باشد این چند گویم دراز     هم از خون پیروز یا خشنواز

فرستاده با نامه ی سوفرای     چو شیر دلاور بیامد ز جای

چو آشفته آمد بر خشنواز      بشد پیش تخت و نبُردش نماز

بدو داد پس نامه ی سوفرای       سرافراز لشکر بپرداخت جای

به مهتر چنین گفت مرد دبیر     که این نامه پر تیغ و گرزست و تیر

بشُد: رفت

ریمن: بدکنش، فریبکار

مویه گر: نالنده

آشفته: خشمگین

بپرداخت جای: برفت

لشکر آباد کرد: سپاه را سازمان داد و زین و برگ بخشید

خوشنواز که از خواندن نامه سخت به هراس افتاده بود، پاسخی نرم و آشتی جویانه به سوفرای می نویسد که من خواهان جنگ نبودم، این پیروز بود که سراز دشمنی بر نمی تافت، من خواهان کشته شدن پیروز نبودم، روزگار بر او خشم گرفت و دفتر زندگانیش را ببست:

به پیروز بر اختر آشفته شد     نه بر کام ما شاه تو کشته شد

ولی این پاسخ نرم خوشنواز نمی تواند سوفرای را از آهنگ خود باز دارد:

دو لشکرهمی جنگ را ساختند      درفشِ بزرگی بر افراختند

از آواز گُردان پرخاشخر      بدرید مَر اژدها را جگر

هوا دُم کرکس شد از پرّ تیر      زمین شد زخون ِ سران آبگیر

آبگیر: برکه

سرانجام سوفرای و خوشنواز در گوشه یی از آوردگاه با هم رو در رو می شوند:

یکی چوب زد بر سرش سوفرای     که گفتی که گردون برآمد ز جای

بجَست از بَرچوبزن خوشنواز      به شیب اندرانداخت اسب فراز

چو باد دمان از پسش سوفرای     همی تاخت با نیزه ی سرگرای

بسی کرد از آن نامداران اسیر      بسی کُشته شدهم به شمشیر و تیر

سرگرای: سرافکن

فردای آن روز خوشنواز به سوفرای پیام می فرستد که از اینهمه خون ریختن هیچیک از ما را بهره یی نخواهد بود، بیا کینه ها را زمین بگذاریم و خردمندانه دست از این پیکار برداریم:

اسیران و آن خواسته هر چه بود      زر و سیم و از گوهر نا بسود

ز اسب و سلیح و زتاج و ز تخت      که بگذاشت پیروزگمدیده بخت

فرستم همه نزد سالار شاه     چه از ویژه گنج و چه چیز سپاه

که پیروزگر سوی ایران شوی     به نزدیک شاه دلیران شوی

نباشد مرا سوی ایران بسیج      تواز عهد بهرام گردن مپیچ

خواسته: دارایی

سوفرای با بزرگان سپاه به همپرسی می نشیند، از آنجا که کیغباد و پیروز دخت و اردشیر (موبد موبدان) و برخی بزرگان دیگر در دست خشنواز اسیر بودند به این هوده رسیدند که:

اگر جنگ سازیم با خشنواز    شود کار بی سود بر ما دراز

کُشند آنکه دارند از ایران اسیر     غَباد جهانجوی و چون اردشیر

سران سپاه رای خردمندانه ی سوفرای را می پذیرند و تن به سازش می دهند ، سوفرای پیام می فرستد که اسیران ما را به نزد ما بفرستید و نگران کینه جویی ما نباشید:

به تاراج و کشتن نیازیم دست که ما بی نیازیم و یزدانپرست

بدینگونه جشنواز همه ی آنچه را که از ایران چاپیده بود و بزرگانی را که در بند اسارت داشت همه را به ایران باز گرداند و از خاک ایران بیرون رفت.

بلاش

«بلاش» یا «ولاخش»، پس از کشته شدن برادرش پیروز یکم در سال 484 بر تخت شهریاری نشست و در سال488 بدست موبدان پایورز به زشترین شیوه از تخت برداشته شد.

پس از پایان کار هپتالیان، بلاش کوشید تا گرفتاریهای ارمنستان را سروسامان بخشد.

واهان، سردارارمنی از بلاش خواسته بود که به خواست ارمنیان در پذیرش دین مسیح ارج بگذارد و پروانه دهدکه آتشکده ها را در ارمنستان خاموش کنند. بلاش این درخواست را پذیرفت و پروانه داد که ارمنیان کلیساهای خود را بر پا و آتشکده ها را خاموش کنند. بی هیچ گفتگو این کار به سود ایران بود، چرا که به دشمنی مسیحیان با ایران پایان می بخشید، ولی موبدان وکیش بانان زرتشتی ازاین کار بلاش آنچنان آزرده شدند که بر او شوریدند و هردو چشمش را کورکردند وغباد پسرِ پیروز یکم را که از اسارت هپتالیان آزاد گشته بود بر جا او نشاندند.

شاهنامه داستان بلاش را بگونه ی دیگری آورده است. هنگامی که سوفرای همراه با غباد و دیگر اسیران پیروزمندانه به ایران باز می گردد:

چو آگاهی آمد به ایران زمین     از آن نیک پی مهتر بافرین

همان جنگ و پیکار با خوشنواز     ز رای چنان مرد نیرنگباز

همان موبد موبدان اردشیر     اسیران که بودند برنا و پیر

که از جنگ برگشت پیروز و شاد     گشاده شد از بند، پای غَباد

بزرگان فرزانه بر خاستند        پذیره شدن را بیاراستند

بلاش آن زمان تخت زرین نهاد     که تا بر نشیند بر او کیغباد

چو آمد به شهر اندرون سوفزای      بزرگان برفتند یکسر زجای

بلاش آن زمان دید روی غَباد      رها گشته از بند پیروز و شاد

مراو را سبک شاه در بر گرفت     زهیتال و چین دست برسرگرفت

ز راه اندر ایوان شاه آمدند     گشاده دل و نیک خواه آمدند

بفرمود تا خوان بیاراستند      می و رود و رامشگران خواستتند

غَباد یکم 

(غَباد یا کوات Kavaat ) در پارسی امروز کَبادKabaad   که به نادرست « قُباد» گفته می شود، بیستمین پادشاه ساسانی بود که دوبار بر تخت پادشاهی ایران نشست، بار نخست میان سالهای 488 تا 496 و بار دوم از سال ۴۹۹ تا ۵۳۱ زایشی، وی جانشین بلاش و پسر پیروز یکم بود.

چو بر تخت بنشست فرخ غباد کلاه بزرگی به سر بر نهاد

کلاه بزرگی: تاج پادشاهی

غَباد یکم بیارمندی موبدانی که بلاش یکم را از تخت شهریاری برداشته و کور کرده بودند، بر تخت شهریاری نشست. در آن هنگام نهاد پادشاهی ایران در پی زشتکاریهای موبدان و کیش بانان زرتشتی بسیار سُست و ناتوان گشته بود، موبدان بدلخواه خود هر که را نمی خواستند از تخت بر می داشتند و هر که را می خواستند بر جای او می نشاندند. غَباد بیارمندی برخی از همین موبدان، بر تخت شهریاری ایران می نشیند.

سوفرای که رهایی بخش غباد ازبند اسارت هپتالیان بود، پیروز و سربلند به شیراز بر می گردد و با شکوه بسیار شایسته از سوی مردم پذیره می شود:

همی رفت شادان سوی شهرخویش      زهر کام بر داشته بهر خویش

همه پارس او را شده چون رهی       همه بود جز تاج شاهنشهی

رهی: بنده و فرمانبر

یکی از همین موبدان ِ آتش افروز، با زشت ترین کردار، تخم بد بینی نسبت به سوفرای جوانمرد را در دل غَباد می کارد که سوفرای پا از گلیم خود بیرون نهاده و خود را برتر از شاهنشاه می شمارد:

نه فرمانش باشد به چیزی نه رای     جهانی شده بنده ی سوفرای

ز گنج تو آگنده تر گنج او      بباید گُسست از جهان رنج او

ز گفتار، بد دل شد کیغباد      ز رنجَش به دل بَر نکرد ایچ یاد

غَباد اگر چه خرد را ز بهر هوا کشته و سرنوشت کشور را بدست آن دیو زاد اهرمن خو سپرده بود، با اینهمه توان رو در رویی با سپهسالار جوانمردی مانند سوفرای پهلوان که در خود نمی بیند:

همی گفت اگر من فرستم سپاه       سر او بگردد شود کینه خواه

کند هر کسی یاد کردار اوی      نهانی ندانند بازار اوی

در ایران ندانم کسی رزمخواه     که راند سوی جنگ با او سپاه

ولی موبد اهرمن زاد که در کار ویران کردن ایران است به او می گوید:

ترا بندگانند و سالار هست     که سایند بر چرخ گردنده دست

چو شاپور رازی بجنبد زجای      بدرّد دل بد کنش سوفرای

شنیداین سخن شاه و نیرو گرفت      هنرها بشُست از دل آهو گرفت

آهو: کاستی

غباد یکم که نه از جوانمردی کمترین بهره دارد و نه نشان از خردمندی، رهنمود این آتش افروز سیه دل را می پسندد و پیکی به سوی شاپور رازی می فرستد.

درآن هنگام ایران دارای دو سپهسالار بزرگ بود، یکی همین زرمهر یا سوفرا از خانواده ی بزرگ غارن از مردم شیراز، و سپهسالار سکستان، و دیگری شاپور از مردم ری و از خاندان نامی مهران. این همان شاپور است که سپاهی بزرگ به ارمنستان برده بود و همین که از کشته شدن پیروز یکم آگاه گشت با شتاب به ایران باز گشت و بلاش را بر تخت شاهی نشاند تا از گُسَست شیرازه ی کشور جلو گیرد.

میان این دو سپهسالار (زرمهر سوفرای و شاپور رازی) از دیر زمان گونه ای چشم و هم چشمی درمیان بود، موبد آتش افروز از هماوردی میان این دو پهلوان بهره می جوید و زمینه ی گرفتار شدن سوفرای را بدست شاپور فراهم می آورد:

همانگه جهان دیده را کیغباد      بفرمود تا بر نشیند چو باد

به نزدیک شاپور رازی شود      بر آواز نخجیر و بازی شود

شاپور که کینه ی دیرینه یی از سوفرا به دل داشت:

چو برخواند آن نامه ی کیغباد      بخندید شاپور مهرک نژاد

که بر سوفرا دشمن اندر جهان      نبودی جز او آشکار و نهان

چو بشنید فرمانبران را بخواند     سوی تیسفون تیز لشکر براند

چو آورد لشکر به نزدیک شاه     هم اندر زمان بر گشادند راه

چو دیدش جهاندار بنواختش    َبَر تخت پیروزه بنشاندش

بدو گفت از این تاج بی بهره ام!      به بیهوده اندر جهان شهره ام!

همه سوفرا راست بهر از مهی     همی نام بینم ز شاهنشهی

از این داد و بیداد در گردنم      به فرجام روزی بپیچد تنم

مهی: بزرگی

بدو گفت شاپور کای شهریار     دلت را بدین کار رنجه مدار

یکی نامه باید نوشتن دُرُشت     ترا فَرّ و نام و نژاد است و پُشت

بگویش که از تاج شاهنشهی     مرا بهره رنج است و گنجِ تهی

تویی باژ خواه و منم با گناه     نخواهم که خوانی مرا نیز شاه

فرستادم اینک یَکی پهلوان     ز کردار تو چند باشم نوان

چو نامه بدینگونه باشد بدوی      چو من باشم و لشکری جنگجوی

نمانم که بر هم زند نیز چَشم     نگویم سخن پیش او جز به خَشم

باژ خواه: مالیات گیر

نوان: نالان

در پی اینگونه رهنمودهای ایرانسوز، کیغباد نامه ای با همان درونمایه می نویسد و بدست شاپور می سپارد:

چو بَر نامه مُهر بنهاد شاه     بیاورد شاپور لشکر به راه

گزین کرد پس هر که بُد نامدار      پراگنده از لشکر شهریار

خود و نامداران پر خاشجوی       سوی شهر شیراز بنهاد روی

چو آگه شدزان سخن سوفرای      همانگه بیاورد لشکر ز جای

پذیره شدش با سپاهی گران     گُزیده سواران جوشن وران

رسیدند پس یک به دیگر فراز     فرود آمدند آن دو گردن فراز

چو بنشست شاپور با سوفرای     فراوان زدند از بد و نیک رای

بدو داد پس نامه ی شهریار     سخن رفت هرگونه دشخوار و خوار

چو بر خواند آن نامه را پهلوان      بپژمرد و شد تند و تیره روان

دشخوار: سخت و آسان

شاپور به سوفرای می گوید من ناگزیرم که ترا پای بسته به درگاه شاه برم. سوفرای دردمندانه از رنجی که در رهانیدن کیغباد از بندهیتالیان برخود هموار کرده می گوید:

به مردی رهانیدیم او را ز بند       نماندم که آید به رویش گزند

مرا دستها بود نزدیک شاه      همان نزد گُردان ایران سپاه

گرایدون که بندست پاداش من      ترا رنجه کردن به پرخاش من

نخواهم زمان از تو، پایم به بند      که باشد مرا بندِ او سودمند

ز یزدان و از لشکرش نیست شرم      که من چند پالوده ام خونِ گرم

بدان گه کِجا شاه در بند بود      به یزدان مرا سخت سوگند بود

که دستم نبیند بجز دست تیغ     به رزم آفتاب اندر آرم ز میغ

مگر سر دهم یا سر خوشنواز      به مردی ز تخت اندر آرم به گاز

کنون بند فرمود، بندم سزاست       سخنهای ناسودمندم جزاست

چو بشنید شاپور پایش ببست     بزد نای رویین و خود برنشست

بیاوردش از پارس پیش غَباد     غباد از گذشته نکرد ایچ یاد

بفرمود کو را بزندان برند     به نزدیک نا هوشمندان برند

ز شیراز فرمود هر چه بود      ز مردان و از گنج و کشت و درود

بیارند یکسر سوی تیسفون      سپارد به گنجور او رهنمون

نماندم: نگذاردم

دستها: پیمان ها

دست تیغ: دسته شمشیر

ز تخت اندر آرم به گاز : سرش را ببرم

موبدان و آتش افروزان درباری به شاه خرد باخته می گویند اگرسوفرا زنده بماند هواداران او بپا خواهند خاست و تخت شهریاری از زیر پای او بیرون خواهند کشید، پس:

بد اندیشِ شاهِ جهان، کشته بِه     سر بخت بدخواه بر گشته به

چو بشنید مهتر ز موبُد سُخن     به نو تاخت و بیزار گشت از کهن

به نو تاخت و بیزار گشت از کهن: نو اشاره به شاپور است و کهنه به سوفرای برگشته بخت

بفرمود پس تاش بیجان کنند بروبردل دوده پیچان کنند

دوده: دودمان

چو آگاهی آمد به ایرانیان     که آن پیلتن را سر آمد زمان

خروشی بر آمد ز ایران به درد     زن و مرد و کودک همه مویه کرد

به نفرین زبان های ایرانیان     بیالود و برخاست راز از میان

بر آشفت ایران و برخاست گرد    همی هر کسی کرد ساز نبرد

همی گفت هر کس که تخت غَباد     اگر سوفرا شد به ایران مباد

سپاهی و شهری همه شد یَکی     نبردند نامِ غَباد اندکی

برفتند یکسر به ایوانِ شاه     ز بدگوی پُر درد و فریاد خواه

کسی کو بَر شاه بد گوی بود    بر اندیشه ی بد بلاجوی بود

بکُشتند و بردند از ایوان کشان     زجاماست جستند چندی نشان

که کهتر برادر بُد و سر فراز     غبادش همی پروریدی به ناز

ورا برگزیدند و بنشاندند     به شاهی بر او آفرین خواندند