نخبه پروری در ایران – فاضل غیبی

نخبه‌پروری در ایران

« فاضل غیبی »

C:\Users\Admin\Desktop\فرتورها\9.jpg

“همۀ قبیلۀ من عالِمان دین بودند.”

سعدی

دیدیم که نخبگان اروپا جملگی دست پروردۀ فرهنگی نخبه‌پروراند؛ فرهنگی که استعدادهای موجود را پیگیرانه در محیط خانواده و مراکز آموزشی تربیت می‌کند. در زندگینامۀهاناآرنت این پرسش به میان آمد که آیا ما هم فرهنگ نخبه‌پروریداشته‌ایم؟

چندی پیش در ایران کتابی منتشر گشت بنام ” جامعه‌شناسینخبه‌کشی” که استقبال فراوان از آن باعث شد که در طول شش ماه ده بار تجدید چاپ شود. مطلب اصلی کتاب آنستکه:

“جامعۀ ایرانی در حالت عادی، امثال سالارها و آصف‌الدوله‌ها و میرزا آقاخان‌ها را تولید می‌کرد و اگر استثنائاً و اشتباهاً اشخاصی مثل قائم‌مقام یا امیرکبیر پا به عرصۀ فعالیت می‌گذاشتند، این فرهنگ به سرعت رفع اشتباه می‌کرد و در فاصلۀ یکی دو سال این بزرگان را می‌کشت که به راستی این ملت در خور این بزرگان نبود.”[1]

نویسنده هرچند از یکی دو “نخبۀ” دیگر یاد می‌کند، اما نه تنها کلمه‌ایدربارۀ چگونگی پیدایش آنان نمی‌نویسد که اصولاً بدین پرسش نمی‌پردازد، که پیش‌شرط “نخبه‌کشی”، همانا نخبه‌پروری است و “ملتی” چنین نخبه‌کش به یقین نمی‌توانستنخبگانی مانند امیرکبیر را (که نویسنده آنان را همچون خدایان ستایش کرده![2]) تربیت کند. آنهم:

“ملت ایران که عملکردش در این چند قرن درجا زدن و اتلاف سرمایه‌های معنوی و مادی این سرزمین بوده است.”![3]

***

برآمدن نخبگان، تنها در دامان فرهنگی نخبه‌پرور ممکن است. فرهنگ نخبه‌پروری نیز تنها زمانی ممکن است که دستکم بخشی از جامعه با پیگیری، به امر آموزش و پرورش بپردازد. چنین امری بنوبۀ خود وابسته به “فرهنگی آموزشی” است و تنها با کوشش بسیار می‌تواند گسترش یابد. بدین سبب، اگر پیش از اسلام در ایران تمدنی وجود داشته است، منطقاً برای ساختن آن می‌بایستشبکۀ آموزشی گسترده و حساب شده‌ای وجود می‌داشت.

پژوهش دربارۀ فرهنگ آموزشی در ایران باستان نشان داده است که آموزش در گسترده‌ترین سطح بدین صورت بوده است که “پدر، پیشۀ خود را که همان پیشۀنیاکانش بود، به فرزند می‌آموخت.”[4]

با آنکه آموزش در این سطح، در پهنۀ روستاها و در میان طبقات پایینی جامعه رواج داشت، خود به خود نبوده، بلکه زیر نظارت جامعه صورت می‌گرفته است:

“دولت و نیز شهروندان حتی بدون اجازۀ داوران (قضات)می‌توانند کودکی را که از خوراک و پرستاری شایسته و بایسته برخوردار نیست از پدر بگیرند و به فرزندی بپذیرند. دادگاه می‌تواند پدر ناشایسته و ناکارآمد را از جایگاه پدری کنار بگذارد.”[5]

به روایت فردوسی، از زمان اردشیر، ایرانیان فرزندان خویش را به فرهنگیان می‌سپردند و در هر برزن، دبستانی در کنار آتشکده بود که کودکان در آنجا به آموزش همگانی می‌پرداختند:

همان کودکان را به فرهنگیان سپردی چو بودی از آهنگیان

به هر برزن اندر دبستان بدی همان جای آتش پرستان بدی[6]

نظامی گنجوی هم وجود دبستان در جوار آتشکده را گزارش کرده است:

چنین بود رسم اندر آن روزگار که باشد در آتشگه آموزگار[7]

وجود دبستان خود نشانۀ کافی براین است که دستکم در شهرها امر آموزش و پرورش مهمتر از آن بوده است که بعهدۀ پدر و مادر گذاشته شود و پویایی آموزش لازم می‌داشت که کودکان را آموزگارانی برعهده گیرند که از کاردانی و دانش لازم برخوردار باشند. گزنفون، تاریخ نگار یونانی، از شبکۀدبستان‌ها در ایران آنروزگار گزارش کرده است:

« به همۀ پارسیان رواداشته‌اند که فرزندان‌شان را به آموزشگاه‌های همگانی بفرستند، اما تنها کسانی که کودکان خود را بی آنکه کار کنند، خوراک و پوشاک می‌دهند، چنین می‌کنند.»[8]

در سطح بالاتر به لایۀ مرفه جامعه می‌رسیم که آموزشی چند‌جانبه را پیگیری می‌کرده است:

“اگر پدر به اندازه‌ای دارا باشد که بتواند آموزگارانی بکار گیرد و به آنها نیرو دهد نباید از این کار بپرهیزد. از این گذشته بلندپایه‌ترین مردان دربارنیز این آموزه‌ها را به فرزندان خود می‌دهند.”[9]

بنابراین شبکۀ آموزشی در درون هرم جامعه جای گرفته بود و از پایین به بالا از اهمیت و توجه بارزتری برخوردار می‌گشت. چنانکه آموزش دختران در لایه‌های پایین و میانی بیشتر در خانه و زیر نظر مادر صورت می‌گرفت و به روش خانه داری محدود می‌شد، درحالیکه دختران اقشار بالا برای حفظ برتری خود آموزش می‌دیدند:

“دوشیزۀبزرگزاده از آموزش و پرورشی شایستۀ نام و جایگاه اجتماعی خویش برخوردار می‌شود. درس هنر و ادب و به ویژه موسیقی می‌خواند، به ورزش‌های بزرگان می‌پردازد و برای یاد گرفتن شکار به کارآموزیمی‌رود. او کوشش می‌کند تا در پرتو دانش، فهم و زیرکی خود، از دختران تودۀ مردم بازشناخته شود.”[10]

چنانکه می‌توان گفت ، نزد بزرگ‌زادگان تفاوتی میان پسر و دختر وجود نداشته است:

“آذربادمهراسپندان در پندنامۀ خود به یکتا فرزند خویش می‌گوید: اگر ترا فرزندیست، خواه پسر و خواه دختر، او را به دبستان فرست و زن و فرزند را از آموزش هنر بازمدار تا غم و اندوه به خانۀ تو راه نیابد.”[11]

دربارۀدورنمایۀ آموزش و پرورش، همین بس که ایرانیان باستان به نوباوگان همچون بزرگسالان می‌نگریستند و از آنان نیز انتظار داشتند که به راستگویی و داد رفتار کنند. هرودوت(425ـ488پ.م.)دراین باره گزارش کرده است:

“کودکان را به دادگاه می‌بردند تا داوری‌ها را ببینند و بشنوند و با دادگستری از کودکی آشنا شوند.»[12]

ایرانیان پرورش را بر آموزش برتری می‌دادند. چنانکه گزنفون از کوروش نقل می‌کند:

“ما باید بکوشیم تا خوی پسندیده را در نهاد فرزندان پرورش دهیم زیرا که بدین سان می‌توانیم هر روز نیکوتر از روز پیش باشیم و اگر فرزندان‌مان بخواهند راه نادرست پیش گیرند، چون در پیرامون خود جز پاکی و راستی نمی‌بینند و جز سخنان شایسته و سودمند نمی‌شنوند ناگزیر راه نادرستی بر آنان بسته خواهد بود.”[13]

اشاره شد که آموزش در میان بزرگان از گسترۀپهناوری برخوردار بود:

“درس‌هاینوآموزگانبزرگ‌زاده عبارت بوده است از: متون دینی، دانش و هنر دبیری، شامل خواندن و نوشتن و آشنایی با رسم‌خط‌های گوناگون، تاریخ یا کارنامه (زندگینامۀ بزرگان)، آموزش‌هایسپاهی‌گری شامل کمان‌وری و سواری، سرود (شعر و چکامه)، هم‌آوازی با موسیقی، نواختن چنگ و دیگر سازها، ستاره شناسی و شطرنج.” روشن است که برای آموزشی بدین گستردگی:”کودکانبزرگ‌زاده که همگی چیزهای بسیار یاد می‌گرفتند، هرکدام یکی دو آموزگار داشتند.”[14]

یونانیان باستان با “بربر” خواندن همۀ غیریونانیان، بدین تصور نادرست دامن زدند که اندیشۀ فلسفی تنها در یونان ریشه دوانده بود. درست آنستکه هرچند اندیشه‌ورزی در ایران باستان رنگ دینی داشت، اما نگاهی به آموزه‌هایمزدایی در دبستان‌ها که به روش پرسش و پاسخ آموخته می‌شد، زمینۀ نیکی برای اندیشه ورزی بود:

” ای کودک، ما کیستیم؟ از آن که‌ایم؟ از کجا می‌آییم و به کجا می‌رویم؟ فرزندان کیستیم؟ آن چه بر دوش ماست در روی زمین و پاداش روحانی آن چیست؟ … چه راه‌هاییمی‌توانیم در پیش بگیریم؟ نیکی چیست و بدی کدام؟ دوست و دشمن ما کیست؟ جهان بر چند بُن است، یکی یا دو تا؟ … قانون از که سرچشمه می‌گیرد و برِ قانون از که؟ بخشش از که به سوی ما می‌آید و خشونت از که؟»[15]

آشنایی با روش‌ها و نهادهای آموزشی در ایران باستان از این نظر مهم است که آن‌هاشیرازۀ جامعه را تشکیل می‌دهند و همانطور که در روندی طولانی بوجودمی‌آیند، در ورایدگرگونی‌های ظاهری دوام می‌آورند و تا حدی از سخت جانی بهره‌مندند. بهرحال سیستم آموزشی در ایران باستان چنان دیرپا بود که در ایران اسلامی هم کمابیش دوام آورد.

از حملۀ اعراب به ایران تا تسلط نظامی آنان بر امپراتوری وسیع پارس سالیان بسیار گذشت. از آن طولانی‌تر روند گسترش اسلام در ایران بود که قرن‌ها به طول انجامید. عرب مسلمان توانست ایرانیان را به “دو قرن سکوت”[16] مجبور کند، اما چیرگی بر روان و نابودی فرهنگی ایرانیان به آسانی ممکن نبود.وگرنه باید پرسید، دانش و بینش بزرگان ما در سدۀ سوم و چهارم از کدام چشمه می‌جوشید؟

فراموش نکنیم که در پیشاپیش آنان فردوسی را داریم که گذشته از آگاهی شگفت‌انگیز وی از دوران باستان، چنانکه پژوهش‌های تازه نشان داده، « با فلسفۀ یونانینیز آشنایی داشته ‌است.»[17]

البته ممکن است که در مناطقی کوشش اعراب در جهت سرکوبی فرهنگی ایرانیان موفق بوده باشد، اما بهیچ‌وجهنمی‌توانست برای همۀ سرزمین پهناور و جمعیت زیاد ایران در شهر و روستا ممکن گردد:

“چون قُتِیبه بن مُسلم باهلی بر مردم خوارزم دست یافت، نویسندگان ایشان را به هلاکت رسانید و هیربدان را بکشت و کتب و رسائل آنها را بسوزانید. از آن پس مردم خوارزم در نادانی فرو رفتند و آنچه را هم از احکام و علوم می‌دانند همه را سینه به سینه نقل کرده‌اند و تنها از روی حافظه می‌گویند.”[18]

وانگهی پژوهش های نوین نشان داده است که:

“تا سده‌ها پس از پیروزی اعراب، کیش زردشتی و آتشکده‌ها در ایران پا برجا بود و میزان فشار اعراب برای جابجایی مذهب، بسته به ایستادگی مردم ناهمسان بوده است.”[19]

و همین مردم طبعاً از آثار دینی و فرهنگی خود نگهداری می‌کردند:

“موبدان و دانشمندان زردشتی پس از پیروزی اعراب، در نگهداری آثار ملی ایران نقشی بزرگ داشته‌اند. اینان آنچه از آثار فرهنگ ایرانی در دست داشتند، درنزد خود یا در آتشکده‌ها و در جاهای امن نگه می‌داشتند و پیوسته به نسخه‌برداری و آموزش و گفتگو پیرامون آنها می‌پرداختند. بدین ترتیب آن‌ها را از نابودی نجات می‌دادند.”[20]

” گزارشی وجود دارد که در سدۀ چهارم در باب‌العامۀ بغداد، تصویر مانی و 14 کیسه از کتاب‌های پیروان او را آتش زدند.”[21] این گزارش تأییدی بر آن نیز هست که سده‌ها پس از حملۀ اعراب هنوز اینجا و آنجا کتاب‌های مانی یافت می‌شد.

چون با این دید به تاریخ آموزش و پرورش در ایران بنگریم، می‌توان تصور کرد که فرهنگ دیرپای آن در دورۀ اسلامی کمابیش رواج داشت.

به فرهنگ پرور چو داری پسر نخستین نویسنده کن از هنر

نویســنده را دســت گویــــا بود گل دانش از دلش بویا بود[22]

اسدی توسی

شاخص مهم فرهنگ آموزشی در دورۀ اسلامی، اندرزنامه‌ها است. از جملۀاندرزنویسان باید از ابن‌مسکویه(421،325ق. نویسندۀ :”تجارب‌الامم”)،عطار نیشابوری(618ـ540ق.”پند‌نامه”) و ابونصر فارابی (339ـ260ق.”تحصیل‌السعادت”) یاد کرد که نظرات پرورشی خود را به زبانی فاخر بیان داشته‌اند.[23]

در میان اندرزنامه‌ها “قابوس‌نامه”(کتاب پندها) از شکل بیانی و محتوای تربیتی بارزی برخوردار است. آنرا امیر کیکاوس وشمگیر(488 ـ412ق.) از شاهزادگان خاندان زیار در سال 475ق. برای فرزند خود گیلان‌شاه نوشت؛ هدف وی آن بود که:

” آداب جنگ، کشورداری و دانش‌ها و فن‌های زمان را به فرزند بیاموزد تا اگر در آینده بازرگان، پزشک، ستاره شناس، شاعر، خنیاگر، خادم پادشاه، دبیر، وزیر، سپهسالار، پادشاه، دهقان و یا جوانمرد شد، بتواند از این آموزش‌ها بهره ببرد… نویسنده در این کتاب تا اندازه‌ای از مقام و جایگاه قدرت خویش فاصله می‌گیرد و با روشنگری و موشکافی و از دیدگاهی متفاوت با فرزند خود سخن می‌گوید. از اینرو کتابی فراهم آمده بصورتفرهنگ‌نامه‌ای از تمامی سنت فرهنگی ایران آن روزگار.”[24]

جالب آنکه این “سنت فرهنگی” در خطوط اصلی همانست که در عهد باستان در ایران ریشه دوانده بود:

«پس باید که هرچه آموختنی باشد از فضل و هنر را همه بیاموزی تا حق پدری و شفقت پدری بجای آورده باشی که از حوادث عالم ایمن نتوان بود و نتوان دانست که برسر مردمان چه گذرد. هر هنری و فضلی روزی بکار آید. پس در فضل و هنر آموختن، تقصیر نباید کردن.”[25]

در این میان رسالۀ “تدبیرالمنازل” ابن‌سینا(428ـ370م.) نه تنها در سطحی بالاتر از اندرزنامه‌ها قرار دارد که کتابی بی‌نظیردربارۀ آموزش و پرورش است:

“عیسی صدیق در میان دانشمندان و حکیمان ایران پس از اسلام، ابن‌سینا را نخستین کسی می‌داند که به شکل آگاهانه و روش‌منددربارۀ آموزش و پرورش کودکان سخن گفته و کتاب نوشته است.”[26]

نظرات ابن‌سینا در “تدبیر منزل” هنوز هم تازگی خود را حفظ کرده است: او تربیت اخلاقی را مقدم بر آموزش می‌داند و به پدر و مادر هشدار می‌دهد که باید آموزگاری دیندار، خردمند و با اخلاق پسندیده انتخاب کنند. فراتر از آن:

“باید که پدر و مادر بکوشند تا فرزندشان با بزرگ‌زادگان و صاحبان اخلاق عالیه همدرس باشد زیرا که کودک از کودک تقلید کند و به او انس گیرد.”

او آموختن علم را کافی نمی‌داند و توصیه می‌کند که دانش‌آموزان باید حرفه و صنعتی نیز فراگیرند و در آن مهارت کسب کنند.

***

ابن‌سینا یکی از نخبگان ایرانی است و زندگینامۀ او بخوبی نشان می‌دهد که “نوابغ” در این سوی جهان نیز، بر همان زمینه و با همان روش برآمده‌اند که در اروپا!

ابن‌سینااز این‌رونمونۀ خوبی است، که شاید تنها کسی باشد که زندگینامۀ خود را (برای شاگردش “گرگانی”) بیان کرده است:

در زندگینامه‌هایی که دیگران دربارۀابن‌سینانوشته‌اند، غالباً چندان سخنی از پیشینیان او بمیاننمی‌آید؛ جز آنکه:”در یکی از روستاهای اطراف بخارا بدنیا آمد”؛ یعنی روستازاده بود!

درحالیکه نشان دادن اصل و نسب بزرگان از نظر نقشی که در نخبه‌پروریمی‌تواند داشته باشد بسیار مهم است. خوشبختانه خود او تصریح کرده که پدرش “عهده‌دار کارهای دیوانی و حکومتی” بوده است. آموزش او بسیار زود آغاز شد و چون در ده سالگی ” ادب و قران و پاره‌ای علوم دیگر” را فراگرفته بود پدرش او را به شاگردی “ناتلی” نامی “که با فلسفه آشنایی داشت” گذاشت:

“ناتلی به من منطق و هندسهآموخت و چون مرا در دانش‌اندوزی بسیار توانا دید به پدرم سفارش کرد کهمبادا مرا جز به کسب علم به کاری دیگر وادار سازد و به من نیز تاکید کردجز دانش‌آموزی شغل دیگر برنگزینم.”[27]

بنابراین در مورد ابن‌سینا نیز مانند همۀ دیگر نخبگان، نخبه‌پروری صورت گرفته است. محیط فرهنگی به اضافۀ آموزش پیگیر، زمینه‌ای را تشکیل می‌دهد که بر آن با پشتکار، هر دانشی دست یافتنی است:

“.. کمتر شبی سپری شد که به بیداری نگذرانده باشم و کمتر روزی گذشت که جز به مطالعه به کار دیگری دست زده باشم.”[28]

پرکاریابن‌سینا ـ حتی زمانی که مقام پرزحمت وزارت را برعهده داشت ـ ادامه یافت:

«ابن‌سینا از حیث نیروی جسمانی، مردی نیرومند بود و به همین خاطر از کارکردن احساس خستگی نمی‌کرد. او با داشتن نیروی فراوان جسمی می‌توانستاز پس کار وزارت فرمانروایان برآید و همیشه چه در سفر و چه در نبرد همراهآنان باشد و علاوه بر این به کار دانش و نوشتن نیز بپردازد. می‌گویند کهاو شب‌ها تا دیرگاه به نوشتن کتاب و رساله می‌پرداخت و در این کار افراطمی‌کرد.» [29]

سخن دربارۀ پشتکار بزرگان هنر و ادب ایرانی به درازا می‌کشد. روشن است، آنان تنها با پشتکاری سترگ ممکن بود به چنین پایگاهی برسند. از جمله دربارۀ ابوریحان بیرونی گفته‌اند:

“پیوسته تفکر و مطالعه می‌کرد و فقط دو روز در سال یعنی، عید نوروز و مهرگان از کار دست می‌کشید.”[30]

دو نکتۀاساسی دیگر، نخبه‌پروری در مورد ابن‌سینارا کاملاً “اروپایی” جلوه می دهد!:

ـ به یاد داریم که بالاترین مرحلۀ رشد نخبه‌پروری در محیطی مأنوس و صمیمی صورت می‌گیرد که در آن دوستان و همفکرانی او را به آفرینش وامی‌دارند و از نوآوری او استقبال می‌کنند. در مورد نیچه این محیط،، محفل دانشجویی در لایپزیگ بود و در مورد هاناآرنت همسر و دوستانش در نیویورک.

بزرگان اندیشه در ایران همواره به پرورش شاگردانی می‌کوشیدند و از میان آنان تنی چند را بعنوان “مونس و یار سفر و حضر” برمی‌گزیدند. گرگانی (ابوعبیدجوزجانی) یکی از شاگردان ابن‌سینا بود که تاریخ این وظیفه را به گردن او گذاشت:

“از او خواستم که بر آثار ارسطو شرح بنگارد، وی ابا کرد و گفت: من شارح نیستم، ولی اگر کتابی مستقل در فلسفه بخواهید می‌نویسم و بدین گونه کتاب “شفا” را نوشت.”[31]

نکته دوم آنکه، ابن‌سینا به چه انگیزه‌ایمی‌آموخت و پژوهش می‌کرد؟ مسّلّم است که او نه در پی مال بود و نه در پی جاه. زیرا اولی را گرد نیاورد و با آنکه به دومی رسید باید آنرا بی نهایت سست یافته باشد:

در شرح حال خود، دربارۀانگیزۀدانش‌آموزیاظهاری نکرده است. اما یکبار سرافرازی و سرخوشی در کلام او اوج می‌گیرد و آن زمانی است که از دست یافتن به “کتاب” یاد می‌کند!:

“نوح پسر منصور سخت بیمار شد، اطبا از درمان وی درماندند و چون من در پزشکی آوازه و نام یافته بودم مرا به درگاه بردند و از نوح خواستند که مرا به بالین خود فراخواند. من نوح را درمان کردم و اجازه یافتم تا در کتابخانۀ او به مطالعه پردازم. کتاب های بسیاری در آنجا دیدم که اغلب مردم حتی نام آنها را نمی‌دانستند من هم تا آن روز ندیده بودم و از مطالعۀ آنها بسیار سود جستم.”[32]

آیا شکی بجا می‌ماند که انگیزۀ او همان بود که هاناآرنت در دو کلمه بیان داشت؟:

“می‌خواهم بفهمم!”

***

یکی از عوامل ناشناخته ماندن فرهنگ نخبه‌پروری در تاریخ ایران،اینستکه به پشتکار لازم برای آفرینش علمی و هنری توجه نشده است و توانایی نخبگان را به “نبوغ” نسبت داده‌اند. این در زمینۀ آفرینش هنری و بویژه شاعری رخ داده است. گویا کافی است کسی از “قریحۀ” شعری برخوردار باشد تا روزی سرایش آغاز کند. چنانکه بعنوان نمونه، حافظ شاگرد نانوا(که گویا قران از حفظ داشته!) بجای آنکه حرفۀملایی پیشه کند، ناگهان به (پارسی؟) زبان به غزلسرایی می‌گشاید!

در میان نسخه‌های گوناگون دیوان حافظ شاید فقط در دیوان چاپ امیرکبیر اشاره‌ای شده باشد به آنکه:

“در نزدیک همان دکّان نانوایی مکتب‌خانه‌ای بود که حافظ آنجا در ساعات فراغت تحصیل می‌کرد و در همان نزدیکی مرد بزّازی بود که شعر می‌گفت .. مشاهدۀ استقبال مردم از شعر، حافظ را خوش آمد .. و از اوان جوانی به طبع‌آزمایی در شعر می‌پرداخت.”[33]

اینکه حافظ «بین کسب معاش و آموختن سواد»[34]بعنوان شاگرد نانوا(که کارش احتمالاً هیچ روزی تعطیل بردار نبود!) چه چیزی در مکتب خانه فراگرفت، بر کسی روشن نیست و ظاهراً مهم هم نیست، زیرا همانطور که خود اشاره کرده شعرش بر او وحی می‌شده است!:

در پس آینه طوطی صفتمداشته‌اند آنچه استاد ازل گفت بگو می‌گویم!

کافیست در پس این افسانه‌ها به سرگذشت بزرگان شعر و حماسه دقیق‌تر بنگریم، تا با چهره‌ای دیگر از آنان آشنا شویم:

فردوسی در کودکی و نوجوانی نزد پدر آموزش یافت. آموزش در کودکی از پدری دانشمند، کشش به آموختن را در او نهادینه کرد. در زندگینامۀ او اغلب صحبت از آن است که “دهگان‌زاده”ای بود که در سی سالگی به یکباره تصمیم گرفت به کنجی بنشیند و شاهنامه‌سرایی کند و فراموش می‌شود که او پیش از آن سالهای بسیاری را در راه پژوهش در تاریخ ایران صرف کرده بود. کوشش او برای یافتن ادبیات تاریخی چنان شدید بود که در جوانی برای یافتن تنها یک کتاب (“شاهنامۀ ابومنصوری”) از توس به بخارا سفر کرد! سختی چنین سفری طولانی از میان صحرای ترکستان دیگر قابل تصور نیست. (گویا او ناامید از یافتن کتاب به توس بازگشت، اما رونوشتی از آن را نزد حاکم توس یافت.[35])

سده‌ها پس از فردوسی ارزش کتاب و شبکۀ آموزش در کشور همچنان برجا بود. چنانکه علوی توسی در اواخر قرن ششم اسلامی می‌نویسد:

“چون به جانب عراق افتادم، به شهر اصفهان رسیدم. در کوچه‌ها و مدرسه‌ها و بازارها می‌گشتم تا به مدرسۀتاج‌الدین رسیدم. چون در رفتم، جماعتی دیدم نشسته و در کتابخانه باز نهاده و هر کسی چیزی می‌نوشت و چون آن جمعیت دیدم پیش رفتم و سلام کردم و نشستم و گفتم: در این خزانه شهنامۀ فردوسی هست؟ صاحب خزانه گفت: هست. برخاست و مجلّد اول از شهنامه به من داد. گفتم: چند مجلد است؟ گفت: چهار جلد است و در هر مجلدی پانزده هزار بیت. چون بازکردم، خطی دیدم که صفت آن باز نتوان داد و جدولی و تذهیبی که به از آن نباشد..”[36]

می‌دانیم که در دورۀ اسلامی به سبب ممنوعیت هنرهای تجسمی، دامنۀهنرورزی تقریباً به شاعری محدود گشته بود و هر که را میل به هنر بود باید که در “شعربافی” بخت خود می‌آزمود. بنابراین می‌توان تصور کرد در هر کوی و برزنی کسانی مدعی شاعری بودند. با توجه به شمار بزرگ سخن‌سرایان جالب است « شرایط قبول شاعر در حوزۀ شعرا» چنانکه نظامی عروضی بیان داشته روشن گردد:

«…اما شاعر بدين درجه نرسد الّاكه در عنفوان شباب و در روزگار جوانيبيست هزار بيت از اشعار متقدمانيادگيرد و ده هزار كلمه از آثار متأخرانپيش چشم كند و پيوستهدواوين استادان همی‌خواند و ياد همی‌‏گيردكه در آمد و بيرون شد ايشان از مضايق و دقايق سخن بر چه وجه بوده است تا طرق و انواع شعر در طبع او مرتسم شود و عيب و هنر شعر بر صحيفۀ خرد او منقش گردد تا سخنش روی در ترقی دارد و طبعش به جانب علو ميلكند. هر كرا طبع در نظم شعر راسخ شد و سخنش هموار گشت روی به علم شعر آورد و عروض بخواند و گرد تصانيف استاد ابوالحسن السرخی‌البهرامی گردد چون غايةالعروضين و كنزالقافيه، و نقد معانی و نقد الفاظ و سرقات و تراجم و انواع اينعلوم بخواند بر استادی كه آن داند تا نام استادی را سزاوار شود و اسم او در صحيفه روزگار پديدآيدچنانكه اسامی ديگر استادان كه نامهای ايشانيادكرديم.»[37]

آری، تنها با چنین کوشش‌هایی ممکن بود کسی در زمرۀ نخبگان فرهنگی درآید. می‌دانیم که نخبگان ما ـ چه سخن‌سرا و چه دانشمند ـ در دربارها مورد استقبال بودند. اینرا برخی منفی دیده‌اند و دریوزگی نزد اربابان زر و زور نامیده‌اند. رأیی که به هیچ‌وجه درست نیست. دربارهای ایران همواره محل گردهمایی بزرگان فرهنگی بودند و آنان چه بعنوان رایزن و مشاور و چه بعنوان گروه صاحب‌منصبان و دیوانیان نقش اساسی در ادارۀ کشور داشتند. حال اگر موفق نشدند بر خودکامگی خودکامان لگام بزنند و کشور را به راه امنیت و ترقی بیاندازند، دلایل دیگری داشته است.

هرچه بود در دوران اسلامی کشور بارها و بارها دستخوش ایلغار و ناامنی‌های دیرپا گشته است و در چنین شرایطی روشن است که فرهنگ نخبه‌پروری رو به ناتوانی نهد. نخستین یورش بر نخبگان در این دوران را هارون‌الرشید( “خلیفۀ فرهنگ پرور”) مرتکب شد و نه تنها دیوانسالارانبرمکی در دربار خود را یکشبه نابود کرد، که در کشتاری که باید آن “نسل کشی” نامید، 1200 نفر از خاندان برمکی از خویشاوندان و دوستان و زن و بچه را از دم تیغ گذراند.[38]

با اینهمه فرهنگ نخبه‌پروری تا دورۀ صفوی کمابیش برقرار بود. از این دوران است که روند تضعیف رو بشدت نهاد و برآمدن نخبگان را به پدیده‌هایی استثنایی بدل ساخت، که امیرکبیر یکی از آخرین آنان بود. جالب است که حتی در مورد او هم به زودی افسانه جای واقعیت را گرفت و نوشتند که از آشپزی به صدراعظمی رسید. درحالیکه فریدون آدمیت بدرستیمی‌نویسد:

« امیرکبیر فرزند توده‌های محروم نبود. از پرولتاریا هم نبود، پدرش آشپزباشی قائم مقام و صاحب مُلک و آب بود و به حج هم رفت، خودش با پسران قائم‌مقام نزد معلم سرخانه درس خواند و با آنان در دستگاه حاکم بزرگ شد و هیچ محرومیتی نداشت.»[39]

اما آنچه که او را از فرزندی قربانعلی‌آشپز به صدارت‌عظما رساند، پشتکار او بود:

“بسیار پرکار بود. به همان اندازه پرکار بود که غیرت مسئولیت داشت، روزها و هفته‌هامی‌گذشت که از بام تا شام کار می‌کرد و نصیب خود را همان وظیفۀ مقدس می‌دانست و دشواری ها و نیرنگ ها نیز او را از کار سست و دلسرد نمی‌کرد.”[40]

با برقراری حکومت رضاشاه و گسترش نظام نوین آموزشی، نخبه‌پروری بر مداری دیگر قرار گرفت و دیگر به شیوۀ سنتی رواج نداشت.

برای ادای دِین به یکی از آموزگاران شایستۀ فلسفه در ایران معاصر از یحیی مهدوی (استاد فلسفه دانشگاه تهران) یاد می‌شود که یکی از آخرین کسانی بود که به روش سنتی تربیت شد. در زندگینامۀ او آمده است:

يحيیمهدوی (1379ـ 1287ش.) در تهران به دنيا آمد. تحصيلات مقدماتی را در منزلگذراند، پس از مدتی به دارالفنون رفت، سپس تحصيلات خود را در رشتۀادبيات و فلسفه در دانشسرای عالی ادامه داد و پس از اخذ ليسانس، درسال 1310ش.، برای ادامۀتحصيل عازم فرانسه شد. او با تلاش و كوشش فراوانموفق به دريافتگواهينامه‌های متعددی از مراجع علمی آنجا گرديد. وی از سال 1320 تا 1352 كه با رتبه استادی بازنشسته شد، در دانشگاه تهرانتدريس نمود.

پدرشتربيت فرزندان خود را بسيار به جدّمي گرفت و تمام دلمشغولی‌اشاين بود كهفطرت پاك آنان، زلال و پاك بماند و آلاينده‌هایمحيط آنان را نيالايد. بههمين سبب با مكتب و مدرسه رفتن فرزندان و اساساً با تنها از خانه بيرونرفتن ايشان مخالف بود، مبادا از كودكانكوی و برزن و همبازی ها و مصاحبانناجنس لفظی ناشايستياحركتی زشت بياموزند. يحيیمهدوی خواندن و نوشتن را بوسيلۀ معلم سرخانه آموخت. آنگاه قرآن، فارسی، عربی و کتاب‌های معمول در مکاتب را نزد معلمیديگرفراگرفت. برای آموختن خوشنويسی هم، معلم ديگری داشت ، سپس جغرافيا ورياضي و زبان فرانسه و ساير درس های دبيرستانی را نزد مرحوم گل‌گلاب درمنزل آموخت. بنابراينيحيی چند سال با مراقبت خاص پدر و انگيزۀ درونیخود، با اشتياق و شور فراوان در خانه به آموختن پرداخت، بدون اينكه هرگزقدم به مكتبیيا به مدرسه‌ای بگذارد.[41]

  1. جامعه شناسینخبه‌کشی، علیِرضاقلی، نشر نی، چاپ یازدهم، تهران 1377ش.، ص 160
  2. در ستایش امیرکبیر از قول شمس می نویسد:”به وجه کبریای که چون برمی‌نگری کلاه می‌افتد”! ص110
  3. همانجا، ص227
  4. تاریخ ادبیات کودکان ایران، محمدهادی محمدی، جلد نخست، نشرچیستا،1380، ص129
  5. همانچا، ص 130
  6. شاهنامۀ فردوسی و فلسفۀ تاریخ ایران ، مرتضی ثاقب فر، نشر قطره ـ معین،تهران1377م.،ص285
  7. تاریخ ادبیات کودکان ایران، محمدهادی محمدی، جلد نخست، نشرچیستا،1380، ص 133
  8. یونانیان و بربرها، امیرمهدی بدیع، ترجمۀ احمد آرام، تهران، نشر پرواز، 1364ش.، ص55
  9. خانوادۀ ایرانی در روزگار پیش از اسلام، علی اکبر مظاهری، قطره،1373،ص195
  10. همانجا، ص 203
  11. زن در ایران باستان، هدایت الله علوی، تهران، هیرمند، 1377ش.، ص110
  12. ایران باستان یا تاریخ مفصل ایران قدیم ..، حسن پیرنیا، تهران، دنیای کتاب، جلد2، ص1353
  13. کورش نامه، گزنفون، ترجمه رضا مشایخی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب،1342ش، ص16
  14. تاریخ ادبیات کودکان ایران، محمدهادی محمدی، جلد نخست، نشرچیستا، تهران1380، ص135
  15. همانجا، ص133
  16. اشاره به کتاب: “دو قرن سکوت”، عبدالحسین زرین کوب
  17. فردوسی، محمدامین ریاحی،چاپ سوم، تهران: طرح نو، ۱۳۸۰،ص 74
  18. فرهنگ ایرانی پیش از اسلام و آثار آن در تمدن اسلامی…، محمد محمدی، توس،1373، ص4
  19. تاریخ ادبیات کودکان ایران، محمدهادی محمدی، جلد دوم، نشرچیستا، تهران 1380، ص5
  20. همانجا، ص 10
  21. همانجا، ص 4
  22. همانجا، ص18
  23. همانجا، ص25
  24. همانجا، ص 35
  25. همانجا، 36. ر.ک: گزیدۀقابوس نامه، به کوشش غلامحسین یوسفی، ویرایش 3، امیرکبیر، ص147
  26. نظریات ابن‌سینا در باب آموزه و تربیت و مقایسۀ اجمالی با نظریات افلاطون و ارسطو، مجلۀ دانشکدۀ ادبیات، سال2، شماره 1، مهر1333ش.
  27. http://fa.wikipedia.org/wikiسینا/_ابن
  28. تقدم پرورش بر آموزش از دیدگاه ابن‌سینا، محمدعلی ندائی، روزنامه “خراسان، 01/06/1388
  29. همانجا
  30. تاریخ فلاسفۀ ایرانی، از آغاز تا امروز، علی اصغر حلبی، زوار، تهران 1381ش.، ص 330.
  31. روزنامه “خراسان”، تقدم پرورش بر آموزش از دیدگاه ابن‌سینا، محمدعلی ندائی، 01/06/1388
  32. همانجا
  33. دیوان حافظ، خط جواد شریفی، انتشارات امیرکبیر، چاپ پنجم، 1343ش.، ص9
  34. تاریخ ادبیات در ایران، ذبیح الله صفا، جلد سوم، بخش دوم، انتشارات دانشگاه، 1346، ص1066
  35. http://fa.wikipedia.org/wiki/فردوسی
  36. ابوالفضل خطیبی،”نگاهی به فرهنگهای شاهنامه از آغاز تا امروز”، نامۀ فرهنگستان، سال4، شماره3،1377
  37. چهار مقاله، نظامی عروضی، مقالت دوم ” در ماهیت علم شعر و صلاحیت شاعر”، به کوشش محمد معین، انتشارات جامی، 1375ش.
  38. تاریخ ادبیات کودکان ایران، محمدهادی محمدی، جلد دوم، نشرچیستا، تهران 1380.، ص10
  39. آشفتگی در فکر تاریخی، فریدون آدمیت، مقاله در “نامۀ نهضت”، شماره 1، ص 142.
  40. رابرت واتسون، منشی سفارت انگلیس در”تاریخ قاجاریه”، نقل از: امیرکبیر و ایران، فریدون آدمیت،خوارزمی، چاپ چهارم، 1354ش.، ص 39.
  41. ر.ک: مهدوی نامه، جشن نامۀ استاد دکتر یحیی مهدوی ، تهران، 1378

جامعه شناسی سیاسی اپوزیسیون و عربستان- دکتر جلال ایجادی

جامعه شناسی سیاسی اپوزیسیون و عربستان

«دکتر جلال ایجادی»

ایجادی.jpg

سه شنبه, ۶ام مهر, ۱۳۹۵

آیا سیاست حزب دمکرات کردستان برپایه منافع شهروندان کرد است یا زیر نفوذ معادلات دیپلماسی دو کشور در منطقه است؟ آیا ساختار نظامی بوروکراتیک مجاهدین به منافع ملی توجه دارد یا تابع سران و در خدمت بازتولید نظم امتیازداران این سازمان است؟

جامعه شناسی سیاسی چیست؟

جامعه شناسی سیاسی یکی از بخش های علم جامعه شناسی است که به شکل تخصصی رابطه میان شهروندان و قدرت سیاسی و نهادهای دولتی و احزاب سیاسی را مورد مطالعه قرار میدهد. نوع مناسبات سیاسی و ایدئولوژیک میان افراد و احزاب سیاسی و قدرت، موضوع اساسی این دانش است. بنابراین جامعه شناسی سیاسی بویژه به تحلیل زمینه های زیر می پردازد: یکم، دولت و جنبه سیاسی و تاریخی و اجتماعی آن و اینکه چگونه دولت از جامعه متاثر می گردد یا تاثیر می گذارد؟ دوم، رابطه میان احزاب و قدرت سیاسی است و اینکه استراتژی تصرف قدرت از جانب نیروها و گروههای اجتماعی چگونه تعیین میشود؟ چگونه نیروها و گروههای سیاسی و اجتماعی نفوذ خود را در جامعه تعریف میکنند و چگونه این هدف قابل اجراست؟ سوم، تحلیل چرخش های تناسب قوا درجامعه و اینکه چگونه تناسب قوا میان نیروها قابل تغییر است و چگونه شهروندان این شکافها را تغییر می دهند؟ چهارم رابطه قدرت های حزبی باامر کسب قدرت سیاسی و ارزشها اخلاقی در جامعه. آیا ارزش های اخلاقی نیروها در احترام به منافع دمکراسی خواهی در جامعه است یا این ارزش ها تابع منافع نخبگان و استراتژی قدرت است. البته میان علوم سیاسی و جامعه شناسی سیاسی نزدیکی بسیار است و بقول ریمون آرون علوم سیاسی فصل سیاسی جامعه شناسی سیاسی است. بمعنای دیگر بازیگران عرصه سیاست همان بازیگران اجتماعی هستند که دارای جامعه شناسی ویژه خود بوده و از منافع و شیوه و اخلاق ویژه خود پیروی می کنند.

با توجه به مقدمه بالا نگاهی بیاندازیم به جنبه ای از سیاست اخیر حکومت های ایران و عربستان سعودی، و مواضع حزب دمکرات کردستان و سازمان مجاهدین که سمتگیری مساعد به وهابیسم را نشانه برجسته سیاست خود نموده اند. آیا سیاست حزب دمکرات کردستان برپایه منافع شهروندان کرد است یا زیر نفوذ معادلات دیپلوماسی دو کشور در منطقه است؟ آیا ساختار نظامی بوروکراتیک مجاهدین به منافع ملی توجه دارد یا تابع سران و در خدمت بازتولید نظم امتیازداران این سازمان است؟

رقابت دو رژیم اسلامی در منطقه

مقابله جوئی میان ریاض و تهران سابقه طولانی دارد. هم اکنون ما شاهد تند شدن این رقابت جوئی هستیم. چندی پیش روزنامه اقتصادی «فایننشال تایمز» نوشت: «با توجه به بحران منطقه‌ای و قیمت‌های نفت رقابت ایران و عربستان به خطرناکی انبار باروت است.» به نوشته این روزنامه «اکنون خطر یک جنگ آشکار بین ریاض و تهران رو به افزایش است.». پرسش این است که ریشه بحران در کجاست و آیا امکان جلوگیری از چنین بحرانی وجود دارد؟ هرگز روابط نزدیکی بین پادشاهی سنی عربستان سعودی و جمهوری اسلامی شیعه وجود نداشته است و این تناقض سیاسی و مذهبی همچنان ادامه دارد. رهبر جمهوری اسلامی با اشاره به حادثه کشته شدن زائران و از آن میان ۴۰۰ ایرانی در «منا» در دوره گذشته، تهدید کرد که ایران «اقدام تلافی جویانه» را در نظر خواهد داشت. در دوره جدید حمله های رسانه‌ای دو رژیم علیه یکدیگر گستر‌ده‌تر شد و از جمله نامه جواد ظریف در روزنامه نیویورک تایمز، که عربستان را عامل اصلی خشونت در خاورمیانه معرفی کرد. مسئولان ریاض در پاسخگویی از حمایت جمهوری اسلامی از رژیم اسد در کشتار هزاران نفر، حرف زده و آنها حکومت ایران را بعنوان عامل خشونت در منطقه قلمداد می کنند. حضور ایران در بازار نفت و مخالفت با سیاست نفتی عربستان، جنگ نیابتی دو رژیم در سوریه و یمن و حضور ترکی الفیصل وزیر اطلاعات پیشین رژیم سعودی در نشست سالانه مجاهدین خلق در پاریس، به این درگیری‌ها فضای جدیدی داده تا آنجا که تحلیلگر روزنامه فایننشال تایمز با توجه به اظهارات تند خامنه‌ای می نویسد: «این لحن تند حاکی از گسترش تنش در سراسر منطقه است و با وضعیت اروپا چند ماه پیش از جنگ جهانی اول قابل مقایسه و به همان اندازه خطرناک است.». جنگ رقابتی دو رژیم مذهبی سنی و شیعه تا کجا گسترش پیدا خواهد کرد؟ هریک از این دو رژیم که توطئه گر و هژمونی طلب هستند به آرایش قوا دست زده و خواهان ضربه به دیگری می باشد. عربستان با توجه به خصوصیات برخی نیروهای قومگرا و محلی ایرانی در پی تشویق تجزیه طلبی در کردستان و خوزستان و بلوچستان می باشد. این وضع برای برخی نیروهای سیاسی ایرانی چه نتیجه ای داشته است؟ برخی از این نیروها، این شرایط را برای خویش مطلوب ارزیابی کرده تا خود را بیشتر مطرح ساخته و از امکانات مالی افزونتر برخوردار گردند. در واقع سیاست خارجی یک کشور انگیزه استراتژی جدید برای این نیروها می گردد. نیروهای سیاسی همیشه ادعا دارند که تحلیل مستقل آنان و منافع مردم زیر نفوذ آنان، پایه برای سیاست ریزی است. تاریخ نشان می دهد که این اصل همیشه محور باقی نبوده و ارزشهای اعلام شده تابع منافع قدرت هاست. یکی از ویژگی های احزاب سیاسی دوگانگی در سخن و رفتار است و این پنهانکاری، درک سیاست را دشوار می سازد و به بازیگران فرصت مانور بیشتری می دهد.

همسویی برخی نیروهای سیاسی ایران با عربستان

بناگاه استراتژی جدید حزب دمکرات کردستان ایران تغییر می کند و حرکات مسلحانه در ایران بعنوان خط مشی حزب مطرح می گردد. بنظر می آید این چرخش تابع سیاست سعودی هاست. مصطفی هجری، دبیر کل حزب دمکرات کردستان ایران به بی‌بی‌سی گفت که پیشمرگه‌‌های حزب او در کردستان ایران با نیروهای دولتی وارد جنگ مسلحانه شده‌اند. آقای هجری پیشتر اعلام کرده بود که حزب او “مرحله نوینی” از مبارزه را در کردستان آغاز کرده است. او گفته بود که منظور از مرحله نوین مبارزه، حضور پیشمرگه‌‌های مسلح حزب در میان مردم کردستان است که «هدف آن دادن آگاهیِ سیاسی و امید به مردم و تشویق آنها به مبارزه برای حقوق ملی خود است». او می‌گوید که اعضای حزب دموکرات کردستان ایران در یک جنگ مسلحانه با نیروهای دولتی درگیر شده‌اند. دبیرکل حزب دموکرات کردستان ایران در برنامه “به عبارت دیگر” تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی می گوید حزب او قصد آغاز دور جدید مبارزه مسلحانه در کردستان نداشته ولی چون نیروهای دولتی از رفت و آمد مسلحانه پیشمرگه‌‌‌هایش جلوگیری می‌کنند، درگیری نظامی به آنها تحمیل شده است.

در این شرایط مقامات نظامی و سیاسی ایران، حزب دمکرات کردستان ایران را به دریافت کمک مالی از عربستان سعودی متهم می‌کنند و حضور نظامی پیشمرگه‌های این حزب را تحرکاتی خوانده‌اند که به نیابت از عربستان سعودی صورت می‌گیرد. مصطفی هجری در مصاحبه با بی بی سی این اتهام‌ ها را رد می‌کند. او منکر نیست که حزب او در گذشته و حال، از کشورهای خارجی تقاضای کمک کرده است، ولی می‌گوید که تا به حال پاسخ مثبتی به تقاضاهایش داده نشده است. بعلاوه آقای هجری در مصاحبه تازه با روزنامه اسرائیلی «جروزالم پست»، گفته بود همانطور که جمهوری اسلامی ایران به دشمنان اسرائیل مثل حماس و حزب الله کمک می‌کند، اسرائیل هم باید به سازمان‌های ایرانی مخالف جمهوری اسلامی کمک کند. آقای هجری در برنامه بی بی سی، “به عبارت دیگر”، همچنین به صحبت‌های یکی از اعضای شناخته شده حزبش در جریان مراسم حج امسال در یکی از کانال‌های تلویزیونی وابسته به عربستان سعودی که جنجال آفرین شده بود، واکنش نشان داد و آنرا تائید می کند. البته اخبار پیامد این ماجرا نشان داد که دعوت سعودی ها گسترده بود و گروه دعوت شد ترکیبی از افراد ایرانی از آذربایجان، بلوچستان، کردستان و خوزستان بوده اند. نهادهای امنیتی سیاسی سعودی با این ترکیب پیام روشنی برای ایران فرستاده که تجزیه و آشوبهای منطقه ای در ایران امکان پذیر است. البته انگیزه های افراد این گروه از سیاسیون مهمان عربستان می تواند متفاوت باشد، ولی در یک امر آنها مشترک هستند: این افراد مخالف یکپارچگی ایران بوده از یکسو و از سوی دیگر خواست این افراد برای خدمت به سیاست تبلیغی و تهیجی و اهداف دیپلوماتیک سعودی می باشد.

آیا این تغییر سیاست حزبی و سفر این هیات رابطه ای با سیاست عربستان ندارد؟ مذاکرات پنهانی میان مقامات سعودی و حزب دمکرات بطور مسلم این سیاست ها را همسوتر ساخته است. نتیجه این سیاست مسلحانه در کردستان ایران چه خواهد بود؟ آیا تشدید سرکوب فعالان مترقی کرد توسط جمهوری اسلامی، از جمله نتایج این سیاست مسلحانه نخواهد بود؟ یادآوری کنیم که بعضی از سازمان‌های سیاسی و شماری از فعالان مدنی در کردستان ایران از تاکتیک جدید این حزب انتقاد کرده‌اند و آن را بهانه‌ای برای امنیتی کردن بیشتر فضای سیاسی و اجتماعی کردستان و جلوگیری از هرنوع فعالیت مدنی می‌دانند. علیرغم اعتراض محافل مترقی کرد و غیر کرد در ایران، حزب دمکرات روی سیاست جدید خود پافشاری نموده و پیشبرد جنگ مسلحانه را درست می داند. آیا مردم کرد موافق این جنگ هستند؟ آیا این جنگ هدف دمکراتیک دارد و راهگشای دمکراسی است؟ پاسخ منفی است زیرا منطق این جنگ تجزیه طلبی و هماهنگی با سیاست سعودی هاست. آیا «پیشمرگه» هایی که در این جنگ شرکت خواهند داشت سربازان فرمانبر و مطیع بوده یا افراد با فرهنگ و دمکراسی خواه می باشند؟ با اطمینان می توان گفت شرکت کنندگان این جنگ با پول سعودی و ایدئولوژی قومی و عقب ماندگی فکری و توهمات مزمن، سیراب شده اند. بعلاوه حضور افراد سیاسی دیگر در کنار حزب دمکرات، بیانگر یک سفر فکرشده و سازمانیافته است و با توجه به هوش و حس سیاسی و تجربه سیاسی این افراد، بروشنی درک می کنیم که این سفر یک انتخاب سیاسی در حمایت از سیاست وهابیسم در قدرت است.

یک نیروی سیاسی خواهان جنگ مسلحانه علیه قدرت حاکم است. اینگونه جنگ ها در فرهنگ چپ سنتی، اغلب جلوه ای «مترقیانه و ضد استبدادی» دارند. حال آنکه اینچنین نیست. در شرایط مشخص کنونی، این جنگ ها، در واقع جنگی هایی ایدئولوژیکی و با قوم پرستی افراطی و با منافع قبیله ای و محرکه های بین المللی می باشند. این جنگ ها تمایل به دمکراسی ندارند زیرا درعمق خود با اوهام «رهایی» و در واقع با ایدئولوژی و منافع وهابیسم و منافع آل سعود گره می خورند. این جنگ ها بیان آرمانگرایی رمانتیک نیستند بلکه نتیجه معامله دیپلوماتیک هستند. این جنگ ها مبارزه شهروندانه نبوده بلکه در خدمت رهبران قبیله با ایدئولوژی های کهنه و تمایلات مافیایی می باشند. ما می دانیم که ستمگری حکومت دینی شیعه، پیوسته در ایجاد جنگ مذهبی میان شیعه و سنی فعال بوده است، ما میدانیم که حکومت اسلامی مانع دمکراسی بوده است، و میدانیم که رژیم ولایت فقیهی، فراهم کننده پیشرفت فرهنگی و مدنی و اکولوژیکی مناطق گوناگون ایران و شکوفائی فرهنگی قومیت های گوناگون نیست. ما می دانیم این ستمگری حکومتی زمینه نارضایتی ها را همیشه دامن زده است و بیعدالتی فرهنگی را همیشه گسترده است. ولی توجه داشته باشیم که ستم حکومتی بطور اتوماتیک قربانی را دمکرات نمی کند، ستم حکومت ولایت فقیهی منجر به ایجاد اتوماتیک افراد آزادیخواه نمی شود.

مخالفان همیشه خواهان دمکراسی نیستند بلکه سهمی از قدرت و پول را می خواهند بدون آنکه این قدرت دمکراتیک باشد. همه اپوزیسیون رژیم، دمکرات و مترقی نیستند. اپوزیسیون رنگارنگ است. چپ ارکائیک، قوم پرست افراطی، جمهوری خواه اسلام پرست، اصلاح طلبان حکومتی، فعالان اپورتونیست، و نیز اشخاص جمهوری خواه لائیک و صادق، شخصیت های فرهنگی مستقل و غیره، همگی در اپوزیسیون قراردارند. ولی باید پرسید هر یک از آنها چه پروژه ای برای جامعه دارند؟ آیا پروژه آنان در ماهیت خود، در برابر الگوی حکومتی قرار می گیرد؟ بدون شک مدل اسلامی جز قهقرا چیز دیگری نیست، بدون شک ایدئولوژی چپ مکتبی جز نوعی از دیکتاتوری، مدل مدیریتی دیگری ندارد. بدون شک کسانی هستند که در پی استقرار قدرت مافیایی جدید در برابر مافیای حاکم بر ایران می باشند. الگوهای طرح شده نیروهای سیاسی اغلب الگوهای کهنه و غیر مدرن می باشند. بعلاوه الگوهای فریبنده ای نیز وجود دارد که دارای ظاهر نیکو ولی همخوان با سیاست تبهکاران نوع دیگر است.

جامعه ایران احتیاج به طرح های مدرن و مترقی و شفاف دارد. بطور طبیعی همیشه نخبگان مترقی در پی ساختمان فرهنگی و سیاسی و اکولوژیکی نظام جدیدی می باشند و هستند کسانی که در این راه تلاش جانانه می کنند. مسلم است که در برابر استبداد و توطئه های متعدد رژیم کوتاه نباید آمد ولی این مقاومت برای الترناتیو مدرن دمکراسی کافی نیست، آن مقاومتی جالب است که با دمکراسی و شهروندی همساز باشد، آن مقاومتی که با فرهنگ و فلسفه و خرد شهروندانه درآمیخته است. سمتگیری به آغوش وهابیسم سیاسی و ایدئولوژیک عربستان و یا هر کشور و قدرت طماع دیگری، هرگز مدلی دمکراسی خواه برای مردمان سراسر ایران بحساب نمی آید. از نظر جامعه شناسی سیاسی رقابت میان رژیم ها و یا نیروهای سیاسی، همراه با هدف معیین و انگیزه خاص است، ولی رقابت همیشه پایه در آزادی طلبی و صداقت ندارد.

پرسش های اساسی برای نخبگان

پیش از انقلاب حزب توده در یک دوران طولانی از پول و سیاست شوروی برخوردار بود و جریانات چریکی از کمک قذافی و صدام بهره بسیار بردند. آقاى خمینى در فرانسه با کمک کشورهاى بزرگ و بویژه آمریکا و با دلالى یزدى ها و قطب زاده ها و با پول هنکفت و با شیعه گری خود و متاثر ساختن بخش عظیم اپوزیسیون، مشغول پى ریزى استبداد شد. در تاریخ سیاسی ایران، این سنت از دیرباز ادامه دارد. مجاهدین با صدام و عربستان ساختند و امروز آقای هجری بسوی عربستان و اسرائیل دست دراز می کند. نماینده حزب دمکرات به عربستان می رود و با شرکت در حج مذهبی به مصاحبه جنجالی دست زده و از مقامات سعودی حمایت می کند. این گفته ها و حرکات یک اشتباه غیرارادی نیست، بیان همسوئی سیاست حزب دمکرات با استراتژی عربستان میباشد. بعلاوه حضور یکی از مقامات برجسته عربستان در جلسه و جشن سازمان مجاهدین، نشان دهنده ابعاد استراتژیک سیاست سعودی ها می باشد. ترکی الفیصل در نشست «بورژه» سازمان مجاهدین شرکت می کند. نشست سالانه سازمان مجاهدین، در شهر «بورژه» در حومه پاریس، بیش از هر چیز دیگر متاثر از حضور و سخنان شاهزاده ترکی الفیصل، رئیس پیشین سازمان اطلاعات و امنیت عربستان سعودی (استخبارات) قرار می گیرد. ترکی الفیصل، بعلاوه فرزند پادشاه پیشین عربستان و عضوی موثر و بانفوذ در خاندان سلطنتی این کشور هم هست. در عرصه سیاست، این حرکات جشن برای رقص و پایکوبی نیست، بلکه داستانی پرمعناست. این اقدام ها تحقیق میدانی در باره ابن سعود و اسلام نیست، بیانگر صلح طلبی و حسن نیت نیست، بلکه بازی توطئه گری در قبال حریفان است. ذهن ساده انگار، قادر به درک پیچیدگی های پشت پرده و یا کلک ها و رازهای سیاسی نیست. در دنیای سیاست و در تئاتر نمایش سیاست، حوادث ساده، در بسیاری از موارد دارای معنای عمیق هستند و منافع حیاتی بازیگران سیاسی را منعکس می کنند.

چرا برخی از نیروهای اپوزیسیون ایران بسوی عربستان روی آورده اند؟ باید اعتراف نمود در برابر حاکمیت حکومت ولایت فقیه، شکست بسیاری از سازمانهای سیاسی امری واضح است. آنها شانس نداشتند تا قدرت را بدست گیرند و حکومت اسلامی خمینی، با همراهی آمریکا، بازار، اوباشان، فقیران، و بخش وسیعی از توده های مذهبی و خرافاتی و غیردمکرات و با دستگاه شیعه گری و زنجیره مساجد، پیروز شد. در این چرخش تند حوادث، اپوزیسیون ایران به بیرون پرتاب شد و امروز بسیاری از نیروهای اپوزیسیون ایران گیج می باشند. پس از ۳۷ سال تسلط استبداد دینی حکومتی در ایران، نبود دورنمای روشن و امیدبخش، بسیاری از رهبران اپوزیسیونی را از نظرفعالیت سازمانی و حضور سیاسی، در بن بست قرار داده است. زمان میگذرد و آنها پراکننده تر می شوند، زمان میگذرد و تعداد مهمی از رهبران اپوزیسیون پیر می شوند و می بینند که اثری از خود بجای نگذاشته اند. زمان میگذرد و امیدهای تصرف قدرت به ناامیدی تبدیل می شوند. زمان میگذرد و قدرت حکومتی اسلامی با فساد و سرکوب و ایدئولوژی شیعه گری و فریب و دروغ و توطئه گری سیاسی و تبلیغاتی و پورنوگرافیک و دسیسه قتل علیه مخالفان به سلطه گری ادامه می دهد. احساس ناامیدی و ناتوانی برای برخی قابل تحمل نیست. برخی از سیاسیون اپوزیسیون، با روانی رنجیده، با احساس شکست و با نیازمادی پررنگ خود، راه را در نزدیکی با محافل پول و قدرت مخالفان جمهوری اسلامی می بینند. فرصت طلبی و مال پرستی بالا می آید، راه سقوط باز می شود.

برای این نخبگان سرخورده دشواری ها فراوان است. جامعه ایران نیز از یکسو به مصرف گرایی خو میکند و از سوی دیگر علیرغم میل به فضای دمکراتیک، از خشونت های انقلابی هراس دارد و به رهبران سیاسی اعتماد ندارد. چنین شرایطی برای بسیاری نیروها، درماندگی آور است و تخریب کننده حوصله می باشد. چگونه می توان در لیدرشیبی قرار گرفت و از رقیبان عقب نیافتاد؟ چگونه می توان در رهبری باقی ماند و به افراد عضو تشکیلات ثابت کرد که آنها رهبران خردمند و دوراندیش می باشند؟ اینگونه نخبگان مخالف حکومت با انگیزه های روانکاوانه و اگوئیسم و جاه طلبی فردی خود و در تنهایی خود، به دهلیز قدرت های دیگر نقب می زنند. زمانی که فرد سیاسی برای قدرت خود بسیاری از افراد دیگر را قربانی می کند، به فرد نارسیسیک مخرب تبدیل می شود. آیا بسیاری از این رهبران، به افراد نارسیسیک مخرب تبدیل نشده اند؟ حال وضع روانی و تمایل رفتاری این رهبران چگونه قابل تحلیل است؟ بنظر می آید تشتت و ناتوانی نیروها و سردرگمی آنها از یکسو و نیازآنها به وجود داشتن و خود را نشان دادن از سوی دیگر، زمینه مساعد برای نزدیکی به کشورهای پولدارو رقیب را بوجود آورده است. و روشن است که رژیم خامنه ای در سوریه و لبنان و یمن و بحرین، استراتژی نفوذ و هژمونی طلبانه سختی را دنبال می کند؛ هدف رژیم ایران مقابله جوئی با سعودی هاست. رژیم ریاض نیز حیثیت خود را در خطر می بیند و این رژیم سیاست یارگیری را فعال نموده است زیرا می داند که جاه طلب و فرصت طلب فراوانند. پس ناتوانی و پاتولوژی نیروها از یکسو و از سوی دیگر نیاز مقابله جوئی وهابیسم، همدیگر را پیدا می کنند و همبستر می شوند.

چرا این احزاب ایرانی و برخی شخصیت های رسانه ای با عربستان همسو می شوند؟ انگیزه آنان کسب قدرت و پول و اسلحه است؟ تبعیت سیاست این احزاب از سیاست عربهای سعودی به چه معناست؟ آیا مخالفت داشتن با حکومت خامنه ای توجیه کننده ایجاد جنگ داخلی در کردستان است؟ وضع هریک از نیروهای سیاسی در این رقابت حاد چگونه قابل تحلیل است؟ شهروندان آگاه این کشورها چه موضعی اتخاذ نموده و چه منفعتی در این جدال سیاسی دارند؟ معنای میهن پرستی و منافع ملی چیست؟ آیا در سیاست، ارزش های اخلاقی معنا دارد؟ آیا کسب قدرت به هر قیمت توجیه شده است؟ آیا سیاست تجزیه طلبی تخریبی با سیاست دفاع از منافع ویژه فرهنگی و زبانی و عدالت اجتماعی شهروندان، یکی است؟ در خاورمیانه کدام سیاست شوم و خطرناک است و کدام سیاست صلح آمیز و خردمندانه است؟ آیا سیاست می تواند خردمندانه باشد؟ معیاری های یک اپوزیسیون مترقی در زمان جدال قدرت های حاکم در منطقه، کدامند؟

اپوزیسیون پریشان و تمایل به مردگی

اپوزیسیون ایران می تواند به این پرسش ها پاسخ دهد. البته روشن است که در شرایط سلطه مطلقه رژیم، برای نیروها هیچ امیدی به برانگیختن مردم و طرح انقلاب مورد علاقه اشان، وجود ندارد. این سازمانها با چند آرزوی گنگ، با شعارهای قدیمی و نامناسب خود، با تشکیلات کهنه، با بیسوادی و دانش نازل، با بی پولی، با توده سازمانی بی اعتمادشده، قادر نخواهند بود تناسب قوا را در جامعه تغییر دهند. بسیاری ازاین سازمانها فرقه های کوچک و بزرگی هستند که طراوت و پویایی جامعه را از یاد برده اند و شکل گیری های اجتماعی و فرهنگی جدید را نمی دانند، آنها از پدیده های اساسی مانند اکولوژی و بحران زیست محیطی بی اطلاع اند و فقط همان طرح های کهنه دگماتیستی را تکرار می کنند. چپ ارکائیک و سنتی با مدل های روسی و چینی و کوبایی باقی مانده است. ناسیونالیست ها با مدل های صد ساله زندگی می کنند و گویا زمین و زمان تکان نخورده است. اصلاح طلبان دینی دوباره مدل اسلامی بزک شده را برای جامعه پیشنهاد می کنند. قبیله گرایان با عشق جداسازی و تجزیه کشور، خود را با برخی محافل جهانی همساز می کنند. حال آنکه پروژه تجزیه طلبی با ویژگی تاریخی و فرهنگی ایران خوانایی ندارد. علیرغم تمام افت و خیزها، کردها و آذریها و بلوچها و فارسها، در طول تاریخ درهم تنیده شده اند و اجزای ایران بوده اند. در واقع آسیب ها در راستای جداسازی، از جانب قدرت ها و نیروهای سیاسی و ایدئولوژی های ناسیونالیست و دینی، تولید شده اند. روند طبیعی این اقوام، همزیستی با یکدیگر بوده است.

اپوزیسیون ایران زمانی که سکولار و آزادیخواه و متحد است جالب می باشد، ولی اعتراف کنیم که اپوزیسیون دارای آسیب های فراوان است. بطور مسلم هنگامیکه رهبرانی در رسانه ها ظاهر می شوند و یا زمانی که رسانه های خارج کشور برنامه آگاهی دهنده دارند، رژیم ایران عصبانی و پر از خشم است و زمانی هم که برخی سیاسیون در هتل های سعودی ها به «تبادل نظر در باره سرنوشت ایران» می پردازند، رژیم ایران برای سیاست تبلیغاتی خود شادمان است. شرایط پیچیده ای داریم و بخشی از اپوزیسیون خود را مثله مثله می کند و بی اعتبار می سازد. تسلط حکومت اسلامی با قراردادهای اتمی تقویت شده است ولی اپوزیسیون در کجاست؟ واقعیت این است که همه این واکنش های نادرست و ناسالم از یکسو و همه گرایش های کهنه و محافظه کارانه اپوزیسیون از سوی دیگر، به تغییر دمکراتیک، نمی انجامد. باید گسست کرد. باید گرایش های فرهنگ ساز را تقویت کرد و فصل جدیدی آغاز کرد و در این فصل جدید، نقد دین اسلام و دکترین قرآنی و ایدئولوژی ها جایگاه ویژه ای دارد، انتقاد از دگماتیسم ها و توهمات عقیدتی نقش برجسته ای دارد، ژرف نمودن گرایش به آزادی و دمکراسی و شهروندی یک نیاز بنیادی است، تقویت سکولاریسم با فکر فلسفی و دانش و اکولوژی، یک امر اساسی است.

جامعه شناسی سیاسی در تحلیل نیروهای سیاسی، این واقعیت را نشان میدهد که بخش مهمی از نیروهای سیاسی ایران محافظه کارند و فاقد سیالیت فرهنگی و فکری هستند. این نیروها نگران از دست دادن چیزی هستند ولی نمی دانند که خیلی چیزها تغییر یافته است و آنها خیلی چیزها را از دست داده اند. ائتلاف بخشی دیگر با مرتجعین عربستان کج راهی بیش نیست و در تناقض با منافع ملی است. عربستان سعودی این نیروها را به یک وسیله ساده سیاست تبلیغاتی خود تبدیل می کند و آنها را وارد شطرنج بزرگ خود نمی کند. البته ورود به این بازی شطرنج، ورود به بازی شومی است که در عرصه اجتماعی و سیاسی، جز بدنامی میراث دیگری نخواهد داشت. نیروهایی که در جنگ دوم با نازیسم ساختند برای همیشه در تاریخ گم شدند. نیروهایی که در زمان شاه توسط لیبی و عراق کمک مالی و رسانه ای شدند در شرم خود باقی ماندند. سازمان مجاهدین که از امتیازات بیشماری در دوران صدام برخوردار شد، توسط جمهوری اسلامی و رژیم شیعه عراق و چراغ سبز آمریکایی ها، به بیرون از عراق پرتاب شدند و حیثیت خود را از دست دادند. امروز نیروهایی که سمتگیری بسوی عربستان، حکومت نفت و شمشیر، را در پیش می گیرند خواهان خراب کردن همه پل های پشت سر میباشند و خود را در مسلخ قرارداده اند. نیروهای سیاسی که آلت دست می شوند و جاه طلبانه به پول و قدرت بسنده می کنند، مردگان بی افتخاری بشمار می آیند.

جلال ایجادی

جامعه شناس دانشگاه فرانسه

آقای روحانی، آهوان ایران را  نکشید- دکتر جلال ایجادی 

 

آقای روحانی، آهوان ایران را  نکشید 

«دکتر جلال ایجادی»

دکتر جلای ایجادی.jpg

پناهگاه موته که محل تجمع اصلی و آبگاه آهوهای ايران می‌باشد از زمان فعاليت تازه معدن‌کاری و زيان‌های صوتی و هياهوی ناشی از فعاليت معدن، آرامش خود را از دست داده و حيات وحش و نيز آهوها سرگردان و آواره شده‌اند. آغاز فعاليت شرکت خصوصی معدن‌کار يک دست‌اندازی آشکار عليه طبيعت و شرايط زيست محيطی است

ميگويند چگونه محيط زيست ايران ويران ميگردد؟ ويرانی در درجه اول ناشی از سوء مديريت وتصميمات اداری سياسی مخرب نظام حکومتی در ايران است. تصميم به تخريب پناهگاه موته توسط ديوان عدالت اداری جمهوری اسلامی يکی ديگراز اقدامات مهلک عليه محيط زيست و زندگی ميباشد. اين تصميم منجر به پيروزی چپاولگران معادن و منابع طبيعی در ايران شد و راه شرکتهای خصوصی برای نابودی محيط زيست و دسترسی به استخراج حريصانه معادن را بازتر کرد.

تخريب پناهگاه موته

پناهگاه حيات وحش موته با مساحت ۲۰۴,۳۵۰ هکتار در شمال استان اصفهان، شمال غربی ميمه و جنوب غربی شهرستان دليجان قرار دارد. پناهگاه حيات وحش موته از نظر وضعيت معدنی و تشکيل کانی های فلزی و غير فلزی دارای پتانسيل قابل توجه می باشد. از نظر زمين شناسی تحولات کانی در منطقه منجر به تشکيل منابع کانی با ارزش نظير طلا و پاراژنز های مس و پلاتين شده است که در حال حاضر طلای موته در سطح معادن با عيار خوب می باشد. قديمی ترين سنگ هايی که در اين ناحيه کشف شده مجموعه متشکل از ارتو يا پاراگنايس، مرمرهای دولوميتی، کوارتزيت، فيليت، آمفيبوليت و گرين شيست می باشند.

اين معدن که در سال ۱۳۵۴ در دل طبيعت احداث شد، به دليل حساسيت اکولوژيکی و حيات وحش منطقه مورد اعتراض شديد قرارگرفت و از سال ۱۳۶۲ به بعد بر اساس توافق سازمان محيط زيست با وزارت صنايع و معادن، به دليل قرارگرفتن معدن در ناحيه امن پناهگاه حيات وحش موته هرگونه بهره برداری از آن متوقف شد. البته برخی شاکيان خصوصی طماع با لابيهای اداری به تلاش خود برای غارت منابع زير زمينی ادامه دادند. دولت نهم و دهم احمدی نژاد باصطلاح برای ايجاد کار تصميم گرفت تا معادن را بطور کامل برای بخش خصوصی بازکند. دولت احمدی نژاد با مخفی کاری فراوان و خفه کردن کنشگران محيط زيست، زمينه تعرض به مناطق حفاظت شده را باز نمود. کارگروه بخش معدن دولت در اسفندماه ۹۱ تشکيل شد وبر خلاف مجموعه قوانين حفاظت از محيط زيست جمهوری اسلامی (رجوع شود به “مجموعه قوانين و مقرارات حفاظت از محيط زيست”، دکتر نادر ساعد و پروانه تيلا، انتشارات خرسندی، تهران)، اين گروه به صدور مصوبه بهره‌برداری از معادن، از جمله در مناطق حفاظت شده پناهگاه موته، اقدام نمود.

در دوران آقای روحانی اين روند منفی ادامه يافت واز چند روز پيش پس از ۳۰ سال تعطيلی معدن، سرانجام ديوان عدالت اداری حکومت اسلامی، کشمکش برای بهره برداری از معدن سنگ “تراورتن” در امن ترين نقطه پناهگاه حيات وحش موته که برجسته ترين زيستگاه آهو در ايران است را پايان داد. اين دادگاه با دادن حکم بهره برداری از اين معدن، شرکت خصوصی معدن را پيروز نمود وبدين ترتيب ارتعاش بر جان آهوان وطبيعت اين منطقه انداخت. بايد خاطر نشان نمود که طبق نظر برخی متخصصان امور قضائی تمام مساحت نقطه ای که معدن در آن قراردارد ۴ هکتار است که تنها ۱٫۲ هکتار آن تحت مالکيت صاحب يک شرکت شاکی است و سند مالکيت آن هم مربوط به مزرعه ای است که معدن سنگ مذکور در محدوده آن واقع نشده و امکان بهره برداری از معدن در اين محدوده موجود نيست. بنابه اين نظر، رای ديوان عدالت مبنی بر مالکيت اين فرد بر معدن سنگ درست نبوده و جعلی است.

ولی عليرغم اهميت ميراث طبيعی وضرورت حفظ آن، عليرغم مخالفت کنشگران محيط زيست و ابهام در پرونده، با توجه به فساد اداری و عدم شفافيت و وجود لابی ها، تصميم ديوان عدالت اداری منجر به رای مثبت شده است و کاميون ها وبولدوزرها و تراکتورها برای استخراج سنگ و فلز گرانبها تعرض خود را شروع کردند. يکبار ديگر نظام اقتصادی و سياسی حاکم عليه محيط زيست وارد عمل شد.

از نابودی محيط زيست جلوگيری کنيد

پناهگاه موته يکی از برجسته ترين عرصه های طبيعی و بهترين زيستگاه گونه آهو در ايران به شمار ميايد. اين پناهگاه بيشترين جمعيت آهو نسبت به ساير مناطق ايران را در خود جای داده است. به گونه ای که در حال حاضر براساس سرشماری بيش از ۴ هزار راس آهو در اين منطقه وجود دارد. اين منطقه با ويژگيهای خود بهترين زيستگاه آهو در ايران است که برای رشد، تکثير و جلوگيری از انقراض آهوها اختصاص يافته‌ است. شرايط آرام و مساعد زيستی برای اين گونه پستاندار در دشتها و شوره‌زارهای منطقه ونيزاقدامات حفاظتی، ادامه زندگی را برای اين حيوان وحشی زيبا هموار ساخته است. از نظر کارشناسان آهو به عنوان گونه جانوری شاخص اين منطقه، مورد ارزيابی است. بعلاوه جمعيت ۱۲ هزار راسی گونه های پستانداران مانند گربه وحشی و شغال، کل و بز، قوچ و ميش، گرگ و ‌پلنگ،‌‌ کفتارو ‌روباه،‌ و آهوان جزو غنای طبيعت اين منطقه است. پرندگان مانند پليکان، فلامينگو،‌ مرغابيها،‌ حواصيلها، کشيمها، درناها، لک لک ها،‌ کاکايی ها، پرستوهای دريايی،‌ ماهی خوراکها،‌ ‌‌بلدرچين ها،‌ کبکها، ‌چلچله ها، ‌دارکوب ها، شاهين ها، انواع گنجشک ها و‌‌انواع غازها نيز دراين پناهگاه فراوانند. علاوه بر زيستگاه های دشتی و کوهستانی، پناهگاه حيات وحش موته دارای زيستگاه های تالابی ومرطوب مهم شامل رودخانه شور رباط ترک و نيزارها و گزستان های انبوه حاشيه آن، شور گردگاو در جنوب غربی تخت سرخ و دربندشور در فاصله کوه دو ساربان وتپه ماهورهای قرم قرم ميباشد.

اين منطقه که محل تجمع اصلی و آبگاه آهوهای ايران ميباشد از زمان فعاليت تازه معدن کاری و زيانهای صوتی و هياهوی ناشی ازفعاليت معدن، آرامش خود را از دست داده و حيات وحش و نيز آهوها سرگردان و آواره شده اند. آغاز فعاليت شرکت خصوصی معدنکار يک دست اندازی آشکار عليه طبيعت و شرايط زيست محيطی است. اين منطقه جزو مناطق امن قرار گرفته بوده و در گذشته هرگونه بهره‌برداری از آن ممنوع اعلام شده بود. در حاليکه يک پنجم پناهگاه حيات وحش موته منطقه کاملن امن به حساب آمده و از نظر زيست محيطی بسيار حائز اهميت بوده، امروز دوباره همه اين مقررات نفی ميگردد و توسط دستگاه اداری زير پا گذاشته ميشود. زندگی بخش بزرگی از پناهگاه با فعاليت ماشين‌های معدنکاوی سنگين ومزاحم بهم ميخورد، محل گردهمائی وحوش و منابع اصلی آب بهم ميخورد، آبشخور وحوش وآبگاه آهو‌ها و پوشش گياهی متنوع مورد ضربه قرار ميگيرد، زيرا پول و قدرت و فساد منطق مسلط است.

در جمهوری اسلامی طبيعت در امان نيست، حتی مناطق حفاظت شده سازمان محيط زيست هم در سايه بی اعتنائی ها و عملکرد لابی ها ومصوبات جانبدار، از فعاليت معدن کاوان در امان نيستند. بعلاوه اين اقدام تخريبی در اين پناهگاه سرآغاز دست اندازی های جديد است. در اين منطقه معادن متروکه ديگری مانند معدن سنگ طلا، معدن آتش کوه و معادن جاجرمی و گدار سرخ وجود دارند که مالکين خصوصی آنها همواره مترصد فرصت هستند. مسئولان حکومت اسلامی در ادارات و نهادها فاقد حساسيت در عرصه زيست محيطی بوده و بعلاوه با رشوه و فساد آغشته بوده وبراحتی ميتوانند در دفاع از منافع شخصی سرمايه داران، منافع عمومی و قوانين را دور بزنند. در تمام کشورهای متمدن در زمينه زيست محيطی، آنجا که قانون در راستای منافع عمومی قابل اجراو محترم است، منافع خصوصی تابع آنست؛ منابع طبيعی کشور ثروتی متعلق به همگان است و دولت در حراست و نگهداری آن قاطعانه ميکوشد. در ايران نه تنها زندگی و آزادی انسانها مورد تجاوز حکومت اسلامی است، بلکه محيط زيست سراسر ايران هميشه قربانی خودسريها و بی لياقتی ها و منافع اقتصادی جناحهای دولتی و حکومتگران و پولدارها شده است. خشک شدن تالابها و بحران درياچه ها مانند اروميه، آلودگی رودها و تخريب جنگلها، انقراض حيوانات و کوچ قطعی پرندگان، ريزگردها وغبارمسموم هوا، افزايش بيماريها و مرگ انسانها که ناشی از آلودگيهاست، همه وهمه دارای يک ريشه ميباشند. يک روز آبها آلوده وخشک ميشوند، يک روز جنگلها نابوده ميگردند، يک روز گوزنهای زرد کرخه ميميرند، يک روز حيات وحش و پرندگان درياچه اروميه در دريای نمک تلف ميشوند و يک روز هم آهوان ايران پريشان شده و به قتل ميرسند. واقعه دردناکی است، ولی اينچنين است که محيط زيست گام به گام ضربه ميخورد و زندگی انسانی و محيطی که انسانها در آن نفس ميکشند به درد و رنج ميگرايد وسياه ميشود.

جلال ايجادی
استاد دانشگاه و کارشناس محيط زيست

عرب زدگان – دکتر هوشنگ طالع

عرب‌زدگان

دکتر هوشنگ طالع

طالع.jpg

سخن‌رانی اخیر آقای حداد عادل رییس فرهنگستان زبان و ادب فارسی جمهوری اسلامی از تلویزیون  شیخ نشین کویت، نشان‌گر چهره‌ی بسیاری از بلندپایگان جمهوری اسلامی است . آقای حداد عادل می‌گویند:

« همان‌طور که بینندگان عزیز تلویزیون کویت می‌دانند، در زبان فارسی بیش از پنجاه درصد لغات، لغات عربی است و ما قصد بیرون راندن این لغات را از زبان فارسی نداریم . ما معتقدیم لغات عربی در زبان فارسی جزیی از زبان فارسی است.  زبان فارسی را همین آمیخته لغات فارسی و عربی می‌دانیم و معتقدیم این لغات جزیی از میراث فرهنگی ماست. به هر حال ما این زبان موجود خودمان راکه اصل آن، زبان حافظ و سعدی است، سعی می‌کنیم در فرهنگستان خودمون تقویت کنیم  » .

البته از یاد نبریم که این « عرب‌ زده » روزگاری رییس مجلس شورای اسلامی بودند و رییس کنونی مجلس شورای ملی نیز براین باور اند که ایران پیش از اسلام، دارای تمدن نبوده است.

آقای عادل، و رییس و رییسان آقای عادل، برخلاف شما  ملت و مردم ایران دگرگونه می‌اندیشند و دلیل آن علی‌رغم تلاش شما « عرب‌زدگان » نشسته بر کرسی‌های قدرت زود‌گذر، سیل واژگان فارسی است که هر روز بیش از پیش واژگان زشت و ناهنجار عربی را از زبان فارسی می‌زداید . نگاهی به سیرِ « نوشتار » در ایران از مشروطه تا به امروز گواه این سخن است . آقای حدادعادل و آقایان رییس و رییسان حداد عادل، زبان مردم ایران ، زبان فردوسی !

جناب آقای حداد عادل برای آگاهی مردم و مقامات مالیاتی ، دست‌مزد و مزایای سخن‌رانی در تلویزیون شیخ نشین کویت را نیز اعلام فرمایید .

سه‌شنبه 18 خردادماه 1395 ـ هوشنگ طالع

آزادی بیان از نظر قانونی و جامعه شناسی محدودیت ندارد

آزادی بیان از نظر قانونی و جامعه شناسی محدودیت ندارد

«دکتر جلال ایجادی»

دکتر جلای ایجادی.jpg

« شارلی ابدو» و کشتار روزنامه نگاران در فرانسه توسط تروريست های اسلامی، فصل تازه ای در تدقيق بحث در باره آزادی بيان و انديشه و نقد آشکار اديان و پيامبران است. از نظر قانونی ما حق داريم به همه ايدئولوژيها و سياست ها و اديان و از جمله به دين اسلام و همه سياست مداران و ايدئولوگها و پيامبران و امامان و آيت الله ها نقد نوشته و به تمسخر دست بزنيم. هنرمندان در رمان نويسی و نقاشی و فکاهی و شعر همانند همه شهروندان آزاديخواه، حق دارند با نفی همه اديان و با به سخره کشاندن شخصيت های آنان و بر پايه سليقه شخصی، هنر خود را عرضه کنند. پرسش می شود کدام قانون مورد نظر است؟ «هرکس حق آزاد‌ی عقيده و بيان دارد. حق مزبور شامل آن است که از داشتن عقايد خود بيم و اضطرابی نداشته باشد و در کسب اطلاعات و افکار و در اخذ و انتشار آن به تمام وسايل ممکن و بدون ملاحظات مرزی آزاد باشد.» (ماده‌ی ۱۹ جهانی حقوق بشر). ماده‌ی ۱۹ اعلاميه‌ جهانی حقوق بشر (۱۹۴۸) به صورتی تنظيم شده است که گسترده ‌ترين معنا را می‌توان از آن برداشت کرد. در اين اعلاميه هيچ قيد يا بند مشخصی برای آزادی بيان مطرح نشده است و انتقاد نظری آزاد است.

کنوانسيون حقوق مدنی- سياسی سازمان ملل (۱۹۶۶) از معتبرترين اسناد حقوق بشری است که مانند «اعلاميه جهانی حقوق بشر»، تنها جنبه‌ سفارش و توصيه‌ای ندارد. منظور اين که برای دولت‌هايی که عضو اين کنوانسيون جهانی‌ هستند، احترام و رعايت مفاد و درونمايه و استانداردهای آن اجباری است و به نوعی همچون‌ قانون کشوری بشمار می آيد. در ماده‌‌ی ۲۰ اين کنوانسيون آمده است که تبليغ جنگ و خون ريزی يا اشاعه ايدئولوژی ضد حقوق بشری و ترغيب افراد به تنفر قومی و نژادی يا ترغيب به خشونت عليه دينداران ممنوع است و طرح چنين مضامينی، در زمره‌‌ «محدوديت‌های آزادی بيان» است. به عبارت دقيقتر و روشنتر اين گونه تبليغات نه در مقوله آزادی بيان و انديشه، بلکه در مقوله تبليغ و ترغيب ايدئولوژی ضد بشری و نژادپرستانه قرار می گيرد و از نظر حقوق بشری جرم محسوب می شوند. تبليغ برای جنايت و کشتار و تائيد کشتار انسانها جرم است و در راستای آزادی بيان قرار نمی گيرد.

نکته‌‌ مهمی که بايد بدان توجه نمود اين است که ماده ۲۰ کنوانسيون به هيچ ربطی با «انتقاد بی پروا و نقد راديکال» يا تمسخر و هجو باورهای مذهبی ندارد. بلکه اعمال محدوديت بر گفته‌ها يا نوشته‌هايی را در نظر دارد که بطور مشخص «نفرت ‌پراکنی» عليه انسانها می کنند و گروهی را عليه گروه ديگر و انسانی را عليه انسان ديگر تحريک می کنند. چاپ و انتشار گفته‌های نژاد پرستانه يا سخنان همجنسگرا هراسانه يا گفتار برای جنگ مذهبی يا گفتار در ستايش نازيسم از جمله مواردی است که برای تمامی آزادی‌خواهان و طرفداران حقوق بشر غيرقابل قبول است. بعنوان نمونه در قانون فرانسه تبليغ برای نفی «هولوکاست» يعنی نابودی شش ميليون انسان يهودی آزاد نيست. با توجه به روح اين قانون تبليغ خشونت عليه دينداران و گروههای قومی و ايجاد تنفر عليه شرافت و زندگی انسانی اعضا جامعه بشری ممنوع است.

قانون لائيسيته ۱۹۰۵ فرانسه دو نهاد دين و دولت را از يکديگر جدا کرد و مديريت آموزش و اجتماع را به سياست و نمايندگان انتخابی ملت سپرد و در همان زمان اعلام کرد که همزيستی اديان و وجود و فعاليت اديان حق آنان است، ولی دولت و اقتصاد کشوری و مديريت جامعه از آن آنان نيست، اصل در اجتماع انسانی آزادی اعتقاد دينی و آزادی ناباوری است و بالاخره اصل انتقاد يک قاعده است. در قانون اساسی فرانسه منتشر شده در ۱۹۵۸ نيز از بيان آزادی کامل صحبت نموده و هر مورد اعتراضی را به قانون و دادگاه رجوع می دهد. در قانون فرانسه ماده «بلاسفم» يا به طنز و سخره گرفتن خدا و مذاهب و پيامبران، بعنوان يک ممنوعيت، وجود ندارد. در اين قانون ماده ای که انتقاد به دين و به سخره و به نيشخند گرفتن آن را جرم بداند، موجود نيست. بدنبال انتشار کاريکاتورهای دانمارکی در سال ۲۰۰۷ توسط نشريه «شارلی ابدو»، سازمانهای اسلامگرا تحت عنوان بی احترامی به پيامبر اسلام بدادگاه فرانسه شکايت نمودند. قضاوت دادگاه شارلی ابدو در سال ۲۰۰۸ مبتنی بر آزادی و عدم محکوميت شارلی ابدو بود زيرا دادگاه تشخيص داد که انتقاد از دين و انتشار فکاهی در باره پيامبر اسلام در تناقض با قانون نيست و يک سليقه هنری و نظری است. از نظر منشور حقوق بشر و قانون فرانسه، شريعت و قواعد اسلام، قانون جهان نيست. اگر قانون مرجع کشوری قانون اساسی آن کشور و مجموعه قوانين جزائی آن است تلاش برای تحميل اسلام با زور و ترور و ايجاد ترس جز توتاليتاريسم چيز ديگری نيست. مسلمانان شهروندانی می باشند که از تمام حقوق سياسی و مدنی خود برخوردارند ولی بعنوان يک اقليت نمی توانند شريعت خود را به فرانسه تحميل کنند و بعلاوه بايد بپذيرند که دين و پيامبرشان می تواند مورد طنز و انتقاد قرار گيرد، عدم پذيرش اين اصل آزادی انتقاد، جز عدم بردباری مسلمانان چيز ديگری نيست. در فرانسه بخشی از مسلمانان در عمل اين اصل را پذيرفته اند ولی بسياری ديگر بلحاظ فقدان يک فرهنگ دمکراتيک و لائيک اين امر را قبول ندارند. ايرانيان بسياری نيز به خاطر آسيب ديدگی مذهبی ذهنيت خود اين اصل انتقاد آزاد را قبول نداشته و با صد «اما و اگر» در کردار در برابر روح «شارلی ابدو» صف آرائی می کنند و با بت سازی و ايدئولوژيک نمودن «توده» و مخالفت با «اهانت به اعتقاد توده»، با عقب ماندگی به کرنش در برابر دين و خرافات روی می آورند. اين نخبگان سياسی و فرهنگی ايرانی که در برابر تجاوز اسلام به ايران سکوت کردند و اسارت و تجاوز به زنان ايران توسط قشون عرب در زمان عمر را پنهان ساختند و خشونت مستولی بر قرآن و تبعيض در قبال زنان را لاپوشانی کردند، حالا نيز ضديت اسلامگرائی با آزادی فکر را نمی فهمند و بجای دفاع از آزادی بيان و قانون دمکراسی، عليه «زياده روی شارلی» حرف ميزنند.

پس از توضيح بخش بالا در باره بی و قيد شرط بودن آزادی بيان و اصل حقوق بشری آزادی بمثابه قانون بين المللی و دمکراسی، مطلب بخش زير اين استکه آيا از نظر جامعه شناسی نقد دين تابع ملاحظات خاصی است؟

دين يک پديده جامعه شناسانه است و بنابراين تاريخی و اجتماعی و زمينی ميباشد. دين را انسانها می آفرينند و هرگز جنبه آسمانی و قدسی ندارد. به اين لحاظ دين از نظر جامعه شناسی فاقد تقدس است و ارزش ها و اعتقادی که برای ديگران يا توده يا يک ملت مقدس است، برای جامعه شناسی يک امر غير مقدس و قابل مطالعه و قابل انتقاد است. از يکسو جامعه شناسی دين را در پراتيک اجتماعی افراد و در رابطه با ساختار آن و وزنه آن در جامعه، مورد بررسی قرار ميدهد. از سوی ديگر جامعه شناسی در عرصه مفاهيم، به اجزای نظری و تئولوژيک دين پرداخته، به بررسی ساختار آن و مشخصات ايدئولوژيکی و فقهی آن دست زده و رابطه اين مشخصات با جايگاه انسان و امر آزادی انسان را به تحليل و نقد می کشد. جامعه اسلامی بر پايه الگوی قرآنی و منطق سياسی اسلامی، جامعه ای خشن و تبعيض گرا و ناعادلانه است. الگو و ديدگاه اسلامی در تناقض با دمکراسی و تمدن و ديگر انديشی و بردباری است. روشن است که اين ويژگی ها از نظر جامعه شناسی قابل بررسی است. بعلاوه نادانی و عقب ماندگی توده ها تقدسی نمی آفريند و مانع نقد و مبارزه عليه خرافات نمی تواند باشد. تمام سياستها و اتوريته های سياسی و روحانی موجود در جامعه قابل انتقاد می باشند، آزادی بيان محدويت ندارد و ناآگاهی مردم و نخبگان، توجيهی برای خاموش کردن انتقاد نمی باشد. انتقاد از مذهب بنابر قانون حقوق بشری مجاز است و از نظر جامعه شناسی هر دينی بعنوان پراتيک و منافع افراد و اعتقادات غير عقلانی قابل نقد است. برچسب تهاجمی «اسلام هراسی» که حربه ايدئولوژيک اسلام گرايان و روشنفکران آسيب ديده است نبايد افراد منتقد را مرعوب نموده و آنها را به فراموشی آزادی فکری بکشاند. در جامعه افکار گوناگون، سليقه های گوناگون، ادبيات گوناگون و بيانهای گوناگون وجود دارد. کدام اتوريته و مرجع تعيين کننده مناسب ترين کردارها و سليقه هاست؟ تنها مرجع، حقوق بشر و مسئوليت فرد و آزادی انديشه است. افراد آزادمنش واژه های گوناگون دارند و آنها متناسب با فرهنگ خود و نوع نگرش خود و ميزان جسارت و صراحت خود و تربيت و آموزش خود، گويش خود را تنظيم می کنند و نيازمند «آقابالاسر» نيستند. کسانی هستند که با مذهب و خرافات ساخته اند و چيزی نمی گويند و کسانی وجود دارند که از دين و خرافات به لحاظ حساسيت و گرايش فرهنگی خود رنج می برند و با صراحت انتقاد خود را بيان می کنند. حال آيا گروه اول بايد تعيين کننده «اخلاق» گروه دوم باشد؟ زبان هنری شارلی ابدو نقد تمام مذاهب و مقدسات رايج و عاميانه اجتماع است. اين گونه هنرمند از آنجا که احساس مسئوليت هنرمندانه دارد و دارای سليقه و ذوق خاص خويش است، تمايل خود را با نقاشی و کاريکاتور و طنز و تمسخر نشان می دهد و او زبان ويژه خود را دارد. تعيين کننده اين کار هنری، نه پيامبر اسلام و قرآن اوست، نه آيت الله و نوانديش مذهبی است، نه درس اخلاق روشنفکران و نخبگان چپ و راست جامعه است و نه سطح فرهنگی توده هاست. اين کار هنری به «کنترلچی» نيازمند ندارد و تنها به اعتبار حساسيت فرهنگی و مسئوليت انسانی خود هنرمند است که عرضه ميشود و پرخاشی به آسيب ها و اتوريته ها و مقدسات است.

اسلام از ابتدا تا امروز سياسی بوده و هست و خواهد بود. سياست اسلام جز ظلم و تبعيض و اشغال چيز ديگری بهمراه نداشته است. البته تفاسير از قرآن نيز متنوع بوده و خواهند بود، ولی از تفسير «داعش» و خمينی تا تفسير «لطيف و رحمانی»، همگی با آزاد فکری و انتقاد آزاد مسئله دارند. اسلام، هم در متن قرآنی و در سنت خود حامی خشونت است و بعلاوه در طول تاريخ اين دين از يکسو مورد استفاده اپوزيسيون و مخالفان قرار داشته و از سوی ديگر در خدمت منافع طبقه بالائی ها و قدرت سياسی داخلی و نيز قدرت های بين المللی قرار گرفته است. دولت ها و نيروهای سياسی آمريکا، عربستان سعودی، انگلستان، ايران، ترکيه، عراق، پاکستان و…در گذشته و در تاريخ معاصر بيشترين استفاده را از اسلام کرده اند. بنابراين اسلام در منشا مضمونی خود و در تاريخ خود، يک نيروی مخرب وواپسگرا بوده است و هرگز حقانيت و مشروعيتی برای اعمال نظر ندارد و جامعه بشری نسبت به همه اديان و ايدئولوژی ها و از جمله اسلام بايد روحيه انتقادی خود را حفظ کند. ديروز نازيسم و استالينيسم و امروز يکبار ديگر اسلام در پی سرکوب فکری و هنری جامعه بشری و نخبگان مترقی و آزاد منش می باشد. هنرمند و روشنفکر پيشرو و آزاد منش نمی تواند چشم خود را ببندد. دفاع از حقوق بشر و انسانيت، مستلزم نقد دين اسلام و آزادی بيان است.

ــــــــــــــــــــــ
• چکيده اين نوشته در سخنرانی ۳۱ ژانويه ۲۰۱۵ در «انجمن زندگی، زيستبوم، آزادی» ارائه شد و مضمون اين نوشته در راستای سلسله مقاله های «مذهب شيعه، ريشه از خودبيگانگی ايرانيان» و کتاب «جامعه شناسی آسيب ها و دگرگونی های جامعه ايران» می باشد.

جلال ايجادی

جامعه شناس

خلقیات زشت ما ایرانیان- بخش دوازدهم

خلقیات زشت ما ایرانیان و درمان آن

بخش دوازدهم

 روزبه آذربرزین.jpg

دکتر روزبه آذربرزین

امروزه بی احترامی به مقام زن از ویژه گی های نکوهیده ما ایرانیان است . چگونه زن آزاده ی ایرانی ضعیفه شد ، ناقص العقل شد و به عنوان بشر شماره دو در آمد قصه 1400 ساله دارد . پیامبر زنباره اسلام که شبی را بدون زن نمی توانست صبح کند میگوید : به جهنم نگریستم ، بیشتر اهل آنجا را زن دیدم !!! گفت و شنود با زنان دل را بمیراند !!! اگر زنان نبودند ، خدا چنانکه شایسته پرستش اوست ، پرستیده میشد !! زن بصورت شیطان می آید و بصورت شیطان میرود !! بد ترین دشمن تو ، همسر توست که هم خوابه و مایملک توست !! زنی که عطر استفاده کند ، زنا کار است !! به فرزندان پسر خود سواری و تیراندازی بیآموزید و به دختران خود نخ ریسی !!

در اسلام زن هیچگاه مظهر عبودیت نبوده و نیست . قدر مسلم در تمام ادیان ابراهیمی زن مورد تهاجم و بی مهری دکانداران این مذاهب قرار گرفته است ولی در اسلام اینکار به فاجعه ی انسانی مبدل شده و احترام زن بر مبنای حرف شنوی و اطاعت بدون چون و چرا از همسر نرینه اش استوار گردیده است .

برخی خوش باوران که هنرشان در فریب خودشان است میگویند : امروزه وضع عوض شده ! امروز را نمی توان با 1400 سال پیش مقایسه کرد !! این افراد با آنکه شرایط اجتماعی زنان مسلمان را می بینند که از حقوق اولیه انسان که پوشش است ، محروم هستند ، نصف سهم و ارٍث میبرند ، شهادت دو تن آنها برابر یک مرد است ، برای کار محدودیت دارند و… باز بر باور غیر منطقی خود پافشاری می کنند و متوجه نیستند که ممکنست فروع یک باور کمی تغییر کند ولی اصول آن خیر .

در اسلام زن نمی تواند پست های حکومتی و قضاوت داشته باشد چون با مقتضای طبیعتش سازگار نیست !! در اسلام الله برای تسهیل بر زن ، جان و آبرویش را لازم الحمایه مرد قرار داده است !!! امام جعفر صادق گفته : غیرت مخصوص مردان است !! لذا خداوند بیش از یک مرد را بر زن حرام اعلام کرد ، ولی مرد میتواند چهار زن اختیار کند !! الله بزرگوار تر از آنست که به زن حیثیت و غیرت بدهد !! درد پرداختن به این مسئله و درمان آن وقتی مشکل میشود که بسیاری از زنان به خفت اسلامی خو کرده تا جائیکه خانم شیرین عبادی برنده جایزه صلح نوبل اظهار میدارد که تنها دینی که به زن ارزش و مقام والا داده اسلام است !!!!! وقتی این سخنان سراپا دروغ از زبان مدعی آزادی خارج میشود آیا تصوری به غیر از سر سپردگی به تازی پرستان دستار بند در ذهن شما زنده میشود ؟

امروزه بسیارند زنانی که در لشگر جهل اسلام عضویت داشته و با پوشاندن خود در کفن سیاه حجاب همراه با سیستم آموزش قرون وسطائی جمهوری اسلامی  به پرورش کودکانی ترسو ، خرافاتی ، جبر اندیش ، چند روی ، بی وطن ، خشن ، دزد ، پایمال کننده حق و حقوق دیگران ، بی قانون ، شارلاتان و حقه باز اشتغال دارند که مثلا سازندگان فردای ایران هستند .شوربختانه این اختلاف فاحش تربیتی را بین جوانانی که در خارج از ایران بزرگ شده با جوانانی که در جمهوری اسلامی رشد کرده اند به وضوع می بینیم تا جائیکه روانشناس صاحب نامی چون دکتر فرهنگ هلاکوئی باور دارد که زن ایرانی داخل کشور به درد مرد ایرانی درون مرز و مرد ایرانی درون مرز به درد زن ایرانی داخل میهن میخورد .

در اسلام و در هجو نامه قرآن به وضوع می خوانیم که : مردان قیم زنان هستند ، این بدان جهت است که که الله بعضی از بندگان خود را به برخی فضیلت داده تا جائیکه بر زن واجب گردانیده تا در مقابل مرد متقاعد و مطیع باشد !! آیا از دید شما ازدواج یک کودک 9 ساله درست است ؟ استدلال احمقانه دستار بندان این است که زمان قدرت باروی نرینه های مسلمان دو برابر زنان است ، بنابرانی آنها میتواند چهار زن با سنین مختلف اختیار کنند !! آنچه برای اسلام مهم است : تسریع در رفع حاجت شهوت است ، نه هیچ فروزه انسانی دیگر .

روزی زن ایرانی باید آگاه شود که چگونه هویت او توسط اسلام و آخوند ها دزدیده شده است . روزی باید برسد که نیمی از نیرو های سازنده کشور از خواب سنگین بر خیزند که خوشبختانه آثار آن نمایان شده است و آنطوریکه نوزائی عقلانی در زن ایرانی شتاب دارد ، آنرا در مرد ایرانی شاهد نیستیم .

زنان ما باید با بررسی جایگاه زن در ایران باستان و شرایطی که امروز در آن گرفتارند متوجه تفاوت های فاحش این دو دوره بشوند . در ایران دیروز ما هر جا که مرد بود ، زن هم حضور داشت و در تمام شئون زندگی با هم همیار بودند . اسلام به این پیوند مقدس تیغ کشید و آنرا پاره کرد . فر آورده اندیشه های فاسد عرب ، زنباره و جنایتکار و گردنه زنی بنام محمد که تهی از اخلاق بود ، شیرازه ی خانواده ها را متلاشی کرد و زن ایرانی را تبدیل به فاحشه در قالب زن صیغه ای در آورد .

در زبان تازی متعه از مصدر متاع گرفته میشود و معنی جنس و کالا دارد . در اسلام و بنیاد آن بنا به نوشته هجو نامه قرآن ( سوره شوری ، آیه 11 ) زن تنها وسیله ارضای شهوت مرد و تولید مثل بشمار میرود . در اسلام وجود یک زن برای مرد در واقع مانند وجود یک متاع یا کالاست ، همانطوریکه به صراحت در قرآن نوشته زن مایملک مرد است و چون کشتزاری است که مرد میتواند هر جور خواست به آن وارد و در اصطلاح عامیانه آنرا شخم بزند ! متعه یا صیغه اسلامی بزرگترین ضربه را به بنیاد خانواده های ایرانی وارد آورد . گام اول را خمینی وژن برداشت که ارتباط افراد خانواده را درست مثل خمر های سرخ از بین برد و کودکان را تشویق کرد تا جاسوسی پدر و مادر و خواهران و برادران خود کنند و قدم بعدی توسط آخوند بد کردار و بد سرشت هاشمی رفسنجانی بر داشته شد که صیغه را تنها راه خروج بن بست اجتماعی در خصوص اشتهای سیری ناپذیر مرد ایرانی تشویق کرد . ازدواج موقت ، شکل تکامل یافته ی چند شوهری است که پیش از محمد در عربستان رایج بود .

بنا به گفته ی آخوند عصر قجر کاشف الغطا : از مهمترین برکات اسلام ، خصوصا مذهب شیعه ، صیغه یا متعه است که هم ثواب دنیوی دارد ( کسب درآمد برای زن ) و هم ثواب اخروی ! از دید این آخوند فاسد ، اینکار هیچگونه زیانی ندارد ! آیا تا بحال شنیده اید که آخوندی در برابر سئوال اینکه چه تفاوتی است بین زنان خیابانی سان ست بلوارد هالیوود و یا فاحشه های تایلندی با فاحشه های امام رضا و معصومه ، پاسخی داده باشد . چطور شد که فحشای اسلامی در ایران اسلام زده بشکل قانون الهی و مورد پشتیبانی آخوند ها قرار گرفت ؟

به هر گوشه و زاویه ی اسلام که نگاه کنیم ، نجاست فوران میزند . چرا مرد ایرانی هیز است ؟ اشتهای سیری ناپذیر نسبت به سکس دارد ؟ به ناموس دیگران چشم میدوزد ؟ در خیابان وقتی یک روسپی می بیند همسر و خانواده و شغل و مرتبه اجتماعی اش را فراموش کرده و راه بندان تولید می کند ؟ این عقده بیمار گونه از کجا آمده ؟ آیا سخت گیری های سادیسمی اسلام ، جدا کردن دختران و پسران حتی در مقطع آموزش ابتدائی ، زنانه و مردانه کردن اتوبوس و تاکسی ، مجزا کردن کارمندان زن و مرد از یکدیگر و…. اینها عامل نیستند ؟ چرا نویسندگان ما ، اندیشمندان ما به راحتی از کنار واژه نفرت انگیز و شرم آور : جماع ، ستون دین مبین اسلام میگذرند ؟ خواهرم .. مادرم تو که افتخارت ماندن در لشگر جهل اسلام است میدانی که در این مذهب نفرت انگیز تنها به 51 وجه بر دخول به تو بحث شده است .

آیا هنوز کسانی هستند که در مقام دفاع که گفته و باز تکرار میکنم که : با پشت و تف کردن اسلام خلقیات زشت ما ایرانیان بر طرف شده و انسان و آدم میشویم ، بر آیند ؟

اگر در جامعه ای سیستم درست تامین اجتماعی وجود داشته باشد ، چرا ما باید مستضعف داشته باشیم ؟ چرا باید فقیر داشته باشیم ؟ مگر کشور فقیری داریم  ؟ امروزه از دید آخوند شارلاتان که همواره از این واژه سود جسته و امپراتوری اقتصادی بنیاد مستضعفان را ساخته ، با این طبقه محروم انگ ناقص العقل الهی را هم چسبانیده است ! شیخ بهائی در کتاب جامع عباسی نوشته است : حرام است برای مومن ، نکاح با شرابخوار ، سنی و مستضعف !!!

هم میهن ایده لوژی اسلام به درد امروز نمی خورد ، ایده لوژی اسلام بزرگترین عامل بدبختی توست ، چطور میتوان به حیات بعد از مرگ فکر کرد و امید به  سازندگی و پیشرفت در این دنیا را داشت ؟ مسلمان به عشق رفتن به بهشت و همخوابه شدن با حوری و غلمان زندگی می کند ! چگونه میشود که توقع پیشرفت از کشورهای اسلامی داشت که یکی از دیگری بدبخت تر و عقب مانده ترند . مسلمان دلش به آخرت خوش است ! مسلمان این دنیا را جدی نمیگیرد . اوتن به تقدیر و سرنوشت سپرده است . اینگونه تفکر بی حالی ، تنبلی ، عدم خلاقیت و طفیلی بودن و انگل بودن را به ارمغان می آورد . با این ویژه گی اخلاقی ناپسند ، مسلمان پا به هر کجا بگذارد ، محیط جدید را به نجاست اسلامی آلوده می کند .

اعتقاد به امام زمان و ریختن وجوهات و پول و طلا به چاه جمکران را میتوان اوج ابلهی و حماقت یک ملت ارزشیبابی کرد . مشتی شارلاتان که اتفاقا در راس کار های مملکتی نشسته اند با گفتن اینکه : ایران مملکت امام زمانی است ، مسولیت پاسخگوئی برای چپاول و غارت میهن را بگردن موجود پنداری مثل امام زمان می اندازند ! و راست راست راه میروند . آخوند بی وطن دغلکار با ساختن امام زمان ، خود را نماینده او شناسائی کرده و بر جان و مال و ناموس مردم چنگ انداخته است .

چرا باید ایران نزدیک به یک میلیون مفت خور دزد داشته باشد ؟ آیا عامل این رشد سرطان گونه خود ما نیسیم ؟ چرا ایرانی خودش را کوچک و صغیر و ناقص العقل میداند که تا پایان عمر یک دستاربند برایش تصمیم بگیرد . می خواهد زن بگیرد ، باید از آقا بپرسد ! اگر می خواهد چیزی بخرد ، باید با آقا مشورت کند ! اگر به بیماری سختی دچار شود باید خودش را به ضریح آقا قفل کند ! اگر مشکل خانوادگی دارد و یا در کارش گره ای پیش آمده ، باید از آقا در خواست دعا کند ! بچه اش به دنیا می آید باید آقا در گوش بچه دعا برای دفع آل و اجنه بخواند ! وقتی بچه به سنی رسید که باید آموزش او شروع شود ، دروس اسلامی را بطور تئوری و عملی !! یاد او میدهند ! آیا یکبار به خودتان زحمت داده و کتابهای آموزشی کودکان خود را بخوانید تا متوجه شوید چه پرت و پلا هائی به بچه های شما یاد میدهند : شب اول قبر ….. نکیر و منکر …. روز جزا … توشه آخرت ، که همانا گریه و زاری برای حسین تازی است .

در اسلام شادی و خنده حرام است . خنده از مسلمان قبیح است !

در اسلام مجاز نیست که در باره انجام یا انصراف از کاری پیشاپیش حرف زد ، چنین کاری دخالت در کار خداست !! تکلیف باید از راه استخاره معین شود . استخاره ای که اراده و شعور و تصمیم و عمل را از فرد مسلمان میگیرد .

دشمنی اسلام و آخوند با نو آوری بر هیچکس پوشیده نیست . اسلام مذهب جمود ، رکود و یخ زدگی اندیشه و فکر است .

یکی از زشت ترین ویژه گی های اخلاقی ما ایرانیان مظلوم نمائی و خود را به موش مردگی زدن است . در اسلام و مذهب شیعه ، مومن هر چه ذلیل تر و بدبخت تر باشد ، هر چه افسرده تر و گرفتار تر باشد ، مومن تر است . آموزش مخرب اسلام باعث شده که ایرانی همواره در مقابل مشکلات تسلیم شود که نمونه بارز آنرا امروزه شاهدیم : فقر و گرسنگی بیداد می کند . حقوق کارگران را چند ماه است که نداده اند . نه امیدی و نه آینده ای مطرح است . بخاطر عدم مدیریت و نا آگاهی مسئولین دزد کشور ، عارضه های  طبیعی کشتار می کند . پول اندوخنه اش را بالا می کشند . در خیابان تامین جانی ندارد و …. صدائی از او در نمی آید .

تحمل بدبختی ، درسی است که آخوند ها به ملت ما داده اند و آحاد مردم ما در این درس نمره بیست گرفته اند .

ایرانی  رویکرد متفاوتی نسبت به مسأئل و مشکلات دارد.

اغلب مردم دنیا وقتی با یک مشکل مواجه میشوند ، آنرا دور نزده و با آن کنار نمی آیند . مشورت می کنند ،تلاش کرده تا آنرا حل کنند و اگر امکان حل آن مشکل وجود نداشت وقت خود را صرف آن نمی کنند و با دادن غرامت به مسئله پایان میدهند . حال به ایرانی بنگرید : درس اول زرنگ بازی است ، در س دوم دور زدن مشکل است و اندیشه کردن که چطور میتوان با رشوه آنرا حل کرد ! مشورت هم که در قاموس ما نیست . حاصل کار با اینکه میدانیم نمی توانیم از پس حل این مشکل بر آئیم ، ول کن معامله نبوده و با کش دادن آن ، آنرا به دردی مزمن تبدیل می کنیم و سالیان سال خود را درگیر آن میسازیم . این نکته در تمام مسائل اجتماعی – سیاسی – فرهنگی و خانوادگی ما صادق است .

در بر شمردن خلقیات زشت ما ایرانیان باید به این مسئله توجه نشان داد که مشکلات ما ایرانیان قابل مقایسه با راه حل های ما نیست .

هنر ایرانی این است که مشکلات خود را نه تنها حل نمی کند ، بلکه آنها را برای نسلهای آینده به ارث میگذارد .

به نظر من ، تنها راه بیرون رفتن از بن بست خلقیات زشت ، دست شستن از اسلام و بر گشت به فرهنگ ایران است ، فرهنگی که در آن دروغ ، گناه بزرگی قلمداد میشود . فرهنگی که در آن زن دارای ارج و منزلتی است که لایق آنست . فرهنگی که در آن آزادگی و آزادمنشی حرف اول را میزند .

پایان پوشینه اول

چگونه دین بازی ما ایرانیان ،دنیا را در خرافه فرو برد – بخش سیزدهم

چگونه دین بازی ما ایرانیان ،دنیا را در خرافه فرو برد

بخش سیزدهم

C:\Users\Ruzbeh\Desktop\IMG_3769-11.jpg

دکتر روزبه آذر برزین

نادرشاه افشارپس از58 روزتوقف دردهلی باکاروانی ازغنائم تاراج کرده بسوی ایران حرکت کرد.نادرتنها دو ماه باقی داشت تا درقوچان عمر 53 ساله اش پایان یابد .

طبق رسم شوم و نامردمی سلاطین مختلف در کشورمان مبنی بر آنکه، هر حکومتی که سقوط می کند، حکومت بعدی سعی بر محو اقدامات آن دارد ، نادر شاه هم از این قاعده مستثنی نبوده و با دست یابی به قدرت به محوآنچه از سلاطین صفویه بجا مانده بود ، اقدام نمود . در گام نخست ، او به تغییر لباس مردم پرداخته و از ملت می خواهد که لباس ترکی بپوشند و هر ابنیه ای که نام شاه عباس دارد خراب کنند . در مرحله بعدی تغییر سکه بود . بسیار از مردم ایران گوش و دماغ خود را از دست دادند ، چون بجای سکه نادری گفته بودند سکه عباسی !!( تاریخ اجتماعی ایران ، دکتر شعبانی ، رویه 442 ) اقدام نخست نادر در تخریب بنا هائی که نام شاه عباس دارد در شکلی دهشتناک در جمهوری اسلامی بشکل تخریب کامل مقبره رضا شاه بزرگ ، سیمان اندود کردن طاق بستان وبیستون تلاش بی ثمر در راه تخریب تخت جمشید تجلی می کند . دراینتر نت سالهاست که تصویری از نادر وجود دارد و نوشته ای را منصوب به او کرده اند که میگوید:هر آخوند را دوبار باید اعدام کرد !

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\389519_274702745901314_100000847718306_806564_543560625_n.jpg

در برخورد نادر با مبلغین شیعه هیچ شکی نیست . او بود که به شیعه و سنی کشی پایان داد . عبدالعظیم رضائی مولف تاریخ ده هزار ساله ایران در جلد چهارم کتاب خود که در زمان جمهوری اسلامی توسط انتشارات اقبال چاپ شده در رویه 36 می نویسد : ایرانیان از همان آغاز کار نادر از او ناراضی بودند ، چون او در بر انداختن مذهب شیعه و جلوگیری از آداب و رسوم و مراسم دینی شیعیان ( سینه ، زنجیر و قمه زنی )سعی بلیغ داشت . این تاریخ نگار ، هیچگاه شرف و نیوند انسانی خود را قاضی قرار نداد که چگونه ملتی 228 سال بخاطر دشمنی بین شیعه و سنی پاره پاره شوند و آن زمان که کسی چون نادر به این بازی خون آلود پایان دهد از در نارضایتی با او در آیند ! از دید این تاریخ نگار جمهوری اسلامی ، حکومت نادر صرفا یک نظام لشگر کشی بیش نبود . نادر با مردم ایران ارتباط نداشت ( منبع بالا ، همان رویه ) .درد بزرگی است که ما ایرانیان در تمام زمینه ها ،چه تاریخ سیاسی ، اجتماعی و هنر تاریخ نگار متعهد و بی طرف نداریم . قلم ما با میزان پولی که میدهند چرخیده و تاریخ نگار به راحتی شرف و شعور خود را می فروشد .

نادر در مرو مرتکب اشتباهات سیاسی بسیاری شد . در نخستین اقدام ، حاکم مرو ، محمد رضا خان قرخلو را عزل کرد و شاه قلی خان بیک را بجای او منصوب داشت . او در مرو هفت تن از زبده ترین ، کار آمد ترین روسا و سر کردگان این شهر را با بهانه های بی ارزش به قتل رساند . مسئول جمع آوری محصولات دیوانی ، رحمان قلی سلطان دومین قربانی نادر بود . سومین تن ، میر شکار پسرش رضا قلی میرزا ، رحیم سلطان بود . نادر سپس سلیمان بیک و عینل بیک را که از سران سپاه او بودند به قتل رساند . محمد کریم بیک چگنی ، قراول باشی مرو و عبدالله بیک که نیابت بیگربیکی مرو را داشت ، توسط نادر به قتل رسیدند .

فکر انتقام و کین خواهی از مردم داغستان ، همواره فکر نادر را مشغول میکرد .لشکر کشی به داغستان در بهار 1154 هجری آغاز گردید .

سپاه نادر از راه های جنگلی مازندران به پیش می رفتند . در نزدیکی های زیرآب ، بعد از پل سفید ، نادر مورد حمله تروریستی قرار گرفته و گلوله ای دست او را خراش و بر گردن اسبش می نشیند .رضاقلی میرزا که در آن اطراف بود ، خود را به پدرش میرساند ولی با خشم و غضب او مواجه میشود . ( علم آرای عباسی، رویه 834 ) . ضارب که نیک قدم نام داشت دستگیر میشود و اعتراف می کند که بنا به خواست محمد حسین خان قاجار و رحیم سلطان مروی و رضا قلی میرزا می خواسته نادر را بکشد .

فتنه انگیزان ، ذهن نادر را نسبت به فرزندش رضاقلی میرزا تیره میسازند و به دستور نادر رضاقلی میرزا در تهران تحت نظر و حبس خانگی قرار میگیرد . رضا قلی میرزا منکر این توطئه میشود .مشاوران نادر ، میرزا زکی خان و حسن علی خان معیر باشی باورشان این بود که رضاقلی میرزا مرتکب چنین کاری نشده و این اطرافیان مغرض شاه هستند که ذهن او را مسموم کرده اند . نادر بدون توجه به سخنان مشاورانش دستور میدهد تا چشمان فرزندش را کور کنند و چند روز بعد از کار خود نادم و پشیمان میشود .

نادر در نبرد داغستان موفقیتی کسب نکرد و این ناکامی ، وضع روحی نادر را بکل در هم ریخت .

کشور گشائی نادر در هندوستان و جنگ بی فرجام داغستان باعث شد تا دولت عثمانی از این دو فرصت سود جسته و بهانه جوئی را آغاز کند . بار دیگر دمل چرکین سنی و شیعه دهان باز کرد .نادر هم که درفکر جبران شکست داغستان بود به جنگ جدید رضایت داد و از طریق هشترود ، قره چمن و سنندج پیشروی بسوی ترکیه را آغاز کرد .سپاهیان نادر کرکوک را اشغال کرده و بسوی موصل رفتند . شورش های تازه ای در ایران آغاز شده بود . سام میرزا با کمک لزگی ها ، فرماندار شیروان را به قتل رسانده و صفی میرزا که تحت حمایت دولت ترکیه بود علیه نادر بر خاسته و مانگو خاقان چین که تصور میکرد ، نادر قصد حمله به چین را دارد در تدارک سپاه و مقابله با شاه ایران بر آمده بود . نادر با دیدن شرایط تازه بفکر مذاکره با حاکم بغداد ، احمد پاشا بر آمد . نماینده مذهبی احمد پاشا ، عبدالله بن حسین سویدی با نمایندگان نادر ، میرزا مهدی استر آبادی و ملاعلی اکبر ملاباشی وارد مذاکره شدند .

در این مذاکره سیاست های مذهبی شاه اسماعیل صفوی محکوم شده و حقانیت ابوبکر ، عمر و عثمان مورد قبول طرفین قرار گرفت .ترک ها هم قبول کردند که امام جعفر صادق را به رسمیت بشناسند !!!

بر خلاف نظر عبدالعظیم رضائی مولف تاریخ ده هزارساله ایران که میگوید نارضایتی مردم ایران از نادر بخاطر گرفتن قدرت از شیعیان و منع اجرای آداب و رسوم شیعه بوده باید گفت : در پایان سالهای زندگی نادر ، نارضایتی مردم بخاطر سیاست های مالیاتی او بوده نه شیعه .

شکست داغستان باعث شد که نادر سه سال بخشش مالیاتی مردم را که از تاراج هندوستان به آنها بخشیده بود باز ستاند .خشونت های نادر در امر وصول مالیات ، اوراق سیاه و ننگینی بر تاریخ ایران افزوده است.

وقتی به زور شخصی رامتعهد و وادار به دادن مالیات میکردند ، علی الحساب گوش ، بینی او را بریده و چشم هایش را کور میکردند . ( جهانگشای نادری ، میرزا مهدی خان استر آبادی ، رویه های 421 تا 423 ) .ماموران وصول مالیات در خیابان و کوچه هر فردی را میدیدند

گریبانش را گرفته و پول او را می گرفتند . شور بختانه عصر نادر مشابه جمهوری اسلامی ، عصر ثروت و استکبار دولتمردان و فقر و نداری ملت بود پول پرستی نادر باعث شد تا سربازان او نیز به او پشت کردند . فقر و گرسنگی مردم و مالیاتهای سنگین موجب شورش مردم ایران شده بود.

نخستین شورش در سال 1153 از جانب مردم شیروان بود . پس از این شورش شاهد ، شورش مردم خوارزم در سال 1155 ،که بانی آن ابوالغازی فرزند ایلبارس خان بود . این شورش توسط علی قلی خان برادر زاده نادر سرکوب شد . شورش مردم گرجستان در سال 1156، شورش مجدد مردم شیروان در سال 1156 ، شورش سراسری فارس در سال 1157 ،که مردم ماموران وصول مالیات را به قتل میرساندند . مردم از تقی خان بیگلر بیک فارس می خواهند که رهبری شورش را به عهده بگیرد . نادر محمد حسین قرقلو را مامور دفع این شورش می کند . این شورش نیز سرکوب شده و اهالی شیراز قتل عام میشوند . تقی خان را به اصفهان برده و به دستور نادر او و زنش را وارونه بر الاغی سوار کرده و مقابل چشمان آنها فرزندانشان را گردن زدند. باز به دستور نادر آلت تناسلی تقی خان را بریده و یک چشم او را در آوردند . ( عالم آرای نادری، پوشینه سوم ، رویه 958) .

طغیان ایل قزلباش به رهبری محمد حسن خان قاجار در سال 1157،سر دسته شورشیان در آغاز محمد علی بیک عزالدینلو بود که با محمد حسن خان قاجار ارتباط بر قرار کرد . طغیان چادر نشینان کرد در خوی و سلماس در سال 1157 ، شورش چادر نشینان عرب در بحرین و مسقط در سال 1157 ، شورش چادر نشینان خراسان ، کرمان و لرستان در بین سالهای 1156 تا 1159، شورش های زمان نادررا که بخاطر فقر و گرسنگی و مالیاتهای سنگین بود با اعتصابات سراسری مردم ایران در حال حاضر که تمامی ناشی از فقر و غارت سران رژیم جمهوری اسلامی است سنجش کنید ، آن وقت به فرو پاشی رژیم دستار بندان اشغالگر بیشتر امید می بندید .در زمان نادر مشابه امروز ایران فاجعه کوچ و ترک وطن بشدت رواج داشت .

شهر های بزرگی چون طسوج ، بین تبریز و سلماس که چهل تا پنجاه هزار سکنه داشتند ، خالی از مردم شدند .پنج سال پایانی عمر نادر درست مثل آنست که اوراق تاریخ ایران را با قیر اندود کرده باشیم .

روز یکشنبه یازده جمادی آلاخر سال 1160 در قوچان و در محلی بنام فتح آباد ، نادر احمد خان درانی را با چهار هزار مرد جنگی ، مامور

مراقبت از جانش می کند .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\1511413421-faranaz-com.jpg

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\th.jpg

قرار بود احمد خان ، فردای آن روز جمعی از محارم شاه را که متهم به

توطئه علیه او بودند اعدام کند . به هنگام شب ، محمد بیک قاجار ایروانی ، موسی بیک ایر لوی افشار طارمی ، قوجه بیک کوندوزلوی ، حسین بیک شاهوار به اشاره علی قلی خان، برادر زاده نادر ، صالح خان قرقلوی ابیوردی و محمد قلی خان افشار ارومی کیشکچی باشی به خیمه نادرکه آنشب با شوقی دختر محمد حسن خان همبستر شده بود ، وارد و سر او راازبدن جدا می کنند( جهانگشای نادری ، رویه های 425 و 426 ) .

با مرگ نادر ، آنچه به چشم میخورد هرج و مرج و غارت و کشتار است انگار این قصه تلخ در سرزمین اسلام زده ما پایان ندارد .

برادر زاده نادر ، علی قلی خان با نام عادلشاه !!!به صحنه سیاسی ایران وارد شد . اولین کار او کشتن فرزندان نادر بود .سه تن از فرزندان نادر به نامهای نصرالله میرزا ، امامقلی میرزا و رضا قلی میرزا که در کلات نادری پنهان شده بودند ، مورد یورش سهراب خان گرجی فرستاده پسر عموی خود علی قلی خان قرار میگیرند . رضاقلی میرزا کور را در همان محل گردن میزنند و دو فرزند دیگر نادر را به مشهد برده و می کشند . از نادر دو پسر خردسال و شیر خوار دیگری بنامهای چنگیز ، سه ساله و جهد الله شیر خواره نیزوجود داشتند که به دستور عادلشاه !!!

به آنها زهر خورانده و هر دورا به قتل میرسانند .بنا به نوشته تاریخ گیتی گشای میرزا محمد صادق اصفهانی ، بنا به دستور علی قلی خان ( عادلشاه ) تمام زنان حرم نادر که حامله بودندشکم دریده شدند .او دستور داد تا تمام فرزندان پسران نادر را هم بکشند : نصرالله میرزا پسر دوم نادراز چند زن خود ، دارای 9 فرزند بنامهای اولدوزخان 7 ساله ، تیمور خان 5 ساله ،مصطفی خان 5 ،سهراب سلطان 4 ساله ،مرتضی قلی خان 3 ساله ، اسداله خان 3 ساله ، اغوز خان 3 ساله ، اوکتای خان شیرخواره و نصرالله میرزا که پس از مرگ پدرش به دنیا آمد که تمامی به وسیله عادلشاه به قتل رسیدند .

به راستی شرم بر ما که به حیوان صفتی سلاطین خود افتخار می کنیم .

برادر زاده خون خوار نادر وقتی به قدرت رسید 24 سال داشت ، او برای حفظ قدرت خود به دین بازی تکیه کرد و برای جلب حمایت شیعیان چنین وانمود کرد : چون عمویش نادر از کله دوستداران مرتضی علی مناره ها ساخت ، او را از تخت به تخته کشیده و این عمل را خدمت به عموم و موجب رفاه ملک و ملت دانستیم !!!! ( فارسنامه ناصری به نقل از تاریخ اجتماعی ایران مرتضی راوندی ).

ابراهیم خان ، برادر عادلشاه که از جانب او به حکومت جنوب و غرب ایران منصوب شده بود ، اعلام استقلال کرده و علیه برادر وارد جنگ شد . این دو برادر در نزدیکی زنجان بهم رسیدند و در نبردی سخت عادلشاه شکست خورد . او به تهران گریخت ، اما اورا دستگیر و چشمهایش را کور کرده و او را به دست زنان حرم نادر سپردند و زنان او را تکه تکه نمودند !( فارسنامه ناصری )

میراث خواران نادر ، ناتوان تر و خوار تر از آن بودند که قادر به اداره

کشوری مثل ایران باشند .پس از افشار، نوبت به سلسله زند میرسد که زمان فرمانروائی آنها به زیر 40 سال میرسد . زند ، نام ایلی لر است که قلمرو آنها در قلعه پری یا پیری ملایر بوده است .کریم خان از ابتدای کار به کریم توشمال به معنی بزرگ و کدخدا مشهور بود .او یکی از سرداران ابراهیم خان افشار ، برادر زاده نادر بود . کریم خان زند هم چون جامعه شناسی دریافته بود که مردم ایران در کشاکش بازی طولانی شیعه و سنی و بازیگران خشک مغز و آزمند ، تیره دل و سفاک و جنایتکار خسته و نفرت زده شده اند . آن زمان را تنها میتوان با امروز جمهوری اسلامی و حکومت دستار بندان اشغالگر تازی پرست سنجش کرد . تراژدی فرو پاشی صفویه ، بقدرت رسیدن یکی از دون پایه ترین رعیت های ایران ، محمود افغان ، تاخت و تاز و بگیر و به بند ها و کشتار نادرهمراه با مالیاتهای سنگین که مردم ایران را بخاک سیاه نشاند

مردم را خسته کرده بود و اینک زمان یک دوره آرامش و عدل و رفاه فرارسیده بود که به ملت دربند ، فقیر و گرفتار ایران پیشکش شود .

کریم خان ، کشاورز را به مزرعه و کشت و کاشت بر گرداند . به مردم فرصت زندگی داد .در مدت 14 سال زمامداری کریم خان ، مردم ما طعم آسایش و آرامش را که سده ها بود از آن محروم بودند چشیدند . کریم خان دل به شادی مردم بسته بود و هیچگاه با لقب شاه کنار

نیآمد و بر خود لقب وکیل الرعایا گذاشت . نگاه یکسان و حمایت گر او به تمامی مردم با هر مرام و مسلک و قومیت ستایش انگیز بود .

کوشش او در امر احیای صنایع ، رونق بازرگانی ، ایجاد کارگاه های شیشه و چینی سازی ، کاهش میزان مالیات ، ایجاد بازار ، حمام ، کاروانسرا ، تجدید بنا و نوسازی آرامگاه بزرگان ایران ، رسیدگی به شکایات مردم و بستن دست احجاف گران و مالکین در زمره کار های نیک او ثبت تاریخ شده است . البته صفحات سیاهی در کارنامه کریم خان وجود دارد و آن عبارت است از کشتار مردم لرستان و خوزستان که فرمان او را مبنی بر دادن سرباز قبول نکرده بودند . بسیاری از مورخین قتل عام افغان ها در زمان کریم خان را با توجیه سیاسی ندیده میگیرند .

در بافت و ساختار اجتماعی- سیاسی سلسله زند ، افراد ناصالح کم نبودند . برادر نامادری و پسر عموی کریم ، فردی خون ریز و تهی ار عاطفه و انسانیت بنام زکی خان بود . این فرد در مازندران به حدی در خون ریزی و تجاوز به نوامیس مردم زیاده روی کرد که کریم خان او را عزل نمود .او در مازندران 80 تن از طرفداران حسین قلی خان قاجار را گردن زد . ( رستم التواریخ ، رویه های 364 و 365 ).زکی خان بر جنازه کریم خان ، 16 تن از نام آوران دودمان زند را با حیله گرفتار و گردن تمامی آنها را قطع نمود . شیخ علی خان زند هم مردی جاه طلب و خودسر بود . خدامراد خان زند که در کرمان حکومت میکرد و با جاه

طلبی های خود موجب شورش تقی خان درانی شد .تقی خان ، کرمان را تصرف و خدا مراد خان را کشت . تقی خان هم با خیانت اطرافیان خود به دست کریم خان افتاد و او را با طناب خفه کردند .

تقی خان بافقی ، حاکم یزد . خشک مغز متعصب و دغلکاری بود که با حربه دین به جان مردم یزد افتاده بود . او شبانه روز تظاهر به خواندن نماز میکرد و همه جا در قصد تجاوز به جان و مال و ناموس مردم بود .

او به اتهام اخاذی چهل هزار تومان ، محکوم به ادای 8 هزار بار سوگند !!!!!! شد و به مدت سه شب در شاه چراغ شیراز به جای غذا قسم خورد !!!!! تا توانست 25 هزار تومان پول مردم را بالا بکشد . ( تاریخ کرمان ، رویه 688 ). خدمات رفاهی کریم خان زند زودتر از آنچه تصور میشد توسط جانشینان او به دست فراموشی سپرده شد . ایران در انتظار نکبت بزرگی بود که بنا بود آغا محمد خان قاجار با خود بیآورد . سلسله ای که یکی از خون خواران تاریخ ایران آنرا بنا نهاد و بار دیگر دست آخوند ها در امور مملکت و نابودی آن باز شد .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\6858m2_resize_2.jpg

کریم خان زند

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\th (1).jpg

آغا محمد خان قاجار

نا کامی سلسله زندیه وعدم ماندگاری آن را در نادانی ها ، کینه کشی و تنگ نظری و جاه طلبی سرداران و دولتمردان آن باید جستجو کرد .

در کشاکش کسب قدرت ، این مردم تیره روز ایران بودند که جان و مال می باختند . در اصفهان علی مراد خان زند ، تنها 500 من طلا از کلیسا جلفای اصفهان را غارت کرد .( رستم التواریخ ، رویه 436) .

تاریخ نگاران این دوره از علی مراد خان به عنوان بزرگترین عامل نفاق مردم یاد می کنند . در محاصره شیراز که 9 ماه طول کشید . پدر پسر را و پسر پدر را می کشت . برادر سر برادر را می برید . به طمع یک

13

مشت درهم و دینار ، خویشاوندان خون همدیگر را می ریختند . در این

9 ماه 15 هزار تن کشته شدند . ( منبع بالا ، رویه 438) .

مردم اسلام زده ایران ، پس از مرگ کریم خان بار دیگر در ورطه هولناک مذهب افتادند و قدرت استبدادی پادشاه و مقدس شمردن او که میراث شوم سلاطین صفویه بود و مردم کور کورانه ملزم به اطاعت و تبعیت برده وار از آن بودند در زمان قاجار به اوج میرسد و کشور یکپارچه در کام خرافه فرو میرود .

در پی این اتفاق نامیمون ، مردم ایران دچار سقوط همه جانبه اخلاقی شدند که جمهوری اسلامی در مدت چهل سال آنرا کامل کرد . مردانگی رخت بر بست ، پاکدامنی بطور کامل رنگ باخت . امنیت اجتماعی به صفر رسید تا جائیکه در جمهوری اسلامی ، تکمیل کننده تباهی های دوران قاجار ، مردم از پلیس بیش از دزد میترسند . هرکس کوچکترین قدرتی به دست می آورد ، مردم را غارت میکرد .کشاورزی ایران نابود شد و دهقان محنت زده و آواره ، درست نظیر امروز که کشاورزان حاشیه نشین شهر های بزرگ شده و بخاطر غارتگری آقا زاده ها در امر واردات مواد غذائی و حماقت و سوء مدیریت دولتمردان جمهوری اسلامی ایران تمامی به کویر تبدیل شده است .

با روی کار آمدن قاجار و باز شدن دست آخوند ها در سیاست ، دول

خارجی با سود جوئی از دستار بندان به غارت منابع ملی ما روی آوردند . آغا محمد خان قاجار و میرزا ابراهیم کلانتر دو چهره ای بودند که برای آینده ایران خواب شومی دیدند و ایران را به ورطه سقوط کشاندند .

در کشاکش میان کریم خان زند با محمد حسن خان قاجار که به قتل خان قاجار منتهی شد ، فرزندان او مورد حمایت کریم خان قرار گرفتند . با مرگ کریم خان ، او از شیراز به تهران گریخت تا به مازندران برود . او مازندران و گیلان را به تصرف در آورد . آغا محمد خان با یاری افراد دو طایفه آشاقه باش و یو خاری باش راهی اصفهان شد و جعفر خان زند حاکم جدید اصفهان ، شهر را ترک و به شیراز می گریزد .خان اخته قاجار به سربازانش پروانه داد تا هر جنایتی را مرتکب شوند و در این میان دختران و زنان تیره روز ایران بودند که مورد تجاوز سربازان کشور خودشان قرار میگرفتند . به راستی شرم بر یکایک ما .

حاجی ابراهیم کلانتر فرزند حاجی هاشم یهودی که اسلام آورده و از کدخدایان شیراز بود ، میباشد . در سال 1200 هجری این مرد به مقام کلانتری شیراز از سوی جعفر خان زند منصوب میشود . طبق آنچه در فرهنگ ما رایج است و آن خیانت به ولی نعمت است ، حاج ابراهیم کلانتر به کریم خان زند پشت کرده و دست در دست آغا محمد خان قاجار میگذارد . وقتی آغا محمد خان قاجار به قدرت میرسد ، پست صدر اعظمی با لقب اعتماد الدوله را به او میدهد . اعتماد الدوله سالها صدراعظم فتح علی شاه هم بود که با توطئه ای دو چشمان او را از حدقه خارج ، زبانش را بریده و همراه با خانواده اش به قزوین تبعید می کنند و در آنجا او و تمامی افراد خانواده اش را به قتل میرسانند .( صدرالتواریخ محمد حسن خان اعتمادالسلطنه ، رویه 33 ).بدینگونه حاج ابراهیم کلانتر مزد خیانت خود را به کریم خان دریافت می کند . در درازنای تاریخ ایران بکرات با خیانت افراد و سرنوشت شوم آنها بر خورد می کنیم ولی در کمال تعجب می بینیم که هیچکدام از آنها درسی برای دیگران نمی شود . ابلهانی که به صداقت و وفاداری پشت می کنند و در این راه اعتبار ، آقائی و پست و مقام خود را از دست میدهند و بر سر جانشان دست به قمار احمقانه ای میزنند که نمونه معاصرش ، خیانت قره باغی و فردوست بود .

استقرار قاجارها بدون شک یکی از شوم ترین دوره های تاریخ ایران است . قاجار ها زمانی بر ایران دست یافتند که اروپا با آهنگی شتاب آلود در راه علم و هنر و فلسفه قدم بر میداشت و در کشور اسلام زده ما از کله مردم مناره و از چشم ملت ، تپه می ساختند . قاجار ها و آخوند ها کشور ما را به نابودی کشاندند و استعمارگرانی چون روس و انگلیس را بر ما حاکم کردند .

تاریخ روابط ایران با دول خارجی به نیمه سده سیزدهم میلادی بر میگردد . مقارن حکومت ارغون خان مغول ، شاهد نخستین گرایش های اروپائیان با ایران که صرفا جنبه مذهبی داشت هستیم . در آن زمان دویست سال از جنگ بین مسلمانان با مسیحیان گذشته بود که ادوارد هفتم پادشاه انگلیس از الجایتو پادشاه مغول می خواهد تا تمام تلاش خود را برای ریشه کن کردن مسلمانان مبذول دارد . ( تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس ، محمود محمود ، پوشینه اول ، رویه 1 ) . در گام بعدی هدف از نزدیکی به ایران ، غیر از مقاصد مذهبی ، غارتگری اقتصادی نیز چهره اش را آشکار می کند . آنتونی جنکینسون ، سفیرملکه الیزابت در

دربار شاه تهماسب ، هدف از نزدیکی ایران و انگلیس را کسب اجازه داد و ستد تجار انگلیسی در ایران بیان میدارد .منابع طبیعی دست نخورده ، ضعف حکومت ، کودن بودن دولتمردان همراه با مال دوستی که کشور را در قبال شال تاقی به بیگانگان واگذار میکردند ، زمینه های غارت را پیش آورده بود . استعمار انگلیس در قالب کمپانی هند شرقی بزرگترین لطمه ها را به کشور ما وارد ساخت . در سال 1762 میلادی ، انگلیس اجازه تاسیس کارخانه ای در بوشهر را از کریم خان زند گرفت . امتیازات مقدماتی عبارت بود از : هر مقدار زمین که کارخانه لازم دارد توسط انگلیسی ها گرفته شود . هر تعداد توپ که آنها بخواهند در محل کارخانه نصب کنند ! معافیت از حقوق گمرکی برای وارد کردن مواد خام . تضمین مطالبات تجار انگلیسی از تجار ایرانی که بر عهده حاکم محل بود . مراعات کلیه حقوق مدنی و آزادی کامل در امر اجرای مراسم مذهبی . در خواست دولت ایران هم جالب بود : انگلیس ها حق آزار مسلمانها را ندارند !!!!!پس از کریم خان ، جعفر خان زند با دست و دل بازی خارج از تصور امتیازات بیشماری به انگلیس ها در سراسر کشور داد . در زمان قاجار جهل و نادانی دولتمردان بدان اندازه بود که روس ها و انگلیسی ها به راحتی میتوانستند سران کشور را با حیله و رشوه و دروغ فریب داده و به امتیازات مطلوب خود برسند . زمانیکه آغا محمد خان قاجار به قتل رسید و خان بابا خان جهانبانی ( فتح علی شاه ) جای او نشست ، ایران محل تاخت و تاز کارکشته ترین ماموران انگلیس نظیر : جونز ، موریه ، فریزر، سایکس و سرجان ملکم بود .در سال 1799 میلادی ، انگلیس ها مامور خود (مهدی علی خان مشهور به بهادر جنگ

هندی )را برای واداشتن فتح علی شاه برای حمله به افغانستان به ایران فرستادند و او به راحتی شاه ابله ایران را به جنگی که هیچ سودی برای ایران نداشت واداشت.مهدی علی خان هندی با دست گذاشتن روی مسئله انتقام شیعیان از سنی های افغانستان ماموریت خود را به نحو احسن انجام داد . در آن زمان ناپلئون تمایل خود را برای نزدیکی به ایران نشان میدهد و انگلیس ها برای خنثی کردن این خواست ، سرجان ملکم را به دربار ایران می فرستند . ملکم با دادن رشوه به دولتمردان قاجار به اهداف خود میرسد . ملکم در خاطرات خود می نویسد : در ایران هر اشکالی تحت تاثیر طلای دولت انگلیس به طور معجزه آسائی از پیش برداشته میشود .( تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در قرن نوزده ، محمود محمود ، رویه 45 ) .تفسیر ساده و عامیانه کلام ملکم در یک جمله خلاصه میشود : شاه ابله و اطرافیان خائن .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\aa7d41c1069f40bb2bfb46820b7801de.jpg

فتحعلی شاه قاجار

در زمان فتح علی شاه ، ایران بطور کامل در کام استعمار فرو رفت .

دوران قاجار را باید عصر طلائی آخوند ها نامید .افعی های کرخت شده از زمان نادر و کریم خان ، جان تازه ای گرفته و بجان مردم ایران افتادند. دستار بندان قاجار در حقیقت بازمانده های آخوند های دوران صفویه بودند که پس از یک دوره گذر بی اختیاری در زمامداری رضا شاه بزرگ بار دیگر در سال 57 چهره کریه و هولناک خود را نشان دادند . سیستم خانمان بر انداز شیعه که شاه اسماعیل صفوی مبتکر آن بود با وارد کردن ملا های شیعه و پخش آنها در سراسر کشور مبنای نابودی و مرگ شعور مردم ایران را در کنار غارتگری ترسناک آخوند ها و اربابان خارجی آنها را مهیا ساخت . در زمان نادر ، شیعه گری به قدرت سابق خود باقی ماند ولی جدائی مذهب از سیاست نادر و کریم خان مجال ترکتاری به آخوند ها را نمیداد .نادر دستور داد تا کلیه در آمد های اوقاف که به جیب گشاد دستار بندان میرفت به دولت انتقال یابد.در کتاب اصفهان نصف جهان تالیف اصفهانی با تنظیم ستوده ، رویه های 256و 257 می خوانیم : نادر آخوند مشهور اصفهانی صدرالصدور را احضار و از او می پرسد : به چه علت علما و طلاب باید در آمدهای هنگفت اوقاف را بخود اختصاص دهند و بدون داشتن هیچ کار و پیشه مثبتی با استفاده از درآمد اوقاف زندگی پر از رفاه برای خود ترتیب دهند . صدر الصدور پاسخ میدهد : دلیل این امر آنست که

روحانیون همیشه دعاگوی قبله عالم بوده و با استفاده از در آمد های مذکور هر روز و هر ساعت در مساجد برای بقا و نصرت پادشاه و آبادی مملکت دعا می کنند !!!!نادر میگوید : پس معلوم شد که دعای روحانیون هیچگاه مورد اجابت واقع نشده ، وگرنه گروهی افغان پا برهنه این فاجعه را برای ایران به وجود نمی آوردند . نادر دستور داد تا این دستار بند دغلکار مفت خور را اعدام کنند .

آغا محمد خان قاجار مجددا ایران را به سیاست مذهبی صفویه و شیعه باز گرداند . این شاه خون خوار قاجار اساس حکومتش را بر پایه مذهب شیعه اثنی عشری قرار داد . فتحعلی شاه قاجار برای تحکیم قدرت خودش مملکت را به آخوند ها سپرد . این شاه کودن اسلام زده دستور به ساخت مزگت های بیشمار و مرمت و تزئین فسادکده های مذهبی داد . به دستور او اهالی ساکن در قم از پرداخت مالیات معاف شدند . دوران زمامداری این پادشاه ، زمان زایش شیخ الاسلام ، حجت الاسلام و امام جمعه بود.

آخوند ها خود را مسئول و نگهبان شرع مقدس اسلام معرفی میکردند !

در زمان قاجار هر زمان که آخوند ها اراده میکردند ، به عنوان اینکه دولت وقت قادر به حفظ منافع ملت که در حقیقت منافع اربابان خارجی آنها نیست در سیاست دخالت و مردم را وادار به شورش میکردند .

شوربختانه تا به امروز کمتر مورخی از رشد سرطان گونه آخوند در نیمه

سده 19 در ایران یاد کرده است .در ابتدای کار قاجار ها تعداد مجتهدین به 4 تن میرسید. در ابتدای سلطنت ناصر الدین شاه ما تنها 12 مجتهد داشتیم ( سرجان ملکم ، تاریخ ایران ، رویه های 131و 132 ) و یکباره می بینیم که ایران اسلام زده در آخر سلطنت ناصر الدین شاه صاحب 359 آخوند مفت خور میشود که 175 تن آنها لقب مجتهد داشته و مابقی یا حجت الاسلام بودند و یا شیخ الاسلام .( المعاذیروالاثار ، اعتماد الدوله ، رویه 137 ) . امیر کبیر صدر اعظم نامدار ایران تصمیم به قطع دست مفت خوران دستار بند میگیرد که با قتل او رابطه ناصر الدین شاه با ملا ها صمیمانه تر میشود . اینک آخوند ها به گرفتن خمس و ذکات و پول اوقاف رضایت نمیدهند . مجتهد طراز اول اصفهان آقا نجفی بانکی تاسیس می کند که با بهره 18 درصد به مردم پول قرض دهد . آخوند ها حاج ملاعلی کنی و میرزا آقا جواد که در کار غله هستند به احتکار پرداخته تا مواد غذائی مورد نیاز مردم را گرانتر بفروشند .( زندگانی من ، احمد کسروی ، رویه های 173 و 220 ) .

سود جوئی از مذهب در تاریخ ما ریشه در هزاره ها دارد . آخوند وژن روح الله خمینی برای کسب قدرت از عامل مذهب نه تنها سود برد ، بلکه ماکیاولیسم را نیز به کمک گرفت .( ماکیاولی باور دارد که سیاست باید عاری از وجدان ، ایمان و فضائل اخلاقی باشد )

نقش آخوند ها در جنگهای بین ایران و روس در زمان قاجاریه :

ادامه دارد

چگونه دین بازی ایرانیان ، دنیا را در خرافه غرق کردبخش دوازدهم

چگونه دین بازی ایرانیان ، دنیا را در خرافه غرق کرد

بخش یازدهم

روزبه آذربرزین.jpg 

دکتر روزبه آذربرزین

در دید مردم ما نسبت به شناخت خادم و خائن ابهام بسیاری وجود دارد . آنچه تا امروز بر ایرانیان گذشته، نشان از یک واقعیت دارد و آن احساسی عمل کردن و سوار شدن بر موج احساسات از پیش تنظیم شده دشمنان ایران و ایرانی است که باعث شده مردم ما کاخ نشینی را رها کرده و کوخ نشین شوند . عدم شناخت خائن از خادم ، باعث شده که به راحتی پشت او را خالی وباعث سقوط و فرارش شویم وباز بخاطر عدم بینش، دشمن آب و خاک خود را به قدرت رسانده و راه ویرانی میهن را نشانش دهیم .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\king-nader.jpg

نادر شاه افشار

نابغه بی باک نظامی …..کشور گشای آسیا ……مرد کارزار…..

و در کنار این القاب ، گفته لکهارت را باید اضافه کنم : جای بسی تاسف است که پیروزیهای بزرگ نادر به عوض اینکه سعادت مردم ایران را تامین کند ، تلفات و خسارات فراوانی به ملت ایران وارد آورد .

نادر قلی خان افشار ، زمانی ظهور کرد که ایران صد پاره بود و عرق وطن در پائین ترین میزان خود . تمامی ایرانیان، وطن را از دست رفته میدانستند و چنان یاسی بر مردم مستولی بود که شرحش بسیار دشوار است . اما روستا زاده دلیر ایرانی در آن ظلمت یاس و نومیدی کارسازترین و بهترین راه را برای نجات ایران و ایرانی بر گزید . داستان نادر باید در ایران ویران امروز که کشور ما در چنگال مشتی دستار بند تازی پرست اشغالگر گرفتار شده تکرار شود . باید نادر را در میان کارگران نیشکر هفت تپه جست . باید نادر را از میان کارگران فولاد اهواز شناسائی کرد . شاید نادر ، راننده کامیونی است که ماه هاست در اعتصاب بسر میبرد ؟ نادر آن معلم میهن خواهی است که کلاس درس خود را تعطیل کرده است .نادر شاید آن دانشجوی بابلی است که به طرفداری از کارگران نیشکر هفت تپه فریاد اتحاد سر میدهد ؟

ما هزاران نادر داریم ، مهم این است که امروز مردم ایران با پیوستن به اعتصابات سر تا سری ، رژیم خونخواران دستار بند را به زیر بکشند و از شرایط مناسب جهانی که پیش آمده ، نهایت استفاده را ببرند .

نادر در 22 نوامبر 1688 میلادی در قلعه دستجرد به دنیا آمد . نام پدرش امامقلی بیک بود .سلسله افشار یکی از اقوام ترک صحرا نشین و بخشی از سپاه اغوزخان بود ( تاریخچه نادر شاه ، مینورسکی ، رویه های 8و 9 ) . البته محمد کاظم مروی ، صاحب عالم آرای نادری ، طایفه افشار را ترکمان میداند . شاه اسماعیل ، بخشی از این قوم را به خراسان کوچ داد و آنها در ابیورد ساکن شدند . ( منبع بالا ) . آنچه در بررسی های تاریخی دستگیر میشود ، بر خلاف تاریخ نگاران صله بگیر ، این است که خانواده نادر چنان در فقر و گمنامی قرار داشتند که هیچ تملقی نمیتواند آنرا بپوشاند .

محمد کاظم مروی در عالم آرای نادری می نویسد : نادر مورد توجه بابا علی بیک ، حاکم ابیورد قرار داشت و به عنوان تفنگچی آقاسی مشغول خدمت بود . بخاطر ابراز لیاقت به اشیک آقاسی گری منصوب شد. نادر در دفع ترکمن ها رشادت های زیادی از خود نشان داد . این بخش از تاریخ کشورمان با ظهور رضا شاه بزرگ گره میخورد .

بابا علی بیک که فتوحات مکرر نادر را می دید ، دخترش گوهر شاد را به نادر داد واو برای نادر دو فرزند بنامهای نصرالله و امامقلی به دنیا آورد .

برای بررسی به قدرت رسیدن نادر که شباهتی هائی با نحوه به قدرت رسیدن رضا شاه بزرگ دارد باید به زمانی بر گردم که اصفهان در محاصره محمود افغان بود و شاه سلطان حسین و درباریان تصمیم گرفتند که تهماسب میرزا ولیعهد را به قزوین بفرستند و از طرفی دیگر صفی میرزا ، فرزند دیگر شاه را به کرمانشاه فرستادند .با اینکار شاهزادگان صفوی را حفظ و از آنها به عنوان کمک خارجی سود جستند . تهماسب میرزا با سقوط اصفهان ، خود را بنام شاه تهماسب دوم شناسائی می کند . صفی میرزا در کرمانشاه موفق میشود ، قوای عثمانی را از همدان بیرون براند ولی شوربختانه با توطئه هم میهنان لر تبار خود به قتل میرسد .

محمود افغان پس از فتح اصفهان ، لشگری برای دفع شاه تهماسب دوم به قزوین می فرستد ولی تهماسب که توان مقابله را نمی بیند ، به آذربایجان می گریزد . شاه تهماسب دوم سفرائی به دربار عثمانی و روس می فرستد و خواهان کمک از آنها میشود !! پیشنهاد او مبنی بر واگذاری تمام نواحی دریای خزر به شوروی ، شامل گیلان ، مازندران ، شیروان و داغستان و استر آباد و غرب کشور به عثمانی ، مورد توجه روس ها و ترکها قرار نمی گیرد ، چون آنها طبق قرار دادی که بین خود بسته بودند این نواحی را اشغال کرده بودند . آذری ها علیرغم رنجشی که عامل اصلی آن دین بازی شاهان صفوی بود ، به خودی روی خوش نشان دادند و از شاه تهماسب دوم حمایت کردند . با قتل محمود افغان ، شاه تهماسب به تهران آمد . در این میان نادرقلی افشار و فتحعلی خان قاجار به او پیوستند . در دفع ملک محمود سیستانی که در خراسان یکه تازی میکرد ، تهماسب دوم ، نادر را به همکاری دعوت کرد و در دامغان طی ملاقات با او ، عنوان معاون فرمانده کل قوای ایران را به او داد .

در کتاب عالم آرای نادری ، رویه 66 می خوانیم :

«… چون شاه تهماسب دوم از زیاده روی های فتحعلی خان قاجار که سودای پادشاهی داشت ، ناراضی بود ، ماجرا را با نادر در میان گذاشته و نادر فتحعلی خان را به قتل میرساند . »

جمس فریزر در کتاب تاریخ نادر شاه افشار ، رویه 64 به مسئله قتل فتحعلی خان دقیق تر نگاه کرده است:

«… به موجب اغتشاشی که فتحعلی خان در سپاه به وجود آورده و حقوق سربازان را نمیداد ، موجب فرار و نارضایتی آنها را پیش آورده بود . همین مسئله باعث مرگش شد . با کشته شدن فتحعلی خان، قشون او به استر آّباد عقب نشینی کردند . با مرگ فتحعلی خان ، نادر سپهسالار کل ارتش شاه تهماسب شد . نادر برای سرکوب ملک محمود سیستانی به خراسان میرود . طبق معمول!! با خیانت اطرافیان ملک محمود و شخصی بنام پیر محمود که فرمانده کل قوای ملک محمود بود ، دروازه نوغان مشهد گشوده میشود و سپاهیان نادر وارد شهر میشوند . (نادر شاه ، لکهارت ، رویه 39 ) .

سئوالی اینجا مطرح میشود : آیا به راستی امیران کشور ما ، قره باغی و فر دوست ، که در راس بلند پایه ترین مقام های ارتشی قرار داشتند ، از تاریخ میهن خود بی اطلاع بودند؟ آیا در تمام موارد مزد خیانت را نمی دانستند که چیست ؟

ملک محمود و برادرش به امام رضا پناه بردند و خیالشان راحت بود که کسی حرمت امام تازی را نمی شکند، ولی این بار نادر به این تقدس پایان داد . آنها را از داخل حرم بیرون کشیده و اعدام کرد .

قدرت روز افزون نادر ، شاه تهماسب را به وحشت انداخته بود . شاه صفوی در قوچان به توطئه چینی علیه نادر پرداخت . اطرافیان و مشاوران او در این امر ، نقش عمده داشتند . در این میان ماجرای عشقی دختر سام بیک قوچانی ( خبوشانی ) نیز کار ساز بود . این دختر که نامزد نادر بود ، مورد توجه شاه تهماسب قرار گرفت و از او خواستگاری کرد . برای آوردن دختر از شیروان ، 300 تن از اطرافیان شاه از قوچان بدان سوی میروند که نادر راه را بر آنها بسته و بسیاری از آنها را می کشد . ( عالم آرای نادری ، رویه های 75 تا 79 ) . نادر بلافاصله با این دختر عروسی می کند . شاه صفوی بازی را می بازد .

نادر برای تصرف هرات و دفع ابدالی ها آماده میشود که شاه صفوی ، حمله به اصفهان را خواهان است . مشاوران بی بینش تهماسب دوم سعی بر افزایش تنش بین شاه و نادر دارند . شاه بی خرد صفوی تحت نفوذ اطرافیان به حاکمان خراسان پیام فرستاد تا فرمانهای نادر را به کار نبدند .نادر وقتی به سبزوار رسید ، با درهای بسته شهر مواجه شد . سبزوار به راحتی به تصرف نادر در آمد . تصمیم نادر برای سرکوبی ابدالی ها پیش از حمله به اصفهان ، نشان از ارزیابی درست او از اوضاع بود . الهیار خان و ذوالفقار خان ابدالی در جنگ با نادر شکست میخورند . شاه صفوی می خواهد تا الهیار خان را بکشد که نادر مانع میشود . حرکت اشرف افغان بسوی خراسان از دید نادر مخفی نمانده و اوست که الهیار خان ابدالی را در پست حکومت هرات ابقاء می کند .

سپاه اشرف افغان در مهماندوست دامغان از نادر به سختی شکست میخورد . ( 29 سپتامبر 1729 میلادی ) .اشرف 12 هزار تن از سپاهیان خود را از دست میدهد . نوشته های ژان اوتر در سفر نامه اش که در رویه 124 آن انعکاس یافته از طرفی موجب شرمساری و از سوئی غرور انگیز است : افغان ها که به شکست دادن ایرانیان عادت کرده بودند ، ایرانیان را مردمی بی مقدار ، بی ارزش و خوار می شمردند . آنها در نبرد مهماندوست بخود وعده یک پیروزی ساده را میدادند ، آنها نمیدانستند که ایرانیان تحت فرمان نادر ، دیگر آن ایرانیهائی نیستند که به فرمان سرداران بی غیرت و خائن رهبری می شدند .

به ابتکار نادر ، شاه تهماسب دوم پیکی به قسطنطنیه فرستاد و از سلطان عثمانی خواست تا تمام شهر های تصرف کرده را پس بدهد . نادر به دنبال اشرف افغان بود که در سمنان مجبور به توقف شد و آن بازی احمقانه اعمال قدرت از سوی شاه بی خرد صفوی بود که منجر به کشته شدن بیش از سه هزار تن از رجال اصفهان شد . این مدت به اشرف مجال داد تا به اصفهان برگشته و دست به آن کشتار بزند . (نادر شاه ، لکهارت ، رویه 54 ) . اشرف افغان دست کمک بسوی ترکها دراز می کند و سلطان احمد سوم به او پاسخ مثبت میدهد . این سپاه با لشگریان اشرف در مورچه خورت اصفهان آماده مقابله با ارتش نادر میشوند .

در این جنگ ، پیروزی با نادر بود . نادر با بینش ژرف خود وبخاطر باز نشدن جبهه جنگ عثمانیها علیه او ، تمام سربازان ترک اسیر شده را آزاد کرد .این اقدام نادر را با عملکرد ناجوانمردانه خمینی در سال 57 که به امیران خودی وعده آقائی داد و سپس در پشت بام مدرسه علوی تمامی آنها را به گلوله بست مقایسه کنید .

روزی که خمینی به قدرت رسید ، اطرافیان او شروع به غارت و چپاول اموال باقی مانده از سران پهلوی کردند و این غارت به مردم عادی کشیده شد که تا امروز ادامه دارد . نادر وقتی غارت اردوی افغانها را دید . دستور داد تا غارتگران عمده را اعدام کنند . اینکار او از آن نظر بود که قبلا غارت را قدغن کرده بود . اگر بعد ها نظم و انضباط را در ارتش نادر شاه می بینیم ، مدیون سیاست های درست این شاه بود .

اصفهان به دست نادر تسخیر میشود و شاه تهماسب دوم از تهران به اصفهان میرود . کاخ فرح آباد که ویران شده مورد دیدار شاه قرار میگیرد . در کاخ پیرزن خدمت کاری شاه را در آغوش میگیرد که معلوم میشود ، او مادرشاه بوده که در تمام دوره تسلط افغانها خود را خدمتکار معرفی تا از مرگ نجات پیدا کند ( نادر شاه ، لکهارت ، رویه 56 ) . شاه تهماسب ، خواهر بزرگ خود را به عقد نادر در می آورد و خود بر تخت سلطنت می نشیند . اعتماد به نفس به ایرانیان بر میگردد . اشرف افغان در فرار بسوی قند هار در سیستان و بلوچستان کشته میشود .

ارسال سر بریده شده اشرف افغان به اصفهان ، فتح نامه ایرانیان بر افاغنه بود . نادر پیکی به دربار محمد شاه گورکانی از سلاطین هند می فرستد و از او می خواهد تا به فراریان افغان پناه ندهد . او ابتداء شوشتر ، دزفول ، خرم آباد و بروجرد را آزاد می کند ، سپس متوجه نهاوند شده و ترکان عثمانی اشغالگر را سرکوب می کند . عبدالرحمان پاشا سردار ترک ، همدان را تخلیه کرده و به سنندج فرار می کند . نادر در سال 1143 هجری وارد تبریز میشود . ورود نادر به تبریز مقارن با خلع ید سلطان احمد سوم توسط سپاهیان ینگی چری ترک و جایگزینی سلطان محمود پنجم بجای او میشود . نادر از ضعف دولت عثمانی برای پس گرفتن شهرهای اشغالی می خواهد سود ببرد که خبر هجوم ابدالی ها به مشهد ، او را از این فکر باز میدارد . ابدالی ها در هرات شکست خورده و نادر برادرش ابراهیم خان را مسئول هجوم ابدالی ها دانسته و در جمع به او 22 ضربه شلاق میزند . ( عالم آرای نادری ، رویه 161 ) .

شاه تهماسب دوم که از افزایش قدرت نادر به هراس افتاده بود ، تصمیم میگیرد تا که شخصا با عثمانی ها برای پس گرفتن شهر های اشغالی بجنگد . سپاه 18 هزار تنی او پس از ورود به تبریز ، با عزل حاکمی که نادر گمارده بود ، عازم ایروان شد . ایروان به محاصره در می آید ولی آذوقه سپاهیان تهماسب پس از 18 روز محاصره شهر تمام میشود .شاه به ناچار به سلطانیه میرود . شاه جدید عثمانی ، احمد پاشای بغدادی را مامور جنگ با شاه تهماسب صفوی می کند و در جنگ کردخان یا قوریجان نزدیک همدان ، تهماسب با 5 هزار تلفات به اصفهان می گریزد . سپاهیان عثمانی تا ابهررابه تصرف خود درمی آورند . سرداردیگر ترک ، علی پاشا حکیم اوغلوازایروان به آذربایجان هجوم برده و تبریز، مراغه و رضائیه را اشغال می کند . شاه بی کفایت و ابله صفوی به موجب معاهده ننگینی ، تمام ولایات قفقاز تا رود ارس را به ترکها میدهد و از طرفی با عقد قرارداد دیگری با روس ها تمام ولایات ساحل جنوبی دریای خزر را به روسها واگذار می کند . اخبار وقتی به نادر میرسد ، او با خشم و نفرت هر دو را باطل دانسته و بسوی گرگان حرکت می کند . روسها گیلان را بدون جنگ تخلیه می کنند . نادر به شاه تهماسب پیام میدهد ، سپاهیانش را به حوالی قم بفرستد تا شهر های اشغالی را از ترکها پس بگیریم . شاه ابله صفوی به نادر دستور میدهد به اصفهان بیا و در مورد قرار داد من اظهار نظر نکن !! نادر به اصفهان میرود ودرهزار جریب خیمه میزند . او ضیافتی ترتیب میدهد و از شاه دعوت به شرکت در آن جشن می کند . وقتی شاه مست میشود و فریاد می زند خوانندگان و نوازندگان خراسانی را حاضر کنید ، نادر میگوید : شما طایفه بی عاقبت ، بسکه با بندگان اعلی ( شاه تهماسب ) به لهو و لعب اشتغال نموده اید ، از ما پسران ماه سیما و دختران خورشید لقای خراسانی مطالبه می نمائید ؟ چنانچه امور شاهی از این فرد ساخته نیست ، پا پیش بگذارید و تاج و جقه پادشاهی از وی گرفته و به من تسلیم کنید . ( عالم آرای نادری ، رویه 231 ) . حسن علی خان معیر باشی ، محمد خان بلوچ ، میر ابوالقاسم کاشی و محمد علی خان غلام از شاه می خواهند تا مهر و جقه را تسلیم کند ، چون از پادشاهی خلع شده است . ( تاریخ ایران ، شاملوئی ، رویه 685).

شاه تهماسب دوم مدتی در مشهد ، نیشابور و سبزوار زندگی کرد و در سال 1154 هجری به دستور رضا قلی میرزا با تمام فرزندانش به قتل رسید . نادر تحت عنوان نایب سلطنه ، بر تخت شاهنشاهی ایران نشست .

آغاز جنایت !

بجرات میتوان گفت : آن اندازه که خون ایرانی به دست ایرانی ریخته شده ، هیچ قدرت خارجی اینکار را نکرده است . به جرات میتوان گفت آن اندازه که ایرانی دست به فریب خوردنش شاهکار است ، در کمتر ملتی میتوان آنرا دید . وقتی نادر سرگرم جنگ با عثمانی ها بود ، محمدخان بلوچ ، از بلوچ های اردوی محمود غلجه زائی ، با شایعه مرگ نادر طوایف بختیاری ، قشقائی و مردم دشستان و اعراب جنوب ایران را با خود هم آهنگ می کند . محمد خان بلوچ با دست گذاشتن برباور مردم سنی و همراه کردن آخوند احمد مدنی رهبر سنی های بندر عباس و مردم فارس با خود ، بلوا را به وجود آورد.( نادر شاه ،لکهارت، رویه 173).

نادر از بغداد خود را به لرستان میرساند . خبر می آورند که مردم هویزه و شوشتر برای محمد خان بلوچ آذوقه تهیه می کنند . نادر قلعه هویزه را محاصره می کند . بخاطر خیانت شاهسون های ساکن قلعه ، دروازه گشوده میشود و قتل عام شروع میشود . سربازان نادر ضمن کشتار به هیچ زن و دختری رحم نمی کنند ( عالم آرای نادری ، رویه 343) . در شوشتر با وجودی که مردم مقاومت نکردند ، نادر تمام سران شهر را گردن زد . سربازانش بلائی را که بر سر زنان هویزه آورده بودند ، در مورد زنان شوشتر هم اعمال کردند . ( جهان گشای نادری ، رویه 223 ) و ( تاریخ پانصد ساله خوزستان ، احمد کسروی ، رویه 134 ) .نادر ، محمد خان بلوچ را در گردنه شولستان به سختی شکست میدهد ، اما او فرار کرده وبه جزیره کیش میرود . نادر با گرفتن کشتی از انگلیسی ها و هلندی ها ، جزیره کیش را محاصره و محمد خان بلوچ دستگیر و به اصفهان فرستاده میشود . آخوند احمد مدنی هم توسط تهماسب خان جلایر ، سردار نادر به قتل میرسد . در اصفهان ، محمد خان بلوچ را ابتداء کور و سپس در میدان نقش جهان پوست از تن او مثل گوسفند بر می کشند ! ( عالم آرای نادری ، رویه های 367 و 368 ) .

البته ژان اوتر در سفرنامه خود ، رویه 132 می نویسد : محمد خان را که کور کردند ، او در زندان خود را حلق آویز کرد . پس از خاموش کردن این فتنه ، نادر در تمام جنگهایش پیروز میشد . سلطان عثمانی برای جبران شکست های سختی که از نادر خورده بود ، خواست به داغستان لشگر کشی کند . ترکها میبایستی از خاک روسیه عبور کنند که این کار با مخالفت روسها همراه بود . این تصمیم عثمانیها باعث شد تا زمینه جنگ روسیه با عثمانی فراهم شود . ( نادر شاه ، لکهارت ، رویه 129 ) .شرایط پیش آمده از هر نظر به نفع نادر بود . دو معاهده گنجه و ارض روم ، اولی با روس ها و دومی با ترکها ، موجب شد تا تمام اراضی اشغال شده در زمان صفوی به ایران باز گردانده شوند . در دشت مغان تمام شرایط برای احراز پادشاهی نادر مهیا شد . در بین شرکت کنندگان تنها آخوند میرزا ابوالحسن ملا باشی ، تمایل خود را به خاندان صفوی ابراز نمود که بلافاصله در حضور نادر طناب بگردنش انداختند و او را خفه کردند . ( عالم آرای نادری ، رویه 455) . نادر شاه میشود و نخستین شرط خود را مطرح می کند : شیعه و سنی اختلاف خود را کنار بگذارند ، شیعیان مانند اهل سنت هر یک امامی را پیروی کنند .

با این شرط ، به حیات 228 ساله شیعه و سنی کشی پایان داده میشود .

نادر تمایلات مذهبی نداشت و پیشنهاد او معطوف به خواست های سیاسی او بود .

ارتش نادر شاه

نبوغ نادر در امر سازماندهی نظامی و آمادگی روحی مردم ایران پس از دو سده خفت و خواری و برادر کشی بخاطر سیاست های احمقانه شاهان صفوی ، باعث شد که ارتش نادر به مقام بلندی دست یابد که مورد توجه جهانیان قرار گیرد . سربازان ارتش نادر ، که حس میهن خواهی در آنها تبلور یافته بود ، استعداد بالقوه خود را در پرتو مدیریت و نظم نادری آشکار ساختند . وقتی ارتش نادر را با سپاه پاسداران امروز مقایسه می کنیم ، متوجه اختلاف فاحش بین این دو میشویم . سران سپاه که از بیخ و بن فاقد دانش نظامی هستند و کارشان تنها چاپیدن کشور و مردم ماست . سپاهی که در آن نظم و انضباط وجود ندارد و تنها چیزی که در افراد آن به چشم نمی خورد عرق وطن است .سپاهی که پاسداران آن با کوهی از پشم در صورت ، یقه های چرکین و بدنی که ماه هاست رنگ حمام بخود ندیده ، با یک باور و هدف که همانا حفظ مقام رهبری و ولایت فقیه بوده و پاسداری از سرحدات و مرز های میهن برایشان مهم نیست ، تشکیل شده است . نادر با انتخاب سرباز از میان سرزمین های مغلوب و در کنار هم قرار دادن سنی و شیعه توانست به وحدت ملی که شاهان صفویه آنرا از بین برده بودند دست یابد . کاری که جمهوری اسلامی با تبعیت از اجداد خود در سلسله صفویه صورت داد و با شرکت ندادن سنی ها ، اذیت و آزار دراویش ، ارمنی ها ، آسوری ها ، یهودیان ، مسیحی ها و زرتشیان و قتل عام بهائی ها وحدت و انسجام ملی را گرفت . جمهوری اسلامی حتی به طرفداران پر و پا قرص خود ، یعنی جبهه ملی و نهضت آزادی و جاما و …. هم رحم نکرد .

جمس فریزر در کتاب تاریخ نادر شاه افشار و مختصری از تاریخ سلاطین مغول در هند ، رویه های 104 . 105 می نویسد : یک تن از سپاهیان نادر پیاده نبود ، همه سواره و مسلح بودند . در وقت جنگ تفاوت بین آقا و نوکر دیده نمی شد . همه جنگی ، متهور و ثابت قدم بودند . زنان هم در وقت حرکت با سربازها تفاوت نداشتند . آنها کمر ها بسته و چکمه در پا مثل مردان بودند . دکتر رضا شعبانی در کتاب تاریخ اجتماعی ایران در عصر افشاریه ، رویه 113 می نویسد : ارتش نادری در تمام موارد به شخص شاه وفادار بود . عامل این وفاداری ، انضباط شدید نظامی حاکم بر اردوی نادری و اعتمادی بود که سران ارتش به شخص نادر داشتند . نکته بعدی را باید در آشتی بین شیعیان و سنی ها ی ارتش دنبال کرد . باید اظهار داشت که ارتش نادری و افراد آن از مرفه ترین و ممتاز ترین مردمان تشکیل یافته بود .

این نادر بود که پس از تصرف بحرین که در زمان شاه سلطان حسین به اشغال شیخ جبار هوله ای در آمده بود ، بفکر ایجاد نیروی دریائی افتاد ( نادرشاه افشار ، لکهارت ، رویه 151) .

سرکوب بختیاری ها به سرکردگی علیمراد خان توسط نادر ، بخش های تاریک و هولناکی اززندگی نادر را تشکیل میدهد. علیمراد خان ، مثل محمد خان بلوچ هدفهائی چون او در سر می پروراند . مخفیگاه علی مراد خان در منطقه تروک که دارای کوه های صعب العبوری است قرار داشت .

سرهنگان نادر ، غار محل اختفای علیمراد خان را محاصره می کنند . علیمراد خان ابتدا زنان و فرزندان خود را می کشد و سه روز مقابل سپاهیان نادر می جنگد و آنگاه تسلیم میشود . نادر حکم می کند که گوش ، بینی و دست و پاهای علیمراد خان را بریده و قطع کنند . چشمان او را از حدقه خارج کنند و سینه و سایر اعضای بدن او را پاره پاره کنند و سپس به مادر پیر علیمراد خان میگوید : فرزندنت را به تو بخشیدم !!( عالم آرای نادری ، رویه های 475 و 476 ).

نادر برای فتح قندهار که تحت سلطه حسین خان ، برادر زاده محمود افغان قرار داشت ، هشتاد هزارسپاهی را راهی آن دیار نمود . تامین هزینه این سپاه باعث شد تا بسیاری از شهر ها دچار مضیقه مواد غذائی قرار گیرند و کرمان تا هشت سال دچار قحطی شد . ( نادر شاه افشار ، لکهارت ، رویه 156 ) .

شوربختانه تا امروز ، کمتر کسی را یافته ام که تاریخ ایران را همزمان با مسائل ژئوپولیتیکی و مطالعه روابط جغرافیائی هر زمان مورد بررسی قرار دهد . چگونه ما میتوانیم حرف از هویت ملی بزنیم ، زمانیکه شهر های ما روزانه توسط بیگانگان اشغال شده باشد ؟ برای مثال در زمان صفویه ، شهر تبریز چند بار اشغال و آزاد شد ؟ چرا هیچ یک از پژوهشگران ما آنطور که بایسته است به جغرافیای سیاسی و ژئوپولیتیک نپرداخته اند ؟ آیا هویت ملی به جغرافیای سیاسی ما ارتباط ندارد ؟ به سرزمین هائی که در دوران صفویه ، قاجاریه و چشم پوشی از سهم دریای خزردر زمان دستار بندان اشغالگر تازی پرست امروز ندارد ؟

دو رویداد بزرگ و پر اهمیت تاریخی در چهل سال گذشته مسئله هویت را برای ایران و پیش روی ایرانیان مطرح ساخته است . نخست یورش دگر باره تازیان و پیدا شدن سر و کله آدمخواران جمهوری اسلامی به سر کردگی خمینی وژن و فرو ریختن نظام جهانی دو قطبی در دهه 1990 میلادی که منجر به از میان رفتن موازنه ژئوپولیتیکی در جهان سیاست شد . فرو پاشی کشورهائی چون شوروی ، یوگسلاوی و چکسلواکی و پیدا شدن کشور های جدید در اروپای شرقی ، آسیای مرکزی و قفقاز در همسایگی کشورمان ایران . با روی کار آمدن جمهوری اسلامی و تبعیت رهبر آن از شاه اسماعیل صفوی برای گسترش شیعه و دادن هویت اسلامی به مردم ایران تا دسامبر 017 2 ادامه داشت . از آن تاریخ تا امروز مردم ما مشابه زمان نادر به میهن روی آورده و به دستار بندان اشغالگر تازی پرست پشت کرده اند . از آن زمان ما شاهد یک رخداد بزرگ ملی هستیم . چتر گسترده هویت ملی اینک هویت های قومی را زیر پوشش خود قرار داده . امروزه آذری ، کرد ، لر ، بلوچ ، خوزی و خراسانی ، گیلک و مازندرانی ، بختیاری و کرمانی و فارسی و پارسی همه مردمان ایراند . امروز ترفند آخوند نابکار و حزب خائن توده خنثی شده است . امروز میلیونها ایرانی مهاجر در تمام دنیا ، جنبه های پر ارزشی از هویت ملی ایرانیان را به جهانیان نشان داده اند .

شوربختانه در سال 1979میلادی بر اثر سیاست های نابخردانه جیمی کارتر و مشاورانش که ترس از کمونیست ریشه در آن داشت ، نظام پادشاهی محمد رضا شاه پهلوی فرو ریخت و ده سال بعد که با فرو پاشی اتحاد جماهیر شوروی این خطر رفع شد ، مابقی زمامداران آمریکائی توجهی به خطر صدور شیعه نکردند ، تا اینکه زمامداران مغز فندقی جمهوری اسلامی منطقه و دنیا را در آشوب و ترس فرو بردند . بی لیاقتی و حماقت سران جمهوری اسلامی برای صدور شیعه باعث شد تا از عبور لوله های نفتی و گازی ایران در دریای خزر ، قفقاز و آسیای مرکزی جلو گیری شود ، سهم دریای خزر به 11 در صد برسد . در جنوب و عراق ، روابط ایران با کشور های همسایه دچار تشنج شود . با دخالت های خمینی وژن در اوضاع داخلی عراق ، جنگ خانمانسوز هشت ساله پیش آید . امارات متحده عربی ، خود را مالک جزایر ابو موسی و تنب بزرگ و کوچک بداند . صدور شیعه در پاکستان باعث شد تا سنی های آنجا دست به شیعه کشی بزنند . ظهور طالبان وداعش و کشتار کردهای عراق توسط ترکها که خطر تجزیه کردستان را پیش آورده ، باید مورد بررسی جدی قرار گیرد .

به راستی چه شباهت حیرت انگیزی بین دو دوره از تاریخ ما وجود دارد ؟

آیا عملکرد آخوند ها تا این لحظه وحدت وهویت ملی ما را بخطر نینداخته است ؟

قند هار دارای برج و باروی بسیار محکمی بود . سلاطین هند ، اورنگ زیب و داراشکوه مبالغ هنگفتی صرف این استحکامات کردند . وقتی محاصره قند هار طول کشید ، نادر با نبوغ نظامی خود که آنرا بعدها در آغا محمد خان قاجار هم دیدیم ، دستور به ساختن شهری بنام نادر آباد در کنار قندهار داد . آغا محمد خان قاجار در محاصره کرمان بخاطر پیش آمدن زمستان و اینکه مردم کرمان فکر میکردند ، زمستان سخت آنجا ، شاه قاجار را مجبور به عقب نشینی می کند ، شهر جدیدی در کنار کرمان ساخت .

نادر فرمان حمله به قند هار را در روز 22 ذی العقده 1150 هجری صادر کرد . از روز حمله تا سقوط قندهار یکماه طول کشید . به دستور نادر تمام برج و باروی قند هار را ویران کردند و اهالی آنرا به نادر آباد کوچاندند .

سیاست های درست نادر با دولت عثمانی باعث شد تا سنی و شیعه کشی باب نشود .

نادر در راه هندوستان !

جواهر لعل نهرو در کتاب کشف هند ، رویه 453 می نویسد : برای نادر تصرف دهلی خیلی آسان بود ، زیرا حکمرانان دهلی ، بیکاره ، زنباره و شهوت پرست بودند و به امور جنگی عادت نداشتند . نهرو عقیده دارد که عامل جدائی افغانستان از هند ، حمله نادر به هندوستان بوده است . ( منبع بالا ، رویه 454). پیش از آن نوشتم که نادر چند بار از سلاطین هند خواسته بود تا به افغانها پناه ندهند واین بهانه ای شد برای حمله به هندوستان . طبق معمول !!! دو تن از زمامداران مشهور هند ، سعادت خان و نظام الملک ، نایب السطنه دکن به نادر نامه نوشته و او را به تصرف هندوستان ترغیب کردند . سپاه نادر از راه قرا باغ بسوی غزنین حرکت نمود .فرماندار غزنین فرار کرده و به کابل میرود . بزرگان غزنین تا قراباغ به استقبال نادر می شتابند و خود را تسلیم می کنند . ناصر خان فرماندار کابل هم گریخته و به پیشاور میرود . کابل به راحتی تسلیم میشود . در حمله به پیشاور ، ناصر خان اسیر میشود .

قتل سقیر نادر در جلال آباد بهانه آخرین را به نادر برای حمله به هندوستان میدهد . نادر در پیشاور است که خبر مرگ برادرش ، ابراهیم خان ، سپهسالار آذربایجان به دست لزگی ها را به او میدهند .لزگی ها به مسئولان تبریز میگویند : اگر شانزده تن از سران ما که در زندان سنگی تبریز اسیرند ، آزاد شوند ، ما جسد ابراهیم خان را تحویل میدهیم . جواب مسئولین منفی بود . لزگی ها بوسیله یک عامل نفوذی خود ، شانزده تن را فراری داده و جسد ابراهیم خان را وارونه به درختی آویزان و آنرا می سوزانند . ( عالم آرای نادری ، رویه 677) . وقتی خبر فتح پیشاور به محمد شاه گورکانی رسید ، او با لشگر 200 هزار تنی خود بسوی نادر شتافت . در ترکیب سپاه شاه هند ، دو هزار فیل و 3 هزار عراده توپ وجود داشت .نادر قسمت اعظم سپاه خود را برای مقابله با هندیان اعزام می کند و خود بسوی لاهور میرود . وزیر آباد ، ، یمین آباد و پنجاب و لاهور به تصرف نادر در آمد . با سقوط لاهور بفرمان نادر ، سپاهیانش کوچکترین تعدی به جان و مال مردم روا نداشتند . ( عالم آرای نادری ، رویه های 697 و 698) . نادر بسوی کرنال رفته و راه آذوقه رسانی به ارتش هند را مسدود می کند . نبرد تاریخی نادر و محمد شاه گورکانی در شمال دهلی ، در محلی بنام کرنال رخداد . در این نبرد بود که نادر برای فرار فیل های جنگی از شتر با بارنفت و قیر سود جست . وقتی فیل های ارتش هند ، شترهائی آتشین را دیدند ، به عقب بر گشته و سنگر های مقدم محمد شاه گورکانی را ویران ساختند . ( تاریخ ایران ، حبیب الله شاملوئی ، رویه 708) . سردار ایرانی محمد شاه گورکانی ( سعادت خان نیشابوری ) اسیر نادر میشود . به پیشنهاد این سردار اسیر شده ایرانی ، نادر متقاعد میشود که به دهلی لشگر کشی کند . دهلی سقوط می کند و خزانه محمد شاه گورکانی توسط نادر غارت میشود . تخت طاووس ، یاقوت های دریای نور و چشم حور و گوهر های گرانبها ی کوه نور و ارلو نصیب نادر میشود . نادر 60000جلد از کتابهای خطی هندیان را با خود به ایران آورد و به آستان قدس رضوی و کتابخانه شاهی تهران سپرد . ( تاریخ اجتماعی ایران در عهد افشاریه ، رویه 97 ) . نادر با غارت هندوستان ، سه سال مردم ایران را از پرداخت مالیات معاف کرد . ( تاریخ نادر شاه افشار ،جمس فریزر ، رویه 122) . شایعه کشته شدن نادر و بلوای هندیان ، باعث وقوع یکی از تراژدی های عالم شد . قتل عام اهالی دهلی توسط نادر ، از تاریکترین اوراق تاریخ کشور ما بشمار میرود . ظرف 6 ساعت ، مردمانی که از بازار صرافان دهلی تا عید گاه قدیم که نزدیک ده کیلومتر مسافت دارد زندگی میکردند ، قتل عام شدند . شاه هند از نادر درخواست منع کشتار میدهد و نادربلافاصله حکم میدهدکه کشتار متوقف شود . لکهارت میگوید : اجرای این حکم در بحبوحه کشتار ، یکی از شگفتی های جهان است . نادر ، محمد شاه گورکانی را در سلطنت هند، ابقاء می کند و طی مراسمی،تاج شاهی را بر سراو میگذارد . نادر بسوی ایران باز میگردد .

ادامه دارد

آیا ایران آینده بهایی خواهد بود؟

آیا ایران آینده بهائی خواهد بود؟

«فاضل غیبی»

تتت.jpg

– محمدرضاشاه در پی تدابیری بود که به پیشرفت جامعه دامن زند، اما این تدابیر یکسره در جهت آموزه‌های بهائی قرار داشت و دشمنی ملایان مرتجع را برمی انگیخت و تهمت بهائی بودن را متوجه او می ساخت. بدین سبب این وظیفه بر عهده‌ی ساواک گذاشته شد که از هر جهت از انجمن حجتیه پشتیبانی کند، با این هدف که برای مبارزه با بهائیت، بجای استفاده از اسلام سنتی، انجمنی به میدان آید که بدلی از بهائیت باشد!

 امروزه حجتیه‌ای‌ها بر اهرم‌های قدرت سوارند، اما در پیشگاه تاریخ به سهم خود مسئول سقوط انسانی و فساد گسترده‌ی اخلاقی در ایران امروز هستند و بهائیان که نیمی مجبور به ترک میهن و نیمی دیگر به تبعید در وطن، با هر نوع محرومیت قابل تصوری دست به گریبان هستند، گروهی اجتماعی را تشکیل می‌دهند که بدون آنان تولدی دیگر برای جامعه‌ی ایران قابل تصور نیست.

پنج شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۸ برابر با ۱۸ آپریل ۲۰۱۹

چهار دهه حکومت اسلامی باید برای هر ایران‌دوستی انگیزه‌ی کافی باشد، درباره‌ی سرنوشت میهن خود بیاندیشد. حکومت اسلامی که روی کار  آمدنش قابل  پیش‌بینی و تصور نبود، در چهار دهه‌ی گذشته نه تنها بر بحران‌های بزرگی غلبه کرده، که خود به بزرگترین  بحران‌آفرین در سطح جهانی بدل گشته است و  چنین وانمود می‌کند که در چهار دهه‌ی آتی نیز بدون کوچکترین تغییری در سیاست سرکوبگرانه در داخل و بحران آفرینی در خارج، دوام خواهد آورد.

اما دوام حکومت اسلامی بیش از هر چیز مدیون ناتوانی اپوزیسیون است. رژیم با استفاده از این ناتوانی نه تنها با تبلیغات گسترده نفوذش را در میان اقشار عقب‌مانده‌ی مذهبی گسترش  داده، بلکه با دمیدن در بوق «مبارزه‌ی ضدامپریالیستی» قشرهای چپ‌زده را نیز از ترس «حمله‌ی دشمن» به پشتیبانی از خود واداشته؛ گهگاه نیز از «بازی با برگ ملی‌» ابایی ندارد.

در اینسو، نیروی مخالف رژیم پس از چهل سال «مبارزه»، در خوش‌بینانه‌ترین نگاه از رهبرانی تشکیل  شده است، که دیگر هواداران چندان فعالی ندارند. در حالی که هواداران آشکار و پنهان حکومت اسلامی و همچنین طیف رنگارنگی از مبلغان «اسلام نوین و انقلابی»، از ژاپن تا آمریکا و از مسکو تا لندن، «هدایت» امت مهاجر ایرانی را به دست گرفته‌اند و با استفاده از جوّ  آمریکاستیزی به سوی تشکیل جبهه‌ی مشترک چپ اسلامی در خارج از کشور به پیش می‌روند.

در سوی دیگر، ناتوانی اپوزیسیون نه به سبب ناآگاهی و یا کمبود میهن‌دوستی، بلکه در وهله‌ی نخست ناشی از نارسایی اخلاقی است. این نارسایی خود را در صحنه‌ی زندگی سیاسی،  به صورت دورویی نشان می‌دهد، که مادر همه‌ی دیگر نارسایی‌ها است. به حدی که گویی، پس از تحقق پیش‌بینی احمد کسروی درباره‌ی اینکه ملایان روزی حکومت را در ایران به دست خواهند گرفت، باید چهار دهه از تسلط حکومت اسلامی بگذرد، تا   هشدار هزار ساله‌ی فردوسی برآورده شود که:

«سخن‌ها به کردار بازی بوَد».

آیا با این وصف می‌توان تصویری مثبت  از آینده‌ی ایران به دست داد. حتی اگر به معجزه‌ای حکومت اسلامی سرنگون شود، کدام نیروی مخالفی را می‌شناسیم که «بازی دمکراسی» را جدی بگیرد و به نقشی در اقلیت راضی باشد؟

فرهنگ سیاسی بخشی از فرهنگ اجتماعی است و با فرهنگ «روشنفکری» خویشاوندی نزدیک دارد. چنانکه  ویژگی امروزی روشنفکران روند سیاسی جامعه  در آینده را تعیین می‌کند. اگر گرایش عمده‌ی روشنفکران در دوران پهلوی به چپ اسلامی،  بدین معنی بود که در صورت برکناری حکومت شاه، ایران به دامن حکومتی چپ و یا اسلامی درخواهد غلتید، امروزه پریشانی روشنفکران مخالف حکومت اسلامی نشان می‌دهد، برآمدن جنبشی دمکراتیک و فراگیر برای برکناری حکومت اسلامی در آینده‌ای نزدیک ممکن نیست.

برای تأیید این ادعا، کافیست به جدال‌های قلمی میان هواداران شاه و مصدق، و یا هواداران نظام پادشاهی با جمهوریخواهان و یا هر مورد دلخواه دیگری بنگریم تا به میزان پریشانی موجود پی بریم و به این واقعیت اعتراف کنیم که اگر اوضاع اپوزیسیون به همین گونه بماند، حکومت اسلامی، ایران را نابود خواهد کرد، اما سرنگون نخواهد شد.

با اینهمه می‌توان از تاریخ این درس را گرفت، که در مواردی پس از آنکه به نظر می‌رسد، حکومتی ضحاکی همه‌ی مخالفان را سرکوب کرده باشد، نیرویی ناشناخته از درون جامعه برمی آید که نه تنها نظام بیدادگر را برمی‌اندازد، بلکه با همیاری همان مردمان پیشین، نظامی با ارزش‌های کاملاً متفاوت  برقرار می‌سازد.

امپراتوری برده‌دار روم پس از شش سده سلطه‌ی پرقدرت بر نیمی از جهان، به دست  مسیحیانی برافتاد که پیش از آن چنان پیگرد می‌شدند که مراسم مذهبی خود را در غارهای زیرزمینی  بجا می‌آوردند. امپراتوری شوروی نیز در نیمه‌ی دهه‌ی هشتاد قرن گذشته در اوج قدرت و گسترش تاریخی خود ظاهرآ همه‌ی گرایش‌های دمکراسی‌خواهانه را (از مجارستان تا لهستان و از آلمان شرقی تا چکسلواکی) نابود کرده بود، اما دمکراسی‌خواهی در گروهی از حلقه‌ی رهبری، باعث شد که از درون فروپاشد.

البته باید به این درس مهم تاریخ نیز توجه داشت که نظام توتالیتر، چنانکه در ماهیت اوست، هیچگاه نمی‌تواند جای خود را به نظامی نیمه‌توتالیتر بدهد، بلکه باید به کلی سرنگون و جای خود را به نظامی با ارزش‌های کاملاً دیگری بدهد. بنابراین همانطور که در هیچ جا «سوسیالیسم با چهره‌ی انسانی» socialism with a human face   نتوانست جانشین رژیم‌های کمونیستی شود، حکومت اسلامی نیز نخواهد توانست جای خود را به حکومتی  با اسلام نیم‌بند بدهد.

بدین سبب برای یافتن آلترناتیو واقعی برای حکومت اسلامی، منطقاً باید به جریانی توجه کرد، که از ارزش‌هایی کاملاً متفاوت برخوردار است و بدین سبب نظام حاکم آن را دشمن خود می‌انگارد و با تمام قوا سرکوب می‌کند، زیرا   وجودش در هر محدوده‌ای کافیست تا قدرت و نفوذ رژیم «توتالیتر» (تمامیت‌خواه) را محدود  کند.

یافتن چنین جریانی در سایه‌ی حکومت اسلامی دشوار نیست، زیرا رفتار دشمنانه‌ی حکومت‌گران اسلامی با بهائیان به حدی است، که جای شکی بجا نمی‌گذارد که رژیم جریان بهائی را خطرناک‌ترین دشمن خود می‌شمارد و فتوای نجاست و تحریم هرگونه تماس با آنان از سوی ولی فقیه  و رهبر انقلاب، شاهد کوچکی بر این واقعیت است.

نابودی کامل جریان بهائی در ایران  از همان فردای انقلاب  اسلامی بالاترین هدف داخلی حاکمیت اسلامی بود و با وجود اعتراضات گسترده‌ی جهانی با قاطعیت دنبال شد. کشتار و غارت بهائیان در همه‌ی شهرها و روستاها، اخراج بدون استثنا از تمامی نهادهای کشوری و تصرف اموال و سرمایه‌ها و جلوگیری از تحصیل دانشجویان و دانش آموزان بهائی به روشنی هدف بی چون چرای حکومتگران اسلامی را مبنی بر نابودی جریان بهائی به نمایش گذاشت.

برای آنکه علت دشمنی هیستریک ملایان با بهائیان را دریابیم، شاید آسان‌ترین راه نگاهی به «انجمن حجتیه» باشد. این انجمن که پیش از انقلاب «انجمن ضدبهائیت» نامیده می‌شد، در دهه‌ی سی خورشیدی با پشتیبانی همه جانبه‌ی ساواک از یکسو و ملایان از سوی دیگر شروع به کار کرد. پشتیبانی ساواک از این رو بود که بهائیان با جمعیتی چند صدهزار نفری بزرگترین تشکیلات موجود در ایران را تشکیل می‌دادند و ظاهراً برای حکومت شاه لازم می‌نمود که تشکیلاتی اسلامی و منسجم، از رشد بهائیت در ایران جلوگیری  کند.

ملایان نیز، به ویژه پس از کوشش دولت برای به رسمیت شناختن حقوقی برای اقلیت‌های مذهبی و سپس انقلاب سفید که در جهت تحدید نفوذ اسلام سیر می‌کرد، پایگاه قدرت خود را با گسترش بهائیت در خطر می‌دیدند و اگر در نظر گیریم که جمعیت بهائیان در دهه‌ی پنجاه فقط در پایتخت از مرز دویست هزار گذشته بود، می‌توان دریافت که چرا طیف وسیعی از آخوندها (و حتی خمینی) با پرداخت بخشی از «سهم امام»،  حجتیه را از امکاناتی بیکران برخوردار می‌کردند.

پشتیبانی ساواک از انجمن حجتیه، از یکسو بی‌پایگی تبلیغات اسلامی درباره‌ی نفوذ بهائیان در دستگاه اداری و سیاسی آن دوران را نشان می‌دهد و از سوی دیگر بن‌بست واقعی حکومت شاه را برملا می‌کند. محمدرضاشاه در پی تدابیری بود که به پیشرفت جامعه دامن زند، اما این تدابیر یکسره در جهت آموزه‌های بهائی قرار داشت و دشمنی ملایان مرتجع را برمی انگیخت و تهمت بهائی بودن را متوجه او می ساخت. بدین  سبب این وظیفه بر عهده‌ی ساواک گذاشته شد که از هر جهت از انجمن حجتیه پشتیبانی کند، با این هدف که برای مبارزه با بهائیت، بجای استفاده از اسلام سنتی،  انجمنی به میدان آید که بدلی از بهائیت باشد!

پس از آنکه برای کندترین اذهان نیز روشن شده بود که بهائیان را می توان کشت و یا آزار داد، اما با افکار پوسیده و خرافی اسلامی نمی‌توان از رسوخ خواسته‌های امروزین و مدرن بهائی (مانند برابری حقوق زن و مرد، حقوق شهروندی برای همه، آزادی بیان، دمکراسی پارلمانی، جدایی دین و دولت  و بالاخره اعلام وابستگی مذهبی به عنوان امری خصوصی) جلوگیری کرد.

انجمن حجتیه می‌کوشید با تقلید از بهائیان در کلاس‌های غیرعلنی هفتگی که در آنها «تریبون و صندلی جای منبر و قالی» را گرفته بود، جوانان مسلمان را از طرفی با آموزه‌های بهائی و از طرف دیگر با ایرادات وارده بر آنها آشنا کند. از این راه به برانگیختگی ذهنی و همچنین به اعتماد به نفس اسلامی دامن زده می‌شد و کادرهای ورزیده‌ای برای نفوذ در تشکیلات بهائی تربیت می‌شدند.

از آنسو، با بهره‌گیری از آموزه‌های بهائی، از اسلام تصویری نوین ارائه می‌کردند، که برای نسل جوان مسلمان نیز جالب بود. مثلاً  مدعی شدند که اسلام (که بنا به قران، دینی است برای «ام القرا وَ مَن حولَها» (مکه و اطرافش) دیانتی جهانی ورای ملیت، نژاد و جنس است. اعتقاد اسلامی،  مخالف دخالت در سیاست است و نباید در پی گسترش اسلام به وسیله‌ی جنگ جهادی بود. باید ظاهری آراسته و لباسی پاکیزه داشت و از نشست و برخاست با پیروان دیگر ادیان ابا نکرد و «برخورد جدلی و غیرهیجانی» را جایگزین کوشش برای حذف فیزیکی دگراندیشان کرد. اما از همه مهمتر، کوشش برای برخورد عقلانی به اعتقادات مذهبی بود، که جوانان عضو حجتیه را (حتی در مقایسه با هواداران مجاهدین) به سرآمدان نسل نوین مسلمان بدل می‌کرد.

البته تقلید آموزه‌های بهائی از این نظر خطرناک بود که می توانست به جلب اعضای جوان حجتیه به بهائیت منجر شود، از این رو رهبران انجمن به شدت بر چند ویژگی اسلامی تکیه می‌کردند و می‌کوشیدند بدین وسیله هویت اسلامی اعضا را تضمین کنند. از جمله «امر به معروف و نهی از منکر» بود که  اعضا را در زیر کنترل متقابل قرار می‌داد. دیگر اعتقاد به «ظهور مهدی موعود» که با مراسم دعا و از طرف دیگر با برخورد و توهین به اعتقادات بهائی تشدید می‌شد. اما از همه مهمتر، استفاده از «تقیه» (دروغ) به عنوان وسیله‌ی مهم برای جلب اعتماد بهائیان و  ورود به گردهمایی‌های آنان بود. تشکیلات حجتیه با چنین ویژگی‌هایی در نیمه‌ی دهه‌ی چهل به بزرگترین تشکّل اسلامی در ایران بدل شد و گویا حتی در کشورهای همسایه مانند هند و پاکستان گسترش یافت.

پس از انقلاب نیز همین برتری‌ها کمک می‌کرد که اعضای حجتیه به سرعت اهرم‌های حکومت اسلامی را به ویژه در زمینه‌های اقتصادی، سیاست خارجی، آموزشی و رسانه‌ای تصرف کنند. به حدّی که به وحشت ملایان سنتی دامن زده شد و خمینی پنج سال پس از انقلاب انجمن را با تهدید شدید به تعطیلی مجبور کرد. با اینهمه اعضای سابق حجتیه در مقایسه با آخوندهای حکومت‌گر حکم «یک چشم‌ها در شهر کوران» را داشتند و تنها آنان بودند که می‌توانستند «با گفتمانی مدرن از سنت دفاع کنند». به همین سبب هم با وجود حملات تبلیغی علیه حجتیه، اعضای سابق آن (مانند پرورش، باهنر، ولایتی، صیاد شیرازی، حداد عادل، عبدالکریم سروش و کمال خرازی…) بسیاری پست‌های کلیدی حکومت اسلامی را در دست گرفتند.

از این رو باید پرسید، چرا  حجتیه‌ای‌ها نتوانستند با تأثیری که از بهائیت گرفته بودند، به نوبه‌ی خود تأثیر مثبتی بر حکومت اسلامی بگذارند و در نهایت به عنوان پادو آخوندهای سنتی عمل کردند؟

پاسخ این است که آنان آموزه‌های بهائی را با ماهیت این آیین اشتباه می‌گرفتند. آموزه ها و اعتقادات مذهبی تنها ظاهر ادیان را می‌سازند و ادیان را باید نه با آنها، بلکه از نظر موفقیت در تربیت اخلاقی پیروان سنجید. اعضای حجتیه با آموزه‌های بهائی آشنا شدند، اما نمی‌توانستند راستی گفتار و درستی رفتار را از آنان بیاموزند؛ وانگهی از درک تشخص فردی و سرافرازی انسانی که محور آموزه‌های بهائی است ناتوان ماندند.

کانون تربیت اخلاقی، راستی است و بدون آن دیگر موازین اخلاقی نقش بر آب است. در نهایت نیز التزام حجتیه به تقیه و پایبندی بهائیان به راستی، باعث شد که این دو گروه دو قطب آشتی‌ناپذیر در جامعه‌ی ایران را تشکیل دهند، که اولی با تکیه بر تقیه به بالاترین مقامات در حکومت اسلامی دست یافت و بهائیان که به کلمه‌ای می‌توانستند وابستگی مذهبی خود را انکار کنند، به خاطر استواری در راستگویی، بزرگترین آزارها و صدمات قابل تصور را به جان خریدند.

امروزه حجتیه‌ای‌ها بر اهرم‌های قدرت سوارند، اما در پیشگاه تاریخ به سهم خود مسئول سقوط انسانی و فساد گسترده‌ی اخلاقی در ایران امروز هستند و بهائیان که نیمی مجبور به ترک میهن و نیمی دیگر به تبعید در وطن، با هر نوع محرومیت قابل تصوری دست به گریبان هستند، گروهی اجتماعی را تشکیل می‌دهند که بدون آنان تولدی دیگر برای جامعه‌ی ایران قابل تصور نیست. بهائیان درست با تکیه بر سلامت اخلاقی توانستند، چه در دانشگاه مخفی در ایران و چه در خارج از کشور، انبوه چند صدهزار نفری از متخصصان را تربیت کنند که در نوسازی ایران آینده نقش مهمی برعهده خواهند داشت. همین امروز نیز در خارج از کشور نخبگان منسوب به جریان بهائی، از بهرام بیضایی تا فرهنگ هلاکویی و از احسان یارشاطر تا آرامش دوستدار، کم نیستند.

چگونه دین بازی ایرانیان ، دنیا را در خرافه غرق کردبخش یازدهم

چگونه دین بازی ایرانیان ، دنیا را در خرافه غرق کرد

بخش یازدهم

«دکتر روزبه آذر برزین»

C:\Users\Al\Desktop\فرتورها\روزبه آذربرزین.jpg

دکتر روزبه گرامی ، من هیچگاه در دوران تحصیلی ام درس تاریخ را مثل سایر دوستانم جدی نمی گرفتم. امیدوارم در فردای آزادی کشورم ، درس تاریخ راستین را مشابه آنچه شما می نویسید را به فرزندان ما آموزش دهند . با احترام علی خلج

گرانمایه دوستی بر من خرده گرفتند که مقایسه دو زمان از تاریخ یک کشور باهم درست نیست ، چون شرایط دروان صفویه با امروز ایران و جمهوری اسلامی تفاوت دارد .

این دوست عزیز به تفاوت ها اشاره نکردند ، هرچند مورد بحث من در این نوشتار به مورد مشابه در هر دو دوره معطوف است و آن چیزی جز مذهب واپسگرا ، جاهل پرور و تهی از معنویات شیعه نبوده و نیست. در زمان صفویه ، شیعه ما را بخاک سیاه نشاند و در زمان خمینی، کشور ثروتمند و یکپارچه ما را نابود کرد و مردمی که با معنویات و انسانیت و امید و شادی زندگی میکردند را به مشتی بی عاطفه ، هرزه ، دزد و اختلاس گر ،معتاد ، فاحشه و خشن و سفاک تبدیل کرد ، خمینی که با نیت گسترش شیعه در کشور های هم جوار و چه بسا دنیا پا به سرزمین ما گذاشت ، فروزه های انسانی را از تمامی مردم ما گرفت تا جائیکه فرزند توسط مادرش به جلاد سپرده شد و پدر طناب دار را بر گردن پسرش آویخت . دوران صفویه را با دوران خمینی مقایسه کردم ، چون در هر دو دوره بنام مذهب خون ده ها هزار تن ریخته شد . آیا نمی توان کشتار سنی ها، مسیحی ها ، یهودیان و زرتشیان در دوره صفویه را با کشتار سنی ها ، بهائی هاو رنج و آزار دراویش و مسیحی ها و یهودیان ایران مقایسه کرد . بر خلاف نظر این دوست ، شیعه به عنوان نقطه عطف ویرانی کشور و ذلت و تیره روزی ایرانی باید در دو دوره مورد مقایسه قرار گیرد .

اگر شاهان متعصب صفوی ، کمر به قتل شادی ، علم ، موسیقی و سازندگی بستند ، همان کار را روح الله خمینی تازی پرست کرد . مگر این خونخوار نبود که درهای دانشگاه های مارا به مدت سه سال بست . دستور به تعطیلی دانشکده های هنر و هنرستانهای موسیقی داد. چه تفاوتی بین کار خمینی با شاه تهماسب صفوی هست ؟

چه تفاوتی بین شاه اسماعیل صفوی در کشتار هموطنانش با خمینی وجود دارد که تنها در تابستان 67 با یک سطر نامه ، پروانه کشتار هزاران دگر اندیش را صادر کرد ؟ وقتی می گویم ، دین بازی ما ایرانیان، دنیا را در خرافه غرق کرده ، اشاره ام به بازگشت شیعه توسط خمینی است که دنیا را نه تنها در خرافه غرق کرده، بلکه چهل سال است که باعث شده مردم جهان در سایه ترس زندگی کنند .

خمینی ابله ، بدون هیچگونه شناخت از جهان امروز ، خواست که نقش شاه اسماعیل صفوی را بازی کند و چوب شیعه را به فرق جهانیان بکوبد که حاصلش را دیدیم . جام زهر را خورد ولی تاسف آنجاست که مردم ما برای ویران کننده کشورشان ، بزرگترین مقبره جهان را ساختند ، هر چند اینکار ما ریشه در سده ها دارد . مگر ویران کنندگان و کشتار گران سرزمین و اجداد خود را نمی پرستیم ؟ مگر برای رضای تازی ، آستان قدس رضوی نساخته ایم ؟ وجود هزاران امامزاده در ایران چه معنائی دارد ؟ آیا به نوزائی عقلانی نزدیک شده ایم ، یا اینکه هنوز سالها با آن فاصله داریم ؟

ادامه پژوهش:

با تاج بر سر گذاشتن محمود افغان توسط شاه سلطان حسین صفوی ، بر کارنامه 228 ساله صفویان ، مهر پایان خورد. با سقوط سلسله صفوی ، سلطان احمد سوم عثمانی به فکر لشگر کشی به ایران افتاد.

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\459px-Sultan_Husain_Safavi,_by_Mohammad_Ali_Ibn_Mohammad_Zaman.PNG

شاه سلطان حسین صفوی

 

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\1200px-Sultan_Husayn_by_Bruyn.jpg

محمود افغان

پطر کبیر هم که قصد سلطان احمد سوم را دانسته بود ، در فکر اشغال قفقازافتاد تا این سرزمین به دست ترکها نیافتد . لشگریان روس به بهانه تنبیه سورخای خان و حاجی داود که در شماخی 300 تن از تجار روس را کشته بودند در سال 1135 هجری دربند و باکو را اشغال کردند .از آنطرف سلطان عثمانی ، ارمنستان ، گرجستان، ایروان و تفلیس را اشغال کرد . روسها بنا به قرارداد پطرز بورک وارد گیلان شدند تا از ایران در مقابل ترکها حمایت کنند !آنها بخاطر پشتیبانی فرانسه و انگلیس از ترکها ، جنگ با دولت عثمانی را صلاح ندانسته و بین خود قراردادی امضاء کردند ( جون 1724 میلادی ) در این قرداد که بیشتر جنبه بذل و بخشش خاک ایران در آن به چشم میخورد ، بنا شد که تمام نواحی دریای خزر از آن روسها و کردستان و لرستان و بخش اعظم آذربایجان ، منهای اردبیل به احترام گور های سلاطین صفوی به ترکها واگذار شود !!!! که البته ترکها ، اردبیل را هم اشغال کردند . حسن پاشا فرمانده لشگریان ترک ، وقتی به کرمانشاه رسید ، حسین علی بیک ، حاکم کرمانشاه ، شهر را تسلیم او کرد !!!! والی اردلان هم تسلیم ترکها شد . ترکها در سایه خیانت ایرانیان پشت به وطن کرده ، خود را به همدان رساندند . مدافعان شهر دلاورانه جنگیدند تا اینکه ترک ها با کمک یک مهندس آلمانی شکاف بزرگی در دیوار شهر ایجاد کردند وبا رخنه به داخل همدان دست به کشتار زدند . به نوشته حزین لاهیجی در کتاب انقراض سلسله صفویه ، رویه های 310 و 311 اجساد کشته شدگان که روی هم ریخته شده بودند ، عبور را مشکل کرده بود و تا سردیوارها از اجساد پوشیده شده بود . در تبریز وضع دگرگون شد . دلاوران تبریزی ، چنان درسی به ترک ها دادند که عثمانیها با لشگر25هزار نفره خود مجبور به فرار شدند . سال بعد فرمانده ترک با 70 هزارسپاهی برای تصرف تبریز بازگشت و در کوچه های تبریز با سر سخت ترین مقاومت ها مواجه شد . چه شد آنهمه رادمردی و شجاعت؟ چرا امروز صدائی رعد گونه که آزادی را فریاد کند ، بگوش نمیرسد ؟ آیا نسل دلاوران تبریزی وسایر نقاط ایران در برابر مشتی دستار بند اشغالگر تازی پرست منقرض شده است ؟

حکومت صفویه در دوران شاه سلیمان و شاه سلطان حسین از معنویت ، انسانیت و عرق وطن خالی شده بود . هیچ ارتباط عاطفی بین مردم باقی نمانده بود . آنچه به چشم می خورد ، نامردی و نامردمی ، دزدی و چپاول و قتل و غارت و فساد بود ، که تمامی این فاکتور ها ابتداء موجب عصیان داخلی را پیش آورد و این ضعف موجب چیره شدن محمود افغان گردید .

جمهوری اسلامی از روز اول با دروغ به قدرت رسید . کشور از وجود صاحبان اندیشه ، سیاستمداران و نخبگان علمی و امیران ایران دوست پاک و بجای این گروه مشتی لومپن و ابله زمام امور را بدست گرفتند .کشتار مخالفین ، جنگ ابلهانه ایران و عراق برای صدور مذهب شیعه ، درست مشابه دوران صفویه ، تعطیلی دانشگاه ها ، حجاب اجباری ، بیکاری و فرارمغز ها ، اعتیاد و فحشا ء ، تعطیلی کارخانجات واندیشه کردن به بمب اتمی و… باعث شدند تا ایران آباد و ثروتمند ، بجا مانده از رژیم شاه فقید ، در سراشیب سقوط قرار گیرد . ابلهان حا کم طبیعت ایران را نابود کردند ، کاری که سلاطین صفوی نکرده بودند .

با استیلای محمود افغان بر ایران ، رجال خائن و معتاد به منصب و مقام و اقشار انگل و فرصت طلب و بسیاری از تجار که برایشان فرق نمیکرد ، محمود افغان بر آنها حکومت کند و یا شاه سلطان حسین، از در خدمت به بیگانه اشغالگر در آمدند. چرا من نباید ، دوره ی صفویه را با جمهوری اسلامی مقایسه کنم؟ خوب بخاطر می آورم ، زمانیکه خمینی وژن به ایران آمد ، اعضای هیت علمی دانشگاه تهران که چند ماه بعد ، خمینی آنرا بست فریاد زنده باد خمینی سر دادند! احمد اشرف ، آلن باغداساریان ، محمد تقی براهنی ، ناصر پاکدامن، امیر حسین جهان بگلو ، عباس چمران ، غلامعلی حداد عادل ، مسعود فروزان ، ثریا قزل ایاغ از لحظه ورود خمینی به فرانسه سر سپردگی خود را اعلام داشتند . گروهی از این خرد گم کرده ها در وزارت علوم تحصن کردند که دکتر نجات الهی در میان آنها کشته شد. روشنفکران دین باز ما : دکتر سیاسی ، دکتر محمد ملکی ( اولین رئیس دانشگاه تهران در زمان خمینی که اینک عذاب وجدان لحظه ای او را آرام نمی گذارد )، دکتر صباغیان ، دکتر ابهری ، مهندس ملک ، مهندس تاجیک، دکتر مهدیزاده ، دکتر عزیزاله تهماسبی ، دکتر باقر پرهام ، دکتر غلام عباس توکلی ، دکتر خسرو خسروی که این توده یی خائن را نمی توان دین باز ، بلکه باید ابن الوقت و سر سپرده روس ها نامید ، دکتر مهدی ادیبی ، دکتر فروزانفر، دکتر میرزائی، دکتر گیتی، دکتر ابوالحمد ، دکتر عراقی ، دکتر آشوری ، دکتر سعیدی فرد، دکتر پیمان، دکتر میرفخرائ ، دکتر ناصر کاتوزیان دکتر داوری، دکتر اردوان داوران، خانم بدری قریب ، خانم سیمین دانشور همسر جلال آل احمد خائن ، خانم هما ناطق ، دکتر براتعلی ترابی ، دکتر محمد برکشلی ، دکتر آذر ، دکتر کیانی ، دکتر احدی مراغه ای ، دکتر شریفی ، دکتر منصور ، دکتر عارفی، دکتر کاشانی ( پسر آخوند کاشانی ) ، دکتر شریعتمداری ، دکتر آریائی ، دکتر منوچهر مختاری و.. در دبیرخانه دانشگاه اعتصاب کرده بودند تا خمینی به ایران بیآید و ایران را ویران کند. دکتر یداله سحابی، دکترمهدی بازرگان ، دکتر سنجابی هم این عده را تقویت کرده و برایشان پلو و خورشت می فرستادند. احمد شاملو ، سیاوش کسرائی ، اخوان ثالث ، شهریار به مدح انقلاب و خمینی پرداختند .جلال سرفراز ملک الشعرای حزب توده ، شعر :

می آئی تا دروازه های بسته تاریخ را بگشائی …

را برای خمینی سرود . در رقابت با جلال سرفراز ، نعمت میرزا زاده ( میم آرزم ) در تمجید از خمینی وژن گفت :

زبان همه خلق ایران درودم …

تو را باد ای رهبر بر گزیده …

منوچهر هزار خوانی کار کاسه لیسی را به آنجا کشاند که برای بوسه زدن بر رکاب رهبر، بالا رفتن از 9 کرسی فلک را کافی ندانست. بسیاری از وکلای دادگستری چون حسن صدر ، نویسنده مهمل نامه علی مرد نامتناهی ! لاهیجی ، حسن نزیه غوغا سالاران آن زمان بودند . اسلام کاظمیه ، به آذین توده ای ، رحمت الله مقدم و شمس آل احمد و کسرائی در کانون نویسندگان ودر تلویزیون : رزین ، شهنواز ، علی حسینی ، مسعود معینی ، مریم ریاضی ،مقیمی و پور همائی و اسفندیار جم ، مهدی صابری ، همدانیان ، رفیع زاده ، حمزه ای نژاد ، خانم تیموری ، خانم فهیمی ، خانم ضرغامی ، خانم جزایری ، مقنعه پوشیده و به خدمت آخوند ها در آمدند . از هنرپیشه ها ، بهروز وثوقی ، علی نصیریان ، عزت الله انتظامی و حتی خانم گیتی به آخوند ها پیوستند .بهشتی پور توده ای همراه با شمس آل احمد با اسدی ساواکی پیمان می بندند . روزنامه نگاران پشت به وطن کرده ، نعمت ناظری ، ریاحی کاشانی ، آل ابراهیم ، فرج الله صبا ، مهاجر ، گوران ، اعتمادی و رضا مرزبان ، روزنامه های خود را با تیتر امام آمد آلوده می کنند .

تمامی، از اینکه شاه رفت در پوست خود نمی گنجند . در آن زمان غلامحسین ساعدی ( گوهر مراد ) به ترکتازی می پردازد . مطبوعات اعتصاب می کند و آن وقت سر و کله دکتر علی اصغر حاج سید جوادی پیدا میشود . حاج محمود مانیان از سوی جامعه بازاریان همان کاری را می کند که تجار اصفهان در مورد محمود افغان کردند . پان ایرانیست ها !!!!! از اعتصاب مطبوعات به نفع خمینی استقبال می کنند!

مگر میشود که صدها اندیشمند! دانشمند! صاحب قلم و روزنامه نگار، استاد دانشگاه با القاب و مدرک های علمی بسیار ، فریب یک آخوند احمق چون خمینی را بخورند ؟ سال 57 این درس بزرگ را به ما داد که مدرک دلیل داشتن شعور نیست. شعور را شخصی چون رضا شاه بزرگ داشت که با بینش ژرف خود، دانشگاه ساخت و به ایرانی هویت بخشید .به گرد خود ، افراد میهن پرست جمع کرد ، نه مثل خمینیوژن که مشتی غارتگر و ابله را جمع آوری نمود .

به گرایش رجال خائن دوران صفویه به محمود افغان اشاره کردم ، مگرسال 57 از این قماش کم داشتیم؟ فرصت طلبانی که دون صفتی و پستی را به بدترین شکل آن به نمایش گذاشتند . اخباری ، نماینده کرج ، در مجلس داد سخن میدهد و تمام مسئولین کشور را به باد فحش و ناسزا میگیرد . این پشت به وطن کرده پست ، خمینی را ستایش می کند . مهندس جواد شهرستانی در سمت شهردار تهران به دست بوسی خمینی

میرود . بنی احمد خائن ، نماینده تبریز ، در مجلس ، فریاد مظلومیت مردم را سر میدهد و روزه سیاسی می گیرد! ابلهان سال 57 تصورشان این بود، حال که شاه باید برود، بهتر است با تغییر چهره و در خدمت آخوند در آمدن ، موقعیت قبلی خود را حفظ کنند که البته اشتباه بزرگشان همین بود و دیدیم که آخوند ها آنها را به بازی نگرفتند. تاریخ کشورمان خیانت های بنی احمد را فراموش نمی کند . این بنی احمد و محسن پزشکپور و هم پالکی های پان ایرانیست آنها بودند که موجب آزادی 182 تن از تروریست ها و جنایتکاران اسلامی را موجب شدند . خونخواران زیر در 7 مهرماه 1357 از زندان آزاد شدند تا تمامی مردم ایران را در زندان بزرگ جمهوری اسلامی به حبس بکشند : عبدالمجید معادیخواه ، محمد جواد حجتی کرمانی ، مهدوی کنی ، دستغیب ، محمد تقی مروارید ، خلخالی ، قدوسی ، آذری قمی ، غفاری ، ولایتی، عسگر اولادی ، ری شهری ، عراقی ، محمدی گیلانی ( قاتل پسرش ) ، رفیق دوست، مدنی غرضی، دژخیم اوین لاجوردی ، موسوی وحجازی. تمامی این بدکاران زشت رفتار ، در جمهوری اسلامی صاحب پست و مقام شدند.

دکتر شیروانی درباری و از خویشان قریب رئیس تشریفات دربار که بوسیله او به نمایندگی مجلس انتخاب شده بود ، 180 درجه تغییر جهت میدهد و طرفدار روحانیت میشود . در اعتصاب دانشجویان موسسه هنری وزارت آموزش و پرورش که کارگردانان آن بهشتی، با هنرو برقعی بودند ، همین شیروانی و بنی احمد بودند که به جمع اعتصاب کنندگان پیوسته و آنها را تشویق میکردند . این دو خائن وطن فروش در یک شوی نفرت انگیز گفتند : بخاطر آقای خمینی ، از نمایندگی مجلس استعفا میدهیم .

در تمام درازنای تاریخ ایران ، نام بازاری در کنار دروغ و کلاهبرداری نوشته شده است . بازاریان برای رسیدن به پول دست به هر کار زشت ، ناهنجار و ضد بشری میزنند. زمانیکه مردم در گرسنگی مشرف به مرگ هستند با احتکار مواد غذائی به منظور سود بیشتر، به این کار ضد انسانی مبادرت می ورزند . نمونه های زیادی از این زشتکاری را در زمان صفویه شاهد بودیم . بازاریان به عنوان بزرگترین عوام فریبان در رده زیر آخوند ها قرار دارند . این افراد برای فریب مردم ، خود را شدیدا مذهبی و مرد خدا !!!! شناسائی می کنند . نمازشان را در محل کسب و کار با صدای بلند می خوانند . این دغلکاران ، مثل سایر روسای جمهوری اسلامی ، پیشانی خود را با فندک سوزانده تا نشان دهند که زخم پیشانی آنان ناشی از سجده و سر بر مهر نهادن است !!! کسی از خود سئوال نمی کند . چرا زنان مسلمان چنین داغ ننگی بر پیشانی ندارند ؟

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\th (4).jpg

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\339026_292.jpg

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\th (3).jpg

به جز علامت سر سپردگی در پیشانی ، تسبیح درازی است با دانه های درشت که سر و صدایش به همه جا می پیچد . شور بختانه این دغلکاری به کسبه یهودی هم سرایت کرده و در کمال حیرت می بینیم که آنها برای قالب کردن جنس خود دست به دامان حضرت عباس و ابوالفضل می زنند.

اینکه میگویند : دست بازاری در دست آخوند است ، سخنی به گزاف نیست . هر زمان که خطری و فشاری این دو گروه را تهدید کرده است ، فریاد های والسلاما ، وادنیا و شریعتا ی آنان بلند شده است و میگویند : اسلام به خطر افتاده است ! دین نبی – دین رسول الله – مسلمانی را از بین میبرند و جای آن الحاد و کفر می آورند !!! این شگرد را در تمام عمر 1400 ساله اسلام در کشورمان تجربه کرده ایم و چه غم انگیز که این حربه هنوز کار می کند . با خارج شدن کلام : اسلام در خطر است ، از دهان ملا ، مزگت ها از غوغا پر میشوند ، در تکیه ها سر و صدا می پیچد ، بازار بسته میشود ، تجارت می خوابد و نهایتا کشور به آشوب و هرج و مرج کشیده میشود .

بسیاری از مردم و حتی صاحبان قلم و اندیشه که تاریخ مشروطیت را با دقت نخوانده و از جزئیات آن نا آگاه هستند ، نمی خواهند قبول کنند که انقلاب مشروطیت توسط روحانیت دزدیده شد و آنچه آنها بنام مشروطیت خورده و بخورد دیگران میدهند ، مشروعیت است نه مشروطیت !

آخوند ها، طباطبائی و بهبهانی و در مراحل نخست ، شیخ فضل الله نوری و امام جمعه تهران ،حرکتی را پیش آوردند که اصلا رنگ آزادی خواهی نداشت . قضیه آنان مربوط به کتک خوردن چند بازاری محتکر و غارتگر بود که قیمت قند را گران کرده بودند . امید آنرا دارم تا در نوشتاری دیگر به مسئله انقلاب مشروطیت بطور مجزا بپردازم .

این آخوند ها و بازاری ها بودند که جوانان بی گناه ایرانی را به اردوگاه های تربیت تروریست در فلسطین و لبنان می فرستادند تا در برگشت به ایران با نام مجاهد و فدائی بجان مردم و کشور بیفتند. با این اقدام جنایتکارانه آخوند ها و بازاریان ، کا. گ. ب روسیه هم سرمایه گذاری کرد . انتلیجنت انگلیس هم نظر خوش نشان داد . مگر خائن پشت به وطن کرده ای چون علی شریعتی از الجزیره و لیبی پول نمی گرفت ؟

مگر دکتر چمران سر دسته آدمکشان از سوی سازمان سیا آمریکا مامور تربیت تروریست در اردوگاه های فلسطین نبود ؟ مگر دکتر ابراهیم یزدی در آمریکا ، سازمان مجاهدین اسلامی و نهضت آزادی را اداره نمیکرد؟

مگر سازمانهای دانشجوئی و کنفدراسیون خارج از کشور به سر انگشت انتلیجنت سرویس انگلیس و موساد اسرائیل نمی چرخید ؟ مگر بنی صدر از مدتها پیش از رفتن خمینی به پاریس با او در تماس نبود ؟ او بکرات به عراق رفته بود و با خمینی ملاقات داشت . مشوق بنی صدر در طول سالهای دراز حسن حبیبی بود . مگر قطب زاده نبود که در ظاهر با سوریه و خانواده اسد و در باطن با سیا آمریکا در تماس بود . چرا کسی از نقش ریاکارانه سید مهدی روحانی ، آخوند هزار چهره پاریسی سخن نگفته و نمی گوید ؟ مگر مهدی عسگری ، خانه پدر زن فرانسوی اش را در اختیار خمینی نگذاشت ؟ در نوفل لوشاتو ، مجاهدین به دست و پای خمینی بوسه زدند . فدائیان خلق پیشانی بر نعلین او مالیدند . کمونیست های مختلف اعم ازهواداران چین کمونیست ، البانی ، چکسلواکی ، روسیه ، لنینیست ها و ترو تسکیست ها به دستبوسی شتافتند . در پاریس ، دختر ها و زنان چادر بسر به پابوسی قاتل شرف و حیثیت و شخصیت زن ایرانی رفتند .

چطور میتوان باور کرد که ملتی در هزاره سوم این چنین شعور و عقل ببازد و دست به یک خودکشی میلیونی بزند ؟

محمود افغان بر ایران چیره گشت ولی از آنجا که هنوز حس وطن دوستی در ایرانیان وجود داشت ، عوام بر ضد او طغیان کردند ، این انتظار را امروز باید داشت . پس از مقاومت جانانه مردم قزوین و کاشان ترس بر محمود افغان مستولی شد و او بخاطر زهر چشم و ایجاد وحشت در اصفهان تمام وزیران و اعیان پشت به وطن کرده ایرانی را دعوت کرد تا در مجلس مشاوره او شرکت کنند . با حضور این افراد ، درهای تالار را بسته و تمامی آنها را منهای محمد قلی خان اعتماد الدوله را کشت .( انقراض سلسله صفویه ، رویه 228).

محمود افغان پس از این کشتار هول انگیز دستور داد تا خانواده مقتولین شب گذشته را همراه با 3 هزار تن قزلباش گردن زدند و لاشه آنها را در میدان شاه اصفهان روی هم ریختند ( سفر نامه کروسینسکی ، رویه های 69 و 70 ) . اصفهان در آتش کین محمود افغان می سوخت ولی چند روستای کوچک اطراف اصفهان، گز ، بن و قمشه دلیرانه مقاومت میکردند .تلاش محمود برای تصرف این روستا ها بجائی نمیرسید تا اینکه او یک ایرانی پشت به وطن کرده بنام زبردست خان اصفهانی را مامور تصرف این دهات کرد . این سردار بی وطن باحفر نقب به داخل حصار موجب سقوط روستای گز شد. در روستای بن ، به انتقام کشتار ده گز، مردم تمام اسرای افغانی منجمله برادر کوچک محمود افغان و پسر عمو و پسر خاله های او را گردن زدند. (سفر نامه کروسینسکی ، رویه های 58 و 59 ).در یزد نیز مردم با گرفتن ابتکار عمل به دست خودشان تهاجم محمود افغان را ناکام ساختند .

در یزد محمود افغان به نحوی خجالت بار شکست خورد . او خودش را در راه آب پنهان کرد و به زحمت جان سالم بدر برد . ( نقل از لکهارت ، رویه 238 ) . در تمام آن مدت یورش مردم صرفا بخاطر اشغال وطنشان توسط افغانها بود و هیچ نشانه ای از هواداری از سلسله صفوی بچشم نمی خورد .

جنایات افغان ها در ایران بیشتر بخاطر تعصبات مذهبی بود . آخوندی بنام ملا زعفران به محض ورود به اصفهان ، مردم ایران را رافضی ( شیعه مسلک ) نامیده و گفت : تمامی این مردم کافرند ! به دستور او تمام قراء دولتی و اربابی و موقوفه که در چهل ستون نگهداری میشد به زاینده ریخته شدند . ( سیاست و اقتصاد عصر صفوی ، رویه 358 ) .

محمود به سپاهیانش مواجب نمیداد و می گفت : بروید فلان شهر را غارت کنید . این مواجب شماست!

سنی های افغان ، شیعیان را در پائین ترین مراتب اجتماعی قرار داده بودند . با ورود یک افغان به جمعی ، تمام ایرانی های حاضر در مجلس باید از جای بر خیزند و پیش او ایستاده به ایستند . اگر سواری افغان از محلی عبور میکرد ، ایرانی ها باید از اسب و چهارپای خود پیاده شده ودست به سینه به ایستند . ( سفر نامه کروسینسکی ، رویه 70 )

جنگ بین سنی ها و شیعیان در زمان صفویه و در دوره محمود افغان و هم چنین صدور شیعه توسط خمینی وژن ، روی انسانیت و آدمی گری را سیاه ساخت . اگر اوراق تاریخ ما از حمله مغول سیاه است ، در این سه دوره صفوی ، محمود افغان و جمهوری اسلامی به قیر طعنه میزند .

مقاومت مردم ایران در مقابل این رعیت دون پایه افغان که اینک بر اریکه پادشاهی ایران تکیه زده است ، باعث شد که خیلی زود او خودش را باخته ، روحیه اش سست و عقلش مختل شود . او به در و دیوار سلام میداد و اقدامات پزشکان افغانی برای درمان او بجائی نرسید . آنها به کشیشان ارمنی توسل جستند تا انجیل سرخ را بر سر محمود افغان بخوانند !!!! ارمنی ها نیز با مراسمی پرشکوه به قصر آمدند تا با خواندن ورد ، شاه افغان را معالجه کنند !!! سران افغان از درمان محمود قطع امید کردند . آنها اشرف افغان را بجای محمود بر تخت نشاندند . البته اشرف افغان سلطنت را بشرطی می پذیرفت که اول ، محمود را به قتل برساند . درباریان سر محمود را در بیست و شش سالگی و به هنگام خواب از تنش جدا کردند و پیش روی اشرف افغان نهادند .اشرف به قدرت رسیده ، اولین کارش تسویه اطرافیان بود .او ابتدا ء الیاس سر تیپ محبوب محمود را کشت . نفر بعدی امان الله خان و تعداد زیادی از امرای محمود بود که همگی را به قتل رساند . اشغالگر افغان در جنگ با ترکهای عثمانی قراردادی بشرح زیر امضاء نمود : سلطان احمد سوم ، خلیفه مسلمین جهان است ! اشرف ، پادشاه ایران ! و کشورش ، وابسته دولت عثمانی است ! و در خطبه نماز های جمعه باید نامش پس از سلطان احمد بیآید !!!!!! علاوه بر آذربایجان ، کردستان و لرستان ، خوزستان، زنجان و قزوین و سلطانیه راهم به عثمانیها بخشید ! (تاریخ روابط خارجی ایران ، رویه 151) و ( انقراض سلسله صفویه ، رویه 328 ) .

سلطان حسین ، پس از گذاشتن تاج شاهی بر سر محمود ، خود را در اتاقی در کاخ فرح آباد حبس کرد . با مرگ محمود ، باز این شاه نگون بخت ما بود که برای بار دوم تاج شاهی را به سر اشرف افغان گذاشت و ازاین بیگانه اشغالگر خواست تا دخترش را بگیرد !!!!!!!( سفر نامه کروسینسکی ، رویه 317 ) . در اذای این دم جنبانی خفت بار ، اشرف مواجب شاه را چهار برابر کرد !!!!( منبع بالا) . بار دیگر روابط افغانهای اشغالگر با دولت عثمانی بسردی می گراید . ترکها بنام حمایت ازایرانیان ، دست به ترفندی میزنند و همه جا شایعه می کنند که ما میخواهیم ، سلطنت را به شاه سلطان حسین بر گردانیم . وقتی این خبر به گوش اشرف افغان میرسد ، او سه تن را مامور قتل شاه سلطان حسین می کند . یکی از این سه تن ، فرهاد مهتر ، ایرانی خانه زاد و نوکر شاه سلطان حسین است که به حجره کوچک شاه در چهار باغ میرود و گردن شاه را میبرد و سر جدا شده او را برای اشرف افغان میبرد .

آیا روزی را خواهیم دید که ایرانی ، خنجر بر سینه ی ولی نعمت خود نکشد ؟

شاه سلطان حسین صفوی به قتل رسید ولی قصه غم انگیز دودمان صفوی تا به امروز ادامه دارد و تا زمانیکه سایه اسلام نکبت بار بر کشورمان گسترده باشد ، تیره روزی و بدبختی هم باقی میماند .

طی چهار سال و نیم حکومت اشرف افغان ، ده ها هزارتن از مردم کشورمان جانشان را از دست دادند . زنان و کودکان مانند بردگان به فروش رسیدند . به موجب فتوای علمای سنی ، تجاوز به زنان ایرانی شیعه حلال اعلام شد . شهر ها و دهات ویران شدند . دزدان و راهزنان بیداد میکردند . افغان ها از ایرانیان می خواستند تا دختران جوان خود را به اردوگاه های سربازان افغان بفرستند . آیا به راستی تفاوتی بین دیروز و امروز که دختران جوان مسلمان را به اردو گاه های تروریست ها برای جهاد نکاح می فرستند ، می بینید ؟

ایران صد پاره ، غم انگیز ترین روزهای خود را سپری میکرد . اصفهان و بخش مرکزی ایران در قلمروی اشرف افغان بود . آذربایجان و لرستان و خوزستان در اشغال ترک ها بود . تمام نواحی دریای خزر را روسها اشغال کرده بودند . هرات تحت تسلط ابدالی ها بود . در خراسان ملک محمود سیستانی داعیه حکومت داشت و کلات و ابیورد زیر قدرت نادر قلی افشار بود . در استر آباد و مازندران ، قاجار ها حکومت میکردند و جنوب ایران در تسلط شیوخ عرب بود .

با ظهور نادر و عملکرد برق آسای او ، خراسان از چنگ ملک محمود سیستانی رها شد . . گام بعدی نادر دفع ابدالی ها بود .نبرد کافر قلعه دفتر ابدالی ها را بست . اشرف افغان سپاهی به سرکردگی صیدل خان برای مصاف با نادر اعزام داشت که در مهماندوست بین دامغان و شاهرود از سپاهیان نادر شکست سختی خورد . اشرف افغان به تهران گریخت . در نبرد مورچه خورت کار افغانها تمام شده و اشرف افغان اشیاء قیمتی و زنان و کودکان را بر الاغ و اسب سوار کرده و بسوی قندهار فرار می کند . دربین راه و در سیستان او به دست یکی از سران عشایر بلوچ بنام عبدالله خان به قتل میرسد . ( لکهارت ، نادر شاه ، رویه 62 ) . از هفتاد هزار خانواده افغانی ساکن ایران ، تنها 700 تن زنده ماندند که آنها نیز در طاعون سال بعد ، همگی مردند . ( عالم آرای نادری ، رویه 123 ) .

نادر نه شاهزاده بود و نه سیاستمدار زاده . آموخته و مهارت هایش در پرتو قابلیت های شخصی واز نبوغ او سر چشمه میگرفتند . منش و کردار های او ، هم چون رضا شاه بزرگ پا به پای حوادث روز مجال بروز یافتند و مخرج مشترک هردو در وطن پرستی خلاصه میشد .

آغاز کارشان یکسان ولی پایان کارشان متفاوت بود .

این دو پادشاه میهن خواه ، گوهر آرمانهای ملی ملتی کهن را از اعماق لجنزار های مذهبی به در آوردند .

ادامه دارد .